welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : فلسفه تاريخ*
نویسنده :آیت الله سبحانی*

فلسفه تاريخ

صفحه 1
بسم الله الرحمن الرحيم

صفحه 2
فلسفه تاريخ

صفحه 3

صفحه 4
سلسله مسائل جديد كلامى
      6
فلسفه تاريخ
تأليف
آية الله جعفر سبحانى
از انتشارات مؤسسه امام صادق (عليه السلام)

صفحه 5
اسم كتاب: فلسه تاريخ
نگارش: آية الله جعفر سبحانى
چاپخانه: مؤسسه امام صادق (عليه السلام)
چاپ: اوّل
تاريخ: 1385 / 1427 هـ
تعداد: 2000
ناشر: مؤسسه امام صادق (عليه السلام)

صفحه 6

صفحه 7

پيش گفتار

فلسفه تاريخ

يا

قوانين كلى حاكم بر تاريخ و جامعه

آشنايى با قوانين كلى حاكم بر تاريخ و جامعه، «فلسفه تاريخ» است. نخستين كسى كه اين علم را پايه گذارى نمود، دانشمند معروف اسلامى عبدالرحمان بن خلدون (متوفاى 808 هجرى قمرى) است. او تاريخى دارد به نام «العِبَرْ، و ديوانُ المبتدءِ والخبر» و مقدمه اى بر آن دارد كه به نام «مقدمه ابن خلدون» معروف مى باشد،مقدمه او بر خلاف تاريخ، از اشتهار خاصى برخوردار است و به زبان هاى خارجى نيز ترجمه شده است، پس از وى اين علم از طرف دانشمندان مغرب زمين، پى گيرى شده و به صورت علم خاص درآمده است.
در كنار اين علم، علم ديگرى نيز وجود دارد به نام «جامعه شناسى» كه با يكدگر قرابت خاصى دارند، و تفاوت اين دو علم بسيار روشن است از آن جا كه فلسفه تاريخ پيرامون قوانين كلى بر تاريخ و جامعه بشرى سخن مى گويد، ناچار است تمام تاريخ بشرى را يكجا و يك دست مطالعه كند، آنگاه قوانين كلى آن را به دست آورد، و هرگز نمى تواند اوضاع جامعه اى را بريده از گذشته و يا آينده مورد بررسى قرار داد.
در حالى كه جريان در جامعه شناسى، بر خلاف اين است، جامعه شناس حوادث و مشكلات جارى حاكم بر يك جامعه را مورد بررسى قرار مى دهد، نه قوانين كلى حاكم بر مطلق تاريخ بشر را، مثلاً بررسى ترافيك سر در گم تهران و يا وجود ديپلمه هاى بيكار و روزافزون در كشورى، مربوط به جامعه شناسى است، در حالى كه بحث از قانونمندى تاريخ و يا تصادفى بودن رويدادى آن، مربوط به فلسفه تاريخ است.
در هر حال هرگاه «علم تاريخ» به شرح وقايع و رويدادهاى خاص از گذشته مى پردازد و فلسفه تاريخ علل پيداش نوع وقايع و قوانين حاكم بر جريان هاى تاريخى را بيان مى كند.
از اين بيان مى توان به علل پيدايش سه علم به نام هاى:
1. علم تاريخ
2. علم جامعه شناسى

صفحه 8
3. فلسفه تاريخ
پى برد و ما از ميان بحث هاى مربوط به فلسفه تاريخ فقط در يك اصل سخن مى گوييم و ديگر اصول و مسائل را به خود آن علم واگذار مى كنيم.
و آن علل تكامل جامعه و عوامل سازنده تاريخ
بايد يادآور شويم كه بحث در علل تكامل جامعه ها به دو دوران مربوط مى باشد.
1. دوران پيش از تاريخ يا دوره انسان ابتدايى.
2. دوره تاريخى يا جامعه متمدّن.
در بيان علل سير تكاملى انسان هاى ماقبل تاريخ به يك رشته اساطير و افسانه ها تكيه شده و روايات اقوام و ملل مايه قضاوت و داورى قرار گرفته است. در حالى كه در بيان سير تكاملى جامعه هاى دوره تاريخى انسان، يك رشته پژوهش هاى علم الاجتماعى انجام گرفته است.
پيش از آن كه به بررسى مقصود اصلى از بحث بپردازيم يك بحث هاى مقدماتى انجام مى دهيم كه مى تواند در بحث اصلى مؤثر باشد.

صفحه 9

فصل نخست

بحث هاى مقدماتى در شناسايى

عامل سازنده تاريخ

1. تغييرات بنيادى و غير بنيادى در تاريخ
2. گردش تاريخ به صورت دوره اى
3. اصالت فرد و اجتماع
4. همبستگى جامعه به صورت ارگانيكى يا مكانيكى
5. ماركسيسم و ارتباط ارگانيكى جامعه
6. افول جامعه ها و قانون تكامل
7. نقش قهرمان در تاريخ
8. حوادث تصادفى در تاريخ
9. ارزش تاريخ
10. تاريخ نگارى يا تاريخ نمايى
11. تفسير غلط از تأثير دين در تاريخ
12. كمال جويى ريشه چند عامل
13. تكامل ابزار توليد، عامل مستقل نيست
14. خون و نژاد بخشى از اوضاع جغرافيايى است
15. نقش محيط هاى جغرافيايى

صفحه 10

1

تغييرات بنيادى و غير بنيادى تاريخ

امروز در بسيارى از نوشته ها و سخنرانى ها از تغييرات بنيادى و غير بنيادى تاريخ، سخن به ميان مى آيد. برخى از تغييرات را سطحى و قشرى و برخى ديگر را، تغييرات جوهرى و بنيادى مى نامند. اكنون خواننده گرامى را در جريان دو نوع حركت و گردش در تاريخ مى گذاريم.
1. گاهى تحوّلات و گردش تاريخ در يك سطح قرار مى گيرند يعنى ماهيت جامعه تغيير نمى كند ولى روى يك نوار مرزى تاريخ، فراز و نشيب هايى پديد مى آيد مثلاً در جامعه سرمايه دارى انحطاط ها، ترقى ها، جنگ ها، صلح ها و محروميت ها و رفاه هايى پديد مى آيد، بدون آن كه نوار مرزى تاريخ عوض شود و ماهيت آن دگرگون گردد، بلكه جامعه با حفظ وحدت نوعى خود، آبستن حوادثى مى گردد و در طول زمان نوزادهايى از رويدادها در آن به وقوع مى پيوندند. نام اين مسأله را مى توان حركت و گردش «حوادث هم سطح» تاريخ نهاد و درباره علت هاى آن به بحث و گفتگو نشست.
در اين نمونه از حوادث، اگر چه رويدادها، گوناگونند. گروهى عزيز و گروهى ذليل مى باشند گاهى صلح و آرامش در پهنه جامعه حكومت مى كند و گاهى نبرد و جنگ. ولى در همه اين موارد بستر حوادث يكى است هر چند نوزاد و رويدادها مختلف مى باشند.
2. گاهى تغيير و دگرگونى در جامعه حالت تطور و تنوع به خود مى گيرد به گونه اى كه نوار مرزى تاريخ عوض شده و بستر حوادث تغيير مى ى ابند، مثلاً جامعه سرمايه دارى غير از جامعه سوسياليزم است هرگاه جامعه اى از فئودالى به شكل سرمايه دارى و از آن به شكل سوسياليزم درآيد نه تنها در اين جا تاريخ حركت و گردش كرده، بلكه حركت آن، با تنوع او (نوعى به نوعى درآمدن) همراه بوده و ماهيت جامعه دگرگون شده است و نام اين مسأله را بايد تطور و تنوع تاريخ ناميد و درباره علل آن به بحث و گفتگو نشست.
اين نوع از تطور و تنوع، بسان تنوع جانداران است در فرضيه داروين، كه جاندار از نوعى به نوعى تبديل مى گردد و از صورت يك موجود اسفنجى به صورت نوعى ديگر درمى آيد، و در جامعه نيز تمام تشكيلات و نظامات از بُن عوض مى شود، و نظام و تشكيلات ديگرى جايگزى آن مى گردد.
البته تطوّر تاريخ منحصر به حركت تاريخ از نوع فئوداليزم به نوع سرمايه دارى نيست، بلكه اين يك نوع تطوّر است كه غالباً ماركسيسم روى آن تكيه مى كند، در حالى كه هر نوع تغيير بنيادى و زيربنايى در جامعه يك نوع تطور تاريخ است. حركت تاريخ از شرك به اسلام و از

صفحه 11
حكومت ماده و شهوت، به حكومت خدا و معنويت، و جايگزين شدن معيارهاى انسانى و الهى به جاى معيارهاى طاغوتى، خود تطوّر در تاريخ است كه قهراً علت خاصى خواهد داشت. اين است تفاوت اين دو تغيير و حركت.

2

گردش تاريخ به صورت «دوره اى»

نظريه دوره اى در تاريخ، نظريه اى است كه برخى از دانشمندان آن را مطرح كرده اند و اگر آن را يك روش كلى قانونمند تاريخ ندانيم مى توان آن را به صورت اجمال و در برخى از موارد پذيرفت.
بدين معنا كه گاهى تاريخ يك قوم و گروهى و با يك اجتماع و جامعه اى از نقطه اى شروع مى شود و پس از دوره و مدتى و گذشت چند نسلى، به همان حالت نخست برمى گردد.
مثلاً يونان باستان دوره توحّش را پشت سر نهاد، پس از اندى، فكر و فرهنگ و تمدن پيدا كرد و مدتى با اين فرهنگ و تمدن ويژه خود زيست، افكار عالى و ظريف پيدا كرد و تمدن و فرهنگش بسان ستاره اى در آسمان جامعه هاى بشرىِ آن روز درخشيد. آن گاه پس از مدتى قوس نزولى او آغاز شد كم كم تمدن و فرهنگ خود را از دست داد و در قرون وُسطى به همان نقطه اى كه از آن جا شروع كرده بود، بازگشت. درست در برابر همان نقطه قرار گرفت. تو گويى حركت تاريخ اين اقوام، به شكل حركت حلزونى بود كه پس از سير در يك مدار معينى در مقابل نقطه اى قرار مى گيرد. حالا علت اين قوس نزولى چيست؟ غالباً محققان آن را كاسته شدن نيروى اراده و خواست انسان مى دانند كه آن را هم نتيجه زيادى نعمت و وفور رفاه مى انديشند كه انسان را به صورت نعمت زدگى درمى آورد و اراده او را سست مى نمايد، سرانجام در برابر انقلاب ها و تهاجم ها سخت كوشى را از دست مى دهد و در نتيجه قدرت و مكتب او پايان مى پذيرد.
هرگاه ما درباره اين مثال شك و ترديد كنيم نمونه هاى واضحى در جامعه ما وجود دارد، معمولاً قدرت و توانايى، عزت و بزرگى در يك خانواده از چند نسل تجاوز نمى كند به طورى كه نسل سوم و چهارم به همان نقطه شروع فعاليت بزرگ اين خانواده برمى گردد.
گاهى يك فرد سخت كوش كه دست پرورده رنج ها و دشوارى ها است، بر اثر اراده آهنين و عزم آبديده، كارخانه اى را تأسيس مى كند و يا رياست و دولتى را پايه گذارى مى كند اين اراده و خواست در نسل هاى دوم و سوم به صورت تصعيد يافته باقى مى ماند ولى به تدريج به صورت كم رنگ فعاليت مى كند. هنگامى كه رفاه و عزت به حد اعلا رسد، سعى و

صفحه 12
سخت كوشى جاى خود را به بطالت و تن پرورى و عيش و عشرت مى دهد، خوراك و غذا و لباس و فرش و نحوه زندگى كاملاً دگرگون مى گردد، تحمل هر نوع رنج را از دست مى دهند به طورى كه در برابر تندباد حوادث بسان بيد مى لرزند، اينجاست كه قوس نزولى آنان آغاز مى گردد و كم كم ستاره اقبال آنان به افول و خاموشى مى گرايد.
سلسله هايى كه در ايران بعد از اسلام سلطنت و حكومت كرده اند، نمونه واضح اين نوع تاريخ ادوارى است، همت و سخت كوشى «شاه اسماعيل» سرسلسله صفويان كجا؟ راحت طلبى و رفاه خواهى «سلطان حسين» كجا؟
اينجاست كه محققان مى گويند: تاريخ، يك حركت دوره اى دارد يعنى ترقى ها و انحطاط ها براى خود دوره و مقطع خاصى دارد. از نقطه اى شروع مى شود و بار ديگر در برابر همان نقطه قرار مى گيرد.
و در برخى از آيات به اين نوع از حركت تاريخ اشاراتى شده است آنجا كه خداوند دستور مى دهد درباره زندگى هاى پيشينيان بحث و بررسى كنيم و سرانجام زندگى آنان را كه پس از عزت به ذلّت رسيده اند در نظر بگيريم چنان كه مى فرمايد:
(قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ سُنَنٌ فَسِيرُوا فِي الأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ).1
«بنگريد در زندگانى كسانى كه پيش از شما مى زيستند آن گاه ببينيد كه سرانجام زندگى تكذيب كنندگان چگونه بوده است».
قرآن پس از اين آيه، به فاصله دو آيه ديگر مى فرمايد:
(...وَتِلْكَ الأَيّامُ نُداوِلُها بَيْنَ النّاسِ...).2
«ما اين روزگار را يعنى عزت ها و ذلت ها را ميان مردم دست به دست مى گردانيم».

3

فرد اصيل است يا جامعه؟

امروز مسأله معروفى در محافل علمى مطرح است و آن اين كه آيا در جامعه فرد اصالت دارد و جامعه يك امر اعتبارى و پندارى است و كوشش هاى خود را بايد براى حفظ فرد، بسيج كنيم و مصالح جامعه را فداى مصالح فرد نماييم يا اين كه جامعه اصيل است و فرد يك امر تبعى و طُفيلى است و بايد با فرد به گونه اى معامله كنيم كه در نظريه نخستين با جامعه رفتار مى كرديم.

(1) سوره آل عمران، آيه 137.
(2) سوره آل عمران، آيه 139.

صفحه 13
هركدام از مكتب ها به گونه اى به اين پرسش پاسخ گفته اند، طرفداران اصالت فرد به گونه اى و طرفداران اصالت جامعه به گونه اى ديگر، و تشريح نقطه نظرهاى آنان فعلاً براى ما مطرح نيست.
امّا از نظر اسلام هر دو نظر پيشين يك نوع افراط و تفريط گرايى است، اسلام هم فرد را محترم شمرده است زيرا به حرّيت و آزادى او، در محدوده خاصى احترام گذاشته و معتقد است كه در نهاد جامعه، هويّت و شخصيت فرد از ميان نمى رود، بلكه احساس و عاطفه، اراده و خواست او محفوظ مى ماند و لذا اجتماع انسانى در نظر اسلام يك «بعد فردى» دار د زيرا افراد در درون جامعه واجد استقلال بوده و احكام ويژه اى دارند، و يك «بعد اجتماعى» زيرا جامعه از نظر اسلام براى خود، شخصيت خاص و احكام بخصوصى دارد و آن را كاملاً به رسميت شناخته است. يك رشته از احكام فقه اسلام مربوط به حقوق جامعه و وظايف آن است كه حفظ نظام بشرى در گرو اجراى آنها مى باشد از اين جهت جامعه انسانى علاوه بر يك «بُعد فردى» ، «بُعد اجتماعى» نيز دارد.
اسلام مصالح فرد و جامعه را با ارزيابى خاصى در نظر گرفته و هيچ كدام را فداى ديگرى ننموده است.
افراد يك اجتماع از ديدگاه اسلام، حكم عناصرى را دارد كه از تركيب آن مركبى به وجود مى آيد، در حالى كه عناصر تركيب دهنده به ظاهر شخصيت خود را از دست مى دهند و مركبى را پديد مى آورند امّا در عين حال هويت آنان نابود نمى شود و در هويت مركب هضم نمى گردند، و واقعيّت اجزاء در ضمن آن مركب محفوظ است به گواه اين كه در تجزيه مجدد همان عناصر به حالت نخست باز مى گردند.
در اين جا يادآور مى شويم كه جامعه از نظر اسلام علاوه بر بعد فردى و بعد اجتماعى، يك بعد جهانى نيز دارد، كه وحى الهى آن را كشف كرده است يعنى جهان نسبت به جامعه انسانى بى تفاوت نيست. اگر جامعه انسانى گام به سوى تكامل بگذارد، واكنش جهان با آن، واكنش مساعدى خواهد بود و اگر به سوى فساد و تباهى برود، جهان واكنش نامطلوبى نشان خواهد داد، زيرا جامعه ها جدا از جهان نيست و جهان نيز به اعمال آن بى تفاوت نمى باشد. و با توجه به آيه ياد شده در زير اين حقيقت روشن مى گردد:
(وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَاتَّقَوا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكات مِنَ السَّماءِ وَالأَرْضِ...).1
«هرگاه افراد جامعه داراى ايمان و تقوا باشند درهاى رحمت آسمان و زمين را بر روى آنان باز مى كنيم...».

(1) سوره اعراف، آيه 99.

صفحه 14

4

همبستگى جامعه، همبستگى

ارگانيكى است نه ميكانيكى

شكى نيست كه جامعه براى خود وجود و اصالتى دارد، وجودى مستقل، و افراد آن، به منزله اعضاى پيكر اجتماع مى باشند، ولى بايد درباره نحوه اين ارتباط تا اندازه اى دقّت كرد.
گاهى همبستگى و ارتباط اجزاء يك شىء، ارتباط ميكانيكى و ماشينى است به گونه اى كه اجزاء يك ماشين و يك كارخانه به همديگر بستگى دارند و به خاطر همين همبستگى، تغيير در يك نقطه، مايه دگرگونى در نقطه دگر مى گردد. عيناً مانند دو كفّه ترازو كه سنگينى يك كفّه، مايه بالا رفتن كفّه ديگر مى شود اين نوع ارتباط را، ارتباط ماشينى و ميكانيكى مى ناميم. همبستگى اجزاء اين نوع از پديده ها در عين اين كه در ميان اجزاء آن پيوند خاصى وجود دارد، و دگرگونى در يك گوشه از آن، در تمام اجزاء آن مؤثّر است، مع الوصف از همبستگى ميكانيكى تجاوز نمى كند و پديده ها از وحدت واقعى و تركيب حقيقى و شخصيت واحدى برخوردار نيست.
گاهى اجزاء، يك همبستگى ارگانيكى دارند، و پيوند آنها به گونه اى است كه مجموع اجزاء از يك وحدت حقيقى، برخوردار است. مانند سلول هاى بدن انسان. هر سلولى از سلول هاى بدن انسان براى خود وجود و شخصيتى دارد، و هر يك واحد زنده مستقلى به شمار مى آيند، امّا پيوند آنها در بدن انسان به گونه اى است كه مجموع، از تشخّص و وحدت خاصى برخوردار است و روح واحدى بر آنها حكومت مى كند و همه سلول ها، انسان واحدى را تشكيل مى دهند. اين نوع از تركيب ها را تركيب ارگانيكى مى گويند.
به حكم آيه (وَلِكُلِّ أُمَّة أَجَلٌ)1 «براى هر گروهى وقت و اجل خاصى است». در حالى كه افراد جامعه استقلال دارند، به گونه اى كه مى توانند بر ضد اين پيكر قيام كنند، ولى روح واحدى بر جامعه حاكم است كه افراد جامعه را به خدمت مى گيرد و هر فردى حكم سلولى را دارد و سرانجام جامعه موجود زنده اى است كه براى خود حيات و ممات، عمر و اجلى دارد و وحدت و حيات او مخصوص خود آن است و با ديگر مركبات شباهتى ندارد. و در اين اصالت و وحدت كوچك ترين شائبه مجازگويى نيست چه نيكو مى گويد سعدى:

(1) سوره يونس، آيه 109.

صفحه 15
بنى آدم اعضـاى يكديگـرنـد *** كه در آفـرينش ز يك گوهرند
نظريه قرآن درباره اصالت جامعه شبيه (البته شبيه) نظريه جامعه شناسانى مانند (دوركيم) است كه مى گويد: «جامعه از خود تشخّص و حيات و اصالت دارد»، با اين تفاوت كه آنان در اصالت جامعه تا حدى پيش مى روند كه فرد را اعتبارى مى دانند كه بايد مورد توجه نشود، و به دور ريخته شود. ولى قرآن در عين اعتقاد به اصالت جامعه، براى فرد نيز واقعيت و اصالتى استقلال و اختيارى در حدود خود قائل است.
هرگاه جامعه اصالت دارد، قهراً حيات و تكامل نيز خواهد داشت هرجند افراد آن در طول زمان از بين بروند، امّا خود جامعه، روح و روان آن، شخصيت و وحدت آن محفوظ مى باشد، بسان سلول هاى بدن انسان كه به طور مرتب مى ميرند و از بين مى روند، امّا اندام و شخصيت فرد باقى است.
خلاصه همبستگى اجزاء يك جامعه بسان همبستگى بازيگران المپيك نيست كه چند صباحى دور هم گرد مى آيند و پس از يك رشته بازى ها و نمايش ها متفرق مى شوند، يا بسان مسافران يك كاروان نيست كه براى رفع خستگى در نقطه اى پياده مى شوند، و هر كدام به گوشه اى مى روند، ناگهان در لب جاده تصادف وحشتناكى رخ مى دهد، فوراً همگى، دور آن گرد مى آيند، بلكه يك نوع همبستگى بالاتر دارد كه روح واحدى بر آن حكومت مى كند.

5

ماركسيسم و ارتباط ارگانيكى جامعه

دو انديشه ناسازگار

ماركسيسم از طرفى تكامل تاريخ را در سايه تكامل ابزار توليد مى داند و از طرفى ديگر ارتباط جامعه را به صورت ارتباط ارگانيكى تصور مى كند، نه به صورت ميكانيكى، هر يك در اين دو ادعا تا چه حد صحيح است؟ فعلاً با آن كارى نداريم آن چه مهم است اين است كه بدانيم: اين دو ادعا با هم سازگار نيست. اينك توضيح مطلب:
ماركسيسم در جهان بينى خود، رابطه افراد يك جامعه را با يكديگر، رابطه «ارگانيك» مى داند، و مى گويد: فرد منهاى اجتماع ارزش ندارد زيرا همان طور كه اگر معده را از انسان جدا كنيم، اصلاً به درد نمى خورد. همچنين است فرد منهاى جامعه، از اين جهت مى گويند: پيوند فرد با

صفحه 16
جامعه، پيوند عضوى است مانند: پيوند معده با انسان، نه پيوند فرمان ماشين با مجموع ماشين.
ولى اين ادعايى است كه وى مى كند ليكن بايد ديد در جهان بينى مادى، از روح و روان به معنى واقعى خبرى هست؟ و به عقيده مادى كه تمام اجزاء جهان حتى خود انسان از يك رشته اجزاء كه به صورت پيچ و مهره منسجم شده اند، مى توان ارتباطى به صورت ارگانيك جستجو كرد.
گذشته از اين، سرنوشت تكاملى كه به دم تكامل ابزار توليد بسته شده است، مى تواند آفرينشگر تكامل ارگانيك باشد؟
زيرا مقصود از ارتباط ميكانيكى ارتباطى است كه ميان اجزاء يك صنعت پديد مى آيد، به گونه اى كه اگر آسيبى به نقطه اى از آن رسيد، در تمام نقاط آن اثر مى گذارد، ولى هرگز يك ماشين از يك وحدت حقيقى و روح واحد حاكم بر آن، برخوردار نيست. هم چنان كه مقصود از ارتباط ارگانيك، ارتباطى است كه ميان اجزاى يك پيكر و اعضاى يك اندام انسانى برقرار است و اجزاى آن آن چنان به هم پيوسته و در خدمت كل درآمده اند كه قوه مرموزى به نام حيات و زندگى بر آن تسلط دارد و بر ابعاد و اجزاى آن حكومت مى كند.
با توجه به چنين تفاوت هايى ميان رابطه ميكانيكى و ارگانيكى يادآور مى شويم كه آن كس مى تواند از روابط ارگانيكى دم بزند كه براى روح و روان يك نوع اصالتى قائل باشد، روانى كه به صورت مرموزى بر تمام ابعاد و اجزاء جسم حكومت كند و همه نيروها را در جهت واحدى تسخير نمايد و پيش براند، و مركب با تمام اعضاء و اجزاء گوناگون خود، به صورت واحدى درآيد، و تحليل اعضاء آن و جايگزين شدن اجزاى ديگرى به جاى آن، در صورت بقاء روح و روان، لطمه اى بر وحدت آن وارد نگردد.
كسانى كه دخالت هر عضوى از اعضاى انسان را به گونه اى تشريح مى كنند كه سرانجام مانند دخالت پيچ و مهره هاى ماشين، جلوه مى نمايد، چنين افرادى نمى توانند دم از ارتباط ارگانيك نه در انسان و نه در اجتماع بزنند.
اين كه مى گويند: «اگر معده را برداريم، ديگر به درد نمى خورد، پس ارتباط آن، ارتباط ارگانيك است». اين سخن دليلى بر ارتباط ارگانيكى نمى شود، زيرا اگر پيچ ماشين را نيز از آن جدا كنيم ديگر به درد نمى خورد. مگر اين كه در همان مورد و يا در مورد مشابه آن به كار ببريم.

صفحه 17

6

افول جامعه ها و قانون تكامل

اگر حركت جامعه روى نوار مرزى تاريخ، ملازم با تكامل است، چرا ستاره برخى از تمدن ها افول نموده و يا در حال غروب است. سرانجام هيچ تمدنى باقى نمانده و به دست نابودى سپرده مى شوند.
يادآور مى شويم ناسازگارى ميان آن دو در صورتى است كه تكامل جامعه ها يك امر غير ارادى بدانيم، و در غير اين صورت ناسازگارى ميان آن دو نيست زيرا بر تكامل جامعه ها، همان سايه افكنده كه بر كارهاى فردى سايه افكنده است، از اين جهت به عللى كه از اختيار جامعه سرچشمه مى گيرد، ستاره برخى از تمدن ها غروب مى كند.
ولى در عين حال مجموعه جامعه انسانى در حال توقف و سكون نيست و رو به تكامل مى باشد و اين كار از خصلت خاص زندگى اجتماعى انسان سرچشمه مى گيرد. حتى ممكن است مجموع جامعه در قرنى نسبت به دو قرن پيش عقب برود و مثلاً بشريت در قرن پانزدهم نسبت به قرن چهاردهم عقب تر باشد ولى هرگز مجموع انسان ها در مجموع زمان ها عقب نمى روند، بلكه گام به پيش مى نهد، بسان جسمى كه به جلو حركت كند، سپس دو قدم به عقب برگردد، بار ديگر به جلو برود و به عقب برگردد ولى در هر بار گام به جلوتر نهاده و نقطه پيشرفت خود را توسعه مى دهد، هر چند با يك نوع عقب گرد همراه باشد ولى اين نوع عقب گردها آن را از پيشرفت باز نمى دارد.
شما اگر مجموع زمان ها را در نظر بگيريد خواهيد ديد كه از روزى كه بشر زندگى خود را به صورت اجتماعى آغاز كرده است، پيوسته جلوتر رفته و عقب نمانده و اگر در عصرى توقف كرده و يا عقب مانده است، در حركت بعدى، نقطه پيشرفت خود را توسعه داده است و ـ لذا ـ گفته شد كه مجموع جامعه ها در مجموع زمان ها در حال پيشرفت و تكامل مى باشد و محال است كه چندين هزار سال بر بشريت بگذرد، و در حال توقف باشد و يا به عقب برگردد.
اين كه «هگل» مى گويد: «جامعه و زمان روح دارد، و هيچ گاه روح زمان اشتباه نمى كند»، مقصود او همان شخصيت و وحدت جامعه است كه مى توان از آن به روح جامعه و روح ملت تعبير آورد، و اين روح پيوسته به شكلى كه بيان شد، در حال پيشرفت مى باشد.

صفحه 18

7

نقش قهرمان در تاريخ

شكى نيست كه نوابغ و قهرمانان نظامى و سياسى تاريخ مانند «سكندر و نادر و ناپلئون» در گردش چرخ تاريخ نقش مؤثرى داشته اند، ولى بايد ديد كه تا چه اندازه مؤثر بوده اند.
برخى در نقش نوابغ افراط مىورزند و آنان را معماران تاريخ و سازنده آن، و جهت دهنده تاريخ انگاشته اند به گونه اى كه مى پندارند كه اين نوابغ جهت تاريخ را به هر طرف كه مى خواستند، سوق مى دادند، و اگر فكر و انديشه آنان نبود، جامعه هاى كنونى به شكل فعلى وجود نداشت.
مى گويند: در ميان هر ملتى نوابغ تاريخ وجود دارد و وجود هر ملتى مرهون وجود نوابغ خويش مى باشد اگر چنين نوابغى وجود نداشتند، از چنين ملت ها خبرى نبود، اگر ناپلئون نبود، فرانسه اى وجود نداشت، اگر لنين نبود، شوروى سابق در كار نبود.
در اين نظريه براى نوابغ سنگ تمام گذارده شده و نقش افراد ديگر كاملاً مورد انكار قرار گرفته است، در صورتى كه اگر ملت ها و افراد جامعه وجود نداشتند و يا از خصال برازنده اى برخوردار نبودند، قطعاً نوابغ بى بازو بوده و نمى توانستند كارى را صورت دهند. حق اين است كه در عين اعتراف به نقش نوابغ در حركت تاريخ، حقوق افراد ديگر نيز شناخته شود و چنين بگوييم:
نوابغ، آن دسته از افراد استثنايى هستند كه طبيعت جامعه و قوانين حاكم بر آن را، بهتر از ديگران مى شناسند و همان كارى را كه نوابغ علم و صنعت در زمينه علوم انجام مى دهند، اين گروه نيز در جامعه انجام مى دهد.
كار نوابغ صنعت جز اين نيست كه طبيعت را به خوبى مى شناسند و راه مهار و هماهنگ ساختن آن را بهتر از ديگران مى دانند، و اگر چنين شناختى از طبيعت نداشتند، چنين موفقيت درخشانى نصيب آنان نمى گشت.
نوابغ تاريخ نيز، شناختى از تاريخ جامعه و قوانين حاكم بر آن، و راه بهره بردارى از قواى نهفته در جامعه را بهتر از ديگران مى شناسند و رهبرى تاريخ را در آن جهت كه براى آن آمادگى كامل يا نسبى دارد، برعهده مى گيرند و نيروهاى جامعه را در استخدام خود درمى آورند.
اگر مى گويند: نوابغ به تاريخ جهت مى دهند، نياز به توضيح دارد، زيرا هرگاه مقصود اين است كه تاريخ به دلخواه آنان به حركت درمى آيد و آنان هر نوع هوس كنند، تاريخ به آن سمت گرايش پيدا مى كند، به طور مسلم اين نظريه ناشى از عدم شناخت طبييعت تاريخ

صفحه 19
است، جامعه براى خود طبيعت و مزاج خاصى دارد، از اين رو هرگز نمى توانند با طبيعت تاريخ و تمايلات ريشه دار جامعه بازى كنند و بى جهت زمام جامعه را به دست بگيرند، و به هر سويى خواستند، سوق دهند.
و اگر مقصود اين است كه آنان بر اثر شناخت بهتر و صحيح تر از طبيعت تاريخ، مى توانند خود را با آن هماهنگ سازند و نيروهاى نهفته در آن را به استخدام بگيرند و به نيروهاى متفرق وحدت بخشند، و ميان قواى پراكنده، حلقه اتصالى پديد آورند و آن ها را در مسير تكامل جامعه بسيج سازند، اين سخن كاملاً صحيح و منطقى است.
نوابغ، حكم عدد صحيح را دارند كه اگر مثلاً عدد يك در كنار صفر قرار گيرد مى شود ده، و اگر در كنار دو صفر قرار بگيرد مى شود صد، و همچنين... به طور مسلم همه قدرت مربوط به عدد صحيح نيست، و الاّ بايد در همه جا عدد يك، به صورت ده خوانده شود، هم چنان كه همه قدرت مربوط به صفر نيست و گرنه بايد بدون چنين تكيه گاهى، جاى عدد صحيح را بگيرد.
حتى پيامبران كه بالاتر از نوابغ قرار گرفته اند و علم و آگاهى آنان مربوط به مقام وحى است، كارشان بهره بردارى از نيروهاى نهفته در طبيعت جامعه است چيزى كه هست نوابغ، گاهى آنها را در مسير صحيح و گاهى در مسير غلط رهبرى مى كنند و پيامبران مطلقاً آن ها را در راه صحيح قرار مى دادند.
پيامبر گرامى اسلام صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم علاوه بر مقام وحى و عصمت، بر اثر يك رشته خصلت هاى بزرگ مانند فداكارى، استقامت، تقوا و پاكى، رأفت و مهربانى، سعه صدر، نيروهاى نهفته در جامعه عرب را يا نيروهايى را كه در جهت ضد تكامل انسانيت در حركت بودند( مثلاً يكديگر را غارت مى كردند) در جهت اصلى وارد ساخت و نيروى عظيمى در اصلاح بشريت تشكيل داد كه قيافه جهان را دگرگون كرد.
خلاصه: نوابغ در ساختن تاريخ، نقش بيشترى دارند، و افراد ديگر نيز در ساختن آن، كاملاً مؤثر مى باشند هر چند درجات تأثير آنها نيز مختلف است، حتّى گاهى برخى از افراد جامعه جز جنبه انفعالى و اثرپذيرى هيچ نقشى ندارد و در تمدن و فرهنگ انسانى و ظيفه اى برعهده نمى گيرد، مثلاً كشاورزى كه در نقطه دورافتاده ساليان درازى يك عمل تكرارى انجام مى دهد، در حالى كه وى عمل ارزشمندى انجام مى دهد، ولى سهمى در تمدن و فرهنگ و رژيم حاكم بر آن ندارد.
آرى غالباً معماران جامعه در همان جامعه هاى چند ميليونى، جمعيت هاى محدودى هستند كه هر يك به شكل و گونه اى سازندگان تمدن، و پايه گذاران فرهنگ و پيشروان قافله تاريخ به شمار مى روند و اگر از اين گروه بگذريم غالباً افراد از نظر فكرى و فرهنگى، از ديگران تغذيه كرده و جنبه انفعالى و اثرپذيرى آنان، غالب و چشمگير است.
به ديگر سخن: آن گروه كه نوابغ را جزء نيروهاى محرّك تاريخ مى دانند و مى گويند كه نوابغ، تاريخ را ساخته اند، هرگاه مقصود آنان اين است كه نوابغ، بدون احساس احتياج و نيازهاى مادى و معنوى جامعه، بدون اين كه جهت تكامل تاريخ را در نظر بگيرند، بدون اين كه

صفحه 20
توده ها را دخالت دهند، سازندگان تاريخ و معماران آن مى باشند، به طور مسلم اين يك نظريه نادرست و يك نوع گزافه گويى است، حتى پيامبران كه بالاتر از نوابغ مى باشند از اين در وارد نشده اند، و اگر كارى صورت مى دادند با دخالت مردم و رهبرى صحيح آنان انجام مى دادند و هرگز به مردم نمى گفتند كه شما برويد در خانه هاى خود بنشينيد ما با معجزه هاى خود، همه كارها را انجام مى دهيم.
يك چنين نظريه، همان سخن بى پايه فرزندان اسرائيل بود كه به موسى گفتند:
(...فَاذْهَبْ أَنْتَ وَرَبُّكَ فَقاتِلا إِنَّا هيهُنا قاعِدُونَ).1
«تو و خدايت برويد و نبرد كنيد ما در اين جا نشسته ايم!».
و اگر مقصود اين است كه آنان نقش مهم و اساسى و فوق العاده اى در معمارى تاريخ داشته اند، اين سخن به شهادت تاريخ معاصر و غيره كاملاً منطقى است.
در اين جا نظريه سومى است كه ماركسيسم به آن گرايش دارد و يك نوع تفريط گرايى و انكار اصالت انسان و نبوغ افراد فوق العاده است.
ماركسيسم در حركت تاريخ به عوامل زيستى، و استعدادهاى نهفته در بدن انسان توجه ندارد، و وجود نابغه را نيز محصول شرايط توليدى مى انگارد و از آن جا كه ماركسيسم، استقلال را از انسان سلب مى كند، انديشه نابغه را نيز از طريق وضع اقتصادى توجيه مى كند، و مى گويد: «چون نابغه و غير نابغه هر دو در يك شرايط اقتصادى خاصى زندگى مى كنند، از اين جهت نابغه جز اين نمى تواند فكر كند، و آنچه مى گويد و مى كند، مطلبى است كه پايگاه طبقاتى به او الهام كرده است».
روى اين اساس، نبوغ معنى نخواهد داشت، افراد استثنايى، معنى صحيحى پيدا نخواهند كرد، ماركسيسم نيز جز اين نمى تواند بگويد، زيرا اين منطق هر نوع اصالت را از انسان سلب كرده، و همه ترقيات و تكامل ها را به دُم تكامل قهرى ابزار توليد بسته است.
تنها چيزى كه ماركسيسم مى تواند درباره نوابغ بگويد، اين است كه وجدان و تمام آگاهى هاى بشر، ساخته شرايط اقتصادى او و انعكاس از شرايط مادى و اوضاع زندگى او است و در اين قسمت ميان نوابغ و غيره فرقى نيست و وجدان همه افراد را شىء خاصى مى سازد و بس، تنها چيزى كه هست اين است كه نوابغ، مظهر اراده يك ملت مى باشند براى ترسيم نظريه آنان به مثال زير توجه فرماييد:
فرض كنيد گروهى حركت مى كنند ولى يك نفر در حالى كه همراه آنها حركت مى كند، حركت او شاخص تر و چشم گيرتر از ديگران مى باشد، نه اين كه او حركت آفرين است. نوابغ نيز چنين اند آنان هرگز حركت را در جامعه به وجود نمى آورند، بلكه عامل حركت، چيزى ديگر است. ولى حركت ديگران ديده نمى شود، و حركت او ديده مى شود.
يك چنين توجيه براى قهرمانان، خصوصاً قهرمانان تاريخى و سياسى در حقيقت انكار دخالت آنان در توليد حركت و نفى نقش آنها در پيشبرد تاريخ انسانى است. و اين بر خلاف حقيقتى است كه انسان غير پيشداور، از تاريخ لمس مى كند. و در فصل چهارم در اين

(1) سوره مائده، آيه 24.

