welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : فروغ ابدیت*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

فروغ ابدیت

فروغ ابدیت: تجزیه و تحلیل کاملی از زندگی پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله

مشخصات کتاب

سرشناسه : سبحانی تبریزی، جعفر، ۱۳۰۸ -
عنوان و نام پدیدآور : فروغ ابدیت: تجزیه و تحلیل کاملی از زندگی پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله/ جعفر سبحانی.
وضعیت ویراست : [ویراست ۳].
مشخصات نشر : قم: بوستان کتاب قم، ۱۳۸۵.
مشخصات ظاهری : ۱۰۴۷ص.: نقشه.
فروست : بوستان کتاب قم؛۱۳۰۷. تاریخ؛۲۲۴. تاریخ اسلام؛۲۵.
شابک : ۶۵۰۰۰ریال‌964-548-140-6: ؛ ۶۰۰۰۰ ریال: چاپ بیست و یکم: 9789643719791 ؛ ۶۰۰۰۰ ریال‌چاپ بیست و دوم‌964-548-127-9: ؛ ۹۰۰۰۰ ریال (چاپ بیست و ششم)
یادداشت : چاپ بیست وچهارم.
یادداشت : چاپ بیست و دوم : مکرر ۱۳۸۵.
یادداشت : چاپ بیست و یکم: ۱۳۸۵.
یادداشت : چاپ بیست و ششم: ۱۳۸۶.
یادداشت : کتاب حاضر قبلا به صورت جلدی توسط ناشران مختلف منتشر شده است.
یادداشت : کتابنامه: ص. ۱۰۱۷ -۱۰۲۲ ؛ همچنین به صورت زیرنویس.
یادداشت : نمایه.
موضوع : محمد (ص)، پیامبر اسلام، ۵۳ قبل از هجرت - ۱۱ق. -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده : حوزه علمیه قم. دفتر تبلیغات اسلامی. بوستان کتاب قم
رده بندی کنگره : BP۲۲/۹/س۲۵ف۴ ۱۳۸۵
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۳
شماره کتابشناسی ملی : ۱۰۹۴۵۷۳

فهرست اجمالی‌

مقدمه چاپ نوزدهم 7
مقدمه چاپ سوم 11
مقدمه چاپ دوم 15
شبه جزیره عربستان یا گهواره تمدن اسلامی 21
عرب پیش از اسلام 29
اوضاع روم و ایران 66
نیاکان پیامبر اسلام 86
میلاد پیامبر 144
دوران کودکی پیامبر 158
بازگشت به آغوش خانواده 164
دوران جوانی 176
از شبانی تا تجارت 183
از ازدواج تا بعثت 195
نخستین جلوه حقیقت 208
نخستین وحی 227
پیش‌گامان ایمان 232
6

دعوت سرّی 246
دعوت عمومی 256
داوری قریش درباره قرآن 281
نخستین هجرت 301
حربه‌های زنگ زده 313
افسانه غرانیق 329
محاصره اقتصادی 340
مرگ ابو طالب 348
معراج 367
سفری به طائف 383
پیمان عقبه 390
حوادث سال اول هجرت 404
حوادث سال دوم هجرت 458
حوادث سال سوم هجرت 521
حوادث سال چهارم هجرت 576
حوادث سال پنجم هجرت 599
حوادث سال ششم هجرت 645
حوادث سال هفتم هجرت 690
حوادث سال هشتم هجرت 766
حوادث سال نهم هجرت 851
حوادث سال دهم هجرت 896
حوادث سال یازدهم 954
فهرست‌ها 973
7

[چند مقدمه]

مقدمه چاپ نوزدهم‌

رویدادی ناپیداکرانه‌
جهان آفرینش و به تعبیر دانشمندان فلسفی، «جهان امکانی» با محدودیت و اندازه‌گیری خاصّی آفریده شده است. و قرآن مجید به حقیقت، چنین اشاره می‌کند:
إِنَّا کُلَّ شَیْ‌ءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ «1»؛ البته ما هر چیزی را با ابعاد خاصّی آفریدیم.
روی این اساس، هیچ پدیده‌ای فاقد ساحل و کرانه نیست، بلکه پس از یک رشته بررسی‌ها و اندازه‌گیری‌ها می‌توان به ساحل وجود آن رسید که نقطه پایانی وجود آن به شمار می‌رود.
ولی در این میان پدیده‌هایی داریم که در عین محدودیت، راهیابی به ساحل آنها مشکل است، و انسان هر چه سعی و کوشش کند، بازهم ساحل آن در چشم‌انداز انسان، قرار نمی‌گیرد. ما در اینجا دو نمونه را یادآور می‌شویم که هر یک مکمّل دیگری است:
1. قرآن مجید پدیده‌ای است که هر چه محققان و دانشمندان روی آن کار کنند، باز به ژرفای آن نمی‌توان رسید. از این جهت، در هر زمانی میوه جدیدی از درخت تفسیر قرآن چیده می‌شود، و این نشانه آن است که قرآن یک پدیده ناپیدا کرانه عرفی
(1). قمر (54) آیه 49.

8

است، هر چند از نظر عقل و خرد، موجود امکانی حد و مرزی دارد.
2. زندگانی پیامبر عظیم الشأن که بخشی از حیات وی در قرآن و بخشی دیگر در سنت و تاریخ آمده است، ولی مجموعه حیات او، به خاطر تأثیر گسترده‌ای که در تاریخ بشر نهاده و هم اکنون می‌تواند راهگشای بسیاری از مشکلات زندگی بشر باشد، به صورت پدیده ناپیدا کرانه‌ای درآمده که به این زودی به ساحل آن نمی‌توان راه یافت، به گواه این که پس از رحلت آن رهبر بزرگ، صدها و هزاران کتاب در سیره و حیات او نوشته شده و هنوز هم جای گفتگو و نگارش دارد.
*** مسأله مهم در سیره پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلّم اسوه و الگو بودن اوست. زیرا قرآن نیز او را اسوه می‌خواند و می‌فرماید:
لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ «1»؛ در زندگی رسول خدا سرمشق نیکویی برای شماست.
سیره پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلّم الهام‌بخش فقیهان در استنباط احکام شرعی، سرمشق زندگی برای مؤمنان و پیروان، ترسیم کننده خطوط سیاسی کلی برای سیاستمداران، بیانگر اصول و ارزش‌های اخلاقی برای سالکان است، ولی مایه تأسف این که بیشترین کار، بر روی نقل تاریخ و سیره انجام شده است، و به تحلیل آن، کمتر پرداخته شده تا هر فردی فراخور حال خود از آن بهره بگیرد.
*** کتابی را که پیش روی خود دارید، به انگیزه آشنا کردن جوانان و فرهیختگان با سیره پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلّم با بیانی روشن، و مصادری ارزشمند، در خلال دوازده سال به رشته تحریر در آمده و در مجله ارزشمند مکتب اسلام چاپ شده، سپس مجموعا به صورت یک کتاب منتشر شده است، اکنون که ناشر نوزدهمین چاپ آن را به صورت
(1). احزاب (33) آیه 21.

9

دلپذیری به خوانندگان تقدیم می‌کند، خواستم با نگارش این مقدمه با خوانندگان تجدید دیدار کنم و یادآور می‌شوم که چاپ نوزدهم از دو مزیّت برخوردار است:
1. ویراستاری دقیقی روی کتاب انجام گرفته است. افزون بر این که بسیاری از تذکرات سودمند خوانندگان، مورد بررسی قرار گرفته و کاستی‌های کتاب برطرف شده است.
2. فهرست‌های علمی و فنی بر رونق این کتاب افزوده و برای محققان بهره‌گیری را آسان نموده است.
ما امیدواریم این کتاب به سان گذشته چراغی پرنور فرا راه پویندگان راه پیامبر گرامی صلی اللّه علیه و آله و سلّم باشد، و خوانندگان محترم، نگارنده را که دوران کهولت را می‌گذراند از دعای خیر فراموش نکنند.
جعفر سبحانی قم- مؤسسه امام صادق علیه السّلام 28 شهریور 1382/ 22 رجب 1424
11

مقدمه چاپ سوم‌

از وقایع نگاری تا ... وقایع‌نمائی‌
پیرامون زندگانی پیامبر اسلام، بزرگ‌ترین پیشوای بشر، کتاب‌ها و رساله‌های زیادی نوشته شده است. اگر ما مجموع کتاب‌هایی که در این مورد نوشته شده در یک جا گرد آوریم، کتابخانه عظیمی را تشکیل می‌دهد و به طور قطع و یقین می‌توان گفت: هیچ بزرگی بسان حضرت محمد صلی اللّه علیه و آله و سلّم، مورد توجه تاریخ و خامه نویسندگان و مغز متفکران عالی قدر بشر قرار نگرفته، و درباره احدی از بزرگان و شخصیت‌های جهان، این اندازه کتاب نوشته نشده است.
ولی بیشتر این کتاب‌ها، یکی از دو اشکال را دارد: یا کتاب به صورت وقایع نگاری و بیان متون حوادث تاریخی است، بدون این که در آن‌ها تجزیه و تحلیل و داوری صحیح و بررسی انجام بگیرد، حتی گروهی از بیان علل و انگیزه رویدادهای اسلامی و نتایج و ثمرات آن‌ها نیز پرهیز نموده‌اند.
و یا اینکه یک سلسله حدسیات بی‌اساس و اجتهادهای بی‌دلیل، به عنوان قضاوت بررسی، و قضاوت با بیان حوادث آمیخته گردیده، و به نام کتاب تحقیقی، تاریخی در اختیار علاقه‌مندان تاریخ اسلام گذارده شده است.
اشکال دسته نخست این است که: هدف از تاریخ وقایع نگاری و بیان متون قضایا نیست؛ بلکه تاریخ، نگاشتن صفحات حوادث از روی مدارک و منابع صحیح
12

اطمینان‌بخش و نمایاندن علل و نتایج و ثمرات آن‌ها است. و تاریخ به این معنا، بزرگ‌ترین گنجینه‌ای است که از گذشتگان به یادگار مانده است و چنین تاریخی درباره بزرگ‌ترین پیشوای بشر کمتر نوشته شده است و بسیاری از مورّخان اسلامی برای حفظ متون حوادث، از هر گونه اظهار نظر و تجزیه و تحلیل خودداری نموده‌اند.
در صورتی که این پوزش برای توجیه این کار کافی نیست، زیرا آنان می‌توانستند برای حفظ این هدف، دو نوع کتاب بنویسند: کتابی را به بیان متون تاریخ اختصاص دهند و از هر نوع اظهار نظر و تجزیه و تحلیل بپرهیزند و در کتاب دیگر، حوادث را با تجزیه و تحلیل صحیح، بنگارند، و یا در یک کتاب نظرات و تحلیل‌ها را از حوادث و قضایای تاریخی جدا سازند.
در هر حال در میان دانشمندان دیرینه اسلامی، کمتر کتابی به صورت تجزیه و تحلیل درباره پیامبر اسلام نوشته شده است. نه تنها درباره پیامبر، بلکه نوع جریان‌های تاریخی که در طول قرنهای اسلامی رخ داده است، بدون اظهار نظر و بررسی دقیق نگارش یافته است. آری، نخستین کسی که این راه را به روی نویسندگان جهان بازنمود، دانشمند مغربی، «ابن خلدون» است «1». وی در مقدمه تاریخ و نگارش تاریخ تحلیلی را به گونه‌ای پایه‌گذاری کرد.
قسمت دوم این کتاب‌ها، اگر چه به صورت «وقایع نمایی» نوشته شده‌اند، و رنگ تحقیق و بررسی را دارند؛ ولی از آنجا که برخی از آن‌ها به خود رنج تتبع نداده و به اتّکای مدارک غیر متقن و ترجمه‌های غیر صحیح «وقایع نمایی» کرده‌اند، دچار اشتباهات حیرت‌انگیزی شده‌اند. اکثر نوشته‌های خاورشناسان، که کمتر برای درک حقیقت و کشف واقع نوشته می‌شود، از این نوع می‌باشد.
(1). قاضی عبد الرحمن بن محمد خضرمی مالکی، که در سال 808، بدرود زندگی گفته است. با اشتباهات زیادی که در تحلیل برخی از حوادث دارد؛ مقدمه و تاریخ وی، از کتاب‌های مفید و سودمند است و کاملا نو و جنبه ابتکاری دارند.

13

نگارنده با توجه به اشکالات یاد شده، تا حدود امکان و توانایی کوشیده است که نقایص هر دو قسمت را در این کتاب برطرف سازد.
مزایای مهمّ این کتاب‌
بیان و تشریح مزایا و خصوصیات کتاب در مقدمه آن، لازم نیست، بلکه موضوعی است که باید خواننده گرامی آن را در ضمن مطالعه دریابد، ولی برای جلب توجه خواننده، دو مزیّت مهمّ آن را در اینجا یادآور می‌شویم:
نخست این که: در این کتاب به بیان وقایع مهمّ و حوادثی پرداخته‌ایم که آموزندگی بیشتری دارند و از تفصیل و بیان رویدادهای جزئی مانند بسیاری از «سریّه» ها خودداری نموده‌ایم. همچنین تمام رویدادهای تاریخی را، از منابع اصیل و دست اوّل که در سده‌های درخشان اسلامی نوشته‌اند، گرفته و نقل کرده، و در بیان حوادث، به مدارک زیادی که در اختیار داشتیم، مراجعه نموده‌ایم، و حادثه را به صورت خلاصه‌ای از مجموع این مدارک، نوشته‌ایم و از میان مدارک، به یکی- دو مدرک که حادثه را مبسوط و گسترده‌تر نوشته‌اند، اشاره نموده‌ایم.
شاید برخی از خوانندگان گرامی تصور کنند که ما در نقل حوادث فقط به همان مدارکی مراجعه کرده‌ایم که در پاورقی آمده، در صورتی که حقیقت غیر آن است، بلکه در نقل هر حادثه‌ای هر اندازه هم کوچک باشد، به نوع منابع اصیل و معروف مراجعه نموده، و پس از کسب اطمینان، جریان را به صورت تلخیص از مجموع، نوشته‌ایم.
و اگر در بیان تمام حوادث، به همه مصادر آن اشاره می‌نمودیم؛ قسمت مهمّ کتاب را بیان مصادر و منابع، پر می‌کرد و در این صورت، مطالعه کتاب برای نوع خوانندگان، خسته‌کننده خسته‌کننده بود. برای این که خواننده کتاب، در خود احساس مرارت و خستگی نکند، و از طرفی اتقان و اصالت کتاب محفوظ و مصون بماند. از بیان مدارک انبوه، به اندازه لازم اکتفا شده است.
14

مزیّت دوم این که: در ضمن بررسی‌های لازم، انگشت روی اعتراض‌ها و اشکال‌ها و احیانا غرض‌ورزی‌های خاورشناسان گذارده‌ایم، و به کلیه انتقادهای ناروای آنان پاسخ صحیح و قطعی داده‌ایم.
روی همین اصل، در موارد اختلاف میان مورّخان اهل تسنن و شیعه، عقیده نویسندگان شیعه را با مدارک و شواهد تاریخی، روشن و مبرهن نموده‌ایم، و هر نوع شبهه و اشکال را در حقانیت نظریه شیعه برطرف ساخته‌ایم.
این کتاب قبلا در مجله وزین و علمی «درس‌هایی از مکتب اسلام»، به صورت سلسله مقالات، چاپ شده است. ولی بنا به درخواست گروهی از خوانندگان، پس از تجدید نظر کامل، به صورت کتابی نفیس و قابل اعتماد که جای آن در زبان فارسی جدا خالی بود، در اختیار علاقه‌مندان قرار می‌گیرد.
قم- حوزه علمیه جعفر سبحانی 26 جمادی الآخرة- 1392 برابر 15 تیر ماه- 1351
15

مقدمه چاپ دوم‌

انسان همیشه سعی دارد به هر مسئله‌ای، از دریچه «حس» بنگرد، زیرا مطمئن‌ترین علوم او را همین «معلومات حسی» تشکیل می‌دهد و به همین جهت، در میان مسائل مختلف، آن‌هایی که دلایل حسی بیشتری دارند، سهم زیادتری از اطمینان انسانی را به خود جلب می‌کنند.
از همین‌رو، امروز هزاران آزمایشگاه در سراسر جهان، برای تحقیق درباره مسائل گوناگون علوم، با هزینه‌های سنگینی تأسیس شده و دانشمندان با کنجکاوی خاصّی در این آزمایشگاه‌ها، مشغول بررسی مسائل مختلف‌اند.
ولی آیا می‌توانیم مسائل اجتماعی را هم آزمایش کرد و روی تجربیات گوناگون درباره آنها قضاوت نمود؟ مثلا: آیا می‌توانیم نتیجه‌ای را که از اختلاف و پراکندگی، دامن‌گیر یک ملت می‌شود، بیازماییم؟
آیا می‌توانیم سرانجام کار «استعمارگران»، و عاقبت «ظلم و بیدادگری» را با یک آزمایش حسی دریابیم؟
آیا می‌توانیم نتیجه «فاصله طبقاتی» و «تبعیضات ناروا» را، در میان طبقات مختلف اجتماع، از طرق تجربی بررسی نمود؟
در پاسخ این گونه سؤال‌ها باید گفت: متأسفانه نه! زیرا برای مسائل اجتماعی، با آن همه اهمیّتی که دارند؛ چنین آزمایشگاهی موجود نیست، و اگر هم وجود می‌داشت،
16

نیازمند هزینه طاقت‌فرسایی بود.
ولی چیزی که این نقیصه را تا حدود زیادی جبران می‌کند، این است که: ما امروز چیزی در دست داریم به نام «تاریخ گذشتگان»، که چگونگی زندگی انسان‌ها را طی هزاران سال در روی زمین تشریح می‌کند، و انواع خاطره‌های تلخ و شیرین، شکست‌ها و پیروزی‌ها، کامیابی‌ها و ناکامی‌های ملل مختلف دنیا را شرح می‌دهد.
تاریخ، به ما می‌گوید: چگونه تمدن‌های درخشان و خیره کننده‌ای در جهان به وجود آمدند و چگونه پس از مدتی، راه انقراض و نیستی را پیش گرفته، برای همیشه از صفحه گیتی محو شدند، چه عواملی مایه پیروزی اقوام مختلف گردید و چه عواملی منتهی به شکست آن‌ها شد؟
تاریخ گذشتگان، قسمت مهمی از این وقایع را در صفحات خود، برای ما جمع‌آوری نموده است. اینجا است که می‌گوییم: تاریخ آزمایشگاه بزرگ زندگی است و به کمک آن می‌توان انواع مسائل اجتماعی را ارزیابی کرد.
*** یکی از خوش‌بختی‌های ما همین است که ما نخستین نفراتی نیستیم، که گام بر صفحه زمین گذارده‌ایم. این آسمان و زمین با این چشم‌های بیدار ستارگان، شاهد زندگی میلیون‌ها مردمی بوده است که پیش از ما روی این زمین زندگی داشته‌اند، شاهد نشاط و غم‌ها، روشنی‌ها و تیرگی‌ها، عشق‌ها و کینه‌ها، جنگها و صلح‌ها و هزاران صحنه مختلف زندگی آن‌ها بوده است.
گرچه آن‌ها بسیاری از اسرار زندگی خود را، برای همیشه با خود به خاک بردند و همراه وجودشان، به دریای خاموش و اسرارانگیز «فراموشی» ریخته شد، ولی باز قسمت‌های قابل توجهی از آن را خودشان، یا طبقه‌های خاک زمین، یا ویرانه‌های به ظاهر ساکت آن‌ها، برای ما حفظ کردند و آزمایشگاهی بزرگ و پرقیمت از آن برای ما ساختند.
مطالعه صفحات تاریخ پیشینیان در کتاب‌ها، در لابه‌لای طبقات زمین، در آثار
17

پرشکوه و عبرت‌انگیز آن‌ها، بسیار چیزها به ما می‌آموزد، و عمر ما را به مقیاس قابل ملاحظه‌ای زیاد می‌کند.
مگر نه این است که حاصل عمر، چیزی جز یک مشت «تجربه» نیست؟ آیا تاریخ نتیجه عالی‌ترین تجربیّات را در اختیار ما نمی‌گذارد؟
پیشوای بزرگ جهان اسلام علی علیه السّلام در وصایایی که به فرزند عزیزش می‌کند؛ می‌فرماید:
أی بنیّ! إنّی و إن لم أکن عمّرت عمر من کان قبلی، فقد نظرت فی أعمالهم، و فکّرت فی أخبارهم، و سرت فی آثارهم، حتّی عدت کأحدهم، بل کأنّی بما انتهی إلیّ من أمورهم قد عمّرت مع أوّلهم إلی آخرهم؛ «1»
فرزندم! من اگر چه در تمام طول تاریخ، همراه گذشتگان زندگی نداشته‌ام؛ ولی اخبار زندگی آن‌ها را به دقّت مطالعه کردم و آثاری که از آن‌ها به یادگار مانده بررسی نمودم، و با این کار، گویا من در تمام این مدت زنده بوده‌ام و حوادث تلخ و شیرین زندگی را همه از نزدیک با آن‌ها دیده‌ام، گویا عمر جاویدان داشته‌ام!
ولی آنچه مایه تاسف می‌باشد؛ این است که تاریخ‌های موجود، از نظر نتایج آموزنده اجتماعی ناقص است، زیرا به این منظور جمع‌آوری نشده، آن چه در کشف حقایق تاریخی و علل بروز حوادث گوناگون مؤثر بوده و کلیدی برای حلّ معماهای بزرگ محسوب شده، غالبا نادیده گرفته شده، و به جای آن به مسائل بی‌اهمیّتی پرداخته‌اند.
بسیاری از مورّخان، تاریخ را به منظور سرگرمی، و گاهی به منظور ابراز تفوق و برتری طائفه و ملت خود، بر سائر طوائف و ملل، و احیانا روی حبّ و بغض‌ها و تعصب‌ها، جمع‌آوری نموده‌اند که نمی‌تواند مشکلی را بگشاید- سهل است- گمراه‌کننده نیز هست.
(1). نهج البلاغه، نامه 31.

18

اما با این همه، افراد محقق و تیزبین می‌توانند با مطالعه همین‌ها- حتی با مطالعه افسانه‌های ملل مختلف- کلید حلّ بسیاری از مسائل مربوط به اقوام گذشته را، از گوشه و کنار آن‌ها، مانند طبیب حاذق یا قاضی هوشیاری که از قرائن جزئی، پی به نوع «بیماری» یا وضع «متهم» ببرد، کشف کنند.
*** پرارزش‌ترین فرازهای تاریخ، صفحاتی است که از زندگانی مردان بزرگ بحث می‌کند. زندگی آن‌ها، امواج مخصوصی دارد و مملو از انواع حوادث است. آن‌ها بزرگ بوده‌اند و آنچه مربوط به آن‌هاست؛ از جمله تاریخشان، بزرگ و با عظمت است، درخشندگی خیره کننده‌ای دارد، تا آنجا که بخواهیم آموزنده و پرمعنا و اسرارآمیز است.
آن‌ها شاهکار آفرینش و خلقتند، زندگی‌شان هم شاهکار تاریخ و مملو از حماسه‌های پرشور آفرینش است.
آن‌ها غالبا روی نوار مرزی انقلاب‌ها و تحولات اجتماعی می‌زیسته‌اند، و یا به عبارت صحیح‌تر انقلاب‌ها و تحول‌ها روی نوار زندگی آن‌ها آشکار می‌شده است، و به همین دلیل آن‌ها حلقه‌های اتصالی دنیاهای مختلف و متضاد بوده‌اند و زندگی پرماجرای‌شان شاهد رنگ‌های گوناگونی است.
*** در میان این مردان بزرگ تاریخ، هیچ یک به اندازه «محمّد» پیامبر بزرگ اسلام صلی اللّه علیه و آله و سلّم زندگی پرموج، پرحادثه و پرانقلاب نداشته است. هیچ یک با این سرعت در محیط خود، و سپس در تمام جهان، چنین نفوذ عمیقی نکرده است.
هیچ یک از آن‌ها از میان چنان جامعه‌ای منحط و عقب افتاده، تمدنی آن چنان عالی و شکوهمند به وجود نیاورده، این حقیقتی است که تاریخ‌نویسان شرق و غرب به آن معترفند.
مطالعه تاریخ زندگی چنین مرد بزرگی، بسیار چیزها می‌تواند به ما بیاموزد و
19

صحنه‌های گوناگون آموزنده‌ای از نظر ما می‌گذراند.
صحنه‌های اعجاب‌آمیزی، مانند نخستین روزهای بنای کعبه و سکونت نیاکان پیامبر در مکّه و حمله سپاه فیل برای ویران ساختن خانه خدا و حوادث تولد پیامبر.
صحنه‌های غم‌انگیزی، همچون از دست رفتن «عبد اللّه» و «آمنه»، پدر و مادر آن حضرت در آغاز عمر، با آن وضع دردناک.
صحنه‌های پرابّهت و اسرارآمیزی، مانند نخستین روزهای نزول وحی و حوادث کوه «حرا» و به دنبال آن مقاومت عجیب و سرسختانه سیزده ساله پیامبر و یاران معدود او، در راه نشر آیین اسلام در مکّه و مبارزه با بت‌پرستی.
صحنه‌های پرهیجان و پرحادثه‌ای، مانند وقایع سال اول هجرت و سال‌های پس از آن، که هر کدام نمونه‌ای از عالی‌ترین فداکاری‌ها در راه عالی‌ترین هدف‌ها، در راه کوبیدن انواع مظاهر بت‌پرستی، در راه مبارزه با تبعیضات ناروا و نژادپرستی و هر گونه استعمار و استثمار بشر به وسیله بشر محسوب می‌شود.
از این‌رو اگر آن را «پرشورترین حماسه‌های تاریخ»، و زندگی او را نقطه‌ای که دنیای قدیم و جدید را به هم می‌پیوندد، بخوانیم؛ اغراق نگفته‌ایم.
*** گرچه تاکنون صدها کتاب به زبان‌های گوناگون، از طرف مورّخان شرق و غرب، درباره زندگی پیامبر اسلام نوشته شده و هر یک به سهم خود، قدم مؤثری برای روشن ساختن نقاط مختلف این تاریخ بزرگ برداشته‌اند، ولی متأسفانه غالب آن‌ها خالی از نقاط ضعف نیست.
مخصوصا نوشته‌های مستشرقان و خاورشناسان، گاهی چنان آمیخته به اشتباهات روشنی شده، که انسان را به حیرت می‌اندازد.
یکی از آن‌ها ازدواج «خدیجه» را با پیامبر در سن پنج سالگی و همبستر شدن با او را در سن هشت سالگی! می‌نویسد (خدیجه‌ای که همه می‌دانیم هنگام ازدواج با پیامبر چهل سال داشت).
20

دیگری معتقد است که بعد از خلیفه دوم، علی علیه السّلام به خلافت رسید! و پایتخت اسلام را از «مدینه» به «شام» برد! و از این قبیل و به همین جهت باید با کمال احتیاط، نوشته‌ها و قضاوت‌های آن‌ها را مورد مطالعه قرار داد.
اما کتابی که الآن از نظر خوانندگان محترم می‌گذرد؛ تاریخی است روشن و گویا از زندگی این پیامبر بزرگ، که بر اساس مهم‌ترین و کهن‌ترین مدارک تاریخی اسلام تهیه شده، و با قلمی کاملا روان و شیوا نگارش یافته است.
یکی از مزایای مهمّ این کتاب این است که تنها به ذکر حوادث تاریخی قناعت نشده؛ بلکه سعی شده تجزیه و تحلیل لازم، درباره علل حوادث گوناگون و نتایج آن‌ها، آن چنان که شیوه یک نویسنده محقق است به عمل آید. تا هدف نهایی که همان آموزنده بودن تاریخ است، به طور کامل تأمین گردد.
امتیاز مهمّ دیگر این کتاب این است که با مدارک تاریخی شیعه، کاملا منطبق است و از افسانه‌ها و خرافاتی که دست‌های آلوده به تاریخ زندگی پیشوای بزرگ اسلام آمیخته است، خالی می‌باشد.
ما مطالعه دقیق این کتاب را به عموم مسلمانان روشنفکر مخصوصا «جوانان عزیز» توصیه می‌کنیم و امیدواریم جوانان پرشور و با ایمان ما بتوانند با الهام گرفتن از زندگی پرافتخار پیامبر، طرح یک زندگی نوین و پرافتخاری را برای خود و برای محیط خود بریزند.
مجمع علمی نجات نسل جوان 15 اسفند ماه 1345
21

شبه جزیره عربستان یا گهواره تمدن اسلامی‌

اشاره

عربستان، شبه جزیره بزرگی است که در جنوب غربی آسیا قرار دارد و مساحت آن سه میلیون کیلومتر مربع است، یعنی تقریبا دو برابر مساحت ایران و شش برابر فرانسه و ده برابر ایتالیا و هشتاد برابر سویس است.
این شبه جزیره، به طور مستطیل غیر متوازی الاضلاع است که از شمال به فلسطین و صحرای شام، از مشرق به حیره و دجله و فرات و خلیج فارس، از جنوب به اقیانوس هند و خلیج عمان و از مغرب به بحر «احمر» محدود می‌شود.
بنابراین، از طرف مغرب و جنوب با دریا و از شمال و مشرق از طریق صحرا و خلیج فارس محصور شده است.
از زمان‌های گذشته این سرزمین را به سه بخش تقسیم کرده‌اند: 1. بخش شمالی و غربی که «حجاز» می‌نامند. 2. بخش مرکزی و شرقی که آن را «صحرای عرب» می‌گویند. 3. بخش جنوبی که «یمن» نامیده می‌شود.
در داخل شبه جزیره، صحراهای بزرگ و شن‌زارهای گرم و تقریبا غیر قابل سکونت فراوان است: یکی از آن‌ها، صحرای «بادیه سماوه» است که امروزه «نفوذ» گفته می‌شود و دیگری صحرای وسیعی است که تا خلیج فارس امتداد دارد و نام
22

امروزی آن «الربع الخالی» است و سابقا به قسمتی از این صحراها «احقاف» و قسمت دیگر را «دهنا» می‌گفتند.
در اثر این صحراها، 3/ 1 مساحت شبه جزیره را، سرزمین‌های بی‌آب و علف که قابل سکونت نیست، تشکیل می‌دهد. فقط گاهی، بر اثر بارندگی در قلب صحراها، آب‌های مختصری پیدا می‌شود و پاره‌ای از قبایل عرب، مدت کمی شتر و چارپایان خود را برای چرا به آنجا می‌برند.
هوای شبه جزیره، در صحراها و سرزمین‌های مرکزی بسیار گرم و خشک و در سواحل، مرطوب و در پاره‌ای از نقاط معتدل است و بر اثر بدی آب و هوا، جمعیت آن بیش از پانزده میلیون نفر نمی‌باشد.
در این سرزمین، سلسله کوه‌هایی است که از طرف جنوب به طرف شمال کشیده شده و بیشترین ارتفاع آن‌ها در حدود 2470 متر است.
معادن طلا و نقره و احجار کریمه (سنگ‌های پرقیمت) از قدیم، منابع ثروت شبه جزیره بود. در میان حیوانات بیشتر به تربیت شتر و اسب می‌پرداختند و از میان مرغان، کبوتر و شترمرغ بیش از مرغ‌های دیگر وجود داشت.
بزرگ‌ترین ثروت امروز عربستان، نفت است. مرکز نفت شبه جزیره، شهر «ظهران» است که اروپاییان به آن «دهران» می‌گویند. این شهر در عربستان در ناحیه «احساء» در حدود خلیج فارس واقع شده است.
برای آشنایی بیشتر با وضع عربستان به شرح سه بخش مزبور می‌پردازیم:
1. «حجاز» سرزمینی است کوهستانی و دارای بیابان‌های لم‌یزرع و سنگلاخ‌های زیادی که بخش شمالی و غربی عربستان را تشکیل می‌دهد و همه خاک آن از فلسطین گرفته تا مرز یمن، در کنار بحر «احمر» قرار دارد.
24

در تاریخ، این منطقه بیش از سایر مناطق اسم و رسم دارد، ولی واضح است که این شهرت، معلول یک سلسله امور معنوی و دینی است و هم اکنون کعبه (خانه خدا) که قبله میلیون‌ها مسلمان است، در آنجا می‌باشد.
محلی که کعبه در آنجا قرار دارد، از سالیان دراز، پیش از اسلام، مورد احترام ملل عرب و غیر عرب بوده است و به پاس احترام آن، جنگ در حدود کعبه را حرام می‌دانستند، تا آنجا که اسلام نیز برای آن حدودی قایل شده است.
از شهرهای مهم حجاز، «مکّه»، «مدینه» و «طائف» می‌باشد و حجاز از سابق دارای دو بندر بوده: یکی «جدّه» که اهالی مکّه از آن استفاده می‌کنند و دیگری «ینبوع» که اهل مدینه قسمت مهمّی از نیازهای خود را، از این بندر به دست می‌آورند. این دو بندر در کنار دریای احمر واقع شده است.

مکّه معظّمه‌

اشاره
از مشهورترین شهرهای جهان و پرجمعیّت‌ترین شهرهای حجاز است و حدود سیصد متر، از سطح دریا بلندتر است.
شهر مکّه، چون میان دو سلسله کوه واقع شده است، از دور دیده نمی‌شود.
جمعیّت آن در حال حاضر، حدود 150 هزار نفر است.
تاریخچه شهر مکّه‌
تاریخ مکّه از زمان حضرت ابراهیم علیه السّلام شروع می‌شود. وی فرزند خود «اسماعیل» را با مادرش هاجر، برای اقامت به سرزمین مکّه فرستاد، فرزند وی در آنجا با قبایلی که در آن نزدیکی‌ها زندگی می‌کردند وصلت کرد. حضرت ابراهیم علیه السّلام به دستور خداوند خانه کعبه را بنا کرد و بنا به یک رشته روایت‌های صحیح بنای کعبه را- که یادگار حضرت «نوح» بود- تعمیر کرد و از این پس آبادی شهر مکّه شروع شد.
25

اطراف مکّه، به قدری شوره‌زار است که به هیچ وجه قابل زراعت نیست و به قول بعضی از خاورشناسان در هیچ جای دنیا نمی‌توان نظیری برای آن از نظر بدی اوضاع جغرافیایی پیدا کرد.

مدینه‌

شهری است در شمال مکّه که تقریبا نود فرسنگ از هم فاصله دارند، در اطراف شهر باغ‌ها و نخلستان‌هایی است که زمین آن برای غرس اشجار و کشت و زرع آماده‌تر است.
قبل از اسلام، نام آن «یثرب» و پس از هجرت پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله و سلّم «مدینة الرسول» نامیده شد؛ بعدها برای تخفیف، آخر آن را حذف کرده و «مدینه» گفتند. بنا به نقل تاریخ، نخستین کسانی که در این مرز و بوم سکنا گزیدند، گروه «عمالقه» بودند، سپس طایفه یهود و اوس و خزرج که در میان مسلمانان به نام «انصار» خوانده شدند.
منطقه حجاز بر خلاف سایر مناطق، از دستبرد کشورگشایان محفوظ مانده و آثار تمدن روم و ایران- دو امپراتوری بزرگ جهان قبل از اسلام- در آنجا دیده نمی‌شود، زیرا اراضی لم‌یزرع و غیر قابل سکونت آن، چندان ارزشی نداشت که تا برای به دست آوردن آن لشکرکشی کنند و بعد از هزاران مشکلات که لازمه تسلط بر خاک آن منطقه بود، تازه دست خالی برگردند.
در این باره «دیودور» داستانی را نقل کرده است.
در آن زمان که «دمتریوس» سردار بزرگ یونانی، به قصد تصرّف عربستان وارد «پترا» (یکی از شهرهای قدیمی حجاز) شد، ساکنان آنجا به او چنین گفتند: «ای سردار یونانی چرا با ما جنگ می‌کنی؟ ما در ریگستانی به سر می‌بریم که فاقد همه گونه وسایل زندگانی است، ما برای این که سر به فرمان کسی ننهیم، چنین صحرای خشک و بی‌آب و علفی را انتخاب نموده‌ایم. بنابراین، تحفه‌ها و هدیه‌های ناقابل ما را قبول بنما و از تصرّف منطقه
26

ما صرف‌نظر کن و ضمنا اگر بخواهی بر قصد خود باقی بمانی ما از همین الآن، اعلان می‌کنیم که در آینده نزدیک، دچار هزاران مشکلات و مصایب خواهی شد. بدان که «نبطی» از طرز معیشت خود دست‌بردار نیست و اگر بعد از طی مراحلی، چند نفری را به عنوان اسارت به چنگ آوری و بخواهی همراه خود ببری، سودی از آنان نخواهی دید، زیرا آنان غلامانی خواهند بود بداندیش و بد روش و حاضر نخواهند شد که طرز زندگی خود را عوض کنند.
سردار یونانی پیام صلح طلبانه آنان را پذیرفت و از لشکرکشی و تسلط بر خاک عربستان منصرف شد. «1»
2. بخش مرکزی و شرقی که آن را «صحرای عرب» می‌نامند و منطقه «نجد» که جزء همین قسمت است، سرزمین مرتفع و دارای آبادی‌های مختصری است و پس از تسلط سعودی‌ها، ناحیه «ریاض» که پایتخت آنان است، از مراکز مهم عربستان شده است.
3. بخش جنوب غربی شبه جزیره که آن را «یمن» می‌نامند، طول آن از شمال به جنوب در حدود 750 کیلومتر و از غرب به شرق در حدود چهارصد کیلومتر است. مساحت این کشور را شصت هزار میل مربع تخمین زده‌اند، ولی وسعت سابق آن، بیش از این بوده و قسمتی از آن (عدن) در نیم‌قرن اخیر تحت الحمایه انگلستان بود، از این لحاظ حد شمالی آن نجد و حد جنوبی آن عدن و از مغرب به دریای سرخ و از مشرق به صحرای «الربع الخالی» منتهی می‌شود.
از شهرهای معروف یمن، شهر تاریخی «صنعاء» است و از بنادر معروف یمن، بندر «الحدیده» است که در کنار دریای سرخ قرار دارد.
ناحیه یمن، پرنعمت‌ترین محلی است که در جزیره دیده می‌شود، سابقه
(1). گوستاولوبون، تمدن اسلام و عرب، ص 93- 94.

27

تمدن درخشان و با عظمتی دارد؛ یمن مقر سلطنت ملوک «تبایعه» (جمع تبع) بود و آنان سالیان دراز در یمن حکومت کرده‌اند، یمن قبل از اسلام، مرکز مهمّ تجارت بود و در حقیقت چهار راه عربستان به شمار می‌رفت. معادن زرخیز عجیبی داشت و طلا و نقره و احجار کریمه آن، به خارج کشور صادر می‌گردید.
آثار و نمونه‌های تمدن آن روز یمن تا امروز باقی است. مردم باهوش یمن، در دورانی که وسایل کارهای سنگین در دست بشر نبود، توانسته بودند با همت بلند خود ساختمان‌های جالب و مرتفع، بنا کنند.
سلطان‌های یمن، حکومت‌های بی‌منازعی داشتند، ولی در عین حال از اجرای نظام نامه حکومت که دانشمندان یمن تصویب و تدوین کرده بودند خودداری نمی‌کردند و در قسمت کشاورزی، باغداری، گوی سبقت را از دیگران ربوده، آیین‌نامه‌ای دقیق برای کشت و زرع زمین‌ها و آبیاری مزارع و باغ‌ها تهیه کرده و به مورد اجرا گذاشته بودند. از این لحاظ، کشورشان از کشورهای ممتاز و مترقی آن دوران شمرده می‌شد.
«گوستاولوبون»- مورخ معروف فرانسوی- درباره یمن می‌نویسد:
در تمام عربستان نقطه‌ای خرّم‌تر و حاصل‌خیزتر از یمن نیست.
«ادریسی» مورخ شهیر قرن دوازده، درباره شهر «صنعاء» چنین می‌نویسد:
آنجا دار السلطنه عربستان و پایتخت یمن است و ابنیه و قصور این شهر، معروف دنیاست، منازل و مساکن معمولی شهر با سنگ‌های تراشیده بنا شده است.
این آثار شگفت‌آوری که از حفاری‌ها و کاوش‌های اخیر خاورشناسان به دست آمده است، تمدن شگفت‌انگیز دوران گذشته یمن را، در قسمت‌های مختلف آن «مأرب»، «صنعا» و «بلقیس» ثابت می‌نماید.
در شهر مأرب (شهر معروف سبا)، کاخ‌های آسمان خراش که دروازه‌ها و طاق‌های
28

آن‌ها از طلا زینت یافته بود و ظروف طلا و نقره و همچنین تخت‌خواب‌های فلزی زیاد وجود داشت. «1»
از آثار تاریخی «مأرب»، سدّ معروف آن می‌باشد، که هنوز آثار آن باقی است و آن را سیلی که در قرآن، از آن به نام «عرم» یاد شده است، خراب کرد. «2»
(1). همان، ص 96.
(2). برای توضیح بیشتر درباره وضع جغرافیایی و اقتصادی و سیاسی شبه جزیره، به کتاب جغرافیای کشورهای اسلامی مراجعه بفرمایید.

29

عرب پیش از اسلام‌

اشاره

برای شناختن وضع عرب قبل از اسلام، می‌توان از منابع زیر استفاده کرد:
1. تورات (با تمام تحریف‌هایی که در آن انجام گرفته است).
2. نوشته‌های یونانیان و رومیان در قرون وسطی.
3. تواریخ اسلامی که به قلم دانشمندان اسلامی نگارش یافته است.
4. آثار باستانی که در حفاری‌ها و کاوش‌های خاورشناسان به دست آمده و تا حدّی پرده از روی مطالبی برداشته است.
با وجود این منابع، نکته‌های زیادی در تاریخ عرب به وضوح مشخص نشده و به صورت معمای «لا ینحلّ» تاریخی درآمده است، ولی از آنجا که بررسی اوضاع عرب قبل از اسلام، برای ما جنبه پیش‌گفتاری را دارد و مقصود تجزیه و تحلیل تاریخ زندگی پیامبر اسلام است؛ از این‌رو، نقاط خاص و روشن از زندگی عرب قبل از اسلام را به گونه فشرده بیان می‌کنیم.
به طور مسلّم، شبه جزیره عربستان از زمان‌های گذشته مسکن قبایل زیادی بوده که برخی از آنان در طی حوادث نابود گردیده‌اند، ولی در تاریخ این سرزمین، سه قبیله- که تیره‌هایی نیز از آن‌ها جدا شده است- بیش از همه نام و نشان دارند:
30

1. بائده: و آن به معنای نابود شده است، زیرا این قوم بر اثر نافرمانی‌های پیاپی، با بلاهای آسمانی و زمینی نابود گشتند. شاید آنان همان قوم عاد و ثمود بودند که در قرآن مجید از آن‌ها به طور مکرر یاد شده است.
2. قحطانیان: فرزندان یعرب بن قحطان که در «یمن» و سایر نقاط جنوبی عربستان مسکن داشتند و آنان را عرب اصیل می‌نامند. یمنی‌های امروزی و قبیله‌های «اوس» و «خزرج» که در آغاز اسلام دو قبیله بزرگ در مدینه بودند، از نسل «قحطان» اند. آنان حکومت‌های زیادی داشتند و در عمران و آبادی خاک یمن بسیار کوشیده و تمدن‌هایی را از خود به یادگار گذاشته‌اند. امروز کتیبه‌های آنان با اصول علمی خوانده می‌شود و تا حدودی تاریخچه «قحطانی» را روشن می‌کند و هر چه درباره تمدن عرب قبل از اسلام گفته می‌شود، همگی به همین گروه، آن هم در سرزمین یمن بستگی دارد.
3. عدنانیان: فرزندان حضرت اسماعیل، فرزند ابراهیم خلیل علیه السّلام می‌باشند که ریشه این تیره را در بحث‌های آینده روشن خواهیم ساخت. خلاصه اینکه: ابراهیم مأمور شد که فرزند خود اسماعیل را با مادر وی «هاجر» در سرزمین مکّه جای دهد، ابراهیم علیه السّلام هر دو را از خاک فلسطین به جانب دره عمیقی (مکّه) که بی‌آب و علف بود حرکت داد، دست لطف و مهر پروردگار جهان به طرف آنان دراز گردید و چشمه زمزم را در اختیار آنان گذاشت، اسماعیل با قبیله «جرهم» که در نزدیکی مکّه خیمه زده بودند وصلت کرد. وی صاحب فرزندان زیادی شد که یکی از آنان «عدنان» است که با چند واسطه، نسب وی به اسماعیل می‌رسد. فرزندان عدنان، به تیره‌های گوناگونی تقسیم شدند و از میان آنان قبیله‌ای که مشهور شد قبیله قریش و در میان آنان «بنی هاشم» بودند.
31

نقشه عربستان در زمان زندگی حضرت محمد صلی اللّه علیه و آله و سلّم راههای کاروانرو علامات بیابانها
32

اخلاق عمومی عرب‌

مقصود آن رشته از اخلاق و آداب اجتماعی است که پیش از اسلام در میان آنان رواج داشت، برخی از این رسوم در میان تمام عرب گسترش پیدا کرده بود. به طور کلی اوصاف عمومی و پسندیده عرب را می‌توان چنین خلاصه کرد:
اعراب زمان جاهلی و به خصوص فرزندان عدنان، طبعا سخی و مهمان‌نواز بودند، کمتر به امانت خیانت می‌کردند، پیمان‌شکنی را گناه غیر قابل بخششی می‌دانستند، در راه عقیده فداکار بودند و از صراحت لهجه کاملا برخوردار بودند، حافظه‌های نیرومندی برای حفظ اشعار و خطبه‌ها در میان آنان پیدا می‌شد و در فنّ شعر و سخنرانی سرآمد روزگار بودند، شجاعت و جرأت آنان ضرب المثل بود، در اسب‌دوانی و تیراندازی مهارت داشتند و فرار و پشت به دشمن را زشت و ناپسندیده می‌شمردند.
در برابر این‌ها، یک رشته فساد اخلاق، دامن‌گیر آن‌ها شده بود که جلوه هر کمالی را از بین برده بود و اگر روزنه‌ای از غیب به روی آنان باز نمی‌شد، به طور مسلم طومار حیات انسانی آنان درهم پیچیده می‌شد، یعنی اگر در اواسط قرن ششم میلادی، آفتاب روان‌پرور اسلام بر دل‌های آنان نتابیده بود؛ دیگر شما امروز اثری از عرب عدنانی مشاهده نمی‌کردید و بار دیگر داستان اعراب «بائده» تجدید می‌گشت.
از یک طرف، نبودن رهبری و فرهنگ صحیح و از طرف دیگر انتشار فساد و شیوع خرافات، زندگانی اعراب را به صورت یک زندگانی حیوانی درآورده بود. به طوری که صفحه‌های تاریخ، برای ما از جنگ‌های پنجاه و صد ساله آن‌ها- که بر سر موضوعات کوچک و غیر قابل اهمیّت- داستان‌هایی نقل می‌کند.
وجود بی‌نظمی و هرج و مرج و نبودن یک حکومت مقتدر- که بر اوضاع مسلط باشد و یاغی‌ها را بر سر جای خود بنشاند- سبب شده بود که اعراب به صورت خانه به دوش زندگی کنند، و هر سال در نقطه‌ای از بیابان‌ها با مرکب و چارپایان خود، دنبال
33

آب و علف بگردند. از این لحاظ هرکجا اثری از آب و آبادی می‌دیدند، فورا دور آن حلقه زده و خیمه‌ها را بالا می‌بردند و هرگاه جایی بهتر از آن به نظرشان می‌رسید دو مرتبه به صحرا گردی ادامه می‌دادند.
این دربه‌دری و دوره‌گردی، معلول دو چیز بود: یکی بدی وضع جغرافیایی عربستان از نظر آب و هوایی و مراتع، دیگری خون‌ریزی‌های زیاد که آنان را به مسافرت و کوچ وادار می‌ساخت.

آیا اعراب قبل از اسلام تمدن داشتند؟

«گوستاولوبون» از بررسی‌های خود درباره اوضاع عرب جاهلیت، نتیجه گرفته است که آنان قرنها صاحب تمدن بودند، ساختمان‌های بزرگ و بلند اعراب در نقاط مختلف عربستان و داشتن روابط تجارتی با اقوام متمدن دنیا، گواهی روشن بر تمدن آن‌هاست، زیرا قومی که پیش از ظهور رومیان، شهرهای عالی بنا می‌کردند و با اقوام بزرگ دنیا روابط تجارتی داشتند، هیچ وقت نمی‌توان آن را «وحشی» نامید.
وی باز در جای دیگر، ادبیات عرب و داشتن یک زبان کامل را، گواه بر ریشه‌دار بودن تمدن آنان گرفته و می‌گوید: اگر ما فرضا از تاریخ قدیم عربستان بر چیزی واقف نبودیم، باز می‌توانستیم نظریه توحش اعراب را رد کنیم. چه هر حکمی که برای زبان یک قوم است، برای تمدن آن قوم هم همان حکم خواهد بود، ممکن است آن‌ها هر دو دفعتا عرض وجود کنند، لکن بی‌شک، مبادی آن خیلی قدیمی و از یک مدت طولانی به تدریج تشکیل یافته است. یک زبان عالی با ادبیات مربوط به آن، ممکن نیست بدون مقدمه وجود پیدا کند، علاوه ایجاد روابط با اقوام متمدن برای یک قوم با استعداد، همیشه باعث ترقی است.
همو، چند صفحه‌ای را برای اثبات یک تمدن عریض و طویل، برای اعراب قبل از اسلام اختصاص داده است و اتّکای وی روی سه چیز است: الف) داشتن یک زبان عالی؛ ب) ایجاد روابط با ملت‌های مترقّی؛ ج) ساختمان‌های شگفت‌انگیز یمن که
34

«هرودت» و «ارتمیدور» دو مورخ شهیر مسیحی که قبل از میلاد می‌زیستند و مسعودی و دیگران از مورخان اسلام، نقل کرده‌اند. «1»
جای تردیدی نیست که در نقاط مختلف عربستان، اجمالا تمدن‌هایی بوده است، ولی دلیل‌هایی که «گوستاولوبون» ارائه کرده، نمی‌تواند گواه بر وجود تمدن در تمام نقاط عربستان باشد.
صحیح است که تکامل یک زبان همراه با سایر آثار تمدن پیش می‌رود، ولی نمی‌توان زبان عربی را با یک زبان مستقل و غیر مربوط، به زبان‌های عبرانی، سریانی، آشوری و کلدانی دانست، زیرا به تصدیق اهل فن، همه این‌ها زمانی با هم متحد بوده‌اند و از یک زبان منشعب گردیده‌اند. با این وضع احتمال می‌رود که زبان عربی، تکامل خود را در میان عبرانی یا آشوری طی کرده و بعد از تکامل به صورت جداگانه‌ای درآمده است.
شکی نیست که داشتن روابط تجاری با ملت‌های مترقّی جهان، گواه ترقّی و تمدن آن‌ها است، ولی آیا تمام نقاط عربستان از این روابط بهره‌ای داشتند، یا این که غالبا منطقه حجاز از آن بی‌بهره بود؟ از طرفی نیز روابط دو منطقه حکومت‌نشین حجاز «حیره- غسان» با ایران و روم گواه تمدن آنان نیست، زیرا تمام این حکومت‌ها جنبه دست‌نشاندگی داشتند، امروزه بسیاری از کشورهای آفریقا جزء مستعمره‌های دولت‌های غربی‌اند، لکن نشانه‌ای از تمدن واقعی غرب در آنجا، وجود ندارد.
البته تمدن شگفت‌انگیز «سبأ و مأرب یمن» را نمی‌توان انکار کرد، زیرا گذشته از آنچه در تورات، از «هرودت» و دیگران نقل شده است؛ مورخ نامی «مسعودی» درباره «مأرب» چنین می‌نویسد:
از هر طرف عمارات زیبا، درخت‌های سایه‌دار، نهرهای آب جاری، آن را احاطه کرده بود و عرض کشور تا این حدود بود که یک نفر سوار قابل نمی‌توانست عرض و طول آن را در
(1). گوستاولوبون، تمدن اسلام و عرب، ص 78- 102.

35

یک ماه قطع کند و هر مسافری اعم از سواره و پیاده که از این سر، تا آن سر آن کشور عبور می‌کرد، آفتاب را نمی‌دید، زیرا از هر دو طرف درخت‌های سایه‌دار بر معابر احاطه کرده بود. اراضی آباد و سرسبز و آب‌های فراوان و سلطنت پایدار آن، معروف تمام دنیا بود. «1»
خلاصه، وجود این دلایل ما را به تمدنی- که بر تمام اقطار عربستان حکومت کند- هدایت نمی‌کند، به خصوص منطقه حجاز که به طور مسلم بویی از این تمدن نبرده بود، حتی خود «گوستاولوبون» در این باره می‌گوید:
عربستان به استثنای سرحدات شمال از دستبرد اجانب محفوظ مانده و کسی نتوانست آن را به تصرف خود درآورد. جهان‌گیران بزرگ از ایران، روم و یونان که به تمام دنیا مسافرت کرده بودند، کمترین توجهی به عربستان نداشتند. «2»
قدر مسلم این است که اگر تمام آن تمدن‌های اسطوره‌ای، در همه نقاط شبه جزیره، مقرون به حقیقت باشد؛ باید گفت: هنگام طلوع آفتاب اسلام، اثری از آن در منطقه حجاز باقی نمانده بود. چنان که قرآن این موضوع را گوشزد می‌کند و می‌فرماید:
وَ کُنْتُمْ عَلی شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَکُمْ مِنْها «3»؛ ای جمعیّت عرب! قبل از گرویدن به آیین اسلام بر لب پرتگاه آتش بودید، سپس اسلام شما را نجات داد.
سخنان امیر مؤمنان علیه السّلام در بیان اوضاع عرب قبل از اسلام، شاهد زنده‌ای است که آنان از نظر زندگی و انحطاط فکری و فساد اخلاقی در وضع اسفناکی بودند.
امیر مؤمنان در یکی از خطبه‌های خود، اوضاع عرب پیش از اسلام را چنین بیان می‌کند:
خداوند، محمد صلی اللّه علیه و آله و سلّم را بیم دهنده جهانیان و امین وحی و کتاب خود، مبعوث کرد و شما گروه عرب در بدترین آیین و بدترین جاها به سر می‌بردید. در میان سنگلاخ‌ها و مارهای کر (که از هیچ صدایی نمی‌رمیدند) اقامت داشتید. آب‌های لجن را می‌آشامیدید
(1). مروج الذهب، ج 3، ص 373.
(2). تاریخ تمدن اسلام و عرب، ص 96.
(3). آل عمران (3) آیه 103.

36

و غذاهای خشن (مانند آرد هسته خرما و سوسمار) می‌خوردید و خون یکدیگر را می‌ریختید و از خویشاوندان دوری می‌کردید، بت‌ها در میان شما سرپا بود، از گناهان اجتناب نمی‌کردید. «1»
ما در اینجا سرگذشت «اسعد بن زراره» را می‌آوریم که می‌تواند روشن‌گر نقاط زیادی از زندگی مردم حجاز باشد.
سالیان درازی آتش جنگ خانمان‌براندازی میان دو قبیله «اوس» و «خزرج» شعله‌ور بود که در مدینه سکنا داشتند. روزی یکی از سران «خزرج» به نام «اسعد بن زراره» برای تقویت قبیله خود، سفری به مکّه نمود تا با کمک‌های نظامی و مالی «قریش» دشمن صد ساله خود «اوس» را سرکوب سازد. وی به خاطر روابط دیرینه‌ای که با «عتبة بن ربیعه» داشت، به خانه وی وارد شد و هدف خود را با وی در میان گذاشت و تقاضای کمک کرد. دوست دیرینه وی «عتبه» چنین پاسخ داد: ما نمی‌توانیم به تقاضای شما پاسخ مثبت دهیم، زیرا امروز گرفتاری داخلی عجیبی پیدا کرده‌ایم، مردی از میان ما برخاسته، به خدایان ما بد می‌گوید، نیاکان ما را ابله و سبک عقل می‌شمرد و با بیان شیرین خود، گروهی از جوانان ما را به خود جذب کرده و از این راه شکاف عمیقی میان ما پدید آورده است. این مرد در غیر موسم حج در «شعب ابو طالب» به سر می‌برد و در موسم حج از «شعب» بیرون آمده و در حجر اسماعیل می‌نشیند و مردم را به آیین خود دعوت می‌کند.
«اسعد» پیش از آن‌که با سران دیگر قریش تماس بگیرد، تصمیم گرفت به «مدینه» بازگردد، ولی او به رسم دیرینه عرب، علاقه‌مند شد که خانه خدا را زیارت کند. امّا عتبه از این کار او را ترساند که مبادا هنگام طواف، سخن این مرد را بشنود و سخنش در وی اثر بگذارد. از طرف دیگر هم ترک مکّه بدون زیارت خانه خدا زشت و زننده
(1). انّ اللّه بعث محمّدا صلی اللّه علیه و آله و سلّم نذیرا للعالمین و أمینا علی التنزیل، و أنتم معشر العرب علی شرّ دین و فی شرّ دار منیخون بین حجارة خشن، و حیات صم، تشربون الکدر، و تأکلون الحشب، و تسفکون دماءکم، و تقطعون أرحامکم؛ و الأصنام فیکم منصوبة، و الآثام بکم معصوبة. «نهج البلاغه، خ 26».

37

بود، سرانجام برای حلّ مشکل، «عتبه» پیشنهاد کرد که «اسعد» پنبه‌ای در گوش خود فرو برد تا سخن او را نشنود.
«اسعد» آهسته وارد «مسجد الحرام» شد و آغاز به طواف کرد. در نخستین شوط، چشمش به پیامبر اسلام افتاد، دید مردی در حجر اسماعیل نشسته و عده‌ای از بنی هاشم دور او را گرفته و از وی محافظت می‌کنند، ولی از ترس تأثیر سخن او جلو نیامد. سرانجام در میان طواف با خود اندیشید که این چه کار احمقانه‌ای است که من انجام می‌دهم، ممکن است فردا در مدینه از من درباره این حادثه سؤال‌هایی بکنند، آن موقع من در پاسخ آنان چه بگویم؟ از این‌رو، لازم دید که درباره این حادثه اطلاعاتی به دست آورد.
او قدری پیش آمد و به رسم عرب جاهلی سلام کرد و گفت: «أنعم صباحا.»
حضرت در جواب وی فرمود: خدای من تحیّتی بهتر از این فرو فرستاده است و آن این است که بگوییم: «سلام علیکم». آن‌گاه «اسعد» از اهداف پیامبر سؤال کرد، پیامبر در پاسخ پرسش او، آیه‌های 152 و 153، از سوره انعام را که واقعا آیینه تمام‌نمای روحیات و آداب عرب جاهلی است، تلاوت کرد. این دو آیه که متضمن درد و درمان ملتی بود که 120 سال با یکدیگر جنگ داشتند؛ تأثیر عمیقی در دل وی گذاشت، لذا فورا اسلام آورد و تقاضا کرد که کسی را به عنوان مبلّغ، به «مدینه» اعزام فرماید و پیامبر «مصعب بن عمیر» را به عنوان معلّم قرآن و اسلام، به مدینه فرستاد.
دقّت در مفاد این دو آیه، ما را از هرگونه بحث و مطالعه در اوضاع عرب بی‌نیاز می‌کند، زیرا این دو آیه آشکارا می‌رساند که بیماری‌های مزمن اخلاقی، زندگی عرب جاهلیت را تهدید می‌کرد. پیامبر فرمودند:
بگو، بیایید تا من اهداف رسالت خود را تشریح کنم. اهداف من عبارتند از:
1. من برای این مبعوث شده‌ام که شرک و بت‌پرستی را از بین ببرم. «1»
(1). قُلْ تَعالَوْا أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّکُمْ عَلَیْکُمْ أَلَّا تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً.

38

2. در سرلوحه برنامه من احسان و نیکویی به پدر و مادر قرار گرفته است. «1»
3. در آیین پاک من فرزندکشی به منظور ترس از فقر، زشت‌ترین عمل شمرده می‌شود. «2»
4. برای این انگیخته شده‌ام که بشر را از کارهای زشت دور کنم و از هر پلیدی پنهان و آشکار بازدارم. «3»
5. در شریعت من آدم‌کشی و خون‌ریزی به ناحق اکیدا ممنوع است و این‌ها سفارش‌های خدا است تا بیندیشید. «4»
6. خیانت به مال یتیم حرام است. «5»
7. اساس آیین من عدالت و کم‌فروشی حرام است. «6»
8. هیچ کس را به بیش از توانایی خود تکلیف نمی‌کنیم. «7»
9. زبان و گفتارهای انسان که آیینه تمام‌نمای روحیات او است، باید در راه کمک به حق و حقیقت به کار افتد و جز راست نباید بر زبان جاری شود، اگر چه بر ضرر گوینده باشد. «8»
10. به پیمان‌هایی که با خدا بسته‌اید، احترام بگذارید. «9»
این‌ها سفارش‌های خدای شما است که باید از آن پیروی کنید.
مضامین این دو آیه و طرز گفت و گوی پیامبر با «اسعد» گواه بر این است که تمام این صفات پست، دامن‌گیر توده عرب بود و برای همین دلیل، رسول خدا در نخستین
(1). وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً*.
(2). وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَکُمْ مِنْ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَ إِیَّاهُمْ.
(3). وَ لا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ.
(4). وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ، ذلِکُمْ وَصَّاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ.
(5). وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْیَتِیمِ إِلَّا بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ حَتَّی یَبْلُغَ أَشُدَّهُ*.
(6). وَ أَوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمِیزانَ بِالْقِسْطِ.
(7). لا نُکَلِّفُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها*.
(8). وَ إِذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ کانَ ذا قُرْبی.
(9). وَ بِعَهْدِ اللَّهِ أَوْفُوا ذلِکُمْ وَصَّاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ.

39

برخورد با اسعد این دو آیه را برایش خواند و از این طریق او را با اهداف رسالت خود آشنا ساخت. «1»

مذهب در عربستان‌

وقتی ابراهیم خلیل، پرچم یکتاپرستی را در محیط حجاز برافراشت و با هم‌یاری فرزند خود، اسماعیل «کعبه» را تعمیر کرد، گروهی به او پیوستند و از اشعه خورشید وجودش، دل‌هایی روشن گردید. اما درست معلوم نیست که تا چه اندازه آن رادمرد الهی، توانست آیین توحید را گسترش دهد و صفوف فشرده‌ای را از خداپرستان تشکیل دهد.
امیر مؤمنان، اوضاع مذهبی ملت‌های عرب را چنین تشریح می‌کند:
مردم آن روز دارای مذهب‌های گوناگون و بدعت‌های مختلف و طوایف متفرق بودند:
گروهی خداوند را به خلقش تشبیه می‌کردند (و برای او اعضایی قایل بودند) و برخی در اسم او تصرف می‌کردند (مانند بت‌پرستان که «لات» را از اللّه و «عزی» را از عزیز گرفته بودند) و جمعی به غیر او اشاره می‌کردند، خداوند آنان را از طریق رسول اکرم هدایت کرد و به معارف الهی آشنا ساخت. «2»
طبقه روشن فکر عرب، ستاره و ماه را می‌پرستیدند. تاریخ‌نویس معروف عرب، «کلبی» که در سال 206 هجری وفات یافته، چنین می‌نویسد:
قبیله «بنی ملیح» جن‌پرست بودند و قبیله «حمیر» آفتاب، «کنانه» ماه، «تمیم» دبران، «لخم» مشتری، «طی» سهیل، «قیس» شعری و «اسد» عطارد را می‌پرستیدند.
اما طبقه منحط که اکثریّت سکنه عربستان را تشکیل می‌داد؛ علاوه بر بت‌های قبیله‌ای و خانگی، به تعداد روزهای سال 360 بت می‌پرستیدند و حوادث هر روز را
(1). طبرسی، اعلام الوری، ص 35- 40 و بحار الانوار، ج 19، ص 8- 11.
(2). «و أهل الأرض یومئذ ملل متفرّقة، و أهواء منتشرة، و طوائف متشتّتة بین مشبّه للّه بخلقه، أو ملحد فی اسمه، أو مشیر إلی غیره فهداهم به من الضّلالة، و أنقذهم من الجهالة» (نهج البلاغه، خ 1).

40

به یکی از آن‌ها وابسته می‌دانستند.
بت‌پرستی در محیط مکّه، پس از ابراهیم خلیل علیه السّلام به کوشش «عمرو بن قصی» انجام گرفت، ولی به طور مسلم در روزهای نخست به این صورت گسترده نبود، بلکه روزهای اول آن‌ها را شفیع دانسته، آن‌گاه گام فراتر نهاده و کم کم صاحبان قدرت پنداشتند. بت‌هایی که دور کعبه چیده شده بود، مورد علاقه و احترام همه طوایف بود، اما بت‌های قبیله‌ای تنها مورد تعظیم یک دسته خاصی بود و برای این که بت هر قبیله محفوظ بماند، برای آن‌ها جاهایی معین می‌کردند و کلیدداری معابد که جایگاه بتان بود به وراثت دست به دست می‌گشت.
بت‌های خانگی، هر شب و روز میان یک خانواده پرستش می‌شد؛ هنگام مسافرت خود را به آن‌ها می‌مالیدند و در حال مسافرت برای عبادت خود، سنگ‌های بیابان را می‌پرستیدند و در هر منزلی که فرود می‌آمدند، چهار سنگ انتخاب کرده و زیباتر از همه را معبود و بقیّه را پایه اجاق قرار می‌دادند.
اهالی مکّه، علاقه مفرطی به حرم داشته و هنگام مسافرت سنگ‌هایی از آن همراه خود برده و در هر منزلی فرود می‌آمدند، آن‌ها را نصب کرده و می‌پرستیدند. شاید این‌ها همان «انصاب» باشند که به سنگ‌های صاف و بی‌شکل تفسیر شده و در برابر آن «اوثان» است که به سنگ‌های شکل‌دار و پرنقش‌ونگار و تراشیده معنا شده است.
«اصنام» بت‌هایی بودند که آن‌ها از زر و سیم ریخته و یا از چوب تراشیده می‌شدند.
خضوع اعراب در برابر بت‌ها واقعا حیرت‌انگیز بود، آنان معتقد بودند که با قربانی‌ها می‌توان رضایت خاطر آن‌ها را جلب کرد و پس از قربانی کردن خون حیوان را، به سر و صورت بت می‌مالیدند و در کارهای بزرگ و سنگین با آنان مشورت می‌کردند و مشورت آنان چوب‌هایی بود که در یکی می‌نوشتند «افعل» و در دیگری «لا تفعل» سپس دست دراز می‌کردند و هر کدام از آن‌ها بیرون می‌آمد، بر طبق آن عمل می‌نمودند.
خلاصه این که بت‌پرستی دین رایج بود و به صورت‌های گوناگون در بین آنان نفوذ
41

داشت. کعبه، در حقیقت بت‌خانه خدایان اعراب جاهلی بود و هر قبیله در آنجا بتی داشت و بالغ بر 360 بت به اشکال مختلف در این خانه بود. حتی نصاری هم آنجا بر روی ستون‌ها و دیوارها، صورت مریم و عیسی و تصویر فرشتگان و داستان ابراهیم را نقش کرده بودند. از جمله «لات»، «منات» و «عزّی» که قریش آن‌ها را دختران خدا می‌شمردند و مورد پرستش خاص آنان بود. «لات» مادر خدایان به شمار می‌آمد؛ معبدش نزدیک «طائف» قرار داشت و به صورت سنگ سفیدی بود که پرستش می‌شد. «منات» خدای سرنوشت و پروردگار مرگ و اجل بود که معبدش بین مکّه و مدینه بود.
«لات» و «عزّی» را ابو سفیان در روز احد، همراه خویش آورده بود و از آن‌ها استمداد می‌جست. گویند: یک تن از بنی امیه، به نام «أبو احیحه سعید بن عاص» در بستر مرگ می‌گریست. ابو جهل که به عیادتش آمده بود، گفت: این گریه برای چیست؟ آیا از مرگ می‌ترسی که از آن گریزی نیست؟ گفت: نه. لیکن، از آن می‌ترسم که بعد از من، مردم «عزّی» را نپرستند. ابو جهل گفت: «عزّی» را مردم برای تو نپرستیده‌اند، تا به سبب مرگ تو از پرستش آن دست بردارند. «1»
غیر از این‌ها، خدایان دیگری هم در میان اعراب پرستش می‌شدند. چنان که قریش، در داخل کعبه بتی داشت که «هبل» خوانده می‌شد. نه تنها هر قبیله دارای بت مخصوصی بود، بلکه هر خانواده‌ای علاوه بر بت قبیله، بت خانوادگی نیز داشت و هر یک از قبایل مختلف اشیای گوناگون را، از ستارگان گرفته تا ماه و آفتاب، سنگ، چوب، خاک، خرما و مجسمه‌های مختلف می‌پرستیدند که این بت‌ها در کعبه و سایر معابد، مورد توجه قریش و سایر اعراب بودند. برای بت‌ها مراسم طواف و قربانی به جای آورده می‌شد و هر قبیله، هر ساله شخصی را با تشریفاتی انتخاب می‌کرد و در پیشگاه آلهه و اصنام خود قربانی می‌کرد و پیکر خونینش را، در نزدیکی قربانگاه دفن می‌نمود.
(1). کلبی، الاصنام، ص 23.

42

این بیان می‌رساند که چگونه صفحه جزیرة العرب، از خانه تا بیابان و از خانه خلق تا خانه خالق، انباشته و آکنده از آلهه و اصنام بود. «1»
بر اثر پرستش این معبودهای پوشالی گوناگون، تضادها و تعارض‌ها و جنگ‌ها و اختلاف‌ها و کشت و کشتارها و بالاخره بدبختی‌ها و خسارت‌های مادی و معنوی فراوانی، دامن‌گیر این صحرانشینان وحشی بود.
امیر مؤمنان علی علیه السّلام در یکی از خطبه‌های خود، درباره اعراب پیش از اسلام می‌فرماید:
خدا محمد صلی اللّه علیه و آله و سلّم را، به رسالت مبعوث ساخت تا جهانیان را بیم دهد و او را امین دستورهای آسمانی خود قرار داد. در آن حال، شما ای گروه عرب بدترین دین‌ها را داشتید و در بدترین سرزمین‌ها زندگی می‌نمودید و در بین سنگ‌های خشن و مارهای گزنده می‌خوابیدید، از آب تیره می‌نوشیدید و غذای ناگوار می‌خوردید، خون یکدیگر را می‌ریختید و پیوندهای خویشاوندی را قطع می‌کردید، بت‌ها در میان شما برپا بود و گناهان، سراسر وجود شما را فرا گرفته بود. «2»

طرز تفکر اعراب درباره انسان پس از مرگ‌

آنان این مشکل فلسفی را چنین تشریح می‌کردند: روان انسان پس از مرگ به صورت پرنده‌ای، شبیه «بوم» به نام «هامه و صدی» از کالبد بیرون می‌آید و پیوسته در کنار جسد بی‌روح انسان شیون می‌کند و ناله‌های جان خراش و وحشت‌زا سر می‌دهد.
آن‌گاه که کسان مرده، وی را به خاک سپردند؛ روح او- به صورتی که گفته شد- به آرامگاه وی وارد می‌شود و تا ابد در آنجا قرار می‌گیرد، و گاهی برای اخذ اطلاعات از اوضاع فرزندان، بر بام خانه فرزندان می‌نشیند.
(1). به قول شاعر:
معابد جمله ویرانه، حریم کعبه بتخانه‌ز خالق، خلق بیگانه، چه در ضرّا چه در سرّا
(2). نهج البلاغه، خ 26.

43

اگر انسان با مرگ غیر طبیعی، چشم از این جهان پوشیده باشد؛ پیوسته صدا می‌زند: اسقونی ...! اسقونی ...! یعنی با ریختن خون قاتل من، سیرابم کنید و تا انتقام از قاتل گرفته نشود، خاموش نخواهد شد.
اینجا حقیقت روشن می‌گردد و به خوبی درک می‌شود که تاریخ عرب پیش از اسلام، با تاریخ عرب بعد از اسلام، دو تاریخ متضاد است، زیرا کشتن دختران و زنده به گور کردن کجا؟ مواسات و نوازش ایتام کجا؟ غارت و یغماگری کجا؟ بت‌های چوبی و سنگی پرستیدن کجا؟ توجه به خدای یگانه کجا.

ادبیّات یا آیینه تمام‌نمای روحیات یک ملت‌

بهترین روش برای تحلیل روحیات و افکار یک ملت، آثار فکری و داستان‌های موروثی آن‌هاست. ادبیّات، اشعار، قصه‌ها و حکایت‌های هر جمعیت، نماینده افکار و مقیاس تمدن و روشن‌گر طرز تفکر آنان است. ادبیّات هر ملت، مانند تابلوهای نقاشی است که از زندگانی خانواده‌ای و از یک سلسله مناظر طبیعی و اجتماع‌های پرغوغا، یا صحنه‌های جنگ و غارت حکایت می‌کند.
اشعار عرب و مثل‌هایی که در میان آنان رایج بود، بیش از همه چیز می‌تواند قیافه حقیقی تاریخ آنان را نشان دهد. مورخی که می‌خواهد به روحیات یک ملت کاملا واقف شود، حتی الامکان نباید از آثار گوناگون فکری آن‌ها به نام شعر، نثر، امثال، قطعات و داستان‌های آن ملت غافل شود. خوش تیره‌بختانه دانشمندان اسلامی در حد مقدور ادبیات عرب جاهلیت را ضبط نموده‌اند.
«ابو تمام حبیب بن اوس» از ادبای شیعه بود که در سال 231 هجری وفات کرد. وی اشعاری نیز در مدح پیشوایان شیعه دارد. همچنین او بسیاری از اشعار زمان جاهلیت را گردآوری کرده و در ده باب تنظیم کرده است: 1. حماسه و شجاعت 2. مراثی 3. ادب 4. غزل‌های مناسب با دوران جوانی 5. هجا و ذم اشخاص و قبایل 6. شعرهای مناسب با میهمانی و سخاوت 7. مدایح 8. اوصاف و حالات و سیر 9. مطایبات و
44

لطیفه‌ها 10. مذمّت زنان.
از طرف دانشمندان و ادبای اسلامی، شرح‌های زیادی به منظور توضیح لغات و مقاصد گویندگان نوشته شده و خود کتاب نیز به زبان‌های مختلف خارجی ترجمه گردیده است که قسمتی از آن‌ها در معجم المطبوعات است. «1»

موقعیت زن در میان اعراب‌

زن محرومیت عجیبی در نزد اعراب داشته؛ به طوری که با فجیع‌ترین وضع زندگی می‌کرده است. و برای کشف حقیقت، دهمین باب این کتاب دلیل روشنی است.
گذشته از این، آیات قرآنی که در مذمّت اعمال ناشایست آنان نازل گردیده است، انحطاط اخلاقی آنان را در این قسمت روشن می‌سازد. قرآن کریم، عمل ناشایست آنان (کشتن دختران) را چنین بیان کرده و می‌فرماید:
وَ إِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ «2»؛ روز قیامت روزی است که از دختران زنده به گور شده سؤال می‌شود.
راستی انسان باید تا چه اندازه گرفتار انحطاط اخلاقی باشد که میوه دل خود را پس از رشد و نمو یا در همان روزهای ولادت، زیر خروارها خاک پنهان کند و از فریاد و ناله او متأثر نشود.
نخستین طایفه‌ای که در این موضوع پیش‌قدم شد، قبیله «بنی تمیم» بود. «نعمان بن منذر» فرمانروای عراق، برای سرکوب کردن مخالفان با لشکر انبوهی مخالفان خود را تارومار ساخت. اموال آنان را مصادره و دخترانشان را اسیر کرد. نمایندگان «بنی تمیم» به حضور او رسیدند و درخواست کردند که دختران آنان را بازگرداند، ولی به دلیل این که برخی از اسیران در محیط زندان، ازدواج کرده بودند، «نعمان» آنان را مخیّر کرد که: یا روابط خود را با پدران قطع کنند و در آن سرزمین با شوهران به سر ببرند و یا
(1). معجم المطبوعات، ص 297.
(2). تکویر (81) آیه 8.

45

این که طلاق گرفته به وطن خود بازگردند. دختر قیس بن عاصم، محیط زناشوئی را مقدم داشت. آن پیرمرد سال خورده که یکی از نمایندگان قبیله «بنی تمیم» بود، از این عمل به شدت ناراحت شد و با خود عهد کرد که بعد از این دختران خود را، در آغاز زندگی نابود سازد و کم‌کم همین رسم به بسیاری از قبایل سرایت کرد.
وقتی قیس بن عاصم، خدمت رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلّم شرف‌یاب شد، یکی از انصار، از دختران وی سؤال کرد. «قیس» در پاسخ گفت: من تمام دختران خود را زنده به خاک کرده‌ام و کوچک‌ترین ناراحتی در دل خود احساس نکرده‌ام (مگر یک بار!) موقعی که من در سفر بودم، ایام وضع حمل همسرم نزدیک بود. اتفاقا سفرم به طول انجامید، پس از مراجعت، از حمل همسرم پرسیدم. وی در پاسخ من گفت: به عللی بچه مرده به دنیا آمد، او در حقیقت دختر زاییده بود و از ترس من، دختر را به خواهران خود سپرده بود. سال‌ها گذشت و ایام جوانی و طراوت دختر فرارسید و من کوچک‌ترین اطلاعی از وجود وی نداشتم تا اینکه روزی در خانه نشسته بودم، ناگهان دختری وارد خانه شد و سراغ مادرش را گرفت، دختری بود زیبا و گیسوانش را به هم بافته و گردن‌بندی در گردن انداخته بود. من از همسر خود پرسیدم که این دختر زیبا کیست؟
وی در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت: این دختر تو است. همان دختری است که هنگام مسافرت تو به دنیا آمده، از ترس تو پنهان کرده بودم. سکوت من در برابر همسرم، نشانه رضایت بود. او تصور کرد که من دست خود را، آلوده به خون وی نخواهم کرد. لذا روزی همسرم با خیال مطمئن از خانه خارج گردید، من به موجب پیمان و عهدی که داشتم، دست دخترم را گرفته به یک محلی دور دست بردم، در صدد حفر گودال برآمدم. هنگام حفر، دختر مکرر از من می‌پرسید: «منظور از کندن زمین چیست؟» پس از فراغ دست وی را گرفته، کشان‌کشان او را در میان گودال افکندم و خاک‌ها را به سر و صورت او ریخته و به ناله‌های دل‌خراش وی گوش ندادم.
او همچنان ناله می‌کرد و می‌گفت: «پدر جان مرا زیر خاک پنهان می‌سازی و در این گوشه تنها گذاشته به سوی مادرم برمی‌گردی؟» ولی من خاک‌ها را می‌ریختم تا آنجا
46

که او زیر خروارها خاک پنهان گردید.
آری، یگانه موردی که دلم سوخت، همان بوده وقتی سخنان قیس پایان یافت، چشم‌های رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلّم پر از اشک شده بود، این جمله را فرمود:
إنّ هذه لقسوة و من لا یرحم لا یرحم؛ این عمل یک سنگ‌دلی است و ملتی که رحم و عواطف نداشته باشند، مشمول رحمت الهی نمی‌گردند. «1»

موقعیت اجتماعی زن نزد اعراب‌

زن در نزد اعراب، مانند کالایی خریدوفروش می‌شد و از هر گونه حقوق اجتماعی و فردی، حتی حقّ ارث، محروم بود. روشن‌فکران عرب، زن را در شمار حیوانات قرار داده‌اند؛ از همین‌رو آنان را جزء لوازم و اثاث زندگی می‌شمردند. در سایه همین عقیده، این مثل: «و إنّما أمّهات النّاس أوعیة؛ مادران حکم ظروف را دارند که فقط برای جای نطفه آفریده شده‌اند»، در میان آنان رواج کامل داشت.
غالبا از بیم قحطی و احیانا از ترس آلودگی، دختران خود را روز اول تولد، سر می‌بریدند و یا از بالای کوه بلند به دره عمیقی پرتاب می‌کردند و گاهی در میان آب غرق می‌کردند. قرآن کتاب بزرگ آسمانی ما که در نظر خاورشناسان غیر مسلمان، لااقل به عنوان یک کتاب تاریخی و علمی دست نخورده شناخته می‌شود؛ در این باره سرگذشت عجیبی را نقل کرده و می‌فرماید:
هنگامی که خبر تولّد دختر به یکی از آن‌ها داده می‌شد؛ رنگ وی سیاه می‌شد و در ظاهر، خشم خود را فرو می‌برد و بر اثر این خبر بد، از قوم خود متواری می‌گردید و نمی‌دانست آیا مولود مزبور را با خواری نگاه دارد یا در خاک پنهان سازد؟ راستی چه حکم و قضاوت زشتی دارند!». «2»
(1). ابن اثیر، در اسد الغابه، مادّه قیس، از او نقل کرده که پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلّم پرسید: تاکنون چند دختر زنده بگور کردی، گفت:
12 دختر. این سرگذشت در کتاب حیاة محمد، نگارش «محمد علی سالمین» ص 24- 25 نقل شده است.
(2). نحل (16) آیه 60.

