welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : مرزهاى اعجاز*
نویسنده : آية العظمى حاج سيدابو القاسم خويى (قدس سره)*

مرزهاى اعجاز

صفحه 13

مقدمه چاپ دوم

بسم الله الرحمن الرحيم
بشر امروز پس از يك تجربه و آزمايش گسترده، و تشكيل مجامع قانونگذارى به صورت هاى مختلف، در عرصه هاى گوناگون، به اين نتيجه رسيده است: آنچه تاكنون از قوانين و نظام هاى اجتماعى و سياسى و حقوقى تنظيمكرده است، ضامن سعادت همه جانبه بشر نبوده، هر چند به صورت نسبى مفيد و سودمند واقع شده است. از اين جهت دانشمندان، پيوسته در فكر بازبينى در حقوق و قوانين مدنى و بين المللى هستند تا بتوانند كاستى ها را برطرف كنند، و سعادت مورد نظر را تأمين نمايند. ولى در طريق تحقق اين هدف، مشكل بزرگ،«بخشى نگرى» و «يك سو نگرى» بشر است، و هر چه هم بخواهد خود را از آن رها سازد، امكان پذير نمى باشد و در نتيجه انديشه هاىوى نمى تواند منافع همه بشرها را به صورت يكسان در برگيرد.
براى رفع اين مشكل، بايد سراغ منبعى رفت كه از افق بالاتر بر جامعه انسانى بنگرد، و همه إنسان ها را بشناسد، امّا خود در آن

صفحه 14
منافعى نداشته باشد و اين جز مكتب وحى چيز ديگرى نيست، كه دو شرط اساسى قانونگذارى به صورت روشن در آن هست:
1. إنسان شناس كامل باشد.
2. نفع و سود شخصى در وضع قوانين نداشته باشد.
آخرين شخص از سلسله پيامبران الهى، و آموزگاران آسمانى، با آخرين پيام، به سوى بشريت مبعوث شده، و به زندگى إنسان به صورت همه جانبه نگريسته است. مثلاً: نظر به مسايل اجتماعى، او را از نظر به مسايل فردى، باز نداشته، دعوت او به عبادت و درون گرايى، او را از برون گرايى منصرف نساخته، وبا مطالعه همه زواياى زندگى بشر، در هر عرصه اى پيامى دارد، و بيش از چهارده قرن از نزول اصول و پيام هاى قرآنى او مى گذرد، و پيشرفت علوم بشرى، پيوسته لايه هايى از عظمت آن را كشف نموده و چيزى از جهان شمولى آن نكساته است.
از اين نظر بحث و گفتگو درباره محتويات اين معجزهّ جاودان، پيوسته مورد اهتمام علما و دانشمندان بوده و از روز نزول قرآن تا به امروز، هزاران كتاب، درباره جوانب گوناطون آن نوشته شده است كه شمار آنه را فقط خالق جهان مى داند. يكى از بحث هاى مهم قرآن، جنبه اعجاز آن است كه تحدّى آن، تا به امروز باقى بوده و در گوش جهانيان طنين انداز است:
(قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنْسُ وَالْجِنُّ عَلَى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ

صفحه 15
هَذَا الْقُرْآنِ لاَ يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْض ظَهِيرًا)(اسراء / 88) .
«بگو اگر انس و جن گرد آيند تا مانند اين قردن را بياورند، نخواهند توانست، حتّى اگر همه پشتيبان يكديگر باشند».
يكى از بحث هاى مربوط به اعجاز قرآن، قانين اجتماعى و سياسى و اقتصادى آن است كه تاكنون به قوّت باقى مانده و كوچك ترين خدشه اى بر آنها وارد نشده است، و مصلحان جهان سعادت خود را در عمل به آنها مى دانند.
در ميان آثار مربوط به اعجاز قرآن، اثر ارزشمند مرجع عاليقدر شيعه مرحوم آية الله العظمى آقاى حاج سيد ابوالقاسم خويى است كه به نام «البيان» چاپ و منتشر شده است و پيوسته مورد استقبال و پذيرش دانشمندان بوده است.
او در مقدمهّ اين كتاب درباره اعجاز قرآن از جهات مختلف سخن گفته و تا آنجا كه امكانات اجازه مى داده، آن را به شيوه زيبايى به رشته تحرير كشيده است.
دوست شهيدم كه شايسته است در فراق وى خون گريه كنم يعنى مرحوم آية الله آقاى حاج ميرزا على غروى (1349 ـ 1419 هـ . ق) مؤلف كتاب «التنقيح» كه به وسيله دژخيمان صدام جام شهدات نوشيد، در سال 1347 هجرى شمسى نامه اى به اينجانب نوشت و

صفحه 16
علاقه مؤلف محترم را به ترجمه فارسى اين بخش از كتاب «البيان» منعكس نمود و از من خواست كه به ترجمه اين بخش بپردازم، و من از روى ارادت به مؤلف بزرگوار كه پيوسته از آثار علمى او بهره برده ام، و نيز به خاطر ارادت ديرينه اى كه به حضرت آية الله غروى داشتم، به ترجمه اين بخش دست يازيدم و در سال 1349 به زيور طبع آراسته گرديد. و نسخه اى حضور آقاى غروى ارسال شد تا از نظر مبارك مؤلف بگذرد، پس از چندى مرحوم غروى طى نامه اى نوشت: حضرت آية الله خويى ترجمه را ستوده و فرمودند: «زيبا و شيوا ترجمه شده است».
اكنون متجاوز از 36 سال از نگارش و نشر آن مى گذرد، بار ديگر پس از بازبينى و تجديد نظر، به دست نشر مجدّد سپرده شد و در اختيار علاقه مندان قرار مى گيرد.
اميد است اين ترجمه مورد قبول حضرت ولى عصر ـ عجّل الله تعالى فرجه الشريف ـ واقع شود و چراغى فرا راه جوانان پيروى قرآن و شيفتگان وحى الهى قرار گيرد.
قم ـ مؤسسه امام صادق (عليه السلام)
جعفر سبحانى
12 / 12 / 1384
2 صفر 1427 هـ

صفحه 17

پيش گفتار

نهضت قرآنى در عصر حاضر

از آغاز قرن چهاردهم اسلامى، در ميان مسلمانان جهان، توجه خاص ديگرى به قرآن مجيد پيدا شده است و متفكران بزرگ و انديشمندان عاليقدر اسلام، براى نشر حقايق عالى قرآن و تشريح تعاليم حياتبخش آن، بيش از پيش به نوشتن تفاسير سودمند و ارزنده اى دست زده اند، و در حقيقت در تمام كشورهاى اسلامى يك نهضت آموزش قرآنى، يك نوع گرايش عميق و ريشه دار نسبت به قرآن، پديد آمده است.
ما در علل و انگيزه هاى اين گرايش، بحث و گفتگو نداريم، ولى نكته اى كه مى توند روشنگر گوشه اى از اين علل باشد اين است كه هيچ فرد با اطلاعى نمى تواند انكار كند كه ترقى و پيشرفت مسلمانان در زمينه هاى علم و سياست در قرون نخستين اسلام، مديون پيروى از قرآن بوده است. و تمدن درخشان اسلامى، كه صدها

صفحه 18
سال، بر جوامع متمدن بشرى پرتوافكن بود، در سايه الهام از حقايق همين كتاب آسمانى به وجود آمد، و باران علوم وحى الهى بود كه سرزمين هاى وسيعى را سبز و خرّم ساخت.
بيدارى ملل مشرق زمين
قرن چهاردهم با بيدارى ملل خاور زمين و بالاخص مسلمانان جهان آغاز گرديد. انديشمندان بزرگ و رهبران فكرى و علمى مسلمانان جهان، به انحطاط و عقب ماندگى خود، از كاروان علم و صنعت، كه روزى خود قافله سالار آن بودند، به طور عميق توجه نموده و به خلأ بزرگى كه پديد آمده بود كاملاً پى بردند و همگى اعتراف كردند كه براى اين عقب ماندگى علتى جز دورى از تعاليم زنده و تحرك بخش قرآن نبوده است، و راه جبران اين عقب ماندگى را جز اين نديدند كه بار ديگر به آغوش پر مهر قرآن بازگردند، و درمان دردهاى اجتماعى و فردى خود را از آن بازخواهند، زيرا آن تعاليم ارزنده و نيروبخشى كه توانست عقب مانده ترين ملل جهان را به صورت پيشرفته ترين ملت درآورد و نفوذ و قدرت آنان را در سرتاسر جهان گسترش دهد، و زمام علم و صنعت را در اختيار آنان بگذارد، باز مى تواند به اين ملت حيات و نيرو بخشد، واين خلأ عظيم را در مدت كوتاهى پر كند.
آنان با ديده دل، اين حقيقت را دريافتند كه گرايش به قرآن آنها

صفحه 19
را از هر نوع وابستگى بى نياز مى سازد و هيچ آموزش بيگانه اى آنها را از تعاليم آن بى نياز و غنى نمى گرداند.1

قرآن و خصيصه نهايت ناپذيرى آن

هنوز نيم قرن از نزول قرآن نگذشته بود كه دانشمندان اسلام، براى فهم مطالب قرآن و استخراج حقايق نهفته آن، علوم زيادى را مانند صرف، نحو، لغت، معانى، بيان ، بديع و... پايه گذارى كردند و از آغاز نزول آن تا عصر حاضر، از طرف متخصصان علوم قرآن، صدها بلكه هزارها تفسير كوچك و بزرگ، به منظور تشريح حقايق، و گشودن غوامض و مشكلات آن، به نگارش درآوردند. حتى به اين اندازه اكتفا نكرده، درباره موضوعات مربوط به آن، مانند: قرائت، اعراب، تجويد، قصص، شأن نزول و... صدها جلد كتاب تأليف نموده و از اين راه گنجينه هاى ارزنده اى را در اختيار آيندگان گذاردند.
ولى با اين توجه بى نظير، با اين كه صدها متخصص روى كشف معانى و درك معالم عاليه قرآن كار كرده اند مع الوصف هنوز قرآن داراى اسرار نهفته و گنجينه هاى ناشناخته است كه پنجه فكر بشر به آنها دست نيافته است، و هرچه درباره تعاليم عالى و قوانين

1 . اقتباس از گفتار اميرمؤمنان على(عليه السلام) است آنجا كه مى فرمايد: «واعلموا انِّ ليس على أحد بعد القرآن من فاقة ولا لأحد قبل القرآن غنى».(شرح نهج البلاغه عبده، خطبه 171، ج2، ص 111).

صفحه 20
استوار، و معارف بلند، و قوانين اخلاقى و اجتماعى، و معجزات علمى آن غور و دقت بيشترى به عمل آيد، حقايقى مكشوف مى گردد كه متخصصان پيشين قرآن به آن دست نيافته بودند. تو گويى قرآن اقيانوس ژرف و ناپيدا كرانه اى است كه با هيچ قدرتى نمى توان به ژرفاى آن رسيد و با هيچ نيرويى نمى توان اندشه بشر را در كرانه هاى آن به پرواز درآورد.
تو گويى قرآن نسخه دوم جهان طبيعت است كه به قول برخى هر چه بينش ها وسيع تر و دانش ها عميق تر گردد، و هر چه درباره آن تحقيقات و مطالعات بيشترى انجام گيرد، رموز و اسرار آن، تجلى بيشترى نموده، حقايق تازه ترى از آن به دست مى آيد.
البته از كتابى كه از جانب خداى «نامتناهى» براى هدايت بشر فرستاده شده است، جز اين انتظار نمى رود. كتاب او بايد بسان خود او «نامتناهى» بوده و خصيصه او را دارا باشد. و در نماياندن انتساب خود به مبدأ جهان و عالم وحى، به دليل و برهانى نيازمند نگردد، و مانند آفتاب كه دليل و راهنماى خود مى باشد حقيقت و واقعيت خود را نشان دهد.
پيامبر بزرگوار اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) به اين حقيقت كه قرآن خصيصه «نهايت ناپذيرى» دارد، در سخنان تاريخى خود كه درباره اهميت و عظمت قرآن ايراد فرموده چنين تصريح نموده است، آنجا كه

صفحه 21
مى فرمايد:
«ظاهِرُهُ أنيقٌ وَباطِنُهُ عَميقٌ...لا تُحْصى عَجائِبُهُ وَلا تُبْلى غَرائِبُهُ».1
«قرآن ظاهرى زيبا، و باطني عميق دارد، شگفتى هاى آن پايان ناپذر است و تازه هاى آن كهنه نمى شود».
تربيت يافته ممتاز اين مكتب الهى اميرمؤمنان على(عليه السلام) در يكى از خطبه هاى خود،از قرآن چنين ياد كرده است:
«سراجاً لا تَخْبُو تَوَقُّدُهُ، وبحراً لا يُدرك قَعْرُه».2
قرآن مشعل فروزانى است كه فروغ و تابش آن، به خاموشى نمى گرايد، و درياى عميقى است كه فكر بشر به ژرفاى آن نمى رسد».
اين حقيقت براى بشر امروز كه با ديد وسيع و معلومات سرشار و جهان بينى عظيمى به قرآن مى نگرد، بطور وضوح تجلى كرده، و روز به روز ايمان و عقيده او به نهايت ناپذيرى قرآن افزون تر مى شود. مفسران عاليقدر كه با امكانات و تجهيزات علمى كافى، قرآن را مطالعه كرده و بررسى مى نمايند هر روز، حقايق تازه و شگفت انگيزترى از آن استخراج مى نمايند.
و شايد يكى از علل اين خصيصه (نهايت ناپذيرى) علاوه بر

1 . اصول كافى، ج72 ص 599، باب فضل قرآن، حديث2; شرح نهج البلاغه عبده، خطبه 193.
2 . كشف الظنون، ج1، ص 120، طبع مصر.

صفحه 22
آنچه كه گفته شد، اين است كه قرآن معجزه جاويدانى براى آيين ابدى و جاويدنى است و كتابى كه براى اين هدف فرستاده شده، بايد آن چنان عميق و نامتناهى گردد كه در تمام اعصار، دانشمندان جهان، به فراخور دانش و اطلاعات خود از آن بهره مند شوند و بهره رسانى و نورافشانى آن به قشرى و جمعيتى و يا دوره و زمانى منحصر نباشد.
***
يكى از مباحث جالب و شيرين قرآن بحث هاى مربوط به اعجاز آن است . عرب معاصر رسالت، با فطرت دست نخورده خود، دريافت كه اين فصاحت و بلاغت، اين زيبايى و شيرينى، اين بييان و انسجام، اين معانى بلند و حقايق ابتكارى... ساخته فكر بشر نيست، بلكه ساخته قدرت خارق العاده اى است .
ولى گسترش اسلام و گذشت زمان، و اختلاط اقوام و ملل، ايجاب كرد كه موضوع اعجاز قرآن، به طور مستقل، مورد بحث و گفتگو قرار گيرد و دانشمندان اسلام با براهين و دلايل متقن و استوار، معجزه بودن قرآن را ثابت نموده، و موضوع را در يك سطح عالى، بررسى نمايند.
از اين نظر در تاريخ تفسير قرآن، مباحث مربوط به اعجاز قرآن، براى خود جاى مستقلى باز كرده و مفسران عاليقدر اسلام، در اين باره رساله ها و كتاب هاى جداگانه نوشته اند و يا براى اين موضوع

صفحه 23
فصل مستقلى در «مدخل» تفسير و ييا به هنگام تفسير آيات مربوط به تحدى و اعجاز قرآن، باز كرده اند.
تاريخ زندگانى دانشمندان اسلام، از افرادى نام مى برد كه در اعصار درخشان اسلامى، كتاب هاى مستقلى در اين موضوع نوشته اند. برخى از آنها عبارتند از: قاضى ابوبكر باقلانى، امام احمد بن محمد خطابى، شيخ عبدالقاهر جرجانى، ابن ابى الاصبع، زملكانى، رويانى و امام رازى.1
و شخص يت هاى عظيم و بنامى از بزرگان شيعه و دانشمندان آنها از قرونى پيش، موضوع اعجاز قرآن را مورد بررسى قرار داده و كتاب ها و رساله هايى در اين زمينه نوشته اند از آن جمله:
متكلم معروف شيعى محمد بن زيد واسطى، مؤلف رساله «اعجاز قرآن» كه عبدالقاهر جرجانى، دوبار آن را شرح كرده است و پيشواى بزرگ شيعه شيخ مفيد و دانشمند معاصر شيخ طوسى محسن بن الحسين نيشابورى و....2
ولى در قرن معاصر كه موضوع اعجاز قرآن با ديد وسيع ترى مورد مطالعه دانشمندان قرار گرفته است: گروهى از رجال علم و دانش، و مشعل هاى فروزان جهان فضيلت، پيرامون اين موضوع، كتاب هايى

1 . كشف الظنون، ج 1، ص 120، طبع مصر.
2 . الذريعه، ج2، ص 232.

صفحه 24
نوشته، و ا فصولى را براى اين موضوع در تفسير خود اختصاص داده اند، مانند: استاد فقيد شيعه مرحوم شيخ جواد بلاغى كه در مقدمه تفسير خود «آلاء الرحمان» پيرامون اعجاز قرآن بطور موجز و فشرده ولى اعجاب انگيزى بحث نموده است.
علاّمه شهير، مرحوم سيد هبة الدين شهرستانى در اين زمينه كتابى به نام «المعجزة الخالدة» تأليف نموده و در نشريه«حديث الشهر» كه ناشر افكار شيعيان در عراق بود، انتشار يافته است.
استاد علاّمه حضرت آية اللّه سيد محمدحسين طباطبايى در نخستين جلد تفسير «الميزان» به مناسبت آيات تحدى، موضوع اعجاز قرآن را مطرح نموده و به گونه اى محققانه، اين فصل را به پايان رسانيده است.
مصطفى صادق رافعى نويسنده شهير مصرى كتابى تحت عنوان «اعجاز قرآن و بلاغت محمد (صلى الله عليه وآله وسلم)» نوشته است و اين كتاب در نماياندن جهات ادبى و بلاغت آيات قرآن، در نوع خود ممتاز است.
تفسير «البيان» يكى از تفاسير ارزنده اى است كه در عصر حاضر به منظور راهنمايى طبقه فاضل و دانشمند به حقايق و تعاليم عالى قرآن، نوشته شده است.
تفسير «البيان» نگارش حضرت آية اللّه العظمى آقاى حاج سيد

صفحه 25
ابوالقاسم خويى ـ دام ظله الوارف ـ است، اين كتاب به طرز جالب و بديع، ابتكارى و محققانه نگاشته شده و هم اكنون براى بسيارى از نويسندگان و اهل تحقيق از منابع به شمار مى رود ولى متأسفانه (در اين تأسف گروه كثيرى با نگارنده همصدا هستند) جز يك جلد آن، به زيور طبع آراسته نگرديده است، و همگى چشم به انتظارند كه استاد بزرگوار به تكميل آن اثر علمى بپردازند.1
يكى از فصول حساس و ارزنده «مدخل» آن، مباحث مربوط به اعجاز قرآن است، مؤلف گرانمايه موضوعات مربوط به اعجاز قرآن را در مدخل تفسير خود به سبك بديع و دلپذير، مطرح نموده، و با بيانى شيوا، و دلايلى قاطع و استوار، جهات مختلف اعجاز قرآن را به طور محققانه، تجزيه و تحليل نموده است. و به تمام پرسش ها و خرده هايى كه در اين زمينه وجود دارد پاسخ قاطع داده است.
بر اثر اهميت شايان توجهى كه اين فصل از كتاب داشت گروهى از علاقمندان از وى درخواست كردند كه خصوص اين فصل به زبان هاى فارسى، انگليسى و فرانسه ترجمه گردد، اين پيشنهاد سودمند مورد توجه حضرت استاد قرار گرفت از اين جهت به نگارنده امر فرمودند كه آن را به زبان فارسى برگردانم و خدا را سپاسگزارم كه

1 . سوكمندانه مرجع بزرگوار حضرت آية اللّه خويى، در سال 1413هـ.ق درگذشت، متأسفانه ديگر مشاغل علمى مانند موسوعه رجاليه و حوادث تلخ عراق، او را از اتمام اين كار بازداشت.

صفحه 26
توفيق انجام اين خدمت را مرحمت فرمود و بخش مزبور به فارسى سليس و روانى، دور از هر نوع عبارت پردازى و يا پيچيده گويى ترجمه گرديد و به اسلوبى كه متناسب با روش نويسندگى فارسى است در اختيار خوانندگان گرامى قرار گرفت. اميد است كه اين خدمت ناچيز مورد قبول درگاه الهى شود.
قم ـ حوزه علميه
جعفر سبحانى
15جمادى الاولى1390ـ برابر 28تيرماه 1349

صفحه 27

1

معجزه چيست؟

اعجاز از نظر لغت و اصطلاح و شرايط آن

اعجاز، در لغت معانى مختلف و گوناگونى دارد مانند: از دست دادن چيزى، احساس ناتوانى در ديگرى، ناتوان ساختن طرف مقابل، مرادف لفظ «تعجيز»1 و در اصطلاح دانشمندان علم «كلام» اين است : كسى كه مقامى از جانب خدا و منصبى از مناصب الهى را ادعا مى نمايد، عملى را به عنوان گواه بر صدق گفتار خود، انجام دهد كه از حدود قوانين طبعى بيرون بوده و ديگران از آوردن مانند آن، عاجز و ناتوان باشند.
ولى بايد توجه داشت چنين عملى در صورتى مى تواند شاهد و

1 . مثلاً در عرف عرب گفته مى شود:اعجزه الامر الفلانى: فاته. ونيز گفته مى شود: اعجزت زيداً: وجدته عاجزاً أو جعلته عاجزاً.

صفحه 28
گواه بر صدق ادعاى او گردد، كه وى امر ممكنى را ادعا نمايد ولى اگر او مقامى را ادعا كند كه در پيشگاه عقل، محال و ممتنع شمرده شود و يا دليل نقلى قطعى كه از پيامبر و امام به ما رسيده باشد آن را تكذيب نمايد، در اين صورت عمل وى و لو ديگران از آوردن مانند آن عاجز شوند، گواه بر صدق گفتار او نبوده، و در اصطلاح دانشمندان به آن «معجزه» نمى گويند.
اينك دو مثال:
1. اگر كسى ادعاى الوهيت كند و خود را خداى جهان معرفى نمايد در پيشگاه خرد محال است اين ادعا راست و درست باشد، زيرا عقل با براهين محكم و استوار، آن را محال مى شمرد و ديگر نوبت به مطالبه معجزه نمى رسد.
اگر كسى پس از پيامبر اسلام، ادعاى نبوت كند، چون مدعاى وى به حكم دلايل قطعى، با خاتميّت در تعارض است، طبعاً بى اساس و دروغ بوده، و ديگر نيازى به آن نيست كه خداوند، معجزه او را باطل سازد، زيرا خود دليل قطعى بر خاتميت گواه بر بطلان ادعاى اوست.
گاهى اتفاق مى افتد كه كسى مدعى «نبوّت» از جانب خدا مى گردد، و عملى را انجام مى دهد كه ديگران را از مقابله با آن عاجز مى نمايد، ولى عمل او گواه بر كذب و دروغ او مى شود. چنان كه در

صفحه 29
زندگانى «مسيلمه» كه مدعى نبوت بود نقل شده است كه وى در مقام اعجاز، آب دهان خود را در چاه آب افكند، كه آب آن زياد شود ولى نتيجه خلاف گرفت و آب چاه يكباره فرو نشست، و نيز دست خود را به عنوان بركت بر سر و صورت برخى از كودكان قبيله «بنى حنيفه» كشيد. ناگهان گروهى دچار كچلى شده و برخى لكنت زبان پيدا كردند.1
هنگامى كه مدعى، يك چنين گواه رسوايى بياورد، هرگز بر خدا لازم نيست كه معجزه او را باطل كند، زيرا عمل او براى اثبات بى پايه بودن ادعاى وى، كافى است و در اصطلاح به آن معجزه نمى گويند.
***
همچنين معجزه در صورتى گواه بر صدق گفتار مدعى است كه از قلمرو تعليم و مسائل فكرى و نظرى بيرون باشد، بنابراين اعمال جادوگران و شعبده بازان و يا كسانى كه بر اثر اطلاع از يك سلسله اسرار دقيق علمى، كارهاى خارق العاده اى را انجام مى دهند معجزه نيست، اگر چه يكى از مناصب الهى را ادعا كنند و اين عمل را شاهد صادق گفتار خود قرار دهند، و بر خدا لازم نيست كه معجزه آنها را باطل نمايد، زيرا علوم نظرى و فكرى، داراى قواعد استوارى است كه

1 . تاريخ كامل ابن اثير، ج2، ص 138.

صفحه 30
نتايج خود را خواه ناخواه بدنبال دارد، چيزى كه هست استنتاج و بكار بستن آن در گرو آشنايى به قواعد آن است و به ممارست و دقت كافى احتياج دارد.
بنابراين هر نوع كارى كه بر اساس بكار بردن چنين قواعد علمى استوار گردد، كه هر فرد مطلع و وارد به آن علوم، مى تواند همان كار را انجام دهد، در اصطلاح دانشمندان معجزه نبوده و سند صدق گفتار مدعى نخواهد بود.
و همچنن برخى از طبابت هاى شگفت انگيز پزشكان كه اثر مستقيم آشنايى پزشك به اسرار و طبايع اشيا است، و نوع مردم حتى گاهى پزشكان ديگر از آن بى اطلاعند، از دايره اعجاز بيرون مى باشند.
زيرا هيچ مانعى ندارد كه خدا آشنايى به برخى از رازهاى دقيق و پيچيده جهان طبيعت را كه از سطح افكار نوع مردم بالاتر است به يكى از بندگان خود اختصاص دهد. بلكه قبيح آن است كه به فريب انسان هاى نادان كمك كند، و معجزه را در اختيار دروغگو بگذارد تا مردم را از راه حق باز دارد.1

1 . از اين بيانات به دست آمد كه معجزه اصطلاحى كه سند حقانيت مدعى است بايد شرايط زير را دارا باشد:1. مدعى، امر ممكن و غير محالى را ادعا كند، 2. در مقام اعجاز، عمل او بر خلاف ادعاى او صورت نگيرد، 3. كار او نتيجه اطلاعات وى از قواعد علمى نباشد. مترجم.

صفحه 31

2

ادعاى نبوت بايد با دليل همراه باشد

در بحث هاى كلامى با براهين استوار ثابت شده كه لطف خاص خدا، ايجاب مى كند كه بشر را به تكاليف خود راهنمايى كند، زيرا بشر در سير تكاملى و دست يابى خود به سعادت ابدى به راهنمايى خدا كه از طريق بيان تكاليف صورت مى گيرد، نياز شديد دارد.
اگر خدا از بيان تكاليف خوددارى نمايد، براى يكى از سه جهت زير است كه همه آنها در پيشگاه عقل باطل مى باشد:
يا نمى داند كه بشر به تكاليف و راهنمايى او احتياج دارد، و نتيجه اين فرض، جهل خدا به نيازمندى هاى بشر است كه خداوند از آن منزه مى باشد.
يا نمى خواهد بشر به كمال برسد و لازم اين فرض بخل است و آن بر خداوند كريم كه هر نوع جود و احسان، چيزى را از خزانه غيب

صفحه 32
او كم نمى كند، محال و ممتنع است.
و يا خواهان راهنمايى او مى باشد ولى بر اين كار توانايى ندارد، و نتيجه اين فرض عجز و ناتوانى است كه در حق خداى قادر و توانا، قابل تصور نيست.
بنابراين خداوند بايد بشر را با بيان تكليف و وظايف، به سوى كمال راهنمايى كند، و پر واضح و روشن است كه تكاليف الهى را بايد مبلّغى(پيامبر) از جنس بشر كه از جانب او برانگيخته شده باشد بيان نمايد تا بندگان را بر همه وظايف اعم از پنهانى و آشكار، آگاه سازد. و حجت خدا را بر آنها تمام كند(لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَة وَيَحْيى مَنْ حَىَّ عَنْ بَيِّنَة).

پيامبران بايد داراى معجزه باشند

بديهى است نمايندگى از جانب خدا، از جمله مقامات ارزنده اى است كه طبعاً مدعيان زيادى پيدا مى كند، و كسانى به هوس مى افتند كه خود را دارنده آن منصب معرفى نمايند، گو اينكه بسيارى از آنها كوچك ترين شايستگى براى آن نداشته باشند و در نتيجه راستگو و دروغگو، راهنما و گمراه كننده، با يكديگر اشتباه مى شوند و مردم در تشخيص «نبى» واقعى از «متنبى» دروغگو دچار حيرت مى گردند، از اين نظر پيامبران واقعى بايد با دليل و گواه روشنى مجهز شوند كه تا راستگويى و امين بودن آنان در تبليغ از جانب خدا، مبرهن و ثابت گردد.

صفحه 33
يك چنين دليل، نمى تواند از نوع كارهاى عادى و معمولى باشد كه ديگران نيز مى توانند مانند آن را بياورند، در اين صورت ناچار راه اثبات ادعا، منحصر به انجام كارى مى شود كه از حدود قوانين عادى طبيعى بيرون بوده كه ديگران را ياراى معارضه و مقابله با آن نباشد.

اعجاز، گواه بر صدق گفتار مدعى است

ممكن است سؤال شود چگونه معجزه و خرق عادت و كار مافوق قوانين طبيعى گواه، بر صدق گفتار مدعى مى شود؟
پاسخ اين سؤال روشن است: زيرا انجام عملى بر خلاف قوانين طبيعى بدون عنايت و اذن پروردگار جهان، امكان پذير نيست، پس ناچار، خداوند اين قدرت و توانايى را در اختيار او گذارده است اگر آورنده در ادعاى خويش دروغگو باشد، توانا ساختن يك فرد دروغگو بر چنين كارى، موجب گمراه ساختن مردم و ترويج باطل است، و چنين كارى بر خداوند محال مى باشد پس هرگاه معجزه اى را در دست مدعى ديديم بايد آن را گواه بر راستگويي وى، و كاشف از رضايت خدا نسبت به ادعاى او بدانيم.
بيان مزبور يك قانون كلى است كه عقلا بدون ترديد در موارد مشكوك از آن استفاده مى نمايند و بوسيله آن حق و باطل را از هم تميز مى دهند.
مثلاً هرگاه كسى از جانب رييس مملكتى در امور مربوط به ملت، ادعاى نمايندگى كند بدون ترديد بايد براى مدعاى خود دليل و

صفحه 34
برهان روشنى آورد كه ادعاى او را ثابت كند و شك و ترديد را بزدايد.
اگر او در موقع اقامه دليل! چنين بگويد: گواه راستگويى من اين است كه فردا كه به حضور رئيس مملكت بار خواهم يافت، او به من با تحيتى كه مخصوص سفرا و نمايندگان او است تحيت خواهد گفت. فرض شود كه رئيس كشور از ادعا و طرز استدلال او آگاه گردد و در موقع ملاقات با تحيت ويژه نمايندگان خود، به او تحيت بگويد يك چنين عمل در نظر عقلا كشف از راستگويى مدعى نموده و در پيش آنها گواه بر صدق گفتار او شمرده مى شود.
و چنين تصور مى كنند كه اگر مدعى در ادعاى خود دروغگو باشد بر شخص مقتدرى كه حافظ مصالح ملت و كشور است، قبيح و زشت است كه مدعى و دروغگو را با عمل خود تصديق كند و دست او را در تباه ساختن مصالح باز گذارد. قرآن مجيد به اين دليل اشاره كرده و مى فرمايد:
(وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الاَْقاوِيل * لأَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمينِ* ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِينَ).1
«اگر محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) به ما دروغ ببندد او را با قدرت ، تنبيه مى كنيم و رگ قلب او را مى زنيم».
مقصود از آيه اين است كه آن شخصى كه ما سفارت و نبوت او

1 . الحاقه:44ـ 46.

صفحه 35
را با دلايل استوار و معجزات روشن ثابت نموديم، ممكن نيست به ما دروغ ببندد و اگر به فرض محال چنين كارى انجام داد او را با قدرت و شدت مى گيريم و رگ قلب او را مى زنيم زيرا سكوت ما در برابر دروغ هاى او امضاى گفته او است، و سبب مى شود كه حق و باطل به هم آميخته گردد. همان طور كه ما بايد شريعت را در آغاز كار از دستبرد نااهل حفظ كنيم و معجزه را در اختيار دروغگو نگذاريم، همچنين در مرحله بقا و ادامه، بايد از آن حراست نماييم و از دروغ بستن پيامبرى كه در آغاز كار، نبوت او را تصديق نموده ايم، جلوگيرى كنيم.
***
دلالت معجزه بر صدق گفتار مدعى نبوت، مبنى بر اين اساس است كه داورى عقل را در حسن و قبح امور بپذيريم امّا فرقه «اشاعره» كه اصل مزبور را انكار مى نمايند و عقل را از درك حسن و قبح امور عاجز و ناتوان مى دانند، طبعاً باب لزوم تصديق پيامبران را به روى خود مى بندند و راهى براى تميز حق و باطل باز نمى گذارند و اين خود از نتايج غير صحيح، انكار حسن و قبح عقلى است.
زيرا معجزه در صورتى دليل بر صدق ادعاى آورنده آن مى شود كه داورى عقل را در اين مسأله بپذيريم كه قبيح است خداوند معجزه را در اختيار دروغگو بگذارد، ولى اگر فرض شود كه عقل از درك قبح اين مطلب عاجز و ناتوان است، ديگر كسى نمى تواند راستگو را از

صفحه 36
دروغگو بازشناسد.
روزبهان به اين اشكال پاسخ مى دهد:
روزبهان1 كه خود از پيروان مكتب اشاعره و از منكران حسن و قبح عقلى است از اشكال ياد شده چنين پاسخ داده است:
«صدور امر قبيح از خدا اگر چه ممكن و بى مانع است، ولى عادت و مشيت الهى از نخست بر اين تعلق گرفته كه معجزه را فقط در اختيار مدعيان راستگو بگذارد و معجزه اى به وسيله دروغگويان ظاهر نشود».
بنابر اين باب تصديق پيامبران به روى اشاعره نيز بسته نمى شود.

نقد پاسخ روزبهان

اوّلاً: عادت و سيره اى كه روزبهان از آن گزارش مى دهد از محسوسات نيست كه آن را با حواس ظاهر درك كنييم، پس به ناچار راه استكشاف آن منحصر به عقل مى شود. اگر فرض كنيم كه عقل حسن و قبح امور را درك نمى كند، (چنان كه فرقه اشاعره به آن عقيده دارند) در اين صورت براى كسى ممكن نيست كه به چنين سيرت و

1 . روزبهان بن فضل خنجى شيرازى كه فرزند وى «فضل بن روزبهان» متوفاى 919هـ، از مشاهيير ماى اهل سنت بود و مؤلف «ابطال الباطل است كه آن را در رد «نهج الحسن وكشف الصدق» نگارش علامه حلى، نوشته است، و او در اين كتاب آرا و افكار پدر خود «روزبهان» را فراوان نقل مى كند.مترجم.

صفحه 37
عادتى پى ببرد.1
ثانياً: كشف يك چنين سيره كلى، فرع اين است كه پيامبران گذشته را كه داراى معجزه بودند، صادق و راستگو بدانيم، و نبوت آنان را تصديق نماييم تا به اين وسيله به دست آوريم كه مشيت الهى از روز نخست، بر اين تعلق گرفته كه معجزه را در اختيار پيامبران صادق قرار دهد، ولى براى كسانى كه پيامبران گذشته را نپذيرفته اند و يا با ديده ترديد و شك به آنها مى نگرند، براى به دست آوردن يك چنين روش كلى كه روزبهان مدعى آن است، راهى نيست، و معجزه هيچ فردى براى آنان، موجب اتمام حجت نمى شود زيرا هنوز پيش آنان ثابت نشده است كه خداوند معجزه را فقط در اختيار پيامبران راستگو مى گذارد.
ثالثاً: اگر انجام وترك يك كار از نظر عقل يكسان و برابر باشد و عقل به قبح يك طرف و حسن طرف ديگر حكم نكند. چه مانعى دارد كه خداوند روش و مشيت خود را در آن مورد دگرگون سازد، زيرا او قادر و تواناى مطلق است و هرگز كارهاى او مورد بازخواست قرار

1 . زيرا اگر قادر ساختن متنبيان دروغگو بر انجام معجزه در نظر عقل بى مانع گردد و كوچك ترين قبحى نداشته باشد از كجا مى توان گفت و چگونه مى توان كشف كرد كه مشيت خداوند از روز نخست بر اين تعلق گرفته كه فقط معجزه را در اختيار راستگويان قرار دهد، و مدعيان دروغگو را از آن محروم سازد؟ در اين صورت هيچ گونه راهى براى پى بردن به اين عادت وجود ندارد مترجم.

صفحه 38
نمى گييرد. و نتيجه اين سخن آن مى شود همان طور كه معجزه را در اختيار پيامبران حقيقى مى گذارد، همچنين احتمال دارد متنبيان دروغگو را نيز بر انجام اعجاز توانا سازد.
رابعاً: عادت و سيرت با تكرار عمل، حاصل مى شود و نيازمند به گذشتن زمان است بنابراين پيش از استقرار اين عادت، كه تحقق آن به مرور زمانى نسبتاً طولانى، نيازمند است، هيچ گونه حجتى بر صدق پيامبر نخستين نداريم.

صفحه 39

3

لزوم هماهنگى معجزه با علوم و فنون رايج هر زمان

در گذشته معجزه را چنين تعريف كرديم: هر نوع عملى كه از حدود نواميس طبيعى و قوانين عادى خارج باشد، و تمام افراد بشر، از مقابله با آن عاجز گردند، و مدعيان نبوت، آن را به عنوان سند نبوت خويش بياورند، «معجزه» ناميده مى شود.
جاى گفتگو نيست كه شناسايى معجزه مخصوص آن دسته از دانشمندانى است كه معجزه از نظر ظاهر، با فن و رشته تخصصى آنان ارتباط دارد زيرا دانشمندان هر فنى به خصوصيات آن فن آشناترند و به رموز و مزاياى آن احاطه كامل دارند، و بر اثر همين احاطه، عملى را كه مقابله با آن ممكن نيست، از كارى كه معارضه با آن امكان دارد، به خوبى تشخيص و تميز مى دهند. و بر اثر اين تشخيص، زودتر از ديگران به تصديق صاحب معجزه

صفحه 40
برمى خيزند و به آن ايمان مى آورند.
ولى درهاى شك و ترديد، بر روى افراد غير متخصص در مورد معجزه همواره باز است، آنان چون به اصول فنى كه معجزه به آن ارتباط دارد ناآشنا هستند، و نيز احتمال مى دهند كه مدعى از يك سلسله امور دقيق كه آگاهى از آن ويژه متخصصان آن فن است، استفاده كرده، طبعاً ديرتر اذعان و يقين پيدا خواهند كرد.

هماهنگى معجزه با فن رايج زمان

روى همين جهت خداوند حضرت موسى(عليه السلام) را با «عصا» و «يد بيضا» همراه ساخت زيرا در زمان وى «جادوگرى» به اوج پيشرفت خود رسيده بود و جادوگر در ميان مصرى ها فراوان بود.
از آنجا كه جادوگران به حدود و خصوصيات جادو، بيش از ديگران آشنايى داشتند فوراً به تصديق آن حضرت برخاستند، زيرا آنان ديدند كه عصا در يك لحظه به صورت اژدها درآمد و آنچه را كه ساحران به ميدان آورده بودند، بلعيد و دو مرتبه به حال قبلى بازگشت.
آنها فهميدند كه اين كار از حدود «جادو» بيرون بوده و جز آيت الهى چيز ديگرى نيست و در مجلس فرعون بدون اينكه از خشم و تهديد او بترسند، ايمان خود را به رسالت موسى(عليه السلام)اعلام داشتند.
و در زمان حضرت مسيح(عليه السلام) طب يونانى رواج كامل داشت و

صفحه 41
پزشكان زمان او طبابت هاى شگفت انگيزى انجام مى دادند. و دامنه اين عمل به سوريه و فلسطين كه در آن زمان از مستعمرات روم بودند گسترش يافته بود. وقتى آن حضرت از طرف خدا براى هدايت مردم اين دو نقطه برانگيخته شد; اراده حكيمانه خدا، بر اين تعلق گرفت كه برهان نبوت او را چيزى قرار دهد كه مناسب فن رايج آن عصر (طبابت) باشد. از اين نظر او از طريق اعجاز، مردگان را زنده مى كرد، نابينايان مادرزاد و كسانى را كه به بيمارى «پيسى» دچار بودند شفا مى بخشيد تا اهل زمان او و بالاخص دانشمندان و متخصصان فن پزشكى آن عصر، بدانند كه كارهاى او از حدود توانايى بشر بيرون است . و ارتباطى با علم پزشكى ندارد. بلكه مربوط به جهان مافوق طبييعت است.

