welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : فرازهايي از تاريخ پيامبر اسلام *
نویسنده :آية الله العظمى جعفر سبحانى*

فرازهايي از تاريخ پيامبر اسلام

فرازهايي از

تاريخ پيامبر اسلام

آيت الله جعفر سبحاني

بعثه مقام معظم رهبري

معاونت آموزش و پژوهش

تهران ، 1371


1

پرشورترين حماسه تاريخ

پرارزش ترين فرازهاي تاريخ ، صفحاتي است كه از زندگاني مردان بزرگ بحث مي كند .
زندگي آنها ، امواج مخصوص داري و مملو از انواع حوادث است .
آنها بزرگ بوده اند و آنچه مربوط به آنهاست ؛ از جمله تاريخشان ، بزرگ و باعظمت است ، درخشندگي خيره كننده اي دارد ، تا آنجا كه بخواهيم آموزنده و پرمعني و اسرارآميز است .
آنها شاهكار آفرينش خلقتند ، زندگي آنها هم شاهكار تاريخ ، و مملو از حماسه هاي پرشور آفرينش است .
در ميانِ اين مردان بزرگ تاريخ ، هيچ يك به اندازه « محمد » پيامبر بزرگ اسلام ( صلّي الله عليه وآله ) زندگي پرموج ، پرحادثه و پرانقلاب نداشته است . هيچ يك با اين سرعت در محيط خود ، و سپس در تمام چهان چنين نفود عميقي نكرده است .
هيچ يك از آنها از ميان چنان جامعه اي منحط و عقب افتاده ، تمدني آن چنان عالي و شكوهمند به وجود نياورده ، اين حقيقتي است كه تاريخ نويسانِ شرق و غرب به آن معترفند .
مطالعه تاريخ زندگيِ چنين مرد بزرگي ، بسيار چيزها مي تواند به ما بياموزد و صحنه هاي گوناگون آموزنده اي از نظر ما بگذراند .

صحنه هاي اعجاب آميزي ،

مانند نخستين روزهاي بناي كعبه و سكونت نياكان پيامبر در مكه و حمله سپاه فيل براي ويران ساختن خانه خدا و

2
حوادث تولد پيامبر .

صحنه هاي غم انگيزي ،

همچون از دست رفتن « عبدالله » و « آمنه » ، پدر و مادر آن حضرت در آغازِ عمر ، با آن وضع دردناك .

صحنه هاي پرابهت و اسرارآميزي ،

مانند نخستين روزهاي نزول وحي و حوادث كوهِ « حرا » و به دنبال آن مقاومت عجيب و سرسختانه سيزده ساله پيامبر و يارانِ معدود او ، در راه نشر آئين اسلام در مكه و مبارزه با بت پرستي .

صحنه هاي پرهيجان و پرحادثه اي ،

مانند وقايع سال اول هجرت و سال هاي پس از آن ، كه هر كدام نمونه اي از عالي ترين فداكاري ها در راه عالي ترين هدف ها ، در راه كوبيدن انواع مظاهر بت پرستي ، در راه مبارزه با تبعيضات ناروا و نژادپرستي و هرگونه استعمار و استثمار بشر به وسيله بشر محسوب مي شود .
از اين رو اگر آن را « پرشورترين حماسه تاريخ » ، و زندگي او را نقطه اي كه دنياي قديم و جديد را به هم مي پيوندد ، بخوانيم ؛ اغراق نگفته ايم .
گرچه تاكنون صدها كتاب به زبان هاي گوناگون ، از طرف مورّخين شرق و غرب ، درباره زندگي پيامبر اسلام نوشته شده و هريك به سهم خود ، قدم مؤثري براي روشن ساختن نقاط مختلف اين تاريخ بزرگ برداشته اند ، ولي متأسفانه غالب آنها خالي از نقاط ضعف نيست .
مخصوصاً نوشته هاي مستشرقان و خاورشناسان ، گاهي چنان آميخته به اشتباهات روشني شده ، كه انسان را به حيرت مي اندازد .
اما كتابي كه الآن از نظر خوانندگان محترم مي گذرد ؛ تاريخي است روشن و گويا از زندگي اين پيامبر بزرگ ، كه به اتكاء معتبرترين مدارك تاريخي اسلام تهيه شده ، و با قلمي كاملاً روان و شيوا نگارش يافته است .
يكي از مزاياي مهمّ اين كتاب اين است كه : تنها به ذكر حوادث تاريخي قناعت نشده ؛ بلكه سعي شده تجزيه و تحليل لازم ، درباره علل حوادث گوناگون و نتايج آنها ، آنچنان كه شيوه يك نويسنده محقق است به عمل آيد . تا هدف نهايي كه همان آموزنده بودن تاريخ است ، به طول كامل تأمين گردد .

3
امتياز مهم ديگر اين كتاب اين است كه ؛ با مدارك تاريخي شيعه ، كاملاً منطبق است و از افسانه ها و خرافاتي كه دست هاي آولده به تاريخ زندگي پيشواي بزرگ اسلام آميخته است ، خالي مي باشد .
ما مطالعه دقيق اين كتاب را به عموم مسلمانان مخصوصاً جوانان عزيز توصيه مي كنيم و اميدواريم مردم مسلمان ما بخصوص حجّاج و زوّار مكّه معظمه و مدينه منوره قبل از تشرّف به حج اين كتاب را مطالعه كنند و از حوادثي كه در نقاط مختلف حجاز در زمان پيامبر اسلام ( صلّي الله عليه وآله ) رخ داده است مطلع شوند تا پس از تشرف به حجّ با شناخت كافي از سرزمين وحي و تجديد خاطره زحمات پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) و مسلمين صدراسلام فر خود را پربارتر و اندوخته هاي فكري خود را غني تر سازند .

5

1

ـــــــــــــــــــــــــ

شبه جزيره عربستان

يا گهواره تمدن اسلامي

عربستان ، شبه جزيره بزرگي است كه در جنوب غربي آسيا قرار دارد و مساحت آن سه ميليون كيلومتر مربع است ، يعني تقريباً دو برابر مساحت ايران و 6 برابر فرانسه و 10 برابر ايتاليا و 80 برابر سويس مي باشد .
اين شبه جزيره ، به طور مستطيلِ غيرمتوازي الاضلاع است كه از شمال به فلسطين و صحراي شام ؛ از مشرق به حيره و دجله و فرات و خليج فارس ؛ از جنوب به اقيانوس هند و خليج عمان ؛ و از طرف مغرب به حبر احمر محدود مي شود .
بنابراين ، از طرف مغرب و جنوب به وسيله دريا ، و از شمال و مشرق به وسيله صحرا و خليج فارس محصور شده است .
از زمان هاي گذشته اين سرزمين را به سه بخش تقسيم كرده اند : 1 ـ بخش شمالي و غربي كه « حجاز » مي نامند . 2 ـ بخش مركزي و شرقي كه آن را « صحراي غرب » مي كويند . 3 ـ بخش جنوبي كه « يمن » ناميده مي شود .
در داخل شبه جزيره ، صحراهاي بزرگ و شنزارهاي گرم و تقريباً غيرقابل سكونت فراوان است . يكي از اين صحراها ، صحراي « باديه سماوه » است كه امروز به آن « نفوذ » گفته مي شود ؛ و ديگر صحراي وسيعي است كه تا خليج فارس امتداد دارد ، و نام امروز آن « الربع الخالي » است ، و سابقاً به قسمتي از اين صحراها « احقاف » و قسمت ديگر را « دهنا » مي گفتند .

6
در اثر اين صحراها ، يك سوم مساحت شبه جزيره را ، سرزمين هاي بي آب و علف كه قابل سكونت نيست ، تشكيل مي دهد . فقط گاهي ، در اثر بارندگي در قلب صحراها ، آب هاي مختصري پيدا مي شود و پاره اي از قبايل عرب ، مدت كمي شتر و چارپايان خود را براي چرا به آنجا مي برند .
هواي شبه جزيره ، در صحراها و سرزمين هاي مركزي بسيار گرم و خشك و در سواحل ، مرطوب و در پاره اي از نقاط معتدل است ، و در اثر بدي آب و هوا ، جمعيت آن از پانزده ميليون نفر تجاوز نمي كند .
در اين سرزمين ، يك سلسله كوه هايي است ؛ كه از طرف جنوب به طرف شمال كشيده شده ، و آخرين ارتفاع آن در حدود 2470 متر است .
معادن طلا و نقره و احجار كريمه ( سنگ هاي پرقيمت ) از قديم ، منابع ثروت شبه جزيره بود ، و در ميان حيوانات بيشتر به تربيت شتر و اسب مي پرداختند ؛ و از ميان مرغان ، كبوتر و شترمرغ بيش از مرغ هاي ديگر وجود داشت .
بزرگ ترين وسيله ثروت امروز عربستان ، از طريق استخراج و صدور نفت تأمين مي شود . مركز نفت شبه جزيره ، شهر « ظهران » است . اين شهر در عربستان در ناحيه « احساء » ، در حدود خليج فارس واقع شده است .
براي آشنايي بيشتر به شرح زير توجه فرماييد :
« حجاز » كه بخش شمالي و غربي عربستان را تشكيل مي دهد و همه خاك آن از فلسطين گرفته را مرز يمن ، در كنار بحراحمر قرار دارد ، سرزميني است كوهستاني و داراي بيابان هاي لم يزرع و سنگلاخ هاي زياد .
از شهرهاي مهمّ حجاز ، مكّه و مدينه مي باشد . و حجاز از سابق داراي دو بندر بوده ؛ يكي « جده » كه اهالي مكه از آن استفاده مي نمايند ، و ديگري « ينبوع » كه اهل مدينه قسمت مهمي از نيازهاي خود را ، از اين بندر به دست مي آورند . اين دو بندر در كنار درياي احمر واقع شده است .

مكه معظمه

از مشهورترين شهرهاي جهان و پرجمعيت ترين شهرهاي حجاز است و حدود

7
3000 متر ، از سطح دريا بلندتر است .
شهر مكه ، چون ميان دو سلسله كوه واقع شده است ؛ از دور ديده نمي شود .

تاريخچه شهر مكّه

تاريخ مكه از زمان حضرت ابراهيم ( عليه السلام ) شروع مي شود . وي فرزند خود « اسماعيل » را با مادرش هاجر ، براي اقامت به سرزمين مكه فرستاد ، فرزند وي در آنجا با قبايلي كه در آن نزديكي ها زندگي مي كردند وصلت كرد . حضرت ابراهيم ( عليه السلام ) به دستور خداوند خانه كعبه را بنا كرد ، و بنا به يك رشته روايات صحيح بناي كعبه را كه يادگار حضرت نوح بود تعمير نمود ، و از اين پس آبادي شهر مكه شروع شد .

مدينه

شهريست در شمال مكّه ، كه تقريباً 90 فرسنگ از هم فاصله دارند ، در اطراف شهر ؛ باغات و نخلستان ها است ، و زمين آن براي غرس اشجار ، و كشت و زرع آماده تر است .
قبل از اسلام ، نام آن « يثرب » و پس از هجرت پيامبر اسلام ( صلّي الله عليه وآله ) ؛ « مدينة الرسول » ناميده شد ؛ بعدها براي تخفيف ، آخر آن را حذف كرده و « مدينه » گفتند . در تاريخ مي خوانيم كه نخستين كساني كه در اين مرز و بوم سكني گزيدند ، گروه « عمالقه » بودند سپس طائفه يهود ، و اوس و خزرج كه در ميان مسلمانان ؛ به نام انصار خوانده شدند .
منطقه حجاز برخلاف ساير مناطق ، از دستبرد كشورگشايان محفوظ مانده ، و آثار تمدن روم و ايران ـ دو امپراطوري بزرگ جهان قبل از اسلام ـ در آنجا ديده نمي شود زيرا اراضي لم يزرع و غيرقابل سكونت آن ، چندان ارزشي نداشت كه تا براي به دست آوردن آن لشكركشي كنند ، و بعد از هزاران مشكلات كه لازمه تسلط بر خاك آن منطقه بود ، تازه دست خالي برگردند .

9

2

ــــــــــــــــــــــــــــ

عرب پيش از اسلام

براي شناختن وضع عرب قبل از اسلام ، مي توان از منابع زير استفاده نمود :
1 ـ تورات ( با تمام تحريفاتي كه در آن انجام گرفته است ) .
2 ـ نوشته هاي يونانيان و روميان در قرون وسطي .
3 ـ تواريخ اسلامي كه به قلم دانشمندان اسلامي نگارش يافته است .
4 ـ آثار باستاني كه در حفاري ها و كاوش هاي خاورشناسان به دست آمده و تا حدّي پرده از روي مطالبي برداشته است .
به طور مسلم ، شبه جزيره عربستان از زمان هاي گذشته مسكنِ قبايل زيادي بوده ، كه برخي از آنان در طي حوادث نابود گرديده اند . ولي در تاريخِ اين سرزمين ، سه قبيله كه تيره هايي از آنها جدا شده است ، بيش از همه نام و نشان دارند :

1 ـ « بائده » . . .

و آن به معناي نابود شده است ، زيرا اين قوم بر اثر نافرماني هاي پياپي ، به وسيله بلاهاي آسماني و زميني نابود گشتند . شايد آنان همان قوم عاد و ثمود بودند ؛ كه در قرآن مجيد از آنها به طور مكرر ياد شده است .

2 ـ « قحطانيان » . فرزندان يعرب بن قحطان ، كه در « يمن » و ساير نقاط جنوبي عربستان مسكن داشتند ، و آنان را عرب اصيل مي نامند و يمني هاي امروز ، و قبيله هاي « اوس » و « خزرج » ، كه در آغاز اسلام دو قبيله بزرگ در مدينه بودند ، از نسل قحطان مي باشند . قحطانيان داراي حكومت هاي زيادي بودند ، و در


10
عمران و آبادي خاك يمن بسيار كوشيده و تمدن هايي را از خود به يادگار گذارده اند . و امروز كتيبه هاي آنان با اصول علمي خوانده مي شود و تا حدودي تاريخچه قحطاني را روشن مي نمايد و هرچه درباره تمدن عرب قبل از اسلام گفته مي شود ، همگي مربوط به همين گروه ؛ آن هم در سرزمين يمن ، مي باشد .

3 ـ « عدنانيان » . فرزندان حضرت اسماعيل ، فرزند ابراهيم خليل ( عليه السلام ) مي باشند ، كه ريشه اين تيره را در بحث هاي آينده روشن خواهيم ساخت . و خلاصه آن اين است كه : ابراهيم مأمور شد ، كه فرزند خود اسماعيل را با مادر وي « هاجر » ، در سرزمين مكه جاي دهد ، ابراهيم ( عليه السلام ) هر دو را از خاك فلسطين به سوي دره عميقي ( مكه ) كه بي آب و علف بود ، حركت داد ، دست لطف و مهر پروردگار جهان بسوي آنان دراز گرديد و چشمه زمزم را در اختيار آنان گذارد ، اسماعيل با قبيله « جرهم » ، كه در نزديكي مكه خيمه زده بودند ، وصلت نمود . فرزندان زيادي نصيب وي شد ، كه يكي از آنها « عدنان » است كه با چند واسطه ، نسب وي به اسماعيل مي رسد .

فرزندان عدنان ، به تيره هاي گوناگوني تقسيم شدند و از ميان آنان قبيله اي كه شهرتي به دست آورد ، قبيله قريش و در ميان آنان بني هاشم بودند .

اخلاق عمومي عرب

مقصود آن رشته از اخلاق و آداب اجتماعي است ، كه پيش از اسلام در ميان آنان رواج داشت ، برخي از اين رسوم در ميان عرب گسترش پيدا كرده بود . به طور كلي اوصاف عمومي و پسنديده عرب را مي توان در چند جمله خلاصه نمود :
اعراب زمان جاهلي و به خصوص فرزندان عدنان ، طبعاً سخي و مهمان نواز بودند ، كمتر به امانت خيانت مي كردند ؛ پيمان شكني را گناه غيرقابل بخششي مي دانستند ؛ در راه عقيده فداكار بودند و از صراحت لهجه كاملاً برخوردار بودند ؛ حافظه هاي نيرومندي براي حفظ اشعار و خطبه ها در ميان آنان پيدا مي شد ؛ و در فنّ شعر و سخنراني سرآمد روزگار بودند ؛ شجاعت و جرأت آنان ضرب المثل بود ؛

11
در اسب دواني و تيراندازي مهارت داشتند ؛ فرار و پشت به دشمن را زشت و ناپسنديده مي شمردند .
ولي در برابر اينها ، يك رشته فساد اخلاق ، دامنگير آنها شده بود كه جلوه هر كمالي را از بين برده بود ، و اگر روزنه اي از غيب به روي آنان باز نمي شد به طور مسلم طومار حيات انساني آنها در هم پيچيده مي شد . يعني اگر در اواسط قرن ششم ميلادي ، آفتاب روان پرور اسلام ، بر دل هاي آنان نتابيده بود ؛ ديگر شما امروز اثري از عرب عدناني مشاهده نمي كرديد و بار ديگر داستان اعراب « بائده » تجديد مي گشت !
سخنان اميرالمؤمنان ( عليه السلام ) در بيان اوصاف عربِ قبل از اسلام ، شاهد زنده ايست كه آنان از نظر زندگي و انحطاط فكري و فساد اخلاقي در وضع اسفناكي بودند . اميرمؤمنان در يكي از خطبه هاي خود ، اوضاع عرب پيش از اسلام را چنين بيان مي كند :
« خداوند ، محمد ( صلّي الله عليه وآله ) را بيم دهنده جهانيان ، و امين وحي و كتاب خود مبعودث نمود . و شما گروه عرب در بدترين آيين و بدترين جاها بسر مي برديد . در ميان سنگلاخ ها و مارهاي كر ( كه از هيچ صدايي نمي رميدند ) اقامت داشتيد . آب هاي لجن را مي آشاميديد و غذاهاي خشن ( مانند آرت هسته خرما و سوسمار ) مي خورديد و خون يكديگر را مي ريختيد ، و از خويشاندان دوري مي كرديد ، بت ها در ميان شما سرپا بود ، از گناهان اجتناب نمي نموديد » . ( 1 )
ما سرگذشت « اسعد بن زراره » را ، كه مي تواند روشنگر نقاط زيادي از زندگي مردم حجاز باشد ، در اينجا مي آوريم :
ساليان دراز آتشِ جنگِ خانمان براندازي ميان دو قبيله « اوس » و « خزرج » ، كه در مدينه سكني داشتند شعلهور بود ، روزي يكي از سرانِ

1 . « إِنَّ اللَّهَ بَعَثَ مُحَمَّداً ( صلّي الله عليه وآله ) نَذِيراً لِلْعَالَمِينَ وَأَمِيناً عَلَي التَّنْزِيلِ وَأَنْتُمْ مَعْشَرَ الْعَرَبِ عَلَي شَرِّ دِين وَفِي شَرِّ دَار مُنِيخُونَ بَيْنَ حِجَارَة خُشْن وَحَيَّات صُمّ تَشْرَبُونَ الْكَدِرَ وَتَأْكُلُونَ الْجَشِبَ وَتَسْفِكُونَ دِمَاءَكُمْ وَتَقْطَعُونَ أَرْحَامَكُمْ الاَْصْنَامُ فِيكُمْ مَنْصُوبَةٌ وَاْلآثَامُ بِكُمْ مَعْصُوبَةٌ » . « نهج البلاغه » ، خ 26

12
« خزرج » به نام « اسعد بن زراره » براي تقويت قبيله خود ، سفري به مكه نمود ، تا به وسيله كمك هاي نظامي و مالي « قريش » دشمن صدساله خود « اوس » را ، سركوب سازد . وي به خاطر روابطِ ديرينه اي كه با « عتبة بن ربيعه » داشت ، به خانه وي وارد شد ، و هدف خود را با وي در ميان گذارد ، و تقاضاي كمك كرد . دوست ديرينه وي « عتبه » ، چنين پاسخ داد : ما نمي توانيم به تقاضاي شما پاسخ مثبت دهيم ، زيرا امروز گرفتاري داخلي عجيبي پيدا كرده ايم ، مردي از ميان ما برخاسته ، به خدايان ما بد مي گويد : نياكان ما را آبله و سبك عقل مي شمرد و با بيان شيرين خود ، گروهي از جوانان ما را به خود جذب كرده ، و از اين راه شكاف عميقي ميان ما پيدا آورده است . اين مرد در غير موسم حج در « شِعب ابوطالب » به سر مي برد و در موسم حج از « شعب » بيرون مي آيد و در حجراسماعيل مي نشيند و مردم را به آيين خود دعوت مي كند .
« اسعد » پيش از آنكه با سران ديگر قريش تماس بگيرد ، تصميم به بازگشت به « مدينه » گرفت . ولي او به رسم ديرينه عرب ، علاقمند شد كه خانه خدا را زيارت كند . اما عتبه از اين كار او را بيم داد ، كه مبادا هنگام طواف ، سخن اين مرد را بشنود و سخن او در وي اثر بگذارد . از طرف ديگر هم ترك مكه بدون زيارت خانه خدا ، زشت و زننده بود ، سرانجام براي حلّ مشكل ، « عتبه » پيشنهاد كرد كه « اسعد » پنبه اي در گوش خود فرو برد تا سخن او را نشنود .
« اسعد » ، آهسته وارد « مسجدالحرام » شد و آغاز به طواف كرد . در نخستين شوط طواف ، چشم او به پيامبر اسلام افتاد ، ديد مردي در حجراسماعيل نشسته و عده اي از بني هاشم دور او را گرفته و از وي محافظت مي نمايند ، ولي از ترسِ تأثير سخن او جلو نيامد . سرانجام در اثناء طواف با خود انديشيد ، كه اين چه كار احمقانه و نابخردانه است كه من انجام مي دهم ، ممكن است فردا در مدينه از من پيرامون اين حادثه سئوالاتي بنمايند ، من در پاسخ آنان چه بگويم ؟ از اين جهت لازم ديد كه درباره اين حادثه اطلاعاتي به دست آورد .
او قدري پيش آمد ، و به رسم عرب جاهلي سلام كرد و گفت : « انعم

13
صباحا » ، حضرت در جواب فرمود : خداي من تحيّتي بهتر از اين فرو فرستاده است و آن اسن است كه بگوييم : « سلامٌ عليكم » . آنگاه « اسعد » از اهداف پيامبر سئوال كرد ، پيامبر در پاسخ او ، آيه هاي 152 و 153 ، از سوره انعام را كه واقعاً آيينه تمام نماي روحايت و آداب عرب جاهلي بود ؛ تلاوت نمود . و اين دو آيه ، كه متضمن درد و درمان ملتي بود ، كه صد و بيست سال با يكديگر جنگ داشتند ؛ تأثير عميقي در دل وي گذارد . لذا فوراً اسلام آورد ، و تقاضا نمود كه كسي را به عنوان مبلّغ ، به « مدينه » اعزام فرمايد و پيامبر « مصعب بن عمير » را به عنوان معلم قرآن و اسلام ، به مدينه اعزام نمود .
دقت در مفاد اين دو آيه ، ما را از هر گونه بحث و مطالعه در اوضاع عرب بي نياز مي نمايد . زيرا اين دو آيه آشكارا مي رساند كه بيماري هاي مزمن اخلاقي ، زندگي عرب جاهليت را تهديد مي كرد . از اين جهت ما متن آيه ها را در پاورقي و ترجمه آنها را با مختصر توضيح از نظر خوانندگان مي گذرانيم :
بگو : بياييد ، من اهداف رسالت خود را تشريح كنم اهداف من عبارتند از :
1 ـ من براي اين مبعوث شده ام ، كه شرك و بت پرستي را از بين ببرم . ( 1 )
2 ـ در سرلوحه برنامه من احسان و نيكويي به پدر و مادر قرار گرفته است . ( 2 )
3 ـ در آيين پاك من ، فرزندكشي به منظور ترس از فقر ، زشت ترين عمل شمرده مي شود . ( 3 )
4 ـ براي اين برانگيخته شده ام كه ، بشر راه از كارهاي زشت دور كنم و از هر پليديِ پنهان و آشكار باز دارم . ( 4 )
5 ـ در شريعت من آدم كشي ، و خونريزي بناحق اكيداً ممنوع است ، و اينها سفارش هاي خدا است تا بينديشيد . ( 5 )
6 ـ خيانت به مالِ يتيم حرام است . ( 6 )
7 ـ اساسِ آيين من عدالت است و كم فروشي حرام مي باشد . ( 7 )
8 ـ هيچ كسرابه بيش از توانايي خود تكليف نمي كنيم . ( 8 )
9 ـ زبان و گفتارهاي انسان كه آيينه تمام نماي روحيات او است ، بايد در راه كمك به حق و حقيقت به كار افتد و جز راست نبايد بر زبان جاري شود ، اگرچه بر ضرر گوينده باشد . ( 9 )
10 ـ به پيمان هايي كه با خدا بسته ايد ، احترام بگذاريد . ( 10 )
اينها سفارش هاي خداي شما است كه بايد از آن پيروي كنيد .
مضامين اين دو آيه و طرز گفتگوي پيامبر با « اسعد » ، گواه بر اين است كه تمام اين صفات پست ، دامنگير توده عرب بوده و براي همين جهت رسول خدا در نخستين برخورد با اسعد ، اين دو آيه را براي او خواند و از اين طريق او را با اهداف رسالت خود آشنا ساخت . ( 11 )

1 . قُلْ تَعالُوا اَتْلُ ماحَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيكُمْ ألاّ تُشرِكُوا بِهِ شَيْئا .
2 . وَبِالوالِدَيْنِ إحساناً .
3 . وَلاَ تَقْتُلُوا أولادَكُمْ مِنْ إملاق نَحْنُ نُرْزُقُكُمْ وَإيّاهُم .
4 . وَلا تَقْرَبُوا الفَواحِشَ مَاظَهَرَ مِنْهَا وَما بَطَنَ .
5 . وَلا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتي حَرَّم اللّهُ إلاّ بِالحَقِّ ، ذلِكُم وَصّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلوُنَ .
6 . وَلا تَقْرَبُوا مَالَ اليَتيم إلاّ بالَّتي هِيَ أحْسَنَ حَتّي يَبْلُغَ أشُدَّهُ .
7 . وأوفُوا الْكَيلَ والمِيزانَ بالقِسْط .
8 . لا نُكَلِّفُ نَفْسَاً إلاّ وُسْعَهَا .
9 . وإذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَلَو كانَ ذاقُرْبي .
10 . وبِعَهْدِالله أوفُوا ذلِكُم وَصّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُون .
11 . « اعلام الوري » / 35 ـ 40 ، و نيز « بحارالانوار » ، ج 19 / 8 ـ 11 .

14

مذهب در عربستان

وقتي ابراهيم خليل ، پرچم يكتاپرستي را در محيط حجاز برافراشت ، گروهي به او پيوستند . اما درست معلوم نيست كه تا چه اندازه آن رادمرد الهي ، توانست آيين توحيد را گسترش دهد ، و صفوف فشرده اي را از خداپرستان تشكيل دهد .
اميرمؤمنان ، اوضاع مذهبي ملل عرب را چنين تشريح مي كند :
« مردم آنروز داراي مذهب هاي گوناگون ، و بدعت هاي مختلف و طوائف متفرق بودند ، گروهي خداوند را به خلقش تشبيه مي كردند ( و براي او اعضايي قائل

15
بودند ) ، و برخي در اسم او تصرف مي كردند ( مانند بت پرستان ، كه « لات » را از الله و « عزّي » را از عزيز گرفته بودند ) ، جمعي به غير او اشاره مي كردند سپس آنان را به وسيله رسول اكرم هدايت كرد و به معارف الهي آشنا ساخت » ( 1 )
طبقه روشنفكر عرب ، ستاره و ماه را مي پرستيدند .
اما طبقه منحط ، كه اكثريّت سكنه عربستان را تشكيل مي داد ؛ علاوه بر بت هاي قبيله اي و خانگي ، به تعداد روزهاي سال 360 بت مي پرستيدند ، و حوادث هر روز را به يكي از آنها وابسته مي دانستند .
بت پرستي در محيط مكه ، پس از ابراهيم خليل ( عليه السلام ) به كوشش « عمرو بن قصي » انجام گرفت . ولي به طور مسلم در روزهاي نخست به اين صورت گسترده نبود ، بلكه روز نخست آنها را شفيع دانسته ؛ آنگاه گام فراتر نهاده ، كم كم آنها را صاحبان قدرت پنداشتند . بت هايي كه دور كعبه چيده شده بود ، مورد علاقه و احترام همه طوائف بوده ؛ اما بت هاي قبيله اي تنها مورد تعظيم يك دسته خاصي بود و براي اينكه بت هر قبيله محفوظ بماند ، براي آنها جاهايي معين مي كردند و كليدداري معابد ، كه جايگاه بتان بود به وراست دست به دست مي گشت .
بت هاي خانگي ، هر شب و روز ميان يك خانواده پرستش مي شد ؛ هنگام مسافرت خود را به آنها مي ماليدند ؛ و در حال مسافرت براي عبادت خود ، سنگ هاي بيابان را مي پرستندند ؛ و در هر منزلي كه فرود مي آمدند ، چهار سنگ را انتخاب كرده ، و زيباتر از همه را معبود و بقيّه را پايه اجاق قرار مي دادند .
اهالي مكّه ، علاقه مفرطي به حرم داشته و هنگام مسافرت سنگ هايي از آن همراه خود برده ، و در هر منزلي فرود مي آمدند ، آنها را نصب كرده و مي پرستيدند . و شايد اينها همان « انصاب » باشند كه به سنگ هاي صاف و بي شكل تفسير شده ؛ و در برابر آنان « اوثان » است كه به سنگ هاي شكل دار و

1 . « وَأهلُ الأرْضِ يَومَئذ مِلَلٌ مُتِفَرِّقَةٌ ، وَأهْواءٌ مُنْتَشِرَةٌ ، وَطَوائِفٌ مُتَشَتَّتَةٌ بَيْنَ مُشَبَّهَ لِلّهِ بَخِلْقِهِ ، أو مُلْحِد فِي إسمِهِ أو مُشير إلي غَيْرِهِ فَهَداهُمْ بِهِ مِنَ الَّلالَةِ ، وَأنْقَذَهُمْ مِنَ الجَهَالةِ » ، نهج البلاغه ، خ 1 .

