welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار ریحانة الأدب



1
در ساحل تقريب
جعفر سبحاني
برگرفته از کتابخانه سایت سازمان حج و زیارت

5
پيشگفتار
در محفل انس ، که روح واقع گرايي و پيراستگي از تعصّب بر آن سايه افکنده ، ياران مي توانند انديشه هاي خود را به روشني عرضه کنند و در معرض نقد علمي قرار دهند تا سره از ناسره بازشناسي شود و سيماي حقيقت ، خود را از لابلاي پرده هاي ابهام نشان دهد .
عالمان بزرگي چون شيخ شريعت اصفهاني ( رحمه الله ) ( 1 ) ( 1266 ـ 1339 ) و حضرت امام خميني ( قدس سره ) ( 2 ) ( 1320 ـ 1409 ) معتقدند که گفتگوهاي علمي و پرخاشگري هاي واقع گرايانه دانشمندان اسلامي ، بقاي اسلام را بيمه کرده و به آن مصونيت بخشيده است و اگر علماي اسلام نيز بسان پدران روحاني ، هر نوع باب نقد علمي و گفتگوي

1 ـ در آغاز کتاب « ابانة المختار » .
2 ـ در درسهاي سال 1334 .

6
واقع بينانه را ممنوع ساخته بودند ، آيين اسلام با آيين مسيح سرنوشت يکساني داشت ، نه از اصول بنيادين آن خبري بود و نه از فروع رفتاري اش .
سخن گفتن بي محابا و نقدهاي دلسوزانه مي تواند به حرکت علمي و فکري هر رشته اي کمال بخشد و آن را پيش ببرد .
اين رساله کوچک پياده شده نوار دو سخنراني است که در جلسات آموزشي توجيهي روحانيان و معين هاي کاروان هاي حجّ ايراد گرديده ، غبار ابهام را از برخي از اصول عقيدتي برطرف نموده ، به مشترکات ميان مذاهب ارج نهاده و ويژگي هاي عقيدتي شيعه را با برهان و دليل روشن ساخته است .
اميد است اين نوع همايش ها ، گامي در طريق وحدت اسلامي و تمسّک به « حبل الله المتين » باشد .

7
ديدگاه هاي شيعه در مسائل مربوط به تقريب
« وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَمِيعاً وَلاَ تَفَرَّقُوا وَاذْکُرُوا نِعْمَةَ اللهِ عَلَيْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوَاناً وَکُنْتُمْ عَلَي شَفَا حُفْرَة مِنْ النَّارِ فَأَنْقَذَکُمْ مِنْهَا کَذَلِکَ يُبَيِّنُ اللهُ لَکُمْ آيَاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ » . ( 1 )
براي من مايه خوشبختي است که در اين مجمع بزرگ علمي و روحاني سخن بگويم . موضوع سخن از آيه معلوم و روشن شد که درباره « تقريب مسلمانان و طوايف اسلامي » است ؛ موضوعي که مصلحان بزرگ ، در قرن گذشته ، درباره آن گام هايي برداشته و تلاش هايي کرده اند .

1 ـ آل عمران : 103

8
يکي از راه هاي دست يابي به تقريب ، آگاهي مسلمانان از عقايد يکديگر است ؛ زيرا مسلمانان در بسياري از اصول ، وحدت نظريه دارند و در بخشي از مسائل ـ که بيشتر کلامي و فقهي است ـ داراي نقطه نظرهاي مختلفي هستند .
اگر طوايف اسلامي ، از وجود مشترکات ـ که مايه وحدت آنها است ـ آگاه شوند ، گام هايشان به سوي تقريب استوارتر شده و کم کم به وحدت نايل مي شوند و به اين نتيجه مي رسند که مسائل اختلافي ، مربوط به جوهر اسلام نيست ، بلکه از مسائل درجه دوم يا سوم است . بديهي است که اگر به اين حد از آگاهي برسند ، همگان در صف واحدي قرار مي گيرند و از منافع يکديگر دفاع مي کنند . و نيز روشن است که تا همديگر را نشناسند ، نه تنها توحيد کلمه تحقق نمي پذيرد ، که حتي تقريب هم جامه عمل نمي پوشد .
دشمنان قسم خورده اسلام همواره چنين وانمود کرده اند که قرآنِ شيعه ، غير از قرآن سني است و حديث هريک غير از حديث ديگري است ! اگر اين برچسب هاي باطل برطرف شود ، آرزويِ بزرگ مصلحان ، که همان تقريب است ، محقق مي شود .

9
مايه مسرّت است که عالمان شيعه ، به خوبي از عقايد اهل سنت آگاه بوده اند و کتابخانه هاي آنان پر از کتاب هاي اهل سنت است . و علماي ما ، هم از مکتب هاي کلامي اهل سنت آگاهي کامل دارند و هم از مذاهب فقهي آنها . تا آنجا که اين دو علم ، در حوزه هاي شيعه به صورت مقارن تدريس مي شود .
حتي بسياري مي دانند که خود من مسائل فقهي را ، بدون مراجعه به خلاف شيخ طوسي ( 385 ـ 460 ) و مغني ابن قدامه ( ت620 ) مطرح نمي کنم و تا از نظريات و آراي آنها آگاه نگردم ، در مسأله تصميم نمي گيرم .
در مورد مسائل کلامي نيز همين روش را ادامه داده و کتابي با نام « بحوث في الملل والنحل » در هشت جلد منتشر کرده ام که در آن ، عقايد فرقه هاي اسلامي را از منابع دست اول آنها استخراج نموده و از اين طريق ، به تقريب ياري داده و مشترکات فِرَق اسلامي را با ويژگي هاي آنان بيان کرده ام .
در گذشته ، رابطه علمي ميان دوگروه ، بسيار محکم و استوار بود . در بغداد گروه بسياري از طوايف اسلامي پاي منبر شيخ مفيد ( 336 ـ 413 ) ، سيد مرتضي ( 355 ـ 436 ) و شيخ طوسي ( 385 ـ 460 ) گِرد مي آمدند و

10
به تضارب آرا و تبادل انديشه مي پرداختند ولي در اين پنج قرن اخير ، اين رابطه ضعيف تر و آگاهي از عقايد شيعه کم رنگ تر شده است .
در سال 1319 هـ . ق . که سفري به کشور اردنِ هاشمي داشتم ، در دانشگاه هاي مختلف آن کشور درباره تقريب و معرفي مواضع مشترک شيعه و سني به سخنراني پرداختم . وقتي از کتابخانه بزرگ و با اهميت يکي از دانشگاه ها ديدن مي کردم ، در مقابل رايانه ( کامپيوتر ) که نام کتاب هاي کتابخانه در آن ثبت شده بود قرار گرفتم و از مسؤولان آن خواستم که اسامي برخي از کتب شيعه را بياورند ، ليکن پاسخ همه آنان منفي بود و تعداد کتبِ شيعه بسيار ناچيز مي نمود ، در حالي که کتاب هاي خارجي ، به زبان هاي بيگانه ، فراوان به چشم مي خورد ! يکي از اساتيد آنجا پرسيد : در مؤسسه شما چه مقدار از کتب اهل سنت موجود است ؟
گفتم : در تمام موضوعات اسلامي ، از مصادر و منابع اهل سنت ، کتاب هاي فراوان داريم که مي توانم نام مقدار زيادي از کتب اهل سنت را درباره تاريخ ، تفسير ، حديث و غيره براي شما نام ببرم .
خلاصه ، دانشمندان شيعه از عقايد فرق ديگر آگاهي

11
کامل دارند و پيوسته بر مشترکات تکيه مي کنند و بر تقريب فرامي خوانند ، ولي در مقابل ، شناخت ديگران از عقايد شيعه بسيار ناچيز است و پيوسته بر ويژگي ها و مختصات آنان تکيه مي کنند ونامي از مشترکات نمي برند . حتي از دلايل عقلي و نقليِ ويژگي ها کم بهره اند .
اکنون که سخن به اين جا رسيد ، جا دارد به توضيح برخي از مسائل مربوط به شيعه ، که بسيار مطرح مي شود ، بپردازيم ؛ زيرا مشترکاتِ ميان دو گروه ، در برخي سخنراني ها ونوشته ها شرح داده شده وما اينک به توضيح برخي از خصايص و ويژگي هاي شيعه اماميه مي پردازيم و برادران ديني را به توجّه عميق فرامي خوانيم :
1 ـ پيدايش شيعه
از مفهومِ « پيدايش شيعه » چنين برمي آيد که اسلام براي خود پيدايشي دارد و شيعه نيز پيدايشي ديگر . اگر مقصود از اين واژه اين است ، ما آن را منکريم و هرگز براي اسلام و تشيع ، تعدّد و دؤيّت قائل نيستيم تا براي هريک ، مبدأ و آغازي معين کنيم .
تشيع ، جز « پذيرش اسلام با اعتقاد به ولايت بلافصل اميرمؤمنان علي ( عليه السلام ) » چيز ديگري نيست . اگر ولايت آن

12
حضرت در قرآن و يا سنت حضرت رسول ( صلّي الله عليه وآله ) وارد شده
باشد ـ چنان که وارد شده است ـ هردو يک مبدأ داشته و در يک زمان متولد شده اند .
در اين صورت ، « اسلام » و « تشيع » دو واژه اند که از مکتب واحدي حکايت دارند و به يک حقيقت اشاره مي کنند .
تشيع ، جز پذيرش اسلام به صورت يک مکتب الهي ، که يکي از اجزاي آن ولايتِ بلافصل اميرمؤمنان است ، چيز ديگري نيست و انسان متشيّع همان مسلماني است که به آنچه در قرآن و سنت آمده و يکي از آنها پيروي از اميرمؤمنان و خلافت اوست ، معتقد باشد .
خوشبختانه دلايل قاطعي بر چنين مطلبي گواهي مي دهد ؛ رسول گرمي ( صلّي الله عليه وآله ) در سومين سال بعثت ، که به حکم آيه « وَأَنْذِر عَشيرَتکَ الأقْرَبين » ( 1 ) مأمور شد بني هاشم را به اسلام فرابخواند و در مجلسي که آنان را به توحيد و نبوت خويش و معاد روز قيامت دعوت کرد ، در همان مجلس ، ولايت و خلافت علي ( عليه السلام ) را نيز اعلام نمود و چنين فرمود :

1 ـ شعراء : 214

13
« فأيّکم يؤازرني علي هذاالأمر علي أن يکون أخي و وصيّي و خليفتي فيکم » . ( 1 )
« از ميان شما ، چه کسي مرا در ابلاغ رسالت ياري مي کند تا درنتيجه برادر ، وصي و جانشين من درميان شما باشد ؟ . »
به گفته تاريخ ، کسي جز علي از جاي برنخاست و پيامبر سرانجام درباره او چنين گفت :
« هذا أخي و وصيّي و خليفتي فيکم فاسمعوا له و أطيعوا » . ( 2 )
« اين ( علي ) برادر ، وصي و جانشين من است . سخن او را بشنويد و از وي پيروي کنيد . »
اين حديث درميان محدثان ، معروف است به حديث « يوم الدار » که به صورت متضافر نقل گرديده است . ( 3 )

1 ـ بحار ، ج38 ، ص223 ، حديث 23
2 ـ بحار ، ج38 ، ص224 ، حديث 24
3 ـ تاريخ طبري ، ج2 ، صص62و 63 ؛ تاريخ کامل ، ج2 ، صص40و 41 ؛ مسند احمد ، ج1 ، ص111 ؛ شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد ، ج13 ، صص221ـ210 و ديگر مصادر ومنابع که مي توانيد در کتب تفسير و احاديث از آن آگاه شويد .

14
اين تنها موردي نيست که پيامبر به جانشيني امام
تصريح مي کند ، بلکه در مواردي به خلافت علي ( عليه السلام ) تصريح کرده و از اين طريق اسلام را در قالب تشيّع شناسانده است ؛ يکي از اين موارد ، جنگ تبوک است ، آنگاه که علي را جانشين خود در مدينه قرار داد و خود عازم تبوک شد . هنوز پيامبر از مدينه دور نشده بود که شايعه سازان ، جانشيني امام را در مدينه ، گونه اي ديگر تفسير کردند و گفتند : روابط امام با پيامبر تيره شده ، از اين جهت در اين غزوه افتخار مشارکت از او سلب گرديد ! وقتي پيامبر از چنين شايعه اي آگاه شد ، جمله تاريخي خود را در ميان يارانش بيان کرد و گفت : « برادرم به مدينه بازگرد ! براي حفظ شؤون و اوضاع مدينه جز من و تو کسي شايستگي ندارد ،
« أما ترضي أن تکون منّي بمنزلة هارون من موسي إلاّ أنّه لا نَبيَّ بعدي ؟ » ؛ ( 1 )
« آيا خشنود نمي شوي که بگويم مَثَل تو نسبت به من ، مَثَل هارون به موسي است ، جز اين که پس از من پيامبري نيست ، همان طوري که او وصي و جانشين

1 ـ بحار ، ج2 ، ص226 ، حديث 3

15
بلافصل موسي بود ، تو نيز جانشين و خليفه پس از من هستي . » ( 1 )
از اين که ، از ميان مناصب ، « نبوت » را استثناء مي کند ، مي توان چنين استفاده کرد که : امام تمام مناصب هارون ، جز نبوت او را دارا بود . هارون وزير ، خليفه و جانشين موسي بود ، علي نيز حائز اين مقام ها بود .
در بازگشت از حجة الوداع ، در يک مجمع بزرگ ، امامت و خلافت علي ( عليه السلام ) را بيان کرد و به تمام حاضران در غدير خم دستور داد که پيام او را به ديگران برسانند .
در اين مقطع ، اميرمؤمنان به عنوان زمامدار مسلمين پس از درگذشت رسول خدا معرفي گرديد . از آنجا که سرگذشت غدير ، از رخدادهاي قطعيِ تاريخ اسلام است ، بيش از اين بدان نمي پردازيم .
بنابراين ، « تشيع » که به معناي پيروي از علي ( عليه السلام ) است ، جزو اسلام است و از آن جدا نيست و درنتيجه ، براي تشيع ، تفسيري جز پذيرفتن همه برنامه هاي اسلام

1 ـ سيره ابن هشام ، ج2 ، ص520 ؛ بحار ، ج21 ، ص207 براي آگاهي از دلالت حديث بر امامت سيّد الاولياء اميرمؤمنان علي ( عليه السلام ) به کتاب « پيشوايي از نظر اسلام » ، صص 251 ـ 248 مراجعه کنيد .