رواج شعر و خطابه در عصر نزول قرآن

عرب عصر جاهليت در فن فصاحت و بلاغت بر ملل ديگر برترى داشت و در فنون ادب به عالى ترين درجه رسيده بود و براى مسابقه در فن شعر و خطابه محافلى ترتيب مى دادند در زمان برپايى بازارهاى فصلى، در كنار آنها اين محافل شعر و ادب تشكيل مى شد، و هر كس به مقدار توانايى خود در انشاء سخن و شعر فصيح و بليغ مورد تقدير و تشويق جامعه عرب قرار مى گرفت. عنايت آنان به شعر به حدى رسيده بود كه از ميان اشعار انبوه دوران جاهليت هفت

صفحه 42
قصييده1 از بهترين اشعار، انتخاب نموده و آنها را با آب طلا بر روى پارچه كتانى نوشته و به ديوار كعبه آويخته بودند، به همين مناسبت قصايد برگزيده را «مذهبه»(طلايى) مى ناميدند.2
شعر ادب در نزد مردان و زنان عرب، اهميت بسزايى داشت. تمام آنان به شعر و خطابه و استماع كلمات بليغ علاقه مفرطى از خود نشان مى دادند و «نابغه ذبيانى» يگانه قاضى و داور آنان در شعر بود، او به هنگام حج به بازار «عكاظ»3 مى آمد. براى او خيمه سرخ رنگى از چرم مى زدند و شعراى عرب از نقاط مختلف عربستان در آن نقطه گرد مى آمدند و اشعار خود را كه در طول سال گفته بودند بر او عرضه مى داشنتد تا او در باره آنها داورى نمايد.4

1 . منظور معلقات سبعه است كه از ميان اشعار زياد دوران جاهليت، انتخاب شده و سرايندگان آنها عبارتند از: امرء القيس، طرفة بن عبد، زهير بن ابى سلمى مزنى، لبيد بن ربيعه عامرى، عمرو بن كلثوم، عنترة بن شداد عبسى و حارث بن حليزه يشكرى. و گاهى مذهبه به يكى از قصايد هفتگانه مى گفتند كه از نظر فصاحت و بلاغت نسبت به سبعه معلقه در درجه دوم قرار داشته و مجموع آنها را «مذهبات» مى نامند.مترجم.
2 . العمدة، تأليف ابن رشيق، ج1، ص 78.
3 . عكاظ بازارى بود ميان نخله و طائف و كلمه عكاظ در لغت به معنى مفاخره است و اجتماع در آن نقطه براى مفاخره، از آغاز ماه ذى قعده شروع مى شد و تا بيستم آن ادامه داشت. مترجم.
4 . شعراء النصرانية، ج2، ص 640، چاپ بيروت.

صفحه 43
از اين نظر مشيت حكيمانه الهى بر اين تعلق گرفت كه پيامبر خود را با اعجاز بيان و بلاغت خارق العاده قرآن، مبعوث سازد تا ملت عرب بدانند كه قرآن او سخن خداست، و فصاحت و بلاغت آن از حدود توانايى بشر خارج است و اين مطلب به قدرى روشن بود كه هر فرد منصفى را به اقرار واداشت.1

1 . ابن سكيت از امام هادى(عليه السلام) پرسيد: چرا خداوند موسى بن عمران(عليه السلام) را با عصا و يد بيضا و كارهايى كه شبيه اعمال خارق العاده ساحران بود، و حضرت مسيح(عليه السلام) را با طبابت و شفاى بيماران، و حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) را با كلام فصيح و بليغ، برانگيخت و معجزه هركدام را مختلف قرار داد؟
امام در پاسخ او چنين فرمود: هنگامى كه خداوند موسى(عليه السلام) را به رسالت برانگيخت فن رايج در عصر او سحر بود او از ناحيه خدا معجزاتى مناسب فن رايج آن عصر، آورد كه اراى مقابله با آن نبود و با معجزات خود همه سحرهاى آنها را باطل ساخت و حجت را بر آنان تمام نمود.
آن گاه كه حضرت عيسى براى هدايت مردم از جانب خدا مبعوث شد، طبابت و پزشكى بر اثر رواج بيمارى، رونق بسزايى داشت او از ناحيه خداوند با معجزات مناسب زمان خود برانگيخته شد و كسى را ياراى مقابله با آن نبود. او با زنده كردن مردگان و با شفا بخشيدن به نابينايان و بيماران مبتلا به «پيسى» حجت را بر ملت آن زمان تمام نمود.
وقتى حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)از ناحيه خدا مبعوث شد، سخنورى و انشاى كلام فصيح و بليغ، فن رايج عصر بود. او از ناحيه خدا براى آنان مواعظ و حكمى آورد كه مقابله با آن در امكان مردم آن زمان نبود( و همه اين مواعظ و نصايح را در قالب كلام فصيح و بليغ ريخت) و حجت را با برترى و عدم امكان معارضه بر آنان تمام نمود و قول آنان را باطل ساخت.(الوافى، ج1، ص 33 به نقل از كافى).

صفحه 44
درست است كه پيامبر اسلام غير از قرآن معجزه هاى ديگرى مانند شق القمر، تسبيح گفتن سنگريزه و... داشت ولى با عظمت ترين معجزه و برنده تريين و استوارترين برهان نبوت او، قرآن است.
زيرا عرب هاى دور از دانش آن زمان كه نوعاً از علوم طبيعى و اسرار آفرينش اطلاعاتى نداشتند چه بسا در ساير معجزات او تشكيك و ترديد مى نمودند، و آنها را به يك سلسله علل مرموز علمى نسبت مى دادند كه ساده ترين آنها براى تفسير و توجيه اين گونه معجزات، همان سحر و جادو بود.
ولى آنان هرگز در بلاغت خارق العاده قرآن تشكيك و ترديد نكردند زيرا، به فنون و شعب بلاغت احاطه كامل داشت و از رموز و اسرار آن كاملاً آگاه بودند.
وانگهى آن دسته از معجزات، از نظر زمان و مكان كاملاً محدود بود، و امكان بقا نداشت، چه بسا پس از گذشت زمانى در رديف حكايات و داستان ها درمى آمد كه معمولاً پيشينيان براى آيندگان نقل مى نمايند، و به اين ترتيب راه ترديد و تشكيك در صحت آنها بازمى گشت، ولى قرآن معجزه اى فناناپذر است كه به صورت يك معجزه جاويدان تا پايان جهان باقى خواهد بود و در هر عصرى همراه با زمان پيش مى رود.
ما در آينده براى معجزات ديگر پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) فصلى باز خواهيم كرد و به خرده گيرى هاى برخى از نويسندگان كه وجود چنين

صفحه 45
معجزاتى را انكار كرده اند; پاسخ خواهيم گفت.

قرآن معجزه الهى است

هر فرد عاقلى كه نداى اسلام به او رسيده باشد، مى داند كه حضرت محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) ملل جهان را به آيين اسلام دعوت نمود، و با آنان با قرآن به احتجاج برخاست و آنها را به مقابله و معارضه با قرآن دعوت كرد، و از همه آنان خواست كه به پشتيبانى يكديگر برخيزند و كتابى مانند قرآن او بياورند. بلكه به كمتر از اين نييز تن در داد و به آوردن ده سوره بلكه يك سوره همانند سوره هاى قرآن اكتفا ورزيد.
اگر معارضه با قرآن در امكان ملت عرب بود لازم بود به پشتيبانى و كمك هاى بى دريغانه نوابغ فصاحت، كه وجود آنها در آن زمان كم نبود، به نداى او پاسخ دهند و حجت و برهان او را پاسخ گويند.
آرى شايسته بود با آوردن يك سوره بليغ، بسان سوره هاى قرآن، با او به معارضه برخيزند و برهان مدعى را كه در موضوعى با آنان به مقابله و مسابقه برخاسته، كه بارزترين كمال و فن آنها به حساب مى آيد، با آوردن مانند آن از كار بيندازند. و به اين وسيله در صفحات تاريخ ، براى خود پيروزى درخشان، و نام جاويد، شرافت و مرتبه اى بلند ثبت نمايند و با اين حربه ساده و در عين حال برنده، خود را از جنگ هاى خونين و صرف مال و ترك وطن و تحمل شدايد و حوادث

صفحه 46
ناگوار برهانند.
ولى مى دانيد چرا عربها از اين راه ساده و بى درد سر وارد نشدند زيرا در بلاغت قرآن انديشيدند و به اعجاز آن اذعان نمودند و فهميدند كه اگر بخواهند با آن به مبارزه برخيزند جز شكست چيزى عايد آنها نمى گردد. از اين نظر گروهى از آنها به نداى پيامبر پاسخ مثبت گفته و در برابر دعوت قرآن سر تعظيم فرود آوردند و به آيين اسلام مشرف شدند.
ولى گروهى راه عناد را پيش گرفته و مقابله با شمشير را بر مقابله با حروف و كلام ترجيح دادند، و مبارزه با نيزه را بر معارضه با بيان برگزيدند. اين عجز و ناتوانى، و مقاومت سرسختانه در برابر دعوت قرآن بزرگ ترين برهان و گواه است كه قرآن وحى الهى است و مقابله با آن فراتر از قدرت و توانايى بشر است.

آيا كسى با قرآن به معارضه برخاست؟

گاهى برخى از افراد خارج از اسلام و بى اطلاع ادعا مى كنند كه عرب ها كتابى مانند قرآن محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) آوردند و با برهان پيامبر به معارضه برخاستند، ولى بر اثر گذشت زمان بر ما مخفى و پنهان ماند.
پاسخ اين ادعا روشن است و اگر عرب ها به معارضه با قرآن موفق شده بودند قطعاً آن را در محافل ادبى و اجتماعات بزرگ و موسم هاى حج و بازارهاى ملّى كه از همه نقاط عربستان به آنجا روى

صفحه 47
مى آوردند، اعلام كرده و آن را به ملت عرب اعلام مى كردند، و دشمنان اسلام آن را همانند سرودى، در همه محفل ها و مجلس ها با صداى رسا مى خواندند، و در هر مناسبتى آن را تكرار مى كردند و نسل به نسل به يكديگر تلقين مى نمودند و بسان مدعى كه در حافظت گواه خود مى كوشد، در حراست و بقاى آن كوشش مى كردند.
زيرا اين آيات بيش از تاريخ و اشعار دوران جاهلى كه كتاب هاى تاريخ و جوامع ادبى را پر كرده است، مورد علاقه آنان بود، و به محافل و انجمن هاى ادبى آنها، نشاط خاصى مى بخشيد، ولى ما از چنين معارضه، كوچك ترين اثرى نمى بينيم و نمى شنويم.
گذشته از اين، قرآن نه تنها عرب عصر رسالت را به معارضه با خود دعوت نموده است بلكه، تمام بشر، و بالاتر، همه انس و جن را مورد خطاب قرار داده و همگى را به مبارزه طلبيده و دعوت خود را به گروهى معنى محصور نساخته است و با يك نداى جهانى، پيامى به شرح زير فرستاده است:
(قُلْ لَئِن اجْتَمَعَتِ الإِنْس وَ الجِنّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذا الْقُرآن لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كانَ بَعضهُمْ لِبَعْض ظَهيراً).1
«اگر انس و جن گرد آيند كه مانند قرآن بياورند هرگز اين كار را نمى توانند انجام دهند هر چند يكديگر را كمك كنند».

1 . اسراء: 88.

صفحه 48
اين آيه قرن ها است كه در گوش بشر و انسان ها طنين انداز است و تاكنون هيچ كس به معارضه با قرآن برنخاسته است.
ما مسيحيان و دشمنان اسلام را مى بينيم كه براى پايين آوردن عظمت و شرافت اسلام، و به منظور بدگويى درباره پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) و انتقاد از كتاب مقدس او، در هر سال و هر ماه اموال گزافى خرج مى كنند، اگر براى آنان معارضه با قرآن و يا معارضه با سوره اى از سوره هاى قرآن امكان داشت قطعاً از اين راه وارد شده و با آن به معارضه برمى خاستند زيرا معارضه با قرآن، علاوه بر اين كه آنان را از صرف هزينه هاى زياد و تحمل رنج هاى فراوان آسوده مى سازد، بزرگ ترين گواه و برهان براى آنها محسوب شده و نزديك تريني وسيله براى رسيدن به آرزوى آنها است ولى «مى خواهند نور خدا را خاموش سازند امّا آنان غافلند كه خدا نور خود را تكميل مى كند هر چند ، كافران را خوش نيايد».1
گذشته از اين، هر كسى مدتى با كلام بليغى سر و كار داشته باشد مى تواند مانند آن يا چيزى نزديك به آن را بياورد.2

1 . اين مطلب مضمون اين آيه است: (يُريدُونَ لِيُطْفِؤوا نُور اللّهِ بِأَفْواهِهمْ وَاللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكافِرُون)(صف:8).
2 . اين قاعده اختصاص به كلام فصيح و بليغ ندارد بلكه هر نوع كلامى كه داراى اسلوب خاصى است ولو از نظر بلاغت و اسلوب در درجه نازل باشد، بر اثر ممارست و تمرين زياد مى توان نظير آن را آورد. مترجم.

صفحه 49
و اين مطلب براى بسيارى از ما يك امر عادى است ولى هرگز اين قاعده در قرآن جارى نيست، مداومت و ممارست با اسلوب قرآن، به هيچ كس امكان نمى بخشد كه مانند قرآن و يا مانند سوره اى از سوره هاى آن باورد.
و اين خود حاكى است كه قرآن داراى اسلوب خاصى بوده كه از حدود تعليم و تعلم بيرون مى باشد و در خور امكان معارضه نيست.

قرآن، انشاى پيامبر اسلام نيست

اگر تصور شود كه قرآن انشاى خود پيامبر است بايد در ميان سخنان او كلامى پيدا كنيم كه از نظر بلاغت و اسلوب مانند قرآن باشد، در صورتى كه در ميان خطب و سخنان كوتاه و بلند آن حضرت كه گردآورى شده است، چيزى كه شبيه قرآن پيدا نمى شود.
اگر در مييان سخنان او چيزى شبيه قرآن پيدا مى شد قطعاً براى ما نقل مى شد و بالاخص دشمنان اسلام كه مى خواهند به هر وسيله اى با اسلام بجنگند، آن را در سراسر جهان انتشار مى دادند.

بلاغت داراى شعب و فنونى است

بلاغت داراى حدود و مرزهاى معينى است كه نوع مردم نمى توانند از آن تجاوز بنمايند، و هيچ كس نمى تواند به تمام شعب و اقسام آن احاطه پييدا كند و در تمام انواع آن ماهر و استاد گردد، زيرا

صفحه 50
غالباً نويسندگان و شعراى بليغ در يكى دو جهت، مهارت پيدا مى كنند مثلاً يكى خوب حماسه مى سرايد و در مدح و توصيف عاجز و ناتوان مى باشد و ديگرى در رثا و مرگ عزيزان اشعار جانسوزى مى سرايد ولى در تشبيب و غزل به آن پايه نمى رسد.
ولى قرآن در تمام فنون نويسندگى و قلم وارد شده و در هر مورد آن چنان سخن گفته كه ديگران را از معارضه عاجز و ناتوان ساخته است. و چنين احاطه اى بر فنون بلاغت آن هم به صورتى كه ديگران را در هر بخش عاجز و ناتوان سازد، عادتاً براى بشر محال است.1

1 . قرآن با وضع حيرت آورى، مطالب متنوع و مختلف از پند و اندرز، برهان و استدلال، اصول عقايد، معارف الهى، فروع احكام، تواريخ و قصص، حقوق و سياست، نظامات و قوانين مدنى و جزائى، اخلاق و آداب و ده ها موضوع ديگر را، آن چنان به هم مى آميزد و خواننده را در برابر مناظر جالب و خيره كننده قرار مى دهد و در تمام اين موارد همان شيوايى و گيرايى و بلاغت فوق العاده را حفظ مى كند در صورتى كه هر موضوع براى خود قلم خاص و انشاى ويژه اى لازم دارد.
استادان انشا از هفت نوع قلم نام مى برند: 1.قلم نامه نگارى و تقاضا، 2. قلم پندر و اندرز و توصيه، 3. قلم تاريخ و داستان سرايى، 4. قلم تصنيف و تأليف، 5. قلم جعل قوانين و حقوق، 6. قلم شعر و ادب كه در آن انواع تشبيهات و استعارات و تزيينات بكار مى رود، 7. قلم لغز و رمز، و هر يك از اينها ذوقى و تخصصى و قريحه اى و تمرين و تعلم مخصوصى نياز دارد و تاكنون ديده نشده كه يك نفر در همه اين موارد استاد و ماهر باشد. براى توضيح بيشتر به كتاب «المعجزة الخالدة» ص 64، و «تفسير نوين»، ص 54 مراجعه فرماييد.

صفحه 51

قرآن معجزه جاودانى است

در گذشته روشن ساختيم كه راه تصديق نبوت پيامبران منحصر به معجزه اى است كه مدعى نبوت آن را به عنوان دليل اقامه مى كند.1

1 . راه تصديق مدعيان نبوت منحصر به اعجاز نيست(و مؤلف عاليقدر نيز در پايان رساله به اين مطلب تصريح فرموده است) بلكه علاوه بر اعجاز از دو راه ديگر نيز مى توان به صدق ادعاى آنان پى برد.
الف. تصريح پيامبر پيشين بر پيامبر پيامبر آينده تصريح كند. هرگاه پيامبرى كه نبوت او با دلايل روشن ثابت گردده بر نبوت پيامبرى كه پس از وى به مقام رسالت خواهد رسيد تصريح كند نبوت دومى نيز ثابت مى گردد. و حجت بر مردم تمام شده و نيازى به اعجاز نخواهيم داشت. البته «تنصيص نبى» در صورتى كفايت مى كند كه او تمام خصوصيات پيامبر آينده را آن چنان بيان كند كه هرگونه ابهام و ترديد را از بين ببرد. و نص پيامبر پيشين به تواتر به ما برسد و تمام خصوصياتى كه در كلام او آمده بر مدعى نبوت تطبيق كند.
قرآن در مواردى مسيحيان و يهوديان را به مطالعه تورات وانجيل سفارش مى كند و مى فرمايد: اين دو كتاب را دقيقاً مورد بررسى قرار دهيد زيرا نام و نشان خصوصيات پيامبر اسلام در اين دو كتاب آمده است و مى توانيد با مراجعه به آنها بر صدق گفتار او يقين پيدا كنيد حتى از خود مسيح چنين نقل مى كند: (وَإِذْ قالَ عِيسَى بن مَرْيَم يا بَنى إِسرائيلَ إِنّى رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَىَّ مِنَ التَّوراتِ وَمُبَشِّراً بِرَسُول يَأْتِى مِنْ بَعْدِى اسْمُهُ أَحْمَد).(صف:6)
ب. گردآورى قراين: امروز اين راه بهترين وسيله براى موضوعات پيچيده و سردرگم قضايى است و در تمام دادگاه هاى جهان با گردآورى قراين مفيد علم و يقين، حقيقت را كشف مى كنند. در موضوع نبوت مى توان از قراين زير يقين به صدق گفتار مدعى نبوت پيدا كرد مانند: بررسى محيط زندگى و زمان دعوت او، خصوصيات روحى و اخلاقى وى، محتويات آيين او از نظر معارف و قوانين و اخلاق، وسايل پيشرفت او، وضع ايمان آورندگن به وى، ايمان او به گفته هاى خود، استقامت و بردبارى وى در نشر آيين خود، مبارزه او با خرافات و افسانه ها، و ... همه اينها در صورت اجتماع مى توانند عالى ترين سند براى صدق گفتار او باشند.
نخستين كسى كه از اين راه به صدق نبوت پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) پى برد قيصر روم بود. هنگامى كه نامه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به وى رسيد وى از جمعى كه همگى از بازرگانان مكه بودند خصوصيات زندگى و نحوه تبليغ او، و اوضاع گروندگان به وى را استفسار نمود، و در آن مجلس صريحاً اعتراف كرد كه اگر پاسخ هايى را كه شنيده است صحيح و پابرجا باشد قطعاً نويسنده نامه، پيغمبر خاتم و موعود تورات و انجيل است و ما شرح جريان را در كتاب «فروغ ابديت» نگاشته ايم. براى اطلاع بيشتر به تاريخ طبرى، ج2، ص 277 مراجعه شود. مترجم.

صفحه 52
از آنجا كه نبوت پيامبران گذشته محدود به زمان معينى بوده از اين نظر حكمت الهى ايجاب مى كرد كه گواه هاى آنان نيز محدود به همان زمان باشد.
و چنين گواه هايى براى نبوت هاى محدود و كوتاه كافى است. و گروهى كه معجزات پيامبران را با ديدگان خود مشاهده كرده بودند، آنها را براى افراد ديگر به صورت «تواتر» نقل مى كردند و حجت خدا را بر آنها تمام مى ساختند.
امّا شريعت و آيين جاودانى، با معجزه اى جاويدان و فناناپذير داشته باشد تا در تمام ادوار بر صدق و راستگويى آورنده آن گواهى دهد. زيرا معجزه اى كه از نظر زمان و مكان محدود گرديده و عمر آن كوتاه باشد، براى نسل هاى بعدى قابل درك نيست. چه بسا با

صفحه 53
گذشت زمان رشته نقل آن ضعيف شده و از صورت نقل متواتر بيرون مى آيد و نسل هاى بعدى نمى توانند به برهان نبوت او واقف شده و به صدق گفتارش يقين پيدا كنند، و نمى توان آنان را تكليف نمود كه نبوت چنين پيامبرى را تصديق كنند، زيرا تكليف مكلف، به تصديق نبوت شخصى كه دليل كافى بر نبوت او موجود نيست در حقيقت تكليف به محال است. هرگز خدا بندگان خود را به محال وادار نمى كند.
از اين نظر، رسالت دايم بايد معجزه دايم و جاودان داشته باشد. و به همين جهت، خداوند، قرآن را گواه بر صدق نبوت جاودانى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) قرار داد تا همان طور كه حجت را بر گذشتگان تمام كرده است بر آيندگان نيز تمام نمايد.
از اين بيان دو نتيجه مى گيريم:
1. قرآن بر تمام معجزات پيامبران گذشته و همچنين بر ساير معجزات پيامبر اسلام برترى دارد و داراى امتياز خاصى است، زيرا قرآن تنها معجزه جاودانى است كه همگام زمان پيش مى رود و نداى خود را به سمع جهانيان مى رساند. و حجت را بر ملت هاى همه قرون تمام مى كند.
2. شريعت هاى ديرينه همگى شريعت محدود و موقتى بودند و گواه ناپايدارى آنها همان محدود بودن دلاييل و معجزاتى است كه بر

صفحه 54
صدق آنها گواهى مى داد.1

1 . روزى با يكى از دانشمندان يهود در اين زمينه سخن مى گفتم به او گفتم آيا شريعت حضرت موسى مخصوص طايفه يهود است يا يك آيين جهانى است و سار اقوام را نيز شامل مى شود؟ اگر آيين او مخصوص قوم يهود است بايد براى ديگران پيامبرى از ناحيه خدا برانگيخته شده باشد. در اين صورت اين پيامبر كيست؟ اگر آيين آن حضرت جهانى است در اين صورت بر شما لازم است دلايلى بر نبوت جهانى او اقامه نماييد. در حالى كه شما راهى براى اثبات اين ادعا نداريد زيرا معجزات او براى مردم غير زمان وى قابل مشاهده نبوده تا از راه ديدن آنها به نبوت او ايمان بياورند و معجزات او براى ملل ديگر از طريق تواتر نيز نقل نشده است. زيرا يكى از شرايط تحقق تواتر اين است كه ، شماره خبر دهندگان در هر عصر و طبقه به حدى برسند كه احتمال تبانى آنها در جعل مطلب دروغين محال شمرده شود و شما نمى توانيد چنين نقل متواتر را نسبت به معجزات حضرت موسى اثبات نماييد.
گذشته از اين همان طور كه شما معجزاتى از پيامبر خود نقل مى كنيد همچنين مسيحيان بلكه هر ملتى از پيامبر خود معجزاتى نيز نقل مى كنند. اكنون چه تفاوتى ميان منقولات شما و اخبار ديگران وجود دارد كه يكى را بپذيريم و دگرى را نبايد بپذيريم.
اگر بر مردم لازم است كه تمام سخنان و اخبار شما را درباره معجزات حضرت موسى(عليه السلام) بپذيرند چرا اخبار ديگران را درباره معجزه هاى پيامبران ديگر تصديق نكنند؟
و اگر بنا است همه را تصديق كرد چرا شما به نبوت پيامبران ديگر ايمان نياورده و آنان را تصديق نمى كنيد؟
دانشمندان يهودى گفتند: معجزات حضرت موسى(عليه السلام) مورد اتفاق همه ملل جهان از يهود و مسحى و مسلمان مى باشد و همگى به آن اعتراف دارند ولى معجزه هاى پيامبران دگر، مورد اتفاق همه نيست از اين نظر ملت يهود از هر نوع اقامه دليل و اثبات بى نياز هستند ولى ملل ديگر بايد دلايلى بر وجود صدور معجزاتى از پيامبر خود اقامه نمايند.
در پاسخ وى گفتم: درست است كه مسيحيان و مسلمانان به معجزه هاى حضرت موسى(عليه السلام) ايمان دارند ولى اين ايمان از آن جهت است كه پيامبران آنها از چنين معجزاتى خبر داده اند، نه اين كه از طريق نقل تواتر به آنها رسيده است، اگر بنا است قول اين دسته از پيامبران را درباره معجزات حضرت موسى(عليه السلام)تصديق نماييم، قبلاً بايد به نبوت آنها ايمان آورده و رسالت آنها را تصديق كنيم. و در غير اين صورت صدور يك چنين معجزه ها از حضرت موسى (عليه السلام) نيز ثابت نخواهد شد.
اين خلاصه نظريه ما است درباره شريعت هاى گذشته، امّا آيين اسلام از آنجا كه برهان و معجزه جاويدان دارد و تا روز رستاخيز تمام ملل را به معارضه و مقابله دعوت نموده و كسى نتوانسته با آن به مقابله برخيزد، از اين نظر بايد به صحت و استوارى اين آيين ايمان آوريم و در پرتو اين ايمان، بايد نبوت تمام پيامبران گذشته را تصديق نماييم زيرا قرآن مجيد و پيامبر بزرگ اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)، گواهى به نبوت آنها داده اند.
نتيجه اين كه قرآن يگانه معجزه جاويدانى است كه گواهى بر صدق و راستى تمام كتاب هاى آسمانى داده و آورندگان را از هر عيب منزه نموده است.

صفحه 55

امتياز ديگر قرآن

قرآن علاوه بر اين كه معجزه جاودانى است، امتياز ديگرى نيز دارد كه به وسيله آن بر معجزات گذشته برترى يافته است. و آن اين كه اين معجزه در عين اين كه برهان برهان راستگويى آورنده او است، متكفل هدايت و تربيت و راهنمايى و شوق مردم به آخرين درجه كمال انسان است. و

صفحه 56
اين خصوصيات در معجزات پيامبران گذشته نبود.1 زيرا قرآن همان راهنماى بزرگى است كه عرب ستمگر و سركش و آلوده به صفات زشت را به سوى تقوا و عدالت و پاكى هدايت نمود.
و در مدت كوتاه ياز اين ملت بت پرست و جاله، كه به جاى تحصيل علم و دانش و تهذب روح، به نبردهاى داخلى و تفاخرهاى جاهلى مى پرداختند، ملتى ساخت كه از نظر معارف و فرهنگ و تاريخ و اخلاق اجتماعى و فردى داراى عظمت خاصى شدند.
هر كس تاريخ اسلام را مورد بررسى قرار دهد و در زندگى ياران رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) كه در برابر او شربت شهادت نوشيدند، دقت كافى به عمل باورد، اهميت نفوذ تعليمات قرآن در دل ها، و عظمت تأثير آن را در تربيت آنان، به خوبى مشاهده مى نماييد، زيرا همين قرآن بود كه آن را از پست ترين عادات جاهلى، به بالاترين مرحله دانش و كمال رسانيد و آن چنان آنها را در راه دين و احياى شريعت فداكار ساخت

1 . مثلاً عصاى موسى(عليه السلام) و يد بييضا و شفا بخشيدن حضرت مسيح(عليه السلام) يك جنبه بيش نداشت و فقط برهان محكم براى راستگويى آنان بود، ديگر امت را به سوى فضايل و اخلاق، معارف و عقايد، به سوى واجبات و فرايض رهنمون نبود، ولى معجزه جاودان پيامبر (قرآن) از آنجا كه از سنخ كلام و بيان است گذشته از اين كه گواه بر راستگويى او است، بزرگ ترين راهنماى امت به معارف و اخلاق و احكام به شمار مى آيد.مترجم

صفحه 57
كه نسبت به مال و فرزند و همسر، در راه دين بى اعتنا شدند.
سخنان افسر عاليقدر اسلام«مقداد» در آن شوراى نظامى كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) براى كسب نظرات ياران خود در بيابان «بدر» تشكيل داد، گواه روشنى بر گفتار ما است. او در آن شوراى نظامى چنين گفت: اى پيامبر آنچه را خدا به تو دستور داده است انجام ده و ما با تو همراه هستيم و ما هرگز سخنى را كه بنى اسرائيل به موسى بن عمران گفتند به تو نمى گوييم. اگر آنان در پاسخ دعوت موسى (عليه السلام) به جهاد و جنگ با ستمگران چنين گفتند: «تو اى موسى با خدايت برو و نبرد كن. ما در اينجا نشسته ايم» ما به تو مى گوييم تو با خدايت جنگ كنيد و ما نيز همراه شما نبرد مى كنيم. به خدايى كه تو را به حق برانگيخته است اگر ما را به سرزمين حبشه بخواهى ببرى، ما در اين راه استقامت مىورزيم تا به آنجا برسى. رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) سخنان او را پسنديد و در حق او دعاى نيك كرد.
مقداد يكى از رجال اسلام است، در اين نقطه از عقيده و پايدارى و فداكارى خود در راه حق، و زدودن شرك، پرده برداشت، ولى مقداد در اين عقيده تنها نبود بلكه گروهى از ياران با اخلاص و ايمان با او هم عقيده بودند.
قرآن همان مشعل فروزان است كه دل هاى همين جمعيت را كه مدت ها بت ها را مى پرستيدند و كارى جز آتشافروزى در ميان قبايل خود و تفاخرهاى جاهلى نداشتند روشن ساخت و آنان را در برابر

صفحه 58
دشمنان، سرسخت و نسبت به يكديگر مهربان نمود تا آنجا كه حفظ جان برادران دينى را بر حفظ جان خود مقدم مى داشتند و خود را فداى آنان مى كردند پيروزى هايى كه در پرتو اسلام، تنها در هشتاد سال نصيب مسلمانان شد در طول هشتصد سال نصيب ديگران نشد.
اگر شما سيره ياران رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) را با رفتار اصحاب پيمبران ديگر مقايسه كنيد و جانبازى و فداكارى مسلمانان صدر اسلام را در كنار مقاومت و سركشى اصحاب پيامبران ديگر بگذاريد يقين پيدا خواهيد كرد، كه در آن يك راز غيبى است كه آنان را به گونه شگفت انگيزى براى جانبازى و فداكارى آماده ساخته بود و اين راز چيزى جز كتاب خدا نبود كه روح و روان آنان را به نور معرفت روشن ساخت، و قلوب و ارواح آنان را با عقايد عالى و ايمان، پاك و پاكيزه گردانيد.
شما اگر نگاهى به زندگى حوارييين و يا زندگى ياران پيامبران ديگر بيافكنييد روشن مى شود كه چگونه آنان در مواقع سختى، پيامبران خود را تنها مى گذاشتند و در مراحل ترس از جان خود، آنان را تسليم مى نمودند.
روى همين جهت پيامبران گذشته بر گردنكش هاى زمان خود پيروز نشدند بلكه غالباً با زندگى در بيابان ها و شكاف كوه ها خود را از آنها پوشيده مى داشتند. اين قسمت (هدايت مردم به وسيله قرآن)

صفحه 59
دومين امتياز قرآن است كه به وسيله آن بر معجزات ديگر برترى يافته است.
از بيانات گذشته نتيجه مى گيريم كه قرآن از نظر اسلوب و بلاغت يك معجزه آسمانى است ولى نبايد تصور كرد كه اعجاز قرآن در همين قسمت (بلاغت و اسلوب خاص) خلاصه مى شود بلكه قرآن از جهات مختلفى مى تواند برهان نبوت و معجزه الهى باشد و هركدام گواه روشن بر صدق آورنده آن است. از اين نظر شايسته است جنبه هاى ديگر اعجاز قرآن را به طور اختصار مورد بررسى قرار دهيم.

صفحه 60

صفحه 61

4

اعجاز قرآن از نظر معارف الهى

قرآن در پاره اى از سوره ها پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) را «امى» و يك فرد تعليم نيافته معرفى مى نمايد.
او در برابر اقوام و خويشاوندان خود آيياتى را كه صريحاً او را «امى» معرفى مى كند، تلاوت نمود و احدى او را در اين سخن تكذيب نكرد، سكوت آنان در برابر چنين ادعايى، گواهى قاطع بر صدق گفتار او است.
آرى او يك فرد درس نخوانده بود ولى در كتاب خود معارف و علومى براى بشر آورد كه از آغاز اسلام تاكنون به افكار و عقول فلاسفه جهان روشنى مى بخشد، و متفكران شرق و غرب را مبهوت خود ساخته است و تا روز رستاخيز، اين كتاب براى متفكران بزرگ جهان شگفت آور و اعجاب انگيز خواهد بود. و اعجاب ممتد و مستمر يكى از جهات اعجاز قرآن مى باشد.

صفحه 62
ما از ادعاى خود صرف نظر كرده، فرض مى كنيم كه محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) فردى «امى» نبوده و او اين معارف و علوم، تاريخ و قصص را از طريق درس خواندن به دست آورده است ولى آيا نتيجه اين ادعا جز اين است كه او علوم و فنون خود را از دانشمندان معاصر خود كه در ميان آنها پرورش يافته، فرا گرفته است؟
اكنون برگرديم و ببينيم كه او در ميان چه ملتى بزرگ شده و در چه عصرى مى زيسته است؟ و معاصران وى چه پايه اى از دانش داشته اند؟
محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) در ميان دو گروه مختلف بزرگ شده و نشو و نما پيدا كرده است اين دو گروه عبارتند از: گروه بت پرست كه در دريايى از اوهام و خرافات فرو رفته بودند، و گروه اهل كتاب كه معارف و احكام و تاريخ اقوام گذشته را از «عهدين1» كه آنها را وحى آسمانى

1 . كتاب هاى عهد عتيق جديد را «عهدين» مى گويند.
كتاب هاى عهد عتيق عبارتند از:
الف: تورات كه مجموعه اى است از پنج سفر(كتاب) به نام هاى: سفر تكوين، سفر خروج، سفر اخبار لاويان، سفر اعداد، سفر تثنيه.
ب: مكتوبات مورخان و آن مشتمل بر دوازه كتاب است: 1. كتاب يوشع بن نون، 2. كتاب قضات بنى اسرائيل، 3. كتاب روت، 4. كتاب اول سموئيل، 5. كتاب دوم سموئيل، 6. كتاب اول پادشاهان، 7. كتاب دوم پادشاهان، 8. كتاب اوّل تواريخ ايام، 9. كتاب دوم تواريخ ايام، 10. كتاب عزراء، 11. كتاب نجباء، 12. كتاب استير.
ج: كتاب ايوب.
د: كتاب زبور داود.
هـ: كتاب هاى سليمان كه عبارتند از: كتاب امثال سليمان، كتاب وعظ سليمان و كتاب سرود سليمان.
و. مكتوبات پيامبران پس از موسى كه مشتمل بر 17 كتاب است كه از ذكر نام و تفاسير آنها خوددارى مى شود.
كتاب هاى عهد جديد عبارتند از:
انجيل هاى چهارگانه، اعمال حواريون، رساله هاى چهارده گانه «پولس» رساله يعقوب حوارى، رساله اوّل و دوم «پطرس» حوارى، رساله اوّل و دوم و سوم يوحناى حوارى، رساله يهوداى حوارى، كتاب مكاشفات يوحناى الهى.

صفحه 63
مى پنداشتند; گرفته بودند.
اگر فرض كنيم محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) تعاليم خود را از معاصران خويش فرا گرفته است ناچار بايد اثرى از عقايد بت پرستان و تعاليم «عهدين» در اقوال و معارف او ديده شود و اين منابع و مصادر سايه خود را بر تعاليم او بيفكنند در صورتى كه ما خلاف آن را مشاهده مى كنيم، زيرا قرآن در موارد زيادى با تعاليم «عهدين» كه به پندار خصم، منابع معارف قرآن است مخالفت ورزيده و عقايد و معارف خود را از افسانه هاى عهدين و خرافات مكتب هاى ديگر كه مصادر و مدارك علمى آن روز بودند، پيراسته ساخته است.

صفات خدا در قرآن

يكى از بحث هاى مهم قرآن«بحث هاى خداشناسى» آن است.

صفحه 64
قرآن خدا را با صفات كمال و جمال كه شايسته مقام اوست توصيف نموده و ساحت مقدس او را از هر عيب و نقص و حدوث، منزه ساخته است و به عنوان نمونه برخى از آياتى را كه در اين باره وارد شده اند در اينجا مى آوريم:
1. مى گويند خداوند براى خود فرزندى اختيار نموده است او (از ايين نسبت) پاك و منزه است بلكه آنچه در اأسمان ها و زمين است از آن او است و همگى در برابر او خاضع و فرمانبردارند.1
2. (خداى شما) پديد آورنده آسمان ها و زمين است و هرگاه چيزى را اراده كند فقط به آن مى گويد: پديد آى! آن نيز تحقق پيدا مى كند.2
3. خداى شما خدايى است يگانه. جز او خدايى نيست. او بخشاينده و مهربان است.3
4. خداوند، جز او خدايى نيست، زنده و پاينده است نه او را خواب آلودگى مى گيرد و نه خواب. هر چه در آسمان ها و زمين است از آن او است.4

1 . (وَقَالُوا اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً سُبحانَهُ بَلْ لَهُ ما فِى السَّمواتِ وَالأَرْض كُلٌّ لَهُ قانِتُون)(بقره، آيه116).
2 . (بَديعُ السَّمواتِ وَالأَرْض وَإِذا قَضى أَمْراً فَإِنّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُون)(بقره، آيه 117).
3 . (وَإِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحيم)(بقره، آيه 163).
4 . (اللّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلا نَوْم لَهُ ما فِى السَّمواتِ وَما فِى الارض)(بقره، آيه255).

صفحه 65
5. چيزى در زمين و در آسمان بر خدا پنهان نيست.1
6. او است كه هرگونه بخواهد شما را صورت گرى مى كند خدايى جز او نيست، خداوند عزيز(با قدرت) و حكيم است.2
7. او است خدا و مالك شما، جز او معبودى نيست. آفريننده همه چيز است. او را بپرستيد كه تدبير كننده و نگهبان همه چيز است.3
8. ديدگان او را درك نمى كنند، او ديدگان را درك مى كند او نافذ(در اشياء) و آگاه است.4
9. بگو او خدايى است كه خلقت را آغاز مى كند سپس آن را باز مى گرداند چرا از حق روى برمى گردانيد.5
10. خداوندى كه آسمان ها را بدون ستونى كه ديده شود برافراشت سپس بر عرش (قدرت) استيلا يافت، خورشيد و ماه را مسخر ساخت هركدام تا مدت معينى در حركت و جريانند. امور جهان آفرينش را تدبير و تنظيم مى نمايد. آيات خود را بيان مى كند تا

1 . (إِنَّ اللّهَ لا يَخْفى عَلَيْهِ شَىْءٌ فِى الأَرْضِ وَلا فِى السَّماء)(آل عمران، آيه 5).
2 . (هُوَ الَّذِى يُصَوِّركُمْ فِى الأَرْحام كَيْفَ يَشاءُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكيم)(آل عمران، آيه6).
3 . (ذلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ خالِقُ كُلِّ شَىء فَاعْبُدُوهُ وَهُوَ عَلى كُلِّ شَىء وَكيل)(انعام، آيه 102).
4 . (لا تُدْرِكُهُ الأَبْصارَ وَهُوَ يُدْرِكُ الأَبْصار وَهُوَ اللَّطيفُ الْخَبير)(انعام، آيه 103).
5 . (قُلِ اللّهُ يَبْدَؤا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ فَأَنّى تُؤْفَكُون)(يونس، آيه 34).