16
پرنقش و نگار و تراشيده معني گرديده است . و اما « اصنام » بت هايي بودند ، كه آنها از زر و سيم ريخته و يا از چوب تراشيده مي شدند .
« لات » ، مادر خدايان به شمار مي آمد ؛ معبدش نزديكِ « طائف » قرار داشت و به صورت سنگ سفيدي بود كه پرستش مي شد . « منات » ، خدايِ سرنوشت و پروردگار مرگ و اجل بود ، كه معبدش بين مكه و مدينه بود .
« لات » و « عُزّي » را ابوسفيان در روز احد ، همراه خويش آورده بود ، و از آنها استمداد مي جست .
بر اثر پرستش اين معبودهاي پوشالي گوناگون ، تضادها و تعارض ها و جنگ ها و اختلاف ها و كشف و كشتارها و بالاخره بدبختي ها و خسارت هاي مادي و معنوي فراواني ، دامنگير اين صحرانشينان وحشي بود .
اميرمؤمنان علي ( عليه السلام ) در يكي از خطبه هاي خود ، درباره اعراب پيش از اسلام مي فرمايد : « خدا محمد ( صلّي الله عليه وآله ) را ، به رسالت مبعوث ساخت ، تا جهانيان را بيم دهد و او را امين دستورهاي آسماني خود قرار داد . در آن حال ، شما اي گروه عرب بدترين دين ها را داشتيد ؛ و در بدترين سرزمين ها زندگي مي نموديد ؛ و غذاي ناگوار مي خورديد ، خون يكديگر را مي ريختيد و پيوندهاي خويشاوندي را قطع مي نموديد ؛ بت ها در ميان شما برپا بود و گناهان سراسر وجود شما را فرا گرفته بود . » ( 1 )

موقعيت زن در ميان اعراب

زن محروميت عجيبي در ميان آن داشته و با فجيع ترين وضع زندگي مي كرده است . گذشته از اين ، آيات قرآني كه در مذمت اعمال ناشايست آنان ، نازل گرديده است ؛ انحطاط اخلاقي آنان را در اين قسمت روشن مي سازد . قرآن كريم ، عمل ناشايست آنان ( كشتن دختران ) را چنين حكايت مي كند و

1 . « نهج البلاغه » ، خ 26 .

17
مي فرمايد : ( ) ( 1 ) يعني روز قيامت روزي است ، كه از دختران زنده به گور شده سئوال مي شود ! راستي انسان بايد تا چه اندازه گرفتار انحطاط اخلاقي باشد ، كه ميوه دل خود را پس از رشد و نمو ، يا در همان روزهاي ولادت ، زير خروارها خاك پنهان كند ، و از فرياد و ناله او متأثر نشود !
نخستين طايفه اي كه در اين موضوع پيش قدم شدند ؛ قبيله « بني تميم » بودند . « نعمان بن منذر » ، فرمانرواي عراق ، براي سركوب كردن مخالفان با لشكر انبوهي مخالفان خود را تار و مار ساخت . اموال آنان را مصادره و دختران آنها را اسير كرد . نمايندگان « بني تميم » ، به حضور او رسيدند ، و درخواست كردند كه دختران آنها را بازگرداند ولي به خاطر اينكه برخي از اسيران در محيط زندان ، ازدواج كرده بودند ، « نعمان » آنها را مخير كرد كه : يا روابط خود را با پدران قطع كنند و در آن سرزمين با شوهران بسر ببرند ؛ و يا اينكه طلاق گرفته به وطن خود بازگردند . دختر قيس بن عاصم ، محيط زناشوئي را مقدم داشت . آن پيرمرد سالخورده كه يكي از نمايندگان « بني تميم » بود ، از اين عمل سخت متأثر شد و با خود عهد كرد كه بعد از اين دختران خود را ، در آغاز زندگي نابود سازد ؛ و كم كم همين رسم به بسياري از قبايل سرايت كرد .
وقتي قيس بن عاصم ، خدمت رسول اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) شرفياب شد ، يكي از انصار ، از دختران وي سئوال نمود . « قيس » ، در پاسخ گفت ؛ من تمام دختران خود را زنده به خاك كرده ام ، و كوچك ترين تأثر در دل خود احساس ننموده ام ( مگر يكبار ! ) ، و آن موقعي بود كه در سفر بودم ، و ايام وضع حمل همسرم نزديك بود . اتفاقاً سفرم به طول انجاميد ، پس از مراجعت ، از حمل همسرم پرسيدم . وي در پاسخ من گفت : به عللي ، بچه ، مرده به دنيا آمد ؛ ولي در واقع دختر زاييده بود ، و از ترس من ، دختر را به خواهران خود سپرده بود . سال ها گذشت و ايام جواني و طراوت دختر فرا رسيد ، و من كوچكترين اطلاعي از داشتن دختري نداشتم . تا اينكه روزي در خانه نشسته بودم ، ناگهان دختري وارد

1 . سوره تكوير / 8 .

18
خانه شد ، و سراغ مادرش را گرفت ، دختري زيبا و گيسوانش را بهم بافته و گردن بندي به گردن انداخته بود . من از همسر خود پرسيدم كه اين دختر زيبا كيست ؟ وي در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود ، گفت : اين دختر تو است . همان دختريست ، كه هنگام مسافرت تو به دنيا آمده ؛ از ترسِ تو پنهان كرده بودم . سكوت من در برابر همسرم ، نشانه رضايت بود . او تصور كرد كه من دست خود را ، آلوده به خون وي نخواهم كرد . لذا روزي همسرم با خيال مطمئن از خانه خارج گرديد ، من به موجب پيمان و عهدي كه داشتم ؛ دست دخترم را گرفته به يك نقطه دوردست بردم ، در صددِ حفر گودال برآمدم . هنگامِ حفر ، دختر مكرر از من مي پرسيد كه : « منظور از كندن زمين چيست ؟ ! » پس از فراغ دست وي را گرفته ، كشان كشان او را در ميان گودال افكندم ، و خاك ها را به سر و صورت او ريخته ، و به ناله هال دلخراش وي گوش ندادم .
او همچنان ناله مي كرد و مي گفت : « پدرجان مرا زير خاك پنهان مي سازي ؟ ! و در اين گوشه تنها گذارده به سوي مادرم بر مي گردي ؟ ! ولي من خاك ها را مي ريختم تا آنجا كه او زير خروارها خاك پنهان گرديد ، و خاك او را فرا گرفت .
آري ، يگانه موردي كه دلم سوخت ؛ همين مورد است . وقتي سخنان قيس پايان يافت ، چشم هاي رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) پر از اشك شده بود ، اين جمله را فرمود :« إنَّ هذِهِ لَقَسوَةٌ ومَن لايَرحَمْ لاَيُرحَم » ؛ يعني اين عمل يك سنگ دلي است و ملتي كه رحم و عواطف نداشته باشند ؛ مشمول رحمت الهي نمي گردند ! ( 1 )

خرافات و افسانه پرستي نزد عرب

قرآن مجيد ، هدف هاي مقدس بعثت پيامبر اسلام را با جمله هاي كوتاهي بيان كرده است . يكي از آنها كه شايان توجه بيشتر مي باشد ، اين آيه است : (

1 . ابن اثير ، در « اسدالغابه » مادّه قيس ، از او نقل كرده كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) پرسيد : تاكنون چند دختر زنده بگور كردي ، گفت : 12 دختر . اين سرگذشت در كتاب « حياة محمد ، نگارشِ « محمدعلي سالمين » ص 24ـ25 نقل شده است .

19

عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَاْلأَغْلالَ الَّتِي كانَتْ عَلَيْهِمْ . . . ) ( 1 ) « پيامبر اسلام تكاليف شاق ، و غل و زنجيرهايي را كه بر آنها است بر مي دارد » . اكنون بايد ديد مقصود از غل و زنجيري كه در دوران طلوع فجر اسلام ، به دست و پاي عرب دوران جاهليت بود ؛ چيست ؟ مسلماً مقصود ، غل و زنجير آهنين نيست ؛ بلكه منظور همان اوهام و خرافاتي است كه فكر و عقل آنها را از رشد و نمور بازداشته بود ؛ و يك چنين گير و بند كه به بال فكر بشر بسته شود ، به مراتب از سلسله آهنين ، زيان بخش تر و ضرربارتر است .

يكي از بزرگترين افتخارات پيامبر گرامي اين است كه : با خرافات و اوهام و افسانه و خيال ؛ مبارزه نمود ، و عقل و خرد بشر را از غبار و زنگ خرافات شستشو داد . و فرمود : من براي اين آمده ام كه قدرت فكري بشر را تقويت كنم ؛ و با هرگونه خرافات به هر رنگ كه باشد ، حتي اگر به پيشرفت هدفم كمك كند سرسختانه مبارزه نمايم .
سياستمداران جهان ، كه جز حكومت بر مردم غرض و مقصدي ندارند ، پيوسته از هر پيش آمدي به نفع تخود استفاده مي كنند . حتّي اگر افسانه هاي باستاني و عقائد خرافاتي ملّتي به رياست و حكومت آنها كمك كند ، از ترويج آن خودداري نمي نمايند ؛ و اگر آنان ، افرادي متفكر و منطقي باشند ، در اين صورت به نام احترام به افكار عمومي و عقايد اكثريت ، از افسانه ها و اوهام كه با ميزان و مقياس عقل تطبيق نمي كند ، طرفداري مي كنند .
ولي پيامبر اسلام ، نه تنها از آن عقائد خرافي كه به ضرر خود و اجتماع تمام مي شد ، جلوگيري مي نمود ؛ بلكه حتي اگر يك افسانه محلي ؛ يك فكري بي اساس به پيشرفت هدف او كمك مي كرد ، با تمام قوا و نيرو با آن مبارزه مي نمود و كوشش مي كرد كه مردم بنده حقيقت باشند نه بنده افسانه و خرافات . اينك از باب نمونه داستان زير را مطالعه بفرماييد :
. . . يگانه فرزند ذكور حضرت پيامبر ، به نام « ابراهيم » درگذشت . پيامبر در

1 . سوره اعراف / 157 .

20
مرگ وي غمگين و دردمند بود ؛ و بي اختيار اشك از گونه چشمان او سرازير مي شد . روز مرگ او آفتاب گرفت ، ملت خرافي و افسانه پرست عرب : گرفتگي خورشيد را نشانه عظمت مصيبت پيامبر دانسته و گفتند : آفتاب براي مرگ فرزند پيامبر گرفته است . پيامبر اين جمله را شنيد ، بالاي منبر رفت و فرمود : آفتاب و ماه ، دو نشانه بزرگ از قدرت بي پايان خدا هستند و سر به فرمان او دارند ، هرگز براي مرگ و زندگي كسي نمي گيرند . هر موقع ماه و آفتاب گرفت ، نماز آيات بخوانيد . در اين لحظه از منبر پايين آمد ، و با مردم نماز آيات خواند . ( 1 )
فكر گرفتگيِ خورشيد ، به خاطر مرگ فرزندِ صاحب رسالت ، گرچه عقيده مردم را نسبت به وي سخت تر مي ساخت ؛ و در نتيجه به پيشرفت آيين او كمك مي كرد ؛ ولي او هرگز راضي نشد كه موقعيت او از طريق افسانه در دل مردم تحكيم گردد .
مبارزه وي با افسانه و خرافه ، كه نمونه بارز آن ، مبارزه با بت پرستي و الوهيت هر مصنوعِ ممكن مي باشد ؛ نه تنها شيوه دوران رسالت او بود ، بلكه او در تمام ادوار زندگي ، حتّي در زمان كودكي با اوهام و خرافات مبارزه مي نمود .
روزي كه سنّ محمد ( صلّي الله عليه وآله ) ، از چهار سال تجاوز نمي كرد ، و در صحرا زير نظر دايه و مادر رضاعيِ خود « حليمه » زندگي مي نمود ، از مادر خود خواست كه همراه برادران رضاعي خود به صحرا رود . « حليمه » مي گويد : فرداي آن روز ، محمد را شستشو دادم ، و به موهايش روغن زدم ، به چشمانش سرمه كشيدم ، براي اينكه ديوهاي صحرا به او صدمه نرسانند ، يك مهره يماني كه در نخ قرار گرفته بود ، براي محافظت به گردن او آويختم . محمد ( صلّي الله عليه وآله ) مهره را از گردن درآورد و به مادر خود چنين گفت : مادرجان آرام ، خداي من كه پيوسته با من است ، نگهدار و حافظ من است . ( 2 )

1 . « بحار الانوار » ، ج 22 / 155 .
2 . مَهلاً يا أمّاه ، فَإنَّ مَعي مَنْ يَحفَظُني . « بحار » ، ج 15 / 392 .

21

خرافات در عقائد عرب جاهلي

عقائد تمام ملل و جامعه هاي جهان ، روز طلوع و ستاره اسلام ، با انواعي از خرافات و افسانه ها آميخته بود ، و افسانه هاي يوناني و ساساني بر افكار مللي كه مترقي ترين جامعه آن روز به شمار مي رفتند ؛ حكومت مي كرد . و هم اكنون در ميان مللِ مترقي شرق ، خرافه هاي زيادي وجود دارد ؛ كه تمدّنِ كنوني نتوانسته آنها را از قاموس زندگي مردم بردارد .
تاريخ ، براي مردم شبه جزيره ، خرافه و افسانه هاي زيادي ضبط كرده است ، و نويسنده كتاب « بلوغ الارب في معرفة احوال العرب » ، ( 1 ) بيشتر آنها را در همان كتاب ، با يك سلسله شواهد شعري و غيره گرد آورده است . انسان پس از مراجعه به اين كتاب و غير آن ، با انبوهي از خرافات روبرو مي گردد كه مغز عرب جاهلي را پر كرده بود . و اين رشته هاي بي اساس ، يكي از علل عقب افتادگي اين ملت ، از ملل ديگر بود . بزرگترين سد ، در برابر پيشرفت آئينِ اسلام ، همان افسانه ها بود ؛ و از اين جهت پيامبر با تمام قدرت مي كوشيد كه آثار « جاهليت » را ، كه همان افسانه و اوهام بود از ميان بردارد . هنگامي كه « معاذ بن جبل » را به يمن اعزام نمود ، به او چنين دستور داد :

« وَأَمِتْ أمْرَ الجاهِليَّةِ إلاّ ما سَنَّهُ الإسلام وَأظهِرْ أمرَ الإسلامِ كُلَّهُ صَغِيرَهُ وَكَبيرَهُ »

( 2 ) « اين معاذ ، آثار جاهليت و افكار و عقايد خرافي را ، از ميان مردم نابود كن ، و سنن اسلام را كه همان دعوت به تفكر و تعقل است ، زنده نما . »
او در برابر توده هاي زيادي از عرب كه ساليان درازي افكار جاهلي و عقائد خرافي بر آنها حكومت كرده بود ؛ چنين مي گفت :« كلّ مأثرة في الجاهليّة تحت قدمي » ( 3 ) يعني : با پديد آمدن اسلام ، كليه مراسم و عقائد و وسائل افتخارِ موهوم ، محو و نابود گرديد و زير پاي من قرار گرفت .

1 . نگارش سيد محمود آلوسي ، ج 2 / 286 ـ 369
2 . « تحف العقول / 25 ، و « سيره ابن هشام » ، ج 3 / 412 .
3 . « سيره ابن هشام »

22
اينك براي روشن ساختن ارزش معارف اسلام ، نمونه هايي را در اين جا مي آوريم :

1 ـ آتش افروزي براي آمدن باران :

شبه جزيره عربستان ، در بيشتر فصول با خشكي روبرو است . مردم آنجا براي آمدن باران ، چوب هايي را از درختي به نام « سلع » و درخت زودسوز ديگري ، به نام « عشر » گرد مي آوردند و آنها را به دم گاو بسته ، گاو را تا بالاي كوه مي راندند . سپس چوب ها را آتش زده ، به جهت وجود موادِ محترقه در چوب هاي « عشر » ، شعله هاي آتش از آنها بلند مي شد و گاو بر اثر سوختگي شروع به دويدن و اضطراب و نعره زدن مي كرد ؛ و آنان اين عمل ناجوانمردانه را ، به عنوانِ يك نوع تقليد و تشبيه به رعد و برق آسماني انجام مي دادند . شعله هاي آتش را به جاي برق ، و نعره گاو را به جاي رعد ، محسوب مي داشتند ، و اين عمل را در نزول باران مؤثر مي دانستند .

2 ـ اگر گاو ماده آب نمي خورد ، گاو نر را مي زدند :

گاوهاي نر و ماده را براي نوشيدن آب ، كنار جوي آب مي بردند ، گاهي مي شد كه گاوهاي نر ، آب مي نوشيدند ولي گاوهاي ماده لب به آب نمي زدند ، آنان تصور مي كردند كه علتِ امتناع ، همان وجود ديوها است كه در ميان شاخ هاي گاو نر جا گرفته اند و نمي گذارند گاوهاي ماده آب بنوشند و براي راندن ديوها به سر و صورت گاوهاي نر مي زدند . ( 1 )

3 ـ شتري را در كنار قبري حبس مي كردند ، تا صاحب قبر هنگام قيامت پياده محشور نشود :

اگر مرد بزرگي فوت مي كرد ، شتري را در كنار قبر او در ميان گوداري حبس

1 . شاعر عرب زبان در اين باره كه گاو نر به جرم آب نخوردن گاو ماده زده مي شد ، چنين مي گويد :
فاني اذا كالثور يضرب جنبه * * * اذا لم يعف شربا وعافت صواحبه

23
مي كردند ، و آب و علف به او نمي دادند ، تا جان سپرد ، و متوفي روز رستاخيز بر آن سوار شود ، و پياده محشور نگردد .

4 ـ شتري را در كنار قبر پي مي كردند :

از آنجا كه شخص متوفي ، در دوران زندگي براي عزيزان و مهمانان خود ، شتر نحر مي كرد ؛ براي تكريم از متوفي و سپاسگزاري از او ، بازماندگانش در پاي قبر او ، شتري را به طرز دردناكي پي مي كردند .

5 ـ قسمت ديگري از خرافات :

براي رفع نگراني و ترس ، از وسايل زير استفاده مي كردند : موقعي كه وارد دهي مي شدند و از بيماري وبا ، يا ديو مي ترسيدند ، براي رفع ترس در برابر دروازه روستا ، 10 بار صداي الاغ مي دادند و گاهي اين كار را با آويختن استخوانِ روباه به گردن خود ، توأم مي نمودند . و اگر در بياباني گم مي شدند ، پيراهن خود را پشت رو مي كردند و مي پوشيدند . موقع مسافرت كه از خيانت زنان خود مي ترسيدند ، براي كسب اطمينان نخي را بر ساقه يا شاخه درختي مي بستند ، موقع بازگشت اگر نخ به حال خود باقي بود ، مطمئن مي شدند كه زن آنها خيانت نورزيده است ، و اگر باز ، يا مفقود مي گرديد ، زن را به خيانت متهم مي ساختند .
اگر دندان فرزند آنان مي افتاد ، آن را با دو انگشت به سوي آفتاب پرتاب كرده مي گفتند : آفتاب ! دندان بهتر از اين بده . زني كه بچه اش نمي ماند ؛ اگر هفت بار بر كشته مرد بزرگي قدم مي گذاشت ، معتقد بودند كه : بچه او باقي مي ماند و . . .
اين بود مختصري از انبوه خرافاتي كه محيط زندگي اعرابِ دوران جاهليت را تاريك و سياه ، و فكر آنها را از پرواز به اوج تعالي بازداشته بود .

مبارزه اسلام با خرافات

اسلام با اين خرافه ها ، از طرق مختلفي مبارزه كرده است . هنگامي كه

24
عده اي از اعراب بياباني كه با آويزه جادوئي و قلاده هايي كه در آنها سنگها و استخوان ها به بند كشيده مي شد ، بيماران خود را معالجه مي كردند ، خدمت رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) شرفياب شدند و درباره مداوا با گياهان داروهاي طبي پرسش نمودند ؛ رسول اكرم فرمود : لازم است بر هر فرد بيمار سراغ دارو رود ، زيرا خدائي كه درد را آفريده دارو نيز آفريده است . ( 1 ) حتّي موقعي كه كه سعد بن ابي وقاص بيماري قلبي گرفت ، حضرت فرمود : بايد پيش « حارث كلده » طبيب معروف ثقيف برويد ، سپس خود آن حضرت او را با دارويِ مخصوصي راهنمائي كرد . ( 2 )
علاوه بر اين ، بياناتي درباره آويزه هاي جادوئي ، كه فاقد همه گونه آثارند ؛ وارد شده است . اينك ، به نقل دو روايت در اين باره اكتفاء ميورزيم :
1 ـ مردي كه فرزند او دچار گلودرد شده بود ، با آويزه هاي جادوئي وارد محضر پيامبر شد . پيامبر فرمود : فرزندان خود را با اين آويزه هاي جادوئي نترسانيد ، لازم است در اين بيماري از عصاره « عود هندي » استفاده نماييد . ( 3 )
امام صادق ( عليه السلام ) مي فرمود : « ان كثيراً من التمائم شرك » ، بسياري از بازوبندها و آويزه ها شرك است . ( 4 )
پيامبر و اوصياء گرامي او با راهنمائي مردم به داروهاي زياد ، كه همه آنها را محدثان بزرگ اسلام ، تحتِ عنوانِ طب النبي و طب الرضا و . . . گرد آورده اند ؛ بار ديگر ضربه محكمي بر اين اوهام كه گريبان عرب دوران جاهليت را گرفته بود ؛ وارد ساخته اند .

علم و دانش در حجاز

مردم حجاز را مردم « اُمّي » مي خواندند . « اُمّي » ، به معنيِ درس نخوانده است ، يعني يك فرد به همان حالتي كه از مادر زاييده شده است ، باقي بماند .

1 . « التاج » ، ج 3/178 ، يعني اين آويزه ها در رفع بيماري مؤثر نيست .
2 . « التاج » ، ج 3/179 .
3 . « التاج » ، ج 3/184 .
4 . « سفينه » ، ماده « رقي » .

25
براي شناخت ميزانِ ارزش علم ، در ميان عرب كافي است بدانيد كه در دوران طلوع ستاره اسلام ، در ميان قريش فقط هفده نفر توانائي خواندن و نوشتن ، داشتند . در مدينه ، در ميان گروه « اوس » و « خزرج » ، فقط يازده نفر داراي چنين كمالي بودند . ( 1 )
با توجه به اين بحث كوتاه و فشرده ، درباره مردم اين منطقه ، عظمتِ تعاليم اسلام ، در كليّه شئون اعم از اعتقادي و اقتصادي و اخلاقي و فرهنگي روشن و نمايان مي گردد و پيوسته بايد در ارزشيابي تمدن ها حلقه قبلي را بررسي كرد ، آنگاه عظمت را ارزيابي نمود . ( 2 )

1 . « فتوح البلدان » ، ابوالحسن بلاذري / 457 و 459 .
2 . براي آگاهي گسترده از عقايد و فرهنگ و تقاليد و تيره هاي جامعه عرب ، به دو كتاب زير مراجعه نماييد : الف ـ « بلوغ الارب في معرفة احوال العرب » ، نگارش محمود آلوسي ، متوفاي سال 1270 ه . ق .
ب ـ « المفصل في تاريخ العرب قبل الاسلام » ، نگارش استاد جواد علي ، اين كتاب در ده جلد تنظيم شده و تمام مباحث مربوط به زندگي عرب جاهلي ، را ترسيم كرده است .

27

3

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

نياكان پيامبر اسلام

1 ـ قهرمان توحيد ابراهيم خليل ( عليه السلام )
هدف از تشريح زندگاني حضرت ابراهيم خليل الرحمن ( عليه السلام ) ، شناساندن اجداد و نياكان پيامبر گرامي است . زيرا نسب شريف پيامبر ، به حضرت اسماعيل ، فرزند « ابراهيم » مي رسد ، و چون اين دو نفر و برخي از نياكان والامقام پيامبر اسلام ، در تاريخ عرب و اسلام سهم مهمي دارند ؛ از اين جهت مناسب است به طور خلاصه و فشرده ، از حالات آنان گفتگو شود . بخصوص كه حوادث تاريخ اسلام ، مانند حلقات زنجير به حوادث مقارن طلوع اسلام يا دورتر از آن ، بستگي كامل دارد .

زادگاه « ابراهيم »

قهرمان توحيد ، در محيطي پا به عرصه وجود نهاد كه سراسر آن را تاريكي هاي بت پرستي و بشر پرستي فرا گرفته بود . آدميزاد در برابر بتهاي تراشيده به دست خود و ستارگان خضوع مي كرد .
زادگاه پرچمدار توحيد ، كشور « بابل » بود كه تاريخ نويسان آنجا را از عجايب هفت گانه دنيا شمرده اند ، و در عظمت و وسعت تمدن اين كشو مطالب گوناگون نقل نموده اند . تاريخ نويسِ معروف ، « هيرودنس » ، چنين مي نويسد : بابل بطور مربع الشكلي بنا شده كه طول اطراف هر يك از آن 120 فرسخ و

28
محيطش 480 فرسخ مي باشند . ( 1 ) اين گفتار هر اندازه آميخته با مبالغه باشد ، باز از يك حقيقت غيرقابل انكار ( به ضميمه ي نوشته هاي ديگر ) كشف مي كند . ولي امروز از آن مناظره دلربا و كاخهاي بلند ، جز تلّ خاكي ميان دجله و فرات چيز ديگري ديده نمي شود ، و سكوت مرگباري بر همه جا حكمفرماست . مگر گاهي كه باستان شناسان ، براي پي بردن به وضع تمدن بابل ، به وسيله حفريات خود ، اين سكوت را درهم بشكنند .
بنيان گذار توحيد ، در دوران حكومتِ « نمرود بن كنعان » ، چشم به دنيا گشود . « نمرود » با آنكه بت پرست بود ، به مردم نيز خدائي مي فروخت . شايد به نظر عجيب برسد كه چطور ممكن است يك نفر هم بت پرست باشد ، و هم به مردم خدائي بفروشد ولي نظير اين مطلب را از زبان قرآن درباره فرعون مصر مي شنويم . هنگامي كه « موسي بن عمران » ، دستگاه حكومت فرعون را با منطقِ قوي خود متزلزل ساخت ، هواداران با لحن اعتراض آميزي به فرعون خطاب كردند :
( ) . ( 2 )
« آيا موسي و طائفه وي را مي گذاري تا جامعه را بر ضد تو بشورانند و تو و خدايانت را به دست فراموشي بسپارند » . پرواضح است كه فرعون ادعاء خدائي مي كرد و گوينده جمله ( ) ( 3 ) و نيز جمله (

عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِلَه غَيْرِي . . . ) ( 4 ) بود ولي در عين حال بت پرست نيز بود . ولي در منطق بت پرستان مانع ندارد كه فردي خدا و معبود گروهي باشد ، در عين حال خود معبود نيز ، خداي بزرگ تر را بپرستد . زيرا مقصود از « خدا » و « معبود » ، خالق جهان نيست ، بلكه كسي است كه به گونه اي برتري بر ديگران داشته باشد و زمام زندگي آنان را به گونه اي در دست گيرد . تاريخ مي گويد : در روم بزرگان به يك خانواده پيوسته


1 . قاموس كتاب مقدس ، ماده بابل .
2 . سوره اعراف / 125 .
3 . سوره نازعات / 24 : من خداي بزرگ شما هستم .
4 . سوره قصص / 38 : من براي شما خدايي جز خود نمي دانم .

29
مورد پرستش افراد آن فاميل بودند و در عين حال آن سران براي خود معبودي داشتند .
بزرگترين سنگري كه نمرود به دست آورده بود ، جلب توجه گروهي از منجمان و كاهنان بود كه دانشمندان آن روز محسوب مي شدند . خضوع آنان زمينه را براي استعمار طبقه منحط و بي اطلاع آماده تر ساخته بود . علاوه بر اين ، از بستگان ابراهيم كساني مانند « آزر » ، كه مردي صورتگر بود و اطلاعاتي در اوضاع ستارگان داشت ، جزو درباريان نمرود درآمده بود ، و اين خود نيز مانع بزرگي براي ابراهيم بود . زيرا علاوه بر مبارزه با افكار عمومي ، با مخالفت بستگان خود نيز روبرو بود .
نمرود ، در زندگي رؤيايي فرو رفته بود ، كه ناگهان ستاره شناسان ، نخستين زنگ خطر را نواختند ، و گفتند : حكومت تو ، به وسيله شخصي كه همين محيط ، زادگاه اوست ، سرنگون خواهد شد . افكارِ خفته نمرود بيدار شد و پرسيد : آيا متولّد شده يا نه ؟ گفتند : متولّد نشده است . وي فرمانِ جدائي زنان و مردان ( در شبي كه مطابق پيش بيني و محاسبات نجومي ستاره شناسان ، نطفه اين دشمنِ سرسخت منعقد خواهد گشت ) صادر نمود . مع الوصف دژخيمان او ، پسربچه ها را مي كشتند ؛ قابله ها دستور داشتند صورت نوزادان را به دفتر مخصوص او ارسال نمايند . اتفاقاً ، در همان شبي كه هر نوع آميزش زن و مرد ممنوع بود ؛ نطفه ابراهيم در همان شب منعقد گرديد . مادرِ ابراهيم باردار شد و مانند مادرِ موسي بن عمران ، دوران بارداري را به صورتي پنهان به پايان رسانيد . پس از وضع حمل ، براي حفظ فرزند عزيز خود ، به غاري كه در كنار شهر بود ، پناه برد و فرزند دلبند خود را در گوشه غار گذارده ، روزها و شبها در حدود امكان از او سركشي مي كرد . اين نوع ستمكاري به مرور زمان نمرود را آسوده خاطر ساخت ، و يقين كرد كه دشمنِ تخت و حكومت خود را به قتل رسانيده است .
ابراهيم ، سيزده سال تمام در گوشه آن غار كه راه وروديِ تنگي داشت به سر برد ، پس از سيزده سال مادر ، او را بيرون آورده ابراهيم گام در اجتماع نهاد ، چشم نمروديان به ناشناسي افتاد ، مادر ابراهيم گفت : اين فرزند من است پيش از

30
پيشگوئي منجمان متولّد گشته است ! ( 1 )
ابراهيم از غار بيرون آمد توحيد فطري ( 2 ) خود را با مشاهده زمين و آسمان ؛ درخشيدن ستارگان ، سرسبز گشتن درختان ، كاملتر ساخت . او گروهي را ديد كه در برابر درخشندگيِ ستارگان ، عقل و هوش خود را از دست داده اند . عده ديگري را مشاهده نمود كه سطح افكارشان از اين هم پست تر بود و بتهاي تراشيده را عبادت مي نمودند . بدتر از همه اينها ، شخصي از جهل و ناداني مردم استفاده كرده به مردم خدائي مي فروخت .
ابراهيم ناچار است خود را براي مبارزه در اين سه جبهه مختلف آماده سازد .
قرآن مجيد ، داستان مبارزه هاي ابراهيم را در اين سه صحنه نقل كرده است .

