welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

نام کتاب : سيماي عقايد شيعه *
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

سيماي عقايد شيعه

1

3
سيماي عقايد شيعه

ترجمه كتاب

دليل المرشدين الي الحق اليقين

مؤلّف : آية الله شيخ جعفر سبحاني

مترجم : جواد محدثي

برگرفته از کتابخانه سایت سازمان حج و زیارت


15

بسم الله الرحمن الرحيم

حمد و سپاس خداي يكتا را كه بر لوح جان ها نقش بسته است .
درود و صلوات بر خاتم پيامبران محمد مصطفي ( صلّي الله عليه وآله ) و خاندان پاك او .
« حج » ، عملي نمادين است كه سمبل بسياري از عباداتي است كه در آيين آمده و همراه با ويژگي ها و شرايطي كه دارد ، به تنهايي مظهر و تجسّمي از آن هاست . در حج ، اعمالي است كه نمايانگر بعد عبادي آن است ، همچون : نيّت ، طهارت ، نماز ، روزه ، طوافِ كعبه ، قرباني براي خدا ، اطعام قرباني به مستمندان ، اعتكاف در قالب وقوف در مشاعر ، رجم شيطان كه دشمن وسوسه گر انسان است .
در همين حال ، حج بازده هاي اجتماعي هم دارد ، فرصتي براي تفاهم و تحكيم پيوندها ميان افراد وملّت هاست ، با همه تفاوت هايي كه در رنگ و نژاد و مذهب دارند ، براي انديشمندان و علما نيز زمنيه ديدار و تبادل نظر در زمينه هاي مختلف و امور مرتبط با امت اسلامي و بررسي مشكلات و موانع پيشرفت و خيزش امت اسلامي را فراهم مي آورد . آيه (جَعَلَ اللهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنّاسِ ) ( 1 ) نيز به اين نكته اشاره دارد ( خداوند ، كعبه و بيت الحرام را مايه قيام و استواري مردم قرار داده است ) .
در هر يك از موسم هاي حج ، شمار فراواني از پيروان مكتب اهل بيت ( عليهم السلام ) به زيارت خانه خدا و حرم نبوي مشرّف مي شوند و در موقعيت هاي

1 . مائده : 97

16
گوناگون با برادران خويش ديدار مي كنند ، در حالي كه همه شاخه هاي يك درخت اند ، درخت توحيد و اسلام ، خدا را به يكتايي مي پذيرند ، به پيامبران الهي و روز رستاخيز عقيده دارند ، نماز مي خوانند ، روزه مي گيرند ، زكات مي دهند ، به زيارت خانه خدا آمده ، واجبات و مستحبات حج را به جا مي آورند .
در اين برخوردها ، پرسش هايي پيرامون شيعه و اصول و فروع تشيع مطرح مي شود ، تا ريشه ها ، واقعيت و اهداف اين مذهب را بشناسند .
همين نكته ، روحانيون كاروان ها را وامي دارد تا براي پاسخگويي صحيح و كامل به سؤالات مطرح شده و تحليل و پاسخ به شبهاتي كه در اذهان آنان پديد مي آيد ، آمادگي خوبي داشته باشند .
در راستاي تقويت توان علمي و بالا بردن توانمندي هاي روحانيون ، معاونت آموزش و پژوهش نمايندگي ولي فقيه در امور حج و زيارت ، اين كتاب را ميان آنان و همه مؤمنان آگاه همراه زائران منتشر مي سازد ، با اين اميد كه گامي پر بركت در راه ايجاد وحدت و تقويت همبستگي باشد ، چرا كه در خلال اين كتاب ، افق هاي وحدت اسلامي متجلّي است و نشان مي دهد كه عناصر وحدت ميان مسلمين بيش از عوامل تفرقه و جدايي است .
اين كتاب يكي از تأليفات استاد بزرگوار حضرت آية الله آقاي حاج شيخ جعفر سبحاني ـ حفظه الله تعالي ـ است كه پيش از اين با عنوان « دليل المرشدين الي الحق المبين » به زبان عربي چاپ شد و سپس به پيشنهاد اين معاونت ، فاضل ارجمند جناب حجة الاسلام والمسلمين آقاي جواد محدّثي آن را به فارسي ترجمه كردند . كه بدينوسيله از مؤلّف گرانقدر و مترجم محترم صميمانه تشكر و سپاسگزاري مي نماييم . اميد است همگان از اين اثر ارزشمند بهره مند گردند .

معاون آموزش و پژوهش

بعثه مقام معظّم رهبري

16/1/1386هـ . ش .


17

بسم الله الرحمن الرحيم

سخن مؤلف

الحمد لله رب العالمين والصلاة والسلام علي خاتم النبيين محمّد وآله الطّاهرين .
هيچ خردمندي ترديد ندارد كه مسلمانان ، امروز بيش از گذشته به وحدت و همگامي نيازمندند ، چرا كه در شرايطي دشوار به سر مي بريم كه همه نيروهاي كفر و استعمار ، با همه شيوه ها براي نابودي اسلام و محاصره مسلمانان دست به هم داده و هم پيمان شده اند .
اين وضعيت ، مسلمانان را به همبستگي و كنار گذاشتن عوامل اختلاف و تفرقه فرا مي خواند . خداي متعال نيز در آيات متعددي از قرآن به همبستگي و اتحاد و چنگ زدن به ريسمان و حدت بخش الهي فرا خوانده است : (وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَمِيعاً وَلا تَفَرَّقُوا وَاذْكُرُوا نِعْمَتَ اللهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً ) ( 1 ) .
از سوي ديگر با خطاب به پيامبر بزرگوار ( صلّي الله عليه وآله ) ، از تفرقه و پراكندگي بر حذر داشته است : (إِنَّ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَكانُوا شِيَعاً لَسْتَ مِنْهُمْ فِي شَيْء ) ( 2 ) .
با الهام از اين آيات ، بر هر مسلمان آگاه و نويسنده متعهد لازم است كه در

1 . آل عمران : 103
2 . انعام : 159

18
گفتگوها ، مقالات و كتاب هايش راه وحدت پويد و از آنچه مايه دشمني و كينه مي شود ، دوري جويد .
بحمدالله عناصر وحدت ميان شيعه و فرقه هاي ديگر اسلامي بيشمار است . از اين رو بر همه ما سزاوار است كه به اصول مورد اتّفاق تمسّك جوييم و از موجبات تفرقه چشم بپوشيم . البته اين چشم پوشي به معناي متوقف ساختن پژوهش و بررسي منطقي در اين زمينه ها نيست ، چرا كه اينگونه بررسي ها بر اساس قرآن و سنت و عقل و باروشي كه آسيبي به نظام وحدت نزند ، نقش مهمي در روشن ساختن حقايق و رشد آگاهي مسلمانان دارد .
براي تحقق اين هدف ، به تأليف اين كتاب بر اساس منابع صحيح پرداختيم ، چه در موضوعات مورد اتفاق مسلمانان ( مثل توحيد ، نبوت و معاد ) چه در مباحث مورد اختلاف يعني مسائل عملي فرعي .
خواننده اين كتاب در مي يابد كه هدف ، تنها روشن ساختن حق و كنار زدن نقاب از چهره حقيقت است ، نه هيچ هدف و مقصودي ديگر .
به توفيق الهي

جعفر سبحاني

قم ـ مؤسسه امام صادق

( عليه السلام )

اول شعبان 1426 هـ .


19

فصل اوّل

شيعه و تشيّع

1 ـ شيعه در لغت و اصطلاح

2 ـ واژه شيعه در قرآن و حديث

3 ـ پيدايش مذهب شيعه

الف ـ جدايي و تمايز پيشگامان نص ( شيعه ) از ديگران

ب ـ پيشگامان تشيّع در صدر اسلام

4 ـ فرضيه هاي موهوم پيرامون پيدايش شيعه

5 ـ اختلاف ميان شيعه اماميّه و فرقه هاي ديگر شيعي

6 ـ نقش شيعه در بناي تمدّن اسلامي


21

* ( 1 ) *

« شيعه » در لغت و اصطلاح

شيعه در لغت ، پيروان و ياوران يك شخص است و جمع آن شِيَع و اشياع است و گفته مي شود : از او پيروي كرد ، همچنان كه گفته مي شود : با او موالات و همبستگي نمود . ( 1 )
ابن فارس گفته است : شيعه دو معناي ريشه اي دارد ، يكي بر ياري دلالت دارد و ديگري بر پخش و گسترش . اينكه مي گويند فلاني وقتي بيرون رفت ، ديگري او را مشايعت كرد ، از معناي اوّل است . ( 2 )
سخنان ديگري از فرهنگ نگاران همه به يك معني اشاره دارد . نتيجه اين كه : « شيعه » جماعتي است كه پيرو رييس خودند و انديشه اي و احد دارند و در سايه اين فكر مشترك ، با هم ياري و معاضدت دارند .
اين ، معناي لغوي شيعه است ، امّا در اينجا معناي دوّم يعني آنچه ميان عالمان مصطلح است مهم است .
وقتي شيعه گفته مي شود ، مقصود از آن عبارت است از :
1 . كسي كه دوستدار علي ( عليه السلام ) و فرزندان اوست ، به اين اعتبار كه آنان خاندان پيامبرند و خداوند در قرآن مودّت آنان را واجب ساخته است : بگو از شما براي رسالت ،

1 . لسان العرب ، ج8 ، ص188 ، واژه « تشيّع » .
2 . مقاييس اللغه ، ج3 ، ص235 ، واژه « شيع » .

22
مزدي نمي خواهم ، مگر مهرورزي نسبت به نزديكانم . ( 1 )
شيعه به اين معني ، جز بر نواصب كه دشمن علي ( عليه السلام ) و خاندان اويند ، به همه مسلمانان گفته مي شود . ريشه آن انديشه ( ناصبي گري ) به دوران معاويه بر مي گردد كه پايه گذار دشنام به علي ( عليه السلام ) بر فراز منبرها بود . جز آنان ، همه مسلمانان اهل بيت پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) را احترام مي گذارند و دوست دارند و هر صبح و شام بر آنان درود مي فرستند . امام شافعي در شعر خود مي گويد :
« اي اهل بيت پيامبر خدا ، محبت شما واجبي از سوي خداوند است كه در قرآن آن را فرو فرستاده است . در افتخار بزرگ شما همين بس كه هر كس بر شما درود نفرستد ، نمازش كامل نيست » ( 2 ) .
2 . كسي كه علي ( عليه السلام ) را بر عثمان يا بر همه خلفا برتري مي دهد ، با اعتقاد بر اينكه او چهارمين خليفه است و دليل مقدم دانستن او روايات فراواني است كه درباره فضايل و مناقب او از پيامبر اعظم ( صلّي الله عليه وآله ) نقل شده و اصحاب حديث آن ها را در مجموعه هاي حديثي خود آورده اند و اين احاديث ، انسان را وا مي دارد كه باور كند آن حضرت برترين صحابه است . معتزله هاي بغداد و اندكي از اهل حديث اين عقيده را دارند . بسياري از كساني كه در موضوع رجال و شرح حال و فرقه ها كتاب نوشته اند ، بر مبناي همين اصطلاح ، گروهي اندك از صحابه و بسياري از تابعين را شيعه دانسته اند و آن را از اسباب ضعف شمرده اند و برتري خلفا را به علي ( عليه السلام ) اصلي از اصول دين دانسته اند كه از آن نمي توان گذشت ، با اينكه امامت نزد اهل سنّت يكي از فروع است ، تا چه رسد به درجات و رتبه خلفا كه از اصول دين باشد ؟ !
چه بسا بر كساني كه توجّهي به اين اصطلاح ندارند ، مسأله خلط مي شود و بين اين

1 . (قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي ) ( شوري ، آيه 23 ) .
2 . يا اهلَ بيتِ رسول الله حبّكم * * * فرض من الله في القرآن انزله
كفاكم من عظيم الفخر انكم * * * من لم يصلّ عليكم لا صلاة له
( الصواعق المحرقة : ص148 چاپ سوم 1385 هـ )

23
دو معني فرق نمي گذارند . ذهبي در « ميزان الاعتدال » و « سير اعلام النبلا » بيش از همه اين اصطلاح را به كار مي برد و بعضي از تابعين و راويان حديث را به « تشيّع » نسبت مي دهد و با اين وصف ، مي خواهد به ضعف آنان اشاره كند . ابو عبدالله حاكم نيشابوري مثل معتزليان بغداد به تشيع نسبت داده شده است و مقصود آن است كه اينان ، علي ( عليه السلام ) را بر ساير خلفا برتري مي دهند ، نه آنكه آن حضرت امامي باشد كه خلافتش مورد نصّ است .
3 . كسي كه از علي ( عليه السلام ) و فرزندان او پيروي مي كند ، به اعتبار اين كه آنان جانشينان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) و پيشوايان مردم پس از اويند و آن حضرت ايشان را به فرمان خدا براي اين مقام نصب كرده و نام ها و ويژگي هاي آنان را ياد كرده است . در اينجا شيعه به اين معني است و مشهور بوده كه علي ( عليه السلام ) وصيّ است و اين از لقب هاي او گشته و شاعران در قصيده هايشان با همين عنوان از او ياد كرده اند . ( 1 )
امام علي ( عليه السلام ) در برخي خطبه هايش بر اين معني تأكيد فرموده است ، از جمله : « از اين امّت هيچ كس با آل محمّد ( صلّي الله عليه وآله ) مقايسه نمي شود و آنان كه نعمت آل محمد ( صلّي الله عليه وآله ) بر آنان جاري شده ، هرگز با آنان برابر نيستند . آنان پايه دين وستون يقين اند .
ويژگي هاي حق ولايت براي آنان است و وصايت و وراثت در اين خاندان است . . . » . ( 2 )
فشرده سخن اينكه اين لفظ ، شامل هر كس مي شود كه به رهبري امّت از سوي علي ( عليه السلام ) پس از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) معتقد باشد و اينكه او جانشين پيامبر در همه اموري است كه به او مربوط است ، جز پيامبري و نزول وحي . همه اين ها بر اساس تصريح پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) است . بنابراين پايه اصلي تشيّع ، اعتقاد به وصايت و رهبري با همه شؤون آن براي امام ( عليه السلام ) است .

1 . امام مجتبي ( عليه السلام ) پس از شهادت أميرمؤمنان ، در خطبه درخشان خويش فرمود : « من پسر پيامبر و پسر وصيّ هستم » ( مستدرك حاكم : 1 / 172 ) ابن ابي الحديد نيز اشعاري را ذكر كرده كه صحابه و تابعين ، امام علي ( عليه السلام ) را به وصايت ستوده اند ( ر . ك : شرح نهج البلاغة : ج1 ، ص143 ـ 150 باب اشعاري كه در وصايت علي ( عليه السلام ) نقل شده است ) .
2 . نهج البلاغة : خطبه 2

24
تشيع ، اعتقاد به اين است و جز اين ، چيزي پايه اصلي مفهوم تشيّع و محور اطلاق شيعه بر او نيست .
بي شك ، شيعه انديشه هاي كلامي خاصي در زمينه اصول و فروع دارد كه در برخي از آنها با ديگران مشترك اند و در برخي متفاوت ، ليكن اين انديشه ها از نشانه هاي خاص آنان نيست ، بلكه اصول و احكامي است كه بر اساس آيات و روايات و عقل آنها را پذيرفته اند .

25

* ( 2 ) *

واژه شيعه در قرآن و حديث

در قرآن كريم ، شيعه به معناي پيرو پيامبران و شخصيت هاي بزرگ به كار رفته است . خداوند ( در داستان موسي ( عليه السلام ) ) مي فرمايد : آنكه از پيروان او بود ، او را بر ضدّ آنكه از دشمنانش بود به فريادرسي خواست : (فَاسْتَغاثَهُ الَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَي الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ ) . ( 1 )
نيز مي فرمايد : و از جمله پيروان او ابراهيم است كه با قلبي سليم به پيشگاه پروردگارش آمد (وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لاَِبْراهِيمَ . . . ) ( 2 )
به معناي پراكندگي و تفرقه و اختلاف هم به كار رفته است : (مِنَ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَكانُوا شِيَعاً ) ( 3 )
هرگاه در معناي تبعيت به كار رود به بُعد مثبت و ايجابي معني اشاره مي كند ( 4 ) ، امّا وقتي در معناي تفرقه و پراكندگي به كار مي رود به معناي منفي اشاره دارد ( 5 )

1 . قصص : 15
2 . صافات : 83 ـ 84
3 . روم : 32
4 . مانند (فَوَجَدَ فِيها رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلانِ هذا مِنْ شِيعَتِهِ وَهذا مِنْ عَدُوِّهِ ) ( قصص : 15 ) .
5 . مثل (أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً . . . ) ( انعام : 65 ) .