16
به ضميمه خلافت علي ( عليه السلام ) ، معناي ديگري متصوّر نيست ، از اين جهت مي گوييم : تشيع پيدايشي جدا از پيدايش اسلام ندارد و هردو در يک زمان متولد شده اند .
و امّا چرا اين گروه را « شيعه » مي خوانند ؟ بايد گفت که اين نام گذاري مربوط به خود پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) است . مفسّران مي نويسند : آنگاه که آيه « إنَّ الّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَيْرُ البَريّة » ( 1 ) فرود آمد ، پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) رو به علي ( عليه السلام ) کرده ، فرمود : « أنت و شيعتک يوم القيامة راضين مرضيين » ؛ « تو و شيعيانت در روز رستاخيز خوشنود و مرضي ديگران خواهيد بود . » ( 2 )
در تفسير اين آيه ، روايات متعددي از پيامبر نقل شده و در همه آنها ، لفظ « شيعه » به کار رفته است ، از اين جهت از زمان خود پيامبر گروهي به نام « شيعه علي » معروف بودند .
افزون بر اين ، پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) در موردي ، جانشينان خود را

1 ـ بينه : 7 ، « افراد با ايمان که داراي عمل صالحند ، بهترينِ مردمند » .
2 ـ درباره رواياتي که در آن ، نام پيروان علي به لفظ « شيعه » وارد شده است ، به کتاب درّالمنثور ، ج6 ، ص589 ، و صواعق المحرقه ، ص161 مراجعه شود و ما بخشي از روايات را در کتاب « الشيعه في موکب التاريخ » آورده ايم ، صص19 ـ 15

17
به عنوان « خلفاي اثناعشر » معرفي کرد و چنين فرمود :
« لا يزال هذا الدّين عزيزاً إلي اثني عشر خليفة . . . کلّهم من قريش » . ( 1 )
« اين دين بهوسيله دوازده خليفه ، گرامي و بلند مرتبه خواهد بود و همه آنان از قريش مي باشند . »
اين دوازده خليفه که پس از درگذشت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) مايه عزّت و رفعت اسلام بودند ، چه کساني هستند ، آيا مي توان خلفاي اموي و عباسي را مصداق اين حديث معرفي کرد ؟ ! اين حديث جز بر دوازده امامِ شيعه که مايه عزت اسلام بوده اند ، بر کسي منطبق نيست .
از اين بيان نتيجه مي گيريم که : اسلام و تشيع ، دو روي يک سکه اند و هردو به يک حقيقت اشاره دارند . براي پيدايش شيعه ، تاريخي جز تاريخ خودِ اسلام نمي توان انديشيد و تشيسع از نقطه اي جوشيد که اسلام از آنجا جوشيد و هيچ تقدم و تأخري بر بيان آن دو نيست ، در
حالي که ديگر فرق و گروه هاي اسلامي ، همگي پس از درگذشت پيامبر پديد آمده اند و تاريخي غير از تاريخ اسلام دارند .

1 ـ صحيح مسلم ، ج6 ، صص 3 و 4 ؛ بحار ، ج36 ، ص299 ، ح133

18
بديهي است ، « تسنّن » ، به معناي پيروي از سنت ، قدر مشترکي است ميان همه فرق اسلامي ، ولي تسنن به معني پذيرش اسلام در قالب خلافت ابوبکر و ديگر خلفا ، انديشه اي است که پس از درگذشت پيامبر پديد آمد و زادگاه آن ، سقيفه بني ساعده و حوادث پس از آن است ، بنابراين ، تسنّن به اين معني ، فاقدِ اصالت است و در قالب ديگر ، يعني پيروي از سنت پيامبر از ويژگي همه فرق اسلامي است .
برادران اهل سنت ، در فقه ، از يکي از چهار فقيه پيروي مي کنند ولي در عقايد اشعري هستند و پيرو آراي امام اشعري و روشن است که همه اين مذاهبِ فقهي و کلامي ، پس از اسلام پديد آمده اند .
واصل بن عطا ( 80 ـ 130 ) پايه گذار مکتب اعتزال است و امام اشعري ( 260 ـ 324 ) پايه گذار مذهب کلامي . و شيخ ماتريدي ( 260 ـ 331 ) نيز پايه گذار مکتب ماتريدي است و همه اين مذاهب ، رخدادهايي است که پس از اسلام پديد آمده اند .
و اينک يادآور مي شويم که : فرق جوهري مکتب تشيع با ديگر مکتب ها ، آن است که : تشيع خلافت را ادامه وظيفه رسالت مي داند ، پس روشن است که مانند

19
رسالت ، مقامي الهي است و راه شناسايي امام ( در حالي که رسول و طرف وحي نيست ) همان تنصيص خداست ، امّا خلافت و امامت از ديد اهل سنت ، يک مقام اجتماعي است و راه شناسايي آن انتخاب و گزينش مردم است و حال چرا تعداد آنها دوازده تا است ، فلسفه آن بسان ديگر مسائل غيبي ، براي ما روشن نيست .
2 ـ عصمت پيشوايان
از مسائلي که درباره آن پرسش مي شود ، اعتقاد به عصمتِ امامانِ دوازده گانه است . پرسشگران تصوّر مي کنند که اعتقاد به عصمت فردي ، ملازم با اعتقاد به نبوت او است و تصوّر مي کنند ما که به عصمت آنان عقيده منديم ، پس آنان را نبي و پيامبر مي دانيم ! در حالي که خاتميت رسول اسلام ، از ضروريات آيين است .
براي توضيح ناچاريم به دو موضوع بپردازيم :
1 ـ دلاليل عصمت امامان شيعه چيست ؟
2 ـ اعتقاد به عصمت ملازم با اعتقاد به نبوت نيست .
دلايل عصمت امامان
عصمت پيشوايان را مي توان از طرق مختلف ثابت

20
کرد و از ميان دلايل انبوه ، به دو دليل بسنده مي کنيم :
الف : آيه تطهير
« إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْکُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَکُمْ تَطْهِيراً » . ( 1 )
« مشيت الهي بر تطهير شما اهل بيت پيامبر تعلّق گرفته است . »
در اين که مقصود از اهل بيت خاندان رسالت و فرزندان پيامبر است ، سخني نيست و ضماير « مذکر » به نام « عنکم » و « يطهّرکم » بر اين مطلب گواهي مي دهد .
گذشته از اين ، پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) بارها با انداختن کسا بر سر آنان ، اهل بيت خود را معرفي کرده است و فرموده است : « أللّهمّ إنَّ هؤلاء أهلِ بَيْتي » .
بايد دانست که مقصود از « تطهير » در آيه ، پاکيزگي از قذارت مادي نيست ؛ زيرا خداوند از همگان خواسته که جامه و بدن خود را از قذارت پاک کنند ، بلکه مقصود ، تطهير از گناه و آلودگي هاي معنوي است ، همچنان که مقصود از تطهير مريم همين است آنجا که مي فرمايد :

1 ـ احزاب : 33

21
« إِنَّ اللهَ اصْطَفَاکِ وَطَهَّرَکِ وَاصْطَفَاکِ عَلَي نِسَاءِ الْعَالَمِينَ » . ( 1 )
« خداوند تو را ( اي مريم ) برگزيد و تطهير کرد و بر زنان جهانيان برتري بخشيد . »
ب : حديث ثقلين
حديث ثقلين دليل دوم عصمت آنان است ، آنجايي که پيامبر گرامي ( صلّي الله عليه وآله ) در مواقع مختلف عترت را عِدل قرآن مي شمارد و مي فرمايد :
« إنّي تارک فيکم الثقلين کتاب الله و عترتي ما إن تمسّکتم بهما لَنْ تضلّوا » . ( 2 )
« من درميان شما دو امانت گرانبها مي گذارم و مي روم ، مادام که چنگ بر آن مي زنيد گمراه نخواهيد شد . »
در اين حديث که فريقين آن را نقل کرده اند ، عترت معادل قرآن و مايه هدايت معرفي شده است .
به يقين قرآن از خطا مصون است و طبيعي است آنچه که معادل قرآن است و هرگز تا روز رستاخيز از آن جدا

1 ـ آل عمران : 140
2 ـ بحار ، ج36 ، ص331 ، حديث 191

22
نمي شود نيز مصون از خطا و گناه خواهد بود .
دلايل عصمت معصومان ( عليهم السلام ) منحصر به اين دو دليل نيست ، ليکن اين نوشته گنجايش بيش از اين را ندارد ، از اين رو به همين اندازه اکتفا مي شود .
عصمت افراد ملازم با نبوّت آنان نيست
« عصمت » ملازم با « نبوت » نيست ، هرچند که نبوت با عصمت ملازم است . به گواه اين که قرآن کريم برخي را معصوم معرفي کرده در حالي که به اتفاق همه ، نبي نبوده اند ؛ مثلاً حضرت مريم معصوم از گناه و مطهّر از لغزش بود ليکن نبي و رسول نبود . همچنين مصاحب موسي که معلم او بود ، معصوم از گناه بود ، ولي نبي نبود . در عظمت مقام معلم موسي همين بس که قرآن او را چنين شناسانده است :
« فَوَجَدَا عَبْداً مِنْ عِبَادِنَا آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً * قَالَ لَهُ مُوسَي هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلَي أَنْ تُعَلِّمَنِي مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً » . ( 1 )
« تا بنده اي از بندگان ما را يافتند که از جانب خود به

1 ـ کهف : 65 ـ 66

23
او افاضه نموده و از نزد خود به او دانشي آموخته بوديم ، موسي به او گفت : آيا اجازه مي دهي من از تو پيروي کنم تا از مايه هاي رشدي که آموخته ايد بياموزم . »
کسي که قرآن وي را با چنين جمله هاي چشمگيري معرفي مي کند ، جز معصوم نمي تواند باشد .
بنابراين ميان عصمت و نبوت ، ملازمه اي وجود ندارد و نمي توان هر معصوم را نبي دانست . و ملاک نبوت ، غير از ملاک عصمت است ؛ در نبوت ، مسأله وحي مطرح است و نبي کسي است که طرف وحي الهي باشد ، در حالي که در عصمت ، مسأله علم به عواقب گناه مطرح است که او را از هرنوع آلودگي صيانت مي بخشد .
3 ـ مصونيت قرآن از تحريف
شيعه اماميه معتقد است که قرآن کريم از هرنوع تحريف ( کم و زياد ) مصون است و پيامبر گرامي ( صلّي الله عليه وآله ) 114 سوره را ، به نحوي که در مصاحف موجود است ، درميان ما گذارد و به ملکوت اعلي پيوست و مسلمانان با عنايت خارق العاده اي در حفظ آن کوشيده اند و نگذاشتند حتي کلمه اي از آن حذف يا دگرگون شود .

24
شگفتي اينجا است که شيعه معتقد است : بزرگان اهل سنت نيز بر اين عقيده اند و آنها را از هرنوع اعتقاد به تحريف منزه مي شمارد و ورود اخبار تحريف در کتاب هاي آنان را دليل بر عقيده آنان نمي گيرد ، همچنان که ورود برخي از روايات تحريف شده در کتاب هاي ما ، دليل بر عقيده ما نيست . شما مي توانيد عقيده شيعه را از قديمي ترين آثار آنان به دست آوريد ، مانند :
الف : فضل بن شاذان ( ت260 ) در کتاب « الإيضاح » ؛ ( 1 ) وي در اين کتاب بر افرادي مانند بخاري ( ت256 ) و احمد بن حنبل ( ت241 ) و غير اينها خرده مي گيرد که آنها آيه رجم را در کتاب هاي خود آورده اند و اگر خود او قائل به تحريف بود ؛ نمي توانست چنين ايرادي را بر اين افراد بگيرد .
ب : شيخ صدوق ( ت381 ) در کتاب اعتقادات ؛ او چنين مي گويد :
« إنّ الله تعالي محدثه و منزله و ربه و حافظه و المتکلّم به » . ( 2 )

1 ـ ايضاح ، صص 219 ـ 217
2 ـ اعتقادات صدوق ، ص93

25
« خداوند پديدآورنده قرآن و فرستنده و صاحب و نگاهبان و گوينده آن است . »
ج : شيخ مفيد ( ت413 ) درکتاب « اجوبة المسائل السروية » ؛ پس از نقل اخباري که حاکي از تحريف است ، مي گويد :
اينها همگي خبر واحدند که نمي توان بر صحت آنها را پذيرفت ، از اين جهت نمي توانيم از مصحف به خاطر اين روايات دست برداريم . ( 1 )
د : سيد مرتضي علم الهدي ( ت436 ) ؛ مي گويد : گروهي از صحابه مانند عبدالله بن مسعود و ابيّ بن کعب و امثال آنان ، قرآن را براي پيامبر بارها خوانده اند و اين حاکي از آن است که اين قرآن در زمان خودِ رسول گرامي ( صلّي الله عليه وآله ) گرد آمده است .
هـ : شيخ طوسي ( ت460 ) ؛ در کتاب « تبيان » بر مصونيت قرآن از هرنوع تحريف تصريح مي کند . ( 2 )
و : طبرسي ( ت548 ) در « مجمع البيان » ؛ با تأکيد بيشتر بر نفي تحريف اصرار ميورزد .
اينها نمونه هايي است از بزرگان و پيشينيان که

1 ـ مجموعه رسائل ، ص266
2 ـ تبيان ، ج1 ، ص3

26
پايه گذاران عقيده شيعي و تنظيم کنندگان اصول اعتقادي اين طايفه هستند . اگر مسأله تحريف سخن صحيحي بود ، لااقل بايد يکي از آنان ، آن را مي پذيرفت .
درميان علماي معاصر شيعه ، حضرت امام خميني ( رحمه الله ) ( ت1409 ) در سال 1334 هـ . ش . ضمن تدريس اصول ، مسأله تحريف قرآن را در حجّيت ظواهر مطرح نمودند ، و روايات تحريف را به گروه هاي چهارگانه تقسيم کردند و سرانجام به اين نتيجه رسيدند که عنايت مسلمانان به حفظ قرآن مانع از آن بود که قرآن تحريف شود ، و رواياتِ تحريف يا مجعول است و يا در صدد تفسير آيات مي باشد . ( 1 )
مسأله اختلاف قرائت ها درنظر محققان ، مربوط به خود قاريان است و ارتباطي به وحي الهي ندارد و قرآن جز به يک قرائت فرود نيامده است . امام صادق ( عليه السلام ) دراين باره مي فرمايد :
« . . . إنّ القرآن واحد نزل من عند واحد ولکن الإختلاف يجيء مِنْ قِبَلِ الرواة » . ( 2 )

1 ـ تهذيب الاصول ، ج2 ، ص96
2 ـ کافي ، ج2 ، ص630 ، ح12

27
« قرآن يکي است و از نزد خداي يگانه فرود آمده و اختلاف از آن راويان است . »
دليل آن روشن است ؛ زيرا هريک از قراء ، بر قرائتِ خود ، دليلي ـ غير از سماع از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ـ اقامه مي کند .
اگر واقعاً اين قرائت ها با سند صحيح از پيامبر به
آنان رسيده باشد ، در اين صورت اقامه حجت بي معنا خواهد بود ، از اين جهت ما معتقديم قرآنِ واقعي
همين قرائت فعلي ( عاصم به روايت حفص ) است که مأخوذ از قرائت علي ( عليه السلام ) بوده و او هم از پيامبر گرفته است و براي ما همين افتخار بس که امام شيعه ، هم
حافظ و نگهبانِ قرائت قرآن است و هم نگهبان حديث پيامبر ( رحمه الله ) زيرا قرآن کنوني که از طريق عاصم به ما
رسيده ، همان قرائت علي بن ابي طالب ( عليه السلام ) است ؛ همچنان که حديث نبوي بهوسيله علي در کتاب عظيمي جمع گرديد و در اختيار پيشوايان و امامان بود ولي خلفا نوشتن حديث را ممنوع ساختند ، و اين ممنوعيت تا
سال 143 ادامه داشت و ناگهان در عصر منصور دوانيقي تحريم شکست و نگارش حديث از محاق تحريم
بيرون آمد .

28
مسأله اي به نام « منسوخ التلاوة »
در صحاح و مسانيد ، آيه اي است به نام « آيه رجم » که سبک جمله بندي اش ، حاکي از مجعول بودن آن است ولي نويسندگان صحاح آن را جزو قرآن دانسته و از عمربن خطاب چنين نقل مي کنند که او گفت : « لولا أنّي أخاف أن يقال : زاد عمر في القرآن ، أثبت هذه الآية فإنّا کنّا نقرأها علي رسول الله ( صلّي الله عليه وآله ) : الشيخ و الشيخة إذا زنيا فارجموهما ألبتة بما قضيا من الشهوة ، نکالاً من الله والله عزيز حکيم » . ( 1 )
محققان اهل سنت ، که قرآن را از هرنوع تحريف مصون مي دانند ، در برابر اين روايت و نظاير آن انگشت تعجب به دندان گرفته و راه چاره اي انديشيده اند و گفته اند : اين آيه و نظاير آن ، از قبيل آيات « منسوخ التلاوة » است ؛ يعني روزگاري جزو قرآن بوده ليکن بعدها تلاوت آن منسوخ گرديده است ، هرچند مضمون آن به قوت خود باقي است ؛ زيرا رجم شيخ و شيخه از احکام قطعي اسلام مي باشد .

