welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

نام کتاب : آئين وهابيت*
نویسنده :آیت الله جعفر سبحانی*

آئين وهابيت
5
آئين وهابيت
آيت الله جعفر سبحاني
پيشگفتار
لزوم تشکيل يک کنگره علمي اسلامي
درباره « توحيد » و « شرک »
کعبه ، نخستين خانه توحيد است که پيش از نوح پيريزي شد 1 و در طوفان نوح آسيب ديد ، پس از اندي ، ابراهيم خليل به تعمير و آبادي آن پرداخت 2 وهمه خداپرستان را به زيارت آن پايگاه عاشقان و دلدادگان « الله » دعوت نمود . 3
خداوند بيت خود را تجمّع موحدان ، و مرکز « امن » خداپرستان قرار داد وهيچ کس نبايد در آن جا احساس خطر و ناامني بنمايد . 4
خداوند زيارت خانه خود را مايه قوام زندگي يکتاپرستان قرار داد ، و يادآور شد که با برپا نمودن مراسم حج ، حيات فردي و اجتماعي ، مادي و معنوي آنان

1 ـ « اِنَّ أَوّلَ بَيْت وُضِعَ للنّاسِ لَلَّذي بِبَکَّةَ مُبارَکاً وهُديً للعالمين » ( آل عمران : 96 )
2 ـ « وَاِذْ يَرفَعُ ابراهيمُ القَواعِدَ مِنَ البَيْتِ وَاِسْماعِيلُ » ( بقره : 127 )
3 ـ « وَأذِّنْ في النّاسِ بِالحَجِّ » ( حج : 27 )
4 ـ « وَاِذْ جَعلْناالبَيْتَ مَثابةً لِلنّاسِ وَأمناً » ( بقره : 125 و نيز قصص : 57 )

6
تأمين ميگردد 1 .
در پرتو الهام از اين آيه ، امام صادق ( عليه السلام ) فرمود : « لايَزالُ الدّينُ قائِماً ما قامَتِ الْکَعْبَةُ » .
خصوصيات و ويژگيهاي بيت الهي و حرم خدا ، بيش از آن است که در اين پيشگفتار منعکس گردد ، آنچه لازم است بدان توجه شود ، وضع کنوني کعبه است که متوليان آن ، خود را « خادمان حرمين شريفين ! » مينامند و به اداره آن فخر و مباهات ميکنند .
ما از ميان ويژگيهاي ياد شده ، از دو مطلب پرسش ميکنيم :
1 ـ آيا مراسم کنوني حج مصداق « قياماً للناس » است ؟
آيا اجتماع بيش از دو ميليون مسلمان در گرداگرد کعبه و زيارت آن ، تأمينگر حيات مادي و معنوي و مايه قوام زندگي آنها است ؟ اگر چنين است ، بفرماييد در کدام يک از سالها ، متولّيان وخطيبان حرمين ، مسائل سازنده اسلامي را در اجتماعات بزرگ مطرح کردهاند و خطوطي را ترسيم نمودهاند ؟
در سال 1356 هـ . ش . با گروهي از حافظان خردسال قرآن ، به منظور انجام عمره مفرده به زيارت خانه خدا مشرف شديم . روزهاي حضور ما در آن ديار ، اخبار حمله اسرائيل به جنوب لبنان ، براي قلع و قمع فلسطينيها در رسانههاي گروهي منعکس بود . روز جمعه براي شرکت در مسابقه قرائت قرآن در محل « تحفيظ القرآن الکريم » جنب حرم شريف حاضر شديم . رياست

1 ـ « جَعَلَ اللهُ الْکَعْبةَ الْبَيْتَ الحَرامَ قِياماً لِلنّاسِ » ( مائده : 97 )

7
جلسه را يکي از شخصيتهاي کشور عربستان بر عهده داشت ، مسابقه به پايان رسيد و پس از اندي ، اذان نماز جمعه گفته شد و خطيب حرم برفراز منبر قرار گرفت ، با خود گفتم ، الآن پيرامون حادثه روز سخن خواهد گفت ولي چيزي نگذشت که « حسن ظن » من به « سوء يقين » تبديل شد و خطيب ، پيرامون آداب شرکت در مساجد و نماز جمعه سخن گفت و اين که بايد نظافت پا ودهان را رعايت نمود ! او کلمهاي از حوادث روز بر زبان نياورد ! از شخصيت مصري عضو « اخوان المسلمين » ، که در کنارم نشسته و از بدِ حادثه ، به سرزمين « مکه » پناهنده شده بود ، پرسيدم : اين خطبه ، مطابق « مقتضاي حال » بود ؟ ! او چون مرد منصفي بود ، اظهار تأسف کرد و پاسخي نداد .
تمام خطبههاي نماز جمعه در امثال اين مراکز چک شده و خطوط کلّي آن مشخص گرديده است . حتّي يک سخن نيز درباره استعمار و ضررهاي آمريکاي جهانخوار و اقمار آن بر جهانِ تحت استعمار گفته نميشود . امّا آنچه بخواهي درباره شيعه و مجوس ! سخن ميرانند ، تا آنجا که پس از انقلاب اسلامي کتابي منتشر ميکنند به نام « جاءَ دور المجوس ! »
حال با توجه به اين اوضاع ، ميتوان گفت که فرمانروايان نجد و رياض ، پاسداران حرم الهي و زمينه سازان « قياماً لِلنّاس . . . . » در جهان اسلاماند ؟ !
2 ـ آيا حرم الهي جايگاه امن است ؟
قرآن ، مکه و حوالي آن را حرم « امن » الهي معرفي ميکند و ميفرمايد :
« وَمَنْ دَخَلَهُ کانَ آمِناً » 1

1 ـ آل عمران : 97

8
« هر کس به آنجا وارد گردد ، از نظر تشريع الهي ، از هر تعرّضي در امان است . »
پدر مسلمانان ( ابراهيم خليل ( عليه السلام ) ) از خدا خواست مکه را منطقه امن قرار دهد آنجا که گفت :
« رَبِّ اجْعَلْ هذَا البَلَدَ آمِناً . » 1
« خداوندا ! اين منطقه را « امن » قرار ده . »
اکنون پرسش اين است : آيا متوليان کنوني حرمين ، پاسداران اين تشريع الهي هستند ؟ آيا واقعاً سران طوايف اسلامي ايمني دارند که در آن نقطه ، مسائل سياسي را مطرح کنند و نمايندگان واقعي ملل اسلامي را که در آنجا گرد آمدهاند ، از اوضاع دردناک جهان اسلام آگاه سازند و خط بدهند ؟ يا از ميان طوايف اسلامي ، تنها حنبليها حق سخن دارند و از ميان معارف بلند اسلام فقط انديشههاي جامد و خشک « ابن تيميه » و « ابن قيم » و اخيراً « محمّد بن عبدالوهاب » بايد مطرح شود ؟ و از ميان صدها بحث اجتماعي و سياسي وفرهنگي تنها بايد مسائل مربوط به زيارت اموات و بزرگداشت آثار رسالت وتکريم اولياي الهي بازگو گردد و مخالف بيدفاع ، با چماق تکفير کوبيده شود و هر نوع ضرب و شتم و لعن و تکفير نثار او گردد ؟ !
آيا اين است معناي « حرماً آمناً » ؟ با توجه به اين شرايط ، اگر بگوييم : کعبه در قبضه . . . است سخني گزاف گفتهايم ؟
فرهنگ وهابيت بر اساسِ « تکفيرِ فِرق اسلامي » ، « ايجاد تفرقه ميان

1 ـ ابراهيم : 35

9
مسلمانان » ، « خشن جلوه دادن تعاليم اسلام » ، « محو آثار رسالت و وحي » و « سازش با تمام جباران و مستکبران » حتي امثال « يزيد بن معاويه » استوار است . آنان گويندگان ونويسندگاني که در اختيار دارند ، همگي « وعاظ السلاطين » و حقوق بگيران ترسويي هستند که جز آنچه استادان به گوششان خواندهاند ، بازگو نميکنند .
شايد خواننده گرامي تصوّر کند که ما در اين توصيف ، دور از منطق وبيمدرک سخن ميگوييم ، ولي براي نمونه ، روي جلد کتابي را منعکس ميکنيم که در کشور عربستان سعودي چاپ و منتشر شده است . در اين کتاب از مردي که با منجنيق کعبه را سنگباران کرد و سه روز تمام جان و عرض واموال مردم مدينه را بر سپاهيان خونخوار خود مباح ساخت ، دفاع و مدح و ثنا شده است .

10
با توجه به اين اصل ، ميتوان گفت که در اين کشور نوعي آزادي مطلق برقرار و يک نوع اختناق کامل حکمفرماست . کتابهايي که در آن ، مداحي از ستمگران و جباران اموي و عباسي انجام گيرد ، کاملا آزاد است امّا کتابهايي که در آن از اهل بيت دفاع شود ، ممنوع ميباشد . نه تنها اين نوع کتابها ، بلکه هر نوع کتابي بايد هنگام ورود کنترل شود و از تصويب وزارت اطلاعات و امنيت بگذرد !
در سال گذشته ( سال 1404 هـ . ق . ) هنگام ورود به فرودگاه مدينه ، ده جلد کتاب « مصدر الوجود » را همراه داشتم که درباره اثبات صانع و دلائل وجود خدا نگارش يافته است . هدفم از بردن اين کتاب ، که خود مؤلف آن هستم ، خدمت به فرهنگ اين کشور بود ، ولي متأسفانه در فرودگاه توقيف شد و حتي پس از مطالعه ، مسؤول مربوطه گفت : با اين که اين کتاب ، کتاب شيرين وسودمندي است ولي بايد به وزارت اطلاعات و امنيت ارسال شود و از آنجا تحويل بگيريد . اين است معناي « بَلَداً آمِناً » ؟ !
« شرک » ، فراوانترين و ارزانترين کالا در عربستان !
اتهام « شرک » و مشرک ناميدن بسياري از علما و بزرگان ، در اين کشور امري است عادي و معمولي . انسان در برخورد با هيأت آمران به معروف ، بيش از هر لفظي ، اين نوع الفاظ را ميشنود ، تو گويي در قوطيِ آنان ، جز « شرک » واتهام به آن ، چيز ديگري براي فروش نيست !
به هنگام نگارش اين مقدمه ، کتابي از يک نويسنده پاکستاني با نام « الشيعه والتشيع » به دستم رسيد که در کشور عربستان چاپ شده است . مؤلّف

11
در صفحه بيست آن ، جملهاي از مرحوم استاد فقيد شيخ محمد حسين « مظفري » نقل کرده و آن را مطابق دلخواه خود تفسير و معنا ميکند ، در اينجا هر دو عبارت را ميآوريم تا روشن شود که نويسندگان وهابي چگونه ، با کمال وقاحت ، افراد را به « دعوت به شرک » متهم ميسازند .
مرحوم مظفري ميگويد : تشيع ، از نخستين روزي که پيامبر مردم را به يکتايي خدا و رسالت خود دعوت کرد ، آغاز گرديد .
آنگاه چنين ميگويد :
دعوت به « پيروي از ابوالحسن » ( علي ( عليه السلام ) ) ، دوشادوش دعوت به « توحيد خدا و رسالت پيامبر » ، پيش ميرفت .
اين نويسنده پاکستاني در انتقاد از سخن مظفري مينويسد :
پيامبر ، مطابق گفتار مظفري ، علي را شريک نبوت و رسالت قرار ميداد !
اگر اين نويسنده ، اسير هوي و هوس نبود و خود را به وهابيان نميفروخت ، و اگر از الفباي عقايد شيعه آگاه بود ، چنين اعتراض مضحکي ، به نويسنده بزرگ جهان اسلام نميکرد .
اگر چنين دعوتي ، « دعوت به شرک » يا « شرکت در رسالت » باشد ، پيش از همه ، خود قرآن اين کار را انجام داده است ؛ زيرا قرآن علاوه بر دعوت به « اطاعت از خدا ورسول » ، به اطاعت از « أولِي الاْمْر » نيز دعوت کرده و فرموده است :
« أطيعُوا اللهَ وَأطيعُوا الرَّسُولَ وَأولي الأَمْرِ مِنْکُم » 1

1 ـ نساء : 5

12
بنابر عقيده اين نويسنده ، رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) به جاي دعوت به توحيد ، مردم را به شرک و دوگانگي خوانده است ! چرا که « اولي الأمر » را در کنار « اطاعت خدا » آورده و بديهي است اولي الأمر را هر نوع تفسير کنيم ، علي از مصاديق واضح آن است .
همگي ميدانيم روزي که پيامبر مأمور به دعوت خويشاوندان شد و آيه « وأنذر عشيرتک الأقربين » فرود آمد ، بستگان خود را دعوت کرد و در آن مجلس ( يوم الدار ) نبوّت خود را اعلام نمود . آنگاه افزود :
« فَأَيُّکم يُوازِرُني عَلي هَذا الأمْرِ عَلي أنْ يَکُونَ أخي وَوَصِيّي وَخَلِيفَتي فِيکُمْ »
« کدام يک از شما مرا بر اين کار کمک ميکند تا برادر و وصي و جانشين من در ميان شما باشد ؟ »
آن هنگام ، کسي جز علي برنخاست و پيامبر پس از دوبار تکرار ونشنيدن پاسخ از کسي جز علي ( عليه السلام ) فرمود :
« اِنَّ هذا أخي وَوَصِيّي وَخَليفَتي فِيکُمْ فَاسْمَعُوا لَهُ وَأَطِيعُوا »
« اين برادر و وصي و جانشين من در ميان شمااست ، سخنش را بشنويد و از او اطاعت کنيد . » 1
شيعه به حکم اين تاريخ ميگويد : روزي که پيامبر مأمور شد مردم را به توحيد و رسالت خويش دعوت کند ، دستور يافت ، به خلافت علي نيز دعوت

1 ـ مدارک اين حديث ، که در ميان محدثان معروف به حديث « يوم الإنذار » و « بدء الدعوه » است ، در کتابهاي تاريخ و حديث موجود است و طبري آن را در تاريخ خود ، ج 2 ، ص 63 ، ط مصر آورده است .

13
نمايد و دعوت به « نبوت » با دعوت به « امامت » توأم و همراه بوده است .
حال آيا صحيح است شيعه را متهم کنيم که ميگويد : « پيامبر مأمور بود علي را شريک رسالت و نبوت خود اعلام کند ؟ » آيا دعوت به « خلافت » آن هم پس از مرگ ؛ يعني دعوت به « رسالت و نبوت ؟ ! »
آفت کتابهايي که نويسندگان سنّي ، بخصوص وهابي ، درباره عقايد شيعه مينويسند ، دو چيز است :
1 ـ بياطلاعي از عقايد شيعه ؛ اين آفت در تمام قرون حاکم بوده است ودليلش وجود قدرتهاي جهنمي اموي و عباسي بود که اجازه نميداد شيعه عقايد خود را در محافل علمي اهل سنت مطرح کند و تشيع بسان ديگر مکاتب شناخته شود ؛ زيرا هر کسي اجازه سخن گفتن در مراکز علمي و عبادي را داشت جز شيعه ، مگر در مقطعهاي خاصي که براي معرفي اين کتب کافي نبود .
2 ـ انقلابي که در مجامع و محافل علمي تسنّن از نظر شيوه تعليم وتعلّم رُخ داد و شيوههاي نو و کتابهاي سطحي در عقايد و کلام ، جانشين شيوههاي ديرينه و کتابهاي عميقي مانند « المواقف » و « شرح مقاصد » گرديد ، سبب شد که در يک کشور اسلامي ، کسي پيدا نشود تا از عهده تدريس اين کتابهاي عميق ، که در قرن هشتم اسلامي نوشته شده ، برآيد .
اين نوع سطحي نگري و آموزشهاي غير عميق است که سبب ميشود نويسندهاي مانند « احسان الهي ظهير » ميان « دعوت به خلافت » و « دعوت به نبوت و رسالت » فرقي نگذارد و کتابي در « فِرَق و تاريخ » بنويسد و با پول نفتِ بيحد و حساب سعودي چاپ و منتشر کند ولي از الفباي عقيده « شيعه » آگاه

14
نباشد .
عميقتر بينديشيم
فرزند گرامي پيامبر ، حضرت صادق ( عليه السلام ) ميفرمايد :
« اَلْعالِمُ بِزَمانِهِ لاتَهْجُمُ عَلَيْهِ اللَّوابِسُ »
شخص آگاه از اوضاع زمان خويش ، مورد هجوم حوادث ناگوار واقع نميشود .
اينک جا دارد کمي در اوضاع زمان و حوادث تلخ و اسفباري که بر جهان اسلام ميگذرد ، بينديشيم و دشمن واقعي اسلام را بشناسيم . اکنون متجاوز از صد سال است که نبرد فکري و عقيدتي بر ضد اسلام آغاز شده و اردوگاههاي شرق و غرب ، با اعوان و انصار خود بر ضد اسلام بسيج شدهاند و هفته و ماهي نيست که به عناوين گوناگون بر ضد اسلام و تعاليم آن کتابي منتشر نشود .
آيا در اين اوضاع و شرايط ، صحيح است که در مدت بسيار اندک ، تنها در کشور سعودي ، کتابهايي درباره شيعه نوشته شود که تو گويي در جهان اسلام مسألهاي جز تشيع ، و مشکلي جز شناخت عقايد شيعه و راه حلّي جز نقد عقايد آنان نيست ؟ !
اي کاش اين کتابها از منطق و استدلالي برخوردار بودند که چندان اشکالي نداشت . علماي شيعه سخنان منطقي را يا بايد پاسخ بگويند و يا بپذيرند و امّا متأسفانه همهاش مملو از فحش و ناسزا به شيعه و علماي آن و احياناً جسارت به ساحت مقدّس اميرمؤمنان ( عليه السلام ) است !

15
کتاب « الشيعه والتّشيّع » که پيشتر بدان اشاره رفت ، نمونه بارز اين قماش نوشتهها است . مؤلف اين کتاب با استناد به کتابهاي تاريخي ؛ مانند طبري وابن کثير و ابن خلدون ، شيعه را ساخته و پرداخته « عبدالله بن سبا » ي يهودي ميداند ، آنگاه گفتار « احمد امين مصري » را در کتاب « فجر الاسلام » گواه ميآورد و سپس براي تکميل مطلبش از گروهي خاورشناسان يهودي و مسيحي ؛ مانند « دوزي » و « ملّر » و « ولهاوزن » کمک ميگيرد ولي گفتار علماي شيعه را درباره عقايد خود ، که به خامه شخصيتهايي مانند صدوق ( متوفاي 381 ) و مفيد ( متوفاي 413 ) نگارش يافته ، نميپذيرد و ميگويد : اين کتابها ، کتابهاي تبليغاتي شيعه است و عقايد واقعيِ شيعه ، در غير اين کتابها است ! بدتر از همه اين که وجود روايتي را در کتاب « بحار » و يا « انوار نعمانيه » دليل بر عقيده شيعه نسبت به آن ميگيرد ! در حالي که همگي ميدانيم در ميان احاديث فريقين ، حديث ضعيف و دروغ وجود دارد و نقل يک روايت هميشه نشانه اعتقاد بر مضمون آن نيست .
توجه نويسنده « الشيعه والتشيّع » را به چند نکته جلب ميکنيم :
1 ـ آيا تاريخ طبري از نظر صحت و استواري ، به پايهاي است که بتوان گفت : تمام محتويات آن صحيح و پا برجاست ؟ يا اين که قضاوت در منقولات طبري و نظاير آن ، نياز به بررسي اسناد آن دارد ؛ چرا که افراد وضّاع و کذّاب در اسناد تاريخ و تفسير او بسيار است که اکنون مجال بازگويي آنها نيست .
به عنوان نمونه يادآور ميشويم که نويسنده کتاب « اللشيعه والتشيع » مينويسد : شيعه از افکار عبدالله بن سبا ؛ يهوديزاده يمني ـ که به عقيده طبري به ظاهر اسلام آورد و عقايد يهوديگري را در پوشش دعوت به علي در

16
ميان مسلمانان پخش کرد ـ تأثير پذيرفته است ! ولي آيا اصولا در جهان چنين فردي وجود داشته يا جزو افسانهها و اساطير است ، فعلاً درباره آن بحث نميکنيم . گفتني است که طبري سندي که اين مطلب را از طريق آنها نقل ميکند به قرار زير است :
« کَتَبَ اِلَيَّ « السري » ، عن « شعيب » ، عن « سيف » ، عن « عطيه » ، عن « يزيد الفقعسي » کان عبدالله بن سباء يهودياً مِنْ أهْلِ صَنْعاء . . . »
حال کمي درباره همين سند ، که متن آن را مورّخاني مانند ابن کثير شامي و ابن خلدونِ مغربي از قماش خود طبري نيز آوردهاند ، دقت کنيم وببينيم آيا به گفتار اين افراد ميتوان استناد جست :
1 ـ السري ؛ خواه مقصود « السري بن اسماعيل کوفي » باشد يا « السري بن عاصم » ( متوفاي 258 ) هر دو از کذّابان روزگار و وضاعان تاريخ و حديثند . 1
2 ـ شعيب بن ابراهيم کوفي ؛ مجهول و گمنام . 2
3 ـ سيف بن عمر ؛ راوي اخبار دروغ از زبان افراد ثقه . 3
4 ـ يزيد الفقعسي ؛ فردي است گمنام که در کتابهاي رجال عنوان شده است .
طبري در جلد 3 ، 4 و 5 تاريخ خود ، 701 روايت تاريخي پيرامون وقايع سالهاي 11 تا 37 هجري ( دوران خلافت ابوبکر ، عمر و عثمان ) از طريق

1 ـ تهذيب التهذيب ، ج 3 ، ص 46 ، تاريخ الخطيب ، ج 9 ، ص 193 ؛ ميزان الإعتدال ، ج 1 ، ص 37 ؛ لسان الميزان ، ج3 ، ص13
2 ـ ميزان الإعتدال ، ج 1 ، ص 447 ؛ لسان الميزان ، ج 3 ، ص 145
3 ـ ميزان الإعتدال ، ج 1 ، ص 438 ؛ تهذيب التهذيب ، ج 4 ، ص 295

17
همين پنج نفر نقل کرده و در نتيجه حقايق تاريخي اين دوره را وارونه جلوه داده است .
روايات اين چند نفر ، پيرامون حوادث اين دوره ، در جلد 3 ، 4 و 5 تاريخ طبري پخش است و با پايان جلد 5 احاديث آنان نيز پايان مييابد ، بطوري که در حوادث ديگر ( جز يک حديث در جلد 10 ) حديثي از اين پنج نفر نقل نکرده است .
آيا اطلاعات تاريخي « السري » و « سيف بن عمر » منحصر به حوادث اين دوره خاص بوده است ؟ آن هم فقط حوادث مربوط به مذهب ؟
آيا جز اين است که چون حوادث اين زمان ، پايه و اساس عقايد و آراي مسلمانان به شمار ميرود ، هدف آنان از نقل اين احاديث ، تحريف و وارونه نشان دادن حقايق تاريخي اين دوره بوده است ؟
هر کس در اين روايات دقت کند ، متوجه ميشود که همه ، ساخته و پرداخته يک دست و يک نفر است و همه مطالب يک هدف را تعقيب ميکند ، گمان نميرود که اين مطلب بر طبري پوشيده باشد . چه بايد کرد ! نتيجه حبّ و بغضها و غرض ورزيها جز اينها نميتواند باشد .
متأسفانه اين روايت ساختگي و مجعول ، بعد از طبري در کتابهاي تاريخ « ابن عساکر » ؛ « کامل ابن اثير » ، « البدايه والنهايه » ، « تاريخ ابن خلدون » و . . . پخش شده ، که همگي بدون تحقيق از طبري پيروي نموده و پنداشتهاند که آنچه او نقل کرده همان واقعيت است ، بدين ترتيب مورخان متأخر نيز ، از اکاذيب محفوظ نمانده و يکي پس از ديگري اين دروغها را به عنوان « روايات تاريخي » نقل نمودهاند .

