welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

نام کتاب : فرازهايي از تاريخ پيامبر اسلام *
نویسنده :آية الله العظمى جعفر سبحانى*

فرازهايي از تاريخ پيامبر اسلام

فرازهايي از

تاريخ پيامبر اسلام

آيت الله جعفر سبحاني

بعثه مقام معظم رهبري

معاونت آموزش و پژوهش

تهران ، 1371


1

پرشورترين حماسه تاريخ

پرارزش ترين فرازهاي تاريخ ، صفحاتي است كه از زندگاني مردان بزرگ بحث مي كند .
زندگي آنها ، امواج مخصوص داري و مملو از انواع حوادث است .
آنها بزرگ بوده اند و آنچه مربوط به آنهاست ؛ از جمله تاريخشان ، بزرگ و باعظمت است ، درخشندگي خيره كننده اي دارد ، تا آنجا كه بخواهيم آموزنده و پرمعني و اسرارآميز است .
آنها شاهكار آفرينش خلقتند ، زندگي آنها هم شاهكار تاريخ ، و مملو از حماسه هاي پرشور آفرينش است .
در ميانِ اين مردان بزرگ تاريخ ، هيچ يك به اندازه « محمد » پيامبر بزرگ اسلام ( صلّي الله عليه وآله ) زندگي پرموج ، پرحادثه و پرانقلاب نداشته است . هيچ يك با اين سرعت در محيط خود ، و سپس در تمام چهان چنين نفود عميقي نكرده است .
هيچ يك از آنها از ميان چنان جامعه اي منحط و عقب افتاده ، تمدني آن چنان عالي و شكوهمند به وجود نياورده ، اين حقيقتي است كه تاريخ نويسانِ شرق و غرب به آن معترفند .
مطالعه تاريخ زندگيِ چنين مرد بزرگي ، بسيار چيزها مي تواند به ما بياموزد و صحنه هاي گوناگون آموزنده اي از نظر ما بگذراند .

صحنه هاي اعجاب آميزي ،

مانند نخستين روزهاي بناي كعبه و سكونت نياكان پيامبر در مكه و حمله سپاه فيل براي ويران ساختن خانه خدا و

2
حوادث تولد پيامبر .

صحنه هاي غم انگيزي ،

همچون از دست رفتن « عبدالله » و « آمنه » ، پدر و مادر آن حضرت در آغازِ عمر ، با آن وضع دردناك .

صحنه هاي پرابهت و اسرارآميزي ،

مانند نخستين روزهاي نزول وحي و حوادث كوهِ « حرا » و به دنبال آن مقاومت عجيب و سرسختانه سيزده ساله پيامبر و يارانِ معدود او ، در راه نشر آئين اسلام در مكه و مبارزه با بت پرستي .

صحنه هاي پرهيجان و پرحادثه اي ،

مانند وقايع سال اول هجرت و سال هاي پس از آن ، كه هر كدام نمونه اي از عالي ترين فداكاري ها در راه عالي ترين هدف ها ، در راه كوبيدن انواع مظاهر بت پرستي ، در راه مبارزه با تبعيضات ناروا و نژادپرستي و هرگونه استعمار و استثمار بشر به وسيله بشر محسوب مي شود .
از اين رو اگر آن را « پرشورترين حماسه تاريخ » ، و زندگي او را نقطه اي كه دنياي قديم و جديد را به هم مي پيوندد ، بخوانيم ؛ اغراق نگفته ايم .
گرچه تاكنون صدها كتاب به زبان هاي گوناگون ، از طرف مورّخين شرق و غرب ، درباره زندگي پيامبر اسلام نوشته شده و هريك به سهم خود ، قدم مؤثري براي روشن ساختن نقاط مختلف اين تاريخ بزرگ برداشته اند ، ولي متأسفانه غالب آنها خالي از نقاط ضعف نيست .
مخصوصاً نوشته هاي مستشرقان و خاورشناسان ، گاهي چنان آميخته به اشتباهات روشني شده ، كه انسان را به حيرت مي اندازد .
اما كتابي كه الآن از نظر خوانندگان محترم مي گذرد ؛ تاريخي است روشن و گويا از زندگي اين پيامبر بزرگ ، كه به اتكاء معتبرترين مدارك تاريخي اسلام تهيه شده ، و با قلمي كاملاً روان و شيوا نگارش يافته است .
يكي از مزاياي مهمّ اين كتاب اين است كه : تنها به ذكر حوادث تاريخي قناعت نشده ؛ بلكه سعي شده تجزيه و تحليل لازم ، درباره علل حوادث گوناگون و نتايج آنها ، آنچنان كه شيوه يك نويسنده محقق است به عمل آيد . تا هدف نهايي كه همان آموزنده بودن تاريخ است ، به طول كامل تأمين گردد .

3
امتياز مهم ديگر اين كتاب اين است كه ؛ با مدارك تاريخي شيعه ، كاملاً منطبق است و از افسانه ها و خرافاتي كه دست هاي آولده به تاريخ زندگي پيشواي بزرگ اسلام آميخته است ، خالي مي باشد .
ما مطالعه دقيق اين كتاب را به عموم مسلمانان مخصوصاً جوانان عزيز توصيه مي كنيم و اميدواريم مردم مسلمان ما بخصوص حجّاج و زوّار مكّه معظمه و مدينه منوره قبل از تشرّف به حج اين كتاب را مطالعه كنند و از حوادثي كه در نقاط مختلف حجاز در زمان پيامبر اسلام ( صلّي الله عليه وآله ) رخ داده است مطلع شوند تا پس از تشرف به حجّ با شناخت كافي از سرزمين وحي و تجديد خاطره زحمات پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) و مسلمين صدراسلام فر خود را پربارتر و اندوخته هاي فكري خود را غني تر سازند .

5

1

ـــــــــــــــــــــــــ

شبه جزيره عربستان

يا گهواره تمدن اسلامي

عربستان ، شبه جزيره بزرگي است كه در جنوب غربي آسيا قرار دارد و مساحت آن سه ميليون كيلومتر مربع است ، يعني تقريباً دو برابر مساحت ايران و 6 برابر فرانسه و 10 برابر ايتاليا و 80 برابر سويس مي باشد .
اين شبه جزيره ، به طور مستطيلِ غيرمتوازي الاضلاع است كه از شمال به فلسطين و صحراي شام ؛ از مشرق به حيره و دجله و فرات و خليج فارس ؛ از جنوب به اقيانوس هند و خليج عمان ؛ و از طرف مغرب به حبر احمر محدود مي شود .
بنابراين ، از طرف مغرب و جنوب به وسيله دريا ، و از شمال و مشرق به وسيله صحرا و خليج فارس محصور شده است .
از زمان هاي گذشته اين سرزمين را به سه بخش تقسيم كرده اند : 1 ـ بخش شمالي و غربي كه « حجاز » مي نامند . 2 ـ بخش مركزي و شرقي كه آن را « صحراي غرب » مي كويند . 3 ـ بخش جنوبي كه « يمن » ناميده مي شود .
در داخل شبه جزيره ، صحراهاي بزرگ و شنزارهاي گرم و تقريباً غيرقابل سكونت فراوان است . يكي از اين صحراها ، صحراي « باديه سماوه » است كه امروز به آن « نفوذ » گفته مي شود ؛ و ديگر صحراي وسيعي است كه تا خليج فارس امتداد دارد ، و نام امروز آن « الربع الخالي » است ، و سابقاً به قسمتي از اين صحراها « احقاف » و قسمت ديگر را « دهنا » مي گفتند .

6
در اثر اين صحراها ، يك سوم مساحت شبه جزيره را ، سرزمين هاي بي آب و علف كه قابل سكونت نيست ، تشكيل مي دهد . فقط گاهي ، در اثر بارندگي در قلب صحراها ، آب هاي مختصري پيدا مي شود و پاره اي از قبايل عرب ، مدت كمي شتر و چارپايان خود را براي چرا به آنجا مي برند .
هواي شبه جزيره ، در صحراها و سرزمين هاي مركزي بسيار گرم و خشك و در سواحل ، مرطوب و در پاره اي از نقاط معتدل است ، و در اثر بدي آب و هوا ، جمعيت آن از پانزده ميليون نفر تجاوز نمي كند .
در اين سرزمين ، يك سلسله كوه هايي است ؛ كه از طرف جنوب به طرف شمال كشيده شده ، و آخرين ارتفاع آن در حدود 2470 متر است .
معادن طلا و نقره و احجار كريمه ( سنگ هاي پرقيمت ) از قديم ، منابع ثروت شبه جزيره بود ، و در ميان حيوانات بيشتر به تربيت شتر و اسب مي پرداختند ؛ و از ميان مرغان ، كبوتر و شترمرغ بيش از مرغ هاي ديگر وجود داشت .
بزرگ ترين وسيله ثروت امروز عربستان ، از طريق استخراج و صدور نفت تأمين مي شود . مركز نفت شبه جزيره ، شهر « ظهران » است . اين شهر در عربستان در ناحيه « احساء » ، در حدود خليج فارس واقع شده است .
براي آشنايي بيشتر به شرح زير توجه فرماييد :
« حجاز » كه بخش شمالي و غربي عربستان را تشكيل مي دهد و همه خاك آن از فلسطين گرفته را مرز يمن ، در كنار بحراحمر قرار دارد ، سرزميني است كوهستاني و داراي بيابان هاي لم يزرع و سنگلاخ هاي زياد .
از شهرهاي مهمّ حجاز ، مكّه و مدينه مي باشد . و حجاز از سابق داراي دو بندر بوده ؛ يكي « جده » كه اهالي مكه از آن استفاده مي نمايند ، و ديگري « ينبوع » كه اهل مدينه قسمت مهمي از نيازهاي خود را ، از اين بندر به دست مي آورند . اين دو بندر در كنار درياي احمر واقع شده است .

مكه معظمه

از مشهورترين شهرهاي جهان و پرجمعيت ترين شهرهاي حجاز است و حدود

7
3000 متر ، از سطح دريا بلندتر است .
شهر مكه ، چون ميان دو سلسله كوه واقع شده است ؛ از دور ديده نمي شود .

تاريخچه شهر مكّه

تاريخ مكه از زمان حضرت ابراهيم ( عليه السلام ) شروع مي شود . وي فرزند خود « اسماعيل » را با مادرش هاجر ، براي اقامت به سرزمين مكه فرستاد ، فرزند وي در آنجا با قبايلي كه در آن نزديكي ها زندگي مي كردند وصلت كرد . حضرت ابراهيم ( عليه السلام ) به دستور خداوند خانه كعبه را بنا كرد ، و بنا به يك رشته روايات صحيح بناي كعبه را كه يادگار حضرت نوح بود تعمير نمود ، و از اين پس آبادي شهر مكه شروع شد .

مدينه

شهريست در شمال مكّه ، كه تقريباً 90 فرسنگ از هم فاصله دارند ، در اطراف شهر ؛ باغات و نخلستان ها است ، و زمين آن براي غرس اشجار ، و كشت و زرع آماده تر است .
قبل از اسلام ، نام آن « يثرب » و پس از هجرت پيامبر اسلام ( صلّي الله عليه وآله ) ؛ « مدينة الرسول » ناميده شد ؛ بعدها براي تخفيف ، آخر آن را حذف كرده و « مدينه » گفتند . در تاريخ مي خوانيم كه نخستين كساني كه در اين مرز و بوم سكني گزيدند ، گروه « عمالقه » بودند سپس طائفه يهود ، و اوس و خزرج كه در ميان مسلمانان ؛ به نام انصار خوانده شدند .
منطقه حجاز برخلاف ساير مناطق ، از دستبرد كشورگشايان محفوظ مانده ، و آثار تمدن روم و ايران ـ دو امپراطوري بزرگ جهان قبل از اسلام ـ در آنجا ديده نمي شود زيرا اراضي لم يزرع و غيرقابل سكونت آن ، چندان ارزشي نداشت كه تا براي به دست آوردن آن لشكركشي كنند ، و بعد از هزاران مشكلات كه لازمه تسلط بر خاك آن منطقه بود ، تازه دست خالي برگردند .

9

2

ــــــــــــــــــــــــــــ

عرب پيش از اسلام

براي شناختن وضع عرب قبل از اسلام ، مي توان از منابع زير استفاده نمود :
1 ـ تورات ( با تمام تحريفاتي كه در آن انجام گرفته است ) .
2 ـ نوشته هاي يونانيان و روميان در قرون وسطي .
3 ـ تواريخ اسلامي كه به قلم دانشمندان اسلامي نگارش يافته است .
4 ـ آثار باستاني كه در حفاري ها و كاوش هاي خاورشناسان به دست آمده و تا حدّي پرده از روي مطالبي برداشته است .
به طور مسلم ، شبه جزيره عربستان از زمان هاي گذشته مسكنِ قبايل زيادي بوده ، كه برخي از آنان در طي حوادث نابود گرديده اند . ولي در تاريخِ اين سرزمين ، سه قبيله كه تيره هايي از آنها جدا شده است ، بيش از همه نام و نشان دارند :

1 ـ « بائده » . . .

و آن به معناي نابود شده است ، زيرا اين قوم بر اثر نافرماني هاي پياپي ، به وسيله بلاهاي آسماني و زميني نابود گشتند . شايد آنان همان قوم عاد و ثمود بودند ؛ كه در قرآن مجيد از آنها به طور مكرر ياد شده است .

2 ـ « قحطانيان » . فرزندان يعرب بن قحطان ، كه در « يمن » و ساير نقاط جنوبي عربستان مسكن داشتند ، و آنان را عرب اصيل مي نامند و يمني هاي امروز ، و قبيله هاي « اوس » و « خزرج » ، كه در آغاز اسلام دو قبيله بزرگ در مدينه بودند ، از نسل قحطان مي باشند . قحطانيان داراي حكومت هاي زيادي بودند ، و در


10
عمران و آبادي خاك يمن بسيار كوشيده و تمدن هايي را از خود به يادگار گذارده اند . و امروز كتيبه هاي آنان با اصول علمي خوانده مي شود و تا حدودي تاريخچه قحطاني را روشن مي نمايد و هرچه درباره تمدن عرب قبل از اسلام گفته مي شود ، همگي مربوط به همين گروه ؛ آن هم در سرزمين يمن ، مي باشد .

3 ـ « عدنانيان » . فرزندان حضرت اسماعيل ، فرزند ابراهيم خليل ( عليه السلام ) مي باشند ، كه ريشه اين تيره را در بحث هاي آينده روشن خواهيم ساخت . و خلاصه آن اين است كه : ابراهيم مأمور شد ، كه فرزند خود اسماعيل را با مادر وي « هاجر » ، در سرزمين مكه جاي دهد ، ابراهيم ( عليه السلام ) هر دو را از خاك فلسطين به سوي دره عميقي ( مكه ) كه بي آب و علف بود ، حركت داد ، دست لطف و مهر پروردگار جهان بسوي آنان دراز گرديد و چشمه زمزم را در اختيار آنان گذارد ، اسماعيل با قبيله « جرهم » ، كه در نزديكي مكه خيمه زده بودند ، وصلت نمود . فرزندان زيادي نصيب وي شد ، كه يكي از آنها « عدنان » است كه با چند واسطه ، نسب وي به اسماعيل مي رسد .

فرزندان عدنان ، به تيره هاي گوناگوني تقسيم شدند و از ميان آنان قبيله اي كه شهرتي به دست آورد ، قبيله قريش و در ميان آنان بني هاشم بودند .

اخلاق عمومي عرب

مقصود آن رشته از اخلاق و آداب اجتماعي است ، كه پيش از اسلام در ميان آنان رواج داشت ، برخي از اين رسوم در ميان عرب گسترش پيدا كرده بود . به طور كلي اوصاف عمومي و پسنديده عرب را مي توان در چند جمله خلاصه نمود :
اعراب زمان جاهلي و به خصوص فرزندان عدنان ، طبعاً سخي و مهمان نواز بودند ، كمتر به امانت خيانت مي كردند ؛ پيمان شكني را گناه غيرقابل بخششي مي دانستند ؛ در راه عقيده فداكار بودند و از صراحت لهجه كاملاً برخوردار بودند ؛ حافظه هاي نيرومندي براي حفظ اشعار و خطبه ها در ميان آنان پيدا مي شد ؛ و در فنّ شعر و سخنراني سرآمد روزگار بودند ؛ شجاعت و جرأت آنان ضرب المثل بود ؛

11
در اسب دواني و تيراندازي مهارت داشتند ؛ فرار و پشت به دشمن را زشت و ناپسنديده مي شمردند .
ولي در برابر اينها ، يك رشته فساد اخلاق ، دامنگير آنها شده بود كه جلوه هر كمالي را از بين برده بود ، و اگر روزنه اي از غيب به روي آنان باز نمي شد به طور مسلم طومار حيات انساني آنها در هم پيچيده مي شد . يعني اگر در اواسط قرن ششم ميلادي ، آفتاب روان پرور اسلام ، بر دل هاي آنان نتابيده بود ؛ ديگر شما امروز اثري از عرب عدناني مشاهده نمي كرديد و بار ديگر داستان اعراب « بائده » تجديد مي گشت !
سخنان اميرالمؤمنان ( عليه السلام ) در بيان اوصاف عربِ قبل از اسلام ، شاهد زنده ايست كه آنان از نظر زندگي و انحطاط فكري و فساد اخلاقي در وضع اسفناكي بودند . اميرمؤمنان در يكي از خطبه هاي خود ، اوضاع عرب پيش از اسلام را چنين بيان مي كند :
« خداوند ، محمد ( صلّي الله عليه وآله ) را بيم دهنده جهانيان ، و امين وحي و كتاب خود مبعودث نمود . و شما گروه عرب در بدترين آيين و بدترين جاها بسر مي برديد . در ميان سنگلاخ ها و مارهاي كر ( كه از هيچ صدايي نمي رميدند ) اقامت داشتيد . آب هاي لجن را مي آشاميديد و غذاهاي خشن ( مانند آرت هسته خرما و سوسمار ) مي خورديد و خون يكديگر را مي ريختيد ، و از خويشاندان دوري مي كرديد ، بت ها در ميان شما سرپا بود ، از گناهان اجتناب نمي نموديد » . ( 1 )
ما سرگذشت « اسعد بن زراره » را ، كه مي تواند روشنگر نقاط زيادي از زندگي مردم حجاز باشد ، در اينجا مي آوريم :
ساليان دراز آتشِ جنگِ خانمان براندازي ميان دو قبيله « اوس » و « خزرج » ، كه در مدينه سكني داشتند شعلهور بود ، روزي يكي از سرانِ

1 . « إِنَّ اللَّهَ بَعَثَ مُحَمَّداً ( صلّي الله عليه وآله ) نَذِيراً لِلْعَالَمِينَ وَأَمِيناً عَلَي التَّنْزِيلِ وَأَنْتُمْ مَعْشَرَ الْعَرَبِ عَلَي شَرِّ دِين وَفِي شَرِّ دَار مُنِيخُونَ بَيْنَ حِجَارَة خُشْن وَحَيَّات صُمّ تَشْرَبُونَ الْكَدِرَ وَتَأْكُلُونَ الْجَشِبَ وَتَسْفِكُونَ دِمَاءَكُمْ وَتَقْطَعُونَ أَرْحَامَكُمْ الاَْصْنَامُ فِيكُمْ مَنْصُوبَةٌ وَاْلآثَامُ بِكُمْ مَعْصُوبَةٌ » . « نهج البلاغه » ، خ 26

12
« خزرج » به نام « اسعد بن زراره » براي تقويت قبيله خود ، سفري به مكه نمود ، تا به وسيله كمك هاي نظامي و مالي « قريش » دشمن صدساله خود « اوس » را ، سركوب سازد . وي به خاطر روابطِ ديرينه اي كه با « عتبة بن ربيعه » داشت ، به خانه وي وارد شد ، و هدف خود را با وي در ميان گذارد ، و تقاضاي كمك كرد . دوست ديرينه وي « عتبه » ، چنين پاسخ داد : ما نمي توانيم به تقاضاي شما پاسخ مثبت دهيم ، زيرا امروز گرفتاري داخلي عجيبي پيدا كرده ايم ، مردي از ميان ما برخاسته ، به خدايان ما بد مي گويد : نياكان ما را آبله و سبك عقل مي شمرد و با بيان شيرين خود ، گروهي از جوانان ما را به خود جذب كرده ، و از اين راه شكاف عميقي ميان ما پيدا آورده است . اين مرد در غير موسم حج در « شِعب ابوطالب » به سر مي برد و در موسم حج از « شعب » بيرون مي آيد و در حجراسماعيل مي نشيند و مردم را به آيين خود دعوت مي كند .
« اسعد » پيش از آنكه با سران ديگر قريش تماس بگيرد ، تصميم به بازگشت به « مدينه » گرفت . ولي او به رسم ديرينه عرب ، علاقمند شد كه خانه خدا را زيارت كند . اما عتبه از اين كار او را بيم داد ، كه مبادا هنگام طواف ، سخن اين مرد را بشنود و سخن او در وي اثر بگذارد . از طرف ديگر هم ترك مكه بدون زيارت خانه خدا ، زشت و زننده بود ، سرانجام براي حلّ مشكل ، « عتبه » پيشنهاد كرد كه « اسعد » پنبه اي در گوش خود فرو برد تا سخن او را نشنود .
« اسعد » ، آهسته وارد « مسجدالحرام » شد و آغاز به طواف كرد . در نخستين شوط طواف ، چشم او به پيامبر اسلام افتاد ، ديد مردي در حجراسماعيل نشسته و عده اي از بني هاشم دور او را گرفته و از وي محافظت مي نمايند ، ولي از ترسِ تأثير سخن او جلو نيامد . سرانجام در اثناء طواف با خود انديشيد ، كه اين چه كار احمقانه و نابخردانه است كه من انجام مي دهم ، ممكن است فردا در مدينه از من پيرامون اين حادثه سئوالاتي بنمايند ، من در پاسخ آنان چه بگويم ؟ از اين جهت لازم ديد كه درباره اين حادثه اطلاعاتي به دست آورد .
او قدري پيش آمد ، و به رسم عرب جاهلي سلام كرد و گفت : « انعم

13
صباحا » ، حضرت در جواب فرمود : خداي من تحيّتي بهتر از اين فرو فرستاده است و آن اسن است كه بگوييم : « سلامٌ عليكم » . آنگاه « اسعد » از اهداف پيامبر سئوال كرد ، پيامبر در پاسخ او ، آيه هاي 152 و 153 ، از سوره انعام را كه واقعاً آيينه تمام نماي روحايت و آداب عرب جاهلي بود ؛ تلاوت نمود . و اين دو آيه ، كه متضمن درد و درمان ملتي بود ، كه صد و بيست سال با يكديگر جنگ داشتند ؛ تأثير عميقي در دل وي گذارد . لذا فوراً اسلام آورد ، و تقاضا نمود كه كسي را به عنوان مبلّغ ، به « مدينه » اعزام فرمايد و پيامبر « مصعب بن عمير » را به عنوان معلم قرآن و اسلام ، به مدينه اعزام نمود .
دقت در مفاد اين دو آيه ، ما را از هر گونه بحث و مطالعه در اوضاع عرب بي نياز مي نمايد . زيرا اين دو آيه آشكارا مي رساند كه بيماري هاي مزمن اخلاقي ، زندگي عرب جاهليت را تهديد مي كرد . از اين جهت ما متن آيه ها را در پاورقي و ترجمه آنها را با مختصر توضيح از نظر خوانندگان مي گذرانيم :
بگو : بياييد ، من اهداف رسالت خود را تشريح كنم اهداف من عبارتند از :
1 ـ من براي اين مبعوث شده ام ، كه شرك و بت پرستي را از بين ببرم . ( 1 )
2 ـ در سرلوحه برنامه من احسان و نيكويي به پدر و مادر قرار گرفته است . ( 2 )
3 ـ در آيين پاك من ، فرزندكشي به منظور ترس از فقر ، زشت ترين عمل شمرده مي شود . ( 3 )
4 ـ براي اين برانگيخته شده ام كه ، بشر راه از كارهاي زشت دور كنم و از هر پليديِ پنهان و آشكار باز دارم . ( 4 )
5 ـ در شريعت من آدم كشي ، و خونريزي بناحق اكيداً ممنوع است ، و اينها سفارش هاي خدا است تا بينديشيد . ( 5 )
6 ـ خيانت به مالِ يتيم حرام است . ( 6 )
7 ـ اساسِ آيين من عدالت است و كم فروشي حرام مي باشد . ( 7 )
8 ـ هيچ كسرابه بيش از توانايي خود تكليف نمي كنيم . ( 8 )
9 ـ زبان و گفتارهاي انسان كه آيينه تمام نماي روحيات او است ، بايد در راه كمك به حق و حقيقت به كار افتد و جز راست نبايد بر زبان جاري شود ، اگرچه بر ضرر گوينده باشد . ( 9 )
10 ـ به پيمان هايي كه با خدا بسته ايد ، احترام بگذاريد . ( 10 )
اينها سفارش هاي خداي شما است كه بايد از آن پيروي كنيد .
مضامين اين دو آيه و طرز گفتگوي پيامبر با « اسعد » ، گواه بر اين است كه تمام اين صفات پست ، دامنگير توده عرب بوده و براي همين جهت رسول خدا در نخستين برخورد با اسعد ، اين دو آيه را براي او خواند و از اين طريق او را با اهداف رسالت خود آشنا ساخت . ( 11 )

1 . قُلْ تَعالُوا اَتْلُ ماحَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيكُمْ ألاّ تُشرِكُوا بِهِ شَيْئا .
2 . وَبِالوالِدَيْنِ إحساناً .
3 . وَلاَ تَقْتُلُوا أولادَكُمْ مِنْ إملاق نَحْنُ نُرْزُقُكُمْ وَإيّاهُم .
4 . وَلا تَقْرَبُوا الفَواحِشَ مَاظَهَرَ مِنْهَا وَما بَطَنَ .
5 . وَلا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتي حَرَّم اللّهُ إلاّ بِالحَقِّ ، ذلِكُم وَصّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلوُنَ .
6 . وَلا تَقْرَبُوا مَالَ اليَتيم إلاّ بالَّتي هِيَ أحْسَنَ حَتّي يَبْلُغَ أشُدَّهُ .
7 . وأوفُوا الْكَيلَ والمِيزانَ بالقِسْط .
8 . لا نُكَلِّفُ نَفْسَاً إلاّ وُسْعَهَا .
9 . وإذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَلَو كانَ ذاقُرْبي .
10 . وبِعَهْدِالله أوفُوا ذلِكُم وَصّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُون .
11 . « اعلام الوري » / 35 ـ 40 ، و نيز « بحارالانوار » ، ج 19 / 8 ـ 11 .