1 ـ صحيح بخاري ، ج8 ، صص 208 ـ 211 ، باب رجم الحبلي ؛ مسند احمد : ج1 ، ص23 و ج5 ، ص132

29
اکنون در اين جا دو مطلب را يادآور مي شويم :
1 ـ هرگاه آيه اي ازنظر مضمون ، منسوخ نباشد ( چنان که در مورد رجم چنين است ) چرا بايد لفظ آن از قرآن حذف شود ؟ ! آيا الفاظ آن در حدّ تحدي نبوده و از نظر فصاحت و بلاغت به پايه آيات ديگر نمي رسيد که حذف گرديد ؟ اگر چنين بود ، چرا از اول فرود آمد و اگر واجد شرايط اعجاز بود چرا حذف گرديد .
اگر مضمون آيه منسوخ شده بود ، مي شد براي حذف آن مجوّزي ساخت ولي فرض اين است که معناي آيه به قوّت خود باقي است و لفظ آن حذف شده است و اين نوعي تحريف ناپسندي است که عقل و خرد آن را صحيح نمي داند .
چيزي که محققان را بر اين کار واداشته ، آن است که صحيح بخاري در نزد آنان ، بسان کتاب الهي خدشه پذير نيست ! اگر آنان به خود اجازه مي دادند که اين کتاب نيز مانند ديگر کتاب هاي بشري خدشه پذير باشد ، رد روايت آسان تر از آن است که به مسأله منسوخ التلاوة پناه ببرند و درحقيقت از زير باران برخيزند و زير ناودان قرار گيرند !
فرض کنيم که منسوخ التلاوة اصلي است صحيح ،

30
چرا روايات تحريف را ، که در کتب شيعه وارد شده ، از اين طريق تصحيح نمي کنيد .
قرطبي ( ت671 ) در تفسير خود « الجامع لأحکام القرآن » ، در اول سوره احزاب مي نويسد : اين سوره داراي 73 آيه است ، سپس اضافه مي کند :
« و کانت هذه السورة تعدل سورة البقرة و کانت فيها آية الرجم ؛ « الشيخ و الشيخة إذا زنيا فارجموهما ألبتة نکالاً من الله والله عزيز حکيم ! » ذکره أبوبکر الأنباري عن أبيّ بن کعب » . ( 1 )
اين سوره در آغاز و به هنگام نزول ، به اندازه سوره بقره بود ( 286 آيه ) و آيه رجم که مي گويد : « اگر مرد و يا زنِ پير زنا کردند ، آن دو را سنگسار کنيد ، اين انتقامي است از خدا ، خدا قدرتمند و حکيم است ! » در آن بود .
و آنگاه از عايشه نقل مي کند که سوره احزاب در عصر پيامبر 200 آيه بود ، ولي هنگام نوشتنِ قرآن ، جز بر آيات موجود ( 73 آيه ) دست نيافتند ! ( 2 )
قرطبي سپس دست و پا زده است تا با حفظ صحّت

1 ـ الجامع لاحکام القرآن ، ج14 ، ص113 ، تفسير سوره احزاب .
2 ـ الجامع لاحکام القرآن ، ج14 ، ص113 ، تفسير سوره احزاب .

31
حديث ، آن را بدين صورت که : « اين آيات پس از نزول به امر الهي ، به سوي او بازگشته است » توجيه کند .
شکي نيست که اين اخبار کاملاً بي اساس است و نزول آياتي در حدّ اعجاز و رفع آن ، کار حکيمانه اي نيست ، به خصوص اگر معاني آن از رسميت برخوردار باشد . حالا فرض کنيد آنچه که آنان مي گويند صحيح است ، چرا چنين عذري را در روايات شيعه نمي پذيرند ؟ ! شيعه هم حق دارد بگويد آياتي که به عنوان تحريف در کتب حديث وارد شده جزء آيات منسوخ التلاوة است و روزگاري جزو قرآن بوده و سپس از آن اخراج شده و مانند آيه رجم در اختيار ما باقي مانده است .
به نظر مي رسد که اين بحثِ فشرده درباره نفي اين تهمت ( تحريف قرآن ) کافي باشد ، خوشبختانه علماي محقق ما کتاب هاي گسترده در نفي اين تهمت نوشته اند و در اين ميان شما مي توانيد دو کتاب « صيانة القرآن من التحريف » و « التحقيق في نفي التحريف » را مطالعه کنيد .
مصحف فاطمه چيست ؟
گاهي علما و دانشمندان اهل سنت ، از مصحف فاطمه

32
سراغ مي گيرند و تصوّر مي کنند که مصحب به معناي قرآن است و دخت گرامي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) قرآن خاصي داشته که با اين قرآن متفاوت بوده است !
بايد يادآور شويم که واژه « صحف » در قرآن به معناي مطلق کتاب آمده است ، چنان که مي فرمايد :
ـ « وَإذَا الصُّحُفُ نُشِرَت » . ( 1 )
« آنگاه که نامه هاي اعمال منتشر گردد . »
ـ « إنَّ هذا لَفِي الصُّحُفِ الأولي * صُحُفِ إبراهِيمَ وَ مُوسي » . ( 2 )
« اين ، در صحيفه هاي نخستين ، در کتاب ابراهيم و موسي است . »
و همچنين « مصحف » نيز از همين ماده اخذ شده و به معناي دفتر يا کتابِ جلد شده به کار مي رفت و در صدر اسلام حتي پس از درگذشت پيامبر ، « مصحف » نام قرآن نبود بلکه هر کتاب مجلّدي را مصحف مي ناميدند .
ابن ابي داود سجستاني در باب گردآوري قرآن ، در مصحفي از محمد بن سيرين نقل مي کند : وقتي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله )

1 ـ تکوير : 10
2 ـ اعلي : 18 ـ 19

33
درگذشت ، علي ( عليه السلام ) سوگند يادکرد : « عبايي بردوش نکنم مگر اين که قرآن را در مصحفي گردآورم » ؛ ( اقسم عليٌّ علي أن لا يرتدي الردي إلاّ لجمعة حتّي يجمع القرآن في مصحف ) .
و نيز ابي العاليه نقل مي کند :
« إنَّهم جَمعوا القرآن في مصحف في خلافَة أبي بَکر » .
« آنان قرآن را در خلافت ابي بکر در مصحفي جمع کردند . »
و نيز از حسين ( عليه السلام ) نقل مي کند :
« إنَّ عمر بن الخطاب أمر بجمع القرآن و کان أوّل من جمعه في المصحف » .
« عمر بن خطاب فرمان به گردآوري قرآن داد و او اول کسي است که قرآن را در مصحف جمع کرد . » ( 1 )
اين جمله ها حاکي است که در آن روزگار ، مصحف به معناي دفتر بزرگ و يا کتابي مجلد بوده که اوراق را از

1 ـ کتاب مصاحف ، نگارش حافظ ابوبکر عبدالله بن ابي داود سجستاني ، ص10 ـ 9

34
پراکنده شدن حفظ مي کرده ، سپس به مرور زمان اختصاص به قرآن يافته است .
اتفاقاً روايات پيشوايان ما حاکي است که حتي در زمان آنان ، لفظِ مصحف به معناي کتاب و يا دفتر مکتوب بوده است .
امام صادق ( عليه السلام ) فرمود :
« من قرأ القرآن في المصحف متع ببصره » . ( 1 )
« هرکس قرآن را از روي برگ هاي مجلد بخواند ، از چشم خود بهره مي گيرد . »
و نيز در حديثي ديگر آمده است :
« قراءة القرآن في المصحف تخفّف العذاب عن الوالدين » . ( 2 )
« خواندن قرآن از روي برگ هاي مجلد ، عذاب را از پدر و مادر کم مي کند . »
مورّخان درباره ترجمه خالد بن معدان مي نويسد :
« إنّ خالد بن معدان کان علمه في مصحف له ازار

1 ـ اصول کافي ، ج2 ، ص613
2 ـ اصول کافي ، ج2 ، ص613

35
و عري » . ( 1 )
« خالد بن معدان دانش خود را در دفتري ضبط کرده بود که براي آن دکمه ها و دستگيره داشت . »
خالد بن معدان از تابعين بوده و هفتاد صحابي را درک کرده است . و ابن اثير ترجمه آن را در ماده کلاعي آورده است . ( 2 )
پس تا اينجا روشن شد که تا پايان قرن اول ، لفظ « مصحف » به معناي کتاب مجلد و يا دفترچه جلد شده بود که افراد دانش و آگاهيِ خود را در آن ضبط مي کردند . و اگر بعدها قرآن را مصحف گفته اند ، چون از ذهن ها بيرون آمده و بر برگ ها نوشته شد و به صورت مجلّد درآمد .
باتوجه به اين مسأله ، نبايد در شگفت باشيم که دخت گرامي پيامبر داراي مصحفي باشد و دانش و آگاهي هاي خود را که از پدر بزرگوارش برگرفته بود ، در آن بنويسد و براي فرزندان خود ، به صورت بهترين ميراث ، به يادگار بگذارد .

1 ـ المصاحف سجستاني ، صص 134 و 135
2 ـ اللباب في تهذيب الأنساب ، ابن اثير ، ج3 ، صص 62 و 63

36
خوشبختانه فرزندان فاطمه ( عليها السلام ) حقيقت و واقع اين مصحف را شناسانده و گفته اند : اين مصحف ، جز يک رشته آگاهي هايي که از پدر بزرگوارش شنيده و يا از طريق ديگر به دست آورده ، چيز ديگري نيست . اينک برخي از روايات را مي آوريم :
حسن بن علي فرمود : « نزد ما جامعه اي است که در آن حلال و حرام وارد شده و مصحف فاطمه هست در حالي که در آن کلمه اي از قرآن نيست بلکه املاي رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) و خط علي ( عليه السلام ) است و همگي دراختيار ماست . » ( 1 )
باتوجه به اين حديث و نصوص پيشين ، نبايد شک کرد که مصحف فاطمه ارتباطي به قرآن ندارد و آن کتاب مجلدي بوده که در آن حقايق و معارفي که از پيامبر گرامي شنيده شده بود ، ضبط گرديده است .
4 ـ تهمت تکفير صحابه
از افتراها و سخنان بي اساس منسوب به شيعه ، تکفير ياران رسول خدا است . اين تهمت آنچنان در اعماق اذهان برخي رخنه کرده که غالباً آن را به رخ مي کشيدند .

1 ـ بصائر الدرجات ، الصفار ، صص 157 و 158

37
در سال 1419 هـ . ق . برابر با 1377 هـ . ش . در دانشگاه آل البيت اردن به سخنراني دعوت شدم ، استادي از اساتيد آنجا درباره اين موضوع با من به گفتگو پرداخت ، به او گفتم : پيامبر گرامي فزونتر از صد هزار صحابي داشت که تقريباً نام 15 هزار از آنها ضبط گرديده و باقيمانده حتي نامشان نيز در تاريخ نيامده است ! با اين وصف چگونه مي شود چنين جمع کثيري را تکفير کرد ، در حالي که نام اکثر آنها را نمي دانيم ، سپس يادآور شدم : تکفير در گرو وجود ملاک است چگونه مي توان گفت در همه آنان ملاک تکفير وجود داشته در حالي که گروه بسياري از آنان ، از شيعيان علي ( عليه السلام ) بوده اند و تاريخ نام و خصوصيات آنان را ضبط کرده است .
آنگاه افزودم : گروهي از ياران پيامبر ؛ مانند « ياسر » و همسرش « سميه » پس از بعثت و قبل از هجرت ، به شهادت رسيده يا درگذشته اند و گروهي در غزوات در حال حيات رسول خدا جام شهادت نوشيده اند و در نبردهاي بدر ، احد ، احزاب و . . . افتخاراتي آفريده اند که يکي از آنها حمزه سيدالشهداء است ، چگونه مي توان اين گروه را تکفير کرد در حالي که درخت اسلام با خون آنان سيراب شد و رشد يافت .

38
بنابراين ، بايد گفت : چنين مسأله اي از ريشه دروغ است و مسأله تکفير صحابه تهمتي بيش نيست . اگر اجازه دهيد من گلايه خود را از برادران اهل سنت مطرح کنم ؛ چرا برخي از آنان شيعه را تکفير و متهم مي کنند در حالي که در کتاب هاي حديثي اهل سنت ارتداد صحابه به صورت خبر متضافر نقل شده و شما مي توانيد اين احاديث را در جامع الاُصول ( 1 ) ابن اثير مطالعه کنيد که همه اين احاديث را از صحيح بخاري ، و مسلم و مانند آنها گرفته است .
روي أنس بن مالک أنّ رسول الله ( صلّي الله عليه وآله ) قال : « ليردنّ عليّ الحوض رجال ممن صاحبني حتي إذا رأيتهم و رفعوا إليّ اختلجوا دوني فلأقولنَّ أي ربي أصحابي ، أصحابي ، فيقالنَّ لي : إنّک لا تدري ما أحدثوا بعدک » .
« أنس بن مالک از رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) نقل مي کند که : « گروهي از ياران من در روز قيامت نزد حوض کوثر

1 ـ جامع الاصول ، ج11 ، صص 123 ـ 119 ، کتاب قيامت ، که در آن احاديث دهگانه ( که حاکي از ارتداد صحابه است ) نقل شده و لفظ « ارتداد » مکرر در آنها به چشم مي خورد .

39
بر من وارد مي شوند ، من آنها را مي بينم و بر من ارائه مي شوند ، ناگهان از دست من گرفته مي شوند و من فرياد مي زنم : پروردگارا ! ياران من ، ياران من ، آن موقع پاسخ مي گويند : تو نمي داني بعد از تو چه کارهايي را پديد آوردند . »
در اين جا به نقل همين حديث اکتفا مي کنيم ، علاقه مندان مي توانند به کتاب يادشده مراجعه کنند .
چيزي که مي توان گفت اين است که مسأله « تکفير صحابه » تحريف شده مسأله ديگري به نام « عدالت صحابه » است و آن اين است که آيا تمام کساني که با رسول خدا ديداري داشتند ، تا لحظه مرگ عادل و رستگار بودند ؟ يا برخي از آنان عادل و برخي ديگر از هوي و هوس پيروي کردند و طبعاً گروه دوم به کيفر اعمال خود خواهند رسيد ؟ !
اهل سنت مي گويند : همه کساني که با رسول خدا ديداري داشتند ، عادل بودند و درميان آنان خطاکار و فاسقي وجود نداشته است . ولي برخلاف صحابه ، تابعانِ آنان ، به دو دسته تقسيم مي شوند : عادل و فاسق ، صالح و طالح .