ابراهيم بت شكن

موسم عيد فرا رسيد ، و مردم غفلت زده « بابل » ، براي رفع خستگي و تجديد نيرو ، و اجراء مراسم عيد به طرف صحرا روانه شدند ؛ و شهر خالي شد . سوابق ابراهيم ، نكوهش و بدگويي وي ، توليد نگراني كرده بود ، از اين جهت تقاضا كردند كه ابراهيم ، نيز همراه آنان در اين مراسم شركت كند . ولي پيشنهاد بلكه اصرار آنان با بيماري ابراهيم مواجه شد ، وي با جمله« إِنِّي سَقِيمٌ » ( من بيمارم ) ، پاسخ گفتار آنان را داد و در مراسم عيد شركت نكرد .
راستي ، آن روز براي موحّد و مشرك روز شادماني بود . براي مشركان ، عيد كهنسالي بود كه به منظور برگزاري تشريفات عيد ، و زنده كردن رسوم نياكان به دامنه كوه و مزارع سرسبز رفته بودند ، و براي قهرمان توحيد نيز ، يك عيد ابتدائي بي سابقه اي بود ، كه مدّتها آرزوي فرارسيدن چنين روز فرخنده اي را داشت ، كه شهر را از غبار خالي بيند ، و مظاهر كفر و شرك را درهم شكند .
آخرين گروه از مردم از شهر خارج شدند ؛ ابراهيم فرصت را غنيمت شمرد ،

1 . « تفسير برهان » ، ج 1/535 .
2 . مقصود از توحيد فطري ، همان نداي خداگرايي است كه هر انساني آن را از درون خود مي شنود ، بدون اينكه در اين گرايش تحت تأثير عوامل خارجي قرار گيرد .

31
با قلبي لبريز از ايمان و اعتماد به خدا ، وارد بتخانه شد ، چوب هاي تراشيده و مجسمه هاي بي روح را دورادور معبد مشاهده كرد ، غذاهاي زيادي كه بت پرستان به عنوان تبرك در معابد خود مي گذاردند ، توجّه ابراهيم را جلب كرد ، سراغ غذاها رفت ، تكه ناني در دست گرفت و به عنوان تمسخر با اشاره به آنها گفت چرا از اين غذاهاي رنگارنگ نمي خوريد ؟ ناگفته پيداست معبودهاي مصنوعيِ مشركان ، قدرت كوچكترين جنبشي را نداشتند ، كجا رسد كه بخورند . سكوت مرگباري فضاي بزرگِ بتكده را فراگرفته بود ، ولي ضربات شكننده ابراهيم كه بر دست و پاي و پيكر بتها وارد مي آمد ، اين سكوت را درهم شكست . تمام بتها را قطعه قطعه كرد ، و تلِّ بزرگي از چوب و فلز شكسته و خُرد شده در وسط معبد پديد آمد ، و فقط بت بزرگ را سالم نگاه داشت ، و « تبر » را بر دوش آن نهاد . هدف اين بود كه در ظاهر بنماياند كه شكننده اين بتها ، همان بت بزرگ است ، ولي از اين ظاهرسازي هدفي داشت كه بيان مي گردد . ابراهيم مي دانست مشركان پس از بازگشت از صحرا ، سراغ علت حادثه خواهند رفت ، و ظاهر قضيه را يك كار مصنوعي و بي حقيقت تلقي خواهند نمود . زيرا باور نخواهند كرد كه صاحب اين ضربات ، اين بت بزرگ است كه اساساً قدرت بر حركت و فعاليت ندارد ، در اين صورت ابراهيم مي تواند از نظر تبليغاتي استفاده كند ، كه اين بت بزرگ به اعتراف شما كوچكترين قدرت را ندارد ، پس چگونه او را مي پرستيد ؟ !
خورشيد به سوي افق كشيده شد ، و نور روشنيِ خود را ، از دشت و صحرا برچيد . مردم ، دسته دسته به سوي شهر روانه گرديدند ، موقع مراسمِ عبادت بتان فرارسيد ، گروهي وارد معبد شدند ، منظره غيرمترقب كه حاكي از ذلت و زبوني خدايان بود ، توجّه پير و برنا را جلب كرد . سكوتِ مرگباري توأم با بي صبري ، در محيط معبد حكم فرما بود . يك نفر مُهر خاموشي را شكست و گفت : چه كسي مرتكب اين عمل شده است ؟ سوابق بدگوئي ابراهيم به بتها و صراحت لهجه او در برابر ستايش بتان ، آنان را مطمئن ساخت كه وي دست به اين كار زده است . در جلسه محاكمه به سرپرستي « نمرود » تشكيل گرديد ، ابراهيم جوان با مادر خود ، در يك محاكمه عمومي مورد بازجويي قرار گرفت .

32
جرمِ مادر ، اين بود كه چرا وجود فرزند خود را كتمان كرده و به دفتر مخصوص حكومت وقت معرفي نكرده است ، تا سر به نيست شود . مادر ابراهيم ، در پاسخ بازپرس چنين گفت : من ديدم نسلِ مردم اين كشور رو به تباهي است ؛ از اين جهت اطلاع ندادم تا ببينم آينده اين فرزند چه مي شود . اگر اين شخص همان باشد كه پيشگويان ( كاهنان ) خبر داده اند در اين صورت بنا داشتم ، پليس را اطلاع دهم تا از ريختن خون ديگران دست بردارند . و اگر آن فرد نباشد ، در اين صورت يك فرد از نسلِ جوان اين كشور را حفظ كرده ام ؛ منطق مادر كاملا توجه قضات را جلب كرد .
سپس نوبه بازجوئي ابراهيم فرارسيد . وي گفت صورت عمل مي رساند كه اين ضربه از ناحيه بت بزرگ است ؛ و شما مي توانيد ! جريان را از او سئوال كنيد ، اگر قدرت بر تكلم داشته باشند . اين جوابِ سربالا ، آميخته با تمسخر و تحقير ؛ به منظور ديگر بود ، و آن اينكه : ابراهيم يقين داشت كه آنان در جواب وي چنين خواهند گفت : ابراهيم ! تو مي داني كه اين بتها قدرت حرف زدن ندارند ، در اين صورت ابراهيم مي تواند هيئت قضات را به يك نكته اساسي متوجه سازد . اتفاقاً همان طوري كه وي پيش بيني كرده بود ، نيز شد . ابراهيم ، در برابر گفتار آنان كه حاكي از ضعف و زبوني و ناتوانيِ بتان بود ، چنين گفت : اگر آنها به راستي چنين هستند كه توصيف مي كنيد ، پس چرا آنها را مي پرستيد و حاجات خود را از آنها مي خواهيد ؟ !
جهل و لجاجت و تقليد كوركورانه ، بر دل و عقلِ دادرسان حكومت مي كرد ، و در برابر پاسخ دندان شكن ابراهيم چاره اي نديدند جز اينكه رأي دادند كه ابراهيم را بسوزانند . خرمني از آتش افروخته شد ، و قهرمان توحيد را در ميان امواج آتش افكندند ، ولي دست لطف و مهر خدا به سوي ابراهيم دراز شد و ابراهيم را از گزند آنان حفظ نمود ، و جهنّمِ مصنوعي بشر را ، به گلستان سرسبز و خرّم مبدل ساخت ! ( 1 )

1 . سوره انبياء/ 51 ـ 70 ، براي آگاهي ازخصوصيات اين فصل و امور مربوط به تولد ابراهيم و نيز شكستن بتها ، به : « كامل ابن اثير » / 53 ـ 62 و « بحار » ، ج 12/ 14 ـ 55 مراجعه نماييد .

33

مهاجرت خليل الرحمان

دادگاه « بابل » ، ابراهيم را محكوم به تبعيد نمود و او ، ناچار زادگاه خود را ترك گفت و آهنگ فلسطين و مصر كرد . در آنجا ابراهيم با استقبال گرم « عمالقه » كه فرمانروايان آن حدود بودند روبرو گرديد ، و از هداياي آنان برخوردار شد ، از جمله هدايا ، كنيزي به نام « هاجر » بود .
همسر ابراهيم ، « ساره » ، تا آن وقت فرزند نداشت . اين پيش آمد ، عواطف وي را نسبت به شوهر ارجمند خود تحريك كرد . او ، ابراهيم را تشويق نمود تا با هاجر آميزش كند ، شايد از او صاحب فرزندي بشود ، و شبستان زندگاني آنان به وسيله او روشن گردد . مراسم انجام گرفت و « هاجر » ، پس از چندي پسري آورد كه اسماعيل ناميده شد . چيزي نگذشت ، ساره نيز مشمول لطف الهي گرديد ، و خود او نيز باردار شد . خداوند ، فرزندي به او عطا كرد كه پدرش او را « اسحاق » نام نهاد . ( 1 )
پس از مدّتي ، ابراهيم از طرف خدا مأموريت يافت ، اسماعيل را با مادرش ، « هاجر » ، به سوي جنوب ( مكّه ) برد ، و در ميان دره گمنامي جاي دهد . اين درّه ، محلِّ سكونت كسي نبود و فقط كاروانهائي كه از شام به يمن و از آنجا به شام برمي گشتند ، در آنجا خيمه مي زدند . و بقيّه سال مانند سائر نقاط عربستان بياباني سوزان ، و خالي از هرگونه سكنه بود .
سكونت در يك چنين سرزمينِ وحشتناك ، براي زني كه در ديار « عمالقه » زندگي كرده بود ، فوق العاده توان فرسا بود .
گرماي سوزان بيابان ؛ بادهاي گرم آن ، هيولاي مرگ را در برابر چشمان او مجسم مي ساخت ، خود ابراهيم نيز از چنين پيش آمدي در فكر فرو رفته بود . وي در حالي كه عنان مركب را به دست گرفته و سيلاب اشك از گوشه چشمان او سرازير بود و مي خواست همسر و فرزند خود را ترك گويد ، به هاجر چنين گفت : اي هاجر ! همه اين كارها بر طبق فرمان خداست ، و از فرمان خدا گريزي

1 . « سعدالسعود » / 41 ـ 42 ، و « بحار » ، ج 12/ 118 .

34
نيست . به لطف خدا تكيه كن ، و يقين بدان كه او ما را خوار و ذليل نخواهد نمود . سپس با توجّه خاص به سوي خدا چنين گفت :
« پروردگارا ! اين نقطه را شهر امن قرار بده ، و اهل آنجا را كه به خدا و روز قيامت ايمان دارند ، از ميوه جات برخوردار بفرما » . ( 1 )
وقتي از تپه سرازير مي شد ، به پشت سر نگاهي كرد و لطف و عنايت پروردگار را ، براي آنان درخواست نمود .
اين مسافرت اگر چه به ظاهر مشكل و جانفرسا بود ، ولي بعداً روشن شد كه نتايج بزرگي را دربرداشت . زيرا بناي كعبه و ساختن پايگاه بزرگ براي اهل توحيد ، و به اهتزاز درآوردن پرچم توحيد در اين منطقه ، و پي ريزي يك نهضت عميق ديني كه به وسيله خاتم پيامبران در اين مرز و بوم پديد خواهد آمد ، از ثمرات اين مهاجرت بود .

چشمه زمزم چگونه پيدا شد

ابراهيم ، عنان مركب خود را به دست گرفت و با چشمي اشك بار ، خاك مكه و هاجرو فرزند خود را ترك گفت . چيزي نگذشت كه آب و غذاي آنان تمام شد و پستان « هاجر » خشكيد ؛ حال فرزند رو به وخامت گذارد ؛ سيلاب اشك از چشمان مادرِ دورافتاده به دامنش مي ريخت ؛ سراسيمه از جاي خود برخاست تا به نزديك سنگهاي كوه صفا رسيد . از دور منظره سرابي را كه در نزديك كوه مروه قرار داشت ، مشاهده كرد . دوان دوان به سوي آن شتافت ، ولي تلخي اين دورنماي فريبنده به او بسيار گران آمد . زاري و بهم پيچيدنِ فرزند ارجمند او ، بيش از پيش وي را سراسيمه به هر سو مي كشانيد ، تا اينكه ميان دو كوه « صفا » و « مروه » ، هفت بار به اميد آب حركت كرد و بالاخره مأيوس و نااميد به سوي فرزند بازگشت .
نفس هاي طفل به شماره افتاده بود و ديگر حالي براي گريستن و ضجه و

1 . رَبّ اجعَل هذه بَلَداً آمِناً وَارزُوق أهلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَن آمَن مِنهُم بِاللهِ واليومِ الاخِرِ . سوره بقره/ 126 .

35
ناله نداشت ؛ اما در چنين لحظه اي ، دعاي ابراهيم مستجاب گشت . مادرِ خسته و فرسوده مشاهده كرد كه آب زلالي از زير پاهاي اسماعيل شروع به جوشيدن كرد . مادري كه آخرين لحظات زندگيِ فرزند را مشاهده مي كرد و يقين داشت مرغ روح فرزند پس از دقايقي از قفسِ تن پرواز خواهد نمود ، با ديدن اين آب چنان خوشحال گشت كه در پوست خود نمي گنجيد و برق حيات و زندگي در چشمان او مي درخشيد . از آن آبِ زلال ، خود و فرزندش سيراب شدند و ابرهاي يأس و نوميدي كه ، بر فراز آسمان زندگي آنان سايه افكنده بود با نسيم لطف الهي پراكنده شد . ( 1 )
پيدايش اين چشمه كه از آن روز تا به حال ، به نام چشمه زمزم ، ناميده شده است ؛ باعث گرديد كه مرغان هوا بر فراز آن به پرواز درآيند . طائفه « جرهم » ، كه در نقطه اي دور از اين درّه زندگي مي كردند ؛ از پرواز مرغان و رفت و آمدِ پرندگان مطمئن شدند كه در اين حوالي آبي پيدا شده است . دو نفر از قبيله خود را براي كشف حقيقت روانه كردند . آنان پس از گشت زياد ، به مركز رحمت الهي پي بردند . وقتي نزديك هاجر آمدند ؛ مشاهده كردند كه ، زني با يك فرزند در كنار اين آب قرار دارد . از همان راه بازگشتند و جريان را به رؤساي قبيله ابلاغ كردند . آنان دسته دسته ، گرداگرد اين چشمه رحمت خيمه زدند ، و مرارت و تلخيِ تنهائي كه « هاجر » را فراگرفته بود ؛ به اين وسيله زائل گرديد و رشد فرزند و معاشرت كامل باعث گرديد ، كه اسماعيل با طايفه « جرهم » ازدواج كند ، و به اين وسيله از حمايت و اجتماع آنان بهره كافي ببرد . چيزي نگذشت كه اسماعيل با دختري از آن قبيله ازدواج نمود و از اين جهت فرزندان اسماعيل ، از ناحيه مادر به همين طايفه مي پيوندند .

تجديد ديدار

ابراهيم ، پس از آنكه فرزند عزيز خود را با مادرش ، به فرمان خدا در خاك

1 . « تفسير قمي » / 52 ، و « بحار » ، ج 12/100 .

36
مكه ترك گفت ، گاه گاهي ، براي ديدن فرزند خود آهنگ مكّه مي نمود . در يكي از سفرهاي خود كه شاهد نخستين سفر وي بوده ، وارد مكه شد ، و خانه را خالي از اسماعيل ديد . در آن هنگام ، اسماعيل يك مرد برومند شده و با زني از « جرهم » وصلت نموده بود . از همسرش پرسيد : شوهرت كجاست ؟ وي پاسخ داد : به شكار رفته است . سپس از او پرسيد : غذائي داريد ؟ گفت نه ، ابراهيم از خشونت و بي مهريِ همسر فرزند خود ، بسيار دلتنگ شد . گفت هر موقع اسماعيل برگشت از طرف من سلام برسان ؛ و بگو آستان خانه ات را تغيير بده و از همانجا دومرتبه به مقصد خود برگشت .
اسماعيل ، از مقصد خود بازگشت ؛ بوي پدر را استشمام نمود و از گفتگوي همسر يقين كرد كه آن شخص پدرش ابراهيم بوده ، و از مقصود پدر آگاه شد و فهميد كه پدرش امر نموده كه همسرش را طلاق دهد و ديگري را انتخاب نمايد . زيرا چنين همسري شايستگي و لياقت همسري وي را ندارد . ( 1 )
گاهي ممكن است سئوال شود ، چرا ابراهيم با طيّ چنين مسافت صبر ننمود تا فرزندش از شكار برگردد ، و چگونه حاضر شد با طيِّ صدها فرسنگ ، بدون ديدار فرزند برگردد .
تاريخ نويسان ، مي نويسند كه اين عجله براي اين بود كه به ساره قول داده بود بيش از اين معطل نشود ؛ براي اينكه از قول خود تخلّف ننمايد ، بيشتر معطل نشد . پس از اين سفر ، بار ديگر ابراهيم از طرف خدا مأمور شد كه آهنگ مكّه نمايد . و كعبه را كه در طوفان نوح ويران شده بود بنا كند ، و قلوب اهل توحيد را به آن نقطه متوجه سازد .
قرآن شهادت مي دهد كه بيابان مكه ، در پايان عمر ابراهيم پس از ساختن كعبه ، به صورت شهر درآمده بود . زيرا ابراهيم پس از خاتمه كار ، از خداوند عالم چنين درخواست كرد :
« پروردگارا ! اين شهر را مأمن قرار بده ، من و فرزندانم را از عبادت بتان دور

1 . « بحار » ، ج 12/ 112 ، نقل از : « قصص الانبياء » .

37
گردان » . ( 1 )
در صورتي كه موقع ورود به بيابان مكه چنين گفت :
« پروردگارا ! اينجا را شهر امن قرار بده » . ( 2 )
شايسته بود براي تكميل بحث ، كيفيت بناي كعبه و تاريخ اجمالي آن را بيان كنيم . ولي براي اينكه از هدف بازنمانيم ؛ خصوصيات بعضي از نياكان نامي پيامبر گرامي كه در تاريخ مشهورند ، مي پردازيم .

قصّي بن كلاب

نياكان پيامبر اسلام ، به ترتيب عبارتند از :

عبدالله ، عبدالمطّلب ، هاشم ، عبدمناف ، قُصيّ ، كلاب ، مرّة ، كعب ، لُؤي ، غالب ، فهر ، مالك ، نضر ، كنانه ، خُزيمه ، مُدركه ، اليأس ، مُضر ، نزار ، معد ، عدنان .

( 3 )
به طور مسلم نسب آن حضرت ، تا معدن بن عدنان ، به همين قرار است . ولي از عدنان به بالا ، تا حضرت اسماعيل ، از نظر شماره و اسامي مورد اختلاف است و طبق روايتي كه ابن عباس از پيامبر نقل كرده ؛ هر موقع نسب آن حضرت به عدنان رسيد ، نبايد از او تجاوز كرد . زيرا خود آن حضرت ، هنگامي كه نام نياكان خود را بيان مي نمود ، از عدنان تجاوز نمي كرد ، و دستور مي داد ديگران هم از شمردن باقيِ نسب تا به اسماعيل خودداري كنند . و نيز مي فرمود كه آنچه در ميان اعراب در اين قسمت معروف است ، درست نيست . ( 4 ) از اين لحاظ ، ما هم قسمت مسلم آن را نقل كرده و به شرح حال آنها مي پردازيم .
افراد نامبرده در تاريخ عرب معروفند ، و تاريخ اسلام با زندگي برخي از آنها رابطه دارد . از اين جهت به شرح زندگاني « قُصّي » ، تا پدر ارجمند آن حضرت ( عبدالله ) پرداخته و از تشريح زندگاني ديگر نياكان آن حضرت ، كه چندان

1 . ربِّ اجعَل هذه البَلدِ آمناً وَاجنُبني و بَنِيَّ أن نعبُدَ الاصنامَ . سوره ابراهيم / 35 .
2 . رَبّ اجعل هذا بَلداً آمِناً . سوره بقره / 126 .
3 . « كامل ابن اثير » ، ج 2/ 1 و 21 .
4 . « سيره حلبي » ، ج 1/ 26 .

38
دخالتي در بحث ما ندارند خودداري مي كنيم . ( 1 )
« قُصّي » ، جد چهارم پيامبر اسلام است . مادر وي ، فاطمه با قبيله « كلاب » ازدواج كرد . چيزي نگذشت كه دو فرزند به نام « زهره » و « قصّي » آورد . هنوز دوّمي در گهواره بود كه شوهر فاطمه فوت كرد . وي مجدداً با مردي به نام « ربيعه » ازدواج نمودو همراه شوهر خود به شام رفت . « قُصّي » از حمايت پدرانه او بهره مند بود تا وقتي كه ميان قُصّي و قبيله « ربيعه » اختلاف رخ داد و در نتيجه او را از حريم نژاد خود راندند ، به حدّي كه مادر او متأثر شد و مجبور شد او را به مكّه برگرداند . دست تقدير ، او را به سوي مكه كشانيد ، استعداد نهفته او سبب شد كه در مدّت كمي ، تفوّق خود را بر مكّيان و به ويژه قبيله قريش نشان دهد . چيزي نگذشت كه مناصب عالي و حكومت مكّه و كليدداري كعبه را اشغال نموده ، فرمانرواي مسلّم آن سامان گرديد . وي آثار زيادي از خود به جاي گذارد . از آن جمله مردم را براي ساختن خانه در كنار كعبه تشويق نمود ؛ و براي اعراب ، محل شورائي به نام « دارالندوة » تأسيس كرد ، تا بزرگان و رؤساي عرب در اين مركز عمومي دور هم گرد آمده ، مشكلات خود را حل و فصل كنند . سرانجام آفتاب عمر او ، در قرن پنجم ميلادي غروب كرد و دو فرزند ناموري را به نام « عبدالدار » و « عبد مناف » به يادگار گذارد .

3 ـ عبدمناف

وي نياساي سوم پيامبر اسلام و نام او مغيره و لقب وي « قمر البطحاء » است . وي از برادر خود « عبدالدار » كوچكتر بود ، ولي در قلوب مردم موقعيّت خاصي داشت . شعار او پرهيزگاري ، دعوت مردم به تقوي و خوش رفتاري با مردم و صله ارحام بود و با اين موقعيّت بزرگ ، ابداً در صدد رقابت با برادر خود « عبدالدّار » و قبضه كردن مناصب عالي كعبه نبود . حكومت و رياست طبقِ وصيت پدر ( قصّي ) ، با برادر او « عبدالدار » بود ؛ ولي پس از فوت دو برادر ، فرزندان آنان در

1 . ابن اثير در كامل خود ، درباره زندگاني آنها بحث نموده است ، به جلد 2/ 15 ـ 21 ، مراجعه نماييد .

39
تصدّيِ مناصب با هم نزاع كردند و سرانجام پس از كشمكشهاي زياد ، كار به مصالحه و تقسيم مقامات ، پايان پذيرفت و تصميم گرفتند كه توليت كعبه و رياست « دارالندوه » ، با فرزندان عبدالدّار ، و سقايت و مهمانداري حجاج با پسران عبدمناف باشد و اين تقسيم تا ظهور اسلام به حال خود باقي بود . ( 1 )

4 ـ هاشم

او نياي دوم پيامبر اسلام ، نام وي عمرو ، و لقب او « علاء » است ؛ كه با عبدشمس توأم ( دوقلو ) بودند و دو برادر ديگر وي ، عبارتند از : « مطلّب » و « نوفل » .
ميان اهل تاريخ معروف است كه : هاشم با عبدشمس توأم بوده و هنگام تولد ، انگشت هاشم به پيشاني برادرش ، عبدشمس چسبيده بود . موقع جدا كردن ، خون سرشاري جدا شد و اين پيش آمد سبب شد كه مردم آن را به فال بد گيرند . ( 2 )
يك نمونه از اخلاقِ « هاشم » ، اينست كه هر موقع هلالِ ذي الحجه ديده مي شد ؛ بامدادان به سوي كعبه مي آمد و به ديوار كعبه تكيه كرده و خطبه اي به شرح زير مي خواند : « گروه قريش ! شما عاقل ترين و شريف ترين گروه عرب هستيد ؛ نژاد شما بهترين نژادهاست ؛ خدا شما را در كنار خانه خود جاي داده و اين فضيلت را براي شما از ميان ساير فرزندان اسماعيل اختصاص داده است . هان ، اي قوم من ! زوارِ خانه خدا در اين ماه با شور عجيبي به سوي شما روي مي آورند ، آنان مهمانان خدايند ، پذيرائي آنها بر عهده شماها است . در ميان آنها افراد تهيدست ، كه از نقاط دوردست مي آيند ؛ بسيار است . سوگند به صاحب اين

1 . مناصب كعبه ، به طور مسلم روز ساختن كعبه وجود نداشت ؛ بلكه تدريجاً بر اثر مقتضيات و مناسباتي پيدا شد و مناصب كعبه تا ظهور اسلام چهار قسمت بود : 1 ـ توليت و كليدداري كعبه . 2 ـ سقايت ، يعني تهيه آب براي زائران خانه خدا در ايام حج . 3 ـ رفادت ، يعني غذا دادن به حاجيان . 4 ـ رياست مكيان و پرچمداري و فرماندهي سپاه ، و منصب اخير جنبه ديني نداشت .
2 . « تاريخ طبري » ، ج 2 / 13 .

40
خانه ، اگر قدرت وتوانائي داشتيم كه از مهمانان خدا پذيرائي كنيم ، هرگز از شماها تقاضاي كمك نمي كردم ، ولي فعلا آنچه مقدورم هست و از راه حلال كسب كرده ام در اين راه مصرف مي كنيم و شما را سوگند مي دهم به احترام اين خانه ، مبادا كسي مالي را بذل كند كه آنان را از راه ستم به دست آورده است ، يا در دادن و بذل آن دچار ريا ، يا اكراه و اجبار گردد ، و اگر كسي در مساعدت ، رضايت خاطر نداشته باشد از اتفاق خودداري نمايد » . ( 1 )
زمامداري هاشم از هر جهت به سوي مكيان بود ، و در بهبود وضع زندگي مردم تأثير زيادي داشت . در سالهاي قحطي كرم و جوانمردي او مانع از آن بود كه مردم رنج قحطي را احساس كنند .
از گامهاي برجسته او در راه بالا بردن بازرگاني مكيان ، پيماني بود كه با امير « غسان » بست . اين اقدام سبب شد كه برادر او ، « عبدشمس » ، با امير حبشه و « مُطّلب » و « نوفل » ، دو برادر ديگر او ، با امير « يمن » و شاه « ايران » معاهده ببندند تا كالاهاي بازرگاني دو طرف ، با كمال آزادي و اطمينان به كشور يكديگر صادر شود ، اين معاهده ، مشكلات زيادي را حل كرد . و بازارهاي زيادي را در مكه پديد آورد كه تا طلوع ستاره اسلام باقي بود .
علاوه بر اين ، از كارهاي پرسود « هاشم » پي ريزي مسافرت قريش در تابستان به سوي « شام » ، و در زمستان به سوي « يمن » بود ، و اين شيوه تا مدتي پس از طلوع اسلام نيز ادامه داشت .

اُميّة بن عبد شمس رشك مي برد

« اُميّه » ، فرزند عبدشمس ، برادرزاده « هاشم » بر عظمت و بزرگي عمويِ خود حسد ورزيد ، و به وسيله بذل و بخشش ، خواست قلوب مردم را به سوي خود جلب كند . ولي علي رغم كوششها و كارشكني هاي زياد ، نتوانست روش « هاشم » را تعقيب كند ، و بدگوئيهاي وي ، بر عظمت و عزّتِ هاشم افزود .

1 . « سيره حلبي » ، ج 1/ 6 ـ 7 .

41
آتش حسد در درون « اُميّه » زبانه مي كشيد ، سرانجام عموي خود را وادار كرد تا پيش بعضي از دانايان عرب ( كاهن ) بروند و هر كدام مورد تحسين او قرار گرفت ، زمام امور را بدست گيرد . عظمت « هاشم » ، مانع از اين بود كه با برادرزاده خود به نزاع برخيزد ؛ ولي اصرار « اُميّه » وي را مجبور كرد كه با دو شرط به اين كار اقدام كند .
اول : هر كدام از اين دو نفر كه محكوم شود ، صد شترِ سياه چشم در روزهاي حج قرباني كند .
دوم : شخص محكوم بايد ده سال از مكّه بيرون برود .
از حسن اتفاق داناي عرب ( كاهن عسفان ) ، تا چشمش به هاشم افتاد زبان به مدح وي گشود و طبق قرارداد ، « اُميّة » مجبور شد جلاء وطن كند و ده سال در شام اقامت گزيند . ( 1 )
آثار اين حسدِ موروثي 130 سال ، پس از اسلام نيز ادامه داشت و جناياتي به بار آورد كه در تاريخ بي سابقه است . داستانِ گذشته ، علاوه بر اينكه آغاز عداوت دو طائفه را روشن مي كند ؛ عللِ نفوذ امويان را در محيط شام نيز واضح مي سازد و معلوم مي شود كه روابط كهنِ امويان با اهالي اين مرز و بوم ، مقدمات حكومت امويان را در اين مناطق فراهم ساخته بود .

هاشم ازدواج مي كند

« سلمي » ، دختر « عمرو خزرجي » ، زن شريفي بود كه از شوهر خود طلاق گرفته و حاضر نبود با كسي ازدواج كند . « هاشم » ، در يكي از مسافرتهاي خود به شام ، موقع مراجعت در « يثرب » ( مدينه ) ، چند روزي اقامت گزيد و از « سلمي » خواستگاري كرد . عظمت و بزرگي « هاشم » و ثروت و جوانمردي او و نفوذ كلمه وي در ميان قريش ، توجه او را جلب كرد و با دو شرط حاضر شد با او ازدواج كند : يكي از آن دو شرط اين بود كه موقع وضع حمل ، در ميان قوم خود

1 . « كامل ابن اثير » ، ج 2/ 10 .