26
امّا در حديث ، بي شك از آنجا كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) عرب اصيل است ، اين واژه را در معناي حقيقي آن ( پيرو ) به كار مي برد . وقتي آيه (إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ ) ( 1 ) نازل شد ، حضرت در حال حيات خويش پيروان علي ( عليه السلام ) را شيعه توصيف كرد . به نقل محدثان و مفسّران ، در روايات متعددي آمده است كه رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) گروهي را كه نسبت به علي ( عليه السلام ) موالات و پيروي داشتند ، خير البريّه ( بهترين انسان ها ) ناميد .
برخي از اين احاديث چنين است :
1 . ابن مردويه از عايشه چنين نقل مي كند : گفتم يا رسول الله ، چه كساني نزد خدا گرامي ترين افرادند ؟ فرمود : اي عايشه ، مگر آيه (إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ ) را نمي خواني ؟ ( 2 )
2 . ابن عساكر از جابر بن عبدالله نقل مي كند : نزد پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) بوديم كه علي ( عليه السلام ) آمد . پيامبر فرمود : سوگند به آنكه جانم در دست اوست ، اين و پيروانش در قيامت ، رستگارند . و آيه (إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ ) نازل شد . از آن پس هرگاه علي ( عليه السلام ) مي آمد ، اصحاب پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) مي گفتند : (خَيْرُ الْبَرِيَّةِ ) ( بهترين انسان ها ) آمد . ( 3 )
3 . ابن عدي و ابن عساكر از ابو سعيد روايت كرده اند كه : « علي ( عليه السلام ) خير البريه است » . ( 4 )
4 . ابن عدي از ابن عباس نقل مي كند :
چون آيه (إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ ) نازل شد ، پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) به علي ( عليه السلام ) فرمود : (خَيْرُ الْبَرِيَّةِ ) ( بهترين انسان ) تو و پيروان تو در روز

1 . بينة : 7
2 . الدرّ المنثور : ج6 ، ص589 « تفسير آيه 7 سوره بينّه » .
3 . همان : ج6 ، ص589
4 . همان .

27
قيامت هستيد ، هم از خدا راضي هستيد ، هم او از شما راضي است . ( 1 )
5 . ابن مردويه از علي ( عليه السلام ) نقل مي كند كه : پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) به من فرمود : آيا اين سخن خدا را نشنيده اي كه (إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ ) ؟ آنان ، تو و پيروان تو هستيد ، وعدگاه من و شما كنار حوض است ، آنگاه كه امّت ها براي حسابرسي مي آيند ، شما خوانده مي شويد . ( 2 )
اين ها بخشي از رواياتي است كه از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) نقل شده و لفظ شيعه بر پيروان علي ( عليه السلام ) اطلاق شده است . خواستاران تفصيل بيشتر به اين منابع رجوع كنند :
1 ـ تفسير طبري ، جزء آخر ( تفسير سوره بيّنه ) .
2 ـ الدرّ المنثور ، ج6 ص 589 ( تفسير سوره بيّنه ) .
اين متون فراوان كه بي نياز از بررسي سندي است ، نشان مي دهد كه علي ( عليه السلام ) در ميان اصحاب پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، متمايز به اين بود كه شيعه و پيرواني دارد ، با اوصاف و ويژگي هايي كه در زمان پيامبر و پس از آن با اين نشانه ها شناخته مي شوند .

1 . الدر المنثور : ج6 ، ص589
2 . همان .

28

* ( 3 ) *

پيدايش مذهب شيعه

تشيع ، يك مسلك كلامي همچون اعتزال نيست ، تا از آغاز و علل پيدايش آن بحث كنيم ، از يكي از حوادث هم پديد نيامده است ، مثل خوارج ، بلكه تشيع ، عبارت است از اعتقاد به استمرار رهبري اسلامي در قالب « وصايت » براي امام علي ( عليه السلام ) و خاندان او . اين ، اساس وروح تشيع است . اعتقادات ديگر شيعه در اصول و فروع ، نقشي در صدق تشيع به صورت اثبات و نفي ندارد . بناي تشيع بر همان عقيده به تداوم رهبري اسلامي در قالب وصايت براي علي ( عليه السلام ) است .
اين تفكّر ، به دست مبارك پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) در حال حياتش پي نهاده شد ، گروهي از مهاجران و انصار نيز در زمان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) آن را پذيرفتند و پس از رحلت آن حضرت نيز بر همان عقيده باقي ماندند . گروهي ديگر از تابعين هم به آنان اقتدا كردند و اعتقاد به اين اصل ، از همان زمان هاي گذشته تا كنون تداوم يافته است .
بنابراين ، تشيع تاريخي جز تاريخ اسلام و مبدأيي جز آغاز ظهور اسلام ندارد و اسلام و تشيع دو سوي يك حقيقت اند و دو همزادند كه با هم به دنيا آمده اند .
دليل بر اين حقيقت به نحو اختصار عبارت است از :

أ . بيان فضايل علي

( عليه السلام )
پيامبر اعظم ( صلّي الله عليه وآله ) در طول زندگي خويش بارها و در مناسبت هاي مختلف از فضايل و

29
مناقب امام علي ( عليه السلام ) و از رهبري او براي امت اسلامي پس از پيامبر سخن گفته است و تاريخ مدوّن گواه اين ادّعاست .
اينگونه اشاره به فضايل آن حضرت ، سبب شد تا در زمان پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) گروهي از اصحاب برگرد امام علي ( عليه السلام ) فراهم آيند و از او به عنوان برترين الگو براي فضايل برجسته و مناقب نيك پيروي كنند .

ب . حديث آغاز دعوت

پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) براي هدايت مردم از بت پرستي به توحيد بر انگيخته شد . ابتدا سال ها دعوت سرّي و تبليغ پنهاني داشت ، تا آنكه آيه (وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ اْلأَقْرَبِينَ ) ( 1 ) ( خويشاوندان نزديك تر خود را بيم بده ) نازل شد . پيامبر خدا چهره هاي سرشناس بني هاشم را دعوت كرد و پيامبري خويش را بر آنان عرضه نمود و فرمود :
« كدام يك از شما به من ايمان مي آوريد و در اين هدف ياريم مي كنيد ، تا برادر ، جانشين و وصّي من باشيد ؟ »
جز علي ( عليه السلام ) كسي بر نخاست . دعوت خويش را دوباره و سه باره تكرار كرد ، در هر بار كسي دعوتش را اجابت نمي كرد و تنها علي ( عليه السلام ) بود كه برمي خاست و آمادگي خويش را براي پشتيباني پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) اعلام مي كرد . آنگاه پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود :
« اين ، برادر ، وصيّ و جانشين من در ميان شماست ، از او بشنويد و فرمانبرداري كنيد . » ( 2 )

ج ـ حديث منزلت

تاريخ نگاران و راويان آورده اند : پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) همراه مردم به جنگ تبوك عزيمت كرد . علي ( عليه السلام ) عرض كرد : من هم همراه شما بيايم ؟ فرمود : نه . علي ( عليه السلام ) گريست . پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) به او فرمود :

1 . شعراء : آيه 214 .
2 . مسند احمد : ج1 ، ص111 ، تاريخ طبري : ج2 ، ص62 ـ 63 ، تاريخ ابن اثير : ج2 ، ص40 ـ 41 و منابع فراوان ديگر .

30
« آيا نمي خواهي نسبت به من ، همچون هارون نسبت به موسي باشي ، جز اينكه پس از من پيامبري نيست ؟ سزاوار نيست من بروم ، مگر آنكه تو جانشين من باشي » ( 1 ) .
استثناي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) مي رساند كه جز نبّوت ، همه منصب هايي كه هارون داشته است ، براي علي ( عليه السلام ) ثابت است .

د . اعلان برائت از مشركين

چون آياتي از سوره توبه نازل شد كه در آن ها امان از مشركان برداشته شده بود ، پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) آن آيات را به ابو بكر آموخت و او را همراه چهل مرد به سوي مكه فرستاد تا آنها را روز عيد قربان به گوش مردم برساند . امّا جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و عرض كرد : « آنها را از سوي تو ، جز خودت يا مردي از خاندانت ابلاغ نمي كند . »
و اين سبب شد كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) از علي ( عليه السلام ) بخواهد كه اين مسئووليت را بر عهده گيرد و فرمود :
« خود را به ابو بكر برسان و آيات را از دست او بگير ، و با آن ها عهد و پيمان مشركان را به سويشان بيفكن » يعني آيات برائت را بر مردمي كه از اطراف حجاز مي آيند بخوان . ( 2 )

هـ . مشاركت در مباهله

چون مسيحيان نجران از پرداخت جزيه امتناع كردند ، با پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) توافق كردند كه مباهله كنند . از سوي خدا فرمان انجام مباهله فرود آمد :
(فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللهِ عَلَي الْكاذِبِينَ ) ( 3 ) « بگو بياييد فراخوانيم فرزندانمان و فرزندانتان را ، زنانمان و زنانتان را و خودمان وخودتان را پس مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم . »

1 . صحيح بخاري : ج5 ، باب فضائل اصحاب پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ، باب مناقب علي ( عليه السلام ) ، ص 24
2 . تفسير طبري : ج10 ، ص47 ، تفسير در المنثور : ج4 ، ص122 و منابع ديگر .
3 . آل عمران : 60

31
پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) علي و فاطمه و حسن وحسين ( عليهم السلام ) را فراخواند و فرمود : « خدايا ، اينان خاندان من اند » و در آن لحظه خطير ديگران را شركت نداد و به سوي ديگران روي نياورد ، گويا بر روي زمين كساني جز آنان شايسته آمين گويي به دعاي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) نبودند .

و . حديث غدير

حديث غدير از احاديث متواتر است كه صحابه و تابعين در هر عصر و نسل آن را نقل كرده اند . اكنون در صدد ذكر منابع و اثبات تواتر آن نيستيم ، بلكه مي خواهيم بگوييم آن حادثه مهم در تاريخ اسلام و سخن پيامبر بزرگوار ( صلّي الله عليه وآله ) برفراز جهاز شتران كه فرمود :

« مَن كنت مَولاه فهذا علي مولاه »

( هر كه را من مولا و سرپرست بودم ، علي مولاي اوست ) ، سبب شد كه گروهي از مهاجران و انصار برگرد علي ( عليه السلام ) به عنوان محور هدايت و رهبري پس از پيامبر گرد آيند .
حسّان بن ثابت ، شاعر زمان پيامبر نيز سخن پيامبر را در شعر خود آورد . ( 1 )

نتيجه بحث

اين حوادث مهم در زندگي علي ( عليه السلام ) نشان مي دهد كه پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) او را به خاطر شايستگي ها و توانمندي هاي منحصر به فردش ، انساني شايسته رهبري حكيمانه پس از رحلت خويش مي شناخت از همين رو ، جمعي از مهاجران و انصار ، به و يژه آنان كه در دل كينه اي از او نداشتند ، پيرو او شدند و اين گروه با عنوان « شيعه علي » شناخته شدند .
بنابراين ، تشيع همان اسلام و روي ديگري از آن است و اشاره به يك اصل اسلامي دارد و آن اينكه رهبري حكيمانه و هدايت علمي ، با نصب پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) در وجود علي ( عليه السلام ) متمركز است . هر كس اين حقيقت را درك كند ، شيعه و پيرو علي ( عليه السلام ) مي شود . آنان در زمان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) به عنوان شيعه علي ( عليه السلام ) شناخته شدند و پس از وفات پيامبر هم بر همين باور باقي ماندند و گروه هايي از تابعين و تابعانِ تابعين پيرو آنان شدند تا به امروز .

1 . وقال له قم يا عليّ فانّني * * * رضيتكَ مِن بعدي اماماً وهادياً .

32
گروهي از مؤلفان نيز به اين حقيقت تصريح كرده اند . نوبختي مي گويد :
شيعه ، پيروان علي بن ابي طالب ( عليه السلام ) هستند كه به « شيعه علي » ناميده مي شوند ، چه در زمان پيامبر و چه پس از او ، و با پيوستگي به آن حضرت و عقيده به امامت او معروفند . ( 1 )
ابو الحسن اشعري گويد : از اين رو به آنان « شيعه » گفته شده كه پيرو علي ( عليه السلام ) اند و او را بر اصحاب ديگر پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) مقدم مي دارند . ( 2 )
شهرستاني گويد : شيعه آنانند كه به خصوص پيرو علي اند و بر اساس نصّ و وصيت ، معتقد به امامت و خلافت اويند . ( 3 )
گرد آمدن عده اي از مهاجران و انصار ـ كه خداوند دلشان را براي تقوا آزمود ـ پيرامون علي ( عليه السلام ) پس از شنيدن اين روايات برانگيزاننده و مشهور شدن جمعي به « شيعه علي » در عصر رسالت ، در پي آن توصيفاتي كه درباره علي ( عليه السلام ) بود ، امري طبيعي است و شگفت نيست كه اسلام و تشيع ، دو همزاد به شمار آيند كه با هم زاده شدند و تا پايان جهان نيز با هم خواهند بود .
دو نكته قابل بحث و بررسي مانده است :

1 . جدايي شيعه از ديگران

2 . پيشگامان تشيع در صدر اسلام

اينك به بررسي اين دو موضوع مي پردازيم :

1 . جدايي و تمايز پيشگامان نصّ ( شيعه ) از ديگران

از آنچه گذشت ، روشن شد كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) بود كه بذر تشيع را افشاند و هسته اوليه آن را در حال حيات خويش كاشت و با سخن و عمل خويش آن را پروراند و فضايل و مناقب علي ( عليه السلام ) را شناساند و در نتيجه جمعي از اصحاب برگرد علي ( عليه السلام ) فراهم آمدند . پس از رحلت رسول اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) مسلمانان دو گروه شدند :

1 . فرق الشيعه : ص17
2 . مقالات الاسلاميين : ج1 ، ص65
3 . الملل والنحل : ج1 ، ص131

33

اوّل :

آنان كه بر عقيده خود در زمان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) باقي ماندند ، يعني اينكه منصب رهبري حكيمانه اسلامي در دو عرصه سياسي وعلمي منحصر در علي ( عليه السلام ) است و با حديث غدير و جز آن با ديگران احتجاج كردند . به آنان شيعه و مواليان علي ( عليه السلام ) و خاندان او مي گفتند . بر اين باور پايدار ماندند و جدا شدن خلافت از اهل بيت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) و افتادن به دست ديگران تأثيري بر اعتقادشان نداشت .

دوم :

آنان كه مصلحت هاي پنداري را بر تصريح پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ترجيح دادند و تجمّعي در سقيفه بني ساعده داشتند كه تنها متشكل از انصار بود و مهاجران را مطّلع نكردند ، زيرا آنان مشغول امور دفن پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) بودند . چون عمر و ابو بكر از تجمع انصار در سقيفه اطلاع يافتند ، عمر به ابو بكر گفت : بيا نزد برادران انصاري خويش برويم و ببينيم چه تصميم دارند . وارد جمع آنان شدند ، در حالي كه بعضي از مهاجران نيز مثل ابو عبيده جرّاح با آن دو بودند . سعد بن عباده ، سخنگو و بزرگ انصار ، مشغول سخن بود و آنان را تشويق مي كرد كه خلافت را به دست گيرند ، چرا كه آنان بودند كه پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) را وقتي قريش او را بيرون كردند ، پناه دادند و در راه او همه گونه فداكاري و جانفشاني كردند .
پس از سخنان او ابوبكر آغاز سخن كرد و با استناد به اينكه خويشاوندان و قبيله پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) به خلافت شايسته ترند ، زيرا با شرافت ترين خاندان عرب بودند ، دست عمر و ابو عبيده جرّاح را گرفت و براي بيعت نامزد كرد .

همراه با استدلال هاي اهل سقيفه

بر حاضران در سقيفه لازم بود كه :
1 . با عمل به آيه (وَ ما كانَ لِمُؤْمِن وَلا مُؤْمِنَة إِذا قَضَي اللهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ ) ( 1 )
وقتي خدا وپيامبرش حكمي كردند ، براي هيچ مرد و زن مؤمني اختيار نيست . كلام

1 . احزاب : 36

34
پيامبر را بر ارزش هاي قبليه اي مقدم بدارند . ولي آنان عادت داشتند كه مصالح خود را بر سخن پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) مقدم بدارند و اين اولين بار نبود و ريشه هايي در زمان حيات پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) داشت كه پيامدهاي فراواني فراهم آورد و چه بسا موارد آن به بيش از شصت بار و مورد مي رسيد .
2 . بر فرض كه آنان ، مصلحت را در به فراموشي سپردن نصّ پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) ديدند ، لازم بود در جستجوي كسي باشند كه از همه به كتاب و سنت داناتر و در راه خدا از همه تواناتر و با صلابت تر و در ايمان و مسلماني از همه با سابقه تر باشد ، آنگونه كه از قرآن و حديث برمي آيد . خداي سبحان مي فرمايد : (الَّذِينَ إِنْ مَكَّنّاهُمْ فِي اْلأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَآتَوُا الزَّكاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَلِلّهِ عاقِبَةُ اْلأُمُورِ ) ( 1 ) « آنان كه اگر در روي زمين به آنان قدرت بدهيم ، نماز را بر پا مي دارند و زكات مي پردازند و امر به معروف و نهي از منكر مي كنند و فرجام كارها از آن خداست . »
امام علي ( عليه السلام ) فرمود : « اي مردم ! سزاوارترين مردم به اين كار ( خلافت ) كسي است كه بر آن تواناتر و به امر خدا داناتر باشد » . ( 2 )
امام حسين ( عليه السلام ) نيز فرمود : « امام وپيشوا نيست مگر آنكه بر اساس قرآن حكومت كند ، به دين حق گردن نهد ، عدالت را برپا دارد و خود را و قف راه خدا كند » . ( 3 )
اين معيار و ضابطه ها كجا ؟ و آنچه در احتجاج هاي مهاجران و انصار آمده است كجا ؟ !