18
البته جاي بسي خوشبختي است که تاريخ طبري « مسند » است و سند روايات مشخص . تشخيص روايات دروغ و بياساس ، کاملا امري ممکن وشدني است و چنانکه اشاره کرديم : افرادي که سند اين روايات به آنها ميرسد ، فاقد ارزش و اعتبار ميباشند .
کتابي که مصادر آن ، رواياتي اين چنين و راويانش افرادي کذّاب و وضّاع و جعّال مانند « السري » و . . . باشند آيا در عصر تحقيق ميتواند ارزش و جايگاهي داشته باشد ؟ و آيا صحيح است که يک طايفه عظيم اسلامي را ، که پي افکنان علوم اسلامي و حاملان علوم رسالت و جهادگران واقعي در ميدان نبرد با « اسرائيل غاصب » هستند ، به استناد چنين مطالب و تواريخ سراپا دروغ ، ساخته و پرداخته يک فرد يهوديِ گمنام دانست ؟ !
افکار ماکياوليستي
ايننويسنده خيرهسر ، درلباس پرسش وپاسخ ، بطورتلويحيبه اميرمؤمنان ( عليه السلام ) اعتراض ميکند که : چرا در عزل معاويه عجله کرد ؟ و چرا وچرا . . . 1
اين اعتراض يک اساس بيش ندارد و آن اين که تصوّر ميکند امام از حکام و فرمانروايان عادي است که مصالح شخصي را بر تکاليف الهي مقدم ميدارند و هدف را توجيهگر وسيله ميشمارند ، از اين جهت چنين اعتراضي را به صورت پرسش مطرح ميکند .

1 ـ الشيعه والتشيع ص 144

19
اگر امام يک فرد ماکياوليست بود ، جا داشت بسان نويسنده بينديشد وستمگران را بر جان و مال مردم به خاطر يک رشته مصالح شخصي مسلط سازد ولي او مردي است که در پاسخ نصيحتگراني همانند « مغيرة بن شعبه » ها فرمود :
« وَما کُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلّينَ عَضُداً » 1
در اين جا سخن را کوتاه ميکنيم و اميدواريم که اين توضيح مختصر وکوتاه ، شما را به روحيات نويسنده و پايه اطلاعات او از مباني اسلام و غرض ورزيهايش در نقل تاريخ ، رهنمون باشد . و نويد ميدهيم که به همين زودي ، پاسخ دندانشکن اين نوشته ( الشيعه والتشيع ) بوسيله دانشمندان بزرگ منتشر خواهد شد .
ضرورت تشکيل کنگرهها و سمينارهاي اسلامي
براي حلّ بسياري ازمسائل مورداختلاف ، تشکيل کنگره علمي ـ اسلامي که در آن افکار مختلف به صورت علمي و منطقي عرضه شود ، بسيار مفيد ومؤثر است . در عصر حاضر که يک رشته مسائل مربوط به توحيد و شرک ، ميان طرفداران وهابيت و ديگر طوايف اسلامي مورد اختلاف است ، آيا شايسته نيست که براي تقريب اين دو گروه ، سميناري علمي ، بلکه کنگرهاي تشکيل گردد تا مسائل مورد اختلاف در آن مطرح شود ، به اميد آن که از اصطکاک افکار گوناگون ، برقي جهد و افق را براي همه روشن سازد ؟ البته اين مجمع بايد به صورت جدّي تشکيل گردد و در آن ، شرايطي رعايت شود :

1 ـ واقعه صفين ط مصر ص 58 عبارت امام چنين است : ولم يکن الله ليراني اتّخذ المضلّين عضداً .

20
1 ـ از تمام متفکران و دانشمندان طوايف اسلامي ، که ( به حق ) نمايندگان علمي و فکريِ مذهب خويش به شمار ميروند ، دعوت به عمل آيد ، نه از حقوق بگيران سعودي در ديار « هند » ، « پاکستان » و « مصر » ستمديده .
2 ـ در اين مجمع ، از سران مذاهب چهارگانه ، شخصيتهاي علمي وفکريِ اماميه و همچنين زيديه دعوت شود و مؤتمر ، به صورت يک مؤتمر وسيع اسلامي درآيد .
3 ـ به آزاديهاي معقول احترام گذارده شود ، تا افراد ، آزادنه بتوانند از فکر وانديشه خود دفاع کنند و هر نوع پرخاشگري و اهانتهاي رايج در بلاد سعودي نسبت به علماي اسلامي ممنوع گردد .
4 ـ جلسات مؤتمر بوسيله گروهي بيطرف اداره شود و يا لااقل يک هيأت مختلط و آميخته از کليه شرکت کنندگان ، بر اداره جلسات نظارت کند .
5 ـ رؤوس مسائِل مورد نظر ، از پيش به صورت واضح در اختيار شرکت کنندگان قرار گيرد و هر فردي موضوعي را برگزيند و پيرامون آن بحث کند .
6 ـ کليه بحثها ، بدون کوچکترين تغييري ، نشر يابد و در اختيار مراکز علمي قرار گيرد ، تا علاقمندان از نتايج آن آگاه گردند .
در صورت عملي شدن چنين طرح و پيشنهادي ، ميتوان اميدوار بود که در يک رشته مسائل ، تفاهمي حاصل شود .
هدف کتاب
در اين رساله ، کليات مسائل مورد اختلاف وهابيان با ساير طوايف

21
اسلامي را عنوان کرده و از طريق کتاب و سنت ، نظريه اسلام را روشن ساختهايم و اين ، تنها رسالهاي نيست که در اين مورد نگاشتهايم ، بلکه قبلا نيز دو رساله ديگر را که هر يک به گونهاي ، تحليل اين مسائل را بر عهده گرفته است نوشته و منتشر کردهايم ، و آن دو ، عبارتند از :
1 ـ مفاهيمالقرآن ؛ جلد نخست ، بخش « توحيد درعبادت » ( صفحات : 528 ـ378 ) درباره مسائل مربوط به « توحيد و شرک از نظر قرآن » است که در حوزه علميه قم تدريس شده و به قلم فاضلانه دانشمند فرزانه « جعفر الهادي » به رشته تحرير درآمده و در ايران و بيروت چاپ و منتشر شده است .
2 ـ توسل به ارواح مقدّسه ؛ اين رساله ، مربوط به مسائل « توسل به ارواح مقدس » است که وهابيان ، در آن مورد ، بيش از همه جا گَرد و خاک ميکنند .
بنابر اين ، کتاب حاضر ، سوّمين رسالهاي است که به جامعه اسلامي تقديم ميگردد و از وهابيان و نويسندگانشان در رياض و حرمين و کليه هواداران آنان در بلاد ديگر ، ميخواهيم که اگر موضعشان در مقابل گفتار ما منفي است ، به نقد منطقي اين کتاب بپردازند و از ضررهاي آن نسبت به فريب خوردگان خود بکاهند . در غير اين صورت ، مسلمانان را در حرمين شريفين آزاد بگذارند و در حرم امن الهي از آزار وآسيب دست بردارند وتبليغات وهابيگري را که جز ايجاد تفرقه و دودستگي نتيجهاي ندارد ، رها کرده و جامعه اسلامي را به متفکران و انديشهمندان مسلمان واگذارند .
قم ـ حوزه علميه ، مؤسسه امام صادق ( عليه السلام )
جعفر سبحاني
26 شوال 1405 هـ . ق . = 24/4/1364 هـ . ش .

22
فصل : 1
شرح حال زندگي پايهگذار مسلک وهابيت
مسلک و آيين وهابيت منسوب است به شيخ محمد فرزند « عبدالوهاب » نجدي که اين نسبت برگرفته از نام پدر او « عبدالوهاب » است . به گفته برخي از دانشمندان ، اين که اين مسلک را به نام خود شيخ محمد نسبت نداده و « محمديه » نگفتهاند ، اين است که مبادا پيروان اين مذهب نوعي شرکت با نام پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) پيدا بکنند 1 و از اين نسبت سوء استفاده نمايند .
محمّد بن عبدالوهاب در سال 1115 هـ . ق . در شهر « عُيَينَه » از شهرهاي « نجد » چشم به دنيا گشود . پدرش در آن شهر قاضي بود . شيخ از کودکي به مطالعه کتب تفسير ، حديث و عقايد ، سخت علاقه داشت و فقه حنبلي را نزد

1 ـ دائرة المعارف فريد وجدي ، ج 10 ، ص 871 ، به نقل از مجله المقتطف ، ج 27 ، ص 893

24
پدرش که از علماي حنبلي بود ، آموخت . وي از آغاز جواني بسياري از اعمال مذهبي مردم « نجد » را زشت ميشمرد . در سفري که به زيارت خانه خدا رفت بعد از انجام مناسک ، به مدينه رهسپار شد ، در آنجا توسل مردم به پيامبر را ، در نزد قبر آن حضرت ، ناپسند شمرد . سپس به نجد مراجعت نمود و از آنجا به بصره رفت به اين قصد که از بصره به شام رود ، مدتي در بصره ماند و با بسياري از اعمال مردم به مخالفت پرداخت ، ليکن مردم بصره وي را از شهر خود بيرون راندند . در راه ميان شهرهاي بصره و زبير نزديک بود از شدت گرما ، تشنگي و پياده روي هلاک شود ، امّا مردي از اهل زبير چون او را در لباس روحانيت ديد در نجاتش کوشيد ، جرعهاي آب به او نوشانيد و بر مرکبي سوار کرد و به شهر زبير برد . وي ميخواست از زبير به شام سفر کند ولي چون توشه و خرج سفر به قدر کافي نداشت ، رهسپار شهر اَحسا شد و از آنجا آهنگ شهر حريمله از شهرهاي نجد را نمود .
در اين هنگام که سال 1139 بود ، پدرش عبدالوهاب از عُيَينه به حريمله انتقال يافته بود . شيخ محمد ، ملازم پدر شد و کتابهايي را نزد او فرا گرفت و به انکار عقايد مردم نجد پرداخت به اين مناسبت ميان او و پدرش نزاع و جدال درگرفت . همچنين بين او و مردم نجد منازعات سختي رخ داد و اين امر چند سال دوام يافت تا اين که در سال 1153 پدرش شيخ عبدالوهاب از دنيا رفت .
شيخ محمد پس از مرگ پدر به اظهار عقايد خود و انکار قسمتي از اعمال مذهبي مردم پرداخت . جمعي از مردم حريمله از او پيروي کردند و کارش شهرت يافت . وي از شهر حريمله به شهر عيينه رفت . رئيس عيينه در آن روزگار عثمان بن حمد بود . عثمان او را گرامي داشت و در نظر گرفت يارياش

25
کند . شيخ محمد نيز در مقابل اظهار اميدواري کرد که همه اهل نجد از عثمان ابن حمد اطاعت کنند . خبر دعوت شيخ محمد و کارهاي او به امير أحسا رسيد . وي نامهاي براي عثمان نوشت و نتيجهاش اين شد که عثمان شيخ را نزد خود خواند . عذر او را خواست . شيخ محمد به او گفت : اگر مرا ياري کني تمام نجد را مالک ميشوي . اما عثمان از او اعراض کرد و از شهر عيينه بيرونش راند .
شيخ محمد در سال 1160 پس از آن که از عيينه بيرون رانده شد ، رهسپار درعيه از شهرهاي معروف نجد گرديد . در آن دوران امير درعيه محمد ابن مسعود ( جد آل سعود ) بود . وي به ديدن شيخ رفت و عزّت و نيکي را به او مژده داد . شيخ نيز قدرت و غلبه بر همه بلاد نجد را به وي بشارت داد و بدين ترتيب ارتباط ميان شيخ محمد و آل سعود آغاز گرديد 1 .
در روزگاري که شيخ محمد به درعيّه آمد و با محمد بن سعود توافق کرد ، مردم آنجا در نهايت تنگدستي و احتياج بودند .
آلوسي از زبان ابن بشر نجدي نقل ميکند : « من در اول کار ، شاهد تنگدستي مردم درعيه بودم سپس آن شهر را در زمان سعود مشاهده کردم ، در حالي که مردم آن از ثروت فراوان برخوردار بودند و سلاحهاي ايشان با زر وسيم زينت يافته بود . بر اسبان اصيل و نجيب سوار ميشدند و جامههاي فاخر در بر ميکردند و از تمام لوازم ثروت ، بهرهمند بودند ، به حدّي که زبان از شرح و بيان آن قاصر است .
روزي در يکي از بازارهاي درعيه ناظر بودم که مردان در طرفي و زنان در

1 ـ يکي از نويسندگان عثماني در « تاريخ بغداد » خود ، ص 152 ، آغاز رابطه « شيخ محمد » و « آل سعود » را به نحو ديگر نوشته است امّا آنچه در اينجا نوشته شد صحيحتر به نظر ميرسد .

26
طرف ديگري قرار داشتند در آنجا طلا و نقره و اسلحه و شتر و گوسفند و اسب و لباسهاي فاخر و گوشت و گندم و ديگر مأکولات ، به قدري زياد بود که زبان از وصف آن عاجز است . تا چشم کار ميکرد بازار ديده ميشد و من فرياد فروشندگان و خريداراني را ميشنيدم که مانند همهمه زنبور عسل درهم پيچيده بود که يکي ميگفت فروختم و ديگري ميگفت خريدم . » 1
البته ابن بشر شرح نداده است که اين ثروت هنگفت از کجا پيدا شده بود ، ولي از سياق تاريخ معلوم ميشود که از حمله به مسلمانان ، قبائل و شهرهاي ديگر نجد ( به جرم موافقت نکردن با عقايد وي ) و به غنيمت گرفتن و غارت کردن اموال آنان به دست آمده بود . و روش شيخ محمد در مورد غنايم جنگي ( که از مسلمانان آن ديار ميگرفت ) اين بود که آن را هر طور مايل بود به مصرف ميرسانيد ، و گاهي تمام غنايمي را که در جنگي نصيب او شده بود و مقدار آن هم بسيار زياد بود ، تنها به دو يا سه نفر عطا ميکرد و غنايم هر چه بود در اختيار شيخ قرار داشت و امير نجد نيز با اجازه او ميتوانست سهمي ببرد .
از بزرگترين نقاط ضعف برنامه زندگي شيخ همين است که با مسلماناني که از عقايد کذايي او پيروي نميکردند ، معامله « کافر حربي ! » ميکرد و براي جان و ناموس آنان ارزشي قائل نبود .
کوتاه سخن اين که « محمد بن عبدالوهاب » به توحيد دعوت ميکرد ، اما توحيد غلطي که او ميگفت . هر کس ميپذيرفت خون و مالش سالم ميماند

1 ـ تاريخ ابن بشر نجدي .

27
وگرنه مانند کفار حربي حلال و مباح بود .
جنگهايي که وهابيان در نجد و خارج آن ؛ مانند يمن ، حجاز ، اطراف سوريه و عراق ميکردند ، بر همين پايه بود . هر شهري که با جنگ و غلبه بر آن دست مييافتند بر ايشان حلال بود . اگر ميتوانستند آن را جزو متصرفات و املاک خود قرار ميدادند و الاّ به غنايمي که به دست آورده بودند اکتفا ميکردند . 1
کساني که با عقايد او موافقت ميکردند و دعوت او را ميپذيرفتند ، بايد با او بيعت نمايند و اگر کساني به مقابله برخيزند بايد کشته شوند و اموالشان تقسيم گردد . طبق اين رويه ؛ مثلا از اهالي يک قريه به نام « فصول » در شهر أحسا سيصد مرد را به قتل رسانيدند و اموالشان را به غارت بردند . 2
محمد بن عبدالوهاب در سال 1206 درگذشت 3 پس از وي پيروانش نيز به روش او ادامه دادند ؛ مثلاً در سال 1216 امير سعود وهابي ، سپاهي مرکب از بيست هزار مرد جنگي تجهيز کرد و به شهر کربلا حمله برد . کربلا در اين ايام در نهايت شهرت و عظمت بود و زائران ايراني و تُرک و عرب بدان روي ميآوردند . سعود پس از محاصره شهر ، سرانجام وارد آن گرديد و کشتار سختي از مدافعان و ساکنان آن نمود .
سپاه وهابي در کربلا آن چنان رسوايي به بار آورد ، که در وصف نميگنجد . پنج هزار تن يا بيشتر ( تا بيست هزار هم نوشتهاند ) را به قتل

1 ـ جزيرة العرب في القرن العشرين ، ص 341
2 ـ تاريخ المملکة العربية السعوديه ، ج 1 ، ص 51
3 ـ در تاريخ تولد و فوت شيخ ، غير از 1115 ـ 1206 اقوال ديگري هم هست .

28
رسانيدند . پس از آن که امير سعود از کارهاي جنگي فراغت يافت متوجه خزينههاي حرم امام حسين ( عليه السلام ) شد ، اين خزائن از اموال فراوان و اشياء نفيس انباشته بود . وي هر چه در آنجا يافت ، برداشت و به غارت برد .
کربلا پس از اين حادثه به وضعي درآمد که شعرا براي آن مرثيه ميگفتند . 1 وهابيها در مدت متجاوز از دوازده سال ، گاه و ناگاه ، به شهر کربلا و اطراف آن و همين طور به شهر نجف حمله ميبردند و غارت ميکردند . نخستين اين حملات ، هجوم در سال 1216 بود که شرح آن گذشت . به نوشته نويسندگان شيعه ، اين هجوم در روز عيد غديرِ آن سال انجام گرفت .
مرحوم علامه سيد محمد جواد عاملي در آخر مجلد هفتم از کتاب فقهي پر ارج خود ، مفتاح الکرامه ميگويد : اين جزء از کتاب ، بعد از نيمه شب نهم رمضان المبارک 1225 به دست مصنّف آن خاتمه يافت ، در حالي که دل در نگراني و تشويش بود ؛ زيرا اعراب عنيزه که « وهابي » هستند ، اطراف نجف اشراف و مشهد حسين ( عليه السلام ) را احاطه کردهاند . راهها را بسته و زوّارش را که از زيارت نيمه شعبان به وطنهاي خود باز ميگشتند ، غارت نمودند و جمع کثيري از آنان ( و بيشتر از زوّار ايراني ) را به قتل رسانيدند . گفته ميشود عدد مقتولين ( اين بار ) يکصد و پنجاه تن بوده است . البته کمتر از اين هم گفتهاند . 2
توحيدي که شيخ محمد و پيروانش مردم را به آن دعوت ميکردند و هر کس نميپذيرفت جان و مالش را مباح ميشمردند ، اين بود که به پيروي از ظاهر پارهاي ازآيات و احاديث ، براي ذات باري تعالي اثبات « جهت ! » ميکردند

1 ـ تاريخ کربلا و حائر حسين ( عليه السلام ) ، ص 174 ـ 172
2 ـ مفتاح الکرامه ، ج 7 ، ص 653

29
و او را داراي اعضا و جوارح ميدانستند !
آلوسي در اين باره گفته است که وهابيان به پيروي از ابن تيميه ، به احاديثي که بر فرود آمدن خداوند به آسمان دنيا ( آسمان اول ) دلالت ميکند ، تصديق دارند و ميگويند : « خدا از عرش به آسمان دنيا فرود ميآيد ! » و ميگويد : « هَلْ مِنْ مُسْتَغْفِر » ؛ « آيا استغفار کنندهاي هست که از گناهانش طلب آمرزش کند ؟ » و همچنين اقرار دارند به اين که در روز قيامت ، خدا به صحراي محشر ميآيد ؛ زيرا خود فرموده است : « وَجاءَ رَبُّکَ والْمَلَکَ صَفّاً صَفّاً » 1 و خداوند به هر يک از مخلوقاتش هرگونه که بخواهد نزديک ميشود ، همچنان که خود گفته است « وَنَحْنُ أقْرَبُ اِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريد » 2 .
ابن تيميه ، همانطور که از کتاب « الرد علي الاخنائي » او بر ميآيد ، احاديث مربوط به زيارت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) را مجعول دانسته و گفته است : اگر کسي معتقد باشد که وجود آن حضرت بعد از وفات مانند وجود او در زمان حيات است ، غلط بزرگي مرتکب شده است ! ونظير اين سخن را شيخ محمد و پيروان او شديدتر ، گفتهاند .
عقايد و گفتههاي باطل وهابيان باعث شده است افرادي که اسلام را از ديدگاه آنان مطالعه کردهاند ، بگويند اسلام دين خشک و جامدي است که به درد همه زمانها نميخورد !
« لوتروپ ستودارد » گويد : وهابيان در تعصب ، به راه افراط رفتهاند و در اثر

1 ـ فجر : 23
2 ـ تاريخ نجد آلوسي ، ص 91 ـ 90 و نيز در اين باره به رساله « العقيدة الحمويه » نوشته ابن تيميه مراجعه شود .

