welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : رسالت جهانى پيامبران*
نویسنده :آیت الله سبحانی*

رسالت جهانى پيامبران

صفحه 1
رسالت جهانى پيامبران
نگارش
آية الله جعفر سبحانى
ناشر
مجله مكتب اسلام

صفحه 2
شناسنامه كتاب

صفحه 3
بسم الله الرحمن الرحيم

پيشگفتار

حس مذهبى يا بُعد چهارم روح انسانى

پيدايش نظريه «نسبيت» در غرب،فرضيه ديرينه سه بُعدى بودن اجسام را درهم شكست، وثابت نمود كه اجسام علاوه بر ابعاد سه گانه(درازا وپهنا وژرفا)، بُعد ديگرى به نام بعد«زمان» دارند كه بسان ابعاد ديگر، با حقيقت جسم آميخته است.
در عصر حاضر نه تنها، ابعاد سه گانه اجسام درهم كوبيده شد، بلكه ابعاد سه گانه روح انسان نيز دچار همين سرنوشت گرديد، وبا كشف «حس مذهبى» در انسان واينكه «حس مذهبى» يكى از عناصر نخستينِ روحِ انسانى است، حصار ابعاد سه گانه روح انسان درهم شكست، وروشن شد كه روح انسان علاوه بر ابعاد سه گانه، كه منشأ وخلاق وآفريننده تمدن انسانى است، داراى بُعد چهارمى به نام «حس دينى» است كه از نظر اصالت واستقلال دست كم از حسهاى ديگر ندارد، ويكى از عناصر ثابت وطبيعى روح انسانى به شمار مى رود، واز هيچ پديده اى سرچشمه نمى گيرد.
اين چهار حس، كه محرّك وگرداننده چرخهاى زندگى وآفريننده چهره هاى گوناگون تمدن انسانى مى باشند، عبارتند از:
1ـ حس «كنجكاوى» و«حقيقت جويى» كه سرچشمه پيدايش علوم وتحقيقات واكتشافات است.

صفحه 4
2ـ حس نيكى وخدمتگزارى كه موجد اخلاق وعامل فداكارى وريشه سجاياى انسانى است.
3ـ حس زيبايى كه آفريننده هنر وذوقيات وصنايع ظريف است.
4ـ حس مذهبى كه يكى از عناصر اوّليه ثابت وطبيعى روح انسان است كه سرچشمه پيدايش بسيارى ازمذاهب، وعامل توجه انسان به جهان ماوراء طبيعت است.
حس مذهبى در انسان در دوران بلوغ وپس از آن نمايانتر وشكفته تر مى شود وهمه روانشناسان در اين مطلب متفقند كه ميان «بحران تكليف» و«جهش ناگهانى احساسات مذهبى» ارتباطى وجود دارد، در اين اوقات يك نوع نهضت مذهبى حتى نزد كسانى ديده مى شود كه پيش از آن، نسبت به مسائل مربوط به مذهب، «لاقيد» بودند. اين حس در حدود 16 سالگى به طور روشن شكفته مى شود(1).
حس مذهبى در نوجوانان وجوانان، بزرگترين وارزنده ترين سرمايه اى است كه مربيان دلسوز واستادان اخلاق مى توانند از آن بهره بردارى نمايند، هرگاه از اين سرمايه عظيم ـ بسان ساير سرمايه هاى معنوى ـ به نحو صحيح بهره بردارى نشود، نسل جوان در مسير انحراف فكرى واخلاقى قرار گرفته وشاخه هاى كج ومعوجى بر پيكر اين حس مى رويد، ويا در همان دوران شكفتگى خفه ونابود مى شود.

لزوم تعليمات مذهبى در دانشگاه

دانشجويان دانشگاههاى كشور ما را غالباً جوانانى تشكيل مى دهند كه حس مذهبى آنها كاملاً شكفته شده است، و براى ارضاء اين حس،به دنبال يك مكتب فكرى وايدئولوژى هستند كه خلأ روحى آنها را پر كند. اين مرحله از عمر جوانان، مرحله شكل گرفتن شخصيت آنهاست، ازاين نظر، در يك گذرگاه حساس فكرى

(1)« بلوغ»، از سرى «چه مى دانم؟»، ترجمه حسن صفارى، ص119.

صفحه 5
قرار دارند كه هرگز نمى توان آنان را در اين مرحله از برنامه هاى اخلاقى وانسانى محروم ساخت، وهمه وقت را تنها به حلّ مشكلات آموزشى مشغول ساخت، و از پرورش دينى وانسانى آنان غفلت ورزيد.

تجديد نظر در كتب درسى حوزه هاى علمى

ساليان درازى نگارنده در اين فكر بود كه يك دوره عقايد مذهبى را از كتابهاى كلامى وفلسفى كه به دست تواناى دانشمندان اسلامى در اعصار مختلف نوشته شده است استخراج نمايد، وبه روشى نوين وگونه اى دلپذير، هماهنگ با علوم ودانشهايى كه دانشجويان گرامى در حوزه هاى علمى ودانشگاههاى كشور مى آموزند، به رشته نگارش در آورد.
نه تنها آرزوى او اين بود كه كتابهاى رسمى رشته هاى كلامى وفلسفى كه امروز در مراكز علمى وحوزه هاى اسلامى تدريس مى شود، دگرگونيهاى عميقى پيدا كنند، وبسيارى از مباحث غير لازم آن كه بر اثر پيشرفتهاى علمى، فقط خصيصه «تاريخ علم» به خود گرفته اند حذف گردند،وبحثهاى لازم ومفيد وسودمندى بر آن افزوده شود، وهمه بحثها به شيوه اى نوين ومتدى جديد كه در همه جامعه هاى علمى رايج است تدوين وتأليف گردند، تا وقت دانش پژوهان، با گرفتاريهاى روز افزون وگسترش دايره علوم، در فهم عبارات معقد وپيچيده مؤلفان اعصار ديرينه بى جهت تلف نشود، ويا اوقات گرانبهاى آنها در فهم وحل فرضيه هاى باطل كه علم ودانش بطلان وبى پايگى آنها را روشن وآفتابى ساخته است صرف نشود، وبه جاى آنها، مباحث لازم وضرورى كه در علوم وفلسفه امروز مطرح مى باشد، گنجانيده شود.(1)

(1)انتقاد ما از كتابها وطرز تفكر مؤلّفان آنها از عظمت ومقام علمى آنان چيزى نمى كاهد، آنان پايه گذاران علوم ونوابغ زمان خود بودند، ونوشته هاى آنان بهترين كتابهاى اعصار خود آنها بود، واگر كوششها وكاوشهاى ارزنده آنان در كار نبود، كاروان علم از تكامل باز مى ماند وبه اين نقطه نمى رسيد.
آرى، آنان در عصر خويش به بهترين وضعى به وظيفه خود عمل نموده اند،و اكنون وظيفه ماست كه روى همان اساسها، بناهاى نوينى بسازيم، وبا الهام از افكار گذشتگان وآنچه كه امروز علم وفلسفه آن را تأييد مى كند، اهداف آنها را به وضع كاملترى تعقيب كنيم.

صفحه 6
آرى اين تنها، آرزوى نگارنده نبود، ونيست، بلكه يكى از آمال ديرينه او اين است كه دگرگونى عميقى در كليه كتابهاى درسى ما ـ اعم از ادبيات ومنطق وفقه واصول و... ـ بوجود آيد وبا تشكيل لجنه هاى علمى از استادان مجرّب وآزموده هر رشته، تغييرات منتج وسودمندى در برنامه هاى درسى كتابهاى كلاسى ما داده شود، وهمان طور كه در تمام دانشگاههاى جهان رايج ومرسوم است، كه در هر چند سالى در كتابهاى درسى تجديد نظر مى شود. واصلاحاتى در برنامه هاى درسى به وجود مى آيد، همچنين، در برنامه هاى علمى وكتابهاى درسى ما نيز اين شيوه انجام گيرد تا طالبان دانش، با طى كمترين راه، به مقصد برسند.
اين آرزو اگر چه كم وبيش جامه عمل به خود پوشيده وكتابهاى ارزنده اى در زمينه هاى مختلف از طرف دانشمندان بزرگ نوشته شده است، ودر برخى از مدارس ومحافل علمى شيوه تدريس كاملاً دگرگون شده وبا در نظر گرفتن نيازمنديهاى دانشجو برنامه هايى تنظيم گرديده است، ولى به اميد آن روزى كه اين آرزو، به صورت كاملترى جامه عمل به خود بپوشد.
براى كمك به اين دو هدف، قريب هشت سال است كه نگارنده، مقدار زيادى از اوقات خود را براى تحرير عقايد اسلامى به روش خاصى كه واجد شرايط ياد شده باشد صرف نموده،وبه فضل الهى موفقيتهايى در اين راه بدست آورده است، و در اين مدّت توانسته است كه مباحث مربوط به توحيد، وصفات خدا، ورسالت جهانى پيامبران(نبوت عامه) ورسالت خاص پيامبر اسلام(نبوت خاصه) را، به طرز مفيد وسودمندى كه موافق با ذوق وپايه معلومات دانشجويان باشد، به رشته تحرير در آورد، واينك يكى از اجزاى اين كتاب كه مربوط به رسالت جهانى پيامبران

صفحه 7
بوده وجلوتر از اجزاء ديگر آماده چاپ شده است، به خوانندگان گرامى تقديم مى گردد. اميد است كه اين كتاب،گام مؤثرى در تحقّق آن دو هدف مقدس بردارد.

روش ما در تجزيه و تحليل مسائل

روش ما در تحليل مسائل فلسفى واعتقادى به گونه خاصى است كه به طور اجمال در اين مقدمه به آن اشاره مى شود:

1ـ در تحليل مسائل ازمكتب خاصى پيروى نمى كنيم

ساليان درازى است كه در پرتو بحث وگفتگو در ميان فلاسفه، مكتبهايى مانند:«اشراقى»، «مشائى»، «رواقى»، «فهلوى» و... به وجود آمده است وپايه گذاران اين روشها، آنچنان سايه قدرت خود را بر ذهن اخلاف وآيندگان انداخته اند كه هر دانشجويى تصور مى كند كه حتماً بايد از يكى از اين مكتبها پيروى كند، وبه طور دربست در اختيار يكى از اينها قرار بگيرد وهرگز نمى تواند طلسم يكى از اينها را بشكند، و راه ديگرى را تعقيب كند.
چنانكه در ميان دانشمندان علم«كلام» نيز روشهايى مانند «اشعرى» و«معتزلى» و... پديد آمده است وكسانى كه پس از پيدايش اين روشها، به بررسى مسائل كلامى اشتغال ورزيده اند غالباً تصور نموده اند كه حتماً يا بايد «معتزلى» باشند ويا «اشعرى» وهرگز فكر نمى كردند كه ممكن است راه سومى نيز وجود داشته باشد. شما اگر كتابهاى كلامى وفلسفى را كه در قرون اسلامى نوشته شده، وبيوگرافيهايى را كه از دانشمندان در كتب تراجم ورجال ضبط گرديده است، مورد دقت قرار دهيد، خواهيد ديد كه بسيارى از متفكران ما، خود را به طور «دربست» در اختيار يكى از مكتبها قرار داده اند، وبه دفاع از آن برخاسته اند.
عواملى كه باعث شده برخى دانشمندان از يكى از اين مكتبها پيروى كنند محيطهايى بود كه در آن به تحصيل مى پرداختند وتأثير استادانى بود كه زيردست آنها

صفحه 8
پرورش مى يافتند.
از افراد برجسته اى كه طلسم پيروى از مكتب خاصى را شكست، وحتى فاصله مكتبها را تا حدى از ميان برداشت، نابغه شرق و استاد فلسفه وعرفان، مرحوم «صدر المتألهين» ـ رضوان اللّه عليه ـ بود. وى پس از كوششهاى فراوان در پرتو قدرت دماغى وفكرى خارق العاده خود، موفق گرديد كه فكر خود را از اسارت مكتب خاصى در آورد وبه تأسيس مكتب نوينى به نام «حكمت متعاليه» بپردازد.
اين طرز تفكر به تدريج به وسيله تأليفات وشاگردان مكتب آن حكيم بزرگ، به جامعه هاى ديگر علمى راه يافت ودر نتيجه راد مردانى دانشمند وعاليقدر پرورش يافتند كه فكر وانديشه خود را اسير هيچ مكتبى نكرده ودر باره مسائل به بحث وكاوش آزاد پرداختند.
پايه گذاران روشها ومسلكها هر چه باشند بشرند، وطبعاً از خطا ولغزش مصون نمى باشند، ويك مرد محقق وحقيقت جو، هر قدر هم به پيشينيان خوشبين باشد، نمى تواند افكار بشرى را به طور دربست بپذيرد.
ما نيز تصور مى كنيم كه در اين نگارش از اين روش الهام گرفته ايم وهرگز از دست آوردهاى مكتب خاصى كه در معرض لغزش وخطاست پيروى مطلق ننموده ايم بلكه هرچه را كه تشخيص داده ايم حق است در تأييد وترويج آن كوشيده ايم (اميدواريم كه در اين انديشه اشتباه نكرده باشيم).

2ـ از طرح بحثهاى موسمى خود دارى كرده ايم

مسائل بيهوده اى را كه مدتها فكر برخى از دانشمندان را به خود متوجه ساخته وطرح وكاوش در آنها جنبه «موسمى» داشته است،مطرح ننموده ايم. زيرا در بسيارى از كتابهاى كلامى بحثهايى به چشم مى خورد كه از نظر عقل ومنطق وبا توجه به نيازمنديهاى روز افزون، صرف وقت در آنها جز اتلاف عمر نتيجه ديگرى ندارد واين

صفحه 9
مسائل دروقت خود جنبه «موسمى» و«فصلى» داشته وعوامل سياسى ورقابتهاى محلى باعث طرح آنها شده بود،وگرنه تا اين اندازه با اهميت تلقى نمى شد وفكر دانشمندان را به خود متوجه نمى ساخت. براى نمونه به بحثهاى زير توجه فرماييد:
آيا اسم عين مسمى است يا نه؟!
آيا ميان وجود وعدم فاصله اى هست يا نه؟!
آيا قرآن قديم است يا حادث؟!
آيا تكليف به محال جايز است يا نه؟!
وهمچنين ...
تاريخ علم كلام حاكى است كه طراحان اين مسائل، از ناحيه سياستهاى وقت تأييد مى شدند ونظرى جز ايجاد بلوا واغتشاش وقبضه كردن قدرتها وايجاد نام وشهرت نداشتند وهرگز اين مسائل را به منظور تحرّى حقيقت مطرح نمى كردند.
جرّ وبحث در اين گونه مسائلى كه پاسخ آنها روشن است از نظر اتلاف وقت وبيهودگى بسان بحث اسقفها وكشيشان است كه پيرامون مسائل مربوط به «تثليث»، وحقيقت «عشاء ربانى» واينكه در سر يك سوزن چند فرشته جاى ميگيرد، بحثهاى كشاف وطولانى داشته اند.
راستى در اين روزگار كه بشر با بالهاى انديشه خود، عوالمى از هستى را زير پاى خود قرار داده واز «عقاب» تيز پرواز، اين سلطان بى رقيب آسمانها، نيز بالاتر پريده است، شايسته نيست كه عمر دانش پژوهان را به بررسى نزاع كهنه چند متكلم ويا چند جدلى بر سر برخى مسائل بيهوده و بيحاصل تلف كنيم، خصوصاً كه محدود بودن وقت وتوسعه وگسترش علوم هرگز چنين فرصتى را به ما نمى دهد.

3ـ فقط به ذكر دلايل روشن پرداخته ايم

در تحليل مسائل به ذكر براهين روشن عقلى اكتفا شده، واز ايراد براهين

صفحه 10
پيچيده كه فزاينده شك وترديد است، خوددارى نموده ايم.
ما در تحليل عقايد اسلامى وهمچنين در انتقاد از آراء ديگران، از دلايل عقلى روشن استمداد جسته، واز دانشهاى مسلّم روز وتجربيات دانشمندان براى تأييد گفتار خود گواههايى آورده ايم واز براهين پيچيده فلسفى كه پيرامون آنها دهها اشكال وجواب وجود دارد، خود دارى نموده ايم، زيرا ايراد اين گونه دلايل براى گروهى جز تقويت شبهه وايجاد شك سودى ندارد.
براى نمونه در مسئله ابطال (تسلسل) كه از طرف دانشمندان براى ابطال آن براهين زيادى اقامه شده ومرحوم صدر المتألهين در اين باره نُه برهان اقامه نموده است، فقط به يك برهان روشن كه هر دانش پژوهى مى تواند از آن بهره بگيرد اكتفا كرده ايم واز آن همه براهين هندسى ويا رياضى كه پس از چند بار تقرير، وجدان دانشجويان را قانع نمى كند، صرف نظر نموده ايم ومطلب را در جاده تحقيق بدون كوچكترين «دست انداز» به پايان رسانيده ايم.
خواننده گرامى با بررسى كوتاهى تصديق خواهد فرمود كه در انتخاب دلايل وتحليل مسائل حتى المقدور اين اصل مراعات شده است.
از نقل براهين ذوقى وعرفانى نيز، هرچند ممكن است در جاى خود صحيح ودرست باشند، ولى از آنجا كه فهم وادراك آنها ذوق وقريحه خاصى لازم دارد وبراى عموم مفيد نخواهد بود، پرهيز نموده واين باب را به كلى به روى خود بسته ايم.

4ـ يكى از دلايل مهم ما در اثبات وتحليل مسائل، كتاب وسنت است

قرآن مجيد علاوه بر اينكه كتاب آسمانى است وگفتارها ودستورات آن مورد قبول همه مسلمانان مى باشد وبيانات آن پيرامون مسائل مربوط به مبدأ ومعاد بهراستى اعجاب انگيز است، جنبه ديگرى نيز دارد وآن اينكه هرگز در طرح مسائلكلى وفلسفى ومعارف كلى بر اساس تعبد سخن نگفته وپيروان خود را در

صفحه 11
فشار «تعبد» وپذيرش مطلق قرار نداده است بلكه غالباً هر موقع در اين مسائل وارد شده، با براهين روشن فلسفى واسلوب صحيح وجهان پسند عقلى، سخن گفته است.
بنابر اين آيات قرآن كه درزمينه هاى معارف وعقايد كلى اسلامى وارد شده اند حاوى يك سلسله براهين بكر ودست نخورده هستند كه تا آن روز به فكر هيچ فيلسوفى خطور نكرده بودواگر ما در كاوشهاى خود شواهدى از اين كتاب آسمانى آورده ايم از اين نظر است كه علاوه بر تثبيت مدعا، به اسلوب استدلال صحيح علمى وفلسفى قرآن نيز آشنا شويم.
عين اين بيان در باره احاديثى كه از پيامبر اسلام وجانشينان راستين او وارد شده است نيز حكم فرماست. احاديث اهل بيت درهايى از علوم ودانش را به روى ما مى گشايد ودر هر موضوعى ومسئله اى با بيانات كوتاه ومفصل خود، عقايد حقه رامدلّل ساخته وحقّ مطلب را ادا مى كند، زهى دور از انصاف است كه در تحليل عقايد اسلامى ومسائل كلى فلسفى به هر زاويه وگوشه اى سرى بزنيم وبه سخن هر نويسنده اى گوش فرا دهيم ولى از اين گنج شايگان، كه محدثان ودانشمندان بزرگ آنها را در لابلاى كتابها گرد آورده اند، بهره نبريم.
ما با پيمودن اين راه بهره هاى فراوانى برده ايم وفاصله اى كه گاهى در برخى از انظار ميان مسائل فلسفى وكلامى و اين دو گنج گرانبها وجود دارد ازميان برداشته ايم وروشن ساخته ايم كه براهين صحيح علمى وتحليل هاى دور از تعصب فلسفى، با بيانات كتاب وسنت مطابق وتوأم وهماهنگ مى باشند ولن يفترقا أبداً....
قم، حوزه علميه
جعفر سبحانى
15 شهريور ماه 1351
برابر 27 رجب 1392

صفحه 12

صفحه 13

بخش اول

لزوم بعثت پيامبران

* شبهات منكران بعثت
* دلايل چهارگانه لزوم بعثت

صفحه 14

صفحه 15

مباحث چهارگانه نبوت عامه

شخصيتهاى بزرگ وعاليقدرى كه از سوى پروردگار جهان براى هدايت وراهنمايى مردم از طريق وحى مبعوث وبرانگيخته مى گردند، رهبران آسمانى وپيامبران الهى ناميده مى شوند. آنان در پرتو وحى كه به تمام معنى آينه واقع نماست واز هرگونه خطاواشتباه مصون مى باشد، جامعه را به خير ورستگارى در هر دو جهان رهبرى مى نمايند.
به طور مسلّم هر فردى لايق وشايسته مقام رهبرى نيست،و تنها افرادى مى توانند منصب رهبرى را به عهده گيرند، كه يك سلسله شرايط زير را دارا باشند:
در درجه نخست بايد معصوم از گناه باشند، ودر طول زندگى گرد گناه نگرديده، دامن آنان آلوده به گناه نباشد. نه تنها بايد در برابرگناه وهر نوع نافرمانى معصوم وبيمه گردند، بلكه بايد در ابلاغ احكام ومقررات الهى، و حتى در زندگى روزمرّه نيز از هر نوع اشتباه وخطامصون ومحفوظ باشند،و نيز از هر نوع «بيمارى» و«نقص عضوى» كه موجب تنفر ودورى مردم از گرايش به آنهامى شود، منزه وپيراسته باشند، تا بدين وسيله، موجبات دلگرمى وعلاقه مردم به گرايش به آيين آنان فراهم گردد. اين قسمت يكى از مباحث مهم بخش «نبوت » است كه از نخستين روزهاى تدوين علم «كلام» براى دانشمندان مطرح بوده، وكتابها ورساله هايى در اين زمينه نوشته اند.

صفحه 16
از آنجا كه زير بناى تعاليم پيامبران را موضوع «وحى» وارتباط با جهان غيب تشكيل مى دهد، در كتابهاى «عقايد»بخشى به نام «وحى وحقيقت آن»مطرح گرديده ونظرات وآرايى در باره واقعيت اين ادراك وشعور مرموز بيان شده است.
فشار بحث در اين قسمت از كتاب، روى انتقاد از نظريه اى است كه در كتابهاى غرب زدگان وبرخى از خاور شناسان زياد به چشم مى خورد وآن اينكه تعاليم پيامبران، مولود نبوغ فكرى وعظمت درك روحى ويا تجلى شعور باطن آنان است.ما دراين بخش به ثبوت خواهيم رسانيد كسانى كه دستورات ومقررات پيامبران را زاييده قدرت فكرى آنان مى دانند، در حقيقت منكر اصل «نبوت» وسفارت الهى هستند، البته نه به طور مستقيم بلكه به صورت غير مستقيم و احياناً ناخودآگاه.
در طول تاريخ زندگى بشر، مقام شامخ «نبوت»همواره مورد نظر و طمع گروهى از شيادان وتبهكاران بوده كه از طريق تزوير ودروغ دركسوت پيامبران در آمده وخود را سفيران الهى ناميده اند. ازاين نظر دانشمندان براى شناسايى مدعيان دروغگو از پيامبران واقعى وراستين، طرق وراههايى رامعرفى كرده اند كه در پرتو آن مى توان نبى(1) واقعى را از «متنبى»دروغگو باز شناخت وما در آينده اين طرق را به طور مشروح معرّفى خواهيم كرد.
پيش از آنكه در باره اين سه موضوع(2) سخن بگوييم بايد موضوع «لزوم بعثت پيامبران» را مورد بررسى قرار دهيم تا اثبات شود كه بشر هيچگاه بدون نور وحى وتعاليم پيامبران به كمال مطلوب خود نمى رسد.

(1)دانشمندان علم كلام نبىّ وپيامبر را چنين تعريف مى كنند:«أن يكون الإنسان مبعوثاً من الحقّ إلى الخلق» ( شرح تجريد قوشچى، ص461) وبهتر اين است كه جمله ديگرى به آن افزوده شود:«لهدايتهم إلى ما فيه خيرهم وصلاحهم في الدارين».
(2)اين سه موضوع عبارتند از:1. شرايط روحى وجسمى پيامبران;2. وحى وحقيقت اين ادراك مرموز; 3. راه شناسايى پيامبران. وبا افزودن بحث «لزوم بعثت پيامبران» اصول مباحث نبوت عامه در اين چهار بحث خلاصه مى گردد.

صفحه 17
اين بحثهاى چهارگانه اصول مباحث بخش «نبوت عامه» را تشكيل مى دهد وبحث در آنها كاملاً جنبه كلى وعمومى داشته ونبوت فرد خاصى مطرح نيست. ولى اگر محور سخن اثبات وبيان دلايل نبوت فرد خاصى باشد ازا نجا كه در اين موقع بحث جنبه كلى وعمومى ندارد، ناچار بايد در بخش ديگرى به نام «نبوت خاصه» از آن بحث شود.
اكنون بحث ما در باره نبوت عامه است،يعنى آن سلسله بحثهايى كه مربوط به اصل «نبوت» است و نبوت شخص معيّن وخاصى مطرح نيست، و بحث را نيز با نقد و بررسى شبهات منكران لزوم بعثت آغاز مى كنيم.

صفحه 18

1

شبهات منكران لزوم بعثت

«برهمنها» بر خلاف همه پيروان شرايع، جامعه انسانى را مطلقا از تعاليم پيامبران، بى نياز دانسته، ونهضت پيامبران را يك امر لغو وبيهوده تلقى نموده اند.
«شهرستانى» در كتاب «ملل ونحل» در بخش آراى هندوان، نظرات ودلايل آنها را به طور اجمال نقل نموده است.(1) اينك ما در اينجا به طور فشرده، دلايل آنان را بررسى كرده سپس به تشريح دلايل لزوم بعثت پيامبران مى پردازيم، مى گويند:
1ـ برنامه پيامبران آسمانى، يا با آنچه كه عقل وخرد درك مى كند، موافق است ويا مخالف. در صورت نخست، نيازى به تعاليم آنها نيست، زيرا هر فردى از طريق خرد تعاليم آنها را درك مى نمايد; ودر صورت دوّم شايسته پذيرش نيست، وهرگز يك فرد با وجدان نمى تواند گفتارى را كه برخلاف عقل اوست بپذيرد.

پاسخ:

ريشه اشتباه در اين استدلال اين است كه آنان برنامه هاى پيامبران را در دو نوع (موافق عقل ومخالف آن) خلاصه كرده اند واز چهار چوب آن دو بيرون ندانسته اند در صورتيكه «ره آورد وحى» مى تواند چيزى غير از اين دو باشد، يعنى امكان دارد پيامبران در پرتو وحى، تعاليم وبرنامه هايى را عرضه كنند كه عقل وخرد را بدون راهنمايى پيامبران، ياراى درك آن نباشد ومرغ انديشه هيچ دانشمندى هرچه هم بلند پرواز باشد بدون راهنمايى پيامبران،بر آن دست نيابد.

(1)ملل ونحل، ص258و259.

صفحه 19
اگر بنا شود برنامه هاى پيامبران آسمانى را در يك جمله بيان كنيم بايد چنين بگوييم:
تعاليم پيامبران يا با آنچه خرد درك مى كند موافق است ويا مخالف ويا يك رشته دستورات ومقرراتى است كه هرگاه، از طريق وحى براى بشر بيان نگردد پيوسته براى او مبهم ومجهول مى ماند،وهرگز بشر با بال انديشه بدان راه نمى يابد.
بنابر اين هرگاه ما در صورت اوّل از راهنمايى آنان بى نياز باشيم، در اين قسمت به رهبرى آنها نياز كامل داريم.
با يك مراجعه به مقررات واقعى شرايع آسمانى وبالأخص آيين اسلام، روشن مى گردد، كه محور بحث آنان مسائلى است كه پيوسته براى نوع مردم مبهم ومجهول بوده واگر پيامبران عاليقدر آنان را راهنمايى نمى كردند غالباً در تشخيص حقيقت، دچار اشتباه وگمراهى مى شدند. به علاوه، در مواردى نيز كه عقل، مفاد تعاليم وحى را تأييد مى كند، حمايت وحى از حكم عقل، مشوّق انسان به انجام حكم مزبور بوده و پشتيبان عقل در برابر وسوسه هاى مخالف و مخرّب نفس امّاره و ديگر عوامل باز دارنده (همچون غفلت و...) مى باشد.
2ـ سازمان جهان هستى، ما را به سوى خدا رهبرى مى نمايد وعقل وخرد، بشر را به سپاسگزارى از وى دعوت مى كند، در اين موقع بشر به پيامبران، چه نيازى دارد؟! زيرا دعوت پيامبران يا به سوى خدا ولزوم سپاسگزارى از اوست، و اين مطلبى است كه ما همگى آن را درك مى كنيم; ويا برخلاف اين است،و در اين صورت شايسته پيروى نيستند.

پاسخ:

اين گفتار، دليل تازه اى نيست و به نحوى تكرار همان سخن اوّل است، منتهى به صورت ديگر. بايد توجه داشت كه درست است كه مسئله سپاسگزارى در برابر نعمتهاى خداوند، فطرى و وجدانى است، ولى چه بسا، بسيارى از مردم از

صفحه 20
امور وجدانى خود غفلت مىورزند، مانند «خداشناسى» كه از فطريات روشن وبارز انسان است واز نظر برهانى دلايل بى شمارى دارد ولى چه بسا بر اثر نخوت وغرور وخود خواهى وشهوترانى، مورد غفلت واقع شده، وانعكاسى در روح وروان ايجاد نمى كند، در اين صورت مربيانى لازم است كه حجابهاى غفلت را دريده، ووجدان بشر را بيدار سازند.
وانگهى مگر نسخه سعادت پيامبران، منحصر به خداشناسى وشكرگزارى است كه با وضوح وروشنى آن، انسان نيازمند چيز ديگرى نباشد، بلكه پيامبران همه نيازمنديهاى بشر را در جهات مختلف اعم از فردى واجتماعى واقتصادى واخلاقى وسياسى، با برنامه هاى وسيع خود، برطرف نموده، واو را از هر نوع قوانين بشرى، كه از خردهاى نارساى بشر تراوش مى كند، بى نياز مى سازند.
3ـ در برخى از شرايع آسمانى دستوراتى ديده مى شود كه با موازين عقل تطبيق نمى كند، آنجا كه انسان را از خوردن برخى از گوشتها وغذاهاى مقوّى باز داشته، و گاهى دستورهايى داده است كه كوچكترين نفع وسودى ندارد، مثلاً فرمان داده كه رو به «كعبه» بايستيم ونماز بگزاريم ودور آن طواف كنيم وسنگى را استلام وزيارت نماييم و....

پاسخ:

اگر اصول وريشه هاى آئينى با دلايل محكم واستوار ثابت گرديد، بايد از همه دستورهاى آن در امور جزئى پيروى نمود، اگر چه راز وملاك برخى از آنها، براى ما معلوم وروشن نباشد، زيرا پس از آن كه ثابت شد شخصى برانگيخته خداست، وبرنامه هاى خود را از مركز وحى مى گيرد، ديگر نبايد در جزئيات قوانين او ترديد كنيم، وبه اصطلاح دو دل باشيم، واگر به رازهاى تكاليف وى واقف نگرديم بايد آن را نشانه قصور ونارسايى فكر خود بدانيم وخود را تخطئه نماييم، نه اينكه تعاليم او را بيهوده بشماريم.
گذشته از اين، هريك از تكاليف ودستورات او داراى مصالحى است كه

صفحه 21
قسمتى از آنها به مرور زمان روشن گرديده است واين قسم از دستورهاى وى يكى از دلايل حقانيت آورنده آنها به شمار مى رود.
اگر برخى از خوردنيها ونوشيدنيها را تحريم نموده است، براى يك سلسله مفاسدى است كه پنجه نيرومند علم، پرده از روى آنها برداشته، وايمان ما را به استوارى آيين وى افزون نموده است.اگر دستور داده كه به سوى يك نقطه اى نماز بگزاريم، خواسته است ازاين طريق وحدت پيروان خود را حفظ كند، تا همه ملل مسلمان داراى قبله واحدى باشند ورشته وحدت ويگانگى آنها محكمتر شود.
اگر دستور داده كه استلام «حجر اسود» نماييم براى تجديد وزنده ساختن خاطره قهرمان توحيد است كه به كمك فرزند دلبند خود، در ريگستان حجاز، براى سپاه توحيد خانه اى ساخت، واين سنگ از آثار دوران بناى كعبه است،واستلام سنگى كه ابراهيم خليل الرحمان آن را در خانه توحيد بكار برده، يك نوع تعهد وپيمانى است با «خليل» كه هيچگاه در زندگى گرد شرك نگرديم واز جاده توحيد منحرف نشويم، واز سنن سعادت آفرين او پيروى كنيم.
براى توضيح وتقريب ذهن مى توان چنين گفت:استلام حجر اسود بسان احترام به پرچم كشور است كه سربازان در پادگانهاى نظامى به آن احترام مى گذارند واحياناً به آن سوگند مى خورند.
پرچم هر كشورى، چند سانت پارچه اى بيش نيست، امّا از آنجا كه آن پرچم در آيين سربازى رمز استقلال كشور، ومظهر نيرومندى آن است از اين نظر احترام به آن، يك نوع احترام به ميهن به شمار مى رود.
4ـ كسانى كه خود را پيامبر وبرانگيخته آسمانى مى دانند، بشرى مانند ما هستند وهيچ نوع مزيتى بر ما ندارند ودر اين صورت دليل ندارد كه ما به طور دربست در اختيار كسى باشيم كه تفاوتى ميان ما و او نيست.

پاسخ:

درست است پيامبران آسمانى مانند ما بشرند واز نظر جسم و خصايص مربوط

صفحه 22
به آن با ما تفاوت چندانى ندارند، ولى يك تفاوت اساسى و عمده ميان ما وآنها سبب شده كه از آنان پيروى كنيم، وآن مسئله نزول وحى وارتباط با جهان غيب است. پيامبران آسمانى همه برنامه ها وقوانين خود را از سرچشمه زلال وصاف «وحى» كه كوچكترين خطا واشتباه در آن راه ندارد، مى گيرند واز اين نظر مزيت چشمگيرى بر ديگران دارند. نيز به اذن و اجازه الهى، قدرت روحى و وِلائى خارق العاده اى دارند كه در صورت نياز، جلوه اى بارز از قدرت مطلقه الهى را ـ به عنوان نشانى از حقانيّت و صدق مدّعيات خويش ـ به نمايش مى گذارند.
قرآن كريم ايراد فوق را از منكران اصل لزوم بعثت پيامبران نقل كرده است، آنجا كه مى فرمايد:(قالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا...).«شما،بشرى مانند ما هستيد» ولى بلافاصله به آن چنين پاسخ مى گويد:
(قالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلاّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ وَ لكِنَّ اللّهَ يَمُنُّ عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ...).(ابراهيم:10ـ11): آرى ما، مانند شما بشر هستيم، ولى خداوند بر گروهى از بندگان مخصوص خود، منت گذارده، وآنان را به شرف رسالت وسفارت از خود مفتخر مى سازد.
همچنين قرآن در آيه (قُلْ إِنّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى إِلَيَّ...) (كهف :110): بگو من بشرى مانند شما هستم وبه من وحى نازل مى شود، با جمله (قُلْ إِنّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُم) به نقطه اشتراك پيامبران با ديگران اشاره كرده ورسانده است كه از اين نظر ميان آنها وديگران فرقى نيست ولى با جمله ( يُوحى إِلَي) به نقطه امتياز ورمز لزوم پيروى از آنها اشاره كرده است.
اينها دلايل چهارگانه برهمنهاست، كه شهرستانى نقل كرده ومرحوم محقّق طوسى در تجريد(1) به برخى از اين دلايل اشاره كرده وپاسخ گفته است.
***

(1)شرح تجريد علاّمه،چاپ صيدا، ص218، شرح تجريد، نظام الدين قوشچى، ص463.

صفحه 23

2

دلائل چهارگانه لزوم بعثت

دليل نخستين:

بشر نمى تواند قانونگذار باشد

دانشمندان علم «كلام»موضوع «لزوم بعثت پيامبران» را از طرق مختلفى مورد بررسى قرار داده اند، وبا دلايل متعددى، مسئله لزوم «اعزام سفيران الهى» را ثابت نموده اند. فيلسوف عاليقدر ودانشمند بزرگوار شيعه، مرحوم محقّق طوسى در كتاب معروف خود(1) با دلائل نه گانه حقيقت را مبرهن وروشن ساخته است.
تجزيه و تحليل همه آن دلايل از حوصله اين كتاب بيرون است وما از ميان آنها فقط به شرح وتوضيح روشنترين واستوارترين آنها مى پردازيم، و از به كار بردن هر نوع اصطلاح پيچيده علمى خوددارى مى نماييم.

ريشه زندگى اجتماعى ونظريه هاى سه گانه

گسترش زندگى دسته جمعى بشر، وبرچيده شدن زندگى فردى او در بيابانها وبيغوله ها وجنگلها وشكاف كوهها، همگى از يك حقيقت روشن حكايت مى كنند،

(1)تجريد الاعتقاد، چاپ صيدا، ص215. در حقيقت آنچه در اين بحث مى خوانيد، توضيح وتشريح پنجمين دليل از دلايل نه3گانه اوست، وآن دانشمند بزرگ خلاصه اين دليل را در قالب يك جمله كوتاه ريخته وچنين فرموده است:«حفظ النوع الإنساني».

صفحه 24
وآن اينكه بشر خواهان زندگى دسته جمعى است كه در پرتو معاونت وهمكارى يكديگر، بتواند بر بسيارى از مشكلات چيره گردد، وموانعى را كه بر سرراه زندگى سعادتمندانه اوست، از ميان بردارد. در باره علت زندگى اجتماعى بشر نظريات گوناگونى مطرح شده است كه ذيلاً به آن اشاره مى كنيم:
بر پايه يك نظريه، ممكن است ما گرايش انسان به زندگى اجتماعى را جزو سرشت واز فطريات او بشماريم ومعتقد گرديم كه يكى از غرايز وتمايلات درونى وى اين است كه در كنار همنوع خود زندگى كند و از زندگى فردى دورى گزيند چنانكه گروهى از دانشمندان بر اين عقيده اند، واز قديم گفته اند:«الإنسان مدني بالطبع».
نظريه ديگر مقتضى است كه يا گرايش مزبور را اثر مستقيم غريزه «استخدام طلبى» بشر بدانيم وبگوييم: «استخدام»واستفاده از هر موجودى به نفع خويش، از غرايز اصلى بشر است،يعنى همانطور كه انسان از ميوه وشاخه وبرگ وريشه وچوب وهيزم درختها در زندگى استفاده مى كند وآنها را در راه مقاصد خود به كار مى برد ويا از گوشت وپوست وپشم وخون وشير وشاخ انواع حيوانات بهره مى برد وهمه را در راه مقاصد حياتى خود «استخدام» مى نمايد، همچنين در راه پيشبرد مقاصد زندگى خود، از وجود همنوعان استفاده نموده، وبه حكم غريزه «استخدام» به زندگى دسته جمعى كه از آثار بارز آن استفاده متقابل از دسترنج ديگران است، تن مى دهد واين غريزه را در باره همنوعان خود به كار مى برد.(1) چيزى كه هست موجودات ديگر، در برابر قدرت ونيروى فكرى وى بدون قيد وشرط تسليم مى گردند، ولى از آنجا كه انسان داراى درك وشعور وتفكر است، نمى توان كار وكوشش او را رايگان تملك نمود; زيرا او نيز انسانى است همانند ديگران، حس وشعور دارد ، «خود خواه» و «خود دوست» است، وخواهان همان چيزى است كه ديگرى از او مى خواهد، ازاين نظر انسانى كه خواهان استفاده از دسترنج ديگران است ناچار است مقدارى از نتايج كار وكوشش خود را در اختيار ديگران بگذارد تا متقابلاً از نتايج آنها برخوردار گردد.

(1)وحى يا شعور مرموز، ص75. روى اين نظر بايد گفت:«الإنسان مستخدِم بالطبع».

صفحه 25
اينجاست كه «روح استخدام طلبى» انسان به صورت بهره بردارى متقابل وبر اساس «تعاون» و«همكارى» تجلى مى نمايد وهمه افراد، نتايج كار وكوشش خود را روى هم ريخته وهر فردى به اندازه وزن اجتماعى وموقعيت خود، رفع نياز مى كند.
برخى در باره علت زندگى اجتماعى بشر نظر سومى را ابراز داشته اند،كه تا حدودى از دو نظر گذشته روشنتر ومفهومتر مى باشد وآن اين است كه: سرچشمه ميل انسان به زندگى اجتماعى همان غريزه «حب ذات وخود دوستى او» به ضميمه يك استدلال وراهنمايى عقلى است.
توضيح اينكه: هر فردى به حكم غريزه «خود دوستى»، خواهان تكامل وگسترش شعاع قدرت وزندگى خود مى باشد،و روى اين غريزه مى خواهد از مواهب طبيعى ونيروهاى نهفته جهان ماده هر چه بيشتر استفاده كند، ولى از آنجا كه مشكلات زندگى بى شمار است وشعاع قدرت هر فردى كاملاً محدود مى باشد، ناچار بايد به ضميمه قدرتهاى ديگر، نيروهاى سركش طبيعت را مهار كند، وبه جنگ مشكلات حيات رفته وبر آنها پيروز گردد.
اين همان راهى است كه عقل پيش پاى انسانهاى خواهان تكامل وترقى مى گذارد، وراه نيل به سعادت را در پرتو زندگى دسته جمعى، آن هم بر اساس تعاون وهمكارى، مى داند.
بنابر اين اگر انسان خواهان مدنيت وزندگى اجتماعى است ويا اگر به دنبال استخدام موجودات طبيعى وهمنوعان خود مى رود، نه از اين نظر است كه مدنيت جزو سرشت اوست ويا «استخدام موجودات» از غرايز انسان مى باشد، بلكه از آنجا كه غريزه «خود دوستى» او را به تكامل وگسترش شعاع قدرت وزندگى پر لذت دعوت مى نمايد و راه رسيدن به درخواست اين غريزه، در نظر عقل، جز زندگى اجتماعى وتعاون وهمكارى نيست، از اين جهت با راهنمايى عقل، به سوى زندگى دسته جمعى كشيده مى شود وپايه گذار مدنيت مى گردد.

صفحه 26
ما فعلاً كار نداريم كه كداميك از اين سه نظر در تحليل علت پديد آمدن زندگى اجتماعى، به واقع نزديكتر است، ولى بنابر هر سه نظر;يك حقيقت را نمى توان انكار كرد، وآن اينكه غرايز انسان، مخصوصاً غريزه «حب ذات» وى، مرزنشناس است. هر انسانى بيش از هر چيز، به سعادت خويش علاقمند است وهر چيز را به خاطر خويش مى خواهد، واگر روزى هم به همكارى تن درمى دهد، ودر برابر مقررات سنگين اجتماعى تسليم مى گردد، روى اضطرار وناچارى است كه نيل به سعادت وخوشبختى را بدون آن ممكن نمى بيند; زيرا مطمئن است كه هيچ فرد انسانى در برابر اراده او بدون قيد وشرط تسليم نمى گردد; ومحصول دسترنج خود را به رايگان در اختيار او نمى گذارد، براى همين جهت ناچار مى شود كه حقوق ديگران را محترم شمرده،وبه نوعدوستى تظاهر نمايد.
ولى از آنجا كه تعاون وهمكارى وتظاهر به نوعدوستى بر خلاف طبع واقعى اوست، از اين نظر هر موقع فرصتى بدست آورد، از تضييع حقوق ديگران خوددارى نمى نمايد وتاريخ بشر، اين حقيقت تلخ را كاملاً تأييد مى كند. زيرا پيوسته طبقه زورمند، ازگروه ناتوان به عنوان ابزار زندگى استفاده نموده، واز آنان بسان ساير جانداران ويا بى جانان بهره مى گرفتند، وطبقه افتاده وناتوان نه تنها مالك محصول كار خود نبودند بلكه جسم وتن وفكر ومغز آنان نيز از آنِ ديگران بود.
تمام اين اجحافات وتعديها ناشى از اين است كه حس«خود خواهى» انسان، حس «مرز نشناسى» است،وهمه چيز وهمه فرد را در مسير منافع خود مى خواهد. چيزى كه هست در ادوار گذشته اين غريزه طورى تجلى كرده بود، والان نيز به طرز ديگرى خود نمايى دارد.

لزوم طرحى جامع براى زندگى اجتماعى

اينجاست كه لزوم يك طرح اساسى براى تشكيل يك اجتماع صحيح انسانى، احساس مى شود; طرحى كه داراى مزاياى زير باشد:

صفحه 27
اوّلاً:حدود ووظايف افراد را در دل اجتماع روشن سازد، وحدود اختيارات هر فردى را كه بر عهده گرفته است، تعيين نمايد، زيرا يك فرد هرچه هم عدالت خواه ووظيفه شناس باشد، تا روش كار وخط مشى او در كارهاى اجتماعى تعيين نگردد، نمى تواند وظايف خود را به نحو صحيح انجام دهد واز تصادم و برخورد قهرى با حقوق ديگران كه لازمه «همزيستى» است محفوظ بماند، چه بسا افرادى در سايه تربيتهاى خانوادگى ومذهبى غريزه «خود خواهى» خود را تعديل نموده، وراضى نمى شوند از مرز عدالت وانصاف گام فراتر بگذارند،ولى يك چنين حس تعديل شده، در صورتى مفيد وسودمند واقع مى شود كه شخص به مرزهاى حقوق خود وديگران كاملاً آشنا گردد، ودر برخوردهاى قهرى وتصادمهاى اشتباهى كه منجر به تزاحم منافع طرفين مى گردد، به وظيفه خود واقف و پايبند باشد.(1)
ثانياً: با اجراى يك سلسله اقدامات مفيد، وتعيين كيفرهاى خصوص، به خودكامگى انسان و«مرز نشناسى» وى خاتمه دهد، وغريزه خودخواهى او را تعديل نموده، وانديشه تجاوز به حقوق ونواميس ديگران را از مغز او بيرون ببرد.
يك چنين طرح، جز همان قوانين اجتماعى كه زير بناى يك اجتماع انسانى است چيزى نيست. اكنون بايد ديد اين طرح عالى كه ضامن بقاى نسل انسانى وحفظ زندگى اجتماعى اوست به وسيله چه كسى بايد ريخته گردد؟
جاى ترديد نيست كه زير بناى زندگى اجتماعى انسان، وجود قوانينى است كه حقوق همه افراد را براساس عدل وانصاف تعيين كرده، وحدود اختيار و وظيفه هر فردى را واضح وروشن سازد وبا تدبير مخصوصى به خودكامگى و«مرز نشناسى» انسان بلكه به انديشه تجاوز به حقوق ديگران واستثمار آنان، كه مولود«حب ذات»

(1)معمولاً در كتابهاى كلام ـ از آن جمله شرح تجريد علاّمه، ص216 ـ قوانين را از آن نظر لازم وضرورى مى دانند كه بتواند به حس توسعه طلبى وخودكامگى انسان خاتمه دهد; در صورتى كه يكى از فوايد مهم قانون، همان تعيين حدود ووظايف افراد(مزيت اول) است وتمناى يك زندگى سعادتمندانه بدون آن ميسّر نيست.

صفحه 28
و«خودخواهى»اوست، پايان بخشد.
مقام قانونگذارى، مقامى بس رفيع وبزرگ است و تصدّى چنين مقامى طبعاً در خور همه افراد نيست وهر انسانى در هر شرايطى، نمى تواند طراح قوانين باشد. از اين نظر بايد ديد چه كسى شايسته اين مقام است؟ وچه كسى مى تواند به اين امر حياتى جامه عمل بپوشاند.
فرض كنيد گروهى دلسوز دور هم جمع شدند تا به وضع آشفته «ترافيك» يك شهر بزرگ (كه بدون پيش بينى و برنامه ريزى دقيق قبلى رشد كرده و صورت يك غده سرطانى را يافته است) سروسامان بخشند، ويا براى امور رانندگى در شهر وبيابان، آئين نامه اى تنظيم نمايند. آيا مى توان گفت كه همه افراد، در هر مقام وشغلى، ودر هر پايه از معلومات واطلاعات، براى اين كار شايستگى دارند؟! بسيار روشن است كه تنظيم يك چنين آيين نامه لياقت، كاردانى، اطلاعات فنى ومعلومات خاصى لازم دارد.
هيچگاه نمى توان گفت: يك فرد وياگروهى بى اطلاع از ورود وخروج ماشينها، گنجايش خيابانها، خصوصيات وتعداد وسايط نقليه، سيستم زندگى مردم، مراكز اقتصاد وداد وستد، نقاط پرجمعيت وهمچنين بدون اطلاع از پايه انضباط مردم، مقدار آشنايى آنان به قوانين راهنمايى، صبر وبردبارى رانندگان، شماره پاركينگها واندازه وسعت آنها، ودهها شرايط ديگر، مى توانند گره سر درگم«ترافيك» شهر مزبور را بگشايند.
چگونه يك فرد بى اطلاع از امور طبابت ونيازمنديهاى بيماران، مى تواند پايه گذار نظام پزشكى گردد و روابط بسيار ظريف و پيچيده بيمار و طبيب را در مراكز درمانى تنظيم و بهبود بخشد.
آيا يك فرد بى اطلاع از وضع دانشگاههاى جهان ورشته هاى گوناگون علوم وتحولات ودگرگونيهايى كه در شيوه تدريس ومتد تعليم در جهان علمى به وجود آمده، مى تواند طرحى تنظيم كند كه در عين جامعيت وتحرك، به وضع دانشگاهى كه

صفحه 29
از قافله علم ودانش عقب مانده سر وسامان بخشد وآن را در رديف ساير مراكز علمى جهان قرار دهد.
وهمچنين نظاير آن.
جايى كه اصلاحات در چنين محيطهاى كوچك به تخصص واطلاعات ويژه اى نيازمند است، به طور مسلّم، اصلاح محيطهاى بزرگ وتنظيم برنامه براى همه افراد بشر، به منظور رهبرى آنان به سوى سعادت وتكامل، بدون تحقق يك سلسله شرايط در قانونگذار وخود قانون، انجام پذير نيست. اينك بايد ديد چه شخصى صلاحيت قانونگذارى دارد؟

شرايط قانونگذار

اصولاً بايد ديد هدف از قانونگذارى چيست وچه خلأى را مى خواهد پركند؟ تا در پرتو معيّن شدن هدف بتوان شرايط او را مشخص ساخت.
به طور اجمال بايد گفت:قانونگذار مى خواهد با دستگاه آفرينش كه همه انواع موجودات را به سوى كمال مى كشاند در باره خصوص انسان هماهنگى نموده جامعه بشرى را با تنظيم برنامه اى به سوى كمال رهبرى كند، ودر پرتو تأمين حقوق تمام افراد، سعادت جسمى وروانى آنها را فراهم سازد.
بنابر اين چنين قانونگذارى بايد واجد شرايط زير باشد:
1ـ از آنجا كه هدف، تأمين نيازمنديهاى جسمى وسعادت روانى بشر است، بايد از همه رموز واسرار جسمى وروحى وى، بطور دقيق مطلّع وآگاه باشد، زيرا نسخه هر طبيبى هرچه هم دقيق وكامل تنظيم گردد، در صورتى مفيد وسودمند واقع مى شود كه پزشك از اوضاع واحوال بيمار كاملاً آگاه باشد ونسخه را مطابق وضع مزاج بيمار وشرايط روانى وى تنظيم كند، ودر غير اين صورت چندان سودمند نخواهد بود.
وبه عبارت ديگر، قانونگذار بايد انسان شناس وجامعه شناس كامل بوده، از

صفحه 30
غرايز وعواطف انسانها كاملاً آگاه باشد، احساسات آنها را به طور دقيق تحديد واندازه گيرى كند تا در پرتو قانون، از هر گونه افراط وتفريط كه از لوازم غريزه انسانى است جلوگيرى نمايد، واز كليه اصولى كه مى تواند در طريق رهبرى جامعه به سوى كمال، مورد استفاده قرار گيرد، اطلاعات دقيق ووسيعى داشته باشد،ومصالح ومفاسد فردى واجتماعى را به خوبى درك كند، واز واكنش زندگى اجتماعى وعكس العمل روابط انسانها كاملاً مطلع باشد.
2ـ قانونگذار بايد كوچكترين نفعى در تدوين قانون نداشته باشد، تا حس سودجويى وغريزه «حب ذات» حجاب ضخيمى در برابر ديدگان عقل وى به وجود نياورد واو را از تشخيص منافع ومصالح همنوع، ناتوان نسازد; زيرا در اين صورت هر چه هم بخواهد طبق عدل وانصاف پيش برود، باز ناخود آگاه تحت تأثير حس «سود جويى» و«حب ذات» واقع شده واز «صراط مستقيم» عدل، منحرف مى گردد.
3ـ اعمال وافعال هر بشرى زاييده ومولود افكار وعقايد اوست. طرز تفكرها ونحوه اعتقادها در انتخاب نوع كار وفعاليت حتى در كيفيت داورى انسان اثر واضح ومستقيم دارد. گروهى كه به خوبى يك عمل ايمان دارند، با شوق فراوان به دنبال آن مى روند، و برعكس گروه ديگرى كه آن را زشت وبد مى دانند از آن ابراز تنفر نموده در طول زندگى از آن اجتناب مىورزند. جانبازى وفداكارى همه جانبه مولود ايمان به هدف است، چنانكه خوددارى وروى گردانى، نشانه فقدان ايمان واعتقاد راسخ مى باشد.
از اين نظر اصلاحات پيگير در يك اجتماع، گسترش عدالت درتمام سازمانهاى ملى ودولتى، جلوگيرى از مفاسد اخلاقى وانواع بديها وزشتيها، وبالأخره رهبرى جامعه انسانى، به سوى كمالى كه براى آن آفريده شده است، در صورتى عمل مى گردد كه نظارت ومراقبت قانونگذار، از چهارچوب اعمال وافعال تعدى نموده مراقب افكار واخلاق جامعه نيز باشد.