صفحه 21
موضوع نيز سخن خواهيم گفت.
***
در پايان يادآور مى شويم كه نقش نوابغ هميشه مثبت نبوده و گاهى نيز منفى مى باشد، نقش منفى موقعى خواهد بود كه نابغه بخواهد از نبوغ خود در غير آن مورد، نتيجه بگيرد. اگر مثلاً يك نابغه نظامى مانند نادر، اداره مملكت را به دست بگيرد آن وقت است كه براى ملتى، فاجعه اى خواهد بود زيرا نادر وقتى كه در سنگر نظامى بوده، مى درخشيد، پيروزى پس از پيروزى نصيب او مى گشت، دشمنان را تار ومار مى ساخت ولى وقتى كه به فكر سلطنت و اداره كشور افتاد، دوستان خود را كشت، چشم ها از حدقه درآورد و نكته آن اين است كه نابغه ها، از يك جهت نابغه هستند نه از تمام جهات، و اگر در غير آن جهت مصدر كار شوند فاجعه آفرين خواهند شد.

8

رويدادهاى تصادفى در تاريخ

«تصادف» چيست؟ آيا از نظر جهان بينى علمى و فلسفى «تصادف» مفهوم منطقى دارد يا نه؟
از يك طرف دانشمندان قانون عليّت و معلوليّت را محترم مى شمارند و مى گويند هر پديده اى به دنبال علتى به وجود مى آيد در حالى كه همان افراد بسيارى از پديده ها را از طريق تصادف توجيه مى كنند.
آيا اعتقاد به تصادف مى تواند ناقض قانون عليّت باشد؟
پاسخ
تصادف در زبان مردم كاربردهاى گوناگونى دارد و هر كاربردى براى خود حكم خاصى دارد كه از نظر خوانندگان گرامى مى گذرد.
1. تصادف به معنى نداشتن علت. اعم از علت طبيعى و غير طبيعى، تصادف به اين معنا از نظر دانشمندان مردود است و هيچ دانشمندى كه بتوان نام دانشمند بر او نهاد، نمى تواند تصادف به اين معنى را توجيه كند. و هر كسى كه تصادف را در تحوّلات طبيعى و يا تاريخى به كار مى برد هرگز نمى خواهد بگويد رويدادى خود به خود و بدون علت پديد مى آيد.
در فلسفه اسلامى تصادف به عنوان «بخت و اتفاق» مطرح مى شود، و اين دو لفظ معنى خاصى دارند كه با يادآورى دو اصطلاح ديگر روشن خواهد شد.
2. تصادف به معنى پيدايش پديده اى از طريق يك رشته علل پيش بينى نشده.
تصادف به اين معنى، مورد نظر مادى هاى جهان است، آنان مى گويند: ماده جهان بر اثر انفجار

صفحه 22
و پس از يك سلسله فعل و انفعال هاى بى شمار به اين شكل درآمده و مايه پيدايش چنيين نظمى شده است و از اجتماع آن نظم هاى كوچك، چنين نظم شگفت انگيزى پديد آمده است، بنابراين نظام جهان بدون علت نيست به طور مسلم عللى دارد، امّا نه علل آگاه و بيدار و حسابگر.
حال آيا يك چنين تصادف مى تواند سرچشمه چنين نظم بديع و شگفت انگيز باشد يا نه؟ فعلاً براى ما مطرح نيست به طور مسلم تصادف هاى بى شمار نمى تواند يك ميلياردم نظم كنونى را پديد آورد آرى گاهى ممكن است صخره اى در رودخانه اى پس از برخوردهاى فراوان به اين سو و آن سو آن چنان ساييده شود كه به شكل انسانى درآيد امّا هرگز انفجار ماده هر چند به خاطر يك رشته علل طبيعى درونى باشد، نمى تواند آفرينشگر چنين نظام شگفت باشد، نظامى كه بررسى هر گوشه كوچكى از آن، نياز به تخصص ها دارد.
در فرضيّه «داروين» كه تكامل انسان مطرح است و اين كه يك پديده اسفنجى پس از طى مراحلى به صورت نوعى به نام انسان درآمده است بر فرض صحت، نمى توان آن را مربوط به علل طبيعى ناآگاه دانست، بلكه حتماً بر اين تكامل كه به صورت زنجيرى تصور شده است، علتى آگاه، آفرينندهاى دانا، نظارت داشته و آن را رهبرى كرده است.
در هر حال توجيه مادى ها نسبت به نظام جهان، و يا فرضيه داروين درباره انسان از طريق علل طبيعى ناآگاه، خواه صحيح باشد يا نباشد يكى از كاربردهاى لفظ «تصادف» است.
3. تصادف يعنى پيدايش پديده اى تحت عاملى كه كليت ندارد و تحت ضابطه و قاعده در نمى آيد.
مثلاً در زبان مردم مى گويند: در مسافرت با دوستم به طور تصادفى ملاقات كردم يا چاهى مى كنديم كه به آب برسد ناگهان به گنج رسيد، هرگاه پيدايش چنين پديده اى را از طريق تصادف توجيه مى كنند نه به اين معنى است كه اين پديده معلول بلا علت است، بلكه مقصود اين است كه پيدايش چنين پديده اى با اين شرايط، جنبه كلى و ضابطه اى ندارد يعنى آن چنان نيست كه انسانى در هر مسافرت به ملاقات دوست خود نايل آيد، يا در هر چاه كندنى به گنج برسد، بلكه يك سلسله علل و شرايط خاصى ايجاب كرده است كه در اين نقطه گنج باشد و يك سلسله علل ديگر ايجاب كرده است كه در اين جا چاه بكَنيم، نتيجه اين دو اين شده است كه در اين فعاليت به گنج دست يابيم ولى هرگز رابطه كلى و دائمى ميان «كندن چاه» و «پيدا شدن گنج» وجود ندارد و چون چنين رابطه اى نيست پس پيدايش اين پديده نمى تواند تحت ضابطه و قاعده اى درآيد.
نتيجه اين كه علت نداشتن، مطلبى است و كلى نبودن و تحت ضابطه نبودن مطلب ديگرى است.
و به تعبير فلسفى: «پديده، لازمه نوع آن علت نيست (يعنى هر چاه كندن ما را به گنج نمى رساند) هر چند لازمه شخص اين حفر در آن نقطه خاصى، كه قبلاً گنجى در آنجا پنهان شده است، مى باشد».
تفسير حوادث تاريخى از طريق تصادف به همين معناست. در تفسير شروع جنگ هاى بين

صفحه 23
الملل اوّل، مورخان مى نويسند كشته شدن وليعهد كشور «بلژيك» سبب شد كه اين نبردها آغاز شود، يعنى يك اتفاق كوچك و قتل يك شاهزاده، سبب پيدايش يك چنين فاجعه عالمى شد در اين جا به كار بردن لفظ تصادف، مانعى نخواهد داشت البته به همان معنايى كه گفته شد يعنى تحت شرايط خاصى كه آتش جنگ از اين جرقه شعلهور گرديد در حالى كه چنين امرى يك ضابطه كلى و دائمى نيست. در جهان وليعهدهاى زيادى كشته شده اند در حالى كه آب از آب تكان نخورده و چنين فاجعه عالمى پديد نيامده است.
البته بدون شك شرايط و نابسامانى هاى زيادى از نظر سياسى و اقتصادى و تضادهاى ايدئولوژيكى، زمينه اصلى را تشكيل مى داده و اين تنها يك جرقه بوده است در يك انبار باروت.

9

ارزش تاريخ

مقصود از ارزش تاريخ، ارزش علم تاريخ است از آن جا كه تاريخ همان آگاهى از سرگذشت جامعه مى باشد، سؤالى به گونه زير مطرح مى گردد: آيا شناخت تاريخ بشر ارزش دارد يا نه؟ مى تواند مفيد باشد يا نه؟ هم چنان كه مى گويند ارزش روان شناسى چيست يا ارزش جامعه شناسى و زيست شناسى چيست؟ يعنى شناخت اين واقعيت ها چه ارزشى دارند؟
فلسفه تاريخ مى تواند اهميت شناخت تاريخ و مزايا و فوايد آن را روشن كند. به طور اجمال مى توان گفت:
با مطالعه و بررسى اقوام گذشته مى توان به علل شكست و انحطاط و يا پيروزى و تكامل آنان پى برد، تاريخ گنجينه گرانبهايى است كه كذشتگان آن را در اختيار ما نهاده اند، اين گنجينه مى تواند ما را به نتايج گرانبهايى كه در آزمايشگاه تاريخ به ثبوت رسيده است، رهبرى كند.
انسان تاريخ نگر، هرگاه تاريخ اقوام را بررسى كند، گويى با آنان زندگى كرده1 و از نزديك علل كاميابى ها و پيروزى ها را با چشم خود ديده و يا از موجبات بدبختى و شكست ها آگاه شده است. از اين جهت مى تواند آنچه را كه در آزمون تاريخ به ثبوت رسيده است، در زندگى فردى و اجتماعى به كار بندد.
قرآن مجيد در آيات متعددى جامعه ژرف نگر انسانى را به سير و بررسى زندگى اقوام گذشته دعوت كرده و مى فرمايد:
(أَوَ لَمْ يَسِيرُوا فِى الأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَأَثارُوا الأَرْضَ

(1) اقتباس از نامه اميرمؤمنانعليه السَّلام به فرزند خود امام مجتبيعليه السَّلام، (نهج البلاغه).

صفحه 24
وَعَمَرُوها أَكْثَر مِمّا عَمَرُوها...).1
«آيا در زمين سير نمى كنند، تا سرانجام زندگى كسانى را كه قبل از آنان زندگى مى كردند بنگرند، در حالى كه آنان قوى تر و نيرومندتر بودند و زمين را بيش از اينان كاويدند، و آباد كرده اند».
اصولاً تاريخ گذشتگان مجموعه اى است از بهترين آزمون هاى انسانى براى شناخت مسائل سرنوشت ساز زندگى و الهام بخش در تمام زمينه ها.

ارزش كتاب هاى تاريخى

آثار تاريخى و نوشته هاى مورخان تا چه حد قابل اعتماد است؟ آا مى توان به آنها اعتما د نمود يا نه؟
به طور اجمال مى توان گفت: برخى در اعتماد به تاريخ آن چنان قرص و محكم و استوارند كه با ديدن مطلبى در يك كتاب تاريخى فوراً به آن اعتماد كرده و آن را وحى منزل مى نگارند. گروهى ديگر اساساً به تاريخ اعتماد ندارند زيرا معتقدند انسان هيچ گاه در نگارش تاريخ نمى تواند خود را از تعصّب و جانبدارى و عقده و كينه تخليه كند، و معتقدند هر كس كه تاريخى نوشته است، منظور خاصى داشته و منظور خود را در لباس تاريخ آورده است.
برخى از مورخان به جعل و دروغ پرداختند خصوصاً آنان كه درباره سلاطين و پادشاهان تاريخ مى نوشتند آنان پيوسته مى كوشيدند كه تاريخ را مطابق ميل آنان بنويسند.
يكى از تاريخ نگاران «عهد قاجار» در همان زمانى كه پادشاهان قاجار مانند «فتحعليشاه» شهرهاى ايران را يكى پس از ديگرى از دست مى داد، دم از جهانگشايى خاقان فتحعليشاه مى زند در آن زمان كه «ناصرالدين شاه»; «اميركبير» را كشت وى علت مرگ او را آماس شكم و بيمارى وى معرفى مى كند يك چنين تاريخ نويس چون وابسته به مقام خاص است، طبعاً مطالب او ديكته شده خواهد بود نه واقع نما.
گروهى هستند كه پايبند به اصول اخلاقى و انسانى و مذهبى مى باشند، و پيوسته مى خواهند راست بنويسند و از نوشتن هر دروغى بپرهيزند امّا هر نوع درست نويس نمى تواند واقع نما بوده و ما را در جريان واقعيت قرار دهد.
فرض كنيد فردى به يك شخصيت علمى و سياسى پاكدامنى علاقمند است. به طور مسلم اين شخصيت به حكم اين كه انسان است، خالى از نقاط ضعف و نارسايى نخواهد بود و در برابر آن، نقاط قوّت چند برابرى خواهد داشت امّا نويسنده بيوگرافى اين شخص به حكم ارادت و اخلاصى كه به وى دارد، تنها نقاط قوّت او را مى نويسد و از اين كه نقاط ضعف او را در كنار آنها يادآور شود، سر باز مى زند يك چنين تاريخ نگار كه فقط مقيد به نوشتن نقاط روشن است و از نقاط تاريك و ضعف خوددارى مى كند، نمى تواند جام واقع نما باشد.
تاريخ نويسان دچار چنين خود باختگى بوده اند و مدّاحى و ثناخوانى آنان نسبت به شخصيت ها بيش از توجه به نقاط ضعف انسانى و نارسايى هاى عادى آنان بوده است. آنان

(1) سوره روم، آيه 9.

صفحه 25
مى كوشيدند راست بگويند و در نشان دادن چهره تاريخ از دروغ بپرهيزند امّا تنها نقاط قوت آنان را نشان دهند و هرگز نمى خواستند تمام وقايع را آن چنان كه هست بنويسند، بلكه مقيد بودند كه برگزيده ها را بنگارند.
ولى در اين ميان گروهى هستند كه تا حد امكان خود را از اين شيوه ناپسند پيراسته كرده و به نوشتن زشت و زيبا پرداخته و از بيان نقاط ضعف و قوت خوددارى نكردند و پيوسته در تنظيم حوادث و رويدادها و تبيين چهره قهرمان ها همه جوانب را در نظر گرفته و به نگارش همه نقاط پرداخته اند و تعداد اين گونه از تاريخ نگاران نسبت به طبقه ديگر هر چند كم است امّا با همين كمّيت توانسته اند نظر محققان بى غرض را به نوشته هاى خود جلب كنند.
گذشته بر اين، فرد كاوشگر مى تواند از لابلاى همين تاريخ هاى به اصطلاح كم ارزش كه صحيح و سقيم را روى هم انباشته اند، چهره حقيقت را مشاهده كند و به تحقيق تاريخى خود ادامه دهد. امروز محققانى وجود دارند كه با مقايسه حوادث با يكديگر مى توانند يك رشته حقايق تاريخى را استنباط كنند و جريان هاى تاريخى را آن چنان كه بوده است، بنگارند و توضيح دهند.
پيشواى بزرگ جهان اسلام اميرمؤمنان عليعليه السَّلام در وصايايى كه به فرزند عزيزش مى كند، مى فرمايد:
«أَي بُنَيَّ إِنِّي وَإِنْ لَمْ أَكُنْ عُمِّرْتُ عُمُرَ مَنْ كانَ قَبْلِي فَقَدْ نَظَرْتُ فِي أَعْمَالِهِمْ وَفَكَرْتُ فِي أَخْبارِهِمْ وَسِرْتُ فِي آثارِهِمْ حَتّى عُدْتُ كَأَحَدِهِمْ بَلْ كَأَنِّي بِما انتَهى إِلَيَّ مِنْ أُمُورِهِمْ قَدْ عُمِّرْتُ مَعَ أَوَّلِهِمْ إِلى آخِرِهمْ».
«فرزندم! من اگر چه در تمام طول تاريخ همراه گذشتگان زندگى نداشته ام، ولى اعمال و كارهاى آنها را نگريسته ام و آثارى كه از آنها به يادگار مانده بررسى نمودم و با اين كار، گويا من در تمام اين مدت زنده بوده ام و حوادث تلخ و شيرين زندگى را از نزدييك با آنها ديده ام، گويا عمر جاويدان داشته ام».
ولى آنچه مايه تأسّف مى باشد، اين است كه تواريخ موجود از نظر نتايج آموزنده اجتماعى ناقص است، زيرا به اين منظور تأليف نشده است، آنچه در كشف حقايق تاريخى و علل بروز حوادث گوناگون مؤثر بوده و كليدى براى حل معماهاى بزرگ محسوب مى شود غالباً ناديده گرفته شده، و به جاى آن به مسائل بى اهميت پرداخته شده است.
بسيارى از تاريخ نويسان، تاريخ را به منظور سرگرمى و گاهى به منظور ابراز تفوق و برترى طايفه و ملت خود بر ساير طوايف و ملل، و احياناً روى حبّ و بغض ها و تعصّب ها جمع آورى نموده اند كه نمى تواند مشكلى را بگشايد ـ سهل است ـ گمراه كننده نيز هست.
امّا با اين همه، افراد محقق و تيزبين مى توانند با مطالعه همين ها ـ حتى با مطالعه افسانه هاى ملل مختلف ـ كليد حل بسيارى از مسائل مربوط به اقوام گذشته را از گوشه و كنار آنها، مانند طبيب حاذق يا قاضى هوشيارى كه از قراين جزئى، پى به نوع «بيمارى» يا وضع «متهم» مى برد، كشف كنند.

صفحه 26

10

از تاريخ نگارى تا تاريخ نمايى

معمولاً براى تاريخ نويسى دو روش وجود دارد:
1. تاريخ نقلى.
2. تاريخ تحليلى.
آن گروه كه در نوشتن تاريخ تنها به حوادثى كه مى بينند و يا مى شنوند اكتفا مىورزند و فقط به ثبت حوادث و اتفاقاتى كه پيرامون آنها رخ مى دهد مى پردازند، تاريخ نويسان جامدند كه از هر نوع اظهار نظر خوددارى مى كنند، و محافظه كاران محتاطند كه به گمان خود بايد رويدادها را بدون اظهار نظر و نتيجه گيرى بنويسند. و اين نوع تاريخ نگارى كه در ميان تاريخ نويسان قديمى، رواج كامل داشت.
در حالى كه در تاريخ تحليلى، مورخ به آنچه كه ديده يا شنيده و يا خوانده است، اكتفا نمىورزد او نخست اطلاعات لازم را گرد مى آورد، آن گاه علل حادثه را مورد تجزيه و تحليل قرار مى دهد و علل و نتايج آن را يادآور مى شود.
اين نوع از مورخان، تاريخ را به گونه اى مى نويسند كه خواننده خود را، در وسط حادثه احساس مى نمايد، وقتى خطابه قهرمانان را نقل مى كند، صحنه را به گونه اى ترسيم مى كند كه خواننده تاريخ، تصور مى كند كه در برابر آن قهرمان قرار گرفته و سخنان او را مى شنود، گاهى مورخ از تاريخ، درس هاى آموزنده اى را به خوانندگان خود مى آموزد و از اين طريق اثرات عميقى در آنان مى گذارد.
افرادى كه در تاريخ اطلاعات عميقى دارند، در تحليل حوادث و تشخيص حق و باطل، از اسناد و مدارك كمك مى گيرند و از لا به لاى نقل هاى متفاوت و متضاد، سيماى حقيقت را نشان مى دهند.
اين نوع تاريخ نگاران، تاريخ را از عرصه حوادث گذرا، به مجلس بحث و درس مى برند و از آن به عنوان ماده خام، به نتايج ارزنده اى دست مى ى ابند.

صفحه 27

11

تفسير غلط از تأثير دين در تاريخ

در حالى كه برخى نويسندگان فلسفه تاريخ، دين را يكى از عوامل سازنده تاريخ مى دانند، ولى در تفسير تأثير دين بر تاريخ دچار اشتباه شده اند. اينك براى روشن شدن اين قسمت، تفسيرهاى صحيح و غلط از تأثير اين عامل را در اين جا مطرح مى كنيم.
تفسير حركت تاريخ از راه دين، دو مفهوم مى تواند داشته باشد: يكى غلط و ديگرى صحيح.
تفسير غلط اين است كه اراده الهى را بدون ارتباط به كنش ها و واكنش هاى موجود در جامعه انسانى، محرك تاريخ بدانيم و بگوييم تنها قضا و قدر الهى، گرداننده چرخ هاى تاريخ است. صاحبان اين نظريه در گردش چرخ هاى تاريخ، معتقد به وجود عامل مستقل و مجزّا از اراده و اختيار انسان ها هستند كه مسير حركت تاريخ را معين مى كند و انسان ها را خواه ناخواه به دنبال خود مى كشد و آن عامل همان تقدير خدا و قضاى الهى است.
در صورتى كه قضا و قدر به اين معنى جز يك نوع جبرى گرى مخالف صريح قرآن و خرد انسان، چيز ديگرى نيست. از اين جهت تفسير تأثير دين در تاريخ به اين شكل، مفهوم صحيحى ندارد.
معنى صحيح آن اين است كه دين و پيامبران در مسير تاريخ بشر و تحوّلات بنيادى آن، نقش و سهم بزرگى داشته اند، هرگاه نوابغ و دانشمندان جهان سهمى در تاريخ جامعه انسانى داشته باشند بايد براى عقايد مذهبى و پايه گذاران آن، سهم مهم ترى قائل شويم. نقش دين در تعليم و تربيت و در تزكيه و تهذيب نفوس، در ايجاد وحدت و يگانگى در ميان ملل در صلح و جنگ بر كسى پوشيده نيست و هم اكنون قدرت خود را در ميان تمام ملل جهان حفظ كرده و ريشه بسيارى از انقلاب هاى جهان به شمار مى رود،ولى با وجود اين، هرگز نمى توان دين را عامل منحصر حركت تاريخ دانست.

صفحه 28

12

كمال جويى ريشه چند عامل

بخش مهمى از مباحث فلسفه تاريخ را شناسايى عامل يا عوامل محرك تاريخ تشكيل مى دهد، و كاوشگران فلسفه تاريخ، در اين مورد، قريب بيست عامل معرفى كرده اند كه هر كدام براى خود بحثى دارد، كه بعداً درباره برخى از آنها گفتگو خواهيم كرد.
آنچه در اين بحث به دنبال آن هستيم اين است كه بسيارى از اين عوامل، به ظاهر متعدد و مختلف مى باشند ولى در باطن به يك چيز و يك ريشه بازگشت مى كنند، و با دقت مختصرى مى توان برخى را در برخى ادغام كرد و از تعداد و كثرت نيروهاى محرك تاريخ كاست. اينك در اين مورد به تشريح دو نمونه مى پردازيم:
1. گروهى علم و صنعت را عامل محرك تاريخ شمرده اند، در حالى كه ماركسيسم، تكامل ابزار توليد را نيروى محرك تاريخ مى داند و به اين ترتيب عامل دوم، شاخه اى از عامل نخست به شمار مى رود و هر دو عامل، ريشه ديگرى دارند، و آن غريزه «كمال جويى» و «افزون طلبى» انسان است كه گاهى به صورت علم و دانش و احياناً در حالت صنعت و اختراع بالأخص در صورت تكامل ابزار توليد جلوه مى كند.
اكنون در اين بحث ملاحظه خواهيد نمود كه تكامل ابزار توليد، شاخه اى از تكامل صنعت و هر دو جلوه اى از غريزه «كمال جويى و افزون طلبى» انسان است. اينك بيان مطلب:
انسان به گونه اى آفريده شده است كه هيچ گاه به وضع موجود و حاكم بر محيط خود قانع نمى باشد و پيوسته مى خواهد از نردبان ترقى بالا رود. به هر مرحله اى رسيد، خواهان مرحله ديگر مى باشد. اگر افقى را گشود، خواهان گشودن افق هاى ديگرى است. اين همان ميل به كمال است كه با آفرينش انسان عجين گرديده است و موجب آن است كه حيات اجتماعى انسان در مرحله خاصى باقى نماند و هميشه گام به گام جلو برود و اگر چنين خصلتى در انسان وجود نداشت، حركت تاريخ به شكلى كه مشاهده مى كنيد درنمى آمد.
تعجب اين كه پژوهشگران عوامل حركت تاريخ، به اين عامل توجه خاصى مبذول نداشته، و عواملى را يادآور شده اند كه مى تواند در اين عامل ادغام گردد مانند افزايش علوم انسانى و اختراعات صنعتى.
شكى نيست كه افزايش دانش انسانى مايه حل مشكلات و فزونى بهره گيرى انسان از منابع طبيعى مى باشد و از «قديم الأيام» گفته اند: دانايى مايه توانايى است و (توانا بود هر كه دانا بود) اين دانش بود كه انسان را بر منابع زمينى و آبى مسلط ساخت و وسائل و ابزارى را براى بهره بردارى اختراع نمود، و سرانجام چهره زندگى و تاريخ خود را دگرگون ساخت ولى همه

صفحه 29
اين آوازه ها از ميل انسان به كمال، و حسّ كمال جويى و افزون طلبى او سرچشمه مى گيرد.
درست است كه يكى از ابعاد روح انسان همان حس آگاهى است، حسى كه پرده هاى جهل را پاره مى كند و افق ها را در نظر انسان روشن مى سازد با تصديق به اين كه حس «علم جويى» يكى از عناصر تشكيل دهنده روح انسان است خود، شاخه اى از حس كمال جويى و افزون طلبى است يا لااقل يك نوع وابستگى به آن دارد.
حس كمال جويى است كه انسان را وادار مى كند كه تجارب و اندوخته هاى علمى خود را حفظ و نگهدارى كند و يا آنها را به نسل هاى ديگر منتقل سازد، و سرانجام داراى سرمايه عظيم علمى و صنعتى گردد و صفحات تاريخ خود را ورق بزند، در حالى كه چنين حسى در جانداران ديگر وجود ندارد.
دست آفرينش اين حس را در طبيعت انسان گذارده است و براى شكوفايى اين حس، استعداد خواندن و نوشتن به او داده است. انسان از طريق بيان، مافى الضمير خود را به ديگران مى رساند، و افكارى كه در سطح ذهن او نقش مى بندد، به ديگران منتقل مى كند چنان كه به وسيله نوشتن و يك رشته علائم و خطوط، نيز اين كار را انجام مى دهد و به افكار و آثار خود، ثبات و دوام مى بخشد و آن را از محو و نابودى رها مى سازد.
قرآن مجيد به اين دو نعمت بزرگ اشاره مى كند و مى فرمايد: (...خَلَقَ الإِنْسانَ * عَلَّمَهُ الْبَيانَ...).1
و در سوره علق آيه هاى 4و 5 مى فرمايد: (عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ الإِنْسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ).
بيان و قلم مايه تلاقى افكار، و انتقال و بقاى سرمايه هاى علمى و سرانجام مايه تكامل جامعه بشرى و حركت چرخ هاى تاريخ است و همه اين ها، پرتوى از حس كمال جويى انسان مى باشد.

13

تكامل ابزار توليد عامل مستقلّى نيست

ماركسيسم، عامل محرك تاريخ را شرايط اقتصادى و تكامل ابزار توليد مى داند و معتقد است كه با تكامل ابزار توليد، روابط توليد كه همان شيوه مالكيت انسان بر ابزار توليد است، دگرگون مى گردد و روابط توليد جديدى جايگزين مى شود، و تمام روبناهاى جامعه از قبيل ادبيات و هنر و فلسفه و اخلاق و آداب، نيز دگرگون مى گردد.
مى گويند: انسان از عهد حجر به عهد مفرغ و از عهد مفرغ به عهد آهن آمده است و با تكامل

(1) سوره الرحمن، آيه هاى و 4.

صفحه 30
ابزار توليد شكل مالكيت انسان ها بر ابزار توليد عوض شده است و در پايان نتيجه مى گيرند كه انسان ابزار ساز است و ابزار نيز تاريخ انسان را مى سازد.
ما فعلاً در صحت و پايه استوارى اين نظريه، سخنى نداريم، و در بخش بعدى به صورت گسترده درباره آن سخن خواهيم گفت. بلكه نقطه نظر ما چيز ديگرى است و آن اين كه:
اگر در ريشه هاى اين نظريه، درست دقت كنيم خواهيم ديد كه اين نظريه، بسان نظريه دانش و اختراع است و عامل مستقلى نيست، شكى نيست كه انسان از عهد حجر، به عهد مفرغ، و از آن به عهد آهن آمده است ولى عامل محرك او براى اين پيشرفت چيست؟ جز اين است كه در انسان حس ابتكار وجود دارد و اين حسّ در آزمايشگاه زندگى جرقه هايى در ذهن او پديد مى آورد و ابزار توليد او را دگرگون مى سازد؟
درست است كه انسان ابزار مى سازد، ولى بايد ديد، چرا؟ آيا به خاطر اين است كه با طبيعت سر وكار دارد؟ به طور مسلم نه، زيرا حيوانات نيز با طبيعت سر و كار دارند، در حالى كه هيچ گاه ابزارى براى خود نمى سازند و پيوسته كارهاى آنها براى قرن ها يكنواخت بوده است. مثلاً زنبور عسل از شيره درختان لانه هاى شش گوشى مى سازد و هيچ گاه گامى به جلو نمى نهد و پيشرفتى ندارد، پس در اين جا علت ديگرى وجود دارد كه سبب مى شود انسان به ابزار توليد تكامل ببخشد و آن حس ابتكار و فكر و عقل او است، اگر حيوان با غريزه كار مى كند، قهراً قلمرو كار او محدود و در حصار غريزه محصور است در حالى كه انسان با فكر و انديشه كار مى كند، و فكر و عقل او قابل تكامل است و سرانجام كارهاى او نيز از جمله ابزار توليد در حال تكامل خواهد بود.
از اين بيان نتيجه مى گيريم كه تكامل ابزار، خود معلول تكامل علم و دانش و حس ابتكار و در نتيجه همگى معلول حس كمال طلبى انسان است كه پيوسته از وضعى به وضع ديگر مى گريزد و در نقطه اى نمى ايستد، و از اختراعى، به سراغ اختراع ديگرى مى رود.
در اين جا تذكر نكته اى لازم است و آن اين كه ماركسيسم از ميان تكامل ابزار، تنها به تكامل ابزار توليد مى انديشد در حالى كه اگر انسان ابزار ساز است، همه نوع ابزارى مى سازد اگر تكاملى دارد تكامل او همه جانبه است در اين صورت چه لزومى دارد كه حركت تاريخ تنها با ابزار توليد توجيه شود؟
علت آن، همان خصلت ماديگرى ماركسيسم است زيرا اين مكتب معتقد است كه انگيزه اصيل در انسان، همان انگيزه تأمين حوايج مادى است و همين انگيزه است كه انسان را به كار وادار مى كند، و امور ديگر جنبه فرعى و تزيينى دارد.
خلاصه اين نظريه همان نظريه محرك بودن علم و دانش، اختراع و صنعت است. چيزى كه هست او در ميان صنايع، تنها به ابزار توليد توجه نموده و اين رشته از صنعت را عامل محرك تاريخ دانسته است و علت آن همان بينش ماديگرى است كه براى ديگر تلاش هاى انسان، اصالتى قائل نيست در حالى كه در آغاز بحث يادآور شديم كه پيشرفت دانش و ترقى صنعت، عامل ظاهرى بيش نيست و پشت سر آن عامل ديگرى به نام «حس افزون طلبى» و «كمال جويى» قرار دارد.

صفحه 31

14

خون و نژاد مربوط به اوضاع جغرافيايى است

كاوشگران فلسفه تاريخ در اين مورد، عامل ديگرى را به عنوان نيروى محرك تاريخ معرفى كرده اند، كه عامل: (خون و نژاد) نام دارد در حالى كه همان افراد و غير آنان، عامل ديگرى را به نام محيط زيست و شرايط جغرافيايى نيز معرفى نموده اند و اختلاف نژاد و خون، از اختلاف شرايط محيط سرچشمه مى گيرد.
پيش از آن كه وحدت اين دو عامل و بازگشت يكى را به ديگرى اعلام كنيم، پيرامون نحوه تأثير خون و نژاد، بحث و گفتگو مى كنيم. آن گاه يادآور مى شويم كه چگونه اين عامل به اختلاف محيط زيست بازگشت مى كند.
نظريه خون و نژاد را در تحريك چرخ هاى تاريخ دو گونه مى توان مطرح نمود:
الف. برخى از نژادها فرهنگ ساز و تمدن آفرينند، در حالى كه برخى ديگر از نظر استعداد با حيوان قريب الأفق مى باشند همان طور كه حيوان نمى تواند تمدن ساز و فرهنگ آفرين باشد، همچنين نژادهاى ديگر نيز نمى توانند تمـدن و فرهنگى پديـد آورند. تنها تفاوتى كه با حيوان دارند اين است كه آنان مى توانند تمدن و فرهنگ ديگران را اقتباس كنند.
اين نظريه شبيه نظريه ارسطو درباره بردگان است. گويا وى معتقد بود نژاد سفيد، يك نژاد برتر و سازنده تمدن و فرهنگ است و نژادهاى ديگر فاقد اين استعداد و كمال مى باشند. تو گويى طبيعت، آنان را براى همين كار ساخته است.
همان طور كه طبيعت، اسب و الاغ را براى خدمت به انسان ها ساخته است، همچنين گروهى از انسان ها براى بردگى ساخته شده و بايد بسان اسب و استر و الاغ، سوارى بدهند و بيگارى كنند.
اين نظريه افراطى درباره بردگان از يك نوع حس نژادپرستى سرچشمه مى گيرد و از هر نوع حقيقت عارى مى باشد، اصولاً بايد ديد آيا آنها، عقب مانده هستند يا عقب نگاه داشته شده اند؟ ميان اين دو، تفاوت زياد است.
ب. اختلاف استعداد نژادهاى انسان قابل انكار نيست در حالى كه همگى و يا غالب نژادها از استعدادهاى بزرگى برخوردارند ولى از نظر درجه با هم فرق دارند، هرگز نمى توان ايرانى ها و اسكيموها را از نظر استعداد مساوى انگاشت هر چند تعيين درجه استعداد ميان نژادها كار مشكلى است و به مطالعه عميق و بررسى هاى دقيق نياز دارد. ولى اجمالاً مى توان گفت كه انسان هاى مختلف از نظر نژاد، از نظر استعداد نيز مختلف و گوناگون مى باشند و اختلاف نژاد نيز مربوط به محيط جغرافيايى است نه اين كه انسان سفيد از انسانى به وجود آمده و انسان

صفحه 32
سياه از انسان ديگرى پديد آمده است، بلكه اين شرايط اقليمى است كه انسان ها را به صورت نژادهاى گوناگون درمى آورد يكى را سفيد، ديگرى را سياه، سومى را زرد و چهارمى را سرخ مى كند.
تأثير آب و هوا در نژاد، آن چنان عجيب است كه بسا، افرادى از نقطه اى به نقطـه ديگر كوچ مى كنند بدون آن كه با مردم آنجا ازدواج نمايند پس از مدتى، آثار منطقه در نسل آنان آشكار مى گردد ساداتى كه از منطقه حجاز به منطقه بربرها كوچ كرده و سال ها است كه در آنجا زندگى مى كنند، داراى بينى هاى خاص و چشم هاى مورّب، كم ريش و كوسه هستند و اين جز تأثير منطقه و عوامل محيط جغرافيايى، چيزى نيست.
اكنون كه سخن به اين جا منتهى شد، لازم است قدرى درباره تأثير عوامل جغرافيايى در اختلاف نژاد و اختلاف استعداد سخن بگوييم.

15

نقش محيط هاى جغرافيايى

تأثير محيط هاى جغرافياى را دو گونه مى توان بيان كرد:
1. مناطق مختلف زمين بر دو نوع است : مناطقى قهرمان آفرين و شخصيت پرور، در اين مناطق، نوع مردم از استعداد خاصى برخوردارند و خصلت هاى خاصى دارند، كه مى تواند چرخ تاريخ را به حركت درآورد.
در حالى كه همگى و يا غالب آنها، مستعد و متفكرند، گاهى در ميان آنان متفكران خلاّقى پيدا مى شوند كه قهرمان سياسى، نظامى و يا قهرمانان علوم و صنايع شمرده مى شوند، و از طريق سياسى و يا علمى، چهره تاريخ و جامعه را دگرگون مى سازند، ولى قدرت همين نابغه، اعم از نابغه سياسى يا نابغه علمى، از نوع آب و هوا، و تأثير مناطق سرچشمه مى گيرد.
در ميان فلاسفه ديرينه مانند «ابن خلدون» اين مسأله مسلم بود كه منطقه معتدل، مزاج هاى معتدل مى پروراند، در حالى كه منطقه هاى فوق العاده سرد و يا گرم، از پروراندن چنين مزاج ها عاجز و ناتوان است. آنان فكر مى كردند ماده هر چه به اعتدال نزديك تر باشد، صورت هاى كامل ترى پيدا مى كند و روح هاى لطيف تر و قوى ترى پديد مى آورد.
گاهى مى گفتند: محيط هاى شمالى، شخصيت خيز و استعدادپرور اسـت در حـالى نقـاط جنـوبى فاقد چنيـن مايه هاى علمى و فكـرى است.
2. صورت ديگر اين كه، مناطق را به سه دسته تقسيم مى كردند و مى گفتند: منطقه اى كه وسيله معيشت در آنجا نباشد، مردم آنجا به خاطر نبودن وسيله به همان حالت ابتدايى باقى مى مانند،

صفحه 33
و منطقه اى كه در آن وسيله معيشت آماده و فراهم باشد، مردم آنجا به خاطر فراهم بودن همه چيز هيچگاه ترقى نمى كنند ولى مناطقى كه ميان اين دو منطقه قرار گيرند، افراد آن بيش از مناطق ديگر رشد و نمو مى كنند زيرا تكامل و پيشرفت تاريخ مرهون دو چيز است: وجود «مواد اوليه و سعى و كوشش» و اين دو در چنين مناطقى تحقق پيدا مى كنند.
شرايط زندگى در منطقه هندوستان طورى است كه گرمى هوا آميخته با رطوبت است، و يك نوع سستى و رخوت در انسان ايجاد مى كند، كه انسان از فعاليت و كار باز مى دارد، و شايد اوضاع جغرافيايى است كه در آداب و فلسفه آنان اثر گذارده، و كمال نهايى انسان را در عدم مطلق، و نيستى محض جستجو مى كنند و كمال انسان را در يك امر منفى قرار داده اند.
شكى نيست كه اوضاع اقتصادى در فكر و فلسفه و آداب اثر مى گذارد. بدون شك آب و هوا، و شرايط زندگى در اين گونه از امور مؤثر است. وقتى آب و هوا يك نوع تأثيرى در مزاج و بدن مى گذارد، و بيزارى از كار مى آفريند، كم كم روى اخلاق و تفكر آنان نيز اثر خواهد گذارد، تا آن جا كه كار نكردن يكى از نشانه هاى شخصيّت در ميان هندوها و راجه ها است و كار كردن مايه عار و ننگ.
آرى ممكن است روح كار نكردن و بيزارى از كار، علل ديگرى نيز داشته باشد كه حتى در مناطق مخالف با اوضاع جغرافيايى هندوستان، چنين آداب و رسومى پيدا شود.
با اين كه مى توان وجود استعدادهاى قوى و نيرومند را مربوط به اوضاع جغرافيايى دانست و از آن طريق توجيه كرد، ولى در اين جا، جاى احتمال ديگرى باقى است و آن اين كه چه بسا ممكن است نژاد، به صورت عامل جداگانه اى از عوامل گردش تاريخ باشد، زيرا گاهى به عللى نامعلوم تغييراتى در ژن برخى نژادها پيدا مى شود كه خود مايه دگرگونى در نسل هاى بعد مى گردد، به گونه اى كه نسل آينده، از يك رشته برجستگى هاى ظاهرى و باطنى برخوردار مى گردد. چنين انقلابى در حيوانات به وجود مى آيد مثلاً حيواناتى كه از يك جفت به وجود مى آيند، داراى امتيازاتى مى گردند، و نسل آنها با نسل همنوعانشان كاملاً متفاوت مى باشد، مانند گوسفند «قره كل» كه پشم آن، امتيازات خاصى دارد.
ممكن است وجود نوابغ، و يا برترى برخى از نژادها مربوط به اين نوع از تغييرات ناگهانى و درونى باشد. و در عين حال از تأثير آب و هوا، در اختلاف استعداد و نژاد در غالب موارد، نبايد غفلت كرد....
در اين جا بحث هاى مقدماتى ما درباره عوامل سازنده تاريخ به پايان رسيد و در ضمن روشن شد كه برخى از عوامل به برخى ديگر بازگشت مى كنند.