47

اسف‌انگیزتر از همه، نظام ازدواج آنان بود که در جهان نظیری نداشت؛ مثلا برای همسر، حدّ معینی قایل نبودند و برای خالی کردن شانه از زیر بار مهریه، زنان را اذیت می‌کردند و چنان که زنی بر خلاف عفت رفتاری می‌کرد، مهر او به کلی از بین می‌رفت.
گاهی از همین قانون سوء استفاده کرده، زنان خود را متهم می‌ساختند تا بتوانند از دادن مهر امتناع ورزند. گرفتن همسران پدر، در صورت طلاق یا مرگ پدر، برای اولاد اشکال نداشت. هنگامی که از شوهر خود طلاق می‌گرفتند، حق ازدواج منوط به اذن شوهر اول بود و اذن شوهر نخستین هم غالبا با دریافت مهر انجام می‌گرفت.
وارث‌ها، زن را نیز مانند اثاث خانه تملک کرده و با افکندن روسری به سر زن، مالکیت خود را اعلام می‌کردند.

مقایسه‌ای کوتاه‌

اگر خواننده گرامی حقوق زن را در اسلام ملاحظه کند؛ جدا اذعان خواهد نمود که این احکام و مقررات و این قدم‌های مؤثر در اصلاح و تحکیم حقوق زن که از طریق پیامبر اسلام برداشته شده، خود گواه روشن بر حقانیت و ارتباط وی با جهان وحی است، زیرا چه دلسوزی و مراعات بالاتر از اینکه (علاوه بر این که در آیات و احادیث، حقوق زن را تثبیت نموده و عملا پیروان خود را به مهربانی با آنان دعوت کرده است) در خطبه «حجة الوداع» نیز زنان را به این عبارت به مردان توصیه کرد.
ای مردم! شما بر زنان خود حقی دارید و آن‌ها هم بر شما حقی، درباره آن‌ها سفارش به نیکی کنید، زیرا کمک و مددکار شما هستند ... از آنچه خود می‌خورید به آنان بدهید و از آنچه خود می‌پوشید بر آنان بپوشانید. «1»
(1). أیّها النّاس، فإنّ لکم علی نسائکم حقّا، و لهنّ علیکم حقّا، و استوصوا بالنّساء خیرا؛ فإنّهنّ عندکم عوان ... أطعموهنّ ممّا تأکلون، و ألبسوهنّ ممّا تلبسون. این جمله‌ها در خطبه «حجة الوداع»، با تفاوت‌های مختصری وارد شده است.
«ر. ک: تحف العقول، ص 33- 34».

48

سلحشوری اعراب‌

از نظر روحی می‌توان گفت که اعراب قبل از اسلام، نمونه کامل انسان طمع‌کار و حریص بودند و علاقه وافری به مادیات داشتند. آنان به همه چیز از نظر منافع می‌نگریستند و همیشه برای خود نوعی کرامت و شرف و برتری نسبت به سایران می‌اندیشیدند. آزادی را بی‌نهایت دوست داشتند، لذا از هر چیزی که آزادیشان را محدود می‌کرد، متنفر بودند. «1»
«ابن خلدون» درباره آن‌ها می‌گوید:
این قوم بر حسب طبیعت، وحشی و یغماگر بودند و موجبات وحشی‌گری، چنان در میان آن‌ها استوار بود که همچون خوی و سرشت آنان شده بود و از این خوی لذت می‌بردند، زیرا در پرتو آن از قیود فرمان‌بری حکام و قوانین سرباز می‌زدند و به سیاست کشورداری نافرمانی می‌کردند و پیداست که چنین خوی و سرشتی، با عمران و تمدن منافات دارد ...
سپس اضافه می‌کند:
خوی آنان غارت‌گری بود، هر چه را در دست دیگران می‌یافتند، می‌ربودند و تاراج می‌کردند و روزی آنان در پرتو نیزه‌ها فراهم می‌آمد و در ربودن اموال دیگران، حد معینی قایل نبودند، بلکه چشم ایشان به هر گونه ثروت یا ابزار زندگی می‌افتاد، آن را غارت می‌کردند. «2»
آری غارت‌گری و جنگ و قتال، از عادات ثانویه آن قوم بود. گویند یکی از عرب‌ها پس از شنیدن صلح و صفای بهشت از زبان پیامبر، پرسید: آیا در بهشت جنگ هم وجود دارد یا نه؟ همین که گفتند: نه. گفت: پس به چه درد می‌خورد. در تاریخ عرب، بیش از 1700 جنگ ضبط شده و برخی از این جنگ‌ها، گاه تا یکصد سال و بیشتر به
(1). اسلام و جاهلیت، ص 245.
(2). ترجمه مقدمه ابن خلدون، ج 1، ص 285 و 286.

49

طول انجامیده است، یعنی چندین نسل با یکدیگر در جنگ و نبرد بودند و گاهی یک موضوع بسیار جزئی، سبب جنگ‌های طولانی و کشت و کشتار فراوان می‌گردید. «1»
عرب جاهلی معتقد بود که: «خون را جز خون نمی‌شوید». داستان «شنفره» که به افسانه شبیه است، می‌تواند میزان «عصبیّت جاهلی» را نشان دهد. یکی از افراد قبیله «بنی سلمان» به «شنفره» اهانت می‌کند و او برای انتقام، تصمیم می‌گیرد که صد نفر از آنان را بکشد. سرانجام پس از مدت‌ها کمین کردن و آوارگی، نود و نه نفر را می‌کشد، تا آن‌که جمعی از دزدان بر سر چاهی او را می‌کشند. استخوان جمجمه او پس از سال‌ها، کار خود را می‌کند و صدمین نفر را هم از آن قبیله می‌کشد. داستان چنین بود که وقتی رهگذری، از «بنی سلمان» عبور می‌کرد، طوفان جمجمه را به شدت به پایش می‌زند و او از درد شدید پا می‌میرد. «2»
اعراب، آن چنان با خون‌ریزی و غارت‌گری خو گرفته بودند که هنگام مفاخره، تاراج اموال دیگران را یکی از افتخارهای خود می‌شمردند.
یک شاعر جاهلی، وقتی زبونی و ناتوانی قوم خود را، در امر غارت می‌بیند، آرزو می‌کند که ای کاش به جای این گروه، قوم دیگری داشت که وقتی بر اسب‌های خود سوار می‌شدند، دست به تاراج و غارت می‌زدند. «3»
قرآن مجید درباره این قوم، می‌فرماید:
(1). العرب قبل الاسلام، ص 128؛ یکی از حوادث تاریخی عرب قبل از اسلام، جنگ ممتدی است که در تاریخ به «حرب داحس و غبراء» معروف است. «داحس» و «غبراء» رئیس قبیله نام دو اسب است. داحس نام اسب قیس بن زهیر رئیس قبیله بنی عبس، و غبراء نام اسب حذیفه بنی فزاره است، هر یک از این دو رئیس اسب خود را تندروتر از دیگری می‌دانستند، کار به مسابقه اسب‌دوانی کشید، اما پس از پایان مسابقه هر کدام مدعی برد امتیاز مسابقه بودند و همین امر ساده سبب وقوع قتلی شد. طایفه مقتول نیز شخصی، از طایفه قاتل را کشتند، ولی کار به همین جا خاتمه نیافت، بلکه این دو قتل مقدمه آغاز جنگ سختی میان این دو قبیله بزرگ و هم‌پیمانان آنان شد، که از سال 568 تا 608، ادامه یافت و جمع بیشماری از طرفین کشته شدند. «ر. ک: تاریخ العرب و آدابهم، ص 47 و الکامل فی التاریخ، ج 1، ص 204».
(2). فلیپ حتی، تاریخ عرب، ج 1، ص 111.
(3).
فلیت لی بهم قوما إذا رکبواشنّوا الإغارة فرسانا و رکبانا

50

وَ کُنْتُمْ عَلی شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَکُمْ مِنْها «1»؛ ای جمعیّت عرب، قبل از اسلام، بر لب پرتگاه آتش بودید، خدا از طریق پیامبر شما را نجات داد.

اخلاق عمومی عرب جاهلی‌

به هر حال، عوامل مختلف مانند جهل و تنگی معیشت و نداشتن نظام صحیح زندگی، وحشی‌گری و درنده‌خویی و تنبلی و بی‌حالی و دیگر رذایل اخلاقی، محیط عربستان را به نحو بارزی تاریک کرده و کم‌کم امور شرم‌آوری را در میان آن قوم، معمول و قانونی ساخته بود.
غارت و چپاول، قمار، ربا و اسیرگیری افراد، در زندگی عرب جاهلی کاری متداول بود. یکی دیگر از عادات زشت آنان، باده‌گساری بود. این عادت نکوهیده، چنان در جامعه آنان نفوذ داشت که جزء سرشت آن قوم شده بود. شاعران آن سرزمین، قریحه‌های شعری خود را بیشتر در وصف شراب و شرح باده‌گساری به کار می‌بردند و میخانه‌ها در تمام ساعات برای نوشیدن انواع شراب‌ها آماده بود و پرچمی بر فراز آن‌ها در اهتزاز بود. باده‌فروشی به قدری در آن محیط رواج گرفته بود که کلمه تجارت در عرف آنان، برابر باده‌فروشی بود.
در نظر عرب جاهلی «اخلاق»، نوع دیگری تفسیر می‌شد؛ مثلا غیرت و شجاعت و مروّت را می‌ستودند، ولی مفهوم شجاعت در نظر آنان عبارت از سفاکی و فزونی عدّه مقتولان در جنگ بود. غیرت در نظر آن‌ها طوری تفسیر می‌شد که زنده به گور کردن دختران، از مراتب عالی و نهایی غیرتمندی به حساب می‌آمد. وفا و یگانگی را در این می‌دیدند که از هم‌پیمانان یا افراد قبیله خود در هر حادثه جانب‌داری کنند، خواه حق باشد یا باطل. «2» آنان در زندگی فقط به زن و شراب و جنگ دل‌بستگی داشتند.
(1). آل عمران (3) آیه 103.
(2). شعار آنان این بود: انصر أخاک ظالما و مظلوما: برادر خود را در حال ستمگری و ستم‌کشی یاری کن. هر چند این جمله در لسان پیامبر به صورت صحیح تفسیر شده است.

51

خرافات و افسانه‌پرستی نزد عرب‌

قرآن مجید، هدف‌های مقدس بعثت پیامبر اسلام را با جمله‌های کوتاهی بیان کرده است. در یکی از آن آیه‌ها- که شایان توجه بیشتر است- چنین آمده است:
وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِی کانَتْ عَلَیْهِمْ «1»؛ پیامبر اسلام تکالیف شاق و غل و زنجیرهایی را که بر آن‌ها است برمی‌دارد.
اکنون باید دید مقصود از غل و زنجیری که در دوران طلوع فجر اسلام، به دست و پای عرب دوران جاهلیت بود چیست؟ بدیهی است که مقصود، غل و زنجیر آهنین نیست، بلکه منظور همان اوهام و خرافاتی است که فکر و عقل آن‌ها را از رشد و نمو بازداشته بود و چنین گیروداری که به بال فکر بشر بسته شود، به مراتب از سلسله آهنین، زیان‌بخش‌تر است، زیرا زنجیرهای آهنین پس از گذشتن مدتی، از دست و پا برداشته می‌شود و فرد زندانی با فکر سالم و منزه از خرافات گام در زندگی می‌گذارد، اما سلسله‌هایی که از اوهام و اباطیل، بسان رشته‌های سردرگم، به عقل و شعور و ادراک انسان پیچیده می‌شود، چه‌بسا تا دم مرگ، با انسان همراه است و او را از هر گونه تلاش، حتی برای باز کردن این قید و بند بازمی‌دارد. انسان با فکر سالم و در پرتو عقل و خرد می‌تواند هر گونه قید و بند آهنین را درهم شکند، ولی تلاش انسان بدون فکر سالم و دور از هرگونه وهم و خیال، نقشی بر آب و عاری از فایده می‌شود.
یکی از بزرگ‌ترین افتخارهای پیامبر گرامی این است که با خرافات و اوهام و افسانه و خیال مبارزه کرد و عقل و خرد بشر را از غبار و زنگ خرافات شست‌وشو داد و فرمود: من برای این آمده‌ام که قدرت فکری بشر را تقویت کنم و با هر گونه خرافات- به هر رنگ که باشد- حتی اگر به پیشرفت هدفم کمک کند سرسختانه مبارزه کنم.
سیاست‌مداران جهان که جز حکومت بر مردم غرض و مقصدی ندارند، پیوسته از
(1). اعراف (7) آیه 157.

52

هر پیشامدی به نفع خود استفاده می‌کنند. حتّی اگر افسانه‌های باستانی و عقاید خرافی ملّتی به ریاست و حکومت آن‌ها کمک کند. از ترویج آن خودداری نمی‌کنند و اگر آنان، افرادی متفکر و منطقی باشند، در این صورت به نام احترام به افکار عمومی و عقاید اکثریت، از افسانه‌ها و اوهام- که با میزان و مقیاس عقل تطبیق نمی‌کند- طرف‌داری می‌کنند.
ولی پیامبر اسلام، نه تنها از آن عقاید خرافی که به ضرر خود و اجتماع تمام می‌شد جلوگیری می‌کرد، بلکه حتی اگر یک افسانه محلی و فکری بی‌اساس به پیشرفت هدف او کمک می‌کرد، با تمام قوا و نیرو با آن مبارزه کرده و می‌کوشید که مردم بنده حقیقت باشند نه بنده افسانه و خرافات. این داستان عملکرد وی را در مقابل چنین اوهامی مشخص می‌کند:
... یگانه فرزند ذکور حضرت پیامبر، به نام «ابراهیم» درگذشت. پیامبر در مرگ وی غمگین و دردمند بود و بی‌اختیار اشک از گوشه چشمانش سرازیر می‌شد. روز مرگش آفتاب گرفت، ملّت خرافی و افسانه‌پسند عرب، گرفتگی خورشید را نشانه عظمت مصیبت پیامبر دانسته و گفتند: آفتاب برای مرگ فرزند پیامبر گرفته شده است. پیامبر این جمله را شنید، بالای منبر رفت و فرمود:
آفتاب و ماه، دو نشانه بزرگ از قدرت بی‌پایان خدا هستند و سر به فرمان او دارند، هرگز برای مرگ و زندگی کسی نمی‌گیرند. هر موقع ماه و آفتاب گرفت، نماز آیات بخوانید.
در این لحظه از منبر پایین آمد و با مردم نماز آیات خواند. «1»
فکر گرفتگی خورشید، به خاطر مرگ فرزند صاحب رسالت، عقیده مردم را به وی راسخ‌تر می‌ساخت و در نتیجه به پیشرفت آیین او کمک می‌کرد، ولی او هرگز راضی نشد که موقعیت او از طریق افسانه در دل مردم تحکیم گردد.
مبارزه وی با افسانه و خرافه که نمونه بارز آن، مبارزه با بت‌پرستی و الوهیت هر
(1). بحار الانوار، ج 22، ص 155.

53

مصنوع ممکن است، نه تنها شیوه دوران رسالت وی بود، بلکه او در تمام ادوار زندگی، حتّی در زمان کودکی با اوهام و خرافات مبارزه می‌کرد.
روزی که محمد صلی اللّه علیه و آله و سلّم بیش از چهار سال نداشت و در صحرا زیر نظر دایه و مادر رضاعی خود «حلیمه» زندگی می‌کرد، از مادر خود درخواست کرد که همراه برادران رضاعی خود به صحرا رود. «حلیمه» می‌گوید: فردای آن روز، محمّد را شست‌وشو دادم و به موهایش روغن زدم، به چشمانش سرمه کشیدم، برای این که دیوهای صحرا به او صدمه نرسانند، مهره‌ای یمانی که در نخ قرار گرفته بود، برای محافظت به گردنش آویختم. محمد صلی اللّه علیه و آله و سلّم مهره را از گردن درآورد و به مادر خود چنین گفت:
مادر جان آرام، خدای من که پیوسته با من است، نگه‌دار و حافظ من است. «1»

خرافات در عقاید عرب جاهلی‌

اشاره
عقاید تمام ملل و جامعه‌های جهان، روز طلوع ستاره اسلام، با انواعی از خرافات آمیخته بود و افسانه‌های یونانی و ساسانی بر افکار مللی که مترقّی‌ترین جامعه آن روز به شمار می‌رفتند حکومت می‌کرد. هم اکنون در میان ملل مترقّی شرق، خرافه‌های زیادی وجود دارد که تمدّن کنونی نتوانسته آن‌ها را از قاموس زندگی مردم بردارد. رشد افسانه و خرافه به تناسب علم و فرهنگ، جامعه هرچه از نظر علم و فرهنگ عقب باشد، به همان نسبت خرافه و اوهام در میان آنان زیادتر خواهد بود.
تاریخ، برای مردم شبه جزیره، خرافه و افسانه‌های زیادی ضبط کرده است و آلوسی «2» بیشتر آن‌ها را در کتابش با یک سلسله شواهد شعری و غیره گرد آورده است.
انسان پس از مراجعه به این کتاب و غیر آن، با انبوهی از خرافات رو به رو می‌گردد که مغز عرب جاهلی را پر کرده بود و این رشته‌های بی‌اساس، یکی از علل عقب‌افتادگی
(1). مهلا یا أمّاه، فإنّ معی من یحفظنی. «بحار الانوار، ج 15، ص 392».
(2). سیّد محمود آلوسی، بلوغ الارب فی معرفة أحوال العرب، ج 2، ص 286- 369.

54

این ملت، از ملت‌های دیگر بود. بزرگ‌ترین سد، در برابر پیشرفت آیین اسلام، همان افسانه‌ها بود و از این‌رو پیامبر با تمام قدرت می‌کوشید که آثار «جاهلیت» را- که همان افسانه و اوهام بود- از میان بردارد. هنگامی که «معاذ بن جبل» را به یمن اعزام کرد، به او چنین دستور داد:
و أمت أمر الجاهلیّة إلّا ما سنّه الإسلام و أظهر أمر الإسلام کلّه صغیره و کبیره «1»؛
ای معاذ، آثار جاهلیت و افکار و عقاید خرافی را، از میان مردم نابود کن و سنت‌های اسلام را که همان دعوت به تفکر و تعقل است، زنده کن.
او در برابر توده‌های زیادی از عرب که سالیان درازی افکار جاهلی و عقاید خرافی بر آنان حکومت کرده بود، چنین می‌گفت:
کلّ مأثرة فی الجاهلیة تحت قدمی «2»؛ با پدید آمدن اسلام، کلیه مراسم و عقاید و وسایل افتخار موهوم، محو و نابود گردید و زیر پای من قرار گرفت.
اینک برای روشن ساختن ارزش معارف اسلام، نمونه‌هایی را در اینجا می‌آوریم:
1. آتش افروزی برای آمدن باران‌
شبه جزیره عربستان، در بیشتر فصول با خشکی رو به رو است. مردم آنجا برای نزول باران، چوب‌هایی را از درختی به نام «سلع» و درخت زودسوز دیگری، به نام «عشر» گرد می‌آوردند و آن‌ها را به دم گاو بسته، گاو را تا بالای کوه می‌راندند. سپس چوب‌ها را آتش زده، به جهت وجود مواد محترقه در چوب‌های «عشر» شعله‌های آتش از آن‌ها بلند می‌شد و گاو بر اثر سوختگی شروع به دویدن و اضطراب و نعره زدن می‌کرد و آنان این عمل ناجوان‌مردانه را، نوعی تقلید و تشبیه به رعد و برق آسمانی انجام می‌دادند. شعله‌های آتش را به جای برق و نعره گاو را به جای رعد، محسوب می‌داشتند و این عمل را در بارش مؤثّر می‌دانستند.
(1). تحف العقول، ص 25، و سیره ابن هشام، ج 3، ص 412.
(2). سیره ابن هشام، ج 3، ص 412.

55
2. اگر گاو ماده آب نمی‌خورد، گاو نر را می‌زدند
گاوهای نر و ماده را برای نوشیدن آب، کنار جوی آب می‌بردند، گاهی می‌شد که گاوهای نر آب می‌نوشیدند، ولی گاوهای ماده لب به آب نمی‌زدند، آنان تصور می‌کردند که علّت امتناع، همان وجود دیوها است که در میان شاخ‌های گاو نر جا گرفته‌اند و نمی‌گذارند گاوهای ماده آب بنوشند و برای راندن دیوها به سر و صورت گاوهای نر می‌زدند. «1»
3. شتر سالمی را داغ می‌زدند تا دیگری بهبودی پیدا کند
اگر در میان شتران، بیماری پیدا می‌شد و یا قرحه و تاولی در لب و دهان آن‌ها ظاهر می‌گردید؛ برای جلوگیری از سرایت این بیماری، شتر سالمی را می‌آوردند، لب و بازو و ران او را داغ می‌کردند. البته علت این کار روشن نیست، گاهی احتمال می‌دهند که جنبه پیش‌گیری داشته و یک نوع معالجه علمی بوده است، ولی از آن نظر که از میان شتران زیاد فقط به سر یک شتر چنین بلایی را می‌آوردند، می‌توان گفت که یک عمل خرافی بوده و علل موهومی داشته است.
4. شتری را در کنار قبری حبس می‌کردند، تا صاحب قبر هنگام قیامت پیاده محشور نشود
اگر مرد بزرگی فوت می‌کرد، شتری را در کنار قبرش در میان گودالی حبس می‌کردند و آب و علف به آن نمی‌دادند که بمیرد تا متوفّی روز رستاخیز بر آن سوار شود و پیاده محشور نگردد.
5. شتری را در کنار قبر پی می‌کردند
اشاره
از آنجا که شخص متوفّی، در دوران زندگی برای عزیزان و مهمانان خود، شتر نحر
(1). شاعر عرب زبان در این باره که گاو نر به جرم آب نخوردن گاو ماده زده می‌شد، چنین می‌گوید:
فإنّی إذا کالثور یضرب جنبه‌إذا لم یعف شربا و عافت صواحبه

56

می‌کرد، برای تکریم و سپاسگزاری از وی، بازماندگانش در پای قبرش، شتری را به طرز دردناکی پی می‌کردند.
اسلام چگونه با این خرافات جنگیده است؟
اینگونه اعمال (هیچ کدام با منطق و اندیشه علمی سازگار نیست، زیرا با افروختن آتش‌باران نازل نمی‌شود و زدن گاو نر، تأثیری در گاو ماده نمی‌گذارد و داغ کردن شتر سالم باعث بهبودی شتر بیمار نمی‌گردد و ...)، نوعی زجر و ستم به حیوانات بوده است. اگر ما این عقاید و رفتار را با قوانین متقن اسلام که درباره حمایت از حیوانات وارد شده است مقایسه کنیم، خواهیم گفت: این شریعت، نقطه مقابل افکار محیط بوده است. ما در اینجا از میان ده‌ها دستور اسلامی درباره حمایت حیوانات، فقط به یکی از آن‌ها بسنده می‌کنیم:
رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلّم می‌فرماید:
هر حیوان سواری بر صاحب خود شش حق دارد: 1. در هر منزلی فرود آمد، آن را علوفه دهد. 2. اگر از آبی می‌گذرد، آن را بر حیوان عرضه بدارد. 3. بر صورت او تازیانه نزند. 4. موقع سخن گفتن طولانی، بر پشت آن قرار نگیرد. 5. بار زیادتر از توانایی بر آن حمل نکند. 6. حیوان را به پیمودن راهی وادار نکند که از توانایی آن بیرون است. «1»
6. کیفیت معالجه بیماران‌
اگر کسی را عقرب یا مار می‌گزید، بر گردن مار و عقرب گزیده زیور آلات طلایی می‌آویختند و معتقد بودند که اگر مس و قلع همراه خود داشته باشد می‌میرد. بیماری «هاری» را که معمولا از گاز گرفتن سگان بیمار به وجود می‌آید، با مالیدن کمی از خون
(1). من لا یحضره الفقیه، ص 228، همچنین برای آگاهی از روایات مربوط به حقوق حیوانات «ر. ک: الشئون الاقتصادیة، ص 130- 159».

57

بزرگ قبیله بر موضع جراحت معالجه می‌کردند. «1» اگر علایم جنون در کسی ظاهر می‌گردید، برای راندن ارواح خبیثه به کثافات پناه برده، کهنه آلوده و استخوان مردگان را به گردنش می‌آویختند. برای اینکه بچه آن‌ها دیو زده نشود، دندان روباه و گربه را به نخی بسته و به گردن بچه‌ها می‌انداختند. هرگاه لب و دهان بچه‌ها کورک می‌زد، مادر بچه غربالی به سر می‌گرفت و از خانه‌های قبیله، نان و خرما جمع می‌کرد و آن‌ها را به سگ‌ها می‌داد، تا دانه و کورک لب و دهان فرزندش بهبودی پیدا کند و زنان قبیله مواظبت می‌کردند تا بچه‌هایشان از آن نان‌ها و خرماها نخورند که مبادا آنان نیز به همین درد گرفتار شوند.
برای معالجه بیماری جلدی، مانند ریختن پوست بدن، آب دهن به آن می‌مالیدند، اگر بیماری شخصی ادامه می‌یافت، تصور می‌کردند که بیمار، حیوانی را مانند مار و غیره- که متعلق به دیوها است- کشته است. برای پوزش خواستن از دیوها، مجسمه‌هایی از گل به صورت شتر درست کرده و جو، گندم و خرما بر آن حمل کرده، در برابر سوراخ کوه می‌گذاشتند و فردا به همان‌جا بازمی‌گشتند. اگر می‌دیدند که بارها دست‌خورده است، آن را نشانه قبولی هدایا دانسته و می‌گفتند که بیمار خوب خواهد شد و در غیر این صورت، معتقد بودند که چون هدیه ناچیز بوده، لذا دیوها آن را قبول نکرده‌اند.
مبارزه اسلام با این خرافات‌
اسلام با این خرافه‌ها، از راه‌های مختلفی مبارزه کرده است. هنگامی که عده‌ای از اعراب بیابانی با آویزه جادویی و قلاده‌هایی که در آن‌ها سنگ‌ها و استخوان‌ها به بند کشیده می‌شد، بیماران خود را معالجه می‌کردند، خدمت رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلّم شرف‌یاب شدند و درباره مداوا با گیاهان و داروهای طبی پرسیدند، رسول اکرم فرمود: لازم
(1). این معنا در این شعر منعکس است:
أحلامکم لسقام الجهل شافیةکما دماؤکم تشفی من الکلب

58

است بر هر فرد بیمار سراغ دارو رود، زیرا خدایی که درد آفریده، دارو نیز آفریده است. «1» حتّی موقعی که سعد بن ابی وقاص بیماری قلبی گرفت، حضرت فرمود: باید پیش «حارث کلده» طبیب معروف ثقیف بروید، سپس خود آن حضرت او را به داروی مخصوصی راهنمایی کرد. «2»
علاوه بر این، بیاناتی درباره آویزه‌های جادوئی- که فاقد همه گونه آثارند- وارد شده است. که به دو روایت در این خصوص اشاره می‌شود:
1. مردی که فرزند او دچار گلو درد شده بود، با آویزه‌های جادویی وارد محضر پیامبر شد. پیامبر فرمود: فرزندان خود را با این آویزه‌های جادویی نترسانید، لازم است در این بیماری از عصاره «عود هندی» استفاده کنید. «3»
امام صادق علیه السّلام می‌فرمود:
إنّ کثیرا من التمائم شرک؛ بسیاری از بازوبندها و آویزه‌ها شرک است. «4»
پیامبر و اوصیای گرامی او، با راهنمائی مردم به داروهای زیادی که همه آن‌ها را محدثان بزرگ اسلام، تحت عنوان طبّ النبی و طبّ الرضا و ... گرد آورده‌اند، بار دیگر ضربه محکمی بر این اوهام- که گریبان عرب دوران جاهلیت را گرفته بود- وارد ساخته‌اند.
7. قسمت دیگری از خرافات‌
برای رفع نگرانی و ترس، از وسایل زیر استفاده می‌کردند: موقعی که وارد دهی می‌شدند و از بیماری وبا یا دیو می‌ترسیدند، برای رفع ترس در برابر دروازه روستا، ده بار صدای الاغ می‌دادند و گاهی این کار با آویختن استخوان روباه به گردن همراه
(1). التاج، ج 3، ص 178، یعنی این آویزه‌ها در رفع بیماری مؤثر نیست.
(2). همان، ص 179.
(3). همان، ص 184.
(4). «سفینه»، ماده «رقی».

59

بود. اگر در بیابانی گم می‌شدند، پیراهن خود را پشت‌رو می‌کردند و می‌پوشیدند.
موقع مسافرت که از خیانت زنان خود می‌ترسیدند، برای کسب اطمینان نخی را بر ساقه و یا شاخه درختی می‌بستند، موقع بازگشت اگر نخ به حال خود باقی بود، مطمئن می‌شدند که زن آن‌ها خیانت نکرده است و اگر باز، یا مفقود می‌شد زن را به خیانت متهم می‌ساختند.
اگر دندان فرزند آنان می‌افتاد، آن را با دو انگشت به طرف آفتاب پرتاب کرده و می‌گفتند: آفتاب! دندانی بهتر از این بده. زنی که بچه‌اش نمی‌ماند، اگر هفت بار بر کشته مرد بزرگی قدم می‌گذاشت، معتقد بودند که بچه‌اش باقی می‌ماند و ...
این مختصری از انبوه خرافاتی بود که محیط زندگی اعراب دوران جاهلیت را تاریک کرده و فکر آن‌ها را از پرواز به اوج تعالی بازداشته بود.

اوضاع اجتماعی عربستان در آستانه ظهور اسلام‌

اشاره

نخستین گامی که بشر برای زندگی جمعی برداشت، زندگی قبیله‌ای بود. قبیله، مجموع چند خانواده و قوم و خویشاوند است که تحت ریاست شیخ قبیله به سر می‌برند و ابتدایی‌ترین صورت اجتماعی را به وجود می‌آورند. زندگی آن روز عرب، به همین منوال بود. هر قبیله، گردهم جمع می‌شدند و اجتماع کوچکی را تشکیل داده بودند. همه از رئیس قبیله فرمان می‌بردند، چیزی که آن‌ها را به هم مرتبط ساخته بود، همان رابطه قومیّت و پیوند قبایلی بود. این قبایل، از هر لحاظ از هم جدا بودند، آداب و رسومشان با هم تفاوت داشت، چون تمام اقوام و قبایل دیگر اصولا بیگانه به شمار می‌رفتند. هیچ‌گونه حقوق و احترامی، به قبایل دیگر قایل نبودند. غارت اموال و کشتن افراد و دزدیدن و ربودن زنان قبایل دیگر را، جزء حقوق قانونی خود می‌دانستند؛ مگر اینکه با قبیله پیمانی داشته باشند. از طرفی، به هر قبیله‌ای تجاوز می‌شد، آنان به خود حق می‌دادند، حتّی تمام افراد متجاوز را از دم شمشیر بگذرانند، زیرا معتقد بودند که خون را جز خون نمی‌شوید.
60

عرب، با قبول اسلام از حکومت قبیله‌ای به حکومت جهانی قدم گذاشت. پیامبر اسلام توانست از قبایل پراکنده عرب امّتی تشکیل بدهد. شکی نیست که تألیف امّتی واحد، از قبایلی که در طول تاریخ به نزاع و تخاصم و حمله و هجوم بر یک دیگر عادت کرده بودند و خون همدیگر را می‌ریختند، در مدّتی اندک کاری بس بزرگ و معجزه اجتماعی بی‌نظیری است، زیرا چنین تحوّل عظیم، اگر نتیجه سلسله تحولات و تطورات عادی بود، نیاز به تربیت طولانی و وسایلی بی‌شمار داشت.
«توماس کارلایل» می‌گوید:
خداوند، عرب را با اسلام، از تاریکی‌ها به جانب روشنائی‌ها هدایت فرمود. از ملّت خموش و راکدی که نه صدایی از آن درمی‌آمد و نه حرکتی از آن محسوس بود، ملتی پدید آورد که از گمنامی به طرف شهرت، از سستی به بیداری، از پستی به فراز، از عجز و ناتوانی به نیرومندی سوق داده شد. نورشان از چهار طرف جهان می‌تابید، از اعلان اسلام یک قرن نگذشته بود که مسلمانان یک پای در هند و پای دیگر در اندلس نهادند. «1»
از مورّخان نامی غرب «مسیو رنان» در تاریخ خود می‌نویسد:
تا زمان این حادثه حیرت‌انگیز (اسلام) که ناگهان نژاد عرب را به لباس جهان‌گیری و خلّاق معانی به ما نشان داد، هیچ‌یک از قسمت‌های عربستان نه جزء تاریخ تمدنی دنیا شمرده می‌شد و نه از حیث علم یا مذهب نشانی از آن بود. «2»
آری تربیت‌شدگان عصر جاهلیت، یعنی قبایل مختلف عرب، نه تمدنی به خود دیده بودند و نه تعلیمات و قوانین و آدابی داشتند. آنان از همه مزایای اجتماعی که موجب ترقی و تمدن است، محروم بودند. بنابراین، هیچ‌گاه انتظار نمی‌رفت که چنین مردمی با آن سرعت، به اوج مجد و عظمت نایل گردند و از زندگی کوچک قبیله‌ای، به جانب جهان وسیع انسانیّت رهبری شوند.
ملّت‌های جهان، هر کدام مانند ساختمانی هستند. همان‌طور که ساختمان اساسی،
(1). نقشه‌های استعمار در راه مبارزه با اسلام، ص 38.
(2). تمدن اسلام و عرب، ص 87.

61

به مصالح مستحکمی نیازمند است که طبق اسلوب صحیح و نظم کامل ساخته و پرداخته شده، تا در مقابل باد و باران مقاومت کند و باقی و پایدار بماند؛ سازمان یک ملّت رشید هم، به پایه‌های محکم و اساسی، یعنی اصول و آداب کامل و اخلاق عالی انسان محتاج است تا قابل بقا و پیشرفت باشد.
روی این اصل، باید فکر کرد که این تطوّر و تحول شگفت‌انگیز، برای اعراب جاهلی از کجا پدید آمد؟ جمعی که تا دیروز تمام قوای آن‌ها در راه اختلاف و نفاق به کار افتاده بود و از همه نظام‌های اجتماعی دور بودند؛ به این سرعت شگرف، دارای اتحاد کلمه و وحدت و الفت شوند و دولت نیرومندی تشکیل دهند که ملّت‌های بزرگ جهان آن روز، در مقابلشان خاضع شوند و مطیع و فرمان‌بردار اصول و آدابشان گردند.
راستی اگر بنا بود قوم عرب به این پیشرفت و عظمت برسند؛ چرا اعراب یمن- که دارای تمدن و فرهنگ بودند، سال‌ها سلطنت‌ها دیده و حکمران‌های بزرگ را در دامن خود تربیت کرده بودند- به این پیشرفت و ترقّی نرسیدند؟ چرا اعراب «غسّان» که مجاور شام بودند و تحت حکومت متمدن روم به سر می‌بردند، به این درجه از رشد نرسیدند؟ چرا اعراب «حیره» که تا دیروز در پرتو فرمانروایی دولت عظیم ایران می‌زیستند، به این پیشرفت نائل نگردیدند؟ اگر آنان به این موفقیت می‌رسیدند، زیاد جای تعجب نبود، ولی شگفت اینجا است که اعراب حجاز که از خودشان هیچ تاریخی نداشتند وارث تمدن عظیم اسلامی شدند.

دولت‌های حیره و غسّان‌

مناطق خوش آب و هوای عربستان، در آخرین قرن قبل از اسلام، به طور کلّی در تحت نفوذ سه دولت بزرگ، یعنی ایران، روم و حبشه بود. شرق و شمال شرقی این منطقه، زیر حمایت «ایران» و شمال غربی تابع «روم» و قطعات مرکزی و جنوب تحت نفوذ «حبشه» قرار داشت. در اثر مجاورت با این دولت‌های متمدن و نزاع و
62

رقابت دائمی که پیوسته بین آنان در جریان بود؛ در سرحدّات عربستان، دولت‌هایی نیمه مستقل و نیمه متمدن پدید آمد که هر کدام از آن‌ها تابع دولت متمدن بزرگ هم‌جوار خود بود. دولت‌های «حیره»، «غسّان» و «کنده» در شمار چنین دولت‌هایی بودند و هر کدام تحت نفوذ یکی از سه دولت ایران، روم و حبشه قرار داشتند. «1»
حیره: به طوری که از آثار و اخبار برمی‌آید؛ در اوایل قرن سوم بعد از میلاد، بعضی از طوایف عرب، در پایان روزگار اشکانی‌ها، به سرزمین مجاور فرات فرود آمدند و بر قسمتی از عراق دست یافتند. این اعراب مهاجر، رفته رفته روستاها و قلعه‌ها بنا کردند و شهرها پدید آوردند که مهم‌ترین آن‌ها «حیره» بود که در جایی، نزدیک محلّ کنونی کوفه بر کرانه بیابان قرار داشت.
این شهر- به طوری که از نام آن پیداست- قلعه‌ای بوده است «2» که اعراب در آن سکونت داشته‌اند، امّا اندک اندک به شهر تبدیل شد. خوشی آب و هوا و فراوانی جویبارهای فرات و مساعد بودن اوضاع طبیعی، باعث آبادی این سرزمین گردید و توانست فرمانروایان صحرا را به تمدن دعوت کند و به سبب مجاورت با ایران، از فرهنگ و تمدن نیز بهره‌مند شوند. در نزدیک «حیره» کاخ‌هایی هم چون «کاخ خورنق» برپا ساختند که جلوه و رونق خاصی بدان شهر بخشید. عرب‌های این ناحیه، با خط و کتابت نیز آشنا شدند و شاید خط و کتابت از آنجا به دیگر جاهای عربستان رفته است. «3»
امیران «حیره» از اعراب «بنی لخم» بودند و از طرف پادشاهان ساسانی به شدت حمایت می‌شدند. علّت حمایت پادشاهان ساسانی، از امرای «حیره» این بود که می‌خواستند از طریق آن‌ها، سدّی میان ایران و اعراب بادیه پدید آورند و به یاری آنان از تجاوز و تعدّی بدویان غارت‌گر، به حدود مرز ایران جلوگیری کنند. نام این امیران
(1). از پرویز تا چنگیز، ص 120- 121.
(2). حیره، در لغت سریانی به معنی دیر و حرم است.
(3). فتوح البلدان، ص 457.

63

در تاریخ ضبط شده است و حمزه اصفهانی، فهرستی از نام و مدّت عمر آن‌ها و پادشاهانی از ساسانیان که با آنان معاصر بوده‌اند، نقل نموده است. «1»
هر چه هست، سلطنت خاندان «بنی لخم» بزرگ‌ترین دولت عربی نیمه‌متمدن در منطقه «حیره» بود. آخرین پادشاه این سلسله «نعمان بن منذر» است که داستان خلع و قتل او به حکم خسرو پرویز، در تاریخ معروف است. «2»
غسّان: در اواخر قرن پنجم، یا اوایل قرن ششم، گروهی از مهاجران در شمال غربی، از گوشه و کنار عربستان فرود آمدند و در مجاورت امپراتوری روم، کشور «غسّان» را تأسیس کردند. این کشور تحت حمایت روم و فرمانروایان آن، دست‌نشانده امپراتوری‌های «قسطنطنیه» بودند، همان طوری که فرمانروایان «حیره» دست‌نشانده پادشاهان ایران بودند.
کشور «غسّان» تا حدّی متمدن بود و چون مراکز حکومت آن از یک طرف نزدیک به دمشق و از طرف دیگر در جوار «بصری» مرکز خطّه عربستان رومی واقع بود، زیر نفوذ و تأثیر تمدن رومی درآمده بود.
غسّانی‌ها، به جهت اختلافی که با فرمانروایان لخمی حیره و ایرانیان داشتند، متّحد و دوست روم بودند. روی هم رفته، حدود نه یا ده امیر غسّانی، یکی بعد از دیگری در این کشور حکمرانی کردند.

آیین رایج در حجاز

آیین رایج در حجاز، بت‌پرستی بود. فقط اقلیت‌هایی از یهود، در «یثرب» و «خیبر» زندگی می‌کردند. همچنان که ساکنان «نجران» شهر مرزی یمن و حجاز، از آیین مسیح پیروی می‌نمودند؛ در مناطق شمالی نیز، به خاطر مجاورت با منطقه نفوذ روم، مسیحیت رواج داشت. اگر از این سه منطقه حساس بگذریم؛ نقاط حجاز را، آیین
(1). سنی ملوک الارض، ص 73- 76.
(2). الأخبار الطوال، ص 109.

64

بت‌پرستی به شکل‌های گوناگون و عقاید مختلف تشکیل می‌داد.
آری، گروه انگشت شماری به نام «حنیفان» بر آیین توحید باقی بودند که خود را پیرو آیین ابراهیم علیه السّلام می‌دانستند و تعداد آنان بسیار کم و در مقابل عرب بت‌پرست بسیار ناچیز بودند. «1»
از زمان حضرت ابراهیم و حضرت اسماعیل، آیین خداپرستی، همراه یک سلسله سنن مذهبی و اخلاقی وارد حجاز شد که مراسم پرشکوه «حج» به احترام کعبه، یکی از آن‌ها بود. بعدها مردی از قبیله «خزاعه» به نام «عمرو بن قصی» که ریاست مکّه را بر عهده داشت آئین بت‌پرستی را وارد مکّه کرد. این شخص، در سفر خود به شام، دید که «عمالقه» مجسمه‌های زیبایی را می‌پرستند و او از کار آن‌ها خوشش آمد و بت زیبایی به نام «هبل» را از شام به مکّه آورد و مردم را به پرستش آن دعوت کرد. «2»
بت‌های مشهور عرب عبارت بودند از:
1. هبل 2. اساف 3. نائله 4. لات 5. عزّی 6. منات 7. عمیانس 8. سعد 9. ذو الخلصه 10. مناف.
علاوه بر این‌ها، در میان اعراب بت‌های معروف دیگری پرستش می‌شد که گاهی به طایفه‌ای و خانواده‌ای اختصاص داشت.

علم و دانش در حجاز

مردم حجاز را مردم «امّی» می‌خواندند. «امّی» به معنای درس نخوانده است، یعنی یک فرد به همان حالتی که از مادر زاییده شده است، باقی بماند. برای شناخت میزان ارزش علم، در میان عرب کافی است بدانید که در دوران طلوع ستاره اسلام، در میان قریش فقط هفده نفر توانایی خواندن و نوشتن داشتند. در مدینه، در میان دو گروه
(1). سیره ابن هشام، ج 1، ص 122- 123.
(2). همان، ج 1، ص 78- 81. عمالقه گروهی از اعراب پیش از اسلام بودند، که در طول زمان از بین رفته‌اند.

65

«اوس» و «خزرج» فقط یازده نفر دارای چنین کمالی بودند. «1»
با توجه به این بحث کوتاه و فشرده، درباره مردم این منطقه، عظمت تعالیم اسلام، در کلیّه شئون اعم از اعتقادی، اقتصادی، اخلاقی و فرهنگی نمایان می‌گردد و پیوسته باید در ارزش‌یابی تمدن‌ها حلقه قبلی را بررسی کرد، آن‌گاه عظمت را ارزیابی نمود. «2»
(1). فتوح البلدان، ص 457 و 459.
(2). برای آگاهی گسترده از عقاید و فرهنگ و تقالید و تیره‌های جامعه عرب، به دو کتاب زیر مراجعه نمایید:
الف) آلوسی، بلوغ الإرب فی معرفة أحوال العرب.
ب) جواد علی، المفصّل فی تاریخ العرب قبل الإسلام. این کتاب در ده جلد تنظیم شده و تمام مباحث مربوط به زندگی عرب جاهلی، را ترسیم کرده است.

66

اوضاع روم و ایران‌

اشاره

برای به دست آوردن ارزش نهضت مقدس اسلام، بررسی اوضاع دو محیط حائز اهمیت است:
1. محیط نزول قرآن؛ محیطی که اسلام در آنجا ظهور و رشد و نموّ کرد.
2. بررسی افکار مردمی که در متمدن‌ترین نقاط جهان آن روز می‌زیستند.
درخشنده‌ترین نقطه‌ای را که در آن روز تاریخ به ما معرفی می‌کند، همان دو محیط امپراتوری «روم» و «ایران» است. برای تکمیل بحث باید اوضاع هر دو کشور را از جنبه‌های مختلف بررسی کنیم، تا از این راه ارزش تمدنی که اسلام آفرید، روشن شود.
روم آن روز، دست‌کمی از رقیب خود، «ایران» نداشت. جنگ‌های داخلی و ستیزه‌های خارجی که دائما با ایران، بر سر «ارمنستان» و غیره داشت؛ مردم آنجا را برای پذیرش یک انقلاب جدید آماده می‌ساخت. اختلاف‌های مذهبی، بیش از هر چیز در توسعه این اختلافات دخالت داشت. در میان بت‌پرستان و مسیحیان شعله جنگ خاموش نمی‌شد، هنگامی که رجال کلیسا حکومت را به دست گرفتند، رقبای خود را سخت تحت فشار نهاده و این خود به ایجاد یک اقلیّت ناراضی کمک می‌کرد و عامل بزرگی را که برای پذیرش دین اسلام و استقبال گرم ملت روم، از این نهضت، می‌توان شمرد؛ محرومیّت دسته‌های مختلف در اثر خشونت رجال کلیسا بود.
67

اختلاف کشیشان از یک طرف و مسلک‌های گوناگون مذهبی از طرف دیگر، روز به روز از سطوت و قدرت امپراتوری روم می‌کاست.
گذشته از این‌ها پیوسته سفیدپوستان و زردپوستان طرف شمال و مشرق، در نظر داشتند که نقاط حاصل‌خیز اروپا را به دست آورند و گه گاه در برخوردهایشان خسارت‌های هنگفتی به یکدیگر وارد می‌کردند و این خود سبب شد که امپراتوری روم، دو نیمه شده و به بلوک شرقی و غربی تقسیم گردید. تاریخ‌نویسان معتقدند:
اوضاع سیاسی و اجتماعی و مالی روم، در قرن ششم بسیار آشفته بود. حتّی تفوّق روم بر ایران را گواه قدرت نظامی وی نمی‌دانند، بلکه معتقدند شکست ایران، معلول بی‌نظمی دستگاه حاکمه ایران بوده است. این دو کشور که تاج سیادت و سیاست جهان را بر سر نهاده بودند، در عصر طلوع اسلام در هرج و مرج به سر می‌بردند.
بدیهی است که این اوضاع یک آمادگی و تشنگی فوق العاده‌ای، برای پذیرش یک آیین صحیح که به اوضاع زندگی آن‌ها سر و سامانی می‌بخشد، ایجاد می‌نماید.

بحث‌های موسمی در روم‌

در برخی از کشورها جمعی بی‌کار و هوس‌ران، یک سلسله مسائل پوچ و بی‌معنا را به انگیزه‌های غیر صحیح مطرح می‌سازند و عمر گرانبهای مردم را هدر می‌دهند. ما برای این مطلب، نمونه و گواه‌های زیادی در بسیاری از کشورهای مشرق زمین داریم که فعلا مجال بحث آن نیست. اتفاقا روم آن روز بیش از همه، گرفتار این نوع مسائل بود؛ مثلا امپراتوران روم و رجال سیاسی، بر اثر پیروی از برخی دستگاه‌های مذهبی معتقد بودند که مسیح، دو طبیعت و دو مشیّت دارد، ولی برخی از مسیحیان «یعقوبی» قایل بودند که وی فقط یک طبیعت و یک مشیّت دارد. همین مسئله بی‌اساس، لطمه شدیدی بر استقلال و هم آهنگی روم زد و شکاف عمیقی در میان آنان ایجاد کرد به طوری که دستگاه حاکمه مجبور بود از عقاید خود دفاع کند و برای همین جهت مخالفان را سخت تحت تعقیب قرار داد و همین فشار و انزجار روحی سبب شد که
68

برخی به دولت ایران پناه برند و هم این‌ها بودند که در برخورد با سپاه اسلام سنگرها را خالی نمودند و با آغوش باز سپاه اسلام را استقبال کردند.
روم آن روز، درست مانند قرون وسطای اروپا بود که «فلاماریون» ستاره‌شناس معروف، داستان زیر را درباره سطح فرهنگ اروپا در قرون وسطی شرح می‌دهد.
کتاب مجموعه لاهوتیه، مظهر کامل حکمت «اسکولاستیک» در قرون وسطی بود و چهار صد سال به عنوان کتاب رسمی در اروپا تدریس می‌شد. قسمتی از آن تحت این عنوان بحث می‌کند: آیا چند فرشته ممکن است در نوک سوزن جای گیرد؟ و یا از مردمک چشم چپ پدر جاویدانی تا مردمک چشم راست وی، چند فرسنگ است؟
روم واژگون بخت، در عین این که آن همه ستیزه‌های خارجی گریبان‌گیرش بود، سیل اختلافات داخلی، که اکثر به رنگ مذهب جلوه می‌کرد، هر روز کشور را به لب پرتگاه نزدیک می‌ساخت. یهود که یک ملت شرور و دسیسه باز بودند، چون دیدند که فشار امپراتور مسیحی روم از حد گذشت؛ نقشه‌هایی برای برانداختن دولت روم کشیدند و یک بار هم شهر «انطاکیه» را تصرف نمودند و گوش و بینی و لب اسقف بزرگ شهر را بریدند. حکومت روم به منظور انتقام، پس از مدتی یهودیان «انطاکیه» را قتل عام کرد. این کشت و کشتار بی‌رحمانه، میان دو ملت یهود و نصاری در روم چند بار تکرار شد و گاهی موج کینه‌جویی به خارج از کشور نیز سرایت کرد؛ مثلا یهودیان، یک مرتبه هشتاد هزار مسیحی را از ایران خریدند و به منظور انتقام از مسیحیان، مانند گوسفند سر بریدند.
اینجاست که خواننده گرامی می‌تواند دورنمای تاریک و پرهرج‌ومرج جهان معاصر با طلوع اسلام را ببیند و اعتراف نماید که این تعالیم عالی نجات‌بخش، از آن محیط ظلمت زده، زاییده فکر بشر نیست و این نسیم فرح‌بخش وحدت و اتفاق و آهنگ صلح و صفا که هدف آیین اسلام است، سرچشمه‌ای جز غیبت ندارد. چه طور می‌توان گفت اسلامی که حتّی به حیوانات حق حیات داده، مولود چنین محیط خون‌آشام است.
69

اسلام، تمام این بحث‌های بی‌اساس را درباره اراده و مشیت عیسی علیه السّلام از بین برد، و در شناسایی مسیح چنین فرمود:
مسیح فرزند مریم پیامبری بیش نبود که پیش از وی پیامبران آمده بودند و مادر وی زن پاک‌دامن و راست‌گویی بود؛ در عین حال هر دو غذا می‌خوردند و بشر بودند. «1»
این آیه، بسیاری از مباحث بیهوده رجال کلیسا را درباره روح و خون و هویّت عیسی خاتمه داد. چنان که با تعالیم عالی و زنده کردن ملکات فاضله، بشر را از ماجراجویی و خون‌ریزی بازداشت.

ایران یا مهد تمدن آن روز

علّتی که ایجاب کرد که ما اوضاع روم را بررسی کنیم، همان نیز می‌طلبد که اوضاع ایران آن روز را از نظر خوانندگان بگذرانیم، ولی باید به این نکته توجه نمود: اگر ما نقاط ضعف کشور نیاکان خود را بیان کردیم، نظری جز تحلیل حقایق و پی بردن به ارزش تعالیم عالی اسلام نداریم. غرور ملی و علاقه به آب و خاک، نباید مانع از واقع‌بینی گردد. ما در عین اینکه کشور خود را دوست داریم، ولی از گفتن حقایق و تشریح عقاید خرافی و بیان نظام فاسدی که در ایران معاصر با ظهور اسلام حکومت می‌کرد پروایی نداریم و در اینجا همان جمله را بازگو می‌کنیم که «ارسطو» درباره مخالفت خود با استاد خود «افلاطون» گفت:
افلاطون را دوست دارم، ولی حقیقت را بیش از او دوست دارم.
نقطه ضعف حکومت ایرانیان آن روز همان حکومت استبدادی و حکومت فردی آن بوده است. به طور مسلم عقل و تدبیر یک نفر، با تدبیر گروهی یکسان نیست.
سازش کاری و اعمال زور در حکومت‌های دسته جمعی کمتر است. از این جهت عظمت و سیادت یا ضعف و زبونی ایرانیان، با ضعف و یا توانایی دستگاه حاکمه
(1). مَا الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَ أُمُّهُ صِدِّیقَةٌ کانا یَأْکُلانِ الطَّعامَ «مائده (5) آیه 75».

70

فردی آنان وابستگی کاملی داشت. مطالعه دوره حکومت ساسانیان و نوسان‌هایی که در طول حکومت آنان رخ داد، گواه زنده این مطلب است.

وضع عمومی ایران مقارن ظهور اسلام‌

ظهور اسلام و بعثت پیامبر اکرم (611 میلادی)، با دوران پادشاهی خسرو پرویز (628- 590 م) مصادف بود و در زمان خسرو پرویز، پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله و سلّم از مکّه به مدینه هجرت فرمود (روز آدینه 16 ژوئیه 622) و این واقعه، مبدأ تاریخ مسلمانان گردید.
در این ایام، دو دولت بزرگ و نیرومند (روم شرقی و ایران ساسانی)، بر قسمت اعظم دنیای متمدن آن روز حکمرانی داشتند. از دیرباز برای تسلط و حکمرانی جهان، با یکدیگر در جنگ و ستیز بودند. «1»
جنگ‌های ممتد ایرانیان با رومیان، از دوران سلطنت انوشیروان (589- 531 م) آغاز شد و تا زمان خسرو پرویز ادامه داشت و مدت 24 سال به طول انجامید.
خسارات سنگین و مخارج هنگفتی که ایران و روم، در این جنگ‌ها متحمل شده بودند؛ هر دو دولت را از کار انداخت و جز شبحی از این دو قدرت نیرومند باقی نماند.
برای اینکه اوضاع ایران را از جهات مختلف به خوبی بررسی کنیم؛ لازم است وضع حکومت‌ها را از پایان سلطنت انوشیروان، تا آغاز ورود مسلمانان به اختصار مطالعه کنیم: فروغ ابدیت، جعفر سبحانی 70 تجمل‌پرستی در دوران ساسانیان ..... ص : 70

تجمل‌پرستی در دوران ساسانیان‌

پادشاهان ساسانی، عموما تجمل‌پرست و پرتشریفات بودند. دربار پرطمطراق ساسانی و زرق و برق آن، چشم‌ها را خیره می‌ساخت.
(1). دکتر صفا، تاریخ علوم و ادبیات در ایران، ص 3- 4، و کریستن سن، ایران در زمان ساسانیان، ص 267.

71

در عهد ساسانیان، ایرانیان پرچمی داشتند به نام «درفش کاویانی» که معمولا در میدان جنگ برافراشته می‌شد و یا در جشن‌های پرتشریفات ساسانیان، بر فراز کاخشان نصب می‌گردید و این پرچم با جواهرات بسیار گرانبها تزیین شده بود. به قول یکی از نویسندگان: «جواهرات و اشیاء گرانبهای این پرچم بی‌همتا را به 1200000 درهم یا (30000 پوند) تخمین کرده‌اند». «1»
در کاخ‌های افسانه‌ای ساسانیان، از بس جواهرات و اشیاء نفیس و قیمتی و نقشه‌ها و تصویرهای حیرت‌انگیز فراهم گردیده بود که دیده بینندگان را خیره می‌کرد.
اگر بخواهیم غرایب و عجایب این کاخ‌ها را بدانیم؛ کافی است فقط نظر خود را به یک قالی سپید و بزرگی به نام «بهارستان کسری» بیندازیم که در تالار یکی از کاخ‌ها انداخته بودند. «این قالی را زمامداران ساسانی، برای این تهیه کرده بودند که موقع عیش و عشرت سرحال باشند و همیشه مناظر زیبا و فرح‌انگیز فصل را تماشا کنند». «2»
به طوری که می‌نویسند:
این قالی، 150 ذراع طول داشت، و هفتاد ذراع عرض و تمام تاروپود آن زربفت و جواهرنشان بود. «3»
در میان پادشاهان ساسانی، «خسرو پرویز» بیش از همه به تجملات علاقه‌مند بود.
شمار زنان و کنیزان و خوانندگان و نوازندگان حرم‌سرای او به چندین هزار تن بالغ می‌شد.
حمزه اصفهانی، در کتاب سنی ملوک الارض، تجملات خسرو پرویز را بدین گونه شرح داده است:
خسرو پرویز سه هزار زن داشت و دوازده هزار کنیزک ساززن و بازیگر و شش هزار مرد پاسبان او بودند، 8500 اسب مخصوص سواری او بود، 960 فیل، دوازده هزار استر
(1). زین العابدین رهنما، پیامبر، ج 1، ص 42- 43. محمد تقی خان حکیم (معتمد السلطان)، در کتاب گنج دانش، به مناسبت تحقیق درباره ایوان کسری قالی نگارستان را به طور دقیق ترسیم کرده است.
(2). زین العابدین رهنما، پیامبر، ج 1، ص 42- 43. محمد تقی خان حکیم (معتمد السلطان)، در کتاب گنج دانش، به مناسبت تحقیق درباره ایوان کسری قالی نگارستان را به طور دقیق ترسیم کرده است.
(3). زین العابدین رهنما، پیامبر، ج 1، ص 42- 43. محمد تقی خان حکیم (معتمد السلطان)، در کتاب گنج دانش، به مناسبت تحقیق درباره ایوان کسری قالی نگارستان را به طور دقیق ترسیم کرده است.

72

مخصوص بردن بنه و هزار شتر داشت. «1»
سپس «طبری» اضافه می‌کند:
این پادشاه بیش از هر کس به جواهرات و ظروف و اوانی گرانبها و امثال آن علاقه داشت. «2»

وضع اجتماعی ایران‌

اشاره
وضع اجتماعی ایران در زمان ساسانیان، به هیچ وجه بهتر از وضع سیاست و دربار نبود. حکومت طبقاتی که از دیر زمان در ایران وجود داشت، در عهد ساسانیان به شدیدترین وجهی درآمده بود.
طبقات اشراف و روحانیان، کاملا از طبقه‌های دیگر ممتاز بودند. تمامی پست‌ها و شغل‌های حساس اجتماعی مخصوص آنان بود. پیشه‌وران و دهقانان از تمام مزایای حقوقی اجتماعی محروم بودند. به جز پرداخت مالیات و شرکت در جنگ‌ها وظیفه دیگری نداشتند.
«نفیسی» درباره امتیازات «طبقاتی ساسانی» می‌نگارد:
... چیزی که بیش از همه در میان مردم ایران «نفاق» افکنده بود، «امتیازات طبقاتی» بسیار خشنی بود که ساسانیان در ایران برقرار کرده بودند و ریشه آن در تمدن‌های پیشین بوده، اما در دوره‌ی ساسانی، بر سخت‌گیری افزوده بودند.
در درجه اول، هفت خانواده اشراف و پس از ایشان، طبقات پنج‌گانه امتیازاتی داشتند و «عامّه مردم» از آن محروم بودند. تقریبا «مالکیت» انحصار به آن هفت خانواده داشت.
ایران ساسانی ... در حدود 140 میلیون جمعیت داشته است، اگر شماره افراد هر یک از هفت خاندان را، صد هزار تن بگیریم، شماره مجموع آن‌ها به «هفت صد هزار» می‌رسد و اگر فرض کنیم که مرزبانان و مالکان- که ایشان نیز تا اندازه‌ای از حقّ مالکیت بهره‌مند
(1). سنی ملوک الأرض و الأنبیاء، ص 420.
(2). تاریخ طبری، به نقل کریستن سن، ص 327.

73

بوده‌اند- نیز هفتصد هزار نفر باشند تقریبا از این 140 میلیون، 5/ 1 میلیون حق مالکیت داشته و «دیگران همه» از این حق طبیعی خداداد محروم بوده‌اند. «1»
پیشه‌وران و کشاورزان که از تمام مزایای حقوقی محروم بودند، بار سنگین مخارج اعیان و اشراف را بر دوش داشتند و در حفظ این اوضاع سودی گمان نمی‌بردند، لذا بسیاری از کشاورزان و طبقات پست و پایین اجتماع، کارهای خود را ترک کرده و برای فرار از مالیات‌های کمرشکن، به دیرها پناهنده می‌شدند. «2»
مؤلف کتاب ایران در زمان ساسانیان، پس از آن‌که از بدبختی کشاورزان و کارگران ایران می‌نویسد؛ از قول یکی از مورخان غرب به نام «امیان مارسیلینوس» چنین نقل می‌کند:
کشاورزان و کارگران ایران در زمان ساسانیان در نهایت ذلت و خواری و بدبختی به سر می‌بردند. در موقع جنگ، پیاده از عقب لشکر حرکت می‌کردند. طوری آنان را خوار و بی‌ارزش می‌شمردند که گویا بردگی برای همیشه بر ایشان نوشته شده است و هیچ اجر و مزدی در مقابل کار خود دریافت نمی‌کردند. «3»
در امپراتوری ساسانی، تنها اقلیتی کمتر از 5/ 1% از جمعیت، صاحب همه چیز بوده‌اند، ولی بالغ بر 98% مردم ایران، همانند بردگان حق حیات نداشتند.
حقّ تحصیل ویژه طبقات ممتاز بود
در دوره ساسانیان، تنها اطفال توانگران و خاندان جاه و نعمت، حقّ تحصیل علم داشتند. توده و طبقات متوسط از دانش و کسب فضیلت محروم بودند.
این عیب بزرگ در فرهنگ ایران باستان، به قدری واضح و روشن است که حتی
(1). تاریخ اجتماعی ایران، ج 2، ص 6- 24.
(2). لما ذا خسر العالم بانحطاط المسلمین، ص 70- 71.
(3). ایران فی عهد الساسانیین، ص 424.

74

«خداینامه‌پردازان» و «شاهنامه‌نویسان» با اینکه هدف آنان حماسه‌سرایی است، به آن نیز تصریح کرده‌اند.
«فردوسی» حماسه سرای معروف ایران، در «شاهنامه» داستانی آورده است که بهترین شاهد این مطلب است. این داستان در زمان انوشیروان اتفاق افتاده، یعنی درست در زمانی که امپراتوری ساسانی، دوران طلایی خود را می‌گذرانده است و نشان می‌دهد که در دوره او نیز اکثریت قریب به اتفاق مردم، حقّ تحصیل نداشتند و حتی انوشیروان دانش دوست، هم حاضر نبود به طبقات دیگر مردم، حقّ تحصیل علم بدهد.
«فردوسی» می‌گوید: کفش‌گری حاضر شد برای مصارف جنگ ایران و روم، گنج سیم و زر نثار کند، با آن‌که در آن زمان انوشیروان به کمک مالی احتیاج بیشتری داشت، زیرا حدود سیصد هزار سپاهی ایران، دچار کمبود غذا و اسلحه بودند. داد و فغان از لشکریان برمی‌خیزد، جریان را به خود شاه می‌رسانند. انوشیروان از این وضع، پریشان خاطر می‌گردد و بر فرجام خویش بیمناک می‌شود. بلافاصله «بزرگمهر» وزیر اندیشور خود را برای چاره‌جویی فرا می‌خواند و دستور می‌دهد هم اکنون باید به جانب مازندران رود و هزینه جنگ را فراهم کند، ولی «بزرگمهر» می‌گوید: خطر، نزدیک است، باید فوری چاره کرد. آن‌گاه بزرگمهر، قرضه ملّی پیشنهاد می‌کند؛ انوشیروان توصیه او را می‌پسندد و دستور می‌دهد هر چه فوری اقدام شود. بزرگمهر به نزدیک‌ترین شهرها و قصبات مأمور می‌فرستد و جریان را با توانگران آن محلّ در میان می‌گذارد.
کفش‌گری حاضر می‌شود تمام هزینه جنگ را بپردازد. فقط این توقع را دارد که به یگانه پسرش- که مشتاق تحصیل است- اجازه تحصیل داده شود. بزرگمهر درخواست او را نسبت به عطایش کوچک می‌شمارد، به پیشگاه خسرو می‌شتابد و آرزوی پیر کفش‌گر را به شاه می‌رساند. انوشیروان خشمگین می‌شود و به وزیر خود بزرگمهر پرخاش می‌کند و می‌گوید:
75

این چه تقاضایی است که تو می‌کنی؟ این کار مصلحت نیست، زیرا با خروج او از طبقه‌بندی، سنّت طبقات مملکت بر هم می‌خورد و زیان آن بیش از ارزش این سیم و زری است که او می‌دهد.
سپس فردوسی، از زبان انوشیروان به تشریح «فلسفه ماکیاولی» او می‌پردازد:
چو بازرگان بچه گردد دبیرهنرمند و با دانش و یادگیر
چو فرزند ما برنشیند، به تخت‌دبیری ببایدش، پیروز بخت
هنر یابد ار مردِ موزه فروش‌سپارد بدو چشم بینا و گوش
بدست خردمند «مرد نژادنماند جز از حسرت و سرد باد ...
بدین ترتیب، به فرمان «خسرو دادگر!» درم‌های مرد کفش‌گر را پس می‌فرستند.
«کفش‌گر بی‌چاره» افسرده خاطر می‌گردد و شبانگاه، دست تظلّم و زاری که عادت مظلومان است، از این همه ستم کاری و حق‌کشی، بر درگاه داور بی‌پناهان بلند می‌کند و زنگ عدل الهی را به صدا در می‌آورد.
... فرستاده برگشت و شد با درم‌دل کفش‌گر زان درم، پر ز غم
شب آمد، غمی شد ز گفتار شاه‌خروش جرس خواست از بارگاه «1» با همه این‌ها، دستگاه عریض و طویل تبلیغاتی انوشیروان، وی را عادل قلمداد نموده و به جامعه ایرانی تحمیل کرده است. ولی این شاه به اصطلاح عادل، نه تنها گره اساسی را در جامعه ایران آن روز نگشود، بلکه سبب شد بدبختی‌های اجتماعی زیادی دامن‌گیر ایرانیان گردد. تنها در غائله مزدک هشتاد هزار و به قولی صد هزار ایرانی را زنده به گور کرد «2»، تا به خیال خود این فتنه را از ریشه برکند.
غافل از اینکه این «فتنه» ریشه کن نگردید، زیرا اینگونه مجازات‌ها از بین بردن «معلول» است نه «علّت» و به اصطلاح مبارزه بر ضد بزهکار است نه جرم. ریشه فتنه نابسامانی اجتماعی و اختلاف طبقاتی و احتکار ثروت و مقام، در دست طبقه خاص و
(1). مروج الذهب، ج 1، ص 263- 264.
(2). تاریخ اجتماعی ایران، ص 618.

76

محرومیت اکثریت قاطع مردم و مفاسد دیگری بود که او با کمک سرنیزه و فشار، می‌خواست تا مردم، خود را راضی جلوه دهند.
«ادوارد براون» در مورد عدالت که به انوشیروان نسبت می‌دهند، چنین می‌نویسد:
اقدامات شدیدی که بر ضد «زنادقه» به عمل آورد و موافقت و ستایش موبدان مجوس را جلب کرد و تواریخ ملّی نیز به دست همین موبدان تنظیم شد ... «1»
در همین تواریخ رسمی، انوشیروان، پادشاهی نمونه عدل و انسانیت معرفی شده است، حکایاتی نقل کرده‌اند که وی زنجیری در بیرون بارگاه شاهی آویخته بود، تا مظلومان دست بر آن زنند و با صدای زنگ، شاه را به داوری فرا خوانند. «2»
شگفتا! در این مدّت طولانی، هیچ مظلومی جز الاغ پیری، این زنگ را به صدا درنیاورد. البته معلوم است الاغ، جرم شهامت و جرئت خود را نمی‌دانسته وگرنه هرگز به سیم عدالت نزدیک نمی‌شد.
و نیز می‌گویند: سلطان روم، سفیری به جانب سلطان عجم، انوشیروان می‌فرستد.
چون چشم سفیر، بر عظمت سلطان عجم و بزرگی طاق کسری می‌افتد؛ می‌بیند سلطان بر سریر نشسته و ملوک در خدمت او حاضرند، نگاهی به اطراف می‌اندازد، ایران را خیلی با شکوه می‌یابد، ولی در اطراف آن اعوجاج و کجی می‌بیند. از درباریان جریان را می‌پرسد، به او می‌گویند: این کجی را که ملاحظه می‌کنی، برای این است که اینجا خانه پیرزنی بود که شاه خواست آن را بخرد و داخل ایوان نماید. آن زن حاضر به فروش نشد، انوشیروان هم او را مجبور نکرد، لذا خانه آن پیرزن باعث اعوجاج و کجی این ایوان گردید. آن سفیر قسم خورد که این کجی بهتر از راستی است. «3»
واقعا شگفت‌انگیز است کسی که می‌خواهد چنین بنا و ایوان با شکوهی بسازد، آیا قبلا نقشه آن را تهیه نمی‌کند و بدون نقشه و زمین کافی اقدام به ساختن چنین
(1). تاریخ ادبی ایران، ج 1، ص 246.
(2). تاریخ اجتماعی ایران، ج 1، ص 618.
(3). مروج الذهب، ج 1، ص 264.

77

ساختمانی می‌کند؟ و در نتیجه کاخ به صورت بنای کج در می‌آید، آیا این مطلب باورکردنی است؟
بعید نیست این نوع داستان‌ها را درباریان و موبدان، به پاس خدمات گرانبهایی که خسرو با نابود کردن مزدکیان به آن‌ها کرده بود به نفع خسرو جعل کرده باشند.
به قول مؤلّف کتاب ایران و اسلام، از این‌ها عجیب‌تر این است که برخی برای آن که عدالت او را شرعی و مستند جلوه دهند، ناچار احادیثی از زبان رسول گرامی و پیشوایان اسلام در این باب ساخته‌اند. مانند آن حدیث معروف «ولدت فی زمن الملک العادل «1»؛ من در زمان شاه دادگر چشم به جهان گشودم» پیامبر افتخار می‌کند که در زمان پادشاه عادل انوشیروان به دنیا آمده است، غافل از این که عدالت او چه ربطی به پیامبر دارد.
در خبر دیگر آمده است: علی علیه السّلام به مدائن تشریف آورد و در ایوان کسری فرود آمد و انوشیروان را زنده کرد و از حال او پرسید، او به امیر مؤمنان خبر داد به خاطر کفر خود از بهشت محروم است، ولی به جهت عدل در جهنم هم معذّب نیست. «2» اکنون ببینیم ساسانیان چه ظلم‌هایی می‌کردند؟
پرده‌ای از جنایت خسرو پرویز
یکی دیگر از کارهای ظالمانه و دیوانه‌وار او رفتار با بزرگمهر معروف بود که در دربار انوشیروان سیزده سال خدمت کرد و باعث حسن شهرت او شد، تا سرانجام خسرو پرویز او را به زندان افکند. وی در زندان به بزرگمهر نامه‌ای نوشت:
«بهره دانش و خردمندی تو این شد که تو را کشتنی ساخت». بزرگمهر در پاسخ نوشت: «تا بخت یار من بود از خرد خود بهره می‌بردم، اکنون که نیست از شکیبایی خود بهره‌مند می‌گردم. اگر نیکوکاری بسیاری از دست من رفته از بدکاری‌های بسیار،
(1). همان.
(2). در این باره ر. ک: تذکرة الموضوعات، اللئالی الموضوعه، سیوطی، و نیز مجمع الزوائد هیتمی.

78

نیز آسوده شده‌ام. اگر منصب وزارت از من سلب شده است، رنج ستم کاری آن نیز از من دست کشیده، پس مرا چه باک است؟»
تا این نامه به دست خسرو پرویز رسید، فرمان داد بینی و لب‌های «بزرگمهر» را ببرند. هنگامی که این فرمان را به او گفتند، پاسخ داد: آری لب‌های من بیش از این سزاوار است. خسرو گفت: از چه رو؟ گفت: از آن رو که نزد خاص و عام تو را به صفاتی ستودم که دارای آن نبودی و دل‌های رمیده را رو به تو نمودم و خوبی‌هایی از تو گفتم که تو سزاوار آن نبودی. ای بدکارترین خسروان، با آن که یقین بر پاکی و نیکی من داشتی، مرا به گمان بد می‌خواهی بکشی؟ پس که را به دادگری تو امیدی تواند بود و به گفته تو دل تواند بست؟
خسرو پرویز، از این سخن برآشفت و فرمان داد بزرگمهر را گردن زدند. «1»
مؤلف کتاب تاریخ اجتماعی ایران که خود از پیش‌تازان ناسیونالیسم است؛ آنجا که از علل انحطاط و آشفتگی و نابسامانی عصر ساسانی سخن می‌گوید، حق انحصاری آموزش و پرورش را برای طبقات ممتاز چنین ترسیم می‌کند:
... در این دوره تعلیم و تربیت و فرا گرفتن علوم متداول، انحصار به مؤبدزادگان و نجیب‌زادگان داشته و اکثریت نزدیک به اتفاق فرزندان ایران، از آن محروم بوده‌اند. «2»
آری این سنت جاهلی، به قدری در نظر ساسانیان اهمیت داشت که نمی‌خواستند به هیچ عنوانی از زیر بار آن شانه خالی کنند.
از این‌رو، به خاطر تأمین هوس‌های خام و نابجای این اقلیّت نازپرورده، اکثریّت مردم ایران از حق تحصیل علم و سایر حقوق اجتماعی محروم بودند.
(1). این داستان را فردوسی، در شاهنامه، در وقایع انوشیروان به مناسبت جنگ ایران و روم آورده است. شاهنامه، ج 6، ص 260- 257، و هم چنین دکتر صاحب الزمانی در کتاب دیباچه‌ای بر رهبری، به طور جالبی این داستان را تجزیه و تحلیل نموده است. ر. ک: دیباچه‌ای بر رهبری، ص 258- 262 و مهدی قلی خان هدایت، گزارش نامه ایران، ص 232.
(2). تاریخ اجتماعی ایران، ج 2، ص 26.

79
داوری تاریخ درباره پادشاهان ساسانی‌
حکمرانان ساسانی غالبا در حکومت خود، سیاست خشنی پیش گرفته بودند و به زور شمشیر می‌خواستند مردم را مطیع خود سازند.
مالیات‌های بسیار سنگین و کمرشکن از مردم می‌گرفتند، از این نظر مردم ایران عموما ناراضی بودند، ولی از بیم جان خود نمی‌توانستند، سخنی بگویند. حتی مردمان مطلع و اشخاص کاردان نیز در دربار ساسانیان ارزشی نداشتند.
زمامداران ساسانی، به قدری مستبد و خودرأی بودند که هیچ کس قدرت اظهار نظر در هیچ کاری نداشت.
تاریخ را همیشه صاحبان قدرت و زور تحریف می‌کنند، ولی بساط ظلم آن چنان گسترده بود که در گوشه و کنار تاریخ از ظلم و بی‌دادگری ستمگران، داستان‌هایی نقل کرده‌اند.
قساوت قلب «خسرو پرویز» به حدی بود که ثعالبی می‌نویسد:
خسرو را گفتند: که فلان حکمران را به درگاه خواندیم تعلل ورزید، پادشاه بلافاصله امر کرد که اگر آمدن او پیش ما به تمام بدن دشوار است، ما به جزئی از تن او اکتفا می‌کنیم، تا کار بر او آسان‌تر شود. بگویید: فقط سر او را به درگاه ما بفرستند. «1»
آشفتگی در حکومت ساسانی‌
در اواخر دوران ساسانیان، چیزی که نباید از ذکر آن غافل شد، موضوع آشفتگی حکومت، رواج خودکامگی و دسیسه بازی و هرج و مرج در رژیم دولت ساسانی بود.
شاهزادگان، اعیان و اشراف و سرداران سپاه به جان هم افتاده بودند و هر دسته، شاه‌زاده‌ای را برمی‌گزید و دسته دیگر او را از میان برمی‌داشت و کسی دیگر را انتخاب می‌کرد.
(1). ایران در زمان ساسانیان، ص 318.

80

هنگامی که مسلمانان عرب، به فکر تصرف ایران افتادند، خاندان سلطنتی ساسانی به منتهی درجه ضعف رسیده و گرفتار نفاق شده بودند.
در مدت چهار سال از موقع کشته شدن خسرو پرویز و جلوس «شیرویه» تا جلوس آخرین پادشاه ساسانی «یزدگرد» عده‌ای که شماره آن‌ها را از شش تا چهارده تن نوشته‌اند، بر تخت پادشاهی تکیه زده بودند.
بدین ترتیب در مدت چهار سال، چهارده بار یا کمتر، سلطنت ایران دست به دست گشته بود. معلوم است در مملکتی که در مدت چهار سال چهارده بار، کودتا شود و هر بار یکی را بکشند و دیگری را به جای او بنشانند، آن مملکت به چه وضعی در می‌آید.
هر زمام‌داری که روی کار می‌آمد، همه کسانی که مدعی سلطنت بودند را از بین می‌برد و برای هموار ساختن سلطنت برای خود چه کارهایی که انجام نمی‌داد! پدر پسر را می‌کشت و پسر پدر را نابود می‌کرد، برادر برادران خود را از بین می‌برد.
«شیرویه» برای رسیدن به سلطنت پدر خود را کشت «1» و چهل نفر از پسران خسرو پرویز، یعنی برادران خود را نابود کرد. «2»
«شهربراز» از هر کس که مطمئن نبود او را کشت. سرانجام تمام کسانی به سلطنت رسیده بودند، همه چه مرد و چه زن و چه بزرگ و چه کوچک، نزدیکان خود، یعنی شاهزادگان ساسانی را از بین می‌بردند تا کسی مدعی سلطنت نباشد.
خلاصه، در دوران ساسانی کار هرج و مرج چنان بالا گرفته بود که کودکان و زنان را بر تخت می‌نشاندند و پس از چند هفته می‌کشتند و دیگری را به جای او می‌نشاندند.
بدین سان، دولت ساسانی علی رغم شکوه و جلوه ظاهری که داشت به سرعت روی به پستی و پریشانی و نابودی می‌رفت.
(1). مروج الذهب، ج 1، ص 281.
(2). تاریخ اجتماعی ایران، ج 2، ص 15- 19.

81
آشفتگی مذهبی اوضاع ایران ساسانی‌
مهم‌ترین سبب آشفتگی اوضاع ایران در دوره ساسانیان، تشتّت و اختلاف آرای دینی بوده است.
سر سلسله ساسانیان، «اردشیر بابکان» چون خود مؤبد زاده بوده و به یاری روحانیان دین زرتشت به سلطنت رسیده بود، لذا به هر وسیله‌ای که بود، دین نیاکان خود را در ایران انتشار می‌داد.
در زمان ساسانیان، دین رسمی و عمومی ملت ایران، آیین زردشتی بود و چون سلطنت ساسانیان با پشتیبانی موبدان صورت گرفته بود؛ از این جهت روحانیان زردشتی، از طرف دربار ساسانی کاملا حمایت می‌شدند. سرانجام روحانیان زردشتی در عهد ساسانی مقتدرترین طبقه ایران را تشکیل می‌دادند.
حکمرانان ساسانی همیشه دست‌نشانده موبدان بودند و اگر یکی از آنان از روحانیان اطاعت نمی‌کرد، با مخالفت سر سخت آنان رو به رو می‌شد. از این‌رو، پادشاهان ساسانی بیش از هر طبقه به روحانیان توجه داشتند و در نتیجه حمایت و طرف‌داری ساسانیان از موبدان، تعداد آن‌ها روز به روز به فزونی می‌رفت.
ساسانیان، برای تحکیم سلطنت خود، از وجود روحانیون بیشتر استفاده می‌کردند و در اطراف و اکناف مملکت پهناور ایران آتشکده‌های مفصلی برپا نموده و در هر یک از آن‌ها تعداد زیادی مؤبد، جای داده بودند.
می‌نویسند: خسرو پرویز، آتشکده‌ای ساخت و دوازده هزار «هیربد» در آنجا گماشت که سرود مذهبی و نماز بخوانند. «1»
بدین ترتیب، دین زردشتی آیین درباری بود. موبدان با تمام قدرت خود می‌کوشیدند که طبقات محروم و زحمت‌کش جامعه را آرام نگه دارند و طوری عمل
(1). تاریخ تمدن ساسانی، ج 1، ص 1.