30
اين امور ، گروهي نکتهگير برخاسته ، همان شعار وهابيان را ندا دادهاند که : حقيقت و طبيعت اسلام با مقتضيات زمانها جور نيست و با احوال ترقي و تبديل جامعه تطبيق نميکند و با تغيير زمان نميسازد . 1
از همان وقت که شيخ محمد بن عبدالوهاب عقايد خود را ابراز و مردم را به پذيرفتن آنها دعوت کرد ، گروه زيادي از علماي بزرگ به مخالفت با عقايد او پرداختند . نخستين کسيکه به شدت بااو به مخالفت برخاست پدرش عبدالوهاب و سپس برادرش ، « شيخ سليمان بن عبدالوهاب » بودند که هر دو از علماي حنبلي محسوب ميشدند .
شيخ سليمان کتابي تحت عنوان « الصواعق الإلهيه في الرد علي الوهابيه » تأليف کرد و در آن عقايد برادرش را رد کرد .
زيني دحلان گويد : پدر شيخ محمد ، مردي صالح از اهل علم بود . برادرش شيخ سليمان نيز از اهل علم محسوب ميشد . از زماني که شيخ محمد در مدينه به تحصيل اشتغال داشت ، شيخ عبدالوهاب و شيخ سليمان از سخنان و کارهاي او دريافته بودند که چنان داعيهاي دارد ، از اين رو او را سرزنش ميکردند ، و مردم را از وي بر حذر ميداشتند . 2
عباس محمود عقاد ميگويد : بزرگترين مخالف شيخ محمد ، برادرش شيخ سليمان صاحب کتاب الصواعق الالهيه است . عقّاد همچنين گفته است : شيخ سليمان برادر شيخ محمد که از بزرگترين مخالفان او بود ، ضمن اين که سخنان برادرش را به شدّت رد ميکند ، ميگويد : اموري که وهابيان آن را

1 ـ حاضر العالم الاسلامي ، ج 1 ، ص 264
2 ـ الفتوحات الاسلاميه ، ج 2 ، ص 357

31
موجب شرک و کفر ميدانند و آن را بهانه مباح شدن مال و جان مسلمانان ميپندارند ، در زمان ائمه اسلام به وجود آمده بود ، ولي از هيچ يک از ائمه اسلام شنيده و روايت نشده است که مرتکبين اين اعمال را کافر يا مرتد دانسته و دستور جهاد با آنان را داده باشند و يا اين که بلاد مسلمانان را ، آن گونه که شما ميگوييد ، بلاد شرک و دارالکفر نامند . 1
در پايان بايد دانست که شيخ محمد بن عبدالوهاب مبتکر و آورنده عقايد وهابيان نيست . بلکه قرنها قبل از او ، اين عقايد به صورتهاي گوناگون ، از افرادي مانند ابن تيميه و شاگرد او ابن قيم اظهار شده ، ولي به صورت مذهب تازهاي در نيامده بود و طرفداران زيادي نداشت .
ابوعباس احمد بن عبدالحليم معروف به ابن تيميه از علماي حنبلي است که در 728 هـ . ق . درگذشت . او چون عقايد و آرايي بر خلاف معتقدات عموم فرقههاي اسلامي اظهار ميداشت ، پيوسته بامخالفت علماي ديگر مواجهبود . به عقيده محققين ، همين عقايد ابن تيميه است که بعداً اساس معتقدات وهابيان را تشکيل داد .
وقتي ابن تيميه عقايد خود را آشکار ساخت و در اين زمينه کتابهايي را منتشر نمود ، از طرف علماي اسلام و در رأس آنان علماي اهل سنت ، براي جلوگيري از انتشار فساد ، دو کار صورت گرفت :
الف ـ کتابهايي در نقد عقايد و آراء او نوشته شد که به برخي از آنها اشاره ميکنيم :

1 ـ الاسلام في القرن العشرين ، ص 137 ـ 126

32
1 ـ « شفاء السقام في زيارة قبر خيرالانام » نگارش تقي الدين سبکي .
2 ـ « الدرة المضيئة في الرد علي ابن تيميه » ، اين نيز نگارش اوست .
3 ـ « المقالة المرضيه » ، تأليف قاضي القضات فرقه مالکي ، « تقي الدين أبوعبدالله اخنائي . »
4 ـ « نجم المهتدي و رجم المقتدي » ، نگارش فخر بن معلم قرشي .
5 ـ « دفع الشبهه » ، نگارش تقي الدين الحصني .
6 ـ « التحفة المختاره في الرّد علي منکر الزياره » ، نگارش تاج الدين .
اينها ردّيههايي است که بر عقايد ابن تيميه نوشتهاند و بيپايگي نظرات او را روشن و آشکار ساختهاند .
ب ـ مراجع فتواي اهل تسنن در عصر او ، به تفسيق و گاهي به تکفيرش برخاسته و بدعت گذاري او را فاش ساختند .
وقتي عقايد او را ، درباره زيارت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، به قاضي القضات مصر « بدر بن جماعه » نوشتند ، وي در زير ورقه نوشت :
« زيارت پيامبر ـ صلّي اللّه عليه ]وآله[ وسلّم ـ فضيلت و سنت است و همه علما بر آن اتفاق نظر دارند . آن کس که زيارت پيامبر ـ صلّي اللّه عليه ]وآله[ وسلّم ـ را حرام ميداند ، بايد نزد علما توبيخ شود و از ابراز چنين گفتاري بازداشته شود و اگر مؤثر نيفتاد زنداني گردد و معرفي شود تا مردم از او پيروي نکنند . »
نه تنها قاضي القضات فرقه شافعي درباره او چنين نظر داد . که قاضي القضات سه مذهب ديگر در کشور مصر ، هر کدام به گونهاي نظر او را تأييد

33
کردند و مشروح اين قسمت را ميتوانيد در کتاب « دفع الشبهه » تقي الدين الحصني ببينيد .
گذشته از اين ، نويسنده معاصرِ او « ذهبي » ، که از نويسندگان بزرگ در قرن هشتم هجري است و آثار ارزندهاي در تاريخ و رجال دارد ، در نامه دوستانهاي که به ابنتيميه نوشته ، او را در اشاعه فساد و ضلالت ، همتاي حَجّاج خوانده است ! اين نامه را مؤلف « تکملة السيف الصيقل » در کتاب خود ، صفحه 190 آورده است و مرحوم علاّمه اميني نيز متن آن را در جلد پنجم : « الغدير » ص 89 ـ 87 نقل کرده است . علاقمندان ميتوانند به آنجا مراجعه کنند .
غائله ابن تيميه با مرگ او در سال 728 در زندان شام فروکش کرد و شاگرد معروفش ابن قيم هر چند به ترويج افکار استاد پرداخت ، ليکن در زمانهاي بعد ، اثري از چنين افکار و آراء نبود ، تا آنگاه که فرزند عبدالوهاب تحت تأثير افکار ابن تيميه قرار گرفته و آل سعود ، براي تحکيم پايههاي امارت خود در منطقه نجد ، به حمايت از او برخاستند ، در نتيجه ، بار ديگر عقايد موروثي از ابن تيميه در مغز برخي از مردم نجد جوانه زد و به دنبال تعصبهاي خشک و متأسفانه به نام « توحيد ! » سيل خون تحت عنوان « جهاد با کافران و مشرکان ! » به راه افتاد و هزاران هزار از مرد و زن و کودک قرباني آن شدند و بار ديگر فرقه جديدي در جامعه مسلمين پديد آمد و تأسف زماني افزايش يافت که حرمين شريفين در قبضه اين گروه درآمد و نجديهاي وهّابي بر اثر سازش با بريتانيا و ديگر ابرقدرتهاي وقت ، بر اساس متلاشي شدن امپراتوري عثماني و تقسيم کشورهاي عربي ميان ابرقدرتها ، بر مکه و مدينه

34
وآثار اسلامي دست يافتند و در هدم آثار و اصالتها و ويرانگري قباب و قبور وبيوت الهي ، بيش از حد کوشش کردند .
در اين هنگام علماي شيعه در نقد آراء و نظرات عبدالوهاب ، دوشادوش علماي اهل سنت ، کوششهاي فراوان انجام دادند و هر دو گروه به نحو پسنديده و نيکو ، جهاد منطقي و علمي را آغاز کردند .
نخستين ردّي که از طرف علماي اهل سنت بر عقايد محمد بن عبدالوهاب نوشته شد ، کتاب « الصواعق الالهيه في الرّد علي الوهابيه » بود ، به قلم سليمان بن عبدالوهاب برادر محمد بن عبدالوهاب .
نخستين کتابي که از سوي علماي شيعه ، بر ردّ عقايد محمد بن عبدالوهاب نوشته شد ، « منهج الرشاد » است و مؤلف آن شيخ بزرگوار مرحوم شيخ جعفر کاشف الغطاء است که در سال 1228 درگذشت . وي اين کتاب را در پاسخ رسالهاي که يکي از امراي آل سعود به نام « عبدالعزيز بن سعود » براي او فرستاده بود نوشت و در آن رساله مجموع عقايد محمد بن عبدالوهاب را جمع نمود و اين کتاب در سال 1343 هـ . ق . در نجف چاپ شده است . پس از اين شخصيت ، نقدهاي علمي فراواني به تناسب حرکتهاي وهابيگري در منطقه نگارش يافته و قسمت مهم آنها چاپ شده است ولي اکنون حرکتهاي وهابي ، بر اثر ثروت هنگفتي که وهابيان از طريق فروش نفت به چنگ ميآورند ، افزايش يافته و سال و يا حتّي ماهي نيست که از طرف آنان ، بگونهاي به مقدّسات اسلام حمله نشود و هر روز به نحوي آثار اسلامي از بين نرود . چيزي که حرکت آنها را تند ساخته ، همان اشارتهاي پشت پرده اربابان غربي آنها است که از وحدت مسلمين بيش از کمونيسم بينالمللي ميهراسند

35
وچارهاي جز اين نميبينند که به بازار مذهب تراشي و دينسازي ، داغي بخشند و بخشي از پول نفت را که به دولت وهابي ( سعودي ) ميپردازد از اين طريق نفله کنند و سرانجام از وحدت مسلمين به شدت جلوگيري نمايند و آنها را مشغول تکفير و تفسيق يکديگر سازند . و مادر اين رساله کوشش نموديم که عقايد آنان را روي دايره بريزيم و با نيش قلم پردههاي ابهام را بالا بزنيم وروشن سازيم که عقايد تمام مسلمانان جهان برگرفته از کتاب و سنت است واعمال و حرکتهاي ضد فطري وهابيها بر خلاف قرآن و سنت رسول گرامي اسلام ( صلّي الله عليه وآله ) ميباشد و در اين مورد از خلاصه گويي پيروي ميکنيم .

36
فصل : 2
وهابيان و تعمير قبور اولياي خدا
از مسائلي که وهابيان درباره آن حساسيت خاصي دارند ، مسأله تعمير قبور و ساختن بنا ، بر روي قبور پيامبران و اولياي الهي و صالحان است .
براي نخستين بار اين مسأله را ابن تيميه و شاگرد معروف او ابن قيم عنوان کرده و بر تحريمِ ساختن بنا و لزوم ويراني آن ، فتوا دادهاند .
ابن قيم در کتاب « زاد المعاد في هدي خير العباد » 1 ميگويد :
« ويران کردن بنايي که روي قبور ساخته شده واجب است و پس از قدرت بر هدم و ويران کردن آن ، ابقاء آنها به همان صورت حتي يک روز هم جايز نيست ! » 2

1 ـ زاد المعاد ، ص661
2 ـ « يَجِبُ هَدْمُ المَشاهِدِ الّتي بُنِيَتْ علي القُبور ، ولا يَجُوزُ إبقاءُها بَعد القُدْرَة علي هَدْمِها وإبْطالِها يوماً واحِداً ! »

37
در سال 1344 هـ . ق . که سعوديها بر مکه و مدينه و اطراف آن سلطه پيدا کردند ، به فکر افتادند که براي تخريب مشاهد بقيع و آثار خاندان رسالت وصحابه پيامبر مستمسکي به دست آورند و با گرفتن فتوا از علماي مدينه ، راه را بر تخريب آن هموار نمايند و افکار عمومي مردم حجاز را که هرگز با اين اعمال موافق نبودند ، براي اين کار آماده سازند . از اين جهت قاضي القضات نجد ، « سليمان بن بليهد » را روانه مدينه کردند که وي مسائل مورد نظر آنان را از علماي آنجا استفاده کند . از اين جهت او پرسشها را بگونهاي طرح کرد که پاسخ آنها ، ( مطابق با نظريه وهابيان ) در خودِ سؤالها گنجانيده شده بود . و از اين طريق به مفتيان اعلام کرد که بايد پاسخ را مطابق جوابهايي که در پرسشها آمده است تهيه کنند ، در غير اين صورت محکوم به شرک ميگردند واگر توبه نکنند به قتل خواهند رسيد .
سؤالها و جوابها در جريده « ام القرا » مکه ، شماره 1344 ، ماه شوّال منتشر شد . 1 با انتشار آن ، در همان زمان ، ضجّهاي ميان مسلمانان ؛ اعم از سني و شيعه پديد آمد ؛ زيرا همه ميدانستند که پس از اخذ فتوا ، ولو از طريق ارعاب وتهديد ، تخريب بنا و قبور پيشوايان اسلام آغاز خواهد شد ، که همان هم شد ، پس از گرفتن فتوا از پانزده عالم مدينه و پخش آن در حجاز ، تخريب بيامان آثار خاندان رسالت در هشتم شوال همان سال آغاز گرديد و تمام آثار اهل بيت

1 ـ مرحوم آقا بزرگ تهراني در کتاب « الذريعه » ، ج 8 ، ص 261 مينويسد : وهابيان در 15 ربيع الأول 1343 بر حجاز تسلط يافتند و در هشتم شوال 1343 ، قبور امامان بقيع و صحابه را ويران کردند . در حالي که ، جريده « ام القرا » صورت استفتاء و جواب را در شماره 17 شوال سال 1344 منتشر ساخته و تاريخ جواب علماي مدينه را 25 رمضان معين کرده است . بايد گفت تسلط و تخريب هر دو ، در سال 1344 ، انجام گرفته است و مرحوم سيد محسين امين تاريخ تسلط کامل و تخريب را سال 1344 هـ . ق . دانسته است . به کتاب « کشف الارتياب » ، ص 60-56 مراجعه شود .

38
و صحابه پيامبر ، از ميان رفت و اثاثيه گرانبهاي حرم ائمه بقيع غارت شد و قبرستان بقيع به صورتي درآمد که انسان از ديدن آن سخت ناراحت ميشود .
ما اکنون قسمتي از سؤالها را نقل ميکنيم تا روشن شود که پرسشگر چگونه جواب سؤالها را در آن گنجانيده است ! يعني نه تنها هدف ، سؤال واستفتاء نبود ، بلکه مقصود دستيابي به مستمسکي در نزد عوام بود براي هدم و ويران کردن آثار رسالت . اگر به راستي هدف فهم و واقع بيني بود ، معنا نداشت که پرسش کننده مساله ، پاسخ خود را در خود پرسش بگنجاند ، بلکه از قرائن ميتوان حدس زد که سؤال و جواب را از پيش در ورقهاي تنظيم کرده وفقط براي اخذ امضا نزد علماي مدينه برده بودند ؛ زيرا تصور نميرود مشاهير علماي مدينه که ساليان درازي خود و نياکانشان مروج و حافظ آثار نبوي وزائران آنها بودند ، يک مرتبه طرز تفکّر ديگري پيدا کنند وبر تحريم بنا و لزوم ويران کردن آن فتوا دهند !
سليمان بليهد در سؤال خود چنين ميگويد :
ما قَوْلُ علماءِ المدينِة المنوّرِة زادَهُم اللهُ فَهْماً وعِلْماً فِي البناء عَلَي القُبُورِ واتِّخاذِها مَساجِدَ هلْ هوَ جائزٌ أوْ لا وإذا کانَ غيرَ جائِز بَل مَمْنوعٌ منهيٌّ عنه نهياً شديداً فهل يَجِبُ هدَمُها و منعُ الصلاةِ عنْدَها أم لا . وَإذا کانَ البناء في مَسْبَلَة کالبقيع وهُو مانعٌ من الانتفاع بالمقدار المبنيّ عليه فهلْ هوَ غَصْبٌ يَجِبُ رَفْعُهُ لِما فيِه مِنْ ظُلْمِ المُسْتَحِقِّينَ ومَنْعِهِمُ استحقاقَهُم أمْ لا ؟
« علماي مدينه منوره ـ که خدا فهم و دانش آنان را روز افزون سازد ـ درباره ساختن بنا بر قبور ، و مسجد قرار دادن آن ، چه ميگويند ، آيا جايز

39
است يا نه ، اگر جايز نيست و به شدت در اسلام ممنوع ميباشد ، آيا تخريب و ويران کردن و جلوگيري از گزاردن نماز در کنار آن ، لازم و واجب است يا نه ؟
و اگر در زمين وقفي ؛ مانند بقيع که قبه و ساختمان بر روي قبور ، مانع استفاده از قسمتهايي است که روي آن قرار گرفته است ، آيا اين کار غصب قسمتي از وقف نيست که هر چه زودتر بايد رفع گردد تا ظلمي که بر مستحق شده است ، از بين برود . »
علماي مدينه در محيط پر از ارعاب و تهديد ، به پرسش سليمان پاسخي چنين گفتند :
امّا البناءُ علَي القُبورِ وفَهَو ممنوعٌ اجماعاً لصحّة الأحاديث الواردِة في مَنعِه ولَهِذا افْتي کثيرٌ من العلماءِ بِوجوبِ هدْمِه مُسْتَندين بِحديثِ علي ـ رضِي الله عنه ـ إنه قال : لأبي الهيّاج اَلا أبْعَثُکَ عَلي ما بعثَني عَليهِ رسولُ الله ـ صلّي الله عليه وآله وسلّم ـ اَن لا تَدَعْ تِمثالا اِلاّ طَمَسْتَه ولا قَبراً مُشرِفاً اِلاّ سَوَّيْتَه .
« ممنوعيّتِ ساختن بناء بر قبور ، اتفاقي است ، به گواهي احاديثي که بر ممنوعيت آن دلالت ميکنند . از اين جهت ، گروهي بر تخريب و ويران کردن آن فتوا دادهاند ودراين مطلب به حديثي که ابي الهياج از علي ( عليه السلام ) نقل کرده است استناد ميجويند . علي به او گفت من تو را بر کاري مبعوث ميکنم که رسول خدا مرا براي آن برانگيخت ، هيچ تصويري را نميبيني مگر اين که آن را محو کن و قبري را مشاهده نميکني مگر اين که آن را مساوي و برابر بنما . »
شيخ نجدي در مقالهاي که در جريده « ام القرا » شماره جمادي الثاني

40
1345 منتشر ساخت ميگويد ، ساختن قبه و بنا از قرن پنجم هجرت معمول گرده است .
اينها نمونهاي از سخنان وهابيان درباره تعمير قبور است و آنان غالباً در نوشتههاي خود بر دو دليل تکيه ميکنند :
1 ـ اتفاق علماي اسلام بر تحريم آن .
2 ـ حديث ابي الهياج از اميرمؤمنان علي ( عليه السلام ) و برخي ديگر مانند آن .
بايد توجه نمود که بحث ما اينک در مورد « تعمير قبور ، ساختن سايبان ، سقف و يا بنا بر روي آن » است . اما در موضوع « زيارت قبور » جداگانه بحث خواهيم کرد .
براي روشن شدن موضوع ، چند بحث را مطرح ميکنيم :
* نظر قرآن درباره بنا ، تعمير و . . . بر روي قبر چيست ، آيا حکم آن از ديدگاه قرآن را ميتوان به دست آورد ؟
* آيا امت اسلامي به راستي بر تحريم آن اتفاق دارند ، يا در تمام ادوار اسلامي ، جريان بر خلاف بوده است و در زمان خود پيامبر و ياران او تعمير قبور و ساختن خانه و سايبان بر آن ، وجود داشته است ؟
* مقصود از حديث ابي الهياج که مورد استفاده گروه وهابي است چيست ؟
* مقصود از احاديث جابر ، ام سلمه و ناعم چيست ؟

41
1 ـ نظريه قرآن درباره تعمير قبور
قرآن ، بخصوص متعرّضِ حکم اين موضوع نشده است ، ولي در عين حال ، ميتوان حکم موضوع را از کلياتي که در قرآن وارد شده ، استفاده نمود . اينک بيان اين قسمت :
الف ـ تعمير و حفظ قبور اوليا ، تعظيم شعائر الهي است
قرآن مجيد تعظيم شعائر الهي را نشانه تقواي قلوب و تسلّط پرهيزگاري بر دلها ميداند ، آنجا که ميفرمايد :
« وَمَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللهِ فَاِنَّها مِنْ تَقْوَي الْقُلُوبِ » 1
« هر کس شعائر الهي را تعظيم و تکريم کند ، آن نشانه تقواي دلها است . »
مقصود از بزرگداشت شعائر الهي چيست ؟ « شعائر » جمع « شعيره » به معناي « علامت و نشانه » است . مقصود در آيه ، نشانههاي وجود خدا نيست ؛ زيرا همه عالم نشانه وجود او است و هيچکس نگفته است که تعظيم آنچه در عالم هستي است نشانه تقوا است . بلکه مقصود ، نشانههاي دين او است و لذا مفسّران ، آيه را چنين تفسير ميکنند : « مَعالِمَ دين الله » ؛ « نشانههاي دين خدا » 2
اگر در قرآن ، صفا و مروه 3 و شتري که براي ذبح در منا سوق داده

1 ـ حج : 32
2 ـ مجمع البيان ، ج 4 ، ص 83 ، چاپ صيدا .
3 ـ بقره : 158 : « اِنَّ الصَّفا وَالْمَرْوَة مِنْ شَعائِرِ الله . »