14

مذهب در عربستان

وقتي ابراهيم خليل ، پرچم يكتاپرستي را در محيط حجاز برافراشت ، گروهي به او پيوستند . اما درست معلوم نيست كه تا چه اندازه آن رادمرد الهي ، توانست آيين توحيد را گسترش دهد ، و صفوف فشرده اي را از خداپرستان تشكيل دهد .
اميرمؤمنان ، اوضاع مذهبي ملل عرب را چنين تشريح مي كند :
« مردم آنروز داراي مذهب هاي گوناگون ، و بدعت هاي مختلف و طوائف متفرق بودند ، گروهي خداوند را به خلقش تشبيه مي كردند ( و براي او اعضايي قائل

15
بودند ) ، و برخي در اسم او تصرف مي كردند ( مانند بت پرستان ، كه « لات » را از الله و « عزّي » را از عزيز گرفته بودند ) ، جمعي به غير او اشاره مي كردند سپس آنان را به وسيله رسول اكرم هدايت كرد و به معارف الهي آشنا ساخت » ( 1 )
طبقه روشنفكر عرب ، ستاره و ماه را مي پرستيدند .
اما طبقه منحط ، كه اكثريّت سكنه عربستان را تشكيل مي داد ؛ علاوه بر بت هاي قبيله اي و خانگي ، به تعداد روزهاي سال 360 بت مي پرستيدند ، و حوادث هر روز را به يكي از آنها وابسته مي دانستند .
بت پرستي در محيط مكه ، پس از ابراهيم خليل ( عليه السلام ) به كوشش « عمرو بن قصي » انجام گرفت . ولي به طور مسلم در روزهاي نخست به اين صورت گسترده نبود ، بلكه روز نخست آنها را شفيع دانسته ؛ آنگاه گام فراتر نهاده ، كم كم آنها را صاحبان قدرت پنداشتند . بت هايي كه دور كعبه چيده شده بود ، مورد علاقه و احترام همه طوائف بوده ؛ اما بت هاي قبيله اي تنها مورد تعظيم يك دسته خاصي بود و براي اينكه بت هر قبيله محفوظ بماند ، براي آنها جاهايي معين مي كردند و كليدداري معابد ، كه جايگاه بتان بود به وراست دست به دست مي گشت .
بت هاي خانگي ، هر شب و روز ميان يك خانواده پرستش مي شد ؛ هنگام مسافرت خود را به آنها مي ماليدند ؛ و در حال مسافرت براي عبادت خود ، سنگ هاي بيابان را مي پرستندند ؛ و در هر منزلي كه فرود مي آمدند ، چهار سنگ را انتخاب كرده ، و زيباتر از همه را معبود و بقيّه را پايه اجاق قرار مي دادند .
اهالي مكّه ، علاقه مفرطي به حرم داشته و هنگام مسافرت سنگ هايي از آن همراه خود برده ، و در هر منزلي فرود مي آمدند ، آنها را نصب كرده و مي پرستيدند . و شايد اينها همان « انصاب » باشند كه به سنگ هاي صاف و بي شكل تفسير شده ؛ و در برابر آنان « اوثان » است كه به سنگ هاي شكل دار و

1 . « وَأهلُ الأرْضِ يَومَئذ مِلَلٌ مُتِفَرِّقَةٌ ، وَأهْواءٌ مُنْتَشِرَةٌ ، وَطَوائِفٌ مُتَشَتَّتَةٌ بَيْنَ مُشَبَّهَ لِلّهِ بَخِلْقِهِ ، أو مُلْحِد فِي إسمِهِ أو مُشير إلي غَيْرِهِ فَهَداهُمْ بِهِ مِنَ الَّلالَةِ ، وَأنْقَذَهُمْ مِنَ الجَهَالةِ » ، نهج البلاغه ، خ 1 .

16
پرنقش و نگار و تراشيده معني گرديده است . و اما « اصنام » بت هايي بودند ، كه آنها از زر و سيم ريخته و يا از چوب تراشيده مي شدند .
« لات » ، مادر خدايان به شمار مي آمد ؛ معبدش نزديكِ « طائف » قرار داشت و به صورت سنگ سفيدي بود كه پرستش مي شد . « منات » ، خدايِ سرنوشت و پروردگار مرگ و اجل بود ، كه معبدش بين مكه و مدينه بود .
« لات » و « عُزّي » را ابوسفيان در روز احد ، همراه خويش آورده بود ، و از آنها استمداد مي جست .
بر اثر پرستش اين معبودهاي پوشالي گوناگون ، تضادها و تعارض ها و جنگ ها و اختلاف ها و كشف و كشتارها و بالاخره بدبختي ها و خسارت هاي مادي و معنوي فراواني ، دامنگير اين صحرانشينان وحشي بود .
اميرمؤمنان علي ( عليه السلام ) در يكي از خطبه هاي خود ، درباره اعراب پيش از اسلام مي فرمايد : « خدا محمد ( صلّي الله عليه وآله ) را ، به رسالت مبعوث ساخت ، تا جهانيان را بيم دهد و او را امين دستورهاي آسماني خود قرار داد . در آن حال ، شما اي گروه عرب بدترين دين ها را داشتيد ؛ و در بدترين سرزمين ها زندگي مي نموديد ؛ و غذاي ناگوار مي خورديد ، خون يكديگر را مي ريختيد و پيوندهاي خويشاوندي را قطع مي نموديد ؛ بت ها در ميان شما برپا بود و گناهان سراسر وجود شما را فرا گرفته بود . » ( 1 )

موقعيت زن در ميان اعراب

زن محروميت عجيبي در ميان آن داشته و با فجيع ترين وضع زندگي مي كرده است . گذشته از اين ، آيات قرآني كه در مذمت اعمال ناشايست آنان ، نازل گرديده است ؛ انحطاط اخلاقي آنان را در اين قسمت روشن مي سازد . قرآن كريم ، عمل ناشايست آنان ( كشتن دختران ) را چنين حكايت مي كند و

1 . « نهج البلاغه » ، خ 26 .

17
مي فرمايد : ( ) ( 1 ) يعني روز قيامت روزي است ، كه از دختران زنده به گور شده سئوال مي شود ! راستي انسان بايد تا چه اندازه گرفتار انحطاط اخلاقي باشد ، كه ميوه دل خود را پس از رشد و نمو ، يا در همان روزهاي ولادت ، زير خروارها خاك پنهان كند ، و از فرياد و ناله او متأثر نشود !
نخستين طايفه اي كه در اين موضوع پيش قدم شدند ؛ قبيله « بني تميم » بودند . « نعمان بن منذر » ، فرمانرواي عراق ، براي سركوب كردن مخالفان با لشكر انبوهي مخالفان خود را تار و مار ساخت . اموال آنان را مصادره و دختران آنها را اسير كرد . نمايندگان « بني تميم » ، به حضور او رسيدند ، و درخواست كردند كه دختران آنها را بازگرداند ولي به خاطر اينكه برخي از اسيران در محيط زندان ، ازدواج كرده بودند ، « نعمان » آنها را مخير كرد كه : يا روابط خود را با پدران قطع كنند و در آن سرزمين با شوهران بسر ببرند ؛ و يا اينكه طلاق گرفته به وطن خود بازگردند . دختر قيس بن عاصم ، محيط زناشوئي را مقدم داشت . آن پيرمرد سالخورده كه يكي از نمايندگان « بني تميم » بود ، از اين عمل سخت متأثر شد و با خود عهد كرد كه بعد از اين دختران خود را ، در آغاز زندگي نابود سازد ؛ و كم كم همين رسم به بسياري از قبايل سرايت كرد .
وقتي قيس بن عاصم ، خدمت رسول اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) شرفياب شد ، يكي از انصار ، از دختران وي سئوال نمود . « قيس » ، در پاسخ گفت ؛ من تمام دختران خود را زنده به خاك كرده ام ، و كوچك ترين تأثر در دل خود احساس ننموده ام ( مگر يكبار ! ) ، و آن موقعي بود كه در سفر بودم ، و ايام وضع حمل همسرم نزديك بود . اتفاقاً سفرم به طول انجاميد ، پس از مراجعت ، از حمل همسرم پرسيدم . وي در پاسخ من گفت : به عللي ، بچه ، مرده به دنيا آمد ؛ ولي در واقع دختر زاييده بود ، و از ترس من ، دختر را به خواهران خود سپرده بود . سال ها گذشت و ايام جواني و طراوت دختر فرا رسيد ، و من كوچكترين اطلاعي از داشتن دختري نداشتم . تا اينكه روزي در خانه نشسته بودم ، ناگهان دختري وارد

1 . سوره تكوير / 8 .

18
خانه شد ، و سراغ مادرش را گرفت ، دختري زيبا و گيسوانش را بهم بافته و گردن بندي به گردن انداخته بود . من از همسر خود پرسيدم كه اين دختر زيبا كيست ؟ وي در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود ، گفت : اين دختر تو است . همان دختريست ، كه هنگام مسافرت تو به دنيا آمده ؛ از ترسِ تو پنهان كرده بودم . سكوت من در برابر همسرم ، نشانه رضايت بود . او تصور كرد كه من دست خود را ، آلوده به خون وي نخواهم كرد . لذا روزي همسرم با خيال مطمئن از خانه خارج گرديد ، من به موجب پيمان و عهدي كه داشتم ؛ دست دخترم را گرفته به يك نقطه دوردست بردم ، در صددِ حفر گودال برآمدم . هنگامِ حفر ، دختر مكرر از من مي پرسيد كه : « منظور از كندن زمين چيست ؟ ! » پس از فراغ دست وي را گرفته ، كشان كشان او را در ميان گودال افكندم ، و خاك ها را به سر و صورت او ريخته ، و به ناله هال دلخراش وي گوش ندادم .
او همچنان ناله مي كرد و مي گفت : « پدرجان مرا زير خاك پنهان مي سازي ؟ ! و در اين گوشه تنها گذارده به سوي مادرم بر مي گردي ؟ ! ولي من خاك ها را مي ريختم تا آنجا كه او زير خروارها خاك پنهان گرديد ، و خاك او را فرا گرفت .
آري ، يگانه موردي كه دلم سوخت ؛ همين مورد است . وقتي سخنان قيس پايان يافت ، چشم هاي رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) پر از اشك شده بود ، اين جمله را فرمود :« إنَّ هذِهِ لَقَسوَةٌ ومَن لايَرحَمْ لاَيُرحَم » ؛ يعني اين عمل يك سنگ دلي است و ملتي كه رحم و عواطف نداشته باشند ؛ مشمول رحمت الهي نمي گردند ! ( 1 )

خرافات و افسانه پرستي نزد عرب

قرآن مجيد ، هدف هاي مقدس بعثت پيامبر اسلام را با جمله هاي كوتاهي بيان كرده است . يكي از آنها كه شايان توجه بيشتر مي باشد ، اين آيه است : (

1 . ابن اثير ، در « اسدالغابه » مادّه قيس ، از او نقل كرده كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) پرسيد : تاكنون چند دختر زنده بگور كردي ، گفت : 12 دختر . اين سرگذشت در كتاب « حياة محمد ، نگارشِ « محمدعلي سالمين » ص 24ـ25 نقل شده است .

19

عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَاْلأَغْلالَ الَّتِي كانَتْ عَلَيْهِمْ . . . ) ( 1 ) « پيامبر اسلام تكاليف شاق ، و غل و زنجيرهايي را كه بر آنها است بر مي دارد » . اكنون بايد ديد مقصود از غل و زنجيري كه در دوران طلوع فجر اسلام ، به دست و پاي عرب دوران جاهليت بود ؛ چيست ؟ مسلماً مقصود ، غل و زنجير آهنين نيست ؛ بلكه منظور همان اوهام و خرافاتي است كه فكر و عقل آنها را از رشد و نمور بازداشته بود ؛ و يك چنين گير و بند كه به بال فكر بشر بسته شود ، به مراتب از سلسله آهنين ، زيان بخش تر و ضرربارتر است .

يكي از بزرگترين افتخارات پيامبر گرامي اين است كه : با خرافات و اوهام و افسانه و خيال ؛ مبارزه نمود ، و عقل و خرد بشر را از غبار و زنگ خرافات شستشو داد . و فرمود : من براي اين آمده ام كه قدرت فكري بشر را تقويت كنم ؛ و با هرگونه خرافات به هر رنگ كه باشد ، حتي اگر به پيشرفت هدفم كمك كند سرسختانه مبارزه نمايم .
سياستمداران جهان ، كه جز حكومت بر مردم غرض و مقصدي ندارند ، پيوسته از هر پيش آمدي به نفع تخود استفاده مي كنند . حتّي اگر افسانه هاي باستاني و عقائد خرافاتي ملّتي به رياست و حكومت آنها كمك كند ، از ترويج آن خودداري نمي نمايند ؛ و اگر آنان ، افرادي متفكر و منطقي باشند ، در اين صورت به نام احترام به افكار عمومي و عقايد اكثريت ، از افسانه ها و اوهام كه با ميزان و مقياس عقل تطبيق نمي كند ، طرفداري مي كنند .
ولي پيامبر اسلام ، نه تنها از آن عقائد خرافي كه به ضرر خود و اجتماع تمام مي شد ، جلوگيري مي نمود ؛ بلكه حتي اگر يك افسانه محلي ؛ يك فكري بي اساس به پيشرفت هدف او كمك مي كرد ، با تمام قوا و نيرو با آن مبارزه مي نمود و كوشش مي كرد كه مردم بنده حقيقت باشند نه بنده افسانه و خرافات . اينك از باب نمونه داستان زير را مطالعه بفرماييد :
. . . يگانه فرزند ذكور حضرت پيامبر ، به نام « ابراهيم » درگذشت . پيامبر در

1 . سوره اعراف / 157 .

20
مرگ وي غمگين و دردمند بود ؛ و بي اختيار اشك از گونه چشمان او سرازير مي شد . روز مرگ او آفتاب گرفت ، ملت خرافي و افسانه پرست عرب : گرفتگي خورشيد را نشانه عظمت مصيبت پيامبر دانسته و گفتند : آفتاب براي مرگ فرزند پيامبر گرفته است . پيامبر اين جمله را شنيد ، بالاي منبر رفت و فرمود : آفتاب و ماه ، دو نشانه بزرگ از قدرت بي پايان خدا هستند و سر به فرمان او دارند ، هرگز براي مرگ و زندگي كسي نمي گيرند . هر موقع ماه و آفتاب گرفت ، نماز آيات بخوانيد . در اين لحظه از منبر پايين آمد ، و با مردم نماز آيات خواند . ( 1 )
فكر گرفتگيِ خورشيد ، به خاطر مرگ فرزندِ صاحب رسالت ، گرچه عقيده مردم را نسبت به وي سخت تر مي ساخت ؛ و در نتيجه به پيشرفت آيين او كمك مي كرد ؛ ولي او هرگز راضي نشد كه موقعيت او از طريق افسانه در دل مردم تحكيم گردد .
مبارزه وي با افسانه و خرافه ، كه نمونه بارز آن ، مبارزه با بت پرستي و الوهيت هر مصنوعِ ممكن مي باشد ؛ نه تنها شيوه دوران رسالت او بود ، بلكه او در تمام ادوار زندگي ، حتّي در زمان كودكي با اوهام و خرافات مبارزه مي نمود .
روزي كه سنّ محمد ( صلّي الله عليه وآله ) ، از چهار سال تجاوز نمي كرد ، و در صحرا زير نظر دايه و مادر رضاعيِ خود « حليمه » زندگي مي نمود ، از مادر خود خواست كه همراه برادران رضاعي خود به صحرا رود . « حليمه » مي گويد : فرداي آن روز ، محمد را شستشو دادم ، و به موهايش روغن زدم ، به چشمانش سرمه كشيدم ، براي اينكه ديوهاي صحرا به او صدمه نرسانند ، يك مهره يماني كه در نخ قرار گرفته بود ، براي محافظت به گردن او آويختم . محمد ( صلّي الله عليه وآله ) مهره را از گردن درآورد و به مادر خود چنين گفت : مادرجان آرام ، خداي من كه پيوسته با من است ، نگهدار و حافظ من است . ( 2 )

1 . « بحار الانوار » ، ج 22 / 155 .
2 . مَهلاً يا أمّاه ، فَإنَّ مَعي مَنْ يَحفَظُني . « بحار » ، ج 15 / 392 .

21

خرافات در عقائد عرب جاهلي

عقائد تمام ملل و جامعه هاي جهان ، روز طلوع و ستاره اسلام ، با انواعي از خرافات و افسانه ها آميخته بود ، و افسانه هاي يوناني و ساساني بر افكار مللي كه مترقي ترين جامعه آن روز به شمار مي رفتند ؛ حكومت مي كرد . و هم اكنون در ميان مللِ مترقي شرق ، خرافه هاي زيادي وجود دارد ؛ كه تمدّنِ كنوني نتوانسته آنها را از قاموس زندگي مردم بردارد .
تاريخ ، براي مردم شبه جزيره ، خرافه و افسانه هاي زيادي ضبط كرده است ، و نويسنده كتاب « بلوغ الارب في معرفة احوال العرب » ، ( 1 ) بيشتر آنها را در همان كتاب ، با يك سلسله شواهد شعري و غيره گرد آورده است . انسان پس از مراجعه به اين كتاب و غير آن ، با انبوهي از خرافات روبرو مي گردد كه مغز عرب جاهلي را پر كرده بود . و اين رشته هاي بي اساس ، يكي از علل عقب افتادگي اين ملت ، از ملل ديگر بود . بزرگترين سد ، در برابر پيشرفت آئينِ اسلام ، همان افسانه ها بود ؛ و از اين جهت پيامبر با تمام قدرت مي كوشيد كه آثار « جاهليت » را ، كه همان افسانه و اوهام بود از ميان بردارد . هنگامي كه « معاذ بن جبل » را به يمن اعزام نمود ، به او چنين دستور داد :

« وَأَمِتْ أمْرَ الجاهِليَّةِ إلاّ ما سَنَّهُ الإسلام وَأظهِرْ أمرَ الإسلامِ كُلَّهُ صَغِيرَهُ وَكَبيرَهُ »

( 2 ) « اين معاذ ، آثار جاهليت و افكار و عقايد خرافي را ، از ميان مردم نابود كن ، و سنن اسلام را كه همان دعوت به تفكر و تعقل است ، زنده نما . »
او در برابر توده هاي زيادي از عرب كه ساليان درازي افكار جاهلي و عقائد خرافي بر آنها حكومت كرده بود ؛ چنين مي گفت :« كلّ مأثرة في الجاهليّة تحت قدمي » ( 3 ) يعني : با پديد آمدن اسلام ، كليه مراسم و عقائد و وسائل افتخارِ موهوم ، محو و نابود گرديد و زير پاي من قرار گرفت .

1 . نگارش سيد محمود آلوسي ، ج 2 / 286 ـ 369
2 . « تحف العقول / 25 ، و « سيره ابن هشام » ، ج 3 / 412 .
3 . « سيره ابن هشام »

22
اينك براي روشن ساختن ارزش معارف اسلام ، نمونه هايي را در اين جا مي آوريم :

1 ـ آتش افروزي براي آمدن باران :

شبه جزيره عربستان ، در بيشتر فصول با خشكي روبرو است . مردم آنجا براي آمدن باران ، چوب هايي را از درختي به نام « سلع » و درخت زودسوز ديگري ، به نام « عشر » گرد مي آوردند و آنها را به دم گاو بسته ، گاو را تا بالاي كوه مي راندند . سپس چوب ها را آتش زده ، به جهت وجود موادِ محترقه در چوب هاي « عشر » ، شعله هاي آتش از آنها بلند مي شد و گاو بر اثر سوختگي شروع به دويدن و اضطراب و نعره زدن مي كرد ؛ و آنان اين عمل ناجوانمردانه را ، به عنوانِ يك نوع تقليد و تشبيه به رعد و برق آسماني انجام مي دادند . شعله هاي آتش را به جاي برق ، و نعره گاو را به جاي رعد ، محسوب مي داشتند ، و اين عمل را در نزول باران مؤثر مي دانستند .

2 ـ اگر گاو ماده آب نمي خورد ، گاو نر را مي زدند :

گاوهاي نر و ماده را براي نوشيدن آب ، كنار جوي آب مي بردند ، گاهي مي شد كه گاوهاي نر ، آب مي نوشيدند ولي گاوهاي ماده لب به آب نمي زدند ، آنان تصور مي كردند كه علتِ امتناع ، همان وجود ديوها است كه در ميان شاخ هاي گاو نر جا گرفته اند و نمي گذارند گاوهاي ماده آب بنوشند و براي راندن ديوها به سر و صورت گاوهاي نر مي زدند . ( 1 )

3 ـ شتري را در كنار قبري حبس مي كردند ، تا صاحب قبر هنگام قيامت پياده محشور نشود :

اگر مرد بزرگي فوت مي كرد ، شتري را در كنار قبر او در ميان گوداري حبس

1 . شاعر عرب زبان در اين باره كه گاو نر به جرم آب نخوردن گاو ماده زده مي شد ، چنين مي گويد :
فاني اذا كالثور يضرب جنبه * * * اذا لم يعف شربا وعافت صواحبه

23
مي كردند ، و آب و علف به او نمي دادند ، تا جان سپرد ، و متوفي روز رستاخيز بر آن سوار شود ، و پياده محشور نگردد .

4 ـ شتري را در كنار قبر پي مي كردند :

از آنجا كه شخص متوفي ، در دوران زندگي براي عزيزان و مهمانان خود ، شتر نحر مي كرد ؛ براي تكريم از متوفي و سپاسگزاري از او ، بازماندگانش در پاي قبر او ، شتري را به طرز دردناكي پي مي كردند .

5 ـ قسمت ديگري از خرافات :

براي رفع نگراني و ترس ، از وسايل زير استفاده مي كردند : موقعي كه وارد دهي مي شدند و از بيماري وبا ، يا ديو مي ترسيدند ، براي رفع ترس در برابر دروازه روستا ، 10 بار صداي الاغ مي دادند و گاهي اين كار را با آويختن استخوانِ روباه به گردن خود ، توأم مي نمودند . و اگر در بياباني گم مي شدند ، پيراهن خود را پشت رو مي كردند و مي پوشيدند . موقع مسافرت كه از خيانت زنان خود مي ترسيدند ، براي كسب اطمينان نخي را بر ساقه يا شاخه درختي مي بستند ، موقع بازگشت اگر نخ به حال خود باقي بود ، مطمئن مي شدند كه زن آنها خيانت نورزيده است ، و اگر باز ، يا مفقود مي گرديد ، زن را به خيانت متهم مي ساختند .
اگر دندان فرزند آنان مي افتاد ، آن را با دو انگشت به سوي آفتاب پرتاب كرده مي گفتند : آفتاب ! دندان بهتر از اين بده . زني كه بچه اش نمي ماند ؛ اگر هفت بار بر كشته مرد بزرگي قدم مي گذاشت ، معتقد بودند كه : بچه او باقي مي ماند و . . .
اين بود مختصري از انبوه خرافاتي كه محيط زندگي اعرابِ دوران جاهليت را تاريك و سياه ، و فكر آنها را از پرواز به اوج تعالي بازداشته بود .

مبارزه اسلام با خرافات

اسلام با اين خرافه ها ، از طرق مختلفي مبارزه كرده است . هنگامي كه

24
عده اي از اعراب بياباني كه با آويزه جادوئي و قلاده هايي كه در آنها سنگها و استخوان ها به بند كشيده مي شد ، بيماران خود را معالجه مي كردند ، خدمت رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) شرفياب شدند و درباره مداوا با گياهان داروهاي طبي پرسش نمودند ؛ رسول اكرم فرمود : لازم است بر هر فرد بيمار سراغ دارو رود ، زيرا خدائي كه درد را آفريده دارو نيز آفريده است . ( 1 ) حتّي موقعي كه كه سعد بن ابي وقاص بيماري قلبي گرفت ، حضرت فرمود : بايد پيش « حارث كلده » طبيب معروف ثقيف برويد ، سپس خود آن حضرت او را با دارويِ مخصوصي راهنمائي كرد . ( 2 )
علاوه بر اين ، بياناتي درباره آويزه هاي جادوئي ، كه فاقد همه گونه آثارند ؛ وارد شده است . اينك ، به نقل دو روايت در اين باره اكتفاء ميورزيم :
1 ـ مردي كه فرزند او دچار گلودرد شده بود ، با آويزه هاي جادوئي وارد محضر پيامبر شد . پيامبر فرمود : فرزندان خود را با اين آويزه هاي جادوئي نترسانيد ، لازم است در اين بيماري از عصاره « عود هندي » استفاده نماييد . ( 3 )
امام صادق ( عليه السلام ) مي فرمود : « ان كثيراً من التمائم شرك » ، بسياري از بازوبندها و آويزه ها شرك است . ( 4 )
پيامبر و اوصياء گرامي او با راهنمائي مردم به داروهاي زياد ، كه همه آنها را محدثان بزرگ اسلام ، تحتِ عنوانِ طب النبي و طب الرضا و . . . گرد آورده اند ؛ بار ديگر ضربه محكمي بر اين اوهام كه گريبان عرب دوران جاهليت را گرفته بود ؛ وارد ساخته اند .

علم و دانش در حجاز

مردم حجاز را مردم « اُمّي » مي خواندند . « اُمّي » ، به معنيِ درس نخوانده است ، يعني يك فرد به همان حالتي كه از مادر زاييده شده است ، باقي بماند .

1 . « التاج » ، ج 3/178 ، يعني اين آويزه ها در رفع بيماري مؤثر نيست .
2 . « التاج » ، ج 3/179 .
3 . « التاج » ، ج 3/184 .
4 . « سفينه » ، ماده « رقي » .

25
براي شناخت ميزانِ ارزش علم ، در ميان عرب كافي است بدانيد كه در دوران طلوع ستاره اسلام ، در ميان قريش فقط هفده نفر توانائي خواندن و نوشتن ، داشتند . در مدينه ، در ميان گروه « اوس » و « خزرج » ، فقط يازده نفر داراي چنين كمالي بودند . ( 1 )
با توجه به اين بحث كوتاه و فشرده ، درباره مردم اين منطقه ، عظمتِ تعاليم اسلام ، در كليّه شئون اعم از اعتقادي و اقتصادي و اخلاقي و فرهنگي روشن و نمايان مي گردد و پيوسته بايد در ارزشيابي تمدن ها حلقه قبلي را بررسي كرد ، آنگاه عظمت را ارزيابي نمود . ( 2 )

1 . « فتوح البلدان » ، ابوالحسن بلاذري / 457 و 459 .
2 . براي آگاهي گسترده از عقايد و فرهنگ و تقاليد و تيره هاي جامعه عرب ، به دو كتاب زير مراجعه نماييد : الف ـ « بلوغ الارب في معرفة احوال العرب » ، نگارش محمود آلوسي ، متوفاي سال 1270 ه . ق .
ب ـ « المفصل في تاريخ العرب قبل الاسلام » ، نگارش استاد جواد علي ، اين كتاب در ده جلد تنظيم شده و تمام مباحث مربوط به زندگي عرب جاهلي ، را ترسيم كرده است .

27

3

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

نياكان پيامبر اسلام

1 ـ قهرمان توحيد ابراهيم خليل ( عليه السلام )
هدف از تشريح زندگاني حضرت ابراهيم خليل الرحمن ( عليه السلام ) ، شناساندن اجداد و نياكان پيامبر گرامي است . زيرا نسب شريف پيامبر ، به حضرت اسماعيل ، فرزند « ابراهيم » مي رسد ، و چون اين دو نفر و برخي از نياكان والامقام پيامبر اسلام ، در تاريخ عرب و اسلام سهم مهمي دارند ؛ از اين جهت مناسب است به طور خلاصه و فشرده ، از حالات آنان گفتگو شود . بخصوص كه حوادث تاريخ اسلام ، مانند حلقات زنجير به حوادث مقارن طلوع اسلام يا دورتر از آن ، بستگي كامل دارد .