صفحه 66
شما (به روز) ملاقات خداى خود ايمان آوريد).1
11. او است خدا، جز او خدايى نيست ستايش در دنيا و آخرت مخصوص اوست، حكم و فرمان از آن او مى باشد، و به سوى او باز مى گرديد.2
12. او است خدايى كه جز او خدايى نيست از پنهان و آشكار آگاه و رحمن و رحيم است.3
13. اوست خدا و جز او خدايى نيست، اوست حكمران پاك منزه از عيب، ايمن بخش بندگان، مراقب آنان، قوى و نيرومند، مقتدر و عظيم الشأن. از آنچه شريك او مى دانند منزه است.4
14. اوست خداوند آفريننده، موجد (از عدم) صورتگر، براى او نام هاى نييكو است آنچه در زمين و آسمان است او را تسبيح مى گويد او است خداى با قدرت و حكيم.5

1 . (اللّهُ الَّذِى رَفَعَ السَّمواتِ بِغَيْرِ عَمَد تَرَونَها ثُمَّ اسْتَوى عَلى الْعَرْشِ وَسَخَّرَ الشَّمْس وَالْقَمَر كُلٌّ يَجرى لأجَل مُسَمّى يُدَبِّرُ الأََمْر يُفَصِّلُ الآيات لَعَلَّكُمْ بِلِقاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ)(رعد، آيه2).
2 . (وَهُوَ اللّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ لَهُ الْحَمْدُ فِى الأُولى وَالآخِرَة وَلَهُ الْحُكْمُ وَإِليهِ تُرجَعُون)(قصص، آيه70).
3 . (هُوَ اللّه الّذى لا إِلهَ إِلاّ هُوَ عالِمُ الْغَيبِ وَالشَّهادةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحيم)(حشر، آيه22).
4 . (هُوَ اللّهُ الّذى لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُوسُ السَّلامُ المُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزيزُ الْجَبّارُ الْمُتَكَبِّر سُبْحانَ اللّهِ عَمّا يُشْرِكُونَ)(حشر، آيه 23).
5 . (هُوَ اللّهُ الْخالِقُ الْبارِىءُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الأَسْماءُ الْحُسْنى يُسَبِّحُ لَهُ ما فِى السَّمواتِ وَالأَرْض وَهُوَ الْعَزيزُ الْحَكيم)(حشر، آيه24).

صفحه 67
قرآن، خداى جهانيان را اين چنين توصيف مى كند و درباره خداشناسى و معارف عقلى مطالبى را مى گويد كه با دلايل عقلى همراه بوده و براهين روشن آن را اثبات مى نمايد. آيا ممكن است يك فرد درس نخوانده كه در محيط جهل و نادانى پرورش يافته است يك چنين معارف بلندى بياورد؟

صفات پيامبران در قرآن

هنگامى كه قرآن از پيامبران آسمانى سخن مى گويد آنان را با صفات نيك انسانى كه شايسته آنها است، و لازمه پيغمبرى و سفارت الهى مى باشد ياد و فضائل اخلاقى و سجاياى انسانى را براى آنان ثابت مى كند. و براى نمونه قسمتى از آياتى از آياتى را كه درباره آنان نازل شده است در اينجا مى آوريم:
1. كسانى كه از پيغمبر امى (درس نخوانده) كه نام و نشان او در تورات و انجيل نوشته شده است، پيروى مى كنند، پيمبرى كه آنان را به كارهاى نيك امر كرده و از امور بد باز مى دارد، چيزهاى پاكيزه را حلال، و پليدى ها را بر آنها حرام مى كند.1
2. اوست كه از ميان ملت امى پيامبرى را از خود آنها

1 . (الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُول النَّبِىّ الأُمّى الّذى يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِى التَّوراةِ وَالإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَيَحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبات وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِث)(اعراف، آيه 157).

صفحه 68
برانگيخت كه آيات خدا را بر آنها تلاوت مى كند. آنها را (از صفات بد) پاك مى گرداند، كتاب و حكمت به آنها مى آموزد اگر چه قبلاً در گمراهى آشكار بودند.1
3. براى تو (اى پيامبر) پاداش بى پايان است و تو داراى خلق عظيم هستى.2
4. خدا آدم و نوح و فرزندان ابراهيم و فرزندان عمران را بر جهانيان برگزيد.3
5. به ياد آر هنگامى كه ابراهيم به پدر و قوم خود گفت كه من از آنچه شما مى پرستيد بيزارم مگر از خدايى كه مرا آفريد او مرا هدايت خواهد كرد.4
6. اين چنين ملكوت آسمان ها و زمين را به ابراهيم نشان مى دهيم تا از اهل يقين گردد.5

1 . (هُوَ الّذى بَعَثَ فِى الأُمِّيينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَيُزَّكِيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَة وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِى ضَلال مُبين)(جمعه، آيه 2).
2 . (وَإِنَّ لَكَ لأَجْراً غَيْر مَمْنُون* وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُق عَظِيم)(قلم، آيه 3، 4).
3 . (إِنَّ اللّهَ اصْطَفَى آدَمَ وَنُوحاً وآلَ إِبْراهيمَ وَآلَ عِمْرانَ عَلى الْعالَمين)(آل عمران، آيه 33).
4 . (وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ إِنَّني بَرَاءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ «سورة الزّخرف-26» * إِلاَّ الذِي فَطَرَني فَإِنَّهُ سَيَهْدِينِ). زخرف: 26، 27 .
5 . (وَكَذَلِكَ نُرِى إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ). (انعام: 75).
جهان آفرينش را از آن نظر كه به خدا انتساب دارد و تحت سيطره خداوند قرار گرفته «ملكوت» مى نامند.

صفحه 69
7. ما به او (ابراهيم) اسحاق و يعقوب را بخشيديم و هر دو را به راه راست هدايت كرديم و پيش از آنها نوح را راهنمايى نموديم و از ذريه او (نوح) است، داود، سليمان، ايوب، يوسف، موسى و هارون ، و اين چنين، نيكوكاران را پاداش مى دهيم.1
8. زكريا، يحيى، عيسى، و الياس همگى از افراد صالح بودند.2
9. اسماعيل، اليسع، يونس و لوط همه را بر جهانيان برترى داديم.3
10. (همچنين) از پدران و فرزندان و برادران آنان، افرادى را برگزيديم و همه را به راه راست هدايت نموديم.4
11. ما به داود و سليمان، علم و دانش داديم و همگى گفتند سپاس خداى را كه ما را بر بسيارى از بندگان با ايمان خود برترى داده است.5

1 . (وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ كُلاًّ هَدَيْنَا وَنُوحًا هَدَيْنَا مِنْ قَبْلُ وَمِنْ ذُرِّيَّتِهِ دَاوُدَ وَسُلَيَْمانَ وَأَيُّوبَ وَيُوسُفَ وَمُوسَى وَهَارُونَ وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ) (انعام: 84) .
2 . (وَ زَكَرِيَّا وَيَحْيَى وَعِيسَى وَإِلْيَاسَ كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ) (انعام: 85).
3 . (وَإِسْمَاعِيلَ وَالْيَسَعَ وَيُونُسَ وَلُوطًا وَكُلاًّ فَضَّلْنَا عَلَى الْعَالَمِينَ) (انعام: 86).
4 . (وَ مِنْ آبَائِهِمْ وَذُرِّيَّاتِهِمْ وَإِخْوَانِهِمْ وَ اجْتَبَيْنَاهُمْ وَهَدَيْنَاهُمْ إِلَى صِرَاط مُسْتَقِيم) (انعام: 87).
5 . (وَ لَقَدْ آتَيْنَا دَاوُدَ وَسُلَيَْمانَ عِلْمًا وَقَالاَ الْحَمْدُ للهِ الذِي فَضَّلَنَا عَلَى كَثِير مِنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِينَ) (نمل: 15).

صفحه 70
12. اسماعيل، اليسع و ذالكفل را ياد كن، همگى از افراد نيكوكار بودند.1
13. اينها پيامبرانى هستند كه خداوند نعمت خود را بر ايشان ارزانى داشت، از دودمان آدم، و از كسانى كه آنها را با نوح (در كشتى) سوار كرديم و از دودمان ابراهيم و اسرائيل و از آنها كه هدايت كرديم و برگزيديم(آنان كسانى هستند) كه هنگامى كه آيات خداى بخشنده بر آنها خوانده مى شد به سجده افتادند و گريه مى كردند.2
***
آنچه در اينجا آورديم نمونه اى از آيات زيادى است كه در مورد تقديس و تنزيه پيامبران در قرآن آمده است.
ولى كتب عهدين هم به ذكر پيامبران و بيان صفات آنان پرداخته اند امّا مى دانيد چگونه آنان را توصيف نموده اند؟ و چگونه سفيران نيكوكار الهى را از عالى ترين مقام انسانيت به پست ترين مراحل تنزل داده اند؟
ما در اينجا نمونه هايى از داورى هاى عهدين را درباره پيامبران

1 . (وَاذْكُرْ إِسْمَاعِيلَ وَالْيَسَعَ وَذَا الْكِفْلِ وَكُلٌّ مِنَ الأَخْيَارِ) (ص: 48).
2 . (أُولَئِكَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ مِنْ ذُرِّيَّةِ آدَمَ وَمِمَّنْ حَمَلْنَا مَعَ نُوح وَمِنْ ذُرِّيَّةِ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْرَائِيلَ وَمِمَّنْ هَدَيْنَا وَاجْتَبَيْنَا إِذَا تُتْلَى عَلَيْهِمْ آيَاتُ الرَّحْمَنِ خَرُّوا سُجَّدًا وَبُكِيًّا) (مريم: 58).

صفحه 71
مى آوريم تا از طريق مقايسه قرآن با اين كتب روشن شود كه محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)محتويات قرآن را از اين كتاب ها نگرفته است.

1. آدم و حوا از نظر تورات

«خداوند به آدم اجازه داد كه از ميوه هاى تمام درختان بهشت بخورد، جز از ميوه درخت «معرفت»(درخت شناسايى خير و شر) خدا به او چنين گفت: تو روزى كه از شجره «معرفت» بخورى مى ميرى سپس خدا حوا، همسر آدم را از آدم آفريد و هر دو در حالى كه خوب و بد را درك نمى كردند در بهشت به طور برهنه زندگى مى كردند ناگهان مارى ظاهر گرديد و آنها را به شجره ممنوعه رهبرى كرد و اصرار نمود كه از ميوه آن درخت بخورند و به آنها چنين گفت: هرگز، از خوردن ميوه اين درخت نخواهيد مرد بلكه، از آنجا كه خوردن ميوه اين درخت موجب باز شدن ديدگان شما خواهد شد و خوب و بد را از هم تشخيص خواهيد داد. خدا شما را از خوردن ميوه آن درخت جلوگيرى كرده است، وقتى آدم و حوا از ميوه آن درخت خوردند ديدگان آنها باز گرديد و ديدند كه هر دو برهنه اند فوراً براى خود لنگى درست كردند خداوند آدم و حوا را در حالى كه در بهشت راه مى رفتند ديد، آدم و حوا فوراً پنهان شدند خدا آدم را صدا زد: كجايى؟ آدم پاسخ داد من صداى تو را شنيدم فوراً پنهان شدم زيرا عريان و برهنه ام، خدا گفت: چه كسى تو را آگاه ساخت كه برهنه هستى مگر از ميوه آن درخت

صفحه 72
خورده اى؟
هنگامى كه خدا آگاه شد كه آدم از ميوه درخت (معرفت) خورده است با خود گفت او اكنون مانند ما شده و به خوب و بد آشنا گرديده است هم اكنون ممكن است دست خود را دراز كند و از ميوه درخت (زندگى) بخورد و براى هميشه زنده بماند از اين جهت خداوند او را از بهشت خارج ساخت و در ناحيه شرقى درخت، افرادى گمارد تا راه درخت (زندگى) را مراقبت نمايند».1
تورات در جاى ديگر متذكر مى شود كه آن مار همان شيطان است كه جهانيان را گمراه مى سازد.2
شما اى خواننده گرامى دقت كنييد و ببينيد كه اين كتاب هاى به اصطلاح آسمانى چگونه به ساحت مقدّس خدا جسارت كرده و آشكارا به او نسبت دروغ مى دهند و مى گويند خدا براى اين كه آدم را از خوردن ميوه درخت معرفت بازدارد به حيله و دروغ متوسل شد و چنين وانمود كرد كه اگر آدم از ميوه آن درخت بخورد مى ميرد در صورتى كه اگر مى خورد نه تنها نمى مرد(بلكه ديدگان عقل او) باز شده خوب و بد را تشخيص مى داد.
گذشته از اين، خدا از آن ترسيد كه آدم از ميوه درخت زندگى بخورد و حيايت جاويد پيدا كند و در آينده با او به معارضه برخيزد، و

1 . تورات، كتاب پيدايش، فصل دوم و سوم.
2 . تورات فصل 12، شماره 9 .

صفحه 73
براى جلوگيرى از چنين پيش آمدى او را از بهشت بيرون راند.
اگر مطالبى كه تورات در اين باره نقل كرده راست باشد و پا برجا معلوم مى شود كه خدا جسم است و آن چنان محدود است كه هنگامى كه آدم جاى خود را از ديده او پنهان ساخت، او ندانست كه آدم كجا است. رسواتر اين كه شيطان گمراه كننده، ناصح مشفق آدم بود و او را از تاريكى جهل به روشنى معرفت وارد ساخت و سبب شد كه او حسن و قبح امور را درك كند!

2. ابراهيم در تورات

«ابراهيم در مجلس فرعون«ساره» را كه همسر وى بود خواهر خود معرفى كرد، فرعون شيفته زيبايى (ساره) گرديد و او را به خانه خود برد و ابراهيم را براى خاطر(ساره) مورد انعام قرار داد و مقدار زيادى گوسفند، گاو، الاغ، غلام، كنيز و حيوانات ديگر به او بخشيد، هنگامى كه فرعون فهميد كه ساره زن ابراهيم است نه خواهر وى، به ابراهيم گفت: چرا نگفتى كه او خواهر من نيست و همسر من است و مرا از جريان آگاه نساختى؟ چرا گفتى او خواهر من مى باشد، تا من او را به همسرى بگيرم؟ در اين موقع فرعون ساره را به ابراهيم بازگردانيد».1

1 . تورات، كتاب پيدايش، فصل 12.

صفحه 74
نتيجه اين داستان اين است كه ابراهيم با كتمان خود (به هر علتى باشد) ، سبب شد كه فرعون با ساره كه همسر او بود، ازدواج كند. ما ساحت مقدس ابراهيم را كه يكى از بزرگ ترين و مبارزترين پيامبران خداست از اين عمل تنزيه كرده او را بالاتر از آن مى دانيم كه عملى را مرتكب شود كه يك فرد عادى هم آن را مرتكب نمى گردد.

3. سرگذشت لوط و دخترانش در تورات

«دختر بزرگ لوط به خواهر خود گفت: پدر ما پير و فرتوت شده و ديگر كسى در روى زمين نيست كه با ما نزديكى كند، بيا پدر را اغفال كنيم و به او شراب بدهيم تا از اين طريق نسلى از پدر نگاه داريم. دختران لوط به پدر در همان شب شراب نوشانيدند و دختر بزرگ با پدر همبستر شد، شب دوم نيز به لوط شراب دادند اين بار با دختر كوچك خود همخواب گرديد، و در نتيجه اين آميزش دختر بزرگ از پدر باردار شد و پسرى زاييد كه نام او را (موآب) نهادو او پدر (موآبان) است.
و دختر كوچك نيز پسر زاييد و او را (بن عمى) ناميد و او پدر (بنى عمون) است».1
اين چيزى است كه تورات فعلى آن را به پيامبر خدا لوط و

1 . تورات، كتاب پيدايش، فصل 19 .

صفحه 75
دختران وى نسبت مى دهد ولى خواننده روشندل بايد عقل و خرد را در اين مورد داور قرار دهد. سپس هر چه مى خواهد بگويد.

4. نبوتى كه به غارت رفت

(«اسحق) خواست به پسرش (عيسو) بركت (نبوت) دهد يعقوب از در حيله وارد شد و خود را (عيسو) معرفى كرد و براى پدر غذايى و شرابى آماده نمود(اسحق) غذا را خورد و شراب را نوشيد يعقوب از طريق حيله و دروغ هاى پياپى توانست بركت بگيرد «اسحق» به او گفت: تو سرور برادر خود باش و پسران مادرت بر تو سجده مى كنند، ملعون باد هر كه تو را لعنت كند مباركباد هر كه تو را مبارك خواند، وقتى عيسو آمد و فهميد برادر او يعقوب(بركت) را به يغما برده است رو به پدر كرد و گفت: پدر! مرا نيز بركت بده گفت: برادرت آمد و با حيله بركت تو را گرفت، عيسو به پدر گفت آيا براى من بركتى نگاه نداشتى؟ اسحق گفت: من او را آقا و سرور تو قرار دادم و همه برادرانش را غلام او ساختم و از خدا خواستم كه غله و شراب عطا فرمايد پس الان اى پسرم براى تو چه كنم؟ در اين موقع عيسو با صداى بلند گريست»1.2

1 . تورات، كتاب پيدايش، فصل 27 .
2 . مشروح داستان چنين است:
اهنگامى كه «اسحق» پير شد چشمكانش از ديدن تار گشت و پسر بزرگ خود عيسو را خواند و به أو گفت: پسرم! حال من پير شدم و به روز وفات خود عارف نيستم، اسلحه خود را بگير و به صحرا برو و بارى من شكارى صيد كن و براى من طعامى ترتيب داده بخورم و جانم پيش از وفات أو را حضور خداوند دعاى خير نمايد. پسرم! دو بزغاله خوب از گله جدا كن تا براى پدرت طعامى ترتيب دهم و تو آن را پيش پدر ببرى تا تو را بركت دهد، يعقوب به مادرش گفت بردارم «عيسو» مرد پر مويى است و من مرد ساده هستم احتمال دارد كه پدرم دست به بدنم بزند و من در نظرش يك فرد فريب دهند باشم و به جاى بركت لعنت بياورم مادر يعقوب به وى گفت اى پسر لعنت تو بر من باشد تو مرا يارى كن يعقوب رواته شد و براى مادرش آنچه را مى خواست آورد مادرش طعامى بر طبق ميل پدر ترتيب داد و لباس هاى عيسو را به يعقوب پوشانيد. و پوست هاى آن بزغاله را بر دست ها و به سطح گردن أو بست نان و طعامى كه ترتيب داده بود به دست پسر خود يعقوب داد و أو نزد پدر آورد پدر گفت پسرم تو كيستى؟ يعقوب گفت من فرزند تو «عيسو» هستم كه مرا امر فرمودى. اسحق به يعقوب گفت نزديك بيا تا تو را مس كنم، يعقوب نزديك اسحق آمد اسحق گفت آواز آواز يعقوب است امّا دست ها دست عيسو است. وباز گفت بياور تا از صيد پسرم بخورم و جانم تو را بركت دهد، أو غذا و شراب آورد، و اسحق خورد و آشاميد...» تلخيص از شماره هاى 1 ـ 26 فصل 27، كتاب پيدايش .

صفحه 76
آيا معقول است كه كسى نبوت را به غارت ببرد؟ و آيا صحيح است كه خدا اين مقام شامخ را به حيله گر و دروغگو عطا فرمايد و افراد لايق را از آن محروم فرمايد؟
فرض كنيد يعقوب با خدا و رسول او از در حيله و مكر وارد شد آيا خدا قادر نبود كه نبوت به غارت رفته را به اهلش بازگرداند؟ تعالى

صفحه 77
اللّه عن ذلك علوّاً كبيراً.
به طور مسلم مغزهاى الكلى گروهى را بر آن داشته كه چنين افسانه اى را بسازند و به اسحق نسبت شرابخوارى بدهند.

5. يهودا با عروس فرزند خود نزديكى مى كند

«يهودا فرزند يعقوب براى پسرش(عير) عروسى به نام (ثامار) آورد يهودا باعروس پسر نزديكى كرد و از ناحيه يهودا باردار شد، دو پسر به نام (قارص) و (زارح) آورد».1
انجيل «متى»2 نسب حضرت مسيح را به طور تفصيل ذكر كرده و مسيح و سليمان و پدر او داود را از نسل «قارص» دانسته است حاشا كه پيامبران از آميزش هاى نامشروع به وجود آيند، چگونه مى توان گفت كه نسب آنان به كسانى مى رسد كه از طريق زنا با محارم متولد شده اند؟ ولى جاعل و نويسنده تورات كنونى از آنچه مى نويسد و مى گويد پروايى ندارد و به مفاسد گفتار خود اهميت نمى دهد.

6. جنايت به همسر يك مؤمن مجاهد

كتاب دوم «شموئيل»3 سرگذشت داود را چنين نقل مى كند:

1 . كتاب پيدايش، فصل 3.
2 . انجيل متى، فصل 1 .
3 . فصل 11، 12 .

صفحه 78
«داود با زن مرد مؤمن مجاهد به نام (اوريا) نزديكى كرد و آن زن از طريق نامشروع باردار شد داود از آن ترسيد كه مطلب فاش گردد و براى پرده پوشى و ايجاد اشتباه كسى را نزد (يواب)(فرمانده سپاه مجاهد) فرستاد تا (اوريا) را نزد او بفرستد وقتى (اوريا) نزد او آمد از وضع (يواب) و ساير جنگجويان استفسار نمود سپس به او دستور داد به خانه اش برود و پاهايش را بشويد ولى (اوريا) تن به اين كار نداد و گفت صحيح نيست كه سرور من (يواب) و غلامان او در صحرا بسر برند و من به خانه روم و غذا بخورم و آب بنوشم و با زن خود همبستر شوم به جانب سوگند هرگز چنين كارى نمى كنم وقتى داود از هر نوع پرده پوشى نوميد گرديد او را يك روز پيش خود نگاهداشت و با او غذا خورد و در ضمن پذيرايى او را مست كرد، بامدادان به او دستور داد كه با نامه اى به سوى (يواب) برود، داود طى نامه اى به فرمانده سپاه دستور داد كه «اوريا» را در يك نبرد شديد در جلو لشكر قرار دهد سپس سربازان او حمايت خود را از او بردارند تا به وسيله دشمن كشته شود (اوريا) بدين طريق كشته شد و داود از قتل او آگاه شد و كسى را نزد همسر او فرستاد و او را از مرگ شوهر آگاه ساخت داود پس از آنكه دوران عزادارى او سپرى شد همسر اوريا را به خانه خود آورد و جزو همسران خود قرار داد».

صفحه 79
انجيل «متى»1 معتقد است كه سليمان بن داود از اين زن متولد شده است.
شما در جرئت و جسارت اين دروغساز قدرى فكر نماييد آيا صحيح است يك چنين عمل شنيع و زشتى را به فردى كه داراى مختصر غيرت و حميتى باشد نسبت بدهيم تا چه رسد به پيغمبرى از پيغمبران خدا؟
انسان نمى داند آيا اين افسانه را بپذيرد يا آنچه كه انجيل «لوقا» درباره مسيح مى نويسد:«مسيح روى كرسى پدر خود داود نشست».

7. سليمان و ترويج بت پرستى

«سليمان هفتصد همسر دايم و سيصد همسر موقت داشت، زنان دل او را به معبودهاى ديگر (بت ها) متمايل ساختند سليمان به دنبال (عشتورت)2 بت(صيدونيان)3 و (ملكوم) بت (عمونييان) رفت سليمان در نظر خداوند شرارت ورزيده مثل پدر خود داود خدا را پيروى كامل نكرد خشم خداوند بر سليمان برافروخته شد، زيرا دلش از

1 . انجيل متى، فصل نخست، جمله 6 .
2 . «عشتورت» خداى صيدونيان كه بت آنها به صورت مخصوصى بود و عبادت اين بت در سوريه و فينيقيه معروف بود سليمان عبادت آن را در بنى إسرائيل نيز شيوع داد. (قاموس كتاب مقدس، ص 602).
3 . «صيدونيان» همان اهالى فينيقيه اند كه در تجارت و صناعت و فلاحت معروف بودند (قاموس كتاب مقدس، ص 572) .

صفحه 80
(يهوه) خداى اسرائيل منحرف گشت خداوند به سليمان گفت: چون چنين كارى كردى سلطنت را از تو پاره كرده آن را به بنده ات خواهم داد».1

8. ويرانى بتكده هاى سليمان ويران

فصل23 كتاب دوم پادشاهان سليمان را چنين معرفى مى كند:
«نقاط مرتفع و بلندى كه سليمان آنها را براى (عشتورت) بت(صيدونيان) و براى (كموش)2بت (موابيان)3 و براى ملكوم 4

1 . كتاب اوّل پادشاهان، فصل 11 .
2 . «طموش» يكى از خدايان «موابيان» بود كه قوم كموش به آن ناميده شده اند سليمان عبادت كموش را در اورشليم داخل نمود. و يوشيا آن را برانداخت. (قاموس كتاب مقدس، ص 838).
3 . «موابيان» و بنى عمون همان فرزندان دختران لوط هستند.
4 . «ملكوم»، اسم بتى بود كه عمونيان آن را مى پرستيدند و گاهى به آن (مولك) نيز مى گويند و قربانى هاى انسانى را براى آن تقديم مى نمودند مخصوصاً از بچه ها، چنان كه «حاخانيان» گويند اين بت از مس بازوهاى بت به درجه سرخى مى رسيد قربانى را كه بر سر آن گذارده بودند فوراً مى سوخت، و اهالى نيز در آن اثنا طبلها را مى نواتند كه صداى داد و فرياد أو را نشنوند. (قاموس كتاب مقدس، ص 854).

صفحه 81
بت (بنى عمون) ساخته بود. پادشاه يوشيا1 آنها را نجس كرد و مجسمه ها را شكست و درخت زارها را بريد و به همين طرز تمام آثار بت پرستى را از بين برد».
فرض كنيد لازم نباشد كه پيامبر خدا، معصوم از گناه باشد (در صورتى كه دلايل قطعى بر عصمت پيامبران داريم) ولى آيا صحيح است پيامبرى كه براى دعوت به آين توحيد برانگيخته شده است مردم را به بت پرستى دعوت كند، و بناهاى بلندى، براى پرستش آنها بسازد در عين حال مردم را به يگانگى خداو پرستش او عدوت نمايد؟

9. دستور خدا به هوشيع

«نخستين سخن خدا به هوشيع اين است كه برو براى خود زن فاحشه و فرزندان فاحشه بگير. و نيز خدا به او فرمود زن بدكارى را كه مورد علاقه رفيقش باشد دوست بدار همان طور كه خدا به بنى اسرائيل علاقه دارد، او به فرمان خدا (گومر) دختر (ديليم) را گرفت و اين زن براى او دو پسر و يك دختر آورد».2

1 . يوشيا: پادشاه يهودا و جانشين وى كه در هشت سالگى در تخت نشست مدت 31 سال يعنى از سال 639 ـ 609 قبل از مسيح سلطنت نموده و در تقوا و پرهيزگارى و استقامت مشهور و معروف بود. بت پرستى را نابود و مكان هاى بلند را پست و تماثيل و مجسمه ها را نابود ساخت. (قاموس كتاب مقدس، ص 972).
2 . كتاب هوشع، فصل 1 .

صفحه 82
آيا اين كار را مى توان به خدا نسبت داد؟ آيا خدا به پيامبر خود دستور مى دهد كه زنا كند و به زن بدكار مهر ورزد؟ هرگز! ساحت قدس خداى بزرگ از اين نسبت هاى ناروا پاك و منزه است.
ما از اين كه نويسنده كتاب به زشتى سخنان خود واقف نيست، تعجب نمى كنيم، تعجب ما از ملت هاى روشنفكر و رجال بزرگ عصر حاضر و استادان علوم است، با وجود اين كه از وجود چنين خرافات و افسانه ها در اين كتاب و كتاب هاى ديگر عهدين مطلع و آگاهند باز آنها را كتب آسمانى و نسخه هاى وحى الهى مى دانند.
آرى پيروى از شيوه و روش نيياكان و گذشتگان از عادت هاى تغيير ناپذير انسان است، از اين جهت ترك چنين شيوه، و گرايش به حق و حقيقت بسيار سخت و ناگوار مى باشد.

10. توهين عيسى به مادر خود

«وقتى عيسى با شاگردان خود مشغول سخن گفتن بود مادر و برادران وى بيرون مجلس ايستاده بودند و مى خواستند با او گفتگو كنند. كسى به عيسى گفت مادر و برادران تو بيرون مجلس ايستاده اند و مى خواهند با تو سخن بگويند، او پاسخ داد مادر من كيست؟! و برادران من كدامند؟! سپس دست به سوى شاگردان خود دراز كرد و گفت اينها مادران و برادران من هستند، هر كس خواهش پدر مرا كه

صفحه 83
در آسمان ها است به جا آورد او برادر و خواهر و مادر من است».1
شما بار ديگر در اين جمله ها دقت كنيد و در اين سخنان بى اساس قدرى بينديشيد زيرا صريح اين سخن اين است كه مسيح به ساحت مادر پاكدامن و نيكوكار خود جسارت كرده و او را از ديدار خود محروم مى سازد. و شاگردان خود را بر او مقدم مى دارد در صورتى كه شاگردان مسيح به عقيده انجيل كسانى هستند كه وى درباره آنها چنين گفته است:
«آنان ايمان ندارند2، در دل آنها به اندازه سنگينى خردلى ايمان وجود ندارد، آنان همان افرادى هستند كه مسيح از آنان درخواست نمود كه شبى را كه يهوديان بر او هجوم آوردند، بيدار بمانند، ولى آنان گوش به فرمان او ندادند و هنگامى كه يهوديان مسيح را دستگير كردند او را ترك گفته و پا به فرار نهادند».3

11. تبديل آب به شراب از طريق اعجاز

«روزى مسيح در مجلس عروسى شركت كرد و شراب براى افراد كم آمد، مسيح از راه اعجاز، شش ظرف بزرگ آب را به شراب تبديل كرد».4

1 . انجيل متى، فصل 12، انجيل مرقس، فصل 3، انجيل لوقا، فصل 8 .
2 . انجيل مرقس، فصل 4 .
3 . انجيل متى، فصل 17 .
4 . انجيل يوحنا، فصل 2 .

صفحه 84
«مسيح شراب مى خورد، بلكه شخص ميگسارى بود».1
ما ساحت مقدس حضرت مسيح را از اين افتراى بزرگ منزه مى دانيم. گذشته از اين در عهدين كراراً به حرمت شراب تصريح شده است مانند:
«خدا به هارون گفت وقتى تو و فرزندانت وارد خيمه اجتماع شديد، شراب نخوريد، مبادا كه بميريد، اين قانون ابدي خدا در تمام قرنها است».
«در پرتو اجتناب از شراب، حرام و حلال و پاك و نجس از هم تمييز دهند.2 فرشته اى به زكريا گفت: دعاى تو مستجاب شد، و همسرت براى تو پسرى خواهد آورد، تو را يحيى خواهى ناميد، او نزد خدا بزرگ مى شود و شراب نخواهد نوشيد».3
و مانند اين جمله ها كه دلالت دارد بر تحريم شراب، در كتب عهدين كم نيست.
اينها نمونه اى از خرافات و افسانه هاى كتب عهدين كنونى است كه هرگز با برهان و منطق صحيح وفق نمى دهد.
ما اين نمونه ها را در اينجا آوردم تا خواننده گرامى در آنها دقت كند سپس عقل و وجدان خود را داور قرار دهد، كه آيا با اين خرافات

1 . انجيل متى، فصل 11 .
2 . سفر لاويان، فصل 10 .
3 . انجيل لوقا، فصل 1 .

صفحه 85
مى توان گفت كه پيامبر اسلام معارف ارزنده قرآن را از آنها اقتباس نموده است؟!
آيا مى توان گفت: كه او محتويات قرآن عظيم الشأن را، با آن معارف بلند و تعاليم استوار را از اين كتب بى اساس گرفته است؟!
آيا مى توان اين كتاب هاى بى اساس را وحى آسمانى دانست؟ در صورتى كه همين كتاب ها است كه ساحت مقدس پيامبران را با نسبت هاى ناروا كه ما چند نمونه بيش از آنها را نقل نكرديم، آلوده ساخته اند.1

1 . مشروح اين قسمت را مى توانيد در كتاب هاى: «الهدى إلى دين المصطفى» و «الرحلة المدرسية» كه از آثار جاويدان مرحوم استاد علامه بلاغى است مطالعه فرماييد ما در رساله خود به نام «نفحات الاعجاز» نمونه هاى زيادى از اين دو كتاب نقل نموديم، افرادى كه خواهان اطلاع بيشترى هستند به اين كتاب ها مراجعه نمايند.

صفحه 86

صفحه 87

5

اعجاز قرآن از نظر عدم اختلاف در مضمون و اسلوب

افراد عاقل و خردمند و با تجربه مى دانند كه كساني كه كار آنها بر دروغ و افترا، استوار باشد بى اختيار در گفتار و رفتار خود دچار اختلاف و تناقض مى شوند، بالاخص اگر ساليان درازى در ميان مردم زندگى كنند و در موضوعات مختلف و مسائل مهمى مانند: قانون گذارى، و اصول زندگى اجتماعى، و مسائل مربوط به عقايد و نظامات اخلاقى و... كه همه بر يك سلسله قواعد دقيق استوارند اظهار نظر كنند.
يك چنين افراد هر چه هم بخواهند، خود را از تناقض و اختلاف مصون بدارند، ناخود آگاه به سوى تناقض گويى كشيده مى شوند و اين نتيجه مستقيم انحراف از حقيقت و راستى است تا آنجا كه در مثل آمده است «دروغگو حافظه ندارد».

صفحه 88
قرآن در موضوعات مختلفى به طور مبسوط سخن گفته، و در ميان اين همه بحث هاى انبوه هرگز دچار اختلاف و تناقض نشده است.
قرآن مسايل عميق و دقيقى را مانند اثبات صانع و صفات خدا، جهان ماوراى ماده، لزوم بعثت پيامبران و صفات آنان مطرح كرده، و نسبت به احكام و وظايف عملى، سياست و كشوردارى، و نظامات اجتماعى و ارزش هاى اخلاقى; اصول و قواعدى را پايه گذارى نموده است.
قرآن گام فراتر نهاده، در مسائل و موضوعاتى مانند: اجرام كيهانى، تاريخ و آيين نبرد با دشمن، و موجودات آسمانى و زمينى از فرشتگان گرفته تا وزش بادها و درياها و گياهان و حيوانات و انسا و... سخن گفته، و در تعريف مقاصد خود به ا نواع مثل ها تمسك جسته، و اوضاع وحشت انگيز رستاخيز و خصوصيات آن را به طور دقيق تشريح نموده است، ولى هرگز در ميان اين مسائل انبوه دچار تناقض نگرديده و كوچك تريني اختلاف در بيانات آن پيدا نشده است. چه بسا قرآن يك سرگذشت را دوبار يا بيشتر به مناسبت هاى مختلفى تكرار مى كند ولى با اين حال كوچك ترين تناقضى در ميان آنها ديده نمى شود.
به عنوان نمونه داستان حضرت موسى(عليه السلام) را مورد بررسى قرار

صفحه 89
دهيد. قرآن كراراً از آن گفتگو نموده، و در عين اين كه در هر بار نكته اى را بيان كرده كه در نقل قبلى نبوده امّا حققت و مغز داستان در همه يكسان است و كوچك ترين اختلافى در اين قسمت، ميان آنها نيست و با توجه به اين كه اين آيات تدريجاً و در مدت 23سال نازل شده اين حقيقت روشن تر مى گرد. توضيح اين كه:
قرآن در مدت 23سال به مناسبت ها و پييش آمدهاى گوناگونى نازل شده، و رويدادها و پرسش ها سبب شده اند كه آياتى در باره آنها نازل شود، كتابى كه در يك مدت طولانى آن هم بر اثر عوامل گوناگون تأليف و نوشته شود، اگر معجزه الهى نباشد بايد موقعى كه به صورت كتاب درآمد و آيات مختلف آن جمع و تدوين شد، اجزاى آن با يكديگر متناسب و هماهنگ نباشند ولى ما قرآن را بر خلاف اين جريان طبيعى مى يابيم و نزول تدريجى سبب نشده كه آيات ا ن، پس از گردآورى، تناسب و ملايمت خود را از دست بدهند.
بنابراين ما قرآن را در دو حال معجزه مى يابيم، موقعى كه به صورت آيات متفرق و جدا از هم نازل گرديده معجزه و مافوق قدرت بشر است. و هنگامى كه اين آيه ها جمع و گردآورى شد از نظر هماهنگى و تناسب و نبود اختلاف در سبك و اسلوب و مضامين، جنبه دييگرى از اعجاز به خود مى گيرد. و قرآن به اين قسم اعجاز طى آيه اى اشاره كرده و مى فرمايد:

صفحه 90
(أَفَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرآنَ وَلَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اختلافاً كَثِيراً).1
«آيا در قرآن تدبر و انديشه نمى كنند اگر از ناحيه غير خدا بود حتماً در آن اختلاف هاى زيادى پيدا مى كردند».
اين آيه بشر را به يك امر فطرى رهبرى مى كند و آن اين كه: كسى كه در دعوت خود به دروغ و افترا تكيه كند، بايد در ميان گفتار او اختلاف و تناقض وجود داشته باشد، امّا كوچك ترين اثرى از اين اختلاف، در كتاب عزيز الهى نيست و اين خود حاكى است كه اساس دعوت او را حقيقت و درستى و راستى تشكيل مى دهد.
قرآن در استدلال ها و راهنمايى هاى خود از فطرت بهره مى گيرد و مردم را به سوى فطرت سوق مى دهد زيرا ارجاع به فطرت در مقام تربيت و ارشاد، ثمر بخش ترين و نزديك ترين راه به مقصد مى باشد.

استوارى و عدم اختلاف در اسلوب

عرب دوران جاهلى استوارى و عدم اختلاف در اسلوب را از نزديك لمس كرده و اديبان آنان به آن اذعان كرده بودند، سخنى كه وليد بن مغيره در وصف قرآن گفته است طرز تفكر و قضاوت آنان را در

1 . نساء: 82 .