40
در حالي که عقيده شيعه به خلاف آن است . شيعيان معتقدند : ديدن پيامبر عدالت آفرين نيست و ماهيت افراد را دگرگون نمي سازد ، بنابراين صحابه و تابعين حکم يکسان دارند .
در پاسخ آنان که مي گويند : ما دين خود را از صحابه گرفته ايم ، پس بايد آنان عادل باشند ، بايد گفت : اگر دين خود را از صحابه گرفته ايد از تابعان نيز گرفته ايد ، پس بايد همگان عادل باشند . دودمان بني اميه ، يزيد بن معاويه و حجاج بن يوسف ثقفي نيز همگي از تابعان هستند ! بنابراين بايد کوشش کنيد تا دين خود را از عدول آنان بگيريد .
گذشته از اين ها عدالت صحابه يک مسأله کلامي است و اختلاف در مسائل کلامي نبايد باعث تفرقه
شود ؛ زيرا غالباً در اين نوع مسائل وحدت نظريه وجود
ندارد .
دلايل کساني که به عدالت همه صحابه صحه نمي گذارند بلکه آنها را به دوگروه مختلف تقسيم مي کنند به قرار زير است :
1 ـ قرآن مجيد برخي از آنان را فاسق ناميده است و

41
مي گويد : « إنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَأ فَتَبَيَّنُوا » . ( 1 )
مسلماً اين فرد فاسق ، جزو صحابه بوده و در سال ششم هجرت خبر دروغي را گزارش کرده است و مفسران و مورّخان مي گويند اين فرد کسي جز وليد بن عقبه نبوده است .
2 ـ قرآن و تاريخ حاکي است که پيامبر در روز جمعه اي ، به خواندن خطبه هاي نماز جمعه مشغول بود ، وقتي صداي طبل ـ که از ورود کاروان تجاري از شام حکايت مي کرد ـ به گوش آنان رسيد ، بيشترِ آنان نماز را ترک کرده و به سراغ منافع مادي خود رفتند ، چنانکه مي فرمايد : « وَإذا رَأوا تِجارَةً أوْ لَهْواً انْفَضُّوا إلَيْها وَتَرَکُوکَ قائِماً » . ( 2 )
از اين دو آيه که بگذريم ، به نکته ديگري نيز برمي خوريم و آن اين که : پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) قاتل عمار را « فئه باغيه » خواند و برخي از صحابه در رأس آن فئه قرار داشتند . پيامبر رو به او ( عمار ) فرمود : « تقتلک الفئة الباغية » ؛ « تو را گروه ستمگر مي کشند . »

1 ـ حجرات : 6
2 ـ جمعه : 11

42
البته ادلّه اي که حاکي از انحراف برخي از صحابه مي باشد ، فزون تر از آن است که بتوانيم همه را در اينجا بياوريم ، هرچند عاطفه انساني پيامبر ايجاب مي کند که بر همه صحابه جامه عدالت بپوشاند ولي واقعيت هاي خارجي مانع از تسليم دربرابر حکم عاطفه است .
به خاطر دارم در يکي از سال ها که به حج مشرف بودم ، جواني مصري بهوسيله يکي از زائران ايران به مجمع ما هدايت شد ، او مي گفت : مشغول نوشتن تزي با عنوان « عدالت صحابه » هستم . به او گفتم : « عدالة الصحابة ؛ يعني العاطفة و البرهان » او از عنوان بحث استقبال کرد ، برايش توضيح دادم : عاطفه انساني ايجاب مي کند که انسان همه ياران او را عادل و دادگر معرفي کند ولي چه مي توان کرد که واقعيت ها آن را تکذيب مي کند . چه بسا در ميان دو گروه از صحابه نبردي سهمگين برپا بوده و برخي برخي را کشته اند و حق مسلّماً با يکي بوده نه با هردو و طبعاً يکي حق بوده و ديگري باطل ، و حکم گروه باطل روشن است .
و درست است که قرآن در برخي از آيات ، صحابه پيامبر ( صلي الله عليه وآله ) را ستوده است ليکن بايد توجه کرد که اين نوع ستايش ها مربوط به دوران نزول آيه بوده و ناظر به

43
زندگي هاي بعدي آنان نيست و محور قضاوت در نجات افراد ، بررسي مجموع پرونده زندگي اوست ، نه پرونده بخشي از زندگي وي . قرآن مي فرمايد :
« لَقَدْ رَضِيَ اللهُ عَنْ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّکِينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً » . ( 1 )
« خدا از گروه با ايمان خشنود شد آنگاه که با تو در زير درخت بيعت کردند و از آنچه که در دل دارند آگاه گشت . آرامش را بر آنان فروفرستاد و آنان را با پيروزيِ نزديک نويد داد . »
اگر دقت کنيم ، ظرف رضايت ، سراسرِ عمر آنان نيست بلکه ظرفي خاص است و آن زمان بيعت است چنان که مي فرمايد : « إذْ يُبَايِعُونَکَ » ؛ يعني در اين مقطع خاص از آنان خشنود شد ولي حالات بعدي در گرو استقامت و وحدت رويه است . اگر گروهي تغيير روش دادند ، آيه پيشين دليل خشنودي خدا از آنان نيست .
گذشته از اين ، آنان که با پيامبر در آن روز بيعت کردند ، حدود 1400 نفر بودند نه 15 هزار نفر ، که عدالت آنان

1 ـ فتح : 18

44
امري مسلم گرفته شده است ، و همچنين در آخر اين سوره ياران رسول خدا را مي ستايد و مي فرمايد :
« مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَي الْکُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُکَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلا مِنْ اللهِ وَرِضْوَاناً سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَلِکَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَمَثَلُهُمْ فِي الاِْنْجِيلِ کَزَرْع أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَي عَلَي سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمْ الْکُفَّارَ وَعَدَ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَأَجْراً عَظِيماً » . ( 1 )
« محمد ( صلّي الله عليه وآله ) پيامبر خداست و کساني که با او هستند ، بر کافران سخت گير و با همديگر مهربانند . آنان را در رکوع و سجود مي بيني که فضل و خشنودي خدا را خواستارند . علامت و مشخّصه آنان بر اثر سجود در چهره هايشان است . اين صفت ايشان است در تورات و مَثَل آنها در انجيل ، چون کِشته اي است که جوانه خود برآوَرَد و آن را مايه دهد تا ستبر شود و بر ساقه هاي خود بايستد و دهقانان را به شگفت آورد .

1 ـ فتح : 29

45
تا از انبوهي آنان خدا کافران را به خشم دراندازد . خدا به کساني از آنان که ايمان آورده و کارهاي شايسته کرده اند ، آمرزش و پاداش بزرگ وعده داده است . »
آري ، درست است که در آغازِ آيه ، ستايش به عمل آمده ليکن در ذيل آيه به تبعيض پرداخته و يادآور مي شود که وعده الهي شامل گروهي از آنان است نه همگان ، به گواه لفظ « منهم » که در « وَعَدَ اللهُ الّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَأَجْراً عَظيماً » . آمده است .
ايمان ابوطالب
اهل سنت بر اندام تمام صحابه جامه « عدالت » ، بلکه « عصمت » مي پوشانند ولي شخصي را که نزديک به 13 سال از جان و کيان رسول گرامي ( صلّي الله عليه وآله ) دفاع کرده و همه چيز ، حتّي شخصيت اجتماعي خود را فداي او نموده است را تکفير مي کنند ، ما اگر بخواهيم پايه ايمان فردي رانسبت به موضوعي به دست آوريم از دو راه مي توانيم به اين هدف برسيم :
1 ـ رفتار و کردار او .
2 ـ آثار ادبي و فرهنگي او .

46
درباره راه نخست ، يادآور مي شود که فداکاري ابوطالب را نمي توان معلول عصبيت به بيت بني هاشم دانست بلکه فداکاري عظيم او ، اثر ايمان او بر راستگويي برادرزاده اش بود . او بسان تمام شهيدان راه حق پروانهوار سوخت و جان باخت .
در اينجا فرصتِ آن نيست که خدمات ابوطالب بيان گردد امّا به اتفاق همه نويسندگان ، او همه بلاها و رنج ها را به جان خريد و از حريم رسالت دفاع نمود ، چگونه مي توان چنين فردي را کافر ناميد !
درباره راه دوم مي گوييم : آثار ادبي که از او به يادگار مانده ، به روشني گواهي مي دهد که او به راه و رسم برادرزاده خود مؤمن بوده و او را بسان موسي و مسيح ( عليهما السلام ) از پيامبران الهي مي دانست ، چنان که مي فرمايد :
ألم تعلموا أنّا وجدنا محمّداً * * * نبيّاً کموسي خُطَّ في أوّل الکتب ( 1 )
« نمي دانيد که ما محمد را نبي ، مانند موسي مي دانيم که در کتاب هاي پيشينيان نوشته شده است . »

1 ـ سيره ابن هشام ، ج1 ، ص352 ، وي از اين قصيده يک بيت نقل کرده است .

47
و در قصيده ديگر مي فرمايد :
ليعلم خيار النّاس أنّ محمّداً * * * نبيّ کموسي و المسيح ابن مريم
أتانا بهدي مثل ما أتيا به * * * فکلّ بأمرالله يهدي و يعصم ( 1 )
« بهترين مردم بدانند که محمّد پيامبري است مانند موسي و مسيح بن مريم . »
« او مانند آن دونفر با هدايت هاي الهي به سوي ما آمد و هريک از پيامبران به فرمان خدا هدايت کرده و از گمراهي بازمي دارند . »
اين اشعار و غير آنها ، حاکي از ايمان خالص اين مرد الهي است و بسيار دور از انصاف است که چنين مردي را به خاطر برخي از روايات ساخته و پرداخته عناصر اموي ، از جرگه مؤمنان دور سازيم .
اينک به بررسي برخي از روايت ، که درباره تکفير او آمده است ، مي پردازيم :
مسلم در صحيح خود از ابوهريره نقل مي کند که رسول خدا به عموي خود ابوطالب گفت : عمو ! بگو :

1 ـ مستدرک حاکم ، ج2 ، ص623

48
« لا إله إلاّ الله » تا من در روز رستاخيز به نفع تو گواهي دهم .
ابوطالب گفت : اگر ترس از سرزنش قريش نبود من اين جمله را به زبان جاري مي کردم و از اين طريق ديدگان تو را روشن مي ساختم ، در اين هنگام آيه ذيل فرود آمد :
« إنَّکَ لا تَهْدي مَن أحْبَبْتَ وَلکِنِّ اللهَ يَهْدِي مَنْ يَشاء » . ( 1 )
« تو نمي داني آن کس را که دوست مي داري ، هدايت کني . خدا هرکس را که بخواهد هدايت مي کند . »
اين حديث از دو جهت مردود است :
نخست : ابوطالب در سال دهم بعثت چشم از جهان بربست و ابوهريره در سال هفتم هجرت به مدينه آمد و ايمان آورد . او اين جريان را چگونه با چشم خود ديد همچنان که ظاهر حديث حاکي از آن است . و اگر واسطه درميان بوده ، آن واسطه کيست ؟ و در هردو صورت ، حديث واجد شرايط حجّيت نيست .
دوم : ايمان ـ که نوعي توبه است ـ در آخر زندگي

1 ـ قصص : 56

49
نجات بخش نيست ، چگونه پيامبر اکرم ( صلّي الله عليه وآله ) به او چنين کاري را پيشنهاد مي کند و قرآن در اين مورد چنين مي فرمايد :
« وَلَيْسَتْ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ حَتَّي إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمْ الْمَوْتُ قَالَ إِنِّي تُبْتُ الاْنَ وَلاَ الَّذِينَ يَمُوتُونَ وَهُمْ کُفَّارٌ أُوْلَئِکَ أَعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَاباً أَلِيماً » . ( 1 )
« و توبه کساني که گناه مي کنند و آنگاه که مرگ يکي از ايشان دررسد ، مي گويد : اکنون توبه کردم ، پذيرفته نيست و نيز توبه کساني که در حال کفر مي ميرند ، پذيرفته نخواهد بود ، آنانند که بر ايشان عذابي دردناک آماده کرده ايم . »
از اين جا مي توان به ضعف روايات پي برد که غالباً راويان آنان از دشمان خاندان رسالت بودند .
اصولاً براي آگاهي از خصوصيات زندگي بزرگِ قبيله ، بايد به سراغ بستگان و نزديکان او رفت . اما در اين جا شگفت آن است که به جاي مراجعه به فرزندان
ابوطالب و وابستگان اين خانواده ، به سراغ افرادي مي روند که ده سال پس از فوت او وارد مدينه شده و

1 ـ نساء : 18

50
ايمان آورده اند ! و اين در حالي است که فرزندان آن حضرت همگي به توحيد و ايمان او گواهي مي دهند ، ديگر صحيح نيست با اين همه آثار ادبي و تصريح فرزندان و فداکاري هاي کم نظير او ، در ايمان چنين فردي شک کنيم .
کليني در کافي از امام باقر ( عليه السلام ) نقل مي کند که مردي به او عرض کرد : ديگران گمان مي کنند که ابوطالب کافر مرده است . امام در پاسخ گفت : دروغ مي گويند ، چگونه او در حال کفر درگذشت در حالي که ايمان خود را در اشعار خود اظهار کرده است ، آنجا که مي گويد :
ألم تعلموا أنّا وجدنا محمّداً * * * نبيّاً کموسي خُطَّ في أوّل الکتب ( 1 )
همچنين مردي به امام صادق گفت : ابوطالب فاقد ايمان بوده است . امام در پاسخ گفت : چگونه او را به کفر متهم مي کنيد در حالي که ابوطالب مي گويد :
لقد علموا أنّ ابننا لا مکذَّب * * * لدينا و لا يعبأ بقيل الأباطل ( 2 )

1 ـ اصول کافي ، ص244 ، چاپ سنگي .
2 ـ اصول کافي ، ص244 ، چاپ سنگي .

51
« مي دانند که به فرزندان ما دروغي گفته نشده است و ما هرگز به گفتار پيروان باطل اعتنا نمي کنيم . »
دامن سخن را کوتاه مي کنيم و به موضوع ديگري مي پردازيم که آن نيز سؤال برانگيز است .
5 ـ اقامه دو نماز در يک وقت
شيعه اماميه ، غالباً نماز ظهر و عصر و همچنين مغرب و عشا را يک جا مي خوانند و اين شيوه آنها در غالب کشورها است . اکنون اين پرسش مطرح مي شود که جمع بين دونماز برخلاف سيره پيامبر است و پي آمد آن اين است که يکي از دو نماز ، در غير از وقت خود خوانده شود .
در پاسخ اين پرسش بايد گفت :
از نظر روايات ، هريک از نمازهاي ظهر و عصر ، يا مغرب و عشا دو وقت دارد :
1 ـ وقت فضيلت .
2 ـ وقت اجزاء .
وقت فضيلتِ نمازِ ظهر ، از لحظه زوال خورشيد است تا زماني که سايه شاخص به اندازه خودِ آن باشد .