صفحه 31
وبه عبارت ديگر: تنها به اصلاح ظاهر وبرون واعمال وافعال جامعه اكتفا نكند، بلكه در اصلاح عقايد وافكار جامعه نيز، كه سرچشمه هر نوع عملى شمرده مى شوند، كوشش نمايد.
اكنون برگرديم وببينيم كه اين شرايط در چه كسى وچه مقامى به طور كامل موجود است؟
اگر بنا است كه شخص قانونگذار انسان شناس كامل باشد، انسان شناسى كاملتر از خدا سراغ نداريم; وهيچ كس به رموز مصنوعى، آگاه تر از سازنده خود آن نيست.(1)
خدايى كه سازنده ذرات وجود، پديد آورنده سلولهاى بى شمار، وتركيبدهنده قطعات مختلف وجود انسان مى باشد، به اسرار وجود ونيازمنديهاى نهان وآشكار، ومصالح ومفاسد مصنوع خويش، بيش از ديگران واقف است واز نتايج روابط افراد، وواكنش هرگونه برخورد، اطلاع كامل ودقيق دارد، زيرا علم او بى پايان است وهيچ نوع حجاب ومانعى ميان او و واقعيات وجود ندارد.
در باره شرط دوّم نيز بايد خاطر نشان ساخت، تنها خداست كه نفعى در اجتماع ما ندارد واز هر نوع غرايز وخصوصاً غريزه خود خواهى پيراسته است وبه قول ژان ژاك روسو: «براى كشف بهترين قوانينى كه به درد ملل بخورد، يك عقل كل لازم است كه تمام شهوات انسانى را ببيند ولى خود هيچ حس نكند، با طبيعت رابطه اى نداشته باشد ولى كاملاً آن را بشناسد، سعادت او مربوط به ما نباشد ولى حاضر باشد كه به سعادت ما كمك، وبالأخره به افتخاراتى اكتفا نمايد كه به مرور زمان علنى گردد، يعنى در يك قرن خدمت كند ودر قرن ديگرنتيجه بگيرد.بنابر اين، فقط پيامبران مى توانند چنانكه شايد وبايد براى مردم قانون بياورند».(2)

(1)(أَلا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقْ وَ هُوَ اللَطيفُ الخَبِير)، ملك/14: آيا او آفريده خود را به خوبى نمى شناسد، با اينكه به رموز و اسرار ناپيداى وى كاملاً آگاهى دارد؟
(2)قرار داد اجتماعى، ژان ژاك روسو، ترجمه غلامحسين زيرك زاده، ص81.

صفحه 32
همه افراد بشر كم وبيش از حس خود خواهى، كه آفت قانونگذارى صحيح است، برخوردارند وهرچه هم سعى وكوشش كنند كه خود را از چنگال اين غريزه برهانند، باز كم و بيش گرفتار آن خواهند بود. اصولاً نيمى از شخصيت انسان را همان احساسات وغرايز تشكيل مى دهد واگر بنا باشد غرايز واحساسات خود را از دست بدهد بايد نيمى از انسانيت خود را نابود سازد.
دراين صورت، عامل بروز اختلافوتعدى(غرايز وشعور درونى واحساسات سركش انسان كه خواه ناخواه بر روى افكار وى اثر مى گذارد)چگونه مى تواند عامل اصلاح ورفع اختلافات وبرقرارى عدل وانصاف در اجتماع گردد و«در جهان آفرينش عاملى را نمى شناسيم كه به امرى دعوت كند كه منجر به نابود شدن خود آن باشد».(1)
آرى گاهى فرد يا افرادى در پرتو پرورش وجدان وتربيتهاى صحيح مذهبى به مقامى مى رسند كه حس«عدالتخواهى» وانسان دوستى آنان به قدرى قوى ونيرومند مى گردد كه بسيارى از غرايز سركش را تحت تأثير قرار مى دهند وعدل وانصاف را براى خود آن، واجتماع را براى خود اجتماع مى خواهند، ولى آيا در حسابهاى اجتماعى مى توان روى يك اقليت ناچيز تكيه كرد وآن را ملاك قضاوت وداورى قرار داد؟ تازه از كجا معلوم است كه به يك چنين اقليت، اجازه قانونگذارى بدهند؟ بگيرند.
در باره مراقبت بر اعمال درونى وكنترل افكار وغرايز و... كه شرط سوم قانونگذارى بود، اجمال سخن اين است كه اين منظور جز در پرتو قوانين آسمانى امكان پذير نيست، زيرا قوانين بشرى، فقط بر اعمال نظارت دارد، نه برباطن ودرون، وهرگز نقشى در اصلاح انديشه وافكار ندارد ومردم در ماوراء قوانين يعنى در باره عقايد واخلاق كاملاً آزاد بوده واگر هم قانونى براى اين قسمت وضع شود چون ضامن اجرا ندارد نمى توان به آن ارزش قانونى داد; در صورتيكه همه كارهاى مردم

(1)وحى يا شعور مرموز، ص92.

صفحه 33
زاييده افكار واحساسات درونى آنهاست وهر نوع اصلاحى منهاى اصلاح باطن نقش بر آب است.
آرى از ميان سازمانهاى اجتماعى،مؤسسات تعليم وتربيت مى تواند بر روى افكار وعقايد مردم اثر بگذارد ودگرگونيهايى در روحيات آنها به وجود آورد، ولى تأثير آن در موضوع اصلاح افكار ومراقبت بر باطن بسيار ناچيز است.
زيرا بازده يك چنين مؤسسات جز يك سلسله سخنرانيها وكنفرانسها وسمينارها كه از حدود توصيه وسفارش بيرون نمى رود چيزى نيست، ووضع قانون براى امور روحى وافكار معنى ندارد وهرگز نمى توان در باره عقايد وروحيات قانون وضع نمود سپس به مردم تحميل كرد كه حتماً بايد چنين فكر كنند وچنين معتقد شوند، ودر صورت تخلف آنان را مجازات نمود وكيفر داد، زيرا يك چنين قانون ضامن اجرا نداشته، وشخص قانونگذار نمى تواند مراقب احساسات وافكار مردم باشد، ودر صورت تخلف هيچ نوع راه اثباتى ندارد.
گذشته از اين، سازمانهاى فرهنگى، از ساير دستگاههاى اجتماعى جدا نيستند ومسئولان آن را نيز همين افراد اجتماع تشكيل مى دهند ودر صورتيكه خود آنها به اصول ومقرراتى بى اعتنا بوده واز نظر فكر واحساس اصلاح نشده باشند، چگونه مى توانند ديگران را از نظر فكر وعقيده اصلاح نمايند؟
ولى اين نقيصه در صورت اجراى روشهاى دينى كاملاً مرتفع است ومذهب در درجه نخست با ايمان واصلاح افكار وعقايد مردم وتهذيب اخلاق آنان سروكار دارد; وبا برانگيختن سفيران صالح وآزموگاران معصوم وپاكدامن، دگرگونيهاى عميقى در افكار وعقايد واخلاق مردم به وجود مى آورد. اينجاست كه لزوم بعثت پيامبران از نظر قانونگذارى ورهبرى جامعه انسانى به سوى كمالى كه براى آن آفريده شده اند، روشن مى گردد; زيرا اين هدف جز در پرتو اصلاحات عميق وهمه جانبه كه ما از آن به نام قانون تعبير مى آوريم امكان پذير نيست،و از آنجا كه هرقانونى هدف ياد شده را تأمين نمى كند، ناچار بايد قانون شرايط سه گانه را كه مورد بررسى قرار گرفت، دارا

صفحه 34
باشد واين شرايط جز در قوانين آسمانى، كه اصلاح كننده عقايد واخلاق ودر عين حال مراقب اعمال وافعال مى باشد، در جاى ديگر وجود ندارد.

خلاصه بيان:

آنچه به طور مشروح ذكر شد خلاصه آن به قرار زير است:
1ـ انسان خواهان زندگى دسته جمعى است;
2ـ انگيزه او براى زندگى اجتماعى يكى از سه چيز است...;
3ـ در زندگى اجتماعى براى حفظ حقوق افراد، قانونى كه بر اساس عدل وداد ورعايت حقوق تمام طبقات استوار باشد. ضرورى است;
4ـ همه كس براى قانونگذارى صلاحيت ندارد وهدف از قانون (حفظ حقوق تمام طبقات) در صورتى تأمين مى گردد كه قانونگذار داراى شرايط خاصى باشد;
5ـ تمام آن شرايط در قوانين آسمانى كه وسيله پيامبران ابلاغ مى گردد، موجود است وغير آن فاقد شرايط مى باشد.

رهنمود پيشوايان:

پيشوايان مذهبى ما اساس آنچه را كه بيان گرديد در جمله هاى كوتاه وپرمغزى بيان كرده اند.
شخصى از حضرت صادق ـعليه السّلامـ سؤال نمود كه چگونه مى توانيد ثابت كنيد كه خداوند سفيرانى را فرستاده است؟امام در پاسخ وى چنين فرمود:
دلايل قطعى ثابت وروشن نموده است كه اين جهان خدا دارد; خدايى بالاتر وبرتر از ماده وآثار آن، مافوق لمس ورؤيت. از اين نظر بايد سفيرانى اعزام نمايد، تامردم را به مصالح ومفاسد وبه آنچه كه مايه بقا و زندگى آنان است، وترك آن موجب نابودى آنها مى باشد، رهبرى نمايد.(1)

(1)بحار الأنوار،ج11، ص29.

صفحه 35

دليل دوّم:

پيامبران، هدايتگر بشر به اهداف عالى خلقتند

هيچ فردى، هرچه هم با نظر سطحى به جهان آفرينش بنگرد، نمى تواند باور كند كه جهان هستى بى هدف آفريده شده است، وآفريدگار بزرگ، جهان آفرينش را بدون داشتن هدف وغرضى به وجود آورده است; زيرا خداوندِ جهان آفريدگارى «حكيم» است، وشخص حكيم هرگز كار لغو وعبث انجام نمى دهد. ناگفته پيداست اينكه مى گوييم خداوندِ جهان از آفريدن اين موجودات هدفى دارد، منظور اين نيست كه نيازى به آن هدف دارد، واز اين طريق مى خواهد نياز خود را برطرف كند; زيرا خداوند همان طور كه حكيم است «غنى» وبى نياز على الاطلاق نيز هست وفقر واحتياج به ذات او راه ندارد وفاقد كمالى نيست كه بخواهد با آفريدن موجودى آن را فراهم سازد.
بلكه مقصود اين است كه آفريدگار، اين جهان را عبث وبى فايده نيافريده است، وفايده خلقت به خودِ آفريده شده بازگشت مى نمايد، وغرض از خلقت اين است كه هر موجودى وبالأخص جانداران وانسان به كمال شايسته خود، از جنبه هاى علمى وعملى، برسد.
از اين گذشته، نظم وپيوستگى جهان خلقت، وهماهنگى همه موجودات با يكديگر، حاكى از يك هدف مشخص ومعيّنى در اصل آفرينش است، وتا آنجا كه علم ودانش بشر از آن پرده برداشته است، معلوم ومسلّم شده كه بسيارى از موجودات (اگر نگوييم همه موجودات) براى پديد آمدن«حيات» در روى زمين ويا استقرار خصوصى نوع انسان بر روى آن، آفريده شده اند. گويا گردش ماه ومهر، ريزش برف وباران، شكوفا شدن درختان، سرسبز گرديدن كشتزارها، جزر ومد آبهاى

صفحه 36
درياها واقيانوسها، وزيدن بادها وبالأخره تحقّق صدها عوامل ديگر در منظومه ما، براى انسان وتكامل اوست واين مطلب، در صورتى روشنتر مى شود كه وحدت واتصال وپيوستگى همه موجودات جهان را مورد بررسى قرار دهيم وبدانيم كه تحقق حيات در روى زمين، در گرو وجود هزاران شرايط وعواملى است كه نظام كنونى جهان آن را در بردارد، واگر كوچكترين لطمه وخللى به يكى از اين شرايط وارد آيد، يا نظام ديگرى جايگزين آن گردد، حيات وزندگى در كره خاك محال وممتنع مى شود.(1)
از اين بيان استفاده مى شود كه هدف از آفرينش اين است كه هر موجودى، وبالأخص موجود جاندار وخصوصاً انسان، به كمال شايسته خود برسد. اكنون بايد ديد راه وصول به اين تكامل چيست؟

غريزه يا هدايت تكوينى

نبات وگياه بدون معلم به كمال شايسته خود مى رسند، وبرنامه خلقت بدون كم وزياد در باره آنان جارى مى گردد. نباتات از زمين وآب وهوا ونور آفتاب، مواد زندگى را جذب مى كنند، ودر عمليات شگفت انگيز خود، به آموزگارى نياز ندارند، وبا يك برنامه منظم وحساب شده، به سوى تكامل گام بر مى دارند.
جهان جانداران در پرتو هدايت تكوينى از هر نوع معلم وآموزگارى كه راه ورسم زندگى وشرط تكامل را به آنها بياموزد، بى نياز مى باشند، ورموز زندگى را در مكتب «غريزه» آموخته، ودر تكميل وجود خود، آنچه را كه نياز دارند از غريزه مى گيرند و«هدايت تكوينى» در آنها وبه عبارت ديگر «هدايت در پرتو غريزه» جايگزين عقل وخرد وهدايت تشريعى مى شود. مثلاً هر جاندارى به شيوه باردارى، طرز زايمان، ونحوه پرورش اولاد، راه درمان بيمارى، دفاع از دشمن وگرد آورى غذا

(1)براى توضيح بيشتر در اين قسمت به كتاب راز آفرينش انسان، تأليف كرسى موريسن ص10 تا 19، مراجعه فرماييد.

صفحه 37
و...، از طريق غريزه آگاه ومطلع است وهمين هدايت وراهيابى تكوينى وغريزى، آنان را از هر راهنمايى بى نياز ساخته است.
ولى رهبرى غرايز در انسان، براى رفع نيازمنديهاى وى كافى نيست، وقلمرو رهبرى آنها در انسان نسبت به نيازمنديهاى وى به قدرى كم وناچيز است كه به يك صدم از نيازمنديهاى وى در راه تكامل نمى تواند پاسخ بگويد، وهرگز غرايز انسانى نمى تواند جانشين ساير هدايتها وراهنماييهاى لازم گردد وزمام زندگى انسانى را به دست بگيرد.
چراغ عقل وخرد البته تا حدى نقايص ناشى از كمبود غرايز را جبران مى كند وافق زندگى را در يك محدوده خاصى براى او روشن مى سازد، ولى آيا عقل وخرد مى تواند تمام كسريهايى را كه از ناحيه كمبود غرايز متوجه انسان مى گردد، جبران كند؟به طور مسلّم نه، خواهيد گفت چرا؟
نكته آن اين است كه هيچگاه عقل در انسان نمى تواند جانشين غرايز در حيوان گردد، زيرا غرايز هميشه مصون از خطاست وهيچگاه اشتباه نمى كند. مثلاً زنبور عسل در ساختن لانه مسدس يك ميليمتر خطا نمى رود مورچه در مسئله خانه سازى اشتباه نكرده وفرزندان خود را به بهترين اسلوب پرورش مى دهد، امّا عقل انسانى در هيچ مسئله نظرى مصون از خطا آفريده نشده است.(1)

(1)البته معنى اين جمله اين نيست كه غريزه برتر از عقل، ودارنده آن بالاتر از انسان است، زيرا عمل غريزى با عمل فكرى از دو نظر با هم تفاوت دارند، وهمين دو تفاوت، برترى عمل فكرى را بر عمل غريزى مسلّم مى سازد:
الف ـ عملى كه از روى غريزه انجام مى گيرد، چون بر اساس آزادى نيست واز مجراى طبيعت وفطرت تحقّق مى پذيرد، انجام چنين عملى فضيلت به شمار نمى رود. خانه سازى زنبور ومكيدن شيره گلها، يا رشد گل وگياه در نباتات، وتابش خورشيد در جمادات يكسان است، انسان در طول زندگى اگر چه دچار اشتباهات زيادى مى گردد، ولى از آنجا كه تمام كمالات خود را از روى اختيار انجام مى دهد، برترى وارزش عمل خود را بردارندگان غرايز وعمل آنها حفظ مى كند.
ب ـ شعاع قدرت غريزه، بسيار كوتاه ونتيجه آن همواره يكنواخت است ولى شعاع قدرت فكر وعقل انسان نامحدود مى باشد ومقدارى از تكامل انسان كه از غارنشينى وزندگى بدوى به اين حد رسيده كه قواى طبيعت را مهار كرده وتحت تسخير خود در آورده است، مرهون قدرت فكرى وعقلى وى مى باشد، اگر چه هدايت تشريعى وراهنمايى پيامبران نيز در اين تكامل تأثير بسزائى داشته است.

صفحه 38

نارسايى عقل ودانش بشر

درست است كه بشر در اين چند قرن اخير به كشف برخى از رموز هستى واسرار جهان آفرينش موفق گرديده، ودر بيان آثار وخواص امور قابل لمس، پيشرفتهاى چشمگيرى نموده است، ولى مجهولات وى با معلومات او قابل مقايسه نيست. تو گويى جهان آفرينش بسان يك اقيانوس ناپيدا كرانه ايست كه بشر توانسته است با علوم ودانشهاى محدود خود، فقط چند كيلومتر از آن را روشن سازد; به گواه اينكه بشر همه چيز را با عقل درك مى كند، امّا نمى داند حقيقت عقل چيست؟محيط زندگى او را موجودات زنده پر كرده است امّا هنوز او از حقيقت زندگى سر درنياورده وبه صورت يك «معماى لاينحل» براى او باقى مانده است و... لذا انيشتين پس از پيروزى در مسائل مربوط به انرژى هسته اى به خبرنگاران چنين گفت:اكنون براى من معلوم گشت كه نسبت معلومات بشر به مجهولات وى مانند نسبت نردبان چند پله اى است به فضاى لايتناهاى جهان، وبشر از نردبان علم چند پله بيشتر بالا نرفته است.(1)
آيا با اين اعتراف صريح مى توان گفت بشر در سير تكاملى خود از تعاليم انبيا بى نياز است؟! كوچكى وناچيزى دانشهاى بشرى خصوصاً در صورتى روشن مى گردد كه انسان حجم خود را با اجرام سماوى وفواصل ستارگان مقايسه كند،سپس داورى نمايد كه چقدر مى تواند از جهان آفرينش اطلاعات به دست آورد؟!

(1)رسالة الإسلام،سال چهارم، شماره يكم، ص24، مقاله نويسنده معروف مصرى احمد امين.

صفحه 39

دانشهاى بشرى قابل اعتماد مطلق نيست

گذشته از اين بشر در افكار وعقايد خود مصون از خطا نيست، ودر بسيارى از موضوعات اعمّ از مرئى ونامرئى دچار اشتباه وخطا مى گردد، وهر روز فرضيه اى جايگزين فرضيّه ديگر شده وافكار تازه ترى به محافل علمى عرضه مى شود. از اين نظر علوم ودانشهاى بشر، مخصوصاً در مسائلى كه پايه سعادت واساس تكامل روحى اورا تشكيل مى دهد، مورد اعتماد واطمينان نبوده وهرگز قابل اعتماد نيست، ولى وحى يك علم خطا ناپذير است; ادراكى است مرموز، پيراسته از هر نوع اشتباه. طبعاً تعليماتى كه بر اساس چنين ادراك باشد به طور مسلّم مورد وثوق واعتماد بوده وراهنماى واقعى به سوى سعادت خواهد بود.گذشته ازاين، تعاليم پيامبران مى تواند ادراكات عقلى ما را نيز تأييد كند، زيرا چه بسا انسان مطلبى را از طريق عقل واصول علمى تجزيه وتحليل مى نمايد ولى در باطن نسبت به آن مردد است، در اين صورت اگر از طريق وحى مورد تأييد قرار گرفت همه نوع شك وترديد از بين مى رود ولذا مرحوم محقّق طوسى، يكى از فوايد برانگيخته شدن پيامبران را اين دانسته كه ادراكات عقلى را تأييد وكمك مى كند.(1)

لغزشهاى نابخشودنى

اگر خطا واشتباه دانشهاى بشرى، منحصر به يك سلسله از مسائل بود كه چندان ارتباطى به سعادت وى نداشت در اين فرض ممكن بود كه كسى در باره لزوم بعثت پيامبران شك وترديد به خود راه دهد. مثلاً اگر اشتباه وى مربوط به مسائل فلكى وفواصل ستارگان وحركت وسكون زمين وسرعت سير نور وشماره سحابيها وكهكشانها وتعداد عناصر و... بود، جا داشت لزوم بعثت را انكار كنيم، زيرا در اين صورت بشر با پاى خود وبا بالهاى انديشه وپرهاى دانش، به هدفى كه براى آن

(1)شرح تجريد علاّمه،چاپ صيدا،ص215،چنانكه مى فرمايد:«كمعاضدة العقل فيما يدل».

صفحه 40
آفريده شده است مى رسد، واشتباهات وى در مسائل فلكى ونجومى او را از تكاملى كه براى آن آفريده شده است باز نمى دارد، زيرا فرض اين است كه اشتباه او منحصر به مسائلى است كه با سعادت وى ارتباط ندارد; ولى متأسفانه بشر در مسائلى اشتباه مى كند كه با سعادت واقعى بلكه با زندگى مادى او به طور مستقيم ارتباط دارد: او در مسئله خداشناسى كه اساس هر نوع سعادت است دچار لغزش مى گردد، كه نه تنها حيات معنوى او را به خطر مى افكند، بلكه بر اثر انحراف از جاده توحيد تيشه به ريشه حيات مادى او نيز مى زند.
امروز ملت هند با جمعيت يك ميلياردى با گرسنگى وقحطى عجيبى دست به گريبان است، واز طرف ديگر صدو پنجاه ميليون گاو با كمال آزادى، مزارع اين ملّت قحطى زده را زير پا «له» كرده واز بين مى برند، وكسى بر اثر افكار عمومى غلط، جرئت ندارد كه در باره آنها سخن بگويد. افكار غلط در باره گاوهاى مقدس! آنچنان عقل وانديشه آنان را بيچاره وزبون ساخته كه هزاران نفر در طول سال در اين كشور پهناور از گرسنگى جان مى سپارند، ولى هيچكس جرئت نمى كند كه از گوشت آنان سدّ جوع نمايد وبه اصطلاح، موجود«دانى» را فداى «عالى » نمايد.
روزى كه دولت هند اعلام كرد كه در اين كشور براى حفظ جان انسانها بايد به مقدار ضرورت از گوشت گاو استفاده شود، شورش بى سابقه اى سراسر هند را فراگرفت كه نزديك بود كه كابينه دولت سقوط كند، از اين جهت به ناچارى سخن خود را پس گرفت.
هنوز بشر متمدن! يا به تعبير صحيحتر جامعه ماشينى، مشكل «نژاد پرستى» را كه حل آن الفباى تز «زندگى مسالمت آميز» است، به طور صحيح حل نكرده وهر روز در گوشه وكنار دنيا سيلابى ازخون بر سر اين موضوع جارى مى گردد واعتصابهاى دامنه دارى به وجود مى آيد.
هنوز صدها ميليون بشر در سرزمين هند (موزه مذاهب)گاوان مقدس واجرام آسمانى را مى پرستند، تا آنجا كه اگر گاوى بر سر راه قطار بخوابد، هيچ مقامى حق

صفحه 41
ندارد به مقام رفيع! گاو اهانت كرده و آن را از جاى خود بلند كند، بلكه بايد قطار آن قدر صبر كند،كه معبود مسافران با كمال ميل ورغبت وآزادى از ميان ريل برخيزد.(1)
هنوز در كشور صنعتى ژاپن، براى هر رويدادى خدايى معتقدند وپيكرهاى آنها را كه حاكى از صورت خيالى آن خدايان دروغى است مى پرستند، تا آنجا كه دختران دم بخت، بتهايى را كه به صورت خاصّى تراشيده شده است، براى شوهر يابى مى پرستند.
اين است وضع خداشناسى ومعارف الهى در عصر فضا وقرن اتم، آن هم پس از بعثت هزاران رهبر آسمانى.هرگاه پيامبرانى برانگيخته نمى شدند وبه پيكار بى امان وپيگير در راه مبارزه با بت پرستى دست نمى زدند، وضع مردم در موضوع «خدايابى» به كجا منتهى مى شد، خدا مى داند؟!
جاى گفتگو نيست كه اگر مجاهدات سربازان توحيد وآموزگاران آسمانى در توجه دادن مردم به معارف الهى نبود، مشعل توحيد در هيچ نقطه اى از نقاط جهان روشن نبود.
هر گاه برخى از نوابغ جهان مانند سقراط وافلاطون وارسطو و... از طريق فكر ونظر، راهى به خدا پيدا كرده و ظاهراً بدون الهام از مكتب پيامبران به شاهراه توحيد رسيده اند، مقياس قضاوت وداورى در مسئله لزوم بعثت نمى شوند. زيرا روى سخن در اين مسئله با نوع مردم است نه با افراد استثنايى. گذشته از اين، فروغ هدايت پيامبران آسمانى، مخصوص به زمان ومكان خاصى نبوده است، بلكه از روزى كه بشر در روى زمين گام نهاده وعقل وشعور پيدا كرده، وقابل تكليف وكسب فيض از مقام سفيران الهى گرديده است، آموزگاران وحى ورجال آسمانى، براى هدايت وراهنمايى آنان، گماشته شده اند. ازاين جهت هيچ بعيد نيست كه حتى ايمان

(1)چندى پيش مطبوعات ايران نوشتند كه فرودگاه بزرگ وبين المللى دهلى نو به مدت چند روزى بر اثر اشغال «باندها» به وسيله گاوهاى مقدس!، به روى هواپيماهاى داخلى وخارجى بسته شد وهيچ كس جرئت نداشت كه اين معبودهاى مقدس را از فرودگاه بيرون ريزد!

صفحه 42
وخداشناسى اين گروه نوابغ، در پرتو تعاليم پيامبران آسمانى بوده است كه شعاع آن تا سرزمين يونان گسترش پيدا كرده وفروغش پرتو افكن بوده است.
گروهى در تعيين هدف پيامبران، دچار اشتباه شده وتصور كرده اند كه هدف از بعثت سفيران الهى، فقط آشنا ساختن مردم با مبدأ ومعاد وصفات خداوند جهان ونظاير اينهاست، در صورتى كه اين قسمت تنها يكى از برنامه ها واهداف آنان است، ورهبران آسمانى، علاوه بر آشنا ساختن مردم با مسائل ماوراء طبيعت، با يك برنامه وسيع وگسترده اى، براى نماياندن راه ورسم زندگى، وزنده كردن فضائل انسانى وسجاياى اخلاقى، ونشان دادن مصالح ومفاسد فردى واجتماعى نيز برانگيخته شده اند.
علت اينكه آنها براى يك هدف بزرگ ووسيع مبعوث شده اند اين است كه، نارسايى وكوتاهى دانشهاى بشرى، منحصر به خدا شناسى وصفات وى ونظاير اينها نيست، تا بشر در ساير قسمتهاى زندگى از ارشاد وراهنمايى پيامبران بى نياز باشد; بلكه دامنه جهل وبى اطلاعى وى به بسيارى از مسائل اخلاقى واجتماعى واقتصادى كشيده شده است، وافكار متضاد ونظريات مختلف وى در اين موضوعات نشانه نارسايى علم ودانش او مى باشد. چنانكه همين افكار متضاد وگوناگون، روشنگر نياز وى به علومى است كه مولود فكر بشر نبوده واز افق فكر بشر بيرون باشد. براى روشن شدن مطلب نمونه هايى را ياد آور مى شويم:
1ـ جاى گفتگو نيست كه اساس زندگى مادى، استقرار يك نوع سيستم اقتصادى در اجتماع است كه ضامن سعادت جامعه وحافظ حقوق افراد آن باشد، ولى هنوز بشر با اين ترقيات شگرف صنعتى، در تشخيص الفباى آن، آنچنان حيران وسرگردان است كه اجتماع كنونى را به دو بلوك شرق وغرب آن هم بر اساس دو اقتصاد متضاد ومباين «كمونيسم» و«كاپيتاليسم» تقسيم نموده است، در صورتى كه ميان هر دو گروه دانشمندانى وجود دارد كه خود را عاليترين رهبر اقتصادى ومكتب خود را بهترين مكتب اقتصاد مى دانند، وهر دو گروه براى اثبات استوارى «تز» خود

صفحه 43
دلايلى دارند وآنها را به وسيله صدها كتاب و رساله به جهانيان عرضه داشته اند، بااين وصف هنوز تشخيص اقتصاد صحيح براى بشر، به صورت «معماى لاينحل»وكلاف سر درگمى باقى مانده است.
آيا با اين وضع مى توان گفت كه:عقل ودانش بشر، مى تواند او را به هدفى كه براى آن آفريده شده است برساند، يا اينكه او بايد در پيمودن اين راه، از يك هدايت ديگرى كه آن را «هدايت تشريعى» مى ناميم الهام گرفته، نقص وكمبود خود را ازاين طريق جبران نمايد.
2ـ ارزشهاى اخلاقى اساس زندگى انسانى است وملتى كه فاقد اخلاق گردد، فاقد همه نوع كمال انسانى مى باشد، ولى هنوز بشر عصر ماشين، نتوانسته است كه يك مكتب اخلاقى منظم كه مبيّن اصول صحيح اخلاق باشد به جهان عرضه بدارد، بلكه در تشخيص اصول والفباى اين مكتب نيز، آنچنان دچار اختلاف وآشفتگى گرديده است كه گروهى كه بر يك سوم جهان حكومت مى كنند، اخلاق انسانى را چنين تفسير مى كنند كه: هرچه به هدف كمك كند، همان اخلاق است.
روى اين تفسير، هر نوع قتل وجنايت وخرابكارى كه به انقلاب «پرولتاريائى» كمك كند، وسبب شود كه جامعه هاى سرمايه دارى به سوى «كمونيسم» كشيده شوند، فضيلت اخلاقى وعمل انسانى شمرده مى شود، هر چند به قيمت قتل ميليونها انسان بى گناه وانهدام ونابودى صدها مؤسسه، كه وسيله ارتزاق هزاران رنجبر است، تمام شود.
شايد شما از شنيدن اين مطلب كه گروهى درجهان معتقدند كه هر نقشه وحيله اى كه (به اصطلاح) به انقلاب كارگرى وهدف حزبى كمك كند عين اخلاق است، وبه اصطلاح «الغايات تبرِّرُ الوسائلَ» (وصول به هدف استعمال هر نوع وسيله را، مباح مى شمرد) تعجب ورزيد، وبا خود بگوييد كه راستى در ميان ملل متمدن ودرس خوانده، يك چنين مكتب اخلاقى وجود دارد؟!

صفحه 44
آرى متأسفانه پاسخ مثبت است، وبراى رفع تعجّب شما، جمله هاى زير را از يكى از پايه گذاران حزب«كمونيسم» نقل مى نماييم:
«لنين»مى گويد:يك كمونيست بايد براى هرگونه فداكارى آماده باشد، ودر مورد لزوم حتى به انواع نقشه ها وحيله هاى جنگى متوسل شود، وروشهاى نامشروع را به كار برد وحقيقت را پنهان سازد تا در اتحاديه هاى بازرگانى راه يابد.(1)
در كشورهاى سرمايه دارى نيز، كه تظاهر به اخلاق بيش از جاهاى ديگر است، يك مكتب اصيل اخلاقى وجود ندارد، وآنچه را كه اخلاق مى نامند، جز تجلى روح استثمار بشر درلباس اخلاق چيزى نيست.در سراسر مكتب اخلاق آنان سخن از اين نيست كه چه كنيم كه خدا را راضى وخشنود سازيم، يا چه عملى راانجام دهيم كه به وظيفه انسانى خود، عمل كرده باشيم.بلكه همه بحثها وگفتگوها وپيشنهادها حول اين محور دور مى زند كه،چه كنيم كه جامعه را به خود خوشبين سازيم، وچگونه با مردم سخن بگوييم تا آنها را به خود جلب كنيم، وبالأخره شالوده زندگى مادى خود را روى چه اساسى قرار دهيم كه استفاده بيشترى برده وبه لذات بيشمارى نايل آييم؟
يك چنين مكتب اخلاقى، كه جز تجلى روح ماديگرى چيزى بيش نيست، هرگز نمى تواند زنده كننده فضايل اخلاقى وسجاياى انسانى در جامعه گردد.
آيا با يك چنين افكار آشفته در باره حقيقت اخلاق، مى توان گفت كه بشر بدون اتكا به مكتب وحى مى تواند به اصولى راه يابد كه زنده كننده فضيلت وشرافت انسانى وضامن معنويت بر قلوب باشد؟
واگر در پاره اى از نقاط جهان مفاهيم اصيلى از ارزشهاى اخلاقى وجود دارد وگروهى اخلاق را براى خود اخلاق ومعنويت را براى خودِ آن مى خواهند، وهدفى جز آراستن روح وروان با يك رشته فضايل اخلاقى ندارند، همگى نتيجه مجاهدات

(1)مجموعه آثار نيكلاى لنين،چاپ 1923، ج17، ص142.

صفحه 45
وتبليغات پيگير رهبران آسمانى است.
3ـ شناخت عوامل سعادت وشقاوت، وبه عبارت ديگر آشنايى به امورى كه با خوشبختى وبدبختى انسان رابطه مستقيم دارد، يكى از پايه هاى وصول به كمال است كه بشر براى آن آفريده شده است، وبسيارى از ملل جهان در پرتو تعاليم پيغمبران، با قسمتى از اين عوامل آشنا شده اند، وامورى را به عنوان «فرايض» اجتماعى ويا «محرّمات» ومنكرات شناخته اند. هرگاه راه حلى به روى بشر گشوده نشده بود وپيامبرانى براى ابلاغ مصالح ومفاسد مبعوث نشده بودند، چقدر طول مى كشيد كه بشر با فكر خود بر آنها دست يابد؟! پاسخ گفتن به اين سؤال وتحديد مدت آن، بسيار مشكل وبغرنج است.
هيچ بعيد نيست كه نظر دهيم اگر باب بعثت به روى مردم بسته شده بود، بشر تا اين لحظه يا لااقل تا مدّت مديدى، در بساطت وجهالت خود نسبت به مصالح ومفاسد اخلاق واجتماعى باقى مى ماند و در گرداب توحش دست و پا مى زد، زيرا با اينكه عقل وهوش بشر به اندازه كافى تكامل يافته ودر پرتو آزمايشها ومطالعات دقيق به آثار سوء و خانمان برانداز نوشابه هاى الكلى ومضرّات گوشت خوك وحشرات وخون وخطرات سهمگين ربا خوارى و... پى برده است، هنوز اين نوشابه ها وغذاهاى پليد از غذاهاى جهان امريكا واروپاست، تا چه رسد به جهان عقب افتاده آن روز كه با الفباى علوم امروز آشنايى نداشتند وآب وشراب، گوشت گوسفند وخوك، و داد وستدوربا خوارى در نظر آنان يكسان بود.
آيا با اين نارسايى عقل انسان، صحيح بود كه خداوند بشر را خلق كند، وعنان زندگى وى را به دست خود او بسپارد، واز او بخواهد كه به هدفى كه براى آن آفريده شده است برسد؟!

رمز بعثت پيامبران، از ديدگاه قرآن وحديث

ازاين بيان روشن گرديد كه يكى از اهداف پيامبران ويا به تعبير ديگر يكى از

صفحه 46
علل بعثت آنان همان موضوع تعليم بشر وتكميل عقل ودانش ناقص اوست واين حقيقت به عبارتهاى مختلف در قرآن واحاديث وارد شده است.
مثلاً قرآن كريم رمز بعثت پيامبران را رفع اختلاف در ميان بشر مى داند، ومى فرمايد:
(فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ وَ أَنَزَلَ مَعَهُمُ الكِتابَ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ) (بقره/213):
«خداوند پيامبران را كه بشارت دهنده وبيم دهنده هستند برانگيخت وبا آنان كتاب نازل نمود، تا در ميان مردم در باره مسائلى كه در آن اختلاف دارند، داورى كند».
ناگفته پيداست، اختلاف نظر حاكى از نارسايى فكر وكوتاهى دانش مى باشد، وپيامبران در پرتو وحى(كتاب) حقيقت هر موضوعى را كه مردم پيرامون آن اختلاف دارند، روشن مى سازند.
پيامبر عاليقدر اسلامصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم ضمن روايتى تصريح مى كند كه هدف از بعثت، تكميل عقول بشر است واز اين جهت است كه بايد عقل ودانش هر پيامبرى، از عقل ودانش امّت وى بالاتر وبرتر باشد:
«ولابعث اللّه نبيّاً ولا رسولاً حتى يستكمل العقل ويكون عقله أفضل من عقول أُمته»:(1)
«خداوند هيچ پيامبر ورسولى را برنيانگيخت، جز اينكه خردها را تكميل نمايد وازاين نظر بايد عقل او بالاتر از عقول امّت وى باشد».
امير مؤمنانـعليه السّلامـ نيز فلسفه بعثت پيامبر اسلام صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم را چنين تشريح مى فرمايد:
«إلى أن بعث اللّه سبحانه محمّداً رسول اللّه لانجاز عِدته و اتمام نبوته... وأهل

(1)اصول كافى، باب عقل،چاپ سنگى، ص7.

صفحه 47
الأرض يومئذ ملل متفرقة وأهواء منتشرة وطوائف متشتتة بين مشبه للّه بخلقه أو ملحد في إسمه أو مشير إلى غيره فهداهم به من الضلالة»: (1)
«خداوند محمّد صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم پيامبر خود را برانگيخت تا وعده خود را انجام دهد، ونبوت را به او خاتمه دهد، ومردم جهان در آن روز داراى مذهبهاى گوناگون، انحرافات زياد و گروههاى پراكنده بودند: گروهى خدا را به مخلوق وى تشبيه مى كردند (براى او جسم ومكان معتقد بودند) وبرخى در نامهاى وى تصرّف مى نمودند، وگروهى به غير خدا اشاره مى كردند(وطبيعت را مؤثر واقعى مى دانستند) پس پيامبر آنان را از گمراهى به شاهراه توحيد هدايت نمود».
خلاصه بيان فوق اين است كه قصور وكوتاهى فكر بشر در مسائل خداشناسى وآنچه كه مربوط به مبدأ ومعاد است، سبب گرديد كه خداوند پيامبر اسلام را براى هدايت ملل جهان برانگيخت تا آنان را از چنگال تشبيه خداوند به مخلوق، وتصرف در نامهاى مقدس وى، وگرايش به استقلال طبيعت نجات بخشد. حضرت در خطبه ديگر(2) نيز به اين حقيقت اشاره نموده است كه براى اختصار از نقل آن خود دارى مى نماييم.
امام هشتم حضرت رضا ـعليه السّلامـ فلسفه بعثت پيامبران را چنين بيان مى فرمايد: از آنجا كه قواى فكرى بشر قادر به درك مصالح ومنافع ومضار نيست، وخداوند نيز بالاتر از آن است كه خود شخصاً بر بشر تجلى نمايد وبا آنان سخن

(1)نهج البلاغه، خطبه 1.
(2)نهج البلاغه، خطبه 143، چاپ عبده. اين بيان در خطبه اى كه امام صادق ـعليه السّلامـ آن را از حضرت رسول اكرم صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم نقل فرموده نيز وارد شده است، آنجا كه در پايان خطبه در باره فلسفه بعثت پيامبران چنين مى فرمايد:«وليعقل العباد عن ربّهم ما جهلوه، فيعرفوه بربوبيته بعد ماأنكروا، ويوحدوه بالالهية بعد ما عندوا».
«پيامبران را برانگيخت تا آنچه را كه بندگان خدا در باره توحيد وصفات وى نمى دانند فراگيرند، وبه ربوبيت وپروردگارى ويگانگى وى پس از انكار ايمان آورند» به توحيد صدوق چاپ جديد، ص45;وبحار، ج1، ص38، نقل از علل الشرايع، مراجعه بفرماييد.

صفحه 48
بگويد، از اين جهت معصومى از بندگان خود را اعزام نمود تا اوامر ونواهى او را به بندگان برساند، وآنان را بر مصالح ومفاسد امور آگاه سازد، زيرا فكر بشر كوتاهتر از آن است كه شخصاً بر اين امور آگاه گردد.(1)
از مجموع اين بيانات كه از قرآن وعترت نقل كرديم روشن گرديد كه كوتاهى فكر بشر ونارسايى عقل ودانش او در مسائل الهى واخلاقى واجتماعى سبب گرديده است كه خداوند، سفيرانى را براى راهنمايى او اعزام دارد تا نقصان هدايت تكوينى او را، كه از غريزه وعقل سرچشمه مى گيرد، با هدايت تشريعى پيامبران تكميل نمايد.

(1)بحار الأنوار: ج11، ص40. متن قسمت اخير حديث چنين است:«لم يكن بد من رسول بينه وبينهم يؤدي إليهم أمره ونهيه وأدبه ويقفهم على ما يكون به احراز منافعهم ودفع مضارهم إذ لم يكن في خلقهم ما يعرفون به ما يحتاجون إليه».

صفحه 49

دليل سوّم:

لزوم رهبرى و تعديل غرائز

دانشمندان «عقايد ومذاهب» لزوم بعثت پيامبران را براى تأمين سعادت واقعى بشر، از طرق گوناگونى ثابت كرده اند. در اين بخش يكى از آن طرق، كه همان رهبرى صحيح وعملى فطرى وتعديل غرائز است، مورد بررسى وتجزيه وتحليل قرار مى گيرد.(1)
سالمترين زندگى آن است كه براساس فطرت وخواسته هاى باطنى انسان استوار گردد، وهمه خواسته هاى درونى وتمنيات طبيعى او به طرز صحيحى ارضا شوند. زيرا زندگى بر خلاف مسير فطرت بسان شنا برخلاف مسير آب رودخانه است، كه در اندك زمانى شناور را خسته وناتوان كرده، او را در آستانه مرگ ونابودى قرار مى دهد. اينك براى روشن شدن مطلب مثال ساده اى مى آوريم:
تمام ذرات وجود ما به غذا نيازمند است، و اگر مدتى از رسانيدن غذا به سلولهاى بدن خوددارى كنيم، دستگاه زندگى ما دستخوش مرگ ونابودى مى شود.
خواب واستراحت يك تمناى فطرى است، و اگر به تمناى فطرت پاسخ مثبت گفته نشود بر اثر فشارى كه بر اعصاب وارد مى آيد، كسالت شديدى در بدن ايجاد مى گردد، كه انسان را نابود مى سازد.

(1)اين برهان مركب از دو مقدمه ويك نتيجه است:1ـ وجود انسان توده اى از يك سلسله غرائز وامور فطرى است;2ـ بهره بردارى صحيح از اين غرائز، به رهبرى انسانهاى فرهيخته3اى نياز دارد كه در اثر عصمت الهى، از آفت طغيان احساسات و غرائز نفسانى مصون و محفوظند.
نتيجه: اين گره بايد به دست پيامبران وآموزگاران آسمانى گشوده شود، وغير از آنان كسى شايستگى رهبرى غرائز را ندارد.

صفحه 50
تمايلات جنسى در دختر وپسر در فصل بلوغ ودوره جوانى سرچشمه فطرى دارد، واگر ما به نداى فطرت پاسخ نگوييم وزندگى را بدون پيوند زناشويى به سر ببريم، با مخاطرات زيادى روبرو شده، وروح معاشرت از ما سلب خواهد گرديد، ويك سلسله عوارض ناهنجار روحى، مانند عصبانيت وتندى، كشتى حيات ما را به خطر خواهد افكند.
لابد توجه داريد كه غرايز وتمنيات فطرى بشر، منحصر به يكى دو تا نيست. تازه اين دسته از فطريات مربوط به زندگى مادى اوست، در برابر اينها، يك دسته خواسته درونى داريم كه بايد نام آنها را «غرائز معنوى» بگذاريم. براى اين دسته از خواسته هاى طبيعى نيز، مثالهاى زيادى وجود دارد:
خداشناسى وحس مذهبى وپيدا كردن سرنخ سلسله وجود، ومبدأ پيدايش سيل خروشان جهان هستى، وتوجه به سازنده اين همه مصنوعات شگفت انگيز، يك امر فطرى است، كه با وجود هر انسانى عجين و آميخته شده است. اين امر فطرى (توجه به مبدأ و مذهب) در فصول خاصى از زندگى يعنى دوران كودكى وآغاز جوانى بسيار روشن جلوه مى كند، وبراى همين جهت است كه كودكان همواره پدر ومادر خود را سؤال پيچ كردهواز علل حوادث وسرچشمه موجودات وسازنده جهان پرسشها مى كنند.
از حس خداجويى كه بگذريم، علاقه به تمام فضايل اخلاقى وسجاياى انسانى نيز در وجود ما تعبيه شده است. ميل به خوبيها وانزجار از بديها در ما ريشه فطرى دارد، وهيچ فردى، امين بودن را بد، وخائن بودن را خوب نمى داند. در جهان ملتى را نمى شناسيم كه اداى امانت را ناپسند وخيانت به امانت را شرافت داند، يا وفاى به پيمان را ناپاكى، وپيمان شكنى را پاكى وفضيلت بشمارد، بلكه هر فردى از افراد انسان اعم از كودك وجوان وپير، عمل به پيمان را يك فريضه انسانى، وپيمان شكنى را كار بد وناشايست تلقى مى كند. پدرى كه به كودك وعده انجام كارى را داده اگر به موقع آن را انجام ندهد، مورد سرزنش كودك قرار مى گيرد، وكودك طبق

صفحه 51
فطرت انسانى خود، جز اين درك نمى كند كه بايد به «پيمان» عمل كرد.
راستگويى با قلم آفرينش بر صفحه فطرت هر انسانى نوشته شده وكودك جز راستگويى چيزى بلد نيست. پاكدامنى وعفت جزو خميره انسانى مى باشد، و حتّى زنان آلوده در نخستين برخورد. كوشش مى كنند خود را عفيف وپاك قلمداد نمايند،يا گروه راهزن هنگام تقسيم اموالى كه از مردم به زور گرفته اند، عدل وانصاف را محور كار خود قرار مى دهند، وانحراف از آن را بد وناستوده مى شمارند.
بشر تمام اين اصول فطرى را در دبستان آفرينش آموخته، ودستگاه آفرينش همه اين كمالات را در نهاد هر بشرى به وديعت نهاده است.(1)

امور فطرى به رهبرى نيازمند است

آيا از كوهسار عظيمى كه بر اثر ريزش برف وباران به صورت يك منبع عظيم آب در مى آيد، بدون حفر قنات وزدن چند حلقه چاه، مى توان بهره بردارى كرد؟ آيا از منابع تحت الأرضى دشت وسيعى، كه به صورت مخازن عظيم نفت ويا معادن نقره وطلا در آمده است، مى توان بدون رهبرى مهندسان مجرّب واستادان كار آزموده

(1)قرآن مجيد با صراحت هرچه تمامتر، اين حقيقت را بيان كرده، ودر آيات مختلف به آن تصريح نموده است كه به برخى در اينجا اشاره مى نماييم:
*. (وَنَفْس وَما سَوّيها *فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَتَقْويها) (سوره شمس، آيه هاى 7و8):«سوگند به روح انسان كه او را آفريد، وبديها وخوبيها را به وى الهام نمود».ناگفته پيداست كه مقصود از الهام بديها وخوبيها،همان معلومات فطرى است كه بشر در دبستان آفرينش آن را آموخته است.
*. (وَهَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ) (سوره بلد، آيه 10) يعنى:«راه حق وباطل، و خير و شر را به انسان نشان داديم».
* . (إِنّا خَلَقْنا الإنسانَ مِنْ نُطْفَة أَمْشاج نَبْتَلِيهِ فَجَعَلْناهُ سَمِيعاً بَصِيراً) (سوره انسان، آيه 2):«ما انسان را از نطفه مختلطى آفريديم و او را آزمايش مى نماييم،(بدين جهت) او را شنوا وبينا (آشنا به حق وباطل) قرار داديم.

صفحه 52
استفاده نمود؟
نهالى را كه در زمين مى كاريد، تمام جلوه هاى طبيعى آينده آن، به نحو بالقوّه، در درون اين نهال نهفته است، ولى آيا بدون باغبانى كار كُشته كه شاخه هاى كج ومعوج آن نهال را بزند واز هرگونه انحراف وهدر رفتن نيرو جلوگيرى كند، مى توان از نهال مزبور بهره اى گرفت؟
اگر استفاده از استعداد سرشار يك كوهسار ويا نهال، به رهبرى دقيق نيازمند است، پس به طور مسلّم استفاده وبهره بردارى از كوهسار وجود بشر (كه سرمايه هاى عظيم مادى ومعنوى، وبا غرايز وسجاياى زيادى در عمق آن نهفته است) بدون رهبرى صحيح امكان پذير نيست; وهرگونه استفاده بجا از آن بدون وجود مربيان دلسوز ودل آگاه وآشنا به سازمان وجود وصلاح وفساد آن، امكان ندارد. اينك بيان مشروح مطلب:
اگر چه اصل مسئله خداجويى، اصول فضايل اخلاقى مانند عدالت، امانت، عفت،حريت و... از امور فطرى وطبيعى است، ولى هرگز صفات وخصوصيات خدا ويا كمّ وكيف فضايل اخلاقى ويا رذايل نفسانى فطرى نمى باشند، وبه طور مسلّم، انسان هرچه هم دانشمند ونابغه باشد، د راين مسائل دچار اشتباه شده وچون حقيقت را نمى بيند ره افسانه مى زند.
اين همان حس خداجويى است كه در انسان، بر اثر عدم رهبرى صحيح، به صورتهاى زننده در آمده تا جايى كه گروههايى خدا را در چهره بت وسنگ وچوب پرستش مى كنند.
اگر آن هندوى گاو پرست به پرستش گاو مى پردازد وآن را بيش از جان خود مى خواهد، يا آن عرب نادان كه در برابر هرسنگ وگلى سر تعظيم فرود مى آورد، يا آن فرد ژاپنى براى هر حادثه اى صانعى تراشيده، وآن را زينت بخش! معابد وبتكده هاى خود قرار مى دهد، همگى معلول و اثر مستقيم فطرت خداجوى امّا رهبرى نشده است.

صفحه 53
ميل به لذائذ وبهره گيرى از پديده هاى طبيعى، يك خواسته فطريست، ولى اگر اين خواسته در انسان تعديل نشود خطرناك مى باشد، زيرا گاهى گروهى آنچنان در اين قسمت زياده روى مى نمايند كه در زندگى جز فرو رفتن در لذائذ مادى وگرد آورى مال وثروت، وقبضه كردن مناصب وپستها چيز ديگرى نمى فهمند ودر اين راه، هيچ حد ومرزى را نمى شناسند، ونتيجه اين فطرت رهبرى نشده آن شده كه در برخى از ملل حتى ازدواج با محارم شيوه خاصى پيدا كرده است، يا چنانكه در آمريكاى صهيون زده امروز مى بينيم، همجنس بازى مسئله روز شده است!
حريت وآزادى در سرشت انسان به وديعت نهاده شده است ولى امروز آنچنان از اين مسئله فطرى، سوء استفاده مى كنند، كه بسيارى از هرزگيها وبى بند وباريها به نام حريت وآزادى انجام مى گيرد، واين عامل فطرى به جاى اينكه به طرز صحيحى تفسير شود، به «آزادى هوس» تفسير مى گردد.
احساسات ديگر مانند «حب ذات»، «ميل به كمال»، وحس «انتقام وغضب» نيز اينچنين بوده و با آنكه كه هركدام پايه اى براى كاخ حيات وزندگى انسانى محسوب مى شوند، ولى در صورت عدم رهبرى صحيح، دشمن زندگى وحيات ما مى باشند.

اين گره به دست چه كسانى گشوده مى شود؟

از دو مقدمه بالا نتيجه مى گيريم كه: بسيارى ازمسائل كه در زندگى انسان، اساس حيات او مى باشند ريشه فطرى دارند، وبهره بردارى صحيح از آنها به رهبرى صحيحى نيازمند است: يك رهبرى آسمانى وصددر صد صحيح.
در اين موقع اين پرسش پيش مى آيد كه، چرا بايد مسئله رهبرى دربست در اختيار پيامبران آسمانى باشد، و آيا خود بشر، معلّمان اخلاق ورهبران دلسوز اجتماع، نمى توانند دانش وبينش خود را روى هم بگذارند واز طريق تبادل افكار وبرنامه هاى درست، غرايز بشر را به طرز صحيحى رهبرى نمايند؟

صفحه 54
پاسخ اين است كه خير. زيرا اين طرز رهبرى از جهاتى نتيجه بخش نخواهد بود:
الف: در درجه اوّل بايد مربيان، «انسان شناس» كامل باشند، واز تمام خصوصيات درونى ما آگاه بوده و از تمام ريزه كاريهاى غرائز وعواطف ما با خبر باشند، ودر رهبريهاى خود از هر نوع لغزش سهوى وخطا واشتباه مصون بوده، تا ما را به طرز صحيحى رهبرى نمايند.
ناگفته پيداست اين شرط اساسى در رهبران و مربيان عادى موجود نيست. هنوز وجود انسان با آن همه تلاشها، كوششها وفعاليتهاى علمى واخلاقى، پيشرفت علوم گوناگون، به صورت معمايى باقيمانده، ودر هر فصلى از علوم مربوط به زندگى بشر، نقاط ابهام زيادى وجود دارد، تا آنجا كه دانشمند جامع و پر اطلاعى چون الكسيس كارل، بر كتاب گرانسنگ خويش نام «انسان، موجود ناشناخته» مى گذارد و ديگر عالمانِ بنام و برجسته غربى و شرقى نيز هر يك به گونه اى از كثرت جهل و قلّت معلومات خويش در جهان اسرار آميز هستى سخن گفته اند.
فساد روز افزون، در هر نقطه اى ازنقاط زندگى بشر، معلول رهبريهاى اين دسته از مربيّان بشرى است كه او را در بيراهه وسنگلاخها رها نموده اند.
ب: شرط اساسى در تأثير رهبرى اين است كه خود رهبر، نمونه كامل يك انسان تربيت يافته باشد; زيرا صفات واخلاق مربى، بيش از هر چيز در نفوس افراد مورد تربيت مؤثر است، ومردم خواه ناخواه به سوى وى كشيده شده ودر خود يك نوع حالت انجذاب وكشش قهرى پيدا مى كنند.
به طور مسلّم پيامبران آسمانى نمونه هاى كامل علم وتربيت مى باشند، زيرا همانطورى كه «عصمت » و«مصونيت» آنان از اشتباه وخطا، ضامن نخستين شرط رهبرى آنان است همان طور «مصونيت آنان از گناه» نيز به سرمشق بودن آنان كمك كرده، وآنان را در درجه عالى از انسانيت، كه از هر نظر شايستگى مقام رهبرى را پيدا مى كنند، قرار مى دهد.

صفحه 55
ج: كار مهم در رهبرى به وجود آوردن ضمانت اجرايى است كه انسان را در تمام لحظات، در ظاهروباطن و آشكار ونهان، وادار به پيروى از دستورهاى رهبر خود بنمايد، ودر رهبرى مردان غير الهى، چنين ضمانت اجرائى وجود ندارد.
معلّمان اخلاق ورهبران اجتماع كنونى، بر فرض هم كه دانش وبينش خود را روى هم گذارد وبتوانند خواسته هاى فطرى بشر را به طرز صحيحى تنظيم و رهبرى نمايند; رهبرى آنان در امور غريزى ضامن اجرا ندارد، زيرا اثر رهبرى آنان جز سخنرانى ونشر كتاب وتشكيل كنفرانس چيز ديگرى نيست(1) ونتيجه اين گونه امور همان متوجه نمودن مردم به مصالح ومفاسد امور مى باشد، ولى ناگفته پيداست فاصله علم وعمل زياد است وهرگز چنين نيست كه هر آشنا به وظيفه، به تكاليف ووظائف خود عمل نمايد ودر برابر عوامل كوبنده داخلى وتمايلات درونى وطغيان غرائز سركش، مقاومت نموده وبراى مصالح اجتماع وسعادت آن، از اشباع غرائز وتوسعه طلبى آن صرف نظر كند، بلكه در بسيارى از افراد آگاه وآشنا به مفاسد مشاهده مى شود كه غرايز تند وحاد، سرنوشت آنان را بدست گرفته وبه نداى خيرخواهانه عقل وتربيت گوش نمى دهند.
ولى اين نقيصه در رهبرى پيامبران به كلى رفع شده آنان از طريق تقدير وتشويق، وتعيين كيفرهاى قطعى(دنيوى و اخروى) براى متخلفان; در دل افراد ضامن اجرايى به وجود مى آورند.
اين ضامن اجرا، همان ايمان به خدا وروز رستاخيز است كه پرونده اعمال در آن روز دقيقاً مورد بررسى قرار گرفته وافراد نيكوكار به پاداش خوبيها، وبدكاران به كيفر جنايات خود مى رسند.