42
باشد . مطابق اين قرارداد پس از آنكه مدتي با « هاشم » در مكه بسر برد ، موقع ظهور آثار حمل به « يثرب » مراجعت نمود و در آنجا پسري آورد كه او را « شيبه » نام نهادند كه ، بعدها به نام « عبدالمطلب » مشهور شد و علت اين لقب را تاريخ نويسان چنين مي نويسند :
وقتي هاشم احساس كرد كه آخرين دقايق عمر خود را مي گذراند ، به برادر خود « مُطلب » چنين گفت : برادر ! أدرك عَبدَك شَيبةً ، يعني غلام خود شيبه را درياب . چون « هاشم » ( پدر شيبه ) ، فرزند خود را غلام « مطلب » خوانده بود ؛ از اين جهت وي با نام « عبدالمطلب » اشتهار يافت .
گاهي مي گويند : روزي يك نفر از مكّيان ، از كوچه هاي يثرب عبور مي كرد ، ديد تعداد زيادي از بچه ها تيراندازي مي كنند ، هنگامي كه يكي از بچه ها مسابقه را برد ، فوراً گفت : انَا ابنُ سيِّدُ البَطحاء ، منم فرزند آقاي مكه . مرد مكي ، پيش رفت ، پرسيد : تو كيستي ؟ جواب شنيد : شيبه فرزند هاشم بن عبدمناف .
آن مرد پس از مراجعت از « يثرب » به « مكه » ، « مطلب » برادر هاشم و رئيس مكه را از جريان آگاه ساخت . عمو ، به فكر برادرزاده خود افتاد ، از اين جهت رهسپار « يثرب » شد . قيافه برادرزاده كه قيافه برادر را در نظر « مُطلب » مجسم مي كرد ، موجب شد كه اشك از چشمان « مطلب » سرازير گردد ؛ و بوسه هاي شور و شوق را رد و بدل كنند . مقاومت مادر و ممانعت او از بردن فرزند وي ، تصميم برادر را مؤكد و محكمتر كرد . سرانجام ، « مطلب » به آرزوي خود رسيد و پس از دريافت اجازه از طرف مادر ، « شيبه » را بر « ترك » اسب خود سوار كرد و عازم مكه گرديد . آفتاب سوزان عربستان در راه ، صورت نقره فام برادرزاده را تيره ، و لباسهاي او را فرسوده و كهنه ساخت . از اين جهت مكّيان ، موقع ورود « مطلب » به مكه ، گمان كردند كه اين جوان ، غلام مُطلب است ، و به يكديگر مي گفتند اين جوان ( شيبه ) غلام مطلب است . با اينكه « مُطلب » مكرر گفت : مردم اين برادرزاده من است . ولي اين توهم و گفتار كار خود را كرد و سرانجام برادرزاده مطلب به لقب « عبدالمطلب » معروفيّت يافت . ( 1 )

1 . « كامل ابن اثير » ، ج 2/6 ، « تاريخ طبري » ، ج 2/ 8 ـ 9 ، « سيره حلبي » ، ج 1/8 .

43
گاهي گفته مي شود : علت اينكه وي را عبدالمطلب خواندند ؛ اين بود كه چون وي ، در دامنِ پرمهر عموي خود « مطلب » پرورش يافته بود و در عرف عرب به منظور تقدير از خدمات مربّي ، چنين كساني را غلام آن شخص مي خواندند .

5 ـ عبدالمطلب

« عبدالمطلب » ، فرزند هاشم ، نخستين جدّ پيامبر اكرم ، زمامدار و سرشناس قريش بود و در سراسر زندگي اجتماعي خود ، نقاط روشن و حساسي دارد . و چون حوادث دوران زمامداريِ او با تاريخ اسلام ارتباط نزديك دارد ، از اين نظر برخي از اين حوادث زندگي او را مورد بررسي قرار مي دهيم .
شكي نيست كه ، انسان هر اندازه روح قوي و نيرومند داشته باشد ؛ سرانجام تا حدودي رنگ محيط را به خود مي گيرد و عادات و رسوم محيط ، در طرز تفكر او اثر مي گذارد . ولي گاهي مرداني پيدا مي شوند كه با كمال شهامت در برابر عوامل محيط ، ايستادگي نموده ، خود را از هرگونه آلودگي مصون مي دارند .
قهرمان گفتار ما ، يكي از نمونه هاي كامل اين گروه است و در صفحات زندگي او نقاط روشني وجود دارد . اگر كسي متجاوز از هشتاد سال در ميان جمعي زندگي كند ، كه بت پرستي ، ميگساري ، رباخواري ، آدم كشي و بدكاري از رسوم پيش پاافتاده آنها باشد ؛ ولي در سراسر عمر خود لب به شراب نزند ، و مردم را از آدم كشي و ميگساري و بدكاري بازدارد ، و از ازدواج با محارم و طواف با بدن برهنه جداً جلوگيري كند ، و در راه عمل به نذر و پيمان ، تا آخرين نفس پافشاري نمايد ؛ قطعاً اين مرد از افراد نمونه اي خواهد بود كه در اجتماعات كمتر پيدا مي شوند ! !
آري ، شخصيتي كه در وجود او نور نبيّ اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) ( بزرگترين رهبر جهانيان ) به وديعت گذارده شده بود ؛ بايد شخصي پاك و پيراسته از هرگونه آلودگي باشد .
از حكايات و كلمات كوتاه و حكمت آميز وي چنين استفاده مي شود كه ، وي در آن محيط تاريك در شماره مردان موحّد و معتقد به معاد بوده است و

44
پيوسته مي گفت : « مرد ستمگر در همين سراي زندگي به سزاي خود مي رسد ، و اگر اتفاقاً عمر او سپري شود و سزاي عمل خود را نبيند ، در روز باز پسين به سزاي كردار خود خواهد رسيد ( 1 ) » .
« حرب بن اُميّة » ، از بستگان نزديك وي بود و خود نيز جزء شخصيتهاي بزرگ قريش به شمار مي رفت ، و در همسايگي او يك مرد يهودي زندگي مي كرد . اتفاقاً اين مرد يهودي ، روزي در يكي از بازارهاي « تهامه » تندي به خرج داد ؛ و كلمات زننده اي ميان او و « حرب » رد و بدل شد ، اين كار موجب گرديد كه مرد يهودي با تحريكات « حرب » كشته شود . « عبدالمطلب » ، از جريان اطلاع يافت و روابط خود را با او قطع نمود ؛ و كوشش كرد كه خونبهاي يهودي را از « حرب » بگيرد و به بازماندگان مقتول برساند . اين داستان كوتاه حاكي از روح ضعيف نوازي و عدالت خواهي اين مرد بزرگ است .

فداكاري در راه پيمان

در حالي كه عرب جاهلي غرق در فساد اخلاق بود ، در اين ميان برخي از صفاتِ آنها در خور تحسين بود . مثلا پيمان شكني ، يكي از بدترين كارها در ميان آنان به شمار مي رفت . گاهي پيمانهاي بسيار سنگين و سخت با قبائل عرب مي بستند و تا آخر به آن پايبند بودند ، و گاهي نذرهاي بسيار طاقت فرسا مي نمودند و با كمال مشقت و زحمت در اجراء آن كوشش مي كردند .
« عبدالمطلب » ، موقع حفر زمزم احساس كرد كه بر اثر نداشتن فرزندِ بيشتر ، در ميان قريش ضعيف و ناتوان است . از اين جهت نذر كرد كه هر موقع شماره فرزندان او به ده رسيد ، يكي را در پيشگاه « كعبه » قرباني كند و كسي را از اين پيمان مطلع نساخت . چيزي نگذشت كه شماره فرزندان او به ده رسيد ، موقع آن شد كه پيمان خود را به مورد اجراء گذارد . تصوّر قضيّه ، براي « عبدالمطلب » بسيار سخت بود . ولي در عين حال از آن ترس داشت كه موفقيتي در اين باره

1 . « سيره حلبي » ، ج 1/4 .

45
تحصيل نكند و سرانجام در رديف پيمان شكنان قرار گيرد . از اين لحاظ تصميم گرفت كه موضوع را با فرزندان خود در ميان بگذارد و پس از جلب رضايت آنان ، يكي را بوسيله قرعه انتخاب كند . عبدالمطلب با موافقت فرزندان خود روبرو گرديد . ( 1 )
مراسم قرعه كشي به عمل آمد ؛ قرعه به نام « عبدالله » ( پدر پيامبر اكرم ) اصابت كرد . « عبدالمطلب » ، بلافاصله دست عبدالله را گرفت به سوي قربانگاه برد . گروه قريش از زن و مرد ، از جريان نذر و قرعه كشي اطلاع يافتند ، سيل اشك از رخسار جوانان سرازير بود ، يكي مي گفت : اي كاش ، به جاي اين جوان مرا ذبح مي كردند .
سران قريش مي گفتند : اگر بتوان او را به مال فدا داد ، ما حاضريم ثروت خود را در اختيار وي بگذاريم . عبدالمطلب ، در برابر امواج خروشانِ احساسات عمومي متحير بود چه كند ، و با خود مي انديشيد كه مبادا پيمان خود را بشكند ، ولي با اين همه دنبال چاره نيز مي گشت . يكي از آن ميان گفت : اين مشكل را پيش يكي از دانايان عرب ببريد ، شايد وي براي اين كار راه حلي بيانديشد . عبدالمطلب و سران قوم موافقت كردند و به سوي « يثرب » كه اقامتگاه آن مردِ دانا بود ، روانه شدند . وي براي پاسخ يك روز مهلت خواست ، روز دوم كه همگي به حضور او بار يافتند ، كاهن چنين گفت : خونبهاي يك انسان پيش شما چقدر است ؟ گفتند ده شتر . گفت ؛ شما بايد ميان ده شتر و آن كسي كه او را براي قرباني كردن انتخاب كرده ايد ، قرعه بزنيد و اگر قرعه به نام آن شخص درآمد ، شماره شتران را به دو برابر افزايش دهيد ، باز ميان آن دو قرعه بكشيد و اگر باز هم قرعه به نام وي اصابت كرد ؛ شماره شتران را به سه برابر برسانيد و باز قرعه بزنيد و به همين ترتيب تا وقتي كه قرعه بنام شتران اصابت كند .
پيشنهاد « كاهن » ، موج احساسات مردم را فرو نشاند ؛ زيرا قرباني كردن

1 . سرگذشت ياد شده را ، بسياري از مورخان و سيره نويسان نوشته اند و اين داستان فقط از اين جهت قابل تقدير است كه ، بزرگي روح و رسوم رسوخِ عزم و اراده عبدالمطلب را مجسم مي سازد و درست مي رساند كه تا چه اندازه اين مرد پايبند پيمان خود بوده است .

46
صدها شتر براي آنان آسانتر بود كه جواني مانند عبدالله را در خاك و خون غلطان ببينند . پس از بازگشت به مكّه ، يك روز در مجمع عمومي مراسم قرعه كشي آغاز گرديد و در دهمين بار كه شماره شتران به صد رسيده بود ، قرعه به نام آنها درآمد . نجات و رهايي عبدالله شور عجيبي بر پا كرد ؛ ولي عبدالمطلب گفت : بايد قرعه را تجديد كنم تا يقيناً بدانم كه خداي من به اين كار راضي است . سه بار قرعه را تكرار كرد ، و در هر سه بار قرعه به نام صد شتر درآمد . به اين ترتيب ، اطمينان پيدا كرد كه خدا راضي است . دستور داد كه صد شتر از شترانِ شخصي خود را در همان روز در پيشگاه كعبه ذبح كنند ، و هيچ انساني و حيواني را از خوردن آن جلوگيري ننمايند . ( 1 )

غوغاي عام الفيل

رويداد « اصحاب فيل » در قرآن به طور اختصار بيان شده است ، و ما پس از نقل حادثه آياتي را كه در اين باره نازل گرديده خواهيم آورد . تاريخ نويسان ، ريشه حادثه را چنين مي نويسند : شهريار يمن « ذونواس » پس از تحكيم پايه هاي حكومت خود ، در يكي از سفرهاي خود از شهر يثرب ( مدينه ) عبور كرد . يثرب ، در آن وقت موقعيّت ديني خوبي داشت ، گروهي از يهودان در آن نقطه تمركز يافته و معبدهاي زيادي را در سراسر شهر ساخته بودند . يهودِ موقعيت شناس ، مقدم شاه را گرامي شمرده و او را به آئين خود دعوت نمودند ، تا در سايه حكومت وي ، از حملات مسيحيان روم و اعراب بت پرست در رفاه باشند . تبليغات آنان در اين باره مؤثر افتاد ، و ذونواس كيش يهود را پذيرفت و در پيشرفت آن بسيار كوشش كرد . عده اي از ترس به او گرويدند ، و گروهي را بر اثر مخالفت كيفر سختي داد ، ولي مردم نجران كه دين مسيح را از چندي پيش پذيرفته بودند ، به هيچ قيمتي حاضر نشدند كه آئين خود را ترك گفته و از تعاليم دين يهود پيروي

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/153 ، و « بحارالانوار » ، ج 16/74 ـ 9 از پيامبر گرامي نقل شده است كه فرمود : « أنا ابنُ الذّبيحينَ » ، من فرزند دو شخص محكوم به « ذبح » هستم و مقصود از آن دو ، حضرت اسماعيل و حضرت عبدالله ، نيا و پدر آن حضرت است .

47
كنند . سرپيچي و بي اعتنائي آنان بر شاهِ سمن سخت گران آمد ، با لشكر انبوهي ، درصدد سركوبي ياغيان « نجران » برآمد . فرمانده سپاه ، كنار شهر « نجران » را اردوگاه خود قرار داد و پس از حفر خندق ، آتش سهمگيني در ميان آن روشن ساخت ، و مخالفان را با سوزاندن تهديد نمود . مردم باشهامت نجران كه آئين مسيح را بر دل داشتند ، از اين پيش آمد نهراسيده ، مرگ و سوختن را با آغوش باز استقبال نمودند و پيكرهاي آنان طعمه آتش گرديد . ( 1 )
مورخ اسلامي ، « ابن اثير جزري » ، چنين مي نويسد : در اين هنگام يك نفر از اهالي نجران ، به نام « دوس » به سوي قيصر روم گريخت و امپراتور روم را كه ، در آن هنگام از طرفداران سرسخت آئين مسيح بود ، از جريان آگاه ساخت ، و درخواست نمود كه اين مرد خون آشام را مجازات كند ، و پايه هاي آئين مسيح را در آن نقطه از جهان مستقر سازد . فرمانرواي روم ، پس از اظها تأسف و همدردي چنين گفت : چون مركز حكومت من از سرزمين شما دور است ، براي جبران اين بيدادگريها ، نامه اي به شاه حبشه « نجاشي » مي نويسم ، تا انتقام كشتگان نجران را از آن مرد سفاك بگيرد . مرد نجراني ، نامه قيصر را دريافت نمود و با سرعت هر چه تمامتر به سوي حبشه شتافت . جريان را مو به مو تشريح كرد ؛ خون غيرت در عروق شاه حبشه به گردش درآمد ؛ سپاهي را كه شماره آن بالغ بر هفتاد هزار بود ؛ به فرماندهي يك مرد حبشي ، بنام « ابرهة الاشرم » به سوي يمن اعزام نمود . سپاه منظم و آماده حبشه ، از طريق دريا در سواحل يمن خيمه زد . « ذونواس » غفلت زده ، هر چه كوشش كرد ، به نتيجه نرسيد و هر چه سران قبائل را براي مبارزه دعوت نمود ، جوابي نشنيد . سرانجام ، با يك حمله مختصر اساس حكومت وي درهم ريخت ، و كشور آباد يمن به تصرف حكومت « حبشه » درآمد ، و فرمانده سپاه « ابرهه » ، از طرف پادشاه حبشه به حكومت آنجا منصوب گرديد .

1 . « كامل » ، ج 1 ، /253 به بعد : سرگذشت اين گروه ، در قرآن به نام « اصحاب الاخدود » ( سوره بروج آيه هاي 4 - 8 ) وارد شده است و مفسران شأن نزول آيات را به صورت مختلف نقل كرده اند ، به « مجمع البيان » ج 5/464 ـ 466 طبع صيدا مراجعه فرماييد .

48
« ابرهه » ، سرمستِ باده انتقام و پيروزي خود بود ، و از شهوتراني و خوشگذراني فرو
گذار نبود . وي به منظور تقرب و جلب شاهِ حبشه ، كليساي باشكوهي در « صنعاء » ساخت ، كه در زمان خود بي نظير بود . سپس نامه اي به اين مضمون به « نجاشي » نوشت : « ساختمان كليسا در دست اتمام است ، و در نظر دارم كه عموم سكنه يمن را از زيارت كعبه منصرف سازم ، و همين كليسا را مطاف عمومي قرار دهم » . انتشار مضمون نامه ، واكنش بدي در ميان قبائل اعراب پديد آورد ؛ حتي شبي ، زني از قبيله « بني افقم » ، محوطه معبد را آلوده ساخت . اين عمل كه كمال بي اعتنائي و تحقير و عداوتِ اعراب را ، نسبت به كليساي ابرهه نشان مي داد ؛ حكومت وقت را بسيار عصباني كرد . از طرف ديگر هر چه در آرايش و زينت ظاهري معبد كوشش به عمل مي آورد ، به همان اندازه علاقه مردم به كعبه شديدتر مي گشت . اين جريانها سبب شد كه « ابرهه » سوگند يادر كرد كه كعبه را ويران كند . براي همين منظور لشكري آماده ساخت و پيلانِ جنگنده را پيشاپيش سپاه خود قرار داد ؛ و مصمم شد خانه اي را كه قهرمان توحيد ( ابراهيم خليل ) نوسازي كرده بود ، از بين ببرد . سران عرب ، موقعيت را حساس و خطرناك ديدند و يقين كردند كه استقلال و شخصيت ملت عرب در آستانه سقوط است ، و پيروزيهاي گذشته « ابرهه » ، آنان را از هر گونه تصميم سودمند باز مي داشت . با اين وصف برخي از سران غيور قبائل كه در مسير ابرهه قرار گرفته بودند ، با كمال شهامت مبارزه كردند ؛ مثلا ، « ذونفر » ، كه يكي از اشراف يمن بود ، و با سخنرانيهاي آتشين ، قوم خود را براي دفاع از حريم كعبه دعوت نمود . ولي چيزي نپاييد كه سپاه بيكران ابرهه ، صفوف متشكل آنان را درهم شكست ، پس از آن « نفيل بن حبيب » ، دست به مبارزه شديدي زده او هم طولي نكشيد كه با شكست مواجه گرديد ، و خود « نفيل » اسير شد ؛ و از ابرهه تقاضاي عفو كرد ، ابرهه گفت تو را در صورتي مي بخشم كه ما را به سوي مكه هدايت كني . از اين لحاظ ، « نفيل » ابرهه را تا به طائف هدايت نمود و راهنمائي بقيّه راه به عهده يكي از دوستان خود به نام « ايورغال » گذارد . راهنماي جديد آنان را تا سرزمين « مغمس » كه ، در نزديكي مكه قرار داشت

49
هدايت نمود . سپاه ابرهه آنجا را اردوگاه خود قرار دادند و به رسم ديرينه « ابرهه » ، يكي از سرداران خود را موظف كرد كه شتران و دامهاي تهامه را غارت كند . از جمله شتراني كه مورد دستبرد قرار گرفت ، دويست شتر بود كه به عبدالمطلب تعلق داشت . سپس سردار ديگر خود را به نام « حناطه » ، مأمور كرد كه پيام وي را به پيشواي قريش برساند ، و به او چنين خطاب كرد : « قيافه واقعي ويران ساختن كعبه در نظرم مجسم مي شود ! و مسلماً در آغاز كار ، قريش از خود مقاومت نشان خواهند داد ؛ ولي براي اينكه خون آنان ريخته نشود ، فوراً راه مكه را پيش مي گيري ، و از بزرگ قريش سراغ گرفته و به وي مي گوئي كه هدف من ويران كردن كعبه است ، و اگر قريش از خود مقاومت نشان ندهند ، از هرگونه تعرض مصون خواهند ماند » .
مأمور « ابرهه » ، وارد مكه شد . دسته هاي مختلف قريش را كه ، گوشه و كنار مشغول مذاكره درباره اين جريان بودند ، مشاهده كرد . چون از بزرگ مكه سراغ گرفت ، او را به خانه « عبدالمطلب » هدايت كردند . « عبدالمطلب » ، پس از استمام پيام ابرهه چنين گفت : ما هرگز در مقام دفاع نخواهيم آمد . كعبه ، خانه خداست ، خانه ايست كه بنيان آن را « ابراهيم خليل » پي ريزي كرده است ، خدا هر چه صلاح بداند همان را انجام خواهد داد . سردار ابرهه ، هم از منطق نرم و مسالمت آميز بزرگ قريش كه از يك ايمان دروني واقعي حكايت مي كرد اظهار خوشوقتي كرد ، و درخواست نمود كه موافقت كند تا همراه او به اردوگاه ابرهه بروند .

عبدالمطلب به لشكرگاه ابرهه مي رود

وي ، با تني چند از فرزندان خود به لشكرگاه « ابرهه » روانه شدند . متانت و وقار ؛ عظمت و بزرگي پيشواي قريش مورد اعجاب و تعظيم ابرهه قرار گرفت ، تا آنجا كه از تخت خود فرود آمد ، و دست عبدالمطلب را گرفت و در كنار خود نشاند ؛ سپس با كمال ادب به وسيله مترجم از عبدالمطلب سئوال كرد ، كه چرا به اين جا آمده است ، و چه مي خواهد ؟ وي در پاسخ او چنين گفت : شتران تهامه و

50
از جمله دويست شتر كه به من تعلق دارد ، مورد دستبرد سپاه تو قرار گرفته است . خواهش من اين است كه دستور دهيد آنها را به صاحبان خود بازگردانند . « ابرهه » گفت : سيماي نوراني و درخشنده تو ، ترا يك جهان در نظرم بزرگ كرد ، ولي درخواست كوچكو ناچيزت ( در اين هنگام كه من براي ويران كردن معبد نياكان تو آمده ام ) از عظمت و جلالت تو كاست ! من متوقع بودم كه سخن از كعبه به ميان آوري ، و تقاضا كني كه من از اين هدف كه ضربت شكننده اي بر استقلال و حيات سياسي و ديني شما وارد مي سازد ، منصرف شوم ، نه اينكه درباره شتر ناچيز و بي ارزش سخن بگوئي و در اين راه شفاعت نمائي . عبدالمطلب در پاسخ وي جمله اي گفت كه هنوز عظمت و ارزش خود را حفظ كرده است و آن اين بود :« أنا رَبُّ الابِلِ ؛ و لِلبَيتِ رَبُّ يَمنَعُهُ » ، من صاحب شتر ، خانه نيز صاحبي دارد كه از هرگونه تجاوز به آن جلوگيري مي نمايد ! « ابرهه » ، پس از استماع اين جمله سري تكان داد ، و با قيافه مغرورانه گفت : در اين راه كسي قدرت ندارد مرا از هدفم بازدارد ، سپس دستور داد ، اموال غارت شده را به صاحبان آنها رد كنند .

انتظار قريش

قريش با بي صبريِ هر چه تمامتر ، در انتظار بازگشت عبدالمطلب بودند كه از نتيجه مذاكره او با دشمن آگاه شوند . وقتي عبدالمطلب ، با سران قريش مواجه شد به آنان گفت : هر چه زودتر با دامهاي خود به درّه و كوه پناه ببريد ، تا از هرگونه گزند و آسيب در امان باشيد . چيزي طول نكشيد كه همه مردم خانه و كاشانه خود را ترك گفته ؛ و به سوي كوهها پناه بردند . در نيمه شب ، ناله اطفال و ضجه زنان و صيحه حيوانات در سراسر كوه و دره طنين انداز بود ، در همان دلِ شب ، عبدالمطلب با تني چند از قريش ، از قله كوه فرود آمدند و خود را به در كعبه رساندند ؛ در حالي كه اشك در اطراف چشمانِ او حلقه زده بود . با دلي سوزان ؛ حلقه در كعبه را به دست گرفت ، با چند بيت با پروردگار خود گفتگو كرد و گفت :

51
« بارالها ! براي مصون بودن از شر و گزند آنان ، اميدي به غير تو نيست ، آفريدگارا ! آنان را از حريم خود بازدار ، دشمن كعبه كسي است كه تو را دشمن مي دارد . پروردگارا ! دست آنان را از خراب كردن آستانه خود كوتاه ساز . پروردگارا بنده تو در خانه خود دفاع مي كند ، تو نيز از خانه خود دفاع كن . روزي را نرسان كه صليب آنان پيروز گردد و كيد و خدعه آنان غالب و فاتح شود ( 1 ) » .
سپس ، حلقه در كعبه را رها نمود و به قله كوه پناه برد ، كه از آنجا جريان را مشاهده كند .
بامدادان ، كه ابرهه و قواي نظامي وي آماده حركت به سوي مكه شدند ؛ ناگهان دسته هائي از پرندگان از سمت دريا ظاهر شدند كه ، هر كدام با منقار و پاهاي خود حامل سنگهاي ريزي بودند . سايه مرغان ، آسمان لشكرگاه را تيره و تار ساخت ، و سلاح هاي كوچك و به ظاهر ناچيز آنها اثر غريبي را از خود گذاشت . مرغانِ مسلّح به سنگهاي ريزه ، به فرمان خدا لشكر ابرهه را سنگ باران كردند ، به طوري كه سرهاي آنها شكست و گوشتهاي بدن آنها از هم پاشيد . يكي از آن سنگ ريزه ها ، به سرِ « ابرهه » اصابت كرد ، ترس و لرز سراسر بدن او را فرا گرفت ، يقين كرد كه قهر و غضب الهي او را احاطه كرده است . نظري به سپاه خود افكند ، ديد اجساد آنها مانند برگِ درختان به زمين ريخته ، بي درنگ به گروهي كه جان به سلامت برده بودند ، فرمان داد تا مقدمات مراجعت به يمن را فراهم آورند و از آن راهي كه آمده بودند به سوي « صنعا » بازگردند . باقيمانده لشكر ابرهه ، به سوي « صنعا » حركت كرد ، ولي در طول راه بسياري از سپاهيان بر اثر زخم و غلبه ترس و رعب جان سپردند ، حتي خودِ ابرهه وقتي به صنعا رسيد ، گوشتهاي بدن او فرو ريخته و با وضع عجيبي جان سپرد .
اين داستان موحش و عجيب در جهان صدا كرد ، و قرآن مجيد داستان

1 . يارب لا ارجو لهم سواكا يارب فامنع منهم حماكا
ان عدو البيت من عاداكا امنعهم ان يخربوا فناكا
لاهم ان العبد يمنع رحله فامنع رحالك
لايغلبن صليبهم و محالهم عدواً محالك

52
اصحاب فيل را ، در سوره فيل بيان كرده است : « آيا نديدي كه پروردگار تو با اصحاب فيل چه كرد ؟ آيا مكرشان را در گمراهي و تباهي قرار نداد ؟ ! دسته هائي از پرندگان را به سوي آنها فرستاد ؛ تا سنگهائي از گل پخته بر آنها انداخته ، و اجساد آنها را مانند برگهاي خورده شده قرار داد » .
آنچه ما در اين صفحات منعكس ساختيم ، خلاصه تواريخ اسلامي ( 1 ) و تصريح قرآن كريم است .

پس از شكست ابرهه

كشته شدن ابرهه و از هم پاشيدن سازمان زندگاني دشمنانِ كعبه و قريش ، مكيان و كعبه را در انظارِ جهانِ عرب بزرگ كرد . ديگر كسي جرأت نداشت ، فكر حمله را به سرزمين قريش و آزار آنان ، و يا ويران ساختن خانه توحيد را در مغز بپروراند . افكار عمومي چنين داوري مي كرد كه : خدا به پاس احترام خانه خود ، و احترام و عظمت قريش ، دشمن شماره يكِ آنان را به خاك و خون كشيد ، و كمتر كسي فكر مي كرد كه اين جريان فقط به منظور حفاظت از كعبه بوده ، و بزرگي و كوچكي قريش در اين مورد دخالت نداشت ، به گواه اينكه حملات مكرري از سردارانِ وقت به قريش انجام گرفته بود ، و هرگز آنان با چنين وضعي روبرو نشده بودند .
اين فتح و پيروزيِ بي دردسر ، كه بدون ريخته شدن قطره خوني از قريش ، صورت گرفت ؛ افكار تازه اي را در دل قريش پديد آورد . نخوت و تكبر و بي اعتنائي آنان را روزافزون ساخت ، و به اين فكر افتادند كه محدوديتهائي براي ديگران قائل شوند ، زيرا خود را طبقه ممتاز عرب دانستند ، و فكر كردند كه فقط آنان مورد توجّه سيصد و شصت بت مي باشند ، و از حمايت آنان برخوردارند !
از اين جهت بر اين صدد درآمدند كه برنامه هاي عيش و طرب و خوشگذراني را گسترش دهند . از اين لحاظ جامهاي شرابِ خرما را سر مي كشيدند ؛ و احياناً

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/43 ـ 62 ، « كامل » ، ج 1/ 260 ـ 263 ، « بحار » ، ج 15/ 130 ـ 146 .

53
بساطِ ميگساري را در اطراف كعبه پهن مي كردند ؛ و به اصطلاح ، در جوارِ بتان سنگي و چوبي كه متعلق به قبائل عرب بود ، بهترين ساعات عمر خود را مي گذراندند ؛ و هر كس ، هر داستاني را كه درباره « منذريانِ » حيره و « غسانيانِ » شام و قبائل يمن شنيده بود ، براي حضار تعريف مي كرد ؛ و عقيده مند بودند كه اين زندگيِ شيرين بر اثر توجهات بتان است ، كه عموم عرب را در برابر آنها ذليل كرده و آنان را بر همه برتري داده است .
تمام اين محروميتها و عيش و نوشها و بي بند و باريها ، محيط را براي ظهور يك مصلح جهاني آماده تر مي ساخت ؛ و بي جهت نيست كه هر موقع داناي عرب ، « ورقة بن نوفل » كه در آخر عمر خود مسيحي شده و اطلاعاتي از انجيل به دست آورده بود ؛ از خدا و پيامبران سخن به ميان مي آورد ، با خشم و غضبِ فرعونِ مكه ، « ابوسفيان » مواجه مي شد . ابوسفيان مي گفت : « ما مكّيان ، به چنين خدا و پيامبري نيازمند نيستيم ، زيرا از مراحم و الطافِ بتان برخورداريم » !

6 ـ عبدالله پدر پيامبر

روزي كه عبدالمطلب ، جان فرزند خود را با دادنِ صد شتر در راه خدا باز خريد ؛ بيش از بيست و چهار بهار ، از عمر « عبدالله » نگذشته بود . اين جريان سبب شد كه « عبدالله » ، علاوه بر اينكه ميان قريش شهرت به سزائي پيدا كرد ؛ در ميان فاميل خود ، و بويژه نزد عبدالمطلب هم مقام و منزلت بزرگي بدست آورد . زيرا چيزي كه براي انسان گران تمام شود و درباره آن رنج بيشتر ببرد ، بيش از معمول به او مهر ميورزد ؛ از اين لحاظ « عبدالله » ، در ميان خويشان و دوستان و نزديكان خود ، فوق العاده مورد احترام بود .
روزي كه « عبدالله » ، همراه پدر به سوي قربانگاه مي رفت با احساساتِ متضاد روبرو بود . حسِّ احترام به پدر و قدرداني از زحمات او ، سراسر كانون وجودِ وي را فراگرفته بود ؛ از اين جهت چاره اي جز تسليم و انقياد نداشت . ولي از طرف ديگر ، چون دست تقدير مي خواست كه گلهاي بهار زندگي او را مانند برگ خزان ، پژمرده كند ؛ موجي از اضطراب و احساسات در دل او پديد آمده

54
بود .
چنانكه خود عبدالمطلب ، در كشاكش دو نيروي قوي « ايمان و عقيده » ، « عاطفه و علاقه » قرار گرفته بود ، و اين جريان در روح هر دو ، يك سلسله ناراحتيهاي جبران ناپذير پديد آورده بود . ولي چون مشكل به صورتي كه بيان شد ، حل گرديد ، « عبدالمطلب » ، به اين فكر افتاد كه بلافاصله اين احساسات تلخ را به وسيله ازدواج عبدالله با آمنه جبران كند ، و رشته زندگي او را كه به سرحد گسستن رسيده بود ؛ با اساسي ترين رشته هاي حيات پيوند دهد .
از اين جهت ، عبدالمطلب هنگام مراجعت از قربانگاه ، در حالي كه دست فرزند خود را در دست داشت ؛ يكسره به سوي خانه « وهب بن عبدمناف بن زهره » رفت و دختر او « آمنه » را ، كه به پاكي و عفت معروف بود ، به عقد عبدالله درآورد ؛ و نيز در همان مجلس ، « دلاله » ، دختر عموي « آمنه » را خود تزويج كرد و « حمزه » عمو و هم سال پيامبر ، از او متولد گشت . ( 1 )
عبدالمطلب ، براي زفاف وقتي را معين كرد ، و پس از فرارسيدن آن ، مراسم عروسي بر حسبِ معمولِ قريش ، در خانه « آمنه » برقرار شد ؛ و مدتي عبدالله و آمنه باهم بودند ، تا آنكه عبدالله براي تجارت به سوي شام رهسپار شد و در موقع مراجعت بشرحي كه خواهيد شنيد ، از جهان رخت بربست .