صفحه 91
اسلوب و بلاغت قرآن روشن مى سازد.1
ابوجهل از وليد خواست كه درباره قرآن نظر دهد، وى در پاسخ

1 . اساس استظهار اين نظر از گفته «وليد» همان است كه وى گفت: سخن محمد (صلى الله عليه وآله وسلم)شبيه كلام انس و جن نيست. زيرا سخنان افراد عادى هر چند سرآمد روزگار در فصاحت و بلاغت باشند، هرگز يك ناخت نبوده و نوسان روشنى در ميان كلمات و گفتار آنان وجود دارد، سرابندگان سخن ساز و گويندگان فصيح و بليغ هر چقدر در فن شعر و خطابه قوى و نيرومند باشند ولى همه سروده ها و سخنان آنان زيبا و شيرين، فصيح و بليغ نيست، اگر قسمتى از اشعار و خطبه هاى آنان ممتاز و عالى باشد، برخى از آنان بسيار مبتذل و در جرجه بسيار نازل و پايينى خواهد بود.
ولى اسلوب و روش قرآن بر خلاف آنها است، قرآن در عين اين كه برخى از آيات آن بر بعضى برترى دارد، ولى همگى داراى اسلوب و روش واحدى هستند كه آنها را به پايه اعجاز و ما فوق تحدّى رسانيده است، و هرگز اختلاف و نوسان در اسلوب كه برخى به پايه اعجاز برسد و برخى ديگر در رديف سخنان عادى باشد بر آن حكومت نمى كند.
خلاصه، نبودن اختلاف در قرآن چه از مضامين و محتيات چه از نظر اسلوب و شيوه بيان كه همگى درپايه اعجاز قرار گرفته اند واين طور نيست كه قسمتى از آن فوق العاده و قسمت ديگر در رديف كلام عادى باشد، خود يكى از جنبه هاى اعجاز قرآن را تشكيل مى دهد، و بى مورد نيست كه گفته شود كه آيه: (وَلَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللهِ...)ناظر به هر دو مرحله است. يعنى علاوه بر اين كه در مضامين قرآن اختلاف نيست، حتّى در اسلوب و طريقه گفتار آن نيز اختلاف و نوسان يافت نمى شود، كه قسمتى از آن معجزه و ما فوق سخن بشر باشد و قسمت ديگر در رديف سخنان عادى قرار بگيرد ما براى اين كه اين دو امتياز روشن گردد آن را تحت عنوان بالا قبل از نقل كلام وليد آورديم تا آن دو امتياز از هم جدا گردند و محور بحث در گذشته عدم اختلاف در مضامين بود ما به خاطر اين جهت كه گفتيم، عنوان عدم اختلاف در اسلوب را در متن اضافه كرديم. (مترجم).

صفحه 92
او گفت: من چه بگويم؟ به خدا قسم در ميان شما كسى از من به اشعار عرب آشناتر نيست، هيچ كس از شما به پايه من در احاطه به فنون شعر از رجز و قصيده و اقسام سخن نمى رسد، به خدا قسم سخن محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) شبيه هيچ كدام از آنها نيست. به خدا قسم سخن او داراى حلاوت و شيرينى خاصى است، از هر سخنى برتر است، وبالاتر از آن سخنى نيست.
ابوجهل اصرار ورزيد و نظر خواست و گفت هرگز قريش دست از تو برنمى دارد مگر اين كه درباره قرآن محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) نظر داده و درباره آن داورى نماى. او مهلت خواست و مدتى در اين موضوع فكر كرد، در نتيجه فكر او به اينجا رسيد كه بگويد: قرآن محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)جادويى است كه از ساحران رسيده است.1
و نيز از او نقل شده: هنگامى كه پيامبر برخى از سوره هاى قرآن را براى او خواند، او به انجمن قريش رفت و چنيني اظهار نظر كرد: به خدا قسم از محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) سخنى شنيدم، كه به كلام انس و جن شباهت ندارد، سخن او برترى و زيبايى خاصى دارد، شاخسار آن پر ميوه، و ريشه هاى آن پر آب و پر بركت است، سخنى برجسته كه هيچ سخنى از آن برجسته تر نيست، و بالاتر از آن است كه بتوان با آن به معارضه پرداخت.2

1 . تفسير طبرى، ج 29، ص 98 .
2 . تفسير قرطبى، ج 19، ص 72 .

صفحه 93
شما براى اين كه اين حقيقت را بهتر و بيشتر لمس كنيد اين كتاب هاى به اصطلاح آسمانى را مورد بررسى قرار دهيد، در نخستين مرحله، تناقض و تضاد مطالب، اضطراب و تشويش اسلوب نارسايى اثبات مقاصد، گسستگى و بريدگى جمل و آيات جلب توجه مى كند . اگر تنها تناقضاتى را كه در محتويات عهدين وجود دارد ملاحظه نماييم چهره حقيقت براى ما تجلى كرده و حق و باطل را از هم تميز مى دهيم. براى روشن شدن مطلب نمونه هايى را از تناقضات انجيل در اينجا منعكس مى سازيم:
1. «مسيح گفت هر كس با من نباشد بر ضرر من خواهد بود. كسى كه در اجتماع من نباشد او با اين عمل تفرقه مى افكند».1
و نيز فرمود: «هر كس كه بر ضد و ضرر ما نباشد او با ما است».2
2. «روى برخى به مسييح گفتند اى آموزگار صالح. مسيح به آنان گفت: چرا مرا صالح خواندى در صورتى كه صالح جز خدا وجود ندارد».3 و نيز گفت:«من همان چوپان صالح نيستم...امّا

1 . متى، باب 12، لوقا، باب 11.
ناگفته پيدا است ميان دو كلام تناقض و اختلاف صريح وجود دارد، زيرا أو در پيام اوّل افراد بى طرف را نيز بر ضد و ضرر خود دانسته، و حتماً لازم مى داند كه همه با أو همكارى كنند ولى در پيام دكر افراد بى طرف را جز انصار خود مى خواند.
2 . مرقس، باب 9، لوقا، باب 9 .
3 . متى، باب 19، مرقس باب 10، لوقا، باب 18 .

صفحه 94
من همان چوپان صالح هستم».1
3. «هنگامى كه مسيح را به دار زدند دو دزدى كه همراه او به دار آويخته شده بودند هر دو او را سرزنش مى كردند».2
«يكى از دو گناهكار به دار زده شده با زبان انكار به مسيح گفت: اگر تو مسيح هستى خود و ما را نجات بده و ديگرى گناهكار اول را نهيب زد و در پاسخ او گفت: آيا تو از خدا نمى ترسى زيرا كه در همان عذاب گرفتارى، و ما به حق مكافات اعمال خود را مى بينيم و اين كس هيچ گناه نكرده است».3
4. «اگر من به نفع خود گواهى مى دهم شهادت من بر حق نيست.4 اگر من به نفع خود گواهى مى دهم شهادت من بر حق است».5
اينها نمونه اندكى از تناقضات فراوان اناجيلى است كه از نظر حجم و صفحات بسيار محدود و ناچيز مى باشند، و همين مقدار براى روشن شدن افراد حق جو و واقع بين كفات مى كند.6

1 . يوحنا، باب 10 .
2 . متى، باب 27 .
3 . انجيل لوقا، فصل 23، واختلاف اين دو نقل روشن است زيرا، نقل اوّل هر دو نفر را سرزنش كننده معرفي مى كند ولى نقل دوم يكى را به اين صفت معرفي كرده و ديگرى را فرد حق گو و مدافع مسيح جلوه مى دهد.
4 . يوحنا، فصل 5 .
5 . يوحنا، فصل (باب)، 8 .
6 . براى اطلاع بيشتر از تناقضات اناجيل به كتاب هاى «الهدى...» و «الرحلة المدرسية»» آثار جاويد آية الله بلاغى و به رساله ما «نفحات الاعجاز» مراجعه شود.

صفحه 95

6

اعجاز قرآن از نظر قانون گذارى

بر هر فردى كه اطلاعاتى از زندگانى ملل پيش از اسلام، داشته باشد، اين مطلب روشن است: روزى كه ستاره اسلام درخشيدن گرفت، جهل و نادانى، انحطاط فرهنگى و اخلاقى سايه شوم خود را بر سر ملل جهان وبالاخص ملت عرب گسترده بود، وحشيگرى و قانون جنگل بر آنها حكومت مى كرد، قلوب و افكار آنان به جاى توجه به كسب و كار و ابتكار به يغماگرى و غارت متوجه بود، براى برافروختن آتش جنگ به سرعت گام برمى داشتند، ملت عرب در وحشيگرى و افسانه پرستى، سهم زيادى داشتند، پيرو آئينى نبودند كه زير لواى آن گرد آيند، نظام واحد اجتماعى بر آنها حكومت نمى كرد تا در پرتو آن با يكدگر متّحد شوند پروى از شيوه پدران و نياكان، آنان را به اين سو و آن سو كشيده و به اختلاف و پراكندگى آنان دامن

صفحه 96
مى زد. اكثريت سكنه عربستان را قبايل بت پرست تشكيل مى داد. براى هر قبيله اى معبودى بود كه آن را مى پرستيدند و آنها را شفيع و وسيله تقرب به درگاه الهى مى دانستند، تقسيم مال به وسيله تيرها1 در ميان آنان رواج كامل داشت و آن را يكى از مفاخر خود مى شمردند و به آن افتخار مى نمودند،2 ازدواج با همسران پدر، رسم ديرينه آنها بود و يكى از عادات زشت و قبيح آنها اين بود كه با كمال بيرحمى دختران خود را زنده به گور مى كردند.3
اينها نمونه هايى از عادات زشت عرب عصر جاهليّت بود، ولى هنگامى كه نور محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) در شبه جزيره درخشيد، و آفتاب اسلام از افق مكه طلوع كرد، ارواح و عقول آنها با نور معارف اسلام، روشن گرديد و با فضائل اخلاقى آراسته شدند.
بت پرستى جاى خود را به توحيد و خداشناسى داده، جهل و نادانى به علم و دانش تبديل گشت. ارزش هاى انسانى و الفت و برادرى جايگزين رذائل و عداوت و دو دستگى شد. و در پرتو آيين اسلام، به صورت ملت متحدى درآمدند، و شعاع قدرت آنها بر جهان گسترش يافت و پرچم اسلام را در سرتاسر جهان به اهتزاز درآوردند.

1 . يك نوع بخت آزمايى بود.
2 . بلوغ الارب، ج 3، ص 50، چاپ مصر.
3 . بلوغ الارب، ج 3 .

صفحه 97
«دوزى»1 مى گويد: محمد در پرتو تعاليم خود، قبايل مختلف عرب را به صورت ملت متحد و بزرگى كه همگى از يك هدف پيروى مى كردند، درآورد، و در صحنه هستى به صورت يك ملت بزرگ تجلى كردند كه شعاع قدرت خود را از اقيانوس اطلس تا اقيانوس «هند» گسترش دادند. روزگارى كه اروپا در تاريكى جهالت قرون وسطى فرو رفته بود مسلمانان پرچم هاى تمدن خويش را در سرتاسر جهان به اهتزاز درآوردند و تنها همانها بودند كه در اين اعصار با علم و دانش سر و كار داشت، و در عصرى كه نظام ملل اروپا به واسطه جنگ هاى وحشيانه از هم گسسته بود، در پرتو اشعه علوم آنان ابرهاى جهالت و بربريت از آسمان ملل مغرب زمين، عقب رانده شد.2
آرى همه اين پيشرفت ها و ترقى ها در پرتو تعاليم كتاب خدا صورت گرفت، كتابى كه بر تمام كتاب هاى آسمانى برترى دارد، و در تعاليم و نظامات اجتماعى و اخلاقى راهى را انتخاب نموده كه با دلايل روشن و عقل سليم هماهنگى مى كند.

ميانه روى اساس تعاليم اسلام است

قرآن ، تعاليم خود را بر اساس اعتدال و ميانه روى و دورى از

1 . يكى از وزارى فرانسه.
2 . صفوة العرفان، نگارش محمد فريد وجدى، صفحه 119.

صفحه 98
هر نوع افراط و تفريط بنا نهاده است: و لذا مشاهده مى كنيد كه در آغاز كتاب به بشر تلقين نموده كه از خدا بخواهد او را به راه راست، راهى كه از هر نوع افراط و تفريط پيراسته است هدايت كند آنجا كه مى فرمايد: (إِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيم) و اين جمله كوتاه با آن همه اختصارى كه دارد معنى بسيار وسيعى دربردارد كه در تفسير سوره حمد بيان كرده ايم.
قرآن در آيه هاى زيادى مردم را به اعتدال و ميانه روى دعوت نموده و تعاليم خود را بر اين اساس بنا نهاده است كه برخى از آنها را در اينجا نقل مى كنيم:
1. خداوند به شما امر مى كند كه امانت ها را به صاحبان آنها باز گردانيد، و بر پايه عدالت داورى كنيد.1
2. عدالت و ميانه روى را پيشه خود سازيد، زيرا اعتدال، به پرهيزگارى نزديك تر است.2
3. هنگام سخن گفتن، عدالت را رعايت كنيد هر چند درباره خويشاوندان باشد.3
4. خداوند به عدالت و نيكى و بخشش به خويشاوندان فرمان

1 . (إِنَّ اللهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا وَإِذَا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ)(نساء: 58).
2 . (اِعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى)(مائده: 8) .
3 . (وَإِذَا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَلَوْ كَانَ ذَا قُرْبى)(انعام: 152).

صفحه 99
مى دهد و از كار زشت و كردار بد و ستم، باز مى دارد از اين طريق شما را اندرز مى دهد تا متذكر شويد(و فرائض و محرمات الهى را فراموش نكنيد).1

ميانه روى در صرف مال

آرى قرآن به عدل و اعتدال دستور داده، و تعاليم و قوانين خود را بر اساس ميانه روى نهاده است و براى همين، خداوند كراراً از بخل و حرص شديد به مال نهى فرموده و مفاسد و زيان هاى بخل و عواقب بد آن را كاملاً روشن ساخته است چنان كه مى فرمايد:
5. كسانى كه در نعمت هاى خدا كه از كرم خود به آنها داده است بخل مىورزند، تصور نكنند كه به سود آنها است بلكه به زيان آنها است، به همين زودى در روز رستاخيز اموالى كه در آن بخل ورزيده اند طوق گردن آنها مى شود. ميراث آسمان ها و زمين از آن خداست. خدا از آنچه انجام مى دهيد آگاه است.2
اگر قرآن از بخل و حرص شديد به مال نهى فرموده در مقابل از

1 . (إِنَّ اللهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ وَإِيتَاءِ ذِي الْقُرْبى وَيَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ وَالْبَغْىِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ) (نحل: 90).
2 . (وَلاَ يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَبْخَلُونَ بِمَا آتَاهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَيْرًا لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ سَيُطَوَّقُونَ مَا بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَللهِ مِيرَاثُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاللهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ) (آل عمران: 180).

صفحه 100
هر نوع اسراف و تبذير نيز جلوگيرى نموده و مردم را به ضرر و مفاسد آن واقف ساخته است چنان كه مى فرمايد:
6. اسراف نكنيد، خداوند اسراف كنندگان را دوست نمى دارد.1
7. اسراف كنندگان برادران شياطين هستند...دست خود را به گردن خود مبند(بخل مورز) و آن را به تمامى باز مكن (در انفاق و خرج افراط منما) تا ملامت شده و حسرت زده در گوشه اى ننشينى.2

بردبارى در عين مبارزه با ستمگر

قرآن مردم را به بردبارى و شكيبايى در برابر مصايب و رويدادهاى ناگوار دستور داده، و افراد صابر و شكيبا را ستوده و به آنان وعده پاداش بزرگ داده و مى فرمايد:
8. افراد صابر و بردبار به پاداش بى حساب خود خواهند رسيد.3
و نيز فرموده است:

1 . (وَلاَ تُسْرِفُوا إِنَّهُ لاَ يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ)(انعام: 141).
2 . (إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كَانُوا إِخْوَانَ الشَّيَاطِينِ... وَلاَ تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلَى عُنُقِكَ وَلاَ تَبْسُطْهَا كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُومًا مَحْسُورًا)(اسراء: 27، 29).
3 . (إِنَّمَا يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسَاب) (زمر: 10).

صفحه 101
خداوند افراد شكيبا را دوست دارد.1
ولى دستور صبر و استقامت او نه به اين معنى است كه ظلم ستمگران را تحمل كند و دست بسته در برابر آنان بايستد، بلكه به ستمديدگان اجازه داده كه اگر بخواهند، انتقام خود را به طور عادلانه از آنها بگيرند و آنها را قصاص كنند، تا ريشه فساد كنده شود و عدل و عدالت در اجتماع حكم فرما گردد، چنان كه فرموده:
10. اگر كسى به حقوق شما تجاوز كرد، شما نيز به همان اندازه به او تعدى كنيد.2
قرآن به خونخواه(ولىّ مقتول) اجازه داده كه كسى را كه از طريق عمد مرتكب قتل شده است قصاص كند. چنانكه مى فرمايد:
11. كسى كه از روى ظلم كشته شود به ولى او اجازه دادييم (كه قصاص خود را از قاتل بگيرد) ولى نباييد در قتل زياده روى كند.3

نمونه ديگر از ميانه روى هاى قرآن

از آنجا كه قرآن، تعاليم خود را بر اساس اعتدال و ميانه روى نهاده، و مردم را به عدل و دادگرى و دورى از هر نوع افراط و تفريط دستور داده است، توانسته است با قوانين خود جنبه هاى مادى و

1 . (وَاللهُ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ) (آل عمران: 146).
2 . (فَمَنِ اعْتَدَى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيْكُمْ)(بقره: 194).
3 . (وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَانًا فَلاَ يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ)(اسراء: 33).

صفحه 102
معنوى زندگى بشر را تأمين نماييد و صلاح و رستگارى بشر را در اين سرا، و سعادت و نيك فرجامى او را در سراى ديگر تضمين كند.
بنابراين قرآن همان قانون اساسى پر اهميتى است كه پيامبر بزرگوار، براى اين كه بشر را در دو جهان سعادتمند سازد آورده است.
قرآن بر خلاف تورات، بشر را از زاوييه ماديات مورد بررسى قرار نمى دهد، بلكه گذشته از اين كه به دنياى او توجه مى كند، نظر او را به سراى ديگر نيز معطوف مى دارد و از اين راه اعتدال و ميانه روى در رهبرى بشر را آشكار مى سازد.
تورات كنونى بر خلاف روش قرآن بشر را فقط از يك زاويه نگريسته و توجه او را به زندگى سراى ديگر معطوف نساخته است و لذا در اين تورات رايج، با آن بزرگى و قطورى موضوع معاد و زندگى پس از مرگ مطرح نشده و سخنى از آن به ميان نيامده، و از جهان ديگر، كه جهان پاداش و كيفر اعمال است بحث و گفتگو نشده است.1

1 . درست است كه در تورات صريحاً موضوع معاد مطرح نشده است ولى در كتب «عهد عتيق» اشارات و گاهى تصريحاتى در اين باره وارد شده است مثلاً در جامعه سليمان آيه 13 و 14، باب 14 چنين مى فرمايد: «از خدا بترس و اوامر أو رانگاهدار چون كه تمامى تكليف إنسان اين است، زيرا خدا هر عمل را يا هر كار مخفى، خواه نيكو و خواه بد باشد، به محاكمه خواهد آورد» .
گاهى در اين كتاب صريح تر به زندگى مجدد پس از مرگ تصريح كرده و مى گويد:
«خداوند مى ميراند و زنده مى كند، به قبر فرود مى آورد و برمى خيزاند» (كتاب اول سموئى، آيه 7 از باب 2).
باز در اين كتب تصريحات و اشاراتى وجود دارد و براى اطلاع بيشتر به زبور داود آيه 7 از مزمور 11 و آيه هاى 8 ـ 11 از مزمور 16 و كتاب اشعيا باب 26 آيه 19 و كتاب دنيال باب 12 آيه 3 ـ 4 و... مراجعه شود (مترجم).

صفحه 103
تورات كنونى به قدرى در ماديات غوطهور شده و آن را وجهه نظر خود قرار داده كه وقتى مى خواهد مردم را به اطاعت خدا و پيروى از دستورات الهى تشويق كند اثر وضعى اطاعت و فرمانبردارى را، ثروتمندى و تسلط بر مردم معرفى مى كند و اثر وضعى معصيت و گناه را مرگ و از دست دادن مال و قدرت مى داند.
همچنين قرآن بر خلاف انجيل، بشر را تنها از ديدگاه معنويات مورد مطالعه قرار نداده است و از تنظيم امور زندگى او در اين جهان غفلت نورزيده است، از اين نظر تشريع قرآن يگانه شريعت كاملى است كه در تعاليم خود، مصلحت دنيوى و اخروى بشر را در نظر گرفته است و براى نمونه برخى از تعاليم آن را كه ناظر به هر دو جنبه (مادى و معنوى) است در اينجا مى آوريم:

دعوت به سراى ديگر

12. هر كس از خدا و پيامبر او پيروى كند، او را وارد بهشت

صفحه 104
مى كند كه زير (درختان آن) نهرها جريان دارد، هميشه در آنجا خواهند ماند، و اين كاميابى بزرگ است ، و هر كس خدا و رسول او را نافرمانى كند و از حدودى كه خدا تعيين كرده است تعدى نمايد او را وارد آتش مى كند كه هميشه در آن خواهد ماند و براى او عذاب خوار كننده و خفت انگيزى است.1
13. هر كس به اندازه سنگينى ذره اى كار نيك كند (پاداش) آن را مى بيند و هر كس به اندازه سنگنى ذره اى كار بد انجام دهد (كيفر) آن را مى بيند.2
14. در (نعمت هايى) كه خداوند به تو داده است سراى ديگر را بجوى و هرگز بهره خود از اين جهان را فراموش مكن.3

دعوت به بهره بردارى از نعمت هاى دنيا

اسلام مردم را به تحصيل علم و دانش، و پيروى از تقوا و پرهيزگارى دعوت نموده است، در عين حال اجازه داده است كه از لذائذ زندگى، و آنچه كه پاك و طيب است بهره گيرند و فرموده

1 . (... وَمَنْ يُطِعِ اللهَ وَرَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنَّات تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ * وَمَنْ يَعْصِ اللهَ وَرَسُولَهُ وَيَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ نَارًا خَالِدًا فِيهَا وَلَهُ عَذَابٌ مُهِينٌ) (نساء: 13، 14).
2 . (فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّة خَيْرًا يَرَهُ «سورة الزّلزلة-7» * وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّة شَرًّا يَرَهُ)(زلزله: 7، 8).
3 . (وَ ابْتَغِ فِي مَا آتَاكَ اللهُ الدَّارَ الاْخِرَةَ وَلاَ تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا)(قصص: 77).

صفحه 105
است:
15. بگو چه كسى زينت ها و روزى هاى پاكيزه را كه خداوند براى بندگان خود آفريده حرام كرده است.1
اسلام مردم را به پرستش خدا وتفكر در آيات تشريعى (كتاب آسمانى) و تكوينى (جهان آفرينش) و مطالعه اين جهان وسيع و اسرار وجود انسان دعوت نموده است ولى دعوت خود را به اين امور كه ارتباط بشر را با خداى جهان استوارتر مى سازد منحصر نكرده، بلكه برنامه هايى آورده كه زيربناى زندگى اجتماعى او را محكم تر مى سازد. از اين نظر نظر داد و ستد را حلال شمرده و فرموده:
16. خداوند داد و ستد را حلال كرده و رباخوارى را تحريم نموده است.2
17. اى افراد با ايمان، به عهود و پيمان هاى خود وفادار باشيد. 3
و نيز به انسان دستور داده است كه براى حفظ نسل، ازدواج نمايد و فرموده:
18. مردان و زنان بى همسر و افراد صالح از غلامان و كنيزان را به ازدواج يكديگر درآوريد، اگر تهى دست باشند خدا آنان را بى نياز

1 . (قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَالطَّيِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ)(اعراف: 32 .
2 . (وَأَحَلَّ اللهُ الْبَيْعَ وَحَرَّمَ الرِّبَا)(بقره: 275 .
3 . (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ)(مائده: 1).

صفحه 106
مى سازد. خداوند گشايش بخش و دانا است.1
و در زندگى زناشويى امر فرموده كه شخص به همسر خود نيكى كند و لوازم زندگى او را تأمين نماييد.
و همچنين دستور داده كه به پدر و مادر و خويشاوندان و مسلمانان بلكه به تمام بشر نيكى نمايد چنان كه فرموده:
19. با زنان خود خوب و شايسته رفتار كنيد.2
زنان به همان نسبت كه مسئوليت هايى برعهده دارند داراى حقى هست.3
20. خدا را بپرستيد و براى او شريك قرار مدهيد و به پدر و مادر و خويشاوندان و يتيمان و مستمندان و همسايه خويشاوند و همسايه نزديك و درماندگان راه، و غلامان و كنيزانى كه داريد نيكى كنيد، خداوند گردنكشان خودپسند را دوست نمى دارد.4
21. به مردم نيكى كن چنان كه خدا به تو نيكى نموده است و

1 . (وَأَنْكِحُوا الأَيَامَى مِنْكُمْ وَالصَّالِحِينَ مِنْ عِبَادِكُمْ وَإِمَائِكُمْ إِنْ يَكُونُوا فُقَرَاءَ يُغْنِهِمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ وَاللهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ) (نور: 32).
2 . (وَعَاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ)(نساء: 19).
3 . (وَلَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ)(بقره: 228).
4 . (وَاعْبُدُوا اللهَ وَلاَ تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئًا وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا وَبِذِي الْقُرْبى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينَ وَالْجَارِ ذِي الْقُرْبى وَالْجَارِ الْجُنُبِ وَالصَّاحِبِ بِالْجَنْبِ وَابْنِ السَّبِيلِ وَمَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ إِنَّ اللهَ لاَ يُحِبُّ مَنْ كَانَ مُخْتَالاً فَخُورًا) (نساء: 36) .

صفحه 107
در روى زمين فساد مكن خداوند مفسدان را دوست نمى دارد.1
22. رحمت خداوند به افراد نيكوكار نزديك است.2
23. نيكى كنيد كه خداوند نيكوكاران را دوست مى دارد.3
اينها نمونه هايى از تعاليم حيات بخش قرآن است كه بر اساس اعتدال و ميانه روى تشريع شده است.

دعوت به نيكى ها و مبارزه با فساد

قرآن امر به معروف و نهى از منكر و ارشاد ملل و مبارزه با هر نوع فساد را برعهده تمام افراد نهاده، و هرگز آن را وظيفه گروه خاصى و يا افراد مخصوصى ندانسته است. قرآن با چنين قانون عالى، موجبات گسترش تعاليم خود را فراهم آورده و به آنها تحرك و بقا و جاودانگى بخشيده است، زيرا به حكم اين قانون هر يك از افراد يك خانواده و يا عضو يك اجتماع، راهنما و نگهبان ديگران است، بلكه بالاتر، هر فردى از افراد مسلمان را راهنماى ديگران قرار داده تا آنان را به راه راست هدايت كند، و از فساد و ستم باز دارد.
نتيجه اين قانون اين است كه هر مسلمانى مكلف است آيين

1 . (وَأَحْسِنْ كَمَا أَحْسَنَ اللهُ إِلَيْكَ وَلاَ تَبْغِ الْفَسَادَ فِي الأَرْضِ إِنَّ اللهَ لاَ يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ) (قصص: 77) .
2 . (إِنَّ رَحْمَةَ اللهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ) (اعراف: 56).
3 . (وَأَحْسِنُوا إِنَّ اللهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ) (بقره: 195) .

صفحه 108
اسلام را تبليغ كند، و در اجراى احكام آن بكوشد. آيا سپاهى نيرومندتر و مؤثرتر از اين سپاه هست؟
در جهان امروز براى اجراى قوانين به نيروى انتظامى متوسل مى شوند، در صورتى كه آنها نمى توانند در همه جا و هر زمان با تك تك مردم همراه باشند، شعاع قدرت آنها بسيار كوتاه است.1 اسلام، گذشته از نيروى انتظامى ايمان و وجدان انسان ها را پيش آنان قرار مى دهد، تا حتى زمانى كه هيچ نيروى مراقب و بازدارنده اى وجود ندارد، به گناه و تجاوز به حقوق افراد و جامعه دست نزنند.
ولى اسلام با همگانى كردن موضوع امر به معروف و نهى از منكر و مبارزه با فساد، اين مشكل را حل كرده است. چقدر ميان قواى انتظامى اسلام و قواى انتظامى ديگران تفاوت است؟

ملاك فضيلت، دانش و پرهيزكارى است

يكى از تعاليم بزرگ قرآن كه به اتحاد و يگانگى مسلمانان كمك بسزايى كرده است، موضوع اخوت و برادرى اسلامى، و الغاى هر نوع تبعيضات ناروا و امتيازات غير صحيح است، تا آنجا كه تنها ملاك فضيلت را پرهيزگارى و دانش دانسته و چنين فرموده است:
(إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَاللّهِ أَتْقاكُمْ).2
«گرامى ترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شما است».

1 . اسلام، گذشته از نيروى انتظامى، ايمان و وجدان إنسان ها را پليس آنان قرار مى دهد، تا حتّى زمانى كه هيچ نيروى مراقب و بازدارنده اى وجود ندارد، به گناه و تجاوز به حقوق افراد جامعه دست نزنند.
2 . حجرات: 13.

صفحه 109
(قُلْ هَلْ يَسْتَوِى الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لا يَعْلَمُون).1
«بگو آيا كسانى كه مى دانند با آنان كه نمى دانند مساويند؟!».
پيامبر اسلام در يكى از خطبه هاى خود، مساوات اسلامى را چنين توصيف مى فرمايد: خداوند عزيز در پرتو اسلام كسانى را كه در دوران جاهليت ذليل و خوار بودند عزيز و گرامى ساخت. خداوند در پرتو اسلام افتخارات دوران جاهليت و مباهات به وسيله انساب را از ميان شما برداشت، امروز مردم سياه و سفيد، عرب و عجم همگى يكسانند. همه از آدم بوجود آمده اند، و خدا آدم را از خاك آفريد و گرامى ترين فرد در پيشگاه خدا در روز رستاخييز فرمانبردارترين و پرهيزگارترين شما است.2
و از سخنان پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) است كه فرمود:
«مزيت عالم بر جاهل مانند برترى من بر كمترين شما است».3
اسلام همان آيينى است كه سلمان فارسى را به خاطر ايمان او، بر ديگران مقدم داشت و او را از اهل بيت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) شمرد، ولى

1 . زمر: 9 .
2 . كافي ج 5، كتاب نكاح، باب 21، ص 339 ـ 343 .
3 . جامع الصغير با شرح مناوى، ج 4، ص 432 .

صفحه 110
ابولهب عموى پيامبر را به خاطر كفر و عناد، از حوزه خويشاوندى طرد نمود.
صفحات زندگانى پيامبر اسلام بر اين مطلب شاهد گويايى است او در دوران زندگى پرافتخار خود هرگز با حسب و نسب و ساير امورى كه در آن عصر به آن افتخار و مباهات مى شد، افتخار نكرد،بلكه او به جاى ترويج از موهوم پرستى، مردم را به توحيد و خداشناسى و اعتقاد به سراى ديگر و اتحاد و اتفاق دعوت نمود، و در پرتو آن توانست بر قلوب ملتى كه كارش افتخار به خاندان و قبيله بود، و دلهايى مملو از عداوت و نفاق داشتند، حكومت كند و آن چنان احساسات آنها را كنترل نمايد كه باد كبر و نخوت را از دماغ آنها خارج سازد، و درخت اخوت را در اجتماع آنان آن چنان پرورش دهد و بارور سازد كه رئيس ثروتمند قبيله اى حاضر شود دختر خود را به مسلمانان تهيدستى كه انتساب به قبيله معروفى نداشت بدهد.1
***

1 . نمونه آن ازدواج جويبر با دختر زياد بن لبيد است كه از ثروتمندان و اشراف مدينه بود، أو به دستور رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)دختر خود «ذلفا» را در عقد جوان سياهى كه از نظر قيافه و نسب وثروت چندان تعريفى نداشت، در آورد، ثقة الإسلام كلينى در كافي ج 5 باب 21، ص 339 ـ 343، حديث 1، داستان أو را به طور مشروح نقل كرده است .

صفحه 111
اينها نمونه هايى از تعاليم و راهنمايى هاى قرآن است، و دقت در آنها حاكى است كه اين كتاب آسمانى مصالح فرد و اجتماع را با هم در نظر مى گيرد و در تشريع قوانين خود، صلاح و سعادت هر دو جهان را ملاحظه مى كند.
آيا پس از اين بررسى، جا دارد كه عاقلى در نبوت و ارتباط پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) با جهان وحى، شك و ترديد كند؟ خصوصاً كه محيط تربيت او را در نظر بگيرد، و بداند كه پيغمبر در ميان ملتى پرورش يافته كه كوچك ترين آشنايى با اين تعاليم نداشتند.

صفحه 112

صفحه 113

7

قرآن و حقايق ثابت و خلل ناپذير

قرآن موضوعات فراوانى را مورد بررسى قرار داده است كه اهداف گوناگونى را دنبال مى كنند.
قرآن پيرامون مسائلى مانند: الهيات، معارف عقلى، آغاز آفرينش، سرانجام خلقت، روح، فرشته، شيطان، جن، فلكيات، اجرام آسمانى، تاريخ ملل، سرگذشت پيامبران و مذاكراتى كه با امت هاى خود داشتند، تمثيل ها، احتجاجات، قوانين اخلاقى، حقوق خانوادگى، سياست و كشوردارى، قوانين اجتماعى، دستورات نظامى و جنگى، قضا و قدر، جبر و اختيار، عبادات و معاملات، زناشويى و طلاق، ارث، حدود و قصاص و... بحث و گفتگو كرده است.
قرآن در بررسى هاى خود يك سلسله حقايق گرانبها و خلل ناپذيرى را آورده كه مرور زمان و تكامل علوم نتوانسته است

صفحه 114
كوچك ترين خللى بر آنها وارد كند و از نظر محاسبات عادى، محال است يك بشر متعارف بدون استمداد از وحى، به چنين كارى قيام نمايد، مخصوصاً كه اين فرد از ميان يك ملت وحشى برخيزد كه در طول تاريخ خود، رابطه اى با اين معارف و ساير علوم نداشته باشند.
ثبات و پابرجايى حقايق قرآن از دلايل ارتباط پيامبر اسلام با جهان وحى مى باشد و اگر او يك فرد عادى بود بايد نظريات و معارف او بسان دانشمندان ديگر پس از گذشت يك زمان كوتاه، دستخوش. بطلان و ايراد و انتقاد شود، چه بسا بزرگ ترين دانشمند جهان كتابى را در رشته تخصصى خود با زحمات توانفرسايى مى نويسد ولى چيزى نمى گذرد كه بطلان بسيارى از آرا و نظرات او آشكار مى گردد.
اصولاً خاصيت علوم نظرى و فكرى هميين است، هر چه پيرامون مسائل يك علم نظرى بيشتر بحث و گفتگو شود حقايق آن بيش از پيش روشن مى گردد و براى آيندگاه خلاف آنچه كه گذشتگان مى پنداشتند ثابت مى شود. از قديم الايام در مثل گفته اند: آگاهى از حقيقت، زاده بحث و كاوش است و چه حقايق بزرگى كه گذشتگان، كشف راز آنها را به عهده آيندگان نهاده اند. از اين نظر همواره نظرات و كتاب هاى رجال گذشته هدف تيرهاى انتقاد آيندگان بوده است. و چه بسا مطالبى را كه پرچمداران علم و دانش در اعصار

صفحه 115
گذشته، از حقايق قطعى مى پنداشتند، امروز بر اثر بحث و كاوش هاى علمى در رديف افسانه ها قرار گرفته است.
با اين كه از تاريخ نزول قرآن چهارده قرن مى گذرد، و اين كتاب اهداف مختلفى را تعقيب كرده، و مسائل دقيق و عظيم علمى را مطرح نموده است ولى تاكنون، مطلبى در آن پيدا نشده كه مورد اعتراض و انتقاد باشد مگر يك سلسله اوهام و پندارهايى كه برخى از معاندان، آنها را به صورت انتقاد و اعتراض درآورده اند، و ما در آينده برخى از آنها را مورد بررسى قرار خواهيم داد.

صفحه 116

صفحه 117

8

قرآن و مسئله خبر از غيب

قرآن ضمن آياتى از يك سلسله حوادث مهمى كه همگى به آينده تعلّق داشته اند، خبر داده است، و هرگز در گزارش هاى آن خطايى ديده نشده بلكه صادق و راستگو بوده است. و اين خود گواه بر اين است كه اين خبرها را از جهان وحى گرفته، و راهى غير آن نداشته است.
اينك نمونه هايى از آياتى كه در آنها از غيب خبر داده شده در اينجا مى آوريم.
1. (وَإِذْ يَعِدُكُمُ اللّهُ إِحدَى الطّائِفَتَينِ انّها لَكُمْ وَتَودون انّ غَير ذاتِ الشَّوكَة تَكُونُ لَكُمْ وَيُريدُ اللّهُ أَنْ يُحِقَّ الحَقّ بِكلِماتِهِ وَيَقطَعَ دابِرَ الكافِرين).1

1 . انفال: 7 .

صفحه 118
«به يادآريد موقعى را كه خداوند (مقابله) با يكى از دو طايفه را به شما وعده مى داد و شما مى خواستيد كه طايفه غير نيرومند نصيبتان گردد. خدا مى خواهد با اراده خود حق را پا برجا ، و ريشه كافران را قطع كند.
اين آيه در غزوه بدر نازل گرديد و خدا در آن به مؤمنان، وعده نصرت و پيروزى بر دشمن داده، مسلمانان در آن روزها از نظر تعداد، در اقليت بودند، ساز و برگ و ابزار جنگى آنها چندان تعريفى نداشت. شماره سواره نظام دو نفر بود (مقداد، زبير) ولى تعداد مشركان بيشتر و از نظر نيروى نظامى و وسائل جنگى قوى تر و نيرومندتر بودند، و خود آيه با لفظ (ذات الشَّوكَة) به تفوق نظامى آنان تصريح مى كند. از اين لحاظ مسلمانان از مقابله با آنها بيم داشتند و مايل بودند با غير آنان (كاروان بازرگانى قريش) روبرو شوند، ولى از آنجا كه خدا مى خواهد، حق و حقيقت را پايدار و مستقر سازد و بنياد كافران را قطع كند آنان را با نيرومندترين دسته روبرو كرد، و به وعده نصرتى كه قبل از روبرو شدن به مسلمانان داده بود وفا كرد و ريشه كافران را قطع نمود.1

1 . شايد تصور شود كه اين آيه از آن نظر حاكى از غيب است كه جمله هاى «يعدكم، تودون، يريدو، يحق ويقطع» از پنج حادثه آينده خبر داده و مسلمانان را پيش از وقوع آنها آگاه نموده است .
ولى يا توجه به اين كه اين آيه پس از نبرد بدر نازل گرديده، و به عنوان حكايت گذشته سخن مى گويد، به گواه اين كه سخن خود را به جمله «وإذ يعدكم» كه مفسران عاليقدر آن را به لفظ مقدرى مانند «اذكر» متعلق مى گرند آغاز كرده است؟ در اين آيه جز يك خر غيبى بيش نيست و آن اين است كه آيه صريحاً مى رساند كه به ياد آوريد وعده اى كه قبلاً به شما داديم و گفتيم كه با يكى از دو طايفه روبرو خواهيد شد. و امّا جمله هاى ديگر هر چند به لفظ مضارع وارد شده اند هرگز حاكى از غيب نيست و آيه نيز دلالت ندارد كه خداوند پيش از نزول آيه آنان را از مضامين آن آگاه ساخته بود، آيه دلالت دارد كه فقط آنان را از يك مطلب قبل آگاه ساخته بود، و آيه متذكر مى گردد كه به ياد آريد كه ما قبلاً شما را از چنين حادثه اى آگاه ساخته بوديم.
امّا جمله «تودّون» مبين روحيه ارتش اسلام است، موقعى كه خداوند آنها را از ملاقات با يكى از دو طايفه آگاه ساخت، و امّا جمله هاى «يرى»، «يحقّ»، «يقطع» همگى حاكى از مشيت الهى است و تعليل است براى اينكه چرا شما را با دسته نبيومند روبرو ساختيم. آرى اگر ثابت شود كه اين آيه قبل از جنگ بدر نازل شده تمام اين جمله هاى پنجگانه خبر از غيب خواهند بود ولى سياق آيات بعدى بر خلاف آن دلالت دارند و همگى حاكيند كه اين آيه پس از جنگ نازل گرديده است (مترجم) .

صفحه 119
2. (فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرْ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكين* إِنّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزئين* الَّذِينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللّهِ إِلهاً آخر فَسَوفَ يَعْلَمُون).1
«آنچه دستور دارى آشكار كن و از مشركان روى برگردان، ما شر استهزا كنندگان را از تو كوتاه مى كنيم، كسانى كه با خداى يكتا شريك قرار مى دهند به زودى خواهند دانست».
اين آيه از آيات مكى است، و در آغاز دعوت به آيين اسلام

1 . حجر: 94 ـ 96 .