زادگاه « ابراهيم »

قهرمان توحيد ، در محيطي پا به عرصه وجود نهاد كه سراسر آن را تاريكي هاي بت پرستي و بشر پرستي فرا گرفته بود . آدميزاد در برابر بتهاي تراشيده به دست خود و ستارگان خضوع مي كرد .
زادگاه پرچمدار توحيد ، كشور « بابل » بود كه تاريخ نويسان آنجا را از عجايب هفت گانه دنيا شمرده اند ، و در عظمت و وسعت تمدن اين كشو مطالب گوناگون نقل نموده اند . تاريخ نويسِ معروف ، « هيرودنس » ، چنين مي نويسد : بابل بطور مربع الشكلي بنا شده كه طول اطراف هر يك از آن 120 فرسخ و

28
محيطش 480 فرسخ مي باشند . ( 1 ) اين گفتار هر اندازه آميخته با مبالغه باشد ، باز از يك حقيقت غيرقابل انكار ( به ضميمه ي نوشته هاي ديگر ) كشف مي كند . ولي امروز از آن مناظره دلربا و كاخهاي بلند ، جز تلّ خاكي ميان دجله و فرات چيز ديگري ديده نمي شود ، و سكوت مرگباري بر همه جا حكمفرماست . مگر گاهي كه باستان شناسان ، براي پي بردن به وضع تمدن بابل ، به وسيله حفريات خود ، اين سكوت را درهم بشكنند .
بنيان گذار توحيد ، در دوران حكومتِ « نمرود بن كنعان » ، چشم به دنيا گشود . « نمرود » با آنكه بت پرست بود ، به مردم نيز خدائي مي فروخت . شايد به نظر عجيب برسد كه چطور ممكن است يك نفر هم بت پرست باشد ، و هم به مردم خدائي بفروشد ولي نظير اين مطلب را از زبان قرآن درباره فرعون مصر مي شنويم . هنگامي كه « موسي بن عمران » ، دستگاه حكومت فرعون را با منطقِ قوي خود متزلزل ساخت ، هواداران با لحن اعتراض آميزي به فرعون خطاب كردند :
( ) . ( 2 )
« آيا موسي و طائفه وي را مي گذاري تا جامعه را بر ضد تو بشورانند و تو و خدايانت را به دست فراموشي بسپارند » . پرواضح است كه فرعون ادعاء خدائي مي كرد و گوينده جمله ( ) ( 3 ) و نيز جمله (

عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِلَه غَيْرِي . . . ) ( 4 ) بود ولي در عين حال بت پرست نيز بود . ولي در منطق بت پرستان مانع ندارد كه فردي خدا و معبود گروهي باشد ، در عين حال خود معبود نيز ، خداي بزرگ تر را بپرستد . زيرا مقصود از « خدا » و « معبود » ، خالق جهان نيست ، بلكه كسي است كه به گونه اي برتري بر ديگران داشته باشد و زمام زندگي آنان را به گونه اي در دست گيرد . تاريخ مي گويد : در روم بزرگان به يك خانواده پيوسته


1 . قاموس كتاب مقدس ، ماده بابل .
2 . سوره اعراف / 125 .
3 . سوره نازعات / 24 : من خداي بزرگ شما هستم .
4 . سوره قصص / 38 : من براي شما خدايي جز خود نمي دانم .

29
مورد پرستش افراد آن فاميل بودند و در عين حال آن سران براي خود معبودي داشتند .
بزرگترين سنگري كه نمرود به دست آورده بود ، جلب توجه گروهي از منجمان و كاهنان بود كه دانشمندان آن روز محسوب مي شدند . خضوع آنان زمينه را براي استعمار طبقه منحط و بي اطلاع آماده تر ساخته بود . علاوه بر اين ، از بستگان ابراهيم كساني مانند « آزر » ، كه مردي صورتگر بود و اطلاعاتي در اوضاع ستارگان داشت ، جزو درباريان نمرود درآمده بود ، و اين خود نيز مانع بزرگي براي ابراهيم بود . زيرا علاوه بر مبارزه با افكار عمومي ، با مخالفت بستگان خود نيز روبرو بود .
نمرود ، در زندگي رؤيايي فرو رفته بود ، كه ناگهان ستاره شناسان ، نخستين زنگ خطر را نواختند ، و گفتند : حكومت تو ، به وسيله شخصي كه همين محيط ، زادگاه اوست ، سرنگون خواهد شد . افكارِ خفته نمرود بيدار شد و پرسيد : آيا متولّد شده يا نه ؟ گفتند : متولّد نشده است . وي فرمانِ جدائي زنان و مردان ( در شبي كه مطابق پيش بيني و محاسبات نجومي ستاره شناسان ، نطفه اين دشمنِ سرسخت منعقد خواهد گشت ) صادر نمود . مع الوصف دژخيمان او ، پسربچه ها را مي كشتند ؛ قابله ها دستور داشتند صورت نوزادان را به دفتر مخصوص او ارسال نمايند . اتفاقاً ، در همان شبي كه هر نوع آميزش زن و مرد ممنوع بود ؛ نطفه ابراهيم در همان شب منعقد گرديد . مادرِ ابراهيم باردار شد و مانند مادرِ موسي بن عمران ، دوران بارداري را به صورتي پنهان به پايان رسانيد . پس از وضع حمل ، براي حفظ فرزند عزيز خود ، به غاري كه در كنار شهر بود ، پناه برد و فرزند دلبند خود را در گوشه غار گذارده ، روزها و شبها در حدود امكان از او سركشي مي كرد . اين نوع ستمكاري به مرور زمان نمرود را آسوده خاطر ساخت ، و يقين كرد كه دشمنِ تخت و حكومت خود را به قتل رسانيده است .
ابراهيم ، سيزده سال تمام در گوشه آن غار كه راه وروديِ تنگي داشت به سر برد ، پس از سيزده سال مادر ، او را بيرون آورده ابراهيم گام در اجتماع نهاد ، چشم نمروديان به ناشناسي افتاد ، مادر ابراهيم گفت : اين فرزند من است پيش از

30
پيشگوئي منجمان متولّد گشته است ! ( 1 )
ابراهيم از غار بيرون آمد توحيد فطري ( 2 ) خود را با مشاهده زمين و آسمان ؛ درخشيدن ستارگان ، سرسبز گشتن درختان ، كاملتر ساخت . او گروهي را ديد كه در برابر درخشندگيِ ستارگان ، عقل و هوش خود را از دست داده اند . عده ديگري را مشاهده نمود كه سطح افكارشان از اين هم پست تر بود و بتهاي تراشيده را عبادت مي نمودند . بدتر از همه اينها ، شخصي از جهل و ناداني مردم استفاده كرده به مردم خدائي مي فروخت .
ابراهيم ناچار است خود را براي مبارزه در اين سه جبهه مختلف آماده سازد .
قرآن مجيد ، داستان مبارزه هاي ابراهيم را در اين سه صحنه نقل كرده است .

ابراهيم بت شكن

موسم عيد فرا رسيد ، و مردم غفلت زده « بابل » ، براي رفع خستگي و تجديد نيرو ، و اجراء مراسم عيد به طرف صحرا روانه شدند ؛ و شهر خالي شد . سوابق ابراهيم ، نكوهش و بدگويي وي ، توليد نگراني كرده بود ، از اين جهت تقاضا كردند كه ابراهيم ، نيز همراه آنان در اين مراسم شركت كند . ولي پيشنهاد بلكه اصرار آنان با بيماري ابراهيم مواجه شد ، وي با جمله« إِنِّي سَقِيمٌ » ( من بيمارم ) ، پاسخ گفتار آنان را داد و در مراسم عيد شركت نكرد .
راستي ، آن روز براي موحّد و مشرك روز شادماني بود . براي مشركان ، عيد كهنسالي بود كه به منظور برگزاري تشريفات عيد ، و زنده كردن رسوم نياكان به دامنه كوه و مزارع سرسبز رفته بودند ، و براي قهرمان توحيد نيز ، يك عيد ابتدائي بي سابقه اي بود ، كه مدّتها آرزوي فرارسيدن چنين روز فرخنده اي را داشت ، كه شهر را از غبار خالي بيند ، و مظاهر كفر و شرك را درهم شكند .
آخرين گروه از مردم از شهر خارج شدند ؛ ابراهيم فرصت را غنيمت شمرد ،

1 . « تفسير برهان » ، ج 1/535 .
2 . مقصود از توحيد فطري ، همان نداي خداگرايي است كه هر انساني آن را از درون خود مي شنود ، بدون اينكه در اين گرايش تحت تأثير عوامل خارجي قرار گيرد .

31
با قلبي لبريز از ايمان و اعتماد به خدا ، وارد بتخانه شد ، چوب هاي تراشيده و مجسمه هاي بي روح را دورادور معبد مشاهده كرد ، غذاهاي زيادي كه بت پرستان به عنوان تبرك در معابد خود مي گذاردند ، توجّه ابراهيم را جلب كرد ، سراغ غذاها رفت ، تكه ناني در دست گرفت و به عنوان تمسخر با اشاره به آنها گفت چرا از اين غذاهاي رنگارنگ نمي خوريد ؟ ناگفته پيداست معبودهاي مصنوعيِ مشركان ، قدرت كوچكترين جنبشي را نداشتند ، كجا رسد كه بخورند . سكوت مرگباري فضاي بزرگِ بتكده را فراگرفته بود ، ولي ضربات شكننده ابراهيم كه بر دست و پاي و پيكر بتها وارد مي آمد ، اين سكوت را درهم شكست . تمام بتها را قطعه قطعه كرد ، و تلِّ بزرگي از چوب و فلز شكسته و خُرد شده در وسط معبد پديد آمد ، و فقط بت بزرگ را سالم نگاه داشت ، و « تبر » را بر دوش آن نهاد . هدف اين بود كه در ظاهر بنماياند كه شكننده اين بتها ، همان بت بزرگ است ، ولي از اين ظاهرسازي هدفي داشت كه بيان مي گردد . ابراهيم مي دانست مشركان پس از بازگشت از صحرا ، سراغ علت حادثه خواهند رفت ، و ظاهر قضيه را يك كار مصنوعي و بي حقيقت تلقي خواهند نمود . زيرا باور نخواهند كرد كه صاحب اين ضربات ، اين بت بزرگ است كه اساساً قدرت بر حركت و فعاليت ندارد ، در اين صورت ابراهيم مي تواند از نظر تبليغاتي استفاده كند ، كه اين بت بزرگ به اعتراف شما كوچكترين قدرت را ندارد ، پس چگونه او را مي پرستيد ؟ !
خورشيد به سوي افق كشيده شد ، و نور روشنيِ خود را ، از دشت و صحرا برچيد . مردم ، دسته دسته به سوي شهر روانه گرديدند ، موقع مراسمِ عبادت بتان فرارسيد ، گروهي وارد معبد شدند ، منظره غيرمترقب كه حاكي از ذلت و زبوني خدايان بود ، توجّه پير و برنا را جلب كرد . سكوتِ مرگباري توأم با بي صبري ، در محيط معبد حكم فرما بود . يك نفر مُهر خاموشي را شكست و گفت : چه كسي مرتكب اين عمل شده است ؟ سوابق بدگوئي ابراهيم به بتها و صراحت لهجه او در برابر ستايش بتان ، آنان را مطمئن ساخت كه وي دست به اين كار زده است . در جلسه محاكمه به سرپرستي « نمرود » تشكيل گرديد ، ابراهيم جوان با مادر خود ، در يك محاكمه عمومي مورد بازجويي قرار گرفت .

32
جرمِ مادر ، اين بود كه چرا وجود فرزند خود را كتمان كرده و به دفتر مخصوص حكومت وقت معرفي نكرده است ، تا سر به نيست شود . مادر ابراهيم ، در پاسخ بازپرس چنين گفت : من ديدم نسلِ مردم اين كشور رو به تباهي است ؛ از اين جهت اطلاع ندادم تا ببينم آينده اين فرزند چه مي شود . اگر اين شخص همان باشد كه پيشگويان ( كاهنان ) خبر داده اند در اين صورت بنا داشتم ، پليس را اطلاع دهم تا از ريختن خون ديگران دست بردارند . و اگر آن فرد نباشد ، در اين صورت يك فرد از نسلِ جوان اين كشور را حفظ كرده ام ؛ منطق مادر كاملا توجه قضات را جلب كرد .
سپس نوبه بازجوئي ابراهيم فرارسيد . وي گفت صورت عمل مي رساند كه اين ضربه از ناحيه بت بزرگ است ؛ و شما مي توانيد ! جريان را از او سئوال كنيد ، اگر قدرت بر تكلم داشته باشند . اين جوابِ سربالا ، آميخته با تمسخر و تحقير ؛ به منظور ديگر بود ، و آن اينكه : ابراهيم يقين داشت كه آنان در جواب وي چنين خواهند گفت : ابراهيم ! تو مي داني كه اين بتها قدرت حرف زدن ندارند ، در اين صورت ابراهيم مي تواند هيئت قضات را به يك نكته اساسي متوجه سازد . اتفاقاً همان طوري كه وي پيش بيني كرده بود ، نيز شد . ابراهيم ، در برابر گفتار آنان كه حاكي از ضعف و زبوني و ناتوانيِ بتان بود ، چنين گفت : اگر آنها به راستي چنين هستند كه توصيف مي كنيد ، پس چرا آنها را مي پرستيد و حاجات خود را از آنها مي خواهيد ؟ !
جهل و لجاجت و تقليد كوركورانه ، بر دل و عقلِ دادرسان حكومت مي كرد ، و در برابر پاسخ دندان شكن ابراهيم چاره اي نديدند جز اينكه رأي دادند كه ابراهيم را بسوزانند . خرمني از آتش افروخته شد ، و قهرمان توحيد را در ميان امواج آتش افكندند ، ولي دست لطف و مهر خدا به سوي ابراهيم دراز شد و ابراهيم را از گزند آنان حفظ نمود ، و جهنّمِ مصنوعي بشر را ، به گلستان سرسبز و خرّم مبدل ساخت ! ( 1 )

1 . سوره انبياء/ 51 ـ 70 ، براي آگاهي ازخصوصيات اين فصل و امور مربوط به تولد ابراهيم و نيز شكستن بتها ، به : « كامل ابن اثير » / 53 ـ 62 و « بحار » ، ج 12/ 14 ـ 55 مراجعه نماييد .

33

مهاجرت خليل الرحمان

دادگاه « بابل » ، ابراهيم را محكوم به تبعيد نمود و او ، ناچار زادگاه خود را ترك گفت و آهنگ فلسطين و مصر كرد . در آنجا ابراهيم با استقبال گرم « عمالقه » كه فرمانروايان آن حدود بودند روبرو گرديد ، و از هداياي آنان برخوردار شد ، از جمله هدايا ، كنيزي به نام « هاجر » بود .
همسر ابراهيم ، « ساره » ، تا آن وقت فرزند نداشت . اين پيش آمد ، عواطف وي را نسبت به شوهر ارجمند خود تحريك كرد . او ، ابراهيم را تشويق نمود تا با هاجر آميزش كند ، شايد از او صاحب فرزندي بشود ، و شبستان زندگاني آنان به وسيله او روشن گردد . مراسم انجام گرفت و « هاجر » ، پس از چندي پسري آورد كه اسماعيل ناميده شد . چيزي نگذشت ، ساره نيز مشمول لطف الهي گرديد ، و خود او نيز باردار شد . خداوند ، فرزندي به او عطا كرد كه پدرش او را « اسحاق » نام نهاد . ( 1 )
پس از مدّتي ، ابراهيم از طرف خدا مأموريت يافت ، اسماعيل را با مادرش ، « هاجر » ، به سوي جنوب ( مكّه ) برد ، و در ميان دره گمنامي جاي دهد . اين درّه ، محلِّ سكونت كسي نبود و فقط كاروانهائي كه از شام به يمن و از آنجا به شام برمي گشتند ، در آنجا خيمه مي زدند . و بقيّه سال مانند سائر نقاط عربستان بياباني سوزان ، و خالي از هرگونه سكنه بود .
سكونت در يك چنين سرزمينِ وحشتناك ، براي زني كه در ديار « عمالقه » زندگي كرده بود ، فوق العاده توان فرسا بود .
گرماي سوزان بيابان ؛ بادهاي گرم آن ، هيولاي مرگ را در برابر چشمان او مجسم مي ساخت ، خود ابراهيم نيز از چنين پيش آمدي در فكر فرو رفته بود . وي در حالي كه عنان مركب را به دست گرفته و سيلاب اشك از گوشه چشمان او سرازير بود و مي خواست همسر و فرزند خود را ترك گويد ، به هاجر چنين گفت : اي هاجر ! همه اين كارها بر طبق فرمان خداست ، و از فرمان خدا گريزي

1 . « سعدالسعود » / 41 ـ 42 ، و « بحار » ، ج 12/ 118 .

34
نيست . به لطف خدا تكيه كن ، و يقين بدان كه او ما را خوار و ذليل نخواهد نمود . سپس با توجّه خاص به سوي خدا چنين گفت :
« پروردگارا ! اين نقطه را شهر امن قرار بده ، و اهل آنجا را كه به خدا و روز قيامت ايمان دارند ، از ميوه جات برخوردار بفرما » . ( 1 )
وقتي از تپه سرازير مي شد ، به پشت سر نگاهي كرد و لطف و عنايت پروردگار را ، براي آنان درخواست نمود .
اين مسافرت اگر چه به ظاهر مشكل و جانفرسا بود ، ولي بعداً روشن شد كه نتايج بزرگي را دربرداشت . زيرا بناي كعبه و ساختن پايگاه بزرگ براي اهل توحيد ، و به اهتزاز درآوردن پرچم توحيد در اين منطقه ، و پي ريزي يك نهضت عميق ديني كه به وسيله خاتم پيامبران در اين مرز و بوم پديد خواهد آمد ، از ثمرات اين مهاجرت بود .

چشمه زمزم چگونه پيدا شد

ابراهيم ، عنان مركب خود را به دست گرفت و با چشمي اشك بار ، خاك مكه و هاجرو فرزند خود را ترك گفت . چيزي نگذشت كه آب و غذاي آنان تمام شد و پستان « هاجر » خشكيد ؛ حال فرزند رو به وخامت گذارد ؛ سيلاب اشك از چشمان مادرِ دورافتاده به دامنش مي ريخت ؛ سراسيمه از جاي خود برخاست تا به نزديك سنگهاي كوه صفا رسيد . از دور منظره سرابي را كه در نزديك كوه مروه قرار داشت ، مشاهده كرد . دوان دوان به سوي آن شتافت ، ولي تلخي اين دورنماي فريبنده به او بسيار گران آمد . زاري و بهم پيچيدنِ فرزند ارجمند او ، بيش از پيش وي را سراسيمه به هر سو مي كشانيد ، تا اينكه ميان دو كوه « صفا » و « مروه » ، هفت بار به اميد آب حركت كرد و بالاخره مأيوس و نااميد به سوي فرزند بازگشت .
نفس هاي طفل به شماره افتاده بود و ديگر حالي براي گريستن و ضجه و

1 . رَبّ اجعَل هذه بَلَداً آمِناً وَارزُوق أهلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَن آمَن مِنهُم بِاللهِ واليومِ الاخِرِ . سوره بقره/ 126 .

35
ناله نداشت ؛ اما در چنين لحظه اي ، دعاي ابراهيم مستجاب گشت . مادرِ خسته و فرسوده مشاهده كرد كه آب زلالي از زير پاهاي اسماعيل شروع به جوشيدن كرد . مادري كه آخرين لحظات زندگيِ فرزند را مشاهده مي كرد و يقين داشت مرغ روح فرزند پس از دقايقي از قفسِ تن پرواز خواهد نمود ، با ديدن اين آب چنان خوشحال گشت كه در پوست خود نمي گنجيد و برق حيات و زندگي در چشمان او مي درخشيد . از آن آبِ زلال ، خود و فرزندش سيراب شدند و ابرهاي يأس و نوميدي كه ، بر فراز آسمان زندگي آنان سايه افكنده بود با نسيم لطف الهي پراكنده شد . ( 1 )
پيدايش اين چشمه كه از آن روز تا به حال ، به نام چشمه زمزم ، ناميده شده است ؛ باعث گرديد كه مرغان هوا بر فراز آن به پرواز درآيند . طائفه « جرهم » ، كه در نقطه اي دور از اين درّه زندگي مي كردند ؛ از پرواز مرغان و رفت و آمدِ پرندگان مطمئن شدند كه در اين حوالي آبي پيدا شده است . دو نفر از قبيله خود را براي كشف حقيقت روانه كردند . آنان پس از گشت زياد ، به مركز رحمت الهي پي بردند . وقتي نزديك هاجر آمدند ؛ مشاهده كردند كه ، زني با يك فرزند در كنار اين آب قرار دارد . از همان راه بازگشتند و جريان را به رؤساي قبيله ابلاغ كردند . آنان دسته دسته ، گرداگرد اين چشمه رحمت خيمه زدند ، و مرارت و تلخيِ تنهائي كه « هاجر » را فراگرفته بود ؛ به اين وسيله زائل گرديد و رشد فرزند و معاشرت كامل باعث گرديد ، كه اسماعيل با طايفه « جرهم » ازدواج كند ، و به اين وسيله از حمايت و اجتماع آنان بهره كافي ببرد . چيزي نگذشت كه اسماعيل با دختري از آن قبيله ازدواج نمود و از اين جهت فرزندان اسماعيل ، از ناحيه مادر به همين طايفه مي پيوندند .

تجديد ديدار

ابراهيم ، پس از آنكه فرزند عزيز خود را با مادرش ، به فرمان خدا در خاك

1 . « تفسير قمي » / 52 ، و « بحار » ، ج 12/100 .

36
مكه ترك گفت ، گاه گاهي ، براي ديدن فرزند خود آهنگ مكّه مي نمود . در يكي از سفرهاي خود كه شاهد نخستين سفر وي بوده ، وارد مكه شد ، و خانه را خالي از اسماعيل ديد . در آن هنگام ، اسماعيل يك مرد برومند شده و با زني از « جرهم » وصلت نموده بود . از همسرش پرسيد : شوهرت كجاست ؟ وي پاسخ داد : به شكار رفته است . سپس از او پرسيد : غذائي داريد ؟ گفت نه ، ابراهيم از خشونت و بي مهريِ همسر فرزند خود ، بسيار دلتنگ شد . گفت هر موقع اسماعيل برگشت از طرف من سلام برسان ؛ و بگو آستان خانه ات را تغيير بده و از همانجا دومرتبه به مقصد خود برگشت .
اسماعيل ، از مقصد خود بازگشت ؛ بوي پدر را استشمام نمود و از گفتگوي همسر يقين كرد كه آن شخص پدرش ابراهيم بوده ، و از مقصود پدر آگاه شد و فهميد كه پدرش امر نموده كه همسرش را طلاق دهد و ديگري را انتخاب نمايد . زيرا چنين همسري شايستگي و لياقت همسري وي را ندارد . ( 1 )
گاهي ممكن است سئوال شود ، چرا ابراهيم با طيّ چنين مسافت صبر ننمود تا فرزندش از شكار برگردد ، و چگونه حاضر شد با طيِّ صدها فرسنگ ، بدون ديدار فرزند برگردد .
تاريخ نويسان ، مي نويسند كه اين عجله براي اين بود كه به ساره قول داده بود بيش از اين معطل نشود ؛ براي اينكه از قول خود تخلّف ننمايد ، بيشتر معطل نشد . پس از اين سفر ، بار ديگر ابراهيم از طرف خدا مأمور شد كه آهنگ مكّه نمايد . و كعبه را كه در طوفان نوح ويران شده بود بنا كند ، و قلوب اهل توحيد را به آن نقطه متوجه سازد .
قرآن شهادت مي دهد كه بيابان مكه ، در پايان عمر ابراهيم پس از ساختن كعبه ، به صورت شهر درآمده بود . زيرا ابراهيم پس از خاتمه كار ، از خداوند عالم چنين درخواست كرد :
« پروردگارا ! اين شهر را مأمن قرار بده ، من و فرزندانم را از عبادت بتان دور

1 . « بحار » ، ج 12/ 112 ، نقل از : « قصص الانبياء » .

37
گردان » . ( 1 )
در صورتي كه موقع ورود به بيابان مكه چنين گفت :
« پروردگارا ! اينجا را شهر امن قرار بده » . ( 2 )
شايسته بود براي تكميل بحث ، كيفيت بناي كعبه و تاريخ اجمالي آن را بيان كنيم . ولي براي اينكه از هدف بازنمانيم ؛ خصوصيات بعضي از نياكان نامي پيامبر گرامي كه در تاريخ مشهورند ، مي پردازيم .

قصّي بن كلاب

نياكان پيامبر اسلام ، به ترتيب عبارتند از :

عبدالله ، عبدالمطّلب ، هاشم ، عبدمناف ، قُصيّ ، كلاب ، مرّة ، كعب ، لُؤي ، غالب ، فهر ، مالك ، نضر ، كنانه ، خُزيمه ، مُدركه ، اليأس ، مُضر ، نزار ، معد ، عدنان .

( 3 )
به طور مسلم نسب آن حضرت ، تا معدن بن عدنان ، به همين قرار است . ولي از عدنان به بالا ، تا حضرت اسماعيل ، از نظر شماره و اسامي مورد اختلاف است و طبق روايتي كه ابن عباس از پيامبر نقل كرده ؛ هر موقع نسب آن حضرت به عدنان رسيد ، نبايد از او تجاوز كرد . زيرا خود آن حضرت ، هنگامي كه نام نياكان خود را بيان مي نمود ، از عدنان تجاوز نمي كرد ، و دستور مي داد ديگران هم از شمردن باقيِ نسب تا به اسماعيل خودداري كنند . و نيز مي فرمود كه آنچه در ميان اعراب در اين قسمت معروف است ، درست نيست . ( 4 ) از اين لحاظ ، ما هم قسمت مسلم آن را نقل كرده و به شرح حال آنها مي پردازيم .
افراد نامبرده در تاريخ عرب معروفند ، و تاريخ اسلام با زندگي برخي از آنها رابطه دارد . از اين جهت به شرح زندگاني « قُصّي » ، تا پدر ارجمند آن حضرت ( عبدالله ) پرداخته و از تشريح زندگاني ديگر نياكان آن حضرت ، كه چندان

1 . ربِّ اجعَل هذه البَلدِ آمناً وَاجنُبني و بَنِيَّ أن نعبُدَ الاصنامَ . سوره ابراهيم / 35 .
2 . رَبّ اجعل هذا بَلداً آمِناً . سوره بقره / 126 .
3 . « كامل ابن اثير » ، ج 2/ 1 و 21 .
4 . « سيره حلبي » ، ج 1/ 26 .