(1)روى سخن در اين بحث با كسانى است كه مى خواهند جامعه هاى بشرى را از طريق تربيت اداره نمايند وبس، گذشته از اين، نظامات مادى ودستگاههاى پليسى وقضائى، فقط بر جرايم ظاهرى مى توانند نظارت كنند، و دور از چشم مجرى قانون ضامن اجرا ندارند.

صفحه 56

رهنمود قرآن وپيشوايان بزرگ

قرآن مجيد به وجود چنين ضامن اجرا اشاره نموده ومى فرمايد:(رُسُلاً مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرِينَ لِئَلاّ يَكُونَ لِلنّاسِ عَلَى اللّهِ حُجّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَ كانَ اللّهُ عَزيزاً حَكِيماً)(1):يعنى خداوند پيامبرانى بشارت دهنده وبيم دهنده براى هدايت مردم، فرستاد تا مردم در برابر خدا، هيچ گونه عذرى نداشته باشند، و خداوند عزيز وحكيم است.جمله (مُبَشِّرينَ وَمُنْذِرِينَ) اشاره به پاداشها وكيفرهايى است كه خداوند براى فرمانبرداران وياغيان مقرر نموده است.
امير مؤمنان در طى خطبه اى به ضمانت اجراى رهبرى آموزگاران الهى اشاره كرده ومى فرمايد: «بعث اللّه رسله بما خصّهُم بهِ مِنْ وحيه، وجعلَهم حجّته له على خلقِه، لئلاّتجب الحجّةُ لهم بترك الأعذارِ إليهم فدَعاهم بلسانِ الصدق إلى سبيل الحقّ... فيكونَ الثوابُ جزاءً والعقاب بواءً».(2)
يعنى: خداوند پيامبران را برانگيخته، وحى خود را به آنان اختصاص داد، وآنها را براى مردم حجّت ودليل قرار داد تا مردم در برابر خدا عذرى نداشته باشند، پس همگان را به وسيله پيامبران، بازبان صدق و راستى به راه حق دعوت نمود... تا ثواب، پاداش اعمال نيك، و عذاب، كيفر كردار زشت باشد.

بيانى از امير مؤمنان على 4

امير مؤمنان در نخستين خطبه نهج البلاغه، به نقش پيامبران در رهبرى غرايز وفطرت اشاره نموده ومى رساند كه پيامبران پيش از آنكه معلّم وآموزگار اجتماع باشند مربى واستخراج كننده گوهرهاى عقولى هستند كه در خزاين فطرت بشر نهفته است، ويكى از اهداف ويا هدف منحصر آنها، تعديل غرايز ورهبرى خواسته هاى طبيعى

(1)نساء /165.
(2)نهج البلاغه، خطبه 144.

صفحه 57
وفطرى آنهاست كه اگر اين رهبرى انجام نگيرد، چه بسا افراط وتفريط، نهال فطرت را دستخوش تند باده هاى سهمگين هوا و هوس سازد.
آنجا كه مى فرمايد: خداوند از ميان اولاد آدم پيامبرانى برگزيد، واز آنان براى رساندن وحى وتبليغ رسالت عهد وپيمان گرفت (آنان را فرستاد) تا آن پيمان فطرى را از مردم مطالبه كنند ونعمت فراموش شده را ياد آورى نمايند، وبه وسيله تبليغ بر آنان اتمام حجّت كنند وگوهرهايى كه در خزائن فطرت آنها پنهان است، استخراج نمايند.(1)

(1)«أخذ على الوحي ميثاقهم، وعلى تبليغ الرسالة أمانتهم... ليستأدوهم ميثاق فطرته ويذكروهم منسيّ نعمته ويحتجوا عليهم بالتّبليغ، ويثيروا لهم دفائن العقول».( نهج البلاغه، خطبه 1).

صفحه 58

دليل چهارم:

بعثت پيامبران; مظهر كمال لطف حق به انسان

نظام شگفت آفرينش، همان گونه كه حكايتگر وجود سازنده و صانعى حكيم است، از اين نظر نيز كه تك تك موجودات آن ـ به لطف آفريدگار حكيم ـ اسباب و لوازم كمال خويش را بتمامه همراه دارند بيانگر لزوم بعثت پيامبران مى باشد.
توضيح اينكه: هر پديده اى در اين جهان براى هدفى آفريده شده كه كمال، وبه اصطلاح علّت غايى آن پديده شمرده مى شود وسازمان آفرينش براى رسانيدن هر موجودى به كمال مطلوب خود، هر نوع وسايل لازم را كه در تكامل آن مؤثر است در اختيار آن نهاده است، به گونه اى كه حتى در اين راه به وسايل ضرورى اكتفا ننموده، وسايل جزئى وغير ضرورى را نيز در اختيار آن گذارده است تا به راحتى بتواند به سير تكاملى خود ادامه دهد.
در اين باره علوم طبيعى با آن وسعت ودامنه شگفت آورى كه پيدا كرده اند ما را از هر نوعمثال وتوضيح بى نياز مى سازند.تنها بررسى دستگاههاى مختلف بدن انسان براى ما بهترين گواه مى باشد. انسان در زندگى مادى خود، از يك سلسله وسايل ضرورى، كه حيات وزندگى او بستگى به آن دارد، برخوردار است.
از ميان دهها دستگاه كه در بدن انسان بكار برده شده است و هر كدام در حيات وزندگى وى نقش مؤثرى را ايفا مى كنند، تنها دستگاه بينايى را مورد بررسى قرار مى دهيم:
دستگاه بينايى براى حفاظت انسان وعكسبردارى از مناظر طبيعت آفريده شده وبا انواع پرده ها وآبها، و وسايل مختلف لازم، مجهز گرديده است.براى تحقّق اين

صفحه 59
هدف (بينايى)، در آفرينش چشم، امور زير مراعات شده است:
1ـ دست آفرينش چشم را در بالاى سر قرار داده، كه به همه جوانب وپيش آمدها مسلّط باشد وآن را در يك حفره استخوانى آفريده، تا از حوادث محفوظ بماند.
2ـ بالاى چشم، ابروانى قرار داده تا از ورود عرق يا رطوبات ديگر به چشم جلوگيرى كند، ودر پيشانى هر شخصى خطوطى را آفريده تا از سرازيرى مستقيم آب به سوى چشم ممانعت نموده وعرق پيشانى را به سمت راست وچپ پيشانى، جارى سازد.
3ـ جلو چشم را به وسيله دو پلك محافظت نموده، وبراى جلوگيرى از ورود دود وگرد به داخل، در اطراف دو پلك مژه هايى رويانيده است.
4ـ در داخل پلك چشم غدد مترشحه اى مانند غدد زير زبان قرار داده تا به وسيله ترشحات آن، نسوج مرتبط چشم را هميشه مرطوب نگاه دارد.
5ـ براى اينكه اين دستگاه به ظاهر كوچك، بتواند در يك لحظه از دور ونزديك عكسبردارى كند، عدسى آن را طورى آفريده كه كار هزاران دوربين را براى عكسبردارى از فواصل مختلف، انجام دهد.
6ـ مردمك چشم را آنچنان حساس ودقيق آفريده كه در برابر نورهاى قوى تنگ، ودر برابر نور ضعيف، وسيع وگشاد مى شود واين كار براى اين است كه نور به اندازه متناسب (نه زياد ونه كم) وارد دستگاه شود وبه شبكيه آسيبى نرساند.
7ـ طبقات چشم را در ميان يك جسم سفيد وصلب كه داراى الياف خاصى است قرار داده تا بسان دژ استوارى طبقات چشم را در ميان حفره نگاهدارى نمايند.
8ـ طبقات «صلبيه» و«مشيميه» را به رگهايى پيوند داده تا خون را به طبقات چشم برسانند.
امور فوق حاكى از آن است كه آفريننده چشم، از نيازمنديهاى دستگاه بينايى

صفحه 60
كاملاً آگاه بوده وبدون مضايقه همه را در اختيارش نهاده است.

مثال ديگر

دست آفرينش در كف پاى انسانها گودى وفرورفتگى خاصى آفريده است، تا ايستادن وراه رفتن براى او آسان باشد. حتى كسانى كه پاى آنها به طور مادر زاد، برخلاف معمول صاف باشدناچارند از راه جراحى گودى خاصى در كف پاى خود به وجود آورند.
انگشتان ما از نظر طول وضخامت با يكديگر فرق روشن دارد، زيرا اگر همه آنها يكسان بودند كارهاى گوناگونى كه الآن به وسيله آنها انجام مى دهيم صورت نمى گرفت، واز همين جاست كه بشر خلاق هنر، وپديدآرنده صنايع ظريف وزيبا گرديده است.
در كف دست وسرانگشتان، خطوطى وجود دارد كه براى برداشتن اشيا كمك بسزايى مى كنند واز آنجا كه خطوط انگشت وكف دست هر فردى به شكل خاصى است، در انگشت نگارى از اين خطوط استفاده نموده ومعرّف شخص مى گردد.
از بررسى اين مثالها چنين نتيجه مى گيريم كه دستگاه آفرينش هر نوع وسيله اى را اعم از ضرورى وغيرضرورى كه در تكامل انسان مؤثر است، در اختيار او نهاده ودر اين راه از هيچ چيز فروگذار ننموده است.
شما مى توانيد با استفاده از علوم طبيعى در باره هريك از جانداران وگياهان اين بررسى را انجام داده و نتيجه بگيريد كه دست آفرينش لوازم پيشرفت هر موجودى را براى هدفى كه آفريده در اختيار وى نهاده است، وهيچ موجودى نسبت به لوازم تكامل خود نقص ولنگى ندارد.
حال كه با كمال و جامعيت لطف پروردگار و عنايت وى نسبت به موجودات آشنا شديم، اينك مى توانيم لزوم بعثت پيامبران را نيز بروشنى دريابيم. زيرا خداوندى كه تا اين حد خواهان تكامل انسان مى باشد، چگونه ممكن است تكامل معنوى و

صفحه 61
روحى او را ناديده بگيرد وجامعه بشرى را از پيامبرانى كه در تكامل نوع بشر نقش مؤثرى دارند، محروم نمايد؟!
آيا اثر وجودى پيامبران به اندازه اثر خطوط پيشانى وسرانگشتان وكف دست وگودى پا وابرو وبالاى چشم نيست؟!
در اين صورت چگونه مى توان گفت كه آفريدگار جهان همه نوع وسايل تكامل جسمى انسان را در اختيار وى نهاده است ولى او را از وسايل معنوى كه در تكامل روحى او نقش مؤثرى دارند محروم ساخته است؟!
اين بيان اگر چه يك بيان مستقل وجداگانه اى است واساس آن را مقايسه وسايل پيشرفت معنوى با وسايل تكامل جسمى تشكيل مى دهد ولى در عين حال قاعده «لطف» نيز كه تكيه گاه بسيارى از دانشمندان عقايد است آن را تأييد مى كند.(1)

بيانى از ابوعلى سينا

نخستين كسى كه مسئله لزوم پيامبران را از راه فوق تعقيب كرده است، فيلسوف شرق، شيخ الرئيس بوعلى سيناست. وى در كتاب شفا(2) با عبارت كوتاهى به اين برهان چنين اشاره مى فرمايد(3) :

(1)قاعده لطف به طور اجمال درست است ولى بيان حدود وشرايط آن از موضوع بحث خارج مى باشد.
(2)شفا بخش نبوت.
(3)فالحاجة إلى هذا في أن يبقى نوع الإنسان ويتحصل وجوده، أشدّ من الحاجة إلى انبات الشعر على الاشفار وعلى الحاجبين وتعقير الأخمص من القدمين وأشياء آخر من المنافع التي لاضرورة فيها في البقاء بل أكثرها انّها ينفع في البقاء فلايجوز أن يكون الغاية الأزلية تقتضي تلك المنافع ولايقتضي هذه.
ونيز به كتاب «النجاة»، تأليف شيخ الرئيس، ص304، چاپ قاهره مراجعه فرماييد.

صفحه 62
نياز بشر به بعثت پيامبر در حفظ نوع خود وتحصيل كمالات وجودى از روييدن موى مژه ها واز گودى كف پا ويا چيزهاى ديگرى كه در بقاى زندگى او ضرورى نيست، قطعاً بيشتر است. در اين صورت چگونه ممكن است عنايات الهى ايجاب كند كه اين وسايل غير ضرورى را در اختيار او بگذارد ولى بعثت پيامبران را كه براى او يك امر حياتى است ناديده بگيرد. (1)
***
در اينجا بحث در باره لزوم بعثت پيامبران پايان مى پذيرد. به نظر مى رسد كه هر يك از اين دلايل چهارگانه براى اثبات مدعا كافى باشد وديگر نيازى به تشريح دلايل ديگرى كه از جانب دانشمندان عقايد گفته شده است نداشته باشيم. بحث آينده ما در باره (طرق شناسايى پيامبران) مى باشد.
***

(1)پس از شيخ الرئيس مرحوم صدر المتألهين نيز در كتاب «المبدأ والمعاد»،چاپ تهران، ص103، به اين دليل تمسك جسته ومى فرمايد:«لأنّ ذاته منبع الخيرات و منشأ الكمالات فيصدر منه كل ما يصدر على أقصى ما يتصور في حقّه من الخير والكمال والزينة والجمال سواء كان ضرورياً له كوجود العقل للإنسان والنبي للأُمّة وغير ضروري كانبات الشعر على الاشفار والحاجبين وتعقير الأخمص على القدمين».
يعنى:«ذات پروردگار منبع همه نوع خير وسرچشمه كمالات بوده و بالاترين مرحله از مال وزيبايى كه تصور گردد، از او صادر مى شود، خواه وجود آن ضرورى باشد، مانند عقل براى فرد، وپيامبر براى اجتماع، يا ضرورى نباشد مانند روييدن مژه ها وابروان وگودى كف پا...».

صفحه 63

بخش دوّم

طرق شناسايى پيامبران

* اعجاز
* تصريح نبى پيشين به نبوت پيامبر بعدى
* گردآورى قرائن و شواهد

صفحه 64

صفحه 65

فصل اول

اعجاز

* مشخصات اعجاز
* آيا اعجاز، قوانين عقلى را به هم مى زند؟
* آيا اعجاز از علل طبيعى ناشناخته سرچشمه مى گيرد؟
* آيا اعتقاد به اعجاز پايه هاى توحيد را متزلزل مى سازد؟
* معجزه، و شبهات غربزدگان
* چرا معجزه گواه بر صدق دعوت پيامبران است؟
* آيا مردم عصر ما از مزاياى معجزه محرومند؟!
* چگونه معجزه را از ساير خوارق عادات تشخيص دهيم؟

صفحه 66

صفحه 67

اعجاز چيست؟!

معرفى معجزه

سرشت انسانى با حس«كنجكاوى»و«گواه خواهى» از مدعى، آميخته شده است، وبراى هيچ انسانى گوارا نيست كه ادعايى را بدون دليل بپذيرد، ويا در برابر فردى بى آنكه عظمت وشايستگى او را به دست آورد، سرتسليم فرود آورد.
از اين جهت«شيخ الرئيس» مى گويد:هرگاه كسى مدعاى فردى را بدون برهان بپذيرد، بايد گفت كه وى فطرت اصيل وسالم انسانى را از دست داده، وسرشت وى بر اثر برخى عوامل دستخوش انحراف گرديده است نيز در «شفا» مى گويد:سفيران الهى بايد داراى امتيازات ونشانه هايى باشند تا به وسيله آن شناخته شوند ومردم آنها را از مدعيان قلابى ومتنبيّان دروغگو تمييز دهند.(1)
مدعيانِ مقاماتى مانند: سفارت، فرماندارى واستاندارى،چنانچه سند زنده اى در دست نداشته باشند احدى زير بار آنها نمى رود، تا چه رسد به مدعيان مقام رسالت ونمايندگى از جانب خداوند بزرگ كه هرگز بامقامات مادى قابل قياس نيست.
چه مقام ومنصبى بالاتر از اين كه فردى ادعا كند من سفير الهى ونماينده خدا

(1)الهيات شفاء، بخش نبوت. ونيز به كتاب ديگر وى «النجاة»، ص304 رجوع شود.

صفحه 68
در روى زمين هستم، وهمه مردم بايد بدون چون وچرا از من پيروى كنند.
گذشته از اين، صفحات تاريخ گواهى مى دهد كه در ادوار گذشته جاه طلبانى براى هوسهاى زودگذر مادى، مدعى رسالت ونبوت شده وگروهى از ساده دلان را فريب داده اند،وگاهى با دسيسه بازى وصحنه سازى محيط كوچكى را تحت نفوذ خود در آورده، واحياناً منطقه اى را متوجه خود ساخته اند.
روى اين دو جهت(فطرت هيچ انسانى اجازه نمى دهد ادعايى را بدون دليل بپذيرد ـ ووجود پيامبران قلابى) بايد ادعاى مدعى نبوت،با دليل قاطعى همراه باشد.
از اين نظر دانشمندان عقايد براى شناسايى پيامبران، طرق ونشانه هايى معيّن كرده اند كه هركدام از آنها مى تواند سند زنده اى برحقانيت مدعى باشد.(1)
يكى از دلايل ارتباط پيامبران با جهان غيب واينكه آنان برانگيختگان خدا ومأموران الهى مى باشند، معجزه آنها است. پيامبران، همواره در طول تاريخ زندگى، به معجزه هاى خود استناد جسته وآن را به عنوان سند حقانيت ارائه مى دادند. ومردم جهان آنها را روشنترين گواه بر صدق گفتار وارتباط آنان با مقام ربوبى تلقى مى نمودند، تا آنجا كه انسان از شنيدن لفظ «پيامبر» و«امام» به ياد كرامات و اعجازهاى آنان مى افتد، گويى ميان اين دو يك نوع ملازمه اى وجود دارد كه انسان به حكم«تداعى معانى» از شنيدن نام يكى به ديگرى منتقل مى شود.
ولى براى اينكه حقيقت اعجاز را به طرز صحيح درك كنيم، وبه همه پرسشهايى كه پيرامون معجزه است پاسخ روشن وقاطع داده باشيم، ناچاريم در موضوعات زير مشروحاً بحث كنيم:

(1)پيامبران راستين را از سه راه مى توان از مدعيان دروغين تمييز داد:1ـ اعجاز; 2ـ پيامبر پيشين بر نبوت پيامبر بعدى تصريح كند; 3ـ قرائن وشواهد قاطعى گواهى بر نبوت شخص دهد به طورى كه از مجموع قرائن يقين حاصل كنيم كه وى فرستاده خداست. وما در آينده در باره اين دو طريق نيز گفتگو خواهيم كرد.

صفحه 69
1ـ معجزه چيست وچگونه آن را تعريف كنيم؟
2ـ آيا اعجاز قوانين مسلّم عقلى را به هم مى زند؟!
3ـ آيا معجزه علل مادى وطبيعى دارد؟!
4ـ آيا اعجاز اصول توحيد را متزلزل مى سازد؟
5ـ غرب زدگان ما چگونه معجزات پيامبران را توجيه مى كنند؟
6ـ چگونه اعجاز گواه بر صدق گفتار پيامبران است؟
7ـ چگونه معجزه را از خوارق عادت ديگر تشخيص دهيم؟
ما فكر مى كنيم كه اگر اين نكات هفتگانه براى خوانندگان گرامى روشن گردد به ايرادات منكران معجزه به طور قاطع پاسخ خواهند گفت، وسرانجام واقف خواهند شد كه آنچه در اين باره از ناحيه مخالفان گفته شده واحياناً گوينده قيافه علمى نيز به خود گرفته است، سفسطه اى بيش نيست. هم اكنون به نخستين نكته از اين نكات هفتگانه، كه تعريف وشناساندن اجمالى معجزه است، مى پردازيم:

صفحه 70

1

مشخصات اعجاز

علماى كلام «اعجاز» را چنين تعريف كرده اند:
«أمر خارقٌ للعادة مقرونٌ بالتحدي مع عدم المعارضة ومطابقة الدعوى».(1)
اگر بخواهيم اين تعريف را در قالب زبان فارسى بيان كنيم بايد چنين بگوييم:هرگاه كسى از جانب خدا مدعى سفارت ونبوت گرديده، براى اثبات ارتباط خود با جهان غيب، كارى انجام دهد كه از حدود نظام علل ومعلولات عادى بيرون باشد وديگران را براى مقابله با آن دعوت كند، وهمه مردم جهان از معارضه با آن ناتوان گردند ودر عين حال عمل او مطابق ادعاى او باشد; در اين موقع يك چنين كار را «معجزه» مى نامند.
در اين تعريف، «اعجاز» با يك سلسله قيود ومشخصاتى معرفى شده است، كه براى توضيح ورفع هر نوع ابهام پيرامون معجزه بايد در باره هر يك ازاين قيود، بحث وگفتگو كنيم:
اينك تفسيرمشخصات اعجاز:

(1)تعريف بالا را شارح «تجريد الاعتقاد» معروف به (قوشچى) در صفحه 645 شرح خود آورده است، ولى اين تعريف ناقص است زيرا به مسئله (ادعاى مقام نبوت) كه يكى از شرايط معجزه است در آن تصريح نشده است اگر چه اين امر به طور ضمنى از لفظ «تحدى» فهميده مى شود، وبراى تكميل آن لازم است پس از كلمه «مقرون» لفظ «بالدعوى» افزوده شود، مثلاً چنين بگوييم: مقرون بالدعوى والتحدي مرحوم محقّق طوسى اعجاز را طور ديگر تفسير كرده كه از جهاتى از تعريف ياد شده نارساتر است.براى اطلاع از آن به شرح تجريد علاّمه، چاپ صيدا، ص218، مراجعه فرماييد.

صفحه 71

1ـ اعجاز كار خارق العاده است

جاى گفتگو نيست كه كه هيچ پديده اى بدون علت، جامه وجود به خود نمى پوشد، وبشر به تدريج به علل پديده هاى طبيعى«از طريق عادى ويا مجراى علمى» دست مى يابد ولى معجزه، در حالى كه خود يك پديده واقعى است وطبعاً داراى علّتى مى باشد، لكن مانند ساير پديده ها نيست كه بتوان علل پيدايش آن را، از طريق عادى ويا از راه كاوشهاى علمى، به دست آورد و هرگز نمى توان پيدايش آن را با علل عادى ويا عللى كه علم ودانش براى اين نوع حوادث، تعيين مى نمايد تفسير وتوجيه نمود، ومقصود از خرق عادت اين است كه اعجاز بر خلاف آن روشى است كه ما در نظاير اين نوع پديده ها به آن عادت كرده ايم وعلل آن، غير علل ساير پديده هايى است كه در اين موارد با آنها انس والفت گرفته ايم.
مثلاً آنچه كه ما در طول زندگى به آن انس گرفته ايم اين است كه مار كوچك بر اثر مرور زمان بزرگ شود وسرانجام افعى گردد، و يا آبهاى زير زمينى با حفر قنات بر روى زمين جارى شود، و يا بيماران از طريق دارو ومراقبت هاى پزشكى بهبودى پيدا كنند; ولى هرگز (نه از طريق عادى ونه از طريق علمى) نديده ايم يك چوب خشك در يك لحظه افعى گردد ويا با زدن عصا،چشمه هايى از سنگ سرازير شود وبا كشيدن دست، مريضهاى مبتلا به بيماريهاى خطرناك بهبودى يابند. از اين نظر مى گويند «معجزه» يك نوع «خرق عادت» است.
از اين بيان به دست مى آيد كه هرگاه علت وجود پديده اى به طور عادى ويا از روى قوانين علمى كه فقط دانشمندان از آن اطلاع دارند، معيّن گردد معجزه نخواهد بود. زيرا در اين صورت كوچكترين كارى بر خلاف مجراى عادى وعلمى انجام نگرفته است وچنين پديده اى، يا علت عادى دارد كه همه مردم از آن آگاهند ويا سبب خاصى دارد كه دانشمندان آن رشته از آن مطلع هستند، وهمگى مى توانند مانند آن را بياورند; بلكه همه مردم نيز پس از تحصيل در آن رشته، قادر به انجام آن

صفحه 72
خواهند بود.
به عبارت روشنتر:هرگاه سبب پديده اى به طور تحقيق براى ما روشن باشد، ويا از روى قرائن وشواهد به دست آوريم كه اين پديده سبب خاصى دارد كه اطلاع بر آن براى دانشمندان آن فن ممكن است، اگرچه خصوصيات آن براى ما روشن نباشد، در اين موقع به آن معجزه نخواهند گفت; زيرا علل واسباب چنين پديده، از حدود نظام علل ومعلول عادى(اعم از عمومى ويا تخصصى) بيرون نيست، بلكه با اسباب عادى وقوانين علمى بشرى قابل توجيه وتفسير است وبه اصطلاح اين پديده در آن شرايطى كه به وجود آمده است خرق عادت و«محال عادى» نيست، بلكه كارى است كه با توجه به علل آن، عادتاً امكان پذير مى باشد.
بنابراين يك امر بديع در صورتى معجزه وسند حقانيت مدعى خواهد بود كه از قلمرو تعليم وتعلّم ومسائل فكرى ونظرى بيرون باشد ولذا كارهاى جادوگران وشعبده بازان ويا كسانى كه بر اثر اطلاع از يك سلسله اسرار دقيق علمى، كارهاى شگفت انگيزى انجام مى دهند معجزه نيست; زيرا گذشته ازاينكه همه اين نوع كارها قابل تقليد و مبارزه است (چنانكه بعداً به طور مشروح بيان خواهيم كرد)همگى محصول تعليم وتربيت وفكر ودقت است وعلوم نظرى وفكرى نزد افراد وارد، داراى قواعد مسلّم ومحكمى است كه نتايج خود را خواه ناخواه به دنبال دارند. چيزى كه هست، استنتاج وبه كار بستن آن در گرو آشنايى به قواعد آن است، وبه ممارست ودقت وآموزش نيازمند مى باشد.
همچنين برخى از طبابتهاى شگفت انگيز پزشكان، كه اثر مستقيم آشنايى پزشك به اسرار جهان آفرينش است ونوع مردم حتى گاهى پزشكان ديگر از آن بى اطلاعند از دايره اعجاز بيرون مى باشند.
از اين بيان مى توان استفاده نمود كه معجزه، اگر چه بايد از نظر جريان عادى امر غير ممكن ومحال باشد، ولى از نظر عقل وخرد، بايد يك امر ممكن شمرده شود ودرشمار محالات ذاتى وعقلى قرار نگيرد.

صفحه 73
بنابر اين ما در صورتى مى توانيم از پيامبران معجزه بخواهيم كه مورد درخواست ما از نظر عقل يك كار ممكن وبلامانع باشد، وآنان نيز در صورتى قادر به انجام آن خواهند بود. كه امكان آن، مورد تصديق عقل باشد. بنا بر اين نمى توان از پيامبران درخواست نمود كه در يك لحظه ودر يك مكان هوا را، هم روشن وهم تاريك سازند يا در يك زمان در يك نقطه هم باران ببارد وهم نبارد; زيرا چنين امورى در هيچ شرايطى، اعم از عادى وغير آن، امكان پذير نيست وبر اثر نبودن قابليت در مورد، هيچ نوع قدرت بر آن تعلّق نمى گيرد.
برخى از پرسشها ويا اشكالات كه احياناً از طرف بعضى افراد پيرامون اعجاز مطرح مى گردد بر اين اساس است كه ميان «محال عادى» و«محال عقلى» تفاوتى نگذارده اند وتصوّر كرده اند كه پيامبر بااعجاز، محال ذاتى را ممكن مى سازد وبه كار نامعقول لباس معقول مى پوشاند، در صورتى كه محالات عقلى به هيچ وجه جامه وجود نمى پوشند، وآنچه را پيامبر از راه اعجاز مى تواند انجام دهد اين است كه به چيزى كه تحقق آن از نظر عقل مانعى ندارد، ولى نوع بشر با توجه به امكانات محدود خود قادر به انجام آن نيست، جامه وجود بپوشاند نه آنكه به چيزى كه در هيچ شرايطى تحقّق نمى پذيرد، تحقّق بخشد.

اينك براى توضيح، مثالهايى مى زنيم:

الف: بردن جسم سنگين وبزرگى از نقطه اى به نقطه اى ديگر، امرى است ممكن وجزء محالات نيست، ولى اسباب عادى آن اين است كه وسيله باربر ويا جرثقيل ويا وسائل نقليه ديگر، اين كار انجام گيرد و هرگز ديده نشده است كه جسم سنگين با يك دعا ويا يك نگاه از نقطه اى به نقطه ديگر منتقل گردد واين كار برخلاف جريان عادى است،واز حدود نظام علل ومعلولاتى كه علم وعادت براى اين نوع كارها تعيين نموده بيرون است، وبه اصطلاح عادتاً محال شمرده مى شود، ودر عين حال يك چنين كار با اين وسيله غير عادى، عقلاً وذاتاً محال نيست، زيرا در صورت دوّم همان كار انجام مى گيرد كه در صورت نخست انجام مى گرفت;

صفحه 74
چيزى كه هست، در صورت نخست، فاعل براى انجام آن از اسباب عادى ومعمولى استفاده مى نمايد، ودر صورت دوّم از اسباب غير عادى وخارج از متعارف مدد مى گيرد، واگر طبيعت كار (بلند كردن جسم سنگين) يك كار محالى بود، بايد در هر دو صورت محال باشد.
علّت اين كه ما از ديدن وشنيدن كار دوّم در شگفت مى مانيم اين است كه از روزى كه چشم به جهان گشوده ايم، حركت اجسام را در پرتو اين عوامل واسباب ظاهرى ديده ايم وبس. وهرگز انجام چنين كارى را از طريق اسباب غير عادى يعنى به اتكاى نيروى الهى وغيبى مشاهده نكرده ايم. از اين جهت يك چنين كار، برخلاف عادت خواهد بود، نه برخلاف عقل; خرق عادت خواهد بود، نه خرق قوانين عقل.
ب: روزى بود كه معالجه نابينايان مادر زاد ويا مبتلايان به بيمارى «سل» از حيطه قدرت بشر خارج بود، و با اينكه طرد اين گونه بيماريها از صحنه زندگى امكان پذير است دست بشر براثر قصور وكوتاهى قدرت علمى به آن نمى رسيد، ولى پس از قرون متمادى، بشر در راه علم وتمدن گامهاى وسيع وبلندى برداشت واين نوع بيماريهاى سركش را تا حدى مهار نمود.
علاج بيماريهاى فوق، از دو راه امكان پذير است:يكى اينكه از طريق عوامل متعارف واسباب عادى وارد شويم. مثلاً برروى پرده هاى چشم، عمل جراحى انجام دهيم وبيمار را تحت مراقبت وكنترل پزشكى قرار داده وبا تزريق دارو وآمپول وغذاهاى مقوّى، بيمارى را ريشه كن سازيم.
راه ديگر اينكه به اتكاى قدرت الهى واستمداد از نيروى بى پايان او، كه هر كار معقول و ممكن را در هر لحظه و با هر شرايطى مى تواند انجام دهد، بر اين مشكل پيروز شويم ونابينايان وبيماران را با يك دعا ويا يك لمس ودست كشيدن، شفا... بخشيم. ماهيت هردو كار يكى است و آن، انجام يك كار ممكن; ولى عمل نخستين، اسباب ظاهرى وعادى دارد، و عمل دوّمى محصول اسباب وعوامل

صفحه 75
نامرئى است كه از حدود اطلاع و امكان بشر، خارج وبيرون است.
ج: تسخير فضا وفرود آمدن بشر درماه طبعاً امرى است ممكن، ودر نظر عقل مانند«اجتماع وجود وعدم» امر محالى نيست; ولذا بشر قرنها انتظار مى كشيد كه به آرزوى خود برسد، تا آنكه براثر پيشرفت صنعت وتكنيك، ودر پرتو كوشش هزاران نفر رياضيدان، فيزيسين، تكنيسين، كارگر و...بشر توانست براى اوّلين بار به وسيله آپولوى يازده قدم در ماه گذارد، وبر يك چنين امر ممكن از طريق علم ودانش وكوششهاى دستجمعى، جامه عمل بپوشاند.
به طور مسلّم چنين كارى، هر چه هم با عظمت باشد، اعجاز نيست،ولوتعجّب ميليونها جميعت جهان را را برانگيزد. زيرا اين كار از مجراى اسباب ظاهرى وابزار عملى كه در اختيار دانشمندان است انجام گرفته است وهركس از اين راه وارد شود ودر اين رشته تخصص داشته باشد، همان نتيجه را مى گيرد.
ولى هرگاه بشرى توانست، بدون اين ابزار وبدون كوچكترين كوشش علمى وفكرى، به وسيله يك امر ساده فضا را تسخير كند ويا در پرتو يك اراده ناگهانى، از خانه خود به سوى آسمانها پرواز نمايد در اين صورت، اين كار، معجزه شمرده خواهد شد، وحقيقت هر دو كار يكى است ودر هر دو، فضا تسخيرگرديده ويا گام در ماه نهاده شده است ولى در يكى از ابزار عادى وعلمى استفاده شده، ودر ديگرى از يك سلسله عوامل نامرئى كه جز مردان الهى از آن آگاهى ندارند استمداد شده است.

2ـ آورنده معجزه بايد مدعى منصب الهى باشد

دوّمين امتياز معجزه اين است كه آورنده آن بايد مدعى يك مقام شامخ روحانى ورهبرى مردم از جانب خدا باشد، وآن را به عنوان يك سند زنده براى اثبات مقامى كه ادعاى آن را دارد، انجام دهد. در غير اين صورت هرچه هم خارق العاده باشد معجزه نخواهد بود، بلكه در اصطلاح به آن «كرامت» مى گويند.

صفحه 76
بنابر اين، امور خارق العاده اى كه از اولياى دين وعارفان وسالكان حقيقى كه بر اثر صفاى روح وروان وقرب به درگاه الهى سر مى زند وبه اذن الهى از طريق خرقعادت در جهان هستى تصرف مى كنند، معجزه ناميده نمى شوند; زيرا آنان نه مقامى را ادعا مى كنند، ونه آن را به عنوان يك سند زنده براى اثبات مقامى كه دارا هستند انجام مى دهند.
خداوند حضرت مريم را در قرآن با كرامت خاصى ياد مى كند ومى فرمايد: هرگاه كه حضرت زكريّا ـ عليه السلام ـ بر حضرت مريم ـ عليها السلام ـ در محراب عبادت وى وارد مى شد، روزى وى را نزد وى حاضر و آماده مى ديد. از روى تعجب پرسيد، كه اين غذا از كجا رسيده است؟ (تو در خانه من هستى ومن كفيل زندگى تو هستم، ويك چنين غذايى در خانه من وجود ندارد). مريم پاسخ داد اين غذا از جانب خدا واز غيب رسيده است، اوست كه به هركس بخواهد روزىِ بدون حساب مى دهد.(1)
در ميان امتهاى پيشين، وامت اسلامى شخصيتهايى بوده اند وهستند، كه با يك اراده، كارهايى را انجام مى دهند كه هرگز با موازين عادى، قابل توجيه وتفسيرنيست، ولى چون مدعى مقامى نيستند آنان را صاحبان كرامت مى نامند، نه مدعيان نبوت.

3ـ جهانيان در مقابله با آن ناتوان باشند

اين، سومين امتياز معجزه از كارهاى شگفت انگيز و خارق العاده است كه دو قيد را در بردارد: آورنده خارق العاده مردم را به مقابله دعوت كند، وهمه مردم را در مقام معارضه ناتوان وبيچاره سازد، وكسى نتواند با او مبارزه نمايد.(2)
در اين صورت هرگاه انجام دهنده كار خارق العاده اصلاً مردم را دعوت به

(1)آل عمران، آيه 37.اينك متن آيه:(كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرِيَّا المِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً قالَ يا مَرْيَمُ أَنّى لَكِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِساب).
(2)بنابر اين دو قيد از قيود پنجگانه اعجاز در اين قيد ادغام گرديده است.

صفحه 77
مقابله نكند، ويا برفرض دعوت در مقام مقابله مغلوب گردد، وديگران نيز مشابه كار او را انجام دهند، در اين صورت از حدّ اعجاز بيرون خواهد بود.
وبه عبارت ديگر، معجزه آن كار خارق العاده اى است كه نوع بشر حتى دانشمندان، متخصصان نوابع جهان از انجام آن عاجز وناتوان باشند ودر اين صورت روشن مى شود كه تكيه گاه او نيروى بى پايان الهى است كه از حيطه بشر عادى بيرون مى باشد.
بنابر اين اعجازهاى علمى پزشكان، اختراع واكتشاف مخترعان ، كارهاى شگفت انگيز مرتاضان،ساحران و شعبده بازان، از حدود اعجاز بيرون است.زيرا عمل برخى از آنها اگر چه كم نظير وبرخى ديگر به راستى خارق العاده مى باشد، ولى نوع بشر از مبارزه ومقابله با آن عاجز نيست، وهمكار هركدام، مى تواند مشابه كار همكار خود را انجام دهد.
نخستين روزى كه عمل پيوندقلب در افريقاى جنوبى به وسيله دكتر «بارنارد» انجام گرفت، مطبوعات جهان آن را ـ از سر مبالغه ـ يك نوع اعجاز علمى وپزشكى خواندند، ولى ديرى نپاييد كه مشابه آن عمل در كشورهاى ديگر به وسيله جراحان قلب انجام گرفت.

4ـ عمل وى مطابق ادعاى او باشد

آخرين شاخص معجزه اين است كه آورنده خارق العاده در صورتى عمل وى در رديف اعجاز قرار مى گيرد، كه كار او ادعاى او را تصديق كند، مثلاً هرگاه مدعى مقام نبوت، معجزه خود را شفاى بيماران از طريق كشيدن دست برسر وصورت آنها، معرفى كند، ولى هنگام عمل، نتيجه اى معكوس بگيرد، يعنى هنگام لمس، وضع بيمار بدتر شود، در اين موقع به يك چنين امر خارق العاده معجزه نمى گويند.زيرا اين كار نه تنها نشانه ارتباط بامقام ربوبى نيست، بلكه گواه بركذب و... افترا بستن به مقام ربوبى مى باشد.

صفحه 78
علّت افزودن اين قيد اين است كه در زندگانى «مسيلمه» كه از مدعيان دروغين نبوت بوده است، نقل شده كه وى درمقام اعجاز آب دهان خود را به چاه افكند كه آب آن زياد شود ولى آب چاه فرو نشست، و نيز دست خود را به عنوان تبرّك بر سر و صورت برخى از كودكان قبيله «بنى حنيفه» كشيد ناگهان گروهى دچار كچلى وبرخى لكنت زبان پيدا كردند!(1)
هنگامى كه مدعى يك چنين گواه رسوايى بياورد، هرگز برخدا لازم نيست كه اعجاز او را باطل سازد زيرا عمل او براى اثبات دروغ او كافى است.

(1)تاريخ كامل ابن اثير، ج2، ص138.

صفحه 79

2

آيا اعجاز، قوانين عقلى را به هم مى زند؟

ممكن است پيرامون «اعجاز» چنين سؤالى مطرح گردد، وگفته شود كه:قانون عليت ومعلوليت واينكه هر پديده اى به علتى نياز دارد از قضاياى بديهى، ومورد پذيرش فلسفه وعلم مى باشد.
هر فردى از افراد انسان در مى يابد كه هرپديده اى در اين جهان به دنبال علتى است كه آن را پديد مى آورد. و ـ لذا ـ هر موقع حادثه اى رامشاهده نمايد به دنبال علت آن مى رود،و يا صدايى را بشنود در باره آن به كنجكاوى مى پردازد. حتى فعاليت خستگى ناپذير وكوششهاى اعجاب انگيز دانشمندان در مراكز علمى براى شناختن علل حوادث وموجودات، همگى روى اين اصل است كه هرپديده اى در طبيعت، علتى دارد.
بنابراين هرگاه ما بپذيريم كه عصاى موسى در موقع اعجاز مار گرديد، و با كوبيدن عصا بر كوه چشمه سارهايى از دل سنگ بيرون آمد، نوزادى مانند حضرت مسيح در روزهاى نخستين مانند بزرگان سخن گفت، و...سنگريزه ها در كف پيامبرِ اسلام، خدا را تسبيح گفتند، بايد در اين صورت اصل ياد شده را(هرپديده اى به دنبال علتى است) به دست فراموشى بسپاريم، در صورتى كه علم وفلسفه وتجربه وآزمايش آن را پذيرفته اند.
زيرا آزمايش اثبات كرده كه پيدايش هر موجودى اعم از مار و چشمه و... به دنبال علتى است كه آن را به وجود مى آورد، وعلت طبيعى آنها اين است كه مارى تخم گذارى كند وپس از يك سلسله فعل وانفعالها پوسته آن شكسته گردد ونوزاد مار

صفحه 80
سراز تخم در آورد وپس از مرور زمان به صورت مار بزرگ ويا اژدها در آيد; وهم چنين است استخراج چشمه وسخن گفتن نوزاد.
مثلاً استخراج آب از دل زمين در گرو حفارى وكاوشهاى زياد است، كه از طريق نقب مسافت چند كيلومترى ويا حفر چاههاى عميق ونيمه عميق با وسايل صنعتى قوى ونيرومند انجام مى گيرد، وهرگز با كوبيدن عصا بر صخره ويا كوه چشمه اى ظاهر نمى گردد.هم چنين است سخن گفتن، زيرا علاوه بر حنجره وتارهاى صوتى وريه، به هوش وعقل نيازمند است كه معانى را در ذهن خود منظم كند، وبراى آن از الفاظ وكلمات قالب بريزد، ويك چنين كار از نوزاد ساخته نيست.
پذيرفتن يك چنين معجزه ها نه به اين معنى است كه اصل عليت ومعلوليت را در اين نوع پديده ها نپذيريم وبگوييم در صفحه طبيعت موجوداتى پيدا مى شوند كه فاقد علتى هستند كه علم وتجربه آن را تعيين نموده است، وبه عبارت ديگر در شمول قانون عقلى ومسلّم فلسفى،قائل به تخصيص واستثنا شويم، (در صورتى كه اين اصل، يك قانون عقلى استثنا ناپذير است).
پاسخ: اين پرسش از ناحيه كسانى مطرح مى گردد، كه در صفحه وجود، جز به ماده وروابط مادى، وعلل ومعلولات طبيعى، به چيزى معتقد نيستند، وهرگز فكر نمى كنند كه ممكن است شيئى دو نوع علت داشته باشد، يكى طبيعى ومادى، يعنى همان كه علم وتجربه اثبات كرده است، وديگرى غير طبيعى ومادى كه از قلمرو علم وتجربه بيرون است ومعجزات پيامبران از آنجا سرچشمه مى گيرند.
اين گروه از دانشمندان كه جهان هستى را در چهارچوبه مادّه منحصر مى كنند وبه همه چيز از زاويه ماديگرى مى نگرند، انتظار دارند كه هرپديده اى، تنها علت مادى داشته باشد، طبعاً با اين گونه تصور و تلقّى در باره معجزات پيامبران نيز جز اين نمى توانند داورى كنند.
ولى دانشمندان الهى با پذيرفتن اصل«قانون علت ومعلول» ـ كه اساس

صفحه 81
وزيربناى مكتب الهى را تشكيل مى دهد، وبا انكار آن ويا هر نوع تخصيص در كليت آن، كاخ افكار هر فرد خداپرستى، فرو مى ريزد ـ در پاسخ پرسش فوق چنين مى گويند:
يك پديده مادى ممكن است دو نوع علت داشته باشد:
1ـ علت عادى وتجربى به شرحى كه بيان شد;
2ـ علّت غير عادى كه عرف وعادت از آن بى اطلاع بوده، وعلم وتجربه با آن سروكارى ندارد، ودرنتيجه هيچ پديده اى در اين جهان بدون علت نيست.
به عبارت ديگر دانشمندان مادى ميان دو مطلب زير فرق نگذارده، وهر دو را به هم آميخته اند:
1ـ معجزه پديده اى است كه مطلقاً علت ندارد.
2ـ معجزه پديده اى است كه علت عادى ندارد.
يعنى يا در پرتو يك علت غير طبيعى ومجرد از ماده به وجود مى آيد، ويا اينكه علت طبيعى غير عادى وناشناخته طبيعى دارد، كه هنوز علم ودانش پرده از روى آن برنداشته است. بديهى است كه ميان اين دو مطلب فاصله بسيار زياد است: در نظريه نخست، قانون مسلّم عليت ومعلوليت زير پا نهاده شده و از اين نظر صد درصد يك نظريه باطل وبرخلاف فطرت سليم انسانى است. ولى در نظريه دوّم به حريم اصل عليت ومعلوليت تجاوز نشده، وكليت آن محفوظ مى باشد، چيزى كه هست در بيان علل پديده ها دقت بيشترى شده، وعلتهايى مطرح شده است كه دانشمندان مادى از آن غافل بوده اند. آقايان ماديها، علل مجرد ويا علل طبيعى ناشناخته را به حساب علل معدوم گذارده، و به غلط امكان تحقّق اعجاز را، تخصيص در قاعده عقلى، وانكار كليت اصل عليت ومعلوليت پنداشته اند.
اينك توضيح بيشتر:
اصل وجود مار، وپيدايش چشمه از دل سنگ وكوهسار،وسخن گفتن كودك،

صفحه 82
امرى است ممكن، ودر شمار محالات نيست; واگر جزو محالات بود، اصلاً نبايد در جهان نمونه اى از آنها پيدا مى شد، چنانكه اجتماع نقيضين( يعنى يك شئ، در آنِ واحد، هم موجود باشد وهم معدوم) واجتماع ضدين (يعنى يك شئ در شرايط واحدى، هم سياه وهم سفيد،يا هم شيرين وهم تلخ باشد، و2+2، هم مساوى با 4 باشد وهم مساوى با 5) از جمله محالاتى است كه هيچگاه در خارج نمونه اى ندارند، وبه هيچ وجه ممكن نيست جامه وجود به خود بپوشند. ولى مثالهاى مورد بحث ما،هرگز بسان اينها نيستند، بلكه امكان تحقّق ووجود دارند; چيزى كه هست در تحقّق خود به علتى نياز دارند، زيرا تمام ممكنات، در مرحله تصور، نسبت وجود وعدم به آنها يكسان است، وبدون يك فشار خارجى كه عدم را طرد كند و به آن جامه وجود بپوشاند، تحقّق نمى پذيرند. علت هر يك از اين پديده ها، اعم از معجزه وغيره، مى تواند يكى از امور زير باشد:

1ـ علّت طبيعى عادى

يعنى همان علتى كه از روز نخست با آن انس گرفته، وپديده را با آن توأم ديده ايم. مثلاً پيدايش درخت را پس از سلسله فعل وانفعالهاى زيادى ديده ايم، كه روى هسته يا نهال آن انجام گرفته وپس از چند سال ثمر بخش گرديده است.

2ـ علت طبيعى غير عادى وناشناخته

مقصود از آن اين است كه، ممكن است براى پيدايش يك پديده دو راه وجود داشته باشد: يكى از آن دو، معروف وشناخته شده، وديگرى مجهول وناشناخته باشد; ولى از آنجا كه پيامبران با سرچشمه علم وقدرت نامتناهى (خدا) ارتباط دارند، ممكن است از راه وحى به اين قسم از علل آشنا شوند، وپديده اى را به وجود آورند.
اتّفاقاً در اجتماع ما، شبيه ومانند آن وجود دارد. مثلاً يك مهندس كشاورزى

صفحه 83
بر اثر آگاهى از عوامل رشد ونمو وموانع آن، نهال درختى را در ظرف سه سال به ثمر مى رساند، در صورتى كه يك باغبان عادى وغير مطلع از اصول وقوانين كشاورزى اين راه را در مدّت ده سال طى مى كند يا آموزگاران مجرّب وآزموده وبه اصطلاح «كاركشته» كارى را كه معلمان تازه كار در ظرف شش سال انجام مى دهند، در ظرف دو سال انجام مى دهند.
از اين نظر هيچ مانع ندارد كه پيامبران بر اثر ارتباط با جهان مرموز«غيب»، ودر پرتوِ داشتنِ حس مرموزى به نام «وحى» از يك سلسله علل طبيعى مجهول وناشناخته آگاهى داشته باشند، كه نوع انسانها از آن غافل وبى اطلاعند.

3ـ تأثير نفوس وارواح

ممكن است برخى از پديده ها، معلول تأثير نفوس پيامبران واثر مستقيم ارواح نيرومند آنها باشد; در اين زمينه، براى رفع هر گونه استبعاد، مثال محسوسى مى زنيم: هم اكنون در برخى از نقاط جهان (نظير هند) مرتاضانى را مشاهده مى كنيم كه بر اثر رياضت، قادر به انجام كارهاى عجيب و حيرت انگيزى مى گردند كه از حيطه توانايى افراد عادى بيرون است،و كارهاى خارق العاده آنها را جز اينكه معلول روح نيرومند ونيروى مرموز نفوس آنان بدانيم، تفسير ديگرى نمى توانيم بكنيم.
در باره اين گروه افراد، كتابها ورساله ها ومقالات فراوان نوشته شده، وعكس وتفصيلات كارهاى آنها،آنچنان در مطبوعات جهان منعكس مى باشد كه براى كسى جاى انكار باقى نيست، اگر چه نمى توان تمام خصوصيات وجزئيات آنچه را كه در مطبوعات از آنها منعكس است، پذيرفت.
بنابر اين چه مانع دارد كه بگوييم، نفوس پيامبران بر اثر توجه وعنايت بى پايان خداوند، در راه يك سلسله آرمانهاى مقدس قادر به انجام كارهايى مى گردند كه از حيطه قدرت نوع بشر بيرون است، وانگيزه آنان براى انجام اين كار نيز كسب شهرت يا قدرت نمايى وساير اهداف پست مادى نيست، بلكه آنان براى اثبات ارتباط خود با

صفحه 84
جهان غيب، واينكه نماينده خداوند در روى زمين هستند، دست به اين كارها مى زنند، وخداوند بر اثر داشتن يك چنين آرمان مقدّس، نفوس آنها را قادر وتوانا به انجام چنين اعمالى مى نمايد. اين همان راهى است كه فلاسفه اسلام در تفسير صدور معجزات ويا كرامات از اولياى خدا پيموده اند، آنان در اين باره چنين مى گويند:
روح وروان انسان از نظر قدرت وتأثير در جهان طبيعت، به جايى مى رسد كه مى تواند با يك اراده وخواست، صورت ماده اى را خلع كند، وصورت ديگرى بر آن بپوشاند، مثلاً هوا را به ابر وباران تبديل سازد، بادهاى شديد وطوفانهاى مهلك وكشنده بوجود آورد، به بيماران شفا بخشد، درندگان را فرمانبر خود سازد. نكته اين امر آن است كه:همان طور كه روح انسان بر بدن خود تسلّط كامل دارد وتمام بدن تحت تسخير اوست وچه بسا با يك سلسله انديشه هاى مطبوع ونامطبوع، قدرت خود را بر آن ظاهر سازد، همچنين گاهى در پرتو عظمت ووسعت قدرت روح، جهان ماده براى او حكم بدن را پيدا كرده ومطيع او مى گردد، وبا يك سلسله انديشه ها وتصورات، وبه تعبير گوياتر،در پرتو اراده وخواست خويش، در جهان ماده تصرف مى كند وماده عالم را به هر صورتى كه صلاح بداند در مى آورد.(1)

4ـ علل مجرد از ماده

ممكن است در پيدايش پديده اى عوامل مجرد از ماده، مانند فرشته، مؤثر

(1)لاعجب أن يكون لبعض النفوس قوة الهية، يكون بقوتها كأنّها نفس العالم، ليطيعها العنصر طاعته بدنها، فكلّما ازدادت النفس تجردّاً وتشبّهاً بالمبادئ القصوى ازدادت قوّة وتأثيراً في ما دونها، وإذا صار مجردّالتصوّر والتوهم سبباًلحدوث هذه التغيرات في هيولى البدن لأجل علاقة طبيعية وتعلّق جبلي لها إليه، فكان ينبغي أن يؤثر في بدن الغير وفي هيولى العالم مثل هذا التأثير لأجل مزيد قوة شوقية واهتزاز عِلْوِيّ للنفس، ومحبة الهية لها فيؤثر نفسه في اصلاحها، واهلاك ما يضرها ويفسدها. المبدء والمعاد، ص355و 356; شرح منظومه سبزوارى، ص327).

صفحه 85
باشند. يعنى فرشته از طرف خداوند مأمور گردد كه دهكده اى را ويران كند، ويا پس از خواست پيامبر، به دست او معجزه ظاهر سازد. فرشتگان، مظاهر قدرت الهى، مأموران تدبير، وجنود وسپاه حق در جهان خلقت مى باشند، و از همين روى قرآن از آنان به لفظ (فَالمُدَّبراتِ أَمْراً) (1) تعبير آورده است.
***
در هرحال يك پديده طبيعى مى تواند در پرتو يكى از اين عوامل چهارگانه لباس وجود بپوشد، وهرگز علت يك پديده طبيعى، منحصر به عوامل طبيعى عادى و شناخته شده نيست كه منكران اعجاز تصور كرده اند، بلكه هر كدام از اين عوامل مى تواند. پديده اى را به وجود بياورد، و بنابر اين اگر در پيدايش پديده اى علت عادى را نديديم، نبايد فوراً تصوّر كنيم كه اين پديده بدون علّت به وجود آمده است.
بارى، معجزات پيامبران را نيز بايد به يكى از اين سه راه اخير توجيه وتفسير نمود. وگفت: آنان در اين موارد، يا از علل مادى ناشناخته استفاده مى نمايند، ويا اينكه نفوس نيرومند آنان ـ كه براثر مجاهدت ورياضت بسان پولاد آب ديده صلابت خاصى پيدا كرده است ـ علت پيدايش افعال خارق العاده آنان مى گردد.چنانكه اين امكان نيز وجود دارد كه همه افعال عجيب آنها معلول يك سلسله علل غيبى باشد كه به فرمان حق مدبران جهان آفرينش، وجنود الهى وكارپردازان دايره وجودند. ودر هرحال هيچ معجزه اى معلول بلاعلت نيست، بلكه فاقد علت عادى مى باشد، نه علت واقعى وحقيقى.

رهنمود قرآن

از ميان اين وجوه سه گانه كدام يك را بايد پديرفت؟ از ظواهر قرآن استفاده مى شود كه معجزات پيامبران مربوط به خود آنهاست واين دسته از آيات نظر سوّم را

(1)سوره النازعات، آيه 5.