صفحه 120
نازل گرديده است. محدثان شأن نزول آن را از «انس بن مالك» چنين نقل مى كنند:
گروهى از مردم مكه هر موقع چشمشان در كوچه و بازار به پيامبر مى افتاد، به طعن و بدگويى مى پرداختند و مى گفتند: اين مرد مدعى است كه من پيامبرم و فرشته وحى بر من نازل مى گردد و اين آيه به منظور پاسخ به بدگويى آنان نازل شده است. و از ظهور و غلبه انتشار آيين او، و نصرت هايى كه از ناحيه خدا متوجه او خواهد شد و ذلت و خوارى كه نصيب دشمنان او خواهد گرديد، پرده برداشت و از يك آينده قطعى گزارش داد.1
قرآن وقتى اين خبر را منتشر ساخت كه هرگز كسى باور نمى كرد كه روزى فرا مى رسد كه قريش شوكت و قدرت خود را از دست مى دهند و پيامبر بر آنها پيروز مى گردد.
3. (هُوَ الَّذِى أَرْسَلَ رَسُولهُ بِالهُدى وَدِينِ الحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ).2
«او كسى است كه پيامبر خود را با هداييت و آيين حق فرستاد، تا آن را بر تمام آيين هاى جهان پيروز گرداند، گرچه مشركان آن را خوش نداشته باشند».

1 . التقول، ص 133، نگارش جلال الدين سيوطى.
2 . سوره صف: 9 .

صفحه 121
4. (غُلِبَتِ الرُّومُ* فى أَدْنَى الأَرضِ وَهُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سِيَغْلِبُونَ* فِى بِضعِ سِنين...).1
«روميان در نزديك ترين سرزمين به سرزمين عرب مغلوب گرديدند ولى آنان پس از مغلوب گشتن، پيروز مى گردند...».
قرآن در اين آيه گزارش داده كه روميان، شكست خود را در كمتر از ده سال (فى بضغ سنين)جبران مى كنند. هنوز ده سال نگذشته بود كه سپاه روم بر سپاه ايران پيروز گشت و سربازان رومى سرزمين ايران را اشغال كردند.
5. (أَمْ يَقُولُونَ نَحْنُ جميعٌ مُنْتَصِرٌ* سَيُهْزَمُ الجَمْعُ وَيُولُّونَ الدُّبُر).2
«بلكه مى گويند ما گروه پيروزى هستيم(امّا اشتباه مى كنند) به همين زودى شكست مى خورند و پا به فرار مى گذارند».
اين آيه از سركوب شدن مشركان، و پراكندگى و انحلال قدرت و زوال كيان آنان خبر مى دهد. و اين خبر در روز «بدر» روزى كه ابوجهل اسب خود را جلو راند و در پيشاپيش قريش قرار گرفت و فرياد زد، ما امروز انتقام خود را از محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) و ياران او مى گيريم،

1 . روم: 2، 3 .
2 . قمر: 44، 45 .

صفحه 122
جامه وجود به خود پوشيد خداوند در آن روز جمع آنان را متفرق ساخت و چهره حق را آشكار گردانيد و برترى آيين خود را بر آيين هاى ديگر روشن نمود، و مشركان سركوب گرديدند و مسلمانان بر آنان پيروز گشتند.
اين پيروزى، هرگز قابل پيش بينى نبود، زيرا به انديشه كسى خطور نمى كرد كه گروه 313نفرى كه سلاح كافى در اختيار نداشتند و از وسائل نقليه جز كى دو اسب و هفتاد شتر كه به طور متناوب بر آنها سوار مى شدند چيزى را دارا نبودند; بر يك ارتش مجهز و نيرومند كه تا بن دندان، مسلّح بودند، پيروز گردند.
آيا مى توان پيش بينى كرد كه يك اقليت غير مجهز بر يك جمعيت زياد و مجهز، آن چنان پيروز گردد كه كيان و شوكت آنها را بسان خاكسترى كه در برابر تندباد قرار و بر باد فنا دهد، آرى يك چنين پيروزى بدون خواست خدا و تأثير مقام نبوت و خلوص نيت هرگز امكان نداشت.
6. (تَبَّتْ يَدا أََبِى لَهَب وَتَبْ*... سَيَصْلى ناراً ذاتَ لَهَبْ* وامرأتَهُ حَمالةَ الحَطَب).1
«نابود باد دو دست (قدرت و شوكت) ابى لهب او به زودى به همراه همسرش كه هيزم كش (آتش بيار معركه و سخن چين) است، به آتشى پا مى نهد كه شعله هاى سركش دارد».

1 . مسد: 1 ـ 4 .

صفحه 123
اين سوره از سرانجام زندگى ابولهب و همسر او خبر داد و صريحاً اعلام كرد كه آنان در اين جهان به آيين توحيد ايمان نخواهند آورد و سرنوشت آنها دوزخ است، همان طورى كه قرآن پيش بينى كرده بود تا لحظه مرگ، هيچ كدام ايمان نياوردند.

صفحه 124

صفحه 125

9

قرآن و اسرار آفرينش

قرآن در آيات زيادى، از قوانين هستى و رموز طبيعت و اجرام آسمانى و موضوعات ديگر بحث هاى جالب و شگفت انگيزى نموده است و به طور مسلم، اطلاع از رازهاى آفرينش جز از طريق وحى امكان نداشت.
دانشمندان يونانى يا كسانى كه پيش از آنها در راه استكشاف رازهاى جهان آفرينش، گام نهاده بودند، اگر چه از برخى از اين امور و اسرار آگاهى داشتند ولى جزيرة العرب، مهد اسلام و محيط زندگى آن حضرت از اين معارف به كلى بيگانه بود. گذشته از اين، قسمت زيادى از آنچه كه قرآن در اسرار خلقت بحث نموده، در پرتو تكامل علوم و پى گيرى هاى مدام دانشمندان عصر اخير، بشر از آنها آگاهى پيدا كرده، و در مراكز علمى يونان باستان خبرى از آنها نبود.
قرآن در بيان اسرار آفرينش، حزم و احتياط را از دست نداده،

صفحه 126
آنجا كه صراحت، مطلوب و مستحسن بود صراحت بيان را پيش گرفته، و آنجا كه درك حقيقت براى عقول مردم آن زمان مشكل و پيچيده بوده، از طريق اشاره و كنايه مطلب را بيان نموده است، تا روزى كه علم پيشرفت كند و بشر به اكتشافات فراوان نايل آيد و پرده از روى اسرار طبيعت برداشته شود; اين حقايق براى مردم آن زمان روشن و آشكار گردد.
ما در اين جا نمونه هايى از اسرار جهان آفرينش را كه وحى آسمانى از آن خبر داده و دانشمندان عصر اخير با ابزارهاى فراوان به آنها پى برده اند مى آوريم، و در حقيقت اين قسمت از آيات قرآن معجزه هاى علمى قرآن را تشكيل مى دهند:
1. هر موجود «آلى» نسبت تركيبى خاصى دارد:
(وَأَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ شَىء مَوزُونٌ).1
«در زمين از هر گياه موزون رويانديم».
اين آيه حاكى است كه هر يك از گياهان وزن مخصوص و نسبت تركيبى خاصى دارند و اخيراً اين حقيقت از نظر علمى اثبات شده كه هر يك از انواع گياهان(و به طور كلى همه موجودات «آلى)» از اجزايى مركبند كه هر كدام داراى وزن معين و نسبت تركيبى خاصى هستند، به طورى كه اگر يكى از آن مواد كم يا زياد شود و به تعبير

1 . حجر: 19 .

صفحه 127
ديگر نسبت تركيبى آنها به هم بخورد موجود ديگرى را تشكيل مى دهند، جالب توجه اين كه اين وزن معين و نسبت تركيبى خاصى، به قدرى دقيق است كه با دقيقي ترين ابزار سنجش كه تاكنون بشر شناخته قابل سنجيدن نيست.1

1 . موجودات زنده اعم از جانوران و گياهان گرچه از لحاظ شكل و ساختمان ظاهرى با يكديگر اختلافات فاحشى دارند مع هذا داراى تركيب مخصوص و موزونى مى باشند و به عبارت ديگر مواد سازنده بدن موجودات زنده كه از همان عناصر سازنده اجسام بى روح مى باشند (مانند: كرين، ازت، گوگرد، ئيدوژن، اكسيژن، فسفر، كلر، سديم، پتاسيم، كلسيم، آهن و...) و از عناصر فوق تركيبات از قبيل آب، املاح، مواد پروتيدى (مواد سفيده اى)، ليپيى (چربى) و گلوسيد (مواد قندى) را تشكيل مى دهند با مقادير معين ونسبت خاصى با يكديگر جمع شده در نتيجه اجزاى ذى روحى را بوجود آورده اند كه اجتماع آنها موجود زنده را مى سازد.
مقدار اين مواد بايد كاملاً معين بوده نسبتى بين آنها برقرار باشد زيرا در غير اين صورت خاصيت حياتى پيدا نمى كند يعنى حيات نتيجه تركيب مواد مخصوصى است و هر عاملى كه اين تركيب را به هم زند خاصيت حياتى را از بين مى برد.
به عنوان مثال مقدار متوسط آب در ساختمان بدن إنسان 60 در صد است كه اين مقدار در جنين يك ماهه 98 در صد و در طفل تازه متولد شده 71 در صد و در موقع بلوغ 64 در صد مى باشد و بقيه آن را املاح و گلوسيدها و پروتيدها وليپيدها تشكيل مى دهند. اگر نسبت فوق در نسوج مختلف و يا حالات مختلف تغيير كند جيات به مخاطره مى افتد. بنابراين مقدار و نسبت مواد سازنده ماده زنده، ثابت بوده و اين ثبوت مقدار مواد است كه باعث ايجاد حيات در ماده مى شود. به هم آميختن و تركيب مواد در بدن موجود زنده صورت مى گيرد و در خارج از بدن چنين تركيبى انجام نمى شود. به عبارت ديگر ماده زنده است كه مى تواند ماده زنده بسازد.
ساختمان گياهان نيز مانند حيوانات، تركيبى از مواد مختلف با مقدار و نسبت معين مى باشد. مقدار نسبى عناصرى كه در ساختمان گياهان وجود دارد در همه رستنى هاى ثابت است چنانچه با محاسبه دقيق آمده است كه 70 در صد گياهان را آب و 30 در صد آنها را مواد معدنى و آلى (ماده خشك) تشكيل مى دهد. از 30 درصد مواد مختلف مى باشد. مواد آلى سازنده گياه را عناصر مختلفى مى سازند كه در بين آنها مقدار كربن از همه بيشتر است چنانچه 50 درصد مواد آلى را كرين و 40 درصد آن را اكسيژن و 6 درصد را ئيدوژن و 4 درصد رازات تشكيل مى دهد (مترجم) .

صفحه 128

تلقيح نباتات به وسيله باد

(وَأَرْسَلْنا الرِّياحَ لَواقِح).1
«بادها را براى تلقيح (گياهان و درختان) فرستاديم».
از رموز شگفت انگيزى كه وحى الهى از آن پرده برداشته، نيازمندى برخى از درختان و گياهان به تلقيح از طريق باد است.
مفسران پيشين، لفظ «لقاح» را كه در آييه وارد شده است به معنى حمل(برداشتن) گرفته اند و در فرهنگ هاى عربى ييكى از معانى «لقاح» همان حمل مى باشد. و مى گفتند منظور از آيه اين است كه: بادها را حمل كننده ابر و ييا باران، آفريدم.
ولى اين تفسير چندان دقيق نيست، زيرا گذشته از اين كه تذكر اين مطلب (بادها را حمل كننده ابر و باران آفريدم) چندان درخور اهميت نيست، با خود واقع نيز چندان وفق نمى دهد. زيرا هرگز بادها حمل كننده ابر نبوده بلكه باد ابر را با وزش تند خود از نقطه اى به نقطه

1 . حجر: 22 .

صفحه 129
ديگر مى فرستد.
نظر دقيق و صحيح در تفسير آيه همان است كه دانشمندان گياه شناس، به كشف آن موفق شده اند و رازى را آشكار ساخته اند كه فكر گذشتگان، به آن نرسيده بود و آن نيازمندى درخت و گياه به تلقيح است كه بيشتر به وسيله بادها صورت مى پذيرد چنان كه در درخت هاى زردآلو، صنوبر، انار، پرتقال و در پنبه و حبوبات تلقيح وسيله باد انجام مى گيرد و هر موقع دانه هاى داخل شكوفه ها رسيد، كيسه هايى كه حامل شكوفه ها است سرباز كرده، گردى از آنها بيرون مى ريزد كه بى اختيار به وسيله بادها بر چهره گل ها (ماده گل) مى پاشد.
قرآن قانون ازدواج را مخصوص جانداران ندانسته بلكه معتقد است كه اين سنت تكوينى (آميزش نر و ماده) در كليه گياهان وجود دارد چنان كه مى فرمايد:
(وَمِنْ كُلِّ الثَّمرات جَعَلَ فِيها زَوجَيْنِ اثْنَيْن).1
«از همه ميوه ها جفت آفريد».
(سُبْحانَ الَّذِى خَلَقَ الأَزْواج كُلّها مِمّا تُنْبِتُ الأَرض وَمِنْ أَنْفُسِهِمْ وَمِمّا لا يَعْلَمُون).2

1 . رعد: 3.
2 . يس: 36 .

صفحه 130
«منزه است خدايى كه همه جفت ها از گياهان و انسان و از آنچه نمى دانند آفريد».

حركت زمين

يكى از اسرار علمى كه قرآن از روى آن پرده برداشته، حركت زمين است و اين حقيقت را با يك اشاره لطيف و زيبا بيان نموده كه پس از قرن ها، اين راز هستى روشن گردد. مى فرمايد:
(الَّذِى جَعَلَ لَكُمُ الأََرْضَ مَهْداً).1
«خداوندى كه زمين را براى شما گاهواره قرار داد».
قرآن در توصيف زمين لفظ «مهد»(گاهواره) را به كار برده و آن را به گاهواره كودك تشبيه نموده است، گاهواره را براى كودك شيرخوار آماده مى كنند، حركت آن، آن چنان ملايم و آرام است كه كودك به خوبى به خواب و استراحت مى پردازد، همچنين زمين براى بشر آفريده شده كه حركت وضعى و انتقالى آن، بسان حركت گاهواره كاملاً نرم و آرام مى باشد، همان طور كه حركت گاهواره براى پرورش كودك و استراحت او انجام مى گيرد، همچنين منظور از حركت روزانه و سالانه زمين، تربيت انسان بلكه كليه موجودات روى زمين (اعم از جاندار و گياه، و نبات) مى باشد.

1 . طه: 53.

صفحه 131
اين آيه با ظرافت و لطافت خاصى به حركت زمين اشاره كرده و علت اين كه از تصريح خوددارى نموده اين است كه دانشمندان آن روز بر سكون زمين اتفاق داشتند و آن را از ضروريات و بديهيات غيير قابل ترديد مى دانستند.1

1 . شاهد گفتار همان سرگذشت دانشمند ايتاليايى «گاليله» است وى حدود هزار سال پس از هجرت پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)حركت وضعى و انتقالى زمين را ئابت نمود، ولى اكتشاف أو طوفانى را بر ضد أو برانگيخت. «انگيزيسيون» پاپ أو را تحت شكنجه قرار داد و مدتى زندانى گرديد، نه تنها گاليله بلكه بسيارى از دانمشندان غرب آرا و افكار و اكتشافات خود را كه مخالف افكار خرافي و كهنه زمان بود از ديد كليساى روم مخفى مى داشتند. (هيئت و اسلام، ص 63، چاپ بغداد).
گليله در سال 1564 در «پيتر» متولد شد تا نوزده سالگى تمام اوقات خود را به مطالعات عميق در ادبيات يونان و لاتين گذراند، روزى كه در يكى از مراسم مذهبى كليسا شركت كرد چهل چراغى كه در بالاى سرش در نوسان بود، توجه أو را جلب كرد اين موضوع بسيار ساده و عادى بود ولى متفكران بزرگ اين خصيصه را دارند كه هيچ مطلبى را بيهوده و نا مربوط نمى انگارند و به هيچ موضوعى سرسرى نمى نگرند و از مسائل و نمودهاى بسيار ساده و عادى درس هاى بزرگ مىك يرند، چه بسيارند اشخاصى كه حس كرده اند بدنشان در آب سبك مى شود، يا سيبى از درخت سقوط مى كند، يا چهل چراغى بالاى سرشان به تموج در مى آيد، امّا فقط «ارشميدس» پيدا مى شود كه از آن، اصول تعادل مايعات را نتيجه بطيرد و تنها «نيوتن» مى تواند قانون جاذبه عمومى را كشف كند و فقط گاليله است كه قانون سقوط اجسام را از روى آن بدست مى آورد.
أو پس از اختراع «دوربين» كتابى به نام «قاصد آسمان» انتشار داد، جمعى أو را تشويق كردند و گروهى بر أو سخت اعتراض نمودند از أو پرسيدند چرا تعداد سيارات را هفت نمى داند و حال آن كه تعداد فلزات 7 است و شمعدان هاى معبد هفت شاخه دارد و در كله آدمى، هفت سوراخ وجود دارد؟ أو در پاسخ مى گفت: از پشت دوربين نگاه كنيد تا رفع اشتباه بشود.
وى در سال 1632 كتابى به زبان ايتاليايى منتشر كرد كه در آن سه نفر مشغول گفتگو هستند، يكى از آنها از «بطلموس» و دو نفر ديگر از «كپرنيك» دفاع مى كنند اين كتاب خشم و غضب پاپ را مانند صاعقه منتشر ساخت گاليله به «رم» احضار شد، در منزل يكى از اعضاء عالى رتبه «تفتيش عقايد» زندانى گرديد و در روز 22 ماه ژوئن 1633 براى رهايى از زندان توبه نامه زير را امضاء كرد:
«من «گاليله» در هفتادمين سال زندگى در برابر حضرات شما به زانو درآمده ام و در حالى كه كتاب مقدس را پيش چشم دارم و با دست هاى خود آن را لمس مى كنم توبه مى كنم و ادعاى خالى از حقيقت حركت زمين را انكار مى نمايم و آن را منفور و مطرود مى دانم».
تلخيص از كتاب تاريخ علوم «پى بر روسو» ترجمه حسن صفارى، ص 188 ـ 193. مترجم.

صفحه 132

نيم كره ديگر زمين

(رَبُّ الْمَشْرقَيْنِ وَرَبُّ الْمَغْرِبَيْن).1
«پروردگار دو مشرق و دو مغرب».
اين آيه قرن ها افكار مفسران را به خود مشغول ساخته و در تفسير آن نظرات و آراى مختلفى بايين نموده اند.
برخى مى گويند: مراد مشرق و مغرب خورشيد و ماه است، كه هر كدام مشرق و مغرب جداگانه اى دارند و صحيح است كه بگوييم او خداى دو مشرق و خداى دو مغرب مى باشد بعضى تعدد مشرق و

1 . الرحمن: 17 .

صفحه 133
مغرب را مربوط به اختلاف طلوع و غروب آفتاب در فصول تابستان و زمستان مى دانند و مشرق و مغرب خورشيد در اين دو فصل مختلف مى باشد.1
ولى ظاهر اين است كه آيه ناظر به نيمكره ديگر زمين است، و طلوع آفتاب بر نيمى از اين كره، ملازم با غروب آن از نيم كره ديگر مى باشد، و اين حقيقت را آيه ديگر روشن مى سازد.
(يا لَيْتَ بَيْنى وَبَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْن فَبِئْسَ الْقَرِين).2
«اى كاش ميان من و تو فاصله دو مشرق بود، چه دوست بدى هستى!».
گوينده اين جمله مى خواهد نهايت تنفر خود را با درخواست چنين فاصله در انظار ترسيم كند، در اين صورت ناچار بايد فاصله دو مشرق، عظيم ترين فاصله محسوس براى بشر باشد تا مراتب تنفر و انزجار خود را مجسم سازد، اكنون بايد ديد كدام دو مشرق است كه بعد آنها بزرگ ترين بعد و فاصله در جهان حس و در روى زمين مى باشد.
اين دو مشرق نمى تواند مشرق ماه و خورشيد و يا دو مشرق

1 . خورشيد در آغاز تابستان در آخرينى درجه مل شمالى است و در آغاز زمستان در آخرين درجه ميل جنوبى.
2 . زخرف: 38 .

صفحه 134
فصلى خورشيد(فصل تابستان و فصل زمستان) باشد زيرا فاصله ميان مشرق خورشيد و مشرق ماه يا فاصله ميان دو مشرق فصلى خورشيد طولانى ترين فاصله محسوس براى بشر نيست كه تا مراتب انزجار شديد خود را به وسيله آن بيان كند. و براى رعايت اين نكته ناچاريم بگوييم منظور مسافت مشرق و مغرب معمولى و محسوس همگانى است و علت اين كه جانب مغرب را مشرق ناميده و گفته (بعد المشرقين) اين است كه نقطه اى كه براى يك طرف مغرب محسوب مى شود براى نيم دگر مشرق مى باشد و در نتيجه آيه حاكى از يك نيم كره ديگر است كه صدها سال پس از نزول قرآن كشف گرديد.
بنابراين آياتى كه در آنها لغت (مشرق و مغرب) به طور مفرد آمده است مانند آيه(وَ للّهِ الْمَشْرقُ والْمَغْرِب) يعنى «براى خداست مشرق و مغرب» مقصود نوع مشرق و مغرب است و نظرى به تعادد و افراد ندارد و هر كجا كه ايين دو لفظ به صورت «تثنيه» وارد شده اشاره به نيم كره ديگر زمين است كه در آن طرف زمين قرار دارد. و هر كجا به صورت جمع وارد شده اند هدف مشرق ها و مغرب هايى است كه اجزاء كره زمين در سايه انحنا و كرويت پيدا مى كنند.

قرآن و كرويت زمين

يكى از اسرار هستى كه قرآن به طور اشاره پرده از آن برداشته

صفحه 135
موضوع كروى بودن زمين است چنان كه مى فرمايد:
(وَأَورَثْنَا الْقَوم الَّذينَ كانُوا يَسْتَضْعِفُون مَشارقَ الأََرْض وَ مَغارِبها).1
«آن گروهى كه ذليل و خوار شمرده مى شدند را وارث مشرق ها و مغرب هاى زمين قرار داديم».
(رَبُ السَّموات وَالأَرض وَما بَيْنَهُما وَرَبُّ الْمَشْارِق).2
«خداى آسمان ها و زمين و آنچه در ميان آنها است و خداى مشرق ها».
(فَلا أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشارِق وَالْمَغارِب إِنَّنا لَقادِرُون).3
«به خداى مشرق ها و مغرب ها سوگند ما قادريم».
اين آيات همگى حاكى از تعدد مشرق ها و مغرب ها و نقطه طلوع و غروب آفتاب است، كه لازمه آن كرويت زمين است، زيرا در صورت كروى بودن زمين، طلوع خورشيد بر هر جزئى از اجزاء آن ملازم با غروب آن از جزء دگر است و تعدد مشرق و مغرب خورشيد بدون تكلف حاكى و دال بر كروى بودن زمين مى باشد.

1 . اعراف: 137.
2 . صافات: 5.
3 . معارج: 40 .

صفحه 136
برخى از مفسران مانند قرطبى و غير او ـ مشرق ها و مغرب ها را حمل بر اختلاف نقطه هاى طلوع و غروب آفتاب به اختلاف ايام سال كرده اند(زيرا مى دانيم خورشيد ه روز محاذى ييكى از مدارات زمين قرار مى گيرد و مدار طلوع آفتاب در هر روز غير از روز ديگر است و در آغاز تابستان تا مدار رأس السرطان پيش مى رود و در آغاز زمستان تا مدار رأس الجدى ...) ولى اين معنى خالى از تكلف نيست، زيرا خورشيد هرگز، نقاط مختلف معينى براى طلوع و غروب ندارد كه به آن سوگند ياد شود، بلكه به اختلاف اراضى تفاوت مى نمايد(يعنى: حتى در يك روز معين از سال نقطه طلوع خورشيد يك نقطه زمين و مشخصى نيست).
از رواياتى كه از پيشوايان معصوم رسيده است، به خوبى مى توان كروى بودن زمين را استفاده كرد از آن جمله روايتى است كه از حضرت صادق(عليه السلام) به مضمون زير نقل شده است:
امام صادق(عليه السلام) فرمود:در يكى از سفرها مردى با من همسفر گرديد، او مقيد بود كه نماز مغرب را در تاريكى شب و نماز صبح را در تاريكى محض (آخر شب) بخواند، امّا من بر خلاف او بودم، هر موقع آفتاب غروب مى كرد نماز مغرب را خوانده و هر موقع فجر طلوع مى نمود نماز صبح را بجا مى آوردم او از من درخواست كرد كه من نيز مانند او رفتار كنم و عمل خود را چنين توجيه مى كرد: آفتاب پيش از

صفحه 137
آن كه به سرزمين ما طلوع كند بر ديگران طلوع مى نمايد و هنگامى كه از سرزمين ما ناپديد شود هنوز بر گروهى ديگر طالع و نورافشان است.1
امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد:من به او گفتم وظيفه ما اين است كه هر موقع آفتاب از افق ناپديد شد نماز مغرب را بخوانيم (و نبايد در انتظار غروب خورشيد از نقاط ديگر باشيم) و هر موقع فجر صادق طلوع كرد، بر ما است كه نماز صبح را بخوانيم(اگر چه خورشيد در همان موقع بر نقاط ديگر طالع باشد).
چنان كه بر مردم همان نقاط لازم است: نمازهاى خود را طبق طلوع و غروب آفتاب در افق خود انجام دهند.2
همسفر امام صادق(عليه السلام) نظريه خود را با اختلاف سرزمين ها از نظر طلوع فجر و غروب آفتاب كه همگى مبنى بر«اصل» كرويت زمين است توجيه مى كرد، امام صادق(عليه السلام) نيز در اين قسمت تصديق مى نمايد ولى متذكر مى شود در موضوع نماز، هر كس بايد افق و طلوع و غروب منطقه خود را در نظر بگيرد.

1 . يعنى: اگر نماز مغرب را در تاريكى شب مى خوانم براى آن است كه اطمينان پيدا كنم كه آفتاب از تمام زمين هاى مجاور ما غروب كرده و اگر نماز صبح را در تاريكى آخر شب مى خوانم براى اين است كه نماز را پيش از آن كه آفتاب در نقاط ديگر طلوع كند انجام داده باشم.
2 . وسائل: ج 3، كتاب صلاة، أبواب مواقيت، باب 16، حديث 22 .

صفحه 138
واين حقيقت را امام در حديث ديگر چنين بيان فرموده:
«انّما عليك مشرقك ومغربك».
«شما بايست مشرق و مغرب منطقه خود را ملاك عمل قرار دهى».
در دعايى كه حضرت سجاد آن را طرف صبح و مغرب مى خواند اشاره لطيفى بر كروى بودن زمين وارد شده است. اينك متن دعا:
«وجعل لكلّ واحد منهما حدّاً محدوداً وأمداً ممدوداً، يولج كلّ واحد منهما فى صاحبه ويولج صاحبه فيه بتقدير منه للعباد».1
« براى هر يك از شب و روز حدى قرار داده است، هر كدام از آنها را در ديگرى وارد مى كند... در حالى كه آن ديگر را نيز بر اين وارد مى نمايد».
امام با اين بيان زيبا و لطيف به موضوعى (كرويت زمين) كه فكر دانشمندان آن روز به آن نرسيده بود توجه مى دهد از آنجا كه اين حقيقت از سطح افكار مردم آن زمان بالاتر بود، امام با آگاهى از شيوه هاى مختلف بيان در رسانيدن مقصد خود، ظرافت خاص، اعمال نموده و از طريق اشاره بليغانه مقصد خود را رسانيده است. زيرا اگر نظر امام همان كوتاهى و بلندى شب ها و روزها باشد كه

1 . صحيفه سجاديه، دعاى بيست و يكم .

صفحه 139
گاهى از شب كم مى كند و به روزها مى افزايد و گاهى از روز مى كاهد و به مقدار شب اضافه مى نمايد اگر واقعاً نظر امام يك چنين مطلب واضحى بود لازم بود كه به همان جمله نخستين«يولج كلّ واحد منهما فى صاحبه» اكتفا ورزد، ديگر لازم نبود به دنبال آن بفرمايد:«ويولج صاحبه فيه».
ناچار امام از جمله دوم كه آن را به صورت جمله حاليه بيان كرده است، مقصد ديگرى دارد و آن اين كه: وارد ساختن هر كدام از شب و روز در ديگرى در حالى است كه آن ديگرى نيز وارد بر همين مى گردد. مثلاً اگر در نيم كره ما شب وارد روز مى گردد اين مطلب در حالى است كه در نيم كره ديگر جريان عكس بوده روز بر شب وارد مى شود و همچنين است عكس آن، و اين فرض جز در صورت كروى بودن زمين تحقق پيدا نمى كند، و اگر نظر امام اشاره به اين حقيقت نبود داعى نبود دو مرتبه جمله را آن هم به صورت جمله حاليه تكرار كند.
***
ما براى بيان جهات مختلف اعجاز قرآن به همين اندازه اكتفا مى كنيم و اين مقدار اثبات مى كند كه قرآن وحى الهى بوده، و از حدود توانايى بشر بيرون مى باشد.
براى اثبات وحى الهى كافى است كه درباره تربيت يافتگان اين مكتب كمى فكر كنيم و قرآن يگانه مكتبى است كه شخصيتى مانند اميرمؤمنان على(عليه السلام) را تربيت كرده و به اجتماع تحويل داده است.
على(عليه السلام) آن شخصيت بزرگوارى است كه دانشمندان بزرگ به

صفحه 140
فهم سخنان او افتخار نموده و محققان عاليقدر از درياى دانش او سيراب مى شوند.
خطبه هاى على(عليه السلام) را در «نهج البلاغه» در نظر بگيريد او هر موقع پيرامون موضوعى سخن مى گويد، آن چنان حق مطلب را ادا مى كند كه جايى براى سخن ديگران باقى نمى گذارد و شخصى كه از زندگانى او اطلاع نداشته باشد، فكر مى كند كه همه عمر خود را درباره همان موضوع صرف كرده است.
جاى گفتگو نييست كه او همه اين معارف و دانش ها را به تعليم غيبى آموخته و از انوار آن اقتباس كرده است زيرا هر كس كه مختصر اطلاعى از تاريخچه جزيرة العرب مخصوصاً منطقه «حجاز» داشته باشد مى داند كه اين معارف و علوم، از غير منبع وحى گرفته نشده است، و چه خوب درباره سخنان على(عليه السلام) گفته اند: سخنان او پايين تر از كلام خالق و بالاتر از كلام مخلوق است.
ما مى توانيم اين حقيقت را به شيوه ديگرى نيز بيان كنيم و آن اين كه تصديق شخصيتى مانند على(عليه السلام) (كه در معارف و علوم سرآمد جهانيان بود) و خضوع او در برابر اعجاز قرآن، خود گواه بر اين است كه قرآن وحى الهى مى باشد.
زيرا هرگز نمى توان تصديق شخصيتى مانند او را معلول عدم اطلاع از اصول اعجاز دانست، زيرا او يكى از پيشگامان معارف و علوم، و خداوند فصاحت و بلاغت بوده و تمام علوم اسلامى به او

صفحه 141
منتهى مى گردد، و دوست و دشمن به نبوغ و فضيلت او اعتراف كرده اند.
هرگز نمى توان گفت كه تصديق على يك تصديق ظاهرى و به خاطر به دست آوردن منافع زودگذر مادى، از قبيل مال و مقام بوده است، زيرا او به تصديق همه، زاهد زمانه و پيشواى پرهيزگاران بوده است و همواره چهره از مظاهر فريبنده دنيا برمى تافته است. او همان شخصيتى است كه از زعامت مسلمين به خاطر نپذيرفتن يك شرط تحميلى غير عادلانه(پيروى از سيره شيخين) چشم پوشيد.1

1 . مشروح جريان از اين قرار است: وقتى عمر مطمئن شد كه مرگ أو قطعى است، موضوع خلافت را به شش نفر واگذار كرد كه آنان با تشكيل شورا يك نفر از ميان خود براى مقام خلافت برگزينند. اين شش نفر عبارت بودند از: على (عليه السلام)، عثمان، طلحه، زبير، سعدوقاص و عبدالرحمن بن عوف.
خليفه عمل خود را چنين توجيه كرد: روزى كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)از جهان رفت از اين شش نفر راضى و خشنود بود.
در شوراى خلافت، طلحه به نفع عثمان و زبير به نفع على (عليه السلام)كنار رفتند، و هر كدام حق خود را به شخص مورد نظر خود و اگذار كردند. سعد وقاص چون از قبيله بنى زهره بود رأى خود را به عبدالرحمن كه أو نيز از قبيله بنى زهره بود داد، اكنون سرنوشت خلافت اسلامى بدست فرزند عوف است، أو به هر كدام رأى بدهد برنده خلافت خواهد بود پسر عوف رو به على (عليه السلام)كرد و سه بار اين جمله را به أو گفت: «من خودم را از حوزه خلافت بيرون مى برم و با تو بيعت مى كنم مشروط به اين كه به كتاب خدا و سنت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)و سيره شيخين (ابو بكر و عمر) عمل نمايى) على در هر سه بار پاسخ داد: «من زعامت مسلمانان را مى پذيرم مشروط به اينكه به كتاب خدا و سنت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)و تشخيص خودم عمل كنم» عبدالرحمن رو به عثمان كرد و به أو گفت: با تو بيعت مى كنم مشروط به اين كه به كتاب خدا و سنت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)و سيره شيخين عمل كنى، اين جمله را سه بار تكرار كرد. عثمان در هر سه مرتبه به عبدالرحمن پاسخ مثبت داد، در اين موقع عبدالرحمن دست عثمان را به عنوان خلافت فشرد.
راستى اگر خلافت هدف على (عليه السلام)بود، اگر على (عليه السلام)خواهان زعامت و خلافت بود در همان با نخستين موافقت خود را با پيشنهاد فرزند عوف اعلام مى كرد.
ولى، خلافت براى فرزند ابوطالب هدف نبود بلكه وسيله بود كه حق را زنده كند و عدل الهى را در اجتماع گسترش دهد و بدعت ها را از بين ببرد و اين مقصد عالى فقط در پيروى از كتاب خدا و روش پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)از آن افرادى نبود كه پيمانى ببندد سپس پيمان خود را بشكند.
براى توضيح و تحقيق بيشتر به كتاب الامامة والسياسة، ج 1، ص 25 و تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 152 و شرح ابن ابى الحديد، 1، ص 188 مراجعه بفرماييد.
(مترجم)

صفحه 142
على همان مرد بزرگوارى است كه هرگز با معاويه مماشات نكرد و حاضر نشد كه او براى مدت كوتاهى در مقام و منصب خود بماند و با عزم راسخ فرمان عزل او را صادر كرد، مى دانست عقب زدن مردى مانند معاويه براى او گران تمام مى شود.
روى اين ملاحظات بايد گفت: على از روى حقيقت سر در برابر قرآن فرود آورده و به اعجاز قرآن ايمان راسخ داشته و جز آن محرك ديگرى نداشت.

صفحه 143

10

پندارهاى بى اساس پيرامون اعجاز قرآن

قرآن تمام افراد بشر را به مبارزه طلبيد، و از همه خواست كه سوره اى مانند سوره هاى قرآن بياورند. ساليان درازى از اين دعوت گذشت و كسى نتوانست بر آن معارضه كند.
اين پيروزى درخشان براى گروه معاند سنگين و گران آمد، و به فكر افتادند كه با طرح اشكالاتى كودكانه از عظمت قرآن بكاهند.
شايسته است كه ما اين اشكالات را كه روشنگر پايه معلومات و اطلاعات آنها مى باشد، مطرح سازيم تا روشن شود كه هواپرستى چگونه انسان را از جاده مستقيم منحرف مى نمايد و در ژرفاى دره هولناكى پرت مى كند.

1. مخالف قواعد عربى است

در قرآن آياتى هست كه با قواعد عربى موافق نيست و مخالفت

صفحه 144
با قواعد به بلاغت ضرر و لطمه مى زند، با اين حال چگونه مى توان گفت قرآن كلام بليغ و معجزه است؟!
اين سخن از دو نظر باطل است:
اوّلاً: قرآن در مهد فصاحت و بلاغت نازل گرديد، و بلغاى عرب و فصحاى آنان را به چالش و مبارزه و لو با يك سوره از سوره هاى آن طلبيد و متذكر شد كه اگر همه انسان ها اجتماع كنند نمى توانند كتابى نظير قرآن، يا سوره اى مانند سوره هاى آن بياروند، اگر در قرآن آيه و يا جمله اى كه با قواعد مسلم كلام عرب مخالف باشد، وجود داشت، پيشوايان بلاغت آن زمان كه به اسلوب زبان عربى و مزاياى آن كاملاً آشنا بودند، فوراً آن را مدرك ساخته و بر آن خرده مى گرفتند و خود را از مبارزه هاى پردردسر با زبان و شمشير، راحت مى ساختند و اگر چنين كارى رخ داده بود تاريخ آن را ضبط مى كرد و در ميان دشمنان اسلام شايع مى گشت. در صورتى كه چنين چيزى حتى با ضعيف ترين سند نيز نقل نشده است.
ثانياً: موقع نزول قرآن، از قواعد عربى اثرى نبود، دانشمندان اسلام قواعد عربى را از تتبع كلمات بلغاى عرب، و بررسى سخنان آنان گرد آورده اند اگر ما به گمان طرف، قرآن را وحى آسمانى ندانيم ولى نمى توانيم انكار كنيم كه قرآن يك كلام بليغ مربوط به يك عرب اصيل است، در اين صورت ناچاريم آن را يكى از منابع الهام بخش

صفحه 145
قواعد عربى، كه از نظر ارزش مانند سخنان بلغاى معاصر پيامبر است، بدانيم. در اين صورت اگر قاعده اى را كه سندى جز بررسى سخنان عرب ندارد مخالف با قرآن يافتيم باييد مخالفت قرآن را دليل و گواه محكم بر نارسايى قاعده بدانيم نه اين كه آن را به صورت ايراد به قرآن جلوه دهيم.1
گذشته از اين: اين ايراد در صورتى است كه قرائتى كه مخالف قواعد عربى است به طور تواتر براى ما نقل شود و مورد اتفاق قراء قرآن باشد و چنين اتفاقى حاكى است كه قرائت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) نيز همان طور بوده است. ولى ما در آينده اثبات خواهيم كرد كه قرائت هاى معروف زاييده اجتهاد قاريان قرآن است، هرگز از پيامبر به صورت نقل متواتر به ما نرسيده است.
بنابراين هرگاه يكى از اين قرائت ها با قواعد مسلم عربى مخالف باشد بايد اين مخالفت را،گواه بر بى پايگى آن قرائت بدانييم، بدون اين كه لطمه اى به عظمت قرآن وارد آيد و يا از ارزش آن كاسته شود.

2. درك اعجاز قرآن، همگانى نيست

كلام بليغ هر چه هم بشر از آوردن مانند آن ناتوان باشد نمى تواند معجزه و سند صدق گفتار مدعى گردد، زيرا شناختن يك

1 . و به عبارت ديگر قواعد را بايد بر قرآ، كه يك كلام اصيل عربى است عرضه بداريم نه آن كه قرآن را با قواعد عربى تطبيق كنيم. مترجم .