صفحه 34

فصل دوم

زمينه سازان تحوّل

1. آيا همه نيروهاى محرك تاريخ شناخته شده اند؟
2. محدود بودن اطلاعات كاوشگران.
3. صاحب نظران تك عاملى
4. زمينه ها را از علل جدا سازيم
الف. جغرافى گرايى
ب. تلاقى امت ها و تأثير متقابل تمدن ها

صفحه 35

زمينه سازان تحوّل

زمينه هاى تحول و تكامل را بايد از عوامل سازنده تحول جدا كرد، در فلسفه تاريخ اين دو به هم آميخته شده اند. ما در اين فصل از دو عامل زمينه ساز تحول نام مى بريم، و مطالب ديگرى را نيز در اين زمينه مطرح مى كنيم:

1

آيا همه نيروهاى محرك تاريخ شناخته شده اند؟

اين سؤالى است كه پاسخ آن با در نظر گرفتن اين كه محور تاريخ و به اصطلاح دانشمندان «ماده خام تاريخ» يعنى «انسان» ناشناخته مى باشد، روشن است.
زيرا همان طور كه تمام خصوصيات جهان طبيعت براى ما مكشوف نيست و بشر كنونى تازه با الفباى علوم طبيعى آشنا شده است، همچنين تمام زواياى روح انسان و خصوصيات وجودى او، براى ما مكشوف نيست. اين انسان كه به اعتراف دانشمندان، موجود ناشناخته اى است، هر روز هوسى دارد و انگيزه اى، در اين صورت چگونه مى توان همه عوامل سرنوشت ساز و حادثه آفرين او را به دقت شناخت و بالاتر از همه، آنها را در «عامل اقتصادى» خلاصه كرد.
بنابراين بايد در انتظار پژوهش هاى تازه اى در فلسفه تاريخ بود كه ما را با عوامل ديگر سازنده تاريخ آشنا سازند و از هر نوع غرور علمى و افكار خام و ناپخته باز دارند.

2

محدود بودن اطلاعات كاوشگران

محدود بودن اطلاعات و آگاهى نسبت به زندگانى آدميان نخستين و دوره هاى پيشين، اين فكر را پديد مى آورد كه در ميان عوامل سازنده تاريخ شايد عواملى باشند كه بر ما مخفى

صفحه 36
مانده باشند، تا چه رسد كه تمام عوامل شناخته شده محرك تاريخ را كنار بگذاريم و از ميان آنها به يك عامل به نام «عامل اقتصادى» ، و مسائلى پيرامون آن چون «مبارزه طبقاتى» و «تكامل ابزارهاى توليدى» روى آوريم و تمام ايده ها و انديشه ها را با آن تفسير و توجيه كنيم.
به راستى اگر مقصود از جستجوى عامل اصيل تاريخ اين است كه زيربناى تمام حوادث تاريخ را اعم از جزئى و كلى ، تعيين كنيم و علت منطقى آنها را به دست آوريم، چنين كارى جز كاوش در يك امر بسيار مشكل و پيچيده و سراپا ابهام چيزى نيست.
زيرا اطلاعات ما از زندگى انسان هاى نخستين آن چنان ناچيز است كه دكتر «فيلر» يكى از مشهورترين باستان شناسان جهان، در اين باره چنين مى گويد:
«معلومات كنونى ما كه براى نشان دادن اجتماعات بشر ابتدايى در اختيار داريم، بسيار ناچيز است و به همين جهت اعتماد ما در اين مسائل به نظريات خواهد بود....
خلاصه تحليل خصوصيات نمونه انسان هاى منقرض شده يك مطلب بسيار دشوار و بى فايده است.1
نه تنها عامل اصيل تاريخ در زندگى انسان هاى نخستين، مستور و پنهان است، بلكه علل حوادث و جريان هاى انسان هاى بعدى، يعنى انسان هايى كه خود را در تاريخ مدوّن نمودار ساخته اند، كاملاً مجهول و تاريك مى باشد.
يكى از پديده هاى اجتماعى انسان در دوره اى كه توانست خود را در تاريخ نمودار سازد، مسأله تعدّد زبان است و هم اكنون در جهان 2000 زبان وجود دارد.
اكنون سؤال مى شود: علت تعدّد زبان ها چيست؟
آيا همه آنها به يك ريشه برمى گردد يا نه؟ اگر به يك ريشه برمى گردد، علت تنوّع و رنگارنگى آنها چيست؟
هنوز دانشمندان، نظريه صحيح و قاطعى درباره اصالت هر يك از زبان ها و يا اشتقاق برخى از برخى ديگر، و علّت اين اشتقاق و تنوع آنها به دست نداده اند.
بنابراين كشف علل تمام حوادث كلى و جزئى كه در تاريخ بشر رخ داده است، با معلومات بسيار محدود كنونى، كار مشكل و پيچيده اى است تا چه رسد كه از روى ذوق و قريحه بگوييم كه عامل محرك تاريخ تنها و تنها، مبازره طبقاتى و تكامل دستگاه هاى توليد است.
و به قول يكى از نويسندگان، در حال حاضر بسيار است رويدادهايى كه آنها را نمى توان به علت هاى كافى بازگردانيد. چرا؟ به خاطر نقص مدارك و اسناد تاريخ.2

(1) تاريخ عالم، ج1، ص 195.
(2) تاريخ در ترازو، ص 205.

صفحه 37

3

صاحب نظران تك عاملى

معمولاً در اين مورد، صاحب نظران مى كوشند نيروى محرك تاريخ را به صورت تك عاملى معرفى كنند، تو گويى اين پژوهشگران، سوگند ياد كرده اند كه براى تكامل تاريخ بشر، و علل پديده ها، فقط يك عامل معرفى كنند، و هرگز نبايد براى تكامل جامعه دو عامل يا عامل هايى باشد، از اين نظر هر كدام به نظريه خاصى گراييده و در نتيجه عوامل را معرفى كرده اند، از قبييل نظريه «جغرافيايى» نظريه «قهرمانگرا و...».
در حالى كه هيچ مانعى ندارد كه براى سير تكامل جامعه عواملى در كار باشد و هر عاملى در شرايط خاصى، زيربناى تاريخ باشد و اگر اين صاحب نظران از تقيّد به «تك عاملى» رهايى يافته بودند، افق تاريخ را روشن تر ديده و تعارض نظريه ها از ميان مى رفت.
خلاصه فلسفه گرايش بسيارى از صاحب نظران به تفسير تاريخ از مجراى عامل واحد، روشن نيست و انسان نمى داند كه چرا اين پژوهشگران، به عامل واحدى روى آورده و مى خواهند عامل واحدى را كليد سحرآميز براى گشودن درهاى بسته تاريخ و جامعه انسان معرفى كنند، و تصور مى نمايند كه يك عامل، زيربناى تمام رويدادهاى تاريخ است و عوامل ديگر را در درجه بعد قرار داده و به صورت علل ثانوى تفسير مى كنند، به گونه اى كه اين عوامل ثانوى، در هستى و تأثير، تابع و پيرو آن عامل اصلى مى باشند، در حالى كه دليلى ندارد كه براى تاريخ انسان، يك علت بينديشيم در صورتى كه ممكن است، علت هاى متعددى داشته باشد.
كسانى كه موتور محرك تاريخ را يك عامل بيش نمى دانند، انسان هاى يك بعدى هستند كه ذهن آنان تنها يه يك بعد از عوامل سازنده تاريخ، انس گرفته است و قطعاً يك رشته عوامل روانى و محيطى در اين گرايش مؤثر بوده است.
در اين ميان فُرويد روانكاو معروف، غريزه جنسى را يگانه علت واقعى و عامل واحد معرفى مى كند و آن را، در پشت تمام فعاليت هاى انسان مخفى و پنهان مى داند، و زندگانى انسان در نظر او جز يك سلسله انگيزه هاى خودآگاه و يا ناخودآگاه كه از غريزه جنسى سرچشمه مى گيرند، چيزى نيست.
اين گونه تفسيرها و واحدگرايى ها، يك نوع تنگ نظرى در تفسير زيربناى تاريخ است، يا به عبارت صحيح تر: توجه به يك بعد از ابعاد تاريخ انسانى است. اگر با ديد وسيع و عميق تر در غرايز انسان و ديگر عوامل سازنده تاريخ بنگريم، هرگز اصرار بر تك عاملى نخواهيم داشت وما در بيان عوامل واقعى سازنده تاريخ، درباره نقش غرايز در تاريخ بشر گفتگو خواهيم كرد

صفحه 38
و روشن خواهيم ساخت كه غريزه جنسى، تنها يكى از غرايز فعال تاريخ انسان است.

4

شرايط و زمينه ها را از علل مؤثّر تفكيك كنيم

برخى از پژوهشگران در اين بحث، ميان زمينه هاى مساعد كه مايه شكوفايى تمدن، و پيشرفت تاريخ مى گردد، و علل سازنده و نيروهاى محرك واقعى، فرقى نگذاشته اند و همه را به يك چوب رانده اند. اگر آنان ميان علل واقعى، و شرايط مساعد، فرقى قائل مى شدند، هرگز تعداد نظريات به اين پايه نمى رسيد.
اينك براى اين كه خوانندگان گرامى را، به واقعيت اين دو نوع عامل آشنا سازيم، دو نظريه معروف درباره نيروى محرك تاريخ را در اين جا مطرح مى سازيم كه هر دو از قبيل زمينه و شرط مساعد است، نه مؤثر واقعى، تا از اين طريق دو نمونه از زمينه هاى مناسب را نشان داده باشيم و خواننده گرامى از اين طريق، زمينه را از عامل مؤثر تميز دهد.

الف. نظريه جغرافى گرايى

بنيانگذاران نظريه جغرافى گرايى، اين عامل را اصيل ترين عامل تشكيل جامعه و تاريخ و علت تامّه تشخّص جامعه ها و تمدن ها مى دانند. غرض از عامل جغرافيايى كه مورد ادعاى طرفداران اين نظريه است، عبارت است از آن همه شرايط كيهانى كه مستقل از فعاليت هاى انسان وجود دارد، و تغييرات موجود در اين شرايط، ناشى از روابط ذاتى خود اين عوامل است مانند آب و هوا، حرارت، تغييرات فصلى و جريان هاى زيرزمينى، جريان رودها و درياها تا آن حد كه مستقل از دخالت انسان وجود دارند.
اين گروه معتقد است كه اين عوامل، تأثير قاطع و تعيين كننده اى در سرنوشت تمدن ها و پيدايش تاريخ و چگونگى رفتار خود آدمى و سازمان هاى اجتماعى و فعاليت هاى انسانى دارند.1
«ابن خلدون» مورّخ و بنيانگذار علم جامعه شناسى در جهان، روى اين عامل تكيه كرده و تضاد اقليمى را در منطقه شهرى و عشايرى عامل محرك تاريخ و تشكيل دوران هاى خاص دانسته است.

(1) علم تحولات جامعه، ص 33.

صفحه 39
شكى نيست كه جغرافيا و عوامل طبيعى كه انسان را احاطه كرده در زندگى انسان نيازهاى ويژه اى به وجود مى آورد و در نتيجه مايه پيداش افكار جديد، و برنامه ها و سازمان ها و فعاليت هاى مناسب مى گردد.
گروهى كه در نقاط سردسير زندگى مى كنند، براى رفع نياز خويش ناچارند تدابير ويژه اى بينديشند، و گروهى كه در نقاط گرمسير به سر مى برند، براى رفع نياز خويش بايد به گونه ديگر بينديشند.
گروهى كه در لب دريا زندگى مى كنند، براى مهار كردن آب و شكار ماهى به فكر مى افتند و جهشى در مغز آنان به وجود مى آيد، در حالى كه گروهى كه در قُلّه كوه ها سفره زندگى را پهن كرده اند با مشكلات و نيازهاى ديگرى روبرو هستند و به فكر مشكلات ديگر بوده طبعاً افكار ديگرى خواهند داشت. در نتيجه عوامل جغرافيايى مقدمات پيدايش فرهنگ را فراهم مى سازد، و سدهايى در ميان ملت ها به وجود مى آورد كه كمتر از يكديگر مى توانند مطلع و آگاه گردند و هركدام در پيله اى كه طبيعت دور آنها تنيده است، به سر مى برند.
برخى; از اين عامل به خشونتِ طبيعت نام برده و معتقد به سه طبيعت خشن، لطيف و متوسط هستند. مى گويند در سرزمين هاى خشن كار و توليد ممكن نيست. آب قنات و رودخانه ندارد، قابل كشت و زرع نيست. از اين جهت حركت در اين جامعه به وجود نمى آيد و لذا قبايلى كه در اين نقاط زندگى مى كنند، در حالت ايست و سكون مى باشند و پيشرفتى ندارند.
در جايى كه وفور نعمت به اندازه اى است كه انسان ها براى تغذيه و مسكن به تدبير و تلاش و مبارزه دست نمى زنند در اين جا نيز تاريخ ، تحولى ندارد.
تاريخ در جاهايى كه طبيعت در برابر انسان (نه سفره اى باز است ونه قبرستانِ وحشتناكِ غير قابل زيست) به وجود مى آيد و لذا تمدن هاى بزرگ را مى بينيم در جايى به وجود آمده اند، كه طبيعت انسان را به تلاش وادار مى كند زيرا انديشه انسان در جنگ با طبيعت رشد مى كند، و ابتكار و اختراع و تفكر و تجربه، روابط اجتماعى و تشكيلات ادارى و طبقه بندى كار و تخصّص فنى و تكنيك، به وجود مى آيد.

زمينه است يا عامل مؤثر؟

با تلاشى كه ما ، در بيان دخالت عوامل جغرافيايى در تكامل تاريخ بشر و تكامل جامعه انسانى، انجام داديم ـ مع الوصف ـ اگر دارندگان اين نظريه آن را زمينه و شرط مساعد شكوفايى تاريخ انسانى معرفى مى كردند، مناسب تر بود.
زيرا خود اين بيان مى رساند كه عامل سازنده تاريخ، خود انسان، و فكر انسان و به طور روشن تر احساس نياز او است كه او را به تلاش و فعاليت وامى دارد از اين جهت بايد «فقر» و «نياز» را ما در تكامل تاريخ معرفى كرد، نه سنگ و گل، ونه آب و رود.
و به قول يكى از پژوهشگران «آنچه از تيررس ديد اصحاب نظريه جغرافياگرا دور مانده است، اين حقيقت است كه اگر چه بشر محصول محيط جغرافيايى خويش است ولى نسبت به آن منفعل منفى نيست، بلكه او در مقابل شرايط محيط خويش، واكنش نشان مى دهد و آن را تغيير مى دهد».

صفحه 40
صحيح است كه بشر ابزار كار خود را از طبيعت اخذ مى كند و توسط همان ابزار، بر طبيعت تأثير مى گذارد، ولى با وجود اين، محيط جغرافيايى عامل قطعى تغييرات اجتماعى و تاريخى نيست، بلكه تنها يكى از شرايط ضرورى تكامل تاريخى است و در واقع اين، انسان است كه با تلاش براى مقاومت در برابر شرايط جغرافيايى و سازگار كردن آنها براى زندگى، تكامل تاريخى پيدا مى كند. و آن را زير سيطره اراده خود مى آورد.1

ب. تلاقى امت ها و تأثير تمدن ها بر يكديگر

در گذشته يادآور شديم كه يكى از اشكالات اين بحث اين است كه زمينه هاى مساعد سير تكاملى تاريخ، با علل سازنده و آفريننده تاريخ، كاملاً مخلوط شده است و گفتيم كه در اين مورد، به عنوان گواه، دو نمونه را يادآور مى شويم: يكى نظريه جغرافيايى بود، ديگرى نظريه تلاقى امت ها و تأثير متقابل تمدن ها است، درباره نظريه نخست سخن گفتيم، اكنون پيرامون اين نظريه كه «تاين بى» نويسنده معروف از آن به عنوان «تهاجم و تدافع» نام مى برد، سخن مى گوييم.
در تأثير اين عامل به صورت زمينه و شرط مساعد سخنى نيست و تمدن انسان در سايه تلاقى و تبادل فرهنگى رشد و نموّ مى كند و با نگرش به تاريخ انسان آن هم در محدوده تلاقى به خوبى روشن مى گردد.
نمونه اين تلاقى، رويارويى دو امت غرب و شرق در جنگ هاى صليبى است كه اثرات عجيبى در روبناى تاريخ نهاد و در اين باره «ارنست باكر» استاد علوم سياسى دانشگاه «كمبريج» چنين مى نويسد:
«رفتن به زيارت براى بخشش گناهان از قديم در غرب معمول بوده از طرف ديگر بيت المقدس، مقدس ترين زمين ها محسوب مى گرديد، از اين رو رفتن به آنجا و جنگ كردن بر ضد دشمنان، هم زيارت و هم عبادت خوانده مى شد. نيرويى كه ترتيب داده شد، ميان زوّارى بود كه مسلّح شده و مى خواستند راه را براى زوّار ديگر باز كنند».
اكنون بايد دانست كه جنگ هاى صليبى از نظر يك نهضت عمومى در اجتماع مغرب زمين چه تأثيرى داشته است.
در دايره مذهبى، اين جنگ ها حيثيات و شئون پاپ ها را كم كرد. بدون شك در رهبانيت تأثير نمود، مردم را به آن بى ميل ساخت. در دايره اجتماعى و اقتصادى، تساوى طبقات مردم را به وجود آورد به طورى كه كارگران، آزادى كامل تحصيل كردند. بازرگانى و پيشه و هنر ترقى يافت. در دايره سياست، تقسيم نواحى با داشتن يك حكومت مركزى به ميان آمد. قوانينى را مى نوشتند و مطابق آن رفتار مى كردند. در جهان علم و دانش، فلسفه ترقى يافت. و پس از جنگ هاى صليبى مغرب براى كسب دانش با اعراب ارتباط پيدا كرده تحصيل زبان هاى

(1) علم تحولات جامعه، ص 34.

صفحه 41
قديمى توسعه يافت. تاريخ و جغرافيا اهميت پيدا كرد. در مجسّمه سازى و نقاشى سليقه خوبى به كار برده شده.1
«هانزپروتر» در كتاب «تأثير جنگ هاى صليبى در علوم» مى نويسد:
جنگ هاى صليبى تنها عامل ترقى اروپا بين سال هاى 1100 ـ 1300 ميلادى بوده ا ست و دوره تجدد، دوره كشفيات و دوره اصلاحات اروپا در نتيجه همين جنگ ها به وجود آمده است. يك ارتباط مداوم بين اصول و عقايد مشرق و مغرب در ابتدا در فلسطين ديده مى شود كه آن را بايد يكى از نشانه هاى اوّلين تماس مشرق و مغرب دانست.2
«ارنست باكر» باز مى نويسد:
«ظهور تمدن مغرب تا اندازه اى در نتيجه جنگ هاى صليبى بود زيرا نه فقط با علوم و صنايع دنياى اسلامى آشنا گشتند، بلكه با امپراتورى روم شرقى و يونان تماس پيدا كردند...
جنگ هاى صليبى از جانب سوريه و دُول لاتينى نيز تأثيراتى در رشد علوم و تمدن اروپاى غربى داشت روشن ترين دليل اين قسمت، آن كه هنوز بعضى از كلمات عربى در زبان هاى غربى رواج دارد «پروتز» كلمات زيادى را براى نمونه نقل مى كند كه از آن جمله كاروان، برج، قلعه و غيره است كه با كمى اختلاف در تلفّظ، در زبان هاى اروپايى ديده مى شود.
جنگ هاى صليبى يك سلسله نزاع هايى بود كه مغرب را با دشمنان جديد مسلح به اسلحه هاى جديد و حتى داراى فنون جنگى جديد، مواجه ساخت. بدين طريق مغرب راجع به جنگ اطلاعات بيشترى حاصل كرد و ترقى محسوس نمود.
«پروتز» مى گويد: مغرب در بناى قلعه ها و حصارها و وسائل جديد دفاعى و فنون جنگى كه قبلاً برايشان مجهول بود ، دَيْنِ بزرگى به مسلمانان دارند.
شكى نيست كه جنگ هاى صليبى تاكتيك محاصره را ترقى داد، و مغرب زمين، طرق نقب زدن، استعمال منجنيق و آلات عظيم تخريب، و حتى به كار بردن مواد قابل احتراق را از آن روز، شناخت.
استعمال كبوتران قاصد براى اخذ اطلاعات نظامى را، نيز مغرب از مسلمانان آموخت. جشن گرفتن در مواقع فتح به وسيله چراغانى و آويزان كردن فرش ها و تزيينات بر درها و ديوارها گرچه يك امر طبيعى به نظر مى رسد، ولى باز مغرب آن را به مسلمانان مديون است. شمشيربازى نيز به وسيله جنگ هاى صليبى شيوع پيدا كرد و استعمال نشان هاى افتخار، اصل شرقى دارد.
بر روى نشان هاى افتخار مسلمانان، تصاوير عقاب دو سر، زنبق، چوگان و غيره ديده مى شد، به علاوه پوشيدن لباس قرمز، يا لاجوردى كه علامت شجاعت يا نجابت خانوادگى بود، از همان زمان به آن سرزمين ها راه يافت، به طورى كه تمام كشورهاى اروپايى نشان هاى فتح و افتخار را به كار بردند و طرز استعمال آنها در همه كشورها به يك منوال شد.3

(1) ميراث اسلام، ص 6ـ10.
(2) ميراث اسلام، ص 11.
(3) ميراث اسلام، صفحات 14ـ17.

صفحه 42
شما مى توانيد در تلاقى امت اسلامى با تمدن يونانى و ايرانى، شبيه آنچه كه در تلاقى صليبيان با مسلمانان بوده نشانه هاى فراوانى بيابيد، شكى نيست كه اين تلاقى براى مسلمانان مفيد و سودمند بود كه مسلمانان از كتاب هاى علمى آنان استفاده كرده و علوم آنان را تكميل كردند و قسمت اعظم آنها را به زبان عربى برگردانيدند.
ما با اين كه تأثير تماس ملت ها و تمدن ها را در تأثيرگذارى بر يكديگر پذيرفتيم، باز نمى توان آن را عامل محرك و سازنده معرفى كرد، بلكه اين رويايى و تلاقى، و مشاهده نقاط حساس و آموزنده تمدن ها، حس كنجكاوى انسان را برمى انگيزد كه از تمدن هاى ديگر اقتباس نمايد و جنبه هاى مفيد و سودمند از تمدن رقيب را فرا گيرد و خود را با سلاح آنها ، مجهز نمايد.
تلاقى امت ها و اصطكاك تمدن ها بسان حضور بر سر غذاى لذيذ است كه اشتهاى نهفته و خفته انسان ها را تحريك مى كند و آنها را به خوردن غذا تشويق مى نمايد نه اين كه در انسان ايجاد اشتها مى كند.
حقيقت اين است كه رويارويى تمدن ها و صنايع، سبب مى گردد كه عامل فعال تاريخ كه همان حس نياز است، به كار افتد و انسان را بر اقتباس تمدن كامل تر و رفع هر نوع نياز وادار مى سازد.
اگر شما اين مقدار از تأثير را عامل محرك و مؤثر تاريخ مى ناميد، ما از آن مضايقه اى نداريم و هرگز خود را دربند الفاظ زندانى نمى كنيم، و بر فرض ثبوت، خود گواهى بر ضد ماركسيسم خواهد بود كه نيروى محرك تاريخ را تنها، «رشد ابزار توليد» و مبارزه طبقاتى مى داند.

صفحه 43

فصل سوم

عوامل محرّك تاريخ

1. قدرت طلبى و كمال جويى
2. ابعاد چهارگانه روان انسان
3. تأثير دين
4. تأثير پيامبران
5. نيازهاى مادى و معنوى
6. ناسيوناليسم و ملى گرايى
7. حوادث پيش بينى نشده
8. شخصيت هاى آفرينشگر

صفحه 44

1

نقش غرايز در گردش چرخ هاى تاريخ

سخن درباره نيروى محرك تاريخ در اين نيست كه آيا همه حوادث، علل مادى دارند يا برخى از آنها از علل مادى سرچشمه مى گيرند، و برخى ديگر از علل غير مادى.
و به عبارت روشن تر: سخن درباره مادى و يا مجرد بودن علل حوادث نيست، بلكه سخن درباره منحصر ساختن علل پديد آوردنده تاريخ، به يك علت مادى و آن همان مبارزه طبقاتى و تكامل دستگاه هاى توليد، و روابط اقتصادى است.
به طور مسلم، هرگز نمى توان تأثير علل مادى و از ميان آنها، نقش تكامل دستگاه هاى توليد و روابط اقتصادى را، در شئون گوناگون زندگى اجتماعى انسان منكر گرديد، شكى نيست كه روزى وسيله زندگى انسان، شكار حيوانات بود، وقتى آهن را اختراع كرد، و به گاو آهن و خيش دست يافت، چهره زندگى و تاريخ او دگرگون گرديد، وقتى ماشين بخار را اختراع كرد ورق جديدى از تاريخ را به روى خود گشود، و هر اندازه كه وسائل توليد او كامل تر گرديد، تاريخ نيز دگرگون شد ولى با اين اعتراف هرگز نمى توان آن را عاملِ منحصر گرداننده تاريخ شناخت.
زيرا روح انسان داراى ابعاد گوناگون و مختلف است، يك بعد از روح و روان او را، امور اقتصادى و سودجويى تشكيل مى دهد، چه بسا سودجويى او، ورق تاريخ را دگرگون مى سازد، ولى هرگز نمى توان ابعاد روحى او را منحصر به مسأله سودجويى دانست، و از ديگر غرايز و ابعاد روانى او صرف نظر كرد، و معماى علل تاريخ را تنها از اين راه گشود.
و به عبارت ديگر: ما منكر تأثير عوامل و علل در پديده هاى تاريخى نيستيم، زيرا شكى نيست كه بسيارى از حوادث و رويدادهاى تاريخى در سايه يك رشته علل مادى به وجود آمده اند، بلكه بحث ما با «ماركسيسم» در اين جا است كه اين مكتب مى كوشد براى همه حوادث جهان فقط يك عامل مادى معرفى كند و آن عامل اقتصادى است در صورتى كه عامل اقتصادى يكى از عوامل مؤثر تاريخ است نه عامل منحصر به فرد، و به عبارت روشن تر: عامل اقتصادى بخشى از عوامل مادى است، نه همه آن.
اينك ما در اين جا به برخى از علل سازنده تاريخ اشاره مى كنيم:

صفحه 45

1

غرايز انسانى

يكى از نيروهاى محرك تاريخ

بُعد اقتصادى و حس سودجويى يكى از ابعاد روح انسان را تشكيل مى دهد، نه همه ابعاد روح او را.
آنان كه تكامل دستگاه هاى توليدى و روابط انسان ها را با دستگاه هاى توليد، يگانه عامل محرك تاريخ مى دانند، يك بعد از روح انسان (ماده خام تاريخ و محور آن) را در نظر گرفته اند و از ابعاد ديگرِ روح او غفلت ورزيده اند، آن كس كه به انسان تنها از عينك اقتصادى مى نگرد، قطعاً غير از اين نمى تواند درباره او داورى كند.
اگر ماركس يك انسان شناس كامل بود، هرگز چنين ادعايى نمى كرد، زيرا نيمى از شخصيت انسان را عقل و خرد، و نيم ديگر از شخصيت او را غرايز و احساسات تشكيل مى دهد.
احساسات بشر، در سرنوشت تاريخ او، نقش مؤثرى دارد انسان در كنار حس «سودجويى» كه رابطه مستقيمى با امور اقتصادى دارد، با يك رشته احساسات و غرايز ديگرى آفريده شده است كه هر يك، براى خود آرمان و خواسته خاصى دارد.
اگر انسان را محور تاريخ قرار دهيم، و از خواسته هاى درونى او آگاه گرديم، هرگز نمى گوييم كه تاريخ، محصول مبارزه طبقاتى است، بلكه مى گوييم مبارزه طبقاتى، يكى از عوامل سازنده تاريخ است نه همه آن، و ما از ميان غرايز انسان به غريزه خاصى به نام «قدرت طلبى» اشاره مى كنيم.
برترى جويى به صورت هاى متنوعى خودنمايى مى كند، مانند ميل به كسب قدرت نظامى، ميل به كسب قدرت اقتصادى، ميل به كسب قدرت علمى و هنرى، و هر يك از اين ميل ها، مى تواند در تاريخ فرد و اجتماع كاملاً مؤثر باشد.
«ماركس» از ميان اين تمايلات رنگارنگ، فقط «ميل به كسب قدرت اقتصادى» را در نظر گرفته و ميل به قدرت هاى ديگر را فراموش كرده است گاهى اتفاق مى افتد، چند نظامى قدرت طلب، بدون انگيزه اقتصادى و سودجويى، بدون آن كه اختلاف طبقاتى جامعه، آنها را رنج دهد، نقشه كودتايى را مى ريزند و مسير تاريخ جامعه را دگرگون مى سازند.
حوايج اقتصادى زندگى كه ماركسيسم آن را به تنهايى محرك تحولات تاريخ پنداشته است،

صفحه 46
توجه به يك صورت از صور قدرت طلبى است، در حالى كه قدرت طلبى صورت هاى گوناگون دارد.
ميل به «كسب قدرت» در آغاز زندگى، حالت ايستايى دارد، نه پويايى، و در مرحله نخست براى او قدرت زيستن مطرح است و لذا به دنبال خوراك و پوشاك و مسكن مى رود، ولى پس از فراهم شدن نيازمندى هاى نخستين اقتصادى، ميل به كسب قدرت، حالت پويايى به خود گرفته و ديگر تمايلات او نيز شكوفا مى گردد، و در خود، ميل به داشتن شخصيت اجتماعى، ميل به اطفاى غرايز جنسى، ميل به مقام، ميل به فرمانروايى، احساس مى كند. و مبارزه براى رسيدن به حداكثر اين تمايلات آغاز مى گردد و اين مبارزه بر تحولات تاريخ انسانى، اثر روشنى مى گذارد.1

(1) اصول ماترياليسم، ماركسيسم، ص 38.

صفحه 47

2

ابعاد چهارگانه روح انسانى

در زمان ماركس، روانشناسى و روانكاوى، پيشرفت قابل ملاحظه اى نكرده بود، و اين دو علم دوران جنينى خود را مى گذراندند. و لذا وى موفق به استفاده از اصول مسلم اين دو علم نگرديده و از ميان خواسته هاى انسان، فقط به خواسته اقتصادى او توجه نموده است در صورتى كه روانكاوىِ امروز براى روح انسان، ابعاد قابل ملاحظه اى ذكر كرده كه هركدام عامل مهم و سرنوشت سازى هستند.
اين ابعاد چهارگانه عبارتند از:
1. حس كنجكاوى.
2. حس نيكوكارى.
3. حس گرايش به زيبايى.
4. حس مذهبى.
و هر يك از احساس هاى چهارگانه در سرنوشت انسان كاملاً مؤثر بوده و تاريخ ساز مى باشد.
انسان در سايه حس كنجكاوى، علوم، و صنايع را پايه گذارى نموده است اين همان حس است كه از روزگار پيش به كاشفان و مخترعان نيرو بخشيده كه از روى رازهاى نهفته پرده بردارند و به ناملايمات و سختى ها تن دردهند. اينك نقش هر يك از احساس هاى چهارگانه را تشريح مى كنيم:

1. حس كنجكاوى

تاريخ زندگانى علما و دانشمندان آكنده از محروميت ها و ناكامى ها است، و بزرگ ترين محرك آنان در گوشه گيرى، و چشم پوشى از لذايذ زندگى، همان عشق آنان به علم و دانش بوده است و علم را براى علم، نه براى ثروت و مال تحصيل مى كردند.
تاريخ علوم «پى ى رروسو» در اختيار همگان است، مطالعه چند برگ از اين كتاب ما را به زحمت هاى توان فرسايى كه دانشمندان در راه گشودن رازهاى طبيعت و يا مهار طبيعت سركش، متحمل شده اند، به نيت پاك و پيراسته آنان از مادى گرى، رهبرى مى كند.
در زندگانى «پاستور» مى خوانيم كه از كثرت عشق و علاقه اى كه به شناساندن دشمن مخفى انسان (ميكرب) داشت، گاهى غذا خوردن را فراموش مى كرد و به اندازه اى غرق در كار مى شد كه صداى شليك توپ هايى را كه در خارج آزمايشگاه غوغايى برپا كرده بود، نمى شنيد...همچنين زندگانى «اديسون...» و.
هر يك از اين اكتشاف ها و اختراع ها تاريخ بشر را دگرگون ساخته است و علتى جز حس

صفحه 48
كنجكاوى و عشق به علم، نداشته است، با اين همه، چگونه ماركسيسم مدعى است كه يگانه عامل تاريخ مبارزه طبقاتى و رشد عوامل توليد و روابط اقتصادى است؟

2. حسّ نيكوكارى

در سايه حسن نيكوكارى، انسان به يك رشته از خوبى ها كشيده مى شود، و از بدى ها منزجر مى گردد برخى از احساس هاى درونى انسان شاخه اى از اين حس است مانند حس دادگرى، ضعيف نوازى، نوع دوستى و....
حس نيكوكارى مبدأ يك رشته تحولات تاريخى و اجتماعى بوده است. در سايه اين حس، گروهى دست به تأسيس مراكز درمانى و بهداشتى زده، و پرورشگاه و نواخانه ها مى سازند و قيافه تاريخ و زندگى انسان را دگرگون مى كنند.
كسانى كه عمل پاك و پيراسته اين گروه را از طريق مادى گرى توجيه مى كنند، مى گويند هدف از رسيدگى به بينوايان و بيچارگان، اين است كه جلو شورش و انقلاب آنان را بگيرند، افرادى هستند كه شخصيت آنان در سودجويى و مادى گرى اخلاقى، خلاصه شده است و از ميان ابعاد روح انسان، فقط با يك بعد آن آشنايى دارند و اگر آنان انسان شناسان كاملى بودند، و عينك مادى گرايى را از چشم خود برمى داشتند، مى ديدند كه چه بسا گروهى جان و مال خود را وقف امور خيريه كرده و همه چيز خود را در اين راه خرج و صرف مى كنند و در همه كس و همه جا انگيزه كارهاى خير، متوقف ساختن انقلاب تهى دستان بر ضد ثروتمندان نيست، بلكه در جهان، گروهى پيدا مى شوند كه به خاطر عشق به انسان و علم، همه ثروت خود را در راه اين دو محبوب صرف مى كنند.
«آلفرد نوبل»، شيمى دان معروف و مخترع ديناميت كه در سال 1833م ديده به جهان گشوده و در سال 1898 م درگذشته است، ثروت كلان خود را وقف آن گروه از دانشمندان كرده است كه در رشته هاى ادبيات و علوم طبيعى و انسانى داراى ابتكار و اختراع بوده و جامعه انسانى را با افكار و دانش هاى نو آشنا ساخته باشند. هم اكنون در آغاز هر سال مسيحى از درآمد موقوفه «نوبل» جوايزى به بزرگ ترين نويسندگان و كاشفان تعلّق مى گيرد.
آيا «آلفرد نوبل» به خاطر يك انگيزه اقتصادى، اموال كلان خود را وقف راه علم و ابتكار نموده است؟

3. حس گرايش به زيبايى

حس گرايش به زيبايى پديد آرنده هنر و سبب تجلّى انواع خلاّقيت هاى هنرى مى باشد. انواع كاشى كارى ها و معمارى ها، و تابلوها و مناظر زيبا، الوان خطوط و طلا كارى ، صنايع ظريف دستى، كه بخشى از تاريخ بشر را تشكيل مى دهد، محصول حس زيبايى دوستى او است، نه مبارزه طبقاتى، و نه نحوه دستگاه هاى توليد، و روابط اقتصادى كه بر جامعه حكومت مى كند.