نيتجه كشمكش هاي سقيفه

نزاع بين آن دو گروه شعلهور بود ، تا آنكه عمر بن خطاب به ابو بكر گفت : اي ابوبكر دستت را بگشاي . او هم دستش را گشود و عمر با وي بيعت كرد ، سپس سه نفر از

1 . حج : 41
2 . نهج البلاغة : خطبه 173
3 . روضة الواعظين : ص206

35
مهاجران كه آنجا حاضر بودند بيعت كردند و اين وسيله اي شد تا رئيس قبيله اوس هم با او بيعت كند ، تا مبادا سعد بن عباده رئيس قبيله خزرج به پيروزي برسد . مهاجران به همين اندازه از بيعت بسنده كردند و در حالي كه مردم را به بيعت ابو بكر فرا مي خواندند ، از سقيفه بيرون آمدند .
بررسي آنچه از ضرب و شتم در سقيفه گذشت و نيز تحليل حوادث تلخي كه پس از آن رخ داد ، نيازمند نگارش كتابي جداگانه است كه اكنون در صدد آن نيستيم . در بيان آن تنها به سخن عمر بن خطاب اكتفا مي كنيم كه پرده از بسياري از آنچه تا مدتي پس از آن پيش آمد بر مي دارد . وي گفت :
« بيعت ابو بكر ، اشتباهي بود كه جاهليت آن را بر عهده داشت و خداوند ، مسلمانان را از شرّ آن نگه داشت » .
يا « بيعت ابو بكر اشتباهي بود كه سامان يافت و اينگونه بود ، جز اينكه خداوند از شرّ آن نگه داشت . پس هر كس با فردي بدون مشورت با مسلمانان بيعت كند ، بيعتش بي ارزش است . » ( 1 )

2 . پيشگامان تشيع در صدر اسلام

روشن شد كه عنصر اساسي تشيع ، اين عقيده است كه رهبري حكيمانه اسلامي در دو زمينه تعليم و سياست ، منحصر در علي ( عليه السلام ) و خاندان اوست . اين اصل فراگير ميان شيعه ، مانند ستون فقرات در ميان مسايل اصولي ديگر است . براي آشنايي با پيشگامان تشيّع و معتقدان به اين عقيده ، نام شماري از صحابه شيعه از بني هاشم و ديگران را ياد مي كنيم :
1 . عبدالله بن عباس 2 . فضل بن عباس
3 . عبيدالله بن عباس 4 . قثم بن عباس
5 . عبدالرحمن بن عباس 6 . تمام بن عباس

1 . سيره نبوي ، ابن هشام : ج2 ، ص658 ؛ تاريخ طبري : ج2 ، ص446

36
7 . عقيل بن ابي طالب 8 . ابو سفيان بن حرث بن عبدالمطلب
9 . نوفل بن حرث 10 . عبدالله بن جعفر بن ابي طالب
11 . عون بن جعفر 12 . محمد بن جعفر
13 . ربيعة بن حرث بن عبدالمطلب 14 . طفيل بن حرث
15 . مغيرة بن نوفل بن حارث 16 . عبدالله بن حرث بن نوفل
17 . عبدالله بن ابي سفيان بن حرث 18 . عباس بن ربيعه بن حرث
19 . عباس بن عتبة بن ابي لهب 20 . عبدالمطلب بن ربيعه بن حرث
21 . جعفر بن ابي سفيان بن حرث .
اينان از نام آوران بني هاشم اند . امّا از غير بني هاشم ، نام گروهي از آنان از اين قرار است :
22 . سلمان فارسي 23 . مقداد بن اسود
24 . ابو ذر غفاري 25 . عمار ياسر
26 . حذيفة بن يمان 27 . خزيمة بن ثابت
28 . ابو ايوب انصاري ( مهمان كننده پيمامبر ) 29 . ابو الهيثم مالك بن تيهان
30 . أبيّ بن كعب 31 . سعد بن عباده
32 . قيس بن سعد بن عباده 33 . عديّ بن حاتم
34 . عبادة بن صامت 35 . بلال حبشي
36 . ابو رافع ( غلام پيامبر ) 37 . هاشم بن عتبه
38 . عثمان بن حنيف 40 . حكيم بن جبله عبدي
41 . خالد بن سعيد بن عاص 42 . ابن الحصيب اسلمي
43 . هند بن ابي هاله تميمي 44 . جعدة بن هبيره
45 . حجر بن عدي كندي 46 . عمرو بن حمق خزاعي
47 . جابر بن عبدالله انصاري 48 . محمد بن ابي بكر
49 . ابان بن سعيد بن عاص 50 . زيد بن صوحان عبدي .

37
اين پنجاه نفر صحابي ، از طبقه اوّل شيعه اند . هر كه خواهان زندگي نامه تفصيلي آنان و تشيع شان است ، به كتاب هاي رجالي مراجعه كند ، ليكن با چشمي باز و بصيرتي نافذ .
در پايان ، سخن محمد كرد علي را در كتابش « خطط الشام » مي آوريم كه گفته است : در زمان پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) گروهي از بزرگان صحابه به موالات علي ( عليه السلام ) شناخته مي شدند ، مثل سلمان فارسي كه مي گفت : با پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) بر اين اساس بيعت كرديم كه خيرخواه مسلمانان و پيرو امامت علي بن ابي طالب ( عليه السلام ) و ولايت او باشيم .
ومثل ابو سعيد خدري كه مي گفت : مردم به پنج چيز مأمور شدند ، به چهار تا عمل كردند و يكي را واگذاشتند . و چون از آن چهار تا سؤال شد ، گفت : نماز ، زكات ، روزه ماه رمضان و حج .
گفتند : پس آن يكي كه رهايش كردند چه بود ؟
گفت : ولايت علي بن ابي طالب ( عليه السلام ) .
گفتند : آيا اين هم همراه آن ها واجب است ؟
گفت : آري ، اين نيز با آن ها واجب است .
ومثل ابو ذر غفاري ، عمار ياسر ، حذيفة بن يمان ، خزيمة بن ثابت ذي الشهادتين ، ابو ايوب انصاري ، خالد بن سعيد و قيس بن سعد بن عباده . ( 1 )

1 . خطط الشام : ج5 ، ص251

38

* ( 4 ) *

فرضيه هاي موهوم پيرامون پيدايش شيعه

روشن شد كه پيدايش مذهب تشيع ، پيامد بحث و جدل هاي كلامي يا سياست روزگار نبود ، بلكه با پيدايش اسلام پديد آمد ، چون كه پيامبر اكرم حضرت محمد ( صلّي الله عليه وآله ) بذرافشان نخستينِ آن بود ، چرا كه تشيع و اسلام ، دو روي يك حقيقت است . ولي گروهي از تاريخ نگاران و مقاله نويسان ، چنين ترسيم كردند كه تشيع ، موضوعي است كه بر جامعه اسلامي پديد آمد ، از اين رو در پي يافتن ريشه و آغاز آن بر آمدند . هم اينك برخي از فرضيه هاي مهم را يك به يك مورد بحث و پاسخگويي قرار مي دهيم .

فرضيه نخست :

تشيع ، ساخته و پرداخته عبدالله بن سبا

طبري درباره اين توهّم ساختگي مي نويسد :
« يك يهودي به نام عبدالله بن سبا ( ابن سوداء ) در صنعا ، در زمان عثمان اظهار مسلماني كرد و در بين مسلمانان نفوذ نمود و شروع به رفت و آمد در شهرها و مراكز مسلمانان همچون شام ، كوفه ، بصره ومصر كرده و بشارت مي داد كه پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) هم مانند عيسي بن مريم باز خواهد گشت و علي ( عليه السلام ) وصيّ محمد ( صلّي الله عليه وآله ) است ، آنگونه كه هر پيامبر را جانشيني است . و علي خاتم اوصياست ، آن سان كه حضرت محمد خاتم

39
پيامبران است و عثمان حق اين وصيّ را غصب كرده و در حق او ستم نموده است ، پس بايد با او مبارزه كرد تا حق به حقدار برسد .
عبدالله بن سبا دعوتگران خود را در مناطق اسلامي پخش كرد و به آنان گفت كه امر به معروف و نهي از منكر كنند و از فرمانروايان انتقاد كنند . گروه هايي از مسلمانان به او گرويدند كه از صحابه بزرگوار يا تابعين شايسته بودند ، مثل ابوذر ، عمار ياسر ، محمد بن حذيفه ، عبدالرحمن بن عديس ، محمد بن ابي بكر ، صعصعة بن صوحان ، مالك اشتر و مسلمانان نيكو وشايسته ديگر . پيروان او در اجراي نقشه پيشواي خود ، مردم را بر ضدّ حاكمان مي شوراندند ونامه هايي در نكوهش از فرمانروايان نوشته به شهرهاي ديگر مي فرستادند . در نتيجه ، عده اي از مسلمانان با تحريك آنان قيام كردند و به مدينه آمدند و عثمان را در خانه اش محاصره كرده و كشتند . همه اين ها با رهبري و اقدام پيروان عبدالله بن سبا بود .
مسلمانان با علي ( عليه السلام ) بيعت كردند ، طلحه و زبير بيعت را شكسته به بصره رفتند . پيروان ابن سبا چون ديدند سران دو سپاه در حال تفاهمند و اگر تفاهمي صورت گيرد ، آنان را به خاطر خون عثمان پيگيري خواهند كرد ، شبانه گرد آمدند و تصميم گرفتند كه ميان دو سپاه نفوذ كنند و بي آنكه كسي بفهمد ، جنگ را بر افروزند . آنان در اجراي اين نقشه موفق شدند و پيش از آنكه دو لشكر متخاصم بفهمند ، سياستمداران دو جبهه را نسبت به يكديگر بد بين كرده و به جان هم انداختند . جنگ بصره اينگونه رخ داد بي آنكه سران دو سپاه ، نظر يا علمي داشته باشند » . ( 1 )
داستان پيروان عبدالله بن سبا ، بر اساس آنچه طبري در حوادث سال 30 ـ 36 هجري در كتاب خود نوشته ، تا اينجا به پايان مي رسد . تاريخ نگاران و مقاله نويسان بعدي آن را به عنوان يك حقيقت پذيرفته و نقل كرده اند و همه افكار و نظريه ها را بر اين پايه نهاده اند و در طول قرن ها و نسل ها در گمان اينان ، شيعه زاييده پيروان عبدالله بن سبا به شمار آمده است . نيازي نيست نام كساني را كه داستان طبري را مبناي ادعاي خود قرار داده اند

1 . تاريخ طبري : ج3 ، ص378

40
ذكر كنيم .
اين وضع مسلماناني است كه درباره شيعه نوشته اند . امّا خاورشناساني كه طفيلي سر سفره مسلمانان اند در بررسي هاي خود همين فرضيه نادرست را پيروي كرده اند .

نظر محقّقان درباره اين فرضيه

1 . داستاني را كه طبري آورده است ، با چشم پوشي از ناشناخته هايي كه در سند آن است ، به افسانه و خرافات شبيه تر است ؛ زيرا باور كردني نيست كه يك يهودي در زمان خلافت عثمان از صنعاء بيايد و مسلمان شود و بزرگان صحابه و تابعين را بفريبد و همه جا بگردد و هسته هاي ضدّ عثمان تشكيل دهد و آنان را به مدينه آورده و بر ضدّ خلافت اسلامي بشوراند ، آنگاه در برابر ديدگان صحابه و تابعين به خانه خليفه يورش آورند و او را به قتل برسانند . عقل اين را نمي پذيرد ، هرچند آماده پذيرفتن پديده هاي عجيب و غريب باشد !
اين قصّه كرامت مسلمانان و صحابه و تابعين را نيز زير سؤال مي برد و آنان را به صورت گروهي ساده ترسيم مي كند كه فريب يك يهودي نيرنگ باز را كه تظاهر به مسلماني مي كند بخورند ، بي آنكه او را بشناسند ، در حالي كه ميان مسلمانان ، بزرگان و آگاهان و انديشمندان حضور داشتند .
2 . بررسي سيره عثمان و معاويه نشان مي دهد كه آنان هرگز اجازه نمي دادند كه مخالفانشان در مناطق اسلامي بگردند و تبليغات عليه آنان انجام دهند . گواه اين نكته اين است كه :
أ : چون ابوذر با عثمان مخالفت كرد ، او را از مدينه به ربذه تبعيد نمود ، زيرا كه در مورد تقسيم غنايم و بيت المال ميان عمو زادگانش ، به عثمان اعتراض كرد .
ب : عثمان ، عمار ياسر را چنان زد كه فتق او پاره شد و عوامل عثمان يكي از دنده هاي او را شكستند . ( 1 ) و حوادث ديگري كه عليه مخالفان خلافت و معترضان پيش

1 . استيعاب : ج2 ، ص422

41
آمد و از وطن خود تبعيد شدند .
چرا با عبدالله بن سبا مثل ديگران برخورد نشد ؟
علامه اميني مي گويد : اگر فتنه انگيزي و تفرقه افكني « ابن سبا » به اين حدّ رسيده بود و زمامداران از او و فسادهايش خبر داشتند و گزارش آن به خليفه رسيده بود چرا او را دستگير و مؤاخذه نكرده مورد توهين و ضرب و زندان قرار ندادند يا با اعدام او امّت را از شرش آسوده نساختند ، آنگونه كه در مورد انسان هاي صالحي كه امر به معروف و نهي از منكر مي كردند عمل مي شد ؟ در حالي كه اين پيام قرآن در گوش ها طنين انداز بود كه :
(إِنَّما جَزاءُ الَّذِينَ يُحارِبُونَ اللهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي اْلأَرْضِ فَساداً أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلاف أَوْ يُنْفَوْا مِنَ اْلأَرْضِ ذلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيا وَلَهُمْ فِي الاْخِرَةِ عَذابٌ عَظِيمٌ ) ( 1 )
« كيفر آنان كه با خدا و پيامبرش مي جنگند و درروي زمين اقدام به فساد مي كنند ، آن است كه اعدام شوند ، يا به دار آويخته شوند ، يا دست ها و پاهاي آنان به عكس يكديگر بريده شود ، يا از سرزمين خود تبعيد گردند . اين رسوايي آنان در دنياست . و در آخرت عذاب عظيمي دارند . »
چرا خليفه با كشتن او ريشه اين فتنه ها را نخشكاند ؟ آيا خشونت و سختگيري او فقط مخصوص نيكان از امت محمد ( صلّي الله عليه وآله ) بود كه هر چه مي خواست بر سر آنان آورد ؟ ( 2 )
3 . روايت طبري از كساني نقل شده كه استناد به آنان درست نيست . از جمله :
أ . سري . شخصي به نام سري كه طبري از او نقل مي كند ، بين دو نفر مردّد است ، يكي سري بن اسماعيل همداني كه يحيي بن سعيد او را دروغگو مي داند و تني چند نيز او را تضعيف كرده اند ، ( 3 ) ديگري سري بن عاصم بن سهل همداني كه طبري در بخشي از

1 . مائده : 33
2 . الغدير : ج9 ، ص219 ـ 220
3 . ميزان الاعتدال : ج2 ، ص117

42
حيات او بوده است . او را نيز گروهي از علما درغگو و اهل جعل شمرده اند . ( 1 )
ب . شعيب . مقصود از او شعيب بن ابراهيم كوفي است كه مجهول است . ابن عدي گفته است : شناخته شده نيست . ذهبي گفته است : روايتگري كتاب هاي سيف از اوست و ناشناخته است . ( 2 )
ج . سيف بن عمر . اين ريشه فتنه است . ابن حبّان گفته است : سيف بن عمر راوي مجعولات است . گفته اند خودش نيز جعل حديث مي كرد و به كفر متّهم شد ( 3 ) و سخنان ديگري كه نشان دهنده بدسرشتي وفساد عقيده وبي پروايي اونسبت به جعل و دروغ است .
وقتي سند اين نقل چنين است ، چگونه مي توان در تحليل پيدايش جمعيت عظيمي از مسلمانان كه يك پنچم يا يك چهارم آنان را تشكيل مي دهند ، به چنين داستاني تكيه كرد ؟ پس اعتماد به اين نقل ، فريب و گمراهي است .

