welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : سيماي عقايد شيعه *
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

سيماي عقايد شيعه

1

3
سيماي عقايد شيعه

ترجمه كتاب

دليل المرشدين الي الحق اليقين

مؤلّف : آية الله شيخ جعفر سبحاني

مترجم : جواد محدثي

برگرفته از کتابخانه سایت سازمان حج و زیارت


15

بسم الله الرحمن الرحيم

حمد و سپاس خداي يكتا را كه بر لوح جان ها نقش بسته است .
درود و صلوات بر خاتم پيامبران محمد مصطفي ( صلّي الله عليه وآله ) و خاندان پاك او .
« حج » ، عملي نمادين است كه سمبل بسياري از عباداتي است كه در آيين آمده و همراه با ويژگي ها و شرايطي كه دارد ، به تنهايي مظهر و تجسّمي از آن هاست . در حج ، اعمالي است كه نمايانگر بعد عبادي آن است ، همچون : نيّت ، طهارت ، نماز ، روزه ، طوافِ كعبه ، قرباني براي خدا ، اطعام قرباني به مستمندان ، اعتكاف در قالب وقوف در مشاعر ، رجم شيطان كه دشمن وسوسه گر انسان است .
در همين حال ، حج بازده هاي اجتماعي هم دارد ، فرصتي براي تفاهم و تحكيم پيوندها ميان افراد وملّت هاست ، با همه تفاوت هايي كه در رنگ و نژاد و مذهب دارند ، براي انديشمندان و علما نيز زمنيه ديدار و تبادل نظر در زمينه هاي مختلف و امور مرتبط با امت اسلامي و بررسي مشكلات و موانع پيشرفت و خيزش امت اسلامي را فراهم مي آورد . آيه (جَعَلَ اللهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنّاسِ ) ( 1 ) نيز به اين نكته اشاره دارد ( خداوند ، كعبه و بيت الحرام را مايه قيام و استواري مردم قرار داده است ) .
در هر يك از موسم هاي حج ، شمار فراواني از پيروان مكتب اهل بيت ( عليهم السلام ) به زيارت خانه خدا و حرم نبوي مشرّف مي شوند و در موقعيت هاي

1 . مائده : 97

16
گوناگون با برادران خويش ديدار مي كنند ، در حالي كه همه شاخه هاي يك درخت اند ، درخت توحيد و اسلام ، خدا را به يكتايي مي پذيرند ، به پيامبران الهي و روز رستاخيز عقيده دارند ، نماز مي خوانند ، روزه مي گيرند ، زكات مي دهند ، به زيارت خانه خدا آمده ، واجبات و مستحبات حج را به جا مي آورند .
در اين برخوردها ، پرسش هايي پيرامون شيعه و اصول و فروع تشيع مطرح مي شود ، تا ريشه ها ، واقعيت و اهداف اين مذهب را بشناسند .
همين نكته ، روحانيون كاروان ها را وامي دارد تا براي پاسخگويي صحيح و كامل به سؤالات مطرح شده و تحليل و پاسخ به شبهاتي كه در اذهان آنان پديد مي آيد ، آمادگي خوبي داشته باشند .
در راستاي تقويت توان علمي و بالا بردن توانمندي هاي روحانيون ، معاونت آموزش و پژوهش نمايندگي ولي فقيه در امور حج و زيارت ، اين كتاب را ميان آنان و همه مؤمنان آگاه همراه زائران منتشر مي سازد ، با اين اميد كه گامي پر بركت در راه ايجاد وحدت و تقويت همبستگي باشد ، چرا كه در خلال اين كتاب ، افق هاي وحدت اسلامي متجلّي است و نشان مي دهد كه عناصر وحدت ميان مسلمين بيش از عوامل تفرقه و جدايي است .
اين كتاب يكي از تأليفات استاد بزرگوار حضرت آية الله آقاي حاج شيخ جعفر سبحاني ـ حفظه الله تعالي ـ است كه پيش از اين با عنوان « دليل المرشدين الي الحق المبين » به زبان عربي چاپ شد و سپس به پيشنهاد اين معاونت ، فاضل ارجمند جناب حجة الاسلام والمسلمين آقاي جواد محدّثي آن را به فارسي ترجمه كردند . كه بدينوسيله از مؤلّف گرانقدر و مترجم محترم صميمانه تشكر و سپاسگزاري مي نماييم . اميد است همگان از اين اثر ارزشمند بهره مند گردند .

معاون آموزش و پژوهش

بعثه مقام معظّم رهبري

16/1/1386هـ . ش .


17

بسم الله الرحمن الرحيم

سخن مؤلف

الحمد لله رب العالمين والصلاة والسلام علي خاتم النبيين محمّد وآله الطّاهرين .
هيچ خردمندي ترديد ندارد كه مسلمانان ، امروز بيش از گذشته به وحدت و همگامي نيازمندند ، چرا كه در شرايطي دشوار به سر مي بريم كه همه نيروهاي كفر و استعمار ، با همه شيوه ها براي نابودي اسلام و محاصره مسلمانان دست به هم داده و هم پيمان شده اند .
اين وضعيت ، مسلمانان را به همبستگي و كنار گذاشتن عوامل اختلاف و تفرقه فرا مي خواند . خداي متعال نيز در آيات متعددي از قرآن به همبستگي و اتحاد و چنگ زدن به ريسمان و حدت بخش الهي فرا خوانده است : (وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَمِيعاً وَلا تَفَرَّقُوا وَاذْكُرُوا نِعْمَتَ اللهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً ) ( 1 ) .
از سوي ديگر با خطاب به پيامبر بزرگوار ( صلّي الله عليه وآله ) ، از تفرقه و پراكندگي بر حذر داشته است : (إِنَّ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَكانُوا شِيَعاً لَسْتَ مِنْهُمْ فِي شَيْء ) ( 2 ) .
با الهام از اين آيات ، بر هر مسلمان آگاه و نويسنده متعهد لازم است كه در

1 . آل عمران : 103
2 . انعام : 159

18
گفتگوها ، مقالات و كتاب هايش راه وحدت پويد و از آنچه مايه دشمني و كينه مي شود ، دوري جويد .
بحمدالله عناصر وحدت ميان شيعه و فرقه هاي ديگر اسلامي بيشمار است . از اين رو بر همه ما سزاوار است كه به اصول مورد اتّفاق تمسّك جوييم و از موجبات تفرقه چشم بپوشيم . البته اين چشم پوشي به معناي متوقف ساختن پژوهش و بررسي منطقي در اين زمينه ها نيست ، چرا كه اينگونه بررسي ها بر اساس قرآن و سنت و عقل و باروشي كه آسيبي به نظام وحدت نزند ، نقش مهمي در روشن ساختن حقايق و رشد آگاهي مسلمانان دارد .
براي تحقق اين هدف ، به تأليف اين كتاب بر اساس منابع صحيح پرداختيم ، چه در موضوعات مورد اتفاق مسلمانان ( مثل توحيد ، نبوت و معاد ) چه در مباحث مورد اختلاف يعني مسائل عملي فرعي .
خواننده اين كتاب در مي يابد كه هدف ، تنها روشن ساختن حق و كنار زدن نقاب از چهره حقيقت است ، نه هيچ هدف و مقصودي ديگر .
به توفيق الهي

جعفر سبحاني

قم ـ مؤسسه امام صادق

( عليه السلام )

اول شعبان 1426 هـ .


19

فصل اوّل

شيعه و تشيّع

1 ـ شيعه در لغت و اصطلاح

2 ـ واژه شيعه در قرآن و حديث

3 ـ پيدايش مذهب شيعه

الف ـ جدايي و تمايز پيشگامان نص ( شيعه ) از ديگران

ب ـ پيشگامان تشيّع در صدر اسلام

4 ـ فرضيه هاي موهوم پيرامون پيدايش شيعه

5 ـ اختلاف ميان شيعه اماميّه و فرقه هاي ديگر شيعي

6 ـ نقش شيعه در بناي تمدّن اسلامي


21

* ( 1 ) *

« شيعه » در لغت و اصطلاح

شيعه در لغت ، پيروان و ياوران يك شخص است و جمع آن شِيَع و اشياع است و گفته مي شود : از او پيروي كرد ، همچنان كه گفته مي شود : با او موالات و همبستگي نمود . ( 1 )
ابن فارس گفته است : شيعه دو معناي ريشه اي دارد ، يكي بر ياري دلالت دارد و ديگري بر پخش و گسترش . اينكه مي گويند فلاني وقتي بيرون رفت ، ديگري او را مشايعت كرد ، از معناي اوّل است . ( 2 )
سخنان ديگري از فرهنگ نگاران همه به يك معني اشاره دارد . نتيجه اين كه : « شيعه » جماعتي است كه پيرو رييس خودند و انديشه اي و احد دارند و در سايه اين فكر مشترك ، با هم ياري و معاضدت دارند .
اين ، معناي لغوي شيعه است ، امّا در اينجا معناي دوّم يعني آنچه ميان عالمان مصطلح است مهم است .
وقتي شيعه گفته مي شود ، مقصود از آن عبارت است از :
1 . كسي كه دوستدار علي ( عليه السلام ) و فرزندان اوست ، به اين اعتبار كه آنان خاندان پيامبرند و خداوند در قرآن مودّت آنان را واجب ساخته است : بگو از شما براي رسالت ،

1 . لسان العرب ، ج8 ، ص188 ، واژه « تشيّع » .
2 . مقاييس اللغه ، ج3 ، ص235 ، واژه « شيع » .

22
مزدي نمي خواهم ، مگر مهرورزي نسبت به نزديكانم . ( 1 )
شيعه به اين معني ، جز بر نواصب كه دشمن علي ( عليه السلام ) و خاندان اويند ، به همه مسلمانان گفته مي شود . ريشه آن انديشه ( ناصبي گري ) به دوران معاويه بر مي گردد كه پايه گذار دشنام به علي ( عليه السلام ) بر فراز منبرها بود . جز آنان ، همه مسلمانان اهل بيت پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) را احترام مي گذارند و دوست دارند و هر صبح و شام بر آنان درود مي فرستند . امام شافعي در شعر خود مي گويد :
« اي اهل بيت پيامبر خدا ، محبت شما واجبي از سوي خداوند است كه در قرآن آن را فرو فرستاده است . در افتخار بزرگ شما همين بس كه هر كس بر شما درود نفرستد ، نمازش كامل نيست » ( 2 ) .
2 . كسي كه علي ( عليه السلام ) را بر عثمان يا بر همه خلفا برتري مي دهد ، با اعتقاد بر اينكه او چهارمين خليفه است و دليل مقدم دانستن او روايات فراواني است كه درباره فضايل و مناقب او از پيامبر اعظم ( صلّي الله عليه وآله ) نقل شده و اصحاب حديث آن ها را در مجموعه هاي حديثي خود آورده اند و اين احاديث ، انسان را وا مي دارد كه باور كند آن حضرت برترين صحابه است . معتزله هاي بغداد و اندكي از اهل حديث اين عقيده را دارند . بسياري از كساني كه در موضوع رجال و شرح حال و فرقه ها كتاب نوشته اند ، بر مبناي همين اصطلاح ، گروهي اندك از صحابه و بسياري از تابعين را شيعه دانسته اند و آن را از اسباب ضعف شمرده اند و برتري خلفا را به علي ( عليه السلام ) اصلي از اصول دين دانسته اند كه از آن نمي توان گذشت ، با اينكه امامت نزد اهل سنّت يكي از فروع است ، تا چه رسد به درجات و رتبه خلفا كه از اصول دين باشد ؟ !
چه بسا بر كساني كه توجّهي به اين اصطلاح ندارند ، مسأله خلط مي شود و بين اين

1 . (قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي ) ( شوري ، آيه 23 ) .
2 . يا اهلَ بيتِ رسول الله حبّكم * * * فرض من الله في القرآن انزله
كفاكم من عظيم الفخر انكم * * * من لم يصلّ عليكم لا صلاة له
( الصواعق المحرقة : ص148 چاپ سوم 1385 هـ )

23
دو معني فرق نمي گذارند . ذهبي در « ميزان الاعتدال » و « سير اعلام النبلا » بيش از همه اين اصطلاح را به كار مي برد و بعضي از تابعين و راويان حديث را به « تشيّع » نسبت مي دهد و با اين وصف ، مي خواهد به ضعف آنان اشاره كند . ابو عبدالله حاكم نيشابوري مثل معتزليان بغداد به تشيع نسبت داده شده است و مقصود آن است كه اينان ، علي ( عليه السلام ) را بر ساير خلفا برتري مي دهند ، نه آنكه آن حضرت امامي باشد كه خلافتش مورد نصّ است .
3 . كسي كه از علي ( عليه السلام ) و فرزندان او پيروي مي كند ، به اعتبار اين كه آنان جانشينان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) و پيشوايان مردم پس از اويند و آن حضرت ايشان را به فرمان خدا براي اين مقام نصب كرده و نام ها و ويژگي هاي آنان را ياد كرده است . در اينجا شيعه به اين معني است و مشهور بوده كه علي ( عليه السلام ) وصيّ است و اين از لقب هاي او گشته و شاعران در قصيده هايشان با همين عنوان از او ياد كرده اند . ( 1 )
امام علي ( عليه السلام ) در برخي خطبه هايش بر اين معني تأكيد فرموده است ، از جمله : « از اين امّت هيچ كس با آل محمّد ( صلّي الله عليه وآله ) مقايسه نمي شود و آنان كه نعمت آل محمد ( صلّي الله عليه وآله ) بر آنان جاري شده ، هرگز با آنان برابر نيستند . آنان پايه دين وستون يقين اند .
ويژگي هاي حق ولايت براي آنان است و وصايت و وراثت در اين خاندان است . . . » . ( 2 )
فشرده سخن اينكه اين لفظ ، شامل هر كس مي شود كه به رهبري امّت از سوي علي ( عليه السلام ) پس از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) معتقد باشد و اينكه او جانشين پيامبر در همه اموري است كه به او مربوط است ، جز پيامبري و نزول وحي . همه اين ها بر اساس تصريح پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) است . بنابراين پايه اصلي تشيّع ، اعتقاد به وصايت و رهبري با همه شؤون آن براي امام ( عليه السلام ) است .

1 . امام مجتبي ( عليه السلام ) پس از شهادت أميرمؤمنان ، در خطبه درخشان خويش فرمود : « من پسر پيامبر و پسر وصيّ هستم » ( مستدرك حاكم : 1 / 172 ) ابن ابي الحديد نيز اشعاري را ذكر كرده كه صحابه و تابعين ، امام علي ( عليه السلام ) را به وصايت ستوده اند ( ر . ك : شرح نهج البلاغة : ج1 ، ص143 ـ 150 باب اشعاري كه در وصايت علي ( عليه السلام ) نقل شده است ) .
2 . نهج البلاغة : خطبه 2

24
تشيع ، اعتقاد به اين است و جز اين ، چيزي پايه اصلي مفهوم تشيّع و محور اطلاق شيعه بر او نيست .
بي شك ، شيعه انديشه هاي كلامي خاصي در زمينه اصول و فروع دارد كه در برخي از آنها با ديگران مشترك اند و در برخي متفاوت ، ليكن اين انديشه ها از نشانه هاي خاص آنان نيست ، بلكه اصول و احكامي است كه بر اساس آيات و روايات و عقل آنها را پذيرفته اند .

25

* ( 2 ) *

واژه شيعه در قرآن و حديث

در قرآن كريم ، شيعه به معناي پيرو پيامبران و شخصيت هاي بزرگ به كار رفته است . خداوند ( در داستان موسي ( عليه السلام ) ) مي فرمايد : آنكه از پيروان او بود ، او را بر ضدّ آنكه از دشمنانش بود به فريادرسي خواست : (فَاسْتَغاثَهُ الَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَي الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ ) . ( 1 )
نيز مي فرمايد : و از جمله پيروان او ابراهيم است كه با قلبي سليم به پيشگاه پروردگارش آمد (وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لاَِبْراهِيمَ . . . ) ( 2 )
به معناي پراكندگي و تفرقه و اختلاف هم به كار رفته است : (مِنَ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَكانُوا شِيَعاً ) ( 3 )
هرگاه در معناي تبعيت به كار رود به بُعد مثبت و ايجابي معني اشاره مي كند ( 4 ) ، امّا وقتي در معناي تفرقه و پراكندگي به كار مي رود به معناي منفي اشاره دارد ( 5 )

1 . قصص : 15
2 . صافات : 83 ـ 84
3 . روم : 32
4 . مانند (فَوَجَدَ فِيها رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلانِ هذا مِنْ شِيعَتِهِ وَهذا مِنْ عَدُوِّهِ ) ( قصص : 15 ) .
5 . مثل (أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً . . . ) ( انعام : 65 ) .

26
امّا در حديث ، بي شك از آنجا كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) عرب اصيل است ، اين واژه را در معناي حقيقي آن ( پيرو ) به كار مي برد . وقتي آيه (إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ ) ( 1 ) نازل شد ، حضرت در حال حيات خويش پيروان علي ( عليه السلام ) را شيعه توصيف كرد . به نقل محدثان و مفسّران ، در روايات متعددي آمده است كه رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) گروهي را كه نسبت به علي ( عليه السلام ) موالات و پيروي داشتند ، خير البريّه ( بهترين انسان ها ) ناميد .
برخي از اين احاديث چنين است :
1 . ابن مردويه از عايشه چنين نقل مي كند : گفتم يا رسول الله ، چه كساني نزد خدا گرامي ترين افرادند ؟ فرمود : اي عايشه ، مگر آيه (إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ ) را نمي خواني ؟ ( 2 )
2 . ابن عساكر از جابر بن عبدالله نقل مي كند : نزد پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) بوديم كه علي ( عليه السلام ) آمد . پيامبر فرمود : سوگند به آنكه جانم در دست اوست ، اين و پيروانش در قيامت ، رستگارند . و آيه (إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ ) نازل شد . از آن پس هرگاه علي ( عليه السلام ) مي آمد ، اصحاب پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) مي گفتند : (خَيْرُ الْبَرِيَّةِ ) ( بهترين انسان ها ) آمد . ( 3 )
3 . ابن عدي و ابن عساكر از ابو سعيد روايت كرده اند كه : « علي ( عليه السلام ) خير البريه است » . ( 4 )
4 . ابن عدي از ابن عباس نقل مي كند :
چون آيه (إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ ) نازل شد ، پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) به علي ( عليه السلام ) فرمود : (خَيْرُ الْبَرِيَّةِ ) ( بهترين انسان ) تو و پيروان تو در روز

1 . بينة : 7
2 . الدرّ المنثور : ج6 ، ص589 « تفسير آيه 7 سوره بينّه » .
3 . همان : ج6 ، ص589
4 . همان .

27
قيامت هستيد ، هم از خدا راضي هستيد ، هم او از شما راضي است . ( 1 )
5 . ابن مردويه از علي ( عليه السلام ) نقل مي كند كه : پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) به من فرمود : آيا اين سخن خدا را نشنيده اي كه (إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ ) ؟ آنان ، تو و پيروان تو هستيد ، وعدگاه من و شما كنار حوض است ، آنگاه كه امّت ها براي حسابرسي مي آيند ، شما خوانده مي شويد . ( 2 )
اين ها بخشي از رواياتي است كه از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) نقل شده و لفظ شيعه بر پيروان علي ( عليه السلام ) اطلاق شده است . خواستاران تفصيل بيشتر به اين منابع رجوع كنند :
1 ـ تفسير طبري ، جزء آخر ( تفسير سوره بيّنه ) .
2 ـ الدرّ المنثور ، ج6 ص 589 ( تفسير سوره بيّنه ) .
اين متون فراوان كه بي نياز از بررسي سندي است ، نشان مي دهد كه علي ( عليه السلام ) در ميان اصحاب پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، متمايز به اين بود كه شيعه و پيرواني دارد ، با اوصاف و ويژگي هايي كه در زمان پيامبر و پس از آن با اين نشانه ها شناخته مي شوند .

1 . الدر المنثور : ج6 ، ص589
2 . همان .

28

* ( 3 ) *

پيدايش مذهب شيعه

تشيع ، يك مسلك كلامي همچون اعتزال نيست ، تا از آغاز و علل پيدايش آن بحث كنيم ، از يكي از حوادث هم پديد نيامده است ، مثل خوارج ، بلكه تشيع ، عبارت است از اعتقاد به استمرار رهبري اسلامي در قالب « وصايت » براي امام علي ( عليه السلام ) و خاندان او . اين ، اساس وروح تشيع است . اعتقادات ديگر شيعه در اصول و فروع ، نقشي در صدق تشيع به صورت اثبات و نفي ندارد . بناي تشيع بر همان عقيده به تداوم رهبري اسلامي در قالب وصايت براي علي ( عليه السلام ) است .
اين تفكّر ، به دست مبارك پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) در حال حياتش پي نهاده شد ، گروهي از مهاجران و انصار نيز در زمان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) آن را پذيرفتند و پس از رحلت آن حضرت نيز بر همان عقيده باقي ماندند . گروهي ديگر از تابعين هم به آنان اقتدا كردند و اعتقاد به اين اصل ، از همان زمان هاي گذشته تا كنون تداوم يافته است .
بنابراين ، تشيع تاريخي جز تاريخ اسلام و مبدأيي جز آغاز ظهور اسلام ندارد و اسلام و تشيع دو سوي يك حقيقت اند و دو همزادند كه با هم به دنيا آمده اند .
دليل بر اين حقيقت به نحو اختصار عبارت است از :

أ . بيان فضايل علي

( عليه السلام )
پيامبر اعظم ( صلّي الله عليه وآله ) در طول زندگي خويش بارها و در مناسبت هاي مختلف از فضايل و

29
مناقب امام علي ( عليه السلام ) و از رهبري او براي امت اسلامي پس از پيامبر سخن گفته است و تاريخ مدوّن گواه اين ادّعاست .
اينگونه اشاره به فضايل آن حضرت ، سبب شد تا در زمان پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) گروهي از اصحاب برگرد امام علي ( عليه السلام ) فراهم آيند و از او به عنوان برترين الگو براي فضايل برجسته و مناقب نيك پيروي كنند .

ب . حديث آغاز دعوت

پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) براي هدايت مردم از بت پرستي به توحيد بر انگيخته شد . ابتدا سال ها دعوت سرّي و تبليغ پنهاني داشت ، تا آنكه آيه (وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ اْلأَقْرَبِينَ ) ( 1 ) ( خويشاوندان نزديك تر خود را بيم بده ) نازل شد . پيامبر خدا چهره هاي سرشناس بني هاشم را دعوت كرد و پيامبري خويش را بر آنان عرضه نمود و فرمود :
« كدام يك از شما به من ايمان مي آوريد و در اين هدف ياريم مي كنيد ، تا برادر ، جانشين و وصّي من باشيد ؟ »
جز علي ( عليه السلام ) كسي بر نخاست . دعوت خويش را دوباره و سه باره تكرار كرد ، در هر بار كسي دعوتش را اجابت نمي كرد و تنها علي ( عليه السلام ) بود كه برمي خاست و آمادگي خويش را براي پشتيباني پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) اعلام مي كرد . آنگاه پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود :
« اين ، برادر ، وصيّ و جانشين من در ميان شماست ، از او بشنويد و فرمانبرداري كنيد . » ( 2 )

ج ـ حديث منزلت

تاريخ نگاران و راويان آورده اند : پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) همراه مردم به جنگ تبوك عزيمت كرد . علي ( عليه السلام ) عرض كرد : من هم همراه شما بيايم ؟ فرمود : نه . علي ( عليه السلام ) گريست . پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) به او فرمود :

1 . شعراء : آيه 214 .
2 . مسند احمد : ج1 ، ص111 ، تاريخ طبري : ج2 ، ص62 ـ 63 ، تاريخ ابن اثير : ج2 ، ص40 ـ 41 و منابع فراوان ديگر .

30
« آيا نمي خواهي نسبت به من ، همچون هارون نسبت به موسي باشي ، جز اينكه پس از من پيامبري نيست ؟ سزاوار نيست من بروم ، مگر آنكه تو جانشين من باشي » ( 1 ) .
استثناي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) مي رساند كه جز نبّوت ، همه منصب هايي كه هارون داشته است ، براي علي ( عليه السلام ) ثابت است .

د . اعلان برائت از مشركين

چون آياتي از سوره توبه نازل شد كه در آن ها امان از مشركان برداشته شده بود ، پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) آن آيات را به ابو بكر آموخت و او را همراه چهل مرد به سوي مكه فرستاد تا آنها را روز عيد قربان به گوش مردم برساند . امّا جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و عرض كرد : « آنها را از سوي تو ، جز خودت يا مردي از خاندانت ابلاغ نمي كند . »
و اين سبب شد كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) از علي ( عليه السلام ) بخواهد كه اين مسئووليت را بر عهده گيرد و فرمود :
« خود را به ابو بكر برسان و آيات را از دست او بگير ، و با آن ها عهد و پيمان مشركان را به سويشان بيفكن » يعني آيات برائت را بر مردمي كه از اطراف حجاز مي آيند بخوان . ( 2 )

هـ . مشاركت در مباهله

چون مسيحيان نجران از پرداخت جزيه امتناع كردند ، با پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) توافق كردند كه مباهله كنند . از سوي خدا فرمان انجام مباهله فرود آمد :
(فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللهِ عَلَي الْكاذِبِينَ ) ( 3 ) « بگو بياييد فراخوانيم فرزندانمان و فرزندانتان را ، زنانمان و زنانتان را و خودمان وخودتان را پس مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم . »

1 . صحيح بخاري : ج5 ، باب فضائل اصحاب پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، باب مناقب علي ( عليه السلام ) ، ص 24
2 . تفسير طبري : ج10 ، ص47 ، تفسير در المنثور : ج4 ، ص122 و منابع ديگر .
3 . آل عمران : 60

31
پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) علي و فاطمه و حسن وحسين ( عليهم السلام ) را فراخواند و فرمود : « خدايا ، اينان خاندان من اند » و در آن لحظه خطير ديگران را شركت نداد و به سوي ديگران روي نياورد ، گويا بر روي زمين كساني جز آنان شايسته آمين گويي به دعاي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) نبودند .

و . حديث غدير

حديث غدير از احاديث متواتر است كه صحابه و تابعين در هر عصر و نسل آن را نقل كرده اند . اكنون در صدد ذكر منابع و اثبات تواتر آن نيستيم ، بلكه مي خواهيم بگوييم آن حادثه مهم در تاريخ اسلام و سخن پيامبر بزرگوار ( صلّي الله عليه وآله ) برفراز جهاز شتران كه فرمود :

« مَن كنت مَولاه فهذا علي مولاه »

( هر كه را من مولا و سرپرست بودم ، علي مولاي اوست ) ، سبب شد كه گروهي از مهاجران و انصار برگرد علي ( عليه السلام ) به عنوان محور هدايت و رهبري پس از پيامبر گرد آيند .
حسّان بن ثابت ، شاعر زمان پيامبر نيز سخن پيامبر را در شعر خود آورد . ( 1 )

نتيجه بحث

اين حوادث مهم در زندگي علي ( عليه السلام ) نشان مي دهد كه پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) او را به خاطر شايستگي ها و توانمندي هاي منحصر به فردش ، انساني شايسته رهبري حكيمانه پس از رحلت خويش مي شناخت از همين رو ، جمعي از مهاجران و انصار ، به و يژه آنان كه در دل كينه اي از او نداشتند ، پيرو او شدند و اين گروه با عنوان « شيعه علي » شناخته شدند .
بنابراين ، تشيع همان اسلام و روي ديگري از آن است و اشاره به يك اصل اسلامي دارد و آن اينكه رهبري حكيمانه و هدايت علمي ، با نصب پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) در وجود علي ( عليه السلام ) متمركز است . هر كس اين حقيقت را درك كند ، شيعه و پيرو علي ( عليه السلام ) مي شود . آنان در زمان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) به عنوان شيعه علي ( عليه السلام ) شناخته شدند و پس از وفات پيامبر هم بر همين باور باقي ماندند و گروه هايي از تابعين و تابعانِ تابعين پيرو آنان شدند تا به امروز .

1 . وقال له قم يا عليّ فانّني * * * رضيتكَ مِن بعدي اماماً وهادياً .

32
گروهي از مؤلفان نيز به اين حقيقت تصريح كرده اند . نوبختي مي گويد :
شيعه ، پيروان علي بن ابي طالب ( عليه السلام ) هستند كه به « شيعه علي » ناميده مي شوند ، چه در زمان پيامبر و چه پس از او ، و با پيوستگي به آن حضرت و عقيده به امامت او معروفند . ( 1 )
ابو الحسن اشعري گويد : از اين رو به آنان « شيعه » گفته شده كه پيرو علي ( عليه السلام ) اند و او را بر اصحاب ديگر پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) مقدم مي دارند . ( 2 )
شهرستاني گويد : شيعه آنانند كه به خصوص پيرو علي اند و بر اساس نصّ و وصيت ، معتقد به امامت و خلافت اويند . ( 3 )
گرد آمدن عده اي از مهاجران و انصار ـ كه خداوند دلشان را براي تقوا آزمود ـ پيرامون علي ( عليه السلام ) پس از شنيدن اين روايات برانگيزاننده و مشهور شدن جمعي به « شيعه علي » در عصر رسالت ، در پي آن توصيفاتي كه درباره علي ( عليه السلام ) بود ، امري طبيعي است و شگفت نيست كه اسلام و تشيع ، دو همزاد به شمار آيند كه با هم زاده شدند و تا پايان جهان نيز با هم خواهند بود .
دو نكته قابل بحث و بررسي مانده است :

1 . جدايي شيعه از ديگران

2 . پيشگامان تشيع در صدر اسلام

اينك به بررسي اين دو موضوع مي پردازيم :

1 . جدايي و تمايز پيشگامان نصّ ( شيعه ) از ديگران

از آنچه گذشت ، روشن شد كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) بود كه بذر تشيع را افشاند و هسته اوليه آن را در حال حيات خويش كاشت و با سخن و عمل خويش آن را پروراند و فضايل و مناقب علي ( عليه السلام ) را شناساند و در نتيجه جمعي از اصحاب برگرد علي ( عليه السلام ) فراهم آمدند . پس از رحلت رسول اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) مسلمانان دو گروه شدند :

1 . فرق الشيعه : ص17
2 . مقالات الاسلاميين : ج1 ، ص65
3 . الملل والنحل : ج1 ، ص131

33

اوّل :

آنان كه بر عقيده خود در زمان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) باقي ماندند ، يعني اينكه منصب رهبري حكيمانه اسلامي در دو عرصه سياسي وعلمي منحصر در علي ( عليه السلام ) است و با حديث غدير و جز آن با ديگران احتجاج كردند . به آنان شيعه و مواليان علي ( عليه السلام ) و خاندان او مي گفتند . بر اين باور پايدار ماندند و جدا شدن خلافت از اهل بيت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) و افتادن به دست ديگران تأثيري بر اعتقادشان نداشت .

دوم :

آنان كه مصلحت هاي پنداري را بر تصريح پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ترجيح دادند و تجمّعي در سقيفه بني ساعده داشتند كه تنها متشكل از انصار بود و مهاجران را مطّلع نكردند ، زيرا آنان مشغول امور دفن پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) بودند . چون عمر و ابو بكر از تجمع انصار در سقيفه اطلاع يافتند ، عمر به ابو بكر گفت : بيا نزد برادران انصاري خويش برويم و ببينيم چه تصميم دارند . وارد جمع آنان شدند ، در حالي كه بعضي از مهاجران نيز مثل ابو عبيده جرّاح با آن دو بودند . سعد بن عباده ، سخنگو و بزرگ انصار ، مشغول سخن بود و آنان را تشويق مي كرد كه خلافت را به دست گيرند ، چرا كه آنان بودند كه پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) را وقتي قريش او را بيرون كردند ، پناه دادند و در راه او همه گونه فداكاري و جانفشاني كردند .
پس از سخنان او ابوبكر آغاز سخن كرد و با استناد به اينكه خويشاوندان و قبيله پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) به خلافت شايسته ترند ، زيرا با شرافت ترين خاندان عرب بودند ، دست عمر و ابو عبيده جرّاح را گرفت و براي بيعت نامزد كرد .

همراه با استدلال هاي اهل سقيفه

بر حاضران در سقيفه لازم بود كه :
1 . با عمل به آيه (وَ ما كانَ لِمُؤْمِن وَلا مُؤْمِنَة إِذا قَضَي اللهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ ) ( 1 )
وقتي خدا وپيامبرش حكمي كردند ، براي هيچ مرد و زن مؤمني اختيار نيست . كلام

1 . احزاب : 36

34
پيامبر را بر ارزش هاي قبليه اي مقدم بدارند . ولي آنان عادت داشتند كه مصالح خود را بر سخن پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) مقدم بدارند و اين اولين بار نبود و ريشه هايي در زمان حيات پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) داشت كه پيامدهاي فراواني فراهم آورد و چه بسا موارد آن به بيش از شصت بار و مورد مي رسيد .
2 . بر فرض كه آنان ، مصلحت را در به فراموشي سپردن نصّ پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ديدند ، لازم بود در جستجوي كسي باشند كه از همه به كتاب و سنت داناتر و در راه خدا از همه تواناتر و با صلابت تر و در ايمان و مسلماني از همه با سابقه تر باشد ، آنگونه كه از قرآن و حديث برمي آيد . خداي سبحان مي فرمايد : (الَّذِينَ إِنْ مَكَّنّاهُمْ فِي اْلأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَآتَوُا الزَّكاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَلِلّهِ عاقِبَةُ اْلأُمُورِ ) ( 1 ) « آنان كه اگر در روي زمين به آنان قدرت بدهيم ، نماز را بر پا مي دارند و زكات مي پردازند و امر به معروف و نهي از منكر مي كنند و فرجام كارها از آن خداست . »
امام علي ( عليه السلام ) فرمود : « اي مردم ! سزاوارترين مردم به اين كار ( خلافت ) كسي است كه بر آن تواناتر و به امر خدا داناتر باشد » . ( 2 )
امام حسين ( عليه السلام ) نيز فرمود : « امام وپيشوا نيست مگر آنكه بر اساس قرآن حكومت كند ، به دين حق گردن نهد ، عدالت را برپا دارد و خود را و قف راه خدا كند » . ( 3 )
اين معيار و ضابطه ها كجا ؟ و آنچه در احتجاج هاي مهاجران و انصار آمده است كجا ؟ !

نيتجه كشمكش هاي سقيفه

نزاع بين آن دو گروه شعلهور بود ، تا آنكه عمر بن خطاب به ابو بكر گفت : اي ابوبكر دستت را بگشاي . او هم دستش را گشود و عمر با وي بيعت كرد ، سپس سه نفر از

1 . حج : 41
2 . نهج البلاغة : خطبه 173
3 . روضة الواعظين : ص206

35
مهاجران كه آنجا حاضر بودند بيعت كردند و اين وسيله اي شد تا رئيس قبيله اوس هم با او بيعت كند ، تا مبادا سعد بن عباده رئيس قبيله خزرج به پيروزي برسد . مهاجران به همين اندازه از بيعت بسنده كردند و در حالي كه مردم را به بيعت ابو بكر فرا مي خواندند ، از سقيفه بيرون آمدند .
بررسي آنچه از ضرب و شتم در سقيفه گذشت و نيز تحليل حوادث تلخي كه پس از آن رخ داد ، نيازمند نگارش كتابي جداگانه است كه اكنون در صدد آن نيستيم . در بيان آن تنها به سخن عمر بن خطاب اكتفا مي كنيم كه پرده از بسياري از آنچه تا مدتي پس از آن پيش آمد بر مي دارد . وي گفت :
« بيعت ابو بكر ، اشتباهي بود كه جاهليت آن را بر عهده داشت و خداوند ، مسلمانان را از شرّ آن نگه داشت » .
يا « بيعت ابو بكر اشتباهي بود كه سامان يافت و اينگونه بود ، جز اينكه خداوند از شرّ آن نگه داشت . پس هر كس با فردي بدون مشورت با مسلمانان بيعت كند ، بيعتش بي ارزش است . » ( 1 )

2 . پيشگامان تشيع در صدر اسلام

روشن شد كه عنصر اساسي تشيع ، اين عقيده است كه رهبري حكيمانه اسلامي در دو زمينه تعليم و سياست ، منحصر در علي ( عليه السلام ) و خاندان اوست . اين اصل فراگير ميان شيعه ، مانند ستون فقرات در ميان مسايل اصولي ديگر است . براي آشنايي با پيشگامان تشيّع و معتقدان به اين عقيده ، نام شماري از صحابه شيعه از بني هاشم و ديگران را ياد مي كنيم :
1 . عبدالله بن عباس 2 . فضل بن عباس
3 . عبيدالله بن عباس 4 . قثم بن عباس
5 . عبدالرحمن بن عباس 6 . تمام بن عباس

1 . سيره نبوي ، ابن هشام : ج2 ، ص658 ؛ تاريخ طبري : ج2 ، ص446

36
7 . عقيل بن ابي طالب 8 . ابو سفيان بن حرث بن عبدالمطلب
9 . نوفل بن حرث 10 . عبدالله بن جعفر بن ابي طالب
11 . عون بن جعفر 12 . محمد بن جعفر
13 . ربيعة بن حرث بن عبدالمطلب 14 . طفيل بن حرث
15 . مغيرة بن نوفل بن حارث 16 . عبدالله بن حرث بن نوفل
17 . عبدالله بن ابي سفيان بن حرث 18 . عباس بن ربيعه بن حرث
19 . عباس بن عتبة بن ابي لهب 20 . عبدالمطلب بن ربيعه بن حرث
21 . جعفر بن ابي سفيان بن حرث .
اينان از نام آوران بني هاشم اند . امّا از غير بني هاشم ، نام گروهي از آنان از اين قرار است :
22 . سلمان فارسي 23 . مقداد بن اسود
24 . ابو ذر غفاري 25 . عمار ياسر
26 . حذيفة بن يمان 27 . خزيمة بن ثابت
28 . ابو ايوب انصاري ( مهمان كننده پيمامبر ) 29 . ابو الهيثم مالك بن تيهان
30 . أبيّ بن كعب 31 . سعد بن عباده
32 . قيس بن سعد بن عباده 33 . عديّ بن حاتم
34 . عبادة بن صامت 35 . بلال حبشي
36 . ابو رافع ( غلام پيامبر ) 37 . هاشم بن عتبه
38 . عثمان بن حنيف 40 . حكيم بن جبله عبدي
41 . خالد بن سعيد بن عاص 42 . ابن الحصيب اسلمي
43 . هند بن ابي هاله تميمي 44 . جعدة بن هبيره
45 . حجر بن عدي كندي 46 . عمرو بن حمق خزاعي
47 . جابر بن عبدالله انصاري 48 . محمد بن ابي بكر
49 . ابان بن سعيد بن عاص 50 . زيد بن صوحان عبدي .

37
اين پنجاه نفر صحابي ، از طبقه اوّل شيعه اند . هر كه خواهان زندگي نامه تفصيلي آنان و تشيع شان است ، به كتاب هاي رجالي مراجعه كند ، ليكن با چشمي باز و بصيرتي نافذ .
در پايان ، سخن محمد كرد علي را در كتابش « خطط الشام » مي آوريم كه گفته است : در زمان پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) گروهي از بزرگان صحابه به موالات علي ( عليه السلام ) شناخته مي شدند ، مثل سلمان فارسي كه مي گفت : با پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) بر اين اساس بيعت كرديم كه خيرخواه مسلمانان و پيرو امامت علي بن ابي طالب ( عليه السلام ) و ولايت او باشيم .
ومثل ابو سعيد خدري كه مي گفت : مردم به پنج چيز مأمور شدند ، به چهار تا عمل كردند و يكي را واگذاشتند . و چون از آن چهار تا سؤال شد ، گفت : نماز ، زكات ، روزه ماه رمضان و حج .
گفتند : پس آن يكي كه رهايش كردند چه بود ؟
گفت : ولايت علي بن ابي طالب ( عليه السلام ) .
گفتند : آيا اين هم همراه آن ها واجب است ؟
گفت : آري ، اين نيز با آن ها واجب است .
ومثل ابو ذر غفاري ، عمار ياسر ، حذيفة بن يمان ، خزيمة بن ثابت ذي الشهادتين ، ابو ايوب انصاري ، خالد بن سعيد و قيس بن سعد بن عباده . ( 1 )

1 . خطط الشام : ج5 ، ص251

38

* ( 4 ) *

فرضيه هاي موهوم پيرامون پيدايش شيعه

روشن شد كه پيدايش مذهب تشيع ، پيامد بحث و جدل هاي كلامي يا سياست روزگار نبود ، بلكه با پيدايش اسلام پديد آمد ، چون كه پيامبر اكرم حضرت محمد ( صلّي الله عليه وآله ) بذرافشان نخستينِ آن بود ، چرا كه تشيع و اسلام ، دو روي يك حقيقت است . ولي گروهي از تاريخ نگاران و مقاله نويسان ، چنين ترسيم كردند كه تشيع ، موضوعي است كه بر جامعه اسلامي پديد آمد ، از اين رو در پي يافتن ريشه و آغاز آن بر آمدند . هم اينك برخي از فرضيه هاي مهم را يك به يك مورد بحث و پاسخگويي قرار مي دهيم .

فرضيه نخست :

تشيع ، ساخته و پرداخته عبدالله بن سبا

طبري درباره اين توهّم ساختگي مي نويسد :
« يك يهودي به نام عبدالله بن سبا ( ابن سوداء ) در صنعا ، در زمان عثمان اظهار مسلماني كرد و در بين مسلمانان نفوذ نمود و شروع به رفت و آمد در شهرها و مراكز مسلمانان همچون شام ، كوفه ، بصره ومصر كرده و بشارت مي داد كه پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) هم مانند عيسي بن مريم باز خواهد گشت و علي ( عليه السلام ) وصيّ محمد ( صلّي الله عليه وآله ) است ، آنگونه كه هر پيامبر را جانشيني است . و علي خاتم اوصياست ، آن سان كه حضرت محمد خاتم

39
پيامبران است و عثمان حق اين وصيّ را غصب كرده و در حق او ستم نموده است ، پس بايد با او مبارزه كرد تا حق به حقدار برسد .
عبدالله بن سبا دعوتگران خود را در مناطق اسلامي پخش كرد و به آنان گفت كه امر به معروف و نهي از منكر كنند و از فرمانروايان انتقاد كنند . گروه هايي از مسلمانان به او گرويدند كه از صحابه بزرگوار يا تابعين شايسته بودند ، مثل ابوذر ، عمار ياسر ، محمد بن حذيفه ، عبدالرحمن بن عديس ، محمد بن ابي بكر ، صعصعة بن صوحان ، مالك اشتر و مسلمانان نيكو وشايسته ديگر . پيروان او در اجراي نقشه پيشواي خود ، مردم را بر ضدّ حاكمان مي شوراندند ونامه هايي در نكوهش از فرمانروايان نوشته به شهرهاي ديگر مي فرستادند . در نتيجه ، عده اي از مسلمانان با تحريك آنان قيام كردند و به مدينه آمدند و عثمان را در خانه اش محاصره كرده و كشتند . همه اين ها با رهبري و اقدام پيروان عبدالله بن سبا بود .
مسلمانان با علي ( عليه السلام ) بيعت كردند ، طلحه و زبير بيعت را شكسته به بصره رفتند . پيروان ابن سبا چون ديدند سران دو سپاه در حال تفاهمند و اگر تفاهمي صورت گيرد ، آنان را به خاطر خون عثمان پيگيري خواهند كرد ، شبانه گرد آمدند و تصميم گرفتند كه ميان دو سپاه نفوذ كنند و بي آنكه كسي بفهمد ، جنگ را بر افروزند . آنان در اجراي اين نقشه موفق شدند و پيش از آنكه دو لشكر متخاصم بفهمند ، سياستمداران دو جبهه را نسبت به يكديگر بد بين كرده و به جان هم انداختند . جنگ بصره اينگونه رخ داد بي آنكه سران دو سپاه ، نظر يا علمي داشته باشند » . ( 1 )
داستان پيروان عبدالله بن سبا ، بر اساس آنچه طبري در حوادث سال 30 ـ 36 هجري در كتاب خود نوشته ، تا اينجا به پايان مي رسد . تاريخ نگاران و مقاله نويسان بعدي آن را به عنوان يك حقيقت پذيرفته و نقل كرده اند و همه افكار و نظريه ها را بر اين پايه نهاده اند و در طول قرن ها و نسل ها در گمان اينان ، شيعه زاييده پيروان عبدالله بن سبا به شمار آمده است . نيازي نيست نام كساني را كه داستان طبري را مبناي ادعاي خود قرار داده اند

1 . تاريخ طبري : ج3 ، ص378

40
ذكر كنيم .
اين وضع مسلماناني است كه درباره شيعه نوشته اند . امّا خاورشناساني كه طفيلي سر سفره مسلمانان اند در بررسي هاي خود همين فرضيه نادرست را پيروي كرده اند .

نظر محقّقان درباره اين فرضيه

1 . داستاني را كه طبري آورده است ، با چشم پوشي از ناشناخته هايي كه در سند آن است ، به افسانه و خرافات شبيه تر است ؛ زيرا باور كردني نيست كه يك يهودي در زمان خلافت عثمان از صنعاء بيايد و مسلمان شود و بزرگان صحابه و تابعين را بفريبد و همه جا بگردد و هسته هاي ضدّ عثمان تشكيل دهد و آنان را به مدينه آورده و بر ضدّ خلافت اسلامي بشوراند ، آنگاه در برابر ديدگان صحابه و تابعين به خانه خليفه يورش آورند و او را به قتل برسانند . عقل اين را نمي پذيرد ، هرچند آماده پذيرفتن پديده هاي عجيب و غريب باشد !
اين قصّه كرامت مسلمانان و صحابه و تابعين را نيز زير سؤال مي برد و آنان را به صورت گروهي ساده ترسيم مي كند كه فريب يك يهودي نيرنگ باز را كه تظاهر به مسلماني مي كند بخورند ، بي آنكه او را بشناسند ، در حالي كه ميان مسلمانان ، بزرگان و آگاهان و انديشمندان حضور داشتند .
2 . بررسي سيره عثمان و معاويه نشان مي دهد كه آنان هرگز اجازه نمي دادند كه مخالفانشان در مناطق اسلامي بگردند و تبليغات عليه آنان انجام دهند . گواه اين نكته اين است كه :
أ : چون ابوذر با عثمان مخالفت كرد ، او را از مدينه به ربذه تبعيد نمود ، زيرا كه در مورد تقسيم غنايم و بيت المال ميان عمو زادگانش ، به عثمان اعتراض كرد .
ب : عثمان ، عمار ياسر را چنان زد كه فتق او پاره شد و عوامل عثمان يكي از دنده هاي او را شكستند . ( 1 ) و حوادث ديگري كه عليه مخالفان خلافت و معترضان پيش

1 . استيعاب : ج2 ، ص422

41
آمد و از وطن خود تبعيد شدند .
چرا با عبدالله بن سبا مثل ديگران برخورد نشد ؟
علامه اميني مي گويد : اگر فتنه انگيزي و تفرقه افكني « ابن سبا » به اين حدّ رسيده بود و زمامداران از او و فسادهايش خبر داشتند و گزارش آن به خليفه رسيده بود چرا او را دستگير و مؤاخذه نكرده مورد توهين و ضرب و زندان قرار ندادند يا با اعدام او امّت را از شرش آسوده نساختند ، آنگونه كه در مورد انسان هاي صالحي كه امر به معروف و نهي از منكر مي كردند عمل مي شد ؟ در حالي كه اين پيام قرآن در گوش ها طنين انداز بود كه :
(إِنَّما جَزاءُ الَّذِينَ يُحارِبُونَ اللهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي اْلأَرْضِ فَساداً أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلاف أَوْ يُنْفَوْا مِنَ اْلأَرْضِ ذلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيا وَلَهُمْ فِي الاْخِرَةِ عَذابٌ عَظِيمٌ ) ( 1 )
« كيفر آنان كه با خدا و پيامبرش مي جنگند و درروي زمين اقدام به فساد مي كنند ، آن است كه اعدام شوند ، يا به دار آويخته شوند ، يا دست ها و پاهاي آنان به عكس يكديگر بريده شود ، يا از سرزمين خود تبعيد گردند . اين رسوايي آنان در دنياست . و در آخرت عذاب عظيمي دارند . »
چرا خليفه با كشتن او ريشه اين فتنه ها را نخشكاند ؟ آيا خشونت و سختگيري او فقط مخصوص نيكان از امت محمد ( صلّي الله عليه وآله ) بود كه هر چه مي خواست بر سر آنان آورد ؟ ( 2 )
3 . روايت طبري از كساني نقل شده كه استناد به آنان درست نيست . از جمله :
أ . سري . شخصي به نام سري كه طبري از او نقل مي كند ، بين دو نفر مردّد است ، يكي سري بن اسماعيل همداني كه يحيي بن سعيد او را دروغگو مي داند و تني چند نيز او را تضعيف كرده اند ، ( 3 ) ديگري سري بن عاصم بن سهل همداني كه طبري در بخشي از

1 . مائده : 33
2 . الغدير : ج9 ، ص219 ـ 220
3 . ميزان الاعتدال : ج2 ، ص117

42
حيات او بوده است . او را نيز گروهي از علما درغگو و اهل جعل شمرده اند . ( 1 )
ب . شعيب . مقصود از او شعيب بن ابراهيم كوفي است كه مجهول است . ابن عدي گفته است : شناخته شده نيست . ذهبي گفته است : روايتگري كتاب هاي سيف از اوست و ناشناخته است . ( 2 )
ج . سيف بن عمر . اين ريشه فتنه است . ابن حبّان گفته است : سيف بن عمر راوي مجعولات است . گفته اند خودش نيز جعل حديث مي كرد و به كفر متّهم شد ( 3 ) و سخنان ديگري كه نشان دهنده بدسرشتي وفساد عقيده وبي پروايي اونسبت به جعل و دروغ است .
وقتي سند اين نقل چنين است ، چگونه مي توان در تحليل پيدايش جمعيت عظيمي از مسلمانان كه يك پنچم يا يك چهارم آنان را تشكيل مي دهند ، به چنين داستاني تكيه كرد ؟ پس اعتماد به اين نقل ، فريب و گمراهي است .

عبدالله بن سبا ، يك افسانه تاريخي

تا كنون فرض كرديم كه عبدالله بن سبا وجود خارجي داشته و وضع را براي مسلمانان آشفته مي ساخته است . نمي توان پذيرفت يك يهودي حيله گر و متظاهر به اسلام ، بتواند تا اين حدّ قدرت داشته باشد كه بر ضدّ خلافت آشوب برانگيزد و افراد خود را در شهرها بپراكند ، با ديگران نامه نگاري داشته باشد ، تا به آنجا كه كار به كشتن خليفه بيانجامد و در نتيجه ، دو سپاه در بصره روي هم قرار گيرند و آنان را هم به جان هم اندازد و از اين ميان مذهبي به نام شيعه پديد آيد . . .
اكنون به حقيقت ديگري بر مي گرديم كه پژوهشگران معاصر پرده از آن برداشته اند و آن اين است كه شواهد و قراين نشان مي دهد كه عبدالله بن سبا نيز مثل « مجنونِ » بني عامر و بني هلال است ، اينگونه چهره ها و قهرمان ها همه ساخته و پرداخته قصّه گويان و

1 . ميزان الاعتدال : ج2 ، ص117 ، لسان الميزان : ج3 ، ص12
2 . همان : ج2 ، ص275 ، همان : ج2 ، ص145
3 . همان : ج1 ، ص438 ، تهذيب التهذيب : ج4 ، ص255

43
افسانه سرايان است ، تا وسيله سرگرمي حرمسراها و ناز پروردگان باشد ، و گرنه روي زمين وجود خارجي نداشته اند . دكتر طه حسين در كتاب « الفتنة الكبري » به اين نكته رسيده است ، خاورشناساني چند نيز از او پيروي كرده اند . علاقة مندان به نتيجه پژوهش اين بزرگان درباره عبدالله بن سبا به منابع پاورقي رجوع كنند . ( 1 )

فرضيه دوم :

رنگ و ريشه ايراني تشيّع

براي پيدايش شيعه در جامعه اسلامي ، فرضيّه دوّمي مطرح است كه اختراع خاورشناسان است . آنان مثل پژوهشگران ديگر معتقدند تشيع ، پديده اي است كه پس از رحلت پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) پيدا شده است ، از اين رو درپي علّت و سبب پيدايش آن بر آمده اند ، تا رسيده اند به اين كه تشيّع ، رنگ و ريشه ايراني دارد .
اين فرضيه را « دوزي » خاورشناس ابداع كرده و خلاصه اش اين است كه مذهب شيعي يك گرايش ايراني است ، زيرا عرب معتقد به آزادي بود و ايرانيان معتقد به پادشاهي و وراثت بودند و معناي انتخاب را نمي دانستند . چون پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) در گذشت و فرزندي نداشت ، گفتند : پس از او علي ( عليه السلام ) به خلافت شايسته تر است . به تعبير خلاصه تر : هماهنگي فكري ميان ايرانيان و شيعه ـ يعني موروثي بودن خلافت ـ دليل آن است كه تشيع ، مولود ايرانيان است .
اين فرضيه در ضعف و سستي شبيه به فرضيه سابق است و ادّعايي بي دليل است ، بلكه ادعايي است كه دلايل فراواني كه براي تشيع ، ريشه عربي را ثابت مي كند ، دروغ بودن آن را ثابت مي كند .
دلايل عربي بودن ريشه تشيع عبارت است از :
اول : آنگونه كه پيشتر روشن شد ، تشيع در عصر پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) آشكار شد و پيروان

1 . اصل الشيعة واصولها ، كاشف الغطاء ، ص 73 ، الفتنة الكبري ، طه حسين ، ص134 بخش ابن سبا .
الغدير ، ج9 ص 220 ، عبدالله بن سبا ، سيد مرتضي عسكري ، نظريّة الامامة ، أحمد محمود صبحي ، ص37

44
علي ( عليه السلام ) را شيعه مي گفتند و در زمان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) و پس از او وجود داشتند ، تا زماني كه هنوز هيچ ايراني بجز سلمان مسلمان نشده بود .
پيشگامان تشيع در زمان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) و اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) همه عرب بودند و جز سلمان محمدي كسي از ايرانيان در ميان آنان نبود .
دوم : امام علي بن ابي طالب ( عليه السلام ) در ايام خلافتش با سه جنگ درگير بود : جنگ جمل ، صفين و نهروان و همه سپاهش عرب خالص عدناني و قحطاني بودند . گروه هايي از قريش ، اوس و خزرج و از قبايل مذحج ، همدان ، طيّ ، كنده ، تميم و مضر به سپاه او پيوسته بودند و فرماندهان سپاه او از سران همين قبايل بودند ، همچون هاشم مرقال ، مالك اشتر ، صعصعة بن صوحان و برادرش زيد ، قيس بن سعد بن عباده ، عبدالله بن عباس ، محمد بن ابي بكر ، حجر بن عدي ، عدي بن حاتم و امثال اينان . اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) با همين سپاه و همين فرماندهان بصره را فتح كرد ، با قاسطين ( معاويه و سپاه او ) در صفين نبرد كرد و با همين ها مارقين را از بين برد . پس در اين سپاه و فرماندهان ، ايراني ها كجايند ، تا احتمال دهيم كه آنان شالوده تشيع اند ؟ ! به علاوه تنها ايرانيان نبودند كه اين مذهب را داشتند ، بلكه ترك ها ، هندي ها وغير عرب هاي ديگري هم شيعه بودند .
شمار فراواني از خاورشناسان پژوهشگر و ديگران به اين حقيقت گواهي داده اند كه به يك نمونه بسنده مي كنيم :
« ولهاوزن » خاورشناس گفته است : همه ساكنان عراق ، به ويژه كوفيان در عهد معاويه شيعه بودند ، اين اختصاص به افراد نداشت ، بلكه قبايل و سران عرب را نيز در برمي گرفت . ( 1 )
سوم : اسلام ميان ايرانيان نيز مثل ملّت هاي ديگر منتشر مي شد و ايران به تشيع معروف نبود ، تا آنكه گروهي از شيعيان اشعري به قم و كاشان كوچ كردند و بذر تشيع را در آنجا افشاندند . اين در اواخر قرن نخست بود ، در حالي كه ايرانيان در زمان خليفه دوم يعني از سال 17 هجري مسلمان شده بودند . معناي اين سخن آن است كه ده ها سال

1 . الخوارج والشيعة : ص241 ـ 248

45
گذشت كه اثري از تشيع ميان آنان نبود .
سيد محسن امين مي گويد : ايرانياني كه مسلمان شدند ، در آغاز كار جز اندكي شيعه نبودند ، و بيشتر دانشمندان اهل سنّت همچون بخاري ، ترمذي ، نسائي ، ابن ماجه ، و حاكم نيشابوري و كساني ديگر كه در طبقه بعد آمدند ، ايراني بودند .
البته گاهي براي ايراني بودن ريشه تشيع ، به اين استدلال مي شود كه تشيع و ايرانيان در موروثي بودن خلافت هم عقيده بودند . در دوره ساسانيان و ديگران چنين بود . ولي اين دليلي نادرست است ، چون خلافت از نظر شيعه موروثي نيست ، بلكه موضوعي تابع نصّ و تعيين است ، نهايت آنكه خداي متعال ، نور امامت را در خاندان ويژه اي قرار داده كه هر امامي ، امام پس از خود را تعيين مي كند . خداوند در نسل ابراهيم ( عليه السلام ) هم نبوّت را قرار داد و هر پيامبري از پيامبر پيشين و هر وصيّي از وصيّ قبل ، اين منصب را ارث مي برد ، خداوند مي فرمايد :
(وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً وَإِبْراهِيمَ وَجَعَلْنا فِي ذُرِّيَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَالْكِتابَ ) ( 1 )
« ما نوح و ابراهيم را فرستاديم و در فرزندان آن دو نبوت و كتاب قرار داديم » .
وقتي نبوت ، در ذرّيه ابراهيم ( عليه السلام ) موروثي باشد ، چرا امامت چنين نباشد ؟
چهارم : هر كس تاريخ ايران و زندگي دانشمندان ايراني و ورودشان به تسنّن و تشيّع را مطالعه كند ، در مي يابد كه تا اوايل قرن دهم ، تسنّن در ايران رواج داشت ، تا آنكه در دوره صفوي تشيّع بر ايرانيان غلبه يافت .
البته ري ، قم و كاشان ، پايگاه شيعه بودند ، ليكن اين شهرها در مقايسه با شهرهاي ديگر ايران ، بسيار كوچك بودند .
بروكلمان مي گويد : چون شاه اسماعيل صفوي بر الوند پيروز شد ، روي به سوي تبريز نهاد . علماي شيعه در تبريز به او اعلام كردند كه دو سوّم ساكنان شهر كه شمارشان به 000/300 مي رسيد ، سنّي اند .

1 . حديد : 26

46
اينها بعضي از فرضيه هايي است كه گروهي از پژوهشگران كه تشيع را پديده اي عارضي بر پيكره امت اسلامي مي دانند بيان كرده اند و اين فرضيه ها را در علّت پيدايش شيعه گفته اند . امّا ما گفتيم كه جوهر تشيع يك اصل بيشتر نيست و آن اين است كه رهبري پس از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) در دو زمينه دانش و سياست ، از آن علي ( عليه السلام ) و سپس جانشينان اوست . پس تشيع هم مثل اسلام ، زادگاه و منشأ آن حجاز است و عرب ، مدّتي طولاني به آن گرويد سپس به تدريج كم كم ميان امت اسلامي گسترش يافت . امّا فرضيه هاي ديگر اصلاً ارزش آن را ندارد كه به بررسي آن بپردازيم .

47

* ( 5 ) *

اختلاف ميان شيعه اماميه و فرقه هاي ديگر شيعي

شيعه پس از رحلت پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) مجموعه يكپارچه اي بودند كه از علي ( عليه السلام ) و خاندان او پيروي مي كردند ، تا آنكه حادثه كربلا پيش آمد و امام حسين ( عليه السلام ) به دست تبهكاران اموي به شهادت رسيد و فرقه كيسانيه كه به امامت محمد حنفيّه معتقدند پديد آمد . سپس فرقه هاي ديگري در پي برخي حوادث بروز كرد ، همچون زيديّه ( پيروان زيد بن علي ) مغيريّه ، محمديّه ، ناووسيه ، اسماعيليه ، سميطيه ، فطحيّه ، واقفيه ، خطّابيّه ، نصيريه ومفوّضه .
اينها فرقه هاي شيعي بنا به نوشته مؤلّفان فرقه شناسي است كه بيشتر اين فرقه ها از بين رفته و انديشه هايشان پراكنده در لابه ي اسناد تاريخ است و تنها سه فرقه باقي مانده است : اماميه ، زيديّه ، واسماعيليه .
از اين رو توضيحي پيرامون دو فرقه زيديه و اسماعيليه و تفاوت اساسي آن دو با مذهب شيعه اماميه مي آوريم .

زيديّه و اسماعيليه

زيديه و اسماعيليه ، مثل اماميه از فرقه هاي شيعي است . هر سه فرقه شيعه معتقدند پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) و صايت و خلافت را براي علي ( عليه السلام ) قرار داد و به تمسّك به قرآن و عترت

48
فرمان داد و اينكه از اين دو به چيز ديگري برنگردند .
نقطه اساسي فرق مذهب زيدي با مذهب امامي در اين است كه زيّديه ، امامت را تنها براي علي ( عليه السلام ) و امام حسن و امام حسين ( عليهما السلام ) مي دانند ، نه امامان ديگر و به نظر آنان ، رهبري پس از آن بزرگواران از آنِ هر هاشمي است كه قيام مسلّحانه كند و به امامتِ خودش دعوت كند . ولي اماميه ، امامت را بر اساس نصّ نبوي براي دوازده جانشين پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) مي دانند اولين آنان علي ( عليه السلام ) و آخرينشان مهدي ( عليه السلام ) است .
اسماعيليه نيز نزديك به آنانند ، امامت را تا امام صادق ( عليه السلام ) قبول دارند و پس از او به امامت فرزندش اسماعيل معتقدند و استمرار آن را در فرزندان او مي دانند . هر يك از زيديه و اسماعيليه نيز فرقه هايي دارد كه با هم تفاوت هايي دارند و بايد در كتاب هاي مربوط به موضوع بخوانيد .

49

* ( 6 ) *

نقش شيعه در بناي تمدّن اسلامي

شيعه در بناي تمدّن عظيم اسلامي نقشي دارد كه بيشتر در عرصه پايه گذاري علوم اسلامي است . از ميان شيعه طلايه داران علوم لغت و دين پديد آمده است ، مثل علوم تفسير قرآن ، علم حديث ، فقه ، رجال . در زمينه علوم طبيعي مثل جغرافي ، تاريخ ، طبّ ، شيمي ، رياضي ، هندسه و . . . پيشگاماني از آنان درخشيده اند و تاريخ ، از شخصيت هاي شيعي و تلاش هاي شايسته و تأليفات گرانسنگ و مشهور آنان پر بار و سرشار است كه همه جا خوانده مي شود .
اين تلاش هاي بزرگ در راه دانش و فرهنگ كه از قرن اوّل هجري آغاز شد و تا كنون ادامه دارد و به خاطر همين ها حوزه ها ، مدارس ، دانشگاه ها و مراكز فراواني تأسيس شده است ، به دست عالمان و شخصيت هاي شيعه سامان يافته است و هرگز لحظه اي اين خدمت علمي به بشريت و تمدّن اسلامي و انساني دچار و قفه نگشته است .
كتاب هاي زندگينامه ها و فهرست ها پر از ياد بزرگان شيعه در ميدان هاي مختلف علوم است و فرقي بين فقه ، اصول ، قرآن ، حديث و علوم قرآن و حديث ، لغت و ادبيات نيست . همچنين شيعه ، نقش عمده اي در تأسيس دانشگاه ها و مراكز علمي در شرق و غرب جهان اسلام داشته است .
جويندگان اطلاعات بيشتر ، تاريخ شيعه و تمدن اسلامي را بخوانند .

51

فصل دوم

اصول اعتقادي

1 . توحيد ذاتي 2 . توحيد در صفات

3 . توحيد در آفرينش 4 . توحيد در ربوبيّت

5 . توحيد در حاكميت 6 . توحيد در عبادت

7 . صفات ذات و صفات فعل 8 . صفات ثبوتيه و صفات سلبيه

9 . صفات خبريه 10 . قضا و قدر

11 . انسان ، موجود مختار 12 . ضرورت نبوت عامّه

13 . نبوت خاصّه 14 . معاد و قيامت

15 . مسائل كلامي مخصوص شيعه اماميه


53

اصول اعتقادي

شيعه اماميه در اصول كلّي ، با فرقه هاي ديگر اسلامي مشترك است ، در برخي امور هم تفاوت دارد . اكنون به آن اصول اشاره مي كنيم :

54

* ( 1 ) *

توحيد ذاتي

توحيد ، رشته و ريسماني است كه همه مسلمانان ، بلكه پيروان اديان آسماني ديگر به آن چنگ مي زنند و باور دارند .
توحيد ذاتي دو معني دارد :
اول : اين كه خدا يكي است و مانند و شبيه و همتا و جايگزين ندارد .
دوم : اين كه ذات خدا بسيط است و در آن كثرت و تركيب نيست . آيه (وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ ) ( 1 ) اشاره به معناي اول است و آيه (قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ ) ( 2 ) اشاره به معناي دوم .

1 . توحيد : 4
2 . همان : 1

55

* ( 2 ) *

توحيد در صفات

بي شك خداوند متعال به صفاتي متصف مي شود كه گوياي كمال در ذات اوست ، مثلا گفته مي شود او دانا ، توانا و زنده است .
انسان نيز به همين صفات موصوف است . او نيز ـ به اذن خدا ـ دانا ، توانا و زنده است ، ليكن و صف خدا به اين صفات و وصف ديگران از دو جهت متفاوت است :
اوّل : اين صفات ( علم ، قدرت و حيات ) مفهوم متفاوتي دارند ، ولي از نظر وجود و تحقّق در خداي متعال ، يكي هستند . در ذات خداوند ، حيثيّت علم جدا از حيثيت قدرت نيست و اين دو غير از حيثيت حيات نيستند . ذات خداي سبحان همه اش علم و قدرت و حيات است . بر خلاف انسان كه مفاهيم اين صفات در او متفاوت است ، واقعيت و تحقّق آن ها نيز در او متفاوت است . واقعيت علم و شعور در انسان ، غير از واقعيت قدرت است و دانايي و توانايي انسان غير از زنده بودن اوست . نتيجه آنكه صفات خداي سبحان با هم متحدند و ميان صفات او تغاير و جدايي در وجود نيست .
دوم : همچنان كه واقعيت صفات خدا با هم تفاوت ندارند ، صفات و ذات خداهم جدا از هم نيستند . صفات خدا عين ذات اوست نه چيزي افزون برآن . بر خلاف انسان كه صفاتش زايد براوست ، چون كه انسان بوده ولي عالم و قادر نبوده ، بلكه علم و قدرت را به دست آورده است .

56

* ( 3 ) *

توحيد در آفرينش

مقصود از توحيد در آفرينش آن است كه همه آفرينش ، آفريده خداي سبحان است . خدا مي فرمايد :
(قُلِ اللهُ خالِقُ كُلِّ شَيْء وَهُوَ الْواحِدُ الْقَهّارُ ) . ( 1 )
« بگو خداوند ، آفريدگار هر چيز است و اوست يگانه پيروز . »
مقصود از انحصار خالقيت در خدا ، خالقيت مستقل و اصيل است كه آفريننده در آفرينش تكيه بر ديگري نكند . چنين آفرينندگي از اوصاف خداست .
البته آفرينندگي تبعي و سايه كه متكّي به خواست خداوند باشد ، از غير خدا هم برمي آيد . از اين رو خداوند ، خود را به « بهترين آفرينندگان » توصيف مي كند :
(فَتَبارَكَ اللهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ ) . ( 2 )
و تصريح مي كند كه جز او هم آفرينندگاني و جود دارند ، ولي او بهترين آنان است و اين تنها به اين سبب است كه آفرينندگي خداوند ، ذاتي است نه اكتسابي ، بر خلاف ديگران .

1 . رعد : 16
2 . مؤمنون : 14

57
و از همين جاست كه مي بينيم عيساي مسيح ، خلقت را به خودش نسبت مي دهد و مي گويد :
(أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللهِ ) . ( 1 )
« من براي شما از گل به صورت پرنده مي آفرينم ، پس در آن مي دمم ، آنگاه به اذن پروردگار ، پرنده مي شود . »
و از همين جا بايد اعتراف كرد كه انحصار آفرينندگي در خداوند ، به معناي انكار سنّت ها در ميان پديده هاي طبيعي نيست ، چرا كه نظام علّت و معلولي در اجزاي جهان ماده به معناي استقلال علّت در عليت و ايجاد نيست ، بلكه خداوند اين قانون را در جهان ماده به وجود آورده و خود او پشت اين قضيه است . خورشيد و هوا در رويش زمين مؤثر است ، آب هم در رشد گياه مؤثر است ، ولي وجود مؤثر و تأثير گذاري اش همه به اذن خدا و از مظاهر سنت هاي الهي در هستي است . آنان كه توحيد در آفرينش را به انكار نظام علّت ها و روابط مادي ميان اجزاي جهان تفسير كرده اند ، به خطا رفته اند و از همين رو دين را منكر علم و در مقابل آن قرار داده اند .

1 . آل عمران : 49

58

* ( 4 ) *

توحيد در ربوبيّت

توحيد در آفرينندگي ، مورد اتفاق ميان بيشتر مشركان بود و اختلاف آنان با موحدّان در توحيد ربوبي بود . مشركان زمان حضرت ابراهيم ( عليه السلام ) به يگانگي خالق هستي عقيده داشتند ، جز اينكه به خطا معتقد بودند ستاره ها ارباب وسر رشته داران اين عالمند . آنگونه كه از قرآن كريم بر مي آيد ، مناظره حضرت ابراهيم ( عليه السلام ) با آنان نيز بر همين موضوع ، يعني ربوبيت اجرام آسماني ( ماه و خورشيد و ستارگان ) متمركز بود . ( 1 )
در زمان حضرت يوسف ( عليه السلام ) نيز كه پس از دوران ابراهيم خليل ( عليه السلام ) مي زيست چنين بود ، شرك آنان در مسأله ربوبيت بود . آنان مي پنداشتند خداوند پس از آفريدن هستي ، كار تدبير واداره جهان را به ديگران واگذاشته است . از اين رو حضرت يوسف ( عليه السلام ) در هدايت آن بر موضوع توحيد در ربوبيت تأكيد داشت كه گفت :
(أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللهُ الْواحِدُ الْقَهّارُ ) . ( 2 )
« آيا پروردگارهاي پراكنده بهتر است ، يا خداي يكتاي غالب و قدرتمند ؟ »
دليل توحيد ربوبي اين است كه تدبير عالم هستي در مورد انسان و جهان ، جدا از

1 . ر . ك : سوره انعام ، آيات 76 ـ 78
2 . يوسف : 39

59
مسأله آفرينش نيست و تدبير ، چيزي جز همان آفرينش نيست . وقتي آفريدگار هستي و انسان يكي است ، پس مدبّر آن ها هم يكي خواهد بود ، چرا كه پيوند كامل ميان تدبير و آفرينش جهان روشن است ، به همين جهت ، خداوند وقتي خود را به عنوان آفريدگار همه چيز توصيف مي كند ، در همان وقت ، خود را مدبّر آنها هم مي داند و مي فرمايد :
(اللهُ الَّذِي رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَد تَرَوْنَها ثُمَّ اسْتَوي عَلَي الْعَرْشِ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي لاَِجَل مُسَمًّي يُدَبِّرُ اْلأَمْرَ يُفَصِّلُ الاْياتِ لَعَلَّكُمْ بِلِقاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ ) ( 1 )
« خداوند همان كسي است كه آسمان ها را بدون ستون هايي كه ببينيد ، بر افراشت ، سپس بر عرش استيلا يافت و خورشيد و ماه را مسخّر ساخت ، كه هر كدام تا زمان معيّني حركت دارند . كار را او تدبير مي كند ، آيات را براي شما تشريح مي كند ، باشد كه به لقاي پروردگارتان يقين كنيد . »

1 . رعد : 2

60

* ( 5 ) *

توحيد در حاكميّت

همان گونه كه صحنه هستي و آفرينش ، يك مدبّر حقيقي دارد كه خداي متعال است ، صحيفه تشريع وقانونگذاري هم حاكم يگانه اي دارد كه خداي سبحان است ، او هم حاكم است ، هم قانونگذار و مورد اطاعت به ذات . ديگري نه حق حكومت دارد و نه تشريع و نه اينكه از او اطاعت شود ، جز به اذن خدا . خداوند مي فرمايد :
(إِنِ الْحُكْمُ إِلاّ للهِِ أَمَرَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِيّاهُ ) . ( 1 )
« حكومت جز براي خدا نيست ، فرمان داده كه جز او را نپرستيد »
و مي فرمايد :
(مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللهَ ) ، ( 2 )
« هر كس از پيامبر پيروي كند ، خدا را اطاعت كرده است » .
و مي فرمايد :

1 . يوسف : 40
2 . نساء : 80

61
(وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُول إِلاّ لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللهِ ) ( 1 )
« هيچ پيامبري نفرستاديم ، مگر آنكه به اذن خدا اطاعت شود . »
به هر حال ، همه شؤوني كه به حكومت و قانونگذاري و اطاعت باز مي گردد ، ذاتاً براي خداوند ثابت است و براي ديگري با فرمان و اجازه اوست .

1 . نساء : 64

62

* ( 6 ) *

توحيد در عبادت

توحيد در عبادت ، اصل مشترك و پايه مورد اتفاق ميان همه اديان آسماني است . در يك سخن ، والاترين هدف بعثت پيامبران الهي ، يادآوري همين اصل است ، خداوند مي فرمايد :
(وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِي كُلِّ أُمَّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللهَ وَاجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ ) ( 1 )
« ما در هر امّتي پيامبري برانگيختيم ( تا بگويد : ) خدا را بپرستيد و از طاغوت پرهيز كنيد . »
همه مسلمانان در نمازهاي روزانه خود به اين اصل اعتراف مي كنند (إِيّاكَ نَعْبُدُ ) ( 2 ) . بر اين اساس ، وجوب پرستش تنها خدا و دوري از پرستش جز او ، امري مسلّم است كه سخني در آن نيست و كسي در اين قاعده كلّي مخالفتي ندارد . سخن در اين است كه آيا برخي كارها و برنامه ها مصداق پرستش غير خدا است ، يا نه ؟
براي رسيدن به سخن آخر در اين زمينه ، بايد مفهوم و محدوده « عبادت » به دقت و وضوح مشخصّ شود و تعريفي منطقي از آن ارايه شود ، تا آنچه تحت اين عنوان قرار

1 . نحل : 36
2 . فاتحه : 5

63
مي گيرد و پرستش شمرده مي شود ، از آنچه چنين نيست و از روي تكريم و بزرگداشت انجام مي شود متمايز گردد .
( در بخش سوّم ، ملاك پرستش به طور گسترده بحث خواهد شد . )

64

* ( 7 ) *

صفات ذات و صفات فعل

صفات خداوند دو قسم است : ذاتي و فعلي
مقصود از صفات ذاتي ، آن است كه ذات خداوند به آن متصّف مي شود ، مثل اين كه خداوند ، عالم و قادر است .
مقصود از صفات فعل ، آن است كه ذات خداوند به لحاظ صدور برخي كارها از او ، مثل خالقيت ، رازقيّت و امثال آن ، از صفاتي كه از فعل الهي انتزاع مي گردد ، به آن صفات موصوف مي شود . به اين عنوان كه جهان را آفريده است ، « خالق » است و به اين سبب كه به مردم روزي مي دهد « رازق » است .