42
ميشود ، 1 از شعائر الهي شمرده شده ، به خاطر اين ست که اينها نشانههاي دين حنيف و آيين ابراهيم است . اگر به مُزْدَلِفه ، « مَشْعَر » ميگويند به خاطر اين است که آن نشانه دين الهي است و وقوف در آن ، نشانه عمل به دين واطاعت خدا است .
اگر مجموع « مناسک حج » را « شعائر » مينامند ، به خاطر اين است که اين اعمال ، نشانههاي توحيد و دين حنيف ميباشد .
خلاصه ، هر چيزي که شعار و نشانه دين خدا باشد ، بزرگداشت آن ، مايه تقرب به درگاه الهي است . بطور مسلّم انبيا و اولياي الهي از بزرگترين وبارزترين نشانههاي دين الهي هستند که وسيله ابلاغ دين و مايه گسترش آن در ميان مردم بودهاند ، هيچ انسان با انصافي نميتواند منکر اين مطلب شود که وجود پيامبر و ائمه اهل بيت ، از دلائل اسلام و نشانههاي اين آيين مقدس ميباشند و يکي از طرق بزرگداشت آنها ، حفظ آثار و قبور آنان و صيانت آن از اندراس و فرسودگي و محو و نابودي است .
بههرحال ، با ملاحظه دو چيز حکم و تکريم قبور اولياي خدا روشن است :
* اولياي الهي ، بخصوص آنان که در راه گسترش دين جانبازي کردهاند ، از شعائر الهي و نشانههاي دين خدا هستند .
* * يکي از راههاي تعظيم اين گروه ، پس از در گذشتشان ، علاوه بر حفظ آثار و مکتب آنها ، همان حفظ و تعمير قبور آنان است . از اين جهت در ميان تمام ملل ، شخصيتهاي بزرگ سياسي و ديني را ، که قبر آنان نشانه مکتب و راه و روش آنها است ، در نقاطي به خاک ميسپارند که براي ابد

1 ـ سوره حج آيه 36 : « وَالْبُدْنَ جَعَلْناها لَکُمْ مِنْ شَعائِرِ الله » ؛ شتر فربه را از شعائر قرار داديم . »

43
محفوظ ميماند ، تو گويي حفظ قبر آنان از اندراس و فرسودگي ، نشانه حفظ وجود و سرانجام نشانه حفظ مکتب آنها است .
براي درک حقيقت ، لازم است مفاد آيه 36 از سوره حج را به دقت تجزيه و تحليل کنيم . برخي از زائران خانه خدا از منزل خود ، شتري را براي ذبح در کنار خانه خدا ، به همراه ميآورند و با انداختن قلاّدهاي برگردن ، آن را براي ذبح در راه خدا اختصاص ميدهند و از ديگر شتران جدا ميسازند ، از آنجا که اين شتر به گونهاي به خدا وابسته است به حکم همان آيه ، از « شعائر الله » شمرده ميشود و به مضمون آيه 32 از سوره حج ( وَمَنْ يُعَظِّم شَعائِر الله ) بايد مورد احترام قرار گيرد ؛ مثلا ديگر نبايد بر آن سوار شد ، و به موقع بايد آب و علف آن را داد تا لحظهاي که ذبح ميشود .
وقتي شتري به خاطر برگزيده شدن براي ذبح در کنار خانه خدا ، جزو « شعائر » ميگردد و متناسبِ خود تعظيم و بزرگداشت لازم دارد ، چرا پيامبران و علما و دانشمندان ، شهيدان و جانبازان ، که از نخستين روزهاي زندگي خود قلاده عبوديت و بندگي خدا و خدمت به آيين او را برگردن افکنده و وسيله ارتباط ميان خدا و خلق او گرديدهاند و مردم خدا و آيين او را در پرتو تلاشهاي آنان شناختهاند ، جزو « شعائر الله » نباشد و به تناسب مقام و موقعيت خود ، در حال حيات و ممات ، تعظيم و بزرگ داشته نشوند و چرا اولياي الهي که ناشران آيين خدا و حافظان دين اويند و همچنين آنچه که وابسته به آنها است ، جزو شعائر نباشند . 1
ما وجدان وهابي را در اين مورد قاضي و داور قرار ميدهيم که آيا در

1 ـ حفظ قبور ، ابراز مودت به قربي است .

44
« شعائر الهي » بودنِ انبيا و رسل ، ترديدي هست ؟ و آيا حفظ آثار و اشياي وابسته به آنها تعظيم و ارج نهادن نيست ؟ و خلاصه آيا تعمير قبور و تنظيف محيطِ خاک آنها ، تعظيم و تکريم است يا ويران کردن و به صورت ويرانه درآوردن قبر آنها ؟ !
ب ـ احترام به اهل بيت در قرآن
قرآن مجيد به ما دستور ميدهد که به بستگان و خويشاوندان پيامبر گرامي مهر ورزيم ، آنجا که ميفرمايد :
« قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَيْهِ أَجْراً اِلاَّ الْمَودَّةَ فِي الْقُرْبي » 1
« بگو من بر رسالت مزد و اجري جز ابراز علاقه و دوستي به خويشاوندانم نميخواهم . »
بديهي است از نظر جهانيان ، که مورد خطاب اين آيه هستند ، يکي از طرق ابراز علاقه به خاندان رسالت ، همان قبور و تعمير آنهاست و اين راه و رسم در ميان تمام ملل جهان وجود دارد و همگي آن را نوعي اظهار علاقه به صاحب قبر ميدانند و لذا شخصيتهاي بزرگ سياسي و علمي را در کليساها و يا مقابر معروف دفن کرده و اطراف آن را گل کاري و درخت کاري ميکنند .
ج ـ تعمير قبور و امتهاي پيشين
از آيات قرآن استفاده ميشود که احترام به قبر افرادِ با ايمان ، امري رايج

1 ـ شوري : 23

45
در ميان ملل قبل از اسلام بوده است ، آنجا که درباره اصحاب کهف ميگويد :
هنگامي که وضع اصحاب کهف بر مردم آن زمان روشن شد ، و مردم به دهانه غار آمدند ، درباره مدفن آنها دو نظر ابراز داشتند :
* « ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْياناً » .
« بر روي قبر آنان بنايي بسازيد . »
* * « وَقالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلي أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً »
« گروه ديگر که در اين کار پيروز شده بودند ، گفتند : مدفن آنان را مسجد انتخاب ميکنيم . »
گفتني است که قرآن اين دو نظر را نقل ميکند ، بي آن که انتقاد کند . بنابر اين ، ميتوان گفت که اگر اين دو نظر بر خلاف بودند ، قرآن از آنان انتقاد ميکرد و يا عمل آنها را با لحن اعتراض و انتقاد نقل مينمود . در هر حال اين دو نظر حاکي است که يکي از طرق بزرگداشت اوليا و صالحان ، حفظ قبور ومدفن آنان بوده است .
با توجه به اين سه آيه مبارکه ، هرگز نميتوان تعمير قبور اولياي الهي وصالحان را عملي حرام و يا مکروه قلمداد کرد ، بلکه بايد آن را نوعي تعظيم شعائر و تظاهر به مودّت در قربي تلقي نمود و مايه تکريم آنها شمرد .
د ـ ترفيع بيوت مخصوص
قرآن پس از طرح مَثَلي بس بديع و جالب که در آن ، نور خدا تشبيه شده به « چراغداني » که در داخل آن چراغي است . . . و اين مثل نغز و ژرف با جمله :

46
« الله نُور السَّماواتِ وَالأَرض » آغاز شده و با جمله : « وَاللهُ بِکُلِّ شَيء عَليمٌ » پايان يافته است .
قرآن پس از طرح اين مثل ، که براي خود بحث گستردهاي دارد ، ميفرمايد :
« فِي بُيُوت أَذِنَ اللهُ اَنْ تُرْفَعَ وَيُذْکَرَ فيها اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فيها بِالْغُدُوِّ والآصالِ رِجالٌ لا تُلْهيهِمْ تِجارَةٌ وَلا بَيْعٌ عَنْ ذِکر اللهِ . » 1
« ( اين نور و مصباح ) در خانههايي است که خد اذن داده است تا رفعت يابد و نام خدا در آنجا گفته شود . مرداني که بازرگاني و داد و ستد ، آنها را از ياد خدا باز نميدارد ، صبح و شام او را در آن بيوت ، تسبيح ميگويند . »
استدلال با اين آيه نياز به اين دارد که قبل از هر چيز دو مطلب روشن گردد :
* مقصود از « بيوت » چيست ؟
درباره لفظ « بيوت » يادآور ميشويم که مفاد لفظ ياد شده ، منحصر به « مساجد » نيست ، بلکه مساجد و منازلي مانند منازل انبيا و اولياي الهي را که ويژگي ياد شده در آيه را دارا ميباشند شامل است و دليلي بر انحصار مفهوم آن بر مسجد وجود ندارد و مجموع اين بيوت ؛ اعم از مساجد ومنازل پيامبران و رجال صالح که کارهاي دنيا آنان را از آخرت باز نميدارد ، مرکز نور خدا وشعلههاي توحيد و تنزيه و تسبيح است ، بلکه ميتوان گفت : که مقصود از

1 ـ نور : 36 و 37

47
« بيوت » غير از مساجد است زيرا بيت به آن چهار ديواري ميگويند که حتماً داراي « سقف » باشد و اگر به کعبه « بيت الله » ميگويند بدان جهت است که سقف دارد . در حالي که مستحب است مساجد داراي سقف نباشند وهم اکنون « مسجد الحرام » فاقد سقف است و آيات قرآن حاکي است که « بيت » به جايي ميگويند که داراي سقف باشد ، چنانکه ميفرمايد :
« لَوْلا أَنْ يَکُونُ النّاس أُمّةً واحدةً لَجَعَلْنا لِمَنْ يَکْفُر بالرَّحْمنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّة » . 1
« اگر نبود که همه مردم بايد يک گروه باشند ، سقف خانه کساني را که به خدا کفر ميورزند ، از نقره قرار ميداديم . »
در هر حال يا مقصود از « بيوت » غير مساجد است و يا اعم از مساجد ومنازل .
* * مقصود از « يرفع » که به معناي ترفيع و برافراشتن است ، چيست ؟
صريح آيه اين است که خداوند اذن داده است اين خانهها رفعت يابد ومقصود از رفعت و برافراشتگي يا رفعت ظاهري و بالا بردن پايهها و ديوارها و صيانت آن از فرو ريختن است ، چنانکه قرآن همين لفظ را در بالا بردن ديوار و تعمير ظاهري به کار برده است و ميفرمايد :
« وَاِذْ يَرْفَعُ اِبْراهيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَاِسْماعيلُ . » 2

1 ـ زخرف : 33
2 ـ بقره : 127

48
« آنگاه که ابراهيم و فرزند او اسماعيل ديوارهاي بيت ( کعبه ) را بالا بردند . »
و يا رفعت معنوي و عظمت باطني مراد است و اين که خدا به اين نوع خانهها ، امتياز خاصي بخشيده و مقام و موقعيت آنها را بالا برده است .
اگر مقصود « رفعت » ظاهري باشد ، به روشني گواهي ميدهد که خانه انبيا و اوليا ، که مصداق حقيقي و واقعي اين « بيوت » ميباشند ، در هر حال شايسته تعمير و آبادي است ؛ خواه در حال حيات و خواه در حال ممات ، خواه در آنجا به خاک سپرده شوند ( مانند خانه پيامبر ، امام هادي و امام عسکري ـعليهماالسلامـ که مدفن آنها منزلشان است ) يا در جاي ديگر . در هر حال ، بايد اين گونه بيتها تعمير شوند و از ويراني و خرابي مصون بمانند .
و اگر مقصود « رفعت » معنوي باشد ، نتيجه آن اين است که خداوند اذن داده است اين نوع خانهها مورد احترام و تکريم قرار گيرند و يکي از مظاهر احترام به اين نوع خانهها ، حفظ آنها از ويراني و تعمير و آباداني و کوشش در تميزي و نظافت آنها است .
و همه اين رفعت ظاهري و باطني ، براي اين است که اين خانهها از آنِ رجالي است الهي که همگي بنده خدا و مطيع فرمانهاي او بودهاند .
با وجود اين آيه و آيات ديگر ، چگونه است که وهابيها به تخريب آثار رسالت وويران کردن خانههاي آنان پرداختند و اين مشاهد نوراني را که زنان و مرداني شب وروز در آنجا خدا را تسبيح و تنزيه نمودهاند و به خاطر وابستگي صاحبان اين بيوت به خدا ، در آنجاها گرد آمده و مشغول راز و نياز ودعا و تذلل گشتهاند ، به ويرانهاي تبديل ساختند و از اين طريق کينه وعداوت

49
ديرينه خود را به صاحب رسالت وخاندان و صحابه او ، واضح و آشکار ساختند ؟ !
در اين مورد نظر خواننده گرامي را به حديثي جلب ميکنيم :
انس بن مالک ميگويد :
« روزي پيامبر گرامي آيه : في بيوت اَذِنَ الله . . . را خواند ، در آن هنگام مردي برخاست و پرسيد : مقصود کدام خانهها است ؟ پيامبر فرمود : خانه پيامبران . آنگاه ابوبکر برخاست و پرسيد : آيا اين خانه ( اشاره کرد به خانه علي و فاطمه ) از آن خانهها است ؟ فرمود :
« نَعَمْ مِنْ أَفاضِلِها » 1 ؛ آري ، از مهمترين و با فضيلتترين آنها است . »
2 ـ امت اسلامي و تعمير قبور
آنگاه که اسلام در شبه جزيره انتشار يافت و نور آن بتدريج قسمت مهمي از خاور ميانه را در برگرفت ، در آن روز قبور پيامبراني که مدفن آنان شناخته شده بود ، سقف و سايبان بلکه قبه و بارگاه داشت و هم اکنون قسمتي از قبور آنان به همان شکل باقي است .
در مکه ، قبر اسماعيل و مادرش هاجر در حِجْر قرار گرفته است . قبر دانيال در شوش ، هود و صالح و يونس و ذوالکفل در عراق واقع شده و قبور پيامبراني مانند ابراهيم خليل و فرزندش اسحاق و نيز يعقوب و يوسف ، که همه را حضرت موسي از مصر به بيت المقدس آورد ، در قدس اشغالي است .

1 ـ درّالمنثور ، ج 5 ، ص 50

50
آنان همگي داراي علامت ، نشانه و بنا ميباشند .
و قبر حوّا در جده است که آثار آن پس از تسلّط سعوديها از بين رفت . و اين که به آن سرزمين « جده » ميگويند ، به خاطر بودن قبر حوّا در آنجا است ، حال خواه اين نسبت درست باشد يا نادرست .
روزي که مسلمانان ، اين بلاد را فتح کردند ، هرگز از مشاهده اين آثار ناراحت نشدند و فرمان تخريب آن را صادر نکردند .
اگر به راستي تعمير قبور و دفن ميت در مقابرِ پوشيده شده ، از نظر اسلام حرام بود ، مسلمانان قبل از هر چيز بر خود لازم ميدانستند اين مقابر را ، که اردن و عراق را فرا گرفتهاند ، ويران کنند و از تجديد بناي آن در تمام ادوار به شدت جلوگيري نمايند ، در صورتي که نه تنها اين مقابر را ويران نکردند بلکه در مدت چهارده قرن ، در تعمير و حفظ آثار پيامبران سلف کوشيدهاند .
آنان با عقل خدادادي ، حفظ آثار پيامبران را نوعي اداي احترام به آنان دانسته و خود را با انجام اين کار ، در شمار افراد مأجور و نيکوکار قرار دادهاند .
ابن تيميه در کتاب « الصراط المستقيم » ميگويد : هنگام فتح بيت المقدس ، قبور پيامبران بنا داشت ولي درب آن تا سال چهارصد هجري بسته بود . 1 اگر به راستي ساختن بنا بر قبر ، عمل حرام بود ، طبعاً بايد ويران کردن آن واجب باشد و مسدود بودنش ، مجوّز بقاي آن نبود ، و لازم بود هر چه زودتر سقف و بنا را از دم بيل و کلنگ بگذرانند و آنها را ويران سازند .
خلاصه ، وجود اين ابنيه و قباب در طول اين مدت ، در برابر انظار علما

1 ـ کشف الارتياب ، ص 384

51
وسران اسلام ، خود نشانه بارزي بر جواز آن در آيين مقدس اسلام ميباشد .
آثار اسلامي نشانه اصالت دين است
در حفظ آثار نبوت ، بخصوص آثار پيامبر گرامي ؛ مانند مدفن آن حضرت و قبر همسران و فرزندان و صحابه و ياران او و خانه هايي که در آنجا زندگي کرده و مساجدي که در آنها نماز گزارده ، داراي ارزش و فايده عظيمي است که هم اکنون به آن اشاره مي کنيم :
همگي مي دانيم که امروزه پس از گذشت بيست قرن از ميلاد حضرت مسيح ( عليه السلام ) ، وجود آن حضرت و مادرش مريم و کتابش انجيل و ياران و حواريون او ، در غرب به صورت افسانه تاريخي درآمده است که گروهي از شرق شناسان در وجود چنين مرد آسماني ، که نامش مسيح مادرش مريم و کتابش انجيل است ، تشکيک کرده و آن را افسانه اي بسان افسانه « مجنون عامري » و معشوق وي « ليلي » ، تلقّي مي کنند و چنين فکر مي کنند که زاييده مغزها و انديشه هاست . چرا ؟ ، به خاطر اين که يک اثر واقعي ملموس از مسيح در دست نيست ؛ مثلا بطور مشخص نقطه اي که او در آن متولد گرديد و خانه اي که زندگي کرد و جايي که در آن ، به عقيده نصاري ، به خاک سپرده شد ، معلوم و روشن نيست . کتاب آسماني او دستخوش تحريف گرديده و اين اناجيل چهارگانه ، که در آخر هر کدام جريان قتل و دفن عيسي آمده است ، بطور مسلم مربوط به او نيست و آشکارا گواهي مي دهد که پس از درگذشت وي تدوين شده اند ، از اين جهت بسياري از محققان ، آنها را از آثار ادبي قرن دوم ميلادي دانسته اند ولي اگر تمام خصوصيات مربوط به او محفوظ مي ماند ،

52
به روشني بر اصالت او گواهي مي داد ، و براي اين خيالبافان و شکاکان ، جاي تشکيک باقي نمي گذارد .
امّا مسلمانان با چهره اي باز ، به مردم جهان مي گويند : مردم ! هزار و چهار صد سال پيش از اين ، در سرزمين حجاز مردي براي رهبري جامعه بشري برانگيخته شد و در اين راه موفقيت بزرگي به دست آورد ، تمام خصوصيات زندگيش محفوظ است ، بي آن که کوچکترين نقطه ابهامي در آن مشاهده گردد ، حتّي خانه اي که در آن متولد شده ، مشخص است ، و کوه حِرا منطقه اي است که در آنجا وحي بر او نازل مي گشت . اين مسجد او است که در آن نماز مي گزارد . اين خانه اي است که در آنجا به خاک سپرده شد . اينها خانه هاي فرزندان و همسران و بستگان او است و اينها قبور فرزندان و اوصيا و خلفا و همسرانش و . . . .
حال اگر همه اين آثار را از ميان ببريم ، علائم وجود و نشانه هاي اصالت او را نابود کرده ايم و زمينه را براي دشمنان اسلام آماده ساخته ايم . بنابر اين ، ويران کردن آثار رسالت و خاندان عصمت ، افزون بر اين که نوعي هتک حرمت و بي اعتنايي است ، مبارزه با مظاهر اصالت اسلام و اصالت رسالت پيامبر نيز مي باشد .
آيين اسلام ، آيين ابدي و جاوداني است و تا روز قيامت دين بشرها مي باشد . نسل هايي که پس از هزاران سال مي آيند ، بايد به اصالت آن ، مؤمن و مذعن باشند . لذا براي تأمين اين هدف ، بايد پيوسته تمام آثار و نشانه هاي صاحب رسالت را حفظ کنيم و از اين طريق گامي در راه بقاي دين در اعصار آينده برداريم ، کاري نکينم که نبوت پيامبر اسلام به سرنوشت حضرت

53
عيسي ( عليه السلام ) دچار گردد .
مسلمانان به اندازه اي بر حفظ آثار پيامبر گرامي عنايت داشته اند که تمام خصوصيات زندگي آن حضرت را ، بخصوص دوران رسالتش را به دقت ضبط کرده اند ، تا آنجا که خصوصيات انگشتر ، کفش ، مسواک ، نشان شمشير ، زره ، نيزه ، اسب ، شتر و غلام او را بيان کرده اند و حتي چاه هايي که از آن آب آشاميده و اراضي که وقف نموده ، بلکه بالاتر ، کيفيت راه رفتن ، غذا خوردن و نوع طعامي که آن را دوست داشته و خصوصيات محاسن و کيفيت خضاب آن را يادداشت نموده و هم اکنون قسمتي از اين آثار باقي است . 1
* * *
با مراجعه به تاريخ اسلام و گشت و گذار در بلاد گسترده اسلامي ، به يقين مي توان دريافت که تعمير قبور و حفظ و صيانت آنها از اندراس و فرسودگي ، سيره مسلمانان بوده است و هم اکنون در تمام بلاد اسلامي ، مقابر پيامبران و اولياي دين و رجال صالح و نيکوکار ، به صورت مزار موجود است و براي حفظ آثار و قبور آنها ، که غالباً از آثار باستانيِ اسلامي مي باشند ، موقوفاتي وجود دارد که درآمد آن موقوفات در حفظ آنها مصرف مي شود .
پيش از پيدايش گروه وهابي در نجد ، و پيش از تسلط آنان بر حرمين و ديگر مناطق حجاز ، تمامي قبور اولياي الهي ، معمور و آباد و مورد توجه همگان بوده است و احدي از علماي اسلام بر آن ايراد نمي گرفت ، اين تنها ايران نيست که قبور اوليا و صالحان در آن ، به صورت مزار درآمده بلکه در

1 ـ طبقات ابن سعد ، ج 1 ، ص 530 ـ 360 در اين صفحات ، بسياري از ويژگيها و خصوصيات زندگي حضرت وارد است .