4. حس مذهبى

حس مذهبى از اصيل ترين حس هاى انسانى است و هر فردى در سايه اين حس، ناخودآگاه به سوى خدا و جهان ماوراى طبيعت كشيده مى شود. كشف اين حس، جنبش هاى قابل توجهى

صفحه 49
را در محافل علمى به وجود آورده است. اگر روزگارى انكار ماوراى حس، نشانه علم و تحقيق بود، از آن به بعد نشانه جمود و تعصّب تلقى گرديد.
اين حس به گواهى باستان شناسان در تمام ادوار زندگى بشر، حتى زمانى كه مبارزه طبقاتى براى او مطرح نبود و بشر در شكاف كوه ها و دل جنگل ها و درون غارها زندگى مى كرد، تجلى داشته است، وپيوسته يك حس نيرومند و تاريخ ساز و حادثه آفرين بوده است.
اين حس با تمام اصالتى كه دارد، مبدأ يك رشته تحولات تاريخى است، حتى به سه حس نامبرده پيشين نيز كمك مى كند تا آن جا كه «انيشتين» چنين مى گويد:
«من تأييد مى كنم كه مذهب، قوى ترين و عالى ترين محرك تحقيقات و مطالعات علمى است و فقط آنها كه معنى كوشش خارج از حد متعارف و باورنكردنى دانشمندان را مى شناسند، مى توانند نيروى عظيم هيجاناتى را كه مصدر اين همه ابداعات عجيب و كاشف واقعى فنومن هاى زندگى است، دريابند».1
غريزه فداكارى در راه هدف، و جانبازى در راه اشاعه عقيده و جهاد در راه انديشه هاى پاك و ايده هاى سازنده پرتوى از حس دينى است.
بسيارى از نبردها و جنگ هاى تاريخى بشر، به خاطر دفاع از حريم عقيده بوده است و بس. تاريخچه نبردهاى يهوديان با مسيحيان، مسلمانان با مشركان و صليبيان و... گواه روشن بر اصالت و حادثه آفرينى و سرنوشت سازى آن است چه بسا افراد در راه اشاعه عقيده از هستى ساقط مى گردند و جان و مال خود را از دست مى دهند.
در اين صورت چگونه مى توان گفت عامل منحصر به فرد در حوادث تاريخى، امور اقتصادى و سودجويى بشر است.؟
غرايز انسان منحصر به آنچه كه گفتيم نيست، بلكه وى داراى غرايز ديگرى است كه هركدام مى تواند نقشى در تكامل تاريخ داشته باشد و اگر «فرويد» يگانه نيروى محرك تاريخ را غريزه جنسى مى داند، از تأثير ديگر غرايز غفلت كرده و به يك عامل گراييده است. از اين جهت از اين بحث مى توان يك الگوى روشن براى ديگر غرايز برگزيد ما به خاطر موجزگويى از بحث پيرامون ديگر غرايز خوددارى مى كنيم.

(1) دنيايى كه من مى بينم، ص 59.

صفحه 50

3

تأثير دين در انقلاب هاى جهان

دين پيوسته «وحدت پرور» است. وحدت عقيده، به توده ها امكان مى بخشد كه گرد يك پرچم حلقه زنند. چه بسا از حلقوم نژادهاى مختلف، كه در آب و خاك هاى گوناگون زندگى مى كنند و به دو يا چند زبان سخن مى گويند، و هرگز با يكديگر وحدت خونى ندارند، يك شعار شنيده مى شود و همگى از «تز» واحدى دفاع مى كنند، چه بسا در اين وحدت و يگانگى يك رشته ضررهاى اقتصادى را متحمل مى گردند و يا آن چنان در عشق به عقيده و ايدئولوژى فرو مى روند كه جز حفظ انديشه و عقيده، چيزى براى آنان مطرح نمى باشد.
«برتراندراسل» مى گويد:
«يكى از چيزهايى كه سبب شده كه در طول تاريخ، جامعه هاى بشرى به هم نزديك شوند و با يكدگر متحد گردند، مذهب مى باشد، بدون اين كه عامل اقتصادى در اين مورد وظايف زيادى داشته باشد».1
آثار سازنده و مثبت دين بيش از آن است كه در اين جا منعكس گردد. همين بس كه گاهى كارگر مذهبى فقط به فرد مذهبى، رأى مى دهد، نه به يك ملحد و بى دين، و در نقاطى كه دين قدرت خود را از دست نداده است، مردم آنجا به كانديداهاى مذهبى رأى مى دهند. در برخى از ايالات متحده فقط پيروان بعضى از اديان، در انتخابات موفقيت دارند.
بسيارى از دانشگاه ها و مراكز علمى و اجتماعى از درآمد اوقاف ساخته شده و انگيزه واقف بر وقف يك قسمت از اموال خود، همان عقيده راسخ وى به سراى ديگر بوده است و اين كه هر كارى در اين جهان، پاداشى در آخرت دارد. چه بسا در پرتو اين اعمال نيك و پرثمر، چهره زندگى دگرگون گرديده و مبدأ تحولاتى در تاريخ بشر مى شود.
در انقلاب كشورمان نقش دين و تأثير آن در سرنگونى رژيم، بسيار مؤثر و از نظر درجه بندى عوامل مؤثر، حائز رتبه نخست بود، آنچه كه توانست به يك گروه بى سلاح و دست خالى نيرو و اميد بخشد و همه را بر ضد امپرياليسم بشوراند، علاقه راسخ و ايمان مردم به دين بود و رهبران نهضت و گويندگان و نويسندگان از اين علاقه اصيل استفاده كرده و نيروى معنوى مردم را بر ضد رژيم بسيج كردند و نوع مردم به خاطر اين كه نهضت يك نهضت معنوى و الهى است و حافظ دين و استقلال كشور است، از بسيارى از لذايذ مادى و درآمدهاى اقتصادى صرف نظر كردند. حفظ دين و استقلال را بر تمام آرمان هاى مادى و اقتصادى ترجيح دادند.

(1) ماترياليسم و ماركسيسم، ص 55.

صفحه 51
آيا با اين انقلاب اصيل كه مولود عقيده راسخ مردم به دين و رهبران مذهبى بود، باز «ماركسيسم» مى تواند بگويد مبارزه طبقاتى و تكامل دستگاه هاى توليدى است كه محرّك تاريخ و تحوّل آفرين است؟
انقلاب ايران بسيارى از محاسبات «ماركسيست»ها را دگرگون ساخت و مشت آنان را باز كرد.
اوّلاً: آنان تمام انقلاب ها را مولود مبارزه طبقاتى وتكامل دستگاه هاى توليد و روابط اقتصادى مى دانند در صورتى كه همگى مى دانيم چيزى كه در اين انقلاب نقشى نداشت، همان موضوع تكامل دستگاه هاى توليدى بود. نه كشاورزى در اين كشور به حدى رسيده بود كه مالكيت فردى فئودال بر زمين و دستگاه هاى توليد محصول، مايه انفجار گردد و نه صنايع كشور، به پايه اى رسيده بود كه موجب قيام نود و نه درصد افراد كشور بر ضدّ يك درصد گردد و خواهان سرنگونى رژيم شوند، بلكه در اين انقلاب، كارگر و كارفرما، صاحب زمين و كشاورز، بازرگان و پيشهور، كارمندان و كاركنان ادارات دست به دست هم داده، خواهان دگرگونى رژيم و برقرارى نظام اسلامى شدند و بيشتر انقلابيون از ناحيه حس مذهبى نيرو گرفته و خشم خود را اظهار مى كردند و مشت ها را گره مى نمودند و شعارهاى اسلامى مى دادند.
ثانياً: ماركسيسم، تمام انقلاب ها را به پاى كارگران مى نويسد و تمام انقلاب ها را انقلاب كارگرى و پرولتاريايى مى داند و در صورتى كه سهم كارگر در انقلاب بخشى از سهام بود و سهم گروه هاى ديگر در دگرگونى وضع، چند برابر بود.
درست است كه اعتصاب كارگران صنايع نفت، ضربه اى مهلك بر بقاياى حيات رژيم سابق بود، ولى عواملى كه باعث گرديد بدن نيمه جان رژيم زير دست و پاى كارگران صنايع نفت قرار گيرد، مبارزه چند ساله روحانيان و دانشگاهيان و پيشهوران بود و اگر اين اعتصاب هم صورت نمى گرفت انقلاب صورت مى پذيرفت، هر چند در زمانى ديرتر.
ثالثاً: ماركسيسم تمام اديان را، آلت سرمايه دارى مى داند و دين را افيون ملت ها مى خواند كه براى خاموش كردن شعله هاى انقلاب كارگران و دهقانان بر ضد سرمايه داران و فئودال ها به وجود آمده است در صورتى كه در اين انقلاب، دين مايه محو سايه كاپيتال امپرياليسم و سوسيال امپرياليسم گشت و نفوذ خارجى را از ميان برد و ريشه هاى گنديده استعمار را كه زالووار خون مردم را مى مكيدند، قطع كرد و به جاى اين كه افيون ملت گردد، مايه بيدارى آن شد.
اين جاست كه ماركسيسم و كليه تئوريسين هاى آن، انگشت شگفت به دندان گرفته و در تطبيق اصول ماركسيسم بر انقلاب ايران دچار بهت و حيرت شدند.

تأثير پيامبران در تاريخ

هيچ تاريخ نگارى كه برگى از تاريخ پيامبران را خوانده باشد، نمى تواند نقش مثبت پيامبران را در تكامل تاريخ انكار كند.
با توجه به واقعيت هاى عينى تاريخ از يك طرف، و محتواى تعليمات اخلاقى و اجتماعى

صفحه 52
پيامبران از طرف ديگر، مى توان گفت: پيامبران در گذشته اساسى ترين نقش ها را در اصلاح و بهبود و پيشرفت جوامع داشته اند.
اگر جنبه هاى مادى تمدن بشر، دوره به دوره تكامل يافته، تا به شكل امروزى رسيده است، جنبه هاى معنوى تمدن مرهون جانبازى و خدمات ارزنده پيامبران و تعليمات حيات بخش آنها است.
البته اين سخن نه به آن معنا است كه نقش مثبت پيامبران، فقط و فقط مربوط به گذشته بوده و امروز ديگر تعاليم آنان نقشى ندارد، بلكه امروز هم نقش پيامبران در پيشرفت تمدن و اصلاح انسانيت، كاملاً به قوت خود باقى است.
زيرا نقش بزرگ آنان همان ايمان آفرينى و انتقال ايدئولوژى مذهبى است و تأثير ايمان و ايدئولوژى مذهبى در زندگى امروز بشر، قابل انكار نيست.
تجارب و آزمايش هاى تاريخى به روشنى ثابت كرده است كه هيچ گاه علوم و معارف بشرى و مكاتب فلسفى و تربيت هاى معمولى، جانشين ايمان و مبانى مذهبى نگرديده و نقش ايمان را در تأمين عدالت اجتماعى و اخوّت انسان ايفا نمى كنند.
از خدمات ارزنده پيامبران و اولياى راستين خدا، آزاد ساختن بندگان خدا از اسارت انسان ها و مبارزه و با ديكتاتورها و طاغوت هاى زمان بوده است و اين درس را آن چنان به امت ها تعليم داده اند كه هم اكنون نيروى ايمان راستين، در كوبيدن دژهاى ستمگران، از هر عاملى مؤثرتر و كوبنده تر است.
بر خلاف عقيده ماركسيسم، دين و مذهب هيچ گاه آلت دست هيأت هاى حاكمه و صاحبان زور و زر نبوده و توجيه كننده كار اين گروه ها نيست.
گاهى يكى از عوامل سازنده تاريخ، «نظريه دينى» معرفى مى گردد، و اين عامل در زمينه فلسفه تاريخ ، آن چنان به صورت سست و بى پايه معرفى گرديده است1 كه هر خواننده با ذوق، احتمال دخالت چنين عاملى را رد مى كند ولى اگر نظريه دينى از طريق «حس مذهبى» كه يكى از غرايز اصيل انسانى است و «نقش پيامبران در تاريخ بشر» تفسير شود، براى هيچ فرد با انصافى جاى اشكال و ابهام در تأثير قطعى اين عامل، باقى نمى ماند.
براى اين كه نقش اديان و پيامبران در تاريخ به گونه اى روشن بيان شود، در اين جا سخنى كوتاه با خوانندگان محترم داريم:

تاريخ و مبارزه طبقاتى

ماركسيسم، تاريخ جامعه انسانى را محصول مبارزه طبقاتى انسان هاى محروم دانسته و مجموع جهانيان را به دو گروه تقسيم كرده است:
گروهى وابسته به نظام كهن كه منافع خود را در بقاى آن مى انگارند، و گروهى مبارز كه منافع خويش را در دگرگون كردن نظام حاكم مى دانند.
اين گونه تفسير از تحولات بشر، نشانه خلاصه كردن فعاليت هاى انسان درخواسته هاى

(1) علم تحولات جامعه، ص 40ـ 41.

صفحه 53
مادى است. در حالى كه در اين قلمرو، غرايز ديگرى نيز وجود دارد كه شرافت و ارزش انسان را بالاتر از آن مى داند كه فقط در حوزه محدود منافع مادى خود بينديشد و حركت تاريخ را صرفاً معلول شكم و شهوت بشمارد. صفحات تاريخ بشر، شاهد مبارزات مردان بزرگ و ارزشمندى است كه براى احياى ارزش ها و اصلاح نابسامانى هاى دينى و اخلاقى، مبارزه كرده و جان خود و فرزندان خويش را در اين راه فدا ساخته اند.
تاريخ گواه اين امر است كه بسيارى از نبردهايى كه براى محو نظام طبقاتى، و به تعبير صحيح: باز ستاندن حقوق مستضعفان از مستكبران صورت گرفته، تحت رهبرى مردان وارسته اى تحقق پذيرفته كه به انگيزه نوع دوستى و حفظ حقوق انسان قيام كرده و بلكه بالاتر از آن، انگيزه هاى دينى و الهى داشته اند.
آيات قرآن، به صراحت، حاكى است كه قسمت اعظم ياران انبياعليهم السَّلام را افراد با ايمان و مستضعف و مستمندى تشكيل مى دادند كه براى محو شرك و آثار ويرانگر آن و رساندن انسان ها به مرتبه اى بالا تا سرحد كسب رضاى خدا نبرد مى كردند و حتى يكى از ايرادهاى مستكبران بر پيامبران اين بود كه تهيدستان به آنان گرويده اند.1
درباره قيام پيامبر خاتمصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم مى خوانيم كه مستكبران عصر او، ايمان خويش به اسلام را مشروط به اين مى كردند كه فقيران و مستضعفان را از پيرامون خود پراكنده سازد. از اين جهت، خداوند به پيامبر دستور داده كه نبايد به درخواست چند مستكبر، اين گروه را كه پيشرفت آيين بر دوش آنان است، از اطراف خود پراكنده سازد.2
بررسى صفحات تاريخ، ما را با دو گروه از انسان ها آشنا مى سازد:
1. گروهى كه اسير منافع مادى بوده و آن چنان منحط و كوتاه فكر بوده اند كه جز تأمين خواسته هاى نفسانى خود، چيزى در سر نمى پرورانده اند.
2. گروهى حق جو و آرمان خواه، پرخاشگر و آزاد از فشار محيط و فشار طبيعت، كه همّتشان عمدتاً مصروف احياى ارزش هاى انسانى و اصول اخلاقى و ارتقايى مقام معنوى بشر بوده است.
اگر در زندگى گروه نخستين، محرك عمده تاريخ، دستيابى به رفاه مادى بشر بوده است، محرك گروه دوم را، احياى جامعه و آزادسازى آن از خوى حيوانى و تعلقات مادى و توجه به ارزش هاى والا تشكيل مى داده است.
اينجاست كه بايد نقش پيامبران و اولياى الهى را در ساختن تاريخ، با دقت بيشتر و افق ديد وسيع ترى مطالعه كرد. رجال الهى در پيدايش نهضت هاى عميق اصلاحى تاريخ، نقشى برجسته و انكارناپذير داشته، و برنامه الهى آنان، كه از طريق وحى به ايشان مى رسيد، بزرگ ترين سرمايه نهضت و انقلاب بوده است. نقش آنان در ايجاد ايمان در توده ها و بسيج آنان در راه اهداف بلند انسانى، و دگرگون كردن چهره جامعه، از مسلّمات تاريخ است.

(1) مخالفان هود به وى چنين گفتند:(ما نَراكَ اتَّبَعكَ إِلاّ الّذينَ هُمْ أَراذِلُنا بادى الرأي)(هود:27) ما جز اين نمى بينيم كه يك مشت فقر و مستمند از تو پيروى مى كنند.
(2) (وَلا تَطْرُدِ الّذينَ يَدْعُونَ رَبّهُمْ بِالغَداةِ وَالْعَشِىِّ يُريدُونَ وَجْهَهُ)(انعام:52): آن گروه از افراد را كه صبح و عصر خداى خود را مى خوانند، و در پى رضاى او هستند از اطراف خود طرد مكن....

صفحه 54
تجارب و آزمايش هاى تاريخى ثابت كرده است كه علوم و معارف بشرى تا حدودى راه را براى بشر روشن مى سازند ولى هرگز انقلاب آفرين و جامعه ساز نمى باشند. همواره اين، پيامبران و اولياى راستين خدا بوده اند كه درس آزادى و رهايى از اسارت مستكبران را به بشر آموخته و با بهره گيرى از قدرت ايمان، در كوبيدن دژهاى ستم از هر عاملى مؤثّرتر بوده اند.

صفحه 55

5

نيازهاى مادى و معنوى

عامل سازنده تاريخ

براى يافتن كليد سحرآميز محرك تاريخ بيش از هر چيز نياز به انسان شناسى داريم، زيرا فرض اين است كه موضوع تاريخ، جز انسان و حركت تاريخ او چيز ديگرى نيست. اگر امتيازات انسان را از حيوان، و شعاع خواسته هاى او را به دقت به دست آوريم، كمك مؤثرى به شناخت عامل محرك تاريخ خواهد كرد.
بگذريم از گروهى كه منكر امتياز اساسى ميان اين دو نوع از جاندار هستند و انسان و ديگر انواع جانداران را، دو نوع مختلف كه تفاوت ماهوى داشته باشند، نمى دانند و آن همه ستايش ها را كه فلاسفه شرق و غرب، از انسان به عمل آورده اند، انكار مىورزند. روى سخن با گروهى است كه ميان انسان و ديگر جانداران يك رشته تفاوت هاى ريشه اى مى ى ابند و در انسان مختصاتى سراغ دارند، كه در ديگر جانداران نيست، و همين مختصات است كه او را به صورت نوع جداگانه اى درآورده است.
از اين نظر كه حيوان است، براى خود نيازها و خواسته هايى دارد، و از آن نظر كه انسان است، نيازها و خواسته هاى ديگر. و به عبارت ديگر: از آن نظر كه انسان موجود «غريزى» است، (اعم از غرايز حيوانى و انسانى) براى خود مطلوب و خواسته اى دارد و از آن نظر كه موجود متفكر و انديشمندى است، براى خود خواسته هاى ديگر.
بنابراين، زيربناى تاريخ، خواسته هاى مادّى و معنوى انسان است كه او را به كار و كوشش وا مى دارد و تشريح هر يك از خواسته هاى مادّى و معنوى او، بيانگر نوعى محرك براى تاريخ زندگى او است.
«ماركسيسم» كه از ميان نهادهاى اجتماعى، تنها نهاد اقتصادى را زيربناى زندگى قرار مى دهد و ديگر نهادهاى اجتماعى را بالأخصّ نهادهايى كه انسانيت او در آن تجلى يافته است، مانند ادبيات، حقوق، اخلاق، هنر و دين را، روبناى اجتماع قرار مى دهد، فقط يك بعد از ابعاد و يك نهاد از نهادهاى او را در نظر گرفته است و اگر او واقعيت انسان را كه تركيبى است از حيوان و انسان، و آميزه اى است از غرايز حيوانى و انسانى در نظر مى گرفت هرگز نهاد اقتصادى را براى تمام نهادها حاكم نمى ساخت.

صفحه 56
گاهى مى بينيم كه انسان با تعبيرها و تعريف هاى گوناگون معرفى مى شود.
مى گويند انسان موجودى است ناطق(متفكر) مختار و آزاد، اجتماعى، زيبايى خواه، عدالت خواه، كنجكاو و آينده نگر، با وجدان، تخيّل آفرين، آرمان خواه، ماوراى طبيعت جو، عقيده پرست و....
هر يكى از اين امتيازات به جاى خود صحيح است ، ولى هركدام گوشه اى از اقيانوس وجود او را روشن مى سازد، نه تمام شئون او را، و لذا جمله جامع در معرفى وجود او اين است كه او را موجودى دوبعدى، داراى بعد مادّى و معنوى بدانيم كه هركدام از اين د و (اعم از حيوانى و انسانى) براى خود مطلوب و خواسته اى دارند كه اين طلب ها و خواسته ها است كه تاريخ را به وجود مى آورند.
غرايز حيوانى او مانند شهوت و غضب براى خود خواسته اى دارند، چنان كه غرايز انسانى او مانند كنجكاوى، نيكى خواهى، هنرجويى، خداجويى، آرمان خواهى، اجتماعى بودن، نظم طلبى و... براى خود خواسته ديگرى.
همچنين تفكر و انديشه او عامل محرك تاريخ است اگر چنين عاملى در كار نبود، كاخ تاريخ انسانيت اين گونه برافراشته نمى شد. بايد اين ها را زيربناى تاريخ دانست نه تنها يك نهاد به نام اقتصاد.
اگر ماركس اصرار دارد كه حتماً تمام عوامل محرك تاريخ را تحت يك عنوان گرد آورد و يك عامل معرفى كند، در اين جا بايد بگويد يگانه عامل سازنده تاريخ، نياز انسان است، زيرا احتياج و نياز است كه انسان را به كار و كوشش وادار مى كند و اگر روزى خود را بى نياز ديد، هرگز رنج را بر خود هموار نمى كند.
ولى هزار نكته باريكتر ز مو اينجا است كه آيا هر نيازى از نوع نياز اقتصادى است؟ يا هر نيازى مربوط به جنبه هاى حيوانى و مادى اوست؟ يا اين كه انسان به حكم اين كه داراى غرايز حيوانى، و غرايز انسانى و تفكر و انديشه است، خواسته ها و نيازهاى متفاوتى دارد كه هرگز خواسته نهاد اقتصادى او نمى تواند ديگر خواسته ها و مطلوب هاى او را تأمين كند چه بسا با داشتن ثروت، باز غبار غم و اندوه بر چهره او مى نشيند.
او به ايده و آرمان نياز دارد، زندگى بدون ايده و آرمان براى او تلخ و زهر است، ارزش عقيده و آرمان براى او بالاتر از همه ارزش ها است، آسايش انسان ها را بر آسايش خود ترجيح مى دهد، اگر خارى به پاى كسى فرو رود، مثل اين است كه در پاى او فرو رفته است. در شادى ديگران شاد و در غم ديگران غمگين است. آن چنان به آرمان خود دلبستگى دارد كه همه منافع و هستى خود را فداى آن مى سازد و مى گويد:
قـف عنـد رأيك واجتهـد *** إنّ الحياة عقيدة وجهادٌ
بنابراين اگر فقر و نياز ، نيروى محرك تاريخ، و موتور تمام جنبش ها معرفى گردد، مقصود از آن، معنى وسيعى است كه تمام نيازهاى معنوى و مادى، حيوانى و انسانى، جسمانى و روانى را فرا گيرد، و عوامل ديگر صورت منبسط و گسترده عامل «نياز» است.
خلاصه گروهى كه براى غرايز انسانى و انديشه و فكر او ، اصالت و استقلال قائلند، هرگز

صفحه 57
نمى توانند كليه خواسته ها و آرمان هاى انسانى از قبيل ادبيات، هنر، فلسفه، دين و علم را تابع نهاد اقتصادى بدانند.
اگر ماركسيسم، فلسفه «هِگِل» را متهم به اين مى كرد كه «روى سر ايستاده بود، و او آن را روى پا نگاه داشت»، خود به گونه اى دچار آن شده است. مطلوب و خواسته غرايز و تفكر را كه زيربناى انسانيت و واقعيت او است، ناديده گرفته و همه را تابع يك نهاد (اقتصادى) دانسته است.
واقع بينانه ترين سخن در اين بحث اين است كه بگوييم نيازهاى مادى و معنوى انسان، عامل تاريخ ساز و نيروى محرك آن است، هر چند اين نيازها، به صورت هاى گوناگون، در شرايط مختلف، تجلى مى كنند.

عشق و گرسنگى عوامل مستقلى نيستند

«شللر» عاملى به نام «عشق و گرسنگى» معرفى مى كند ولى اين عامل، تلفيقى از دو عاملى است كه از آن ياد كرديم. عشق همان كشش هاى درونى است كه تحت عنوان غرايز از آن بحث كرديم، و كنجكاوى ها، نيكى ها، و خوبى ها، حتى مذهب همه و همه تجلى عشق درونى است و اين گرايش هاى معنوى هستند كه انسان را به حركت درمى آورند.
مقصود از گرسنگى همان نيازهاى مادى است كه به تاريخ حركت مى دهد و كمبودها را برطرف مى سازد زيرا حركت در انسان براى جبران كمبود است از اين جهت كمبودهاى مادى و معنوى موتور تاريخ بوده و چرخ آن را به حركت درمى آورد.
اصولاً بايد گفت: غرايز و تفكرها، ريشه تاريخ و عامل حركت در انسان و تاريخ است، ولى در عين حال بيدار شدن غرايز نياز به زمينه هاى خاصى دارد كه آنها را شكوفا سازد، تحريك فكر و انديشه به جرقه اى نياز دارد كه آن را شعلهور كند و راه تاريك تاريخ را روشن كند، هر چند اين زمينه ها و يا جرقه ها مربوط به اظهار شخصيت باشد. در اين مورد شواهد تاريخى بيش از آن است كه در اين جا منعكس گردد. گاهى فردى و يا گروهى خسارت هايى را بر خود هموار مى سازند. اقتصاد خود را ويران مى كنند تا خود را نشان دهند و شخصيت خود را گسترده تر سازند.

صفحه 58

6

ناسيوناليسم و ملّى گرايى

عامل سازنده تاريخ

مطالعه و بررسى زندگى اقوام، اين مطلب را به ثبوت مى رساند كه ناسيوناليسم و ملى گرايى، چه در شرق و چه در غرب، يكى از عوامل سازنده و پديد آرنده حوادث، و تشكيل دهنده امت ها، و گردآورنده گروه هاى متفرق مى باشد.
ممكن است كه ناسيوناليسم غربى به خاطر حفظ وحدت سياسى و بالاتر از آن براى حفظ وحدت اقتصادى باشد. در حالى كه ناسيوناليسم در شرق، در ميان ملت هاى استعمار زده پيش از هر چيز به خاطر رسيدن به نوعى وحدت سياسى و اجتماعى است و هرگز نمى خواهد از اين مجرا، براى اقتصاد خود كمك بگيرد.
«آفريقا» با دميدن روح ناسيوناليسم مى كوشد از تاريخ و فرهنگ خود، نمونه هايى براى اثبات اصالت و شخصيت خود پيدا كند.
ما به مسأله ملى گرايى از ديده عقل و خرد نمى نگريم كه دستور مى دهد كه تمام انسان ها را دوست بداريم، و در نجات تمام افراد بشر با داشتن مليت هاى گوناگون بكوشيم، يا موضوع قوم گرايى را از ديده آيين اسلام، مورد بررسى قرار نمى دهيم آيينى كه فضيلت و برترى را در تقوا و پرهيزگارى مى داند، و همه انسان ها را در برابر خدا، و قانون يكسان تلقى مى كند و مى فرمايد:
(إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقيكُمْ).1
«گرامى ترين شما نزد خدا، پرهيزگارترين شما است».
يا پيامبر گرامى اسلام صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم مى فرمايد:
«الناس أمام الحقّ سواء».
«همه در برابر قانون يكسانند».
خلاصه ما فعلاً درباره حسن و قبح ملى گرايى بحث و گفتگو نمى كنيم و به قول برخى، تاريخ بشرى، عظيم ترين تراژدى ها و ويرانگرى ها را از ناحيه نژادپرستان تحمل كرده است چنان كه در قرن اخير در آلمان نازى بزرگ ترين فجايع را به وجود آورد. بحث ما درباره آثار مثبت

(1) سوره حجرات، آيه13.

صفحه 59
و منفى اين عامل روانى است كه در ميان اقوام و ملل نقش هايى را ايفا كرده و مى كند. و اين عامل گاهى مايه همبستگى و تجمع بوده، و از نظر ديگر سبب تفرّق و دفع ديگر ملّت ها شده است.
مسأله قوم گرايى غير از نظريه «نژادى» است و بر فرض وحدت، تفسير ما از اين عامل، غير از تفسير ديگران است. طرفداران نظريه «نژاد» مى گويند هنر و علم و ديگر پديده هاى فكرى و روحى جامعه انسانى، محصول نژاد برتر و عالى است و حال آن كه نژاد پست، سبب توقّف و به قهقرا كشيدن فرهنگ است.1
در حالى كه تفسير ما از اين عامل اين است كه علاقه به قوم و قبيله، مانند علاقه به خانه و وطن يك علاقه طبيعى است كه در انسان به مرور زمان به وجود مى آيد، و اين علاقه در تاريخ بشر حادثه ساز و تحوّل آفرين مى باشد از باب نمونه:

پان تركيسم و تجزيه عثمانى

نابودى امپراتورى عثمانى، و تجزيه جهان اسلام به صورتى كه مشاهده كرديم، معلول احياى حس «پان تركيسم» در تركان عثمانى و «پان عربيسم» در ميان اعراب، از جانب شرق شناسان بوده است.
«ملت ماهون» در سال هاى اوّل قرن بيستم كتابى به نام «مقدمه اى بر تاريخ آسيا» راجع به تركان قديم نوشت او مطالب كتاب را طورى فراهم آورده بود كه نتيجه آن در مجموع ستايش شگفت انگيز و غرورآميزى از نژاد ترك بود. اين كتاب در آن هنگام كه «نهضت جوان ترك» شكل مى گرفت، بزرگ ترين اثر را در به وجود آمدن و تشكّل نهضت و طرز تفكر آنها داشت.
تركان جوان، خواستار ايجاد يك اتحاد بزرگ از اقوام ترك بر اساس «ناسيوناليسم» ترك بودند، و جريانات فكرى و سياسى آن زمان، و همين تعريف هاى اغراق آميز راجع به برترى نژاد ترك، روحيه «پان تركيسم» را در آنها تقويت كرد و موجب تجزيه دولت عثمانى و كشورهاى اسلامى گرديد، و بزرگ ترين صفحه تاريخ، ورق خورد.
ممكن است انگيزه بازى گران و تعزيه گردانان صحنه سياست در غرب، كه انديشه ناسيوناليسم را در شرق اشاعه مى دهند و به آن دامن مى زنند، همان مسائل اقتصادى و سودجويى هاى مادى باشد تا ملت هاى مسلمان را از اين طريق هم جدا سازند و به صورت دسته هاى گوناگونى درآورند. امّا هرگز براى اقوام پذيرا، مانند عرب و آفريقايى و تركان عثمانى چنين هدفى مطرح نبود و به خاطر خواسته ها و آرمان غير اقتصادى اين اصل را پذيرفته و صفحات تاريخ را ورق زدند و حوادثى را آفريدند.

نقش پان عربيسم در مسأله فلسطين

در سال 1947م(برابر 1327هـ) صهيونيست ها سرزمين اسلامى فلسطين را، با نقشه هاى حساب شده از جانب سوسيال امپرياليسم و كاپيتال امپرياليسم غصب كردند و حكومتى به وجود آوردند و گروهى را نابود كرد و عده اى را بى خانمان ساختند.

(1) علم تحولات جامعه، ص 38.

صفحه 60
بازيگران و تعزيه گردانان صحنه سياست، از روز نخست مسأله فلسطين را يك مسأله عربى تلقى كردند و آن را به صورت يك گرفتارى كه براى عرب پيش آمده است، قلمداد نمودند و از پذيرش اين كه اين رويداد، يك فاجعه اسلامى است كه متوجه جامعه اسلامى شده است، سرباز زدند.
هدف اين گروه اين بود كه بتوانند طرف مسأله را كوچك جلوه دهند تا از عهده مقاومت و مبارزه برآيند مثلاً اگر بگويند كه مسأله فلسطين يك مسأله عربى است، در اين صورت با صد و اندى ميليون عرب طرف شده اند، ولى اگر آن را يك مسأله اسلامى قلمداد كنند، با يك ميليارد مسلمان طرف شده و كشمكش بيشترى خواهند داشت.
مطلبى كه براى ما و براى هر فرد بينايى روشن است، اين است كه تا زعماى عرب، مسأله فلسطين و اشغال بيت المقدس را به صورت يك مسأله اسلامى مطرح نكنند و پاى همه مسلمانان را به ميدان نكشند، اين گره سر در گم باز نخواهد شد.
از مسأله دور نشويم، حادثه فلسطين كه به صورت يك مسأله عربى مطرح گرديده و جهان عرب خود را به آن مشغول ساخته سبب شده كه روح قوم گرايى در عرب زنده گردد و به حكم «پان عربيسم» بسيارى از كشورهاى دور از منطقه مانند مراكش و تونس و الجزاير، خود را مدافع آن بدانند، و در مواقع لزوم، از كمك هاى مالى و نظامى خوددارى نكنند.
در نبرد 1974م غالب كشورهاى عربى نيروهاى خود را عليه اسرائيل بسيج كردند و به جبهه جنگ، نيرو فرستادند.
چيزى كه براى شركت كنندگان در اين نبرد مطرح نبود، مسأله رشد دستگاه هاى توليدى و كشمكش هاى طبقاتى بود، بلكه در اين راه كشورهايى مانند: عراق، عربستان سعودى و ليبى، يك رشته خسارات مالى و جانى را متحمل شدند و قوم گرايى را بر تمام شئون اقتصادى ترجيح دادند.
بنابراين، از مسائل مربوط به مليت، مانند قوم گرايى، نژادپرستى در انقلاب ها و در ساختن تاريخ نبايد غفلت كرد، هر چند اين عوامل گاهى نتيجه مثبت و گاهى نتايج منفى دارد.
اصولاً دولت اسرائيل، يك دولت نژادپرست است كه روى اين اصل، تشكيل شده و انقلاب هايى به وجود آورده است و چه خسارات عظيمى را در حفظ اين اصل منحطّ متحمل گرديده است.
اگر ما نژادپرستى و قوم گرايى را نيروى محرك تاريخ مى دانيم، نه از اين نظر است كه آن را به صورت «عامل واحد» براى پى ريزى تمدن هاى بشرى و فرهنگ و تمدّن تلقى مى كنيم، بلكه آن را يكى از عوامل سازنده تاريخ مى دانيم.
طرفداران عامل نژادى مى گويند از ابتداى زندگى تا عصر حاضر تنها نژاد، عامل نيرومند و اصيل و سرچشمه همه جلوه هاى زندگى در جوامع انسانى بوده است و تاريخ سلسله پيوسته اى از جلوه هاى مبارزه ميان نژداهايى است كه به خاطر بقاى خويش درگير پيكار زندگى بوده اند و در اين مبارزه، پيروزى به نام نژادهاى نيرومند نوشته شده و ملت هاى ضعيف محو و نابود شده اند.

صفحه 61
آنان همه چيز را در نژاد خلاصه كرده اند و از ابعاد ديگر روح انسان كه خارج از دايره نژاد، هست، غافل و روى گردان مى باشند.

صفحه 62

7

حوادث پيش بينى نشده

عامل سازنده تاريخ

غلبه يكى از عوامل سازنده تاريخ در دوره اى از زمان، نمى تواند سبب شود كه كل حركت تاريخ را ناشى از آن عامل بدانيم.
شكى نيست كه در محيط هاى صنعتى و سرمايه دارى، مبارزه طبقاتى و تكامل دستگاه هاى توليد، مايه دگرگونى تاريخ و پديد آمدن حوادث مى گردد، و اين عامل در عصرى كه ماركس در آن زندگى مى كرد، قوى ترين عامل براى دگرگونى بود. هرگز نبايد، شيوع اين عامل، ما را به انحصارگرايى وادار كند. در صورتى كه در كنار عامل اقتصادى، عوامل ديگرى نيز، در تحولات تاريخى مؤثر بوده است.
يكى از عوامل محرك تاريخ يك رشته حوادث اتفاقى است كه در ساختن تاريخ كاملاً مؤثر بوده و هيچ فيلسوفى نمى تواند نوع و ماهيت اين گونه حوادث را معين كند.
اين حوادث، همان عوامل اتفاقى و پيش بينى نشده و غير منتظره است كه طبق مشاهدات عينى افراد در دگرگونى و گردش ورق تاريخ در تمام ادوار مؤثر بوده است.
اينك بيان اين نوع عوامل تصادفى.
هر پديده اى در جهان و جامعه معلول علتى است كه آن را به وجود مى آورد، و ضرورت وجود آن را تضمين مى كند. و قانون عليت و معلوليت در تمام مكتب هاى فلسفى آن چنان معتبر و خلل ناپذير است كه هيچ فيلسوفى را ياراى انكار آن نيست.
همان طور كه هر پديده اى علتى را لازم دارد، همچنين پس از تحقق علت تامّ ، وجود پديده به صورت يك پديده ضرورى و لازم درمى آيد كه انفكاك آن از علت امكان پذير نيست.
در اين جا دو قانون، مورد اتفاق تمام مكتب هاى فلسفى است:
1. هر پديده اى ، علتى لازم دارد.
2. در صورت تحقق علت تام، وجود معلول از ضرورت و وجوب برخوردار خواهد بود.
با اعتراف به اين دو قانون، مى گوييم: گاهى يك رشته عوامل تصادفى (پيش بينى نشده) مايه دگرگونى تاريخ مى گردد.
بايد ديد مقصود از «تصادف» چيست؟ مقصود از تصادف «نفى قانونمندى» تاريخ نيست و

صفحه 63
اين كه پديده هاى تاريخى از قانون عمومى عليت بيرون هستند، بلكه مقصود حوادث پيش بينى نشده است. هر چند هر حادثه اى در واقع براى خود علتى دارد، كه گاهى ما از آن آگاه نيستيم.
مثلاً شما تصميم مى گيريد كه سوار اتوبوس شده، به تهران برويد، دوست شما نيز بدون اطلاع از تصميم شما، چنين تصميمى مى گيرد اتفاقاً در اتوبوس به هم مى رسيد، اين تلاقى را يك امر تصادفى مى گويند، به طور مسلم اين تلاقى و به هم رسيدن بى جهت و بدون علت نيست، امّا چون از علت آن آگاه نبوديم و پيش ى بنى نمى كرديم، مى گوييم ملاقات ما تصادفى بوده است.
و به عبارت ديگر: اين حادثه از نظر آن فرد، تصادف شمرده مى شود كه از تصميم دوست خود آگاه نباشد، ولى فرد سومى كه از تصميم هر دو طرف آگاه باشد، هرگز يك چنين تلاقى را امر تصادفى نمى خواند، بلكه آن را به صورت يك پديده ضرورى تلقى مى كند.
روشن تر گفته شود: تصادف خواندن اين تلاقى، كاملاً جنبه نسبى دارد، هرگاه اين تلاقى را با ديگر مسافرت هاى او بسنجيم، قطعاً يك امر تصادفى خواهد بود، زيرا وى در ديگر مسافرت هاى خود به تهران با چنين حادثه اى روبرو نبود، ولى اگر اين تلاقى را با خصوص اين مسافرت بسنجيم، هرگز اتفاقى و تصادفى نخواهد بود. چون لازمه دو تصميم از طرف دو نفر در يك روز و يك ساعت براى يك مقصد از يك نقطه، جز اين نمى تواند نتيجه اى داشته باشد.1
بنابراين هرگاه لفظ تصادف را به كار ببريم مقصود اين است، نه اين كه حوادث تاريخى بدون علّت يا بدون نظام هستند.
در تاريخ، اين عوامل پيش بينى نشده فراوان به چشم مى خورد، آن كسى كه فكر مى كند تاريخ انسانى از تمام جهات معلول علل حساب شده است، بسيارى از خطوط تاريخ را نخوانده است.
چه بسا اكتشافات ناگهانى در علوم و صنايع، چنان صفحه تاريخ را عوض كرده كه هيچ سياستمدارى و تاريخ نگارى، فكر آن را نمى كرد و به قول يكى از دانشمندان، تمدن ما نتيجه عوامل فراوانى است كه ما درباره آنها فكر نكرده ايم.
بنابراين از به كار بردن لفظ «تصادف» به اين معنى هراسى به دل راه ندهيم.
در تاريخ نگارى لفظ تصادف دو كاربرد دارد كه دومى مقصود ماست:

1. علل ناشناخته

گاهى اطلاعات و كاوش محدود تاريخ نويس اجازه نمى دهد كه علت واقعى يك حادثه را تعيين كند و انگشت روى علت واقعى آن بگذارد از اين جهت مى گويد اين حادثه معلول تصادف بوده است. يعنى معلول علل ناشناخته مثلاً حادثه شكست ناپلئون از اين راه توجيه مى گردد زيرا تعدد علل احتمالى شكست و مخفى و پنهان بودن برخى و ظاهر و آشكار بودن

(1) حكيم سبزوارى مى گويد:«يقول الاتفاق جاهل السبب».(تصادف را آن كس مى گويد كه از علت پديده آگاه نباشد) در اين موضوع، در آغاز كتاب نيز تحت عنوان «حوادث تصادفى در تاريخ» سخن گفتيم.