صفحه 86
تأييد مى نمايد. اينك نمونه هايى از اين آيات:
(ما كانَ لِرَسُول أَنْ يَأْتِيَ بِآيَة إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ) (1):
«شأن هيچ پيامبرى نيست، جز به اذن خداوند كه معجزه اى بياورد ».
ظاهر اين آيه به گواهى لفظ «يأتي» اين است كه خرق عادت، كار خود پيامبران است، چيزى كه هست تصرّف آنها در تكوين به اذن وفرمان خداوند صورت مى گيرد، يعنى نفوس پيامبران وارواح پاك آنها داراى قدرت واراده نفوذ پذيرى هستند كه به اذن وفرمان وخواست آنان، هر نوع كار غير عادى را انجام مى دهند.
بلكه از برخى از آيات استفاده مى شود كه كارهاى غير عادى ساحران نيز، معلول خود آنها واثر مستقيم نفوس آنها مى باشد، ودر عين حال همگى به اذن الهى انجام مى گيرد. چنانكه مى فرمايد:
(فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوجِهِ وَ ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَد إِلاّ بِاذْنِ اللّهِ):(2)
«مردم از دو فرشته به نام «هاروت» و«ماروت» مطالبى مى آموختند كه به وسيله آن ميان زن وشوهر تفرقه مى افكندند، ولى آنان بدون اذن تكوينى پروردگار قادر به ضرر زدن به كسى نيستند».
ظاهر آيه اين است كه تفرقه وجدايى ميان زن وشوهر، ومتضرر ساختن ديگران اثر مستقيم خود ساحران است، اگرچه تأثير نفوس واعمال آنان بدون اجازه خداوند صورت نمى گيرد.
خلاصه:كليه خوارق عادات، اعم از معجزه وكرامت ويا سحر ورياضت، همگى مربوط به آورنده آنهاست، اگر چه تأثير آن منوط به اذن خداست، وهيچ موجودى در اين جهان بدون اذن وى قادر به انجام كارى نمى گردد.

(1)سوره مؤمن، آيه 78.
(2)بقره، 102.

صفحه 87
از آنجا كه نفوس پيامبران واراده نافذ آنها،مورد تأييد مقام ربوبى قرار دارد، وتكيه گاه آنها نيروى غيبى است، در مقام مبارزه، برسحر وشعبده وهرنوع خارق عادتى كه تكيه گاه معنوى ندارد، پيروز وغالب مى گردند، چنانكه مى فرمايد: (وَلَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنا لِعِبادِنَا المُرْسَلينَ *إِنّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورونَ* وَإِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ) (1) مشيت ما به نفع بندگان فرستاده خود تعلّق گرفته است، آنان كمك شدگان هستند، وسپاه ما غالب وپيروزند.
ونيز مى فرمايد:(كَتَبَ اللّهُ لاََغْلَبَنَّ أَنَا وَ رُسُلي) (2). مشيت الهى بر اين تعلّق گرفته كه پيامبر وفرستادگان وى پيروز شوند.
ونيز مى فرمايد: (قالَ مُوسى ما جِئْتُمْ بِهِ السِّحْرُ إِنَّ اللّهَ سَيُبْطِلُهُ...) (3). موسى به ساحران گفت: آنچه آورده ايد همگى جادو است وخداوند آن را باطل مى سازد.
نتيجه اينكه:چون نيروى مرموز نفوس پيامبران مورد تأييد خداوند است وبه مشيت واراده شكست ناپذير خداوند اتكا دارد، از اين نظر، بر تمام كارهاى غيرعادى كه مورد رضايت وعنايت اوست پيروز مى گردد. از اين بيانات، پاسخ سؤالى كه همين الآن مطرح مى گردد روشن مى شود، اينك سؤال:
ممكن است گفته شود، هرگاه امور خارق العاده، اعم از اعجاز كه در راه يك آرمان مقدس انجام مى گيرد، ويا سحروجادو كه در راه تحصيل يك سلسله مقاصد نفسانى وبدست آوردن هدفهاى كوچك دنيوى تحقّق مى پذيرد، همگى معلول ومخلوق اراده انسان وخواست انجام دهنده است، چرا همواره معجزه برسحر وكهانت ورياضت پيروز مى گردد، وسحر ساحران وكاهنان وكارهاى حيرت انگيز مرتاضان، با اراده واعجاز پيامبران باطل واز صفحه هستى پاك مى شوند.چنانكه خداوند ازموسى بن عمران نقل مى كند كه وى فرمود:(ما جِئْتُمْ بِِهِ السِّحرُ إِنَّ اللّهَ سَيُبْطِلُهُ إِنَّ اللّهَ لا يُصْلِحُ عَمَلَ المُفْسِدينَ) (4). «آنچه را كه آورديد، همگى سحر

(1)صافات، 171ـ173 .
(2)مجادله،21.
(3)يونس، 81.
(4)يونس، 81.

صفحه 88
است، خداوند آن را باطل مى سازد، خدا عمل مفسدان را،اصلاح نمى كند».
اين اشكال در صورتى بيشتر جلوه مى كند كه بگوييم تأثير اعجاز وجادو، هر دو به اذن خداوند انجام مى گيرد، وهيچ كدام در صفحه هستى، بدون اذن او، نمى توانند كارى صورت دهند وخود قرآن نيز به اين مطلب صريحاً اعتراف نموده است.(1) در اين صورت گفته مى شود كه هرگاه هر دو نوع، معلول اراده فاعل وخواست او ومقرون به اذن واجازه الهى است، پس چرا يكى بر ديگرى غالب وپيروز مى گردد؟
در طرح اين پرسش يك نكته ناديده گرفته شده است، وآن اينكه: اراده ـ از حيث پشتوانه و كاربرد ـ داراى مراتب است، وبه اصطلاح شدت وضعف دارد.
اراده فردى كه مجهز به علم وشعور مرموز است، واعمال وى مورد رضايت الهى است، وهمواره از قدرت واراده شكست ناپذير الهى الهام مى گيرد، با اراده يك فرد ضعيف وناتوانى كه علم ودانش محدودى دارد، ودر سرهوايى، جز هوسرانى واهداف مادى ندارد، واعمال او مورد رضايت الهى نيست، كاملاً متفاوت مى باشد.
ازاين نظر پيامبران آسمانى در تمام صحنه ها پيروز مى گردند، و اراده آنان بر اراده ساحران و مرتاضان و... غالب مى شود. گويا كلام الهى در آيه زير به اين حقيقت اشاره دارد كه مى فرمايد:(إِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الّذينَ آمَنُوا فِي الحَياةِ الدُّنْيا وَيَوْمَ يَقُوُمُ الأَشْهادُ).(2)
«ما فرستادگان خويش وافراد با ايمان را در اين جهان و روزى كه گواهان اعمال مردم به پا مى خيزند و به نيكى وبدى اعمال آنان گواهى مى دهند، يارى مى نماييم.

(1)(وَما هُمْ بِضارّينَ بِهِ مِنْ أَحَد إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ). بقره، 102.
(2)مؤمن،51.

صفحه 89

3

آيا اعجاز از علل طبيعى ناشناخته

سرچشمه مى گيرد؟

گاهى تصوّر مى شود كه در موارد خرق عادت، جز يك سلسله عوامل خارج از حدود ماده وطبيعت چيز ديگرى دخالت ندارد، ومعجزات پيامبران وامور خارق عادت بدون دخالت هيچ امر عادى از آنان صادر مى گردد.
در صورتى كه اين سلب كلى صحيح نيست، زيرا در بسيارى ازموارد يك سلسله امور عادى در پيدايش اين نوع امور دخالت دارند، مثلاًمرتاضى مى خواهد جسم بزرگى را بلند كند، ويا زير «تراكتور» بخوابدوكوچكترين خراشى در بدن وى پيدا نشود در يك چنين خرق عادت يك سلسله امور مادى دخالت دارند كه بدون آنها موضوع محقّق نمى شود.
مثلاً اين جريانها در دل زمان قرار مى گيرند، ودر مكان خاص محقّق مى شوند، وموضوع كار او جسم سنگين وعبور تراكتور از روى بدن او مى باشد، وزمان ومكان وجسم وتراكتور، كه زاييده ماده مى باشند، در پيدايش اين خرق عادت كاملاً مؤثرند.
موسى بن عمران ـ على نبيّنا وآله وعليه السّلام ـ، قطعه چوبى را مى افكند، به صورت درنده اى در مى آيد. موضوع اين اعجاز، عصاى اوست كه يك امر مادى به شمار مى رود، وهمچنين در ساير موارد.روى اين نظريه نمى توان دخالت امور طبيعى را در پيدايش امور غير عادى ناديده گرفت، و مطلقاً نفى كرد، و اين معتدل ترين نظرى است كه مى توان در اينجا ابراز نمود.

صفحه 90
در برابر نظريه تفريطى فوق، گروهى راه افراط را پيموده ومى گويند:تمام معجزات وخوارق عادات، علل طبيعى ناشناخته اى دارند، ومعجزه وعمليات مرتاضان معلول صد درصد اين عوامل طبيعى است، كه نوع مردم حتى نوابغ آن را نشناخته، و به آن پى نبرده اند. زيرا عوامل طبيعى بر دو نوع مى باشند: شناخته ونشناخته، و نوع مردم در فعاليتهاى خود از عوامل شناخته شده استفاده مى كنند، ولى عمل پيامبران ومرتاضان معلول آن دسته از عوامل ناشناخته طبيعى است كه به آن دست يافته واز آن بهره بردارى مى نمايند.
چرا ما اين نظر را يك نظر افراطى خوانديم؟ براى اينكه كوچكترين دليلى براى اثبات آن وجود ندارد، واحياناً ممكن است انتخاب اين نظر، معلول رعب وترس از عوامل چشمگير جهان مادى بوده، ويا ممكن است براى جلب نظر ماديها و منكران جهان غيب درپيش گرفته شده باشد. از آنجا كه ماديها، جهانى جز طبيعت وآثار وتجليات آن نمى شناسند، واگر معجزات علل مجرد از ماده داشته باشد، اين امر با منطق مادى مخالف خواهد بود روى اين ملاحظه و براى اقناع و جلب نظر مادينون، برخى افراد به دست و پا افتاده اند كه بگويند تمام خرق عادتها علل صد در صد طبيعى ومادى دارند، ولى اين نوع علل، مانند بسيارى از علل مادى، ناشناخته مى باشند.
ما اين نظر را در بوته اجمال وامكان مى گذاريم، زيرا همچنانكه دليل براى اثبات آن نداريم، بر نفى آن نيز دليلى نداريم.
***

صفحه 91

4

آيا اعتقا د به اعجاز

پايه هاى توحيد را متزلزل مى سازد؟

گاهى تصور مى شود كه اعتقاد به اعجاز، اصول خداشناسى را متزلزل مى سازد، زيرا روشنترين برهان بر وجود صانع، وجود نظم واندازه گيرى ودقت ومحاسبه در جهان آفرينش است، واين امر بر سراسر جهان اعم از موجودات كوچك(مانند اتم) وبزرگ(كهكشان) حكمفرماست، ومقصود از نظم، همان نظام علت ومعلول طبيعى است كه بر اين جهان حكومت مى كند، وهرپديده طبيعى به دنبال يك علت طبيعى، كه وجود آن را ايجاب مى كند، پديد مى آيد.
به عبارت ديگر، جهان خلقت، توده اى از علل ومعلولات طبيعى است كه با نظم خاصى جهان را فراگرفته است، و همين نظام علّى ومعلولى گواه بر اين است كه جهان طبيعت طراح ونظم دهنده اى دارد. ولى هرگاه اين نظام به وسيله پيامبران به هم بخورد وسنت جهان آفرينش (هر موجود طبيعى به دنبال يك علت طبيعى وعادى است) با خواست يك فرد دستخوش دگرگونى گردد، ديگر برهان نظمى وجود نخواهد داشت كه وجود صانع را ثابت كند، ونخواهيم توانست گفت كه جهان خلقت جهان نظم واندازه گيرى است، به گواه اينكه در اين جهان گاهى پديده هايى ديده مى شود كه برخلاف نظم خلقت وسنت آفرينش پديدمى آيند، ودر زمينه پيدايش آنها، كوچكترين محاسبه واندازه گيرى كه در ساير پديده ها محقّق است، وجود ندارد.
اين پرسش، ويا به عبارت درستتر: اين اعتراض واشكال، مربوط به آن طبقه از دانشمندان الهى است كه به حقيقت اعجاز وماهيت آن پى نبرده، ومشكلات آن را

صفحه 92
حل نكرده اند، وبا منكران اعجاز كه نوعاً گروهى مادى ومنكر ماوراء طبيعت هستند، هم آهنگ شده وبه عقيده خود گواه استوارى ابطال «معجزه» آورده اند كه حتى مى تواند دانشمندان خداپرست را نيز قانع سازد.
اعتراض فوق، حاكى ازاين است كه آنان نه تنها به منطق طرفداران اعجاز، درست واقف نشده اند، بلكه به حقيقت برهان نظم ومفاد صحيح آن نيز، كه گواه روشن بر وجود صانع است، پى نبرده اند، وتصور كرده اند كه براى خداشناسى يك دليل بيش نيست، وآن هم برهان وجود نظم در مجموع جهان است، نه نظم در هريك از موجودات (دقت بفرماييد). در صورتى كه مقصود از برهان نظم، اين نيست كه نظم حاكم بر سراسر گيتى گواه بر وجود خداى يكتاست، به طورى كه اگر گوشه اى از اين نظام بر هم خورد برهان توحيد به سستى وبى پايگى مى گرايد; بلكه مقصود از آن، اين است كه نظم هريك از اتمها وژنها وسلولها،گواه مستقل بر وجود طراح وناظم در آنهاست وبه عبارت ديگر، وجود نظم در يك اتم، يك سلول، يك جاندار،و يك گل، هركدام گواه بر وجود صانع است; خواه اين نظم در ساير اتمها وسلولها ويا جاندارها وگلهاى ديگر حكمفرما باشد، يا نه.
بنابراين به تعداد اتمها وسلولها، وبه تعداد هر موجود منظمى، دليل بر وجود صانع جهان داريم، وهر پديده منظمى به طور مستقل در اين جهان گواه بر وجود خداست; خواه چنين نظمى در پديده ديگرى حكم فرما باشد، يا نباشد. در اين صورت هرگاه گوشه اى از اين نظام وسيع بر هم خورد كوچكترين لطمه اى به برهان نظم، كه پايه استوار خداشناسى است، وارد نمى شود، زيرا چنانكه گفته شد، نظم در هريك از موجودات جهان (به طور مستقل وجداگانه، و قطع نظر از اينكه مانند اين نظم در موجودات مشابه ديگر حكمفرما هست يا نيست) گواه بر وجود يك انديشه بزرگ، كه طراح نظم اين موجود است، مى باشد.
حتى اگر قلمرو نظم در جهان آفرينش، به اندازه يك ميلياردم نظام كنونى كاهش يابد، باز برهان نظم، با قاطعيت كامل، وجودِ نظمْ بخشِ جهان آفرينش را

صفحه 93
ثابت مى نمايد،چه رسد كه نسبت معجزات پيامبران (كه اعجاز نظم طبيعى را در جهان به هم مى زند) به ساير پديده هاى هستى، بسيار ناچيز وحكم صفر را دارد، واگر موارد بسيار معدود آن را از صفحه هستى حذف كنيم، لطمه اى به اصل وپايه هاى توحيد، كه همان وجود نظم در پديده هاى بى شمار جهان آفرينش است، وارد نمى سازد.
نكته قابل توجه اينكه، پيامبران پيوسته با اعلام قبلى و به عنوان جلوه اى از قدرت الهى، اين نظام عادى را به هم مى زنند، واين خود گواه آن است كه اين نظام محصول يك عقل بزرگ وانديشه فوق العاده است كه هر موقع بخواهد روى مصالحى آن را تغيير مى دهد....
به عبارت روشنتر:اعجاز، نه تنها اصول توحيد وخداپرستى را متزلزل نمى سازد، بلكه پايه آن را محكمتر واستوار نيز مى كند. آرى، اعجاز، برهانى بر براهين خداشناسى افزوده، وروشن مى سازد كه اين جهان تحت نظر يك عقل بزرگ ومحيط و مسيطر، اداره مى شودكه هر موقع بخواهد از روش كلى ومعمولى خود، روى جهاتى عدول مى كند، و اگر قدرت حاكم بر اين جهان، محصول ماده وقوانين خشك وانعطاف ناپذير آن بود، وتمام هستى در چنگال روابط طبيعى قرار داشت، هيچ گاه نبايد به خواست بشرى دگرگون شود.
كوتاه سخن اينكه: هرگاه پيامبران مجموع نظام آفرينش را به هم مى زدند، وهرج ومرج را به جاى نظام كلى مى نشاندند، اشكال فوق موردى داشت، زيرا در اين صورت اصلاً نظمى وجود نداشت كه بر اساس آن، خدا را ثابت كنيم; ولى اگر آنان در گوشه بسيار بسيار جزئى وناپيداى جهان تصرّف كنند، ونظام عادى را روى مصالحى آن هم با تعيين وقت قبلى به هم بزنند، كوچكترين لطمه اى به برهان نظم، كه متكى به نظام نوعى وغالبى در جهان آفرينش است، وارد نمى سازد، بلكه به بيانى كه گفته شد، وجود عقل وانديشه وتدبير را در جهان آفرينش استوارتر مى نمايد.

صفحه 94

5

معجزه و شبهات غرب زدگان

آيا پيامبر اسلام جز قرآن، معجزه ديگرى نداشته است؟

برخى از غرب زدگان جامعه كه اصالت وطرز تفكر اسلامى خود را در برابر مكتبهاى نوظهور غربى از دست داده اند، چنين تصوّر كرده اند كه اعتقاد به اعجاز واينكه پديده اى از طريق عادى تحقّق پذيرد، يك فكر نوى است كه بعدها در ميان مسلمانان پيدا شده است، ودر زمان پيامبر اسلام چنين مطلبى مطرح نبوده است; بلكه هر موقع از پيامبر، معجزه اى طلب مى شد، وى به عجز وناتوانى خود اعتراف مى نمود.
آنان كه به پيروى از برخى مسيحيان، براى اثبات مدعاى خود به ظواهر برخى از آيات استدلال نموده،وگروهى را از اين راه به اشتباه افكنده اند ـ از ميان تمام معجزات پيامبر اسلام، تنها به يك معجزه عقيده دارند وآن همان قرآن است، وجز آن را انكار مى نمايند،در صورتى كه پيامبر اسلام بسان پيامبران ديگر، معجزات ديگر نيز غير از قرآن داشته واز اين نظر با آنها برابر ويكسان است; اگرچه از ميان آنها اين امتياز را دارد كه معجزه جاويدان يعنى قرآن به او داده شده است.
در اين زمينه،از سه راه مى توان اثبات كرد كه پيامبر اسلام معجزاتى غير از قرآن نيز داشته است:

1ـ گواهى قرآن:

1ـ برخى از آيات، صراحت دارند كه پيامبر اسلام داراى معجزاتى غير از قرآن

صفحه 95
بوده است، كه ما در اينجا به نقل دو آيه اكتفا مىورزيم:
الف: (اقْتَرَبَتِ السّاعَةُ وانْشَقَّ الْقَمَرُ* وَ إِنْ يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ). (قمر/2ـ1): «رستاخيز نزديك شد وماه شكافته گشت. و اگر معجزه اى ببينند از آن روى بر مى گردانند ومى گويند:جادويى است مستمر».
مقصود از اينكه در آيه مى گويد:«اگرمعجزه اى ببينند مى گويند سحر است» غير قرآن است، چه اگر هدف قرآن بود، وجهى نداشت از لفظ «بشنوند» كه با قرآن تناسب بيشترى داشت، عدول كند ولفظ «ببينند» به كار برد.
علاوه بر اين پيش از اين جمله، موضوع «شكافتن ماه» را متذكر گرديده است، واين خود مى رساند كه مقصود از آيتى كه كفّار مى بينند و از آن روى برمى گردانند، همان «شق القمر» ومانند آن است. واز ذيل آيه استفاده مى شود كه پيامبر اسلام به طور مستمر وپيوسته داراى معجزه بوده است.
ب: (وَإِذا جاءَتْهُمْ آيَةٌ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ حَتّى نُؤتى مِثْلَ ما أُوتِيَ رُسُلُ اللّهِ) (انعام/124):«موقعى كه معجزه اى به سوى آنها بيايد مى گويند:ما هرگز ايمان نمى آوريم، مگر اينكه نظير آنچه كه به پيامبران داده اند به ما نيزداده شود».
از اينكه در اين آيه لفظ «آمدن» به كار رفته، و بويژه لفظ «آيه» به صورت نكره وبا تنوين كه حاكى از وحدت است آمده است، مى توان حدس زد كه مقصود از آن غير قرآن است، وگرنه، بسيار مناسب بود كه بگويد هر موقع آياتى براى آنها نازل مى گردد، نه اينكه بيايد.
به نظر مى رسد كه همين دو آيه در اثبات وجود معجزات غير قرآن براى پيامبر اسلام كافى باشد، و لذا بحث پيرامون آيات ديگر را كه مضمون اين دو آيه را تأييد مى كنند به وقت ديگر موكول مى نماييم.

2ـ دلالت اخبار و احاديث:

احاديث اسلامى حاكى است كه پيامبر اكرم صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم علاوه بر قرآن داراى معجزاتى

صفحه 96
بوده است، ودانشمندان اسلام كتابهاى فراوانى پيرامون معجزات آن حضرت نوشته اند، كه علاقمندان اين موضوع مى توانند به آنها مراجعه كنند.(1)
روايات اسلامى در باره معجزات پيامبر اسلام،از دو نظر بر روايات يهودان ومسيحيان در زمينه معجزه هاى پيامبران خود امتياز دارد:
الف ـ كوتاهى زمان وكمى فاصله، زيرا ما هرچه به حوادث جهان نزديكتر باشيم زودتر و آسانتر مى توانيم به آنها اطمينان پيدا كنيم.
ب ـ ديگرى فزونى راويان، زيرا كسانى كه معجزات پيامبر اسلام صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم را از نزديك مشاهده نموده ونقل كردهاند، به مراتب از بنى اسرائيل وشاگردان حضرت مسيح كه معجزات پيامبران خود را نقل نموده اند، فزونتر وبيشترند. افرادى كه در عصر مسيح ـ على نبيّنا وآله وعليه السلام ـ به او ايمان آورده بودند، تعداد انگشت شمارى بيش نبودند وتمام روايات مربوط به اعجاز عيسى ـ على نبيّنا وآله وعليه السلام ـ به اين چند نفر منتهى مى شود.
اگر ادعاى «تواتر» يهود ونصارى در باره معجزات پيامبران خود صحيح باشد، يك چنين ادعا در باره معجزه هاى پيامبر اسلام صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم به طريق اولى صحيح خواهد بود، در صورتيكه معجزه هاى پيامبران گذشته از طريق تواتر به ما نرسيده وادعاى تواتر در اين باره بى اساس است.

3ـ برترى پيامبر اسلام بر پيغمبران پيشين

پيامبر اسلام صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم براى پيامبران گذشته معجزاتى اثبات نموده و كراراً اعتراف كرده كه آنان داراى چنين معجزاتى بوده اند، ودر عين حال خود را افضل پيامبران وخاتم آنان معرفى كرده است. آيا لازمه آن اعتراف و اين ادّعا، آن نيست كه خود او

(1)جامعترين كتابى كه از طرف محدّثان شيعه پيرامون اين موضوع نوشته شده است كتاب مدينة المعاجز اثر محدث عاليقدر مرحوم سيد هاشم بحرانى است.

صفحه 97
نيز صفات همانها بلكه كاملتر از آنها را دارا باشد؟! آيا صحيح است كه يك فرد خود را برتر از ديگران بداند ولى در برخى صفات از آنها كمتر باشد.مثلاً آيا صحيح است كه يك نفر خود را سرآمد پزشكان بداند وادعا كند كه در اين فن بر همه برترى دارد، ولى اعتراف كند كه وى از معالجه ودرمان بعضى بيماريهاى «صعب العلاج» كه برخى ديگر از پزشكان قادر به معالجه آنند ، عاجز وناتوان است.به همين جهت، در تاريخ زندگى برخى از مدعيان دروغين نبوت، اين مطلب به چشم مى خورد كه آنان با اعجاز مخالفت نموده ومعجزه هاى پيامبران گذشته را انكار مى كردند وكوشش مى نمودند آياتى را كه حاكى از صدور معجزه از پيامبران است، تأويل نمايند،وتمام اين دست وپاها براى اين بوده است كه خود را از اين بن بست عجيبى كه با آن روبرو بودند بيرون آورند، تا مبادا مردم از آنها معجزه بخواهند، وعجز وناتوانى آنها آشكار وروشن گردد (1).

بررسى شبهات يك مسيحى مغرض يا بى اطلاع

برخى از افراد بى اطلاع وشياد كه مى خواهند حقايق را طور ديگر نشان دهند مى گويند:پيامبر اسلام غير از قرآن معجزه اى نداشته وبراى اثبات مدعاى خود با آياتى از قرآن استدلال نموده اند كه از ميان آنان مى توان نويسنده مغرض مسيحى را مى توان نام برد به نام «اناركلى» مؤلف كتاب «مشكوة صدق» كه در لاهور به سال 1901 ميلادى چاپ شده است. وى در اين كتاب از روى غرض يابى دقتى به آياتى از قرآن بر مدعاى خود استدلال نموده است. در اينجا به بررسى آياتى كه در نظر ساده لوحان مى تواند مدرك بر گفتار او باشد، مى پردازيم، وبا بررسى اين قسمت ازا يات، پاسخ استدلال به برخى از آيات مشابه نيز روشن مى شود. (2)

(1)به كتاب مرزهاى اعجاز، ترجمه نگارنده مراجعه فرماييد.
(2)نويسنده كتاب «مشكوة صدق» با سه آيه زير نيز استدلال نموده است:
الف ـ (وَقالُوا لَوْلا نُزِّلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّ اللّهَ قادِرٌ عَلى أَنْ يُنَزِّلَ آيَةً وَ لكِنَّ أَكثَرَهُمْ لايَعْلَمونَ). (انعام/37). «مى گويند چرا براى او از طرف پروردگار آيه اى (معجزه) نازل نمى گردد؟ خداوند قادر است آيه اى نازل كند، ولى بسيارى از شما آگاه نيستيد».
ب ـ (وَإِذا لَمْ تَأْتِهِمْ بِآيَة قالُوا لَولاَاجْتَبَيْتَها قُلْ إِنّما اتّبع ما يُوحى إِلَيَّ مِنْ رَبِّي).(اعراف/203).
«وقتى پيامبر معجزه مورد نظر آنها را نياورد مى گويند چرا آن راانتخاب نكرد، بگو من از وحى پيروى مى كنم كه از طرف پروردگارم به من مى رسد».
ج. (وَقالُوا لَوْلا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آياتٌ مِنْ رَبِّهِ قُلّ إِنَّمَا الآياتُ عِنْدَ اللّهِ وَ إِنَّما أَنَا نَذِيرٌمُبِينٌ) (عنكبوت/50).
«مى گويند چرا آياتى از طرف پروردگار او بر او فرود نمى آيد؟ بگو:آيات (معجزات) نزد خداست ومن فقط بيم دهنده آشكارى هستم».
از بررسى مفاد آياتى كه در صفحات گذشته، در باره آنها بحث وگفتگو نموده ايم، پاسخ استدلال به اين آيات نيز روشن مى گردد، و ديگر نياز ندارد مستقلاً در باره آنها گفتگو بنماييم وبه يك معنى، پاسخ استدلال همه، يكى است.

صفحه 98
استدعاى نگارنده از خواننده گرامى اين است كه اين بخش از كتاب را با دقت بيشترى مطالعه بفرمايد.

نخستين آيه اى كه منكران اعجاز به آن استدلال نموده اند:

(وَما مَنَعَنا أنْ نُرْسِلَ بِالآياتِ إلاّ أن كَذّب بها الأَوَّلُونَ وَآتَيْنا ثَمُودَ النّاقَة مُبْصِرةً فَظَلَمُوا بِها وَ ما نُرْسِلُ بِالآياتِ إِلاّ تَخْويفاً)(اسراء/59).
«وما را از فرستادن معجزاتى، چيزى باز نداشت، جز اينكه امتهاى گذشته آنها را (ديدند و ) تكذيب كردند،و ما براى راهنمايى (قوم) «ثمود» ناقه را فرستاديم، آنها به وى ستم كردند وما معجزه ها را براى تخويف وايجاد ترس در مردم مى فرستيم».
استدلال كننده تصوّر كرده كه ظاهر آيه اين است كه پيامبر اسلام صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم معجزه اى جز قرآن نياورده است، وعلت آن اين است كه امّتهاى گذشته معجزات پيامبران خود را تكذيب كرده اند. واز آنجا كه معاصران پيامبر اسلام صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم با امتهاى

صفحه 99
گذشته از نظر صفات وروحيات يكسان بودند، از فرستادن معجزات بر آنان خوددارى شده است، چه اگر فرستاده مى شد، به تكذيب آنها بر مى خاستند.
پاسخ:اشتباه استدلال كننده اينجاست كه در باره (الآيات) دقت كافى نياورده،وتصور كرده است كه مقصود از آن نفى همه نوع اعجاز وبه اصطلاح نفى جنس است (1); در صورتيكه يك چنين احتمال در آيه صحيح نيست، زيرا لازمه آن اين است كه خدا هيچ نوع معجزه اى در اختيارپيامبر اسلام نگذارد، واو را بدون دادن كوچكترين مدرك ودليلى براى راهنمايى مردم بر انگيزد.حال آنكه الزام مردم به پيروى از چنين فردى كه دليل بر رسالت وسفارت خود ندارد، تكليف به محال است.
اگر به راستى تكذيب مردم موجب شد كه خداوند هيچ نوع معجزه اى در اختيار پيامبر نگذارد، پس چطور قرآن را در اختيار پيامبر گذارد، در صورتيكه قرآن بزرگترين معجزه اى است كه تاكنون از طرف خدا فرستاده شده است، بنابر اين هرگز وجهى ندارد كه تكذيب مردم از ارسال برخى از معجزه ها(غير قرآن)مانع گردد، واز برخى ديگر مانع نشود.روى اين بيان بايد در لفظ (الآيات) دقت بيشترى انجام داد وديد كه مقصود از آن چيست؟!
آغاز وپايان ومفردات آيه حاكى است كه هدف آيه نفى معجزه اى كه خدا در آغاز ادعاى رسالت در اختيار پيامبران مى گذارد تا گواه بر راستگويى آنان باشد نيست، بلكه مقصود يكى از دو احتمال زير است:
1ـ مقصود از آيات ممنوعه، آن دسته از معجزاتى است كه به قيمت نابودى كفار تمام گردد، زيرامعجزه هاى مورد درخواست آنان، يا نزول عذاب از طريق اعجاز بود، ويا معجزههايى بود كه اگر تكذيب مى كردند(مانند پى كردن ناقه ثمود) عذاب الهى آنها را فرا مى گرفت،واين دو نوع معجزه، به نص آيه ممنوع مى باشد، نه هرمعجزه كه مى تواند سند نبوت ودليل حقانيت مدعى باشد. در قرآن آياتى گواهى

(1)گويا استدلال كننده، الف ولام در لفظ «الآيات» را براى جنس گرفته ولازم نفى جنس اعجاز، نفى معجزه است.

صفحه 100
مى دهد كه مشركان از پيامبر، درخواست عذاب مى نمودند، ويا معجزاتى مى خواستند كه اگر به تكذيب آنها برمى خاستند، از عذاب الهى دور نبودند. از آياتى كه برقسمت اوّل(درخواست نزول عذاب ) گواهى مى دهد آيه زير است:
(وَإِذْ قالُوا اللّهمّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ فَامْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنا بِعَذاب أَلِيم).(انفال/32)
«به ياد آر موقعى كه گفتند:پروردگارا! اگر آنچه كه محمد صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم مى گويد همان آيين حق از جانب تو است، سنگ را از آسمان بر ما فرو ريز، ياعذاب دردناك بر ما بفرست».
همچنين آيات ديگرى هست كه به اين مطلب گواهى مى دهد كه از نقل آنها خوددارى مى گردد. ناگفته پيداست، ارسال چنين معجزه هايى حكيمانه نيست، وبا هدفى كه پيامبران براى آن برانگيخته شده اند مطابقت ندارد، زيرا هدف از بعثت وآوردن معجزه، هدايت وراهنمايى انسانها است نه نابود ساختن آنها.
امّا گواه بر اينكه تكذيب برخى از معجزات، موجب نزول بلا مى گردد آياتى است مانند:
(كَذَّبَ الّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَ آتاهُمُ العَذابُ مِنْ حَيْثُ لايَشْعُرونَ) (زمر/25).
«كسانى كه پيش از آنان بودند معجزه هاى پيامبران خود را تكذيب كردند، در نتيجه عذاب(خدا) از آنجايى كه احساس نمى كردند آنان را فرا گرفت».
بنابراين احتمال دارد معجزه مورد درخواست، آنان چيزى بود كه اگر تكذيب مى كردند، عذاب الهى آنان را فرا مى گرفت.
از حضرت باقر ـعليه السّلامـ نقل شده است كه قريش از پيامبر صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم درخواست كردند كه معجزه اى بياورد. جبرئيل فرود آمد و آيه مورد بحث را آورد.(1) وافزود كه اگر ما معجزه مورد درخواست قريش را بفرستيم وآنها به آن ايمان نياورند نابود

(1)(وَما مَنَعَنا أَنْ نُرْسِلَ بِالآياتِ إِلاّ انْ كَذّب بهِا الأَوّلون).

صفحه 101
مى گردند، ولذا از درخواست آنان سرباز زديم. (1)
2ـ مقصود از معجزه هاى ممنوعه، خصوص معجزه هاى پيشنهادى است كه هر فردى ويا هر جمعى به سليقه خويش مطرح مى ساخت آن هم پس از آنكه حجت براى آنان از طريق معجزه هاى قبلى تمام شده بود. ناگفته پيداست اين گروه، زائد بر آن اندازه اى كه حجت بر آنها تمام شود. خواهان معجزه بودند، در صورتيكه مقتضاى لطف وحكمت الهى اين است كه معجزاتى همراه پيامبران بفرستد كه گواه راستگويى آنان باشد، وامّا زائد برآن، هرگز لطف وحكمت، لزوم ارسال آنها را ايجاب نمى كند.
گذشته از اين دو جواب، پاسخ سومى در اينجا وجود دارد و آن اينكه:
از قرائن استفاده مى شود كه آنان پس از صدور معجزه واجابت پيشنهادشان باز به تكذيب آن خواهند پرداخت. در اين صورت هرگز عقل وفطرت ايجاب نمى كند كه با تقاضاى آنها موافقت شود، زيرا يك چنين عملى، كار لغو وبيهوده اى خواهد بود.
توضيح اينكه:هدف از ارسال هر نوع معجزه اعم از «ابتدايى» ويا «پيشنهادى» اين است كه مردم در سايه آن، به خدا ورسول وتعاليم وى ايمان آورند، وبه اهداف معنوى وى رهبرى شوند، ودر نتيجه در مردم يك حالت خدا ترسىِ باطنى پيدا شود.
اين هدف در صورتى عملى است كه در ميان خواستاران معجزه، گروهى منصفوحقيقتجو پيدا شوند وموافقت با پيشنهاد آنان در نظر عقل لغو وعبث نباشدـ اگر چه لازم نيست كه پيامبر با درخواست آنها موافقت نمايد، زيرا معجزه هاى خود پيامبر براى جلب اعتماد درخواست كنندگان كافى است ـ مع الوصف ، در صورت وجود چنين گروه منصف در ميان توده ها، موافقت با درخواست آنان بى اشكال

(1)تفسير برهان، ج1، ص607 . در تفسير طبرى نيز رواياتى قريب به اين مضمون نقل شده است، به ج15، ص74 مراجعه شود.

صفحه 102
مى باشد.
ولى اگر معجزه طلبان، اشخاصى لجوج ومعاند باشند، در اين صورت موافقت با پيشنهاد آنان كار لغو وبيهوده خواهد بود، واتمام حجّت بر لجوجان در گرو اين نيست كه حتماً پيامبر معجزه مورد درخواست آنها را بياورد، بلكه با آوردن هرنوع معجزه مى تواند حجّت را برآنها تمام كند.
اين وجه را دو نكته موجود در آيه تأييد مى كند:
1ـ سرگذشت قوم صالح در اثناى اين آيه به عنوان شاهد گفته شده، و وجه مشابهت ميان قوم صالح وقريش، همان موضوع تكذيب معجزات بيان گرديده است، گويا آيه مى خواهد برساند كه ما مانند همين معجزه ها را براى قوم صالح فرستاديم وآنان به تكذيب آنها برخاستند ومشركان معاصر پيامبر نيز از نظر روحيه با آنان يكسانند، و بنابر اين اگر موافقت كنيم، نتيجه اى جز تكذيب نخواهد داشت و اگر مقصود اتمام حجّت باشد، اين هدف قبلاً با معجزات ديگر انجام گرفته است.
2ـ ذيل آيه، هدف از معجزه را، ايجاد خوف و ترس باطنى در افراد معرفى مى كند، واين هدف در مواردى قابل دستيابى است كه در معجزه خواهان آمادگى براى پذيرفتن حق وجود داشته باشد.
از مباحث فوق روشن مى گردد كه آوردن هر نوع معجزه ممنوع نيست بلكه تنها آن قسم از معجزه ممنوع است كه براثر نبودن آمادگى در افراد نتيجه اى جز تكذيب به دست نيايد و در اين صورت ارسال معجزه لغو باشد و اتمام حجّت نيز با معجزات ديگر، كه خداوند قبلاً در اختيار پيامبرخود قرار داده است، انجام گرفته باشد.

دوّمين آيه اى كه منكران معجزه به آن استدلال نموده اند:

گروهى از مشركان، از پيامبر معجزات زير را خواستار شده و چنين گفتند، ما هرگز به تو ايمان نمى آوريم تا اين امور را انجام دهى:

صفحه 103
1ـ از اين سرزمين براى ما چشمه اى بشكافى.
2ـ يا باغى از نخلها وتاكها داشته باشى كه در ميان آنها نهرهاى آب را جارى سازى.
3ـ يا سنگهاى آسمان را برسر ما پاره پاره بيفكنى.
4ـ يا خدا وفرشتگان را به ما نشان دهى.
5ـ يا خانه اى از طلا داشته باشى.
6ـ يا به سوى آسمان روى وهرگز صعود تو به آسمان را باور نمى كنيم مگر اينكه از آسمان براى ما كتابى بياورى و ما آن را بخوانيم.
وى در پاسخ آنان گفت:«(سُبْحانَ رَبّي هَلْ كُنْتُ إِلاّ بَشَراً رَسُولاً): منزه است خدايم، من بشرى پيام رسان بيش نيستم. (1)
پاسخ: پيامبران در هرزمينه وشرايطى، دست به اعجاز نمى زنند، بلكه براى اعجاز شرايطى لازم است كه در اين درخواستها وجود ندارد.
اوّلاً:معجزه درخواستى بايد امر ممكنى باشد. بنابر اين، درخواست امر محال وروى گردانى پيامبر از اجابت آن، دليل بر نداشتن معجزه نخواهد بود.
شرط مزبور، در برخى از درخواستهاى آنان(درخواست چهارم)وجود ندارد، زيرا آنان از پيامبر مى خواستند كه آنها را با خدا روبرو سازد تا او را از نزديك مشاهده كنند، در صورتيكه خدا بالاتر از آن است كه ديده شود، زيرا لازمه رؤيت اين است كه او محدود به زمان ومكان وداراى رنگ وشكلى باشد وساحت اقدس خداوند از ماده ولوازم ماده منزه است.
نيز اگر مقصود آنان از پيشنهاد سوم اين باشد كه آسمانها را برسر آنها فرو ريزد (نه اينكه قطعه سنگى از آسمان فرود آيد وآنها را بكشد)، بايد گفت كه تقاضا يا نابجا بوده است. زيرا فرو ريختن نظام شمسى واجرام كيهانى، گرچه ذاتاً يك امر محالى

(1)إسراء 90ـ93.

صفحه 104
نيست، ولى با توجه به مشيت حكيمانه الهى واراده نافذ او، كه مى خواهد نسل بشر بر روى زمين باقى بماند وآنها را به كمال مطلوب انسانى برساند، نامعقول شمرده مى شود، وشخص حكيم هرگز كارى برخلاف مقتضيات هدف خود انجام نمى دهد.
ثانياً: از آنجا كه هدف از درخواست اعجاز اين است كه به وسيله آن صدق گفتار پيامبر را به دست آورده، وسند ودليل بر ارتباط او با جهان فوق طبيعت تحصيل شود، هرگاه مورد درخواست مردم از پيامبرى فاقد اين خصيصه گردد، يعنى برفرض اينكه پيامبر با درخواست آنان موافقت كند، هرگز دليل برارتباط او با جهان غيب نباشد، در اين صورت دليلى ندارد كه پيامبر كارى را كه مربوط به شأن ومقام او نيست انجام دهد.
اتّفاقاً برخى از درخواستهاى فوق، مانند اينكه پيامبر چشمه اى از زمين بيرون آورد، يا باغستانى از خرما وانگور وخانه اى از طلا داشته باشد، ازاين قبيل است، زيرا حفرقنات در زمين،ويا داشتن باغى از نخلها وتاكها در حاليكه آبها در ميان آنها جارى باشد ويا داشتن خانه طلائى دليلى بر نبوت دارنده آنها نيست، بسيارى از مردم يكى از اينها را دارند وهرگز پيامبر نيستند،بلكه گاهى برخى بالاتر از اينها را مالك هستند در صورتيكه رائحه ايمان ـ چه رسد به نبوت ـ در آنها نيست.اكنون كه وجود اين امور با مقام نبوت ارتباطى ندارد وگواه بر راستگويى مدعى نبوت نمى شود، انجام آن كار لغو وبيهوده اى خواهد بود بر ساحت قدس نبوت از انجام امور لغو منزّه است.
گاهى گفته مى شود كه: همين پيشنهادهاى سه گانه آنان (چشمه وباغ وخانه طلايى) در صورتى گواه بر صدق گفتار پيامبر نيست كه او آنها را از روى اسباب وعلل عادى به وجود آورد، ولى اگر از راه غير طبيعى دست به اين كارها بزند، بدون ترديد از آيات ومعجزات الهى بوده ودليل بر راستگويى مدعى نبوت خواهد بود.
ولى ظاهراً اين انديشه نادرست است، زيرا هدف مشركان از اين درخواست

صفحه 105
اين بود، كه پيامبر داراى مكنت وقدرت مادى باشد، ودر نظر آنان بسيار بعيد بود كه پيامبر خدا شخصى فقير وندار باشد، وچنين فكر مى كردند كه وحى الهى حتماً بايد بر فرد ثروتمندى نازل گردد، آنجا كه مى گفتند:
چرا اين قرآن بر مرد بزرگى(ثروتمند) از اهل مكه وطائف نازل نگرديده است.(1) بنابر اين هدف آنان، مكنت ظاهر وثروت پيامبر بود، وهر چند از طريق علل ومجراى طبيعى به دست آيد.
گواه بر اين مطلب كه هدف اين بود كه پيامبر به هر وسيله اى ولو از مجراى طبيعى باشد، چنين كار را انجام دهد، اين است كه باغ وخانه طلايى را براى خود «پيامبر»مى خواستند، ومى گفتند:تا براى تو خانه طلايى نباشد ما به تو ايمان نمى آوريم.(2)
وبه عبارت ديگر مى گفتند: تا تو شخصاً داراى باغ وخانه طلائى نگردى، ما به تو ايمان نمى آوريم واگر هدف اين بود كه او آن دو كار را با قدرت غيبى انجام دهد وجهى نداشت كه بگويند تا براى «تو» باغ وخانه نباشد ايمان نمى آوريم، بلكه كافى بود بگويند كه تا خانه وباغى به وجود نياورى به تو ايمان نمى آوريم.
امّا اينكه در نخستين پيشنهاد خود گفتند كه براى ما چشمه اى از زمين بشكافى(3) منظور آنان اين نبود كه چشمه را براى استفاده آنان در آورد، بلكه براى ايمان آوردن آنان (تَفَجّر لَنا) چنين كارى انجام دهد.
ثالثاً: منظور از درخواست معجزه اين است كه در پرتو آن به صدق گفتار او پى برند، وبه منصب ومقامى كه او مدّعى آن است ايمان بياورند. بنابر اين هرگاه در ميان درخواست كنندگان معجزه، گروهى باشند كه انجام آن باعث ايمان وگرايش او به پيامبر گردد، در اين صورت انجام آن مستحسن واز نظر عقل بى اشكال خواهد

(1)(وَقالُوا لَوْلا نُزِّلَ هذا القُرآن على رَجُل مِنَ القَريَتَينِ عَظيم).(زخرف/31).
(2)(أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُف).
(3)( حتّى تَفْجُرَ لَنا مِنَ الأَرْضِ يَنْبُوعاً).

صفحه 106
بود، ولى اگر درخواست كنندگان توده هاى لجوج وبازيگر باشند، ومقصود آنان ايجاد يك نوع تفريح وسرگرمى بسان سرگرميهاى مرتاضان وساحران باشد، در اين صورت ساحت مقدّس پيامبر، برتر از آن است كه به درخواست آنان پاسخ بگويد.
همچنين از اينكه مى گويند «اى پيامبر به آسمان برويد»، وبه آن نيز اكتفا نكرده ومى افزايند «بايد از آسمان براى ما كتاب بياورى»، مى توان گفت:كه اين درخواستها به منظور كشف حقيقت نبوده است، زيرا اگر آنان مردمى حقيقتجو بودند، چرا به عروج وبالا رفتن وى اكتفا نكرده واصرار داشتند كه بايد چيز ديگرى نيز (آوردن كتاب از بالا) به آن ضميمه گردد.
گذشته از اين دو آيه، از آيات ديگر نيز استفاده مى شود كه آنان حتى پس از نزول كتاب از آسمان، باز دست از لجاجت خود برنداشته وبه انكار خود ادامه مى دادند، چنانكه قرآن به صراحت مى فرمايد:(وَلَوْ نَزَّلْنا عَلَيْكَ كِتاباً فِي قِرْطاس فَلَمَسُوهُ بِأَيْدِيهِمْ لَقالَ الّذينَ كَفَرُوا إِنْ هذا إِلاّ سِحْرٌ مُبِين)(انعام/7).
«واگر ما كتابى بر تو بفرستيم در كاغذى كه آن را به دست خود لمس كنند افراد كافر، باز مى گويند كه اين جادويى آشكار است».
هيچ بعيد نيست مقصود از اينكه كتابى فرود آيد، اشاره به همين درخواست مشركان باشد، كه در سوره اسراء وارد شده است، يعنى «پيامبر به آسمان صعود كند وبراى آنها كتابى بياورد»، خداوند در اين آيه مى فرمايد:اگر چنين كارى نيز انجام گيرد، باز ايمان نخواهند آورد.
رابعاً: معجزه خواهى براى آن است كه در پرتو آن، ايمان آورند ودر رديف گروندگان به رسالت پيامبر قرار گيرند، و بر اين اساس هرگاه نتيجه اعجاز، نابودى درخواست كنندگان باشد، صدور معجزه نقض غرض خواهد بود.في المثل، اگر مقصود آنان از اينكه آسمان را برسر آنها بكوبد، اين باشد كه سنگهاى آسمانى آنها را نابود سازد، اين درخواست با هدف اعجاز تطبيق ننموده ومصداق روشن نقض غرض خواهد بود.

صفحه 107
در پايان از تذكر اين نكته ناگزيريم كه، پيامبر بر خلاف پندار استدلال كننده، هرگز خود را عاجز وناتوان معرفى ننمود، بلكه او با جمله (سُبْحانَ رَبّي هَلْ كُنْتُ إِلاّ بَشَراً رَسُولاً):«منزه است خداى من، من بشرى پيام آور بيش نيستم»، دو مطلب را رسانيد:
1ـ تنزيه خدا: پيامبر با جمله «منزه است پروردگار من» خدا را از هر نوع عجز وناتوانى و نيز امكان رؤيت ومشاهده، وى توسط بشر منزه و برتر شمرد واو را برانجام هرنوع كار غيرمحال، توانا دانست.
2ـ محدوديت قدرت پيامبر: پيامبر با جمله «من بشر پيام آورى بيش نيستم» مى رساند كه او مأمورى بيش نبوده ومطيع فرمان خداوند است، هرچه خدا بخواهد او همان را انجام مى دهد، وكار در دست خدا است، وچنان نيست كه پيامبر بتواند به اراده خود در برابر هر درخواستى تسليم گردد.
وبه عبارت ديگر آيه در مقام پاسخ، پس از اعلام تنزيه خدا از عجز و ناتوانى، و رؤيت ومشاهده، روى دو كلمه (بشر ورسول) تكيه كرده است، وهدف اين است كه اگر شما اين كارها را از من مى طلبيد از آن نظر كه من بشرم، اين درخواست، درخواست صحيحى نيست، زيرا انجام چنين امورى به قدرت الهى نيازمند است، واز حدود قدرت بشر بيرون مى باشد، واگر درخواست شما از اين نظر است كه من پيامبرم، پيامبر مأمورى بيش نيست، آنچه خداوند دستور فرمايد، آنرا انجام مى دهد، از خود اراده وخواستى ندارد.

سوّمين آيه اى كه به آن استدلال شده است:

(وَيَقُولُ الّذينَ كَفَرُوا لَوْلا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ إِنّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْم هاد).(رعد/7)
«افراد كافر مى گويند كه چرا براى او از طرف خداوند نشانه اى (معجزه)

صفحه 108
نازلنمى گردد، آنان بدانند كه تو بيم دهنده اى وبراى هر گروهى راهنمايى وجود دارد».
استدلال كننده مى گويد:اگر پيامبر معجزه اى جز قرآن داشت هرگز گروه كافر بر او اعتراض نمى كردند كه چرا معجزه اى ندارد، وخداوند نيز در ردّ اعتراض آنان پيامبر را تنها بيم دهنده وراهنما معرفى نمى كرد. مفاد آيه اين است كه پيامبر حقّ تصرّف در جهان تكوين ندارد. تا براى شما معجزه اى بياورد بلكه او رسول ومبلّغى بيش نيست; واگر پيامبر مقامى جز «انذار» و«هدايت» داشت، چنين تعبيرى در حقّ او درست نبود.
پاسخ: با توجه به آنچه كه ذيلاً ياد آور مى شويم، روشن خواهد شد هدف آيه، نفى صدور معجزه از پيامبر نيست، بلكه هدف، نفى آن نوع امور خارق العاده اى است كه واجد شرايط ووسيله هدايت نباشند وبه اصطلاح،ناظر به سه نوع معجزه است كه واجد شرط اعجاز نيستند. اينك بيان هرسه نوع:
1ـ هدف از درخواست اعجاز اين است كه در پرتو آن، به صدق گفتار مدعى نبوت پى برده شود. بنابر اين هرگاه در ميان درخواست كنندگان معجزه، گروه حقيقتجو وبى غرضى باشند كه با ديدن اعجاز به سوى پيامبر گرايش پيدا كرده وبه او ايمان بياورند، دراين صورت موافقت با درخواست معجزه بى اشكال خواهد بود، ولى اگر درخواست كنندگان توده هاى لجوج وبازيگر باشند، ومقصدى جز يك نوع تفريح وسرگرمى بسان سرگرميهاى مرتاضان نداشته باشند; در اين صورت ساحت مقدّس پيامبرا سلام بالاتر از آن است كه بادرخواست آنان موافقت نمايد.
قرآن در خود اين سوره، به طور آشكار تصريح مى كند كه درخواست كنندگان نشانه(معجزه) افرادى لجوجند وهرگاه پيامبر به بزرگترين اعجاز هم دست بزند، باز آنان ايمان نخواهند آورد:(وَلَوْ أَنَّ قُرآناً سُيِّرَتْ بِهِ الجِبالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الأَرْضُ أَوْ كُلِّمَ بِهِ المَوتى...)(رعد/31) .
«هرگاه قرآن كوهها را از بيخ بركند وزمين را قطعه قطعه كند ومردگان را به سخن

صفحه 109
آورد آنان باز ايمان نخواهند آورد».
اين آيه حاكى است كه گروه معترض در صدد هدايت وكشف حقيقت نبودند، واگر بالاترين وعظيمترين معجزه را هم با چشم خود مى ديدند باز ايمان نمى آوردند.
آيا با اين وضع صحيح است پيامبر وقت واراده خود را در اختيار چنين مردم بى هدفى قرار دهد؟!
2ـ بايد توجه نمود كه به مضمون آيه:(وَما كانَ لِرَسُول أَنْ يَاْتِيَ بِآيَة إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ).(رعد/38) «هيچ پيامبرى نمى تواند جز با اذن خداوند معجزه اى بياورد» معجزات پيامبران در اختيار آنان نيست كه هر موقع بخواهند ويا مردم به آنان پيشنهاد نمايند، فوراً دست به اعجاز بزنند، بلكه آنها از مشيت واراده حكيمانه حق پيروى مى كنند، و صِرفِ درخواست مردم براى آنان تكليفى ايجاد نمى كند.
بنابر اين جمله (إِنّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْم هاد) «تو بيم دهنده اى وبراى هر گروهى راهنمايى وجود دارد»، ناظر به همين مطلب است: تو اى پيامبر بيم دهنده وراهنمايى بيش نيستى وهرگز اختيارى از خود در اجابت درخواست مردم، ندارى وتا اذن الهى نباشد هيچ نوع كارى صورت نمى گيرد; نه اينكه بخواهد بگويد هيچ وقت و در هيچ شرايطى تو صاحب معجزه نيستى!
روى اين بيانات روشن گرديد كه، آيه ناظر به نفى اعجاز به طور مطلق نيست، بلكه تنها آن نوع معجزات را نفى مى كند كه درخواست كنندگان هدفى جز سرگرمى وتفريح وادامه لجاجت نداشته باشند، ويا اينكه پيامبر را در انجام معجزه مختار وآزاد تصوّر كرده و خيال كنند كه او مى تواند، بدون مشيّت الهى دست به كار بزند وهر گاه مردم بخواهند فوراً اقدام نمايد. ناگفته پيداست نفى اعجاز در چنين موارد، دليل بر نفى مطلق صدور معجزه از پيامبر نيست.
3ـ همان طور كه در گذشته بيان گرديد، مقصود از برانگيخته شدن پيامبران، هدايت ورهبرى مردم به مبدأ ومعاد ووظائف فردى واجتماعى است، وهدف از

صفحه 110
اعجاز نيز جلب ايمان وتصديق آنان به صحّت ادعاى پيامبران مى باشد. بنابر اين، شرط اساسى صدور اعجاز وپذيرفته شدن درخواست آن، اين است كه موجب هدايت مردم گردد نه آنكه سبب مرگ ونابودى آنها شود، و طبعاً در اين موقع اگر به درخواست آنها پاسخ داده نشود، دليل بر آن نخواهد بود كه مدّعى رسالت فاقد معجزه است; زيرا يك چنين كار، با هدف رسالت وغرض نهايى اعجاز، سازگار نيست وبه اصطلاح نقض غرض مى باشد.
آيه مورد بحث ناظر به اين نوع معجزه هاست، وهدف كافران از اينكه مى گفتند چرا براى پيامبر آيتى نازل نمى گردد، همان عذاب الهى بوده است. گواه اين سخن، آيه ما قبل آن است كه با تعجّب زياد در باره آنها مى فرمايد: (وَيَسْتَعْجِلُونَكَ بِالسَّيِئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ وَ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ المَثُلاتِ):«بدى (عذاب) را پيش از نيكى از تو مى طلبند وپيش از آنان عذاب الهى گروههايى را فراگرفته است».
مقصود از «آية» در آيه 7 سوره رعد، همان «سيئة» در آيه فوق است، ومقصود از هر دو، همان عقوبت وكيفرهاى دنيوى است كه اقوام پيشين رااحاطه نموده وموجب نابودى آنان گرديد.
بنابر اين هدف آيه، نفى اين نوع معجزات است كه منجر به نابودى خواستار آن معجزه مى گردد، نه آن دسته از معجزاتى كه سبب هدايت ورهبرى مردم مى شود.