54
تمام کشورها و بلاد اسلامي ، بخصوص مصر ، سوريه ، عراق ، مغرب و تونس مقابر علما و بزرگان اسلام ، معمور و آباد مي باشد و مسلمانان گروه گروه براي زيارت و خواندن فاتحه و قرآن رهسپار مقابر آنان مي شوند و تمامي اين امکنه ، براي خود خادم و نگهبان دارد و گروهي مأمور نظافت و نگاهداري « حرم » هاي شريف مي باشند .
با اين اشاعه و گسترش ، آن هم در تمام بلاد اسلام ، چگونه مي توان تعمير قبور را يک امر حرام تلقّي کرد ، در حالي که چنين روش ممتدي از صدر اسلام تا به امروز وجود داشته و دارد و به اين روش در اصطلاح دانشمندان « سيره مسلمين » مي گويند ، که منتهي به زمان پيامبر مي گردد ، وجود چنين سيره ، بي آن که به آن اعتراض گردد ، نشانه جواز و مرغوبيت و محبوبيت آن است .
اين مطلب از نظر « ضرورت » به پايه اي است که يکي از نويسندگان وهابي نيز به آن اعتراف مي نمايد و در صدد پاسخ برمي آيد .
هذا أمرٌ عَمَّ البلادَ وطَبَّقَ الأَرْضَ شرقاً وغرباً بحيث لا بلدةَ مِنْ بِلادِ الاسلامِ إلاّ فيها قُبورٌ ومشاهدٌ بَلْ مساجدُ الْمُسْلِمِينَ غالباً لاتَخْلُو عَن قبر ومشهد ولايَسَعُ عقلُ عاقلِ اَنّ هذا مُنکَرٌ يَبلُغ اِلي ما ذَکرتَ مِنَ الشَّناعَةِ ويَسْکُتُ علماءُ الإسْلامِ . 1
« اين مطلب ، عموم بلاد و شرق و غرب را فرا گرفته است ، بگونه اي که از بلاد اسلامي نقطه اي نيست که در آنجا قبر و مشهدي نباشد ، حتي مساجد مسلمانان نيز خالي از قبر نيست و عقل نمي پذيرد که چنين

1 ـ تطهير الاعتقاد ، ص 17 ، طبع مصر ، به نقل از کشف الارتياب .

55
کاري حرام باشد و علماي اسلام در برابر آن سکوت کنند . »
جاي بسي شگفت است که اين نويسنده وهّابي با چنين اعتراف آشکاري ، باز هم دست از لجاجت نمي کشد و مي گويد :
« رواج يک مطلب و سکوت علما ، دليل بر جواز آن نيست و اگر گروهي در برخي از ظروف به خاطر مصالحي لب فرو بندند ، به يقين گروه ديگري ، که از نظر شرايط متفاوت مي باشند ، حقيقت را بازگو مي کنند . »
پاسخ اين گفتار واضح و روشن است ؛ زيرا علما ، هفت قرن تمام لب فرو بسته و کلمه اي در اين مورد نگفته اند . آيا همه آنان ، در اين مدت محافظه کار بودند ؟ ! چرا خليفه دوم هنگام فتح « بيت المقدس » آثار قبور پيامبران را نابود نکرد ؟ آيا او هم با مشرکان زمان خود ساخت ؟ !
پاسخ منسوب به علماي مدينه ، شگفت آورتر است ، آنان مي گويند :
« أمّا البِناءُ علي القُبُورِ فَهُوَ مَمَنْوعٌ اِجْماعاً لِصحّة الأَحاديثِ الواردَةِ في مَنْعِها وَلهذا اَفْتي کثيرٌ مِنَ العُلَماءِ بِوجُوبِ هَدْمِهِ . »
« بنا نهادن بر قبور ، به اتفاق علما ممنوع است ، به خاطر احاديث صحيحي که در اين مورد وارد شده است ، از اين جهت گروه زيادي از علما ، بر ويران کردن آن فتوا داده اند . »
چگونه مي توان ادعاي « اتفاق » بر تحريمِ ساختنِ بنا بر قبور نمود ، در صورتي که مسلمانان ، پيامبر گرامي را در اتاقي که همسرش عايشه در آن زندگي مي کرد ، دفن کردند سپس ابوبکر و عمر به خاطر تبرّک ، در کنار آن حضرت ، در همان حجره ، دفن شدند . آنگاه حجره عايشه را از وسط قسمت کردند و ديواري در ميان نهادند ، بخشي از آن ، به زندگي عايشه اختصاص داده

56
شد و بخش ديگر مربوط به قبر پيامبر و شيخين گرديد . از آنجا که ديوار وسط کوتاه بود ، در زمان عبدالله بن زبير بر ارتفاع آن افزوده شد ، سپس در هر زماني ، مطابق معماريِ خاص آن عصر ، خانه اي که پيامبر در آن دفن گرديده تعمير و يا تجديد بنا گرديد و در دوران خلافت امويها و عباسي ها بناي قبر پيوسته مورد توجه بوده و در هر زماني با معماري خاصي بنا گرديده است .
آخرين بناي روي قبر ، که هم اکنون نيز باقي است ، بناي سلطان عبدالحميد است که ساختمان آن از سال 1270 آغاز گرديد و مدت چهار سال طول کشيد . مشروح تاريخ تعمير و تجديد بناي پيامبر در طول تاريخ و ادوار اسلامي تا عصر سمهودي را مي توانيد در کتاب « وفاء الوفا » ي سمهودي بخوانيد . 1 و پس از دورانِ سمهودي را در کتابهاي مربوط به تاريخ مدينه به دست آوريد .
3 ـ حديث ابي الهياج
اکنون وقت آن رسيده است که حديث مورد نظر علماي وهابي را با دقت مورد توجه قرار دهيم .
متن حديث با سندي از صحيح مسلم :
« حَدَّثنا يَحيي بنُ يَحيي واَبوبَکْر بْنُ أبي شَيْبَةَ وزُهَيْرُ بْنُ حَرْب ( قال يَحيي أَخْبَرَنا . وَقَالَ الآخَرانِ ، حَدَّثَنا : وَکِيعٌ ) عَنْ سُفْيانَ عَنْ حَبِيبِ بْنِ أَبي ثابت ، عَنْ اَبي وائِل ، عَنْ أبي الهَيّاجِ اْلأسَدِيِّ قالَ

1 ـ وفاء الوفا ، ص 390 ـ 383

57
لِي عَلِيُّ بْنُ أبي طالِب أَلا أَبْعَثُکَ عَلي ما بَعَثَنِي عَلَيْه رَسُولُ الله ـ صلّي اللهُ عليهِ وآلِهِ ـ اَنْ لاتَدَع تِمْثالا اِلاّ طَمَسْتَهُ وَلا قَبْراً مُشرِفاً اِلاّ سَوَّيْتَهُ . » 1
« مسلم در صحيح خود ، از سه نفر به نامهاي « يحيي » ، « ابوبکر » و « زهير » نقل مي کند که : وکيع از سفيان و او از حبيب ، او هم از ابي وائل ، سرانجام ابووائل از ابي الهَيّاج نقل مي کنند که علي بن ابيطالب به ابي الهَيّاج گفت تو را به سوي کاري برانگيزم که پيامبر خدا مرا بر آن برانگيخت ، تصويري را ترک مکن مگر اين که آن را محو کني ، و نه قبر بلندي را مگر اين که آن را مساوي و برابر سازي . »
وهابيان اين حديث را مستمسک خود قرار داده اند ، بدون اين که در سند و دلالت حديث دقت کنند .
ديدگاه ما درباره حديث
هرگاه کسي بخواهد با حديثي بر حکمي از احکام خدا استدلال کند ، بايد آن حديث دو شرط را دارا باشد :
1 ـ سند حديث صحيح باشد ؛ مقصود اين است که راويان حديث در هر طبقه اي ، افرادي باشند که بتوان به قول آنان اعتماد کرد .
2 ـ دلالت حديث بر مقصود روشن باشد ؛ يعني الفاظ و جمله هاي حديث بخوبي بر مقصود ما دلالت کند ، بطوري که اگر همان حديث را به دست يک

1 ـ صحيح مسلم ، ج 3 ، کتاب الجنائز ، 61 ؛ سنن ترمذي ، ج 2 ، ص 256 ، باب ماجاء في تسوية القبر ؛ سنن نسائي ، ج 4 ، باب تسوية القبر ، ص 88

58
فرد آشنا به زبان و آگاه از خصوصيات آن بدهي ، همان را که ما از آن مي فهميم ، او نيز بفهمد .
متأسفانه اين حديث از هر دو نظر مورد ايراد است ، بخصوص از نظر « دلالت » که ربطي به مقصود آنان ندارد .
امّا از نظر سند ، اشخاصي که آن را روايت کرده اند موثق بودنشان مورد اتفاق دانشمندان حديث شناس نيست ؛ زيرا در سند آن افرادي به نامهاي :
« وکيع » ، « سفيان الثوري » ، « حبيب بن ابي ثابت » و « ابي وائل اسدي » به چشم مي خورند ، در حالي که حديث شناسي چون حافظ ابن حجر عسقلاني در کتاب « تهذيب التهذيب » از اين افراد انتقاد کرده است ؛ بگونه اي که انسان کاملا در صحت حديث مذکور و ديگر احاديث اين گروه ، شک و ترديد مي کند ؛ مثلا :
* درباره وکيع از امام احمد حنبل نقل مي کند که :
« إنّه اَخْطَأَ في خَمْسِ مِأَةِ حَديث » 1
« او در پانصد حديث اشتباه کرده است ! »
و نيز از محمّد بن نصر مروزي درباره وکيع نقل مي کند که :
« کانَ يَحْدُثُ بِالْمَعْني ولَمْ يَکُن مِنْ أهْلِ الِلّسانِ » 2
« حديث را نقل به معنا مي کرد ( متن و الفاظ حديث را نقل مي نمود ) در حالي که عرب زبان نبود ( تا تغييرات او در حديث بي اشکال باشد ) . »

1 ـ تهذيب التهذيب ، ج 11 ، ص 125
2 ـ مصدر سابق ، ج 11 ، ص 130

59
* درباره سفيان ثوري از ابن مبارک نقل مي کند :
« حَدّثَ سفيانُ بحديث فَجِئْتُهُ وهوَ يُدَلِّسُهُ فَلَمّا رآني إسْتحْيي » 1
« سفيان حديث مي گفت ، ناگهان رسيدم و ديدم که در حديث تدليس مي کند ، وقتي مرا ديد شرمنده شد . »
« تدليس » در هر حديث ، به هر معنا تفسير شود ، حاکي از آن است که در راوي حديث ، ملکه عدالت و يا راستگويي و واقع بيني وجود ندارد و غير واقع را واقع جلوه مي دهد .
در ترجمه « يحيي قطان » از او نقل مي کند که سفيان کوشش کرد ، مرد غير ثقه را بر من ثقه قلمداد کند ، ولي سرانجام نتوانست . 2
* درباره « حبيب بن ابي ثابت » ، از « ابي حبان » نقل مي کند که :
« کانَ مُدَلِّساً »
« او در حديث تدليس مي کرد . »
و از قطان نقل مي کند که :
« لا يُتابَعُ عَلَيْهِ وليسَت مَحْفُوظَهً »
« از حديث او ( حبيب بن ابي ثابت ) پيروي نمي شود و احاديثش مضبوط نيست . » 3
* درباره « ابي وائل » مي گويند : وي از نواصب و از منحرفان از امام

1 ـ تهذيب التهذيب ، ج 4 ، ص 115
2 ـ مصدر سابق ، ج 11 ، ص 218
3 ـ مصدر سابق ، ج 3 ، ص 179

60
اميرمؤمنان علي ( عليه السلام ) بوده است . 1
قابل توجه اين که راوي حديث « ابي الهياج » در تمام صحاح شش گانه ، يک حديث نقل کرده ، آنهم همين حديث است و فردي که بهره او از علوم نبوي يک حديث باشد ، ثابت مي کند که وي مرد حديث نبوده است . در اين صورت اعتماد به ضبط او مشکل خواهد بود .
اگر سند حديث ، با چنين اشکالاتي روبرو است ، هيچ فقيهي نمي تواند با چنين سندي فتوا بدهد .
وامّا دلالت حديث ، دست کمي از سند آن ندارد ؛ زيرا مورد استشهاد در حديث جمله زير است :
« ولا قبراً مُشرفاً اِلاّ سَوّيَته »
درباره معناي دو لفظ : « مُشْرِفاً » و « سوّيته » دقّت کنيم :
الف : مُشْرِفاً
لفظ « مشرف » در لغت به معناي « عالي و بلند » آمده و گفته اند :
« المُشرِفُ مِنَ الأماکِن : العالي والمُطِلُّ عَلي غَيْرِهِ » 2
« مشرف ؛ مکان بلند و مسلّط بر اطراف را گويند . »
صاحب قاموس که اصالت بيشتري در تنظيم معاني الفاظ دارد ، مي گويد :

1 ـ شرح حديدي ، ج 9 ، ص 99
2 ـ المنجد ماده شرف .

61
« الشَّرَف ( محرکةً ) العُلُوّ ومِنَ البَعيرِ سَنامُهُ »
« شرف ( با حرکت راء ) يعني بلند ، و از شتر به قسمت کوهان آن مي گويند . »
بنابر اين لفظ « مشرف » به مطلق بلندي و بخصوص بلندي که به شکل کوهان شتر باشد ، گفته مي شود . با مراجعه به قرائن ، بايد ديد مقصود چه نوع بلنديست .
ب : سويته
واژه « سويته » در لغت ، مساوي قرار دادن ، برابر کردن و کج و معوج را راست کردن است .
« سويّ الشَيْءَ ؛ جَعَلهُ سَوِيّاً يُقالُ : سويتُ المُعْوَجَ فَما اسْتَوي ، صَنَعَهُ مُسْتَوِياً »
سوي الشيء : آن را راست کرد . عرب مي گويد : خواستم کج را راست کنم ، نشد . و نيز به معناي مصنوع بي عيب هم مي آيد .
و در قرآن مجيد مي فرمايد :
« اَلَّذي خَلَقَ فَسَوّي » 1
« خدايي که آفريد ، و به تکميل آن پرداخت . »
پس از آگاهي از معاني مفردات ، بايد ديد مقصود حديث چيست ؟

1 ـ اعلي : 2

62
در اين حديث دو احتمال وجود دارد ؛ بايد با توجه به معاني مفردات و قرائن ديگر ، يکي از آنها را برگزيد :
1 ـ مقصود اين است که حضرت به ابوالهَيّاج دستور داد قبرهاي بلند را ويران کند و آن را با زمين يکسان سازد .
اين احتمال که « وهابيان » به آن چسبيده اند از جهاتي مردود است .
* لفظ تسويه به معناي « هدم و ويران » کردن نيامده است و اگر مقصود اين بود بايد چنين گفته مي شد :
« وَلا قبراً مشرِفاً اِلاّ سَويتَهُ بالأرْضِ »
يعني بايد آن را با زمين يکسان کني ، در صورتي که واژه « ارض » در حديث نيامده است .
* * اگر يکسان سازي قبرها با زمين مراد است ، چرا احدي از علماي اسلام بر طبق آن فتوا نداده است ؟ پس بايد گفت برابري قبر با زمين بر خلاف سنت اسلامي است و سنت اسلامي اين است که قبر مقداري بلندتر باشد و تمام فقهاي اسلام بر استحباب بلندي قبر از زمين به مقدار يک وجب فتوا داده اند .
در کتاب « الفقه علي المذاهب الأربعه » که با فتواي چهار امام معروف اهل تسنّن مطابق است ، چنين مي خوانيم :
« وَيَنْدُبُ اِرتِفاعُ الْتُّراب فَوْقَ الْقَبْرِ بِقَدْرِ شِبْر . » 1
« مستحب است که خاک قبر ، به اندازه يک وجب از زمين بلندتر باشد . »

1 ـ الفقه علي المذاهب الاربعه ، ج 1 ، ص 420

63
با توجه به اين مطالب ، بايد حديث را به گونه ديگر که هم اکنون بيان مي کنيم تفسير کرد .
2 ـ مقصود از « قبر را مساوي کن » اين است که روي قبر را صاف کن و هم سطح و يکسان و يکنواخت ساز ، در برابر قبرهايي که به صورت پشت ماهي و يا بسان سنام ( کوهان ) شتر ساخته مي شوند .
در اين صورت حديث ناظر به اين است که بايد روي قبر صاف و مساوي باشد ، نه به صورت پشت ماهي و يا مسنم که در ميان برخي از اهل تسنن مرسوم است و از چهار امام معروف تسنن جز شافعي ، همگي به استحباب تسنيم قبر فتوا داده اند . 1 در اين صورت ، اين حديث مؤيد فتواي علماي شيعه است که مي گويند : سطح قبر بايد در عين ارتفاع از زمين ، صاف و يکنواخت باشد .
نکته جالب اين که مسلم در صحيح خود ، اين حديث و حديث ديگر را که اينک مي آوريم ، تحت عنوان « باب الأمر بتسوية القبر » و همچنين ترمذي و نسائي هر يک در سنن خود اين حديث را ، در عنوان ياد شده آورده اند . و مقصود از اين عنوان اين است که سطح قبر يکسان و يکنواخت باشد ، و اگر مقصود اين بود که قبرهاي بلند را با زمين يکسان کنيد لازم بود عنوان باب را به صورت ديگر ؛ مثل « الأمر بتخريبِ القُبُور و هدمها » بياورد .
اتفاقاً در زبان عرب ، اگر « تسويه » را به چيزي مثل قبر نسبت دهند ،

1 ـ الفقه علي المذاهب الاربعه ، ج 1 ، ص 420 و يجعل کسنام البعير و قال الشافعي جعل التراب مستوياً مسطحاً أفضل من تسنيمه . بنابر اين به مضمون اين حديث دو گروه از مذاهب اسلامي عمل کرده است : 1 ـ شافعي 2 ـ شيعه .

64
مقصود اين است که خود آن چيز صاف و مساوي باشد نه آن که با چيز ديگري مثل زمين ، مساوي و هم سطح گردد .
حديث ديگري را مسلم در صحيح خود آورده که مضمون آن نيز همان است که ما تأييد کرديم :
« کُنّا مَعَ فضالةَ بن عُبَيْد بِأَرْضِ الرُّومِ بِرَوْدَس فَتَوفّي صاحِبٌ لَنا فَأَمَرَ فَضالَةُ بنُ عُبَيد بِقَبْرِهِ فَسُوِّيَ ثُمَّ قالَ سَمِعْتُ رَسُولَ الله يأْمُرُ بِتَسْويتها . » 1
« راوي گويد : با فضاله در سرزمين روم بوديم ، يکي از دوستان و همراهان ما از دنيا رفت ، فضاله دستور داد که قبر او را مساوي کنند و گفت از رسول خدا شنيدم که دستور مي داد قبرها را تسطيح و مساوي کنند . »
کليد فهم روايت ، به دست آوردن معناي لفظ « تسويه » است و در آن سه احتمال وجود دارد که بايد با توجه به قرائن ، يکي را برگزيد :
1 ـ ويران کردن بناي روي قبر که اين احتمال باطل است ، زيرا قبور در مدينه داراي بنا و قبّه اي نبوده است .
2 ـ يکسان نمودن سطح قبر با زمين ، اين نظر بر خلاف سنّت قطعي است که : قبر به اندازه يک وجب از زمين بلند و برجسته باشد .
3 ـ قبر را هم سطح و هموار ساختن و از صورت پشت ماهي و شکل کوهاني بيرون آوردن ؛ و اين معنا متعيّن است . در اين صورت هيچ ارتباطي به

1 ـ صحيح مسلم ، ج 3 ، کتاب جنائز ، ص 61

65
مقصود مستدل ندارد .
« نووي » شارح معروف صحيح مسلم ، حديث را اينگونه تفسير مي کند :
« سنت اين است که قبر از زمين زياد بلند نباشد و به شکل کوهان شتر درنيايد ، بلکه به مقدار يک وجب بلند و مسطح باشد . » 1
اين جمله حاکي است ، که شارح صحيح مسلم ، از لفظ « تسويه » همان معنا را فهميده است که ما اظهار کرديم ؛ يعني امام سفارش و توصيه کرد که سطح قبرها را از حالت تسنيمي و يا از صورت پشت ماهي بودن بيرون آورد و آن را مسطح و صاف و برابر کند ، نه اين که آنها را با زمين يکسان کند و يا قبر و بناي روي قبر را نابود سازد !
لازم به گفتن است تنها ما نيستيم که حديث را چنين تفسير مي کنيم ، بلکه ابن حجر قسطلاني در کتاب « ارشاد الساري في شرح صحيح البخاري » نيز حديث را اينگونه تفسير کرده است . وي مي گويد :
سنت در قبر اين است که تسطيح شود و ما هرگز نبايد سنت را به خاطر اين که تسطيح شعار رافضي ها است ترک کنيم . اين که مي گوييم : سنت تسطيح قبر است ، با حديث ابي الهَيّاج منافات ندارد ؛ چرا که :
مقصود برابر کردن قبر با زمين نيست ، بلکه مقصود اين است که در عين ارتفاع از زمين ، روي قبر مسطح و صاف گردد . ( لم يُرِد تَسوِيتَه بالأرضِ وإنَما اَرادَ تَسطِيحَهُ ، جَمعاً بِينَ الأخبار . . . . )
گذشته بر اين ، اگر مقصود علي بن ابيطالب ( عليه السلام ) از سفارش به ابي الهَيّاج

1 ـ « اِنَّ السُنّةَ اَن القَبر لا يُرفَعُ عَنِ الأرضِ رَفْعاً کثيراً ولايُسنَّمُ بَلْ يُرفَع نَحوَ شبر ويُسَطَّحْ . »