صفحه 64
برخى ديگر، مايه حيرت مورخ مى گردد و ناچار مى شود كه با يك ملاحظه سطحى مطلب را به پايان برساند و بگويد: شكست او تصادفى بوده است.

2. علل غير مترقّبه

گاهى مقصود از آن، حوادث غير مترقّب و پيش بينى نشده است. چه بسا يك حادثه پيش بينى نشده مايه دگرگونى تاريخ مى گردد .
حوادث غير مترقّب در تند و كند كردن چرخ تاريخ كاملاً مؤثّر مى باشند، اينك دو نمونه:
1. سومين جنگ اعراب و اسرائيل به هر علتى بود، به وقوع پيوست و تأثير عظيمى در مجموع روابط بين المللى گذارد، يكى از اثرات آن تحريم نفت بود، متعاقب آن افزايش قيمت نفت، و بحران انرژى، آسيب ديدن اقتصاد جهانى خصوصاً كشورهاى غربى و ژاپن، بروز تورّم هاى حيرت انگيز، تغيير توزيع ثروت بين كشورها و خصوصاً كشورهاى جهان سوم، به دنبال آن تحولات سياسى، اجتماعى، جبهه گيرى كشورهاى توليد كننده مواد اوليه، و اتحاد بيشتر كشورهاى صنعتى براى مقابله با افزايش قيمت مواد اوليه.
هرگز كشورهاى آسيب ديده در انتظار چنين تحولات تاريخى نبودند، امّا اوضاع بين المللى، آنان را براى پذيرايى چنين حوادثى آماده ساخت. و هرگز مبارزات طبقاتى آنان را به چنين روز سياهى ننشاند، بلكه جنگ اعراب و اسرائيل و عداوت ديرينه صهيونيست ها با مسلمانان، آتش نبرد را برافروخت و به دنبال آن، اين حوادث در نقاط دوردست پديد آمد.
2. همگى كم و بيش از حادثه (واترگيت) آمريكا اطلاع داريم، مدتى بود كه جمهورى خواهان براى كسب اخبار سرى از داخل ستاد انتخاباتى دموكرات ها، به جاسوسى دست زده و اسباب و وسائلى از جمله (ميكروفون) مخفى در اتاق ها به خصوص داخل گوشى هاى تلفن كار گذاشته بودند، تا بتوانند از جزئيات مذاكرات محرمانه دموكرات ها در انتخابات رياست جمهورى به كسب خبر بپردازند.
انكشاف اين استراق سمع، غوغاو پى آمدهاى عظيمى در آمريكا به وجود آورد، سرانجام به قيمت بركنارى «نيكسون» و به روى كار آمدن «جرالد فورد» تمام شد، و جريان در اين جا خاتمه نيافت، بلكه مايه عقب نشينى جمهورى خواهان و پيشرفت دمكرات ها در صحنه سياست و روى كارآمدن «كارتر» گرديد و بر اثر اين تغييرات پيش بينى نشده، جهان با يك رشته حوادثى روبرو شد كه هرگز براى سياستمدارى قابل پيش بينى نبود.

صفحه 65

8

شخصيت هاى آفرينش گر در تاريخ

عامل سازنده تاريخ

يكى از عوامل خلاّق و آفرينشگر تاريخ، شخصيت هاى مهم جامعه است كه در حادثه آفرينى و تحريك چرخ هاى تاريخ نقش مهمى را ايفا كرده اند، و هيچ فرد با انصافى نمى تواند نقش شخصيت ها را در ايجاد فرصت ها و يا بهره بردارى از فرصت هاى موجود، انكار كند. و اين، حقيقتى است كه هر مورخ و فيلسوفى آن را تصديق مى نمايد، بى آن كه در اين تصديق به فكر احياى انديشه «قهرمان پرستى» در تاريخ باشد.
«كورت برايزيك» كه در 1866م ديده به جهان گشوده و در سال 1940م درگذشته است، در كتاب خويش به نام «صيرورت تاريخ» كوشيده است كه نشان دهد تمام نهضت هاى تازه را نيروى خلاّقه افراد و شخصيت ها، به وجود مى آورند. مبتكران واقعى، افراد فوق العاده اى هستند كه شخصيت قوى دارند و ديگران فقط مبلّغ و ناشر و مجرى افكار آنان به شمار مى روند.
آن گاه وى «لوتر» را شخصيت قوى مى شمارد كه تعاليم او را شاگردانش نشر كردند، و فكر او بدين وسيله انتشار يافت.
شما خود «كارل ماركس» را در نظر بگيريد، نقش شخصيت او در تحولات تاريخى قابل انكار نيست.
البته معناى نابغه و يا شخصيت اين نيست كه فقط طراح افكار بى سابقه باشد، بلكه نوابغ و شخصيت هاى بزرگ، با الهام از افكار پيشينيان آفرينشگرى دارند، و با سر و صورت دادن به افكار گذشتگان، غوغايى در تاريخ پديد مى آورند.
از اين جهت «توين بى» مورخ انگليسى معاصر، در ميان عوامل مؤثر در سير تاريخ از نقش «افراد آفرينشگر» و «اقليت هاى آفرينشگر» سخن مى گويد.1
از كسانى كه درباره نقش شخصيت در تاريخ داد سخن داده اند، «تامس كارلايل»(1762ـ 1795م) مى باشد، وى معتقد است كه تاريخ فقط عبارت است از احوال قهرمانان. شيفتگى خاصى كه كارلايل نسبت به نقش شخصيت در جريان حوادث داشت، هم او را به مطالعه

(1) تاريخ در ترازو، ص 208.

صفحه 66
تاريخ رهنمون گشت و هم خود او بهره هايى از مطالعه تاريخ به دست آورد، از ين جهت وى به شرح احوال شخصيت ها بيشتر اهميت مى داد و معتقد بود كه هر نهضتى در جهان به وسيله شخصيت ها پديد آمده است. اصلاحات، بنيادها، ادوار تازه، حتى قوانين مربوط به اساس حكومت نيز بايد به وسيله شرح حال اشخاص توجيه و تفسير شود.1
مبالغه «كارلايل» درباره نقش شخصيت ها او را به قهرمان پرستى كشيده است و هرگز نمى توان با نظريه او صد در صد موافقت كرد و ديگر عوامل را ناديده گرفت ولى در عين حال، نمى توان به كلى آن را انكار كرد.

داورى در يك نزاع ديرينه

مسلماً ميان افراد «آفرينشگر» و جامعه، تأثير متقابل وجود دارد، و يكى از اسرار تحولات تاريخ همين تأثيرهاى متقابل مى باشد.
ولى جاى سخن اين جا است كه آيا اين افراد و اقليت هاى آفرينشگر، تجسم و يالااقل محصول مقتضيات عصر و محيط خويش مى باشند؟ يا بر عكس اين گروه فعال و سازنده هستند كه محيط ها را مى سازند و زمينه ها را فراهم مى آورند؟
و به عبارت ديگر: آيا اين جامعه تكامل يافته نسبى است كه نوابغ را در دامن خود پرورش مى دهد و اگر اين گروه در غير اين محيط ديده به جهان گشوده بودند، هرگز مبدأ اين همه تحولات نبوده و انعكاس مغز و تراوش فكرى آنان چنين نبود؟
يا اين كه اين نوابغ و بزرگان هستند كه تاريخ جامعه را به وجود مى آورند و در آن تحول و تحرك ايجاد مى كنند؟
انحصارطلبان در تفسير نيروى محرك تاريخ، براى محيط زندگى، اهميت فوق العاده اى قائلند و معتقدند كه اگر مثلاً محيط علمى و فكرى يونان نبود، هرگز نوابغى مانند سقراط، افلاطون و ارسطو گام به جامعه نمى نهادند.
آن گروه كه قهرمانان و قهرمان پرستى را در تاريخ ، غالب مى دانند، نظريه دوم را برمى گزينند و مى گويند اين دانشمندان و بزرگان بودند كه پى گيرانه، تحول را پس از تحول به وجود آوردند و كاروان ترقى و تكامل را رهبرى كردند.
پاسخ صحيح اين است كه گفته شود هر يك از نوابغ و محيط ها، در يكديگر تأثير متقابل دارند، نوابغ داراى مغزهاى بزرگ و استعدادهاى عظيم بودند كه سلامت و آمادگى محيط و جامعه، مايه شكوفايى انديشه و استعدادهاى آنان بوده است، سپس آنان در سايه اين شكوفايى، توانسته اند زمام تاريخ جامعه را به دست بگيرند و به طور مؤثر «تاريخ ساز» شوند. و جامعه تكامل يافته نسبى را نسبت به گذشته، متكامل تر سازند.
بنابراين در تأثير جامعه و شرايط محيط در شكوفايى استعدادها و شايستگى ها، نبايد شك و ترديد نمود . بزرگ ترين نوابغ جهان، در شرايط نامناسب نمى توانند مبدأ اثر و تحول گردند.
هم چنان كه اگر وجود نوابغ و انديشمندان بزرگى مانند: «افلاطون، ارسطو، فارابى، ابن سينا،

(1) تاريخ در ترازو، ص 207.

صفحه 67
گاليله و نيوتن» در تاريخ نبود، هرگز تاريخ جامعه، تكاملى نيافته و حالت «ايستايى» آن بر «پويايى» چيره مى شد از اين جهت بايد انعكاس و تأثير متقابل هر دو را بر يكديگر به گونه اى پذيرفت.
اين بحث مى تواند به نزاعى كه ميان دو متفكر غربى به نام «هگل» و «ماركس» وجود دارد، روشنى بخشد.
«هگل» مى گويد:اين فكر و انديشه است كه تاريخ و جامعه را مى سازد و حادثه را مى آفريند، در حالى كه «ماركس» مى گويد: فكر، تجسم يافته خارج است و عينيت هاى خارجى است كه فكر و انديشه را در مغز انسان به وجود مى آورد.
آيا نظر ميانگين، ميان اين دو نظر حادّ و تند، با واقعيت هاى تاريخى بهتر وفق نمى دهد؟ به اين معنا كه بگوييم شخصيت ها و نوابغ اجتماع با فكر و انديشه خود، جامعه را مى سازند، و متقابلاً شرايط محيط در شكوفايى استعدادهاى آنان اثر دارد. تأثير شخصيت ها از مواردى است كه ماركسيسم با آن به شدت مخالفت مى كند. زيرا از نظر ماركسيسم، شخصيت فرد بايد در جامعه محو و نابود گردد. ماركسيسم طرفدار اصالت جامعه است و اين كه اراده افراد و نقش فرد آفتى بيش نيست كه هر چه سريع تر بايد از ميان برود و در مفهوم اجتماع ذوب گردد.
ولى اين نظريه با تاريخ بشر سازگار نيست، زيرا به شهادت عينى تاريخ، شخصيت ها در سرنوشت ملل و جوامع تأثير قطعى دارند. و انكار اين حقيقت جز سفسطه و لجبازى چيزى نيست. در همين انقلاب اسلامى كشورمان، رهبران بزرگ مذهبى و رهبر عاليقدر انقلاب، حضرت امام خمينيقدَّس سرَّه، مجراى تاريخ ايران را دگرگون كردند و به اسارت دو هزار و پانصد ساله ملت، خاتمه دادند.
ماركس از اراده افراد و نقش شخصيت ها در دگرگون كردن مسير تاريخ آگاه نبوده، و يا آنها را ناديده گرفته است. مثلاً ماركس پيش بينى كرده بود كه جامعه هاى انگلستان و آلمان پيش از كشورهاى ديگر به جامعه اشتراكى تبديل مى شوند و اين قانونى است مستقل از خواست و اراده كارگر و كارفرما و سرمايه دار.
همين تذكر، هوش فردى را در برخى از اقتصاددانان اين جوامع آن چنان بيدار كرد كه به فكر پيش گيرى افتادند و با ايجاد سنديكاهاى كارگرى و دادن امتيازات به كارگران از وقوع حادثه جلوگيرى كردند.
باز «ماركسيسم» مى گويد: شخصيت ها و افراد آفرينشگر در دگرگونى تاريخ نقشى ندارند؟
به قول يكى از نويسندگان: آيا در طول قرون و اعصار حيات بشر، نهضت و انقلابى را مى توان يافت كه پيشاپيش آن مردان بزرگ و رهبران با شهامت و كاردانى نباشند، و در پيروزى آن تأثير به سزايى نداشته باشند؟
آيا مى توان نبوغ نظامى «جرج واشنگتن» را در نبردهاى استقلال طلبانه آمريكا ناديده انگاشت؟ آيا مى شود تأثير شخصيت مردانى چون «منتسكيو»، «ولتر»، را در تكوين انقلاب كبير فرانسه انكار نمود و رهبرى «لنين» را در انقلاب اكتبر و پيشوايى «هيتلر» را در اقتدار و

صفحه 68
توسعه نازيسم و نفوذ «سيد جمال» و «ميرزاى شيرازى» و «گاندى» و «جناح» و امثال آنان را در ايجاد نهضت هاى آزاديخواهانه شرق، ناديده گرفت؟
شخصيت ها آن قدر در تكوين انقلاب ها و ايجاد نهضت ها و ترقى و انحطاط ملت ها مؤثر مى باشند كه حتى كسانى كه از نظر ايدئولوژى، تأثير شخصيت را در تاريخ منكرند، باز در مقام عمل، قهرمانان و پيشوايان انقلابى خويش را تا سر حد پرستش تكريم مى كنند.
اگر نگوييم كه مردان بزرگ، حوادث تاريخ را مى سازند، لااقل بايد قبول كنيم كه نهضت ها و انقلاب ها را از قوّه به فعل مى رسانند، و آن را تا سر حد پيروزى رهبرى مى كنند. در صحنه هاى تاريخ، شواهد بسيارى داريم كه هرگاه ملتى در سراشيب فساد و زوال مى افتاد، و امواج طوفانى مرگ، براى غرق آنان آغوش باز مى كرد، يك يا چند مرد رشيد دامن همت به كمر زده ملت خويش را نجات مى بخشيدند، از اين جهت گفته اند كه تاريخ حيات هيچ ملتى از تاريخ حيات مردان بزرگشان جدا نيست.
شكى نيست كه در دوران جنگ ها و انقلاب ها، سرنوشت ملت ها، به طرز چشم گيرى به تصميم يك تن و شايد تنى چند وابسته است.
مى دانيم كه تاخت و تاز «آتيلا» سقوط امپراطورى روم را تسريع كرد. «هيتلر» اقدامى نمود كه شش قاره جهان را در جنگ فرو برد.
خلاصه براى نوشتن تاريخ يك ملت و بيان فلسفه تاريخ او و تجزيه و تحليل علل حوادث، تنها بررسى نظام توليدى يا ساختمان زندگى سياسى يك دوران كافى نيست، بايد براى شناخت درست تاريخ، زندگى و طرز تفكر شخصيت هاى بزرگ هر دوره را مورد تحقيق قرار داد.
البته اعتقاد به تأثير شخصيت ها نه به اين معنى است كه براى فرد اصالتى صد در صد قائل شده و براى جامعه اصالتى قائل نشويم، زيرا مقصود، نفى هر نوع اصالت و قانون براى جامعه نيست، بلكه مقصود تأثير فرد در شكل گيرى جامعه و هدفدارى آن است، و انكار تأثير شخصيت ها در اين مورد از قبيل انكار واضحات است.
***
واقعيت اصيلى كه زمينه را براى درخشش قهرمانان آماده مى كند، عبارت است از ضرورت وجود رهبرى در تمام شؤون زندگى اجتماعى. از اين جهت آنان را به عنوان مراكز تصميم گيرى و فرماندهى به رسميت مى شناسند. خودجوشى و قدرت تفكر رهبر در بسيارى از مسائل كاملاً مؤثر مى باشد.
در تأثير شخصيت در كشورهاى جهان همين بس كه جز در انگلستان و آمريكا در موضوعاتى مانند هنر، ادبيات، معمارى و علوم، تصميم هاى اساسى به دست تنى چند و در بسيارى موارد يك تن گرفته مى شود، كه قضاوت و سليقه شان به صورت قوانين مطلق كشور درمى آيد. تكامل عظيم وسائل ارتباطى كه مخابره تصميمات را به سرعت برق به هر نقطه دورافتاده اى ممكن مى سازد، اثر وجود رهبر را بيش از هر زمان ديگر آشكار مى سازد. و به خاطر همن تأثير عميقى كه در حال جامعه دارد مسئوليت شديدى كه در برابر مردم خواهد

صفحه 69
داشت، هر نوع بحران اقتصادى و فاجعه اجتماعى را به پاى او مى نويسند.
نظرات و فضيلت هاى شخصى در فرماندهى عالى سياسى ممكن است مصيبت بار يا پيروزى آفرين باشد.
در لحظات حساس سياسى پيوسته چشم مردم به سوى كسى است كه آنان را نجات دهد. يك بحران در امور اجتماعى و سياسى طبعاً توجه مردم را به رهبر افزايش مى دهد. اميد مردم به حل يك بحران، با اميد به ظهور يك رهبر نيرومند و هشيار كه بر دشوارى ها و خطرات فائق آيد، همراه است، بحران هر چه قوى تر باشد، اشتياق به رهبر شايسته اى كه بر آن فائق آيد، نيرومندتر مى شود.1
ماركسيست ها مى گويند: نقش فرد جز خسى بر موج تاريخ، چيزى نيست. و همه چيز را زاييده تكامل و رشد دستگاه هاى اقتصادى مى دانند ولى همين افراد از «ماركس و لنين و استالين» به نوعى سخن مى رانند كه كاملاً با ايدئولوژى آنها مخالف است. ماركسيسم كه همه تحولات را، معلول تضاد داخلى مى داند، درباره تحول چين انگشت به دندان گرفته و نمى داند سوسياليستى شدن اين كشور را كه ساليان درازى در نظام فئودالى به سر مى برد، چگونه توجيه كند سرانجام از دخالت «تضاد داخلى» دست برداشته، پاى وجود رهبر قوى و نيرومند را به ميان كشيده است.
«مائو» مى گويد: اگر صدها قيام و جنبش مسلحانه دهقانى در طول سه هزار سال نتوانست جامعه چين را از نظام فئودالى به نظام مترقى سوسياليستى منتقل سازد، علتش اين بود كه رهبر لايقى مثل من و تشكيلات صحيحى مثل حزب كمونيست چين وجود نداشت. حالا كه به وجود آمد از عهده آن رسالت تاريخى كه اين همه به تعويق افتاده، برآمده است.
«مائو» با اين سخن، دو اصل مسلم ماركسيسم را از ميان مى برد:
1. انقلاب چين، انقلاب از فئوداليسم به كمونيسم بوده است در حالى كه بر اساس گروه بندى «ماركس» بايد از فئوداليسم به كاپيتاليسم تغيير كند و سپس از كاپيتاليسم به سوسياليسم منتقل شود، گويا در اين جا، دو منزل يكى شده است در صورتى كه ماركس آن را صحيح نمى داند.
2. انقلاب كمونيستى را معلول يك عامل خارجى به نام رهبر مى داند نه تضاد درونى جامعه.

قهرمانان فكر

از لحاظ زيست شناسى همه انسان ها يك نوع هستند ولى تفاوت ميان آنان چنان برجسته است كه حتى نقش سر انگشتانشان نيز با هم فرق مى كند، امّا تفاوت فكرى ميان انسان ها وسيع تر از تفاوت ميان اثر انگشتان است.
اين تفاوت هاى بدنى نيست كه تاريخ را مى سازد، بلكه تفاوت هاى فكرى آنهاست كه در شكل گيرى تاريخ و دگرگونى آن اثر قطعى مى گذارد.
در زمينه علوم و هنر دلايل فراوانى وجود دارد كه كاملاً نشان مى دهد كارهاى بزرگ به وسيله تنى چند از افراد بزرگ به وجود آمده است و بسيارى از مردم با استعداد، آن را تقليد كرده اند.

(1) قهرمانان در تاريخ، اثر سيدنى هوك، ترجمه آزاده، ص 16.

صفحه 70
يك بررسى اجمالى از چند اثر مهم علمى و هنرى اين امر را روشن مى كند.
شما چهره هاى برجسته اى را كه بر تاريخ ادبيات تسلط دارند، به نظر بياوريد شخصيت هايى مانند: «سعدى، حافظ، گوته و تولستوى» به طور مسلم تأثير قريحه آنان در سبك ها و مكتب هاى ادبى قابل انكار نيست.
فيزيك نو بيش از آنچه به صنعت و جنگ مديون باشد، مديون «كپرنيك، گاليله، نيوتون، انيشتاين» و جمع كوچكى از ديگر مغزهاى درخشان است.
گاهى به اين نظر خرده مى گيرند كه «شخصيت هاى بزرگ» خود محصول و مجرى ضروريات زمان خود هستند، تنها خصوصيت آنها اين است كه ضروريات را درك كرده اند و معناى روابط اجتماعى را كه در حال تكوين مى باشد، زودتر از معاصران خود دريافته اند. طبيعى است كه نقش اين نوابغ فقط در تفسير صورت ظاهرى وقايع است و قادر بر ايجاد تغييرات عميق كلى نيستند، زيرا خود آنها معلول اين علل هستند».1
اين نظريه بى پايه است زيرا:
اوّلاً: ماركسيسم كه فكر و اندشه را، تجسم يافته خارج تلقى مى كند، براى نوابغ اين مقدار از تأثير كه پس از درك ضروريات زمان، با كمال آزادى و حرّيّت، ورق تاريخ را دگرگون سازند، قائل نيست و آن را انكار مىورزد.
شما فرض كنيد كه نوابغ در دگرگون ساختن ورق تاريخ از خود مايه اى نمى گذارند فقط ضروريات اجتماعى جديد را كه در حال تكوين است زودتر از معاصران خود درك مى كنند، ولى آيا همين نابغه ها و شخصيت ها با كمال حريت و آزادى اين كار را مى كنند، يا از روى جبر و الزام؟ به طور مسلم كار آنان با كمال حريت و آزادى صورت مى پذيرد، و به عنوان آرمان خواهى زير بار مسئوليت رهبرى مى روند به گونه اى كه مى توانند مسئوليت را نپذيرند و چرخ تاريخ را از حركت باز دارند و به سوى ديگر سوق دهند. همين مقدار از تأثير در تحريك چرخ تاريخ كافى است كه نوابغ جهان را جزو علل و نيروهاى محرك تاريخ بشماريم و ريش و قيچى را تنها به دست ابزار توليد ندهيم و براى ابزار توليد، قدرت خلاّقه خدايى قائل نشويم.
گذشته از اين، نوابغ جهان براى خود ابتكارات و افكار جديدى دارند كه هرگز تبلور يافته خارج نيست، مغز آنان گيرنده تنها نيست، بلكه بيش از آن كه گيرنده باشد، دهنده است، در اين صورت چگونه مى توان گفت نقش نوابغ فقط در تفسير صورت ظاهرى و تابع است و قادر به ايجاد تغييرات عميق در علل كلى نيست.2

(1) علم تحولات جامعه، ص 36.
(2) بحث درباره تأثير قهرمان در صفحه (33ـ39) به بعد، نيز انجام گرفت.

صفحه 71

فصل چهارم

نيروى محرك تاريخ از ديدگاه قرآن

1. هر امّتى دوره و روزگارى دارد.
2. سنت هاى الهى در اقوام و ملل.
3. سنت هاى الهى واكنش رفتار امت هاست
4. تضاد در طبيعت و جامعه تضاد فلسفى است نه منطقى
5. تأثير وضع مادى در رفتار انسان

صفحه 72

عامل سازنده تاريخ

از ديدگاه قرآن

بررسى نظر قرآن درباره «فلسفه تاريخ و نيروى محرك آن» نياز به بحث گسترده اى دارد كه بدون گردآورى مجموع آيات مربوط به موضوع، شرح و بسط آن امكان پذير نيست، در حالى كه كتاب ما ، گنجايش اين نوع بررسى را ندارد، ولى براى اين كه نظر قرآن را به صورت كلى آورده باشيم، به گونه اى بس فشرده به نظر قرآن پيرامون قوانين حاكم بر جامعه، اشاره مى كنيم.

1. هر امتى، دوره و روزگارى دارد(وَلِكُلِّ أُمَّة أَجَلٌ)1

دانشمندان براى جامعه، اوج و حضيضى ،و صعود و نزولى در نظر مى گيرند.
و به عبارت ديگر: جامعه مانند فرد است. يك فرد تا به سنّ بلوغ عقلى نرسد، حالت پويايى و تهاجم دارد.پس از مدتى كه به اوج قدرت و نيرومندى رسيد، كم كم قوس نزولى او شروع مى شود ضعف و سستى در اعصاب و قواى او آشكار مى گردد. بدن دچار كمبود انرژى مى شود و براى حفظ قواى موجود بايد غذاهاى مقوّى بخورد. در اين سن و سال به جاى اين كه مهاجم باشد، مدافع است تا آنچه دارد از دست ندهد.
جامعه نيز مدتى حالت تهاجمى دارد، پس از مدتى حالت تدافعى به خود مى گيرد. تمام تاريخ بر اساس دو حالت «تهاجم» و «تدافع» حركت مى كند و اين تهاجم و تدافع موجب مى شود كه نوعى فرهنگ و تمدن در جامعه به وجود آيد، رشد كند، ضعيف و پير شود و در نتيجه نابود شود و سرانجام فرهنگ جديد ، باز سير خويش را به سوى رشد، كمال و پيرى و مرگ طى كند و باز در برابر نيروى جوان و تازه اى قرار گيرد.
اين تهاجم و تدافع هم علت و هم عامل حركت تاريخ را نشان مى دهد و هم خود به خود شكل حركت تاريخ را مشخص مى كند.
خلاصه هر جامعه اى روزگارى در حال صعود و بالا رفتن است و بولدوزروار، همه چيز را كوبيده و له مى كند تا به قُلّه ترقى برسد، ولى چون مادى است و بر نيروى مادى تكيه مى كند و از نيروى بس محدودى برخوردار است، پس از مدتى دوران نزول او فرا مى رسد و به دست فنا سپرده مى شود.
توجه قرآن به ارزش هاى فردى مانع از آن نشده است كه به اصالت جامعه در حد خود، اعتراف كند و براى آن حيات و ممات و عمر و زندگى و به اصطلاح تهاجم و تدافعى قائل

(1) سوره اعراف، آيه 34.

صفحه 73
گردد چنان كه مى فرمايد:
(وَلِكُلِّ أُمَّة اجَلٌ فَإِذَا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَلا يَسْتَقْدِمُون).1
«براى هر امتى پايانى است، هرگاه پايان عمرشان برسد، نه لحظه اى تأخير مى كنند و نه لحظه اى زودتر فانى مى گردند».
بنابراين همان طور كه فرد، حيات و مماتى دارد، جامعه نيز موت وحياتى دارد، و تمدن هر گروهى هر چه هم درخشنده باشد، روزى به افول و خاموشى مى گرايد.

2. سنت هاى الهى در اقوام و ملل

قرآن درخشندگى و افول تمدن ها را نتيجه سنت هاى قطعى الهى مى داند كه بر تمام اقوام و ملل حاكم است، سنت هايى كه هرگز قابل تغيير و دستخوش دگرگونى نيست چنان كه مى فرمايد:
(...فَهَلْ يَنْظُرُونَ إِلاّ سُنَّةَ الأََوّلينَ فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللّهِ تَبْدِيلاً وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللّهِ تَحْوِيلاً).2
«آيا جز سنت و روشى را كه بر اقوام پيشين حاكم بوده است، انتظار دارند؟ هرگز در سنت هاى خدا، تبديل و دگرگونى نخواهى يافت».
ممكن است برخى; از حاكميت سنت هاى الهى بر جامعه و اقوام چنين استفاده كنند كه سنن الهى به سان قضا و قدر حتمى و يا جبر تاريخ مادى، زندگى اقوام را در پوشش خود مى گيرد، چه اقوام بخواهند و چه نخواهند و اين چيزى است كه با حريت و آزادى انسان ، كاملاً مخالف مى باشد.
قرآن در رد چنين استنباط نادرستى يادآور مى شود كه حكومت سنت هاى الهى بر ملل و اقوام گزاف و بى حساب و بى قاعده نيست، بلكه هر جامعه اى، محكوم نتايج اعمال خويش مى باشد.
و به عبارت روشن تر: سنت الهى جز عكس العمل ها و واكنش اعمال جامعه چيزى نيست، و هر عمل فردى و اجتماعى يك رشته واكنش هايى رابه دنبال دارد. جامعه غرق در فساد و شهوت، در لااباليگرى و بى خبرى يك نوع واكنش دارد و جامعه اى كه نقطه مقابل چنين جامعه اى باشد واكنش ديگر، و سنت هاى قطعى و لايتخلّف خدا، همين واكنش هايى است كه در كنار هر جامعه اى قرار گرفته است.
در حالى كه بر تاريخ انسان ها يك رشته قوانين قطعى حكومت مى كند ولى در عين حال نقش انسان آزاد در اين سنت ها و واكنش ها، قابل انكار نيست، زيرا انسانِ آزاد است كه، با اعمال و كارهاى خود جامعه را به يكى از دو طرف سوق مى دهد يا آن را به لب پرتگاه انحطاط و نابودى مى كشد، و يا آن را به سوى ترقى و تعالى سوق مى دهد.

3. سنت هاى الهى واكنش رفتار امت هاست

هرگز در اسلام، قضا و قدر حتمى و سرنوشت قطعى كه خارج از حوزه اراده انسان

(1) سوره اعراف، آيه 34.
(2) سوره فاطر، آيه 43.

صفحه 74
باشد،،محرّك تاريخ شمرده نمى شود. اين جبرگرايان هستند كه براى انسان يك چنين سرنوشت قطعى معتقد گرديده و همان هدفى را تعقيب مى كنند كه ماركسيسم با عنوان كردن مسأله «جبر تاريخ» تعقيب مى نمايد.
قرآن براى ابهام زدايى و روشن گويى اين حقيقت را در آياتى يادآور شده است چنان كه مى فرمايد:
(...إِنَّ اللّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْم حَتّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ...).1
«خداوند وضع ملتى را دگرگون نمى سازد تا خود آنان وضع خود را تغيير دهند».
در آيه ديگر مى فرمايد:
(ذلِكَ بِأَنَّ اللّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلى قَوْم حَتّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ...).2
«هرگز خدا نعمتى را كه به قومى عطا كرده است، تغيير نمى دهد تا آنان وضع خود را تغيير دهند».
به خاطر همين نقش انسان در تاريخ و سرنوشت است كه پيوسته انسان را مسئول اعمال خويش خوانده و زندگى ملت هاى پيشين را به رخ انسان هاى پسين مى كشد و مى فرمايد:
(تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَهَا ما كَسَبَتْ وَلَكُمْ ما كَسَبْتُمْ وَلا تُسْئَلُونَ عَمّا كانُوا يَعْمَلُونَ).3
«اين امت و جامعه اى بود كه گذشت و رفت. آنان مسئول اعمال خود هستند و شما نيز مسئول كارهاى خويش مى باشيد و هرگز مسئول اعمال گذشتگان نيستيد».4
***
قرآن، تاريخ جامعه را آئينه عبرت، مايه تنبيه و بيدارى و وسيله شناسايى، علل تعالى و انحطاط مى داند آنجا كه مى فرمايد:
(لَقَدْ كانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لأُولى الأَلباب...).5
«در سرگذشت آنان براى خردمندان عبرت است».
***
قرآن به انديشمندان و دل آگاهان دستور مى دهد كه در زندگى اقوام و ملل گذشته به كنجكاوى بپردازند و از علل قوّت و ضعف آنان آگاه شوند و به خاطر اهميتى كه اين نوع تاريخ نگرى دارد، اين حقيقت را چند بار يادآور مى شود كه ما فقط به يكى اشاره مى كنيم.
(أَوَ لَمْ يَسِيرُوا فِي الأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كانُوا أَشدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَأَثارُوا الأَرْضَ وَعَمَرُوها أَكْثَر مِمّا عَمَرُوها وَجاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيّناتِ فَمَا كانَ اللّهِ لِيَظْلِمَهُمْ وَلكِنْ كانُوا أَنْفُسهُمْ يَظْلِمُونَ).6
«آيا در زمين گردش نكردند تا عاقبت كسانى را ببينند كه پيش از آنان بودند؟ آنان از ايشان

(1) سوره رعد، آيه 11.
(2) سوره انفال، آيه 53.
(3) سوره بقره، آيه 134.
(4) مضمون اين آيه در سوره بقره، آيه 141 نيز آمده است.
(5) سوره يوسف، آيه 111.
(6) سوره روم، آيه ; يوسف، آيه 109; حج، آيه 46; غافر، آيه 21 و 82; محمد، آيه10; آل عمران، آيه 137; انعام، آيه 11; نحل، آيه 36; نمل، آيه 29 و عنكبوت، آيه 20.

صفحه 75
نيرومندتر بودند و زمين را دگرگون ساختند و بيش از اينان به آبادى آن پرداختند.پيامبران آنان با دلايل روشن به نزد آنان آمدند ـ اما آنها را نپذيرفتند ـ پس خداوند هرگز بر آنان ستم نكرد و آنان خود بر خويش ستم مى كردند».
اين دستور مؤكّد در آيات فراوان به خاطر دو مطلب است:
1. بر تاريخ بشر يك رشته قوانين محكم و استوار، و سنت هاى لا يتغيّر حكومت مى كند كه اين سنت ها و به عبارت ديگر واكنش ها آن چنان كلى و قطعى است كه مى توانند براى ملل ديگر الگو باشند.
2. حرّيّت و آزادى انسان در تاريخ آفرينى مورد انكار نيست، از اين جهت دستور مى دهد كه در وضع اقوام گذشته مطالعه كند و از آن قوانين و سنت هاى قطعى كه مايه سعادت و خوشبختى او است بهره بگيرد. و از گرايش به عواملى كه مايه بدبختى و بدفرجامى است، بپرهيزد.
بخش مهمى از مباحث قرآن را، سرگذشت اقوام و ملل گذشته تشكيل مى دهد، قرآن با بيان زندگى پيامبران و ملت هاى گذشته، كليد تحولات تاريخى را از نظر بقا يا نابودى جوامع، به دست مى دهد و به پيامبر خود دستور مى دهد و مى گويد:
(...فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ).1
«سرگذشت اقوام گذشته را براى آنها بازگو كن تا آنان در آنها بينديشند».
چرا مى گويد در سرگذشت اقوام پيشين بينديشند براى اين كه انسان هاى بعدى از قوانين حاكم بر تحولات جوامع انسانى آگاه گردند و كليدها و نيروهاى محرك تاريخ را به دست آورند، و پس از تجزيه و تحليل، از شناسايى رموز تكامل تاريخ، جامعه را به سوى آينده روشنى سوق دهند. اگر تاريخ، قوانين روشنى نداشت و بشر در ساختن تاريخ خويش مختار و آزاد نبود دليلى نداشت كه خداوند به ما بفرمايد:
(قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ سُنَنٌ فَسِيرُوا فِي الأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ).2
«پيش از شما سنت ها و قوانينى بر جوامع حكومت مى كرد. پس در زمين گردش كنيد، تا روشن گردد كه سرانجام گروهى كه پيامبران خدا را تكذيب كردند، چگونه بوده است؟».
اميرمؤمنان عليعليه السَّلام درباره پيروى تاريخ از يك رشته قوانين منظم، جمله اى دارد كه متن آن را نقل مى كنيم:
«إنّ الدهرَ يجري بالباقِين كجريه بالماضين».3
«روزگار همان طور كه بر گذشتگان حكومت مى كرد، بر شما نيز حكومت خواهد كرد».
يعنى اين شما هستيد كه با شناخت قوانين تاريخ، بايد زندگى خود را به نحو احسن بسازيد و از علل ترقى پيروى كرده و از علل انحطاط بپرهيزيد.
امام در وصيت گسترده اى كه به فرزند گرامى خود امام حسن مجتبيعليه السَّلام نوشته است،

(1) سوره اعراف، آيه 176.
(2) سوره آل عمران، آيه 137.
(3) نهج البلاغه عبده، خطبه 152.