82

کنند که مردم بدبختی‌های خود را حس نکنند.
فشار و اختیارات نامحدود موبدان، مردم را از آیین زردشتی گریزان می‌ساخت و توده مردم می‌خواستند، دینی غیر از دین اشراف، برای خود بیابند.
مؤلف تاریخ اجتماعی ایران می‌نویسد:
... ناچار مردم ایران از فشار اشراف و موبدان می‌کوشیدند که از زیر بار گران این ناملایمات خود را بیرون آورند. به همین جهت، در مقابل طریقه رسمی «مزدیسنی زرتشتی» که مذهب دولت و دربار بود و به آن «بهدین» می‌گفتند، دو طریقه دیگر در میان زرتشتیان، پیدا شده بود ... «1»
آری، در نتیجه فشار و سخت‌گیری‌های اشراف و موبدان بود که در ایران ساسانی مذاهب مختلف، یکی بعد از دیگری پیدا می‌شد. «مزدک» و پیش از او «مانی» «2» برای آن‌که تحولی در اوضاع روحانی و دینی پدید آورند، خود کوشیدند، امّا نتیجه‌ای نگرفتند.
در حدود سال 497 میلادی بود که «مزدک» قیام کرد. لغو مالکیت انحصاری و نسخ رسم چند همسری و تشکیل حرم‌سرا را، در سرلوحه برنامه اصلاحی خود قرار داد.
وقتی طبقات محروم از این برنامه اطلاع پیدا کردند؛ پروانه‌وار به گرد او هجوم آوردند و به رهبری «مزدک» انقلاب بزرگی به راه انداختند. این قیام‌ها و جنبش‌ها برای آن بود که مردم به حقّ مشروع خداداد خود برسند. سرانجام کار «مزدک» با مقاومت روحانیان و مخالفت سپاهیان مواجه شد و موجب فتنه و تباهی اوضاع ایران گشت.
همچنین در اواخر عهد ساسانی، آیین زردشتی کاملا حقیقت خود را از دست داده بود. کار مقدس شمردن آتش به جایی رسیده بود که پتک زدن به آهن گداخته را که در پرتو مجاورت با آتش، طبیعت آن را به خود گرفته ناروا می‌دانستند و اصول و عقاید
(1). تاریخ اجتماعی ایران، ج 2، ص 20.
(2). مذهب مانی، آیین زردشت آمیخته با مسیحیگری بود، و از دو مسلک بومی و بیگانه، مسلکی را اختراع نمود.

83

زردشت را بیشتر خرافات و افسانه‌ها تشکیل می‌داد و در این دوره حقایق این دین، جای خود را به یک مشت شعارهای پوچ و بی‌روح و بیهوده‌ای داده بود که موبدان پیوسته برای تقویت خود بر تشریفات آن می‌افزودند. افسانه‌ها و خرافات دور از عقل، به اندازه‌ای در این دین راه یافته بود که حتی خود روحانیان را نیز نگران می‌ساخت. در بین موبدان هم کسانی بودند که از اوّل، پوچی شعائر و عقاید زردشتی را فهمیده بودند و از زیر بار آن‌ها شانه خالی می‌کردند.
از طرف دیگر، از زمان انوشیروان به بعد راه تفکّر در ایران بازشده بود و در نتیجه نفوذ فرهنگ یونانی و هندی و همچنین، تماس عقاید زردشتی با عقاید مسیحیّت و مذهب‌های دیگر، بیش از پیش این امر را تقویت نمود و سبب بیداری مردم ایران می‌گشت و لذا بیشتر از هر وقت دیگر، از خرافات و مطالب واهی و بی‌اساس آیین زردشتی رنج می‌بردند.
بالاخره، فسادی که در جامعه روحانیت زردشتی پدید آمده بود و خرافات و افسانه‌های دور از عقل و خرد که در آیین زردشتی راه یافته بود؛ همه سبب تشتت و اختلاف در عقاید و آرای ملت ایران گشت. با بروز این اختلاف و شیوع مذاهب گوناگون، روح شک و تردید در بین طبقه متفکر پدید آمد و از ایشان نیز رفته رفته به دیگران سرایت نمود. در نتیجه توده مردم ایمان قطعی و اعتقاد کاملی که قبلا داشتند، به کلی از دست دادند.
بدین ترتیب، هرج و مرج و بی‌دینی و لاابالی‌گری سراسر ایران را فرا گرفت.
چنان که «برزویه» طبیب معروف عهد ساسانی، نمونه کاملی از اختلاف عقاید و آشفتگی اوضاع ایران ساسانی را در مقدمه کلیله و دمنه ترسیم کرده است.
جنگ‌های ایران و روم‌
«بزرگمهر» که مردی مدبر و هوشیار بود و در رأس دستگاه انوشیروان قرار داشت.
وی با تدبیر کامل و تجربیات خود، در بسیاری از اوقات کشور ایران را از خطرهای
84

بزرگی نجات می‌داد، ولی گاهی بازیگران و سخن‌چینان، روابط وی را با انوشیروان تیره می‌کردند و او را بر ضدّ وی تحریک کرده، حکم توقیف او را صادر می‌نمودند.
همین فتنه‌جویان، ذهن انوشیروان را به امپراتور روم مشوب کردند و او را تحریک کردند که برای گسترش مرزهای کشور و تضعیف رقیب خطرناک خود، «پیمان صلح جاوید» را نادیده بگیرد و به رومیان حمله کند. بالاخره، آتش جنگ شعله‌ور شد و در مدّت نسبتا کوتاهی سربازان ایران، سوریه را فتح کردند و «انطاکیه» را آتش زدند و آسیای صغیر را تاراج نمودند. پس از بیست سال جنگ و خون‌ریزی، هر دو سپاه قدرت و امکانات خود را از دست دادند و پس از تلفات زیاد، دو مرتبه پیمان صلح بستند و مرزهای خود را مانند سابق معین کردند، به این شرط که دولت «روم» سالی معادل بیست هزار دینار به دولت ایران بپردازد.
ناگفته پیدا است یک چنین جنگ‌های طولانی، آن هم در نقاط دور از مرکز، تا چه اندازه بر ثروت و صنعت یک ملّت، ضرباتی سنگین وارد می‌سازد. مرمّت آثار یک چنین جنگ طولانی، با در نظر گرفتن وسایل آن روز به زودی ممکن نبود. این جنگ و تاخت‌وتاز، مقدّمات سقوط حتمی دولت ایران را فراهم آورد.
هنوز لطمه‌های این جنگ جبران نشده بود که بار دیگر جنگ هفت ساله‌ای آغاز گردید. «تی‌باریوس» امپراتور روم، پس از آن‌که بر اورنگ سلطنت تکیه زد، به منظور انتقام با حملات شدید خود استقلال ایران را تهدید کرد. هنوز وضع دو سپاه روشن نگشته بود که انوشیروان از جهان رفت و پسر او «خسرو پرویز» زمام امور را به دست گرفت. وی نیز در سال 614 میلادی، بهانه‌هایی به دست آورد و مجددا به رومیان تاخت و در اوّلین حمله، شام و فلسطین و آفریقا را فتح کرد، «اورشلیم» را غارت نمود، کلیسای قیامت و مزار مسیح را آتش زد و شهرها را ویران ساخت و پس از ریخته شدن خون نود هزار مسیحی جنگ به نفع ایرانیان پایان پذیرفت.
در چنین موقع که جهان متمدن آن روز در آتش جنگ و بیدادگری می‌سوخت؛ پیامبر اسلام، در سال 610 میلادی به رسالت مبعوث گردید و ندای جان‌فزای توحید
85

را به گوش عالمیان رساند و مردم را به صلح و صفا و نظم و آرامش دعوت نمود.
مغلوب شدن رومیان خداپرست، به دست ملل آتش‌پرست، سبب شد که بت‌پرستان مکّه این شکست را به فال نیک بگیرند و با خود بگویند ما هم به این نزدیکی، خداپرستان (مسلمانان) را سرکوب خواهیم ساخت، مسلمانان از شنیدن این خبر به شدت نگران شدند.
پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله و سلّم منتظر وحی الهی بود تا اینکه آیه‌ای نازل گردید:
رومیان در سرزمینی نزدیکی عربستان شکست خوردند، ولی آنان بالأخره پس از چند سالی پیروز خواهند شد. «1»
پیش‌گویی قرآن، درباره رومیان در سال 627 میلادی تحقق پذیرفت و «هرقل» با یک حمله «نینوا» را گرفت. هر دو رقیب آخرین دقایق عمر خود را می‌گذراندند و در صدد تجدید نیرو بودند، ولی چون اراده حتمی ایزد یکتا بر این تعلق گرفته بود که این دو سرزمین با نور یکتاپرستی روشن گردد و روح افسرده ایرانیان و رومیان با نسیم روح‌افزای اسلام زنده شود. چیزی نگذشت که خسرو پرویز، به دست فرزند خود شیرویه کشته شد و فرزند نیز هشت ماه پس از مرگ پدر، درگذشت.
در این دوران، آنچنان هرج و مرج ایران را فرا گرفت که پس از شیرویه در مدت چهار سال، زمام داران متعددی در میان آن‌ها حکومت کردند که چهار نفر آنان زن بود، تا این که سپاه اسلام، با حملات خود به این اوضاع خاتمه داد و این کشمکش‌های پنجاه‌ساله به پیشرفت فتوحات اسلامی کمک شایان کرد.
(1). الم، غُلِبَتِ الرُّومُ فِی أَدْنَی الْأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ «روم (30) آیه 1- 2».

86

نیاکان پیامبر اسلام‌

1. ابراهیم خلیل علیه السّلام؛ قهرمان توحید

اشاره
هدف از تشریح زندگانی حضرت ابراهیم خلیل الرحمن علیه السّلام شناساندن اجداد و نیاکان پیامبر گرامی است، زیرا نسب شریف پیامبر، به حضرت اسماعیل، فرزند «ابراهیم» می‌رسد و چون این دو نفر و برخی از نیاکان والامقام پیامبر اسلام، در تاریخ عرب و اسلام سهم مهمی دارند؛ از این‌رو، مناسب است به طور خلاصه و فشرده، از حالات آنان گفت‌وگو شود. به خصوص که حوادث تاریخ اسلام، مانند حلقات زنجیر به حوادث مقارن طلوع اسلام یا دورتر از آن، بستگی کامل دارد.
مثلا، سرپرستی و حمایت حضرت عبد المطلب از پیامبر اسلام، زحمات و حمایت‌های ابو طالب، عظمت خاندان هاشم، ریشه عداوت بنی امیه، پایه‌های اصولی برای وقایع تاریخ اسلام به شمار می‌رود. از این جهت فصلی از تاریخ اسلام، برای اینگونه بحث‌ها اختصاص داده می‌شود.
در زندگانی قهرمان توحید ابراهیم خلیل علیه السّلام نکات برجسته‌ای وجود دارد.
مجاهدت‌های او در راه توحید و ریشه کن ساختن بت‌پرستی فراموش شدنی نیست و همچنین بحث‌های پرمغز و لطیف او با ستاره‌پرستان، عالی‌ترین درس توحید برای حقیقت‌جویان است که قرآن شریف به منظور آشنایی ما نقل کرده است.
87
زادگاه ابراهیم‌
قهرمان توحید، در محیطی پا به عرصه وجود نهاد که سراسر آن را تاریکی‌های بت‌پرستی و بشرپرستی فرا گرفته بود. آدمی‌زاد در برابر بت‌های تراشیده به دست خود و ستارگان خضوع می‌کرد.
زادگاه پرچم‌دار توحید کشور «بابل» بود که مورّخان آنجا را از عجایب هفت‌گانه دنیا شمرده‌اند و در عظمت و وسعت تمدن این کشور مطالب گوناگون نقل نموده‌اند.
تاریخ نویس معروف، «هیرودنس» چنین می‌نویسد:
بابل به طور مربع الشکلی بنا شده که طول اطراف هر یک از آن 120 فرسخ و محیطش 480 فرسخ می‌باشد. «1»
این گفتار هر اندازه آمیخته با مبالغه باشد، باز از یک حقیقت غیر قابل انکار (به ضمیمه‌ی نوشته‌های دیگر) پرده برمی‌دارد. ولی امروز از آن مناظر دلربا و کاخ‌های بلند، جز تلّ خاکی میان دجله و فرات چیز دیگری دیده نمی‌شود و سکوت مرگ باری بر همه جا حکم‌فرماست. مگر گاهی که باستان‌شناسان، برای پی بردن به وضع تمدن مردم بابل، با حفریات خود، این سکوت را درهم بشکنند.
بنیان‌گذار توحید، در دوران حکومت «نمرود بن کنعان» چشم به جهان گشود.
«نمرود» با آن که بت‌پرست بود، به مردم خدایی می‌فروخت. شاید به نظر عجیب برسد که چطور ممکن است یک نفر هم بت‌پرست باشد و هم به مردم خدایی بفروشد، ولی نظیر این مطلب را قرآن درباره فرعون مصر بیان کرده است. هنگامی که «موسی بن عمران» دستگاه حکومت فرعون را با منطق قوی خود متزلزل ساخت، هواداران فرعون با لحن اعتراض‌آمیزی به فرعون خطاب کردند:
أَ تَذَرُ مُوسی وَ قَوْمَهُ لِیُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ وَ یَذَرَکَ وَ آلِهَتَکَ «2»؛ آیا موسی و طایفه
(1). قاموس کتاب مقدس، ماده بابل.
(2). اعراف (7) آیه 125.

88

وی را می‌گذاری تا جامعه را بر ضد تو بشورانند و تو و خدایانت را به دست فراموشی بسپارند.
پر واضح است که فرعون ادعای خدایی می‌کرد و گوینده جمله أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلی «1» و نیز جمله ما عَلِمْتُ لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرِی «2» بود، در عین حال بت‌پرست نیز بود، ولی در منطق بت‌پرستان مانعی ندارد که فردی خدا و معبود گروهی باشد، در عین حال خود معبود نیز، خدای بزرگ‌تر را بپرستد. زیرا مقصود از «خدا» و «معبود» خالق جهان نیست، بلکه کسی است که به گونه‌ای برتری بر دیگران داشته باشد و زمام زندگی آنان را به گونه‌ای در دست گیرد. تاریخ می‌گوید: در روم بزرگان یک خانواده پیوسته مورد پرستش افراد آن فامیل بودند و در عین حال آن سران برای خود معبودی داشتند.
بزرگ‌ترین سنگری که نمرود به دست آورده بود، جلب توجه گروهی از منجّمان و کاهنان بود که دانشمندان آن روز محسوب می‌شدند. خضوع آنان زمینه را برای استعمار طبقه منحط و بی‌اطلاع آماده‌تر ساخته بود. علاوه بر این، از بستگان ابراهیم کسانی مانند «آزر»- که مردی صورتگر بود و اطلاعاتی در اوضاع ستارگان داشت- جزء درباریان نمرود درآمده بود و این خود نیز مانع بزرگی برای ابراهیم بود، زیرا علاوه بر مبارزه با افکار عمومی، با مخالفت بستگان خود نیز روبه‌رو بود.
نمرود، در زندگی رؤیایی، غرق بود که ناگهان ستاره‌شناسان، نخستین زنگ خطر را نواختند و گفتند: حکومت تو را شخصی که همین محیط زادگاه او است، سرنگون خواهد کرد. افکار خفته نمرود بیدار شد و پرسید: آیا متولّد شده یا نه؟ گفتند: متولّد نشده است. وی فرمان جدایی زنان و مردان را (در شبی که مطابق پیش‌بینی و محاسبات نجومی ستاره‌شناسان، نطفه این دشمن سرسخت منعقد خواهد گشت) صادر کرد. مع الوصف دژخیمان او، پسر بچه‌ها را می‌کشتند؛ قابله‌ها دستور داشتند صورت نوزادان را به دفتر مخصوص او ارسال کنند. اتفاقا، در همان شبی که هر نوع
(1). نازعات (79) آیه 24: من خدای بزرگ شما هستم.
(2). قصص (28) آیه 38: من برای شما خدایی جز خود نمی‌دانم.

89

آمیزش زن و مرد ممنوع بود؛ نطفه ابراهیم در همان شب منعقد شد. مادر ابراهیم باردار شد و مانند مادر موسی بن عمران، دوران بارداری را به صورتی پنهان به پایان رسانید. پس از وضع حمل، برای حفظ فرزند عزیز خود، به غاری که در کنار شهر بود؛ پناه برد و فرزند دلبند خود را در گوشه غار گذاشت، روزها و شب‌ها در حد امکان به او سرکشی می‌کرد. این نوع ستمکاری به مرور زمان نمرود را آسوده خاطر ساخت و یقین کرد که دشمن تخت و حکومت خود را به قتل رسانیده است.
ابراهیم، سیزده سال تمام در گوشه آن غار که راه ورودی تنگی داشت به سر برد، پس از سیزده سال مادر، او را بیرون آورد. ابراهیم گام در اجتماع نهاد، چشم نمرودیان به ناشناسی افتاد، مادر ابراهیم گفت: این فرزند من است پیش از پیش‌گویی منجّمان متولد گشته است. «1»
ابراهیم از غار بیرون آمد توحید فطری «2» خود را با مشاهده زمین و آسمان، درخشیدن ستارگان و سر سبز گشتن درختان، کامل‌تر ساخت: او گروهی را دید که در برابر درخشندگی ستارگان، عقل و هوش خود را از دست داده‌اند. عده دیگری را دید که سطح افکارشان از این هم پست‌تر بود و بت‌های تراشیده را عبادت کردند. بدتر از همه این‌ها، شخصی از جهل و نادانی مردم استفاده کرده به مردم خدایی می‌فروخت.
ابراهیم ناچار است خود را برای مبارزه در این سه جبهه مختلف آماده سازد. قرآن مجید، داستان مبارزه‌های وی را در این سه صحنه نقل کرده است.
ابراهیم و مبارزه با بت‌پرستی‌
تاریکی بت‌پرستی، سراسر بابل (زادگاه ابراهیم) را فرا گرفته بود. خدایان دروغین زیادی، زمینی و آسمانی، عقل و هوش طبقات مختلفی را ربوده بود: برخی را
(1). تفسیر برهان، ج 1، ص 535.
(2). مقصود از توحید فطری، همان ندای خداگرایی است که هر انسانی آن را از درون خود می‌شنود، بدون این که در این گرایش تحت تأثیر عوامل خارجی قرار گیرد.

90

صاحبان قدرت و بعضی را وسیله تقرب به درگاه خداوند می‌دانستند.
رسم و روش پیامبران در ارشاد و هدایت مردم منطق و استدلال است، زیرا آنان با دل مردم سروکار دارند و می‌خواهند حکومتی پدید بیاورند که بر اساس ایمان و یقین استوار باشد و چنین حکومتی از طریق زور و شمشیر امکان‌پذیر نیست. ما باید میان حکومت پیامبران و حکومت فرعون‌ها و نمرودها فرق بگذاریم، هدف دسته دوم حفظ حکومت و ریاست است، به هر وسیله‌ای ممکن باشد، اگر چه رشته حکومت آنان پس از درگذشت آن‌ها از هم بپاشد. ولی مردان الهی می‌خواهند حکومتی پدید آورند که در خلوت و جلوت، در موقع نیرومندی و ناتوانی حاکم، در حال حیات و مرگ وی، فرمانروایی کند و به اصطلاح بر قلب‌ها حکومت کنند نه بر بدن‌ها و این هدف با اعمال زور و فشار ابدا صورت نمی‌پذیرد.
ابراهیم، در آغاز کار با مسلک بستگان خود (بت‌پرستی) که در رأس آنان «آزر» قرار داشت، مبارزه کرد. هنوز در این جبهه موفقیّت کامل به دست نیاورده بود «1» که با صحنه دیگر روبه‌رو گردید. سطح افکار این دسته بلندتر و روشن‌تر از افراد گروه نخست بود، زیرا آنان بر خلاف روش بستگان ابراهیم، از موجودات پست و ناچیز زمینی دل‌کنده، کواکب و ستارگان آسمانی را می‌پرستیدند. ابراهیم در مقام مبارزه با پرستش اجرام کیهانی، یک سلسله حقایق فلسفی و علمی را که هنوز مرغ اندیشه بشر آن زمان، به آن نرسیده بود؛ با بیانی ساده بیان کرد که دلایل او، امروز هم مورد اعجاب بزرگان علم و فن فلسفه و کلام است. از همه بالاتر، قرآن مجید با عنایت خاصّی به نقل دلایل ابراهیم پرداخته است، از این جهت نگارنده با توضیح مختصری، گفتار ابراهیم را در این صفحه‌ها نقل می‌کند.
ابراهیم، شبی از شب‌ها برای هدایت مردم از اوّل غروب آفتاب، چشم به آسمان دوخت و تا غروب فردا بیدار ماند و در ظرف این 24 ساعت با سه گروه به بحث و
(1). انعام (6) آیه 74، مربوط به بحث با بت‌پرستان است و آیات بعدی پیرامون بحث ابراهیم با پرستندگان «اجرام آسمانی» می‌باشد.

91

گفت‌وگو پرداخت و عقاید هر دسته را با دلیل محکم ابطال کرد.
تاریکی شب فرا رسید، پرده سیاه شب نشانه‌های هستی را پنهان ساخت، ستاره شفاف «زهره» از گوشه افق نمایان گشت. ابراهیم برای جلب قلب‌های زهره‌پرستان با آنان هم‌آهنگ شد و در ظاهر از روش آنان پیروی کرد. گفت: این پروردگار من است، وقتی غروب کرد و در گوشه‌ای پنهان گشت، گفت: من خدایی را که غروب دارد دوست نمی‌دارم و از این منطق شیوا، عقیده زهره‌پرستان را مردود شناخت و بی‌مایگی آن را آفتابی ساخت.
در مرحله بعد، دیدگان وی به قرص نورانی ماه افتاد که درخشندگی و زیبایی آن، دل‌ها را مجذوب خود کرده بود. وی برای جلب قلب‌های ماه‌پرستان، در ظاهر به معبود بودن آن اعتراف کرد، بعدا با پنجه محکم منطقی، این عقیده را نیز به باد انتقاد داد. اتفاقا دست توانای تقدیر آن را در افق ناپدید ساخت و نور و روشنایی خود را از دشت و صحرا برچید. ابراهیم با قیافه حق‌جویانه، بدون اینکه دل‌های ماه‌پرستان را از خود برنجاند، گفت: پروردگار من، اگر مرا هدایت نکند، بی‌گمان از گمراهان خواهم بود، زیرا ماه نیز، مانند ستاره افول و غروب دارد و خود اسیر یک نظم خلل‌ناپذیر دیگری است.
تاریکی شب سپری گردید، آفتاب سینه افق را شکافت و نور طلایی خود را بر دشت و دمن ریخت. آفتاب‌پرستان، متوجه معبود خود گشتند. ابراهیم روی حفظ اصول مناظره، به ربوبیت آن اعتراف کرد، ولی غروب و افول خورشید محکومیت آن را در برابر نظم عمومی جهان هستی، مسلم ساخت و ابراهیم از معبود بودن خورشید صریحا تبری جست.
آن‌گاه از هر سه گروه اعراض کرد و گفت:
وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِیفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ «1»؛
(1). انعام (6) آیه 79.

92

من روی خود را به جانب کسی کردم که آسمان‌ها و زمین را آفریده است، در حالی که به او ایمان خالص دارم و از مشرکان نیستم.
طرف سخن ابراهیم کسانی بودند که می‌اندیشیدند ربوبیّت و کارگردانی موجودات زمینی، از آن جمله انسان، به اجرام آسمانی واگذار شده است.
این بیان می‌رساند که بحث ابراهیم، درباره سه مطلب زیر نبوده است:
1. اثبات صانع؛ 2. توحید ذات خدا و اینکه او یکی است و متعدد نیست؛ 3. توحید در خالقیّت و اینکه خالقی جز او نمی‌باشد. بلکه نقطه محوری بحث او مربوط به توحید در «ربوبیّت»، «تدبیر» و «کارگردانی» است و اینکه «مربّی» و «پرورنده» و «مدبّر و کارگردانی» برای موجودات زمینی جز «خداوند» نیست. از این‌رو، پس از اقامه دلیل و ابطال «ربوبیّت» اجرام سماوی، فورا گفت: وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ ...؛ آفریدگار آسمان‌ها و زمین، «مدبّر» و «ربّ» آنها نیز هست و هرگز تدبیر گوشه‌ای از جهان آفرینش، به برخی از اجرام آسمانی واگذار نشده است. در نتیجه، خالق و «مدبّر» یکی است نه اینکه خالق خدا است و مدبّر موجود دیگر.
مفسران و گروه متکلم که در «معارف» قرآن، بحث و غور نموده‌اند؛ در تفسیر منطق ابراهیم دچار اشتباه‌هایی شده‌اند و تصوّر کرده‌اند: «هدف ابراهیم» نفی «خدایی» این اجرام است، یعنی آن خدایی که همه ملت‌های جهان به آن معتقد بوده و جهان خروشان هستی نشانه وجود اوست. برخی دیگر تصور کرده‌اند: «هدف ابراهیم، نفی «خالقیّت» این اجرام است، زیرا چه بسا ممکن است خدای جهان، پس از آفریدن یک موجود کامل، مقام خالقیّت را به برخی از موجودات واگذار کرده باشد».
در صورتی که هر دو تفسیر غیر صحیح بوده و هدف ابراهیم پس از تسلیم مسائلی به نام وجود خدای واجب الوجود و توحید و یکتایی آن و یکتایی خالق، در توحید دیگری به نام «توحید ربوبی» و این که خالق جهان «مدبّر» آن نیز هست گفت‌وگو می‌کند و جمله «وجّهت وجهی ...» بهترین گواه تفسیر یاد شده است. از این‌رو، تمام
93

تأکید بحث ابراهیم روی مسئله «ربّ» و «ربوبیّت» اجرامی مانند «ستاره»، «ماه» و «آفتاب» بوده است. «1»
برای تکمیل بحث، برهان ابراهیم را به گونه‌ای توضیح می‌دهیم:
ابراهیم، در هر سه مورد افول و غروب این اجرام را گواه بر آن می‌گیرد که آن‌ها لیاقت و شایستگی تدبیر و کارگردانی حوادث زمین و به خصوص پدیده‌ای به نام انسان را ندارند. اکنون سؤال می‌شود که چرا افول و ناپدید گردیدن این اجرام گواه بر مدبّر نبودن آن‌هاست؟
این مطلب را می‌توان به صورت‌های مختلف بیان کرد و هر صورتی از آن، برای گروهی مفید است. تفسیر منطق ابراهیم، در ابطال مدبریّت اجرام آسمانی به صورت‌های گوناگون، گواه بر آن است که قرآن دارای ابعاد مختلف است و هر بعدی از آن برای گروهی مطرح می‌باشد.
در اینجا به تفسیرهای گوناگون این استدلال می‌پردازیم:
الف) هدف از اتّخاذ ربّ و پروردگار این است که موجود ضعیف و ناتوان در پرتو قدرت و توان او، به مرحله کمال برسد و چنین مربّی باید با موجودات مورد تربیت، پیوند نزدیک داشته باشد؛ به گونه‌ای که پیوسته از حال او آگاه بوده و از او جدا نگردد و نزد او حاضر باشد.
موجودی که ساعت‌ها از فرد مورد تربیت غایب می‌شود و به کلّی از او بیگانه می‌گردد و نور و برکت را از سر او می‌چیند، چگونه می‌تواند مربّی و پروردگار موجودات زمینی باشد؟ از این‌رو، افول و غروب ستاره که نشانه بیگانگی او از حوادث زمینی است، گواه بر این است که موجودات زمینی، مربّی و پروردگار دیگری دارند که از این نقیصه پیراسته است.
(1). ما در کتاب مبانی توحید از نظر قرآن، مراتب توحید و تفاوت آن‌ها را به صورت گسترده بیان کرده‌ایم و ثابت نموده‌ایم که مسأله «توحید در ذات»، غیر از «توحید در خالقیّت»، و این دو نوع توحید، غیر از «توحید در ربوبیّت» است، و هر سه غیر از دیگر «مراتب توحید» است.

94

ب) طلوع و غروب اجرام آسمانی و حرکت منظم‌شان گواه بر این است که آن‌ها همگی زیر فرمان می‌باشند و خود در چنگال قوانینی که بر آن‌ها حکومت می‌کند قرار گرفته‌اند و پیروی از قوانین منظم، خود گواه بر ضعف و ناتوانی آن‌هاست و چنین موجودات ضعیف، نمی‌توانند بر پهنه هستی و یا حوادث زمینی حاکم باشند و اگر هم موجودات زمینی از نور آن‌ها بهره‌مند می‌شوند، دلیل بر ربوبیّت آن‌ها نیست، بلکه گواه بر این است که این موجودات به فرمان مقام بالاتر، در برابر حوادث زمینی انجام وظیفه می‌کنند. به عبارت دیگر، این مطلب گواه بر انسجام موجودات جهان و هم‌بستگی آن‌ها با یکدیگر است.
ج) هدف از حرکت این موجودات چیست؟ آیا هدف این است که از نقص به جانب کمال بروند و یا بالعکس، دوّمی قابل تصور نیست و بر فرض تصور، معنا ندارد مربّی و کارگردان موجودات، از مرحله کمال به سوی نقص و نیستی برود و فرض نخست، خود گواه بر وجود مربّی دیگری است که این موجودات به ظاهر پرتوان را، از مرحله‌ای به مرحله کامل‌تری می‌رساند و در حقیقت او ربّ و پروردگار است که این اجرام و آنچه در زیر آن‌ها قرار دارند، همه را به سوی کمال می‌رساند.
روش پیامبران در بحث و مناظره‌
همان طور که گفتیم، ابراهیم پس از خروج از غار، با دو گروه منحرف از جاده توحید روبه‌رو گردید:
1. بت‌پرستان.
2. پرستندگان اجرام آسمانی.
بحث ابراهیم را با گروه دوم شنیدیم؛ اکنون باید دید که وی چگونه با بت‌پرستان به مناظره برمی‌خیزد.
تاریخ پیامبران نشان می‌دهد که آنان اصلاحات خود را در آغاز کار، از بستگان خود آغاز می‌کردند و سپس شعاع دعوت خود را گسترده‌تر می‌ساختند؛ چنان که
95

پیامبر اسلام در آغاز بعثت پیش از همه، قوم خود را به اسلام دعوت کرد و طبق فرمان خداوند جهان وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ «1»؛ خویشاوندان نزدیک‌تر خود را از عذاب الهی بترسان. پایه دعوت خود را بر اصلاح بستگان خود استوار کرد.
ابراهیم نیز همین روش را داشت. اصلاحات خود را از بستگان شروع نمود. «آزر» در میان قوم وی، مقامی بس بلند داشت، زیرا علاوه بر اطلاعات علمی و صنعتی، ستاره‌شناس ماهری بود و در دربار نمرود، قول او نافذ و استخراج نجومی وی مورد پذیرش تمام درباریان بود. ابراهیم، دریافته بود که با جلب وی می‌تواند سنگر مهمی را از بت‌پرستان تصرف کند. از این جهت، با نیکوترین اسلوب، وی را از پرستش «بتان» بازداشت، ولی عواملی باعث شد که «آزر» پیام و نصایح ابراهیم را نپذیرد.
چیزی که در خور اهمیت است، کیفیّت دعوت و روش سخن گفتن ابراهیم با «آزر» است. دقّت کافی در آیاتی که گفت و گوی ابراهیم را با آزر نقل می‌کند، ادب و رسم پیامبران را در طریق دعوت و ارشاد، روشن می‌سازد.
پدر جان، چرا چیزی را که نه می‌شنود و نه می‌بیند و از چیزی بی‌نیاز نمی‌کند، می‌پرستی؟ ای پدر، من از طریق وحی به مطالبی آگاهی پیدا کرده‌ام که تو را از آن‌ها آگاهی نیست. هان ای پدر! اگر از من پیروی کنی، تو را به راه راست هدایت می‌کنم، پدر جان بندگی شیطان مکن، زیرا شیطان بنده نافرمان خدا است، پدرم! من از آن می‌ترسم که عذاب آفریدگار به تو برسد و در این صورت هم‌نشین و دوست شیطان گردی. «2»
آزر، در برابر دعوت ابراهیم چنین گفت:
ابراهیم! آیا از خدایان «3» من رو گردانی؟ اگر از این کار دست برنداری تو را سنگسار
(1). شعراء (26) آیه 214.
(2). إِذْ قالَ لِأَبِیهِ یا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ ما لا یَسْمَعُ وَ لا یُبْصِرُ، وَ لا یُغْنِی عَنْکَ شَیْئاً. یا أَبَتِ إِنِّی قَدْ جاءَنِی مِنَ الْعِلْمِ ما لَمْ یَأْتِکَ فَاتَّبِعْنِی أَهْدِکَ صِراطاً سَوِیًّا. یا أَبَتِ لا تَعْبُدِ الشَّیْطانَ إِنَّ الشَّیْطانَ کانَ لِلرَّحْمنِ عَصِیًّا. یا أَبَتِ إِنِّی أَخافُ أَنْ یَمَسَّکَ عَذابٌ مِنَ الرَّحْمنِ فَتَکُونَ لِلشَّیْطانِ وَلِیًّا «مریم (19) آیه 42- 45».
(3). مقصود از «خدایان»، همان «صنم» و «وثن» است که به گونه‌ای مقام خدایی را در نظر بت‌پرستان داشتند، و خدا در

96

می‌کنم و برای این نافرمانی باید مدتی از من دوری کنی.
روح بزرگ و سینه باز ابراهیم، بدگویی‌های آزر را در خود هضم کرد و چنین پاسخ داد: «سلام علیک سأستغفر لک ربّی؛ درود بر تو ای پدر و من برای تو، طلب آمرزش خواهم کرد.» چه پاسخی بهتر از این بیان و چه گفتاری نرم‌تر و دل‌پذیرتر از این کلام.
آیا آزر پدر ابراهیم بوده است؟
ظاهر آیات یاد شده و همچنین آیه 115، از سوره توبه و چهارده از سوره ممتحنه بیان‌گر این است که آزر پدر ابراهیم بوده و ابراهیم نیز وی را پدر می‌خوانده است، ولی پدر بودن آزر بت‌پرست، با اتفاق دانشمندان شیعه که پدران پیامبر اسلام و تمام پیامبران، موحد و خداشناس بودند، سازگار نیست. دانشمند عالی قدر «مفید» «1» مطلب مزبور را، مورد اتفاق و اجماع علمای امامیه دانسته است. حتی بسیاری از دانشمندان سنّی نیز در این مورد، با آنان هم رأی می‌باشند. در این صورت، تکلیف ظواهر آیات یاد شده چیست و چگونه باید مشکل را حل کرد؟
بسیاری از مفسران می‌گویند: کلمه «اب» معمولا در زبان عرب در مورد پدر به کار می‌رود، ولی مورد استعمال آن منحصر به پدر نیست و گاهی در لغت عرب و اصطلاح قرآن، در مورد عمو نیز به کار می‌رود، چنان که در آیه زیر، لفظ «اب» به معنی عمو به کار رفته است:
إِذْ قالَ لِبَنِیهِ ما تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِی قالُوا نَعْبُدُ إِلهَکَ وَ إِلهَ آبائِکَ إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ وَ إِسْحاقَ إِلهاً واحِداً وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ «2»؛ هنگامی که یعقوب به فرزندان خود
نظر این گروه منحصر به آفریننده یا گرداننده جهان نیست، بلکه اگر کاری از کارهای خدا به او واگذار گردد، صحیح است او را خدا بنامند، مانند حائز بودن مقام «مغفرت» و «آمرزش گناه» و یا مقام «شفاعت» و غیره.
(1). شیخ مفید، اوائل المقالات، ص 12.
(2). بقره (2) آیه 133.

97

گفت: پس از من چه می‌پرستید؟ گفتند: خدای تو و خدای آبای تو، ابراهیم، اسماعیل و اسحاق را که خدای یگانه است، پرستش می‌کنیم و ما تسلیم او هستیم.
بی‌شک اسماعیل، عموی یعقوب بود نه پدر وی، زیرا یعقوب فرزند اسحاق است که برادر اسماعیل بود. با این وضع، اولاد یعقوب، اسماعیل را که عموی یعقوب بود، پدر خوانده‌اند، یعنی کلمه «اب» را درباره وی به کار برده‌اند؛ با وجود این دو نوع استعمال (که گاهی در مورد پدر و گاهی در مورد عمو استعمال می‌شود)، جای این احتمال هست که مقصود از اب در آیات مربوط به هدایت آزر، عمو باشد. خصوصا به قرینه اجماع و اتفاقی که مرحوم مفید نقل کرده است و شاید علّت پدر خواندن ابراهیم این بوده که مدّت‌ها سرپرستی ابراهیم را بر عهده داشته است، از این نظر ابراهیم پیوسته با چشم پدری به او می‌نگریست.
قرآن آزر را پدر ابراهیم نمی‌داند
برای آن که نظر قرآن را درباره نسبت آزر با ابراهیم روشن سازیم، لازم است که به توضیح دو آیه بپردازیم:
1. محیط عربستان در پرتو فداکاریهای پیامبر اسلام، با نور ایمان و اسلام روشن گردید و اکثر مردم از صمیم دل ایمان آوردند و فهمیدند که سرانجام شرک و بت‌پرستی دوزخ و عذاب است. آنان اگر چه از ایمان خود خوش‌حال و مسرور بودند، ولی خاطره تلخ بت‌پرست بودن پدران و مادرانشان، آنان را رنج می‌داد. استماع آیاتی که زندگانی مشرکان را در روز رستاخیز تشریح می‌کرد، بر ایشان رنج‌آور بود. برای از بین بردن این تألم روحی، از پیامبر گرامی صلی اللّه علیه و آله و سلّم درخواست کردند: آن حضرت درباره پدران کافر آن‌ها که با حالت کفر و شرک از دنیا رفته‌اند؛ طلب مغفرت کند، هم چنان که ابراهیم، درباره «آزر» همین عمل را انجام داد، آیه زیر در پاسخ تقاضای آنان نازل گردید:
برای پیامبر و افراد با ایمان شایسته نیست که برای مشرکان طلب آمرزش کنند، آن‌گاه که
98

فهمیدند که آنان اهل دوزخند، اما این که ابراهیم برای پدر خود «آزر» طلب آمرزش نمود، به خاطر وعده‌ای بود که ابراهیم به او داده بود، لکن وقتی قضیه برای ابراهیم روشن شد که وی دشمن خداست، از او تبرّی کرد و دوری جست و حقا که ابراهیم مهربان و بردبار بود. «1»
قراین زیادی نشان می‌دهد که گفت و گوی ابراهیم با آزر و وعده طلب آمرزش برای او که سرانجام منجر به قطع روابط و تبری شد، در دوران جوانی ابراهیم بوده است، یعنی موقعی بوده که هنوز ابراهیم زادگاه خود، «بابل» را ترک نگفته و آهنگ فلسطین و مصر و خاک حجاز نکرده بود. از این آیه چنین نتیجه گرفته می‌شود که ابراهیم در دوران جوانی پس از ثبات و ایستادگی آزر که در کفر و بت‌پرستی، روابط خود را با او قطع کرد، دیگر تا آخر عمر از او یادی ننمود.
2. ابراهیم در پایان عمر خود، یعنی در دوران پیری، پس از انجام یک مأموریت بزرگ (تعمیر بنای کعبه) و آوردن زن و فرزند خود به بیابان بی‌آب و علف «مکّه» درباره گروهی، از آن جمله پدر و مادر خود از صمیم دل دعا کرد و استجابت دعای خود را از خدا خواست؛ وی در موقع دعا چنین گفت:
رَبَّنَا اغْفِرْ لِی وَ لِوالِدَیَّ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ یَوْمَ یَقُومُ الْحِسابُ «2»؛ پروردگارا! من و پدر و مادرم را بیامرز، در روزی که حساب برپا شود.
این آیه به صراحت می‌رساند که مراسم دعا، پس از اتمام بنای کعبه که ابراهیم در آن روزها دوران پیری را می‌گذرانده، انجام گرفته است، اگر «والدیّ» که در این آیه مورد مهر و علاقه ابراهیم قرار گرفته و با دعای خیر یاد شده است، همان «آزر» باشد؛ معلوم می‌شود که ابراهیم تا دم مرگ و تا آخرین ساعات زندگی، با آزر قطع رابطه
(1). ما کانَ لِلنَّبِیِّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَنْ یَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِکِینَ وَ لَوْ کانُوا أُولِی قُرْبی مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحابُ الْجَحِیمِ. وَ ما کانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِیمَ لِأَبِیهِ إِلَّا عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها إِیَّاهُ فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ إِنَّ إِبْراهِیمَ لَأَوَّاهٌ حَلِیمٌ «توبه (9) آیه 113- 114».
(2). ابراهیم (14) آیه 41.

99

نکرده و گاهی برای او طلب مغفرت می‌کرده است. در صورتی که آیه‌ای که در پاسخ تقاضای مشرکان وارد شده است، روشن کرد که ابراهیم پس از چندی در همان دوران جوانی روابط خود را با آزر قطع کرد و از او دوری و تبرّی جست و تبرّی جستن با طلب آمرزش سازگار نیست.
از ضمیمه کردن این دو آیه، روشن می‌شود که: کسی که در دوران جوانی مورد تنفر ابراهیم قرار گرفت و رشته‌های علاقه و محبتشان از هم گسست؛ غیر آن شخص است که تا دوران آخر عمر پیوسته مورد تذکر او بود و او را با طلب مغفرت یاد می‌کرده است. «1»
ابراهیم بت‌شکن‌
موسم عید فرا رسید و مردم غفلت‌زده «بابل» برای رفع خستگی و تجدید نیرو، و اجرای مراسم عید به طرف صحرا روانه شدند و شهر خالی شد. سوابق ابراهیم، نکوهش و بدگویی وی، تولید نگرانی کرده بود، از این جهت تقاضا کردند که ابراهیم، نیز همراه آنان در این مراسم شرکت کند، ولی پیشنهاد بلکه اصرار آنان با بیماری ابراهیم مواجه شد، وی با جمله «إنّی سقیم؛ من بیمارم» پاسخ گفتار آنان را داد و در مراسم عید شرکت نکرد.
راستی، آن روز برای موحّد و مشرک روز شادمانی بود. برای مشرکان، عید کهن‌سالی بود که به منظور برگزاری تشریفات عید و زنده کردن رسوم نیاکان به دامنه کوه و مزارع سرسبز رفته بودند و برای قهرمان توحید نیز، یک عید ابتدایی بی‌سابقه‌ای بود که مدّت‌ها آرزوی فرا رسیدن چنین روز فرخنده‌ای را داشت که شهر را از اغیار خالی بیند و مظاهر کفر و شرک را درهم شکند.
آخرین گروه از مردم از شهر خارج شدند؛ ابراهیم فرصت را غنیمت شمرد، با
(1). مجمع البیان، ج 3، ص 319 و المیزان، ج 7، ص 170.

100

قلبی لبریز از ایمان و اعتماد به خدا، وارد بت‌خانه شد، چوب‌های تراشیده و مجسمه‌های بی‌روحی را دورادور معبد دید. غذاهای زیادی که بت‌پرستان به عنوان تبرک در معابد خود می‌گذاشتند، توجّه ابراهیم را جلب کرد، سراغ غذاها رفت، تکه نانی در دست گرفت و به عنوان تمسخر با اشاره به آن‌ها گفت: چرا از این غذاهای رنگارنگ نمی‌خورید؟ ناگفته پیداست معبودهای مصنوعی مشرکان، قدرت کوچک‌ترین جنبشی را نداشتند، کجا رسد که بخورند. سکوت مرگ‌باری فضای بزرگ بتکده را فرا گرفته بود، ولی ضربات شکننده ابراهیم که بر دست و پای و پیکر بت‌ها وارد می‌آمد، این سکوت را درهم شکست. تمام بت‌ها را قطعه‌قطعه کرد و تلّ بزرگی از چوب و فلز شکسته و خرد شده در وسط معبد پدید آمد و فقط بت بزرگ را سالم نگاه داشت و «تبر» را بر دوش آن نهاد. هدف این بود که در ظاهر بنمایاند که شکننده این بت‌ها، همان بت بزرگ است؛ وی از این ظاهرسازی هدفی داشت.
ابراهیم می‌دانست مشرکان پس از بازگشت از صحرا، سراغ علت حادثه خواهند رفت و ظاهر قضیه را یک کار مصنوعی و بی‌حقیقت تلقی خواهند کرد، زیرا باور نخواهند کرد که این ضربه‌ها، کار بت بزرگ است که اساسا قدرت بر حرکت و فعالیّت ندارد، در این صورت ابراهیم می‌تواند از نظر تبلیغاتی استفاده کند که این بت بزرگ به اعتراف شما کوچک‌ترین قدرت را ندارد پس چگونه او را می‌پرستید؟
خورشید به سوی افق کشیده شد و نور و روشنی خود را، از دشت و صحرا برچید. مردم، دسته دسته به جانب شهر روانه گردیدند، موقع مراسم عبادت بتان فرا رسید؛ گروهی وارد معبد شدند، منظره غیر مترقب که حاکی از ذلت و زبونی خدایان بود، توجّه پیر و برنا را جلب کرد. سکوت مرگ‌باری توأم با بی‌صبری، در محیط معبد حکم فرما بود. یک نفر مهر خاموشی را شکست و گفت: چه کسی مرتکب این عمل شده است؟ سوابق بدگویی ابراهیم به بت‌ها و صراحت لهجه او در برابر ستایش بتان، آنان را مطمئن ساخت که وی دست به این کار زده است. جلسه محاکمه به سرپرستی «نمرود» تشکیل گردید، ابراهیم جوان با مادر خود، در یک
101

محاکمه عمومی بازجویی شد.
جرم مادر، این بود که چرا وجود فرزند خود را کتمان کرده و به دفتر مخصوص حکومت وقت معرفی نکرده است، تا سر به نیست شود. مادر ابراهیم، در پاسخ بازپرس چنین گفت: من دیدم نسل مردم این کشور رو به تباهی است؛ از این جهت اطلاع ندادم تا ببینم آینده این فرزند چه می‌شود. اگر این شخص همان باشد که پیش‌گویان (کاهنان) خبر داده‌اند، در این صورت تصمیم داشتم، پلیس را اطلاع دهم تا از ریختن خون دیگران دست بردارند و اگر آن فرد نباشد، یک فرد از نسل جوان این کشور را حفظ کرده‌ام؛ منطق مادر کاملا توجه قضات را جلب کرد.
سپس نوبت بازجویی از ابراهیم فرا رسید. وی گفت: صورت عمل می‌رساند که این ضربه از جانب بت بزرگ است و شما می‌توانید، جریان را از او سؤال کنید، اگر قدرت بر تکلم داشته باشد. این جواب سربالا، آمیخته با تمسخر و تحقیر به منظور دیگر بود و آن این که: ابراهیم یقین داشت که آنان در جواب وی چنین خواهند گفت:
ابراهیم! تو می‌دانی که این بت‌ها قدرت حرف زدن ندارند، در این صورت ابراهیم می‌تواند هیئت قضات را به یک نکته اساسی متوجه سازد. اتفاقا همان طوری شد که وی پیش‌بینی کرده بود. ابراهیم، در برابر گفتار آنان که حاکی از ضعف و زبونی و ناتوانی بتان بود، چنین گفت: اگر آن‌ها به راستی چنین هستند که توصیف می‌کنید، پس چرا آن‌ها را می‌پرستید و حاجات خود را از آن‌ها می‌خواهید؟
جهل و لجاجت و تقلید کورکورانه، بر دل و عقل دادرسان حکومت می‌کرد و در برابر پاسخ دندان‌شکن ابراهیم چاره‌ای ندیدند، جز این که رأی دادند که ابراهیم را بسوزانند. خرمنی از آتش افروخته شد و قهرمان توحید را در میان امواج آتش افکندند، ولی دست لطف و مهر خدا به سوی ابراهیم دراز شد و ابراهیم را از گزند آنان حفظ کرد و جهنّم مصنوعی بشری را، به گلستان سرسبز و خرم مبدل ساخت. «1»
(1). انبیاء (21) آیه 51- 70. برای آگاهی از خصوصیّات این فصل و امور مربوط به تولد ابراهیم و نیز شکستن بت‌ها، ر. ک: الکامل فی التاریخ، ص 53- 62 و بحار الانوار، ج 12، ص 14- 55.

102
نکته‌های آموزنده این سرگذشت‌
با این که یهود خود را پیشرو قافله توحید می‌داند، این داستان در میان آنان معروف است و در تورات فعلی آنان موجود نیست و در میان کتاب‌های آسمانی فقط قرآن متکفّل بیان آن شده است. از این لحاظ برخی از نکته‌های آموزنده این داستان را- که هدف قرآن از بیان سرگذشت انبیا نیز همان نکته‌ها است- یادآور می‌شویم:
1. این داستان گواه استوار بر رشادت و شجاعت فوق العاده حضرت خلیل الرحمن است. تصمیم ابراهیم، راجع به شکستن بت‌ها و ویران کردن مظاهر و وسایل شرک، چیزی نبود که برای نمرودیان مخفی مانده باشد، زیرا او با نکوهش و بدگویی‌های خود، کمال تنفر و انزجار خویش را از بت‌پرستی ابراز داشته بود و به طور واضح و آشکار می‌گفت: اگر دست از عمل ننگین خود برندارید، درباره آن‌ها تصمیم خواهم گرفت. وی روزی که مردم عازم صحرا شدند، آشکارا گفت: «در غیاب شما درباره آن‌ها فکری خواهم کرد». «1»
امام صادق علیه السّلام می‌فرماید:
نهضت و مبارزه یک موحّد، در برابر صفوف فشرده کافران که آمار آنان بیش از چند هزار نفر بود؛ گواه زنده بر کمال شجاعت و ثبات قدم ابراهیم است، که در راه اعتلای کلمه توحید و تحکیم مبانی یکتاپرستی، از هیچ پیشامدی ترس و بیم نداشته است. «2»
2. ضربه‌های شکننده ابراهیم، اگر چه به صورت ظاهر یک قیام مسلحانه و خصمانه بود؛ قیافه واقعی این نهضت چنان که از گفتار ابراهیم با هیئت دادرسان استفاده می‌شود، فقط جنبه تبلیغاتی داشت، زیرا وی آخرین چاره را برای بیدار کردن عقل و فطرت خفته آن‌ها این دید که تمام بت‌ها را بشکند و بزرگ‌تر از همه را سالم نگاه دارد و تبر را بر دوش او قرار دهد، تا آنان در ریشه و علل این مطالب تحقیق
(1). وَ تَاللَّهِ لَأَکِیدَنَّ أَصْنامَکُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِینَ «انبیاء (21) آیه 57».
(2). بحار الانوار، ج 5، ص 130.

103

بیشتری کنند و سرانجام، چون این عمل را یک صحنه‌سازی بیش نخواهند دانست و هیچ وقت باور نخواهند کرد که صاحب این ضربه‌ها همین بت بزرگ باشد، در این صورت ابراهیم می‌تواند از این کار استفاده تبلیغاتی کند و بگوید طبق اعتراف شما این بت بزرگ کوچک‌ترین قدرتی ندارد، پس چگونه آن‌ها را می‌پرستید؟ اتفاقا ابراهیم این نتیجه را گرفت و پس از شنیدن سخنان ابراهیم به وجدان خویش بازگشتند و خود را ظالم و ستمگر توصیف کردند و قرآن این حقیقت را چنین بیان می‌کند:
فَرَجَعُوا إِلی أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّکُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ «1» این خود می‌رساند که حربه برنده پیامبران از آغاز کار، فقط و فقط منطق و استدلال بوده است. منتهی در هر دوره‌ای به صورتی و الّا شکستن چند بت چوبی در برابر مخاطره جانی که متوجه ابراهیم بود، چه ارزشی داشت؟ ناچار باید خدمت بزرگی در برداشته باشد، تا دادن جان در برابر آن از نظر خود در خور ستایش باشد.
3. ابراهیم می‌دانست این کار به حیات و زندگی او خاتمه می‌دهد و قاعدتا باید زیاد مضطرب و متواری می‌شد یا لااقل از مزاح و بذله گویی دست برمی‌داشت. ولی برعکس، کاملا بر روح و اعصاب خود مسلط بود؛ مثلا وقتی وارد بت‌خانه می‌شود به عنوان مسخره، سراغ بت‌ها آمده و به هر یک تعارف می‌کند که نان بخورند. پس از نومیدی بت‌خانه را به صورت تلّی از چوب‌های شکسته در می‌آورد و این را یک کار عادی تلقی می‌کند، گویا به دنبال آن مرگ و اعدام نیست. هنگامی که در برابر هیئت قضات قرار می‌گیرد، چنین پاسخ می‌دهد: این کار من نیست، عمل بت بزرگ است، شما می‌توانید مطلب را از آن سؤال کنید، این بذله گویی در محکمه، سخن کسی است که خود را برای هر گونه حادثه‌ای آماده می‌سازد و بیم و هراس به خود راه نمی‌دهد.
شگفت‌انگیزتر از همه، بررسی وضع ابراهیم است. موقعی که روی منجنیق قرار
(1). انبیاء (21) آیه 64: آن‌ها به وجدان خویش مراجعه کردند و گفتند: شماها ستمکارانید و از شرمندگی سر به زیر افکندند و گفتند: تو می‌دانی که بت‌ها توانایی سخن گفتن را ندارند.

104

گرفته بود و یقین داشت که پس از چند دقیقه در میان امواج آتش قرار خواهد گرفت، آتشی که هیزم آن را مردم بابل به منظور کمک به خدایان و انجام یک وظیفه مقدس دینی، گردآورده بودند و شعله‌های آتش آن چنان زبانه می‌کشید که شاهین را قدرت پرواز در پیرامون و فراز آن نبود. در چنین وقت فرشته آسمانی (جبرئیل) نازل گردید و آمادگی خود را برای هر گونه کمک اعلام داشت و گفت: مطلبی داری بگو. ابراهیم گفت: دارم ولی نه به تو، به خدای خودم. «1» این جواب، بزرگی و عظمت روحی ابراهیم را کاملا مجسم می‌سازد.
نمرود، در کاخ بزرگی که در فاصله چند میلی از آتش قرار داشت؛ با کمال دقت و بی‌صبری در انتظار انتقام بود و می‌خواست تماشا کند که امواج آتش، چگونه ابراهیم را طعمه خود قرار می‌دهد. منجنیق به کار افتاد، با یک تکان قهرمان توحید در میان آتش فرود آمد، ولی مشیّت و اراده نافذ خدای ابراهیم، آن جهنّم مصنوعی را به صورت گلستان درآورد، به طوری که همگی از مشاهده این وضع در تعجب فرو ماندند، تا آنجا که نمرود بی‌اختیار روی به آزر کرد و گفت: «ابراهیم، پیش پروردگار خود گرامی است». «2»
گلستان شدن توده‌های آتش، برای ابراهیم به امر و فرمان خدای سبب‌ساز و سبب سوز انجام گرفت. خدایی که به آتش سوزندگی و به خورشید فروزندگی و به ماه درخشندگی بخشیده است، می‌تواند این آثار را از آنان بازستاند. از این جهت خدا را سبب‌ساز و سبب‌سوز توصیف می‌کنیم.
تمام این جریان‌ها، بازنتوانست به ابراهیم آزادی کامل در تبلیغ ببخشد. سرانجام، حکومت وقت پس از مشاوره تصمیم گرفت که او را تبعید کند و این کار سبب شد که فصل جدیدی در زندگانی ابراهیم شروع شود و مقدّمات مسافرت وی، به سوی شام و فلسطین و مصر و خاک حجاز فراهم گردید.
(1). عیون اخبار الرضا، ص 136؛ الامالی، ص 274 و بحار الانوار، ج 12، ص 35.
(2). تفسیر برهان، ج 3، ص 64.

105
مهاجرت خلیل الرحمن‌
دادگاه «بابل» ابراهیم را محکوم به تبعید نمود و او به ناچار زادگاه خود را ترک گفت و آهنگ فلسطین و مصر کرد. در آنجا وی با استقبال گرم «عمالقه»- که فرمانروایان آن حدود بودند- روبرو گردید و از هدیه‌های آنان برخوردار شد، از جمله آن‌ها، کنیزی به نام «هاجر» بود.
«ساره» همسر ابراهیم تا آن وقت فرزند نداشت. این پیشامد عواطف وی را به شوهر ارجمند خود تحریک کرد. او، ابراهیم را تشویق کرد تا با هاجر آمیزش کند، شاید از او صاحب فرزندی بشود و شبستان زندگانی آنان روشن گردد. مراسم انجام گرفت و «هاجر» پس از چندی پسر می‌آورد که اسماعیل نامیده شد. چیزی نگذشت، ساره نیز مشمول لطف الهی گردید و خود او نیز باردار شد. خداوند، فرزندی به او عطا کرد که پدرش او را «اسحاق» نام نهاد. «1»
پس از مدّتی، ابراهیم از طرف خدا مأموریت یافت، اسماعیل را با مادرش، «هاجر» به سوی جنوب (مکّه) برده و در میان دره گمنامی جای دهد. این درّه، محل سکونت کسی نبود و فقط کاروان‌هایی که از شام به یمن و از آنجا به شام برمی‌گشتند، در آنجا خیمه می‌زدند و بقیّه سال مانند سایر نقاط عربستان بیابانی سوزان و خالی از هر گونه سکنه بود.
سکونت در یک چنین سرزمین وحشتناک، برای زنی که در دیار «عمالقه» زندگی کرده بود فوق العاده توان‌فرسا بود.
گرمای سوزان بیابان و بادهای گرم آن، هیولای مرگ را در برابر چشمان او مجسم می‌ساخت، خود ابراهیم نیز از چنین پیشامدی در فکر فرو رفته بود. وی در حالی که عنان مرکب را به دست گرفته و سیلاب اشک از گوشه چشمانش سرازیر بود و
(1). سعد السعود، ص 41- 42، و بحار الانوار، ج 12، ص 118.

106

می‌خواست همسر و فرزند خود را ترک گوید، به هاجر چنین گفت: ای هاجر! همه این کارها بر طبق فرمان خداست و از فرمان خدا گریزی نیست. به لطف خدا تکیه کن و یقین بدان که او ما را خوار و ذلیل نخواهد کرد. سپس با توجّه خاص رو به خدا کرد و چنین گفت:
«پروردگارا! این نقطه را شهر امن قرار بده و اهل آنجا را که به خدا و روز قیامت ایمان دارند، از میوه‌ها برخوردار بفرما». «1»
وقتی از تپه سرازیر می‌شد، به پشت‌سر نگاهی کرد و لطف و عنایت پروردگار را، برای آنان درخواست نمود.
این مسافرت اگر چه به ظاهر مشکل و جان‌فرسا بود، بعدا روشن شد که نتایج بزرگی را در برداشت، زیرا بنای کعبه و ساختن پایگاه بزرگ برای اهل توحید و به اهتزاز در آوردن پرچم توحید در این منطقه و پی‌ریزی یک نهضت عمیق دینی- که خاتم پیامبران در این مرز و بوم پدید می‌آورد- از ثمرات این مهاجرت بود.
چشمه زمزم چگونه پیدا شد
ابراهیم، عنان مرکب خود را به دست گرفت و با چشمی اشک‌بار، خاک مکّه و هاجر و فرزند خود را ترک گفت. چیزی نگذشت که آب و غذای آنان تمام شد و پستان «هاجر» خشکید؛ حال فرزند رو به وخامت گذاشت. سیلاب اشک از چشمان مادر دور افتاده به دامنش می‌ریخت؛ سراسیمه از جای خود برخاست تا نزدیک سنگ‌های کوه صفا رسید. از دور منظره سرابی را دید که در نزدیک کوه مروه قرار داشت. دوان دوان به سوی آن شتافت، ولی تلخی این دورنمای فریبنده به او بسیار گران آمد. زاری و به هم پیچیدن فرزند ارجمندش، بیش از پیش وی را سراسیمه به
(1). رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ «بقره (2) آیه 126».

107

هر سو می‌کشانید، تا این که میان دو کوه «صفا» و «مروه» هفت بار به امید آب حرکت کرد و بالأخره مأیوس و ناامید به سوی فرزند بازگشت.
نفس‌های طفل به شماره افتاده بود و دیگر حالی برای گریستن و ضجه و ناله نداشت، امّا در چنین لحظه‌ای، دعای ابراهیم مستجاب گشت. مادر خسته و فرسوده دید که آب زلالی از زیر پاهای اسماعیل شروع به جوشیدن کرد. مادری که شاهد آخرین لحظه‌های زندگی فرزند بود و یقین داشت که مرغ روح فرزند، پس از دقایقی از قفس تن پرواز خواهد کرد، با دیدن این صحنه چنان خوش‌حال گشت که در پوست نمی‌گنجید و برق حیات و زندگی در چشمانش می‌درخشید. از آن آب زلال، خود و فرزندش سیراب شدند و ابرهای یأس و نومیدی که بر فراز آسمان زندگی آنان سایه افکنده بود با نسیم لطف الهی پراکنده شد. «1»
پیدایش این چشمه که از آن روز «چشمه زمزم» نامیده می‌شود باعث گردید که مرغان هوا بر فراز آن به پرواز درآیند. طایفه «جرهم» که در نقطه‌ای دور از این درّه زندگی می‌کردند؛ از پرواز مرغان و رفت و آمد پرندگان مطمئن شدند که در این حوالی آبی پیدا شده است. دو نفر از قبیله خود را برای کشف حقیقت روانه کردند.
آنان پس از گشت زیاد، به مرکز رحمت الهی پی بردند. وقتی نزدیک هاجر آمدند، مشاهده کردند که زنی با یک فرزند در کنار این آب قرار دارد. از همان راه بازگشتند و جریان را به رؤسای قبیله ابلاغ کردند. آنان دسته دسته، گرداگرد این چشمه رحمت خیمه زدند و مرارت و تلخی تنهایی که «هاجر» را فرا گرفته بود؛ بدین طریق زائل شد و رشد فرزند و معاشرت کامل باعث گردید که اسماعیل با طایفه «جرهم» ازدواج کند و از حمایت و اجتماع آنان بهره کافی ببرد. چندی نگذشت که اسماعیل با دختری از آن قبیله ازدواج کرد؛ از این‌رو، فرزندان اسماعیل از جانب مادر به همین طایفه می‌پیوندند.
(1). تفسیر قمی، ص 52، و بحار الانوار، ج 12، ص 100.

108
تجدید دیدار
ابراهیم، پس از آن‌که فرزند عزیز خود را با مادرش، به فرمان خدا در خاک مکّه ترک گفت؛ گاه گاهی، برای دیدن فرزند خود آهنگ مکّه می‌کرد. در یکی از سفرهای خود که شاید نخستین سفر وی بوده، وارد مکّه شد و خانه را خالی از اسماعیل دید.
در آن هنگام، اسماعیل یک مرد برومند شده و با زنی از «جرهم» وصلت کرده بود. از همسرش پرسید: شوهرت کجاست؟ وی پاسخ داد: به شکار رفته است. سپس از او پرسید: غذایی دارید؟ گفت: نه. ابراهیم از خشونت و بی‌مهری همسر فرزند خود، بسیار دل‌تنگ شد و گفت: هر موقع اسماعیل برگشت از طرف من سلام برسان و بگو:
آستان خانه‌ات را تغییر بده و از همان‌جا دو مرتبه به مقصد خود برگشت.
اسماعیل، از مقصد خود بازگشت؛ بوی پدر را استشمام کرد و از گفت و گوی همسر یقین کرد که آن شخص پدرش ابراهیم بوده و از مقصود پدر آگاه شد و فهمید که پدرش امر کرده که همسرش را طلاق داده و دیگری را انتخاب کند، زیرا چنین همسری شایستگی و لیاقت همسری وی را ندارد. «1»
گاهی ممکن است سؤال شود، چرا ابراهیم با طیّ چنین مسافتی صبر ننمود تا فرزندش از شکار برگردد و چگونه حاضر شد با طیّ صدها فرسنگ، بدون دیدار فرزند برگردد.
مورّخان می‌نویسند: این عجله برای این بود که به «ساره» قول داده بود بیش از این معطل نشود؛ برای این که از قول خود تخلّف نکند، بیشتر معطل نشد. پس از این سفر، بار دیگر ابراهیم از طرف خدا مأمور شد که آهنگ مکّه نماید و کعبه را که در طوفان نوح ویران شده بود بنا کند و قلب‌های اهل توحید را به آن نقطه متوجه سازد.
قرآن شهادت می‌دهد که بیابان مکّه، در پایان عمر ابراهیم پس از ساختن کعبه به
(1). بحار الانوار، ج 12، ص 112، نقل از: قصص انبیاء.

109

صورت شهر درآمده بود، زیرا ابراهیم پس از خاتمه کار، از خداوند عالم چنین درخواست کرد:
پروردگارا! این شهر را مأمن قرار بده، من و فرزندانم را از عبادت بتان دور گردان. «1»
در صورتی که موقع ورود به بیابان مکّه چنین گفت:
پروردگارا! اینجا را شهر امن قرار بده. «2»
شایسته بود برای تکمیل بحث، کیفیت بنای کعبه و تاریخ اجمالی آن را بیان کنیم، ولی برای این که از هدف بازنمانیم، در اینجا خصوصیات بعضی از نیاکان نامی پیامبر گرامی را که در تاریخ مشهورند، می‌آوریم:

2. قصیّ بن کلاب‌

نیاکان پیامبر اسلام، به ترتیب عبارتند از: عبد اللّه، عبد المطلب، هاشم، عبد مناف، قصیّ، کلاب، مرّه، کعب، لوی، غالب، فهر، مالک، نضر، کنانه، خزیمه، مدرکه، الیأس، مضر، نزار، معد و عدنان. «3»
به طور مسلم، نسب آن حضرت تا «معد بن عدنان» به همین قرار است، ولی از عدنان به بالا تا حضرت اسماعیل از نظر شماره و اسامی مورد اختلاف است و طبق روایتی که ابن عباس از پیامبر نقل کرده، هر موقع نسب آن حضرت به عدنان رسید، نباید از او تجاوز کرد. زیرا خود آن حضرت هنگام بیان کردن نام نیاکان خود از عدنان تجاوز نمی‌کرد و دستور می‌داد دیگران هم از شمردن باقی نسب تا به اسماعیل خودداری کنند. و نیز می‌فرمود: که آن چه در میان اعراب در این خصوص معروف است، درست نیست. «4» از این‌رو، قسمت مسلم آن را نقل کرده و به
(1). رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً وَ اجْنُبْنِی وَ بَنِیَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ «ابراهیم (14) آیه 35».
(2). رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً «بقره (2) آیه 126».
(3). الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 1 و 21.
(4). سیره حلبی، ج 1، ص 26.

110

شرح حال آن‌ها می‌پردازیم.
افراد نام برده، در تاریخ عرب معروفند و تاریخ اسلام با زندگی برخی از آن‌ها رابطه دارد. از این جهت به شرح زندگانی «قصیّ» تا پدر ارجمند آن حضرت (عبد اللّه) پرداخته و از تشریح زندگانی دیگر نیاکان آن حضرت که چندان دخالتی در بحث ما ندارند، خودداری می‌کنیم. «1»
«قصیّ» جد چهارم پیامبر اسلام است. مادر وی، فاطمه با قبیله «کلاب» ازدواج کرد. چیزی نگذشت که دو فرزند به نام «زهره» و «قصی» آورد. هنوز دوّمی در گهواره بود که شوهر فاطمه فوت کرد. وی مجددا با مردی به نام «ربیعه» ازدواج کرد و همراه شوهر خود به شام رفت. «قصیّ» از حمایت پدرانه او بهره‌مند بود تا وقتی که میان قصیّ و قبیله «ربیعه» اختلاف افتاد و در نتیجه او را از حریم نژاد خود راندند، به حدّی که مادر او متأثر شد و مجبور شد او را به مکّه برگرداند. دست تقدیر او را به سوی مکّه کشانید، استعداد نهفته او سبب شد که در مدّت کمی، تفوق خود را بر مکّیان و به ویژه قبیله قریش نشان دهد. چیزی نگذشت که به مناصب عالی، حکومت مکّه و کلیدداری کعبه دست یافت و فرمانروای مسلم آن سامان گردید. وی آثار زیادی از خود به جای گذاشت، از آن جمله مردم را برای ساختن خانه در کنار کعبه تشویق کرد و برای اعراب، محل شورایی به نام «دار الندوه» تأسیس کرد، تا بزرگان و رؤسای عرب در این مرکز عمومی دور هم گرد آمده، مشکلات خود را حل و فصل کنند.
سرانجام آفتاب عمر او، در قرن پنجم میلادی غروب کرد. وی دو فرزند نامور به نام «عبد الدار» و «عبد مناف» از خود به یادگار گذاشت.

3. عبد مناف‌

وی نیای سوم پیامبر اسلام بود که نامش «مغیره» و لقبش «قمر البطحاء» بود. وی از
(1). ابن اثیر در کامل خود، درباره زندگانی آن‌ها بحث نموده است. «ر. ک: الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 15- 21».

111

برادر خود «عبد الدار» کوچک‌تر بود، ولی در قلب‌های مردم موقعیّت خاصی داشت.
شعار او پرهیزگاری، دعوت مردم به تقوا و خوش‌رفتاری با مردم و صله ارحام بود و با این موقعیّت بزرگ، ابدا در صدد رقابت با برادر خود «عبد الدّار» و قبضه کردن مناصب عالی کعبه نبود. حکومت و ریاست طبق وصیت پدر (قصیّ)، با برادر او «عبد الدار» بود، ولی پس از فوت دو برادر، فرزندان آنان در تصدّی مناصب با هم نزاع کردند و سرانجام پس از کشمکش‌های زیاد، کار به مصالحه و تقسیم مقامات، پایان پذیرفت و تصمیم گرفتند که تولیت کعبه و ریاست «دار الندوه» با فرزندان «عبد الدّار» و سقایت و مهمان‌داری حجاج با پسران «عبد مناف» باشد و این تقسیم تا ظهور اسلام به حال خود باقی بود. «1»

4. هاشم‌

اشاره
او نیای دوم پیامبر اسلام بود که نامش «عمرو» و لقبش «علاء» بود. وی با عبد شمس هم‌زاد است و دو برادر دیگر او «مطلب» و «نوفل» می‌باشد.
میان اهل تاریخ معروف است که: هاشم با عبد شمس توأم (دوقلو) بوده و هنگام تولد، انگشت هاشم به پیشانی برادرش، عبد شمس چسبیده بود. موقع جدا کردن، خون سرشاری جاری شد و این پیشامد سبب شد که مردم آن را به فال بد گیرند. «2»
حلبی در سیره خود می‌نویسد: این فال بد، اثر خود را بخشید، زیرا جنگ و خون‌ریزی پس از اسلام، میان بنی عباس از فرزندان هاشم و بنی امیه- که از صلب عبد شمس بودند- حکم فرما بود. «3»
(1). مناصب کعبه، به طور مسلم روز ساختن کعبه وجود نداشت؛ بلکه تدریجا بر اثر مقتضیات و مناسباتی پیدا شد و مناصب کعبه تا ظهور اسلام چهار قسمت بود: 1. تولیت و کلیدداری کعبه. 2. سقایت، یعنی تهیّه آب برای زائران خانه خدا در ایّام حج. 3. رفادت، یعنی غذا دادن به حاجیان. 4. ریاست مکّیان و پرچمداری و فرماندهی سپاه، و منصب اخیر جنبه دینی نداشت.
(2). تاریخ طبری، ج 2، ص 13.
(3). سیره حلبی، ج 1، ص 5.

112

گویا نویسنده سیره، وقایع جان‌گداز فرزندان علی را نادیده گرفته است؛ در صورتی که آن صحنه‌های خونین که فرزندان امیه با ریختن خون‌های پاک فرزندان پیامبر به وجود آوردند، زنده‌ترین گواه بر وجود خصومت میان این طایفه است، ولی معلوم نیست چرا این نویسنده، از این جریان‌ها نامی نبرده است؟
یکی از خصوصیات اولاد «عبد مناف»- که در اشعار و ادبیات عرب منعکس است- این است که آن‌ها در نقاط مختلف جان سپرده‌اند: مثلا «هاشم» در غزوه، «عبد شمس» در مکّه، «نوفل» در خاک عراق و «مطّلب» در خاک یمن جان سپرده‌اند. «1»
یک نمونه از اخلاق «هاشم» این است که هر موقع هلال «ذی الحجّه» دیده می‌شد؛ بامدادان به سوی کعبه می‌آمد و به دیوار کعبه تکیه کرده و خطبه‌ای به شرح زیر می‌خواند:
گروه قریش! شما عاقل‌ترین و شریف‌ترین گروه عرب هستید. نژاد شما بهترین نژادها است. خدا شما را در کنار خانه خود جای داده و این فضیلت را برای شما از میان سایر فرزندان اسماعیل اختصاص داده است. هان، ای قوم من! زائران خانه خدا در این ماه، با شور عجیبی به سوی شما روی می‌آورند، آنان مهمانان خدایند، پذیرائی آن‌ها بر عهده شما است. در میان آن‌ها افراد تهی‌دست- که از نقاط دور دست می‌آیند- بسیار است.
سوگند به صاحب این خانه، اگر قدرت و توانایی داشتم که از مهمانان خدا پذیرائی کنم، هرگز از شما تقاضای کمک نمی‌کردم، ولی فعلا آنچه مقدورم هست و از راه حلال کسب کرده‌ام در این راه مصرف می‌کنم و شما را سوگند می‌دهم به احترام این خانه، مبادا کسی مالی را بذل کند که آن را از راه ستم به دست آورده است، یا در دادن و بذل آن دچار ریا یا اکراه و اجبار گردد و اگر کسی در مساعدت، رضایت خاطر نداشته باشد از انفاق خودداری نماید. «2»
زمامداری هاشم از هر جهت به سود مکّیان بود و در بهبود وضع زندگی مردم تأثیر
(1). همان.
(2). همان، ج 1، ص 6- 7.

113

زیاد داشت. در سال‌های قحطی کرم و جوان مردی او مانع از آن بود که مردم رنج قحطی را احساس کنند.
از گام‌های برجسته او در راه بالا بردن بازرگانی مکّیان، پیمانی بود که با امیر «غسّان» بست. این اقدام سبب شد که برادرش «عبد شمس» با امیر حبشه و «مطلب» و «نوفل» دو برادر دیگر وی، با امیر «یمن» و شاه «ایران» معاهده ببندند تا کالاهای بازرگانی دو طرف، با کمال آزادی و اطمینان به کشور یک دیگر صادر شود؛ این معاهده، مشکلات زیادی را حل کرد و بازارهای زیادی را در مکّه پدید آورد که تا طلوع ستاره اسلام باقی بود.
علاوه بر این، از کارهای پرسود «هاشم» پی‌ریزی مسافرت قریش در تابستان به سوی «شام» و در زمستان به جانب «یمن» بود و این شیوه تا مدتی پس از طلوع اسلام نیز ادامه داشت.
امیّة بن عبد شمس رشک می‌برد
«امیّه» فرزند عبد شمس، برادرزاده «هاشم» بر عظمت و بزرگی عموی خود حسد ورزید و با بذل و بخشش، خواست قلب‌های مردم را به سوی خود جلب کند، ولی علی رغم کوشش‌ها و کارشکنی‌های زیاد، نتوانست روش «هاشم» را تعقیب کند و بدگویی‌های وی، بر عظمت و عزّت هاشم افزود.
آتش حسد در درون «امیّه» زبانه می‌کشید، سرانجام عموی خود را وادار کرد تا پیش بعضی از دانایان عرب (کاهن) بروند و هر کدام مورد تحسین او قرار گرفت، زمام امور را به دست گیرد. عظمت «هاشم» مانع از این بود که با برادرزاده خود به نزاع برخیزد، ولی اصرار «امیّه» وی را مجبور کرد که با دو شرط به این کار اقدام کند:
1. هر کدام از این دو نفر که محکوم شود، صد شتر سیاه چشم در روزهای حج قربانی کند.
2. شخص محکوم باید ده سال از مکّه بیرون برود.
114

از حسن اتفاق دانای عرب (کاهن عسفان)، تا چشمش به هاشم افتاد، زبان به مدح وی گشود و طبق قرارداد، «امیّه» مجبور شد جلای وطن کند و ده سال در شام اقامت گزیند. «1»
آثار این حسد موروثی 130 سال، پس از اسلام نیز ادامه داشت و جنایاتی به بار آورد که در تاریخ بی‌سابقه است. داستان گذشته، علاوه بر این که آغاز عداوت دو طایفه را روشن می‌کند؛ علل نفوذ امویان را در محیط شام نیز واضح می‌سازد و معلوم می‌شود که روابط کهن امویان با اهالی این مرز و بوم، مقدّمات حکومت امویان را در این مناطق فراهم ساخته بود.
هاشم ازدواج می‌کند
«سلمی» دختر «عمرو خزرجی» زن شریفی بود که از شوهر خود طلاق گرفته و حاضر نبود با کسی ازدواج کند. «هاشم» در یکی از مسافرت‌های خود به شام، موقع مراجعت در یثرب (مدینه)، چند روزی اقامت گزید و از «سلمی» خواستگاری کرد.
عظمت و بزرگی «هاشم» و ثروت و جوان‌مردی او و نفوذ کلمه وی در میان قریش، توجه او را جلب کرد و با دو شرط حاضر شد با وی ازدواج کند: یکی از آن دو شرط این بود که موقع وضع حمل، در میان قوم خود باشد. مطابق این قرارداد پس از آن‌که مدتی با «هاشم» در مکّه به سر برد، موقع ظهور آثار حمل به «یثرب» مراجعت کرد و در آنجا پسری آورد، او را «شیبه» نام نهادند که بعدها به نام «عبد المطلب» مشهور شد و علّت این لقب را مورّخان چنین می‌نویسند:
وقتی هاشم احساس کرد که آخرین دقایق عمر خود را می‌گذراند، به برادر خود «مطلب» چنین گفت: برادر! أدرک عبدک شیبة، یعنی غلام خود شیبه را دریاب. چون «هاشم» (پدر شیبه) فرزند خود را غلام «مطلب» خوانده بود؛ از این‌رو، وی به نام عبد المطلب اشتهار یافت.
(1). الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 10.

115

گاهی می‌گویند: روزی یک نفر از مکّیان، از کوچه‌های یثرب عبور می‌کرد، دید تعداد زیادی از بچه‌ها تیراندازی می‌کنند، هنگامی که یکی از بچه‌ها مسابقه را برد، فورا گفت: انا ابن سیّد البطحاء، منم فرزند آقای مکّه. مرد مکّی، پیش رفت و پرسید: تو کیستی؟ جواب شنید شیبه فرزند هاشم بن عبد مناف.
آن مرد پس از مراجعت از یثرب به مکّه «مطلب» برادر هاشم و رئیس مکّه را از جریان آگاه ساخت. عمو، به فکر برادرزاده خود افتاد، از این جهت رهسپار «یثرب» شد. قیافه برادرزاده که قیافه برادر را در نظر «مطلب» مجسم می‌کرد، موجب شد که اشک از چشمان «مطلب» سرازیر گردد و بوسه‌های شور و شوق را رد و بدل کنند.
مقاومت مادر و ممانعت او از بردن فرزند وی، تصمیم برادر را مؤکد و محکم‌تر کرد.
سرانجام، «مطلب» به آرزوی خود رسید و پس از دریافت اجازه از طرف مادر، «شیبه» را بر ترک اسب خود سوار کرد و عازم مکّه گردید. آفتاب سوزان عربستان در راه، صورت نقره‌فام برادرزاده را تیره و لباس‌های او را فرسوده و کهنه ساخت. از این‌رو، مکّیان موقع ورود «مطلب» به مکّه، گمان کردند که این جوان، غلام مطلب است و به یکدیگر می‌گفتند: این جوان (شیبه) غلام مطلب است؛ با این که «مطلب» مکرر می‌گفت: مردم! این برادرزاده من است. این توهم و گفتار کار خود را کرد و سرانجام برادرزاده مطلب به لقب «عبد المطلب» معروفیّت یافت. «1»
گاهی گفته می‌شود: علّت این که وی را عبد المطلب خواندند این بود که وی، در دامان پرمهر عموی خود «مطلب» پرورش یافته بود و در عرف عرب به منظور تقدیر از خدمت‌های مربّی، چنین کسانی را غلام آن شخص می‌خواندند.