صفحه 146
چنين بلاغت خارق العاده، همگانى نيست و فقط يك دسته از استادان بلاغت مى توانند به وضع فوق العاده آن پى ببرند.
امّا از آنجا كه بر هر انسانى لازم است كه به پيامبرى كه داراى اعجاز است ايمان بياورد و نبوت او را تصديق كند بايد معجزه پيامبران ييك موضوع همگانى باشد تا همه مردم شخصاً بدانند كه كار او از حدود توانايى بشر بيرون است.
پاسخ: اين اشكال در بى پايگى و سستى، از اشكال گذشته كمتر نيست، زيرا هرگز از شرايط معجزه اين نيست كه درك اعجاز و خارق العاده بودن آن همگانى باشد و اگر يك چنين شرطى را لازم بدانيم هيچ معجزه اى واجد اين شرط نخواهد بود بلكه همواره اعجاز را گروه خاصى مشاهده مى كنند و براى ديگران از طريق تواتر نقل مى شود.1
ما در گذشته برترى قرآن را بر ساير معجزات بيان كرديم و خاطر نشان ساختيم كه اگر معجزه پيامبر از غير مقوله سخن و كلام بود امكان داشت مرور زمان، رشته تواتر وجود چنين معجزه اى را قطع

1 . توضيح اين كه: تمام معجزات پيامبران در درجه اول براى عده خاصى ثابت مى شود نه براى همه إنسان ها، و در اين صورت فرق نمى كند كه مردم يك زمان آن را درك كنند و براى مردم زمان هاى ديگر نقل نمايند و يا متخصصان موجود در يك زمان، آن را تشخيص داده براى سايرين كه در آن زمان يا ازمنه ديگر زندگى مى كنند بازگو نمايند.
مترجم

صفحه 147
كند، امّا قرآن معجزه باقى و جاويد است كه بقاى آن با بقاى ملت عرب و با بقاى كسانى كه به خصوصيات زبان عرب آشنايند، اگر چه از نظر نژادى عرب نباشند، پيوند ناگسستنى دارد، و تا ملت عرب و يا زبان ادبا باقى است قرآن به صورت يك معجزه باقى و پايدار خواهد بود.

3. معارضه با قرآن ممكن است

كسى كه با زبان عربى آشنا باشد مى تواند كلمه هايى مانند كلمات قرآن بياورد و چنين كسى مى تواند از آن مفردات، جمله هايى بسازد و در نتيجه خواهد توانست كتابى مانند قرآن بياورد.
پاسخ: اين گفتار به اندازه اى سست و بى پايه است كه ارزش بحث وگفتگو ندارد زيرا هرگز قدرت برآوردن مفرداتى مانند مفردات قرآن، بلكه قدرت به آوردن جمله اى مانند جمله هاى آن ملازم با آوردن مثل قرآن يا يك سوره از آن نيست و قدرت بر مواد(كلمات) دليل بر قدرت بر تركيب و صورت بندى نمى باشد آيا مى توان گفت همه افراد بشر مى توانند كاخ هاى آسمان خراش بسازند به گواه اين كه هر يك از آنها مى توانند آجرى را در ساختمانى بكار برند؟! آيا مى توان گفت هر عرب زبانى مى تواند خطبه هايى را انشاء كند و قصايدى بسرايد به دليل اين كه مى تواند به تمام كلمات و مفردات زبان خود تكلم نمايد؟!
گويا اين شبهه بى اساس سبب شده است كه «نظام» و پيروان

صفحه 148
درباره اعجاز قرآن نظريه «صرفه»1 را انتخاب نمايند در صورتى كه اين نظريه كاملاً بى اساس است.
اوّلاً: اگر منظور از منصرف ساختن بشر از معارضه با قرآن اين است كه خدا مى تواند به تمام افراد بشر قدرت وتوانايى دهد كه كتابى مانند قرآن بياورند ولى اين توانايى را تاكنون به كسى نداده است اين نظرييه بسيار صحيح است ولى اختصاص به قرآن ندارد، بلكه درباره همه معجزات پيامبران مى توان اين مطلب را گفت.
و اگر مقصود اين است كه بشر مى تواند با قرآن معارضه نمايد و مانند آن را بياورد، ولى خداوند آنان را از معارضه منصرف ساخته و از اراده اين كار بازداشته است اين نظر بسيار بى اساس است زيرا بسيارى از مردم در صدد معارضه با قرآن برآمدند و سرانجام با شكست و عجز روبرو شدند و به ناتوانى خود كاملاً اعتراف نمودند.
ثانياً: اگر اعجاز قرآن از اين نظر است كه خداوند پس از نزول قرآن ، قدرت معارضه را از بشر سلب نموده است، بايد در سخنان پيشينيان و بلغاى عرب، كه پيش از تحدى و معارضه طلبى قرآن مى زيستند آيات و جمله هايى مانند قرآن پيدا شود و اگر چنين چيزى در كلام آنها وجود داشت دواعى و انگيزه ها براى نقل آنها زياد بود،

1 . يعنى خداوند مردم را از معارضه با قرآن منصرف و بازداشته است و حقيقت اين نظر از انتقاداتى كه در متن بر آن شده، روشن مى گردد. مترجم.

صفحه 149
اكنون كه چنين چيزى نيست و براى ما نقل نشده است، بايد گفت: قرآن معجزه الهى است كه معارضه با آن از توانايى بشر بيرون است.

4. با عهدين مخالف است

اگر ما اعجاز قرآن را بپذيريم، ولى هرگز كاشف از راستگويى آورنده آن نخواهد بود زيرا داستان هايى در قرآن وارد شده كه با قصص عهدين كه وحى الهى بودن آنها به تواتر ثابت شده است مخالف است.
پاسخ: از اين كه محتويات قرآن با قصص و داستان هاى خرافى كتب عهدين، مخالف مى باشد خود گواه اين است كه قرآن وحى الهى است زيرا از هر نوع پندار و افسانه و آنچه كه در ميزان عقل نمى توان آن را به خدا و پيامبران او نسبت داد، منزه و پيراسته است و خود اين مخالفت حاكى است كه آن وحى آسمانى مى باشد و غير آن زاييده پندار و افكار بشرى است، و ما در گذشته به برخى از خرافات عهدين اشاره نموديم.

5. تناقض دارد

از آنجا كه برخى از آيات قرآن با يكديگر تضاد دارند نمى توان قرآن را وحى الهى دانست و به عقيده خرده گيران اين تضاد در دو مورد وجود دارد:
1. قرآن در داستان حضرت زكريا يك جا مى گويد:

صفحه 150
(آيَتُكَ أََلاّ تُكَلِّمَ النّاسَ ثَلاثَة أَيّام إِلاّ رَمْزاً).1
«نشانه تو آن است كه با مردم سه روز جز از طريق اشاره سخن نگويى».
در اين آيه نشانه او اين شده است كه سه روز (در مقابل شب) با مردم سخن نگويد. ولى در آيه ديگر، نشانه او را اين قرار داده كه سه شب با مردم حرف نزند چنان كه فرموده:
(آيَتُكَ أَلاّ تُكَلِّمَ النّاسَ ثَلاث لَيال سَويّاً).2
«نشانه تو آن است كه سه شب تمام با مردم سخن نگويى».
پاسخ: معترض از موارد استعمال كلمه «يوم» در عرف و لغت غفلت ورزيده و تصور كرده كه دو آيه با يكديگر متناقض مى باشند در صورتى كه لفظ «يوم» و «ليل» در لغت، دو استعمال مختلف دارند كه اكنون از نظر شما مى گذرانيم:
گاهى لفظ «يوم» در مقابل شب استعمال مى شود چنان كه مى فرمايد:
(سَخَّرَها عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيال وَثَمانِيةَ أَيّام حُسُوماً...).3

1 . آل عمران: 41.
2 . مريم: 10 .
3 . الحاقه: 8 .

صفحه 151
«خداوند طوفان را هفت شب و هشت روز متوالى بر آنها مسلط نمود ».
و گاهى در مجموع شبانه روز به كار مى رود مانند:
(تَمَتَّعُوا فِى دارِكُمْ ثَلاثَةَ أَيّام).1
«سه شبانه روز از لذايذ اين جهان بهره مند شويد».
و همچنين لفظ «ليل» گاهى در همان بخش تاريك كه آفتاب ناپديد است(مقابل روز) به كار مى رود مانند: (وَاللَّيلِ إِذا يَغْشى)2 :«به شب سوگند هنگامى كه جهان را مى پوشاند» و گاهى در مجموع شب و روز استعمال مى شود مانند: (وَإِذْ واعَدْنا مُوسى أََرْبَعينَ لَيْلَة)3: «به ياد آر موقعى را كه به موسى چهل شب (چهل شبانه روز) وعده كرديم».
بنابراين استعمال اين دو لفظ(يوم و ليل) در اين دو معنى زياد و شايع است و در دو آيه مورد بحث ما، هر دو لفظ، در معنى دوم به كار رفته اند. از «يوم» در آيه اوّل. و لفظ «ليل» در آيه دوم مجموع شب و روز اراده شده است، و تناقض در صورتى است كه از هر كدام همان معنى نخست اراده شود.
ما فكر مى كنيم اين مطلب براى همه حتى اعتراض كننده روشن

1 . هود: 65 .
2 . ليل: 1 .
3 . بقره: 51 .

صفحه 152
باشد ولى او با يك حقيقت مسلم در لغت و عرف، به معارضه برخاسته تا از عظمت قرآن بكاهد.
تعجب اينجا است كه او از تناقضات صريحى كه در انجيل او موقع استعمال اين دو لفظ وجود دارد غفلت ورزييده ا خود را غافل جلوه داده است.
انجيل متى 1 نقل مى كند: مسيح خبر داد كه جسد او پس از دفن سه شب و سه روز در زير خاك مى ماند. ولى همين انجيل و ساير اناجيل سه گانه، همگى اتفاق دارند كه جسد او بر خلاف گفته خود، مقدارى از روز جمعه و شب شنبه و روز شنبه و شب يكشنبه تا نزديكى هاى فجر در زير خاك ماند.2
اكنون بايد از نويسنده انجيل متى و كسانى كه آن را وحى آسمانى مى دانند پرسيد آن سه شب و سه روزى كه مسيح از آن خبر داده بود چه شد؟!
راستى شگفت آور است كه متفكران غرب، به كتب «عهدين» كه مملو از خرافات و تناقضات است ايمان بيياورند، ولى به قرآن كه راهنماى واقعى بشر مى باشد و او را به سعادت و خوشبختى دو جهان سوق مى دهد، ايمان نياورند، ولى چه مى توان كرد تعصب بيمارى

1 . انجيل متى، باب: 12.
2 . اواخر اناجيل.

صفحه 153
سختى است كه علاج و درمان آن مشكل است، و جويندگان حقيقت بسييار كم هستند.
2. دومين موردى كه به گمان معترض قرآن دچار تناقض شده است موضوع افعال انسان است كه در مواردى آن را به خود او و اختيار وى نسبت داده و مى فرمايد:
(فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شاءَ فَلْيَكْفُر).1
«هر كه مى خواهد ايمان آورد و هر كس نمى خواهد كفر ورزد».
و آيه هاى زيادى به همين مضمون نيز وارد شده است و همگى حاكى است كه انسان در اعمال و افعال خود داراى اختيار مى باشد.
ولى گاهى قرآن افعال بشر را به اختيار خدا و اراده او نسبت داده و مى گويد:
(وَما تَشاؤنَ إِلاّ أَنْ يَشاءَ اللّه).2
«غير از آنچه خدا مى خواهد شما چيزى نمى خواهيد».
خرده گير تصور كرده كه اين آيه حاكى است كه بشر در كار خود محكوم خواست خداوند مى باشد و از خود اختيارى ندارد، سپس نتيجه گرفته كه اين دو دسته از آيات با يكديگر تناقض دارند و تأويل و توجيه يكدسته به طورى كه با ديگرى بسازد بر خلاف ظاهر بوده و يك

1 . كهف: 29 .
2 . إنسان 30 .

صفحه 154
نوع گفتار بى دليل خواهد بود.
پاسخ: حقيقت انتساب افعال انسان به خدا با بيان چند مطلب روشن مى گردد.
1. هر فردى به حكم فطرت درك مى كند كه به يك سلسله از كارها قادر و توانا است و در فعل و ترك آنها اختيار و آزادى دارد. اين موضوع به قدرى روشن است كه هرگز كسى در آن ترديد نمى كند جز اين كه كسى با وسوسه او را از حكم فطرت منحرف سازد از اين نظر همواره عقلاى جهان، افراد نيكوكار را تحسين كرده و در خور ستايش مى دانند و اشخاص بدكار را توبيخ و سرزنش مى نمايند. قضاوت و داورى گوناگون عقلا درباره اين دو دسته دليل آزادى انسان در قسمت از اعمال او است.
هر عاقلى ميان اين دو حركت : حركت هنگام راه رفتن و حركت موقع پرت شدن از نقطه بلندى، كه هر دو از او سر مى زند فرق مى گذارد، و خود را در اولى آزاد و مختار و در دومى مجبور مى داند.
2. هر فرد عاقلى به حكم فطرت احساس مى كند كه او اگر چه در انجام قسمتى از كارها آزاد و مختار است ولى همين كارهاى اختيارى او مقدماتى لازم دارد كه از اختيار و اراده او بيرون است، زيرا هر عمل اختيارى و ارادى علاوه بر اراده و اختيار، به مقدمات زير احتياج دارد:

صفحه 155
وجود فاعل، حيات او، تصور عمل، اشتياق و كشش انسان به سوى او، توافق آن كار با يكى از نيروها و غرايز درونى، و توانايى بر انجام آن. و هيچ فعل اختيارى بدون تحقق يكى از اين مقدمات صورت نمى پذيرد، ناگفته پيداست اين سلسله از مقدمات از حدود اختيار انسان بيرون بوده و آفريننده آنها همان آفريننده خود انسان مى باشد.
3. در فلسفه عالى به ثبوت رسيده است: همان طور كه ممكنات در آغاز آفرينش به علت نياز دارند، در بقا و استمرار وجود خود نيز به آن محتاجند، بنابراين خدا پس از آفرينش انسان از او فاصله نگرفته و او را به حال خود وانگذاشته است و بقا و استمرار اين مبادى در وجود او، در هر لحظه بسان آغاز آفرينش به مؤثرى نيازمند است.
بر خلاف تصور بعضى هرگز نسبت ما با خدا، مانند نسبت ساختمان با بنا و كتاب با نويسنده نيست، كه فقط در آغاز كار به ايجاد كننده (بنا، و نويسنده) خود نياز داشته باشند و در مرحله بقا و استمرار از آنها بى نياز گردند بلكه ممكنات در تمام لحظات هستى به پديد آورنده خود نيازمندند و از او هستى مى گيرند.
اگر بخواهيم براى نحوه ارتباط بشر با خالق مثلى آورده باشيم (در حالى كه خدا از هر مثلى بالاتر است) بايد گفت: چگونگى تأثير خدا در اشيا، به سان تأثير نيروى «الكتريسته» در نور چراغ است،

صفحه 156
همان طور كه نور چراغ تنها در صورتى است كه امواج «الكتريسته» از طريق سيم ها به آن برسد، و در تمام لحظات اين نياز ادامه دارد، و اگر يك لحظه هم سيم ارتباط قطع گردد فوراً خاموش خواهد شد، همچنين موجودات جهان هستى در ارتباط خود با آفريدگار، چنين حالى را دارند. و تمام آنها به سان لامپ هاى برق در هر لحظه فيض وجود را از خداوند گرفته، و در تمام حالات اعم از آغاز آفرينش و يا ادامه وجود به خالق و رحمت وسيع او كه بر همه ممكنات سايه افكنده است نيازمند مى باشند و اگر يك لحظه فيض وجود از مقام ربوبى قطع گردد، طومار هستى جهان درهم پيچيده مى شود.1
از اين مقدمات نتيجه مى گيريم كه هر دو نظريه معروف (جبر و تفويض) در اعمال انسان بى اساس است بلكه افعال او هميشه حد وسطى ميان جبر و تفويض مى باشد، يعنى نه صد درصد مربوط به خدا است كه اصلاً ارتباطى به انسان نداشته باشد، و نه به تمام معنى فعل بشر است كه در ايجاد آن، به خدا نيازى نباشد بلكه رنگى از هر دو دارد، زيرا او اگر چه از روى اختيار و اراده عملى را انجام مى دهد و يا ترك مى گويد، ولى انجام آن بدون يك سلسله مقدمات كه از

1 . به عبارت ديگر همان طور كه در آغاز آفرينش طرد عدم از ناحيه ماهيت ممكن به مؤثر محتاج است، همچنين طرد عدم در بقاى ممكن، بدن علت مؤثر صورت نخواهد پذيرفت. مترجم.

صفحه 157
ناحيه خدا است امكان پذير نيست، و نتيجه اين مى شود كه فعل انسان از يك جهت به خود او مستند است و از جهت ديگر به خدا استناد دارد و آياتى كه درباره بيان ارتباط افعال بشر وارد شده، همگى ناظر به اين حقيقت هستند و مى رسانند كه آزادى در كار، مانع از نفوذ و دخالت قدرت خدا در كار او نيست.
اين همان نظريه«أمر بين الأمرين» است كه ميان دانشمندان شيعه معروف مى باشد آنان روى براهين روشن علمى تشخيص داده اند كه نظريه هاى «جبر» و «تفويض» بيراهه اى بيش نيستند و هرگز با حقيقت وفق نمى دهند و حق با آنان است كه فعل انسان به هر دو (بشر و خدا) منسوب مى باشد.
براى نزديك ساختن اين نظريه به ذهن خواننده گرامى، كه دانشمندان شيعه آن را از قرآن و احاديث پيشوايان دين استفاده كرده اند، مثال زير را كه روشنگر اين حقيقت است در اينجا مى آوريم:
فرض كنيد انسانى است كه بيمارى فلج، دست او را از كار انداخته، ديگر قادر نيست دست خود را از روى اراده، حركت دهد. امّا پزشك مى تواند به وسيله نيروى برق به طور موقت حركت ارادى در آن ايجاد نمايد به طورى كه هر موقع نيروى برق را به دست او وصل كند شخص مى تواند دست خود را به هر سو كه بخواهد حركت داده و هر چه مى خواهد انجام دهد و موقعى كه نيروى برق قطع مى گردد دست او به حالت نخست باز گشته و از حركت باز مى ماند، حالا

صفحه 158
اگر روزى پزشك، دست فلج اين شخص را براى آزمايش به نيروى برق متصل نمود و او نيز از اين امكان و قدرت موقت، استفاده نمود، و دست خود را به هر سو كه مورد خواست او بود حركت داد و به انجام كارهايى موفق گرديد، جاى گفتگو نيست اين نوع «تحريك»(حركت دادن دست موقع اتصال نيروى برق) مصداق روشن «امر بين الامرين» است و هرگز نمى توان او را در انجام آن مستقل دانست، زيرا اين كار در پرتو رساندن نيروى برق انجام گرفته است، و نمى توان گفت صد در صد مربوط به پزشك است زيرا او از روى اراده و اختيار دست خود را به هر سو كه مى خواست، حركت داد، و پزشك تنها در اين او ايجاد نيرو و قدرت نمود.
بنابراين، شخص مزبور در حركت دادن دست مجبور نيست، زيرا فرض اين است كه او از روى اراده اين كار را انجام داده، همان طور كه همه كار مستند به او نيست، زيرا همه مبادى و مقدمات به او واگذار نشده و هر لحظه بايد كمك از جاى ديگر برسد.
اين مثال روشنگر حقيقت فعل اختيارى انسان است و كليه كارهايى كه از فاعل مختار (انسان) سر مى زند همگى از اين نوع مى باشند زيرا درست است كه كار با اراده و خواست فاعل صورت مى گيرد ولى او چيزى را اراده نمى كند مگر به مشيت و اراده خدا، كه مقدماتى را در اختيار او گذارده است.
اين حقيقت از مجموع آياتى كه درباره افعال انسان وارد شده

صفحه 159
است به خوبى استفاده مى شود و هر دو نظريه معروف ميان اهل تسنن را رد مى كند:
«جبر» را (كه اكثر اهل تسنن به آن معتقدند) باطل مى كند، از آن نظر براى انسان اختيار و آزادى ثابت مى نمايد. «تفويض» را رد مى كند، زير حقيقت آن بى نيازى انسان از خدا در افعال خويش مى باشد و اين آيات افعال او را به خدا نيز نسبت مى دهد.
ما اين حقيقت را از راهنمايى ها و علوم اهل بيت عصمت استفاده نموده ايم و براى تكميل مطلب، نمونه اى از آنچه از آنان در اين موضوع رسيده است در اينجا منعكس مى سازيم.
شخصى از حضرت صادق(عليه السلام) پرسيد: آيا خداوند بندگان خود را به گناه مجبور ساخته است؟ فرمود: نه.
پرسيد: آيا كار آنها را به خود آنها واگذار نموده؟ باز فرمود: نه. عرض كرد: مطلب از چه قرار است؟ فرمود: حد وسطى است ميان اين دو.
و در روايت ديگر از آن حضرت چنين نقل شده: «نه جبر و نه تفويض، بلكه، راهى است ميان اين دو.» و در كتاب «وافى» و غير آن قسمت مهمى از اين روايات نقل شده است.1

1 . تأليف محدث متبحر، مرحوم محمد محسن فيض كاشانى كه در سال 1091 درگذشته است. وبه كتاب بحارالانوار، ج 5، طبع جديد مراجعه بفرماييد. مترجم.

صفحه 160

6. چرا كتاب «اقليدس»1 و «مجسطى» 2 معجزه نباشد؟!

اگر قرآن از اين نظر معجزه است كه بشر نمى تواند مانند آن، بياورد بايد كتاب «اقليدس» و «مجسطى» نيز معجزه باشند زيرا بشر از

1 . با همزه مضموم و دال مكسور واژه يونانى است كه از دو كلمه يكى «اقلى» به معنى كليد و ديگرى «دس» به معنى مقدار و هندسه، تركيب يافته است. فيروزآبادى در قاموس مى گويد: اين لفظ نام مردى است كه اين كتاب را در علم هندسه تأليف نموده است، گاهى گفته مى شود اين كتاب را مردى به نام «ابلونيوس» نوشته و اقليدس بعدها آن را تنظيم و تهذيب نموده است. براى نخستين بار اين كتاب به وسيله حجاج بن يوسف كوفي به عربى ترجمه گرديده است، پس از وى «حنين» بن إسحاق عبادى متوفاى 260، وابوالحسن ثابت بن قره حرانى متوفاى 288 به عربى نقل نموده اند، و شروح و حواشى و توضيحات و تحريرات زيادى از طرف فضلاى نامى اسلام بر آن نوشته شده است براى تفصيل و توضيح بيشتر به كتاب كشف الظنون، ج 2، ص 131 ـ 132 چاپ مصر و «الذريعه» ج 4، ص 381 مراجعه فرماييد. مترجم.
2 . با ميم و جيم مكسوره و ياء مخفف در آخر آن، واژه يونانى است و معنى آن «كاخ بزرگ» مى باشد. و حكيم معروف يونان «بطليموس» فلوذى آن را در علم هيئت نوشته است، أو در اين كتاب قواعدى را مطرح كرده كه مى توان به وسيله آنها اوضاع فلكى و زمينى را ثابت نمود و پس از نهضت علمى اسلام، حنين بن إسحاق آن را به عربى ترجمه كرد و حجاج بن يوسف كوفي و ثابت بن قره كه از فضلاى عهد مأمون الرشديند آن را تنظيم و از برخى از زوايد تجريد نمودند، سپس حكيم و فلكى نامى اسلام مرحوم خواجه نصير الدين طوسى اصلاحات و اضافاتى در آن بوجود آورد و به نام تحرير مجسطى معروف مى باشد براى توضيح بيشتر به كشف الظنون، ج 2، ص 380 ـ 381 والذريعه، ج 4، ص 390 بازگشت شود. مترجم.

صفحه 161
مقابله با آن عاجز و ناتوان است.
پاسخ: اوّلاً بشر از مقابله و معارضه اين دو كتاب عاجز و ناتوان نيست، كتاب هايى كه دانشمندان اخير پيرامون اين دو علم (هندسه و هيئت) تأليف نموده اند در سطحى عالى تر و در عين حال مفهوم تر هستند و يك سلسله قواعد و اضافاتى نيز دارند كه آن دو كتاب فاقد آن هستند.
ثانياً: ما در گذشته گفتيم:كه هر كار خارق العاده ولو مقابله با آن ممكن نباشد، معجزه نيست، بلكه علاوه بر اين شرط، دو شرط ديگر نيز لازم دارد:
1. آورنده بايد مدعى يكى از مناصب الهى باشد و آن عمل خارق العاده را به عنوان تحدى و سند ادعاى خود بياورد.
2. عملى را انجام دهد كه از حدود قوانين طبيعى بيرون باشد و كتاب هاى «اقليدس» و «مجسطى» فاقد اين دو شرط مى باشند و ما در آغاز بحث اعجاز درباره شرايط به اندازه كافى بحث نموديم.

7. قدرت و انس مانع از مقابله شدند

درست است كه بلغاى عرب با قرآن معارضه نكردند ولى علت آن اين نيست كه قرآن معجزه است بلكه علل ديگرى كه مربوط به اعجاز نيست آنها را از معارضه باز داشت:
در آغاز رسالت و كمى پس از آن قدرت و سيطره

صفحه 162
مسلمانان بلغاى عرب را از فكر معارضه باز مى داشت آنها از ترس اين كه مبادا از ناحيه حكمرانان اسلام ضررى متوجه جان و مال آنها شود انديشه معارضه را از سر خود بييرون راندند و با قرآن معارضه ننمودند، روزى هم كه حكومت خلفاى چهارگانه به پايان رسيد و امور خلافت و زمامدارى مسلمين به دست كسانى (بنى اميه) افتاد كه حكومت آنان بر اساس اصول اسلامى نبود آيات قرآن براى خاطر زيبايى الفاظ و متانت و استوارى معانى، چنان مأنوس در اذهان شده بود و در عداد امور ارتكازى موروثى درآمده كه هيچ كس فكر معارضه با آن را نمى كرد. روى اين جهات بلغاى عرب از معارضه با قرآن انصراف پيدا كرده و در صدد معارضه برنيامدند.
پاسخ: اين اعتراض از جهاتى مردود است:
اوّلاً: پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) براى نخستيني بار در سرزمين مكه با قرآن تحدى نمود و از آنان خواست كه سوره اى مانند آن بياورند و در آن روز اسلام ظاهراً در نهايت ضعف بود و هنوز قدرت مسلمانان شكوفا نگشته بود و قدرت و سيطره اى نداشتند با اين همه يك نفر از بلغاى عرب نتوانست با قرآن به معارضه برخيزد.
ثانياً: ترس از دستگاه خلافت و بيم از قدرت مسلمانان مانع از آن نشد كه ملل غير مسلمان بر آيين خود باقى بمانند و كفر خود را اظهار كرده و نسبت به آيين اسلام انكار ورزند. در همان زمان در

صفحه 163
جزيرة العرب مسيحيان و يهيوديان ميان مسلمانان با وضع مرفه و آبرومندى زندگى مى كردند و در نفع و ضرر با مسلمانان يكسان بودند، خصوصاً در خلافت اميرمؤمنان(عليه السلام) كه دوست و دشمن به دادگرى و دانش بى كران او اعتراف نموده اند، ملل غير اسلامى در طرح سؤال و درخواست پاسخ و استدلال و احتجاج بر حقانيت آيين خود كاملاً آزاد بودند، و اگر يك نفر از اهل كتاب و غير آنها قدرت بر معارضه داشت و مى توانست كتابى مانند قرآن بياورد قطعاً آن را در مقام استدلال مى آورد.
ثالثاً: ترس از قدرت مسلمانان مانع از آن بود كه آنها به معارضه تظاهر كنند ولى هرگز مانع از آن نبود كه دانشمندان اهل كتاب و يا بلغاى ملل ديگر به طور مخفيانه در محافل سرى خود با آن معارضه نمايند و اگر آنها به چنين مبارزه اى موفق شده بودند، آن را براى روزى كه خوف و ترس از آنان زايل مى گردد، حفظ مى نمودند همچنان كه كوشش كرده اند كه افسانه هاى خرافى تورات و انجيل و ساير شؤون دينى خود آنها محفوظ بماند.
رابعاً: يك سخن هر چه هم از نظر بلاغت، به عالى ترين درجه برسد هرگاه زياد شنيده شود در انديشه بشرى از آن مقام رفيع خود پايين مى آيد و عظمت خود را از دست مى دهد، حتى گاهى تكرار آن موجب ملالت و انزجار مى گردد چه بسا قصيده ديگرى را كه براى اوّلين بار مى شنود و از نظر فصاحت و بلاغت در درجه پايين تر از آن

صفحه 164
قرار دارد، بر آن ترجيح مى دهد، ولى اگر قصيده دوم هم كراراً خوانده شود، حال قصيده اول را پيدا مى كند، و آنگاه مى توان به تفاوت دو قصيده از نظر بلاغت پى برد. تنوع طلبى و انزجار از تكرار، مخصوص سخن و كلام نيست، بلكه انسان در تمام لذائذ زندگى، اعم از خوردنى و شنيدنى وپوشيدنى، تنوع طلب مى باشد، و تكرار يك امر جالب موجب ملالت او مى گردد.
اگر قرآن معجزه نبود و سيماى كلام عادى و معمولى داشت آن نيز بايد همين حال را داشته باشد و تكرار، عظمت و موقعيت آن را در انظار مردم پايين بياورد و مرور زمان از شكوه و جلال آن بكاهد، و معارضه با آن را آسان بگرداند در صورتى كه ما قرآن را بر خلاف اين مى يابيم. نه تنها تكرار از ظرافت و زيبايى آن نمى كاهد، بلكه قرآن آن كلام روح افزايى است كه هر چه بيشتر خوانده شود زيباتر و نشاط انگيزتر مى گردد و معرفت و ايمان انسان را بيشتر مى كند و از اين نظر نقطه مقابل سخنان عادى و معمولى است بنابراين، اين سخن، نه تنها از مقام اعجاز آن نمى كاهد بلكه اعجاز آن را تأييد و تشديد مى كند.1

1 . زيرا آن اثر نامطلوب و بى رغبتى را كه تكرار در كلام هاى عادى و معمولى از خود مى گذارد نه تنها در قرآن پديد نمى آورد بلكه عشق و علاقه إنسان را به خواندن و شنيدن آن روز افزوم مى سازد. مترجم .

صفحه 165
فرضاً قبول كنيم كه انس و الفت مسلمانان با قرآن آنان را از معارضه بازداشته است، ولى از ميان ملل جهان تنها مسلمانان هستند كه با قرآن انس و الفت گرفته اند و هر روز از روى ميل و اشتياق آن را مى خوانند و يا به تلاوت آن گوش مى دهند، امّا چرا عرب هاى فصيح و بليغ غير مسلمان كه با آن انس نگرفته اند از معارضه با آن انصراف حاصل نموده و به مقابله با آن برنخاسته اند تا مقابله آنها مورد پذييرش ملل غير مسلمان گردد؟

8. تاريخ جمع آورى قرآن با اعجاز آن نمى سازد

تاريخ مى گويد: موقعى كه «ابوبكر» خواست آيات و سور متفرّق قرآن را گرد آورد، به عمر و زيد بن ثابت دستور داد كه درب مسجد پيامبر بنشيند و آنچه كه دو نفر از صحابه پيامبر شهادت دادند كه از قرآن است، بنويسند، اين قطعه تاريخى حاكى است كه قرآن كلام خارق العاده نيست، و اگر چنين بود خودش، معرف خود بود و در مقام تشخيص آيات قرآن از غير آن، نيازى به گواهى دو نفر پيدا نمى كرد.
پاسخ: اين اعتراض از جهاتى قابل قبول نيست:
اوّلاً: قرآن از نظر بلاغت و اسلوب و روش، معجزه است، نه اين كه هر يك از مفردات و كلمات آن معجزه باشد ـ البته به فرض اين كه اين قطعه تاريخى صحيح باشد ـ بنابراين چه بسا ممكن است در

صفحه 166
شناسايى مفردات آن دچار ترديد شويم، و احتمال مى دهيم كلمه اى از روى سهو و يا عمد از آيات آن افتاده و يا بر آن افزوده شده باشد در اين صورت گواهى دو گواه براى برطرف ساختن اين نوع ترديد مى باشد.1
گذشته از اين، ناتوانى بشر از اين كه مانند سوره هاى قرآن بياورد ملازم با آن نيست كه از آوردن جمله اى يا عبارتى مانند يكى از آيه هاى آن ناتوان باشد، زيرا معارضه با قرآن در يك آيه ممكن است. و مسلمانان هرگز ادعا نكرده اند كه مقابله با يك جمله و يا آيه اى از جمله ها و آيه هاى قرآن امكان ندارد و قرآن نيز در مقام دعوت به معارضه، معارضه با يك آيه و يا يك جمله را يادآور نشده است.2
ثانياً: اخبار و احاديثى كه حاكى است كه قرآن در زمان خلافت ابى بكر به گواهى دو نفر از صحابه پيامبر جمع و تدوين گرديده است از روايات آحادى است كه در اين موارد سنديت ندارد.
ثالثاً: اين روايات با آن دسته از اخبار و احاديثى كه حاكى

1 . در روايات جمع آورى قرآن، شواهدى وجود دارد كه اين نوع روايات مربوط به لهجه و تشخيص نحوه تلفظ مفردات قردن بوده است، زيرا قبايل عرب بسان زبان هاى ديگر جهان داراى لهجه ها و تلفظ هاى مختلفى بودند. مترجم.
2 . از اين نظر گردآورندگان براى طلب اطمينان و يقين بيشتر احتمال مى دادند كه برخى از جمله هاى فصيح و بليغ زبان عرب از روى عمد و يا سهو جزو سوره اى گردد، و براى دفع اين نوع احتمال هيچ آيه اى را بدون گواهى دو نفر ضبط نمى كردند. مترجم

صفحه 167
است قرآن در زمان خود پيامبر گردآورى شده است كاملاً مخالف و معارض مى باشد، بلكه گروهى از ياران پيامبر حافظ قرآن بودند، و گروه بى شمارى برخى از سوره ها و يا قسمتى از اجزاى قرآن را حفظ داشتند، و شماره دسته دوم را جز خدا كسى نمى داند.
از اينها كه بگذريم، يك محاسبه ساده گواهى مى دهد كه آن دسته از احاديثى كه ايراد كننده به آن استدلال مى كند كاملاً دروغ و بى اساس است، زيرا قرآن در عصر رسالت بزرگ ترين وسيله هدات، و يگانه عاملى بود كه مسلمانان را از تيرگى هاى بدبختى و جهالت به روشنى سعادت و دانش درآورد. و مسلمانان از هر نوع كوشش در طريق حفظ و تلاوت آن فروكذار نمى كردند. توجه آنان به قرآن به حدى رسيده بود كه شب و روز آن را تلاوت كرده و به حفظ و اهتمام به آن مباهات مى كردند و به سوره ها و آيات آن تبرك مى جستند و پيامبر نيز آنان را به اين كار تحريك و تشويق مى نمود، آيا پس از اين همه دقت و توجه احتمال مى دهيد كه در تشخيص برخى از آيات دچار شك و ترديد شوند؟ و براى رفع ترديد خود به گواهى دو نفر نيازمند گردند؟ ما در بحث جمع قرآن ثابت كرده ايم كه قرآن در زمان خود پيامبر گردآورى شده است.

9. اسلوب قرآن با روش بليغان، متفاوت است

روش قرآن در نقل مطالب با روش بلغاى معروف كاملاً فرق

صفحه 168
دارد، قرآن موضوعات مختلفى را به هم مى آميزد و سخن را در رشته اى كه در آن سخن مى گويد به پايان نرسانيده به موضوع ديگرى انتقال مى يابد. مثلاً در حالى كه درباره زندگى امم گذشته سخن مى گويد ناگهان به بيان پاداش و كيفر اعمال مى پردازد و يا رشته سخن را به اندرز و تمثيل هاى عبرت آميز مى كشد. اگر قرآن آيات مربوط به موضوع را در يك جا مى آورد; استفاده از آن بيشتر و بهره بردارى از آن آسان تر مى شد.
پاسخ: قرآن براى هداييت بشر و رهبرى جامعه انسانى به سعادت دو جهان فرستاده شده است و هدفى جز اين ندارد . قرآن كتاب تاريخ يا فقه و اخلاق نيست كه براى هر بخشى، بابى باز كند. نزديك ترين راه براى رسيدن به هدفى كه قرآن به دنبال آن است همان روشى است كه در پيش گرفته است، چه بسا انسان با خواندن برخى از سوره هاى قرآن در مدت كوتاهى به بسيارى از هدف هاى آن احاطه پيدا مى كند، مثلاً با صرف وقت كم، به خدا و معاد توجه پيدا مى كند در عين حال از زندگى گذشتگان كه كاملاً آموزنده و مايه عبرت است آگاه مى گردد. از فضائل اخلاقى ومعارف عالى قرآن درس هايى فرا مى گيرد و به برخى از وظايف خود در عبادات و معاملات آشنا مى گردد. بيان تمام اين مطالب متنوع، در چهارچوبه حفظ نظم سخن و اداى حق مطلب با رعايت مقتضاى حال، صورت مى پذيرد.

صفحه 169
اگر قرآن براى هر مطلبى بابى باز مى كرد دسترسى به اين مطالب انبوه در مدت كم ممكن نبود و خواننده تا همه قرآن را نمى خواند به تمام اهداف آن احاطه پيدا نمى كرد چه بسا موانعى او را از خواندن تمام قرآن باز مى داشت و در اين صورت جز از يكى دو باب آن استفاده نمى نمود.
به راستى همين مطلب كه قرآن از موضوعى به موضوع ديگر منتقل مى گردد; كى از امتيازات اسلوب قرآن است كه به آن زيباى و درخشندگى مى بخشد و انتقال از موضوعى به موضوع ديگر با حفظ ارتباط در كلام، انجام مى گيرد و مطالب آن چنان به رشته بين كشيده شده كه گويا هر جمله اى از آن درّ شاهوارى است كه از مجموع آن گردن بند منظم و زيبايى تشكيل شده است.
اما چه مى توان كرد عداوت با اسلام بر چشم و گوش اين ايراد كننده پرده افكنده است تا آنجا كه زيبا را زشت و زشت را زيبا مى بيند.
گذشته ازين برخى از داستان هاى قرآن روى علل و جهاتى در قرآن تكرار شده و اگر تمام آيات مربوط به يك داستان در يك جا گرد آيند; هدفى كه در تكرار اين داستانها است منتفى مى گردد .

صفحه 170

صفحه 171

11

نويسنده مسيحى و آهنگ معارضه با قرآن

مؤلف رساله «حسن الايجاز»1 مى نويسد: معارضه با قرآن كاملاً ممكن است و بشر مى تواند مانند آن را بياورد. وى سپس براى اثبات مدعاى خود جمله هايى را كه از خود قرآن اقتباس كرده به هم بافته نموده و چنين وانمود كرده كه مى توان به وسيله آنها با قرآن معارضه نمود.
او با اين كار پايه معلومات و اندازه آشنايى خود را به فنون بلاغت روشن كرده است و ما براى خوانندگان گرامى، جمله ها و

1 . رساله كوچكى است كه در سال 1912 از طرف چاپخانه انگليسى واقع در بولاق مصر انتشار يافته است.

صفحه 172
عبارت هايى را كه به عنوان معارضه با قرآن ساخته است در اينجا مى آوريم. و نقاط ضعف و فساد آنها را روشن مى سازم. اگر چه سابقاً در كتاب «نفحات الاعجاز»1 اين قسمت را مورد بررسى قرار داده ايم.