65

* ( 8 ) *

صفات ثبوتيه و سلبيّه

صفات خداي سبحان به صفات ثبوتيه و سلبيه تقسيم مي شود .
مقصود از اول ، صفاتي است كه از كمال حكايت دارد ، مثل اينكه خداوند ، عالم و قادر است . و مقصود از صفات سلبيه ، منزّه دانستن ذات خدا از صفاتي است كه از نياز و نقص و فقر حكايت مي كند .
به تعبير ديگر : خداوند ، صفات جمال و صفات جلال دارد . صفات جمال حكايت از كمال ذات دارد و ذات خدا به آنها وصف مي شود ، صفات جلال از كاستي حكايت دارد ، پس از خدا نفي مي شود . با اين حساب ، خداوند نه جسم است ، نه جسماني است ، نه محلّ چيزي قرار مي گيرد و نه در چيزي حلول مي كند ، چرا كه اين صفات ، همراه با نقص و نياز است ( مثل حلول در چيزي ) يا مستلزم تركيب است ( مثل آنكه محلّ چيزي باشد ) .
محققان علماي شيعه پيرامون صفات جمال و جلال ، بحث هاي دقيقي دارند كه شايسته مراجعه است .

66

* ( 9 ) *

صفات خبريّه

مقصود از صفات خبريه ، اوصافي است كه در آيات قرآن و روايات آمده و مستندي جز نقل ندارد . مثل :
1 . يد الله ( دست خدا ) :
(إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللهَ يَدُ اللهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ ) ( 1 )
« آنان كه با تو بيعت مي كنند ، با خدا بيعت مي كنند . دست خدا بالاي دست آنان است . »
2 . وجه الله ( روي خدا ) :
(وَ لِلّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللهِ ) . ( 2 )
« مشرق و مغرب از آن خداست . به هر جا كه روكنيد ، آنجا روي خداست . »
3 . عين الله ( چشم خدا ) :
(وَ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنا وَوَحْيِنا ) ( 3 )

1 . فتح : 10
2 . بقره : 115
3 . هود : 37

67
« كشتي را در برابر چشم ما و به وحي ما بساز . »
4 . استواء بر عرش ( قرار گرفتن بر تخت ) :
(الرَّحْمنُ عَلَي الْعَرْشِ اسْتَوي ) . ( 1 )
« خداوند رحمان بر عرش ( تخت ) قرار گرفت و مسلّط شد »
واژه هاي اين آيات ، حكايت از آن دارد كه خداوند سبحان جسم يا جسماني است . از سوي ديگر آيات محكمات و روشن ، خدا را منزّه از اين مي داند ، آنگونه كه در آيه شريفه (لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ ) ( 2 ) است ، يعني هيچ چيز همانند او نيست . دلايل عقلي نيز بر همين دلالت دارد . با اين حساب ، مقصود واقعي از اين صفات ، وقتي روشن مي شود كه يك بررسي كلّي از آيات و دقت در قراين موجود در خود اين الفاظ صورت گيرد و نتيجه قطعي به دست آيد . از اين رو اهل تنزيه ، پس از انجام اين بررسي معتقد شده اند كه اين الفاظ ، كنايه ، استعاره و مجاز است . بحث تفصيلي آن در جاي خود است .

1 . طه : 5 .
2 . شوري : 7

68

* ( 10 ) *

قضا و قدر

اعتقاد به قضا و قدر ، از عقايد اسلامي است و در قرآن و حديث آمده است . ليكن بايد آن را تفسير و بررسي كرد ، به نحوي كه سر از جبر و سلب اختيار از انسان در نياورد . « قَدَر » عبارت است از اندازه گيري و مهندسي وجود يك چيز . خداوند متعال هر چيز را با اندازه خاصّي آفريده است : (إِنّا كُلَّ شَيْء خَلَقْناهُ بِقَدَر ) ( 1 ) .
و قضاء ، آن است كه كار به مرحله قطعي و حتمي برسد و در همان حال ، اراده و اختيار انسان در رسيدن كار به مرحله قضاء ، نقش دارد . انسان با انتخاب كاري از كارها ، سبب مي شود كه چيزي بر او حتمي و قطعي مي گردد .

1 . قمر : 49

69

* ( 11 ) *

انسان ، موجود مختار

انسان در هر مسأله هم كه خود را به ندانستن بزند ، نمي تواند در اين مسأله تجاهل كند كه در تصميم گيري نسبت به يكي از دو طرف يك كار ( انجام يا ترك ) با قدرتي كه خداوند به او سپرده است ، داراي اختيار است . كار او از يك جهت به خدا نسبت داده مي شود ، و از جهتي ديگر در همان وقت به خودش نسبت داده مي شود . نسبت به خدا داده مي شود از آن جهت كه با قدرت و تواني انجام مي دهد كه از سوي خدا به او داده شده است و به خودش نسبت داده مي شود ، چون با اختيار خود يكي از دو كار را برگزيده است . به همين خاطر از اهل بيت ( عليهم السلام ) نقل شده است كه :

« لا جبر ولا تفويض ، ولكن امرٌ بين الأمرين »

، نه جبر است نه تفويض ، بلكه امري ميان اين دو تاست .

70

* ( 12 ) *

ضرورت نبوّت عامّه

خداوند حكيم ، مردان شايسته اي را براي هدايت و سعادت مند ساختن انسان برگزيد . آنان همان پيامبران الهي اند كه فيض هدايت الهي به واسطه آنان بربندگان جاري شده است . بعثت انبيا براي رسيدن انسان به كمالي كه هدف خلقت اوست لازم است ، چرا كه عقل او هرچند در پيمودن راه كمال ، مؤثر و مفيد است ، ولي كافي نيست .
تفاوت ديدگاه و انديشه هاي بشري در اخلاق و اقتصاد و روابط اجتماعي و جوانب ديگر زندگي ، بهترين دليل است بر اينكه انسان از شناخت صحيح اين مسائل ناتوان است . خداوند مي فرمايد :
(كانَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ ) ( 1 )
« مردم در آغاز يك دسته بودند ، پس خداوند پيامبران را بشارت دهنده و بيم دهنده فرستاد و همراه آنان كتاب آسماني را به حق فرستاد ، تا در ميان مردم در آنچه اختلاف داشتند داوري كند . »

1 . بقره : 213

71

صفات انبيا

واسطه هاي فيض الهي صفاتي دارند كه آنان را از ديگران ممتاز مي سازد . مهمترين آن ها « عصمت » در سه مرحله است :
1 . عصمت در مرحله دريافت وحي و ابلاغ آن .
2 . عصمت از معصيت و گناه .
3 . عصمت از خطا در امور فردي و اجتماعي .
لزوم عصمت در اين سه مرحله ، دلايل عقلي و نقلي دارد كه در جاي خود آمده است .

72

* ( 13 ) *

نبوّت خاصّه

مقصود از نبوت خاصّه ، نبوت پيامبر اسلام حضرت محمد بن عبدالله ( صلّي الله عليه وآله ) است كه آخرين پيامبر است و كتاب او آخرين كتاب ها و رسالت او آخرين رسالت هاست و قرآن معجزه جاويدان او تا روز قيامت است . خداوند او را با اين معجزه ، ويژه ساخت ، چون آيين جاودان در گرو دليل جاويدان است ، از اين رو او را با كتابي فرستاد كه از هيچ سويي باطل در آن راه ندارد و جنّ و انس را تا قيامت با اين قرآن تحدّي كرد و فرمود :
(قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ اْلإِنْسُ وَالْجِنُّ عَلي أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْض ظَهِيراً ) ( 1 )
« بگو اگر انس و جنّ گرد آيند تا مانندي براي اين قرآن آورند ، نمي توانند مثل آن بياورند ، هرچند برخي پشتيبان بعض ديگر باشند . »

1 . اسراء : 88

73

* ( 14 ) *

معاد و قيامت

همه اديان آسماني بر اين نكته اتفاق دارند كه خداوند ، مردم را پس از مرگشان در روز قيامت زنده مي كند تا به كارهايشان پاداش دهد .
اعتقاد به قيامت از پايه هاي ايمان در اسلام است . خداوند مي فرمايد :
(أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَأَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ ) ( 1 )
« آيا پنداشتيد كه شمارا بيهوده آفريديم و شما به سوي ما باز گردانده نمي شويد ؟ »
مرگ ، پايان زندگي نيست ، بلكه انتقال از جهاني به جهان ديگر و از حياتي كوتاه به حياتي هميشگي است .
عالمان محقّق درباره معاد و دليل هاي قرآني و نقلي آن و عالم برزخ و درجات بهشت و مراتب دوزخ ، بحث هاي مفصلّي دارند . هر كه خواهان باشد ، به آن بحث ها رجوع كند .
اينها اصول كلّي شيعه اماميّه است كه با همه مسلمانان در آن ها مشترك است و به اختصار ، بيان كرديم .

1 . مؤمنون : 115

74

* ( 15 ) *

مسائل كلامي مخصوص شيعه اماميّه

شيعه يك سري اعتقادات ويژه در مسائل كلامي دارد كه اساس تشيع را تشكيل نمي دهد ، زيرا جوهره تشيع يك چيز است و آن اينكه مرجع سياسي و علمي پس از رحلت پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) اهل بيت اوست و كشتي نجات ، علي ( عليه السلام ) و فرزندان اويند . همچنان كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) فرموده است :
« مَثل خاندان من همچون كشتي نوح در قوم اوست . هر كس بر اين كشتي سوار شود نجات مي يابد و هر كس از آن جا بماند غرق مي شود . » ( 1 )
مسائل ويژه شيعه همه بحث هاي كلامي است ، مثلاً شيعه در ده اصل با معتزله تفاوت دارد و در شش اصل با اشاعره اختلاف دارد . از آنجا كه معتزله در جامعه اسلامي كنوني نقشي ندارد ، به مهمترين مسائل مورد اختلاف ميان شيعه و اشاعره اشاره مي كنيم :
1 . شيعه اماميه اتفاق نظر دارند كه صفات خدا در مفهوم ، غير از ذات خداست ، ولي در مصداق ، عين ذات اوست ، ليكن اشاعره مي گويند : صفات الهي قديم است ، جز اينكه ملازم و افزون بر ذات است .
2 . اماميه ، كارهاي بندگان را حقيقتاً و بدون مجاز و توسعه انديشي ، صادر از خود

1 . مستدرك حاكم : ج3 ، ص351

75
آنان مي دانند . انسان است كه خورنده ، زننده ، روزه دار و نمازگزار است ، بر خلاف اشاعره كه افعال بندگان را مخلوق خدا مي دانند و انسان در آن ها نقشي ندارد ، تنها محلّ فعل خداست .
3 . ديدن خدا در آخرت ، محال است ، چون لازمه چنين چيزي جسم بودن و جهت داشتن خداست ، بر خلاف ديدگاه اشاعره كه به رؤيت خدا در قيامت معتقدند .
4 . كلام خدا فعل خداست و حادث است نه قديم . ولي اشاعره آن را قديم مي دانند ، چون كلام نزد آنان امر نفسي و قائم به ذات است .
5 . اماميه به حسن و قبح عقلي معتقدند و مي گويند عقل مي تواند خوبي و زشتي برخي كارها را درك كند ، بر خلاف اشاعره .
انسان ، داراي هر آيين و مسلكي كه باشد و در هر جا زندگي كند ، خودش مي فهمد كه عدل خوب است و ظلم بد ، همچنين خوبي وفاي به عهد و بدي عهد شكني را تشخيص مي دهد و نيز خوبي احسان در مقابل احسان و زشتي بدي در مقابل نيكي را درك مي كند ، قرآن هم اين قدرت درك را براي انسان تأييد مي كند ، از اين رو بارها در خوبي و زشتي كارها مردم را به داور قرار دادن عقل فرا خوانده است . مي فرمايد :
(أَ فَنَجْعَلُ الْمُسْلِمِينَ كَالْمُجْرِمِينَ ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ ) ( 1 )
« آيا مسلمانان را همچون مجرمان قرار مي دهيم ؟ شما را چه مي شود ؟ چگونه داوري مي كنيد ؟ »
و مي فرمايد : (هَلْ جَزاءُ اْلإِحْسانِ إِلاَّ اْلإِحْسانُ ) ( 2 ) ، « آيا پادش نيكي ، جز نيكي است ؟ »
6 . بر اساس همين اصل ، خدا به عدالت توصيف مي شود و اينكه ستم نمي كند . خداوند فرموده است : (إِنَّ اللهَ لا يَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّة ) ( 3 ) « خداوند به اندازه سنگيني ذرّه اي هم

1 . قلم : 34 ـ 35
2 . الرحمان : 60
3 . نساء : 40

76
ستم نمي كند » ، چرا كه ظلم به خاطر يكي از اين سه عامل است :
1 . جهل ظالم به زشتي ستم .
2 . نياز ظالم به ظلم ، با آنكه مي داند زشت است .
3 . ستمگر ، غير حكيم و نا بخرد است .
هيچ يك از اين عوامل ، در ذات خداي سبحان راه ندارد .
از آنجا كه بيشتر دلايل كلامي به ويژه در آنچه به نبوت و امامت و معاد برمي گردد ، مبتني بر اين است كه عقل ، خوبي و بدي كارها را درك كند ، اين مسأله ( حسن و قبح عقلي ) جايگاه مهمي در بحث هاي اعتقادي يافته است .
اين ويژگي ها از آنجا كه بحث هاي كلامي و مخصوص علما و پژوهشگران است نه عموم مسلمانان ، نبايد دستاويزي براي تفرقه و دعوت به فرقه گرايي از سوي علماي اسلام باشد .

77

فصل سوم

معيار توحيد و شرك در عبادت

1 . استعانت از غير خداوند متعال

2 . درخواست شفاعت از مأذونان براي شفاعت

1 . حقيقت و معناي شفاعت
2 . بررسي آيات نفي كننده و اثبات كننده شفاعت
3 . محدوده شفاعت
4 . ثمره شفاعت
5 . شفاعت طلبي از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) و اوليا كه مأذون در شفاعتند

3 . نذر براي اوليا

4 . تبرّك به آثار اوليا

5 . زيارت قبور

6 . بناي بر قبور

7 . بناي مساجد بر قبور و نماز در آن ها

8 . گريه بر مرده

9 . توسّل به پيامبر

( صلّي الله عليه وآله )

و اوليا ، با همه اقسامش


79

معيار توحيد و شرك در عبادت

توحيد مراتبي دارد ، شرك هم به شكل هاي مختلفي است . آنچه محور بحث ما در اينجاست « توحيد در عبادت » است كه در مقابلش شرك در عبادت است . در فصل گذشته روشن شد كه توحيد در عبادت ، ميان همه اديان آسماني مشترك است و اگر اختلافي وجود دارد ، در تطبيق اين ضابطه بر بعضي موارد است . براي داوري درست در مواردي كه اختلاف انديشه وجود دارد ، بايد تعريفي منطقي و جامع از عبادت ارائه داد و جز با اين ، نمي توان اختلاف در آن موارد را برطرف ساخت ، از اين رو بايد ضابطه اي را كه از قرآن و سنت براي پرستش به دست مي آيد بيان كرد .
از گفته اهل لغت بر مي آيد كه عبادت ، يعني خضوع و كرنش . ( 1 )
اشكال اين تعريف اين است كه تعريف به اعمّ است ، زيرا عبادت مخصوص خداوند است . اگر عبادت به معناي خضوع باشد ، بايد هر نوع كرنشي در برابر غير خدا ممنوع باشد ، در نتيجه هر كرنش گر از دايره موحّدان بيرون مي افتد ، در حالي كه خداوند از خضوع فرشتگان براي آدم و كرنش فوق العاده يعقوب و فرزندانش در برابر يوسف خبر مي دهد و كرنش ملائكه نسبت به آدم را مي ستايد و از سر پيچي ابليس از فرمان سجود نكوهش مي كند :

1 . ر . ك : لسان العرب ، مفردات راغب ، قاموس محيط ( واژه عبد ) .

80
(فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ ) ( 1 ) « همه فرشتگان سجده كردند » .
و (وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَي الْعَرْشِ وَخَرُّوا لَهُ سُجَّداً ) ( 2 ) « يوسف پدر و مادرش را بر تخت خود بالا برد و آنان در برابر او به سجده افتادند » .
در آيه ديگري خطاب به ابليس مي فرمايد :
(قالَ يا إِبْلِيسُ ما لَكَ أَلاّ تَكُونَ مَعَ السّاجِدِينَ ) ( 3 )
« اي ابليس ، تورا چه مي شود كه با سجده كنندگان نيستي ؟ »
و چون ابليس عذر مي آورد كه ، من هرگز در برابر بشري كه از گِل خشكيده ، از گِل بد بويي كه او را آفريده اي سجده نمي كنم ، خداي سبحان او را مخاطب قرار مي دهد كه :
« پس بيرون شو ، همانا تو رانده شده اي » . ( 4 )
همه اينها مي رساند كه تنها خضوع و كرنش ـ چه به لفظ و بيان باشد ، چه به عمل و رفتار ـ عبادت نيست . پس براي حل مشكل بايد ضابطه اي كلي براي عبادت بيان كرد ، تا آن خضوعي كه نشان پرستش است ، با كرنش هاي ديگر متمايز باشد .
به طور خلاصه مي توان گفت ، عبادت به دو چيز تحقق پيدا مي كند :
1 . خضوع با بيان و عمل .
2 . اعتقاد به خدايي و پروردگاري آنكه در برابرش كرنش انجام مي گيرد و عقيده به اينكه سرنوشت كلّي يا جزئي كرنش كننده ، اكنون يا در آينده ، به دست اوست ، چه اين اعتقاد درست باشد آنگونه كه درباره خداوند است ، چه باطل باشد ، مثل آنچه در پرستش غير خداست . پس اگر در خضوع ، چنين اعتقادي نباشد ، پرستش نيست . خواهيم گفت كه همه موحدّان و مشركان در پرستش خود اعتقادي خاص نسبت به آن معبود

1 . حجر : 30
2 . يوسف : 100
3 . حجر : 32
4 . همان : 33 و 34

81
دارند ، چه آن معبود ، خداي سبحان باشد ، چه خدايان ادّعايي .
توضح اينكه : همه عبادت ها ، چه درست چه غلط ، از دو نكته بر خوردار است :
1 . كرنش در برابر معبود ، چه شايسته آن باشد مثل خداوند ، چه شايسته نباشد ، مثل بت ها ، اجرام آسماني مثل ستاره و ماه و خورشيد ، ارواح و مُثل مجرّد نوري . در همه اين مراحل ، عبادت همراه با كرنش است ، كاري كه با اعضايي مانند سر ، دست و . . . صورت مي گيرد . پرستشگر با همه يا بعضي از اعضاي خويش در برابر معبود ، كرنش مي كند . اين امري روشن است .
2 . اعتقاد خاص در مورد معبود ، كه آن عقيده ريشه كرنش ظاهري است .
بايد ديد آن عقيده اي كه در همه اين موارد وجود دارد ، چيست ؟
موحدان خداپرست ، خضوعشان ريشه در اين اعتقاد دارد كه خدا را آفريدگار جهان و انسان و مدبّر عالم مي شناسند ، خدايي كه در دنيا و آخرت همه چيز در دست اوست و جز او هيچ آفريدگار ، مدبّر و سررشته دار امور بندگان در دنيا و آخرت نيست . امّا در دنيا ، خلقت و تدبير و زنده كردن و ميراندن و فرستادن باران و فراواني و قحطي و همه آنچه « پديده طبيعي » به شمار مي رود كار خداست ، نه ديگري كه هيچ تأثيري در سرنوشت انسان ندارد .
امّا در آخرت ، شفاعت و آمرزش گناهان و اينگونه امور اخروي به دست خداي متعال است .
بنابراين ، عبادت ، كرنشي نشأت گرفته از اعتقاد به آفريدگاري و تدبير و سررشته داري معبود نسبت به انسان در دنيا و آخرت است .
اين وضعيت يكتا پرستان است . امّا مشركان عصر رسالت و قبل و بعد از آن هم خضوعشان در برابر معبودهايشان از همين عقيده سر چشمه مي گرفت و معتقد به ربوبيّت آنها بودند و اينكه سرنوشت عبادت كننده ، به دست آن معبودهاست .
از بعضي آيات برمي آيد كه عرب در دوران جاهليت ، در اعتقاد به آفريدگار ، موحّد بودند ، ليكن در تدبير و ربوبيّت مشرك بودند ، ومعتقد به ارباب به جاي يك ربّ

82
بودند و براي هر يك از آن ربّ ها شأني در عالم هستي قائل بودند . در قرآن است :
(وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَاْلأَرْضَ لَيَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِيزُ الْعَلِيمُ ) ( 1 )
« اگر از آنان بپرسي كه آسمان ها و زمين را چه كسي آفريد ، خواهند گفت : خداي توانا و دانا آفريد . »
از تأمّل در اين آيات ، اعتقاد دو گروه ( موحدان و مشركان ) روشن مي شود :
1 . موحّد ، عزّت را در دست خدا مي بيند و منطق او كلام خداوند است كه :
(فَلِلّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعاً ) . ( 2 )
ولي مشرك در عصر رسالت ، عزّت را به دست بت ها مي ديد . قرآن عقيده او را چنين حكايت مي كند :
(وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللهِ آلِهَةً لِيَكُونُوا لَهُمْ عِزًّا ) . ( 3 )
« جز خداوند را خدايان خويش گرفتند ، تا برايشان مايه عزّت باشد . »
2 . موحّد ، نصرت را به دست خدا مي بيند و پيوسته اين آيه را بر زبان تكرار مي كند :
(وَ مَا النَّصْرُ إِلاّ مِنْ عِنْدِ اللهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ ) . ( 4 )
« ياري جز از سوي خداي مقتدر حكيم نيست . »
ولي مشرك عصر رسالت ، معتقد بود كه ياري در دست خدايان دروغين است . خداوند مي فرمايد : (وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ يُنْصَرُونَ ) . ( 5 ) « جز خدا ،

1 . زخرف : 9
2 . فاطر : 10
3 . مريم : 81
4 . آل عمران : 126
5 . يس : 74

83
معبودهايي را به خدايي پذيرفتند ، شايد ياري شوند . »
3 . موحّد ، ايمان دارد كه امر تدبير دردست خداست . به فرموده قرآن :
(إِنَّ اللهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السّاعَةِ وَيُنَزِّلُ الْغَيْثَ ) ( 1 ) « علم به قيامت نزد خداوند است و باران فرو مي فرستد . » همچنان كه خشكسالي و فراواني هم به دست اوست .
(وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْء مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْص مِنَ اْلأَمْوالِ وَاْلأَنْفُسِ وَالثَّمَراتِ ) ( 2 ) ، « ما حتماً شما را با چيزي از ترس ، گرسنگي ، كاهش اموال و جان ها و ثمرات ، مي آزماييم . » ، ولي مشرك ، باران را از ستاره ها ، بلكه از بت ها درخواست مي كرد .
در سيره ابن هشام آمده است : عمرو بن لُحَيّ اولين كسي بود كه بت پرستي را به مكّه و اطراف آن وارد كرد . در مآرب ( سرزميني در بلقاء شام ) مردمي را ديد كه بت مي پرستيدند . از آنان پرسيد كه چه مي كنيد ؟ اين بت ها چيست كه آنها را مي پرستيد ؟ گفتند : اين بت ها را مي پرستيم و از آنها باران مي طلبيم ، به ما باران مي دهند و از آنان ياري مي طلبيم ، ياريمان مي كنند . گفت : آيا يكي از اين بت ها را مي دهيد كه به سرزمين عرب ببرم تا آن را بپرستند ؟
اينگونه بود كه از روش آنان خوشش آمد و بت بزرگي را با خود به مكه برد كه نامش « هُبل » بود . آن را بر بام كعبه نهاد و مردم را به پرستيدن آن فراخواند . ( 3 )
4 . موحّد ، آمرزش گناهان و شفاعت را به دست خدا مي داند . جز خدا كسي بخشاينده گناهان نيست و كسي جز با اذن او شفاعت نمي كند :
(فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَمَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللهُ ) ، ( 4 )
« براي گناهانشان آمرزش طلبيدند و كيست جز خدا كه گناهان را ببخشايد ؟ »
و (قُلْ لِلّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَاْلأَرْضِ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ) ( 5 )

1 . لقمان : 34
2 . بقره : 155
3 . سيره ابن هشام : ج1 ، ص76 ـ 77
4 . آل عمران : 135
5 . زمر : 44 .

84

« بگو همه شفاعت از آن خداست ، فرمانروايي آسمان ها و زمين از آن اوست . »

و (وَ لا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ ) ( 1 ) ، « آنان كه جز خدا را مي خوانند ، مالك شفاعت نيستند . » ، ولي مشرك معتقد است كه شفاعت به دست خدايان و معبودهاي دروغي است . گواه اين سخن ، نزول آيات ياد شده در ردّ پندار مشركان است كه معتقد بودند بت ها مقام شفاعت دارند . از اين رو در آيات ديگر اين عقيده را نفي مي كند :
(لا يَمْلِكُونَ الشَّفاعَةَ إِلاّ مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً ) ، ( 2 )
« مالك شفاعت نيستند ، مگر كسي كه پيماني نزد خدا گرفته باشد . »
(وَ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ عِنْدَهُ إِلاّ لِمَنْ أَذِنَ لَهُ ) ( 3 ) ،
« شفاعت نزد خدا سود نمي بخشد ، مگر براي آنكه خدا به او اذن دهد . »
و (وَ لا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ إِلاّ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ ) ( 4 ) ، « آنان كه جز خدا را مي خوانند ، آن معبودها مالك شفاعت نيستند ، مگر كسي كه به حق گواهي دهد . »
و نيز آمرزش گناهان را هم به دست اين معبودها مي داند . گواه اين ، توصيفي است كه خداي سبحان خود را به عنوان بخشاينده گناه (غافِرِ الذَّنْبِ ) ( 5 ) مي خواند .

خلاصه سخن

هر خضوع ، كرنش و درخواست ، از اين ريشه مي گيرد كه مورد كرنش را خدا يا پروردگار بدانيم و سرنوشت پرستشگر را به دست او بدانيم . چنين خضوعي عبادت

1 . زخرف : 86
2 . مريم : 87
3 . سبأ : 23
4 . زخرف : 86
5 . غافر : 3

85
است . پس اگر در پيشگاه خداي سبحان كرنش كند ، اين عبادت خداست و اگر براي غير خدا خضوع كند ، غير خدا را پرستيده است و مشرك خواهد بود .
در مقابل اين ، خضوع و كرنش و كاري است كه از چنين باوري سر چشمه نگرفته باشد . پس خضوع كسي در برابر يك موجود و احترام به او هر چند هم بسيار باشد ، تا همراه با اعتقاد به خدايي و پروردگاري او نباشد ، شرك و پرستش آن موجود نيست ، هر چند ممكن است حرام باشد ، مثل سجده عاشق براي معشوق يا زن در برابر شوهرش ، كه هر چند در آيين اسلام حرام است ، ولي پرستش نيست و حرمت آن جهت ديگري دارد . پس پرستش و حرام بودن ، دو چيز مختلف است .
با اين تحليل ، مي توان تعريف هاي مختلف براي عبادت را كه بيشتر مفسّران در ذيل آيه (إِيّاكَ نَعْبُدُ وَإِيّاكَ نَسْتَعِينُ ) گفته اند ، به ويژه سخن صاحب تفسير « المنار » را ارزيابي كرد .
وقتي تعريف عبادت و فرق آن با غير عبادت روشن شد ، مي تواني درباره كارهايي كه بهانه شده تا انجام دهندگان آن ها را به شرك متهم كنند ، به گمان اينكه اين عبادت است و چنين كسان غير خدا را مي پرستند ، داوري قطعي كني .
براي توضيح موضوع ، به بررسي تفصيلي اين موضوعات مي پردازيم .

86

* ( 1 ) *

استعانت از غير خداوند متعال

موحّد ، همان گونه كه جز خدا را نمي پرستد ، در زندگي دنيوي و اخروي خود نيز جز از خداوند ياري نمي طلبد . از اين روست كه خداوند ، توحيد در استعانت را به توحيد در عبادت عطف مي كند و مسلمان را فرمان مي دهد كه شب و روز در نمازهاي پنجگانه اش بگويد : (إِيّاكَ نَعْبُدُ وَإِيّاكَ نَسْتَعِينُ ) . جدا كردن اين دو و حرام دانستن عبادت غير خدا و جايز شمردن استعانت از غير خدا بر خلاف قرآن كريم است . مسلمان جز خدا را نمي پرستد و جز از او ياري نمي جويد .
اين از يك سو . از سوي ديگر ، همه خردمندان ـ چه موحّدان چه جز آنان ـ و پيامبران و اوليا همواره در زندگي دنيوي و معاشرت خويش ، از غير خدا كمك مي خواهند . حتي خداوند دستور مي دهد كه از غير خدا كمك بطلبيد ، مثل آيه : (وَاسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاةِ ) ( 1 ) « از صبر و نماز ، ياري بجوييد . »
از ذي القرنين هم حكايت مي كند كه از كساني كه در سرزمين قوم يأجوج و مأجوج بودند ، كمك خواست : (وما مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ فَأَعِينُونِي بِقُوَّة ) ( 2 ) « آنچه پروردگارم در اختيار من نهاده ، بهتر است پس مرا با نيرويي ياري دهيد . »

1 . بقره : 45
2 . كهف : 95

87
همچنين به مسلمانان فرمان مي دهد هر كس از شما كمك خواست ، او را كمك كنيد :
(وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوكُمْ فِي الدِّينِ فَعَلَيْكُمُ النَّصْرُ ) ( 1 )
پس چه بايد كرد ؟ از يك سو آيات قرآن ، ياري خواهي و استعانت را منحصر به خداوند مي داند ، از سوي ديگر دستور مي دهد از غير خدا كمك بخواهيد ! پس بايد حقيقت استعانتي را كه مخصوص خداي سبحان است بررسي كرد و تفاوت آن را از نصرت خواهي از غير خدا كه محور زندگي اجتماعي است مشخص نمود .
توضيح اينكه : ممكن است استعانت از غير خدا به دو صورت باشد :
1 . از يك عاملِ چه طبيعي يا غير طبيعي كمك بخواهيم ، با اين اعتقاد كه كار او مستند به خداست ، يعني آن عامل مي تواند بندگان را كمك كند و با قدرتي كه از سوي خدا و به اذن او دارد ، مشكلات مردم را حل كند .
اين نوع از استعانت ، در واقع جدا از استعانت از خدا نيست ، چون به طور ضمني اين اعتراف در آن نهفته كه خدا به آن عوامل ، آن اثر را داده و اجازه فرموده است و اگر بخواهد ، آن قدرت و اثر را از آن مي گيرد . وقتي كشاورز ، از عوامل طبيعي مثل خورشيد ، آب و كشت زمين كمك مي گيرد ، در واقع از خداوندي كمك گرفته كه به اين عوامل ، قدرت روياندن و به ثمر رساندن بذر و رساندن به حدّ كمال بخشيده است .
2 . از يك انسان يا عامل طبيعي يا غير طبيعي كمك بخواهد ، با اين اعتقاد كه آن را در وجودش ياكار و تأثيرش مستقل از خدا بداند . بي شك اين اعتقاد شرك است و چنين استعانتي پرستش به شمار مي رود . پس اگر كشاورز ، از عوامل ياد شده كمك گرفت ، با اين اعتقاد كه آن ها را در تأثير يا وجود ، يا مادّه ، يا در كار و قدرت ، مستقل پنداشت ، اين اعتقاد شرك است و چنين طلبي عبادت است .
از اين توضيح ، هدف دو دسته از آيات كه در مسأله استعانت است ، روشن مي شود :

1 . انفال : 72

88
دسته اوّل : استعانت را منحصر به خدا مي كند و تنها او را ياور و مددكار به حساب مي آورد نه ديگري را .
دسته دوم : ما را به يك سلسله از امور ياري كننده غير از خدا فرا مي خواند و آن ها را در كنار خدا ، نصرت بخش و ياري رسان مي شمارد . اگر جايگاه هر يك از دو گروه از آيات را درك كنيم ، ميان آن ها تعارض و اختلافي نيست . آن دسته از آيات كه استعانت را منحصر به خداوند مي داند ، ناظر به اين حقيقت است كه در صحنه هستي ، هيچ مؤثّر تام و مستقلّ و بدون اتكاء به ديگري نه در وجودش ، نه در كار و تأثيرش ، جز خداوند وجود ندارد . و آن دسته از آيات كه استعانت از غير خدا را جايز مي شمارد ، ناظر به اين است كه عواملي در جهان هست كه در وجود و كارش نيازمند خداوند است و هر كار مي كند ، با اذن و مشيّت و قدرت الهي انجام مي دهد و اگر خداي متعال آن قدرت را به آن ها نداده بود و خواست خدا بر استمداد از آن جريان نيافته بود ، هيج قدرتي بر هيچ كاري نداشت .
پس در همه مراحل به اين نحو كه گفته شد ، ياري كننده حقيقي خداوند است و از هيچ كس به عنوان اينكه ياري رساننده مستقل است نمي توان استعانت جست ، مگر از خداوند . از اين رو ، استعانت منحصر به خدا شده است . ليكن اين هرگز مانع استعانت از غير خدا به عنوان غير مستقل و متكّي به قدرت الهي نيست و چنين استعانتي هرگز منافات با آن استعانت انحصاري نيست ، چون :
اوّلا : استعانت مخصوص به خدا غير از استعانت از عوامل ديگر است . استعانت منحصر به خدا با اعتقاد به اين است كه او ذاتاً و بدون تكيه بر ديگري مي تواند ما را ياري كند ، در حالي كه استعانت از غير خدا به نحو ديگر و با اعتقاد به اين است كه ياري رساني او مستند و متكّي به قدرت الهي است نه به خودش و به نحو مستقل . استعانت به نحوه اول ويژه خداي متعال است و اين دليل نمي شود كه استعانت از نوع دوم هم مخصوص او باشد .
ثانياً : اينگونه استعانت ، جدا از استعانت از خداوند نيست ، بلكه عين همان است و موحّد كه همه هستي را از خدا و وابسته به خدا مي داند ، راهي جز اين ندارد .

89

* ( 2 ) *

درخواست شفاعت از مأذونان براي شفاعت

آيا شفاعت طلبي از آنان كه اذن شفاعت دارند ، پرستش آنان است و با توحيد منافات دارد ؟ يا اين درخواست دعا از آنان است ؟
بررسي اين مسأله در گرو بيان نكات زير است :
1 . حقيقت و معناي شفاعت چيست ؟
2 . بررسي آيات اثبات كننده و نفي كننده شفاعت .
3 . محدوده شفاعت .
4 . آثار و نتيجه شفاعت .
5 . شفاعت طلبي از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) و اوليا كه مأذون در شفاعتند .
و اينك بررسي اين مسائل ، يكي پس از ديگري :

اوّل : حقيقت و معناي شفاعت

شفاعت آن است كه رحمت و آمرزش و فيض الهي از راه اولياي خدا و بندگان برگزيده او به مردم برسد و اين موضوع شگفتي نيست . همانگونه كه هدايت الهي كه از فيض هاي خداوند است ، در اين دنيا از راه پيامبران و كتب آسماني او به مردم مي رسد ، آمرزش الهي نيز در قيامت ، از همين راه به گنهكاران مي رسد و بعيد نيست كه مغفرت او در روز رستاخيز ، از راه بندگان خوبش هم به آنان برسد ، چرا كه خداوند دعاي آنان را در

90
زندگي دنيوي سبب آمرزش قرار داده و در آيات قرآن به اين نكته تصريح شده است . فرزندان يعقوب چون خاضعانه نزد پدر خويش باز گشتند ، گفتند :
اي پدر ، ما خطا كرده ايم ، براي ما آمرزش بطلب (قالُوا يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنّا كُنّا خاطِئِينَ ) . ( 1 )
يعقوب نيز پاسخ داد كه براي شما از خدا آمرزش خواهم خواست ، كه او آمرزنده و مهربان است :
(سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ ) . ( 2 )
اين مسأله اختصاص به حضرت يعقوب ندارد . پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) نيز از كساني بود كه دعايش در حق گنهكاران مستجاب مي شد . به فرموده قرآن :
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوّاباً رَحِيماً ) ( 3 )
« اگر آنان كه به خويش ستم كردند ، نزد تو مي آمدند و از خدا آمرزش مي طلبيدند و پيامبر هم براي آنان آمرزش مي طلبيد ، خداوند را توبه پذير و مهربان مي يافتند . »
يا آيه ديگري مي فرمايد :
(وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ ) ( 4 ) « بر آنان دعا كن ، كه دعاي تو مايه آرامش آنان است . »
اين آيه و آيات مشابه مي رساند كه آمرزش الهي گاهي توسّط واسطه هايي همچون

1 . يوسف : 97
2 . همان : 98
3 . نساء : 64
4 . توبه : 103

91
پيامبران به بندگانش مي رسد ، گاهي هم بي واسطه . و اين حقيقت وقتي روشن مي شود كه بدانيم دعا ، بخصوص دعاي صالحان ، در سلسله نظام علت و معلول ، اثر دارد و علّت تنها در علت هاي واقع در چهار چوب حسّ خلاصه نمي شود و در عالم هستي مؤثرهايي بيرون از احساس و حواس ما وجود دارد كه گاهي حتي از فكر ما هم دور است .
خداوند مي فرمايد : (وَ النّازِعاتِ غَرْقاً وَالنّاشِطاتِ نَشْطاً . . . فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً ) . ( 1 ) و به اين عوامل تدبيرگر سوگند مي خورد .
مقصود از اين مدبّرات چيست ؟ آيا مختص به تدبير كننده هاي طبيعي و مادي است يا فراگيرتر از آن ها ؟
از أميرالمؤمنين ( عليه السلام ) روايت شده كه آن ها را به فرشتگان نيرومندي تفسير فرموده كه خداوند كار جهان و تدبير امور هستي و زندگي را به آنان سپرده و با اذن او كار مي كنند . همانگونه كه واجب است به اين مدبرات ايمان داشته باشيم ، هرچند چگونگي تدبير و حقيقت تأثير آن ها را ندانيم ، ايمان به تأثير دعا در جلب آمرزش الهي و دفع عقاب هم لازم است ، هرچند چگونگي تأثيرش را ندانيم .
عقيده به شفاعت اوليا ، نوعي اميد به رحمت خدا و آرزومندي بخشايش و لطف اوست . اسلام دريچه هاي اميد را به روي گنهكار پشيمان گشوده است ، تا به سوي پروردگارش برگردد و با اطمينان و اعتماد راه تكاملي خود را بپيمايد .
يكي از اين دريچه ها توبه و انابت و استغفار است . دريچه ديگر ، شفاعت براي گنهكاران است ، شفاعتي كه طبق رهنمود قرآن و حديث و معيارهاي ديني شامل آنان مي شود ، و برق اميد را در دل عاصيان پديد مي آورد و جلوي نااميدي آنان را گرفته ، روح عمل و نشاط در آنان برمي انگيزد .
معناي اين ، زمينه سازي براي گنهكاران و آسان نمودن خلاف به اميد شفاعت نيست ، چون كه شفاعت ، شرايط و حدودي دارد و مطلق و بي قيد و شرط نيست تا همه

1 . النازعات : 1 ـ 5

92
گناهكاران را شامل شود ، بلكه نقش آن كاشتن بذر اميد و آرزو در دل هاست ، تا وقتي كه اصل ، عمل است و انجام واجبات و ترك محرمات .

دوم : بررسي آيات نفي كننده و اثبات كننده شفاعت

به اجماع همه علماي اسلام ، در روز قيامت شفاعت براي پيامبر اعظم ( صلّي الله عليه وآله ) و هر كس كه خداوند اذن شفاعت دهد ثابت است و كسي منكر اين نيست ، مگر آنكه معاند است ، يا از قرآن و معارف اسلامي بي خبر است . ليكن آيات شفاعت ، برخي نفي كننده است ، بعضي اثبات كننده . گاهي با غفلت از مقصود آيات ، به دسته اول تمسّك مي شود تا شفاعت را نفي كنند . اينك بررسي و تفسير اين آيات :
آيات شفاعت چند دسته است :

دسته اول : نفي كننده شفاعت

در قرآن كريم تنها يك آيه است كه ظاهر آن شفاعت را به نحو مطلق نفي مي كند :
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمّا رَزَقْناكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لا بَيْعٌ فِيهِ وَلا خُلَّةٌ وَلا شَفاعَةٌ وَالْكافِرُونَ هُمُ الظّالِمُونَ ) ( 1 )
« اي اهل ايمان ، از آنچه به شما روزي داديم انفاق كنيد ، پيش از آنكه روزي برسد كه در آن روز ، نه داد وستدي است ، نه دوستي و نه شفاعت ، و كافران همان ستمگرانند . »
ولي دقت در ذيل آيه (وَ الْكافِرُونَ هُمُ الظّالِمُونَ ) ثابت مي كند كه آنچه نفي شده است ، شفاعت در حق كافران است ، افزون بر اينكه خداوند در آيه بعد ، شفاعت با اذن او را ثابت مي كند :
(مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ ) ( 2 )
« كيست كه جز با اذن او نزد او شفاعت كند ؟ . »

1 . بقره : 254
2 . همان : 255

93

دسته دوّم : نفي شفاعت مورد اعتقاد يهود

خداوند مي فرمايد :
(يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَأَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَي الْعالَمِينَوَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْس شَيْئاً وَلا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ وَلا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَلا هُمْ يُنْصَرُونَ ) ( 1 )
« اي بني اسرائيل ! ياد كنيد نعمت مرا كه بر شما عطا كردم و شما را بر جهانيان برتري دادم و از روزي پروا كنيد كه كسي مجازات ديگري را نمي پذيرد و نه از او شفاعت پذيرفته مي شود و نه غرامت از او گرفته خواهد شد و نه آنان ياري مي شوند . »
وحدت سياق ، حكم مي كند كه هدف ، نفي شفاعت باطل باشد كه يهود در آن دوره مي پنداشتند ، يعني اعتقاد به شفاعت ، بدون هيچ شرطي در شفاعت كننده و شفاعت شونده . اين كجا و شفاعت تعيين شده كجا ؟

دسته سوم : نفي صلاحيت بت ها براي شفاعت

عرب جاهلي چون معتقد به شفاعت بت ها نزد خدا بودند ، آن ها را مي پرستيدند . در اين زمينه آيات فراواني است كه به يكي بسنده مي كنيم :
(أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللهِ شُفَعاءَ قُلْ أَ وَلَوْ كانُوا لا يَمْلِكُونَ شَيْئاً وَلا يَعْقِلُونَ ) ( 2 )
« آيا جز خدا شفيعاني گرفته اند ؟ بگو : آيا هر چند آنها مالك چيزي نباشند و شعوري نداشته باشند . باز هم از آنان شفاعت مي طلبيد ؟ »

1 . بقره : 47 ـ 48
2 . زمر : 44

94

دسته چهارم : انحصار شفاعت در خدا و عدم شركت ديگري

خداوند مي فرمايد :
(قُلْ لِلّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَاْلأَرْضِ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ) ( 1 )
« بگو همه شفاعت از آن خداست ، فرمانروايي آسمان ها و زمين از آن اوست ، سپس به سوي او بازگردانده مي شويد . »
روشن است كه خدا نزد كسي براي كسي شفاعت نمي كند ، چون او برتر از هر چيز است ، و هر چيز در پيشگاه او خاضع است . پس معناي اينكه همه شفاعت از آن اوست اين است كه خداي سبحان مالك مقام شفاعت است و هيچ كس جز با اجازه او شفاعت نمي كند . پس اين آيه ، هم نفي عقيده مشركين است كه براي غير خدا شفاعت قائل بودند ، هم نفي اعتقاد يهود و نصاري است كه به شفاعت مطلق و بي قيد و شرط در مورد شفاعت كننده و شفاعت شونده معتقدند . شفاعت از آن خداست و برآن سلطه دارد و جز خدا مالك آن نيست و اين منافات ندارد با اينكه بندگاني باشند كه چون مورد رضايت الهي اند ، اذن شفاعت داشته باشند . اين معني در دسته بعد مي آيد .

دسته پنجم : شفاعت به اذن خدا

آياتي هست كه به روشني دلالت بر شفاعت كساني با اذن الهي دارد . امّا اينكه آنان كيانند ؟ قرآن از آنان چيزي نمي گويد . اينك آيات :
1 . (مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ ) ( 2 ) ، « كيست كه نزد خدا شفاعت كند ، مگر به اذن او . »
2 . (ما مِنْ شَفِيع إِلاّ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ ) ( 3 ) ، « هيچ شفيعي نيست ، مگر پس از اجازه او . »

1 . زمر : 44
2 . بقره : 255
3 . يونس : 3

95
3 . (لا يَمْلِكُونَ الشَّفاعَةَ إِلاّ مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً ) ( 1 ) « مالك شفاعت نيستند ، مگر كسي كه نزد خداوند ، عهد و پيماني گرفته باشد . »
پس فرق ميان شفاعت مردود و شفاعت مأذون روشن شد . شفاعتِ مطلق ، يعني شفاعت بدون اذن خدا يا شفاعت بت ها ، مردود است و شفاعت ديگران كه خدا به آنان اذن داده و نزد پروردگار عهدي گرفته اند ، شفاعت مقبول است .

شرايط شفيع

قرآن كريم ، شفاعت بت ها را كه عرب آنها را به دروغ مي پرستيدند رد مي كند و مي گويد : آنان كه از خود نمي توانند دفاع كنند ، چگونه مي توانند در حق پرستندگانشان شفاعت كنند ؟ هدف آيات نفي كننده شفاعت ، شفاعت اين ها و شفاعت مطلقي است كه اهل كتاب به آن معتقدند ولي شفاعت پذيرفته ، شفاعت گروهي است از بندگان ويژه خدا كه با شرايط خاصّي شفاعتشان نزد خدا قبول مي شود . در روايات اسلامي نام شفيعان و شرايط شفاعت نسبت به شفاعت شوندگان آمده است .
اهل كتاب ، به خصوص يهود به شفاعت مطلق و بي قيد در مورد شفاعت شوندگان اعتقاد داشتند و مي گفتند در قيامت ، مطيع و گنهكار ، به شفاعت پيامبران و اوليا به بهشت مي روند . اين عقيده به خاطر باورهاي نادرستي بود كه ميانشان رايج بود . از جمله :
1 . خود را ملّت برگزيده مي دانستند ، آنگونه كه قرآن از قول آنان نقل مي كند :
(وَ قالَتِ الْيَهُودُ وَالنَّصاري نَحْنُ أَبْناءُ اللهِ وَأَحِبّاؤُهُ ) ( 2 ) ، « يهود و نصاري مي گفتند : ما فرزندان خدا و دوستان اوييم . »
2 . معتقد بودند تنها چند روز محدود عذاب خواهند شد :

1 . مريم : 87
2 . مائده : 18

96
(وَ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النّارُ إِلاّ أَيّاماً مَعْدُودَةً ) ( 1 ) ، « ما را آتش لمس نمي كند ، مگر روزهايي چند . »
و عقايد ديگري كه زمينه اعتقاد به شفاعت آزاد بي قيد و شرط شده بود ، بويژه نسبت به شفاعت شوندگان . با اينكه قرآن شفاعت در حق كسي را كه ارتباط ايماني با خدا ندارد و به او يا به يكتايي خدا يا به قيامت عقيده ندارد و در زمين فساد مي كند و به بندگان خدا ظلم مي نمايد ، يا ارتباط معنوي با شفيعان را گسسته است ، نفي مي كند . چنين كساني هيچ بهره اي از شفاعت نمي برند . خداوند مي فرمايد :
1 . (نَسُوا اللهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ ) ( 2 ) ، « خدا را فراموش كردند ، خدا هم آنان را از ياد خودشان برد . »
2 . (قالَ كَذلِكَ أَتَتْكَ آياتُنا فَنَسِيتَها وَكَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسي ) ( 3 ) ، « گفت : اينگونه آيات ما براي تو آمد و تو آن ها را فراموش كردي ، امروز هم تو فراموش مي شوي . »
3 . (فَالْيَوْمَ نَنْساهُمْ كَما نَسُوا لِقاءَ يَوْمِهِمْ هذا ) ( 4 ) « امروز هم ما آنان را از ياد مي بريم همانگونه كه آنان ديدار امروزشان را فراموش كردند . »
در برخي آيات به بعضي از آنان كه اذن شفاعت دارند اشاره شده است كه تنها يك آيه مي آوريم :
(وَ كَمْ مِنْ مَلَك فِي السَّماواتِ لا تُغْنِي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً إِلاّ مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللهُ لِمَنْ يَشاءُ وَيَرْضي ) ( 5 )
« چه بسا فرشتگاني در آسمان هاكه شفاعت آنان به هيچ كاري نمي آيد ، مگر پس از آنكه خداوند به هركس بخواهد و بپسندد ، اجازه دهد . »

1 . بقره : 80 .
2 . حشر : 19
3 . طه : 126
4 . اعراف : 51
5 . نجم : 26

97
با بررسي روايات شيعه و اهل سنت درباره شفاعت ، روشن مي شود كه يكي از مفاهيم اصيل در قرآن و روايات ، شفاعتِ محدود و مأذون است .

سوم : محدوده شفاعت

شفاعت مطلق و بي قيد و شرط را يهود و نصاري و مشركان معتقد بودند ، امّا شفاعتي كه قرآن آن را پذيرفته ، شفاعتي است كه شرايطي در شفيع ، در شفاعت شده و در مورد شفاعت دارد .
امّا شفيع ، هر چه هم نزد خداوند ، رتبه و منزلت داشته باشد ، جز با اذن و رضايت خدا شفاعت نمي كند . آيات ياد شده ، بر اين شرط دلالت مي كرد .
امّا شفاعت شده بايد به وسيله ايمان به خدا و يكتايي او و ايمان به پيامبران الهي و كتب آسماني ، پيوند خود را با خدا استوار سازد و از كساني نباشد كه دستشان آلوده به جنايت شده و در گناهان غرق شده اند . اين شرط ها و محدوده ها در روايات شيعه و اهل سنّت بيان شده كه حتي مجال ذكريك دهم آن ها هم نيست . تنها به ذكر چند نمونه اكتفا مي كنيم :
1 . پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : « نزديك ترين شما به من در فرداي قيامت و شايسته ترين شما براي برخورداري از شفاعتم كسي است كه از همه راستگوتر ، امانت دارتر ، خوش اخلاق تر و نزديك تر به مردم باشد . » ( 1 )
2 . امام صادق ( عليه السلام ) فرمود : « اي گروه شيعه ! از گناه دست برنمي داريد و از شفاعت ما سخن مي گوييد ! به خدا سوگند كسي كه مرتكب اين گناه ( زنا ) شود به شفاعت مانمي رسد تا آنكه رنج عذاب به او برسد و هراس دوزخ را ببيند . » ( 2 )
3 . امام كاظم ( عليه السلام ) فرمود : چون وفات پدرم حضرت صادق ( عليه السلام ) فرارسيد ، به من فرمود :

1 . تيسير المطالب ، سيد يحيي زيدي : ج1 ، ص442
2 . كافي : ج5 ، ص469

98
« پسرم ! هركس نماز را سبك بشمارد به شفاعت ما نمي رسد . » ( 1 )
امّا نسبت به مورد شفاعت بايد گفت كه شرك و الحاد مورد شفاعت قرار نمي گيرد . خداوند مي فرمايد : (إِنَّ اللهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ ) ( 2 )
« خداوند ، شرك ورزيدن به او را نمي آمرزد و جز آن را براي هركس بخواهد مي بخشايد . » براي اطلاع بيشتر به روايات رجوع شود .

چهارم : ثمره شفاعت

آيا نتيجه شفاعت ، آمرزش گناهان گنهكار است ، يا افزايش ثواب و بالارفتن درجات مطيعان ؟
بسياري از مسلمانان به اوّلي عقيده دارند ، گروهي از متكلّمان معتزله هم دوّمي را معتقدند . دليل بر قول اول اين است كه شفاعت ، از مفاهيم ابداعي اسلام نيست ، بلكه مفهومي بوده كه ميان مشركان ، يهود و نصاري از اهل كتاب رواج داشته است . مفهوم رايج شفاعت قبل از اسلام ، همان است كه قرآن كريم آن را مطرح كرده است . شفاعت پذيرفته همان شفاعت رايج پيش از نزول قرآن است ، البته با شرايط و حدودي ، دليل اين مطلب روايتي است كه شيعه و اهل سنت از پيامبر اعظم ( صلّي الله عليه وآله ) روايت كرده اند كه فرمود :

« اِدَّخرتُ شَفاعتي لأهلِ الكبائِرِ مِن اُمّتي »

( 3 )
« شفاعتم را براي صاحبان گناهان كبيره از امتم ذخيره كرده ام . »
پنجم : شفاعت طلبي از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) و اوليا كه مأذون در شفاعتند
مفهوم روشن شفاعت نزد عامّه ، دعاي شفيع و طلبيدن او از خداوند است كه گناهان بندگانش را ـ اگر شايسته بخشايشند ـ بيامرزد . پس درخواست شفاعت از شفيع ، به

1 . كافي : ج3 ، ص270
2 . نساء : 48 و 116
3 . سنن ابن ماجه : ج2 ، ص1441 و . . . .

99
درخواست دعا از او براي آن هدف برمي گردد . آيا اشكالي دارد كه از برادر مؤمن درخواست دعا كني ؟ تا چه رسد به درخواست از پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) كه به تصريح آيات قرآن ، دعايش مستجاب است و ردّ نمي شود . ( 1 ) آنچه روشن مي كند كه شفاعت پيامبر ، دعاي او در حق شفاعت شده است ، روايتي از پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) است كه فرمود :
« هيچ كس نيست كه بميرد و گروهي از مسلمانان كه تعدادشان به صد نفر برسد براي او شفاعت كنند ، مگر اينكه شفاعت آنان در مورد او پذيرفته شود . » ( 2 )
شارح كتاب ، تعبير « يَشْفَعون له » را تفسير كرده به اين كه براي او دعا كنند . تعبير « شُفِّعوا فيه » را هم تفسير كرده به اينكه : شفاعتشان پذيرفته مي شود .
از عبدالله بن عباس نيز روايت شده كه گويد : شنيدم كه پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) مي فرمود :
« هيچ مسلماني نيست كه بميرد و چهل نفر موحّد بر جنازه او بايستند ، مگر آنكه خداوند شفاعت آنان را درباره او مي پذيرد . » ( 3 )
پس وقتي شفاعت خواهي از صالحان به معناي درخواست دعاست ، هركس نيز از پيامبر شفاعت بطلبد ، همين معني را قصد مي كند . ( 4 ) وقتي رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) زنده بود و در مدينه مي زيست ، درخواست دعا از پيامبر از سوي اصحاب ، معنايش درخواست شفاعت بود . هرچند نام آن متفاوت است ، ليكن حقيقت آنها يكي است . پس از انتقال از دنيا به جهان برزخ نيز معناي شفاعت خواهي همان درخواست دعاست ، نه چيز ديگر . پس اگر يك نفر باديه نشين به مسجد او مي آمد و از آن حضرت مي خواست كه برايش استغفار كند ، از او شفاعت نزد خدا را طلبيده بود . اگر آن شخص پس از رحلت او مي آمد و مي گفت : اي پيامبر ! نزد پروردگار برايم استغفار كن ، يا مي گفت : نزد خداوند شفاعتم

1 . نساء : 64 ، منافقون : 5
2 . صحيح مسلم : ج4 ، ص53 ، ط مصر .
3 . همان .
4 . اگر شفاعت معناي ديگري داشت ، مثل تصرّف تكويني در دل گنهكاران و تصفيه آنان در برزخ و مواقف قيامت اين يك معناي عقلي است كه تنها برخي از افراد اندك متوجه آن مي شوند .

100
كن ، مفهوم همه اين ها يكي است ، هرچند در ظاهر مختلف باشد . پذيرش درستي يكي و تشكيك در درستي آن ديگري مثل آن است كه دو چيز به هم پيوسته را از هم جدا كنيم .
تا اينجا روشن شد كه شفاعت خواهي يعني درخواست دعا از شفيع ، واين امري پسنديده در دين است و فرقي نمي كند كه از شفيع ، در حال حياتش درخواست شود ، يا پس از وفاتش ، چون از مرز درخواست دعا فراتر نمي رود . امّا اينكه فايده داشته باشد يا نه ، موضوعي است كه اينجا جاي بحث آن نيست .
اين گونه درخواست دعا و شفاعت ، در زمان هاي گذشته از سوي پيشينيان صالح نيز انجام گرفته است كه نمونه هايي ياد مي شود :
پيشينيان و درخواست شفاعت از پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله )
1 . احاديث اسلامي و سيره مسلمانان نشان مي دهد كه چنين درخواستي هم جايز است و هم در زمان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) وجود داشته است . از انس نقل شده است كه : از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) درخواست كردم در روز قيامت مرا شفاعت كند . فرمود : شفاعت مي كنم . گفتم : يا رسول الله ، تو را در كجا بجويم ؟ فرمود : اولين جايگاهي كه مرا مي جويي ، بر صراط است . ( 1 )
او از پيامبر اعظم ( صلّي الله عليه وآله ) درخواست شفاعت مي كند ، بي آنكه بر ذهن او بگذرد كه اين درخواست ، با اصول اعتقادي او ناسازگار است .
2 . سواد بن قارب ، يكي از اصحاب پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) به آن حضرت مي گويد :
شفيع من باش ، روزي كه شفاعت كسي هيچ سودي براي سواد بن قارب نخواهد داشت ( 2 ) .
3 . سيره نگاران و مورّخان نقل كرده اند : مردي از قبيله حمير مي دانست كه پيامبر

1 . صحيح ترمذي : ج4 ، ص621 ، كتاب صفة القيامه ، باب 9
2 . فكن لي شفيعاً يوم لا ذو شفاعة بِمُغن فتيلاً عن سواد بن قارب .
الاصابه : ج2 ، ص95 ، الروض الأنف : ج1 ، ص139 ، بلوغ الارب : ج3 ، ص299 ، عيون الأثر : ج1 ، ص72

101
بزرگوار اسلام ( صلّي الله عليه وآله ) در سرزمين مكه به دنيا خواهد آمد و چون مي ترسيد كه عمر ، مجال ديدارش را ندهد ، نامه اي نوشت و آن را به يكي از بستگانش سپرد ، تا وقتي پيامبر مبعوث مي شود به او بدهد . در آن نامه از جمله چنين آمده بود :
« اگر تو را درك نكردم ، پس روز قيامت شفاعتم كن و فراموشم منماي » ، چون نامه به دست پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) رسيد ، فرمود : « آفرين به برادر صالحم تُبّع » . ( 1 )
اينكه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، آن خواستار شفاعت را برادر صالح ناميد ، روشن ترين دليل بر آن است كه درخواست شفاعت با اصول اعتقادي تعارضي ندارد .
4 . شيخ مفيد از ابن عباس روايت مي كند كه چون اميرمؤمنان ( عليه السلام ) پيامبر خدا را غسل داد و كفن كرد ، صورتش را باز كرد و گفت : « پدر و مادرم فدايت ، پاكيزه زيستي و پاكيزه مردي . . . ما را نزد پروردگارت ياد كن . » ( 2 )
سيدرضي در نهج البلاغه روايت كرده است كه علي ( عليه السلام ) هنگام غسل پيامبرخدا ( صلّي الله عليه وآله ) ، گفت : « پدر و مادرم فدايت ، ما را نزد پروردگارت ياد كن و ما را به خاطر داشته باش » . ( 3 )
5 . روايت است كه چون پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) رحلت نمود ، ابوبكر آمد و چهره پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) را گشود ، خود را به روي وي افكند و بوسيد و گفت : « پدر و مادرم فدايت ، پاك زيستي و پاك مردي ، اي محمد ! ما را نزد پروردگارت ياد كن و به ياد ما باش . » ( 4 )
اين شفاعت خواهي از پيامبر است ، در همين دنيا پس از رحلت او . عرب ، تعبير « ما را نزد پروردگارت ياد كن » را در شفاعت طلبي به كار مي برد . در داستان حضرت يوسف هم آمده است كه از هم بند زنداني كه ساقي پادشاه بود ، چنين خواست و گفت :
(اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ ) ( 5 ) « مرا نزد صاحبت ياد كن . »
6 . در پايان ، نوشته دكتر عبدالملك سعدي را مي آوريم كه در كتاب خود به نام

1 . مناقب ابن شهر آشوب : ج1 ، ص12 ، سيره حلبيّه : ج2 ، ص88
2 . المجالس ، شيخ مفيد ، مجلس دوازدهم ، ص103
3 . نهج البلاغه ، خطبه 235
4 . سيره حلبيه : ج3 ، ص474 چاپ بيروت .
5 . يوسف : 42

102
« البدعة في مفهومها الاسلامي الدقيق » مي گويد : شفاعت طلبي از پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) به صورت كلّي و بدون قيد ، پس از اذان يا هنگام ديگر ، در سنّت آمده است . بعضي از اصحاب نيز از آن حضرت چنين درخواست كردند و آن حضرت نهي نكرد . احاديث در اين زمينه و مناسبت هاي متعدد ، بسيار است كه برخي را مي آوريم :
مصعب اسلمي گويد : يكي از غلامان ما نزد پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) رفت و گفت : درخواستي دارم حضرت فرمود : چيست ؟ گفت : مي خواهم مرا از كساني قرار دهي كه روز قيامت شفاعتشان مي كني . فرمود : اين را چه كسي به تو ياد داده است ؟ گفت : كسي به من نگفته ، خودم چنين خواسته ام . فرمود : تو از كساني هستي كه روز قيامت شفاعتشان مي كنم ( به نقل هيثمي در مجمع الزوائد و روايت طبراني ) .
هيثمي در اين موضوع ، احاديث بسياري نقل كرده است . ( 1 )
اين در دوران حيات پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) بود . امّا پس از رحلت آن حضرت ، آيا مي توان از آن حضرت ، به خصوص در برابر قبر مطهرش و هنگام سلام دادن بر او شفاعت طلبيد ؟ از آنجا كه بدون ترديد ثابت است كه مردگان در عالم برزخ مي شنوند و سخن مي گويند و دعا مي كنند ، به ويژه حضرت رسول ( صلّي الله عليه وآله ) وقتي به او سلام مي دهند ، روح مطهرش جواب مي دهد ، پس فرقي در شفاعت طلبي ميان زمان حيات و پس از مرگ و در حيات برزخي نيست و هر كه ادعاي ممنوعيت دارد بايد دليل بياورد . ( 2 )

دو شبهه

مخالفان شفاعت دو شبهه ذكر كرده اند كه آن ها را همراه تحليلي مي آوريم :

1 ـ شفاعت طلبي مشركان از بت ها

دليل دوم قائلان به حرمت شفاعت طلبي از شفيعان اين است كه قرآن كريم علّت

1 . مجمع الزوائد : ج10 ، ص369 ، صحيح مسلم : ج1 ، ص289
2 . البدعة في مفهومها الاسلامي : ص105 ـ 106

103
شرك بت پرستان را شفاعت طلبي از بت هايشان مي داند و مي فرمايد :
(وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَلا يَنْفَعُهُمْ وَيَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَاللهِ ) ( 1 )
« جز خدا چيزهايي را مي پرستند كه نه به آنان زيان مي رساند و نه سود مي بخشد و مي گويند : اينها شفيعان ما نزد خداوندند . »
براين اساس ، شفاعت طلبي از پيامبران يا اوليا نيز مثل شفاعت خواهي از بت ها شرك است . ( 2 )
پاسخ آن است كه :
1 . ميان شفاعت خواهي از بت ها و از اولياي صالح خدا تفاوت اساسي وجود دارد . مشركان كه از بت هايشان طلب شفاعت مي كردند ، براساس اين عقيده بود كه بت ها را خدا مي دانستند ، يا مي پنداشتند كار خدا به آنان سپرده شده است ، در حالي كه موحّدان در اين شفاعت خواهي معتقدند كه شفيعان بندگان خالص خدايند و خداوند به خاطر پرستش خالصانه اين منزلت و مقام را به آنان عطا كرده است . چگونه مي توان اين دو درخواست را يكي دانست ؟
2 . مشركان ، طبق آيه اي كه ياد شد ، در آغاز بت ها را مي پرستيدند ، سپس از آنان شفاعت طلبيدند ، در حالي كه موحّدان جز خداي يكتا و بي شريك را نمي پرستند . البته پس از آنكه در مقابل خداوند خضوع مي كنند و به او ايمان دارند ، از اولياي صالح الهي درخواست شفاعت مي كنند ، به خاطر آنكه خداوند به آنان اذن شفاعت داده است .
پس نمي توان كار مؤمنان را مثل عمل مشركان و از يك مقوله دانست و اين نه اساس درستي دارد و نه بر دليل برهاني و مستند علمي استوار است .

1 . يوسف : 18
2 . ر . ك : كشف الشبهات : ص14

104

2 . بيهوده بودن شفاعت خواهي از مرده

اين ، آخرين دليلي بود كه منكران شفاعت به آن استناد مي كردند كه نمي توان از اوليا و صالحان درخواست شفاعت كرد .
جواب آن است كه : در بحث حيات برزخي ثابت كرديم كه شهدا زنده اند و نزد پروردگارشان روزي مي خورد . پس وقتي شهيدان نزد پروردگارشان زنده اند ، پيامبر شهيدان به طريق اولي نزد پروردگارش زنده است ، پس درخواست شفاعت از او بيهوده نيست ، چون زنده است و روزي مي خورد و سخن ما را مي شنود و به اذن پروردگار ، جايگاه مارا مي بيند .
بر فرض تسليم به اينكه پيامبران و صالحان و شهيدان مرده اند و سخن ما را نمي شنوند و جايگاه ما را نمي بينند ، نهايت چيزي كه در شفاعت طلبي از آنان خواهد داشت ، آن است كه كاري لغو باشد نه حرام ، آن گونه كه پيروان تفكر وهابيت ادّعا دارند . گواه بر اين نكته اين است كه كسي كه در حال غرق شدن است ، دست به هرچيزي مي افكند تا خود را نجات دهد . روشن است كه كار او لغو و بي ثمر است ، در عين حال هيچ دانش آموزي تا چه رسد به يك استاد را نمي بيني كه آن غريق را مشرك و مرتكب كار حرام بداند .

105

* ( 3 ) *

نذر براي اوليا

نذر آن است كه انسان خود را ملزم و متعهد كند كه اگر حاجتش بر آورده شد ، كاري را انجام دهد . مثلاً بگويد : براي خداست برعهده من كه اگر در امتحان قبول شدم ، ختم قرآن كنم . اين همان نذر شرعي است و بايد نذر براي خداوند باشد و براي غير او جايز نيست .
گاهي در ضمن نذر ، متعهد مي شود كه ثواب آن كار را به يكي از نزديكانش مثل پدر و مادر ، يا اوليا و انبيا اهدا كند و مي گويد : براي خدا نذر مي كنم كه قرآن را ختم كنم و ثواب آن را به فلاني اهدا كنم . اينكه مي گويد « براي خدا » و آنكه مي گويد « به فلاني » با هم متفاوت است . در اوّلي هدف نذر مطرح است ، يعني تقرّب به خداوند ، در دوّمي بيانِ موردِ بهره مندي از نذر است .
اين گونه نذر ميان مسلمانان رايج است . كاري را براي خدا نذر مي كنند و ثواب آن را به يكي از اولياي خدا و بندگان صالح هديه مي كنند ، گاهي هم عبارت را مختصر مي كنند و مي گويند : اين گوسفند ، نذر پيامبر ، و مقصود جهت سود بردن از آن نذر است .
قرآن كريم هم پر است از هر دو گونه كاربرد نذر . خداوند از قول همسر عمران چنين حكايت مي كند :

106
(رَبِّ إِنِّي نَذَرْتُ لَكَ ما فِي بَطْنِي مُحَرَّراً ) ( 1 ) « خداوندا آنچه را كه در رحم دارم براي تو نذر كردم كه آزاد براي خدمت خانه تو باشد . »
تعبير براي تو نذر كردم ، مثل آن است كه بگويد : براي خدا نماز خواندم ، براي خدا نذر كردم .
نيز خداوند مي فرمايد :
(إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَالْمَساكِينِ ) ( 2 ) « صدقات ( زكات ) براي فقيران و بينوايان است » براي فقرا يعني براي بهره مندي آنان . مثل آنكه هنگام نذر با تعبير كوتاه مي گوييم : اين براي پيامبر ، يا براي امام . سعد بن عباده هم وقتي چاهي كند ، آب آن را نذر مادرش كرد و گفت : اين براي ام سعد . پس با اين تفسير ، روشن مي شود كه نذر براي اوليا و صالحان مانعي ندارد .
براي روشن تر شدن مطلب ، سخن بعضي از متفكران و علماي اسلام را مي آوريم .
خالدي مي گويد : مسأله دائر مدار نيّت نذر كنندگان است و هر عملي به نيت است . اگر قصد نذر كننده ، خود مرده و تقرّب به اوست جايز نيست بالاتفاق . و اگر قصدش تقرّب به خداست ، ولي براي بهره بردن زندگان و ثوابش هم براي كسي كه به سود او نذر كرده است ، چه نوع خاصّي از نفع بردن را معين كرده باشد يا به طور مطلق گفته باشد و در عرف به نحوي باشد كه به مصرف خاصي يا براي نزديكان ميّت برگردد ، در اين صورت واجب است به چنين نذرهايي وفا شود . ( 3 )
غرامي گويد : هر كس از حال مسلماناني كه چنين نذرهايي مي كنند جويا شود ، مي بيند كه مقصود آنان از قرباني ها و نذرها براي اموات ، انبيا و اوليا ، صدقه از جانب آنان و اهداي ثوابش به آنان است . اجماع اهل سنّت بر اين است كه صدقه زندگان براي مردگان سودمند است و به آنان مي رسد . احاديث در اين مورد ، هم صحيح و

1 . آل عمران : 35
2 . توبه : 60
3 . صلح الإخوان ، خالدي : ص102 به بعد .

107
مشهور است . ( 1 )
ابوداود از ميمونه نقل مي كند كه پدرش به پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) گفت :
يا رسول الله ! نذر كرده ام كه اگر فرزند پسري برايم به دنيا آيد بالاي « بوانه » ، تعدادي شتر قرباني كنم . ( راوي گويد : چنين مي دانم كه گفت : پنجاه شتر ) .
پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : آيا چيزي از بت ها آنجا هست ؟
گفت : نه . فرمود : به آنچه براي خدا نذر كرده اي وفا كن . ( 2 )
از اين كه پيامبر از وجود بت ها در مكاني كه قرباني مي كنند مي پرسد ، معلوم مي شود كه نذر حرام ، آن است كه طبق عادت مردم دوران جاهليت براي بت ها نذر شود . خداوند هم مي فرمايد :
(وَ ما ذُبِحَ عَلَي النُّصُبِ . . . ذلِكُمْ فِسْقٌ ) ( 3 ) « حيواناتي كه در برابر بت ها ذبح مي شود حرام است ، اين فسق است . »
هر كس كه از وضع زائران عتبات مقدسه و حرم هاي اولياي الهي با خبر باشد مي داند كه آنان براي خدا و رضاي او نذر مي كنند و قرباني ها را با نام خداي متعال و با هدف بهره مندي صاحب قبر از ثواب آن و استفاده فقرا از گوشت قرباني ها ذبح مي كنند .

1 . فرقان القرآن : ص133
2 . سنن ابي داود : ج2 ، ص81
3 . مائده : 3

108

* ( 4 ) *

تبرك به آثار اوليا

تبرّك در لغت ، مشتق از « بركت » به معناي افزوني در نعمت است .
امّا در اصطلاح آن است كه موحّدان ، از رهگذر تبرّك به پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) و بندگان صالح خدا و تبرك به آثار باقي مانده از آنان ، درخواست افاضه نعمت و افزايش بركت كنند . معناي اين آن نيست كه تبرك جوينده ، راه ها و اسباب طبيعي را براي رسيدن به خواسته هايش به روي خود ببندد ، بلكه در همان حال كه به علل و اسباب طبيعي تكيه مي كند ، راه تبرك را در برابر خود باز مي گذارد ، تا از اين طريق ، به فيض الهي كه از اين مجرا نازل مي شود ، افزون بر آنچه از راه اسباب طبيعي مي رسد ، دست يابد .
مسلم است كه ميان آثار پيامبران و صالحان و خيراتي كه انسان از اين راه به دست مي آورد رابطه مادي وجود ندارد ، ليكن همانگونه كه گفته شد فيض هاي الهي بربندگان گاهي از غير مجراي طبيعي افاضه مي شود ، آنجا كه اراده الهي بر اين باشد كه حاجت هاي يك انسان مؤمن را از راه تبرّك به پيامبر يا آثار بازمانده از او برآورده سازد . آيات قرآن كريم و روايات فراواني بر اين حقيقت تأكيد دارد . افزون بر اينكه هيچ مانع عقلي نيست كه آثار پيامبر و صالحان در اجابت خواسته هاي انسان اثر گذار باشد . اينك برخي از آياتي كه در اين زمينه است :

109
1 . تبرّك به مقام ابراهيم ( عليه السلام )
خداوند ، بعضي از سرزمين هايي را كه بدن دعوتگران توحيد را لمس كرده ، عبادتگاه به شمار آورده است ، مثل آنكه « مقام ابراهيم » را نمازخانه قرار داده و فرموده است :
(وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ وَأَمْناً وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّي ) ( 1 )
« خانه كعبه را محل بازگشت مردم و مركز امن قرار داديم و از مقام ابراهيم ، عبادتگاهي براي خود انتخاب كنيد . »
بي شك ، نماز از بعد ذاتي فرقي نمي كند كه در اين جايگاه خوانده شود ، يا نقاط ديگر مسجد . ولي « مقام ابراهيم » به سبب وجود ابراهيم پيامبر ، امتياز ديگري يافته و جاي متبرّكي شده است . از اين رو نمازگزار به خاطر تبرك به آن مكان پاك ، نمازش را آنجا برگزار مي كند .
در جاي ديگري از قرآن ، خداوند متعال « مسعي » ـ مسافت ميان صفا و مروه ـ را محلّ عبادت مي شمارد و اين نيست مگر به سبب آنكه بانوي پاك و يكتا پرستي همچون « هاجر » ، با قدم هاي مبارك خود هفت بار اين زمين را در جستجوي آب ، لمس كرده است و اين مسأله علتي جز اين ندارد كه به اين سرزمين مقدس كه جزئي از بدن مادر حضرت اسماعيل را لمس كرده است ، تبرك جويند .
2 . پيراهن يوسف ( عليه السلام ) و بينايي يعقوب ( عليه السلام )
يعقوب پيامبر ، مدتي طولاني در رنج هجران فرزند عزيزش يوسف ( عليه السلام ) بود و در آن مدّت آن قدر گريست كه به تعبير قرآن كريم ، چشمانش سفيد ( و نابينا ) شد : (وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ ) ( 2 ) .