66
اين بود که قباب و ابنيه اي را که روي قبرها قرار دارد ويران کند ، پس چرا قبه هاي موجود در زمان خود را که بر روي قبور پيامبران الهي بود ، ويران نکرد ، او که آن روز حاکم علي الاطلاق بر سرزمين هاي اسلامي بود و در برابر ديدگان او سرزمين هاي فلسطين و سوريه و مصر و عراق و ايران و يمن ، مملو از اين بناها بود که بر روي قبور پيامبران قرار داشت ؟ !
از همه اين گفته ها صرفنظر مي کنيم ، و فرض مي کنيم که امام ( عليه السلام ) به « ابي الهَيّاج » دستور داده است تمام قبرهاي بلند را با زمين يکسان کند ، ولي حديث هرگز گواه بر اين نيست که بايد بنا و ساختماني که روي قبرها قرار دارد تخريب و نابود شود ، زيرا در حديث آمده که امام فرمود : « . . . ولاقبراً مُشرفاً اِلاّ سَوّيتَه » و نفرمود : « ولابناءً ولا قبةً الاّ سوّيتهما » در حالي که سخن ما درباره خود قبر نيست ، بلکه بحث ما درباره بناها و ساختمانهايي است که روي قبر انجام گرفته و مردم در سايه اين بنا به تلاوت قرآن و خواندن دعا و گزاردن نماز مشغولند ، کجاي اين جمله مي گويد بناهاي اطراف قبور را ويران کنيد و اين آثار را ، که به زائر امکان انجام عبادت و تلاوت قرآن مي دهد و مردم را از گرما و سرما حفظ مي کند ، ويران سازيد .
دو احتمال ديگر :
1 ـ ممکن است اين حديث و امثال آن ، ناظر باشد به قبوري از ملل سابق ، که مردم آن دوران قبرهاي صالحان و اوليا را قبله اتخاذ کرده و به سوي آنها و تصويري که کنار آنها بود ، نماز مي گزاردند و از نماز به قبله واقعي ، که خدا معين کرده بود ، سرباز مي زدند . در اين صورت حديث به قبوري که

67
هرگز مسلماني براي نماز وسجده ، درمقابل آن نايستاده است ، مربوط نمي شود .
بديهي است که اگر مسلمانان به زيارت قبر صالحان مي شتابند ، و عبادت خدا را در کنار اجساد طاهر و مدفن پاک آنان انجام مي دهند ، به خاطر شَرَفي است که اين اماکن با دفن آنان پيدا کرده است ؛ چنان که درباره آن بحث خواهيم کرد .
2 ـ مقصود از « صورت » ، تمثال بتها و مراد از « قبر » ، قبور مشرکان بوده که مورد توجه بازماندگان و ديگران قرار مي گرفته است .
فتواي علماي مذاهب چهارگانه در ساخت بنا بر قبرها :
« يُکرَه أَنْ يُبنيَ عَلَي القَبْرِ بَيْتٌ أو قُبةٌ أو مَدْرسةٌ أو مَسْجِدٌ . . . » 1
« مکروه است که روي قبر ، خانه ، قبه ، مدرسه و يا مسجدي ساخته شود . . . »
با اتفاقي که اين چهار امام بر « کراهتِ » بنا بر روي قبر دارند ، چگونه است که قاضي نجد اصرار بر « حرمت » آن دارد ، تازه اين کراهت نيز مدرک صحيح و قطعي ندارد ؛ بخصوص اگر بنا و ساختمان ، زمينه عبادت و خواندن قرآن را براي زائران قبر پيامبران و صالحان فراهم کند .
4 ـ استدلال با احاديث جابر ، امّ سلمه و ناعم
حديث جابر
حديث جابر يکي از مدارک وهابيها است که در تحريم قبور بر آن استناد

1 ـ الفقه علي المذاهب الاربعه ، ج 1 ، ص 421

68
مي جويند . اين حديث در صحاح و سنن اهل سنت ، به صورتهاي گوناگون نقل شده و در تمام اسناد آن ، ابن جريج و ابي الزبير وارد شده است . تحقيق پيرامون آن ، در گرو اين است که تمام صور حديث را با اسناد آنها نقل کرده ، آنگاه نظر خود را درباره « پايه صلاحيت آن بر استدلال » بيان کنيم .
صور مختلف حديث صحاح و سنن
مسلم در صحيح خود ، در باب « النهي عن تجصيص القبر والبناء عليه » حديث جابر را به سه طريق با دو متن نقل مي کند :
1 ـ حَدَّثَنا أبوبَکْرُ بْنُ أبي شَيبة ، حَدَّثنا حَفْصُ بْنُ غِياث ، عَنْ ابنِ جُريج ، عن أبي الزُّبَيْر ، عَنْ جابِر ؛ قال : « نَهي رَسُولُ اللهِ ـ صلّي اللهُ عليه [وآله] وسلّم ـ أنْ يُجَصَّصَ الْقَبْرُ . وَأنْ يُقْعَدَ عَلَيْهِ . وَأنْ يُبْني عَلَيْهِ »
« پيامبر از گچ کاري کردن قبرها و از اين که روي آن بنشينند و يا ساختمان بنا کنند ، نهي کرد » .
2 ـ حَدَّثَني هارُونُ بْنُ عَبْدِاللهِ ، حَدَّثَنا حَجّاجُ بْنُ مُحَمَّد . وَحَدَّثَني مُحَمَّدُ بْنُ رافِع ، حَدَّثَنا عَبْدُالرَّزّاقِ . جَميعاً ، عَنْ ابْنِ جُرَيْج . قال أخبرني أبُو الزُّبَيْرِ : أنَّهُ سَمِعَ جابِرُ بْنُ عَبْدِاللهِ يَقُولُ : سَمِعْتُ النَّبِيَّ . بِمِثْلِهِ . »
در اين قسمت ، متن يکي است ولي طريق دومي با اوّلي مقداري اختلاف دارد .
3 ـ وحَدَّثَنا يَحْيَي بْنُ يَحْيي ، أخْبَرَنا اِسْماعِيلُ بْنُ عُلَيَّة عَنْ

69
أَيُّوب ، عَنْ أبِي الزُّبَيْرِ ، عَنْ جابِر قالَ : « نَهي عَنْ تَقْصِيصِ القُبُورِ . »
« پيامبر از گچ کاري قبور نهي کرد . » 1
سنن ترمذي در باب « کراهية تجصيص القبور والکتابة عليها » حديثي به يک سند نقل مي کند :
4 ـ حَدَّثَنا عَبْدُالرَّحْمنِ بْنُ اْلأَسْوَدِ ، أبُو عَمْرو البُصْرِيُّ ، حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بْنُ رَبِيعَةَ ، عَنْ ابْنِ جُرَيْج ، عَنْ أبي الزُّبَيْرِ ، عَنْ جابِر قالَ : « نَهَي النَّبِيُّ ـ صلّي الله عليه [وآله ]وسلّم ـ أَنْ تُجَصَّصَ الْقُبُورُ وَأنْ يُکْتَبَ عَلَيْها وَأنْ يُبْني عَلَيْها وَأنْ تُوطَأَ »
« پيامبر از گچ کاري قبور و از اين که بر آن نوشته شود و ساختمان بنا گردد و روي آن راه بروند ، نهي کرد . »
سپس ترمذي از حسن بصري و شافعي نقل مي کند که اين دو ، اجازه گِل کاري قبور را داده اند . 2
« ابن ماجه » در صحيح خود در باب « ما جاء في النهي عن البناء علي القبور وتجصيصها والکتابة عليها » حديث را با دو متن و دو سند نقل کرده است :
5 ـ حَدَّثَنا أزْهَرُ بْنُ مخروانَ ، وَمُحَمَّدُ بْنُ زِياد ، قالَ : حَدَّثَنا عَبْدُالْوارِثِ ، عَنْ أيُّوبَ ، عَنْ أبي الزُّبَيْرِ ، عَنْ جابِر ، قالَ : « نَهي رَسُولُ اللهِ ـ صلّي الله عليه [وآله ]وسلّم ـ عَنْ تَجْصيصِ الْقُبُورِ . »
6 ـ حَدَّثَنا عَبْدُاللهِ بْنُ سَعيد ، قالَ : حَدَثَنا حَفْصُ بْنُ غِياث ، عَنْ

1 ـ صحيح مسلم کتاب الجنائز ، ج 3 ، ص 62
2 ـ سنن ترمذي تحقيق عبدالرحمان محمد عثمان ، ج 2 ، ص 208 ، ط مکتبة سلفيه .

70
ابنِ جُرَيج ، عَنْ سُلَيْمانَ بْنَ مُوسي ، عَنْ جابِر ، قالَ : « نَهي رَسُولُ اللهِ ـ صلّي الله عليه [وآله ]وسلّم ـ أنْ يُکْتَبَ عَلَي الْقَبْرِ شَيءٌ . » 1
سندي ، شارح حديث ، پس از نقل آن از حاکم ، مي گويد : حديث صحيح است ولي مورد عمل نيست ؛ زيرا پيشوايان اسلام از شرق تا غرب ، روي قبرها را مي نوشتند و اين چيزي است که آيندگان از گذشتگان اخذ کرده اند .
نسائي در صحيح خود در باب « البناء علي القبر » حديث را با دو سند و دو متن نقل کرده است .
7 ـ أخْبَرَنا يُوسُفُ بْنُ سَعيد قالَ حَدَّثَنا حَجّاجُ عَنْ ابْنِ جُرَيج قالَ أخْبَرَني أبُوالزُّبَيْرِ أنَّهُ سَمِعَ جابِراً يَقُولَ : « نَهي رَسُولُ اللهِ ـ صلّي الله عليه [وآله] وسلّم ـ عَنْ تَقْصِيصِ الْقُبُورِ أوْ يُبْني عَلَيْها أوْ يَجْلِسَ عَلَيها أَحَدٌ . »
8 ـ أخَبَرَنا عُمْرانُ بْنُ مُوسي قالَ : حَدَّثَنا عَبْدُالْوارِثِ قالَ : حَدَّثَنا أيُّوبُ ، عَنْ أبي الزُّبَيْرِ ، عَنْ جابِر ، قالَ : « نَهي رَسُولُ اللهِ ـ صلّي الله عليه [وآله] وسلّم ـ عَنْ تَجْصيصِ الْقُبُورِ . » 2
در سنن ابي داود در باب « البناء علي القبر » ، حديث جابر را با دو سند و دو متن نقل مي کند :
9 ـ حَدَّثَنا أحْمَدُ بْنُ حَنْبَل ، حَدَّثَنا عَبْدُالرَّزّاقِ ، اَخْبَرَنا ابنُ جُريج ، أخْبَرَني أبُوالزُّبَيْرِ أَنَّه سَمِعَ جابِراً يَقُولُ : سَمِعْتُ رَسُولَ اللهَ ـ صلّي الله عليه [وآله ]وسلّم ـ نَهي أنْ يُقْعَدَ عَلَي الْقَبْرِ وَاَنْ يُجَصَّصَ

1 ـ سنن ابن ماجه ، ج 1 ، کتاب الجنائز ، ص 473
2 ـ سنن نسائي ، ج 4 ، ص 87 و 88 همراه با شرح حافظ جلال الدين سيوطي .

71
وَيُبْني عَلَيْهِ . 1
10 ـ حَدَّثَنا مُسَدّد وَعُثْمانُ بنُ أبي شَيْبَةِ قالا : حَدَّثَنا حَفْصُ بْنُ غِياث ، عَنْ ابْنِ جُرَيْج عَنْ سُلَيْمانِ بْنُ مُوسي ، وَعَنْ أبي الزُّبَيْر ، عَنْ جابِر بهذا الْحَدِيث . قالَ أبُو داوُد : قال عثمان : « أوْيُزادُ عَلَيْهِ وَزادَ سُلَيْمان بن مُوسي ، أوْ اَنْ يُکْتَبَ عَلَيْهِ . . . . »
ابوداود مي گويد : پيامبر از نوشتن روي قبر وافزودن برآن ، نهي نموده است .
امام حنبل در مسند خود حديث جابر را اينگونه نقل کرده است :
11 ـ عَنْ عَبْدِالرَّزّاقِ ، عَنْ ابن جُرَيج ، أَخْبَرني أبُوا الزُّبَيْرِ أنَّهُ سَمِعَ جابِر بْنُ عَبْدِاللهِ يَقُولُ : سَمِعْتُ النَّبِيّ ـ صلّي الله عليه [وآله ]وسلّم ـ « يَنْهي أنْ يُقْعَدَ الرَّجُلُ عَلَي الْقَبْرِ وَأن يُجَصَّصَ أو يُبْني عَلَيْهِ . » 2
اينها صورتهاي گوناگون حديث است که با اسناد و متون مختلفي نقل شده اند . اکنون بايد ديد ، با اين حديث مي توان استدلال و احتجاج کرد يا نه .
اشکالات حديث
حديث جابر ، با اشکالاتي روبرو است که آن را از صلاحيت استدلال و احتجاج مي اندازد :
الف ـ در تمام اسناد حديث ، ابن جريج 3 و ابوالزبير 4 ، يا هر دو آمده اند و

1 ـ سنن ابي داود ، ج 3 ، ص 216
2 ـ مسند احمد ، ج 3 ، ص 295 و 332 ، و در ص 399 به صورت مرسل از جا بر نقل کرده است .
3 ـ عبدالملک بن عبدالعزيز بن جريج اموي .
4 ـ محمد بن مسلم اسدي .

72
يا يکي از آنها . اگر وضع اين دو نفر روشن گردد ، ديگر نيازي نيست که درباره بقيه افراد در سند ، بحث و گفتگو شود ، هر چند تعدادي از راويان از مجاهيل و يا ضعاف هستند .
ابن حجر در تهذيب التهذيب درباره ابن جريج ، اين جمله ها را از علماي رجال نقل مي کند :
* يحيي بن سعيد مي گويد : « اگر ابن جريج ازروي کتاب ، حديث نقل نکند ، نمي توان به آن اعتماد کرد . »
* احمد بن حنبل گفته است : اگر ابن جريج بگويد : « قال فلان و فلان واُخْبِرْتُ جاء بمناکير » ؛ « اگر بگويد فلاني و فلاني اين چنين گفتند : احاديث منکر را نقل مي کند . »
* مالک مي نويسد : « ابن جريج در جمع حديث ، بسان کسي است که شب هنگام در وقت تاريکي هيزم جمع کند ( قطعاً دست او را عقرب و مار مي گزد ) . »
* نقل شده که دارقطني گفت : « تَجَنَّبْ تَدْلِيسَ ابن جَريج فاِنّهُ قبيحُ التَّدليسِ لا يُدَلِّسُ الاّ فيما سمعه من مجروح » .
« از تدليس ( و غير واقع را واقع نشان دادن ) ابن جريج بپرهيز ، زيرا به صورت زشت تدليس مي کند . هر موقع حديث را از فرد ضعيف بشنود ، طوري جلوه مي دهد که حديث را از ثقه شنيده است . »
* و نيز از ابن حبان نقل مي کند که : « ابن جريج در حديث تدليس مي کند . » 1

1 ـ تهذيب التهذيب ، ج 6 ، ص 402 و 506 ط دارالمعارف النظاميّه تأليف شهاب الدين ابي الفضل احمد .

73
آيا با اين قضاوت ها و داوري هاي علما و دانشمندان علم رجال ، مي توان به حديث چنين فردي اتکا و اعتماد کرد و در برابر سيره قطعي مسلمانان که پيوسته قبور اولياي الهي را تعمير مي کردند و احترام آنها را حفظ مي نمودند ، به نقل چنين راوي اعتماد نمود ؟
ابن حجر همچنين درباره ابوالزبير جمله هاي زير را از دانشمندان رجال نقل مي کند :
* فرزند احمد بن حنبل از احمد و او از ايوب نقل مي کند که : « وي او را تضعيف مي کرد . »
* از شعبه نقل مي کند که : « وي نماز خود را درست بلد نبود »
* باز از او نقل مي کند : « من در مکه بودم مردي بر ابوالزبير وارد شد ، از او چيزي پرسيد ، ناگهان بر آن مرد افترا بست ، گفتم : بر يک فرد مسلمان تهمت مي زني ؟ ! گفت : او مرا ناراحت کرد . به او گفتم : هر کس تو را ناراحت کند بر او افترا مي بندي ! ديگر من از تو حديث نقل نخواهم کرد . »
* همچنين از شعبه پرسيد : « چرا نقل حديث از ابوالزبير را ترک کردي ؟ گفت : ديدم او عمل بد مرتکب مي شود . »
* از ابن ابي حاتم نقل مي کند : « از پدرش پرسيد ابوالزبير چگونه است ؟ گفت : حديث او نوشته مي شود ولي نمي توان با آن احتجاج نمود . »
* باز از او نقل مي کند : « من از ابوزرعه سؤال کردم : مردم از ابوالزبير حديث نقل مي کنند ، شما چه مي گوييد ، آيا با حديث او مي شود احتجاج نمود ؟ گفت به حديث افراد ثقه مي شود استدلال کرد ( کنايه از اين که او ثقه نيست ) .

74
اين بود وضع ابن جريج و ابوالزبير که در تمام اسناد حديث وجود دارند ، آيا مي توان با حديثي که اين دو ، آن را نقل مي کنند ، استدلال کرد ؟ آن هم در صورتي که افراد يگري که در اسناد قرار دارند ، افراد صحيح و ثقه باشند ، در حالي که در برخي از اين اسناد ، عبدالرحمن بن اسود وجود دارد که متهم به دروغ گويي است .
به راستي روا است با حديثي که وضع سند آن اين چنين است ، آثار خاندان رسالت و صحابه پيامبر را ويران و منهدم و عمل مسلمانان را در اين چهارده قرن تخطئه نمود ؟
* * *
ب ـ حديث از نظر متن بسيار لرزان و مضطرب است و اين اضطراب حاکي است که راويان خبر ، در حفظ متن آن دقت کافي به خرج نداده اند . اضطراب به گونه اي است که اعتماد انسان را نسبت به آن سلب مي کند ؛ مثلا :
حديث جابر به هفت صورت نقل شده است ، در حالي که پيامبر آن را به يک صورت بيان کرده است :
1 ـ پيامبر از گچ کاري قبر و تکيه بر آن و ساختن بنا روي آن ، نهي کرده است ، ( حديث هاي يکم و دوم و نهم . )
2 ـ پيامبر از گچ کاري قبر نهي کرده است ( حديث هاي پنجم و هشتم . )
3 ـ پيامبر از گچ کاري قبور و نوشتن روي آن و ساختن ساختمان و راه رفتن روي قبر نهي کرده است ( حديث چهارم . )
4 ـ پيامبر از نوشتن بر روي قبر نهي فرموده است ( حديث ششم . )

75
5 ـ پيامبر از نشستن بر روي قبر ، گچ کاري آن ، ساختن بنا روي آن و نوشتن بر آن نهي کرده است ( حديث دهم . )
6 ـ پيامبر از نشستن بر روي قبر و گچ کاري و ساختن بنا روي آن جلوگيري کرده است ( حديث يازدهم )
در حقيقت تفاوت اين صورت باصورت نخست ، دراين است که در صورت نخست از اعتماد و تکيه بر قبر نهي شده ، اما در اين جا از نشستن روي آن .
7 ـ پيامبر از نشستن روي قبر و گچ کاري و بنا روي آن نهادن و افزودن بر خاک آن و نوشتن روي آن نهي کرده است .
در صورت اخير ، علاوه بر سه تاي اوّل ، افزودن بر خاک قبر و نوشتن آن نيز ممنوع شده است .
افزون بر اينها ، گاهي ميان تعبيرها ، اختلاف و تباين است ، در صورت نخست ، « اعتماد » و در صورت سوم « وطاء » ( پا زدن و راه رفتن ) است و در صورت پنجم و ششم « قعود » ( نشستن ) به طور مسلم اعتماد غير از راه رفتن ، و غير از نشستن است .
با چنين اضطرابي اين حديث نمي تواند ، مورد اعتماد يک فقيه باشد .
ج ـ اين حديث بر فرض صحت سند و اغماض از آن ، بيش از اين دلالت نمي کند که پيامبر از بنا بر قبر جلوگيري کرده است ، ولي نهي از يک شيء دليل بر تحريم آن نيست ؛ زيرا نهي گاهي « تحريمي » است و گاهي « کراهتي » و نهي در مکالمات پيامبر و ساير ، پيشوايان ، بيشتر در کراهت به کار رفته است .
درست است که معناي ابتدايي و به اصطلاح حقيقيِ « نهي » ، همان

76
تحريم است و تا قرينه اي بر معناي ديگر در کار نباشد ، هرگز نمي توان از آن کراهت استفاده کرد ، ولي علما و دانشمندان ، از اين حديث جز کراهت چيزي برداشت نکرده اند ، مثلا ترمذي در سنن خود ، حديث را تحت عنوان : « کراهية تجصيص القبور و . . . » آورده است .
گواه روشن بر کراهت ، همان است که « سندي » شارح سنن ابن ماجه ، از حاکم نقل مي کند و مي گويد : احدي از مسلمانان بر اين نهي عمل نکرده است ؛ يعني آن را نهي تحريمي تلقي نکرده است ، به گواه اين که همه مسلمانان روي قبرها را مي نويسند .
شاهد ديگر بر اين که اين نهي ، نهي کراهتي است ، اتفاق علماي مذاهب اسلامي بر جواز بنا بر روي قبرها است مگر اين که زمين وقفي باشد .
شارح صحيح مسلم در شرح حديث مي نويسد :
بنا بر روي قبر در ملک صاحب قبر مکروه است و در زمين وقفي حرام . شافعي بر اين مطلب تصريح کرده و حتّي حديث را با عنوان « کراهة تجصيص القبر والبناء عليه » آورده است . ( أمّا البناء فَاِنْ کانَ في مِلْکِ الْباني فمکْرُوهٌ وَاِنْ کان في مَقْبرة مَسَبَّلَة فَحَرامٌ نَصَّ 1 عَلَيْهِ الشَّافعي والاْصْحاب )
ولي ناگفته پيدا است که مکروه بودن يک شيء ، مانع از آن نيست که گاهي به خاطر يک رشته اموري ، از آن رفع کراهت شود . هرگاه تعمير قبر ، مايه حفظ اصالت اسلام و اظهار مودّت و دوستي بر صاحب قبر که خداوند محبت آن را فرض و واجب کرده است و يا موجب حفظ شعائر اسلامي گردد و يا

1 ـ صحيح مسلم ، ج3 ، ص62 ، ط مصر ، مکتبه محمدعلي صبيح .