عبدالله بن سبا ، يك افسانه تاريخي

تا كنون فرض كرديم كه عبدالله بن سبا وجود خارجي داشته و وضع را براي مسلمانان آشفته مي ساخته است . نمي توان پذيرفت يك يهودي حيله گر و متظاهر به اسلام ، بتواند تا اين حدّ قدرت داشته باشد كه بر ضدّ خلافت آشوب برانگيزد و افراد خود را در شهرها بپراكند ، با ديگران نامه نگاري داشته باشد ، تا به آنجا كه كار به كشتن خليفه بيانجامد و در نتيجه ، دو سپاه در بصره روي هم قرار گيرند و آنان را هم به جان هم اندازد و از اين ميان مذهبي به نام شيعه پديد آيد . . .
اكنون به حقيقت ديگري بر مي گرديم كه پژوهشگران معاصر پرده از آن برداشته اند و آن اين است كه شواهد و قراين نشان مي دهد كه عبدالله بن سبا نيز مثل « مجنونِ » بني عامر و بني هلال است ، اينگونه چهره ها و قهرمان ها همه ساخته و پرداخته قصّه گويان و

1 . ميزان الاعتدال : ج2 ، ص117 ، لسان الميزان : ج3 ، ص12
2 . همان : ج2 ، ص275 ، همان : ج2 ، ص145
3 . همان : ج1 ، ص438 ، تهذيب التهذيب : ج4 ، ص255

43
افسانه سرايان است ، تا وسيله سرگرمي حرمسراها و ناز پروردگان باشد ، و گرنه روي زمين وجود خارجي نداشته اند . دكتر طه حسين در كتاب « الفتنة الكبري » به اين نكته رسيده است ، خاورشناساني چند نيز از او پيروي كرده اند . علاقة مندان به نتيجه پژوهش اين بزرگان درباره عبدالله بن سبا به منابع پاورقي رجوع كنند . ( 1 )

فرضيه دوم :

رنگ و ريشه ايراني تشيّع

براي پيدايش شيعه در جامعه اسلامي ، فرضيّه دوّمي مطرح است كه اختراع خاورشناسان است . آنان مثل پژوهشگران ديگر معتقدند تشيع ، پديده اي است كه پس از رحلت پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) پيدا شده است ، از اين رو درپي علّت و سبب پيدايش آن بر آمده اند ، تا رسيده اند به اين كه تشيّع ، رنگ و ريشه ايراني دارد .
اين فرضيه را « دوزي » خاورشناس ابداع كرده و خلاصه اش اين است كه مذهب شيعي يك گرايش ايراني است ، زيرا عرب معتقد به آزادي بود و ايرانيان معتقد به پادشاهي و وراثت بودند و معناي انتخاب را نمي دانستند . چون پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) در گذشت و فرزندي نداشت ، گفتند : پس از او علي ( عليه السلام ) به خلافت شايسته تر است . به تعبير خلاصه تر : هماهنگي فكري ميان ايرانيان و شيعه ـ يعني موروثي بودن خلافت ـ دليل آن است كه تشيع ، مولود ايرانيان است .
اين فرضيه در ضعف و سستي شبيه به فرضيه سابق است و ادّعايي بي دليل است ، بلكه ادعايي است كه دلايل فراواني كه براي تشيع ، ريشه عربي را ثابت مي كند ، دروغ بودن آن را ثابت مي كند .
دلايل عربي بودن ريشه تشيع عبارت است از :
اول : آنگونه كه پيشتر روشن شد ، تشيع در عصر پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) آشكار شد و پيروان

1 . اصل الشيعة واصولها ، كاشف الغطاء ، ص 73 ، الفتنة الكبري ، طه حسين ، ص134 بخش ابن سبا .
الغدير ، ج9 ص 220 ، عبدالله بن سبا ، سيد مرتضي عسكري ، نظريّة الامامة ، أحمد محمود صبحي ، ص37

44
علي ( عليه السلام ) را شيعه مي گفتند و در زمان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) و پس از او وجود داشتند ، تا زماني كه هنوز هيچ ايراني بجز سلمان مسلمان نشده بود .
پيشگامان تشيع در زمان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) و اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) همه عرب بودند و جز سلمان محمدي كسي از ايرانيان در ميان آنان نبود .
دوم : امام علي بن ابي طالب ( عليه السلام ) در ايام خلافتش با سه جنگ درگير بود : جنگ جمل ، صفين و نهروان و همه سپاهش عرب خالص عدناني و قحطاني بودند . گروه هايي از قريش ، اوس و خزرج و از قبايل مذحج ، همدان ، طيّ ، كنده ، تميم و مضر به سپاه او پيوسته بودند و فرماندهان سپاه او از سران همين قبايل بودند ، همچون هاشم مرقال ، مالك اشتر ، صعصعة بن صوحان و برادرش زيد ، قيس بن سعد بن عباده ، عبدالله بن عباس ، محمد بن ابي بكر ، حجر بن عدي ، عدي بن حاتم و امثال اينان . اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) با همين سپاه و همين فرماندهان بصره را فتح كرد ، با قاسطين ( معاويه و سپاه او ) در صفين نبرد كرد و با همين ها مارقين را از بين برد . پس در اين سپاه و فرماندهان ، ايراني ها كجايند ، تا احتمال دهيم كه آنان شالوده تشيع اند ؟ ! به علاوه تنها ايرانيان نبودند كه اين مذهب را داشتند ، بلكه ترك ها ، هندي ها وغير عرب هاي ديگري هم شيعه بودند .
شمار فراواني از خاورشناسان پژوهشگر و ديگران به اين حقيقت گواهي داده اند كه به يك نمونه بسنده مي كنيم :
« ولهاوزن » خاورشناس گفته است : همه ساكنان عراق ، به ويژه كوفيان در عهد معاويه شيعه بودند ، اين اختصاص به افراد نداشت ، بلكه قبايل و سران عرب را نيز در برمي گرفت . ( 1 )
سوم : اسلام ميان ايرانيان نيز مثل ملّت هاي ديگر منتشر مي شد و ايران به تشيع معروف نبود ، تا آنكه گروهي از شيعيان اشعري به قم و كاشان كوچ كردند و بذر تشيع را در آنجا افشاندند . اين در اواخر قرن نخست بود ، در حالي كه ايرانيان در زمان خليفه دوم يعني از سال 17 هجري مسلمان شده بودند . معناي اين سخن آن است كه ده ها سال

1 . الخوارج والشيعة : ص241 ـ 248

45
گذشت كه اثري از تشيع ميان آنان نبود .
سيد محسن امين مي گويد : ايرانياني كه مسلمان شدند ، در آغاز كار جز اندكي شيعه نبودند ، و بيشتر دانشمندان اهل سنّت همچون بخاري ، ترمذي ، نسائي ، ابن ماجه ، و حاكم نيشابوري و كساني ديگر كه در طبقه بعد آمدند ، ايراني بودند .
البته گاهي براي ايراني بودن ريشه تشيع ، به اين استدلال مي شود كه تشيع و ايرانيان در موروثي بودن خلافت هم عقيده بودند . در دوره ساسانيان و ديگران چنين بود . ولي اين دليلي نادرست است ، چون خلافت از نظر شيعه موروثي نيست ، بلكه موضوعي تابع نصّ و تعيين است ، نهايت آنكه خداي متعال ، نور امامت را در خاندان ويژه اي قرار داده كه هر امامي ، امام پس از خود را تعيين مي كند . خداوند در نسل ابراهيم ( عليه السلام ) هم نبوّت را قرار داد و هر پيامبري از پيامبر پيشين و هر وصيّي از وصيّ قبل ، اين منصب را ارث مي برد ، خداوند مي فرمايد :
(وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً وَإِبْراهِيمَ وَجَعَلْنا فِي ذُرِّيَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَالْكِتابَ ) ( 1 )
« ما نوح و ابراهيم را فرستاديم و در فرزندان آن دو نبوت و كتاب قرار داديم » .
وقتي نبوت ، در ذرّيه ابراهيم ( عليه السلام ) موروثي باشد ، چرا امامت چنين نباشد ؟
چهارم : هر كس تاريخ ايران و زندگي دانشمندان ايراني و ورودشان به تسنّن و تشيّع را مطالعه كند ، در مي يابد كه تا اوايل قرن دهم ، تسنّن در ايران رواج داشت ، تا آنكه در دوره صفوي تشيّع بر ايرانيان غلبه يافت .
البته ري ، قم و كاشان ، پايگاه شيعه بودند ، ليكن اين شهرها در مقايسه با شهرهاي ديگر ايران ، بسيار كوچك بودند .
بروكلمان مي گويد : چون شاه اسماعيل صفوي بر الوند پيروز شد ، روي به سوي تبريز نهاد . علماي شيعه در تبريز به او اعلام كردند كه دو سوّم ساكنان شهر كه شمارشان به 000/300 مي رسيد ، سنّي اند .

1 . حديد : 26

46
اينها بعضي از فرضيه هايي است كه گروهي از پژوهشگران كه تشيع را پديده اي عارضي بر پيكره امت اسلامي مي دانند بيان كرده اند و اين فرضيه ها را در علّت پيدايش شيعه گفته اند . امّا ما گفتيم كه جوهر تشيع يك اصل بيشتر نيست و آن اين است كه رهبري پس از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) در دو زمينه دانش و سياست ، از آن علي ( عليه السلام ) و سپس جانشينان اوست . پس تشيع هم مثل اسلام ، زادگاه و منشأ آن حجاز است و عرب ، مدّتي طولاني به آن گرويد سپس به تدريج كم كم ميان امت اسلامي گسترش يافت . امّا فرضيه هاي ديگر اصلاً ارزش آن را ندارد كه به بررسي آن بپردازيم .

47

* ( 5 ) *

اختلاف ميان شيعه اماميه و فرقه هاي ديگر شيعي

شيعه پس از رحلت پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) مجموعه يكپارچه اي بودند كه از علي ( عليه السلام ) و خاندان او پيروي مي كردند ، تا آنكه حادثه كربلا پيش آمد و امام حسين ( عليه السلام ) به دست تبهكاران اموي به شهادت رسيد و فرقه كيسانيه كه به امامت محمد حنفيّه معتقدند پديد آمد . سپس فرقه هاي ديگري در پي برخي حوادث بروز كرد ، همچون زيديّه ( پيروان زيد بن علي ) مغيريّه ، محمديّه ، ناووسيه ، اسماعيليه ، سميطيه ، فطحيّه ، واقفيه ، خطّابيّه ، نصيريه ومفوّضه .
اينها فرقه هاي شيعي بنا به نوشته مؤلّفان فرقه شناسي است كه بيشتر اين فرقه ها از بين رفته و انديشه هايشان پراكنده در لابه ي اسناد تاريخ است و تنها سه فرقه باقي مانده است : اماميه ، زيديّه ، واسماعيليه .
از اين رو توضيحي پيرامون دو فرقه زيديه و اسماعيليه و تفاوت اساسي آن دو با مذهب شيعه اماميه مي آوريم .

زيديّه و اسماعيليه

زيديه و اسماعيليه ، مثل اماميه از فرقه هاي شيعي است . هر سه فرقه شيعه معتقدند پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) و صايت و خلافت را براي علي ( عليه السلام ) قرار داد و به تمسّك به قرآن و عترت

48
فرمان داد و اينكه از اين دو به چيز ديگري برنگردند .
نقطه اساسي فرق مذهب زيدي با مذهب امامي در اين است كه زيّديه ، امامت را تنها براي علي ( عليه السلام ) و امام حسن و امام حسين ( عليهما السلام ) مي دانند ، نه امامان ديگر و به نظر آنان ، رهبري پس از آن بزرگواران از آنِ هر هاشمي است كه قيام مسلّحانه كند و به امامتِ خودش دعوت كند . ولي اماميه ، امامت را بر اساس نصّ نبوي براي دوازده جانشين پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) مي دانند اولين آنان علي ( عليه السلام ) و آخرينشان مهدي ( عليه السلام ) است .
اسماعيليه نيز نزديك به آنانند ، امامت را تا امام صادق ( عليه السلام ) قبول دارند و پس از او به امامت فرزندش اسماعيل معتقدند و استمرار آن را در فرزندان او مي دانند . هر يك از زيديه و اسماعيليه نيز فرقه هايي دارد كه با هم تفاوت هايي دارند و بايد در كتاب هاي مربوط به موضوع بخوانيد .

49

* ( 6 ) *

نقش شيعه در بناي تمدّن اسلامي

شيعه در بناي تمدّن عظيم اسلامي نقشي دارد كه بيشتر در عرصه پايه گذاري علوم اسلامي است . از ميان شيعه طلايه داران علوم لغت و دين پديد آمده است ، مثل علوم تفسير قرآن ، علم حديث ، فقه ، رجال . در زمينه علوم طبيعي مثل جغرافي ، تاريخ ، طبّ ، شيمي ، رياضي ، هندسه و . . . پيشگاماني از آنان درخشيده اند و تاريخ ، از شخصيت هاي شيعي و تلاش هاي شايسته و تأليفات گرانسنگ و مشهور آنان پر بار و سرشار است كه همه جا خوانده مي شود .
اين تلاش هاي بزرگ در راه دانش و فرهنگ كه از قرن اوّل هجري آغاز شد و تا كنون ادامه دارد و به خاطر همين ها حوزه ها ، مدارس ، دانشگاه ها و مراكز فراواني تأسيس شده است ، به دست عالمان و شخصيت هاي شيعه سامان يافته است و هرگز لحظه اي اين خدمت علمي به بشريت و تمدّن اسلامي و انساني دچار و قفه نگشته است .
كتاب هاي زندگينامه ها و فهرست ها پر از ياد بزرگان شيعه در ميدان هاي مختلف علوم است و فرقي بين فقه ، اصول ، قرآن ، حديث و علوم قرآن و حديث ، لغت و ادبيات نيست . همچنين شيعه ، نقش عمده اي در تأسيس دانشگاه ها و مراكز علمي در شرق و غرب جهان اسلام داشته است .
جويندگان اطلاعات بيشتر ، تاريخ شيعه و تمدن اسلامي را بخوانند .

51

فصل دوم

اصول اعتقادي

1 . توحيد ذاتي 2 . توحيد در صفات

3 . توحيد در آفرينش 4 . توحيد در ربوبيّت

5 . توحيد در حاكميت 6 . توحيد در عبادت

7 . صفات ذات و صفات فعل 8 . صفات ثبوتيه و صفات سلبيه

9 . صفات خبريه 10 . قضا و قدر

11 . انسان ، موجود مختار 12 . ضرورت نبوت عامّه

13 . نبوت خاصّه 14 . معاد و قيامت

15 . مسائل كلامي مخصوص شيعه اماميه


53

اصول اعتقادي

شيعه اماميه در اصول كلّي ، با فرقه هاي ديگر اسلامي مشترك است ، در برخي امور هم تفاوت دارد . اكنون به آن اصول اشاره مي كنيم :

54

* ( 1 ) *

توحيد ذاتي

توحيد ، رشته و ريسماني است كه همه مسلمانان ، بلكه پيروان اديان آسماني ديگر به آن چنگ مي زنند و باور دارند .
توحيد ذاتي دو معني دارد :
اول : اين كه خدا يكي است و مانند و شبيه و همتا و جايگزين ندارد .
دوم : اين كه ذات خدا بسيط است و در آن كثرت و تركيب نيست . آيه (وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ ) ( 1 ) اشاره به معناي اول است و آيه (قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ ) ( 2 ) اشاره به معناي دوم .

1 . توحيد : 4
2 . همان : 1

55

* ( 2 ) *

توحيد در صفات

بي شك خداوند متعال به صفاتي متصف مي شود كه گوياي كمال در ذات اوست ، مثلا گفته مي شود او دانا ، توانا و زنده است .
انسان نيز به همين صفات موصوف است . او نيز ـ به اذن خدا ـ دانا ، توانا و زنده است ، ليكن و صف خدا به اين صفات و وصف ديگران از دو جهت متفاوت است :
اوّل : اين صفات ( علم ، قدرت و حيات ) مفهوم متفاوتي دارند ، ولي از نظر وجود و تحقّق در خداي متعال ، يكي هستند . در ذات خداوند ، حيثيّت علم جدا از حيثيت قدرت نيست و اين دو غير از حيثيت حيات نيستند . ذات خداي سبحان همه اش علم و قدرت و حيات است . بر خلاف انسان كه مفاهيم اين صفات در او متفاوت است ، واقعيت و تحقّق آن ها نيز در او متفاوت است . واقعيت علم و شعور در انسان ، غير از واقعيت قدرت است و دانايي و توانايي انسان غير از زنده بودن اوست . نتيجه آنكه صفات خداي سبحان با هم متحدند و ميان صفات او تغاير و جدايي در وجود نيست .
دوم : همچنان كه واقعيت صفات خدا با هم تفاوت ندارند ، صفات و ذات خداهم جدا از هم نيستند . صفات خدا عين ذات اوست نه چيزي افزون برآن . بر خلاف انسان كه صفاتش زايد براوست ، چون كه انسان بوده ولي عالم و قادر نبوده ، بلكه علم و قدرت را به دست آورده است .