1 . بقره : 125
2 . يوسف : 84

110
اراده الهي بر آن شد كه به واسطه پيراهن فرزندش يوسف ، بينايي يعقوب را به او برگرداند . خداوند از زبان يوسف ( عليه السلام ) چنين نقل مي فرمايد :
(اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا فَأَلْقُوهُ عَلي وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيراً ) . ( 1 )

« اين پيراهن مرا ببريد و به صورت پدرم بيندازيد ، بينا مي شود . »

شكي نيست كه پيراهن يوسف ، از جهت موّاد و شكل ، با پيراهن هاي ديگر فرقي ندارد ، ولي خواست خدا آن بود كه فيض الهي از اين راه به بنده اش يعقوب برسد . قرآن با صراحت اين حقيقت را چنين بيان مي كند :
(فَلَمّا أَنْ جاءَ الْبَشِيرُ أَلْقاهُ عَلي وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً ) ( 2 )
« چون مژده دهنده آمد ، آن پيراهن را به صورت او افكند ، پس او بينا شد . »

3 . تابوت سكينه بني اسرائيل

حضرت موسي ( عليه السلام ) در اواخر عمر شريفش ، الواح مقدّس را كه در بردارنده شريعت او بود ، همچنين زره ، سلاح و آثار ديگرش را در صندوقي گذاشت و صندوق را به وصيّ خود « يوشع بن نون » سپرد . از همين جا آن صندوق نزد بني اسرائيل اهميت ويژه اي يافت . در جنگ هايي كه ميان آنان و دشمنانشان پيش مي آمد ، آن صندوق را به عنوان تبرك با خود مي بردند و به سبب آن از خداوند نصرت مي طلبيدند و تا وقتي كه آن صندوق ميان آنان بود ، با عزّت مي زيستند . امّا وقتي كه در دين سست شدند و تأثير عامل بازدارنده اخلاقي در ميان ايشان كم شد ، دشمنانشان توانستند آنان را شكست دهند و آن صندوق مقدس را هم به غارت ببرند .
چون خداي سبحان پس از مدتي طالوت را به عنوان پادشاه و فرمانده بني اسرائيل برگزيد ، پيامبرشان به ايشان گفت : نشانه صدق او و اينكه طالوت از سوي خداوند به

1 . يوسف : 93
2 . همان : 96

111
فرماندهي تعيين شده است ، آن است كه صندوق را نزد شما مي آورد . قرآن در اشاره به اين داستان مي فرمايد :
(وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ التّابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَبَقِيَّةٌ مِمّا تَرَكَ آلُ مُوسي وَآلُ هارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلائِكَةُ إِنَّ فِي ذلِكَ لاَيَةً لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ ) ( 1 )
« پيامبرشان به آنان گفت : نشانه فرمانروايي او آنست كه تابوت را براي شما مي آورد ، در آن مايه آرامشي از سوي خداست و بازمانده اي از آنچه خاندان موسي و خاندان هارون برجا گذاشته اند . آن صندوق را فرشتگان حمل مي كنند . به يقين در اين موضوع ، نشانه اي است ، اگر اهل ايمان باشيد . »
دقت در آيه مي رساند كه قرآن كريم ، از زبان پيامبر نقل مي كند كه بني اسرائيل به آن صندوق تبرك مي جستند و آن قدر ارزش و شرافت داشته كه فرشتگان آن را حمل مي كردند . اينك مي پرسيم : اگر اين كار ، با اصول توحيد ، ناسازگار است ، چگونه آن پيامبر ، اين خبر را به صورت يك مژده به آنان نقل مي كند ؟

4 . تبرك به جايگاه اصحاب كهف

وقتي مؤمنان و يكتاپرستان ، مخفي گاه جوانمردانِ « اصحاب كهف » را يافتند ، با خود مي انديشيدند كه چه كنند ؟ همه اتفاق نظر داشتند كه بر قبور آنان مسجدي بسازند تا محلّ عبادت باشد و وسيله اي براي تبرك جستن به عبادت در كنار آن پيكرهاي مطهّر گردد . قرآن كريم چنين نقل مي كند :
(قالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلي أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً ) ( 2 )
« آنان كه از راز آنان آگاه شدند ، گفتند : برمدفن آنان مسجدي مي سازيم . »

1 . بقره : 248
2 . كهف : 21

112
مفسران مي گويند هدف از ساختن مسجد ، برپايي نماز و تبرك به اجساد مطهّر آنان بوده است .
به اين چهار آيه بسنده مي كنيم . دقت در اين آيات ما را از يك اصل علمي و قرآني روشن آگاه مي كند و آن اينكه گاهي خواست الهي بر اين مي شود كه نعمت ها ، مواهب مادي و معنوي را از خلال اسباب و عوامل طبيعي به بشر افاضه كند ، بدون آنكه ميان امور مادي و معنوي تفاوتي باشد ، مثل آنكه اراده الهي تعلّق گرفته تا بشر را از راه اسباب طبيعي هدايت كند ، از اين رو پيامبران را به عنوان بشارت دهنده و بيم دهنده فرستاده است . ولي در همان حال ، گاهي نيز اراده خدا بر اين تعلّق مي گيرد كه فيض خويش را از راه ها و اسباب غيرطبيعي جاري سازد . تبرّك يكي از آن راه هاي غيرطبيعي است كه انسان به آن روي مي آورد تا فيض الهي و نعمت پروردگار را به دست آورد .
براساس همين روش ، مسلمانان به آثار پيامبر اعظم ( صلّي الله عليه وآله ) و به موي شريف او و به قطرات آب وضوي آن حضرت و به جامه و ظرف و لمس بدن مطهّرش تبرك مي جستندكه نمونه هاي آن در روايت ها آمده است . پس تبرّك ، سنتي شد كه صحابه به آن عمل مي كردند و تابعان و صالحان بعدي نيز از آنان پيروي كردند .
ابن هشام ، در بخش مربوط به صلح حديبيّه مي گويد : قريش ، عروة بن مسعود ثقفي را نزد رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) فرستادند . او در برابر پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) نشست و چون آگاهي يافت كه پيامبر قصد دارد به سوي مكّه برود ، نزد قوم خود بازگشت و آنچه را ميان او و پيامبر گذشته بود ، گزارش داد ، سپس افزود : محمّد وضو نمي گيرد مگر آنكه اصحابش براي برگرفتن آب وضوي او مي شتابند و از موي حضرت چيزي نمي افتد مگر آنكه آن را برمي دارند . سپس گفت : اي قريش ! من كسري و قيصر و نجاشي را در دوران زمامداري شان ديده ام ، به خدا سوگند هرگز پادشاهي را ميان مردم خود ، همچون محمد در ميان اصحابش نديده ام ، گروهي را ديدم كه هرگز او را در برابر هيچ چيز تسليم نمي كنند . پس ببينيد

113
چه مي كنيد ! ( 1 )
تعدادي از علماي اسلام ، كتاب هايي در زمينه موارد تبرّك اصحاب به آثار پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) تأليف كرده اند كه عنوان آنها چنين است :

« التبرك بتحنيك الأطفال » ،

« التبرّك بالمسح والمسّ » ،

« التبرّك بفضل وضوئه وغسله » ،

« التبرك بِسؤر شرابه وطعامه » .

تبرّك اصحاب تنها به موارد ياد شده ( مسح و لمس ، آب وضو و غسل ، نيم خورده آب و غذا ) منحصر نمي شد ، بلكه به آبي كه آن حضرت دست مبارك خود را در آن وارد مي كرد و آبي كه از ظرفي مي نوشيد ، به موي او ، عرق او ، ناخن او ، ظرفي كه از آن مي نوشيد ، جاي دهان مباركش ، منبر او ، دينارهايي كه عطا مي كرد ، و به قبر او تبرك مي جستند . عادت مسلمانان بر تبرك به قبر شريف او و صورت بر آن نهادن و گريستن در كنار قبرش بود .
علامه محقق ، محمد طاهر بن عبدالقادر از علماي مكه ، كتابي به نام « تبرّك الصحابه » تأليف كرده و در آن گفته است : همه اصحاب پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) اجماع بر تبرك به آثار پيامبر خدا و كوشش در گردآوري آن ها داشتند و آنان هدايت يافتگان و پيشگامان صالح بودند ، به موي پيامبر ، به آب وضو و عرق و جامه و ظرف و بدن شريف او و آثار ديگر آن حضرت تبرك مي جستند . تبرك به بعضي از آثار او در زمان حياتش اتفاق افتاده و حضرت آن را پذيرفته و ردّ نكرده است . اين به روشني دلالت بر مشروعيّت آن دارد و اگر مشروع و جايز نبود ، حتماً از آن نهي مي كرد و برحذر مي داشت . اخبار صحيح و اجماع اصحاب ، هم دلالت بر مشروعيت آن مي كند ، هم گواه ايمان استوار تبرك جويندگان و شدّت علاقه آنان به پيامبر اعظم ( صلّي الله عليه وآله ) و پيروي از اوست . همچون سخن

1 . سيره نبويه ، ابن هشام : ج2 ، ص314

114
شاعري كه گفته است :
من به ديار و سرزمين ليلي گذر مي كنم ،
اين ديوار و آن ديوار را مي بوسم ،
محبتِ سرزمين نيست كه دلم را برده است ،
بلكه محبّتِ آنكه ، ساكن اين ديار است . ( 1 )

1 . تبرك الصّحابه : ص50 ( امرّ علي الديار ، ديار ليلي . . . )

115

* ( 5 ) *

زيارت قبور

زيارت قبور پيامبران و اوليا ، آثار تربيتي و اخلاقي مهمي دارد ، چرا كه ديدار گورستان هايي كه در بردارنده شمار بسياري از افرادي است كه در اين دنيا زيسته ، سپس به سراي آخرت كوچيده اند ، جلوي طمع و حرص بر دنيا را مي گيرد و چه بسا رفتار انسان را عوض مي كند ، در نتيجه ظلم و زشتي را رها كرده به خدا و آخرت روي مي آورد . از اين رو پيامبر اعظم ( صلّي الله عليه وآله ) مي فرمايد :

« زُوروا القبورَ فانّها تُذَكِّركُم بالآخرة »

( 1 ) ، قبرها را زيارت كنيد ، چون شما را به ياد آخرت مي اندازد .
البته از برخي روايات بر مي آيد كه روزي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) از ديدار قبرها نهي كرد ، سپس اجازه داد و شايد آن نهي ، ملاك ديگري داشته و آن اين كه بيشتر مردگان آن روز ، از مشركان بودند و پيامبر خدا هم از زيارت آنان نهي كرد ، و چون مسلمانان زياد شدند ، به اذن خداوند آن را اجازه داد و فرمود : پيشتر شما را از زيارت قبور نهي كرده بودم ، پس اينك آن ها را زيارت كنيد ، چون شما را نسبت به دنيا بي رغبت مي كند و يادآور آخرت است . ( 2 )
عايشه گويد : پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) اجازه داد كه قبرها زيارت شود . و گويد : پيامبر ( صلّي الله عليه وآله )

1 . شفاء السّقام : ص107
2 . سنن ابن ماجه : ج1 ، ص117

116
فرمود : پروردگارم به من فرمان داد تا به بقيع بروم و برمردگان آن ديار استغفار كنم . گفتم : يا رسول الله هنگام زيارت بقيع چه بگويم ؟ فرمود بگو :

« السلام علي اهل الدّيار مِن المؤمنين و المؤمناتِ ، يَرحم اللهُ المُستَقدمين منّا والمستأخرينَ ، اِنّا انْ شاء اللهُ بِكم لاحِقون »

( 1 )
در كتب حديثي اهل سنّت ، صورت زيارت نامه هايي كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) آن را هنگام زيارت بقيع گفته ، آمده است . مؤلف كتاب « الفقه علي المذاهب الاربعه » گويد :
زيارت قبور براي پندگيري و ياد آخرت مستحب است و روز جمعه مؤكد است . سزاوار است كه زائر ، به دعا و نيايش مشغول باشد ، از مردگان عبرت بگيرد و براي مرده قرآن بخواند ، كه طبق قول صحيح تر ، اين [ خواندن قرآن ] براي مرده سودمند است و هنگام ديدن قبور بگويد :

« السّلام عليكم دار قوم مؤمنين و انّا ان شاء الله بكم لاحقون »

و در اين زيارت فرقي نيست كه گورستان ها نزديك باشد يا دور ( 2 ) ، بلكه سفر براي ديدار قبور مردگان ، به ويژه مزار صالحان مستحب است .
اين ها سخنان فقهاي مذاهب چهارگانه پيرامون زيارت قبور است . ( 3 )
زيارت قبر پيامبر ( صلّي الله عليه وآله )
همه آنچه گفته شد ، درباره زيارت قبور مسلمانان بود . امّا زيارت قبر پيامبر و امامان و شهدا و شايستگان ، بي شك نتايج سازنده اي دارد كه به آن اشاره مي كنيم . و نيز احاديثي را ياد مي كنيم كه درباره زيارت قبورشان است ، تا بحث هم آميخته به تحليل

1 . صحيح مسلم : ج2 ، ص64 : سلام بر مردان وزنان مؤمن اهل اين ديار . رحمت خدا بر ما و چه آنان كه پيشتر رفتند ، چه آنان كه از پي مي آيند ، ما به خواست خدابه شما خواهيم پيوست .
2 . مگر حنبلي ها كه مي گويند اگر قبور دور باشد ، زيارت آن ها مباح است ، نه مستحب .
3 . الفقه علي المذاهب الاربعه : ج1 ، ص540

117
باشد ، هم همراه دليل .
امّا تحليل : زيارت قبور اين شخصيت ها نوعي سپاس و تقدير از فداكاري هاي آنان است ، واعلام به نسل حاضر است تا بدانند كه اين ، پاداش كساني است كه راه حق و هدايت و فضيلت و دفاع از عقيده را مي پويند . اين هدف ، نه تنها ما را به زيارت قبورشان برمي انگيزد ، بلكه به ماندگاري نام و خاطره هاي آنان و حفظ آثار و برپايي جشن ها و مراسم به ياد ميلادشان مي انجامد و برپايي مجالس و ايراد سخنراني هاي سودمند در ايام رحلتشان را در پي دارد و اين نكته بر هر عاقل هوشياري روشن است .
از همين جاست كه ملت هاي زنده ، به زيارت مدفن پيشوايان و شخصيت هاي خود مي شتابند كه جان و مالشان را در راه نجات مردم و آزادي آنان از چنگال استعمارگران و ستمگران فداكرده اند و براي زنده نگه داشتن ياد آنان مجالس برپا مي كنند و بر ذهن هيچ كدامشان نمي گذرد كه اينگونه بزرگداشت ها پرستش آنان است . بزرگداشت خاطره شخصيت ها كجا و پرستش آنان كجا ؟ اين بزرگداشت ، ارج نهادن به تلاش هاي آنان است ، ولي عبادت ، خدا شمردن و ربّ گرفتن آنان است ، آيا كسي از ما يا ديگران هست كه اين دو را در هم آميزد ؟ هرگز ، به شرط آنكه در مقوّمات و مفهوم اصلي عبادت و تعريف آن كه در دو بخش گذشته بود ، نيك بنگرد .
اينك كه آثار سازنده زيارت قبور به نحو مطلق و زيارت قبور اوليا و نيكان روشن شد ، به رواياتي مي پردازيم كه به زيارت پيامبر اعظم ( صلّي الله عليه وآله ) تشويق مي كند : پيشوايان مذاهب چهارگانه و راويان و حديث نگاران آنان در مجموعه هاي حديثي ، روايات فراواني درباره زيارت قبر پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) نقل كرده اند كه به پاره اي از آنها اشاره مي شود : ( 1 )
1 . عبدالله بن عمر روايت كرده است كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : هركس قبر مرا زيارت كند ، شفاعتم براي او واجب مي شود .
2 . عبدالله بن عمر : هركه مرا زيارت كند و جز زيارت من انگيزه اي نداشته باشد . بر

1 . اين احاديث به صورت مرفوعه ، از قول پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) نقل شده است .

118
من است كه او را روز قيامت شفيع باشم .
3 . عبدالله بن عمر : هركس حج گزارد و قبر مرا پس از وفاتم زيارت كند ، همچون كسي است كه مرا در حال حياتم زيارت كرده است .
4 . عبدالله بن عمر : هركه خانه خدا را زيارت كند و مرا زيارت نكند به من جفا كرده است .
5 . عمر : هر كس قبر مرا يا مرا زيارت كند ، شفيع او يا گواه او خواهم بود .
6 . حاتم بن ابي بلتعه : هركس پس از وفاتم مرا زيارت كند ، گويا مرا در حال حياتم ديدار كرده است .
7 . ابوهريره : هركس پس از وفاتم مرا زيارت كند ، گويا مرا در حال حيات زيارت كرده است و هركه مرا زيارت كند ، روز قيامت شفيع يا شاهد و گواه او خواهم بود .
8 . انس بن مالك : هركس در مدينه به خاطر خدا مرا زيارت كند ، شفيع او خواهم بود .
9 . انس بن مالك : هركس مرا در حال ممات زيارت كند ، گويا مرا در حال حيات ديدار كرده است و هركس قبر مرا زيارت كند ، شفاعت او در روز قيامت بر عهده من است و هيچ كس از امتم كه وسعت و توان مالي داشته باشد ولي مرا زيارت نكند ، معذور نيست .
10 . ابن عباس : هركس مرا در حال مرگم زيارت كند ، چونان كسي است كه مرا در حال حيات ديدار كرده است و هركس مرا زيارت كند تا آنجا كه به قبر من برسد ، روز قيامت ، شاهد يا شفيع او خواهم بود .
اين ده حديث را حديث نگاران روايت كرده اند و اسناد همه را تقيّ الدين سبكي ( متوفاي 756 هـ ) در كتاب « شفاء السقام » خود آورده و آن ها را صحيح دانسته است . هركه جوياي تفصيل است به آنجا رجوع كند . ( 1 )

1 . شفاء السّقام في زيارة خير الأنام ، باب اول ، احاديث زيارت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) . نيز ر . ك : وفاء الوفا بأحوال دار المصطفي : ج4 ، ص1336

119

* ( 6 ) *

بناي بر قبور

مقصود از قبور ، قبرهاي پيامبران ، شهدا ، امامان و اولياي الهي است كه در دل مؤمنان جايگاه والا دارند . آيا بناي بر اين قبور جايز است يا نه ؟
اين مسأله نيز همچون دو موضوع گذشته ، ارتباطي با عقيده اسلامي ندارد تا معيار توحيد و شرك باشد ، بلكه از مسايل فقهي است و حكم آن يا اباحه ، يا كراهت ، يا استحباب يا غير آن است . براي يك مسلمان آگاه ، درست نيست كه آن را وسيله اي براي تكفير و نسبت شرك دادن قرار دهد . چه بسيار مسايل فقهي كه سخن فقيهان درباره آن ها متفاوت است و خوشبختانه در اين مسأله فقهاي مذاهب چهارگانه تسنن و فقهاي مذهب شيعه اختلاف ندارند و دليلشان بر جواز بناي بر قبور آن شخصيت ها ، سيره عملي مسلمانان از زمان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) تا امروز است .
الف . مسلمانان پيكر مطهر رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) را در همان اتاق سقف دار خودش دفن كردند و نسبت به آن بقعه شريف هم عنايت ويژه اي داشتند كه در كتاب هاي تاريخ مدينه به ويژه در كتاب « وفاء الوفاء » سهمودي آمده است . ( 1 )
بناي كنوني روضه نبوي در سال 1270 هـ ساخته شده و الحمدلله همچنان پابرجاست

1 . وفاء الوفا بأخبار دار المصطفي : ج2 ، ص458 فصل 9

120
و به خواست خدا از ويراني محفوظ خواهد ماند . اگر بناي بر قبور حرام بود ، مسلمانان پيكر آن حضرت را در جايي وسيع و بي سقف به خاك مي سپردند .
ب . بناي بر قبور از زمان صحابه تا كنون ، سيره رايج ميان مسلمانان بوده است . سفرنامه ها توصيف قبور موجود در مدينه را كه بر روي آن ها قبه هايي بوده و روي قبرها سنگ نوشته هايي حاوي نام هاي آنان بوده ياد مي كند . برخي از آن ها را در اينجا مي آوريم :
1 . مسعودي ( متوفاي 445 هـ ) درباره حرم ها و قبه هاي بقيع مي نويسد :
روي قبور آنان در اين نقطه از بقيع ، سنگي است كه بر آن نوشته است :
بسم الله الرحمن الرحيم ، ستايش از آن خداي از بين برنده امت ها و احياگر استخوان هاست . اين قبر فاطمه دختر رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) است كه سرور زنان عالم است و قبر حسن بن علي و علي بن حسين و محمد بن علي و جعفر بن محمد است . ( 1 )
2 . سبط ابن جوزي ( متوفاي 654 هـ ) در تذكرة الخواص ، ص311 شبيه آن را نوشته است .
3 . تلمساني مدينه منوّره و بقيع را در قرن چهارم توصيف مي كند و مي نويسد :
وقتي كه از درگاه آن بالا رفتي ، سمت راست تو قبر حسن بن علي است كه بر روي آن نوشته است : اين قبر حسن بن علي است كه كنار مادرش فاطمه ( عليها السلام ) به خاك سپرده شد . ( 2 )
4 . محمد بن محمود بن نجار ( متوفاي 643 هـ ) در « اخبار مدينة الرسول » مي نويسد : در يك قبه بلند بزرگ و قديمي ساز در اول بقيع كه دو در دارد و يكي از درها هر روز جهت زيارت آنان گشوده مي شود . ( 3 )
5 . جهانگرد پرآوازه ، ابن جبير ( متوفاي 614 هـ ) در سفرنامه خويش در وصف بقيع مي نويسد : در مقابل قبر مالك ، قبر ابراهيم پسر پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) قرار دارد كه روي آن قبه اي

1 . مروج الذّهب : ج2 ، ص288
2 . مجلة العرب ، شماره 5 ـ 6 ، مورّخه 1393هـ .
3 . اخبار مدينة الرسول ، به كوشش صالح محمد جمال ، مكه مكرمه ، سال 1366هـ .

121
سفيد است و سمت راست آن قبر پسر عمر خطاب و در برابر آن قبر عقيل بن ابي طالب و عبدالله بن جعفر و در مقابل آن مقبره همسران پيامبر قرار دارد و در آنجا بقعه كوچكي است كه مدفن سه تن از فرزندان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) است و مقبره عباس بن عبدالمطلب ، حسن بن علي ( عليه السلام ) كه بارگاه بلندي است قرار گرفته كه نزديك در بقيع است ، طرف سر امام حسن نزديك پاي عباس است و قبر اين دو از سطح زمين بالاتر و پوشيده از سنگ هاي زيبا و چسبيده و ميخكوبي شده و خوش منظره است . قبر ابراهيم پسر پيامبر نيز همين گونه است . نزديك اين قبه عباسي ، اتاقي است منسوب به فاطمه دختر پيامبر كه به « بيت الأحزان » معروف است . . . و در آخر بقيع ، قبر عثمان ذوالنورين است كه قبه كوچك و مختصري بر روي آن است و نزديك آن قبر فاطمه بنت اسد مادر علي بن ابي طالب قرار دارد . ( 1 )
6 . بلاذري روايت مي كند : چون زينب دختر جحش در سال بيست درگذشت . عمر بر او نماز خواند . دفن او در يك روز تابستاني بود ، عمر خيمه اي بر روي قبر او برپا كرد . ( 2 ) بر پا كردن آن خيمه ، براي آسان سازي كار دفن نبود ، بلكه تسهيلي براي خانواده او بود تا در سايه آن خيمه بنشينند و براي او قرآن و دعا بخوانند .
7 . سمهودي ( متوفاي 911هـ ) در وصف بقيع گويد : در بقيع ، بقعه هايي ساخته شده است ، از جمله بقعه اي منسوب به عقيل بن ابي طالب و همسران پيامبر كه در بردارنده قبر عباس و حسن بن علي . . . است و برروي قبر آنان قبه با شكوهي است . ابن نجّار گويد : . . . آن بقعه ، بسيار بزرگ و بلند و قديمي است ، دو در دارد كه يكي هر روز گشوده مي شود . مطري گويد : آن را خليفه « ناصر احمد بن مستضيئي » ساخته است . و قبر عباس و حسن بن علي از زمين بالاتر و بزرگ و پوشيده از سنگ هايي است به رنگ زرد كه به بهترين شكل ، چسبانده و ميخ كاري شده و نمايي بس نيكو دارد . ( 3 )

1 . رحلة ابن جبير ، چاپ بيروت ، ابن جبير مدينه منوره را در سال 578 هـ ديدار كرده است .
2 . أنساب الأشراف : ج1 ، ص436 .
3 . وفاء الوفا : ج3 ، ص916 ـ 929

122
جهانگردان ديگري نيز كه مدينه منوره را زيارت كرده اند ، آن مزارها و بقعه ها و قبه هاي بلند را توصيف كرده و با نگاه رضايت و محبت به آنها نگريسته اند ، نه نگاه خشم و ناراحتي .
چنين اتفاق نظر و اجماع از سوي علماي اسلام در طول قرن ها ، قوي ترين گواه بر جواز بنا بر روي قبور شخصيت هاي اسلامي است كه در دل ها جايگاه و منزلتي دارند . و چه نيكو سروده است مرحوم سيد محسن امين :
قرن ها گذشت و اين قبه ها استوار و برپا بود و مردم يا سازنده يا بازسازنده آنها بودند . در هر دوره ، اهل حلّ و عقد ، هرگز چنين بناسازي بر قبور را نفي و انكار نكردند . ما نيز به سيره مستمر مسلمانان در هر عصر ، استدلال و اقتدا مي كنيم . ( 1 )

1 . مضتِ القرون و ذي القباب مُشيّده * * * والناس بين مؤسّس و مجدّد . . .
( كشف الارتياب : ص395 ) .

123

* ( 7 ) *

بناي مساجد بر قبور و نماز در آنها

بناي مساجد بر قبرها يا كنار آن ها و نماز خواندن در آن ها ، موضوعي فقهي و فرعي است و ربطي به عقايد ندارد . در اينگونه مسايل نيز ، مرجع مردم پيشوايان ديني و فقهايند كه حكم آن را از كتاب و سنت استنباط مي كنند و ما نمي توانيم هيچ يك از دو طرف را كه قائل به جواز يا عدم جواز باشند ، به كفر و فسق نسبت دهيم . چه بسياري از مسايل فقهي كه نظر فقها و مجتهدان در آن ها مختلف است و ما نيز مسأله را به كتاب و سنت عرضه مي كنيم ، تا حكم آن را از معتبرترين منابع فقهي دريابيم .
قرآن كريم بازگو مي كند كه چگونه مردم قبور اصحاب كهف را پيدا كردند و پس از يافتن آن در اينكه چگونه آنان را گرامي و يادشان را زنده بدارند و به سبب آنان تبرّك جويند اختلاف كردند . يكي مي گفت : بر روي قبرشان بنايي مي سازيم تا يادشان ميان مردم جاودان بماند . ديگري مي گفت : مسجدي بر قبرشان بسازيم كه در آن نماز خوانده شود . ( 1 ) خداوند هر دو پيشنهاد را نقل مي كند . بدون آن كه يكي از آن ها را نكوهش و رد كند .
مفسرّان مي گويند : پيشنهاد نخست از آن غير مسلمانان بود و اين سخن كه درباره

1 .

وَ كَذلِكَ أَعْثَرْنا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللهِ حَقٌّ . . .

( كهف : 21 ) .

124
اصحاب كهف گفتند : پروردگارشان به آنان داناتر است {

رَبَّهُم اَعْلَمَ بِهِم

} مؤيّد آن است و اين نشانه اهتمام فراوان به حال و جايگاه ايشان است . از اين رو كار آنان را به پروردگارشان ارجاع دادند . امّا پيشنهاد دوم ، خودش گواه آن است كه پيشنهاد دهندگان مؤمن بودند كه گفتند قبور آنان را مسجد قرار دهيم و اين پيشنهاد ، براي تبرك جستن به جايي است كه اجساد آن يكتاپرستان در آن به خاك سپرده شده بود .
قرآن كريم اين پيشنهاد را نقل مي كند ، بي آنكه آن را نقد يا ردّ كند و اين مي رساند كه چنين كاري نزد خداوند مقبول بوده است .
طبري در تفسير اين آيه مي گويد : فرستاده اصحاب كهف چون وارد شهر شد ، در ميان بازار راه مي رفت . افراد بسياري را شنيد كه به نام عيسي بن مريم ( عليهما السلام ) سوگند مي خوردند . حيرت زده به ديواري تكيه داد و پيش خود گفت : به خدا قسم نمي دانم چه شده است ، ديشب كسي در روي زمين نبود كه از عيسي ( عليه السلام ) ياد كند مگر آن كه كشته مي شد ، ولي امروز مي شنوم كه همه بي هراس از عيسي ( عليه السلام ) ياد مي كنند . آنگاه پيش خود گفت : شايد اينجا همان شهري نباشد كه من مي شناسم ! ( 1 )

روش مسلمانان در بناي بر قبور صالحان

سيره و روش مسلمانان از جواز بناي مسجد بر قبور صالحان حكايت مي كند ، افراد نيكي كه به آنان تبرّك مي شود و در دل مسلمين جايگاه والا دارند . چند مسأله بر اين نكته دلالت مي كند :
الف . پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) در اتاقي كه در آن مي زيست و كنار مسجد نبوي بود به خاك سپرده شد و چون مسلمانان زياد شدند و مسجد براي آنان تنگ شد ، مسجد را توسعه داده سمت مشرق مسجد را كه اتاق هاي همسران پيامبر و خانه خود آن حضرت در آنجا بود ، وارد مسجد كردند ، به نحوي كه نمازگزاران از چهار طرف در اطراف قبر مي ايستادند و

1 . تفسير طبري : ج15 ، ص145

125
بر آن احاطه داشتند .
طبري در حوادث سال 88 هـ . مي نويسد : در ماه ربيع الاوّل اين سال ، نامه وليد به عمر بن عبد العزيز رسيد كه در آن به تخريب مسجد پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) و افزودن حجره رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) به آن و توسعه آن از طرف قبله و اطراف ديگر فرمان داده بود تا با خريدن املاك پيرامون مسجد ، اين اقدام صورت گيرد . عمر اين دستور را به فقهاي دهگانه و مردم مدينه خبر داد . آنان ترجيح دادند كه آن حجره ها به همان صورت باقي بماند تا مسلمانان را مايه عبرت باشد و انگيزه اي گردد تا در پارسايي به پيامبرشان اقتدا كنند . عمربن عبدالعزيز در اين مورد به وليد نامه نوشت . وليد در پاسخ نوشت كه فرمان اول را اجرا كند و آنجا را خراب نمايد . بني هاشم ضجّه و گريه سر دادند ، ولي عمربن عبدالعزيز دستور وليد را اجرا كرد و حجره شريف پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) را داخل مسجد قرار داد ، پس قبر و حجره هاي ديگر متعلّق به همسران پيامبر جزو مسجد شد و همان گونه كه وليد دستور داده بود ، سقفي بلند بر آن ساختند . ( 1 )
وقتي اين كار ، در مقابل چشم فقهاي دهگانه مدينه و مسلمانان انجام گرفت و در مقدمه تابعين ، حضرت سجاد و حضرت محمد باقر ( عليهما السلام ) حضور داشتند و كسي در زهد و علم و معرفت اين دو ترديدي ندارد ، اين ها روشن ترين دليل بر جواز برپايي مسجد كنار قبور پيامبران و صالحان و نمازخواندن در آن است . هيچ يك از تابعين حتي مالك كه امام جماعت مدينه و يكي از ائمّه مذاهب چهارگانه بودبر اين عمل اعتراض نكرد .
ب . سمهودي درباره فاطمه بنت اسد ، مادر اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) مي گويد :
چون درگذشت ، رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) بيرون آمد و دستور داد قبري براي او در جايي از مسجد كه امروز به آن قبر فاطمه مي گويند حفر شود . ( 2 ) اين عبارت مي رساند كه آنان پس از دفن وي مسجد را بنا كردند .
در جاي ديگر مي گويد : مصعب بن عمير و عبدالله بن جحش زير مسجدي دفن

1 . ر . ك : تاريخ طبري : ج5 ، ص222 ، البداية والنهايه : ج8 ، ص65
2 . وفاء الوفا : ج3 ، ص897

126
شدند كه روي قبر حمزه بنا شده بود . ( 1 )
ج . عايشه همه عمر خود را در خانه اش گذراند و همان جا نماز خواند و ميان او و قبر هيچ ديواري نبود ، تا آنكه عمر به خاك سپرده شد ، آنگاه ديواري ساخته شد كه ميان او و آن سه قبر فاصله انداخت . ( 2 )
د . بيهقي نقل مي كند كه حضرت فاطمه ( عليها السلام ) به زيارت قبر عمويش حمزه مي رفت و مي گريست و نزد آن قبر نماز مي خواند . ( 3 ) به روايت حاكم از امام سجاد ( عليه السلام ) از پدرش حسين بن علي ( عليه السلام ) ، فاطمه دختر پيامبر هر روز جمعه به زيارت قبر عمويش حمزه مي رفت و آنجا گريه مي كرد و نماز مي خواند ، حاكم پس از نقل اين روايت ، مي گويد راويان اين حديث همه موثّق اند و بيهقي هم آنان را در « سنن » خويش نقل كرده است . ( 4 )
اين روايت دلالت مي كند بر اين كه بناي مسجد بر قبر حمزه و نماز خواندن در آن در زمان حيات پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) بوده است .
هـ . پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) در شب معراج ـ كه از مسجد الاقصي آغاز شد ـ در مدينه ، طورسينا و بيت لحم فرود آمد و در آن ها نماز خواند . جبرئيل گفت : در طيبه ( مدينه ) نماز خواندي كه هجرت تو به آنجا خواهد بود ، در طورسينا هم نماز خواندي كه محلّ مكالمه خداوند با موسي بود و در بيت لحم نيز كه زادگاه حضرت مسيح است نمازگزاردي . ( 5 )
آيا ميان مدفن و زادگاه فرقي است ؟ با آنكه نماز در هر دو جا براي يك هدف است ، يعني تبرك به يك انسان نمونه كه جسم پاك او در آغاز عمر يا پايانِ زندگي ، آن خاك را لمس كرده است .
از آن جا كه قرآن كريم ، در كنار سيره پيوسته مسلمانان پس از رحلت پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) تا امروز ، دليل قاطع است ، پس بايد به آن تمسّك جست و هر چه برخلاف آن باشد

1 . وفاء الوفا : ج3 ، ص922
2 . همان : ج2 ، ص541
3 . سنن كبري : ج4 ، ص78
4 . مستدرك حاكم : ج1 ، ص377
5 . خصائص كبري : ج1 ، ص154

127
متشابه است و بايد به محكم برگردانده شود و به كمك آن آيات محكمه تفسير گردد .
البته از ظاهر برخي روايات به نظر مي رسد كه جايز نيست قبور پيامبران مسجد قرار داده شود . از پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) روايت شده است كه فرمود : خدا يهوديان را بكشد ، كه قبور پيامبرانشان رامسجد قرار دادند . در روايت ديگر است : خدا يهوديان و مسيحيان را لعنت كند ، كه قبور پيامبرانشان را مسجد قرار دادند . و در روايت سوم چنين است : آگاه باشيد ، آنان كه پيش از شما بودند ، قبور پيامبران و نيكان خود را مسجد قرار مي دادند . آگاه باشيد ، شما قبرها را مسجد قرار ندهيد . ( 1 )
درنگي كوتاه درباره اين احاديث : تاريخ يهود با مضمون اين روايات هماهنگ نيست . روش آنان كشتن پيامبران و تبعيد و آزار آنان و انواع بدرفتاري هايي بوده كه نسبت به پيامبرانشان انجام دادند . به عنوان گواه ، كلام خداوند چنين است :
(لَقَدْ سَمِعَ اللهُ قَوْلَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللهَ فَقِيرٌ وَنَحْنُ أَغْنِياءُ سَنَكْتُبُ ما قالُوا وَقَتْلَهُمُ اْلأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقّ وَنَقُولُ ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِيقِ ) ( 2 )
« خداوند سخن آنان را كه گفتند : خداوند فقير است و ما توانگرانيم ، شنيد . ما حرف آنان را و كشتن ايشان پيامبران را به ناحق ، خواهيم نوشت و خواهيم گفت : عذاب دوزخ را بچشيد . »
(قُلْ قَدْ جاءَكُمْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِي بِالْبَيِّناتِ وَبِالَّذِي قُلْتُمْ فَلِمَ قَتَلْتُمُوهُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ ) ( 3 )
« بگو پيش از من نيز پيامبراني با دلايل روشن و آنچه شما گفتيد آمدند . پس چرا آنان را كشتيد اگر راست مي گوييد ؟ »

1 . ر . ك : صحيح بخاري : ج2 ، ص111 كتاب الجنائز ، سنن نسائي : ج2 ، ص871 كتاب الجنائز ، صحيح مسلم : ج2 ، ص68 باب نهي از بناي مساجد بر قبور .
2 . آل عمران : 181
3 . همان : 183

128
(فَبِما نَقْضِهِمْ مِيثاقَهُمْ وَكُفْرِهِمْ بِآياتِ اللهِ وَقَتْلِهِمُ اْلأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقّ . . . ) ( 1 )
« پس به خاطر پيمان شكني آنان و كفرشان به آيات الهي و كشتن ناحق پيامبران است كه ايمان نمي آورند . . . »
آيا مي توان پذيرفت ملّتي كه در مواقع مختلف پيامبرانشان را كشته اند ، تبديل به ملّتي شوند كه به عنوان تكريم و نكوداشت ، برقبر پيامبرانشان مسجد بسازند ؟ برفرض هم كه چنين كاري از برخي از آنان سرزده باشد ، در حديث احتمالات ديگري غير از نماز خواندن و تبرّك به صاحب قبر داده مي شود ، از اين قبيل :
الف . قبرها را قبله قرار داده باشند .
ب . به عنوان تعظيم ، بر قبرها سجده كرده باشند .
ج . به صاحب قبرها سجده كرده باشند .
قدر متيقّن يكي از اين سه صورت است ، نه مسجد سازي بر روي قبرها به عنوان تبرّك .
گواه اين مطلب ، آن است كه پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) طبق بعضي روايات ، آنان را به عنوان بدترين مردم ياد مي كند .
در صحيح مسلم است : امّ حبيبه و امّ سلمه ياد كرده اند كه كنيسه اي را در حبشه ديده اند كه تصاويري از رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) در آن بود . پيامبر خدا فرمود : هرگاه در ميان آن قوم ، مرد صالحي از دنيا مي رفت ، روي قبر او مسجدي مي ساختند و آن تصاوير را در آن مي كشيدند . آنان در روز قيامت بدترين مردم نزد خداوندند . ( 2 )
توصيف آنان به « بدترين مردم » از حقيقت كار آنان پرده برمي دارد ، چون انسان به شرّ مطلق توصيف نمي شود مگر آنگاه كه مشرك باشد ، هرچند در ظاهر اهل كتاب باشد . خداي سبحان مي فرمايد :

1 . نساء : 155
2 . صحيح مسلم : ج2 ، ص66 ، باب نهي از بناي مسجد بر قبور .

129
(إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ ) ( 1 )
« بدترين جنبندگان نزد خداوند ، كران و لالاني اند كه تعقّل نمي كنند . »
و مي فرمايد :
(إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللهِ الَّذِينَ كَفَرُوا فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ ) ( 2 )
« بدترين جنبندگان نزد خداوند ، آنان اند كه كفر ورزيدند ، پس آنان ايمان نمي آورند . »
اين نشان مي دهد كه كار آنان ، تنها مسجدسازي بر قبر و نماز در آن يا صرفاً نماز خواندن كنار قبور نبوده است ، بلكه كاري همراه با شرك بوده است ، با انواعي كه شرك دارد ، مثل آنجا كه به قبر سجده شود ، يا بر صاحب قبر سجده شود ، يا قبله اي گردد كه به طرف آن نماز مي خوانند .
قرطبي گويد : بزرگان از ابي مرثد غنوي روايت كرده اند كه گفت : شنيدم پيامبرخدا ( صلّي الله عليه وآله ) مي فرمود : به طرف قبرها نماز نخوانيد و روي آن ننشينيد . مسلم مي گويد : يعني قبرها را قبله قرار ندهيد كه بر آن يا به طرف آن نماز بخوانيد . آنگونه كه يهود و نصاري مي كردند و پرستش مدفونين در قبور به شمار مي رفت . ( 3 )
نماز كنار قبر رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) براي تبرك به خاطر كسي است كه آنجا دفن شده است و اين اشكالي ندارد ، خداوند نيز حاجيان را فرمان داده كه « مقام ابراهيم » را محلّ نماز قرار دهند : (وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّي ) ( 4 ) .
نماز كنار قبور پيامبران ، همچون نماز كنار مقام ابراهيم است ، جز اينكه جسد حضرت ابراهيم يك يا چند بار اين مكان را لمس كرده ، ولي مدفن پيامبران اجساد آنان

1 . انفال : 22
2 . همان : 55
3 . تفسير قرطبي : ج10 ، ص38
4 . بقره : 125

130
را در برگرفته است كه هرگز نمي پوسند . علماي اسلام نيز روايات نهي كننده را مثل آنچه گفتيم تفسير كرده اند .
بيضاوي گويد : چون يهود و نصاري به قبر پيامبران از روي بزرگداشت و احترام سجده مي كردند و آن را قبله اي قرار مي دادند كه در نماز به طرف آن رو مي كردند و قبور را بتي قرار داده بودند ، پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) آنان را لعن كرد و مسلمانان را از چنين كاري برحذر داشت . اما كسي كه در نزديكي يك انسان صالح ، مسجدي بسازد و با نزديك شدن به آن قصد تبرك داشته باشد ، نه تعظيم و توجّه و امثال آن ، اين هرگز مشمول آن تهديد ياد شده نخواهد بود . ( 1 )
سندي ، شارح سنن نسائي گويد : آنان قبور پيامبرانشان را مسجد ، يعني قبله نماز قرار داده بودند و به طرف آن نماز مي خواندند . يا مساجدي ساخته بودند كه در آن ها نماز مي خواندند و شايد دليل كراهت اين باشد كه گاهي چنين كاري به پرستش خود قبر مي انجامد .
. . . تا اينكه مي گويد : پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) امت خويش را برحذر مي دارد كه با قبر او همان كنند كه يهود و نصاري با قبور پيامبرانشان مي كردند ، يعني آن قبرها را مسجد قرار مي دادند ، يا به عنوان تعظيم به سوي آن ها سجده مي كردند ، يا آن ها را قبله قرار مي دادند و در نماز به طرف آن ها رو مي كردند . ( 2 )

1 . فتح الباري في شرح صحيح البخاري : ج1 ، ص525 ، طبع دار المعرفه . نزديك به اين معني در « ارشاد الساري » ج2 ، ص437 باب بناي مساجد بر قبور ، آمده است .
2 . سنن نسائي : ج2 ، ص41

131

* ( 8 ) *

گريه بر مرده

غم واندوه هنگام از دست دادن عزيزان ، امري فطري براي انسان است . هرگاه به مصيبت يكي از عزيزان يا جگرگوشه ها و خويشاوندانش دچار شود ، احساس اندوه شديد مي كند و در پي آن اشك برچهره اش جاري مي شود ، بي آنكه بتواند جلوي غصّه يا گريه خود را بگيرد . هيچ كس منكر جدّي اين حقيقت نيست . اسلام نيز دين فطرت و همسوي با آن است نه مخالف فطرت .
خداوند مي فرمايد :
(فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللهِ الَّتِي فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها ) ( 1 )
« توجّهت را به سوي دين حنيفت بگردان ، اين فطرت خدايي است كه مردم را بر آن سرشته است . »
براي يك آيين جهاني ممكن نيست كه اندوه و گريه بر فقدان عزيزان را حرام كند ، آن هم گريه و اندوهي كه همراه چيزي نيست كه خدا را خشمگين سازد . خوشبختانه مي بينيم كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) و اصحاب بزرگوار و تابعين نيز در مسير فطرت حركت كرده اند . پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) براي فرزندش ابراهيم مي گريد و مي فرمايد : « چشم اشكبار مي شود و دل

1 . روم : 30

132
اندوهگين مي گردد ، ولي چيزي برخلاف رضاي پروردگارمان نمي گوييم و ما اي ابراهيم ، به خاطر تو اندوهگينيم . » ( 1 )
سيره نگاران و مورخان مي گويند : چون ابراهيم پسر پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) جان مي داد ، آن حضرت آمد و او را در دامان مادرش ديد ، او را گرفت و در دامان خويش نهاد و فرمود : « اي ابراهيم ! ما در مقابل خواست خدا نمي توانيم برايت كاري كنيم » سپس چشمانش اشك آلود شد و فرمود : « اي ابراهيم ! ما براي تو اندوهناكيم ، چشم مي گريد و دل غمگين مي شود ، ولي چيزي نمي گوييم كه خدا را به خشم آورد . اگر نبود كه اين امري حق و وعده اي راست و راهي است كه براي همه خواهد آمد ، بر تو بسيار اندوهگين مي شديم ، بيش از اين . »
وچون عبدالرحمان بن عوف به آن حضرت گفت : مگرماراازگريه نهي نكرده بودي ؟ فرمود : نه ، از دوصداي احمقانهودو چيزديگرنهي كرده بودم : يكي صداي هنگام مصيبت و خراشيدن صورت و چاك زدن گريبان و ناله شيطان ، يكي هم صداي نغمه ، نغمه لهو و بيهوده ، و اين گريه ترحّم است و هركس رحم نكند ، مورد ترحّم قرار نمي گيرد . ( 2 )
اين اولين و آخرين گريه حضرت در مصيبت عزيزانش نبود ، بلكه در سوگ پسرش طاهر هم گريست و فرمود : چشم ، اشك مي ريزد و اشك غالب مي گردد و دل محزون مي شود ، ولي خداي متعال را نافرماني نمي كنيم . ( 3 )
مرحوم علامه اميني در كتاب گرانسنگ خويش « الغدير » موارد فراواني را گردآوري كرده است كه پيامبر ، اصحاب و تابعين بر مرده ها و عزيزانشان هنگام فقدان آنان گريسته اند . وي مي نويسد :
چون حضرت حمزه شهيد شد و خواهرش صفيه دختر عبدالمطلب در پي او آمد ، انصار نگذاشتند وي بر سر جسد برادرش بيايد . پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : آزادش بگذاريد . صفيه

1 . سنن ابي داود : ج1 ، ص58 ، سنن ابن ماجه : ج1 ، ص482
2 . سيره حلبيه : ج3 ، ص348
3 . مجمع الزوايد ، هيثمي : ج3 ، ص8

133
كنار جسد نشست و همراه با گريه و ناله صفيه ، پيامبر هم مي گريست و مي ناليد . فاطمه ( عليها السلام ) هم مي گريست و با گريه او پيامبر هم گريه مي كرد و مي فرمود : هرگز داغي چون داغ تو نخواهم ديد . ( 1 )
چون رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) از احد برگشت ، زنان انصار بركشته هاي خود گريستند خبر به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) رسيد ، فرمود : ولي حمزه گريه كننده ندارد . انصار برگشتند و به زنانشان گفتند ، بر هركس كه خواستيد گريه كنيد ، اول بر حمزه بگرييد . اين رسم تا كنون ميان آنان برقرار است و در گريه بر هر مرده اي ابتدا بر حمزه گريه مي كنند . ( 2 )
پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) وقتي خبر شهادت جعفر ، زيد بن حارثه و عبدالله بن رواحه را شنيد ، چشمانش پر از اشك شد . ( 3 ) حضرت وقتي قبر مادرش را زيارت كرد ، بر او گريست و اطرافيان را هم به گريه واداشت . ( 4 ) هنگامي كه عثمان بن مظعون را كه در گذشته بود بوسيد ، اشك هايش برگونه اش جاري بود . ( 5 )
آن حضرت بر پسر يكي از دخترانش مي گريست . عبدالله بن صامت گفت : اي رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) اين گريه چيست ؟ فرمود : عاطفه اي است كه خداوند در فرزندان آدم قرار داده است . خداوند به كساني از بندگانش رحم مي كند كه عاطفه داشته باشند . ( 6 )
حضرت فاطمه زهرا بر رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) مي گريست و مي گفت : پدر ! اي كه پروردگارش او را به خود نزديك ساخت . پدر ! اي كه دعوت خدا را لبيك گفتي ، اي پدر ، به جبرئيل تسليت مي گوييم ، اي پدر كه بهشت برين جايگاه توست . ( 7 )

1 . الامتاع ، مقريزي : ص154
2 . مجمع الزوايد : ج6 ، ص120
3 . صحيح بخاري ، ( كتاب المناقب . . . ) سنن بيهقي : ج4 ، ص70
4 . سنن بيهقي : ج4 ، ص70 ، تاريخ خطيب بغدادي : ج7 ، ص289
5 . سنن ابي داود : ج2 ، ص63 ، سنن ابن ماجه : ج1 ، ص445
6 . همان ، ص58 ، همان ، ص481
7 . صحيح بخاري ( باب بيماري و وفات پيامبر ) ، مسند ابي داود : ج2 ، ص197 ، سنن نسائي : ج4 ، ص13 ، مستدرك حاكم : ج3 ، ص163 ، تاريخ خطيب بغدادي : ج6 ، ص262

134
و چون بر تربت پاك پدرش ايستاد و مشتي از خاك قبر برداشت و بر چشم خويش نهاد و گريست ، اين اشعار را خواند :
كسي كه تربت احمد را ببويد ، باكي نيست كه تا ابد مشك و عنبر نبويد .
بر من مصيبت هايي وارد شد كه اگر بر روزها فرود مي آمد ، شب مي شدند .
ابوبكر بر رحلت پيامبر گريست و مرثيه خواند ، با اين مضمون كه اي ديده ، گريه كن و خسته نشو ، گريه بر سرور رواست . حسّان بن ثابت هم بر پيامبر مي گريست و مرثيه مي خواند . ( 1 )

تحليلي بر حديثِ عذاب شدن مرده برگريه بستگان

گاهي به حديث معروفي تمسّك مي شود كه مي گويد : مرده با گريه بستگانش بر او ، مورد عذاب قرار مي گيرد و با اين دستاويز جلوي گريستن را كه خواسته فطري انسان است مي گيرند . ولي اينان ، مفهوم حديث را درست درنيافته اند كه بايد آن را بررسي كرد .
در صحيح مسلم آمده است : نزد عايشه ، اين سخن فرزند عمر نقل شد كه « مرده با گريه بستگانش عذاب مي شود » . عايشه گفت : خدا او را رحمت كند ، سخني را شنيده ولي آن را به درستي درنيافته است ، جنازه يك يهودي را از كنار پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) عبور دادند ، در حالي كه بر او مي گريستند . پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : شما بر او گريه مي كنيد ، در حالي كه او عذاب مي شود . ( 2 )
در سنن ابي داود هم از عروه ، از عبدالله بن عمر نقل شده است : پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : مرده با گريه بستگانش بر او ، عذاب مي شود . اين را براي عايشه نقل كردند . عايشه با اشاره به سخن فرزند عمر ، گفت : پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) بر قبر يك يهودي عبور كرد و فرمود : صاحب اين قبر عذاب مي شود ، در حالي كه بستگانش بر او گريه مي كنند . سپس اين آيه را خواند :

1 . الغدير : ج6 ، ص165
2 . صحيح مسلم : ج3 ، ص44 ( باب عذاب مرده با گريه بستگان ) .

135
(وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْري ) ( 1 ) « هيچ بار برداري ، بارديگري را به دوش نمي كشد . »
شافعي گويد : آنچه را عايشه از رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) روايت كرده است ، به دلالت قرآن و سنت درست به نظر مي رسد . اگر از دليل قرآني آن بپرسند ، بايد گفت : آياتي همچون (وَلا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْري ) و (وَ أَنْ لَيْسَ لِلاِْنْسانِ إِلاّ ما سَعي ) ( 2 ) و (فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّة خَيْراً يَرَهُ وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّة شَرًّا يَرَهُ ) ( 3 ) و آيه (لِتُجْزي كُلُّ نَفْس بِما تَسْعي ) ( 4 ) بر آن دلالت مي كند . و اگر از دليل حديثي آن بپرسند ، گفته مي شود : پيامبرخدا ( صلّي الله عليه وآله ) به مردي فرمود : آيا اين پسر توست ؟ گفت : آري . فرمود : نه تو به جرم او مؤاخذه مي شوي و نه او به جرم تو مورد مؤاخذه قرار مي گيرد . پيامبر هم همان را اعلام كرد كه خدا فرموده است ، يعني اينكه جرم هركسي عليه خود اوست ، و كار او براي خود اوست ، نه به سود يا زيان ديگري . ( 5 )
مسلم از ابن عباس نقل مي كند كه پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : مرده با گريه بستگانش بر او ، عذاب مي شود ، ابن عباس گفت : چون عمر درگذشت ، اين حديث را بر عايشه نقل كردم . گفت : خدا عمر را رحمت كند . نه به خدا قسم پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) نفرمود كه خداوند ، با گريه كسي مؤمني را عذاب مي كند ، بلكه فرمود : خداوند ، عذاب كافر را با گريه بستگانش بر او مي افزايد .
گويد : عايشه افزود : از قرآن اين آيه كافي است كه : (وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْري ) ( 6 ) .

1 . سنن ابي داود : ج3 ، ص194 شماره 3129
2 . نجم : 39 . « بار هركسي به دوش خود اوست و براي انسان جز آنچه تلاش مي كند نيست . »
3 . زلزال : 7 ـ 8 . « هر كس به سنگيني ذره اي كار نيك كند ، آن را مي بيند و هر كس همسنگ ذره اي بدي كند ، آن را مي بيند . »
4 . طه : 15 . « تا هر كس به آنچه تلاش مي كند پاداش داده مي شود . »
5 . حاشيه كتاب « الام » شافعي : ج7 ، ص267
6 . صحيح مسلم : ج3 ، ص43 ، ( باب عذاب مرده با گريه بستگان . . . ) .

136
آنچه را كه مسلم از هشام بن عروه نقل كرده است درست است ، نه آنچه از ابن عباس نقل كرده است ، چون عذاب كردن كافر به سبب گريه بستگانش بر او ، نيز مخالف قرآن كريم است .

137

توسّل به پيامبر ( ص ) و اوليا با همه اقسامش

* ( 9 ) *

توسّل به پيامبر

( صلّي الله عليه وآله )

و اوليا با همه اقسامش

به اتفاق همه مسلمانان ، توسّل به دعاي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) در حال حياتش جايز است ، بلكه توسّل به دعاي مؤمن نيز چنين است . خداوند مي فرمايد :
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوّاباً رَحِيماً ) ( 1 )
« اگر آنان وقتي به خويش ستم كردند ، نزد تو مي آمدند و از خدا آمرزش مي خواستند و پيامبر هم براي آنان آمرزش مي طلبيد ، خدا را توبه پذير مهربان مي يافتند . »
مي بيني كه خدا ستمگران را فرامي خواند كه به مجلس پيامبر آيند تا او برايشان آمرزش بطلبد .
در آيه ديگري از منافقين نكوهش مي كند كه وقتي از آنان خواسته مي شود به مجلس پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) آيند و از او آمرزش بطلبند ، اعتراض كنان روي برمي گرداندند :
(وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَرَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ

1 . نساء : 64

138
وَهُمْ مُسْتَكْبِرُونَ ) ( 1 ) .
تاريخ اسلام پر از نمونه هاي فراواني از توسّل است كه مواردي ياد مي شود :
اول : توسل به خود پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) و قداست و شخصيت او
يك سند تاريخي خواهيم آورد كه نشان مي دهد اصحاب در حال حيات پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، هم به دعاي آن حضرت توسّل جستند ، هم به قداست و شخصيت او . هدف از نقل اين نمونه ، استدلال به موضوع دوم است .
عثمان بن حنيف نقل مي كند : مرد بيماري نزد پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) آمد و عرض كرد : دعا كن خدا مرا عافيت دهد . حضرت فرمود : اگر بخواهي دعا مي كنم ، واگر خواستي صبر كني ، بهتر است . گفت : دعا كن . پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) به او دستور داد وضوي نيكويي بگيرد و دو ركعت نماز بخواند و اين دعا را بخواند :
« پروردگارا ! از تو مي خواهم و به واسطه پيامبرت كه پيامبر رحمت است به تو رو مي كنم . اي محمد ! من به سبب تو به درگاه پروردگارم روي آوردم تا حاجتم بر آورده شود . خدايا شفاعت او را درباره من بپذير . »
عثمان بن حنيف گويد : به خدا سوگند هنوز از هم جدا نشده بوديم و حرف هاي ما طول كشيده بود كه او نزد ما برگشت ، گويا كه اصلاً بيماري نداشته است ! اين روايت ، از صحيح ترين روايات است و ترمذي آن را صحيح دانسته است ( 2 ) ، ابن ماجه نيز آن را حديثي صحيح مي داند . ( 3 )
از اين حديث دو نكته استفاده مي شود :
1 . مي توان به دعاي پيامبر توسل جست ، به گواهي سخن آن بيمار كه گفت : از خدا بخواه تا مرا عافيت دهد . و نيز به دلالت پاسخ پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) : اگر بخواهي دعا مي كنم و اگر

1 . منافقون : 5
2 . صحيح ترمذي : ج5 ، ( كتاب الدعوات ، باب 19 شماره 3578 ) .
3 . سنن ابن ماجه ج1 ، ص441 شماره 1385 ، مسند احمد : ج4 ، ص138 و . . . .

139
بخواهي صبر كن كه بهتر است .
2 . انسان دعا كننده مي تواند در ضمن دعايش به وجود پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) متوسل شود و اين جواز ، از دعايي معلوم مي شود كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) به آن دردمند آموخت . دقت در آن ، اين نكته را اثبات مي كند و اينكه هر مسلماني در مقام دعا مي تواند توسّل به خود پيامبر بجويد و به سبب او به خدا توجه كند . جمله هايي كه بر اين گونه از توسّل دلالت مي كند ، يكي

« اللهم إنّي أسألك وأتوجّه إليك بنَبِيّك »

است و مقصود از آن ، توسل و درخواست از خدا به خود ذات مقدس و شخصيت بزرگوار رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) است نه به دعاي او .
ديگري تعبير

« محمّد ، نبي رحمت »

است كه در منابع آمده و اين توصيف ، نشان مي دهد كه توسّل به خود آن حضرت است ، به خاطر كرامت و فضيلتي كه دارد .
و نيز جمله

« يا محمّد ، من به سبب تو به پروردگارم روي مي آورم :

إنّي اتوجّه بِكَ الي ربّي »

نيز دلالت مي كند كه آن بيمار ، طبق آموزش پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) ، خود آن حضرت را وسيله دعاي خود قرار داده و به خاطر مقام و فضيلتي كه دارد ، به خود پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) توسّل جسته است .
البته به ذهن و خاطر آن بيمار ، جز توسّل به دعاي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) نگذشته بود ، ليكن پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) به او دعايي آموخت كه در آن توسّل به خود پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) آمده بود واين در نوع خود توسّل دوّم است . پس روشن شد كه براي مسلمان مستحب است به دعاي صالحان از انبيا و اوليا توسّل جويد ، همان گونه كه جايز است در دعايش توسّل به خود آنان و به مقام و منزلتشان متوسّل شود .
از احاديث شريف برمي آيد كه اصحاب پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) در مقام نيايش و دعا ، حتي پس از رحلت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) نيز به خود آن حضرت توسّل مي جستند . طبراني از ابوامامة بن سهل بن حنيف ، از عمويش عثمان بن حنيف چنين نقل مي كند :
مردي به خاطر كاري كه داشت ، نزد عثمان بن عفّان رفت و آمد مي كرد و عثمان به او التفات و اعتنايي نمي كرد . عثمان بن حنيف را ديد و نزد او شكايت كرد . وي به او گفت : برو وضوخانه ، وضوبگير ، سپس به مسجد برو و دو ركعت نماز بخوان و بگو :

140
« خداوندا ، از تو مي خواهم و پيامبرمان محمد ( صلّي الله عليه وآله ) را كه پيامبر رحمت است ، وسيله توجه به تو قرارمي دهم . اي محمد ! من به سبب تو به پروردگارم روي مي آورم تا حاجتم را برآوري » .
پس حاجت خويش را ياد مي كني ، برو تا من هم همراه تو بيايم . آن مرد رفت و همان گونه عمل كرد ، سپس در خانه عثمان بن عفان رفت . دربان آمد و دست او را گرفت و نزد عثمان برد و او را روي بساط و فرش وي نشاند . عثمان پرسيد : كارت چيست ؟ او حاجتش را گفت ، عثمان هم برآورده كرد و به او گفت : تا كنون حاجتت را نگفته بودي ، هرگاه كاري داشتي بيان كن .
آن مرد از نزد وي بيرون آمد و در راه به عثمان بن حنيف برخورد كرد و به او گفت : خدا خيرت دهد ، پيش تر به حاجتم توجّهي نمي كرد و به من اعتنا نداشت . تا آنكه تو درباره من با او صحبت كردي . گفت : به خدا قسم چيزي به او نگفته ام ، ولي پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) را ديده ام كه بيماري به حضورش آمد و از نابينايي خود شكوه كرد . رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : مي تواني صبر كني ؟ گفت : يا رسول الله ! راهنما و عصاكشي ندارم ، كار بر من سخت شده است . پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : برو وضو بگير ، دو ركعت نماز بخوان . سپس اين دعاها را بخوان . ما هنوز از هم جدا نشده بوديم و صحبت ما طول كشيده بود كه ديديم آن مرد برگشت ، در حالي كه هيچ بيماري نداشت ! ( 1 )
* * *
سيره مسلمانان در زمان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) و پس از آن ، چنين بود كه به اولياي الهي و بندگان صالح خدا توسّل مي جستند ، بي آنكه در ذهن كسي خطور كند كه اين ، كار حرام ، شرك يا بدعت است ، بلكه توسّل به دعاي صالحان را راهي براي دست يابي به منزلت و شخصيت آنان مي دانستند و اگر دعاي يك انسان صالح اثري داشت ، به خاطر قداست و طهارت درون بود وگرنه دعايش مستجاب نمي شد . پس چه فرقي است ميان توسل به

1 . المعجم الكبير ، طبراني : ج9 ، ص30 ـ 31 حديث 8311 . المعجم الصغير ، طبراني : ج1 ، ص183 ـ 184

141
دعاي فرد صالح و توسّل به خود او كه اولي توحيد باشد و دومي شرك ، يا راهي به سوي شرك ؟ توسّل به قداست صالحان و معصومان و بندگان مخلص خدا ، كار تازه اي ميان اصحاب نبود ، بلكه استمرار سيره اي بود كه پيش از اسلام نيز وجود داشت و روايات تاريخي فراواني گوياي اين حقيقت است ، از جمله :
1 . باران طلبيدن عبدالمطّلب به وجود پيامبر ( صلّي الله عليه وآله )
عبدالمطلب ، در دوراني كه حضرت محمد ( صلّي الله عليه وآله ) كوچك بود ، با توسّل به وجود او از خداوند باران طلبيد . به گفته ابن حجر ، ابوطالب در شعر خويش

( وأبيضُ يُستَسْقي الغمامُ بوجهه )

اشاره به آن واقعه دارد كه عبدالمطلب براي قريش استسقاء و طلب باران كرد ، در حالي كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، نوجواني همراه او بود . ( 1 )
2 . باران طلبيدن ابوطالب به وجود پيامبر ( صلّي الله عليه وآله )
ابن عساكر از ابن عرفله نقل مي كند : به مكه رفتم ، در حالي كه قريش در خشكسالي به سر مي بردند . قريش به ابوطالب گفتند : سرزمين ها خشك است و خانواده ها دچار قحطي اند . بيا و باران بطلب . ابوطالب بيرون آمد در حالي كه همراهش نوجواني بود ـ پيامبر ـ كه چون خورشيد مي درخشيد و اطراف او نيز نوجواناني بودند . ابوطالب آن نوجوان را گرفت و پشت او را به كعبه چسباند و دست به دامن او شد ، در حالي كه در آسمان ابري نبود . ابرها از هر طرف روي آوردند و آن دشت پر از باران شد و همه جا سبز و خرّم گشت . درباره همين حادثه است كه ابوطالب در مدح پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) گفته است :
وَأبيضُ يُستَسقَي الغمامُ بوجهه * * * ثمالُ اليتامي عصمةٌ لِلأرامِل ( 2 )
« سفيد رويي كه به آبروي او ، از ابر ، باران طلب مي شود ، پناه يتيمان و نگهدار بيوه زنان . »

1 . فتح الباري : ج2 ، ص398 ، دلائل النبوة : ج2 ، ص126
2 . سيره حلبيه : ج1 ، ص116

142
باران طلبيدن عبدالمطلب و ابوطالب با توسّل به وجود پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) در حالي كه وي نوجوان بود ، ميان عرب مشهور بود و شعر ابوطالب را در اين مورد بيشتر مردم حفظ بودند .
از روايات برمي آيد كه باران طلبيدن ابوطالب با توسّل به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، مورد رضايت رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) بود . پس از مبعوث شدن به رسالت نيز خودش براي مردم استسقاء كرد و باران طلبيد و باران آمد و دشت خرّم شد . پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : اگر ابوطالب زنده بود ، چشمانش روشن مي شد . كيست كه شعر او را برايمان بخواند ؟ علي ( عليه السلام ) برخاست و گفت : يا رسول الله ، گويا مقصودتان شعر اوست كه گفته است :

« وأبيض يُستسقي الغمامُ بوجهه . . . » .

( 1 )
توسّل به كودكان بي گناه در استسقاء ، امري است كه اسلام عزيز به آن فراخوانده است . امام شافعي مي گويد : كودكان را بيرون آورند و آنان را براي استسقاء تميز كنند ، پيرزنان و زنانِ غير جذّاب را هم بيرون آورند و دوست ندارم كه زنانِ آراسته و زيبا يا چهارپايان را بيرون آورند . ( 2 )
هدف از بيرون آوردن كودكان و زنان سالخورده ، آن است كه به سبب آنان و به حرمت قداست و پاكي آنان رحمت الهي نازل شود . همه اينها نشان مي دهد كه توسّل به نيكان و صالحان و معصومين كليد نزول رحمت است و گويا متوسّل به اينان مي گويد : پروردگارا ! كودك بي گناه است ، سالخوردگان ، اسيران تو در روي زمين اند و اين دو گروه به رحمت و لطف تو شايسته ترند . به خاطر آنان رحمتت را بر ما نازل كن تا در سايه آنان ما را هم فرا بگيرد . گاهي آبيار ، منطقه وسيعي را آبياري مي كند تنها به خاطر آن كه يك درخت سيراب شود و در سايه آن علف هاي بي فايده هم سيراب مي شوند .
براساس همين تحليل است كه خليفه به عباس بن عبدالمطلب عموي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) متوسل شد و توسّل به او به خاطر شخص خودش و قداست و پيوندش با پيامبرخدا ( صلّي الله عليه وآله )

1 . ارشاد الساري : ج2 ، ص338
2 . الاُمّ : ج1 ، ص248

143
بود . از اينجا دانسته مي شود كه چنين كاري استمرار سيره پيوسته بوده و ربطي به توسل به دعاي عباس نداشته است .
3 . توسّل به عموي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله )
در صحيح بخاري از انس نقل شده است : هرگاه قريش دچار قحطي مي شدند ، عمر ابن خطاب متوسل به عباس بن عبدالمطلب مي شد و مي گفت : « خداوندا ، ما به پيامبرمان متوسل مي شديم ، باران مي باريدي ، اكنون به عموي پيامبرمان توسّل مي جوييم ، پس بر ما باران نازل كن . » انس گويد : پس باران مي باريد . ( 1 )
اين متن كلام بخاري است كه دلالت دارد بر اينكه عمر بن خطاب هنگام دعا و باران طلبيدن ، به عموي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) و به شخص و شخصيت و قداست و قرابت او به رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) توسّل مي جست ، نه به دعاي او . متن ياد شده از دعاي خليفه ، نشان مي دهد كه خليفه خودش هنگام استسقاء ، دعا كرد و به عموي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) و خويشاوندي او با آن حضرت توسّل جست .
دوم : توسّل به حق پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) و پيامبران و صالحان
نوع ديگري از توسّل ، توسّل به حق پيامبران و رسولان است . مقصود ، حقّي است كه خداوند به آنان لطف كرده و آنان را صاحبان حق قرار داده است . معناي اين سخن آن نيست كه بندگان و صالحان ، حقي ذاتي بر خدا دارند كه خدا بايد آن را ادا كند ، بلكه همه حق از آنِ خداست .
مقصود ، حقي است كه خداي متعال از روي تكريم به آنان عطا كرده و آنان را صاحبان حق بر خدا قرار داده است ، آنگونه كه خداوند مي فرمايد :
(وَ كانَ حَقًّا عَلَيْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ ) ( 2 ) « ياري مؤمنان حقي برماست . »

1 . صحيح بخاري : ج2 ، ص27 ( باب نماز استسقاء . . . ) .
2 . روم : 47

144
رواياتي هم بر اين نكته دلالت دارد ، از جمله :
الف . به نقل ابوسعيد خدري : پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : هركس براي نماز از خانه اش بيرون آيد و چنين دعا كند : « خداوندا ، تو را به حقّي كه سائلان بر تو دارند مي خوانم ، و تو را به حق اين رفتنم مي خوانم ، چرا كه من از روي خوشي و طغيان و ريا بيرون نيامده ام ، بلكه براي اين بيرون آمده ام كه از خشم تو مصون مانم و به رضاي تو برسم . از تو مي خواهم كه مرا از آتش پناه دهي و گناهانم را بيامرزي ، كه جز تو كسي گناهان را نمي آمرزد » . خداوند به او توجّه مي كند و هفتاد هزار فرشته براي او استغفار مي كنند . ( 1 )
ب . عمر بن خطاب نقل مي كند : پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : چون آدم خطا كرد ، گفت : پروردگارا به حق محمد تو را مي خوانم كه مرا بيامرزي . خداي متعال فرمود : اي آدم ، چگونه محمد را شناختي در حالي كه هنوز او را نيافريده ام ؟ گفت : چون مرا با دست قدرتت آفريدي و از روح خويش در من دميدي ، سرم را بلند كردم ، ديدم بر ستون هاي عرش نوشته است :

« لا اله الاّ الله ، محمد رسول الله »

، دانستم كه تو جز محبوب ترين افراد نزد خودت را به نام خودت نمي افزايي . خداوند فرمود : راست گفتي اي آدم ، او محبوب ترين آفريدگان نزد من است و چون از من به حق او درخواست كردي ، تو را آمرزيدم و اگر محمد نبود ، تو را نمي آفريدم . ( 2 )
ج . طبراني با سند خود از انس بن مالك نقل مي كند : چون فاطمه بنت اسد درگذشت ، براي او قبرش را كندند ، چون به لحد رسيدند ، پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) خودش آنجا را كند و با دست خود خاك آن را بيرون ريخت و چون كار حفر قبر به پايان رسيد ، پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) داخل قبر شد و در آن خوابيد و فرمود : اي خدايي كه زنده مي كني و مي ميراني ، اي خداي زنده ناميرا ، مادرم فاطمه بنت اسد را بيامرز ( 3 ) و حجّتش را به او

1 . سنن ابن ماجه : ج1 ، ص256 شماره 778 باب المساجد ، مسند احمد : ج3 ، ص21
2 . دلائل النبوه ، بيهقي : ج5 ، ص489 ، دارالكتب العلميه .
3 . مادر پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، آمنه بود ، ولي فاطمه بنت اسد به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) خيلي نيكي كرده بود و همچون مادرش به حساب مي آمد . ( مترجم )

145
تلقين كن و قبرش را وسيع گردان ، به حق پيامبرت و پيامبران پيش از من ، اي كه تو مهربان ترين مهرباناني . ( 1 )
تا اينجا بحث از اقسام سه گانه توسل پايان يافت و معلوم شد كه هر سه نوع ، مورد تأييد قرآن و حديث و سنّت است و تصوّر اين كه توسّل به غير خداي سبحان ، خدا پنداشتن او و عبادت غير خداست ، باطل است ، به دو جهت :

اوّل

: اگر توسّل به دعاي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) و به خود او و به حق او شرك بود ، مي بايست هر توسّلي حتي توسّل به ديگران در امور عادي هم شرك باشد ، در حالي كه قطعاً چنين نيست ، زيرا همه از نوع توسّل به اسباب است ، چه اسباب عادي يا غير عادي ، طبيعي يا غيرطبيعي .

دوم :

دانستي كه عبادت ، خضوع در مقابل ديگري به عنوان آن است كه او خدا يا پروردگار است يا كارهاي خدا به او سپرده شده است . در توسل به پيامبران و صالحان و شهدا هيچ يك از اين قيدها نيست ، بلكه از اين جهت به آنان توسل مي شود كه بندگان مورد احترام خدايند و دعاي آنان نزد خداوند سبحان مستجاب است ، يا اينكه خودشان و حق ايشان نزد خداوند ، منزلتي دارند و توسل به آنان ، درياي رحمت الهي را به جوش و خروش مي آورد . چگونه توسّل به پيام آور توحيد ، شرك است ، در حالي كه به او از اين جهت توسّل مي جويند كه با شرك مبارزه كرد و بنيان شرك را در هم ريخت ؟ !
سوم : توسل به دعاي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) و صالحان پس از مرگ
از اقسام توسّل هاي رايج ميان مسلمانان ، توسّل به دعاي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) يا صالحان پس از وفات ايشان است . در اينجا سؤالي مطرح مي شود و آن اين است كه :
توسّل به دعاي ديگري وقتي صحيح است كه او زنده باشد و دعاي تو را بشنود و جوابت را بدهد و براي برآمدن حاجتت و تأمين خواسته ات دعا كند . امّا اگر او از اين دنيا

1 . معجم طبراني : ص356 ، حلية الاولياء : ج3 ، ص121 ، مستدرك حاكم : ج3 ص108

146
رفته باشد ، چگونه مي توان به كسي كه از دنيا رفته و چيزي نمي شنود توسّل جست ؟
پاسخ آن است كه براساس فرموده قرآن و احاديث نبوي ، مرگ به معناي نابودي و فناي كامل انسان نيست ، بلكه انتقال از خانه اي به خانه اي و بقاي حيات به صورت ديگري است كه به آن « حيات برزخي » گفته مي شود . آيات قرآن دلالت دارد كه شهداي راه خدا زنده اند و نزد پروردگارشان روزي مي خورند . ( 1 ) وقتي شهدا چنين باشند ، درباره پيامبر شهيدان و افضل آفريدگان چه مي شود گفت ؟

1 . بقره : 154 ، آل عمران : 169 ـ 171 ، يس : 20 ـ 29 و آيات و روايات ديگري كه دلالت بر حيات برزخي مؤمنان و كافران دارد .