38
دخالتي در بحث ما ندارند خودداري مي كنيم . ( 1 )
« قُصّي » ، جد چهارم پيامبر اسلام است . مادر وي ، فاطمه با قبيله « كلاب » ازدواج كرد . چيزي نگذشت كه دو فرزند به نام « زهره » و « قصّي » آورد . هنوز دوّمي در گهواره بود كه شوهر فاطمه فوت كرد . وي مجدداً با مردي به نام « ربيعه » ازدواج نمودو همراه شوهر خود به شام رفت . « قُصّي » از حمايت پدرانه او بهره مند بود تا وقتي كه ميان قُصّي و قبيله « ربيعه » اختلاف رخ داد و در نتيجه او را از حريم نژاد خود راندند ، به حدّي كه مادر او متأثر شد و مجبور شد او را به مكّه برگرداند . دست تقدير ، او را به سوي مكه كشانيد ، استعداد نهفته او سبب شد كه در مدّت كمي ، تفوّق خود را بر مكّيان و به ويژه قبيله قريش نشان دهد . چيزي نگذشت كه مناصب عالي و حكومت مكّه و كليدداري كعبه را اشغال نموده ، فرمانرواي مسلّم آن سامان گرديد . وي آثار زيادي از خود به جاي گذارد . از آن جمله مردم را براي ساختن خانه در كنار كعبه تشويق نمود ؛ و براي اعراب ، محل شورائي به نام « دارالندوة » تأسيس كرد ، تا بزرگان و رؤساي عرب در اين مركز عمومي دور هم گرد آمده ، مشكلات خود را حل و فصل كنند . سرانجام آفتاب عمر او ، در قرن پنجم ميلادي غروب كرد و دو فرزند ناموري را به نام « عبدالدار » و « عبد مناف » به يادگار گذارد .

3 ـ عبدمناف

وي نياساي سوم پيامبر اسلام و نام او مغيره و لقب وي « قمر البطحاء » است . وي از برادر خود « عبدالدار » كوچكتر بود ، ولي در قلوب مردم موقعيّت خاصي داشت . شعار او پرهيزگاري ، دعوت مردم به تقوي و خوش رفتاري با مردم و صله ارحام بود و با اين موقعيّت بزرگ ، ابداً در صدد رقابت با برادر خود « عبدالدّار » و قبضه كردن مناصب عالي كعبه نبود . حكومت و رياست طبقِ وصيت پدر ( قصّي ) ، با برادر او « عبدالدار » بود ؛ ولي پس از فوت دو برادر ، فرزندان آنان در

1 . ابن اثير در كامل خود ، درباره زندگاني آنها بحث نموده است ، به جلد 2/ 15 ـ 21 ، مراجعه نماييد .

39
تصدّيِ مناصب با هم نزاع كردند و سرانجام پس از كشمكشهاي زياد ، كار به مصالحه و تقسيم مقامات ، پايان پذيرفت و تصميم گرفتند كه توليت كعبه و رياست « دارالندوه » ، با فرزندان عبدالدّار ، و سقايت و مهمانداري حجاج با پسران عبدمناف باشد و اين تقسيم تا ظهور اسلام به حال خود باقي بود . ( 1 )

4 ـ هاشم

او نياي دوم پيامبر اسلام ، نام وي عمرو ، و لقب او « علاء » است ؛ كه با عبدشمس توأم ( دوقلو ) بودند و دو برادر ديگر وي ، عبارتند از : « مطلّب » و « نوفل » .
ميان اهل تاريخ معروف است كه : هاشم با عبدشمس توأم بوده و هنگام تولد ، انگشت هاشم به پيشاني برادرش ، عبدشمس چسبيده بود . موقع جدا كردن ، خون سرشاري جدا شد و اين پيش آمد سبب شد كه مردم آن را به فال بد گيرند . ( 2 )
يك نمونه از اخلاقِ « هاشم » ، اينست كه هر موقع هلالِ ذي الحجه ديده مي شد ؛ بامدادان به سوي كعبه مي آمد و به ديوار كعبه تكيه كرده و خطبه اي به شرح زير مي خواند : « گروه قريش ! شما عاقل ترين و شريف ترين گروه عرب هستيد ؛ نژاد شما بهترين نژادهاست ؛ خدا شما را در كنار خانه خود جاي داده و اين فضيلت را براي شما از ميان ساير فرزندان اسماعيل اختصاص داده است . هان ، اي قوم من ! زوارِ خانه خدا در اين ماه با شور عجيبي به سوي شما روي مي آورند ، آنان مهمانان خدايند ، پذيرائي آنها بر عهده شماها است . در ميان آنها افراد تهيدست ، كه از نقاط دوردست مي آيند ؛ بسيار است . سوگند به صاحب اين

1 . مناصب كعبه ، به طور مسلم روز ساختن كعبه وجود نداشت ؛ بلكه تدريجاً بر اثر مقتضيات و مناسباتي پيدا شد و مناصب كعبه تا ظهور اسلام چهار قسمت بود : 1 ـ توليت و كليدداري كعبه . 2 ـ سقايت ، يعني تهيه آب براي زائران خانه خدا در ايام حج . 3 ـ رفادت ، يعني غذا دادن به حاجيان . 4 ـ رياست مكيان و پرچمداري و فرماندهي سپاه ، و منصب اخير جنبه ديني نداشت .
2 . « تاريخ طبري » ، ج 2 / 13 .

40
خانه ، اگر قدرت وتوانائي داشتيم كه از مهمانان خدا پذيرائي كنيم ، هرگز از شماها تقاضاي كمك نمي كردم ، ولي فعلا آنچه مقدورم هست و از راه حلال كسب كرده ام در اين راه مصرف مي كنيم و شما را سوگند مي دهم به احترام اين خانه ، مبادا كسي مالي را بذل كند كه آنان را از راه ستم به دست آورده است ، يا در دادن و بذل آن دچار ريا ، يا اكراه و اجبار گردد ، و اگر كسي در مساعدت ، رضايت خاطر نداشته باشد از اتفاق خودداري نمايد » . ( 1 )
زمامداري هاشم از هر جهت به سوي مكيان بود ، و در بهبود وضع زندگي مردم تأثير زيادي داشت . در سالهاي قحطي كرم و جوانمردي او مانع از آن بود كه مردم رنج قحطي را احساس كنند .
از گامهاي برجسته او در راه بالا بردن بازرگاني مكيان ، پيماني بود كه با امير « غسان » بست . اين اقدام سبب شد كه برادر او ، « عبدشمس » ، با امير حبشه و « مُطّلب » و « نوفل » ، دو برادر ديگر او ، با امير « يمن » و شاه « ايران » معاهده ببندند تا كالاهاي بازرگاني دو طرف ، با كمال آزادي و اطمينان به كشور يكديگر صادر شود ، اين معاهده ، مشكلات زيادي را حل كرد . و بازارهاي زيادي را در مكه پديد آورد كه تا طلوع ستاره اسلام باقي بود .
علاوه بر اين ، از كارهاي پرسود « هاشم » پي ريزي مسافرت قريش در تابستان به سوي « شام » ، و در زمستان به سوي « يمن » بود ، و اين شيوه تا مدتي پس از طلوع اسلام نيز ادامه داشت .

اُميّة بن عبد شمس رشك مي برد

« اُميّه » ، فرزند عبدشمس ، برادرزاده « هاشم » بر عظمت و بزرگي عمويِ خود حسد ورزيد ، و به وسيله بذل و بخشش ، خواست قلوب مردم را به سوي خود جلب كند . ولي علي رغم كوششها و كارشكني هاي زياد ، نتوانست روش « هاشم » را تعقيب كند ، و بدگوئيهاي وي ، بر عظمت و عزّتِ هاشم افزود .

1 . « سيره حلبي » ، ج 1/ 6 ـ 7 .

41
آتش حسد در درون « اُميّه » زبانه مي كشيد ، سرانجام عموي خود را وادار كرد تا پيش بعضي از دانايان عرب ( كاهن ) بروند و هر كدام مورد تحسين او قرار گرفت ، زمام امور را بدست گيرد . عظمت « هاشم » ، مانع از اين بود كه با برادرزاده خود به نزاع برخيزد ؛ ولي اصرار « اُميّه » وي را مجبور كرد كه با دو شرط به اين كار اقدام كند .
اول : هر كدام از اين دو نفر كه محكوم شود ، صد شترِ سياه چشم در روزهاي حج قرباني كند .
دوم : شخص محكوم بايد ده سال از مكّه بيرون برود .
از حسن اتفاق داناي عرب ( كاهن عسفان ) ، تا چشمش به هاشم افتاد زبان به مدح وي گشود و طبق قرارداد ، « اُميّة » مجبور شد جلاء وطن كند و ده سال در شام اقامت گزيند . ( 1 )
آثار اين حسدِ موروثي 130 سال ، پس از اسلام نيز ادامه داشت و جناياتي به بار آورد كه در تاريخ بي سابقه است . داستانِ گذشته ، علاوه بر اينكه آغاز عداوت دو طائفه را روشن مي كند ؛ عللِ نفوذ امويان را در محيط شام نيز واضح مي سازد و معلوم مي شود كه روابط كهنِ امويان با اهالي اين مرز و بوم ، مقدمات حكومت امويان را در اين مناطق فراهم ساخته بود .

هاشم ازدواج مي كند

« سلمي » ، دختر « عمرو خزرجي » ، زن شريفي بود كه از شوهر خود طلاق گرفته و حاضر نبود با كسي ازدواج كند . « هاشم » ، در يكي از مسافرتهاي خود به شام ، موقع مراجعت در « يثرب » ( مدينه ) ، چند روزي اقامت گزيد و از « سلمي » خواستگاري كرد . عظمت و بزرگي « هاشم » و ثروت و جوانمردي او و نفوذ كلمه وي در ميان قريش ، توجه او را جلب كرد و با دو شرط حاضر شد با او ازدواج كند : يكي از آن دو شرط اين بود كه موقع وضع حمل ، در ميان قوم خود

1 . « كامل ابن اثير » ، ج 2/ 10 .

42
باشد . مطابق اين قرارداد پس از آنكه مدتي با « هاشم » در مكه بسر برد ، موقع ظهور آثار حمل به « يثرب » مراجعت نمود و در آنجا پسري آورد كه او را « شيبه » نام نهادند كه ، بعدها به نام « عبدالمطلب » مشهور شد و علت اين لقب را تاريخ نويسان چنين مي نويسند :
وقتي هاشم احساس كرد كه آخرين دقايق عمر خود را مي گذراند ، به برادر خود « مُطلب » چنين گفت : برادر ! أدرك عَبدَك شَيبةً ، يعني غلام خود شيبه را درياب . چون « هاشم » ( پدر شيبه ) ، فرزند خود را غلام « مطلب » خوانده بود ؛ از اين جهت وي با نام « عبدالمطلب » اشتهار يافت .
گاهي مي گويند : روزي يك نفر از مكّيان ، از كوچه هاي يثرب عبور مي كرد ، ديد تعداد زيادي از بچه ها تيراندازي مي كنند ، هنگامي كه يكي از بچه ها مسابقه را برد ، فوراً گفت : انَا ابنُ سيِّدُ البَطحاء ، منم فرزند آقاي مكه . مرد مكي ، پيش رفت ، پرسيد : تو كيستي ؟ جواب شنيد : شيبه فرزند هاشم بن عبدمناف .
آن مرد پس از مراجعت از « يثرب » به « مكه » ، « مطلب » برادر هاشم و رئيس مكه را از جريان آگاه ساخت . عمو ، به فكر برادرزاده خود افتاد ، از اين جهت رهسپار « يثرب » شد . قيافه برادرزاده كه قيافه برادر را در نظر « مُطلب » مجسم مي كرد ، موجب شد كه اشك از چشمان « مطلب » سرازير گردد ؛ و بوسه هاي شور و شوق را رد و بدل كنند . مقاومت مادر و ممانعت او از بردن فرزند وي ، تصميم برادر را مؤكد و محكمتر كرد . سرانجام ، « مطلب » به آرزوي خود رسيد و پس از دريافت اجازه از طرف مادر ، « شيبه » را بر « ترك » اسب خود سوار كرد و عازم مكه گرديد . آفتاب سوزان عربستان در راه ، صورت نقره فام برادرزاده را تيره ، و لباسهاي او را فرسوده و كهنه ساخت . از اين جهت مكّيان ، موقع ورود « مطلب » به مكه ، گمان كردند كه اين جوان ، غلام مُطلب است ، و به يكديگر مي گفتند اين جوان ( شيبه ) غلام مطلب است . با اينكه « مُطلب » مكرر گفت : مردم اين برادرزاده من است . ولي اين توهم و گفتار كار خود را كرد و سرانجام برادرزاده مطلب به لقب « عبدالمطلب » معروفيّت يافت . ( 1 )

1 . « كامل ابن اثير » ، ج 2/6 ، « تاريخ طبري » ، ج 2/ 8 ـ 9 ، « سيره حلبي » ، ج 1/8 .

43
گاهي گفته مي شود : علت اينكه وي را عبدالمطلب خواندند ؛ اين بود كه چون وي ، در دامنِ پرمهر عموي خود « مطلب » پرورش يافته بود و در عرف عرب به منظور تقدير از خدمات مربّي ، چنين كساني را غلام آن شخص مي خواندند .

5 ـ عبدالمطلب

« عبدالمطلب » ، فرزند هاشم ، نخستين جدّ پيامبر اكرم ، زمامدار و سرشناس قريش بود و در سراسر زندگي اجتماعي خود ، نقاط روشن و حساسي دارد . و چون حوادث دوران زمامداريِ او با تاريخ اسلام ارتباط نزديك دارد ، از اين نظر برخي از اين حوادث زندگي او را مورد بررسي قرار مي دهيم .
شكي نيست كه ، انسان هر اندازه روح قوي و نيرومند داشته باشد ؛ سرانجام تا حدودي رنگ محيط را به خود مي گيرد و عادات و رسوم محيط ، در طرز تفكر او اثر مي گذارد . ولي گاهي مرداني پيدا مي شوند كه با كمال شهامت در برابر عوامل محيط ، ايستادگي نموده ، خود را از هرگونه آلودگي مصون مي دارند .
قهرمان گفتار ما ، يكي از نمونه هاي كامل اين گروه است و در صفحات زندگي او نقاط روشني وجود دارد . اگر كسي متجاوز از هشتاد سال در ميان جمعي زندگي كند ، كه بت پرستي ، ميگساري ، رباخواري ، آدم كشي و بدكاري از رسوم پيش پاافتاده آنها باشد ؛ ولي در سراسر عمر خود لب به شراب نزند ، و مردم را از آدم كشي و ميگساري و بدكاري بازدارد ، و از ازدواج با محارم و طواف با بدن برهنه جداً جلوگيري كند ، و در راه عمل به نذر و پيمان ، تا آخرين نفس پافشاري نمايد ؛ قطعاً اين مرد از افراد نمونه اي خواهد بود كه در اجتماعات كمتر پيدا مي شوند ! !
آري ، شخصيتي كه در وجود او نور نبيّ اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) ( بزرگترين رهبر جهانيان ) به وديعت گذارده شده بود ؛ بايد شخصي پاك و پيراسته از هرگونه آلودگي باشد .
از حكايات و كلمات كوتاه و حكمت آميز وي چنين استفاده مي شود كه ، وي در آن محيط تاريك در شماره مردان موحّد و معتقد به معاد بوده است و

44
پيوسته مي گفت : « مرد ستمگر در همين سراي زندگي به سزاي خود مي رسد ، و اگر اتفاقاً عمر او سپري شود و سزاي عمل خود را نبيند ، در روز باز پسين به سزاي كردار خود خواهد رسيد ( 1 ) » .
« حرب بن اُميّة » ، از بستگان نزديك وي بود و خود نيز جزء شخصيتهاي بزرگ قريش به شمار مي رفت ، و در همسايگي او يك مرد يهودي زندگي مي كرد . اتفاقاً اين مرد يهودي ، روزي در يكي از بازارهاي « تهامه » تندي به خرج داد ؛ و كلمات زننده اي ميان او و « حرب » رد و بدل شد ، اين كار موجب گرديد كه مرد يهودي با تحريكات « حرب » كشته شود . « عبدالمطلب » ، از جريان اطلاع يافت و روابط خود را با او قطع نمود ؛ و كوشش كرد كه خونبهاي يهودي را از « حرب » بگيرد و به بازماندگان مقتول برساند . اين داستان كوتاه حاكي از روح ضعيف نوازي و عدالت خواهي اين مرد بزرگ است .

فداكاري در راه پيمان

در حالي كه عرب جاهلي غرق در فساد اخلاق بود ، در اين ميان برخي از صفاتِ آنها در خور تحسين بود . مثلا پيمان شكني ، يكي از بدترين كارها در ميان آنان به شمار مي رفت . گاهي پيمانهاي بسيار سنگين و سخت با قبائل عرب مي بستند و تا آخر به آن پايبند بودند ، و گاهي نذرهاي بسيار طاقت فرسا مي نمودند و با كمال مشقت و زحمت در اجراء آن كوشش مي كردند .
« عبدالمطلب » ، موقع حفر زمزم احساس كرد كه بر اثر نداشتن فرزندِ بيشتر ، در ميان قريش ضعيف و ناتوان است . از اين جهت نذر كرد كه هر موقع شماره فرزندان او به ده رسيد ، يكي را در پيشگاه « كعبه » قرباني كند و كسي را از اين پيمان مطلع نساخت . چيزي نگذشت كه شماره فرزندان او به ده رسيد ، موقع آن شد كه پيمان خود را به مورد اجراء گذارد . تصوّر قضيّه ، براي « عبدالمطلب » بسيار سخت بود . ولي در عين حال از آن ترس داشت كه موفقيتي در اين باره

1 . « سيره حلبي » ، ج 1/4 .

45
تحصيل نكند و سرانجام در رديف پيمان شكنان قرار گيرد . از اين لحاظ تصميم گرفت كه موضوع را با فرزندان خود در ميان بگذارد و پس از جلب رضايت آنان ، يكي را بوسيله قرعه انتخاب كند . عبدالمطلب با موافقت فرزندان خود روبرو گرديد . ( 1 )
مراسم قرعه كشي به عمل آمد ؛ قرعه به نام « عبدالله » ( پدر پيامبر اكرم ) اصابت كرد . « عبدالمطلب » ، بلافاصله دست عبدالله را گرفت به سوي قربانگاه برد . گروه قريش از زن و مرد ، از جريان نذر و قرعه كشي اطلاع يافتند ، سيل اشك از رخسار جوانان سرازير بود ، يكي مي گفت : اي كاش ، به جاي اين جوان مرا ذبح مي كردند .
سران قريش مي گفتند : اگر بتوان او را به مال فدا داد ، ما حاضريم ثروت خود را در اختيار وي بگذاريم . عبدالمطلب ، در برابر امواج خروشانِ احساسات عمومي متحير بود چه كند ، و با خود مي انديشيد كه مبادا پيمان خود را بشكند ، ولي با اين همه دنبال چاره نيز مي گشت . يكي از آن ميان گفت : اين مشكل را پيش يكي از دانايان عرب ببريد ، شايد وي براي اين كار راه حلي بيانديشد . عبدالمطلب و سران قوم موافقت كردند و به سوي « يثرب » كه اقامتگاه آن مردِ دانا بود ، روانه شدند . وي براي پاسخ يك روز مهلت خواست ، روز دوم كه همگي به حضور او بار يافتند ، كاهن چنين گفت : خونبهاي يك انسان پيش شما چقدر است ؟ گفتند ده شتر . گفت ؛ شما بايد ميان ده شتر و آن كسي كه او را براي قرباني كردن انتخاب كرده ايد ، قرعه بزنيد و اگر قرعه به نام آن شخص درآمد ، شماره شتران را به دو برابر افزايش دهيد ، باز ميان آن دو قرعه بكشيد و اگر باز هم قرعه به نام وي اصابت كرد ؛ شماره شتران را به سه برابر برسانيد و باز قرعه بزنيد و به همين ترتيب تا وقتي كه قرعه بنام شتران اصابت كند .
پيشنهاد « كاهن » ، موج احساسات مردم را فرو نشاند ؛ زيرا قرباني كردن

1 . سرگذشت ياد شده را ، بسياري از مورخان و سيره نويسان نوشته اند و اين داستان فقط از اين جهت قابل تقدير است كه ، بزرگي روح و رسوم رسوخِ عزم و اراده عبدالمطلب را مجسم مي سازد و درست مي رساند كه تا چه اندازه اين مرد پايبند پيمان خود بوده است .

46
صدها شتر براي آنان آسانتر بود كه جواني مانند عبدالله را در خاك و خون غلطان ببينند . پس از بازگشت به مكّه ، يك روز در مجمع عمومي مراسم قرعه كشي آغاز گرديد و در دهمين بار كه شماره شتران به صد رسيده بود ، قرعه به نام آنها درآمد . نجات و رهايي عبدالله شور عجيبي بر پا كرد ؛ ولي عبدالمطلب گفت : بايد قرعه را تجديد كنم تا يقيناً بدانم كه خداي من به اين كار راضي است . سه بار قرعه را تكرار كرد ، و در هر سه بار قرعه به نام صد شتر درآمد . به اين ترتيب ، اطمينان پيدا كرد كه خدا راضي است . دستور داد كه صد شتر از شترانِ شخصي خود را در همان روز در پيشگاه كعبه ذبح كنند ، و هيچ انساني و حيواني را از خوردن آن جلوگيري ننمايند . ( 1 )

غوغاي عام الفيل

رويداد « اصحاب فيل » در قرآن به طور اختصار بيان شده است ، و ما پس از نقل حادثه آياتي را كه در اين باره نازل گرديده خواهيم آورد . تاريخ نويسان ، ريشه حادثه را چنين مي نويسند : شهريار يمن « ذونواس » پس از تحكيم پايه هاي حكومت خود ، در يكي از سفرهاي خود از شهر يثرب ( مدينه ) عبور كرد . يثرب ، در آن وقت موقعيّت ديني خوبي داشت ، گروهي از يهودان در آن نقطه تمركز يافته و معبدهاي زيادي را در سراسر شهر ساخته بودند . يهودِ موقعيت شناس ، مقدم شاه را گرامي شمرده و او را به آئين خود دعوت نمودند ، تا در سايه حكومت وي ، از حملات مسيحيان روم و اعراب بت پرست در رفاه باشند . تبليغات آنان در اين باره مؤثر افتاد ، و ذونواس كيش يهود را پذيرفت و در پيشرفت آن بسيار كوشش كرد . عده اي از ترس به او گرويدند ، و گروهي را بر اثر مخالفت كيفر سختي داد ، ولي مردم نجران كه دين مسيح را از چندي پيش پذيرفته بودند ، به هيچ قيمتي حاضر نشدند كه آئين خود را ترك گفته و از تعاليم دين يهود پيروي

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/153 ، و « بحارالانوار » ، ج 16/74 ـ 9 از پيامبر گرامي نقل شده است كه فرمود : « أنا ابنُ الذّبيحينَ » ، من فرزند دو شخص محكوم به « ذبح » هستم و مقصود از آن دو ، حضرت اسماعيل و حضرت عبدالله ، نيا و پدر آن حضرت است .

47
كنند . سرپيچي و بي اعتنائي آنان بر شاهِ سمن سخت گران آمد ، با لشكر انبوهي ، درصدد سركوبي ياغيان « نجران » برآمد . فرمانده سپاه ، كنار شهر « نجران » را اردوگاه خود قرار داد و پس از حفر خندق ، آتش سهمگيني در ميان آن روشن ساخت ، و مخالفان را با سوزاندن تهديد نمود . مردم باشهامت نجران كه آئين مسيح را بر دل داشتند ، از اين پيش آمد نهراسيده ، مرگ و سوختن را با آغوش باز استقبال نمودند و پيكرهاي آنان طعمه آتش گرديد . ( 1 )
مورخ اسلامي ، « ابن اثير جزري » ، چنين مي نويسد : در اين هنگام يك نفر از اهالي نجران ، به نام « دوس » به سوي قيصر روم گريخت و امپراتور روم را كه ، در آن هنگام از طرفداران سرسخت آئين مسيح بود ، از جريان آگاه ساخت ، و درخواست نمود كه اين مرد خون آشام را مجازات كند ، و پايه هاي آئين مسيح را در آن نقطه از جهان مستقر سازد . فرمانرواي روم ، پس از اظها تأسف و همدردي چنين گفت : چون مركز حكومت من از سرزمين شما دور است ، براي جبران اين بيدادگريها ، نامه اي به شاه حبشه « نجاشي » مي نويسم ، تا انتقام كشتگان نجران را از آن مرد سفاك بگيرد . مرد نجراني ، نامه قيصر را دريافت نمود و با سرعت هر چه تمامتر به سوي حبشه شتافت . جريان را مو به مو تشريح كرد ؛ خون غيرت در عروق شاه حبشه به گردش درآمد ؛ سپاهي را كه شماره آن بالغ بر هفتاد هزار بود ؛ به فرماندهي يك مرد حبشي ، بنام « ابرهة الاشرم » به سوي يمن اعزام نمود . سپاه منظم و آماده حبشه ، از طريق دريا در سواحل يمن خيمه زد . « ذونواس » غفلت زده ، هر چه كوشش كرد ، به نتيجه نرسيد و هر چه سران قبائل را براي مبارزه دعوت نمود ، جوابي نشنيد . سرانجام ، با يك حمله مختصر اساس حكومت وي درهم ريخت ، و كشور آباد يمن به تصرف حكومت « حبشه » درآمد ، و فرمانده سپاه « ابرهه » ، از طرف پادشاه حبشه به حكومت آنجا منصوب گرديد .

1 . « كامل » ، ج 1 ، /253 به بعد : سرگذشت اين گروه ، در قرآن به نام « اصحاب الاخدود » ( سوره بروج آيه هاي 4 - 8 ) وارد شده است و مفسران شأن نزول آيات را به صورت مختلف نقل كرده اند ، به « مجمع البيان » ج 5/464 ـ 466 طبع صيدا مراجعه فرماييد .