56

* ( 3 ) *

توحيد در آفرينش

مقصود از توحيد در آفرينش آن است كه همه آفرينش ، آفريده خداي سبحان است . خدا مي فرمايد :
(قُلِ اللهُ خالِقُ كُلِّ شَيْء وَهُوَ الْواحِدُ الْقَهّارُ ) . ( 1 )
« بگو خداوند ، آفريدگار هر چيز است و اوست يگانه پيروز . »
مقصود از انحصار خالقيت در خدا ، خالقيت مستقل و اصيل است كه آفريننده در آفرينش تكيه بر ديگري نكند . چنين آفرينندگي از اوصاف خداست .
البته آفرينندگي تبعي و سايه كه متكّي به خواست خداوند باشد ، از غير خدا هم برمي آيد . از اين رو خداوند ، خود را به « بهترين آفرينندگان » توصيف مي كند :
(فَتَبارَكَ اللهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ ) . ( 2 )
و تصريح مي كند كه جز او هم آفرينندگاني و جود دارند ، ولي او بهترين آنان است و اين تنها به اين سبب است كه آفرينندگي خداوند ، ذاتي است نه اكتسابي ، بر خلاف ديگران .

1 . رعد : 16
2 . مؤمنون : 14

57
و از همين جاست كه مي بينيم عيساي مسيح ، خلقت را به خودش نسبت مي دهد و مي گويد :
(أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللهِ ) . ( 1 )
« من براي شما از گل به صورت پرنده مي آفرينم ، پس در آن مي دمم ، آنگاه به اذن پروردگار ، پرنده مي شود . »
و از همين جا بايد اعتراف كرد كه انحصار آفرينندگي در خداوند ، به معناي انكار سنّت ها در ميان پديده هاي طبيعي نيست ، چرا كه نظام علّت و معلولي در اجزاي جهان ماده به معناي استقلال علّت در عليت و ايجاد نيست ، بلكه خداوند اين قانون را در جهان ماده به وجود آورده و خود او پشت اين قضيه است . خورشيد و هوا در رويش زمين مؤثر است ، آب هم در رشد گياه مؤثر است ، ولي وجود مؤثر و تأثير گذاري اش همه به اذن خدا و از مظاهر سنت هاي الهي در هستي است . آنان كه توحيد در آفرينش را به انكار نظام علّت ها و روابط مادي ميان اجزاي جهان تفسير كرده اند ، به خطا رفته اند و از همين رو دين را منكر علم و در مقابل آن قرار داده اند .

1 . آل عمران : 49

58

* ( 4 ) *

توحيد در ربوبيّت

توحيد در آفرينندگي ، مورد اتفاق ميان بيشتر مشركان بود و اختلاف آنان با موحدّان در توحيد ربوبي بود . مشركان زمان حضرت ابراهيم ( عليه السلام ) به يگانگي خالق هستي عقيده داشتند ، جز اينكه به خطا معتقد بودند ستاره ها ارباب وسر رشته داران اين عالمند . آنگونه كه از قرآن كريم بر مي آيد ، مناظره حضرت ابراهيم ( عليه السلام ) با آنان نيز بر همين موضوع ، يعني ربوبيت اجرام آسماني ( ماه و خورشيد و ستارگان ) متمركز بود . ( 1 )
در زمان حضرت يوسف ( عليه السلام ) نيز كه پس از دوران ابراهيم خليل ( عليه السلام ) مي زيست چنين بود ، شرك آنان در مسأله ربوبيت بود . آنان مي پنداشتند خداوند پس از آفريدن هستي ، كار تدبير واداره جهان را به ديگران واگذاشته است . از اين رو حضرت يوسف ( عليه السلام ) در هدايت آن بر موضوع توحيد در ربوبيت تأكيد داشت كه گفت :
(أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللهُ الْواحِدُ الْقَهّارُ ) . ( 2 )
« آيا پروردگارهاي پراكنده بهتر است ، يا خداي يكتاي غالب و قدرتمند ؟ »
دليل توحيد ربوبي اين است كه تدبير عالم هستي در مورد انسان و جهان ، جدا از

1 . ر . ك : سوره انعام ، آيات 76 ـ 78
2 . يوسف : 39

59
مسأله آفرينش نيست و تدبير ، چيزي جز همان آفرينش نيست . وقتي آفريدگار هستي و انسان يكي است ، پس مدبّر آن ها هم يكي خواهد بود ، چرا كه پيوند كامل ميان تدبير و آفرينش جهان روشن است ، به همين جهت ، خداوند وقتي خود را به عنوان آفريدگار همه چيز توصيف مي كند ، در همان وقت ، خود را مدبّر آنها هم مي داند و مي فرمايد :
(اللهُ الَّذِي رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَد تَرَوْنَها ثُمَّ اسْتَوي عَلَي الْعَرْشِ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي لاَِجَل مُسَمًّي يُدَبِّرُ اْلأَمْرَ يُفَصِّلُ الاْياتِ لَعَلَّكُمْ بِلِقاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ ) ( 1 )
« خداوند همان كسي است كه آسمان ها را بدون ستون هايي كه ببينيد ، بر افراشت ، سپس بر عرش استيلا يافت و خورشيد و ماه را مسخّر ساخت ، كه هر كدام تا زمان معيّني حركت دارند . كار را او تدبير مي كند ، آيات را براي شما تشريح مي كند ، باشد كه به لقاي پروردگارتان يقين كنيد . »

1 . رعد : 2

60

* ( 5 ) *

توحيد در حاكميّت

همان گونه كه صحنه هستي و آفرينش ، يك مدبّر حقيقي دارد كه خداي متعال است ، صحيفه تشريع وقانونگذاري هم حاكم يگانه اي دارد كه خداي سبحان است ، او هم حاكم است ، هم قانونگذار و مورد اطاعت به ذات . ديگري نه حق حكومت دارد و نه تشريع و نه اينكه از او اطاعت شود ، جز به اذن خدا . خداوند مي فرمايد :
(إِنِ الْحُكْمُ إِلاّ للهِِ أَمَرَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِيّاهُ ) . ( 1 )
« حكومت جز براي خدا نيست ، فرمان داده كه جز او را نپرستيد »
و مي فرمايد :
(مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللهَ ) ، ( 2 )
« هر كس از پيامبر پيروي كند ، خدا را اطاعت كرده است » .
و مي فرمايد :

1 . يوسف : 40
2 . نساء : 80

61
(وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُول إِلاّ لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللهِ ) ( 1 )
« هيچ پيامبري نفرستاديم ، مگر آنكه به اذن خدا اطاعت شود . »
به هر حال ، همه شؤوني كه به حكومت و قانونگذاري و اطاعت باز مي گردد ، ذاتاً براي خداوند ثابت است و براي ديگري با فرمان و اجازه اوست .

1 . نساء : 64

62

* ( 6 ) *

توحيد در عبادت

توحيد در عبادت ، اصل مشترك و پايه مورد اتفاق ميان همه اديان آسماني است . در يك سخن ، والاترين هدف بعثت پيامبران الهي ، يادآوري همين اصل است ، خداوند مي فرمايد :
(وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِي كُلِّ أُمَّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللهَ وَاجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ ) ( 1 )
« ما در هر امّتي پيامبري برانگيختيم ( تا بگويد : ) خدا را بپرستيد و از طاغوت پرهيز كنيد . »
همه مسلمانان در نمازهاي روزانه خود به اين اصل اعتراف مي كنند (إِيّاكَ نَعْبُدُ ) ( 2 ) . بر اين اساس ، وجوب پرستش تنها خدا و دوري از پرستش جز او ، امري مسلّم است كه سخني در آن نيست و كسي در اين قاعده كلّي مخالفتي ندارد . سخن در اين است كه آيا برخي كارها و برنامه ها مصداق پرستش غير خدا است ، يا نه ؟
براي رسيدن به سخن آخر در اين زمينه ، بايد مفهوم و محدوده « عبادت » به دقت و وضوح مشخصّ شود و تعريفي منطقي از آن ارايه شود ، تا آنچه تحت اين عنوان قرار

1 . نحل : 36
2 . فاتحه : 5

63
مي گيرد و پرستش شمرده مي شود ، از آنچه چنين نيست و از روي تكريم و بزرگداشت انجام مي شود متمايز گردد .
( در بخش سوّم ، ملاك پرستش به طور گسترده بحث خواهد شد . )

64

* ( 7 ) *

صفات ذات و صفات فعل

صفات خداوند دو قسم است : ذاتي و فعلي
مقصود از صفات ذاتي ، آن است كه ذات خداوند به آن متصّف مي شود ، مثل اين كه خداوند ، عالم و قادر است .
مقصود از صفات فعل ، آن است كه ذات خداوند به لحاظ صدور برخي كارها از او ، مثل خالقيت ، رازقيّت و امثال آن ، از صفاتي كه از فعل الهي انتزاع مي گردد ، به آن صفات موصوف مي شود . به اين عنوان كه جهان را آفريده است ، « خالق » است و به اين سبب كه به مردم روزي مي دهد « رازق » است .

65

* ( 8 ) *

صفات ثبوتيه و سلبيّه

صفات خداي سبحان به صفات ثبوتيه و سلبيه تقسيم مي شود .
مقصود از اول ، صفاتي است كه از كمال حكايت دارد ، مثل اينكه خداوند ، عالم و قادر است . و مقصود از صفات سلبيه ، منزّه دانستن ذات خدا از صفاتي است كه از نياز و نقص و فقر حكايت مي كند .
به تعبير ديگر : خداوند ، صفات جمال و صفات جلال دارد . صفات جمال حكايت از كمال ذات دارد و ذات خدا به آنها وصف مي شود ، صفات جلال از كاستي حكايت دارد ، پس از خدا نفي مي شود . با اين حساب ، خداوند نه جسم است ، نه جسماني است ، نه محلّ چيزي قرار مي گيرد و نه در چيزي حلول مي كند ، چرا كه اين صفات ، همراه با نقص و نياز است ( مثل حلول در چيزي ) يا مستلزم تركيب است ( مثل آنكه محلّ چيزي باشد ) .
محققان علماي شيعه پيرامون صفات جمال و جلال ، بحث هاي دقيقي دارند كه شايسته مراجعه است .

66

* ( 9 ) *

صفات خبريّه

مقصود از صفات خبريه ، اوصافي است كه در آيات قرآن و روايات آمده و مستندي جز نقل ندارد . مثل :
1 . يد الله ( دست خدا ) :
(إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللهَ يَدُ اللهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ ) ( 1 )
« آنان كه با تو بيعت مي كنند ، با خدا بيعت مي كنند . دست خدا بالاي دست آنان است . »
2 . وجه الله ( روي خدا ) :
(وَ لِلّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللهِ ) . ( 2 )
« مشرق و مغرب از آن خداست . به هر جا كه روكنيد ، آنجا روي خداست . »
3 . عين الله ( چشم خدا ) :
(وَ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنا وَوَحْيِنا ) ( 3 )

1 . فتح : 10
2 . بقره : 115
3 . هود : 37

67
« كشتي را در برابر چشم ما و به وحي ما بساز . »
4 . استواء بر عرش ( قرار گرفتن بر تخت ) :
(الرَّحْمنُ عَلَي الْعَرْشِ اسْتَوي ) . ( 1 )
« خداوند رحمان بر عرش ( تخت ) قرار گرفت و مسلّط شد »
واژه هاي اين آيات ، حكايت از آن دارد كه خداوند سبحان جسم يا جسماني است . از سوي ديگر آيات محكمات و روشن ، خدا را منزّه از اين مي داند ، آنگونه كه در آيه شريفه (لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ ) ( 2 ) است ، يعني هيچ چيز همانند او نيست . دلايل عقلي نيز بر همين دلالت دارد . با اين حساب ، مقصود واقعي از اين صفات ، وقتي روشن مي شود كه يك بررسي كلّي از آيات و دقت در قراين موجود در خود اين الفاظ صورت گيرد و نتيجه قطعي به دست آيد . از اين رو اهل تنزيه ، پس از انجام اين بررسي معتقد شده اند كه اين الفاظ ، كنايه ، استعاره و مجاز است . بحث تفصيلي آن در جاي خود است .

1 . طه : 5 .
2 . شوري : 7

68

* ( 10 ) *

قضا و قدر

اعتقاد به قضا و قدر ، از عقايد اسلامي است و در قرآن و حديث آمده است . ليكن بايد آن را تفسير و بررسي كرد ، به نحوي كه سر از جبر و سلب اختيار از انسان در نياورد . « قَدَر » عبارت است از اندازه گيري و مهندسي وجود يك چيز . خداوند متعال هر چيز را با اندازه خاصّي آفريده است : (إِنّا كُلَّ شَيْء خَلَقْناهُ بِقَدَر ) ( 1 ) .
و قضاء ، آن است كه كار به مرحله قطعي و حتمي برسد و در همان حال ، اراده و اختيار انسان در رسيدن كار به مرحله قضاء ، نقش دارد . انسان با انتخاب كاري از كارها ، سبب مي شود كه چيزي بر او حتمي و قطعي مي گردد .

1 . قمر : 49

69

* ( 11 ) *

انسان ، موجود مختار

انسان در هر مسأله هم كه خود را به ندانستن بزند ، نمي تواند در اين مسأله تجاهل كند كه در تصميم گيري نسبت به يكي از دو طرف يك كار ( انجام يا ترك ) با قدرتي كه خداوند به او سپرده است ، داراي اختيار است . كار او از يك جهت به خدا نسبت داده مي شود ، و از جهتي ديگر در همان وقت به خودش نسبت داده مي شود . نسبت به خدا داده مي شود از آن جهت كه با قدرت و تواني انجام مي دهد كه از سوي خدا به او داده شده است و به خودش نسبت داده مي شود ، چون با اختيار خود يكي از دو كار را برگزيده است . به همين خاطر از اهل بيت ( عليهم السلام ) نقل شده است كه :

« لا جبر ولا تفويض ، ولكن امرٌ بين الأمرين »

، نه جبر است نه تفويض ، بلكه امري ميان اين دو تاست .

70

* ( 12 ) *

ضرورت نبوّت عامّه

خداوند حكيم ، مردان شايسته اي را براي هدايت و سعادت مند ساختن انسان برگزيد . آنان همان پيامبران الهي اند كه فيض هدايت الهي به واسطه آنان بربندگان جاري شده است . بعثت انبيا براي رسيدن انسان به كمالي كه هدف خلقت اوست لازم است ، چرا كه عقل او هرچند در پيمودن راه كمال ، مؤثر و مفيد است ، ولي كافي نيست .
تفاوت ديدگاه و انديشه هاي بشري در اخلاق و اقتصاد و روابط اجتماعي و جوانب ديگر زندگي ، بهترين دليل است بر اينكه انسان از شناخت صحيح اين مسائل ناتوان است . خداوند مي فرمايد :
(كانَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ ) ( 1 )
« مردم در آغاز يك دسته بودند ، پس خداوند پيامبران را بشارت دهنده و بيم دهنده فرستاد و همراه آنان كتاب آسماني را به حق فرستاد ، تا در ميان مردم در آنچه اختلاف داشتند داوري كند . »

1 . بقره : 213

71

صفات انبيا

واسطه هاي فيض الهي صفاتي دارند كه آنان را از ديگران ممتاز مي سازد . مهمترين آن ها « عصمت » در سه مرحله است :
1 . عصمت در مرحله دريافت وحي و ابلاغ آن .
2 . عصمت از معصيت و گناه .
3 . عصمت از خطا در امور فردي و اجتماعي .
لزوم عصمت در اين سه مرحله ، دلايل عقلي و نقلي دارد كه در جاي خود آمده است .

72

* ( 13 ) *

نبوّت خاصّه

مقصود از نبوت خاصّه ، نبوت پيامبر اسلام حضرت محمد بن عبدالله ( صلّي الله عليه وآله ) است كه آخرين پيامبر است و كتاب او آخرين كتاب ها و رسالت او آخرين رسالت هاست و قرآن معجزه جاويدان او تا روز قيامت است . خداوند او را با اين معجزه ، ويژه ساخت ، چون آيين جاودان در گرو دليل جاويدان است ، از اين رو او را با كتابي فرستاد كه از هيچ سويي باطل در آن راه ندارد و جنّ و انس را تا قيامت با اين قرآن تحدّي كرد و فرمود :
(قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ اْلإِنْسُ وَالْجِنُّ عَلي أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْض ظَهِيراً ) ( 1 )
« بگو اگر انس و جنّ گرد آيند تا مانندي براي اين قرآن آورند ، نمي توانند مثل آن بياورند ، هرچند برخي پشتيبان بعض ديگر باشند . »

1 . اسراء : 88

73

* ( 14 ) *

معاد و قيامت

همه اديان آسماني بر اين نكته اتفاق دارند كه خداوند ، مردم را پس از مرگشان در روز قيامت زنده مي كند تا به كارهايشان پاداش دهد .
اعتقاد به قيامت از پايه هاي ايمان در اسلام است . خداوند مي فرمايد :
(أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَأَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ ) ( 1 )
« آيا پنداشتيد كه شمارا بيهوده آفريديم و شما به سوي ما باز گردانده نمي شويد ؟ »
مرگ ، پايان زندگي نيست ، بلكه انتقال از جهاني به جهان ديگر و از حياتي كوتاه به حياتي هميشگي است .
عالمان محقّق درباره معاد و دليل هاي قرآني و نقلي آن و عالم برزخ و درجات بهشت و مراتب دوزخ ، بحث هاي مفصلّي دارند . هر كه خواهان باشد ، به آن بحث ها رجوع كند .
اينها اصول كلّي شيعه اماميّه است كه با همه مسلمانان در آن ها مشترك است و به اختصار ، بيان كرديم .