147

فصل چهارم

جايگاه قرآن نزد شيعه

1 . جايگاه قرآن كريم نزد شيعه اماميه

2 . مصونيت قرآن از تحريف

3 . تحريف در لغت و اصطلاح

4 . امتناع راه يابي تحريف به قرآن

5 . گواهي قرآن به عدم تحريف

6 . گواهي روايات بر مصونيت قرآن كريم از تحريف

1 . اخبار عرضه احاديث بر قرآن
2 . حديث ثقلين

7 . اهل بيت

( عليهم السلام )

و مصونيت قرآن از تحريف

8 . شيعه و مصونيت قرآن از تحريف

9 . آيات نانوشته كه مي گويند از قرآن است

10 . دو شبهه پيرامون تحريف

11 . تاريخ گردآوري قرآن كريم


149

* ( 1 ) *

جايگاه قرآن كريم نزد شيعه اماميّه

قرآن ، زيربناي قانونگذاري اسلامي به شمار مي آيد و در پي آن ، سنت نبوي كه همراه و قرين قرآن است . جز اينكه قرآن ، هم لفظ و هم معنايش وحي است ، ولي سنّت ، تنها مضمون و معنايش وحي است نه لفظش و به همين سبب ، پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) مردم را به قرآن تحدّي مي كرد نه به سنت .
قرآن بي نياز از شناساندن است ، نوري است كه خودش روشن است و روشنگر غير خود است ، مثل خورشيد كه پيرامون خود را روشن مي كند و هر نوري در برابر آن بي فروغ است . همين بس كه خداوند به صورت هاي مختلف قرآن را مي ستايد . گاهي آن را هدايت كننده به بهترين راه مي داند ، ( 1 ) گاهي بيانگر هر چيز مي شمارد ( 2 ) و گاهي هم آن را جدا كننده حق و باطل معرفي مي كند كه بيم دهنده جهانيان است ( 3 ) . و تعبيراتي ديگر كه در قرآن آمده است .
قرآن كريم ، بنيان اساسي مسلمانان و سنگ زير بناي تمدّن اسلامي به خصوص در بُعداخلاقي ، فلسفي و فقهي به شمار مي رود كه مدتي طولاني پشتوانه تشريع مسلمانان بوده است .

1 . (إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ ) ( اسراء : 9 ) .
2 . (وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْء ) ( نحل : 89 ) .
3 . (تَبارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلي عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعالَمِينَ نَذِيراً ) ( فرقان : 1 ) .

150

* ( 2 ) *

مصونيت قرآن از تحريف

قرآن كريم از هنگام نزول تا كنون ، تنها منبع اساسي و نخست براي قانونگذاري مسلمين بوده و سخن قرآن ، حرف نهايي در موارد اختلاف و جدل به شمار مي رفته است . نكته مهم در اينجا اين است كه استنباط معارف و احكام از قرآن ، فرع بر آن است كه تحريفي چه به افزايش و چه به كاهش بر آيات آن رخ نداده باشد . مصونيت قرآن از تحريف به زياده و نقصان ، هرچند نزد بيشتر فرقه هاي اسلامي موضوعي ثابت است ، ليكن براي زدودن برخي شبهه هايي كه در اين مورد مطرح مي شود ، به اختصار به بحث و بررسي پيرامون اين مسأله مي پردازيم :

151

* ( 3 ) *

تحريف در لغت و اصطلاح

تحريف در لغت ، يعني تفسير سخن برخلاف مقصود ، يعني كج كردن و گرداندن سخن از معناي اصلي اش . آيه (يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ ) ( 1 ) نيز به همين معني تفسير شده است ، يعني سخنان را از جايگاه اصلي اش برمي گردانند . مرحوم طبرسي در تفسير اين آيه مي گويد :
يعني قرآن را بر خلاف آنگونه كه نازل شده تفسير مي كنند و مقصود از « مواضع » ، يعني معاني و مقاصد .
امّا در اصطلاح ، تحريف به چند معني به كار مي رود :
1 . تغيير معناي سخن ، يعني تفسير آن به گونه اي كه موافق نظر مفسّر باشد ، چه با واقعيت مطابق باشد يا نه . تفسير به اين معني در مورد قرآن وارد شده و البته لطمه اي هم به عظمت قرآن نمي زند . همه فرقه هاي اسلامي ، ديدگاه هاي خود را مستند به قرآن مي سازندو هر كس هر خواسته و فكري دارد ، تظاهر مي كند كه از قرآن برگرفته است ، ولي با تفسيري كه عقيده او را تأييد كند ، آيه را مي گيرد و به طرف خواسته خويش مي كشاند و آن را طبق دلخواه معني مي كند . از روشن ترين نمونه هاي اين شيوه ، تفسير

1 . نساء : 46

152
باطنيان است كه از پيش خود براي هر ظاهري ، باطني قرار داده اند و ظاهر را نسبت به باطن ، همچون پوست براي مغز شمرده اند و گفته اند كه باطن قرآن به ترك عمل به ظاهر منتهي مي شود . مثلاً احتلام را ، فاش كردن سرّي از اسرار خود دانسته اند و باطن غسل را تجديد عهد از سوي كسي دانسته اند كه به صورت غير عمد ، آن را فاش ساخته است . زكات را براي تزكيه نفس و نماز را به پيامبر . چون قرآن مي فرمايد : نماز ، از فحشاء و منكر نهي مي كند . ( 1 )
2 . كم و زيادي در حركت و حرف ، با حفظ و مصونيت اصل قرآن . مثل « يطهرن » كه هم با تشديد خوانده شده است ، هم بدون تشديد . اگر همه قرائت ها به تواتر از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) نقل شده باشد ـ كه هرگز چنين نيست ـ و اينكه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، قرآن را با همه اين قرائت ها خوانده است ، پس همه آنها قرآن و بدون تحريف خواهد بود . و اگر بگوييم كه يك قرائت فقط بر پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) نازل شده است ، پس تنها همان قرآن است و بقيه قرائت ها تحريف خواهد بود كه فكر قاريان آنها را ساخته و قرآن خويش را براساس دلايلي كه پس از هر قرائت مي آورند به آن آراسته اند . بنابراين يكي از آنها قرآن مي شود و بقيه ربطي به قرآن ندارند . دليل بر اينكه اين قرائت ها ساخته و پرداخته قرّاء است اين است كه براي هر قرائت ، دليل و برهان مي آورند و اگر همه آنها از متن قرآن بود ، نيازي به استدلال نبود و كافي بود كه قرائت را مستند به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) كنند .
با اين حال ، قرآن از اين نوع تحريف هم مصون است ، چون كه قرائت رايج در هر دوره يعني قرائت عاصم از حفص كه به علي ( عليه السلام ) متصل مي شود متواتر است و جز آن ، اجتهادهاي نو پديدي است كه در روزگار پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) اثري از آنها نبوده و به همين جهت متروك شده است و جز در كتاب هاي مربوط به قرائت و گاهي در زبان برخي قاريان براي اظهار تبحّر در قرائت ، اثري از آن نيست .
كليني از امام باقر ( عليه السلام ) روايت مي كند : « قرآن يكي است و از سوي خداي يكتا نازل شده

1 . عنكبوت : 45 ؛ المواقف : ج8 ، ص390

153
است و اختلاف از سوي راويان پديد مي آيد » ( 1 ) ، از اين رو قرائت غيرمشهور را در نماز ، مجاز نمي شماريم .

3 . تغيير كلمه اي به جاي كلمه مرادف آن :

مثل آن كه به جاي

« امضُوا »

در آيه ( 2 ) ، كلمه

« اسرَعوا »

بگذاريم . اين به ابن مسعود نسبت داده شده و او مي گفت كه خطا نيست اگر به جاي عليم ، حكيم بخوانيم . ولي آن صحابي بزرگ برتر از آن است كه چنين تهمتي به او بچسبد و چه هدف عقلايي مي تواند از اين تغيير در كار باشد ؟

4 . تحريف در لهجه تعبير :

لهجه هاي قبايل مختلف در تلفظ حرف يا كلمه از نظر حركات و اداي آن مختلف بود . در زبان هاي ديگر نيز چنين است . مثلاً در زبان فارسي در ايران ،

« قاف »

را چهارگونه تلفظ مي كنند ، تا چه رسد به كلمه ها از نظر حركات و حروف . در آيه (وَمَنْ أَرادَ الاْخِرَةَ وَسَعي لَها سَعْيَها . . . ) ( 3 ) برخي از قاريان طبق همان لهجه ها

« سعي »

را

« سعي »

مي خواندند . اين نوع از تحريف در قرآن راه نيافته است ، چون مسلمانان در زمان خليفه سوم برخي اختلافات را در تلفظ يا تغيير بعضي از كلمات بدون تغيير در معني ديدند ، تصميم گرفتند همه قرائت ها و مصحف ها را يكي كنند و غير از آن را از بين ببرند . در نتيجه تحريف به معناي ياد شده از بين رفت و همه بر لهجه قريش متفق شدند .

5 . تحريف به افزودن :

اجماع بر خلاف اين است . البته به ابن مسعود نسبت داده شده كه گفته است

« معوّذتين »

( سوره ناس و فلق ) از قرآن نيستند ، بلكه آن دو تعويذند . ( 4 ) به گروهي از خوارج نيز نسبت داده اند كه منكر آن شده اند كه سوره يوسف جزء قرآن باشد و آن را داستاني عشقي مي دانستند كه جايز نيست از وحي باشد . ( 5 ) ولي هر دو نسبت ثابت نشده است . اگر آن چه ابن مسعود گفته درست باشد ، تحدّي قرآن به سوره باطل

1 . كافي : ج2 ، ص630 ، حديث 12
2 . (وَلا يَلْتَفِتْ مِنْكُمْ أَحَدٌ وَامْضُوا حَيْثُ تُؤْمَرُونَ ) ( حجر : 65 ) .
3 . اسراء : 19
4 . فتح الباري در شرح بخاري : ج 8 ، ص 571 .
5 . ملل و نحل ، شهرستاني : ج 1 ، ص 128

154
خواهد شد ، زيرا انساني كه به او وحي نشده است ، دو سوره مثل سوره هاي كوتاه قرآن آورده است .

6 . تحريف به كاهش و افتادگي عمدي يا اشتباهي از قرآن :

چه آن چه كم شده است يك حرف باشد ، يا يك كلمه ، يا يك جمله ، يا يك آيه يا يك سوره . همين معني ما را وا داشته كه وارد اين بحث شويم .
ادعاي نقص در قرآن كريم را به صورت هايي كه ياد شد ، عقل و نقل رد مي كند . اينك توضيح مطلب :

155

* ( 4 ) *

امتناع راهيابي تحريف به قرآن

قرآن كريم از نخستين روزي كه مسلمانان به آن ايمان آوردند ، مورد توجه و نخستين مرجع آنان بوده است و به خواندن و حفظ كردن و نگاشتن و ضبط اهميت مي دادند . راهيابي تحريف به چنين كتابي ممكن نيست مگر با قدرتي كه به زور بخواهد با قرآن بازي كند و چيزي از آن بكاهد . نه امويان و نه عباسيان ، آن قدرت را نداشتند ، چون قرآن ميان قاريان و حافظان پخش شده بود و انتشار حتي يك نسخه در سطح وسيع ، مي توانست اين آروزي پليد را به صورت ناشدني درآورد .
مرحوم سيد مرتضي در اين مورد سخني دارد كه عيناً آورده مي شود . وي مي گويد :
علم به درستي نقل قرآن ، مثل آگاهي از شهرها و حوادث مهم و وقايع بزرگ و كتاب هاي مشهور و اشعار عرب است ، عنايت فراوان و انگيزه هاي قوي بر نقل و نگهداري آن بوده است ، به حدي كه هيچ چيزي به پايه آن نمي رسد ، زيرا قرآن كريم معجزه نبوّت و سرچشمه علوم اسلامي و احكام ديني است و مسلمانان نهايت توجه را به حفظ و حمايت آن داشته اند تا آن جا كه همه موارد اختلافي در آن را از نظر اعراب ، قرائت ، حروف و آياتش مي شناختند . با اين عنايت و دقت فراوان ، چگونه ممكن است تغيير يا كاهش يافته باشد ؟
وي مي افزايد : علم به تفسير قرآن و بخش هاي آن ، در صحت نقل مثل علم به همه

156
آن است و مثل كتاب هاي تأليف شده اي مانند كتاب سيبويه و مُزَني مشهور و يقيني است . آنان كه به اين جايگاه توجه دارند ، همان گونه كه از كليت آن آگاهند ، از تفصيل و جزئيات آن هم با خبرند . روشن است كه عنايت به نقل و ضبط قرآن كريم ، بيش از عنايت به ضبط كتاب سيبويه و ديوان شاعران است . ( 1 )
نكته ديگري كه شايسته ذكر است اين است كه راهيابي تحريف به قرآن كريم ، از زشت ترين جرائمي است كه سكوت در برابر آن جايز نيست . اگر تحريفي صورت گرفته باشد ، چگونه امير المؤمنين ( عليه السلام ) و ياران خاص او همچون سلمان ، ابوذر ، مقداد و ديگران سكوت كرده اند ؟ در حالي كه مي بينيم آن حضرت و دختر پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) به غصب فدك اعتراض كردند ، با آن كه اهميت و عظمت فدك يك دهم قرآن هم نيست ؟ !
گواه درستي اين سخن آن است كه ابيّ بن كعب و خليفه سوّم در قرائت آيه (وَالَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ ) ( 2 ) اختلاف پيدا كردند . ابيّ بن كعب اصرار داشت كه از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، آن را با واو ( والذين ) شنيده است . نظر خليفه سوم اين بود كه آيه واو ندارد ( الذين ) . هنگام نگاشتن قرآن به صورت نسخه واحد و فرستادن به مركز نواحي ، ميان آنان مشاجره پيش آمد . ابيّ او را تهديد كرد و گفت : اين آيه بايد با واو نوشته شود ، وگرنه دست به شمشير مي برم ! ناچار واو را نوشتند . ( 3 )
همچنين امام علي ( عليه السلام ) دستور داد بخشش هاي عثمان را به بيت المال برگردانند و فرمود : به خدا قسم حتي اگر با آنها زنان به ازدواج در آمده يا كنيزان خريداري شده باشند ، برخواهم گرداند ، چرا كه در عدالت ، گسترش است و هر كه از عدالت به تنگ آيد ، از ستم بيشتر به تنگ خواهد آمد . ( 4 )
اگر تحريفي صورت گرفته بود ، برگرداندن آيات حذف شده به قرآن واجب تر و

1 . مجمع البيان : ج 1 ، ص 15 ( بخش فن پنجم ، چاپ صيدا ) .
2 . توبه : 34
3 . الدرّ المنثور : ج 4 ، ص 179
4 . نهج البلاغه ، خطبه 15 ( نسخه صبحي صالح ) .

157
لازم تر بود . مي بينيم كه اميرمؤمنان ( عليه السلام ) پس از آن كه خلافت ظاهري را به عهده گرفت ، نسبت به خواندن نماز تراويح به جماعت و آهسته خواندن بسم الله در نمازهاي جهري و موارد ديگر از بدعت هاي نو ظهور ، به شدت انتقاد و اعتراض كرد . اگر در زمان خلفاي سه گانه چنين تحريفي در مورد قرآن پيش مي آمد ، امام حتماً در مقابل آن مي ايستاد و بدون هراس آن چه را حذف شده بود به قرآن بر مي گرداند .
خلاصه آن كه هر كس سيره مسلمانان صدر اسلام را مطالعه كند ، در مي يابد كه تحريف قرآن به صورت كاستن از آن ، عادتاً امري ناشدني بوده است .

158

* ( 5 ) *

گواهي قرآن به عدم تحريف

آيه حفظ

قرآن كتابي است كه از سوي خداوند نازل شده و او عهده دار حفظ قرآن از هر گونه بازي گري است . خداوند مي فرمايد :
(وَقالُوا يا أَيُّهَا الَّذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لََمجْنُونٌ لَوْ ما تَأْتِينا بِالْمَلائِكَةِ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقِينَ

ما نُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ إِلاّ بِالْحَقِّ وَما كانُوا إِذاً مُنْظَرِينَ

إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنّا لَهُ لَحافِظُونَ )
( 1 ) ؛
« گفتند : اي كه قرآن بر تو نازل شده است ، همانا تو ديوانه اي . اگر راست مي گويي چرا فرشتگان را نزد ما نمي آوري ؟ ما فرشتگان را جز به حق نازل نمي كنيم و هرگاه نازل شوند ، ديگر به آنان مهلت داده نمي شود ، ما قرآن را نازل كرديم ، و ما به طور يقين نگهدار آنيم . »
مراد از

« ذِكر »

در هر دو مورد ، به قرينه

« نازل شده »

و

« نازل كرديم »

، قرآن كريم است . مشركان سه ايراد بر پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) وارد كرده اند كه قرآن به هر سه اشاره مي كند و آنها را نقد مي كند :

1 . حجر : 6 ـ 9

159
1 . اين كه محمد ( صلّي الله عليه وآله ) قرآن را از شخص ناشناخته اي دريافت مي كند . فرازِ

« قرآن بر تو نازل شده »

به صيغه مجهول به اين اعتراض اشاره دارد .
2 . اين كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) اختلال حواس دارد و آن چه را از قرآن دريافت و نقل مي كند اعتبار ندارد و ايمن از اين نيستيم كه تخيّلات و افكار او در قرآن دخالت داشته باشد .
3 . اين كه اگر راست مي گويد كه فرشته بر او نازل مي شود و وحي مي آورد ، چرا فرشتگان را نزد آنان نمي آورد ؟
وحي الهي از هر سه اشكال جواب داده است . ابتدا به طور خلاصه جواب اشكال دوم و سوم را مي دهيم ، سپس به اعتراض اول كه مهم تر است مي پردازيم .

اشكال دوم

را تصريح آيه كه

« ما ، خودِ ما »

نازل كرديم ردّ مي كند و تصريح دارد كه نازل كننده قرآن خداوند است نه ديگري .

اعتراض سوم

را نيز اين نكته ردّ مي كند كه نزول فرشتگان موجب هلاكت و نابودي آنان مي شود و اين با هدف بعثت مغاير است ، آن جا كه مي گويد :

« ما كانُوا من المُنْظَرِينَ »

.

اما اشكال اول

را چنين پاسخ مي دهد كه خداوند ، نگهدار قرآن از راهيابي هر گونه خلل و تحريف در آن است و چيزي بر اراده و خواست الهي غلبه نمي كند .
پس هيچ يك از احتمالاتي كه در تفسير

« حفظ »

گفته اند كه مراد عبارت است از : حفظ از ايرادِ ايرادگيران ، حفظ در لوح محفوظ ، حفظ در سينه پيامبر و امام پس از او ، درست نيست . چون اشكال ايرادگيران در آيه مطرح نبوده كه آيه از آن جواب دهد . حفاظت قرآن در لوح محفوظ يا سينه پيامبر اعظم ( صلّي الله عليه وآله ) نيز ربطي به اعتراض مشركان ندارد ، چون اشكال آنان مبني بر تهمت جنون به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) بود كه از آميختگي غير وحي به قرآن هنگام ابلاغ آن جدا نيست . پاسخ به اين كه در لوح محفوظ نگهداري مي شود و امثال آن ، اشكال را ريشه كن نمي سازد ، پس سخن حق و بي ترديد اين است كه خداوند متعال خبر مي دهد كه عهده دار نگهداري و حفظ قرآن در همه مراحل است و قول به كاهش قرآن با اين تعهّد الهي ناسازگار است .

160
اگر گفته شود : مدعي تحريف مي گويد در همين آيه هم كه جزئي از قرآن است تحريف شده است ، پس استدلال به آن درست نيست ، چون دور پيش مي آيد .

پاسخ :

محلّ بحث تحريف ، در آياتي است كه به خلافت و رهبري ائمّه اهل بيت ( عليهم السلام ) يا آيات احكام مثل آيه رجم يا شير دادن و امثال آن بر مي گردد . اما در امثال اين آيه ، به اتفاق همه مسلمانان تحريف راه نيافته است .

آيه نفي باطل

خداوند متعال ، قرآن كريم را به عنوان كتاب قدرتمندي توصيف مي كند كه نه چيزي بر آن غلبه مي كند و نه از هيچ سو باطلي به سراغ آن مي آيد : ( . . . وَإِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ ) ( 1 ) .
دلالت آيه در گرو بيان چند نكته است :

اول :

مراد از

« ذكر »

در اين آيه قرآن كريم است ، به گواهي اين كه در پي

« ذكر »

، بيان فرموده است كه آن ، كتاب عزيز است . در آيات متعددي تعبير ذكر بر قرآن اطلاق شده است ، همچون (نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ ) ( 2 ) و (إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَلِقَوْمِكَ ) ( 3 ) .

دوم :

خبر اِنّ در آيه محذوف و مقدر است ، مثلاً : به درستي كه كساني كه به ذكر وقتي بر آنان مي آيد كفر ميورزند ، كيفرشان خواهيم داد .

سوم :

باطل در مقابل حق است ، حق ، ثابت و شكست ناپذير است ، ولي باطل جولاني دارد و مغلوب مي شود و مَثَل حق و باطل مَثَل آب و كف است كه خداوند فرموده است كه آن چه براي مردم سودمند است در روي زمين باقي مي ماند و آن چه كف است از بين مي رود ، خداوند اين گونه مَثل ها را بيان مي كند . ( 4 )

1 . فصلت : 41 ـ 42
2 . حجر : 6
3 . زخرف : 44
4 . رعد : 17

161
قرآن در همه معاني ، مفاهيم ، احكام جاويدان و معارف و اصولش حقّ است و هماهنگ با فطرت ، اخبار غيبي آن هم دروغ و خلاف ندارد . از تناقض در دستورها و خبرها هم مصون است : (لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً ) ( 1 ) ، اگر از سوي غير خدا بود ، اختلاف بسياري در آن مي يافتند . پس همان طور كه قرآن در محتوا و معني حق است ، در صورت و لفظ هم حق است و تحريف به آن راه نمي يابد . و مرحوم طبرسي چه نيكو گفته است : نه در الفاظش تناقض است ، نه در خبرهايش دروغ ، نه با چيزي معارض است ، نه از آن كم شده و نه بر آن افزوده شده است . ( 2 )
مؤيد اين نكته ، قبل از اين آيه است كه (وَإِمّا يَنْزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللهِ إِنَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ) ( 3 ) ؛ « و هرگاه وسوسه شيطاني سراغ تو آمد ، به خدا پناه ببر كه او شنوا و داناست . »
شايد اين اشاره باشد به اين كه گاهي به ذهن آن حضرت خطور مي كرد شايد پس از وفاتش دين او باطل گردد ، خدا به او فرمان داد كه به خداوند شنوا و دانا پناهنده شود .
خلاصه آن كه تخصيص معناي آيه

« نفي باطل »

به پيدايش تناقض در احكام قرآن و دروغ بودن خبرهايش وجهي ندارد . قرآن از هر باطلي كه آن را ابطال و خراب كند مصون است و همواره تازه و شاداب است و كهنه و فاني نمي گردد .

آيه جمع و قرائت قرآن

روايت شده كه هنگام نزول قرآن ، پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) با عجله آن را مي خواند ، تا خوب حفظ كند . وحي آمد و او را از اين كار نهي كرد :
(لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ إِنَّ عَلَيْنا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ فَإِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ

1 . نساء ، 82
2 . مجمع البيان : ج 9 ، ص 15 ، چاپ صيدا .
3 . فصلت : 36

162
ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنا بَيانَهُ ) ( 1 ) ؛
« زبانت را به خاطر عجله براي خواندن قرآن حركت مده ، چرا كه جمع كردن و خواندن آن بر عهده ماست ، پس هر گاه آن را خوانديم از خواندن آن پيروي كن ، سپس بيان و توضيح آن نيز بر عهده ماست . »
پس جمع و حفظ و توضيح بر عهده خداست .
در آيه ديگري تضمين كرده است كه آن حضرت ، قرآن را فراموش نكند و فرموده است :
(سَنُقْرِئُكَ فَلا تَنْسي إِلاّ ما شاءَ اللهُ إِنَّهُ يَعْلَمُ الْجَهْرَ وَما يَخْفي ) ؛ ( 2 )
« ما به زودي قرآن را بر تو مي خوانيم و هرگز فراموش نخواهي كرد ، مگر آن چه را خدا بخواهد كه او آشكار و نهان را مي داند . »
اين ها برخي از آياتي است كه مي توان براي مصونيت قرآن از تحريف به آنها استدلال كرد . استثنايي در ذيل آيه اخير است ( مگر آن چه خدا بخواهد ) مثل استثنايي است كه در آخر اين آيه است :
(وَأَمَّا الَّذِينَ سُعِدُوا فَفِي الْجَنَّةِ خالِدِينَ فِيها ما دامَتِ السَّماواتُ وَاْلأَرْضُ إِلاّ ما شاءَ رَبُّكَ عَطاءً غَيْرَ مَجْذُوذ ) ( 3 ) ؛
« رستگاران در بهشت جاويدانند ، تا وقتي آسمان ها و زمين باقي است ، مگر آن چه پروردگارت بخواهد ، بخششي است قطع نشدني . »
روشن است كه سعادتمندان همواره در بهشت جاويدند و ذيل آيه (عَطاءً غَيْرَ مَجْذُوذ ) گواه آن است ، يعني پيوسته . در عين حال چنان نيست كه مسأله از دست خدا خارج شود ، او هر لحظه قادر است كه خلود در بهشت را نقض كند .

1 . قيامت : 16 ـ 19
2 . اعلي : 6 ـ 7
3 . هود : 108

163

* ( 6 ) *

گواهي روايات بر مصونيّت قرآن كريم از تحريف

از رواياتي كه بر مصونيت از تحريف دلالت مي كند به چند مورد بسنده مي كنيم :

1 . اخبار عرضه احاديث بر قرآن

روايات بسياري از ائمه ( عليهم السلام ) نقل شده كه مي گويد : روايات را بر قرآن عرضه كنيد ، آن چه را موافق قرآن است بپذيريد و مخالف آن را رد كنيد . شيخ حرّ عاملي آنها را در باب نهم از ابواب صفات قاضي در

« وسائل الشيعه »

گردآورده است .
از امام صادق ( عليه السلام ) روايت شده است كه پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : بر هر حقي حقيقتي است و بر هر درستي نوري . آن چه را كه موافق كتاب خداست بگيريد و آن چه را مخالف كتاب خداست واگذاريد :

« فما وافَقَ كتابَ اللّه فَخُذوُه وَما خالَفَ كتابَ اللّهِ فَدَعُوه . »

( 1 )
از امام صادق ( عليه السلام ) نيز روايت است :

« ما لَم يوافِقْ مِنَ الحَديثِ القرآنَ فَهو زُخرُفٌ »

( 2 ) ؛ آن چه از حديث ، موافق قرآن نباشد باطل است ( باطلي است آراسته به صورت حق ) .
ايوب بن حرّ نيز نقل مي كند شنيدم امام صادق ( عليه السلام ) مي فرمود : هر چيزي به قرآن و سنت بر مي گردد و هر حديثي كه موافق كتاب خدا نباشد ، باطل است :

« كلّ شيئي مَردودٌ اِلَي


1 . وسائل الشيعه : ج 18 ، باب 9 از ابواب صفات قاضي ، حديث 10
2 . همان ، حديث 12

164

الكتابِ والسُّنَّةِ وَكُلُّ حَديث لا يُوافِقُ كتابَ اللّهِ فَهُوَ زُخْرُفٌ »

( 1 ) .
اين روايات از دو جهت بر سخن ما دلالت مي كند :
الف . آن چه از اين اخبار بر مي آيد آن است كه قرآن ، معياري صحيح و مصون از تغيير و تحريف و تصرّف است و قول به تحريف ، با عقيده به سلامت قرآن كه معيار است ، سازگار نيست .
ب . دقت در همه اين روايات ثابت مي كند كه شرط لازم براي درستي احاديث ، مخالف نبودن با قرآن است نه موافقت ، وگرنه بايد بسياري از روايات را ردّ كرد ، چون قرآن نسبت به آنها نفياً و اثباتاً متعرّض نشده است . مخالفت و عدم مخالفت با قرآن هم وقتي معلوم مي شود كه همه سوره ها و اجزاي قرآن نزد ما موجود باشد ، وگرنه ممكن است حديث ، مخالف با چيزي از قرآن باشد كه ساقط يا تحريف شده است .

2 . حديث ثقلين

حديث ثقلين دستور مي دهد كه به قرآن كريم و سخنان عترت تمسك بجوييد پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) فرموده است :

« اِنّي تارِكٌ فيكُم الثقلين : كتابَ اللّهِ وَعِترتي أهل بَيْتي ، ما اِنْ تمسّكْتُم بِهِما لَنْ تَضِلّوُا »

« ميان شما دو چيز نفيس باقي مي گذارم : كتاب خدا و عترتم اهل بيتم ، كه اگر به اين دو تمسك بجوييد ، هرگز گمراه نمي شويد . »
از اين حديث ، استفاده مي شود كه قرآن تحريف نشده است ، چون :
الف . دستور تمسك به قرآن ، فرع بر آن است كه قرآن در دستِ متمسّكان باشد .
ب . اين سخن كه بخشي از آيات و سوره هاي قرآن افتاده است موجب عدم اطمينان به آنچه از قرآن موجود استفاده مي شود مي گردد ، چون شايد آنچه حذف شده ، قرينه اي بر مقصود از بخش موجود باشد ! .

1 . وسائل الشيعه ، ج18 ، باب 9 از ابواب صفات قاضي ، حديث 15

165

* ( 7 ) *

اهل بيت و مصونيت قرآن از تحريف

دقت در خطبه هاي اميرمؤمنان ( عليه السلام ) و سخنان جانشينان معصوم آن حضرت نشان مي دهد كه آنان قرآن موجود در ميان مسلمانان را همان كتاب خدا مي دانستند كه بر پيامبرش نازل شده است ، بدون افزايش و كاهش . اين حقيقت هم از سخنان صريح و هم از اشاراتشان بر مي آيد . چند نمونه را مي آوريم :
1 . اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) مي فرمايد : « خداوند كتاب قرآن را بر شما نازل فرمود كه بيانگر هرچيز است و پيامبر خويش را مدتي ميان شما عمر و حيات بخشيد ، تا آن كه در آن چه از كتاب خدا نازل شده ، دين مورد رضايت خويش را براي او و براي شما كامل ساخت . » ( 1 )
اين خطبه صريح است كه دين در سايه كتاب خدا كامل شده است . چگونه دين مي تواند كامل باشد در حالي كه سرچشمه آن تحريف شده و ناقص باشد ؟ ! امام تشويق مي كند كه پس از رحلت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) به دين كامل او تمسك بجوييد و اين فرعِ كمالِ قرآن است كه منبع و سند آن دين است .
2 . و نيز مي فرمايد : « و كتاب خدا ميان شماست و گوياست و زبان قرآن كُند و ناتوان نمي شود وخانداني كه پايه هاي آن ويران نمي شود و عزّتي كه ياوران آن هزيمت نمي كنند . » ( 2 )

1 . نهج البلاغه : خطبه 86
2 . همان : خطبه 133

166
3 . و نيز مي فرمايد : « گويا آنان پيشوايان قرآنند ، نه آن كه قرآن پيشواي آنان باشد ! ! » ( 1 )
در نامه اي كه امام جواد ( عليه السلام ) به سعدالخير ( 2 ) دارد آمده است : « از نشانه هاي اين كه آنان قرآن را رها كردند ، اين است كه حروف قرآن را بر پا داشتند ، ولي حدود آن را تحريف كردند . » ( 3 ) اين به صراحت مي رساند كه لفظ قرآن باقي است و تحريف در تطبيق و اجراي آن در زندگي است ، چرا كه آنان احكام قرآن را در زندگي خود پياده نكردند و از روشن ترين نمونه هاي آن ، جلوگيري دختر پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) از ارث پدرش بود . با آن كه خداي سبحان مي فرمايد :
« خداوند درباره فرزندانتان شما را سفارش مي كند كه سهم پسر به اندازه سهم دو دختر است » ( 4 )
و مي فرمايد : « سليمان از داود ارث برد » ( 5 )
و از زبان زكريا نقل مي كند : « مرا از سوي خود فرزندي عطا كن كه وارث من و وارث خاندان يعقوب باشد » ( 6 ) .
شايد همين مقدار كه ذكر كرديم بس باشد ، پس به سخنان علماي شيعه مي پردازيم .

1 . نهج البلاغه : خطبه 147
2 . وي از فرزندان عمر بن عبدالعزيز بود كه نزد امام جواد ( عليه السلام ) گريست ، چون مي پنداشت او از شجره ملعونه در قرآن است . امام به او فرمود : تو از آنان نيستي ، تو از مايي ، آيا نشنيده اي كه قرآن مي فرمايد : هر كس از من تبعيت كند از من است ؟ ( قاموس الرجال : ج 5 ، ص 35 ) از همين جا ناميده شدن او به سعدالخير دانسته مي شود .
3 . كافي : ج 8 ، ص 53 ، حديث 16
4 . نساء : 11
5 . نمل : 16
6 . مريم : 5 ـ 6

167

* ( 8 ) *

شيعه و مصونيت قرآن از تحريف

كاوش در سخنان علماي بزرگ شيعه كه همواره در نسل ها سرمشق و الگو بوده اند ، نشان مي دهد كه آنان از عقيده به تحريف تبرّي مي جستند و انديشه تحريف را به « خبر واحد » نسبت مي دادند . نقل سخنان همه آنان در طول قرون ، امكان ندارد . به برخي از آنها اشاره مي كنيم :
1 . فضل بن شاذان نيشابوري ( متوفاي 260 ق ) در ضمن نقد مذهب اهل سنت مي گويد : عمر بن خطاب گفت : مي ترسم گفته شود عمر در قرآن افزوده و اين آيه را در آن گنجانده است ، ما در زمان پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) آيه را چنين مي خوانديم :
پيرزن و پيرمرد زناكار را به خاطر شهوت راني كه كرده اند سنگسار كنيد ، اين كيفري از سوي خداي مقتدر حكيم است . ( 1 )
اگر شيعه عقيده به تحريف داشت ، او بر اهل سنت نمي تاخت كه به تحريف معتقدند ، چون هر دو در اين عقيده مشترك بودند .
2 . مرحوم صدوق ( متوفاي 381 ق ) مي گويد : اعتقاد ما اين است كه قرآن كتاب خدا و وحي اوست كه نازل شده و خداوند در قرآن فرموده است : از هيچ سوي باطل سراغ قرآن نمي آيد ، نازل شده اي از سوي خداي حكيم حميد است : (اِنّه لكتابٌ عزيز . . . ) ،

1 . الايضاح : 217 ( بخاري آيه رجم را در صحيح خود ، ج 8 ، ص 208 در باب رجم زنان باردار آورده است ) .

168
قرآن قصّه گويي حق است و حقي است جدا كننده حق و باطل و شوخي و بيهوده نيست و خداي متعال ، پديد آورنده ، نازل كننده ، پروردگار ، و حافظ آن و گوياي به آن است . ( 1 )
3 . شيخ مفيد ( متوفاي 413 ق ) مي گويد : بعضي از شيعيان گفته اند كه از قرآن هيچ كلمه يا آيه يا سوره اي كم نشده ، ليكن آن چه در مصحف علي ( عليه السلام ) به عنوان تأويل و تفسير معاني آيات طبق حقيقت نزول آنها بوده ، حذف شده است ، آنها هر چند از كلام الله كه قرآن و معجزه الهي است نبوده ، ليكن حقايقي ثابت و نازل شده بود و گاهي به تأويل قرآن هم قرآن گفته مي شود . به نظر من اين سخن شبيه تر به حق است از حرف كسي كه مدّعي كاهش كلماتي از خود قرآن است نه تأويل آن . و به اين نظر تمايل دارم . ( 2 )
نيز در جوابِ « مسائل سرويّه » در پاسخ كساني كه براي تحريف ، استناد به رواياتي كرده اند كه برخي كلمات را به گونه ديگر نقل كرده است ، مثلاً به جاي (كُنتم خير أمّة ) ، ( 3 )

« خير أئمّة »

نقل كرده و به جاي (جَعَلْناكُمْ اُمَّة وسطاً ) ، ( 4 )

« أئمّةً وَسطاً »

نقل كرده ، مي گويد : اين ها خبر واحد است و صحّت آنها ثابت نيست ، از اين رو در باره آنها توقف مي كنيم و از آن چه در قرآن موجود است دست نمي كشيم . ( 5 )
4 . سيدمرتضي ( متوفاي 436 ق ) گويد : اضافه بر كساني كه در دليل اول از آنان نقل كرديم ، گروهي از صحابه همچون عبدالله بن مسعود ، اُبيّ بن كعب و ديگران بارها قرآن را بر پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) خوانده و ختم كرده اند . اين ها با كمترين تأمل دلالت دارد كه قرآن در آن زمان ، مجموعه اي مرتب و مدوّن بود ، نه پنهان و پراكنده . ( 6 )
5 . شيخ طوسي ( متوفاي 460 ق ) گويد : سخن در زياده و نقصان در قرآن ، در خور اين كتاب نيست . چرا كه زياد شدن در قرآن ، بطلانش اجماعي است . كاسته شدن از قرآن

1 . اعتقادات صدوق : ص 93
2 . اوائل المقالات : ص 53 ـ 54
3 . آل عمران : 110
4 . بقره : 143
5 . مجموعة الرسائل ، شيخ مفيد : ص 366
6 . مجمع البيان : ج 1 ، ص 10 ، به نقل از المسائل الطرابلسيه ، سيدمرتضي .

169
نيز بر خلاف ظاهر مذهب مسلمانان است و اين به مذهب صحيح ما شايسته تر است . سيدمرتضي ( رحمه الله ) هم همين را تأييد كرده و ظاهر روايات هم همين است ، وي سپس روايت هاي مخالف را

« خبر واحد »

شمرده است . ( 1 )
6 . مرحوم طبرسي ( متوفاي 548 ق ) مي نويسد : افزايش چيزي بر قرآن ، به اجماع علما باطل است و اما كاسته شدن از آن ، بعضي از اصحاب ما و گروهي از حشويّه از اهل سنت گفته اند كه در قرآن تغيير يا نقصاني پيش آمده است ، ليكن عقيده صحيح در مذهب ما بر خلاف آن است . ( 2 )
7 . سيد بن طاووس حلّي ( متوفاي 664 ق ) گفته است : عقيده شيعه ، عدم تحريف است . ( 3 )
8 . علامه حلّي ( متوفاي 726 ق ) در جواب سيد مهنّا گفته است : حق آن است كه تغيير و تأخير و تقديم و افزايش و كاهش در قرآن نيست و پناه بر خدا از اين عقيده و امثال آن ، كه موجب راهيابي شك به معجزه جاويدان پيامبر خداست ، معجزه اي كه به صورت تواتر نقل شده است . ( 4 )
9 . محقق اردبيلي ( متوفاي 993 ق ) در مسأله لزوم به دست آوردن علم به اين كه آن چه مي خواند ، قرآن است ، گفته است : بايد اين علم را از راه تواتر كه علم آور باشد به دست آورد و تنها به شنيدن حتي از يك عادل اكتفا نكرد . . . و چون تواتر قرآن ثابت شده است ، پس ايمن از اختلال است . . . علاوه بر اين كه در نوشته ها ضبط شده و حرف به حرف و حركت به حركت آن شمارش شده است . همچنين راه نگارش و راه هاي ديگر ، گمانِ غالب بلكه يقين مي آورد كه چيزي بر آن افزوده يا از آن كاسته نشده است . ( 5 )
10 . قاضي نور الله شوشتري ( متوفاي 1029 ق ) گويد : وقوع تحريف در قرآن كه به

1 . تبيان : ج 1 ، ص 3
2 . مجمع البيان : ج 1 ، ص 10
3 . سعد السعود : ص 144
4 . اجوبة المسائل المهنائيه : ص121
5 . مجمع الفائدة والبرهان : ج 2 ، ص 218

170
شيعه نسبت داده شده است ، چيزي نيست كه عقيده عموم شيعه اماميه باشد ، گروهي اندك از آنان چنين سخني گفته اند كه در ميان شيعه هم جايگاه معتبري ندارند . ( 1 )
اگر سخنان علما را در اين زمينه به نحو كامل بياوريم ، به درازا خواهد كشيد . تا اين جا حق به روشن ترين صورت آشكار شد . تنها چند شبهه و پاسخ به آنها مانده است . شگفت از اهل سنت ، كه شيعه را متهم به قول به تحريف مي كنند و هجوم مي آورند ، در حالي كه خودشان احاديث تحريف را در معتبرترين صحاح و مجموعه هاي حديثي خود نقل مي كنند .
حق آن است كه بزرگان هر دو فرقه ، از اين وصله مبرّا هستند . جز اين كه گروهي از حشويّه اهل سنت و اخباريان شيعه به استناد برخي روايات بي ارزش ، ادعاي تحريف مي كنند . آن چه را اهل سنت در كتاب هاي خود آورده اند ياد مي كنيم .

1 . آلاء الرّحمن : ج 1 ، ص 25

171

* ( 9 ) *

آيات نانوشته كه مي گويند از قرآن است

به نظر عمر بن خطاب ، چهار آيه از قرآن افتاده است : آيه رجم ، آيه فراش ، آيه رغبت و آيه جهاد . شگفت آن كه صحاح و مسندهاي اهل سنت آنها را نقل كرده اند ، با آن كه متن آنها گواه آن است كه از قرآن نيست ، هر چند مضمون آنها مطابق دين است . اما آن چهار آيه پنداري :

1 . آيه رجم

عمر هنگام بازگشت از حج در ضمن خطبه اي گفت :
بپرهيزيد كه در مورد آيه رجم هلاك شويد و يكي بگويد ما دو حدّ در كتاب خدا نمي بينيم ، پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) هم رجم كرد ، ما هم رجم و سنگسار كرديم . سوگند به آن كه جانم به دست اوست ، اگر مردم نمي گفتند كه عمر بر كتاب خدا افزوده است چنين مي نوشتم :

« الشيخ والشيخه اذا زنيا فارجموهما البته »

؛ « پيرمرد و پيرزن زناكار را حتماً سنگسار كنيد » ، ما اين آيه را خوانده ايم . ( 1 )
الفاظ آن صدا مي زند كه از قرآن نيست ، محتوا هم خالي از اشكال نيست ، چون

1 . صحيح بخاري : ج 8 ، ص 208 ـ 211

172
مورد سنگسار ، زن و مردِ زناكاري است كه همسر داشته باشند ، چه جوان باشند ، چه پير ، چه مختلف .

2 . آيه فراش

عمر بن خطاب ، به اُبيّ بن كعب گفت : مگر نه اين كه در آن چه از كتاب خدا از دست داده ايم ، چنين مي خوانديم :

« الولد للفراش وللعاهِر الحَجر »

؟ « فرزند ، مربوط به رختخواب است و براي زناكار ، سنگ است . » ابيّ گفت : چرا . ( 1 )
كلام با آن كه فصيح است ، ولي نمي تواند از قرآن باشد ، اما خليفه مي پنداشت كه عبارت از قرآن است .

3 . آيه رغبت

بخاري روايت كرده است كه عمر گفت : ما از جمله آن چه از كتاب خدا مي خوانديم چنين بود : از پدرانتان اعراض و دوري نكنيد كه اعراض از پدرانتان كفر است

« لا ترغبوا عن آبائكم فانّه كفر بكم أن ترغبوا عن آبائكم . »

( 2 )

4 . آيه جهاد

به نقل سيوطي ، عمر به پسر عوف گفت : آيا در آنچه بر ما نازل شده ، نيافتي كه

« واِن جاهَدوا كما جاهدتُم اوّل مرّةً ؟ »

؛ « جهاد كنيد ، همان گونه كه نخستين بار جهاد كرديد » گفت : در آنچه از قرآن افتاده است ، اين هم از افتاده هاست . ( 3 )

5 . آيه شيردادن

به روايت مالك از عايشه در كتاب

« موطأ »

عايشه گفت : در آنچه از قرآن نازل شده

1 . الدرّ المنثور : ج 1 ، ص 106
2 . صحيح بخاري : ج 8 ، ص 208 ـ 211 ؛ صحيح مسلم : ج 4 ، ص 167 و ج 5 ، ص 116
3 . الدرّ المنثور : ج 1 ، ص 106

173
بود ، ده بار شيردادن معلوم بود كه موجب حرمت مي شد . آن ده بار نسخ شد به پنج بار

« خمس معلومات »

و پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) هم درگذشت ، در حالي كه در قرآني كه مردم مي خواندند ، ده بار بود . ( 1 )
آيه نقل شده از عايشه هم مثل آيه هاي عمر ، نمي تواند از متن قرآن باشد و اگر بود در مصحف ها نوشته مي شد و دليلي بر حذف آن نبود .

1 . تنوير الحوالك ، ج 2 ، ص 118 ، آخر كتابِ رضاع .

174

* ( 10 ) *

دو شبهه پيرامون تحريف

شبهه اول : وجود مصحف علي

( عليه السلام )
ابن نديم ( متوفاي 385 ق ) در كتاب

« فهرست »

خود از علي ( عليه السلام ) روايت كرده كه چون آن حضرت هنگام وفات پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، رفتارهاي شومي از مردم ديد ، سوگند ياد كرد كه ردا از دوش خود بر زمين ننهد تا آن كه قرآن را گرد آورد . سه روز در خانه نشست و قرآن را جمع كرد . ( 1 )
يعقوبي ( متوفاي 290 ق ) در تاريخ خود مي نويسد : بعضي روايت كرده اند كه پس از رحلت پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) ، علي بن ابي طالب ( عليه السلام ) قرآن را جمع كرد و آن را بر روي شتري گذاشت و آورد و گفت : اين قرآن است كه آن را جمع كردم ، وي قرآن را به هفت جزء تقسيم كرده بود ، سپس هر جزء و سوره هاي آن را ذكر كرده است .

توضيح :

از دقت در آن چه يعقوبي ذكر كرده بر مي آيد كه قرآن علي ( عليه السلام ) در سوره ها و آيات با قرآن موجود تفاوتي نداشته ، بلكه در ترتيب سوره ها اختلاف داشته و اين ثابت مي كند

1 . فهرست ، ابن نديم ، به نقل تاريخ القرآن زنجاني : ص 76

175
كه ترتيب سوره ها با اجتهاد صحابه و گردآورندگان بوده است ، برخلاف وضع و ترتيب آيه ها كه به اشاره پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) بوده است . آن چه را ابن نديم گفته ، ثابت مي كند كه در زمان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، قرآن نوشته شده بود ، هر سوره اي جداگانه و فاقد ترتيبي بود كه امام علي ( عليه السلام ) آنها را در هفت جزء ترتيب داد و هر جزء مشتمل بر سوره هايي بود . محقّق زنجاني در ضمن جدول هايي ترتيب سوره هاي مصحف علي ( عليه السلام ) را نقل كرده كه نشان مي دهد آن مصحف هفت جزء داشته و هر جزئي چندين سوره .
جزء اول كه بقره ناميده مي شد چند سوره داشت ، جزء دوم كه جزء آل عمران ناميده مي شد نيز چند سوره داشت ، جزء سوم جزء نساء بود با چندين سوره ، جزء چهارم جزء مائده بود و چند سوره ، جزء پنجم انعام بود و چندين سوره ، جزء ششم اعراف بود و چندين سوره و جزء هفتم جزء انفال بود و سوره هاي ديگر . از اين بر مي آيد كه ترتيب سوره ها نه براساس ترتيبِ سوره هاي بلند تا كوتاه بود ، نه براساس ترتيب نزول .
شبهه دوم : مصحف فاطمه ( عليها السلام )
طبق روايات فراوان ، نزد حضرت فاطمه ( عليها السلام ) مصحفي بوده است ، ولي مصحف اسم مخصوص قرآن نيست تا آن كه دختر پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) قرآن مخصوصي داشته باشد ، بلكه نوشته اي بود كه در آن بعضي از اخبار و حوادث آينده نوشته شده بود .
مُصحف در لغت يعني ، چيزي كه ، نوشته اي در آن قرار گيرد ، به مصحف ، مصحف گويند ، چون در بر گيرنده نوشته هايي ميان دو جلد است . اين واژه در عصر نزول قرآن ، اسم خاص قرآن نبود ، پس از وفات پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) قرآن به اين نام مشهور شد . به نقل سيوطي ، چون قرآن را گرد آورده و روي ورق نوشتند ، ابوبكر گفت : نامي براي آن برگزينيد . يكي گفت : سِفْر ، ديگري گفت : مصحف ، چون حبشيان آن را مصحف مي نامند . گويد : ابوبكر نخستين كسي بود كه كتاب خدا را گرد آورد و آن را مصحف ناميد . ( 1 )

1 . الإتقان في علوم القرآن : ج 1 ، ص 185

176
اما اين كه واقعيت آن كتاب و مصحف فاطمه ( عليها السلام ) چه بود ، روايات فراواني كه از ائمه اهل بيت ( عليهم السلام ) نقل شده است آن را روشن مي سازد . بخش عظيمي از آنها در كتاب « كتابُ عليٍّ ومصحفُ فاطمه » از شيخ مصطفي قصير العاملي آمده است . برخي از آنها را مي آوريم :
1 . ابوعبيده از امام صادق ( عليه السلام ) روايت مي كند كه فرمود : « . . . حضرت فاطمه ( عليها السلام ) پس از رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) هفتاد و پنج روز زنده بود و نسبت به فقدان پدرش بسيار اندوهگين بود . جبرئيل نزد او مي آمد و در سوگ پدر بزرگوارش او را تسليت مي داد و از پدرش و جايگاه و از آن چه پس از فاطمه ( عليها السلام ) در مورد ذريه او پيش خواهد آمد به او خبر مي داد و علي ( عليه السلام ) آنها را مي نوشت ، اين مصحف فاطمه است . » ( 1 )
2 . ابوحمزه از امام صادق ( عليه السلام ) نقل مي كند كه فرمود : « در مصحف فاطمه ( عليها السلام ) چيزي از كتاب خدا نيست ، بلكه آن در بردارنده مطالبي است كه پس از فوت پدر بزرگوارش بر آن حضرت القاء شده است . » ( 2 )
3 . شگفت است كه دروغ هاي تبليغاتي كلمه

« مصحف فاطمه »

را عَلَم كرده و به شيعه تهمت مي زند كه اينان قرآني دارند به نام مصحف فاطمه . بسياري از تفرقه افكنان كوشيده اند اين تفكر غلط را ميان مسلمانان پخش كنند ، ولي تلاش آنان بي ثمر بوده است . حق ، دولت ابدي دارد ، اما باطل چند صباحي جولان مي دهد .
شايد خواننده گرامي پيش خود سئوال كند كه چگونه فرشتگان بر فاطمه ( عليها السلام ) نازل مي شدند و با او سخن مي گفتند ؟ ليكن بايد دانست كه فاطمه زهرا ( عليها السلام ) ، كمتر از حضرت مريم نيست ، يا كمتر از زن حضرت ابراهيم نيست . قرآن مي فرمايد : فرشتگان به مريم گفتند : « اي مريم ! خداوند تو را برگزيده و پاك ساخته و بر زنان جهان برگزيده است . » ( 3 )
و آيات ديگري كه در سوره آل عمران و مريم است .

1 . كافي : ج 1 ، ص 241
2 . بصائر الدرجات : ص 195 ( چاپ كتابخانه مرعشي ) .
3 . (وَإِذْ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ إِنَّ اللهَ اصْطَفاكِ . . . ) ( آل عمران : 42 ) .

177
زن حضرت ابراهيم نيز صداي فرشته را مي شنيد ، به فرموده قرآن :
« فرستادگان ما به ابراهيم بشارت بردند . . . همسر او ايستاده بود ، خنديد ، به او بشارت داديم اسحاق و پس از او يعقوب را . گفت : واي بر من ، من فرزند خواهم آورد ، در حالي كه پيرم و اين هم همسرم است كه پيرمرد است . اين چيز شگفتي است . گفتند : آيا از امر الهي تعجب مي كني ؟ رحمت و بركات خدا بر شما خاندان باد ، كه او ستوده و باشكوه است . » ( 1 )
وقتي حضرت مريم و همسر ابراهيم خليل ، محدَّث اند ( فرشتگان با آنان حرف مي زنند ) ، فاطمه كه سرور زنان جهان است ، سزاوارتر است كه فرشتگان با او هم سخن شوند .

1 . (وَلَقَدْ جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهِيمَ بِالْبُشْري . . . ) ( هود : 69 ـ 73 ) .

178

* ( 11 ) *

تاريخ گردآوري قرآن كريم

بحث از تاريخ قرآن كريم و كيفيت گردآوري و زمان آن ، بحثي دامنه دار است و در اين موضوع ، كتاب ها و رساله هاي متعددي نگاشته شده است . در اين جا فشرده اي از سخن را مي آوريم :
گردآوري قرآن در زمان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله )
قرآن در زمان حيات پيامبر اعظم ( صلّي الله عليه وآله ) گردآوري شد و سوره ها و آيه هايش به دستور او مرتّب شد . دليل بر اين سخن ، افزون بر شواهد تاريخي بسيار كه بر خوانندگان عزيز عرضه خواهيم كرد ، سخن خود حضرت رسول ( صلّي الله عليه وآله ) است كه سوره حمد را به نام

« فاتحة الكتاب »

ناميد و فرمود : « نمازي جز با فاتحة الكتاب صحيح نيست . » ( 1 )
از اين جا روشن مي شود كه قرآن در زمان آن حضرت گردآوري شده بود و سوره حمد هم در اول آن بود ، اگر قرآن مجموعه سوره ها و آيات پراكنده بود ، معني نداشت كه اين سوره را فاتحة الكتاب نام گذارند .

1 . مسند احمد : ج 2 ، ص 428

179

شواهد تاريخي

حق اين است كه قرآن كريم در روزگار پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) جمع شده بود . شواهدي مي آوريم كه نشان مي دهد قرآن در زمان آن حضرت گردآوري شده و آنها را در كنار رواياتي كه مي گويد قرآن پس از رحلت پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) گردآوري شد قرار مي دهيم و حقيقت را از خلال آنها در مي يابيم .
1 . طبراني و ابن عساكر از شعبي نقل مي كنند كه شش نفر در زمان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) قرآن را گردآوري كردند : اُبيّ بن كعب ، زيد بن ثابت ، معاذ بن جبل ، ابوالدرداء ، سعد بن عبيد و ابوزيد . و نيز نقل مي كنند كه مجمع بن جاريه قرآن را جمع كرد ، مگر دو سوره از سوره هاي آن را .
2 . قتاده مي گويد : از انس بن مالك پرسيدم : در زمان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، چه كسي قرآن را جمع كرد ؟ گفت : چهارنفر كه همه از انصار بودند : ابيّ بن كعب ، معاذ بن جبل ، زيد بن ثابت و ابوزيد .
3 . به نقل مسروق ، عبدالله بن عمر گفت : من عبدالله بن مسعود را دوست دارم ، چون از پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) شنيدم مي فرمود : قرآن را از چهار نفر بياموزيد : عبدالله بن مسعود ، سالم ، معاذ و ابيّ بن كعب .
4 . نسائي از عبدالله بن عمر نقل مي كند كه گفت : قرآن را گرد آوردم و هر شب يك بار آن را خواندم . خبر آن به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) رسيد ، فرمود : آن را در طول ماه يك بار بخوان .
5 . از عثمان نقل شده است كه هر گاه وحي نازل مي شد ، پيامبر سراغ كاتبان وحي مي فرستاد و مي فرمود : اين آيه را در فلان سوره كنار آيات معيني قرار دهيد . ( 1 )
6 . ابوعبدالله زنجاني مؤلف « تاريخ القرآن » نوشته است : بعضي از صحابه در زمان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) اقدام به جمع آوري قرآن يا بخش هايي از آن كردند . اما مجموعه اي كه همه قرآن را در زمان پيامبر گردآورد ، آن را پس از آن كامل ساختند .

1 . البيان : ص 26 ـ 27

180
7 . محمد بن اسحاق در

« الفهرست »

مي گويد : گردآورندگان قرآن در عصر پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) عبارت بودند از : علي بن ابي طالب ( عليه السلام ) ، سعد بن عبيد ، ابوالدرداء ، معاذ بن جبل ، ابوزيد ، ثابت بن زيد ، ابيّ بن كعب ، عبيد بن معاويه و زيد بن ثابت .
8 . سيوطي در

« الاتقان »

از محمد بن كعب قُرظي نقل مي كند : پنج نفري كه قرآن را جمع كردند عبارتند از : معاذ بن جبل ، عبادة بن صامت ، اُبيّ بن كعب ، ابوالدرداء و ابوايوب انصاري .
9 . مؤلف

« تاريخ القرآن »

از ابن سيرين نقل مي كند : چهار نفري كه قرآن را جمع كردند عبارتند از : معاذ بن جبل ، أبيّ ، ابوزيد يا ابوالدرداء ، يا عثمان ، يا او و تميم داري .
10 . خوارزمي در كتاب

« مناقب »

از علي بن رباح نقل مي كند كه علي بن ابي طالب ( عليه السلام ) و ابيّ بن كعب قرآن كريم را در زمان پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) گرد آوردند .
11 . در رواياتي كه ابوبكر حضرمي از امام صادق ( عليه السلام ) نقل مي كند ، آمده است كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) به علي ( عليه السلام ) فرمود :
« قرآن پشت رختخواب من است ، در نوشته ها و حرير و كاغذها . آن را بگيريد و تباه نسازيد ، آن گونه كه يهود ، تورات را ضايع ساختند . » ( 1 ) علي ( عليه السلام ) هم رفت و آن را در قماش زردي جمع كرد و بر آن مهر زد .
12 . حديث ثقلين دليل آن است كه جمع قرآن در زمان پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) انجام يافته بود و اگر اين حديث را بر آن چه ذكر كرديم بيفزاييم ، شكّي باقي نمي ماند كه قرآن در عهد پيامبر گردآوري شده بود كه فرمود : « من در ميان شما دو چيز نفيس باقي مي گذارم : كتاب خدا و عترتم ، آن چه كه اگر به آن دو تمسك بجوييد ، هرگز گمراه نمي شويد و آن دو از هم جدا نمي شوند تا آن كه كنار حوض كوثر بر من وارد شوند . » ( 2 )
اين حديث آشكارا ثابت مي كند كه قرآن در زمان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) جمع آوري شده بود ، اما اين سخن كه در سينه ها محفوظ بود ، سخني نادرست است و اگر اين حديث بر

1 . تاريخ القرآن ، ص 7 و 8
2 . اين حديث از احاديث متواتر بلكه بيش از حدّ تواتر است .

181
نگارش منظم قرآن در زمان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) دلالت نكند ، حداقل دلالت دارد بر اين كه سوره هاي قرآن و جاي آيات در زمان رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) منظم بود ، هر چند كه بر ورق هم نگاشته نباشد .
تعارض احاديث جمع قرآن بعد از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، با نصّ قرآن
سئوالي كه مي ماند اين است كه اگر به راستي قرآن در زمان پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) گردآوري شده بود ، پس چگونه برخي روايات مي گويد كه قرآن در عهد خلفا گردآوري شده است ؟

پاسخ :

اين روايات ، با نصّ خود قرآن تعارض دارد ، چون بسياري از آيات قرآن دلالت مي كند كه سوره ها حتي بين مشركان مشهور و معروف بوده است . به علاوه نام

« كتاب »

بر قرآن كريم اطلاق شده است ، اگر اجزاي آن پراكنده بود ، بر آن

« كتاب »

گفته نمي شد و كاربرد مجازي و بدون قرينه هم بي معناست .
ناسازگاري احاديث جمع قرآن پس از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) با حكم عقل
عظمت قرآن و اهميتي كه پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) و مسلمانان از جهات مختلف براي آن قائل بودند ، به روشني نشان مي دهد كه رواياتي كه مي گويد قرآن پس از رحلت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) گردآوري شده ، نادرست است . اضافه بر اين كه قرآن ، بزرگترين چيز نزد مسلمانان است و موجوديت و عظمتشان در حفظ و نگهداري آن خلاصه مي شود و اساس نبوت را هم قرآن تشكيل مي دهد . آيا احتمال مي رود كه شخصيتي همچون پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) اهميتي به گردآوري و نگارش قرآن كريم ندهد ؟ يا به كار ديگري بپردازد و از توضيح كيفيت تنظيم سوره ها و آيات غافل شود ؟ قرآن معجزه جاويدان آن حضرت است و همگان به وسيله آن در طول اعصار و قرون تحدّي مي شوند . با توجه به اين نكته ، بر پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) لازم بوده كه براي نگهداري و حفظ قرآن بكوشد ، چون ذهن و حافظه انسان هر چه قدر هم قوي باشد ، در لا به لاي حوادث زندگي نمي توان بر آنها اعتماد كرد .

182
قرآن به تدريج بر پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) نازل مي شد و آن حضرت گروهي را به نام

« كاتبان وحي »

معين كرده بود كه آن را بنويسند . ابوعبدالله زنجاني در كتاب

« تاريخ القرآن »

در اين مورد مي نويسد : پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، نويسندگاني داشت كه وحي را با خطّ معين كه نسخ بود مي نوشتند و 43 نفر بودند و بيش از همه زيد بن ثابت و علي بن ابي طالب ( عليه السلام ) مي نوشتند و از روايات بر مي آيد كه آن حضرت به نگارش قرآن اهميت مي داد .
سپس داستان مسلمان شدن عمر بن خطاب را نقل مي كند كه چگونه در خانه خواهرش سوره حديد ( سبّح لله ) و بخشي از سوره طه را مشاهده كرد . و در پايان مي افزايد : همه اين احاديث مي رساند كه مسلمانان به نگارش قرآن اهتمام ميورزيدند و همه قرآن در زمان پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) گردآوري شده بود . ( 1 )
بعضي از سوره هاي قرآن يا بخشي از يك سوره ، نزد همه مسلمانان وجود داشت و اين در روايات آمده است . از جمله روايت عبادة بن صامت كه مي گويد : هر مهاجري كه مي آمد ، پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) او را به يكي از مسلمانان مي سپرد تا قرآن كريم را به او بياموزد . در روايت

« كليب »

آمده است كه : همراه علي ( عليه السلام ) بودم كه صداي قرائت قرآن در مسجد بلند شد . علي ( عليه السلام ) فرمود : خوشا به حالشان !
گروهي قرآن را با صداي بلند مي خواندند كه دستور آمد قرآن را با صدايي آرام تر و آهسته تر بخوانند .
اين دو حادثه نشان مي دهد كه مسلمانان به قرائت قرآن اهميت مي دادند . از اين رو چگونه ممكن است گردآوري قرآن تا زمان ابوبكر به تأخير افتد ؟
نتيجه آن كه نسبت دادن جمع قرآن كريم به زمان خلفا ، توهمي است كه با قرآن و سنت و عقل هم مخالف است و نمي توان جمع قرآن را به ابوبكر نسبت داد . جمع قرآن در زمان عثمان هم به معناي اجتماع مسلمين بر قرائت واحد است . بزرگاني از علماي اهل سنت به اين حقيقت اقرار كرده اند ، از جمله حارث محاسبي مي گويد : مشهور آن است كه عثمان قرآن را جمع كرده است و اين درست نيست . عثمان مردم را بر قرائت

1 . تاريخ القرآن : ص 43 ، فصل 6

183
واحد جمع كرد ، چون قرائت هاي ديگري هم رواج داشت .
اما اين كه گفته مي شود علي ( عليه السلام ) قرآن را پس از رحلت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) گردآوري كرد ، به معناي نگارش قرآن طبق شأن نزول است و تقديم منسوخ برناسخ . اين را علامه مجلسي در

« بحار الأنوار »

و صاحب كتاب

« تاريخ القرآن »

هم مي پذيرد . و اگر مسأله جز اين باشد ، امام علي ( عليه السلام ) چگونه مي تواند در چند روز ، قرآن را گردآوري كند ؟

185

فصل پنجم

امامت نزد شيعه و اهل سنت

1 . نقش امامت نزد شيعه اماميه

2 . ساختار حكومت اسلامي پس از رحلت پيامبر

( صلّي الله عليه وآله )

3 . ساختار اول : تعيين امام از سوي پيامبر

( صلّي الله عليه وآله )

الف . محال بودن ترك امت بدون پيشوا

ب . امت اسلامي و خطر سه جانبه

ج . تعيين امام در احاديث پيامبر

( صلّي الله عليه وآله )

4 . ساختار دوم : سپردن كار به مردم

الف . اجماع مسلمانان ب . آيا شوري اساس حكومت است ؟

ج . آيا بيعت اساس حكومت است ؟

5 . سنت نبوي و دوازده امام

6 . اوصاف امام

الف . عصمت ب . اعلميت ج . برترين فرد

7 . غُلات ، از شيعيان اماميه نيستند

8 . فرق ميان « نبي » ، « رسول » و « امام »


187

امامت نزد شيعه و اهل سنت

حقيقت امامت نزد اهل سنت ، با آن چه نزد شيعه است فرق دارد . اهل سنت به امام به عنوان رئيس يك دولت نگاه مي كنند كه مردم يا نمايندگان مردم او را انتخاب مي كنند . يا با كودتاي نظامي و امثال آن بر سر كار مي آيد و در چنين حاكمي جز برخي صفات معروف ، چيزي شرط نيست و روشن است كه اعتقاد به رياست يك رئيس جمهور يا نخستوزير ، از اصول اعتقادي نيست كه اگر كسي به پيشوايي و رهبري او اعتقاد نداشته باشد فاسق به شمار آيد . در كشورهاي اسلامي پيوسته كسي به جاي ديگري به حكومت رسيده است ، چه با رغبت مردم يا اكراه آنان و هرگز كسي اعتقاد به زمامداري او را از اصول نشمرده و فسق او را موجب خلع او قرار نداده است ، وگرنه سنگ روي سنگ بند نمي شد .
اما شيعه اماميه به امامت به عنوان استمرار وظايف رسالت مي نگرند ( نه خود رسالت ، چون با رحلت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، نبوت و پيامبري ختم شد ) . روشن است كه دست يافتن به چنين مقامي يك سلسله صلاحيت هاي بالا مي طلبد كه كسي آنها را نمي يابد مگر آن كه تحت عنايت هاي ويژه الهي قرار گيرد و در اصول و فروع دين و در عدالت و عصمت و رهبري حكيمانه و شئون ديگر ، جاي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) بنشيند .

188

* ( 1 ) *

نقش امامت نزد شيعه اماميه

حقيقت امامت را نزد اهل سنت دانستي . بر اساس ديدگاه آنان در امامت ، جز شرايطي كه در رؤساي دولت ها وجود دارد شرط نيست . اما امامت نزد شيعه ، با حقيقت امامت نزد برادران اهل سنت متفاوت است . امامت ، يك رهبري الهي و استمرار همه وظايف نبوت است . جز دريافت وحي از خدا ، مقتضاي اين ديدگاه ، اتّصاف امام به همه شرايطي است كه در پيامبر است ، جز اين كه وحي به او نمي رسد .
توضيح اين كه : پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) خلأ بزرگ و مهمي را در حيات امت اسلامي پر مي كرد و مسئوليت ها و كارهاي او تنها دريافت وحي الهي و رساندن به مردم نبود ، بلكه وظايف زير را هم بر عهده داشت :
1 . تفسير قرآن و شرح اهداف آن و كشف رموز و اسرار كتاب خدا .
2 . بيان احكام موضوعات و مسائلي كه در زمان حيات و دعوتش پيش مي آمد .
3 . پاسخ به حمله هاي شكّ آفرين و سئوال هاي دشوار و شبهه انگيز كه دشمنان اسلام از يهود و نصاري بر مي انگيختند .
4 . حفاظت از دين در برابر تحريف و دستكاري و مراقبت از آن چه مسلمانان از اصول و فروع دين از او مي آموختند ، تا در آن موارد نلغزند .
امامت نزد شيعه اماميه حقّ كسي است كه اين خلأ بزرگ را كه با رحلت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله )

189
پيش مي آيد پر كند ، افزون بر رهبري در امور دنيا مثل تأمين امنيت كشور و حفظ مرزها و اجراي حدود و نشر دين حنيف با تلاشي پيگير .

190

* ( 2 ) *

ساختار حكومت اسلامي پس از رحلت پيامبر

( صلّي الله عليه وآله )
در شكل و ساختار حكومت و رهبري پس از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، دو نظريه و جهت گيري ميان مسلمانان رواج دارد :

اول :

اين كه شكل حكومت ، انتصابي است و امام پس از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، به فرمان خدا و از سوي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) تعيين مي شود .

دوم :

كار به دست مردم و انتخاب آنان سپرده مي شود ، به يكي از شكل هايي كه گفته خواهد شد .
اكنون بحث اين است كه مصالح امت اسلامي در آن زمان ، كدام يك از دو شيوه و نظريه فوق را اقتضا مي كرد ؟ شيوه تعيين فرد يا افراد معيّني را ، يا سپردن مسأله خلافت به رأي مردم را ؟ اينك توضيح مطلب .

191

* ( 3 ) *

ساختار اول : تعيين امام از سوي پيامبر

( صلّي الله عليه وآله )
حق اين است كه اموري دلالت بر اين دارد كه مصلحت امت در آن زمان مي طلبيد كه امام و پيشوايي كه جانشين پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) شود ، از زبان پيامبر و در حال حيات او تعيين شود و بدون آن امت در مخاطرات بزرگي مي افتاد . آن امور عبارت است از :

1 . محال بودن ترك امت بدون پيشوا

عقل روشن و بديهي حكم مي كند كه وقتي يك انسان مصلح ، از رهگذر سال ها تلاش سخت و پيگير ، بتواند يك طرح اجتماعي مخصوص به خود را به اجرا درآورد و راهي نو براي جامعه بشري عرضه كند ، بايد بينديشد كه به چه وسيله اي مي تواند آن طرح را باقي بدارد و تضميني براي استمرار ، بلكه رشد و پيشرفت آن فراهم آورد ؟ خردمندانه نيست كه كسي بناي عظيمي را برپا كند و در راه آن رنج هاي بسياري را متحمل شود ، ولي نسبت به آن چه كه آن بنا را از خطرها حفظ كند فكري نداشته باشد و كسي را به عنوان نگاهبان و مراقبت از آن پس از خويش نگمارد .
پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) كه از بزرگ ترين شخصيت هاي جهاني در تاريخ بشري است ، با آييني كه آورد ، زمينه مناسبي براي يك تحول الهي جهاني و بزرگ و برپايي يك تمدن جديد وبي نظير فراهم ساخت . اين شخصيت بزرگ كه يك آيين جاويد را براي بشريت

192
طراحي كرد و در روزگار خود اجتماع بشري را رهبري نمود ، مسلّما براي حفظ آيين خود از خطرها و آفت هاي احتمالي كه در آينده آن را تهديد مي كرد ، فكري داشت . همچنين براي هدايت هميشگي امّتش و اداره آنان و شكل حكومت پس از خودش فكر و برنامه اي داشت و آن را بيان كرد ، چرا كه معقول نيست اين پيامبر فرزانه ، پايه هاي يك شريعت و آيين جاودانه را بنا نهد ، ولي طرحي قوي براي شكل رهبري پس از خود كه ضامن بقاي آن آيين باشد ، نداشته باشد .
پيامبري كه براي بيان كوچك ترين مسأله كه براي سعادت بشر مورد نياز است ، كوتاهي نكرد ، چگونه ممكن است در زمينه رهبري جامعه اسلامي و ساختار و چگونگي آن ساكت باشد ؟ ! در حالي كه اين مسأله ، از موضوعات اساسي و سرنوشت ساز در حياتِ امت ، بلكه حيات بشريت است ؟ چگونه ممكن است جامعه اسلامي را سرگردان به حال خود رها كند ، به گونه اي كه تكليف خود را در اين سطح ندانند ؟
پس هرگز پذيرفتني نيست كه پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) چشم از زندگي بربندد و در زمينه رهبري امت سخني بر زبان نياورد .

2 . امت اسلامي و خطر سه جانبه

مراجعه به تاريخ و درك شرايطي كه در زمان رحلت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) بر منطقه و جهان حاكم بود و دقت در شرايط پيش از رحلت ، به روشني انتصابي بودن منصب امامت را ثابت مي كند ، زيرا سه خطر مهم به صورت يك مثلث شوم ، دين و موجوديت اسلام را تهديد مي كرد :
ضلع اول اين مثلث شوم خطر ، در امپراتوري روم تجسم مي يافت ،
ضلع دوم ، در امپراتوري ايران
و ضلع سوم ، در گروه منافقين داخلي .
نسبت به خطر اول و اهميت بسيار آن كافي است بدانيم پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) همواره حتي تا آخرين لحظه حيات خويش به آن مي انديشيد . از اين رو در آستانه وفاتش سپاه

193
عظيمي به فرماندهي

« اسامة بن زيد »

تجهيز كرد و براي رويارويي با روميان اعزام نمود و هر كه را كه از آن تخلف كند لعن كرد .
نسبت به خطر ضلع دوم نيز كافي است بدانيم كه دشمن تندخويي بود كه نامه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) را پاره كرد و به حاكم يمن نوشت كه رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) را دستگير كرده ، خودش يا سرش را براي وي بفرستد .
نسبت به خطر سوم بايد بدانيم كه گروه منافقان در مدينه پيوسته براي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) مزاحمت ايجاد مي كردند و با توطئه هاي گوناگون آن حضرت را مي آزردند و حركت رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) را بامشكلات مواجه مي ساختند . قرآن كريم در سوره هاي مختلف از آنان و خصلت ها و نفاق و آزار و تلاش هاي پليد آنان سخن مي گويد ، تا آن جا كه يك سوره كامل به نام

« منافقون »

ناميده شده كه در باره منافقين و نيت ها و كارهاي شوم آنان است .

سؤال :

با وجود اين مثلث خطرناك ، آيا صحيح بود كه پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) امت اسلامي و دين اسلام را كه از هر سو در محاصره خطرها بودند و دشمنان از هر طرف در كمين نشسته بودند ، بدون يك رهبر معين به حال خود رها كند ؟
پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) مي دانست كه زندگي عرب ، يك زندگي قبايلي و عشايري است و افراد اين قبيله ها نسبت به رؤساي قبايل تعصب ميورزند و از آنان اطاعت جدي دارند و در مقابلشان كاملاً خاضع اند . از اين رو رها كردن اين مجموعه بدون نصب پيشوايي معين ، به پراكندگي و كشمكش قبيله اي خواهد انجاميد و دشمنان از اين نزاع و اختلاف و كشمكش سود خواهند برد .
بر اساس اين حقيقت است كه بوعلي سينا گفته است : درست تر ، تعيين و نصب جانشين است ، تا وضع جامعه به پراكندگي و درگيري و اختلاف كشيده نشود . ( 1 )

3 . تعيين امام در احاديث پيامبر

( صلّي الله عليه وآله )
دقت در زندگاني پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) از آن زمان كه فرمان يافت آيين خود را به خويشاوندان

1 . شفاء ، الهيات : ص 564 ، مقاله دهم ، فصل پنجم .