48
« ابرهه » ، سرمستِ باده انتقام و پيروزي خود بود ، و از شهوتراني و خوشگذراني فرو
گذار نبود . وي به منظور تقرب و جلب شاهِ حبشه ، كليساي باشكوهي در « صنعاء » ساخت ، كه در زمان خود بي نظير بود . سپس نامه اي به اين مضمون به « نجاشي » نوشت : « ساختمان كليسا در دست اتمام است ، و در نظر دارم كه عموم سكنه يمن را از زيارت كعبه منصرف سازم ، و همين كليسا را مطاف عمومي قرار دهم » . انتشار مضمون نامه ، واكنش بدي در ميان قبائل اعراب پديد آورد ؛ حتي شبي ، زني از قبيله « بني افقم » ، محوطه معبد را آلوده ساخت . اين عمل كه كمال بي اعتنائي و تحقير و عداوتِ اعراب را ، نسبت به كليساي ابرهه نشان مي داد ؛ حكومت وقت را بسيار عصباني كرد . از طرف ديگر هر چه در آرايش و زينت ظاهري معبد كوشش به عمل مي آورد ، به همان اندازه علاقه مردم به كعبه شديدتر مي گشت . اين جريانها سبب شد كه « ابرهه » سوگند يادر كرد كه كعبه را ويران كند . براي همين منظور لشكري آماده ساخت و پيلانِ جنگنده را پيشاپيش سپاه خود قرار داد ؛ و مصمم شد خانه اي را كه قهرمان توحيد ( ابراهيم خليل ) نوسازي كرده بود ، از بين ببرد . سران عرب ، موقعيت را حساس و خطرناك ديدند و يقين كردند كه استقلال و شخصيت ملت عرب در آستانه سقوط است ، و پيروزيهاي گذشته « ابرهه » ، آنان را از هر گونه تصميم سودمند باز مي داشت . با اين وصف برخي از سران غيور قبائل كه در مسير ابرهه قرار گرفته بودند ، با كمال شهامت مبارزه كردند ؛ مثلا ، « ذونفر » ، كه يكي از اشراف يمن بود ، و با سخنرانيهاي آتشين ، قوم خود را براي دفاع از حريم كعبه دعوت نمود . ولي چيزي نپاييد كه سپاه بيكران ابرهه ، صفوف متشكل آنان را درهم شكست ، پس از آن « نفيل بن حبيب » ، دست به مبارزه شديدي زده او هم طولي نكشيد كه با شكست مواجه گرديد ، و خود « نفيل » اسير شد ؛ و از ابرهه تقاضاي عفو كرد ، ابرهه گفت تو را در صورتي مي بخشم كه ما را به سوي مكه هدايت كني . از اين لحاظ ، « نفيل » ابرهه را تا به طائف هدايت نمود و راهنمائي بقيّه راه به عهده يكي از دوستان خود به نام « ايورغال » گذارد . راهنماي جديد آنان را تا سرزمين « مغمس » كه ، در نزديكي مكه قرار داشت

49
هدايت نمود . سپاه ابرهه آنجا را اردوگاه خود قرار دادند و به رسم ديرينه « ابرهه » ، يكي از سرداران خود را موظف كرد كه شتران و دامهاي تهامه را غارت كند . از جمله شتراني كه مورد دستبرد قرار گرفت ، دويست شتر بود كه به عبدالمطلب تعلق داشت . سپس سردار ديگر خود را به نام « حناطه » ، مأمور كرد كه پيام وي را به پيشواي قريش برساند ، و به او چنين خطاب كرد : « قيافه واقعي ويران ساختن كعبه در نظرم مجسم مي شود ! و مسلماً در آغاز كار ، قريش از خود مقاومت نشان خواهند داد ؛ ولي براي اينكه خون آنان ريخته نشود ، فوراً راه مكه را پيش مي گيري ، و از بزرگ قريش سراغ گرفته و به وي مي گوئي كه هدف من ويران كردن كعبه است ، و اگر قريش از خود مقاومت نشان ندهند ، از هرگونه تعرض مصون خواهند ماند » .
مأمور « ابرهه » ، وارد مكه شد . دسته هاي مختلف قريش را كه ، گوشه و كنار مشغول مذاكره درباره اين جريان بودند ، مشاهده كرد . چون از بزرگ مكه سراغ گرفت ، او را به خانه « عبدالمطلب » هدايت كردند . « عبدالمطلب » ، پس از استمام پيام ابرهه چنين گفت : ما هرگز در مقام دفاع نخواهيم آمد . كعبه ، خانه خداست ، خانه ايست كه بنيان آن را « ابراهيم خليل » پي ريزي كرده است ، خدا هر چه صلاح بداند همان را انجام خواهد داد . سردار ابرهه ، هم از منطق نرم و مسالمت آميز بزرگ قريش كه از يك ايمان دروني واقعي حكايت مي كرد اظهار خوشوقتي كرد ، و درخواست نمود كه موافقت كند تا همراه او به اردوگاه ابرهه بروند .

عبدالمطلب به لشكرگاه ابرهه مي رود

وي ، با تني چند از فرزندان خود به لشكرگاه « ابرهه » روانه شدند . متانت و وقار ؛ عظمت و بزرگي پيشواي قريش مورد اعجاب و تعظيم ابرهه قرار گرفت ، تا آنجا كه از تخت خود فرود آمد ، و دست عبدالمطلب را گرفت و در كنار خود نشاند ؛ سپس با كمال ادب به وسيله مترجم از عبدالمطلب سئوال كرد ، كه چرا به اين جا آمده است ، و چه مي خواهد ؟ وي در پاسخ او چنين گفت : شتران تهامه و

50
از جمله دويست شتر كه به من تعلق دارد ، مورد دستبرد سپاه تو قرار گرفته است . خواهش من اين است كه دستور دهيد آنها را به صاحبان خود بازگردانند . « ابرهه » گفت : سيماي نوراني و درخشنده تو ، ترا يك جهان در نظرم بزرگ كرد ، ولي درخواست كوچكو ناچيزت ( در اين هنگام كه من براي ويران كردن معبد نياكان تو آمده ام ) از عظمت و جلالت تو كاست ! من متوقع بودم كه سخن از كعبه به ميان آوري ، و تقاضا كني كه من از اين هدف كه ضربت شكننده اي بر استقلال و حيات سياسي و ديني شما وارد مي سازد ، منصرف شوم ، نه اينكه درباره شتر ناچيز و بي ارزش سخن بگوئي و در اين راه شفاعت نمائي . عبدالمطلب در پاسخ وي جمله اي گفت كه هنوز عظمت و ارزش خود را حفظ كرده است و آن اين بود :« أنا رَبُّ الابِلِ ؛ و لِلبَيتِ رَبُّ يَمنَعُهُ » ، من صاحب شتر ، خانه نيز صاحبي دارد كه از هرگونه تجاوز به آن جلوگيري مي نمايد ! « ابرهه » ، پس از استماع اين جمله سري تكان داد ، و با قيافه مغرورانه گفت : در اين راه كسي قدرت ندارد مرا از هدفم بازدارد ، سپس دستور داد ، اموال غارت شده را به صاحبان آنها رد كنند .

انتظار قريش

قريش با بي صبريِ هر چه تمامتر ، در انتظار بازگشت عبدالمطلب بودند كه از نتيجه مذاكره او با دشمن آگاه شوند . وقتي عبدالمطلب ، با سران قريش مواجه شد به آنان گفت : هر چه زودتر با دامهاي خود به درّه و كوه پناه ببريد ، تا از هرگونه گزند و آسيب در امان باشيد . چيزي طول نكشيد كه همه مردم خانه و كاشانه خود را ترك گفته ؛ و به سوي كوهها پناه بردند . در نيمه شب ، ناله اطفال و ضجه زنان و صيحه حيوانات در سراسر كوه و دره طنين انداز بود ، در همان دلِ شب ، عبدالمطلب با تني چند از قريش ، از قله كوه فرود آمدند و خود را به در كعبه رساندند ؛ در حالي كه اشك در اطراف چشمانِ او حلقه زده بود . با دلي سوزان ؛ حلقه در كعبه را به دست گرفت ، با چند بيت با پروردگار خود گفتگو كرد و گفت :

51
« بارالها ! براي مصون بودن از شر و گزند آنان ، اميدي به غير تو نيست ، آفريدگارا ! آنان را از حريم خود بازدار ، دشمن كعبه كسي است كه تو را دشمن مي دارد . پروردگارا ! دست آنان را از خراب كردن آستانه خود كوتاه ساز . پروردگارا بنده تو در خانه خود دفاع مي كند ، تو نيز از خانه خود دفاع كن . روزي را نرسان كه صليب آنان پيروز گردد و كيد و خدعه آنان غالب و فاتح شود ( 1 ) » .
سپس ، حلقه در كعبه را رها نمود و به قله كوه پناه برد ، كه از آنجا جريان را مشاهده كند .
بامدادان ، كه ابرهه و قواي نظامي وي آماده حركت به سوي مكه شدند ؛ ناگهان دسته هائي از پرندگان از سمت دريا ظاهر شدند كه ، هر كدام با منقار و پاهاي خود حامل سنگهاي ريزي بودند . سايه مرغان ، آسمان لشكرگاه را تيره و تار ساخت ، و سلاح هاي كوچك و به ظاهر ناچيز آنها اثر غريبي را از خود گذاشت . مرغانِ مسلّح به سنگهاي ريزه ، به فرمان خدا لشكر ابرهه را سنگ باران كردند ، به طوري كه سرهاي آنها شكست و گوشتهاي بدن آنها از هم پاشيد . يكي از آن سنگ ريزه ها ، به سرِ « ابرهه » اصابت كرد ، ترس و لرز سراسر بدن او را فرا گرفت ، يقين كرد كه قهر و غضب الهي او را احاطه كرده است . نظري به سپاه خود افكند ، ديد اجساد آنها مانند برگِ درختان به زمين ريخته ، بي درنگ به گروهي كه جان به سلامت برده بودند ، فرمان داد تا مقدمات مراجعت به يمن را فراهم آورند و از آن راهي كه آمده بودند به سوي « صنعا » بازگردند . باقيمانده لشكر ابرهه ، به سوي « صنعا » حركت كرد ، ولي در طول راه بسياري از سپاهيان بر اثر زخم و غلبه ترس و رعب جان سپردند ، حتي خودِ ابرهه وقتي به صنعا رسيد ، گوشتهاي بدن او فرو ريخته و با وضع عجيبي جان سپرد .
اين داستان موحش و عجيب در جهان صدا كرد ، و قرآن مجيد داستان

1 . يارب لا ارجو لهم سواكا يارب فامنع منهم حماكا
ان عدو البيت من عاداكا امنعهم ان يخربوا فناكا
لاهم ان العبد يمنع رحله فامنع رحالك
لايغلبن صليبهم و محالهم عدواً محالك

52
اصحاب فيل را ، در سوره فيل بيان كرده است : « آيا نديدي كه پروردگار تو با اصحاب فيل چه كرد ؟ آيا مكرشان را در گمراهي و تباهي قرار نداد ؟ ! دسته هائي از پرندگان را به سوي آنها فرستاد ؛ تا سنگهائي از گل پخته بر آنها انداخته ، و اجساد آنها را مانند برگهاي خورده شده قرار داد » .
آنچه ما در اين صفحات منعكس ساختيم ، خلاصه تواريخ اسلامي ( 1 ) و تصريح قرآن كريم است .

پس از شكست ابرهه

كشته شدن ابرهه و از هم پاشيدن سازمان زندگاني دشمنانِ كعبه و قريش ، مكيان و كعبه را در انظارِ جهانِ عرب بزرگ كرد . ديگر كسي جرأت نداشت ، فكر حمله را به سرزمين قريش و آزار آنان ، و يا ويران ساختن خانه توحيد را در مغز بپروراند . افكار عمومي چنين داوري مي كرد كه : خدا به پاس احترام خانه خود ، و احترام و عظمت قريش ، دشمن شماره يكِ آنان را به خاك و خون كشيد ، و كمتر كسي فكر مي كرد كه اين جريان فقط به منظور حفاظت از كعبه بوده ، و بزرگي و كوچكي قريش در اين مورد دخالت نداشت ، به گواه اينكه حملات مكرري از سردارانِ وقت به قريش انجام گرفته بود ، و هرگز آنان با چنين وضعي روبرو نشده بودند .
اين فتح و پيروزيِ بي دردسر ، كه بدون ريخته شدن قطره خوني از قريش ، صورت گرفت ؛ افكار تازه اي را در دل قريش پديد آورد . نخوت و تكبر و بي اعتنائي آنان را روزافزون ساخت ، و به اين فكر افتادند كه محدوديتهائي براي ديگران قائل شوند ، زيرا خود را طبقه ممتاز عرب دانستند ، و فكر كردند كه فقط آنان مورد توجّه سيصد و شصت بت مي باشند ، و از حمايت آنان برخوردارند !
از اين جهت بر اين صدد درآمدند كه برنامه هاي عيش و طرب و خوشگذراني را گسترش دهند . از اين لحاظ جامهاي شرابِ خرما را سر مي كشيدند ؛ و احياناً

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/43 ـ 62 ، « كامل » ، ج 1/ 260 ـ 263 ، « بحار » ، ج 15/ 130 ـ 146 .

53
بساطِ ميگساري را در اطراف كعبه پهن مي كردند ؛ و به اصطلاح ، در جوارِ بتان سنگي و چوبي كه متعلق به قبائل عرب بود ، بهترين ساعات عمر خود را مي گذراندند ؛ و هر كس ، هر داستاني را كه درباره « منذريانِ » حيره و « غسانيانِ » شام و قبائل يمن شنيده بود ، براي حضار تعريف مي كرد ؛ و عقيده مند بودند كه اين زندگيِ شيرين بر اثر توجهات بتان است ، كه عموم عرب را در برابر آنها ذليل كرده و آنان را بر همه برتري داده است .
تمام اين محروميتها و عيش و نوشها و بي بند و باريها ، محيط را براي ظهور يك مصلح جهاني آماده تر مي ساخت ؛ و بي جهت نيست كه هر موقع داناي عرب ، « ورقة بن نوفل » كه در آخر عمر خود مسيحي شده و اطلاعاتي از انجيل به دست آورده بود ؛ از خدا و پيامبران سخن به ميان مي آورد ، با خشم و غضبِ فرعونِ مكه ، « ابوسفيان » مواجه مي شد . ابوسفيان مي گفت : « ما مكّيان ، به چنين خدا و پيامبري نيازمند نيستيم ، زيرا از مراحم و الطافِ بتان برخورداريم » !

6 ـ عبدالله پدر پيامبر

روزي كه عبدالمطلب ، جان فرزند خود را با دادنِ صد شتر در راه خدا باز خريد ؛ بيش از بيست و چهار بهار ، از عمر « عبدالله » نگذشته بود . اين جريان سبب شد كه « عبدالله » ، علاوه بر اينكه ميان قريش شهرت به سزائي پيدا كرد ؛ در ميان فاميل خود ، و بويژه نزد عبدالمطلب هم مقام و منزلت بزرگي بدست آورد . زيرا چيزي كه براي انسان گران تمام شود و درباره آن رنج بيشتر ببرد ، بيش از معمول به او مهر ميورزد ؛ از اين لحاظ « عبدالله » ، در ميان خويشان و دوستان و نزديكان خود ، فوق العاده مورد احترام بود .
روزي كه « عبدالله » ، همراه پدر به سوي قربانگاه مي رفت با احساساتِ متضاد روبرو بود . حسِّ احترام به پدر و قدرداني از زحمات او ، سراسر كانون وجودِ وي را فراگرفته بود ؛ از اين جهت چاره اي جز تسليم و انقياد نداشت . ولي از طرف ديگر ، چون دست تقدير مي خواست كه گلهاي بهار زندگي او را مانند برگ خزان ، پژمرده كند ؛ موجي از اضطراب و احساسات در دل او پديد آمده

54
بود .
چنانكه خود عبدالمطلب ، در كشاكش دو نيروي قوي « ايمان و عقيده » ، « عاطفه و علاقه » قرار گرفته بود ، و اين جريان در روح هر دو ، يك سلسله ناراحتيهاي جبران ناپذير پديد آورده بود . ولي چون مشكل به صورتي كه بيان شد ، حل گرديد ، « عبدالمطلب » ، به اين فكر افتاد كه بلافاصله اين احساسات تلخ را به وسيله ازدواج عبدالله با آمنه جبران كند ، و رشته زندگي او را كه به سرحد گسستن رسيده بود ؛ با اساسي ترين رشته هاي حيات پيوند دهد .
از اين جهت ، عبدالمطلب هنگام مراجعت از قربانگاه ، در حالي كه دست فرزند خود را در دست داشت ؛ يكسره به سوي خانه « وهب بن عبدمناف بن زهره » رفت و دختر او « آمنه » را ، كه به پاكي و عفت معروف بود ، به عقد عبدالله درآورد ؛ و نيز در همان مجلس ، « دلاله » ، دختر عموي « آمنه » را خود تزويج كرد و « حمزه » عمو و هم سال پيامبر ، از او متولد گشت . ( 1 )
عبدالمطلب ، براي زفاف وقتي را معين كرد ، و پس از فرارسيدن آن ، مراسم عروسي بر حسبِ معمولِ قريش ، در خانه « آمنه » برقرار شد ؛ و مدتي عبدالله و آمنه باهم بودند ، تا آنكه عبدالله براي تجارت به سوي شام رهسپار شد و در موقع مراجعت بشرحي كه خواهيد شنيد ، از جهان رخت بربست .

مرگ عبدالله در « يثرب »

عبدالله از طريق ازدواج ، فصل نويني از زندگي به روي خود گشود ، و شبستان زندگي خود را با داشتن همسري ، مانند آمنه ، روشن ساخت ، و پس از چندي براي تجارت ، راه شام را همراه كارواني كه از مكه حركت مي كرد ، در پيش گرفت . زنگِ حركت نواخته شد و كاروان به راه افتاد و صدها دل را نيز همراه خود برد . در اين وقت آمنه دوران حاملگي را مي گذراند . پس از چند ماه ، طلائع كاروان آشكار گشت ؛ عده اي به منظور استقبال از خويشان و كسان خود ،

1 . « تاريخ طبري » ، ج 2/4 .

55
تا بيرون شهر رفتند . پدر پير عبدالله ، در انتظار پسر بود ؛ ديدگانِ كنجكاو عروسش نيز ، عبدالله را در ميان كاروان جستجو مي كرد . متأسفانه ، اثري از او در ميان كاروان نبود و پس از تحقيق مطلع شدند كه عبدالله ، موقعِ مراجعت ، در يثرب مريض شده و براي استراحت و رفع خستگي ، ميان خويشان خود توقف كرده است . استماع اين خبر ، آثار اندوه و تأثر در پيشاني هر دو پديد آورد ، و سيلاب اشك از چشمان پدر و عروس فرو ريخت .
عبدالمطلب ، بزرگترين فرزند خود ( حارث ) را مأمور كرد كه به يثرب برود ، و عبدالله را همراه خود بياورد . وقتي وارد مدينه شد ؛ اطلاع يافت كه عبدالله ، يك ماه پس از حركت كاروان با همان بيماري ، چشم از جهان بربسته است . حارث ، پس از مراجعت ، جريان را به عبدالمطلب رساند و همسر عزيزش را نيز ، از سرگذشتِ شوهرش مطلع ساخت . آنچه از عبدالله باقي ماند ، فقط پنج شتر و يك گله گوسفند و يك كنيز ، به نام « اُمّ ايمن » بود ، كه بعدها پرستار پيغمبر ( صلّي الله عليه وآله ) شد . ( 1 )

1 . « تاريخ طبري » ، ج 2/7 ـ 8 ، « سيره حلبي » ، ج 1/59 .

57

4

ـــــــــــــــــــــــــ

ميلاد پيامبر

ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد * * * دل رميده ما را انيس و مونس شد

هر فصلي از زندگاني مردان بزرگ ، قابل مطالعه و در خور دقّت است . گاهي شخصيت يك فرد ، به قدري بزرگ و گسترده مي باشد كه تمام فصول زندگاني او ، حتي دوره كودكي و شيرخوارگي وي نيز مورد توجه قرار مي گيرد . سراسر زندگي نوابغ زمان ، رهبران اجتماع ، پيشروان قافله تمدن ، معمولا جالب و داراي نكات حساس و شگفت آور مي باشد . دفترچه حيات آنان ، از روزي كه نطفه آنان در رحم مادران قرار مي گيرد ، تا روزي كه آخرين دقايق عمر آنها سپري مي گردد ؛ مملو از اسرار مي باشد .
قرآن ، دوران كودكي حضرت موسي را ، بسيار اسرارآميز تشريح مي كند و و مي گويد : « صدها طفل معصوم به منظور اينكه موسي متولد نشود ، به دستور حكومت وقت سر بريده شدند . ولي چون اراده الهي بر اين تعلق گرفته بود كه موسي پا به عرصه وجود بگذارد ؛ از اين لحاظ نه تنها دشمنان او نتوانستند آسيبي به او برسانند ، بلكه بزرگترين دشمن او « فرعون » مربّي و حامي وي گشت » . قرآن مي گويد : « ما به مادر موسي وحي كرديم كه فرزند خود را در ميان صندوقي بگذار ، و دست امواجِ آب او را به ساحل نجات مي رساند ، دشمن من و او از وي

58
حمايت مي كند ، محبت عميق او را در دل دشمن مي افكنم و مجدداً فرزند تو را به خودت باز مي گردانيم . »
« خواهر موسي ، به ديار فرعون رفت و گفت من زني را سراغ دارم كه مي تواند تربيت اين فرزند مورد علاقه شما را به عهده بگيرد ، از اين لحاظ ، مادرِ موسي از طرف حكومت وقت ، موظف شد كه از كودك مورد علاقه آنان سرپرستي كند » . ( 1 )
دوران بارداري و تولّد و پرورشِ حضرت مسيح ( عليه السلام ) شگفت انگيزتر از موسي بود . قرآن ، دورانِ نشو و نموّ مسيح را چنين تشريح مي كند :
« مريم » مادر مسيح ، از قوم خود كناره گرفت ، روح ( جبرئيل ) به صورت بشري متمثل شد ، و به وي نويد داد كه من مأمورم به تو فرزند پاكيزه اي ببخشم . « مريم » ، درشگفت ماند و گفت : كسي با من نزديكي نكرده و زن بدكار نيز نيستم . فرستاده ما گفت : اين كار براي خدا آسان است ؛ سرانجام به فرمان خدا ، نورِ مسيح ، در رحم مادر قرار گرفت ، و دردِ زايمان او را به سوي درخت خرما كشانيد ، او از وضع خود غمگين بود . دستور داديم كه درخت خرما را تكان بدهد تا رطبي تازه فرو ريزد ، فرزند او گام به جهان هستي گذارد و مريم با نوزاد خود به سوي قوم خود آمد . دهان مردم از تعجب باز مانده ، و سيل اعتراضات به سوي « مريم » سرازير شد . مريم دستور داشت كه به مردم برساند كه ، سؤالات خود را از همين كودك بپرسند . آنان گفتند : مگر طفل شيرخوار كه در گهواره آرميده است ، مي تواند سخن بگويد ؟ در اين هنگام عيسي لب به سخن گشود و گفت : « منم بنده خدا و داراي كتاب و در زمره پيامبران هستم » . ( 2 )
هر گاه پيروان قرآن و تورات و مسيح ، درباره ولادت اين دو پيامبر اولوالعزم به استواري مطالب ياد شده گواهي مي دهند ؛ در اين صورت نبايد درباره مطالب شگفت آوري كه پيرامونِ ميلاد مسعود پيامبر اسلام وارد شده است ، تعجب كنند و آنها را سطحي بگيرند . ما در لابلاي كتب تاريخي و حديث چنين مي خوانيم :

1 . سوره طه / 41 ـ 43 .
2 . سوره مريم / 18 ـ 32 .

59
هنگام ولادت آن حضرت ، ايوانِ كسري شكافت و چند كنگره آن فرو ريخت و آتشِ آتشكده فارس خاموش شد ؛ درياچه ساوه خشك گرديد ؛ بتهاي بتخانه مكه سرنگون شد ؛ نوري از وجود آن حضرت ، به سوي آسمان بلند شد كه شعاع آن فرسنگها راه را روشن كرد ؛ انوشيروان و مؤبدان خواب وحشتناكي ديدند ؛ آن حضرت ختنه شده و ناف بريده به دنيا آمد و گفت : « ألله اكبرُ وَالحمدُللهِ كَثيراً سُبحانَ اللهِ بُكرَةًو أصيلا » .
همه اين مطالب ، در منابع اصيلِ تواريخ و جوامع حديث موجود است . ( 1 )

سال و ماه روز ولادت پيامبر

عموم سيره نويسان اتفاق دارند كه ، تولّد پيامبر گرامي در عام الفيل ، در سال 570 ميلادي بوده است . زيرا آن حضرت به طور قطع ، در سال 632 ميلادي درگذشته است ، و سن مبارك او 62 تا 63 بوده است . بنابراين ، ولادت او در حدود 570 ميلادي خواهد بود .
اكثرِ محدثان و مورخان بر اين قول اتفاق دارند كه تولد پيامبر ، در ماه « ربيع الاول » بوده ، ولي در روز تولد او اختلاف دارند . معروف ميان محدثان شيعه اينست كه آن حضرت ، در هفدهم ربيع الاول ، روز جمعه ، پس از طلوع فجر چشم به دنيا گشود ؛ و مشهور ميان اهل تسنن اينست كه ولادت آن حضرت ، در روز دوشنبه دوازدهم همان ماه اتفاق افتاده است . ( 2 )

مراسم نامگذاري پيامبر اسلام

روز هفتم فرارسيد . « عبدالمطلب » ، براي عرض سپاسگزاري به درگاه الهي گوسفندي كشت و گروهي را دعوت نمود و در آن جشن باشكوه ، كه از عموم قريش دعوت شده بود ؛ نام فرزند خود را « محمّد » گذارد . وقتي از او پرسيدند :

1 . « تاريخ يعقوبي » ، ج 2/ 5 ، « بحارالانوار » ، ج 15/248 ، « سيره حلبي » ، ج 1/64 .
2 . مقريزي ، در « الامتاع » ، صفحه 3 ، همه اقوالي كه در روز و ماه و سال تولد آن حضرت وجود دارد ؛ آورده است ، مراجعه شود .

60
چرا نام فرزند خود را محمد انتخاب كرديد ، در صورتي كه اين نام در ميان اعراب كم سابقه است ؟ گفت : خواستم كه در آسمان و زمين ستوده باشد . در اين باره « حسان بن ثابت » شاعر رسولخدا چنين مي گويد :

فشق له من اسمه ليجله * * * فذوالعرش محمود وهذا محمد

آفريدگار ، نامي از اسم خود براي پيامبر خود مشتق نمود . از اين جهت ( خدا ) « محمود » ( پسنديده ) و پيامبر او « محمد » ( ستوده ) است و هر دو كلمه از يك مادّه مشتقند و يكي معني را مي رسانند . ( 1 )
قطعاً ، الهام غيبي در انتخاب اين نام بي دخالت نبوده است ، زيرا نام محمد ، اگر چه در ميان اعراب معروف بود ، ولي كمتر كسي تا آن زمان به آن نام ناميده شده بود . طبقِ آمار دقيقي كه بعضي از تاريخ نويسان بدست آورده اند ، تا آن روز فقط شانزده نفر به اين اسم نامگذاري شده بودند ، چنانكه شاعر در اين باره گويد :
أنّ الّذين سُمُوا باسمِ محمد * * * من قبلِ خيرِالناسِ ضِعفُ ثمان ( 2 )
كساني كه به نام محمد ، پيش از پيامبر اسلام نام گذاري شده بودند ، شانزده نفر بودند .

« احمد » يكي از نام هاي مشهور پيامبر اسلام بود

هر كس مختصر مطالعه اي در تاريخ زندگي رسول اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) داشته باشد ؛ مي داند كه آن حضرت ، از دوران كودكي دو نام داشت و مردم او را با هر دو نام خطاب مي كردند . يكي « محمد » كه جد بزرگوارش « عبدالمطلب » براي او انتخاب كرده بود ، و ديگري « احمد » كه مادرش « آمنه » او را به آن ، ناميده بود . اين مطلب يكي از مسلمات تاريخ اسلام است و سيره نويسان اين مطلب را نقل كرده اند و مشروح اين مطلب را در سيره حلبي مي توانيد بخوانيد . ( 3 )

1 . « سيره حلبي » ، ج 1/93 .
2 . همان مدرك / 97 .
3 . « انسان العيون في سيرة الامين والمأمون » ، ج 1/93 ـ 100 » .

61
عموي گرامي وي ، « ابوطالب » ، كه پس از درگذشت « عبدالمطلب » ، كفالت و سرپرستي « محمد » به او واگذار شده بود ؛ با عشق و علاقه زائدالوصفي ، چهل و دو سال تمام ، پروانهوار به گرد شمع وجود وي گشت ، و از بذل جان و مال در حراست و حفاظت او دريغ ننمود . در اشعاري كه درباره برادرزاده خود سروده ، گاهي از او به نام « محمد » و گاهي به نام « احمد » اسم برده است و اين خود حاكي از آن است كه در آن زمان يكي از نامهاي معروف وي همان « احمد » بوده است .