صفحه 76
اين مطلب را به صورت روشن آورده است، آنجا كه مى فرمايد:
«فرزندم من گرچه در تمام طول تاريخ همراه گذشتگان زندگى نكرده ام، ولى اخبار زندگى آنها و آثارى كه از آنها به يادگار مانده بررسى نموده ام و با اين كار گويا من در تمام اين مدت زنده بوده ام، و حوادث تلخ و شيرين زندگى را از نزديك مشاهده كرده ام. گويا عمر جاويدان داشته ام».1

4. تضاد در طبيعت و جامعه

واقعيت طبيعت و جامعه جز يك رشته امور متضاد، چيزى نيست. تضاد در اين جا نه به معنى ديالك تيكى آن است، يعنى هر چيزى ضد خود را در درون خود بپرورد و پديده از ميان اضداد عبور نموده و تحقق پذيرد و به قول مولوى:
در عدم هست اى برادر چون بود *** ضـد اندر ضـد خود مكنـون بود
ما در قرآن و احاديث به تضادى به اين معنى برنخورديم، اگر قرآن، تضاد را عامل حركت طبيعت و تكامل جامعه مى داند به اين معنى است كه سراسر جهان از امور متخالف و متباين آفريده شده است و در اثر جدال دو متضاد جهان رو به تكامل مى رود آنجا كه مى فرمايد:
مرگ و زندگى را با هم آفريد، تا شما را بيازمايد كدام يك نيكوكارتريد».2
آيه زير، جامعه انسانى را با وجود اضداد، ترسيم مى كند آنجا كه مى فرمايد:
«بگو خدايا فرمانروايى از آن توست. هر كس را بخواهى قدرت مى دهى. از هر كس بخواهى قدرت را مى ستانى، هر كس را بخواهى عزيز و هر كس را بخواهى ذليل مى كنى، خوبى ها به دست تو است تو بر همه چيز توانايى».3
در اين آيه جامعه، با سلطه و قدرت، با عزت و ذلت، ترسيم شده است اين تضاد اجتماعى است كه مايه بقاى جامعه مى گردد.
درست است كه سرچشمه قدرت و عزت و ذلت، خدا است ولى آيات ديگر به روشنى مى گويد حاكميت اين سنن گوناگون، معلول اعمال و رفتار و كردار انسان است. هر فردى به عمل خود، خويشتن را محكوم يكى از سنن مختلف مى كند، عزت و ذلت جامعه در دست خدا است ولى اين خود جامعه است كه با كمال حريت و آزادى خود را مستحق عزت و ذلت مى سازد.
قرآن، صحنه زندگى انسان ها را صحنه دو نيروى متضاد حق و باطل مى داند كه سرانجام به حاكميت نيروى حق بر باطل منجر مى گردد چنان كه مى فرمايد:
(بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْبَاطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذا هُوَ زاهِقٌ وَلَكُمُ الْوَيْلُ مِمّا تَصِفُونَ).4
«ما با حق، بر چهره باطل مى زنيم تا درهم شكند و نابود گردد. واى بر شما از آنچه مى گوييد».

(1) نهج البلاغه، نامه شماره 31. متن عربى آن در صفحه 48گذشت.
(2) (هُوَ الّذى خَلَقَ الْمَوتَ وَالحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً)(سوره ملك، آيه 2).
(3) (قُلِ اللّهُمْ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤتي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءَ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمّن تَشاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرِ إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيء قَدِير)(سوره آل عمران، آيه26).
(4) سوره انبياء، آيه 18.

صفحه 77
و به قول مولوى:
ضد ابراهيم گشت و خصم او *** واندو لشگر كين گزار و جنگجـو
پس بقاى خلق بر اضداد بـود *** لاجرم جنگى شدند از ضرّ و سود
خلاصه، وجود اضداد در طبيعت و جامعه مايه تكامل و وسيله بقا و حيات جامعه و انسان ها است امّا اين تضاد نه به معنى اين است كه هر چيزى ضد خود را پرورش مى دهد، بلكه مقصود اين است كه از آميزش مختلف ها، متفاوت ها، متزاحم ها و گوناگون ها، انواع مجدد، و جامعه وزين و متكامل به وجود مى آيد.
و در آيه ديگر به اين حقيقت با جمله روشن ترى اشاره مى كند و مى فرمايد:
(وَقَدْ خَلَقَكُمْ أَطْواراً).1
«شما را مختلف و گوناگون آفريد».

5. تأثير وضع مادى در رفتار انسان

قرآن تأثير وضع مادى را در طرز تفكر و شيوه زندگى، تصديق مى كند و اين دو را از يكديگر بيگانه نمى داند، البته اين مطلب نه به آن معنا است كه وضع مادى را زيربنا و آن ديگرى را روبنا تلقى مى كند بلكه پيوند و ارتباط اين ها را با يكديگر تصديق مى نمايد و مى فرمايد:
(إِنَّ الإِنْسانَ لَيَطْغى * أَنْ رَاهُ اسْتَغْنى).2
«انسان چون خود را بى نياز احساس كند، سركشى مى كند».
به حكم اين آيه، احساس بى نيازى مايه طغيان فكرى و عملى مى گردد.
قرآن در آياتى يادآور مى شود كه مترفين و ثروتمندان سركش و نافرمان، سد راه پيشرفت پيامبران بودند، و پيوسته با آنان به مخالفت برمى خاستند، بر عكس فقيران و تهى دستان، كه پشتيبان رجال وحى و آموزگاران الهى بودند.
اين مطلب نه از اين نظر است كه غنا و ثروت با ماديگرى فلسفى و اخلاقى ملازم است. و يا فقر و نياز، خداگرايى را پرورش مى دهد. و اين نهاد اقتصادى است كه دو نوع طرز تفكر و دو نوع روش ايجاد مى كند.
نه، بلكه علت ديگرى دارد. و آن اين كه در هر دو گروه زمينه خداگرايى موجود است و فطرت پاك، هر دو گروه را به خداجويى دعوت مى كند، امّا در برابر گرايش گروه فئودال و يا سرمايه دار به دين، مانعى وجود دارد و آن اين كه خداپرستى را مزاحم انباشتن ثروت و منافع مادى خود مى دانند در حالى كه در گروه ديگر نه تنها چنين مانعى موجود نيست ، بلكه زمينه گرايش در آنها شديدتر است، زيرا مى داند كه در سايه گرايش هاى دينى، وضع زندگى آنان بهتر خواهد شد.
ولى در عين حال اين قانون كليت ندارد، چه بسا، ثروتمندانى بودند كه ثروت آنان مانع از گرايش آنان نگرديد و ثروت خود را در راه آرمان خود مصرف كردند.
بر عكس، چه بسا گروه فقير و مستمندى بودند كه به خاطر يك رشته تلقين ها و گرايش هاى

(1) سوره نوح، آيه 14.
(2) سوره علق، آيه هاى 6ـ7.

صفحه 78
قبيله اى در صف دشمنان پيامبران قرار داشتند و طاغوت و طاغوتيان را كمك مى كردند.
قرآن در سوره «ليل» دو نوع دارا معرفى مى كند: يكى: يه خاطر گرايش هاى دينى ثروت خود را انفاق مى كند و ديگرى به عللى بخل مىورزد و از انفاق خوددارى مى كند چنان كه مى فرمايد:
(فَأَمَّا مَنْ أَعْطى وَاتَّقى *وَصَدَّقَ بِالْحُسْنى *فَسَنُيَسِّرهُ لِلْيُسْرى *وَأَمّا مَنْ بَخِلَ وَاسْتَغْنى *وَكَذَّبَ بِالْحُسْنى *فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْعُسْرى).1
«آن كس كه بخشش و پرهيزگارى كرد، و پاداش هاى الهى را باور نمود، او را براى رسيدن به سراى آسايش موفق گردانيم و آن كس كه بخل ورزيد، و اظهار بى نيازى كرد، و پاداش هاى نيك را تكذيب كرد، او را براى سراى دشوار آماده مى سازيم».
سخن درباره عوامل سازنده تاريخ از نظر قرآن گسترده است به اين مقدار بهره گيرى از قرآن اكتفا مى كنيم.

(1) سوره ليل، آيه هاى 5ـ10.

صفحه 79

فصل پنجم

ماركسيسم و نيروى محرك تاريخ

1. بينش ابزارى ماركسيسم
2. آيا تاريخ تنها محصول مبارزه طبقاتى است؟
3. ارزيابى جبر تاريخ در مكتب ماركس
4. ماركسيسم و تناقض هاى تاريخى
5. محكوميت ماركسيسم به دست خويش

صفحه 80

پيش گفتار

دانشمندان مدت ها مكتب «ماركس» را فقط به عنوان يك سيستم «اقتصادى» و شكل خاصى از «سوسياليسم» مى شناختند و در بحث هاى اقتصادى، از افكار فلسفى ماركس سخن به ميان نمى آمد ولى پس از انتشار آثار فلسفى ماركس، اين انديشه دگرگون گرديد و معلوم شد كه ماركسيسم بيش از آن كه يك سيستم اقتصادى باشد، بر خلاف ساير سيستم هاى اقتصادى، در مرحله نخست، يك سيستم فلسفى است و اقتصاد آن، تنها يك مورد كاربرد اين فلسفه مى باشد و گروهى كه مى خواهند با «ماركسيسم» به خوبى آشنا شوند، بايد نخست از عقايد فلسفى آن آگاه گردند. از اين جهت ما در اين پژوهش، به بررسى عقايد فلسفى ماركس كه زيربناى عقايد اقتصادى او را تشكيل مى دهد، مى پردازيم. و از ميان اصول و تئورى هاى او، به تجزيه و تحليل نظريه او درباره علل تحوّلات تاريخى جامعه انسانى مى پردازيم:
«ماركسيسم» درباره نيروى محرك تاريخ نظريه اى دارد كه مى خواهد با آن، به جنگ «هِگِل» برود. لازم است بدانيم كه ماركسيسم خود در موارد زيادى تحت تأثير فلسفه هگل قرار دارد.
«هگل» مى گويد: «افكار بشر، سازنده تاريخ بشر است».
و با توجه به خدمات ارزنده دانشمندان و تأثير افكار آنان در پيشرفت صنايع و دگرگونى قيافه زندگى، به طور اجمال مى توان اين سخن را تصديق كرد. و در بحث هاى گذشته درباره تأثير افكار نوابغ و شخصيت ها در گردش چرخ تاريخ، سخن گفتم.
«ماركس» مى گويد تنها عامل سازنده تاريخ جامعه، حتى ايده ها و فكرها، انديشه ها و مكتب ها، رشد وسائل توليدى و روابط اقتصادى(نحوه مالكيت انسان بر ابزار توليد) و در نتيجه مبارزه طبقاتى است. روش «ماركس» درست مقابل روش هگل است. از نظر «هگل»، حركت فكر و ايده ها خلاّق واقعيت ها و حوادث تاريخى است و واقعيت ها تنها تجسّم خارجى ايده ها است ولى از نظر ماركس حركت فكر، انعكاسى از حركت واقع است كه به مغز انسان برده شده و جاى گرفته است.1
بنابراين فكرى كه خود پرتوى از واقعيات است، نمى تواند سازنده تاريخ باشد.
جامعه از نظر «ماركسيسم» دو طبقه دارد يكى از آن دو طبقه زيربنا و ديگرى روبناى آن را تشكيل مى دهد.
زيربناى آن، همان قواى اقتصادى است و ساير پديده هاى فكرى و روحى انسان ها از فرهنگ، هنر، اخلاق، مذهب و قانون، روبنا; ووجود ثانوى و غير اصيل اجتماع مى باشد. بنابراين محرك اصلى تغييراتى كه در اجتماع صورت مى پذيرد، همان روابط اقتصادى است كه كليه دگرگونى هاى روبناى اجتماع نتيجه مستقيم آن است.
ماركس در يك ديدگاه كلى، در تاريخ بشر چنين مى انديشد تا مدت هاى مديد اين تمايل وجود داشت كه تاريخ و روبناى اجتماع را، مردان بزرگ يا انديشه هاى بزرگ مى سازند ولى به گمان وى واقعيت هاى مادى، تاريخ را پديد مى آورد، نه انديشه ها.

(1) ماركس و ماركسيسم، ص 247.

صفحه 81
ماركس جامعه را به بنايى تشبيه مى كند كه زيربنا و شالوده آن را قواى اقتصادى و روبناى آن را، افكار و آداب و رسوم و نهادهاى قضايى، سياسى، مذهبى، و غيره تشكيل مى دهد، سپس مى افزايد: افكار و رسوم و نظام سياسى هر يك تابع وضع و رابطه اقتصادى است مانند فئوداليسم و كاپيتاليسم ووضع اقتصادى تابع اوضاع فنى و نحوه دستگاه هاى توليدى است.
خلاصه اين اصل از اصول مهم ماركسيسم است كه: (گرداننده چرخ هاى مهم تاريخ و تحولات اجتماعى، نيروهاى توليد و روابط اقتصادى است).
ماركسيسم با اين نظريه درباره علّت تحولات تاريخى هر نوع اصالت فكر انسانى را انكار كرده و آن را به دُم ابزار توليد بسته است، تو گويى قواى اقتصادى دوست دلداده او است كه فكر و انديشه او را به اسارت گرفته و آن را به دنبال خود مى كشد.
ماركسيسم در اين توجيه با ساير مكتب ها «تك عاملى» هم عقيده است كه تمام تحولات تاريخى تنها يك علت مادى دارد نه علل متعدد، جز اين كه وى از ميان علل مادى فقط به بيان يك علت پرداخته است و آن را فقط با يك علت توجيه نموده است.
خواه ما نيروى محرك تاريخ را تنها، يك امر اقتصادى بدانيم، يا براى آن عوامل ديگر مادى، فرض كنيم در هر دو فرض در بينش مادى نيروى محرك تاريخ، تنها و تنها يك امر، يا يك رشته امور مادى است.
در حالى كه در بينش الهى، عامل محرك تاريخ منحصر به علل مادى نيست، بلكه در اين ميان يك رشته علل خارج از محيط ماده و انرژى وجود دارد كه در گردش تاريخ كاملاً مؤثر مى باشند از آن جمله وجود پيامبران و تعاليم حيات بخش آنان است كه هرگز مولود شرايط مادى آنها نمى باشند و با مشروح اين قسمت در گذشته آشنا شديم. اين تنها ماركسيسم است كه از ميان علل و عوامل متعدد مادى، تنها يك عامل مادى را معرفى مى كند و از ديگر عوامل هر چند مادى باشند، سرباز مى زند. اينك ما و نظريه او.

صفحه 82

نقد نظريه ماركسيسم

      1

بينش ابزارى ماركسيسم

درباره

نيروى محرّك تاريخ

نظريه ماركس درباره نيروى محرك تاريخ، يك نظريه صد در صد ابزارى است، زيرا وى «رشد ابزار توليد» را زيربناى جامعه و عامل محرك تاريخ مى داند.
ماركس ادوار زندگى بشر را، به دوره هاى شكار و شبانى، كشاورزى و پيشهورى، صنعتى و ماشينى تقسيم مى كند.
آن گاه ادوار مهم تاريخى و اجتماعى را به دوره هاى پنجگانه تقسيم مى نمايد.
1. دوره اشتراكى نخست (كمون اولى); 2. دوره بردگى; 3. دوره فئودالى; 4. دوره كاپيتاليستى; (سرمايه دارى); 5. دوره كمون نهايى.
ماركس مى گويد:
رشد ابزار توليد، عامل مهمى براى پيدايش اين ادوار تاريخى است و از تضاد و ناهماهنگى ابزار توليد با روابط اقتصادى (نحوه مالكيت انسان بر ابزار توليد) يكى از اين دوره هاى پنجگانه سپرى شده است و دوره ديگرى آغاز مى گردد.
مثلاً بشرى كه مدت ها در دوره «بردگى» به سر مى برد، آن گاه كه بر آهن و گاو آهن و بهره بردارى از «خيش» دست يافت، ناچار شد كه رابطه اقتصادى گذشته را (بردگى) به رابطه اقتصادى ديگر به نام «فئوداليسم» (ارباب رعيتى) تبديل كند. و همچنين است دوره هاى بعدى و هر چه ابزار توليد رشد كند، قهراً رابطه اقتصادى دگرگون مى گردد، و رابطه ديگرى جايگزين آن مى شود».
ماركسيسم معتقد است كه «از رشد ابزار توليد، يك نوع مبارزه طبقاتى پديد مى آيد. اين مبارزه ميان دو گروه است، گروهى كه در كنار ابزار توليد ايستاده اند و خواهان دگرگونى روابط اقتصادى مى باشند، و گروهى كه مى خواهند، روابط توليد به حال سابق خود بماند».
«ماركسيسم معتقد است كه رشد ابزار توليد تعيين كننده رابطه اقتصادى است و رابطه

صفحه 83
اقتصادى اساس و زيربناى ساير پديده هاى فكرى و روحى انسان از قبيل هنر و اخلاق، مذهب و قانون است.
و به عبارت روشن تر: طرز توليد، و بخش و تقسيم ثروت و روابط كارگر و كارفرما در طول زمان جنبه هاى ديگر زندگى را از قبيل دين و اخلاق و فلسفه و علم وادبيات و هنر تعيين مى كنند».
ماركسيسم مى گويد:
ابزار توليد در هر جامعه، رابطه اقتصادى آن را تعيين مى كند، و رابطه اقتصادى اوضاع اجتماعى و سياسى و دينى و فكرى را توجيه كرده و تعيين مى نمايد.
اين خلاصه نظريه ماركس درباره نيروى محرك تاريخ است، ولى براى اين كه خوانندگان گرامى به طور روشن با اين نظريه آشنا گردند، مطالب وى را بدين گونه توضيح مى دهيم:

1. مقصود از ابزار توليد و تكامل آن چيست؟

مقصود از ابزار توليد، چيز و يا چيزهايى است كه بشر و به وسيله آن طبيعت را مسخّر كرده و از آن بهره مى كشد.
ابزار توليد در طول حيات انسان، پيوسته در حال تغيير بوده است، روزگارى از دست و بازويش استفاده كرده و روزگارى براى قطع كردن و كوبيدن، از سنگ بهره كشى مى نمود، روزگارى به همين منوال زندگى كرد، تا توانست تكه سنگ را بر دسته اى كار گذارد و تيشه سنگى را به وجود آورد. در طى مراحل، تيشه و زوبين و چاقوى سنگى ساخته شد، و پس از مدتى به آهن دست يافت و تير و كمان اختراع گرديد، و از آن در شكار كاملاً استفاده مى نمود تا آن جا كه مرحله به مرحله نوبت استفاده از تكنيك روز از بخار و برق و اتم رسيد و هر چه ابزار توليد تكامل پيدا مى كرد، تسلّط او بر طبيعت و بهره كشى از آن، بيشتر مى شد.
تا اين جا روشن شد كه مقصود از ابزار توليد و تكامل آن چيست و نمونه هايى از آن ارائه گرديد درباره ديگر وسائل توليد در كليه شئون زندگى انسان، «تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل».

2. مقصود از نيروى توليد چيست؟

مقصود از نيروى توليد، انسانى است كه روى وسايل توليد كار مى كند و در كار خود تجربه دارد و از نحوه كار برد آنها كاملاً آگاه مى باشد.

3. چگونه تكامل دستگاه هاى توليد، شكل توليد را كمّاً و كيفاً دگرگون مى سازد؟

شكى نيست كه با تكامل دستگاه توليد، شكل محصول دگرگون مى گردد، توليدى كه بر اساس كار، با بازو است با توليدى كه بر اساس كار با سنگ است، به دو شكل خواهد بود همچنان كه توليدى كه بر اساس تير و كمان استوار است، به شكل ديگرى خواهد بود.
بنابراين، با تكامل دستگاه هاى توليد، شكل توليد از نظر كيفيت و كميت دگرگون مى گردد، و سطح توليد از نظر كميت و شكل آن از نظر كيفيت، قطعاً فرق مى كند. توليد آسياب هاى برقى

صفحه 84
از نظر كثرت و مرغوبيت، با توليد آسياب هاى آبى از زمين تا آسمان تفاوت دارد.

4. مقصود از روابط توليد يا روابط اقتصادى يا وجه مالكيت چيست؟

مقصود از اين دو لفظ، شكل مالكيت بر وسائل توليد است اعم از مالكيت دسته جمعى يا مالكيت فردى.
توضيح اين كه از روزى كه مردم، كار دسته جمعى را شروع كردند و براى توليد و مهار طبيعت، به صورت يك مجموعه به هم پيوسته درآمدند، روابطى ميان انسان و ابزار توليد، برقرار شد و انسان مالكيت خود را نسبت به ابزار توليد به صورت كمون و اشتراكى، سپس بردگى (مالكيت انسان بر انسان) و فئودالى (مالكيت بر زمين)، و سرمايه دارى و سوسياليستى برقرار ساخت.
در حقيقت روابط توليد و يا روابط اقتصادى و يا روابط مالكيت و يا وجه مالكيت است كه به توزيع ثروت توليد شده، شكل مى بخشد.

5. چگونه روابط توليد، تابع نحوه توليد است و نحوه توليد هرگونه باشد، روابط توليدى همان خواهد بود؟

روابط توليدى، يعنى مالكيت انسان ها نسبت به ابزار توليد در هر مقطع از زمان تابع نحوه توليد آن زمان است، و نحوه توليد در هر زمان، نيازمند يك نوع از روابط توليد مى باشد.
در زمان انسان نخستين، اگر روابط مالكيت به صورت كمون و اشتراكى بوده به خاطر اين بود كه نحوه توليد جز اين نمى توانست رابطه توليدى داشته باشد، زيرا نحوه توليد در آن زمان، بازوان انسان و سنگ هاى طبيعى بود و يك فرد به تنهايى نمى توانست نيازهاى خود را برطرف كند، از اين جهت رابطه توليد آنان، به صورت مالكيت اشتراكى و دسته جمعى بود. و به عبارت ديگر رابطه توليدى مناسب با ابزار توليد، در اين مقطع تاريخى، همان حالت اشتراكى و كمون نخستين بوده است.
به عبارت ديگر: ماركس معتقد است كه روابط توليدى در هر زمان با نحوه توليد سازگار بوده است اگر تاريخ پنج نوع روابط توليدى ثبت كرده است، مانند كمون اولى، برده دارى، نظام فئودالى، نظام سرمايه دارى، نظام سوسياليستى و... در تمام اين دوره ها ماهيت نيروى توليد با روابط توليد كاملاً سازگار بوده است.1
مثلاً در كمون اولى كه روابط توليد، مالكيت اجتماعى بوده با نحوه توليد كه همان ابزارهاى سنگى و پس از مدتى تير و كمان بوده، كاملاً مطابق بوده و با چنين ابزار توليدى جز چنين رابطه توليدى امكان پذير نبوده، زيرا قدرت و امكانات مردم كمتر از آن بود كه به تنهايى و يكايك با نيروى طبيعى و درندگان مبارزه كنند و ميوه هاى جنگل را بچينند.
مردم اگر مى خواستند خانه اى بنا كنند، و يا از گرسنگى نميرند و طعمه حيوانات درنده نشوند، مجبور بودند كه با هم كار كنند، كار مشترك منجر به مالكيت مشترك و اجتماعى بر وسائل توليد و محصولات بود.

(1) مثلاً هنگامى كه بشر با ابزار «دستباف» توليد مى كرد چون نحوه توليد فردى بود، مالكيت بر ابزار توليد نيز فردى بود.

صفحه 85

6. چگونه رشد دستگاه هاى توليدى سرانجام سبب تضاد با روابط توليد مى گردد؟

«ماركس» مى گويد:
«رشد دستگاه توليد با روابط توليد حاكم قبل از تكامل، سرِ ناسازگارى دارد، و مالك را وادار مى كند كه رابطه ديرينه را به رابطه توليدى جديد تبديل كند، زيرا بهره او در رابطه توليدى جديد، بهتر تأمين مى گردد، مثلاً رابطه توليد در ميان انسان هاى نخستين، رابطه اشتراكى بود. چيزى كه اين روابط توليدى (مالكيت اجتماعى) را به هم زد، تكامل و رشد دستگاه هاى توليد بود، زيرا وقتى مردم به جاى استفاده از ابزارهاى سنگى موفق به استفاده از ابزارهاى فلزى شدند و بر اثر تكامل نيروى توليد، توانستند به جاى استفاده از شكار ابتدايى و كم محصول، به گله دارى و كشاورزى و حرفه هاى مختلف بپردازند و محصولات ميان افراد قبايل مبادله شود، اين امكان پيدا شد كه وسايل توليد عملاً در چنگ يك اقليت باشد از اين جهت روابط توليدى كهن (اشتراك عمومى) جاى خود را به نظام بردگى داد و كار آزاد مشترك به كار اجبارى تبديل گرديد، اربابان بى كار و خوش گذران از بردگان حداكثر استفاده را مى كردند و به قدر كافى به كار مى گماشتند و مى فروختند و مى كشتند.
اين نظام تا مدتى برقرار بود، تا اين كه بر اثر تكامل نيروهاى توليد و استخراج آهن به اَشكال مختلف، و دست ى ابى بر استعمال خيش، ديگر امكان نداشت كه مالك، سلطه سابق خود را بر بردگان حفظ كند. ناچار بايد روابط توليدى دگرگون گردد و نظام بردگى به نظام فئودالى تبديل شود و در كنار مالكيت ارباب بر وسايل توليد،مالكيت محدود او بر زحمت كشان، مالكيت فردى دهقان و پيشهور را بر محصول و كار توليدى خويش به رسميت بشناسد زيرا تكامل ابزار توليد ايجاب مى كند كه كارگر در كار توليدى خود ابتكار و ذوق به خرج بدهد و به كار خويش اهتمام ورزد، ناچار است از نظام بردگى كه در آن بردگان هيچ نوع اختيارى در كار خويش نداشتند، و از هر نوع ابتكار بى نصيب بودند، دست بردارند و مالكيت محدود دهقان را به رسميت بشناسد تا زمين كشت شود و سهمى از محصول به دهقان تعلّق گيرد، ديگر با آن وسايل توليد، آن نظام كهن كارآيى نداشت.
پيش از طلوع عصر ماشينى و صنعتى، مناسبات اقتصادى بر همين روال بود، يعنى ابزار توليد كاملاً با روابط توليد و با روابط اقتصادى سازگار بود تا اين كه بشر گام به دوره ديگرى از زندگى خود نهاد، و از دوره كشاورزى و پيشهورى، به دوره ماشينى و صنعتى رسيد، و ابزار توليد رشد عظيمى نمود، در اين موقع چنين ابزار توليد، با روابط توليد تضاد پيدا كرد و در نتيجه مبارزه طبقاتى شروع شد.
به عنوان مثال در قرون وسطى وجه (نحوه) توليد كه صنعت دستى بوده با وجه (نحوه) مالكيت كه مبتنى بر مالكيت خصوصى بود وفق مى داد زيرا هر دو در مرحله شخصى قرار داشت، ولى اگر بين وجه توليد و وجه مالكيت ناسازگارى باشد، در اين صورت جامعه با بحران مواجه خواهد شد.
ما در عصر حاضر با چنين تضادى روبرو هستيم زيرا در جامعه معاصر وجه توليد به صورت

صفحه 86
جمعى درآمده است (به علت تمركز نيروى كار در كارخانه كه ناشى از كشف ماشين بخار است) در حالى كه مالكيت هنوز جنبه فردى و خصوصى دارد يعنى در مرحله مربوط به صنعت دستى مانده است، از اين جهت ماركسيسم موظف است به وسيله تطبيق دادن وجه مالكيت با وجه توليد جمعى، هماهنگى را در جامعه برقرار سازد و اين مطلب يكى از اصول اساسى مكتب ماركس است.1

7. چگونه تضاد وجه توليد با وجه مالكيت، مايه مبارزه طبقاتى مى گردد؟

پيكار ميان ابـزار توليـد رشـد يافته با روابط مالكيت موجود، در جنبه اجتماعى ملازم با پيكار ميان دو طبقه مختلف است كه يكى در كنار ابزار توليد قرار گرفته و با آن هم پيمان است و آن ديگرى در كنار روابط مالكيت موجود قرار گرفته است و خواهان ثبات و بقاى آن مى باشد.
و به عبارت ديگر: يكى از آن دو طبقه، گروه استثمار شده است كه مصالح آن، با رشد ابزار توليد و شرايط اجتماعى آن هماهنگ است و ديگرى گروه مالك كه مصالحش با پيوندهاى مالكيت موجود، هماهنگ مى باشد و منافع آن با خواسته هاى توسعه تكامل ابزار توليد سازگار نيست.
در عصر حاضر كه سايه شوم كاپيتاليستى بر سر جوامع غرب سايه افكنده است، رشد نيروهاى توليد، مايه تضاد با روابط كاپيتاليستى و سرمايه دارى مى گردد، به دنبال اين تضاد، جنگ طبقاتى ميان طبقه كارگر كه در كنار رشد ابزار توليد قرار دارد، و طبقه مالك كه در كنار روابط مالكيت سرمايه دارى است و از آن دفاع مى كند، شعلهور مى گردد و نتيجه اين مى شود كه تضاد ميان ابزار توليد و روابط مالكيت، پيوسته به تضاد طبقاتى منجر مى گردد. و تضاد دوم تفسير اجتماعى و انعكاس مستقيم تضاد اول است.

8. اين تضاد، چگونه محرك نيروى تاريخ است؟

اين بخش از ماركسيسم از نقاط حساس اين مكتب است او در اين قسمت مى خواهد يگانه عامل محرك تاريخ را معرفى كند و بناى عظيم فوقانى جامعه را از سياست، اديان، اخلاق و...روى آن بنا سازد. آشنايى با نظريه او در اين مورد، هسته اساسى بحث ما را تشكيل مى دهد و در حقيقت مطالب هفت گانه اى كه بيان گرديد، مقدمه اين بحث است.
ماركسيسم مى گويد:
«در پيكارى كه ميان رشد ابزار توليد و روابط توليدى درمى گيرد، پيروزى ابزار بر وجه مالكيت قطعى و حتمى است و سرانجام بر اثر اين پيروزى، روابط توليدى كهن از ميان رفته و اوضاع و روابط اقتصادى جديدى كه با رشد ابزار همگام مى باشد، پديد مى آيد».
«در همان دوره فئوداليسم(تسلط انسان بر آهن و ابزار كشت) چون بردگى و مالكيت انسان بر انسان با چنين رشدى سازگار نبود ـ لذا ـ روابط اقتصادى كهن (بردگى) جاى خود را به روابط اقتصادى نوى به نام ارباب و رعيتى داد. و به اصطلاح وجه توليد، با وجه مالكيت دوباره

(1) ماركس و ماركسيسم، ص 33.

صفحه 87
سازگار گرديد».
«در دوران ماشينى و صنعتى، وقتى رشد ابزار به حد كمال رسيد، چون وجه توليد ، عمومى و دسته جمعى است امّا روابط توليد، فردى و خصوصى است، به خاطر همين ناسازگارى است كه روزى فرا مى رسد كه روابط توليد (سرمايه دارى) از ميان برود و جاى خود را به سوسياليسم بدهد».
«اين پيروزى، پيروزى ديگرى را نيز به دنبال دارد و آن اين كه يك طبقه از اجتماع (كارگر) كه در كنار ابزار توليد قرار دارد بر طبقه ديگر (مالكان) كه براى حفظ روابط مالكيت كوشش مى كنند، پيروز مى گردد».
«در سايه اين پيروزى روابط مالكيت كهن فرو مى ريزد، و چهره اقتصادى جامعه تغيير مى كند و با چنين تغييرى تمام مناسبات اجتماعى و سياسى و فرهنگى و اخلاقى جامعه دگرگون مى گردد.
ماركس جامعه را به بنايى تشبيه مى كند كه زيربنا و شالوده آن را قواى اقتصادى و روبناى آن را (يعنى خود بنا را) ، افكار و آداب و رسوم و نهادهاى قضايى، سياسى و مذهبى و غيره تشكيل مى دهد همان طور كه وضع يك ساختمان به وضع پى و اساس آن بستگى دارد، اوضاع اقتصادى نيز به اوضاع فنى وابسته است. همچنين چگونگى افكار و رسوم و نظام سياسى نيز هر يك تابع وضع اقتصادى است.
ماركس در كتاب «فقر فلسفه» مى نويسد:
«مناسبات اجتماعى به طور كامل با نيروهاى مولّد پيوند دارد انسان با اكتساب نيروهاى مولّد تازه «وجه توليد» (نحوه استفاده از ابزار توليد) خويش را عوض مى كند و با تغيير وجه توليد و طرز امرار معاش خود، كليه مناسبات اجتماعى را تغيير مى دهد».
باز مى گويد:
«پژوهش هايم اين انديشه را در من پديد آورد كه روابط قضايى و شكل هاى گوناگون دولت نمى تواند به خودى خود پديد آمده باشد و نه ناشى از به اصطلاح تحول عمومى فكر بشر باشد، بلكه اين روابط و اين صُوَر گوناگون از شرايط مادى موجود ريشه مى گيرد».1
ماركس در اين «تئورى» اصالت انسان و نقش او را در تحولات و تبدلات به كلى انكار كرده است و فكر انسان را تبلور يافته وضع خارج مى داند و نه مؤثر در وضع خارج و از اين راه «هگل» را كه براى فكر انسان يك نوع اصالت قائل است، ردّ مى كند و مى گويد:
«واقعيت هاى مادى (اوضاع اقتصادى) تاريخ را پديد مى آورد، نه انديشه ها و همچنين توده هاى زحمت كش، تاريخ را به وجود مى آورند نه قهرمانان، و هگل بشريت را به راه رفتن با سر واداشته است (چون براى فكر انسان يك نوع اصالت قائل بود) بايد بشريت را دوباره بر پاهايش قرار داد».2
در اين جا از تذكر نكته اى ناگزيريم و آن اين است كه «اِنْگِلس» همكار ماركس مدعى است كه

(1) ماركس و ماركسيسم، صفحات32 ـ 33.
(2) ماركس و ماركسيسم، صفحات32 ـ 33.

صفحه 88
برخى از فرمول هاى افراطى ماركس و خود او نتيجه بحث هاى مشاجره آميز آنان بوده است و از اين جهت در «تئورى» نيروى محرك تاريخ تعديلى انجام داده اند، و آن اين كه:
«گرچه روابط اجتماعى ناشى از فنون توليد، موجب برانگيختن نهادها و پندارها مى شود و لكن اينان به نوبه خويش بر روابط و فنون توليدى اثر مى گذارند و بدين سان مبارزه طبقاتى، سوسياليسم را به وجود مى آورد».1
در اين استدراك هر چند تأثير فكر انسان بر فنون توليد مورد تصديق قرار گرفته است، ولى اين تعديل، حقيقت ماركسيسم را در تفسير نيروى محرك تاريخ دگرگون نمى كند و سرانجام وى به تصريح خويش عامل اقتصادى را به عنوان «علّت تعيين كننده نهايى» مى شناسد و با قاطعيت مى گويد:
«بر اثر تحول مالكيت بر وسايل توليد، (دگرگونى روابط توليد) كه اساسى ترين تحول و نتيجه تحول در شيوه و وسايل توليد است، طرز حكومت و مؤسسات سياسى و حقوق اساسى و دستگاه قضايى و ارتشى و مؤسسات فرهنگى و تربيتى و خانواده و عقايد و افكار و دين جامعه و اخلاق و رفتار مردم و علوم و فلسفه و انديشه هايى كه در جامعه به وجود مى آيد، و امثال اينها كه مجموعاً (روبناى جامعه) است، تغيير و تحول اساسى يعنى كيفى پيدا مى كند.
ماركسيسم معتقد است كه اين روابط توليدى است كه زيربناى تمام روبناى جامعه ها را تشكيل مى دهد. و روابط توليدى جامعه به هرگونه اى باشد، سياست و مذهب، حقوق و ادبيات و هنر آن، تابع آن خواهد بود.
ماركس در مقدمه اعلاميه كمونيستى مى گويد:
«توليد اقتصادى و ساختمان اجتماعى كه جبراً از آن به وجود مى آيد، در هر دوره تاريخى، اساس تاريخ سياسى و فكرى آن دوره را تشكيل مى دهند».2

9. بينش ابزارى ماركسيسم

شايسته است كه اين نظريه را، نظريه ابزارى ناميد زيرا به نظر ماركسيسم موتور محرك تاريخ را فقط و فقط رشد ابزار توليد تشكيل مى دهد و بايد رشد ابزار را «زيربنا» ، و آنچه باقى مى ماند، از روابط اقتصادى و توليدى و ديگر مناسبات اجتماعى و اخلاقى و غيره را «روبنا» ناميد.
اين طرز تفكر و بينش درباره موتور محرك تاريخ، جزئى از جهان بينى ماركس درباره جهان و جامعه است. از نظر ماركس، طبيعت پيوسته از ميان اضداد عبور مى كند و تحقق مى پذيرد و هر پديده اى پس از يك رشته كشمكش ها پديد مى آيد.
در بينش ديالك تيكى، هر پديده اى مولود نبرد نيروهاى اثبات (تز) و نفى (آنتى تز) است و سرانجام پس از پيروزى نيروى نفى، پديده (سنتز) از دل علت بيرون مى آيد.
در مثال معروف تخم مرغ، دو نيروى اثباتى و نفى با هم در حال نبرد مى باشند:

(1) ماركس و ماركسيسم، ص 34.
(2) اعلاميه كمونيستى، ص 69 نقل از «درسهايى از ماركسيسم».