194
و بستگان خويش ابلاغ كند ، سپس به همه مردم به صورت آشكارا برساند ، مي رساند كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) در موضوع

« رهبري »

و

« خلافت »

، بارها روش

« انتصاب »

را پيش گرفته است ، نه راه

« انتخابات مردمي »

را . اين موضوع از چند جهت قابل اثبات است :

1 . حديث يوم الدّار

پس از گذشت سه سال از آغاز بعثت رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) ، خداوند متعال آن حضرت را مكلف نمود كه رسالت خويش را به افراد قبيله خود ابلاغ كند . اين زماني بود كه آيه (وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ اْلأَقْرَبِينَ ) ( 1 ) نازل شد ، يعني خويشاوندان نزديك خود را بيم بده .
پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) سران بني هاشم را جمع كرد و فرمود :
« اي فرزندان عبدالمطّلب ! من هرگز جواني را نمي شناسم در ميان عرب ، كه بهتر از آن چه من برايتان آورده ام ، براي قوم خودش آورده باشد . من خير دنيا و آخرت را برايتان آورده ام و پروردگارم فرمان داده است كه شما را به آن فراخوانم . كدام يك از شما در اين مسأله مرا پشتيباني مي كند ، تا برادرم و جانشين ، وزير و خليفه من ميان شما باشد ؟ »
پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) عبارت اخير را چندبار تكرار كرد و در هر بار ، جز علي ( عليه السلام ) كسي برنخاست . او در هر بار آمادگي خويش را براي پشتيباني و نصرت پيامبر اعلان كرد ، در بار سوم پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود :

« اِنَّ هذا اَخي ووَصيّي وخَليفَتي فيكُمْ ، فَاسْمَعُوا لَهُ وأَطيعُوا . »

( 2 ) ؛ « اين شخص ، برادرم ، وصيّ و جانشين من در ميان شماست ، پس از او شنوايي و فرمانبرداري داشته باشيد . »

2 . حديث منزلت

پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) جايگاه علي ( عليه السلام ) را نسبت به خود همچون منزلت و موقعيت هارون نسبت به حضرت موسي شمرد و از منصب ها و منزلت هاي هارون نسبت به موسي چيزي جز

1 . شعراء : 214
2 . مسند احمد : ج 1 ، ص 159 ؛ تاريخ طبري : ج 2 ، ص 406 ؛ تفسير طبري ( جامع البيان ) : ج 19 ، ص 74 ـ 75 ؛ تفسير سوره شعراء : آيه 214

195
نبوّت را استثنا نكرد ، آن جا كه فرمود :

« يا عَليّ اَما تَرضي اَنْ تَكونَ مِنّي بِمَنزلةِ هارونَ مِن موسي إلاّ انّه لا نبيَّ بَعدي ؟ »

( 1 ) ؛
« يا علي ! آيا نمي خواهي نسبت به من ، همچون هارون نسبت به موسي باشي ، جز اين كه پس از من پيامبري نيست ؟ »
اين نفي و سلب ، در واقع از باب

« سالبه به انتفاء موضوع »

است ، چون پس از رسول خاتم ( صلّي الله عليه وآله ) نبوّتي نبود تا اين كه پس از او علي ( عليه السلام ) پيامبر باشد ، زيرا با نبوت پيامبر اسلام ، نبوت ها پايان يافت و با شريعت و آيين او شريعت ها ختم شد .
به تصريح قرآن كريم ، هارون در زمان حضرت موسي مقام نبوت ( 2 ) ، خلافت ( 3 ) و وزارت ( 4 ) داشت . حديث منزلت همه اين منصب ها را كه براي هارون ثابت است ، به جز نبوّت ، براي علي ( عليه السلام ) ثابت مي كند . به علاوه ، اگر مقصود اثبات همه منصب ها و مقام ها براي علي ( عليه السلام ) نبود به غير از نبوت ، هيچ نيازي به استثناي نبوت نبود .

3 . نصب امام در روز غدير

همچنان كه از احاديث پيشين بر مي آيد ، جانشين و وصيّ خود را گاهي به صورت كلّي مي شناسانيد ، گاهي به صورت خاص ، يعني با ذكر نام خليفه و جانشين ، به گونه اي كه هر يك از آن احاديث ، براي افراد آگاه و حقجو يك حجت كامل است . ليكن با اين همه پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) نداي خويش را در آن روز به هر مسلمان دور و نزديك رساند و هر ابهام و پيچيدگي و شك و شبهه را در اين زمينه بر طرف ساخت . هنگام بازگشت از حجة الوداع ،

1 . صحيح بخاري : ج 6 ، ص 3 ، در حوادث جنگ تبوك ؛ صحيح مسلم : ج 7 ، ص 120 ، باب فضائل امام علي ( عليه السلام ) ؛ سنن ابن ماجه : ج 1 ، ص 55 ؛ مسند احمد : ج 1 ، صص 173 ، 175 ، 177 ، 179 ، 182 ، 185 و230 . . . ؛ سيره ابن هشام : ج 4 ، ص 163 ، غزوه تبوك .
2 . (وَوَهَبْنا لَهُ مِنْ رَحْمَتِنا أَخاهُ هارُونَ نَبِيّاً ) ( مريم : 53 ) .
3 . (وَقالَ مُوسي لاَِخِيهِ هارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي ) ( اعراف : 142 ) .
4 . (وَاجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي ) ( طه : 29 ) .

196
در سرزميني به نام

« غديرخم »

توقف كرد و به همه حاجياني كه با او بودند خبر داد كه از سوي خداي متعال مأمور است پيامي را به آنان برساند ، پيام و رسالتي كه حكايت از يك اقدام جدّي و بزرگ مي كند ، به نحوي كه اگر آن پيام را نرساند ، گويا هيچ چيز از رسالت او را ابلاغ نكرده است . همچنان كه خداوند مي فرمايد :
(يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ ) ( 1 ) ؛
« اي پيامبر ، آن چه را از سوي پروردگارت به سوي تو نازل شده است ابلاغ كن و اگر چنين نكني ، رسالت او را ابلاغ نكرده اي و خداوند تو را از گزند مردم نگه مي دارد . » ( 2 )
سپس بر فراز منبري كه از هودج و كجاوه شتران برافراشته شده بود بالا رفت و خطاب به مردم فرمود :
ـ نزديك است كه فراخوانده شوم و پاسخ دهم . شما چه مي گوييد :
گفتند : شهادت مي دهيم كه تو ابلاغ كردي ، نصيحت نمودي و تلاش كردي ، خدايت پاداش نيك دهد .
فرمود : آيا گواهي نمي دهيد كه معبودي جز خدا نيست و محمد بنده و فرستاده اوست و اين كه رستاخيز آمدني است و شكّي در آن نيست ؟
گفتند : آري گواهي مي دهيم .
فرمود : من پيش از شما مي روم و بر حوض كوثر وارد مي شوم ، نيك بنگريد كه پس از من با ثقلين ( كتاب و عترت ) چگونه رفتار خواهيد كرد .
يك منادي ندا داد : ثقلين چيست اي رسول خدا ؟

1 . مائده : 67
2 . محدثان و مفسران گفته اند كه اين آيه در حجة الوداع در روز غدير نازل شده است . بنگريد به : الدرّ المنثور ، سيوطي : ج 2 ، ص 298 ؛ فتح القدير ، شوكاني : ج 2 ، ص 57 ؛ كشف الغمّه ، اربلي : ص 94 ؛ ينابيع المودّة ، قندوزي : ص 120 ؛ تفسير المنار : ج 6 ، ص 463 و . . . .

197
فرمود : وزنه سنگين تر و بزرگ تر ، كتاب خداست كه يك طرف آن در دست خداي متعال است ، طرف ديگر آن به دست شماست ، به آن چنگ زنيد تا گمراه نشويد . ديگري كه كوچك تر است عترت من است ، خداي لطيف و خبير مرا خبر داده است كه اين دو از هم جدا نخواهند شد ، تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند ، از قرآن و عترت جلو نيفتيد كه هلاك مي شويد و از آن دو عقب نمانيد كه هلاك مي شويد .
سپس دست

« علي »

را گرفت و بالا برد ، تا حدي كه سفيدي زير بغل هر دو ديده شد . پس او را به همه آن مردم شناساند ، سپس فرمود : اي مردم ! چه كسي از مؤمنان نسبت به خود آنان شايسته تر است ؟
گفتند : خدا و رسولش داناترند .
فرمود : خداوند مولاي من است و من مولاي مؤمنانم و من به آنان از خودشان شايسته ترم و ولايتم بيشتر است ، پس هر كه من مولاي اويم ، علي مولاي اوست

« فمن كنتُ مولاهُ فعليٌ مولاه »

.
سپس فرمود : خدايا دوستدارش را دوست بدار ، با دشمنش دشمن باش ، هر كه محبت او را داشته باشد دوستش بدار ، هر كه با او دشمني كند دشمنش بدار ، ياورش را ياور باش ، خواركننده اش را خوار كن ، حق را هر جا كه او بگردد بگردان . آگاه باشيد ! حاضران به غايبان خبر دهند .
حديث غدير از احاديث متواتر است و صحابه ، تابعين و علماي حديث در هر قرني به صورت متواتر آن را روايت كرده اند . حديث غدير را 110 نفر از صحابه ، 84 نفر از تابعين و 360 نفر از علما و محدثان نقل كرده اند . با وجود اين تواتر ، هيچ ترديدي در اصالت و درستي اين حديث باقي نمي ماند . گروهي از علما نيز كتاب هاي مستقلّي پيرامون حديث

« غدير »

نگاشته اند كه جامع ترين و پر سَنَدترين آنها كتاب

« الغدير »

مرحوم علامه اميني ( 1320 ـ 1390 هـ . ق ) است .
اينك بايد ديد مقصود از واژه

« مولي »

چيست و مولا بودن علي ( عليه السلام ) به چه معناست ؟ قرائن و شواهد بسياري گواهي مي دهد كه مقصود از اين لفظ ، پيشوا و رهبر و سرپرست

198
است . به برخي از اين شواهد و قرائن اشاره مي شود :

الف :

در حادثه غدير ، رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) دستور داد حجّاجي كه همراه وي از حج بر مي گشتند ، در يك زمين خشك و بي آب و آبادي فرود آيند ، آن هم هنگام گرماي ظهر و زير تابش داغ خورشيد . حرارت آن نيمروز چنان بود كه هر يك از حاضران در آن صحنه ، بخشي از عباي خود را زير پا گذاشته بودند و بخشي را روي سر گرفته بودند تا از شدت گرماي خورشيد ، نگاهشان دارد .
طبيعي است كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) در آن حالت خاص مي خواست نكته اي مهم و سرنوشت ساز در هدايت امت بيان كند . چه چيزي مهم تر و سرنوشت سازتر در زندگي مسلمانان از تعيين رهبري كه مايه وحدت مسلمانان و نگهدارنده دين آنان است ؟

ب :

پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) پيش از ذكر ولايت امام علي ( عليه السلام ) ، از اصول سه گانه دين يعني توحيد ، نبوت و معاد سخن گفت و از مردم نسبت به آنها اعتراف گرفت ، سپس مسأله ولايت امام علي ( عليه السلام ) را طرح كرد . تقارن بين ابلاغ اين رسالت و اعتراف گرفتن نسبت به آن اصول سه گانه ، ما را به شناخت اهميت پيامي كه رسول خدا مأمور به ابلاغ آن به مردم در

« غديرخم »

بود ، رهنمون مي شود و مي توان هدف پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) را از نگه داشتن مردم در آن شرايط استثنايي و خاص و با حضور آن اجتماع عظيم دريافت كه صرفاً توصيه به محبت و مهرورزي به شخص معين نبوده است .

ج :

پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) پيش از ابلاغ رسالت الهي در شأن علي ( عليه السلام ) ، از ولايت و مولويت خويش سخن گفت و فرمود : خدا مولاي من است و من مولاي مؤمنانم و من بر آنان از خودشان شايسته ترم . ذكر اين مطالب دليل آن است كه مولا بودن علي ( عليه السلام ) از سنخ و قماش مولا بودن پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) است و آن حضرت به فرمانِ خدا ، آن مولويت و اولويت را كه خود داشت ، براي علي ( عليه السلام ) هم ثابت كرد .

د :

پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) پس از ابلاغ اين رسالت الهي ، فرمود :
حاضران به غايبان خبر دهند .

199

* ( 4 ) *

ساختار دوم : سپردن كار به مردم

بحث و تحليل گذشته روشن ساخت كه شكل حكومت پس از رحلت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) همان شكلِ انتصاب كسي به امامت است كه پس از رسول خدا ، خلأ وجودي او را پر كند . محاسبات اجتماعي و احاديث فراوان نيز مؤيد اين حقيقت است . جز اين كه گروهي از مردم يافت شده اند كه معتقدند كار حكومت پس از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) به انتخاب مردم واگذار شده و خليفه به يكي از راه هاي زير انتخاب و تعيين مي شود :
1 . اجماع مسلمانان
2 . شوراي مهاجرين و انصار
3 . بيعت اهل حلّ و عقد
اما بررسي مختصر اين سه شيوه :

1 ـ اجماع مسلمانان

نظريه اجماع مسلمين بر رهبري يكي از مسلمانان به صورت عملي حتي براي يك بار هم تحقق نيافته است . بررسي تاريخ اسلام بهترين گواه است كه خلافت ابوبكر ، نتيجه مشاركت مردم در انتخاب او براي حكومت و رهبري نبوده ، بلكه تنها چهارنفر او را انتخاب كردند ، يعني عمر بن خطاب و ابوعبيده از مهاجران و بشير بن سعد و اُسيد بن

200
حُضير از انصار . بقيه مردان اوس ، تنها به تبعيّت رئيسشان اسيد بن حضير با ابوبكر بيعت كردند ، در حالي كه بزرگان صحابه و چهره هاي شاخص ، مانند امام علي بن ابي طالب ، مقداد ، ابوذر ، حذيفة بن يمان ، اُبيّ بن كعب ، طلحه و زبير و ده ها نفر ديگر از صحابه در آن مجلس حضور نداشتند . خزرجي ها هم با آن كه در سقيفه حضور داشتند ، از بيعت با ابوبكر امتناع كردند . ( 1 ) هر كس حوادث سقيفه و پس از آن را بررسي كند ، در مي يابد كه هيچ اجماعي بر خلافت ابوبكر ، شكل نگرفت .
خود عمر اعتراف مي كند كه آن بيعت ، كاري بي برنامه و بدون ضابطه بود كه بر هيچ پايه اي از اصول اسلام و روش هاي درست و مشروع ، مبتني نبود . وي مي گويد : « بيعت ابوبكر ، فلته ( كار بي حساب و همين طوري ) بود كه جاهليت عهده دار آن شد ، خداوند هم مسلمانان را از شرّ آن حفظ كرد . »
از اين رو مسلمانان را از انتخاب آن شيوه برحذر مي داشت ، چون نمايشگر هيچ شكل درست انتخاباتي نبود ، حتي اگر چه تعيين خليفه را از راه انتخاب مشروع بدانيم . از اين رو مي گويد :
هر كس دو باره سراغ آن شيوه رفت او را بكشيد . ( 2 )
وقتي وضع تعيين ابوبكر چنين باشد ، خلافت ديگران روشن است ، چرا كه ابوبكر ، عمر را براي جانشيني خود تعيين كرد ، جماعتي از صحابه بر اين تعيين و نصب اعتراض كردند . ( 3 ) روشن است كه اگر تعيين عمر از سوي ابوبكر صرفاً يك پيشنهاد و معرّفي نامزد بود ، جايي براي اعتراض صحابه نبود .
به علاوه ، تعيين خليفه سوم از راه شورايي مركب از شش نفر صورت گرفت كه آنها هم از طرف خليفه دوم تعيين شدند و اين نوعي تعيين خليفه بود كه ديگران را از مراجعه به آراي عمومي بازداشت .
از جمله موانعي كه تحقق اجماع مسلمين را غير عملي مي سازد ، پراكندگي

1 . تاريخ طبري : ج3 ، ص210 ، سيره ابن هشام : ج2 ، ص660
2 . شرح نهج البلاغه ، ابن ابي الحديد : ج 1 ، ص 123 ، چاپ مصر .
3 . الامامة والسياسة : ج1 ، ص24 ـ 25

201
مسلمانان در اطراف دنياست و اين مسأله ، كار اجماع بر يك شخص معيّن را محال يا دشوار مي سازد . اكتفا به بيعت مهاجرين و انصار و فرزندان و الغاي رأي ديگران كه در جاهاي ديگر بودند ، اهانت به بخش عظيمي از مسلمانان است .

2 ـ آيا شوري اساس حكومت است ؟

برخي از نواَنديشان از متكلّمين اهل سنت كوشيده اند كه ساختار حكومت اسلامي بر پايه شورا را به منزله رفراندوم و مراجعه به آراء عمومي ترسيم كنند و به دو آيه استدلال كرده اند :

آيه اول :

(وَشاوِرْهُمْ فِي اْلأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَي اللهِ ) ( 1 ) ؛ « در كارها با مردم مشورت كن و چون تصميم گرفتي بر خداوند توكل كن . »
در تفسير اين آيه گفته شده كه خداوند ، به پيامبر خود دستور مي دهد مشورت كند ، تا به امت آموزش دهد در كارهاي مهم خود از جمله خلافت ، مشورت كنند .
پاسخ آن است كه اولاً : آيه ، خطاب به حاكمي است كه حكومتش مستقر شده است ، خداوند او را فرمان مي دهد كه از آراي مردم بهره ببرد . بيشترين چيزي كه از آيه مي توان برداشت كرد ، اين است كه مشاوره با مردم از وظايف همه حاكمان است . اما اين كه خلافت با همين مشورت تحقق يابد ، با اين آيه نمي توان بر آن استدلال كرد .
ثانياً : آن چه از آيه به دست مي آيد اين است كه مشورت ، هيچ تكليفي براي حاكم نمي آورد ، بلكه او آراء و انديشه هاي مختلف را بررسي مي كند و آن چه به نظرش سودمند مي آيد انتخاب مي كند . خود خداوند در همين آيه مي فرمايد :
« پس چون تصميم گرفتي بر خدا توكل كن » كه نشان مي دهد تصميم اصلي و نتيجه گيري از آراء و عمل به آن چه بيشتر به صلاح است ، به خود مشورت كننده بر مي گردد و اين در جايي تحقق مي يابد كه يك مسؤول تامّ الاختيار وجود داشته باشد كه نظرها را به دست آورد و به آن چه مفيد است عمل كند . تا آنكه مخاطبِ (فإذا عزمت )

1 . آل عمران : 159

202
« آنگاه كه تصميم گرفتي » قرار گيرد . اما اگر هنوز رئيسي وجود نداشته باشد ، آيه بر آن منطبق نيست ، چون در انتخاب خليفه كسي نيست كه از افراد مشورت خواهي كند تا در جريان آراي آنها قرار گيرد و آنها را ارزيابي كند و مفيدترين را برگزيند و روي آن تصميم بگيرد . همه اين ها نشان مي دهد كه آيه به مسأله حكومت يا نظير آن مربوط نمي شود ، از اين رو هيچ يك از حاضران در سقيفه هم به آن استدلال نكردند .

آيه دوم :

(وَالَّذِينَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمْ وَأَقامُوا الصَّلاةَ وَأَمْرُهُمْ شُوري بَيْنَهُمْ وَمِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ ) ( 1 ) ؛ « و كساني كه دعوت پروردگارشان را اجابت كرده و نماز را برپا مي دارند و كارهايشان به صورت مشورت در ميان آن هاست و از آنچه به آنها روزي داده ايم انفاق مي كنند . »
با اين بيان كه

« امر »

به

« هُم »

( آنان ) اضافه شده و مفيد معناي عام و شامل است ( همه كارهايشان ) كه خلافت هم از آن جمله است و معناي آيه اين مي شود كه : شأن مؤمنان در هر موردي ، مشورت بين خودشان است .
پاسخ اين استدلال آن است كه آيه ، دستور مي دهد در كارهايي كه مربوط به مؤمنين است مشورت كنند . اما اين كه تعيين خليفه هم از امور مربوط به مردم باشد اين آغاز بحث است و استدلال به آيه در اين زمينه ، تمسك به يك حكم در اثبات موضوع آن حكم است . به عبارت ديگر : آيه تشويق مي كند كه در آن چه به كارهاي مؤمنين مربوط است مشورت كنند ، نه در آن چه بيرون از آن است . اين كه تعيين امام جزو كارهاي آنان باشد اول بحث است ، چون نمي دانيم كه از شؤون آنان است يا از شؤون خدا ؟ و نمي دانيم آيا خلافت ، يك حكومت و ولايت الهي است كه با تعيين و نصب خداوند صورت مي گيرد ، يا يك حكومت مردمي است و مردم مي توانند در آن دخالت كنند ؟ با وجود اين ترديد ، نمي توان به آيه استدلال كرد .

3 ـ آيا بيعت اساس حكومت است ؟

چه بسا تصوّر شود كه بيعت ، پايه حكومت است و حكومت از اين طريق شكل

1 . شوري : 38

203
مي گيرد . ليكن اين غفلت از حقيقت و موقعيت بيعت است . بيعت در زندگي عرب و پس از رحلت پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) ، تبلور همان چيزي است كه پيشتر بود . مثلاً بيعت مسلمانان با پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) به معناي اعتراف به پيشوايي و رياست او نبود ، تا چه رسد به نصب و تعيين او به رياست . بيعت كنندگان پس از ايمان به نبوت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) و اعتراف به رهبري و زعامت او ، مي خواستند آن چه را كه لازمه آن ايمان است ، يعني تعهّد و التزام به اوامر پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، پس از اقرار به نبوت و رهبري او ، فراهم آورند . پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) به آنان مي فرمود :
« اگر به من ايمان آورده ايد ، پس با من بيعت كنيد كه مرا اطاعت كنيد ، نماز بخوانيد ، زكات بپردازيد و تا پاي جان از من دفاع كنيد و از جنگ نگريزيد . »
در آن هنگام ، هدف از بيعت اعتراف به منصب نبوّت آن حضرت يا انتخاب و تعيين او براي حكومت و ولايت نبود ، بلكه براي تأكيد عملي و التزام به لوازم ايماني بود كه قبلاً داشتند . اين در بيعت دوم انصار در منا و در بيعت اصحاب با آن حضرت در حديبيه آشكار است . بر اساس آن چه گفته شد ، بيعت راهي براي تعيين حاكم و انتخاب رهبر نيست . رهبر و پيشوا با گفتگو و پذيرش گروه حاضر تعيين مي شود ، سپس آن انتخاب در قالب يك احساس بيعت و پذيرش و تعهد انجام مي يابد . گويا بيعت ، تأكيدي است بر آن چه ملتزم شده اند و تبلوري از چيزي است كه در باره آن سخن گفته اند و در دل دارند . بر فرض هم كه بيعت ، راهي براي تعيين حاكم باشد ، يكي از راه هاست ، نه تنها راه . پس اگر معلوم شود كه مردم ، حكومت و زمامداري كسي را از راهي به جز بيعت پسنديده و پذيرفته اند و از راهي آن رضايت را ابراز كرده اند ، همين كافي است كه او پيشواي لازم الاطاعه باشد ، چون اين شيوه به پيمان و قرارداد شبيه تر است .
افزون بر اين كه شورا يا بيعت گروه حاضر ، در جايي راهي براي تعيين حاكم به شمار مي رود كه پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) شخصي را براي رهبري تعيين نكرده باشد ، و الاّ آن بيعت ، ردّ آن نصّ صريح و اجتهاد در مقابل نصّ است . در حالي كه سخنان متواتر و فراواني از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) نقل شده است كه علي ( عليه السلام ) را به وصايت و جانشيني تعيين كرده است .

204

* ( 5 ) *

سنت نبوي و دوازده امام

پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) تنها به نصب علي ( عليه السلام ) به منصب امامت و ولايت بسنده نكرده و نيز به ارجاع امت به اهل بيت و عترت پاك خويش اكتفا نكرده ، بلكه تعداد اماماني را هم كه پس از او يكي پس از ديگري عهده دار خلافت مي شوند بيان كرده است تا براي كسي هيچ شك و ترديدي باقي نماند . اين نكته در كتب صحاح و مسند اهل سنت به صورت هاي مختلف بيان شده كه به برخي اشاره مي كنيم :

1 . همه از قريش اند

بخاري از جابر بن سمره روايت كرده كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) مي فرمود :
« دوازده امير خواهند بود . سپس سخني فرمود كه نشنيدم ، پدرم گفت كه فرمود : همه از قريش اند . » ( 1 )

2 . اسلام همواره عزيز است

مسلم از جابر بن سمره نقل كرده كه گويد : شنيدم رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) مي فرمود :

1 . صحيح بخاري : ج 9 ، ص 81 ؛ همچنين به صورت ناقص تر ، مسند احمد : ج 5 ، ص 90 ، 92 ، 95 و 108

205
« اسلام همواره عزيز است ، تا دوازده خليفه . سپس سخني گفت كه نفهميدم ، از پدرم پرسيدم چه فرمود : گفت : همه از قريش اند . » ( 1 )

3 . دين همواره عزيز و سربلند است

نيز مسلم از جابر بن سمره نقل كرده است كه گويد : همراه پدرم خدمت رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) رفتم . شنيدم كه مي فرمود :
« اين دين همواره عزيز و سربلند است تا دوازده خليفه ، و كلامي گفت كه با سر و صداي مردم نشنيدم . از پدرم پرسيدم چه فرمود ؟ گفت : همه از قريش اند . » ( 2 )

4 . پيوسته اين دين برپاست

نيز از او روايت شده كه شنيدم پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) روز جمعه اي غروبِ رجمِ اسلمي مي فرمود :
« اين دين پيوسته تا قيامت برپاست ، يا تا وقتي كه دوازده خليفه كه همه از قريش اند ، بر شما حاكم باشند . » ( 3 )

5 . پيوسته اين دين غالب است

از جابر روايت شده كه شنيدم رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) در حجة الوداع مي فرمود :
« اين دين همواره بر مخالفانش غالب است و هيچ مخالف و جدا شونده اي به آن زيان نمي زند تا آن كه دوازده خليفه از امّتم بگذرد . سپس چيزي فرمود كه

1 . صحيح مسلم : ج 6 ، ص 3 ؛ اين مضمون از سمّاك بن حرب از جابر هم نقل شده است ، همچنين از طريق شعبي از جابر . ونيز : مسند احمد : ج5 ، ص90 و 98 و در اين نقل است كه مردم تكبير گفتند و ضجّه زدند .
2 . همان . نيز مسند احمد : ج 5 ، ص 98 در اين نقل دارد كه : اين دين همواره عزيز و سربلند است و مردم بر دشمنان پيروزند ، تا . . . .
3 . همان . و مسند احمد : ج 5 ، ص 86 و 89

206
نفهميدم . به پدرم گفتم : چه فرمود ؟ گفت : فرمود : همه از قريش اند . » ( 1 )

6 . همواره اين امر ، صالح است

احمد در مسند خويش از جابر بن سمره نقل كرده است :
« همراه پدرم خدمت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) آمديم ، در حالي كه مي فرمود : اين امر پيوسته صالح و شايسته است ، تا آن كه دوازده امير باشد ، سپس كلمه اي فرمود كه نفهميدم ، به پدرم گفتم : چه فرمود ؟ گفت : همه از قريش اند . » ( 2 )

7 . پيوسته مردم در خيرند

همچنين از او روايت كرده است : با پدرم نزد رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) بودم . پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود :
« پيوسته اين دين عزيز است ، يا فرمود : پيوسته مردم در خيرند ـ ترديد از ابوعبدالصمد است ـ تا دوازده خليفه . سپس كلمه اي آهسته فرمود . به پدرم گفتم : چه فرمود ؟ گفت : همه از قريش اند . » ( 3 )
اينك ببينيم اين دوازده خليفه كيانند ؟ پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) آنان را با اين خصوصيات معرفي كرد :
ـ همواره اسلام تا دوازده خليفه عزيز است .
ـ اسلام همواره عزيز و سربلند است تا دوازده خليفه
ـ دين پيوسته برپاست تا قيامت برپا شود ، يا دوازده خليفه بر آنان حكومت كنند
ـ پيوسته دين بر مخالفان پيروز است ، تا آن كه دوازده خليفه از امتم بگذرند
ـ پيوسته اين امر صالح است ، تا دوازده امير

1 . مسند احمد : ج 5 ، ص 78 و 90 ؛ نيز مستدرك : ج 3 ، ص 618
2 . همان ، ص 97 و 107 ؛ نيز همان .
3 . همان ، ص98

207
ـ مردم همواره در خيرند ، تا دوازده خليفه .
شارحان احاديث ، در اين كه اين امامان چه كساني اند اختلاف دارند و سخنانشان هرگز قانع كننده و سيراب كننده عطش نيست ، مگر آن چه كه قندوزي از برخي محققان نقل كرده است كه گفته است :
« احاديثي كه دلالت بر آن دارد كه خلفاي پس از پيامبر دوازده نفرند ، از راه هاي فراوان نقل شده و مشهور است . با تشريح زمان و شناساندن موقعيت معلوم مي شود كه مقصود رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) از اين سخن ، دوازده امام از اهل بيت و عترت اوست ، چون اين احاديث را نمي توان بر خلفاي پس از پيامبر از صحابه حمل كرد ، زيرا كمتر از دوازده نفرند . بر حكام اموي هم نمي توان حمل كرد ، چون هم تعدادشان بيش از دوازده نفر است ، هم جز عمر بن عبدالعزيز ، همه اهل ستم بودند ، هم از غير بني هاشم بودند و پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) فرموده كه همه از بني هاشم اند ( در روايت عبدالملك از جابر ) و در گفتن اين نكته كه صداي خويش را آهسته فرمود اين روايت را ترجيح مي دهد ، زيرا آنان خلافت بني هاشم را خوش نداشتند . همچنين نمي توان بر خلفاي بني عباس حمل كرد ، چون هم تعدادشان بيش از آن عدد است ، هم قول خداي سبحان را كه اجر رسالت را مودّت خويشاوندان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) قرار داده است و هم حديث كساء را ، كمتر مراعات كردند . پس ناچار بايد بر امامان دوازده گانه از اهل بيت و عترت او حمل شود ، چون آنان داناترين اهل زمان خويش بودند و از همه بزرگوارتر ، پرهيزكارتر ، با تقواتر ، با شرافت تر و از نظر حسب و نسب از همه برتر و نزد خدا از همه گرامي تر بودند و علوم آنان از طريق پدرانشان به جدشان پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) وصل بود و با وراثت ، علم لدني داشتند . دانشمندان و پژوهشگران و اهل كشف و توفيق ، آنان را اين گونه معرّفي كرده اند . مؤيد اين نكته كه مقصود پيامبر از دوازده نفر ، امامان دوازده گانه از اهل بيت اويند ، حديث ثقلين و احاديث فراوان ديگري است كه در اين كتاب و جز آن آمده است . اما اين سخن پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) كه در روايت جابر است ، « امت بر آنان اجتماع مي كنند » مقصود آن است كه وقتي قائم آنان حضرت مهدي ( عليه السلام ) ظهور كند ، همه امت در اقرار به امامت همه آنان هم

208
سخن خواهند شد . » ( 1 )
خصوصيات ياد شده در روايات ، در ميان امت اسلامي جز در ائمه دوازده گانه كه نزد شيعه و سني معروفند ، يافت نمي شود ، به ويژه آن چه دلالت مي كند كه وجود امامان تا پايان روزگار باقي است و روشن است كه آخرين امام ، مهدي منتظر ( عليه السلام ) است كه ظهور او از نشانه هاي قيامت به شمار مي رود .
اگر بر اين روايات ، روايات بسيار ديگري را بيفزاييم كه در باره امامان دوازده گانه است ، انسان يقين مي كند كه مراد ، جز آن نيست كه هر كس ، چه دوست و چه دشمن و چه دور و چه نزديك ، بر فضيلت ، ورع ، تقوا ، دانش ، آگاهي ، حلم ، صبر ، درايت و كفايت آنان اعتراف دارند ، و آنان به ترتيب زيرند :
علي بن ابي طالب ، حسن بن علي ، حسين بن علي ، علي بن الحسين ، محمد بن علي ، جعفر بن محمد ، موسي بن جعفر ، علي بن موسي ، محمد بن علي ، علي بن محمد ، حسن بن علي و محمد بن حسن العسكري مهدي منتظر ( عليهم السلام ) ، كه خداوند با وجود او جهان را پر از عدل و داد مي كند ، پس از آن كه پر از ظلم و ستم شده باشد . ( 2 ) درود خدا و تحيات و سلام او بر همه آنان باد .
در روايات زيادي تعيين هر امام از سوي امام قبلي ذكر شده است ، علاقه مندان به متن آن روايات ، به كتب مربوط به امامت امامان دوازده گانه مراجعه كنند . ( 3 )

1 . ينابيع المودّة : ص446 ، چاپ استانبول 1301 هـ .
2 . در باره امام منتظر و احاديث مربوط به او و طول عمر و علائم ظهورش و . . . سخن خواهد آمد .
3 . از جمله : كافي ، ج 1 كتاب الحجه ؛ نيز « اثبات الهداة » شيخ حرّ عاملي .

209

* ( 6 ) *

اوصاف امام

روشن شد كه امامت نزد شيعه ، مفهومي غير از مفهوم آن نزد اهل سنت دارد . شيعه امامت را استمرار وظايف رسالت مي داند ، امام هر چند كه پيامبر نيست و به او وحي نمي شود ، ليكن وظايف پيامبر را بر عهده دارد ، پر كردن اين خلأ ، در گرو داشتن شرايط و ويژگي هايي به شرح زير است :

الف . عصمت

در امام ، شرط است كه از خطا و لغزش معصوم باشد . همان دليلي كه ما را معتقد به عصمت در پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) مي كند ، دليل اعتقاد به عصمت در امام است ، زيرا از مسؤوليت هاي مهم امام ، پر كردن خلأهاي عظيم پس از رحلت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) است و اين جز با برخورداري از همه شايستگي ها و كفايت هايي كه پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) از آن برخوردار بود ، تحقق نمي يابد ، يعني آشناي به كتاب و سنت طبق واقع ، عالم به حكم موضوعات نوپديد ، با شناختي واقعي و مدافع دين و پاسخگوي شبهات شبهه افكنان . پس آن چه دلالت مي كند كه پيامبر بايد در مقام ابلاغ رسالت مصون باشد ، در همين جا هم وجود دارد . امام همان وظيفه را دارد ، اگر چه پيامبر و دريافت كننده وحي نيست ، ولي حامل علم و شريعت و احكام اوست . پس وقتي بر پيامبر ، خطاي در مقام ابلاغ را روا نمي دانيم ، همين را در كسي هم كه

210
بدون منصب رسالت و نبوت ، عهده دار همان وظايف است معتبر مي شمريم .

عصمت امام در قرآن كريم

آيه ابتلاء ، به روشني دلالت مي كند كه ظالمان به امامت نمي رسند :
(وَإِذِ ابْتَلي إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمات فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظّالِمِينَ ) ( 1 ) ؛
« به ياد آور زماني را كه خداوند ، ابراهيم را با كلماتي آزمود . ابراهيم آنها را به پايان رسانيد ، خداوند فرمود ، من تو را پيشواي مردم قرار مي دهم . گفت : از ذريه و فرزندان من ؟ فرمود : عهد من به ستمگران نمي رسد . »
مقصود از امامتي كه خداي سبحان به ابراهيم و ذريه او عطا كرد ، غير از نبوت بود . چرا كه خداوند او را مخاطب قرار داد و به امامت بشارتش داد در حالي كه پيامبر بود . معلوم مي شود امامتي كه به ابراهيم بشارت دادند غير از نبوت بود . و چون ابراهيم ، امامت را براي نسل خود طلبيد ، خداوند دعايش را مستجاب كرد ، ولي ظالمان را استثنا نمود . مراد از غير ظالمين كسي است كه در طول عمر ظلم نكرده باشد . دو نكته بر اين موضوع دلالت مي كند :

اول :

هدف اعلاي نصب هر انسان براي امامت ، تجسّم بخشيدن به شريعت الهي در جامعه است . اگر پيشوا ، مردي پاكدامن و نمونه باشد و در پرونده درخشان او هيچ عصيان و لغزشي ديده نشود ، هدف از نصب او براي آن مقام تحقق مي يابد . اما اگر در بخشي از عمر خويش ، گنهكار و فاسد باشد ، آماج انتقادها قرار مي گيرد و بعيد است كه سخنش نافذ باشد و به راحتي پيشوايي او را بپذيرند ، بلكه در باره او مي گويند : او ديروز مرتكب گناه مي شد و امروز فرمان به حق مي دهد و مي خواهد باطل را بزدايد ؟ !
براي تحقق آن هدف ، عقل حكم مي كند كه امام در تمام دوران عمر از هر پليدي و

1 . بقره : 124

211
گناه پاك باشد ، توبه اگر در حيات فردي هم مفيد باشد ، در حيات اجتماعي چنين نيست و مردم مطيع و دلباخته نخواهند شد .

دوم :

مردم نسبت به ظلم چهار گروهند :
1 . كسي كه در همه عمر ظالم بوده است
2 . كسي كه در همه عمر پاك و مصون از ظلم بوده است
3 . كسي كه در آغاز عمرش ظالم بوده و در آخر عمر توبه كرده است
4 . كسي كه در آغاز عمر پاك بوده ، در آخر عمر ظالم شده است .
حال بايد ديد حضرت ابراهيم كه امامت را براي برخي از ذريه خويش درخواست كرد ، كدام را اراده كرده بود ؟ حاشا كه ابراهيم ، امامت را براي گروه اول و چهارم از فرزندان خويش طلب كند ، چون روشن است كسي كه همه عمر غرق در ستم بوده يا در دوران تصدّي امامت ظالم باشد ، نمي توان بر او اعتماد كرد .
مي ماند دو گروهِ ديگر ، يعني دوم و سوم . خداي متعال تصريح كرده كه عهد او به ظالم نمي رسد و ظالم در اين عبارت جز بر گروه سوم يعني كسي كه در آغاز عمر ظالم بوده و در هنگام تصدّي امامت توبه كرده ، منطبق نمي باشد . پس وقتي اين گروه هم خارج شد ، گروه دوم باقي مي ماند ، يعني كسي كه در طول عمر پاك بوده و قبل از تصدّي امامت و پس از آن ، هيچ انحراف از حق و تجاوز از راه درست ، از او ديده نشده است .

ب . اعلميت

امام بايد از همه مردم نسبت به قرآن و سنت و معارف و احكام داناتر باشد ، تا امت به آستانه او روي آورند ، نه آن كه امام سراغ مردم برود . دليل اين روشن است ، چون منصب امامت ، مثل منصب هاي دنيوي يك مقام عرفي نيست ، بلكه رياست عام براي تدبير امور و دنياي مردم است . لازمه اش آن است كه امام ، نسبت به آن چه به وي رجوع مي كنند ، از همه داناتر باشد . علاوه بر اين كه پر كردن خلأهاي پس از رحلت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) فرع بر آن است كه در اصول و فروع و عقايد و احكام از همه داناتر باشد .

212

ج . برترين مردم

امام بايد از همه امت برتر باشد ، چون يا مساوي با مردم است ، يا ناقص تر از آنان است ، يا برتر از آنان . مطلوب همين سومي است . اولي كه محال است ، زيرا اگر همتاي مردم باشد ، ترجيح او بر ديگري براي امامت محال و بي دليل است . دومي هم محال است ، چون عقلاً زشت است كه مفضول بر فاضل مقدم داشته شود . اين آيه نيز دليل بر آن است : (أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَي الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاّ أَنْ يُهْدي فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ ) ( 1 ) ؛ « آيا آن كه به حق هدايت مي كند سزاوارتر است تا پيروي شود ، يا كسي كه راه نمي يابد مگر آن كه هدايتش كنند ؟ شما را چه مي شود ، چگونه داوري مي كنيد ؟ »
طبق اين حكم و قاعده ، امام بايد در دانش و دين ، در كرم و شجاعت و همه فضايل روحي و جسمي برتر باشد .

1 . يونس : 35

213

* ( 7 ) *

غُلات از شيعيان اماميه نيستند

وصف امام به اين كه داراي عصمت ، اعلميت و افضليت است ، معنايي جز اين ندارد كه آنان بندگان مخلص خدايند كه عنايت الهي شامل آنان شده و او چون افراد را بهتر مي شناسد ، آنان را پيشواياني قرار داده است كه به امر خدا هدايت مي كنند ، در همان حال بندگان مكرّم الهي اند ، او را نافرماني نمي كنند و به فرمان او عمل مي كنند . پس هر كس در حق آنان افراط و تفريط و غلوّ كند ، گمراه است .
پس فرقه هاي غلوّ كننده در حق آنان شيعه نيستند ، هر چند خود را به شيعه نسبت دهند . ائمه از اهل بيت ( عليهم السلام ) نيز پيروان خود را از تفريط و غلوّ برحذر داشته اند . پس فرقه هاي منقرض شده اي همچون خطابيه ، مغيريه و غير اين ها كه از غُلات بودند ، در حقيقت شيعه نيستند . سخن اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) در شناساندن ائمه اهل بيت ( عليهم السلام ) در اين مورد كافي است :
« هيچ كس از اين امت ، با آل محمد ( صلّي الله عليه وآله ) قياس نمي شود و هرگز آنان كه از نعمت وجود آنان پيوسته برخوردار بوده اند ، با آنان برابر نيستند ، آنان پايه دين و ستون يقين اند . غلوّ كننده به آنان بر مي گردد و از پي در آينده به آنان مي پيوندد وويژگي هاي حقولايت براي آنان است و وصايت و وراثت در اين خاندان است . » ( 1 )

1 . نهج البلاغه ، خطبه 2 ( لا يقاس بآل محمد ( صلّي الله عليه وآله ) من هذه الأمة احد . . . ) .

214
افزون بر اين ، امام علي بن موسي الرضا ( عليه السلام ) دعايي دارد كه جايگاه و موضع ائمه اهل بيت را نسبت به غُلات روشن مي كند ، حضرت در دعايش چنين دارد :
« خداوندا ، من از حول و قوه ، بري هستم . هيچ قدرت و نيرويي جز از تو نيست ، خداوندا به تو پناه مي برم و به آستانت بيزاري مي جويم از كساني كه براي ما آن چه حقّ ما نيست ادعا مي كنند . خدايا من به درگاهت بيزاري مي جويم از آنان كه در باره ما چيزي مي گويند كه خودمان در باره خويش نگفته ايم . خداوندا ، آفرينش براي تو و روزي از سوي توست ، تنها تو را مي پرستيم و تنها از تو ياري مي طلبيم . خداوندا ، تو آفريدگار ما و آفريدگار پدران پيشين و نياكان ديگر مايي . خدايا ، پروردگاري جز براي تو سزاوار نيست و الوهيت و خدايي جز شايسته تو نيست . پس مسيحياني را كه عظمت تو را كوچك شمردند لعنت كن ، همچنين مردمي را كه همانند سخن آنان را گفته اند و باور دارند لعنت كن . خداوندا ، ما بندگان تو و فرزندان بندگان توييم ، براي خودمان مالك سود و زيان و مرگ و حيات و نشور نيستيم . خدايا ، هر كه ما را پروردگار پندارد ، از او بيزاريم . هر كس خيال كند خلقت و روزي به دست ماست ، ما از او بيزاريم ، آن گونه كه حضرت عيسي ( عليه السلام ) از مسيحيان بيزار است . خداوندا ، ما آنان را به آن چه ادعا مي كنند نخوانده ايم . پس ما را به آن چه مي گويند مؤاخذه مكن . آن چه را ادعا مي كنند بر ما ببخشاي و هيچ يك از آنان را روي زمين زنده نگذار . همانا اگر آنان را واگذاري ، بندگانت را گمراه مي كنند و جز فاجر و كافر به دنيا نمي آورند . » ( 1 )

1 . بحار الانوار : ج 25 ، ص 343

215

* ( 8 ) *

فرق ميان نبيّ ، رسول و امام

تبيين مفصل اين مفاهيم سه گانه كه در قرآن آمده است ، در اين جا نمي گنجد . ما در كتاب خويش به نام

« مفاهيم القرآن »

( 1 ) آن را توضيح داده ايم . فشرده سخن اين است :

« امام »

، پيشوايي است كه حاكم بر جامعه است و دست امت را گرفته به سوي كمال در زندگي دنيوي و اخروي و فردي و اجتماعي پيش مي برد . پس بر امت است كه در همه زمينه ها همه فرمان ها و جهت دادن هاي او را اطاعت كنند . بر اين اساس مي گوييم :

« نبيّ »

، كسي است كه وحي را دريافت مي كند .

« رسول »

، كسي است كه مأمور ابلاغ وحي به مردم است . اگر وحي را دريافت كند ، ولي مأمور به ابلاغ آن نباشد ، نبيّ است . اگر مأمور به ابلاغ باشد رسول است .

« امام »

كسي است كه شريعت آسماني را در جامعه پياده مي كند ، چه بر او نازل شده باشد ، كه مي شود نبيّ و رسول و امام ، آن گونه كه ابراهيم خليل ( عليه السلام ) بود ، يا بر ديگري نازل شده باشد ، مثل آن چه در مورد امامان دوازده گانه است . پس پيشوايان معصوم ، يعني علي و فرزندانش ( عليهم السلام ) كه به عنوان امام و پيشواي امت اسلامي نصب شده اند ، تنها در سايه شريعت محمدي كه بر پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) نازل شده است ، اهداف خويش را محقق مي سازند

1 . مفاهيم القرآن : ج 5 ، ص 375 ـ 390

216
و به شؤون امت و سياست امورشان مي پردازند .
به عبارت ديگر : پيشوايي و رهبري امت ، مقصود اصلي نيست ، بلكه ابزاري براي سعادتمند ساختن امت و راهنمايي آنان به قلّه كمال است و اين جز با تحقق بخشيدن به شريعت الهي در جامعه به دست نمي آيد ، چرا كه همه نظام ها و روش هاي بشري از پرداختن به اين اهداف والا ناتوانند .
اين دلالت مي كند بر اين كه امام ، اهداف خويش را جز در سايه شريعت آسماني محقق نمي سازد ، چه بر خود او نازل شده باشد ، چه بر ديگري . و آن ديگري چه زنده و حاضر باشد ، يا از دنيا رفته باشد . به هر حال ، مديريت و رهبري جامعه و رساندن آن به كمال و آن چه از وظايف اساسي امام شمرده مي شود ، به دست نمي آيد مگر آن كه امر و نهي او و فعل و تقرير او ، بازتابي از دستورها و قوانين كلّيِ نازل شده از سوي خداي سبحان بر پيامبر زمانش و صاحب شريعتش باشد ، مگر آن كه خود امام هم صاحب شريعت و آيين باشد ، مانند ابراهيم خليل الرحمان ( عليه السلام ) .

217

فصل ششم

اهل بيت

( عليهم السلام )

1 . اهل بيت

( عليهم السلام )

در لغت

2 . اهل بيت

( عليهم السلام )

در قرآن كريم

الف . بررسي آيه تطهير
ب . قرائن سه گانه در آيه در تعيين مقصود از اهل بيت

3 . اهل بيت

( عليهم السلام )

در احاديث پيامبر

( صلّي الله عليه وآله )
الف . تصريح به نام آنان ب . وارد كردن زير كساء
ج . تعيين آنان با تلاوت آيه بر درِ خانه ايشان

4 . مرجعيت علمي اهل بيت

( عليهم السلام )
الف . حديث ثقلين
ب . حديث سفينه
ج . اعتراف پيشوايان مذاهب به افقهيّت اهل بيت ( عليهم السلام )

5 . نقش اهل بيت

( عليهم السلام )

در اتحاد امّت

6 . ميراث علمي اهل بيت

( عليهم السلام )

7 . فاطمه زهرا در كلام پيامبر

( صلّي الله عليه وآله )

219

اهل بيت

اين كلمه تركيب از دو واژه است كه هر كدام مفهومي دارد . مفهوم

« اهل »

را مي توان از موارد استعمال آن مشخص كرد :
اهل امر و نهي ، اهل انجيل ، اهل كتاب ، اهل اسلام ، اهل يك مرد ، اهل آب و . . . .
اين موارد نشان مي دهد كه كلمه

« اهل »

به صورت مضاف در مورد كسي كه ارتباطي قوي با مضافٌ اليه دارد به كار مي رود . اهل امر و نهي كساني اند كه عهده دار حكومت و برانگيختن و بازداشتن اند . اهل انجيل كساني اند كه به اين كتاب اعتقاد دارند ، مثل اهل كتاب و اهل اسلام .
به گفته همه اهل لغت ، اهل و آل دو كلمه است كه يك معني دارد . ابن منظور گويد : آلِ مرد ، يعني اهل او . آل الله و آل رسوله يعني اولياي او . اصلِ آل ، اهل بوده كه

« ها »

تبديل به همزه شده و

« أأل »

شده ، و چون دو همزه متوالي بوده ، دومي تبديل به الف شده است ، مثل آدم و آخر و در فعل مثل آمَنَ و آزر . . . .
طبق معنايي كه گفته شد ، وقتي لفظ اهل به كلمه اي اضافه مي شود ، مقصود از آن همان مضاف است كه پيوند خاصّي با مضافٌ اليه دارد . اهلِ يك شخص ، يعني ويژه ترين افراد نسبت به او . اهل مسجد يعني آنان كه زياد به مسجد رفت و آمد مي كنند . اهل جنگل يعني ساكنانِ جنگل . دقت در موارد اين كلمه ، ترديدي باقي نمي گذارد كه اهل ، شامل

220
همسر و فرزندان ، بلكه كسان ديگري كه به نوعي به يك خانواده مرتبط اند مي شود و فرقي بين فرزندان و همسران نيست . از اين رو در قرآن به همسر ابراهيم ( عليه السلام ) هم اطلاق شده است . ( 1 )

1 . (قالُوا أَ تَعْجَبِينَ مِنْ أَمْرِ اللهِ رَحْمَتُ اللهِ وَبَرَكاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ ) ( هود : 73 ) .

221

* ( 1 ) *

اهل بيت در لغت

مفهوم اين كلمه همان بود كه گفته شد . سخن برخي از اهل لغت آورده مي شود :
ابن منظور گويد : اهل بيت يعني ساكنان آن خانه ، اهلِ مرد يعني ويژه ترين افراد نسبت به او ، اهل بيت پيامبر يعني همسران ، دختران و داماد او يعني علي ( عليه السلام ) . و گفته شده كه زنان پيامبر و مرداني كه از خانواده اويند ، اهل بيت اند . ( 1 )
وي هم معناي لفظ را خوب بيان كرده و هم معناي آن را در قرآن خوب توضيح داده و قول ديگر را با تعبير

« گفته شده »

ضعيف دانسته است .
ابن فارس به نقل از خليل بن احمد ، اهل مرد را همسر او دانسته و تأهّل را ازدواج معني كرده و اهل بيت را ساكنان خانه دانسته و گفته اهل اسلام يعني گروندگان به آن . ( 2 )
راغب در مفردات گويد : اهلِ مرد يعني كساني كه با او خويشاوند يا هم كيش يا هم شهري يا هم رشته و صنعت اند . اهل مرد در اصل يعني آنان كه با او در يك جا ساكن اند . سپس مجازاً به خويشاوندان او هم گفته شده است و وقتي به صورت مطلق ،

« اهل بيت »

گفته مي شود ، متعارف در خاندان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) است . ( 3 )

1 . لسان العرب : ج 11 ، ص 29 واژه « اهل » .
2 . معجم مقاييس اللغه : ج 1 ، ص 150
3 . مفردات راغب : ص29

222
فيروز آبادي گفته است : اهلِ امر يعني عهده داران كار ، اهل بيت يعني ساكنانِ خانه . اهل مذهب يعني معتقدان به آن . اهل مرد يعني همسر او . اهل پيامبر يعني همسران ، دختران و دامادش علي بن ابي طالب ( عليه السلام ) يا همسران او و مرداني كه از خاندان اويند . ( 1 )
همه اين سخنان و نظاير آنها كه در زبان اهل لغت است ، نشان مي دهد كه مفهوم اهل بيت در لغت يعني كساني كه ارتباط مستحكمي با خانه دارند و اهلِ مرد ، يعني آنان كه پيوند نسبي يا سببي يا غير آن با او دارند .
مراجعه به كتاب هاي لغت و موارد كاربرد اين كلمه در كتاب و سنت ، نشان مي دهد كه مفهوم

« اهل »

همان معناي عام است كه شامل همه كساني مي شود كه از راه نسب و سبب يا جز آنها ، نوعي رابطه با شخص و خانواده او دارند ، چه همسر و فرزندان باشند يا ديگران و اختصاص دادن آن به همسر ، وجهي ندارد ، همچنان كه از نظر مفهوم لغوي تخصيص آن به فرزندان و خارج ساختن همسران با نصّ قرآن و كاربرد آن در آيات گذشته ناسازگار است .

1 . قاموس المحيط : ج 3 ، ص 331

223

* ( 2 ) *

اهل بيت در قرآن كريم

در قرآن كريم دو بار لفظ

« اهل بيت »

آمده است . يكي از زبان فرستادگان :
« گفتند آيا از امر خدا تعجب مي كنيد ؟ رحمت و بركات او بر خاندان شما باد كه او ستوده و بزرگ است » ( 1 ) و ديگري در اين آيه خطاب به همسران پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) :
« در خانه هاي خود بمانيد و همچون جاهليت نخستين ، خود آرايانه بيرون نياييد ، و نماز بر پا داريد و زكات بپردازيد و خدا و رسولش را پيروي كنيد ، همانا خداوند مي خواهد از شما اهل بيت پليدي را ببرد و شما را كاملاً پاك سازد . » ( 2 )
آيه اول خطاب به خانواده ابراهيم خليل است ، آن گاه كه فرستادگان الهي آمدند و همسرش را به تولّد اسحاق و پس از او يعقوب مژده دادند . چون اين مژده بر خلاف سنن طبيعي بود ، زيرا ابراهيم و همسرش پير شده بودند و از اين رو همسر ابراهيم با تعجب به آنان گفت : آيا من كه عجوزم فرزند خواهم آورد ؟ و اين شوهرم كه پير شده است ؟ ! اين چيز شگفتي است . ( 3 ) جواب هم از سوي آن فرستادگان كه فرشته هاي الهي

1 . (قالُوا أَ تَعْجَبِينَ مِنْ أَمْرِ اللهِ . . . ) ( هود : 73 ) .
2 . (وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ . . . ) ( احزاب : 33 ) .
3 . هود : 72

224
به صورت بشر بودند ، اين بود كه آيا از امر خدا تعجب مي كنيد ؟ رحمت و بركات او بر شما اهل بيت .
آيه دوم نيز در ضمن آياتي وارد شده كه در باره زنان پيغمبر ( صلّي الله عليه وآله ) است و آنان را دعوت مي كند كه از دنيا پيراسته و به تقوا آراسته شوند و وصايايي از اين قبيل . ( 1 )

بررسي آيه تطهير

به بررسي تفصيلي آيه دوم ( آيه تطهير ) مي پردازيم كه پيرامون آن بحث هاي فراواني شده و كتاب هايي در باره آن تأليف شده كه به شبهه ها و پاسخ آنها پرداخته است .
مفسران در اين كه مقصود از

« اهل بيت »

در اين آيه چيست ، نظرات مختلفي دارند و مهم ترين آنها دو نظريه است :
1 . اين كه مقصود ، دختر و داماد پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) و دو فرزند آنان حسن و حسين ( عليهم السلام ) است .
2 . مقصود ، همسران پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) است .
پس از بررسي قابليت لفظ براي شمول هر دو مقصود ، بايد ديد كدام يك مراد است . قرائني وجود دارد كه به روشني دلالت دارد كه مقصود از اين كلمه ، جمع خاصي است كه رابطه ويژه اي با خاندان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) دارند ، نه همه آنان كه به اين خاندان منسوب اند . اما قرائن از اين قرار است :

قرينه اول : لامِ عهد در « اهل البيت »

گاهي الف و لام در يك كلمه ، معناي جنس را مي رساند ، مثل : (إِنَّ اْلإِنْسانَ لَفِي خُسْر ) ( 2 ) . گاهي در بر گيرنده همه افراد آن است ، مثل (جاهِدِ الْكُفّارَ وَالْمُنافِقِينَ ) ( 3 ) يعني با همه كافران و منافقان بستيز . گاهي هم الف و لام عهد است و اشاره به مورد خاصي

1 . احزاب : 28 ـ 34
2 . عصر : 2
3 . توبه : 73

225
است . الف و لام در

« البيت »

نه جنس را مي رساند ، نه استغراق افراد را ، چون نه مي خواهد حكم جنس و طبيعت اهل بيت را بگويد ، و نه مي خواهد حكمي درباره همه خاندان ها در جهان يا خانواده هاي پيامبر را بيان كند و گرنه به جاي مفرد ، از كلمه جمع ( بيوت ) استفاده مي كرد ، همچنان كه در اول آيه خطاب به همه همسران

« بيوتكن »

آمده است .
پس مقصود ، معناي سوم است ، يعني خانواده خاص و مورد نظر . آيه اشاره به پاكي خاندان خاصي مي كند كه ميان گوينده و مخاطب معلوم است . حال بايد ديد كه آن خاندان و آن خانه كدام است ؟ آيا خانه همسران آن حضرت است ، يا خانه فاطمه ( عليها السلام ) و شوهرش و دو فرزندش حسن و حسين ( عليهم السلام ) ؟
اولي كه نيست ، چون همه همسرانش يك خانه نداشتند كه الف و لام اشاره به آن باشد . هر كدام در خانه جدا بودند و اگر يكي از آنها مقصود بود ، آيه مخصوص به آن مي شد در حالي كه اتفاقي است كه چنين نيست ، به علاوه طبق اين نظر ، خانه فاطمه ( عليها السلام ) خارج از آنها مي شود ، در حالي كه روايات ، گوياي شمول آيه نسبت به خانه اوست و بحث بر سر اين است كه آيا همسران پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) را هم در بر مي گيرد يا نه ؟
همه اين ها بر اين پايه است كه مقصود از بيت ، خانه ساخته شده از گچ و چوب و آجر باشد ، كه روشن شد متعين آن است كه بر خانه خاصي اشاره باشد و آن خانه جز خانه فاطمه ( عليها السلام ) نيست . چون جز آن خانه ، خانه خاصي كه صلاحيت حمل آيه بر آن را داشته باشد نيست .
اما اگر بگوييم كه مقصود از بيت و خانه ، همچنان كه خانه ساخته شده از خاك و گل است ، گاهي هم مقصود از آن ، خاندان است ، مثل

« بيت نبوت »

،

« بيت وحي »

، نوعي تشبيه به محسوس شده است . ناچار بايد مقصود ، كساني باشند كه منتسب به نبوت و وحي اند و رابطه معنوي خاص با اين خاندان دارند كه با توجه به آن ، اهل اين خانه به شمار مي آيند . آن ارتباط ويژه ، همان پاكي روح و فكر است و شامل هر كسي كه صرفاً ارتباط سببي و نسبي داشته باشد نمي شود .
زمخشري در تفسير خود ، با توجه به اين نكته مي گويد : اين كه آيه مربوط به همسر

226
ابراهيم ، او را اهل آن خانه به شمار آورده ، براي آن است كه او در خانه آيات الهي و مهبط معجزات و امور خارق العاده بود ، او مي بايست با وقار باشد و پيراسته از آن چه زنان ديگر كه در غير خاندان نبوت رشد يافته اند ، بايد به جاي تعجّب ، خدا را تسبيح و تمجيد كند . فرشتگان هم در جمله (رَحْمَتُ اللهِ وَبَرَكاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ ) ( 1 ) به اين نكته اشاره كرده اند و هدف اين بوده كه بگويند خداي عزيز با امثال اين ها شما را گرامي داشته و به نعمت خويش مخصوص ساخته است . ( 2 )
بنابراين ، آيه را نمي توان به همه كساني كه از راه پيوندهاي جسماني به خانه اي حتّي خانه فاطمه ( عليها السلام ) مرتبط اند تفسير كرد ، مگر آن كه آن رابطه ها و زمينه هاي معنوي مورد اشاره ، وجود داشته باشد . همه كساني كه خانه را به خانه ساخته شده از سنگ و خاك تفسير كرده اند ، بيراهه رفته اند .
گفتگوي ظريفي ميان امام باقر ( عليه السلام ) و مفسّر معروف ،

« قتاده »

اتفاق افتاده كه امام ( عليه السلام ) ، او را به همين نكته آگاهانيده است . وقتي قتاده در برابر امام ( عليه السلام ) نشست ، گفت : من در برابر فقها و در مقابل ابن عباس نشسته ام ، تا كنون چنين اضطراب دروني كه در مقابل شما به من دست داده ، برايم پيش نيامده است . امام باقر ( عليه السلام ) پرسيد : واي بر تو ، مي داني كجايي ؟ تو در برابر خانه هايي هستي كه خداوند اجازه داده تا رفعت يابند و نام خدا در اين خانه ها ياد شود . مرداني صبح و شام در اين خانه ها خدا را ياد مي كنند كه هيچ داد و ستدي آنان را از ياد خدا و برپايي نماز و اداي زكات باز نمي دارد . ( 3 ) تو آنجايي و آنان ماييم . قتاده گفت : به خدا راست گفتي فدايت شوم . به خدا اين خانه ها ، خانه هاي سنگ و گِل نيست . ( 4 )
اين قرينه ، مفسّر را بر مي انگيزد تا در باره كساني كه با رشته هاي خاصي به اين خانه پيوستگي دارند تحقيق كند . پس سخن آنان كه مقصود از اهل بيت را همسران

1 . هود : 73
2 . كشّاف : ج2 ، ص 107
3 . (فِي بُيُوت أَذِنَ اللهُ أَنْ تُرْفَعَ . . . ) ( نور : 36 ـ 37 ) .
4 . كافي : ج 6 ، ص 256 ـ 257

227
پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) مي دانند درست نيست ، چون آن رشته هاي خاصّ پيوند ، ميان آنان و آن خاندان وجود نداشته است ، نهايت چيزي كه بوده ، آن است كه آنان زناني مسلمان بودند .

قرينه دوم : مذكر بودن ضميرها

خداي سبحان ، وقتي همسران پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) را خطاب مي كند ، ضمير مؤنث به كار مي برد ، اما وقتي به (اِنَّما يُريدُ اللّه . . . ) مي رسد ، ضمير خطاب را از مؤنث به مذكر تغيير مي دهد ( عنكم ، يطهركم ) . اگر مقصود همسران پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) بودند ، چرا ضمير عوض شده است ؟ در حالي كه در قسمت هاي مربوط به همسران پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، همه افعال و ضمائر ، مؤنث است ( لستُنَّ ، اتّقيتُنَّ ، لا تَخضَعْنَ ، قُلنَ ، قَرْنَ ، بيوتِكُنَّ ، اَقِمْن ، آتينَ ، أطعْنَ ، واذكُرنَ ، بيوتكنّ ) . چرا به ضمير مذكر عدول كرده است ؟ آيا اين نشان نمي دهد كه مقصود از اهل بيت ، همسران پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) نيستند ؟
قرطبي در تفسير خود سعي كرده از اين اشكال ، چنين پاسخ دهد كه مذكر آمدن ضمير به لحاظ

« اهل »

است . مثلاً كسي به رفيقش مي گويد : اهل تو چگونه اند ؟ منظورش همسر يا همسران است . او هم مي گويد

« هُم بخير »

ـ خوبند ( يعني با ضمير مذكر . . . ) ( 1 ) ليكن اين تلاش ، بيهوده است . بر فرض هم عرب چنين كاربردي داشته باشد ، جايي است كه

« اهل »

اول ذكر شود ، سپس ضمير به آن برگردد ، نه برعكس . در حالي كه در آيه شريفه يكي از دو ضمير ( عنكم ) قبل از

« اهل البيت »

است . به علاوه ، استشهاد به آيه مربوط به همسر ابراهيم نادرست است ، چون خطاب در آن به حضرت ابراهيم و همسر اوست ، نه فقط به همسرش ، پس مي توان از بابِ تغليبِ برتر ، ضمير را مذكر آورد ، در حالي كه در اين آيه ، فرض بر اين است كه درباره فقط همسران پيامبر است ، پس جايي براي تغليب نيست .

1 . جامع الاحكام : ج 14 ، ص 182

228

قرينه سوم : عدول از سياق

آيات مربوط به همسران پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، از آيه 28 آغاز مي شود و به آيه 34 ختم مي گردد . در اين آيات ، همسران پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) را يك بار با تعبير

« الأزواج »

و دو بار با تعبير

« نساء النبي »

خطاب كرده كه هر دو صريح در همسران اويند . به چه دليل از اين تعبير عدول كرده و

« اهل البيت »

فرموده ؟ عدول از آن سياق ، قرينه است كه مخاطب به اهل بيت ، غير از مخاطب با آن دو تعبير است .
اين سه قرينه يقين مي آورد كه مراد از اهل بيت ، همسران پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) نيستند . اما اين كه مصداق آن چه كساني اند ، در احاديث فراوان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) بيان شده است .

229

* ( 3 ) *

اهل بيت

( عليهم السلام )

در احاديث پيامبر

( صلّي الله عليه وآله )
احاديث پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) چهره حقيقت را نشان مي دهد . پيامبر اكرم عنايت ويژه اي به معرفي اهل بيت داشت كه نظير آن در كمتر موردي ديده مي شود . وي اهل بيت را با راه هاي مختلف معرفي كرد . محدّثان و مفسّران نيز به مناسبت هاي مختلف و در جاهاي گوناگون ، عنايت ويژه اي به معرفي خاندان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) نشان داده اند . شاعران مخلص مسلمان در طول قرن ها عنايت روشني به بيان فضايل اهل بيت و شناساندن آنان و نام بردن از ايشان پرداخته اند ، به گونه اي كه از همه اين ها بر مي آيد اتفاق دارند بر اين كه آيه ، در باره عترت پاك پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) نازل شده است . همه اين ها نشان مي دهد كه ديدگاه عمومي مسلمانان در تفسير اهل بيت ، همان قول نخست است و اين سخن كه مقصود ، همسران آن حضرت است ، سخني ضعيف و متروك و بي بهاست . تنها كساني در مقابل اين راه روشن ايستاده اند كه در باره اهل بيت ، موضعي شبيه دشمني و مخالفت داشته اند .
رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) از سه راه اهل بيت را شناسانده است :
1 . تصريح به نام كساني كه آيه در باره آنان نازل شده است ، تا مورد نزول ، با اسم و رسم مشخص شود .
2 . همه كساني را كه آيه در باره آنان نازل شده ، زير كساء وارد و ديگران را منع كرد و با دست به آسمان اشاره نموده و فرمود : « خدايا ، هر پيامبري خانداني دارد ، خانواده من

230
هم اين هايند » ، كه بحث آن خواهد آمد .
3 . چندين ماه هر گاه براي نماز بيرون مي آمد ، از خانه فاطمه مي گذشت و مي فرمود : اي اهل بيت ، نماز ! « همانا خداوند خواسته است كه پليدي را از شما خاندان بزدايد و شما را كاملاً پاك سازد . » ( 1 )

الف . تصريح به نام آنان

طبري از ابوسعيد خدري روايت كرده است كه رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : اين آيه در باره پنج نفر نازل شده است : من ، علي ، حسن ، حسين و فاطمه . ( 2 )

ب . وارد كردن زير كساء

پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، اهل بيت خود را زير كساء وارد كرد . طبري از امّ سلمه نقل كرده است كه : پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) پيش من بود . علي ، فاطمه ، حسن و حسين ( عليهم السلام ) هم بودند . غذايي برايشان فراهم كردم ، خوردند و خوابيدند . پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) عبا يا ملحفه اي را روي آنان كشيد ، سپس فرمود : « خداوندا ، اينان اهل بيت من اند ، پليدي را از آنان ببر و كاملاً پاكشان ساز . » ( 3 )

ج . تعيين آنان با تلاوت آيه ، درِ خانه ايشان

طبري از انس نقل مي كند : پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) مدت شش ماه هرگاه به نماز بيرون مي آمد ، از درِ خانه فاطمه مي گذشت و مي گفت : « نماز ، اي اهل بيت ، سپس آيه تطهير را مي خواند . » ( 4 )

1 . در كتاب « مفاهيم القرآن » ، ج 10 ، ص 143 تا 153 ؛ رواياتي را كه از زبان پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) ، با اين سه شيوه اهل بيت را معرفي كرده است آورده ايم ، در اين جا تنها به يك حديث از هر يك از شيوه ها بسنده مي كنيم ، به آنجا مراجعه شود .
2 . تفسير طبري : ج 22 ، ص 5 ـ 7 ؛ الدر المنثور : ج 5 ، ص 198 ـ 199
3 . همان .
4 . همان .

231

* ( 4 ) *

مرجعيت علمي اهل بيت

( عليهم السلام )
بحث از شكل خلافت پس از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) به دو گونه مطرح مي شود :

اول :

بحث از حكومت در مرحله خاصي از زمان ، يعني اين كه آيا خلافت از جانب پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) ، امري انتصابي بود ، يا به اصحاب سپرده شده بود ؟ اين گونه بحث ، هر چند بي فايده نيست ، ليكن يك بحث صرفاً تاريخي است كه زمان آن گذشته است .

دوم :

اين كه مرجعيت علمي پس از رحلت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، آيا در اهل بيت ( عليهم السلام ) تجسم و تبلور يافته بود يا در ديگران ؟ و آيا وظيفه هر مسلمان در هر زمان و قرن ، تمسك به ائمه اهل بيت ( عليهم السلام ) به عنوان يكي از

« ثقلين »

است ، يا تمسك به ديگران ؟ اين بحث ، هميشه تازه است و شايسته تأمل است . بحث از نوع اول ، اگر نزد گروهي ناپسند است ، ولي بحث به شيوه دوم ، خواسته هر كسي است كه مي خواهد اصول و فروع دين خود را از سرچشمه اي زلال فرا بگيرد .
با چشم پوشي از اين كه پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) در روز غدير ، علي ( عليه السلام ) و اهل بيت او را براي رهبري و حكومت تعيين كرد ، در روزي كه مسلمانان سايه باني جز گرماي خورشيد نداشتند ، و ولايت او را پس از توحيد و معاد ، اصل سوم قرارداد ، مي گوييم : رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) همواره در ميان غافلان و جاهلان هشدار مي داد و دعوت به تمسك به كتاب و عترت مي كرد . اين صراحت دارد در اين كه مرجعيت علمي ، افزون بر رهبري

232
سياسي ، منحصر به اهل بيت ( عليهم السلام ) است و مسلمانان بايد در حوادث و پيشامدهاي ديني و هر آن چه به دينشان مربوط مي شود ، به آنان روي آورند . براي آن كه بعضي از سخنان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) در اين زمينه روشن شود ، برخي از احاديث را مي آوريم :

1 . حديث ثقلين

مؤلفان صحاح و مسندها از پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) روايت كرده اند كه فرمود :
« اي مردم ! من در ميان شما دو چيز باقي گذاشتم كه اگر به آن روي آوريد هرگز گمراه نمي شويد : كتاب خدا و عترتم اهل بيتم . »
در جاي ديگر فرمود :
« من در ميان شما چيزي بر جاي نهادم كه اگر به آن تمسك بجوييد گمراه نمي شويد : كتابِ خدا ، رشته اي كشيده شده از آسمان به زمين ، و عترتم اهل بيتم . و اين دو از هم جدا نمي شوند ، تا كنار حوض كوثر بر من وارد شوند ، پس بنگريد پس از من با اين دو چگونه رفتار مي كنيد . »
و نقل هاي ديگري نزديك به اين ها .
اين سخن را بارها پيامبر فرمود : در بازگشت از طائف ، روز عرفه در حجة الوداع ، روز غديرخم ، بر فراز منبرش در مدينه ، در اتاق خودش در ايام بيماري در حالي كه اتاق پر از جمعيت بود . در صحت اين حديث هيچ كس جز جاهل يا معاند شك نمي كند . اين حديث با سندهاي مختلف از زبان بيست و چند صحابي نقل شده است . ( 1 )
دقت در اين حديث ، عصمت عترت پاك پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) را مي رساند ، چرا كه عترت با قرآن قرين شده و اين كه از هم جدا نمي شوند . روشن است كه قرآن ، كتابي است كه از

1 . همين بس كه « دار التقريب بين المذاهب الاسلاميه » با نشر كتابي همه منابع اين حديث را آورده است . از جمله : صحيح مسلم : ج 7 ، ص 122 ؛ سنن ترمذي : ج 2 ، ص 207 ؛ مسند احمد : ج 3 ، ص 17 ، 26 و 59 و ج 4 ، ص 366 و 371 و ج 5 ، ص 182 و 189 ؛ مير حامدحسين هندي نيز اسناد اين حديث و سخن بزرگان را در باره آن در شش جلد از كتاب عظيم خود ( عبقات ) آورده است .

233
هيچ سو باطل به آن راه ندارد ، چگونه ممكن است قرين ها و همتاهاي قرآن ، در سخن و حكم و داوري و تأييد ، به خطا روند ؟ جدايي ناپذيري قرآن و عترت تا روز قيامت ، گواه عصمت اهل بيت در سخنان و روايت هايشان است . به علاوه ، اين حديث ، كسي را كه به عترت تمسك جويد گمراه نمي شمرد . پس اگر آنان از خطا و خلاف معصوم نباشند ، چگونه متمسك به آنان گمراه نمي شود ؟
البته در بعضي نقل ها به جاي كتاب خدا و عترتِ من ، كتاب خدا و سنّت من آمده است . ( 1 ) اين اگر صحيح هم باشد ، حديث ديگري است كه در تزاحم با اين حديث نيست ، افزون بر اين كه يك حديث است و حديث قرآن و عترت متواتر است و آن را بزرگان و استادان حديث و تاريخ و سيره به تواتر نقل كرده اند كه با مراجعه به منابع حديث روشن مي شود و به هر حال ، بر آن حديث ديگر مقدم است .