دوران شيرخوارگي پيامبر

نوزاد قريش فقط سه روز از مادر خود شير خورد ، و پس از او ، دو زن ديگر به افتخار دايه گي پيامبر نائل شده اند :
1 ـ ثوبيه : كنيز ابولهب كه چهار ماه او را شير داد . عمل او ، تا آخرين لحظات مورد تقدير رسول خدا و همسر پاك او ( خديجه ) بود . وي قبلا حمزه ، عموي پيامبر را نيز شير داده بود . پس از بعثت ، پيامبر كسي را فرستاد تا او را از « ابولهب » بخرد . وي امتناع ورزيد ، اما تا آخر عمر از كمكهاي پيامبر بهره مند بود . هنگامي كه پيامبر اكرم ، از جنگ خيبر برمي گشت ، از مرگ او آگاه شد و آثار تأثر در چهره مباركش پديد آمد . از فرزند او سراغ گرفت تا در حقِّ او نيكي كند ، ولي خبر يافت كه او زودتر از مادر خود فوت كرده است . ( 1 )
2 ـ حليمه : دختر ابي ذؤيب كه از قبيله سعد بن بكر بن هوازن بوده است و فرزندان او عبارت بودند از : عبدالله ، انسيه ، شيماء ؛ آخرين فرزند او از پيامبر اكرم پرستاري نيز نموده است . رسم اشراف عرب اين بود كه فرزندان خود را به دايه ها مي سپردند ؛ و دايگان معمولا در بيرون شهرها زندگي مي كردند تا كودكان را در هواي صحرا پرورش دهند ، ور شد و نمو كامل ، و استخوان بندي آنها محكمتر شود ؛ و ضمناً از بيماري وباي شهر « مكه » كه خطر آن براي

1 . « بحارالانوار » ، جلد 15/384 ، « مناقب » ، ابن شهر آشوب ، ج 1/119 .

62
نوزادان بيشتر بود مصون بمانند ؛ و زبان عربي را در يك منطقه دست نخورده فراگيرند . در اين قسمت دايگان قبيله « بني سعد » مشهور بودند . آنها در موقع معيّني به مكّه مي آمدند ، و هركدام نوزادي را گرفته همراه خود مي بردند . چهار ماه از تولد پيامبر اكرم گذشته بود كه دايگان قبيله بني سعد به مكّه آمدند و آنسال ، قحط ساليِ عجيبي بود ، از اين نظر به كمك اشراف بيش از حد نيازمند بودند .
برخي از تاريخ نويسان مي گويند : هيچ يك از دايه گان حاضر نشد به محمد شير دهد ، زيرا بيشتر طالب بودند كه اطفال غيريتيم را انتخاب كنند تا از كمكهاي پدران آنها بهره مند شوند ، و نوعاً از گرفتن طفل يتيم سر باز مي زدند . حتي حليمه اين بار از قبول او سر باز زد ولي چون بر اثر ضعف اندام ، هيچ كس طفل خود را به او نداد ؛ ناچار شد كه نوه عبدالمطلب را بپذيرد و با شوهر خود چنين گفت كه : برويم همين طفل يتيم را بگيريم و با دست خالي برنگرديم ، شايد لطف الهي شامل حال ما گردد . اتفاقاً حدس او صائب درآمد ، از آن لحظه كه آماده شد به « محمد » ، آن كودك يتيم ، خدمت كند ؛ الطاف الهي سراسر زندگي او را فراگرفت . ( 1 )
نخستين قسمت از اين تاريخ افسانه اي بيش نيست ، زيرا عظمت خاندان بني هاشم ؛ و شخصيت مردي مانند « عبدالمطلب » كه جود و احسان ، نيكوكاري و دستگيري او از افتادگان ، زبانزدِ خاص و عام بود ، سبب مي شد كه نه تنها دايگان سرباز نزنند بلكه مايه سر و دست شكستن دايگان درباره او مي گرديد . از اين جهت اين بخش از تاريخ افسانه اي بيش نيست .
علت اينكه او را به ديگر دايگان ندادند ، اين بود كه : نوزاد قريش پستان هيچ يك از زنان شيرده را نگرفت . سرانجام ، حليمه سعديه آمد پستان او را مكيد . در اين لحظه وجد و سرور خاندان عبدالمطلب را فراگرفت . ( 2 )

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/162 ـ 163 .
2 . « بحار » ، ج 15/442 .

63
عبدالمطلب ، رو به حليمه كرد و گفت : از كدام قبيله اي ؟ گفت از : « بني سعد » . گفت : اسمت چيست ؟ جواب داد : « حليمه » . عبدالمطلب از اسم و نام قبيله او بسيار مسرور شد و گفت : آفرين آفرين ، دو خوي پسنديده و دو خصلت شايسته ، يكي سعادت و خوشبختي و ديگري حلم و بردباري . ( 1 )

1 . بخ بخ سعد وحلم . خصلتان فيهما خيرالدهر و عز الابد يا حليمه ـ « سيره حلبي » ، ج 1/106 .

65

5

ـــــــــــــــــــــــــ

دوران كودكي پيامبر

صفحات تاريخ گواهي مي دهد كه : زندگاني رهبر عاليقدر مسلمانان ، از آغاز كودكي تا روزي كه براي پيامبري برگزيده شد ؛ متضمن يك سلسله حوادث شگفت انگيز است و تمام اين حوادثِ شگفت انگيز ، جنبه كرامت داشته و همگي گواهي مي دهند كه حيات و سرگذشت رسول گرامي يك زندگاني عادي نبوده است .
1 ـ تاريخ نويسان ، از قول « حليمه » چنين نقل مي كنند كه او مي گويد : آنگاه كه من پرورش نوزاد « آمنه » را متكفل شدم ؛ در حضور مادر او ، خواستم او را شير دهم . پستان چب خود را كه داراي شير بود در دهان او نهادم ؛ ولي كودك به پستان راست من بيشتر متمايل بود . اما من از روزي كه بچه دار شده بودم ، شيري در پستان راست خود نديده بودم . اصرار نوزاد ، مرا بر آن داشت كه پستان راستِ بي شير خود را در دهان او بگذارم . هماندم كه كودك ، شروع به مكيدن كرد ، رگهاي خشك آن پر از شير شد و اين پيش آمد موجب تعجب همه حضار گرديد . ( 1 )
2 ـ باز او مي گويد : از روزي كه « محمد » را به خانه خود بردم ؛ روزبروز خير و بركت در خانه ام بيشتر شد ، و دارائي و گله ام فزونتر گرديد . ( 2 )

1 . « بحار » ، ج 15/345 .
2 . « مناقب ابن شهر آشوب » ، ج 1/24 .

66
ما در قرآن ، نظائر اين جريان را درباره مريم ( مادر عيسي ) مي خوانيم : مثلا مي فرمايد : وقتي وضع حمل مريم فرا رسيد ، به درختي پناه برد و از ( شدت درد و تنهائي و وحشت از اتهام ) از خدا تمناي مرگ كرد . در اين موقع صدائي شنيد : « غمناك مباش ، پروردگار تو چشمه آبي زير پاي تو قرار داده و درخت ( خشكيده ) خرما را تكان ده ، خرماي تازه بر تو مي ريزد » . ( 1 )
اگر چه ميان مريم و حليمه ، از نظر مقام و ملكات فاضله ، فاصله زياد است . ولي اگر لياقت و آراستگي خود « مريم » ، موجب اين لطف الهي شده ؛ اينجا هم ممكن است مقام و منزلتي كه اين نوزاد در درگاه خدا دارد ، سبب شود كه خدمتكار آن حضرت مشمول لطف الهي گردد .

1 . لا تَحزَني جَعَل ربُّك تَحتَك سَرِيّا و هُزّي ألَيك بِجِذع النَّخلَةِ تُساقِط عَليك رُطباً جنِياً ـ سوره مريم ، آيه هاي 24 ـ 25 .

67

6

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بازگشت به آغوش خانواده

دايه مهربان محمد ، پنج سال از وي محافظت كرد ، و در تربيت و پرورش او كوشيد . در طيّ اين مدت زبان عربي فصيح را آموخت ، كه بعدها حضرتش به اين افتخار مي كرد . سپس « حليمه » او را به مكه آورد ، و مدتي نيز آغوش گرم مادر را ديد ، و تحت سرپرستي جدّ بزرگوار خود قرار گرفت ؛ و يگانه مايه تسلي بازماندگان « عبدالله » ، همان فرزندي بود كه از او به يادگار مانده بود . ( 1 )

سفري به « يثرب » و مرگ مادر

از روزي كه نوعروس عبدالمطلب ( آمنه ) ، شوهر جوان و ارجمند خود را از دست داده بود ؛ پيوسته مترصد فرصت بود كه به « يثرب » برود و آرامگاه شوهر خود را از نزديك زيارت كند ، و در ضمن ، از خويشان خود در يثرب ، ديداري به عمل آورد .
با خود فكر كرد كه فرصت مناسبي به دست آمده ، و فرزند گرامي او بزرگ شده است و مي تواند در اين راه شريك غم او گردد . آنان با « اُمّ اَيمَن » ، بار سفر بستند و راه يثرب را پيش گرفتند و يكماه تمام در آنجا ماندند . اين سفر براي نوزاد قريش ، با تألمات روحي توأم بود . زيرا براي نخستين بار ديدگان او به

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/167 .

68
خانه اي افتاد كه پدرش در آن جان داده و به خاك سپرده شده بود ( 1 ) و طبعاً مادر او تا آن روز چيزهائي از پدر وي براي او نقل كرده بود .
هنوز موجي از غم و اندوه در روح او حكمفرما بود كه ناگهان ، حادثه جانگداز ديگري پيش آمد ، و امواجي ديگر از حزن و اندوه به وجود آورد . زيرا موقع مراجعت به مكّه ، مادر عزيز خود را در ميان راه ، در محلّي به نام « أبواء » از دست داد . ( 2 ) اين حادثه محمد ( صلّي الله عليه وآله ) را بيش از پيش ، در ميان خويشاوندان عزيز و گرامي گردانيد ، و يگانه گلي كه از اين گلستان باقي مانده بود ، فزون از حد مورد علاقه عبدالمطلب قرار گرفت . از اين جهت او را از تمام فرزندان خود بيشتر دوست مي داشت و بر همه مقدم مي شمرد .
در اطراف كعبه ، براي فرمانرواي قريش ( عبدالمطلب ) بساطي پهن مي كردند . سران قريش و فرزندان او در كنار بساط حلقه مي زدند ، هر موقع چشم او به يادگار « عبدالله » مي افتاد ، دستور مي داد كه راه را باز كنند تا يگانه بازمانده عبدالله را روي بساطي كه نشسته است بنشاند . ( 3 )
قرآن مجيد ، دوره يتيمي پيامبر را در سوره « الضحي » يادآور مي شود و مي گويد : ( أَلَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوَي ) ؛ ( 4 ) « مگر تو را يتيم نيافت و پناه نداد ؟ »
حكمت يتيم گشتن نوزاد « قريش » ، براي ما چندان روشن نيست . همين قدر مي دانيم سيل خروشان حوادث بي حكمت نيست ، ولي با اين وضع مي توان حدس زد كه خدا خواست رهبر جهانيان ، پيشواي بشر ، پيش از آنكه زمام امور را به دست بگيرد و رهبري خود را آغاز كند ، شيريني و تلخي روزگار را بچشد ، و در نشيب و فراز زندگي قرار گيرد ؛ تا روحي بزرگ و رواني بردبار و شكيبا پيدا كند ، و تجربياتي از سختيها بيندوزد ، و خود را براي مواجهه با يك سلسله از

1 . خانه اي كه قبر حضرت عبدالله در آن قرار داشت ، تا چندي پيش و قبل از توسعه فلكه « مسجدالنبي » محفوظ بود ولي اخيراً به بهانه توسعه فلكه ، خانه ويران گرديد و آثار قبر از بين رفت .
2 . « سيره حلبي » ، ج 1/125 .
3 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/168 .
4 . سوره الضحي / 6 .

69
شدائد ، سختيها ، محروميتها و دربدريها ، آماده سازد .
خداي او خواست طاعتِ كسي بر گردن او نباشد ؛ و از نخستين روزهاي زندگي حرّ و آزاد بار آيد ، و مانند مردان خودساخته موجبات پيشرفت و ترقي و تعالي خود را به دست خويش فراهم سازد ، تا روشن گردد كه نبوغ ، نبوغ بشري نيست ، و پدر و مادر در سرنوشت او دخالتي نداشتند و عظمت و بزرگي او از منبع وحي سرچشمه گرفته است .

مرگ عبدالمطلب

حوادث جانگداز جهان ، پيوسته در مسير زندگاني انسان خودنمائي مي كنند . و مانند امواج كوه پيكرِ دريا ، يكي پس از ديگري سر برداشته و كشتي زندگي او را مورد هدف قرار مي دهند ، و ضربات شكننده خود را بر روح و روان آدميزاد وارد مي سازند .
هنوز امواجي از اندوه ، در دل پيامبر حكومت مي كرد ، كه براي بار سوم ، با مصيبت بزرگتري مواجه گرديد . هنوز هشت بهار بيشتر از عمر او نگذشته بود ، كه سرپرست و جدّ بزرگوار خود ( عبدالمطلب ) را از دست داد . مرگ « عبدالمطلب » آن چنان روح وي را فشرد كه در روز مرگ او ، تا لب قبر اشك ريخت ، و هيچ گاه او را فراموش نمي كرد . ( 1 )

سرپرستي ابوطالب

درباره شخصيت و عظمت ابوطالب سخناني در بخش مخصوصي ( 2 ) خواهيم گفت ؛ و اسلام و ايمان او را نسبت به پيامبر گرامي ، با مدارك صحيح اثبات خواهيم نمود ، ولي اكنون مناسب است كه برخي از حوادث مربوط به دوران سرپرستي « ابوطالب » را بيان كنيم .

1 . يعقوبي در تاريخ خود ج 2 ص 7 ـ 8 پيرامون سيره « عبدالمطلب » و اينكه او يك فرد « خداپرست » بود نه بت پرست ، سخن گفته و يادآور شده است كه بسياري از دستورهاي او در اسلام امضاء شده است .
2 . حوادث سال دهم بعثت .

70
ابوطالب ، روي عللي با افتخار ، سرپرستي پيامبر را بر عهده گرفت . زيرا ابوطالب با عبدالله ، پدر « محمد » ، از يك مادر بودند ( 1 ) ، و شخصيتي بود معروف به سخاوت و نيكوكاري . از اين لحاظ ، « عبدالمطلب » او را براي نگاهداريِ نوه ارجمند خود برگزيد . سطور طلائي تاريخ ، شاهد خدمات گرانبهاي او است كه تدريجاً گفته خواهد شد .

سفري به سوي شام

بازرگانان « قريش » ، طبق معمول ، هر سال يكبار به سوي شام مي رفتند . « ابوطالب » تصميم گرفته بود كه در سفر سالانه « قريش » شركت كند ؛ و مشكل برادرزاده خود را كه آني او را از خود جدا نمي كرد ، چنين حل كرد كه او را در « مكه » بگذارد و عده اي را براي حفاظت او بگمارد ، ولي موقع حركت كاروان ، اشك در چشمان محمد ( صلّي الله عليه وآله ) حلقه زد ، و جدائي سرپرست خود را سخت شمرد . سيماي غمگين محمد ، طوفاني از احساسات در دل ابوطالب پديد آورد ؛ به گونه اي كه ناچار شد ، تن به مشقت بدهد ، و محمد ( صلّي الله عليه وآله ) را همراه خود ببرد . ( 2 )
مسافرت پيامبر در سن دوازده سالگي ، از سفرهاي شيرين او به شمار مي رود زيرا در اين سفر ، از « مدين » و « وادي القري » و « ديار ثمود » ، عبور كرد و از مناظر زيباي طبيعي سرزمين شام ديدن به عمل آورد . هنوز كاروان « قريش » ، به مقصد نرسيده بود كه در نقطه اي به نام « بصري » ، جرياني پيش آمد و تا حدي برنامه مسافرت ابوطالب را دگرگون ساخت . اينك تفصيل آن جريان .
ساليان درازي بود كه راهبي مسيحي ، به نام « بَحِيرا » ، در سرزمين بُصري در صومعه مخصوص خود مشغول عبادت و مورد احترام مسيحيان آن حدود بود . كاروانهاي تجارتي ، در مسير خود در آن نقطه توقف مي كردند و براي تبرّك به

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/179 .
2 . ابوطالب در اشعار خود سرگذشت اين سفر را نقل كرده است به تاريخ ابن عساكر ج 1 ص 269 ـ 272 و ديوان ابوطالب ص 33 ـ 35 مراجعه بفرماييد .

71
حضور او مي رسيدند . از حسنِ تصادف ، « بحيراء » با كاروان بازرگاني « قريش » روبرو گرديد . چشم او به برادرزاده « ابوطالب » افتاد و توجه او را جلب كرد . نگاههاي مرموز و عميق او نشانه رازي بود كه در دل او نهفته بود ؛ دقايقي خيره خيره به او نگاه كرد . يك مرتبه مُهر خاموشي را شكست و گفت : اين طفل متعلق به كدام يك از شماها است ؟ گروهي از جمعيت رو به عموي او كردند و گفتند : متعلق به ابوطالب است . ابوطالب گفت او برادرزاده من است . « بحيراء » گفت : اين طفل آينده درخشاني دارد ، اين همان پيامبر موعود است كه كتابهاي آسماني از نبوت جهاني و حكومت گسترده او خبر داده اند . اين همان پيامبريست كه من نام او و نام پدر و فاميل او را در كتابهاي ديني خوانده ام و مي دانم از كجا طلوع مي كند و به چه نحو آئين او در جهان گسترش پيدا مي نمايد . ولي بر شما لازم است كه او را از چشمِ يهود پنهان سازيد ، زيرا اگر آنان بفهمند او را مي كشند . ( 1 )
بيشتر تاريخ نويسان برآنند كه برادرزاده « ابوطالب » از آن نقطه ( بصري ) تجاوز نكرد ، ولي روشن نيست كه آيا عموي محمد او را همراه كسي به مكه فرستاد ؟ ( و اين مطلب بسيار بعيد به نظر مي رسد كه ابوطالب پس از شنيدن سخنان راهب ، او را از خود جدا كند ) ، يا اينكه خود او همراه برادرزاده راه مكه را پيش گرفت و از ادامه سفر منصرف گشت . ( 2 )

1 . تاريخ طبري ج 1 / 33 ـ 34 و ابن هشام در سيره ج 1/180 ـ 183 ، جريان را مبسوط تر و گسترده تر از اين نقل كرده است ولي فشرده آن همانست كه نقل كرديم .
2 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/194 .

73

7

ـــــــــــــــــــــــــ

دوران جواني

رهبران جامعه بايد بردبار و صابر ، نيرومند و قوي و شجاع و دلاور و نترس و قويدل و داراي روحي بزرگ باشند .
مردان بزدل و ترسو ؛ زبون و ضعيف النفس ؛ بي اراده و سست ، چگونه مي توانند اجتماع را از راههاي پر پيچ و خم عبور دهند ؟ چطور مي توانند در برابر دشمن مقاومت كنند ، و موجوديت و شخصيت خود را از دستبرد اين و آن حفظ نمايند ؟
عظمت و بزرگي روح زمامدار ، و قدرت و نيروي جسمي و رواني او تأثير عجيبي در پيروان خود دارد . وقتي امير مؤمنان ، يكي از صميمي ترين ياران خود را به حكومت مصر انتخاب نمود ؛ نامه اي به مردم ستمديده كشور مصر ، كه از مظالم حكومت وقت به ستوه آمده بودند ، نوشت . در آن نامه ، فرماندار خود را به دلاوري و شجاعت روحي توصيف نمود . اينك فرازي چند ، از آن نامه كه شرايط واقعي يك زمامدار را بيان مي كند :
« . . . يكي از بندگان خدا را به سوي شما فرستادم كه در روزهاي ترس ، به خواب نمي رود و از دشمنان در اوقات بيم و هراس سر باز نمي زند . بر بدكاران از آتشِ سوزان سخت تر است و او « مالك بن حارث » از قبيله مذحج است . سخن او را بشنويد و امر و فرمان او را اجراء كنيد ؛ زيرا او شمشيري است از

74
شمشيرهاي خدا كه تيزي آن كند نمي شود ، و ضربت آن بي اثر نمي گردد » . ( 1 )
قدرت روحي پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله )
در جبين عزيزِ « قريش » ، از دوران كودكي و جواني ، آثار قدرت و شجاعت ، صلابت و نيرومندي نمايان بود . وي در سن پانزده سالگي ، در يكي از جنگهاي قريش با طائفه « هوازن » كه آن را « حرب فجار » مي نامند ، شركت داشت . كار او در جبهه رزم ، اين بود كه تير به عموهاي خود مي رساند . ابن هشام در سيره خود ( 2 ) ، اين جمله را از آن حضرت نقل مي فرمايد كه حضرتش فرمود :« كُنتُ أُنبِّل ؟ ؟ ؟ علي أعمامِي » ؛ « به عموهايم تير مي دادم تا پرتاب كنند . »
شركت او در اين جنگ ، آنهم با اين سن و سال ، ما را به شجاعت آن حضرت رهبري مي كند و روشن مي شود كه چرا امير مؤمنان درباره پيامبر مي فرمايد : « هر موقع ، كار در جبهه جنگ ، عرصه بر ما ( سربازان اسلام ) سخت و دشوار مي شد ، به پيامبر پناه مي برديم و كسي از ما به دشمن از او نزديكتر نبود . » ( 3 )
ما به خواست خدا ، در بخش جهاد مسلمانان با مشركان ، به اصول تعليمات نظامي اشاره خواهيم كرد ، و طرز مبارزه آنان را كه همگي به دستور آن حضرت صورت مي گرفت ؛ بيان خواهيم كرد ، و اين خود يكي از بحثهاي شيرين تاريخ اسلام است .

1 . أمّا بَعدُ بَعَثتُ أليكُم عَبداً مِن عِباداللهِ لايَنامُ أيّامَ الخَوفِ ، ولايَكُلُ عَنِ الاعداءِ ساعاتِ الروع . أشَدَّ علي الفُجّارِ مِن حَريقُ النّارِ ، و هُوَ مالِك بنُ الحارثِ أخُوا مَذحَج ، فاسمَعوا لَهُ و أطيعُوا أمرَهُ فيما طابَقَ الحقَّ ، فَانِّهُ سيف مِن سُيوف اللهِ لا كَليلُ الظَّبَةِ و لا نَابِي الضَّريبة . « نهج البلاغه عبده » ، ج 3/92 .
2 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/186 ابن اثير در « النهايه » پس از نقل حديث و ضبط « اُنَبّل » با تشديد مي گويد : أذا ناوَلتَه النبلِ يَرمي ، به ماده « نبل » مراجعه شود .
3 . كُنّا أذا أحمَرَّ البأس أتَّقَينا بِرَسول الله « ص » ، فَلَم يَكُن أحَدُ مِنّا أقرَبُ ألي العَدُوَّ مِنهُ . « نهج البلاغه عبده » ، ج 3/214 .

75

8

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از شباني تا تجارت

پيامبران ، بخشي از عمر خود را پيش از رسيدن به مقام نبوت ، در چوپاني و شباني مي گذراندند . مدتي در بيابانها به تربيت حيوانات اشتغال ميورزيدند ، تا در طريق تربيت انسانها شكيبا و بردبار باشند ، و تمام مصائب و سختي ها را آسان بشمارند . زيرا اگر شخصي توانست دشواري هاي تربيت حيوان را ، كه از نظر هوش و فهم با انسان قابل مقايسه نيست ، بپذيرد ؛ قطعاً خواهد توانست هدايت گمراهان را كه شالوده فطرت آنان را ايمان به خدا تشكيل مي دهد ، بر عهده بگيرد . از اين جهت در حديثي مي خوانيم :

« ما بَعَثَ اللهُ نَبيّاً قَطُّ حَتّي يَستَرعيه الغنم ليعلمه بذلك رعية للنّاس » . ( 1 ) « خدا هيچ پيامبري را برنيانگيخت ، مگر اينكه او را بر شباني گمارد تا از اين طريق ، تربيت مردم را به او بياموزد . »

پيامبر اسلام نيز قسمتي از عمر خود را در همين طريق گذرانيد . بسياري از سيره نويسان ، اين جمله را نقل نموده اند كه رسول اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود :
« تمام پيامبران پيش از آنكه به مقام نبوت برسند ، مدتي چوپاني كرده اند . عرض كردند : آيا شما نيز شباني نموده ايد ؟ فرمود : بلي من مدتي گوسفندانِ اهل مكه را ، در سرزمينِ « قراريط » شباني مي كردم » . ( 2 )

1 . « سفينة البحار » ، ماده نبي .
2 . ما مِن نَبِيّ ألا وَقَد رَعي الغَنَم ، قيلَ و أنتَ يا رسُول الله ؟ فقال : أنا رَعيتُها لاهلِ مَكّة بِالقراريطِ ـ « سيره ابن هشام » ، ج 1/166 .

76
شخصيتي كه بايد با ابوجهل ها و ابولهب ها مبارزه كند ، و از افراد زبون كه اندازه شعور و ادراك آنها ، اين بود كه در برابر هر سنگ و چوبي خاضع مي شدند ؛ افرادي بسازد كه در برابر هيچ اراده اي ، جز اراده حق خاضع و تسليم نشوند ، بايد مدتها از راه هاي گوناگون ، درسِ صبر و شكيبايي را بياموزد .

علتِ ديگر :

در اينجا ، علت ديگري نيز براي اين كار مي توان يادآوري كرد و آن اينكه : براي آزادمردي كه در عروق او خون غيرت و شجاعت مي گردد ؛ ديدنِ مناظر زورگوئي زورمندان قريش و تظاهر آنان به ناپاكي ، سخت و گران مي باشد . روي گردانيِ جامعه مكه ، از پرستش حق ، طواف آنان در اطرافِ بتهاي بي روح ، بيش از هر چيز براي يك شخص فهميده ناگوار است . از اين جهت ، پيامبر مصلحت را در اين ديد كه مدتي در گوشه بيابانها ، دامنه كوهها ، كه طبعاً از اجتماع كثيف آن روز دور مي گشت به سر برد ، تا از آلام روحي كه معلول اوضاع رقت بار محيط آن روز بود ، آسوده شود .
البته اين مطلب ، نه به اين معني است كه مردِ متّقي بايد در برابر فساد سكوت برگزيند و فقط حساب زندگي خود را از آنان جدا سازد ؛ بلكه از آنجا كه پيامبر از جانب خدا مأمور به سكوت بود ، و زمينه « بعثت » فراهم نگشته بود ، از اين جهت يك چنين روشي را برگزيد .