52
و وقت فضيلت عصر ، از لحظه اي است که سايه شاخص از مثل به « مثلين » برسد . کسي که بخواهد وقت فضيلت را درک کند بايد نمازهاي ظهر و عصر را جدا از هم بخواند .
امّا در وقت اِجزاء ، بايد گفت که مجموع فاصله ظهر تا غروب ، وقت اِجزاء است و هرکدام از اين دو فريضه در اين فاصله به جا آورده شود ، مجزي است . در اين صورت مي توان ميان آن دو جمع کرد . چيزي که هست به مقدار چهار رکعت از اول وقت به نماز ظهر ، و به همان مقدا از آخر وقت به نماز عصر اختصاص دارد ، فقط در وقت مختص هر نماز نمي توان ديگري را به جا آورد .
عين اين دو وقت ؛ « فضيلت » و « اِجزاء » ، در نماز مغرب و عشا نيز هست که در کتاب هاي فقهي بيان شده است .
بنابراين ، اگر دو نماز را در يک وقت بگزاريم ، هر دو را در وقت خود خوانده ايم ، چيزي که هست احياناً وقت فضيلت يکي ، و گاهي هر دو را از دست داده ايم ، و التزام به سنت خوب است ولي واجب نيست . چه بسا مصالح ايجاب کند که انسان ، يک تکليف مستحبي را براي کار مصلحتِ برتر ترک کند و جريان در مورد تفريق ميان دو

53
نماز چنين است ؛ زيرا در بسياري از کشورها ، موجب حرج گرديده و احياناً سبب ترک نماز شده است .
دليل بر اين که مي توان ميان دو نماز بدون عذر جمع کرد ، عملِ رسول الله ( صلّي الله عليه وآله ) است که بارها بدون عذر دونماز را يک جا گزارد ، تا کار را بر امّت آسان سازد .
تصوّر نشود که جمع ميان دو نماز ، در ديگر مذاهب اسلامي وجود ندارد ، آنان نيز در برخي از موارد ميان دو نماز جمع مي کنند .
پيروان ابوحنيفه در عرفه و مزدلفه ميان دو نماز جمع مي کنند .
شافعي و مالکي و حنبلي در سفر ، قائل به جواز جمع هستند و برخي ديگر در مواقع عذر ؛ مانند بارندگي ، بيماري و ترس جمع ميان دو نماز را جايز مي دانند و هرگز نمي توان گفت اين افراد نماز را در غير وقت خود مي خوانند .
تا اين جا موضوع را روشن کرديم و اکنون به دنبال آن هستيم که عمل پيامبر را بررسي کنيم .
متجاوز از بيست روايت گواهي مي دهند که پيامبر بدون کوچک ترين عذر ، ميان ظهر و عصر و يا مغرب و عشا جمع کرد و همگي در صحاح و سنن وارد شده که ما

54
به برخي از آنها اشاره مي کنيم : ابن عباس مي گويد :
« صَلّي رَسُول الله الظّهر و العَصْر جميعاً و المغرب و العشاء جميعاً من غير خوف و لا سفر » . ( 1 )
« پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ظهر و عصر و مغرب و عشا را باهم ، بدون عذر ؛ مانند خوف از دشمن يا سفر به جا آورد . »
مسلم در صحيح خود ، از ابن عباس نقل مي کند که :
« صَلّي رَسُول الله الظّهر و العصر جميعاً بالمدينة مِن غير خوف و لا سفر ، فقال أبوالزبير فسألت سعيداً لِمَ فعل ذلک ، فقال : سألت ابن عباس کما سألتني ، فقال : أراد أن لا يُحرِجَ أحداً مِن أُمّته » . ( 2 )
« رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) ظهر و عصر را با هم در مدينه به جا آورد ، در حالي که نه خوفي بود و نه سفر . ابو زبير مي گويد : من به سعيدبن جبير گفتم : فلسفه آن ، چه بود ، سعيد گفت : من از ابن عباس پرسيدم ، همچنان که تو از من پرسيدي ، او در پاسخ گفت : اين بدان جهت بود که کار را بر امت خود آسان سازد . »
در يکي از سفرهايم به سوريه ، در مجمعي که علماي

1 ـ مسند احمد ، ج1 ، ص221
2 ـ صحيح مسلم ، کتاب الصّلاة ، باب جمع بين الصلاتين .

55
اهل سنت نيز حاضر بودند ، مسأله جمع بين صلاتين مطرح شد و ما برخي از اين روايات را مطرح کرديم ، يکي از آنان گفت : مقصود آن است که پيامبر نماز ظهر را در آخرين وقت و نماز عصر را در اولين وقت آن انجام داد و از اين طريق ميان دو نماز جمع کرد . در پاسخ گفتم : مسأله جمع بين صلاتين ، يک اصطلاح فقهي است که گاهي به آن « جمع تقديم » و گاهي « جمع تأخير » مي گويند و مقصود از آن ، اين است که نمازي در وقت ديگري خوانده شود نه اين که هردو در وقت خود برگزار گردد ولي پشت سر هم باشند ؛ زيرا چنين کاري موضوع جديدي نيست که درباره آن 20 روايت وارد شود ، بلکه جمعي است مطابق قاعده و هر مسلماني مي تواند نماز ظهر را در آخرين وقت فضيلت و نماز عصر را در اولين وقت فضيلت به جا آورد ، چيزي که به بيان جديد نياز دارد ، اين است که نماز عصر را به جلو يا ظهر را به عقب بکشد .
گذشته از اين سخن ، با تعليلي که ابن عباس گفت سازگار نيست و او فلسفه کار پيامبر را ـ که دو نماز را با هم خواند ـ بيان کرد که کار را بر امت آسان سازد . اين علت در صورتي تحقق مي پذيرد که دست هر مسلماني

56
در آوردن نماز ظهر و مغرب از زوال تا غروب باز باشد وگرنه جمع به شکلي که در گفتار او آمد ، خود مايه حَرَج است ؛ يعني انسان تلاش کند ظهر را در آخر وقت فضيلت و عصر را در آغاز آن انجام دهد .
6 ـ سجده بر تربت
در فقه اماميه ، نمازگزار بايد بر خاک يا آنچه از آن مي رويد سجده کند و سجده بر غير اين دو ، جايز نيست و از آنجا که مساجد امروز با فرش مزيّن شده و سجده بر زمين يا روييدني هاي از آن امکان پذير نيست شيعيان براي تحقق به آن شرط ، مقداري خاک خشک را به صورت خشکيده ( مهر ) همراه دارند که به هنگام نماز بر آن سجده مي کنند تا سجده بر زمين تحقّق پذيرد .
در اين جا بايد از يک اصطلاح علمي آگاه بود و آن اين که : يک « مسجود لَه » داريم و يک « مسجود عَلَيه » .
مقصود از اوّلي ، کسي است که براي او و به خاطر او سجده مي کنيم و آن خدا است و مقصود از دوّمي چيزي است که بر آن سجده مي کنيم و پيشاني بر آن مي نهيم و آن تربت يا روييدني هايي است از زمين ؛ بنابراين مهر و تربت « مسجود عليه » است نه « مسجود له » و بسيار دور از

57
انصاف است که کسي تربت و يا حصير را که بر آن سجده مي کنيم به بت هاي بت پرستان تشبيه کند ، در حالي که بت درنظر آنان « مسجود له » بود و لذا آن را در برابر خود مي نهادند و براي آن سجده مي کردند ، در حالي که تربت و يا حصير « مسجود عليه » است که زير پا انداخته و سرانجام سر بر آن نهاده مي شود .
مردي از امام صادق ( عليه السلام ) پرسيد : چرا بر غير زمين و يا روييدني هاي از آن ، نمي شود سجده کرد ؟ امام در پاسخ فرمود : سجده نوعي خضوع براي خداست و بايد بر غيرمأکول و ملبوس سجده کرد ؛ زيرا فرزندان دنيا ، بنده مأکول و ملبوس خود هستند و نمازگزار در سجده خود بايد بر معبود اهل دنيا سجده نکند و پيشاني خود را بر معبود فرزندان دنيا که فريب آن را خورده اند ، نگذارد . ( 1 )
شيوه سجده پيامبر و صحابه
پيامبر و ياران او ، ساليان درازي بر خاک و سنگريزه هاي مسجد سجده مي کردند و تا مدتي جز سجده بر خاک و سنگريزه و مانند آنها جايز نبود .

1 ـ وسائل ، ج3 ، باب 1 ، از ابواب « ما يسجد عليه » ، ح1

58
پس از آن ، خدا رخصت داد که بر روييدني هاي زمين ؛ مانند حصير و بوريا سجده کنند ، اکنون ما برخي از روايات را که بيانگر دومرحله بودن سجده است ، مطرح مي کنيم :
1 ـ پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود :
« جُعِلَتْ لِيَ الأَرْض مَسْجِداً وَ طَهُوراً » . ( 1 )
« زمين براي من سجده گاه و مطهِّر قرار داده شده است . »
مقصود از « سجده گاه » به قرينه مطهّر همان سنگ و خاک است که هم طهارت بخش و هم سجده گاه است .
اين حديث زمين را سجده گاه معرفي مي کند و مسلمان بايد پيشاني خود را بر زمين بگذارد .
گاهي افرادي پيشداور ، حديث را به شيوه ديگر تفسير مي کنند و مي گويند : مقصود از اين که زمين سجده گاه است ، اين است که همه زمين ، مصلاّي افراد مسلمان است ، و پيروان اسلام در هر نقطه اي مي توانند خدا را عبادت کنند و براي آن نقطه خاصي وجود ندارد و درحقيقت ، حديث در صدد ردّ انديشه يهودي و مسيحي

1 ـ صحيح بخاري ، ج1 ، ص91 ، کتاب التيمم ، ح2

59
است که مي گويد بايد خدا را در مکان خاصي عبادت
کرد ، نه در همه جا ! بنابراين ، همه زمين ها مصلاّي مسلمان است ؛ خواه طبيعي و خواه مفروش با انواع فرش ها !
اين تأويل را يکي از علماي سوريه در مجلسي مطرح کرد ، ولي در پاسخش گفتم : اين تفسير با حديث سازگار نيست ؛ زيرا لازمه آن اين است که همه زمين ها ؛ اعم از طبيعي و يا مفروش به فرش ها ، مطهِّر و پاکيزه کننده باشد ، در حالي که تطهيراز آنِ زمينِ طبيعي است ، نه مطلق زمين .
خلاصه ، امر واحدي ( زمين ) موضوعِ دو حکم است ، « تطهير » و « سجده » . . . ، تطهير از آنِ زمينِ طبيعي است ، طبعاً سجده نيز از آنِ او است .
در تاريخ آمده است : به خاطر تعيّن سجده بر زمين طبيعي ، ياران پيامبر به خاطر پرهيز از سوزش سنگريزه ها ، آنها را در دست مي گرفتند تا مدتي که پيامبر مشغول قرائت است ، خنک شود . جابر مي گويد :
« کُنْتُ أُصَلِّي مَعَ النَّبي ( صلّي الله عليه وآله ) الظهرَ ، فَآخذ قبضة مِنَ الحصي ، فأجعلها في کفّي ثمّ أحوّلها إلي الکفّ الأخري حتّي تبرد ثُمّ أضعُها لجبيني ، حتي أسجد

60
عليها من شدّة الحرّ » . ( 1 )
« نماز ظهر را با پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) به جا مي آوردم ، مقداري از سنگ ريزه هاي مسجد را برمي داشتم و دست به دست مي کردم تا خنک شود ، آنگاه آن را زير پيشاني خود قرار مي دادم تا بر آنها سجده کنم ، تا از سجده بر سنگريزه هاي داغ مصون بمانم . »
اگر سجده بر فرش يا سجاده يا لباس يا هر چيز ديگر ، غير از زمين جايز بود ، لازم نبود که جابر خود را به زحمت بياندازد . خباب بن ارت مي گويد :
« شکونا إلي رسول الله شدّة الرمضاء في جباهنا و أکفنا فلم يُشکنا » . ( 2 )
« به رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) از شدت حرارت زمين که پيشاني و دست ها را آزار مي دهد شکايت کرديم . او به شکايت ما پاسخ نگفت . »
توسعه در سجده گاه
مسلمانان تا مدت هاي مديد مأمور بودند که بر سنگ

1 ـ مسند احمد ، ج3 ، ص327 ، من حديث جابر و سنن بيهقي ، ج1 ، ص439 ، باب « ماروي في التعجيل بها » .
2 ـ سنن بيهقي ، ج2 ، ص105

61
و خاک سجده کنند ولي در مرحله بعد توسعه اي پديد آمد و آن اين که رسول خدا اجازه داد و عملاً نيز تأييد کرد بر حصير و بوريا سجده کنند .
انس بن مالک و ابن عباس و عايشه و امّ سلمه و ميمونه و امّ سليم و عبدالله بن عمر ، همگي مي گويند :
« کان النّبي يصلّي علي الخمرة فيسجد » . ( 1 )
« پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) بر حصير و بوريا نماز مي گزارد و بر آن سجده مي کرد . »
آري در مراحلي که انسان توانايي بر سجده بر زمين داغ و يا بسيار سرد را ندارد اجازه داده شد که بر سجاده خود سجده کند .
بخاري از انس نقل مي کند که :
« کُنّا نُصلّي مَعَ النّبي ( صلّي الله عليه وآله ) فيضع أحدنا طرف الثوب من شدّة الحرّ فإذا لم يستطع أحدنا أن يُمکِّن جبهتَه من الأرض ، بسط ثوبه » . ( 2 )
« ما با پيامبر نماز گزارديم ، برخي از ماها گوشه اي از

1 ـ مسند احمد ، ج1 ، صص 302 ، 231 و 335
2 ـ صحيح بخاري ، ج1 ، ص101

62
لباس خود را از زيادي گرما زير پيشاني خود قرار مي داد ، هرگاه برخي از ماها قادر بر گذاردن پيشاني بر زمين نبود بر سجاده خود سجده مي کرد . »
رواياتي که اين مسأله را تعيين مي کند ، فزون تر از آن است که در اين مختصر بيان گردد ، متأسفانه پس از مرور قروني ، سنت بدعت شده و بدعت به صورت سنت درآمده است . هرگاه کسي بر زمين و يا بوريا سجده کند بدعت تلقي مي شود ، ولي اگر بر فرش و امثال آن سجده کند سنت محسوب مي گردد .
بر مديران حرمين شريفين شايسته است که به فقه همه طوايف احترام بگذارند و حرمين شريفين را به گونه اي اداره کنند که پيروان همه مذاهب فقهي ، به راحتي بتوانند بهوظايف خود جامه عمل بپوشانند ، و لااقل بخشي از مسجد را مفروش نسازند تا افرادي که فقه آنها اجازه سجده بر فرش را نمي دهد بتوانند بر سنگ هاي مسجد سجده کنند .

63
عناصر مؤثر در تقريب مسلمانان
عناصر وحدت
عناصر ومايه هايي که مي تواند امت اسلامي را در نقطه واحدي گردآورد ، دو گونه است :
الف : « عقيدتي و آرماني » ب : « کرداري و رفتاري » .
درباره عنصر نخست ، بايد بگوييم که قرآن مجيد بر يگانگي صراط تأکيد ميورزد و مي گويد براي پيمودن راهِ رستگاري بيش از يک راه وجود ندارد و ديگر راه ها همگي انحراف از آن صراط است . چنان که مي فرمايد :
« وَأَنَّ هَذَا صِرَاطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَلاَ تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِيلِهِ ذَلِکُمْ وَصَّاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ » ( 1 )

1 ـ اعراف : 153

64
« آگاه باشيد که اين است راه راست ، از آن پيروي کنيد و از راه هاي ديگر که شما را از آن راه پراکنده مي سازد نرويد ، اينها است که خدا شما را به آن سفارش کرده تا به تقوا بگراييد . »
براي رسيدن به کمال از طريق عقيده و عمل ، يک صراط بيش نيست و هر نوع راهي بر خلاف آن ، گژ راهي است که انسان را از پيمودن راه سعادت باز مي دارد . تصوّر نشود که اين صراطِ واحد ، مربوط به پيامبر عظيم الشأن اسلام است ، بلکه تمام پيامبران مردم را به پيمودن يک راه دعوت کرده اند و آن تسليم در برابر خداوند است .
آنچه که امروزه از آن به « صراط ها » ياد مي شود ، درست نقطه مقابل وحي الهي است که همواره بر « وحدت صراط » تأکيد داشته و دارد .
مسأله کثرت گرايي که از آن به پلوراليسم ( Pluralism ) تعبير مي شود ، يک تز سياسي است نه فلسفي و هدف از آن پايان بخشيدن به نبرد عقايد و خون ريزي در راه آرمان ها است و اين که هر قومي در کنار قوم ديگر ، با داشتن ايده و انديشه گونه گون زندگي کنند و عقيده يکديگر را محترم بشمارند .