چهارمين آيه اى كه به آن استدلال شده است:

منكران صدور معجزه از پيامبر اكرم صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم، به آيه چهارمى نيز استدلال كرده اند، كه با بررسى مفاد اين آيه، قسمت مهم از دلايل قرآنى آنها به پايان مى رسد:
(وَيَقُولُونَ لَوْلا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَقُلْ إِنّما الغَيْبُ للّهِ فَانْتَظِرُوا إِنّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرينَ) (يونس/20).

صفحه 111
«مى گويند: چرا بر او معجزه اى از پروردگارش نازل نگرديد، بگو غيب(معجزه) مخصوص خداست، درانتظار باشيد كه من نيز مانند شما انتظار مى كشم».
مقصود از كلمه «غيب» در اين آيه معجزه است، وعلّت اينكه به معجزه غيب اطلاق شده اين است كه هرچه بر حواس ما پوشيده باشد آن غيب است، واز آنجا كه اسرار وعلل اعجاز بر ما پوشيده است از آن به لفظ «غيب» تعبير گشته است.
در اين صورت جمله فوق حاكى است كه براى پيامبر معجزه اى جز قرآن نبوده است ودر اين زمينه آيه ديگرى نيز وجود دارد كه از نظر مفاد ومعنى قريب به اين آيه است:
(وَقالُوا لَوْلا نُزِّلَ علَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّ اللّهَ قادِرٌ عَلى أَنْ يُنَزّلَ آيةً وَلكِن أَكْثَرَهُمْ لايَعْلمُون) (انعام/37).
«گويند چرا معجزه اى براى او از طرف پروردگار او نازل نگرديد؟ بگو:خدا تواناست كه معجزه اى نازل كند ولى بيشتر آنها افرادى نادان هستند».
پاسخ: از بحثهاى گذشته روشن گرديد كه مشركان هرگز از پيامبر معجزه اى كه گواه بر راستگويى او باشد مطالبه نكرده بودند، بلكه آنان موضوعات مورد علاقه خود را از او درخواست مى نمودند، وبر آورده شدن خواستهاى آنان داراى اشكالات عديده اى بود كه در گذشته بيان گرديد، واگر در مورد درخواست آنها، اشكالات ياد شده وجود نداشت، حتماً پيامبر خدا پاسخ مثبت مى داد.
آيات زير، روشنگر موضوعاتى است كه آنان از پيامبر اكرم صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم درخواست مى كردند كه به آنها جامه عمل بپوشاند، در حاليكه هيچ كدام از آنها واجد شرايطى كه قبلاً ياد آور شديم نيست، آنان مى گفتند:
1ـ چرا فرشته اى بر آنها نازل نمى گردد؟ (1)

(1)(وَقالُوا لَولا أُنْزِلَ عَلَيْهِ مَلك)(انعام/8).

صفحه 112
2ـ اگر راستگو هستى، چرا با فرشتگان به سوى ما نمى آيى؟ (1)
3ـ اين مرد چگونه پيامبر خداست، در حاليكه غذا مى خورد وراه مى رود، وچرا فرشته اى بر او نازل نمى گردد، تا همراه او مردم را بيم دهد؟ (2)
4ـ چرا گنجى به او داده نمى شود؟ چرا باغى ندارد كه از (ميوه) آن بخورد؟ ستمگران مى گويند شما از يك فرد جادو شده پيروى مى كنيد.
موضوعات(3) درخواستى آنها در دو چيز خلاصه مى گردد: يكى نزول فرشته وديگرى داشتن ثروت از قبيل گنج وباغ; واين دو درخواست، واجد شرايطى كه قبلاً براى اعجاز شمرديم نيست، زيرا:
اوّلاً: اگر مقصود از درخواست اين است كه فرشته اى بر پيامبر نازل گردد، اين درخواست خودبخود محقق است، وخود پيامبر مدعى است تمام قرآن واحكام را پيك وحى كه فرشته الهى است براى او مى آورد; واگر مقصود اين است كه فرشته را به آنها نشان دهد، رؤيت فرشته در اين جهان، جز با تمثل وتجسم وبه شكل انسان در آمدن وى براى آنها امكان ندارد،(4) و اگر پيامبر دست به چنين كارى مى زد وفرشته اى را به صورت انسان نشان آنها مى داد،جز انكار نتيجه اى عايد او نمى شد.
ثانياً: گنج، باغ وشكوه مادى كه مورد درخواست آنان بود، گواه برراستگويى او نمى باشد.بنابر اين آنان به دنبال معجزه اى كه گواه بر راستگويى پيامبر باشد،

(1)(لَوْ ما تَأْتِينا بِالمَلائِكةِ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقينَ) (حجر/7).
(2)(وَقالُوا ما لِهذا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعامَ وَيَمشْي فِي الأَسْواقِ لَوْلا أُنْزِلَ إِلَيهِ مَلَكٌ فَيَكُونَ مَعهُ نَذِيراً).(فرقان/7)
(3)(أَوْ يُلْقى إِلَيْهِ كَنْزٌ أَوْ تَكُونُ لَهُ جَنَّةٌ يَأْكُلُ مِنْها وَقالَ الظّالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاّ رَجُلاً مَسْحُوراً).(فرقان/8).
(4)چنانكه قرآن مى فرمايد:(وَلَوْجَعَلْناهُ مَلَكاً لَجَعَلْناهُ رَجُلاً وَلَلَبَسْنا عَلَيْهِمْ ما يَلْبِسُونَ). (انعام/9).

صفحه 113
نبودند، بلكه مى خواستند پيامبر مجرى اهواء نفسانى آنان ـ كه ارزشهاى جاهليت بر آن حكمفرما بود ـ گردد و پيداست كه عقل و خرد، اين معنى را برنمى تاخت.
گذشته از اين، اگر مشركان از پيامبر معجزه اى مى خواستند كه نشانه صدق وراستگويى او باشد، هرگز در پاسخ آنان نبايد بگويد: من معجزه ندارم، بلكه بايد بگويد: معجزه من قرآن است; چنانكه در موارد زيادى با قرآن به عنوان يك معجزه احتجاج كرده ومنكران را به مقابله با آن دعوت نموده است.
كوتاه سخن در توضيح اين آيات اينكه:
آوردن معجزه د راختيار پيامبر نيست، كه هرموقع بخواهد ويا مردم به وى پيشنهاد كنند، فوراً دست به اعجاز بزند، بلكه او پيامبرى است كه از خواست واراده خدا پيروى مى كند وهرگز درخواست مردم تكليفى براى او ايجاد نمى كند; او با همه پيامبران ديگر در اين مطلب كه اختيار معجزه در دست خداست يكسان است. اين مطلب از دو آيه زير بخوبى استفاده مى شود:
1ـ هيچ پيامبرى حق ندارد جز با اذن و اجازه خدا معجزه اى بياورد(1).
2ـ هيچ پيامبرى حق ندارد كه جز با اجازه خدا معجزه اى بياورد پس هنگامى كه فرمان خدا در رسد، در باره افراد سركش، بحق داورى مى شود واهل باطل زيان مى بينند.(2)
واراده خداوند واذن وى براى انجام اعجاز شرايطى دارد كه در ذيل دوّمين استدلال منكران معجزه بيان گرديد، واين آيات نيز كه پاسخ منفى به درخواست معجزه طلبان مى دهد، ناظر به مواردى است كه اذن خدا بر اثر فقدان شرايط محقق نبوده است; واين مطلب غير آن است كه بگوييم پيامبر اسلام هيچگاه معجزه اى جز

(1)(وَما كانَ لِرَسُول أَنْ يَأْتيَ بِآيَة إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ).(رعد/38)
(2)(وَما كانَ لِرَسُول أَنْ يَأْتيَ بِآيَة إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ فَإِذا جاءَ أَمْرُ اللّهِ قُضِيَ بِالْحَقِّ وَ خَسِرَ هُنالِكَ المُبْطِلُونَ). (غافر/78)

صفحه 114
قرآن نياورده است، وبه اصطلاح نفى اخص گواه بر نفى اعم نمى شود. (1)
همان طور كه در آغاز بحث ياد آورى نموديم، پاسخ استدلال به آيات ديگرى كه نويسنده مسيحى آنها را مستمسك خويش قرار داده است، از آنچه كه د راين بخش گفته شد روشن مى گردد، و لذا به همين مقدار از بحث اكتفا مى كنيم.
***

(1)در تنظيم اين بحث از كتاب«مرزهاى اعجاز» استفاده كامل شده است.

صفحه 115

6

چرا معجزه

گواه بر صدق دعوت پيامبران است؟

صفحات تاريخ شاهد صحنه هايى از تاخت و تاز مدعيان دروغگو ومتنبيان غير صادق است. گروهى در طول تاريخ، از سادگى وكشش فطرى بشر به سوى مبدأ ومعاد سوء استفاده كرده وناجوانمردانه خود را پيامبران الهى وسفراى غيبى معرفى كرده اند، در صورتى كه متاعى جز دروغ، سرمايه اى غير از تزوير، وهدفى جز رياست وحكومت برمردم نداشته اند.
براى تشخيص پيامبران واقعى از مدعيان قلابى، راهها ونشانه هايى وجود دارد كه به وسيله آنها مى توان صادق را از كاذب، و «نبى» را از «متنبّى» تميز وتشخيص داد.
يكى از آن طرق (البته يكى از آنها، و نه طريق منحصر!) اين است كه مدعى نبوت داراى معجزه باشد، يعنى دست به كار خارق العاده اى بزند كه نوع بشر، حتى نوابغ جهان، قدرت وتوانايى مبارزه با آن را نداشته باشند. از بررسى آياتى كه در باره معجزه پيامبران وارد شده است، استفاده مى شود كه طلب معجزه از پيامبران، يك امر طبيعى بوده وامتهايى كه پيامبران به سوى آنها اعزام مى گرديدند، در همان مرحله نخست، از آنان تقاضاى معجزه مى كردند. مثلاً هنگامى كه «صالح» قوم «ثمود» را از خشم خداوند بيم داد، وخود را پيامبر خدا معرفى نمود، آنان در پاسخ وى گفتند:
(ما أَنْتَ إِلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا فَأْتِ بِآيَة إِنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقينَ).(1)

(1)شعراء، 155.

صفحه 116
يعنى:«قوم صالح در پاسخ وى گفتند:كه تو بشرى مانند ما هستى، اگر در دعوت خود راستگو هستى آيت ونشانه اى بياور».
وگاهى پيش از آنكه خود مردم از پيامبران معجزه بطلبند، خود آنان به مردم اعلام مى كردند كه ما داراى معجزه هايى هستيم و حتى مردم را دعوت مى كردند كه در روزهاى خاصى شاهد صدور معجزه هايى از آنان باشند:
1ـ وقتى «موسى بن عمران» با «فرعون» روبرو شد، ورسالت خود را اعلام كرد به وى چنين گفت:
(حَقِيقٌ عَلىَّ أَنْ لا أَقُولَ عَلَى اللّهِ إِلاّ الحَقَّ قَدْ جِئْتُكُمْ بِبَيِّنَة مِنْ رَبِّكُمْ فَأَرْسِلْ مَعِيَ بَني إِسْرائِيلَ* قالَ إِنْ كُنْتَ جِئْتَ بِآيَة فَأْتِ بِها إِنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقِينَ). (1)
«اى فرعون شايسته است كه در باره خدا جز راست نگويم، من به سوى شما با برهان وآيتى از ناحيه خدايتان آمده ام. ازا ين نظر ملت اسرائيل را از قيد وبند رها ساز. فرعون در پاسخ گفت: اگر در اين ادعا راستگو هستى، اعجاز خود راعملى كن».
2ـ هنگامى كه حضرت «مسيح» مردم را دعوت به رسالت خود نمود، قبل از درخواست مردم، معجزه هاى خود را به مردم اعلام نمود، وچنين فرمود:(وَرَسُولاً إِلى بَنِي إِسْرائيلَ إِنّي قَدْ جِئْتُكُمْ بِآيَة مِنْ رَبِّكُمْ) (2)
يعنى:«من رسول خدا به سوى بنى اسرائيل هستم وبراى شما با آيات ومعجزه هايى آمده ام».وسپس معجزه هاى او را شرح مى دهد.
برخى از نويسندگان عصر اخير، در حدود دلالت اعجاز بر صدق گفتار پيامبران تشكيك نموده، وآن را يك نوع دليل اقناعى(نه برهانى) وبه تعبير خود، يك دليل عامى كه عوام الناس را راضى ومعتقد مى سازد، قلمداد كرده است.

(1)اعراف، 105ـ106.
(2)آل عمران،43.

صفحه 117
او مى گويد:«هرگز معجزه نمى تواند گواه بر صدق گفتار ومدعاى آورنده آن باشد، زيرا بايد ميان مدعاى پيامبران (رسالت)و برهان ودليلى(معجزه) كه مى آورند رابطه خاصى وجود داشته باشد، وثبوت يكى ثبوت ديگرى را به دنبال آورد، وهرگز چنين رابطه اى ميان مقام نبوت وانجام دادن كارهاى خارق العاده نيست، وبه عبارت ديگر: كسانى كه معجزه را گواه برحقانيت گفتار پيامبران مى دانند، مانند اين است كه عمل پيوند قلبى دكتر «بارنارد» را گواه بر صحت نظريات او در مسائل نجومى وفضايى، ويا موضوعات اجتماعى وسياسى بدانند! فرض كنيد حضرت «مسيح» از گل شكل مرغى را ساخت، وبا دميدن، آن را به پرواز در آورد، وبه بيماران پيسى شفا بخشيد، وبه كسانى كه از نعمت بينايى محروم بودند روشنى وبينايى داد; ولى اين كار چگونه مى تواند گواه برصدق گفتار او در مسائل مربوط به مبدأ ومعاد وتكاليف اخلاقى ووظايف اجتماعى باشد؟!وانگهى از آنجا كه ايمان به يك مبدأ واعتقاد به مقام نبوت يك مسئله ادراكى وعقلانى است، پيامبران بايد ما را از طريق اقامه دلايل ورهبريهاى عملى، به صحت گفتار خود راهنمايى كنند، ودر ما روح ايمان وعقيده ايجاد نمايند، نه اينكه دست به كارهاى خارق العاده اى بزنند كه هرگز ارتباطى با مقام ومدعاى آنان ندارد».
پاسخ: ما اشكال فوق را بهتر از آنچه كه خود او بيان كرده بود، توضيح داديم، تا درمقام پاسخ، به اطراف وجوانب مسئله درست رسيدگى كنيم. ولى آنچه شايان توجه است اين است كه پاسخ ما به اين اعتراض، در صورتى قاطع و مقنع خواهد بود كه فرد مستشكل مطالب زير را از ما به عنوان «اصل موضوعى» بپذيرد( و خوشبختانه نويسنده مزبور تمام آنان را پذيرفته است):
1ـ جهان خدايى دارد;
2ـ آفريدگار جهان عادل وحكيم است، وهرگز كارى برخلاف غرض وهدف خودا نجام نمى دهد;
3ـ خداوند خواهان سعادت وهدايت مردم به سوى مبدأ ومعاد وآيين حق است

صفحه 118
وهرگز راضى نيست كه مردم راه ضلالت وگمراهى را در پيش بگيرند.
نويسنده مزبور زيرا بحث در باره معجزه پس از طى مراحل بحث پيرامون توحيد وصفات خدا مى باشد، وتا اين مراحل درست بررسى نشود، امكان پاسخگويى به چنين مسئله اى وجود نخواهد داشت. پس از طى اين مراحل سه گانه، اساس پاسخ از اين شبهه يك جمله پيش نيست وآن اينكه: اعطاى چنين قدرتى (قدرت بركارهاى خارق العاده اى كه از توانايى نوع بشر بيرون است و قابل تكرار و تقليد نمى باشد) از جانب خدا به كسى كه به دروغ ادعاى نبوت مى كند، موجب گمراهى مردم ونقض غرض خدا است، وخداى حكيم چنين كارى نمى كند(1).

توضيح مطلب

وجود معجزه در دست يك شخص در صورتى سند زنده براى نبوت اوست كه لااقل واجد دو شرط باشد:
1ـ داراى سوابق درخشانى بوده ودر طول زندگى خود پا از دايره عدل وانصاف وسائر اصول اخلاقى فراتر ننهاده باشد.
2ـ شريعت وبرنامه او مطابق عقل وخرد، موافق فطرت وسرشت انسانى باشد ويا لااقل در تمام برنامه هاى او خلاف عقل وفطرت ديده نشود.

(1)امام صادق ـعليه السّلام. در پاسخ سؤال ابى بصير كه چرا خداوند پيامبران خود را با معجزه مجهز نموده است چنين مى فرمايد:«ليكون دليلاً على صدق من أتى به والمعجزة علامة للّه لايعطيها إلاّ أنبياءه و رسله وحججه ليعرف به صدق الصادق من كذب الكاذب.» علل الشرائع، ح1،باب 100، ص148: خداوند پيامبران خود را با معجزه همراه نمود تا گواه بر راستگويى آنها باشد.معجزه نشانه الهى است كه خداوند آن را فقط در اختيار پيامبران خود مى گذارد، تا در پرتو آن، صحت ادعاى راستگويان از بى پايگى مدّعاى دروغگويان باز شناخته شود.

صفحه 119
اگر دعوت مدعى رسالت بر خلاف تشخيص خرد باشد، خود عقل رسالت چنين فرد را محكوم مى نمايد، و ديگر مطلب به مطالبه دليل نمى رسد. يا چنانكه مدعى اين مقام سوابق تاريكى داشته باشد، لكّه هاى ننگين وى مانع از گرويدن مردم به او خواهد بود، وحكيم على الاطلاق كه خواهان هدايت مردم است، چنين فردى را براى رسالت وسفارت كه مردم بالطبع از او گريزانند، انتخاب نمى كند وعقل وخرد با ملاحظه نكته فوق، رسالت او را محكوم كرده وبه رسميت نخواهد شناخت، ومطلب همين جا خاتمه پيدا كرده وجريان به معجزه خواهى ويا مسائل ديگر نمى كشد.
اكنون فرض مى كنيم شخصى است كه در ميان مردم سوابق درخشانى دارد وبرنامه اى را عرضه داشته كه موافق خرد وفطرت مى باشد. ومعجزه اى در اختيار دارد ومى گويد اين نشانه ودليل من بر ارتباط من با جهان غيب است.
اكنون ما هر دو جانب مسئله را حساب مى كنيم: يا او در اين ادعا راستگوست و يا دروغگو; اگر راستگوست ومعتقديم كه چنين شرايط جز براى پيامبر راستگو پيش نمى آيد، در اين صورت مدعاى ما ثابت شده است، واگر فرض كنيم او با وجود احراز اين شرايط دروغگوست در اين صورت اين سؤال پيش مى آيد كه: چرا خداوند حكيم يك چنين قدرتى را در اختيار شيادى نهاده است كه گروه انبوهى را بفريبد؟
خدايى كه آگاه است ومى داند كه اعجاز، بر عظمت معنوى مدعى مى افزايد، واين شخص به وسيله همين اعجاز، موقعيت خود را در جامعه بالا برده وحساب خود را از مردم جدا مى سازد، ومردم خواه ناخواه به سوى وى مى گروند ومطيع او مى گردند; با اين وصف چطور يك چنين حربه برنده را كه در حكم مغناطيس معنوى قلوب ودلهاست، در اختيار او نهاده است؟ مگر او حكيم نيست؟! مگر او به هدايت مردم علاقه ندارد و نمى داند شخصى كه واجد اين صفات است عملى را كه ضربه محكم بر هدف او مى زند انجام مى دهد؟! از اين نظر، شق دوم قضيه (معجزه

صفحه 120
در اختيار مدعيان دروغگو قرار بگيرد) باطل و منتفى بوده وقهراً صورت نخست (قدرت به مقتضاى حكمت فقط در اختيار افراد صالح وراستگو قرار مى گيرد) ثابت مى شود، ومعجزه سند زنده بر صدق گفتار مدعى نبوت تلقى مى گردد.(1)

رهنمود قرآن در اين باره

قرآن، با دلايل روشن وعلمى وخرد پسند، جامعه بشرى را به يك رشته اصول ومعارف هدايت نموده ودر باره پيامبر اسلام صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم چنين مى فرمايد:
(وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الأَقاوِيل* لاََخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمينِ* ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الوَتِينَ* فَما مِنْكُمْ مِنْ أَحَد عَنْهُ حاجِزِينَ). (2)
«هرگاه محمد صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم نسبتهاى بى اساس به ما مى داد او را با قدرت هرچه تمامتر مى گرفتيم، وشاهرگ او را مى زديم، وهيچ كس از شما، نمى توانست مانع اين كار گردد».
صريح آيه اين است كه هرگاه پيامبر اسلام نسبتهاى بى اساس به خدا بدهد،

(1)متكلم معروف اشعرى شيخ علاءالدين قوشچى شارح «تجريد الكلام»، تأليف خواجه، در ص 465 كتاب مزبور پيرامون دلالت معجزه بر صدق دعوت دارنده آن بيانى دارد كه ذكر آن خالى از لطف نيست.« اگر شخص در محضر گروهى ادعاى سفارت از فرمانرواى كشور كند و بگويد گواه من براى داشتن چنين منصب، اين است كه وى، هنگام ملاقات براى من احترام خاص قائل مى شود، ورئيس كشور، با توجه به ادعا وگواه او، در لحظه ملاقات، همان احترام خاص را انجام دهد، يك چنين احترام، عملاً تصديق ادعا مدعى به شمار مى رود، وهر بيننده اى مى گويد:وى فرستاده رئيس مملكت است».
كوتاه سخن آنكه، انجام عملى برخلاف قوانين طبيعى، بدون رضايت خداوند امكان پذير نيست و اگر آورنده آن، د رادعاى خويش دروغگو باشد، توانا ساختن يك فرد دروغگو برچنين كار، موجب گمراه ساختن مردم وترويج باطل است.وساحت اقدس خداوند حكيم از چنين كارى پيراسته است.
(2)الحاقه، 43 ـ 47.

صفحه 121
خداوند از او انتقام گرفته و فوراً نعمت حيات را از او سلب مى كند. آيا اين آيه مخصوص حضرت محمد صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم است؟يا تمام افراد بشر را كه بخواهند نسبت دروغ به خدا بدهند ودين وآيين از خود بسازند. شامل است؟!
هيچ كس نمى تواند بگويد كه آيه عموميت دارد وشامل تمام دروغگويان و دين تراشان تاريخ زندگى بشر مى شود، زيرا در طول تاريخ بشر كسانى آمده اند وآيينهاى دروغينى ساخته اند و قهر خداوند نيز شامل حال آنها نشده وشاهرگ آنها را نزده است! ومحال است وحى آسمانى ويا خود پيامبر سخنى بگويد كه بداهت بر خلاف آن گواهى مى دهد. پس ناچار اين آيه، صرفاً ناظر به حضرت محمد صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم و به كسانى كه از جهاتى مانند او بوده اند مى باشد.
پيامبر اسلام صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم ساليان درازى با پاكى هرچه تمامتر در ميان مردم زندگى كرده ومعارف واصول ودستورات او مطابق خرد بود. بالاتر از همه،مجهز به معجزه بزرگى بود كه تمام نوابغ جهان وبزرگان عالم وپى افكنان علوم وسخنوران گيتى از مبارزه با آن عاجز بوده و بعضاً به اين عجز و ناتوانى نيز معترف بودند.
در اين صورت اين سؤال پيش مى آيد كه هر گاه او در دعوت خود (نعوذ باللّه) كاذب باشد، قرار دادن چنين قدرتى در دست مردى كه همه شرايط نفوذ از پاكى وقداست، و برترى برنامه ها، در او جمع مى باشند، مخالف حكمت بالغه الهى است كه خواستار هدايت بندگان خود مى باشد. اگر چنين فردى در ادعاى خود راستگو نباشد، بايد خداوند براى حفظ غرض وهدف خود و مصالح بندگانش نعمت حيات را از او سلب كند، تا بندگانش را نفريبد، ويا اين قدرت را از او گرفته وشرايط نفوذ او را در مردم از بين ببرد.
ولى اگر ديديم او با آن شرايط، وبا اين معجزه ما فوق قدرت بشرى، ادامه حيات داد ومشغول تبليغ گرديد، وگزندى از ناحيه خدا به وى نرسيد، در اين صورت به طور قطع وجزم تصديق خواهيم كرد، كه او برگزيده خدا، وپيامبر وسفيرواقعى اوست، و الاّ خداوند به مقتضاى حكمت خود، يا از او سلب حيات مى كرد ويا اين

صفحه 122
معجزه را در اختيار او نمى گذاشت.

مزدوران استعمار در لباس مذهب

جاى بسى شگفتى بلكه مضحكه است كه، برخى كسان كه از طريق جعل مذهب وبه هم زدن اتحاد واتّفاق مسلمانان، بزرگترين خدمت را به اربابان توسعه طلب واستعمارگر خود نموده اند، آسمان وريسمان را به هم بافته وآيه فوق را گواه بر صحّت مرام ساختگى «باب وبهاء» دانسته اند! ادعاى اين گونه افراد چنين است:(1)
قرآن كريم در آيه (وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الأَقاوِيل...) چنين مى فرمايد:اگر انسانى كلامى را از خود فرا بافد وبه خدا بندد، حق جلّ جلاله با يمين قدرت، او را اخذ فرمايد وهلاك كند.
بر صغير وكبير معلوم است كه «نقطه اولى» در مدت هفت سال و«جمال اقدس» تقريباً چهل سال به همين منوال بر آن متمسك بودند (يعنى عليمحمد باب شيرازى كتابى به نام «بيان» وحسينعلى نورى بهاء كتابى به نام «اقدس»و«ايقان» آورده وآنها را با ادعاى نبوت به خدانسبت داده اند); اگر دروغگو بودند بايد خدا جان آنها را بگيرد.
پاسخ: از توضيحاتى كه در باره نحوه دلالت معجزه بر صدق دعوت پيامبران داده شد، پاسخ اين اشكال به خوبى روشن گرديد.
زيرا به طورى كه اشاره شد آيه فوق در باره پيامبر اسلام نازل شده واو را در صورت دروغ بستن به خداوند با چنين عذاب تهديد مى نمايد، واگر بناباشد توسعه دهيم، وبه اصطلاح «الغاء خصوصيت» كنيم، فقط در باره كسانى مى توانيم توسعه دهيم كه از نظر شرايط وخصوصيات، مشابه پيامبر باشند.

(1)فرائد، تأليف ابو الفضل گلپايگانى،ص240.

صفحه 123
يكى از خصوصيات مهم وممتاز پيامبر اسلام صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم اين بود كه داراى معجزه قانع كننده بود وآن را به عنوان يك سند زنده و قاطع براى اثبات نبوت خود در دست داشت; معجزه اى كه تمام نوابغ جهان از تحدى ومبارزه با آن عاجز بوده وپيوسته بسان ماه تابان و خورشيد درخشان بر تارك اعصارمى درخشد، واو در سايه اين معجزه توانست در دل قشرهاى زيادى از مردم نفوذ كند،وآنها را به زير پرچم اسلام در آورد.
البته هرگاه پيامبر اسلام وامثال او، كه با قدرت نافذى مجهز بودند وتمام شرايط نفوذ در مردم در آنها جمع بود، سخنى بر خلاف حق مى گفتند ويا ادعايى برخلاف صواب مى نمودند، خدا به حكم حكمت بالغه خود از آنها سلب حيات مى نمود تا گمراهى ملتهاى بى گناه را فراهم نياورند; ولى كسانى كه از هيچ نظر مشابهتى با رسول اسلام صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم ندارند:
نه داراى سوابق درخشان هستند; ونه آيين محكم وپايدارى دارند، بلكه با پشت هم اندازى، ژاژ خوايى، خرافه بافى، وگره زدن آسمان وريسمان به جان مردم افتاده اند; ونه معجزه حيرت انگيزى دارند كه وسيله نفوذ وجلب قلوب مردم شود هرگز يك چنين افرادى مصداق ومشمول آيه نيستند ونمى توان مفهوم آيه را، كه در باره پيامبر اسلام صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم نازل گرديده واز نظر شرايط در نقطه مقابل آنهاست، در باره اين گروه تعميم داد، ولو صدها كتاب بنويسند وبه دروغ به خدانسبت دهند.
زيرا اين گروه، خود وسيله تكذيب خود را همراه دارند، واگر چهار نفر را فريب دهند تقصير فريب خوردگان است كه تحقيق نكرده به حلقه آنها پيوسته اند واگر كمى دقت مى كردند، ويا پا برسر نفس سركش مى نهادند، هرگز گرفتار دام گسترده اين گروه معلوم الحال نمى شدند.(1)

(1)خلاصه، مقصود از آيه اين است:آن شخصى كه نبوت وسفارت او را از جانب خود، با دلايل استوار ومعجزات روشن، ثابت نموده ايم، ممكن نيست كه به ما دروغ ببندد، واگر به فرض محال چنين شخصى با اين خصوصيات (نه هر شخص دروغگو) بر ما دروغ ببندد، با قدرت c d وشدت رگ حيات او را قطع مى كنيم، زيرا سكوت ما در برابر افتراى او، امضاى گفتار اوست.

صفحه 124
اين همان مذهبى!! است كه در پناه دولت زورگوى روس تزارى به وجودآمد، وحمايت مأموران بيگانه از پايه گذار آن به حدّى رسيد كه وقتى «بهاء اللّه» ! به اتهام قصد به جان شاه دستگير گرديد، سفير روس در نامه خود به صدر اعظم وقت چنين نوشت:«بايد بهاء اللّه را از طرف من پذيرايى كنى ودر حفظ اين «امانت»! بسيار بكوشى! واگر آسيبى به بهاء اللّه برسد وحادثه اى رخ دهد، شخص تومسئول سفارت روس خواهى بود». (1)
آيا با اين وضع در ساختگى بودن اين فرقه ماركدار شك وترديدى مى ماند؟ آيا با اين دلايل روشن باز برخدا لازم است كه به مقتضاى حكمت خود عمل كند، ودستى از غيب در آيد وجان رهبران نشاندار آنها را بگيرد.
نه!جاى چنين اِعمال قدرت، آن جا و آن زمان است كه مردم در فحص وتحرى خود كوتاهى نكنند، ودر پيمودن راه خطا وغلط مقصّر نباشند، وايمان وگرويدن آنان روى موازين عقلى انجام بگيرد; در اين صورت است كه بايد لطف وعنايت بى پايان خدا شامل حال مردم گردد، وبه هر قيمتى باشد ماده فساد وگمراهى را، كه حتى عاقلان فكور و متوجه را نيز به اشتباه مى اندازد، از ميان بردارد.
واين شرايط هرگز در آيين! «نقطه اولى»! ويا مسلك سراپا خرافى «بهاء اللّه» وجود ندارد وهر فردى با يك نظر سطحى برساختگى بودن اين آيين نماها، و دلايل قاطع و استوار مخالفين آنها، پى مى برد.

(1)تلخيص تاريخ نبيل زرندى، ص468.
تاريخ مزبور وسيله نبيل زرندى، كه از بهائيان اوّليه است، نوشته شده وسپس زير نظر عبد الحميد اشراق خاورى تلخيص شده وبه دستور «لجنه ملى نشر آثار ملى» از سوى بهائيان چاپ شده است.

صفحه 125

بيان ديگر:پيرامون نقش اعجاز در اثبات صدق ادعاى پيامبران

شما مى توانيد سؤال فوق را كه در آغاز مقاله مطرح كرديم، از طريق ديگر نيز پاسخ بگوييد; پاسخى كه اساس آن را استاد عاليقدر ما، مرحوم علامه طباطبائى، در تأليف نفيس(1) خود پى ريزى كرده است.
اصولاً بايد ديد اعتراض واشكال مردم نسبت به پيامبران چه بود؟ و سپس ملاحظه كرد كه آيا اعجاز وامور خارق العاده مى تواند پاسخگوى اعتراض آنها باشد يا خير؟
پيامبران آسمانى مدعى بودند كه وحى الهى بر آنها نازل مى گردد، و از آنجا كه وحى يك نوع ادراك مرموزى است كه حقيقت وكمّ وكيف آن بر نوع مردم روشن نيست آنان با اين ادعا (ادعاى نزول وحى) مدعى يك نوع خرق عادت بودند كه عموم مردم از انجام آن عاجز وناتوانند.
بنابر اين پيامبران يك ادعا بيش نداشتند، وآن، نزول وحى الهى بر آنان. ولازمه اين ادعا آن بود كه آنها واجد حس وادراكى هستند كه ديگران واجد آن نيستند واين ادراك يك نوع خرق عادت در محيط ادراكات انسان مى باشد.در برابر اين ادعا ولازمه آن، دو اعتراض از طرف مردم متوجه آنان مى شد:
1ـ شما بشر هستيد، وجهى ندارد كه شما داراى چنين امتيازى باشيد، وما نباشيم. اگر بناباشد بر انسان وحى شود، بر ما نيز بايد وحى نازل گردد.
پيامبران به آنها پاسخ مى دادند: نبوت يك موهبت الهى بوده ونصيب بندگان مخصوص خدا مى شود، وهرگز صحيح نيست كه همه مردم در تمام امتيازات يكسان وبرابر باشند. اعتراض كفار وپاسخ پيامبران در آيه هاى زير موجود است:
(قالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا تُريدُونَ أَنْ تَصُدُّونا عَمّا كانَ يَعبُدُ آباؤُنا فَأْتُونا

(1)الميزان، ج1، ص82 ـ 85.

صفحه 126
بِسُلْطان مُبِين*قالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلاّ بَشَرٌ مثْلُكُمْ وَلكِنَّ اللّهَ يَمُنُّ عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ...). (1)
«امم گذشته به پيامبران چنين اعتراض كردند كه شما نيز بشرى مانند ما هستيد، نظر شمااين است كه ما را از روش پدرانمان كه پرستش بتهاست باز داريد. پيامبران در پاسخ چنين گفتند:آرى راست است كه ما مانند شما بشريم، ولى خدا بر هركدام از بندگان خود بخواهد منت مى گذارد و او را براى ابلاغ پيامهاى خود انتخاب مى نمايد».
اعتراض ديگر آنها اين بود كه:شنيدن وحى الهى واخذ وحى از مقام غيب، يك نوع امر خارق العاده اى است كه با موازين عادى قابل توجيه نبوده،ونوع بشر از چنين ادراك واحساس محروم مى باشند. شما كه مدعى چنين احساس خاصى هستيد، اگر در اين ادعاى سراپا اعجاز (وحى) صادق وراستگو مى باشيد، يا خود آن را به ما نشان دهيد كه ما نيز آن حقيقت را لمس كنيم، ويا كار خارق العاده ديگرى انجام دهيد كه با مشاهده آن به ثبوت خارق العاده ديگرى (وحى) كه ادعا مى نماييد وبراى ما محسوس نيست، پى ببريم.
خلاصه: يا آنچه را خود مشاهده مى كنيد وفرا مى گيريد به ما نشان دهيد تا اطمينان به حقانيت دعوت شما پيدا كنيم، ويا خارق العاده ديگرى بياوريد كه با رؤيت آن خارق العاده به «وحى»، كه مدعى مى باشيد مطمئن گرديم.
پيامبران در اجابت درخواست معقول ومنطقى آنان، يعنى اثبات ارتباط خود با جهان ديگر، معجزه هاى مناسبى مى آوردند، وبا ارائه برخى از خوارق عادات ارتباط خود را با جهان غيب ثابت نموده، واطمينان مردم را نسبت به خارق العاده ديگرى (وحى) كه حس ولمس حقيقت آن براى آنها امكان نداشت جلب مى كردند.
در پايان، بايد ياد آور شويم كه معجزه فقط وفقط به عنوان يك سند زنده براى

(1)ابراهيم، 9 ـ 10.

صفحه 127
ارتباط با جهان غيب وفوق طبيعت است، وبه عبارت روشنتر، وسيله اى براى جلب اطمينان مردم نسبت به ثبوت امر خارق العاده اى است (وحى) كه مدعى آن مى باشند; نه براى اثبات اصول ومعارفى كه پايه آيين آنها را تشكيل مى دهد.واضحتر گفته شود:هدف پيامبران از معجزه اين نبود كه اصول ومعارفى را كه از طريق عقل وخرد اثبات آنها ممكن است به مردم بقبولانند، ومعجزه را نشانه حقانيت تمام گفتارهاى خود، حتى در آن قسمت كه مى توانند ديگران را از راه اقامه دليل قانع سازند، بگيرند.بلكه آنها پيوسته در مسائل عقلى ومعارف الهى كه عقل وخرد براى درك آنها مستعد وآماده مى باشد، راه استدلال پيش گرفته ومشعلى از پرتو خرد فرا راه مردم قرار مى دادند.
شما اگر آيات قرآن مجيد را پيرامون اصول وعقايد مورد بررسى قرار دهيد خواهيد ديد كه اين كتاب آسمانى دربحث از معارف گوناگون، به دقيقترين برهان وعاليترين استدلال اشاره نموده، وبا پى ريزى دقيق عقلى، كاخ معارف را براى بشر استوارتر ساخته است.
قرآن در باره اثبات وجود صانع چنين مى گويد:
(أَفِي اللّهِ شَكٌ فاطِرِ السَّمواتِ والأَرْض).(1)
«آيا در وجود خدا شك وترديد است، در صورتيكه او آفريننده آسمانها وزمين است» (واين كاخ برافراشته، وزمين پهناور، بى خالق نخواهد بود).
قرآن در نفى شريك وابطال هر نوع دوگانگى در اداره و تدبير عاليه جهان آفرينش، چنين مى فرمايد:
(لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلاّ اللّه لَفَسَدَتا) (2)
«اگر در آسمانها وزمين خدايانى وجود داشت، نظم جهان به فساد، وكاخ منتظم آفرينش به انهدام مى گراييد».

(1)ابراهيم، 10.
(2)انبياء،22.

صفحه 128
قرآن در باره محكوم ساختن بت پرستى، كه ساليان درازى بر افكار مردم عرب جاهلى حكومت مى كرد (و اينك نيز در هند وچين و... بسيارى از مردم را اسير خويش ساخته است)، چنين مى فرمايد:(وَاتّخذوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لا يَخْلُقُونَ شَيْئاً وَهُمْ يُخْلَقُون *ولايَمْلِكُونَ لأَنْفُسهِمْ ضَرّاً وَلا نَفْعاً وَلايَمْلِكُونَ مَوْتاً وَلا حَياةً وَلانُشُوراً)(1)
يعنى:«بت پرستان، به يك سلسله معبودهايى گرويده اند كه نمى توانند چيزى را بيافرينند، و خود مخلوق وتراشيده ديگرانند; هرگز قدرت ندارند ضررى را از خود دفع كنند، ويا نفعى را به سوى خود جلب نمايند، و اختياردار مرگ وحيات وزنده شدن خود نيستند.
قرآن براى نفى هر نوع پندار خدايى در باره مريم وفرزند وى (مسيح) چنين مى فرمايد:
(مَاالْمَسْيحُ ابن مَرْيَمَ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسلُ وَ أُمُّهُ صِديقَةٌ كانا يَأْكُلانِ الطّعام أُنظُرْ كَيْفَ نُبَيِّنُ لَهُمُ الآيات...) (2).
«مسيح فرزند مريم، رسولى است كه پيش از وى رسولانى نيز آمده اند، ومادر او زن پاكدامن وراستگويى است هر دو غذا مى خوردند. بنگر چگونه دلايل را براى مردم بيان مى كنيم...؟».
علاوه بر موارد فوق، دهها مورد ديگر در قرآن وجود دارد كه بيان آنها از گنجاى مقاله بيرون است.
در پايان ياد آور مى شويم:شيوه دلالت اعجاز بر راستگويى پيامبران منحصر به اين دو وجه نيست، بلكه وجه سومى نيز وجود دارد كه به نحو اختصار متذكر مى گرديم:

(1)فرقان،3.
(2)مائده، 75.

صفحه 129
اصولاً بايد ديد كسى كه مدعى يك مقام رسمى است، بايد براى ادعاى خود سند وگواهى داشته باشد يا نه؟ پيداست كه پاسخ مثبت است، زيرا در صورت دوّم همه كس مى تواند از اين مقام سوء استفاده كند،وخود را پيامبر خدامعرفى نمايد. با روشن شدن پاسخ، اينك بايد ملاحظه نمود كه چه چيز مى تواند ارتباط پيامبر را با مقام ربوبى ثابت و مبرهن سازد؟
ممكن است گفته شود كه پيامبر مى تواند با استدلال واقامه دليل بر هريك از گفته هاى خود، حقانيت خود را ثابت نمايد وبه اصطلاح، هرگاه وى مجموع شريعت خود را در اصول وفروع با دليل وگواه توأم سازد، ودلايل او نيز در نظر مردم كافى ورسا باشد، در اين صورت حقانيت ادعا وگفتار او ثابت مى گردد. ولى اين مطلب پندارى بيش نيست، زيرا:
اوّلاً: هرگاه دايره شريعت كوتاه بود امكان داشت كه مجموع محتويات آن را در اصول وفروع از روى دلايل عقلى ثابت ومبرهن نمود، ولى اقامه دليل بر اصول وفروع شريعتى وسيع وگسترده كه فهم عميق هر گوشه اى از آن به تخصص نياز دارد، بسيار مشكل وبلكه محال است وچه بسا عمر يك فرد عادى براى آن كافى نباشد. گذشته از اين، نوع مردم از اين دلايل عميق بهره اى نمى برند، وفقط دسته مخصوصى مى تواند از آنها استفاده كند.
ثانياً:فرض كنيم شخصى توانست كليه ادعاهاى خود را از روى دليل وبرهان ثابت نمايد، تازه يك چنين توانايى علمى، گواه بر نبوت وپيامبرى او نمى باشد واستدلال بر حقانيت مدعا، لزوماً دليل بر ارتباط مدعى با مقام ربوبى وداشتن منصبى مانند نبوت نيست. پيامبران آسمانى علاوه بر اينكه پايه گذار اصول وفروع مى باشند مدعى منصبى هستند كه بر فرض ثبوت،اطاعت قول آنان را لازم وواجب مى سازد، واستدلال بر حقانيت اصول وفروع، ملازم با ثبوت مقام ومنصب نبوت نيست.
به عبارت ديگر:حساب انبيا از فلاسفه جداست. فيلسوف كسى است كه

صفحه 130
مدعاى خود را از طريق استدلال عقلى ثابت ومبرهن مى نمايد، ولى هرگز مدعى منصبى نيست، وهيچ گاه براى خود چنين حقى قائل نمى شود و ادعا نمى كند كه مردم بايد خود را صددر صد در اختيار او گذارده، از گفتار ورفتار وى پيروى نمايند.
نبوت يك مقام معنوى والهى است كه بر هر فردى لازم است از دستورات دارنده آن پيروى نمايد، زيرا امر ونهى او، امر ونهى خداست ويك چنين مقام، با اقامه صدها دليل بر حقانيت اصول وفروع يك برنامه پيشنهادى ثابت نمى شود.
در اين صورت هرگاه سائر طريق اثبات نبوت (1) مسدود باشد، راه ثبوت اين منصب معنوى جز اين نيست كه شخص مدعى عملى انجام دهد كه نشانه ارتباط او با مقام ربوبى باشد واين كار جز با معجزه، كه نشانه اى است خدايى، راه ديگرى ندارد.
گذشته از اين، معجزه، موجب عظمت شخصيت پيامبر مى گردد وازاين طريق موقعيت او در قلوب مردم محكم واستوار مى شود وهمين امر سبب مى شود كه نوع مردم به دستورات او گردن نهاده واز او پيروى نمايند.

(1)در فصول بعدى اين بخش، راههاى ديگر شناسايى پيامبران، مورد بررسى قرار خواهد گرفت.

صفحه 131

7

آيا مردم عصر ما

از مزاياى معجزه محرومند؟!

منكران معجزه پس از استدلال به آيات گذشته، كه پيرامون آنها به بحث وگفتگو پرداختيم، هدف خود (انكار اعجاز) را از راه ديگر تعقيب نموده، وبه اشكال تراشى وخرده گيرى پرداخته اند . آنان چنين مى گويند:
مردم قرن بيستم، وهمچنين قرون گذشته، چه گناهى را مرتكب شده اند كه از بركات ومزاياى «معجزه»محروم شده اند؟ آيا مردمى كه در عصر پيامبر اسلام مى زيسته اند، لياقت وشايستگى بيشترى داشتند كه مشمول چنين لطف بزرگ بوده اند؟!
چرا الآن دستى از غيب بيرون نمى آيد تا عصا را اژدها كند، ومردم را از حواله به معجزات ناديده روزگارهاى پيشين برهاند؟ چرا در اين عصر كه تمايلات ضد مذهبى در ميان ملل قويتر ونيرومندتر شده است، معجزه اى به وقوع نمى پيوندد تااز شدت اين عصيانگرى وسركشيها بكاهد، در صورتيكه نياز مردم اين عصر، كه عصر شك وترديد، ودو دلى نسبت به معارف الهى وامور دينى است، بيشتر وافزونتر است.
در پاسخ اين اشكال بايد گفت كه هرگز مردم اين عصر و روزگاران پيشين، از مزاياى معجزه محروم نبوده وهم اكنون معجزه جاويدان اسلام، كه همان قرآن مجيد است، بسان خورشيد درخشان بر تارك اعصار مى درخشد ودر هر عصر و زمان مردم را به تحدى ومقابله ومعارضه دعوت مى نمايد، و تاكنون كسى به مبارزه برنخاسته است ويا اگر برخاسته با شكست مفتضحانه از ميدان به در رفته است است.
قرآن با نداى رساى خود هم اكنون نيز مى گويد:(وَإِنْ كُنْتُمْ في رَيْب مِمّا نَزّلْنا

صفحه 132
عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَة مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَدائَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقين). (1)
«اگر شما در باره قرآن كه ما بر بنده خود فرو فرستاده ايم، شك وترديدى داريد، سوره اى نظير يكى از سوره هاى آن بياوريد وافرادى را نيز بر اين كار شاهد وگواه بگيريد، اگر راست مى گوييد».
در آيه ديگر مى فرمايد:«اگر انس وجن گرد آيند كه مانند آن را بياورند نمى توانند، اگر چه يكديگر را يار وياور باشند».(2)
گروه معترض تصور كرده اند كه دايره اعجاز، منحصر به اژدها كردن عصا، شفا بخشيدن به بيماران، وشتر از دل كوه بيرون كشيدن است، وهم اكنون خواهان معجزاتى مانند آن هستند، امّا ديگر تصور نمى كنند كه آنچه را آنان مى خواهند، امورى ناپايدار وزودگذر است، ولى قرآن، معجزه جاويدان وابدى پيامبر اسلام با گذشت زمان نه از بين مى رود ونه كهنه مى شود.
گذشته از آن، مباهله در باره اصول وفروع اسلام، با اجانب ودشمنان اسلام، يكى ديگر از معجزات خالد و پايدار اسلام است. به قول استاد علاّمه طباطبايى(3)، هر فرد با ايمانى با تأسى به نخستين پيشواى اسلام مى تواند در راه اثبات حقيقتى از حقايق اسلام با مخالف خود به مباهله بپردازد واز خداوند درخواست كند كه نابودى او را فراهم سازد، وهر فردى از مسيحيان وكليميان كه بخواهند اين معجزه الهى را از نزديك مشاهده كنند مى توانند با يك فرد از افراد با ايمان اسلام، در راه اثبات يكى از حقايق اسلام به مباهله برخيزند ونتيجه آن را با ديدگان خود مشاهده نمايند.
در روايات اسلامى نيز به وجود چنين معجزه اى در اسلام تصريح شده است:

(1)بقره،23.
(2)(قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنْسُ وَ الجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا القُرآن لايَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعضُهُمْ لِبَعْض ظَهيراً).( اسراء/88).
(3)نقل از رساله استاد علاّمه طباطبائى پيرامون اعجاز، كه در صفحات آخر ترجمه جلد اوّل الميزان چاپ شده است.

صفحه 133
محدث بزرگوار شيعه، مرحوم كلينى، در اصول كافى از ابى مسروق نقل مى كند كه، به حضور حضرت صادق ـعليه السّلامـ عرض كردم، من با مردم، پيرامون ولايت وپيشوايى شما اهل بيت سخن مى گويم وبه آيه «أُولى الأمر» (1) استدلال مى كنم. آنان مى گويند اين آيه مربوط به فرماندهان سپاه است وبا آيه (إِنّما وَلِيُّكُمُ اللّه) (2) بر آنان احتجاج مى نمايم، در پاسخ من مى گويند آيه در باره عموم مؤمنان بوده و ناظر به شخص خاصى نيست. سپس برمى گردم با آيه لزوم «مودة قربى»(3) استدلال مى كنم، مى گويند:مربوط به خويشاوندان همه مسلمانان است.
امام در پاسخ سؤال من فرمودند:آنان را به مباهله دعوت نما، و پس از بيان نحوه «مباهله» فرمود:چيزى نمى گذرد، مگر اينكه آثار مباهله(نزول عذاب) را با ديدگان خود مشاهده مى نماييد.(4)
از اين حديث بخوبى استفاده مى شود كه موضوع مباهله، اختصاص به دوران پيامبر، وشخص وى وفرزندان معصوم او نيست، بلكه هر فرد با ايمانى به شرحى كه در حديث بيان شده است، مى تواند با منكران حق مباهله نمايد،واثر آن را كاملاً مشاهده كند.وبه قول علاّمه طباطبائى در رساله فارسى خود پيرامون اعجاز: «اين گوى واين ميدان»!

(1)(أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الأَمْرِمِنْكُمْ): خدا وپيامبر واولياى امر از خود را، اطاعت كنيد.
(2)(إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولهُ وَالّذينَ آمَنُوا الّذينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ): ولىّ شما خدا وپيامبر او، وافراد با ايمانى است كه نماز مى گزارند ودر حال ركوع زكات پرداخت مى نمايند.
(3)(قُلْ لا أَسْألُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاّ المَوَدَةَ فِي القُرْبى) :«از شما پاداشى جز دوستى نزديكانم نمى خواهم».ما در كتاب تفسير صحيح آيات مشكله قرآن، در باره دلالت اين آيه بر لزوم مودّت خويشاوندان پيامبر، به قدر كافى بحث نموده وثابت كرده ايم كه مقصود، خويشاوندان مخصوص پيامبر است نه خويشاوندان هر مسلمانى.
(4)اصول كافى، كتاب دعا، باب مباهله، چاپ سنگى، ص538،.

صفحه 134

8

چگونه معجزه را

از ساير خوارق عادات تشخيص دهيم؟

جاى گفتگو نيست كه مرتاضان وساحران، كارهاى شگفت انگيزى را كه از حدود قوانين عادى بيرون است ومايه اعجاب وشگفتى مردم مى شود، انجام مى دهند. حتى گروهى از ديرباوران كه تا چيزى را با ديده خود نبينند به آن اعتماد نمى كنند، از اين نوع كارهاى خارق عادت، صحنه هايى را مشاهده كرده اند كه مايه اعجاب آنها شده وسرانجام معتقد شده اند كه بسيارى از اسرار جهان هستى، تحت پرده هاى قصور وبى اطلاعى بشر باقيى مانده است،وگردانندگان اين صحنه ها، مجهز به نيروى مرموزى هستند كه هنوز علم بشر به كُنه آن دست نيافته است. شما مى توانيد عكس وتفصيلات اين دسته را در جرايد ومجلات وسالنامه ها بخوانيد، وگاهى نيز همين افراد براى نمايش به اطراف جهان مسافرت كرده ونمايشهايى در استوديومهاى ورزشى شهرهاى بزرگ برگزار مى كنند.
گذشته از اين، مسئله هيپنوتيزم وتنويم مغناطيسى موضوعى است كه شهره آفاق گشته وكلاسهاى زياد براى آن باز شده واحياناً با خواب كردن انسانى، اسرار درونى او را به دست مى آورند. ساحران وجادوگران، كه با تصرف درمشاعر عقلى اشخاص، امورى را كه حقيقت ندارد به صورت ثابت جلوه مى دهند، و حقّه بازان با تردستى خاصى معركه هاى درويشى برپا مى سازند; ـ اينها همگى ، گواه بر وجود يك سلسله خرق عادتهايى است كه نوع بشر را به حيرت وامى دارد وهر فرد منصفى كه با كتاب ونشريه ومجامع علمى سروكار داشته باشد اين سلسله از خوارق عادات را به طور اجمال نمى تواند انكار كند.
در اين صورت، اين سؤال پيش مى آيد كه با اين وضع چگونه ما «معجزه» را از

صفحه 135
كارهاى شگفت انگيز مرتاضان وساحران تميز دهيم ونبى صادق را از متنّبى كاذب جدا سازيم، زيرا همان طورى كه معجزات پيامبران از قلمرو قدرت ما بيرون است همچنين اعمال شگفت انگيز مرتاضان وجادوگران نيز از حيطه توانايى ما خارج مى باشد وهمگى در رديف امور خارق عادت قرار دارند.
حقاً كه اين قسمت، از نقاط حساس بحث اعجاز است وشايسته بود كه علماى كلام ودانشمندان عقايد دراين باره به طور مشروح بحث كنند، ولى متأسفانه كمتر به تشريح اين قسمت پرداخته اند.
براى تميز وشناسايى معجزه از ساير خوارق عادات نشانه هايى وجود دارد كه در پرتو آن مى توان حق وباطل ومعجزه وسحر را از هم تميز داد:
1ـ نيروى مرموزى كه مرتاضان وجادوگران وشعبده بازان با آن مجهزند، نتيجه مستقيم آموزشها وپرورشهايى است كه زير نظر استادان فن انجام مى گيرد و انجام دهندگان اين گونه اعمال نوعاً استاد ديده و تعليم يافته اند. آرى، آنان ساليان درازى به تعليم وتمرين پرداخته تاتوانسته اند به اين مقام برسند.
آن مرتاض هندى كه روى ميخهاى تيزمى خوابد وسنگهاى بزرگ را بر روى سينه او مى شكنند، روز نخست يك فرد معمولى بود. او در پرتو رياضت وتمرينهاى زياد، روح قوى پيدا كرده ويا به اصطلاح امروز، واجد نيروى مرموز گرديده است، كه اين عوامل روى بدن او اثر نمى گذارد.
ساحران نيز نوعاً مدتهاى متمادى در مكتب استادان سحر درس مى آموزند وپس از تعليمات خاص، از طريق جادو، به هنرنمايى مى پردازند. تعليم وتمرين اساس رياضت وجادوگرى است، ولى اعجاز پيامبران جنبه ابداعى دارد وكوچكترين سابقه تعليم وتمرين در انجام اين گونه كارها درآنها نيست،وتاريخچه زندگى آنها بهترين گواه اينادعا مى باشد.
2ـ اعمال شگفت انگيز مرتاضان وساحران قابل معارضه ومقابله است، زيرا

صفحه 136
از آنجا كه مبادى آن قابل تعليم وتمرين مى باشد مرتاض يا ساحر تعليم ديده ديگر نيز قدرت بر انجام همان عمل را دارد. مثلاً يكى از كارهاى مرتاضان اين است كه يك ماه با خوردن يك بادام زنده بمانند،ويا مدتها دريك جعبه دربسته وبدون هوا بهسر ببرند، و چون تمام اين كارها از مجراى تعليم وتمرين مى گذرد، از اين نظر ديگران نيز مى توانند از همان طريق وارد شده ومانند وى هنرنمايى كنند.
3ـ مرتاضان وجادوگران مردم را به مقابله ومعارضه دعوت نمى كنند، وبه اصطلاح در برنامه زندگى آنها(تحدى)نيست،چه مى دانند اگر تحدى كنند فوراً منكوب وسركوب مى شوند، زيرا نظاير نمايشهاى آنان، در محيط رياضت وسحر فراوان پيدا مى شود و در هيچ دوره اى ساحر وجادوگر منحصر به يك فرد نبوده است، وهم اكنون نيز در محيطهاى هند، كه رياضت وسحر رونق بازار خود را از دست نداده است، بازيگران اين صحنه ها بى شمار وفراوان مى باشند. ازاين نظر مرتاضان وجادوگران، دعوى تحدى و سر مقابله طلبى را ندارند، ولى پيامبران ودارندگان اعجاز پيوسته مردم را به تحدى ومقابله دعوت مى نمايند واز روز نخست اعلام مى دارند كه شما توانايى مقابله با آن را نداريد. چنانكه قرآن، كه معجزه باقى پيامبر اسلام صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم است، به طور آشكار دعوت به تحدّى مى نمايد ومى فرمايد:
(قُلْ لَوِ اجْتَمَعَتِ الإِنْسُ وَ الجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذا القُران لايَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَو كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعض ظَهيراً) (1).
«اگر انس واجن دور هم گرد آيند وبخواهند مانند قرآن را بياورند نمى توانند ولو برخى، برخى ديگر را كمك وياور باشند».
در مواردى هم كه گروهى از روى عناد ولجاج به تحدى پرداخته و خواسته اند با معجزات معارضه نمايند، فوراً با شكست روشنى روبرو شده وعقب نشسته اند.
موسى بن عمران با معجزات نه گانه اى (2) وارد ميدان مبارزه شد، وفرعون

(1)اسراء، 88.
(2)(وَلَقَدْ آتَيْنا مُوسى تِسْعَ آيات بَيّنات).(ا سراء،101).