5. عبد المطلب‌

اشاره
«عبد المطلب» فرزند هاشم، نخستین جدّ پیامبر اکرم، زمامدار و سرشناس قریش
(1). همان، ج 2، ص 6؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 8- 9 و سیره حلبی، ج 1، ص 8.

116

بود و در سراسر زندگی اجتماعی خود، نقاط روشن و حساسی دارد و چون حوادث دوران زمامداری او با تاریخ اسلام ارتباط تنگاتنگی دارد؛ از این نظر برخی از حوادث زندگی او را بررسی می‌کنیم.
شکی نیست که انسان هر اندازه روح قوی و نیرومندی داشته باشد؛ سرانجام تا حدودی رنگ محیط را به خود می‌گیرد و عادات و رسوم محیط، در طرز تفکر او اثر می‌گذارد. ولی گاهی مردانی پیدا می‌شوند که با کمال شهامت در برابر عوامل محیط، ایستادگی کرده، خود را از هر گونه آلودگی مصون می‌دارند.
قهرمان گفتار ما، یکی از نمونه‌های کامل این گروه است و در صفحه‌های زندگی او نقاط روشنی هست. اگر کسی متجاوز از هشتاد سال در میان جمعی زندگی کند که بت‌پرستی، می‌گساری، رباخواری، آدم‌کشی و بدکاری از رسوم پیش پا افتاده آنان باشد، ولی در سراسر عمر خود لب به شراب نزند و مردم را از آدم‌کشی و می‌گساری و بدکاری بازدارد و از ازدواج با محارم و طواف با بدن برهنه جدا جلوگیری کند و در راه عمل به نذر و پیمان، تا آخرین نفس پافشاری کند؛ قطعا این مرد از افراد نمونه‌ای خواهد بود که نظیر وی در اجتماع‌ها کمتر یافت می‌شود.
آری، شخصیتی که در وجودش نور نبیّ اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلّم (بزرگ‌ترین رهبر جهانیان) به ودیعت گذاشته شده است، باید شخصی پاک و پیراسته از هر گونه آلودگی باشد.
از حکایات، کلمات کوتاه و حکمت‌آمیز وی چنین استفاده می‌شود که وی در آن محیط تاریک در شماره مردان موحّد و معتقد به معاد بوده است و پیوسته می‌گفت:
«مرد ستمگر در همین سرای زندگی به سزایش می‌رسد و اگر اتفاقا عمرش سپری شود و سزای عملش را نبیند، در روز بازپسین به سزای کردارش خواهد رسید». «1»
«حرب بن امیّة» از بستگان نزدیک وی بود که جزء شخصیت‌های بزرگ قریش به شمار می‌رفت؛ در همسایگی او یک مرد یهودی زندگی می‌کرد. اتفاقا این مرد
(1). سیره حلبی، ج 1، ص 4.

117

یهودی، روزی در یکی از بازارهای «تهامه» تندی به خرج داد و کلمات زننده‌ای میان وی و «حرب» رد و بدل شد، این کار موجب گردید که مرد یهودی با تحریکات «حرب» کشته شود. «عبد المطلب» از جریان اطلاع یافت و روابط خود را با او قطع کرد و کوشید که خون‌بهای یهودی را از «حرب» بگیرد و به بازماندگان مقتول برساند.
این داستان کوتاه حاکی از روح ضعیف‌نوازی و عدالت خواهی این مرد بزرگ است.
حفر زمزم‌
از روزی که چاه زمزم پدید آمد، گروه «جرهم» دور آن چاه گرد آمدند و سالیان درازی که حکومت مکّه را بر عهده داشتند، از آب چاه بهره‌مند بودند، ولی بر اثر رواج تجارت مکّه و خوش‌گذرانی مردم و مسامحه و بی‌بندوباری آنان، کم کم کار به جایی رسید که آب زمزم خشک شد. «1»
گاهی می‌گویند: چون طایفه «جرهم» از جانب قبیله «خزاعه» تهدید شدند، به ناچار مجبور شدند که مرز و بوم خود را ترک گویند؛ بزرگ و سرشناس «جرهم» «مضاض بن عمرو» یقین کرد که به زودی زمام امور را از دست خواهد داد و ملک و حکومت او با حمله‌های دشمن تباه خواهد گردید. از این لحاظ، دستور داد دو آهوی طلا و چند قبضه شمشیر پرقیمت را که به عنوان هدیه برای کعبه آورده بودند، در قعر چاه قرار دهند؛ سپس آن را کاملا پر کنند، تا دشمن به جای آن پی نبرد و اگر دو مرتبه ملک و تخت از دست رفته را به دست آورند، از این گنج استفاده کنند. پس از چندی حمله‌های «خزاعه» آغاز شد و طایفه «جرهم» و بسیاری از اولاد اسماعیل، ناچار شدند که سرزمین مکّه را ترک گویند و به سوی یمن کوچ کنند و دیگر کسی از آنان به مکّه بازنگشت. از این تاریخ به بعد، حکومت مکّه به دست قبیله «خزاعه» افتاد، تا
(1). گسترش گناه و آلودگی، در میان مردم یکی از علل نزول بلاها است، و هیچ بعید نیست که اعمال ننگین باعث قحطی‌ها و مصائب گردد، و این مطلب علاوه بر این که مطابق اصول فلسفی است، مورد تصریح قرآن مجید و روایات اسلامی نیز می‌باشد. ر. ک: اعراف (7) آیه 96.

118

این که ستاره اقبال قریش در آسمان زندگی، با روی کار آمدن «قصیّ بن کلاب» (جدّ چهارم پیغمبر اسلام) درخشید. پس از چندی زمام کار به دست عبد المطلب افتاد. وی تصمیم گرفت که چاه زمزم را مجددا حفر کند، ولی متأسفانه جایگاه چاه «زمزم» دقیقا روشن نبود. پس از کاوش‌های زیاد از جای واقعی آن اطلاع یافت و تصمیم گرفت که با فرزند خود «حارث» مقدمات حفر چاه را فراهم آورد.
معمولا در میان هر دسته‌ای، مشتی مردم منفی‌باف پیدا می‌شوند که دنبال بهانه می‌گردند، تا از هر کار مثبتی جلوگیری کنند. از این لحاظ رقیبان «عبد المطلب» برای این که مبادا این افتخار نصیب وی گردد؛ زبان به اعتراض گشودند و به عبد المطلب چنین خطاب کردند:
بزرگ قریش! چون این چاه یادگار جدّ ما اسماعیل است و همه ما اولاد وی به شمار می‌رویم؛ باید همه را در این کار سهیم سازی.
عبد المطلب به دلایلی پیشنهاد آنان را نپذیرفت، زیرا نظر وی این بود که تنها این چاه را حفر کند و آب آن را به طور رایگان در اختیار همه بگذارد و آب مورد نیاز زائران خانه خدا را فراهم سازد، تا وضع سقایت حجاج با نظارت شخصی او از هرگونه بی‌نظمی بیرون آید و این نظر در صورتی تأمین می‌شد که وی مستقلا این کار را بر عهده داشته باشد.
سرانجام، آنان با یک کشمکش شدیدی روبه‌رو گردیدند. بنا شد پیش یکی از دانایان عرب (کاهن) بروند و داوری او را در این باره بپذیرند. «عبد المطلب» و رقیبان بار سفر بستند، بیابان‌های بی‌آب و علف میان حجاز و شام را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتند، در نیمه راه از تشنگی به ستوه آمدند و کم‌کم یقین کردند که آخرین دقایق زندگی خود را می‌گذرانند. از این‌رو، درباره مرگ و دفن خود فکر می‌کردند.
«عبد المطلب» نظر داد که هر کس برای خود قبری بکند و هر موقع مرگ او فرا رسد، دیگران او را زیر خاک پنهان سازند و اگر بی‌آبی و تشنگی به این طریق ادامه پیدا کند و همگی حیات خود را از دست دهند؛ بدین وسیله تمام آنان (به جز آخرین کسی که از
119

این جمعیت می‌میرد) زیر خاک مستور و پنهان می‌گردند و طعمه درندگان و مرغان هوا نمی‌شوند.
نظریه «عبد المطلب» تصویب شد. هر کس برای خود قبری کند و همگی با رنگ‌های پریده و چهره‌های پژمرده در انتظار مرگ به سر می‌بردند. ناگهان «عبد المطلب» صدا زد، ای مردم! این مرگی است توأم با ذلت و خواری، چه بهتر که همگی به طور دسته جمعی برای آب، دور این بیابان گردش کنیم؛ شاید لطف پروردگار شامل حال ما گردد. «1» همه سوار شدند، مأیوسانه حرکت می‌کردند و به روی یکدیگر نگاه می‌نمودند. اتفاقا چیزی نگذشت، آب گوارایی به دست آورده و از مرگ قطعی نجات یافتند و از همان راهی که آمده بودند به سوی مکّه بازگشتند و با کمال رضا و رغبت درباره حفر چاه، با نظریه عبد المطلب موافقت کرده و او را در این خصوص تام الاختیار قرار دادند. «2»
عبد المطلب با یگانه فرزند خود، «حارث» مشغول حفر چاه شد. در اطراف چاه تلّی از خاک به وجود آمد، ناگهان به دو آهوی زرّین و چند قبضه شمشیر برخوردند.
قریش غوغای جدید برپا کردند و خود را در این گنج سهیم دانستند. قرار گذاشتند که قرعه میان آنان حکومت کند، اتفاقا دو آهوی زرین به نام کعبه و شمشیرها به نام عبد المطلب درآمد و برای قریش سهمی نرسید. عبد المطلب جوان‌مرد از آن شمشیرها برای کعبه دری ساخت و دو آهو را بر آن نصب کرد.
فداکاری در راه پیمان‌
در حالی که عرب جاهلی غرق در فساد اخلاقی بود، در این میان برخی از صفات آن‌ها در خور تحسین بود؛ مثلا پیمان‌شکنی، یکی از بدترین کارها در میان آنان به شمار می‌رفت. گاهی پیمان‌های بسیار سنگین و سخت با قبایل عرب می‌بستند و تا
(1). اما چرا دیگران این پیشنهاد را نکردند، شاید آن‌ها از پیدا کردن آب نومید بودند.
(2). تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 206؛ ابن هشام، ج 1، ص 45.

120

آخر به آن پای‌بند بودند و گاهی نذرهای بسیار طاقت‌فرسا می‌نمودند و با کمال مشقت و زحمت در اجرای آن می‌کوشیدند.
«عبد المطلب» موقع حفر زمزم احساس کرد که بر اثر نداشتن فرزند بیشتر، در میان قریش ضعیف و ناتوان است. از این‌رو، نذر کرد که هر موقع شماره فرزندان او به ده رسید، یکی را در پیشگاه «کعبه» قربانی کند و کسی را از این پیمان مطلع نساخت.
چیزی نگذشت که شماره فرزندان او به ده رسید، موقع آن شد که پیمان خود را اجرا کند. تصوّر قضیّه، برای «عبد المطلب» بسیار سخت بود، ولی در عین حال از آن ترس داشت که موفقیتی در این باره تحصیل نکند و سرانجام در ردیف پیمان‌شکنان قرار گیرد. از این لحاظ تصمیم گرفت که موضوع را با فرزندان خود در میان گذاشته و پس از جلب رضایت آنان، یکی را با قرعه انتخاب کند. عبد المطلب با موافقت فرزندان خود روبه‌رو گردید. «1»
مراسم قرعه‌کشی به عمل آمد؛ قرعه به نام «عبد اللّه» (پدر پیامبر اکرم) افتاد.
«عبد المطلب» بلافاصله دست عبد اللّه را گرفته به سوی قربانگاه برد. گروه قریش از زن و مرد، از جریان نذر و قرعه‌کشی اطلاع یافتند، سیل اشک از رخسار جوانان سرازیر بود، یکی می‌گفت: ای کاش، به جای این جوان مرا ذبح می‌کردند.
سران قریش می‌گفتند: اگر بتوان او را به مال فدا داد، ما حاضریم ثروت خود را در اختیار وی بگذاریم. عبد المطلب، در برابر امواج خروشان احساسات عمومی متحیر بود چه کند و با خود می‌اندیشید که مبادا پیمان خود را بشکند، ولی با این همه دنبال چاره نیز می‌گشت. یکی از آن میان گفت: این مشکل را پیش یکی از دانایان عرب ببرید، شاید وی برای این کار راه حلّی بیندیشد.
عبد المطلب و سران قوم موافقت کردند و به سوی «یثرب» که اقامتگاه آن مرد دانا
(1). سرگذشت یاد شده را، بسیاری از مورخان و سیره‌نویسان نوشته‌اند و این داستان فقط از این جهت قابل تقدیر است که، بزرگی روح و رسوخ عزم و اراده عبد المطلب را مجسم می‌سازد و درست می‌رساند که تا چه اندازه این مرد پابند پیمان خود بوده است.

121

بود، روانه شدند. وی برای پاسخ یک روز مهلت خواست روز دوم که همگی به حضور او بار یافتند، کاهن چنین گفت: خون بهای یک انسان پیش شما چه قدر است؟
گفتند ده شتر. گفت: شما باید میان ده شتر و آن کسی که او را برای قربانی کردن انتخاب کرده‌اید، قرعه بزنید و اگر قرعه به نام آن شخص درآمد، شماره شتران را به دو برابر افزایش دهید، باز میان آن دو قرعه بکشید و اگر بازهم قرعه به نام وی اصابت کرد؛ شماره شتران را به سه برابر برسانید و باز قرعه بزنید و به همین ترتیب تا وقتی که قرعه به نام شتران اصابت کند.
پیشنهاد «کاهن» موج احساسات مردم را فرو نشاند، زیرا قربانی کردن صدها شتر برای آنان آسانتر بود که جوانی مانند «عبد اللّه» را در خاک و خون غلطان ببینند. پس از بازگشت به مکّه، یک روز در مجمع عمومی مراسم قرعه‌کشی آغاز گردید و در دهمین بار که شماره شتران به صد رسیده بود، قرعه به نام آن‌ها درآمد. نجات و رهایی عبد اللّه شور عجیبی برپا کرد، ولی عبد المطلب گفت: باید قرعه را تجدید کنم تا یقینا بدانم که خدای من به این کار راضی است. سه بار قرعه را تکرار کرد و در هر سه بار قرعه به نام صد شتر درآمد. به این ترتیب، اطمینان پیدا کرد که خدا راضی است.
دستور داد که صد شتر از شتران شخصی خود را در همان روز در پیشگاه کعبه ذبح کنند و هیچ انسانی و حیوانی را از خوردن آن جلوگیری نکنند. «1»
غوغای عام الفیل‌
رویداد بزرگی که در میان ملتی رخ می‌دهد و گاهی ریشه‌های دینی و احیانا ملی و سیاسی دارد؛ به خاطر اعجاب عموم مردم مبدأ تاریخ می‌گردد، مثلا: نهضت حضرت موسی برای گروه یهود و میلاد مسیح برای مسیحیان و هجرت پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلّم برای
(1). سیره ابن هشام، ج 1، ص 153 و بحار الانوار، ج 16، ص 74- 9. از پیامبر گرامی نقل شده است که فرمود: «أنا ابن الذّبیحین»، من فرزند دو شخص محکوم به «ذبح» هستم و مقصود از آن دو، حضرت اسماعیل و حضرت عبد اللّه، نیا و پدر آن حضرت است.

122

مسلمانان، مبدأ تاریخی است که پیروان هر یک از آیین‌ها، حوادث زندگی خود را با آن می‌سنجند.
گاهی برخی از ملّت‌ها با داشتن یک تاریخ اساسی، برخی از حوادث را نیز مبدأ تاریخ قرار می‌دهند. چنان که می‌بینیم در کشورهای مغرب زمین، انقلاب کبیر فرانسه و جنبش کمونیستی اکتبر 1917 در شوروی، مبدأ تاریخ بسیاری از جریان‌هایی است که در آن سرزمین رخ می‌دهد. ملل غیر متمدن که از این گونه نهضت‌های سیاسی و دینی محرومند؛ بالطبع اتفاق‌های فوق العاده را برای خود مبدأ تاریخ اتخاذ می‌کنند. از این جهت اعراب جاهلی بر اثر نداشتن تمدن صحیح، پیشامدهای ناگواری را مانند جنگ، زلزله، قحطی و یا پدیده‌هایی که جنبه فوق العادگی داشت، برای خود مبدأ تاریخ قرار داده بودند. از این لحاظ در صفحه‌های تاریخ، برای اعراب مبدأ تاریخ‌های متعددی را می‌بینیم که آخرین آن‌ها، غوغای عام الفیل و حمله «ابرهه» به منظور ویران ساختن کعبه است که بعدها به صورت مبدأ تاریخ برای حوادث دیگر درآمد. اینک به تشریح و تحلیل این حادثه بزرگ می‌پردازیم که در سال 570 میلادی رخ داده و ولادت پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلّم نیز در همین سال اتفاق افتاده است.
این حادثه از کجا سرچشمه گرفت‌
رویداد «اصحاب فیل» در قرآن به طور اختصار بیان شده است و ما پس از نقل حادثه، آیاتی را که در این باره نازل گردیده خواهیم آورد. تاریخ‌نویسان، ریشه حادثه را چنین می‌نویسند: شهریار یمن «ذو نواس» پس از تحکیم پایه‌های حکومت خود، در یکی از سفرهای خود از شهر یثرب (مدینه) عبور کرد. یثرب، در آن وقت موقعیّت دینی خوبی داشت، گروهی از یهودان در آن نقطه تمرکز یافته و معبدهای زیادی را در سراسر شهر ساخته بودند. یهود موقعیّت‌شناس، مقدم شاه را گرامی شمرده و او را به آیین خود دعوت کردند تا در سایه حکومت وی، از حملات مسیحیان روم و اعراب بت‌پرست در امان باشند. تبلیغات آنان در این باره مؤثر افتاد و ذو نواس کیش یهود را
123

پذیرفت و در پیشرفت آن بسیار کوشید. عده‌ای از ترس به او گرویدند و گروهی را بر اثر مخالفت کیفر سختی داد، ولی مردم نجران که دین مسیح را از چندی پیش پذیرفته بودند، به هیچ قیمتی حاضر نشدند که آیین خود را ترک گفته و از تعالیم دین یهود پیروی کنند. سرپیچی و بی‌اعتنایی آنان بر شاه یمن بسیار گران آمد، با لشکر انبوهی در صدد سرکوبی یاغیان «نجران» برآمد. فرمانده سپاه، کنار شهر «نجران» را اردوگاه خود قرار داد و پس از حفر خندق، آتش سهمگینی در میان آن روشن ساخت و مخالفان را با سوزاندن تهدید کرد. مردم با شهامت نجران که آیین مسیح را بر دل داشتند، از این واقعه نهراسیده، مرگ و سوختن را با آغوش باز استقبال کردند و پیکرهای آنان طعمه آتش گردید. «1»
مورّخ اسلامی، «ابن اثیر جزری» چنین می‌نویسد: در این هنگام یک نفر از اهالی نجران، به نام «دوس» به سوی قیصر روم گریخت و امپراتور روم را که در آن هنگام از طرف داران سر سخت آیین مسیح بود، از جریان آگاه ساخت و درخواست کرد که این مرد خون‌آشام را مجازات کند و پایه‌های آیین مسیح را در آن نقطه از جهان مستقر سازد. فرمانروای روم، پس از اظهار تأسف و هم دردی چنین گفت: چون مرکز حکومت من از سرزمین شما دور است، برای جبران این بیدادگری‌ها، نامه‌ای به شاه حبشه «نجاشی» می‌نویسم، تا انتقام کشتگان نجران را از آن مرد سفّاک بگیرد. مرد نجرانی، نامه قیصر را دریافت کرد و با تمام سرعت به سوی حبشه شتافت. جریان را موبه‌مو تشریح کرد؛ خون غیرت در عروق شاه حبشه به گردش درآمد. سپاهی را که شماره آن بالغ بر هفتاد هزار بود، به فرماندهی یک مرد حبشی، به نام «أبرهة الأشرم» به سوی یمن اعزام کرد. سپاه منظم و آماده حبشه، از طریق دریا در سواحل یمن خیمه زد. «ذو نواس» غفلت زده، هر چه کوشید، به نتیجه نرسید و هر چه سران قبایل را برای
(1). الکامل فی التاریخ، ج 1، ص 253 به بعد: سرگذشت این گروه، در قرآن به نام «اصحاب الاخدود» (بروج (85) آیه 4- 8) وارد شده است و مفسران شأن نزول آیات را به صورت مختلف نقل کرده‌اند. «ر. ک: مجمع البیان، ج 5، ص 464- 466».

124

مبارزه دعوت کرد، جوابی نشنید. سرانجام، با یک حمله مختصر اساس حکومت وی درهم ریخت و کشور آباد یمن به تصرف حکومت «حبشه» درآمد و فرمانده سپاه ابرهه از طرف پادشاه حبشه به حکومت آنجا منصوب گردید.
«ابرهه» سرمست باده انتقام و پیروزی خود بود و از شهوت‌رانی و خوش‌گذرانی فروگذار نبود. وی به منظور تقرّب و جلب توجه شاه حبشه، کلیسای با شکوهی در «صنعاء» ساخت که در زمان خود بی‌نظیر بود. سپس نامه‌ای به این مضمون به «نجاشی» نوشت: «ساختمان کلیسا در دست اتمام است و در نظر دارم که عموم سکنه یمن را از زیارت کعبه منصرف سازم و همین کلیسا را مطاف عمومی قرار دهم».
انتشار مضمون نامه، واکنش بدی در میان قبایل عرب پدید آورد؛ حتی شبی، زنی از قبیله «بنی افقم» محوطه معبد را آلوده ساخت. این عمل که کمال بی‌اعتنایی و تحقیر و عداوت اعراب را به کلیسای ابرهه نشان می‌داد، حکومت وقت را بسیار عصبانی کرد.
از طرف دیگر هر چه در آرایش و زینت ظاهری معبد می‌کوشید، به همان اندازه علاقه مردم به کعبه شدیدتر می‌گشت. این جریان‌ها سبب شد که «ابرهه» سوگند یاد کرد که کعبه را ویران کند. برای همین منظور لشکری آماده ساخت و پیلان جنگنده را پیشاپیش سپاه خود قرار داد و مصمم شد خانه‌ای را که قهرمان توحید (ابراهیم خلیل) نوسازی کرده بود از بین ببرد. سران عرب، موقعیّت را حساس و خطرناک دیدند و یقین کردند که استقلال و شخصیت ملّت عرب در آستانه سقوط است و پیروزی‌های گذشته «ابرهه» آنان را از هر گونه تصمیم سودمند بازمی‌داشت. با این وصف برخی از سران غیور قبایل که در مسیر ابرهه قرار گرفته بودند، با کمال شهامت مبارزه کردند؛ مثلا «دو نفر» که یکی از اشراف یمن بود، با سخنرانی‌های آتشین، قوم خود را برای دفاع از حریم کعبه دعوت کرد، ولی چیزی نپایید که سپاه بی‌کران ابرهه، صفوف متشکل آنان را درهم شکست. پس از آن «نفیل بن حبیب» دست به مبارزه شدیدی زد، او هم طولی نکشید که با شکست مواجه گردید و خود «نفیل» اسیر شد و از ابرهه تقاضای عفو کرد. ابرهه گفت: تو را در صورتی می‌بخشم که ما را به سوی مکّه هدایت
125

کنی. از این لحاظ، «نفیل» ابرهه را تا «طائف» هدایت کرد و راهنمایی بقیّه راه را بر عهده یکی از دوستانش به نام «ایورغال» گذاشت. راهنمای جدید آنان را تا سرزمین «مغمس» که در نزدیکی مکّه قرار داشت هدایت کرد. سپاه ابرهه آنجا را اردوگاه قرار دادند و به رسم دیرینه، «ابرهه» یکی از سرداران خود را موظف کرد که شتران و دام‌های «تهامه» را غارت کند. از جمله شترانی که مورد دستبرد قرار گرفت، دویست شتر بود که به «عبد المطلب» تعلق داشت. سپس سردار دیگر خود را به نام «حناطه» مأمور کرد که پیامش را به پیشوای قریش برساند و به او چنین گفت: «قیافه واقعی ویران ساختن کعبه در نظرم مجسم می‌شود و مسلما در آغاز کار، قریش از خود مقاومت نشان خواهند داد، ولی برای این که خون آنان ریخته نشود، فورا راه مکّه را پیش می‌گیری و از بزرگ قریش سراغ گرفته و به وی می‌گویی که هدف من ویران کردن کعبه است و اگر قریش از خود مقاومت نشان ندهد، از هر گونه تعرض مصون خواهد ماند».
مأمور «ابرهه» وارد مکّه شد. دسته‌های مختلف قریش را که گوشه و کنار مشغول مذاکره درباره این جریان بودند، مشاهده کرد. چون از بزرگ مکّه سراغ گرفت، او را به خانه «عبد المطلب» هدایت کردند. «عبد المطلب» پس از استماع پیام ابرهه چنین گفت: ما هرگز در مقام دفاع نخواهیم آمد. کعبه، خانه خداست، خانه‌ای است که بنیان آن را «ابراهیم خلیل» پی‌ریزی کرده است، خدا هر چه صلاح بداند همان را انجام خواهد داد. سردار ابرهه، هم از منطق نرم و مسالمت‌آمیز بزرگ قریش که از یک ایمان درونی واقعی حکایت می‌کرد اظهار خشنودی کرد و از وی خواست که همراه او به اردوگاه ابرهه بروند.
عبد المطلب به لشکرگاه ابرهه می‌رود
وی با تنی چند از فرزندان خود به لشکرگاه «ابرهه» روانه شد. او از متانت و وقار و عظمت و بزرگی پیشوای قریش متعجب شد؛ تا آنجا که از تخت فرود آمد و دست عبد المطلب را گرفت و در کنار خود نشاند. سپس با کمال ادب از طریق مترجم از
126

عبد المطلب سؤال کرد، که چرا به اینجا آمده است و چه می‌خواهد؟ وی در پاسخ او چنین گفت: سپاه تو به شتران تهامه و از جمله دویست شتر من دستبرد زده است.
خواهش من این است که دستور دهید آن‌ها را به صاحبان خود بازگردانند. «ابرهه» گفت: سیمای نورانی و درخشنده تو، تو را یک جهان در نظرم بزرگ کرد، ولی درخواست کوچک و ناچیزت (در این هنگام که من برای ویران کردن معبد نیاکان تو آمده‌ام) از عظمت و جلالت تو کاست. من متوقع بودم که سخن از کعبه به میان آوری و تقاضا کنی که من از این هدف که ضربت شکننده‌ای بر استقلال و حیات سیاسی و دینی شما وارد می‌سازد منصرف شوم، نه این که درباره چند شتر ناچیز و بی‌ارزش سخن بگویی و در این راه شفاعت کنی. عبد المطلب در پاسخ وی جمله‌ای گفت که هنوز عظمت و ارزش خود را حفظ کرده است و آن این بود:
أنا ربّ الإبل؛ و للبیت ربّ یمنعه؛ من صاحب شترم، خانه نیز صاحبی دارد که از هر گونه تجاوز به آن جلوگیری می‌کند.
ابرهه، پس از استماع این جمله سری تکان داد و با قیافه مغرورانه گفت: در این راه کسی قدرت ندارد، مرا از هدفم بازدارد، سپس دستور داد، اموال غارت شده را به صاحبانشان برگردانند.
انتظار قریش‌
قریش با بی‌صبری هر چه تمام‌تر، در انتظار بازگشت عبد المطلب بودند که از نتیجه مذاکره او با دشمن آگاه شوند. وقتی عبد المطلب، با سران قریش مواجه شد به آنان گفت: هر چه زودتر با دام‌های خود به درّه و کوه پناه ببرید، تا از هر گونه گزند و آسیب در امان باشید. طولی نکشید که همه مردم خانه و کاشانه خود را ترک گفته و به سوی کوه‌ها پناه بردند. در نیمه شب، ناله اطفال و ضجه زنان و صیحه حیوانات در سراسر کوه و درّه طنین‌انداز بود، در همان دل شب، عبد المطلب با تنی چند از قریش، از قله کوه فرود آمدند و خود را به در کعبه رساندند؛ در حالی که اشک در اطراف
127

چشمانش حلقه زده بود، با دلی سوزان حلقه در کعبه را به دست گرفت، و با پروردگار خود گفت‌وگو کرد و این اشعار را گفت:
بار الها! برای مصون بودن از شر و گزند آنان، امیدی به غیر تو نیست، آفریدگارا! آنان را از حریم خود بازدار، دشمن کعبه کسی است که تو را دشمن می‌دارد. پروردگارا! دست آنان را از خراب کردن آستانه خود کوتاه ساز. پروردگارا بنده تو از خانه خود دفاع می‌کند، تو نیز از خانه خود دفاع کن. روزی را نرسان که صلیب آنان پیروز گردد و کید و خدعه آنان غالب و فاتح شود. «1»
سپس، حلقه در کعبه را رها کرد و به قله کوه پناه برد تا از آنجا شاهد جریان باشد.
بامدادان که ابرهه و قوای نظامی وی آماده حرکت به سوی مکّه شدند؛ ناگهان دسته‌هایی از پرندگان، از سمت دریا ظاهر شدند که هر کدام با منقار و پاهای خود حامل سنگ‌های ریزی بودند. سایه مرغان، آسمان لشکرگاه را تیره و تار ساخت، و سلاح‌های کوچک و به ظاهر ناچیز آن‌ها اثر غریبی از خود گذاشت. مرغان مسلّح به سنگ‌ریزه‌ها، به فرمان خدا لشکر ابرهه را سنگ باران کردند؛ به طوری که سرهای آن‌ها شکست و گوشت‌های بدنشان از هم پاشید. یکی از آن سنگ‌ریزه‌ها، به سر «ابرهه» اصابت کرد؛ ترس و لرز سراسر بدن او را فراگرفت، یقین کرد که قهر و غضب الهی او را احاطه کرده است. نظری به سپاه خود افکند، دید اجساد آن‌ها مانند برگ درختان به زمین ریخته، بی‌درنگ به گروهی که جان به سلامت برده بودند، فرمان داد تا زمینه مراجعت به یمن را فراهم آورند و از آن راهی که آمده بودند به سوی «صنعا» بازگردند. باقی‌مانده لشکر ابرهه، به جانب «صنعا» حرکت کرد، ولی در طول راه بسیاری از سپاهیان بر اثر زخم و غلبه ترس و رعب جان سپردند، حتّی خود ابرهه
(1).
یا ربّ لا أرجو لهم سواکایا ربّ فامنع منهم حماکا
إنّ عدو البیت من عاداکاامنعهم أن یخرجوا فناکا
لا هم إنّ العبد یمنع‌رحله فامنع رحالک
لا یغلبنّ صلیبهم‌و محالهم عدوّا محالک

128

وقتی به «صنعاء» رسید، گوشت‌های بدن او فرو ریخته و با وضع عجیبی جان سپرد و موج این داستان وحشتناک در سراسر جهان پیچید.
قرآن مجید داستان اصحاب فیل را، در سوره فیل چنین بیان کرده است:
آیا ندیدی که پروردگار تو با اصحاب فیل چه کرد؟ آیا مکرشان را در گمراهی و تباهی قرار نداد؟ دسته‌هایی از پرندگان را به سوی آن‌ها فرستاد، تا سنگ‌هائی از گل پخته بر آنان انداخته، و اجسادشان را مانند برگ‌های خرد شده قرار داد.
آنچه گفته شد، خلاصه‌ای از تواریخ اسلامی «1» و تصریح قرآن کریم است. اکنون نظریه‌ای را که مفسّر بزرگ مصری، «محمد عبده» و دانشمند معروف «دکتر هیکل» وزیر فرهنگ اسبق مصر در این باره بیان کرده‌اند؛ بررسی می‌کنیم.
بحثی درباره معجزه‌
پیشرفت‌های اخیر علمی بشر، در علوم طبیعی و فلکی و پایان‌پذیری عمر بسیاری از فرضیه‌ها، غوغای عجیبی در مغرب زمین پدید آورد. در حالی که تمام این تحولات، تحوّل علمی بود و تنها بر محور علوم طبیعی یا فلکی دور می‌زد و کوچک‌ترین ارتباطی به اعتقادهای دینی نداشت. با این توصیف، این تبدیل و تحوّل، بدبینی عجیبی در میان گروهی، درباره همه علوم و عقاید موروثی ایجاد کرد.
راز این بدبینی، آن بود که دانشمندان دیدند تئوری‌های کهن که صدها سال بر افکار بشر و محافل علمی حکومت می‌کرد؛ امروزه با سرپنجه علم و نیروی تجربه و آزمایش، دستخوش بطلان گردیده است. دیگر از آن افلاک نه‌گانه و مرکزیت زمین و ده‌ها نظریه دیگر، خبری نیست. در این موقع با خود گفتند: از کجا معلوم که باقی‌مانده عقاید مذهبی و علمی ما، نیز چنین نباشد. این طرز تفکر، کم‌کم بذر شک و تردید را در دل گروهی از دانشمندان به کلّیه عقاید موروثی افشاند و در اندک زمانی
(1). سیره ابن هشام، ج 1، ص 43- 62؛ کامل، ج 1، ص 260- 263 و بحار الانوار، ج 15، ص 130- 146.

129

رشد و نموّ کرد و مانند یک بیماری، بخشی از محافل علمی را فرا گرفت.
علاوه بر این، «انگزیسیون» (محکمه تفتیش عقاید) و سخت‌گیری‌های مقامات کلیسا، در پیدایش این بدبینی، بلکه در رشد و نموّ آن کاملا دخالت داشت، زیرا کلیسا با زجر و شکنجه، دانشمندان وقت را که به کشف قوانین علمی موفق می‌شدند، به بهانه مخالفت با کتاب مقدس نابود می‌کرد. ناگفته پیدا است که یک چنین فشاری نمی‌تواند بدون عکس العمل باشد و از همان روز پیش‌بینی می‌شد که اگر دانشمندان، روزی قدرتی پیدا کنند؛ فاتحه دین و دیانت را بر اثر سوء تدبیر کلیسا خواهند خواند.
اتفاقا کار نیز به همین صورت درآمد، هر چه علم پیشرفت می‌کرد و دانشمندان به روابط موجودات طبیعی بیشتر پی می‌بردند و بر علل طبیعی بسیاری از حوادث طبیعی و علل بیماری‌ها دست می‌یافتند؛ به همان اندازه به مسائل ما وراء الطبیعه: مبدأ و معاد، معجزه و کارهای خارق العاده پیامبران، کمتر توجه نموده و روز به روز تعداد شکاکان و منکران افزوده می‌شد.
نخوت و غرور علمی که دامن‌گیر دانشمندان شده بود، سبب شد که بعضی از دانشمندان طبیعی، به تمام مسائل دینی با نظر حقارت و کوچکی بنگرند، و دیگر حاضر نشوند که نامی از معجزه‌های انجیل و تورات ببرند و سرگذشت عصای موسی و ید بیضای او را افسانه تلقی کنند و دم مسیحایی را که مردگان را به اذن خدا زنده می‌کرد، افسانه‌ای بیش نیندیشند و با خود فکر کنند: آیا می‌شود بدون علت طبیعی، یک قطعه چوب به صورت اژدها درآید و با یک دعا مرده‌ای زنده شود. دانشمندان که سرمست پیروزی‌های علمی خود بودند؛ چنین فکر می‌کردند که کلید تمام علوم را به دست آورده‌اند و روابط تمام موجودات و حوادث را فهمیده‌اند. از این جهت تصور کردند که کوچک‌ترین رابطه‌ای میان یک تکه چوب خشک و مار و یا بین دعا و توجه یک بشر و زنده شدن مردگان وجود ندارد، از این لحاظ این مسائل را با شک و تردید و گاهی با انکار تلقی می‌کردند.
130
طرز تفکر برخی از دانشمندان‌
این طرز تفکر به محافل علمی برخی از دانشمندان مصر راه یافت و بیش از همه تحت تأثیر اینگونه طرز تفکر (البته با تغییرهای خاصی) واقع شدند. از این‌رو، در تفسیر و تحلیل مسائل تاریخی و علمی، از این روش پیروی کردند و این گروه قبل از همه، با افکار دانشمندان مغرب زمین آشنا شدند و بخشی از افکار غربی را از این طریق به کشورهای اسلامی سرازیر کردند.
بعضی از آنان، راهی را برگزیده‌اند که هم می‌خواهند به قرآن مجید و احادیث قطعی احترام بگذارند و هم نظر دانشمندان طبیعی را به خود جلب نمایند و یا لا اقل نمی‌خواهند نظریه‌ای برگزینند که نمی‌توان آن را با قوانین علوم طبیعی تفسیر کرد.
این گروه می‌بینند که قرآن مجید، بیانگر یک رشته معجزاتی است که هرگز نمی‌توان با علوم عادی آن‌ها را تفسیر کرد، زیرا علم نمی‌تواند رابطه چوب را با «اژدها» شدن به دست آورد. از طرف دیگر، پذیرش نظریه‌ای که با ابزار علمی (حس و تجربه) نمی‌توان آن را اثبات کرد، برای آنان بسیار سنگین بود.
بر اثر این دو عامل و کشمکش عقیده و علم، راهی را برگزیدند تا به گونه‌ای به این جدال خاتمه بخشند: هم ظواهر قرآن و احادیث قطعی را حفظ کنند و هم بر خلاف قوانین علمی سخن نگویند. و آن این که تمام معجزه‌ها و کارهای خارق العاده پیامبران را، با موازین علوم روز توجیه کنند که به صورت یک امر طبیعی جلوه نماید؛ در این صورت احترام قرآن و احادیث قطعی را حفظ کرده‌اند و هم بر خلاف علم سخن نگفته‌اند. ما به عنوان نمونه، در اینجا توجیهی را می‌آوریم که دانشمند معروف مصر، «محمد عبده» برای سرگذشت اصحاب فیل مطرح کرده است.
پرندگانی از جنس پشه یا مگس بیماری آبله و حصبه را با خاک‌های متحجر در میان سربازان ابرهه پخش کردند. مقصود از بِحِجارَةٍ مِنْ سِجِّیلٍ «1» گل‌های متحجر
(1). در آیه قرآن: تَرْمِیهِمْ بِحِجارَةٍ مِنْ سِجِّیلٍ «فیل (105) آیه 4».

131

مسموم است که باد آن‌ها را پراکنده می‌کند و دست و پای آن‌ها را به آن آلوده می‌سازد و بر اثر برخورد و تماس آن جانوران با بدن انسان میکرب‌های امراض به مسام پوست بدن وارد می‌شود و زخمهای سخت و چرکین پدید می‌آورند و این‌ها از لشکریان نیرومند الهی‌اند که در لسان علمی «میکرب» نامیده می‌شوند.
یکی از نویسندگان عصر حاضر، به عنوان تأیید گفتار دانشمند مزبور، چنین می‌گوید: منظور از «طیر» که در قرآن استعمال شده، مطلق پرنده است و مگس و پشه را نیز شامل می‌شود.
خداوند، در سوره «فیل» چنین می‌فرماید:
آیا ندیدی که پروردگار تو با اصحاب فیل چه کرد؟ آیا مکرشان را در تباهی قرار نداد؟
دسته‌هایی از پرندگان را به سوی آن‌ها فرستاد، تا سنگ‌هایی از گل پخته بر آنان انداخته و اجسادشان را مانند برگ‌های خرد شده قرار داد.
ظاهر این آیه‌ها می‌رساند که قوم ابرهه گرفتار قهر و غضب الهی گشته و یگانه علّت مرگ آن‌ها همین سنگ‌ریزه‌ها بود که پرندگان حامل آن‌ها، بر سر و صورت و بدن آنان می‌ریختند. دقت در مفاد آیات می‌رساند که عامل مرگ آن‌ها همین سلاح‌های غیر طبیعی (به صورت ظاهر حقیر و ناچیز، سنگ‌های ریز و در واقع نیرومند و بنیان‌کن) بوده است. بنابراین، هر نوع توجیهی که با ظاهر این آیات مخالف باشد؛ تا دلیل قطعی بر صحت آن در دست نباشد، نمی‌توان آیات الهی را بر آن حمل کرد.
نقاط قابل ملاحظه در توجیه مزبور
1. توجیه گذشته، نیز نمی‌تواند تمام سرگذشت را طبیعی جلوه دهد و باز نقاطی در داستان است که باید از طریق عوامل غیبی توجیه شود، زیرا بر فرض این که مرگ و متلاشی شدن اجساد آنان، با میکرب «آبله» و «حصبه» بوده است، ولی این پرندگان با تعلیم و ارشاد چه کسی فهمیدند که میکرب آبله و حصبه در این سنگ ریزه‌ها جای
132

گرفته و آن‌گاه دسته جمعی عوض این که سراغ جمع دانه بروند؛ همگی به سوی این سنگ‌ریزه‌ها هجوم آورده و با منقارهای خود برداشته، مانند یک ارتش سربازان ابرهه را سنگ‌باران کردند؟ آیا با این وضع می‌توان تمام جریان را عادی و طبیعی دانست؟
اگر ما حاضریم بخشی از این حادثه را، از طریق عوامل غیبی و اراده نافذ الهی تفسیر کنیم؛ دیگر چه نیازی است که گوشه‌ای از آن را طبیعی جلوه دهیم و دنبال توجیهات برویم.
2. حیوانات ذره‌بینی و به اصطلاح «میکروب» دشمن انسان، در آن روز با کسی قوم و خویشی نداشتند؛ مع الوصف چگونه این دشمن، تنها متوجه سپاهیان ابرهه شدند و به کلی مکّیان را فراموش کردند؟ تاریخ‌هایی که فعلا در دست داریم، همگی می‌گویند که تمام تلفات متوجه سپاهیان ابرهه بوده و در این حادثه، کوچک‌ترین صدمه‌ای به قریش و ساکنان عربستان وارد نگردید. در صورتی که آبله و حصبه از امراض سرایت‌کننده است و عوامل مختلف طبیعت آن را از نقطه‌ای به نقطه دیگر منتقل می‌سازد و سرانجام گاهی کشوری را از پای در می‌آورد.
آیا با این وضع می‌توان جریان را یک حادثه عادی شمرد؟
3. اختلاف این توجیه کنندگان در جنس میکرب، خود بیشتر مطلب را متزلزل می‌سازد، گاهی می‌گویند: میکرب وبا و احیانا بیماری حصبه و آبله در صورتی که ما برای این اختلاف، یک مدرک صحیح و معتمد پیدا نکرده‌ایم؛ فقط میان مفسران، «عکرمه»- که خود او در میان دانشمندان مورد گفت‌وگو است- این احتمال را داده و در میان تاریخ‌نویسان، «ابن اثیر» این احتمال را به صورت قول ضعیف نقل کرده و فورا به رد آن پرداخته است. «1»
از همه عجیب‌تر، تفسیری است که مؤلف کتاب حیاة محمد، دکتر هیکل وزیر فرهنگ سابق مصر، در تشریح داستان اصحاب فیل آورده است. وی پس از آن که
(1). الکامل فی التاریخ، ج 1، ص 263.

133

آیات سوره فیل را نقل می‌نماید و با این که آیه وَ أَرْسَلَ عَلَیْهِمْ طَیْراً أَبابِیلَ؛ دسته‌هایی از پرندگان را برای آنها فرستادیم. نصب العین وی بوده است؛ درباره مرگ لشکریان ابرهه چنین می‌گوید: «شاید میکرب وبا، همراه باد و از طرف دریا آمده است.»
اگر آورنده میکرب وبا، باد بوده است، پس پرندگان به چه منظوری در بالای سر سربازان ابرهه به پرواز درآمده بودند و این سنگ‌ریزه‌ها را می‌ریختند و آن‌ها چه تأثیری در مرگ آنان داشتند؟
حقّا که نباید از این طرز تفکر پیروی کرده و بی‌جهت معجزه‌های بزرگ پیامبران و مردان بزرگ آسمانی را به این ترتیب توجیه نمود. اصولا راه اعجاز با مسائل علوم طبیعی که دایره آن محدود به شناسایی روابط معمولی پدیده‌های طبیعی می‌باشد دو راه جداگانه‌ای است و نباید برای راضی ساختن عده‌ای که اطلاعات دینی آنان ناچیز است و از این سنخ مسائل اطلاع ندارند؛ از اصول مسلّم دینی خود دست برداریم، در صورتی که برای این کار هیچ الزامی دیده نمی‌شود.
دو نکته لازم‌
در اینجا دو موضوع را باید تذکر دهیم:
1. اشتباه نشود، ما نمی‌خواهیم با این بیانات تمام کارهایی که در افواه مردم به پیامبران و بزرگان دینی نسبت می‌دهند و هیچ‌گونه مدرک صحیحی برای آن‌ها نیست و احیانا جنبه خرافی دارند؛ تصحیح و توجیه کنیم، بلکه منظور این است که طبق مدارک مسلمی که در دست داریم، ثابت کنیم که پیامبران خدا، برای اثبات ارتباط خود به جهان ما وراء الطبیعه، به کارهای خارق العاده‌ای دست می‌زدند که علوم طبیعی امروز از درک علت‌های آن عاجز است، منظور ما، دفاع از این دسته معجزات است.
2. ما هرگز نمی‌گوییم که وجود معجزه، استثناء در قانون علّیت است. ما در عین این که قانون مزبور را محترم می‌شماریم؛ معتقدیم که تمام حوادث این جهان عللی
134

دارند و هیچ موجودی بدون علّت پا به عرصه وجود نمی‌گذارد، ولی می‌گوییم: این رشته از حوادث، علل «غیر طبیعی» دارند و این گونه از علت‌ها، در اختیار رجال صالح آسمانی است و هرگز نمی‌توان به بهانه اینکه «تجربه» و «حس» آن‌ها را کشف نکردند، انکار کرد؛ بلکه کلّیه کارهای خارق العاده پیامبران عللی دارند که با علت‌های طبیعی معمولی، نمی‌توان آن‌ها را تفسیر کرد و اگر از این طریق قابل توجیه باشند دیگر معجزه نخواهند بود.
پس از شکست ابرهه!
کشته شدن ابرهه و از هم پاشیدن سازمان زندگانی دشمنان کعبه و قریش، مکّیان و کعبه را در انظار جهان عرب بزرگ کرد. دیگر کسی جرأت نداشت، فکر حمله به سرزمین قریش و آزار آنان و یا ویران ساختن خانه توحید را در مغز بپروراند. افکار عمومی چنین داوری می‌کرد که خدا به پاس احترام خانه خود و احترام و عظمت قریش، دشمن شماره یک آنان را به خاک و خون کشید و کمتر کسی فکر می‌کرد که این جریان فقط به منظور حفاظت از کعبه بوده و بزرگی و کوچکی قریش در این مورد دخالت نداشت، به گواه این که حملات مکرری از سرداران وقت به قریش انجام گرفته بود و هرگز آنان با چنین وضعی روبه‌رو نشده بودند.
این فتح و پیروزی بی‌دردسر که بدون ریخته شدن قطره خونی از قریش صورت گرفت؛ افکار تازه‌ای را در دل قریش پدید آورد. نخوت و تکبر و بی‌اعتنایی آنان را روزافزون ساخت و به این فکر افتادند که محدودیت‌هایی برای دیگران قایل شوند، زیرا خود را طبقه ممتاز عرب دانستند و تصور کردند که فقط آنان مورد توجّه 360 بت می‌باشند و از حمایت آن‌ها برخوردارند.
لذا درصدد آمدند که برنامه‌های عیش و طرب و خوش‌گذرانی را گسترش دهند.
از این لحاظ جام‌های شراب خرما را سر می‌کشیدند و احیانا بساط می‌گساری را در اطراف کعبه پهن می‌کردند و به اصطلاح، در جوار بتان سنگی و چوبی که متعلق به
135

قبایل عرب بود، بهترین ساعات عمر خود را می‌گذراندند و هر کس، هر داستانی را که درباره «منذریان» حیره و «غسّانیان» شام و قبایل یمن شنیده بود، برای حاضران تعریف می‌کرد و بر این باور بودند که این زندگی شیرین بر اثر توجه بتان است که عموم عرب را در برابر آن‌ها ذلیل کرده و آنان را بر همه برتری داده است.
مرزهای خیالی قریش‌
اگر- خدای ناخواسته- انسان روزی افق زندگی را صاف و پاک ببیند و برای خود یک مصونیت خیالی قایل گردد، آن روز است که هستی و زندگی را به خود اختصاص داده و برای هم‌نوع خود، کوچک‌ترین حیات و ارزشی قایل نمی‌شود.
آن روز، قریش برای این که تفوق و عظمت خود را بر دیگران ثابت کنند، تصمیم گرفتند که کوچک‌ترین احترامی به اهل «حل» «1» قایل نشوند، زیرا می‌گفتند که عموم عرب به معبد ما نیازمندند و جامعه عرب با چشم خود دیدند که ما مورد توجه خدایان کعبه هستیم. از این وقت، سخت‌گیری‌های قریش شروع شد و با دیکتاتوری کامل، مردم «حل» را مجبور کردند که هر موقع برای انجام حج و عمره وارد «مکّه» شوند، نمی‌بایست از غذایی که همراه خود آورده‌اند، بخورند و باید از غذای اهل حرم بخورند. موقع طواف، همه باید از لباس‌های محلّی «مکّه» که جنبه ملی و قومی داشت، استفاده کنند و اگر کسی موفق به تهیه آن نشود، باید به طور عریان دور کعبه طواف کند و هرگاه فردی از بزرگان عرب به این کار تن نمی‌داد، مقرر شده بود که پس از طواف لباس‌های خود را بکند و به دور افکند و کسی حق نداشت به آن دست بزند.
ولی زنان، در هر حال مجبور بودند لخت و عریان طواف کنند؛ فقط باید اطراف سر را با پارچه‌ای بپوشانند و شعر مخصوصی زمزمه کنند. «2»
پس از حمله ابرهه که خود از مسیحیان بود، هیچ فردی از یهود و مسیحی حق
(1). چهار فرسنگ از چهار طرف کعبه را حرم، و بقیّه را «حل» می‌نامند.
(2).
الیوم یبد و کله أو بعضه‌ممّا بدا منه فلا أحلّه

136

نداشت وارد مکّه شود؛ مگر اینکه مزدور یکی از مکّیان باشد، در این صورت نیز لازم بود کوچک‌ترین سخنی از آیین و کیش خود نزند.
کار نخوت و تکبر به جایی رسیده بود که برخی از آداب حج را که می‌بایست بیرون از حرم به جا آورده شود، ترک گفته؛ دیگر حاضر نبودند که وظایف وقوف در عرفه «1» را انجام دهند. «2» در صورتی که نیاکان آنان (فرزندان اسماعیل)، وقوف در عرفه را جزء مراسم حج می‌دانستند و تمام عظمت ظاهری قریش، مرهون کعبه و همین وظایف حج بود که مردم مجبور بودند، در هر سال به این نقطه خشک و بی‌آب، بیایند و اگر در آن محل مطاف و مشعری نبود، کسی مایل نبود که در دوران عمر خود از آن نقطه عبور کند.
از نظر محاسبات اجتماعی، پیدایش این فسادها و تبعیض‌ها اجتناب‌ناپذیر است؛ باید محیط مکّه، غرق در فساد و آلودگی شود، تا جهان برای یک انقلاب اساسی و جنبش ریشه‌دار آماده گردد.
تمام این محرومیت‌ها و عیش و نوش‌ها و بی‌بندوباری‌ها، محیط را برای ظهور یک مصلح جهانی آماده‌تر می‌ساخت و بی‌جهت نیست که هر موقع دانای عرب، (ورقة بن نوفل)- که در آخر عمر خود مسیحی شده و اطلاعاتی از انجیل به دست آورده بود- از خدا و پیامبران سخن به میان می‌آورد، با خشم و غضب فرعون مکّه، (ابو سفیان) مواجه می‌شد. ابو سفیان می‌گفت: «ما مکّیان، به چنین خدا و پیامبری نیازمند نیستیم، زیرا از مراحم و الطاف بتان برخورداریم».

6. عبد اللّه پدر پیامبر

اشاره
روزی که عبد المطلب، جان فرزند خود را با دادن صد شتر در راه خدا بازخرید؛ بیش از 24 بهار، از عمر «عبد اللّه» نگذشته بود. این جریان سبب شد که «عبد اللّه» علاوه
(1). محلی است بیرون از حرم که باید حاجیان، روز نهم ذی الحجّه از ظهر تا غروب آفتاب در آنجا به سر برند.
(2). الکامل فی التاریخ، ج 1، ص 266.

137

بر اینکه میان قریش شهرت به سزایی پیدا کرد؛ در میان فامیل خود و به ویژه نزد «عبد المطلب» هم مقام و منزلت بزرگی به دست آورد. زیرا چیزی که برای انسان گران تمام شود و درباره آن رنج بیشتر ببرد، بیش از معمول به او مهر می‌ورزد؛ از این لحاظ «عبد اللّه» در میان خویشان و دوستان و نزدیکان خود احترام زیادی داشت.
روزی که «عبد اللّه» همراه پدر به سوی قربانگاه می‌رفت، با احساسات متضاد روبه‌رو بود. حسّ احترام به پدر و قدردانی از زحمات او، سراسر کانون وجود وی را فرا گرفته بود؛ از این جهت چاره‌ای جز تسلیم و انقیاد نداشت، ولی از طرف دیگر، چون دست تقدیر می‌خواست که گل‌های بهار زندگی او را مانند برگ خزان پژمرده کند، موجی از اضطراب و احساسات در دل او پدید آمده بود.
چنان که خود عبد المطلب، در کشاکش دو نیروی قوی «ایمان و عقیده» و «عاطفه و علاقه» قرار گرفته بود و این جریان در روح هر دو، یک سلسله ناراحتی‌های جبران‌ناپذیری پدید آورده بود. وقتی مشکل حل گردید، «عبد المطلب»، به این فکر افتاد که بلافاصله این احساسات تلخ را با ازدواج جبران کند و رشته زندگی «عبد اللّه» را که به سرحد گسستن رسیده بود؛ با اساسی‌ترین رشته‌های حیات پیوند دهد.
از این جهت، عبد المطلب هنگام مراجعت از قربانگاه، در حالی که دست فرزند خود را در دست داشت؛ یک‌سره به سوی خانه «وهب بن عبد مناف بن زهره» رفت و دختر او «آمنه» را- که به پاکی و عفت معروف بود- به عقد عبد اللّه درآورد و نیز در همان مجلس، «دلاله» دختر عموی «آمنه» را خود تزویج کرد و «حمزه» عمو و هم‌سال پیامبر، از او متولد گشت. «1»
مورخ معاصر «عبد الوهاب» «2»، جریان فوق را یک امر غیر عادی تلقی کرده و می‌نویسد: رفتن عبد المطلب در همان روز (که احساسات مردم موج می‌زد و اشک شوق و سرور از دیدگان مردم سرازیر بود) به خانه «وهب» آن هم به منظور
(1). تاریخ طبری، ج 2، ص 4.
(2). استاد قسمت تاریخ در دانشگاه مصر که پاورقی‌های مفیدی بر تاریخ ابن اثیر نوشته است.

138

خواستگاری دو دختر: یکی برای خود و دیگری برای «عبد اللّه» از موازین عرف و عادت بیرون است. آنچه در آن روز تاریخی برای او زیبنده و شایسته بود، فقط استراحت و رفع خستگی بود، تا هر دو از خستگی‌های روحی خود بکاهند و سپس سراغ کار دیگر بروند». «1»
ولی ما معتقدیم که: اگر مورخ مزبور، موضوع را از دریچه دیگر مطالعه می‌کرد؛ تصدیق آن برای وی، سهل و آسان بود.
عبد المطلب، برای زفاف وقتی معین کرد و پس از فرا رسیدن آن، مراسم عروسی بر حسب معمول قریش، در خانه «آمنه» برقرار شد و مدّتی عبد اللّه و آمنه با هم بودند، تا آن که عبد اللّه برای تجارت به سوی شام رهسپار شد و در موقع مراجعت از جهان رخت بربست. فروغ ابدیت، جعفر سبحانی 138 دست‌های مرموز در تاریخ اسلام ..... ص : 138
دست‌های مرموز در تاریخ اسلام‌
شکی نیست که تاریخ در صفحه‌های خود، نقاط روشن و تاریک اقوام پیشین را به عنوان عبرت ضبط کرده است، ولی در تمام قرون، حب و بغض، مسامحه، سهل انگاری، اظهار ابتکار، بی‌سابقه‌گویی، اظهار قدرت در نویسندگی و ده‌ها عامل دیگر، در تدوین تاریخ دخالت داشته و حقایق را با افسانه و دروغ به هم آمیخته است و این خود مشکلی است برای تاریخ‌نگار که باید با موازین علمی و ممارست کامل با تاریخ، راست و دروغ را از هم تشخیص دهد.
عوامل گذشته در تدوین تاریخ اسلامی نیز مؤثر بوده است، دست‌های مرموزی در تحریف حقایق، در کار بوده و احیانا از جانب دوستان به منظور تجلیل و تعظیم از مقام پیامبر گرامی صلی اللّه علیه و آله و سلّم پیرایه‌هایی به آن بسته شده است که آثار ساختگی از جبین آن‌ها نمایان است.
(1). تاریخ ابن اثیر، ج 2، ص 4، قسمت پاورقی.

139

ما در تاریخ می‌خوانیم که در پیشانی «عبد اللّه» همواره نور نبوّت می‌درخشید «1» و نیز می‌خوانیم که در سال‌های خشک‌سالی، «عبد المطلب» دست فرزند خود را می‌گرفت و به سوی کوه می‌رفت و نور جبین «عبد اللّه» را وسیله قرار داده و از خداوند جهان، طلب رحمت می‌نمود.
این مطلبی است که بسیاری از دانشمندان شیعه و سنی، آن را نوشته‌اند و ما هم هیچ‌گونه دلیل بر عدم صحت آن نداریم، ولی در ورق‌های بعضی از تواریخ، همین مطلب اساس افسانه‌ای شده است که هرگز ما نمی‌توانیم آن پیرایه‌ها را بپذیریم.
داستان فاطمه خثعمیه‌
وی خواهر «ورقة بن نوفل» است که از دانایان و پیش‌گویان عرب بود و اطلاعاتی درباره انجیل داشت. سخن گفتن او با خدیجه، در آغاز بعثت پیامبر، در تاریخ ضبط است و ما در جای خود به آن اشاره خواهیم کرد.
خواهر «ورقه» از برادر خود شنیده بود که مردی از فرزندان «اسماعیل» به مقام پیامبری خواهد رسید. از این جهت، پیوسته در تکاپو بود. روزی که عبد المطلب، دست در دست عبد اللّه کرده و از قربانگاه به سوی خانه «آمنه» می‌رفت؛ فاطمه خثعمی، در کنار خانه خود ایستاده بود. چشمش به نوری افتاد که مدّت‌ها در سراغ آن بود. گفت: عبد اللّه! کجا می‌روی؟ من حاضرم شترانی را که پدرت، در راه نجات تو قربانی کرده است بدهم، به شرط این که با من هم‌بستر شوی. عبد اللّه گفت: فعلا همراه پدرم هستم، این مطلب برای من ممکن و میسور نیست. عبد اللّه در همان روز با آمنه تزویج کرد و یک شب با او به سر برد. فردای آن روز، به سوی خانه فاطمه شتافت و آمادگی خود را اعلام کرد. فاطمه گفت: امروز من به تو نیازی ندارم، زیرا نوری که در جبین تو می‌دیدم، دیگر از آن خبری نیست و از تو جدا شده است. «2»
(1). سیره حلبی، ج 1، ص 37.
(2). تاریخ طبری، ج 2، ص 6؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 4؛ سیره حلبی، ج 1، ص 47.

140

و گاهی می‌گوید: وقتی فاطمه عرض حاجت نمود، «عبد اللّه» بالبداهه این شعر را خواند: «1»
- امّا اقدام به عمل حرام، مرگ آسان‌تر از آن است و امّا حلال، راهی بر آن نیست که درباره آن بیندیشم.
- چگونه ممکن است به تقاضای تو تن در دهم، شخص بزرگوار آبرو و دین خود را حفظ می‌کند.
ولی هنوز سه روز از عروسی آمنه نگذشته بود که تمایلات نفسانی او را به سوی خانه فاطمه کشانید. دختر «خثعمی» گفت: علاقه من به تو، بر اثر نوری بود که فعلا در جبین تو نیست و خدا آن را در محلّی که خواسته قرار داده است. عبد اللّه گفت: آری با آمنه تزویج کرده‌ام. «2»
آثار ساختگی این داستان‌
سازنده این داستان از جهاتی غفلت کرده و نتوانسته است، آثار مصنوعی بودن آن را محو کند. اگر به همین قدر اکتفا می‌کرد که روزی فاطمه در بازاری یا در پس کوچه‌ای، با «عبد اللّه» ملاقات کرد و نور نبوّت را در پیشانی «عبد اللّه» دید و این نور او را به فکر ازدواج با عبد اللّه انداخت، باز ممکن بود مقبول افتد، ولی متن داستان، به صورت دیگر است و آن را به جهات یاد شده نمی‌توان پذیرفت:
1. این داستان می‌رساند که وقتی دختر «خثعمی» عرض حال نمود، دست عبد اللّه در دست پدر قرار داشت. آیا با این وضع، چگونه ممکن است دخترک مقصد خود را بیان کند و از بزرگ قریش، مانند «عبد المطلب» که در راه اطاعت و بندگی خدا از
(1).
أمّا الحرام فالممات دونه‌و الحلّ لا حلّ فأستبینه
فکیف بالأمر الذی تبغینه‌یحمی الکریم عرضه و دینه
(2). تاریخ طبری، ج 2، ص 6 و الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 4.

141

کشتن فرزند باکی ندارد، شرم و حیا ننماید؟ و اگر بگوئیم: منظورش مشروع بوده، با آن دو بیت شعری که «عبد اللّه» به عنوان ردّ تقاضا برایش خواند، سازگار نیست.
2. مشکل‌تر از آن جریان عبد اللّه است، زیرا فرزندی که برای پدر، تا سرحدّ کشته شدن احترام قایل است؛ چطور می‌تواند در پیشگاه پدر، سخنان مزبور را بگوید.
اساسا جوانی که چند دقیقه است از زیر تیغ برخاسته، با آن ناراحتی‌های روحی چه طور می‌تواند به تمایلات یک زن پاسخ بدهد؟ آیا آن زن، وقت‌نشناس بود، یا این که سازنده داستان، از این نقاط ضعف روشن غفلت ورزیده است؟
رسوایی صورت دوم داستان بیشتر است، زیرا- چنان که ملاحظه کردید- در مرتبه اول، عبد اللّه با آن دو بیت شعر، دست رد به سینه وی زد و گفت: مرگ برایم آسان‌تر از این عمل حرام است که دین و ناموس را بر باد می‌دهد. پس از آن، چطور شد که این جوان پاک و با غیرت، دستخوش چنین افکار انحرافی شد و در صورتی که هنوز از ازدواج او بیش از سه شب، نگذشته بود یک مرتبه تمایلات جنسی، او را به سوی خانه «خثعمی» کشانید؟
ما هرگز نمی‌توانیم بپذیریم، به مغز جوانی مانند «عبد اللّه» که در خانواده بنی هاشم تربیت یافته و دست تقدیر او را برای پدری یکی از بزرگ‌ترین مردان جهان ساخته است، چنین افکار دور از تقوا راه پیدا کند. علاوه بر این، دلایلی که دانشمندان سنّی و شیعه، در طهارت اصلاب و ارحام نیاکان پیامبر گرامی در این مورد اقامه نموده‌اند؛ برای تکذیب داستان فوق کافی است و اگر این داستان دروغین را، در دسترس افراد بی‌خبر قرار نداده بودند، اصلا ما متعرض آن نمی‌شدیم.
نظری به کتاب پیامبر
نظری به کتاب پیامبر بیندازید و فصولی را که نویسنده آن، برای پرورش این داستان ترتیب داده است، عمیقانه دقت کنید تا هدف نویسنده این کتاب به دست بیاید. هدف نویسنده این کتاب، این است که زندگانی پیامبر را به صورت داستان
142

بنگارد، تا جوانان علاقه‌مند به داستان را، به خواندن زندگانی پیامبر تشویق کند. این خود هدفی است مقدس و قابل تقدیر، ولی به شرط این که با موازین مذهبی و دینی منطبق باشد.
اما متأسفانه، صفحه‌های کتاب مزبور گواهی می‌دهد که ضعیف‌ترین روایات و خرافی‌ترین داستان‌ها، مدرک نویسنده است و گاهی چندین برابر نیز، از طرف خود بر آن می‌افزاید.
داستان فاطمه «خثعمی» همان بود که گفتیم و بر فرض این که یک داستان اساسی باشد، متن جریان همان است که از منابع اولیه تاریخی نگارش یافت. «1»
نویسنده کتاب پیامبر، ده‌ها پیرایه زننده که در نتیجه، از عظمت و منزلت خاندان بنی هاشم و به ویژه از تقوا و پرهیزکاری پدر ارجمند رسول گرامی صلی اللّه علیه و آله و سلّم می‌کاهد، بر آن اضافه کرده و از این طریق خواسته است، داستانی را که در نظر اهل دقت و بصیرت بی‌اساس است، خواندنی‌تر سازد. اطوار دخترک ساده‌لوح عرب، فاطمه خثعمی را چنان توصیف کرده که گویا وی مدت‌ها نقش هنرپیشگی بر عهده داشته است.
عشق و علاقه «عبد اللّه» را به این دختر، چنان توصیف کرده که کوچک‌ترین تناسبی با مقام رفیع عبد اللّه ندارد که دست تقدیر، نور نبوت و تقوا را در صلب وی به ودیعت نهاده است. «2»
(1). علاوه بر مدارک قبلی «ر. ک: سیره ابن هشام، ص 168» و از امامیه به کتاب مناقب، و بحار الانوار، ج 15، ص 114.
(2). خوانندگان باید توجه کنند، پاره‌ای از مطالب کتاب مزبور، از روی مدارک تاریخی نوشته شده و برخی از مقدمات و مؤخرات مطالب آن، جنبه داستانی و رمانی دارد و قسمت بیشتری از مطالب آن از نوشته‌های غربیان گرفته شده که هیچ گونه وضع روشنی پیش ما ندارد؛ مثلا در صفحه 102، جریان مراسم شب عروسی عبد اللّه و کیفیت رقص‌های عربی و این که در شب عروسی وی با «آمنه» دویست دختر باکره به واسطه عشق به عبد اللّه، از حسادت جان دادند- از کتاب انحطاط و سقوط امپراتوری روم، تألیف گیبون، نقل شده است. از این جهت به خوانندگان این کتاب سفارش می‌کنیم که هنگام مطالعه، در نقاط ضعف و قوت آن کتاب دقت بیشتری به عمل آورند.

143
مرگ عبد اللّه در «یثرب»
عبد اللّه با ازدواج، فصل جدیدی از زندگی را به روی خود گشود و شبستان زندگی خود را با داشتن همسری مانند آمنه، روشن ساخت و پس از چندی برای تجارت، راه شام را همراه کاروانی که از مکّه حرکت می‌کرد، در پیش گرفت. زنگ حرکت نواخته شد و کاروان به راه افتاد و صدها دل را نیز همراه خود برد. در این وقت آمنه دوران حاملگی را می‌گذراند. پس از چند ماه، طلایع کاروان آشکار گشت؛ عده‌ای به منظور استقبال از خویشان و کسان خود، تا بیرون شهر رفتند. پدر پیر عبد اللّه، در انتظار پسر بود؛ دیدگان کنجکاو عروسش نیز، «عبد اللّه» را در میان کاروان جست و جو می‌کرد.
متأسفانه، اثری از او در میان کاروان نبود و پس از تحقیق مطلع شدند که عبد اللّه، موقع مراجعت، در یثرب مریض شده و برای استراحت و رفع خستگی، میان خویشان خود توقف کرده است. استماع این خبر، آثار اندوه و تأثر در پیشانی هر دو پدید آورد و سیلاب اشک از چشمان پدر و عروس فرو ریخت.
عبد المطلب، بزرگ‌ترین فرزندش (حارث) را مأمور کرد که به یثرب برود و عبد اللّه را همراه خود بیاورد. وقتی وی وارد مدینه شد، اطلاع یافت که عبد اللّه، یک ماه پس از حرکت کاروان با همان بیماری، چشم از جهان بربسته است. حارث، پس از مراجعت، جریان را به عبد المطلب رساند و همسر عزیزش را نیز، از سرگذشت شوهرش مطلع ساخت. آنچه از عبد اللّه باقی ماند، فقط پنج شتر و یک گله گوسفند و یک کنیز، به نام «امّ ایمن» بود که بعدها پرستار پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلّم شد. «1»
(1). تاریخ طبری، ج 2، ص 7- 8؛ سیره حلبی، ج 1، ص 59.

144

میلاد پیامبر

اشاره

ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شددل رمیده ما را انیس و مونس شد ابرهای تیره و تار جاهلیت، سراسر شبه جزیره عربستان را فرا گرفته بود؛ کردارهای زشت و ناروا، کارزارهای خونین، یغماگری و فرزندکشی، هر گونه فضایل اخلاقی را از میان برده و جامعه عرب در سراشیبی بدبختی عجیبی قرار گرفته بود.
فاصله مرگ و زندگی آنان، بیش از حدّ کوتاه شده بود. در این هنگام ستاره صبح سعادت دمید و محیط تاریک عربستان، با میلاد مسعود رسول گرامی صلی اللّه علیه و آله و سلّم روشن شد و از این راه مقدّمات و سعادت یک ملّت عقب افتاده، پی‌ریزی گردید. طولی نکشید که شعاع این نور سراسر جهان را روشن ساخت و اساس یک تمدن انسانی، در تمام نقاط جهان پایه‌گذاری شد.

دوران کودکی بزرگان‌

هر فصلی از زندگانی مردان بزرگ، قابل مطالعه و در خور دقّت است. گاهی شخصیت یک فرد، به قدری بزرگ و گسترده است که به تمام فصول زندگانی او، حتّی دوره کودکی و شیرخوارگی وی نیز توجه می‌شود. سراسر زندگی نوابغ زمان، رهبران اجتماع و پیشروان قافله تمدن معمولا جالب و دارای نکات حساس و شگفت‌آور
145

است. دفترچه حیات آنان، از روزی که نطفه آنان در رحم مادران قرار می‌گیرد، تا روزی که آخرین دقایق عمر آن‌ها سپری می‌گردد؛ مملو از اسرار است. ما درباره دوران طفولیت و کودکی مردان بزرگ جهان می‌خوانیم که سراسر اعجاب و اعجاز است و اگر این نوع مطالب را درباره بزرگان جهان می‌پذیریم؛ قبول مشابه آن‌ها درباره پیامبران و اولیا بسیار سهل و آسان خواهد بود.
قرآن، دوران کودکی حضرت موسی را، بسیار اسرارآمیز تشریح می‌کند و می‌گوید:
صدها طفل معصوم به منظور این که «موسی» متولد نشود، به دستور حکومت وقت سر بریده شدند، چون اراده الهی بر این تعلق گرفته بود که موسی پا به عرصه وجود بگذارد؛ از این لحاظ نه تنها دشمنان او نتوانستند آسیبی به او برسانند، بلکه بزرگ‌ترین دشمن او «فرعون» مربّی و حامی وی گشت.
قرآن می‌گوید:
ما به مادر موسی وحی کردیم که فرزند خود را در میان صندوقی بگذار و دست امواج آب او را به ساحل نجات می‌رساند، دشمن من و او از وی حمایت می‌کند، محبت عمیق او را در دل دشمن می‌افکنم و مجددا فرزند تو را به خودت بازمی‌گردانیم.
خواهر موسی، به دیار فرعون رفت و گفت:
من زنی را سراغ دارم که می‌تواند تربیت این فرزند مورد علاقه شما را به عهده بگیرد؛ از این لحاظ، مادر موسی از طرف حکومت وقت، موظّف شد که از کودک مورد علاقه آنان سرپرستی کند. «1»
دوران بارداری و تولّد و پرورش حضرت مسیح علیه السّلام شگفت‌انگیزتر از موسی بود.
قرآن، دوران نشو و نموّ مسیح را چنین تشریح می‌کند:
مریم، مادر مسیح از قوم خود کناره گرفت، روح (جبرئیل) به صورت بشری متمثل شد
(1). طه (20) آیات 41- 43.

146

و به وی نوید داد که من مأمورم به تو فرزند پاکیزه‌ای ببخشم. «مریم» در شگفت ماند و گفت: کسی با من نزدیکی نکرده و زن بدکار نیز نیستم. فرستاده ما گفت: این کار برای خدا آسان است؛ سرانجام به فرمان خدا، نور مسیح، در رحم مادر قرار گرفت و درد زایمان او را به سوی درخت خرما کشانید، او از وضع خود غمگین بود. دستور دادیم که درخت خرما را تکان بدهد تا رطبی تازه فرو ریزد، فرزند او گام به جهان هستی گذاشت و مریم با نوزاد خود به سوی قوم خود آمد. دهان مردم از تعجب بازمانده و سیل اعتراض‌ها به جانب «مریم» سرازیر شد. مریم دستور داشت که به مردم برساند که، سؤال‌های خود را از همین کودک بپرسند. آنان گفتند: مگر طفل شیرخوار که در گهواره آرمیده است، می‌تواند سخن بگوید؟ در این هنگام عیسی لب به سخن گشود و گفت:
منم بنده خدا و دارای کتاب و در زمره پیامبران هستم. «1»
هرگاه پیروان قرآن و تورات و مسیح، درباره ولادت این دو پیامبر اولو العزم به استواری مطالب یاد شده گواهی می‌دهند؛ در این صورت نباید درباره مطالب شگفت‌آوری که درباره میلاد مسعود پیامبر اسلام وارد شده است، تعجب کنند و آن‌ها را سطحی بگیرند. ما در لابه‌لای کتاب‌های تاریخی و حدیث چنین می‌خوانیم:
هنگام ولادت آن حضرت، ایوان کسری شکافت و چند کنگره آن فرو ریخت، آتش آتشکده فارس خاموش شد، دریاچه ساوه خشک گردید، بت‌های بتخانه مکّه سرنگون شد، نوری از وجود آن حضرت، به سوی آسمان بلند شد که شعاع آن فرسنگ‌ها راه را روشن کرد، انوشیروان و موبدان خواب وحشتناکی دیدند، آن حضرت ختنه شده و ناف بریده به دنیا آمد و گفت:
اللّه أکبر و الحمد للّه کثیرا سبحان اللّه بکرة و أصیلا.
همه این مطالب، در منابع اصیل تواریخ و جوامع حدیث موجود است. «2»
(1). مریم (19) آیات 18- 32.
(2). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 5؛ بحار الانوار، ج 15، ص 248 و سیره حلبی، ج 1، ص 64.

147

با در نظر گرفتن مطالبی که درباره حضرت موسی و عیسی نقل کردیم، دیگر جایی ندارد که در قبول این نوع جریان‌ها به خود تردید راه دهیم.
اکنون سؤال می‌شود که هدف از این حوادث فوق العاده چه بوده است؟
همان طور که یادآور شدیم، این نوع اتفاق‌های غیر عادی مخصوص پیامبر گرامی نیست، بلکه تولّد پیامبران دیگر نیز با این نوع حوادث مقارن و همراه بوده است.
علاوه بر قرآن، تاریخ امت‌ها و ملت‌های یهود و مسیح، این نوع سرگذشت‌ها را درباره پیامبران خود نقل کرده‌اند.
گذشته از این، این نوع حوادث، حس کنجکاوی جباران و ستمگران را که ملت‌ها را به بند کشیده‌اند، تحریک می‌کند که درباره این حوادث بیندیشند و از خود بپرسند:
چه شد که خانه گلی پیرزنی شکاف برنداشت، امّا کنگره عظیم ایوان کسری فرو ریخت؟ چرا آتش آتشکده فارس، با بودن همه نوع وسایل سوخت و خاموش گشت؟ چرا بت‌های دور کعبه سرنگون گشتند؟ در حالی که همه چیز در جای خود باقی بود؟ اگر در علّت این حوادث می‌اندیشیدند، می‌فهمیدند که این رویدادها از سپری گشتن دوران بت‌پرستی بشارت می‌دهد و این که به همین زودی مظاهر قدرت‌های اهریمنی به نابودی کشیده خواهد شد.
اصولا لازم نیست که حوادث در همان روز وقوع مایه عبرت و وسیله پند و اندرز گردد؛ بلکه کافی است که حادثه‌ای در سالی رخ دهد و پس از سالیان درازی از آن بهره‌برداری شود. حوادث شب میلاد آن حضرت می‌تواند از این مقوله باشد، زیرا هدف از آن‌ها ایجاد تکان و توجه در قلب‌های مردمی بود که در بت‌پرستی و ظلم و بیدادگری غرق شده بودند.
مردم عصر رسالت و یا کسانی که پس از آن آمده‌اند؛ وقتی ندای مردی را می‌شنوند که با تمام قدرت به ضدیّت با بت‌پرستی و ظلم و بیدادگری برخاسته است، آن‌گاه که سوابق زندگی او را مطالعه و بررسی می‌کنند، ملاحظه می‌کنند که در شب میلاد این مرد، حوادثی رخ داده است که با دعوت او کاملا هم آهنگ است. طبعا تقارن این دو
148

نوع حادثه را، نشانه راست گویی او می‌گیرند و به تصدیق او برمی‌خیزند.
وقوع این نوع حوادث، در میلاد پیامبران مانند ابراهیم، موسی، مسیح و محمد صلی اللّه علیه و آله و سلّم، کمتر از بروز در دوران نبوّت آن‌ها نیست و همگی از لطف الهی سرچشمه گرفته و برای هدایت مردم و جذب آنان به دعوت برانگیختگان خود، صورت پذیرفته است.

سال و ماه و روز ولادت پیامبر

عموم سیره‌نویسان اتفاق دارند که تولّد پیامبر گرامی در عام الفیل، در سال 570 میلادی بوده است، زیرا آن حضرت به طور قطع، در سال 632 میلادی در گذشته است و سن مبارک او 62 تا 63 بوده است. بنابراین، ولادت او در حدود 570 میلادی خواهد بود.
اکثر محدثان و مورخان بر این قول اتفاق دارند که تولد پیامبر، در ماه «ربیع الاول» بوده، ولی در روز تولد او اختلاف دارند. معروف میان محدثان شیعه این است که آن حضرت، در هفدهم ماه ربیع الاول روز جمعه، پس از طلوع فجر چشم به دنیا گشود و مشهور میان اهل تسنن این است که ولادت آن حضرت، در روز دوشنبه دوازدهم همان ماه اتفاق افتاده است. «1»

از این دو قول کدام صحیح است؟

بسیار جای تأسف است که روز میلاد و وفات رهبر عالی قدر اسلام، بلکه ولادت‌ها و وفات‌های بیشتر پیشوایان مذهبی ما، به طور تحقیق معین نیست. این ابهام سبب شده که بسیاری از روزهای جشن و سوگواری ما از نظر تاریخ قطعی نباشد، در صورتی که دانشمندان اسلام، نوعا وقایع و حوادثی را که در طی قرون
(1). «ر. ک: مقریزی، امتاع الاسماع، ص 3».