65
مثلا مسيحيِ کاتوليک مي تواند با مسيحيِ « پروتستانت » ، زندگي کاملا آرام داشته باشد و ديگر لازم نيست به نفي يکديگر برخيزند .
اين مطلب ، غير از آن است که جامعه بشري با داشتن عقايد مختلف و گوناگون ، همگي در صراط حق بوده و مورد پذيرش خداي جهانيان هستند ! اگر چنين است ، پس تأکيد بر صراط واحد و پرهيز از صراط هاي ديگر چيست ؟ !
به خاطر همين وحدت صراط است که قرآن و حديث در تمام موارد از « دين واحد » سخن به ميان مي آورد نه از « اديان » و تنها در يک روايت و آن از امام هشتم ( عليه السلام ) است که لفظ « دين » به صورت جمع آمده و احتمال مي رود که حديث نقل به معنا شده است . اصرار قرآن بر لفظ « دين » به صورت مفرد ، براي اين است که اصول عقيدتي و قوانين کلّي در مسائل عملي ، در تمام ادوار يکسان بوده و خداوند يک دين بيش نداشته و نخواهد داشت ، چنانکه مي فرمايد : « إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللهِ الاِْسْلاَمُ » ( 1 )

1 ـ آل عمران : 19

66
و همه شرايع در جوهر دين و قوانين سعادت ؛ مانند حرمت شراب و قمار ، اختلاف ندارند .
اکنون مي پردازيم به تشريح اصل مطلب که آن « تبيين عناصر وحدت ساز در قلمرو عقيده و آرمان » است :
1 ـ يکتاپرستي و يکتاگرايي
« توحيد » در جلوه هاي مختلف ، رابطه اي است که مي تواند همه مسلمانان را در نقطه واحدي گرد آورد . مسلمانان جهان به خداي يکتا ، خالق و آفريدگار يکتا و مدبّر و گرداننده يکتا اعتقاد و باور دارند و آيات قرآن و همچنين دلايل عقلي ، بر توحيد در ذات و توحيد در خالقيت و توحيد در تدبير گواهي مي دهند . در زير آسمانِ خدا ، مسلماني پيدا نمي شود که ثنويت در ذات را بپذيرد و به خالقي جز خدا و يا مدبّري جز او بينديشد مگر اين که از صراط مستقيم منحرف گردد .
يکي از مراتب توحيد ، توحيد در عبادت است که همگان به آن معتقديم و در نماز پيوسته مي گوييم :
« إِيَّاکَ نَعْبُدُ وَإِيَّاکَ نَسْتَعِينُ » ( 1 )

1 ـ حمد : 5

67
اعتقاد به اصل توحيد در عبادت ، براي يک مسلمان کافي است ، ديگر لازم نيست در فروع آن به بحث و گفتگو پردازد .
از توحيد که بگذريم ، نبوت عامه و نبوت خاتم رسولان ، عنصر وحدت ساز است و همه مسلمانان در اين اصل يک صدا هستند و يک نظريه دارند .
مسأله « خاتميت » اصل مستحکمي است که همه مسلمانان در آن وحدت نظريه دارند و معتقدند که با آمدن پيامبر خاتم ، باب نبوت لاک و مهر گرديد و ديگر اين باب به روي کسي باز نخواهد شد .
از اين اصل که بگذريم اصل سوّمي به نام « معاد » مطرح است و همه مسلمانان معتقدند که خداوند بزرگ روزي همه را زنده مي کند و نيکوکاران را پاداش و بدکاران را کيفر مي دهد .
قال سبحانه :
« کَتَبَ عَلَي نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ لَيَجْمَعَنَّکُمْ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ » ( 1 )
« خداوند رحمت و بخشش را بر خويش واجب

1 ـ انعام : 12

68
گردانيد و به يقين شما را در روز قيامت که در آن شکي نيست ، گرد خواهد آورد . »
اين اصول سه گانه که از آن به عنوان « عقيده و آرمان » تعبير مي شود ، عناصري است که يک ميليارد مسلمان در آن وحدت نظريه دارند و اختلاف در جزئيات ، جزو مسائل کلامي است و نبايد مايه اختلاف شود .
شکي نيست که در کتاب هاي کلامي ، اين اصول سه گانه به صورت گسترده مورد بحث و بررسي قرار گرفته ، ولي در خود اين اصول اختلافي نيست و اگر سخني هست مربوط به فروع و شاخه هاي اين اصول است و آنچه از ارکان اسلام به شمار مي رود ، خود اين اصول است نه جزئيات آن .
بخاري در صحيح خود از عمر بن خطاب نقل مي کند : هنگامي که علي ( عليه السلام ) به امر پيامبر ( صلي الله عليه وآله ) بر فتح قلاع و دژهاي خيبر مأمور گشت ، از رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) پرسيد : اين نبرد تا کجا بايد ادامه پيدا کند ؟
پيامبر فرمود :
« قاتِلُوهُم حتّي يَشْهَدُوا أنْ لا اِلهَ اِلاّ الله وَأَنَّ مُحَمّداً رَسُولُ الله ، فإذا فَعَلوا ذلِکَ فَقَدْ مُنِعوا فيکَ

69
دماؤَهم إلاّ بحقّها وَحِسابُهُم عَلَي الله » . ( 1 )
« با آنان نبرد کن تا به يگانگي خدا و رسالت محمد گواهي دهند ، آنگاه که به اين مرحله رسيدي خون و مال آنان محترم و حساب آنان با خداست . »
امام هشتم ( عليه السلام ) نقل مي کند که پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : « اُمِرْتُ أَنْ اُقاتِلَ الناسَ حَتّي يَقُولُوا لا اِلهَ إلاّ اللهُ فَإذا قالُوا حَرُمت عليَّ دِماؤهُم و أموالُهُم » . ( 2 )
اعتراف به اين اصول سه گانه ، مايه ايمان ، و انحراف از آن مايه کفر است ، بنابراين نبايد گروهي گروه ديگر را ، که هر دو در اين اصول وحدت نظريه دارند ، تکفير کنند .
شايسته جهان اسلام است که بزرگان آن همايشي ترتيب دهند و در آن ، حدّ ايمان و کفر را بررسي کنند و با قطعنامه اي که در آن ايمان و کفر به صورت منطقي تعريف شود ، ناآگاهان را از تفرقه افکني و تکفير باز دارند و نداي آنان اين باشد : « وَأَنَّ هَذَا صِرَاطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَلاَ تَتَّبِعُوا السُّبُلَ » .
همچنان که بر آنان لازم است کنگره ديگري درباره

1 ـ صحيح بخاري ، ج 1 ، ص 10 ، کتاب الإيمان .
2 ـ بحار الأنوار ، ج 68 ، ص 242

70
« توحيد و شرک » تشکيل دهند و در آن ، « حدود توحيد و شرک در عبادت » را روشن سازند تا حکم برخي از مسائل که مايه تفرقه گرديده ، روشن شود .
همه مسلمانان همواره بر اصل « توحيد در عبادت » تأکيد دارند ليکن يک رشته مسائل جزئي است که در آن ها ، ديدگاه هاي مختلفي وجود دارد ؛ مانند درخواست شفاعت از پيامبر و اولياي الهي ، که جز درخواست دعا چيز ديگري نيست و يا بوسيدن ضريح و امثال آن ، که برخي اين نوع اعمال را عبادت نبي انديشيده و آن را شرک مي شمارند ، در حالي که اين نوع اعمال از روح تکريم برخاسته است و بسان بوسيدن جلد قرآن نوعي تکريم و تعظيم است . و چنين همايشي مي تواند به اين نوع مسائل اختلافي پايان دهد .
2 ـ يگانگي شريعت و آيين
مقصود از شريعت و آيين ، همان احکامي است که رفتار و کردار ما را از نظر فعل و ترک ، محدود مي سازد ؛ برخي را واجب و برخي ديگر را مستحب و مواردي را مکروه و . . . معرفي مي کند .
سرچشمه شريعت ، کتاب خدا و سنت پيامبر است و

71
همه مسلمانان در حجيت اين دو اصل اختلافي ندارند و خوشبختانه امير مؤمنان علي ( عليه السلام ) هم نگهبان قرائت قرآن ( 1 ) و هم حافظ سنت پيامبر است و در روزگاري که نگارش سنت بدعت بود ، او سنت پيامبر را در کتابي که بعدها به نام « کتاب علي » معروف شد ، گرد آورد و تا عصر حضرت صادق ( عليه السلام ) در اختيار عترت بوده است .
شيعه به سنت پيامبر احترام کامل گذارده و آن را صد در صد حجت مي داند و رواياتي از طريق اهل بيت ( عليهم السلام ) به ما رسيده است که همگي به گونه اي به پيامبر ( عليه السلام ) منتهي مي شود ؛ زيرا پيشوايان ما حافظان سنت پيامبرند و اگر ما حديثي را از امام صادق و باقر ( عليهما السلام ) نقل مي کنيم و باقي مانده سند را ، تا پيامبر حذف مي کنيم به خاطر واضح بودن بقيه سند است ؛ زيرا همه آنان تصريح کرده اند که آنچه مي گويند از پدران خود فرا گرفته اند و آنان نيز از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) آموخته اند .
امام صادق ( عليه السلام ) مي فرمايد :
« ما مِنْ شَيء إلاّ وَفيهِ کِتابٌ وَ سُنّةٌ » ( 2 ) .

1 ـ قرائت فعلي قرآن از آنِ عاصم است که از علي ( عليه السلام ) اخذ کرده است .
2 ـ کافي ، ج 1 ، صص 62 ـ 59 باب الرّد إلي الکتاب و السنّة .

72
« پديده اي نيست مگر اين که حکم آن در کتاب و سنت است » .
مردي از پيشواي هفتم حضرت موسي بن جعفر ( عليهما السلام ) پرسيد :
« أَ کُلُّ شيْء في کتابِ الله وَسُنَّةِ نَبِيّهِ أَوْ تَقُولُون فِيه ؟ قالَ : بَلي کُلُّ شَيْء فِي کِتاب الله وَسُنَّةِ نَبِيِّهِ . » ( 1 )
« آيا همه چيز در کتاب خدا و سنت پيامبر وجود دارد يا شما چيزهايي از خود نيز مي گوييد ؟ امام ( عليه السلام ) فرمود : همه چيز در کتاب و سنت پيامبر اوست . »
بنابراين ، رواياتي که از پيشوايان شيعه نقل مي شود ، اخبار « مسند » است نه « موقوف » ؛ زيرا باقي مانده سند به خاطر روشني و وضوح حذف شده است .
نکته اي که لازم به تذکر است ، اين است که پيشوايان اسلام بر اثر مواهب الهي ، احکامي را از قرآن و سنت استخراج مي کردند که افهام عادي را توان چنين استنباط نبود و لذا مي گفتند همه چيز در کتاب و سنت است ، در
حالي که در مراجعه سطحي ، حکم مورد نظر آنان در

1 ـ همان .

73
کتاب و سنت نيست .
مادراينجا نمونه اي را مي آوريم تا کيفيت فهم برتر آنان را کتاب و سنت روشن شود .
در عصر متوکّل مردي مسيحي با زن مسلماني عمل منکري را انجام داد ، آنگاه که خواستند بر او حدّ الهي اجرا کنند ، او اسلام آورد تا از اين طريق حد را از خود دفع کند ، يحيي بن اکثم گفت : حد ساقط است ؛ زيرا ايمان ، حکم سابق را محو مي کند . برخي ديگر از قضات گفتند : بايد سه حد بر او جاري کرد !
سرانجام متوکّل تصميم گرفت نامه اي به حضرت هادي ( عليه السلام ) بنويسد و حکم موضوع رااز وي بپرسد . وقتي نامه متوکل رسيد ، امام نوشت : « يُضْرَبُ حَتّي يَمُوتَ » ؛ « مي زنند تا بميرد . »
فقيهانِ در باري از علت حکم امام جويا شدند ، بار ديگر متوکّل نامه اي به حضرت نوشت و علت حکم را پرسيد امام در پاسخ نامه اين دو آيه را نوشت :
« فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنَا قَالُوا آمَنَّا بِاللهِ وَحْدَهُ وَکَفَرْنَا بِمَا کُنَّا بِهِ مُشْرِکِينَ * فَلَمْ يَکُ يَنْفَعُهُمْ إِيمَانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنَا سُنَّةَ اللهِ الَّتِي قَدْ خَلَتْ فِي عِبَادِهِ وَخَسِرَ هُنَالِکَ

74
الْکَافِرُونَ » ( 1 )
« پس چون سختي عذاب ما را ديدند ، گفتند : فقط به خدا ايمان آورديم و به آنچه او را شريک وي قرار مي داديم کافريم . ولي هنگامي که عذاب ما را مشاهده کردند ، ديگر ايمانشان براي آنها سودي نبخشيد سنت خداست که از ديرباز درباره بندگانش ، و آنجاست که ناباوران زيان کرده اند . »
امام هادي ( عليه السلام ) از اين آيه ، حکم حادثه را استنباط کرد و روشن ساخت ايماني که محصول خوف از اجراي حد باشد ، بسان ايمان به هنگام نزول عذاب است و چنين ايماني نمي تواند نجات بخش باشد . مسلّم است که استنباط اين حکم کار انسان عادي نيست بلکه کار انساني است که بايد از مواهب برتري برخوردار باشد و بسان مصاحب موسي ، دانش الهي و « لدنّي » داشته باشد ؛ چنان که درباره مصاحب موسي مي فرمايد :
« فَوَجَدَا عَبْداً مِنْ عِبَادِنَا آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً » ( 2 )

1 ـ غافر : 85 ـ 84
2 ـ کهف : 65

75
3 ـ وحدت رهبري
از عناصر سازنده « تقريب » ، اتفاق مسلمانان بر وحدت رهبري است و اين که رهبري را از آنِ خدا و رسول وي ، و اولي الأمر مي دانند و همگان اين اصل را از وحي الهي برگرفته اند ، آنجا که مي فرمايد :
« أَطِيعُوا اللهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُوْلِي الاَْمْرِ مِنْکُمْ » ( 1 )
« از خدا اطاعت کنيد و از رسول و صاحبان فرمان از خودتان نيز اطاعت کنيد . »
رهبري اين گروه ، در مسائل خاص سياسي خلاصه نمي شود ، بلکه همه جوانب زندگي جامعه اسلامي را فرا مي گيرد ، از اين جهت بايد در گروه سوم ، شرايطي مانند تقوا و علم و دانش برتر وجود داشته باشد که صلاحيت آنان را بر امر رهبري بيمه کند .
* * *
4 ـ وحدت هدف
وحدت در هدف نيز از عوامل سازنده وحدت است . امّت اسلامي معتقد است که بايد جامعه را به سوي

1 ـ نساء : 59

76
خوبي ها و نيکي ها و فضيلت و مکرمت سوق داد ؛ چنان که مي فرمايد :
« کُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّة أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنْ الْمُنکَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَلَوْ آمَنَ أَهْلُ الْکِتَابِ لَکَانَ خَيْراً لَهُمْ مِنْهُمْ الْمُؤْمِنُونَ وَأَکْثَرُهُمْ الْفَاسِقُونَ » ( 1 )
« شما بهترين امتي هستيد که براي مردم پديدار شديد ، به کار پسنديده فرمان مي دهيد و از کار ناپسند باز مي داريد و به خدا ايمان داريد . اگر اهل کتاب ايمان آورده بودند ، قطعاً برايشان بهتر بود ، برخي از آنان مؤمنند ولي بيشترشان نافرمانند . »
يکي از اهداف رسالت پيامبر که همه مسلمانان بايد در تحقّق آن کوشا باشند ، محو شرک و بت پرستي در جهان و جايگزين ساختن توحيد به جاي آن است و اين هدف بزرگ به وسيله مسلمانان در جهان تحقق خواهد پذيرفت و از شرک و بت پرستي اثري باقي نخواهد ماند چنان که مي فرمايد :