1 . مؤمنون : 115

74

* ( 15 ) *

مسائل كلامي مخصوص شيعه اماميّه

شيعه يك سري اعتقادات ويژه در مسائل كلامي دارد كه اساس تشيع را تشكيل نمي دهد ، زيرا جوهره تشيع يك چيز است و آن اينكه مرجع سياسي و علمي پس از رحلت پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) اهل بيت اوست و كشتي نجات ، علي ( عليه السلام ) و فرزندان اويند . همچنان كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) فرموده است :
« مَثل خاندان من همچون كشتي نوح در قوم اوست . هر كس بر اين كشتي سوار شود نجات مي يابد و هر كس از آن جا بماند غرق مي شود . » ( 1 )
مسائل ويژه شيعه همه بحث هاي كلامي است ، مثلاً شيعه در ده اصل با معتزله تفاوت دارد و در شش اصل با اشاعره اختلاف دارد . از آنجا كه معتزله در جامعه اسلامي كنوني نقشي ندارد ، به مهمترين مسائل مورد اختلاف ميان شيعه و اشاعره اشاره مي كنيم :
1 . شيعه اماميه اتفاق نظر دارند كه صفات خدا در مفهوم ، غير از ذات خداست ، ولي در مصداق ، عين ذات اوست ، ليكن اشاعره مي گويند : صفات الهي قديم است ، جز اينكه ملازم و افزون بر ذات است .
2 . اماميه ، كارهاي بندگان را حقيقتاً و بدون مجاز و توسعه انديشي ، صادر از خود

1 . مستدرك حاكم : ج3 ، ص351

75
آنان مي دانند . انسان است كه خورنده ، زننده ، روزه دار و نمازگزار است ، بر خلاف اشاعره كه افعال بندگان را مخلوق خدا مي دانند و انسان در آن ها نقشي ندارد ، تنها محلّ فعل خداست .
3 . ديدن خدا در آخرت ، محال است ، چون لازمه چنين چيزي جسم بودن و جهت داشتن خداست ، بر خلاف ديدگاه اشاعره كه به رؤيت خدا در قيامت معتقدند .
4 . كلام خدا فعل خداست و حادث است نه قديم . ولي اشاعره آن را قديم مي دانند ، چون كلام نزد آنان امر نفسي و قائم به ذات است .
5 . اماميه به حسن و قبح عقلي معتقدند و مي گويند عقل مي تواند خوبي و زشتي برخي كارها را درك كند ، بر خلاف اشاعره .
انسان ، داراي هر آيين و مسلكي كه باشد و در هر جا زندگي كند ، خودش مي فهمد كه عدل خوب است و ظلم بد ، همچنين خوبي وفاي به عهد و بدي عهد شكني را تشخيص مي دهد و نيز خوبي احسان در مقابل احسان و زشتي بدي در مقابل نيكي را درك مي كند ، قرآن هم اين قدرت درك را براي انسان تأييد مي كند ، از اين رو بارها در خوبي و زشتي كارها مردم را به داور قرار دادن عقل فرا خوانده است . مي فرمايد :
(أَ فَنَجْعَلُ الْمُسْلِمِينَ كَالْمُجْرِمِينَ ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ ) ( 1 )
« آيا مسلمانان را همچون مجرمان قرار مي دهيم ؟ شما را چه مي شود ؟ چگونه داوري مي كنيد ؟ »
و مي فرمايد : (هَلْ جَزاءُ اْلإِحْسانِ إِلاَّ اْلإِحْسانُ ) ( 2 ) ، « آيا پادش نيكي ، جز نيكي است ؟ »
6 . بر اساس همين اصل ، خدا به عدالت توصيف مي شود و اينكه ستم نمي كند . خداوند فرموده است : (إِنَّ اللهَ لا يَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّة ) ( 3 ) « خداوند به اندازه سنگيني ذرّه اي هم

1 . قلم : 34 ـ 35
2 . الرحمان : 60
3 . نساء : 40

76
ستم نمي كند » ، چرا كه ظلم به خاطر يكي از اين سه عامل است :
1 . جهل ظالم به زشتي ستم .
2 . نياز ظالم به ظلم ، با آنكه مي داند زشت است .
3 . ستمگر ، غير حكيم و نا بخرد است .
هيچ يك از اين عوامل ، در ذات خداي سبحان راه ندارد .
از آنجا كه بيشتر دلايل كلامي به ويژه در آنچه به نبوت و امامت و معاد برمي گردد ، مبتني بر اين است كه عقل ، خوبي و بدي كارها را درك كند ، اين مسأله ( حسن و قبح عقلي ) جايگاه مهمي در بحث هاي اعتقادي يافته است .
اين ويژگي ها از آنجا كه بحث هاي كلامي و مخصوص علما و پژوهشگران است نه عموم مسلمانان ، نبايد دستاويزي براي تفرقه و دعوت به فرقه گرايي از سوي علماي اسلام باشد .

77

فصل سوم

معيار توحيد و شرك در عبادت

1 . استعانت از غير خداوند متعال

2 . درخواست شفاعت از مأذونان براي شفاعت

1 . حقيقت و معناي شفاعت
2 . بررسي آيات نفي كننده و اثبات كننده شفاعت
3 . محدوده شفاعت
4 . ثمره شفاعت
5 . شفاعت طلبي از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) و اوليا كه مأذون در شفاعتند

3 . نذر براي اوليا

4 . تبرّك به آثار اوليا

5 . زيارت قبور

6 . بناي بر قبور

7 . بناي مساجد بر قبور و نماز در آن ها

8 . گريه بر مرده

9 . توسّل به پيامبر

( صلّي الله عليه وآله )

و اوليا ، با همه اقسامش


79

معيار توحيد و شرك در عبادت

توحيد مراتبي دارد ، شرك هم به شكل هاي مختلفي است . آنچه محور بحث ما در اينجاست « توحيد در عبادت » است كه در مقابلش شرك در عبادت است . در فصل گذشته روشن شد كه توحيد در عبادت ، ميان همه اديان آسماني مشترك است و اگر اختلافي وجود دارد ، در تطبيق اين ضابطه بر بعضي موارد است . براي داوري درست در مواردي كه اختلاف انديشه وجود دارد ، بايد تعريفي منطقي و جامع از عبادت ارائه داد و جز با اين ، نمي توان اختلاف در آن موارد را برطرف ساخت ، از اين رو بايد ضابطه اي را كه از قرآن و سنت براي پرستش به دست مي آيد بيان كرد .
از گفته اهل لغت بر مي آيد كه عبادت ، يعني خضوع و كرنش . ( 1 )
اشكال اين تعريف اين است كه تعريف به اعمّ است ، زيرا عبادت مخصوص خداوند است . اگر عبادت به معناي خضوع باشد ، بايد هر نوع كرنشي در برابر غير خدا ممنوع باشد ، در نتيجه هر كرنش گر از دايره موحّدان بيرون مي افتد ، در حالي كه خداوند از خضوع فرشتگان براي آدم و كرنش فوق العاده يعقوب و فرزندانش در برابر يوسف خبر مي دهد و كرنش ملائكه نسبت به آدم را مي ستايد و از سر پيچي ابليس از فرمان سجود نكوهش مي كند :

1 . ر . ك : لسان العرب ، مفردات راغب ، قاموس محيط ( واژه عبد ) .

80
(فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ ) ( 1 ) « همه فرشتگان سجده كردند » .
و (وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَي الْعَرْشِ وَخَرُّوا لَهُ سُجَّداً ) ( 2 ) « يوسف پدر و مادرش را بر تخت خود بالا برد و آنان در برابر او به سجده افتادند » .
در آيه ديگري خطاب به ابليس مي فرمايد :
(قالَ يا إِبْلِيسُ ما لَكَ أَلاّ تَكُونَ مَعَ السّاجِدِينَ ) ( 3 )
« اي ابليس ، تورا چه مي شود كه با سجده كنندگان نيستي ؟ »
و چون ابليس عذر مي آورد كه ، من هرگز در برابر بشري كه از گِل خشكيده ، از گِل بد بويي كه او را آفريده اي سجده نمي كنم ، خداي سبحان او را مخاطب قرار مي دهد كه :
« پس بيرون شو ، همانا تو رانده شده اي » . ( 4 )
همه اينها مي رساند كه تنها خضوع و كرنش ـ چه به لفظ و بيان باشد ، چه به عمل و رفتار ـ عبادت نيست . پس براي حل مشكل بايد ضابطه اي كلي براي عبادت بيان كرد ، تا آن خضوعي كه نشان پرستش است ، با كرنش هاي ديگر متمايز باشد .
به طور خلاصه مي توان گفت ، عبادت به دو چيز تحقق پيدا مي كند :
1 . خضوع با بيان و عمل .
2 . اعتقاد به خدايي و پروردگاري آنكه در برابرش كرنش انجام مي گيرد و عقيده به اينكه سرنوشت كلّي يا جزئي كرنش كننده ، اكنون يا در آينده ، به دست اوست ، چه اين اعتقاد درست باشد آنگونه كه درباره خداوند است ، چه باطل باشد ، مثل آنچه در پرستش غير خداست . پس اگر در خضوع ، چنين اعتقادي نباشد ، پرستش نيست . خواهيم گفت كه همه موحدّان و مشركان در پرستش خود اعتقادي خاص نسبت به آن معبود

1 . حجر : 30
2 . يوسف : 100
3 . حجر : 32
4 . همان : 33 و 34

81
دارند ، چه آن معبود ، خداي سبحان باشد ، چه خدايان ادّعايي .
توضح اينكه : همه عبادت ها ، چه درست چه غلط ، از دو نكته بر خوردار است :
1 . كرنش در برابر معبود ، چه شايسته آن باشد مثل خداوند ، چه شايسته نباشد ، مثل بت ها ، اجرام آسماني مثل ستاره و ماه و خورشيد ، ارواح و مُثل مجرّد نوري . در همه اين مراحل ، عبادت همراه با كرنش است ، كاري كه با اعضايي مانند سر ، دست و . . . صورت مي گيرد . پرستشگر با همه يا بعضي از اعضاي خويش در برابر معبود ، كرنش مي كند . اين امري روشن است .
2 . اعتقاد خاص در مورد معبود ، كه آن عقيده ريشه كرنش ظاهري است .
بايد ديد آن عقيده اي كه در همه اين موارد وجود دارد ، چيست ؟
موحدان خداپرست ، خضوعشان ريشه در اين اعتقاد دارد كه خدا را آفريدگار جهان و انسان و مدبّر عالم مي شناسند ، خدايي كه در دنيا و آخرت همه چيز در دست اوست و جز او هيچ آفريدگار ، مدبّر و سررشته دار امور بندگان در دنيا و آخرت نيست . امّا در دنيا ، خلقت و تدبير و زنده كردن و ميراندن و فرستادن باران و فراواني و قحطي و همه آنچه « پديده طبيعي » به شمار مي رود كار خداست ، نه ديگري كه هيچ تأثيري در سرنوشت انسان ندارد .
امّا در آخرت ، شفاعت و آمرزش گناهان و اينگونه امور اخروي به دست خداي متعال است .
بنابراين ، عبادت ، كرنشي نشأت گرفته از اعتقاد به آفريدگاري و تدبير و سررشته داري معبود نسبت به انسان در دنيا و آخرت است .
اين وضعيت يكتا پرستان است . امّا مشركان عصر رسالت و قبل و بعد از آن هم خضوعشان در برابر معبودهايشان از همين عقيده سر چشمه مي گرفت و معتقد به ربوبيّت آنها بودند و اينكه سرنوشت عبادت كننده ، به دست آن معبودهاست .
از بعضي آيات برمي آيد كه عرب در دوران جاهليت ، در اعتقاد به آفريدگار ، موحّد بودند ، ليكن در تدبير و ربوبيّت مشرك بودند ، ومعتقد به ارباب به جاي يك ربّ

82
بودند و براي هر يك از آن ربّ ها شأني در عالم هستي قائل بودند . در قرآن است :
(وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَاْلأَرْضَ لَيَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِيزُ الْعَلِيمُ ) ( 1 )
« اگر از آنان بپرسي كه آسمان ها و زمين را چه كسي آفريد ، خواهند گفت : خداي توانا و دانا آفريد . »
از تأمّل در اين آيات ، اعتقاد دو گروه ( موحدان و مشركان ) روشن مي شود :
1 . موحّد ، عزّت را در دست خدا مي بيند و منطق او كلام خداوند است كه :
(فَلِلّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعاً ) . ( 2 )
ولي مشرك در عصر رسالت ، عزّت را به دست بت ها مي ديد . قرآن عقيده او را چنين حكايت مي كند :
(وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللهِ آلِهَةً لِيَكُونُوا لَهُمْ عِزًّا ) . ( 3 )
« جز خداوند را خدايان خويش گرفتند ، تا برايشان مايه عزّت باشد . »
2 . موحّد ، نصرت را به دست خدا مي بيند و پيوسته اين آيه را بر زبان تكرار مي كند :
(وَ مَا النَّصْرُ إِلاّ مِنْ عِنْدِ اللهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ ) . ( 4 )
« ياري جز از سوي خداي مقتدر حكيم نيست . »
ولي مشرك عصر رسالت ، معتقد بود كه ياري در دست خدايان دروغين است . خداوند مي فرمايد : (وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ يُنْصَرُونَ ) . ( 5 ) « جز خدا ،

1 . زخرف : 9
2 . فاطر : 10
3 . مريم : 81
4 . آل عمران : 126
5 . يس : 74

83
معبودهايي را به خدايي پذيرفتند ، شايد ياري شوند . »
3 . موحّد ، ايمان دارد كه امر تدبير دردست خداست . به فرموده قرآن :
(إِنَّ اللهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السّاعَةِ وَيُنَزِّلُ الْغَيْثَ ) ( 1 ) « علم به قيامت نزد خداوند است و باران فرو مي فرستد . » همچنان كه خشكسالي و فراواني هم به دست اوست .
(وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْء مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْص مِنَ اْلأَمْوالِ وَاْلأَنْفُسِ وَالثَّمَراتِ ) ( 2 ) ، « ما حتماً شما را با چيزي از ترس ، گرسنگي ، كاهش اموال و جان ها و ثمرات ، مي آزماييم . » ، ولي مشرك ، باران را از ستاره ها ، بلكه از بت ها درخواست مي كرد .
در سيره ابن هشام آمده است : عمرو بن لُحَيّ اولين كسي بود كه بت پرستي را به مكّه و اطراف آن وارد كرد . در مآرب ( سرزميني در بلقاء شام ) مردمي را ديد كه بت مي پرستيدند . از آنان پرسيد كه چه مي كنيد ؟ اين بت ها چيست كه آنها را مي پرستيد ؟ گفتند : اين بت ها را مي پرستيم و از آنها باران مي طلبيم ، به ما باران مي دهند و از آنان ياري مي طلبيم ، ياريمان مي كنند . گفت : آيا يكي از اين بت ها را مي دهيد كه به سرزمين عرب ببرم تا آن را بپرستند ؟
اينگونه بود كه از روش آنان خوشش آمد و بت بزرگي را با خود به مكه برد كه نامش « هُبل » بود . آن را بر بام كعبه نهاد و مردم را به پرستيدن آن فراخواند . ( 3 )
4 . موحّد ، آمرزش گناهان و شفاعت را به دست خدا مي داند . جز خدا كسي بخشاينده گناهان نيست و كسي جز با اذن او شفاعت نمي كند :
(فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَمَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللهُ ) ، ( 4 )
« براي گناهانشان آمرزش طلبيدند و كيست جز خدا كه گناهان را ببخشايد ؟ »
و (قُلْ لِلّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَاْلأَرْضِ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ) ( 5 )

1 . لقمان : 34
2 . بقره : 155
3 . سيره ابن هشام : ج1 ، ص76 ـ 77
4 . آل عمران : 135
5 . زمر : 44 .