149

اسلامی رخ داده است؛ با نظم مخصوصی ضبط کرده‌اند، ولی معلوم نیست چه عواملی در کار بوده که میلاد و وفات بسیاری از آنان به طور دقیق ضبط نگردیده است.
فراموش نمی‌کنم هنگامی که دست تقدیر، نگارنده را به سوی یکی از شهرهای مرزی «کردستان» ایران کشانیده بود؛ یکی از دانشمندان آن محل این موضوع را با من در میان گذاشت و بیش از حدّ اظهار تأسف کرد. وی از سهل انگاری نویسندگان اسلامی بسیار تعجب می‌کرد و می‌افزود: چه طور آنان در چنین موضوعی اختلاف نظر دارند. به او گفتم: این موضوع تا حدودی قابل حلّ است. اگر شما بخواهید زندگی‌نامه و شرح حال یکی از دانشمندان این شهر را بررسی کنید و فرض کنیم که این دانشمند پس از خود اولاد و کسان زیادی از خود به یادگار گذاشته باشد، آیا به خود اجازه می‌دهید که با بودن فرزندان مطلع و فامیل بزرگ آن شخص، که طبعا از خصوصیات زندگانی او آگاهند؛ شرح زندگانی او را از اجانب و بیگانگان یا از دوستان و علاقه‌مندان آن شخص بپرسید؟ به طور مسلم وجدان شما چنین کاری را اجازه نمی‌دهد.
رسول گرامی از میان مردم رفت و فامیل و فرزندانی از خود به یادگار گذاشت، بستگان و کسان آن حضرت می‌گویند: اگر رسول خدا پدر ارجمند ماست و ما در خانه او بزرگ شده و در دامن مهر او پرورش یافته‌ایم؛ بزرگ خاندان ما، در فلان روز به دنیا آمده و در فلان ساعت معین، چشم از جهان بربسته است. آیا با این وضع جا دارد که قول فرزندان او را نادیده گرفته و نظر دور افتادگان و همسایگان را بر قول آنان ترجیح دهیم؟
دانشمند مزبور، پس از شنیدن سخنان نگارنده سر به زیر افکند و سپس گفت:
گفتار شما مضمون مثل معروف است که: «أهل البیت أدری بما فی البیت» و من نیز تصور می‌کنم که قول امامیه، در خصوصیّات زندگی آن حضرت که مأخوذ از اولاد و فرزندان و نزدیکان اوست، به حقیقت نزدیک‌تر باشد.
150

دوران حمل‌

اشاره
معروف این است که نور وجود آن حضرت، در ایّام تشریق «1» در رحم پاک «آمنه» قرار گرفت. «2» ولی این مطلب با آن چه میان عموم مورخان مشهور است- که میلاد آن حضرت در ماه «ربیع الاول» بوده است- سازگار نیست، زیرا در این صورت، باید دوران حمل «آمنه» را، سه ماه و یا یک سال و سه ماه بدانیم و این خود از موازین عادی بیرون است و کسی هم آن را از خصایص پیامبر نشمرده است. «3»
محقق بزرگ، شهید ثانی (911- 966) اشکال مزبور را چنین حل کرده است:
فرزندان اسماعیل به پیروی از نیاکان خود، مراسم حج را در «ذی الحجّه» انجام می‌دادند، ولی بعدا به عللی به این فکر افتادند که مراسم حج را هر دو سال در یک ماه انجام دهند، یعنی دو سال در ذی الحجّه و دو سال در محرم و به همین ترتیب.
بنابراین، با گذشتن 24 سال، دو مرتبه ایام حج به جای خود بازمی‌گردد و رسم اعراب بر همین جاری بود تا این که در سال دهم هجرت که برای اولین بار، ایام حج با ذی الحجّه تصادف کرده بود، پیامبر گرامی با القای خطبه‌ای، از هر گونه تغییر اکیدا جلوگیری فرمود و ماه ذی الحجّه را ماه حج معرفی کرد «4» و این آیه در خصوص جلوگیری از تأخیر ماه‌های حرام که رسم عرب جاهلی بود نازل گردیده است:
إِنَّمَا النَّسِی‌ءُ زِیادَةٌ فِی الْکُفْرِ یُضَلُّ بِهِ الَّذِینَ کَفَرُوا یُحِلُّونَهُ عاماً وَ یُحَرِّمُونَهُ عاماً «5»؛ تغییر دادن ماه‌های حرام نشانه فزونی کفر است. کسانی که کافرند با آن گمراه می‌شوند، یک سال آن را حلال می‌شمارند و یک سال حرام.
(1). یازدهم، دوازدهم و سیزدهم از ماه حج را ایام تشریق می‌نامند.
(2). کافی، ج 1، ص 439.
(3). فقط طریحی در مجمع البحرین، در ماده «شرق»، به صورت قولی که گوینده آن معلوم نیست، آن را نقل کرده است.
(4). رسول گرامی، این حقیقت را با جمله زیر بیان فرمود: و إنّ الزمان قد استدار کهیئته یوم خلق السماوات و الأرض:
زمان به نقطه‌ای که از آنجا آغاز شده بود بازگشت؛ روزی که خدا آسمانها و زمین را آفرید.
(5). توبه (9) آیه 37.

151

روی این جریان، ایام تشریق در هر دو سال در گردش بوده است. اگر روایات می‌گوید: نور آن حضرت در ایام «تشریق» در رحم مادر قرار گرفته و در هفدهم ربیع الاول از مادر متولد گردید است؛ این دو مطلب با هم منافاتی ندارند، زیرا در صورتی منافات پیدا می‌کنند که منظور از ایام تشریق همان یازدهم، دوازدهم و سیزدهم ذی الحجّه باشد، ولی- همان طوری که توضیح داده شد- ایام تشریق پیوسته در تغییر و تبدیل بوده و ما با محاسبات به این مطلب رسیدیم که در سال حمل و ولادت آن حضرت، ایام حج مصادف با ماه جمادی الاولی بوده است و چون آن حضرت در ربیع الاول متولد گردیده، در این صورت دوران حمل آمنه تقریبا ده ماه بوده است. «1»
اشکالات این بیان‌
نتیجه‌ای را که مرحوم شهید ثانی از این نظر گرفته است؛ صحیح نیست و معنایی که برای «نسی‌ء» بیان کرده، از میان مفسران فقط «مجاهد» آن را برگزیده و دیگران آن را طور دیگر تفسیر کرده‌اند و تفسیر مزبور چندان محکم نیست، زیرا:
اولا، مکّه مرکز همه گونه اجتماعات بود و یک عبادتگاه عمومی برای تمام اعراب به شمار می‌رفت. ناگفته پیداست که تغییر حج در هر دو سال، طبعا مردم را دچار اشتباه می‌کند و عظمت آن اجتماع بزرگ و عبادت دسته جمعی را از بین می‌برد. روی این نظر بعید است که قریش و مکّیان راضی بشوند که آنچه مایه افتخار و عظمت آن‌هاست، در هر دو سال در دست تحول باشد و سرانجام مردم، وقت آن را گم کنند و آن اجتماع از بین برود.
ثانیا، اگر به دقت محاسبه شود، «2» لازمه این سخن این است که در سال نهم هجرت،
(1). بحار الانوار، ج 15، ص 252.
(2). علامه مجلسی، در بحار الانوار، ج 100، ص 253، این محاسبه را انجام داده است. علاقه‌مندان می‌توانند به آنجا مراجعه بفرمایند، هر چند به اشکالی که در بالا یادآور شدیم، توجه نداده است.

152

ایام حج مصادف با «ذی القعده» بوده باشد. در صورتی که در همین سال، امیر مؤمنان علیه السّلام از طرف پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلّم مأموریت یافت که سوره «برائت» را در ایام حج برای مشرکان بخواند. مفسران و محدثان متفق‌اند که آن حضرت، سوره مزبور را در دهم ذی الحجّه خواند و چهار ماه مهلت داد و آغاز مهلت را دهم ذی الحجّه می‌دانند، نه ذی القعده.
ثالثا، معنای «نسی‌ء» این است که: چون اعراب مجرای صحیحی برای زندگانی نداشتند، غالبا از راه غارت‌گری ارتزاق می‌نمودند، لذا برای آنان بسیار سخت بود که در سه ماه (ذی القعده، ذی الحجّه و محرم) جنگ را تعطیل کنند. از این جهت، گاهی از متصدیان کعبه درخواست می‌کردند که اجازه دهند در ماه محرم الحرام جنگ کنند و به جای آن، در ماه صفر جنگ متارکه شود و معنای «نسی‌ء» همین است و در غیر محرم، ابدا «نسی‌ء» نبوده است و در خود آیه اشاره‌ای بر این مطلب دیده می‌شود.
یُحِلُّونَهُ عاماً وَ یُحَرِّمُونَهُ عاماً؛ یک سال جنگ را حلال و یک سال حرام می‌کردند.
ما تصور می‌کنیم راه حل مشکل این است که اعراب، در دو موقع «حج» می‌کردند:
یکی ذی الحجّه و دیگری ماه رجب و تمام اعمال حج را در همین دو موقع انجام می‌دادند. در این صورت، ممکن است مقصود از این که: «آمنه» در ماه حج یا در ایام تشریق، حامل نور رسول خدا شده، همان ماه رجب باشد و اگر تولد آن حضرت را در هفدهم ماه ربیع الاول بدانیم، در این صورت مدّت حمل، هشت ماه و اندی خواهد بود.

مراسم نام‌گذاری پیامبر اسلام‌

اشاره
روز هفتم فرارسید. «عبد المطلب» برای عرض سپاس‌گزاری به درگاه الهی گوسفندی کشت و گروهی را دعوت کرد و در آن جشن با شکوه که از عموم قریش دعوت شده بود؛ نام فرزند خود را «محمد» گذاشت. وقتی از او پرسیدند: چرا نام فرزند خود را محمد انتخاب کردید؛ در صورتی که این نام در میان اعراب کم‌سابقه است؟ گفت: خواستم که در آسمان و زمین ستوده باشد. در این باره «حسان بن ثابت» شاعر رسول خدا چنین می‌گوید:
153
فشق له من اسمه لیجلّه‌فذو العرش محمود و هذا محمد - آفریدگار، نامی از اسم خود برای پیامبر خود مشتق نمود. از این جهت «خدا» «محمود» (پسندیده) و پیامبر او «محمد» (ستوده) است و هر دو کلمه از یک مادّه مشتقند و یک معنا را می‌رسانند. «1»
قطعا، الهام غیبی در انتخاب این نام بی‌دخالت نبوده است، زیرا نام محمّد، اگر چه در میان اعراب معروف بود، ولی تا آن زمان کمتر کسی به آن نامیده شده بود. طبق آمار دقیقی که بعضی از تاریخ‌نویسان به دست آورده‌اند، تا آن روز فقط شانزده نفر به این اسم نام‌گذاری شده بودند. چنان که شاعر در این باره گوید:
إنّ الذین سمّوا باسم محمدمن قبل خیر الناس ضعف ثمان «2»- کسانی که به نام محمد، پیش از پیامبر اسلام نام‌گذاری شده بودند، شانزده نفر بودند.
ناگفته پیداست که: هر چه مصداق یک لفظ کمتر باشد، اشتباه در آن کمتر خواهد بود و چون کتاب‌های آسمانی، از نام و نشان و علایم روحی و جسمی او خبر داده بودند؛ باید علایم آن حضرت، آنچنان روشن باشد که اشتباه در آن راه پیدا نکند. یکی از آن‌ها، نام حضرت است. باید مصداق آن به قدری کم باشد که راه هر گونه تردیدی را در تشخیص پیامبر گرامی از بین ببرد. مخصوصا هنگامی که بقیه اوصاف و علایم وی ضمیمه نامش گردد. در این صورت، به طور واضح کسی که انجیل و تورات، از ظهور او خبر داده است به خوبی شناخته خواهد شد.
اشتباه خاورشناسان‌
قرآن مجید، رسول گرامی را به دو، یا چند نام معرفی می‌کند. «3» در سوره‌های
(1). سیره حلبی، ج 1، ص 78.
(2). همان، ص 82.
(3). به عقیده گروهی دیگر نام پیامبر اسلام نیست، بلکه از حروف مقطعه قرآن به شمار می‌روند.

154

آل عمران، محمد، فتح و احزاب، در آیه‌های 138، 2، 29 و 40، او را به نام «محمد» و در سوره صف، آیه 6 به نام «احمد» خوانده است. علّت داشتن دو نام این است که: مادر رسول خدا، پیش از جدّش نام او را «احمد» گذارده بود، چنان که در تاریخ منعکس است. «1» بنابراین، آنچه را بعضی از خاورشناسان در مقام اعتراض گفته‌اند که: انجیل به تصریح قرآن، در سوره «صف، آیه 6» ظهور پیامبری را بشارت داده است که نام او احمد است نه محمد و شخصی که مسلمانان به رهبری او معتقدند، نام او «محمّد» است نه احمد، بی‌اساس است، زیرا قرآنی که پیامبر ما را به نام «احمد» معرفی نموده است؛ در چند جا او را به نام «محمّد» خوانده است. اگر مدرک آن‌ها برای تعیین نام این پیامبر، قرآن مجید باشد- چنان که همان است- قرآن او را به هر دو اسم نامیده و او را در جایی به نام «محمد» و در جای دیگر «احمد» معرفی نموده است.
اینک برای حل اشکال، در این قسمت توضیح بیشتری می‌دهیم.
«احمد» یکی از نام‌های مشهور پیامبر اسلام بود
هر کس مختصر مطالعه‌ای در تاریخ زندگی رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلّم داشته باشد؛ می‌داند که آن حضرت، از دوران کودکی دو نام داشت و مردم او را با هر دو نام خطاب می‌کردند: یکی «محمد» که جد بزرگوارش «عبد المطلب» برای او انتخاب کرده بود و دیگری «احمد» که مادرش «آمنه» او را به آن، نامیده بود. این مطلب یکی از مسلمات تاریخ اسلام است و سیره‌نویسان این مطلب را نقل کرده‌اند و مشروح آن را در سیره حلبی می‌توانید بخوانید. «2»
عموی گرامی وی، «ابو طالب» که پس از درگذشت «عبد المطلب» کفالت و
(1). سیره حلبی، ج 1، ص 93.
برخی عقیده دارند که: الفاظ «طه» و «یس»، از اسامی پیامبر گرامی است.
(2). انسان العیون فی سیره الامین و المأمون، ج 1، ص 93- 100.

155

سرپرستی «محمد» به او واگذار شده بود؛ با عشق و علاقه زاید الوصفی، 42 سال تمام، پروانه‌وار به گرد شمع وجود وی گشت و از بذل جان و مال در حراست و حفاظت او دریغ ننمود. در اشعاری که درباره برادرزاده خود سروده، گاهی از او به نام «محمد» و گاهی به نام «احمد» اسم برده است و این خود حاکی از آن است که در آن زمان یکی از نام‌های معروف وی همان «احمد» بوده است.
در اینجا برخی از اشعار وی را که در آن‌ها پیامبر، به نام «احمد» نامیده شده است، می‌آوریم:
- آنچه که امروز «احمد» می‌گوید، نور است و در روز رستاخیز پاداش است. «1»
- دشمن می‌گوید: سخنان احمد، بیهوده و نسب او پائین است. «2»
- حقا که احمد به سوی آنان با آیین حق آمد و آیینی دروغ، نیاورده است. «3»
- کسانی که بر احمد ستم کرده‌اند، خواستند او را بکشند، ولی برای این کار رهبری نداشتند. «4»

دوران شیرخوارگی پیامبر

نوزاد قریش فقط سه روز از مادر خود شیر خورد و پس از او، دو زن دیگر به افتخار دایگی پیامبر نائل شده‌اند:
(1).
إن یکن ما اتی به احمد الیوم‌سناء و کان فی الحشر دینا
(2).
و قوله لأحمد: انت امرئ‌خلوف الحدیث ضعیف النسب
(3).
و إن کان أحمد قد جاءهم‌بحقّ و لم یأتهم بالکذب
(4).
أرادوا قتل أحمد ظالموه‌و لیس بقتلهم فیهم زعیم و در اشعار دیگری که محققان بزرگ تاریخ و حدیث آن‌ها را به «ابو طالب» نسبت داده‌اند؛ وی نیز برادرزاده خود را به لفظ «احمد» نام‌برده است، ولی در دیوان او موجود نیست. آنچه که اکنون نقل کردیم، همه را از دیوان وی صفحات: 19، 25، 29 گرفته‌ایم. «ر. ک: جعفر سبحانی، احمد، موعود انجیل، ص 101- 107 و همو، مفاهیم القرآن».

156

1. ثوبیه: کار کنیز «ابو لهب» که چهار ماه پیامبر را شیر داده بود، تا آخرین لحظه‌های عمرش مورد تقدیر رسول خدا و همسر پاکش (خدیجه) بود. وی قبلا حمزه، عموی پیامبر را نیز شیر داده بود. پس از بعثت، پیامبر کسی را فرستاد تا او را از «ابو لهب» بخرد. وی امتناع ورزید، امّا تا آخر عمر از کمک‌های پیامبر بهره‌مند بود. هنگامی که پیامبر اکرم، از جنگ خیبر برمی‌گشت، از مرگ او آگاه شد و آثار تأثر در چهره مبارکش پدید آمد. از فرزند او سراغ گرفت تا در حقّ او نیکی کند، ولی خبر یافت که او زودتر از مادر خود فوت کرده است. «1»
2. حلیمه: دختر «ابی ذؤیب» که از قبیله «سعد بن بکر بن هوازن» بوده است و فرزندان او عبارت بودند از: عبد اللّه، انیسه و شیماء. آخرین فرزند او از پیامبر اکرم پرستاری نیز کرده است. رسم اشراف عرب این بود که فرزندان خود را به دایه‌ها می‌سپردند و دایگان معمولا در بیرون شهرها زندگی می‌کردند تا کودکان را در هوای صحرا پرورش دهند تا رشد و نموشان کامل و استخوان‌بندی آن‌ها محکم‌تر شود و ضمنا از بیماری وبای شهر «مکّه» که خطر آن برای نوزادان بیشتر بود، مصون بمانند و زبان عربی را در یک منطقه دست نخورده فراگیرند. در این قسمت دایگان قبیله «بنی سعد» مشهور بودند. آن‌ها در موقع معیّنی به مکّه می‌آمدند و هر کد ام نوزادی را گرفته همراه خود می‌بردند. چهار ماه از تولد پیامبر اکرم گذشته بود که دایگان قبیله بنی سعد به مکّه آمدند و آن سال، قحطسالی عجیبی بود، از این نظر به کمک اشراف بیش از حد نیازمند بودند.
برخی از تاریخ‌نویسان می‌گویند: هیچ یک از دایگان حاضر نشد به محمّد شیر دهد، زیرا بیشتر طالب بودند که اطفال غیر یتیم را انتخاب کنند تا از کمک‌های پدران آنان بهره‌مند شوند و نوعا از گرفتن طفل یتیم سرباز می‌زدند. حتی حلیمه نیز این بار از قبول او سرباز زد، ولی چون بر اثر ضعف اندام، هیچ کس طفل خود را به او نداد؛
(1). بحار الانوار، ج 15، ص 384 و مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 119.

157

ناچار شد که نوه عبد المطلب را بپذیرد. او به شوهر خود چنین گفت: برویم همین طفل یتیم را بگیریم و با دست خالی برنگردیم، شاید لطف الهی شامل حال ما گردد.
اتفاقا حدس او صایب درآمد، از آن لحظه که آماده شد به «محمّد» آن کودک یتیم، خدمت کند؛ الطاف الهی سراسر زندگی او را فراگرفت. «1»
نخستین قسمت این تاریخ، افسانه‌ای بیش نیست، زیرا عظمت خاندان بنی هاشم و شخصیت مردی مانند «عبد المطلب» که جود و احسان، نیکوکاری و دست‌گیری او از افتادگان، زبان‌زد خاص و عام بود، سبب می‌شد که نه تنها دایگان سرباز نزنند، بلکه درباره وی سر و دست خود را نیز می‌شکستند.
علّت این که او را به دیگر دایگان ندادند، این بود که نوزاد قریش پستان هیچ یک از زنان شیرده را نگرفت؛ سرانجام، حلیمه سعدیه آمد، پستان او را مکید. در این لحظه خاندان عبد المطلب غرق شادی شدند. «2»
عبد المطلب، رو به حلیمه کرد و گفت: از کدام قبیله‌ای؟ گفت: از «بنی سعد». گفت:
اسمت چیست؟ جواب داد: «حلیمه». عبد المطلب از اسم و نام قبیله او بسیار شادمان شد و گفت: آفرین آفرین، دو خوی پسندیده و دو خصلت شایسته: یکی سعادت و خوشبختی و دیگری حلم و بردباری. «3»
(1). سیره ابن هشام، ج 1، ص 172- 173.
(2). بحار الانوار، ج 15، ص 442.
(3). بخ بخ، سعد و حلم. خصلتان فیهما خیر الدهر و عزّ الأبد یا حلیمة «سیره حلبی، ج 1، ص 89».

158

دوران کودکی پیامبر

اشاره

تاریخ گواهی می‌دهد که زندگانی رهبر عالی قدر مسلمانان، از آغاز کودکی تا روزی که برای پیامبری برگزیده شد؛ متضمن یک سلسله حوادث شگفت‌انگیز است و تمام این حوادث شگفت‌انگیز، جنبه کرامت داشته و حیات و سرگذشت رسول گرامی یک زندگانی عادی نبوده است.

نویسندگان درباره توجیه این حوادث دو دسته‌اند

1. مادی‌ها و جمعی از خاورشناسان: دانشمندان مادی که جهان‌بینی مادی دارند و هستی را در چهار دیوار «مادّه» منحصر می‌دانند و تمام پدیده‌ها را پدیده مادی و برای هر کدام یک علّت طبیعی می‌تراشند، به این حوادث اهمیّت نمی‌دهند، زیرا روی اصول مادی‌گری، وقوع چنین رویدادهایی ممتنع است و هر چه در لابه‌لای تاریخ، از این نوع قضایا ببینند، همه را زاییده پندار و علاقه پیروان آن آیین می‌دانند.
گروهی از خاورشناسان، در عین این که در ظاهر، خود را موحد و خداشناس قلمداد می‌کنند و به جهان ماورای طبیعت معتقدند، امّا بر اثر ضعف ایمان و غرور علمی و غلبه مادی‌گری بر افکارشان، هنگام تحلیل حوادث از اصول مادی‌گری پیروی می‌کنند. ما به طور مکرر در سخنان آنان این جمله‌ها را می‌بینیم که نبوت یک
159

نبوغ بشری است؛ پیامبر یک نابغه اجتماعی است که با افکار نورانی خود، مسیر زندگی بشر را روشن می‌سازد و ...
چنین گفتاری از طرز تفکر مادی که تمام مذاهب را ساخته فکر بشر می‌داند، سرچشمه می‌گیرد؛ در صورتی که دانشمندان عقاید، در بحث «نبوت عامه» ثابت کرده‌اند که نبوت یک موهبت الهی است که مبدأ الهامات و اتصالات معنوی می‌باشد و برنامه‌های پیامبران زاییده اندیشه و نبوغ آنان نیست و همگی، جز الهام از غیب ریشه دیگری ندارد، ولی آن‌گاه که خاورشناس مسیحی، از دریچه فکر مادی به این مسائل می‌نگرد و می‌خواهد همه رویدادها را، با اصول علمی- که تجربه و آزمایش آن‌ها را کشف کرده است- بسنجد؛ حوادثی را که جنبه فوق العادگی (معجزه) دارد به باد انتقاد می‌گیرد و از اصل انکار می‌کند.
2. خداپرستان: کسانی که معتقدند که خواص و آثار جهان ماده، تحت تدبیر عالم دیگر است و آن (عالم تجرد و ما وراء الطبیعه) عهده‌دار نظام جهان طبیعت می‌باشد؛ به عبارت دیگر جهان ماده خودسر و مستقل نیست و همه نظام‌ها و قوانین طبیعی و علمی آن معلول موجودات برتر و بالاخص اراده آفریدگار است. آفریدگاری که به ماده وجود بخشیده و قوانین صحیحی در میان اجزای آن پدید آورده و بقای آن را بر اساس یک سلسله نوامیس طبیعی استوار کرده است.
این طبقه، در عین این که به قوانین علمی احترام می‌گذارند و گفتار دانشمندان را درباره روابط موجودات طبیعی تا آنجا که علم ثابت کرده است از صمیم دل می‌پذیرند؛ معتقدند که اینگونه قوانین طبیعی ثابت و تغییرناپذیر نیست و آن جهان برتر، هرگاه بخواهد می‌تواند برای مقاصدی مجرای آن را عوض کند.
(نه تنها می‌تواند) بلکه در پاره‌ای از موارد، برای منظور برتر این مطلب را عملی ساخته است.
به دیگر سخن، کارهای خارق العاده یک پدیده بدون علت نیست، ولی علت طبیعی ندارد و نداشتن علّت طبیعی (آن‌هم طبیعی شناخته نشد) گواه بر عدم علت
160

نیست و قوانین آفرینش نیز آنچنان نیست که به اراده آفریدگار آن‌ها، تغییرپذیر نباشد.
آنان می‌گویند: تمام کارهای خارق العاده و شگفت‌انگیز پیامبران که از چارچوب قوانین طبیعی خارج است، از این راه صورت می‌گیرد. این طبقه به خود اجازه نمی‌دهند که کارهای خارق العاده و معجزه‌ها و کرامت‌هایی که در قرآن و احادیث وارد شده است، یا در تواریخ صحیح و معتبر می‌خوانند و به بهانه ناسازگاری با موازین طبیعی و قوانین علمی، رد کنند و یا درباره آن‌ها تردید نمایند. اینک ما به دو قسمت از سرگذشت اسرارآمیز و شگفت‌آور دوران کودکی رسول گرامی اشاره می‌کنیم. با در نظر گرفتن این بیان، در اینگونه حوادث دیگر جای هیچ‌گونه استبعاد و تردیدی نیست.
1. مورخان، از قول «حلیمه» چنین نقل می‌کنند: آن‌گاه که من پرورش نوزاد «آمنه» را متکفل شدم؛ در حضور مادرش، خواستم او را شیر دهم. پستان چپ خود را- که دارای شیر بود- در دهان او نهادم، ولی کودک به پستان راست من بیشتر متمایل بود.
اما من از روزی که بچه‌دار شده بودم، شیری در پستان راست خود ندیده بودم. اصرار نوزاد، مرا بر آن داشت که پستان راست بی‌شیر خود را در دهانش بگذارم. همان دم که کودک، شروع به مکیدن کرد، رگ‌های خشک آن پر از شیر شد و این پیشامد موجب تعجب همه حاضران گردید. «1»
2. همو می‌گوید: از روزی که «محمد» را به خانه خود بردم؛ روز به روز خیر و برکت در خانه‌ام بیشتر شد و دارایی و گله‌ام فزون‌تر گردید. «2»
به طور مسلم، در این مسائل، داوری افراد مادی و کسانی که از اصول آنان پیروی می‌کنند، با کسی که پیرو مکتب خداپرستان است، تفاوت دارد. پیروان اصول مادی، چون نمی‌توانند این نوع قضایا را از دریچه علوم طبیعی تفسیر کنند؛ فورا می‌گویند
(1). بحار الانوار، ج 15، ص 345.
(2). مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 24.

161

این حوادث زاییده پندار است. اگر خیلی مؤدب باشند، می‌گویند که پیامبر اسلام از این معجزه‌ها بی‌نیاز است. بی‌شک آن حضرت از این‌ها بی‌نیاز است، ولی بی‌نیازی یک مطلب است و قضاوت در صحت و بطلان موضوع، مطلبی دیگر. اما آن مرد الهی که نظام طبیعت را مسخر و مقهور اراده آفریدگار جهان می‌داند و معتقد است که همه جهان از کوچک‌ترین موجودات (اتم) گرفته تا بزرگ‌ترین آن‌ها (کهکشان) با تدبیر و مراقبت او می‌گردند، پس از بررسی این حوادث و ثبوت اسناد و مدارک آن‌ها به همه آنان از دریچه احترام می‌نگرد و اگر هم اطمینان پیدا نکند به طور قاطع آن‌ها را رد نمی‌کند.
نظیر این جریان در قرآن بسیار آمده است. خداوند درباره مریم (مادر عیسی) می‌فرماید:
وقتی وضع حمل مریم فرا رسید، به درختی پناه برد و از [شدّت درد و تنهایی و وحشت از اتهام] از خدای تمنای مرگ کرد. در این موقع صدایی شنید:
غمناک مباش، پروردگار تو چشمه آبی زیر پای تو قرار داده و درخت [خشکیده] خرما را تکان ده، خرمای تازه بر تو می‌ریزد. «1»
اگر چه میان مریم و حلیمه، از نظر مقام و ملکات فاضله، فاصله زیاد است، ولی اگر لیاقت و آراستگی خود مریم موجب این لطف الهی شده، اینجا هم ممکن است مقام و منزلتی که این نوزاد در درگاه خدا دارد، سبب شود که خدمت کار آن حضرت مشمول لطف الهی گردد.
ما در قرآن، درباره مریم مطالب دیگری نیز می‌خوانیم. عصمت و تقوای او آن چنان مقام وی را بالا برده بود که هر موقع «زکریا» بر عبادتگاه مریم وارد می‌شد، نزد او غذای بهشتی می‌یافت. موقعی که از او استفسار می‌کرد که این روزی از کجاست؟ مریم در پاسخ می‌گفت: از جانب خدا است. «2»
(1). أَلَّا تَحْزَنِی قَدْ جَعَلَ رَبُّکِ تَحْتَکِ سَرِیًّا وَ هُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُساقِطْ عَلَیْکِ رُطَباً جَنِیًّا «مریم (19) آیه 24- 25».
(2). آل عمران (3) آیه 32.

162

روی این اساس، ما نباید در صحت این نوع کرامت‌ها تردید کنیم و آن‌ها را بعید بشماریم.

پنج سال در صحرا

کودک «عبد المطلب» مدت پنج سال در میان قبیله «بنی سعد» به سر برد و رشد و نمو کافی نمود. در ضمن این مدت، دو یا سه بار «حلیمه» او را پیش مادرش برد و آخرین بار او را به مادرش تحویل داد.
نخستین بار، هنگامی بود که دوران شیرخوارگی او پایان یافت؛ به همین جهت او را به مکّه برد و با اصرار دو مرتبه بازگرفت. علّت اصرار «حلیمه» برای بازگرفتن این بود که وجود این طفل باعث خیر و برکت او گردیده بود و شیوع بیماری «وبا» در مکّه سبب شد که مادر وی نیز خواهش او را بپذیرد.
دومین بار، موقعی بود که دسته‌ای از روحانیان حبشه به حجاز آمده بودند؛ محمد صلی اللّه علیه و آله و سلّم را در قبیله «بنی سعد» دیدند، آنان در حضرت علایمی یافتند که در کتاب‌های آسمانی، برای پیامبری که پس از عیسی خواهد آمد، ذکر شده بود. از این نظر تصمیم گرفتند او را به هر نحوی که ممکن است بربایند و با خود به حبشه ببرند و این افتخار نصیب آنان گردد. «1»
این مطلب هیچ استبعادی ندارد، زیرا به تصریح قرآن علایم پیامبر در انجیل بیان شده بود. هیچ مانعی ندارد که دانشمندان وقت، از روی آن نشانه‌ها دارنده آن را تشخیص داده باشند. قرآن کریم در این باره می‌فرماید:
و یاد آر هنگامی که عیسی بن مریم به بنی اسرائیل گفت: من همانا رسول خدا به سوی شما هستم و بر حقانیّت کتاب تورات که مقابل من است؛ تصدیق می‌کنم و نیز شما را مژده می‌دهم که بعد از من، رسول بزرگواری که نامش (در انجیل من) احمد است،
(1). سیره ابن هشام، ج 1، ص 167.

163

بیاید. چون آن رسول با آیات و معجزات به سوی خلق آمد، گفتند: این (معجزات و قرآن وی) سحری آشکار است. «1»
در این مورد آیات دیگری نیز هست که آشکارا می‌رساند که نشانه‌های پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله و سلّم در کتاب‌های آسمانی گذشته، صریحا بیان شده بود و امت‌های پیشین از آن باخبر بودند. «2»
(1). وَ إِذْ قالَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ یا بَنِی إِسْرائِیلَ إِنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَیْکُمْ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمَّا جاءَهُمْ بِالْبَیِّناتِ قالُوا هذا سِحْرٌ مُبِینٌ «صف (61) آیه 6».
(2). اعراف (7) آیه 157.

164

بازگشت به آغوش خانواده‌

اشاره

دست آفرینش، هر یک از افراد انسان را برای کاری ساخته است: عده‌ای را برای فراگرفتن علم و دانش، دسته‌ای را برای اختراع و اکتشاف، برخی را برای کار و کوشش، بعضی را برای تدبر و سیاست، گروهی را برای تدریس و تربیت و هم چنین ...
مربیان دلسوز که خواهان پیشرفت افراد و جامعه خود می‌باشند، پیش از آن که اشخاص را به کاری بگمارند، ذوق و سلیقه آنان را آزمایش می‌کنند و هر کس را در جایی به کار می‌گیرند که ذوق و توانایی آن را دارد، زیرا در غیر این صورت دو ضرر متوجه اجتماع می‌شود: کاری را که آن فرد می‌توانست بکند، انجام نداده و آن را هم که انجام داده، بی‌نتیجه بوده است.
گویند: «در هر سری ذوقی است، خوشبخت کسی است که ذوقش را دریابد».
آموزگاری شاگرد تنبلی را پند و اندرز می‌داد و مفاسد تنبلی و سرانجام زندگانی کسانی را که به دنبال تحصیل نرفته و بهار عمر خود را با کسالت و هوس‌رانی می‌گذرانند، تشریح می‌کرد. دید که شاگرد، در حالی که سخنان او را گوش می‌دهد، ضمنا با قطعه زغالی روی زمین صورت می‌کشد. ناگهان متوجه شد که این پسر، برای تحصیل و کسب علوم آفریده نشده است، بلکه دست آفرینش او را برای نقاشی خلق نموده است. از این لحاظ پدر و مادر او را خواند و گفت: اگر فرزند شما در آموختن و
165

تحصیل کند و بی‌رغبت است، ولی ذوق نقاشی او خوب است و به آن شور عجیبی در سر دارد. راهنمایی معلم را ولی دانش‌آموز پذیرفت، چیزی نگذشت که وی، رشته نقاشی را تعقیب کرد و در این فن سرآمد روزگار گردید.
دوران کودکی، برای اولیای اطفال بهترین فرصتی است که ذوق و استعداد فرزند خود را بیازمایند و از کردار و رفتار و تصورها و خیال‌های او، ذوقش را به دست آورند، زیرا افکار، حرکات، سخنان شیرین و لطیف کودک، آیینه لیاقت و شایستگی او است؛ به گونه‌ای که اگر مقدمات پرورش استعداد او فراهم گردد، از او به نحو احسن می‌توان بهره‌برداری نمود.
مطالعه زندگانی رسول گرامی صلی اللّه علیه و آله و سلّم و رفتار و کردار او تا دوران بعثت، دورنمای زندگی و اهداف عالی او را می‌تواند در نظر ما ترسیم کند و نه تنها دقت و مطالعه در تاریخ کودکی او، ما را از آینده درخشان وی آگاه می‌سازد، بلکه زندگی‌نامه اجمالی او تا روزی که مبعوث به رسالت گردید و خود را رهبر اجتماع خواند، از آینده او خبر می‌دهد و می‌رساند که این فرد برای چه کاری آفریده شده و آیا ادعای رسالت و رهبری او با سرگذشت وی وفق می‌دهد یا نه؟ آیا زندگی چهل‌ساله، رفتار، کردار، گفتار و نحوه معاشرت طولانی او با مردم، مؤید رسالتش است یا نه؟ از این رو در اینجا به بخشی از روزهای نخستین زندگانی آن حضرت اشاره می‌کنیم:
دایه مهربان محمّد، پنج سال از وی محافظت کرد و در تربیت و پرورش او کوشید.
در طیّ این مدت زبان عربی فصیح را آموخت که بعدها حضرتش به این افتخار می‌کرد. سپس «حلیمه» او را به مکّه آورد و مدتی نیز آغوش گرم مادر را دید و تحت سرپرستی جدّ بزرگوار خود قرار گرفت و یگانه مایه تسلی بازماندگان «عبد اللّه» همان فرزندی بود که از او به یادگار مانده بود. «1»
(1). سیره ابن هشام، ج 1، ص 167.

166

سفری به «یثرب»

از روزی که نو عروس عبد المطلب (آمنه)، شوهر جوان و ارجمند خود را از دست داده بود؛ پیوسته مترصد فرصت بود که به «یثرب» برود و آرامگاه شوهر خود را از نزدیک زیارت کند و در ضمن، از خویشان خود در یثرب، دیداری کند.
با خود اندیشید که فرصت مناسبی به دست آمده و فرزند گرامی او بزرگ شده است و می‌تواند در این راه شریک غم او گردد. آنان با «امّ ایمن» بار سفر بستند و راه یثرب را پیش‌گرفتند و یک ماه تمام در آنجا ماندند. این سفر برای نوزاد قریش، با ناراحتی‌های روحی توأم بود زیرا برای نخستین بار دیدگان او به خانه‌ای افتاد که پدرش در آن جان داده و به خاک سپرده شده بود «1» و طبعا مادرش تا آن روز برایش چیزهایی از پدر نقل کرده بود.
هنوز موجی از غم و اندوه در روح او حکم فرما بود که ناگهان، حادثه جان گداز دیگری رخ داد و امواجی دیگر از حزن و اندوه به وجود آورد، زیرا موقع مراجعت به مکّه، مادر عزیز خود را در میان راه، در محلّی به نام «أبواء» از دست داد. «2» این حادثه محمد صلی اللّه علیه و آله و سلّم را بیش از پیش، در میان خویشاوندان عزیز و گرامی کرد و یگانه گلی که از این گلستان باقی مانده بود؛ فزون از حد مورد علاقه عبد المطلب قرار گرفت. از این‌رو، او را از تمام فرزندان خود بیشتر دوست می‌داشت و بر همه مقدم می‌شمرد.
در اطراف کعبه، برای فرمانروای قریش (عبد المطلب) بساطی پهن می‌کردند.
سران قریش و فرزندان او در کنار بساط او حلقه می‌زدند، هر موقع چشم او به یادگار «عبد اللّه» می‌افتاد، دستور می‌داد که راه را باز کنند تا یگانه بازمانده عبد اللّه را روی
(1). خانه‌ای که قبر حضرت عبد اللّه در آنجا قرار داشت، تا چندی پیش و قبل از توسعه فلکه «مسجد النبی» محفوظ بود ولی اخیرا به بهانه توسعه فلکه، خانه ویران گردید و آثار قبر از بین رفت.
(2). سیره حلبی، ج 1، ص 125.

167

بساطی که نشسته است، بنشاند. «1»
قرآن مجید در سوره «الضحی» از دوره یتیمی پیامبر چنین یاد می‌کند:
أَ لَمْ یَجِدْکَ یَتِیماً فَآوی «2»؛ مگر تو را یتیم نیافت و پناه نداد؟
حکمت یتیم گشتن نوزاد «قریش» برای ما چندان روشن نیست. همین قدر می‌دانیم سیل خروشان حوادث بی‌حکمت نیست، ولی با این وضع می‌توان حدس زد که خدا خواست رهبر جهانیان، پیشوای بشر، پیش از آن‌که زمام امور را به دست بگیرد و رهبری خود را آغاز کند، شیرینی و تلخی روزگار را بچشد و در نشیب و فراز زندگی قرار گیرد، تا روحی بزرگ و روانی بردبار و شکیبا پیدا کند و تجربه‌هایی از سختی‌ها بیندوزد و خود را برای مواجهه با یک سلسله از شداید، سختی‌ها، محرومیت‌ها و دربه‌دری‌ها، آماده سازد.
خدای او خواست طاعت کسی بر گردن او نباشد و از نخستین روزهای زندگی آزاد بار آید و مانند مردان خود ساخته موجبات پیشرفت و ترقی و تعالی خود را به دست خویش فراهم سازد. تا روشن گردد که نبوغ، نبوغ بشری نیست و پدر و مادر در سرنوشت او دخالتی نداشتند و عظمت و بزرگی او از منبع وحی سرچشمه گرفته است.

مرگ عبد المطلب‌

حوادث جان گداز جهان، پیوسته در مسیر زندگانی انسان خودنمایی می‌کند و مانند امواج کوه پیکر دریا، یکی پس از دیگری سر برداشته و کشتی زندگی او را هدف قرار می‌دهد و ضربه‌های شکننده خود را بر روح و روان آدمی‌زاد وارد می‌سازد.
هنوز امواجی از اندوه، در دل پیامبر حکومت می‌کرد که برای بار سوم، با مصیبت بزرگ‌تری مواجه شد. هنوز هشت بهار بیشتر از عمر او نگذاشته بود که سرپرست و
(1). سیره ابن هشام، ج 1، ص 168.
(2). الضحی (93) آیه 6.

168

جدّ بزرگوار خود (عبد المطلب) را از دست داد. مرگ «عبد المطلب» آنچنان روح وی را فشرد که در روز مرگش تا کنار قبر جدّش اشک ریخت. حضرت در زندگی هیچ‌گاه او را فراموش نمی‌کرد. «1»

سرپرستی ابو طالب‌

درباره شخصیت و عظمت ابو طالب در بخش‌های «2» دیگر سخن گفته و اسلام و ایمان او را به پیامبر گرامی، با مدارک صحیح اثبات خواهیم نمود. اکنون شایسته است که برخی از حوادث مربوط به دوران سرپرستی «ابو طالب» را بیان کنیم.
ابو طالب، روی عللی با افتخار، سرپرستی پیامبر را بر عهده گرفت، زیرا وی با عبد اللّه، پدر «محمد» از یک مادر بودند. «3» وی شخصیتی بود معروف به سخاوت و نیکوکاری. از این لحاظ، «عبد المطلب» او را برای نگاه‌داری نوه ارجمند خود برگزید.
سطرهای طلایی تاریخ، شاهد خدمت‌های گرانبهای او است.
می‌گویند: پیامبر در ده سالگی، همراه عموی خود در جنگی شرکت نمود «4» و چون این جنگ در ماه‌های حرام اتفاق افتاد، آن را جنگ «فجار» نامیدند. تفصیل جنگ‌های «فجار» در تاریخ به طور گسترده بیان شده است.

سفری به سوی شام‌

بازرگانان «قریش» طبق معمول، هر سال یک بار به سوی شام می‌رفتند. «ابو طالب» تصمیم گرفته بود که در سفر سالانه «قریش» شرکت کند. وی مشکل برادرزاده خود را
(1). یعقوبی در تاریخ خود، ج 2، ص 7- 8 پیرامون سیره «عبد المطلب» و اینکه او یک فرد «خداپرست» بود نه بت‌پرست، سخن گفته و یادآور شده است که بسیاری از دستورهای او در اسلام امضا شده است.
(2). حوادث سال دهم بعثت.
(3). سیره ابن هشام، ج 1، ص 179.
(4). یعقوبی در تاریخ خود، ج 1، ص 12 چاپ نجف می‌نویسد: ابو طالب در این نبرد شرکت نکرد و اجازه نداد که از آل هاشم کسی در آن شرکت جوید.

169

- که لحظه‌ای او را از خود جدا نمی‌کرد- چنین حل کرد که او را در «مکّه» گذاشت و عده‌ای را برای حفاظت او گماشت، ولی موقع حرکت کاروان، اشک در چشمان محمد صلی اللّه علیه و آله و سلّم حلقه زد و جدایی سرپرست خود را سخت شمرد. سیمای غمگین محمّد، طوفانی از احساسات در دل ابو طالب پدید آورد؛ به گونه‌ای که ناچار شد، تن به مشقت بدهد و محمد صلی اللّه علیه و آله و سلّم را همراه خود ببرد. «1»
مسافرت پیامبر در دوازده سالگی، از سفرهای شیرین وی به شمار می‌رود، زیرا در این سفر، از «مدین»، «وادی القری» و «دیار ثمود» عبور کرد و از منظره‌های زیبای طبیعی سرزمین شام دیدن کرد. هنوز کاروان «قریش» به مقصد نرسیده بود که در محلی به نام «بصری» جریانی پیش آمد و تا حدی برنامه مسافرت ابو طالب را دگرگون ساخت. جریان از این قرار بود:
سالیان درازی بود که راهبی مسیحی، به نام «بحیرا» در سرزمین بصری در صومعه مخصوص خود مشغول عبادت و مورد احترام مسیحیان آن حدود بود. کاروان‌های تجارتی، در مسیر خود در آن نقطه توقف می‌کردند و برای تبرّک به حضور او می‌رسیدند. از حسن تصادف، «بحیرا» با کاروان بازرگانی «قریش» روبه‌رو گردید.
چشم او به برادرزاده «ابو طالب» افتاد و توجه او را جلب کرد. نگاه‌های مرموز و عمیق او نشانه رازی بود که در دلش نهفته بود؛ دقایقی خیره خیره به او نگاه کرد. یک مرتبه مهر خاموشی را شکست و گفت: این طفل متعلق به کدام یک از شما است؟ گروهی از جمعیت رو به عموی او کردند و گفتند: متعلق به ابو طالب است. ابو طالب گفت: او برادرزاده من است. «بحیرا» گفت: این طفل آینده درخشانی دارد؛ این همان پیامبر موعود است که کتاب‌های آسمانی از نبوّت جهانی و حکومت گسترده او خبر داده‌اند.
این همان پیامبری است که من نام او و نام پدر و فامیل او را در کتاب‌های دینی خوانده‌ام و می‌دانم از کجا طلوع می‌کند و به چه نحو آیین او در جهان گسترش پیدا
(1). ابو طالب در اشعار خود سرگذشت این سفر را نقل کرده است: «ر. ک: تاریخ ابن عساکر، ج 1، ص 269- 272 و دیوان ابو طالب ص 33- 35».

170

می‌کند، ولی بر شما لازم است او را از چشم یهود پنهان سازید، زیرا اگر آنان بفهمند او را می‌کشند. «1»
بیشتر تاریخ‌نویسان بر آنند که برادرزاده «ابو طالب» از آن نقطه (بصری) تجاوز نکرد، ولی روشن نیست که آیا عموی محمّد، او را همراه کسی به مکّه فرستاد یا نه؟ (و این مطلب بسیار بعید به نظر می‌رسد که ابو طالب پس از شنیدن سخنان راهب، او را از خود جدا کند)، یا اینکه خود او همراه برادرزاده راه مکّه را پیش گرفت و از ادامه سفر منصرف گشت. «2» گاهی گفته می‌شود که او را همراه خود با کمال احتیاط به شام برد.

دروغ‌پردازی خاورشناسان‌

ما به خواست خدا در این کتاب روی اشتباه‌ها و احیانا دروغ‌ها و تهمت‌های ناروای خاورشناسان انگشت می‌گذاریم؛ تا روشن گردد که آنان تا چه حد، از روی علم و آگاهی و به عمد می‌خواهند اذهان ساده‌لوحان را مغشوش سازند.
ملاقات پیامبر اکرم با راهب، یک موضوع ساده‌ای است، ولی آنان پس از قرنها این سرگذشت را دست‌آویز قرار داده و اصرار دارند که «محمد» تعالیم عالی خود را که 28 سال بعد اظهار کرد و مانند آب حیات جامعه مرده عرب را زنده کرد، در این مسافرت از «بحیرا» یاد گرفت و در این مورد می‌گویند:
«محمد بر اثر عظمت روح و صفای قلب و قوت حافظه و دقت فکر که طبیعت بر او ارزانی داشته بود؛ با همین ملاقات، سرگذشت پیامبران و گروه هلاک‌شدگان را مانند عاد و ثمود و بسیاری از تعالیم حیات‌بخش خود را از همین راهب فراگرفت».
جای گفت‌وگو نیست که گفتار مزبور پنداری بیش نیست و با تاریخ زندگی آن حضرت اساسا وفق نمی‌دهد و موازین عقلی آن را تکذیب می‌کند. شواهد این گفتار
(1). تاریخ طبری، ج 1، ص 33- 34 و سیره ابن هشام، ج 1، ص 180- 183، جریان را مبسوطتر و گسترده‌تر از این نقل کرده است ولی فشرده آن همان است که نقل کردیم.
(2). سیره ابن هشام، ج 1، ص 194.

171

عبارتند از:
1. محمد صلی اللّه علیه و آله و سلّم به اتفاق مورخان «امّی» بود و دارای سواد خواندن و نوشتن نبود و هنگام مسافرت بیش از دوازده سال نداشت. آیا با این وضع عقل باور می‌کند که طفل درس نخوانده که دوازده بهار از عمر او گذشته بود؛ بتواند حقایقی از تورات و انجیل را فراگیرد و سپس آن را در چهل سالگی، به نام وحی قالب بزند و شریعتی از نو بسازد؟ چنین مطلبی از موازین عادی بیرون است و شاید با در نظر گرفتن میزان استعداد بشر، بتوان آن را از محالات قرار داد.
2. مدت این مسافرت کمتر از آن بود که محمد صلی اللّه علیه و آله و سلّم بتواند در آن مدت کم، تورات و انجیل را فراگیرد؛ این سفر، سفر بازرگانی بود و رفتن و برگشتن و مدت اقامت بیش از چهار ماه طول نکشید، زیرا «قریش» سالی دو بار مسافرت می‌کرد: در زمستان به سوی «یمن» و در تابستان به سوی «شام».
بدین ترتیب، بی‌گمان همه مدت مسافرت، بیش از چهار ماه طول نکشید و بزرگ‌ترین دانشمندان جهان نمی‌توانند در این مدت کم، توفیق فراگرفتن این دو کتاب بزرگ را پیدا کنند، تا چه رسد به یک طفل درس نخوانده و دبستان ندیده؛ گذشته از این، او تمام مدت چهار ماه با راهب همراه نبود، بلکه این ملاقات در یکی از منازل بین راه اتفاق افتاده و تمام جریان ملاقات، حد اکثر چند ساعت بیش نبوده است.
3. متن تاریخ گواهی می‌دهد که «ابو طالب» در نظر داشت، او را همراه خود به شام ببرد و «بصری» مقصد اصلی آنان نبود، بلکه «بصری» منطقه‌ای در میان راه بود که گاهی کاروان تجارت به عنوان استراحت در آنجا توقف می‌کرد.
در این صورت چطور ممکن است که رسول خدا در آنجا رحل اقامت افکند و به تحصیل معارف تورات و انجیل بپردازد؟ خواه بگوئیم: «ابو طالب» او را همراه خود به شام برد، یا از آنجا راه «مکّه» را در پیش گرفت و یا برادرزاده خود را همراه کسی به «مکّه» فرستاد. در هر حال، هدف کاروان و ابو طالب منطقه «بصری» نبود، تا کاروان
172

سرگرم تجارت شود و پیامبر خدا هم به تحصیل بپردازد.
4. اگر برادرزاده «ابو طالب» از راهب مطالبی فرا می‌گرفت، به طور مسلم در میان «قریش» معروف می‌گشت و همگی آن را پس از بازگشت نقل می‌کردند. علاوه، خود پیامبر در برابر قوم خود نمی‌توانست ادعا کند که مردم، من أمّی و درس نخوانده‌ام؛ در حالی که رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلّم رسالت خود را با همین عنوان آغاز کرد و کسی نگفت: هان ای محمد! تو در دوازده سالگی در «بصری»، پیش راهب درس خواندی و این حقایق تابناک را از او فراگرفتی.
مشرکان «مکّه» همه نوع تهمت به او زدند و به قدری آنان درباره قرآن پیامبر دقت می‌کردند، تا دست‌آویزی پیدا کنند؛ حتی موقعی که آنان دیدند پیامبر گاهی در «مروه» پهلوی یک غلام مسیحی می‌نشیند، از فرصت استفاده کردند و گفتند: «محمد» سخنان خویش را از آن غلام فرامی‌گیرد. قرآن هم تهمت آنان را چنین نقل می‌کند:
ما آگاهیم از این که آنان می‌گویند: این قرآن را بشری به او تعلیم می‌کند، ولی زبان کسی که به او اشاره می‌کنند [غلام مسیحی] عجمی است و این قرآن زبان عربی واضح است. «1»
ولی این تهمت را، نه قرآن متعرض شده و نه قریش بهانه‌گیر و ماجراجو آن را دست‌آویز قرار دادند و این خود گواه محکمی است که آن، زاییده دماغ خاورشناسان عصر ما است.
5. سرگذشت و قصص پیامبران که در قرآن به طور گسترده بیان شده است، با آنچه که در تورات و انجیل نقل شده کاملا منافات دارد. سرگذشت پیامبران، در این دو کتاب به صورت زننده‌ای بیان شده است که ابدا با موازین علمی و عقلی موافق نیست.
موازنه این دو کتاب با قرآن ثابت می‌کند که مطالب قرآن از این دو کتاب گرفته نشده است و اگر بنا باشد، محمد صلی اللّه علیه و آله و سلّم اطلاعات خود را درباره سرگذشت امت‌ها از
(1). وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ یَقُولُونَ إِنَّما یُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسانُ الَّذِی یُلْحِدُونَ إِلَیْهِ أَعْجَمِیٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِیٌّ مُبِینٌ «نحل (16) آیه 103».

173

کتاب‌های عهدین گرفته باشد، باید گفتار او هم آمیخته با خرافات و افسانه‌ها باشد. «1»
6. اگر راهب راه شام، این قدر اطلاعات علمی و دینی داشت که پیامبری را مانند رسول خدا تحویل جامعه دهد، پس چرا خود او کوچک‌ترین اشتهاری پیدا نکرد؟ پس چرا غیر «محمد» را تربیت ننمود؛ در صورتی که آستان او پیوسته زیارتگاه مردم بود.
7. نویسندگان مسیحی، محمّد را مردی امین و راستگو می‌دانند و آیات قرآن حاکی است که او از قصص و سرگذشت پیامبران و اقوام پیشین اطلاع نداشته است و آگاهی‌های او جز از طریق وحی از راه دیگری به او نرسیده است. خداوند در قرآن می‌فرماید:
وَ ما کُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِیِّ إِذْ قَضَیْنا إِلی مُوسَی الْأَمْرَ وَ ما کُنْتَ مِنَ الشَّاهِدِینَ «2»؛ تو هنگامی که ما امر رسالت را بر دوش موسی گذاشتیم، شاهد و ناظر نبودی.
قرآن، پس از نقل جریان نوح، چنین می‌فرماید:
تِلْکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ ما کُنْتَ تَعْلَمُها أَنْتَ وَ لا قَوْمُکَ مِنْ قَبْلِ هذا ... «3»؛ این اخبار غیبی است که به تو وحی کردیم که پیش از این، نه تو و نه قومت از آن آگاهی نداشتید.
این آیات روشن می‌سازد که پیامبر از این ماجراها آگاهی نداشته است و نیز قرآن می‌فرماید:
ذلِکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ وَ ما کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقْلامَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ وَ ما کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یَخْتَصِمُونَ «4»؛ این از اخبار غیبی است که بر تو وحی کردیم و تو نزد آن‌ها نبودی که قرعه می‌زدند کدام یک باید کفالت مریم را به عهده بگیرند (و هر کدام می‌خواستند این افتخار را ببرند و نزدیک بود که کار به خصومت بکشد، سرانجام به قرعه راضی شدند).
(1). از طریق مقایسه قرآن و تطبیق مطالب با متون تورات و انجیل ارزش این تهمت کاملا روشن می‌گردد و ما این کار را در کتاب راز بزرگ رسالت انجام داده‌ایم.
(2). قصص (28) آیه 44.
(3). هود (11) آیه 49.
(4). آل عمران (3) آیه 44.

174

نظر اجمالی به تورات فعلی‌

این کتاب آسمانی (تورات) در بیان سرگذشت پیامبران، آنچنان گرفتار پریشان‌گویی شده که هرگز نمی‌توان آن را به «وحی» نسبت داد. ما نمونه‌هایی را در این باره نقل می‌کنیم، تا روشن شود که اگر پیامبر قرآن را از راهب فراگرفته است، پس چرا محتویات زننده تورات در قرآن او نیست؟ مثلا:
1- در سفر پیدایش، باب 32، جمله‌های 25- 30 می‌گوید: خدا، یک شب تا طلوع فجر با یعقوب کشتی گرفت.
2- خداوند، به آدم دروغ گفته بود که اگر از میوه این درخت بخوری، می‌میری. در صورتی که اگر از این درخت می‌خوردند مانند خدا، به نیک و بد عارف می‌شدند، چنان که خوردند و آشنا شدند. «1»
3- تورات، نزول دو فرشته را بر ابراهیم چنین شرح می‌دهد: خدا، با دو فرشته به زیر آمد تا درباره مردم تحقیق کند، آنچه به او می‌رسد راست است یا دروغ. از این جهت، بر ابراهیم ظاهر شد. ابراهیم گفت: آبی بیاورم تا پاهای خود را شستشو دهم، سپس خدا و دو فرشته خسته بودند، استراحت کردند و غذا خوردند. «2»
خواننده گرامی، می‌تواند داستان‌های قرآن را هم مطالعه و سپس داوری کند که آیا ممکن است گفته شود: قرآن با این عظمت، مطالب مربوط به پیامبران را، از این تورات گرفته است؟ اگر از تورات گرفته، پس چرا ذرّه‌ای از این خرافات در لابه‌لای آن نیست.

نظری به انجیل‌

ما سه مطلب از انجیل آسمانی را نقل می‌کنیم تا روشن شود که مأخذ قرآن مسلمانان همان انجیل بوده یا نه؟
(1). تورات جریان آدم و حوا را، به طور تفصیل در سفر تکوین، در فصل دوم و سوم نقل کرده است.
(2). تورات، فصل 18، جمله‌های 1- 9.

175

مسیح اعجاز می‌کند

عیسی، با مادر و شاگردانش به عروسی رفت و شراب تمام شد، هفت خم مملو از آب را از روی اعجاز به شراب تبدیل کرد. «1»
عیسی، پیاله را گرفته و به دست آنان داد و گفت: بنوشید، زیرا این خون من است. «2»
منطق قرآن درباره می‌گساری، بر خلاف این است. قرآن می‌گوید:
هان ای مردم! شراب و قمار از هر نوعی باشد، پلید و از کارهای شیطان است، از آن‌ها بپرهیزید تا رستگار گردید. «3»
آیا با این وضع، محمّد قرآن را از راهب در «بصری» اخذ نموده است؟
انجیل فعلی، عیسی را مردی شقی- که به مادر خود سخت نامهربان بود- معرفی کرده؛ «4» در صورتی که قرآن خلاف این را از عیسی نقل نموده است. «5» افراد منصف و بیدار دور از هر گونه تعصب، در موازنه قصص و احکام قرآن، با تورات و انجیل، به طور آشکار درک می‌کنند که تورات و انجیل، نمی‌تواند کوچک‌ترین مأخذی برای قرآن محمد باشد. «6»
(1). انجیل یوحنا، باب 2، جمله‌های 1- 11.
(2). انجیل متی، باب 26، جمله 27.
(3). مائده (5) آیه 90.
(4). انجیل متی، فصل 12؛ انجیل مرقس، فصل 13؛ انجیل لوقا، فصل 8.
(5). وَ بَرًّا بِوالِدَتِی وَ لَمْ یَجْعَلْنِی جَبَّاراً شَقِیًّا «مریم (19) آیه 32».
(6). خرافات موجود در کتاب‌های- به اصطلاح آسمانی- منحصر به این مختصر نیست و برای توضیح بیشتر به کتاب «انیس الاعلام»، تألیف فخر الاسلام، و «الهدی الی دین المصطفی»، تألیف علامه بلاغی؛ و «مرزهای اعجاز»، ترجمه نگارنده و «راز بزرگ رسالت» نوشته مؤلف مراجعه بفرمایید.

176

دوران جوانی‌

اشاره

رهبران جامعه باید بردبار و صابر، نیرومند و قوی، شجاع و دلاور، نترس و قوی‌دل و دارای روحی بزرگ باشند.
مردان بزدل و ترسو، زبون و ضعیف النفس، بی‌اراده و سست، چگونه می‌توانند اجتماع را از راه‌های پرپیچ‌وخم عبور دهند؟ چه طور می‌توانند در برابر دشمن مقاومت کنند و موجودیت و شخصیت خود را از دستبرد این و آن حفظ نمایند؟
عظمت و بزرگی روح زمامدار و قدرت و نیروی جسمی و روانی او تأثیر عجیبی در پیروانش دارد. وقتی امیر مؤمنان، یکی از صمیمی‌ترین یاران خود را به حکومت مصر انتخاب نمود، نامه‌ای به مردم ستم دیده کشور مصر- که از مظالم حکومت وقت به ستوه آمده بودند- نوشت. در آن نامه، فرماندار خود را به دلاوری و شجاعت روحی توصیف نمود. اینک فرازی چند، از آن نامه که شرایط واقعی یک زمامدار را بیان می‌کند:
... یکی از بندگان خدا را به سوی شما فرستادم که در روزهای ترس، به خواب نمی‌رود و از دشمنان در اوقات بیم و هراس سرباز نمی‌زند. بر بدکاران از آتش سوزان سخت‌تر است و او «مالک بن حارث» از قبیله مذحج است. سخن او را بشنوید و امر و فرمان او را اجرا کنید، زیرا او شمشیری است از شمشیرهای خدا که تیزی آن کند نمی‌شود و
177

ضربت آن بی‌اثر نمی‌گردد. «1»

قدرت روحی پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلّم‌

در جبین عزیز «قریش» از دوران کودکی و جوانی، آثار قدرت و شجاعت، صلابت و نیرومندی نمایان بود. وی در سن نوجوانی، در یکی از جنگ‌های قریش با طایفه «هوازن» که آن را «حرب فجار» «2» می‌نامند، شرکت داشت. کار او در جبهه رزم، تیر رساندن به عموهایش بود. ابن هشام در سیره خود «3»، این جمله را از آن حضرت نقل می‌فرماید که فرمود: «کنت أنبّل علی أعمامی؛ به عموهایم تیر می‌دادم تا پرتاب کنند».
شرکت او در این جنگ، آن‌هم با این سن ما را به شجاعت آن حضرت رهبری می‌کند و روشن می‌شود که چرا امیر مؤمنان درباره پیامبر می‌فرماید: «هر موقع کار در جبهه جنگ، بر ما [سربازان اسلام] سخت و دشوار می‌شد، به پیامبر پناه می‌بردیم و کسی از ما به دشمن از او نزدیک‌تر نبود». «4»
ما به خواست خدا، در بخش جهاد مسلمانان با مشرکان، به اصول تعلیمات نظامی اسلامی اشاره کرده و طرز مبارزه آنان را که همگی به دستور آن حضرت صورت می‌گرفت؛ بیان خواهیم نمود و این خود یکی از بحث‌های شیرین تاریخ اسلام است.
(1). أمّا بعد فقد بعثت إلیکم عبدا من عباد اللّه، لا ینام أیّام الخوف، و لا ینکل عن الأعداء ساعات الرّوع. أشدّ علی الفجّار من حریق النّار، و هو مالک بن الحارث أخو مذحج، فاسمعوا له و أطیعوا أمره فیما طابق الحقّ، فإنّه سیف من سیوف اللّه لا کلیل الظّبة و لا نابی الضّریبة. «نهج البلاغه عبده، ج 3، ص 92».
(2). در گذشته یادآور شدیم که برخی از سیره‌نویسان شرکت پیامبر را در جنگ «فجار» انکار کرده‌اند.
(3). سیره ابن هشام، ج 1، ص 186؛ ابن اثیر در «النهایه» پس از نقل حدیث و ضبط «انبّل با تشدید می‌گوید: إذا ناولته النبل یرمی، به ماده «نبل» مراجعه شود.
(4). کنّا إذا احمرّ البأس اتّقینا برسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلّم، فلم یکن أحد منّا أقرب إلی العدوّ منه. «نهج البلاغه عبده، ج 3، ص 214».

178

جنگ‌های فجار

شرح این گونه حوادث از قلمرو بحث ما بیرون است، ولی برای این که خوانندگان گرامی از این جنگ‌ها- بنا به نقل گروهی از مورخان که در یکی از آن‌ها رسول اکرم شرکت داشت- بی‌اطلاع نباشند؛ به طور اجمال به علل و کیفیت آن‌ها می‌پردازیم:
عرب جاهلی، تمام سال را با جنگ و غارت به سر می‌برد و ادامه این وضع زندگی آنان را مختل می‌ساخت. از این جهت، فقط در طول سال، در چهار ماه (رجب، ذی القعده، ذی الحجّه، محرم) جنگ را تحریم می‌کردند، تا در این مدّت بازارهای تجارتی خود را باز کنند و به کار و کسب بپردازند. «1»
روی این تصمیم، در طول این چهار ماه، بازارهای «عکاظ»، «مجنه» و «ذی المجاز» شاهد اجتماعات شگفت‌انگیزی بود و دوست و دشمن، کنار یک دیگر به دادوستد و ابراز تفاخر می‌پرداختند. سرایندگان بزرگ عرب، سروده‌های خود را در میان آن محافل می‌خواندند. خطیبان معروف، سخنرانی می‌نمودند. یهودیان، مسیحیان و بت‌پرستان با کمال اطمینان از گزند دشمن، عقاید خود را به جهان عرب عرضه می‌داشتند.
ولی در طول تاریخ عرب، چهار بار این سدّ شکسته شد و بعضی از قبایل عرب، به جان یک دیگر افتادند و چون این جنگ‌ها در ماه‌های حرام اتفاق افتاد، نام آن‌ها را جنگ «فجار» نهادند. در اینجا اشاره مختصری به این جنگ‌ها می‌کنیم:
فجار نخست: طرفین درگیر در این جنگ، قبیله «کنانه» و «هوازن» بودند و علت جنگ را چنین می‌نویسند: مردی، به نام «بدر بن معشر» در بازار «عکاظ» برای خود جای گاهی ترتیب داده بود و هر روز بر مردم مفاخر خود را بیان می‌کرد. روزی شمشیری به دست گرفته، گفت: مردم، من گرامی‌ترین مردم هستم و هر کس گفتار مرا
(1). از آیه 36 سوره توبه استفاده می‌شود که تحریم جنگ در این چهار ماه ریشه مذهبی داشته و عرب جاهلی به پیروی از سنت ابراهیم علیه السّلام آن را محترم می‌شمردند.

179

نپذیرد، باید با این شمشیر کشته شود. در این هنگام مردی برخاست، شمشیری بر پای او زد و پایش را قطع کرد. از این رو، طایفه دو طرف، به هم ریختند، ولی بدون این که کسی کشته شود از هم دست برداشتند.
فجار دوم: سبب جنگ این بود که زن زیبایی از طائفه «بنی عامر» توجه جوان چشم چرانی را به خود جلب کرد. آن جوان، از او درخواست کرد که صورتش را باز کند. آن زن ابا نمود، جوان هوس‌باز پشت سر او نشست و دامن‌های دراز زن را با خار به هم دوخت به طوری که موقع برخاستن صورت آن زن باز شد. در این هنگام هر کدام قبیله خود را صدا زدند، پس از کشته شدن عده‌ای دست از هم برداشتند و ماجرا خاتمه یافت.
فجار سوم: مردی از قبیله «بنی عامر»، از یک مرد «کنانی» طلبکار بود. مرد بدهکار امروز و فردا می‌کرد. از این جهت مشاجره میان این دو نفر درگیر شد. چیزی نمانده بود که دو قبیله همدیگر را بکشند، که کار را با مسالمت خاتمه دادند.
فجار چهارم: همان جنگی است که پیامبر در آن شخصا شرکت نمود. سنّ او را در موقع بروز جنگ، به طور مختلف نقل کرده‌اند: عده‌ای می‌گویند پانزده یا چهارده سال داشت؛ برخی نوشته‌اند: بیست سال داشت، ولی چون این جنگ چهار سال طول کشید؛ از این رو ممکن است تقریبا تمام نقل‌ها صحیح باشد. «1»
ریشه نزاع چنین بود: نعمان بن منذر، هر سال کاروانی ترتیب می‌داد و مال التجاره‌ای به عکاظ می‌فرستاد، تا در مقابل آن پوست و ریسمان و پارچه‌های زربفت برای او بخرند و بیاورند. مردی از قبیله «هوازن» به نام «عروة الرجال» حفاظت و حمایت کاروان را به عهده گرفت، ولی «براض بن قیس کنانی» از پیش افتادن مرد هوازنی سخت عصبانی شد؛ پیش «نعمان بن منذر» رفت و اعتراض نمود، ولی اعتراض او ثمر نبخشید. آتش خشم و حسد در درون او شعله می‌کشید، پیوسته
(1). الکامل فی التاریخ، ج 1، ص 358- 359 و سیره ابن هشام، پاورقی، ج 1، ص 184.

180

مترصد بود که در وسط راه «عروة الرجال» را از پای درآورد و سرانجام در سرزمین «بنی مره» او را کشت و دست خود را با خون مرد «هوازنی» آلوده ساخت.
آن روزها قبیله «قریش» و کنانه با هم متحد بودند و این جریان موقعی اتفاق افتاد که قبایل عرب در بازار عکاظ سرگرم دادوستد بودند. مردی قبیله قریش را از جریان آگاه ساخت، از این رو قبیله قریش و کنانه پیش از آن‌که قبیله هوازن از جریان آگاه گردند؛ دست و پای خود را جمع کرده، رو به حرم (چهار فرسخ از چهار طرف مکّه را حرم گویند و جنگ در آن نقطه میان عرب ممنوع بود) آوردند، ولی طایفه هوازن، فورا آنان را تعقیب کردند و پیش از آن‌که به حرم برسند، جنگ میان آنان در گرفت. سرانجام، تاریکی هوا سبب شد که دست از جنگ بردارند و این خود فرصتی بود که قریش و کنانه راه حرم را در تاریکی پیش گیرند و از خطر دشمن ایمن شوند. از آن روز به بعد، گاه‌وبیگاه قریش و متحدانشان از حرم بیرون می‌آمدند و جنگ می‌کردند. در بعضی از روزها، رسول خدا همراه عموهای خود در جنگ- به طوری که قبلا گفته شد- شرکت می‌کرد. این وضع چهار سال ادامه داشت، بالاخره جنگ با پرداختن خون بهای کشتگان هوازن- که بیش از قریش کشته داده بودند- خاتمه پذیرفت. «1»

پیمان جوان مردان‌

در گذشته میان «جرهمی‌ها» پیمانی به نام «حلف الفضول» وجود داشت و اساس آن دفاع از حقوق افتادگان بود. بنیان‌گذاران پیمان، کسانی بودند که نام همه آنان، از ماده «فضل» مشتق بوده است و نام‌های آنان، بنا به نقل مورخ شهیر «عماد الدین ابن
(1). سیره ابن هشام، ج 1، ص 184- 187؛ در گذشته یادآور شدیم که تحریم در ماه‌های حرام، ریشه دیرینه مذهبی داشته است و چون جنگ «فجار»، چهار سال ادامه داشته است؛ شرکت رسول گرامی گذشته بر اینکه ممکن است جنبه دفاعی داشته، احتمال دارد در غیر ماه‌های حرام بوده باشد و لفظ «فجار» به خاطر این گفته می‌شود که آغاز جنگ در ماه‌های حرام بوده است نه اینکه تمام آن در این ماه‌ها بوده است.

181

کثیر» عبارت بود از: «فضل بن فضاله»، «فضل بن الحارث» و «فضل بن وداعة». «1»
چون پیمانی که عده‌ای از قریش با هم بسته بودند؛ از نظر هدف (دفاع از حقوق مظلوم) با «حلف الفضول» یکی بود، از این نظر نام این اتحاد و هم پیمان شدن را نیز «پیمان فضول» نامیدند.
بیست سال پیش از بعثت، مردی در ماه «ذی القعده» وارد «مکّه» شد و متاعی در دست داشت. اتفاقا «عاص بن وائل» آن را خرید، ولی مبلغی را که متعهد شده بود در عوض آن بپردازد، نپرداخت. مشاجره میان آنان درگرفت، چشم فروشنده کالا به «قریش» افتاد که در کنار کعبه نشسته بودند. ناله‌اش بلند شد، اشعاری چند سرود، قلب‌های مردانی را که در عروق آنان، خون غیرت می‌جوشید تکان داد. از آن میان «زبیر بن عبد المطلب» برخاست و عده‌ای نیز با او هم صدا شده، در خانه «عبد اللّه بن جدعان» انجمن نمودند و با هم‌پیمان بسته و هم قسم شدند که دست به اتحاد و اتفاق زنند و تا آنجا که امکانات موجود اجازه می‌دهد، حقوق مظلوم را از ستمگر بگیرند.
مراسم پیمان تمام شد، از آنجا برخاستند و به سوی «عاص بن وائل» آمدند و متاعی را که خریده و عوض آن را نپرداخته بود از وی گرفته به صاحبش رد کردند.
سرایندگان عرب، اشعاری در خصوص این «پیمان» سروده‌اند. «2»
رسول گرامی صلی اللّه علیه و آله و سلّم در این پیمان که حیات مظلومان را بیمه می‌کرد، شرکت نمود و درباره عظمت این پیمان، جمله‌هایی فرموده که اینک دو فراز از آن را نقل می‌کنیم:
«در خانه عبد اللّه جدعان، شاهد پیمانی شدم که اگر حالا نیز (پس از بعثت) مرا به آن پیمان فرا خوانند، اجابت می‌کنم، یعنی حالا نیز به عهد و پیمان خود وفا دارم». «3»
(1). البدایة و النهایة، ج 2، ص 292.
(2). از آن جمله زبیر است که چنین گفت:
إنّ الفضول تعاقدوا و او تحالفواأ لا یقیم ببطن مکة ظالم
أمر علیه تعاقدوا و تواثقوافالجار و المعتر فیهم سالم
(3). لقد شهدت فی دار عبد اللّه بن جدعان حلفا لو دعیت به فی الإسلام لأجبت.

182

ابن هشام نقل می‌کند که حضرتش بعدها درباره پیمان مزبور چنین می‌گفت: «ما أحبّ أنّ لی به حمر النعم؛ من حاضر نیستم این پیمان را با شتران سرخ مو عوض کنم.»
پیمان «فضول» به قدری محکم و پابرجا بود که نسل آینده نیز خود را موظف می‌دید که به مفاد آن عمل نماید. گواه مطلب، جریانی است که در دوران فرمان داری «ولید بن عتبة بن ابی سفیان» برادرزاده معاویه که از طرف وی حکومت مدینه را بر عهده داشت اتفاق افتاد. سالار شهیدان حسین بن علی علیه السّلام که در سراسر عمر خود زیر بار ظلم و ستم نرفت؛ بر سر مالی با حاکم مدینه اختلاف پیدا نمود. حضرت حسین علیه السّلام برای درهم شکستن اساس ستم و آشنا ساختن دیگران با حقاق حق خود رو به فرمان‌دار مدینه کرد و چنین گفت: به خدا سوگند، هرگاه بر من اجحاف کنی، دست به قبضه شمشیر می‌برم و در مسجد رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلّم می‌ایستم و مردم را به آن پیمانی که پدران و نیاکان آن‌ها بنیان‌گذاران آن بودند، دعوت می‌نمایم. از آن میان، عبد اللّه بن زبیر برخاست و همین جمله را تکرار کرد و در ضمن افزود: همگی نهضت می‌کنیم و حق او را می‌گیریم و یا اینکه در این راه کشته می‌شویم. دعوت حسین بن علی علیه السّلام، کم کم به گوش همه افراد غیور مانند «المسور بن مخرمة» و «عبد الرحمن بن عثمان» رسید، تمام لبیک‌گویان به سوی امام علیه السّلام شتافتند؛ در نتیجه فرمان‌دار از جریان وحشت کرده و دست از اجحاف برداشت. «1»
(1). سیره حلبی، ج 1، ص 155- 157.

183

از شبانی تا تجارت‌

اشاره

رهبران آسمانی وظیفه‌ای خطیر و بزرگ بر عهده دارند؛ وظیفه‌ای که با گرفتاری و محرومیت، شکنجه و بلا، قتل و کشتن و خلاصه با انواع مصایب توأم و هم آغوش است و هرچه هدف بالاتر و بزرگ‌تر باشد، مصایب آن شدیدتر و عظیم‌تر خواهد بود.
روی این حساب، شرط کامیابی رهبران الهی صبر و بردباری و شکیبایی در برابر هرگونه تهمت‌ها و ناسزاگویی‌ها در برابر هرگونه آزار و اذیت است، زیرا بردباری و شکیبایی در تمام مراحل مبارزه، شرط واقعی نیل به مقصود است. از این جهت، یک رهبر واقعی نباید از زیادی دشمن بترسد و عقب‌نشینی کند؛ نباید از کمی پیرو افسرده شود و از پیشامد ناگوار بهراسد.
ما در تاریخ و سرگذشت پیامبران، مطالبی را می‌خوانیم که تصورشان برای ما مردم عادی، بسیار سخت است. درباره حضرت نوح، آمده است که وی 950 سال دعوت نمود و نتیجه این مبارزه و کوشش طولانی این شد که 81 نفر به او ایمان آوردند، یعنی در هر دوازده سال موفق شد که یک نفر را هدایت کند.
نیروی صبر و شکیبایی در انسان تدریجا پدید می‌آید؛ باید حوادثی ناگوار پیش آید تا روح کاملا به امور سخت و سنگین آشنا شود.
پیامبران، بخشی از عمر خود را پیش از رسیدن به مقام نبوت، در چوپانی و شبانی
184

می‌گذراندند. مدّتی در بیابان‌ها به تربیت حیوانات اشتغال می‌ورزیدند تا در طریق تربیت انسان‌ها شکیبا و بردبار باشند و تمام مصایب و سختی‌ها را آسان بشمارند، زیرا اگر شخصی توانست دشواری‌های تربیت حیوان را- که از نظر هوش و فهم با انسان قابل مقایسه نیست- بپذیرد؛ قطعا خواهد توانست هدایت گمراهان را که شالوده فطرت آنان را ایمان به خدا تشکیل می‌دهد، بر عهده بگیرد.
در حدیثی آمده است:
ما بعث اللّه نبیّا قطّ حتّی یسترعیه الغنم لیعلمه بذلک رعیّة الناس «1»؛ خدا هیچ پیامبری را مبعوث نکرد، مگر اینکه او را بر شبانی گمارد تا از این طریق، تربیت مردم را به او بیاموزد.
پیامبر اسلام نیز قسمتی از عمر خود را در همین راه گذرانید. بسیاری از سیره‌نویسان، این جمله را نقل نموده‌اند که رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
«تمام پیامبران پیش از آن‌که به مقام نبوت برسند، مدتی چوپانی کرده‌اند. عرض کردند: آیا شما نیز شبانی نموده‌اید؟ فرمود: بلی. من مدتی گوسفندان اهل مکّه را، در سرزمین «قراریط» شبانی می‌کردم». «2»
شخصیتی که باید با ابو جهل‌ها و ابولهب‌ها مبارزه کند و از افراد زبون- که اندازه شعور و ادراکشان خضوع در برابر هر سنگ و چوبی بود- افرادی بسازد که در برابر هیچ اراده‌ای، جز اراده حق خاضع و تسلیم نشوند، می‌بایست مدت‌ها از راه‌های گوناگون، درس صبر و شکیبایی را بیاموزد.

علّت دیگر

برای این کار علّت دیگری می‌توان یادآوری کرد: برای آزادمردی که در عروق او
(1). سفینة البحار، ماده نبی.
(2). ما من نبیّ إلا و قد رعی الغنم، قیل و أنت یا رسول اللّه؟ فقال: أنا رعیتها لأهل مکّة بالقراریط. «سیره ابن هشام، ج 1، ص 166».

185

خون غیرت و شجاعت می‌گردد؛ دیدن مناظر زورگویی زورمندان قریش و تظاهر آنان به ناپاکی، سخت و گران است. روی‌گردانی جامعه مکّه از پرستش حق، طواف آنان در اطراف بت‌های بی‌روح، بیش از هر چیز برای یک شخص فهمیده ناگوار است. از این جهت، پیامبر مصلحت را در این دید که مدّتی در گوشه بیابان‌ها، دامنه کوه‌ها- که طبعا از اجتماع کثیف آن روز دور می‌گشت- به سر برد تا از آلام روحی که معلول اوضاع رقت بار محیط آن روز بود، آسوده شود.
البته این مطلب، به این معنا نیست که مرد متّقی باید در برابر فساد سکوت برگزیند و فقط حساب زندگی خود را از آنان جدا سازد، بلکه از آنجا که پیامبر از جانب خدا مأمور به سکوت بود و زمینه «بعثت» فراهم نگشته بود؛ از این رو چنین روشی را برگزید.