2 . حديث سفينه

محدثان از پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) روايت كرده اند كه فرمود :
« مَثَلِ اهل بيت من در امتم ، همچون مثلِ كشتي نوح است ، هر كه بر آن سوار شود نجات يابد و هر كه عقب بماند هلاك شود . » ( 2 )
آن حضرت ، خاندان خود را به كشتي نوح تشبيه كرده ، در اين كه هر كه در دين به آنان روي آورد و اصول و فروع دين را از آنان بياموزد ، از عذاب دوزخ رها مي شود و هر كه تخلّف كند ، همچون كسي خواهد بود كه در طوفان نوح به كوه پناه برد تا از عذاب الهي ايمن شود ، با اين تفاوت كه او در آب غرق شد و اين در آتش فرو مي رود . وقتي كه شأن و منزلت عالمان اهل بيت چنين باشد ، پس به كجا مي رويد ؟
ابن حجر مي گويد : وجه تشبيه آنان به كشتي آن است كه هر كس آنان را دوست

1 . الصواعق المحرقه : ص 89
2 . ر . ك : غاية المرام ، بحراني : ص 417 ـ 434 ؛ المراجعات ، نامه 8 ، حواشي احقاق الحق : ج 9

234
بدارد و بزرگ بشمارد و به شكرانه نعمت الهي ، از روش عالمان اين خاندان پيروي كند ، از ظلمت مخالفت ها مي رهد و هر كه تخلف كند در درياي ناسپاسي نعمت ها غرق مي شود و در دشت هاي طغيان هلاك مي گردد . ( 1 )
3 . اعتراف پيشوايان مذاهب به افقهيّت اهل بيت ( عليهم السلام )
بسياري از علماي قديم و جديد اهل سنت به فقيه تر و دين شناس تر بودن امامان اهل بيت ( عليهم السلام ) اعتراف كرده اند . در اين جا چند نمونه اندك از آن بسيار ياد مي شود :
ابن عساكر در تاريخ خود در شرح حال امام سجاد ( عليه السلام ) از ابي حازم نقل مي كند كه گفته است : هيچ هاشمي را برتر از علي بن الحسين نديدم و هيچ كس را افقه از او نديده ام . ( 2 )
شافعي گفته است : علي بن الحسين ، فقيه ترين فرد اهل بيت است . ( 3 )
عبدالله بن عطا گفته است : هرگز دانشمندان را نزد هيچ كس همچون ابوجعفر باقر ( عليه السلام ) كم دانش نديده ام . حكم بن عتيبه را با همه جلالتي كه داشت ، همچون شاگردي ديدم . ( 4 )
ابوحنيفه گفته است : من كسي را فقيه تر از جعفر بن محمدصادق ( عليه السلام ) نديده ام . ( 5 )
امام شافعي در سفرنامه خويش مي نويسد : وي از مالك شنيد كه ، به مردي كه از او سئوالاتي مي كرد و وي جواب مي داد ، گفت :
ـ آيا

« موطأ »

را خوانده يا شنيده اي ؟ گفت : نه .

1 . الصواعق المحرقه : ص 191 ، باب 11 ؛ سيد شرف الدين در المراجعات مي گويد : من از ابن حجر مي پرسم اگر مقام اهل بيت اين است ، پس چرا در هيچ يك از فروع دين و عقايد و علوم قرآن و حديث و اخلاق و سلوك و آداب ، از آنان پيروي نكرد و از آنان عقب ماند و خود را در درياي ناسپاسي غرق كرد و در بيابان طغيان به هلاكت افكند ؟ !
2 . سير اعلام النبلاء : ج 4 ، ص 394
3 . شرح نهج البلاغه ، ابن ابي الحديد : ج 15 ، ص 274
4 . حلية الأولياء : ج 3 ، ص 186
5 . تهذيب الكلمات : ج 5 ، ص 79

235
گفت : آيا

« مسائل ابن جُريح »

را نگريسته اي ؟ گفت : نه .
گفت : آيا جعفر بن محمد صادق را ديده اي ؟ گفت : نه .
گفت : پس اين علم را از كجا آورده اي ؟ ( 1 )
نتيجه آن كه : پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) در حالي از دنيا رفت كه دو يادگار نفيس ( كتاب و عترت ) به يادگار گذاشت ، تا امت در حل مشكلات خود به آنها رجوع كنند و مقصود از اهل بيت را هم معين كرد و در موارد متعددي آنان را به امت شناساند .

1 . رحله امام شافعي : ص 25

236

* ( 5 ) *

نقش اهل بيت

( عليهم السلام )

در اتّحاد امّت

امامان اهل بيت ( عليهم السلام ) از آن جا كه يكي از ثقلين و همچون كشتي نوح اند ، در پايه ريزي وحدت مسلمانان و هماهنگ ساختن آنان به سوي هدف واحد ، نقش دارند ، چرا كه مسلمين در هر چه هم اختلاف داشته باشند ، در اين كه آنان مرجعيت علمي و برتري دارند ، هم سخن اند و پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) آنان را اين گونه معرفي فرموده است :
ستارگان ، براي زمينيان امان از غرق شدنند و اهل بيت من نيز امانِ امت من از اختلاف در دينند . هر گاه قبيله اي از عرب در احكام الهي با آنان مخالفت كنند ، اختلاف پيدا كرده و حزب ابليس مي شوند . ( 1 )
در حديث ديگري آن حضرت فرموده است : « مَثَل اهل بيت من در ميان شما همانند « بابِ حطه » در ميان بني اسرائيل است كه هر كه از آن در وارد شود ، آمرزيده گردد . » ( 2 )
پيروي از ائمه اهل بيت ( عليهم السلام ) صفوف مسلمانان را در برابر دشمنان بيدادگرشان متحد مي سازد ، روايات ديگري نيز هست كه پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) مردم را به تبعيت از اهل بيت ( عليهم السلام ) وامي دارد و مؤمن را ناچار مي سازد كه در دين ، سراغ اين خاندان برود .

1 . مستدرك حاكم : ج 3 ، ص 149 ، از ابن عباس ؛ الصواعق المحرقه : ص 91 و 140 ، چاپ ميمنيه .
2 . مجمع الزوائد ، هيثمي : ج 9 ، ص 168 ؛ المعجم الصغير ، طبراني : ج 2 ، ص 22

237

* ( 6 ) *

ميراث علمي اهل بيت

( عليهم السلام )
گاهي گفته مي شود : اهل بيت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) و عترت پاك او در گذشته اند . ميراث و دانش هاي آنان كجاست تا امت به آنها رجوع كنند ؟ گيريم كه رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) ما را به رجوع به آنان و تمسك به احاديث و سخنانشان واداشته است ، احاديث و علومشان كجاست كه به آنها رجوع كنيم ؟
پاسخ روشن است ، ميراث علمي و احاديث و معارف ائمه اهل بيت ( عليهم السلام ) در اين چند موضوع و مورد نمود مي يابد :
اول : كتاب علي ( عليه السلام )
امام علي ( عليه السلام ) كتاب ويژه اي داشت كه به املاي پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) و نگارش آن حضرت بود و اهل بيت ( عليهم السلام ) آن را حفظ كرده بودند و در موارد متعددي از حاديث و مطالب آن در موضوعات مختلف نقل شده است . شيخ حر عاملي در كتاب حديثي خود ( وسائل ) احاديث آن كتاب را بر حسب ابواب فقهي از طهارت تا ديات آورده است كه مي توان به آن مراجعه كرد .
وقتي از امام صادق ( عليه السلام ) در باره

« جامعه »

پرسيدند ، فرمود : « هر چه مردم به آن نياز دارند در آن كتاب هست و هيچ موضوعي نيست مگر آن كه در آن است . حتي ديه خراش بر

238
بدن . » كتاب علي ( عليه السلام ) سرچشمه احاديث اهل بيت بود و آن را يكي پس از ديگري به ارث مي بردند و از آن نقل مي كردند و به آن براي پاسخ به سئوال كنندگان استدلال مي نمودند .
امام باقر ( عليه السلام ) به يكي از اصحابش ـ حُمران بن اعين ـ در حالي كه به اتاق بزرگي اشاره مي فرمود ، گفت : اي حمران ! در اين اتاق ، نوشته و طوماري است به طول هفتاد ذرع ، به خط علي ( عليه السلام ) و املاي پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) . اگر ما به حكومت برسيم ، بر اساس آن چه خدا نازل كرده است حكم مي كنيم و از آن چه در اين نوشته است نمي گذريم . امام صادق ( عليه السلام ) نيز كتاب علي ( عليه السلام ) را اين چنين معرفي مي كند :
« كتابي است به طول هفتاد زرع ، به املاي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) و از زبان او و به خطّ علي بن ابي طالب ( عليه السلام ) . به خدا سوگند همه آن چه مردم تا قيامت به آن نياز دارند ، حتي ديه خراش و تازيانه و كمتر از تازيانه در آن بيان شده است . »
سليمان بن خالد گويد : از امام صادق ( عليه السلام ) شنيدم كه مي فرمود :
« نزد ما نوشته اي است به طول هفتاد ذرع ، كه املاي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) و به خط علي ( عليه السلام ) است ، هيچ حلال و حرامي نيست مگر آن كه در آن است ، حتي ديه خراش . »
اما باقر ( عليه السلام ) به يكي از اصحابش فرمود :
« اي جابر ! اگر ما از روي رأي و هواي نفس خود با شما چيزي مي گفتيم از هلاك شدگان بوديم . ليكن ما احاديثي به شما مي گوييم كه از رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) اندوخته ايم . » ( 1 )
اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به سنت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) از همه داناتر بود ، و چرا نباشد ، در حالي كه مي فرمود :
« هر گاه از پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) مي پرسيدم ، مرا خبر مي داد و هر گاه ساكت مي شدم ،

1 . در اين زمينه ر . ك : بحار الانوار ، ج 26 ، ص18 ـ 66 ( باب جهات علومهم وما عندهم من الكتب ) احاديث 12 ، 1 ، 10 و 20

239
او آغاز به سخن مي فرمود . »
از آن كتاب ، امامي پس از امام ديگر حديث نقل مي كرد .
امام حسن مجتبي ( عليه السلام ) در توصيف كتاب علي ( عليه السلام ) مي فرمايد :
« دانش در ميان ماست و ما اهل آنيم و همه دانش نزد ما گرد آمده است و هيچ چيز تا قيامت رخ نمي دهد ، حتي ديه خراش ، مگر آن كه نزد ما به املاي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) و به خطّ علي ( عليه السلام ) نوشته شده است . » ( 1 )
امام سجاد ( عليه السلام ) ، به مردي كه در يك مسأله فقهي با آن حضرت مشاجره مي كرد ، فرمود :
« فلاني ! اگر به خانه هاي ما بيايي ، آثار جبرئيل را در بار و بُنه خودمان نشانت مي دهيم ، آيا كسي از ما به سنت داناتر است ؟ » ( 2 )
امام باقر ( عليه السلام ) به حكم بن عتيبه فرمود :
« تو و ابومقدام و سلمه ، هر جا كه مي خواهيد برويد ، به چپ و راست ، به خدا قسم دانشي استوارتر از آن چه نزد قومي است كه جبرئيل بر آنان نازل مي شد نخواهيد يافت . » ( 3 )
و سخنان ديگري از ائمه اهل بيت ( عليهم السلام ) كه گوياي علم آنان به قرآن و سنت است و اين كه آنان داناترين مردم به جايگاه و معارف قرآن و سنت اند .

دوم : نهج البلاغه

نهج البلاغه از ريشه دارترين و مشهورترين كتاب ها نزد شيعه و اهل سنت است و

1 . مستدرك ، حاكم : ج 3 ، ص 125
2 . احتجاج : ج 1 ، ص 287
3 . نزهة الناظر ، حلواني : ص 45

240
خطبه ها ، نامه ها و سخنان كوتاه امام علي بن ابي طالب ( عليه السلام ) را در بر دارد . سيدرضي ( متوفاي 406 ) آن را گردآوري كرده است . چون اين سخنان از علي ( عليه السلام ) مشهور بوده ، اسناد آن را حذف كرده و تنها متن آنها را آورده است . ديگراني هم به استدراك و تكميل آن چه سيدرضي نقل كرده پرداخته اند و خطبه ها و نامه هاي بسياري را استخراج كرده اند . برخي هم به استخراج مستندات نهج البلاغه از كتاب هايي كه پيش از سيدرضي تأليف شده پرداخته اند . در باره نهج البلاغه گفته شده است :
پايين تر از كلام خالق و بالاتر از كلام مخلوق است .

سوم : صحيفه سجاديه

كتابي كه به صحيفه سجاديه يا زبور آل محمد معروف است ، از جلوه هاي علوم اهل بيت ( عليهم السلام ) است كه بر پيشاني تاريخ مي درخشد . سند آن به صورت متواتر به امام ( عليه السلام ) مي رسد . جز پيوستگي سند آن ، نكته ديگري كه هست فصاحت الفاظ و بلاغت معاني و والايي مضامين است . و انواع ثنا و ستايش و عبوديت خدا كه در آن است و روش هاي عجيب در طلب عفو و كرم الهي و توسل به پروردگار ، قوي ترين گواه درستي نسبتِ آن به آن حضرت است و اين كه اين گوهر از آن درياست و اين جواهر از آن معدن و اين ميوه از آن درخت است . افزون بر شهرتي كه انكارناپذير است و تعدد سندهاي آن كه متصل به صاحب آن سخنان است ، راويان موثّق با اسناد متعدد و متصل به امام زين العابدين ( عليه السلام ) آن را روايت كرده اند . ( 1 )

چهارم : رسالة الحقوق

امام سجاد ( عليه السلام ) رساله اي دارد معروف به

« رسالة الحقوق »

. صدوق با سند معتبر آن را در

« خصال »

و حسن بن شعبه در

« تحف العقول »

نقل كرده اند و از رساله هاي مهم در

1 . في رحاب ائمة اهل البيت : ج 3 ، ص 414

241
انواع حقوق است كه امام سجاد ( عليه السلام ) در آن ، حقوق خدا بر انسان ، حقوق انسان بر خودش ، حقوق اعضايش مثل زبان و گوش و چشم و پاها و دست ها و شكم و . . . را بيان مي كند ، سپس به بيان حقوق اعمالي همچون نماز ، روزه ، حج ، صدقه و قرباني مي پردازد كه به پنجاه حق مي رسد و آخرين آنها حقّ ذمّه است .
پنجم : رساله امام رضا ( عليه السلام ) در فرايض و سنن
به روايت محدثان ، مأمون فضل بن سهل را نزد امام رضا ( عليه السلام ) فرستاد و گفت : دوست دارم نوشته اي جامع در باره حلال و حرام و واجبات و مستحبات برايم بنويسي ، چون تو حجت خدا بر مردم و سرچشمه دانشي .
امام رضا ( عليه السلام ) كاغذ و قلمي طلبيد و به فضل گفت بنويس :
بسم الله الرحمن الرحيم
« براي ما شهادت به يكتايي خداوند بي نياز و بي شريك و بي فرزند كافي است . . . »
اين نامه و رساله در كتاب

« تحف العقول »

آمده است . ( 1 )
ششم : رساله امام هادي ( عليه السلام )
محدثان از حضرت امام هادي علي بن محمد ( عليهما السلام ) رساله اي را در ردّ بر اهل جبر و تفويض و اثبات عدل و مفهوم منزلتِ بين دو منزلت ( بين جبر و تفويض ) روايت كرده اند . از جمله ابن شعبه حرّاني در تحف العقول . ( 2 )
اين رساله ها از سوي خود ائمه ( عليهم السلام ) تدوين يافته است . رساله هاي ديگري هم هست كه به دليل اختصار از نقل آنها خودداري مي كنيم . اما آن چه اهل حديث در طول قرن ها از آن بزرگواران روايت و تدوين كرده اند بسيار است كه به برخي از آنها اشاره مي كنيم .

1 . تحف العقول : ص 306 ـ 311
2 . همان : ص 338 ـ 352

242

هفتم : چهارصد كتاب از چهارصد نويسنده

ائمه اهل بيت ( عليهم السلام ) گروه عظيمي از فقها و محدثان را تربيت كردند . آنان آن چه را از امامان دريافتند ، در كتاب هايشان كه به

« چهارصد مُصَنّف »

معروف است گردآوري كردند . برخي از آنها هنوز هم به همان شكل و وضعيت باقي است ، ليكن مواد اصلي و محتواي آنها به كتاب هاي عمده اي كه در دوره هاي بعد به دست علماي شيعه تأليف شد منتقل شده است ، كتاب هايي همچون :

« المحاسن »

احمد بن محمد بن ابي خالد برقي ( متوفاي 274 هـ ) ،

« نوادر الحكمه »

محمد بن احمد اشعري قمي ( متوفاي 293 هـ ) ،

« كتاب الجامع »

احمد بن بزنطي ( متوفاي 221 هـ ) ،

« كتاب الثلاثين »

از حسن و حسين فرزندان سعيد بن حمّاد اهوازي . اين ها از كتاب هاي نخستين است . اما در مرحله دوم از كتاب هايي همچون

« الكافي »

كليني ( متوفاي 329 هـ ) ،

« من لا يحضره الفقيه »

صدوق ( متوفاي 381 هـ ) ،

« تهذيب » و « استبصار »

شيخ طوسي ( متوفاي 460 هـ ) مي توان ياد كرد . از مجموعه هاي اخير نيز

« وافي »

محمد بن محسن فيض كاشاني ( متوفاي 1091 هـ ) و

« وسائل الشيعه »

حرّ عاملي ( متوفاي 1104 هـ ) و

« بحار الانوار »

احياگر حديث ، مرحوم علامه مجلسي ( متوفاي 1110 هـ ) قابل ذكر است .
اين مجموعه ها و مجموعه هاي ديگري كه جهت اختصار ياد نشد ، در بر دارنده علوم اهل بيت ( عليهم السلام ) در زمينه هاي مختلف است و هر كس بخواهد تمسك به ثقلين بجويد ، اين كتاب خداست ، اين هم سنت رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) كه امامان اهل بيت ، نقل كرده اند .
نكته شايان ذكر اين است كه اگر امامان اهل بيت ، به تصريح قرآن كريم از پليدي دورند و پس از رحلت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، مرجع علمي و همتايان قرآن اند ( طبق متن حديث ثقلين ) و با آن نشانه ها و اوصافي كه دارند ، پس چرا برادران اهل سنت از رجوع به آنان غفلت كرده و از بهره گيري از فروغ ايشان و سوار شدن بر كشتي اهل بيت ( عليهم السلام ) بازمانده اند تا از غرق شدن نجات يابند ؟
شگفت آن كه آنان به هر صحابي و تابعي و هر كسي كه نشان سلفي گري دارند رجوع مي كنند ، ولي جز اندكي كه قابل ذكر نيست ، به احاديث ائمه اهل بيت ( عليهم السلام ) رجوع

243
نمي كنند ؟ آنان درِ هر خانه اي را زده اند ، حتي خانه كساني از اهل كتاب كه مسلمان شدند ، همچون كعب الأحبار ، وهب بن منبّه و ديگران ، ولي سراغ خانه اهل بيت نرفتند ! از خداي سبحان مي خواهيم كه همچنان كه به مسلمانان عقيده توحيد را عطا كرد ، وحدت كلمه را هم روزي آنان گرداند .

244

* ( 7 ) *

فاطمه زهرا

( عليها السلام )

در كلام پيامبر

( صلّي الله عليه وآله )

فاطمه زهرا در كلام پيامبر

حضرت فاطمه زهرا ( عليها السلام ) دختر پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) كوثر فيض بخشي است كه خداوند متعال به وجود او ، شماتت دشمنان پيامبر را كه آن حضرت را بي نسل و فرزند توصيف مي كردند ، پاسخ داده و سوره كوثر را نازل فرموده است : (إِنّا أَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ . . . ) .
سرور زنان عالم ، نزد پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) جايگاه والايي داشت ، تا آن جا كه در باره او فرمود :

« فاطمة بَضعةٌ مِنّي ، فَمن اَغضبها فقد اَغْضَبني »

( 1 ) ؛ فاطمه پاره تن من است ، هر كه او را به خشم آورد ، مرا به خشم آورده است .
به خشم آوردن پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، آزار او را در پي دارد و هر كه او را بيازارد ، عذابي دردناك دارد .
خداوند فرموده است : « آنان كه پيامبر خدا را آزار مي دهند ، عذابي دردناك براي آنان است . » ( 2 )
در روايتي ديگر است كه آن حضرت ، خشم و رضاي او را موجب خشم و رضاي

1 . فتح الباري ( شرح صحيح بخاري ) : ج 7 ، ص 84 ؛ صحيح بخاري : ج 6 ، ص 491 ، ( باب علامات النبوه ) و ج8 ، ص110 ، ( باب المغازي ) .
2 . توبه : 61

245
خداوند دانسته و فرموده است : « اي فاطمه ! خداوند به خاطر خشم تو خشم مي گيرد و با رضاي تو راضي مي شود . » ( 1 )
اين ، مقام والايي براي حضرت زهرا ( عليها السلام ) است كه خشم و رضاي او معيار خشم و رضاي خداوند به حساب آمده و اين بر عصمت او دلالت مي كند . خداوند چون عادل است و حكيم ، جز بر كافر و گنهكار غضب نمي كند و جز از مؤمن و مطيع ، راضي نمي شود . حضرت فاطمه در سايه اين كرامت ، در زبان پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) سرور زنان جهان گشت و آن حضرت فرمود :
اي فاطمه ! آيا نمي خواهي سرور زنان جهان و سرور زنان مؤمن و سرور زنان اين امت باشي ؟ » ( 2 )
با آن كه حضرت زهرا ( عليها السلام ) معصوم است و گناه نمي كند ، ليكن پيامبر نيست ، چون ميان عصمت و نبوت تلازمي نيست . حضرت مريم نيز به تصريح قرآن كريم معصوم بود (إِنَّ اللهَ اصْطَفاكِ وَطَهَّرَكِ وَاصْطَفاكِ عَلي نِساءِ الْعالَمِينَ ) ( 3 ) ، اما پيامبر نبود . خبر دادن از پاكي مريم پس از برگزيدگي او ، بر پاكي او از گناهان و مخالفت او با آيين شرك كه در زمان او حاكم بود دلالت مي كند . اما اين كه پيامبر نبود ، روشن است و نيازي به بيان نيست ، پس دختر خاتم انبيا نيز سرور زنان جهان است و همچون مريم پاك ، معصوم است و پيامبر نيست .
در بيان فضايل حضرت زهرا ( عليها السلام ) به همين اندك بسنده مي كنيم ، چرا كه بحث كامل در اين مورد ، تأليف مستقلّي را مي طلبد .

منزلت خانه فاطمه

( عليها السلام )
پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) در مسجد بود كه آيه (فِي بُيُوت أَذِنَ اللهُ أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا

1 . مستدرك حاكم : ج 3 ، ص 154 ؛ مجمع الزوايد : ج 9 ، ص 203
2 . همان ، ص 156
3 . آل عمران : 42

246
اسْمُهُ ) ( 1 ) نازل شد « در خانه هايي كه خداوند اذن داده كه رفعت يابد و نام خدا در آنها ياد شود » .
مردي برخاست و پرسيد : اي رسول خدا ، اين خانه ها كدام است ؟ پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : خانه هاي پيامبران . آن گاه ابوبكر برخاست و گفت : يا رسول الله ، آيا اين خانه هم از آنهاست ؟ ( در حالي كه به خانه فاطمه و علي ( عليهما السلام ) اشاره مي كرد ) . پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : آري ، و از بهترين آنهاست . ( 2 )
سخن خداوند كه

« في بيوت »

فرموده است ، ظرف است براي آيه پيشين كه مثال نور الهي را همچون مشكاتي دانسته كه در آن مصباح است . . . ( 3 ) نوري كه با ويژگي هاي مطرح شده در آيه آمده است ، سرچشمه تابش آن نور ، همين خانه هاست كه خدا اذن فرموده كه رفعت يابد ، پس چگونه مي شود كه منزلت و كرامتي نداشته باشد ؟ !

1 . نور : 36
2 . الدرّ المنثور ، ج 6 ، ص 306 ؛ تفسير سوره نور ، روح المعاني : ج 18 ، ص 174
3 . نور : 35

247

فصل هفتم

امام مهدي منتظر

( عليه السلام )

1 . ظهور مصلح جهاني در آخر الزمان

2 . اصل و نسب او

3 . ولادت امام مهدي منتظر

( عليه السلام )

4 . تقسيم اولياي الهي به ظاهر و غايب

5 . غيبت بعضي از پيامبران در امت هاي پيشين

6 . امام مهدي

( عليه السلام )

و طول عمر

7 . علايم ظهور امام منتظر

( عليه السلام )

8 . آثار سازنده وجود امام منتظر

( عليه السلام )

249

امام مهدي منتظر

( عليه السلام )
سخن در باره هر يك از امامان دوازده گانه ، از محدوده اين كتاب بيرون است . سزاوار است به موضوع ديگري اشاره شود و آن ، مسأله اعتقاد به وجود امام زمان ( عليه السلام ) است كه عمر خويش را در پس پرده غيبت مي گذراند ، تا آنكه خداوند به او اجازه ظهور دهد و زمين را پس از آنكه از ظلم و ستم پر شده باشد ، پر از عدل و داد كند و حكومت الهي را در همه زمين بر پا سازد .
اينك برخي از نكات پيرامون اين موضوع بحث مي شود .

250

* ( 1 ) *

ظهور مصلح جهاني در آخر الزّمان

از مسلّمات اعتقادات اسلامي كه مورد اتفاق همه مسلمانان است ، ظهور مردي از خاندان رسالت براي گسترش قسط و عدل در آينده جهان بشري است ، پس از آنكه زمين ، پر از بيداد شده باشد . در اين زمينه احاديثي هم نقل شده كه به حدّ تواتر مي رسد . بر اساس شمارش پژوهشگران عالم ، حدود 657 حديث پيرامون اين مسأله است كه تنها به يك حديث اشاره مي كنيم .
پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود :

« لَو لَم يَبْقَ مِنَ الدّنيا الاّ يومٌ واحِدٌ لَطَوَّلَ اللّهُ ذلك اليومَ حتّي يَخْرُجَ رَجَلٌ مِنْ وُلدي فَيَملأُها عَدلاً وقِسطاً كما مُلِئَتْ ظُلماً وَجَوراً »

( 1 ) ؛
اگر از دنيا جز يك روز باقي نمانده باشد ، خداوند آن روز را طولاني مي كند ، تا آنكه مردي از فرزندانم خروج كند كه جهان را پر از عدالت و قسط نمايد ، آن گونه كه از ستم و بيداد پر شده باشد .
بر اين پايه ، قيام مردي از اهل بيت نبوي و ظهور او در آخر الزمان ، مورد اتّفاق مسلمانان شيعه و سنّي است .

1 . مسند ، احمد حنبل : ج 1 ، ص 99 و ج 3 ص 17 و 70

251

* ( 2 ) *

اصل و نسب او

خصوصيات آن مصلح جهاني در روايات اسلامي به نقل شيعه و اهل سنت اين گونه است :
1ـ او از اهل بيت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) است ، 389 روايت .
2ـ او از فرزندان امام علي ( عليه السلام ) است ، 214 روايت .
3ـ او از فرزندان فاطمه ( عليها السلام ) است ، 192 روايت .
4ـ او نهمين فرزند حسين ( عليه السلام ) است ، 148 روايت .
5ـ او از فرزندان امام سجاد ( عليه السلام ) است ، 185 روايت .
6ـ او فرزند امام حسن عسكري ( عليه السلام ) است ، 146 روايت .
7ـ او دوازدهمين پيشوا از ائمه اهل بيت است ، 136 روايت .
8ـ رواياتي كه از ولادت او سخن مي گويد ، 214 روايت .
9ـ رواياتي كه مي گويد عمري طولاني دارد ، 318 روايت .
10ـ رواياتي كه مي گويد غيبت او طول خواهد كشيد ، 91 روايت .
11ـ رواياتي كه مي گويد هنگام ظهور او ، اسلام جهانگير خواهد شد ، 27 روايت .
12ـ رواياتي كه مي گويد هنگام ظهور او زمين پر از عدل و داد خواهد گشت ، 132 روايت .

252
بر اين اساس ، وجود اين مصلح جهاني در آينده بشريت ، طبق روايات و احاديث اسلامي ، امري قطعي و مسلم و ترديد ناپذير است . اما آن چه در آن اختلاف است ، در تولد اوست ، يعني اين كه آيا اين مرد ، به دنيا آمده و از آن هنگام تا كنون زنده است ، يا آنكه در آينده متولد خواهد شد ؟
شيعه و گروهي از اهل تحقيق اهل سنت ، به رأي اول معتقدند ، باور دارند كه امام مهدي ( عليه السلام ) از مادرش نرجس در سال 255 هـ . به دنيا آمده و تا امروز زنده است . گروهي از اهل سنت هم معتقدند در آينده به دنيا خواهد آمد .
اعتقاد شيعه آن است كه امام مهدي ( عليه السلام ) در سال 255 هـ . در سامرا در خانه پدر بزرگوارش امام حسن عسكري ( عليه السلام ) به دنيا آمد و تا اين لحظه همچنان زنده است . اين نكته ما را وا مي دارد كه در باره چهار نكته ، اشاراتي داشته باشيم :
1ـ ولادتش
2ـ غيبتش
3ـ طول عمرش
4ـ علايم ظهورش .

253

* ( 3 ) *

ولادت امام مهدي منتظر

( عليه السلام )
برخي روايات ، به بيان جنبه هاي مختلفي از تولد و حيات و ويژگي هاي او پرداخته است ، از اين رو شمار احاديث از آن چه ياد كرديم ، بيشتر مي شود .
اعتقاد شيعه بر اين است كه مهدي منتظر ( عليه السلام ) در سال 255 هـ . در سامرا در خانه پدرش به دنيا آمد و در دامان پدر تا سالي كه امام حسن عسكري وفات يافت ( 260 هـ . ) بزرگ شد . نمونه هايي از نقل محدّثان قديم از اين قرار است :
1ـ فضل بن شاذان ( متوفاي 260 هـ . ) از محمد بن علي بن حمزه نقل مي كند كه گفت : شنيدم امام حسن عسكري ( عليه السلام ) مي فرمود : وليّ خدا و حجت او بر بندگان و جانشين من پس از من ، در شب نيمه شعبان سال 255 هنگام طلوع فجر ، ختنه شده به دنيا آمد . ( 1 )
2ـ كليني ( متوفاي 329 هـ . ) گويد : حضرت صاحب ( عليه السلام ) در نيمه شعبان سال 255 به دنيا آمد ، سپس قول ديگري را نقل مي كند كه او در سال 256 متولد شده است . ( 2 )
در اين زمينه ، سخن را با نقل كلمات محدثان و مورخان شيعه طول نمي دهيم ، عده اي از بزرگان اهل سنت نيز در ولادت حضرت مهدي ( عليه السلام ) در آن سال ، با شيعه

1 . كفاية المهتدي : ص116 ، حديث 8
2 . كافي : ج 1 ، ص 519

254
موافق اند و تعدادشان به 76 نفر مي رسد . سخن آنان در كتاب « منتخب الاثر » آمده است ( 1 ) به چند نمونه اشاره مي كنيم .
3ـ ابن صبّاغ مالكي ( متوفاي 855 هـ . ) در فصل دوازدهم از كتابش

« الفصول المهمّه »

درباره حضرت مهدي ( عليه السلام ) ، خلف صالح امام عسكري ( عليه السلام ) مي گويد : او امام دوازدهم است و تاريخ ولادت و دلايل امامتش و بخشي از اخبار او و غيبت و مدت حكومت و كيفيت آن و نسب آن حضرت را به تفصيل مي آورد . ( 2 )
4ـ ابن حجر هيتمي ( متوفاي 974 هـ . ) در فصل سوم از كتابش كه مخصوص اهل بيت است ، پس از ذكر نام هاي ائمه اهل بيت ( عليهم السلام ) ، به امام حسن عسكري ( عليه السلام ) مي رسد و سپس مي گويد : ابوالقاسم محمد حجّت ، كه عمر او هنگام وفات پدرش پنج سال بود ، ليكن خدا در همان خردسالي به او حكمت داد . او را قائم منتظر هم مي گويند ، گفته شده بدين جهت كه او در مدينه پنهان و غايب شد و معلوم نشد كجا رفت . ( 3 )
5ـ نوفلي قريشي گنجي شافعي ( متوفاي 658 هـ . ) بابي را اختصاص به طول عمر آن حضرت و زنده بودنش تا زمان حاضر داده و گفته است ، به دليل بقاي عيسي ، الياس و خضر ، اشكالي ندارد كه او هم زنده باشد . ( 4 )
6ـ ابن خلّكان گويد : ابوالقاسم محمد بن حسن العسكري ، دوازدهمين امام بر اساس اعتقادات شيعه ، ولادت او در روز جمعه نيمه شعبان سال 255 بود . چون پدرش در گذشت ، پنج ساله بود . اسم مادرش خمط يا نرجس بود . شيعيان گويند : در خانه پدرش وارد سرداب شد ، در حالي كه مادرش به او مي نگريست و ديگر برون نيامد . اين واقعه در سال 265 بود و عمر او در آن هنگام 9 سال بود . ( 5 )
7ـ قاضي فضل بن روزبهان در كتابي كه در ردّ علامه حلّي نگاشته ، مي گويد : آن چه

1 . منتخب الاثر في الإمام الثاني عشر : ص 369 ـ 393
2 . الفصول المهمّه : ص 291
3 . الصّواعق : ص 208
4 . البيان في اخبار صاحب الزمان : ص 148
5 . وفيات الأعيان : ج 4 ، ص 176

255
در باره فضايل فاطمه ( عليها السلام ) گفته مي شود انكار ناپذير است ، چرا كه انكار رحمت دريا و گستردگي صحرا و نور خورشيد و بارش ابر و سجود فرشتگان ، انكاري است كه موجب استهزاي انكاركننده مي شود . كيست كه گروهي را انكار كند كه اهل حقيقت و معدن نبوّت و حافظان آداب فتوّت اند ؟ درود خدا بر آنان باد . و چه خوب در باره آنان سروده اند :

سلامٌ علي المصطفي المجتبي * * * سلامٌ علي السيّد المرتضي

و قصيده را در مدح اهل بيت و ائمه نقل مي كند تا به ابياتي مي رسد كه در باره امام زمان ( عليه السلام ) است ، با اين مضمون :
سلام بر قائم منتظر ، ابوالقاسم ، نور هدايت ، آنكه همچون خورشيد در دل ظلمت طلوع خواهد كرد و جهان را پر از عدالت خواهد ساخت ، آن گونه كه هوا پرستان آن را پر از ستم كرده اند . ( 1 )

1 . منتخب الأثر : ج 2 ، ص 378 ، به نقل از « ابطال نهج الباطل » .

256

* ( 4 ) *

تقسيم اولياي الهي به ظاهر و غايب

بر اساس قرآن ، اولياي خدا دو گونه اند : وليّ آشكار كه مردم او را مي شناسند ، و وليّ پنهان از چشم مردم كه كسي او را نمي شناسد ، هر چند در ميان مردم به سر مي برد و احوال و اخبار مردم را مي داند .
در سوره كهف ، هر دو گونه اولياي خدا در يك جا ياد شده است . يكي حضرت موسي و ديگري همراه و رفيقش كه در سفر خشكي و دريايي به طور موقت او را همراهي كرد ، يعني خضر . آن وليّ الهي به گونه اي بود كه همدم و رفيقش حضرت موسي هم او را نمي شناخت و به فرمان خدا با او همراه شد و در طول همسفري از علم او بهره گرفت . خداوند از آن بنده الهي كه از علم لدنّي برخوردار بود ياد مي كند و اين كه موسي ( عليه السلام ) با او همراه شد تا از علوم او چيزي بياموزد . ( 1 ) قرآن كريم ، شرح مفصّلي از كارهاي سودمند اين وليّ الهي مي دهد ، كسي كه حتي موساي پيامبر هم او را نمي شناخت ، ولي مردم از آثار وجود مبارك و كارهاي مفيد او بهره مند مي شدند . ( 2 )
امام مهدي ( عليه السلام ) همچون آن همسفر موسي ، وليّ ناشناخته الهي در نظر مردم است ، با آنكه در همان وقت ، منشأ آثار فراوان براي امت است ، يعني كسي از مردم شخص او را

1 . كهف : 65 ـ 66
2 . ر . ك : سوره كهف ، آيات 71 ـ 82

257
نمي شناسد ، با آنكه از بركات وجودي او بهره مندند . پس غيبت امام مهدي ( عليه السلام ) به معناي جدا بودن از جامعه نيست ، بلكه همان گونه كه در روايات معصومين ( عليهم السلام ) آمده است ، همچون خورشيد در پسِ ابر است كه خودش ديده نمي شود ، ليكن گرما و نور را به زمين و ساكنان آن مي رساند . ( 1 )
افزون بر اين كه شماري از نيكان و پاكان شايسته و باتقوا كه شايستگي تشرّف به ديدارش را داشته اند ، او را ديده و با او ملاقات كرده و از راهنمايي ها و علوم او بهره گرفته اند ، ديگران هم از اين راه ، از آثار و بركات وجودي او بهره مند شده اند .

1 . كمال الدّين ، صدوق : ص458 ، باب 45 ، حديث 4

258

* ( 5 ) *

غيبت بعضي از پيامبران در امت هاي پيشين

علّت غيبت امام مهدي ( عليه السلام ) از اسرار الهي است كه به حقيقت آن نمي توانيم پي ببريم . براي غيبت موقّت ، نمونه هايي از زندگي اولياي خدا در گذشته و امت هاي پيشين وجود دارد . مثلاً موساي كليم ( عليه السلام ) چهل روز از امت خويش غايب شد و همه آن مدت را در ميقات گذراند . ( 1 ) حضرت مسيح به خواست خدا از چشم امتش پنهان شد و دشمنانش نتوانستند او را بكشند و از بين ببرند . ( 2 ) حضرت يونس ( عليه السلام ) نيز مدتي از ميان قوم خود پنهان بود . ( 3 )
پس غيبت امام زمان ( عليه السلام ) از ديده ها ، موضوع تازه اي نيست و اين غيبت هر چه هم به درازا بكشد نمي تواند بهانه انكار اصل وجود مهدي ( عليه السلام ) گردد . اساساً هر چه كه از راه نقل متواتر ثابت شود ، اما انسان نتواند آن را تجربه يا مشاهده كند ، نمي تواند آن را انكار يا در پذيرش آن ترديد كند ، چون اين تواتر در نقل اطمينان آور است . در غير اين صورت ، بسياري از مطالب مسلّم و ضروريات دين در معرض انكار و ترديد قرار خواهد گرفت اگر اين قاعده درست عقلي را ندانيم و غيبت امام مهدي ( عليه السلام ) هم از اين قاعده مستثني

1 . اعراف : 142
2 . نساء : 158
3 . صافات : 140

259
نيست و اگر رمز و راز حقيقي غيبت را ندانيم ، نمي توانيم آن را انكار يا در آن ترديد كنيم .
با اين حال بايد گفت : در حدّ فكر بشري ما ، شناخت فلسفه غيبت ممكن است و آن اين است كه از آن جا كه خداوند متعال اراده فرموده كه بسط عدالت و گسترش توحيد را در سطح جهان به وسيله او قرار دهد و اين آرزوي بزرگ و آرمان متعالي پس از گذشت مدت زماني تحقق پذير خواهد بود ، يعني دوراني كه عقل بشري به كمال برسد و آمادگي فكري براي آن مرحله پيدا كند و جهان با اشتياق ، از موكب آن امام عدالت گستر و آزادي بخش استقبال كند ، طبيعي است كه اگر آن امام در ميان مردم آشكار باشد و با آنان زندگي كند ، پيش از آنكه آن مسأله پخته شود و مقدمات و زمينه لازم و مناسب آن فراهم گردد ، سرانجام و سرنوشت او سرنوشت پدران بزرگوارش خواهد بود ، يعني شهادت . و پيش از آنكه آن هدف و آرمان بزرگ به دست او تحقق يابد كشته خواهد شد .
در برخي روايات اهل بيت به اين حكمت اشاره شده است :
امام باقر ( عليه السلام ) فرمود : حضرت مهدي ( عليه السلام ) پيش از ظهورش غيبتي خواهد داشت . راوي پرسيد : براي چه ؟ فرمود : از بيم كشته شدن . ( 1 ) يعني غيبت ، براي جلوگيري از كشته شدن پيش از تحقق آن هدف مورد انتظار است .
در روايات ، جهات ديگري هم براي غيبت او ذكر شده است ، همچون آزمايش و امتحان مردم در عصر غيبت ، تا معلوم شود تا چه حدّ در راه ايمان و اعتقاد ، ثابت قدم و استوارند . ( 2 )

1 . كمال الدين ، صدوق : ص481 ، باب 44 ، حديث 8
2 . ر . ك : بحار الأنوار : ج 52 ، ص 102 ، 113 ، 114 ، باب التمحيص والنهي عن التوقيت .

260

* ( 6 ) *

امام مهدي

( عليه السلام )

و طول عمر

امام مهدي ( عليه السلام ) در سال 255 هجري متولد شد . بنا بر اين عمر او هم اكنون بيش از يازده قرن است . پذيرش اين عمر طولاني با توجه به قدرت مطلقه خداوند ، هيچ مشكل نيست . آنان كه طول عمر امام زمان را مشكلي در راه اعتقاد به وجودش مي شمارند و مانع از پذيرش ولادتش مي دانند ، از قدرت نامتناهي خداوند غافلند . همچون كساني اند كه خداوند در باره آنان فرموده است :
(وَ ما قَدَرُوا اللهَ حَقَّ قَدْرِهِ ) ؛ ( 1 ) « قدر و قدرت الهي را نشناخته اند . »
افزون بر اين كه در امت هاي پيشين ، دراز عمرهاي بسياري بوده كه قرآن كريم هم از آنان ياد كرده است . قرآن مي گويد : نوح در ميان قوم خود نهصد و پنجاه سال زيست . ( 2 ) دانش امروز سعي مي كند كه مشكل طول عمر انسان را از راه هاي علمي و درماني و بهداشتي حلّ كند . اين مي رساند كه طبق نظر دانشمندان ، اگر موانع طول عمر انسان برطرف شود ، انسان مي تواند مدتي طولاني عمر كند . خداوند مي تواند عمر هر كس را كه بخواهد تا روز قيامت دراز كند . مگر او نفرموده است كه : اگر يونس از تسبيح گويان

1 . انعام : 91
2 . عنكبوت : 14 .

261
نبود ، تا روز جزا در شكم ماهي مي ماند ؟ ( 1 )
آيا اين خداوند خالق توانا ، نمي تواند با لطف و عنايت ويژه خود ، عمر حجت بالغه خويش را طولاني سازد ؟ آري ، مي تواند .

1 . صافات : 143 ـ 144

262

* ( 7 ) *

علايم ظهور امام منتظر

( عليه السلام )
هيچ كس وقت ظهور امام مهدي ( عليه السلام ) را نمي داند . اين حقيقت ، مثل هنگام روز قيامت از اسرار الهي است و جز خدا كسي آن را نمي داند . از اين رو نبايد حرف كساني را كه مي پندارند زمان ظهور امام مهدي ( عليه السلام ) را مي دانند ، يا وقتي را تعيين مي كنند يا مدّت خاصّي را مشخّص مي سازند پذيرفت ، كه در حديث است

« كَذِبَ الوقّاتون »

، ( 1 ) تعيين كنندگان وقت ، دروغ مي گويند .
اگر از مسأله تعيين وقت ظهور امام زمان ( عليه السلام ) بگذريم ، بايد گفت رواياتي هست كه نشانه هاي كلّي ظهور آن حضرت را بيان مي كند . اين نشانه ها دو گونه اند :
1ـ علايم قطعي و حتمي 2ـ علايم غيرحتمي
تفصيل آن ها را بايد از كتاب ها و مجموعه هاي مربوط به امام مهدي ( عليه السلام ) خواستار شد ، مانند كتاب

« منتخب الأثر في الامام الثاني عشر »

. ( 2 )

1 . احتجاج طبرسي ، احتجاجات امام مهدي ( عليه السلام ) .
2 . منتخب الأثر في الإمام الثاني عشر : ج2 ، ص20 ـ 124

263

* ( 8 ) *

آثار سازنده وجود امام منتظر

( عليه السلام )
از نگاه دلايل كلامي ، وجود امام معصوم در جامعه و حضورش ميان مردم ، از الطاف بزرگ الهي است ، چون او سبب هدايت مردم است . روشن است كه اگر مردم ، اين مظهر آشكار لطف الهي را با آغوش باز بپذيرند و دور او جمع شوند ، از آثار وجود پربركت او بهره مند مي شوند ، وگرنه از استفاده كامل و تام از وجود شريف او محروم مي گردند . در آن صورت ، سبب محروميت آنان نيز خودشانند ، نه خدا و نه امام . ( 1 ) در عين حال ، وجود آن حضرت ، آثار سازنده اي دارد كه به برخي از آنها اشاره مي شود :

اول :

غيبت به اين معني نيست كه در كارها دخالت نكند و از وجود او بهره برده نشود . مثل همسفر موسي ( خضر ) كه وليّ خدا بود و حضرت موساي كليم به او روي آورد . او كشتي اي را كه از آنِ مستضعفان بود سوراخ كرد ، تا از تصرّف غاصبانه پادشاه مصون بماند . صاحبان كشتي از كار او خبر نداشتند ، وگرنه چون هدف كار او را نمي دانستند ، مانع كارش مي شدند . همچنين آن ديوار را بازسازي كرد تا گنج آن دو يتيم را حفظ كند . پس چه مانعي دارد كه امام غايب ، در هر روز و شب ، تصرّفاتي اين گونه داشته باشد ؟

1 . خواجه نصير طوسي در كتاب « تجريد الاعتقاد » در بحث امامت به همين حقيقت اشاره دارد كه مي گويد : وجود امام لطف است ، تصرف و كار او لطفي ديگر است و غيبت او از ماست .

264
مؤيّد اين سخن ، رواياتي است كه مي گويد او در ايّام حج ، در مراسم حج شركت مي كند ، حج مي گزارد و با مردم همنشيني مي كند ، در مجالس حاضر مي شود . نيز دلالت مي كند كه او درماندگان را نجات مي دهد ، بيماران را عيادت مي كند و گاهي خودش مشكلات مردم را حلّ مي كند ، هر چند مردم او را نمي شناسند .

دوم :

مسلم است كه در عصر غيبت ، همه مردم به او دسترسي ندارند . ولي چنين نيست كه خواص هم به او دسترسي نداشته باشند ! بلكه روايت بر خلاف آن دلالت مي كند . صالحاني از امت ، لياقت تشرف به حضورش و استفاده از نور وجودش را مي يابند ، در نتيجه مردم هم به واسطه آنان از وجود او بهره مند مي شوند .

سوم :

محاسبات عقلي و تجربه هاي اجتماعي ثابت مي كند كه اعتقاد به وجود يك پيشواي زنده ، اثر عميقي در حفظ نظام و بقاي رسالت دارد ، در صورتي كه دسترسي به اين پيشوا چه آسان و چه دشوار ، فراهم باشد . به هر حال ، عقيده به وجود پيشوا فوايدي دارد . در مورد پيشوايي كه در ميان جامعه باشد و به صورت مستقيم ، مسؤوليت رهبري را بر عهده بگيرد حرفي نيست . مهم آن است كه به دلايلي پيشوا از جامعه دور باشد ، ولي آن جامعه به حيات او و بازگشت دوباره اش اعتقاد داشته باشد . چنين اعتقادي نسبت به چنين پيشوايي اثري عظيم دارد كه به آن اشاره مي كنيم .
در تاريخ ، ملت ها و امت هايي بوده اند كه انقلاب هايي داشته اند . نمونه هاي فراواني نشان مي دهد كه هرگاه پيشوا ، زنده باشد ، هر چند كه رهبري را در دست نداشته باشد ، تشكيلات و سازمان ها سر پا مي ماند . اما وقتي از دنيا مي رود ، امور از هم گسسته مي شود و شورش پديد مي آيد . بهترين مثال براي اين كه وجود رهبر ، نگهدارنده رسالت و موجب همبستگي پيروان است ، داستان نبرد اُحد است . در اثناي نبرد ، از روي غرض يا به اشتباه ، صدايي برخاست كه

« محمد كشته شد ! »

. در همان لحظه كه مسلمانان سرگرم نبرد با متجاوزان بودند اين صدا و خبر پخش شد . همين كه پخش شد پيشوا مرده است ، آرايش صفوف به نحوي گسيخته شد كه هر كس ميدان را رها كرد و به سويي گريخت ، تا آن جا كه بعضي هم به فكر افتادند به دشمن بپيوندند . وقتي خبر كشته شدن پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) تكذيب

265
شد و مسلمانان يقين كردند كه رهبرشان سالم است و بعضي خودشان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) را ديدند ، نفرات از هم گسيخته لشكر دو باره گرد آمدند و پيرامون رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) جمع شدند و به نبرد و دفاع پرداختند .
قرآن كريم اين حقيقت را چنين بيان مي كند :
(وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ . . . ) ؛ ( 1 )
محمد جز فرستاده نيست كه پيش از او نيز فرستادگاني بوده اند ، آيا اگر بميرد يا كشته شود ، به عقب و به جاهليت بر مي گرديد ؟ هر كس به عقب برگردد به خدا زياني نمي رساند و خداوند ، پاداش دهنده شاكران است .
در ميدان كارزار ، تلاش گروهي از رزمندگان فداكار آن است كه پرچم را در برابر هجوم دشمنان همچنان برافراشته نگاه دارند ، از آن سو هم دشمن تلاش مي كند كه پرچم طرف مقابل را سرنگون كند ، چون افراشته بودن پرچم ، اميد را در دل سپاه زنده نگه مي دارد و آنان را به تلاش وا مي دارد . وجود فرمانده لشكر نيز در مقرّ فرماندهي همين نقش را دارد ، هر چند ساكت و آرام باشد . او خون را در رگ هاي سربازان به جوش مي آورد و آنان را به اين جهت كه « فرمانده ما زنده است و پرچم ما در اهتزاز » ، به حمله و تلاش بيشتر بر مي انگيزد . اما وقتي خبر كشته شدن فرمانده در ميان سپاهيان پخش مي شود ، هر چه هم لشكر عظيم باشد ، يك باره از هم مي پاشد ، گويا روح از پيكرشان جدا شده است .
رئيس يك گروه يا كشور ، تا زنده است ، چه در سفر باشد و يا چه در رختخوابش خوابيده باشد ، مايه حيات و حركت و نظم و آرامش است ، ولي شنيدن خبر مرگ او ، موجب نوميدي در همه مي شود .
شيعيان بر اساس اعتقادشان به اين كه امام زمان ( عليه السلام ) زنده است هر چند ديده نمي شود ، خود را تنها نمي بينند ( خوب دقت كنيد ) ، پيوسته چشم به راه بازگشت آن

1 . آل عمران : 144

266
مسافر عزيزي اند كه كاروان دل ها براي او مي تپد . انتظار مؤثر و سودمند او ، هر روز اميد به ظهورش را زنده مي سازد . اثر رواني اين ايده و آماده ساختن مردم براي آن انقلاب بزرگ ، قابل درك است .
ليكن اگر آن پيشوا اصلاً وجود نداشته باشد و مردم منتظر تولد او در آينده باشند ، وضع خيلي فرق مي كند .
اگر نكته ديگري را بر اين سخن بيفزاييم ، جواب ، صورت جدّي ديگري پيدا مي كند و آن اين كه :
بر اساس اعتقاد همه شيعيان كه در روايات و منابع ديني بسياري آمده است ، امام زمان ( عليه السلام ) پيوسته و در دوران غيبت ، مراقب اوضاع پيروان خويش است و طبق الهام خدايي ، از اوضاع همه آنان آگاه است و به تعبير روايات ، هر هفته از جدول كارها و اعمال و سخنان آنان آگاه مي شود . ( 1 )
اين تفكر ، سبب مي شود همه پيروان پيوسته در يك حالت آمادگي باشند و در كارهايشان توجه داشته باشند كه زير نظر هستند ، اثر تربيتي اين نوع از تفكر ، انكار ناپذير است .

1 . در تفسير برهان در ذيل آيه 105 سوره توبه (فَسَيَرَي اللهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ ) آمده است .

267

فصل هشتم

بدعت در قرآن و حديث

1 . بدعت در لغت و اصطلاح

2 . بدعت گذاري در تعريف بدعت

3 . عوامل پيدايش بدعت

4 . بدعت نيكو ، بدعت زشت

الف . تقيّه ، هنگام ترس بر جان و مال

ب . ازدواج موقّت

ج . بداء يا تغيير سرنوشت با كارهاي نيك و بد

د . خمس در قرآن و حديث

هـ . رجعت در قرآن كريم


269

بدعت در قرآن و حديث

به اتفاق مسلمانان ، بدعت حرام است ، چون در قرآن و حديث آمده و از حرام هايي است كه خداوند ، وعده عذاب بر آن داده است . بدعت ، از زشت ترين دورغ هاست ، چون افترا بر خدا و رسول است و قرآن مي فرمايد :
« چه كسي ستمكارتر از شخصي است كه بر خدا به دروغ افترا بندد يا آيات خدا را تكذيب كند . » ( 1 )
تحقيق مسأله مي طلبد كه بدعت را در لغت و اصطلاح بررسي كنيم .

1 . انعام : 21

270

* ( 1 ) *

بدعت در لغت و اصطلاح

اما در لغت ، به گفته ابن فارس يك معناي بَدَع ، پديد آوردن و ساختن چيزي بدون نمونه قبلي است . معناي ديگر آن جدا شدن و ضعف و فرسودگي است . ( 1 ) مقصود از بدعت در اينجا معناي نخست است . اما در اصطلاح ، تعريف هاي مختلفي از آن شده كه برخي دقيق است و بعضي غير دقيق . برخي از تعريف هاي متقن را مي آوريم .
بدعت چيزي است كه پديد آورده شود و در شريعت ، اصلي كه بر آن دلالت كند نباشد ، اما آن چه كه اصلي در شرع بر آن دلالت كند ، شرعاً بدعت نيست ، هر چند در لغت بدعت باشد . ( 2 )
ابن حجر گفته است : اصل بدعت چيزي است كه بدون نمونه قبلي پديد آورده شود و در شرع ، به چيزي گفته مي شود كه مقابل سنت باشد و ناپسند است .
در جاي ديگر مي گويد : مُحدَثات كه در حديثِ

« مَنْ احدث في امرنا هذا ما ليس منه فهو ردّ »

آمده است . چيزهايي است كه پديد آمده باشد و در شرع ، اصلي نداشته باشد ، در عرف شرع به آن ها

« بدعت »

گفته مي شود و اگر چيزي دليل شرعي داشته باشد

1 . المقاييس : ج 1 ، ص 209 ، واژه « بدع » .
2 . جامع العلوم والحكم ، ابن رجب حنبلي : ص160 ، چاپ هند .

271
بدعت نيست . ( 1 )
كوتاه سخن آنكه بدعت در نظر شرع سه قيد دارد :
اول : چيزي در اعتقادات يا احكام ديني ، كم يا زياد شود .
دوم : دعوت و نشر در كار باشد .
سوم : دليلي شرعي بر اين كه به صورت كلي يا جزئي از دين است ، وجود نداشته باشد .
دقت در اين قيدها حقيقت بدعت را روشن مي سازد ، چيزي از دين كاستن يا بر آن افزودن ، افترا بر خداوند است و خداوند از افتراي بر خدا نكوهش كرده است . ( 2 )
پس اگر كسي چيزي پديد آورد كه سابقه نداشته و كار او ربطي و دخالتي به دين نداشته باشد ، مثل برخي عادت ها يا بعضي از صنعت ها ، گر چه از نظر لغت هم به آن بدعت گفته شود ، ولي از نظر شرع ، بدعت نيست ، چون پديد آورنده ادعا نمي كند كه آن پديده از متن دين است . بنا بر اين ، جشن هاي رسمي كه دولت هاي مختلف براي اهدافي بر پا مي كنند و ربطي به دين ندارد بدعت نيست ، چون به عنوان اين كه شرع به آن دستور داده برگزار نمي كنند ، اما حلال يا حرام بودن آنها تابع موازين شرعي است . پس اگر جشن و مراسم ، خالي از حرام باشد ، حلال است ، اما اگر همراه حرام باشد ، مثل اختلاط زنان و مردان ، حرام است ، هر چند كه بدعت نيست .
اما نكته دوم ، يعني اشاعه و دعوت مردم به آن : اگر كسي در خانه خود و به تنهايي در دين دخالت كند ، مثلاً چيزي بر نمازش بيفزايد يا از آن بكاهد ، هر چند كه كارش حرام و نمازش باطل است ، اما بدعت نيست . وقتي بدعت مي شود كه آن انديشه يا عمل تازه و نوظهور را در جامعه پخش كند و به عنوان اين كه جزء دين است ، مردم را به آن فرا بخواند .
در صحيح مسلم از ابوهريره روايت شده كه پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود :

1 . فتح الباري ، ابن حجر عسقلاني : ج 5 ، ص 156 و ج 17 ، ص 9
2 . ر . ك : يونس ، آيه 59 و حديد ، آيه 27

272
هر كس به هدايت فرا بخواند ، مثل پاداش كساني را كه از او پيروي كنند خواهد داشت ، بي آنكه از پاداش آن پيروان چيزي كاسته شود و هر كس ديگران را به گمراهي دعوت كند ، مثل گناهاني كه بر پيروان اوست ، بر او خواهد بود ، بي آنكه از گناهان آنان چيزي كاسته شود . ( 1 )
اما نكته سوم يعني اصل و ريشه ديني نداشتن ، اين عنصر اساسي در مفهوم بدعت است ، يعني دليلي بر اين كه اين جزء دين است ، در قرآن و حديث نيست . چرا كه اگر پشتوانه اي از دين براي آن باشد ، چيز تازه اي در دين و دخالتي در شرع نخواهد بود . ابن رجب حنبلي و ابن حجر عسقلاني در تعريف خود از بدعت به اين نكته اشاره داشتند .
علامه مجلسي گويد : بدعت در شرع ، چيزي است كه پس از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) به وجود آمده باشد و دليل خاصي نداشته باشد و در ضمن برخي دليل هاي عام هم نگنجد . ( 2 )

1 . صحيح مسلم : ج 8 ، ص 62 ؛ كتاب العلم .
2 . بحار الأنوار : ج 74 ، ص 202

273

* ( 2 ) *

بدعت گذاري در تعريف بدعت

تعريف بدعت و مفهوم آن روشن شد ، بدعت آن بود كه چيزي در دين وارد شود كه در قرآن و حديث نيست .
از نمونه هاي بدعت ، يكي هم اين است كه سيره گذشتگان معيار حق و باطل قرار گيرد ، بسياري از وابستگان به سلفي ها را مي بينيم كه بسياري از امور را تنها به اين دليل كه در زمان صحابه و تابعين نبوده است ، بدعت مي شمارند . مثلاً ابن تيميّه ، جشن گرفتن به مناسبت ميلاد پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) را بدعت مي داند ، به اين دليل كه پيشينيان آن را انجام نداده اند ، با آنكه مقتضي بوده و مانعي هم در كار نبوده است و اگر اين كار ، خير محض يا پسنديده بود ، گذشتگان از ما شايسته تر بودند كه انجام دهند ، چون آنان رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) را بيشتر دوست داشتند و از ما بيشتر او را تعظيم مي كردند و بر انجام كار نيك ، حريص تر بودند . ( 1 )
و در باره برخاستن به احترام قرآن و بوسيدن آن مي گويد : ما در اين باره چيزي كه از گذشتگان نقل شده باشد نمي دانيم ! ( 2 )
بايد گفت : معيار در تشخيص بدعت از سنت ، رجوع به

« ثقلين »

است ، چه آن را به قرآن و عترت تفسير كنيم ، آن گونه كه بيشتر چنين گفته اند ، و چه آن را قرآن و سنت

1 . اقتضاء الصراط المستقيم : ص 276
2 . الفتاوي الكبري : ج 1 ، ص 176

274
بدانيم ، به روايت امام مالك در موطّأ با سند مرسل . ( 1 ) پس اگر چيزي از قرآن و سنت دلالت مي كرد كه آن جزء دين است ، بدعت نيست ، وگرنه ، پخش و اشاعه آن در ميان مسلمانان به اين عنوان كه جزئي از شريعت است ، بدعت است .
گذشتگان نيز مثل ديگران مأمور بودند كه از ثقلين ( قرآن و عترت ، يا قرآن و سنت ) پيروي كنند . پس موافقت و مخالفت آنان ملاك حق و باطل نيست و هر كه در گذشته بوده ، صالح نبوده است . در ميان پيشينيان ، صالح و فاسد و عادل و ظالم بوده است ، هم چنان كه همه افراد بعدي هم فاسد نبوده اند ، بلكه در ميان آنان هم خوب و بد بوده است .
دكتر محمد سعيد رمضان بوطي گويد : پيشينيان از معناي اين كلمه ، مظهري براي هر شخصيت بارز يا هر وجود فكري يا اجتماعي مخصوص به آنان برداشت نكرده اند كه آنان را از مسلمانان ديگر متمايز سازد و باورهاي اعتقادي يا تعهدات رفتاري و اخلاقي خود را در گرو يك گروه اسلامي كه داراي فلسفه و شخصيت مستقل فكري باشند قرار نداده اند ، بلكه ميان آنان و ديگران نهايت تعامل و تفاهم و داد و ستد فكري در سايه آن روش مورد اتفاق بوده است و هرگز به خيال آنان خطور نمي كرده كه در آينده مانعي پيدا خواهد شد كه ميان آنان و ديگران جدايي و مرزبندي پديد آورد و مسلمانان را در توالي نسل هاي اسلامي به دو گروه تقسيم كند كه هر كدام افكار و تصوّرات و جهت گيري هاي خاصي به عنوان پيشينيان و پسينيان ، ( سَلَف و خَلَف ) داشته باشد بلكه در ذهن آنان از دو واژه خلف و سلف ، تنها يك مفهوم زماني كه از كلمه قبل و بعد فهميده مي شود بوده است . ( 2 )
پس روشن مي گردد كه جشن براي ميلاد پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) يا برخاستن براي قرآن و بوسيدن آن اگر از سوي يك مسلمان به اين عنوان انجام گيرد كه جزء دين است ، اين ها بدعت نيست ، چون اين گونه گرامي داشت براي پيامبر خدا يا قرآن ، گر چه در شريعت اسلامي وارد نشده ، ولي در اصول كليِ دعوت كننده به تكريم و احترام پيامبر ( صلّي الله عليه وآله )

1 . موطّأ مالك : ص648 ، شماره 1619
2 . السلفيه ، محمد سعيد بوطي : ص 13 ـ 14

275
مي گنجد . قرآن مي فرمايد :
« آنان كه به پيامبر ايمان آوردند و او را حمايت و ياري و احترام كردند و به نوري كه همراه او نازل شده ايمان آوردند ، آنان رستگارند . » ( 1 )
در اين آيه ، خداوند متعال مؤمنان را با سه صفت توصيف مي كند :
ايمان به پيامبر ، احترام و تعظيم پيامبر ، ياري او .
خداوند خطاب به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) مي فرمايد : (وَ رَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ ) ؛ ( 2 ) تو را بلند آوازه كرديم . روشن است كه جشن گرفتن براي آن حضرت ، بلند آوازه ساختن اوست كه خدا از آن خبر داده است . دوستي پيامبر و خاندان او ، دعوتِ قرآن و سنت است ، جشن گرفتن براي او ، اظهار آن محبت است . برخاستن به احترام قرآن و بوسيدن آن نيز همين گونه است ، به تعبير قرآن ، كتاب هاي آسماني در نوشته هايي ارجمند و به دست سفيراني والامقام و فرمان بردار و نيكوكار است (صُحُف مُكَرَّمَة . . . ) . ( 3 ) احترام به كتاب خدا احترام به پيامبران و فرستادگان و فرشتگان و اوامر اوست . از اين رو در كتاب هاي فقهي احكام ويژه اي در مورد قرآن است كه مسلمانان را به نگهداري آن و پرهيز از بي احترامي نسبت به آن فرا مي خواند .

1 . اعراف : 157
2 . شرح : 4
3 . عبس : 13 ـ 16

276

* ( 3 ) *

عوامل پيدايش بدعت

پيدايش و گسترش بدعت در جامعه ، عواملي دارد كه مهم ترين آنها هواپرستي است . بررسي تاريخچه مدعيان دروغين پيامبري ثابت مي كند كه هواي نفس و شهرت طلبي نقش مهمّي در پيدايش اين تفكر در سطح حيات داشته است و بدعت گذار هر چند مدعي نبوت نيست ، ليكن كار او شعبه اي از ادعاي نبوت است . در روايات هم اشارات و تصريحاتي به اين نكته ديده مي شود .
اميرمؤمنان ( عليه السلام ) در خطبه اي خطاب به مردم فرمود :
« اي مردم ! آغاز پيدايش فتنه ها ، هواي نفسي است كه پيروي مي شود و احكامي است كه بدعت گذاري مي گردد و در آن با قرآن مخالفت مي شود ، كساني هم در آن مورد از بدعت گذاران حمايت مي كنند . . . » . ( 1 )
شهرت طلبي در زندگي انسان نقش مهمي دارد ، اگر اين غريزه سر بر آورد ، انسان را به ادعاي مقام ها و منصب هاي ويژه پيامبران وا مي دارد . شايد برخي از مذاهب رايج در ميان مسلمانان در قرن هاي نخستين از همين غريزه سرچشمه گرفته باشد .
به نقل ابن ابي الحديد ، اميرمؤمنان ( عليه السلام ) بر كشته هاي خوارج گذر كرد و فرمود :

1 . كافي : ج1 ، ص54 ، حديث 1

277
« بدا به حال شما ! آنان كه فريبتان دادند به شما زيان رساندند . »
پرسيدند : چه كساني آنان را فريفتند ؟ فرمود :
« شيطانِ گمراه گر و نفس اماره آنان را با آرزوها فريب دادند و ميدان گناهان را به رويشان گشودند و به آنان وعده غلبه دادند ولي در آتش افكندند . » ( 1 )
آري ، برتري طلبي نسبت به زيردستان ، تعصّب ناپسند و تسليم بودن نسبت به غيرمعصوم ، عوامل سه گانه مهم در پيدايش و گسترش بدعت و امور غيرديني اند . ( 2 )

1 . شرح نهج البلاغه ، ابن ابي الحديد : ج 19 ، ص 235
2 . ر . ك : « البدعه » از نويسنده ، ص 60 ـ 65

278

* ( 4 ) *

بدعت نيكو ، بدعت زشت

اگر بدعت را دخالت در امر دين با كاستن يا افزودن در زمينه عقيده و شريعت بدانيم و فرقي ميان عبادات ، معاملات و ايقاعات و سياسيات قائل نباشيم ، بدعت يك نوع بيشتر نيست ، آن هم بدعتِ بد است . ليكن گاهي بدعت به خوب و بد تقسيم مي شود . اين تقسيم بندي در سخنان شافعي ، ابن حزم ، غزالي ، دهلوي و ابن اثير هم آمده است و ريشه آن به خليفه عمر بن خطاب باز مي گردد كه در سال چهاردهم هجري پس از آنكه مردم را واداشت در ماه رمضان نماز مستحب را به امامت ابيّ بن كعب بخوانند ، گفت : خوب بدعتي است !
بايد گفت كه نماز تراويح به صورت جماعت يكي از دو حالت را دارد :
يا آنكه در قرآن و سنت ريشه دارد ، پس كار خليفه احياي سنتي خواهد بود كه متروك شده بود ، چه خواسته باشد به صورت جماعت خوانده شود ، يا آنكه با يك قاري بخوانند . پس حرف او كه

« خوب بدعتي است »

درست نيست ، چون كار او دخالت در شريعت نيست .
يا آنكه كار او ريشه و اساس در قرآن و سنت ندارد ، نه به صورت برگزاري با جماعت ، نه با قاري واحد ، بلكه خليفه چون نمي پسنديد كه مردم پراكنده نماز مستحب بخوانند ، وادارشان كرد كه به جماعت بخوانند ، يا با قاري واحد اقامه كنند ، در اين

279
صورت ، بدعتي حرام و زشت خواهد بود .
توضيح اين كه : بدعتي كه قرآن و سنت از آن سخن مي گويد ، دخالت در امر دين و افزايش يا كاهش در آن و تصرف در تشريع اسلامي است . بدعت به اين معني حرام و ناپسند است و قابل تقسيم به خوب و بد نيست ، اين روشن است و نيازي به استدلال ندارد .
آري ، بدعت به معناي لغوي كه شامل دين و غيردين مي شود خوب و بد دارد . هر چيز نوپديدي كه براي زندگي جوامع سودمند باشد ، مثل عادت ها و رسم ها كه انجام مي شود ، بدون نسبت دادن آن به دين ، و ذاتاً هم حرام نباشد ، بدعت خوبي است ، يعني كار تازه و سودمند براي جامعه است . مثل مراسم جشن ملي براي روز استقلال ، يا تجمع براي ابراز تنفر از دشمنان ، يا برگزاري جشن براي روز تولد يك قهرمان . پس هر چه كه خودش حلال باشد ، مانعي نيست كه مردم بر محور آن هماهنگ شوند و آن را رسم و عادتي كنند كه در مناسبت ها عمل شود ، اين بدعت لغوي است . ولي آن چه حرام باشد ، اگر رسم و عادت رايج شود ، مثل حضور زنانِ بي حجاب و آرايش كرده در مجالس مردانه كه براي استقبال يا مهماني برگزار مي شود ، اين خودش ذاتاً حرام است نه به عنوان بدعت شرعي و دخالت در امور دين و تشريع برخلاف شرع ، بلكه گناهي است كه رواج يافته ، ولي نه به اسم دين و شريعت . نهايت آنكه مقتضاي تمدن روز است ، در عين حال كه مخالف شرع است . اگر هم آن را بدعتي زشت و ناپسند بدانند ، به حسب معناي لغوي بدعت است .
پس وقتي معيار بدعت حرام كه از گناهان كبيره است روشن شد ، بايد دانست كه يك سري امور اعتقادي يا احكام عملي است كه به بدعت بودن متهم مي شود ، با آنكه در قرآن و حديث ، چه به صورت خاصّ يا عام ، اصل و ريشه دارد ، براي روشن شدن مسأله ، به اختصار به اين امور مي پردازيم و ريشه هاي شرعي آن را هم ياد مي كنيم .

280

الف ـ تقيّه هنگام ترس بر جان و مال

تقيه آن است كه مسلمان وقتي بر جان و مال و آبروي خويش بيمناك باشد ، عقيده خود را پنهان دارد . اين مورد اتفاق همه مسلمانان است و از قرآن و سنت گرفته شده است . يكي از تعاليم قرآني آن است كه مسلمان هر گاه نسبت به جان و مال و آبروي خود احساس خطر كند ، از ابراز عقيده خودداري كند ، اين كار در اصطلاح ديني و شرعي

« تقيّه »

نام دارد .
جواز تقيه ، افزون بر دليل نقلي ، بر مبناي عقل هم صحيح و لازم است ، چون از سويي حفظ جان و مال و آبرو واجب است و از سوي ديگر اظهار عقيده و عمل بر طبق آن عقيده يك وظيفه ديني است . ليكن در صورت تعارض اين دو تكليف واجب ، عقل حكم مي كند كه انسان وظيفه مهم تر را بر مهم مقدم بدارد .
در حقيقت ، تقيه سلاح ضعيفان در برابر زورمندان فاسق است ، روشن است كه اگر تهديد و خطري در كار نباشد ، انسان عقيده اش را پنهان نمي كند و برخلاف اعتقادش نيز عمل نمي كند . به تصريح قرآن كريم در ماجراي عمارياسر ، كسي كه به دست كافران گرفتار شود ، اشكالي ندارد كه كلام كفرآميز بر زبان جاري كند تا از چنگ آنان رها شود ، در حالي كه قلبش پر از ايمان و اعتقاد صحيح است . ( 1 )
در آيه ديگري سخن از نهي مؤمنان از اين است كه كافران را وليّ خود نگيرند و هر كه چنين كند از خدا فاصله مي گيرد ، مگر آنكه از روي تقيّه باشد . ( 2 )
مفسران هنگام ذكر اين آيات ، به اتفاق مي گويند كه اصل تقيّه جايز است و هر كه در منابع تفسيري و فقهي اندك مطالعه اي داشته باشد ، در مي يابد كه تقيه از اصول اسلامي است و نمي توان دو آيه ياد شده را ناديده گرفت ، همچنين كار مؤمن آل فرعون را به حساب نياورد كه ايمانش را پنهان داشت ( 3 ) و يك باره منكر تقيه شد .