مرگ عبدالله در « يثرب »

عبدالله از طريق ازدواج ، فصل نويني از زندگي به روي خود گشود ، و شبستان زندگي خود را با داشتن همسري ، مانند آمنه ، روشن ساخت ، و پس از چندي براي تجارت ، راه شام را همراه كارواني كه از مكه حركت مي كرد ، در پيش گرفت . زنگِ حركت نواخته شد و كاروان به راه افتاد و صدها دل را نيز همراه خود برد . در اين وقت آمنه دوران حاملگي را مي گذراند . پس از چند ماه ، طلائع كاروان آشكار گشت ؛ عده اي به منظور استقبال از خويشان و كسان خود ،

1 . « تاريخ طبري » ، ج 2/4 .

55
تا بيرون شهر رفتند . پدر پير عبدالله ، در انتظار پسر بود ؛ ديدگانِ كنجكاو عروسش نيز ، عبدالله را در ميان كاروان جستجو مي كرد . متأسفانه ، اثري از او در ميان كاروان نبود و پس از تحقيق مطلع شدند كه عبدالله ، موقعِ مراجعت ، در يثرب مريض شده و براي استراحت و رفع خستگي ، ميان خويشان خود توقف كرده است . استماع اين خبر ، آثار اندوه و تأثر در پيشاني هر دو پديد آورد ، و سيلاب اشك از چشمان پدر و عروس فرو ريخت .
عبدالمطلب ، بزرگترين فرزند خود ( حارث ) را مأمور كرد كه به يثرب برود ، و عبدالله را همراه خود بياورد . وقتي وارد مدينه شد ؛ اطلاع يافت كه عبدالله ، يك ماه پس از حركت كاروان با همان بيماري ، چشم از جهان بربسته است . حارث ، پس از مراجعت ، جريان را به عبدالمطلب رساند و همسر عزيزش را نيز ، از سرگذشتِ شوهرش مطلع ساخت . آنچه از عبدالله باقي ماند ، فقط پنج شتر و يك گله گوسفند و يك كنيز ، به نام « اُمّ ايمن » بود ، كه بعدها پرستار پيغمبر ( صلّي الله عليه وآله ) شد . ( 1 )

1 . « تاريخ طبري » ، ج 2/7 ـ 8 ، « سيره حلبي » ، ج 1/59 .

57

4

ـــــــــــــــــــــــــ

ميلاد پيامبر

ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد * * * دل رميده ما را انيس و مونس شد

هر فصلي از زندگاني مردان بزرگ ، قابل مطالعه و در خور دقّت است . گاهي شخصيت يك فرد ، به قدري بزرگ و گسترده مي باشد كه تمام فصول زندگاني او ، حتي دوره كودكي و شيرخوارگي وي نيز مورد توجه قرار مي گيرد . سراسر زندگي نوابغ زمان ، رهبران اجتماع ، پيشروان قافله تمدن ، معمولا جالب و داراي نكات حساس و شگفت آور مي باشد . دفترچه حيات آنان ، از روزي كه نطفه آنان در رحم مادران قرار مي گيرد ، تا روزي كه آخرين دقايق عمر آنها سپري مي گردد ؛ مملو از اسرار مي باشد .
قرآن ، دوران كودكي حضرت موسي را ، بسيار اسرارآميز تشريح مي كند و و مي گويد : « صدها طفل معصوم به منظور اينكه موسي متولد نشود ، به دستور حكومت وقت سر بريده شدند . ولي چون اراده الهي بر اين تعلق گرفته بود كه موسي پا به عرصه وجود بگذارد ؛ از اين لحاظ نه تنها دشمنان او نتوانستند آسيبي به او برسانند ، بلكه بزرگترين دشمن او « فرعون » مربّي و حامي وي گشت » . قرآن مي گويد : « ما به مادر موسي وحي كرديم كه فرزند خود را در ميان صندوقي بگذار ، و دست امواجِ آب او را به ساحل نجات مي رساند ، دشمن من و او از وي

58
حمايت مي كند ، محبت عميق او را در دل دشمن مي افكنم و مجدداً فرزند تو را به خودت باز مي گردانيم . »
« خواهر موسي ، به ديار فرعون رفت و گفت من زني را سراغ دارم كه مي تواند تربيت اين فرزند مورد علاقه شما را به عهده بگيرد ، از اين لحاظ ، مادرِ موسي از طرف حكومت وقت ، موظف شد كه از كودك مورد علاقه آنان سرپرستي كند » . ( 1 )
دوران بارداري و تولّد و پرورشِ حضرت مسيح ( عليه السلام ) شگفت انگيزتر از موسي بود . قرآن ، دورانِ نشو و نموّ مسيح را چنين تشريح مي كند :
« مريم » مادر مسيح ، از قوم خود كناره گرفت ، روح ( جبرئيل ) به صورت بشري متمثل شد ، و به وي نويد داد كه من مأمورم به تو فرزند پاكيزه اي ببخشم . « مريم » ، درشگفت ماند و گفت : كسي با من نزديكي نكرده و زن بدكار نيز نيستم . فرستاده ما گفت : اين كار براي خدا آسان است ؛ سرانجام به فرمان خدا ، نورِ مسيح ، در رحم مادر قرار گرفت ، و دردِ زايمان او را به سوي درخت خرما كشانيد ، او از وضع خود غمگين بود . دستور داديم كه درخت خرما را تكان بدهد تا رطبي تازه فرو ريزد ، فرزند او گام به جهان هستي گذارد و مريم با نوزاد خود به سوي قوم خود آمد . دهان مردم از تعجب باز مانده ، و سيل اعتراضات به سوي « مريم » سرازير شد . مريم دستور داشت كه به مردم برساند كه ، سؤالات خود را از همين كودك بپرسند . آنان گفتند : مگر طفل شيرخوار كه در گهواره آرميده است ، مي تواند سخن بگويد ؟ در اين هنگام عيسي لب به سخن گشود و گفت : « منم بنده خدا و داراي كتاب و در زمره پيامبران هستم » . ( 2 )
هر گاه پيروان قرآن و تورات و مسيح ، درباره ولادت اين دو پيامبر اولوالعزم به استواري مطالب ياد شده گواهي مي دهند ؛ در اين صورت نبايد درباره مطالب شگفت آوري كه پيرامونِ ميلاد مسعود پيامبر اسلام وارد شده است ، تعجب كنند و آنها را سطحي بگيرند . ما در لابلاي كتب تاريخي و حديث چنين مي خوانيم :

1 . سوره طه / 41 ـ 43 .
2 . سوره مريم / 18 ـ 32 .

59
هنگام ولادت آن حضرت ، ايوانِ كسري شكافت و چند كنگره آن فرو ريخت و آتشِ آتشكده فارس خاموش شد ؛ درياچه ساوه خشك گرديد ؛ بتهاي بتخانه مكه سرنگون شد ؛ نوري از وجود آن حضرت ، به سوي آسمان بلند شد كه شعاع آن فرسنگها راه را روشن كرد ؛ انوشيروان و مؤبدان خواب وحشتناكي ديدند ؛ آن حضرت ختنه شده و ناف بريده به دنيا آمد و گفت : « ألله اكبرُ وَالحمدُللهِ كَثيراً سُبحانَ اللهِ بُكرَةًو أصيلا » .
همه اين مطالب ، در منابع اصيلِ تواريخ و جوامع حديث موجود است . ( 1 )

سال و ماه روز ولادت پيامبر

عموم سيره نويسان اتفاق دارند كه ، تولّد پيامبر گرامي در عام الفيل ، در سال 570 ميلادي بوده است . زيرا آن حضرت به طور قطع ، در سال 632 ميلادي درگذشته است ، و سن مبارك او 62 تا 63 بوده است . بنابراين ، ولادت او در حدود 570 ميلادي خواهد بود .
اكثرِ محدثان و مورخان بر اين قول اتفاق دارند كه تولد پيامبر ، در ماه « ربيع الاول » بوده ، ولي در روز تولد او اختلاف دارند . معروف ميان محدثان شيعه اينست كه آن حضرت ، در هفدهم ربيع الاول ، روز جمعه ، پس از طلوع فجر چشم به دنيا گشود ؛ و مشهور ميان اهل تسنن اينست كه ولادت آن حضرت ، در روز دوشنبه دوازدهم همان ماه اتفاق افتاده است . ( 2 )

مراسم نامگذاري پيامبر اسلام

روز هفتم فرارسيد . « عبدالمطلب » ، براي عرض سپاسگزاري به درگاه الهي گوسفندي كشت و گروهي را دعوت نمود و در آن جشن باشكوه ، كه از عموم قريش دعوت شده بود ؛ نام فرزند خود را « محمّد » گذارد . وقتي از او پرسيدند :

1 . « تاريخ يعقوبي » ، ج 2/ 5 ، « بحارالانوار » ، ج 15/248 ، « سيره حلبي » ، ج 1/64 .
2 . مقريزي ، در « الامتاع » ، صفحه 3 ، همه اقوالي كه در روز و ماه و سال تولد آن حضرت وجود دارد ؛ آورده است ، مراجعه شود .

60
چرا نام فرزند خود را محمد انتخاب كرديد ، در صورتي كه اين نام در ميان اعراب كم سابقه است ؟ گفت : خواستم كه در آسمان و زمين ستوده باشد . در اين باره « حسان بن ثابت » شاعر رسولخدا چنين مي گويد :

فشق له من اسمه ليجله * * * فذوالعرش محمود وهذا محمد

آفريدگار ، نامي از اسم خود براي پيامبر خود مشتق نمود . از اين جهت ( خدا ) « محمود » ( پسنديده ) و پيامبر او « محمد » ( ستوده ) است و هر دو كلمه از يك مادّه مشتقند و يكي معني را مي رسانند . ( 1 )
قطعاً ، الهام غيبي در انتخاب اين نام بي دخالت نبوده است ، زيرا نام محمد ، اگر چه در ميان اعراب معروف بود ، ولي كمتر كسي تا آن زمان به آن نام ناميده شده بود . طبقِ آمار دقيقي كه بعضي از تاريخ نويسان بدست آورده اند ، تا آن روز فقط شانزده نفر به اين اسم نامگذاري شده بودند ، چنانكه شاعر در اين باره گويد :
أنّ الّذين سُمُوا باسمِ محمد * * * من قبلِ خيرِالناسِ ضِعفُ ثمان ( 2 )
كساني كه به نام محمد ، پيش از پيامبر اسلام نام گذاري شده بودند ، شانزده نفر بودند .

« احمد » يكي از نام هاي مشهور پيامبر اسلام بود

هر كس مختصر مطالعه اي در تاريخ زندگي رسول اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) داشته باشد ؛ مي داند كه آن حضرت ، از دوران كودكي دو نام داشت و مردم او را با هر دو نام خطاب مي كردند . يكي « محمد » كه جد بزرگوارش « عبدالمطلب » براي او انتخاب كرده بود ، و ديگري « احمد » كه مادرش « آمنه » او را به آن ، ناميده بود . اين مطلب يكي از مسلمات تاريخ اسلام است و سيره نويسان اين مطلب را نقل كرده اند و مشروح اين مطلب را در سيره حلبي مي توانيد بخوانيد . ( 3 )

1 . « سيره حلبي » ، ج 1/93 .
2 . همان مدرك / 97 .
3 . « انسان العيون في سيرة الامين والمأمون » ، ج 1/93 ـ 100 » .

61
عموي گرامي وي ، « ابوطالب » ، كه پس از درگذشت « عبدالمطلب » ، كفالت و سرپرستي « محمد » به او واگذار شده بود ؛ با عشق و علاقه زائدالوصفي ، چهل و دو سال تمام ، پروانهوار به گرد شمع وجود وي گشت ، و از بذل جان و مال در حراست و حفاظت او دريغ ننمود . در اشعاري كه درباره برادرزاده خود سروده ، گاهي از او به نام « محمد » و گاهي به نام « احمد » اسم برده است و اين خود حاكي از آن است كه در آن زمان يكي از نامهاي معروف وي همان « احمد » بوده است .

دوران شيرخوارگي پيامبر

نوزاد قريش فقط سه روز از مادر خود شير خورد ، و پس از او ، دو زن ديگر به افتخار دايه گي پيامبر نائل شده اند :
1 ـ ثوبيه : كنيز ابولهب كه چهار ماه او را شير داد . عمل او ، تا آخرين لحظات مورد تقدير رسول خدا و همسر پاك او ( خديجه ) بود . وي قبلا حمزه ، عموي پيامبر را نيز شير داده بود . پس از بعثت ، پيامبر كسي را فرستاد تا او را از « ابولهب » بخرد . وي امتناع ورزيد ، اما تا آخر عمر از كمكهاي پيامبر بهره مند بود . هنگامي كه پيامبر اكرم ، از جنگ خيبر برمي گشت ، از مرگ او آگاه شد و آثار تأثر در چهره مباركش پديد آمد . از فرزند او سراغ گرفت تا در حقِّ او نيكي كند ، ولي خبر يافت كه او زودتر از مادر خود فوت كرده است . ( 1 )
2 ـ حليمه : دختر ابي ذؤيب كه از قبيله سعد بن بكر بن هوازن بوده است و فرزندان او عبارت بودند از : عبدالله ، انسيه ، شيماء ؛ آخرين فرزند او از پيامبر اكرم پرستاري نيز نموده است . رسم اشراف عرب اين بود كه فرزندان خود را به دايه ها مي سپردند ؛ و دايگان معمولا در بيرون شهرها زندگي مي كردند تا كودكان را در هواي صحرا پرورش دهند ، ور شد و نمو كامل ، و استخوان بندي آنها محكمتر شود ؛ و ضمناً از بيماري وباي شهر « مكه » كه خطر آن براي

1 . « بحارالانوار » ، جلد 15/384 ، « مناقب » ، ابن شهر آشوب ، ج 1/119 .

62
نوزادان بيشتر بود مصون بمانند ؛ و زبان عربي را در يك منطقه دست نخورده فراگيرند . در اين قسمت دايگان قبيله « بني سعد » مشهور بودند . آنها در موقع معيّني به مكّه مي آمدند ، و هركدام نوزادي را گرفته همراه خود مي بردند . چهار ماه از تولد پيامبر اكرم گذشته بود كه دايگان قبيله بني سعد به مكّه آمدند و آنسال ، قحط ساليِ عجيبي بود ، از اين نظر به كمك اشراف بيش از حد نيازمند بودند .
برخي از تاريخ نويسان مي گويند : هيچ يك از دايه گان حاضر نشد به محمد شير دهد ، زيرا بيشتر طالب بودند كه اطفال غيريتيم را انتخاب كنند تا از كمكهاي پدران آنها بهره مند شوند ، و نوعاً از گرفتن طفل يتيم سر باز مي زدند . حتي حليمه اين بار از قبول او سر باز زد ولي چون بر اثر ضعف اندام ، هيچ كس طفل خود را به او نداد ؛ ناچار شد كه نوه عبدالمطلب را بپذيرد و با شوهر خود چنين گفت كه : برويم همين طفل يتيم را بگيريم و با دست خالي برنگرديم ، شايد لطف الهي شامل حال ما گردد . اتفاقاً حدس او صائب درآمد ، از آن لحظه كه آماده شد به « محمد » ، آن كودك يتيم ، خدمت كند ؛ الطاف الهي سراسر زندگي او را فراگرفت . ( 1 )
نخستين قسمت از اين تاريخ افسانه اي بيش نيست ، زيرا عظمت خاندان بني هاشم ؛ و شخصيت مردي مانند « عبدالمطلب » كه جود و احسان ، نيكوكاري و دستگيري او از افتادگان ، زبانزدِ خاص و عام بود ، سبب مي شد كه نه تنها دايگان سرباز نزنند بلكه مايه سر و دست شكستن دايگان درباره او مي گرديد . از اين جهت اين بخش از تاريخ افسانه اي بيش نيست .
علت اينكه او را به ديگر دايگان ندادند ، اين بود كه : نوزاد قريش پستان هيچ يك از زنان شيرده را نگرفت . سرانجام ، حليمه سعديه آمد پستان او را مكيد . در اين لحظه وجد و سرور خاندان عبدالمطلب را فراگرفت . ( 2 )

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/162 ـ 163 .
2 . « بحار » ، ج 15/442 .

63
عبدالمطلب ، رو به حليمه كرد و گفت : از كدام قبيله اي ؟ گفت از : « بني سعد » . گفت : اسمت چيست ؟ جواب داد : « حليمه » . عبدالمطلب از اسم و نام قبيله او بسيار مسرور شد و گفت : آفرين آفرين ، دو خوي پسنديده و دو خصلت شايسته ، يكي سعادت و خوشبختي و ديگري حلم و بردباري . ( 1 )

1 . بخ بخ سعد وحلم . خصلتان فيهما خيرالدهر و عز الابد يا حليمه ـ « سيره حلبي » ، ج 1/106 .

65

5

ـــــــــــــــــــــــــ

دوران كودكي پيامبر

صفحات تاريخ گواهي مي دهد كه : زندگاني رهبر عاليقدر مسلمانان ، از آغاز كودكي تا روزي كه براي پيامبري برگزيده شد ؛ متضمن يك سلسله حوادث شگفت انگيز است و تمام اين حوادثِ شگفت انگيز ، جنبه كرامت داشته و همگي گواهي مي دهند كه حيات و سرگذشت رسول گرامي يك زندگاني عادي نبوده است .
1 ـ تاريخ نويسان ، از قول « حليمه » چنين نقل مي كنند كه او مي گويد : آنگاه كه من پرورش نوزاد « آمنه » را متكفل شدم ؛ در حضور مادر او ، خواستم او را شير دهم . پستان چب خود را كه داراي شير بود در دهان او نهادم ؛ ولي كودك به پستان راست من بيشتر متمايل بود . اما من از روزي كه بچه دار شده بودم ، شيري در پستان راست خود نديده بودم . اصرار نوزاد ، مرا بر آن داشت كه پستان راستِ بي شير خود را در دهان او بگذارم . هماندم كه كودك ، شروع به مكيدن كرد ، رگهاي خشك آن پر از شير شد و اين پيش آمد موجب تعجب همه حضار گرديد . ( 1 )
2 ـ باز او مي گويد : از روزي كه « محمد » را به خانه خود بردم ؛ روزبروز خير و بركت در خانه ام بيشتر شد ، و دارائي و گله ام فزونتر گرديد . ( 2 )

1 . « بحار » ، ج 15/345 .
2 . « مناقب ابن شهر آشوب » ، ج 1/24 .

66
ما در قرآن ، نظائر اين جريان را درباره مريم ( مادر عيسي ) مي خوانيم : مثلا مي فرمايد : وقتي وضع حمل مريم فرا رسيد ، به درختي پناه برد و از ( شدت درد و تنهائي و وحشت از اتهام ) از خدا تمناي مرگ كرد . در اين موقع صدائي شنيد : « غمناك مباش ، پروردگار تو چشمه آبي زير پاي تو قرار داده و درخت ( خشكيده ) خرما را تكان ده ، خرماي تازه بر تو مي ريزد » . ( 1 )
اگر چه ميان مريم و حليمه ، از نظر مقام و ملكات فاضله ، فاصله زياد است . ولي اگر لياقت و آراستگي خود « مريم » ، موجب اين لطف الهي شده ؛ اينجا هم ممكن است مقام و منزلتي كه اين نوزاد در درگاه خدا دارد ، سبب شود كه خدمتكار آن حضرت مشمول لطف الهي گردد .

1 . لا تَحزَني جَعَل ربُّك تَحتَك سَرِيّا و هُزّي ألَيك بِجِذع النَّخلَةِ تُساقِط عَليك رُطباً جنِياً ـ سوره مريم ، آيه هاي 24 ـ 25 .

67

6

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بازگشت به آغوش خانواده

دايه مهربان محمد ، پنج سال از وي محافظت كرد ، و در تربيت و پرورش او كوشيد . در طيّ اين مدت زبان عربي فصيح را آموخت ، كه بعدها حضرتش به اين افتخار مي كرد . سپس « حليمه » او را به مكه آورد ، و مدتي نيز آغوش گرم مادر را ديد ، و تحت سرپرستي جدّ بزرگوار خود قرار گرفت ؛ و يگانه مايه تسلي بازماندگان « عبدالله » ، همان فرزندي بود كه از او به يادگار مانده بود . ( 1 )

سفري به « يثرب » و مرگ مادر

از روزي كه نوعروس عبدالمطلب ( آمنه ) ، شوهر جوان و ارجمند خود را از دست داده بود ؛ پيوسته مترصد فرصت بود كه به « يثرب » برود و آرامگاه شوهر خود را از نزديك زيارت كند ، و در ضمن ، از خويشان خود در يثرب ، ديداري به عمل آورد .
با خود فكر كرد كه فرصت مناسبي به دست آمده ، و فرزند گرامي او بزرگ شده است و مي تواند در اين راه شريك غم او گردد . آنان با « اُمّ اَيمَن » ، بار سفر بستند و راه يثرب را پيش گرفتند و يكماه تمام در آنجا ماندند . اين سفر براي نوزاد قريش ، با تألمات روحي توأم بود . زيرا براي نخستين بار ديدگان او به

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/167 .

68
خانه اي افتاد كه پدرش در آن جان داده و به خاك سپرده شده بود ( 1 ) و طبعاً مادر او تا آن روز چيزهائي از پدر وي براي او نقل كرده بود .
هنوز موجي از غم و اندوه در روح او حكمفرما بود كه ناگهان ، حادثه جانگداز ديگري پيش آمد ، و امواجي ديگر از حزن و اندوه به وجود آورد . زيرا موقع مراجعت به مكّه ، مادر عزيز خود را در ميان راه ، در محلّي به نام « أبواء » از دست داد . ( 2 ) اين حادثه محمد ( صلّي الله عليه وآله ) را بيش از پيش ، در ميان خويشاوندان عزيز و گرامي گردانيد ، و يگانه گلي كه از اين گلستان باقي مانده بود ، فزون از حد مورد علاقه عبدالمطلب قرار گرفت . از اين جهت او را از تمام فرزندان خود بيشتر دوست مي داشت و بر همه مقدم مي شمرد .
در اطراف كعبه ، براي فرمانرواي قريش ( عبدالمطلب ) بساطي پهن مي كردند . سران قريش و فرزندان او در كنار بساط حلقه مي زدند ، هر موقع چشم او به يادگار « عبدالله » مي افتاد ، دستور مي داد كه راه را باز كنند تا يگانه بازمانده عبدالله را روي بساطي كه نشسته است بنشاند . ( 3 )
قرآن مجيد ، دوره يتيمي پيامبر را در سوره « الضحي » يادآور مي شود و مي گويد : ( أَلَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوَي ) ؛ ( 4 ) « مگر تو را يتيم نيافت و پناه نداد ؟ »
حكمت يتيم گشتن نوزاد « قريش » ، براي ما چندان روشن نيست . همين قدر مي دانيم سيل خروشان حوادث بي حكمت نيست ، ولي با اين وضع مي توان حدس زد كه خدا خواست رهبر جهانيان ، پيشواي بشر ، پيش از آنكه زمام امور را به دست بگيرد و رهبري خود را آغاز كند ، شيريني و تلخي روزگار را بچشد ، و در نشيب و فراز زندگي قرار گيرد ؛ تا روحي بزرگ و رواني بردبار و شكيبا پيدا كند ، و تجربياتي از سختيها بيندوزد ، و خود را براي مواجهه با يك سلسله از

1 . خانه اي كه قبر حضرت عبدالله در آن قرار داشت ، تا چندي پيش و قبل از توسعه فلكه « مسجدالنبي » محفوظ بود ولي اخيراً به بهانه توسعه فلكه ، خانه ويران گرديد و آثار قبر از بين رفت .
2 . « سيره حلبي » ، ج 1/125 .
3 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/168 .
4 . سوره الضحي / 6 .

69
شدائد ، سختيها ، محروميتها و دربدريها ، آماده سازد .
خداي او خواست طاعتِ كسي بر گردن او نباشد ؛ و از نخستين روزهاي زندگي حرّ و آزاد بار آيد ، و مانند مردان خودساخته موجبات پيشرفت و ترقي و تعالي خود را به دست خويش فراهم سازد ، تا روشن گردد كه نبوغ ، نبوغ بشري نيست ، و پدر و مادر در سرنوشت او دخالتي نداشتند و عظمت و بزرگي او از منبع وحي سرچشمه گرفته است .

مرگ عبدالمطلب

حوادث جانگداز جهان ، پيوسته در مسير زندگاني انسان خودنمائي مي كنند . و مانند امواج كوه پيكرِ دريا ، يكي پس از ديگري سر برداشته و كشتي زندگي او را مورد هدف قرار مي دهند ، و ضربات شكننده خود را بر روح و روان آدميزاد وارد مي سازند .
هنوز امواجي از اندوه ، در دل پيامبر حكومت مي كرد ، كه براي بار سوم ، با مصيبت بزرگتري مواجه گرديد . هنوز هشت بهار بيشتر از عمر او نگذشته بود ، كه سرپرست و جدّ بزرگوار خود ( عبدالمطلب ) را از دست داد . مرگ « عبدالمطلب » آن چنان روح وي را فشرد كه در روز مرگ او ، تا لب قبر اشك ريخت ، و هيچ گاه او را فراموش نمي كرد . ( 1 )

سرپرستي ابوطالب

درباره شخصيت و عظمت ابوطالب سخناني در بخش مخصوصي ( 2 ) خواهيم گفت ؛ و اسلام و ايمان او را نسبت به پيامبر گرامي ، با مدارك صحيح اثبات خواهيم نمود ، ولي اكنون مناسب است كه برخي از حوادث مربوط به دوران سرپرستي « ابوطالب » را بيان كنيم .

1 . يعقوبي در تاريخ خود ج 2 ص 7 ـ 8 پيرامون سيره « عبدالمطلب » و اينكه او يك فرد « خداپرست » بود نه بت پرست ، سخن گفته و يادآور شده است كه بسياري از دستورهاي او در اسلام امضاء شده است .
2 . حوادث سال دهم بعثت .

70
ابوطالب ، روي عللي با افتخار ، سرپرستي پيامبر را بر عهده گرفت . زيرا ابوطالب با عبدالله ، پدر « محمد » ، از يك مادر بودند ( 1 ) ، و شخصيتي بود معروف به سخاوت و نيكوكاري . از اين لحاظ ، « عبدالمطلب » او را براي نگاهداريِ نوه ارجمند خود برگزيد . سطور طلائي تاريخ ، شاهد خدمات گرانبهاي او است كه تدريجاً گفته خواهد شد .

سفري به سوي شام

بازرگانان « قريش » ، طبق معمول ، هر سال يكبار به سوي شام مي رفتند . « ابوطالب » تصميم گرفته بود كه در سفر سالانه « قريش » شركت كند ؛ و مشكل برادرزاده خود را كه آني او را از خود جدا نمي كرد ، چنين حل كرد كه او را در « مكه » بگذارد و عده اي را براي حفاظت او بگمارد ، ولي موقع حركت كاروان ، اشك در چشمان محمد ( صلّي الله عليه وآله ) حلقه زد ، و جدائي سرپرست خود را سخت شمرد . سيماي غمگين محمد ، طوفاني از احساسات در دل ابوطالب پديد آورد ؛ به گونه اي كه ناچار شد ، تن به مشقت بدهد ، و محمد ( صلّي الله عليه وآله ) را همراه خود ببرد . ( 2 )
مسافرت پيامبر در سن دوازده سالگي ، از سفرهاي شيرين او به شمار مي رود زيرا در اين سفر ، از « مدين » و « وادي القري » و « ديار ثمود » ، عبور كرد و از مناظر زيباي طبيعي سرزمين شام ديدن به عمل آورد . هنوز كاروان « قريش » ، به مقصد نرسيده بود كه در نقطه اي به نام « بصري » ، جرياني پيش آمد و تا حدي برنامه مسافرت ابوطالب را دگرگون ساخت . اينك تفصيل آن جريان .
ساليان درازي بود كه راهبي مسيحي ، به نام « بَحِيرا » ، در سرزمين بُصري در صومعه مخصوص خود مشغول عبادت و مورد احترام مسيحيان آن حدود بود . كاروانهاي تجارتي ، در مسير خود در آن نقطه توقف مي كردند و براي تبرّك به

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/179 .
2 . ابوطالب در اشعار خود سرگذشت اين سفر را نقل كرده است به تاريخ ابن عساكر ج 1 ص 269 ـ 272 و ديوان ابوطالب ص 33 ـ 35 مراجعه بفرماييد .