معارضه با سوره حمد

او در مقام معارضه با سوره «حمد» جمله هاى زير را عرضه داشته است:
الحمد للرحمان ، ربّ الاكوان، الملك الديان، لك العبادة وبك المستعان، اهدنا صراط الايمان.
او اين جمله ها را به عنوان معارضه با «سوره حمد» آورده و تصور كرده كه با آنكه از جملات قرآن كوتاه تر و مختصرتر است معانى و مزاياى آن را دربردارد.
نمى دانم به اين نويسنده كه با اين جمله ها پايه معلومات خود روشن ساخته چه بگوييم؟
اى كاش او پيش از آن كه خود را به وسيله اين كتاب رسوا كند كتاب خود را به دانشمندان مسيحى (عرب زبان) كه به اسلوب هاى

1 . اين كتاب را در پاسخ رساله «حسن الايجاز» نوشته ام و در سال 1342 در چاپخانه علوى نجف اشرف چاپ شده است. (مؤلف)

صفحه 173
مختلف سخن و فنون بلاغت كاملاً آشنا هستند نشان مى داد. او از يك نكته واضح كه اساس سنجش در سخن محسوب مى شود غفلت ورزيده است، زييرا راه درست معارضه با يك سخن بليغ اين است كه شاعر و نويسنده، كلامى و يا شعرى بياورد كه با كلامى كه مى خواهد با آن معارضه نمايد از جهتى و يا از نظر هدف، متحد باشند امّا بايد هر كدام از اين دو كلام از نظر الفاظ و شيوه سخن استقلال داشته باشند، هرگز معنى معارضه اين نيست كه از الفاظ و تركيب و اسلوب كلامى كه مى خواهد با آن معارضه كند تقليد نمايد و به تبديل و تغيير برخى از الفاظ آن قناعت كند. اگر ملاك معارضه اين باشد ، پس با هر كلامى مى توان به معارضه برخاست. مسلماً اين نوع معارضه براى بلغاى عصر رسالت از هر كارى آسان تر بود، ولى چون مى دانستند كه معنى معارضه اين نيست و به بلاغت خارق العاده قرآن نيز آشنا بودند، معارضه با قرآن را امر محالى شمرده و به عجز و ناتوانى خود اعتراف نمودند. گروهى ايمان آوردند و گروهى آن را به سحر و جادو نسبت دادند.
گذشته از اين چطور مى توان گفت كه اين جمله ها معانى بلند و مزايياى سوره «حمد» را داراست؟! چگونه مى توان گفت كه جمله «الحمد للرحمان» از نظر معنى با جمله «الحمدللّه» يكسان و برابر است؟! در صورتى كه دومى مزايايى دارد كه در اوّلى نيست.
«اللّه» در لغت عرب، نام آن ذات مقدسى است كه تمام

صفحه 174
صفات كمال را كه يكى از آنها «رحمت» است و لفظ «رحمان» از آن حاكى است دارا مى باشد. بنابراين مفاد «الحمدللّه» با مفاد «الحمد للرحمان» كاملاً با هم متفاوتند. در اوّلى انگيزه ستايش خدا، مجموع صفاتى است كه لفظ «اللّه» از آن حكايت مى كند ولى در دومى ستايش فقط به خاطر يك صفت خاص است كه لفظ «رحمان» بر آن دلالت دارد. در اين صورت تبديل لفظ «اللّه» به «رحمان» موجب مى شود كه جمله دلالت خود را بر اتصاف خدا به ساير صفات كماليه، و همچنين دلالت بر اين كه خدا به خاطر ساير صفات ديگر، شايسته حمد و ستايش است، از دست بدهد.
نظرى به جمله ديگر نويسنده بيفكنيم و به بينيم آيا «رب الاكوان» مى تواند از نظر مفاد و معنى جانشين جمله هاى «رّبّ العالمين» و «الرحمن الرحيم» شود چنان كه نويسنده تصور كرده است يا اين كه اين تبديل بسان پيش موجب از دست دادن يك سلسله مزايا و معانى است كه اين جمله ها حاكى از آن مى باشند.
جاى گفتگو نيست كه كلمه «عالمين» كه جمع عالم است حاكى از عوالم زيادى است كه در طول و عرض يكديگر قرار گرفته اند و لفظ «رب» كه به سوى آن «اضافه» شده دلالت مى كند كه او مالك و صاحب اين عوالم مى باشد و كلمه «رحيم» كه پس از «رحمان» آمده دلالت دارد كه اين صفت از آن صفات لازمى است كه هرگز از ذات

صفحه 175
جدا نمى شود و به طور مستمر و جاويد موجودات جهان را فرا مى گييرد1 و هرگز اين معانى از لفظ «رب الاكوان» استفاده نمى شود زيرا «كون» كه جمع آن «اكوان» است در لغت معانى مختلفى مانند «پديد آمدن»، تحقق يافتن، از حالى به حالى در آمدن، ضمانت كردن، به كار رفته است، از آنجا كه همه آنها يك سلسله معانى مصدرى مى باشند هرگز نمى توان كلمه «رب» را كه به معنى «مالك» و «مربى» است2 به سوى آنها اضافه كرد.3

1 . مؤلف عاليقدر در تفسير سوره «حمد» در باره فرق «رحمان» و «رحيم» چنين مى فرمايد:
رحمان از رحمت گرفته شده كه فقط مقابل قساوت (سنگدلى) و خشونت مى باشد و از آنجا كه اين لفظ در قرآن و جاهاى ديگر بدونذكر متعلق استعمال مى شود، معلوم مى گردد، كه مقصود اين است كه أو داراى رحمت وسيعى است كه شامل همه اشيا مى باشد و اختصاص به موجودى (مانند إنسان ندارد و لذا مفسران و اهل لغت مى گويند «رحمان» براى مبالغه در رحمت است .
امّا لفظ «رحيم»: و مشابهات آن، در غرايز و آنچه لازم يك موجود است بكار مى رود مانند عليم، قدير، شريف، وضيع، سخى، بخيل. بنابراين منظور از آوردن «رحيم» پس از رحمان اين است كه اين صفت لازم ذات و غير قابل انفكاك است و هرگز رحمان بر چنين ملازمه اى دلالت ندارد. مترجم
2 . بايد توجه داشت كه «ربّ» از «رب ب» مشتق است نه از «ربو» يا «ربى» و لذا قطعاً به معنى مالك و صاحب خواهد بود نه مربى و پرورش دهنده. در برخى از فرهنگ هاى عربى اگر چه اين كلمه را به معنى «مربى» گرفته اند ولى اين تغيير ناشى از غفلت از ريشه اشتقاقى آن است. مترجم
3 . ولى گاهى در لغت و عرف «كون» مصدرى به معنى مطلق هستى نيز استعمال مى شود در المعجم الوسيط اثر مجمع لغت عربى مى نويسد: الكون: الوجود المطلق، و در اشعار اين لفظ نيز در مطلق هستى بكار رفته است «فيك يا أعجوبة الكون غدا الفكر كليلا» در اين صورت اضافه «رب» به «كون» صحيح خواهد بود. مترجم

صفحه 176
آرى مى توان لفظ «خالق» را به سوى آن اضافه كرد و گفت: «خالق الاكوان» زيرا خداوند پديد آورنده اين معانى است نه مالك آنها، گذشته از اين، از اين لفظ، تعدد عوالم آن هم به صورت عوالم طولى و عرضى1 و همچنين مطالب ديگرى آيه بر آن دلالت دارد، استفاده نمى شود.
نويسنده جمله «الملك الديان» را جايگزين «مالك يوم الدّين» قرار داده و هر دو را از نظر معنى يكسان شمرده است در صورتى كه چنين نيست زيرا جمله «الملك الديان» فقط دلالت دارد كه خداوند سلطانى است پاداش دهنده ولى حاكى از آن نيست كه علاوه بر اين جهان، جهان ديگرى وجود دارد كه پاداش و كيفر اعمال در آنجا صورت مى گيرد و خدا مالك چنين جهان و آن روز نيز مى باشد و

1 . منظور از عوالم طولى و عرضى يا عالم تجرد و ماده است كه در طول يكديگر قرار گرفته اند، و عالم مجردات مجرد نسبت به كليه پديده هاى مادى علت (البته علت به معنى فلسفى كه همان پديد آورنده ايجاد كننده باشد) بوده و پديده هاى مادى در هر مرتبه معلول آنها مى باشند و يا اين كه مقصود عوالم دنيوى و اخروى است كه از نظر سلسله وجود در طول هم قرار گرفته اند و هرگدام از اين دو نوع، عالم خوددارى عوالمى است. مترجم

صفحه 177
هيچ كس در آن روز صاحب اختيار و اراده اى نيست. و تمام مردم تحت حكم نافذ خدا بوده، و فرمان او در حق همه اجرا مى گردد، برخى به سوى بهشت مى روند و برخى ديگر به سوى دوزخ روانه مى شوند، و هرگز «الملك الديان» اين معانى را دربر ندارد.

تحليل ديگر جمله ها

نويسنده رساله مزبور آيه (...إِيّاكَ نَعْبُدُ وَإِيّاكَ نَسْتَعين) را به جمله «لك العبادة وبك المستعان» تبديل كرده است و تصور كرده كه مفاد و معنى هر دو يكى است و به گمان او مقصود از آيه اين است كه پرستش بايد براى خدا انجام گيرد و از غيير او استعانت نشود، از اين جهت جمله ساختگى خود را جاى آيه گذارده است.
ولى او از يك نكته غفلت ورزيده كه هدف بالاتر از اين است ، منظور اين است كه به افراد با ايمان تلقين كند كه مراتب توحيد خود را در عبادت پروردگار و نياز و احتياج خويش را به استمداد از او در عبادت و امور ديگرى ابراز و آشكار كند.1 و صريحاً اعتراف كنند كه او و همه افراد با ايمان جز او را نمى پرستند و از غير او كمك نمى طلبند بلكه تنها او را پرستش نموده و از او استعانت مى جويند و

1 . خلاصه: آيه شريفه اثر تلقين نيرومتدى در گوينده بوجود مى آورد در حالى كه در جمله ساختگى نويسنده رساله يك حالت بى تفاوتى در برابر اين مسأله حياتى به چشم مى خورد. مترجم

صفحه 178
هرگز اين معانى بلند از جمله هاى كه جايگزين آيه نموده است، استفاده نمى شود و در عين حال از آيهي كوتاه تر و مختصرتر نيز نيست.
همچنين او تصور كرده كه جمله «اهدنا صراط الايمان» (ما را به راه ايمان هدايت فرما) مفيد همن معنى است كه آيه :(إِهدنا الصّراطَ الْمُسْتَقيم) «ما را به راه راست هدايت فرما»مى رساند. در صورتى كه حقيقت غيير از اين است زيرا منظور از اينكه ما را به راه راست هدايت فرما اين است كه نمازگزار از خدا مى خواهد او را به نزديك ترين راه كه پوينده را در رسيدن به مقاصد خود در اعمال و ملكات و عقايد از هر راهى زودتر مى رساند هدايت كند، و هرگز اين راه را تنها به راه ايمان منحصر نساخته است و اين مطلب از جمله ساختگى نويسنده استفاده نمى شود.1
گذشته از اين در آيه به نكته قابل توجهى تصريح شده است و آن اين كه مورد تقاضاى گوينده راه «مستقيمى» است كه هرگز پوينده

1 . توضيح اين كه: ايمان يكى از اهداف عالى انسانى است نه هدف منحصر. زبرا إنسان علاوه بر آن، اهدافي مانند ملكات فاضله و عبادات نيز دارد، همان طور كه از خدا مى خواهد أو را به راهى كه منتهى به ايمان مى گردد، هدايت كند، همچنين بايد از خدا بخواهد كه أو را به طرق ساير اهداف نيز هدايت بنماييد، خلاصه در آيه از خدا يك معنى وسيعى (هدايت به راه مستقيم) خواسته شده كه طبعاً به تمام اهداف منتهى مى گردد ولى در جمله ساختگى نويسنده فقط از خدا يك راه كه فقط به ايمان منتهى مى شود خواسته شده است. مترجم

صفحه 179
آن گمراه نمى شود در حالى كه در جمله ساختگى او اثرى از اين تصريح نيست.
او تصور كرده كه جمله: «ما را به راه ايمان هدايت فرما» نه تنها مى تواند جايگزين آيه «ما را به راه راست هدايت فرما» بشود بلكه ما را از بقيه سوره يعنى (صِراطَ الَّذِينَ أَنْعْمْتَ عَلَيْهِْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلاَ الضّالّين)«به راه كسانى كه به آنها انعام كردى نه به راه آنهايى كه مورد غضب تو واقع شده اند و نه گمراهان» بى نياز مى سازد ولى اين انديشه حاكى از عجز و ناتوانى او از درك اهداف سوره است، زييرا بقيه سوره كه او خود را از آنها بى نياز دانسته است دلالت مى كند كه در زندگى بشر دو راه وجود دارد:
1. راه مستقيم و راستى كه پويندگان آن كسانى هستند كه مورد انعام خدا قرار گرفته اند و آنان عبارتند از پيامبران، شهدا، صديقان، صالحان.
2. راه هاى كج و غير مستقيمى كه مربوط به دو گروه است: يكى دسته معاند و لجوج كه مورد خشم و غضب الهى قرار گرفته اند و ديگرى افراد گمراه كه بر اثر جهالت و نادانى و تقصير در جستجوى حقيقت يا تقليد كوركورانه از روش پدران و نياكان از صراط مستقيم منحرف شده اند.
كسى كه اين آيه را با تدبر و دقت مى خواند در خود احساس

صفحه 180
مى كند كه بايد از كردار و رفتار و عقايد اولياى مقرب درگاه الهى سرمشق گرفت و از روش هاى نامطلوب گروه هاى سركش و منحرف از جاده حق كه بر اثر اعمال بد خود، مورد خشم خدا قرار گرفته اند، پرهيز نمود. آيا اين حقايق كه در ذهن ما موقع خواندن اين قسمت از سوره «حمد» ترسيم مى گردد از امور بى اهميت است كه نيازى به آن نباشد همچنان كه نويسنده رساله تصور كرده است؟!

معارضه با سوره «كوثر»

نويسنده رساله در صدد معارضه با سوره «كوثر» برآمده و به عنوان مقابله، جمله هايى را كه از نظر شما مى گذرانيم به هم بافته و به «اصطلاح» سرهم كرده است:
«انا أعطيناك الجواهر، فصل لربّك وجاهر ولا تعتمد قول ساحر».
«ما به تو جواهر داديم. به درگاه پروردگارت نماز بگزار و صداى خود را بلند كن و بر سخن جادوگر اعتماد مكن».
درست دقت كنيد كه چگونه اين نويسنده تنها به تغيير برخى از الفاظ قناعت كرده و در نظم و تركيب، از قرآن تقليد نموده و تصور كرده كه با اين شاهكار! با قرآن معارضه نموده است. تازه خود او مبتكر همين معارضه نيست بلكه قسمتى از آن را از «مسيلمه كذاب» گرفته است كه او نيز در مقام معارضه با سوره «كوثر» جمله هايى را سر

صفحه 181
هم نموده است، آنجا مى گويد:
«انّا أعطيناك الجماهر، فصلّ لربّك وهاجر، انّ مبغضك رجل كافر».
«ما به تو گروه كثير داديم، برا ى خدا نماز بگزار و مهاجرت كن، دشمن تو شخص كافرى است».
او تصور كرده كه اگر دو كلام از نظر سجع با هم يكسان باشند اين دليل است كه اين دو سخن از نظر بلاغت نيز مساوى و برابر هستند در صورتى كه چنين نيست وركن اصلى بلاغت آن است كه ارتباط و مناسبت جمله ها با يكديگر كاملاً محفوظ باشد و جمله هايى كه او براى معارضه با قرآن به هم بافته است فاقد اين شرط هستند زييرا چه مناسبت وارتباطى ميان دادن جواهر و امر به اقامه نماز آن هم با صداى بلند وجود دارد؟ و اگر امر به اقامه نماز براى اين است كه شكرانه نعمت مال(جواهر) را بجا آورد، سپاسگزارى نعمت هايى مانند عقل و ايمان و زندگى كه به مراتب از نعمت مال بالاتر و بزرگ ترند، لازم تر و مقدس ترند. و شكرانه اين دسته از نعمت ها بايد موجب امر به نماز گردند نه آن دسته كم ارزش!
آرى نويسنده رساله با ساختن اين جمله، ناخود آگاه از يك حقيقت خبر داده است و آن اين كه بزرگ ترين قبله گاه و عالى ترين هدف، براى مزدوران دستگاه هاى تبليغاتى مسيحى همان مال و ثروت است كه به سوى آن مى دوند و آن را بر تمام مقاصد معنوى مقدم

صفحه 182
مى دارند «از كوزه همان رون تراود كه در اوست!».
جا دارد كه از نويسنده، سؤال شود كه منظور از «الجواهر» كه با «الف و لام» تعريف استعمال شده چيست؟ آيا مقصود جواهرهاى معين و مشخص است؟ آن جواهرهاى معين كدامند؟ و در لفظ قرينه اى كه حاكى از اين تعيين باشد نيست و اگر منظور همه جواهرهاى جهان است(بنابر اين كه الف و لام را براى استغراق بگيريم) در اين صورت دروغ شاخدارى را گفته است كه هرگز خدا چنين جواهراتى را به كسى نداده و نخواهد داد.1
گذشته از اين، چه ارتباطى ميان اين دو جمله (ما به تو جواهر داديم، براى خدا بلند نماز بگزار) و جمله هاى بعدى كه مى گويد: «ولا تعتمد قول ساحر»: «از قول جادوگر پيروى مكن»، وجود دارد؟! تازه مقصود از ساحر و گفتار او كه نبايد به آن اعتماد كند چيست؟آيا منظور ساحر مشخص و گفتار معينى از اوست؟ پس چرا براى تعيين، قرينه نياورده است، و اگر مقصود آن است كه به هيچ گفتارى از هيچ ساحرى اعتماد ننمايد يك چنين نهى دليل معقول ندارد، زيرا دليل ندارد كه انسان به هيچ گفتارى از هيچ ساحرى اعتماد ننمايد و لو مربوط به امور عادى بوده و گفتار او اطمينان بخش

1 . اطر منظور جواهر است كه به قليل و كثير صدق مى كند در اين صورت، استعمال جمع بى جهت خواهد بود و بايد الف و لام بر سر مفرد وارد گردد. مترجم

صفحه 183
باشد.
و اگر مقصود اين است كه به گفتارهاى ساحرانه آنها اعتماد نكند اين نيز صحيح نيست زيرا سحر متكى به اقوال و گفتار نيست بلكه ساحر با اعمال و حيل خود سحر را انجام مى دهد.1

تفسير سوره كوثر

سوره كوثر درباره كسانى نازل شده كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) را به نداشتن فرزند سرزنش مى كردند و مى گفتند كه او عقيم و بلا عقب است و به همين زودى مى ميرد و طومار دين و نام او درهم پيچيده مى شود. خداوند گفتار آنان را در جاى ديگر بيان كرده و مى فرمايد:
(أَمْ يَقُولُونَ شاعِرٌ نَتَربَّص بِهِ رَيْبَ الْمَنُون).2
«بلكه مى گويد محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) شاعر است و در انتظار حوادثى هستيم كه مرگ او را به دنبال آورد».
خدا براى ابطال اين انديشه سوره كوثر را نازل كرد و فرمود:
(إِنّا أَعْطَيْناكَ الْكَوثَر)!

1 . درست است كه ساحر با اعمال و حيله گرى خاص خود، جادوگرى مى نمايد و اوضاع امور مردم را تباه مى سازد ولى جاى ترديد نيست كه ساحران به سان كاهنان از مطالبى خبر مى دادند و از اين طريق در دل مردم نويد شادى و يا غم و اندوه ايجاد مى كردند، بنابر اين چه مانع دارد كه منظور گوينده اين باشد. به گزارش هاى ساحران درباره گذشته و آينده اعتماد مكن. مترجم
2 . طور: 30.

صفحه 184
«ما به تو از هر جهت خير كثير عطا كرديم».
كوثر در لغت همان خير كثير است كه از هر سو انسان را فرا مى گيرد و چنين خيرى پيغمبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) را در دنييا و آخرت احاطه كرده است. در اين جهان چه خيرى بالاتر از مقام رسالت، رهبرى مردم، زعامت مسلمين، پيروزى بر دشمن، محبوبيت در دل ها، نسل فراوان از ناحيه دخترش صديقه طاهره كه نام او را تا جهان پايدار است، زنده نگاه مى دارد و ... مى توان تصور كرد؟
امّا در سراى ديگر خدا به او در آن سرا، حق شفاعت، بهشت برين، «حوض كوثر» كه نوشيدن از آن منحصر به او و دوستان او مى باشد و... مرحمت فرموده است.
(فَصَلِّ لِرَبكَ...): «براى خدايت نماز بگزار».
اين نماز به شكرانه آن همه نعمت هاى فراوانى است كه خدا به او ارزانى داشته است.
(وانحر): مفسران در تفسير اين لفظ احتمالاتى داده اند: ممكن است مراد از آن ذبح گوسفندانى در سرزمين منى، يا روز عيد قربان ولو در غير منى و يا بالا بردن دست موقع تكبير تا گلوگاه و يا ذبح گوسفند رو به قبله و يا اعتدال در حال قيام باشد، و همه اين مطالب يك نوع سپاسگزارى در برابر نعمت هاى بزرگ خدا مى باشد.
(إِنّ شائِئَكَ هُوَ الأَبْتَر).
«سرزنش كننده تو عقيم است».

صفحه 185
كسى كه ترا با اين وصف سرزنش مى كند خود او دچار اين سرنوشت خواهد شد، و نام و نشانى از او نخواهد ماند و همان طور كه وحى الهى خبر داد سرزنش كنندگان با اين وضع روبرو شدند. علاوه بر اين كه در سراى ديگر به كيفر اعمال خود مى رسند در اين جهان از آنان نام نيك و اثرى باقى نماند.
آيا جا دارد كه ما اين سوره را با داشتن چنين اهدافى و معانى عالى و بلاغت كامل، با جمله هاى بى ارزش نويسنده رساله كه با رنج هاى توان فرسايى الفاظى را براى معارضه با قرآن سرهم كرده است، قياس كنيم و به هر دو از ديييده كلام خارق العاده و اعجاز بنگريم؟ گذشته از اين، او از خود چيزى به ميدان نياورده، و در تركيب و تنظيم جمله ها از قرآن پيروى كرده و الفاظ و اسلوب را از «مسيلمه» گرفته است. لجاجت و عناد و يا جهل، نويسنده را بر آن داشته كه با اين جمله هاى بى ارزش، باعظمت قرآن از نظر بلاغت و اعجاز معارضه نمايد!!

صفحه 186

صفحه 187

12

معجرات ديگر پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)

جاى ترديد نيست كه قرآن بزرگ ترين معجزه پيامبر اسلام است، بلكه بزرگ ترين معجزه اى است كه تاكنون پيامبران آسمانى آورده اند. و در گذشته در جهات مختلف اعجاز آن گفتگو نموديم، و روشن ساختيم كه قرآن بر همه معجزاتى كه از طرف خدا به پيامبران داده شده است برترى دارد.
ولى بايد توجه داشت كه معجزه پيامبر اسلام منحصر به قرآن نبوده، بلكه او بسان پيامبران ديگر، داراى معجزات ديگرى غير از قرآن بوده است و از اين نظر با آنها برابر و يكسان مى باشد، اگر چه از ميان آنها اين امتيايز را دارد كه معجزه جاويدان يعنى قرآن به او داده شده است.
از دو راه مى توان اثبات نمود كه پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) داراى معجزاتى غير از قرآن بوده است:

صفحه 188
1. روايات و اخبار: احاديث اسلامى حاكى است كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) علاوه بر قرآن داراى معجزاتى بوده است و دانشمندان اسلام با اختلافى كه در خصوصيات اين معجزه ها دارند كتاب هاى زيادى پيرامون معجزه هاى آن حضرت نوشته اند. كسانى كه علاقمندند در اين باره اطلاعات بيشترى به دست آورند به آنها مراجعه بفرمايند.1
روايات اسلامى درباره معجزات پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)، بر روايات يهوديان و مسيحيان در زمينه معجزه هاى پيامبران خود، از دو نظر امتياز دارد:
الف: كوتاهى زمان و كمى فاصله: زيرا ما هر چه به حوادث جهان نزديك تر باشيم زودتر و آسان تر مى توانيم به آنها اطمينان پيدا كنيم.
ب: كثرت راوى: كسانى كه معجزه هاى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) را از نزديك مشاهده نموده ونقل كرده اند به مراتب از «بنى اسرائيل» و كسانى كه به عيسى(عليه السلام) ايمان آورده و معجزه هاى آنها را نقل نموده اند زيادتر وبيشترند. افرادى كه در عصر حضرت عيسى(عليه السلام) به او ايمان آورده بودند تعداد انگشت شمارى بيش نبودند و تمام روايات مربوط به

1 . جامع ترين كتابى كه از طرف دانشمندان شيعه در اين باره نوشته شده است كتاب «مدينة المعاجز» مرحوم سيد هاشم بحرانى تويلى است. كه مؤلف آن در سال 1107 در گذشته است. مترجم

صفحه 189
معجزه هاى عيسى(عليه السلام) به اين چند نفر منتهى مى گردد.
اگر ادعاى «تواتر» يهود و نصارى درباره معجزه هاى پيامبران خود صحيح باشد يك چنين ادعا درباره معجزه هاى پيامبر اسلام به طريق اولى صحيح خواهد بود، و ما در بحث هاى گذشته روشن ساختيم كه معجزه هاى پيامبران گذشته، از طريق تواتر به ما نرسيده و ادعاى تواتر در اين باره بى اساس است.
2. پيامبر اسلام براى پيامبران گذشته معجزاتى اثبات نموده و اعتراف كرده كه آنان داراى چنين معجزاتى بودند و در اين حال خود را افضل پيامبران و خاتم آنان معرفى كرده است آيا «افضل بودن» او اين نيست كه بايد همان معجزات و يا كامل تر از آنها را دارا باشد؟ زيرا صحيح نيست يك فرد خود را برتر از ديگران بداند ولى در برخى از صفات كمال از آنها كمتر باشد آيا صحيح است كه مثلاً يك نفر خود را سرآمد پزشكان بداند و ادعا كند كه در اين فن بر همه برترى دارد ولى معترف باشد كه برخى از پزشكان قادر به درمان بعضى از بيمارى هاى صعب العلاج مانند«سل» هست امّا او نمى تواند اين بيمارى را معالجه نمايد؟! نه، چنين ادعايى صحيح نيست و عقل اين دو ادعا را متناقض مى شمارد.
براى همين جهت در تاريخ زندگى مدعيان دروغين نبوت اين مطلب به چشم مى خورد كه آنان همواره با اعجاز مخالفت نموده و معجزه هاى پيامبران گذشته را انكار مى كردند و كوشش مى نمودند كه

صفحه 190
آياتى را كه حاكى از صدور معجزات از آنان مى باشد تأويل نمايند و تمام اين تلاش ها براى اين بود كه خود را از بن بست عجيبى كه با آن روبرو بودند بيرون آورند، مبادا مردم از آنها معجزه بخواهند و عجز و ناتوانى آنها آشكار و روشن گردد.
برخى از افراد بى اطلاع و شياد كه مى خواهند حقايق را طور ديگر نشان دهند مى گويند پيامبر اسلام غير از قرآن معجزه اى نداشته و براى مدعاى خود به سه آيه از قرآن استدلال نموده اند. ما آياتى را كه با آنها استدلال كرده اند در اينجا مى آوريم، سپس بطلان استدلال آنها را روشن مى سازيم.

صفحه 191

نخستين دليل منكران معجزه

(وَما مَنَعَنا أَنْ نُرْسِلَ بِالآياتِ إِلاّ أنْ كَذَّبَ بِها الأوّلُونَ وَ آتَيْنا ثَمُودَ النّاقَةَ مُبْصرةً فَظَلمُوا بِها وَمَا نُرسِلُ بِالآياتِ إِلاّ تَخْوِيفاً).1
«ما را از فرستادن معجزات، چيزى باز نداشت، جز اين كه امت هاى گذشته همان آيه ها را (ديدند) و تكذب كردند، ما براى بصيرت (قوم)«ثمود» ناقه را فرستاديم آنان به آن ستم كردند و ما معجزه ها را تنها براى ترسانيدن مردم مى فرستيم».
استدلال كننده تصور كرده كه ظاهر آيه اين است كه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)، معجزه اى جز قرآن نياورده است و علت آن، اين است كه امت هاى گذشته، معجزات پيايمبران خود را تكذيب كرده اند.2

1 . اسراء: 59 .
2 . چون معاصران پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)با امت هاى گذشته از نظر صفات و روحيات، مشابهت داشتند از اين نظر فرستادن معجزات بر آنان لزومى نداشت و اگر فرستاده مى شد، به سان آنها، به تكذيب آنها برمى خاستند. مترجم

صفحه 192
پاسخ: آغاز و پايان و الفاظ آيه مورد بحث حاكى است هدف آيه اين نيست كه فرستادن هر نوع معجزه را، ولو معجزه اى كه خدا ابتدا در اختيار پيامبران مى گذارد كه گواه راستگويى آنان باشد، نفى نمايد، بلكه هدف آه اين است كه خدا آن دسته از معجزات را كه مشركان مكه تقاضا مى كردند و هر جمعى بلكه هر فردى مى خواست كه پيامبر، معجزه مورد علاقه او را بياورد نخواهد فرستاد. و همچنين منظور از معجزه هايى كه امت هاى پيشن، به تكذيب آنها برخاسته بودند و دچار عذاب شدند همان معجزه هايى است كه خود آنها به پيامبران خود پيشنهاد كرده بودند، نه آنهايى كه خدا ابتدا در اختيار پيامبران خود نهاده بود.
گواه ما بر اين مطلب كه (هدف آيه نفى ارسال معجزه به طور مطلق نيست، بلكه هدف نفرستادن آن قسم از معجزات است كه مورد درخواست مشركان بوده است و همچنين تكذيب هر نوع معجزه موجب عذاب امت هاى گذشته نشده بلكه تكذيب آن دسته از معجزه ها موجب عذاب امت هاى گذشته گردييده كه خود آنها پيشنهاد كرده بودند) دلايل زير است كه از نظر خواننده گرامى مى گذرد.
1. لفظ «الآيات» كه در آيه مورد بحث، با الف و لام آمده است، جمع« آية» است به معنى نشانه و علامت،1 و در بدو نظر

1 . علت اين كه به معجزه آيت مى گويند: اين است كه نشانه ارتباط أو با جهان ديگر و علامت حقانيت أو است. مترجم

صفحه 193
ممكن است 1 از نفى يك چنين جمع يكى از سه احتمال زير اراده شده باشد:
الف: نفى مطلق معجزه، يعنى چون امت هاى گذشته، معجزه هاى پيامبران را تكذيب كردند ما اساساً معجزه اى در اختيار پيامبر اسلام نگذارديم و لازم چنين نفى مطلق كه در اصطلاح علمى به آن نفى «جنس» مى گويند اين است كه حتى معجزه اى كه حاكى از صدق و راستگويى او باشد، و سند و دليل ادعاى او بشمار رود، براى او نفرستاده است. ولى اين احتمال به طور مسلم باطل است، زيرا برانگيختن پيامبرى و اعزام شخصى براى هدايت مردم بدون دادن كوچك ترين مدرك و دليلى به دست او كه مقامى را كه از جانب خدا ادعا مى كند، ثابت نمايد، كار لغو و بيهوده اى مى باشد و الزام مردم به اين كه از چنين فردى كه دليل به رسالت او در ظاهر نيست، پيروى نمايند تكليف به محال خواهد بود.
ب: نفى مجموع معجزات: يعنى از آنجا كه امت هاى گذشته، به معجزات پيامبران خود انكار ورزيدند، و مشابهتى ميان آنها و مشركان وجود دارد، ما مجموع و تمام معجزاتى را كه تاكنون در

1 . در احتمال اول، الف و لام براى نفى جنس است، و در احتمال دوم نفى مجموع آيه ها و معجزه ها است، و در سومى، الف و لام براى اشاره به برخى از مصاديق مى باشد. مترجم

صفحه 194
اختيار پيامبران گذارده ايم براى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) نفرستادم.
اين احتمال نيز بسان احتمال گذشته بى پايه است زيرا در اثبات راستگويى پيامبرى، يك آيت و يك معجزه كافى است و نيازى به آوردن مجموع معجزه ها نيست و مردم نيز هرگز چنين انتظارى از پيامبر اسلام نداشتند.
ج: احتمال سوم آن است كه در آغاز بحث بيان كرديم و خلاصه آن اين است كه دسته خاصى1از معجزه ها ممنوع بوده و خدا آنها را نفرستاده، نه اين كه هيچ نوع معجزه اى در اختيار پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) نگذارده است.
2. اگر راستى تكذيب مردم سبب آن است كه خدا هيچ نوع معجزه اى را در اختيار پيامبر خود نگذارد(احتمال اوّل) پس به خاطر همين تكذيب نبايد قرآن را نيز بفرستد، زيرا قرآن بزرگ ترين معجزه اى است كه تاكنون از طرف خدا فرستاده شده است، و هرگز وجهى براى تبعيض و اين كه تكذيب مانع از ارسال برخى از معجزه ها(غير قرآن) باشد و مانع برخى ديگر نباشد; نيست.
ما در گذشته ثابت نموديم كه قرآن بزرگ ترين معجزه پيغمبر

1 . در بحث هاى آينده در باره مشخصات معجزه هاى ممنوعه سخن خواهيم گفت، و خلاصه اين است كه هر معجزاه اى كه مستقيماً عذاب باشد و يا تكذيب آن موجب نزول بلا گردد يك چنين معجزه هر چه هم مردم بخواهند و در خواست كنند فرستاده نخواهد شد. مترجم

صفحه 195
اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) است، معجزه اى كه در تمام اعصار، ملت هاى جهان را به مقابله و معارضه مى طلبد. از اين كه خدا يك چنين معجزه زنده و جاويد را در اختيار پيامبر گذارده مى توان دريافت كه مقصود از آيه، نفى هر نوع معجزه نيست بلكه نفى دسته خاصى از معجزات است.
3. صريح آيه اين است كه تكذيب ملل گذشته مانع از فرستادن معجزه مى باشد، و در حقيقت آيه، عدم صدور چنين معجزه ها را از پيامبر اسلام به وجود مانع تعليل و توجيه مى كند و ناگفته پيداست، تعليل به وجود مانع در پيشگاه عقل در صورتى درست است كه مقتضى و زمينه براى پيدايش آن شىء باشد، تا عدم آن پس از احراز مقتضى به وجود مانع توجيه شود، و اگر زمينه براى وجود حادثه اى موجود نباشد توجيه عدم آن، به وجود مانع غير صحيح خواهد بود مثل اين كه كسى سوختن چوبى را با فرض نبودن آتش با «تر» بودن آن توجيه كند.
آيه مورد بحث نفرستادن معجزه را به وجود مانع يعنى «تكذيب» امت هاى گذشته تعليل مى كند، پس بايد مقتضى و زمينه براى فرستادن آنها موجود باشد تا تعليل عدم آن به وجود مانع صحيح گردد.
اكنون بايد ديد مقتضى براى فرستادن معجزه چيست؟ مقتضى يكى از دو مطلب زير است:
1. از آنجا كه معجزه، موجب ارشاد و هدايت مردم مى گردد و

صفحه 196
سند صدق ادعاى مدعى است; حكمت الهى ايجاب مى كند كه براى يك چنين هدف عالى معجزه هايى در اختيار پيامبران بگذارد.
2. تمايلات مردم به ديدن معجزه هايى آن هم پس از آن كه حجت براى آنها از طريق ديگر (معجزه هاى ديگر) تمام شده است.
در صورت نخست اگر مقتضى براى فرستادن معجزه، ارشاد و هدايت مردم باشد، هرگز«تكذيب» مردم مانع از ارسال آن نخواهد بود زيرا تصور نمى شود هيچگونه مانعى در راه چنين هدفى وجود داشته باشد.
گذشته از اين اگر تكذب مردم مانع از صدور معجزه باشد بايد مانع از اعزام خود پيامبر نيز گردد.
از اين نتيجه مى گيريم كه آيه مورد بحث كه «تكذيب» را مانع براى صدور معجزه مى شمارد ناظر به اين صورت نيست(معجزه هايى كه ابتدائاً براى اثبات راستگويى مدعى نبوت ارسال مى شود) ناچار بايد گفت كه آيه ناظر به صورت دوم است يعنى آنجا كه حجت براى مردم از طرق ديگر تمام شده است. مع الوصف گروهى خواهان معجزات ديگر مى باشند و متمايلند كه از مدعى نبوت معجزه هاى مورد علاقه آنها صادر گردد. ناگفته پيداست اين گروه زايد بر آن اندازه اى كه حجت بر آنها تمام شود، معجزه مى خواستند در صورتى كه آنچه مقتضاى لطف و حكمت الهى است; اين است كه معجزاتى

صفحه 197
همراه پيامبران بفرستد كه گواه راستگويى آنان باشند و امّا زايد بر آن، هرگز لطف و حكمت لزوم آن را ايجاب نمى كنند، خواه پيش از درخواست آنان باشد و يا پس از درخواست آنان.
آرى هرگاه مصالح ايجاد كند، محال نيست كه خداوند براى بار دوم و سوم حجت را با فرستادن معجزه هاى تازه تمام كند و با پيشنهاد متقاضيان موافقت نمايد.
از اين بييان روشن گرديد كه معجزه هاى ممنوعه كه صريح آيه است، كه خدا آنها را نخواهد فرستاد مربوط به صورتى است كه حجت براى مردم تمام شده باشد و آنان تقاضاى معجزه هاى ديگرى را بكنند.
***
اكنون اين سؤال پيش مى آيد كه چرا صدور چنين معجزه هايى ممنوع اعلام شده است؟! و چه مى شد اگر خدا معجزه هاى مورد علاقه آنها را مى فرستاد؟!
پاسخ اجمالى آن اين است كه: اگر پيامبر معجزه مورد درخواست آنان را مى آورد و آنان به تكذيب آن برمى خاستند; عذاب الهى آنها را فرا مى گرفت و چون خدا به پيامبر خود وعده قطعى داده است كه تا او در ميان آنها است برا ى امت او عذاب نفرستد، از اين جهت با پيشنهاد مشركان موافقت به عمل نيامد.
توضيح اين كه: معجزه اى كه از طرف خدا ارسال مى شود اگر

صفحه 198
جنبه ابتدايى داشته باشد، هدف از آن جز اثبات ادعاى پيامبر نيست، و اگر مردم به تكذيب آن برخيزند بالاتر از تكذيب خود پيامبر نخواهد بود. ولى اگر معجزه به پيشنهاد اشخاص صورت پذيرد يعنى پس از آن كه حجت بر پيشنهاد كننده از طريق معجزه هايى ابتدايى تمام شود ولى او به آنها قانع نگردد، و باز خواستار معجزه ديگرى شود، يك چنين پيشنهاد، و درخواست معجزه اى در اين زمينه، كاشف از لجاجت شخص پيشنهاد كننده مى باشد. اگر طلب معجزه براى هدايت، و كشف حقيقت بود، به همان معجزه ابتدايى اكتفا مىورزيد و بار ديگر معجزه نمى طلبيد.
گذشته از اين، معنى پيشنهاد معجزه اين است كه پيشنهاد كننده ملتزم مى شود كه اگر معجزه مورد درخواست او را بياورد، به نبوت او ايمان خواهد آورد، حالا اگر او پس از ديدن معجزه هاى مورد نظر خود، به تكذيب آنها برخيزد لازمه اين تكذيب، استهزا و به باد مسخره گرفتن بييامبر و آيينى است كه او، دعوت به آن مى كند، و معجزه اى كه از او درخواست مى نمايد.1
براى اين كه تكذيب اين دسته از معجزات، زمينه را براى نزول عذاب آماده مى سازد خداوند اين دسته از معجزات را در آخر آيه

1 . دليل اساسى اين مطلب كه تكذيب معجزه هاى مورد درخواست، موجدب نزول عذاب مى شود آياتى است كه بعداً نقل و بررسى مى شود، و آنچه در اينجا بيان شده يك نوع تأييد و تعليل عقلى مى باشد. مترجم

صفحه 199
«آيات تخويف» يعنى: (معجزه هايى كه نشانه خوف و رعب و وحشت و طليعه عذاب مى باشد) خوانده است و گرنه معنى ندارد، خداوند تمام معجزات را مايه خوف و ترس بخواند در صورتى كه قسمتى از آنها، براى بندگان خدا مايه رحمت و موجب هدايت و روشنى راه زندگى مى باشد.
تا اينجا روشن گرديد كه چرا انكار اين قسم از معجزات و تكذيب آنها، مايه نزول عذاب مى گردد، اكنون يك سؤال پيش مى آيد كه چه مانعى دارد كه خداوند معجزه مورد درخواست آنها را بفرستد، و اگر آنها به تكذيب آن برخاستند، آنها را مورد مجازات قرار دهد؟
پاسخ آن اين است كه مشيت الهى به حكم آيه (وَما كانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فِيِهِمْ).1
«خداوند هرگز آنها را عذاب نخواهد كرد تا تو در ميان آنها هستى».
بر اين تعلق گرفته كه به پاس احترام پيامبر تا او در ميان آنها است عذاب بر اين امت نفرستد در اين صورت براى حفظ موقعيت پيامبر بايد از همان مرحله نخست، به پيشنهاد آنها پاسخ مثبت نگويد، تا تكذيب آن، موجبات نزول عذاب را فراهم نگرداند.
***
درباره معجزه هاى ممنوعه نظر ديگرى نيز مى توان داد، و آن اين كه مشركان از پيامبر درخواست مى كردند كه از طريق اعجاز براى آنها

1 . انفال: 33.