77
سبب شود که گروه زائر در سايه بنا بر قبر به تلاوت قرآن و خواندن دعا موفق گردد ، بطور قطع نه تنها چنين فوايد عظيمي ، که بر بناي اين قبور مترتب مي گردد ، رفع کراهت مي کند ، بلکه سبب مي شود که به عنوان « شعائر اسلامي » مستحب نيز باشد .
حکم مکروه و يا مستحب ، به وسيله عناويني ، دگرگون مي گردد ، چه بسا مکروهي که بر اثر ضميمه شدن عنواني ، محبوب مي شود و يا يک رشته امور مستحبي ، به خاطر عوارضي مرجوح شمرده مي شوند ؛ زيرا مکروه و مستحب بودن يک چيز ، جز بودنِ مقتضيِ مرجوحيّت و يا محبوبيت چيز ديگري نيست ، ولي اين مقتضيات در صورتي مؤثر مي شوند که موانعي جلو اقتضا و تأثير آنها را نگيرد يا بر اقتضاي آن غلبه ننمايد و اين مطالب بر افرادي که نسبت به فقه اسلامي آشنايي دارند بسيار روشن است .
استدلال با دو حديث ديگر
اکنون که سخن به اين جا رسيده ، شايسته است احاديث ديگري را که براي گروه وهابي مستمسک است ، مورد بررسي قرار دهيم :
ابن ماجه در صحيح خود چنين نقل مي کند :
1 ـ حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بْنُ يَحيي ، حَدَّثَنا مُحمّد بن عَبْدُالله الرِقاشي ، حَدَّثَنا وَهَب ، حَدَّثَنا عَبْدالرَحْمنُ بنُ يَزيدَ بنِ جابِر ، عَنِ الْقاسِمِ بْنِ مُخَيَمرة ، عَن اَبي سَعيد : « اِنَ النَّبِيّ ـ صلّي الله عليه [وآله ]وسلّم ـ نَهي اَنْ يُبْني عَلَي القَبْرِ . » 1

1 ـ سنن ابن ماجه ، ج 1 ، ص 474

78
« پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) از بنا ساختن بر روي قبر نهي کرد . »
احمد بن حنبل در مسند خود ، يک حديث را با دو سند نقل مي کند :
2 ـ حَدَّثَنا حَسَنٌ ، حَدَّثَنا اِبن لَهْيِعة ، حَدَّثَنا بُريدُ بْنُ اَبي حَبيب ، عَنْ ناعِم مُولي اُمّ سَلَمة ، عَنْ اُمّ سَلَمَة قالَتْ : « نهي رَسُولُ الله ( صلّي الله عليه وآله ) اَنْ يُبْني عَليَ القَبْر اَوْ يُجَصَّصَ . » 1
« پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) بر حذر داشت از بنا ساختن بر روي قبر و گِل کاري کردن آن . »
3 ـ عَلِيّ بُنْ اِسحاق ، حَدَّثَنا عَبْدُاللهِ بْنُ لَهْيِعة ، حَدَّثَني بريد بْنُ اَبي حَبيب ، عَن ناعمْ مُولي اُمّ سَلَمَة : « أنَّ النَّبِيّ ـ صلّي الله عليه [وآله ]وسلّم ـ نَهي اَنْ يُجَصَّصَ قَبْرٌ اَوْ يُبْني عَلَيْهِ اَوْ يُجْلَسَ . » 2
« رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) از گِل کاري کردن قبر ، بنا ساختن بر روي آن و يا نشستن بر قبر بر حذر داشت . »
در ضعف روايت نخست ، همين بس که يکي از راويان آن « وهب » است . او کاملا مجهول مي باشد و هرگز مشخص نيست که مقصود از او کيست و در ميزان الاعتدال از هفده « وهب » نام ، اسم مي برد و معلوم نيست که اين وهب کدام يک از آنهاست و بسياري از آنان جزء و ضاعان حديث و کذابان روزگار بودند . 3
آفت حديث دوم و سوم ، وجود عبدالله بن لهيعه است . ذهبي درباره او

1 ـ مسند احمد ، ج 6 ، ص 299
2 ـ مدرک سابق .
3 ـ ميزان الاعتدال ، ج 3 ، ص 355 ـ 350

79
مي نويسد :
« ابن معين گفته او ضعيف است و نمي توان با روايتش استدلال کرد و يحيي بن سعيد ، او را چيزي نمي شمرده . » 1
در اينجا از مناقشه در اسناد مي گذريم و نکته اي را يادآور مي شويم و آن اين که :
تمام سيره نويسان و تاريخ نگاران و محدثان اسلامي نقل کرده اند که جسد مطهّر پيامبر گرامي ، به تصويب صحابه آن حضرت ، در خانه و حجره همسرش عايشه به خاک سپرده شد و صحابه در گزينش مدفن وي به حديثي ، که ابوبکر از پيامبر نقل کرد ، استناد جستند و آن اين که هر پيامبري در هر نقطه اي که درگذرد ، همان جا به خاک سپرده مي شود . 2
اکنون پرسش اين است : اگر پيامبر گرامي از ساختن بنا بر روي قبر نهي کرده بود ، چگونه جسد او را در زير سقف دفن کرده و قبرش را به حالتي درآورند که داراي بنا گرديد ؟ ! خنده آورتر ، گفتار برخي از نويسندگان جامد و خشک برخي از وهابيها است که مي گويد : آنچه حرام است ، همان « ايجاد بنا » بر قبر است ، نه دفن جسد زير بنا ! و پيامبر را زير بنا به خاک سپردند ، نه اين که بر قبرش بنا بسازند . 3
چنين تفسيري جز توجيه يک واقعيت خارجي ( دفن جسد پيامبر زير بنا )

1 ـ ميزان الاعتدال ، ج 2 ، ص 476 ، به عنوان « عبدالله به لهيعه » ، و به تقريب التهذيب ، ج 1 ، ص 444 مراجعه شود .
2 ـ مسند احمد ، ج 1 ، ص 7 ، صحيح ترمذي ، ج 2 ، ص 139 ؛ طبقات ابن سعد ، ج 2 ، ص 71 و . . . .
3 ـ رياض الجنّه ، ص 269 نگارش مقبل بن الهادي ، نشر کويت .

80
انگيزه ديگري ندارد و اگر وهابيان با چنين واقعيت روبرو نبودند ، به تحريم هر دو ، حکم مي کردند !
حال از وهّابي مي پرسيم :
آيا تنها اصل ايجاد و احداثِ بنا بر قبر ميت حرام است و اگر کسي ، با اين اصل مخالفت نمود و بنايي ايجاد کرد ديگر ابقاي آن حرام نيست ؟
يا اين که بنا از جهت « ايجاد » و « بقا » حرام است ؟
بنا بر صورت نخست ( که ايجاد بنا حرام و ابقاي آن حرام نباشد ) مي پرسيم : چرا حکومت سعودي به قهر و زور ، آثار رسالت و بيوت خاندان پيامبر و قباب صحابه و فرزندان او را نابود کرد در صورتي که فقط احداث بنا حرام بود نه ابقاي آن . و گذشته از اين ، اين فرض بر خلاف فتاواي وهابيه ؛ مانند ابن قيم و ابن تيميه است . اولي ( ابن قيم ) مي گويد :
« ويران کردن بناهايي که روي قبور ساخته اند واجب است و ابقا و نگهداري آنها ، پس از توانايي بر ويران کردن آنها يک روز هم جايز نيست ! »
با اين « بيان » و با آن « عمل » ! هرگز صحيح نيست که وهابي بخش نخست از پرسش را برگزيند بلکه ناگزير بايد شق دوم را بپذيرد و بگويد : بنا نهادن بر قبر ، در هر دو حالت ( ايجاد و ابقا ) حرام است .
در اين هنگام است که اين پرسش مطرح مي شود : چرا مسلمانان ، جسد مطهر پيامبر را در زير سقف دفن کردند ؟ گرچه بنايي برايش نساختند ، اما کاري کردند که قبر پيامبر داراي بنا و ساختمان گردد .

81
تنها راه براي فرار وهابيان اين است که به خاطر توجيه عمل خارجي مسلمين ، بگويد :
« ابقايي حرام است که احداث آن بر روي قبر باشد و اگر به هنگام احداث ساختمان ، قبري در کار نباشد ، ابقاي آن ، هر چند به صورت بنا بر قبر باشد ، حرام نيست . و چنين تفکيکي جز توجيه يک واقعيت خارجي ( عمل مسلمين ) نيست . »
وهابيت در کشمکش تناقض « مکتب » و « عمل مسلمانان »
اين نقطه ، تنها موردي نيست که وهابيان در کشمکش تناقض ميان « مکتب » و « عمل مسلمانان » قرار گرفته اند بلکه آنان در موارد ديگر نيز در اين کشمکش دست و پا مي زنند .
وهابيت تبرک به آثار نبي را به شدت ممنوع مي شمارد و پيوسته مي گويد : از سنگ و گِل ، کاري ساخته نيست . از سوي ديگر ، مسلمانان پيوسته با بوسيدن حجر و لمس آن و بوسيدن پرده کعبه و در و ديوار آن تبرک مي جويند و سنگ و گلي را مي بوسند که از نظر آنها کاري از آنها ساخته نيست .
آنان ساختن مسجد در کنار قبر اوليا را تحريم کرده اند ؛ در حالي که در تمام کشورهاي اسلامي در کنار مشاهد ، مساجدي وجود دارد ، حتي در کنار قبر حضرت حمزه مسجدي بود که حاکمان سعودي آن را ويران کردند و هم اکنون نيز قبر پيامبر گرامي ميان مسجد قرار دارد و مسلمانان اطراف آن به نماز مي ايستند .

82
« دليل سازي » به جاي « واقع بيني »
وهابي براي تخريب گنبد و قبر امامان مدفون در بقيع ، به دليل تراشي پرداخته و به اصطلاح ، بهانه ديگري به دست آورده اند و آن اين که : زمين بقيع ، وقف است و بايد از اين اراضي ، نسبت به مقاصد واقف ، حداکثر استفاده را نمود و بايد هر نوع مزاحم از بهره برداري را از بين برد و بناي ساختمان بر روي قبور خاندان رسالت ، مانع از بهره برداري از يک قسمت از زمين بقيع است ؛ زيرا به فرض اين که دفن در صحن و حرم امکان پذير باشد ، ولي زير پي ها و ديوارهاي اطراف ، چنين چيزي ممکن نيست پس بايد چنين بناهايي را از ميان برداشت ، تا در تمام سرزمين بقيع ، مقاصد واقف عملي گردد !
شکي نيست که چنين استدلالي ، جز نوعي پيشداوري نيست ! قاضي وهابي مي خواهد به هر قيمت که شده آثار خاندان رسالت را از بين ببرد و براي رسيدن به چنين هدفي به فکر دليل سازي افتاده و مسأله وقف بودن سرزمين بقيع را پيش کشيده است ، در حالي که انديشه وقف بودن بقيع ، پنداري بيش نيست ؛ زيرا :
وقف بودن بقيع در هيچ کتاب تاريخي و حديثي نيامده است تا روي آن تکيه کنيم بلکه احتمال دارد که بقيع ، موات بوده و مردم مدينه اموات خود را در آنجا دفن مي کرده اند ، در اين صورت ، از « مباحات اوليه » خواهد بود که هر نوع تصرف در آن جايز مي باشد .
در زمانهاي گذشته ، که حرص و آز مردم بر تملک زمين هاي باير و موات کم بود و قدرت و مکنت چنداني بر عمران و آبادي وجود نداشت و هجوم روستاييان به شهرها آغاز نشده بود و مسأله اي به نام « زمين » و افرادي به نام

83
« زمين خوار » و مؤسساتي به اسم بورس زمين به وجود نيامده بود ، بسياري از اراضي ، صاحب و مالکي نداشت و بر اباحه نخستين خود باقي بود ، و به اصطلاح جزء زمين هاي موات محسوب مي شد و در اين ايام و زمان ، مردم هر شهر و يا بخش و ده و دهکده اي قطعه زميني را براي دفن اموات خود اختصاص مي دادند ، يا اگر کسي در دفن مرده خود در زميني ، پيشگام مي گرديد ، ديگران از او پيروي مي کردند . و آن را به صورت قبرستان در مي آوردند ، بي آن که يک نفر آنجا را تملک کند و سپس براي دفن اموات وقف نمايد .
روشن است که سرزمين بقيع از اين قانون مستثني نبوده است . زمين در حجاز و مدينه چندان قيمتي نداشت ، و با بودن اراضي موات در اطراف مدينه ، هيچ عاقلي زمين ملکي و قابل کشت را ، بر دفن اموات وقف نمي کند . در منطقه اي که زمين « موات » فراوان و زمين حاصلخيز بسيار کم باشد ، قطعاً از زمين « موات » که جزو مباحات اوليه است استفاده مي کنند .
تاريخ نيز اين حقيقت را تأييد و اثبات مي کند : سمهودي در « وفاء الوفا » مي نويسد :
نخستين کسي که در بقيع دفن گرديد ، عثمان بن مظعون صحابي پيامبر بود . وقتي ابراهيم فرزند پيامبر درگذشت ، به امر پيامبر در کنار عثمان مدفون گرديد . از اين زمان مردم مايل شدند که مرده هاي خود را در « بقيع » دفن کنند ؛ از اين جهت درخت ها را بريدند ، و هر نقطه اي براي قبيله اي اختصاص يافت .
سپس مي گويد : سرزمين بقيع درختي به نام « غرقد » داشت وقتي عثمان

84
ابن مظعون را در آنجا دفن کردند ، آن درخت قطع گرديد . 1
درخت غرقد ، همان درخت بياباني است که در بيابانهاي مدينه در فاصله هايي ديده مي شوند .
از اين عبارت به روشني استفاده مي شود که بقيع زمين مرده اي بود که به خاطر دفن يک صحابي ، هر کسي قطعه اي را براي قبيله خود حيازت کرد و در تاريخ نامي از وقف و يا سبيل بودن منافع بقيع نيامده است . بلکه از تاريخ استفاده مي شود که نقطه اي که ائمه بقيع در آنجا دفن شده اند ، خانه عقيل بن ابي طالب بوده و اجساد طاهر و پاک اين چهار امام ، در خانه اي که متعلق به بني هاشم بود ، دفن شده است .
سمهودي مي نويسد : عباس بن عبدالمطلب نزد قبر فاطمه بنت اسد ـ در مقابر بني هاشم ـ که در خانه عقيل بود ، به خاک سپرده شد . 2
و نيز از سعيد بن جبير نقل مي کند که او قبر ابراهيم فرزند پيامبر را در خانه اي که ملک محمد بن زيد بن علي بود ، ديده است .
باز نقل مي کند که پيامبر ، بدن سعد بن معاذ را در خانه ابن افلح که در کنار بقيع بود و گنبد و ساختماني داشت به خاک سپرد .
اين جمله ها همگي حاکي است که سرزمين بقيع ، وقف و سبيل نبوده است و اجساد طاهر ائمه ما در خانه هاي مملوک خود به خاک سپرده شده اند .
آيا با اين وضع ، صحيح است که آثار خاندان رسالت به بهانه مزاحمت با

1 ـ وفاء الوفا ، ج 2 ، ص 84
2 ـ همان ، ج 2 ، ص 96

85
وقف ، با خاک يکسان شود ؟ !
حال فرض کنيم که زمين بقيع وقف بوده ، آيا از کيفيت وقف آن ، اثري در دست هست ، شايد واقف براي شخصيت هاي بزرگ ، اجازه بنا و ساختمان داده است و چون نمي دانيم ، بايد کار مؤمن را حمل بر صحّت نماييم ، و آنان را متهم به خلاف نکنيم .
بديهي است در اين صورت هدم و ويران کردن اين قبه ها و خانه ها ، حرام بيّن و خلاف شرع روشن خواهد بود .
قاضي بن بليهد و همفکران وي ، به خوبي مي دانستند که انديشه وقف بودن ، يک نوع دليل سازي و استدلال تراشي است و اگر هم چنين دليلي نداشتند باز آثار رسالت را ويران مي کردند ؛ زيرا اين نخستين بار نيست که اين گروه آثار رسالت را ويران کرده اند ، بلکه ، در سال 1221 که براي اولين بار ، بر مدينه مسلط شدند ، آثار رسالت را خراب و ويران کردند ، سپس پس از طرد آنان از سرزمين حجاز به وسيله نيروهاي عثماني ، همگي تجديد بنا شدند .

86
فصل : 3
مسجد سازي در کنار قبور صالحان
آيا مسجد سازي در کنار يا بر روي قبر صالحان جايز است يا نه و در صورت جواز ، مفاد حديثي که از پيامبر در مورد عمل يهود و نصاري نقل شده است ، چيست ؟ در حديث آمده است که پيامبر اين دو گروه ( يهود و نصاري ) را براي اين که قبور پيامبران خود را معبد اتخاذ کرده اند لعن کرد ، اينک پرسش اين است که آيا مسجد سازي در کنار قبور اوليا ، ملازم با آنچه که در اين روايت آمده است ، نيست ؟ !
پاسخ : مسجد سازي در جوار قبور اوليا و صالحان ، با توجه به اصول کلي اسلام ، کوچک ترين مانعي ندارد ؛ زيرا هدف از بناي مسجد ، جز پرستش خدا در جوار مدفن محبوب او ـ که مايه تبرک آن نقطه گرديده است ـ چيز ديگري

87
نيست .
به ديگر سخن : هدف از تأسيس مسجد در اين موارد ، اين است که زائران اولياي خدا ، قبل از زيارت و يا پس از آن ، فرايض عبادي خود را در آنجا انجام دهند ، از آنجا که ( حتي از نظر وهابيها ) نه اصل زيارت قبور حرام است و نه اقامه نماز پس از زيارت و يا قبل از آن . جهت ندارد که بناي مسجد در جوار قبور اوليا به منظور پرستش خدا و انجام فرايض الهي حرام باشد .
با توجه به سرگذشت اصحاب کهف ، استنباط مي شود که اين کار يک عمل و سنتي در شرايع پيشين بوده و قرآن آن را بدون اين که از آن انتقاد کند ، نقل نموده است . وقتي جريان اصحاب کهف پس از سيصد و نه سال براي مردم آن زمان کشف گرديد مردم درباره نحوه تجليل آنها به دو گروه تقسيم شدند .
1 ـ گروهي گفتند : بنايي بر قبر آنان بسازيم ( تا ضمن تجليل از اين رادمردان ، خاطره آنها و نام و نشان و آثارشان را زنده نگاه داريم ) قرآن به اين نظر ، با جمله زير اشاره مي کند :
« وَقالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْياناً »
« بنايي بر قبر آنها بسازيد . »
2 ـ گروهي ديگر گفتند : بر روي قبر آنان ( روي غار ) مسجد بسازيم ( و از اين طريق تبرک جوييم ) . مفسران اتفاق نظر دارند 1 که پيشنهاد نخست ، مربوط به مشرکان و پيشنهاد دوم مربوط به موحّدان و خداپرستان بوده است ؛

1 ـ به تفاسير کشاف ، مجمع البيان ، غرائب القرآن نيشابوري ، جلالين و الميزان مراجعه شود .

88
زيرا قرآن در نقل اين قول ، چنين مي فرمايد :
وَقالَ الذَّينَ غَلَبُوا عَلي أمرِهِمْ ، لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيهِمْ مَسْجِداً . 1
« آن گروه که بر گروه نخست پيروز شده بودند ، گفتند که بر مدفن آنان مسجد بسازيم . »
تاريخ مي گويد : دوره ظهور جريان اصحاب کهف ، دوره پيروزي توحيد بر شرک بود ، ديگر از آن فرمانرواي مشرک و اخلاف او ، که مردم را بر پرستش بت دعوت مي کردند ، خبري نبود . طبعاً اين گروه غالب ، همان موحدان خواهند بود ، بخصوص که متن پيشنهادي آنان ، موضوع « مسجد سازي براي پرستش خدا » بوده است و اين خود گواه بر اين است که پيشنهاد کنندگان ، افراد موحد و گروه نماز گزار بوده اند .
اگر مسجد سازي در روي قبر و يا کنار قبر اوليا نشانه شرک باشد ، چرا موحّدان چنين پيشنهاد کردند ، و چرا قرآن بدون آن که از کار آنها انتقاد کند ، ماجرايشان را نقل مي کند ؟ ! آيا نقل قرآن ، توأم با سکوت ، گواه بر جواز آن نيست ؟ هرگز صحيح نيست که خداوند نشانه شرک را از گروهي ، نقل کند بدون آن که ، بطور تلويح يا تصريح از آن انتقاد نمايد و اين استدلال همان « تقرير » است که در علم اصول از آن بحث شده است .
اين کار حاکي از نوعي سيره مستمر در ميان موحّدان جهان است و نوعي احترام به صاحب قبر و يا تبرک به شمار مي رود .
شايسته بود که وهابي ها پيش از استدلال به حديث ، مسأله را بر قرآن

1 ـ صحيح بخاري ، ج 2 ، کتاب الجنائز ، ص 111 ، دارمطالع .