71
حضور او مي رسيدند . از حسنِ تصادف ، « بحيراء » با كاروان بازرگاني « قريش » روبرو گرديد . چشم او به برادرزاده « ابوطالب » افتاد و توجه او را جلب كرد . نگاههاي مرموز و عميق او نشانه رازي بود كه در دل او نهفته بود ؛ دقايقي خيره خيره به او نگاه كرد . يك مرتبه مُهر خاموشي را شكست و گفت : اين طفل متعلق به كدام يك از شماها است ؟ گروهي از جمعيت رو به عموي او كردند و گفتند : متعلق به ابوطالب است . ابوطالب گفت او برادرزاده من است . « بحيراء » گفت : اين طفل آينده درخشاني دارد ، اين همان پيامبر موعود است كه كتابهاي آسماني از نبوت جهاني و حكومت گسترده او خبر داده اند . اين همان پيامبريست كه من نام او و نام پدر و فاميل او را در كتابهاي ديني خوانده ام و مي دانم از كجا طلوع مي كند و به چه نحو آئين او در جهان گسترش پيدا مي نمايد . ولي بر شما لازم است كه او را از چشمِ يهود پنهان سازيد ، زيرا اگر آنان بفهمند او را مي كشند . ( 1 )
بيشتر تاريخ نويسان برآنند كه برادرزاده « ابوطالب » از آن نقطه ( بصري ) تجاوز نكرد ، ولي روشن نيست كه آيا عموي محمد او را همراه كسي به مكه فرستاد ؟ ( و اين مطلب بسيار بعيد به نظر مي رسد كه ابوطالب پس از شنيدن سخنان راهب ، او را از خود جدا كند ) ، يا اينكه خود او همراه برادرزاده راه مكه را پيش گرفت و از ادامه سفر منصرف گشت . ( 2 )

1 . تاريخ طبري ج 1 / 33 ـ 34 و ابن هشام در سيره ج 1/180 ـ 183 ، جريان را مبسوط تر و گسترده تر از اين نقل كرده است ولي فشرده آن همانست كه نقل كرديم .
2 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/194 .

73

7

ـــــــــــــــــــــــــ

دوران جواني

رهبران جامعه بايد بردبار و صابر ، نيرومند و قوي و شجاع و دلاور و نترس و قويدل و داراي روحي بزرگ باشند .
مردان بزدل و ترسو ؛ زبون و ضعيف النفس ؛ بي اراده و سست ، چگونه مي توانند اجتماع را از راههاي پر پيچ و خم عبور دهند ؟ چطور مي توانند در برابر دشمن مقاومت كنند ، و موجوديت و شخصيت خود را از دستبرد اين و آن حفظ نمايند ؟
عظمت و بزرگي روح زمامدار ، و قدرت و نيروي جسمي و رواني او تأثير عجيبي در پيروان خود دارد . وقتي امير مؤمنان ، يكي از صميمي ترين ياران خود را به حكومت مصر انتخاب نمود ؛ نامه اي به مردم ستمديده كشور مصر ، كه از مظالم حكومت وقت به ستوه آمده بودند ، نوشت . در آن نامه ، فرماندار خود را به دلاوري و شجاعت روحي توصيف نمود . اينك فرازي چند ، از آن نامه كه شرايط واقعي يك زمامدار را بيان مي كند :
« . . . يكي از بندگان خدا را به سوي شما فرستادم كه در روزهاي ترس ، به خواب نمي رود و از دشمنان در اوقات بيم و هراس سر باز نمي زند . بر بدكاران از آتشِ سوزان سخت تر است و او « مالك بن حارث » از قبيله مذحج است . سخن او را بشنويد و امر و فرمان او را اجراء كنيد ؛ زيرا او شمشيري است از

74
شمشيرهاي خدا كه تيزي آن كند نمي شود ، و ضربت آن بي اثر نمي گردد » . ( 1 )
قدرت روحي پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله )
در جبين عزيزِ « قريش » ، از دوران كودكي و جواني ، آثار قدرت و شجاعت ، صلابت و نيرومندي نمايان بود . وي در سن پانزده سالگي ، در يكي از جنگهاي قريش با طائفه « هوازن » كه آن را « حرب فجار » مي نامند ، شركت داشت . كار او در جبهه رزم ، اين بود كه تير به عموهاي خود مي رساند . ابن هشام در سيره خود ( 2 ) ، اين جمله را از آن حضرت نقل مي فرمايد كه حضرتش فرمود :« كُنتُ أُنبِّل ؟ ؟ ؟ علي أعمامِي » ؛ « به عموهايم تير مي دادم تا پرتاب كنند . »
شركت او در اين جنگ ، آنهم با اين سن و سال ، ما را به شجاعت آن حضرت رهبري مي كند و روشن مي شود كه چرا امير مؤمنان درباره پيامبر مي فرمايد : « هر موقع ، كار در جبهه جنگ ، عرصه بر ما ( سربازان اسلام ) سخت و دشوار مي شد ، به پيامبر پناه مي برديم و كسي از ما به دشمن از او نزديكتر نبود . » ( 3 )
ما به خواست خدا ، در بخش جهاد مسلمانان با مشركان ، به اصول تعليمات نظامي اشاره خواهيم كرد ، و طرز مبارزه آنان را كه همگي به دستور آن حضرت صورت مي گرفت ؛ بيان خواهيم كرد ، و اين خود يكي از بحثهاي شيرين تاريخ اسلام است .

1 . أمّا بَعدُ بَعَثتُ أليكُم عَبداً مِن عِباداللهِ لايَنامُ أيّامَ الخَوفِ ، ولايَكُلُ عَنِ الاعداءِ ساعاتِ الروع . أشَدَّ علي الفُجّارِ مِن حَريقُ النّارِ ، و هُوَ مالِك بنُ الحارثِ أخُوا مَذحَج ، فاسمَعوا لَهُ و أطيعُوا أمرَهُ فيما طابَقَ الحقَّ ، فَانِّهُ سيف مِن سُيوف اللهِ لا كَليلُ الظَّبَةِ و لا نَابِي الضَّريبة . « نهج البلاغه عبده » ، ج 3/92 .
2 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/186 ابن اثير در « النهايه » پس از نقل حديث و ضبط « اُنَبّل » با تشديد مي گويد : أذا ناوَلتَه النبلِ يَرمي ، به ماده « نبل » مراجعه شود .
3 . كُنّا أذا أحمَرَّ البأس أتَّقَينا بِرَسول الله « ص » ، فَلَم يَكُن أحَدُ مِنّا أقرَبُ ألي العَدُوَّ مِنهُ . « نهج البلاغه عبده » ، ج 3/214 .

75

8

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از شباني تا تجارت

پيامبران ، بخشي از عمر خود را پيش از رسيدن به مقام نبوت ، در چوپاني و شباني مي گذراندند . مدتي در بيابانها به تربيت حيوانات اشتغال ميورزيدند ، تا در طريق تربيت انسانها شكيبا و بردبار باشند ، و تمام مصائب و سختي ها را آسان بشمارند . زيرا اگر شخصي توانست دشواري هاي تربيت حيوان را ، كه از نظر هوش و فهم با انسان قابل مقايسه نيست ، بپذيرد ؛ قطعاً خواهد توانست هدايت گمراهان را كه شالوده فطرت آنان را ايمان به خدا تشكيل مي دهد ، بر عهده بگيرد . از اين جهت در حديثي مي خوانيم :

« ما بَعَثَ اللهُ نَبيّاً قَطُّ حَتّي يَستَرعيه الغنم ليعلمه بذلك رعية للنّاس » . ( 1 ) « خدا هيچ پيامبري را برنيانگيخت ، مگر اينكه او را بر شباني گمارد تا از اين طريق ، تربيت مردم را به او بياموزد . »

پيامبر اسلام نيز قسمتي از عمر خود را در همين طريق گذرانيد . بسياري از سيره نويسان ، اين جمله را نقل نموده اند كه رسول اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود :
« تمام پيامبران پيش از آنكه به مقام نبوت برسند ، مدتي چوپاني كرده اند . عرض كردند : آيا شما نيز شباني نموده ايد ؟ فرمود : بلي من مدتي گوسفندانِ اهل مكه را ، در سرزمينِ « قراريط » شباني مي كردم » . ( 2 )

1 . « سفينة البحار » ، ماده نبي .
2 . ما مِن نَبِيّ ألا وَقَد رَعي الغَنَم ، قيلَ و أنتَ يا رسُول الله ؟ فقال : أنا رَعيتُها لاهلِ مَكّة بِالقراريطِ ـ « سيره ابن هشام » ، ج 1/166 .

76
شخصيتي كه بايد با ابوجهل ها و ابولهب ها مبارزه كند ، و از افراد زبون كه اندازه شعور و ادراك آنها ، اين بود كه در برابر هر سنگ و چوبي خاضع مي شدند ؛ افرادي بسازد كه در برابر هيچ اراده اي ، جز اراده حق خاضع و تسليم نشوند ، بايد مدتها از راه هاي گوناگون ، درسِ صبر و شكيبايي را بياموزد .

علتِ ديگر :

در اينجا ، علت ديگري نيز براي اين كار مي توان يادآوري كرد و آن اينكه : براي آزادمردي كه در عروق او خون غيرت و شجاعت مي گردد ؛ ديدنِ مناظر زورگوئي زورمندان قريش و تظاهر آنان به ناپاكي ، سخت و گران مي باشد . روي گردانيِ جامعه مكه ، از پرستش حق ، طواف آنان در اطرافِ بتهاي بي روح ، بيش از هر چيز براي يك شخص فهميده ناگوار است . از اين جهت ، پيامبر مصلحت را در اين ديد كه مدتي در گوشه بيابانها ، دامنه كوهها ، كه طبعاً از اجتماع كثيف آن روز دور مي گشت به سر برد ، تا از آلام روحي كه معلول اوضاع رقت بار محيط آن روز بود ، آسوده شود .
البته اين مطلب ، نه به اين معني است كه مردِ متّقي بايد در برابر فساد سكوت برگزيند و فقط حساب زندگي خود را از آنان جدا سازد ؛ بلكه از آنجا كه پيامبر از جانب خدا مأمور به سكوت بود ، و زمينه « بعثت » فراهم نگشته بود ، از اين جهت يك چنين روشي را برگزيد .

علت سوم :

اين كار فرصتي بود براي مطالعه صفحه زيباي آسمان ، و اوضاع ستارگان ، دقت در آيات تكويني وانفسي كه همگي نشانه هاي وجود او مي باشند .
قلوب پيامبران ، با اينكه از آغاز آفرينش با مشعل فروزان توحيد روشن مي باشد ؛ ولي خود را از مطالعه در آيات الهي و عوالم هستي بي نياز نمي ديدند ، و از همين طريق به آخرين درجات يقين و ايمان نائل مي گرديدند و به ملكوت

77
آسمانها و زمين راه مي يافتند . ( 1 )

پيشنهاد ابوطالب

ابوطالب كه خود بزرگ « قريش بود و به سخاوت و شهامت و مناعتِ طبع معروفيت داشت ؛ وضع دشوار زندگي برادرزاده ، او را وادار نمود كه براي وي شغلي درنظر بگيرد . از اين لحاظ ، به برادرزاده خود چنين پيشنهاد كرد : « خديجه » دختر « خويلد » ، كه از بازرگانان قريش است ؛ دنبال مرد ايمني مي گردد كه زمام تجارت او را بر عهده بگيرد ، و از طرفِ او در كاروانِ بازرگاني « قريش » شركت كند ، و مال التجارة او را در شام به فروش برساند ، چه بهتر ، اي محمد خود را به وي معرفي نمائي . ( 2 )
مناعت و بلنديِ روح پيامبر ، مانع از آن بود كه مستقيماً بدون هيچ سابقه و درخواستي ، پيش « خديجه » برود و چنين پيشنهادي كند . از اين لحاظ به عموي خود چنين گفت : شايد خودِ خديجه دنبال من بفرستد ، زيرا مي دانست او در ميان مردم به لقب « امين » معروف است . اتفاقاً جريان نيز همين طور شد . وقتي « خديجه » از مذاكرات ابوطالب با پيامبر آگاهي پيدا كرد ؛ فوراً ، كسي را دنبال پيامبر فرستاد و گفت : چيزي كه مرا شيفته تو نموده است ، همان راستگوئي ، امانت داري و اخلاق پسنديده تو است ، و من حاضرم دو برابر آنچه به ديگران مي دادم ، به تو بدهم و دو غلام خود را همراه تو بفرستم كه در تمام مراحل فرمانبردار تو باشند . ( 3 )
رسول خدا ، جريان را براي عموي خود بيان كرد . وي در پاسخ چنين گفت : اين پيش آمد وسيله اي است براي زندگي كه خدا آن را به سوي تو فرستاده

1 . برخي از سيره نويسان مانند « حلبي » و « زيني دحلان » به پيروي از مؤلف « فتح الباري » ، در تشريح فلسفه « شباني » پيامبر ، سخناني گفته اند كه با موازين علمي تطبيق نمي كند . اگر چوپاني حضرت صحيح باشد علل آن همان است كه در بالا نگارش يافت .
2 . « بحار » ، ج 16/22 .
3 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/158 ؛ « كامل ابن اثير » ، ج 2/24 .

78
است . ( 1 )
در اينجا از يادآوري نكته اي ناگزيريم و آن اينكه :
آيا پيامبر در كاروان قريش به عنوان « اجيرِ خديجه » شركت نمود ، يا كار به صورت ديگر بود و آن اينكه : پيامبر ، قرارداد بست كه در منافع كالاهاي بازرگاني سهيم گردد ، و جريان به صورت عقد « مضاربه » انجام گرفت .
مقام و موقعيت بيتِ هاشمي ، عزت نفس و مناعت طبع پيامبر ، ايجاب مي كند كه جريان به صورت دوم انجام گيرد ، نه به صورت اجيري و اين مطلب را دو چيز تأييد مي كند :
اولا : در پيشنهاد ابوطالب ، كلمه اي كه حاكي از « اجير شدنِ » برادرزاده اش باشد ، نيست . بلكه او با ديگر برادرهاي خود قبلا چنين مذاكره كرد و گفت : برخيزيم برويم خانه « خديجه » از او بخواهيم كه مالي در اختيار « محمد بگذارد ، تا او با آن تجارت كند . ( 2 )
ثانياً : يعقوبي ، در تاريخ خود مي نويسد : هرگز پيامبر در طول عمر خود اجيرِ كسي نگرديد . ( 3 )
كاروان « قريش » آماده حركت شد . كالاهاي بازرگاني « خديجه » نيز در آن ميان بود . در اين هنگام « خديجه » ، شتري راهوار و مقداري كالاي گرانبها در اختيار وكيل خود گذارد ، و ضمناً به دو غلام خود دستور داد ، كه در تمام مراحل كمال ادب را به جا آورند ، و هر چه او انجام داد ، ابداً اعتراض ننمايند و در هر حال مطيع او باشند .
بالاخره كاروان به مقصد رسيد و همگي در اين مسافرت سودي بردند ، ولي پيامبر بيش از همه سود برد ؛ و چيزهائي نيز ، براي فروش در بازار « تهامه » خريد .

1 . أنّ هذا الرِزقِ ساقَهُ اللهُ اليك .
2 . متن تاريخ چنين است : امضوا بنا الي دار خديجه بنت خويلد حتي نسألها ان تعطي محمدا مالايتجربه - « بحار » ، ج 16/22 .
3 . « تاريخ يعقوبي » ، ج 2/16 ، چاپ نجف .

79
كاروان « قريش » ، پس از پيروزي كامل ، راه مكه را پيش گرفت . جوان « قريش » در اين سفر ، براي بار دوم از ديار عاد و ثمود گذشت . سكوت مرگباري كه در محيط زندگي آن گروه سركش حكمفرما بود ؛ او را بيشتر به عوالم ديگر متوجه نمود . علاوه بر اين ، خاطرات سفر سابق تجديد شد . به ياد روزي افتاد كه همراه عموي خود ، همين بيابانها را پشت سر مي نهاد . كاروانِ قريش به مكه نزديك شد ، « ميسره » ، غلامِ خديجه ، رو به رسول خدا نمود و گفت : چه بهتر شما پيش از ما وارد « مكه » شويد ، و « خديجه » را از جريان تجارت ، و سود بي سابقه اي كه امسال نصيب ما گشته است ، آگاه سازيد . پيامبر در حالي كه « خديجه » در غرفه خود نشسته بود ، وارد مكه شد . « خديجه » به استقبال او دويد ، و او را وارد غرفه نمود . پيامبر با بيان شيرين خود ، جريان كالاها را تشريح كرد ، چيزي نگذشت كه « ميسره » وارد شد . ( 1 )
غلام « خديجه » ، ميسره آنچه را در اين سفر ديده بود ؛ كه تمام آنها بر عظمت و معنويت محمد امين ( صلّي الله عليه وآله ) گواهي مي داد ، براي خديجه موبه مو تعريف كرد . از جمله اينكه : « امين » ، بر سر موضوعي با تاجري اختلاف پيدا نمود ، آن مرد به او گفت : به « لات » و « عُزي » سوگند بخور ، تا من سخن تو را بپذيرم . « امين » ، در پاسخ او چنين گفت : پست ترين و مبغوض ترين موجودات پيش من ، همان لات و عُزّي است كه تو آن ها را مي پرستي . ( 2 ) و نيز ميسره اضافه نمود كه : در « بصري » ، « امين » به منظور استراحت زير سايه درختي نشست . در چنين هنگام ، چشم راهبي كه در صومعه خود نشسته بود به امين افتاد ، و آمد از من نام او را پرسيد . سپس چنين گفت : « اين مرد كه زير سايه اين درخت نشسته است ؛ همان پيامبريست كه در « تورات و انجيل » درباره او بشارتهاي فراواني خوانده ام ! ( 3 )

1 . « الخرايج » /186 ؛ « بحار » ، ج 16/4 .
2 . « طبقات الكبري » ، ج 1/130 ، چاپ دار صادر .
3 . « بحار » ، ج 16/18 .

80

خديجه بانوي اسلام

تا آن روز وضع مالي و اقتصادي رسول گرامي مرتب نبود ؛ و هنوز به كمك هاي مالي عموي خود ابوطالب نيازمند بود . وضع كار و كسب او ، ظاهراً چندان ريشه دار نبود ، كه بتواند همسري انتخاب كند و تشكيل عائله دهد .
سفر اخير وي به شام ، آنهم به طرز وكالت و نمايندگي از طرف يكي از زنانِ متمكن سرشناس قريش ( خديجه ) ، تا حدي وضع مالي و اقتصادي او را تثبيت نمود . دلاوري و كارداني جوان قريش ، مورد اعجاب خديجه قرار گرفت . حاضر شد كه مبلغي را علاوه بر قرارداد ، به عنوان جايزه بپردازد . ولي « جوان قريش » ، فقط اجرتي را كه در آغاز كار معين شده بود دريافت نمود و سپس راه خانه ابوطالب را پيش گرفت و آنچه در اين راه به دست آورده بود ، براي اينكه گشايشي در وضع زندگي ابوطالب پديد آيد ؛ همه را در اختيار او گذارد .
عموي چشم به راه ، با ديدن برادرزاده خود كه يادگار پدر ( عبدالمطلب ) و برادر بود ، اشك شوق در چشمان او حلقه زد ؛ و از پيروزي او در كار تجارت و سودي كه عايد او گشته بود بسيار خوشحال گشت و حاضر شد كه دو اسب و دو شتر در اختيار برادرزاده بگذارد ، تا به شغل بازرگاني ادامه دهد ، و از پولي كه در اين سفر به دست آورده و همه را در اختيار عمو گذارده بود ، همسري براي او انتخاب كند .
در چنين شرائط ، رسول گرامي ( صلّي الله عليه وآله ) تصميم قاطع گرفت كه همسري به عنوان شريك زندگي انتخاب نمايد . ولي چطور شد اين قرعه به نام خديجه افتاد در حالي كه قبلا پيشنهاد ثروتمندترين و متنفذترين رجال قريش را مانند « عقبة بن ابي معيط » ، « ابوجهل » و « ابوسفيان » را درباره ازدواج با خود ، رد كرده بود و چه عللي اين دو شخص را كه از نظر زندگي كاملا مختلف بودند ، بهم نزديك كرد و آن چنان رابطه و الفت و محبت و معنويت ميان آنان پديد آورد كه خديجه تمام ثروت خود را در اختيار محمد ( صلّي الله عليه وآله ) گذارد ، و در راه توحيد و اعلاء كلمه حق مصرف گرديد . خانه اي كه اطراف آن را كرسيهاي عاج نشان و صدف نشان پر كرده بود ، و حريرهاي هند و پرده هاي زربفت ايران آرايش داده

81
بود ، بالاخره پناهگاه مسلمانان باشد ؟
ريشه اين حوادث را بايد در تاريخ زندگاني خديجه جستجو نمود . چيزي كه مسلم است اين است كه : اين نوع گذشت و فداكاري تا ريشه ثابت و پاك و معنوي نداشته باشد ، صورت نمي پذيرد .
صفحات تاريخ گواهي مي دهد كه اين ازدواج معلول و مولود ايمان خديجه به تقوي و پاكدامني و عفت و امانت عزيز قريش بود . شرح زندگاني خديجه و رواياتي كه در فضيلت او وارد شده است ، اين مطلب را بيشتر روشن مي نمايد .
خديجه زني پاكدامن و عفيف بود ، پيوسته دنبال شوهري متقي و پرهيزگار مي گشت از اين نظر پيامبر درباره وي فرمود : « خديجه از زنان بافضيلت بهشت است » . اول كسي كه از زنان ، به محمد ( صلّي الله عليه وآله ) ايمان آورد ، خديجه بود . امير مؤمنان ، در خطبه اي كه به غربت اسلام در آغاز بعثت اشاره مي نمايد ، مي فرمايد : « خانواده مسلماني در اسلام نبود ، جز خانواده اي كه از پيامبر و خديجه تشكيل يافته بود و من سومين نفر آنها بودم » . ( 1 )
« ابن اثير » مي نويسد : تاجري به نام « عفيف » وارد مسجدالحرام شد و از اجتماع و عبادت يك جمعيتِ سه نفري كاملا در شگفت ماند . ديد پيامبر با خديجه و علي ( عليه السلام ) مشغول پرستش خدايند . خدائي كه مردم آن منطقه ، پرستش او را فراموش كرده اند و به « خدايان » پيوسته اند . وي براي تحقيق ، با عموي پيامبر « عباس » ملاقات كرد و آنچه را ديده بود به وي گفت و از حقيقت امر پرسيد . وي گفت : نفر نخست مدعي نبوت و پيامبري و آن زن ، همسر وي خديجه و نفر سوم فرزند برادرم علي است . سپس افزود : در روي زمين كسي را سراغ ندارم كه پيرو اين آئين باشد ، جز همين سه نفر . ( 2 )
بيان و نقلِ رواياتي كه در فضيلت خديجه وارد شده است ؛ از حوصله گفتار ما بيرونست . چه بهتر به تفصيل عللي كه اين حادثه تاريخي را پديد آورد ،

1 . لَم يَجمَع بَيت واحِد يَومَئذ في الاسلامِ غَيرَ رسولِ اللهِ و خَديجَةَ و انا ثالِثُهُما ـ « نهج البلاغه » ، خطبه قاصعة .
2 . ما عَلِمتُ علي ظَهرِ كُلّها عَلي هذا الدّين غَيرَ هؤلاءُ الثّلثَةِ ـ « اسد الغابة » ، ماده « عفيف » .

82
بپردازيم .

علل ظاهري و باطنيِ اين ازدواج

مردان مادي كه همه چيز را از دريچه ماديگري مطالعه مي كنند ، پيش خود چنين تصور مي كنند كه : چون خديجه ثروتمند و تجارت پيشه بود ، براي امور تجارتي خود ، به يك مرد امين بيش از هر چيزي نيازمند بود . از اين لحاظ ، با محمد ( صلّي الله عليه وآله ) ازدواج نمود ، و محمد نيز از وضع زندگي آبرومندانه او آگاه بود با اينكه توافق سني نداشتند ؛ تقاضاي او را پذيرفت .
ولي آنچه را تاريخ نشان مي دهد ، اين است كه محرّكِ خديجه براي ازدواج با امين قريش ، يك سلسله جهات معنوي بود ، نه جنبه هاي مادي . اينك شواهد ما :
1 ـ هنگامي كه از « ميسره » ، سرگذشتِ سفر جوان قريش را مي پرسد ؛ او كراماتي را كه در طول اين سفر از او ديده بود ، و آنچه را از راهب شام شنيده بود ، براي او نقل مي نمايد . « خديجه » ، شوق مفرطي كه سرچشمه آن علاقه به معنويتِ محمد ( صلّي الله عليه وآله ) بود در خود احساس مي كند ، و بي اختيار به او مي گويد : ميسره ! كافي است ، علاقه مرا به محمد ؛ دو چندان كردي . برو من تو و همسرت را آزاد كردم و دويست درهم و دو اسب و لباس گرانبهائي در اختيار تو مي گذارم .
سپس آنچه را از « ميسره » شنيده بود ، براي « ورقة بن نوفل » كه داناي عرب بود ، نقل مي كند . او مي گويد : صاحب اين كرامات پيامبر عربي است . ( 1 )
2 ـ روزي « خديجه » در خانه خود نشسته بود ، و دور او را كنيزان و غلامان گرفته بودند . يكي از دانشمندان « يهود » نيز در آن محفل بود . اتفاقاً « جوان قريش » از كنار منزل آنها گذشت ، و چشم دانشمند « يهود » به پيامبر افتاد . فوراً از خديجه درخواست نمود ؛ كه از « محمد » تقاضا كند از مقصد خود منصرف شود و چند دقيقه در اين مجلس شركت نمايد . رسول گرامي ( صلّي الله عليه وآله ) تقاضاي

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/26 .

83
داناي « يهود » را كه مبني بر نشان دادن علائم نبوت در بدن او بود پذيرفت . در اين هنگام ، « خديجه » رو به دانشمند « يهودي » كرد و گفت : هرگاه عموهاي او از تفتيش و كنجكاوي تو آگاه گردند ، عكس العمل بدي نشان مي دهند . زيرا آنان از گروه يهود به برادرزاده خود هراسانند . در اين موقع ، داناي « يهود » گفت : مگر مي شود به محمد كسي صدمه اي برساند ! در صورتي كه دست تقدير ، او را براي ختم نبوت و ارشاد مردم پرورش داده است . « خديجه » گفت : از كجا مي گوئي كه او حائز چنين مقام مي شود ؟ وي گفت : من علائم پيامبر آخرالزمان را در تورات خوانده ام ؛ و از نشانه هاي او اين است كه پدر و مادر او مي ميرند ، و جد و عموي وي از او حمايت مي نمايند و از « قريش » زني را انتخاب مي نمايد كه سيده قريش است . سپس اشاره به « خديجه » نمود و گفت : خوشا به حال كسي كه افتخار همسري او را بدست آورد . ( 1 )
3 ـ ورقه ، عموي خديجه ، از دانايان عرب بود ، و اطلاعاتِ فراواني درباره كتب عهدين داشت و مكرر مي گفت كه : مردي از ميان « قريش » ، از طرف خدا براي هدايت مردم برانگيخته مي شود و يكي از ثروتمندترين زنان « قريش » را مي گيرد . و چون « خديجه » ، ثروتمندترين زنان قريش بود ؛ از اين لحاظ گاه و بيگاه به خديجه مي گفت : روزي فرا رسد كه تو با شريفترين مردِ روي زمين وصلت مي كني !
4 ـ خديجه ، شبي در خواب ديد : خورشيد ، بالاي مكه چرخ خورد و كم كم پائين آمد و در خانه او فرود آمد . خواب خود را براي ورقه نقل كرد . وي چنين تعبير نمود : با مرد بزرگي ازدواج خواهي نمود كه شهرت او عالم گير خواهد شد .
اينها جريانهائي است كه بعضي از مورخان ( 2 ) نقل نموده اند و در بسياري از كتب تاريخي نيز ثبت شده است . مجموع اينها ، علل تمايل خديجه را آفتابي مي كند كه اين تمايل بيشتر مولود ايمان و اعتقاد او به معنويت جوان قريش بود . و اينكه امين ، براي تجارت او از ديگران مناسبتر است ؛ شايد كمترين اثري در

1 . « بحار » ، ج 16/19 .
2 . « بحار » ، ج 6/104 .

84
ايجاد اين وصلت نداشته است .

كيفيّت خواستگاري خديجه

قدر مسلم اين است كه پيشنهاد ، ابتدا از طرف خود خديجه بوده است . حتي ابن هشام ( 1 ) نقل مي كند كه : خديجه ؛ شخصاً تمايلاتِ خود را اظهار كرد و چنين گفت : عموزاده ! من بر اثر خويشي كه ميان من و تو برقرار است و آن عظمت و عزّتي كه ميان قوم خود داري و امانت و حسن خلق ، و راستگوئي كه از تو مشهود است ؛ جداً مايلم با تو ازدواج كنم . « امين قريش » ، به او پاسخ داد كه ؛ لازم است عموهاي خود را از اينكار آگاه سازد و با مشورت آنها اين كار را انجام دهد .
بيشتر مورخان معتقدند كه نفيسه ، دختر « عليه » ، پيام خديجه را به پيامبر به طرز زير رساند :
« محمد ! چرا شبستان زندگي خود را با چراغ همسر روشن نمي كني ؟ هرگاه من تو را به زيبائي و ثروت ، شرافت و عزت دعوت كنم مي پذيري ؟ پيامبر فرمود : منظورت كيست ؟ وي « خديجه » را معرفي كرد . حضرت فرمود : آيا ( خديجه ) به اين كار حاضر مي شود ؛ با اينكه وضع زندگي من با او فرق زيادي دارد ؟ نفيسه گفت : اختيار او در دست من است ، و من او را حاضر مي كنم . تو وقتي را معين كن ، كه وكيل او ( عمروبن اسد ) ( 2 ) با شما و اقوامتان دور هم ، گرد آمده و مراسم عقد و جشن برگزار شود » .
رسول گرامي ، با عموي هاي بزرگوار خود ( ابوطالب ) جريان را مذاكره كرد . مجلسِ باشكوهي كه شخصيتهاي بزرگ قريش را دربرداشت ، تشكيل گرديد . نخست ، ابوطالب خطبه اي خواند كه آغاز آن حمد و ثناي خداست و برادرزاده

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/204 .
2 . معروف اين است كه پدر خديجه ( خويلد بن اسد ) در جنگ فجار فوت كرده بود . از اين جهت ، عموي او از طرف او صيغه عقد را جاري كرد . روي اين حساب ، مطلبي كه برخي از تاريخ نويسان ، ضبط كرده اند كه : خويلد در آغاز كار ، رضايت نداشت ، سپس روي تمايلات شديد خديجه راضي شد ؛ بي اساس است .

85
خود را چنين معرفي كرد : برادرزاده من ، محمد بن عبدالله ، با هر مردي از قريش موازنه و مقايسه شود ؛ بر او برتري دارد . و اگر چه از هرگونه ثروتي محروم است ، لكن ثروت سايه ايست رفتني و اصل و نسب چيزي است ماندني . . . ( 1 )
چون خطبه ابوطالب ، مبني بر معرفيِ قريش و خاندان هاشم بود ؛ در برابر آن « ورقة بن نوفل بن اسد » كه از بستگان خديجه بود ، ضمن خطابه اي گفت : كسي از قريش منكر فضل شما نيست ، ما از صميم دل مي خواهيم دست به ريسمان شرافت شما بزنيم . ( 2 )
عقد نكاح جاري شد و مهريه چهارصد دينار معين شده و بعضي گفته اند كه مهريه بيست شتر بوده است .