صفحه 89
1. نيرويى كه مى خواهد موجود را به همان حالت حفظ كند.
2. نيرويى كه مى خواهد او را به ضد خود (جوجه) سوق دهد، در اين كشمكش و پس از پيروزى نيروى نفى بر نيروى اثبات، جوجه اى از دل علت متولد مى گردد از اين جهت مى گويند كه پديده از ميان اضداد عبور مى كند و متولد مى گردد.
مثلّث معروف ديالك تيك: «تز» و «آنتى تز» و«سنتز» اختصاص به طبيعت ندارد، زيرا اين تثليث همان طور كه بر طبيعت حكمفرما است، بر جامعه نيز حكومت مى كند در طبيعت نيروى اثباتى كه مى خواهد تخم مرغ را به همان حالت حفظ كند «تز» است و نيرويى كه مى خواهد وضع آن را دگرگون سازد «آنتى تز» و نفى نيروى نخست است، از پيروزى نيروى منفى بر مثبت، پديده اى متولد مى گردد به نام جوجه كه «سنتز» هر دو نيرو مى باشد.
عين اين قانون بر جامعه در حال تكامل نيز حاكم است. زيرا هر كار توليدى در هر مرحله اى از رشد، مناسبات اقتصادى ويژه اى را ميان افراد ايجاب مى كند، وآن مناسبات اقتصادى يك سلسله مناسبات ديگر را اعم از اخلاقى و سياسى و قضايى را به دنبال مى آورد كه آنها را توجيه نمايد.
ولـى بـا رشد ابـزار توليـد، قهـراً مناسبـات اقتصـادى پيشيـن دگرگون گرديده، مناسبات اقتصادى ديگرى جايگزين آن مى گردد و به دنبـال آن ديگر مناسبـات اجتماعى لازم اسـت كه آن را تـوجيه كنـد، و سرانجام تاريخ از لابلاى اضـداد عبور كـرده و در بستر خود به پيش مى رود.
اين تضاد و كشمكش چون حالت توقف و ركود ندارد، و پيوسته رشد وسايل اقتصاد، مناسبات اقتصادى را دگرگون مى سازد، از اين جهت تمام مناسبات اجتماعى و اخلاقى و نهادهاى قضايى و دينى دستخوش تزلزل و دگرگونى است.
گروهى كه مصالح آنها وابسته به اقتصاد كهن است و دگرگونى را به ضرر خود مى بيند، كوشش مى كند كه وضع را به همان حال نگاهدارد، اين همان «تز» و نيروى اثباتى است.
امّا قشر نوخاسته كه در كنار رشد ابزار توليد قرار گرفته اند، و منافع خود را در دگرگونى روابط اقتصادى و برقرارى نظام جديد تشخيص مى دهند، كوشش مى نمايند كه شئون اقتصادى را با ابزار تكامل يافته، هماهنگ سازند و اين همان «آنتى تز» است.
در اين كشمكش و پيروزى نيروى نفى بر نيروى اثبات، رابطه اقتصادى جديدى كه با پيشرفت ابزار توليد سازگار است، پديد مى آيد. و در نتيجه تاريخ بشر از مناسبات اجتماعى و نهادهاى اخلاقى و دينى دگرگون مى گردد و مجموع اين تحول در روابط اقتصادى و اجتماعى همان «سنتز» است كه از ميان اضداد عبور مى كند و خود را نشان مى دهد.
***
ما در تشريح نظريه ماركس بسيار كوشيديم ولى يادآور مى شويم كه بسيارى از نظريات او سست و بى پايه است، آنچه فعلاً براى ما مهم است، اين است كه طرفداران مكتب ماركس را از مركب غرور «تك عاملى» پايين بياوريم و ثابت كنيم كه هرگز عامل اقتصادى تنها عامل محرك تاريخ نيست، بلكه در كنار اين عامل، عوامل ديگرى در كار است كه تاريخ بشر را

صفحه 90
مى سازد. اين هدف هر چند با بحث هاى پيشين به دست آمد، ولى براى ويران كردن نظريه «تك ابزارى» ماركس، تلاش بيشترى لازم است كه هم اكنون انجام مى گيرد.

صفحه 91

نقد نظريه ماركسيسم

      2

آيا تاريخ تنها محصول مبارزه طبقاتى است؟

ماركسيسم تاريخ را محصول مبارزه طبقاتى انسان هاى محروم دانسته و مجموع جهانيان را به دو گروه تقسيم كرده است:
گروه وابسته به ابزار توليد جديد، كه براى خود نظامى جديد مى خواهند.
و گروهى وابسته به نظام كهن كه منافع خود را در ثبات آن مى انديشند.
چنين تفسيرى كه مبارزه انسان ها را به مبارزه طبقاتى منحصر مى كند، چشم پوشى و ناديده گرفتن زيباترين و درخشان ترين جلوه هاى حيات انسانى در امتداد زمان است. اين تفسير فعاليت انسان ها را در غرايز متمايل به پايين كه هدفى جز يك امر مادى و محدود و موقت ندارد، خلاصه كرده و از يك رشته غرايز متمايل به بالا كه از حدود فرديت خارج بوده و همه بشريت را دربرمى گيرد و شرافت هاى انسانى و ارزش هاى اخلاقى را تعقيب مى كند، به كلى چشم فرو بسته است.
آيا مى توان گفت كه همه نبردها و تلاش هاى انسان در انگيزه هاى حيوانى و شهوانى و جهت گيرى هاى فردى و شخصى زودگذر خلاصه مى گردد؟ يا اين كه در كنار آن نبرد، نبردها و تلاش هاى دگرى بوده است كه انگيزه اى جز احياى حق و ميراندن باطل نداشته است، نبردهايى كه در يك طرف، پايگاه عقيدتى و انگيزه انسانى و ماهيت آرمانى و جهت گيرى به سوى خير و صلاح وجود داشته است و در طرف ديگر انگيزه هاى حيوانى و شهوانى و جهت گيرى فردى و شخصى و موقت بوده است.
نبردهايى كه در يك طرف انسان متعالى و وارسته وجود داشته كه خواهان برقرارى نظام الهى و حكومت ارزش هاى اخلاقى بوده و در طرف ديگر انسان هاى منحطّ حيوان صفت بوده اند كه همه شخصيت آنها در امور حيوانى خلاصه مى شده است.
صفحات تاريخ بشر از اين نوع نبردها، خاطرات بسيار شيرين و رؤيايى دارد، و با مراجعه به تاريخ زندگى رادمردان الهى، واقعيت و حقيقت اين دو نبرد روشن مى گردد.
حتى در آن نبردهايى كه براى محو نظام طبقاتى صورت گرفته است، تا حقوق مستضعفان را از گروه طاغوتيان بازستاند، رهبرى اين گروه به دست مردان وارسته اى بوده است كه به خاطر نوع دوستى و حفظ حقوق انسان قيام كرده و يا از نهضت حمايت نموده اند.
آيا گردانندگان همه نهضت هاى مترقّى، پيوسته محرومان و مستضعفان بوده اند، يا اين كه گاهى از طبقات مرفّه برخى بر ضد نظام حاكم قيام مى كردند و آن را از بيخ و بن مى كندند؟ نمونه آن را مى توان قيام ابراهيم و موسيعليمها السَّلام دانست.
آيا قيام محرومان و مستضعفان فقط و فقط به خاطر تأمين نيازمندى هاى مادى، آن هم به

صفحه 92
موازات تكامل ابزار توليد، بوده است يا اين كه بسيارى از قيام ها به خاطر آرمان خواهى و احياى ارزش هاى انسانى انجام گرفته است؟
آيات قرآن حاكى است كه قسمت اعظم ياران پيامبران را افراد مستمند تشكيل مى داده اند كه هدف و انگيزه آنان از قيام و نهضت، محو شرك و آثار ويرانگر آن بوده است و در نتيجه احياى آيين خدا و عبادت و ستايش او بود.
ما از اين ميان به آيه اى اشاره مى كنيم:
(...وَما نَريكَ اتَّبَعكَ إِلاَّ الّذِينَ هُمْ أَراذِلُنا بادِىَ الرَّأْىِ...).1
«ما جز اين نمى بينييم كه يك مشت فقير و فرومايه از تو پيروى مى كنند».
اگر مستكبران پيروان نوح را فرومايه مى خوانند، به خاطر فقر و بدبختى آنان بوده است.
درباره پيامبر گرامى اسلام صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم مى خوانيم كه ثروتمندان گرايش خود را به آيين وى مشروط بر اين كردند كه وى مستمندان را از خود براند و اين حقيقت در سوره انعام آيه 52 وارد شده است.
آيا همه قيام ها، به خاطر محو نظام حاكم و ايجاد نظام جديد بود؟
و به عبارت روشن تر: همه نهضت ها، به خاطر نابود كردن يك رشته مقررات وجايگزين كردن مقررات نوين بود؟ به طور مسلم پاسخ اين سؤال منفى است، بسيارى از نهضت ها، به عنوان بازگشت به نظام كهن بود كه حاكم وقت از اجراى آن سرباز مى زد، و نمونه اين قيام ها را در عصر عثمان و قيام علوى ها بر ضد اموى ها و عباسى ها مشاهده مى كنيم.
اين پرسش ها و امثال آنها، كه ماركسيسم ناچا راست از پاسخ به آنها شانه خالى كند، گواه بر آن است كه هرگز نبايد عامل سازنده و نيروى محرك تاريخ را در مبارزه طبقاتى، آن هم به خاطر رشد ابزار توليد خلاصه كرد و از ديگر عوامل چشم پوشيد.
مراجعه به تاريخ، بيوگرافى دو گروه را در اختيار ما مى گذارد:
1. گروهى اسير منافع مادى، محكوم جبر ابزار توليد در اسارت شرايط مادى، تمايلات آنان انعكاسى از شرايط محيط بوده است، و آن چنان دست بسته بودند كه جز قيام و نهضت بر نظام حاكم، آن هم به خاطر تأمين نيازمندى هاى زندگى، چيزى نمى توانستند در سر بپرورانند.
2. گروهى حق جو و حق طلب، آرمان خواه و پرخاشگر، آزاد از جبر محيط و جبر طبيعت، خواهان ارزش هاى انسانى و اصول اخلاقى.
به طور مسلم، نبرد گروه نخست با نظام حاكم جز به خاطر محو اختلاف طبقاتى و بهبود و وضع زندگى خود نبوده است و نيروى محرك تاريخ نزد آنان جز بهتر خوردن و بهتر پوشيدن و بهتر زيستن چيز ديگرى نيست.
در حالى كه انگيزه گروه دوم براى نبرد با نظام حاكم، احياى شرافت انسانى و ارزش هاى اخلاقى، بوده و هدف احياى جامعه و آزاد كردن انسانيت از خوى حيوانى در زندگى مادى گرى است

(1) سوره هود، آيه27.

صفحه 93

اصالت انسان، يا اصالت ابزار توليد

از بحث گسترده پيرامون دو بينش، روشن گرديد كه از نظر ماركسيسم آنچه اصيل است، رشد ابزار توليد است و فرد و جامعه به دنبال رشد ابزار توليد كشيده مى شوند.
و به عبارت ديگر: ابزار توليد،در نظر ماركس هر چند خدا نيست امّا قدرت خدايى دارد كه جامعه انسانى را با تمام نظامات ديرينه و آينده اش (كن فيكون) كرده و همه را دگرگون مى سازد در حالى كه در بينش مقابل او اصالت از آنِ انسان است، او است كه با آزادى كامل، حركت مى كند و تاريخ را به دنبال خود حركت مى دهد.
آيا با اين وضع، ماركسيسم حق دارد كه از (اومانيسم) دم زند، و بگويد من طرفدار اصالت انسان هستم و مكتب من براى نجات انسان و از خود بيگانه شدن انسان ها است، در حالى كه از نظر او موت و حيات، ترقى و انحطاط انسان ها به ابزار چوبى و آهنى بسته است كه « انسان را مى برد آنجا كه خاطر خواه اوست». اكنون كمى در اين قسمت گسترده تر سخن بگوييم:
در فلسفه نظرى تاريخ، درباره مسير و محرك و هدف تاريخ بحث مى شود مثلاً مى گويند:
1. مسير و منازل برجسته حركت تاريخ كدام است؟
2. مكانيسم حركت و محرك تاريخ چيست؟
3. هدف چيست و تاريخ به كجا مى رود؟
ماركس در برابر اين پرسش هاى سه گانه چنين مى گويد:
من مخروط «انديشه هگلى» را كه وارونه بود و بر سر ايستاده بود، بر قاعده نشاندم . او واقع تاريخ را ايده و انديشه معرفى كرد، من واقع تاريخ را «نزاع مستمر تاريخى» معرفى نمودم. اين است محرك تاريخ.
«من مسير تاريخ بشر را جلوه هاى گوناگون انديشه ندانستم، به گونه اى كه انديشه اى به انديشه اى مبدّل گردد و سپس جامعه را دگرگون سازد، بلكه مسير تاريخ را مراحل مختلف رشد ابزار توليد در دنياى مناسب آن معرفى كردم.
اگر بخواهيم از عقيده «ماركس» درباره پرسش هاى سه گانه فاكتورگيرى كنيم، وى به پرسش هاى ما چنين پاسخ خواهد داد:
1. تاريخ به كجا مى رود؟ به سوى جامعه بى طبقه.
2. محرك اين رفتن چيست؟ رشد ابزار توليد و نزاع طبقه نوخاسته با طبقه كهن.
3. از چه راهى مى رود؟ مراحل مختلف تاريخ عبارت است از ادوار كمون نخست، بردگى، فئودالى، بورژوايى و ...كه هر يك در دوره اى و متناسب با درجه اى از رشد ابزار توليد وجود داشته است.
ما فعلاً درباره پاسخ او نسبت به منازل و مسير تاريخ و هدف آن، بحث نمى كنيم و بحث خود را روى پاسخ او از محرك تاريخ متمركز مى سازيم و تمركز بحث در تشخيص نيروى محرك تاريخ روى اين نقطه است كه در شكل گيرى يك جامعه، اصالت با كدام يك از اين دو تا است؟
آيا انسان اصالت دارد و اراده و خواست وآرمان هاى مقدس و يا نامقدس او است كه تاريخ را

صفحه 94
مى سازد، و تكامل دستگاه هاى توليدى نيز شاخه اى از اين اصالت است، و حركت تاريخ جز حركت خود انسان چيز ديگرى نيست؟ و در حقيقت جامعه انسانى سازنده تاريخ و پديد آرنده آن است؟
در اين صورت تاريخ، موجود زنده و متحركى است كه روحى دارد و جسمى و عزمى و آهنگى. زيرا فرض اين است كه اصالت از آنِ انسان است و اوست كه تاريخ را با آهنگ و نظام خاصى مى سازد و حركت تاريخ جز حركت انسان ها چيزى نيست.
يا اين كه اصالت، مربوط به دستگاه هاى توليد و رشد ابزار كشاورزى و صنايع است و تعيين كننده خط مشى تاريخ، جز كشمكش طبقاتى كه مولود رشد ابزار توليد، و ثبات روابط اقتصادى است، چيزى نيست . در اين صورت حركت تاريخ، حركت انسان ها در تاريخ است و انسان نقشى در سازندگى تاريخ ندارد، و انسان پيش از آن كه سازنده تاريخ باشد، كاشف قوانين تاريخ مى باشد.
ماركسيسم نظريه دوم را پذيرفته و خود را كاشف قوانين جامعه مى داند، قوانينى كه زاييده مبارزه طبقاتى و كشمكش هاى درونى جامعه است.
انسان در اين مكتب، روى خطوط تاريخ حركت مى كند و در جاده اى گام برمى دارد كه پيش از او ساخته و كشيده و تمام شده است و انسان جز پيمودن راه، كار ديگرى نمى تواند انجام دهد.
ولى در مكتب ديگر: تاريخ ساخته دست انسان ها است، انسان خود سازنده تاريخ مى باشد، پييش از حركت انسان، نه راهى وجود دارد و نه خطى، واين انسان است كه با حركت خود، راه را مى سازد و خط را ترسيم مى كند و ـ لذا ـ انسان در اين مكتب، سازنده تاريخ است نه كاشف آن.
از ميان اين دو نظر آن كه مى تواند به انسان ارزش بخشد، همين نظريه است نه نظريه ماركس، زيرا در نظريه ماركس، انسان اصالت خود را از دست داده و آلت دستى براى ابزار توليد بيش نيست.
ماركسيسم گذشته از اين كه اصالت انسان را انكار كرده و اصالت را به دست ابزار توليد داده است، معلول را به جاى علت گرفته است، زيرا رشد دستگاه هاى توليد خود معلول ابتكار انسان و ذوق صنعتى و رشد فكرى و سرانجام معلول حس كنجكاوى او است، و اين حس كه يكى از غرايز اصيل انسانى است، غوغايى در تاريخ انسان ها به پا كرده است، در اين صورت چگونه علت را رها كنيم و به معلول اصالت بدهيم؟

صفحه 95

نقد نظريه ماركسيسم

      3

ارزيابى جبر تاريخ

يگانه تكيه گاه ماركس

ماركسيسم در نشريات علمى و تبليغى خود، بيش از همه روى (جبر تاريخ) تكيه مى كند، گذشته از اين كه انسان را (فاعل جبرى) «آزادنما) مى انديشد، تمام روبناهاى جامعه را اعم از تحولات تاريخى و بروز مكتب و انديشه ها محصول مبارزه طبقاتى كه خود مولود رشد دستگاه هاى توليدى و روابط اقتصادى است، مى داند.
رشد ابزار توليد يك ضرورت اجتناب ناپذير است و تضاد آن با روابط اقتصادى كهن نيز، يك امر مسلم مى باشد و از اين تضاد، تضاد ديگرى به نام مبارزه طبقاتى توليد مى گردد تا روابط اقتصادى كهن را دگرگون كرده و روبناها و مناسبات جديدى را به وجود آورد. و تمام اين تحولات(ماشينوار) بدون آن كه اختيار و آزادى انسان در آن مؤثر باشد، صورت مى پذيرد.
ماركسيسم، ادوار اجتماعى انسان را گروه بندى كرده و وجود اين حلقات را به صورت پديده هاى اجتناب ناپذير پذيرفته است.
در اين جا است كه «ماركسيسم» در برابر يك سؤال مات و متحيّر مى ماند و آن اين كه:
اگر رويدادهاى تاريخى به صورت پديده هاى اجتناب ناپذير است، ديگر جايى براى نقش و مسئوليت افراد باقى نمى ماند و براى همين جهت است كه مسأله جبر تاريخ در نظر انديشمندان بزرگ به صورت يك نظريه ضد انسانى جلوه كرده است.
از نظر «ماركس» عامل سازنده تاريخ يك نيروى فيزيكى فاقد شعور است و اراده و خواست انسان در تحولات تاريخى به كلى ناديده گرفته شده است. يعنى همان طور كه ريشه درخت در شرايط مناسبى از خاك و نور و آب، رشد و نموّ مى كند و اراده انسان در آن تأثيرى ندارد، همچنين جامعه انسانى تحت شرايط ميكانيكى ابزار توليد، تغيير قيافه و چهره مى دهد و به طور جبر و خواه و ناخواه پيش مى رود. اين همان جبر تاريخ است كه ماركسيسم به آن مى نازد، و مى خواهد بسيارى از جنايات و زشتكارى ها را از اين طريق توجيه كند.
امّا اگر در كنار اين عامل ميكانيكى به عامل روانى مانند اراده و خواست انسان، و اشتياق او به هدف، توجه كنيم و آن را يكى از زيربناهاى تاريخ قرار دهيم، در اين صورت تلاش انسان ها براى اصلاح جامعه و رنگ آميزى آن، مؤثر بوده و انسان آزاد مى تواند جامعه را به شكل دلخواه خود درآورد و تغييرات و دگرگونى در روبناهاى آن ايجاد كند.

صفحه 96
اصولاً نمى توان ميان انسان فردى و انسان اجتماعى جدايى افكند، همان طور كه اراده و خواست انسان فردى در زندگى او مؤثر است و هدف و انگيزه محرك او است. درباره جامعه نيز مى توان اين سخن را گفت، يعنى جامعه براى هدفى كه در نظر او مفيد و سودمند است، تلاش و حركت مى كند و تاريخ خود را مى سازد، نه عوامل ميكانيكى و تكامل دستگاه هاى توليد.
اگر ما بخواهيم خود را از عار «جبريگرى» كه مايه سقوط انسان و انهدام اخلاق است برهانيم، بايد اراده انسان ها را بالأخصّ نقش شخصيت ها و نوابغ را در گردش چرخ هاى تاريخ از قلم نيندازيم، و اگر نقش افراد و شخصيت ها و نوابغ را در روبناى جامعه منكر گرديم، گذشته از اين كه با دلايل ملموس تاريخى به نبرد برخاسته ايم، توجيه كننده جنايت جنايتكاران شده ايم كه تحت عنوان «جبر تاريخ و اين كه تمام عمليات و فعاليت هاى آنان نتيجه جبر تاريخ بوده است»، به هر جنايتى دست بزنند.

جبر تاريخ جانشين قضا و قدر جبر آفرين

ماركسيسم، خداپرستان را به اعتقاد به قضا و قدر حتمى كه دست و پاى انسان را مى بندد، متهم كرده است. مقصود از قضا و قدر حتمى اين است كه نحوه زندگى انسان ها، قبلاً طراحى شده و هر فردى مطابق سرنوشتى كه قبلاً تعيين گرديده است، گام برمى دارد.
يك چنين سرنوشت حتمى و غير قابل دگرگونى، مورد انكار قرآن و احاديث اسلامى است و ما پيرامون اين موضوع در كتاب (سرنوشت) به گونه اى گسترده سخن گفته ايم و هرگز نمى خواهيم در اين قسمت وارد شويم.
اميرمؤمنان عليعليه السَّلام به منجّمى كه چنين خيال باطلى در سر مى پروراند، فرمود:
«لَعَلَّكَ ظَنَنْتَ قَضاءً لازِماً وَقَدَراً حاتِماً وَلَوْ كانَ ذلِكَ لَبَطَلَ الثَّوابُ وَالعِقابُ».1
«تو تصور كرده اى كه يك سرنوشت اجتناب ناپذير و تقدير قطعى وجود دارد (كه هر نوع اختيار را از انسان سلب مى كند) اگر چنين باشد، پاداش ها و كيفرها بى اساس مى شود».
ولى ماركسيسم، خود به جبر تاريخ پناه مى برد، كه در فلسفه مادّى، جانشين «سرنوشت» به معنى غلط و ساخته و پرداخته جبريان قرون گذشته است.
به عبارت روشن تر: ماركس مى گويد:
«جامعه نخستين انسان، جامعه كمونى و اشتراكى بوده، وقتى ابزار توليد رشد كرد، رشد ابزار ايجاب مى كند كه دوره كمونى به دوره بردگى تبديل گردد و براى دوره اى از تاريخ انسانى، انسانى را مالك شود و از او كار بكشد».
«مدتى بر اين منوال گذشت، آنگاه رشد توليد و اختراع وسايل كشاورزى از يك طرف و نياز به كارگران با تجربه از طرف ديگر سبب مى شود كه برده داران در روابط اقتصادى خود تجديد نظر و از مالكيت خود بر آنها صرف نظر كنند و مالكيت خود را بر زمين تثبيت نمايند. اين دو عامل (رشد ابزار توليد و نياز به كارگر با تجربه) سبب مى گردد كه بافت جامعه عوض

(1) نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 78.

صفحه 97
گردد، و كاروان تاريخ، از منزلى گام به منزل ديگر نهد، و همچنين است تا برسد به دوره بورژوازى و سوسياليستى و كمونيستى».
به عقيده ماركس وجود اين دوره ها يك ضرورت تاريخى اجتناب ناپذير است. در اين صورت هر نوع ظلم و فساد، و كشتار بردگان، غارت و تاراج اموال دهقانان، اجحاف و تعدّى به كارگران يك ضرورت اجتماعى است كه از آن چاره اى نيست و اگر فشارى بر طبقه اى وارد نگردد، هرگز دوره جامعه به دوره ديگر تبديل نمى گردد و جامعه به حد تكامل نمى رسد. بايد فشار به كارگران به پايه اى برسد كه ستمگران نحوه روابط خود را عوض كنند.
اين نوع جبر تاريخ با قضا و قدر رايج در ميان جبريان چه تفاوتى دارد؟
آيا در اين صورت ما حق داريم، حكام خودكامه را كه به كشت و كشتار بردگان و اجحاف به دهقانان فرمان مى دهند، محاكمه كنيم؟
آيا يك چنين تفسير از تاريخ جز اين نتيجه دارد كه بايد گروهى بر جان و مال ملت بتازند، و سپس اعمال ننگين خود را از طريق جبر تاريخ تفسير نمايند؟ گروهى از ستمگران در عهد بنى اميه هر نوع ظلم و فساد، و تبعيض و اجحاف را از طريق تقدير الهى تفسير و توجيه مى كردند، در حالى كه همگى مى دانيم در آيين مقدس اسلام قضا و قدر حتمى كه خارج از حوزه اختيار انسان باشد، وجود ندارد.
قبل از ظهور ماركسيسم، عقيده جبريگرى در تعاليم يهود وجود داشت. گويا ماركس تحت تأثير چنين فكرى قرار گرفته و جبر تاريخ را جايگزين جبر يهودى كرده است.
خلاصه، جبر تاريخ دو مفسده اجتماعى روشن دارد:
1. انسان در زندگى خود از هر نوع مسئوليت و تعهد فارغ مى گردد.
2. توجيه كننده هر نوع زشت كارى و تبهكارى است كه در اجتماع رخ مى دهد.

استقرا و تتبّع ناقص

يكى از اشكالات داورى ماركس درباره تاريخ اين است كه تتبع و كاوش وى در كشف علل تاريخ و قوانين جامعه، بسيار ناقص و ناچيز است، و همين كه در يك مورد و دو مورد مشاهده كرده است كه روبناى جامعه اى به خاطر علت اقتصادى دگرگون گرديده است، آن را علت منحصر تمام تحولات تاريخى انديشيده است در صورتى كه در كشف علل تحولات جامعه انسانى، بايد بيش از اين تحقيق و تتبع كرد.
ماركس از ميان عوامل سازنده تاريخ تنها به يك عامل چشم دوخته و عوامل ديگر را كه قبلاً يادآور شديم، ناديده گرفته است وى در صورتى مى تواند يك چنين ادعايى كند كه در تاريخ بشر تتبع عميق انجام داده باشد، آن هم نه در تاريخ يك كشور و نه درباره پديده هاى اجتماعى در يك كشور و يا يك قاره، بلكه بايد همه پديده هاى اجتماعى اعم از اقتصادى، سياسى، فرهنگى، اعتقادى، اخلاقى، نظامى، حقوقى و علمى را در تاريخ در همه اقوام و ملل در پنج قاره عالم تجزيه و تحليل كرده باشد و در همه جا بدون تعصّب به اين نتيجه رسيده باشد كه تنها عامل محرك تاريخ، پديد آرنده مكتب هاى فلسفى و حقوقى و كليه انديشه ها همان رشد دستگاه هاى توليد و دگرگونى روابط اقتصادى بوده است.

صفحه 98
بشر در طول تاريخ ـ در حدود بييست و يك تمدن ـ در روى زمين به وجود آورده است و اين تمدن ها، يكى پس از ديگرى طلوع نموده و افول كرده اند.
آيا واقعاً تئوريسين هاى «ماركسيسم» تمام خطوط زيربنايى و روبنايى اين تمدن ها را خوانده اند و در همه آنها زيربنا و روبنا را مشاهده كرده اند و ديده اند كه امور اقتصادى زيربنا و تمدن; و آداب و فلسفه و اخلاق. و مذهب و ادبيات روبناى آن بوده و همگى از عامل اقتصادى تغذيه كرده اند؟
اگر چنين ادعايى كنند به راستى انسان هاى گزافه گويى هستند.
آيا ماركس و هر كس كه خود را «ماركسيست» مى داند، يك چنين غور و تتبعى در تاريخ انجام داده است؟
به طور مسلم نه.
كتاب «سرمايه» ماركس روشن ترين گواه است كه وى تنها درباره جامعه سرمايه دارى زمان خود و منطقه خود مطالعه كرده است و بس.
اصولاً از تحولات و مكتب هايى كه در مشرق زمين در نقاط دور از محيط زندگى او به عللى پديد آمده، كاملاً بى خبر بوده است.
با اين فرض چگونه مى توان عامل سازنده تاريخ را فقط امور اقتصادى معرفى كرد؟
خوشبختانه«انگلس» همكار نزديك «ماركس» به اين مطلب اعتراف كرده و مى نويسد:
«ماركس و خود من بايد قسمتى از مسئولييت اين امر را كه گاهى جوانان بيش از آنچه بايد به عامل اقتصادى اهميت مى دهند، به عهده بگيريم. ما ناچار بوديم در مقابل حريفان، بر اين اصل اساسى مورد انكار آنان، تأكيد ورزيم و لذا نه وقت، نه موقعيت و نه فرصت آن را داشتيم كه حتى ساير عوامل را كه در عمل، متقابلاً سهيم بودند، به حساب آوريم».1

داورى هاى خام شرق شناسان در جوامع مترقّى

اصولاً ارزيابى متفكران غربى درباره بسيارى از انقلابات شرقى بسيار كم ارزش و فاقد واقع بينى است. آنان با الگوهاى غربى مى خواهند تغييرات و تحولات جهان را بررسى كنند و سرانجام به نتايج غلطى مى رسند.
شرق شناسان و بالاخص ايران شناسان غربى با الگوهاى خاصى كه مولود تمدن غرب است خود را مجهز مى كنند و سراغ جوامع آسيايى و آفريقايى مى روند و چون غرق در معيارهاى جامعه خود هستند و از اصول جامعه شناسى غربى استمداد مى گيرند، از درك واقعيت اجتماعى به دور مى افتند.
از اين جهت غرب با تمام قدرت نظامى و دستگاه هاى الكترونيكى و مشاوران سياسى نتوانست از علل جنبش فراگير ملت ما آگاه گردد و ناخودآگاه با اعمال خشونت هاى پياپى به پيشرفت انقلاب كمك كرد از اين جهت به عقيده برخى روانشناسان دل آگاه، قدرت كلمه «اللّه اكبر» در جنبش ايران از هر قدرت ديگرى بيشتر بود.

(1) از نامه انگلس به ژوزف بلوك، 21سپتامبر 1088 نقل ماركس و ماركسيسم، ص 248.

صفحه 99
اين اشتباه را نظريه پردازان معاصر غربى در تفسير مجموع جنبش ها مرتكب شده اند، آنان با مقياس بسيار نارسا، جنبش هاى انقلابى را از طريق رشد وسايل توليد و اختلافات طبقاتى و بيگانگى كارگران از خود و جامعه، و سودپرستى سرمايه داران و بى عدالتى در توزيع ثروت مى دانند، در صورتى كه همگى مى دانيم، در دوره قبل از انقلاب اسلامى، چنين مسائلى براى ملت ايران مطرح نبود. بار سنگين انقلاب بر دوش تمام قشرها بود، و قشر كارگر جزئى از اين اقشار متنوع به شمار مى رفت. حقا كه بايد گفت گروه هاى بيدار با كمال اختيار و آزادى از ارزش هاى خارج از سيستم اقتصادى الهام گرفتند و اين جنبش را كه از هر امر مادى پرارزش تر است، پديد آوردند.
از اين جهت بايد انسان را از ديد روانى و دينى مورد مطالعه قرار داد زيرا در بسيارى از موارد چرخ هاى تاريخ و اجتماع و تحوّلات تاريخى از همين نقطه به گردش درآمده و زندگى انسان روبنايى ديگر پيدا كرده است.

صفحه 100

نقد نظريه ماركسيسم

      4

ماركسيسم و تناقض هاى تاريخى1

ماركسيسم در تجزيه و تحليل خود با يك رشته تناقض ها و اشكالات پيچيده روبرو است كه آن را كاملاً از ارزش انداخته است.

تلاش مذبوحانه

برخى از نويسندگان ماركسيست، عامل دگرگونى «كمون» نخست به «بردگى» را چنين بيان مى كنند:
1. «رسيدن انسان به سطحى از توليد كه فراتر از نيازهاى او بود، و اندوخته اى فراهم مى آورد، راه را براى تكامل بيشتر توليد، هموار كرد».
«در اين هنگام، تكامل نيروهاى مولّد، رشد بازدهى كار جامعه به طور كلى، و كار هر يك از اعضاى آن، به طور جداگانه به سطحى رسيده بود كه انسان نياز نداشت براى تهيه ضروريات حياتى خود، به صورت گروه هاى بزرگ كار كند».
در چنين شرايطى، اصل توزيع مساوى كه تاكنون اجبارى و مبتنى بر همكارى متقابل ميان اعضاى جامعه بود، ديگر نمى توانست پاسخگوى تكامل نيروهاى مولّد باشد، از اين رو اصل توزيع مساوى دستخوش تغيير شد، يعنى هر كس محصول بيشتر توليد مى كرد، بيشتر دريافت مى نمود.
نويسنده از يك اصل غفلت كرده است و آن اين كه برپايه تئورى ماركس، رشد ابزار توليد در صورتى مى تواند رابطه توليد را دگرگون كند كه ميان آن دو، تضادى پديد آيد، و تا بين اين دو تضاد حكومت نكند، هرگز رابطه توليدى عوض نخواهد شد.
اكنون سؤال مى كنيم: رابطه توليد در دوران نخست چه بود؟ اگر رابطه توليد آن بود كه تمام دسترنج انسان مربوط به جامعه باشد، در اين صورت بالا رفتن توليد بر اثر تكامل ابزار آن با توجه به اين كه رابطه توليد، اشتراكى است، بيش از اين ايجاب نمى كند كه مازاد ميان جامعه تقسيم گردد، نه اين كه برخى آن را به خود اختصاص دهند.
اگر گفته شود كه حرص و آز يك دسته سبب شد كه مازاد را به خود اختصاص دهند، ممكن است اين سخن را تصديق كنيم، ولى با تصديق اين، بناى ماركسيسم فرو مى ريزد، زيرا معلوم مى شود كه عامل محرك تاريخ و سبب دگرگونى ها، نهادهاى اصيل انسانى از قبيل حرص و طمع و آز بوده و رشد دستگاه توليد زمينه اى براى ظهور اين نوع غرايز گرديده است، نه اين كه رشد دستگاه توليد قدرت الهى داشته و جامعه را در مقاطع و برش هاى مختلف دگرگون

(1) در اين بخش از كتاب درس هايى از ماركسيسم استفاده شده است.

صفحه 101
مى كرد.
گذشته از اين، در كنار رشد ابزار توليد پيوسته بايد گروه رنجبر و زحمتكش قرار گيرند و طبقه ديگر خواهان برقرارى رابطه توليد سابق باشند در صورتى كه در اين فرض جريان بر عكس است زيرا طبقه مرفّه در كنار ابزار توليد است و خواهان دگرگونى روابط توليد هستند و طبقه محروم خواهان برقرارى رابطه كهن مى باشد.
2. وى مى گويد: «ماهيت نيروى توليد، نقش تعيين كننده روابط توليد است».
در كمون نخست كه ماهيت نيروى توليد، اجتماعى و دسته جمعى بوده، روابط توليدى نيز، به صورت اشتراكى تنظيم مى شده است. اكنون سؤال مى شود در جامعه نخست كوچك ترين تضاد وجود نداشته است در اين صورت چگونه كمون اولى به دوران بردگى مبدل شد؟ مگر نه نيروى محرك تاريخ، تضاد طبقاتى است فرض اين است كه در اين دوره همه با هم توليد، و با هم مصرف مى كردند، چه شد كه مبارزه طبقاتى پيش آمد و جامعه به بردگى كشانيده شد و رابطه اقتصادى كمون نخست، به بردگى مبدل شد؟
به عبارت روشن تر: هرچه وسائل توليد كامل تر گردد، چون روابط اقتصادى به صورت اشتراكى است، اين نوع تكامل در ابزار، كوچك ترين تضادى با روابط اقتصادى پيدا نمى كند، چنان كه قبل از فروپاشى اتحاد شوروى در كشورهاى كمونيستى ابزار توليد تكامل پيدا كرده بود ولى چون روابط اقتصادى به صورت اشتراكى و همگانى بود، تضادى پديد نيامد.
3. فرض كنيم كه در كمون نخست به عللى ميان نيروهاى توليدى و روابط اقتصادى تضادى پيش آمد، و به دنبال آن مبارزه طبقاتى شروع شد و جامعه را به بردگى تبديل كرد و مالكيت عمومى به مالكيت فردى و خصوصى تبديل شد. در اين صورت بايد عين اين سخن را در كمون نهايى نيز بپذيريم، و بگوييم جامعه هاى كمونيستى فعلى پس از مدتى، روابط توليد (مالكيت اجتماعى) خود را بر اساس رشد وسايل توليد ترك كرده و بار ديگر از مالكيت عمومى به مالكيت خصوصى روى خواهند آورد و نظام كامل ترى جايگزين نظام كمونيستى خواهد شد در صورتى كه تمام تئوريسين هاى ماركسيسم، كمونيستى را آخرين مرحله از طبقات تاريخ مى انگارند، و بهشت موعود مى پندارند.1
اگر فراوانى كالا و آسايش عمومى سبب مى گردد كه روابط توليدى (كمونيستى) هم چنان بايد پايدار بماند، چرا اين سخن را در كمون نخست نگوييم آن هم با شمار اندك جمعيّت و سفره گسترده طبيعت؟
4. از سخنانى كه ماركسيست ها روى آن تكيه مى كنند، اين است كه چرخ زمان و جامعه به عقب برنمى گردد و در تاريخ بشر هيچ نوع تحوّل واپس گرايانه و ارتجاعى به وجود نيامده و نخواهد آمد.
اكنون سؤال مى شود:
اگر نظام كمونيستى، نظام عالى و برتر است، و ـ لذا ـ هنگامى كه حلقه تاريخ زندگى بشر به

(1) خوشبختانه گذشت زمان، اين نظريه را قطعى كرد و هم اكنون كشورهاى به ظاهر كمونيستى به خصوصى سازى روى آورده و الفباى ماركسيسم را به دست فراموشى سپرده اند.