84

« بگو همه شفاعت از آن خداست ، فرمانروايي آسمان ها و زمين از آن اوست . »

و (وَ لا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ ) ( 1 ) ، « آنان كه جز خدا را مي خوانند ، مالك شفاعت نيستند . » ، ولي مشرك معتقد است كه شفاعت به دست خدايان و معبودهاي دروغي است . گواه اين سخن ، نزول آيات ياد شده در ردّ پندار مشركان است كه معتقد بودند بت ها مقام شفاعت دارند . از اين رو در آيات ديگر اين عقيده را نفي مي كند :
(لا يَمْلِكُونَ الشَّفاعَةَ إِلاّ مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً ) ، ( 2 )
« مالك شفاعت نيستند ، مگر كسي كه پيماني نزد خدا گرفته باشد . »
(وَ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ عِنْدَهُ إِلاّ لِمَنْ أَذِنَ لَهُ ) ( 3 ) ،
« شفاعت نزد خدا سود نمي بخشد ، مگر براي آنكه خدا به او اذن دهد . »
و (وَ لا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ إِلاّ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ ) ( 4 ) ، « آنان كه جز خدا را مي خوانند ، آن معبودها مالك شفاعت نيستند ، مگر كسي كه به حق گواهي دهد . »
و نيز آمرزش گناهان را هم به دست اين معبودها مي داند . گواه اين ، توصيفي است كه خداي سبحان خود را به عنوان بخشاينده گناه (غافِرِ الذَّنْبِ ) ( 5 ) مي خواند .

خلاصه سخن

هر خضوع ، كرنش و درخواست ، از اين ريشه مي گيرد كه مورد كرنش را خدا يا پروردگار بدانيم و سرنوشت پرستشگر را به دست او بدانيم . چنين خضوعي عبادت

1 . زخرف : 86
2 . مريم : 87
3 . سبأ : 23
4 . زخرف : 86
5 . غافر : 3

85
است . پس اگر در پيشگاه خداي سبحان كرنش كند ، اين عبادت خداست و اگر براي غير خدا خضوع كند ، غير خدا را پرستيده است و مشرك خواهد بود .
در مقابل اين ، خضوع و كرنش و كاري است كه از چنين باوري سر چشمه نگرفته باشد . پس خضوع كسي در برابر يك موجود و احترام به او هر چند هم بسيار باشد ، تا همراه با اعتقاد به خدايي و پروردگاري او نباشد ، شرك و پرستش آن موجود نيست ، هر چند ممكن است حرام باشد ، مثل سجده عاشق براي معشوق يا زن در برابر شوهرش ، كه هر چند در آيين اسلام حرام است ، ولي پرستش نيست و حرمت آن جهت ديگري دارد . پس پرستش و حرام بودن ، دو چيز مختلف است .
با اين تحليل ، مي توان تعريف هاي مختلف براي عبادت را كه بيشتر مفسّران در ذيل آيه (إِيّاكَ نَعْبُدُ وَإِيّاكَ نَسْتَعِينُ ) گفته اند ، به ويژه سخن صاحب تفسير « المنار » را ارزيابي كرد .
وقتي تعريف عبادت و فرق آن با غير عبادت روشن شد ، مي تواني درباره كارهايي كه بهانه شده تا انجام دهندگان آن ها را به شرك متهم كنند ، به گمان اينكه اين عبادت است و چنين كسان غير خدا را مي پرستند ، داوري قطعي كني .
براي توضيح موضوع ، به بررسي تفصيلي اين موضوعات مي پردازيم .

86

* ( 1 ) *

استعانت از غير خداوند متعال

موحّد ، همان گونه كه جز خدا را نمي پرستد ، در زندگي دنيوي و اخروي خود نيز جز از خداوند ياري نمي طلبد . از اين روست كه خداوند ، توحيد در استعانت را به توحيد در عبادت عطف مي كند و مسلمان را فرمان مي دهد كه شب و روز در نمازهاي پنجگانه اش بگويد : (إِيّاكَ نَعْبُدُ وَإِيّاكَ نَسْتَعِينُ ) . جدا كردن اين دو و حرام دانستن عبادت غير خدا و جايز شمردن استعانت از غير خدا بر خلاف قرآن كريم است . مسلمان جز خدا را نمي پرستد و جز از او ياري نمي جويد .
اين از يك سو . از سوي ديگر ، همه خردمندان ـ چه موحّدان چه جز آنان ـ و پيامبران و اوليا همواره در زندگي دنيوي و معاشرت خويش ، از غير خدا كمك مي خواهند . حتي خداوند دستور مي دهد كه از غير خدا كمك بطلبيد ، مثل آيه : (وَاسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاةِ ) ( 1 ) « از صبر و نماز ، ياري بجوييد . »
از ذي القرنين هم حكايت مي كند كه از كساني كه در سرزمين قوم يأجوج و مأجوج بودند ، كمك خواست : (وما مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ فَأَعِينُونِي بِقُوَّة ) ( 2 ) « آنچه پروردگارم در اختيار من نهاده ، بهتر است پس مرا با نيرويي ياري دهيد . »

1 . بقره : 45
2 . كهف : 95

87
همچنين به مسلمانان فرمان مي دهد هر كس از شما كمك خواست ، او را كمك كنيد :
(وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوكُمْ فِي الدِّينِ فَعَلَيْكُمُ النَّصْرُ ) ( 1 )
پس چه بايد كرد ؟ از يك سو آيات قرآن ، ياري خواهي و استعانت را منحصر به خداوند مي داند ، از سوي ديگر دستور مي دهد از غير خدا كمك بخواهيد ! پس بايد حقيقت استعانتي را كه مخصوص خداي سبحان است بررسي كرد و تفاوت آن را از نصرت خواهي از غير خدا كه محور زندگي اجتماعي است مشخص نمود .
توضيح اينكه : ممكن است استعانت از غير خدا به دو صورت باشد :
1 . از يك عاملِ چه طبيعي يا غير طبيعي كمك بخواهيم ، با اين اعتقاد كه كار او مستند به خداست ، يعني آن عامل مي تواند بندگان را كمك كند و با قدرتي كه از سوي خدا و به اذن او دارد ، مشكلات مردم را حل كند .
اين نوع از استعانت ، در واقع جدا از استعانت از خدا نيست ، چون به طور ضمني اين اعتراف در آن نهفته كه خدا به آن عوامل ، آن اثر را داده و اجازه فرموده است و اگر بخواهد ، آن قدرت و اثر را از آن مي گيرد . وقتي كشاورز ، از عوامل طبيعي مثل خورشيد ، آب و كشت زمين كمك مي گيرد ، در واقع از خداوندي كمك گرفته كه به اين عوامل ، قدرت روياندن و به ثمر رساندن بذر و رساندن به حدّ كمال بخشيده است .
2 . از يك انسان يا عامل طبيعي يا غير طبيعي كمك بخواهد ، با اين اعتقاد كه آن را در وجودش ياكار و تأثيرش مستقل از خدا بداند . بي شك اين اعتقاد شرك است و چنين استعانتي پرستش به شمار مي رود . پس اگر كشاورز ، از عوامل ياد شده كمك گرفت ، با اين اعتقاد كه آن ها را در تأثير يا وجود ، يا مادّه ، يا در كار و قدرت ، مستقل پنداشت ، اين اعتقاد شرك است و چنين طلبي عبادت است .
از اين توضيح ، هدف دو دسته از آيات كه در مسأله استعانت است ، روشن مي شود :

1 . انفال : 72

88
دسته اوّل : استعانت را منحصر به خدا مي كند و تنها او را ياور و مددكار به حساب مي آورد نه ديگري را .
دسته دوم : ما را به يك سلسله از امور ياري كننده غير از خدا فرا مي خواند و آن ها را در كنار خدا ، نصرت بخش و ياري رسان مي شمارد . اگر جايگاه هر يك از دو گروه از آيات را درك كنيم ، ميان آن ها تعارض و اختلافي نيست . آن دسته از آيات كه استعانت را منحصر به خداوند مي داند ، ناظر به اين حقيقت است كه در صحنه هستي ، هيچ مؤثّر تام و مستقلّ و بدون اتكاء به ديگري نه در وجودش ، نه در كار و تأثيرش ، جز خداوند وجود ندارد . و آن دسته از آيات كه استعانت از غير خدا را جايز مي شمارد ، ناظر به اين است كه عواملي در جهان هست كه در وجود و كارش نيازمند خداوند است و هر كار مي كند ، با اذن و مشيّت و قدرت الهي انجام مي دهد و اگر خداي متعال آن قدرت را به آن ها نداده بود و خواست خدا بر استمداد از آن جريان نيافته بود ، هيج قدرتي بر هيچ كاري نداشت .
پس در همه مراحل به اين نحو كه گفته شد ، ياري كننده حقيقي خداوند است و از هيچ كس به عنوان اينكه ياري رساننده مستقل است نمي توان استعانت جست ، مگر از خداوند . از اين رو ، استعانت منحصر به خدا شده است . ليكن اين هرگز مانع استعانت از غير خدا به عنوان غير مستقل و متكّي به قدرت الهي نيست و چنين استعانتي هرگز منافات با آن استعانت انحصاري نيست ، چون :
اوّلا : استعانت مخصوص به خدا غير از استعانت از عوامل ديگر است . استعانت منحصر به خدا با اعتقاد به اين است كه او ذاتاً و بدون تكيه بر ديگري مي تواند ما را ياري كند ، در حالي كه استعانت از غير خدا به نحو ديگر و با اعتقاد به اين است كه ياري رساني او مستند و متكّي به قدرت الهي است نه به خودش و به نحو مستقل . استعانت به نحوه اول ويژه خداي متعال است و اين دليل نمي شود كه استعانت از نوع دوم هم مخصوص او باشد .
ثانياً : اينگونه استعانت ، جدا از استعانت از خداوند نيست ، بلكه عين همان است و موحّد كه همه هستي را از خدا و وابسته به خدا مي داند ، راهي جز اين ندارد .

89

* ( 2 ) *

درخواست شفاعت از مأذونان براي شفاعت

آيا شفاعت طلبي از آنان كه اذن شفاعت دارند ، پرستش آنان است و با توحيد منافات دارد ؟ يا اين درخواست دعا از آنان است ؟
بررسي اين مسأله در گرو بيان نكات زير است :
1 . حقيقت و معناي شفاعت چيست ؟
2 . بررسي آيات اثبات كننده و نفي كننده شفاعت .
3 . محدوده شفاعت .
4 . آثار و نتيجه شفاعت .
5 . شفاعت طلبي از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) و اوليا كه مأذون در شفاعتند .
و اينك بررسي اين مسائل ، يكي پس از ديگري :

اوّل : حقيقت و معناي شفاعت

شفاعت آن است كه رحمت و آمرزش و فيض الهي از راه اولياي خدا و بندگان برگزيده او به مردم برسد و اين موضوع شگفتي نيست . همانگونه كه هدايت الهي كه از فيض هاي خداوند است ، در اين دنيا از راه پيامبران و كتب آسماني او به مردم مي رسد ، آمرزش الهي نيز در قيامت ، از همين راه به گنهكاران مي رسد و بعيد نيست كه مغفرت او در روز رستاخيز ، از راه بندگان خوبش هم به آنان برسد ، چرا كه خداوند دعاي آنان را در

90
زندگي دنيوي سبب آمرزش قرار داده و در آيات قرآن به اين نكته تصريح شده است . فرزندان يعقوب چون خاضعانه نزد پدر خويش باز گشتند ، گفتند :
اي پدر ، ما خطا كرده ايم ، براي ما آمرزش بطلب (قالُوا يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنّا كُنّا خاطِئِينَ ) . ( 1 )
يعقوب نيز پاسخ داد كه براي شما از خدا آمرزش خواهم خواست ، كه او آمرزنده و مهربان است :
(سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ ) . ( 2 )
اين مسأله اختصاص به حضرت يعقوب ندارد . پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) نيز از كساني بود كه دعايش در حق گنهكاران مستجاب مي شد . به فرموده قرآن :
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوّاباً رَحِيماً ) ( 3 )
« اگر آنان كه به خويش ستم كردند ، نزد تو مي آمدند و از خدا آمرزش مي طلبيدند و پيامبر هم براي آنان آمرزش مي طلبيد ، خداوند را توبه پذير و مهربان مي يافتند . »
يا آيه ديگري مي فرمايد :
(وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ ) ( 4 ) « بر آنان دعا كن ، كه دعاي تو مايه آرامش آنان است . »
اين آيه و آيات مشابه مي رساند كه آمرزش الهي گاهي توسّط واسطه هايي همچون

1 . يوسف : 97
2 . همان : 98
3 . نساء : 64
4 . توبه : 103

91
پيامبران به بندگانش مي رسد ، گاهي هم بي واسطه . و اين حقيقت وقتي روشن مي شود كه بدانيم دعا ، بخصوص دعاي صالحان ، در سلسله نظام علت و معلول ، اثر دارد و علّت تنها در علت هاي واقع در چهار چوب حسّ خلاصه نمي شود و در عالم هستي مؤثرهايي بيرون از احساس و حواس ما وجود دارد كه گاهي حتي از فكر ما هم دور است .
خداوند مي فرمايد : (وَ النّازِعاتِ غَرْقاً وَالنّاشِطاتِ نَشْطاً . . . فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً ) . ( 1 ) و به اين عوامل تدبيرگر سوگند مي خورد .
مقصود از اين مدبّرات چيست ؟ آيا مختص به تدبير كننده هاي طبيعي و مادي است يا فراگيرتر از آن ها ؟
از أميرالمؤمنين ( عليه السلام ) روايت شده كه آن ها را به فرشتگان نيرومندي تفسير فرموده كه خداوند كار جهان و تدبير امور هستي و زندگي را به آنان سپرده و با اذن او كار مي كنند . همانگونه كه واجب است به اين مدبرات ايمان داشته باشيم ، هرچند چگونگي تدبير و حقيقت تأثير آن ها را ندانيم ، ايمان به تأثير دعا در جلب آمرزش الهي و دفع عقاب هم لازم است ، هرچند چگونگي تأثيرش را ندانيم .
عقيده به شفاعت اوليا ، نوعي اميد به رحمت خدا و آرزومندي بخشايش و لطف اوست . اسلام دريچه هاي اميد را به روي گنهكار پشيمان گشوده است ، تا به سوي پروردگارش برگردد و با اطمينان و اعتماد راه تكاملي خود را بپيمايد .
يكي از اين دريچه ها توبه و انابت و استغفار است . دريچه ديگر ، شفاعت براي گنهكاران است ، شفاعتي كه طبق رهنمود قرآن و حديث و معيارهاي ديني شامل آنان مي شود ، و برق اميد را در دل عاصيان پديد مي آورد و جلوي نااميدي آنان را گرفته ، روح عمل و نشاط در آنان برمي انگيزد .
معناي اين ، زمينه سازي براي گنهكاران و آسان نمودن خلاف به اميد شفاعت نيست ، چون كه شفاعت ، شرايط و حدودي دارد و مطلق و بي قيد و شرط نيست تا همه

1 . النازعات : 1 ـ 5

92
گناهكاران را شامل شود ، بلكه نقش آن كاشتن بذر اميد و آرزو در دل هاست ، تا وقتي كه اصل ، عمل است و انجام واجبات و ترك محرمات .