صفحه 200
عذاب بفرستد و آنها را نابود سازد، ماقبل آيه مى تواند گواه بر اين نظر باشد1 آنجا كه مى فرمايد:
(وَ إِنْ مِنْ قَرْيَة إِلاّ نَحْنُ مُهْلِكُوها قَبْلَ يَومِ القِيامَةِ أَو مُعذّبُوها عَذاباً شَديداً كانَ ذلكَ فِى الكِتابِ مَسْطُوراً).2
«هيچ آبادى نيست مگر كه اهل آنجا را پيش از روز رستاخيز نابود كرده و يا شديداً عذاب خواهيم نمود و اين مطلب در كتاب (لوح محفوظ) ثبت شده است.
خلاصه دو نظر اين كه3: بررسى آيات قرآن اين مطلب را به

1 . اين نظر با نظر اوّل منافات ندارد و قابل جمع است، زيرا ممكن است برخى از معجزه هاى آنان طورى باشد كه تكذيب آنها موجب نزول عذاب گردد و برخى ديگر درخواست نزول عذاب از طريق اعجاز باشد. مترجم
2 . اسراء: 58 .
3 . در آيه احتمال ديگرى نيز وجود دارد كه با توجه به ذيل آن (وَ مَا نُرْسِلُ بِالاْيَاتِ إِلاَّ تَخْوِيفًا): «ما معجزه ها را تنها براى ترس از كيفر خدا مى فرستيم» از احتمالات ديگر كمتر نيست و خلاصه آن اين است كه:
هدف از ارسال هر نوع معجزه اعم از «ابتدايى» يا «پيشنهادى» اين است كه مردم در سايه آن به خدا و رسول أو و كليه اصول و فروعى كه وى مردم را به سوى آن دعوت مى كند، ايمان بياورند و به اهداف معنوى رهبرى گردند، و در نتيجه در مردم يك حالت خداترسى باطنى ايجاد شود.
اين هدف در صورتى ممكن است كه در ميان خواستاران معجزه، افراد منصف و دور از لجاجت وجود داشته باشد در اين صورت موافقت با پيشنهاد هر نوع اعجاز، بى اشكال است (اگر چه لزوم ندارد زيرا ممكن است پيامبر با معجزه هاى ديگر آنان را قانع سازد و نبوت خود را روشن نمايد). ولى اگر معجزه طلبان اشخاص لجوج و معاند باشند در اين صورت موافقت با پيشنهاد آنان كار لغو و بيهوده خواهد بود و اتمام حجت بر لجوجان، در گرو ابن نيست كه حتماً پيامبر معجزه مورد درخواست آنان را بياورد بلكه با آوردن هر نوع معجزه مى تواند حجت خدا را بر آنها تمام نمايد. اين وجه را دو مطلب تأييد مى كند:
1. داستان قوم صالح در اثناء اين آيه به عنوان شاهد گفته شده و وجه تشبيه ميان قريش و قوم صالح همان موضوع تكذيب، بيان گرديده، است و گويا آيه مى خواهد برساند كه همين معجزه ها را براى قوم صالح فرستاديم و آنان به تكذيب آنها برخاستند و مشركان معاصر پيامبر اسلام نيز از نظر روحيه با آنان بكسانند، و اگر موافقت كنيم نتيجه اى جز تكذيب نخواهد داشت.
ذيل آيه، هدف از معجزه را به طور مطلق اعم از ابتدايى و پيشنهادى، موضوع ايجاد خوف و ترس باطنى معرفي مى كند و اين هدف در مواردى است كه در معجزه طلبان آمادگى براى پذيرفتن حق وجود داشته باشد.
از اين بيان به دست مى آيد كه آوردن هر نوع معجزه ممنوع نيست، بلكه آن قسم از معجزه ممنوع است كه بر اثر نبودن آمادگى در افراد، نتيجه اى جز تكذب عايد نگردد. مترجم

صفحه 201
طور واضح مى رساند كه معجزه هاى مورد درخواست آنان يا نزول عذاب از طريق اعجاز بود، و يا معجزه هايى بود كه اگر تكذيب مى كردند استحقاق عذاب پيدا مى كردند و معجزات ممنوعه اى كه هرگز خداوند نخواهد فرستاد اين دو نوع است، نه هر معجزه اى كه مى تواند سند نبوت و دليل حقانيت مدعى باشد.

صفحه 202

شواهدى از آيات بر دو نظر:

گواه بر نظر اوّل:

از برخى از آيات استفاده مى شود كه مشركان از پيامبر مى خواستند كه از خدا بخواهد كه براى آنها عذاب بفرستد مانند:
1. «به ياد آر موقعى كه گفتند: پروردكارا اگر (آنچه كه محمد مى گويد) همان آيين حق از جانب تو است سنگى از آسمان براى ما فرو ريز، يا عذاب دردناك براى ما بفرست.
خدا مادامى كه تو در ميان آنها هستى آنان را عذاب نمى كند و مادامى كه آنان استغفار نموده (و راه ندامت پيش بگيرند) عذاب الهى آنها را فرا نمى گيرد».1
2. «آيا مانعى دارد كه عذاب خدا شب و يا روز دامن شما را بگيرد؟ پس گناهكاران چرا عجله مى نمايند».2
از اين آيه استفاده مى شود كه افراد گناهكار از پيامبر مى خواستند كه عذاب الهى براى اثبات راستگويى (اعجاز) نازل

1 . (وَإِذْ قَالُوا اللهُمَّ إِنْ كَانَ هَذَا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنَا حِجَارَةً مِنَ السَّمَاءِ أَوِ ائْتِنَا بِعَذَاب أَلِيم * وَمَا كَانَ اللهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فِيهِمْ وَمَا كَانَ اللهُ مُعَذِّبَهُمْ وَهُمْ يَسْتَغْفِرُونَ). (انفال: 32 ـ 33).
2 . (قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ أَتَاكُمْ عَذَابُهُ بَيَاتًا أَوْ نَهَارًا مَاذَا يَسْتَعْجِلُ مِنْهُ الْمُجْرِمُونَ) (يونس: 50).

صفحه 203
گردد، و در رسيدن به آن شتاب مىورزيدند.
3. «اگر ما عذاب را تا مدتى تأخير بيفكنيم مى گويند علت تأخير چيست؟».1
4. «آنان در رسيدن عذاب عجله مى كنند اگر (براى عمر و يا براى عذاب آنان) موعد مقررى نبود عذاب به سوى آنان مى آمد، البته عذاب به طور ناگهانى و در حالى كه بى خبرند به سوى آنها خواهند آمد».2
دلالت اين آيه به سان آيه پيش است و حاكى است كه آنان از پيامبر مى خواستند كه هر چه زودتر عذابى براى آنها از طريق اعجاز برسد.
***

گواه بر نظر دوم

از برخى آيات استفاده مى شود كه آنان از پيامبر معجزاتى غير از قرآن مى خواستند آن هم معجزاتى كه امت هاى گذشته بر اثر تكذيب آنها نابود شدند.
امّا دليل بر اين كه از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) معجزاتى غير از قرآن

1 . (وَلَئِنْ أَخَّرْنَا عَنْهُمُ الْعَذَابَ إِلَى أُمَّة مَعْدُودَة لَيَقُولُنَّ مَا يَحْبِسُهُ)(هود: 8) .
2 . (وَيَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذَابِ وَلَوْلاَ أَجَلٌ مُسَمًّى لَجَاءَهُمُ الْعَذَابُ وَلَيَأْتِيَنَّهُمْ بَغْتَةً وَهُمْ لاَ يَشْعُرُونَ) (عنكبوت: 53).

صفحه 204
مى خواستند; آيه هاى زير است:
1. «هرگاه معجزه اى براى آنان بفرستم، مى گويند ما هرگز به تو ايمان نمى آوريم، مگر اين كه مانند آنچه به پيامبران گذشته داده شد به ما نيز داده شود.1
2. «مشركان مى گويند معجزه اى كه (عصا و يد بيضا) به پيشينيان داده شده است، براى ما بياور».2
3. هنگامى كه (آيين) حق از طرف خدا به سوى آنان آمد گفتند: چرا مانند آنچه كه به موسى(عليه السلام)داده بودند به او ندادند.3
امّا گواه بر اين كه امت هاى گذشته، بر اثر تكذيب معجزه هاى مورد درخواستى خود، هلاك شدند آيه هاى زير است:
1. «كسانى كه پيش از آنها بودند. حيله كردند، و مكر ورزيدند، خدا پايه هاى خانه هاى آنان را سست كرد، و سقف خانه ها را بر سر آنها فرو ريخت، و عذاب خداوند از آنجا كه احساس نمى كردند، ايشان را فرا گرفت».4

1 . (وَمَا مَنَعَنَا أَنْ نُرْسِلَ بِالاْيَاتِ إِلاَّ أَنْ كَذَّبَ بِهَا الأَوَّلُونَ)(انعام: 124) .
ذيل آيه دلالت دارد كه آنان به جاى معجزه، خود رسالت و نبوت را درخواست مى كردند. مترجم
2 . (فَلْيَأْتِنَا بِآيَة كَمَا أُرْسِلَ الأَوَّلُونَ) (انبياء: 5) .
3 . (فَلَمَّا جَاءَهُمُ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِنَا قَالُوا لَوْلاَ أُوتِىَ مِثْلَ مَا أُوتِىَ مُوسَى)(قصص: 48).
4 . (قَدْ مَكَرَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَأَتَى اللهُ بُنْيَانَهُمْ مِنَ الْقَوَاعِدِ فَخَرَّ عَلَيْهِمُ السَّقْفُ مِنْ فَوْقِهِمْ وَأَتَاهُمُ الْعَذَابُ مِنْ حَيْثُ لاَ يَشْعُرُونَ) (نحل: 26).

صفحه 205
2. «كسانى كه پيش از آنان بودند(و معجزه هاى پيامبران) خود را تكذيب كردند، عذاب (خدا) از آنجايى كه احساس نمى كردند شامل آنان گرديد».1

راهنمايى روايات

آنچه ما از ظاهر آيه استفاده كرديم رواياتى كه از طريق شيعه و اهل تسنن نقل شده است آن را تأييد مى نمايد.
از حضرت باقر(عليه السلام) نقل شده است كه قريش از پيامبر اسلام درخواست كردند كه معجزه اى بياورد. جبرئيل فرود آمد و گفت خدا مى فرمايد: آنچه كه ما را از فرستادن معجزه بازداشت اين بود كه پيشينيان از ما معجزه خواست و ما فرستاديم و آنها به تكذيب آن برخاست.2 و اگر ما معجزه مورد درخواست قريش را بفرستيم و آنها به آن ايمان نياورند نابود مى گردند، و براى رعايت اين جهت معجزه درخواستى آنها را نفرستاديم.3
ابن عباس مى گويد: اهل مكه از پيامبر خواستند كه كوه صفا را طلا كند و كوه هاى اطراف مكه را دربردارد تا زمينه براى زراعت آماده گردد.

1 . (كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَأَتَاهُمُ الْعَذَابُ مِنْ حَيْثُ لاَ يَشْعُرُونَ) (زمر: 25).
2 . (وَمَا مَنَعَنَا أَنْ نُرْسِلَ بِالاْيَاتِ إِلاَّ أَنْ كَذَّبَ بِهَا الأَوَّلُونَ)(اسراء: 59).
3 . تفسير برهان، ج 1، ص 607 .

صفحه 206
در اين موقع وحى آسمانى بر پيامبر نازل گرديد كه اگر بخواهى، درخواست آنان را به تأخير اندازيم شايد از ميان آنها افراد با ايمانى برخيزند و اگر مايل باشيد، معجزه هاى مورد درخواست آنان را بفرستيم ولى بدانيد كه اگر آنان با ديدن چنين اعجازى بر كفر و شرك خود اصرار ورزند، به سان امت هاى گذشته، هلاك و نابود مى شوند. پيامبر صورت نخست را پذيرفت و تقاضا كرد كه با آنها مدارا شود. در اين موقع آيه مورد بحث نازل گرديد و خدا به اطلاع پيامبر و مردم رسانيد كه «چيزى كه ما را از فرستادن معجزه بازداشت اين بود كه امت هاى گذشته، معجزه هاى پيامبران خود را تكذيب كردند».1
در اين زمينه روايات ديگرى قريب به همين مضمون نقل شده است طالبان تفصيل به كتاب هاى حديث وبالأخص تفسير طبرى مراجعه نمايند.

1 . تفسير طبرى، ج 15، 74 .

صفحه 207

دومين دليل منكران معجزه

(سُبحان رَبّى هَلْ كُنت إِلاّ بَشراً رَسُولاً).
«منزه است خداى من، من بشرى فرستاده بيش نيستم».
توضيح اين كه : «مشركان مكه از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) معجزه هايى به شرح زير خواستند وگفتند: ما هرگز به تو ايمان نمى آوريم تا از اين سرزمين براى ما چشمه اى بشكافى يا باغى از نخل ها و تاك ها داشته باشى كه در ميان آنها نهرهاى آب جارى سازى يا (سنگ هاى) آسمان را بر سر ما پاره پاره، بيفكنى، يا خدا و فرشتگان را نشان دهى، يا خانه اى طلايى داشته باشى و يا به آسمانى بالا روى، و هرگز با صعود به آسمان ايمان نمى آوريم تا از آسمان براى ما كتابى بياورى و ما آن را بخوانيم.
در پاسخ آنان بگو: پروردگار من منزه است و من جز بشرى پيام آور نيستم.1

1 . (وَقَالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الأَرْضِ يَنْبُوعًا * أَوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّةٌ مِنْ نَخِيل وَعِنَب فَتُفَجِّرَ الأَنْهَارَ خِلاَلَهَا تَفْجِيرًا * أَوْ تُسْقِطَ السَّمَاءَ كَمَا زَعَمْتَ عَلَيْنَا كِسَفًا أَوْ تَأْتِىَ بِاللهِ وَالْمَلاَئِكَةِ قَبِيلاً * أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُف أَوْ تَرْقَى فِي السَّمَاءِ وَلَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَيْنَا كِتَابًا نَقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحَانَ رَبِّي هَلْ كُنْتُ إِلاَّ بَشَرًا رَسُولاً). (اسراء: 90 ـ 93).

صفحه 208
استدلال كننده چنين مى گويد: ظاهر اين آيه اين است كه مشركان از پيامبر خواستند كه براى اثبات راستگويى خود، امور ياد شده را انجام دهد و او در پاسخ درخواست آنان به ناتوانى خود اعتراف نمود، و براى خود مقامى جز اين كه بشرى است كه به سوى آنها فرستاده شده قائل نگرديد، اين پاسخ گواه اين است كه پيامبر معجزه اى (جز قرآن) نداشته است.
پاسخ: ما در پاسخ استدلال به آيه گذشته پيرامون معجزات پيشنهادى، سخنانى گفتيم و روشن ساختيم كه هر معجزه اى كه به عنوان لجاجت با حق به پيامبر پيشنهاد شود، اگر پيشنهاد كننده پس از مشاهده آن، به تكذيب برخيزد: مستحق نزول عذاب الهى مى گردد، جاى گفتگو نيست كه تمام آنچه در اين آيات وارد شده است، هيچ كدام معجزه ابتدايى نبوده، بلكه همه را مشركان پيشنهاد كرده، و نظرى جز لجاجت نداشتند.
دليل بر لجاجت آنان دو چيز است:
1. آنان وسيله تصديق و راه استكشاف حقانيت پيامبر را، به انجام يكى از امور ششگانه مورد درخواست خو، منحصر نموده و از توجه به معجزه هاى ديگر چشم پوشيده بودند، اگر به راستى نظر آنان از «معجزه خواهى» كشف راستگويى پيامبر بود بايد به هر معجزه اى كه در نظر عقلاى جهان، نبوت او را تصديق و ثابت مى كند، اكتفا

صفحه 209
ورزند و به آوردن خصوص اين شش موضوع اصرار نكنند.
2. ششمين درخواست آنان اين بود كه پيامبر به آسمان برود، ولى تنها به آسمان رفتن وى اكتفا نكرده و آن را مقيد به اين كردند، كه هنگام بازگشت كتابى بياورد كه آنان بخوانند، آيا منظور از (كتابى بياورد) چيست؟! آيا تنها صعود به آسمان كافى در اثبات نبوت و راستگويى او نيست؟ آيا اين درخواست هاى خنك حاكى از لجاجت آنان با حق و دليل بر تمرد و سركشى آنها نمى باشد؟!
ثانياً: امور ششگانه اى كه آنان از پيامبر مى خواست بر دو قسم مى باشد، برخى از آنها محال و غير ممكن است، و در گذشته گفتيم كه اعجاز، به امر محال تعلق نمى گيرد، و برخى ديگر اگر چه ممكن است ولى انجام آنها، دليل بر صحت ادعاى او نمى باشد، تازه اگر بپذريم كه بر پيامبر لازم است كه با معجزه هاى پيشنهادى موافقت كند، هرگز لازم نيست با يك چنين درخواست ها كه برخى محال و برخى ديگر دليل و سند نبوت نمى توانند باشند، موافقت نمايد.
امّا آنچه كه ذاتاً و يا به ملاحظه جهت دگر محالند، عبارتند از:

1. كرات آسمانى را قطعه قطعه بر سر آنها فرو ريختن

به طور مسلم يك چنين كار به قيمت نابودى كره زمين و ساكنان آن تمام مى گردد و مشيت الهى ايجاب كرده كه خدا اين كار را در پايان جهان انجام دهد، و پيامبر نيز مشركان را از اين كار آگاه

صفحه 210
ساخته بود، چنان كه جمله «كما زعمت»(همچنان كه مى انديشى) از آن حاكى است.
قرآن در آيات زيادى از فرو ريختن نظام آسمان ها خبر داده آنجا كه مى فرمايد:
(إِذَا السَّماءُ انْشَقَّتْ)1: «موقعى كه آسمان بشكافد».
(إِذَ ا السَّماءُ انْفَطَرتْ)2: «هنگامى كه آسمان شكافته شود».
دليل بر محال بودن اين امر اين است كه فرو ريختن نظام آسمان ها پيش از وقت مقرر، بر خلاف مشيت حكيمانه الهى است، و اراده نافذ حق بر اين تعلق گرفته كه نسل بشر باقى بماند و آنها را به كمال مطلوب انسانى برساند و محال است شخص حكيم، كارى بر خلاف مقتضيات هدف خود انجام دهد.

2. آنان را با خدا روبرو سازد و او را از نزديك مشاهده كنند

رؤيت خدا از محالات است، و چشم هرگز او را نمى بيند زيرا لازم رؤيت خدا اين است كه او محدود به نقطه و مكانى معين بوده و داراى رنگ و شكلى باشد. در صورتى كه خدا بالاتر از آن است كه داراى مكان و رنگ و شكل گردد.

1 . انشقاق: 1 .
2 . انفطار: 2.

صفحه 211

3. كتابى را از آسمان فرود آورد

مقصود آنان اين بود كه خدا كتابى را با دست خود نوشته و براى آنها بفرستد، نه اين كه كتابى را ولو اين كه به سان موجودات ديگر با اراده و مشيت خود ايجاد كند و براى آنها بفرستد، از اين نظر اين درخواست مانند دو درخواست قبلى در عداد درخواست هاى محال قرار مى گيرد.
دليل بر اين مطلب، اين است كه اگر آنان تنها همين را مى خواستند كه خدا كتابى (به هر صورت كه باشد) براى آنان بفرستد، ديگر لازم نبود بگويند آن را از آسمان فرو فرستد و كتاب زمينى نظر آنان را تأمين مى كرد و آنان را از چنين كتاب آسمانى بى نياز مى ساخت.
از اين شرط معلوم مى شود كه هدف آنان اين بود كه خدا آن كتاب را با دست خود بنويسد و بفرستد. ناگفته پيداست كه يك چنين درخواست، محال مى باشد زيرا لازمه آن اين است كه خدا جسم بوده و داراى اعضايى باشد.1
***

1 . ممكن است نظر آنها از اين كه آن كتاب را از آسمان فرود آورد اين باشد كه: كتاب هايى به وسيله مدعيان نبوت در اختيار آنان قرار گرفته سود، احتمال جعل ووضع از ناحيه مدعيان در آنها وجود داشت و چه بسا احتمال مى دادند كه اين كتاب ها ساخته خود مدعيان باشد و ارتباطى به خدا نداشته باشد، ولى اگر ببينند كه كتابى از آسمان به سوى آنان فرود آمده در اختيار آنان قرار گرفت در اين صورت از هر نوع وضع و جعل دور و پيراسته خواهد بود، بنابراين يك چنين پيشنهاد، پيشنهاد امر محال نخواهد بود زيرا آنان فقط فرود آمدن كتاب را از آسمان مى خواست ولو اين كه خدا آن را با مشيت و اراده نافذ خود ايجاد كند، نه اين كه كتابى با دست خود بنويسد و بفرستد! مترجم

صفحه 212
امّا سه پيشنهاد ديگر آنها، اگر چه درخواست هاى ممكن و غير محال مى باشد ولى هرگز دليل بر راستگويى پيامبر اسلام و سند نبوت نمى باشد، زيرا حفر قنات در زمين و يا داشتن باغى از نخل ها و تاك ها در حالى كه جويبارها در ميان آنها جارى باشد، و يا داشتن خانه طلايى دليل بر نبوت دارنده آنها نيست، زيرا بسيارى از مردم ييكى از اينها را دارند، هرگز پيامبر نيستند، بلكه گاهى هر سه مطلب در بعضى جمع مى شود، در صورتى كه در او احتمال اييمان، تا چه برسد به نبوت داده نمى شود.
اكنون كه دانستيم اين امور ارتباطى با مقام نبوت ندارند، و گواه بر راستگويى مدعى نبوت نمى باشند، انجام آنها كار لغو و بيهوده اى خواهد بود و مقام منيع نبوت از انجام امور لغو برتر و بالاتر است.
گاهى گفته مى شود كه پيشنهادهاى سه گانه آنان در صورتى گواه نبوت نمى باشند كه از روى اسباب و علل عادى پيدا شوند ولى

صفحه 213
اگر از طريق اسباب غير عادى به وجود آيند بدون ترديد از آيات و معجزات الهى بوده و دليل بر راستگويى مدعى نبوت خواهند بود. ولى پاسخ اين گفتار روشن است: زيرا هدف مشركان اين بود كه پيامبر اين امور را ولو از طريق علل و مجراى طبيعى باشد، انجام دهد، و بعيد مى شمردند كه پيامبر خدا شخص فقيرى باشد و معتقد بودند كه وحى الهى حتماً بايد بر فرد ثروتمندى نازل گردد، آنجا كه مى گفتند:
«چرا اين قرآن بر مرد بزرگى (ثروتمندى) از اهل مكه و طائف نازل نگرديد»1 روى اين فكر از پيامبر خواستند كه اگر او پيامبر خدا است، بايد يك فرد ثروتمندى باشد.
گواه ما بر اين مطلب كه هدف اين بود كه پيامبر به هر وسيله اى ولو از مجراى طبيعى باشد، چنين كار را انجام دهد اين است كه آنان باغ و خانه طلايى را براى «خود پيامبر» مى خواست، و مى گفتند: تا براى «تو» باغ و خانه طلايى نباشد، ما به تو ايمان نمى آوريم.
و به عبارت ديگر: مى گفتند: تا تو شخصاً داراى باغ و خانه طلايى نگردى ما به تو ايمان نمى آوريم و اگر هدف اين بود كه او اين دو كار را با قدرت غيبى انجام دهد، وجهى ندارد كه حتماً بگويند تا

1 . (وَقَالُوا لَوْلاَ نُزِّلَ هَذَا الْقُرْآنُ عَلَى رَجُل مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيم) (زخرف: 31).

صفحه 214
براى «تو» باغ و خانه اى نباشد ايمان نمى آوريم بلكه كافى بود كه بگويند تا خانه و باغى به وجود نياورى به تو ايمان نمى آوريم بلكه بالاتر، اگر هدف آنان اين بود كه پيامبر اين امور را از طريق اعجاز انجام دهد دليل ندارد كه بگويند حتماً باغى و يا خانه اى از طلا، بوجود آورد، بلكه كافى بود كه دانه اى از انگور و يا مثقالى از طلا از طريق اعجاز در اختيار آنان بگذارد.
امّا اين كه در نخستين پيشنهاد خود گفتند كه «براى ما» چشمه اى از زمين بشكافى، منظور آنان اين نبود كه چشمه را براى استفاده آنان درآورد، بلكه براى ايمان آوردن آنان چنين كارى انجام دهد.
در پايان بايد به اين نكته توجه نمود، بر خلاف آنچه كه استدلال كننده تصور كرده هرگز، پيامبر از آوردن اين گونه معجزات اظهار عجز و ناتوانى ننمود بلكه او با جمله: (سُبْحانَ رَبّى هَلْ كُنْت إِلاّ بَشراً رَسُولاً): «منزه است خداى من من بشرى پيام آور

صفحه 215
بيش نيستم» دو مطلب را رسانيده.
1. تنزيه خدا: او با جمله «منزه است پروردگار من» خدا را از هر نوع عجز و ناتوانى از رؤيت و مشاهده، تنزيه نموده و او را بر انجام هر نوع كار ممكن توانا دانست.
2. محدوديت قدرت پيامبر: او با جمله«من بشرى پيام آور بيش نيستم» مى رساند كه او مأمورى بيش نيست، و مطيع فرمان خداوند است، هرچه او بخواهد آن را انجام مى دهد، و كار در دست خدا است، و چنان نيست كه پيامبر بتواند به اراده خود در برابر هر درخواستى تسليم گردد.1

1 . و به عبارت ديگر: آيه در مقام جواب پس از تنزيه خدا از عجز و ناتوانى، رؤيت و مشاهد، روى دو كلمه «بشر» و «رسول» تكيه كرده است. و منظور اين است كه اگر شما اين كارها را از من مى طلبيد، از آن نظر كه من بشرم، اين درخواست، درخواست صحيحى نيست، زيرا چنين امورى به قدرت الهى نيازمند است، و از حدود قدرت بشر بيرون مى باشد، و اگر درخوسات شما از اين نظر است كه من پيامبرم، پيامبر مأمورى بيش نيست، آنچه خدا دستور دهد آن را انجام مى دهد و از خود اراده و خواستى ندارد. (مترجم).

صفحه 216

سومين دليل منكران معجزه

(وَيَقُولُونَ لَوْلا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَة مِنْ رَبِّهِ فَقُلْ إِنّما الْغَيْبُ للّهِ فَانْتَظِرُوا إِنّى مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظرين).1
«مى گويند چرا بر او معجزه اى نازل نگرديد، بگو غيب2 (معجزه)، مخصوص خداست، در انتظار باشيد من نييز مانند شما انتظار مى كشم».
وجه استدلال چنين است: مشركان از پيامبر، خواستند كه معجزه اى از جانب خدا بياورد. او در مقام پاسخ نامى از معجزات خود نبرد، بلكه در پاسخ آنان گفت: امور غيب مربوط به خدا است. اين جمله حاكى است كه براى پيامبر معجزه اى جز قرآن نبوده است. و باز در اين زمينه آيه هاى ديگرى نيز وجود دارد كه از نظر مفاد و معنى قريب به اين آيهي است از باب نمونه:
1. افراد كافر مى گويند كه چرا بر او معجزه اى از ناحيه خدا

1 . يونس: 20).
2 . آنچه از حواس ما پوشيده باشد، به آن «غيب» مى گويند و از آنجا كه اسرار وعلل اعجاز براى ما پوشيده، از آن به لفظ «معجزه» تعبير آورده است.

صفحه 217
نازل نگرديد، تو بيم دهنده اى و هر گروهى راهنمايى دارد.1
2. مى گويند چرا معجزه اى براى او از طرف پروردگار او نازل نگرديد؟ بگو خدا تواناست كه معجزه اى نازل كند، ولى بيشتر آنها افرادى نادان هستند.2
از اين استدلال دو جواب مى توان داد:
پاسخ اوّل: از بحث هاى گذشته پاسخ اين استدلال روشن مى گردد، زيرا مشركان از پيامبر هرگز معجزه اى كه گواه بر راستگويى او باشد، مطالبه نكرده بودند، بلكه آنان معجزه اى مورد علاقه خود را از پيامبر مى خواستند. و قرآن نيز به اين مطلب در مواردى كه برخى از آنها را در گذشته بيان كرديم تصريح كرده است آنجا كه مى فرمايد:
1. مى گويند چرا فرشته اى بر او نازل نمى گردد؟3
2. اگر او راستگو است چرا با فرشتگان به سوى ما نمى آيد؟4
3. مى گويند اين چه پيغمبرى است كه غذا مى خورد، در بازار راه مى رود؟ چرا بر او فرشته اى نازل نمى گردد تا همراه او مردم را بيم دهد؟5

1 . (وَيَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْلاَ أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ إِنَّمَا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَلِكُلِّ قَوْم هَاد)(هود: 7).
2 . (وَقَالُوا لَوْلاَ نُزِّلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّ اللهَ قَادِرٌ عَلَى أَنْ يُنَزِّلَ آيَةً وَلَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ) (انعام: 37).
3 . (وَقَالُوا لَوْلاَ أُنْزِلَ عَلَيْهِ مَلَكٌ).
4 . (لَوْ مَا تَأْتِينَا بِالْمَلاَئِكَةِ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ)(حجر: 7).
5 . (وَ قَالُوا مَا لِهَذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعَامَ وَيَمْشِي فِي الأَسْوَاقِ لَوْلاَ أُنْزِلَ إِلَيْهِ مَلَكٌ فَيَكُونَ مَعَهُ نَذِيرًا) (الفرقان: 7).

صفحه 218
(چرا) گنجى به او داده نمى شود؟(چرا) باغى ندارد كه از (ميوه) آن بخورد؟ ستمگران مى گويند شما از يك فرد جادو شده پيروى مى كنيد.1
از اين آيات استفاده مى شود كه مشركان از پيامبر معجزه اى را كه گواه بر راستگويى او باشد نمى طلبيدند، بلكه نظر آنان اين بود كه پيامبر معجزه هاى مورد درخواستى آنان را انجام دهد و ما در گذشته ثابت نموديم كه هرگز بر پيامبر لازم نيست كه به اين گونه پيشنهادها پاسخ مثبت بگويد.
دليل بر اين موضوع اين است كه اگر مشركان از پيامبر معجزه اى مى خواستند كه نشانه صدق و راستگويى او باشد او هرگز در پاسخ نمى گفت من معجزه اى ندارم بلكه بايد بگويد معجزه من قرآن است، چنان كه در موارد زيادى با قرآن به عنوان يك معجزه احتجاج كرده و منكران را به مقابله با آن دعوت نموده است.
ولى از مجموع آيه هايى كه منكران صدور معجزه با آنها استدلال كرده اند و همچنين آياتى كه از نظر معنى شبييه آنها است دو مطلب استفاده مى شود:

1 . (أَوْ يُلْقَي إِلَيْهِ كَنْزٌ أَوْ تَكُونُ لَهُ جَنَّةٌ يَأْكُلُ مِنْهَا وَقَالَ الظَّالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاَّ رَجُلاً مَسْحُورًا) (فرقان: 8).

صفحه 219
1. معجزه جهانى پيامبر كه با آن بر عموم بشر تحدى نموده، و همه را به مقابله با آن دعوت كرده است همان قرآن مجيد مى باشد و ما در بحث هاى گذشته نكته آن را چنين بيان كرديم كه رسالت جاويد و جهانى، معجزه جاويد و جهانى لازم دارد و يك چنين معجزه با اين شرايط از ميان معجزه هاى پيامبر، چيزى جز قرآن نمى تواند باشد.
2. آوردن معجزه در اختيار پيامبر نيست كه هر موقع خواست و يا مردم به وى پيشنهاد كردند، فوراً دست به اعجاز بزند، بلكه او پيامبرى است كه از خواست و اراده خدا پيروى مى كند، و هرگز درخواست مردم تكليفى براى او ايجاد نمى كند و او و پيامبران ديگر همگى در اين مطلب (اختيار معجزه در دست خدا است) يكسانند و اين مطلب از آيه هاى زير استفاده مى شود:
هيچ پيامبرى حق ندارد جز با اجازه خدا معجزه اى بياورد.1
هيچ پيامبرى حق ندارد كه جز با اجازه خدا معجزه اى بياورد، هنگامى كه فرمان خدا برسد، درباره (افراد سركش) به حق، داورى مى شود و اهل باطل زيان مى بينند.2
***
پاسخ دوم: صريح برخى از آيات اين است كه پيامبر اسلام

1 . (وَمَا كَانَ لِرَسُول أَنْ يَأْتِىَ بِآيَة إِلاَّ بِإِذْنِ اللهِ)(رعد: 38).
2 . (وَمَا كَانَ لِرَسُول أَنْ يَأْتِىَ بِآيَة إِلاَّ بِإِذْنِ اللهِ فَإِذَا جَاءَ أَمْرُ اللهِ قُضِىَ بِالْحَقِّ وَخَسِرَ هُنَالِكَ الْمُبْطِلُونَ) (غافر: 78).

صفحه 220
گذشته از قرآن داراى معجزات ديگر نيز بوده است. و ما در اينجا به نقل دو آيه اكتفا مى كنيم:
1. (اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانْشَقَّ الْقَمَرُ * وَاِن يَرَوا آيَةً يُعْرِضُوا وَيَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌ).1
«رستاخيز نزديك شد و ماه شكافت، اگر معجزه اى به بينند، از آن روى برمى گردانند و مى گويند: جادويى دنباله دار است!».
از اين كه مى گويد«اگر معجزه اى را ببينند» معلوم مى شود كه مقصود از آن، قرآن نيست و گرنه بايد بگويد: «اگر معجزه اى را بشنود».
علاوه بر اين پيش از اين جمله موضوع شكافتن ماه را متذكر گرديده و اين خود دليل بر اين است كه مقصود از معجزه اى كه مى بينند و از آن روى برمى گردانند همان «شق القمر» و مانند آن است.
و از ذيل آن استفاده مى شود كه معجزه هاى زيادى از پيامبر صادر مى شده است، آنجا كه مى فرمايد: «مى گويند آن جادويى است مستمر».
2. (وَ إِذا جائَتْهُمْ آيَةٌ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ حَتّى نُؤْتى مِثْل ما أُوتِى رُسُلُ اللّه).2

1 . قمر: 1 ـ 2.
2 . انعام: 124.

صفحه 221
«موقعى كه معجزه اى به سوى آنها بيايد مى گويند ما هرگز به تو ايمان نمى آوريم مگر اين كه نظير آنچه را كه به پيامبران داده اند به مان نيز داده شود».
از اين كه در اينجا درباره معجزه لفظ «آمدن» به كار برده و فرموده: هنگامى كه معجزه اى به سوى آنها بيايد، مى توان حدس زد كه منظور از آن غير قرآن است و اگر مقصد قرآن بود شايسته بود كه بگويد: «وقتى معجزه اى را براى آنها نازل كرديم».
بنابراين به فرض اين كه دلالت آياتى را كه منكران معجزه با آن استدلال كرده اند، بپذيريم ناچاريم آنها را به قرينه اين دسته از آيات بر خصوص زمان نزول آن آيات حمل كنيم، و بگوييم منظور اين بوده كه تا زمان نزول آن آيات هنوز معجزه اى غير از قرآن از پيامبر صادر نشده بود، اگر چه بعداً صادر گرديد.
و هرگز نمى توان از آياتى كه منكران معجزه با آنها استدلال كرده اند; نفى صدور معجزه به صورت عموم حتى نسبت به زمان هاى ديگر استفاده نمود.
***
از مجموع بحث هاى اين فصل مطالب زير به دست آمد:
1. آيه هايى كه منكران وجود معجزه به آنها استدلال كرده اند هرگز دلالت ندارند كه از آن حضرت معجزه اى جز قرآن صادر نشده، بلكه برخى از آيات صريحاً دلالت دارند كه يك سلسله معجزات ديگر

صفحه 222
در اختيار پيامبر اسلام قرار گرفته است.
2. اختيار معجزه با خداست، و اين طور نيست كه هر موقع پيامبر بخواهد معجزه اى بياورد.
3. آنچه بر پيامبر لازم است اين است كه معجزه اى بياورد كه حجت را بر مردم تمام كند و موجبات ايمان و تصديق افراد حقيقت طلب را فراهم سازد، و امّا زايد بر اين نه بر خدا لازم است كه معجزه اى بفرستد و نه بر پيامبر لازم است كه به پيشنهاد آنها پاسخ بگويد.
3. هر نوع معجزه اى كه نتيجه آن نابودى مردم و گرفتارى آنها باشد براى امت اسلامى فرستاده نمى شود، خواه همه مردم خواهان چنين معجزه اى باشند يا برخى از مردم چنين كارى را پيشنهاد كنند.
5. معجزه جاويدان پيامبر، كه با آن بر عموم مردم جهان تحدى نموده و همه ملل عالم را تا روز رستاخيز به مقابله با آن دعوت نموده است همان قرآن مى باشد، و امّا معجزات ديگر با اين كه زيادند، معجزه جاويدان آن حضرت نمى باشند و آنها در اين قسمت، با معجزات پيامبران گذشته يكسانند.

صفحه 223

نبوت پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) در عهدين

قرآن در برخى از آيات تصريح مى كند كه حضرت موسى(عليه السلام) وحضرت عيسى(عليه السلام) در تورات و انجيل به نبوت پيامبر اسلام بشارت داده اند آنجا كه مى فرمايد:
«...كسانى كه از پيامبر امى(درس نخوانده) كه نام او در تورات و انجيل نوشته شده است پيروى مى كنند، پيامبرى كه آنان را به كار نيك فرمان مى دهد و از كارهاى بد باز مى دارد».1
«به ياد آر هنگامى كه عيسى بن مريم(عليه السلام) به بنى اسرائيل گفت كه من فرستاده خدا به سوى شما هستم، تصديق كننده توراتى هستم كه پيش از من نازل شده است و بشارت دهنده ام به پيامبرى كه پس از من مى آيد و نام او «احمد» است».2
از آنجا كه گروهى از يهيود و نصارى در زمان حيات خود

1 . (الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِىَّ الأُمِّىَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوبًا عِنْدَهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَالإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ)(اعراف: 157).
2 . (وَإِذْ قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ إنِّي رَسُولُ اللهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَىَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَمُبَشِّرًا بِرَسُول يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ) (صف: 6).

صفحه 224
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و پس از وى به او ايمان آوردند، اين خود گواه بر اين است كه اين بشارت در زمان پيامبر در تورات و انجيل بوده است، و اگر چنين بشارتى در عهدين نبود كافى بود كه پيروان اين دو كتاب آن را دستاويز قرار داده و به تكذيب قرآن وپيامبر اسلام برخيزند، و با شدت هر چه تمام تر اين گونه بشارات را انكار كنند.
بنابراين اگر كسى به حضرت موسى(عليه السلام) و حضرت عيسى(عليه السلام) ايمان داشته باشد و تورات و انجيل را كتاب آسمانى بداند بايد به نبوت حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) نزي ايمان بياورد و ديگر به معجزه اى كه نبوت او را تصدق كند نيازى ندارد.
آرى آن دسته از مردم بايد از پيامبر معجزه مطالبه كنند كه به آيين حضرت موسى(عليه السلام) و حضرت عيسى(عليه السلام) و كتاب هاى آنان ايمان نياورده باشند، در اين صورت در ايمان خود به آيين اسلام ونبوت محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) به معجزه نيازمند مى باشند.
و ما در گذشته روشن ساختيم كه قرآن مجيد يگانه معجزه جاويدان پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) و بزرگ ترين دليل بر راستگويى اوست و معجزات ديگر آن حضرت كه به صورت تواتر براى ما نقل شده است، قابل اعتما داست، چه اين كه اگر معجزات پيامبران پيش از او را از طريق تواتر پذيرفته باشيم معجزات آن حضرت را به طريق اولى بايد بپذيريم زيرا زمانش نزديك تر و تاريخش روشن تر و راويانش بيشتر است.
پايان
Website Security Test