علّت سوم‌

این کار فرصتی بود برای مطالعه صفحه زیبای آسمان و اوضاع ستارگان، دقّت در آیات تکوینی و انفسی که همگی نشانه‌های وجود او می‌باشند.
قلب‌های پیامبران، با اینکه از آغاز آفرینش با مشعل فروزان توحید روشن است، ولی خود را از مطالعه در آیات الهی و عوالم هستی بی‌نیاز نمی‌دیدند و از همین طریق به آخرین درجات یقین و ایمان نائل می‌گردیدند و به ملکوت آسمان‌ها و زمین راه می‌یافتند. «1»

پیشنهاد ابو طالب‌

ابو طالب که خود بزرگ «قریش» بود و به سخاوت و شهامت و مناعت طبع
(1). برخی از سیره‌نویسان، مانند «حلبی» و «زینی دحلان» به پیروی از مؤلف فتح الباری، در تشریح فلسفه «شبانی» پیامبر، سخنانی گفته‌اند که با موازین علمی تطبیق نمی‌کند. اگر چوپانی حضرت صحیح باشد علل آن همان است که در بالا نگارش یافت.

186

معروفیت داشت؛ وضع دشوار زندگی برادرزاده، او را وادار نمود که برایش شغلی در نظر بگیرد. از این لحاظ، به برادرزاده خود چنین پیشنهاد کرد: «خدیجه» دختر «خویلد» که از بازرگانان قریش است؛ دنبال مرد امینی می‌گردد که زمام تجارت او را بر عهده بگیرد و از طرف او در کاروان بازرگانی «قریش» شرکت کند و مال التجاره او را در شام به فروش برساند، چه بهتر، ای محمد! خود را به وی معرفی کنی. «1»
مناعت و بلندی روح پیامبر، مانع از آن بود که مستقیما بدون هیچ سابقه و درخواستی، پیش «خدیجه» برود و چنین پیشنهادی کند. از این لحاظ به عموی خود چنین گفت: شاید خود خدیجه دنبال من بفرستد، زیرا می‌دانست او در میان مردم به لقب «امین» معروف است. اتفاقا جریان نیز همین طور شد. وقتی «خدیجه» از مذاکره ابو طالب با پیامبر آگاهی پیدا کرد، فورا کسی را دنبال پیامبر فرستاد و گفت: چیزی که مرا شیفته تو کرده است، همان راست‌گویی، امانت‌داری و اخلاق پسندیده تو است و من حاضرم دو برابر آنچه به دیگران می‌دادم، به تو بدهم و دو غلام خود را همراه تو بفرستم که در تمام مراحل فرمان‌بردار تو باشند. «2»
رسول خدا، جریان را برای عموی خود بیان کرد. وی در پاسخ چنین گفت: این پیشامد وسیله‌ای است برای زندگی که خدا آن را به سوی تو فرستاده است. «3»
در اینجا یادآوری این نکته لازم است که: آیا پیامبر در کاروان قریش به عنوان «اجیر خدیجه» شرکت کرد و یا با پیامبر، قرارداد بست که در منافع کالاهای بازرگانی سهیم گردد و جریان به صورت عقد «مضاربه» انجام گرفت؟
مقام و موقعیت بیت هاشمی، عزت نفس و مناعت طبع پیامبر، ایجاب می‌کند که جریان به صورت دوم انجام گیرد و این مطلب را دو چیز تأیید می‌کند:
(1). بحار الانوار، ج 16، ص 22.
(2). سیره ابن هشام، ج 1، ص 189؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 24.
(3). إنّ هذا الرّزق ساقه اللّه إلیک.

187

اولا، در پیشنهاد ابو طالب، کلمه‌ای نیست که حاکی از «اجیر شدن» برادرزاده‌اش باشد، بلکه او با دیگر برادرهای خود قبلا چنین مذاکره کرده و گفته بود: برخیزیم برویم خانه «خدیجه» از او بخواهیم که مالی در اختیار «محمد» بگذارد، تا او با آن تجارت کند. «1»
ثانیا، یعقوبی، در تاریخ خود می‌نویسد: هرگز پیامبر در طول عمر خود اجیر کسی نگردید. «2»
کاروان «قریش» آماده حرکت شد. کالاهای بازرگانی «خدیجه» نیز در آن میان بود.
در این هنگام، خدیجه شتری راهوار و مقداری کالای گرانبها در اختیار وکیل خود گذاشت و ضمنا به دو غلام خود دستور داد که در تمام مراحل کمال ادب را به جا آورند و هرچه او انجام داد، ابدا اعتراض نکنند و در هر حال مطیع او باشند.
بالاخره کاروان به مقصد رسید و همگی در این مسافرت سودی بردند، ولی پیامبر بیش از همه سود برد و چیزهایی نیز، برای فروش در بازار «تهامه» خرید.
کاروان قریش پس از پیروزی کامل، راه مکّه را پیش گرفت. در این سفر، جوان قریش برای بار دوم از دیار عاد و ثمود گذشت. سکوت مرگ باری که در محیط زندگی آن گروه سرکش حکم فرما بود، او را بیشتر به عوالم دیگر متوجه نمود. علاوه بر این، خاطرات سفر سابق تجدید شد. به یاد روزی افتاد که همراه عموی خود، همین بیابان‌ها را پشت سر می‌نهاد. کاروان قریش به مکّه نزدیک شد، «میسره» غلام خدیجه، رو به رسول خدا نمود و گفت: چه بهتر شما پیش از ما وارد مکّه شوید و خدیجه را از جریان تجارت و سود بی‌سابقه‌ای که امسال نصیب ما گشته است، آگاه سازید. پیامبر، در حالی که خدیجه در غرفه خود نشسته بود، وارد مکّه شد. خدیجه به استقبال او دوید و او را وارد غرفه کرد. پیامبر با بیان شیرین خود، جریان کالاها را تشریح کرد،
(1). متن تاریخ چنین است: امضوا بنا إلی دار خدیجة بنت خویلد حتی نسألها أن تعطی محمدا مالا یتّجر به- «بحار الانوار، ج 16، ص 22».
(2). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 16.

188

چیزی نگذشت که «میسره» وارد شد. «1»
غلام خدیجه، میسره آنچه را در این سفر دیده بود که تمام آن‌ها بر عظمت و معنویت محمّد امین صلی اللّه علیه و آله و سلّم گواهی می‌داد، برای خدیجه مو به مو تعریف کرد، از جمله اینکه وی گفت: «امین» بر سر موضوعی با تاجری اختلاف پیدا نمود، آن مرد به وی گفت: به «لات» و «عزّی» سوگند بخور، تا من سخن تو را بپذیرم. «امین» در پاسخ او چنین گفت: پست‌ترین و مبغوض‌ترین موجودات پیش من، همان لات و عزّی است که تو آن‌ها را می‌پرستی. «2» همو اضافه کرد که در «بصری» «امین» به منظور استراحت زیر سایه درختی نشست. در چنین هنگام، چشم راهبی که در صومعه خود نشسته بود به امین افتاد و آمد از من نام او را پرسید. سپس چنین گفت: «این مرد که زیر سایه این درخت نشسته است، همان پیامبری است که در تورات و انجیل درباره او بشارت‌های فراوانی خوانده‌ام. «3»

خدیجه بانوی اسلام‌

تا آن روز وضع مالی و اقتصادی رسول گرامی مرتب نبود و هنوز به کمک‌های مالی عموی خود ابو طالب نیازمند بود. وضع کار و کسب او، ظاهرا چندان ریشه‌دار نبود که بتواند همسری انتخاب کند و تشکیل خانواده دهد.
سفر اخیر وی به شام، آن هم به طرز وکالت و نمایندگی از طرف یکی از زنان متمکن سرشناس قریش (خدیجه)، تا حدی وضع مالی و اقتصادی او را تثبیت نمود.
دلاوری و کاردانی جوان قریش، مورد اعجاب خدیجه شد. وی خواست مبلغی را علاوه بر قرارداد، به عنوان جایزه به او بپردازد، ولی «جوان قریش» فقط اجرتی را که در آغاز کار معین شده بود، دریافت نمود و سپس راه خانه ابو طالب را پیش گرفت و
(1). الخرائج، ص 186 و بحار الانوار، ج 16، ص 4.
(2). الطبقات الکبری، ج 1، ص 130.
(3). بحار الانوار، ج 16، ص 18.

189

آنچه در این راه به دست آورده بود، برای اینکه گشایشی در وضع زندگی ابو طالب پدید آید، همه را در اختیار او گذاشت.
عموی چشم به راه، با دیدن برادرزاده خود که یادگار پدر (عبد المطلب) و برادر بود، اشک شوق در چشمانش حلقه زد و از پیروزی او در کار تجارت و سودی که عاید او شده بود بسیار خوش‌حال گشت و حاضر شد که دو اسب و دو شتر در اختیار برادرزاده بگذارد، تا به شغل بازرگانی ادامه دهد و از پولی که در این سفر به دست آورده و همه را در اختیار عمو گذاشته بود، همسری برای او انتخاب کند.
در چنین شرایطی، رسول گرامی صلی اللّه علیه و آله و سلّم تصمیم قاطع گرفت که همسری انتخاب کند، ولی چطور شد این قرعه به نام خدیجه افتاد؛ در حالی که قبلا پیشنهاد ثروتمندترین و متنفذترین رجال قریش را مانند «عقبة بن ابی معیط»، «ابو جهل» و «ابو سفیان» را درباره ازدواج رد کرده بود و چه عللی این دو شخص را که از نظر زندگی کاملا مختلف بودند، به هم نزدیک کرد و آنچنان رابطه و الفت و محبت و معنویت میان آنان پدید آورد که خدیجه تمام ثروت خود را در اختیار محمد صلی اللّه علیه و آله و سلّم گذاشت تا در راه توحید و اعلای کلمه حق مصرف گردد. خانه‌ای که اطراف آن را کرسی‌های عاج نشان و صدف نشان پر کرده بود و حریرهای هند و پرده‌های زربفت ایران آرایش داده بود، بالاخره پناهگاه مسلمانان شد؟
ریشه این حوادث را باید در تاریخ زندگانی خدیجه جست و جو نمود. چیزی که مسلم است اینکه این نوع گذشت و فداکاری تا ریشه ثابت و پاک و معنوی نداشته باشد، صورت نمی‌پذیرد.
برگ برگ تاریخ گواهی می‌دهد که این ازدواج معلول و مولود ایمان خدیجه به تقوا و پاک‌دامنی و عفت و امانت عزیز قریش بود. شرح زندگانی خدیجه و روایاتی که در فضیلت او وارد شده است، این مطلب را بیشتر روشن می‌نماید.
خدیجه زنی پاک دامن و عفیف بود، پیوسته دنبال شوهری متقی و پرهیزگار می‌گشت و از این نظر پیامبر درباره وی فرمود: «خدیجه از زنان با فضیلت بهشت
190

است». اول کسی که از زنان به محمد صلی اللّه علیه و آله و سلّم ایمان آورد، خدیجه بود. امیر مؤمنان، در خطبه‌ای که به غربت اسلام در آغاز بعثت اشاره می‌نماید، می‌فرماید: «خانواده مسلمانی در اسلام نبود، جز خانواده‌ای که از پیامبر و خدیجه تشکیل یافته بود و من سومین نفر آن‌ها بودم». «1»
«ابن اثیر» می‌نویسد: تاجری به نام «عفیف» وارد مسجد الحرام شد و از اجتماع و عبادت یک جمعیّت سه نفری کاملا در شگفت ماند. دید پیامبر با خدیجه و علی علیه السّلام مشغول پرستش خدایند. خدایی که مردم آن منطقه، پرستش او را فراموش کرده‌اند و به «خدایان» پیوسته‌اند. وی برای تحقیق، با عموی پیامبر (عباس) ملاقات کرد و آنچه را دیده بود، به وی گفت و از حقیقت امر پرسید. وی گفت: نفر نخست مدعی نبوت و پیامبری و آن زن، همسر وی خدیجه و نفر سوم فرزند برادرم علی است.
سپس افزود: در روی زمین کسی را سراغ ندارم که پیرو این آیین باشد، جز همین سه نفر. «2»
بیان و نقل روایاتی که در فضیلت خدیجه وارد شده است، از حوصله گفتار ما بیرون است لذا به تفصیل عللی که این حادثه تاریخی را پدید آورد می‌پردازیم:

علل ظاهری و باطنی این ازدواج‌

مردان مادی که همه چیز را از دریچه مادی‌گری می‌نگرند، پیش خود چنین تصور می‌کنند که چون خدیجه ثروتمند و تجارت پیشه بود، برای امور تجارتی خود، بیش از هر چیز به یک مرد امین نیازمند بود. از این لحاظ، با محمد صلی اللّه علیه و آله و سلّم ازدواج نمود و محمد نیز از وضع زندگی آبرومندانه او آگاه بود، با اینکه توافق سنی نداشتند، تقاضای او را پذیرفت.
ولی آنچه را تاریخ نشان می‌دهد، این است که محرّک خدیجه برای ازدواج با امین
(1). لم یجمع بیت واحد یومئذ فی الإسلام غیر رسول اللّه و خدیجة و أنا ثالثهما- «نهج البلاغه، خطبه قاصعه».
(2). ما علمت علی ظهر الأرض کلّها علی هذا الدّین غیر هؤلاء الثّلاثة- «اسد الغابه، ماده «عفیف».

191

قریش، یک سلسله جهات معنوی بود، نه جنبه‌های مادی. در اینجا به شواهدی اشاره می‌کنیم:
1. هنگامی که از «میسره» سرگذشت سفر جوان قریش را می‌پرسد؛ او کرامت‌هایی را که در طول این سفر از او دیده بود و آنچه را از راهب شام شنیده بود، برای او نقل می‌کند. «خدیجه» شوق مفرطی که سرچشمه آن علاقه به معنویت محمّد صلی اللّه علیه و آله و سلّم بود، در خود احساس می‌کند و بی‌اختیار به او می‌گوید: میسره! کافی است، علاقه مرا به محمد دو چندان کردی. برو، من تو و همسرت را آزاد کردم و دویست درهم، دو اسب و لباس گرانبهایی در اختیارت می‌گذارم.
سپس آنچه را از «میسره» شنیده بود، برای «ورقة بن نوفل» که دانای عرب بود، نقل می‌کند. او می‌گوید: صاحب این کرامات پیامبر عربی است. «1»
2. روزی «خدیجه» در خانه خود نشسته و دور او را کنیزان و غلامان گرفته بودند.
یکی از دانشمندان «یهود» نیز در آن محفل بود. اتفاقا «جوان قریش» از کنار منزل آن‌ها گذشت و چشم دانشمند یهود به پیامبر افتاد. فورا از خدیجه درخواست کرد که از «محمد» تقاضا کند از مقصد خود منصرف شود و چند دقیقه در این مجلس شرکت نماید. رسول گرامی صلی اللّه علیه و آله و سلّم تقاضای دانای یهود را- که مبنی بر نشان دادن علایم نبوت در بدن او بود- پذیرفت. در این هنگام، خدیجه رو به دانشمند یهودی کرد و گفت:
هرگاه عموهای او از تفتیش و کنجکاوی تو آگاه گردند، عکس العمل بدی نشان می‌دهند، زیرا آنان از گروه یهود به برادرزاده خود هراسانند. در این موقع، دانای یهود گفت: مگر می‌شود به محمد کسی صدمه‌ای برساند؛ در صورتی که دست تقدیر، او را برای ختم نبوّت و ارشاد مردم پرورش داده است. خدیجه گفت: از کجا می‌گویی که او حایز چنین مقامی می‌شود؟ وی گفت: من علایم پیامبر آخر الزمان را در تورات خوانده‌ام و از نشانه‌های او این است که پدر و مادر او می‌میرند و جد و عموی وی از
(1). سیره ابن هشام، ج 1، ص 191.

192

او حمایت می‌کنند و از قریش همسری انتخاب می‌نماید که سرور زنان قریش است.
سپس اشاره به خدیجه نمود و گفت: خوشا به حال کسی که افتخار همسری او را به دست آورد. «1»
3. ورقه (عموی خدیجه) از دانایان عرب بود و اطلاعات فراوانی درباره کتاب‌های عهدین داشت و مکرر می‌گفت: مردی از میان قریش از طرف خدا برای هدایت مردم برانگیخته می‌شود و یکی از ثروتمندترین زنان قریش را می‌گیرد و چون خدیجه ثروتمندترین زنان قریش بود؛ از این لحاظ گاه‌وبیگاه به خدیجه می‌گفت: روزی فرا می‌رسد که تو با شریف‌ترین مرد روی زمین وصلت می‌کنی.
4. خدیجه، شبی در خواب دید: خورشید، بالای مکّه چرخ خورد و کم کم پایین آمد و در خانه او فرود آمد. خواب خود را برای ورقه نقل کرد. وی چنین تعبیر نمود:
با مرد بزرگی ازدواج خواهی نمود که شهرت او عالم‌گیر خواهد شد.
این‌ها جریان‌هایی است که بعضی از مورخان «2» نقل کرده‌اند و در بسیاری از کتاب‌های تاریخی نیز ثبت شده است. مجموع این‌ها، علل تمایل خدیجه را آفتابی می‌کند که بیشتر مولود ایمان و اعتقاد او به معنویت جوان قریش بود و اینکه امین، برای تجارت او از دیگران مناسب‌تر است؛ شاید کمتری اثری در ایجاد این وصلت نداشته است.

کیفیّت خواستگاری خدیجه‌

قدر مسلم این است که پیشنهاد، ابتدا از طرف خود خدیجه بوده است. ابن هشام «3» چنین نقل می‌کند: خدیجه، شخصا تمایلات خود را اظهار کرد و چنین گفت:
عموزاده! من بر اثر خویشی که میان من و تو برقرار است و آن عظمت و
(1). بحار الانوار، ج 16، ص 20.
(2). همان، ج 6، ص 104.
(3). سیره ابن هشام، ج 1، ص 204.

193

عزّتی که میان قوم خودداری و امانت و حسن خلق و راست‌گویی که از تو مشهود است، جدا مایلم با تو ازدواج کنم. «امین قریش» در پاسخ وی چنین فرمود:
لازم است عموهای خود را از این کار آگاه سازد و با مشورت آنان این کار را انجام دهد.
بیشتر مورخان معتقدند که نفیسه، دختر «علیه» پیام خدیجه را به پیامبر اینگونه بیان کرد:
«محمّد! چرا شبستان زندگی خود را با چراغ همسر روشن نمی‌کنی؟ هرگاه من تو را به زیبایی و ثروت، شرافت و عزت دعوت کنم می‌پذیری؟ پیامبر فرمود: منظورت کیست؟ وی «خدیجه» را معرفی کرد. حضرت فرمود: آیا خدیجه به این کار حاضر می‌شود؛ بااینکه وضع زندگی من با او فرق زیادی دارد؟ نفیسه گفت: اختیار او در دست من است و من او را حاضر می‌کنم. تو وقتی را معین کن که وکیل او (عمرو بن اسد) «1» با شما و اقوامتان دور هم، گرد آمده و مراسم عقد و جشن برگزار شود».
رسول گرامی در این مورد با عموی بزرگوار خود (ابو طالب) مشورت کرد.
مجلس با شکوهی که شخصیت‌های بزرگ قریش را در بر داشت، تشکیل گردید.
نخست، ابو طالب خطبه‌ای خواند که آغاز آن حمد و ثنای خداست و برادرزاده خود را چنین معرفی کرد:
برادرزاده من، محمد بن عبد اللّه، با هر مردی از قریش موازنه و مقایسه شود، بر او برتری دارد. اگر چه از هر گونه ثروتی محروم است، ثروت سایه‌ای است رفتنی و اصل و نسب چیزی است ماندنی ... «2»
(1). معروف این است که پدر خدیجه (خویلد بن اسد) در جنگ فجار فوت کرده بود. از این جهت، عموی او از طرف او صیغه عقد را جاری کرد. روی این حساب، مطلبی که برخی از تاریخ‌نویسان، ضبط کرده‌اند که: خویلد در آغاز کار، رضایت نداشت، سپس روی تمایلات شدید خدیجه راضی شد؛ بی‌اساس است.
(2). ثم إنّ ابن أخی هذا محمد بن عبد اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلّم لا یوازن برجل من قریش إلّا رجح به، و لا یقاس بأحد منهم، إلّا عظم منه، و إن کان فی المال مقلّا فإن المال، ظلّ زائل .... «مناقب، ج 1، ص 30، بحار الانوار، ج 16، ص 16».

194

چون خطبه ابو طالب، مبنی بر معرفی قریش و خاندان هاشم بود، در برابر آن «ورقة بن نوفل بن اسد» که از بستگان خدیجه بود، ضمن خطابه‌ای گفت: کسی از قریش منکر فضل شما نیست، ما از صمیم دل می‌خواهیم دست به ریسمان شرافت شما بزنیم. «1»
عقد نکاح جاری شد و مهریه چهارصد دینار معین شد. و بعضی گفته‌اند که مهریه بیست شتر بوده است.

سن خدیجه‌

معروف این است که خدیجه هنگام ازدواج 40 ساله بود و 15 سال پیش از عام الفیل، به دنیا آمده است، ولی بعضی کمتر از این نیز نوشته‌اند. وی قبلا دو شوهر کرده بود، به نام‌های «عتیق بن عائذ» و «ابو هالة مالک بن نباش التمیمی» که با مرگ رشته زندگی هر کدام پاشیده شده بود.
(1). معروف این است که: «ورقه»، عموی «خدیجه» بود. ولی این مطلب، جای بحث و بررسی است، زیرا «خدیجه»، دختر «خویلد» فرزند «اسد» است، ولی «ورقه» فرزند «نوفل» فرزند «اسد» است. بنابراین، هر دو عموزاده خواهند بود نه عمو و برادرزاده.

195

از ازدواج تا بعثت‌

اشاره

حسّاس‌ترین دوره زندگانی انسان، دوران جوانی او است، زیرا در این هنگام غرایز جنسی، به حدّ تکامل می‌رسد. نفس هوس‌باز، هر دم هوسی در سر می‌پروراند.
طوفان شهوات، فضای عقل انسانی را تیره و تار می‌سازد. پایه‌های حکومت غرایز مادی محکم‌تر و در نتیجه چراغ خرد کم‌فروغ‌تر می‌گردد. شب و روز، وقت و بی‌وقت، کاخ بزرگی از آمال در برابر دیدگان جوان مجسم می‌شود.
انسان، در چنین حالتی اگر ثروتی نیز در اختیار داشته باشد؛ زندگانی به صورت یک موضوع خطرناک درمی‌آید: از یک طرف، غرایز حیوانی و صحت مزاج، از طرف دیگر امکانات مادی و درآمدهای سرشار، دست به دست هم می‌دهند و در نتیجه برنامه زندگانی او را بی‌خبری از آینده، غرق در شهوات و اشباع تمایلات تشکیل می‌دهد.
مربیان اندیشور، این دوران را مرز سعادت و شقاوت می‌نامند و کمتر جوانی موفق می‌شود که برای خود خط سیر معقول تعیین کند و به امید تحصیل ملکات فاضله و روحیات پاک، راهی را برگزیند که او را از هرگونه خطر مصون بدارد.
خویشتن‌داری در چنین موقع بسیار کار مشکلی است و هرگاه چنین فردی تربیت خانوادگی صحیح نداشته باشد، باید در انتظار سرنوشت شوم زندگی او نشست.
196

دوران جوانی پیامبر گرامی صلی اللّه علیه و آله و سلّم‌

بی‌شک، جوان قریش، شجاع و دلیر، نیرومند و تندرست و صحیح و سالم بود؛ زیرا در محیط آزاد و دور از غوغای زندگی پرورش یافته بود و خانواده‌ای که در میان آن‌ها دیده به جهان گشود، همگی عنصر شهامت و شجاعت بودند. ثروتی، مانند ثروت خدیجه در اختیار داشت و وسایل خوش‌گذرانی از هر جهت برایش آماده بود، ولی باید دید که او از این امکانات مادی چگونه استفاده کرد؟ آیا بساط عیش و عشرت پهن کرد و مانند بسیاری از جوانان، در فکر اشباع غرایز خود برآمد؟ یا با این وسایل و امکانات، برنامه دیگری برگزید که از سراسر آن دورنمای زندگی پر از معنویت او هویدا بود؟ تاریخ گواهی می‌دهد که او بسان مردان عاقل و کارآزموده زندگی می‌کرد.
همیشه از خوش‌گذرانی و بی‌خبری گریزان بود. پیوسته بر سیما، آثار تفکر و تدبر داشت و برای دوری از فساد اجتماع، گاهی مدت‌ها در دامنه کوه‌ها، میان غار، بساط زندگی را پهن می‌کرد و در آثار قدرت و صنع وجود به مطالعه می‌پرداخت.

عواطف جوانی او

در بازار مکّه واقعه‌ای رخ داد که عواطف انسانی او را جریحه‌دار ساخت.
قماربازی را دید که مشغول قمار است. وی از بدی بخت، شتر خود را باخت، خانه مسکونی خود را باخت، کار به جایی رسید که ده سال از زندگی خود را نیز از دست داد. مشاهده این واقعه، چنان جوان قریش را متأثر ساخت که نتوانست همان روز در شهر مکّه بماند، بلکه به کوه‌های اطراف پناه برد و پس از پاسی از شب به خانه بازگشت. او به راستی، از دیدن این نوع مناظر غم‌انگیز و رقّت‌بار، متأثر می‌گشت و از کمی عقل و شعور این طبقه گمراه، در شگفت می‌ماند.
خانه خدیجه، پیش از ازدواج با محمد صلی اللّه علیه و آله و سلّم کعبه آمال و خانه امید مردم بینوا بود.
پس از آن‌که با جوان قریش ازدواج نمود، کوچک‌ترین تغییری در وضع خانه و بذل و
197

بخشش همسر خود نداد.
در مواقع قحطی و کم‌بارانی، گاهی مادر رضاعی او حلیمه به دیدار فرزند خود می‌آمد. رسول گرامی عبای خود را زیر پای او پهن می‌کرد و به یاد عواطف مادر خود و آن زندگی ساده می‌افتاد و سخنانش را گوش می‌داد و موقع رفتن آنچه در توان داشت به مادر خود کمک می‌کرد. «1»

فرزندان او از خدیجه‌

وجود فرزند، پیوند زناشویی را محکم‌تر می‌سازد و شبستان زندگی را پرفروغ‌تر و به آن جلوه خاصی می‌بخشد. همسر جوان قریش، برای او شش فرزند آورد: دو پسر که بزرگ‌تر آن‌ها «قاسم» بود، سپس «عبد اللّه» که به آنان «طاهر» و «طیب» می‌گفتند و چهار نفر از آنان که دختر بود. ابن هشام می‌نویسد: بزرگ‌ترین دختر او «رقیه» بعد «زینب» و «ام کلثوم» و «فاطمه» بود. همه فرزندان ذکور او، پیش از بعثت به درود زندگی گفتند؛ ولی دختران، دوران نبوت او را درک کردند. «2»
خویشتن‌داری پیامبر، در برابر حوادث زبان زد همه بود. با این حال، در مرگ فرزندان خود، گاهی تأثرات دلش، به صورت قطرات اشک از گوشه چشمانش به روی گونه‌هایش می‌غلتید. مراتب تأثر او در مرگ ابراهیم- که مادر او «ماریه» بود- بیشتر بود، در حالی که دلش می‌سوخت، ولی با زبان، به سپاسگزاری خدا مشغول بود. حتی عربی از روی جهل و نادانی به مبانی اسلام، به گریه کردنش اعتراض نمود.
پیامبر فرمود: چنین گریه‌ای رحمت است. آن‌گاه افزود: «و من لا یرحم لا یرحم «3»؛ کسی که رحم نکند، به او رحم نمی‌شود».
(1). سیره حلبی، ج 1، ص 103.
(2). مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 140؛ قرب الاسناد، 6 و 7؛ الخصال، ج 2، ص 37 و بحار الانوار، ج 22، ص 151- 152. بعضی، فرزندان ذکور پیامبر را بیش از دو تا می‌دانند. «ر. ک: تاریخ طبری، ج 2، ص 35 و بحار الانوار، ج 22، ص 166».
(3). امالی شیخ، ص 247.

198

حدس بی‌اساس‌

دکتر هیکل «1»، می‌نویسد: بدون تردید خدیجه در موقع مرگ هر یک از آن‌ها متوجه بت‌ها شده و از آن‌ها می‌پرسید که چرا خدایان، وی را مشمول مرحمت خود نمی‌سازند.
گفتار مزبور، کوچک‌ترین سند تاریخی ندارد و حدسی بیش نیست و منشأ آن این است که در زمان او اکثر مردم بت‌پرست بودند؛ پس ناچار خدیجه هم هم‌رنگ آن‌ها بوده است.
در صورتی که رسول خدا از آغاز جوانی، از بت‌پرستی متنفر بود و در سفری که به شام کرد این مطلب روشن‌تر گشت، زیرا هنگامی که با یک بازرگان اختلاف حساب پیدا کردند، طرف مخالف به لات و عزّی سوگند خورد. رسول خدا فرمود: «به لات و عزی سوگند مخور، زیرا هیچ سخن برای من سنگین‌تر از این سوگند نیست.»
با این حال آیا می‌توان گفت: زنی مانند خدیجه که در علاقه و مهرش به محمد تردیدی نیست، در مرگ فرزندانش دست به دامن بتان- که مبغوض‌ترین موجود پیش شوهر او بودند- می‌شد؟ علاوه بر این، تمایلات و علت ازدواج او با محمد صلی اللّه علیه و آله و سلّم بیشتر روی ملکات و معنویات او بود، زیرا شنیده بود که او آخرین پیامبر است. با این وضع، چطور می‌توان احتمال داد که او با این عقیده شکایت را پیش بتان می‌برد؟

پسر خوانده پیامبر

پیامبر گرامی، زید بن حارثه را در کنار حجر اسماعیل پسر خود خواند: «زید» کسی بود که راهزنان عرب، او را از مرزهای شام ربوده و در بازار مکّه به یکی از خویشاوندان خدیجه، به نام «حکیم بن حزام» فروخته بودند. از این رو، چندان روشن
(1). حیاة محمد، ص 128.

199

نیست که بعدا خدیجه، چگونه او را خریده است.
مؤلف حیاة محمد می‌گوید: پیامبر از مرگ فرزندان خود بسیار متأثر بود و برای آرامش خود از خدیجه درخواست کرد که او را بخرد. سپس رسول خدا او را آزاد کرد و به فرزندی برگزید. «1»
ولی بیشتر می‌گویند: «حکیم بن مزاحم» وی را برای عمه‌اش «خدیجه» خرید و به هنگام ازدواج با پیامبر، خدیجه او را به حضرتش بخشید. وی از هر نظر، جوان پاک و باهوشی بود، لذا مورد مهر رسول گرامی قرار گرفت و خدیجه نیز او را به پیامبر بخشید. پس از مدتی، پدر «زید» پرسان پرسان، جای فرزند خود را به دست آورد و از پیامبر خواست که اجازه دهد او با پدر خود به سرزمین خویش بازگردد. پیامبر او را در رفتن به سرزمین خود و ماندن در «مکّه» مخیّر نمود. مهر و عواطف رسول خدا سبب شد که زید محضر پیامبر را ترجیح دهد و پیش او بماند. روی این جهت، حضرت او را آزاد کرده و پسر خود نیز خواند و برای او «زینب» دختر جحش را گرفت. «2»

آغاز اختلاف میان بت‌پرستان‌

بعثت پیامبر گرامی اختلاف عمیقی میان قریش پدید آورد، ولی نشانه‌های اختلاف از دیرزمانی ریخته شده بود. پیش از بعثت، عده‌ای تنفر و انزجار خود را به کیش عرب ابراز داشتند و پیوسته در گوشه و کنار سخن از ظهور پیامبر عربی در میان بود که به همین زودی طلوع می‌کند و آیین یکتاپرستی را زنده می‌کند. جامعه یهود می‌گفتند: ما پیرو آیین او خواهیم شد، زیرا شالوده آیین ما با آیین وی یکی است. با نیروی او تمام بتان را شکسته و کاخ بت‌پرستی را ویران خواهیم ساخت.
(1). حیاة محمد، ص 203.
(2). الاصابة، ج 1، ص 545 و اسد الغابه، ج 2، ص 224.

200

ابن هشام «1» می‌نویسد: رجال یهود، جامعه عرب بت‌پرست را با نزدیک شدن ظهور پیامبر عربی- که کاخ بت‌پرستی را ویران خواهد نمود- تهدید می‌کردند. این سخن‌ها، دورنمای سپری گشتن دوران بت‌پرستی را در نظر آنان مجسم می‌ساخت. تا آنجا که برخی از قبایل بر اثر تبلیغات قبلی یهود، موقع دعوت پیامبر به اسلام گرویدند و یهود بر اثر عللی که خواهد آمد، در کفر خود باقی ماندند و آیه زیر در این باره است که می‌فرماید:
و چون کتاب آسمانی قرآن از نزد خدا برای هدایت آن‌ها آمد، با وجودی که کتاب [تورات] ایشان را تصدیق می‌کرد و با آن‌که خود آنان، پیش از بعثت رسول انتظار پیروزی به واسطه ظهور خاتم پیامبران بر کافران را داشتند؛ آن‌گاه که آمد و با مشخصات شناختند که همان پیامبر موعود است، باز کافر شدند و از نعمت وجود او ناسپاسی کردند که خشم خدا بر گروه کافر باد. «2»

پایه‌های بت‌پرستی می‌لرزد

در یکی از اعیاد «قریش» حادثه غریبی اتفاق افتاد و در نظر افراد دقیق، زنگ خطر انقراض حکومت بت‌پرستان به صدا درآمد.
روزی که بت‌پرستان دور بتی گرد آمده بودند و پیشانی‌ها را در برابر آن به خاک می‌ساییدند؛ چهار نفر از سران آنان که به علم و دانش معروف بودند، کردار آنان را نپسندیده، در گوشه‌ای با هم سخن گفتند. از جمله سخنان آنان این بود که قوم ما از طریق ابراهیم منحرف شدند، این سنگی که گروه ما دور آن می‌گردند، نمی‌شنود، نمی‌بیند و سود و ضرری نمی‌رساند. «3»
(1). سیره ابن هشام، ج 1، ص 225.
(2). وَ لَمَّا جاءَهُمْ کِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَ کانُوا مِنْ قَبْلُ یَسْتَفْتِحُونَ عَلَی الَّذِینَ کَفَرُوا فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا کَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَی الْکافِرِینَ «بقره (2) آیه 89».
(3). ما حجر نطوف به لا یسمع و لا یبصر و لا یضر و لا ینفع! «سیره ابن هشام، ج 1، ص 222- 223».

201

این چهار نفر عبارت بودند از: 1. «ورقة بن نوفل» که پس از مطالعات زیاد در جرگه نصاری درآمد و اطلاعات فراوانی در کتاب‌های عهدین به دست آورد.
2. «عبد اللّه بن جحش» که پس از ظهور اسلام، ایمان آورد و با مسلمانان به حبشه رفت. 3. «عثمان بن حویرث» که دربار روم را پیش گرفت و پیرو مسیحیان گشت.
4. «زید بن عمرو بن نفیل» که پس از مطالعات زیاد، دین ابراهیم را انتخاب نمود.
ظهور چنین پرخاش‌گری بر آیین بت‌پرستی، دلیل بر این نیست که دعوت پیامبر گرامی به دنبال دعوت این گروه بوده است، زیرا چنین تحلیلی از بعثت پیامبر، نتیجه ناآگاهی تحلیل‌گر از محتویات آیین اسلام است.
این پرخاش‌گری، جز ترک بت‌پرستی و گرایش به خداپرستی، چیز دیگری نبود و محتوایی بیش از این نداشت. در این صورت، چگونه می‌توان دعوت جهانی پیامبر اسلام را که با جهانی از معارف و احکام طلوع کرد، واکنش چنین پرخاش‌گری دانست.
موقع بعثت پیامبر اسلام، آیین «حنیف»- که همان روش و سنت ابراهیم است- در حجاز به کلی برچیده نشده بود و کم و بیش در اطراف و اکناف حنیفانی بودند. البتّه نه به آن معنا که بتوانند در مجامع عمومی تظاهر کنند و یا انقلابی را رهبری کنند و یا افرادی را تحت تربیت قرار دهند و یا الهام‌بخش تعالیم شخصیّتی مانند حضرت محمد صلی اللّه علیه و آله و سلّم گردند.
از این گروه جز اعتقاد به خدای یگانه و اعتقاد به معاد و احیانا یکی دو برنامه اخلاقی، چیزی نقل نشده است؛ تازه معلوم نیست اشعاری توحیدی که از آنان نقل شده است، به راستی مربوط به خود آنان باشد، هر چند نمی‌توان آن را نفی کرد. «1»
آیا با این وضع می‌شود فرهنگ عظیم اسلامی و اصول و معارف عقلی و قوانین و
(1). ابن هشام، در سیره خود ج 1، ص 226- 228، اشعار توحیدی این گروه را نقل کرده است؛ که آغاز اشعار «زید بن عمرو» چنین است:
أربّا واحدا أم ألف ربّ‌أدین إذا تقسمت الأمور

202

تشریع گسترده آن و نیز نظام اخلاقی و سیاسی و اقتصادی اسلام را، معلول دنباله‌روی از آن چند نفر حنیف خداپرست دانست که در اطراف حجاز متفرق بودند و اگر سخن می‌گفتند، جز از خدا و قیامت و دو نکته اخلاقی تجاوز نمی‌کردند.

پرده دیگر از ضعف «قریش»

هنوز بیش از 35 سال از عمر محمد صلی اللّه علیه و آله و سلّم نگذشته بود که با اختلاف بزرگ قریش روبه‌رو گردید. رفع این خصومت به دست با کفایت او صورت گرفت. این حادثه می‌رساند که جوان قریش، تا چه اندازه مورد احترام آنان بود و همگی به امانت و درست‌کاری او ایمان داشتند.
حادثه از این قرار است که سیل مهیب وحشتناکی، از کوه‌های بلند مکّه به سوی خانه خدا سرازیر گشت. در نتیجه، هیچ‌یک از خانه‌های شهر مکّه، حتی کعبه از صدمه آن مصون نماند و شکاف‌های فراوانی در جدار کعبه پدید آمد. قریش تصمیم گرفتند که خانه خدا را تعمیر کنند، ولی از خراب کردن آن می‌ترسیدند. «ولید بن مغیره» نخستین کسی بود که کلنگ به دست گرفت و دو رکن کعبه را خراب کرد. بیم و هراس سراسر تن او را فراگرفته بود؛ مردم مکّه در انتظار حادثه‌ای بودند، ولی چون دیدند که ولید بن مغیره، مورد خشم بت‌ها قرار نگرفت، مطمئن شدند که کردار و عمل او مورد رضایت بتان است. از این‌رو، همگی در خراب کردن آن شرکت کردند. اتفاقا همان روز، یک کشتی که از مصر می‌آمد و متعلق به یک بازرگان رومی بود، در نزدیکی مکّه (جده) در نتیجه طوفان شکست. «قریش» از جریان آگاه شدند. چند نفر را به جدّه فرستادند، تا تخته‌های کشتی را برای ساختمان کعبه بخرند و کارهای نجاری کعبه را به یک نجّار قبطی که در مکّه سکونت داشت، واگذار کنند. فروغ ابدیت، جعفر سبحانی 202 پرده دیگر از ضعف«قریش» ..... ص : 202
وار کعبه به اندازه قامت انسان رسید. وقت آن بود که «حجر الاسود» را به جای خود نصب کنند. در این هنگام، اختلاف در میان رؤسای قبایل درگرفت و قبیله «بنی
203

عبد الدار» و «بنی عدی» پیمان بستند که نگذارند این افتخار نصیب دیگران شود.
برای تحکیم پیمان، ظرفی پر از خون کردند و دست‌های خود را در آن فرو بردند.
روی این پیشامد کار بنّایی پنج شبانه روز تعطیل شد. کار قریش به جای باریک رسید، دسته‌های مختلفی از «قریش» در مسجد الحرام گرد آمدند و در انتظار حادثه خونینی بودند. بالاخره، پیرمرد سال‌خورده‌ای از قریش، به نام «ابو امیة بن مغیره مخزومی» رؤسای قریش را جمع کرد و گفت: نخستین کسی را که از در صفا (و در بعضی از تواریخ باب السلام) وارد شود، او را به حکمیت بپذیرید؛ همگی قبول کردند. ناگهان (جوان قریش) از آن در وارد مسجد شد. همگی گفتند: این همان «محمد امین» است و ما به حکمیّت او راضی هستیم. «1»
رسول گرامی صلی اللّه علیه و آله و سلّم برای فصل خصومت دستور داد: پارچه‌ای آوردند، با دست خود «حجر الاسود» را در میان آن گذاشت. سپس فرمود: هر یک از رؤسای چهارگانه مکّه، یک گوشه آن را بگیرد. هنگامی که «حجر» را به نزدیک رکن بردند؛ امین قریش با دست مبارک، سنگ را در جای خود نصب کرد و بدین طریق به مشاجرات قریش- که چیزی نمانده بود حوادث خونینی به وجود آورد- پایان داد. «2»
(1). هذا الأمین رضینا و هذا محمد!
(2). هبیرة بن وهب مخزومی طی قصیده‌ای جریان را به شعر درآورد و گفت:
رضینا و قلنا: العدل أوّل طالع‌یجی‌ء من البطحاء من غیر موعد
ففاجأنا هذا الأمین محمدفقلنا: رضینا بالأمین محمد
بخیر قریش کلّها أمس شیمةو فی الیوم مع ما یحدث الله فی غد
فجاء بأمر لم یر الناس مثله‌أعمّ و أرضی فی العواقب و البد
و تلک ید منه علینا عظیمةیروب لها هذا الرمان و یعتدی سیره ابن هشام، ج 1، ص 212- 232، کافی، ج 4، ص 217، جالب اینجا است که هنگام تجدید بنای کعبه، اعلان کردند که: لا تدخلوا فی بنیانها من کسبکم إلّا طیبا، و لا تدخلوا فیها مهر بغی و لا بیع ربا، و لا مظلمة أحد من الناس:
در تجدید ساختمان کعبه، از مال طیب و حلال خود خرج کنید. پول‌هایی که از طریق اعمال ناشایست، یا ربا و یا ظلم و ستم به دست آورده‌اید، در این راه خرج نکنید. به طور مسلم این مطالب، همان رسوبی از تعالیم انبیا بوده که در میان آنان باقی مانده بود.

204

امین قریش علی علیه السّلام را به خانه خود می‌برد

در یکی از سال‌ها که قحطی و کم آبی، مکّه و نواحی آن را در برگرفته بود؛ رسول گرامی تصمیم گرفت که به عموی بزرگوار خود ابو طالب کمک کند و هزینه زندگی او را پایین آورد. از این رو، با عموی دیگر خود به نام «عباس» موضوع را در میان گذاشت. قرار شد هر کدام، یکی از فرزندان ابو طالب را به خانه خود ببرند: رسول گرامی، علی علیه السّلام را و عباس «جعفر» را به خانه خود بردند.
ابو الفرج اصفهانی، مورّخ معروف می‌نویسد: عباس، طالب را و حمزه، جعفر را و رسول خدا علی علیه السّلام را، به خانه‌های خود بردند. آن‌گاه رسول خدا گفت: من همان را برگزیدم که خدا او را برایم برگزیده است. «1»
اگر چه ظاهر جریان این بود که به زندگی ابو طالب در سال قحطی کمک کند، ولی هدف نهایی چیز دیگری بود و آن اینکه علی علیه السّلام در دامان پیامبر تربیت و پرورش پیدا کند و از اخلاق کریمه او پیروی نماید.
امیر مؤمنان، در نهج البلاغه در این مورد می‌فرماید:
همه شما از موقعیت و نزدیکی من با رسول گرامی آگاهید. او مرا در آغوش خود بزرگ کرد و من خردسالی بودم که مرا به سینه خود می‌چسباند و رختخواب مرا در کنار خود پهن می‌کرد. من بوی خوش آن حضرت را استشمام می‌کردم و هر روز از اخلاق او چیزی می‌آموختم. «2»

آیین او پیش از بعثت‌

او از لحظه‌ای که از مادر متولد شد، تا روزی که به خاک سپرده شد، جز خدای یکتا را نپرستید. سرپرستان او مانند «عبد المطلب» و «ابو طالب» همگی موحد و
(1). مقاتل الطالبیین، ص 26 و سیره ابن هشام، ج 1، ص 236.
(2). نهج البلاغه، خطبه 190.

205

خداپرست بودند. به یاد دارید که در موقع حمله سپاه پیل، عبد المطلب حلقه کعبه را به دست گرفت و با خدای خود، بسان یک موحد به مناجات پرداخت و گفت: خدایا جز تو به کسی امیدوار نیستم ...
همچنین، ابو طالب در مواقع قحطی و خشک‌سالی، برادرزاده خود را به مصلا می‌برد و خدا را به مقام او سوگند می‌داد و باران می‌طلبید و در این مورد اشعار معروفی دارد که در کتاب‌های تاریخ وارد شده است. حتّی پیامبر، خود هنگام مذاکره با بحیرا راهب «بصری» تنفر خود را به بت‌های معروف عرب اظهار کرد. آنجا که راهب، رو به او کرد و گفت: تو را سوگند می‌دهم به حقّ «لات و عزّی» مرا از آنچه که می‌پرسم، پاسخ‌گو. رسول گرامی بر او پرخاش کرد و گفت: هرگز مرا به «لات و عزّی» سوگند مده. چیزی در جهان نزد من مانند پرستش آن دو مبغوض نیست. آن‌گاه راهب گفت: تو را به خدا سوگند می‌دهم از آنچه که من سؤال می‌کنم مرا آگاه کن. رسول گرامی فرمود: آنچه می‌خواهی بپرس. «1»
همه این‌ها گواهی می‌دهد که رسول گرامی و پسران خاندان عبد المطلب، همگی خداپرست و موحد بوده‌اند و بهترین گواه بر یکتاپرستی او، همان اعتکاف او قبل از بعثت در غار «حراء» است. سیره‌نویسان، همگی اتفاق نظر دارند که رسول گرامی، سالی چند ماه در غار «حراء» به عبادت خدا می‌پرداخت. امیر مؤمنان در این مورد می‌فرماید:
و لقد کان یجاور فی کلّ سنة بحراء. فأراه و لا یراه غیری «2»؛ پیامبر در هر سال، در کوه حرا اقامت می‌گزید؛ من او را می‌دیدم و جز من کسی او را نمی‌دید.
حتّی روزی را که او به رسالت الهی مبعوث شد، در خود غار مشغول عبادت بود.
امیر مؤمنان درباره این بخش از زندگی پیامبر چنین می‌فرماید:
از روزی که پیامبر از شیر بازگرفته شد، خداوند بزرگ‌ترین فرشته را برای تربیت او
(1). تاریخ الخمیس، ج 1، ص 258.
(2). نهج البلاغه عبده، خطبه 190 و فیض الاسلام، ص 775.

206

گماشت و آن فرشته شب‌ها و روزها بزرگواری‌ها و خوی‌های نیک را به او می‌آموخت. «1»
بنابراین، تربیت یافته چنین خانواده‌ای، کسی که از دوران پس از شیرخوارگی، تحت تربیت بزرگ‌ترین فرشته جهان قرار گیرد، حتما باید موحد بوده و لحظه‌ای از جاده توحید کنار نرود.
در این مورد حرفی نیست. سخن اینجا است که او در این دوران، یعنی پیش از بعثت بر چه آیینی از آیین‌های آسمانی عمل می‌کرد. آیا بر آیین ابراهیم عمل می‌نمود یا بر شریعت حضرت مسیح یا بر شریعت خود؟ در اینجا نظریه‌های مختلف و گوناگونی هست که بحث در خصوص آن‌ها مایه گستردگی سخن می‌گردد. «2»

مقایسه آن حضرت با حضرت مسیح‌

بی‌شک پیامبر آخر الزمان، از هر نظر بر پیامبران گذشته برتری دارد و قرآن درباره برخی از پیامبران با صراحت می‌فرماید که بعضی از آنان در دوران کودکی و صباوت، به مقام نبوت نائل گردیده و کتاب برای آن‌ها فرو فرستاده شده است؛ مثلا قرآن، درباره «یحیی» چنین می‌فرماید:
ای یحیی، با نیروی [یزدانی] کتاب را بگیر و در حال کودکی به او حکم دادیم. «3»
آن‌گاه که «عیسی بن مریم» در گهواره بود؛ سران «بنی اسرائیل» مادر او را تحت فشار قرار داده و از او خواستند که بگوید چگونه دارای فرزند شده است. مریم، مردم
(1). همان.
(2). کسانی که بخواهند درباره آیین رسول گرامی پیش از بعثت مطالعه و تحقیق کنند، به کتاب‌های زیر مراجعه بفرمایند:
الف) الذّریعة، سید مرتضی علم الهدی.
ب) العدّة، محمد بن حسن طوسی.
ج) بحار الانوار، ج 18، ص 271- 281.
(3). یا یَحْیی خُذِ الْکِتابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا «مریم (19) آیه 12).

207

را متوجه گهواره کرد. که پاسخ پرسش خود را از او دریابند. «عیسی» با کمال فصاحت و متانت آنان را با جمله‌های زیر مخاطب ساخت:
من بنده خدایم، کتاب به من داده و مرا از پیامبران قرار داده است و هرکجا باشم مرا با برکت ساخته و تا زنده‌ام، نماز و زکات را به من سفارش کرده است. «1»
فرزند «مریم» اصول و فروع دین خود را در دوران کودکی و شیرخوارگی برای ما مردم روشن می‌کند و بندگی و پیروی خود را از آیین خداپرستی، به رخ مردم می‌کشد.
حالا ما وجدان شما را گواه می‌گیریم؛ جایی که «یحیی» و «عیسی»- علیهما السلام- از دوران صباوت و شیرخوارگی، از صمیم دل مؤمن باشند و حقیقت فطرت را بر زبان جاری سازند، در این صورت می‌توان گفت: یگانه رهبر جهانیان، شریف‌ترین مردم جهان، تا چهل سالگی دارای ایمان نبوده، با اینکه او هنگام نزول «وحی» در کوه «حرا» مشغول راز و نیاز بوده است.
(1). إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتانِیَ الْکِتابَ. وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا، وَ جَعَلَنِی مُبارَکاً أَیْنَ ما کُنْتُ وَ أَوْصانِی بِالصَّلاةِ وَ الزَّکاةِ ما دُمْتُ حَیًّا «مریم (19) آیه 30- 31».

208

نخستین جلوه حقیقت‌

اشاره

تاریخ واقعی اسلام، از روزی آغاز می‌گردد که پیامبر گرامی به رسالت مبعوث شد و آن حوادثی به دنبال داشت. روزی که رسول گرامی صلی اللّه علیه و آله و سلّم برای هدایت مردم برانگیخته شد و از طریق فرشته وحی، ندای «إنّک لرسول اللّه!» در گوش او طنین انداخت، وظیفه سنگینی بر عهده گرفت. وظیفه خطیری که پیامبران دیگر نیز بر عهده داشتند. آن روز، خطّمشی «امین قریش» روشن‌تر و هدف او واضح‌تر شد. ما پیش از تشریح نخستین حوادث بعثت، لازم است درباره لزوم بعثت پیامبران و نقش پیامبران در اصلاح اجتماع توضیحاتی بدهیم:
خدای جهان ابزار ترقی و تکامل هر موجودی را در نهاد آن گذاشته و آن را به منظور پیمودن راه‌های تکامل با وسایل گوناگونی مجهز کرده است. نهال کوچکی را در نظر بگیرید؛ عوامل زیادی برای تکامل آن در تکاپو است. ریشه‌های نهال حد اکثر فعالیّت خود را به منظور رسانیدن مواد غذایی به کار انداخته و پاسخ نیازمندی‌های آن را می‌دهند و عروق و ریشه‌ها و کانال‌های گوناگون به طور عادلانه، شیره زمین را به تمام شاخه‌ها و برگ‌ها می‌رسانند.
ساختمان گلی را ملاحظه کنید که از بقیه نباتات، حیرت‌انگیزتر است؛ کاسه گل وظیفه خود را که همان پوشانیدن سطح غنچه‌ها و حفظ گل برگ‌ها و جام گل است، انجام می‌دهد. همچنین، بقیه دستگاه‌های گل که همه‌شان وظیفه پرورش یک موجود
209

زنده را بر عهده دارند، به نحو احسن انجام وظیفه می‌کنند. اگر کمی قدم فراتر نهید و دستگاه شگفت‌انگیز عالم جانداران را در نظر بگیرید، خواهید دید که با عواملی مجهز گردیده که آن را به سرحد کمال می‌رساند.
هرگاه ما بخواهیم این موضوع را در قالب مسائل علمی بریزیم، باید گفت:
«هدایت تکوینی» که نعمت و فضل عمومی دستگاه آفرینش است، شامل حال تمام موجودات جهان اعم از نبات، حیوان و انسان است. قرآن، این راهنمایی تکوینی را جمله الَّذِی أَعْطی کُلَّ شَیْ‌ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی؛ هر موجودی را آفریده و راه زندگی را به او آموخت، بیان کرده و می‌رساند که تمام موجودات جهان، از «اتم» تا کهکشان از این فیض عمومی بهره‌مند می‌باشند و خداوند پس از تقدیر و اندازه‌گیری موجود، راه تکامل و پرورش را نشان داده و عواملی را برای تربیت و پیش روی هر یک به کار برده است. این همان «هدایت عمومی تکوینی» است که بدون استثنا در جهان خلقت حکم فرما است.
آیا همین هدایت فطری و تکوینی برای موجودی مثل انسان- که گل سرسبد موجودات است- کافی می‌باشد؟ به طور مسلم، چنین نیست؟ زیرا انسان غیر از زندگی مادی، زندگانی دیگری دارد که اساس حیات واقعی او را تشکیل می‌دهد؛ هرگاه انسان مانند جهان نباتات و حیوانات فقط یک زندگانی مادی و خشکی داشته باشد، عوامل مادی برای تکامل او کافی است. در صورتی که انسان، دو نوع زندگانی دارد که تکامل هر دو، رمز سعادت و تعالی اوست.
انسان ساده نخستین غارنشین پاک فطرت که کوچک‌ترین انحرافی در خلقت او رخ نداده بود، به اندازه انسان اجتماعی نیاز به تربیت نداشت، ولی هنگامی که بشر گام فراتر نهاد و زندگی دسته جمعی آغاز کرد و فکر تعاون و همکاری در زندگی‌اش حکم فرما شد؛ انحراف‌هایی- که لازمه تصادمات و برخوردهای اجتماعی است- در روح او پدید آمد و خوی‌های زشت و افکار غلط، افکار فطری را عوض کرده و اجتماع را از توازن و تعادل، بیرون برد. این انحراف‌ها، خالق جهان را بر آن داشت که
210

برای تنظیم برنامه اجتماع و تقلیل مفاسدی که اثر مستقیم اجتماعی بودن انسان است، مربیانی اعزام کند تا با مشعل فروزان «وحی» اجتماع را به راه راست- که سعادت همه‌جانبه آنان را تضمین می‌نماید- بکشانند.
جای گفت‌وگو نیست که زندگی اجتماعی در عین سودمند بودن، مفاسدی را نیز دربردارد و انحراف‌های فراوانی را به دنبال می‌آورد. به همین دلیل، خدای بزرگ مربیانی را اعزام کرد که در حد امکان از انحراف‌ها و کج‌روی‌ها بکاهند و با تنظیم قوانین روشن، چرخ‌های اجتماع را در یک مسیر صحیح به راه اندازند. «1»

نقش پیامبران در اصلاح اجتماع‌

معمولا چنین تصور می‌شود که پیامبران، آموزگاران الهی‌اند که برای تعلیم و آموزش مردم برانگیخته شده‌اند. همان‌طور که کودک در سیر تحصیلی خود در دبستان، دبیرستان، دانشکده، دانشگاه از آموزگاران، دبیران و استادان مطالبی را فرا می‌گیرد؛ همچنین، مردم در مکتب انبیا مسائلی را فرامی‌گیرند و به موازات تعالیم پیامبران، اخلاق و روش‌های اجتماعی آنان رو به تکامل می‌گذارد.
این سخن هر چند صحیح است، ولی از جهتی می‌توان گفت که پیامبران مربیان مردمند و وظیفه اساسی آنان تربیت مردم است نه تعلیم آنان و اساس شریعت آنان سخن تازه و ارمغان نوی نیست و هرگاه برای فطرت انحراف‌هایی پیش نیامده بود و پرده‌های جهل و نادانی، روی آن سایه نیفکنده بود، خلاصه آیین الهی، روشن می‌گشت.
(1). این مطلب به طور روشن از آیه زیر استفاده می‌شود: کانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ فِیمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ (بقره (2) آیه 212): مردم یک گروه بودند پس خدا پیامبران را برانگیخت، در حالی که مژده دهنده و بیم رسان بودند و همراه آن‌ها کتاب فرستاد تا میان مردم در آنچه که در آن اختلاف دارند حکم کنند.
برای توضیح بیشتر درباره لزوم بعثت پیامبران آسمانی، به کتاب رسالت جهانی پیامبران اثر نگارنده مراجع بفرمایید.

211

البته اساس این سخن از پیشوایان بزرگ اسلام است. امیر مؤمنان در نهج البلاغه درباره هدف پیامبران چنین می‌فرماید:
از میان اولاد آدم پیامبرانی برگزید و از آنان برای رساندن وحی و تبلیغ رسالت عهد و پیمان گرفت [آنان را فرستاد] تا آن پیمان فطری را از مردم مطالبه کنند و نعمت فراموش شده را یادآوری نمایند و با تبلیغ بر آنان اتمام حجت کنند و گوهرهای عقولی که در خزاین فطرتشان پنهان مانده است، استخراج کنند. «1»

یک مثال روشن‌

بی‌شک، وظیفه پیامبران در تربیت و اصلاح روان مردم، همان وظیفه باغبان، در تربیت یک نهال است، یا مثل آنان در رهبری ادراک‌های فطری بشری، مثل مهندسی است که از دل کوهسار معادن ذی قیمت را استخراج می‌کند. توضیح اینکه: یک نهال کوچک از آغاز هسته‌بندی، همه گونه استعداد ترقی و رشد و نمو را دارد. وقتی این نهال با ریشه‌های توانا و با دستگاهی مختلف در هوای آزاد و نور کافی شروع به فعالیّت کرد، جنب و جوشی در سراسر وجود آن پدید می‌آید. در این موقع کار باغبان دو چیز است:
یکی، فراهم ساختن شرایط تقویت ریشه تا نیروهای نهفته در درخت ظاهر گردد و دیگری، جلوگیری از انحراف‌ها؛ آن‌گاه که قوای درونی بر خلاف سعادت آن قدم برداشت. روی این اساس، کار باغبان رویاندن نیست، بلکه مراقبت و فراهم نمودن شرایطی است تا درخت کمال باطنی خود را ابراز کند.
آفریدگار جهان بشر را آفرید و نیروهای گوناگون و غریزه‌های فراوانی در نهاد او به ودیعت گذاشت. خمیره او را با خداجویی و خداشناسی، با حس حق خواهی و حقیقت‌جویی، حس عدالت و دادگری، حس انصاف و مروت، غریزه کار و
(1). أخذ علی الوحی میثاقهم و علی تبلیغ الرّسالة أمانتهم ... لیستأدوهم میثاق فطرته، و یذکروهم منسی نعمته، و یحتجّوا علیهم بالتّبلیغ، و یثیروا لهم دفائن العقول- «نهج البلاغه، خطبه 1».

212

کوشش سرشت این بذرهای صالح و پاک در دل انسان شروع به رشد می‌کند، ولی خواه‌ناخواه زندگی اجتماعی در شجره وجود او، انحراف‌هایی را پدید می‌آورد؛ مثلا غریزه کار و کوشش، به صورت حرص و طمع، حب سعادت و بقا در لفافه خودخواهی و جاه‌طلبی و نور توحید و بندگی در لباس بت‌پرستی جلوه می‌کند.
در چنین هنگامی، مربیان الهی با نور وحی و برنامه صحیحی شرایط رشد و نمو را فراهم می‌سازند و انحراف‌ها و تجاوزهای غرایز را تعدیل می‌کنند.
امیر مؤمنان در بخش پیش فرمود: «آفریدگار، در آغاز آفرینش پیمانی به نام آفرینش یا میثاق خلقت و فطرت گرفت». مقصود از این پیمان آفرینش چیست؟ مقصود این است: خداوندی که غرایز مفید را آفرید، با آمیختن سرشت انسان‌ها با ده‌ها اخلاق پسندیده، از آن‌ها پیمان فطری گرفت که پیرو غرایز و اخلاقیات نیک باشند. اگر دادن چشم، نوعی پیمان‌گیری از انسان است که در چاه نیفتد، همچنین دادن حس خداشناسی، دادگری و ... پیمان‌گیری است که خداشناس و دادگر شود. وظیفه پیامبران این است که مردم را وادار کنند که به پیمان خلقت عمل کنند و پرده‌هایی را که احیانا به روی فطرت سایه می‌افکند، پاره کنند. از این لحاظ می‌گویند که اساس شرایع آسمانی را امور فطری تشکیل می‌دهند.
تو گویی کوهسار وجود انسان، بسان کوهی است که در دل آن سنگ‌های قیمتی و ذرات طلایی نهفته گردیده است. همچنان‌که، در نهاد انسانی فضایل، علوم، معارف و اخلاق به صورت گوناگونی نهفته شده است.
وقتی پیامبران و متخصّصان روانی، در کوهسار روان ما غور می‌کنند؛ در حالی که می‌دانند روان ما با یک سلسله صفات عالی، روحیات و احساس‌های پاک، عجین گردیده است؛ با تعالیم و برنامه‌های خود، او را به مقتضای فطرت بازمی‌گردانند.
احکام فطرت و وجدان را برای او بازگو می‌کنند و او را به صفات و شخصیتی که در خود او نهفته است متوجه می‌سازند.
213

امین قریش در کوه حراء

کوه حراء، در شمال «مکّه» قرار دارد. به فاصله نیم ساعت می‌توان به قله آن صعود کرد، ظاهر این کوه را تخته سنگ‌های سیاهی تشکیل می‌دهد و کوچک‌ترین آثار حیات در آن دیده نمی‌شود. در نقطه شمالی آن، غاری است که انسان پس از عبور از میان سنگ‌ها می‌تواند به آن برسد که ارتفاع آن به قدر قامت انسان است. قسمتی از داخل غار با نور خورشید روشن می‌شود و قسمت‌های دیگر آن در تاریکی دائمی فرو رفته است.
همین غار، از آشنای صمیمی خود، شاهد حوادثی است که امروز هم مردم به عشق استماع این حوادث از زبان حال آن غار، به سویش می‌شتابند و با تحمل رنج‌های فراوان، خود را به آستانه آن می‌رسانند که از آن، سرگذشت «وحی» و قسمتی از زندگی آن رهبر بزرگ جهان بشر را استفسار کنند. آن غار نیز با زبان حال خود می‌گوید: این نقطه عبادتگاه «عزیز قریش» است. او شب‌ها و روزها، پیش از آن‌که به مقام رسالت برسد، در اینجا به سر می‌برد. وی، این محل دور از غوغا را برای عبادت و پرستش انتخاب کرده بود. تمام ماه رمضان‌ها را در این نقطه می‌گذراند و در غیر این ماه گاه بیگاهی به آنجا پناه می‌برد. حتی همسر عزیز او می‌دانست که هر موقع عزیز قریش به خانه نیاید، به طور قطع در کوه «حراء» مشغول عبادت است؛ هر موقع کسانی را دنبال او می‌فرستاد، او را در آنجا در حالت تفکر و عبادت پیدا می‌نمودند.
او پیش از آن‌که به مقام نبوت برسد؛ درباره دو موضوع بیشتر فکر می‌کرد:
اول، او در ملکوت زمین و آسمان به تفکر می‌پرداخت. در سیمای هر موجودی نور خدا، قدرت خدا و علم خدا را می‌دید و از این طریق روزنه‌هایی از غیب به روی خود می‌گشود.
دوم، درباره وظیفه سنگینی فکر می‌کرد که بر عهده وی گذاشته خواهد شد. اصلاح جامعه در آن روز با آن فساد و انحطاط در نظر او کار محالی نبود، ولی اجرای برنامه
214

اصلاحی نیز خالی از رنج و مشقت نبود. از این لحاظ، فساد زندگی مکیان و عیاشی «قریش» را می‌دید و در نحوه اصلاح آنان در فکر فرو می‌رفت.
از پرستش و خضوع مردم در برابر بتان بی‌روح و بی‌اراده متأثر بود و آثار ناراحتی در چهره او نمایان می‌شد، ولی از آنجا که مأمور به بازگویی حقایق نبود، از بازداری مردم خودداری می‌فرمود.

آغاز وحی‌

فرشته‌ای از طرف خدا مأمور شد آیاتی چند به عنوان طلیعه و آغاز کتاب هدایت و سعادت، برای «امین قریش» بخواند تا او را به کسوت نبوّت مفتخر سازد. آن فرشته، همان «جبرئیل» و آن روز همان روز «مبعث» بود که در آینده، در این خصوص گفت‌وگو خواهیم کرد.
بی‌شک، روبه‌رو شدن با فرشته، آمادگی خاصی لازم دارد؛ تا روح شخص بزرگ و نیرومند نباشد، تاب تحمل بار نبوّت و ملاقات فرشته را نخواهد داشت. «امین قریش» این آمادگی را با عبادت‌های طولانی، تفکرهای ممتد و عنایات الهی به دست آورده بود. به نقل بسیاری از سیره‌نویسان، پیش از روز بعثت خواب‌ها و رؤیاهایی می‌دید که مانند روز روشن دارای واقعیت بود. «1» پس از مدتی لذتبخش‌ترین زمان‌ها برای او، ساعت خلوت و عبادت در حال تنهایی بود. او به همین حال به سر می‌برد، تا اینکه در روز مخصوصی فرشته‌ای با لوحی فرود آمد و آن را در برابر او گرفت و به او گفت: «اقرأ» یعنی بخوان. او از آنجا که أمّی و درس نخوانده بود، پاسخ داد که من توانایی خواندن ندارم. فرشته وحی او را سخت فشرد، سپس درخواست خواندن کرد و همان جواب را شنید، فرشته بار دیگر، او را به شدت فشار داد، این عمل سه بار تکرار شد و پس از فشار سوم ناگهان در خود احساس کرد می‌تواند لوحی که در
(1). صحیح بخاری، ج 1، کتاب العلم، ص 3 و بحار الانوار، ج 18، ص 194.

215

دست فرشته است، بخواند. در این موقع آیات را که در حقیقت دیباچه کتاب سعادت بشر به شمار می‌رود، خواند.
بخوان به نام پروردگارت که جهان را آفرید، کسی که انسان را از خون بسته خلق کرد، بخوان و پروردگار تو گرامی است، آن‌که قلم را تعلیم داد و به آدمی آنچه را که نمی‌دانست، آموخت. «1»
جبرئیل مأموریت خود را انجام داد و پیامبر نیز پس از نزول وحی، از کوه «حراء» پایین آمد و به سوی خانه «خدیجه» رهسپار شد. «2»
آیات یاد شده، برنامه اجمالی رسول گرامی را روشن می‌کند، و به طور آشکار می‌رساند که اساس آیین او را قرائت و خواندن، علم و دانش و به کار بردن قلم تشکیل می‌دهد.

جهان‌بینی یک مرد مادی‌

ترقی روزافزون دانش‌های طبیعی، قدرت تعمق در مسائل معنوی و خارج از حدود قلمرو علوم طبیعی را، از بسیاری دانشمندان ربوده و شعاع فکرشان را محدود کرده است. اینان چنین تصور می‌کنند که جهان همین جهان ماده است و هستی غیر از ماده چیز دیگری نیست و هر چیزی که با اصول و قوانین مادی‌گری نتوان آن را تفسیر کرد، امری است موهوم و باطل.
این گروه به خاطر پیش داوری در مسائل مربوط به «وحی» و ما وراء طبیعت و منحصر ساختن ابزار شناخت به حس و تجربه، منکر جهان وحی‌اند و به بهانه اینکه
(1). اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ. خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ. اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الْأَکْرَمُ. الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ. عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ «علق (96) آیه 1- 5».
(2). سیره ابن هشام، ج 1، ص 236؛ صحیح بخاری، ج 1، ص 3، این بخش از حدیث همان‌طور که نقل کردیم صحیح و متین است، ولی در ذیل حدیث پیرایه‌ای دارد که قطعا مردود است. و ما در کتاب مفاهیم القرآن ج سوم درباره این حدیث از نظر سند و متن بحث و گفت‌وگو نموده‌ایم.

216

حس و تجربه و آزمایش، آنان را به آن رهبری نمی‌کند و از وجود چنین موجوداتی گزارشی نمی‌دهد، زیر چاقوی تشریح خود، یک چنین موجودی را نمی‌بینند، یا در آزمایشگاه‌ها اثری از این موجودات مشاهده نمی‌شود، منکر شده‌اند و در نتیجه چون ابزار فعلی شناخت (حس و تجربه) آنان را به سوی آن‌ها هدایت نمی‌کند، پس به ناچار وجود خارجی ندارد.
این طرز تفکر، بسیار محدود، ناقص و آمیخته با غرور است و در آن «عدم وجدان» به غلط «عدم وجود» را نتیجه داده است و چون با ابزار فعلی به حقایقی- که دانشمندان خداپرست معتقدند- نمی‌رسند، نتیجه می‌گیرند که پس همه آن‌ها بی‌اساس است.
بی‌تردید مادی‌ها به حقیقت گفتار دانشمندان خداپرست (حتی در مسأله اثبات صانع تا چه رسد به عوامل دیگر مافوق طبیعت) پی نبرده‌اند و هرگاه در محیط مناسب، دور از غرض و تعصب، هر دو گروه به گفت‌وگو بپردازند؛ تصور می‌رود که فاصله مادی و الهی به زودی از بین برود و این اختلاف که دانشمندان را به دو گروه تقسیم کرده است، برداشته شود.
خداپرستان، ده‌ها گواه و دلیل قطعی بر وجود خدا اقامه و ثابت کرده‌اند که همین علوم طبیعی ما را به خالق دانا و توانا هدایت می‌کند و همین نظام شگفت‌انگیز که در درون و برون تمام موجودات مادی حکم‌فرماست؛ دلیل قاطع بر وجود پدیدآورنده این نظام است و تمام جهان مادی از «کهکشان» تا «اتم» روی قوانین منظم و مرتبی پیش می‌روند و هیچ‌گاه طبیعت کور و کر نمی‌تواند مبتکر و پایه‌گذار این نظام بدیع گردد و این همان برهان «نظم هستی» است که اساس ده‌ها کتاب و نوشته است که از طرف دانشمندان خداپرست منتشر شده است و از آنجا که «برهان نظم» برای عموم طبقات مفهوم و قابل استفاده است؛ در نوشته‌های عمومی غالبا روی همین دلیل تکیه شده و هر کس از طریقی آن را پرورانده است و دلیل‌های دیگر که چندان جنبه عمومی ندارند، در کتاب‌های فلسفی و کلامی به طور مشروح از آن‌ها بحث شده است.
217

درباره روح مجرد و عوالم مافوق طبیعت، بیان‌ها و دلایلی وجود دارد که به برخی از آن‌ها اشاره می‌کنیم:

روح مجرد

اعتقاد به روح، از مسائل دشواری است که توجه دانشمندان را به خود جلب کرده است. گروهی که می‌خواهند همه چیز را زیر چاقوی تشریح ببینند، آن را انکار کرده، فقط به روانی معتقدند که جنبه مادی دارد و تحت قوانین طبیعی کار می‌کند.
وجود روح و روان غیر مادی، از مسائلی است که از طرف خداپرستان و معتقدان به عوالم روحانی، به دقت بررسی شده است. آنان گواه‌های فراوانی برای وجود چنین «موجود غیر مادی» آورده‌اند که اگر در یک محیط مناسب، توأم با آشنایی کامل به اصول ادلّه الهی بررسی شود؛ کاملا تصدیق می‌گردد و آنچه دانشمندان خداشناس درباره فرشته، روح، وحی و الهام می‌گویند، همه روی اساسی است که قبلا آن را با گواه‌های محکم پی‌ریزی کرده‌اند. «1»

وحی یا شعور مرموز

اعتقاد به وحی، اساس تمام رسالت‌ها و ادیان آسمانی است و پایه آن داشتن روح نیرومندی است که بتواند معارف الهی را، بدون واسطه یا از طریق فرشته‌ای دریافت کند. دانشمندان، درباره وحی چنین گفته‌اند:
وحی عبارت از این است که خداوند به یکی از بندگان برگزیده خود، راه‌های هدایت و انواع علوم را بیاموزد، ولی از یک طریق مرموز و خارج از متعارف. «2»
(1). مشروح این دلایل را در کتاب‌های فلسفی مانند اشارات و اسفار می‌خوانید. نگارنده بخشی از این دلایل را در کتاب‌های اصالت روح از نظر قرآن و جهان‌بینی اسلامی آورده است، علاقه‌مندان به هر دو کتاب مراجعه بفرمایند.
(2). الوحی تعلیمه تعالی من اصطفاه من عباده کل ما اراد اطلاعه علیه من الوان الهدایة و العلم و لکن بطریقة خفیة غیر معتادة للبشر.

218

به طور مسلم، زندگی هر انسانی از «ناآگاهی» شروع شده و کم کم وارد محیط آگاهی می‌گردد و به تدریج روزنه‌هایی به درون خارج از ذهن پیدا می‌کند.
نخست، از طریق حواس ظاهری به حقایقی دست می‌یابد؛ سپس بر اثر تکامل دستگاه تعقل و تفکر، کم کم به حقایقی که از قلمرو حس و لمس بیرون می‌باشد پی می‌برد و در نتیجه یک فرد عقلانی و استدلالی می‌گردد و از یک رشته حقایق کلی و قوانین علمی آگاه می‌شود.
گاهی در میان افراد بشر «ابر آگاهانی» پیدا می‌شوند که با روشن‌بینی خاصی از طریق الهام، از مطالبی آگاه می‌گردند که هرگز از طریق استدلال راهی به کشف آن‌ها وجود ندارد.
از این جهت، دانشمندان ادراک بشر را به این سه نوع (ادراک توده مردم، ادراک استدلال گران و متفکران و ادراک عارفان و روشن‌بینان) تقسیم کرده‌اند.
تو گویی ظاهربینان به کمک حس، روشن‌فکران به مدد استدلال و روشن‌بینان به یاری الهام و اشراق از جهان بالا به کشف حقیقت می‌پردازند.
نوابغ اخلاقی، مغزهای زایای دانشمندان و فیلسوفان تأیید می‌کند که یافته‌ها، ساخته‌ها و پرداخته‌های بی‌سابقه آنان بیشتر بر اثر جرقه‌های روشن‌بخش و الهام‌آمیزی است که به ذهن آنان خطور کرده و سپس آن‌ها به یاری شیوه‌های تجربی و عینی و با روش استدلالی و تأملی به پرورش تکمیل و تحقیقی آن‌ها مبادرت جسته‌اند.

شاهراه‌های سه‌گانه معرفت‌

از این بیان استفاده می‌شد که بشر برای نیل به مقصود، سه شاهراه در اختیار دارد:
توده مردم غالبا از طریق نخست، گروهی از راه دوم و افراد انگشت شماری بر اثر تکامل روحی از راه سوم استفاده می‌نمایند.
1. تجربی و حسی: مقصود از این قسم، آن رشته ادراکاتی است که از طریق حواس
219

بیرونی وارد قلمرو ذهن می‌گردند؛ مثلا هر یک از دیدنی‌ها، چشیدنی‌ها، بوییدنی‌ها و ... با ابزار ویژه خود در مدار ادراک‌های ما قرار می‌گیرند و امروزه بشر با اختراع تلسکوب، میکروسکوپ، رادیو، تلویزیون و ... کمک شایان تقدیری به ادراک‌های حسی بشر کرده و او را بر دور و نزدیک مسلط ساخته است.
2. تعقلی استدلالی: متفکران جهان، با به کار انداختن دستگاه تعقل و اندیشه، از یک رشته مقدمات بدیهی و روشن و ثابت در علوم حسی، یک رشته قوانین کلی خارج از حس را کشف می‌کنند و قلّه‌هایی از معرفت و کمال را تسخیر می‌نمایند. قوانین کلّی علوم، مسائل فلسفی و آگاهی‌های مربوط به صفات و افعال خدا و مسائلی که در علم عقاید و مذاهب مطرح می‌گردد، همگی مولود دستگاه تفکر و نتیجه به کار افتادن نیروی عقل انسانی است.
3. الهام: این راه در ورای دستگاه حس و تعقل قرار دارد و نوعی واقعیت‌شناسی تازه‌ای است که امکان آن از نظر علم و دانش قابل انکار نیست. البته نظام جهان‌بینی محدود مادی نمی‌تواند چنین ادراک غیر حسی و تعقلی را بپذیرد، اما از نظر اصول علمی، راهی برای انکار آن وجود ندارد.
در جهان‌بینی مادی، راه دریافت حقایق و آگاهی از جهان خارج، به دو راه نخست منحصر می‌باشد؛ در صورتی که در جهان‌بینی شرایع بزرگ و فلاسفه و عرفان الهی، راه سومی نیز وجود دارد که پایه مذاهب و تعالیم آسمانی را تشکیل می‌دهد. در این راه نه تنها دلیلی بر انکار نیست، بلکه به دلایلی- که در مسأله «وحی» گفته شد- راه سوم واقعیتی محقق و پای‌برجا است و با فزونی گسترده‌ای در میان افرادی دیده می‌شود که خود را رهبران آسمانی و برگزیدگان الهی می‌دانند و روح و روان آنان طراوت و صفای خاصی دارد.
هرگاه ارتباط بشر با خداوند به صورت فردی و اختصاصی برقرار گردد؛ در دل شخص، بدون به کار بردن حواس ظاهری و اعمال دستگاه تعقل حقیقتی القا می‌شود؛ به این نوع دریافت و القا، الهام و احیانا اشراق می‌گویند.
220

هرگاه ارتباط انسان با جهان ماورای طبیعت طوری شود که نتیجه آن دریافت یک رشته تعالیم عمومی و دستورات همگانی باشد؛ در این صورت به چنین دریافتی، وحی و به آورنده آن، فرشته وحی و به گیرنده آن، پیامبر گفته می‌شود.
الهام درباره فرد گیرنده ممکن است «1» اطمینان‌بخش باشد؛ در عین حال برای دیگران قانع‌کننده نیست.
از این‌رو، دانشمندان تنها وحی را سرچشمه مطمئن برای معرفت عمومی می‌دانند. وحیی که بر پیامبران که نبوت آنان با دلایل قطعی از معجزه و غیره ثابت گردیده است، نازل می‌گردد.

اقسام وحی‌

روح بر اثر کمالاتی که دارد می‌تواند از راه‌های گوناگون با عوالم روحانی تماس بگیرد. ما در اینجا خلاصه این طرق را- که در روایات پیشوایان اسلام وارد شده است «2»- می‌آوریم:
1. گاهی حقایق آسمانی را به طور الهام دریافت می‌کند و آنچه که بر قلب او القا می‌شود، حکم علوم بدیهی را پیدا می‌کند که شک و تردید در آن راه نمی‌یابد.
2. جمله‌ها و کلماتی را از جسمی (مانند کوه و درخت) می‌شنود، مانند شنیدن موسی علیه السّلام سخن خدا را از درخت.
3. حقایق در عالم رؤیا برای او بسان روز روشن کشف می‌شود.
4. فرشته‌ای از طرف خدا مأمور می‌شود که کلام مخصوصی را به او برساند. قرآن از این طریق، برای رسول گرامی نازل شده است و خود قرآن نیز در «سوره شعراء»
(1). اگر می‌گوییم: «ممکن است»، به خاطر این است که مبدأ این نوع الهام‌ها روشن نیست و به هر نوع واردات قلبی و ناگهانی که ریشه آن معلوم نیست نمی‌توان اعتقاد نمود؛ و به عبارت دیگر باید میان الهام رحمانی و الهام شیطانی با موازین شرعی و عقلی تفاوت گذارد.
(2). ر. ک: بحار الانوار، ج 18، ص 193، 194، 255، 256.