1 ـ آل عمران : 110

77
« هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَي وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَي الدِّينِ کُلِّهِ وَلَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ » ( 1 )
« او کسي است که پيامبرش را با هدايت و دين درست ، فرستاد تا آن را بر هر چه دين است پيروز گرداند ، هر چند مشرکان خوش نداشته باشند . »
بنابراين ، امت اسلامي در عقيده و شريعت ، در امر قيادت و رهبري و در غرض و هدف ، وحدت نظريه دارند و بايد در مجامع جهاني با هم همکاري کنند ، نه اين که به تکفير و تفسيق يکديگر بپردازند . خوشبختانه بزرگان اهل سنت در اعصار پيش ، پيروان خود را از تکفير گروه ديگر برحذر داشته اند .
سرخسي که از تلاميذ ابوالحسن اشعري است مي گويد :
« استاد ما در خانه من بستري بود . او وقتي احساس کرد که آخرين روزهاي زندگي خود را مي گذراند به من دستور داد در حدّ امکان شاگردان او را گرد آورم ، از اين جهت از آنان دعوت به عمل آمد و او به عنوان آخرين سخن ، رو به آنان کرد و گفت : شاهد

1 ـ توبه : 33

78
باشيد من کسي را که بر قبله مسلمانان نماز بگزارد ، به خاطر صدور گناهي تکفير نمي کنم ؛ زيرا همه را ديده ام که به خداي واحد اشاره کرده و همگي در پوشش اسلام قرار دارند . » ( 1 )
شايسته است از امام ابوالحسن اشعري تقدير شود ؛ زيرا او نام کتاب خود را « مقالات الإسلاميين و اختلاف المصلّين » نهاد و مفاد آن اين است که همه گروه هايي که در کتاب ، از آنها سخن به ميان آمده ، مسلمان و نماز گزارند ، هر چند در يک رشته مسائل کلامي با هم اختلاف دارند .
ابن حزم مي گويد : از ابوحنيفه و شافعي و سفيان ثوري نقل شده است که نمي توان مسلماني را تکفير و تفسيق کرد . ( 2 )
عضدي در مواقف مي گويد : بزرگان متکلّمين و فقها بر اين رأيند که نمي توان کسي از اهل قبله را تکفير کرد . سپس مي گويد : مسائلي که مورد اختلاف آنها است چيزي نيست که پيامبر و ياران او درباره آنها بحث کرده باشند . از اين جهت اختلاف در اين مسائل ضرري به

1 ـ شعراني ، يواقيت و جواهر ، ص 58
2 ـ ابن حزم ، الفصل ، ج 3 ، ص 247

79
اسلام نمي زند . ( 1 )
گفتني است که بخش مهمي از بحث اختلافات مسلمانان مربوط به مسائل کلامي و فقهي است و هيچ يک از آنها مانع از تقريب نيست و هر فردي در پيشگاه خدا ، با حجتي که بر انديشه خود دارد ، معذور است .
از باب نمونه در زمان مأمون در ميان متکلمان ، مسأله حدوث و قدم قرآن مطرح گرديد و پي آمدهاي تندي از قبيل تفرقه و تبعيد داشت ، و شيوه شايسته را احمد بن حنبل ، که سردمدار قدم قرآن و يا عدم حدوث آن بود ، برگزيد . او در اين مسأله اصلاً اظهار نظر نکرد ، چون معتقد بود که قرآن و سنت در اين مورد چيزي نگفته است ، اما دست هاي مرموزي از مسيحيان ، به طرح اين مسأله دامن مي زدند ، تا از اعتقاد به قديم بودن قرآن ، قدم « مسيح » و « کلمة الله » را توجيه کنند و از اين آب گل آلود ماهي بگيرند ، از اين جهت پيشوايان شيعه نسبت به اين مسأله راه ديگري را برگزيدند . وقتي از آنان درباره حدوث و قدم قرآن پرسيده شد ، فرمودند : ما مي گوييم قرآن کلام خدا است . ( 2 )

1 ـ مواقف ، ص 392
2 ـ توحيد صدوق ، ص 224 ، حديث 5

80
البته اين نوع سخن گفتن در موردي بود که سؤال کننده را توان انديشه در اين مسائل نبود ولي نسبت به گروهي که مي توانستند با موازين عقلي در اين مسائل غور کنند ، بيان ديگري داشتند ؛ چنان که امام هادي ( عليه السلام ) در پاسخ نامه محمد يقطيني نوشت :
« وَليسَ الخالِقُ إلاّ اللهُ عَزَّوَجَلَّ وَما سِواهُ مَخْلُوقٌ » . ( 1 )
« آفريدگاري جز خدا نيست و جز او همه مخلوقند ؟ » ( طبيعي است که خود قرآن هم مخلوق مي باشد ) .
تا اينجا با عناصر وحدت ساز يا تقريب آفرين آشنا شديم ، ليکن يک رشته موانع در طريق تقريب وجود دارد که بايد مورد بررسي قرار گيرد .
موانع تقريب
1 ـ اختلافات کلامي و فقهي
پس از گذشت سه قرن از آغاز اختلافات کلامي ، اهل سنت سرانجام در اصول عقايد مقلّدِ يکي از دو امام گرديده اند و آن دو عبارتند از : « اشعري » و « ماتريدي » .

1 ـ همان ، حديث 4

81
اما معتزله که از نظر ما شاخه اي از اهل سنت هستند ـ هر چند از نظر اهل سنت جزو آنان نمي باشند ـ براي خود مکتب خاصي دارند و به مرور زمان نابود شده و از آنان اثري جز چند کتاب باقي نيست .
شيعه در مسائل کلامي به سه گروه تقسيم مي شوند : « اثني عشري » ، « زيدي » و « اسماعيلي » ولي اگر حقيقت اين مذاهب کلامي ، چه در سنّي و چه در شيعه ، شکافته شود خواهيم ديد اختلاف در مسائلي است که ارتباطي به ايمان و اسلام ندارد و اگر مسلمان درباره آنها سخن نگويد مشکلي نخواهد داشت . مسائلي مانند :
الف : صفات خدا عين ذات اوست يا زايد بر آن ؟
ب : قرآن کريم قديم است يا حادث ؟
ج : افعال بندگان ، مخلوق خداست يا مخلوق انسان ها ؟
د : خدا در سراي ديگر قابل رؤيت هست يا نه ؟
و . . . که هرگز اسلام و ايمان وابسته به آنها نيست .
درست است که حق در اين مسائل يکي بيش نيست و راه آن براي پويندگانش باز است و طبعاً يکي از گروه ها بر خطا بوده و ديگري بر صواب ، ولي اين جريان چنان نيست که هر فرقه اي فرقه مخالف را تکفير کند !

82
از اين بيان روشن مي شود که اختلاف در مسائل فقهي نبايد مايه تنش در ميان فرق اسلامي شود و لازم است بدانيم که اختلاف ميان فقها و علماي اهل سنت ، کمتر از اختلاف فقهاي شيعه با فقهاي اهل سنت نيست ؛ مثلا شافعي مي گويد : تماس بدني با همسر ولو بدون احساس شهوت ، مايه بطلان وضو است ، در حالي که ديگران با اين نظر مخالف اند ولي در همين حال ، نمازگزاران شافعي بر امام حنفي اقتدا مي کنند ، هر چند امام جماعت با همسر خود تماس برقرار کرده باشد ، چون امام حنفي بر صحت وضوي خود حجت دارد ، روي اين اصل برادر سني بايد به امام شيعي اقتدا کند ؛ زيرا هر کدام براي خود در پيشگاه خدا حجت دارند .
بزرگترين مانع تقريب
بزرگترين مانع تقريب ميان شيعه و سني ، مسأله رهبري بعد از درگذشت پيامبر گرامي ( صلّي الله عليه وآله ) است .
اهل سنت معتقدند که خليفه پس از رسول خدا ، در سقيفه گزينش شد و ابوبکر به عنوان خليفه مسلمين رأي آورد ، در حالي که شيعه منصب امامت را يک منصب الهي مي داند که بايد متصدّي آن به وسيله پيامبر تعيين

83
شود و پيامبر آن را در عصر خود معين کرد و در غدير
خم بر ولايت و امامت علي ( عليه السلام ) تصريح نمود .
درست است که اين اختلاف به صورت يک اختلاف حادّ بر تقريب مسلمانان سايه افکنده ، ليکن اگر مسأله را از ديدگاه اهل سنت مطالعه کنيم ، خواهيم ديد که با توجه به اصول آنان ، اين اختلاف مانع تقريب نيست ؛ زيرا مسأله امامت در نزد آنان ، از شاخه هاي امر به معروف و نهي از منکر است .
توضيح اين که : يکي از واجبات ، امر به معروف و نهي از منکر است و انجام اين فريضه ، بدون وجود امام مطاع ميسر نيست ، بنابراين از باب مقدمه واجب ( امر به معروف و نهي از منکر ) لازم است امامي برگزيده شود تا در پرتو قدرت او ، اين فريضه جامه عمل بپوشد .
همگي مي دانيم که مسأله امر به معروف و نهي از منکر ، يک مسأله فقهي است و مقدمه آن ، ( نصب امام ) از آن فراتر نيست . در اين صورت ، چنين اختلافي در مسأله فقهي نبايد مانع تقريب شود .
عضد الدين ايجي در مواقف مي گويد :
« وَالإِمامَة عِنْدَنا مِنَ الْفُرُوع وَإنَّما ذَکَرْناها فِي عِلْمِ

84
الْکَلام تَأَسّياً بِمَنْ قَبْلنا . » ( 1 )
« امامت نزد ما از فروع است و اگر آن را در دانش کلام وارد کرديم ، به خاطر پيروي از پيشينيان است » .
تفتازاني مي گويد :
« لا نِزاعَ في اَنَّ مَباحِث الإمامَة بِعِلْم الْفُرُوع أَلْيَق لِرُجُوعِها إلي اَنَّ الْقِيام بِالإمامَة وَنَصْبِ الإمام الْمُوصُوف بِالصّفات الْمَخْصُوصَة مِنْ فُرُوض الْکِفايات وَهِي أُمُور کُلّيّة ، تَتَعَلَّق بِها مَصالِح دِينيّة أَو دُنْيَويّة وَلا ينْتَظمُ الأَمْرُ إِلاّ بِحُصُولُها » ( 2 )
« جاي سخن و گفتگو نيست که امامت به فقه ارتباط بيشتري دارد ؛ زيرا جز اين نيست که ايجاد امامت با نصب پيشوايي که داراي صفات مخصوص باشد ، از واجبات کفايي است و واجب کفايي آن رشته اموري است که مصالح ديني و دنيوي مسلمانان به آن وابستگي کامل دارد و امور مسلمين در پرتو آن تنظيم مي شود . »
با توجه به اين نصوص ، نبايد مسأله امامت در نزد

1 ـ مواقف ، ص 395
2 ـ شرح مقاصد ، ج 2 ، ص 271

85
برادران اهل سنت مانع از تقريب شود بلکه بايد اختلاف در اين مورد را ، با توجه به اين اصل ، بسان ديگر اختلافات فقهي تلقّي کرد .
در گذشته ، فقيهان اهل سنت در برابر يکديگر از اهل « گذشت و اغماض » بهره مي گرفتند ، همگي مي دانيم که ابوحنيفه قنوت را مشروع نمي داند ، در حالي که شافعي آن را مستحب مي شمارد ولي آنگاه که شافعي در بغداد به زيارت قبر ابوحنيفه رفت ، در کنار مرقد او دو رکعت نماز گزارد و قنوت به جا نياورد وقتي از فلسفه آن پرسيدند ، گفت : « توقيراً للإمام » ؛ « به پاس احترام ابوحنيفه اين مستحب را ترک کردم . »
تاريخ مي گويد : عمر بن عبدالعزيز از جهت دادگري و تعصّب ديني ، بسان خلفا بود ؛ يعني او را هم
مسلمانان برگزيده بودند ولي اعتقاد و عدم اعتقاد به خلافتِ او ، هيچ گاه مايه اختلاف و دو دستگي نيست
در حالي که اختلاف در خلافت خلفا ، در طول قرن ها ، بزرگترين سد ميان مسلمانان بوده است ، اکنون
پرسش اين است که چه فرقي است ميان خلافت او
و ديگر خلفا .
استاد بزرگوار ما آيت الله العظمي بروجردي ( قدس سره )

86
مي فرمود : مسأله خلافت را مي توان به دو شيوه مطرح کرد :
الف : زمامدار مسلمانان پس از درگذشت پيامبر چه کسي بود ؟
ب : پس از درگذشت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) مرجع علمي مسلمانان کيست ؟
بحث به شيوه نخست ، يک بحث تاريخي است
و نزاع در آن چندان مفيد نيست . بالأخره هرچه
بود عصر آن گذشته و نمي توان در آن به وحدت کلمه
رسيد .
اما بحث به شيوه دوم کاملا زنده و حائز اهميت است . مسلمانان ، به يقين ، پس از درگذشت او ، به مرجع علمي قوي و نيرومند ، که قرآن را تفسير کند و موضوعات نو ظهور را بيان نمايد و شبهات را پاسخ بدهد ، نياز مبرم داشتند و طبيعي است رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) براي رفع اين نياز مرجعي را معرفي کرده است و اين مرجع به حکم حديث ثقلين جز اهل بيت ( عليهم السلام ) کسي نيست ، اگر مسلمانان جهان ، مرجعيت علمي اهل بيت ( عليهم السلام ) را به حکم اين حديث متواتر بپذيرند ، مشکلات زيادي از سر راه تقريب برداشته مي شود .

87
2 ـ اختلافات قومي
دوّمين چيزي که مانع از تقريب مسلمانان مي شود اختلاف قومي و عنصري و نژادي است . قرآن مجيد و سنت رسول گرامي و عمل مسلمين در صدر اسلام ، بر اين مانع پيروز شد و وحي الهي جامعه بشري را با اين خطاب مخاطب ساخت :
« يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاکُمْ مِنْ ذَکَر وَأُنثَي وَجَعَلْنَاکُمْ شُعُوباً وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقَاکُمْ » ( 1 )
« اي مردم ، ما شما را از مرد و زني آفريديم و شما را ملت ملت و قبيله قبيله کرديم تا يکديگر را بشناسيد ، در حقيقت ارجمندترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست ، بي ترديد خداوند دانا و آگاه است . »
ولي در قرن 19 براي ايجاد تفرقه ميان مسلمانان و تقسيم کشور بزرگ اسلامي به کشورهاي کوچک ، مسأله قوميت بار ديگر بر سر زبان ها افتاد و عوامل اجانب ، به قوميت اصالت بخشيدند و به تحقير ديگر نژادها پرداختند . در کشورهاي عربي انديشه « پان عربيسم » و در کشور عثماني و ترکيه فعلي « پان ترکيسم » و در ايران

1 ـ حجرات : 13

88
« پان ايرانيسم » را زنده کردند و هر قومي ، قوم ديگر را تحقير کرد و خود را محور فضيلت و برتري دانست و هنوز هم اين نعره جاهلي در بيشتر کشورهاي اسلامي جنبه محوري دارد در حالي که اسلام با آن مبارزه کرده است .
گفتني است مسأله نژاد و احترام به خاک و زبان ، مي تواند دو معناي مختلف داشته باشد ؛ يکي بسيار مستحسن و ديگري کاملا زشت و منفور .
انسان از اين نظر که در سرزميني ديده به جهان گشوده و از مواهب آنجا بهره گرفته ، به آن منطقه مهر بورزد و در عمران و آبادي آن بکوشد و . . . چنين گرايشي به نژاد و يا آب و خاک و يا زبان ، بسيار مستحسن است ؛ زيرا حقي را که آب و خاک و مردم منطقه به گردن او دارند ادا کرده است .
ولي اگر انسان به خاطر وابستگي به قومي و يا زباني و خاکي خود محور گردد و در صدد تقويت قومي و تضعيف ديگران برآيد و . . . چنين قوم گرايي ، همان ناسيوناليسم مبغوض و شوم است که اسلام آن را محکوم کرده است و برتري را در تقوا و ايثار دانسته است و به وابستگي هايي مانند زبان و خون ، ارزشي قائل