علت سوم :

اين كار فرصتي بود براي مطالعه صفحه زيباي آسمان ، و اوضاع ستارگان ، دقت در آيات تكويني وانفسي كه همگي نشانه هاي وجود او مي باشند .
قلوب پيامبران ، با اينكه از آغاز آفرينش با مشعل فروزان توحيد روشن مي باشد ؛ ولي خود را از مطالعه در آيات الهي و عوالم هستي بي نياز نمي ديدند ، و از همين طريق به آخرين درجات يقين و ايمان نائل مي گرديدند و به ملكوت

77
آسمانها و زمين راه مي يافتند . ( 1 )

پيشنهاد ابوطالب

ابوطالب كه خود بزرگ « قريش بود و به سخاوت و شهامت و مناعتِ طبع معروفيت داشت ؛ وضع دشوار زندگي برادرزاده ، او را وادار نمود كه براي وي شغلي درنظر بگيرد . از اين لحاظ ، به برادرزاده خود چنين پيشنهاد كرد : « خديجه » دختر « خويلد » ، كه از بازرگانان قريش است ؛ دنبال مرد ايمني مي گردد كه زمام تجارت او را بر عهده بگيرد ، و از طرفِ او در كاروانِ بازرگاني « قريش » شركت كند ، و مال التجارة او را در شام به فروش برساند ، چه بهتر ، اي محمد خود را به وي معرفي نمائي . ( 2 )
مناعت و بلنديِ روح پيامبر ، مانع از آن بود كه مستقيماً بدون هيچ سابقه و درخواستي ، پيش « خديجه » برود و چنين پيشنهادي كند . از اين لحاظ به عموي خود چنين گفت : شايد خودِ خديجه دنبال من بفرستد ، زيرا مي دانست او در ميان مردم به لقب « امين » معروف است . اتفاقاً جريان نيز همين طور شد . وقتي « خديجه » از مذاكرات ابوطالب با پيامبر آگاهي پيدا كرد ؛ فوراً ، كسي را دنبال پيامبر فرستاد و گفت : چيزي كه مرا شيفته تو نموده است ، همان راستگوئي ، امانت داري و اخلاق پسنديده تو است ، و من حاضرم دو برابر آنچه به ديگران مي دادم ، به تو بدهم و دو غلام خود را همراه تو بفرستم كه در تمام مراحل فرمانبردار تو باشند . ( 3 )
رسول خدا ، جريان را براي عموي خود بيان كرد . وي در پاسخ چنين گفت : اين پيش آمد وسيله اي است براي زندگي كه خدا آن را به سوي تو فرستاده

1 . برخي از سيره نويسان مانند « حلبي » و « زيني دحلان » به پيروي از مؤلف « فتح الباري » ، در تشريح فلسفه « شباني » پيامبر ، سخناني گفته اند كه با موازين علمي تطبيق نمي كند . اگر چوپاني حضرت صحيح باشد علل آن همان است كه در بالا نگارش يافت .
2 . « بحار » ، ج 16/22 .
3 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/158 ؛ « كامل ابن اثير » ، ج 2/24 .

78
است . ( 1 )
در اينجا از يادآوري نكته اي ناگزيريم و آن اينكه :
آيا پيامبر در كاروان قريش به عنوان « اجيرِ خديجه » شركت نمود ، يا كار به صورت ديگر بود و آن اينكه : پيامبر ، قرارداد بست كه در منافع كالاهاي بازرگاني سهيم گردد ، و جريان به صورت عقد « مضاربه » انجام گرفت .
مقام و موقعيت بيتِ هاشمي ، عزت نفس و مناعت طبع پيامبر ، ايجاب مي كند كه جريان به صورت دوم انجام گيرد ، نه به صورت اجيري و اين مطلب را دو چيز تأييد مي كند :
اولا : در پيشنهاد ابوطالب ، كلمه اي كه حاكي از « اجير شدنِ » برادرزاده اش باشد ، نيست . بلكه او با ديگر برادرهاي خود قبلا چنين مذاكره كرد و گفت : برخيزيم برويم خانه « خديجه » از او بخواهيم كه مالي در اختيار « محمد بگذارد ، تا او با آن تجارت كند . ( 2 )
ثانياً : يعقوبي ، در تاريخ خود مي نويسد : هرگز پيامبر در طول عمر خود اجيرِ كسي نگرديد . ( 3 )
كاروان « قريش » آماده حركت شد . كالاهاي بازرگاني « خديجه » نيز در آن ميان بود . در اين هنگام « خديجه » ، شتري راهوار و مقداري كالاي گرانبها در اختيار وكيل خود گذارد ، و ضمناً به دو غلام خود دستور داد ، كه در تمام مراحل كمال ادب را به جا آورند ، و هر چه او انجام داد ، ابداً اعتراض ننمايند و در هر حال مطيع او باشند .
بالاخره كاروان به مقصد رسيد و همگي در اين مسافرت سودي بردند ، ولي پيامبر بيش از همه سود برد ؛ و چيزهائي نيز ، براي فروش در بازار « تهامه » خريد .

1 . أنّ هذا الرِزقِ ساقَهُ اللهُ اليك .
2 . متن تاريخ چنين است : امضوا بنا الي دار خديجه بنت خويلد حتي نسألها ان تعطي محمدا مالايتجربه - « بحار » ، ج 16/22 .
3 . « تاريخ يعقوبي » ، ج 2/16 ، چاپ نجف .

79
كاروان « قريش » ، پس از پيروزي كامل ، راه مكه را پيش گرفت . جوان « قريش » در اين سفر ، براي بار دوم از ديار عاد و ثمود گذشت . سكوت مرگباري كه در محيط زندگي آن گروه سركش حكمفرما بود ؛ او را بيشتر به عوالم ديگر متوجه نمود . علاوه بر اين ، خاطرات سفر سابق تجديد شد . به ياد روزي افتاد كه همراه عموي خود ، همين بيابانها را پشت سر مي نهاد . كاروانِ قريش به مكه نزديك شد ، « ميسره » ، غلامِ خديجه ، رو به رسول خدا نمود و گفت : چه بهتر شما پيش از ما وارد « مكه » شويد ، و « خديجه » را از جريان تجارت ، و سود بي سابقه اي كه امسال نصيب ما گشته است ، آگاه سازيد . پيامبر در حالي كه « خديجه » در غرفه خود نشسته بود ، وارد مكه شد . « خديجه » به استقبال او دويد ، و او را وارد غرفه نمود . پيامبر با بيان شيرين خود ، جريان كالاها را تشريح كرد ، چيزي نگذشت كه « ميسره » وارد شد . ( 1 )
غلام « خديجه » ، ميسره آنچه را در اين سفر ديده بود ؛ كه تمام آنها بر عظمت و معنويت محمد امين ( صلّي الله عليه وآله ) گواهي مي داد ، براي خديجه موبه مو تعريف كرد . از جمله اينكه : « امين » ، بر سر موضوعي با تاجري اختلاف پيدا نمود ، آن مرد به او گفت : به « لات » و « عُزي » سوگند بخور ، تا من سخن تو را بپذيرم . « امين » ، در پاسخ او چنين گفت : پست ترين و مبغوض ترين موجودات پيش من ، همان لات و عُزّي است كه تو آن ها را مي پرستي . ( 2 ) و نيز ميسره اضافه نمود كه : در « بصري » ، « امين » به منظور استراحت زير سايه درختي نشست . در چنين هنگام ، چشم راهبي كه در صومعه خود نشسته بود به امين افتاد ، و آمد از من نام او را پرسيد . سپس چنين گفت : « اين مرد كه زير سايه اين درخت نشسته است ؛ همان پيامبريست كه در « تورات و انجيل » درباره او بشارتهاي فراواني خوانده ام ! ( 3 )

1 . « الخرايج » /186 ؛ « بحار » ، ج 16/4 .
2 . « طبقات الكبري » ، ج 1/130 ، چاپ دار صادر .
3 . « بحار » ، ج 16/18 .

80

خديجه بانوي اسلام

تا آن روز وضع مالي و اقتصادي رسول گرامي مرتب نبود ؛ و هنوز به كمك هاي مالي عموي خود ابوطالب نيازمند بود . وضع كار و كسب او ، ظاهراً چندان ريشه دار نبود ، كه بتواند همسري انتخاب كند و تشكيل عائله دهد .
سفر اخير وي به شام ، آنهم به طرز وكالت و نمايندگي از طرف يكي از زنانِ متمكن سرشناس قريش ( خديجه ) ، تا حدي وضع مالي و اقتصادي او را تثبيت نمود . دلاوري و كارداني جوان قريش ، مورد اعجاب خديجه قرار گرفت . حاضر شد كه مبلغي را علاوه بر قرارداد ، به عنوان جايزه بپردازد . ولي « جوان قريش » ، فقط اجرتي را كه در آغاز كار معين شده بود دريافت نمود و سپس راه خانه ابوطالب را پيش گرفت و آنچه در اين راه به دست آورده بود ، براي اينكه گشايشي در وضع زندگي ابوطالب پديد آيد ؛ همه را در اختيار او گذارد .
عموي چشم به راه ، با ديدن برادرزاده خود كه يادگار پدر ( عبدالمطلب ) و برادر بود ، اشك شوق در چشمان او حلقه زد ؛ و از پيروزي او در كار تجارت و سودي كه عايد او گشته بود بسيار خوشحال گشت و حاضر شد كه دو اسب و دو شتر در اختيار برادرزاده بگذارد ، تا به شغل بازرگاني ادامه دهد ، و از پولي كه در اين سفر به دست آورده و همه را در اختيار عمو گذارده بود ، همسري براي او انتخاب كند .
در چنين شرائط ، رسول گرامي ( صلّي الله عليه وآله ) تصميم قاطع گرفت كه همسري به عنوان شريك زندگي انتخاب نمايد . ولي چطور شد اين قرعه به نام خديجه افتاد در حالي كه قبلا پيشنهاد ثروتمندترين و متنفذترين رجال قريش را مانند « عقبة بن ابي معيط » ، « ابوجهل » و « ابوسفيان » را درباره ازدواج با خود ، رد كرده بود و چه عللي اين دو شخص را كه از نظر زندگي كاملا مختلف بودند ، بهم نزديك كرد و آن چنان رابطه و الفت و محبت و معنويت ميان آنان پديد آورد كه خديجه تمام ثروت خود را در اختيار محمد ( صلّي الله عليه وآله ) گذارد ، و در راه توحيد و اعلاء كلمه حق مصرف گرديد . خانه اي كه اطراف آن را كرسيهاي عاج نشان و صدف نشان پر كرده بود ، و حريرهاي هند و پرده هاي زربفت ايران آرايش داده

81
بود ، بالاخره پناهگاه مسلمانان باشد ؟
ريشه اين حوادث را بايد در تاريخ زندگاني خديجه جستجو نمود . چيزي كه مسلم است اين است كه : اين نوع گذشت و فداكاري تا ريشه ثابت و پاك و معنوي نداشته باشد ، صورت نمي پذيرد .
صفحات تاريخ گواهي مي دهد كه اين ازدواج معلول و مولود ايمان خديجه به تقوي و پاكدامني و عفت و امانت عزيز قريش بود . شرح زندگاني خديجه و رواياتي كه در فضيلت او وارد شده است ، اين مطلب را بيشتر روشن مي نمايد .
خديجه زني پاكدامن و عفيف بود ، پيوسته دنبال شوهري متقي و پرهيزگار مي گشت از اين نظر پيامبر درباره وي فرمود : « خديجه از زنان بافضيلت بهشت است » . اول كسي كه از زنان ، به محمد ( صلّي الله عليه وآله ) ايمان آورد ، خديجه بود . امير مؤمنان ، در خطبه اي كه به غربت اسلام در آغاز بعثت اشاره مي نمايد ، مي فرمايد : « خانواده مسلماني در اسلام نبود ، جز خانواده اي كه از پيامبر و خديجه تشكيل يافته بود و من سومين نفر آنها بودم » . ( 1 )
« ابن اثير » مي نويسد : تاجري به نام « عفيف » وارد مسجدالحرام شد و از اجتماع و عبادت يك جمعيتِ سه نفري كاملا در شگفت ماند . ديد پيامبر با خديجه و علي ( عليه السلام ) مشغول پرستش خدايند . خدائي كه مردم آن منطقه ، پرستش او را فراموش كرده اند و به « خدايان » پيوسته اند . وي براي تحقيق ، با عموي پيامبر « عباس » ملاقات كرد و آنچه را ديده بود به وي گفت و از حقيقت امر پرسيد . وي گفت : نفر نخست مدعي نبوت و پيامبري و آن زن ، همسر وي خديجه و نفر سوم فرزند برادرم علي است . سپس افزود : در روي زمين كسي را سراغ ندارم كه پيرو اين آئين باشد ، جز همين سه نفر . ( 2 )
بيان و نقلِ رواياتي كه در فضيلت خديجه وارد شده است ؛ از حوصله گفتار ما بيرونست . چه بهتر به تفصيل عللي كه اين حادثه تاريخي را پديد آورد ،

1 . لَم يَجمَع بَيت واحِد يَومَئذ في الاسلامِ غَيرَ رسولِ اللهِ و خَديجَةَ و انا ثالِثُهُما ـ « نهج البلاغه » ، خطبه قاصعة .
2 . ما عَلِمتُ علي ظَهرِ كُلّها عَلي هذا الدّين غَيرَ هؤلاءُ الثّلثَةِ ـ « اسد الغابة » ، ماده « عفيف » .

82
بپردازيم .

علل ظاهري و باطنيِ اين ازدواج

مردان مادي كه همه چيز را از دريچه ماديگري مطالعه مي كنند ، پيش خود چنين تصور مي كنند كه : چون خديجه ثروتمند و تجارت پيشه بود ، براي امور تجارتي خود ، به يك مرد امين بيش از هر چيزي نيازمند بود . از اين لحاظ ، با محمد ( صلّي الله عليه وآله ) ازدواج نمود ، و محمد نيز از وضع زندگي آبرومندانه او آگاه بود با اينكه توافق سني نداشتند ؛ تقاضاي او را پذيرفت .
ولي آنچه را تاريخ نشان مي دهد ، اين است كه محرّكِ خديجه براي ازدواج با امين قريش ، يك سلسله جهات معنوي بود ، نه جنبه هاي مادي . اينك شواهد ما :
1 ـ هنگامي كه از « ميسره » ، سرگذشتِ سفر جوان قريش را مي پرسد ؛ او كراماتي را كه در طول اين سفر از او ديده بود ، و آنچه را از راهب شام شنيده بود ، براي او نقل مي نمايد . « خديجه » ، شوق مفرطي كه سرچشمه آن علاقه به معنويتِ محمد ( صلّي الله عليه وآله ) بود در خود احساس مي كند ، و بي اختيار به او مي گويد : ميسره ! كافي است ، علاقه مرا به محمد ؛ دو چندان كردي . برو من تو و همسرت را آزاد كردم و دويست درهم و دو اسب و لباس گرانبهائي در اختيار تو مي گذارم .
سپس آنچه را از « ميسره » شنيده بود ، براي « ورقة بن نوفل » كه داناي عرب بود ، نقل مي كند . او مي گويد : صاحب اين كرامات پيامبر عربي است . ( 1 )
2 ـ روزي « خديجه » در خانه خود نشسته بود ، و دور او را كنيزان و غلامان گرفته بودند . يكي از دانشمندان « يهود » نيز در آن محفل بود . اتفاقاً « جوان قريش » از كنار منزل آنها گذشت ، و چشم دانشمند « يهود » به پيامبر افتاد . فوراً از خديجه درخواست نمود ؛ كه از « محمد » تقاضا كند از مقصد خود منصرف شود و چند دقيقه در اين مجلس شركت نمايد . رسول گرامي ( صلّي الله عليه وآله ) تقاضاي

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/26 .

83
داناي « يهود » را كه مبني بر نشان دادن علائم نبوت در بدن او بود پذيرفت . در اين هنگام ، « خديجه » رو به دانشمند « يهودي » كرد و گفت : هرگاه عموهاي او از تفتيش و كنجكاوي تو آگاه گردند ، عكس العمل بدي نشان مي دهند . زيرا آنان از گروه يهود به برادرزاده خود هراسانند . در اين موقع ، داناي « يهود » گفت : مگر مي شود به محمد كسي صدمه اي برساند ! در صورتي كه دست تقدير ، او را براي ختم نبوت و ارشاد مردم پرورش داده است . « خديجه » گفت : از كجا مي گوئي كه او حائز چنين مقام مي شود ؟ وي گفت : من علائم پيامبر آخرالزمان را در تورات خوانده ام ؛ و از نشانه هاي او اين است كه پدر و مادر او مي ميرند ، و جد و عموي وي از او حمايت مي نمايند و از « قريش » زني را انتخاب مي نمايد كه سيده قريش است . سپس اشاره به « خديجه » نمود و گفت : خوشا به حال كسي كه افتخار همسري او را بدست آورد . ( 1 )
3 ـ ورقه ، عموي خديجه ، از دانايان عرب بود ، و اطلاعاتِ فراواني درباره كتب عهدين داشت و مكرر مي گفت كه : مردي از ميان « قريش » ، از طرف خدا براي هدايت مردم برانگيخته مي شود و يكي از ثروتمندترين زنان « قريش » را مي گيرد . و چون « خديجه » ، ثروتمندترين زنان قريش بود ؛ از اين لحاظ گاه و بيگاه به خديجه مي گفت : روزي فرا رسد كه تو با شريفترين مردِ روي زمين وصلت مي كني !
4 ـ خديجه ، شبي در خواب ديد : خورشيد ، بالاي مكه چرخ خورد و كم كم پائين آمد و در خانه او فرود آمد . خواب خود را براي ورقه نقل كرد . وي چنين تعبير نمود : با مرد بزرگي ازدواج خواهي نمود كه شهرت او عالم گير خواهد شد .
اينها جريانهائي است كه بعضي از مورخان ( 2 ) نقل نموده اند و در بسياري از كتب تاريخي نيز ثبت شده است . مجموع اينها ، علل تمايل خديجه را آفتابي مي كند كه اين تمايل بيشتر مولود ايمان و اعتقاد او به معنويت جوان قريش بود . و اينكه امين ، براي تجارت او از ديگران مناسبتر است ؛ شايد كمترين اثري در

1 . « بحار » ، ج 16/19 .
2 . « بحار » ، ج 6/104 .

84
ايجاد اين وصلت نداشته است .

كيفيّت خواستگاري خديجه

قدر مسلم اين است كه پيشنهاد ، ابتدا از طرف خود خديجه بوده است . حتي ابن هشام ( 1 ) نقل مي كند كه : خديجه ؛ شخصاً تمايلاتِ خود را اظهار كرد و چنين گفت : عموزاده ! من بر اثر خويشي كه ميان من و تو برقرار است و آن عظمت و عزّتي كه ميان قوم خود داري و امانت و حسن خلق ، و راستگوئي كه از تو مشهود است ؛ جداً مايلم با تو ازدواج كنم . « امين قريش » ، به او پاسخ داد كه ؛ لازم است عموهاي خود را از اينكار آگاه سازد و با مشورت آنها اين كار را انجام دهد .
بيشتر مورخان معتقدند كه نفيسه ، دختر « عليه » ، پيام خديجه را به پيامبر به طرز زير رساند :
« محمد ! چرا شبستان زندگي خود را با چراغ همسر روشن نمي كني ؟ هرگاه من تو را به زيبائي و ثروت ، شرافت و عزت دعوت كنم مي پذيري ؟ پيامبر فرمود : منظورت كيست ؟ وي « خديجه » را معرفي كرد . حضرت فرمود : آيا ( خديجه ) به اين كار حاضر مي شود ؛ با اينكه وضع زندگي من با او فرق زيادي دارد ؟ نفيسه گفت : اختيار او در دست من است ، و من او را حاضر مي كنم . تو وقتي را معين كن ، كه وكيل او ( عمروبن اسد ) ( 2 ) با شما و اقوامتان دور هم ، گرد آمده و مراسم عقد و جشن برگزار شود » .
رسول گرامي ، با عموي هاي بزرگوار خود ( ابوطالب ) جريان را مذاكره كرد . مجلسِ باشكوهي كه شخصيتهاي بزرگ قريش را دربرداشت ، تشكيل گرديد . نخست ، ابوطالب خطبه اي خواند كه آغاز آن حمد و ثناي خداست و برادرزاده

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/204 .
2 . معروف اين است كه پدر خديجه ( خويلد بن اسد ) در جنگ فجار فوت كرده بود . از اين جهت ، عموي او از طرف او صيغه عقد را جاري كرد . روي اين حساب ، مطلبي كه برخي از تاريخ نويسان ، ضبط كرده اند كه : خويلد در آغاز كار ، رضايت نداشت ، سپس روي تمايلات شديد خديجه راضي شد ؛ بي اساس است .

85
خود را چنين معرفي كرد : برادرزاده من ، محمد بن عبدالله ، با هر مردي از قريش موازنه و مقايسه شود ؛ بر او برتري دارد . و اگر چه از هرگونه ثروتي محروم است ، لكن ثروت سايه ايست رفتني و اصل و نسب چيزي است ماندني . . . ( 1 )
چون خطبه ابوطالب ، مبني بر معرفيِ قريش و خاندان هاشم بود ؛ در برابر آن « ورقة بن نوفل بن اسد » كه از بستگان خديجه بود ، ضمن خطابه اي گفت : كسي از قريش منكر فضل شما نيست ، ما از صميم دل مي خواهيم دست به ريسمان شرافت شما بزنيم . ( 2 )
عقد نكاح جاري شد و مهريه چهارصد دينار معين شده و بعضي گفته اند كه مهريه بيست شتر بوده است .

سن خديجه

معروف اين است كه خديجه هنگام ازدواج 40 ساله بود و 15 سال پيش از عام الفيل ، قدم به عرصه وجود نهاده است . ولي بعضي كمتر از اين نوشته اند . وي قبلا دو شوهر كرده بود ، به نام هاي « عتيق بن عائذ » و « ابوهالة مالك بن بناش التميمي » كه رشته زندگي هر كدام وسيله مرگ پاشيده شده بود .

1 . ثمّ ابن اخي هذا محمد بن عبدالله ( صلّي الله عليه وآله ) لايوازن برجل من قريش الارجع به ، ولايقاس باجد منهم ، الاعظم منه ، وان كان في المال مقلافان المال ، وظل زائل . . . « مناقب » ، ج 1/30 ، « بحار » ، ج 16/16 .
2 . معروف اين است كه : « ورقه » ، عموي « خديجه » بود . ولي اين مطلب ، جاي بحث و بررسي است . زيرا « خديجه » ، دختر « خويلد » فرزند « اسد » است ، ولي « ورقه » فرزند « نوفل » فرزند « اسد » است . بنابراين ، هردو عموزاده خواهند بود نه عمو و برادرزاده .

87

9

ــــــــــــــــــــــــــــــ

از ازدواج تابعثت

دوران جواني پيامبر گرامي9

در اينكه جوان قريش ، شجاع و دلير ، نيرومند و تندرست ، صحيح و سالم بود ؛ جاي گفتگو نيست . زيرا در محيط آزاد و دور از غوغايِ زندگي پرورش يافته بود ، و خانواده اي كه در ميان آنها ديده به جهان گشود ، همگي عنصر شهامت و شجاعت بودند . ثروتي ، مانند ثروت خديجه در اختيار داشت ، و وسائل خوشگذراني از هر جهت براي او آماده بود . ولي بايد ديد كه او از اين امكانات مادي چگونه استفاه كرد ؟ آيا بساط عيش و عشرت پهن نمود و مانند بسياري از جوانان ، در فكر اشباع غرائز خود برآمد ؟ يا با اين وسائل و امكانات ، برنامه ديگري برگزيد كه از سراسر آن ؛ دورنماي زندگي پر از معنويت او هويدا بود ؟ تاريخ گواهي مي دهد كه او بسان مردان عاقل و كارآزموده زندگي مي كرد . هميشه از خوشگذراني و بيخبري گريزان بود . پيوسته بر سيما ، آثار تفكر و تدبر داشت ، و براي دوري از فساد اجتماع ، گاهي مدتها در دامنه كوهها ، ميان غار ، بساط زندگي را پهن مي نمود و در آثار قدرت و صنع وجود به مطالعه مي پرداخت .

عواطف جواني او

در بازار مكه واقعه اي رخ داد كه عواطف انساني او را جريحه دار ساخت . ديد قماربازي ، مشغول قمار است و از بديِ بخت ، شتر خود را باخت ، خانه مسكوني

88
خود را باخت ، كار به جائي رسيد كه ده سال از زندگي خود را نيز از دست داد . مشاهده اين واقعه ، چنان جوان قريش را متأثر ساخت كه نتوانست همانروز در شهر مكه بماند ؛ بلكه به كوههاي اطراف پناه برد و پس از پاسي از شب به خانه بازگشت . او به راستي ، از ديدن نو مناظر غم انگيز و رقّت بار ، متأثر مي گشت و از كميِ عقل و شعور اين طبقه گمراه ، در فكر و تعجّب فرو مي رفت .
خانه خديجه ، پيش از آنكه با محمد ( صلّي الله عليه وآله ) ازدواج كند ، كعبه آمال و خانه اميد مردم بينوا بود و پس از آنكه با جوان قريش ازدواج نمود ، كوچكترين تغييري در وضع خانه و بذل و بخشش همسر خود نداد .
در مواقع قحطي و كم باراني ، گاهي مادر رضاعي او حليمه به ديدار فرزند خود مي آمد . رسول گرامي عباي خود را زير پاي او پهن مي نمود ، و به ياد عواطف ماد خود و آن زندگي ساده مي افتاد و سخنان او را گوش مي داد ، موقع رفتن آنچه مي توانست درباره مادر خود كمك مي كرد . ( 1 )

فرزندان او از خديجه

وجودِ فرزند ، پيوندِ زناشوئي را محكمتر مي سازد و شبستان زندگي را پرفروغتر و به آن جلوه خاصي مي بخشد . همسر جوان قريش ، براي او شش فرزند آورد . دو پسر كه بزرگترِ آنها « قاسم » بود ، و سپس « عبدالله » كه به آنها « طاهر » و « طبيب » مي گفتند . و چهارتاي آنها دختر بود . ابن هشام مي نويسد : بزرگترين دختر او « رقيه » ، بعداً « زينب » و « امّ كلثوم » و « فاطمه » بود . فرزندان ذكور او ، تمام پيش از بعثت بدرود زندگي گفتند . ولي دختران ، دوران نبوت او را درك كردند . ( 2 )
خويشتن داري پيامبر ، در برابر حوادث زبانزد همه بود . با اين حال ، در مرگ فرزندان خود ، گاهي تأثرات دل او ، به صورت قطرات اشك از گوشه چشمان او

1 . « سيره حلبي » ، ج 1/123 .
2 . « مناقب ابن شهرآشوب » ، ج 1/140 ؛ « قرب الاسناد » 6 و 7 ؛ « الخصال » ، ج 2/37 . « بحارالانوار » ، ج 22/152151 ـ بعضي ، فرزندان ذكور پيامبر را بيش از دوتا مي دانند ، به « تاريخ طبري » ، ج 2/35 و « بحار » ، 22/166 مراجعه بفرماييد .