صفحه 137
خيره سر به گمان اينكه اين آيات از قماش سحر ساحران است،جادوگران را دور خود گرد آورده ووعده بذل وبخشش به آنان داد، ولى موسى به آنان اخطار كرد: (ماجِئْتُمْ بِهِ السِّحر إِنَّ اللّهَ سَيُبطلُه)(1):چيزى كه شما به ميدان مبارزه آورده ايد همگى از نوع سحر است وخداوند همه را باطل مى سازد.
وچيزى نگذشت كه نخستين كسانى كه در صف مقدّم مبارزه بودند، نخستين كسانى شدند كه به او ايمان آوردند، زيرا اهل فن واستاد كار بودند ودانستند كه آيات موسى از قماش سحر نيست، بلكه آيت الهى است كه به وى اعطا شده است.
رمز شك جادوگران در صحنه مبارزه با انبياء روشن است: زيرا تكيه گاه مرتاضان وجادوگران جز نيروى محدود انسانى چيز ديگرى نيست و از اين نظر جادوگران هرچه بالا وپايين روند كارهاى آنها از چهار چوبه نيروى انسانى تجاوز نمى كند، ولى پيامبران به قدرت نامحدود الهى تكيه زده، واز سرچشمه قدرت بى پايان بهره مى گيرند. قطعاً يك چنين راد مردان بزرگ، كه تكيه گاه بزرگتر دارند، بر كسانى كه از يك نقطه كوچك الهام مى گيرند، پيروز وغالب مى شوند.
4ـ كارهاى اعجاب انگيز مرتاضان وجادوگران بسيار محدود بوده ومخصوص به يك سلسله اعمالى است كه روى آن تمرينهايى انجام داده اند و لذا نمى توانند به پيشنهادهاى مختلف مردم پاسخ مثبت دهند، واز آنچه آموخته و روى آن تمرين كرده اند تجاوز كنند. مثلاً مرتاضى كه مى تواند قطار را از حركت باز بدارد ويا ريسمانها را به صورت مار در آورد نمى تواند كار ديگرى را كه با آن مسانخ نيست انجام دهد. ولى در برابر آن معجزات پيامبران محدود ومنحصر به امور خاصى نيست، وپاسخ آنان در برابر درخواستهاى گوناگون مردم ـ با در نظر گرفتن شرايطى كه دربحثهاى گذشته بيان شد ـ مثبت بوده و از انجام آن سرباز نمى زنند. از اين نظر، معجزات گوناگون يك پيامبر بر محور خاصى دور نمى زند، واز تنوع كامل

(1)يونس، 81.

صفحه 138
بهره مند مى باشد. مثلاً شما معجزات موسى بن عمران را ملاحظه كنيد، از نظر ماهيت وحقيقت با هم اختلاف روشن دارند، يكى از معجزات وى اين بود كه عصاى او به اذن خداوند به صورت اژده هايى دمان در مى آمد(1) واين مطلب با پديدآوردن دوازده چشمه به شماره تيره هاى بنى اسرائيل، به وسيله يك عمل جزئى يعنى كوبيدن عصا برسنگ(2) ويا مسئله «يدبيضا» (3) كه قرآن هركدام را در سوره هاى گوناگون ياد آورى نموده است، اختلاف واضح وروشن دارد.
حضرت مسيح ـ على نبيّنا وآله وعليه السلام ـ نيز از معجزات متنوع ومختلفى بهره مند بود. در عين اينكه صورت مرغى از گل مى ساخت و در آن، روح مى دميد،(4) به مبتلايان به بيمارى پيسى ونابينايان مادرزاد را هم شفا مى داد ومردگان را زنده مى كرد.(5) همچنين از غيب خبر مى داد ومردم را از آنچه كه در خانه هاى خود مى خوردند، ويا براى فصل ديگر ذخيره مى كردند، آگاه مى ساخت.(6)
اين تنوع حاكى است كه اعمال شگفت انگيز مزبور ناشى از تعليم وتمرين خاص ويا اتكا به نيروى محدود انسانى نيست. از اين جهت، حضرت مسيح در پايان كلام خود چنين مى گويد:در اين معجزات گوناگون، براى شما آيت ونشانه حقانيت من نهفته است. اگر در صدد تحصيل وهدايت باشيد(7).

(1)(فَأَلْقى عَصاهُ فَإِذا هِيَ ثُعْْبانٌ مُبِين)(اعراف/107).
(2)(وَإِذِ اسْتَسْقى مُوسى لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَيْناً).(بقره 60):«هنگامى كه موسى براى قوم خود آب طلبيد، گفتيم عصاى خويش را به اين سنگ بزن، در نتيجه ناگهان دوازده چشمه از آن بشكافت».
(3)(وَنَزَعَ يَدَهُ فَإِذا هِيَ بَيْضاءٌ لِلنّاظِرينَ)(اعراف/108):«دست خود را (از بغل) بيرون آورد، ناگهان براى بينندگان داراى درخشندگى خاص بود».
(4)(إِنّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِينِ كَهَيْئَةِ الطّيرِ فَأنفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللّهِ)(آل عمران/49).
(5)(وَأُبْرِئُ الأَكْمَهَ وَ الاَْبْرَصَ وَ اُحْيِ الْمَوْتى بِأَذْنِ اللّهِ)(آل عمران/49).
(6)(وَأُنَبِئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ)(آل عمران/49).
(7)(إِنَّ في ذلِكَ لآيةً لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ).(آل عمران/49).

صفحه 139
آرى گاهى پيامبران به مناسبت اقتضاى عصر وزمان خود، وبراى مجاب كردن نوابغ وسرآمدهاى عصر خويش، معجزات خود را مشابه رشته تخصص مردم آن زمان قرار مى دادند تا درعذر را بر روى آنان ببندند، زيرا اگر پيامبران در همان رشته اى كه آنان داعيه تخصص ونبوغ در آن داشتند پيروز مى گشتند روشن مى گشت كه قدرت ونيروى آنها در اين قسمت مافوق تمام آنهاست، وبنابر اين ارتباط آنان باجهان غيب وقدرت بى پايان حق ثابت مى گرديد.
خلاصه، علت محدوديت كارهاى مرتاضان وجادوگران، وتنوع ونامحدود بودن معجزات پيامبران اين است كه پيامبران از يك نيروى نامحدود الهى استمداد مى كنند وسرچشمه قدرت آنها نيروى بى پايان خداست، ولذا قلمرو معجزات آنها محدود ومنحصر به امور خاصى نيست. چه بسا اتّفاق مى افتاد كه مردم از پيامبران معجزات گوناگون مى خواستند وآنها بى درنگ پاسخ مثبت مى دادند. ولى فعاليت مرتاضان وجادوگران بر اثر محدود بودن نيروى انسانى، دور اشياى خاصى چرخ مى زند، ومعمولاً ميان آنها يك نوع جهت اشتراك نزديك وجود دارد كه با دقت درنحوه كار وفعاليت آنها به خوبى به دست مى آيد.
5ـ دارندگان معجزه همواره مردم را به سوى اهداف عالى انسانى دعوت مى كنند وهدف آنها از اعجاز، راهنمايى مردم به مبدأ ومعاد وآراستن جامعه انسانى به فضايل اخلاقى مى باشد، در صورتيكه هدف جادوگران و...، ومرتاض يك سلسله امور پست روانى ومادى است. از اين جهت مى توان به لحاظ هدف نيز، اين دو دسته را از هم جدا ساخت.
پيامبران پيوسته داراى اهداف عالى انسانى مى باشند ومردم را به يك سلسله فضايل معنوى وسجاياى اخلاقى كه ضامن سعادت ونيك فرجامى آنان است، دعوت مى كنند، واساس مكتب آنها را خداپرستى، و اعتقاد به روز رستاخيز، صداقت وشرافت، نيكى وجوانمردى، تقوى وعفت، عدالت ومراعات حقوق، ادب واخلاق، و... تشكيل مى دهد، ولى هرگز مرتاضان وساحران داراى چنين اهدافى

صفحه 140
نبوده، و نيستند.
آنان فقط براى شهرت وجلب قلوب مردم، وبه دست آوردن چند ريال، دست به چنين كارهايى مى زنند. برخى را ديده ايم كه يك عمر رنج مى برند و نفس خود را در چهارچوبه رياضت حبس مى كنند، تا از اين طريق شهره آفاق ودر ميان مردم انگشت نما گردند.ودر طول مدت عمر بشر هيچ نديده ايم يك نفر از مرتاضان وجادوگران يك مكتب اخلاقى ويا اجتماعى از خود بيادگاربگذارند، بلكه همواره از اين معانى بكلى بى خبر بوده واين مفاهيم عالى را باور نكرده اند.
سرّ اين مطلب كاملاً روشن است، زيرا كه پيامبران برگزيدگان خدا هستند كه براى هدايت مردم به شاهراه حق وحقيقت مبعوث شده اند، وبايد داراى چنين اهداف عالى ومكتب راقى باشند، ولى ديگران رابطه خود را از خدا گسسته، وطوق بندگى نفس به گردن نهاده اند، وتشنه نيل به يك سلسله مقاصد پوچ مادى مى باشند، و طبعاً از يك چنين جمعيت نمى توان چنان انتظارى داشت.
6ـ پيامبران از نظر روحيه واخلاق وملكات اخلاقى با مرتاضان وساحران در دو قطب مخالف قرار دارند: پيامبران آسمانى داراى صفات حميده وملكات عالى انسانى مى باشند، ودر تاريخ زندگى آنها هيچ گونه نقطه تاريك وزننده وجود ندارد; وگروه مقابل نوعاً افرادى لاابالى ودور از فضايل انسانى مى باشند، واگر چند جلسه با آنها معاشرت كنيم كافى است كه به درون تاريك آنان پى برده واز خلال افعال وگفتار آنان روحيه آنها را به دست آوريم.
اين مميّزات ششگانه، هركدام به تنهايى مى تواند معجزه را از غير معجزه تميز دهد، واگر فرض كنيم كسى در رديف گروه ديرباور باشد، از مجموع اين وجوه مى تواند حق را از باطل ومعجزه را از سحر وغيره بخوبى تشخيص دهد.
***

صفحه 141

فصل دوم

تصريح نبى پيشين

به نبوت پيامبر بعدى


صفحه 142

صفحه 143
راه شناسايى پيامبران منحصر به آوردن معجزه نيست، بلكه راههاى ديگرى نيز وجود دارد كه مى توان به وسيله آن،پيامبر راستگو را از «متنبى» دروغگو باز شناخت:
پيامبر پيشين، بر نبوت پيامبر بعدى تصريح كند، يعنى كسى كه نبوت او از روى دلايل قطعى ثابت شده است به نحوى(مانند ذكر نام ومشخصات) پيامبر آينده را تعيين نمايد، خواه اين دو نفر در يك عصر زندگى كنند يا در در دو عصر مختلف. امّا در هر حال، تصديق نبى پيشين بايد آنچنان صريح وروشن وآشكار ودور از هر نوع ابهام وترديد باشد كه براى افراد حقيقتجو، موجب اطمينان ويقين گردد.از باب نمونه به آيه زير توجه فرماييد:
(وَإِذْ قالَ عِيسى بن مَرْيم يا بَني إِسرائيل إِنّي رَسُول اللّه إِلَيْكُمْ مُصَدّقاً لِماً بَيْنَ يَديّ مِنَ التّوراةِ وَ مُبَشّراً بِرَسُول يَأْتي مِنْ بَعْدي اسْمُهُ أَحْمد)(صف/6)
«به ياد آر وقتى را كه عيسى بن مريم به بنى اسرائيل گفت:من پيامبر وفرستاده خدا به سوى شما هستم وتصديق كننده توراتم كه در برابرم قرار دارد وبشارت دهنده ظهور پيامبرى هستم كه پس از من مى آيد ونام او «احمد»است».
عيسى دراين گفتار، با بيان هرچه كاملتر به نبوت شخصى كه پس ازوى مى آيد ونام او احمد است، تصريح نموده وشك وترديد را از اذهان حقيقتجويان در باره نبوت «احمد» زدوده است.اصولاً مقامات شامخ وبلندى مانند نبوت وامامت ووصايت، بايد با دلايل قطعى وروشن ثابت گردد وجمله اى كه مبيّن نبوت پيامبر آينده است بايد آنچنان روشن باشد كه براى آيندگان سند قطعى شمرده شود.
حضرت موسى با كمال صراحت از خداوند خواست كه برادر او را در كار تبليغ دخالت دهد واو را وزير وياور موسى قرار دهد. وى اين حقيقت را با جمله زير

صفحه 144
بيان نمود:(وَاجْعَلْ لي وَزِيراً مِنْ أَهْلي* هارونَ أَخي*اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي*وَأشْرِكْهُ في أَمْري): «از كسانم براى من وزير وپشتيبان قرار ده; هارون برادرم را،وپشت مرا به او محكم نما واو را در كار تبليغ شريكم فرما».
خداوند نيز با صراحت هرچه كاملتر به نداى او پاسخ مثبت گفت و فرمود:
(قَدْ أُوتِيتَ سُؤلَكَ يا مُوسى): «ما درخواست تو را اجابت نموديم».(1)
درجاى ديگر باز به نبوت هارون تصريح نموده مى فرمايد:
(وَوَهَبْنا لَهُ مِنْ رَحْمَتِنا أَخاهُ هارونَ نَبِيّاً) (2)
«وما از رحمت خود، برادرش هارون را ـ كه پيامبر بود ـ به او بخشيديم».
بر اين اساس، ارزش بسيارى از دلايل بهائيان كه به زور وكلك مى خواهند يك سلسله آيات قرآنى را (كه براى خود، مقاصد و مصاديقى عالى دارند) به نبوت باب تفسير وتوجيه كنند! روشن مى گردد، زيرا يات مورد استدلال آنان نه تنها صراحت در مدعاى آنان ندارد بلكه حتى ظهور ابتدايى هم در تفاسير باطل آنان ندارد. آنان بزور وبا به هم بافتن آسمان وريسمان آيات خاصى را به نبوت افرادى مانند«باب» مربوط ساخته اند وما چون در كتاب «مفاهيم القرآن » (3) پيرامون آيات به طور گسترده سخن گفته ايم دامنه سخن را در اينجا كوتاه مى نماييم.
بهره بردارى از اين راه براى نبوت پيامبر ا سلام بستگى به اين دارد كه از مجموع بشارات وارده در عهد جديد وقديم، نبوت حضرت محمد صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم به طور صريح وروشن استفاده شود. علما ودانشمندان بزرگ اسلام، بشارات زيادى را از اين دو كتاب گرد آورده اند وپيرامون آنها كتابها ورساله ها تأليف نموده اند وما نيز در بخش نبوت خاصه، كه قسمت چهارم از اين دوره عقائد است، در باره آنها به طور مبسوط بحث خواهيم نمود.

(1)طه، 29.36.
(2)مريم، 53.
(3)اين كتاب به عنوان تفسير موضوعى نوشته شده و تاكنون دوازده جلد آن چاپ شده است.

صفحه 145

فصل سوم

گردآورى قرائن و شواهد

براى تشخيص صدق سخن مدّعى نبوت

* نخستين كسى كه به گردآورى قرائن در باب پيامبر اسلام پرداخت

صفحه 146

صفحه 147
راه سوم براى شناسايى پيامبران همان گرد آورى يك سلسله قرائن وشواهدى است كه نبوت وبرانگيختگى مدعى را قطعى مى سازد وانسان از مجموع قرائن، يقين پيدا مى كند كه اين شخص با اين اوضاع واحوال فرستاده خداست.
امروز يكى از طرق قضاوت وداورى در محاكم رسمى، گرد آروى قرائن وشواهدى است كه مى تواند پرده از روى ماجرا بردارد، و قضات براى شناختن قاتل ودزد وسائر متهمان از اين طرق استفاده مى كرده، وحقيقت را كشف مى كنند. با مراجعه كوتاه به پرونده هاى محاكم قضايى اين مطلب به ثبوت مى رسد.
اين قرائن در باره پيامبران مى تواند امور زير باشد:

1ـ بررسى خصوصيات روحى واخلاقى شخص مدعى

پژوهش و تحقيق در باب ميزان علاقه او به مال وجاه وسوابق زندگى وى در ميان مردم.

2ـ محيطى كه از آنجا برخاسته است

با دقت هرچه تمامتر بايد ديدكه آيا محيط وى بعثت چنين شخصى را ايجاب مى كرده يا نه؟ به طور مسلّم هرگاه از ميان يك ملت درس نخوانده ونيمه وحشى شخصى برخيزد كه با وجود نداشتن هيچ گونه تحصيلات عادى، مردم را به پاكى ونظام صحيح زندگى دعوت كند و نهضتى جهانشمول و ابدى پى افكند، يك چنين نهضت از ميان آن ملت گواه برانگيختگى وى از ناحيه مقام ربوبى خواهد بود.

صفحه 148

3ـ محتواى آيين او از نظر معارف واحكام

هرگاه سخنان او در باب معارف علمى با موازين عقل وخرد تطبيق كند ودر بيان و شناسايى معارف، از قبيل صفات خدا وآنچه مربوط به مبدأ ومعاد است، از صحيحترين راه وارد شود ودر حوزه مسائل اخلاقى واجتماعى جامعه را به عاليترين نظام رهبرى بنمايد وبا طريقى دور از افراط وتفريط فضايل انسانى وسجاياى اخلاقى را در پيروان خود پرورش دهد وآنان را از سوق به ناپاكيها وصفات پست باز دارد; محتواى دعوت مى تواند گواه بر ارتباط او با مقام بالا باشد.

4ـ ثبات قدم او در راه دعوت

ثبات قدم در طريق دعوت، يكى ديگر از قرائنى است كه مى تواند گواه برصدق گفتار مدعى نبوت باشد. هرگاه او در طول زندگى به تمام آنچه كه مى گويد ودعوت مى كند عمل نمايد وتا آخرين لحظه زندگى در اين راه استقامت ورزد وبه اندازه سرسوزنى از دعوت خود بازنگردد، خود اين عمل گواه برصدق اوست.

5ـ وسايلى كه از آن براى پيشرفت آيين خود استفاده مى كند

هرگاه مدعى نبوت براى پيشرفت اهداف خود از وسايل صحيح كه عقل وخرد آن را تصديق مى كند استفاده نمايد واز دروغ وستم وصحنه سازى براى پيشبرد مقاصد خود اجتناب ورزد واز منطق غلط «الغاية تبرر الوسيلة» بيزار باشد، اين كار نشانه سلامت روح وفكر اوست وبعيد است كه يك چنين فردى در اصل دعوت خود دروغ بگويد.

6ـ وضع پيروان وى

وضع روحى وفكرى واخلاقى طبقه اى كه صادقانه(و نه از سر ريا و طمع

صفحه 149
و...) دور مدعى نبوت را مى گيرند روشنگر وضع پيشواى خود مى باشند. هرگاه بيش از همه، نزديكان وبستگان شخصى كه كاملاً از وضع داخلى او آگاهند به وى ايمان آوردند ويا طبقه اى كه به وى مى گروند گروهى باشند كه در خرد ودقت وپاكى در ميان مردم نمونه باشند، در اين صورت انسان به صدق دعوت مدعى اطمينان پيدا مى كند.

نخستين كسى كه به گرد آورى قرائن در باب پيامبر اسلام پرداخت

اولين كسى كه در تاريخ اسلام از راه گرد آورى شواهد وقرائن حقيقت دعوت پيامبر اسلام صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم را روشن ساخت قيصر روم بود. هنگامى كه نامه پيامبر به وى رسيد واو احتمال داد كه وى همان موعود انجيل وتورات باشد، در صدد برآمد كه در باره وى تحقيقات لازم به عمل آورد. بدين منظور دستور داد در شام گردش كنند واز مردم مكه افرادى را كه براى تجارت به شام آمده باشند به دربار او بياورند. اتّفاقاً مقارن اين جريان، گروهى از قريش كه در رأس آنان ابوسفيان قرار داشت براى تجارت به شام آمده بودند ومأموران قيصر همه آنها را به بيت المقدس نزد قيصر بردند. او از آنها پرسيد آيا در ميان شما كسى هست كه با محمّد خويشاوندى داشته باشد؟ ابوسفيان گفت:من ومحمد از يك طايفه هستيم، جدّ همه ما عبد مناف است. سپس دستور داد ابوسفيان جلو بايستد وديگران پشت سر او وهرگاه ابوسفيان به پرسشهاى قيصر جواب غير صحيح گفت آنان به وسيله اى قيصر را متوجه غلط او سازند. سپس قيصرسؤالات هفتگانه اى مطرح كرد وپس از دريافت پاسخ گفت:اگر پاسخهاى شما صحيح باشد قطعاً او پيامبر است، زيرا پيامبران علائمى دارند وهمه اين علائم در وجود محمد جمع است.
مورخان مانند طبرى در تاريخ خود(1) صورت سؤالها وجوابها را آورده اند وما نيز در كتاب فروغ ابديت به طور مشروح در اين موضوع سخن گفته ايم.

(1)تاريخ طبرى، ج2، ص29.

صفحه 150
نويسنده معروف انگليسى، كارلايل، نيز در بررسيهاى خود اين نكته را متذكر مى شود كه يكى از نشانه هاى طهارت وراستگويى محمد اين است كه همسر وى نخستين كسى بود كه به وى ايمان آورد وبستگان او نخستين افرادى بودند كه به وى گرويدند واز او حمايت كردند، واين خود گواه آن است كه طرز رفتار او در داخل طورى بوده كه خواه ناخواه خويشاوندان را مجذوب خودساخته بود.
در ميان نويسندگان اسلامى گذشته مؤلف «ميزان الموازين في أمرالدين»(1) (در ص231ـ234) به اين طرز استدلال تصريح نموده و در عصر حاضر نيز نويسنده مصرى، سيد محمد رشيد رضا مؤلف المنار، در كتاب «الوحي المحمّدي»(2) از اين شيوه استفاده كامل نموده است. وى باگرد آورى قرائن وشواهد زيادى از محتويات آيين اسلام، اثبات نموده است كتابى كه بر محمدصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم نازل مى شده، وحى آسمانى والهى بوده است وهرگز مخلوق عقلِ باطن ووجدانِ ناخودآگاه او نبوده است.
پيمودن اين راه در باره پيامبر اسلام نياز به بررسى مطالبى است كه به طور كلى تذكر داديم.اميد است كه در بخش نبوت پيامبر اسلام صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم(نبوت خاصه) به طور گسترده در اين باره سخن بگوييم.
شواهد فوق ممكن است به تنهايى مفيد اطمينان وقطع نباشد ولى از گردآورى و ملاحظه مجموع آنها فرد منصف، اطمينان ويقين پيدا مى كند كه يك چنين شخصى با اين شواهد وقرائن، محال است از طرف غير خدا برانگيخته شده ويا العياذ باللّه در ادعاى خود راستگو نباشد.
گاهى تصور مى شود كه اثبات نبوت از اين طريق مخالف چيزى است كه

(1)اثر خامه نجفعلى تبريزى كه در سال 1288 در اسلامبول به طبع رسيده است.
(2)اين كتاب از نوشته هاى مفيد وسودمند صاحب المنار است مطالعه اين كتاب را به دانش پژوهان توصيه مى نماييم.

صفحه 151
تاكنون ميان علما مشهور است وآن اينكه پيامبران در اثبات دعوت خود نياز به معجزه دارند، در حاليكه استدلال بر حقانيت پيامبرى از طريق گرد آورى قرائن، ملازم با انكار نياز به معجزه مى باشد.
ولى اشكال كننده از يك نكته غفلت ورزيده است وآن اينكه: معجزه طريقى است براى جلب اعتماد مردم به شخص پيامبر،اثبات نبوت وى; واگر شهادت پيامبران گذشته ويا شواهد وقرائن مزبور موجب اطمينان ويقين باشد ديگر نيازى به آوردن معجزه نيست وبه اصطلاح معجزه طريقيت دارد نه موضوعيت. معجزه براى كسانى است كه از اين طريق اطمينان پيدا نكرده ودر رديف ديرباوران ويا لجوجان ومعاندان باشند، ولى كسانى كه نبوت يك فرد رااز طريق بشارت پيامبران گذشته وبا ملاحظه قرائن وشواهد بدست آورند نيازى به ديدن معجزه نخواهند داشت. خديجه و حضرت على ـعليهما السلام ـ نخستين كسانى بودند كه به پيامبر اسلام صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم ايمان آورده وهرگز از وى معجزه نطلبيدند، و افزون بر آن دو، تعداد زيادى نيز از اعراب بدون درخواست معجزه يقين به نبوت پيامبر اسلام پيدا كرده وايمان آوردند.
وانگهى وجود خود پيامبر اسلام وآيين استوار وجامع او در آن شرايط ومحيط، خود يك معجزه است. مگر معجزه جزاين است كه خارق عادت باشد؟ صدور يك چنين دعوت وكتاب ونظام وحقوق ومعارف در آن محيط بربريت از يك فرد درس نخوانده، بهترين نمونه خارق عادت است.

صفحه 152

صفحه 153

بخش سوم

وحى

* نقد و بررسى نظريات چهارگانه در تفسير وحى:
الف: وحى، نتيجه حس مخصوصى است
ب: وحى، يك نوع نبوغ است!
ج: وحى، تجلى شعور باطن وضمير ناخود آگاه است
د: وحى، از ديدگاه فلاسفه مشاء

صفحه 154

صفحه 155

شعور مرموزى به نام وحى

در باره وحى سخن بسيار گفته شده ولى هرچه د راين زمينه گفته شود باز هم كم است.
در اين بخش بررسى فشرده ودر عين حال همه جانبه اى را در باره اين پديده عجيب كه تنها در وجود پيامبران تجلى مى كند مطالعه خواهيد كرد.
وحى آسمانى، كه سرچشمه علوم ومعارف پيامبران الهى است، يكى از مسائل دقيق وپيچيده اى است كه شايان تحقيق وبررسى مى باشد.
پيامبران، دستورات وبرنامه هاى خود را از جهان غيب مى گيرند و در اختيار مردم مى گذارند. حقيقت اين ادراك چيست؟وآنان در پرتو چه حس مرموزى اين مطالب را دريافت مى كنند؟
پاسخ به اين پرسش به دقت بيشتر وبررسى فوق العاده اى نياز دارد.
به طور اجمال بايد گفت: ادراك منتهى به وحى، از سنخ ادراكهاى بشرى ومعمولى نيست، بلكه دركى است غير عادى وبه وسيله حس مخصوصى كه ويژه پيامبران آسمانى است، انجام مى گيرد.
بشر معمولاً بسيارى از معلومات خود را از جهان ماده و توسط يكى از حواس ظاهرى دريافت مى كند، و سپس آنها را به صورت علوم طبيعى وتاريخ وجغرافياو... تدوين نموده ومنتشر مى سازد.
بخش ديگر از معلومات بشر، نتيجه رياضتهاى فكرى، وثمره استدلالهاى

صفحه 156
عقلى اوست. بشر در پرتو نيروى عقل وخرد، بر يك سلسله حقايق فلسفى و فرمولهاى رياضى كه هرگز وجود مادى وخارجى ندارد، واقف مى گردد،وبا يك رشته معارف در باره وجود خداوند وصفات وافعال او آشنا مى شود. وى مسائلى را در «فلسفه» به نام «امور عامه» واصول كلى فلسفى مورد بررسى قرار مى دهد، وبر وجود يك سلسله قوانين فلسفى استدلال مى نمايد كه همگى زاييده فكر وتعقل اوست.
بخش سوم از ادراكات بشر، پرتوى از غرائز نفسانى وفطرت انسانى اوست: درك گرسنگى وتشنگى، ميل به امور جنسى، علاقه به مقام ومنصب وثروت، گرايش به فضايل اخلاقى وسجاياى انسانى و... ، همگى ريشه فطرى دارند. وپرتوى از تجلى غرايز اوبه شمار مى روند.
برخى از آثار ادبى وهنرى انسان، اثر مستقيم ذوق واستعداد خداداد اوست. گروهى بدون سابقه تعليم و تعلّم ويا با تعليم وتربيت بسيار مختصر، پديد آرنده عاليترين آثار ارزشمند هنرى وادبى مى باشند. آنان لطيفترين نكته هاى ادبى وروح انگيزترين مناظر طبيعى وشيرينترين عواطف انسانى را در قالب داستان وشعر مى ريزند. اما همه اينها، هر چه باشد يك راه طبيعى وبشرى است، اگرچه ويژه گروهى خاص مى باشد.
حتى القائات وجدان مخفى وناخود آگاه يك امر طبيعى وبشرى است، ونتيجه رياضتها وساختهاى قبلى خود شخص مى باشد كه ذهن انسان آن را قبلاً به وسيله يكى از طرق ياد شده دريافت نموده است.
كوتاه سخن اينكه: همه ادراكات انسان عادى، يك سلسله دركهاى بشرى وپديده هاى طبيعى است كه به وسايل گوناگون عادى به محيط فكر انسان وارد مى شوند، در صورتيكه آنچه را كه پيامبران از طريق وحى درك مى كنند شبيه به هيچ يك از اين (ادراكات با اختلافاتى كه دارند) نيست، بلكه ادراكى است كاملاً غير عادى كه به وسيله حس مخصوصى از آن آگاه مى شوند.

صفحه 157
پيامبران آسمانى داراى حس خاص ومرموزى هستند كه، بدون ابزار واسباب ظاهرى، با جهان غيب ارتباط دارند، وپيامهاى الهى را بدون كم وزياد به صورت كلام ودين خدا، وقوانين ودستورات او در اختيار مردم مى گذارند وكوچكترين تصرّفى در آن نمى كنند.
گواه روشن بر اين ارتباط ووجود چنين حس، علاوه بر ادعاى صادقانه اى كه دارند، ومعجزاتى كه بر راستگويى آنها گواهى مى دهد، همان آثار ومعارف فوق العاده وسيع و عميق آنها است كه كاملاً از افق فكر و ذهن معاصرين آنان و حتى نسلهاى بعد ور بوده و بدون ارتباط با مبدأ جهان هستى، نمى تواند در اختيار بشرى محدود(يعنى شخص پيامبر) قرار بگيرد.

وحى ودانشمندان مادى

براى يك فرد مادى كه دايره هستى را منحصر به جهان ماده مى داند، وجز ماده وپديده هاى مادى به چيزى اعتقاد ندارد، درك اين نوع مسائل بسيار مشكل است، وتا يك دگرگونى عميقى در طرز تفكر يك فرد مادى به وجود نيايد وبه جهانى بالاتر از ماده معتقد نگردد، هرگز به درك اين سنخ مسائل نايل نمى شود.
كسانى كه ابزار تحقيق آنها لابراتوار ويا چاقوى تشريح وميكروسكوپ وتلسكوب است، واصرار دارند كه به هرحادثه ورويدادى رنگ پديده مادى بدهند هرگز نخواهند توانست با يك فرد الهى، كه افق ديد وى بسيار وسيع است وجهان هستى را منحصر به چهارچوب ماده ندانسته وشعاع وجود را تا مجردات وماوراء طبيعت گسترده مى داند، در اين مباحث همگام وهمفكر شوند.
علّت اينكه يك فرد مادى به مسائلى ما نند وحى وفرشته ومانند آنها نمى تواند معتقد گردد، اين است كه مى خواهد همه چيز را با ابزار ناقص مادى خود اندازه گيرى كند،وسپس در باره آنها داورى نمايد; در صورتيكه با اين ابزار ـ صرفنظر از نقايص بسيارى كه دارند ـ فقط مى توان در باره وجود وعدم قسمتى از امور مادى

صفحه 158
داورى نمود، وامور معنوى ومجرد از ماده، به لحاظ درجه بندى وجود، بيرون از حوزه كاربرد اين ابزار بوده وتحت حكومت آنها واقع نمى شوند.
مثلاً هرگز نمى توان روح مجرد را زير چاقوى تشريح ويا ميكروسكوپ ويا ساير وسائل مادى مشاهده نمود واز اين طريق در باره آن به نفى واثبات پرداخت.
به آن دانشمند مادى كه مى گويد ما در بررسيها وآزمايشهاى خود به موجودى به نام (روح) وادراكى به نام (وحى) برخورد نكرده ايم، بايد گفت:شما با اين ابزار مادى نمى توانيد جز پيرامون امورى كه مادى است قضاوت كنيد وموضوعاتى كه از نظر سنخ وجود بالاتر از ماده است با اين ابزار قابل تجزيه وآزمايش نيستند، بلكه اين نوع مسائل براى خود راه اثبات جداگانه وتجارب مخصوصى دارند كه اگر از آن طرق، با كمال بى طرفى واردشويد به وجود چنين جهانى اعتراف خواهيد نمود.
بنابر اين يك فرد مادى تا به وجود ماوراء طبيعت معتقد نگردد، بحث با او در اين نوع مسائل ثمرى نخواهد داشت، بلكه قبلاً بايد اين جاده را براى او هموار ساخت و سپس، در وجود ادراكى به نام (وحى) كه از سنخ ادراكهاى معمولى نيست بااو گفتگو نمود.

الهيون محافظه كار!

افرادى را مى شناسيم كه از نظر معتقدات الهى بوده ودر صف خداپرستان قرار دارند واز افراد مؤمن به جهان ماوراء طبيعت مى باشند، ولى بر اثر رعب وترسى كه صنعت وتكنيك غرب در دل آنها افكنده است سعى دارند كه به بسيارى از مسائل معنوى مانند اعجاز ووحى رنگ مادى بدهند، وآن را نتيجه نبوغ بشرى ويا تجلى شعور باطن ويا القائات «ضمير مخفى» انسان معرفى كنند! در صورتيكه همه اين طرق، راههاى عادى ومعمولى بوده، وخالى از خطا وسهو نيست، ولى راه وحى راه الهى است، واز هر اشتباه وخطايى مصون مى باشد.
به قول يكى از نويسندگان معاصر: «آداب وعادات تمدن، ما را تغيير داده

صفحه 159
وهرچيز را از دريچه تصنعى وارادى طلب مى كنيم، در حاليكه در دورانهاى گذشته، انسانها كارهايى مى كردند واسرارى را مى دانستند ومعلوماتى داشتند كه مسلّماً با وسائل امروزى نبوده است، مانند اهرام مصر. واطلاعات عجيب وغريبى كه علماى مصر داشتند ودر اندازه ها وابعاد اهرام ودر آثار ديگرشان ظاهر ساخته اند، يا معلومات وكشفيات كلدانيها وحتى فنونى كه مثلاً در ساختمانهاى تخت جمشيد ومشهد مرغاب وغيره بكار برده شده است، يا معالجاتى كه اطباى قديم مى كردند واحساساتى كه مثل حيوانات در تشخيص مواد مفيد ومضر داشته اند، بكلى با روش تحقيقى ومصنوعى طب جديد اختلاف دارد».
ازاين نظر، اصرار بر اينكه وحى پيامبران را به صورت ادراك معمولى وطبيعى قلمداد كنيم، حاكى از يك نوع عادت به امورى است كه ما را احاطه كرده اند.

نقد و بررسى نظريات چهارگانه در تفسير وحى

نخستين نظريه در باره وحى

وحى نتيجه حس مخصوصى است

اعتراف به وحى، كه اساس تصديق نبوت پيامبران است، ما را بر آن وامى دارد كه به بررسى امكان وجود چنين ادراك بپردازيم. ممكن است گفته شود:نتيجه بحث پيش، اين شد كه پيامبران آسمانى داراى دستگاه گيرنده مرموزى هستند كه مى توانند به وسيله آن با مبدأ آفرينش ويا سفيران وى (فرشتگان) ارتباط برقرار كنند، وبه عبارت روشنتر: وحى يك نوع ادراك وحس علمى است كه پيامبران با آن مى توانند در هر نقطه اى كه قرار دارند، بدون ابزار مادى، از جهان غيب گزارش خبر گيرند، واخبار وپيامهاى آنجا را دريافت نمايند.

صفحه 160
در اين صورت اين سؤال پيش مى آيد كه، آيا چنين چيزى امكان دارد؟واگر امكان دارد چرا در انسانهاى ديگر از چنين حس خبرى نيست؟
پاسخ: براى ثبوت امكان چنين حس كافى است كه بدانيم علم وفلسفه آن را مردود نشمرده است، ولى اينكه چرا همه انسانها از آن برخوردار نيستند، چندان سؤال موجهى نيست.
زيرا لزوم ندارد اگر حسى در فردى پيدا شد، در همه افراد نيز وجود داشته باشد.
حواس پنجگانه از عمومى ترين حواس انسانى است، ولى افرادى پيدا مى شوند، كه فاقد يك حس يا دو حس مى باشند، آيا اين افراد حق دارند دارندگان حواس پنجگانه را به باد انتقاد بگيرند، وحسى را كه خود فاقد آن هستند، رد ونفى كنند؟!
نوابغ جهان داراى شعور وادراك خاصى در حلّ مسائل ومشكلات مى باشند; آيا افراد معمولى به خود حق مى دهند كه وجود چنين ادراك وشعورى را در آنان انكار نمايند؟
روانشناسان قديم وجديد مى گويند:در پس پرده وجود انسان مرتبه اى وجود دارد كه اگر روزنه اى به سوى آن باز كند چنانكه گاهى در اهل رياضت اتّفاق مى افتد، بسيارى از اسرار پنهانى براى او مكشوف مى گردد.
تمايلات جنسى كمالى است كه در نهاد همه انسانها به طور«قوه» وجود دارد، ولى فصل رشد ونموّ آن در دوران بلوغ است; وگاهى افرادى بر اثر يك سلسله عوامل ناگوار، براى هميشه از آن محروم مى گردند; آيا چنين افراد حق دارند، به انكار چنين احساسى برخيزند؟
بنابر اين انتظار اينكه اگر حسى در فردى ياافراد خاصى پيدا شد بايد در همه افراد وجود داشته باشد، بسيار انتظار بيجايى است. حتى در حيوانات نيز يك چنين تفاوتى به چشم مى خورد: شب پره داراى حس خاصى است، با اينكه چشم درستى

صفحه 161
ندارد، پيش از برخورد به مانع، وجود آن را با دقت و سرعت زياد حس مى كند وراه خود را كج مى نمايد حس «مانع شناسى» اين حشره به اندازه اى نيرومند است كه از پرپيچ ترين راهها وتونلها مى گذرد، امّا هرگز به مانعى برنمى خورد!
بسيارى از حيوانات، پيش از ريزش برف وباران، نزول آن را احساس مى كنند و با اينكه هوا صاف وآزاد است موقع خواب به نقطه اى پناه مى برند كه باران گير نباشد.
بسيارى از جانوران وقوع زلزله را پيش بينى كرده، وقبل از وقوع حادثه نعره هاى جگر خراش مى كشند وگاهى درهاى «حرز» را شكسته به بيابانها مى دوند. برخى از جانداران در فصل تابستان از شدت سرماى زمستان آينده آگاه مى گردند وفعاليتهاى خود را براى حفاظت خويش وفراهم ساختن توشه زمستان، افزايش مى دهند. استاد ميلن ادوارد استاد دانشگاه سوربون در باره حشره اى به نام «اكسيكلوپ» چنين مى نويسد:
اين حشره، تنها زندگى مى كند.وبلافاصله پس از تخم گذارى مى ميرد، وقتى احساس كرد كه دوران تخم گذارى آن رسيده سراغ قطعه چوبى مى رود وآن را تا حدودى سوراخ مى كند، سپس به دنبال شكوفه گلها وبرگهاى شكرى رفته اطراف آن سوراخ را با آنها مى پوشاند ويك تخم مى گذارد، سپس تراشه اى به صورت خميرى در آورده وآن را به صورت سقف بر روى آن تخم مى گذارد، وآن را با برگهاى مزبور مى پوشاند، باز روى آن تخم مى گذارد وبه همان ترتيب نيز عمل كرده تا تخم گذارى آن تمام شود ودر همان وقت نيز جان مى سپارد!
هنگامى كه نوزادان سر از تخم در مى آورند، به صورت كرم بى بالى هستند كه هرگز قدرت دفاع از خود ندارند وتا مدت يكسال نمى توانند براى خود غذايى تهيه كنند، اين وضع ايجاب مى كند كه نوزادان اين حشره، در يك نقطه اى آرام ومحكم يك سال تمام زندگى نمايند.
اين عمل حاكى است كه مادر آنها از بسيارى از مسائل زندگى نوزادان

صفحه 162
خود آگاهى داشته وآن را درك مى كند، در صورتى كه اين حس در همه جانوران وحيوانات وجود ندارد. (1)
موريانه از فن ايجاد سيمانى محكم واستوار آگاهى دارد كه بشر هنوز به آن دست نيافته است.
تمام اين مثالها براى اين است كه هرگز نبايد فكر كنيم كه تمام افراد انسان ويا حيوان از نظر احساس وادراك بايد يكسان باشند، واگر فردى يا افرادى داراى شعور خاصى گرديدند، حتماً بايد سنخ آن در افراد ديگر نيز موجود باشد.

وحى از نظر لغت وقرآن

هرنوع ادراك سرّى وپنهانى را،در لغت، «وحى»مى گويند واگر به آهسته سخن گفتن نيز «وحى» مى گويند، از اين نظر است كه گوينده مى خواهد به طور سرّى مخاطب را از مقصد خود آگاه سازد، تا ديگرى متوجه نگردد.
در قرآن مجيد اين لفظ در معانى گوناگون بكار رفته است، ولى همه اين معانى به ريشه واحدى كه بيان گرديد برمى گردند، اينك برخى از اين معانى:
1ـ تسخير موجودات واينكه هر موجودى به وظيفه تكوينى خود عمل نمايد:
(فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَموات فِي يَوْمَيْنِ وَ أَوحى في كُلِّ سَماء أَمْرَها) (فصلت/12).
«آنها را در ظرف دو روز به صورت هفت آسمان قرار داد و وظيفه هر آسمانى را بر عهده آن نهاد».(واز اين طريق هر آسمانى به وظايف خود آشنا گرديد).
2ـ درك غريزى:(وَأَوْحى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذي مِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً) (نحل/68).
«خداى تو به زنبور وحى نمود كه از كوهها براى خود لانه گيرد».

(1)مناهل العرفان، ص63.64.

صفحه 163
بنابر اين كليه فعاليتهاى اين حشره وحشرات ديگر از قبيل لانه سازى وگرد آورى شيره درختان وپرورش نوزادان و... يك نوع وحى فطرى است وهمه اين جانداران از طريق رهبرى فطرت وغريزه به وظايف خود آشنا مى شوند. اين قسم از وحى را، در اصطلاح دانشمندان «وحى تكوينى» مى گويند.
3ـ الهام والقائات قلبى:(وَأَوْحَيْنا إِلى أُمِّ مُوسى أَنْ أَرْضِعيهِ...)(قصص/7).
«به قلب مادر موسى الهام نموديم كه نوزاد خود را شير دهد، و...».
4ـ القاى كلام به طور سرّى وپنهانى:(وَإِنَّ الشَّياطينَ لَيُوحُونَ إِلى أَولِيائِهِمْ...)(انعام/121).
«شياطين به دوستان خود مطالبى را القا مى كنند».
5ـ ارتباط پيامبر با جهان بالا ودريافت حقايق ودستوراتى از آن جهان، واين همان وحيى است كه مورد گفتگوى مامى باشد.(1)
اگر به پيامبران آسمانى «نبى» مى گويند از اين نظر است كه آنان از جهان ديگر مطالبى را گزارش مى دهند،وبر اثر ارتباطى كه با خداوند دارند دستورات او را در اختيار بندگان وى مى گذارند واين ارتباط نيز به صورتهاى گوناگون تجلّى مى كند:
الف: گاهى روح قوى ونيرومند ومؤيد پيامبر، حقايقى را در عالم رؤيا، بسان فجر صادق مى بيند واز اين راه راز الهى واحكام وى به او مى رسد (2)، چنانكه ابراهيم براى ذبح اسماعيل از اين طريق مأموريت يافت.
به طور مسلّم خواب اولياى الهى كه همواره مورد مراقبت خداوند متعال

(1)قدر مشترك ميان اين معانىِ به ظاهر مختلف، همان ادراك پنهانى است كه جنبه خصوصى دارد.
(2)براى توضيح بيشتر به بحار الأنوار، ج18، صفحات244.271 وكتاب التاج الجامع الأُصول، ج3، ص225. 228 مراجعه شود. در اين دو كتاب روايات مربوط به چگونگى نزول وحى وحالات پيامبر موقع دريافت آن به طور مشروح نقل شده است.

صفحه 164
وفرشتگان آسمانى هستند(1) با خواب افراد معمولى كه فاقد عصمت و مصونيتند، فرق دارد.
ب: گاهى دستورات الهى به روح وقلب پاك آنها القا مى گردد، وروح بزرگ آنان مركز نزول وحى آسمانى مى شود.
ج: گاه ممكن است كه خالق جهان در حاليكه در حجاب غيبت فرو رفته، از طريق ايجاد امواج صوتى با پيامبر خود سخن گويد.
د: ولى معمولاً وحى آسمانى به وسيله پيك وحى وفرشته حامل آن انجام مى گيرد، وفرشته آسمانى در برابر ديدگان پيامبر به صورت خاصى ظاهر و متمثل مى شود.
قرآن مجيد، به مراحل چهارگانه وحى در آيه زير اشاره كرده و مى فرمايد:
(وما كانَ لِبَشَر أَنْ يُكَلِّمهُ اللّهُ إِلاّ وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجاب أَوْ يُرسِلَ رَسُولاً فَيُوحِيَ بِإِذْنهِ ما يَشاءُ انّهُ عَليٌّ حَكيمٌ)(شورى/51).
قرآن در سه جمله پرده از روى چهار نوع وحى برداشته ومى فرمايد:
( إِلاّ وحياً):يعنى از طريق كلام آهسته، واين جمله به دو قسم نخستين وحى كه همان ادراك در رؤيا والقاء در قلب است، اشاره مى نمايد.
(أَوْ مِنْ وَراءِ حِجاب): مقصود اين است كه گوينده در پشت حجابى قرار گيرد وشخصِ او ديده نشود، ولى سخن او شنيده گردد; واين همان وحى به وسيله ايجاد امواج صوتى است.
(أَوْ يُرسلَ رَسُولاً): مقصود از آن پيك وحى است كه حامل دستورهاى الهى مى باشد (2) وبه صورتى خاص در برابر پيامبر خدا جلوه گر مى شود.

(1)نهج البلاغه عبده، خطبه قاصعه، ج2، ص182.
(2)مفسران در باره اين سه جمله احتمالات ديگرى نيز داده اند. ولى آنچه در بالا گفته شد، علاوه بر اينكه موافق ظاهر آيه است مورد تأييد جمعى از محققان از مفسران نيز مى باشد.

صفحه 165
در بسيارى از آيات، خداوند بزرگ خود را وحى كننده وفرستنده آن معرفى كرده است، واز تمام اين آيات ورواياتى كه در اين زمينه وارد شده، كاملاً استفاده مى شود كه آنچه را پيامبر از طريق وحى اخذ مى كند سخن خداودستور پاك ودست نخورده اوست، وهرگز زاييده فكر ويا نبوغ ويا ساير علائم نيست.(1)

نظريه دوم در باره وحى

وحى يك نوع نبوغ است!

نظريه گذشته در باره وحى چيزى است كه بيانات پيامبران وحالات آنان هنگام نزول وحى، وآيات قرآن ويك سلسله قراين وشواهد ديگر آن را ثابت مى كند، ولى چون وجود چنين حس مرموز، براى گروهى كه به همه چيز از زاويه ماديگرى مى نگرند سنگين وغير قابل هضم است، در باره وحى به تفسيرهاى نارسايى دست زده اند كه يكى از آنها اين است كه وحى زاييده نبوغ است.
دارندگان اين نظر تصوّر كرده اند كه پيامبران همان نوابغ اجتماعى هستند ووحى نبوغى بيش نيست. آنان اين نظر را چنين توجيه مى كنند:
دستگاه آفرينش افراد نابغه وخيرخواهى را در دامن خويش پرورش داده است وآنان روى نبوغ ذاتى وافكار عالى خود، جامعه را به اخلاق نيك واعمال شايسته ورعايت عدالت اجتماعى و... دعوت نموده، واز اين رهگذر گامهاى مؤثرى براى

(1)اگر بنا باشد، براى وحى مورد بحث، كه مخصوص انبياست، تعريف روشنى بگوييم بايد چنين تعريف كنيم:وحى علم و ادارك خاصى است كه شخص آن را در خود احساس مى كند، ويقين دارد كه از جانب خداست، خواه واسطه اى در كار باشد يا نباشد. ولى در الهام اگرچه ادراك يقينى وجود دارد، ولى شخص الهام شده، از سرچشمه آن آگاه نيست. وفقط در خود علم وادراكى بسان ساير وجدانيات مانندگرسنكى وتشنگى احساس مى كند.

صفحه 166
سعادت بشر برمى دارند، وآنچه را كه به عنوان دستور وقانون به مردم عرضه مى دارند، جز نتيجه نبوغ ومولود فكر عالى آنان چيزى نيست، وهرگز ارتباطى باجهان ديگر ندارد.
وحى منبعى جز عقل انسانى نداشته، وادراكى جز ادراك معمولى نيست، ودر طول تاريخ عمر بشر، در هر قرنى، نوابغى كه عاليترين تجليات افكار انسانى را دارا بودند بروز نموده وخدماتى به جهان انسانيت نموده اند.
برخى از آنان گام فراتر نهاده، وجود نبوغ را معلول يك سلسله حوادث واتّفاقات روانى دانسته وكوشيده اند كه با بررسيهاى وهمى وپندارى، اين علل را در زندگى پيامبران نيز پيدا كنند!
از نظر اين دسته،عواملى كه موجب بالا رفتن استعداد وپيدايش نبوغ مى گردد، به قرار زير است:
1ـ عشق، اين عامل قويترين وپرانرژى ترين افكار را به وجود مى آورد، زيرا عشق طولانى سبب مى شود كه عاشق صحنه هاى رؤيايى را در سر بپروراند، وفكر وى در طول اين مدّت سريع وپرانرژى گردد!
2ـ ستمكشى طولانى، سبب مى شود كه فرد ستمديده فكر خود را براى رفع ستم به كار اندازد ودقيقه اى آرام ننشيند.
3ـ شرايط نامساعد اجتماعى در زندگى اقليتها از عوامل مهم پيدايش اين افكار است، زيرا يك اقليت براى پركردن فاصله اى كه با اجتماع دارد، ناچار است به فكر بپردازد وسرانجام آنچه را مى خواهد به دست آورد.
4ـ كودكى، چون در اين سن انسان براى مبارزه با مشكلات آمادگى ندارد، در برابر پيش آمدهاى ناملايم، به درون گرايى مى پردازدو در نتيجه افكار وى تشدد پيدا مى كند.
5ـ تنهايى، زندانى بودن به افكار انسان عمق و شدّت مى بخشد، زيرا

صفحه 167
هنگامى كه با افراد ديگر هستيم مجبوريم لااقل براى مدّتى كمى هم كه شده مغز وافكار خود را در اختيار ديگران بگذاريم.
6ـ سكوت وبيكارى، سبب مى گردند كه اراده كمتر فعاليت كند، وافكار غير ارادى آزادنه جريان يابد وتشديدپيدا كند.
7ـ پرورش نخستين، در پيدايش نبوغ رُل بزرگى را بازى مى كند، اين گروه سپس نتيجه مى گيرند كه، اين علل به اضافه وجود يك اجتماع فاسد وبى قانون سبب مى شود كه افكار پيامبران در باره مسائل اجتماعى اشتداد يابد وراههاى تازه براى زندگى به مردم نشان دهند (1).