دوم : بررسي آيات نفي كننده و اثبات كننده شفاعت

به اجماع همه علماي اسلام ، در روز قيامت شفاعت براي پيامبر اعظم ( صلّي الله عليه وآله ) و هر كس كه خداوند اذن شفاعت دهد ثابت است و كسي منكر اين نيست ، مگر آنكه معاند است ، يا از قرآن و معارف اسلامي بي خبر است . ليكن آيات شفاعت ، برخي نفي كننده است ، بعضي اثبات كننده . گاهي با غفلت از مقصود آيات ، به دسته اول تمسّك مي شود تا شفاعت را نفي كنند . اينك بررسي و تفسير اين آيات :
آيات شفاعت چند دسته است :

دسته اول : نفي كننده شفاعت

در قرآن كريم تنها يك آيه است كه ظاهر آن شفاعت را به نحو مطلق نفي مي كند :
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمّا رَزَقْناكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لا بَيْعٌ فِيهِ وَلا خُلَّةٌ وَلا شَفاعَةٌ وَالْكافِرُونَ هُمُ الظّالِمُونَ ) ( 1 )
« اي اهل ايمان ، از آنچه به شما روزي داديم انفاق كنيد ، پيش از آنكه روزي برسد كه در آن روز ، نه داد وستدي است ، نه دوستي و نه شفاعت ، و كافران همان ستمگرانند . »
ولي دقت در ذيل آيه (وَ الْكافِرُونَ هُمُ الظّالِمُونَ ) ثابت مي كند كه آنچه نفي شده است ، شفاعت در حق كافران است ، افزون بر اينكه خداوند در آيه بعد ، شفاعت با اذن او را ثابت مي كند :
(مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ ) ( 2 )
« كيست كه جز با اذن او نزد او شفاعت كند ؟ . »

1 . بقره : 254
2 . همان : 255

93

دسته دوّم : نفي شفاعت مورد اعتقاد يهود

خداوند مي فرمايد :
(يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَأَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَي الْعالَمِينَوَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْس شَيْئاً وَلا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ وَلا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَلا هُمْ يُنْصَرُونَ ) ( 1 )
« اي بني اسرائيل ! ياد كنيد نعمت مرا كه بر شما عطا كردم و شما را بر جهانيان برتري دادم و از روزي پروا كنيد كه كسي مجازات ديگري را نمي پذيرد و نه از او شفاعت پذيرفته مي شود و نه غرامت از او گرفته خواهد شد و نه آنان ياري مي شوند . »
وحدت سياق ، حكم مي كند كه هدف ، نفي شفاعت باطل باشد كه يهود در آن دوره مي پنداشتند ، يعني اعتقاد به شفاعت ، بدون هيچ شرطي در شفاعت كننده و شفاعت شونده . اين كجا و شفاعت تعيين شده كجا ؟

دسته سوم : نفي صلاحيت بت ها براي شفاعت

عرب جاهلي چون معتقد به شفاعت بت ها نزد خدا بودند ، آن ها را مي پرستيدند . در اين زمينه آيات فراواني است كه به يكي بسنده مي كنيم :
(أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللهِ شُفَعاءَ قُلْ أَ وَلَوْ كانُوا لا يَمْلِكُونَ شَيْئاً وَلا يَعْقِلُونَ ) ( 2 )
« آيا جز خدا شفيعاني گرفته اند ؟ بگو : آيا هر چند آنها مالك چيزي نباشند و شعوري نداشته باشند . باز هم از آنان شفاعت مي طلبيد ؟ »

1 . بقره : 47 ـ 48
2 . زمر : 44

94

دسته چهارم : انحصار شفاعت در خدا و عدم شركت ديگري

خداوند مي فرمايد :
(قُلْ لِلّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَاْلأَرْضِ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ) ( 1 )
« بگو همه شفاعت از آن خداست ، فرمانروايي آسمان ها و زمين از آن اوست ، سپس به سوي او بازگردانده مي شويد . »
روشن است كه خدا نزد كسي براي كسي شفاعت نمي كند ، چون او برتر از هر چيز است ، و هر چيز در پيشگاه او خاضع است . پس معناي اينكه همه شفاعت از آن اوست اين است كه خداي سبحان مالك مقام شفاعت است و هيچ كس جز با اجازه او شفاعت نمي كند . پس اين آيه ، هم نفي عقيده مشركين است كه براي غير خدا شفاعت قائل بودند ، هم نفي اعتقاد يهود و نصاري است كه به شفاعت مطلق و بي قيد و شرط در مورد شفاعت كننده و شفاعت شونده معتقدند . شفاعت از آن خداست و برآن سلطه دارد و جز خدا مالك آن نيست و اين منافات ندارد با اينكه بندگاني باشند كه چون مورد رضايت الهي اند ، اذن شفاعت داشته باشند . اين معني در دسته بعد مي آيد .

دسته پنجم : شفاعت به اذن خدا

آياتي هست كه به روشني دلالت بر شفاعت كساني با اذن الهي دارد . امّا اينكه آنان كيانند ؟ قرآن از آنان چيزي نمي گويد . اينك آيات :
1 . (مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ ) ( 2 ) ، « كيست كه نزد خدا شفاعت كند ، مگر به اذن او . »
2 . (ما مِنْ شَفِيع إِلاّ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ ) ( 3 ) ، « هيچ شفيعي نيست ، مگر پس از اجازه او . »

1 . زمر : 44
2 . بقره : 255
3 . يونس : 3

95
3 . (لا يَمْلِكُونَ الشَّفاعَةَ إِلاّ مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً ) ( 1 ) « مالك شفاعت نيستند ، مگر كسي كه نزد خداوند ، عهد و پيماني گرفته باشد . »
پس فرق ميان شفاعت مردود و شفاعت مأذون روشن شد . شفاعتِ مطلق ، يعني شفاعت بدون اذن خدا يا شفاعت بت ها ، مردود است و شفاعت ديگران كه خدا به آنان اذن داده و نزد پروردگار عهدي گرفته اند ، شفاعت مقبول است .

شرايط شفيع

قرآن كريم ، شفاعت بت ها را كه عرب آنها را به دروغ مي پرستيدند رد مي كند و مي گويد : آنان كه از خود نمي توانند دفاع كنند ، چگونه مي توانند در حق پرستندگانشان شفاعت كنند ؟ هدف آيات نفي كننده شفاعت ، شفاعت اين ها و شفاعت مطلقي است كه اهل كتاب به آن معتقدند ولي شفاعت پذيرفته ، شفاعت گروهي است از بندگان ويژه خدا كه با شرايط خاصّي شفاعتشان نزد خدا قبول مي شود . در روايات اسلامي نام شفيعان و شرايط شفاعت نسبت به شفاعت شوندگان آمده است .
اهل كتاب ، به خصوص يهود به شفاعت مطلق و بي قيد در مورد شفاعت شوندگان اعتقاد داشتند و مي گفتند در قيامت ، مطيع و گنهكار ، به شفاعت پيامبران و اوليا به بهشت مي روند . اين عقيده به خاطر باورهاي نادرستي بود كه ميانشان رايج بود . از جمله :
1 . خود را ملّت برگزيده مي دانستند ، آنگونه كه قرآن از قول آنان نقل مي كند :
(وَ قالَتِ الْيَهُودُ وَالنَّصاري نَحْنُ أَبْناءُ اللهِ وَأَحِبّاؤُهُ ) ( 2 ) ، « يهود و نصاري مي گفتند : ما فرزندان خدا و دوستان اوييم . »
2 . معتقد بودند تنها چند روز محدود عذاب خواهند شد :

1 . مريم : 87
2 . مائده : 18

96
(وَ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النّارُ إِلاّ أَيّاماً مَعْدُودَةً ) ( 1 ) ، « ما را آتش لمس نمي كند ، مگر روزهايي چند . »
و عقايد ديگري كه زمينه اعتقاد به شفاعت آزاد بي قيد و شرط شده بود ، بويژه نسبت به شفاعت شوندگان . با اينكه قرآن شفاعت در حق كسي را كه ارتباط ايماني با خدا ندارد و به او يا به يكتايي خدا يا به قيامت عقيده ندارد و در زمين فساد مي كند و به بندگان خدا ظلم مي نمايد ، يا ارتباط معنوي با شفيعان را گسسته است ، نفي مي كند . چنين كساني هيچ بهره اي از شفاعت نمي برند . خداوند مي فرمايد :
1 . (نَسُوا اللهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ ) ( 2 ) ، « خدا را فراموش كردند ، خدا هم آنان را از ياد خودشان برد . »
2 . (قالَ كَذلِكَ أَتَتْكَ آياتُنا فَنَسِيتَها وَكَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسي ) ( 3 ) ، « گفت : اينگونه آيات ما براي تو آمد و تو آن ها را فراموش كردي ، امروز هم تو فراموش مي شوي . »
3 . (فَالْيَوْمَ نَنْساهُمْ كَما نَسُوا لِقاءَ يَوْمِهِمْ هذا ) ( 4 ) « امروز هم ما آنان را از ياد مي بريم همانگونه كه آنان ديدار امروزشان را فراموش كردند . »
در برخي آيات به بعضي از آنان كه اذن شفاعت دارند اشاره شده است كه تنها يك آيه مي آوريم :
(وَ كَمْ مِنْ مَلَك فِي السَّماواتِ لا تُغْنِي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً إِلاّ مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللهُ لِمَنْ يَشاءُ وَيَرْضي ) ( 5 )
« چه بسا فرشتگاني در آسمان هاكه شفاعت آنان به هيچ كاري نمي آيد ، مگر پس از آنكه خداوند به هركس بخواهد و بپسندد ، اجازه دهد . »

1 . بقره : 80 .
2 . حشر : 19
3 . طه : 126
4 . اعراف : 51
5 . نجم : 26

97
با بررسي روايات شيعه و اهل سنت درباره شفاعت ، روشن مي شود كه يكي از مفاهيم اصيل در قرآن و روايات ، شفاعتِ محدود و مأذون است .

سوم : محدوده شفاعت

شفاعت مطلق و بي قيد و شرط را يهود و نصاري و مشركان معتقد بودند ، امّا شفاعتي كه قرآن آن را پذيرفته ، شفاعتي است كه شرايطي در شفيع ، در شفاعت شده و در مورد شفاعت دارد .
امّا شفيع ، هر چه هم نزد خداوند ، رتبه و منزلت داشته باشد ، جز با اذن و رضايت خدا شفاعت نمي كند . آيات ياد شده ، بر اين شرط دلالت مي كرد .
امّا شفاعت شده بايد به وسيله ايمان به خدا و يكتايي او و ايمان به پيامبران الهي و كتب آسماني ، پيوند خود را با خدا استوار سازد و از كساني نباشد كه دستشان آلوده به جنايت شده و در گناهان غرق شده اند . اين شرط ها و محدوده ها در روايات شيعه و اهل سنّت بيان شده كه حتي مجال ذكريك دهم آن ها هم نيست . تنها به ذكر چند نمونه اكتفا مي كنيم :
1 . پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : « نزديك ترين شما به من در فرداي قيامت و شايسته ترين شما براي برخورداري از شفاعتم كسي است كه از همه راستگوتر ، امانت دارتر ، خوش اخلاق تر و نزديك تر به مردم باشد . » ( 1 )
2 . امام صادق ( عليه السلام ) فرمود : « اي گروه شيعه ! از گناه دست برنمي داريد و از شفاعت ما سخن مي گوييد ! به خدا سوگند كسي كه مرتكب اين گناه ( زنا ) شود به شفاعت مانمي رسد تا آنكه رنج عذاب به او برسد و هراس دوزخ را ببيند . » ( 2 )
3 . امام كاظم ( عليه السلام ) فرمود : چون وفات پدرم حضرت صادق ( عليه السلام ) فرارسيد ، به من فرمود :

1 . تيسير المطالب ، سيد يحيي زيدي : ج1 ، ص442
2 . كافي : ج5 ، ص469

98
« پسرم ! هركس نماز را سبك بشمارد به شفاعت ما نمي رسد . » ( 1 )
امّا نسبت به مورد شفاعت بايد گفت كه شرك و الحاد مورد شفاعت قرار نمي گيرد . خداوند مي فرمايد : (إِنَّ اللهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ ) ( 2 )
« خداوند ، شرك ورزيدن به او را نمي آمرزد و جز آن را براي هركس بخواهد مي بخشايد . » براي اطلاع بيشتر به روايات رجوع شود .

چهارم : ثمره شفاعت

آيا نتيجه شفاعت ، آمرزش گناهان گنهكار است ، يا افزايش ثواب و بالارفتن درجات مطيعان ؟
بسياري از مسلمانان به اوّلي عقيده دارند ، گروهي از متكلّمان معتزله هم دوّمي را معتقدند . دليل بر قول اول اين است كه شفاعت ، از مفاهيم ابداعي اسلام نيست ، بلكه مفهومي بوده كه ميان مشركان ، يهود و نصاري از اهل كتاب رواج داشته است . مفهوم رايج شفاعت قبل از اسلام ، همان است كه قرآن كريم آن را مطرح كرده است . شفاعت پذيرفته همان شفاعت رايج پيش از نزول قرآن است ، البته با شرايط و حدودي ، دليل اين مطلب روايتي است كه شيعه و اهل سنت از پيامبر اعظم ( صلّي الله عليه وآله ) روايت كرده اند كه فرمود :

« اِدَّخرتُ شَفاعتي لأهلِ الكبائِرِ مِن اُمّتي »

( 3 )
« شفاعتم را براي صاحبان گناهان كبيره از امتم ذخيره كرده ام . »
پنجم : شفاعت طلبي از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) و اوليا كه مأذون در شفاعتند
مفهوم روشن شفاعت نزد عامّه ، دعاي شفيع و طلبيدن او از خداوند است كه گناهان بندگانش را ـ اگر شايسته بخشايشند ـ بيامرزد . پس درخواست شفاعت از شفيع ، به

1 . كافي : ج3 ، ص270
2 . نساء : 48 و 116
3 . سنن ابن ماجه : ج2 ، ص1441 و . . . .

99
درخواست دعا از او براي آن هدف برمي گردد . آيا اشكالي دارد كه از برادر مؤمن درخواست دعا كني ؟ تا چه رسد به درخواست از پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) كه به تصريح آيات قرآن ، دعايش مستجاب است و ردّ نمي شود . ( 1 ) آنچه روشن مي كند كه شفاعت پيامبر ، دعاي او در حق شفاعت شده است ، روايتي از پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) است كه فرمود :
« هيچ كس نيست كه بميرد و گروهي از مسلمانان كه تعدادشان به صد نفر برسد براي او شفاعت كنند ، مگر اينكه شفاعت آنان در مورد او پذيرفته شود . » ( 2 )
شارح كتاب ، تعبير « يَشْفَعون له » را تفسير كرده به اين كه براي او دعا كنند . تعبير « شُفِّعوا فيه » را هم تفسير كرده به اينكه : شفاعتشان پذيرفته مي شود .
از عبدالله بن عباس نيز روايت شده كه گويد : شنيدم كه پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله ) مي فرمود :
« هيچ مسلماني نيست كه بميرد و چهل نفر موحّد بر جنازه او بايستند ، مگر آنكه خداوند شفاعت آنان را درباره او مي پذيرد . » ( 3 )
پس وقتي شفاعت خواهي از صالحان به معناي درخواست دعاست ، هركس نيز از پيامبر شفاعت بطلبد ، همين معني را قصد مي كند . ( 4 ) وقتي رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) زنده بود و در مدينه مي زيست ، درخواست دعا از پيامبر از سوي اصحاب ، معنايش درخواست شفاعت بود . هرچند نام آن متفاوت است ، ليكن حقيقت آنها يكي است . پس از انتقال از دنيا به جهان برزخ نيز معناي شفاعت خواهي همان درخواست دعاست ، نه چيز ديگر . پس اگر يك نفر باديه نشين به مسجد او مي آمد و از آن حضرت مي خواست كه برايش استغفار كند ، از او شفاعت نزد خدا را طلبيده بود . اگر آن شخص پس از رحلت او مي آمد و مي گفت : اي پيامبر ! نزد پروردگار برايم استغفار كن ، يا مي گفت : نزد خداوند شفاعتم

1 . نساء : 64 ، منافقون : 5
2 . صحيح مسلم : ج4 ، ص53 ، ط مصر .
3 . همان .
4 . اگر شفاعت معناي ديگري داشت ، مثل تصرّف تكويني در دل گنهكاران و تصفيه آنان در برزخ و مواقف قيامت اين يك معناي عقلي است كه تنها برخي از افراد اندك متوجه آن مي شوند .

100
كن ، مفهوم همه اين ها يكي است ، هرچند در ظاهر مختلف باشد . پذيرش درستي يكي و تشكيك در درستي آن ديگري مثل آن است كه دو چيز به هم پيوسته را از هم جدا كنيم .
تا اينجا روشن شد كه شفاعت خواهي يعني درخواست دعا از شفيع ، واين امري پسنديده در دين است و فرقي نمي كند كه از شفيع ، در حال حياتش درخواست شود ، يا پس از وفاتش ، چون از مرز درخواست دعا فراتر نمي رود . امّا اينكه فايده داشته باشد يا نه ، موضوعي است كه اينجا جاي بحث آن نيست .
اين گونه درخواست دعا و شفاعت ، در زمان هاي گذشته از سوي پيشينيان صالح نيز انجام گرفته است كه نمونه هايي ياد مي شود :
پيشينيان و درخواست شفاعت از پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله )
1 . احاديث اسلامي و سيره مسلمانان نشان مي دهد كه چنين درخواستي هم جايز است و هم در زمان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) وجود داشته است . از انس نقل شده است كه : از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) درخواست كردم در روز قيامت مرا شفاعت كند . فرمود : شفاعت مي كنم . گفتم : يا رسول الله ، تو را در كجا بجويم ؟ فرمود : اولين جايگاهي كه مرا مي جويي ، بر صراط است . ( 1 )
او از پيامبر اعظم ( صلّي الله عليه وآله ) درخواست شفاعت مي كند ، بي آنكه بر ذهن او بگذرد كه اين درخواست ، با اصول اعتقادي او ناسازگار است .
2 . سواد بن قارب ، يكي از اصحاب پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) به آن حضرت مي گويد :
شفيع من باش ، روزي كه شفاعت كسي هيچ سودي براي سواد بن قارب نخواهد داشت ( 2 ) .
3 . سيره نگاران و مورّخان نقل كرده اند : مردي از قبيله حمير مي دانست كه پيامبر

1 . صحيح ترمذي : ج4 ، ص621 ، كتاب صفة القيامه ، باب 9
2 . فكن لي شفيعاً يوم لا ذو شفاعة بِمُغن فتيلاً عن سواد بن قارب .
الاصابه : ج2 ، ص95 ، الروض الأنف : ج1 ، ص139 ، بلوغ الارب : ج3 ، ص299 ، عيون الأثر : ج1 ، ص72
Website Security Test