89
به روي گونه هايش مي غلتيد . مراتب تأثر او در مرگ ابراهيم ، كه مادر او « ماريه » بود ، بيشتر بود در حالي كه دل او مي سوخت ولي با زبان ، به سپاسگزاري خدا مشغول بود . حتي عربي از روي جهل و ناداني به مباني اسلام ، به گريه كردن او اعتراض نمود . پيامبر فرمود : يك چنين گريه رحمت است . آنگاه افزود :« وَمَنْ لا يَرحَم لا يُرحَم » . ( 1 ) « آن كس كه رحم نكند ، مورد ترحم قرار نمي گيرد . »

پسرخوانده پيامبر

پيامبر گرامي ، زيد بن حارثه را در كنار حجرالاسود ، پسر خود خواند . « زيد » كسي بود كه راهزنان عرب ، او را از مرزهاي شام ربوده ، و در بازار مكه به يكي از خويشاوندان خديجه ، به نام « حكيم بن حزام » فروخته بودند . ولي چطور شد كه بعداً خديجه او را خريد ، چندان روشن نيست .
مؤلفِ « حياة محمد » مي گويد : پيامبر از مرگ فرزندان خود بسيار متأثر بود و براي تسلي خود از خديجه درخواست نمود كه او را بخرد . سپس رسول خدا او را آزاد كرد و به فرزندي برگزيد .
ولي بيشتر مي گويند : كه در موقع ازدواج خديجه با رسول خدا ، حكيم بن حزام او را به عمه خود خديجه ، بخشيد . چون از هر نظر جوان پاك و باهوشي بود ، مورد مهر رسول گرامي قرار گرفت ، و خديجه نيز او را به پيامبر بخشيد . پس از مدتي ، پدر « زيد » پرسان پرسان ، جاي فرزند خود را بدست آورد و از پيامبر خواست كه اجازه دهد او با پدر خود به سرزمين خويش بازگردد . پيامبر او را در رفتن به سرزمين خود و ماندن در « مكه » مخيّر نمود . مهر و عواطف رسول خدا سبب شد كه زيد محضر پيامبر را ترجيح دهد و پيش او بماند . روي اين جهت ، حضرت او را آزاد نموده و پسر خود نيز خواند و براي او « زينب » دختر جحش را گرفت . ( 2 )

1 . « امالي شيخ » /247 .
2 . « الاصابة » ، ج 1/545 ؛ « اسدالغابة » ، ج 2/224 .

90
امين قريش علي ( عليه السلام ) را به خانه خود مي برد :
در يكي از سالها ، كه قحطي و كم آبي مكه و نواحي آن را دربرگرفته بود ؛ رسول گرامي تصميم گرفت كه به عموي بزرگوار خود ابوطالب كمك كند ، و هزينه زندگي او را پائين آورد . از اين جهت ، با عموي ديگر خود به نام « عباس » موضوع را در ميان گذاشت ، قرار شد هر كدام ، يكي از فرزندان ابوطالب را به خانه خود ببرند . از اين جهت ، رسول گرامي ، علي ( عليه السلام ) را ، و عباس « جعفر » را به خانه خود بردند .
ابوالفرج اصفهاني ، مورخ معروف مي نويسد : عباس ، طالب را و حمزه ، جعفر را و رسول خدا علي ( عليه السلام ) را ، به خانه هاي خود بردند . آنگاه رسول خدا گفت : من همان را برگزيدم كه خدا او را براي من برگزيده است . ( 1 )
اگر چه ظاهر جريان اين بود كه به زندگي ابوطالب در سال قحطي كمك كند ؛ ولي هدف نهائي چيز ديگري بود و آن اينكه : علي ( عليه السلام ) در دامان پيامبر تربيت و پرورش پيدا كند و از اخلاق كريمه او پيروي نمايد .
امير مؤمنان ، در نهج البلاغه در اين مورد مي فرمايد :
« همه شماها از موقعيت و نزديكي من با رسول گرامي آگاهيد . او مرا در آغوش خود بزرگ كرد و من خردسالي بودم كه مرا به سينه خود مي چسباند و رختخواب مرا در كنار خود پهن مي كرد . من بوي خوش آن حضرت را استشمام مي كردم و هر روز از اخلاق او چيزي مي آموختم » ( 2 ) .

آئين او پيش از بعثت

او از لحظه اي كه از مادر متولد شد ، تا روزي كه به خاك سپرده گرديد ؛ جز خداي يكتا را نپرستيد . سرپرستان او ، مانند « عبدالمطلب » و « ابوطالب » ، همگي موحد و خداپرست بودند . به ياد داريد كه در موقع حمله سپاه پيل ، عبدالمطلب حلقه كعبه را به دست گرفت و با خداي خود ، بسان يك موحد به

1 . « مقاتل الطالبين » 26 ، « تاريخ كامل » ، ج 371 و « سيره ابن هشام » ، ج 1/236 .
2 . « نهج البلاغه » ، خطبه 190 .

91
مناجات پرداخت و گفت : خدايا جز تو به كسي اميدوار نيستم . . .
همچنين ، ابوطالب در مواقع قحطي و خشكسالي ، برادرزاده خود را به مصلي مي برد و خدا را به مقام او سوگند مي داد و باران مي طلبيد و در اين مورد اشعار معروفي دارد كه در كتابهاي تاريخ وارد شده است . حتي پيامبر ، خود هنگام مذاكره با بحيرا ، راهب « بصري » ، تنفر خود را نسبت به بتهاي معروفِ عرب اظهار كرد . آنجا كه راهب ، رو به او كرد و گفت : ترا سوگند مي دهم به حقِّ « لات و عزّي » مرا از آنچه كه مي پرسم ، پاسخ گو . رسول گرامي بر او پرخاش كرد و گفت هرگز مرا به « لات و عزّي » سوگند مده . چيزي در جهان نزد من مانند پرستش آن دو مبغوض نيست . آنگاه راهب گفت ترا به خدا سوگند مي دهم از آنچه كه من سئوال مي كنم مرا آگاه كن . رسول گرامي فرمود : آنچه مي خواهي بپرس . ( 1 )
همه اينها گواهي مي دهد كه رسول گرامي و پسران و خاندان عبدالمطلب ، همگي خداپرست و موحد بوده اند و بهترين گواه بر يكتاپرستي او ، همان اعتكاف او قبل از بعثت در غار حراء است . سيره نويسان ، همگي اتفاق نظر دارند كه رسول گرامي ، سالي چند ماه در غار حراء به عبادت خدا مي پرداخت . امير مؤمنان در اين مورد مي فرمايد : «

وَ لَقَد كانَ يُجاوِرُ في كُلّ سَنَة بِحَراء فَأراهُ وَلايَراهُ غَيرُهُ » . ( 2 ) « پيامبر در هر سال ، در كوه حرا اقامت مي گزيد ؛ من او را مي ديدم و جز من كسي او را نمي ديد » . حتي روزي را كه او به رسالت الهي مبعوث شد در خود غار مشغول عبادت بود .

امير مؤمنان درباره اين بخش از زندگي پيامبر چنين مي فرمايد : « از روزي كه پيامبراز شير بازگرفته شد ؛ خداوند بزرگترين فرشته اي را براي تربيت او گمارد ، و آن فرشته شبها و روزها بزرگواري ها و خوي هاي نيك را به او مي آموخت » . ( 3 )

1 . « تاريخ الخميس » ، ج 1/258 .
2 . « نهج البلاغة عبده » ، خطبه 190 ، « فيض اسلام » /775 .
3 . مدرك پيش .

92
بنابراين ، تربيت يافته چنين خانواده اي ، كسي كه از دورانِ پس از شيرخوارگي ، تحت تربيت بزرگترين فرشته جهان قرار گيرد ؛ حتماً بايد موحد بوده و لحظه اي از جاده توحيد كنار نرود .

امين قريش در كوه حراء

كوه حراء ، در شمال « مكه » قرار دارد . به فاصله نيم ساعت مي توان به قله آن صعود نمود . ظاهر اين كوه را تخته سنگهاي سياهي تشكيل مي دهد و كوچكترين آثار حيات در آن ديده نمي شود . در نقطه شمالي آن ، غاري است كه انسان پس از عبور از ميان سنگها مي تواند به آن برسد ، كه ارتفاع آن به قدر يك قامت انسان است . قسمتي از داخل غار با نور خورشيد روشن مي شود ؛ و قسمتهاي ديگر آن در تاريكي دائمي فرو رفته است .
ولي همين غار ، از آشناي صميمي خود ، شاهد حوادثي است ؛ كه امروز هم مردم به استماع اين حوادث از زبانِ حال آن غار ، به سوي او مي شتابند و با تحمل رنجهاي فراوان ، خود را به آستانه آن مي رسانند كه از آن ، سرگذشت « وحي » و قسمتي از زندگي آن رهبر بزرگ جهان بشريت را استفسار كنند . آن غار نيز با زبان حال خود مي گويد : اين نقطه عبادتگاه « عزيز قريش » است . او شبها و روزها ، پيش از آنكه به مقام رسالت برسد ، در اينجا بسر مي برد . وي ، اين نقطه دور از غوغا را به منظور عبادت و پرستش انتخاب كرده بود . تمام ماه رمضانها را در اين نقطه مي گذراند ، و در غير اين ماه گاه بيگاهي به آنجا پناه مي برد . حتي همسر عزيز او مي دانست كه هر موقع عزيز قريش به خانه نيايد ، به طور قطع در كوه « حراء » مشغول عبادت است ؛ هر موقع كساني را دنبال او مي فرستاد ، او را در آن نقطه در حالت تفكر و عبادت پيدا مي نمودند .
او پيش از آنكه به مقام نبوت برسد ؛ درباره دو موضوع بيشتر فكر مي كرد :
اول : او در ملكوت زمين و آسمان به تفكر مي پرداخت . در سيماي هر موجودي نور خدا ، قدرت خدا و علم خدا را مشاهده مي كرد ، و از اين طريق روزنه هايي از غيب به روي خود مي گشود .

93
دوم : درباره وظيفه سنگيني كه بر عهده او گذارده خواهد شد ، فكر مي كرد . اصلاح جامعه در آن روز با آن فساد و انحطاط در نظر او كاري محالي نبود ، ولي اجراء برنامه اصلاحي نيز خالي از رنج و مشقت نبود . از اين لحاظ ، فساد زندگيِ مكيان ، و عياشي « قريش » را مي ديد و در نحوه اصلاح آنان در فكر فرو مي رفت .
از پرستش و خضوع مردم در برابر بتان بي روح و بي اراده متأثر بود و آثار ناراحتي در چهره او نمايان مي شد ، ولي از آنجا كه مأمور به بازگوئي حقايق نبود ، از بازداري مردم خودداري مي فرمود .

آغاز وحي

فرشته اي از طرف خدا مأمور شد آياتي چند به عنوان طليعه و آغاز كتاب هدايت و سعادت ، براي « امين قريش » بخواند تا او را به كسوت نبوت مفتخر سازد . آن فرشته ، همان ( جبرئيل ) و آن روز همان روز « مبعث » بود كه در آينده ، درباره تعيين اين روز گفتگو خواهيم كرد .
جاي شك نيست كه روبرو شدن با فرشته ، آمادگي خاصي لازم دارد . تا روح شخص بزرگ و نيرومند نباشد ، تاب تحمل بار نبوت و ملاقات فرشته را نخواهد داشت . « امين قريش » ، اين آمادگي را به وسيله عبادتهاي طولاني و تفكرهاي ممتد و عنايات الهي به دست آورده بود . به نقلِ بسياري از سيره نويسان ، پيش از روز بعثت خوابها و رؤياهائي مي ديد كه مانند روزِ روشن داراي واقعيت بود . ( 1 ) پس از مدتي لذت بخش ترين ساعات براي او ، ساعت خلوت و عبادت در حال تنهائي بود . او به همين حال بسر مي برد ، تا اينكه در روز مخصوصي فرشته اي با لوحي فرود آمد ، و آن را در برابر او گرفت و به او گفت : « أقرَء » يعني بخوان . او از آنجا كه أمّي و درس نخوانده بود ، پاسخ داد كه من توانائي خواندن ندارم . فرشته وحي او را سخت فشرد ، سپس درخواست خواندن كرد ، و همان جواب را شنيد ، فرشته بار ديگر ، او را سخت فشار داد ، اين عمل سه بار تكرار شد و پس از فشارسوم ناگهان در خود احساس كرد مي تواند

1 . « صحيح بخاري » ، ج 1 ، كتاب العلم/3 ؛ « بحارالانوار » ، ج 18/194 .

94
لوحي كه در دست فرشته است ، بخواند . در اين موقع آيات را كه در حقيقت ديباچه كتاب سعادت بشر بشمار مي رود ، خواند . اينك ترجمه آيات :
« بخوان به نام پروردگارت كه جهان را آفريد ، كسي كه انسان را از خون بسته خلق كرد ، بخوان و پروردگار تو گرامي است آنكه قلم را تعليم داد و به آدمي آنچه را كه نمي دانست آموخت » . ( 1 )
جبرئيل مأموريت خود را انجام داد و پيامبر نيز پس از نزول وحي ، از كوه « حراء » پائين آمد ؛ و به سوي خانه « خديجه » رهسپار شد . ( 2 )
آيات ياد شده ، برنامه اجماليِ رسول گرامي را روشن مي كند ، و به طور آشكار مي رساند كه اساس آئين او را قرائت و خواندن ، علم و دانش و به كار بردن قلم تشكيل مي دهد .

دنباله نزول وحي

روح بزرگ پيامبر با نورِ وحي نوراني شد . آنچه را از فرشته ( جبرئيل ) آموخته بود ، در صفحه دل ضبط نمود . پس از اين جريان ، همان فرشته او را خطاب كرد كه : اي محمد ! تو رسول خدائي ، و من جبرئيلم . گاهي گفته مي شود كه اين ندا را هنگامي شنيد كه از كوه « حراء » پائين آمده بود ؛ اين دو پيش آمد او را در اضطراب و وحشت فرو برد ، اضطراب و وحشت از آن جهت كه وظيفه بزرگي را عهده دار شده است .
البته اين اضطراب تا حدي طبيعي بود ، و منافات با يقين و اطمينان او ، به درستي آنچه به او ابلاغ شده ندارد . زيرا روح ، هر اندازه توانا باشد ؛ هر اندازه با دستگاه غيب ، و عوالم روحاني بستگي داشته باشد ؛ باز در آغاز كار ، وقتي با فرشته اي كه تا حال با او روبرو نشده است روبرو شود ، آن هم در بالاي كوه ،

1 . أقرَء بِاسمِ رَبِّكَ الّذي خَلقَ الانسانَ مِن عَلَق ، أقرَء وَرَبُّكَ الاكرَمُ ، الّذي عَلّم بِالقَلمِ ، عَلمَ الانسانَ مالَم يَعلَم ( سوره علق آيه هاي 1 ـ 5 ) .
2 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/236 ؛ « صحيح بخاري » ، ج 1/3 ، اين بخش از حديث همانطور كه نقل كرديم صحيح و متين است ، ولي در ذيل حديث پيرايه اي ندارد كه قطعا مردود است . و ما در كتاب « مفاهيم القرآن » ج سوم پيرامون آن حديث از نظر سند و متن بحث و گفتگو نموده ايم .

95
چنين اضطراب و وحشتي به او رخ مي دهد و لذا بعدها اين اضطراب از بين رفت .
اضطراب و خستگيِ فوق العاده ، سبب شد كه راه خانه « خديجه » را پيش گيرد . وقتي وارد خانه شد ، همسر گرامي آثار اضطراب و تفكر را در چهره او مشاهده كرد . جريان را از او پرسيد . آنچه را كه اتفاق افتاده بود ، براي « خديجه » شرح داد . « خديجه » ، با ديده احترام به او نگريست ، و در حق او دعا كرد . و گفت : خدا تو را ياري خواهد كرد .
سپس رسول اكرم احساس خستگي كرد ، رو به خديجه نموده و فرمود : دثريني : مرا بپوشان . « خديجه » او را پوشانيده و اندكي در خواب فرو رفت .

خديجه پيش « ورقة بن نوفل » مي رود

در صفحات پيش ، « ورقه » را معرفي كرديم ، و گفتيم كه او از دانايان عرب بود و مدتها پس از خواندن « انجيل » مسيحي شده بود ، وي عموزاده « خديجه » بود . همسر گرامي پيامبر ، براي اينكه آنچه را كه از شوهر گرامي خود شنيده است با او در ميان گذارد ؛ پيش ورقه رفت و گفتار پيامبر را موبه مو براي او شرح داد . « ورقه » در پاسخ دخترعموي خود چنين گفت : پسرعموي تو راستگو است آنچه بر او پيش آمده آغاز پيامبري است ؛ و آن ناموس بزرگ ( رسالت ) بر او فرود مي آيد و . . . ( 1 )

نخستين مرد و زني كه به پيامبر ايمان آوردند

پيشرفت آئين اسلام و نفوذ آن در جهان ، تدريجي بوده است . در اصطلاح قرآن ، به كساني كه در پذيرفتن و نشر آن پيش گام بودند ؛ « السابِقون » گفته مي شود . و سبقت به گرايش به آئين پيامبر در صدر اسلام ، ملاك فضيلت و برتري بود . بنابراين ، بايد با كمال بي طرفي از روي مدارك صحيح ، موضوع را مورد بررسي قرار دهيم ، و پيش گامترين فرد را از زنان و پيش قدمترين مرد را در

1 . أنّ ابنَ عَمَّك لَصادقً و أنَّ هذالَبِدءُ النُبُوّةِ و أنَّهُ لَيأتيهِ النّاموسُ الاكبَرُ .

96
پذيرش اسلام بازشناسيم .

از زنان « خديجه »

از مسلمات تاريخ اين است كه : خديجه نخستين زني است كه به او ايمان آورده است و در اين موضوع مخالفي به چشم نمي خورد . ( 1 ) ما براي اختصار ، يك سند مهم تاريخي را كه تاريخ نويسان از يكي از زنان پيامبر اكرم نقل كرده اند ؛ در اينجا مي آوريم :
عائشه مي گويد : من پيوسته بر اينكه روزگار « خديجه » را درك نكرده بودم ، تأسف مي خوردم و از علاقه و مهر پيامبر ، به او هميشه تعجب مي كردم . زيرا پيامبر او را زياد ياد مي كرد ؛ و اگر گوسفندي مي كشت ، سراغ دوستان « خديجه » مي رفت و سهمي براي آنها مي فرستاد . روزي رسول گرامي خانه را ترك مي گفت ، در آن حال « خديجه » را ياد كرد و قدري از او تعريف نمود . سرانجام ، كار به جائي رسيد كه من نتوانستم خودم را كنترل كنم ، با كمال جرأت گفتم : وي يك پيرزني بيش نبود ، و خدا بهتر از آن را نصيب شما كرده است ! گفتار من اثر بدي در رسول خدا گذارد ، آثار خشم و غضب در پيشاني او ظاهر گرديد . فرمود : ابداً چنين نيست . . . بهتر از آن نصيب من نگشته ! او هنگامي به من ايمان آورد ، كه سراسر مردم در كفر و شرك به سر مي بردند ؛ او اموال و ثروت خود را در سخت ترين مواقع در اختيار من گذارد ، خدا از او فرزندي نصيبم نمود كه به ديگر همسرانم نداد ! ( 2 )
گواه ديگر بر پيش قدم بودن خديجه در ايمان بر تمام زنان جهان ، همان سرگذشتِ آغاز وحي و نزول قرآن است . زيرا هنگامي كه رسول گرامي ، از « غار حراء » پائين آمد و سرگذشت خود را با همسر خود در ميان گذارد ؛ بلافاصله تصريحاً و تلويحاً ايمان همسر خود را شنيد . علاوه بر آن مكرر از كاهنان و دانايان عرب ، اخبار راجع به نبوت شوهر خود را شنيده بود و همين اخبار و

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/240 .
2 . « بحار » ، ج 16/8 .

97
صداقت و درستي او سبب شد كه با جوان هاشمي ازدواج كند .

پيشقدمترين مردان : علي بود

شهرت قريب به اتفاق ميان تاريخ نويسان ، اعم از سني و شيعه اين است كه : نخستين كسي كه از مردان ايمان به پيامبر آورد ، علي بود .
علي ( عليه السلام ) خود در خطبه « قاصعه » در اين باره مي فرمايد : « در آن زمان ، اسلام در خانه اي نيامده بود ؛ مگر خانه رسول خدا و خديجه ، و من سوم ايشان بودم ؛ نور وحي و رسالت را مي ديدم و بوي نبوت را استشمام مي كردم . . . » . ( 1 )

علي و خديجه با پيامبر نماز مي خوانند

ابن اثير در « اسدالغابة » ابن حجر ، در « الاصابه » ، در ترجمه « عفيف كندي » ، و بسياري از دانشمندان تاريخ ، داستان زير را از او نقل مي كنند كه او گفت :
در روزگار جاهليت ، وارد « مكه » شدم و ميزبانم « عباس بن عبدالمطلب » بود ، و ما دو نفر در اطراف « كعبه » بوديم ناگهان ديدم مردي آمد ، در برابر « كعبه » ايستاد و سپس پسري را ديدم كه آمد در طرف راست او ايستاد ؛ چيزي نگذشت زني را ديدم كه آمد در پشت سر آنها قرار گرفت ، و من مشاهده كردم كه اين دو نفر به پيروي از آن مرد ، ركوع و سجود مي نمودند . اين منظره بي سابقه حس كنجكاوي مرا تحريك كرد كه جريان را از « عباس » بپرسم ، او گفت : آن مرد محمد بن عبدالله است ، و آن پسر ، برادرزاده او ، و زني كه پشت آنها

1 . و قَد عَلِمتُم مَوضِعِي مِن رسولِ اللهِ بالقَرابَةِ القَريبَةِ والمَنزِلَةِ الخَصِيصَةِ ، وَضَعَني فِي حَجرهِ و أنَا وَليد ، يَضُمُّني ألي صَدرهِ و يَكنُفُني في فِراشِه ، و يَمُسُّني جَسَدهُ و يُشِمُّني عَرقَهُ عَرفَهُ . . . ولَقَد كُنتُ أتَّبِعُهُ أتِباعَ الفَصيلِ أثَرَ اُمّهِ ، يَرفَعُ لِي في كُلِّ يَوم مِن أخلاقِهِ عَلَماً و يَأمُرُني بَالاقتِداء بِهِ ، وَلَقَد كانَ يُجاورُ في كُلّ سَنَة بِحَراءَ فَأراهُ و لايَراهُ غَيري ، وَلَم يَجمَع بَيت واحِد يَومئِذ فِي الاسلامِ غَيرَرسولِ اللهِو َخديجَةَ و أنَا ثالِثُهُما ! أري نُورَالوحيِ والرَّسالة و أشُمُ ريحَ النُّبُوَّةِ . . .
« نهج البلاغه عبده » ، ج 2/182 طبع مصر و نيز در آن خطبه مي فرمايد : اللهمَّ أنّي أوَّل مَن أنابَ وَسَمِعَ وأجابَ ، لَم يَسبِقُني ألا رسوُلُ اللهِ « ص » بِالصَّلاةِ .

98
است ، همسر « محمد » است . سپس گفت برادرزاده ام مي گويد : كه روزي فرا خواهد رسيد كه خزانه هاي « كسري » و « قيصر » را در اختيار خواهد داشت . ولي بخدا سوگند ، روي زمين كسي پيرو اين آئين نيست جز همين سه نفر . سپس راوي گويد : آرزو مي كنم كه ايكاش من چهارمين نفر آنها بودم !

99

10

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دعوت سرّي ـ دعوت خويشاوندان

پيامبر گرامي ، سه سال تمام به دعوت سرّي پرداخت و در اين مدت به جاي توجه به عموم مردم ، به فردسازي عنايت نمود . مصالح وقت ايجاب مي كرد كه او دعوت خود را آشكار نسازد و با تماس هاي سري ، گروهي را به آئين خود دعوت نمايد و همين دعوت سرّي بود كه توانست جمعي را به آئين توحيد جلب كند و با پذيرش آنان روبرو گردد . تاريخ ، نام اين شخصيتها را ، كه در اين مقطع از رسالت به آئين او گرويده اند ؛ يادآور شده است . برخي از اين افراد عبارتند از :
حضرت خديجه ، علي بن ابي طالب ( عليه السلام ) ، زيد بن حارثه ، زبير بن عوام ، عبدالرحمان بن عوف ، سعد بن ابي وقاص ، طلحة بن عُبيدالله ، ابوعبيدة جراح ، ابوسلمة ، ارقم بن ابي الارقم ، قُدامة بن مظعون ، عبدالله بن مظعون ، عبيدة بن الحارث ، سعيد بن زيد ، خباب بن ارت ، ابوبكر بن ابي قُحافة ، عثمان بن عفان و ديگران افرادي كه در همين مقطع به آئين اسلام گرويده و نبوت او را پذيرفتند . ( 1 )
سران قريش در اين سه سال ، مشغول خوشگذراني و سرمست عيش و نوش بودند ؛ در حالي كه كم و بيش از دعوتِ سرّي رسول خدا آگاهي يافته بودند ولي كوچكترين واكنشي نشان نداده و جسارتي نمي كردند .
در اين سه سال كه دوران فردسازي بود ؛ رسول گرامي با برخي از ياران خود

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/245 ـ 262 .

100
به دره هاي مكه مي رفتند و نماز خود را دور از چشم قريش در آنجا مي گذاردند . روزي ، در حالي كه در يكي از درّه هاي مكه نماز مي گذاردند ؛ برخي از مشركان به عمل آنان اعتراض كرده و كار آنان را نكوهش كردند . اين كار سبب شد كه درگيري مختصري ميان ياران رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) و برخي از مشركان پديد آيد ، كه يكي از مشركان به وسيله سعد وقاص زخمي گرديد . ( 1 ) از اين رو ، رسول گرامي خانه « ارقم » را محل عبادت قرار داد ( 2 ) و در آنجا به تبليغ و پرستش پرداخت ؛ تا از اين طريق ، كار او از چشم انداز مشركان دور باشد ؛ عمار ياسر و صهيب بن سنان ، از جمله كساني هستند كه در آن خانه به رسول گرامي ايمان آوردند .
رهبر عاليقدر جهان اسلام سه سال تمام ، بدون شتابزدگي در تبليغ سرّي آئين خود مي كوشيد . هر كس را كه از نظر فكر و استعداد شايسته و آماده مي ديد ، كيش خود را به او عرضه مي داشت . با اينكه هدف ، تشكيل دادن يك دولت بزرگ جهاني بود كه تمام افراد را تحت يك پرچم ( پرچم توحيد ) گرد آورد ، ولي در ظرف اين سه سال ابداً دست به دعوت عمومي نزد ، حتي خويشاوندان را نيز به صورت خصوصي دعوت نكرد ؛ فقط با افراد تماسهاي خصوصي برقرار مي كرد و هر كس را شايسته و لايق و مستعد براي پذيرفتن آئين خود مي ديد ، دعوت مي نمود . تا آنجا كه توانست در ظرف اين سه سال ، گروهي را پيرو خود ، و عده اي را هدايت كند .
سران قريش ، در ظرف اين سه سال كوچكترين جسارتي نسبت به پيامبر اكرم نمي كردند . و پيوسته ادب و احترام او را نگاه مي داشتند و او نيز در ظرف اين مدت ، از بتان و خدايان آنها آشكارا انتقاد نمي كرد ؛ فقط مشغول تماسهاي خصوصي با افراد روشندل بود .
ولي از روزي كه ، دعوتهاي خصوصي ( دعوت خويشاوندان ) و عمومي آغاز گرديد ، و انتقاد او از بتان و آئين و روشهاي ضدانساني آنها ، بر سر زبانها

1 . « تاريخ طبري » ، ج 2/61 .
2 . اين خانه در پاي كوه صفا بود و تا چندي پيش به نام « دارخيزران » معروف بود ـ « سيره ابن هشام » ، ج 1/263 و « سيره ابن حلبي » ، ج 1/319 .