نارسايى اين تفسير

دارندگان اين نظريه بسان كسانى هستند كه قبلاً مدعايى را برگزيده وسپس به دنبال دليل آن مى روند.آنان چون در جهان هستى به اصالت چيزى جز ماده معتقد نيستند وجهان غيب را زاييده انديشه بشر مى دانند، ناچار همه مطالب مربوط به جهان ديگر را، از اين طريق وامثال آن توجيه مى كنند.
يكى از خصايص فكر ماديگرى اين است كه مى خواهد با دانش كوتاه بشرى، واصول نارساى ماديگرى، به تفسير همه حقايق موفق گردد. ازاين جهت دارندگان چنين طرز تفكرى در اين صدد برآمده اند كه مسئله وحى ونبوت را از راهى كه بيان شده حل كنند، غافل از آنكه يك چنين توجيه براى مسئله وحى، كه مظهر تجلى عاليترين حقايق علمى وفلسفى وقوانين سعادت بخش واستوار انسانى است، بسان اين است كه بگوييم زلزله شديد اخير خراسان معلول شليك تيرى بوده است كه براى شكار حيوانى انجام گرفته بود، ويا مولود فرو ريختن اطاقك چوبى از قراء اطراف منطقه!
انكار نمى كنيم كه عوامل مزبور ممكن است افكار غير ارادى انسان را تشديد

(1)تلخيص از كتاب: نبوغ وعلل آن، تأليف دكتر عزت اللّه مجيد پور.

صفحه 168
كند واستعداد نهانى او را آشكار سازد، ولى هرگز نمى تواند به پيدايش و ظهور پيامبرى بيانجامد كه كتاب آسمانى او پس از چهارده قرن افكار نوابغ انسانى را بود جلب كرده و در جهان دانش بسان مشعل فروزانى بدرخشد وتمدنى را به وجود آورد كه هنوز تاريخ تمدن انسان، مانند آن را نشان نداده است وپيرامون معارف عقلى وفلسفى وقوانين مربوط به جهان طبيعت، واصول زندگى وفضايل اخلاقى، مطالبى را به جهان عرضه بدارد كه تاكنون صحّت استدلال خود را در زمينه هاى گوناگون حفظ نموده است.

اين نظريه با گفتار خود آنان نيز مخالف است

هرگاه وحى چيزى جز بازتاب نبوغ اين نوع افراد نيست، چرا اين دسته از نوابغ جهان، اصول وقوانين ومعارف وعلوم خود را به عالم ديگر نسبت مى دهند، واز اينكه مربوط به خود آنها باشدجدّاًخوددارى مى نمايند ومى گويند:
(إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ ما يُوحى إِلَيَّ)(انعام/50):«من فقط از آنچه كه به من وحى مى شود پيروى مى كنم».
ويا اينكه مى گويند:
(إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْيٌ يُوحى).(نجم/4):«آنچه مى گويد وحى آسمانى است كه بر او نازل مى گردد».
اصولاً ما در جهان دو نوع «مصلح» داريم: گروهى كه داعيه اصلاح دارند وتمام طرحها ونقشه ها را معلول فكر خود ويا حزبى كه به وجود آورده اند مى دانند; وگروهى كه به نام خدا قيام كرده ومردم را به سوى او دعوت مى كنند، وباايجاد شوق به پاداش وبيم از كيفرهاى او، برنامه اصلاحى خود را طرح واجرا مى نمايند. در اين صورتچه وجهى دارد كه هر دو گروه را شاخه يك درخت بدانيم وهمه را زاييده نبوغ معرفى كنيم؟!
« هدف ومقصد براى گروه نخست،در مرحله اوّل، خود شخص است واگر

صفحه 169
داراى فضايل اخلاقى باشند، هدف ومقصد وى نزديكان، خانواده يا قبيله وهموطن وحداكثر انسانهاست وهمه چيزهاى جهان را، براى خود وكسانشان مى خواهند، حيوانات وانسانهاى ديگر را براى خودش وكشورش استخدام مى كند، به كوه ودريا وزمين وآسمان وحتى به علم واخلاق از نظر ابزار نظر مى كنند، حتى توجه به خدا ودعا را براى بهبود حال وتوفيق در آمال وعواطف دنيايى خود انجام مى دهند ودر حقيقت مى خواهند امور معنوى را در جهت تمنيات خويش استخدام نمايند.
ولى گروه دوّم داراى مكتب معكوس مى باشند، دعوت پيامبران در عالم افكار وآمال بشرى خيلى شبيه به انقلابى است كه «كپرنيك» در هيئت بطلميوس ايجاد كرد وسيستم نظريات دانشمندان را در مورد وضع زمين وخورشيد دگرگون ساخت.تا قبل ازكپرنيك همه، زمين را مركز جهان مى دانستند، وخورشيد وتمام دنيا را به دور آن مى چرخاندند، كپرنيك گفت:درست عكس اين است، ما مركز عالم نيستيم، بلكه زمين به دور خورشيد مى گردد.براى غير انبيا، چه عامى وخود خواه، چه روشنفكر وغير خودخواه، مركز ومقصد واساس كوششها وكاوشها نفس انسان يا بستگان وحدّ اكثر نوع انسان است، همه چيز بايد در استخدام واستفاده او باشد; امّا براى پيامبران، مركز ومقصد خداست ودر سايه خداپرستى واعتقاد وتدارك آخرات است كه بايد دنيا اصلاح وآباد شود».(1)

نظريه سوّم در باره وحى

وحى،تجلى شعور باطن وضمير ناخود آگاه است!

تا دير زمانى دانشمندان روانشناس وفلاسفه، پديده هاى فكرى را ارادى ونتيجه «ضمير خود آگاه» آدمى مى پنداشتند، وبه طور كلى جز ضمير خود آگاه، به

(1)مسئله وحى، ص56.

صفحه 170
«ضمير ناخود آگاه»در انسان معتقد نبودند. آنان مى انديشيدند كه هر فعل وفكرى كه از انسان بروز مى كند، منبعث از ضمير «خود آگاه» او مى باشد.
عقيده آنان اين بود كه «شخصيت» هر فردى واحدى است كه آن شخص به اين واحد معرفت كامل دارد، بدين معنا كه اعمال هر فرد در حيطه قدرت او مى باشد وبا آگاهى وسنجش، به كارى اقدام مى نمايد يا از آن كار سرباز مى زند، واگر در مواردى برخلاف اين روش بر مى خوردند آن را پديده استثنايى پنداشته واز حدود كاوش فلسفى وروانشناسى دور مى داشتند.
ولى برخى دانشمندان پيشين از «دنياى ناخود آگاه» اطلاعاتى كم وبيش داشتند وبه روشنى حس مى كردند كه تمامى اعمال انسان، ارادى وحاصل منطق ويا از روى سنجش نيست و لذا بر اساس قانون «عليت» بايد نيروى مرموز وناشناخته اى وجود داشته باشد تا اين گونه اعمال «غير ارادى» را رهبرى كند.
در اوايل قرن نوزدهم با روش «خواب مصنوعى» وانجام گرفتن اعمال غيرارادى با كاوش وجستجو در رؤيا وخواب، وجود ضمير ناخود آگاه جلوه تازه ترى يافت. درمان با روش «خواب مصنوعى» شايع گرديد واز اين راه توجه پزشكان را به سوى ضمير «ناخود آگاه» جلب كرد .
بدين طريق روانشناسى در تلاش يافتن راه مستقلى بود; راهى كه از مرز روان خودآگاه بگذرد وكاوشگرانه روان ناخودآگاه بشرى را، كه منبع اطلاعات است، درنوردد.
بشر در اين حد از آگاهى بود تا «فُرُويد» با روش تجربى ثابت نمود كه«وحدت» مفهومى ندارد بلكه ناخود آگاهى يا روان ناخود آگاه ومحرك اصلى براى شعور ظاهرى است.
او مى گويد: در «خود آگاهى» يا شعور ظاهر ما، هميشه محتوى مقدار اندكى از اطلاعات، نسبت به آنچه به آنها معرفت وشناسايى داريم،جاى مى گيرد;

صفحه 171
در صورتيكه حالت اصلى ومنبع اطلاعات وسيع وشناساييهاى ما در حالتى مرموز نهان است كه آن را روان ناخود آگاه مى ناميم.
«پسيك آناليز» اين حقيقت را ثابت مى كند كه قسمت شايان توجه شناساييهاى ما در روان ناخود آگاه قرار دارند، وشعور ظاهر و«خود آگاه وسيله راه يافتن ومعرفت به اين منبع اسرار آميز مى باشد».(1)
ما درتفكرات واقدامات زندگى، روزانه فقط با خودآگاهى سرو كار داريم وحال آنكه در خواب ودقايق قبل از خواب ودر ساعات بيدارى كه گاهى افكار مبهم ويا عجيب وغريبى بر ما مستولى مى گردد، ناخود آگاهى يا نيمه خود آگاهى، بر ذهن تسلط دارد واساطير وقصص، تراوش دنياى نيمه آگاهى بشر است، واين اساطير غالباً تعبيرهايى مبهم در باره منبع موجودات واشياء است.همچنين در رؤياها وخوابهاى ما قسمت نيمه آگاه ذهن ما مى كوشد مسائلى را كه در زندگى روزانه با آنها مواجه مى شويم حل كند.
در شخص سالم قسمت خودآگاه، قلمرو نيمه آگاه يا ناخود آگاه را تحت الشعاع قرار داده است، وذهن انسان كاملاً از طرف مسائل وفعاليتهايى كه بستگى به كار روزانه دارد، اشغال شده است، وتمام توجه آدمى معطوف به اين فعاليتهاست وچنين شخصى در تمام روز مى تواند با فراغت خاطر به انجام كار وفعاليتهاى خود ادامه دهد بدون اينكه از ناحيه روان ناخود آگاه مورد هجوم افكار واحساساتى باشد.امّا بيمارى، خستگى، نگرانى، ميگسارى، عادت زشت، وشكست در زندگى ممكن است نسبت مساحت اين دو روان را معكوس سازد، بدين معنى كه بيش از پيش بر وسعت منطقه ناخود آگاهى به زيان قلمرو خود آگاهى بيفزايد.(2)
دانشمند معروف مصرى، «فريد وجدى» مى گويد:دانشمندان اروپا تا قرن

(1)روانكاوى فرويد، ص142ـ 148.
(2)روانشناسى براى همه، ص71و75.

صفحه 172
شانزدهم بسان ملتهاى ديگر، به وحى آسمانى وبسيارى از موضوعات غيبى معتقد بودند، روزى كه طلايع تمدن جديد در افق علمى مردم اروپا آشكار گرديد وفلسفه مادى از نو رونق گرفت اين حقيقت مذهبى در رديف افسانه اى در آمد، و وحى وصاحب آن نيز مورد انكار قرار گرفت.
ولى از سال 1846، كه در آمريكا موضوع وجود روح مستقل بار ديگر مطرح گرديد واز آنجا به سرزمين اروپا سرايت كرد وبا دلايل حسى ثابت گرديد كه جهانى وراء اين ماده كه داراى عقول وافكار بزرگ است وجود دارد، موضوع روح ووحى بار ديگر روى پرده علوم دانشمندان در آمد ومورد توجه قرار گرفت.
براى رسيدگى به حقيقت اين مسئله در سال 1882 در لندن جمعيتى به نام «گروه بحثهاى روانى» زير نظر استاد «جويك» استاد دانشگاه «كمبريج» تشكيل گرديد. اعضاى اين جلسه عبارت بودند از:«اوليفردلوته» كه بعدها لقب داروين علوم طبيعى گرفت، «ويليام كروكس»: شيمى دان بزرگ انگلستان، و«فردريك ميرس» و«هودسن» استادان دانشگاه «هاروارد» آمريكا و....
هدف از تشكيل اين كنگره علمى اين بود كه در باره وجود وعدم روح داورى قاطع نموده، ودر صورت عدم ثبوت، آن را از صحنه علم وفلسفه حذف نمايند.اين گروه حوادث بيشمارى را مورد مطالعه قرار داده ومتجاوز از پنجاه جلد كتاب در اين باره انتشار داده اند. نتيجه مطالعات آنها اين شد كه انسان دو شخصيت روانى دارد:
1ـ شخصيت ظاهرى كه در حصار قواى پنجگانه مى باشد;
2ـ شخصيت باطنى. مواقعى كه شعور ظاهرى به حالت تعطيل در آيد شخصيت باطنى شروع به فعاليت كرده وتجلياتى از خود نشان مى دهد. ضمير باطن دريك افق بسيار وسيعى فعاليت دارد، حتى فعاليتهاى غير ارادى اعضاى بدن مانند كبد وقلب ومعده معلول فعل آن بوده و منبعى الهام بخش براى بسيارى از افكار ناگهانى وتجليات غير ارادى است. شخصيت دوّم انسان روى آزمايشهاى فراوانى به

صفحه 173
صورت امر حسى در آمده وديده شده گروهى كه در حالت عادى وبيدارى از نظر تفكر جزو طبقه متوسط يا پايينتر بشمار مى روند، در مواقع تنويم مغناطيسى به يك سلسله فعاليتهاى علمى وفكرى دست مى زنند كه انجام آن از عهده طبقه دانشمند اجتماع خارج است. آنان از مجموع آزمايشهاى زير به وجود روح وضميرى باطن، كه قدرت وتجلى علمى وفكرى آن بمراتب از ضمير ظاهر قويتر است، قائل شده وروح وكليه افكار بلند را تجلى آن دانسته اند.
اينك به برخى از اين آزمايشها اشاره مى شود:
1ـ پاسخهاى معجز آساى افرادى كه قواى ظاهرى آنها وسيله خواب مصنوعى تعطيل شده، گواه بر وجود چنين روح مدرك وآزاد از بدن است. زيرا آنان در اين حالت، از حوادث دور ونزديك، و از يك سلسله حقايق علمى كه در حالت عادى از پاسخ به آن عاجزند، خبر مى دهند. مثلاً وقتى از آنها پرسيده مى شود آن دو عددى كه حاصل ضرب آن دو در يكديگر17891 مى باشد كدام است؟ فوراً جواب مى دهند كه آن دو عدد عبارتند از ضرب 437 در 53 .
2ـ كودكانى مشاهده مى شوند كه در سنين 5و6 به حلّ مسائلى از رياضيات كمال قدرت داشته وبدون اينكه مسئله را روى كاغذ بياورند به آن پاسخ مى دهند، ولى پس از بالا رفتن سن اين شخصيت علمى نهان مى گردد.
3ـ گاهى ديده شده كه برخى از دانشمندان بدون مطالعه وفكر برهان، به برخى از مسائل هندسى الهام شده وانتقال يافته اند.
4ـ گاهى فكر به طور خام در زواياى ذهن قرار گرفته وبدون رنج مطالعه وبررسى در روزهاى بعد پخته وتكميل مى گردد.
5ـ شعرايى قطعه شعرى را به طور ناقص سروده ونيمه بيت آن را پس از بيدارى در فكر خود آماده مى بينند.
لجنه علمى مزبور،با اين دلايل، شخصيت دوّمى براى انسان قائل شدند كه

صفحه 174
فعاليت آن در اختيار انسان نبوده وتابع اراده او نيست.اين شخصيت نامرئى بسان شخصيت مرئى شدّت وضعف دارد، وهرچه قويتر باشد تجليات آن صحيحتر وبيشتر خواهد بود.
وحى در نزد آنان همان تراوش وجدان مخفى وتجلى شعور باطن پيامبران است(1)، كه آنان را به آنچه نمى دانند آگاه ساخته واصول ترقى را به آنان مى آموزد،

(1) دانشمند معروف مصرى، سيد محمد رشيد رضا مؤلف المنار، مى گويد:برخى از دانشمندان غرب كه به راستگويى محمد ايمان راسخ دارند، دعوت نبوت او را چنين توجيه مى كنند:
«معلومات وافكار وآرزوهاى بلند محمد، سبب شد كه از عقل درونى وروح پنهانى او بر قوه خيالى بلند وى، حقايقى افاضه گردد، وسرانجام فرشته را در برابر ديدگان خود مجسم ببيند، واصواتى در گوش خود بشنود» (الوحي المحمدي، چاپ دوّم، ص24).
خلاصه: فرد مادى، با جهان بينى كوتاه وتنگ خود، مى خواهد همه حوادث جهان را با اصول ماديگرى تجزيه وتحليل كند، و از آنجا كه نمى تواند همه پيامبران را دروغگو فرض نمايد ناچار شده كه موضوع نبوت ووحى مورد ادعاى پيامبران رااز طريق اصول ماديگرى توجيه كند وبگويد:
روح بلند وسرشت پاك وايمان استوار به خدا، واعتقاد راسخ آنها به لزوم عبادت خداى يگانه وترك پرستش همه بتها وپشت پا زدن به تقليد از گذشتگان، به روح وذهن آنان جلاى خاصى مى بخشد ودر عقل درونى آنان خوابها ويك سلسله حالات روحى به وجود مى آورد. ازاين نظر، آنچه را كه لازم وواجب ويا حرام مى پندارد خيال مى كند كه وحى الهى است كه از عالم بالا براى آنها بدون واسطه يا به واسطه فرشته اى نازل مى گردد يا مردى براى او تمثل پيدا مى كند ومطالب را به او تلقين مى نمايد، واو تصوّر مى كند اين فرشته اى است از عالم غيب كه براى او مطلبى آورده است; در صورتيكه او آنچه را درحالات معمولى معتقد است، در موقع نزول وحى، مى بيند ومى شنود، چنانكه در عالم رؤيا آنچه را كه انسان در وقت بيدارى ديده وشنيده است مى بيند ومى شنود.
بنابر اين آنچه را پيامبران مدعى آن هستند، به عقيده همگى راست وپاى برجاست، ولى حقيقت آن همان است كه گفته شد. (نقل از «الوحي المحمدي»، ص59).
همان طور كه ملاحظه مى فرماييد اين نظر درست نقطه مقابل سخنان قرآن در باره وحى است. بر اساس اين نظر وحى ساخته عقل درونى پيامبر است، در صورتيكه قرآن وحى را، فعل خدا مى داند، آنجا كه مى فرمايد:
(وَانّهُ لَتَنْزِيلُ رَبِّ العالَمين*نَزَلَ بِهِ الرّوحُ الأَمِين * عَلى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ المُنْذِرِينَ) (شعراء/192 ـ c d 195):قرآن نازل شده از سوى پروردگار جهانيان است، روح الامين آن را بر قلب تو فرود آورده تا از بيم دهندگان باشى.
وهمچنين در باره رؤيت فرشته مى فرمايد:(ما كَذَبَ الفُؤادُ ما رَأى *أَفَتُمارُونَهُ عَلى ما يَرى)(نجم/11و12): قلب وى آنچه را كه او ديد تكذيب نكرد، چرا با او (پيامبر) در باره آنچه كه مى بيند مجادله مى كنيد.

صفحه 175
وهرگز فرشته اى در كار نبوده وپيامى از خدا نياورده است. واگر هم آنان گاه صورتى را در برابر ديدگان خود مى ديده اند، صورت متجسد همان روح خودشان بوده كه در برابر آنها مجسم مى گرديده است.سپس مى گويد:
«والوحي عندهم لايكون إلاّ بظهور الشخصية الباطنة للرّسول، ووحيها إليه ما ينفعه وينفع قومه المعاصرين له...» (1).

بررسى لازم

1ـ مقصود ما از نقل عبارات دانشمندان روشن ساختن نظريه آنان در باره وحى بود، ولى اين تفسير بسان تفسير ديگر بسيار نابجا وناشى از يك غرور علمى است.بشر با علم كوتاه ومغز كوچك خود مى خواهد تمام اسرار جهان هستى را تفسير كند، و با اشعه محدود فكر خود زاويه تاريكى باقى نگذارد.
اين همان غرور علمى است كه دامنگير برخى از دانشمندان شده، وبا هزار زور مى خواهند به تمام مجهولات خود لباس علم بپوشانند، در صورتيكه مجهولات انسان ـ خاصّه در اين گونه مسائل ـ با معلومات وى قابل مقايسه نيست. (وما أُوتيتُمْ مِنَ العِلْمِ إِلاّ قَليلاً).
ما در باره وجود شخصيت دوّم وضمير مخفى وشعور ناخودآگاه ترديدى نداريم، وپيش از آنكه اين آقايان گام در ميدان تحقيق بگذارند، فلاسفه اسلامى وجود نفس مجرّد از ماده را اثبات كرده وبحثهايى را در اين باره مطرح نموده اند، ودر

(1)دائرة المعارف، ماده «وحى».

صفحه 176
روايات اسلامى نيز اشاره هايى به آن شده است.
ولى از اين آقايان بايد پرسيد: روى چه اصلى مى گويند وحى همان نتيجه وتراوش ضمير باطن، كه قسمت اعظم روح او را تشكيل مى دهد، مى باشد؟ هرگاه ما براى انسان شعور مخفى وضمير ناخود آگاه ثابت كرديم، لازمه اين كشف علمى آن نيست كه وحى آسمانى را مربوط به آن دانسته وارتباط آن را با مقام ربوبى منكر شويم.
2ـ تجليات شعور باطن در افراد صحيح وسالم بسيار كم ونادر است وقلمرو ذهن ناخود آگاه در افراد سالم، كاملاً از طرف مسائل وفعاليتهايى كه به كار روزانه بستگى دارد اشغال شده وتمام توجه آدمى معطوف به اين گونه فعاليتهاست، وضمير باطن معمولاً در افراد بيمار، خسته، نگران،ميگسار وشكست خورده تجلى مى نمايد، زيرا قلمرو ذهن ناخود آگاه آنان از طرف مشاغل روزانه كاملاً تخليه شده است از ميان هزاران دانشمند ممكن است براى يك دانشمند آن هم در طول عمر يكى دوبار اتّفاق بيافتد كه ناخود آگاه به برهان نظريه اى بدون تأمل وفكر در سطح ذهن خودآگاه او واقف گردد.
خلاصه، تجلى شعور باطن در زندگى انسان بسيار كم است ودر شرايط خاصى مانند رؤيا، يا دگرگونيهاى زندگى كه توجه او را از عالم خارج كم مى كند، وبه ضمير باطن متوجه مى سازد، تجلّى مى نمايد.
ولى اين شرايط در پيامبران وجود نداشته است: قرآن مجيد بر پيامبر اسلام در ظرف 23 سال نازل گرديد ودر اين مدّت، قلمرو خودآگاه او كاملاً از طرف مسائل وفعاليتهاى سياسى وتبليغى ودهها گرفتارى روزانه اشغال شده و تمام توجه اوبه فعاليتهاى تبليغى واجرايى معطوف بوده است. بسيارى از آيات مربوط به جهاد در صحنه هاى خونين نبرد نازل شده، ودر آن حالت شخصيت روحى او مقهور مسائل جارى روز بوده است.
اگر پيامبران آسمانى در زندگى افراد گوشه گير،بيمار، خسته،و شكست

صفحه 177
خورده بودند، وشرايط فعاليت ضمير باطن در آنها موجود بود، جا داشت كه يك چنين توهم پيرامون وحى آسمانى كه مدّعى آن هستند رخ دهد، ولى پيامبران آسمانى در طول دوران نبوت خود مردانى مجاهد ومبارز بوده اند كه فكرى جز اصلاح اجتماع ورهبرى مردم وحلّ مشكلات زندگى وبالا بردن سطح معنويات نداشته اند. در يك چنين شرايط چگونه شخصيت دوّم انسان مى تواند فعاليت كند، وحقايقى را از ضمير باطن به روح خودا گاه القا كند؟.
3ـ مدعيان وحى ـ به گواهى روشن و قاطع تاريخ ـ افراد راستگو واز نظر اخلاص وپاكى روح، گل سرسبد جامعه به شمار مى روند، چه بهتر كه مطلب را از خود آنان بپرسيم.
آنان، خود، وحى را يك نوع ارتباط ميان پيامبر ومبدأ آفرينش مى دانند وهرگز آن را زاييده شخصيت باطنى نبى ندانسته ودر اين باره با صراحت هرچه كاملتر گفته اند:
(كَذلِكَ يُوحي إِلَيْكَ وَ إِلَى الّذينَ مِنْ قَبْلِكَ اللّهُ الْعَزيز الْحَكيم). (1)
(وَكَذلِكَ أَوحَيْنا إِلَيْكَ قُرآناً عَرَبِيّاً لِتُنْذِرَ أُمّ القُرى ومَنْ حَوْلَها).(2)
(شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدينِ ما وَصّى بِهِ نُوحاً وَ الّذي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ وَ ما وَصّيْنا بِهِ إِبْراهيمَ وَمُوسى وَ عِيسى أَنْ أَقِيمُوا الدّينَ وَ لا تَفَرّقوا فيه).(3)
(وَكَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْري مَا الكِتاب وَ لاَ الإيمانَ

(1)اينچنين خداوند به تو وبه كسانى كه پيش از تو بوده اند، وحى مى كند.
(2)اينچنين خداوند قرآن عربى را به تو وحى نمود، تا «ام القرى» وكسانى را كه اطراف آن زندگى مى كنند، بيم دهى.
(3)از امور دين آنچه را كه به نوح سفارش كرده بوديم، وآنچه را كه بر تو وحى كرده ايم، وآنچه را كه بر ابراهيم وموسى وعيسى سفارش كرده بوديم، اين است كه اين دين را به پا داريد وتفرقه در آن نيفكنيد.

صفحه 178
وَلكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا وَ انّكَ لَتَهْدي إِلى صِراط مُسْتَقيم).(1) (سوره شورى/ 1، 7، 13 و52)
بنابر اين هر گونه تفسيرى كه با تصريح خوددارندگان وحى مخالف باشد مردود شناخته مى شود.
4ـ فعاليت شخصيت باطن غالباً در افرادى است كه مبتلا به بيمارى «هيسترى» (2) باشند واين مطلب مورد تصديقِ روانكاوان مى باشد، زيرا د راين هنگام اعصاب كنترل خود را از دست مى دهد، ورازهايى كه در ذهن ناخود آگاه مخزون ومستورند، وبه عللى از اظهار آن خوددارى مى كنند، از مرز ميان دو ذهن گذشته و وارد ذهن خود آگاه مى گردند، و در اين موقع بهتر مى توان به ضمير باطن افراد پى برد. از اين گونه افراد گاه يك سلسله مطالب بى اساس وپرت وپلايى صادر مى شود كه اساس صحيح ندارد، واگر احياناً يك سلسله مطالب صحيح از درون شخصيت آنان به ذهن خود آگاهشان سرازير شود بسيار كم وغالباًبا موهومات وافسانه ها توأم است.
ولى ما در قرآن، كه دست تحريف به آن راه نيافته، خلاف اين امر را مشاهده مى كنيم. در سراسر اين كتاب بزرگ حقايقى ديده مى شود كه مغز هيچ بشرى قادر به القا وابراز آنها نيست، واز هر نوع خطا وافسانه وخلاف عقل وعلم مصون مى باشد، ودر حقيقت ما فوق مرزهاى علوم بشرى است.
چه بهتر كه بگوييم: وحى از حقايقى است كه هنوز سرپنجه علم محدود بشر، پرده از روى آن برنداشته است، وشايد تا آخر نيز زير پرده ابهام ورمز بماند.
وشايد از همين روى وقتى از پيامبر در باب حقيقت روح(وحى) سؤال شد، در پاسخ آنان، پيك وحى نازل شد وگفت:(وَيَسْألُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ

(1)قرآن را از جانب خود به تو وحى كرديم، در حاليكه تو نمى دانستى كتاب وايمان چيست؟...
(2)نوعى بيمارى روحى خيالى و مرض عصبى است كه مبتلاى به آن دچار اختلال حواس ووهم وضعف مى شود.

صفحه 179
رَبّي وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ العِلْمِ إِلاّ قَلِيلاً) (1).
«از حقيقت روح (وحى) مى پرسند، بگو: وحى امر الهى است وشما را راهى به درك حقيقت آن نيست وبهره شما از دانش در اين عرصه بسيار اندك است».
منظور از روح د ر اين آيه ظاهراً همان وحى الهى باشد، به گواه اينكه در اين آيه، به وحى«روح» اطلاق شده است، چنانكه مى فرمايد:
(وَكَذلِكَ أُوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْري مَا الْكِتاب وَ لاَ الإيمان)(2).
«قرآن را (كه روحى است براى دلها) به تو وحى كرديم، در حاليكه نمى دانستى كتاب وايمان چيست؟!» ومنظور از روح در اين آيه همان وحى سماوى است نه روح انسانى ونه فرشته وحى.
نظريه علمى در باره ضمير خود آگاه اين است كه تمام عناصر پنهان شده در آن، از ذهن خود آگاه عبور نموده ودر آنجامخفى وپنهان مى گردد. در اين صورت، چگونه مى توان گفت وحى تجلى شعور باطن است، در حاليكه يك رشته علوم ومعارف واصول اخلاق هرگز در ذهن خودآگاه وجود نداشته تا از آن به ضمير مخفى،عبور كندوپنهان گردد ودر شرائط خاص تجلى نمايد.

نظريه چهارم:

وحى از ديدگاه فلاسفه مَشّاء

ما خلاصه نظريه فلاسفه مشاء (3) را در اينجا با برخى از انتقادات مى آوريم

(1)اسراء، 85.
(2)شورى،52.
(3)براى توضيح بيشتر به اشارات شيخ ابوعلى سينا، نمط دهم; وج3، ص408 طبع جديد;واسفار بحث صفات (متكلم)، ج7، صفحات 2..30 مراجعه فرماييد.

صفحه 180
وبراى توضيح ناچاريم مطالبى را به عنوان پايه هاى نظريه بيان كنيم:
1ـ از قواعد مسلّم در فلسفه مشاء، قاعده «الواحد » است.
اين قاعده در لسان فلاسفه چنين معروف است:«لايصدر من الواحد إلاّ الواحد» يعنى از موجود واحد كه از هر جهت بسيط بوده، وهيچ نوع كثرتى در آن نباشد، جز يك شىء از آن صادر نمى گردد. عكس اين قاعده نيز چنين است:«ولايصدر الواحد إلاّ من الواحد» يعنى موجود بسيط و واحد نيز، جزء از يك علت سر نمى زند، وهرگز امكان ندارد كه دو شىء در صدور واحد بسيط،شركت نمايند.
واين دو قاعده از اصول مسلّم فلسفه مشاء است كه هرگز با اصول شرع مخالفتى ندارد،البته مشروط بر اينكه بيان مقاصد اين فن به دست اهل آن سپرده شود، وهر فردى به خود اجازه ندهد كه در اين باب اظهار نظر نمايد.
برهان فلسفى دو قاعده فوق چنين است: ميان علت ومعلول بايستى يك نوع ارتباط وسنخيت وجود داشته باشد تا بر اثر آن معلولى از علت صادر گردد، واگر ما چنين ارتباط وسنخيت را در نظام علل ومعاليل انكار كنيم، بايد اعتراف كنيم كه همه چيز صلاحيت دارد علت همه چيز گردد، مثلاً آب صلاحيت دارد ايجاد عطش كند وآتش رفع عطش بنمايد، در صورتيكه مى بينيم چنين نيست. بنابر اين بايد گفت:ميان نوشيدن آب ورفع عطش ارتباطى است كه دوّمى را دنبال دارد واين ارتباط در ديگرى نيست.
فلاسفه از اين ارتباط چنين تعبير مى آورند كه، علت بايد داراى حيثيت وخصوصيتى باشد كه در سايه آن خصوصيت، معلول از آن صادر گردد. اگر فرض كنيم كه علت ما واحد وبسيط است و كوچكترين كثرت وحتى كثرت عقلى، كه داراى جنس وفصل در مقام ذات وماهيت باشد، در آن نيست وبه اصطلاح علمى «بسيط من جميع الجهات» است، در چنين صورت اگر دو معلول از آن صادر گرديد، هركدام از دو معلول از آنجا كه با هم اختلاف دارند، تقاضاى دو نوع

صفحه 181
خصوصيت متغاير در علت، ويادو نوع ارتباط وسنخيت ميان خود وعلت را خواهند داشت واگر در چنين علت بسيطى دو نوع خصوصيت وصلاحيت كه هركدام صدور معلولى را ايجاب مى كند، فرض كنيم، صورت مسئله دگرگون مى گردد وعلتى را كه واحد فرض كرده ايم كثير وغير بسيط خواهد بود.
بنابر اين، فرض اينكه علت ما«واحد» و«بسيط» است وكثرتى در آن نيست، مستلزم اين است كه معلول ما نيز بسان علتْ، واحدوبسيط باشد ديگر وبيش از يك معلول از آن سرنزند.
با تدبّر پيرامون اين بيان برهان عكس مسئله نيز روشن مى گردد، و ديگر احتياجى به توضيح وتكرار آن نيست.
2ـ جاى گفتگو نيست درجهانى كه ما زندگى مى كنيم موجودات بى شمارى موجود است، كه با يكديگر اختلاف وتباين ذاتى دارند، واگر با ديد وسيعى به سازمان هستى بنگريم وعالم عقل ونفس ومثال را نيز بر جهان ماده بيفزاييم، موجودات بى شمار وكثراتى غير متناهى را خواهيم ديد كه صدور آنها از مبدأ آفرينش با قاعده مسلم «الواحد» سازگار نيست. در اين صورت چه بايد كرد؟وچگونه صدور اين كثرات را از واحد بسيط من جميع الجهات حل نمود؟
3ـ مشائيها واشراقيها هر كدام در گشودن اين گره وحلّ صدور كثير از واحد تئورى وفرضيه هاى مختلفى دارند كه ما به بيان فرضيه مشائيها مى پردازيم.
مى گويند:براى نخستين بار از واحد من جميع الجهات، معلول واحدى به نام عقل اوّل صادر گرديد كه هم در مقام ذات وهم در مقام فعل تجرّد تام دارد و در تعقّل ذات خود ويا انجام عمل، نيازى به ماده ندارد، ولى از آنجا كه لازمه معلول بودن محدود بودن است، ونتيجه آن حدّوماهيت داشتن است، صادر اوّل خواه ناخواه داراى دو حيثيت مى گردد:
1ـ وجود;

صفحه 182
2ـ ماهيت واحد.
به عبارت ديگر وجود صادر اوّل داراى دو نسبت مى باشد: نسبتى با علت خود كه از اين نظر متصف به وجوب غيرى است، ونسبتى با ماهيت خود كه از اين نظر متصّف به امكان خواهد بود.
صادر اوّل با پيدا كردن اين دونسبت، كه لازمه تنزل ومعلوليت است، يك نوع كثرت پيدا كرده ودر سايه اين كثرت خواهد توانست دو موجود مختلف را با قدرتى كه از خدا اخذ كرده به وجود آورد نيز از آنجا كه اين دونسبت از نظر كمال وشرف در دو نقطه متقابل قرار گرفته اند، به ملاحظه نسبت نخستين كه شرافت بيشترى دارد (انتساب به مبدأ)، موجود شريفى را به نام عقل دوّم، وبه ملاحظه نسبت ديگر، موجود پستترى را به نام فلك اوّل به وجود بياورد.
وقتى به آنان گفته مى شود:اعتقاد به وجود كثرت در نخستين صادر، عملاً تكذيب قاعده «الواحد» است، زيرا در اين صورت از واحد، كثيرى به نام عقل اوّل، كه داراى دو نسبت متغاير است، صادر شده است، در پاسخ ما مى گويند:آنچه از خداوند صادر شده فقط وجود عقل اوّل است، وپيدايش ماهيت وبه عبارت ديگر پيدايش دونسبت لازمه تنزّل وجود ومعلوليت است وبسان لازم الوجودى زوجيت براى«اربعه» است، وجعل وعلّت جداگانه اى نمى خواهد، بلكه جعل خود وجود ملزوم، مانند عقل ويا اربعه، در پيدايش چنين لوازمى كافى است (1).
مشائيان معتقدند:عقل دوّم بسان عقل اوّل، عقل سوم وفلك دوم را آفريد وبه همين ترتيب عقل نهم فلك نهم وعقل عاشر را كه به نام عقل فعال است به وجود آورد ودايره خلقت عالم تجرّد در همين نقطه پايان يافت.

(1)گاهى از اين دو نسبت چنين تعبير مى آورند: از آنجا كه عقل اوّل مجرّد است وهر مجردّى، هم مبدأ خود را تعقل مى كند وهم ذات خويشتن را، لذا اين دو نوع تعقل مبدأ خلقتهاى متغاير گرديده است.

صفحه 183
امعان نظر در كلمات وعبارات آنها حاكى است كه علّت اينكه آنان به بيش از ده عقل مجرّد قائل نشده اند اين است كه راه براى استكشاف عقول بيشتر ندارند; زيرا آنان از وجود فلك اوّل، كه محسوس است، وجود عقل دوّم را استكشاف كرده ومى گويند محال است كه از صادر اوّل، با وجود امكان صدور اشرف يعنى عقل دوّم، قبلاً موجود غير اشرف مانند فلك صادر گردد، و بر همين اساس از وجود موجودى غير اشرف، به نام فلك، صدور وجود اشرفى را به نام عقل دوّم كشف مى نمايند واز آنجا كه عدد افلاك در نظر آنان از نه تجاوز نمى كرد،ناچار تعداد عقول را در ده متوقف ساختند. خلاصه از وجود نه فلك، ده عقل را كشف كرده، وسير خلقت را در همين جا متوقف دانستند.
4ـ عقل عاشر درمكتب مشائى تكميل كننده نفوس ومفيض صُوَرِ جوهرى بر هيولاى جهان عناصر است، وبه عبارت ديگر، عقل فعّال نفوس انسانى را از مقام قوّه به مقام فعل رسانيده ودرخواستهاى طبيعى هيولاى جهان ماده را كه با زبان بى زبانى خواستار صور جوهرى است پاسخ مثبت مى دهد.
عقل فعّال در مكتب مشاء نقش مهمى در القاى حقايق وافاضه معارف وتكميل نفوس دارد، وتمام معارف كه بر قلوب اوليا وبزرگان افاضه مى شود، همگى از ناحيه اوست.
5ـ همانطورى كه انسان داراى حواس ظاهرى است، همچنين داراى حواس باطنى اى است كه هركدام وظيفه خاص خود را انجام مى دهند.
الف: حس مشترك: آنچه را حواس پنجگانه ظاهرى از الوان واصوات وطعوم وغيره درك مى كند فوراً صورت آن را به حس مشترك داده ويك نوع ادراك كه از نظر مشائيها مادى واز نظر فلسفه حكمت متعاليه مجرد است در آنجا تحقّق مى يابد.
ب: خيال يا عالم مثال:مخزن صورى است كه حس مشترك آن را درك مى كند، زيرا حس مشترك تمام مدركات خود را پس از تحقّق ادراك به قوّه خيال داده

صفحه 184
ودر آنجا بايگانى مى شود وبا اين قوّه هر موقع بخواهيم مى توانيم صورتهاى آنچه را در گذشته ديده ويا شنيده ايم دوباره به خاطر آورده ومحسوسات خود را بسان فيلمهاى سينما از برابر ديدگان خود بگذرانيم.
قوه خيال وصورتهاى بايگانى در آنجا يك نوع تجرّد دارند، زيرا بقاى صور در آن مخزن با فرض تبديل وتحليل رفتن تمام قسمتهاى بدن، بهترين گواه بر تجرّد ووجود آن از ماده است، وتوضيح اين برهان را مى توانيد در كتابهاى فلسفه وبالأخص اصول فلسفه حضرت استاد علاّمه طباطبائى ـ ره ـ به دست آوريد.
ج و د: قوه واهمه كه معانى جزئى را درك كرده، ومخزن آن: حافظه كه چهارمين قوه باطنى است.
هـ ـ قوّه عاقله كه مُدرِكِ كليات ودريافت كننده حقايق عقلى عارى از هر نوع رايحه مادى است.(1)
اين صورت اجمالى قواى خمسه باطنى است كه در فلسفه مشاء بحث شده و در روانشناسى امروز نيز مطرح است.
6ـ منشأ مدركات وصورى كه وارد حس مشترك مى شود غالباً حواس پنجگانه ظاهرى است، ولى گاهى تحت شرايطى خاص يك سلسله صور از باطن نفس برحس مشترك القا شده وادراك محقّق مى گردد. مثلاً صورى كه انسان در حال خواب در حس مشترك خود در مى يابد، صورى است كه از باطن به حس مشترك القاء مى گردد، خصوصاً آن دسته از رؤياهايى كه مفردات آن را نيز در خارج نديده واز طريق حسّ ظاهرى مشاهده نكرده باشد.
اصولاً هر موقع ركودى در حواس ظاهرى رخ دهد، قواى باطنى به كار افتاده، صورى را وارد حسّ مشترك مى نمايند. و البته مسلّم است كه مزاج در نحوه اين نوع

(1)علاوه بر اين قواى پنجگانه باطنى قوه ششمى نيز هست كه به نام قوّه متخيله ناميده مى شود وبراى آن نشان خاصى است.

صفحه 185
صورتها بى اثر نمى باشد: وافرادى كه داراى طبع حاد مى باشند، صور متناسب طبع خود ديده وافرادى كه داراى طبع غير حادى هستند، صور مسانخ طبيعت خود رامشاهده مى كنند.
خلاصه اينكه گاهى قوّه متخيله به صورى كه در خزانه خيال است دستبردى زده وصور واشكالى ازآن مى سازد، واين صور در حس مشترك منعكس مى گردد، چنانكه صورى كه از خارج به حس مشترك وارد شده در قواى بالا منعكس مى شود. در حقيقت قواى نفسانى بسان آئينه هايى هستند كه در برابر يكديگر قرار گرفته وصور موجود در هر يكى در بالاتر منعكس مى شود.(1)
7ـ نفوس ضعيف پيوسته نفس وروح آنان اسير حواس ظاهرى واحياناً گرفتار قواى باطنى نازلى مى باشند، وهرگز قدرت وتوانايى صعود به مقام برتر را ندارند، امّا نفوس قوى ونيرومند،كه از صفاى كامل برخوردارند، در حالت نوم ويقظه مى توانند با عقل فعال تماس گرفته وحقايق ومعارفى را از او دريافت نمايند، وبه عبارت ديگر استعداد كاملى پيدا مى كنند كه اين حقايق از آنجا به نفس وروح او افاضه گردد، از آنجا كه قواى درونى انسانى، حالت محاكات داشته وبسان آئينه هاى متقابل مى باشند، اين معارف عقلى را در قوّه خيال به صورت كلام موزون وفصيح درك كرده، وخيال اين افاضات عقلى را د راين مرحله به صورت كلام، كه مشتمل بر يك سلسله معارف حقيقى است، دريافت مى كند وسپس اين كلام موزون، به حكم قانون محاكات از مرحله خيال تنزّل كرده ودر حسّ مشترك به صورت كلام شنيده مى شود.
عقل فعّال، كه در لسان شرع همان ملك قدسى است، ومفيض اين حقايق عالى مى باشد، ودر عالم مثال به صورت ملك ديده مى شود، وگاهى حقيقت آن از عالم مثال تنزّل كرده ودر خارج به صورت شخص تمثل پيدا مى كند، وانسان كامل را

(1)شيخ الرئيس در اشارات مى گويد:«قد يشاهد قوم من المرضي والممرورين صوراً محسوسة ظاهرة حاضرة ولانسبة لها إلى محسوس خارج فيكون انتقاشها إذن من سبب باطن أو سبب مؤثر في سبب باطن» (شرح اشارات، نمط دهم، ج3، 403).

صفحه 186
با ديدگان خود مى بيند.
حقيقت نبوت جز ارتقاى نفس نبوى به مقام عقل فعّال كه بتواند با ضمير صاف خود، حقايق را از آن عالم درك كند، ومعارف وعلومى از آن در آئينه روح او منعكس گردد، ودر حالت بيدارى وخواب با او ارتباط وتماس پيدا كند، چيزى نيست، وحقيقت وحى چيزى جز اخذ اين معارف از آن مقام منيع نمى باشد. كلام الهى كه برقلب نبى القا مى گردد. جز آن نيست كه قوّه خيال،حقايق را در اين مرحله، كه عالم اشباح وصور است، به صور كلام فصيح وبليغ، كه سايه وشبح وجود عقلى آن معارف است، درك كند وسپس صورتى محسوس از آن در حسّ مشترك منعكس گردد، ونفس نبوى با گوش خود كلام الهى را بشنود. فرشته وحى نيز، همان عقل فعّال است كه در عالم مثال به صورت شخص متمثل گرديده وگاهى گام فراتر نهاده، وبه صورت انسانى نيز در خارج متمثل مى گردد.
بنابراين، وحى يك حقيقت علمى است كه در هر سه درجه، به طور حقيقى، واقعيت وخارجيت دارد، ولى لازمه يك حقيقت ذو مراتب اين است كه در هر مرحله به شكل و صورت مناسب آن جلوه گر شود.
مثلاً وحى در عالم عقل به صورت وجود عقلى ومعارف كلى است; ودر عالم مثال، كه سايه وشبحى از آن جهان است، به صورت الفاظ واصوات مثالى است كه در ظرف خود حقيقتاً وجود دارد; ودر حس مشترك به صورت اصوات والفاظ مسموع در مى آيد، وهركدام نيز در مرحله خود وجود واقعى داشته وهرگز مخلوق نفس نبى وساخته فكر وخيال او نيست.بلكه آئينه روح او شايستگى دارد كه حقيقت وحى، با مراحل سه گانه خود، عقل وخيال وحس مشترك ،وجود مناسب پيدا كند.
روى اين حساب فرشته وحى واقعيتى است غير قابل انكار، ولى در هر مرحله با وجود مناسب آن محيط تجلى مى كند، وفرشته وحى در عالم مثال وخيال، وجودِ مثالىِ همان عقل فعّال است كه براى خود واقعيت انكار ناپذير دارد، وهمچنين است تمثّل جسمانى وى در برابر ديدگان پيامبر كه در اين مرحله نيز براى خود داراى

صفحه 187
حقيقتى است انكار ناپذير، ودر عين حال مناسب همان مرحله.(1)

پاسخ يك رشته سؤالات

هرگاه اين نظريه به طورى كه ما بيان كرديم تشريح گردد، پاسخ برخى از سؤالات كه هم اكنون مطرح مى كنيم روشن مى شود اگر چه خود اين نظر از جهاتى كه گفته خواهد شد خالى از اشكال نيست.
1ـ بنابر تفسير ياد شده، فرشته اى به صورت حسى در واقع وجود ندارد وصدايى در كار نيست، بلكه اين قدرت قوّه خياليه پيامبر است كه چنين صورت وصدايى را در افق ذهن ايجاد كرده، وسپس قدرت حس مشترك آن را به صورت يك امر محسوس در حاسّه پيامبر منعكس ساخته است.
پاسخ:اين اشكال متوجه نظريه آنان نيست وهرگز چنين سخنى را نمى گويند. آنان براى هر موجودى سه وجود طولى قائل شده، وميان آنها يك نوع اتّحادى قائل هستند; حتى آنها را به يكديگر قابل حمل دانسته واين حمل را حمل حقيقى توقيتى مى نامند. بنابراين هرحقيقتى كه از عقل فعّال گرفته مى شود در هر ظرف،سه نوع وجود حقيقى دارد: وجود عقلى; وجود خيالى(مقصود وجود برزخى است); ووجودى در حسّ مشترك.
از آنجا كه قواى عقلى درمراحل سه گانه حالت محاكات دارد ومانند آئينه هاى متقابل از يكديگر حكايت مى كند، صورت موجودى كه در قوّه عاقله است در قوّه خيال منعكس شده، وازآنجا در حس مشترك نيز صورتى محقّق مى گردد، واين صورتهاى عقلى وخيالى وحسى، هرگز ساخته نفس نبوى وقواى نازل نفس او نيست، بلكه ظلال وعكوسى است كه قهراً در يكديگر منعكس مى گردد.

(1)اسفار، ج7، فصل 7، ص23. 28.با مراجعه به بيانات اين فيلسوف الهى در فصل مزبور، حقيقت نظريه مشائين در باره «وحى» كاملاً روشن مى شود، وآنچه را كه بيان نموديم، اقتباس از اين فصل بود.

صفحه 188
اين حقيقتى است كه صدر المتألهين به آن تصريح كرده وما براى اختصار از نقل عبارات آنها خوددارى مى كنيم.
روى اين نظر همان طور كه حقايق وحى داراى درجات سه گانه است، خود عقل فعّال در هر ظرف، با سه وجود مناسب تمثل پيدا كرده ودر هر كدام وجود حقيقى دارد. بنابر اين، عقل فعّال همان طور كه وجود عقلانى دارد، در موقع تنزّل در خيال به صورت ملكى زيبا كه مثال وصورت برزخى اوست تحقّق يافته وگاهى در خارج نيز به صورت يك موجود جسمانى تمثّل پيدا مى كند، يعنى در قالب جسمى درآمده وبا پيامبر روبرو مى گردد.
خلاصه عقل فعّال وحقايق عقلى با سه وجود در سه مرحله جلوه كرده وسه نوع وجود طولى پيدا مى كند واين همان حقيقتى است كه مى گويند وحى چيزى جز تنزّل وجود بيش نيست.
2ـ اين طرز ادراك يك نوع ادراك وارونه است، زيرا ما اوّل از طريق حس چيزى را درك مى كنيم، سپس صورت ذهنى آن در قوّه خيال ايجاد مى گردد، بعد از آن به صورت يك مفهوم عقلى آن را در مى يابيم; امّا پيامبر نخست با اتّصال وارتباط به عقل فعّال، حقايق را درك مى كند، سپس سايه آن حقايق بر افق خيال، وبعد از آن بر افق حسّ او مى افتد وصورتهايى مناسب آن حقايق، در خيال وحس او منعكس مى گردد.
پاسخ:اگر وحى ادراك غير عادى واحساس مرموز نبود، حق بود كه بسان ساير ادراكات عادى از مرحله حس گرفته به مرحله عقل برسد ولى اگر ما وحى را يك ادراك غير عادى ومرموز دانستيم هرگز اشكال نخواهد داشت كه طرز القاى آن نيز غير عادى باشد.
از اين گذشته شيخ الرئيس يك سلسله ادراكات خاصى را به ما معرفى كرد كه نحوه ادراك در آنجا كاملاً عكس ادراكات عادى بوده وهيچ گونه مشابهتى با هم ندارند، ايشان گفتند:گاهى صور علمى از خارج وارد ذهن شده وگاهى القا از

صفحه 189
داخل به خارج صورت مى گيرد، بنابر اين نبايد انتظار داشت كه وحى كه يك نوع ادراك مرموزى است صددر صد با ساير ادراكات مشابه باشد.
وانگهى آنان در تمام ادراكات همان عقيده را دارند كه در باره وحى دارند، آنان مى گويند:تا انسان ارتباطى با عالم بالا پيدا نكند وصور عقلى موجودات وصور خيالى را درك نكند، هرگز استعداد درك صور حسى را پيدا نخواهد كرد. بنابراين اگر تمام ادراكات يك نوع القا از بالا به پايين است، در اين صورت هرگز اين نوع ادراك در وحى نيز وارونه نخواهد بود.
3ـ مطابق اين تفسير پيامبران نوابغى هستند كه بر اثر قدرت فكر وتوانايى عقل خود، به حقايق تازه اى دست يافتند كه ديگران موفق به درك آنها نبودند.
پاسخ: تفاوت پيامبران با نوابغ اين است كه نوابغ در پرتو استعداد ودِماغ نيرومند خويش توأم با كار وكوشش ومطالعه وبررسى پيرامون يك يا دو موضوع علمى مى توانند حقايقى را درك كرده وبيان كنند، وهرگز طهارت نفس واجتناب از معاصى شرط موفقيت آنها نيست، وبه عبارت ديگر، افكار آنان معلول فعاليتهاى فكرى واشتغالات پيگير آنهاست; در صورتيكه حقايقى كه بر قلب پيامبرى القا مى گردد،هرگز نتيجه فعاليتهاى فكرى و تجربيات عملى آنان نيست بلكه حقايقى است كه در سايه صفاى ذهن وطهارت روح از عالم بالا القا گرديده وهرگز پيامبر در پيدايش وتكميل آن افكار فعاليتى انجام نداده است.
4ـ به عقيده فلاسفه قديم براى كسب علوم بايد به عقل فعّال ارتباط پيدا كنيم وبه قدر استعداد خود از آن منبع پرفيض كسب علم بنماييم واگر اين حقايق در نيروى خيال وحس ما منعكس نمى شود، وصورتهايى مناسب آنچه كه با عقل خود دريافته ايم، بر پرده حس ما نمى افتد، بر اثر ضعف وناتوانى قدرت خيال وحس ماست، وشايد كسانى پيدا شوند كه احياناً ناظر چنين تجسماتى بوده باشند.
پاسخ: مشائّين منكر آن نيستند كه ميان ادراكات ما وپيامبران يك نوع قدرمشتركى وجود داشته باشد، زيرا حقيقت وحى هرچه باشد، بالأخره پيامبر با روح

صفحه 190
خود حقايق را درك كرده وبا چشمان خود فرشته وحى را مى بيند وبا گوشهاى خود اصوات را مى شنود، واين خود يك نوع قدر مشتركى ميان ما وپيامبران است.
چيزى كه هست آنان آنچنان با عقل فعّال خود ارتباط وتماس دارند كه حقايق را با واقع بينى كامل درك كرده وكوچكترين خطايى در آن رخ نمى دهد، ولى از آنجا كه ارتباط ديگران با عقل فعّال ضعيف وناتوان تر است، مدركات آنها خالى از اشكال واشتباه نخواهد بود.
اينكه ما وجود مثالى وحسى آنچه را كه با عقل درك مى كنيم در دو قوّه مزبور درك نمى نماييم، معلول ضعف اين دو قوه است كه مسخّر قواى مادى مى باشند، واگر روزى بشر توانست خود را از تسخير قواى ظاهر بيرون ببرد، هرگز اشكال ندارد كه اصوات روحانى را شنيده و فرشتگان متمثل را ببيند، ولى نزول وحى ويا به عبارت صحيح تر شنيدن يك چنين اصوات خفى وپنهانى هرگز ملازم با نبوت ورسالت شخص نيست.
مادر موسى از كسانى بود كه بر او وحى نازل گرديد، و به حواريين عيسى مانند پيامبران وحى شد، چنانكه مى فرمايد:(وَإِذْ أَوحَيْتُ إِلى الحَواريين أَنْ آمِنُوا بِي وَبِرَسُولي)(مائده/111). «هنگامى به حواريين وحى فرستاديم كه به من وپيامبر من ايمان آوريد».
ولى هرگز نزول وحى گواه بر نبوت ورسالت آنان نيست، بنابراين اگر افرادى پيدا شوند كه آنچه را با ديد عقل ديده اند، در افق خيال و سپس با حس درك كنند، هرگز نبى ورسول نخواهند بود.

نارسايى اين نظريه

نارسايى اين نظريه ناشى از جهات ياد شده نيست، بلكه اشكال اساسى آن اين است كه اين توجيه وتفسير نسبت به وحى فرضيه اى بيش نيست، زيرا هرگاه ما بپذيريم كه حقيقت واحدى در سه موطن، به سه صورت درك مى شود، دليل

صفحه 191
نمى شود كه بگوييم وحى نيز، حقيقتى جز اين ندارد.
آرى،به طور مسلّم، بشر در مواقع خاصى، يك حقيقت را به سه صورت به تناسب محل ادراك، درك مى كند ولى هرگز دليل نداريم كه وحى آسمانى پيامبران را، عين همين ادراك بدانيم. شايد وحى يك نوع ادراك مرموزى است كه از حيطه فهم و عمل و احساس بشر عادى بيرون مى باشد.
گذشته از اين،عقول ونفوس وافلاك فرضيه اى بيش نيست، وهدف از آن تصحيح پيدايش كثرت در جهان آفرينش است. وتفسير يك حقيقت آسمانى از طريق فرضيه هاى لرزان، ارزش قطعى ندارد، زيرا بعيد نيست كه براى حدوث كثرت در جهان خلقت، راه ديگرى وجود داشته باشد، ونيازى به فرضيه عقول ونفوس در كار نباشد ومرحوم حكيم سبزوارى در تفسير قاعده «الواحد» به اين راه اشاره نموده است.(1)

(1)شرح منظومه سبزوارى،ص138.