89
عرضه مي کردند ، سپس به طرح احاديث مي پرداختند .
دلائل وهابيان بر تحريم بناي مسجد در جوار قبور اوليا
اين گروه براي « تحريم بناي مسجد در جوار قبر صالحان » ، به چند حديث استدلال کرده اند که همه را بررسي مي کنيم .
بخاري در صحيح خود در باب « يکْرَهُ من إتِّخاذِ المَساجِدِ عَلَي الْقُبُورِ » دو حديث زير را نقل مي کند :
1 ـ « لَمَّا ماتَ الْحَسَنُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ رضيَ اللهُ عَنْه ضَرَبَتِ امْرَأَتُهُ الْقُبَّةَ عَلي قَبْرِهِ سَنَةً ثُمَّ رَفَعَتْ فَسَمِعُوا صائحاً يَقُولُ اَلاهَلْ وَجَدُوا مافَقَدُواْ فَأجابَهُ الآخَرُ بَلْ يَئِسُوا فَانْقَلَبُوا . »
« وقتي حسن بن حسن بن علي در گذشت همسر او قبه اي ( خيمه اي ) بر قبر او زد و پس از يک سال برداشت . شنيدند که شخصي داد مي زد ، آيا آنچه را که گم کرده بودند پيدا کردند ، ديگري پاسخ داد : نه ، نااميد شدند و تغيير وضع دادند . »
2 ـ « لَعَنَ اللهُ الْيَهُودَ وَالنَّصاري إتَّخَذُوا قُبورَ أنْبيائِهِمْ مَسْجِداً قالَتْ ( عائشة ) وَلَوْلا ذلک لأَبْرَزُوا قَبْرَهُ غَيْرَ أَنّي أخْشي أن يُتَّخَذَ مَسْجِداً » 1
« خداوند يهود و نصاري را از رحمت خود دور کند ، قبرهاي پيامبران خود را مسجد اتخاذ کرده اند ( عائشه گفت : ) اگر بيم اين نبود که قبر پيامبر مسجد گردد ، مسلمانان قبر او را آشکار مي کردند ( و دور او حائلي قرار

1 ـ صحيح بخاري ، کتاب الجنائز ، ج 2 ، ص 111 ؛ سنن نسائي ، ج 2 ، کتاب الجنائز ، ص 871

90
نمي دادند ) جز اين که بيم آن دارم که قبر او مسجد شود . »
مسلم در صحيح خود ، حديث دوم را با مختصر تفاوتي نقل کرده است ، از اين جهت به نقل يکي از آن دو ، اکتفا مي کنيم :
3 ـ « . . . أَلا وَاِنَّ مَنْ کانَ قَبْلَکُمْ کانُوا يَتَّخِذُونَ قُبورَ اَنْبِيائِهِمْ وَصالِحِيهِمْ مَسجِداً . اَلافَلا تَتَّخِذُوا الْقُبُورَ مَساجِدَ . اِنّي أنْهاکُمْ عَنْ ذلِکَ . » 1
« آگاه باشيد پيشينيان از شما ، قبرهاي پيامبران و صالحان خود را مسجد قرار مي دادند هرگز قبور را مسجد اتخاذ نکنيد من شما را از آن باز مي دارم . »
4 ـ « إنَّ اُمَّ حَبِيبَةَ وَاُمَّ سَلَمَةَ ذَکَرَتا کَنيسَةً رَأَيْنَها بِالْحَبَشَةِ فيها تَصاوِيرٌ لِرَسُولِ الله ـ صلّي الله عليه [وآله ]وسلّم ـ فَقالَ رَسُولُ اللهِ إنَّ اُولئِکَ إِذا کانَ فِيْهمُ الرَّجُلُ الصّالِحُ ، فَماتَ بَنَوا عَلي قَبْرِهِ مَسْجِداً وَصَوَّروا فِيهِ تِلْکَ الصُّوَرَ اُولئِکَ شِرارُ الْخَلْقِ عِنْدَ الله يَوْمَ الْقِيامَةِ » 2
« امّ حبيبه و امّ سلمه ( همسران رسول خدا ) در کشور حبشه ( که همراه گروهي به آنجا مهاجرت کرده بودند ) تصاويري از پيامبر خدا ديدند . پيامبر فرمود : آنان مردمي هستند که هر گاه مرد صالحي از آنان مي مرد ، بر قبر او مسجدي مي ساختند و صورتهايي را تصوير مي کردند ، آنان بدترين مردم نزد خدا در روز قيامت مي باشند . »

1 ـ صحيح مسلم ، ج 2 ، ص 68
2 ـ صحيح مسلم ، کتاب المساجد ، ج 2 ، ص 66

91
نسائي در سنن خود ، در باب « التغليظ في اتخاذ السُرُج علي القبورِ » از ابن عباس نقل مي کند :
« لَعَنَ رسُولُ الله ـ صلّي الله عليه [وآله] وسلّم ـ زائِراتِ القُبُورِ وَالْمُتَّخِذِينَ عَلَيْها الْمَساجِدَ وَالسُّرُجَ » 1
« رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) زناني را که قبور را زيارت مي کنند و کساني که آنها را مسجد اتخاذ کرده ، چراغ روشن مي کنند ، لعن کرد . »
ابن تيميه ، که پايه گذار اين نوع عقايد است ، و محمد بن عبدالوهاب پيوسته از نيم خورده او بهره مي گيرد ، احاديث ياد شده را چنين تفسير مي کند که : هرگز جايز نيست روي قبر مرد صالح و يا جوار آن ، مسجد ساخته شود .
باز ابن تيميه مي نويسد : 2
« علماي ما گفته اند که هرگز جايز نيست به روي قبر مسجدي بنا کرد . »
تحقيقي در مفاد احاديث
اکنون بايد در متون احاديث دقت کرد و مفاد صحيح آنها را به دست آورد ، و از يک اصل غفلت نکرد و آن اين که : همانطور که با آيه اي مي توان ابهام آيه ديگر را بر طرف کرد و به سخني ديگر : آيه اي را با آيه ديگر مي توان تفسير نمود ، همچنين مي توان با حديثي ، حديث ديگر را تفسير و رفع ابهام کرد .

1 ـ سنن نسائي ، ج 3 ، ص 77 ، ط مصر ، مصطفي الحلبي .
2 ـ « قال علمائنا لايجوز بناء المسجد علي القبور » . زيارة القبور ، ص 106

92
گروهي وهابي ، به ظاهرِ يک حديث چسبيده و از آن ، اين چنين برداشت کرده اند که هر نوع مسجد سازي بر روي قبر اوليا و يا جوار آنان ، حرام و ممنوع است ، در حالي که اگر آنان همه احاديث را باهم بررسي مي کردند ، مي توانستند به هدف رسول خدا از اين لعن ، پي ببرند .
اين گروه از آنجا که باب اجتهاد را به روي خود بسته اند ، در فهم بسياري از احاديث به خطا مي روند .
روايت زماني صحيح است که اسناد آن صحيح و راويانش ثقه و قابل اعتماد باشند ، در غير اين صورت قابل استدلال نخواهد بود و چون بحث در اسناد اين احاديث ، مايه گستردگي سخن و اتلاف وقت است ، فقط درباره مضمون آنها سخن مي گوييم :
اينک نظر ما پيرامون عمل يهود و نصاري
آگاهي از هدف روايات ، بسته به آن است که نحوه عمل يهود و نصاري در کنار قبور پيامبران را بدانيم ؛ زيرا پيامبر گرامي ، ما را از عملي که آنان انجام مي دادند باز مي دارد . اگر حدود کار آنان برايمان روشن شود ، محدوده حرمت در اسلام نيز مشخص خواهد شد .
قرينه هايي در احاديث گذشته هست که گواهي مي دهند مردم قبور پيامبران خود را قبله خود قرار داده و از توجه به قبله واقعي سرباز مي زدند . بلکه بالاتر ، در کنار قبور پيامبران ، به جاي اين که خدا را بپرستند ، پيامبران خود را مي پرستيدند و يا آنان را با خدا در عبادت و پرستش شريک مي ساختند .

93
اگر مفاد احاديث اين باشد که « قبور آنان را قبله خود اتخاذ نکنيم » و يا « آنان را با خدا شريک در عبادت نکنيم » و . . . . ، هرگز نمي توان با اين احاديث ، بر تحريم مسجد سازي بر روي قبور و يا جوار صالحان و پاکان استدلال کرد ، چرا که زائران آنان نه قبر را قبله خود قرار مي دهند و نه آنان را مي پرستند بلکه اينان خداي يگانه را مي پرستند و در حال نماز رو به کعبه مي ايستند و هدفشان از ساختن مسجد در جوار اوليا ، تبرک از مکان آنها است .
بنابر اين ، مهم اين است که ثابت شود هدف روايات از اين که « قبور آنان را مسجد اتخاذ نکنيم » ، همان است که گفته شد .
قرينه ها در روايات گذشته :
1 ـ روايت صحيح مسلم ( روايت چهارم ) روشنگر روايات ديگر است ؛ زيرا وقتي دو همسر پيامبر به حضرتش عرض کردند که : « تصاويري از پيامبر خدا را در کليساهاي حبشه ديدند » پيامبر فرمود : « آنان کساني هستند که هر گاه مرد صالحي در مي گذشت ، روي قبرش را مسجدي مي ساختند و تصويري از آن در مسجد قرار مي دادند . » 1
هدف از تصوير صالحان ، در کنار قبر آنان ، اين بود که بر صورت و قبر ، سجده کنند بطوري که قبر و صورت قبله آنها باشد و بلکه قبر و تصوير ، بتي باشد که بر آن سجده کنند . عبادت بر بت جز اين نيست که بت را در برابر خود قرار دهند و در برابر او به خضوع و تعظيم بپردازند .

1 ـ « إنَّ اُولئِکَ إذ کانَ فيهِمْ الرَّجُلُ الصّالِحُ فَماتَ ، بَنَوا عَلي قَبْرِهِ مَسْجِداً وصَوَّروا فيه تِلْک الصُّوَرَ . . . »

94
احتمالي که در اين حديث داديم ـ با توجه به عمل مسيحيان که پيوسته به بشر پرستي گرايش کامل داشته و دارند و تصاوير و مجسمه ها همواره مورد پرستش آنان مي باشد ـ بسيار قابل توجه است و با وجود چنين احتمال قوي هرگز نمي توان با آن بر حرمت ساختن مسجد در کنار يا روي قبر اوليا ، که خالي از اين گونه پيرايه ها است ، استدلال نمود .
2 ـ احمد بن حنبل در مسند و همچنين امام مالک در کتاب الموطأ ، ذيلي نيز براي حديث نقل مي کنند و آن اين که پيامبر پس از نهي فرمود :
« أللّهُمَّ لا تَجْعَلْ قَبْري وَثَناً يُعْبَدُ » 1
« بارالها ! قبر مرا ، بتي که مورد عبادت باشد ، قرار مده . »
اين جمله حاکي است که آنان با قبر و تصويري که کنار آن بوده ، بسان بت رفتار مي کردند و قبر يا صورت فرد صالح را قبله قرار مي دادند ، بلکه آن را به صورت بت مي پرستيدند .
3 ـ دقت در حديث « عايشه » ( حديث دوم ) حقيقت فوق را واضح تر مي سازد . وي پس از نقل حديث از پيامبر ، چنين مي گويد :
« اگر بيم آن نبود که قبر پيامبر مسجد گردد ، مسلمانان قبر او را آشکار مي کردند ( دور او حائل قرار نمي دادند ) جز اين که بيم آن مي رود ( که اگر آشکار گردد ) قبر او مسجد گردد . »
اکنون بايد ديد ، حائل و ديوار دور قبر ، از چه چيز جلوگيري مي کند ؟ بطور مسلم حائل ، مانع از آن مي شود که بر قبر نماز بگزارند و آن را به شکل بت

1 ـ مسند احمد ، ج 3 ، ص 248 و در کتاب موطأ نيز نقل نشده است .

95
بپرستند ، يا لااقل آن را قبله قرار دهند .
اما نماز در کنار قبر ، بي آن که قبر را بپرستند يا آن را قبله قرار دهند ، امکان پذير است ، خواه حائل باشد يا بدون آن ، قبر آشکار باشد يا پنهان ؛ زيرا چهارده قرن است که مسلمانان ، در کنار قبر پيامبر رو به کعبه نماز مي گزارند و خدا را عبادت مي کنند و حائِل قبر ، مانع از اين کار نشده است .
خلاصه : ذيل حديث که متن کلام عايشه است ، مفاد حديث را روشن مي سازد ؛ زيرا « ام المؤمنين ! » مي گويد ، به خاطر اين که قبر پيامبر مسجد نشود ، آن را از ديدگان پنهان کردند و حائلي بر دورش کشيدند . اکنون بايد ديد که اين حائل از چه چيز مانع مي شود ؟
حائل مي تواند از دو چيز پيش گيري کند :
الف ـ نمي گذارد قبر به صورت بت درآيد و مردم در برابرش بايستند و پرستشش کنند ؛ زيرا وقتي نبينند ، نمي توانند با او به صورت بت رفتار کنند .
ب ـ نمي توانند قبر را قبله قرار دهند ؛ زيرا قبله قرار دادن فرع بر ديدن است و هرگز نمي توان آن را به کعبه قياس کرد که در تمام حالات قبله است ، ديده شود يا ديده نشود ؛ زيرا کعبه يک قبله رسمي جهاني است که در تمام حالات ، قبله مسلمانان مي باشد ، ديده شدن و نشدن در آن تأثيري ندارد ، ولي قبله قرار دادن قبر پيامبر براي حاضران در مسجد ، مربوط به کساني خواهد بود که در مسجد او نماز به پا مي دارند . چنين انحرافي در صورت آشکار وظاهر بودن قبر ، بيشتر امکان تحقق دارد تا اختفا و در معرض ديد نبودن . چون ديده متوجه قبر نيست ، انديشه سجده برآن ، ولو به صورت قبله ، کمتر وارد ذهن مي شود ، از اين جهت « ام المؤمنين ! » مي گويد : اگر احتمال مسجد قرار دادن

96
( سجده بر آن نبود ) قبر او را آشکار مي کردند و چنين انحرافي در صورت آشکاري قبر ، بيشتر امکان تحقق دارد و در صورت اختفا کمتر .
4 ـ بسياري از شارحان صحيح بخاري و مسلم ، حديث را به گونه اي که معنا کرديم ، تفسير کرده اند :
قسطلاني در « ارشاد الساري » مي گويد :
يهود و نصاري براي احياي خاطره گذشتگانشان ، صورتهاي صالحان خود را در کنار قبرهايشان نصب مي کردند و در کنار قبر آنان خدا را مي پرستيدند ولي اخلاف و جانشينان آنان ، تحت تأثير وسوسه هاي شيطاني قرار گرفتند و در کنار قبور آنان ، صورتها را پرستش مي کردند .
سپس از تفسير « بيضاوي » نقل مي کند :
« لمّا کانَتِ اليهودُ والنَّصاري يَسْجُدُونَ لِقُبورِ اْلأنْبِياءِ تَعْظيماً لِشَأْنِهِمْ وَيَجْعَلُونَها قِبلَةً يَتوجَّهُونَ في الصَّلاة نَحْوَها وَاتَّخَذُوها أوْثاناً ، مُنِعَ الْمُسْلِمُونَ في مِثْلِ ذلِکَ فَأمّا مَنِ اتَّخَذَ مَسْجِداً في جَوارِ صالِح وَقَصَدَ التَّبرُّکَ بِاْلقُرْبِ مِنْهُ لا لِلتَّعْظيمِ وَلا لِلتَّوَجُّهِ اِلَيْهِ فَلايَدْخُلُ في الْوَعيدِ الْمَذْکُورِ . » 1
« از آنجا که يهود و نصاري قبور پيامبران خود را براي تعظيم ، قبله برگزيده و هنگام نماز ، به آن توجه مي نمودند ، قبور آنان موقعيت بت

1 ـ ارشاد الساري في شرح صحيح البخاري ، و ابن حجر در فتح الباري ، ج 3 ، ص 2088 ، اين نظريه را تأييد مي کند .
وي مي گويد : نهي مربوط به آن صورتي است که قبر به حالتي درآيد که ميان اهل کتاب رايج است و در غير اين صورت اشکال ندارد .

97
پيدا مي کرد ، از اين جهت مسلمانان از اين کار ممنوع گرديدند . اما اگر کسي در جوار قبر مرد صالحي به عنوان تبرّک مسجدي بسازد ، نه براي پرستش آنان و نه به خاطر توجه به آن در موقع نماز ، هرگز مشمول اين اخبار نخواهد بود . »
اين نه تنها قسطلاني است که در شرح بخاري ، احاديث مورد نظر را اين چنين تفسير مي کند ، بلکه علاّمه سندي ، شارح نسائي ، سخني به همين مضمون دارد که برخي از آن را مي آوريم :
« إتَّخَذُوا قُبُورَ أنْبِيائِهِمْ مَساجِدَ » ؛ أي قِبلةً للصَّلاةِ وَيُصَلُّونَ اِليها أو بَنُوا مَساجدَ عليها يُصَلُّونَ فيها ولعلَّ وجهَ الکراهَةِ أنَّهُ قَدْ يُفضي الي عِبادَة نَفْسِ القَبْرِ . 1
حاصل سخن او اين است که ساختن مسجد بر روي قبر ، حرام و احياناً مکروه است اگر قبر را قبله قرار دهد حرام است و در غير اين صورت مکروه است ؛ زيرا ممکن است منجر به عبادت صاحب قبر گردد .
باز مي گويد :
« يُحَذِّرُ أُمَّتَهُ أَنْ يَصْنَعُوا بِقَبْرِهِ ما صَنعَ الْيَهودُ والنَّصاري بِقُبورِ أَنْبيائِهِم مِنْ إتِّخاذِهِم تِلْکَ القُبورَ مَساجِدَ إمّا بِالسُّجُودِ اِلَيْها تَعْظِيماً لَها أَوْ بِجَعْلِها قِبْلةً يَتَوَجَّهُونَ في الصَّلاةِ اِلَيْها » 2
« او امت خود را ، از اين که با قبر او همان طور رفتار کنند که يهود و نصاري با قبر پيامبران خود رفتار مي کردند ، باز مي دارد ، زيرا آنان به

1 ـ سنن نسائي ، ج 2 ، ص 41 ، مطبعه ازهر .
2 ـ سنن نسائي ، ج 2 ، ص 41

98
عنوان تعظيم ، بر قبور سجده مي کردند ، و يا آن را قبله خود قرار مي دادند . »
شارح صحيح مسلم ، در اين باره مي گويد : اگر پيامبر گرامي قبر خود و ديگري را از اتخاذ مسجد باز داشت ، به خاطر اين بود که مبادا مسلمانان در تعظيم او مبالغه کنند و کار به کفر بکشد ، از اين جهت وقتي مسلمانان مجبور شدند که مسجد پيامبر را توسعه دهند و حجره هاي همسران پيامبر و حجره عايشه را ، که مدفن پيامبر است ، در وسط مسجد قرار دهند ، ديوار مدوّري بر دور قبر کشيدند که مبادا قبر او ظاهر گردد و مسلمانان بر قبر او سجده کنند ، و سخن عايشه ( لَوْلا ذلِکَ لأبْرَزُوا قَبْرَه غِيرَ أَنَّه خُشِيَ اَنْ يُتَّخَذَ مَسْجِداً ) ناظر بر همين است .
شارح ديگر مي گويد : سخن عايشه مربوط به دوراني است که مسجد توسعه پيدا نکرده بود ، پس از توسعه و ادخال حجره وي در مسجد ، حجره را به صورت مثلث درآوردند که احدي نتواند ، بر قبر نماز بگزارد . سپس مي گويد گروه نصاري و يهود ، در کنار قبر ، آنان را مي پرستيدند و يا شريک عبادت قرار مي دادند .
با اين قرائن و فهم شرح کنندگان حديث ، نمي توان از احاديث جز اين فهميد و به غير آن فتوا داد .
مي توانيم از همه اين قرائن صرف نظر کنيم و مشکل را به گونه ديگر حل نماييم ؛ يعني بگوييم :
الف ـ مورد حديث جايي است که مسجدي بر روي قبر ساخته شود و اين مطلب ربطي به مشاهد مشرفه ندارد . در تمام مشاهد ، مسجد در کنار

99
مدفن ائمه و اوليا قرار گرفته ؛ به طوري که مسجد از حرم جدا است .
و به عبارت ديگر : حرمي داريم و مسجدي . حرم براي خواندن زيارت و توسل است و مسجد در کنار آن ، براي عبادت و ستايش خدا . در اين صورت اماکن مشرفه ، از مفاد حديث ( بر فرض اين که مفاد احاديث همان باشد که وهابي ها مي گويند ) بيرون است .
و اصلا چگونه مي توان گفت که ساختن مسجد در کنار قبر ، حرام و يا مکروه است ، در حالي که مسجد پيامبر در کنار قبر آن حضرت قرار گرفته است ؟ !
اگر صحابه پيامبر ، بسان ستارگان هستند که بايد به آنها اقتدا کرد ، چرا در اين مورد از آنان پيروي نکنيم ؟ آنان مسجد را آن چنان توسعه داده اند که قبر پيامبر و شيخين در ميان مسجد قرار گرفته است .
اگر مسجد سازي در کنار قبر اولياي خدا ، نامشروع بود ، چرا مسلمانان مسجد پيامبر را از هر طرف توسعه دادند ؟ بطوري که قبر در وسط مسجد قرار گرفت ، در حالي که مسجد در زمان پيامبر ، در ضلع شرقي محل قبر قرار داشت بر اثر توسعه ، قسمت غربيِ محل قبر نيز جزو مسجد شد .
آيا معناي پيروي از « سلف » و سلفي بودن که پيوسته گروه وهابي به آن افتخار ميورزند ، اين است که فقط در يک مورد از آنان پيروي کنيم ، و موارد ديگر را ناديده بگيريم ؟ !
از اين بيان روشن مي گردد که سخن ابن قيم که مي گويد : « در اسلام قبر و مسجد در کنار هم جمع نمي گردد » تا چه حدّ بي پايه و مخالف سيره مسلمانان است .

100
ب ـ از اين روايات ، بيش از اين استفاده نشد که پيامبر گرامي ( صلّي الله عليه وآله ) از مسجد سازي بر مدفن اوليا و يا جواز آن نهي کرده است ، ولي هرگز دليل قطعي وجود ندارد که ثابت کند اين نهي يک « نهي تحريمي » است بلکه احتمال دارد که « نهي تنزيهي » و به اصطلاح کراهتي باشد همچنانکه بخاري احاديث را به اين حمل کرده و عنوان بحث را اينگونه آورده است ؛ « باب ، يکره من اتّخاذ المساجد علي القبور . » 1
گواه ديگر بر تنزيهي بودن نهي ، آن است که اين مطلب با لعن بر « زائرات القبور » « زناني که قبور را زيارت کنند ) همراه وارد شده است . 2 بطور مسلم ، زيارت قبر براي زن ـ به خاطر يک رشته عوارض ـ مکروه است نه حرام .
اگر پيامبر اين گروه را لعن مي کند ، لعن گواه بر تحريم نيست ؛ زيرا در بسياري از روايات ، « مرتکبان کارهاي مکروه » نيز مورد لعن قرار گرفته اند و مقصود از لعن ، شدت کراهت و فاصله زياد گرفتن از رحمت خدا است . در روايات ، کساني که تنها مسافرت مي روند و تنها مي خوابند و تنها مي خورند نيز مورد لعن قرار گرفته اند .
* * *
در پايان ، نکته ديگري را ياد مي آوريم و آن اين که مسجد سازي بر روي قبر افراد صالح ، در صدر اسلام امري رايج بوده است .

1 ـ صحيح بخاري ، ج 2 ، ص 111
2 ـ سنن نسائي ، ج 3 ، ص 77 ، ط مصر .
Website Security Test