1 . (مَنْ كَفَرَ بِاللهِ مِنْ بَعْدِ إِيمانِهِ إِلاّ مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالاِْيمانِ ) ( نحل : 106 ) .
2 . (إِلاّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً . . . ) ( آل عمران : 28 ) .
3 . غافر : 28

281
گفتني است كه آيات تقيه هر چند در مورد تقيه از كافر است ، ليكن ملاك آنكه حفظ جان و مال و آبرو در شرايط حساس و خطير است ، مخصوص كافران نيست . پس اگر كسي عقيده خود را نزد مسلمانان آشكار كند يا طبق آن عمل كند و احساس خطر بر جان و مال و آبروي خويش كند و احتمال قوي دهد كه از سوي مسلمانان در معرض خطر قرار مي گيرد ، حكم تقيّه جاري است ، يعني مي تواند از مسلمانان هم تقيه كند ، همان طور كه جايز بود از كفار تقيه كند ، زيرا علت و ملاك و عاملي كه موجب تقيه مي شد ، يكي است .
ديگران نيز به اين نكته تصريح دارند ، فخر رازي گويد : مذهب شافعي آن است كه اگر حالت در ميان مسلمانان همچون حالت بين مسلمانان و مشركان باشد ، براي حفظ جان تقيه حلال است . و مي گويد : تقيه براي حفظ جان جايز است ، ولي آيا براي حفظ مال هم جايز است ؟ احتمال است كه اينجا هم جايز باشد ، چرا كه پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) فرموده است :
« احترام مال مسلمان همچون احترام جانِ اوست (حُرمة مالِ المسلم كَحُرمة دَمه ) »
و فرموده است :
« هر كس در راه حفظ مالش كشته شود شهيد است (مَن قُتِل دونَ مالِهِ فهو شهيدٌ ) » . ( 1 )
ابوهريره گويد : از پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) دو ظرف حفظ كردم ، يكي را ميان مردم پخش كردم ، اما ديگري را اگر پخش كنم ، گردنم قطع خواهد شد . ( 2 )
تاريخ خلفاي اموي و عباسي پر از ظلم و خفقان و ستم و زور است ، در آن دوران

1 . تفسير فخر رازي : ج 8 ، ص 13
2 . محاسن التأويل : ج4 ، ص 82

282
تنها شيعيان نبودند كه به سبب اظهار عقايدشان مطرود و محصور بودند ، بلكه در موضوعِ

« خلق قرآن »

در دوران مأمون ، بيشتر محدثان اهل سنت نيز راه تقيه را پيمودند و پس از آنكه از سوي خليفه ، فرمان عام در مورد خلق قرآن و حادث بودن آن صادر شد ، جز يك نفر كسي با فرمان خليفه مخالفت نكرد و داستان او معروف است ، عموم محدثان از روي تقيه اظهار موافقت كردند . ( 1 )

ب ـ ازدواج موقت

فقه شيعه به پيروي از قرآن و سنت ، دو گونه ازدواج را صحيح مي داند : ازدواج دائم ( كه بي نياز از توضيح است ) و ازدواج موقت يا متعه ، به اين صورت كه مرد و زن پيوند زناشويي را براي مدّت معيّني منعقد مي سازند ، به شرط آنكه مانع شرعي از جهت نسب يا رضاع براي ازدواج وجود نداشته باشد ، پس از آنكه مبلغي را به عنوان مهريه تعيين مي كنند و پس از گذشتن آن مدّت تعيين شده ، بدون اجراي طلاق ، از هم جدا مي شوند . اگر از اين ازدواج موقّت فرزندي به دنيا بيايد ، فرزند شرعي آن دو است و از آنان ارث مي برد . زن هم پس از سپري شدن مدت ، بايد عدّه شرعي نگه دارد و اگر باردار است ، بايد تا تولد فرزند عدّه نگه دارد و تا همسر موقّت آن مرد است يا در حال عدّه به سر مي برد ، حق ازدواج با ديگري ندارد .
ازدواج موقّت ، در ماهيت و بيشتر احكام مثل ازدواج دائم است ، تنها دو تفاوت دارد : يكي مدت دار بودن ازدواج موقت ، ديگري واجب نبودن نفقه در اين ازدواج . از اين دو تفاوت آشكار كه بگذريم ، تفاوت هاي جزئي ديگري هم وجود دارد كه چندان مهم نيست .
از آن جا كه اسلام ، ديني جامع و آخرين دين آسماني است ، اين طرح را براي حلّ مشكل جنسي تجويز كرده است . جواني كه مشغول درس يا كار در خارج از كشور است و نمي تواند ازدواج دائم كند ، چه كند ؟ و وظيفه اش چيست ؟ جوان سه گزينه در مقابل

1 . تاريخ طبري : ج 7 ، ص 195 ـ 206

283
خود دارد :
الف . سركوبي غريزه جنسي و محروم ساختن خود از لذّت جنسي .
ب . رابطه نامشروع با زنان فاسد يا آلوده به بيماري ها .
ج . استفاده از راه حل ازدواج موقت با زني پاك با شرايطي خاص ، بدون تحمّل بار نفقه و مشكلات ازدواج دائمي .
راه چهارمي وجود ندارد كه جوان ياد شده از آن استفاده كند . البته اين به اين معني نيست كه ازدواج موقت مخصوص چنين شرايطي است ، ولي مي توان با ملاحظه اين موارد به حكمت تشريع اين شيوه از ازدواج پي برد .
در ضمن بايد توجه داشت كه فقهاي اسلام نوع ديگري از ازدواج دائم را تأييد كرده اند كه در حقيقت همان ازدواج موقت است و آن اين كه مردي با زني ازدواج دائمي كند ، اما هر دو يا يكي از آن دو اعلام كنند كه پس از مدتي با طلاق از هم جدا شوند . اين نوع ازدواج ، بسيار شبيه ازدواج موقت است و هر چند نامشان متفاوت است ، ولي ماهيتي يكسان دارند .
قرآن و سنت نبوي ازدواج موقت و متعه را مشروع مي دانند . قرآن كريم مي فرمايد :
(فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً ) ( 1 ) ؛
« زناني را كه متعه مي كنيد ، واجب است مَهر آنان را بپردازيد . »
بيشتر مفسّرين اين آيه را مربوط به ازدواج موقت مي دانند ، اساساً ترديدي در مشروعيت اين ازدواج از ديد اسلام نيست ، اگر هم اختلافي باشد ، در اين است كه آيا چنين ازدواجي نسخ شده يا بر مشروعيت باقي است ؟
روايات شيعه و اهل سنت حكايت از عدم نسخ آن دارد و در زمان خليفه دوم جلوي عمل به اين حكم گرفته شد . شايسته است ياد شود كه سخن خليفه در اين مورد ، نشان مي دهد كه اين گونه ازدواج در زمان پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) جايز و رايج بوده و جلوگيري از

1 . نساء : 24

284
آن تنها نظر شخصي او بوده است ، چرا كه او گفته است :
« اي مردم ! سه چيز در زمان پيامبر خدا بود كه من از آنها نهي مي كنم و تحريم مي كنم و هر كه انجام دهد كيفر مي دهم : يكي متعه زنان ، يكي متعه حج ، يكي هم گفتنِ

حيّ علي خير العمل

» . ( 1 )
شگفت است كه نهي خليفه از كار اول و سوم تا كنون باقي است ، ولي متعه حج را همه مسلمانان برخلاف رأي خليفه عمل مي كنند ( مقصود از متعه حج آن است كه حاجي پس از انجام دادن اعمال عمره حج ، از احرام در مي آيد و همه محرّمات احرام بر او حلال مي شود . در حالي كه عمر از آن نهي كرده بود و دستور داده بود كه حاجي از احرام در نيايد و در همان حالت بماند تا هنگام حج برسد ) .
دليل روشن بر اين كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) جلوي متعه را نگرفته است ، روايت بخاري از عمران بن حصين است كه گويد : آيه متعه در قرآن نازل شد ، ما در زمان پيامبر خدا به آن عمل مي كرديم و آيه اي هم نازل نشد كه آن را تحريم كند ، پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) هم تا زنده بود از آن نهي نكرد و كسي به نظر خودش چيزي كه مي خواسته گفته است ( مقصودش تحريم متعه از سوي خليفه دوم است ) . ( 2 )

ج ـ بداء ، يا تغيير سرنوشت با كارهاي نيك و بد

خداوند متعال در مورد انسان دو نوع تقدير دارد :
1ـ تقدير حتمي و قطعي كه هرگز تغيير نمي يابد .
2ـ تقدير معلّق و مشروط ، كه در صورت فقدان بعضي شرايط عوض مي شود و تقدير ديگري جاي آن مي نشيند .
با توجه به اين اصل ، يادآور مي شويم كه عقيده به « بداء » ، يكي از اصول اعتقادات

1 . شرح تجريد ، قوشجي ، بحث امامت ، ص 464 و منابع ديگر .
2 . صحيح بخاري : ج6 ، ص37 در تفسير آيه 196 سوره بقره .

285
اسلامي اصيل است كه همه فرقه هاي اسلامي در اعتقاد به آن اجمالاً اتّفاق نظر دارند ، اگرچه برخي از به كار بردن لفظ « بداء » پرهيز مي كنند ، ليكن اين به اصل قضيه ضرر نمي زند ، چون مقصود ، بيان محتواي بداء و معناي آن است ، نه لفظ و نامش .
حقيقت « بداء » بر دو اصل استوار است :
الف : اين كه خداي متعال قدرت مطلق دارد و مي تواند هر سرنوشت و تقديري را عوض كند و هر وقت بخواهد ، تقدير ديگري جايگزين آن سازد ، در حالي كه از پيش هر دو تقدير را مي داند و علم او هرگز تغيير نمي يابد چون تقدير اول به گونه اي نبوده كه از او سلب قدرت كند ، زيرا بر خلاف اعتقاد يهود كه قدرت الهي را محدود مي دانند و مي گويند : « دستان خدا بسته است » ، خداوند قدرت مطلق دارد ، آن چنان كه قرآن مي فرمايد : (بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ ) ( 1 ) ، بلكه دستان او گشوده است . به عبارت ديگر ، خلاقيت خدا و اعمال سلطه و قدرت از سوي خداوند ، مستمر است و به حكم آيه (كُلَّ يَوْم هُوَ فِي شَأْن ) ( 2 ) ، خداوند هرگز از امر آفرينش نياسوده است ، بلكه آفرينش او همچنان پيوسته و مستمر است .
به روايت صدوق از امام صادق ( عليه السلام ) در باره آيه « يهود گفتند كه دست خدا بسته است » ، آن حضرت فرمود : مقصودشان بسته بودن دست خدا نيست ، بلكه معتقد بودند كه خداوند از كار آفرينش فراغت يافته و ديگر افزايش يا كاهشي در عمر و رزق و . . . ندارد . خداوند در تكذيب عقيده آنان فرمود : « بلكه دستان خودشان بسته است و به خاطر گفته هايشان ملعونند ، بلكه دستان خدا باز است و آن گونه كه بخواهد انفاق مي كند » . آيا نشنيده اي كه مي فرمايد : (يَمْحُوا اللهُ ما يَشاءُ وَيُثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ ) ( 3 ) ؛ « آنچه را خدا بخواهد محو يا اثبات مي كند و امّ الكتاب ( كتاب اصلي ) نزد اوست . » ( 4 )

1 . مائده : 64
2 . الرحمن : 29
3 . رعد : 39
4 . توحيد صدوق : ص167 ، باب 25 حديث 1

286
پس عقيده اسلامي بر اعتراف به قدرت بي انتهاي خدا و استمرار خلاقيت او استوار است و اين كه خداوند هرگاه و هر چه بخواهد ، مقدّرات مربوط به انسان را در زمينه عُمر و رزق و جز آنها تغيير مي دهد و مقدّرات ديگري به جاي آنها قرار مي دهد و هر دو تقدير هم در « امّ الكتاب » و علم الهي موجود است .
ب : اعمال قدرت و سلطه از سوي خدا و تغيير سرنوشت و مقدّرات ، روي حكمت و مصلحت است . بخشي از اين تغيير هم مربوط به عمل و رفتار و گزينش و نحوه زندگي خوب يا بد اوست . با اين امور ، زمينه تغيير در سرنوشت پديد مي آيد .
فرض كنيم انساني خداي ناكرده مراعات حقوق والدين را نمي كند ، طبيعي است كه اين كار ناشايست تأثير نامطلوبي در سرنوشت او داشته باشد ، هر گاه در نيمه دوم زندگيش رفتارش را عوض كند و به مراعات حقوق پدر و مادرش اهتمام ورزد ، زمينه تغيير سرنوشت خود را فراهم آورده و مشمول آيه (يَمْحُوا اللهُ ما يَشاءُ وَيُثْبِتُ ) مي گردد و كار برعكس مي شود .
آيات و روايات در اين مورد فراوان است . به چند نمونه اشاره مي شود :
(إِنَّ اللهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْم حَتّي يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ ) ( 1 ) ؛ « خداوند سرنوشت قومي را عوض نمي كند مگر آنكه وضعيت خودشان را عوض كنند . »
(وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُري آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكات مِنَ السَّماءِ وَاْلأَرْضِ وَلكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ ) ( 2 ) ؛ « اگر مردم آبادي ها ايمان و تقوا داشته باشند ، بركات را از آسمان ها و زمين بر آنان مي گشوديم ، ليكن تكذيب كردند ، پس آنان را به خاطر كاري كه مي كردند عقاب كرديم . »
3ـ اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) از رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) در باره آيه (يَمْحُوا اللهُ ما يَشاءُ ) پرسيد . رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : چشمان تو را و چشمان امّتم را پس از خودم با تفسير آن روشن مي كنم : صدقه به نحو مناسب ، نيكي به والدين و انجام كار نيك ، شقاوت را به سعادت

1 . رعد : 11
2 . اعراف : 96

287
تبديل مي كند و عمر را مي افزايد و از مرگِ بد نگه مي دارد . ( 1 )
امام باقر ( عليه السلام ) فرمود : صله رحم اعمال را پاك مي سازد و رشد مي دهد ، اموال را مي افزايد ، بلا را دفع مي كند ، حساب را آسان مي سازد و اجل را به تأخير مي اندازد . ( 2 )
با توجه به اين دو اصل ، روشن مي شود كه عقيده به بداء ، عقيده قطعي اسلامي است و همه فرقه هاي اسلامي با قطع نظر از تعبير و نام و به كار بردن كلمه بداء ، به آن معتقدند .
در پايان دو نكته را يادآور مي شويم تا بدانيم چرا در روايات ، لفظ « بداء » بر اين مسأله اطلاق شده است :
الف : به كار بردن اين لفظ براي اين موضوع ، به پيروي از پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) است . رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) در باره سه نفر ( برص دار ، كچل و كور ) فرمود : « نظر خداوند چنين برگشت كه آنان را مبتلا سازد » بخاري داستان آن سه نفر را به تفصيل ياد مي كند كه چگونه دو نفر از آن سه نفر به دليل ناسپاسي نعمت ، سلامتي خود را از دست دادند و مرض آنان به نسل آنان هم منتقل شد . ( 3 )
ب : چنين كاربردي از باب مشاكله و سخن گفتن به زبان و اصطلاح يك قوم است تا موضوع را خوب بفهمند . در عرف جامعه چنين رسم است كه وقتي كسي تصميم خود را عوض مي كند ، مي گويد : « بَدا لي » ، يعني نظرم بر اين قرار گرفت . پيشوايان دين نيز به زبان مردم سخن گفته اند تا تفهيم مخاطبان ممكن باشد و چنين لفظي را در باره خداي متعال به كار برده اند .
گفتني است كه قرآن كريم ، در باره خداي متعال الفاظ و صفاتي را همچون مكر ، كيد ، خدعه ، نسيان و . . به كار برده است ، در حالي كه مي دانيم خداوند ، از اين امور به معاني و مفاهيمي كه ميان بشر رايج است ، منزّه است ، در عين حال ، اين الفاظ مكرّر در

1 . تفسير الدرّ المنثور ، سيوطي : ج4 ، ص66
2 . كافي : ج2 ، ص470 ، حديث 13
3 . صحيح بخاري : ج4 ، ص172

288
باره خداوند به كار رفته است ، همچون :
(إِنَّهُمْ يَكِيدُونَ كَيْداً * وَأَكِيدُ كَيْداً ) ( 1 ) ؛ « آنان كيد و مكر مي كنند ، من هم كيد مي كنم . »
(وَ مَكَرُوا مَكْراً وَمَكَرْنا مَكْراً ) ( 2 ) ؛ « آنان مكر كردند ، ما هم مكر كرديم . »
(إِنَّ الْمُنافِقِينَ يُخادِعُونَ اللهَ وَهُوَ خادِعُهُمْ ) ( 3 ) ؛ « منافقين با خدا خدعه مي كنند ، خدا هم با آنان خدعه مي كند . »
(نَسُوا اللهَ فَنَسِيَهُمْ ) ( 4 ) ؛ « خدا را از ياد بردند ، خدا هم آنان را از ياد برد . »
به هر حال ، محققان شيعه در باره كاربرد لفظ بداء ، با توجه به تغيير ناپذيري و عدم تبديل در علم خدا ، پژوهش ها و تحقيقات قوي و ارزنده اي دارند كه اينجا مجال ذكر آنها نيست ، علاقه مندان به كتاب هايي كه چنين مباحثي را دارند مراجعه كنند . ( 5 )

د ـ خمس در قرآن و سنت

ريشه ماليات خمس ، آيه شريفه قرآن است :
(وَاعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْء فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبي وَالْيَتامي وَالْمَساكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللهِ وَما أَنْزَلْنا عَلي عَبْدِنا يَوْمَ الْفُرْقانِ . . . ) ( 6 ) ؛
« بدانيد هر گونه غنيمتي به دست آوريد ، خمس آن براي خدا و براي پيامبر و براي نزديكان و يتيمان و مسكينان و واماندگان در راه از آنان است ، اگر به خدا

1 . طارق : 15 ـ 16
2 . نمل : 50
3 . نساء : 143
4 . توبه : 67
5 . ر . ك : توحيد صدوق : ص331 ـ 336 ، تصحيح الاعتقاد شيخ مفيد : ص24 ، عدة الاصول : ج2 ، ص29 ، كتاب الغيبه : ص262 ـ 264 چاپ نجف .
6 . انفال : 41

289
و آن چه بر بنده خود در روز جدايي حق و باطل نازل كرديم ايمان آورده ايد . . . » .
بي شك آيه در موردي خاص يعني در روز بدر و رويارويي دو گروه مسلمان و كافر نازل شده است . ليكن سخن در باره واژه « غنيمت » در اين آيه است ( غنمتم ) كه آيا معناي آن هر چيزي است كه انسان در زندگي به دست مي آورد ، يا مخصوص غنائم جنگي است ؟ بر فرض هم كه مفهومش عام باشد ، آيا مورد ، مخصّـِص است يا نه ؟
پس در دو موضوع بحث است :

اول : غنيمت ، هر چيزي است كه انسان به دست مي آورد

ظاهر سخن اهل لغت اين است كه غنيمت ، اعم از دستاوردهاي ميدان جنگ است و مراد ، هر چيزي است كه انسان به دست مي آورد . به برخي از تعابير اهل لغت اشاره مي شود :
خليل ، ازهري و راغب ، غُنم را چيزي دانسته اند كه انسان به دست مي آورد ، دستاورد ، آن چه بي مشقت به دست مي آيد ، هر چه كه از دشمن يا ديگري به دست مي آيد . ( 1 )
ابن فارس ، اين واژه را به معناي دست يافتن به چيزي دانسته كه قبلاً مالك آن نبوده ، سپس مخصوص به چيزي شده كه از مشركين گرفته مي شود . ( 2 )
ابن منظور ، آن را يافتن چيزي بدون مشقّت شمرده و ابن اثير آن را به معناي فزوني و افزايش در قيمت دانسته و فيروز آبادي هم آن را بدست آوردن چيزي بدون زحمت معني كرده است . ( 3 )
كسان ديگري همچون زبيدي در تاج العروس ، نيز در كتاب « الرائد » و منابع ديگر ، معنايي براي غُنم و غنيمت گفته اند كه مي رساند مفهوم آن هر گونه بهره ، فايده ، دستاورد ،

1 . ر . ك : العين ، تهذيب اللغه و مفردات ، واژه « غنم » .
2 . مقاييس اللغة ، واژه غنم .
3 . لسان العرب و نهاية اللغة ، واژه غنم .

290
افزايش بها و . . . است و اختصاصي به آن چه انسان در جنگ ها به دست مي آورد ندارد ، بلكه معناي آن وسيع تر از آن است ، هر چند كاربرد بيشتر آن در دوره هاي پس از نزول قرآن ، در مورد چيزي است كه در ميدان نبرد به دست مي آيد ، از اين رو كاربرد اين كلمه در قرآن و حديث نبوي هم در مطلق چيزي است كه انسان به دست مي آورد .
قرآن كريم ، واژه « مغنم » را در موردي به كار برده كه انسان چيزي به دست مي آورد ، هر چند از راه غير جنگ ، بلكه از طريق كار عادي دنيوي يا اخروي باشد و از آن با تعبير « مغانم كثيره » ياد كرده است . ( 1 ) مقصود از اين مغانم بسيار ، به دليل آنكه در مقابل « كالاي زندگي دنيا » آمده ، پاداش آخرت است . طبق اين آيه ، مَغنم حتي به آنچه انسان در اين دنيا يا ميدان هاي جنگ به دست مي آورد اختصاص ندارد ، بلكه هر دستاوردي را گرچه اخروي باشد شامل مي شود . در رواياتي هم كلمه مغنم و غنيمت و غُنم به كار رفته كه حضرت رسول ( صلّي الله عليه وآله ) آنها را در معناي بهشت ، آثار ماه رمضان به كار برده است . در نهايه ابن اثير آمده است : روزه در زمستان ، غنيمت سرد و خُنك است و روزه را به خاطر پاداش آن ، غنيمت به حساب آورده است . ( 2 )
پس از مجموع كاربردهاي اين كلمه در قرآن و حديث و كتب لغت و استعمالات عرب بر مي آيد كه معناي آن مطلق دستاورد انسان است ، چه از دشمن يا غير او . در دوره هاي اخير ، به عنوان يك اصطلاح شرعي در مورد غنايم جنگي به كار رفته است و آيه ياد شده در اولين نبرد مسلمانان ، تحت فرمان پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) نازل شده است و اين كاربرد ، تطبيق مفهوم كلي آن بر يك مورد خاص است .

دوم : مورد ، مخصص نيست

وقتي مفهوم لفظ ، هر دستاورد انسان است ، ورود آن در موردي خاص ، مفهوم آن را تخصيص نمي زند و دايره مفهوم عام آن را محدود نمي سازد . وقتي دانستيم كه در

1 . (فَعِنْدَ اللهِ مَغانِمُ كَثِيرَةٌ ) ( نساء ، 94 ) .
2 . نهايه ، ماده « غنم » .

291
تشريع اسلامي ، خمس اول در مورد ركاز ( معدن ) ، گنج و طلاهاي مدفون واجب شده و در مرتبه بعد در سودِ كسب و كار ، اين تشريع هم اطلاق مفهوم آيه را مي رساند و كاربرد آن در مورد غنايم جنگي ، آن مفهوم را بر نمي دارد ، اينك مروري بر روايات در اين مورد داشته باشيم :

1ـ وجوب خمس در معدن از باب غنيمت

اهل سنت متفقند كه در ركاز ( گنجينه طلا و نقره ) خمس است و در معادن اختلاف دارند و حنفيه و مالكيه در آن به وجوب خمس قائل اند و شافعيه و حنبلي ها به يك چهلم . حنفي ها در وجوب خمس در معادن ، به قرآن و سنت و قياس استدلال كرده و آيه (وَاعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْء فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ ) را ذكر كرده و معدن را غنيمت شمرده اند و از سنت هم به اين حديث نبوي كه فرموده است : در عجماء و بئر و معدن چيزي بر عهده نيست ، ولي در ركاز خمس است ( معاني اينها بعداً توضيح داده مي شود ) ركاز شامل معدن و گنج مي شود ، چون در جايي نهان است ، چه از سوي خدا يا مخلوق .
به قياس هم استدلال كرده اند و معدن را همچون گنج دانسته اند ، چون معناي غنيمت در هر دو هست ، پس در هر دو خمس واجب است . ( 1 )
مي بينيد كه حنفي ها در وجوب خمس در معادن به آيه غنيمت استدلال كرده اند و اين استدلال ، وقتي درست است كه مقصود از غنيمت ، معناي عام لغوي آن باشد نه معناي اصطلاحي .
از مجموع روايات اهل سنت برمي آيد كه خمس در چهار مورد واجب است :
گنجينه طلا و نقره ، گنج ، معدن ، جواهرات دفن شده . از صحابه كساني همچون ابن عباس ، ابوهريره ، جابر ، عبادة بن صامت ، انس بن مالك ، وجوب خمس در اين موارد را روايت كرده اند . نمونه اي از اين احاديث را مي آوريم :
1ـ ابن عباس روايت كرده است كه پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : در ركاز خمس است . ( 2 )

1 . الفقه الإسلامي وادلته : ج2 ، ص776
2 . مسند احمد : ج1 ، ص314 ؛ سنن ابن ماجه : ج2 ، ص839 ( چاپ 1373 هـ ) .

292
2ـ ابوهريره روايت كرده است كه پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : در عجماء و معدن چيزي نيست ولي در ركاز خمس است . ( 1 )
نقل شده است كه در جاهليت رسم بر اين بود كه هرگاه مردي در چاه مي افتاد و تلف مي شد ، چاه را خون بهاي او قرار مي دادند و اگر چهارپايي كسي را مي كشت ، همان خون بهايش بود و اگر معدني سبب قتل كسي مي شد آن را خون بهاي او قرار مي دادند . كسي در اين مورد از رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) پرسيد : حضرت فرمود : عجماء و معدن ، جُبار و هدر است و در ركاز خمس است . گفتند : ركاز چيست ؟ فرمود : طلا و نقره اي كه خداوند از آغاز خلقت در زمين نهاده است . ( 2 )
3ـ به روايت جابر بن عبدالله ، رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : « در حيوان چرنده ، در چاه و در معدن چيزي نيست ، ولي در ركاز خمس است . » شعبي گفته است : ركاز ، گنج معمولي است . ( 3 )
4ـ عبادة بن صامت گويد : از قضاوت و حكم پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) اين بود كه در معدن ، چاه ، حيوان فرار كرده ، غرامتي نيست ، اما در ركاز خمس است . ( 4 )
5ـ انس بن مالك گويد : همراه پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) به سوي خيبر رفتيم . يكي از همراهان ما وارد خرابه اي شد تا قضاي حاجت كند . خشتي را برداشت كه با آن خود را تميز كند . خاكِ گنجي بر او فروريخت . آن را نزد پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) آورد و خبر داد . حضرت فرمود : آن را وزن كن ، وزن كرد دويست درهم بود . پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : اين گنج است و خمس دارد . ( 5 )
6ـ مردي از پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) سؤال هايي كرد ، از جمله اين كه : در خرابه ها و نشانه ها گنج مي يابيم ، حضرت فرمود : در آنها خمس است . ( 6 )

1 . صحيح مسلم : ج5 ، ص127 ؛ صحيح بخاري : ج1 ، ص182
2 . الخراج ، ابويوسف : ص22
3 . مسند احمد : ج3 ، ص335
4 . همان : ج5 ، ص326
5 . همان : ج3 ، ص128
6 . همان : ج2 ، ص186

293
در برخي روايات هم آمده است كه در « سيوب » خمس است . سيوب همان گنجينه است ، رگه هايي از طلا و نقره در معدن ها شكل مي گيرد ، اموال مدفون در دوران جاهليت ، يا به معناي معدن ، اين ها از تفضّلات و عطاياي خداست و براي كسي است كه آن را بيابد . ( 1 )
« عجماء » حيواني است كه از دست صاحبش گريخته است . ضررهايي كه در حالتِ گريختگي بزند ، غرامتي بر صاحبش نيست . اين كه « معدن ، جُبار است » يعني اگر كسي معدني حفر كند و كسي در آن بيفتد ، غرامتي بر او نيست . همچنين اگر كسي چاهي را براي استفاده عموم حفر كند و انساني در آن بيفتد ، بر صاحب آن غرامتي نيست .
« ركاز » هم چيزي است كه از دفن شده هاي اهل جاهليت به دست مي آيد . پس هر كه ركازي بيابد ، خمس آن را به حكومت مي دهد ، بقيه مال خود اوست . ( 2 )
« آرام » يعني نشانه ها . سنگي كه سر راه در بيابان مي گذاشتند تا راه را بشناسند ، از عادت جاهليت بود كه وقتي در راه چيزي مي يافتند و نمي توانستند با خود ببرند ، بر آن سنگي مي نهادند تا نشاني باشد و هنگام برگشت ، آن را بردارند . ( 3 ) روايات ياد شده ( كه اين الفاظ در آنها بود ) نشان مي دهد كه غير از زكات ، ماليات ديگري از باب غنيمت وجود دارد كه خمس است .

2ـ خمس در سود كسب

نكته مهم در اينجا و هدف از طرح مسأله ، اثبات خمس سود و درآمد است .
از روايات متعددي برمي آيد كه پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) دستور داد از هر چه انسان به دست مي آورد ، چه سود كسب يا جز آن ، خمس داده شود . برخي از روايات چنين است :
1ـ گروهي از عبدالقيس حضور پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) آمدند و گفتند : مشركان بين ما و شما هستند و جز در ماه هاي حرام دسترسي به شما نداريم . به ما توصيه جامعي بفرما كه اگر به

1 . النهايه ، واژه « سيب » .
2 . سنن ترمذي : ج6 ، ص145
3 . النهايه ، واژه « ارم » .

294
آن عمل كنيم وارد بهشت شويم ، ديگران را هم به آن فرا بخوانيم . پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : شما را به چهار چيز فرمان مي دهم و از چهار چيز نهي مي كنم . شما را فرمان مي دهم به ايمان به خدا ، آيا مي دانيد ايمان چيست ؟ شهادت به يكتايي خدا ، اداي نماز ، پرداخت زكات و دادن خمس غنائم . ( 1 )
روشن است كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، از بني عبد القيس نخواسته كه غنائم جنگي را بپردازند ، چرا كه آنان در غير از ماه هاي حرام از قبيله خود نمي توانستند بيرون روند ، چون از مشركان مي ترسيدند . پس مقصود از غنائم ، همان معناي لغوي آن است ، يعني آن چه به دست مي آورند . بر آنان بود كه خمس سودهاي خود را بپردازند :
نوشته ها و اسنادي هست كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) آنها را نوشته و بر صاحبان آنها خمس را واجب ساخته است . پس از نقل آنها خواهيم گفت كه آنها دلالت بر خمس در سودها و درآمدها مي كند ، هر چند غنيمت جنگي نباشد .
2ـ پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) وقتي عمرو بن حزم را به يمن اعزام كرد ، در حكم او نوشت :
« بسم الله الرحمن الرحيم . اين عهد و حكمي از پيامبر خدا براي عمرو بن حزم است ، آن گاه كه او را به يمن اعزام كرد . او را به تقواي الهي در همه كارهايش دستور داد و اين كه از مغانم ، خمس خدا را بگيرد ، و آن مالياتي كه بر زمين هاي مؤمنين مقرر شده است ، يعني يك دهم از آنچه به صورت ديم آبياري مي شود و يك بيستم از آنچه با دلو آبياري مي گردد . » ( 2 )
3ـ آن حضرت به شرحبيل بن عبدكلال ، حارث بن عبدكلال و نعيم بن عبدكلال . صاحبان قبيله ذي رعين ، معافر و همدان نوشت : « اما بعد ، فرستاده شما برگشت و يك پنجم خمس خدا را از غنايم پرداختيد » . ( 3 )

1 . صحيح بخاري : ج8 ، ص217 وج1 ، ص13 و19 وج3 ، ص53 ؛ صحيح مسلم : ج1 ، ص35 ـ 36 ؛ سنن نسائي : ج1 ، ص323 و منابع ديگر .
2 . فتوح البلدان : ج1 ، ص81 ؛ سيره ابن هشام : ج4 ، ص265
3 . الوثائق السياسيه : ص227 ، شماره 110 ( چاپ چهارم ، بيروت ) .

295
4ـ به سعد هذيم از قضاعه و به جذام ، نامه اي نوشت و واجبات صدقه را بيان فرمود و دستور داد كه صدقه و خمس را به دو فرستاده اش اُبيّ و عنبسه يا هر كه را اين دو بفرستند بپردازند . ( 1 )
5ـ به فُجيع و پيروان او نوشت : « از محمد پيامبر به فُجيع و پيروان او كه مسلمان شده و نماز خوانده ، زكات پرداخته اند و خدا و رسولش را اطاعت كرده و خمس درآمدها را براي خدا پرداخت كرده اند » . ( 2 )
6ـ به جناده ازدي و قوم و پيروان او نوشت : « تا وقتي نماز مي خوانند ، زكات مي دهند ، از خدا و رسولش پيروي مي كنند و خمس غنايم را براي خدا مي دهند و سهم پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) را مي پردازند و از مشركان فاصله مي گيرند ، در پناه خدا و محمد بن عبدالله هستند » . ( 3 )
7ـ به جهينة بن زيد نوشت : « دره ها ، دشت ها ، وادي ها و پشت تپه ها از آن شما باشد و اين كه گياهان آنها را چراگاه سازيد و از آب آن بنوشيد ، به شرط اين كه خمس بپردازيد » . ( 4 )
8ـ به پادشاهان حمير نوشت : « زكات مي دهيد و از غنايم ، خمس براي خدا و سهم خاص پيامبر را و آن چه را خداوند بر مؤمنان به صورت صدقه واجب ساخته مي پردازيد » . ( 5 )
9ـ به بني ثعلبة بن عامر نوشت : « هر كه از آنان مسلمان شد و نماز برپا داشت و زكات داد و خمس غنيمت و سهم پيامبر را پرداخت . . . » . ( 6 )
10ـ به بعضي از بزرگان جهينه نوشت : « هر كه از آنان مسلمان شد و نماز برپا داشت و زكات داد و از خدا و پيامبرش اطاعت كرد و خمس غنائم را پرداخت » . ( 7 )

1 . الطبقات الكبري : ج1 ، ص270
2 . همان : ص304 ـ 305
3 . همان : ص270
4 . الوثائق السياسيه : ص265 شماره 157
5 . فتوح البلدان : ج1 ، ص82 ؛ سيره ابن هشام : ج4 ، ص258
6 . الاصابة : ج2 ، ص189 ؛ أسد الغابه : ج3 ، ص34
7 . الطبقات الكبري : ج1 ، ص271

296

توضيح استدلال به اين نامه ها :

از اين نامه ها به روشني برمي آيد كه رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) از آنان نخواسته كه خمس غنائم جنگ هايي را كه در آنها شركت داشتند بپردازند ، بلكه خمس و صدقه اي را كه در اموال آنان بوده مي طلبيده است . از آنان خمس مي طلبيد ، بدون آنكه شرط كند وارد جنگ شده باشند و غنائمي به دست آورده باشند .
به علاوه ، حاكم اسلامي يا جانشين او عهده دار جمع آوري غنائم جنگ پس از پيروزي و تقسيم آنها پس از استخراج خمس آنهايند و هيچ يك از جنگجويان مالك چيزي جز آنچه از لباس و سلاح كشته به دست مي آورند ، نيستند وگرنه دزدي كرده اند . پس وقتي اعلان جنگ و جداكردن خمس غنائم در دوران پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، از شؤون پيامبرخدا ( صلّي الله عليه وآله ) است ، درخواست خمس از مردم و تأكيد بر آن در نامه ها و قراردادها براي چيست ؟ معلوم مي شود آنچه را مي طلبيده ، مربوط به غنائم جنگ نبوده است ، علاوه بر اين كه نمي توان گفت مقصود از غنيمت در اين نامه ها ، چيزهايي بوده كه مردم در جاهليت از راه غارت به دست آورده بودند ، چرا كه آن حضرت به شدّت از غارتگري و چپاول نهي كرده و فرموده است : هركس چيزي را غارت كند از ما نيست . ( 1 )
و فرموده است : مال غارت شده حلال نيست . ( 2 ) در صحيح بخاري و مسند احمد از عبادة بن صامت نقل شده كه : با پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) عهد بستيم كه غارت نكنيم . ( 3 ) نيز روايت شده كه مردي از انصار گويد : همراه پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) بيرون شده بوديم . مردم به شدّت نياز پيدا كردند . گوسفندي را يافته و آن را چپاول كردند . ديگ هاي ما مي جوشيد كه پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) آمد ، در حالي كه با تكيه بر كمان خود راه مي رفت ، با كمان خود ديگ هاي ما را واژگون ساخت و گوشت ها را خاك آلود مي كرد و فرمود :
« غارت ، هرگز حلال تر از مردار نيست ! » ( 4 )

1 . سنن ابن ماجه : ج2 ، ص1298 كتاب الفتن .
2 . همان .
3 . صحيح بخاري : ج2 ، ص48
4 . سنن ابي داود : ج3 ، ص66

297
عبدالله بن زيد هم گويد : پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) از غارت و مُثله نهي كرد . ( 1 ) و روايات ديگري كه در كتاب الجهاد آمده است .
غارت نزد عرب ، به معناي غنيمتي بوده كه امروز به كار مي رود ، يعني گرفتن مال دشمن . پس وقتي غارت ، در دين مجاز نيست و جنگ بدون اذن پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) هم جايز نبوده است ، پس غنيمتي كه در اين نامه ها و عهدنامه ها آمده ، همان دستاوردهاي مردم از غير راه جنگ ، يعني از راه كسب و امثال آن بوده است . پس بايد گفت : خمسي را كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) از آنان مي طلبيده ، خمس درآمدها و بهره هاي غير از راه جنگ و غارت بوده است ، چون آنچه از راه چپاول به دست آيد ، حرام است . آنچه هم از راه جنگ و جهاد به دست آيد ، غنائمي است كه اختيار آن به دست پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) است و اوست كه غنائم جنگي را ميان سواران و پياده ها به اندازه سهم هركدام تقسيم مي كند ، البته پس از اخراج خمس آنها از آن غنايم . پس معني ندارد كه از جنگجويان بخواهد كه خمس آن را بدهند ، پس قسم سوم مي ماند ، يعني خمس درآمدهاي كسب .
از ائمه اهل بيت ( عليهم السلام ) نيز رواياتي نقل شده كه بر اين دلالت مي كند . يكي از شيعيان به امام جواد ( عليه السلام ) نوشت : آيا خمس بر همه چيزهايي است كه كسي بهره مي برد ، كم باشد يا زياد ؟ از همه انواع درآمد و بر صنعتگران هم هست ؟ و چگونه است ؟ امام ( عليه السلام ) نوشت : « خمس پس از مؤونه و مخارج است . » ( 2 )
از اين جواب كوتاه برمي آيد كه آنچه را پرسنده گفته ، امام ( عليه السلام ) تأييد كرده است و كيفيت پرداخت و محاسبه خمس هم ياد شده است .
سماعه گويد : از امام كاظم ( عليه السلام ) درباره خمس پرسيدم . فرمود : « هر چه كه مردم به دست آورند ، كم باشد يا زياد ، خمس دارد . » ( 3 )
ابوعلي بن راشد ( از وكلاي امام جواد و امام هادي ( عليهما السلام ) ) گويد : به حضرت هادي ( عليه السلام )

1 . بخاري در بحث صيد . ر . ك : التاج : ج4 ، ص334
2 . وسائل الشيعه : ج6 ، باب 8 از ابواب خمس ، حديث 1
3 . همان : ح 6

298
گفتم : مرا دستور دادي كه به كار تو بپردازم و حق تو را بگيرم . به پيروانت گفتم ، برخي گفتند : حق امام چيست ؟ نمي دانستم چه جواب دهم . حضرت فرمود : « خمس بر آنان واجب است » گفتم : در چه چيز ؟ فرمود : « در كالا و وسايلشان » . گفتم : آنكه تجارت مي كند يا چيزي را با دستش مي سازد چه ؟ فرمود : « اگر بتوانند ، پس از هزينه هايشان » . ( 1 )
احاديث ديگري از پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) و ائمه طاهرين ( عليهم السلام ) است كه بر شمول خمس نسبت به هر درآمد دلالت دارد .

هـ ـ رجعت در قرآن كريم

رجعت در اصطلاح علما

رجعت به معناي بازگشت است . در اصطلاح ، به بازگشت زندگي به مجموعه اي از مردگان پس از نهضت جهاني حضرت مهدي ( عليه السلام ) گفته مي شود . اين بازگشت ، پيش از فرارسيدن روز قيامت است و بنابراين ، سخن از بازگشت و رجعت ، از نشانه هاي قيامت است . ظهور امام مهدي ( عليه السلام ) ، چيزي است ، بازگشت حيات به شماري از مرده ها چيز ديگر ، همچنان كه رستاخيز هم مسأله سومي است كه بايد همه اينها را از هم تفكيك كرد .
شيخ مفيد گفته است : خداوند ، گروهي از امت محمد ( صلّي الله عليه وآله ) را پس از مرگشان ، قبل از روز قيامت بر مي انگيزد . اين عقيده به آل محمد ( صلّي الله عليه وآله ) اختصاص دارد و قرآن هم گواه آن است . ( 2 )
سيد مرتضي هم در باره رجعت نزد شيعه مي گويد : عقيده شيعه اماميه اين است كه خداوند ، هنگام ظهور امام زمان ، گروهي از پيروان او را كه پيشتر در گذشته اند بر مي گرداند ، تا به ثواب ياري او و ديدار دولتش برسند . بعضي از دشمنانش هم بر مي گردند ، تا از آنان انتقام گرفته شود . آنگاه پيروان آن حضرت از ديدن ظهور و غلبه حق

1 . وسائل الشيعه : ج6 ، باب 8 از ابواب خمس ، حديث 3
2 . بحار الأنوار : ج53 ، ص136 به نقل از « المسائل السرويّه » .

299
و برتري حق پرستان لذت مي برند . ( 1 )
علامه مجلسي گويد : رجعت مخصوص كساني است كه مؤمن خالص يا منافقِ محض از امت اسلام باشند ، نه از امت هاي پيشين . ( 2 ) پس عقيده به رجعت ، از امور مسلم و قطعي است وروايات فراواني كه از ائمه معصومين آمده ، جايي براي ترديددرآن باقي نمي گذارد .
علامه مجلسي مي گويد : چگونه يك مؤمن در حق بودن ائمه اطهار شك مي كند ، در حالي كه حدود دويست حديث صريح از آنان در اين زمينه نقل شده و سي و چند نفر از بزرگان در بيش از پنجاه تأليف خود آنها را روايت كرده اند ، همچون كليني و صدوق و . . . ( 3 ) شيخ حرّ عاملي هم در باره روايات مربوط به رجعت مي گويد : آنها بيش از حدّ شمارش است و تواتر معنوي دارد . ( 4 )
اينك ، پس از نقل بعضي از كلمات بزرگانِ علما و محدثان شيعه در باره رجعت ، مي گوييم كه سخن در باره رجعت در چند محور مطرح است :

1ـ امكان رجعت

در امكان رجعت ، امكان برانگيختن زندگي نو در قيامت كافي است ، چرا كه رجعت و معاد ، دو پديده همگون و از يك نوع اند ، با اين تفاوت كه رجعت از نظر كيفيت و كميت محدود است و پيش از قيامت رخ مي دهد ، اما در معاد ، همه مردم برانگيخته مي شوند تا زندگي ابدي خود را آغاز كنند . پس پذيرش امكان حيات مجدد در قيامت ، با اعتراف به امكان رجعت در زندگي دنيوي ما ملازم است و چون سخن ما با مسلماناني است كه ايمان به معاد را از اصول دين خود مي دانند ، پس بايد امكان رجعت را هم بپذيرند .

1 . بحار الانوار : ج53 ، به نقل از رساله او در جواب سؤالات اهل ري .
2 . همان . وي سخنان علماي شيعه را در باره رجعت در همان جلد از بحار الأنوار ( ص 22 ـ 144 ) آورده است .
3 . بحار الانوار : ج53
4 . الايقاظ من الهجعه ، باب 2 ، دليل 3

300

2ـ رجعت در امت هاي گذشته

در امت هاي پيشين ، رجعت هاي بسياري اتفاق افتاده است ، همچون :
1ـ احياي گروهي از بني اسرائيل ( 1 )
2ـ احياي كشته بني اسرائيل ( 2 )
3ـ مرگ هزاران نفر و زنده شدن دوباره آنان ( 3 )
4ـ برانگيختگي عُزير پس از گذشت صدسال از مرگ وي ( 4 )
5ـ زنده شدن مردگان به دست حضرت عيسي ( عليه السلام ) . ( 5 )
پس از وقوع رجعت در امت هاي پيشين ، آيا مجالي براي شك در امكان آن باقي مي ماند ؟ اين پندار كه رجعت نيز از قبيل تناسخ است كه عقلاً محال است ، تصور باطلي است ، چون تناسخ به معناي بازگشتِ فعليّت به قوّه و بازگشت انسان به دنيا از راه نطفه و گذراندن دوباره تكوّن بشري است تا دوباره انسان گردد ، چه روح او در جسم انساني حلول كرده باشد يا در حيواني . كجاي اين مثل بازگشت روح به بدني است كه از هر جهت به كمال رسيده است ، بي آنكه پس از فعليت دوباره به مرحله قوه برسد ؟

رجعت در امت اسلامي

دليل بر وقوع رجعت در اين امت ، اين آيه است :
(وَإِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ اْلأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النّاسَ كانُوا بِآياتِنا لا يُوقِنُونَ وَيَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّة فَوْجاً مِمَّنْ يُكَذِّبُ بِآياتِنا

1 . بقره : 55 ـ 56
2 . همان : 72 ـ 73
3 . همان : 243
4 . همان : 259
5 . آل عمران : 49

301
فَهُمْ يُوزَعُونَ ) ( 1 ) ؛
« و هنگامي كه فرمان عذاب آنها رسد ( در آستانه رستاخيز ) جنبنده اي را از زمين براي آنان بر مي آوريم كه با آنان تكلّم مي كند ( و مي گويد ) كه مردم به آيات ما ايمان نمي آورند . روزي كه ما از هر امتي گروهي را از كساني كه آيات ما را تكذيب مي كردند محشور مي كنيم و آنان را نگه مي داريم تا به يكديگر ملحق شوند » .
از مفسران كسي شك ندارد كه آيه اول مربوط به حوادث قبل از روز قيامت است ، از پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) هم روايت است كه بيرون آمدن جنبنده از زمين از علايم قيامت است ، جز اين كه ميان مفسران اختلاف نظر است كه مقصود از

« دابّة الأرض »

( جنبنده زمين ) كيست و چگونه بيرون مي آيد و چگونه حرف مي زند و مطالب ديگر كه نيازي به طرح آنها نيست .
مسلم روايت كرده است كه پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : « قيامت برپا نمي شود تا آنكه ده نشانه پديد آيد : فرو رفتن زمين در مشرق ، در مغرب و در جزيرة العرب ، دود ، دجّال ، دابّة الأرض ، يأجوج و مأجوج ، طلوع خورشيد از مغرب و آتشي كه از قعر عدن بيرون مي آيد و مردم را مي كوچاند . » ( 2 )
سخن در آيه دوم است . حق آن است كه آيه ظهور دارد در حوادث پيش از قيامت ، چرا كه آيه ، بيانگر زنده شدن گروهي از هر جماعت است . يعني همه برانگيخته نمي شوند ، روشن است كه زنده شدن در قيامت مربوط به همه است نه برخي .
خداوند مي فرمايد : « روزي است كه كوه ها را جابه جا مي كنيم و زمين را آشكار و مسطح مي بيني و همه آنان را بر مي انگيزيم و احدي از آنان را فروگذار نخواهيم كرد » : ( . . . وَحَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً ) . ( 3 )

1 . نمل : 82 ـ 83
2 . صحيح مسلم : ج8 ، ص179 كتاب الفتن واشراط الساعه .
3 . كهف : 47

302
آيا پس از اين بيان صريح ، مي توان آيه مورد بحث را به روز رستاخيز و قيامت تفسير كرد ؟ دو قرينه ديگر هم هست كه ظرف زماني حادثه را بيان مي كند :

اول :

آيه پيش از آن يكي از علايم قيامت را كه خروج جنبنده زمين است براي مردم بيان مي كند ، طبيعي آن است كه زنده شدن گروهي از مردم به همين مسأله مربوط باشد .

دوم :

در همان سوره در آيه 87 يعني پس از سه آيه ، سخن از قيامت و دميده شدن در صور و وحشت همه اهل آسمان ها و زمين است و اين نشان مي دهد كه حوادث پيش از آن مربوط به قبل از آن روز است و زنده شدن گروهي از تكذيب كنندگان آيات خدا حتماً پيش از قيامت رخ خواهد داد و از علايم آن روز است و در وقتي پديد خواهد آمد كه جنبنده اي از زمين بيرون مي آيد و با مردم حرف مي زند .
شگفت از سخن فخررازي كه مي گويد : زنده شدن گروهي از هر امت پس از برپايي قيامت واقع خواهد شد . ( 1 ) اين سخن بي اساس است و ترتيب و پيوند آيات با هم آن را نفي مي كند و بر اعتقاد شيعه كه آيه مربوط به پيش از قيامت است تأكيد مي كند . به علاوه ، زنده شدن گروهي از مردم با اعتقاد به حيات مجدد همه انسان ها در قيامت ناسازگار است . آري ، آيه از حشر دروغگويان سخن مي گويد ، اما رجعت گروهي ديگر از صالحان برعهده روايات رجعت است . قرآن در باره كيفيت وقوع رجعت و خصوصيات آن چيزي نگفته است ، مثل برزخ و حيات برزخي .
وقوع رجعت در امت هاي پيشين ، وقوع آن را در اين امت نيز تأييد مي كند .
ابوسعيد خدري روايت كرده است كه پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود :
« شما وجب به وجب و ذراع به ذراع از سنت هاي پيشينيان پيروي خواهيد كرد ، حتي اگر آنان وارد سوراخ سوسماري هم شده باشند ، شما نيز چنين خواهيد كرد . گفتيم : دنباله روي از يهود و نصارا اي رسول خدا ؟ فرمود : پس كي ؟ » ( 2 )

1 . مفاتيح الغيب : ج4 ، ص218
2 . صحيح بخاري : ج9 ، ص112

303
و نيز به روايت ابوهريره ، پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود :
« قيامت برپا نخواهد شد مگر آنكه امت من مثل امت هاي گذشته وجب به وجب و ذراع به ذراع گرفتار خواهند شد . گفتند : يا رسول الله ، مثل ايرانيان و روميان ؟ فرمود : مگر مردم جز آنانند ؟ ( 1 ) صدوق نيز روايت كرده است كه پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود :
« هر چه در امت هاي گذشته بوده ، در اين امت هم همانند آن خواهد بود ، گام به گام و مو به مو . » ( 2 )
از آنجا كه رجعت در امت هاي گذشته از حوادث مهم بوده ، پس بايد مانند آن در اين امت هم به دليل همگوني و مشابهت پيش آيد .
مأمون عباسي از حضرت رضا ( عليه السلام ) در باره رجعت پرسيد . آن حضرت جواب فرمود : حق است ، در امت هاي گذشته هم بوده ، قرآن هم از آن سخن گفته و پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) هم فرموده است : در اين امت ، هر چه در امت هاي پيشين بوده خواهد بود ، گام به گام و مو به مو . ( 3 )
اين حقيقت رجعت و دلايل آن است . معتقدان به آن هم بيش از اين ادعايي ندارند و خلاصه اش بازگشت حيات به دو گروه از نيكان و بدان پس از ظهور امام مهدي ( عليه السلام ) و پيش از قيامت است و آن را جز كسي كه به دلايل آن دقت نكند ، انكار نمي كند . ( 4 )

چند سؤال و پاسخ آنها

سؤال اول :

بازگشت ظالمان با آيه اي كه مي گويد : « مردمي را كه هلاكشان كرديم ،

1 . صحيح بخاري : ج9 ، ص102 ؛ كنز العمال : ج11 ، ص133
2 . كمال الدين : ص567
3 . بحار الانوار : ج53 ، ص59 ، ح 45
4 . در اينجا دو بحث مي ماند : رجعت كنندگان كيانند ؟ هدف از زنده كردن آنان چيست ؟ جواب سؤال اول آن است كه گروهي از مؤمنان و جمعي از ظالمان زنده مي شوند و اما پاسخ اجمالي سؤال دوم در كلام سيد مرتضي آمده است كه عده اي از شيعيان كه پيش از ظهور مرده اند به فيض ياري امام ( عليه السلام ) نائل آيند و از عده اي از دشمنان هم انتقام گرفته شود . ( براي تفصيل بيشتر در اين مورد ، ر . ك : بحار الأنوار ، ج 53 و الايقاظ من الهجعه ، شيخ حرّ عاملي ) .

304
بازگشت بر آنان حرام است » ( 1 ) چگونه قابل جمع است ؟ اين آيه ، با قاطعيت رجوع آنان را نفي مي كند .

جواب :

اين آيه مخصوص ظالماني است كه در اين دنيا به كيفر ظلمشان هلاك شده اند كه آنان بر نمي گردند . اما ستمگراني كه بدون مؤاخذه از دنيا رفته اند ، برخي برمي گردند تا كيفر عملشان را ببينند ، سپس در آخرت هم به عذاب شديدتر گرفتار مي شوند . پس آيه ارتباطي به بحث رجعت ندارد .

سؤال دوم :

ظاهر آيه اي كه مي فرمايد : « وقتي مرگ يكي از آنان مي رسد ، مي گويد : خدايا مرا برگردانيد تا كار نيك انجام دهم . هرگز ! اين سخني است كه مي گويند و پس از مرگشان برزخي است تا روز قيامت » ( 2 ) آن است كه پس از مرگ ، بازگشتي به دنيا نيست .

جواب :

آيه از يك قانون كلي حكايت مي كند كه قابل استثنا در برخي موارد است و دليل آن زنده شدن بعضي از مردگان در امت هاي پيشين است . اگر عدم بازگشت به دنيا يك قانون و سنت كلي و استثنا ناپذير بود ، بازگشت برخي به دنيا با عموم آيه تناقض داشت . اين آيه هم مثل سنت هاي ديگر الهي در مورد انسان است و مي رساند كه طبيعتاً پس از مرگ ، حياتي نيست تا قيامت و اين منافاتي ندارد كه در بعضي موارد به خاطر مصالح برتر ، رجعتي صورت بگيرد .

سؤال سوم :

استدلال به رجعت ، مبتني بر اين است كه آيه (وَيَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّة فَوْجاً . . . ) ( 3 ) را حاكي از وقوع حادثه پيش از قيامت بدانيم . ولي ممكن است آيه ، در باره حادثه اي در روز قيامت باشد كه قبل از آيه (وَيَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ ) ( 4 ) ذكر شده و طبيعي آن بود كه پس از آن ذكر شود و مراد از فوجي از هر امت ، گروهي از ستمگران و سران

1 . (وَحَرامٌ عَلي قَرْيَة أَهْلَكْناها أَنَّهُمْ لا يَرْجِعُونَ ) ( انبياء : 95 ) .
2 . (حَتّي إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ كَلاّ إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَمِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلي يَوْمِ يُبْعَثُونَ ) ( مؤمنون : 99 ـ 100 ) .
3 . نمل : 83
4 . همان : 87

305
آن اقوام باشند .

جواب :

اولاً : بر فرض آنكه آيه (وَيَوْمَ نَحْشُرُ . . . ) حكايت گر واقعه اي در روز قيامت باشد ، تقدم آن بر آيه نفخ صور ، اختلالِ بي دليل در آهنگ كلام است .
ثانياً : ظاهر آيات مي رساند كه دو روز وجود دارد : يكي روزي كه از هر امتي گروهي زنده مي شوند و ديگري روزي كه در صور دميده مي شود . اين كه آن روز را از متمم هاي روز قيامت بشماريم ، لازمه اش آن است كه آن دو روز ، يك روز باشد و اين خلاف ظاهر آيات است . ( 1 )

1 . با توجه به آنچه ذكر شد ، بسياري از آنچه آلوسي در تفسير اين آيه گفته است ، باطل خواهد شد . ر . ك : تفسير آلوسي : ج20 ، ص26

307

فصل نهم

صحابه و تابعين

1 . تعريف صحابه و تابعين

2 . تأثير همنشيني در جان ها

3 . عدالت ، ملكه تدريجيّ الحصول

4 . انواع صحابه در قرآن

5 . صحابه را صحابه بهتر مي شناسند

6 . قرآن كريم و عدالت صحابه

7 . سنت نبوي و عدالت صحابه

8 . موضع پيامبر

( صلّي الله عليه وآله )

نسبت به صحابه ناشايست

9 . صحابه در آيينه تاريخ

10 . هدف از بررسي عدالت صحابه چيست ؟

11 . آيا سخن صحابه ، از منابع تشريع است ؟

12 . آيا خواب صحابه ، از منابع تشريع است ؟


309

صحابه و تابعين

اهل سنت همه صحابه را عادل مي دانند و هيچ نقد و بررسي را نمي پذيرند . در نظر آنان همه روايات صحابه حجت است ، بدون بررسي و تحقيق از حالات و رفتارشان در طول زندگي .
مي خواهيم به بررسي اين موضوع بپردازيم و اين كه آيا اين مسأله كليت دارد ، يا برخي از آنان عدالت نداشته اند ؟ حقيقت در ضمن بحث از چند مسأله روشن مي شود .

310

* ( 1 ) *

تعريف صحابه و تابعين

سخن علماي اهل سنت در تعريف صحابي مختلف است ، چون تعريف دقيق و جامع و مانعي از نظر وسعتِ دايره آن نكرده اند . برخي از سخنانشان چنين است :
1ـ سعيد بن مسيب گويد : صحابي كسي است كه يكي دو سال با پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) بوده و در يكي دو جنگ با او شركت داشته است .
2ـ واقدي گويد : عالمان را ديده ام كه مي گويند : هر كس رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) را ديده و مسلمان شده و دين را دريافته و پسنديده است ، در نظر ما صحابي است ، هر چند به مدت ساعتي از يك روز باشد ، ليكن صحابه بر اساس سابقه در اسلام طبقات مختلفي دارند .
3ـ احمد بن حنبل گويد : اصحاب پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) كسي است كه يك ماه يا يك روز ، يا يك ساعت با او همنشيني داشته يا او را ديده است .
4ـ بخاري گويد : هر كس با پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) همنشيني كرده يا او را ديده است ، از اصحاب اوست .
اما « تابعي » نيز طبق اختلافشان در مفهوم صحابي ، تعريف هاي مختلفي دارد . تابعي كسي است كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) را نديده ، ولي صحابه اي كه آن حضرت را ديده اند ، ديده است . پس مفهوم تابعي طبق مفهوم صحابي تعريف و مشخص مي شود .

311

* ( 2 ) *

تأثير همنشيني در جان ها

بدون شك همنشيني تأثير مي گذارد ، چه همنشين خوب ، چه همنشين بد . از اين رو مي بينيم كه گنهكار در قيامت آرزو مي كند كه كاش فلاني را دوست خود نگرفته بود . ( 1 ) قرآن در باره همنشيني و رفاقت مي فرمايد : « در روز قيامت ، دوستانِ دنيايي همه دشمن يكديگر مي شوند ، مگر متقين . » ( 2 )
پس همان طور كه همنشيني با بدان تأثير منفي بر شخصيت انسان مي گذارد ، همنشيني با نيكان نيز در دل ها و جان هاي مستعد و قابل ، اثر دارد و گاهي او را به مراتب بالا مي رساند ، اين حقيقتي ملموس براي هر انسان در زندگي عملي است .
بدون شك همنشيني با نيكان اثر سازنده دارد ، اما اندازه تأثير آن به اختلافِ اين سه عنصر ، متفاوت است : سنّ ، استعداد ، مدت همنشيني .
اما نخست ، بي شك وقتي انسان در چهارچوب تربيت قرار مي گيرد ، اگر نوجوان يا در ابتداي جواني باشد ، دل و جانش همچون زميني خالي است كه هر بذري در آن افشانده شود آن را مي روياند . همنشيني گاهي شخصيت كاملي به وجود مي آورد كه نمونه فضيلت و برتري است ، به خلاف آنجا كه سنّي از انسان گذشته و شخصيت روحي

1 . (يا وَيْلَتي لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَلِيلاً ) ( فرقان : 28 ) .
2 . (اْلأَخِلاّءُ يَوْمَئِذ بَعْضُهُمْ لِبَعْض عَدُوٌّ إِلاَّ الْمُتَّقِينَ ) ( زخرف : 67 ) .

312
و فكري او شكل گرفته باشد كه نفوذ و تأثيرگذاري بر چنين كساني و بر افكار و روحياتشان بسيار دشوار است و همنشيني تأثيري كمتر از گروه اول دارد .
اما دوم يعني اختلاف در استعداد نياز به توضيح ندارد . مردم همچنان كه در آموختن دانش متفاوتند ، در پذيرش هدايت الهي هم برابر نيستند . از اين رو دست پروردگان مكتب پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) در ايمان ، ايثار ، اخلاق و رفتار يكسان نيستند .
اما سوم يعني مقدار همنشيني نيز در اصحاب آن حضرت متفاوت بوده است ، برخي از آغاز بعثت تا لحظه رحلت آن حضرت ، همراهش بوده اند ، بعضي پس از بعثت و قبل از هجرت مسلمان شدند و بسياري از آنان پس از هجرت اسلام آوردند و چه بسا يك سال يا يك ماه يا روزها و ساعت هايي چند توفيق مصاحبت با او را داشته اند . آيا درست است كه بگوييم همنشيني اندك زمان ، همه آنچه را در دل و جان آنان بوده ريشه كن ساخته و اخلاق و افكار ناپسند را از آنان زدوده است و از آنان شخصيت هايي ممتاز و عالي ساخته ، به حدي كه فراتر از هر گونه نقد و انتقاد باشند ؟
سه عامل ياد شده نشان مي دهد كه تأثير همنشيني با پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) به نحوي نبوده كه همه را از نظر ايمان و فضيلت و تقوا و ايثار و پارسايي و نيكي در يك حدّ قرار دهد ، تا اين گونه تفاوت ها در ميانشان بوده ، بعيد است كه همه را بتوان يكسان و در يك سطح ديد و در صفاي روحي و وارستگي از جلوه هاي دنيا مثل هم دانست . همنشيني صحابه با آن حضرت ، هرگز بيشتر و شديدتر از همنشيني همسر نوح و همسر لوط با آن دو مرد بزرگوار نبوده است . زنان اين دو ، شب ها و روزها با آن دو بوده اند ، ليكن متأسفانه هيچ فايده اي نداشته است . قرآن كريم زن نوح و زن لوط را به عنوان نمونه كافران ياد مي كند كه در كنار دو بنده صالح خدا بودند ، اما به آن دو خيانت كردند و اين همنشيني نتوانست آنان را از عذاب الهي برهاند و اهل دوزخ شدند . ( 1 )
افتخار همنشيني با پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، امتياز بيشتر و اثرگذارتر از افتخار همسري پيامبر

1 . (ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوح وَامْرَأَتَ لُوط . . . ) ( تحريم : 10 ) .

313
نيست . خداوند در باره همسران پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) فرموده است : « اي همسران پيامبر ! هر كدام از شما كار زشت آشكاري انجام دهد ، دو برابر عذاب خواهد شد . » ( 1 )
در جاي ديگر قرآن همسران پيامبر را ملامت مي كند كه چرا راز آن حضرت را فاش ساختند . ( 2 ) در اين عتاب ها به زمينه هاي تلاش بر ضدّ پيامبر در ميان برخي از همسران آن حضرت اشاره شده است و خداوند خبر مي دهد كه چون خدا و جبرئيل و مؤمنان صالح و فرشتگان ، پشتيبان پيامبرند ، آنان به خواسته هاي خود نمي رسند .
همه اين آيات نشان مي دهد كه صِرف همنشيني علّت تامّه تغيير همنشين به يك انسان عادل صالح خداترس نيست و مانع پرهيز از گناه كوچك يا بزرگ نمي شود . بلكه اگر كسي شايستگي هدايت و تصميم بهره گيري داشته باشد ، اين همنشيني و مصاحبت مي تواند زمينه ساز آن باشد ، پس همنشيني ها تأثيرهاي متفاوتي دارد و همه به يك شكل نيست .

1 . (يا نِساءَ النَّبِيِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفاحِشَة مُبَيِّنَة يُضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَيْنِ . . . ) ( احزاب : 30 ) .
2 . (وَإِذْ أَسَرَّ النَّبِيُّ إِلي بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثاً . . . ) ( تحريم : 3 ـ 5 ) .

314

* ( 3 ) *

عدالت ، ملكه تدريجيّ الحصول

عدالت ، ملكه اي است مثل ملكات ديگر از جمله ملكه اجتهاد و شؤون علمي ديگر كه در طيّ تمرين ها و تلاش هاي مستمر و دراز مدت در انسان پديد مي آيد ، تا انسان به سطح بالايي از آن صفت برسد كه در وجود او ريشه بدواند و به آساني زايل نشود .
كسي كه دانشمند علم نحو است ، وقتي مدتي دراز با مسائل نحو سر و كار داشته باشد ، قدرت پاسخگويي و تحليل هر مسأله و سؤال نحوي كه پيش آيد مي يابد . عدالت هم چنين است ، ملكه اي نفساني يا خشيتي الهي است كه در دل انسان جا مي گيرد و او را از گناه و مخالفت با سنت ها و قوانين خدا باز مي دارد و اگر يك بار هم قواي حيواني بر او چيره شود ، فوري بر مي گردد و توبه مي كند و به اين زودي دوباره سراغ آن گناه نمي رود و به همين خاطر ، عادل ، با معصوم تفاوت دارد ، چون در معصوم ، هرگز در طول عمرش قواي حيواني بر او غلبه نمي كند . هرچند قدرت خلاف و گناه در او هست .
با توجه به اين واقعيت در ملكه عدالت ، چگونه مي توان نظريه عدالت صحابه را به مجرّد آنكه كسي يك بار يا يك روز و يك ماه يا بيشتر پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) را ديده است پذيرفت ؟ پس صحابه هم مثل مردم ديگر يا مثل تابعين اند ، ميان آنان خوب و بد و عادل و غيرعادل وجود دارد .

315

* ( 4 ) *

انواع صحابه در قرآن

قرآن كريم ، اصحاب پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) را به انواع مختلفي تقسيم مي كند ، بدون فرق بين بدري و غير بدري و بين آنكه قبل از حديبيه ايمان آورده باشد يا پس از آن ، قبل از فتح به مسلمانان پيوسته باشد يا پس از آن . چهره هاي اصلي اين گروه ها از اين قرار است :
1ـ منافقان شناخته شده ( منافقون : 1 )
2ـ منافقان نيرنگ باز ( توبه : 101 )
3ـ بيماردلان ( احزاب : 12 )
4ـ گوش سپردگان به فتنه گران دشمن ( توبه : 45 ـ 47 )
5ـ آميزندگان كار خوب و بد ( توبه : 102 )
6ـ افراد در آستانه ارتداد ( آل عمران : 154 )
7ـ تسليم شدگان غيرمؤمن ( حجرات : 14 )
8ـ مؤلفة القلوب ( توبه : 60 )
9ـ فاسق ( حجرات : 6 )
10ـ از جبهه گريزان در مقابل كفار ( انفال : 15 ـ 16 )
اين ده گروه از اصحاب پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) را نمي توان عادل و باتقوا شمرد و آياتِ ستايشگر اهل عدالت و تقوا هم شامل اينان نمي شود ، وگرنه در مفهوم آيات تناقض پيش مي آيد .

316
قرآن كريم از ارتداد گروهي از صحابه پس از رحلت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) خبر مي دهد :
(وَما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلي أَعْقابِكُمْ . . . ) . ( 1 ) اگرچه آيه ، لحنِ شرطي و اگري دارد ( آيا اگر پيامبر بميرد يا كشته شود به جاهليت بر مي گرديد ؟ ) و قضيه شرطيّه بر وقوعِ آن دلالت نمي كند ، ولي مضمون آن مي رساند كه در ميان صحابه پيامبر در زمان نزول آيه يعني در سال سوم هجري در جنگ اُحد ، كساني بودند كه رفتار و كارهايشان نشان مي داد كه ممكن است پس از رحلت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، مرتدّ شوند . پس چگونه مي توان همه اصحاب را ، حتي همه شركت كنندگان در نبرد اُحد را يكسان دانست ؟ تا چه رسد به آنان كه پس از اُحديون ايمان آوردند و پايين تر از آنان بودند !
وقتي اين آيات ، به آياتِ ستايشگر از مؤمنان ضميمه شود ، مفسّر به يك نتيجه روشن مي رسد و آن اين كه صحابه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، برخي صالح بودند و برخي ناصالح ، برخي چنان والا بودند كه به بركت وجود آنان باران مي باريد و بعضي ايماني داشتند كه به چيزي نمي ارزيد .

1 . آل عمران : 144

317

* ( 5 ) *

صحابه را صحابه بهتر مي شناسند

كسي كه تاريخ صحابه را پس از رحلت رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) بررسي مي كند انبوهي از نزاع و كشمكش و تبادل دشنام و ناسزا ميان اصحاب مي بيند و گاهي هم جدال و خونريزي مشاهده مي كند . چه بسيار رزمندگان بدر و اُحد كه حرمتشان شكسته شد ، يا مورد شكنجه قرار گرفتند يا خونشان توسط صحابي ديگري ريخته شد .
در اين ها شكي نيست . نكته مهم اين است كه هر يك از دو طرف تخاصم و نزاع ، طرف مقابل را گمراه و شايسته كيفر و قتل مي دانست . اين باور ، حتي اگر از اجتهادشان هم سرچشمه گرفته باشد ، نشان مي دهد كه هر يك از دو گروه مخالف هم ، گروه ديگر را عادل نمي دانست . پس وقتي خود آن صحابي ها ، طرف مقابل خود را گمراه و منحرف از دين خدا و رسول مي دانستند و بر همين اساس بر ضدّ آنان شمشير مي كشيدند و آنان را مي كشتند ، چگونه بر ما جايز است كه همه آنان را پاك و عادل بشماريم و بر همه به طور يكسان جامه تقدس بپوشانيم و از هر خطا و انحرافي منزّه بدانيم ؟
مگر نه اين كه هر كس حال و روحيات خود را بهتر مي شناسد ؟ مگر نه اين كه صحابه ، انگيزه ها و حالات خودشان و افراد نسل خودشان را بهتر از ما نمي شناختند ؟ حرف هايي كه ميان آنان ردّ و بدل شده ، بيانگر اعتقاد آنان درباره يكديگر است .
اتهام يكديگر به دروغ و نفاق و فحش و ناسزا از ساده ترين كارهاي رايج ميان آنان

318
بوده است . سعد بن عباده رئيس قبيله خزرج ، سعد بن معاذ را كه رئيس قبيله اوس بود دروغگو مي دانست . عايشه مي گويد : سعد بن عباده بزرگ خزرجيان به سعد بن معاذ گفت : به خدا قسم دروغ مي گويي ! اُسيد بن حضير كه پسرعموي سعد بن معاذ بود به او گفت : به خدا تو دروغ مي گويي ، او را خواهيم كشت ، تو منافقي هستي كه از منافقان دفاع مي كني . دو گروه به جان هم افتادند و نزديك بود كه با هم پيكار كنند ، در حالي كه رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) بر منبر بود و پيوسته آنان را به سكوت و آرامش فرا مي خواند تا آنكه آرام شدند . ( 1 )
از اين نمونه ماجراها ده ها نمونه در كتب صحاح و مسندهاي اهل سنت و كتب تاريخ آمده است . آنچه ذكر شد تنها يك نمونه بود . در بحث هاي آينده نمونه هاي ديگري از سخنان و رفتارهايشان كه گوياي اعتقادشان در باره مخالفان خويش است خواهد آمد . آيا شگفت نيست كه در محضر حضرت رسول ( صلّي الله عليه وآله ) ، يك صحابي صحابي ديگر را به دروغگويي و نفاق نسبت دهد ، در حالي كه هر دو از چهره هاي برجسته انصارند ؟ ولي آنان كه بعدها آمدند ، همه صحابه را به عدالت و تقوا و پارسايي و زهد ستودند ، چه دايه هاي مهربان تر از مادر !

1 . صحيح بخاري : ج3 ، ص245 ؛ كتاب التفسير : ح 4750

319

* ( 6 ) *

قرآن كريم و عدالت صحابه

قرآن كريم در سوره ها و آيه هاي مختلف ، حرف ها و عمل هاي صحابه را به روشني نقد مي كند و در برخي از آيات ، گروهي را مي ستايد . درست نيست كه گروهي را در نظر بگيريم و از گروهي چشم بپوشيم . در اين فصل ، برخي آيات را كه به نقد افعال و آراي آنان پرداخته است بررسي مي كنيم .

الف . خبردادن قرآن از ارتداد گروهي از صحابه

قرآن خبر مي دهد كه ممكن است پس از رحلت پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) گروهي از صحابه مرتد شوند . در جنگ اُحد كه عده اي از مسلمانان كشته شدند و عده اي گريختند ، به نقل ابن كثير شيطان ندا در داد : « محمد كشته شد » . اين سخن در دل عده اي اثر گذاشت و پنداشتند كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) كشته شده است ، سست شدند و از جنگ دست كشيدند . مردي از مهاجران بر مردي از انصار گذشت كه به خون خود آغشته بود . به او گفت : فلاني ، مي داني پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) كشته شد ؟ گفت : اگر هم محمد كشته شده ، پيام خود را ابلاغ كرده است ، شما از دينتان دفاع كنيد . خداوند اين آيه را نازل فرمود :
(وَما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ

320
عَلي أَعْقابِكُمْ . . . ) ( 1 ) ؛
« محمد جز فرستاده نيست ، همچون فرستادگان پيشين . آيا اگر بميرد يا كشته شود ، به عقب و جاهليت بر مي گرديد ؟ »
ابن قيم جوزيه گويد : واقعه اُحد مقدمه و هشداري براي پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) بود و مردم را خبر داد و توبيخ كرد كه اگر پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) بميرد يا كشته شود ، از دين بر مي گردند . ( 2 ) ظاهر ارتداد ، اعم است از ارتداد و برگشتن از دين آن گونه كه برخي منافقان آشكارا مي گفتند و ارتداد از عمل و جهاد و مبارزه با دشمنان و ياري حق و فراموش كردن سفارش پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) .
اين آيه خبر مي دهد كه بازگشت از دين پس از رحلت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، امكان دارد . پس آيا مي توان كساني را كه چنين احتمالي در باره آنان مي رود ، به عدالت كامل كه هم مرز با عصمت است توصيف كرد ؟ از اين روست كه آنان راضي نمي شوند آراء و سخنان صحابه نقد شود !
ب . پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) را در حال سخنراني ترك كردن
در حالي كه پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) خطبه نماز جمعه را مي خواند ، كاروان تجارتي وارد مدينه شد . اصحاب پيامبر به سوي آن شتافتند و جز دوازده نفر كسي با او نماند . پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : سوگند به آنكه جانم در دست اوست ، اگر همه شما رفته بوديد و هيچ كس نمانده بود ، اين وادي براي شما پر از آتش مي شد . آيه 11 سوره جمعه نازل شد : (وَإِذا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَيْها . . . ) .
ابن كثير گويد : خداوند آنچه را مردم انجام دادند و از خطبه روز جمعه به سوي كاروان تجارتي كه به مدينه آمده بود رفتند و پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) را ايستاده گذاشتند ، نكوهش كرده و مي فرمايد ، (وَإِذا رَأَوْا تِجارَةً . . . ) . ديگران نيز اين گونه نقل كرده اند ، همچون

1 . تفسير ابن كثير : ج1 ، ص409 ( آل عمران : 144 ) .
2 . زاد المعاد : ص253

321
ابوالعاليه ، حسن ، زيد بن اسلم و قتاده از تابعين .
ابن حبان پنداشته كه كاروان متعلق به دحية بن خليفه بوده ، كه پيش از آنكه مسلمان شود طبل مي زده . مردم پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) را در حال ايستاده بر منبر رها كرده به طرف آن رفتند ، مگر اندكي از آنان و اين خبر ، صحيح است . امام احمد از ابن ادريس ، از حصين بن سالم از جابر نقل مي كند كه يك بار كاروان به مدينه آمد و رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) در حال خطبه بود ، مردم بيرون رفتند ، مگر دوازده نفر . اين آيه (وَإِذا رَأَوْا . . . ) نازل شد . ( 1 )
آيا كسي كه لهو و داد و ستد را بر ياد خدا مقدم مي دارد و پيامبر را سبك مي شمارد ، داراي آن ملكه نفساني است كه او را از گناهان باز دارد ؟ چگونه داوري مي كنيد ؟

ج . خيانت به سبب آميزش پنهاني

خداوند روزه ماه رمضان را واجب ساخت و آميزش شبانه را بر روزه دار حرام كرد . گروهي از مسلمانان مخفيانه آميزش مي كردند ، در حالي كه بر آنان حرام بود .
ابن كثير گويد : در آغاز اسلام چنان بود كه كسي كه روزه خود را افطار مي كرد ، خوردن و آشاميدن و آميزش تا وقت عشاء براي او حلال بود و اگر پيش از آن مي خوابيد ، هر گاه مي خوابيد ، يا نماز عشاء را مي خواند ، خوردن و آشاميدن و آميزش تا شب آينده بر او حرام بود . بعضي از مسلمانان در ماه رمضان پس از عشاء غذا خوردند و با زنان آميزش كردند كه عمر بن خطاب هم از آنان بود . در اين مورد شكايت نزد رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) آوردند . خدا هم اين آيه را نازل فرمود :
(أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيامِ الرَّفَثُ إِلي نِسائِكُمْ . . . ) ( 2 ) ؛
« آميزش با زنانتان در شبِ روزه داري بر شما حلال شد . آنان پوشش شمايند ، شما هم پوشش آنانيد . خداوند دانست كه شما به خود خيانت مي كنيد ، بر شما

1 . تفسير ابن كثير : ج4 ، ص378 ؛ صحيح بخاري : ج1 ، ص316 ؛ صحيح مسلم : ج2 ، ص590
2 . همان : ج1 ، ص219 ؛ همان : ج4 ، ص1639 ، بقره : 187

322
توبه كرد و از شما گذشت ، اكنون با آنان مي توانيد آميزش كنيد و در پي چيزي باشيد كه خداوند بر شما واجب ساخته است » .
آيا كساني را كه با ارتكاب حرام بر خودشان خيانت كردند ، مي توان عادل و داراي ملكه بازدارنده از گناهان كبيره و اصرار بر صغيره دانست ؟ يا آنكه بيشتر آنان اين ملكه را نداشتند و درجه متوسّطي از ايمان و تقوا داشتند و دنيا دوستي و لذت هاي دنيا گاهي بر آنان غلبه مي كرد .