صفحه 192

صفحه 193

بخش چهارم

صفات ومشخصات پيامبران

* عصمت يا مصونيت از گناه
* مصونيت از خطا واشتباه
* اطلاعات وسيع، و علم و دانش سرشار
* پيراستگى از عيوب و نقائص

صفحه 194

صفحه 195

صفات ومشخصات پيامبران

آيا مقام ومنصبى خطيرتر وپرمسئوليتر از مقام رهبرى جامعه هست؟ آيا يك فرد بدون داشتن يك سلسله امتيازات روحى وجسمى، مى تواند رهبرى جامعه حتى در يك قسمت از شئون زندگى را به عهده بگيرد چه رسد به رهبرى مردم در تمام شئون مادى ومعنوى زندگى كه شايسته رهبران آسمانى است؟
رهبران سياسى، كه فقط مسائل سياسى كشور را رهبرى مى كنند، ويا متخصّصان مسائل اقتصادى، كه زمام اقتصاد وامور مالى كشور را در دست دارند، بدون داشتن يك سلسله شرايط وصفات برجسته كه تفوّق وبرترى آنان را بر ديگران ثابت مى نمايد، هرگز نمى توانند بر مسند رهبرى سياسى واقتصادى كشور تكيه زنند.
بنابراين پيامبران آسمانى نيز كه رهبران واقعى جامعه در كليه شئون زندگى مى باشند، بايد از يك سلسله صفات عالى وبرجسته اى كه موقعيت ومقام رهبرى آنان را تحكيم مى نمايد، برخوردار شوند، ودر حقيقت بر اثر داشتن اين امتيازات است كه اين منصب خطير به آنان واگذار مى گردد.
شما مى توانيد امتيازات لازم راتحت عناوين زير خلاصه كنيد:
1ـ مصونيت از گناه ونافرمانى خدا.
2ـ مصونيت از خطا واشتباه.
3ـ اطلاعات كافى ووسيع نسبت به مسائلى كه تبليغ آنها به عهده آنان واگذار شده است.
4ـ پيراستگى از روحيات بد وعيوب جسمانى كه موجب تنفر مردم وعقيم شدن اثر تبليغ آنان مى شود.
ذيلاً موضوعات بالا را به طور اختصار بررسى مى كنيم:

صفحه 196

1ـ عصمت يا مصونيت از گناه

عصمت، يك صفت نفسانى ونيروى درونى است كه دارنده را از فكر وخيال انجام گناه،چه رسد به ارتكاب خود گناه، بازمى دارد. به عبارت ديگر، يك حالت خداترسى باطنى است كه شخص را در برابر گناه و حتى فكر وتصميم برانجام آن، بيمه مى كند.
دراينجا اين سؤال پيش مى آيد كه،چگونه مى شود يك شخص نسبت به تمام گناهان مصونيت پيدا كند، و نه تنها معصيتى از او سرنزند بلكه حتى به فكر گناه ونافرمانى نيز نيفتد؟
پاسخ اين سؤال اين است كه، عصمت ومصونيت در برابر گناه، از شئون ولوازم علم به مفاسد است.البته اين مطلب، نه به اين معنى است كه هرنوع علم به لوازم گناه، پديد آرنده مصونيت وعصمت است، بلكه بايد واقع نمايى علم، به قدرى شديد ونيرومند باشد و لوازم وآثار گناه آنچنان در نظر وى مجسّم وروشن گردد كه آنها را با ديده دل، موجود ومحقّق ببيند. در اين موقع صدور گناه از وى، به صورت يك «محال عادى» در مى آيد. براى تقريب ذهن به مثال زير توجه فرماييد:
هريك از ما در برابر يك سلسله اعمال خارجى كه به قيمت جانمان تمام مى شود، يك نوع عصمت ومصونيت داريم واين نوع مصونيت زاييده علم ما به لوازم اين گونه اعمال است.
مثلاً دو كشور متخاصم را تصور كنيد كه با يكديگر هم مرز مى باشند وسربازان هر دو طرف با فاصله هاى كوتاهى در برجهاى بلند به وسيله دوربينهاى قوى ونورافكنهاى نيرومند وسگهاى كارآزموده، مراقب اوضاع امور مرزى وبالأخص عبور افراد به طرف ديگر مى باشند، به طورى كه يك گام تجاوز از خطوط مرزى باعث

صفحه 197
مرگ وكشته شدن قطعى انسان مى گردد. در اين صورت هيچ انسان عاقلى فكر عبور از مرز را در مغز خود نمى پروراند، چه رسد عملاً به آن اقدام كند، ونسبت به اين عمل يك نوع عصمت دارد.
راه دور نرويم، هر فرد عاقل وخردمندى در برابر هر مايع كشنده اى كه نوشيدن آن به قيمت جان انسان تمام ميشود ويا سيم لخت برق كه تماس با آن انسان را خشك وسياه مى سازد ويا باقيمانده غذاى بيمارى كه مبتلاً به مرض «جذام»و«برص» است وخوردن آن موجب سرايت بيماريهاى مزبور مى گردد، يك نوع مصونيت وعصمت دارد. يعنى هرگز و به هيچ قيمت اين اعمال را انجام نمى دهد وصدور اين اعمال از وى يك محال عادى مى باشد، وعلّت اين مصونيت، همان تجسّم توابع ولوازم اين اعمال است،كه آنچنان در نظر وى مجسّم ومحقّق و مسلّم مى باشد، كه در پرتو آن، فكر اقدام به چنين كارها را نيز در مغز خود نمى پروراند، چه رسد كه عملاً به اين كار اقدام نمايد.
ما ملاحظه مى كنيم كه برخى از افراد از خوردن مال يتيم بى نوا كوچكترين پروايى ندارند ولى در مقابل، گروهى از خوردن حبه اى از حرام امتناع مىورزند. چرا اوّلى با كمال بى پروايى مال بى نوايان را حيف وميل مى كند ولى دوّمى از كوچكترين تصرّف خوددارى مى نمايد؟! علّت آن اين است كه شخص نخست، يا اساساً معتقد به لوازم وتبعات اين نوع نافرمانى نيست ويا اگر هم نيمه ايمان واعتقادى داشته باشد، لذايذ زودگذر مادى آنچنان حجاب غليظى ميان ديده دل او وعواقب شوم اين عمل به وجود آورده است كه ازاين آثار جز شبحى در برابر ديده خرد او چيزى منعكس نيست; ولى دوّمى آنچنان علم قوى ونيرومند به تبعات سوء اين گناه دارد كه هر قطعه اى از مال يتيم در نظر او با قطعه اى از آتش مساوى وبرابر است و پيداست كه هيچ عاقل وخردمندى به خوردن آتش اقدام نمى كند. آرى فرد با ايمان با ديده علم وبصيرت مى بيند كه چگونه اين اموال به آتشهاى سوزنده مبدّل گرديده است، وروى اين اصل در برابر اين عمل مصونيت پيدا مى كند.

صفحه 198
هرگاه براى شخص نخست نيز، چنين علم وبينش رخ دهد، قطعاً او هم مانند دوّمى از هر نوع تصرّف ظالمانه خوددارى مى كند.
قرآن كريم در باره كسانى كه طلا ونقره را به صورت گنج در مى آرند وحقوق واجب آن را در راه خدا نمى پردازند مى گويد:اين فلزها در روز رستاخيز به صورت توده آتش در آمده وپيشانى وپهلو وپشت دارندگان گنج را داغ مى كند.(1)
اكنون اگر برخى از دارندگان گنج، اين منظره را با ديدگان خود مشاهده كنند وببينند كه چگونه همكاران آنها به كيفر اعمال خود رسيدند و سپس به آنها اخطار شود كه اگر شما نيز ثروت خود را به صورت گنج در آوريد هم اكنون به همين سرنوشت دچار مى شويد، آنان فوراً تمام ثروتهاى زيرزمينى را آزاد مى سازند.
گاهى برخى از افراد در همين جهان بدون مشاهده منظره كيفر الهى آنچنان به مفاد اين آيه ايمان پيدا مى كنند كه اثر آن ايمان كمتر از شهود اثر آن گناه نمى باشد، تا آنجا كه اگر پرده هاى دنيوى از برابر ديدگان آنها برداشته شود كوچكترين تفاوتى در ايمان آنان بوجود نمى آيد، در چنين صورت اين فرد در برابر اين گناه(گنج نهادن طلا ونقره) يك نوع مصونيت و عصمت پيدا مى كند، يعنى هرگز طلا ونقره را به صورت گنج در نمى آورد.
حالا اگر يك فرد يا گروهى نسبت به كيفر تمام معاصى يك چنين حالتى پيدا كنند، و قهر وخشم وكيفر الهى آنچنان بر آنها روشن ويقينى شود كه ارتفاع حجاب وازبين رفتن فواصل زمانى ومكانى كوچكترين اثرى در ايمان واعتقاد آنان نگذارد، در چنين صورت اين فرد يا آن گروه در برابر تمام معاصى يك نوع مصونيت وعصمت صددر صد پيدا مى كنند و نه تنها گناه از آنان سرنمى زند بلكه به فكر گناه نيز نمى افتند.

(1)(يَوْمَ يُحْمى عَلَيْها في نارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوى بِها جِباهِهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هذا ما كَنَزْتُمْ لاَِنْفُسِكُمْ فَذُوقُوا ما كُنْتُمْ تَكْنِزُونَ)(توبه/35).

صفحه 199
بنابر اين، عصمت در يك مورد يا در تمام موارد، اثر مستقيم ايمان شديد وعلم قاطع به كيفر اعمال مى باشد وهر فردى يك نوع عصمت در برخى از موارد دارد. چيزى كه هست پيامبران بر اثر احاطه علمى به كيفر اعمال وآگاهى كامل از عظمت خداوند، در برابر تمام گناهان، عصمت جامع وكامل دارند وروى همين علم، تمام دواعى گناه وغرائز سركش انسانى در آنها مهار شده ولحظه اى از خطوطى كه خداوند تعيين كرده است تجاوز نمى كنند.
هنگامى كه عقيل برادر امير مؤمنان ـعليه السّلامـ از وى سهم بيشترى از بيت المال خواست، وى قطعه آهنى را داغ كرد ونزديك بدن عقيل آورد. حرارت آهن گداخته پوست بدن عقيل را ناراحت كرد وبسان شتر رنجور فرياد كشيد. حضرت در اين موقع چنين گفت:«ثكلتك الثواكل يا عقيل اَتَئِنُّ من حديدة احماها انسانها لِلَعِبِهِ وتجُرُّني إلى نار سَجَرها جبّارُها لغضبه اَتَئِنُّ من الأذى ولا أَئِنُّ من لَظى» (1).
عقيل!زنان سوگمند در سوگ تو بگريند! آيا از آهن تفديده اى كه آدمى آن را براى بازى خود سرخ كرده ناله مى كنى امّا مرا به سوى آتشى كه خداوند قهار براى خشم خود برافروخته مى كشانى آيا تو ازا ين رنج اندك مى نالى ومن از آتش دوزخ ننالم؟!».
مولاى متقيان آنچنان به كيفر بى عدالتى مؤمن بود كه گويا سوز لهيب دوزخ را در همين جهان حس مى نمود ولذا به هيچ قيمت حاضرنشد سهم برادر را زياد كند. اين علم وبينش است كه عوامل گناه وغرائز توسعه طلب انسانى را در وجود فرد معصوم مهار كرده وآنها را در حدود رضايت حق محدود مى سازد.
امير مؤمنان ـعليه السّلامـ در باره نشانه هاى مردان با تقوى چنين مى گويد:
«هم والجنة كمن قد رآها فهم فيها منعَّمون،و هم و النار كمن قد رآها فهم فيها معذّبون» (2).

(1)نهج البلاغه عبده، خطبه 219.
(2)نهج البلاغه عبده، خطبه 185.

صفحه 200
«ايمان واعتقاد آنان آنچنان قوى ونيرومند است كه در همين جهان ماده، كيفر اعمال ونتايج كارهاى خود را با ديده دل مشاهده مى كنند».
يك چنين ديده واعتقاد در هر فردى باشد عوامل گناه را مهار كرده وشخص را از هر نظر محدود مى سازد. بنابراين عصمت در برابر گناه نه تنها يك امر ممكن است بلكه به صورتهاى مختلفى از نظر نوع گناه، در اكثر مردم موجود است وصورت كامل وجامع آن در پيامبر آسمانى وجود دارد ودر حقيقت تمام عوامل وغرائز سركش از خشم وشهوت بيجا وعلاقه ودلبستگى به مظاهر فريبنده دنيا در پرتو ايمان محكم وعلم قاطع محدود واندازه گيرى مى شود.

سؤال

ممكن است گفته شود كه اگر عصمت، نتيجه مستقيم علم به كيفر است پس چرا گروهى دست به انتحار مى زنندو با دست خود گور خود را مى كنند وبا علم قاطع به ضررهاى شراب، شراب مى خورند، وخود را معتاد مى سازند؟! چرا علم ودانش در اينجا عصمت زا نيست و علم به كيفر، اين افراد را از اين اعمال بد باز نمى دارد؟!

پاسخ

انتحار وخودكشى براى اين است كه عامل آن مرگ را بر زندگى ترجيح مى دهد وراحتى را در سلب حيات مى انديشد وسعادت نسبى را در دل مرگ مى داند، و از اين نظر بدون پروا دست به خودكشى مى زند. علت اين امر نيز كه كيفرهاى ميگسارى واعتياد خطرناك مانع از اقدام نمى گردد اين است كه شخص معتاد، لذت را بر كيفر اعتياد ترجيح مى دهد. چه بسا گروهى لذايد نفسانى را بر برخى از كيفرهاى موقت دنيوى مقدّم مى دارند وزندگى كوتاه پرلذت را بر زندگى دراز كم لذّت ترجيح مى دهند، ولى حساب كيفرهاى اخروى از كيفرهاى دنيوى جداست. عذاب دردناك اخروى استخوان را آب كرده ومغزها را مى جوشاند و هرگز هيچ لذّتى با آن قابل

صفحه 201
معاوضه وترجيح نيست. طبعاً واگر چنين كيفرى مورد علم قطعى كامل قرار گيرد ومشهود انسان گردد، تمام عوامل لذّت نامشروع در انسان مهار مى شود(دقت كنيد).

مراحل و مراتب عصمت

عصمت در اين زمينه داراى مراحل و مراتبى است كه به طور اجمال به آنها اشاره مى كنيم:
1ـ عصمت از نظر ايمان وعقيده به مبدأ ومعاد و...،
2ـ عصمت در تبليغ وبيان مفاهيمى كه از طرف خداوند به ابلاغ آنها مأمور شده است،
3ـ عصمت در اعمال و رفتار.
مرحله نخست از مراحل سه گانه فوق، مورد اتّفاق تمام دانشمندان عقايد است وهمگى اتّفاق دارند كه پيامبران آسمانى بايد در تمام ادوار زندگى از اشكال وخلل در اعتقاد مصون بوده باشند. يعنى بايد مؤمن وموحّد بوده لحظه اى به خدا كفر نورزند، براى او شريك قرار ندهند، او را از صفات ناشايست مبرا ومنزّه دانند، به روز رستاخيز وسزاى اعمال معتقد باشند، و خلاصه از يك عقيده صحيح به طور كامل برخوردار باشند. (1)
منظور از عصمت در مرحله تبليغ اين است كه پيامبران آسمانى بايد آنچه را كه از آموزگار وحى دريافت مى دارند بدون كم وزياد در اختيار مردم بگذارند، وهرگز به خداوند دروغ نبندند ودستورات او را تحريف نكنند ورسالت خود را آنچنان كه خدا دستور داده است انجام دهند. در لزوم عصمت انبيا در تبليغ رسالت خويش، احدى از علماى اسلام ترديد نكرده وهمگى به طور اتّفاق پيامبران را از بستن دروغ به

(1)در اين باره فقط از «ازارقه» كه گروهى از خوارج مى باشند مخالفتى نقل شده است ومخالفت اين گروه را نبايد به حساب علماى اسلام ودانشمندان عقايد گذارد.

صفحه 202
خدا وشريعت وى منزّه مى دانند; جزاينكه قاضى ابوبكر باقلانى دروغ وتحريف غير عمدى را براى پيامبران، كه بازگشت آن به موضوع خطا است، جايز دانسته است وما در بخش مصونيت از خطا به رد وانتقاد اين نظر مى پردازيم.
گواه عصمت در اين مرحله بسيار روشن است. زيرا منظور از اعزام پيامبران اين است كه مردم را به دستورات سعادت آفرين الهى رهبرى كنند وانتخاب فردى براى اين كار كه از دروغ وتحريف پروا ندارد نقض غرض مى باشد وهيچ فرد علاقمند به هدف خود، به چنين كارى اقدام نمى كند.
آرى فشار بحث بر مسئله عصمت در مرحله سوّم متمركز است، يعنى عصمت پيامبران در اعمال وافعال خارجى خود كه ربطى به بيان وتبليغ احكام ندارد. در باب اين مرحله از عصمت ميان دانشمندان وعلماى عقايد مورد بحث وگفتگو است كه بعداً به تبيين آن خواهيم پرداخت واكنون به بيان اقوال علما در باره مطلق عصمت مى پردازيم:
1ـ پيامبران آسمانى بايد از هر نوع گناه، اعم از صغير وكبير، مصون باشند وهرگز نبايد لحظه اى گرد گناه بگردند. اين نظر دانشمندان شيعه است كه بعداً به دلايل آن مى پردازيم.
2ـ پيامبران نسبت به گناهان بزرگ مصونيت دارند، ولى صدور گناهان صغيره از آنها مانعى ندارد، جز آن دسته از صغائر كه حاكى از پستى روح وموجب تنفر جامعه مى شود، مانند دزديدن يك لقمه نان يا يك عدد خرما، در اين صورت پيامبران براى حفظ غرض وهدف رسالت بايد نسبت به اين دسته از گناه نيز مصونيت داشته باشند.اين نظر بسيارى از دانشمندان معتزله است.
3ـ مصونيت پيامبران نسبت به گناه بزرگ وكوچك منحصر به صورت عمد است، ولى صدور هر نوع خلاف از آنان به طرز سهو واشتباه بى مانع است. اين نظر از ابوعلى جبائى نقل شده است.

صفحه 203
4ـ از پيامبران آسمانى همه نوع گناه در حال سهو (نه عمد) سر مى زند، چيزى كه هست صدور يك چنين گناه از افراد عادى بى اشكال است ولى صدور اين دسته از گناه از آنان خالى از مسئوليت ومؤاخذه نيست ونكته آن نيز اين است كه آنان بر اثر روح بلندى كه دارند مى توانند خود را از هر نوع سهو ونسيان مصون بدارند واگر در اين راه اهمال ورزند ونسيان واشتباه بر آنها عارض گردد در اين صورت با اين دسته از گناهان، بسان گناهان عمدى معامله مى شود.
5ـ پيامبران هيچ نوع مصونيت از گناه ندارند وهرنوع گناه در حال عمد وسهو از آنها سر مى زند. اين نيز نظر گروهى از اخباريهاى اهل تسنن است.

اختلاف از نظر زمان عصمت

اختلاف ديگر، از نظر زمان عصمت است. دانشمندان شيعه براى عصمت اَمَدى قائل نيستند، ولى در ميان اهل سنت، بسيارى از معتزله آغاز عصمت را دوران بلوغ دانسته و بسيارى از اشاعره مى گويند عصمت با نبوت توأم است وقبل از نبوت صدور هر نوع گناه اشكالى ندارد! چون نديدند حقيقت، ره افسانه زدند.

دلايل عصمت

دانشمندان براى عصمت رهبران عاليقدر آسمانى ادله زيادى بيان كرده اند. دانشمند بزرگوار شيعه، مرحوم سيد مرتضى، در كتاب خود(1) تأكيد دارد كه صدور گناه از پيامبران موجب آن است كه مردم از آنان دورى جسته وغرض از بعثت تأمين نگردد.
مرحوم محقّق طوسى در تجريد براى عصمت سه دليل اقامه نموده است.(2)

(1)تنزيه الأنبياء، ص4.6.
(2)دلائل سه گانه وى عبارتند از:
الف ـ ليحصل الوثوق فيحصل الغرض:عصمت موجب اعتماد است.
ب ـ ولوجوب متابعته وضدها:اگر معصوم نباشد، در اين صورت بايد از دو چيز متناقض پيروى كنيم.
ج ـ والانكار عليه:اگر از پيامبران گناه سر بزند بايد استنكار كرد واين موجب ناراحتى آنهااست وايذاى آنها حرام مى باشد. مشروح اين دلايل را در صفحات آينده مى خوانيد.(شرح تجريد علاّمه، چاپ صيدا، ص217).

صفحه 204
شارح قوشچى در شرح خود پنج دليل بر دلايل متن افزوده وبا دلايل هشتگانه، نظريه خواجه طوسى را ثابت نموده است.
در ميان اين دلايل، دليل مرحوم سيد مرتضى ونخستين دليل محقّق طوسى روشن وقابل اعتماد است ودلايل ديگر قابل بحث وگفتگوست. اينك ما به شرح وتوضيح قسمتى از اين دلايل پرداخته سپس مطلب را با يك راهنمايى از قرآن به پايان مى رسانيم.

1ـ تربيت در سايه عمل

جاى شك وگفتگو نيست كه هدف از برانگيختن پيامبران تربيت وراهنمايى انسانهاست ويكى از عوامل مؤثر تربيت اين است كه موجبات گرويدن مردم به مربى در او جمع باشد، مثلاً اگر مربى داراى گفتار شيرين وسخنى فصيح ومنطقى استوار باشد، ولى در وجودوصفحات زندگى او، عوامل تنفر انگيز وجود داشته باشد كه مايه تفرّق ودورى مردم مى گردد، در اين صورت هدف از بعثت تأمين نشده ومقصود به دست نمى آيد. روى همين اساس خواهيم گفت كه پيامبران آسمانى بايد از يك سلسله عيوب جسمى وروانى، كه باعث تنفر مردم از انبيا مى گردد، منزّه ومبرا باشند تا هدف اساسى بعثت تأمين گردد.
بزرگترين عامل تنفر مردم از يك رهبر اين است كه قول وفعل او متضاد ومناقض يكديگر باشد، در اين صورت نه تنها راهنماييهاى او ارزش خود رااز دست

صفحه 205
مى دهد، بلكه اساس نبوت او نيز متزلزل مى گردد.
دانشمند بزرگ شيعه، مرحوم سيد مرتضى، اين دليل را چنين تقرير مى كند:كسى كه درباره او احتمال آلودگى مى دهيم واطمينان نداريم كه خود را آلوده به گناه نمى كند، هرگز با قلبى آرام به گفته هاى وى گوش نمى دهيم و گفتارش اثر گفتار كسى را كه مى دانيم صد در صد به گفتار خود عمل مى كند، در روح ما نخواهد داشت. اثر ارتكاب گناه در انظار مردم كمتر از كم عقلى وكم حيايى وبى پردگى مربى نيست، همان طور كه اين گونه امور مردم را از گرايش به مربى بازمى دارد همچنين ارتكاب گناه و تناقض ميان گفته و عمل نيز در انظار مردم، همان اثر را دارد.(1)
اگر طبيبى در باره مضرات الكل كتابى بنويسد يا يك فيلم مؤثرى را نشان دهد امّا در انظار مردم آنقدر بنوشد كه روى پا، بند نشود، در اين صورت تمام گفته ها وزحمات او بى اثر وعقيم مانده ونتيجه اى عايد وى نخواهد گرديد.
فرض كنيد رهبر گروهى هر روز بر كرسى خطابه قرار مى گيرد وپيرامون عدالت ومساوات سخنرانى كند، امّا عملاً اموال مردم را به غارت برده ويغماگرى را پيشه خود در زندگى قرار دهد، در اين صورت عمل او اثر گفته او را از بين برده وبى نتيجه مى سازد.
خداوند براى تأمين همين منظور بايد به فرستادگان خود آنچنان علم وايمان وتمالك نفسانى بدهد كه در برابر تمام گناهان بيمه گردند.
روى اين بيان، پيامبران نه تنها بايد پس از بعثت، گرد گناهان نگردند بلكه بايد صفحات زندگى آنها پيش از بعثت نيز درخشان بوده واز هر نوع نقطه ضعف ولكه سياه خالى باشد، زيرا مردى كه پاسى از عمر خود را در معصيت وگناه صرف كند ودر ميان مردم پرونده اى سياه ومملو از نقاط ضعف داشته باشد، نفوذ معنوى

(1)تنزيه الأنبياء، ص4.

صفحه 206
اين شخص در قلوب مردم نسبت به كسى كه سوابق درخشانى در ميان مردم داشته باشد، بسيار كمتر خواهد بود.
حكمت بالغه خداوند ايجاب مى كند كه عوامل نفوذ را در پيامبر وفرستاده خود به وجود آورد، واو را از هر نوع عوامل نفرت زا دور سازد. ناگفته پيداست كه سوابق بد واعمال ننگين گذشته انسان، از نفوذ وقدرت تأثير او در روح وروان مردم مى كاهد، ومردم مى گويند كه خود او تا ديروز قهرمان اين فجايع بودچطور شد كه امروز مردم را از اين كارها باز مى دارد؟!
با دقت در اين دليل، لزوم عصمت پيامبران در هر دو دوره، به خوبى ثابت مى گردد.

2ـ جلب اعتماد مردم

يكى از شرايط تربيت وتعليم كه هدف منحصر پيامبران است اين است كه شخص مورد تربيت به صدق گفتار مربى خود مؤمن باشد، زيرا كشش وتمايل انسان به يك امر،بستگى به مقدار ايمان واعتقاد وى به صحت آن دارد. يك برنامه اقتصادى واجتماعى وبهداشتى وقتى مورد تأييد يك شوراى عالى علمى قرار گرفت بااستقبال پرشور مردم روبرو مى شود چون احتمال خطا در نظريه دستجمعى دانشمندان بسيار كم است. حال اگر ما در باره رهبران مذهبى احتمال ارتكاب گناه بدهيم قطعاً احتمال تحريف حقايق ودروغ نيز خواهيم داد وبا چنين احتمال، اطمينان به گفته هاى آنان از ما سلب گرديده واثر مطلوب از نهضت، حاصل خواهد شد.
ممكن است گفته شود كه براى جلب اطمينان كافى است كه آنان دروغ نگويند وگرد اين گناه نگردند تا مورد اعتماد مردم قرار گيرند، ولى لازم نيست كه از گناهان ديگر اجتناب ورزند زيرا مصونيت وعدم مصونيت نسبت به معاصى ديگر، ربطى به مسئله اعتماد واطمينان ندارد.

صفحه 207
پاسخ اين گفته روشن است; زيراچگونه ممكن است يك نفر به هيچ قيمتى حاضر به دروغ گفتن نباشد ولى از ارتكاب گناهان ديگر مانند آدمكشى وخيانت واعمال منافى عفت پروايى نداشته باشد؟! شخصى كه حاضر است براى لذائذ زودگذر جهان ماده، همه گونه خلاف را انجام دهد، چگونه مى شود براى نيل به آنها از دروغ بپرهيزد؟!
اصولاً بايد توجه كرد كه رادع انسان از هر گناه يك نيروى باطنى وحالت خداترسى وتمالك نفسانى است كه انسان را در برابر گروهى از گناهان ويا همه آنها بيمه مى سازد، در اين صورت چگونه ممكن است يك چنين حالت وتمالك نفسانى نسبت به دروغ وجود داشته باشد، ولى نسبت به گناهان ديگر كه از نظر وجهه عمومى وفشار وجدان كه شديدتر از دروغ هستند، وجود نداشته باشد؟ تازه اگر يك چنين تفكيك را از نظر ثبوت بپذيريم، از نظر اثبات وپذيرفتن مردم دچار اشكال خواهد بود، زيراهرگز نوع مردم نمى توانند چنين تفكيكى را بپذيرند.
از اين گذشته صدور يك سلسله معاصى همان طور كه باعث تنفر مردم مى شوند موجب سلب اعتماد واطمينان نسبت به گوينده نيز مى گردند ومنطق «انظر إلى ما قال ولاتنظر إلى من قال» (1) فقط در باره كسانى خوب است كه مى توانند ميان شخصيت گوينده وسخن او فرق بگذارند، ولى در باره نوع مردم كه به ارزش سخن از دريچه شخصيت گوينده وپاكى وطهارت وقداست او مى نگرند، اين منطق مؤثر نيست.
اين بيان همان طور كه به لزوم عصمت بعد از بعثت حكم مى كند، حاكم بر وجوب عصمت قبل از بعثت نيز مى باشد، زيرا شخصى كه مدّتها عمر خود را در گناه ولااباليگرى، و جنايت وخيانت بگذراند مدّتها منادى ستم وفحشا باشد، بعدها هرچه هم توبه كند وانقلابى روحى ومعنوى در او پديد آيد و منادى عفت وتقوى واحسان ونيكى گردد، از آنجا كه خاطرات سوء و تلخ اعمال گذشته او در دلها

(1)يعنى به حقيقت گفتار گوينده توجه كن وشخصيت او را در تشخيص حق وباطل در نظر مگير.

صفحه 208
محفوظ مى باشد، گروهى را نسبت به دعوت خود بدبين نموده و دچار اين پندار مى سازد كه او در اين ادعا راه ريا كارى پيش گرفته واز اين طريق مى خواهد شكار تازه اى به تور بزند. آرى مردم به گفته هاى او وبالأخص در مسائلى كه جنبه تعبدى دارد واستدلال عقل وتجربه راهى براى ثبوت آن ندارد از دريچه ترديد مى نگرند وباور نمى كنند كه او راستگو باشد .
سخن كوتاه اينكه، متون يك شريعت در عقايد واحكام، همگى براساس استدلال وتجربه نيست تا شخص پيامبر مانند يك فيلسوف ويا يك معلم از آن راه وارد گردد ودر پرتو استدلال سخنان خود را روى كرسى بنشاند، بلكه شريعت وحى آسمانى وتعاليمى است كه بشر در طول قرون به اسرار وفلسفه وعلل آن پى مى برد، وشرط رهبرى در اين مسائل به وجود آمدن يك نوع اعتماد صد درصد در دل پيروان او است كه آنچه را مى شنوند وحى الهى وعين واقع تصوّر كنند واين حالت در مردم در باره رهبرى كه صفحات زندگى وى درخشان وروشن نباشد، هرگز به وجود نمى آيد.(1)
تصوّر مى كنيم كه اين دو دليل براى اثبات عصمت كافى باشد مرحوم محقّق

(1)لازمه جلب اعتماد اين است كه پيامبر در تمام حالات وادوار زندگى خواه پيش از بعثت وخواه پس از آن از گناه وآلودگى پيراسته باشد، زيرا يك اعتماد صددر صد وبدون دغدغه در صورتى امكان پذير است كه از شخص، مطلقاً گناهى ديده نشود. اشخاصى كه پاسى از عمر خود را در گناه صرف مى كنند سپس راه توبه را پيش مى گيرند اگر چه مى توانند تا حدودى اعتماد مردم را به خود جلب نمايند ولى يك چنين اعتماد هرگز يك اعتماد صددر صد وبدون ترديد خاطر نخواهد بود.
از اين بيان مى3توان نتيجه گرفت كه پيامبران بايد هم از گناهان عمدى وهم از گناهان سهوى پيراسته باشند; زيرا گناه عمدى سلب اعتماد مى3كند، وگناه سهوى نيز اگر چه موجب سلب اعتماد نمى3گردد ولى لطمه جبران ناپذيرى برموقعيت انسان وارد مى3سازد. گناه سهوى اگرچه كيفر ندارد وانسان در پيشگاه خرد معذور است،ولى در افكار عمومى اثر بدى از خود مى3گذارد. وموجب دورى مردم مى3گردد،خصوصاً اگر عملى مانند قتل نفس ومانند آن باشد.

صفحه 209
طوسى دو دليل ديگر در تجريد ذكر كرده كه چندان استوار به نظر نمى رسد و ذيلاً به طور اجمال آنها را بررسى مى كنيم:

دو دليل از محقّق طوسى بر لزوم عصمت پيامبران

1ـ اگر پيامبران معصوم نباشند، در اين صورت بايد از دو مطلب متناقض پيروى كنيم، زيرا همان طور كه گفتار آنان حجّت است كردار آنان نيز حجّت مى باشد، اگر كردار وگفتار آنان هماهنگ باشد در اين صورت پيروى از هر دو بى اشكال است ولى اگر عمل آنها مخالف گفتارشان باشد، در اين موقع بايد از دو مطلب متناقض پيروى كنيم.
نقد: اين دليل چندان استوار نيست، زيرا كسانى كه فعل پيامبر را حجّت مى دانند از اين نظر است كه او را معصوم مى دانند، واگر عصمت پيامبران ثابت نشود هرگز فعل آنها حجّت نخواهد بود تا در صورت مخالفت، از دو امر متناقض پيروى كرده باشيم وفقط قول آنها براى ما حجّت خواهد بود.
وبه ديگر سخن: رفتار پيامبران در صورتى حجّت است كه با گفتار آنها مخالف نباشد، ودر صورت مخالفت حجّت نيست.
2ـ اگر پيامبران معصوم نباشند، در صورت ارتكاب خلاف، بايد آنان را از عمل خلاف بازداشت وبازدارى وبه اصطلاح «نهى از منكر» موجب ايذاى آنان مى گردد، وايذاى پيامبران، به نص قرآن مجيد، حرام مى باشد،چنانكه مى فرمايد:

صفحه 210
(وَالّذينَ يُؤْذُونَ رَسُول اللّهِ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيم). (توبه/61)
«كسانى كه پيامبر خدا را اذيت مى كنند براى آنان عذاب دردناكى است».
نقد: اين دليل نيز بسان گذشته صحيح نيست، زيرا ايذاى پيامبر در صورتى حرام است كه ملاك صحيحى در آن نباشد ودر غير اين صورت هرگز حرام نخواهد بود و نظير آيه گذشته در باره مؤمنان نيز وارد شده است، چنانكه مى فرمايد:
(وَ الّذينَ يُؤْذُونَ المُؤمنين وَ المُؤمِنات بِغَيْر مَااكْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتاناًوَ إِثْماً مُبِيناً)(احزاب/58).
«كسانى كه مردان وزنان با ايمان را بدون جهت اذيت مى كنند، بهتان وگناه آشكارى را متحمل شده اند».
جمله (بِغَيْر مَااكْتَسَبُوا) ناظر به آزارهاى بيجا و نارواست كه علّتى جز عداوت وامثال آن ندارد وهر دو آيه از آن سلسله آزارهايى كه مولود اجراى مقررات مذهبى است منصرف مى باشد وهرگز شامل آن نمى گردد.
كوتاه سخن اينكه اگر از دلائل ديگر، مصونيت پيامبر ثابت شد وفهميديم كه وى گرد گناه نمى گردد، در اين صورت مى توان گفت آزار پيامبر جايز نيست ولى اگر در مسئله عصمت مردد شديم ويا خلاف آن ثابت گرديد نمى توان گفت كه آزار پيامبر مطلقاً جايز نيست وبه اصطلاح نمى توان براى آيه يك چنين اطلاقى ثابت نمود.

رهنمود قرآن

در ميان راهنماييهاى قرآن، آيه زير كه پيرامون امامت گفتگو مى كند بابلاغت كاملى پرهيز از ستم را در باره امام شرط مى داند، آنجا كه مى فرمايد:
(وَإِذِ ابْتَلى إِبْراهيمَ رَبَّهُ بِِكَلِمات فَأَتَمَهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَمِنْ ذُرِيَّتي قالَ لايَنالُ عَهْدي الظّالِمينَ)(بقره/124).
«به ياد آر هنگامى را كه خداوند ابراهيم را با امورى آزمود و او همه را انجام داد پس به وى گفت: ترا پيشواى مردم قرار مى دهم، گفت: آيا فرزندانم نيز از اين مقام نصيبى دارند؟ گفت: پيمان من به ستمكاران نمى رسد».
امامت بسان نبوت، يك منصب الهى است كه به افراد صالح وشايسته اى داده مى شد. در اين آيه ابراهيم خواهان آن است كه فرزندان او از اين منصب خطير نصيبى داشته باشند ولى فوراً با خطاب الهى روبرو مى شود كه طبقه ستمگر از اين

صفحه 211
منصب نصيبى ندارند. به طور مسلّم مقصود از ستمگر در آيه، افراد آلوده به گناه است، زيرا ارتكاب هرنوع گناه يك نوع ستم به خويش ويك نوع تعدّى وجسارت به ساحت اقدس الهى است.
اكنون بايد ديد كدام دسته از ستمگران به حكم اين آيه از اين منصب محروميت دارند.
اصولاً شخصيتهايى كه زمام امور وپيشوايى مردم را به دست مى گيرند چهار دسته اند:
1ـ در سراسر عمر، ظالم وستمگرند، خواه پيش از زمامدارى وخواه پس از زمامدارى.
2ـ در سراسر عمر گرد گناه نمى گردند.
3ـ پيش از دوران زمامدارى ستمگر بوده، وهنگام امامت وپيشوايى پاك مى باشند.
4ـ عكس سومى يعنى در دوران پيشوايى آلوده بوده ولى پيش از زمامدارى پاك وپيراسته باشند.
هرگز تصوّر ندارد كه ابراهيم چنين منصب خطير را براى گروه اوّل وچهارم آرزو نمايد، زيرا يك چنين طبقه كه موقع زمامدارى آلوده به گناه وستم هستند نزد هيچ فرد عاقلى شايسته اين مقام نيستند، چه رسدكه شخصيتى مانند خليل براى اين طبقه آرزوى امامت كند. طبعاً مقصود ابراهيم ـعليه السّلامـ دو طبقه ديگر است وبااخراج طبقه سوّم توسط جمله:(لايَنالُ) معلوم مى شود منصب امامت از آن دسته اى است كه سراسر عمر گرد گناه نگرديده باشند. (1)
هر گاه عصمت در امامان يك امر حتمى گرديد طبعاً حساب پيامبران روشن مى گردد، گذشته از اين گروهى از پيامبران داراى مقام امامت بودند.

(1)اقتباس از نوشته محقّق عاليقدر مرحوم حاج شيخ محمد حسين اصفهانى كه خلاصه آن را در تعليقه خود بر كفايه آورده3اند. نهاية الدراية، ج1.

صفحه 212

2ـ مصونيت از خطا واشتباه

بخش دوم از عصمت مربوط به مصونيت از خطا وسهواست، يعنى نه تنها پيامبران بايد در برابر گناه ونافرمانى بيمه شوند بلكه بايد در پرتو تأييدات خداوندى از هر نوع اشتباه در امور ديگر نيز پيراسته باشند وامكان سهو واشتباه در باره انبيا، سه مورد دارد كه به طور اجمال بررسى مى شود:
1ـ اشتباه در تبليغ آيين خدا وبيان احكام الهى.
2ـ خطا در انجام وظايف مذهبى اعم از فردى مانند اشتباه در ركعات نماز، ويا اجتماعى مانند كشتن فرد بى گناه.
3ـ اشتباه در امور روزانه زندگى.
اشتباه پيامبر در امر تبليغ به دلايلى كه در باره عصمت از گناه بيان كرديم ممنوع است زيرا امكان اشتباه در اين قسمت، اعتماد عمومى را نسبت به تعاليم او از بين مى برد ونخستين پايه تربيت، اعتماد به گفته مربى است. اگر ما در قسمتى از تعاليم يك مربى اخلاقى، احتمال خطا واشتباه بدهيم هرگز درخود كششى براى عمل به تعاليم او احساس نمى كنيم وبه همين جهت، علماى عقايد در اين بخش از عصمت اتّفاق نظر دارند. به بيان روشنتر، هرگاه در تعاليم ودستورهاى پيامبرى احتمال خطا واشتباه رود، عقل در لزوم پيروى از دستورهاى او ترديد خواهد كرد. زيرا انگشت روى هر برنامه اى از برنامه هاى او بگذاريم واحتمال مى دهيم كه او در اخذ اين مطلب از مقام وحى، دچار اشتباه شده است، در اين صورت هرگز برخود لازم نمى بينيم كه از گفتار وى پيروى كنيم.
جلب اعتماد، كه نخستين پايه موفقيت يك مربى است، مستلزم آن است كه او را از هر نوع خطا درامر دين ومذهب كه براى بيان آن برانگيخته شده است مبرا

صفحه 213
بدانيم ودر غير اين صورت، هدف بعثت تأمين نخواهد شد وخداوند حكيم پيامبران خطا كارى را اعزام نمى كند كه هدف او راتأمين نكنند.
درباره امكان اشتباه پيامبر در عمل به وظايف مذهبى دو نظر وجود دارد، معروف ميان دانشمندان بزرگ اسلام اين است كه راه خطا واشتباه در اين قسمت نيز بر روى آنان بسته است وگواه آن نيز روشن است، زيرا مسئله جلب اعتماد مردم، كه پايه تربيت واصلاح اجتماع است، ايجاب مى كند كه پيامبر در عمل به وظايف مذهبى نيز از اشتباه مصون باشد، چون اشتباه در اين قسمت كم كم سبب مى شود كه مردم به تعاليم وگفته هاى وى از زاويه ترديد وشك بنگرند و با خود فكر كنند:وقتى پيامبر در مقام عمل به وظايف، خطا مى كند، از كجا معلوم كه در بيان احكام ووظايف مردم اشتباه نمى كند؟!
به همين دليل بايد گفت:پيامبر در كارهاى عادى خود نيز دچار اشتباه نمى شود، زيرا اشتباه وسهو در امور عادى از اعتماد مردم مى كاهد. اشتباه در امور روزانه وعادى، ملازم با اشتباه در بيان احكام الهى نيست، و چه بسا ممكن است كسى از جانب خداوند در بيان احكام ومعارف كاملاً مصونيت داشته باشد ولى در امور عادى وروزانه كه اشتباه در آنها به جايى ضرر نمى زند خطاكار گردد، وتفكيك ميان اين دو قسمت براى افراد دانشمند امكان پذير است; امّا نوع مردم به زحمت مى توانند ميان اين دو موضوع فرق بگذارند، و آنان چه بسا با ديدن خطا واشتباهى در امور جزئى وعادى، به كليه تعاليم وى بدگمان شده در تمام گفته هاى او احتمال اشتباه وخطا دهند و در نتيجه، اعتماد واطمينان به گفته او را كه پايه تربيت است.
درميان دانشمندان شيعه، فقط شيخ صدوق (1) واستاد وى محمّد بن الوليد نخستين كسانى هستند كه سهو واشتباه در دو قسمت اخير را براى پيامبران جايز مى شمرند، حتى صدوق از استاد خود نقل مى كند كه وى گفته است:نفى سهو از پيامبر، نخستين مرحله از غلو در حقّ معصوم است!

(1)من لايحضره الفقيه، ط مكتبة الصدوق، ج1/358.

صفحه 214
يگانه مدرك آنان بر اين قسمت، رواياتى است كه در باره سهو پيامبر اسلام در اداى فريضه نماز وارد شده است وآنان براى موجّه شمردن نظريه خود مى گويند:موجبات سهو پيامبر را شيطان فراهم نمى كند تا گفته شود كه وى به نص قرآن مجيد بر آنان راه ندارد.(1) بلكه ايجاد اين سهو از جانب خداست، يعنى خداوند پيامبر خود را به سهو واشتباه وادار مى كند تا مردم در حقّ آنان غلو نكنند وبدانند كه آنان نيز مانند ما بشرند وشايسته عبادت نيستند.(2)
پس از صدوق، مسئله«سهو النبى» در ميان دانشمندان مطرح گرديد. واز اين نظريه سخت انتقاد. نخستين شخصيتى كه از اين نظريه انتقاد نمود، مرحوم مفيد، دانشمند بزرگوار شيعه بود. وى در كتابهاى كلامى خويش(3) از اين نظريه سخت انتقاد نمود و حتى به اين نيز اكتفا ننموده رساله اى مبسوط وگسترده در ردّ اين نظريه نوشت كه مرحوم مجلسى آن را در بحار در زندگانى پيامبر اكرم صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم نقل نموده است.(4)
توجيه مرحوم صدوق چندان استوار نيست، زيرا جلوگيرى از پندارهاى غلوآميز در باب پيامبران راه صحيحترى دارد و هرگز لازم نيست از اين راه كه هدف از بعثت را عقيم مى سازد واعتماد مردم را نسبت به تعاليم پيامبران سلب مى كند، انجام گيرد. رواياتى نيز كه در اين باره نقل شده از جهاتى مخدوش است وقابل اعتماد نيست،براى توضيح بيشتر به رساله مرحوم مفيد مراجعه شود.

رهنمود پيشوايان

در سخنان پيشوايان بزرگ ما مسئله ارتكاب هر گونه سهو واشتباه، صراحتاً از

(1)(إِنّما سُلْطانهُ عَلى الّذينَ يَتَولونَهُ وَ الّذينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ) (نحل/100).
(2)من لايحضره الفقيه،ص98.
(3)مانند:اوائل المقالات، ص35،;تصحيح الاعتقاد، ص65 .66.
(4)بحار الأنوار، ج17، ص122ـ 129.

صفحه 215
ساحت قدس پيامبر و امام نفى شده است. مخصوصاً اگر موضوع «روح القدس» را كه پيوسته مؤيد وكمك وراهنماى پيامبران است در نظر بگيريم، در اين صورت احتمال سهو وخطا منتفى خواهد بود.
امام صادق ـعليه السّلامـ به مفضل فرمود:
«روح القدس تحمل النبوة وروح القدس لاينام ولايغفل ولايلهو ولايسهو»(1):روح القدس حامل نبوت است وهرگز نمى خسبد و غافل نمى شود وكار لغو وسهو نمى كند.
امام هشتم ـعليه السّلامـ در توصيف امام مى فرمايد:«فهو معصوم مؤيّد موفق مسدّد قد أمن من الخطأ والزلل والعثار»:امام، معصوم از گناه است،او فردى است مؤيد وموفق واز خطا ولغزش مصون مى باشد.(2)

توضيح دو آيه

ممكن است گفته شود كه از برخى از آيات استفاده مى شود كه امكان دارد پيامبر اسلام صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم گاهى دچار «نسيان» شود، چنانكه مى فرمايد:
(وَإِذا رَأَيْتَ الّذينَ يَخُوضُونَ في آياتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتّى يَخُوضُوا في حَدِيث غَيْرهُ وَ إِمّا يُنْسِيَّنَكَ الشَّيْطانُ فَلا تَقْعُدْبَعْدَ الذِّكْرى مَعَ الْقَوْمِ الظّالِمِينَ)(انعام/68).
«هر موقع كسانى را كه در آيات ما طعن مى زنند ديدى، از آنان روى برگردان، واگر شيطان از خاطر تو برد، پس از ياد آورى با ستمگران منشين».
آيه صريحاً به پيامبر دستور مى دهد كه با طعن زنندگان به آيات الهى معاشرت نكند واگر از راه فراموشى، با آنان مجالست نمود، پس از ياد آورى، بايد مجلس آنان را ترك گويد وديگر با آنها معاشرت نكند.

(1)بصائر الدرجات، ص134.
(2)بحار الأنوار، ج17، ص108.

صفحه 216
ولى با يك ملاحظه كوتاه روشن مى شود كه مقصود از اين خطاب حقيقتاف شخص پيامبر نيست اگر چه ظاهراً خطاب به پيامبر است، ونمونه هاى آن در قرآن زياد است.
گواه بر اين تفسير اين است كه متعلَّق نسيان در اين آيه، عمل به يك وظيفه الهى مى باشد وآن، ممنوع بودن معاشرت با دسته مخصوص است واگر مقصود، خود پيامبر باشد بايد به حكم اين آيه، معصيت سهوى را بر پيامبر جايز بشماريم، در صورتيكه گفته شد كه پيامبران از معاصى مطلقاً به طور عمد وسهو پيراسته هستند واگر گفتگويى هست در امور عادى است.
قرينه ديگر بر اين مطلب، آيه بعدى است كه دايره خطاب را وسيعتر گرفته وموضوع را متقين قرار داده است، چنانكه مى فرمايد:
(وَما عَلَى الّذينَ يَتَّقُونَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَيْء وَ لكِنْ ذِكْرى لَعَلّهُمْ يَتَّقُونَ)(انعام/69).
«حساب كسانى كه پرهيزگارند از آنان كه به آنان تذكر مى دهند جداست، ولى اين يادآورى و تذكرى است تا بپرهيزند».
از اين جمله به دست مى آيد كه مقصود در آيه پيش، نوع مردم است. بنابر اين با ملاحظه دليل عقلى كه پيامبران از هرگناه عمدى وسهوى پيراسته اند و نيز با در نظر گرفتن ذيل آيه كه موضوع را مطلق پرهيزگاران قرار داده است روشن مى شود كه مقصود واقعى از خطاب، مردم است (1)، وآيه مورد بحث از قبيل: «اياك أعني واسمعى يا جاره» (2) مى باشد.

(1)براى توضيح بيشتر به كتاب مفاتيح الغيب رازى، ج4، ص92 ;والميزان، ج7، ص145 مراجعه فرماييد.
(2)مثلى است در زبان عرب كه مفهوم آن اين است:به تو مى گويم تا همسايه بشنود.

صفحه 217

توضيح آيه دوّم

آيه ديگرى كه ممكن است گروهى آن را دستاويز قرار دهند اين است:
(وَلا تَقُولنّ لِشيء إِنّي فاعِلُ ذلِكَ غَداً إِلاّ أَنْ يَشاءَ اللّهُ وَاذْكُر رَبَّكَ إِذا نَسيتَ)(كهف/18).
«هرگز مگو فلان كارى را فردا انجام مى دهم، مگر اينكه به دنبال آن بگويى إن شاء اللّه، وهر موقع فراموش كردى، خدا را به خاطر بياور وهمان لحظه جبران كن وبگو:إن شاء اللّه».
پاسخ استدلال به اين آيه نيز روشن است زيرا همان طور كه گفته شد، مقصود واقعى از خطاب، مردم است، اگر چه خطاب به خود پيامبر متوجه گرديده است. ومقصود از نسيان، فراموش كردن «ان شاء اللّه»است كه گفتن آن مستحب مى باشد.

3ـ اطلاعات وسيع، وعلم ودانش سرشار

يكى ديگر از امتيازات پيامبران، داشتن اطلاعات وسيع وگسترده نسبت به هدفى است كه براى آن برانگيخته شده اند.
در آغاز اين كتاب گفته شد كه هدف از بعثت پيامبران همان تربيت وتعليم مردم است، بنابر اين هر نوع علم ودانش كه در مسير اين دو هدف قرار گيرد بايد پيامبران عاليقدر آن را دارا باشند.
پيامبر اسلامصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم علاوه بر اين دو مقام، حافظ حقوق ومجرى حدود وپايه گذار عاليترين حكومت جهانى است، در اين صورت بايد از هر نوع علم ودانش كه در تأمين اين هدف لازم است بهره مند باشد.
***

صفحه 218

4ـ پيراستگى از عيوب ونقائص

يكى ديگر از امتيازات پيامبران اين است كه براى تأمين هدف بعثت، كه همان تعليم وتربيت است، بايد از يك سلسله عيوب جسمى وروحى كه موجب تفرّق وتنفر مردم مى گردد پيراسته باشند. مثلاً خشونت وتندخويى، دنائت وپستى، امراض وبيماريهاى مسرى، وبدنامى فاميل وپدر ومادر از عواملى است كه موجب دورى ومايه تنفر مردم مى گردد وهدف بعثت راعقيم مى نمايد، ازاين روى بايد تمام رهبران آسمانى در همه ادوار زندگى از اين عيوب مادى ومعنوى پاك وپيراسته باشند.
در كتابهاى كلام براى پيشوايان آسمانى، امتيازات ديگرى نيز شمرده اند كه لزوم وجود آنها چندان روشن نيست، اگر چه همه آنها در پيشوايان ما جمع بود.
پايان

صفحه 219

فهرست مطالب

پيشگفتار   …3
   حس مذهبى يا بُعد چهارم روح انسانى   …3
   تجديد نظر در كتب درسى حوزه هاى علمى   …5
   روش ما در تجزيه و تحليل مسائل   …7
بخش اول: لزوم بعثت پيامبران   …13
مباحث چهارگانه نبوت عامه   …15
1. شبهات منكران لزوم بعثت   …18
2. دلائل چهارگانه لزوم بعثت   …23
* بشر نمى تواند قانونگذار باشد   …23
* پيامبران، هدايتگر بشر به اهداف عالى خلقتند   …35
* لزوم رهبرى و تعديل غرائز   …49
* بعثت پيامبران; مظهر كمال لطف حق به انسان   …58
بخش دوّم: طرق شناسايى پيامبران   …63
فصل اول: اعجاز   …65
   معرفى معجزه   …67
1. مشخصات اعجاز   …70
2. آيا اعجاز، قوانين عقلى را به هم مى زند؟   …79
3. آيا اعجاز از علل طبيعى ناشناخته سرچشمه مى گيرد؟   …89
4. آيا اعتقا د به اعجاز پايه هاى توحيد را متزلزل مى سازد؟   …91
5. معجزه و شبهات غرب زدگان   …94
6. چرا معجزه گواه بر صدق دعوت پيامبران است؟   …115
7. آيا مردم عصر ما از مزاياى معجزه محرومند؟!   …131
8. چگونه معجزه را از ساير خوارق عادات تشخيص دهيم؟   …134
فصل دوم: تصريح نبى پيشين به نبوت پيامبر بعدى   …141
فصل سوم: گردآورى قرائن و شواهد براى تشخيص صدق سخن مدّعى نبوت   …145
* نخستين كسى كه به گرد آورى قرائن در باب پيامبر اسلام پرداخت   …149
بخش سوم: وحى   …153
شعور مرموزى به نام وحى   …155
   وحى ودانشمندان مادى   …157
   الهيون محافظه كار!   …158

صفحه 220
   نقد و بررسى نظريات چهارگانه در تفسير وحى   …159
   نخستين نظريه در باره وحى   …159
وحى نتيجه حس مخصوصى است   …159
   نظريه دوم در باره وحى   …165
* وحى يك نوع نبوغ است!   …165
* وحى از ديدگاه فلاسفه مَشّاء   …179
نارسايى اين نظريه   …190
بخش چهارم: صفات ومشخصات پيامبران   …193
1ـ عصمت يا مصونيت از گناه   …196
   مراحل و مراتب عصمت   …201
   اختلاف از نظر زمان عصمت   …203
   دلايل عصمت   …203
   1ـ تربيت در سايه عمل   …204
   2ـ جلب اعتماد مردم   …206
   دو دليل از محقّق طوسى بر لزوم عصمت پيامبران   …209
   رهنمود قرآن   …210
2ـ مصونيت از خطا واشتباه   …212
   رهنمود پيشوايان   …214
   توضيح دو آيه   …215
3ـ اطلاعات وسيع، وعلم ودانش سرشار   …217
4ـ پيراستگى از عيوب ونقائص   …218
فهرست مطالب   …219