سن خديجه

معروف اين است كه خديجه هنگام ازدواج 40 ساله بود و 15 سال پيش از عام الفيل ، قدم به عرصه وجود نهاده است . ولي بعضي كمتر از اين نوشته اند . وي قبلا دو شوهر كرده بود ، به نام هاي « عتيق بن عائذ » و « ابوهالة مالك بن بناش التميمي » كه رشته زندگي هر كدام وسيله مرگ پاشيده شده بود .

1 . ثمّ ابن اخي هذا محمد بن عبدالله ( صلّي الله عليه وآله ) لايوازن برجل من قريش الارجع به ، ولايقاس باجد منهم ، الاعظم منه ، وان كان في المال مقلافان المال ، وظل زائل . . . « مناقب » ، ج 1/30 ، « بحار » ، ج 16/16 .
2 . معروف اين است كه : « ورقه » ، عموي « خديجه » بود . ولي اين مطلب ، جاي بحث و بررسي است . زيرا « خديجه » ، دختر « خويلد » فرزند « اسد » است ، ولي « ورقه » فرزند « نوفل » فرزند « اسد » است . بنابراين ، هردو عموزاده خواهند بود نه عمو و برادرزاده .

87

9

ــــــــــــــــــــــــــــــ

از ازدواج تابعثت

دوران جواني پيامبر گرامي9

در اينكه جوان قريش ، شجاع و دلير ، نيرومند و تندرست ، صحيح و سالم بود ؛ جاي گفتگو نيست . زيرا در محيط آزاد و دور از غوغايِ زندگي پرورش يافته بود ، و خانواده اي كه در ميان آنها ديده به جهان گشود ، همگي عنصر شهامت و شجاعت بودند . ثروتي ، مانند ثروت خديجه در اختيار داشت ، و وسائل خوشگذراني از هر جهت براي او آماده بود . ولي بايد ديد كه او از اين امكانات مادي چگونه استفاه كرد ؟ آيا بساط عيش و عشرت پهن نمود و مانند بسياري از جوانان ، در فكر اشباع غرائز خود برآمد ؟ يا با اين وسائل و امكانات ، برنامه ديگري برگزيد كه از سراسر آن ؛ دورنماي زندگي پر از معنويت او هويدا بود ؟ تاريخ گواهي مي دهد كه او بسان مردان عاقل و كارآزموده زندگي مي كرد . هميشه از خوشگذراني و بيخبري گريزان بود . پيوسته بر سيما ، آثار تفكر و تدبر داشت ، و براي دوري از فساد اجتماع ، گاهي مدتها در دامنه كوهها ، ميان غار ، بساط زندگي را پهن مي نمود و در آثار قدرت و صنع وجود به مطالعه مي پرداخت .

عواطف جواني او

در بازار مكه واقعه اي رخ داد كه عواطف انساني او را جريحه دار ساخت . ديد قماربازي ، مشغول قمار است و از بديِ بخت ، شتر خود را باخت ، خانه مسكوني

88
خود را باخت ، كار به جائي رسيد كه ده سال از زندگي خود را نيز از دست داد . مشاهده اين واقعه ، چنان جوان قريش را متأثر ساخت كه نتوانست همانروز در شهر مكه بماند ؛ بلكه به كوههاي اطراف پناه برد و پس از پاسي از شب به خانه بازگشت . او به راستي ، از ديدن نو مناظر غم انگيز و رقّت بار ، متأثر مي گشت و از كميِ عقل و شعور اين طبقه گمراه ، در فكر و تعجّب فرو مي رفت .
خانه خديجه ، پيش از آنكه با محمد ( صلّي الله عليه وآله ) ازدواج كند ، كعبه آمال و خانه اميد مردم بينوا بود و پس از آنكه با جوان قريش ازدواج نمود ، كوچكترين تغييري در وضع خانه و بذل و بخشش همسر خود نداد .
در مواقع قحطي و كم باراني ، گاهي مادر رضاعي او حليمه به ديدار فرزند خود مي آمد . رسول گرامي عباي خود را زير پاي او پهن مي نمود ، و به ياد عواطف ماد خود و آن زندگي ساده مي افتاد و سخنان او را گوش مي داد ، موقع رفتن آنچه مي توانست درباره مادر خود كمك مي كرد . ( 1 )

فرزندان او از خديجه

وجودِ فرزند ، پيوندِ زناشوئي را محكمتر مي سازد و شبستان زندگي را پرفروغتر و به آن جلوه خاصي مي بخشد . همسر جوان قريش ، براي او شش فرزند آورد . دو پسر كه بزرگترِ آنها « قاسم » بود ، و سپس « عبدالله » كه به آنها « طاهر » و « طبيب » مي گفتند . و چهارتاي آنها دختر بود . ابن هشام مي نويسد : بزرگترين دختر او « رقيه » ، بعداً « زينب » و « امّ كلثوم » و « فاطمه » بود . فرزندان ذكور او ، تمام پيش از بعثت بدرود زندگي گفتند . ولي دختران ، دوران نبوت او را درك كردند . ( 2 )
خويشتن داري پيامبر ، در برابر حوادث زبانزد همه بود . با اين حال ، در مرگ فرزندان خود ، گاهي تأثرات دل او ، به صورت قطرات اشك از گوشه چشمان او

1 . « سيره حلبي » ، ج 1/123 .
2 . « مناقب ابن شهرآشوب » ، ج 1/140 ؛ « قرب الاسناد » 6 و 7 ؛ « الخصال » ، ج 2/37 . « بحارالانوار » ، ج 22/152151 ـ بعضي ، فرزندان ذكور پيامبر را بيش از دوتا مي دانند ، به « تاريخ طبري » ، ج 2/35 و « بحار » ، 22/166 مراجعه بفرماييد .

89
به روي گونه هايش مي غلتيد . مراتب تأثر او در مرگ ابراهيم ، كه مادر او « ماريه » بود ، بيشتر بود در حالي كه دل او مي سوخت ولي با زبان ، به سپاسگزاري خدا مشغول بود . حتي عربي از روي جهل و ناداني به مباني اسلام ، به گريه كردن او اعتراض نمود . پيامبر فرمود : يك چنين گريه رحمت است . آنگاه افزود :« وَمَنْ لا يَرحَم لا يُرحَم » . ( 1 ) « آن كس كه رحم نكند ، مورد ترحم قرار نمي گيرد . »

پسرخوانده پيامبر

پيامبر گرامي ، زيد بن حارثه را در كنار حجرالاسود ، پسر خود خواند . « زيد » كسي بود كه راهزنان عرب ، او را از مرزهاي شام ربوده ، و در بازار مكه به يكي از خويشاوندان خديجه ، به نام « حكيم بن حزام » فروخته بودند . ولي چطور شد كه بعداً خديجه او را خريد ، چندان روشن نيست .
مؤلفِ « حياة محمد » مي گويد : پيامبر از مرگ فرزندان خود بسيار متأثر بود و براي تسلي خود از خديجه درخواست نمود كه او را بخرد . سپس رسول خدا او را آزاد كرد و به فرزندي برگزيد .
ولي بيشتر مي گويند : كه در موقع ازدواج خديجه با رسول خدا ، حكيم بن حزام او را به عمه خود خديجه ، بخشيد . چون از هر نظر جوان پاك و باهوشي بود ، مورد مهر رسول گرامي قرار گرفت ، و خديجه نيز او را به پيامبر بخشيد . پس از مدتي ، پدر « زيد » پرسان پرسان ، جاي فرزند خود را بدست آورد و از پيامبر خواست كه اجازه دهد او با پدر خود به سرزمين خويش بازگردد . پيامبر او را در رفتن به سرزمين خود و ماندن در « مكه » مخيّر نمود . مهر و عواطف رسول خدا سبب شد كه زيد محضر پيامبر را ترجيح دهد و پيش او بماند . روي اين جهت ، حضرت او را آزاد نموده و پسر خود نيز خواند و براي او « زينب » دختر جحش را گرفت . ( 2 )

1 . « امالي شيخ » /247 .
2 . « الاصابة » ، ج 1/545 ؛ « اسدالغابة » ، ج 2/224 .

90
امين قريش علي ( عليه السلام ) را به خانه خود مي برد :
در يكي از سالها ، كه قحطي و كم آبي مكه و نواحي آن را دربرگرفته بود ؛ رسول گرامي تصميم گرفت كه به عموي بزرگوار خود ابوطالب كمك كند ، و هزينه زندگي او را پائين آورد . از اين جهت ، با عموي ديگر خود به نام « عباس » موضوع را در ميان گذاشت ، قرار شد هر كدام ، يكي از فرزندان ابوطالب را به خانه خود ببرند . از اين جهت ، رسول گرامي ، علي ( عليه السلام ) را ، و عباس « جعفر » را به خانه خود بردند .
ابوالفرج اصفهاني ، مورخ معروف مي نويسد : عباس ، طالب را و حمزه ، جعفر را و رسول خدا علي ( عليه السلام ) را ، به خانه هاي خود بردند . آنگاه رسول خدا گفت : من همان را برگزيدم كه خدا او را براي من برگزيده است . ( 1 )
اگر چه ظاهر جريان اين بود كه به زندگي ابوطالب در سال قحطي كمك كند ؛ ولي هدف نهائي چيز ديگري بود و آن اينكه : علي ( عليه السلام ) در دامان پيامبر تربيت و پرورش پيدا كند و از اخلاق كريمه او پيروي نمايد .
امير مؤمنان ، در نهج البلاغه در اين مورد مي فرمايد :
« همه شماها از موقعيت و نزديكي من با رسول گرامي آگاهيد . او مرا در آغوش خود بزرگ كرد و من خردسالي بودم كه مرا به سينه خود مي چسباند و رختخواب مرا در كنار خود پهن مي كرد . من بوي خوش آن حضرت را استشمام مي كردم و هر روز از اخلاق او چيزي مي آموختم » ( 2 ) .

آئين او پيش از بعثت

او از لحظه اي كه از مادر متولد شد ، تا روزي كه به خاك سپرده گرديد ؛ جز خداي يكتا را نپرستيد . سرپرستان او ، مانند « عبدالمطلب » و « ابوطالب » ، همگي موحد و خداپرست بودند . به ياد داريد كه در موقع حمله سپاه پيل ، عبدالمطلب حلقه كعبه را به دست گرفت و با خداي خود ، بسان يك موحد به

1 . « مقاتل الطالبين » 26 ، « تاريخ كامل » ، ج 371 و « سيره ابن هشام » ، ج 1/236 .
2 . « نهج البلاغه » ، خطبه 190 .

91
مناجات پرداخت و گفت : خدايا جز تو به كسي اميدوار نيستم . . .
همچنين ، ابوطالب در مواقع قحطي و خشكسالي ، برادرزاده خود را به مصلي مي برد و خدا را به مقام او سوگند مي داد و باران مي طلبيد و در اين مورد اشعار معروفي دارد كه در كتابهاي تاريخ وارد شده است . حتي پيامبر ، خود هنگام مذاكره با بحيرا ، راهب « بصري » ، تنفر خود را نسبت به بتهاي معروفِ عرب اظهار كرد . آنجا كه راهب ، رو به او كرد و گفت : ترا سوگند مي دهم به حقِّ « لات و عزّي » مرا از آنچه كه مي پرسم ، پاسخ گو . رسول گرامي بر او پرخاش كرد و گفت هرگز مرا به « لات و عزّي » سوگند مده . چيزي در جهان نزد من مانند پرستش آن دو مبغوض نيست . آنگاه راهب گفت ترا به خدا سوگند مي دهم از آنچه كه من سئوال مي كنم مرا آگاه كن . رسول گرامي فرمود : آنچه مي خواهي بپرس . ( 1 )
همه اينها گواهي مي دهد كه رسول گرامي و پسران و خاندان عبدالمطلب ، همگي خداپرست و موحد بوده اند و بهترين گواه بر يكتاپرستي او ، همان اعتكاف او قبل از بعثت در غار حراء است . سيره نويسان ، همگي اتفاق نظر دارند كه رسول گرامي ، سالي چند ماه در غار حراء به عبادت خدا مي پرداخت . امير مؤمنان در اين مورد مي فرمايد : «

وَ لَقَد كانَ يُجاوِرُ في كُلّ سَنَة بِحَراء فَأراهُ وَلايَراهُ غَيرُهُ » . ( 2 ) « پيامبر در هر سال ، در كوه حرا اقامت مي گزيد ؛ من او را مي ديدم و جز من كسي او را نمي ديد » . حتي روزي را كه او به رسالت الهي مبعوث شد در خود غار مشغول عبادت بود .

امير مؤمنان درباره اين بخش از زندگي پيامبر چنين مي فرمايد : « از روزي كه پيامبراز شير بازگرفته شد ؛ خداوند بزرگترين فرشته اي را براي تربيت او گمارد ، و آن فرشته شبها و روزها بزرگواري ها و خوي هاي نيك را به او مي آموخت » . ( 3 )

1 . « تاريخ الخميس » ، ج 1/258 .
2 . « نهج البلاغة عبده » ، خطبه 190 ، « فيض اسلام » /775 .
3 . مدرك پيش .

92
بنابراين ، تربيت يافته چنين خانواده اي ، كسي كه از دورانِ پس از شيرخوارگي ، تحت تربيت بزرگترين فرشته جهان قرار گيرد ؛ حتماً بايد موحد بوده و لحظه اي از جاده توحيد كنار نرود .

امين قريش در كوه حراء

كوه حراء ، در شمال « مكه » قرار دارد . به فاصله نيم ساعت مي توان به قله آن صعود نمود . ظاهر اين كوه را تخته سنگهاي سياهي تشكيل مي دهد و كوچكترين آثار حيات در آن ديده نمي شود . در نقطه شمالي آن ، غاري است كه انسان پس از عبور از ميان سنگها مي تواند به آن برسد ، كه ارتفاع آن به قدر يك قامت انسان است . قسمتي از داخل غار با نور خورشيد روشن مي شود ؛ و قسمتهاي ديگر آن در تاريكي دائمي فرو رفته است .
ولي همين غار ، از آشناي صميمي خود ، شاهد حوادثي است ؛ كه امروز هم مردم به استماع اين حوادث از زبانِ حال آن غار ، به سوي او مي شتابند و با تحمل رنجهاي فراوان ، خود را به آستانه آن مي رسانند كه از آن ، سرگذشت « وحي » و قسمتي از زندگي آن رهبر بزرگ جهان بشريت را استفسار كنند . آن غار نيز با زبان حال خود مي گويد : اين نقطه عبادتگاه « عزيز قريش » است . او شبها و روزها ، پيش از آنكه به مقام رسالت برسد ، در اينجا بسر مي برد . وي ، اين نقطه دور از غوغا را به منظور عبادت و پرستش انتخاب كرده بود . تمام ماه رمضانها را در اين نقطه مي گذراند ، و در غير اين ماه گاه بيگاهي به آنجا پناه مي برد . حتي همسر عزيز او مي دانست كه هر موقع عزيز قريش به خانه نيايد ، به طور قطع در كوه « حراء » مشغول عبادت است ؛ هر موقع كساني را دنبال او مي فرستاد ، او را در آن نقطه در حالت تفكر و عبادت پيدا مي نمودند .
او پيش از آنكه به مقام نبوت برسد ؛ درباره دو موضوع بيشتر فكر مي كرد :
اول : او در ملكوت زمين و آسمان به تفكر مي پرداخت . در سيماي هر موجودي نور خدا ، قدرت خدا و علم خدا را مشاهده مي كرد ، و از اين طريق روزنه هايي از غيب به روي خود مي گشود .

93
دوم : درباره وظيفه سنگيني كه بر عهده او گذارده خواهد شد ، فكر مي كرد . اصلاح جامعه در آن روز با آن فساد و انحطاط در نظر او كاري محالي نبود ، ولي اجراء برنامه اصلاحي نيز خالي از رنج و مشقت نبود . از اين لحاظ ، فساد زندگيِ مكيان ، و عياشي « قريش » را مي ديد و در نحوه اصلاح آنان در فكر فرو مي رفت .
از پرستش و خضوع مردم در برابر بتان بي روح و بي اراده متأثر بود و آثار ناراحتي در چهره او نمايان مي شد ، ولي از آنجا كه مأمور به بازگوئي حقايق نبود ، از بازداري مردم خودداري مي فرمود .

آغاز وحي

فرشته اي از طرف خدا مأمور شد آياتي چند به عنوان طليعه و آغاز كتاب هدايت و سعادت ، براي « امين قريش » بخواند تا او را به كسوت نبوت مفتخر سازد . آن فرشته ، همان ( جبرئيل ) و آن روز همان روز « مبعث » بود كه در آينده ، درباره تعيين اين روز گفتگو خواهيم كرد .
جاي شك نيست كه روبرو شدن با فرشته ، آمادگي خاصي لازم دارد . تا روح شخص بزرگ و نيرومند نباشد ، تاب تحمل بار نبوت و ملاقات فرشته را نخواهد داشت . « امين قريش » ، اين آمادگي را به وسيله عبادتهاي طولاني و تفكرهاي ممتد و عنايات الهي به دست آورده بود . به نقلِ بسياري از سيره نويسان ، پيش از روز بعثت خوابها و رؤياهائي مي ديد كه مانند روزِ روشن داراي واقعيت بود . ( 1 ) پس از مدتي لذت بخش ترين ساعات براي او ، ساعت خلوت و عبادت در حال تنهائي بود . او به همين حال بسر مي برد ، تا اينكه در روز مخصوصي فرشته اي با لوحي فرود آمد ، و آن را در برابر او گرفت و به او گفت : « أقرَء » يعني بخوان . او از آنجا كه أمّي و درس نخوانده بود ، پاسخ داد كه من توانائي خواندن ندارم . فرشته وحي او را سخت فشرد ، سپس درخواست خواندن كرد ، و همان جواب را شنيد ، فرشته بار ديگر ، او را سخت فشار داد ، اين عمل سه بار تكرار شد و پس از فشارسوم ناگهان در خود احساس كرد مي تواند

1 . « صحيح بخاري » ، ج 1 ، كتاب العلم/3 ؛ « بحارالانوار » ، ج 18/194 .

94
لوحي كه در دست فرشته است ، بخواند . در اين موقع آيات را كه در حقيقت ديباچه كتاب سعادت بشر بشمار مي رود ، خواند . اينك ترجمه آيات :
« بخوان به نام پروردگارت كه جهان را آفريد ، كسي كه انسان را از خون بسته خلق كرد ، بخوان و پروردگار تو گرامي است آنكه قلم را تعليم داد و به آدمي آنچه را كه نمي دانست آموخت » . ( 1 )
جبرئيل مأموريت خود را انجام داد و پيامبر نيز پس از نزول وحي ، از كوه « حراء » پائين آمد ؛ و به سوي خانه « خديجه » رهسپار شد . ( 2 )
آيات ياد شده ، برنامه اجماليِ رسول گرامي را روشن مي كند ، و به طور آشكار مي رساند كه اساس آئين او را قرائت و خواندن ، علم و دانش و به كار بردن قلم تشكيل مي دهد .

دنباله نزول وحي

روح بزرگ پيامبر با نورِ وحي نوراني شد . آنچه را از فرشته ( جبرئيل ) آموخته بود ، در صفحه دل ضبط نمود . پس از اين جريان ، همان فرشته او را خطاب كرد كه : اي محمد ! تو رسول خدائي ، و من جبرئيلم . گاهي گفته مي شود كه اين ندا را هنگامي شنيد كه از كوه « حراء » پائين آمده بود ؛ اين دو پيش آمد او را در اضطراب و وحشت فرو برد ، اضطراب و وحشت از آن جهت كه وظيفه بزرگي را عهده دار شده است .
البته اين اضطراب تا حدي طبيعي بود ، و منافات با يقين و اطمينان او ، به درستي آنچه به او ابلاغ شده ندارد . زيرا روح ، هر اندازه توانا باشد ؛ هر اندازه با دستگاه غيب ، و عوالم روحاني بستگي داشته باشد ؛ باز در آغاز كار ، وقتي با فرشته اي كه تا حال با او روبرو نشده است روبرو شود ، آن هم در بالاي كوه ،

1 . أقرَء بِاسمِ رَبِّكَ الّذي خَلقَ الانسانَ مِن عَلَق ، أقرَء وَرَبُّكَ الاكرَمُ ، الّذي عَلّم بِالقَلمِ ، عَلمَ الانسانَ مالَم يَعلَم ( سوره علق آيه هاي 1 ـ 5 ) .
2 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/236 ؛ « صحيح بخاري » ، ج 1/3 ، اين بخش از حديث همانطور كه نقل كرديم صحيح و متين است ، ولي در ذيل حديث پيرايه اي ندارد كه قطعا مردود است . و ما در كتاب « مفاهيم القرآن » ج سوم پيرامون آن حديث از نظر سند و متن بحث و گفتگو نموده ايم .

95
چنين اضطراب و وحشتي به او رخ مي دهد و لذا بعدها اين اضطراب از بين رفت .
اضطراب و خستگيِ فوق العاده ، سبب شد كه راه خانه « خديجه » را پيش گيرد . وقتي وارد خانه شد ، همسر گرامي آثار اضطراب و تفكر را در چهره او مشاهده كرد . جريان را از او پرسيد . آنچه را كه اتفاق افتاده بود ، براي « خديجه » شرح داد . « خديجه » ، با ديده احترام به او نگريست ، و در حق او دعا كرد . و گفت : خدا تو را ياري خواهد كرد .
سپس رسول اكرم احساس خستگي كرد ، رو به خديجه نموده و فرمود : دثريني : مرا بپوشان . « خديجه » او را پوشانيده و اندكي در خواب فرو رفت .

خديجه پيش « ورقة بن نوفل » مي رود

در صفحات پيش ، « ورقه » را معرفي كرديم ، و گفتيم كه او از دانايان عرب بود و مدتها پس از خواندن « انجيل » مسيحي شده بود ، وي عموزاده « خديجه » بود . همسر گرامي پيامبر ، براي اينكه آنچه را كه از شوهر گرامي خود شنيده است با او در ميان گذارد ؛ پيش ورقه رفت و گفتار پيامبر را موبه مو براي او شرح داد . « ورقه » در پاسخ دخترعموي خود چنين گفت : پسرعموي تو راستگو است آنچه بر او پيش آمده آغاز پيامبري است ؛ و آن ناموس بزرگ ( رسالت ) بر او فرود مي آيد و . . . ( 1 )

نخستين مرد و زني كه به پيامبر ايمان آوردند

پيشرفت آئين اسلام و نفوذ آن در جهان ، تدريجي بوده است . در اصطلاح قرآن ، به كساني كه در پذيرفتن و نشر آن پيش گام بودند ؛ « السابِقون » گفته مي شود . و سبقت به گرايش به آئين پيامبر در صدر اسلام ، ملاك فضيلت و برتري بود . بنابراين ، بايد با كمال بي طرفي از روي مدارك صحيح ، موضوع را مورد بررسي قرار دهيم ، و پيش گامترين فرد را از زنان و پيش قدمترين مرد را در

1 . أنّ ابنَ عَمَّك لَصادقً و أنَّ هذالَبِدءُ النُبُوّةِ و أنَّهُ لَيأتيهِ النّاموسُ الاكبَرُ .

96
پذيرش اسلام بازشناسيم .

از زنان « خديجه »

از مسلمات تاريخ اين است كه : خديجه نخستين زني است كه به او ايمان آورده است و در اين موضوع مخالفي به چشم نمي خورد . ( 1 ) ما براي اختصار ، يك سند مهم تاريخي را كه تاريخ نويسان از يكي از زنان پيامبر اكرم نقل كرده اند ؛ در اينجا مي آوريم :
عائشه مي گويد : من پيوسته بر اينكه روزگار « خديجه » را درك نكرده بودم ، تأسف مي خوردم و از علاقه و مهر پيامبر ، به او هميشه تعجب مي كردم . زيرا پيامبر او را زياد ياد مي كرد ؛ و اگر گوسفندي مي كشت ، سراغ دوستان « خديجه » مي رفت و سهمي براي آنها مي فرستاد . روزي رسول گرامي خانه را ترك مي گفت ، در آن حال « خديجه » را ياد كرد و قدري از او تعريف نمود . سرانجام ، كار به جائي رسيد كه من نتوانستم خودم را كنترل كنم ، با كمال جرأت گفتم : وي يك پيرزني بيش نبود ، و خدا بهتر از آن را نصيب شما كرده است ! گفتار من اثر بدي در رسول خدا گذارد ، آثار خشم و غضب در پيشاني او ظاهر گرديد . فرمود : ابداً چنين نيست . . . بهتر از آن نصيب من نگشته ! او هنگامي به من ايمان آورد ، كه سراسر مردم در كفر و شرك به سر مي بردند ؛ او اموال و ثروت خود را در سخت ترين مواقع در اختيار من گذارد ، خدا از او فرزندي نصيبم نمود كه به ديگر همسرانم نداد ! ( 2 )
گواه ديگر بر پيش قدم بودن خديجه در ايمان بر تمام زنان جهان ، همان سرگذشتِ آغاز وحي و نزول قرآن است . زيرا هنگامي كه رسول گرامي ، از « غار حراء » پائين آمد و سرگذشت خود را با همسر خود در ميان گذارد ؛ بلافاصله تصريحاً و تلويحاً ايمان همسر خود را شنيد . علاوه بر آن مكرر از كاهنان و دانايان عرب ، اخبار راجع به نبوت شوهر خود را شنيده بود و همين اخبار و

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/240 .
2 . « بحار » ، ج 16/8 .

97
صداقت و درستي او سبب شد كه با جوان هاشمي ازدواج كند .

پيشقدمترين مردان : علي بود

شهرت قريب به اتفاق ميان تاريخ نويسان ، اعم از سني و شيعه اين است كه : نخستين كسي كه از مردان ايمان به پيامبر آورد ، علي بود .
علي ( عليه السلام ) خود در خطبه « قاصعه » در اين باره مي فرمايد : « در آن زمان ، اسلام در خانه اي نيامده بود ؛ مگر خانه رسول خدا و خديجه ، و من سوم ايشان بودم ؛ نور وحي و رسالت را مي ديدم و بوي نبوت را استشمام مي كردم . . . » . ( 1 )

علي و خديجه با پيامبر نماز مي خوانند

ابن اثير در « اسدالغابة » ابن حجر ، در « الاصابه » ، در ترجمه « عفيف كندي » ، و بسياري از دانشمندان تاريخ ، داستان زير را از او نقل مي كنند كه او گفت :
در روزگار جاهليت ، وارد « مكه » شدم و ميزبانم « عباس بن عبدالمطلب » بود ، و ما دو نفر در اطراف « كعبه » بوديم ناگهان ديدم مردي آمد ، در برابر « كعبه » ايستاد و سپس پسري را ديدم كه آمد در طرف راست او ايستاد ؛ چيزي نگذشت زني را ديدم كه آمد در پشت سر آنها قرار گرفت ، و من مشاهده كردم كه اين دو نفر به پيروي از آن مرد ، ركوع و سجود مي نمودند . اين منظره بي سابقه حس كنجكاوي مرا تحريك كرد كه جريان را از « عباس » بپرسم ، او گفت : آن مرد محمد بن عبدالله است ، و آن پسر ، برادرزاده او ، و زني كه پشت آنها

1 . و قَد عَلِمتُم مَوضِعِي مِن رسولِ اللهِ بالقَرابَةِ القَريبَةِ والمَنزِلَةِ الخَصِيصَةِ ، وَضَعَني فِي حَجرهِ و أنَا وَليد ، يَضُمُّني ألي صَدرهِ و يَكنُفُني في فِراشِه ، و يَمُسُّني جَسَدهُ و يُشِمُّني عَرقَهُ عَرفَهُ . . . ولَقَد كُنتُ أتَّبِعُهُ أتِباعَ الفَصيلِ أثَرَ اُمّهِ ، يَرفَعُ لِي في كُلِّ يَوم مِن أخلاقِهِ عَلَماً و يَأمُرُني بَالاقتِداء بِهِ ، وَلَقَد كانَ يُجاورُ في كُلّ سَنَة بِحَراءَ فَأراهُ و لايَراهُ غَيري ، وَلَم يَجمَع بَيت واحِد يَومئِذ فِي الاسلامِ غَيرَرسولِ اللهِو َخديجَةَ و أنَا ثالِثُهُما ! أري نُورَالوحيِ والرَّسالة و أشُمُ ريحَ النُّبُوَّةِ . . .
« نهج البلاغه عبده » ، ج 2/182 طبع مصر و نيز در آن خطبه مي فرمايد : اللهمَّ أنّي أوَّل مَن أنابَ وَسَمِعَ وأجابَ ، لَم يَسبِقُني ألا رسوُلُ اللهِ « ص » بِالصَّلاةِ .

98
است ، همسر « محمد » است . سپس گفت برادرزاده ام مي گويد : كه روزي فرا خواهد رسيد كه خزانه هاي « كسري » و « قيصر » را در اختيار خواهد داشت . ولي بخدا سوگند ، روي زمين كسي پيرو اين آئين نيست جز همين سه نفر . سپس راوي گويد : آرزو مي كنم كه ايكاش من چهارمين نفر آنها بودم !

99

10

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دعوت سرّي ـ دعوت خويشاوندان

پيامبر گرامي ، سه سال تمام به دعوت سرّي پرداخت و در اين مدت به جاي توجه به عموم مردم ، به فردسازي عنايت نمود . مصالح وقت ايجاب مي كرد كه او دعوت خود را آشكار نسازد و با تماس هاي سري ، گروهي را به آئين خود دعوت نمايد و همين دعوت سرّي بود كه توانست جمعي را به آئين توحيد جلب كند و با پذيرش آنان روبرو گردد . تاريخ ، نام اين شخصيتها را ، كه در اين مقطع از رسالت به آئين او گرويده اند ؛ يادآور شده است . برخي از اين افراد عبارتند از :
حضرت خديجه ، علي بن ابي طالب ( عليه السلام ) ، زيد بن حارثه ، زبير بن عوام ، عبدالرحمان بن عوف ، سعد بن ابي وقاص ، طلحة بن عُبيدالله ، ابوعبيدة جراح ، ابوسلمة ، ارقم بن ابي الارقم ، قُدامة بن مظعون ، عبدالله بن مظعون ، عبيدة بن الحارث ، سعيد بن زيد ، خباب بن ارت ، ابوبكر بن ابي قُحافة ، عثمان بن عفان و ديگران افرادي كه در همين مقطع به آئين اسلام گرويده و نبوت او را پذيرفتند . ( 1 )
سران قريش در اين سه سال ، مشغول خوشگذراني و سرمست عيش و نوش بودند ؛ در حالي كه كم و بيش از دعوتِ سرّي رسول خدا آگاهي يافته بودند ولي كوچكترين واكنشي نشان نداده و جسارتي نمي كردند .
در اين سه سال كه دوران فردسازي بود ؛ رسول گرامي با برخي از ياران خود

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/245 ـ 262 .