89
نشده و فخر فروشي از اين طريق را انگيزه جاهلي معرفي کرده است .
3 ـ ناآگاهي از عقايد همديگر
يکي از موانع تقريب ، ناآگاهي فرق اسلامي از عقايد همديگر است ؛ ناآگاهي که همراه با يک رشته تهمت ها و ناروايي ها است ، مسلماً چنين ناآگاهي مايه خصومت و دوئيت خواهد بود .
اکنون در اينجا نمونه هايي را يادآور مي شويم تا پايه تأثير اين جهل بر تفرقه و دو دستگي روشن شود :
* در سال 1336 به زيارت خانه خدا مشرف شده بودم و در بازار مکه وارد مغازه اي شدم تا چيزي به عنوان سوغات تهيه کنم ، اتفاقاً صاحب آن نيز از قبل با من آشنا بود . او در صدد بود از عقايد من آگاه شود ، از اين رو پرسيد : شما شيعيان بعد از نماز با حرکت دادن دست هاي خود ، چه مي گوييد ؟
گفتم : مي گوييم : الله اکبر ، الله اکبر ، الله اکبر .
او با شگفتي گفت : من شنيده ام که شما سه بار مي گوييد : خان الأمين !
جايي که پايه اطلاع يک تاجر مکي ، که هر سال با

90
هزاران شيعي سر و کار دارد ، اين باشد ، بايد ديد پايه اطلاعات دور افتادگان از اين مکتب چگونه است ؟ !
بايد دانست که جمله « خان الأمين » شعار يهوديان است که مي گويند جبرئيل امين خيانت کرد و نبوّت را که از آن آل اسحاق بود به آل اسماعيل تفويض کرد و از اين جهت جبرئيل را دشمن مي شمارند و شعار خان الأمين سر مي دهند .
متأسفانه اين شعار ناروا که ساخته انديشه ناپاک يهود است ، به شيعه نسبت داده مي شود . ( 1 )
* باز در همان سال يکي از مدرسان حرم شريف که به منزل او وارده شده بودم ، به ديدنم آمد و پس از مذاکراتي پرسيد :
« هَلْ لِلشيعَة تَأْليف ؟ » ؛ « آيا شيعه کتابي دارد ؟ »
گفتم : يالَلأسف ، شخصي در امّ القراي اسلام به سر مي برد ولي تا اين حد از فرهنگ شيعه ناآگاه است . در حالي که روزگاري مکه و مدينه مرکز شيعه بود ( 2 ) و ساليان

1 ـ تفسير رازي ، ج 1 ، تفسير آيه « قُلْ مَنْ کَانَ عَدُوّاً لِجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلَي قَلْبِکَ بِإِذْنِ اللهِ » بقره : 97
2 ـ ابن حجر در مقدمه کتاب « الصواعق المحرقه » علل نگارش کتاب خود را چنين مي نويسد : « ثمّ سئلت قديماً في اقراءه في رمضان سنة 950 هـ . بالمسجد الحرام لکثرة الشيعة و الرافضة و نحوهما بمکة المشرفة أشرف بلاد الإسلام . » ( صواعق المحرقه ، ج 3 ) .

91
درازي حاکمان مکه را شرفا تشکيل مي داده اند که بر مذهب شيعه زيدي و يا امامي بودند ، ولي تبليغات سوء آن چنان اثر نهاده که مدرس حرم از اصالت شيعه تا اين حد ناآگاه است که حتي نام کتب شيعه را نشنيده است ! مقداري با او سخن گفتم و چند کتابي که در اختيارم بود تقديمش کردم .
تقيه سلاح انسان ضعيف است
يکي از آثار سوء ناآگاهي از عقايد شيعه ، اين است که تقيه را به معناي نفاق مي گيرند و خيال مي کنند که شيعه همه جا با گروه اهل سنت از در تقيه وارد مي شود و واقعيات را کتمان کرده ، تظاهر به وفاق مي کند .
در حالي که تقيه سلاح انسان ضعيفي است که در کشوري زندگي مي کند و در آنجا آزادي ها مصادره شده و کسي که بر خلاف نظر حاکم سخن بگويد ، قلع و قمع مي شود در اينجا فرد ضعيف چاره اي جز کتمان عقيده ندارد . ولي اين ، به اين معنا نيست که شيعه پيوسته بر

92
اصل تقيه تکيه کرده و کتاب هاي خود را بر اين اساس مي نويسد يا پيوسته بر اين اساس سخن مي گويد .
و به ديگر سخن : تقيه مربوط به انسان خاص و در جريان خاصي است ، آنجا که فرد ضعيف ناچار مي شود عقيده خود را کتمان کند و بر طبق خواسته حاکم عمل نمايد ولي تا کنون ديده و شنيده نشده است که يک دانشمند شعيي کتابي را بر وفق تقيه بنويسد .
اخيراً کتابي به نام « العقيدة الإسلاميه » در 150 اصل ، از اين جانب منتشر شده که در آن ، به مجموع عقايد شيعه اماميه پرداخته و از اصيل ترين کتاب هاي شيعي ، همراه با آيات قرآني و احاديث نبوي بهره گرفته است . و هر فردي اگر بخواهد از عقايد شيعه آگاه شود ، مي تواند به اين کتاب مراجعه کند و خوشبختانه اين کتاب به زبان هاي مختلف نيز ترجمه شده است .
تقيه اصلِ قرآنيِ خدشه ناپذير است کهوحي الهي آن را برافرادناتوانوگرفتاردر چنگال ظالمان تجويز کرده است . مفسّران مي گويند : وقتي قريش ، عمار و پدر او ياسر و مادر وي سميه را دستگير کردند و از آنان خواستند که بر آيين اسلام کفر ورزند ، ياسر و سميه از اظهار خودداري کردند و در نتيجه کشته شدند ولي عمار

93
با آنان موافقت کرد و آزاد شد و گريه کنان به سوي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) آمد ، پيامبر اشک از چشمان او پاک کرد و فرمود : « إن عادُوالَکَ فَعُد لَهُمْ بما قلت » ؛ « اگر بار ديگر گرفتار شدي ، باز خواسته آنان را عملي کن . » ( 1 )
تقيه يک اصل عقلايي است و اساس آن را تقديم اهم بر مهم تشکيل مي دهد و مؤمن آل فرعون ، با اين که عقيده محکمي داشت ، ولي آن را مکتوم و پنهان مي ساخت تا از اين طريق بتواند جان و عرض خود را از تعريض فراعنه حفظ کند و به موسي و بني اسرائيل خدمت نمايد . چنان که وحي الهي درباره او مي فرمايد :
« وَقَالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَکْتُمُ إِيمَانَهُ أَتَقْتُلُونَ رَجُلا أَنْ يَقُولَ رَبِّي اللهُ . . . » ( 2 )
« آيا مردي را مي کشيد به خاطر اين که مي گويد پروردگارم خداست ؟ »
ممکن است گفته شود : اين دو آيه و همچنين آيه « لاَ يَتَّخِذْ الْمُؤْمِنُونَ الْکَافِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ

1 ـ طبرسي ، مجمع البيان ، ج3 ، ص 388 ؛ کشاف ، ج2 ، ص430 ؛ قرطبي ، الجامع أحکام القرآن ، ج4 ، ص 57
2 ـ غافر : 28

94
وَمَنْ يَفْعَلْ ذَلِکَ فَلَيْسَ مِنْ اللهِ فِي شَيْء إِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً » ( 1 ) مربوط به تقيه از کافر است ، نه تقيه از مسلمان . ولي پاسخ آن وحدت ملاک است ، هرگاه حاکم اسلامي بسان حاکم کافر آزادي هاي مشروع را مصادره کند و نفس ها را در سينه خفه سازد ، مسلمانان چاره اي جز تقيه و مماشات ندارند و اين حقيقتي است که بسياري از دانشمندان اهل سنت بر آن تصريح کرده اند . عبارت امام شافعي ، که رازي آن را نقل کرده ، چنين است :
او در تفسير آيه « إِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً » مي گويد :
« ظاهِرُ الآية عَلي اَنَّ التَّقيَّةَ اِنَّما تَحلّ مَعَ الکُفّار الْغالِبِين إلاّ اَنَّ مَذهَبَ الشّافعي ( رضي الله عنه ) هُو اَنَّ الحالَةَ بَينَ المُسْلِمِين إِذا شاکَلت الحالَة بَين المُسلمين وَالْکافِرِين ، حَلَّت التَّقيَّة محاماة عَنِ النّفس » ( 2 )
« ظاهر آيه اين است که تقيه در مقابل کافر غالب مشروع است ، ولي امام شافعي مي گويد : اگر شرايط حاکم بر مسلمانان بسان شرايط مسلمانان با کافران باشد ، تقيه براي حفظ نفس جايز است . »

1 ـ آل عمران : 28
2 ـ رازي ، مفاتيح الغيب ، ج 8 ، ص 13 ، در تفسير آيه ياد شده در متن .

95
بدا چيست
بدا ، يکي از معارف قرآن است و آياتي درباره آن فرود آمده و احاديثي به تشريح آن پرداخته ، همچنين دانشمندان اسلامي بر صحت آن اتفاق نظر دارند و به ديگر سخن : محتواي بدا چيزي نيست که مسلمانان آگاه از قرآن و سنت پيامبر بتواند آن را انکار کند ، فقط از لفظ آن وحشت دارند ، در حالي که در معارف و عقايد ، مضمون و محتوا مطرح است نه لفظ و تعبير .
حقيقت بدا ، جز اين نيست که انسان با اعمال نيک و بدِ خود ، سرنوشت خود را دگرگون سازد ، همچنان که قوم يونس به وسيله توبه و انابه سرنوشت بد خود را ، که نزول عذاب الهي بود ، دگرگون ساختند و عذاب را از خود دفع کردند ؛ چنان که قرآن کريم مي فرمايد :
« فَلَوْلاَ کَانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَهَا إِيمَانُهَا إِلاَّ قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا کَشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ الْخِزْيِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَمَتَّعْنَاهُمْ إِلَي حِين » ( 1 )
« چرا هيچ يک از شهرها و آبادي ها ايمان نياوردند که مفيد به حالشان باشد مگر قوم يونس ، آنگاه که ايمان

1 ـ يونس : 98

96
آوردند عذاب رسوا کننده را از زندگي آنان برطرف کرديم و تا مدّت معيني آنها را بهره مند ساختيم . »
مضمون آيه ، همان محتواي « بدا » است ؛ يعني چيزي که همه مسلمانان در آن اتفاق دارند و مي گويند فرد و جامعه مي توانند با اعمال پاک و نيک و يا آلوده و زشت خود ، سرنوشت موجود و حاکم بر خود را دگرگون سازند .
پاسخ يک سؤال
گاهي مي پرسند : محتواي « بدا » مورد پذيرش همگان است و آيات قرآني بر صحت آن گواهي مي دهند ، چه آيه اي صريح تر از اين که مي گويد :
« وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَي آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَکَات مِنْ السَّمَاءِ وَالاَْرْضِ وَلَکِنْ کَذَّبُوا فَأَخَذْنَاهُمْ بِمَا کَانُوا يَکْسِبُونَ » ( 1 )
« هرگاه مردم شهرها ايمان آورده ، تقوا پيشه مي کردند ، قطعاً برکاتي از آسمان و زمين براي ايشان مي گشودم ، ولي تکذيب کردند پس به کيفر

1 ـ اعراف : 96

97
دستاوردشان گرفتيم . »
ولي سؤال اين است که : چرا از اين اصل به جمله « بد الله في قَومِ يُونِس » تعبير مي شود ؛ چون مفاد ظاهري آن اين است که براي خدا مخفي بود سپس چيز جديدي آشکار گشت و اراده قطعي بر اين تعلّق گرفته بود که آنان را کيفر دهد ، سپس تبدل رأي به او دست داد .
پاسخ آن روشن است و آن اين که به کار بردن اين لفظ درباره خدا ، از باب « مجاز » است نه حقيقت ، همچنان که به کار بردن لفظ « مکر » و « استهزاء » در مورد خدا از باب مجاز است ؛ چنان که مي فرمايد :
« أَفَأَمِنُوا مَکْرَ اللهِ فَلاَ يَأْمَنُ مَکْرَ اللهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخَاسِرُونَ » ( 1 )
« آيا از مکر و حيله خدا مطمئن گشته اند ، از مکر خدا جز قوم زيانکار کسي مطمئن نمي باشد . »
و علت به کار بردن اين جمله که : « با مقام ربوبي سازگار نيست » اين است که يک چنين جرياني از نظر بشرهاي عادي نوعي « بدا » است ؛ يعني ظهور پس از خفا

1 ـ اعراف : 99

98
است ، گويا بشر از ديدگاه خود سخن مي گويد :
اتفاقاً در حديث پيامبر ، خود اين جمله وارد شده است .
بخاري نقل مي کند : « ثَلاثَة مِنْ بَني إسْرائيل : أَبْرص وَاَقْرَع وَأعمي بَدا لله أنْ يَبْتَليهم فَبَعَث ملکاً . . . » ( 1 )
براي آگاهي بيشتر از احاديث مربوط به بدا ، مراجعه شود به کتاب « الدّرُّ الْمَنْثور » سيوطي ( 2 ) .
آقاي شيخ عبدالعزيز که مفتي اهل سنت در استان سيستان و بلوچستان در خبرگان نخست بود و در کميسيون مربوط به احوال شخصيه همکاري داشتيم ، روزي مسأله بدا را مطرح کرد ، به او گفتم بدا به معناي امکان تغيير سرنوشت با اعمال صالح و طالح است . او گفت : کتابي از قدماي شيعه معرفي کن که اين اصل را به اين نحو تفسير کرده باشد ، کتاب « أوائل المقالات » شيخ مفيد را در اختيارش نهادم . او پس از چند روز ، کتاب را باز گرداند و گفت : اگر معناي « بدا » همين باشد که مؤلف

1 ـ صحيح بخاري ، ص 4 ، ص 172 ، باب حديث الأبرص و الأعمي و الأعرج .
2 ـ الدر المنثور ، ج4 ، ص660 تفسير آيه « يَمْحُوا اللهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْکِتَابِ » رعد : 39

99
اين کتاب مي گويد ، همه مسلمانان به آن معتقدند .
اين حادثه حاکي ازآن است که جهل وناآگاهي از عقايد ومشترکات شيعه ، ازموانع تقريب است وبانشر کتاب هاي اصيل شيعه مي توان بسياري از بد بيني ها را زدود .
يکي از گام هاي بلندي که براي « تقريب » برداشته ايم ، نگارش کتابي است به نام « طبقات الفقها » در 16 جلد ، که 10 جلد آن منتشر شده و 6 جلد ديگر آن در دست تأليف و انتشار است . دو جلد اول آن مقدمه است که در نخستين جلد آن ، مصادر فقه در نزد شيعه و سني آمده و در جلد دوم آن ادوار فقه آن دو مطرح شده است ولي در تمام موارد از ميراث فقهي همگان تجليل شده ، هر چند در مواردي به احقاق حق پرداخته ايم .
در پايان بايد به برادران اهل سنت بگويم که : « ما يَجْمَعُنا ، أَکْثر مِمّا يُفَرِّقُنا » ؛ « مشترکات ما فزونتر از متميزات ما است . »
انّا لتجمعنا العقيدة امة * * * وَيَضُمُّنا دين الهُدي أتباعاً
ويؤلّف الإسلام بين قلوبنا * * * مهما ذهبنا في الهوي أشياعاً
* * *
Website Security Test