221

آشکارا می‌فرماید:
روح الامین [جبرئیل] آن [قرآن] را بر قلب تو نازل کرده است، تا از گروه ترسانندگان بوده باشی. «1»

افسانه‌های دروغین‌

نویسندگان، زندگانی کسانی را که شخصیت جهانی دارند، تا حدود امکان ضبط می‌کنند. حتی برای تکمیل نگارش خود رنج سفر، بر خود هموار می‌کنند.
تاریخ، شخصیتی مانند پیامبر اسلام را سراغ ندارد که خصوصیات زندگی او بسان وی مضبوط باشد و یاران و علاقه‌مندان او تمام جزئیات زندگی وی را ثبت و ضبط کنند.
این علاقه، همان‌طور که به ضبط حوادث و جزئیات زندگی پیامبر بزرگ اسلام کمک نموده، احیانا سبب شده است که پیرایه‌هایی نیز به کتاب زندگی وی بسته شود.
البته این کارها از دوستان نادان دور نیست، تا چه رسد به دشمنان دانا. از این نظر بر نویسنده زندگی شخصیتی، لازم است که در تحلیل حوادث زندگی وی خرم و احتیاط را از دست ندهد و از سنجش حوادث، با موازین دقیق تاریخی غفلت نورزد.

دنباله نزول وحی‌

روح بزرگ پیامبر با نور وحی نورانی شد. آنچه را از فرشته (جبرئیل) آموخته بود، در صفحه دل ضبط کرد. پس از این جریان، همان فرشته او را خطاب کرد: ای محمد! تو رسول خدایی و من جبرئیلم. گاهی گفته می‌شود که این ندا را هنگامی شنید که از کوه «حراء» پائین آمده بود؛ این دو پیشامد او را در اضطراب و وحشت فرو برد، از آن جهت که وظیفه بزرگی را عهده‌دار شده است.
(1). نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ عَلی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرِینَ بِلِسانٍ عَرَبِیٍّ مُبِینٍ «سوره شعراء آیه 195 و در سوره شوری آیه 51 به تمام این راه‌ها اشاره شده است و در این مورد به کتاب رسالت جهانی پیامبران مراجعه بفرمایید».

222

البته این اضطراب تا حدی طبیعی بود و منافاتی با یقین و اطمینان او، به درستی آنچه به او ابلاغ شده ندارد، زیرا روح هر اندازه توانا باشد، هر اندازه وابسته به دستگاه غیب و عوالم روحانی باشد؛ باز در آغاز کار، وقتی با فرشته‌ای که تا حال با او روبه‌رو نشده است مواجه گردد، آن هم در بالای کوه، چنین اضطراب و وحشتی به او رخ می‌دهد و بعدها این اضطراب از بین می‌رود.
اضطراب و خستگی فوق العاده، سبب شد که راه خانه «خدیجه» را پیش گیرد.
وقتی وارد خانه شد، همسر گرامی آثار اضطراب و تفکر را در چهره‌اش دید. جریان را از او پرسید. آنچه را که اتفاق افتاده بود، برای «خدیجه» شرح داد. او با دیده احترام به او نگریست و در حق او دعا کرد و گفت: خدا تو را یاری خواهد کرد.
سپس رسول اکرم احساس خستگی کرد، رو به خدیجه نموده و فرمود:
«دثّرینی؛ مرا بپوشان» خدیجه او را پوشانیده و اندکی در خواب فرو رفت.

خدیجه پیش «ورقة بن نوفل» می‌رود

در صفحات پیش گفتیم که «ورقه» از دانایان عرب بود و مدت‌ها پس از خواندن انجیل مسیحی شده بود؛ وی عموزاده «خدیجه» بود. همسر گرامی پیامبر، برای اینکه آنچه را که از شوهر گرامی خود شنیده است با وی در میان بگذارد، پیش او رفت و گفتار پیامبر را مو به مو برایش شرح داد. «ورقه» در پاسخ دختر عموی خود چنین گفت: پسر عموی تو راست‌گو است، آنچه بر او پیش آمده آغاز پیامبری است و آن ناموس بزرگ (رسالت) بر او فرود می‌آید و ... «1»
این‌ها چکیده روایات تاریخی متواتری است که در دست داریم و در همه جا نوشته شده است، ولی در لابه‌لای همین سرگذشت، چیزهایی به چشم می‌خورد که با
(1). إنّ ابن عمّک لصادق و إنّ هذا لبدء النّبوّة، و إنّه لیأتیه النّاموس الأکبر.

223

آگاهی و شناختی که از پیامبران در دست داریم تطبیق نمی‌کند. گذشته از این، با آنچه تا حال از زندگی آن مرد بزرگ خوانده‌ایم، نیز سازگار نیست، لذا این‌ها را یا باید جزء افسانه‌های تاریخ بدانیم و یا اینکه باید آن را تأویل کنیم.
ما بیش از همه، از نوشته دانشمند مصری دکتر هیکل، در شگفتیم که با آن پیش گفتار بلند بالایی که در مقدمه کتاب خود نوشته و گفته است که گروهی روی عداوت، یا دوستی، دروغ‌هایی در تاریخ زندگی آن حضرت وارد ساخته‌اند؛ خود او با این حال در اینجا مطالبی نقل کرده که به طور مسلم نادرست است. در صورتی که برخی از دانشمندان شیعه، مانند مرحوم «طبرسی» یادآوری‌های سودمندی در این باره فرموده‌اند. «1» اکنون قسمتی از این افسانه‌های دروغین را در ذیل می‌آوریم:
(البته اگر این‌ها را دوستان بی‌خبر و دشمنان دانا در کتاب‌های خود انتشار نداده بودند به هیچ وجه قابل ذکر نبود).
1. پیامبر هنگامی که وارد خانه «خدیجه» شد، با خود فکر می‌کرد شاید آنچه را دیده خطا کرده و یا اینکه کاهن شده باشد. خدیجه با گفتن اینکه تو همواره یتیم‌نواز بودی و با خویشان نیکی می‌کردی؛ شک و تردید را از دل او برد.
سپس پیامبر از دیده حق‌شناسی به او نگریست و دستور داد که گلیمی بیاورد و او را بپوشاند. «2»
2. طبری و دیگر مورخان می‌نویسند: هنگامی که ندای «إنّک لرسول اللّه» به گوش او رسید، سراسر تن او را لرزه فراگرفت. تصمیم گرفت خود را از بالای کوه پرتاب کند. سپس فرشته با نشان دادن خود او را از این کار بازداشت. «3»
3. پس از آن روز «محمد» برای طواف کعبه رفت. «ورقة بن نوفل» را دید و داستان خویش را برایش شرح داد. ورقه گفت: به خدا قسم تو پیامبر این امت هستی و ناموس
(1). مجمع البیان، ج 10، ص 384.
(2). الطبقات، ج 1، ص 279 و حیاة محمد، ج 1، ص 195.
(3). تاریخ طبری، ج 2، ص 205.

224

بزرگی که به سوی موسی می‌آمد، به تو نازل شده است. بعضی از مردم تو را تکذیب خواهند نمود و آزار خواهند رسانید و از شهر خود بیرون خواهند کرد و با تو خواهند جنگید. «محمد» احساس کرد که «ورقه» راست می‌گوید. «1»

بی‌پایگی این گفتارها

تصور ما این است که تمام این‌ها داستان‌های مجعولی بود که در تاریخ و تفسیر وارد شده است، زیرا:
اولا، ما برای ارزیابی این گفتارها، باید نظری به تاریخ زندگی پیامبران گذشته بیندازیم. قرآن سرگذشت آنان را بیان کرده و روایات فراوانی درباره شرح زندگی‌شان وارد شده است. ما در زندگی هیچ یک از آن‌ها چنین جریان زننده‌ای را نمی‌بینیم.
قرآن، آغاز نزول وحی به موسی را کاملا بیان کرده و تمام خصوصیات سرگذشت او را روشن نموده است و ابدا از ترس و لرز، وحشت و اضطراب، به گونه‌ای که بر اثر شنیدن وحی دست به انتحار بزند، سخن نگفته است. با اینکه زمینه ترس برای موسی آماده‌تر بود، زیرا در شب تاریک در بیابان خلوت ندایی از درختی شنیده و رسالت او بدین طریق اعلام شد.
همان‌طور که آیات قرآن این حقیقت را شرح می‌دهد، موسی آرامش خود را در این هنگام حفظ کرده و موقعی که خدا به او خطاب کرد که عصا را بیفکن، او نیز فورا افکند. ترس او فقط از جانب عصا بود که به حیوان خطرناکی مبدل گردید. آیا می‌توان گفت که موسی هنگام آغاز «وحی» آرام و مطمئن بود، اما کسی که بر تمام پیامبران برتری دارد، با شنیدن گفتار فرشته به حدی مضطرب شد که می‌خواست خود را از بالای کوه پرتاب کند؟! آیا این سخن عاقلانه است؟
مسلما تا روح پیامبر از هر نظر آماده برای اخذ سرّ الهی (نبوّت) نباشد؛ خدای
(1). تفسیر طبری، ج 30، ص 161، تفسیر سوره علق و سیره ابن هشام، ج 1، ص 238.

225

حکیم او را به منصب نبوّت مفتخر نمی‌سازد، زیرا منظور از برانگیختن پیامبران، راهنمایی مردم است.
کسی که قدرت روحی او به این حد باشد که با شنیدن وحی حاضر شود، خودکشی کند؛ چگونه می‌تواند در مردم نفوذ کند؟
ثانیا، چطور شد که موسی با شنیدن ندای الهی، اطمینان یافت که از طرف خدا است و فورا از خدا خواست هارون را به منظور اینکه از او فصیح‌تر سخن می‌گوید، یار و کمک کار او سازد «1»، اما سرور پیامبران مدت‌ها در شک و تردید ماند، تا «ورقه» غبار شک و تردید را از آیینه دلش برد؟
ثالثا، «ورقه» به طور مسلم مسیحی بود. هنگامی که می‌خواهد اضطراب و تردید رسول خدا را از بین ببرد، فقط نامی از نبوت «موسی بن عمران» برده و می‌گوید: این همان مقامی است که به موسی بن عمران داده شده است. «2» آیا این خود گواه بر آن نیست که دست داستان‌سرایان اسرائیلی در کار بوده و با غفلت از «مذهب» قهرمان داستان (ورقه) به جعل آن پرداخته‌اند؟
گذشته از این‌ها، این قبیل کارها با آن عظمت و بزرگی که از پیامبر اسلام سراغ داریم؛ ابدا ناسازگار است و نویسنده کتاب حیاة محمد تا حدی به ساختگی این افسانه آگاه بوده؛ از این لحاظ گاهی مطالب پیش را با جمله «بطوری که می‌گویند» نقل کرده است.
در برابر این افسانه‌ها، پیشوایان شیعه با قدرت تمام مقاومت کرده و بر همه قلم سرخ کشیده‌اند؛ مثلا آن‌گاه که «زراره» از امام صادق می‌پرسد: چرا پیامبر آن‌گاه که جبرئیل بر او نازل شد، نترسید و آن را از «وسوسه‌های» شیطان نیندیشید؟ امام
(1). طه (20) آیه 29.
(2). هذا النّاموس الّذی أنزل علی موسی بن عمران، سیره ابن هشام، ج 1، ص 238 و مرحوم مجلسی در بحار الانوار، ج 18، ص 228، از کتاب المنتقی لفظ «و عیسی» را نیز نقل کرده است ولی در صحیح بخاری و سیره ابن هشام که اساس این مطالب است وجود ندارد.

226

صادق علیه السّلام فرمود: خداوند بر پیامبر خود «سکینه» و آرامش فرو فرستاد و آنچه که از جانب خداوند می‌رسید به گونه‌ای بود که مثل اینکه می‌بیند. «1»
دانشمند بزرگ شیعه مرحوم طبرسی در تفسیر خود «2» در این قسمت، چنین می‌گوید: خداوند به رسول خود وحی نمی‌کند، مگر اینکه آن را با دلایل روشنی همراه می‌سازد که مطمئن باشد که آنچه به او وحی می‌شود از جانب خداست.
(1). بحار الانوار، ج 18، ص 262: إنّ اللّه اتّخذ عبدا رسولا، أنزل علیه السّکینة و الوقار فکان الّذی یأتیه من قبل اللّه مثل الّذی یراه بعینه.
(2). مجمع البیان، ج 10، ص 384.

227

نخستین وحی‌

در چه روزی نازل شد؟

روز بعثت پیامبر، مانند روز تولد و رحلت آن حضرت از نظر تاریخ‌نگاران قطعی نیست. دانشمندان شیعه، تقریبا متفق‌اند که پیامبر اسلام در 27 ماه «رجب» به رسالت مبعوث گردید و نبوت او از همان روز شروع شد، ولی مشهور در میان دانشمندان سنی این است که بزرگ پیشوای اسلام، در ماه رمضان به این مقام بزرگ نائل گردید و در آن ماه پربرکت و مبارک، حضرتش برای راهنمایی مردم از طرف خدای جهان مأموریت پیدا کرد. و به منصب رسالت و نبوّت مفتخر شد.
از آنجا که شیعه خود را پیرو عترت و اهل بیت پیامبر می‌داند و به حکم حدیث «ثقلین» گفتار پیشوایان خود را از هر نظر قطعی و صحیح می‌شمارد؛ از این‌رو درباره تعیین روز بعثت پیامبر اسلام پیرو قولی شدند که از اهل بیت آن حضرت برای آنان، به طور صحیح نقل شده است. فرزندان آن حضرت می‌گویند: بزرگ خاندان ما در روز 27 ماه رجب مبعوث گردید. روی این مقدمات، آنان نباید در صحت و پابرجایی قول مزبور شک و تردیدی به خود راه دهند.
چیزی که می‌تواند برای قول دیگر مدرک شمرده شود، همان تصریح قرآن بر اینکه، آیات قرآن در ماه رمضان نازل گردیده است. از آنجا که روز بعثت روز آغاز وحی و نزول قرآن بوده است؛ بنابراین باید گفت: روز بعثت در همان ماهی است که
228

قرآن در آن ماه فرو فرستاده شده است و آن ماه رمضان است. این آیات نشان دهنده نزول قرآن، در ماه مبارک است:
الف) ماه رمضان، ماهی که در آن ماه قرآن فرو فرستاده شده است. «1»
ب) سوگند به قرآن که ما آن را در یک شب مبارک فرو فرستادیم «2» و آن شب، همان شب قدر است که در سوره «قدر» بر آن تصریح شده، چنان که فرموده است: ما قرآن را در شب «قدر» فرو فرستادیم. «3»

پاسخ دانشمندان شیعه‌

اشاره
محدثان و مفسران شیعه، به طرق گوناگون پاسخ‌هایی و توضیح‌هایی به این استدلال داده‌اند:
پاسخ اول‌
آیات یاد شده فقط دلالت دارد که قرآن، در ماه رمضان، در یک شب مبارک- که شب قدر است- نازل گردیده، ولی محل نزول آن را بیان نمی‌کند و هرگز دلالت ندارد که همان شب بر قلب پیامبر نازل شده است. چه بسا احتمال دارد که قرآن نزول‌های گوناگونی داشته باشد: یکی از آن‌ها، نزول قرآن به طور تدریج بر پیامبر است. دیگری نزول دفعی آن است از «لوح محفوظ» به «بیت معمور». «4» بنابراین چه اشکالی دارد که در 27 ماه رجب، فقط آیاتی چند از سوره «علق» بر پیامبر نازل گردد و تمام قرآن به طور جمعی در ماه رمضان، از یک مقامی که قرآن را «لوح محفوظ» می‌نامد به مقام دیگری که در روایات از آن به «بیت معمور» نام برده شده است نازل شود.
(1). شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ «بقره (2) آیه 185».
(2). حم. وَ الْکِتابِ الْمُبِینِ. إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةٍ مُبارَکَةٍ «دخان (44) آیه 1- 3».
(3). إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ «قدر (97) آیه 1».
(4). برای آگاهی از تفسیر لوح محفوظ و بیت معمور، به کتاب‌های تفسیر مراجعه بفرمایید.

229

مؤیّد این گفتار، همان آیه سوره «دخان» است که می‌فرماید:
ما کتاب را در شب مبارک نازل کردیم.
این آیه به صراحت می‌رساند (به استناد ضمیری که به کتاب برمی‌گردد) که تمامی آن در لیله مبارکه- که در شهر رمضان است- نازل گردید و باید این نزول غیر آن نزولی باشد که در روز بعثت تحقق یافته، زیرا در روز بعثت آیاتی بیش نازل نگردیده است.
خلاصه سخن اینکه: آیاتی که دلالت می‌کنند قرآن در ماه رمضان در لیله مبارکه «قدر» نازل شد، نمی‌تواند دلیل بر این باشد که روز بعثت که در آن روز نیز آیاتی چند نازل گردیده در همان ماه بوده است، زیرا آیات فوق دلالت دارد که تمام کتاب (قرآن) در آن ماه نازل گردیده است؛ در صورتی که در روز بعثت فقط آیاتی چند نازل شده است و احتمال دارد که مقصود از نزول جمعی قرآن همان نزول مجموع قرآن، در همان ماه از لوح محفوظ به بیت معمور باشد. دانشمندان شیعه و سنی روایاتی در این مورد نقل کرده‌اند و بالاخص استاد دانشگاه «الازهر» محمد عبد العظیم زرقانی، روایات را به طور مبسوط در کتاب خود وارد کرده است. «1»
پاسخ دوم‌
متین‌ترین پاسخی که تا به حال از طرف دانشمندان ابراز شده، همان جواب دوم است. استاد آقای طباطبائی در کتاب نفیس خود «2» در توضیح آن فراوان کوشیده که خلاصه آن به قرار زیر است:
اینکه قرآن می‌فرماید: ما آن را در ماه رمضان نازل کردیم، منظور حقیقت و واقع قرآن است که بر قلب پیامبر نازل گردید، زیرا قرآن علاوه بر وجود تدریجی، واقعیتی دارد که خدای بزرگ پیامبر خود را از آن در یک شب معین از شب‌های ماه رمضان آگاه ساخت.
(1). مناهل العرفان فی علوم القرآن، ج 1، ص 37.
(2). المیزان، ج 2، ص 14- 16.

230

از آنجا که رسول گرامی، از تمام قرآن آگاهی داشت؛ دستور آمد که درباره قرآن عجله نفرماید، تا آن‌که دستور نزول تدریجی آن صادر شود. چنان که می‌فرماید: در تلاوت قرآن عجله مکن، پیش از آن‌که حکم وحی آن صادر گردد. «1»
خلاصه این پاسخ این است: قرآن یک وجود جمعی علمی واقعی دارد که یک‌دفعه در ماه رمضان نازل گردید و یک وجود تدریجی دارد که آغاز نزول روز بعثت بوده و تا پایان عمر آن حضرت تدریجی نازل می‌گردید.
پاسخ سوم: بعثت با نزول قرآن همراه نبود
چنان که در توضیح اقسام وحی اجمالا بیان شد، وحی دارای مراتبی است که نخستین باری که پیامبر با آن روبه‌رو می‌شود، همان رؤیا و خواب‌های راستین است و مرتبه دیگر آن شنیدن ندای غیبی و آسمانی است، بدون اینکه با فرشته‌ای مواجه شود و آخرین مرحله این است که سخنان خدا را از فرشته‌ای که او را می‌بیند، بشنود و از طریق وی از حقایق عوالم دیگر آگاه گردد.
از آنجا که نفس انسانی در نخستین مرتبه، توانایی تحمل مراتب وحی را ندارد، بلکه باید تحمل آن تدریجی انجام بگیرد، بنابراین باید گفت: در روز بعثت (روز 27 رجب) تا مدتی پس از آن، حضرت فقط ندای آسمانی را مبنی بر اینکه او رسول و فرستاده خدا است، می‌شنید و هیچ‌گاه در چنین روزی آیه‌ای نازل نشده بود؛ پس از مدتی در ماه رمضان نزول تدریجی قرآن شروع شده است.
خلاصه این پاسخ این است: مبعوث شدن پیامبر در ماه رجب، ملازم با نزول قرآن در آن ماه نیست. روی این بیان، چه اشکالی دارد پیامبر در ماه رجب مبعوث به رسالت شود و قرآن در ماه رمضان همان سال نازل گردد.
پاسخ مزبور گرچه با بسیاری از متون تاریخ موافق نیست (زیرا بسیاری از
(1). وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یُقْضی إِلَیْکَ وَحْیُهُ «طه (20) آیه 114».

231

مورخان تصریح کرده‌اند که آیاتی از سوره «علق» در همان روز بعثت نازل شده)، ولی با این وجود، روایاتی نیز داریم که جریان روز بعثت را با شنیدن ندای غیبی تمام کرده و سخنی از نزول قرآن و یا آیات به میان نیاورده است، بلکه موضوع را چنین تشریح می‌کند که در آن روز، پیامبر فرشته‌ای را دید که به او می‌گوید: یا محمّد إنّک لرسول اللّه و در برخی از روایات فقط شنیدن تنها، نقل شده و سخن از رؤیت فرشته به میان نیامده است. «1»
(1). «ر. ک: بحار الانوار، ج 18، ص 184- 190- 193- 253». کافی، ج 2، ص 460؛ تفسیر عیاشی، ج 1، ص 80- این پاسخ تنها با آنچه که از صحیح بخاری نقل گردید که بعثت پیامبر با نزول سوره «علق» همراه بود، ناسازگار است.

232

پیش‌گامان ایمان‌

اشاره

پیشرفت آیین اسلام و نفوذ آن در جهان، تدریجی بوده است. در اصطلاح قرآن، به کسانی که در پذیرفتن و نشر آن پیش‌گام بودند، «السّابقون» گفته می‌شود و سبقت به گرایش به آیین پیامبر در صدر اسلام، ملاک فضیلت و برتری بود. بنابراین، باید با کمال بی‌طرفی از روی مدارک صحیح، موضوع را بررسی کنیم و پیش‌گام‌ترین فرد از زنان و پیش‌قدم‌ترین مرد را در پذیرش اسلام بشناسیم.

خدیجه‌

خدیجه نخستین زنی است که به پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلّم ایمان آورد و در این موضوع مخالفی به چشم نمی‌خورد. «1» ما برای اختصار، یک سند مهم تاریخی را که مورّخان از یکی از زنان پیامبر اکرم نقل کرده‌اند؛ می‌آوریم:
عائشه می‌گوید: من بر همسری از همسران رسول خدا حسادت نورزیدم، جز بر «خدیجه» که او را درک نکردم و پیامبر خدا از خانه بیرون نمی‌آمد، مگر اینکه از خدیجه به نیکی یاد می‌کرد. روزی پیامبر از او یاد کرد؛ حسودی کردم و گفتم: خدیجة جز یک زن پیر، چیزی نبود؛ خدا بهتر از آن را به تو داده است، در این موقع خشم،
(1). سیره ابن هشام، ج 1، ص 240.

233

وجود پیامبر را فراگرفت موهای جلو سرش لرزید و فرمود:
نه، سوگند به خدا: خدا به جای آن، بهترش را به من نداده است، زیرا او به من ایمان آورد؛ موقعی که مردم نپذیرفتند، مرا تصدیق کرد؛ در حالی که مردم مرا تکذیب کردند، مرا با مالش کمک کرد؛ در صورتی که مردم مرا محروم ساختند. خدا از او به من اولادی داد و از دیگر همسرانم محروم ساخت. «1»
گواه دیگر بر پیش قدم بودن خدیجه در ایمان بر تمام زنان جهان، همان سرگذشت آغاز وحی و نزول قرآن است، زیرا هنگامی که رسول گرامی، از «غار حراء» پایین آمد و سرگذشت خود را با همسر خود در میان گذاشت، بلافاصله تصریحا و تلویحا ایمان همسر خود را شنید. علاوه بر آن مکرر از کاهنان و دانایان عرب، اخباری راجع به نبوّت شوهر خود شنیده بود و همین اخبار و صداقت و درستی او سبب شد که با جوان هاشمی ازدواج کند.

علی علیه السّلام‌

اشاره
شهرت قریب به اتفاق میان مورّخان، اعم از سنی و شیعه این است که نخستین کسی که از مردان، به پیامبر ایمان آورد، علی بود. در برابر این قول مشهور، اقوال نادری نیز در تاریخ به چشم می‌خورد که ناقلان آن‌ها مخالف آن را نیز نقل کرده‌اند؛ مثلا گفته می‌شود که اول کسی که به او ایمان آورد، پسر خوانده وی، زید بن حارثه و یا ابو بکر بوده است، ولی دلایل زیادی- که ما فقط مختصری از آن را در اینجا می‌آوریم- بر خلاف دو قول مزبور گواهی می‌دهند. برخی از آن دلایل عبارتند از:
1. علی در دامان پیامبر بزرگ شده بود
علی علیه السّلام از دوران کودکی در خانه پیامبر پرورش یافته و پیامبر بزرگ، بسان پدری
(1). بحار الانوار، ج 16، ص 8؛ اسد الغابه، ج 5، ص 428 و صحیح مسلم، ج 7، ص 134.

234

مهربان و دلسوز در تربیت او می‌کوشید. عموم سیره‌نویسان به طور اتفاق می‌گویند:
پیش از بعثت پیامبر، خشک‌سالی عجیبی در مکّه پدید آمد. ابو طالب، عموی پیامبر که عایله زیادی داشت و بزرگ قریش بود؛ وضع درآمد او با هزینه او چندان متوازن نبود و نسبت به برادر خود «عباس» چندان ثروتی نداشت. وضع زندگی ابو طالب در چنین سالی پیامبر را بر آن داشت، با عموی دیگر خود «عباس» مذاکره کند و قرار بر این شد که برای گشایش کار «ابو طالب» برخی از فرزندان ابو طالب را به خانه خود ببرند، تا از این راه به هزینه زندگی او کمک کنند و در نتیجه «علی» را پیامبر و «جعفر» را عباس به خانه خود برد. «1»
در چنین وضعیتی باید گفت: روزی که علی به خانه پیامبر رفت، کمتر از هشت سال نداشته است، زیرا منظور از بردن علی این بود که گشایش در کار بزرگ مکّه (ابو طالب) پدید آید و بچه‌ای که سن و سال او کمتر از هشت باشد، علاوه بر اینکه جدا نمودن او از پدر و مادر، کار بسیار دشواری است، چندان تأثیری در وضع زندگی ابو طالب پدید نمی‌آورد.
بنابراین، باید سن او را طوری فرض کنیم که بردن او در وضع زندگی پدر تأثیر قابل توجهی داشته باشد. در چنین صورتی چطور می‌توان گفت که بیگانگان مانند زید بن حارثه و دیگران از اسرار وحی اطلاعی پیدا کرده بودند، ولی عموزاده او که از همه به او نزدیک‌تر و در تمام اوقات با وی بود؛ از اسرار الهی نازل بر پیامبر بی‌اطلاع بوده است؟
منظور پیامبر از تربیت علی این بود که تا حدی خدمات «ابو طالب» را جبران کند و در نزد پیامبر چیزی عزیزتر و گرامی‌تر از این نبود که فردی را به راه راست هدایت کند. با این حال، چطور می‌توان گفت که پیامبر عموزاده خود را که یک فرد روشن ضمیر و باهوش بود، از این نعمت عظیم محروم سازد، خوب‌ست این گفتار را از زبان
(1). سیره ابن هشام، ج 1، ص 242، این سرگذشت در قسمت حوادث قبل از بعثت نیز گذشت.

235

خود علی علیه السّلام بشنویم.
وی در خطبه «قاصعه» منزلت و نزدیکی خود را با پیامبر چنین تشریح می‌کند:
شما قدر و منزلت مرا از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلّم به سبب خویشاوندی نزدیک و جایگاه مخصوص و احترامی- که نزد آن حضرت داشتم- می‌دانید، زمان که کودکی مرا در کنار خود پرورش داد و به سینه‌اش می‌چسبانید، در بسترش در آغوش می‌داشت و بوی خوش او را استشمام می‌کردم و ... و من پی او می‌رفتم مانند رفتن بچه شتر پی مادرش! در هر روزی از فضایل اخلاقی خود، نشانه‌ای آشکار می‌کرد و پیروی از آن را به من امر می‌فرمود و در هر سالی در حراء (پیش از رسالتش) اقامت می‌نمود، من او را می‌دیدم و غیر من نمی‌دید.
در آن زمان، اسلام در خانه‌ای نیامده بود مگر خانه رسول خدا و خدیجه و من سوم ایشان بودم؛ نور وحی و رسالت را می‌دیدم و بوی نبوت را استشمام می‌کردم ... «1»
طبری در تاریخ خود از «ابن اسحاق» چنین نقل می‌کند: نخستین کسی که به پیامبر ایمان آورد و با او نماز گزارد و او را تصدیق کرد، علی بن ابی طالب بود. او در این روز ده سال داشت و از نعمت‌های خدا بر علی علیه السّلام این است که قبل از اسلام در آغوش پیامبر پرورش یافته است. «2»
2. علی و خدیجه با پیامبر نماز می‌خوانند
ابن اثیر در اسد الغابه ابن حجر در الاصابه، در ترجمه «عفیف کندی» و بسیاری از
(1). و قد علمتم موضعی من رسول اللّه بالقرابة القریبة و المنزلة الخصیصة، و ضعنی فی حجره و أنا ولید، یضمّنی إلی صدره، و یکنفنی فی فراشه، و یمسّنی جسده، و یشمّنی عرقه عرفه ... و لقد کنت أتّبعه اتّباع الفصیل أثر أمّة، یرفع لی فی کلّ یوم من أخلاقه علما و یأمرنی بالاقتداء به، و لقد کان یجاور فی کلّ سنة بحراء فأراه، و لا یراه غیری، و لم یجمع بیت واحد یومئذ فی الإسلام غیر رسول اللّه و خدیجة و أنا ثالثهما! أری نور الوحی و الرّسالة، و أشمّ ریح النّبوّة.
«نهج البلاغه عبده، ج 2، ص 182 و نیز در آن خطبه می‌فرماید: اللّهمّ إنّی أوّل من أناب، و سمع و أجاب، لم یسبقنی إلّا رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلّم بالصّلاة».
(2). تاریخ طبری، ج 2، ص 57.

236

دانشمندان تاریخ، داستان زیر را از او نقل می‌کنند: وی می‌گوید:
در روزگار جاهلیت، وارد «مکّه» شدم و میزبانم «عباس بن عبد المطلب» بود و ما دو نفر در کنار «کعبه» بودیم، ناگهان دیدم مردی آمد، در برابر «کعبه» ایستاد و سپس پسری را دیدم که آمد در طرف راست او ایستاد؛ چیزی نگذشت زنی را دیدم که آمد در پشت سر آن‌ها قرار گرفت و من می‌دیدم که این دو نفر به پیروی از آن مرد، رکوع و سجود می‌نمودند. این منظره بی‌سابقه حس کنجکاوی مرا تحریک کرد که جریان را از «عباس» بپرسم، او گفت:
آن مرد محمد بن عبد اللّه است و آن پسر، عموزاده‌اش و زنی که پشت آن‌ها است، همسر «محمد» است. سپس گفت: برادرزاده‌ام می‌گوید: روزی فراخواهد رسید که خزانه‌های «کسری» و «قیصر» را در اختیار خواهد داشت، ولی به خدا سوگند، روی زمین کسی پیرو این آیین نیست، جز همین سه نفر. سپس راوی گوید: آرزو می‌کنم که ای کاش من چهارمین نفر آن‌ها بودم!
این جریان را حتی کسانی که درباره نقل فضایل علی کوتاهی می‌ورزند نیز نقل کرده‌اند. «1»
3. منم صدیق اکبر
در میان خطبه‌ها و کلمات آن حضرت، این جمله و نظایر آن زیاد دیده می‌شود که می‌فرمود:
«من بنده خدا و برادر پیامبرم، منم صدیق اکبر و این جمله را کسی پس از من نگوید، جز اینکه دروغ‌گو باشد. با پیامبر هفت سال، «2» پیش از آن‌که کسی با او نماز
(1). ر. ک: برای اطلاع بیشتر، الاصابه، ج 2، ص 480 و تاریخ طبری، ج 2، ص 211؛ کامل، ج 2، ص 37 و 38؛ اعلام الوری، ص 25 و اسد الغابه، ج 3، ص 414.
(2). و در برخی از روایات پنج سال وارد شده است و بر اساس قرائن زیادی باید گفت که: مقداری از این سال‌ها پیش از بعثت بوده است.

237

بخواند، نماز گزارده‌ام و من اول کسی هستم که با او نماز خواندم». «1»
4. از پیامبر اکرم روایت‌های متواتر با تعبیرهای گوناگونی وارد شده است که می‌فرمود:
نخستین کسی که در کنار «کوثر» بر من وارد می‌شود، نخستین اسلام‌آورنده (علی بن ابی طالب) است. «2»
وقتی انسان با کمال بی‌طرفی این روایات را بررسی می‌کند، در نظرش پیش‌گام بودن علی قطعی می‌گردد و هیچ‌گاه دو قول دیگر را که از نظر نقل در اقلیت است، انتخاب نمی‌کند. بیش از شصت نفر از صحابه و تابعان، «3» طرف‌دار قول نخست (علی اول کسی بود که ایمان آورد) می‌باشند. حتی خود طبری که مطلب را مردّد گذاشته و فقط به نقل قول اکتفا کرده و چنین می‌گوید: «4» ابن سعید از پدر خود پرسید: «ابو بکر» نخستین کسی بود که ایمان آورد؟ گفت: نه، پیش از او بیش از پنجاه نفر به پیامبر گرویده بودند، ولی اسلام او بر اسلام دیگران برتری داشت.
مذاکره مأمون با اسحاق‌
«ابن عبد ربه» سرگذشت شیرینی را نقل می‌کند که خلاصه آن چنین است: «مأمون مجلس مناظره‌ای تشکیل داد و «اسحاق» دانشمند معروف در رأس آن قرار گرفته بود.
پس از آن‌که سبقت علی علیه السّلام بر دیگران، در پذیرفتن اسلام مسلم گردید، «اسحاق» گفت:
هنگامی که علی ایمان آورد، کودکی بیش نبود، ولی «ابو بکر» مرد کاملی بوده است، از این نظر ایمان او بر ایمان علی برتری دارد.
(1). أنا عبد اللّه، و أخو رسول اللّه و أنا الصدّیق الأکبر، لا یقولها بعدی إلّا کاذب مفتری، و لقد صلیت مع رسول اللّه قبل النّاس بسبع سنین و أنا أوّل من صلّی معه.
(2). أوّلکم واردا علیّ الحوض، أوّلکم إسلاما علیّ بن أبی طالب. «مدارک این حدیث را در الغدیر ج 3، ص 320 چاپ نجف مطالعه بفرمایید».
(3). در کتاب الغدیر، ج 3، اسامی این شخصیت‌ها وارد شده است.
(4). تاریخ طبری، ج 2، ص 215.

238

مأمون یک مرتبه زمام سخن را به دست گرفت و گفت:
آیا پیامبر علی را دعوت کرد که در دوران کودکی و صباوت ایمان آورد، یا ایمان او از طریق الهام خدایی بود؟ هرگز نمی‌توان گفت که ایمان او الهام بوده است، زیرا ایمان پیامبر الهامی نبوده، بلکه به راهنمایی و سفارت جبرئیل از طرف خدا بوده است تا چه رسد به علی! بنابراین، در روزی که پیامبر او را به اسلام دعوت کرد، آیا از پیش خود این کار را انجام داد، یا خدا دستور داده بود؟ ما هیچ‌گاه تصور نمی‌کنیم که پیامبر بدون دستور خدا، خود و دیگری را به زحمت و تکلیف بیندازد: پس ناچار باید گفت:
دعوت پیامبر مستند به دستور خدا بوده است، آیا خدای حکیم دستور می‌دهد پیامبر یک کودک غیر مستعد را که ایمان و عدم ایمان او یکسان است، به دین اسلام دعوت کند؟ به طور مسلم، این کار از خدای حکیم و دانا سر نمی‌زند». «1»
بنابراین، باید نتیجه گرفت که ایمان علی ایمانی صحیح و پابرجا بوده که از ایمان و گرویدن دیگران کمتر نبوده است و بهترین مصداق این آیه وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ، همان شخص «علی بن ابی طالب» بوده است».

مسئله انقطاع وحی‌

روح و روان پیامبر اکرم با نور وحی روشن گردید و پیوسته درباره وظیفه سنگین خود فکر و تأمل می‌کرد. به خصوص آن‌گاه که خدا او را چنین خطاب کرد:
یا أَیُّهَا الْمُدَّثِّرُ قُمْ فَأَنْذِرْ وَ رَبَّکَ فَکَبِّرْ «2»؛ ای جامه به خود پیچیده برخیز و بیم بده و خدایت را بزرگ بشمار.
در اینجا تاریخ‌نگاران و به ویژه طبری که تاریخ او از افسانه‌های اسرائیلی و مسیحی پیراسته نیست؛ مسئله‌ای به نام «انقطاع وحی» را عنوان می‌کند و می‌گوید:
پیامبر گرامی، پس از دیدن آن فرشته و شنیدن نخستین آیات قرآن، در انتظار نزول پیام
(1). عقد الفرید، ج 3، ص 43.
(2). مدّثّر (74) آیه 1- 3.

239

دیگری از جانب خدا به سر می‌برد، ولی دیگر نه از آن فرشته زیبا خبری بود و نه بار دیگر آن سروش غیبی را شنید.
انقطاع وحی در آغاز رسالت اگر حقیقتی داشته باشد، جز نزول تدریجی قرآن، چیز دیگری نیست و اصولا مشیّت الهی بر این بوده است که وحی خود را روی مصالحی تدریجی بفرستد و چون در آغاز وحی که اول کار بود، وحی الهی پیاپی نرسید، این مسأله به صورت انقطاع وحی، تلقی گردید و هرگز نه انقطاع وحی بود و نه مسأله دیگر.
از آنجا که این مسأله دست‌آویزی در دست نویسندگان مغرض شده است؛ به گونه‌ای درباره آن سخن می‌گوییم تا روشن شود که «انقطاع وحی» خالی از حقیقت است و تطبیق آیات قرآنی بر آن اساس حقیقتی ندارد.
اینک متن حادثه‌ای را که طبری نقل کرده، بازگو می‌کنیم و آن‌گاه به نقد آن می‌پردازیم. وی می‌نویسد:
هنگامی که دنباله وحی قطع گردید؛ اضطراب و شک و تردید آغاز بعثت، تجدید شد. «خدیجه» نیز مانند او مضطرب گشت و به او گفت: گمان می‌کنم خدا از تو قطع رابطه کرده است! او پس از شنیدن این جمله، به جایگاه دائمی (کوه حراء) متوجه شد. در این میان وحی آسمانی دو مرتبه فرا رسید و او را با آیات زیر مخاطب ساخت:
«سوگند به هنگام ظهر و قسم به شب، هنگامی که تاریکی سراسر آن را فرا می‌گیرد؛ خدایت تو را ترک نکرده و دشمن نگرفته است. آخرت برای تو از دنیا بهتر است، به زودی خدای تو چیزهایی به تو می‌دهد که راضی و خشنود خواهی گشت.
به یاد آر یتیم بودی، پناهت داد؛ حیران و سرگردان بودی، راهنمایی‌ات کرد؛ تهی دست بودی بی‌نیازت کرد؛ هیچ‌گاه یتیم را میازار و سائل را زجر منما و نعمت پروردگار خود را گفت‌وگو کن». «1»
(1). وَ الضُّحی وَ اللَّیْلِ إِذا سَجی ما وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَ ما قَلی، وَ لَلْآخِرَةُ خَیْرٌ لَکَ مِنَ الْأُولی، وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضی، أَ لَمْ

240

نزول این آیات، مسرّت و شادی فوق العاده‌ای در روح آن حضرت ایجاد کرد و فهمید که آنچه درباره وی می‌گفتند، همه بی‌پایه بوده است.

افسانه است نه تاریخ‌

زندگی «خدیجه» در تاریخ، ثبت است. خدیجه‌ای که هنوز اخلاق زیبا و کردارهای نیکوی محمد صلی اللّه علیه و آله و سلّم در برابر چشمانش مجسم است و خدای خود را عادل و دادگر می‌داند؛ چگونه سوء ظنّ عجیبی درباره خدای خود و پیامبر او پیدا نمود؟
«منصب نبوت» به شخصی عطا می‌شود که واجد ملکات عالی و اوصاف پسندیده باشد و شخص «پیامبر» تا واجد یک سلسله صفات برجسته و شرایط خاصی نباشد؛ هرگز این منصب و مقام به او داده نمی‌شود. در رأس این صفت‌ها عصمت و آرامش خاطر، اعتماد و توکل است و با داشتن چنین اوصافی هرگز تصورهای غلط گرد افکار او نمی‌گردد. دانشمندان گفته‌اند: سیر تکاملی پیامبران از دوران کودکی آغاز می‌گردد و پرده‌ها و حجاب‌ها از برابر دیدگان آن‌ها یکی پس از دیگری کنار می‌رود و احاطه علمی آنان به حد کامل می‌رسد و درباره آنچه می‌بینند و یا می‌شنوند، کوچک‌ترین تردیدی پیدا نمی‌کنند و کسی که حایز این مراتب گردد؛ هرگز گفته این و آن، در دل او شک و تردیدی به وجود نمی‌آورد.
آیات سوره «الضّحی» خصوصا جمله: ما وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَ ما قَلی؛ خدایت تو را ترک نگفته و دشمن نگرفته است، حکایت از آن دارد که کسی این جمله را به رسول گرامی گفته بود، اما گوینده چه کسی بوده و تا چه اندازه در روحش تأثیر کرده بود؟ از آن ساکت است.
بعضی از مفسران می‌گویند: گوینده آن برخی از مشرکان بوده‌اند و روی این
یَجِدْکَ یَتِیماً فَآوی وَ وَجَدَکَ ضَالًّا فَهَدی وَ وَجَدَکَ عائِلًا فَأَغْنی، فَأَمَّا الْیَتِیمَ فَلا تَقْهَرْ وَ أَمَّا السَّائِلَ فَلا تَنْهَرْ وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ «ضحی (93) آیات 1- 11».

241

احتمال تمام آیات، راجع به آغاز وحی نمی‌باشد، زیرا در آغاز بعثت، از نزول وحی جز خدیجه و علی، کسی آگاهی نداشت تا زبان به اعتراض بگشاید. حتی- همان طور که گفته خواهد شد- موضوع رسالت آن حضرت سه سال تمام بر غالب مشرکان مخفی بود و او مأمور به ابلاغ رسالت خود برای عموم نبود، تا آن‌که آیه فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ «1»؛ به آنچه مأموری آشکار کن، فرود آمد.

اختلاف سیره‌نویسان درباره انقطاع وحی‌

در سراسر قرآن، سخنی از انقطاع وحی نیست؛ حتی اشاره‌ای هم به آن نشده است.
این مسأله تنها در کتاب‌های سیره و تفسیر به چشم می‌خورد و سیره‌نویسان و مفسران، در انگیزه انقطاع و مقدار آن، چنان اختلاف دارند که هرگز نمی‌توان به یکی از آن‌ها اعتماد کرد. در اینجا به چند مورد از آن‌ها اشاره می‌کنیم:
1. یهود، از پیامبر درباره سه موضوع (روح، سرگذشت اصحاب کهف و ذو القرنین) سؤال کردند. پیامبر بدون اینکه- ان شاء اللّه- بگوید: گفت فردا پاسخ سؤال‌های شما را می‌گویم. از این رو، وحی الهی قطع گردید. مشرکان از این تأخیر خوش‌حال شدند و گفتند که خدا از او دست برداشته است. برای ابطال این اندیشه باطل، سوره «و الضّحی» نازل گردید. «2»
بنابراین نمی‌توان آن را مربوط به آغاز رسالت دانست، زیرا تمام دانشمندان یهودی با پیامبر درباره مسائل سه‌گانه، حدود سال‌های هفتم بعثت بود که هیئتی از جانب قریش رهسپار مدینه گردید تا حقیقت رسالت پیامبر را با دانشمندان یهود در میان بگذارند و آنان به هیئت اعزامی گفتند که سه موضوع یاد شده را از محمد سؤال کنند. «3»
(1). حجر (15) آیه 94.
(2). روح المعانی، ج 30، ص 157؛ سیره حلبی، ج 1، ص 349- 350.
(3). سیره ابن هشام، ج 1، ص 300- 301.

242

2. زیر سریر پیامبر، بچه سگی مرده بود و کسی متوجه نبود. هنگامی که پیامبر بیرون رفت؛ «خوله» خانه را جارو کرد و آن را بیرون انداخت. در این موقع، فرشته وحی سوره «و الضّحی» را آورد. وقتی پیامبر از تأخیر وحی پرسید، گفت: «إنّا لا ندخل بیتا فیه کلب؛ ما به خانه‌ای که سگ در آن باشد، وارد نمی‌شویم». «1»
3. مسلمانان از تأخیر وحی پرسیدند، پیامبر گفت: چگونه وحی بیاید، در حالی که شماها ناخن و شوارب خود را نمی‌گیرید؟ «2»
4. عثمان مقداری انگور و یا رطب برای پیامبر به عنوان هدیه فرستاد. سائلی در خانه پیامبر آمد و پیامبر آن را به او بخشید. عثمان همان را از سائل خرید و باز برای پیامبر فرستاد. باز سائل در خانه پیامبر رفت و این کار سه بار تکرار شد. سرانجام، پیامبر از روی لطف گفت: تو سائلی یا تاجر؟ سائل از گفتار پیامبر ناراحت شد، به همین دلیل وحی به تأخیر افتاد. «3»
5. بچه سگی متعلق به یکی از زنان پیامبر و یا بستگان وی مانع از نزول جبرئیل گردید. «4»
6. پیامبر از تأخیر وحی پرسید، جبرئیل گفت: من اختیاری از خود ندارم. «5»
باز در این میان قول‌های دیگری هست که می‌توانید با مراجعه به تفاسیر از آنها مطلع گردید. «6»
در این میان، طبری وجهی نقل کرده است که نویسندگان پیش‌داور به آن چسبیده و آن را نشانه بروز شک و تردید در دل پیامبر دانسته‌اند و آن این است که: پس
(1). تفسیر قرطبی، ج 10، ص 71- 83؛ سیره حلبی، ج 1، ص 349.
(2). همان.
(3). تفسیر روح المعانی، ج 30، ص 157.
(4). غرائب القرآن در حاشیه تفسیر طبری و تفسیر ابو الفتوح، ج 12، ص 108.
(5). ابو الفتوح، ج 12، ص 108.
(6). مجمع البیان، ج 10، تفسیر سوره «و الضّحی».

243

از حادثه «حراء» وحی آسمانی قطع گردید. خدیجه به پیامبر گفت: من فکر می‌کنم که خدا بر تو خشم کرده و تو را دشمن داشته است. در این موقع وحی آسمانی نازل گردید:
ما وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَ ما قَلی «1»؛ خدایت، تو را رها نکرده و دشمن نداشته است.
دلیل بر غرض‌ورزی و یا عدم تتبع این نوع نویسندگان، این است که از میان آن همه اقوال، تنها یک احتمال را پایه قضاوت خود درباره شخصیتی قرار داده‌اند که در تمام زندگانی وی، اثری از تردید و شک دیده نشده است. با در نظر گرفتن جهات زیر می‌توان به بی‌پایگی این احتمال پی‌برد:
1. خدیجه از زنانی بود که پیوسته به پیامبر عشق می‌ورزید و تا آخرین لحظه زندگانی، در راه شوهر خویش فداکاری کرد و ثروت خود را وقف هدف پیامبر نمود و در سال بعثت، پانزده سال از زناشویی آنان می‌گذشت. در این مدت خدیجه، جز پاکی از او چیزی ندیده بود، هرگز چنین بانوی علاقه‌مندی با پیامبر با این خشونت سخن نمی‌گوید.
2. آیه ما وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَ ما قَلی گواه بر آن نیست که خدیجه چنین سخنی را گفته باشد. این آیه حاکی است که چنین سخنی را کسی در حق پیامبر گفته است و اما گوینده آنچه کسی بوده و چرا گفته روشن نیست.
3. ناقل این خبر، یک روز خدیجه را تسلّا دهنده پیامبر و آرام کننده وی معرفی می‌کند، تا آنجا که او را از انتحار و خودکشی بازمی‌دارد، ولی روز بعد او را با قیافه‌ای معرفی می‌کند که به پیامبر می‌گوید: خدا تو را دشمن داشته است، آیا جا ندارد که گفته شود: دروغ‌گو حافظه ندارد.
4. پس از حادثه کوه «حراء» و نزول چند آیه از سوره «علق» وحی منقطع گردید، تا اینکه سوره «و الضحی» نازل گردید؛ لذا باید سوره و الضحی از نظر تاریخ نزول،
(1). تفسیر طبری، ج 3، ص 252.

244

دومین سوره قرآن باشد، در صورتی که یازدهمین سوره قرآن است. «1» فهرست سوره‌های قرآن، تا نزول سوره و الضحی به قرار زیر است:
1. علق 2. قلم 3. مزّمّل 4. مدّثّر 5. تبّت 6. تکویر 7. انشراح 8. و العصر 9. و الفجر 10. و الضّحی.
در این میان، یعقوبی «2» سوره و الضّحی را سومین سوره از نظر تاریخ نزول می‌داند و همین نظر نیز با این نقل تطبیق نمی‌کند.

اختلاف در مدت انقطاع وحی‌

مدت انقطاع وحی بسیار مبهم و به صورت‌های گوناگون نوشته شده است و در تفاسیر اقوال زیر به چشم می‌خورد: چهار روز، دوازده روز، پانزده روز، نوزده روز، 25 روز، چهل روز.
ولی با مراجعه به فلسفه نزول تدریجی قرآن، خواهیم دید که انقطاع وحی جریان استثنایی نبوده است، زیرا قرآن از روز نخست اعلام می‌کند که مشیّت الهی بر این تعلق گرفته است که قرآن را تدریجا نازل کند. آنجا که می‌فرماید:
وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَی النَّاسِ عَلی مُکْثٍ «3»؛ این قرآن را به تدریج فرو فرستادیم که آن را آرام و با تأنّی برای مردم بخوانی.
قرآن در جای دیگر پرده از روی راز نزول تدریجی قرآن برداشته و می‌فرماید:
وَ قالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لا نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً واحِدَةً کَذلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَکَ وَ رَتَّلْناهُ تَرْتِیلًا «4»؛ افراد کافر گفتند: چه می‌شد که قرآن یک جا نازل
(1). زنجانی، تاریخ القرآن، ص 58.
(2). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 33.
(3). اسراء (17) آیه 106.
(4). فرقان (25) آیه 32.

245

می‌شد، ولی ما اینچنین نازل کردیم تا قلب تو را استوار سازیم و به او نظم خاصی بخشیدیم.
با توجه به شیوه نزول قرآن، هرگز نباید انتظار داشت که هر روز و هر ساعت، جبرئیل با پیامبر در حال تماس باشد و آیه‌ای نازل گردد، بلکه به خاطر اسراری که در نزول تدریجی قرآن است و محققان اسلامی به شرح اسرار آن پرداخته‌اند. «1» قرآن در فواصل مختلفی طبق نیازها و پرسش‌ها، نازل گردیده است. در حقیقت، انقطاعی در کار نبوده، بلکه علتی برای نزول فوری وحی وجود نداشته است.
(1). برای آگاهی از اسرار نزول تدریجی قرآن، ر. ک: همین قلم، سیمای انسان کامل در قرآن، ص 140- 150.

246

دعوت سرّی‌

اشاره

پیامبر گرامی، سه سال تمام به دعوت سرّی پرداخت و در این مدّت به جای توجه به عموم مردم، به فردسازی عنایت نمود. مصالح وقت ایجاب می‌کرد که او دعوت خود را آشکار نسازد و با تماس‌های سرّی، گروهی را به آیین خود دعوت کند که توانست جمعی را به آیین توحید جلب کرده و با پذیرش آنان روبه‌رو گردد. تاریخ، نام این شخصیت‌ها را که- در این مقطع از رسالت- به آیین او گرویده‌اند، یادآور شده است. برخی از این افراد عبارتند از:
حضرت خدیجه، علی بن ابی طالب علیه السّلام، زید بن حارثه، زبیر بن عوام، عبد الرحمن بن عوف، سعد بن ابی وقاص، طلحة بن عبید اللّه، ابو عبیده جراح، ابو سلمه، ارقم بن ابی الارقم، قدامة بن مظعون، عبد اللّه بن مظعون، عبیدة بن الحارث، سعید بن زید، خباب بن ارت، ابو بکر بن ابی قحافه، عثمان بن عفان و دیگر افرادی که در همین مقطع به آیین اسلام گرویده و نبوت او را پذیرفتند. «1»
پیش گامی در اسلام آوردن منحصر به این افراد نیست، بلکه برخی مانند «ابو ذر» بر گروهی از این هفده نفر سبقت گرفته‌اند. «2»
سران قریش در این سه سال، مشغول خوش‌گذرانی و سرمست عیش و نوش
(1). سیره ابن هشام، ج 1، ص 245- 262.
(2). اسد الغابه، ج 1، ص 308.

247

بودند؛ در حالی که کم و بیش از دعوت سرّی رسول خدا آگاهی یافته بودند، ولی کوچک‌ترین واکنشی نشان نداده و جسارتی نمی‌کردند.
در این سه سال که دوران فرد سازی بود؛ رسول گرامی با برخی از یاران خود به درّه‌های اطراف مکّه می‌رفتند و نماز خود را دور از چشم قریش در آنجا می‌گزاردند.
روزی در حال نماز بودند که برخی از مشرکان عمل آنان را نکوهش کردند. این کار سبب شد که درگیری مختصری میان یاران رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلّم و برخی از مشرکان پدید آید که سعد وقاص یکی از مشرکان را زخمی کرد. «1» از این‌رو، رسول گرامی خانه «ارقم» را محل عبادت قرار داد «2» و در آنجا به تبلیغ و پرستش پرداخت، تا از این طریق، کار او از چشم‌انداز مشرکان دور باشد. عمار یاسر و صهیب بن سنان، از جمله کسانی‌اند که در آن خانه به رسول گرامی ایمان آوردند.

دعوت خویشاوندان‌

افراد خردمند با برنامه بسیار وسیعی وارد کار می‌شوند، ولی کار خود را از جای کوچک آغاز می‌کنند و هرگاه موفقیتی نصیبشان گردید، بلافاصله در گسترش آن می‌کوشند و به موازات موفقیت، دایره کار را توسعه داده و در تکامل آن سعی می‌کنند.
هوش‌مندی، «3» از سران یکی از کشورهای بزرگ امروز پرسید که راز موفقیت شما در کارهای اجتماعی چیست؟ او گفت:
طرز تفکر ما غربیان با شما شرقیان فرق دارد، ما همیشه با برنامه‌های وسیع وارد کار می‌شویم، ولی کار را از جای کوچک شروع می‌کنیم و پس از احراز موفقیت در گسترش آن می‌کوشیم و اگر در نیمه راه فهمیدیم که برنامه ما صحیح نیست فورا فرمول کار را
(1). تاریخ طبری، ج 2، ص 61.
(2). این خانه در پای کوه صفا بود و تا چندی پیش به نام «دار خیزران» معروف بود- اسد الغابه، ج 4، ص 44 و سیره دحلانی، ج 1، ص 192.
(3). یکی از سلاطین قاجار موقعی که به لندن رفته بود.

248

عوض کرده و کار دیگری آغاز می‌کنیم. امّا شما شرقیان با برنامه وسیع وارد کار می‌شوید و کار را از جای بزرگ شروع می‌کنید و همه برنامه را یک جا پیاده می‌کنید و اگر در وسط راه به بن‌بست رسیدید، دیگر بازگشتی جز با تحمّل خسارت‌های بزرگ برای شما باقی نمی‌ماند.
گذشته از این، روح و روان شما با عجله و شتاب‌زدگی عجین شده است و پیوسته می‌خواهید روز نخست از کشت خود ثمر بگیرید، می‌خواهید آخرین نتیجه را در همان روزهای نخست بگیرید و این خود طرز تفکر غیر صحیح اجتماعی است که انسان را در بن‌بست عجیبی قرار می‌دهد.
ما تصور می‌کنیم این طرز تفکر مربوط به شرق و غرب نیست؛ افراد پخته، عاقل و دانا پیوسته در راه نیل به مقاصد خود از همین طریق وارد شده و می‌شوند. رهبر عالی قدر جهان اسلام نیز از همین اصل مسلّم استفاده کرده و سه سال تمام، بدون شتاب‌زدگی در تبلیغ سرّی آیین خود کوشید. هر کس را که از نظر فکر و استعداد شایسته و آماده می‌دید، کیش خود را به او عرضه می‌داشت، با اینکه هدف تشکیل دادن یک دولت بزرگ جهانی بود که تمام افراد را تحت یک پرچم (توحید) گرد آورد، ولی در ظرف این سه سال ابدا دست به دعوت عمومی نزد، حتی خویشاوندان را نیز به صورت خصوصی دعوت نکرد؛ فقط با افراد تماس‌های خصوصی برقرار می‌کرد و هر کس را شایسته و مستعد برای پذیرفتن آیین خود می‌دید، دعوت می‌نمود، تا آنجا که توانست در ظرف این سه سال، گروهی را پیرو خود هدایت کند.
سران «قریش» در طول این سه سال سرمست عیش و نوش بودند، فرعون مکّه (ابو سفیان) و دارودسته وی هر موقع از ماهیت دعوت و ادعای حضرت آگاه می‌شدند؛ لبخند تمسخرآمیزی می‌زدند و با خود می‌گفتند: شعله ادعای تبلیغ او، مانند دعوت «ورقه» و «امیه»- که بر اثر خواندن کتاب‌های انجیل و تورات مسیحی گشته و در محافل عرب دم از مسیحی‌گری می‌زدند- به این زودی‌ها خاموش می‌گردد و دیری نمی‌پاید که او نیز به کاروان فراموش‌شدگان می‌پیوندد.
249

سران قریش، در ظرف این سه سال کوچک‌ترین جسارتی به پیامبر اکرم نمی‌کردند و پیوسته ادب و احترام او را نگاه می‌داشتند و او نیز در ظرف این مدت، از بتان و خدایان آن‌ها آشکارا انتقاد نمی‌کرد، فقط مشغول تماس‌های خصوصی با افراد روشن دل بود.
ولی از روزی که دعوت‌های خصوصی (خویشاوندان) و عمومی آغاز گردید. و انتقاد او از بتان و از آیین و روش‌های ضد انسانی آنان، بر سر زبان‌ها افتاد؛ از همان روز بیداری «قریش» نیز آغاز گردید و فهمیدند که دعوت او با «امیه» و «ورقه» فرق آشکاری دارد. بنابراین مخالفت‌ها و مبارزه‌های سری و علنی آغاز شد. پیامبر برای نخستین بار مهر خاموشی را در میان خویشاوندان شکست و به دنبال آن دعوت عمومی خود را آغاز کرد.
بی‌شک اصلاحات عمیق و ریشه‌داری که در تمام شئون زندگانی مردم مؤثر است و مسیر اجتماع را دگرگون می‌سازد، بیش از هر چیز به دو نیروی قوی نیازمند است:
1. نیروی بیان و گفتار که گوینده بتواند با طرز جالبی، حقایق را بیان کند و افکار شخصی و یا آنچه را از عالم وحی گرفته در اختیار افکار عمومی بگذارد.
2. نیروی دفاعی که در موقع خطر در برابر تهاجم دشمنان خط دفاعی تشکیل دهد و در غیر این صورت شعله دعوت هر مصلحی در همان روزهای نخست خاموش می‌گردد.
بیان و گفتار پیامبر در حد کمال بود و بسان یک فرد سخنور و یک گوینده توانا با کمال فصاحت و بلاغت آیین خود را تشریح می‌کرد، ولی در نخستین دوره‌های دعوت فاقد نیروی دوم بود، زیرا در ظرف این سه سال، فقط موفق شده بود که قریب چهل نفر را در حوزه سرّی مؤمنان درآورد و به طور مسلم این گروه کم نمی‌توانست دفاع از پیامبر را بر عهده بگیرد.
از این نظر، شخص اول جهان اسلام برای به دست آوردن یک خط دفاعی و تشکیل هسته مرکزی، خویشاوندان خود را پیش از دعوت عمومی، به آیین خود
250

خواند و از این راه توانست نقص نیروی دوم را برطرف کرده و سنگر مهمی در برابر هرگونه خطر احتمالی به دست آورد. حد اقل فایده این دعوت آن بود که خویشاوندان او با فرض اینکه به آیین او نمی‌گرویدند، لا اقل به واسطه احساس‌ها و تعصب‌های خویشاوندی و قومی، به دفاع از او برمی‌خاستند؛ تا چه رسد به اینکه دعوت او در آن روز، در گروهی از سران اقوام مؤثر افتاد و گروه دیگری را متمایل ساخت.
به علاوه، او معتقد بود که اساس اصلاحات، اصلاح داخلی است؛ تا انسان فرزندان و خویشاوندان خود را از کارهای نکوهیده بازندارد، هرگز تبلیغ او درباره بیگانگان مؤثر نخواهد افتاد، زیرا در این صورت مخالفان زبان به اعتراض گشوده و کردار نزدیکان را به رخ او می‌کشند.
از این‌رو، خدای بزرگ درباره دعوت خویشاوندان او را چنین مخاطب ساخت:
وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ «1»؛ خویشاوندان نزدیک خود را از عذاب الهی بترسان.
چنان که قرآن درباره دعوت عمومی نیز چنین فرموده است:
فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ إِنَّا کَفَیْناکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ «2»؛ با آنچه مأمور هستی آشکار کن و از مشرکان کناره‌گیر که ما تو را از شرّ دشمنان حفظ می‌نماییم.

طرز دعوت خویشاوندان‌

طرز دعوت پیامبر از خویشاوندان خود بسیار جالب بود. حقیقتی در آن روز آشکار شد که بعدها اسرار آن دعوت روشن‌تر گشت. مفسران در تفسیر آیه وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ و همچنین تاریخ‌نویسان قریب به اتفاق چنین می‌نویسند:
خداوند او را مأمور نمود تا خویشاوندان خویش را به آیین خود بخواند. پیامبر نیز پس از بررسی جوانب، به علی بن ابی طالب- که آن روز بیش از سیزده یا پانزده سال نداشت،- دستور داد که غذایی آماده کند و همراه آن شیری باشد. سپس 45 نفر از
(1). شعراء (26) آیه 214.
(2). درباره دعوت عمومی در فصل آینده گفت‌وگو خواهیم کرد.

251

سران بنی هاشم را دعوت نموده و تصمیم گرفت در ضمن پذیرایی از مهمانان راز نهفته را آشکار سازد، ولی متأسفانه پس از صرف غذا پیش از آن‌که او سخن آغاز کند، یکی از عموهای وی (ابو لهب) با سخنان سبک و بی‌اساس خود، آمادگی مجلس را برای طرح موضوع رسالت از بین برد. پیامبر مصلحت دید که طرح موضوع را به فردا موکول سازد؛ سپس فردا برنامه خود را تکرار کرده و با ترتیب یک ضیافت دیگر، پس از صرف غذا روبه سران فامیل نمود و سخن خود را با ستایش خدا و اعتراف به یگانگی وی آغاز کرد و چنین فرمود:
به راستی هیچ‌گاه راهنمای یک جمعیّت به کسان خود دروغ نمی‌گوید؛ به خدایی که جز او خداوندی نیست، من فرستاده خدا به سوی شما و به عموم جهانیان هستم؛ هان! ای خویشاوندان من، شما بسان خفتگان می‌میرید و همانند بیداران، زنده می‌گردید و طبق کردار خود مجازات می‌شوید و این بهشت دائمی خدا است [برای نیکوکاران] و دوزخ همیشگی او است [برای بدکاران]. «1»
سپس افزود:
هیچ کس از مردم برای کسان خود چیزی بهتر از آنچه من برای شما آورده‌ام، نیاورده است. من برای شما خیر دنیا و آخرت را آورده‌ام، خدایم به من فرمان داده که شما را به جانب او بخوانم. کدام یک از شما پشتیبان من خواهد بود، تا برادر و وصی و جانشین من میان شما باشد. «2»
وقتی سخنان آن حضرت به اینجا رسید، سکوت مطلق همه مجلس را فراگرفت و هر کدام از آن‌ها در بزرگی مقصد و سرانجام کار خود در دریای فکر فرو رفت. یک مرتبه علی علیه السّلام که آن روز جوانی پانزده‌ساله بود، سکوت مجلس را درهم شکست و برخاست و با یک لحن تند عرض کرد: ای پیامبر خدا من آماده پشتیبانی از شما هستم.
(1). إنّ الرّائد لا یکذب أهله، و اللّه الّذی لا إله إلّا هو أنّی رسول اللّه إلیکم خاصّة، و إلی النّاس عامّة، و اللّه لتموتنّ کما تنامون، و لتبعثنّ کما تستیقظون، و لتحاسبنّ بما تعلمون، و إنّها الجنّة أبدا و النّار أبدا. «سیره حلبی، ج 1، ص 321».
(2). فأیّکم یوازرنی علی هذا الأمر علی ان یکون أخی و وصیّی و خلیفتی فیکم.

252

پیامبر دستور داد تا بنشیند و سپس گفتار خود را تا سه بار تکرار نمود. جز همان جوان پانزده‌ساله کسی پرسش او را پاسخ نگفت. در این هنگام حضرت رو به خویشاوندان نمود و فرمود:
مردم! این جوان برادر و وصی و جانشین من است میان شما، به سخنان او گوش دهید و از او پیروی کنید. «1»
در این هنگام مجلس پایان یافت، و حضار با حالت خنده و تبسم رو به ابو طالب نمودند و گفتند: محمد دستور داد که از پسرت پیروی کنی و از او فرمان ببری و او را بزرگ تو قرار داد. «2»
آنچه نگارش یافت، خلاصه موضوع مفصلی است که بیشتر مفسران و تاریخ‌نویسان، با عبارت‌های گوناگون آن را نقل کرده و (جز «ابن تیمیه» که عقاید مخصوصی درباره اهل بیت پیامبر دارد) کسی در صحت این حدیث تشکیک نکرده و همه آن را یکی از مسلّمات تاریخ دانسته‌اند.

جنایت‌ها و خیانت‌ها

تحریف و وارونه نشان دادن حقایق و سرپوش گذاردن بر روی واقعیات، مصداق روشن خیانت و جنایت است. در طول تاریخ، گروهی از نویسندگان متعصب این راه را پیموده و آثار و نگاشته‌های علمی خود را با یک رشته تحریف‌ها از ارزش انداخته‌اند، ولی گذشت زمان و تکامل علم، مشت آنان را باز نموده و عده‌ای را بر آن داشته است که با نیش قلم، پرده‌ها را بالا زنند و حقایق را از لابه‌لای پرده‌ها بیرون آرند. در اینجا به نمونه‌ای از این نوع خیانت‌ها اشاره می‌کنیم:
1. محمد بن جریر طبری (م 310) در تاریخ خود جریان دعوت خویشاوندان را
(1). إنّ هذا أخی و وصیّی و خلیفتی علیکم فاسمعوا له و أطیعوه.
(2). تاریخ طبری، ج 2، ص 62- 63؛ تاریخ کامل، ج 2، ص 40- 41؛ مسند احمد، ج 1، ص 111 و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 13، ص 210- 221.

253

به طور مبسوط نگاشته است، ولی در تفسیرش، «1» وقتی به تفسیر آیه وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ؛ خویشاوندان نزدیک خود را بترسان. می‌رسد، آنچه را در تاریخ نوشته، با متن و سند در همان جا قید می‌کند، ولی هنگامی که به جمله: «علی أن یکون أخی و وصیّی و خلیفتی»؛ برادر و وصی و جانشین من شود. می‌رسد، جمله را تغییر داده و می‌نویسد، «علی أن یکون أخی و کذا و کذا؛ برادر و چنین و چنان! من باشد.» بی‌شک حذف کلمه‌های «و وصیّی و خلیفتی» و به کار بردن کلمه‌های «کذا و کذا» که در فارسی از آن به «چنین و چنان» تعبیر می‌آوریم، جز غرض و روزی و خیانت چیز دیگری نیست. او به این حد نیز اکتفا نکرده و نه تنها جمله استفهامی پیامبر را تحریف نموده، حتی جمله‌ای را که خود پیامبر، بعد از سکوت سران، درباره علی فرمود: «إنّ هذا أخی و وصیّی و خلیفتی» نیز تحریف کرده و باز همان کلمه «کذا و کذا» را به کار برده است.
مورّخ، باید در نوشتن حقایق حرّ و آزاده باشد و با یک شهامت و شجاعت بی‌مانند واقعیّت را آنچنان که هست بنویسد. ناگفته پیداست چیزی که طبری را وادار کرده که این دو کلمه را بردارد و به جای آن دو کلمه کذایی به کار برد، همان روش دینی و تعصب مذهبی او است، زیرا او علی را وصی و جانشین بلافصل پیامبر نمی‌داند و از آنجا که این دو کلمه در وصایت و جانشینی بلافصل او صریح است، لذا مجبور شده با تحریف شأن نزول آیه، از روش دینی خود نیز دفاع کند.
2. ابن کثیر شامی «2» (م 732) در تاریخ و همچنین در تفسیرش همان راهی را پیموده که پیش از او طبری در تفسیر خود پیموده است. ما هیچ‌گاه «ابن کثیر» را در این کار معذور نمی‌شماریم، زیرا اساس کتاب تاریخ او را همان تاریخ طبری تشکیل می‌دهد و به طور مسلم وی در تنظیم این قسمت به تاریخ طبری مراجعه کرده است. با این حال، در نقل مطالب از مندرجات تاریخ مزبور، سرباز زده و بر خلاف انتظار جریان را از روی تفسیر طبری نقل نموده است.
(1). تفسیر طبری، ج 19، ص 74.
(2). ابن کثیر، البدایة و النهایة، ج 3، ص 40 و تفسیر ابن کثیر، ج 3، ص 351.

254

3. جنایتی که وزیر اسبق فرهنگ مصر (دکتر هیکل) نویسنده کتاب حیاة محمد مرتکب شده است و از این طریق راه تحریف حقایق را به روی نسل جدید باز نموده است. شگفتا! وی در «مقدمه» کتاب خود حملات سختی متوجه خاورشناسان کرده و آنان را به خاطر تحریف حقایق و جعل تاریخ، نکوهش کرده است؛ در صورتی که خود او در این مقام دست‌کمی از آن‌ها ندارد، زیرا:
اولا، در نخستین چاپ کتاب مزبور، جریان را به طور دست و پا شکسته نقل کرده و از دو جمله حساس فقط به یکی از آن‌ها (پیامبر رو به سران کرد و گفت: کدام یک از شما در این کار پشتیبان من خواهد شد که برادر و وصی و خلیفه من باشد) را ذکر کرده، ولی جمله دیگری را که پیامبر پس از ابراز و اعلام پشتیبانی علی، درباره او گفت، به کلی حذف کرده و ابدا از اینکه پیامبر درباره او فرمود: این جوان، برادر و وصی و جانشین من است، یادی نکرده است.
ثانیا، در چاپ‌های دوم و سوم گام را فراتر نهاده، همه را حذف نموده و از این راه لطمه غیر قابل جبرانی بر حیثیت خود و کتاب خود وارد آورده است.

نبوت و امامت با هم توأمند

اعلام وصایت علی علیه السّلام در آغاز رسالت می‌رساند که این دو منصب از هم جدا نیستند. روزی که پیامبر خدا به مردم معرفی گردید، جانشین او نیز همان روز تعیین و معرفی شده و این خود گواه بر این است که اساس نبوّت و امامت را یک شالوده تشکیل می‌دهند و این دو مقام مانند حلقه‌های زنجیر به یک دیگر متصل و از هم فاصله‌ای ندارند.
از این جریان شهامت روحی و شجاعت امیر مؤمنان به صورت روشن ثابت می‌گردد، زیرا در محفلی که پیران آزموده و سران سال‌خورده در تفکر و حیرت بودند؛ با کمال شهامت پشتیبانی و فداکاری خود را اعلام می‌دارد و بدون پیمودن راه سیاست‌مداران محافظه‌کار و مال‌اندیش، دشمنی خود را با دشمنان او ابراز می‌کند.
255

او در آن روز از نظر سن کوچک‌ترین فرد حاضر در مجلس بود، ولی طول ممارست او با پیامبر از مدت‌ها پیش، دل او را آماده پذیرفتن حقایقی کرده بود که پیران قوم در پذیرفتن آن تردید داشتند.
«ابو جعفر اسکافی» درباره این تاریخ داد سخن داده است. «1»
(1). برای اطلاع بیشتر «ر. ک: شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 13، ص 215- 295».

256

دعوت عمومی‌

اشاره

سه سال از آغاز بعثت گذشته بود که پیامبر گرامی پس از دعوت خویشاوندان دست به دعوت عمومی زد. وی در مدّت سه سال با تماس‌های خصوصی، گروهی را به آیین اسلام هدایت کرده بود، ولی این بار با صدای رسا، عموم مردم را به آیین یکتاپرستی دعوت نمود. روزی در کنار کوه «صفا» روی سنگ بلندی قرار گرفت و با صدای بلندی گفت: یا صباحاه (عرب این کلمه را به جای زنگ خطر به کار می‌برد و گزارش‌های وحشت‌آمیز را نوعا با این کلمه آغاز می‌کند).
ندای پیامبر جلب توجه کرد، گروهی از قبایل مختلف قریش به حضور وی شتافتند؛ سپس پیامبر رو به جمعیت کرد و گفت:
ای مردم هرگاه من به شما گزارش دهم که پشت این کوه (صفا) دشمنان شما موضع گرفته‌اند و قصد جان و مال شما را دارند، آیا مرا تصدیق می‌کنید؟ همگی گفتند: آری! زیرا ما در طول زندگی از تو دروغی نشنیده‌ایم. سپس گفت: ای گروه قریش، خود را از آتش نجات دهید، من برای شما در پیشگاه خدا، نمی‌توانم کاری انجام دهم، من شما را از عذاب دردناک می‌ترسانم.
سپس افزود:
موقعیت من همان موقعیت دیده‌بانی است که دشمن را از نقطه دوری می‌بیند، فورا برای نجات قوم خود، به سوی آنان شتافته و با شعار «یا صباحاه» آن‌ها را از این پیشامد با
257

خبر می‌سازد. «1»
قریش که کم و بیش از آیین او مطلع و آگاه بودند، این بار با شنیدن این جمله آنچنان ترس دل آنان را فراگرفت که یکی از سران کفر (ابو لهب) سکوت مردم را شکست، روی به آن حضرت نمود و گفت: وای بر تو! ما را برای همین کار دعوت نمودی؟ سپس جمعیت متفرق شدند.

استقامت در راه هدف‌

رمز موفقیت هر فردی در گرو دو چیز است:
1. ایمان به هدف؛
2. استقامت و کوشش در طریق نیل به آن.
ایمان همان محرک باطنی است که خواه ناخواه انسان را به سوی مقصد می‌کشاند و مشکلات را در نظرش آسان می‌سازد و شب و روز، وی را برای نیل به مقصد دعوت می‌کند، زیرا چنین فردی اعتقاد راسخ دارد که سعادت و سیادت و خوشبختی و نیک فرجامی او وابسته به آن است.
به دیگر سخن، هرگاه انسان ایمان داشت که سعادت او در گرو هدف مشخصی است، قهرا نیروی ایمان، او را به سوی هدف (با تمام مشکلاتی که دارد) می‌کشاند، مثلا بیماری که بهبودی خود را در خوردن داروی تلخ می‌داند، آن را به آسانی می‌خورد، غواصی که یقین دارد که زیر امواج دریا جواهرات گرانبهایی هست، بدون دغدغه خود را در کام امواج دریا می‌افکند و پس از دقایقی پیروزمندانه از دل موج‌ها بیرون می‌آید.
ولی هرگاه بیمار و غواص در کار خود شک و تردید داشته باشند، یا اصلا معتقد به سود کار خود نباشند؛ در این موقع یا اصلا اقدام نمی‌کنند و اگر اقدام نمایند، کارشان با
(1). إنّما مثلی و مثلکم کمثل رجل رأی العدوّ فانطلق یرید أهله فخشی أن یسبقوه إلی اهله فجعل یصیح «یا صباحاه»- «سیره دحلانی در حاشیه سیره حلبی، ج 1، ص 194».

258

سختی و ناراحتی توأم خواهد بود. بنابراین، این همان نیروی ایمان است که تمام مشکلات را آسان می‌سازد.
بی‌تردید رسیدن به هدف، با مشکلاتی همراه است و موانعی را در پیش دارد. باید کوشید تا موانع را از سر راه برداشت. از قدیم الایام گفته‌اند: هرکجا گلی (مقصد و هدف) هست، خاری نیز همراه آن است، باید طوری گل را چید که خار در دست و پای انسان فرو نرود و به قول شاعر:
یکی گل در این نغز گلزار نیست‌که چیننده را ز آن دوصد خار نیست قرآن مجید، این مطلب (رمز کامیابی، ایمان به هدف و استقامت در طریق آن است) را با جمله کوتاهی بیان نموده، آنجا که می‌فرماید:
إِنَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَةُ أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ؛ به راستی کسانی که ایمان به خدا آورده‌اند، سپس در طریق تحصیل آن استقامت و بردباری نشان داده‌اند [به طور مسلم به هدف خواهند رسید] و با نیروهای غیبی [فرشتگان] مؤیّد می‌گردند و درباره آن‌ها گفته می‌شود: وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ؛ و با بهشت موعود، شادمان باشید.

استقامت و شکیبایی پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلّم‌

ملاقات‌های خصوصی رسول گرامی پیش از دعوت عمومی و فعالیّت‌های خستگی‌ناپذیر آن حضرت پس از ندای عمومی، سبب شد که صفی فشرده از مسلمانان، در برابر صف‌های کفر و بت‌پرستی پدید آید؛ کسانی که پیش از دعوت همگانی، در حوزه سرّی ایمان و اسلام وارد شده بودند، با افراد تازه مسلمان که پس از اعلان نبوت، دعوت او را لبیک گفته بودند، آشنایی کامل پیدا کردند و زنگ‌های خطر در تمام محافل کفر و شرک مکّه به صدا درآمد. البته درهم کوبیدن یک نهضت نوبنیاد برای قریش نیرومند و مجهز، بسیار کار سهل و آسانی بود، ولی علّت ترس آنان این بود که اعضای این نهضت از یک قبیله نبودند که با تمام نیرو برای کوبیدن آنها
259

بکوشند، بلکه از هر قبیله‌ای تعدادی به اسلام گرایش پیدا کرده بودند و از این جهت تصمیم قاطع درباره چنین گروهی کار آسانی نبود.
سران قریش، پس از مشورت چنین تصمیم گرفتند که اساس این حزب، و بنیان‌گذار این مکتب را به روش‌های مختلف از بین ببرند. گاهی از طریق تطمیع وارد بشوند و او را با وعده‌های رنگارنگ از دعوت خود بازدارند و احیانا با تهدید و آزار از انتشار آیین او جلوگیری کنند. این برنامه ده‌ساله قریش بود که سرانجام تصمیم قتل او را گرفتند و او از طریق مهاجرت به مدینه توانست نقشه آن‌ها را نقش بر آب سازد.
رئیس قبیله «بنی هاشم» در آن روز «ابو طالب» بود و او مردی پاک‌دل و بلند همت و خانه وی ملجأ و پناهگاه افتادگان و درماندگان و یتیمان بود. در میان جامعه عرب، علاوه بر اینکه ریاست مکّه و برخی از مناصب کعبه با او بود، جایگاهی بزرگ و منزلتی بس خطیر داشت و از آنجا که کفالت و سرپرستی «پیامبر» پس از مرگ «عبد المطلب» با او بود؛ سران دیگر «قریش» به طور دسته جمعی «1» به حضور وی بار یافتند و او را با جمله‌های زیر خطاب نمودند:
برادرزاده تو به خدایان ما ناسزا می‌گوید و آیین ما را به زشتی یاد می‌کند و به افکار و عقاید ما می‌خندد و پدران ما را گمراه می‌شمرد: یا به او دستور بده که دست از ما بردارد و یا اینکه او را در اختیار ما بگذار و حمایت خود را از او سلب کن. «2»
بزرگ «قریش» و رئیس «بنی هاشم» با تدبیر خاصی با آنان سخن گفت و آنان را نرم کرد؛ به گونه‌ای که از تعقیب مقصد خود منصرف گشتند، ولی نفوذ و انتشار اسلام، روزافزون بود. جذبه معنوی کیش پیامبر، بیانات جذّاب و قرآن فصیح و بلیغ وی به این مطلب کمک می‌کرد. خصوصا در ماه‌های حرام که مکّه مورد هجوم حجّاج بود، وی آیین خود را بر آن‌ها عرضه می‌داشت، سخن بلیغ و بیان شیرین و آیین دل‌نشین او
(1). نام و خصوصیات این افراد را ابن هشام در سیره خود آورده است.
(2). یا أبا طالب، إنّ ابن أخیک قد سبّ آلهتنا، و عاب دیننا، و سفّه أحلامنا، و ضلل آباءنا فإمّا أن تکفّه عنّا و إمّا أن تخلی بیننا و بینه. «سیره ابن هشام، ج 1، ص 265».