صفحه 102
چنين نظامى رسيد، به حكم برترى پايدار خواهد ماند، پس چرا كمون نخست كه به حكم اين سخن، نظام كاملى بود، به نظام بردگى مبدل شد، و نظام اعلى را رها كرد و به نظام پست گراييد؟
اگر نظام كمون و اشتراكى، نظام عالى نبود، چرا آخرين حلقه تاريخ را حلقه كمونيستى معرفى مى كنيد و بقاى بشر را در آن دايمى و پايدار مى شماريد؟
گذشته از اين، آيا تأسيس مالكيت هاى اجتماعى و عمومى، بازگشت به طرز مالكيت و روابط توليدى چند هزار سال پيش، و يك حركت ارتجاعى و واپس گرايانه نيست؟
«استالين» مى گويد:
«نظام برده دارى در شرايط جامعه كمونيستى اوليه كه در حال زوال بود، يك نظام قابل قبول و منطقى شمرده مى شد زيرا نسبت به نظام كمونيستى اوليه و قديمى، يك قدم به جلو و پيشرفت به حساب مى آمد».
اكنون سؤال مى شود: اگر جامعه كمونيستى نسبت به برده دارى، جامعه منحطّى بود، پس چرا چنين جامعه اى آخرين حلقه تكامل شمرده شده است؟ آيا اين مطلب جز اين است كه تاريخ به سوى انحطاط و ارتجاع حركت مى كند؟
5. اگر به راستى نيروى توليد، تعيين كننده روابط توليد است، به طورى كه اگر ماهيت توليد، اشتراكى و همگانى باشد، بايد روابط توليد نيز همگانى گردد در اين موقع سؤال مى شود:
نيروى توليد جامعه هاى كمونيستى جديد، فاصله زيادى با نيروى توليد كمونيستى اولى دارد، در كمون نخست نيروى توليد بازوان بشر و سنگ بود،ر حالى كه در كمون آخر نيروى توليد صنايع غول پيكر است. در اين صورت چگونه اين دو نيروى توليد، روابط توليد مساوى دارند؟
اگر مقتضاى اين دو نيروى توليد يكى باشد، نتيجه آن اين مى شود كه تكامل نيروهاى توليد كوچك ترين اثرى در تحولات تاريخى نداشته باشد و هيچ ماركسيستى زير بار اين سخن نمى رود زيرا از نظر ماركسيسم تكامل روابط توليدى تابع تكامل وسايل توليد است و اگر تكامل نيروى توليد، تأثيرى نداشته باشد، بايد چنين قانونى از قاموس ماركسيسم حذف گردد.
6. عجز و درماندگى ماركسيسم در تفسير نظام هاى اجتماعى به اين جا پايان نمى پذيرد. ماركسيسم تحول و برقرارى نظام سوسياليستى را حلقه اى پس از برقرارى نظام سرمايه دارى مى داند. فشار و تضاد داخلى، سبب مى شود كه نظام سوسياليستى جانشين نظام سرمايه دارى گردد، در حالى كه جامعه هاى اروپاى شرقى و مجارستان و لهستان از نظام فئودالى و اشرافى، تحول كيفى يافته و به جامعه سوسياليستى مبدل شده اند. در حالى كه «انگلس» مى گفت:
«جامعه انگليس و فرانسه و آلمان و آمريكا در آستانه انقلاب سوسياليستى هستند و امروز و فردا است كه آفتاب نظام سرمايه دارى غروب مى كند».
و در همان زمان كشورهاى اروپاى شرقى در نظر «انگلس» داراى نظام فئودالى بوده اند چه

صفحه 103
شد كه كشورهاى انگلستان و فرانسه و آلمان و آمريكا بر همان رژيم باقى ماندند ولى جامعه هاى فئودالى بى آن كه دوره نظام سرمايه دارى را طى كنند، با يك جهش به نظام مترقى سوسياليستى مبدّل شدند؟!
اين خود روشنگر اين است كه عامل تحول، تضاد نيروهاى توليد و روابط توليدى نبوده است، بلكه يك رشته عوامل ديگرى در كار هست كه نظامى را بر ملت ها تحميل مى كند.
7. ماركسيسم در تفسير پيداش نظام بردگى و فئودالى دچار تعصّب گرديده است زيرا در پيدايش اين دو نظام هيچ يك از اين دو عامل زير مؤثر نبوده است:
الف. رشد ابزار توليد.
ب. تضاد طبقاتى كه محصول تضاد رشد ابزار توليد با روابط اقتصادى است.
نظام بردگى معلول تسلط نظامى يك قبيله و قوم بيگانه بر قبيله و قومى مى باشد، عامل پديد آرنده بردگى، نه اقتصاد است و نه رشد ابزار توليد، بلكه يك عامل سياسى و نظامى است كه گروهى، گروه ديگر را به بيگارى مى كشد.
در پيدايش نظام فئودالى همان طور كه در تقرير نظريه ماركس بيان گرديد منافع صاحبان زمين ايجاب مى كرد كه نظام بردگى را به نظام كشاورزى ارباب و رعيتى تبديل كنند، نه تضاد داخلى، زيرا اداره امور كشاورزى به كارگران زُبده و با ذوق بستگى داشته و اين كار با نظام بردگى سازگار نبود، بلكه با گزينش گروهى از آنان، و دادن امتيازاتى به كشاورزان، عملى مى گرديد.
در اين صورت چگونه ماركسيسم مى گويد پيدايش تمام نظام ها معلول تضاد داخلى ميان دو گروه بوده است و پيوسته منافع كارگر در دگرگون كردن نظام نهفته بود؟ در صورتى كه در اين مورد، منافع ارباب و زمين داران، ايجاب مى كرد كه نظام و روابط را دگرگون سازند.

صفحه 104

نقد نظريه ماركسيسم

      5

محكوميت ماركسيسم به دست خويش

در جهان بينى «ماركسيسم» منشأ حيات عقلى جامعه و ريشه افكار اجتماعى و نظريات سياسى، همان شرايط اقتصادى جامعه است و شرايط اقتصادى جامعه آفرينشگر اين افكار و نظريات و آرا است.
در فلسفه ماركس، طبيعت و هستى جهان، و جامعه مادى انسانى، به صورت مستقل و جدا از ادراك و فكر و ذهن انسان وجود دارند و در حقيقت عنصر نخست بشمار مى روند، و ادراك و فكر انعكاسى از جهان مادى اعم از طبيعت و جامعه است از اين جهت حيات فكرى جامعه را فرعى از طبيعت و جامعه دانسته و آن را عنصر دوم مى نامند.
اگر در دوره هاى مختلف تاريخ، افكار و نظريات مختلفى وجود داشته است، بايد ريشه اين اختلاف را در شرايط اقتصادى جامعه و ادوار مختلف آن، جستجو نمود.
از اين جهت پيوسته بشر در نظامات مختلف با افكار و نظريات گوناگون روبرو بوده است در نظام بردگى يك نوع افكار و نظريات بروز مى كرد، در حالى كه در نظام فئودالى، آراى ديگرى خودنمايى مى نمود و در نظام سرمايه دارى، نوع سومى خود را نشان مى داد، و اختلاف اين آرا و افكار، يك ريشه بيش ندارد و آن اختلاف زيربنا يعنى شرايط مختلف زندگى مادى و ادوار مختلف تحول جامعه است.
و به عبارت روشن تر: موجوديت مادى و شرايط زندگى مادى جامعه است كه افكار و نظريات، آرا و اوضاع سياسى را تعيين مى كند و مى سازد.1
پس، از نظر ماركسيسم، افكار و عقايد، فلسفه و سياست پيرو شرايط مادى جامعه است و با تغيير آن نظريات و افكار و عقايد مردم دستخوش دگرگونى مى گردد، و به جاى آن نظريات جديدتر و عقايد تازه تر جايگزين مى شود.
اكنون ما برمى گرديم از خود «ماركس» سؤال مى كنيم:
آيا همين نظريه شما درباره زيربنا و روبناى جامعه، نيز مولود شرايط اقتصادى جامعه خودتان است يا نه؟
* اگر بگويد نظريات من درباره جهان و جامعه و كليه زيربناها و روبناها زاييده وضع مادى، و انعكاس شرايط زندگى من نيست در اين صورت ضربه محكم و شكننده اى بر «تئورى» خود وارد ساخته است . و افكار و آراى فلسفى خود را از ارزش انداخته است، زيرا او با تمام اصرارى كه دارد تا برساند كه: (معيشت اجتماعى است كه ادراك و طرز تفكرها را به وجود

(1) به ماترياليسم ديالكتيك و ماترياليسم تاريخى استالين، ص 6 مراجعه فرماييد.

صفحه 105
مى آورد، و به آن كيفيت خاصى مى بخشد)، ـ مع الوصف ـ خود وى در جامعه خويش به يك رشته افكار و عقايد و نظرياتى دست يافته است كه زاييده وضع اقتصادى و شرايط مادى جامعه نبوده است و آن عقايد و نظريات خود او است درباره جهان و جامعه و روبنا و زيربناى آن، و با چنين تخصيصى نظريه خود را از ارزش انداخت.
گذشته بر اين سؤال مى شود، چرا نظريات شما از تحت آن قانون كلى خارج شد،ولى نظريات ديگران محكوم شرايط مادى جامعه گرديد؟ چه فرقى ميان نظريات شما و ديگران وجود دارد؟
* اگر بگويد آرى، و اين نظريات من نيز از اين قانون مستثنى نيست، و كليه نظرات من انعكاس شرايط مادى جامعه و رشد دستگاه هاى توليدى و روابط اقتصادى است، در اين صورت ماركسيسم با يك رشته بن بست هاى عجيبى روبرو مى شود.

1. محكوميت ماركسيسم به دست خويش

هرگاه فرض اين است كه آرا و نظريات و جهان بينى و جامعه شناسى و افكار او درباره روبنا و زيربناى جامعه مولود شرايط جامعه و معيشت اجتماعى او بوده است به گونه اى كه اگر شيوه توليد و روابط توليد دگرگون گردد، طرز تفكر و آرا و داورى هاى او، عوض شده و شكل ديگرى خواهد گرفت، يعنى پوچ و باطل خواهد شد در اين صورت چگونه وى با اين چنين طرز تفكر، بر تمام تفكرات مخالف خود از آن جمله نظريات كسانى كه براى جامعه، زيربنايى غير از شرايط اقتصادى معتقدند قلم بطلان مى كشد؟ در صورتى كه نظريه وى، لرزان است و با تغيير شيوه توليد، عوض خواهد شد و با تكامل و رشد دستگاه هاى توليد، ماركسيسم صحّت خود را از دست خواهد داد و كهنه و نامطلوب و ارتجاعى خواهد شد.
آيا شايسته است كه ما بر يك چنين فرضيه متزلزل و لرزان كه مى رود همراه با ديگر شئون توليد در محاق محو و نابودى قرار گيرد تكيه كنيم، و اصالت تمام روبناها را به خاطر اين كه ماركس مى گويد زاييده شيوه توليد و شرايط مادى جامعه است، نفى كنيم و بگوييم دين و ارزش هاى اخلاقى هيچ نوع اصالتى ندارند و زاييده اوضاع اقتصادى زمان خود مى باشند؟
هرگز نمى توان گفت ابزار توليد از زمان ماركس، حالت توقف به خود گرفته و دگرگونى پيدا نكرده است، زيرا اين مطلب با اصول قطعى ديالكتيك كه جهان و جامعه را در حال حركت و تغيير مى داند، سازگار نيست. از اين گذشته زمان وى با ديگر زمان ها چه تفاوتى دارد؟
انديشه توقف وسايل توليد با واقعيات عينى و مشاهدات اجتماعى ما مخالف است، مسلماً در تمام جهان و زادگاه ماركسيسم شيوه توليد دگرگون گرديده و شيوه توليد جديدى جايگزين آن شده است.
ممكن است گفته شود مقصود از صحت هر نظريه اى جز صحت نسبى آن (نه مطلق و دائمى) چيز ديگرى نيست و ماركسيسم نيز بيش از اين ادعايى ندارد.
ولى بايد توجه نمود كه صحت نسبى هر نظريه اى بالاخص نظريه ماركس كه صحت آن در محدوده شيوه توليد عصر خويش مى باشد، برابر با اين است كه در غير آن محدوده، صحيح نباشد و باطل و پوچ گردد ما به اين فرضيه از نقطه نظرى مى نگريم كه شيوه توليد دگرگون

صفحه 106
گرديده و وسايل توليد، رشد و تكامل پيدا كرده است.

2. ماركسيسم در محيط كمونيستى فاقد ارزش است

مى دانيم كه ماركسيسم در يك مقطع از زمان بروز كرد كه تضاد شديدى ميان نيروهاى توليد و روابط توليدى كهن به وجود آمده بود، همين تضاد بود كه يك چنين افكار انقلابى در ذهن او پديد آورد و اصول ماركسيسم را پى ريزى كرد، يا به قول خود وى، اين قوانين را كشف كرده در اين صورت «ماركسيسم» در شرايط مغاير با آن، كه حزب كارگر و طبقه انقلابى، بورژوازى و سرمايه دارى را از ميان برداشته و جامعه سوسياليستى را به وجود آورده است، فاقد ارزش بوده و كهنه و ارتجاعى، و فلسفه اى خواهد بود كه تاريخ مصرف آن گذشته است.
در اين صورت ماركسيسم فلسفه اى را ساخته و نظرياتى را مطرح كرده است كه تا انقلابى رخ نداده، صحيح و ارزشمند خواهد بود و پس از انقلاب، باطل و پوچ خواهد گشت!

3. ماركسيسم آخرين نظريه نخواهد بود

طبق اصول ماركسيسم هرگز نمى توان نظريه ماركس را آخرين نظريه در جهان بينى و جامعه شناسى دانست، بلكه بايد طبق اصول وى در انتظار افكار و نظريات جديدى بود كه نسبت به آن عالى تر و متكامل تر است و ماركسيسم در مقايسه با آن پست شمرده مى شود و نسخ و محو مى گردد.
مگر نه اين كه «ماركس» مى گويد: نيروى توليد در حركت و رشد دائمى است و هيچ چيز ثابت و ساكن نيست و در عين حال هم چنان كه در نظام هاى برده دارى و فئودالى و سرمايه دارى، تكامل ابزار توليد با روابط توليد تضاد پيدا مى كند و حل تضاد مستلزم پيدايش نظريات و فلسفه و افكار تازه اى مى گردد و مايه الغاى روابط توليد كهن مى شود. همچنين در جامعه اى سوسياليستى و كمونيستى، ابزار توليد به سرعت رشد مى كند و شرايط مادى دگرگون مى گردد، خواه ناخواه تضادى ميان رشد ابزار توليد و روابط اقتصادى پيش مى آيد كه نظريه اقتصادى ماركس قادر به حل و گشودن آن نخواهد بود، بلكه به نظريه جديدى نيازمند خواهد بود كه با نظريه پيشين تضاد كيفى خواهد داشت. با تغيير نظريه اقتصادى، زيربنا عوض شده، قهراً روبنا كه فلسفه است، نيز عوض خواهد شد در اين صورت چنين فلسفه اى جانشين فلسفه ماركس خواهد بود. و ماركسيسم منسوخ خواهد شد.
حتى اگر كارگران و دهقانان به همان افكار كهن ماركسيسم اكتفا ورزند و نقش فكرى محافظه كارانه را بازى كنند بايد آنان را از افكار ارتجاعى دور داشت تا مانع از تحول جامعه نگردند.
ممكن است گفته شود در محيط هاى كمونيستى به خاطر اين كه به هر كسى به اندازه نياز او مى دهند و به اندازه تواناييش از او كار مى كشند، تضادى در كار نخواهد بود، ديگر در ميان رشد دستگاه هاى توليدى و روابط توليدى جدالى درنخواهد گرفت، در اين صورت نيازى به فلسفه و «تئورى» ديگرى غير از ماركسيسم نخواهيم داشت.
پذيرش اين سخن، ارزش ماركسيسم را به دو جهت از بين مى برد:

صفحه 107
1. هرگاه در اين مقطع از زمان، تضادى وجود ندارد در اين صورت يكى از اصول چهارگانه ديالكتيك كه همان تضاد و جدال نيروها است ، عموميت خود را از دست خواهد داد و معلوم خواهد شد كه ماركس در جامعه و جهان بينى خود دچار اشتباه شده كه مى گفت: هر موجودى در جهان و جامعه پيوسته ضد خود را مى پرورد، در صورتى كه در محيط كمونيستى، هرگز جامعه كمونيسم، ضد خود را پرورش نمى دهد.
2. هرگاه تضاد در اين مرحله از ميان برود، روند انقلاب متوقف خواهد شد، و جامعه حالت ايستايى به خود خواهد گرفت و فاجعه اى براى جامعه به خاطر جمود و ركود، پيش خواهد آمد و سرانجام ماركسيسم به منطق متافيزيك كه جهان و جامعه را ساكن و لايتغيير مى انديشد، پناه خواهد برد و به چيزى كه خود از آن انتقاد مى نمود، دچار خواهد شد.
فشرده سخن آن كه: ماركسيسم به خاطر اصلى كه ساخته و پرداخته است و تاريخ بشر و عقايد و آراى خود، را تبلور يافته سيستم اقتصادى مى داند، دچار اشكال و با بن بستى روبرو شده است كه از آن رهايى ندارد و اين بن بست را به سه عبارت مى توان گفت كه روح هر سه يكى است:
1. تمام نظريات ماركس به حكم اين اصل، مولود سيستم اقتصادى زمان خود او بوده است، به گونه اى كه اگر وى در غير اين سيستم زندگى مى كرد، به گونه اى ديگر فكر مى نمود.
2. اين نظريه پس از انقلاب كمونيستى بى ارزش خواهد بود.
3. پس از انقلاب بايد نظريه ديگرى جانشين ماركسيسم گردد.

صفحه 108

پايان يك تراژدى

فروپاشى كمونيسم يا پايان مكتب

نبرد انديشه ها تا روزى براى تئورى سازان و تحليل گران سياسى و اقتصادى، سودآور و براى ملت ها وسيله سرگرمى است كه به جنگ واقعيت ها نرود، و قوانين آفرينش و خلقت را ناديده نگيرد، و فقط در حوزه ذهن به كند و كاو بپردازد ولى آن گاه كه مسير خود را دگرگون كرد و پنجه بر قوانين خلقت افكند، و با واقعيت ملموس به نبرد برخاست، محكوم به فنا و نابودى مى گردد.
ماركسيسم ساليان درازى بر كشورى كه از نظر وسعت خاك، يك پنجم جهان به شمار مى رفت، با تمام ابعادش حكومت كرد، و تصور روشن فكران آن روز اين بود كه سرزمين آنها حاصل خيزترين سرزمين ها و ملت آنان خوش بخت ترين مردم جهان خواهند بود و مدينه فاضله افلاطونى، صورت عينى به خود گرفته، و اسوه و الگويى براى ديگر كشورها خواهد بود، تا آن جا كه تبليغات سهمگين كمونيست ها از پشت پرده هاى آهنين، گروهى را به خود جذب كرده و در تب و تاب آرزوى تحقق چنين رؤيايى براى كشور خود، فرو رفته بودند.
ولى فروپاشى كمونيسم و گسستن زنجير اسارت قريب به يك قرن، و آزادى ملت هاى به بند كشيده شده، آب پاكى روى دست اين نوع روشن فكران ريخت و ثابت كرد كه ماركسيسم در اين مدت جز فقر اخلاقى و اقتصادى ارمغان ديگرى نداشته است. و مكتب جز يك تئورى خام كه در نخستين آزمايش، تهى بودن خود را ثابت كرد، چيزى نيست.
بازگشايى مساجد و معابد، و بازگشت مردم به دامن دين و مذهب، وبازگشت به خصوصى سازى و اقتصاد آزاد نشانه بازگشت به واقعيت ها است كه ماركسيسم مانع از آن بود.
مسلماً عواملى در داخل و خارج مانع از حركت ملت ها به سوى واقعيت ها هستند، ولى آنان نيز بسان ماركسيسم محكوم قوانين خلقت خواهند بود.
فروپاشى كمونيسم و ناپايدارى آن چيزى نبود كه از نظر تيزهوشان پنهان باشد و از مدت ها پيش گروهى از سياست مداران و جامعه شناسان انحلال آن را پيش بينى مى كردند، ولى هرگز نمى انديشيدند كه صلاى مرگ آن به اين زودى به گوش جهانيان برسد و حتى احزاب كمونيست در ديگر كشورها به فكر تجديد حيات و گسترش قدرت بودند.
ولى رادمردى از تبار خاندان رسالت، حضرت امام خمينيقدَّس سرَّه با قلبى روشن، و ايمانى راسخ طى نامه اى به آخرين رهبر نظام كمونيستى، «گورباچف» از فروپاشى نزديك آن گزارش داد، و يادآور شد كه از نظام ماركسيسم كه يك نظام الحادى است پوسته اى بيش نمانده است و شما و آيندگان از آن جز در موزه ها اثرى مشاهده نخواهيد كرد.
پيش بينى پيامبرگونه امام آن چنان واقع نما بود كه چيزى نگذشت فروپاشى كمونيسم از درون آغاز گرديد، و اقمار شوروى يكى پس از ديگرى از آن جدا شده و استقلال خود را باز

صفحه 109
يافتند.
امام در ميان شخصيت هاى برجسته آن روز نظام الحادى براى خطاب، فردى را برگزيد كه مرارت هاى كمونيسم را چشيده و مى خواست كارهايى صورت دهد و در صورت گرايش به مذهب مى توانست در مجموعه اثر بگذارد. و امام با خطاب به وى مى خواست روح دينى او را زنده كند.
اينك متن نامه امام را به عنوان حسن ختام در اين جا منعكس مى كنيم ، به اميد روزى كه پرچم اسلام در سراسر جهان به اهتزاز درآيد و جهان خرّم و شاد، و جهانيان سعادتمند خوشبخت شوند.

صفحه 110
پيام امام خمينى (قدس سره)
بسم الله الرحمن الرحيم
جناب آقاى گورباچف، صدر هيأت رئيسه اتحاد جماهير شوروى
با اميد خوشبختى و سعادت براى شما و ملت شوروى
از آن جا كه پس از روى كار آمدن شما چنين احساس مى شود كه جنابعالى در تحليل حوادث سياسى جهان خصوصاً در رابطه با مسائل شوروى در دور جديدى از بازنگرى و تحول و برخورد قرار گرفته ايد و جسارت و گستاخى شما در برخورد با واقعيات جهان چه بسا منشأ تحولات و موجب به هم خوردن معادلات فعلى حاكم بر جهان گردد، لازم ديدم نكاتى را يادآور شوم هر چند ممكن است حيطه تفكر و تصميمات جديد شما تنها روشى براى حل معضلات حزبى و در كنار آن حل پاره اى از مشكلات مردمتان باشد، ولى به همين اندازه هم شهامت تجديد نظر در مورد مكتبى كه ساليان سال فرزندان انقلابى جهان را در حصارهاى آهنين زندانى نموده بود، قابل ستايش است. و اگر به فراتر از اين مقدار فكر مى كنيد، اوّلين مسأله اى كه مطمئناً باعث موفقيت شما خواهد شد، اين است كه در سياست اسلاف خود دار، بر خدازدايى و دين زداى از جامعه كه تحقيقاً بزرگ ترين و بالاترين ضربه را بر پيكر مردم شوروى وارد كرده است، تجديد نظر نماييد و بدانيد كه برخورد واقعى با قضاياى جهان جز از اين طريق ميسر نيست.
البته ممكن است از شيوه هاى ناصحيح و عملكرد غلط قدرتمندان پيشين كمونيسم در زمينه اقتصاد، باغ سبز دنياى غرب رخ بنمايد ولى حقيقت جاى ديگرى است. شما اگر بخواهيد در اين مقطع تنها گره هاى كور اقتصادى سوسياليسم و كمونييسم را با پناه بردن به كانون سرمايه دارى غرب حل كنيد، نه تنها دردى از جامعه خويش را دوا نكرده ايد، كه ديگران بايد بيايند و اشتباهات شما را جبران كنند. چرا كه امروز اگر ماركسيسم در روش هاى اقتصادى و اجتماعى به بن بست رسيده است، دنياى غرب هم در همين مسائل ـ البته به شكل ديگر ـ و نيز در مسائل ديگر گرفتار حادثه است.

جناب آقاى گورباچف!

بايد به حقيقت رو آورد; مشكل اصلى كشور شما مسأله مالكيت و اقتصاد و آزادى نيست. مشكل شما عدم اعتقاد واقعى به خداست، همان مشكلى كه غرب را هم به ابتذال و بن بست كشيده و يا خواهد كشيد. مشكل اصلى شما مبارزه طولانى و بيهوده با خدا و مبدأ هستى و آفرينش است.

جناب آقاى گورباچف!

براى همه روشن است كه از اين پس كمونيسم را بايد در موزه هاى تاريخ سياسى جهان جستجو كرد; چرا كه ماركسيسم جوابگوى هيچ نيازى از نيازهاى واقعى انسان نيست. چرا كه مكتبى است مادى و با ماديت نمى توان بشريت را از بحران عدم اعتقاد به معنويت كه اساسى ترين درد جامعه بشرى در غرب و شرق است، به درآورد.

صفحه 111

حضرت آقاى گورباچف!

ممكن است شما اثباتاً در بعضى جهات به ماركسيسم پشت نكرده باشد و از اين پس هم در مصاحبه ها، اعتقاد كامل خودتان را به آن ابراز كنيد،ولى خود مى دانيد كه ثبوتاً اين گونه نيست. رهبر چين اوّلين ضربه را به كمونيسم زد و شما دومين و على الظاهر آخرين ضربه را بر پيكر آن نواختيد. امروز ديگر چيزى به نام كمونيسم در جهان نداريم، ولى از شما جدّاً مى خواهم كه در شكستن ديوارهاى خيالات ماركسيسم، گرفتار زندان غرب و شيطان بزرگ نشويد. اميدوارم افتخار واقعى اين مطلب را پيدا كنيد كه آخرين لايه هاى پوسيده هفتاد سال كژى جهان كمونيسم را از چهره تاريخ و كشور خود بزداييد. امروز ديگر دولت هاى همسو با شما كه دلشان براى وطن و مردمشان مى تپد، هرگز حاضر نخواهند شد بيش از اين منابع زيرزمينى و روزمينى كشورشان را براى اثبات موفقيت كمونيسم ـ كه صداى شكستن استخوان هايش هم به گوش فرزندانشان رسيده است ـ مصرف كنند.

آقاى گورباچف!

وقتى از گلدسته هاى مساجد بعضى از جمهورى هاى شما پس از هفتاد سال بانگ اللّه اكبر و شهادت به رسالت حضرت ختمى مرتبتصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم به گوش رسيد، تمامى طرفداران اسلام ناب محمدى صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم را از شوق به گريه انداخت. لذا لازم دانستم اين موضوع را به شما گوشزد كنم كه بار ديگر به دو جهان بينى مادى و الهى بينديشيد، ماديون معيار شناخت در جهان بينى خويش را «حس» دانسته و چيزى را كه محسوس نباشد، از قلمرو علم بيرون مى دانند و هستى را همتاى ماده دانسته و چيزى را كه ماده ندارد، موجود نمى دانند. قهراً جهان غيب مانند وجود خداوند تعالى و وحى و نبوت و قيامت را يكسره افسانه مى دانند. در حالى كه معيار شناخت در جهان بينى الهى اعم از «حس و عقل» مى باشد و چيزى كه معقول باشد، داخل در قلمرو علم مى باشد گرچه محسوس نباشد. لذا هستى اعم از غيب و شهادت است و چيزى كه ماده ندارد، مى تواند موجود باشد. و همان طور كه موجود مادى به «مجرد» استناد دارد، شناخت حسّى نز به شناخت عقلى متكى است.
قرآن مجيد اساس تفكر مادى را نقد مى كند و به آنان كه بر اين پندارند كه خدا نست و گرنه ديده مى شد، (لَنْ نُؤمِنَ لَكَ حَتّى نَرَى اللّهَ جَهْرَةً); مى فرمايد: (لا تُدْرِكُهُ الأَبْصارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الأَبْصارَ وَهُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ). از قرآن عزيز و كريم و استدلالات آن در موارد وحى و نبوت و قيامت بگذريم كه از نظر شما اوّل بحث است. اصولاً ميل نداشتم شما را در پيچ و تاب مسائل فلاسفه بخصوص فلاسفه اسلامى بيندازم. فقط به يكى دو مثال ساده و فطرى و وجدانى كه سياسيون هم مى توانند از آن بهره اى ببرند، بسنده مى كنم:
اين از بديهيات است كه ماده و جسم هر چه باشد از خود بى خبر است. يك مجسمه سنگى يا مجسمه مادى انسان، هر طرف آن از طرف ديگرش محجوب است، در محيطش چه مى گذرد، در جهان چه غوغايى است. پس در حيوان و انسان چيز ديگرى است كه فوق ماده است و از عالم ماده جدا است و با مردن ماده نمى ميرد و باقى است. انسان در فطرت خود هر كمالى را به طور مطلق مى خواهد و شما خوب مى دانيد كه انسان مى خواهد قدرت مطلق

صفحه 112
جهان باشد و به هيچ قدرتى كه ناقص است، دل نبسته است. اگر عالم را در اختيار داشته باشد و گفته شود جهان ديگرى هم هست، فطرتاً مايل است آن جهان را هم در اختيار داشته باشد. انسان هر اندازه دانشمند باشد و گفته شود علوم ديگرى هم هست. فطرتاً مايل است آن علوم را هم بياموزد. پس قدرت مطلق و علم مطلق بايد باشد تا آدمى دل به آن ببندد; آن خداوند متعال است كه همه به آن متوجهيم گرچه خود ندانيم. انسان مى خواهد به «حق مطلق» برسد تا فانى در خدا شود. اصولاً اشتياق به زندگى ابدى در نهاد هر انسانى نشانه وجود جهان جاويد و مصون از مرگ است.
اگر جنابعالى ميل داشته باشيد در اين زمينه ها تحقيق كنيد، مى توانيد دستور دهيد كه صاحبان اين گونه علوم علاوه بر كتب فلاسفه غرب، در اين زمينه به نوشته هاى فارابى و ابوعلى سينا ـ رحمة اللّه عليهما ـ در حكمت مشّاء مراجعه كنند تا روشن شود كه قانون عليت و معلوليت كه هرگونه شناختى بر آن استوار است، از معقول است نه محسوس و ادراك معانى كلى و نيز قوانين كلى كه هر گونه استدلال بر آن تكيه دارد، معقول است نه محسوس. و نيز به كتاب هاى سهروردى در حكمت اشراق مراجعه نموده و براى جنابعالى شرح كند كه جسم و هر موجود مادى ديگر به نور صرف كه منزه از حس مى باشد، نيازمند است و ادراك شهودى ذات انسان از حقيقت خويش، مبرا از پديده حسى است. و از اساتيد بزرگ بخواهيد تا به حكمت متعاليه صدرالمتألهين مراجعه نمايند تا معلوم گردد كه حقيقت علم همانا وجودى است مجرد از ماده و هرگونه انديشه از ماده منزه است و به احكام ماده محكوم نخواهد شد.
ديگر شما را خسته نمى كنم و از كتب عرفا و بخصوص محيى الدين بن عربى نام نمى برم كه اگر خواستيد از مباحث اين بزرگمرد مطلع گرديد، تنى چند از خبرگان تيزهوش خود را كه در اين گونه مسائل قوياً دست دارند، راهى قم گردانيد تا پس از چند سالى با توكل به خدا از عمق لطيف باريكتر ز موى منازل معرفت آگاه گردند كه بدون اين سفر آگاهى از آن امكان ندارد.

جناب آقاى گورباچف!

اكنون بعد از ذكر اين مسائل و مقدمات از شما مى خواهم درباره اسلام به صورت جدّى تحقيق و تفحص كنيد و اين نه به خاطر نياز اسلام و مسلمين به شما، بلكه به جهت ارزش هايى والا و جهان شمول اسلام است كه مى تواند وسيله راحتى و نجات همه ملت ها باشد و گره مشكلات اساسى بشريت را باز نمايد. نگرش جدّى به اسلام ممكن است شما را براى هميشه از مسأله افغانستان و مسائلى از اين قبيل در جهان نجات دهد. ما مسلمانان جهان را مانند مسلمانان كشور خود دانسته و هميشه خود را در سرنوشت آنان شريك مى دانيم.
با آزادى نسبى مراسم مذهبى در بعضى از جمهورى هاى شوروى، نشان داديد كه ديگر اين گونه فكر نمى كنيد كه مذهب مخدر جامعه است. راستى مذهبى كه ايران را در مقابل ابرقدرت ها چون كوه استوار كرده است، مخدّر جامعه است؟! آيا مذهبى كه طالب اجراى عدالت در جهان و خواهان آزادى انسان از قيود مادى و معنوى است، مخدر جامعه است؟! آرى مذهبى كه وسيله شود تا سرمايه هاى مادى و معنوى كشورهاى اسلامى و غير اسلامى

صفحه 113
در اختيار ابرقدرت ها قرار گيرد و بر سر مردم فرياد كشد كه دين از سياست جدا است، مخدر جامعه است. ولى اين ديگر مذهب واقعى نيست بلكه مذهبى است كه مردم ما آن را مذهب آمريكايى مى نامند.
در خاتمه صريحاً اعلام مى كنم كه جمهورى اسلامى ايران به عنوان بزرگ ترين و قدرتمندترين پايگاه جهان اسلام به راحتى مى تواند خلأ اعتقادى نظام شما را پر نمايد و در هر صورت كشور ما همچون گذشته به حُسن همجوارى و روابط متقابل معتقد است و آن را محترم مى شمارد.
والسلام على من اتّبع الهدى
روح اللّه الموسوى الخمينى
11/10/67
فهرست محتويات
پيشگفتار
فلسفه تاريخ يا قوانين كلى حاكم بر تاريخ و جامعه...........................
مشخصات دانش هاى سه گانه: علم تاريخ، جامعه شناسى،
فلسفه تاريخ
فصل نخست
بحث هاى مقدماتى در شناسايى عامل سازنده تاريخ
1. تغييرات بنيادى و غير بنيادى تاريخ..............................................
2. گردش تاريخ به صورت «دوره اى»..............................................
3. فرد اصيل است يا جامعه؟.......................................................
4. همبستگى جامعه، همبستگى ارگانيكى است نه ميكانيكى..................
5. ماركسيسم و ارتباط ارگانيكى جامعه يا دو انديشه ناسازگار.................
6. افول جامعه ها از يك طرف و قانون تكامل از طرف ديگر.....................
7. نقش قهرمان در تاريخ...............................................................
8. رويدادهاى تصادفى در تاريخ....................................................
9.ارزش تاريخ...........................................................................
ارزش كتاب هاى تاريخى..........................................................
10. از تاريخ نگارى تا تاريخ نمايى.................................................
11. تفسير غلط از تأثير دين در تاريخ................................................
12. كمال جويى ريشه چند عامل سازنده تاريخ...................................
13. تكامل ابزار عامل مستقلّى نيست................................................
14. خون و نژاد مربوط به اوضاع جغرافيايى است..................................
15. نقش محيط هاى جغرافيايى......................................................

صفحه 114
فصل دوم
زمنيه سازان تحوّل
1. آيا همه نيروهاى محرك تاريخ شناخته شده اند؟................................
2. محدود بودن اطلاعات كاوشگران.................................................
3. صاحب نظرانِ تك عاملى............................................................
4. شرايط و زمينه ها را از علل مؤثر تفكيك كنيم....................................
الف. نظريه جغرافى گرايى زمينه است يا عامل مؤثر...........................
ب. تلاقى امت ها و تأثير تمدن ها بر يكديگر....................................
فصل سوم
عوامل محرّك تاريخ
1. نقش غرايز در گردش چرخ هاى تاريخ............................................
1. غرايز انسانى يكى از نيروهاى محرك تاريخ ......................................
2. ابعاد چهارگانه روح انسانى .......................................................
الف. حسّ كنجكاوى.............................................................
ب. حسّ نيكوكارى..................................................................
ج. حسّ گرايش به زيبايى.........................................................
د. حس ّ مذهبى...................................................................
3. تأثير دين در انقلاب هاى جهان .................................................
تأثير پيامبران در تاريخ.............................................................
تاريخ و مبارزه طبقاتى..............................................................
5. نيازهاى مادى و معنوى عامل سازنده تاريخ ..................................
عشق و گرسنگى عوامل مستقلى نيستند.......................................
6. ناسيوناليسم و ملّى گرايى عامل سازنده تاريخ.................................
پان تركيسم و تجزيه عثمانى......................................................
نقش پان عربيسم در مسأله فلسطين..............................................
7. حوادث پيش بينى نشده عامل سازنده تاريخ....................................
الف. علل ناشناخته................................................................
ب. علل غير مترقّبه ................................................................
8. شخصيت هاى آفرينش گر در تاريخ عامل سازنده تاريخ...................
داورى در يك نزاع ديرينه..........................................................
قهرمانان فكر و انديشه ..............................................................
فصل چهارم
نيروى محرك تاريخ از ديدگاه قرآن
1. هر امّتى، دوره و روزگارى دارد(وَلِكُلِّ أُمَّة أَجَلٌ)......................

صفحه 115
2. سنت هاى الهى در اقوام و ملل..............................................
3. سنت هاى الهى واكنش رفتار امت هاست.................................
4. تضاد در طبيعت و جامعه ...................................................
5. تأثير وضع مادى در رفتار انسان ..............................................
فصل پنجم
ماركسيسم و نيروى محرك تاريخ
يك رشته مطالب مقدماتى .........................................................
نخست: بينش ابزارى ماركسيسم درباره نيروى محرّك تاريخ ...................
1. مقصود از ابزار توليد و تكامل آن چيست؟...............................
2. مقصود از نيروى توليد چست؟..............................................
3. چگونه تكامل دستگاه هاى توليد،كل توليد را كمّاً و كيفاً دگرگون
مى سازد؟.................................................................
4. مقصود از روابط توليد يا روابط اقتصادى يا وجه مالكيت چيست؟....
5. چگونه روابط توليد، تابع نحوه توليد است و نحوه توليد هرگونه
باشد، روابط توليدى همان خواهد بود؟......................................
6. چگونه رشد دستگاه هاى توليدى سرانجام سبب تضاد با روابط
توليد مى گردد؟....................................................................
7. چگونه تضاد وجه توليد با وجه مالكيت، مايه مبارزه طبقاتى
مى گردد؟.................................................................................
8. اين تضاد، چگونه محرك نيروى تاريخ است؟...........................
9. بينش ابزارى ماركسيسم........................................................
دوم. آيا تاريخ تنها محصول مبارزه طبقاتى است؟.................... ...........
اصالت انسان، يا اصالت ابزار توليد..............................................
سوم. ارزيابى جبر تاريخ يگانه تكيه گاه ماركس.................................
جبر تاريخ جانشين قضا و قدر جبر آفرين....................................
استقراء و تتبّع ناقص................................................................
داورى هاى خام شرق شناسان در جوامع مترقّى................................
چهارم. ماركسيسم و تناقض هاى تاريخى.....................................
پنجم. محكوميت ماركسيسم به دست خويش....................................
1. محكوميت ماركسيسم به دست خويش.....................................
2. ماركسيسم در محيط كمونيستى فاقد ارزش است........................
3. ماركسيسم آخرين نظريه نخواهد بود.........................................
فروپاشى كمونيسم يا پايان مكتب................................................
پيام امام خمينيقدَّس سرَّه به گورباچف .................................................

صفحه 116
Website Security Test