د . خيانت بعضي از بدريّون

خداوند مي فرمايد :
(وَما كانَ لِنَبِيّ أَنْ يَغُلَّ وَمَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِما غَلَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ ثُمَّ تُوَفّي كُلُّ نَفْس ما كَسَبَتْ وَهُمْ لا يُظْلَمُونَ ) ( 1 ) ؛
« براي پيامبر هرگز روا نيست كه خيانت كند ، و هر كس خيانت كند ، خيانتش را در روز قيامت به همراه مي آورد ، سپس هر كس پاداش آنچه را كرده كامل دريافت مي كند و به آنان ستم نمي شود » .
ابن كثير گويد : آيه در باره يك قطيفه سرخي نازل شد كه در روز بدر گم شد . بعضي از مردم گفتند : شايد پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) آن را برداشته است ! در اين باره زياد حرف زدند . اين آيه (وَما كانَ لِنَبِيّ . . . ) نازل شد و دامن آن حضرت را از هر گونه خيانت در اداي امانت و تقسيم غنيمت پاك دانست ، سپس تأكيد دارد كه برخي از اصحابش خيانت كرده اند . ( 2 )
آيه ، از ميزان خوش گماني و اعتقاد آنان به رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) خبر مي دهد ، تا حدّي كه آن حضرت را به خيانت در امانت و تقسيم اموال متهم نمودند ، سپس بيان مي كند كه بعضي اصحاب خيانت كردند ، آنان كه نسبت به جايگاه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) نادان بودند ، يا آنان كه

1 . آل عمران : 161
2 . تفسير ابن كثير : ج1 ، ص421 ؛ تفسير طبري : ج4 ، ص155 و منابع ديگر .

323
در اموال مسلمانان خيانت كردند ، نمي توانند عادل باشند . اين ، حال بدريّون است ، نه باديه نشينان يا طُلقاء و فرزندانشان و نه منافقين . تا چه رسد به آنان كه پس از ايشان بودند . كسي كه اين آيات و آنچه را پيرامون آنها وارد شده و احاديث و سخنان را بخواند ، سپس باز هم بدون تحقيق بر عدالت همه صحابه اصرار ورزد ، هم به خود ظلم كرده است ، هم به امتِ خود .

هـ . فاسقي فريبكار

قرآن مي فرمايد :
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَة فَتُصْبِحُوا عَلي ما فَعَلْتُمْ نادِمِينَ ) ( 1 ) ؛
« اي كساني كه ايمان آورده ايد ، اگر فاسقي براي شما خبري آورد ، تحقيق كنيد ، مبادا از روي جهالت سراغ قومي برويد ، سپس بر آنچه انجام داده ايد پشيمان شويد » .
خداوند دستور مي دهد در خبر فاسق تحقيق شود و احتياط مراعات گردد ، تا طبق سخن او حكم نشود و در واقعِ امر ، دروغگو يا خطاكار باشد .
ابن كثير گويد : بسياري از مفسّران گفته اند آيه در باره وليد بن عقبه نازل شد ، آنگاه كه پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) براي جمع آوري زكات از بني المصطلق نزد حارث بن ضرار فرستاد كه رئيسشان بود تا زكاتي را كه جمع شده و نزد او بود تحويل بگيرد . چون وليد ، بخشي از راه رفت ، ترسيد و پيش پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) آمد و گفت : يا رسول الله ، حارث به من زكات نداد و مي خواست مرا بكشد . پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) خشمگين شد و گروهي را نزد حارث فرستاد . حارث با همراهانش مي آمدند كه با گروه اعزامي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) روبرو گشتند كه از مدينه خارج شده بودند . به آنان گفتند : اين حارث است . وقتي به هم رسيدند ، حارث پرسيد : به

1 . حجرات : 6

324
كجا اعزام شده ايد ؟ گفتند : به سوي تو . گفت : براي چه ؟ گفتند : پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) وليد بن عقبه را نزد تو فرستاده ، او مي گويد تو زكات نداده اي و مي خواستي او را بكشي .
گفت : قسم به آنكه محمد ( صلّي الله عليه وآله ) را به حق مبعوث كرد ، من هرگز وليد را نديده ام و پيش من نيامده است . حارث وقتي خدمت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) رسيد ، حضرت پرسيد : زكات نداده اي و مي خواستي فرستاده مرا به قتل برساني ؟ گفت : نه به خدا قسم ، من او را نديده ام و پيش من نيامده است . من خودم چون ديدم مأمور دريافت زكات از سوي پيامبرخدا ( صلّي الله عليه وآله ) نيامد ، ترسيدم مبادا خدا و رسول از من خشمگين شوند ، آنگاه اين آيه (إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإ فَتَبَيَّنُوا ) نازل شد . ( 1 )

و . نزاع و تخاصم بر سر غنائم

اصحاب پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) پس از پيروزي بر مشركان در جنگ بدر بر اموال آنان تسلط يافتند و در باره آن به نزاع پرداختند ، تا حدّ درگيري . آنان كه غنائم را جمع آوري كرده بودند ، گفتند : چون ما اين ها را يافته و گرد آورده ايم ، پس كسي در آن ها سهمي ندارد . آنان كه به تعقيب دشمن رفته بودند گفتند : شما از ما سزاوارتر نيستيد . ما بوديم كه دشمن را تعقيب كرده و فراري داديم . آنان كه حلقه حفاظتي دور پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ايجاد كرده بودند گفتند : شما از ما سزاوارتر به اين اموال نيستيد . ما دور پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) را گرفته بوديم ، چون مي ترسيديم دشمن غافلگيرانه بر او حمله كند و سرگرم آن بوديم و به غنائم نرسيديم . اين آيه نازل شد :
(يَسْئَلُونَكَ عَنِ اْلأَنْفالِ قُلِ اْلأَنْفالُ لِلّهِ وَالرَّسُولِ فَاتَّقُوا اللهَ وَأَصْلِحُوا ذاتَ بَيْنِكُمْ وَأَطِيعُوا اللهَ وَرَسُولَهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ ) ( 2 ) ؛
« از تو در باره انفال مي پرسند . بگو انفال از آنِ خدا و رسول است ، پس از خدا

1 . تفسير ابن كثير : ج4 ، ص209
2 . انفال : 1

325
بترسيد و ميان خودتان را اصلاح كنيد و اگر مؤمن هستيد ، از خدا و رسول او فرمانبرداري كنيد » .
ابن كثير گويد : ابواثامه از عباده در باره انفال پرسيد . گفت : آيه در باره ما اصحاب بدر نازل شد ، آنگاه كه در باره انفال اختلاف كرديم و اخلاقمان ناپسند شد ، خدا آن را از ما گرفت و به رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) سپرد ، پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) هم آن را يكسان ميان مسلمانان تقسيم كرد . ( 1 )
در آيه هم اشاراتي به بداخلاقي اصحاب است ، آنجا كه خداوند آنان را موعظه كرده و به سه چيز فرمان مي دهد :
1ـ تقواي الهي در كارها و اصلاح ميان خود و پرهيز از خصومت و مشاجره ، چرا كه آنچه از هدايت و دانش خدا به شما عطا كرده ، بهتر از چيزي است كه به سبب آن خصومت مي كنيد .
2ـ اصلاح ميان خود و ناسزا نگفتن .
3ـ اطاعت از خدا و رسول و مخالفت با پيامبر نداشتن و نهي از مشاجره . ( 2 )
دقت در آياتِ نازل شده در باره آن نزاع كنندگان و رواياتي كه در تفسير اين آيه آمده ، شكّي باقي نمي گذارد كه گروهي از شركت كنندگان در جنگ بدر ، به مرحله ممتازي نرسيده بودند ، بلكه همچون ديگران بودند و بر سر مال و زينت دنيا با هم نزاع مي كردند ، بي آنكه در آن مورد با پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) مشورت كنند و حكم انفال را از او بپرسند . آيا اين نزاع كنندگان بر سر مال دنيا ، مي توانند سرمشق فضيلت و كرامت روح و پاكي جان باشند ؟

ز . شايستگي عذاب بزرگ

سنت جاري در پيامبران گذشته آن بود كه چون با دشمنان جنگيده ، بر آنان پيروز مي شدند ، آنان را نابود مي ساختند ، تا عبرت ديگران گردند و دست از دشمني با خدا و

1 . تفسير ابن كثير : ج2 ، ص283
2 . همان : ص285

326
فرستاده او بردارند و اسير نمي گرفتند ، تا وقتي كه دينشان ميان مردم استقرار يابد ، آنگاه اسير گرفتن مانعي نداشت و پس از آن يا منّت گذاشته آزاد مي كردند ، يا فديه مي گرفتند .
خداوند در آيه ديگري مي فرمايد :
« هرگاه با كافران برخورد كرديد ، گردن بزنيد تا آنجا كه دشمن را درهم بكوبيد ، آنگاه اسيران را محكم ببنديد ، يا منت نهاده آزاد كنيد ، يا در برابر آزادي آنان فديه بگيريد » . ( 1 )
پس اجازه اسير گرفتن داده ، اما پس از قوّت و استقرار يافتن و سامان گرفتن كارها . اما گروهي از صحابه به پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) اصرار مي كردند كه پيش از استقرار در زمين ، اسيراني را كه مي گرفتند عفو كنند و از آنان فديه بگيرند . آيه در باره نكوهش آنان نازل شد و آنان را مستحق عذاب بزرگ دانست ، اما تقدير و اراده خدا را بر عذاب نكردن آنان بيان كرد . ( 2 )
از اين آيات دو نكته استفاده مي شود :

اول :

انگيزه مهم بيشتر آنان يا گروهي از ايشان ، دست يافتن به متاع دنيا بود ، نه آخرت (تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيا وَاللهُ يُرِيدُ الاْخِرَةَ ) . ( 3 )

دوم :

زشتي كار آنان به حدي بود كه شايسته عذاب بودند ، اما خداوند نخواسته بود كه عذابشان كند ( . . . لَوْ لا كِتابٌ مِنَ اللهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمْ فِيما أَخَذْتُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ ) . ( 4 ) اين عذاب بزرگ ، گوياي گناه بزرگي است كه مرتكب شده و به خاطر آن مستحق عذاب شده بودند . آيا ممكن است كسي كه به جاي آخرت ، دنبال متاع دنيا باشد و مستحق عذاب گردد ، داراي آن ملكه نفساني باشد كه او را از ارتكاب كبائر و اصرار بر صغائر باز دارد ؟ هرگز !

1 . (فَإِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقابِ . . . ) ( محمد : 4 ) .
2 . ( . . . لَوْ لا كِتابٌ مِنَ اللهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمْ فِيما أَخَذْتُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ ) ( انفال : 67 ـ 68 ) .
3 . انفال : 67
4 . همان : 68

327

ح . فرار از جنگ

در جنگ احد ، اوضاع بر ضد مسلمانان آشفته گشت ، چرا كه فرمان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) را مخالفت كردند و به طمع غنيمت ، موقعيت خود را بر تنگه احد رها كردند و دچار هزيمتي شدند كه در كتب سيره و تاريخ آمده است . آنان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) را در ميدان نبرد تنها گذاشتند و جز تني چند از صحابه ، همراه آن حضرت نماندند و هر چه پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) آنان را به بازگشت به ميدان و ياري فراخواند ، در آن لحظات دشوار او را رها كرده به كوه ها پناه بردند تا از آسيب دشمن مصون بمانند . قرآن كريم از اين فرار زشت ياد مي كند : (إِذْ تُصْعِدُونَ وَلا تَلْوُونَ عَلي أَحَد . . . ) ( 1 ) .
خطاب اين آيه به كساني است كه در روز اُحد گريختند و ترس آنان از مشركين و فرارشان از جبهه را توصيف مي كند كه به كسي توجه نداشتند و دعوت هاي پيامبر را اجابت نكردند ، در حالي كه رسول خدا از پشت سر آنان را صدا مي زد : « بندگان خدا ! نزد من آييد ، منم پيامبر خدا » ، با اين حال ، كسي از فراريان پاسخش نداد .
آيه تفرقه و گريز آنان را توصيف مي كند كه برخي نزديك پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) بودند و بعضي دورتر ، ولي هيچ كدامشان دعوت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) را اجابت نكردند و آن حضرت را در ميان انبوه مشركان رها كردند و توجهي به اين كه پيامبر كشته ، اسير يا مجروح شود نداشتند .
البته گروهي هم بودند كه پيرامون حضرت ماندند و شرّ دشمنان را دفع كردند ، همانان كه خداوند از آنان با تعبير (سَيَجْزِي اللهُ الشّاكِرِينَ ) ( 2 ) ياد مي كند . سپس خداوند ، پشت كردن به جبهه و فرارشان از جهاد را لغزشي مي داند كه با فتنه شيطان پيش آمد : (إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطانُ بِبَعْضِ ما كَسَبُوا ) ( 3 ) ؛ « آنان منافق نبودند ، چرا كه منافق بخشوده نمي شود و آنان را خدا بخشود ، بلكه از اصحابِ عادل بودند » !

1 . آل عمران : 153
2 . همان : 144
3 . همان : 155

328
ط . نسبت فريب به خدا و پيامبر ( صلّي الله عليه وآله )
نبرد احزاب ، از جنگ هاي مشهور در اسلام است . مشركان و يهود براي شكست اسلام همدست شدند و ده هزار مسلّح بودند كه مدينه را محاصره كردند . مسلمانان براي جلوگيري از هجوم دشمن ، دور مدينه خندق كندند و محاصره حدود يك ماه طول كشيد . در اين جنگ ، اصحاب پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) امتحان سختي شدند و استوار و متزلزل از هم باز شناخته گشتند . اصحاب پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) دو گروه بودند :
يك گروه مؤمناني بودند با شعار (هذا ما وَعَدَنَا اللهُ وَرَسُولُهُ . . . ) ( 1 ) كه وعده هاي خدا را راست مي دانستند و بر ايمان و تسليم آنان افزوده شد .
گروه ديگر منافقان و بيماردلان بودند و شعارشان اين بود كه : خدا و پيامبر به ما وعده دورغ داده است (ما وَعَدَنَا اللهُ وَرَسُولُهُ إِلاّ غُرُوراً ) ( 2 ) .
مؤمنان سست ايمان مي پنداشتند كه خداوند به آنان وعده دروغ داده است . آيا آنان را مي توان عادل و پاك دانست ؟ البته آنان غير از منافقاني بودند كه اظهار مسلماني مي كردند ، ولي در دل ، كافر بودند ، به دليل اين كه در آيه ، بيماردلان را عطف به منافقان مي كند .
كسي كه در آيات مربوط به غزوه احزاب دقت كند ، در مي يابد كه بسياري از صحابه در برابر آن سيل بنيان كن ، تا چه حدّ مقاومت كردند ! بسياري از آنان از پبامبر ( صلّي الله عليه وآله ) اجازه مي خواستند كه به بهانه اين كه خانه هايشان بي حفاظ است به مدينه برگردند ، خداوند مي فرمايد : خانه هايشان بي حفاظ نيست ، بلكه مي خواهند فرار كنند ، با اين كه با خدا عهد بسته بودند كه نگريزند و عهد خدا مورد سؤال خواهد بود . ( 3 )

1 . احزاب : 22
2 . همان : 12
3 . (وَما هِيَ بِعَوْرَة إِنْ يُرِيدُونَ إِلاّ فِراراً . . . ) ( همان : 13 ) .

329

ي . منافقان نفوذي در بين صحابه

از وقتي كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) به مدينه آمد ، نفاق ميان صحابه شيوع يافت . قرآن كريم بر مجموعه اي از منافقان تأكيد كرده ، انگيزه هاي آنان و صفاتشان را برملا ساخت و در سوره هاي بقره ، آل عمران ، مائده ، توبه ، عنكبوت ، احزاب ، محمد ، فتح ، حديد ، مجادله ، حشر و منافقون آنان را تهديد كرد .
اين دلالت مي كند كه منافقان گروه مهمي در جامعه اسلامي بودند ، برخي به نام نفاق شناخته مي شدند ، برخي با عنوان دروغ و كساني هم ناشناخته بودند ، چون نقاب ايمان و علاقه به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) بر چهره زده بودند . اگر منافقان گروه اندك و بي اهميتي بودند ، قرآن كريم تا اين اندازه به آنان نمي پرداخت . گروهي از محققان در باره نفاق و منافقين كتاب نوشته اند و برخي آيات مربوط به آنان را شمرده اند كه تا حدود يك دهم قرآن مي شود .
با اين حال ، آيا مي توان همه اصحاب پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) را عادل دانست ؟
آري ، منافقان جزء اصحاب نبودند ، بلكه خود را لا به لاي صحابه پنهان كرده بودند و چه بسا يك صحابي صادق با يك منافق اشتباه مي شد و منافق و مؤمن شناخته نمي شدند ، حتي گاهي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) بعضي از آنان را نمي شناخت . خداوند مي فرمايد :
« برخي از اهل مدينه به نفاق پاي بندند كه تو آنان را نمي شناسي و ما مي شناسيمشان » ؛ (وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَي النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ ) ( 1 ) .
اين نكته سبب مي شود كه يك پژوهشگر ، وقتي مي خواهد بر اساس گفته هاي صحابه فتوا دهد ، حال آن صحابي را بررسي كند و منافق را از غير منافق بازشناسد . اگر حال و وضع ، مشتبه شود ، قول و روايت آن فرد مشكوك حجت نخواهد بود .

1 . توبه : 101

330
اين ها ، برخي از داوري هاي قرآن در باره صحابه بود و هرگز در پي استقصا و شمارش كامل نيستيم و گروه هايي از صحابه كه عدالت نداشتند ، بيش از آنند كه ياد كرديم ( 1 ) و تفصيل بيش از اين مناسب اين كتاب نيست .

1 . از قبيل سمّاعون ( توبه : 45 ـ 47 ) ؛ آميزندگان كار نيك و بد ( توبه : 102 ) ؛ تسليم شدگان غيرمؤمن ( حجرات : 14 ) .

331

* ( 7 ) *

سنت نبوي و عدالت صحابه

عدالت صحابه را در پرتو قرآن كريم بررسي كرده ، به اين نتيجه رسيديم كه صحابه نيز همچون تابعين اند ميان آنان عادل و فاسق و نيك و بد وجود دارد ، به بركت وجود بعضي باران مي بارد و برخي پايين تر از اينند . خوشبختانه سنت نبوي نيز اين موضع را تأييد مي كند ، به اقتضاي موقعيت شماري اندك را ياد مي كنيم .

الف . سردسته گروه تبهكار

مسلم از ابوسعيد نقل مي كند : كسي كه بهتر از من است ـ يعني ابوقتاده ـ مرا خبر داد كه رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) در نبرد خندق ، وقتي عمار ياسر مشغول كندن خندق بود ، دست بر سر او مي كشيد و مي فرمود : بيچاره اي پسر سميه ! گروه تجاوزگر تو را مي كشند . ( 1 )
بخاري نيز از ابوسعيد روايت كرده است : ما يك خشت يك خشت مي برديم و عمار ، دوتا دوتا . پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) او را ديد ، خاك از او مي تكاند و مي فرمود : بيچاره عمار ! آنان را به بهشت فرا مي خواند و آنان او را به دوزخ فرا مي خوانند .
حُميدي گويد : در اين حديث ، افزوده مشهوري است كه بخاري آن را از طريق اين

1 . جامع الأصول : ج9 ، ص42 ، شماره 6580

332
حديث نقل نكرده است ، شايد به او نرسيده ، يا به خاطر غرضي آن را حذف كرده است . ابوبكر برقاني و ابوبكر اسماعيلي قبل از او آن را نقل كرده اند و به نظر اين دو ، حديث چنين است كه رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : بيچاره عمار ، گروه تجاوزگر او را مي كشند ، او آنان را به بهشت فرا مي خواند و آنان او را به دوزخ دعوت مي كنند . ( 1 )
حُميدي انگيزه بخاري را برملا ساخته است كه چه بسا با حديث بازي مي كند و براي هدف خاصّي بخشي از آن را حذف مي كند ، وي اين جمله را « گروه تجاوزگر او را مي كشند » حذف كرده ، تا معاويه را تبرئه و كارهاي او را توجيه كند .
از معتقدان به عدالت صحابه مي پرسيم : آن گروه تجاوزگري كه عمار را كشتند چه كساني بودند ؟ آيا در ميان آنان كساني از صحابه بودند كه موضع اين گروه را تأييد كنند ؟ ! بي شك ، معاويه سردسته اين گروه تجاوزگر بود و عمرو عاص هم وزير او در جنگ بود و پيروزي معاويه در جنگ صفين ، مرهون نيرنگ عمرو عاص بود . در ميان آن گروه تجاوزگر هم از صحابه كساني همچون نعمان بن بشير انصاري ، عُقبة بن عامر جهني و يسار بن سبع جهني و ديگران بودند .
ب . نافرماني نسبت به فرمان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) براي آوردن قلم و دوات
به نقل صحاح ، پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) دستور داد قلم و دواتي بياورند تا نوشته اي بنويسد كه پس از او هرگز گمراه نشوند . برخي از حاضران مانع اجراي اين دستور شدند . بخاري در چند جا از صحيح خود آن را نقل كرده است . از جمله از ابن عباس نقل مي كند :
چون بيماري پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) شدت يافت ، فرمود : « كاغذي بياوريد تا چيزي برايتان بنويسم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد . »
عمر گفت : درد و بيماري بر پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) چيره گشته ، كتاب خدا نزد ماست و براي ما بس است . اختلاف و گفتگو زياد شد .

1 . جامع الاصول : ج9 ، ص44 ، شماره 6583

333
حضرت فرمود : « از پيش من برخيزيد ، سزاوار نيست نزد من نزاع كنيد . »
ابن عباس در حالي كه بيرون مي رفت ، مي گفت : همه مصيبت آن بود كه نگذاشتند پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) آنچه را مي خواست بنويسد . ( 1 )
سعيد بن جبير نيز از ابن عباس نقل كرده كه گفت : روز پنج شنبه ، و چيست روز پنج شنبه ؟ سپس گريست ، تا حدّي كه اشكش زمين را خيس كرد و گفت : روز پنج شنبه بيماري پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) شدّت يافت . فرمود : « كاغذي بياوريد تا چيزي برايتان بنويسم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد . » حاضران به نزاع پرداختند ، در حالي كه سزاوار نيست در محضر پيامبر نزاع كنند و گفتند : رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) هذيان مي گويد ! فرمود : مرا واگذاريد ، حالتي كه من دارم بهتر از چيزي است كه شما مرا به آن مي خوانيد . ( 2 )
در اينجا نكته اي است كه خواننده بايد به آن توجه كند و آن اينكه كار پيامبر را ( درخواست كاغذ و قلم ) در صورت اول به غلبه بيماري نسبت داده شده و از گوينده سخن يعني عمر ياد شده است و در نقل دوم كه نسبت هذيان گويي به پيامبر خداست ، اسم گوينده را نياورده اند و به جاي كلمه « عمر » ، لفظِ « گفتند » آمده است و چون نقل او سبك تر و كم اهميت تر از دومي است ، آنجا نام گوينده را آورده اند ، در حالي كه گوينده سخن در همه نقل ها يكي است . در جاي ديگر مطلب را به صورت ديگر نقل كرده و گفته است : بيماري پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) شدت يافت و فرمود : استخواني بياوريد تا بر آن نوشته اي براي شما بنويسم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد . نزد او نزاع كردند ، در حالي كه سزاوار نيست نزد پيامبر نزاع كنند . آنگاه گفتند : چه شده كه هذيان مي گويد ؟ فرمود : مرا واگذاريد ، آنچه من در آن هستم ، بهتر از چيزي است كه مرا به آن فرا مي خوانيد . ( 3 )
نقل چهارمي است كه : بعضي گفتند : بيماري بر پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) غلبه كرده است ، قرآن نزد شماست ، قرآن براي ما بس است ( حسبنا كتاب الله ) . اهل خانه اختلاف و نزاع كردند .

1 . صحيح بخاري : ج1 ، ص38 ، شماره 114
2 . همان : ج2 ، ص287 ، شماره 3053
3 . همان : ص321 ، شماره 3168

334
بعضي مي گفتند : كاغذ و قلم بياوريد كه نوشته اي برايتان بنويسد تا پس از آن گمراه نشويد ، برخي هم حرف هاي ديگري مي گفتند . چون بيهوده گويي ها و اختلاف زياد شد ، پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : برخيزيد . ( 1 )
شما را به خدا ، آيا كسي كه با فرمان الزام آور پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) مخالفت كند و سخن حضرت را بر غلبه بيماري يا هذيان حمل كند ، مي تواند صاحب ملكه اي باشد كه او را از ارتكاب حرام ها باز دارد ؟ اين حرف ها كجا و توصيف پيامبر از زبان خدا كجا كه در قرآن كريم مي فرمايد :
(ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوي إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْيٌ يُوحي ) ؛ ( 2 )
« از روي هوس سخن نمي گويد ، بلكه كلام او وحي الهي است » .
آن صحابي چگونه مي گويد قرآن براي ما بس است ؟ اگر اين سخنِ درستي باشد ، پس چرا مسلمانان صحاح و سنن و مسانيد ( كتاب هاي حديثي ) نوشتند ؟
ج . بازگشت به قهقرا پس از رحلت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله )
1ـ بخاري از ابوحازم نقل مي كند كه گويد : شنيدم سهل بن سعد مي گفت : از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) شنيدم كه مي فرمود : من پيشتر از شما بر حوض كوثر وارد مي شوم . هركس بر آن وارد شود از آن مي نوشد و هر كه از آن بنوشد پس از آن هرگز تشنه نخواهد شد . گروه هايي بر من وارد مي شوند كه آنان را مي شناسم ، آنان هم مرا مي شناسند ، سپس ميان من و آنان فاصله مي افتد .
ابوحازم گويد : من كه اين سخن را نقل مي كردم ، نعمان بن ابي عيّاش هم شنيد و گفت : آيا از سهل اينگونه شنيدي ؟ گفتم : آري ، گفت : من هم گواهي مي دهم كه اين را از ابوسعيد خدري شنيدم ، با اين اضافه كه : پيامبر گويد : آيا از منند . گفته مي شود : نمي داني

1 . صحيح بخاري : ج3 ، ص132 ، شماره 4432 ؛ و نيز : ج4 ، ص10 ، شماره 5669 و 7366
2 . النجم : 3ـ4

335
پس از تو چه تغييراتي دادند ! پس مي گويم : دور باد آنان كه پس از من تبديل كردند . ( 1 )
2ـ بخاري از مغيره نقل مي كند : از ابووائل شنيدم ، از عبدالله ، از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) كه فرمود : من پيش از شما بر حوض وارد مي شوم ، برخي از مردان شما از آن جلوگيري مي شوند ، سپس نزد من دچار آشفتگي مي گردند . مي گويم : خدايا اينان اصحاب منند . گفته شود : نمي داني پس از تو چه بدعت ها پديد آوردند . ( 2 )
3ـ بخاري از انس از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) نقل مي كند كه فرمود : گروهي از اصحابم را از ورود به حوض كوثر باز مي دارند . تا آنكه من آنان را بشناسم و نزد من آشفته مي شوند . من مي گويم : آيا اصحاب مرا مانع مي شوند ؟ گويند : نمي داني پس از تو چه كردند ! ( 3 )
4ـ بخاري از سهل بن سعد از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) نقل مي كند كه فرمود : من پيش از شما بر حوض وارد مي شوم . هر كه بر من بگذرد مي نوشد و هر كه نوشيد ، هرگز تشنه نمي شود . گروهي را هم جلوگيري مي كنند كه آنان را مي شناسم ، آنان هم مرا مي شناسند و ميان من و آنان فاصله مي افكنند . ( 4 )
5ـ بخاري از ابوهريره نقل مي كند كه رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : گروهي از اصحابم روز قيامت بر منوارد مي شوند وآنان را از حوض كوثر محروم مي كنند و من مي گويم : خدايا ، اصحابم ! مي گويد : تو نمي داني پس از تو چه كردند ، آنان به جاهليت و به عقب برگشتند . ( 5 )
6ـ بخاري از ابو مسيب از اصحاب پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) نقل مي كند كه رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : مرداني از اصحابم كنار حوض كوثر بر من وارد مي شوند ، اما آنان را جلوگيري مي كنند . مي گويم : خدايا اصحابم ! مي گويد : نمي داني پس از تو چه كردند ، آنان به عقب و قهقرا برگشتند . ( 6 )

1 . صحيح بخاري : ج4 ، ص355 ، شماره 7050 و 7051
2 . همان : ص227 ، شماره 6576
3 . همان : ص228 ، شماره 6582
4 . همان ، شماره 6583
5 . همان : شماره 6585
6 . همان : شماره 6586

336
7ـ بخاري از ابن عباس در ضمن حديثي نقل مي كند : . . . سپس گروهي از اصحابم را به چپ و راست مي برند ، مي گويم : اصحاب من ، گفته مي شود : آنان از لحظه اي كه از ايشان جدا شدي به عقب برگشتند و من سخني را مي گويم كه بنده صالح ، حضرت عيسي گفت :
(وَكُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً ما دُمْتُ فِيهِمْ . . . الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ ) ( 1 ) ؛
« خدايا ! تا زماني كه من در ميان آنان بودم ، مراقب و گواهشان بودم ، ولي هنگامي كه مرا از ميانشان برگرفتي ، تو خودت مراقب آنان بودي و تو بر هر چيز گواهي ، اگر عذابشان كني ، آنان بنده تو هستند و اگر آنان را ببخشايي ، همانا تو قدرتمند و حكيمي . »
8ـ بخاري از علاء بن مسيب نقل مي كند : براء بن عازب را ديدم ، گفتم : خوش به حالت كه با پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) مصاحبت داشتي وزير درخت با او بيعت كردي . گفت : اي برادرزاده ! نمي داني پس از او چه ها كرديم ! ( 2 )
9ـ ابن ابي شيبه از ابي بكره نقل مي كند كه پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : مرداني از اصحابم كه مرا ديده اند ، در كنار حوض بر من وارد مي شوند ، تا اينكه وقتي نزد من مي آيند ، جلو آنان را مي گيرند و آشفته حال مي شوند . من مي گويم : خدايا اصحابم ! گفته مي شود : نمي داني پس از تو چه كردند ! ( 3 )
10ـ مسلم از اسماء دختر ابي بكر نقل مي كند كه پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : من كنار حوض ، به كساني از شما كه بر من وارد مي شوند مي نگرم ، جلوي ورود كساني را مي گيرند . مي گويم : پروردگارا ، اينان از من و از امت منند . گفته مي شود : آيا نمي داني پس از تو چه كردند ؟ به خدا پس از تو چيزي نگذشت كه به عقب و جاهليت برگشتند .

1 . مائده : 117 ـ 118 ؛ صحيح بخاري : ج2 ، ص402 بخش احاديث الانبياء ، شماره 3447
2 . صحيح بخاري : ج3 ، ص64 ؛ كتاب المغازي ، شماره 4170
3 . مصنف ابن ابي شيبه : كتاب الفضائل ، شماره 35 ؛ مسند احمد : ج5 ، ص48

337
گويد : ابن ابي مليكه مي گفت : پروردگارا پناه بر تو كه به عقب برگرديم و از دين خود منحرف شويم . ( 1 )
سند اين روايات ، به كساني همچون : سهل بن سعد ، ابووائل ، انس بن مالك ، ابوهريره ، ابن مسيب ، براء بن عازب ، ابي بكره و اسماء دختر ابوبكر مي رسد و ما تنها به آنچه بخاري نقل كرده بسنده كرديم . اينها را مسلم و ديگران هم آورده اند . چه مي پنداري درباره حديثي كه بخاري روايت مي كند و در بخشِ « فِتَن » و « باب الحوض » برخي از آنها را نقل مي كند .
ناچار بايد در دو مورد سخن گفت :

اول :

كساني كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) از ارتداد آنان پس از رحلت خود خبر داده ، كيستند ؟

دوم :

مقصود از ارتدادشان چيست ؟

اما نخست :

قرائن قطعي دلالت مي كند كه مقصود ، بعضي از اصحابند كه با او زيسته اند و آن حضرت آنان را مي شناخته ، آنان هم او را مي شناخته اند و مدتي با او بوده اند و آنان جز گروهي از اصحاب او نبوده اند . دليل اين سخن ، كلماتي است كه در متون اين روايات آمده است ، از قبيل :
1ـ اقوامي بر من وارد خواهند شد كه مي شناسمشان ، آنان هم مرا مي شناسند ( شماره 1 ) .
2ـ من پيش از شما بر حوض وارد مي شوم و مرداني از شما بالا برده مي شوند ( شماره 2 ) .
3ـ تا آن كه آنان را بشناسم و نزد من آشفته مي شوند ( شماره 3 ) .
4ـ مي گويم : پروردگارا ، اصحابم ( شماره 3 ، 5 ، 6 )
5ـ تشبيه آنان به اصحاب حضرت عيسي و استشهاد به آيه (وَكُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً ) ( 2 ) كه صراحت دارد كه مقصود ، كساني است كه معاصر پيامبر بودند ( شماره 7 ) .

1 . شرح صحيح مسلم ، نووي : ج15 ، ص61 ، شماره 2293
2 . مائده : 117

338
6ـ گواهي براء بن عازب كه صحابه پس از رحلت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، كارهايي كردند ( شماره 8 ) .
7ـ توصيف پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) از آنان با تعبير « از كساني كه با من مصاحبت داشته و مرا ديده » ( شماره 9 ) .
8ـ پناه جويي ابن ابي مليكه به خدا از اينكه به جاهليت برگردد ، كه دلالت مي كند كه مقصود از آنان ، صحابه اند ( شماره 10 )
وقتي از نشانه هاي آنان اين باشد كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) را مي شناختند و پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) هم آنان را مي شناخت و ايشان از مردان زمان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) بودند نه از نسل هاي آينده ، پس آنان اصحاب آن حضرت بوده اند كه در عصر رسالت با او زيسته اند و شايسته اين بوده اند كه رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) هنگام استغاثه به درگاه خدا فرمود : پروردگارا ، اصحابم !
گمان نمي كنم اگر كسي اين روايات را به نحو مستقل بررسي كند ، در ذهنش خطور كند كه مقصود از آنان كه به گذشته خود برگشتند ، امتي باشند كه پس از او آمدند و در نسل هايي دورتر از عصر پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) زيستند كه از آن حضرت اثري نبود ، چون اگر مقصود آنان بودند ، كي با پيامبر زيستند و او را شناختند و او هم آنان را شناخت ؟ و كي با او بودند و مصاحبت داشتند و « مرداني از شما » بر آنان تطبيق مي كرد ؟
اين ستم بر حقيقت است كه گفته شود همه امت اصحاب پيامبرند ، همچنان كه نمي توان گفت همه مقلدان شافعي اصحاب اويند . اين تفسير و تعبير درست نيست ، اصحاب شافعي كساني اند كه به دست او تربيت يافتند و پيرامون او بودند و از دانش او بهره بردند . اما آنان كه پس از وي آمدند و هرگز او را نديدند ، آنان پيروان اويند نه اصحابش . اگر هم به آنان اصحاب گفته شود ، كاربردي مجازي است نه حقيقي .
درباره پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) نيز چنين است . صحابه آنانند كه مدتي با پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) بوده يا او را ديده و مسلمان شده بودند ، يا تعريفات ديگري كه در مورد صحابه آمده است . ( 1 ) اين

1 . اسد الغابه : ج1 ، ص11 ـ 12

339
مورد هم مثل موارد ديگري است كه در آن كلمه صحابه نقل شده است ، مثل آنچه از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) روايت شده كه فرمود : « اصحاب مرا دشنام ندهيد » يا « اصحاب من همچون ستارگانند » و . . . كه مراد از همه اينها همان معناي مصطلح است . شماري از دانشمندان رجال ، كتاب هايي درباره صحابه تأليف كرده اند . همچون « استيعاب » ابن عبدالبرّ ، « الإصابة في تمييز الصحابه » ابن حجر و . . موارد ديگر كه كلمه صحابه را به كار برده اند و مقصودشان كساني بوده كه با پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) بوده و زيسته اند .
از تعابير روايات نقل شده مثل ( نمي داني پس از تو چه كردند و . . . ) بر مي آيد كه آنان با پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) بوده اند ، اما پس از پيامبر و با فاصله اندكي اين جرايم را مرتكب شده اند ، در حالي كه از آنان كه خورشيد رسالت را ديده و از فروغ آن بهره مند شده بودند ، انتظار بود كه از دين و شريعت او پيروي كنند و سرمويي از راه او برنگردند ، اما متأسفانه به عقب و جاهليت برگشتند .
اينها همه درباره نكته اول بود ، يعني اينكه آن مرتدان و تغيير يافتگان چه كساني بودند .

اما نكته دوم :

آيا مقصود از ارتداد ، خروج از دين است ، يا اعم از خروج از دين يا رفتار برخلاف سفارش پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) در موارد متعدد است ؟ شايد مقصود ، دومي باشد ، چرا كه آن حضرت مردم را به ثقلين ( قرآن و عترت ) و اهل بيت خود سفارش كرده بود ، اما آنان با وصيت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) مخالفت كردند ، همچنان كه در بسياري از احكام نيز مخالفت كرده اند كه در جاي خود ذكر شده است . آنان اجتهاد خود را بر نصّ و مصلحتِ پنداري را بر فرمان آن حضرت مقدم داشتند و بدين گونه بدعت هايي در دين او پديد آوردند كه هيچ ريشه اي در قرآن و سنت نداشت .

340

* ( 8 ) *

موضع پيامبر

( صلّي الله عليه وآله )

نسبت به صحابه ناشايست

موضع پيامبر نسبت به صحابه ناشايست

رواياتي كه گذشت ، از شخص خاصي نام نبرده بود . رواياتي هم هست كه برخي از صحابه را نام مي برد كه همراه خوبي براي حضرت نبودند و بدعاقبت شدند و از كارهاي بد آنان خبر مي دهد . چند نمونه اندك از آن بسيار را مي آوريم :

الف . همه آمرزيده اند مگر . . .

جابر بن عبدالله مي گويد : رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : هر كس از تپه مُرار بالا رود از او آمرزيده است ، آنچه كه از بني اسرائيل آمرزيده شد ، گويد : اولين گروهي كه از آن صعود كرد ، گروه ما خزرجيان بود ، سپس مردم ديگر در پي آمدند . رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : « همه شمابخشوده شده ايد ، مگر صاحب آن شتر سرخ » . پيش او رفتيم و گفتيم بيا تا پيامبرخدا ( صلّي الله عليه وآله ) درباره تو آمرزش بطلبد . گفت : به خدا قسم اگر گمشده ام را پيدا كنم برايم محبوب تر است از اينكه رفيق شما ( پيامبر ) برايم آمرزش بخواهد ! واو دنبال گمشده اش مي گشت . ( 1 )
گرچه مسلم اين را در بخش صفات منافقين از كتاب خود آورده ، ولي دليلي وجود ندارد كه او از منافقان باشد ، بلكه از سست ايمانان يا بيمار دلان يا گوش به دشمن سپردگان بود ، يا از گروه هاي ديگري كه در صحابه پيامبر فراوان بودند ، شارحان گفته اند

1 . صحيح مسلم : ج8 ، ص123 ، صفات و احكام منافقين .

341
كه نام او جدّ بن قيس انصاري بود .
مسلم پس از اين حديث ، از انس بن مالك نقل كرده كه گفت : مردي از بني نجار كه از ما بود و سوره بقره و آل عمران را هم خوانده بود و كاتب پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) هم بود ، فرار كرد و به اهل كتاب پيوست ، به او مقامي دادند و مي گفتند كه او كاتبِ محمد بوده است و برايشان اعجاب آور بود . . .

ب . خدايا از كرده خالد به درگاه تو برائت مي جويم

بخاري از سالم از پدرش نقل مي كند : پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) ، خالد بن وليد را به سوي بني خزيمه فرستاد . او هم آنان را به اسلام فراخواند اما خوب نتوانستند بگويند « اسلمنا » ( مسلمان شديم ) و به جاي آن « صبأنا » مي گفتند ، خالد هم شروع كرد به كشتن و اسير گرفتن آنان و به هر يك از ما اسيري را سپرد . روزي هم به ما دستور داد كه هركس اسير خود را بكشد . گفتم : به خدا اسيرم را نمي كشم و ياران من نيز اسير خود را نمي كشند . تا آنكه به حضور پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) رسيديم و ماجرا را گفتيم . رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) دست خود را بلند كرد و دوبار فرمود : « خدايا ، من از آنچه خالد انجام داده ، به پيشگاه تو برائت مي جويم » . ( 1 )
تازه اين شمشير اسلام و قهرمان اسلام است كه بي گناهان را يكي پس از ديگري مي كشد ، پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) هم از جنايت او بيزاري مي جويد . ولي همو پس از رحلت حضرت رسول ( صلّي الله عليه وآله ) ، مردي نيكوكار و تيغِ بي نيام پيامبر به شمار مي آيد . هرچند مالك بن نويره را كشته و با زن او زنا كرده باشد . حال ديگران روشن است !

ج . پيشگويي از سرانجام ذوالخويصره

بخاري از ابوسعيد خدري نقل مي كند : در حضور پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) بوديم و او چيزي را تقسيم مي كرد . ذوالخويصره كه مردي از بني تميم بود آمد و گفت : يا رسول الله ، عدالت كن . فرمود : واي بر تو ، اگر من به عدالت رفتار نكنم پس دادگر كيست ؟ اگر به عدل

1 . صحيح بخاري ، كتاب المغازي ، بخش اعزام خالد بن وليد به سوي بني خزيمه ، حديث 4339

342
رفتار نكنم ، دچار زيان و خسران شده ام . عمر گفت : يا رسول الله ، اجازه بده گردنش را بزنم . پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : او را واگذار . او را ياراني است كه هر يك از شما نماز و روزه اش را در برابر نماز و روزه آنان ناچيز مي شمارد . آنان قرآن مي خوانند ، ليكن قرآن از حنجره آنان فراتر نمي رود . از دين بيرون خواهند رفت ، آنگونه كه تير از كمان مي جهد . ( 1 )

د . در تو شُعبه اي از كفر است

ابوهريره ، مردي را در مورد وضع مادرش در جاهليت دشنام داد . آن مرد نزد پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) از ابوهريره شكايت و دادخواهي كرد . حضرت رسول ( صلّي الله عليه وآله ) به ابوهريره فرمود : در تو شعبه اي از كفر است . ابوهريره هم قسم خورد كه از آن پس مسلماني را دشنام ندهد . ( 2 )
هـ . نماز نخواندن پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) بر يكي از صحابه
زيدبن خالد جهني نقل مي كند : مردي از اصحاب پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) در روز نبرد حنين يا خيبردرگذشت . پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) بر او نماز نخواند ، چرا كه در راه خدا خيانت و سرقت كرده بود ، متاع اورا گشتند ، يكي از خر مهره هاي يهود را كه دو درهم نمي ارزيد در آن يافتند . ( 3 )
و . خبر دادن پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) از فرجام سياه بعضي صحابه
ابوهريره نقل مي كند ، در نبرد خيبر حضور داشتيم . پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) به مردي از همراهانش كه ادعاي مسلماني داشت فرمود : « او اهل دوزخ است » . چون جنگ درگرفت ، آن مرد سرسختانه مي جنگيد و زخم بسيار برداشت ، تا آنجا كه بعضي به ترديد افتادند . او كه از سوزش زخم مي ناليد ، دست برد و از تيردان خود تيرهايي درآورد و با همان ها خود

1 . صحيح بخاري ، ج4 ، ص179 ؛ باب علامات نبوت در اسلام ، بحار الأنوار ج33 ، ص335 ، حديث 579
2 . مجمع الزوايد : ج8 ، ص86 . كتاب الأدب .
3 . مستدرك حاكم : ج2 ، ص127 ؛ مسند احمد : ج4 ، ص114

343
را كشت . مرداني از مسلمانان هيجان زده گفتند : يا رسول الله ، سخن تو درست از آب درآمد ، فلاني خودكشي كرد . پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود :
« فلاني ، برخيز و اعلام كن كه جز مؤمن كسي وارد بهشت نمي شود ، خداوند همواره اين دين را به وسيله مرد فاجر تأييد مي كند » . ( 1 )

ز . خلوت صحابي با يك زن

ابن كثير در تفسير آيه (إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ ) ( 2 ) نقل مي كند كه امام ابوجعفر با سند خود از كعب بن عمرو انصاري چنين روايت مي كند :
زني نزد من آمد تا با يك درهم از من خرما بخرد . گفتم : در خانه خرمايي بهتر از اين هست . وارد خانه شد . دلم هوس كرد و او را بوسيدم . نزد عمر رفته حكم آن را پرسيدم . گفت : از خدا بترس و اين را پوشيده دار و به كسي مگو . نتوانستم صبر كنم . پيش ابوبكر رفته و پرسيدم . او نيز گفت : از خدا بترس و اين را پوشيده نگه دار و به كسي مگو . بازهم نتوانستم خويشتن داري كنم ، نزد پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) رفتم و به او خبر دادم . فرمود : « آيا در نبودِ مردي كه در راه خدا به جهاد رفته ، با خانواده اش چنين مي كني ؟ » پنداشتم كه من از اهل آتشم و آرزو كردم كاش آن لحظه مسلمان شده بودم . پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) مدتي سرش را پايين انداخته بود ، جبرئيل نازل شد ، آنگاه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) اين آيه را بر من تلاوت فرمود : (وَأَقِمِ الصَّلاةَ طَرَفَيِ النَّهارِ وَزُلَفاً مِنَ اللَّيْلِ إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ ذلِكَ ذِكْري لِلذّاكِرِينَ ) ( 3 ) ( دو طرف روز نماز به پادار و نيز بخشي از شب ، همانا نيكي ها گناهان را از بين مي برد ، اين ياد و پندي براي يادآوران است ) . كسي گفت : يا رسول الله ، اين براي اوست يا براي همه ؟ فرمود : براي همه مردم است . ( 4 )

1 . صحيح بخاري ، ج3 ، ص73 ، شماره 4203
2 . هود : 114
3 . همان .
4 . تفسير ابن كثير : ج2 ، ص463

344

ح . يك صحابي ميان دو پاي يك زن

عبد الرزاق از يحيي بن جعده نقل مي كند : مردي از اصحاب پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) از زني ياد كرد ، در حالي كه همراه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) نشسته بود . سپس از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) براي كاري اجازه خواست ، پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) هم اجازه داد . آن مرد در پي آن زن بيرون رفت ولي او را نيافت . در حال برگشتن بود تا مژده آمدن باران را به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) بدهد ، آن زن را كنار بركه اي يافت . به سينه او زد و خواست تا با وي درآميزد ليكن نتوانست . آنگاه پشيمان برخاست و نزد پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) آمد و آنچه را كرده بود بازگفت . رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : از پروردگارت آمرزش بخواه و چهار ركعت نماز بخوان . سپس آيه (وَأَقِمِ الصَّلاةَ طَرَفَيِ النَّهارِ . . . ) را بر او تلاوت كرد . ( 1 )

ط . صحابي قصاص مي شود

حارث بن سويد بن صامت كه در جنگ بدر حضور داشت ، ولي چون مِجذَر بن زياد را در جنگ اُحد به خاطر انتقام يك خون در زمان جاهليت كشته بود ، به دستور پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) قصاص شد .
ابن اثير گويد : ترديدي نيست كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، او را در مقابل كشتن مجذر بن زياد كشت ، چون كه او مجذر را در روز اُحد غافلگيرانه كشته بود . ( 2 )
ي . نفرين پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) بر مُحلم بن جثامه
محلم بن جثامه همراه گروهي از مسلمانان كه ابوقتاده هم در ميان آنان بود ، براي جهاد بيرون رفته بودند . چون به واديِ « اضم » رسيدند ، عامر بن اضبط اشجعي سوار بر شتر بر آنان گذشت و به عنوان مسلماني سلام داد . اما محلم بن جثامه به خاطر اختلافي كه

1 . تفسير ابن كثير : ج2 ، ص463 ، سوره هود : 114
2 . اسد الغابه : ج1 ، ص332

345
از پيش با وي داشت بر او حمله كرد و او را كشت و شتر و وسايل او را برداشت . چون نزد پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) بازگشتند و خبر را بازگو كردند ، اين آيه درباره آنان نازل شد :
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللهِ فَتَبَيَّنُوا وَلا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقي إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً ) ( 1 ) ؛
« اي كساني كه ايمان آورده ايد ، هرگاه در راه خدا بيرون رفتيد ، تحقيق كنيد و به كسي كه به شما سلام مي دهد نگوييد كه مؤمن نيستيد .
در تفسير ابن كثير است كه پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) به او فرمود : خدا تو را نيامرزد . ( 2 )
اينها نمونه هايي از اصحاب پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) است كه در زمان پيامبر مرتكب گناه شدند و پيامبر هم از آينده شوم آنان خبر داد ، يا به خاطر كارشان آنان را نكوهش كرد ، وگرنه اصحابي كه مورد اشكالند ، خيلي بيش از اينهايند و در نقض موجبه كليّه ( اينكه : همه صحابه عادلند ) يك مورد جزئي هم كافي است .

1 . اسد الغابه : ج4 ، ص309 ؛ نساء : 94
2 . تفسير ابن كثير : ج1 ، ص539

346

* ( 9 ) *

صحابه در آيينه تاريخ

تاريخ ، نام گروهي از صحابه را ثبت كرده كه در صحابه بودن رفتار مطلوبي نداشته اند . نام گروهي از آنان را مي آوريم كه قطعاً از منافقين نبودند جز يك نفر ، با اين حال رفتار ناپسندي داشتند كه نمي توان از اين تاريخ چشم پوشيد :
1ـ جدّ بن قيس انصاري ، پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) درباره او فرمود : همه شما آمرزيده ايد ، مگر صاحب شتر سرخ . ( 1 )
2ـ عبدالله بن اُبيّ بن سلّول . او از بيعت كنندگان زير درخت ( در بيعت رضوان ) بود ، هر چند كه منافق بود .
3ـ حرقوص بن زهير سعدي . در بيعت رضوان حضور داشت ، بعدها از سران خوارج گشت ، هم او كه به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) گفته بود : اي محمد ! به عدالت رفتار كن .
4ـ حارث بن سويد بن صامت . در جنگ بدر حضور داشت ، اما در جنگ اُحد مجذر بن زياد را به خاطر خوني در جاهليت كشت ، پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) هم دستور داد قصاص شود .
5ـ عرني ها كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) آنان را به كيفر آنكه بعضي از چوپانان را كشته و شترها را

1 . صحيح مسلم : ج8 ، ص123

347
دزديده بودند كشت ، با آنكه قبل از حديبيه از صحابه بودند .
6ـ محلم بن جثامه ، پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) درباره وي فرمود : خدايا محلم بن جثامه را نيامرز ، چرا كه او عمداً يك صحابي را كشته است .
7ـ مقيس بن صبانه . مؤمن بي گناهي را كشته بود ، پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) خونش را هدر دانست ، در فتح مكه كشته شد .
8ـ عبدالله بن خطل . صحابي بود ، سپس مرتد شد و به مكه گريخت و در فتح مكه كشته شد .
9ـ مغيرة بن شعبه . روش او پس از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) روشن است .
10ـ مدعم . غلام پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) كه از غنائم خيبر دزدي كرد .
11ـ كركرة . غلام پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، او نيز از غنائم خيبر دزدي كرد .
12ـ سمرة بن جندب كه رفتارش پس از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) بد شد ، شراب مي فروخت ، بشر مي كشت و معاويه را خرسند مي ساخت .
13ـ عبيدالله بن جحش اسدي كه از پيشگامان اسلام و مهاجران حبشه بود ، ليكن در حبشه مسيحي شد .
14ـ حارث بن ربيعة بن اسود ، كه در مكه دچار فتنه شد و مرتد گرديد .
15ـ ابوقيس بن وليد بن مغيره ، كه در مكه از دين برگشت .
16ـ علي بن امية بن خلف كه در مكه از دين برگشت .
17ـ عاص بن منبه بن حجاج كه در مكه از دين برگشت و در جنگ بدر همراه مشركين كشته شد . ( 1 )
بر اين نكته اين را بيفزاي كه چگونه ممكن است قرآن كريم كساني از قبيل : معاوية بن ابي سفيان ، وليد بن عقبه ( كه قرآن او را فاسق مي داند ) ، بسر بن ابي ارطاة ، ابوالأعور

1 . نويسنده معاصر مصري حسن فرحان المالكي در كتاب خود ( الصحبة والصحابه ) فصلي گشوده است ، با عنوان « كساني كه صحابه خوبي نبودند » و نام 71 صحابي را آورده است . ما نيز نام هاي ياد شده را از آن فهرست بر گرفتيم ( ر . ك : ص 180 ـ 184 ) .

348
اسلمي و ديگران را مورد ستايش قرار دهد ؟
اينان با علي ( عليه السلام ) و عمار و ده ها بدري و صدها رضواني كه در زمان خلافت علي ( عليه السلام ) با آن حضرت بودند جنگيدند و به آنان دشنام دادند ، اينان و امثال ايشان از دايره آياتي كه مدح كننده اصحاب است بيرونند ، بر فرض اينكه آيات شامل آنان بشود !

349

* ( 10 ) *

هدف از بررسي عدالت صحابه چيست ؟

هدف از بررسي عدالت صحابه ، همان هدف بررسي عدالت صحابه و راويان قرن هاي پس از آنان است و هدف در همه اينها شناخت شايسته از ناشايسته است ، تا پژوهشگر بتواند دين را از صالحان فراگيرد و از فاسدان بپرهيزد . اگر كسي با اين هدف به بررسي حالات آنان بپردازد جاي ملامت نيست .
از همين جا سستي آنچه خطيب از ابي زرعه رازي نقل كرده آشكار مي شود كه گفته است :
هر گاه ديدي كسي به عيب جويي يكي از اصحاب پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) مي پردازد ، بدان كه او زنديق است ، چرا كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) حق است و قرآن هم حق است و آنچه آورده حق است و همه اينها را صحابه به ما رسانده اند و اينان مي خواهند گواهان ما را نقد كنند تا قرآن وسنت را باطل سازند ، نقدوجرح بر خودشان سزاوارتر است و آنان زنديق هستند . ( 1 )
مي گوييم : رازي به برادر مسلمان خود بدگمان شده است و برخي از گمان ها به تعبير قرآن گناه است . اگر به جاي آن سخن چنين گفته بود :
« هر گاه ديدي كسي درباره اصحاب پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) بررسي مي كند تا راست و دروغ او را

1 . الإصابه : ج1 ، ص17

350
و خير و شرّ او را بشناسد تا دين خود را از نيكان راستگو فراگيرد و از غير آنان بپرهيزد ، بدان كه او از محقّقان در دين و از حقيقت جويان است » بهتر و شايسته تر بود ، بلكه درست هم همين است .
درست نيست كه دانشمند ، كسي را كه مي خواهد در امور دين تحقيق كند ، به كفر متهم سازد و بگويد كه او مي خواهد گواهان مسلمين را خراب كند تا قرآن و سنت را باطل سازد . گواهان مسلمين هزاران نفر از اصحاب پيامبرند ، پس نقد و جرح عده اي و عادل شمردن عده ديگر ، زياني به قرآن و سنت نمي زند و دين وابسته به اين گروه مخدوش نيست و اين راه درستِ ارزيابي و قضاوت نيست .

351

* ( 11 ) *

آيا سخن صحابه ، از منابع تشريع است ؟

پيشوايان سه مذهب غير از ابوحنيفه ، سخن صحابي را از منابع تشريع مي شمارند . از او نيز خلاف اين نظر نقل مي شود ، ليكن معروف است كه وي قول صحابي را حجت نمي شمرد . مهم آن است كه محل نزاع و موضوع آن را تبيين كنيم ، چون در سخن آنان روشن نيست .
ظاهر اين عنوان كه « مذهب صحابي از منابع تشريع است » مي رساند كه در كنار قرآن و سنت و اجماع و عقل و منابع ديگر ، مذهب صحابي هم از منابع تشريع است . گاهي هم از مذهبِ صحابي با تعبير سنت صحابي ياد مي كند كه مي رساند صحابي هم در عرض سنت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، سنتي دارد ، اگر مقصود اين باشد ، با سخن غزالي مردود است كه گفته است :
« كسي كه در او احتمال خطا و اشتباه مي رود و عصمت او از خطا ثابت نشده است ، سخن او حجت نيست ، چگونه مي توان به سخن آنان استناد كرد ، در حالي كه احتمال خطا مي رود ؟ و چگونه بدون دليل متواتر ، ادعاي عصمت براي آنان مي شود و چگونه مي توان قومي را تصوّر كرد كه اختلافشان جايز باشد ؟ و چگونه ممكن است دو معصوم با هم اختلاف داشته باشند ؟ در حالي كه همه صحابه اتفاق نظر دارند كه مي توان با صحابه مخالفت كرد . چرا ابوبكر و عمر

352
نمي پذيرند كه كسي بر اساس اجتهاد ، مخالف آنان باشد ، بلكه در مسائل اجتهادي بر هر مجتهد واجب مي دانند كه از اجتهاد خودش پيروي كند ؟ » ( 1 )
شوكاني به ظاهرِ عنوانِ « منابع تشريع » اعتراض كرده و گفته كه حجت نيست ، چون خداوند جز حضرت محمد ( صلّي الله عليه وآله ) را به سوي اين امت برنيانگيخته و ما جز يك پيامبر و يك كتاب آسماني نداريم و همه امت مأمورند كه از كتاب خدا و سنت پيامبرش اطاعت كنند و در اين مورد فرقي ميان صحابه و ديگران نيست . همه مكلف به تكاليف ديني و پيروي از كتاب و سنت اند . پس هر كس بگويد پس از قرآن و سنت پيامبر و آنچه به اين دو بر مي گردد ، حجتي ديگر در دين خداوند است ، در دين خدا حرف نادرستي گفته است . ( 2 )
به هر حال ، آنچه حجت است ، قرآن و سنت پيامبر و اجماع مسلمين و عقل استوار است و سخن صحابي اگر مستند به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) نباشد قطعاً حجت نيست ، اما نظري كه از منابع شرعي استنباط مي كند براي خودش و مقلدانش حجت است نه بر ديگران يعني مجتهدان و غير مقلدان .
آري ، در اينجا حقيقتي تلخ است و آن اينكه تأكيد بر حجت بودن قول صحابي براي آن است كه اگر از فقه اهل سنت حذف شود ، پايه هاي بناي فقهي كه برافراشته اند فرو مي ريزد و بخش عظيمي از فتواهايشان تغيير يافته ، فتواهاي ديگري جايگزين آن مي گردد و چه بسا فقه جديدي در پي داشته باشد كه با آن مأنوس نيستند .

1 . المستصفي : ج1 ، ص135
2 . ارشاد الفحول : ص214

353

* ( 12 ) *

آيا خواب صحابي ، از منابع تشريع است ؟

در بخش دوم گذشت كه توحيد در قانونگذاري از مراتب توحيد است و تشريعي جز تشريع خدا نيست و پيامبر اعظم ( صلّي الله عليه وآله ) نيز بيانگر تشريع خداست . بنابراين ، سخن و روش و نظر صحابي تا وقتي مستند به سخن و عمل و تقرير پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) نباشد از مصادر تشريع نيست و بدتر از اين ، آن است كه خواب صحابي منبع تشريع باشد . متأسفانه در صحاح و سنن اهل سنت رواياتي است كه حكايت از آن مي كند كه خواب صحابي از منابع تشريع است ، به عنوان مثال چند نمونه را مي آوريم .
پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) در انديشه بود كه مردم را چگونه براي نماز جمع كند ؟ گفتند : هنگام نماز ، پرچمي نصب كن تا با ديدن آن مردم به يكديگر خبر دهند ، پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) اين را نپسنديد . بعضي شيپور را پيشنهاد كردند ، زياد گفت : شيپور يهود ، حضرت نپسنديد و فرمود : اين از كار يهوديان است ، ناقوس را يادآوري كردند ، فرمود : آن مربوط به مسيحيان است .
عبدالله بن زيد بن عبدربه برگشت ، در حالي كه در فكر چيزي بود كه ذهن پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) را مشغول ساخته بود ، در خواب ، اذان را به او نشان دادند . صبح نزد پيامبر آمد و خبر داد و گفت :
اي پيامبر خدا ، من بين خواب و بيداري بودم كه كسي نزد من آمد و اذان را به من

354
ياد داد . عمر بن خطاب هم پيشتر چنان خوابي ديده بود ، ولي بيست روز آن را نهان داشته بود . سپس به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) خبر داد ، پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) پرسيد : چرا به من خبر ندادي ؟ گفت : عبدالله بن زيد زودتر گفت ، من خجالت كشيدم . رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : اي بلال ، برخيز و ببين عبدالله بن زيد هر چه مي گويد اجرا كن . بلال هم اذان گفت . ابوبشر گويد : ابوعمير مرا خبر داد كه انصار مي پندارند اگر عبدالله بن زيد آن روز مريض نبود ، پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) او را مؤذّن قرار مي داد . ( 1 )
اين روايت و نظاير آن با مقام نبوت سازگار نيست ، زيرا خداوند ، پيامبرش را برانگيخته است تا در اوقات مختلفي با مؤمنان نماز برپا بدارد ، طبع حال اقتضا دارد كه چگونگي تحقق اين آرمان را هم به او بياموزد ، معني ندارد كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، روزهاي طولاني سرگردان بماند و نداند مسؤوليتي را كه بر دوش او نهاده شده چگونه انجام دهد !
نماز و روزه از امور عبادي است نه از امور طبيعي و عادي تا پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) با اصحاب خود درباره آنها مشورت كند . آيا اين مايه وهن در امر دين نيست كه خواب هاي اشخاص عادي ، منبع براي يك موضوع عبادي بسيار مهم مثل اذان و اقامه باشد ؟ اين نكته ما را وامي دارد كه بگوييم منبع بودن خواب براي دين ، امري دروغ و ساختگي است و دروغگويان وابسته به خاندان عبدالله بن زيد اين دروغ را پخش كرده اند تا به منزلت و مقامي برسند .

1 . سنن ابي داود : ج1 ، ص134 ـ 135 ؛ شماره 498 ـ 499 ؛ سنن ابن ماجه : ج1 ، ص232 ـ 233 ؛ باب آغاز اذان ، شماره 706 و 707 ؛ سنن ترمذي : ج1 ، ص358 ؛ باب آغاز اذان ، شماره 189

355

فصل دهم

وضو و نماز

1 . وضو

2 . اذان و اقامه

3 . دست روي دست گذاشتن ، بدعت است يا سنت ؟

4 . جزء بودن بسم الله و بلند گفتن آن

5 . آمين گفتن بعد از سوره حمد

6 . قنوت در ركعت دوم

7 . سجده بر زمين

8 . نشستن بعد از سجده دوم

9 . چگونگي تشهد و سلام

10 . جمع بين دو نماز


357

* ( 1 ) *

وضو

وضو و كيفيت شستن دست ها

آيه وضو نازل شد تا چگونگي وضو و تيمم را به امت بياموزد . مخاطبان آن همه مسلمانان در طول قرون تا روز قيامت اند . چنين آيه اي بايد كاملاً روشن و مقصود از آن واضح باشد تا همه ، دور و نزديك و صحابي و غيرصحابي از آن بهره ببرند . پس از دو جهت بايد آيه بررسي شود :

اول :

چگونگي شستن دست ها و اينكه بايد از بالا به پايين شست يا به عكس ؟

دوم :

حكم پاها ، از نظر مسح كشيدن يا شستن .
ابتدا به بحث در مورد اول مي پردازيم . خداوند مي فرمايد :
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَي الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَأَيْدِيَكُمْ إِلَي الْمَرافِقِ ) ( 1 ) ؛
« اي كساني كه ايمان آورده ايد ، هرگاه به نماز ايستاديد ، صورت ها و دست هايتان را تا آرنج بشوييد » .
فقها در كيفيت شستن دست ها اختلاف نظر دارند ، پيشوايان اهل بيت ( عليهم السلام ) و

1 . مائده : 6

358
پيروانشان معتقدند دست ها از آرنج تا نوك انگشتان شسته شود و سنت همين است . دليلشان نيز ظاهر آيه است كه به نظر عرفي همين به ذهن مي آيد چون در موارد مشابه اين گونه تركيب ، شروع از بالا به پايين است . مثلاً اگر پزشك به بيمار بگويد : پايت را تا زانو با آب سرد بشوي ، بيمار آنچه را در عرف رايج است انجام مي دهد ، يعني شستن از بالا به پايين ، يا وقتي صاحب خانه به رنگ كار مي گويد : ديوارهاي اين اتاق را تا سقف رنگ آميزي كن ، آنچه در عرف معمول است انجام مي شود ، يعني رنگ كردن ديوارها از بالا به پايين و هرگز به ذهن رنگ كار يا بيمار اين نمي آيد كه صاحب خانه و پزشك كه گفته « تا » ، مقصودش بيانِ آخرِ محلّ رنگ زدن يا شستن است ، بلكه از كلمه « تا » مي فهمد كه صرفاً محدوده موردنظر را در رنگ زدن و شستن تعيين كرده است . در آيه وضو نيز چنين است ، وقتي آيه مي گويد دست ها را تا مرفق بشوييد ، بيان محدوده شستن موردنظر است نه چگونگي آن . و اين را به نظر معمول عرف واگذاشته و در عرف هم بدون ترديد ، آنچه راحت تر است ، شستن از بالا به پايين است .
آري ، آنچه اساس اختلاف است ، در اين است كه متعلقِ « تا آرنج » چيست . آيا يعني بشوييد تا آرنج . دست ها را تا آرنج بشوييد ؟ يعني « تا » قيد براي شستن است يا دست ها ؟ اگر قيد براي دست ها باشد ، از اين جهت براي تعيين محدوده دست است كه دست ، به انگشتان تا مچ ، مچ تا بازو هم گفته مي شود و آيه مي خواهد مقدار معين و مشخص دست را كه بايد شسته شود بيان كند و اگر دست بين مراتب ياد شده مشترك نبود ، نيازي به گفتنِ « تا » نبود و اين قيد براي بيان مقدار مشخص از دست است كه بايد شسته شود .
و اگر قيدِ « تا » براي شستن باشد ، شايد به ذهن چنين بيايد كه بايد از سر انگشت ها تا آرنج را شست ، گويا خداوند فرموده است ، دست ها را تا مرفق بشوييد . اما روشن است كه اين غير متعارف و مبهم است و در اين گونه موارد آنچه متعارف است يعني شستن از بالا به پايين عمل مي شود .
افزون بر اينكه بر فرضِ اينكه « تا » قيدِ شستن باشد ، چنين نيست كه انتهاي شستن را برساند ، بلكه احتمال دارد به معناي « با » باشد ( إلي به معناي مَعَ ) يعني دست ها را همراه با

359
آرنج بشوييد . اينگونه كاربردهاي لفظي در قرآن و ادبيات عرب وجود دارد . ( 1 ) در عرف نيز چنين است كه وقتي گفته مي شود فلاني ولايت كوفه تا بصره را برعهده دارد ، يعني با بصره . چنين تعبيراتي در اشعار عرب هم به كار رفته است . به هر حال ، دليل قاطع در چنين مواردي همان عرف رايج است كه از بالا به پايين مي شويند و از همين روش بايد تبعيت كرد .
أئمه اهل بيت ( عليهم السلام ) ، وضوي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) را اينگونه نقل كرده اند :
به نقل شيخ طوسي از بكير و زراره ، اين دو از امام باقر ( عليه السلام ) درباره وضوي پيامبرخدا ( صلّي الله عليه وآله ) سؤال كردند . حضرت طشت يا ظرف آبي طلبيد ، كف دو دست را شست ، دست خود را در آب فرو برد و با مشت آبي صورت خود را شست و با دست چپ كمك گرفت بر شستن صورت . سپس كف دست چپ را در ظرف آب فرو برده ، آب برداشت و دست راستش را از آرنج تا انگشتان شست ، به نحوي كه آب به طرف آرنج ها برنگردد . بعد كف دست راست را پر از آب كرد و بر دست چپ ريخت و از آرنج تا كف دست شست به نحوي كه آب به طرف آرنج برنگردد ، مثل دستِ راست . سپس با همان آبي كه در دست ها بود ، سر و پاها را تا برآمدگي روي پا مسح كشيد ، بدون آنكه آب تازه اي بريزد . ( 2 )

وضو و مسح پاها يا شستن آنها ؟

گفتيم كه در آيه وضو از دو جهت بحث مي شود : يكي چگونگي شستن دست ها و ديگري حكم پاها كه بايد شست يا مسح كشيد . جهت اول بحث گذشت ، اما جنبه دوم بحث :
خداوند سبحان مي فرمايد :

1 . مثل آيه 2 نساء (وَلا تَأْكُلُوا أَمْوالَهُمْ إِلي أَمْوالِكُمْ ) كه به معناي مَعَ است ، يعني اموال آنان را با اموال خود نخوريد ، يا آيه 52 آل عمران (مَنْ أَنْصارِي إِلَي اللهِ ) كه به معناي مع الله است .
2 . تهذيب الأحكام : ج1 ، ص59 ، شماره 158

360
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَي الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَأَيْدِيَكُمْ إِلَي الْمَرافِقِ وَامْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَأَرْجُلَكُمْ إِلَي الْكَعْبَيْنِ وَإِنْ كُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا وَإِنْ كُنْتُمْ مَرْضي أَوْ عَلي سَفَر أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَأَيْدِيكُمْ مِنْهُ ما يُرِيدُ اللهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَج وَلكِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ وَلِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ) ( 1 ) ؛
« . . . اي كساني كه ايمان آورده ايد ، چون به نماز ايستاديد ، صورت ها و دست هايتان را تا آرنج ها بشوييد و سر و پاهايتان را تا برآمدگي پاها مسح كنيد و اگر جنب بوديد ، طهارت بجوييد و اگر بيمار يا در سفر بوديد يا يكي از شما از تخلّي آمد ، يا زنان را لمس ( آميزش ) كرديد و آب نيافتيد با زمين پاك تيمم كنيد پس چهره ها و دست هايتان را از آن مسح كنيد ، خداوند نمي خواهد بر شما سختي قرار دهد ، بلكه مي خواهد شما را ياري كند و نعمتش را بر شما كامل سازد ، باشد كه سپاس گوييد » .
اين آيه ، يكي از آيات الأحكام است كه احكام شرعي عملي از آنها استنباط مي شود كه به تنظيم افعال مكلّفين در مورد مسائل زندگي ديني و دنيوي مربوط مي شود . اينگونه آيات ، هم تعبيرات روشني دارد ، هم دلالتي گويا ، چون مخاطب اين آيات ، توده هاي مؤمني هستند كه مي خواهند رفتار خود را با آيات منطبق سازند . از اين رو با آيات مربوط به نكات دقيق توحيدي و عرفاني و معارف عقلي كه نگاه انديشمندان ژرف بين را به خود معطوف مي دارد متفاوت است ، به ويژه آيات مربوط به مبدأ و معاد .
وقتي انسان به اين گونه آيات كه عهده دار بيان وظيفه مسلمان است مي نگرد ، مثل وظيفه نمازهاي پنجگانه ، آنها را روشن ، استوار ، بي ابهام و گويا مي يابد كه خطابش به همه مؤمنان است و وظيفه آنان را هنگام نماز خواندن ترسيم مي كند . خطاب بايد از

1 . مائده : 6

361
پيچيدگي و ابهام دور باشد ، همچنين تقديم و تأخير يا مقدّر بودن يك جمله يا كلمه نداشته باشد ، تا همه مسلمانان با همه اختلاف سطحي كه دارند مضمون آن را دريابند ، چه نكات دقيق قواعد ادبيات عرب را بدانند يا نه . پس كسي كه بخواهد آيه را به غير اين روش تفسير كند ، از جايگاه آيه غفلت كرده است ، همچنين كسي كه بخواهد آيه را بر اساس فتاواي فقهي پيشوايان فقه تفسير كند ، بيراهه رفته است .
حضرت جبرئيل ، اين آيه را بر قلب پيامبر اعظم ( صلّي الله عليه وآله ) فرود آورد ، آن حضرت هم آن را بر مؤمنان خواند ، آنان هم تكليف خود را در برابر آن به روشني و بدون ترديد و ابهام دريافتند و پيچيدگي در دوراني به آيه راه يافت كه تضارب آراء و پيدايش اجتهادها پيش آمد . هر كس اين آيه را با دقت بخواند ، در دل و با زبانش مي گويد : خدايا ! سخنت چه رسا و بيانت چه روشن است ، فريضه را روشن ساختي و وظيفه را در آنچه پيش از نماز بر مسلمانان واجب است بيان كردي و چگونگي وضو را بازگفتي كه يكي شستن صورت ها و دست ها تا آرنج است ، ديگر مسح سرها و پاها . نه اجمالي در كلام تو مانده و نه ابهامي در بيان توست . با اين بيان روشن راه اختلاف را بستي . اگر كتاب عزيز تو برتر از كتاب هاي آسماني ديگر است ، ( 1 ) قطعاً بر روايات نقل شده از پيامبرت هم حاكم است ، رواياتي كه برخي مي گويد پاها را بشوييد و برخي مي گويد مسح بكشيد .
با اين روايت هاي متناقض چه كنيم ، كه از كسي روايت شده كه سخنش بر اساس وحي است و در كلام خودش تناقض نيست . راهي نيست جز اينكه آنچه را در قرآن آمده بپذيريم . قرآن تو نيز در دو جمله كوتاه ، واقعيت اين فريضه را بيان مي كند كه وضو تركيبي است از دو شستن و دو مسح كشيدن ، شستن صورت و شستن دست ها ، مسح سر و مسح پاها .
و آيا جز كتاب و كلام تو ، داوري راه گشا هست ؟

1 . (مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ وَمُهَيْمِناً عَلَيْهِ ) ( مائده : 48 ) .

362

سبب اختلاف چيست ؟

اگر آغاز اختلاف به زمان خليفه سوم بر مي گردد ، سؤال اين است كه پس از گذشت نزديك بيست سال از وفات پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) ، چه عاملي سبب اين اختلاف شد ؟ در پاسخ بايد گفت ، چند جهت و احتمال وجود دارد :

1ـ اختلاف قرائت

گاهي تصور مي شود منشأ اختلاف در آن عصر ، اختلاف قرائت است . بعضي « وارجُلكُم » را با اعرابِ جرّ خوانده اند كه عطف به « رؤوس » باشد و مقتضاي آن وجوب مسح پاهاست . بعضي با فتحه لام خوانده اند كه عطف به « وجوهَكم » باشد كه مسلتزم شستن آنهاست . اين وجه درست نيست . يك عرب زبان اگر بدون پيشداوري و سابقه ذهني آيه را بخواند ، « ارجُل » را عطف به « رؤوس » مي داند ، چه به فتحه بخواند چه به كسره و اصلاً عطف به « وجوه » به ذهنش خطور نمي كند تا منشأ اختلاف باشد .