260

در بسیاری از افراد مؤثر می‌افتاد. در چنین هنگامی ناگهان فرعون‌های «مکّه» متوجه شدند که «محمد» در دل قبایل برای خود جایی باز نموده و در میان بسیاری از قبیله‌های عرب، طرف‌داران و پیروان قابل ملاحظه‌ای پیدا کرده است. بار دیگر مصمم شدند که حضور یگانه حامی پیامبر (ابو طالب) برسند و با تلویح و تصریح، خطر نفوذ اسلام را بر استقلال مکیان و کیش آن‌ها گوشزد کنند. از این‌رو، باز به طور دسته جمعی، سخنان پیشین خود را از سرگرفتند و گفتند:
ابو طالب! تو از نظر شرافت و سن بر ما برتری داری، ولی ما قبلا به تو گفتیم که برادرزاده خود را از تبلیغ آیین جدید بازدار- مع الوصف- شما اعتنا نکردید و اکنون جام صبر ما لبریز گشته و ما را بیش از این بردباری نیست که ببینیم فردی از ما، به خدایان ما بد می‌گوید و ما را بی‌خرد و افکار ما را پست می‌شمرد. بر تو فرض است که او را از هرگونه فعالیّت بازداری وگرنه با او و تو که حامی او هستی مبارزه می‌کنیم، تا تکلیف هر دو گروه معین گردد و یکی از آن‌ها از بین برود. «1»
یگانه حامی و مدافع پیامبر، با کمال عقل و فراست دریافت که باید در برابر گروهی که شئون و کیان آن‌ها در خطر افتاده بردباری نشان داد. از این‌رو، از در مسالمت وارد شد و قول داد که گفتار سران را به برادرزاده خود برساند. البته این نوع جواب، به منظور خاموش کردن آتش خشم و غضب آن‌ها بود، تا بعدا برای حل مشکل، راه صحیح‌تری پیش گیرد، لذا پس از رفتن سران، با برادرزاده خود تماس گرفت و پیام آن‌ها را رساند و ضمنا به منظور آزمایش ایمان او به هدف خود، در انتظار پاسخ ماند.
پیامبر اکرم در مقام پاسخ جمله‌ای فرمود که یکی از سطور برجسته تاریخ زندگی او به شمار می‌رود.
عمو جان! به خدا سوگند، هرگاه آفتاب را در دست راست من و ماه را در دست چپ من قرار دهند (سلطنت تمام عالم را در اختیار من بگذارند) که از تبلیغ آیین و تعقیب هدف
(1). یا أبا طالب إنّ لک سنّا و شرفا، و انّا قد استنهیناک أن تنهی ابن أخیک فلم تفعل، و إنّا و اللّه لا نصبر علی هذا من شتم آلهتنا و آبائنا و سفه أحلامنا حتّی تکفّه عنّا أو ننازله و إیّاک فی ذلک حتّی یهلک أحد الفریقین.

261

خود دست بردارم، هرگز برنمی‌دارم و هدف خود را تعقیب می‌کنم تا بر مشکلات پیروز آیم و به مقصد نهایی برسم و یا در طریق هدف جان بسپارم. «1»
سپس اشک شوق و علاقه به هدف در چشمانش حلقه زد و از محضر عموی خود برخاست و بیرون رفت. گفتار نافذ و جاذب او چنان اثر عجیبی در دل رئیس «مکّه» گذارد که بدون اختیار با تمام خطرهایی که در کمین او بود، به برادرزاده خود گفت:
به خدا سوگند دست از حمایت تو بر نمی‌دارم، مأموریت خود را به پایان برسان. «2»

قریش برای بار سوم پیش ابو طالب می‌روند

انتشار روزافزون اسلام افکار قریش را پریشان نمود و آنان در پی چاره بودند.
بار دیگر دور هم جمع شدند و با خود گفتند: حمایت «ابو طالب» شاید بدین جهت است که «محمد» را به فرزندی برگزیده است؛ در این صورت ممکن است زیباترین جوانان خود را پیش او ببریم و بگوییم او را به پسری برگزیند. از این‌رو، عمارة بن ولید بن مغیره را که از خوش‌منظرترین جوانان مکّه بود، همراه خود بردند و برای بار سوم شکایت‌ها و تهدیدها را آغاز نمودند و گفتند: ابو طالب! فرزند «ولید» جوانی است شاعر و سخنور، زیبا و خردمند، ما حاضریم او را به تو واگذار کنیم، تا او را به پسری برگزینی و دست از حمایت برادرزاده خود برداری.
«ابو طالب» در حالی که خون غیرت در عروق او گردش می‌کرد، با چهره‌ای برافروخته بر سرشان داد زد و گفت: بسیار معامله بدی با من انجام می‌دهید، من فرزند شما را در دامن خود تربیت کنم، ولی فرزند و جگرگوشه خود را بدهم که شما او را اعدام کنید؟
(1). و اللّه، یا عماه لو وضعوا الشمس فی یمینی و القمر فی شمالی علی أن أترک هذا الأمر حتّی یظهره اللّه أو أهلک فیه ما ترکته.
(2). سیره ابن هشام، ج 1، ص 265- 266.

262

به خدا سوگند! هرگز این کار شدنی نیست. «1» «مطعم بن عدی» از میان برخاست و گفت: پیشنهاد «قریش» بسیار منصفانه بود، ولی تو هرگز این را نخواهی پذیرفت.
«ابو طالب» گفت: هرگز از در انصاف وارد نشدی و بر من مسلم است که تو ذلّت مرا می‌خواهی و می‌کوشی که قریش را بر ضد من بشورانی، ولی آنچه می‌توانی انجام بده.

قریش پیامبر را تطمیع می‌کند

قریش اطمینان پیدا کرد که هرگز ممکن نیست رضایت ابو طالب را به دست آورد و اگر او به اسلام تظاهر نمی‌کند، در باطن علاقه و ایمان عجیبی به برادرزاده خود دارد. از این‌رو، تصمیم گرفتند که از هرگونه مذاکره با وی خودداری کنند. اما نقشه دیگری به نظرشان رسید و آن اینکه خواستند «محمد» را با پیشنهاد مناصب و ثروت، تقدیم هدایا و زنان زیبا و پری‌پیکر، تطمیع کنند تا از دعوت خود دست بردارد. از این‌رو، به طور دسته جمعی به سوی خانه «ابو طالب» روانه شدند، در حالی که برادرزاده او کنار وی نشسته بود. سخنگوی جمعیت سخن را آغاز کرد و گفت: ای ابو طالب، «محمد» صفوف فشرده و متحد ما را متفرق ساخت، سنگ تفرقه در میان ما افکند، به عقل ما خندید و ما و بتان ما را مسخره نمود؛ هرگاه محرک او بر این کار، نیازمندی و تهی‌دستی او است، ما ثروت هنگفتی در اختیارش می‌گذاریم. هرگاه طالب منصب است، ما او را فرمانروای خود قرار می‌دهیم و سخن او را می‌شنویم و هرگاه بیمار است و نیاز به معالجه و طبیب دارد، حاذق‌ترین طبیبان را برای مداوایش احضار می‌کنیم و ...
ابو طالب رو به پیامبر نمود و گفت: بزرگان قوم تو آمده‌اند و درخواست می‌کنند که از عیب‌جویی بتان دست‌برداری و آنان نیز تو را رها سازند. پیامبر گرامی رو به عموی خود کرد و گفت: من از آنان چیزی نمی‌خواهم و در میان این چهار پیشنهاد یک سخن
(1). لبئس ما تسوموننی، أ تعطونی ابنکم أغذوه لکم و أعطیکم ابنی تقتلونه؟ «تاریخ طبری، ج 2، ص 67- 68 و سیره ابن هشام، ج 1، ص 266- 267».

263

از من بپذیرند تا در پرتو آن بر عرب حکومت کنند و غیر عرب را پیرو خود قرار دهند. «1» در این لحظه «ابو جهل» از جای برخاست و گفت: ما حاضریم به ده سخن از تو گوش فرا دهیم. پیامبر فرمود: یکتا سخن من این است که اعتراف به یکتایی پروردگار بکنید؛ «2» گفتار غیر منتظره پیامبر، مانند آب سردی بود که بر امید داغ و گرم آنان ریخته شد آنچنان بهت و سکوت و در عین حال یأس و نومیدی سراسر وجودشان را فرا گرفت که بی‌اختیار گفتند: 360 خدا را ترک گوییم و خدای واحدی را بپرستیم؟ «3»
قریش، در حالی که آتش خشم از چشم و صورتشان می‌بارید، از خانه بیرون رفتند و در سرانجام کار خود در فکر فرو رفته بودند. آیات زیر، در بیان همین واقعه نازل شده است: «4»
آنان از این تعجب کردند که از نوع خود مردی به عنوان بیم ده به سویشان آمده است و کافران می‌گویند که این جادوگر دروغ‌گو است. چگونه خدایان متعدد را یک خدا نمود و این کار بسیار شگفت‌آور است. بزرگان آن‌ها [از مجلس] برخاستند و می‌گفتند که:
بروید در طریق پرستش خدایان خود استقامت ورزید و این کار بسیار مطلوب و پسندیده است. ما چنین چیزی را از ملت دیگری نشنیده‌ایم و این جز تزویر چیز دیگری نیست. «5»

نمونه‌ای از شکنجه‌ها و آزار قریش‌

روزی که پیامبر مهر خاموشی را شکست و سران «قریش» را با سخن معروف
(1). یعطونی کلمة یملکون بها العرب و یدین لهم بها غیر العرب.
(2). تشهدون: ان لا اله الّا اللّه.
(3). ندع ثلاث مائة و ستّین الها و نعبد الها واحدا؟.
(4). تاریخ طبری، ج 2، ص 66- 67 و سیره ابن هشام، ج 1، ص 295- 296.
(5). وَ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قالَ الْکافِرُونَ هذا ساحِرٌ کَذَّابٌ، أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلهاً واحِداً إِنَّ هذا لَشَیْ‌ءٌ عُجابٌ، وَ انْطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا وَ اصْبِرُوا عَلی آلِهَتِکُمْ إِنَّ هذا لَشَیْ‌ءٌ یُرادُ، ما سَمِعْنا بِهذا فِی الْمِلَّةِ الْآخِرَةِ إِنْ هذا إِلَّا اخْتِلاقٌ «ص (38) آیات 4- 7».

264

خود، «1» از پذیرفتن هرگونه پیشنهاد مأیوس نمود؛ یکی از سخت‌ترین فصول زندگی او آغاز گردید، زیرا تا آن روز «قریش» در تمام برخوردهای خود احترامش را حفظ نموده و متانت خود را از دست نداده بودند. امّا وقتی دیدند که نقشه‌های اصلاح طلبانه آنان نقش بر آب شده. ناچار شدند که برنامه را عوض نمایند و از نفوذ آیین «محمد» به هر قیمتی که شده، جلوگیری کرده و در این راه از هر وسیله‌ای استفاده کنند. از این‌رو، سران «قریش» به اتفاق آرا تصویب کردند که با مسخره و استهزا، آزار و اذیّت، تهدید و ارعاب، او را از ادامه کار بازدارند. بدیهی است، مرد مصلحی که فکر راهنمایی جهانیان را در سر دارد، در برابر تمام ناملایمات، ضربات و صدمات جسمی و روحی، باید بردباری و شکیبایی را پیشه خود سازد، تا کم کم بر مشکلات پیروز آید؛ چنان که روش مصلحان دیگر نیز همین بوده است. در اینجا به گوشه‌ای از آزار و اذیت قریش اشاره می‌کنیم تا پایه صبر و شکیبایی پیامبر روشن گردد.
پیامبر گرامی، علاوه بر عامل روحی و معنوی (ایمان، استقامت، صبر و شکیبایی) که او را از درون کمک می‌نمود؛ از یک عامل خارجی نیز- که حراست و حفاظت او را بر عهده داشت- برخوردار بود و آن حمایت «بنی هاشم» بود که در رأس آن‌ها «ابو طالب» قرار داشت، زیرا وقتی ابو طالب، از تصمیم جدّی و قاطع قریش مبنی بر اذیت برادرزاده خود آگاه گردید، عموم بنی هاشم را دعوت کرد و همه را برای دفاع از «محمد» بسیج نمود. گروهی از آن‌ها به انگیزه ایمان و گروه دیگری بر اثر روابط خویشاوندی، حمایت و حفاظت او را بر عهده گرفتند. تنها در میان آنان «ابو لهب» و دو نفر دیگر که نامشان در ردیف دشمنان رسول خدا خواهد آمد، از تصمیم وی سرباز زدند. این حلقه دفاعی بازنتوانست او را از برخی از حوادث ناگوار مصون بدارد، زیرا هر جا که پیامبر را تنها می‌دیدند، از رساندن هرگونه آسیب دریغ نداشتند.
1. روزی «ابو جهل» پیامبر را در «صفا» دید و به او ناسزا و بد گفت. رسول گرامی، با
(1). «به خدا اگر خورشید را در دست راست و ماه را در دست چپ من بگذارید که از دعوت خویش دست بردارم، از پای نخواهم نشست، تا خدا دینم را رواج دهد یا جان بر سر آن گذارم».

265

او سخن نگفت و راه منزل را در پیش گرفت. ابو جهل نیز به سوی محفل قریش کنار کعبه روانه شد. حمزه که عمو و برادر رضاعی پیامبر بود، همان روز در حالی که کمان خود را حمایل کرده بود از شکار برگشت. عادت دیرینه او این بود که پس از ورود به مکّه، پیش از آن‌که از فرزندان و خویشاوندان خود دیدن به عمل آورد، به زیارت و طواف کعبه می‌رفت. سپس به اجتماع‌های مختلف قریش در دور کعبه سری می‌زد و سلام و تعارفی میانشان رد و بدل می‌شد.
وی همان روز، پس از انجام این مراسم به سوی خانه رفت. اتفاقا کنیز «عبد اللّه بن جدعان» که شاهد آزار ابو جهل به پیامبر بود، جلو آمد و گفت: «ابا عماره» (کنیه حمزه) ای کاش دقایقی چند در همین نقطه بودی و جریان را می‌دیدی که چگونه «ابو جهل» به برادرزاده‌ات ناسزا گفت و او را سخت آزار داد. سخنان این کنیز، اثر عجیبی در روان «حمزه» گذاشت و او بدون اینکه به سرانجام کار فکر کند، تصمیم گرفت که انتقام برادرزاده خود را از «ابو جهل» بگیرد.
لذا از همان راهی که آمده بود، برگشت و ابو جهل را میان اجتماع قریش دید و به طرف وی رفت و بدون اینکه با کسی سخن بگوید کمان خود را بلند کرد و سخت بر سر او کوفت، چنان که سرش شکست و گفت: «او (پیامبر) را ناسزا می‌گویی و من به او ایمان آورده‌ام و راهی می‌روم که او رفته است، هرگاه قدرت داری با من بجنگ». «1»
در این هنگام، گروهی از قبیله «بنی مخزوم» به یاری ابو جهل برخاستند، ولی چون او مردی موقع‌شناس و سیاسی بود، از بروز هرگونه جنگ و دفاع جلوگیری نمود و گفت من در حق محمد بدرفتاری کرده‌ام و حمزه حق دارد ناراحت شود. «2»
این تاریخ مسلم، گواه بر آن است که وجود قهرمانی مانند حمزه که بعدها بزرگ‌ترین سردار اسلام گردید؛ در حفظ و حراست پیامبر و تقویت جناح مسلمانان تأثیر بسزایی داشت. چنان که ابن اثیر می‌نویسد:
(1). فضربه بها، فشجّة مشجة منکرة، ثمّ قال: أ تشتمه فأنا علی دینه. أقول ما یقول، فردّ ذلک علیّ ان استطعت.
(2). سیره ابن هشام، ج 1، ص 313 و تاریخ طبری، ج 2، ص 72.

266

قریش، اسلام حمزه را بزرگ‌ترین عامل ترقی و تقویت مسلمانان دانستند؛ «1»
از این جهت، به فکر تهیه نقشه‌های دیگری افتادند که بعدا به تفصیل درباره آن سخن خواهیم گفت.
برخی از مورّخان مانند ابن کثیر شامی «2» اصرار دارد که برساند: «عکس العمل اسلام «ابو بکر» و «عمر» کمتر از انعکاس اسلام حمزه نبوده و اسلام این دو خلیفه بزرگ، وسیله‌ای برای عزت و تقویت مسلمانان و آزادی آنان گردید». البته بی‌تردید هر فردی به سهم خود در تقویت و نفوذ اسلام مؤثر بود و هیچ‌گاه نمی‌توان گفت که عکس العمل اسلام این دو خلیفه به اندازه تأثیر اسلام حمزه بود، زیرا حمزه کسی است که وقتی شنید، بزرگ قریش به رسول گرامی ناسزا گفته، بدون اینکه کسی را از مقصد خود آگاه کند، به سراغ ناسزاگو رفت و از او سخت انتقام گرفت و کسی جرأت نکرد که در برابرش مقاومت کند. سیره‌نویس بزرگ اسلام، «ابن هشام» درباره ابو بکر مطلبی را نقل می‌کند که حاکی از آن است روزی که ابو بکر در جرگه مسلمانان وارد شد، نه از خود می‌توانست دفاع کند و نه از پیامبر. متن جریان از این قرار است:
«روزی رسول اکرم از کنار اجتماع «قریش» می‌گذشت، یک مرتبه قریشیان از هر طرف او را احاطه کردند و هر کدام به عنوان تمسخر سخنان پیامبر را درباره بتان و روز رستاخیز، بازگو کرده و گفتند که تو چنین می‌گویی؟ ... رسول گرامی در پاسخ آن‌ها چنین فرمود:
«نعم أنا الّذی أقول ذلک؛ آری! گوینده این‌ها من هستم.»
از آنجا که قریش میدان را از هرگونه مدافع خالی دیدند، تصمیم گرفتند که او را بکشند، لذا مردی جلو آمد، اطراف لباس‌های پیامبر را گرفت. ابو بکر در کنار پیامبر بود به یاری پیامبر برخاست؛ در حالی که گریه می‌کرد و می‌گفت: «أ تقتلون رجلا أن یقول ربّی اللّه؟ آیا شایسته است که مرد موحّدی را بکشید.» سپس (روی عللی) از
(1). الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 56.
(2). البدایة و النهایه، ج 3، ص 26- 32.

267

پیامبر دست برداشتند و پیامبر راه خود را پیش گرفت و ابو بکر با سری شکسته روانه خانه خود شد. «1»
این تاریخ هرگاه گواه بر عواطف و علاقه خلیفه به پیامبر باشد، پیش از همه شاهدی محکم بر ناتوانی او است که آن روز نه دارای قدرت و نیرو بود و نه چندان شخصیت اجتماعی داشت و چون هر نوع اقدام بر ضد پیامبر عواقب بدی داشت؛ از این‌رو، او را رها کرده و شدت عمل را متوجه ملازم او نمودند و سرش را شکستند و هرگاه شما جریان حمزه و رشادت و شجاعت او را در کنار این سرگذشت بگذارید؛ در چنین صورتی می‌توانید قضاوت کنید که در صدر اسلام، عزت و قوت اسلام و ترس و اندیشه کافران بر اثر اسلام کدام یک از این دو نفر بوده است.
اسلام «عمر» نیز مانند دوست دیرینه خود قدرت دفاعی مسلمانان را نیرومندتر نکرد. روزی که او اسلام آورد، اگر «عاص بن وائل» نبود، نزدیک بود خون خلیفه ریخته شود، زیرا او به گروهی که قصد کشتن «عمر» را داشتند، چنین گفت: از مردی که برای خود آیینی اختیار کرده است چه می‌خواهید؟ تصور می‌کنید که قبیله عدی به آسانی وی را تسلیم می‌کنند؟ «2» این جمله حاکی از آن است که ترس از قبیله وی سبب شد که دست از او بردارند و دفاع قبایل از بستگان خود یک رسم فطری و معمولی بوده که در آن بزرگ و کوچک یکسان بودند.
آری، پایگاه دفاعی مسلمانان خانه بنی هاشم و سنگینی کار بر دوش ابو طالب و خاندان وی بود وگرنه افراد دیگری که به مسلمانان می‌پیوستند، چندان قدرت دفاع از خود نداشتند، تا چه رسد که اسلام آنان سبب عزت و اعتلای مسلمانان گردد.
(1). سیره ابن هشام، ج 1، ص 31. طبری تمام جریان خبر شکسته شدن سر خلیفه را در تاریخ خود، ج 2، ص 72 نقل کرده است.
(2). رجل اختار لنفسه أمرا فما ذا تریدون؟ أ ترون؟ بنی عدی بن کعب یسلّمون لکم صاحبه هکذا؟ «سیره ابن هشام، ج 1، ص 317».

268

ابو جهل در کمین رسول خدا می‌نشیند

پیشرفت روزافزون اسلام، قریش را سخت ناراحت کرده بود. روزی نبود که گزارشی درباره گرایش فردی از تیره‌های قریش به آنان نرسد. از این‌رو، شعله غضب در درونشان زبانه می‌کشید. فرعون مکّه، «ابو جهل» روزی در محفل قریش چنین گفت: شما ای گروه قریش می‌بینید که محمّد چگونه دین ما را بد می‌شمرد و به آیین پدران ما و خدایان آن‌ها بد می‌گوید و ما را بی‌خرد قلمداد می‌نماید. «1» به خدا سوگند! فردا در کمینش می‌نشینم و سنگی را در کنار خود می‌گذارم، هنگامی که محمد سر به سجده می‌گذارد، سر او را با آن می‌شکنم. فردای آن روز، پیامبر برای نماز وارد مسجد الحرام شد و میان «رکن یمانی» و «حجر الاسود» برای نماز ایستاد. گروهی از قریش- که از تصمیم ابو جهل آگاه بودند- به فکر فرو رفته بودند که آیا ابو جهل در این مبارزه پیروز می‌گردد یا نه. پیامبر گرامی سر به سجده نهاد، دشمن دیرینه او از کمینگاه برخاست و نزدیک پیامبر آمد، ولی چیزی نگذشت که رعب عجیبی در دلش پدید آمد، لرزان و ترسان با رنگی پریده به سوی قریش برگشت. همه به طرفش دویدند و گفتند: چه شد «ابا حکم!»؟ وی با صدایی بسیار ضعیف و ترسان و مضطرب گفت:
منظره‌ای در برابرم مجسم گشت که در تمام عمرم ندیده بودم و از تصمیم خود منصرف گشتم. فروغ ابدیت، جعفر سبحانی 268 ابو جهل در کمین رسول خدا می‌نشیند ..... ص : 268
شک یک نیروی غیبی به فرمان خدا به کمک پیامبر برخاسته و چنین منظره‌ای را پدید آورده و وجود پیامبر را طبق وعده قطعی الهی «إنّا کفّیناک المستهزئین؛ ما از شرّ مسخره کنندگان تو را نگاه می‌داریم» از گزند دشمن حفظ کرده بود.
نمونه‌های زیادی از آزار «قریش» در صفحات تاریخ ثبت است و «ابن اثیر» «2»
(1). إنّ محمدا قد أتی ما ترون من عیب دیننا، و شتم آبائنا، و تسفیه أحلامنا، و شتم آلهتنا «سیره ابن هشام، ج 1، ص 298- 299».
(2). الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 47.

269

فصلی را به این موضوع اختصاص داده و نام دشمنان سرسخت پیامبر در مکّه و انواع آزارهای آنان را بیان نموده است.
حضرت هر روز با نوع خاصی از آزارها روبه‌رو بود؛ مثلا روزی «عقبة ابن ابی معیط» پیامبر را در حال طواف دید و ناسزا گفت و عمامه او را به گردنش پیچید و از مسجد بیرون کشید، گروهی از ترس بنی هاشم، پیامبر را از دست او گرفتند. «1»
آزار و آسیبی که پیامبر گرامی، از جانب عموی خود «ابو لهب» و همسر او «أمّ جمیل» می‌دید، بی‌سابقه بود. خانه پیامبر در همسایگی آنان قرار داشت. آن‌ها از ریختن هرگونه زباله بر سرو صورت او دریغ نداشتند؛ روزی بچه‌دان گوسفندی بر سرش زدند و سرانجام کار به جایی رسید که «حمزه» به منظور انتقام عین همان را بر سر ابو لهب کوبید.

آزار مسلمانان‌

اشاره
یکی از عوامل پیشرفت اسلام استقامت شخص رسول گرامی صلی اللّه علیه و آله و سلّم و یاران و هواداران آن حضرت بود. شما با نمونه‌هایی از صبر و بردباری پیشوای مسلمانان آشنا شدید. بردباری و ثبات هواداران او که در محیط مکّه (مرکز حکومت شرکت و بت‌پرستی) به سر می‌بردند نیز جالب توجه است. فداکاری و پایداری آنان را در فصول وقایع پس از هجرت آمده است. اکنون به تحلیل زندگی طاقت‌فرسای چند فداکار دیرینه که در محیط بی‌پناه «مکّه» زندگی می‌نمودند و یا پس از شکنجه دیدن، مکّه را به عنوان تبلیغ ترک گفته‌اند، می‌پردازیم:
1. بلال حبشی‌
پدر و مادر وی از کسانی بودند که از «حبشه» به حالت اسارت وارد جزیرة العرب شده بودند. «بلال» که بعدها مؤذن رسول گرامی شد، غلام «أمیّة بن خلف» بود. وی از
(1). بحار الانوار، ج 18، ص 20.

270

دشمنان سرسخت پیشوای بزرگ مسلمانان بود. چون عشیره رسول خدا دفاع از حضرت را بر عهده گرفته بودند، وی برای انتقام، غلام تازه مسلمان خود را در ملأ عام شکنجه می‌داد و او را در گرم‌ترین روزها با بدن برهنه روی ریگ‌های داغ می‌خوابانید و سنگ بسیار بزرگ و داغی را روی سینه‌اش می‌نهاد و او را با جمله زیر مخاطب می‌ساخت: «دست از تو برنمی‌دارم تا اینکه به همین حالت جان بسپاری و یا از اعتقاد به خدای محمد برگردی و لات و عزّی را بپرستی!». «1»
بلال در برابر آن همه شکنجه، گفتار او را با دو کلمه- که روشن‌گر پایه استقامت او بود- پاسخ داد و چنین گفت: أحد، أحد؛ خدا یکی است! و هرگز به آیین شرک و بت‌پرستی برنمی‌گردم. استقامت این غلام سیاه که اسیر سنگ‌دلی بود، اعجاب دیگران را برانگیخت. حتی «ورقة بن نوفل» بر وضع رقت بار او گریست و به «امیّه» گفت: به خدا سوگند! اگر او را با این وضع بکشید، قبرش را زیارتگاه خواهم ساخت. «2»
گاهی امیّه شدت عمل بیشتری نشان می‌داد، ریسمانی به گردنش می‌افکند و به دست بچه‌ها می‌داد تا او را در کوچه‌ها بگردانند. «3»
در جنگ بدر، نخستین جنگ اسلام امیّه با فرزندش اسیر شدند، برخی از مسلمانان به کشتن امیّه رأی نمی‌دادند، ولی بلال گفت: او پیشوای کفر است و باید کشته شود. بر اثر اصرار وی، پدر و پسر به کیفر اعمال ظالمانه خود رسیدند و هر دو کشته شدند.
2. عمار یاسر و پدر و مادر او
عمار و والدین او، از پیش‌گامان اسلام‌اند. آنان روزی که مرکز تبلیغاتی رسول
(1). لا تزال هکذا حتی تموت أو تکفر بمحمد و تعبد اللّات و العزّی.
(2). سیره ابن هشام، ج 1، ص 318.
(3). الطبقات ابن سعد، ج 3، ص 233 و برای اطلاع بیشتر از رشادت و بردباری بلال، به مجله مکتب اسلام، سال نهم شماره‌های 5 و 7 مقاله «بلال حبشی مؤذن پیامبر اکرم» به قلم نگارنده مراجعه بفرمایید.

271

خدا، خانه «ارقم بن ابی الارقم» بود، اسلام آوردند. وقتی مشرکان از ایمان آنان آگاه شدند، در آزار و شکنجه آنان کوتاهی ننمودند. «ابن اثیر» «1» می‌نویسد:
مشرکان، این سه نفر را در گرم‌ترین مواقع مجبور می‌کردند که خانه خود را ترک بگویند و در زیر آفتاب گرم و باد سوزان بیابان به سر ببرند. این شکنجه آن قدر تکرار شد که یاسر در آن میان جان سپرد. روزی در این خصوص همسرش «سمیه» به ابو جهل پرخاش نمود و آن مرد سنگ‌دل و بی‌رحم نیزه خود را، در قلب وی فرو برد و او را کشت. وضع رقت بار این زن و مرد، پیامبر گرامی را منقلب کرد. روزی پیامبر این منظره را دید و با چشم‌های اشک بار، رو به آنان کرد و فرمود:
ای خاندان یاسر! شکیبایی را پیشه سازید که جایگاه شما بهشت است.
پس از مرگ یاسر و همسرش، مشرکان درباره «عمار» شدت عمل به خرج داده، او را نیز مانند بلال شکنجه دادند. وی برای حفظ جان خود ناگزیر شد که در ظاهر، از اسلام خود بازگردد، ولی فورا پشیمان شد و با دیدگان گریان به محضر رسول خدا شتافت و با ناراحتی جریان را شرح داد. رسول گرامی صلی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: آیا تزلزلی در ایمان باطنی تو رخ داده است؟ عرض کرد: قلبم لبریز از ایمان است. فرمود: کوچک‌ترین ترس به خود راه مده و برای رهایی از شرّ آنان، ایمان خود را مستور بدار. این آیه در مورد ایمان عمار نازل گردید:
إِلَّا مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمانِ «2»؛ مگر آن کس که مورد اکراه قرار گیرد، ولی قلب او از ایمان سرشار است. «3»
معروف است که ابو جهل تصمیم گرفت خاندان یاسر را- که از بی‌پناه‌ترین افراد بودند- شکنجه کند. از این‌رو، دستور داد که آتش و تازیانه آماده نمایند، آن‌گاه یاسر، سمیه و عمار را کشان‌کشان به آنجا بردند و با نیش خنجر و آتش برافروخته و
(1). الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 45.
(2). سیره ابن هشام، ج 1، ص 320.
(3). نحل (16) آیه 106.

272

نواختن تازیانه آنان را زجر دادند. این حادثه آن قدر تکرار شد که سمیه و یاسر (بدون اینکه تا دم مرگ از تعریف و درود بر پیامبر بازبمانند) زیر شکنجه جان دادند.
جوانان «قریش» که شاهد این صحنه فجیع بودند، با تمام وحدت منافعی که در کوبیدن اسلام داشتند، عمار را با تن مجروح و دل خسته از زیر شکنجه ابو جهل نجات دادند تا بتواند جسد پدر و مادر خود را به خاک بسپارد.
3. عبد اللّه بن مسعود
مسلمانانی که در حوزه سرّی اسلام وارد شده بودند، با هم گفت‌وگو نمودند که «قریش» قرآن ما را نشنیده و چه بسا شایسته است که مردی از میان ما برخیزد و در مسجد الحرام با صدای هرچه رساتر آیاتی از قرآن را بخواند. «عبد اللّه بن مسعود» اعلام آمادگی کرد و هنگامی که سران قریش در کنار کعبه قرار گرفته بودند با صدای ملیح و رسا آیات زیر را خواند:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ- الرَّحْمنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ خَلَقَ الْإِنْسانَ، عَلَّمَهُ الْبَیانَ ....
جمله‌های فصیح و بلیغ این سوره، رعب عجیبی در سران قریش ایجاد نمود. آنان برای جلوگیری از عکس العمل ندای آسمانی که فردی بی‌پناه به گوش آن‌ها رساند، همگی از جای برخاستند و او را به قدری زدند که خون از سراسر بدنش جاری شد و با وضع رقت‌باری پیش یاران پیامبر برگشت، ولی آن‌ها خوش‌حال بودند که سرانجام ندای جان‌فزای قرآن به گوش دشمنان رسید. «1»
4. ابو ذر
اشاره
ابو ذر، چهارمین یا پنجمین نفر بود که مسلمان شد. «2» وی در همان روزهای اوّل ظهور اسلام، مسلمان شد و از سابقین در اسلام به شمار می‌رود.
(1). سیره ابن هشام، ج 1، ص 314.
(2). اسد الغابه، ج 1، ص 301؛ الاصابه، ج 4، ص 64 و الاستیعاب، ج 4، ص 62.

273

طبق تصریح قرآن مجید کسانی که در آغاز رسالت پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله و سلّم ایمان آورده‌اند، مقام و موقعیت بزرگی دارند «1» و کسانی که پیش از فتح مکّه اسلام آورده‌اند، از نظر فضیلت و مقام معنوی، با افرادی که پس از نفوذ و قدرت اسلام (فتح مکّه) ایمان آورده‌اند، یکسان نیستند. قرآن مجید این حقیقت را بیان نموده و می‌فرماید:
کسانی از شما که پیش از فتح (مکّه)، مال خود را در راه خدا خرج نموده و با دشمنان خدا جنگیده‌اند، با دیگران یکسان نیستند، بلکه مرتبه آنان از کسانی که پس از فتح در راه خدا مال بذل نموده و با دشمنان خدا جنگیده‌اند، برتر است. «2»
نخستین منادی اسلام‌
اشاره
هنگامی که ابو ذر اسلام آورد، پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله و سلّم به طور پنهانی مردم را به سوی اسلام دعوت می‌کرد و هنوز زمینه دعوت آشکار، فراهم نشده بود. آن روز پیروان اسلام، منحصر به خود پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلّم و پنج نفری بود که به او ایمان آورده بودند. با توجه به این شرایط، بر حسب ظاهر در برابر ابو ذر جز این راهی نبود که ایمان خود را پنهان نموده و بی‌سروصدا مکّه را به سوی قبیله خود ترک گوید.
ابو ذر، روح پرجنب‌وجوش و مبارزی داشت. گویی او برای این آفریده شده بود که همه‌جا، بر ضد باطل علم مخالفت برافراشته، با انحراف و کج روی به مبارزه برخیزد. کدام باطلی از این بزرگ‌تر است که مردم در برابر مشتی چوب و سنگ به کرنش و سجده بیفتند و آن‌ها را به عنوان خدا بپرستند!؟
وی نمی‌توانست این صحنه را تحمل کند؛ از این‌رو پس از اقامت کوتاهی در مکّه،
(1). وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ «واقعه (56) آیه 10- 11».
و السَّابِقُ‌ونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِینَ وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی تَحْتَهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها أَبَداً ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ «توبه (9) آیه 100».
(2). لا یَسْتَوِی مِنْکُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَ قاتَلَ أُولئِکَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِنَ الَّذِینَ أَنْفَقُوا مِنْ بَعْدُ وَ قاتَلُوا ... «حدید (57) آیه 10».

274

روزی به پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله و سلّم عرض کرد: من چه کنم و برایم چه وظیفه‌ای معین می‌کنید؟
پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: تو می‌توانی مبلّغ اسلام در میان قبیله خود باشی. اینک میان قوم خود برگرد تا دستور من به تو برسد.
ابو ذر گفت: سوگند به خدا باید پیش از آن‌که به میان قبیله خود برگردم، ندای اسلام را به گوش این مردم برسانم و این سدّ را بشکنم، سدّ ممنوعیت شعار اسلام و آیین یکتاپرستی در مکّه.
او به دنبال این تصمیم، هنگامی که قریش در مسجد الحرام سرگرم گفت‌وگو بودند، وارد مسجد شد و با صدای بلند ندا در داد:
أشهد أن لا إله إلّا اللّه و أشهد أنّ محمّدا رسول اللّه.
تا آنجا که تاریخ اسلام نشان می‌دهد، آن نخستین ندائی بود که آشکارا، عظمت و جبروت قریش را به مبارزه طلبید. این ندا، از حنجره مرد غریبی درآمد که نه حامی و پشتیبانی در مکّه داشت و نه قوم و خویشی.
اتفاقا، آنچه پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله و سلّم پیش‌بینی کرده بود، رخ داد، و صدای ابو ذر در مسجد الحرام طنین افکند؛ قریش حلقه انجمن را شکسته به سوی او هجوم بردند و او را با بی‌رحمی آن قدر زدند که بی‌هوش نقش زمین گشت.
خبر به گوش عباس عموی پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلّم رسید. او فورا به مسجد الحرام آمد و خود را روی پیکر ابو ذر افکند و برای اینکه بتواند او را از چنگال مشرکان نجات بدهد، به تدبیر لطیفی متوسل شد و گفت:
شما همگی بازرگانید، راه تجارتی شما از میان طایفه غفار می‌گذرد و این جوان از قبیله غفار است؛ اگر او کشته شود، فردا تجارت قریش به خطر می‌افتد و هیچ کاروانی نمی‌تواند از میان این طایفه بگذرد.
نقشه عباس مؤثر واقع شد و قریشیان دست از ابو ذر برداشتند، ولی ابو ذر که جوانی پرحرارت و فوق العاده دلیر و مبارز بود، فردای آن روز باز وارد مسجد شد و شعار خود را تجدید کرد. دو مرتبه قریشیان بر سرش ریختند و تا سرحد مرگ زدند.
275

این بار نیز عباس او را با همان تدبیر روز قبل، از دست آن‌ها نجات داد. «1»
چنان که گفته شد اگر عباس نبود، شاید ابو ذر از چنگال مشرکان جان سالم بدر نمی‌برد و او نیز کسی نبود که به این زودی میدان مبارزه را ترک کند. از این‌رو، چند روز بعد، مبارزه را از نو آغاز کرد. روزی زنی را دید که در حال طواف به دور کعبه، دو بت بزرگ عرب، به نام «اساف» و «نائلة» را که در اطراف کعبه نصب شده بود، خطاب نموده، درد دل می‌کند و با سوز و گداز خاصی حاجت‌هایش را از آن‌ها می‌طلبد.
ابو ذر از نادانی این زن، سخت ناراحت شد و برای اینکه به او بفهماند آن دو بت فاقد ادراک و شعورند، گفت: این دو بت را به ازدواج یک دیگر درآور.
زن از سخن ابو ذر برآشفت و فریاد زد: تو «صائبی» هستی. «2» با فریاد زن، جوانان قریش بر سر ابو ذر ریختند و او را کتک زدند، ولی گروهی از قبیله «بنی بکر» به یاریش شتافتند و او را از چنگال جوانان قریش نجات دادند. «3»
مسلمان شدن قبیله غفار
پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله و سلّم استعداد شاگرد جدید و قدرت خیره‌کننده‌اش را در مبارزه با باطل به خوبی درک می‌کرد، ولی چون هنوز وقت شدّت عمل و مبارزه نرسیده بود، به او دستور داد به میان طایفه خود برگردد و آنان را به سوی اسلام دعوت کند.
ابو ذر به سوی قوم و طایفه خود برگشت و کم کم با آنان درباره موضوع قیام پیامبری که از جانب خدا برانگیخته شده و مردم را به پرستش خدای یگانه و اخلاق نیک دعوت می‌کند، سخن گفت.
ابتدا برادر و مادر ابو ذر اسلام آوردند. بعد، نصف افراد قبیله «غفار» مسلمان شدند
(1). حلیة الاولیاء، ج 1، ص 158- 159؛ الطبقات ابن سعد، ج 4، ص 225؛ الاستیعاب، ج 4، ص 63؛ الاصابه، ج 4، ص 64 و الدرجات الرفیعه، ص 228.
(2). بت‌پرستان مکّه کسانی را که به آیین اسلام وارد می‌شدند، به صائبی بودن متهم می‌ساختند.
(3). الطبقات الکبری، ج 4، ص 223.

276

و پس از هجرت پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله و سلّم به شهر یثرب (مدینه)، نصف دیگر نیز اسلام اختیار کردند. قبیله «اسلم» نیز به پیروی از «غفار» به محضر پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلّم شرف‌یاب شده، اسلام آوردند.
ابو ذر، پس از جنگ بدر و احد، در مدینه به پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله و سلّم پیوست و در آن شهر اقامت گزید. «1»
تعداد سربازان فداکار اسلام که در آغاز بعثت در سخت‌ترین وضع به سر برده و در راه نیل به هدف، استقامت به خرج داده‌اند، بیش از این‌ها است. ولی ما برای اختصار به همین اندازه اکتفا کردیم.

دشمنان سرسخت پیامبر

شناسایی برخی از دشمنان پیشوای بزرگ مسلمانان، در تحلیل حوادث آینده که پس از هجرت رخ داده بی‌تأثیر نیست. ما در اینجا به طور فشرده نام و خصوصیات بعضی از آنان را می‌آوریم:
1. ابو لهب: وی همسایه پیامبر بود و هیچ‌گاه از تکذیب و اذیّت وی و مسلمانان دست‌بردار نبود.
2. اسود بن عبد یغوث: او یکی از مسخره کنندگان بود. هنگامی که مسلمانی بی‌پناه و تهی دست را می‌دید، از روی تمسخر می‌گفت: این تهی دستان، خود را شاهان روی زمین می‌دانند و چنین می‌پندارند که به همین زودی‌ها تاج و تخت شاه ایران را تصاحب خواهند کرد. «2» ولی اجل مهلت نداد که او با دیدگان خود ببیند که چگونه مسلمانان وارث سرزمین قیصر و کسری و تخت و تاج آن‌ها شدند.
3. ولید بن مغیره: مرد سال‌خورده قریش بود که ثروت هنگفتی در اختیار داشت.
در فصل آینده به گفت و گوی او با پیامبر می‌پردازیم.
(1). الطبقات ابن سعد، ج 4، ص 221- 222 و 226 و الدرجات الرفیعه، ص 225- 226 و 229- 230.
(2). هؤلاء ملوک الأرض الّذین یرثون ملک کسری!.

277

4. امیّه و أبیّ فرزندان «خلف»: روزی أبیّ استخوان‌های پوسیده و نرم‌شده مردگان را به دست گرفت و رو به پیامبر کرد و گفت: إنّ ربّک یحیی هذه العظام؟ آیا پروردگار تو این استخوان‌ها را زنده می‌کند؟ از مصدر وحی خطاب آمد:
قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ «1»؛ بگو همان پروردگاری که در آغاز آن‌ها را آفریده است، زنده خواهد نمود. این دو برادر، در جنگ «بدر» کشته شدند.
5. ابو الحکم بن هشام: که به جهت عناد و تعصب بی‌جایی که با اسلام داشت؛ مسلمانان، او را «ابو جهل» خواندند. وی نیز در جنگ «بدر» کشته شد.
6. عاص بن وائل: وی پدر عمرو عاص است که رسول خدا را «ابتر» (مقطوع النسل) می‌خواند.
7. عقبة بن ابی معیط: که از دشمنان سرسخت پیامبر بود و لحظه‌ای از آزار وی و مسلمانان راحت نمی‌نشست. «2»
باز گروه دیگری هستند مانند ابو سفیان و ... که مورخان کاملا خصوصیات آنان را ضبط نموده‌اند و ما برای اختصار از نقل آن‌ها خودداری نمودیم.

عمر، خلیفه دوم اسلام می‌آورد

گرایش هر فردی از مسلمانان معلول جهتی بوده است. گاهی یک رویداد کوچکی، موجب اسلام فردی و یا گروهی می‌شد. در این میان انگیزه اسلام آوردن خلیفه دوم جالب است. اگر چه از نظر تنظیم تاریخ لازم بود که این رویداد پس از مهاجرت یاران پیامبر به حبشه قرار می‌گرفت، ولی چون در اینجا سخن از یاران پیامبر به میان آمد، لذا به همین مناسبت، چگونگی مسلمان شدن وی را شرح می‌دهیم. ابن هشام «3» می‌نویسد:
(1). یس (36) آیه 78- 79.
(2). الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 47- 51 و به کتاب‌های اسد الغابه، الاصابه، الاستیعاب و غیره مراجعه فرمایید.
(3). سیره ابن هشام، ج 1، ص 365.

278

از خاندان «خطاب» (پدر عمر) فقط دختر او «فاطمه» و شوهر وی «سعید بن زید» ایمان آورده بودند. روابط عمر با مسلمانان در آغاز اسلام بسیار تیره بود؛ به گونه‌ای که از دشمنان سرسخت پیامبر به شمار می‌رفت. از این‌رو خواهر خلیفه و شوهر وی، اسلام خود را پیوسته از او پنهان می‌داشتند. با این حال، «خباب بن ارت» در مواقع معینی به خانه آن‌ها می‌آمد و به هر دو نفر قرآن می‌آموخت.
اوضاع درهم ریخته اهل مکّه، عمر را سخت عصبانی کرده بود، زیرا می‌دید که دودستگی و تفرقه میان آن‌ها حکم فرما است و روز روشن «قریش» بسان شب تیره در آمده است. از این جهت با خود اندیشید، ریشه این اختلاف را با کشتن پیامبر قطع کند. برای اجرای این هدف از محل پیامبر تحقیق نمود؛ گفتند: وی در خانه‌ای‌ست کنار بازار صفا و چهل تن مانند حمزه، ابو بکر، علی و ... حمایت و حفاظت او را بر عهده دارند.
نعیم بن عبد اللّه که از دوستان صمیمی عمر بود، می‌گوید: عمر را دیدم که شمشیر خود را حمایل کرده و به مقصدی عازم است. از مقصدش پرسیدم. او گفت: دنبال محمد می‌گردم که میان قریش دودستگی افکنده و به عقل و خرد آن‌ها خندیده و آیین آنان را هیچ شمرده و خدایانشان را تحقیر نموده است، می‌روم تا او را بکشم. «1» نعیم می‌گوید:
به وی گفتم خودت را گول زدی. «2» تصور می‌نمایی فرزندان «عبد مناف» تو را زنده می‌گذارند؟ اگر تو مرد صلح‌جویی هستی، نخست خویشان خود را اصلاح کن، زیرا خواهرت «فاطمه» و شوهرش مسلمان شده‌اند و از آیین «محمد» پیروی می‌نمایند.
گفتار «نعیم» طوفانی از خشم در وجود خلیفه پدید آورد. در نتیجه، از مقصود خود منصرف گشت و به سوی خانه شوهر خواهرش روانه شد. همین که نزدیک خانه آمد، زمزمه کسی را شنید که با آهنگ مؤثری قرآن می‌خواند. ورود «عمر» به خانه
(1). أرید محمّدا الّذی فرّق أمر قریش، و سفّه أحلامها، و عاب دینها، و سبّ آلهتها فأقتله.
(2). لقد غرّتک نفسک من نفسک یا عمر.

279

خواهر خود به گونه‌ای بود که او و همسرش فهمیدند عمر وارد خانه می‌شود، لذا معلم قرآن را در نقطه‌ای از خانه جای دادند، که از چشم «عمر» مستور باشد. فاطمه نیز، ورقه‌ای را که قرآن در آن نوشته شده بود مخفی نمود.
عمر بدون سلام و تعارف گفت: این زمزمه‌ای که به گوشم رسید، چه بود؟ «1» گفتند:
ما چیزی نشنیدیم. عمر گفت: به من گزارش داده‌اند که شما مسلمان شده‌اید و از آیین «محمد» پیروی می‌نمایید. او این جمله را با کمال عصبانیت گفت و به شوهر خواهر خود حمله کرد. خواهر وی نیز به یاری شوهرش برخاست. عمر به خواهر خود حمله کرد و سر او را با نوک شمشیر سخت مجروح ساخت. زن بینوا در حالی که خون از سرش می‌ریخت، با دلی پر از ایمان گفت: آری ما مسلمان شده‌ایم و به خدا و رسولش ایمان آورده‌ایم. آنچه می‌توانی درباره ما انجام بده. منظره دل خراش خواهر که با صورت خون‌آلود و دیدگان خون بار، در برابر برادر ایستاده بود و سخن می‌گفت؛ لرزه بر اندام عمر انداخت و او را از کرده خود پشیمان ساخت.
از این‌رو، از وی تقاضا کرد که آن صحیفه را به او نشان دهد تا در کلمات «محمد» دقت کند. خواهر از ترس اینکه مبادا برادرش آن را پاره کند، او را قسم داد و او نیز متعهد شد و سوگند یاد کرد که پس از خواندن، آن را بازگرداند. سپس لوحی به دست گرفت که در آن بدین ترتیب آیاتی چند نوشته شده بود:
1. «طه» این قرآن را به تو نازل نکردیم که خود را به زحمت بیفکنی.
2. [این قرآن] فقط وسیله یادآوری است، برای کسانی که می‌ترسند.
3. [این قرآن] از جانب آن‌که زمین و آسمان‌های بلند را آفریده، نازل شده است.
4. آفریدگار بر عرش [آفرینش] استیلا دارد.
5. هرچه در زمین و آسمان‌ها است، از آن او است.
6. آشکار و نهان را می‌داند. «2»
(1). ما هذه الهیمنة الّتی سمعت؟.
(2). آیاتی چند از آغاز سوره طه است.

280

این آیات بلیغ و سخنان فصیح و محکم، عمر را سخت تحت تأثیر قرار داد.
مردی که تا چند ثانیه پیش، دشمن شماره یک قرآن و اسلام بود؛ مصمم گشت که روش خود را تغییر دهد. بنابراین، به سوی خانه‌ای که قبلا اطلاع پیدا کرده بود که پیامبر در آنجا است روانه شد و در خانه را کوبید. مردی از یاران پیامبر برخاست و از شکاف در نگاه کرد، دید عمر شمشیر خود را حمایل نموده و پشت در ایستاده و منتظر بازشدن در خانه است. فورا برگشت و پیامبر را از جریان آگاه ساخت. حمزه پسر عبد المطلب گفت: بگذار وارد شود. هرگاه با حسن نیت وارد شد، مقدم او را گرامی می‌داریم و در غیر این صورت او را می‌کشیم.
طرز رفتار عمر با پیامبر اعتمادشان را جلب کرد و گشاده‌رویی و اظهار ندامت و پشیمانی او از کرده‌های خود تصمیم نهایی او را ثابت نمود و بالاخره در محضر گروهی از یاران رسول خدا اسلام آورد و از آن پس در صف مسلمانان درآمد.
«ابن هشام» اسلام آوردن عمر را به گونه دیگری نیز نوشته است. «1»
(1). سیره ابن هشام، ج 1، ص 368.

281

داوری قریش درباره قرآن‌

اشاره

بحث در ماهیت معجزه به طور مطلق و در حقیقت اعجاز خصوص قرآن از هدف ما بیرون است. ما در نوشته «اعتقادی» خود، درباره هر دو موضوع به صورت گسترده بحث نموده‌ایم. «1»
ولی بحث‌های تاریخی ما را به این نقطه هدایت می‌کند که این کتاب آسمانی بزرگ‌ترین و برنده‌ترین حربه پیامبر بزرگ اسلام بود؛ به طوری که استادان سخن و استوانه‌های شعر و خطابه، در برابر فصاحت و بلاغت و شیرینی و کشش کلمات و جمله‌ها و آیات آن مبهوت و حیران بودند و همگی اعتراف می‌کردند که قرآن محمد در یک سطح عالی‌تری از فصاحت و بلاغت قرار گرفته هرگز این طرز سخن گفتن در میان بشر معمول نبوده است. تأثیر و نفوذ و یا جذبه و کشش قرآن او طوری بود که سخت‌ترین دشمنان او پس از استماع آیاتی چند به خود می‌لرزیدند و گاهی چنان از خود بی‌خود می‌گشتند که مدت‌ها به حالت بهت‌زده، از جای خود حرکت نمی‌کردند اینک به چند نمونه اشاره می‌کنیم: «2»
(1). درباره حقیقت اعجاز به کتاب رسالت آسمانی پیامبران و کیفیت اعجاز قرآن به کتاب برهان رسالت، مراجعه بفرمایند.
(2). برای اطلاع بیشتر در این باره به کتاب‌های تفسیر مراجعه کنید.

282

داوری ولید

ولید ثروت فراوانی داشت و بسیاری از مشکلات عرب، به دست او گشوده می‌شد. گروهی از قریش، برای حلّ مشکل نفوذ اسلام در تمام خانه‌ها به سراغ وی رفته و قضاوت او را درباره قرآن محمد خواستند و گفتند: آیا قرآن «محمد» سحر و جادو است، یا کهانت است، یا خطابه و سخنرانی‌هایی می‌باشد که او ساخته است.
دانای عرب، در این باره از آن‌ها مهلت خواست تا نظر خود را پس از استماع قرآن بیان کند. سپس از جای خود بلند شد و در حجر اسماعیل کنار پیامبر نشست و گفت:
پاره‌ای از اشعارت را بخوان. «1»
پیامبر فرمود: آنچه که من می‌خوانم شعر نیست، بلکه کلام خداست که آن را برای هدایت شما فرو فرستاده است. سپس ولید تقاضای تلاوت آن را کرد. پیامبر گرامی سیزده آیه، از آیات آغاز سوره «فصلت» را تلاوت نمود. هنگامی که پیامبر به این آیه رسید:
فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُکُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عادٍ وَ ثَمُودَ؛ هرگاه روی بگردانند بگو من شما را از صاعقه‌ای مانند صاعقه عاد و ثمود، برحذر می‌دارم؛ «ولید» سخت به خود لرزید، موهای او بر بدنش راست شد. «2» با حالت بهت زده‌ای، از جای خود بلند شد و راه خانه خود را پیش گرفت. چند روزی از خانه بیرون نیامد، به گونه‌ای که قریش او را به باد مسخره گرفتند و گفتند که «ولید» راه نیاکان خود را ترک گفته و راه «محمد» را پیش گرفته است. «3»
طبرسی می‌گوید: روزی که سوره «غافر» بر پیامبر نازل گردید، وی با صدای جذّابی به منظور ابلاغ آیات الهی آن را می‌خواند. اتفاقا ولید نزدیک پیامبر نشسته بود
(1). یا محمّد أنشدنی شعرک.
(2). و قامت کلّ شعرة فی بدنه.
(3). اعلام الوری، ص 27- 28 و بحار الانوار، ج 17، ص 211- 222.

283

و بدون توجه آیات زیر را استماع کرد:
حم تَنْزِیلُ الْکِتابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ، غافِرِ الذَّنْبِ وَ قابِلِ التَّوْبِ، شَدِیدِ الْعِقابِ ذِی الطَّوْلِ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ إِلَیْهِ الْمَصِیرُ، ما یُجادِلُ فِی آیاتِ اللَّهِ إِلَّا الَّذِینَ کَفَرُوا فَلا یَغْرُرْکَ تَقَلُّبُهُمْ فِی الْبِلادِ ...؛ این کتاب از خدای قادر و دانا فرو فرستاده شده است، خدایی که بخشنده گناهان و پذیرنده توبه‌ها است، خدایی که مجازاتش سنگین و نعمتش فراوان است، جز او خدایی نیست، سرانجام هر چیزی به سوی او است؛ درباره آیات الهی جز کسانی که کافرند مجادله نمی‌کنند، فعالیّت و زندگی آن‌ها در شهرها تو را نفریبد ...
این آیات- که ما قسمتی از آن را نقل کردیم- حکیم عرب را سخت تحت تأثیر قرار داد. هنگامی که بنی مخزوم دور او را گرفتند و از وی خواستند که درباره قرآن محمد داوری کند، او قرآن را چنین ستود:
من از محمد امروز سخنی شنیدم که از سنخ کلام انس و جن نیست، و إنّ له لحلاوة و إنّ علیه لطلاوة و إنّ أعلاه لمثمر و إنّ أسفله لمغدق، و إنّه یعلو و ما یعلی علیه؛ شیرینی خاصی دارد و زیبایی مخصوصی، شاخسار آن پرمیوه و ریشه‌های آن پربرکت است، سخنی است برجسته و هیچ سخنی از آن برجسته‌تر نیست.
این جمله‌ها را گفت و راه خود را پیش گرفت و قریش چنان گمان کردند که وی به آیین محمد گرویده است. «1»
به قول یکی از دانشمندان «2» این جمله نخستین تقریظ از جانب بشر درباره قرآن است. تدبّر در این گفتار، نحوه اعجاز قرآن را در آن روزگار روشن می‌سازد و معلوم می‌شود که علّت اعجاز قرآن برای آن گروه، همان جذبه و کشش و حلاوت و شیرینی فوق العاده آن بود که در غیر قرآن، آن لذت و لطافت را نمی‌یافتند.
(1). مجمع البیان، ج 10، ص 387.
(2). علّامه شهرستانی، در کتاب المعجزة الخالدة، ص 66.

284

نمونه دیگر

«عتبة بن ربیعه» از بزرگان «قریش» بود. روزی که «حمزه» اسلام آورد، سراسر محفل «قریش» مالامال از غم و اندوه بود و سران بیم آن را داشتند که دامنه اسلام بیش از این توسعه یابد. در آن میان «عتبه» گفت: من به سوی «محمد» می‌روم و مطالبی را پیشنهاد می‌کنم، شاید او یکی از آن‌ها را بپذیرد و دست از آیین جدید بردارد، سران جمعیت، نظر وی را تصویب کردند. وی برخاست و به سوی پیامبر- که در مسجد نشسته بود- رفت و به او پیشنهاد کرد که ریاست مکّه را به وی بدهند و ثروت هنگفتی در اختیارش بگذارند و او از دعوت خود دست بردارد. آن‌گاه که سخنانش پایان یافت، پیامبر فرمود: «آیا سخنان تو خاتمه پذیرفت؟» «1» گفت: آری. پیامبر فرمود: این آیات را گوش ده که پاسخ تمام پرسش‌هایت در آن‌ها است:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ، حم تَنْزِیلٌ مِنَ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ، کِتابٌ فُصِّلَتْ آیاتُهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ، بَشِیراً وَ نَذِیراً فَأَعْرَضَ أَکْثَرُهُمْ فَهُمْ لا یَسْمَعُونَ؛ به نام خدای رحمان و رحیم، حاء میم، اینکه از جانب خدای بخشنده و مهربان نازل گردیده کتابیست که آیه‌های آن برای گروهی که دانا هستند توضیح داده شده است. قرآن عربی و بشارت دهنده و بیم‌دهنده است، اما بیشتر آن‌ها روی گردانیده‌اند و گوش نمی‌دهند.
پیامبر آیاتی چند از این سوره را خواند، وقتی به آیه 37 رسید، سجده کرد. پس از سجده روبه «عتبه» کرد و فرمود: ای ابا ولید! پیام خدا را شنیدی؟ «عتبه» مسحور و مجذوب کلام خدا شده بود و در حالی که بر دست‌های خود تکیه زده بود، مدتی به همین حالت به روی پیامبر نظاره می‌کرد؛ گویا قدرت سخن گفتن از او سلب شده بود.
سپس از جای خود برخاست و مرکز «قریش» را پیش گرفت. سران قریش از قیافه وی احساس کردند که تحت تأثیر کلام «محمد» واقع شده و با حالت انکسار (شکستگی)
(1). أ قد فرغت یا ابا الولید؟.

285

بازگشته است. تمام دیدگان به صورت عتبه دوخته شده بود، همگی گفتند چه واقعه‌ای رخ داده است؟ گفت: به خدا سوگند کلامی از محمد شنیدم که تاکنون از کسی نشنیده بودم «و اللّه ما هو بالشّعر و لا بالسّحر و لا بالکهانة؛ به خدا سوگند، نه شعر است و نه سحر و نه کهانت.» من چنین صلاح می‌بینم که او را رها کنیم تا در میان قبایل تبلیغ کند. هرگاه پیروز گردد و ملک و ریاست و سلطنتی به دست آرد، از افتخارات شما محسوب می‌گردد و شما را نیز در آن حظی است و اگر در آن میان مغلوب گردد، دیگران او را کشته‌اند و شما را نیز راحت کرده‌اند.
قریش، سخن و رأی عتبه را به باد مسخره گرفته و گفتند: تو مسحور کلام «محمد» شده‌ای. «1»

بهانه‌گیری‌های عجیب قریش‌

روزی پس از غروب آفتاب، سران «قریش» مانند عتبه، شیبه، ابو سفیان، نضر بن حرث، ابو البختری، ولید بن مغیره، ابو جهل، عاص بن وائل و ... در کنار کعبه انجمنی برپا نمودند. آنان تصمیم گرفتند که پیامبر را بخوانند و شخصا با او سخن بگویند. بنابراین، فورا کسی را فرستادند که حضرت را دعوت کند تا در انجمن آن‌ها شرکت کند. پیامبر پس از آگاهی از جریان، با کمال شتاب‌زدگی به امید هدایت آن‌ها وارد انجمن شد، سخن از هر دری آغاز شد، قریش شکوه‌های خود را بازگو نمودند و از تفرقه و جدایی که در میان قریش افتاده، ناله‌ها کردند و حاضر شدند همه گونه فداکاری کنند و در پایان از پیامبر درخواست‌هایی نمودند که قرآن، تمام آن‌ها را در سوره «اسراء» از آیه نود تا آیه 93 تشریح می‌کند. «2»
ای محمد! ما به تو ایمان نمی‌آوریم، مگر اینکه کارهای زیر را انجام بدهی:
1. این سرزمین ما خشک و بی‌آب است، از خدا بخواهی آب‌هایی در این سرزمین
(1). سیره ابن هشام، ج 1، ص 293- 294.
(2). تفسیر تبیان، ج 6، ص 519.

286

ریگزار راه بیفتد.
2. باید باغی در اختیار داشته باشی که از میوه‌های آن بهره‌مند شویم و در میان آن آب جاری گردد.
3. آسمان را قطعه‌قطعه بر سر ما فروریزی.
4. خدا و فرشتگان را حاضر کنی.
5. کاخی از طلا داشته باشی.
6. به سوی آسمان بروی و هرگز ایمان نخواهیم آورد، مگر اینکه نامه‌ای از آسمان بیاوری که نبوت تو را تصدیق کرده باشد.
از آنجا که مضمون این آیات و عدم اجابت پیامبر به درخواست قریش، دست‌آویزی برای مستشرقان مسیحی شده است؛ در اینجا به توضیح مفادّ این آیات پرداخته و علل منطقی عدم اجابت را روشن می‌سازیم.
پاسخ: پیامبران در هر زمینه و شرایطی دست به اعجاز نمی‌زنند، بلکه برای اعجاز شرایطی لازم است که در این درخواست‌ها وجود ندارد:
اولا، امور محال که امکان تحقق ندارد، از قلمرو قدرت بیرون است و هرگز مورد مشیت الهی و خواست هر صاحب اراده‌ای قرار نمی‌گیرد. بنابراین، هرگز مردم از پیامبران انجام امر محال را بخواهند، سپس با بی‌اعتنایی پیامبر روبه‌رو شوند، هرگز گواه بر انکار صدور معجزه از پیامبران نخواهد بود. در صورتی که این شرط در برخی از درخواست‌های آنان (درخواست چهارم) وجود دارد، زیرا آنان از پیامبر می‌خواستند که آن‌ها را با خدا روبه‌رو سازد و او را از نزدیک ببینند؛ حال آن‌که رؤیت خدا از محالات است، زیرا لازمه آن این است که او محدود به زمان و مکانی و دارای رنگی و شکلی باشد و ساحت اقدس خداوند از مادّه و لوازم مادّه منزه است.
حتی اگر مقصود آنان از پیشنهاد سوم این باشد که آسمان‌ها را بر سرشان فرو ریزد، (نه اینکه قطعه سنگی از آسمان فرود آید و آن‌ها را بکشد)، نیز یک تقاضای محال بوده است، زیرا مشیّت الهی ایجاب کرده که خدا این کار را در پایان جهان انجام دهد و
287

پیامبر نیز مشرکان را از این کار آگاه ساخته بود. چنان که جمله «کما زعمت؛ همچنان‌که می‌اندیشی» حکایت از آن دارد.
فرو ریختن نظام شمسی و اجرام کیهانی، گرچه ذاتا یک امر محالی نیست، ولی نسبت به مشیّت حکیمانه الهی و اراده نافذ او که نسل بشر بر روی زمین باید باقی بماند و آن‌ها را به کمال مطلوب انسانی برساند، محال شمرده می‌شود و شخص حکیم هرگز کاری بر خلاف مقتضیات هدف خود انجام نمی‌دهد.
ثانیا، از آنجا که هدف از درخواست اعجاز این است که با آن صدق گفتار پیامبر را به دست آورده و سند و دلیل بر ارتباط او با جهان فوق طبیعت تحصیل شود؛ هرگاه مورد درخواست مردم از پیامبری فاقد این خصیصه گردد، یعنی بر فرض اینکه پیامبر با درخواست آنان موافقت کند، هرگز دلیل بر ارتباط وی با جهان غیب نخواهد بود، در این صورت دلیلی ندارد که پیامبر، کاری را که مربوط به شئون و مقام او نیست، انجام دهد.
اتفاقا برخی از درخواست‌های آنان مانند: چشمه‌ای از زمین بیرون آورد، باغستانی از خرما و انگور و خانه از طلا داشته باشد از این قبیل است، زیرا حفر قنات در زمین و یا داشتن باغی از نخل‌ها و تاک‌ها در حالی که آب‌ها در میانشان جاری باشد و یا داشتن خانه طلایی دلیل بر نبوّت دارنده آن‌ها نیست، زیرا بسیاری از مردم یکی از این‌ها را دارند و هرگز پیامبر نیستند، بلکه گاهی برخی بالاتر از آن هستند؛ در صورتی که رایحه ایمان (تا چه رسد به نبوّت) در آن‌ها نیست.
اکنون که وجود این امور، ارتباطی با مقام نبوت ندارد و گواه بر راست‌گویی مدّعی نبوّت نمی‌شود؛ انجام آن، کار لغو و بیهوده‌ای خواهد بود و مقام منیع نبوّت از انجام امور لغو برتر است.
گاهی گفته می‌شود که همین پیشنهادهای سه‌گانه آنان (چشمه، باغ و خانه طلایی) در صورتی گواه بر صدق گفتار پیامبر نیست که او آن‌ها را از روی اسباب و علل عادی به وجود آورد، ولی اگر از راه غیر طبیعی دست به این کارها بزند؛ بدون تردید از آیات
288

و معجزات الهی بوده و دلیل بر راست‌گویی مدّعی نبوّت خواهد بود.
ظاهرا این اندیشه نادرست است، زیرا هدف مشرکان از این درخواست این بود که پیامبر دارای مکنت و قدرت مادی باشد و در نظر آنان بسیار بعید بود که پیامبر خدا شخصی فقیر و بی‌چیز باشد و چنین می‌پنداشتند که وحی الهی حتما باید بر فردی ثروتمند نازل گردد، آنجا که می‌گفتند:
چرا این قرآن بر مرد بزرگی (ثروتمند) از اهل مکّه و طائف نازل نگردیده است. «1»
بنابراین، هدف مکنت ظاهر و ثروت پیامبر بود، و لو از طریق علل و مجرای طبیعی باشد. گواه بر این مطلب که پیامبر به هر وسیله‌ای- و لو از مجرای طبیعی باشد- چنین کاری را انجام دهد؛ این است که باغ و خانه طلایی را برای خود «پیامبر» می‌خواستند و می‌گفتند:
تا برای تو خانه طلایی نباشد، ما به تو ایمان نمی‌آوریم. «2»
به عبارت دیگر می‌گفتند: تا تو شخصا دارای باغ و خانه طلایی نگردی، ما به تو ایمان نمی‌آوریم و اگر هدف این بود که او دو کار را با قدرت غیبی انجام دهد؛ وجهی ندارد که حتما بگویند: تا برای «تو» باغ و خانه نباشد ایمان نمی‌آوریم، بلکه کافی بود که بگویند: تا خانه و باغی به وجود نیاوری، به تو ایمان نمی‌آوریم.
اما اینکه در نخستین پیشنهاد خود گفتند که: «برای ما چشمه‌ای از زمین بشکافی.» «3» منظور آنان این نبود که چشمه را برای استفاده آنان در آورد، بلکه برای ایمان آوردن آنان چنین کاری انجام دهد.
ثالثا، منظور از درخواست معجزه این است که در پرتو آن به صدق گفتار او پی‌برند و به منصب و مقامی که او مدعی آن است، ایمان بیاورند. بنابراین، هرگاه در میان درخواست کنندگان معجزه گروهی باشند که انجام آن، باعث ایمان و گرایش او به
(1). وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ «زخرف (43) آیه 31».
(2). أَوْ یَکُونَ لَکَ بَیْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ «اسراء (17) آیه 93».
(3). تَفْجُرَ لَنا مِنَ الْأَرْضِ یَنْبُوعاً «اسراء (17) آیه 90».

289

پیامبر گردد؛ در این صورت انجام آن مستحسن و از نظر عقل بی‌اشکال خواهد بود، ولی اگر درخواست کنندگان، توده‌های لجوج و بازیگر باشند و مقصودشان ایجاد یک نوع تفریح و سرگرمی بسان سرگرمی‌های مرتاضان و ساحران باشد؛ در این صورت ساحت مقدس پیامبر، برتر از آن است که به درخواست آنان پاسخ بگوید.
همچنین از اینکه می‌گویند که ای پیامبر به آسمان بروید و حتی به آن اکتفا نکرده و می‌گویند باید از آسمان برایشان کتاب بیاوری، می‌توان گفت: این درخواست‌ها به منظور کشف حقیقت نبوده است، زیرا اگر آنان مردمی حقیقت‌جو بودند، چرا تنها به عروج و بالا رفتن وی اکتفا نکرده و اصرار داشتند که باید چیز دیگری (آوردن کتاب از بالا) به آن ضمیمه گردد؟
گذشته از این دو آیه، از آیات دیگر نیز استفاده می‌شود که آنان حتی پس از فرستادن کتاب از بالا، باز دست از لجاجت خود برنداشته و به انکار خود ادامه می‌دادند. چنان که این آیه به طور آشکار، این حقیقت را می‌رساند، آنجا که می‌فرماید:
وَ لَوْ نَزَّلْنا عَلَیْکَ کِتاباً فِی قِرْطاسٍ فَلَمَسُوهُ بِأَیْدِیهِمْ لَقالَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هذا إِلَّا سِحْرٌ مُبِینٌ «1»؛ هرگاه ما قرآنی در میان کاغذ برای تو نازل می‌کردیم و آن را با دست خود لمس می‌کردند. افراد کافر، بازمی‌گفتند که این جادویی آشکار است.
هیچ بعید نیست مقصود از اینکه کتابی در میان کاغذ فرود آید، اشاره به همین درخواست مشرکان باشد که در ضمن این آیات در سوره اسراء وارد شده است، یعنی «پیامبر به آسمان صعود کند و برای آن‌ها کتابی بیاورد.» خداوند در این آیه می‌فرماید:
اگر چنین کاری نیز انجام گیرد، باز ایمان نخواهند آورد.
رابعا، معجزه خواهی برای آن است که در پرتو آن، ایمان آورند و در ردیف گروندگان به رسالت پیامبر قرار گیرند؛ هرگاه نتیجه اعجاز، نابودی درخواست کنندگان باشد، در انجام آن نقض غرض خواهد بود. هرگاه مقصود آنان از اینکه
(1). انعام (6) آیه 7.

290

آسمان را بر سر آن‌ها بکوبد، این باشد که سنگ‌های آسمانی، آن‌ها را نابود سازد، این درخواست با هدف اعجاز تطبیق ننموده و مصداق روشن نقض غرض خواهد بود.
در پایان از تذکر این نکته ناگزیریم و آن اینکه پیامبر بر خلاف پندار استدلال‌کننده، هرگز خود را عاجز و ناتوان معرفی نکرد، بلکه او با جمله: سُبْحانَ رَبِّی هَلْ کُنْتُ إِلَّا بَشَراً رَسُولًا «1»؛ منزه است خدایم، من بشری پیام‌آور بیش نیستم. دو مطلب را رسانید.
1. تنزیه خدا: او با جمله «منزه است پروردگار من» خدا را از هر نوع عجز و ناتوانی و رؤیت و مشاهده، پیراسته ساخت و او را بر انجام هر نوع کار ممکن، توانا دانست.
2. محدودیت قدرت پیامبر: او با جمله: «من بشر پیام‌آوری بیش نیستم» می‌رساند که او مأموری بیش نیست و مطیع فرمان خداوند است، هرچه او بخواهد آن را انجام می‌دهد و کار در دست خدا است و چنان نیست که پیامبر بتواند به اراده خود در برابر هر درخواستی تسلیم گردد.
به عبارت دیگر، آیه در مقام پاسخ، پس از تنزیه خدا از عجز و ناتوانی، رؤیت و مشاهده روی دو کلمه (بشر و رسول) تکیه کرده است و هدف این است که اگر شما این کارها را از من می‌طلبید، از آن نظر که من بشرم، این درخواست، درخواست صحیحی نیست، زیرا چنین اموری به قدرت الهی نیازمند است و از حدود قدرت بشر بیرون می‌باشد و اگر درخواست شما از این نظر است که من پیامبرم، پیامبر مأموری بیش نیست، آنچه خداوند دستور فرماید، آن را انجام می‌دهد، از خود اراده و خواستی ندارد.

انگیزه سرکشی سران قریش‌

اشاره
این قسمت یکی از نقاط بحث‌انگیز تاریخ اسلام است؛ زیرا انسان با خود فکر
(1). اسراء (17) آیه 93.

291

می‌کند با اینکه قریش، همگی «محمد» را راست‌گو و امین می‌دانستند و تا آن لحظه کوچک‌ترین لغزشی از او ندیده بودند و کلام فصیح و بلیغ او را- که دل‌ها را می‌ربود- می‌شنیدند و گاه‌وبیگاه کارهای (خارق العاده)- که از حدود قوانین طبیعت بیرون بود- از او می‌دیدند؛ با این حال چرا تا این حد با او مبارزه می‌نمودند. علت و یا علل این سرپیچی را می‌توان در چند چیز خلاصه کرد:
1. رشک بر پیامبر
گروهی از آن‌ها بر اثر رشک و حسادتی که داشتند، از او پیروی نمی‌کردند و آرزو داشتند که خود صاحب این منصب الهی باشند.
وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ «1»؛ گفتند چرا این قرآن به مردی بزرگ از مکّه و طائف نازل نشد.
مفسران در شأن نزول این آیه می‌نویسند: «ولید بن مغیره» با پیامبر ملاقات نمود و گفت: من از تو به منصب نبوّت سزاوارترم، زیرا من از نظر سن، ثروت و فرزند بر تو مقدم هستم. «2»
«امیّة بن ابی الصلت» از کسانی بود که پیش از اسلام درباره پیامبر سخن می‌گفت و تا اندازه‌ای امیدوار بود که خود به این مقام بزرگ نائل گردد، ولی تا آخر عمر از پیامبر پیروی نکرد و مردم را بر ضد او شورانید.
«اخنس» که یکی از دشمنان پیامبر بود، از ابو جهل پرسید: رأی تو درباره محمّد چیست؟ وی گفت: ما و عبد مناف بر سر شرافت و بزرگی به نزاع برخاستیم و با آن‌ها رقابت نمودیم و از راه‌هایی توانستیم با آنان برابری کنیم.
اکنون که با آن‌ها برابر شده‌ایم، می‌گویند: برای فردی از قبیله ما وحی نازل
(1). زخرف (43) آیه 32.
(2). سیره ابن هشام، ج 1، ص 361.

292

می‌شود. به خدا سوگند ما هرگز ایمان نخواهیم آورد. «1»
این نمونه‌ها حسادت و رقابت بزرگان قریش را آشکار می‌سازد و در این خصوص نمونه‌های دیگری نیز در صفحات تاریخ وجود دارد.
2. ترس از روز بازپسین‌
این عامل بیش از همه، در سرپیچی قریش مؤثر بود، زیرا آنان افراد خوش‌گذران و بی‌قید بودند. آنان که سال‌ها از آزادی مطلق بهره‌مند بودند، دعوت محمد را بر ضد عادت دیرینه خود تشخیص دادند و ترک عادت آن هم مطابق تمایلات نفسانی، با رنج و تعب توأم است.
3. وحشت از عذاب‌های سرای دیگر
شنیدن آیات عذاب که افراد خوش‌گذران، ستمگر و بی‌خبر را با مجازات‌های سخت بیم می‌دهد، هول عجیبی در دل آن‌ها می‌انداخت و افکارشان را سخت مشوش و مضطرب می‌کرد. وقتی پیامبر با صدای دل‌نشین، آیات مربوط به سرای دیگر را در مجامع عمومی قریش می‌خواند؛ آنچنان ولوله برپا می‌گردید که بساط بزم و عیش آن‌ها را به هم می‌زد. عربی که خود را برای دفع هرگونه پیشامد ناگوار مجهز می‌ساخت و برای تحصیل تأمین معاش با تیر، قرعه می‌زد و با سنگ فال می‌گرفت و آمد و رفت پرندگان را علایم حوادث قرار می‌داد؛ هرگز حاضر نبود بدون به دست آوردن تأمین، از عذابی که «محمد» از آن بیم می‌داد آرام بنشیند. از این رو، با او مبارزه می‌کردند که نوید و بیم او را نشوند؛ این آیات اشاره به همین وحشت و اضطراب‌هاست.
روزی که رستاخیز، برپا می‌شود، انسان از برادر، مادر، پدر، زن، فرزندان خود
(1). همان، ص 316.

293

می‌گریزد، هرکس در آن روز به خود مشغول است. «1»
هنگامی که آن‌ها در کنار کعبه، پیاله‌ها سر می‌کشیدند، یک مرتبه این ندا به گوششان می‌رسید:
«هر وقت پوست‌هایشان برابر آتش از بین برود، آن را تبدیل می‌نماییم تا عذاب را بچشند»؛ «2» چنان مضطرب، و پریشان می‌گشتند که بی‌اختیار، جام‌ها را کنار گذارده و ترس و لرز بر آن‌ها حکومت می‌کرد.
4. ترس از جامعه عرب مشرک‌
حارث بن نوفل بن عبد مناف، محضر پیامبر شرف‌یاب گردید و عرض کرد ما می‌دانیم آنچه تو از آن بیم می‌دهی، راست و پابرجاست. ولی هرگاه ما ایمان بیاوریم، عرب مشرک ما را از سرزمین خود بیرون می‌کند. در پاسخ چنین افرادی آیه زیر نازل گردید.
می‌گویند:
هرگاه ما از این مشعل هدایت پیروی کنیم؛ از سرزمین خود رانده می‌شویم. در پاسخ آن‌ها بگو: مگر ما حرم خود را که از هر فتنه و آشوبی در امن است، در اختیار آنان قرار نداده‌ایم تا از هر سو از هر نوع میوه به سویشان سرازیر می‌شود؟ «3»

پاره‌ای از اعتراضات مشرکان‌

گاهی می‌گفتند: شام، سرزمینی است که انبیا و پیامبران را در دامن خود می‌پروراند و تا حال دیده نشده از این ریگزار (مکّه) پیامبری مبعوث گردد.
(1). فَإِذا جاءَتِ الصَّاخَّةُ، یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ، وَ أُمِّهِ وَ أَبِیهِ، وَ صاحِبَتِهِ وَ بَنِیهِ، لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ یَوْمَئِذٍ شَأْنٌ یُغْنِیهِ «عبس (80) آیات 33- 37».
(2). کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَیْرَها لِیَذُوقُوا الْعَذابَ «نساء (4) آیه 56».
(3). وَ قالُوا إِنْ نَتَّبِعِ الْهُدی مَعَکَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنا أَ وَ لَمْ نُمَکِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً یُجْبی إِلَیْهِ ثَمَراتُ کُلِّ شَیْ‌ءٍ رِزْقاً مِنْ لَدُنَّا «قصص (28) آیه 57».

294

بسیاری از مشرکان به الهام از یهود، می‌گفتند که چرا قرآن محمد به طور تدریج نازل می‌گردد؟ چرا مانند تورات و انجیل، یک جا فرو فرستاده نمی‌شود؟ قرآن عین اعتراض آن‌ها را نقل کرده و می‌فرماید:
کافران می‌گویند:
چرا این قرآن یک جا نازل نمی‌گردد. در پاسخ اعتراض آنان بگو: کَذلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَکَ؛ برای اینکه با آن، دل تو را آرام و محکم نگاه داریم. «1»
قرآن به این ایراد، کمال توجه را نموده و مسأله «نزول تدریجی» قرآن را روشن ساخته است و خاورشناسان مغرض را با منطق نیرومند خود خلع سلاح کرده است.

قرآن و نزول تدریجی‌

تاریخ قطعی نزول قرآن و مضم