100
به دره هاي مكه مي رفتند و نماز خود را دور از چشم قريش در آنجا مي گذاردند . روزي ، در حالي كه در يكي از درّه هاي مكه نماز مي گذاردند ؛ برخي از مشركان به عمل آنان اعتراض كرده و كار آنان را نكوهش كردند . اين كار سبب شد كه درگيري مختصري ميان ياران رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله ) و برخي از مشركان پديد آيد ، كه يكي از مشركان به وسيله سعد وقاص زخمي گرديد . ( 1 ) از اين رو ، رسول گرامي خانه « ارقم » را محل عبادت قرار داد ( 2 ) و در آنجا به تبليغ و پرستش پرداخت ؛ تا از اين طريق ، كار او از چشم انداز مشركان دور باشد ؛ عمار ياسر و صهيب بن سنان ، از جمله كساني هستند كه در آن خانه به رسول گرامي ايمان آوردند .
رهبر عاليقدر جهان اسلام سه سال تمام ، بدون شتابزدگي در تبليغ سرّي آئين خود مي كوشيد . هر كس را كه از نظر فكر و استعداد شايسته و آماده مي ديد ، كيش خود را به او عرضه مي داشت . با اينكه هدف ، تشكيل دادن يك دولت بزرگ جهاني بود كه تمام افراد را تحت يك پرچم ( پرچم توحيد ) گرد آورد ، ولي در ظرف اين سه سال ابداً دست به دعوت عمومي نزد ، حتي خويشاوندان را نيز به صورت خصوصي دعوت نكرد ؛ فقط با افراد تماسهاي خصوصي برقرار مي كرد و هر كس را شايسته و لايق و مستعد براي پذيرفتن آئين خود مي ديد ، دعوت مي نمود . تا آنجا كه توانست در ظرف اين سه سال ، گروهي را پيرو خود ، و عده اي را هدايت كند .
سران قريش ، در ظرف اين سه سال كوچكترين جسارتي نسبت به پيامبر اكرم نمي كردند . و پيوسته ادب و احترام او را نگاه مي داشتند و او نيز در ظرف اين مدت ، از بتان و خدايان آنها آشكارا انتقاد نمي كرد ؛ فقط مشغول تماسهاي خصوصي با افراد روشندل بود .
ولي از روزي كه ، دعوتهاي خصوصي ( دعوت خويشاوندان ) و عمومي آغاز گرديد ، و انتقاد او از بتان و آئين و روشهاي ضدانساني آنها ، بر سر زبانها

1 . « تاريخ طبري » ، ج 2/61 .
2 . اين خانه در پاي كوه صفا بود و تا چندي پيش به نام « دارخيزران » معروف بود ـ « سيره ابن هشام » ، ج 1/263 و « سيره ابن حلبي » ، ج 1/319 .

101
افتاد ؛ از همان روز بيداري « قريش » نيز آغاز گرديد . بنابراين مخالفتها و مبارزه هاي سري و علني شروع شد . پيامبر براي نخستين بار مهر خاموشي را در ميان خويشاوندان شكست ، و به دنبال آن دعوت عمومي خود را آغاز كرد .
جاي شك نيست كه اصلاحات عميق و ريشه دار كه در تمام شئون زندگاني مردم تأثير گذارد و مسير اجتماع را دگرگون سازد ، بيش از هر چيز به دو نيروي قوي نيازمند است :
1 ـ نيروي بيان و گفتار كه گوينده بتواند با طرز جالبي ، حقايق را بيان نمايد و افكار شخصي و يا آنچه را از عالم وحي گرفته در اختيار افكار عمومي بگذارد .
2 ـ نيروي دفاعي كه در مواقع خطر در برابر تهاجم دشمنان خط دفاعي تشكيل دهد ، و در غير اين صورت شعله دعوتِ هر مصلحي در همان روزهاي نخست خاموش مي گردد .
بيان و گفتار پيامبر در حد كمال بود و بسان يك فرد سخنور ، و يك گوينده توانا با كمال فصاحت و بلاغت آئين خود را تشريح مي كرد ؛ ولي در نخستين دوره هاي دعوت فاقد نيروي دوم بود . زيرا در ظرف اين سه سال ، فقط موفق شده بود كه قريب چهل نفر را در حوزه سرّي مؤمنان درآورد ؛ و به طور مسلم اين گروهِ كم نمي توانستند دفاع از پيامبر را برعهده بگيرند .
از اين نظر ، شخص اول جهان اسلام براي به دست آوردن يك خط دفاعي و تشكيل هسته مركزي ، خويشاوندان خود را پيش از دعوت عمومي ، به آئين خود خواند و از اين راه توانست نقص نيروي دوم را برطرف كرده و سنگر مهمي در برابر هرگونه مخاطرات احتمالي به دست آورد . حداقلِ فائده اين دعوت اين بود ، كه خويشاوندان او به فرض اينكه به آئين او نمي گرويدند ، لااقل بواسطه احساسات و تعصبات خويشاوندي و قومي ، به دفاع از او برمي خاستند ؛ تا چه رسد به اينكه دعوت او در آن روز ، در گروهي از سران اقوام مؤثر افتاد و گروه ديگري را متمايل ساخت .
از اينرو ، خداي بزرگ درباره دعوت خويشاوندان با خطاب زير او را

102
مخاطب ساخت و فرمود : ( وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الاَْقْرَبِينَ ) ؛ ( 1 ) « خويشاوندان نزديك خود را از عذاب الهي بترسان . » چنانكه درباره دعوت عمومي او را با آيه : ( فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنْ الْمُشْرِكِينَ * إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ ) ؛ « بآنچه مأمور هستي آشكار كن و از مشركان كنار گير كه ما تو را از شر دشمنان حفظ مي نمائيم » مخاطب ساخت . ( 2 )

طرز دعوت خويشاوندان

طرز دعوت پيامر از خويشاوندان خود بسيار جالب بود . حقيقتي در آن روز آشكار شد كه بعدها اسرار اين دعوت روشن تر گشت .
مفسران در تفسير آيه ( وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الاَْقْرَبِينَ ) ، و همچنين تاريخ نويسان قريب به اتفاق چنين مي نويسند : خداوند او را مأمور نمود تا خويشاوندان خويش را به آئين خود بخواند . پيامبر نيز پس از بررسي جوانب ، به علي بن ابي طالب كه آن روز سن او از سيزده يا پانزده سال تجاوز نمي كرد ، دستور داد كه غذائي آماده كند و همراه آن شيري نيز ترتيب دهد . سپس چهل و پنج نفر از سران بني هاشم را دعوت نموده و تصميم گرفت در ضمن پذيرايي از مهمانان راز نهفته را آشكار سازد . ولي متأسفانه ، پس از صرف غذا پيش از آنكه او آغاز سخن كند ، يكي از عموهاي وي ( ابولهب ) با سخنان سبك و بي اساس خود ، آمادگي مجلس را براي طرح موضوع رسالت از بين برد . پيامبر مصحلت ديد كه طرح موضوع را به فرا موكول سازد . سپس فردا برنامه خود را تكرار كرده و با ترتيب يك ضيافت ديگر ، پس از صرف غذا ، رو به سران فاميل نمود و سخن خود را با ستايش خدا و اعتراف به وحدانيت وي آغاز كرد و بعداً چنين فرمود :
به راستي هيچگاه راهنماي يك جمعيت به كسان خود دروغ نمي گويد ؛ به خدائي كه جز او خداوندي نيست ، من فرستاده شده خدا به سوي شما ، و به عموم جهانيان هستم ؛ هان اي خويشاوندانِ من ، شما بسان خفتگان مي ميريد ، و

1 . سوره شعراء/214 .
2 . درباره دعوت عمومي در فصل آينده گفتگو خواهيم كرد .

103
همانند بيداران ، زنده مي گرديد و طبق كردار خود مجازات مي شويد و اين بهشت دائمي خداست ( براي نيكوكاران ) و دوزخ هميشگي او است ( براي بدكاران ) . ( 1 )
سپس افزود : هيچ كس از مردم براي كسان خود چيزي بهتر از آنچه من براي شما آورده ام ، نياورده است . من براي شما خير دنيا و آخرت را آورده ام ، خدايم به من فرمان داده كه شما را به جانب او بخوانم : كدام يك از شما پشتيبان من خواهد بود ، تا برادر و وصي و جانشين من ميان شما باشد . ( 2 )
وقتي سخنان آن حضرت به اين نقطه رسيد ، سكوت مطلق همه مجلس را فرا گرفت ، و هر كدام از آنها در بزرگي مقصد و سرانجام كار خود در درياي فكر فرو رفت . يك مرتبه علي ( عليه السلام ) كه آن روز جواني پانزده ساله بود ، سكوت مجلس را درهم شكست و برخاست و با يك لحن تند عرض كرد : اي پيامبر خدا من آماده پشتيباني از شما هستم . پيامبر دستور داد تا بنشيند و سپس گفتار خود را تا سه بار تكرار نمود . جز همان جوان پانزده ساله كسي پرسش او را پاسخ نگفت . در چنين هنگام رو به خويشاوندان نمود و فرمود :
مردم ! اين جوان برادر و وصي و جانشين منست ميان شما ! به سخنان او گوش دهيد و از او پيروي كنيد . ( 3 ) در اين هنگام مجلس پايان يافت ، و حضار با حالت خنده و تبسم رو به ابوطالب نمودند و گفتند : محمد دستور داد كه از پسرت پيروي كني و از او فرمان ببري ! و او را بزرگ تو قرار داد . ( 4 )
آنچه نگارش يافت ، خلاصه موضوع مفصلي است كه بيشتر مفسران و تاريخ نويسان ، با عبارتهاي گوناگون آن را نقل كرده و ( جز ابن تيميه كه عقائد

1 . أنَّ الرَئِدَ لا يَكذِبُ اهلَهُ وَاللهُ الذي لا اله الا هوَ اِنّي رسول اللهِ اِلَيكُم خاصَّةًو الي النّاس عامَةً والله لَتَمُوتَنَ كما تَنامونَ ولَتُبعَثُنّ كما تَستَيقَطونَ ، و لَتُحاسِبُنَّ بما تَعلَمونَ و انّها الجَنّةُ ابَداً والنّارُ اَبَداً ـ « سيره حلبي » ، ج 1/321 .
2 . فَايُّكُم يُوازِرُني عَلي هذَا الامرِ علي اَن يَكُونَ اَخي وَوصّيِ و خليفتي فيكُم .
3 . انَّ هذا اخِي و وَصِيّي و خليفَتي علَيكُم فَاسمَعوا لَهُ و اطِيعُوهُ .
4 . « تاريخ طبري » ، ج 2/62 ـ 63 ؛ « تاريخ كامل » ، 2/40 ـ 41 ؛ « مسند احمد » ، ج 1/111 و « شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد » ، ج 13/210 ـ 221 .

104
مخصوصي درباره اهل بيت پيامبر دارد ) كسي در صحت اين حديث تشكيك نكرده و همه آن را يكي از مسلّمات تاريخ دانسته اند .

105

11

ــــــــــــــــــــــــــــ

دعوت عمومي

سه سال از آغاز بعثت گذشته بود ، كه پيامبر گرامي پس از دعوت خويشاوندان دست به دعوت عمومي زد . وي در مدتِ سه سال با تماسهاي خصوصي ، گروهي را به آئين اسلام هدايت كرده بود ، ولي اين بار با صداي رسا ، عموم مردم را به آئين يكتاپرستي دعوت نمود . روزي در كنار كوه « صفا » روي سنگ بلندي قرار گرفت ، و با صدائي بلند گفت :

يا صباحاه

( عرب اين كلمه را به جاي زنگ خطر به كار مي برد و گزارشهاي وحشت آميز را نوعاً با اين كلمه آغاز مي كند ) .
نداي پيامبر جلب توجه كرد ، گروهي از قبائل مختلف قريش به حضور وي شتافتند ؛ سپس پيامبر رو به جمعيت كرد و گفت : اي مردم هرگاه من به شما گزارش دهم كه پشت اين كوه ( صفا ) دشمنان شما موضع گرفته اند ، و قصد جان و مال شما را دارند ، آيا مرا تصديق مي كنيد ؟ همگي گفتند : آري ، زيرا ما در طول زندگي از تو دروغي نشنيده ايم . سپس گفت : اي گروه قريش ، خود را از آتش نجات دهيد من براي شما در پيشگاه خدا ، نمي توانم كاري انجام دهم ، من شما را از عذاب دردناك مي ترسانم .
سپس افزود : موقعيت من همان موقعيت ديدباني است كه دشمن را از نقطه دوري مي بيند ، فوراً براي نجات قوم خود ، به سوي آنها شتافته و با شعار

106
مخصوصي :« يا صباحاه » آنان را از اين پيشآمد باخبر مي سازد . ( 1 )
قريش كه كم و بيش از آئين او مطلع و آگاه بودند ، اين بار با شنيدن اين جمله آنچنان ترس دل آنان را فراگرفت كه يكي از سران كفر ( ابولهب ) سكوت مردم را شكست ، روي به آن حضرت نمود و گفت : واي بر تو ما را براي همين كار دعوت نمودي ؟ سپس جمعيت متفرق شدند .

استقامت در راه هدف

رمز موفقيت هر فردي در گروِ دو چيز است :
اول : ايمان به هدف ؛
دوم : استقامت و كوشش در طريق نيل به آن ؛
ايمان همان محرك باطني است كه خواه ناخواه انسان را به سوي مقصد مي كشاند ، و مشكلات را در نظر او آسان مي سازد ، و شب و روز ، وي را براي نيل به مقصد دعوت مي كند ؛ زيرا هر گاه انسان ايمان داشت كه سعادت او در گروِ هدف مشخصي است ، قهراً نيروي ايمان او را به سوي هدف ( با تما مشكلاتي كه دارد ) مي كشاند . مثلا بيماري كه بهبودي خود را در خوردن داروي تلخ مي داند ، آن را به آساني مي خورد ؛ غواصي كه يقين دارد كه زير امواج دريا جواهرات گرانبهائي وجود دارد ، بدون دغدغه ، خود را در كام امواج دريا مي افكند ، و پس از دقايقي پيروزمندانه از دل موجها بيرون مي آيد .
قرآن مجيد ، اين مطلب را كه ( رمز كاميابي ، ايمان به هدف و استقامت در طريق آن است ) با جمله كوتاهي بيان نموده ، آنجا كه مي فرمايد : ( إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمْ الْمَلاَئِكَةُ أَلاَّ تَخَافُوا وَلاَ تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ ) ؛ ( 2 ) به راستي كساني كه ايمان به خدا آورده اند ، سپس در طريق تحصيل آن استقامت و بردباري نشان داده اند ( بطور مسلم به هدف خواهند

1 . انَّما مَثَلي و مَثَلُكُم رَجُل رَأي العَدّو فانطَلَق يُريدُ اهلَهُ فَخَشي ان يَسبِقوهُ الي اهلِهِ فَجَعَلَ يُصيحُ « ياصباحاهُ » ـ « سيره حلبي » ، ج 1/321 .
2 . سوره فصلت /30 .

107
رسيد ) و با نيروهاي غيبي ( فرشتگان ) مؤيد مي گردند ، و درباره آنها گفته مي شود : و با ( وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ ) بهشت موعود ، شادمان باشيد .

استقامت و شكيبائي پيامبر9

تماسهاي خصوصي رسول گرامي پيش از دعوت عمومي ، فعاليتهاي خستگي ناپذير آن حضرت پس از نداي عمومي ، سبب شد كه يك صف فشرده از مسلمانان در برابر صفوف كفر و بت پرستي پديد آيد ؛ كساني كه پيش از دعوت همگاني ، در حوزه سرّي ايمان و اسلام وارد شده بودند ، با افراد تازه مسلمان كه پس از اعلان نبوت ، دعوت او را لبيك گفته بودند ، آشنائي كامل پيدا كردند و زنگهاي خطر در تمام محافل كفر و شرك مكه به صدا درآمد . البته كوبيدن يك نهضتِ نوبنياد براي قريش نيرومند و مجهز ، بسيار كار سهل و آساني بود ؛ ولي علت ترس آنان اين بود كه اعضاء اين نهضت از يك قبيله نبود ، كه با تمام نيرو براي كوبيدن آن كوشش كنند ، بلكه از هر قبيله اي تعدادي به اسلام گرايش پيدا كرده بودند و از اين جهت تصميم قاطع درباره چنين گروهي كار آساني نبود .
سران قريش ، پس از مشورت چنين تصميم گرفتند ؛ كه اساس اين حزب ، و بنيان گذار اين مكتب را با وسائل مختلف از بين ببرند . گاهي از طريق تطميع وارد بشوند و او را با وعده هاي رنگارنگ از دعوت خود بازدارند ، و احياناً به وسيله تهديد و آزار از انتشار او جلوگيري كنند . اين برنامه دهساله قريش بود كه سرانجام تصميم قتل او را گرفتند و او از طريق مهاجرت به مدينه توانست نقشه آنها را نقش بر آب سازد .
رئيس قبيله « بني هاشم » در آن روز « ابوطالب » بود و او مرد پاكدل و بلندهمت و خانه وي ملجأ و پناهگاه افتادگان و درماندگان و يتيمان بود . در ميان جامعه عرب ، علاوه بر اينكه رياست مكه و برخي از مناصب كعبه با او بود ، جاي بزرگ و منزلت بس خطير داشت ، و از آنجا كه كفالت و سرپرستي « پيامبر » پس از مرگ « عبدالمطلب » با او بود ؛ سران ديگر « قريش » بطور

108
دستجمعي ( 1 ) به حضور وي بار يافتند و او را با جمله هاي زير خطاب نمودند .
« برادرزاده تو به خدايان ما ناسزا مي گويد ، و آئين ما را به زشتي ياد مي كند و به افكار و عقايد ما مي خندد ، و پدران ما را گمراه مي شمرد ؛ يا به او دستور بده كه دست از ما بردارد ، و يا اينكه او را در اختيار ما بگذار و حمايت خود را از او سلب كن » . ( 2 )
بزرگ « قريش » و رئيس « بني هاشم » ، با تدبير خاصي با آنان سخن گفت و آنان را نرم كرد به گونه اي كه از تعقيب مقصد خود منصرف گشتند . ولي نفوذ و انتشارِ اسلام ، روزافزون بود . جذبه معنوي كيش پيامبر ، و بيانات جذاب و قرآن فصيح و بليغ وي بر اين مطلب كمك مي كرد . خصوصاً در ماههاي حرام كه مكه مورد هجوم حجاج بود ، وي آئين خود را بر آنها عرضه مي داشت . سخن بليغ و بيان شيرين ، و آئين دلنشين او در بسياري از افراد مؤثر واقع مي گشت . در چنين هنگام ناگهان فرعونهاي « مكه » متوجه شدند كه « محمد » در دل تمام قبائل براي خود جائي باز نموده و در ميان بسياري از قبيله هاي عرب ، طرفداران و پيروان قابل ملاحظه اي پيدا نموده است . بار ديگر مصمم شدند كه حضور يگانه حامي پيامبر ، ( ابوطالب ) برسند و با تلويح و تصريح ، خطر نفوذ اسلام را بر استقلال مكيان و كيش آنها گوشزد كنند . از اينرو ، باز بطور دستجمعي ، سخنان پيشين خود را از سر گرفتند و گفتند :
ابوطالب ! تو از نظر شرافت و سن بر ما برتري داري ؛ ولي ما قبلا به تو گفتيم كه : برادرزاده خود را از تبليغ آئين جديد بازدار ـ مع الوصف ـ شما اعتناء نكرديد ؛ ولي اكنون جام صبر ما لبريز گشته ، و ما را بيش از اين بردباري نيست ، كه ببينيم فردي از ما به خدايان ما بد مي گويد ، و ما را بي خرد و افكار ما را پست مي شمرد . بر تو فرض است كه او را از هرگونه فعاليت بازداري و گرنه با او و تو كه حامي او هستي مبارزه مي نمائيم ، تا تكليف هر دو گروه معين گردد و

1 . نام و خصوصيات اين افراد را ابن هشام در سيره خود آورده است .
2 . يا اَباطالِبَ اِنَّ ابن اخيكَ قَد سَبَّ آلِهَتَنا و عَابَ ديننا اَحلامَنا و ضَلّل آبائنا ، فاَمّاَاَن تَكُفّهُ عَنّا و امَّا اَن تُخليِ بَينَنا و بَينَهُ ـ « سيره ابن هشام » ، ج 1/265 .

109
يكي از آنها از بين برود . ( 1 )
يگانه حامي و مدافع پيامبر ، با كمال عقل و فراست دريافت كه بايد در برابر گروهي كه شئون و كيان آنها در خطر افتاده بردباري نشان داد . از اين جهت ، از در مسالمت وارد شد و قول داد ، كه گفتار سران را ، به برادرزاده خود برساند . البته اين نوع جواب ، به منظور خاموش كردن آتش خشم و غضب آنها بود ؛ تا بعداً براي حل مشكل ، راه صحيحتري پيش گيرد . لذا ـ پس از رفتن سران ، با برادرزاده خود تماس گرفت ، و پيام آنها را رساند و ضمناً به منظور آزمايش ايمان او نسبت به هدف خود ؛ در انتظار پاسخ شد . پيامبر اكرم در مقام پاسخ ، جمله اي فرمود كه يكي از سطور برجسته تاريخ زندگي او به شمار مي رود . اينك متن پاسخ او :
عموجان ! بخدا سوگند ، هر گاه آفتاب را در دست راست من ، و ماه را در دست چپ من قرار دهند ( يعني سلطنت تمام عالم را در اختيار من بگذارند ) كه از تبليغ آئين و تعقيب هدف خود دست بردارم ، هرگز برنمي دارم و هدف خود را تعقيب مي كنم تا بر مشكلات پيروز آيم ، و به مقصد نهائي برسم ؛ و يا در طريق هدف جان بسپارم . ( 2 )
سپس اشك شوق و علاقه به هدف در چشمان او حلقه زد ، و از محضر عموي خود برخاست و رفت . گفتار نافذ و جاذب او چنان اثر عجيبي در دل رئيس « مكه » گذارد ، كه بدون اختيار با تمام خطراتي كه در كمين او بود ، به برادرزاده خود گفت : به خدا سوگند دست از حمايت تو برنمي دارم ، و مأموريت خود را به پايان برسان . ( 3 )

1 . يا اَباطالبَ انَّ لَك سِنّاً و شَرفَاً و اِنّا قَد اِستَنهَيناكَ اَن تَنهي ابنَ اَخيك فَلَم تَفعَل و اِنّا وَاللهِ لانَصبِر علي هذا مِن شَتمِ آلِهَتِنا و آباءنا و سَفَّهَ اَحلامِنا حتي تِكُفَّهُ عَنّا او نُنازِلُهُ و ايّاك في ذالك حتي يَهلِك احَدُ الفَريقينِ .
2 . والله ياعمّاه لَو وَضَعوا الشّمسَ في يَميني والقَمَر في شِمالي عَلي اَن اَتَرك هذا الامر حَتي يُظهِرُهُ الله اَو اَهلِك فيهِ ما تَرَكتُهُ .
3 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/265 ـ 266 .

110

قريش براي بار سوم پيش ابوطالب مي روند

انتشار روزافزون اسلام افكار قريش را پريشان نموده و در پي چاره بودند . بار ديگر دور هم جمع شدند و با خود گفتند : حمايت « ابوطالب » ، شايد از اين نظر است كه « محمد » را به فرزندي برگزيده است ؛ در اين صورت ممكن است زيباترين جوانان خود را پيش او ببريم ، و بگوئيم او را به پسري برگزيند . از اين لحاظ « عمارة » بن الوليد بن مغيره را كه از خوش منظرترين جوانان مكه بود ، همراه خود بردند و براي بار سوم گله ها و تهديدها را آغاز نمودند و گفتند : ابوطالب ! فرزند « وليد » جواني است شاعر و سخنور ، زيبا و خردمند ، ما حاضريم او را به تو واگذاريم تا او را به پسري برگزيني و دست از حمايت برادرزاده خود برداري . « ابوطالب » در حالي كه خون غيرت در عروق او گردش مي كرد ، با چهره اي افروخته ، بر سر آنها داد زد و گفت : بسيار معامله بدي با من انجام مي دهيد ، من فرزند شما را در دامن خود تربيت كنم ، ولي فرزند و جگرگوشه خود را بدهم كه شما او را اعدام كنيد ؟ ! به خدا سوگند هرگز اين كار شدني نيست . ( 1 ) « مطعم بن عدي » از ميان برخاست و گفت : پيشنهاد « قريش » بسيار منصفانه بود ، ولي تو هرگز اين را نخواهي پذيرفت . « ابوطالب » گفت : هرگز از در انصاف وارد نشدي و بر من مسلم است كه تو ذلت مرا مي خواهي و مي كوشي كه قريش را بر ضد من بشوراني ولي آنچه مي تواني انجام بده .

قريش پيامبر را تطميع مي كند

قريش اطمينان پيدا كرد كه هرگز ممكن نيست رضايت ابوطالب را به دست آورد و اگر او به اسلام تظاهر نمي كند ، ولي در باطن علاقه و ايمان عجيبي نسبت به برادرزاه خود دارد . از اين جهت ، تصميم گرفتند كه از هرگونه مذاكره با او خودداري نمايند . ولي نقشه ديگر به نظر آنها رسيد و آن اينكه : « محمد » را با پيشنهاد مناصب و ثروت ، و تقديم هدايا و تحف ، و زنان زيبا و پري پيكر ،

1 . لَبِئسَ ما تَسُومُونَنِي ، اَتُعطوني اِبنَكُم اُغذُوهُ لَكُم واُعطيكُم اِبني تَقتُلونُهُ ؟ « تاريخ طبري » ، ج 2/67 ـ 68 و « سيره ابن هشام » ، ج 1/266 ـ 267 .

111
تطميع كنند ، تا از دعوت خود دست بردارد . از اينرو ، بطور دستجمعي به سوي خانه « ابوطالب » روانه شدند ، در حالي كه برادرزاده او كنارِ وي نشسته بود . سخنگوي جمعيت سخن را آغاز نمود و گفت : اي ابوطالب ، « محمد » صفوفِ فشرده و متحد ما را متفرق ساخت ، و سنگ تفرقه در ميان ما افكند ، و به عقل ما خنديد ، و ما و بتان ما را مسخره نمود ؛ هرگاه محرك او بر اين كار نيازمندي و تهي دستي او است ، ما ثروت هنگفتي در اختيار او مي گذاريم ؛ هرگاه طالب منصب است ، ما او را فرمانرواي خود قرار مي دهيم ، و سخن او را مي شنويم ؛ و هرگاه بيمار است و نياز به معالجه و طبيب دارد ، حاذقترين اطباء را براي مداواي او احضار مي نمائيم و . . .
ابوطالب رو به پيامبر نمود و گفت : بزرگان قوم تو آمده اند و درخواست مي كنند كه از عيب جوئي بتان دست برداري و آنها نيز تو را رها سازند . پيامبر گرامي رو به عموي خود نمود و گفت : من از آنان چيزي نمي خواهم ، و در ميان اين چهار پيشنهاد يك سخن از من بپذيرند تا در پرتو آن بر عرب حكومت كنند ، و غيرعرب را پيرو خود قرار دهند . ( 1 ) در اين لحظه « ابوجهل » از جاي برخاست و گفت : ما حاضريم به ده سخن از تو گوش فرادهيم . پيامبر فرمود : يكتا سخن من اينست كه اعتراف به يكتائي پروردگار بنماييد . ( 2 ) گفتار غيرمنتظره پيامبر مانند آب سردي بود كه بر اميد داغ و گرم آنان ريخته شد . آنچنان بهت و سكوت و در عين حال يأس و نوميدي سراسر وجود آنها را فراگرفت ، كه بي اختيار گفتند ؛ سيصد و شصت خدا را ترك گوئيم ، و خداي واحدي را بپرستيم ؟ ( 3 )
قريش ، در حالي كه آتش خشم از چشم و صورت آنها مي باريد ، از خانه بيرون رفتند ، و در سرانجام كار خود در فكر فرو رفته بودند . آيات زير ، در بيان همين واقعه نازل گرديده است : ( 4 )

1 . يُعطوني كَلِمةً يَملِكونَ بِها العَربَ و يَدين بِها غَيرَ العَرَبِ .
2 . تَشهَدون : اَن لا اِله الا الله .
3 . ندَعُ ثَلاثَ مِأة و سَتّينَ اِلهاً و نَعبُدُ اِلهاً واحداً ؟ .
4 . « تاريخ طبري » ، ج 2/66 ـ 67 ؛ « سيره ابن هشام » ، ج 1/295 ـ 296 .

112
« آنان از اين تعجب كردند كه از نوع خود مردي به عنوان بيم ده به سوي آنها آمده است ، و كافران مي گويند كه اين جادوگر دروغگو است . چگونه خدايان متعدد را يك خدا نمود ، و اين كار بسيار شگفت آور است . بزرگان آنها ( از مجلس ) برخاستند و مي گفتند كه : برويد در طريق پرستش خدايان خود استقامت ورزيد و اين كار بسيار مطلوب و پسنديده است . ما چنين چيزي را از ملت ديگري نشنيده ايم و اين جز تزوير چيز ديگري نيست » . ( 1 )

نمونه اي از شكنجه ها و آزار قريش

روزي كه پيامبر مهر خاموشي را شكست ، و سران « قريش » را با سخن معروف خود : « به خدا سوگند اگر خورشيد را در دست راست و ماه را در دست چپ من بگذاريد كه از دعوت خويش دست بردارم ، از پاي نخواهم نشست ، تا خدا دين مرا رواج دهد يا جان بر سر آن گذارم » ؛ از پذيرفته شدن هرگونه پيشنهاد مأيوس نمود و يكي از سخت ترين فصول زندگي او آغاز گرديد . زيرا تا آن روز « قريش » در تمام برخوردهاي خود احترام او را حفظ نموده و متانت خود را از دست نداده بودند ؛ اما وقتي ديدند كه نقشه هاي اصلاح طلبانه ! آنها نقش بر آب شد ، ناچار شدند كه برنامه را عوض نمايند و از نفوذ آئين « محمد » ، به هر قيمتي كه شد جلوگيري كنند و در اين راه از هر وسيله اي استفاده نمايند . از اينرو ، سران « قريش » به اتفاق آراء رأي دادند كه با مسخره و استهزاء ، آزار و اذيت ، تهديد و ارعاب ، او را از ادامه كار بازدارند .
پيامبر گرامي ، علاوه بر عامل روحي و معنوي ( ايمان و استقامت و صبر و شكيبائي ) كه او را از درون كمك مي نمود ؛ از يك عامل خارجي نيز كه حراست و حفاظت او را برعهده داشت برخوردار بود و آن حمايت « بني هاشم » بود كه در رأس آنها « ابوطالب » قرار داشت . زيرا وقتي ابوطالب ، از تصميم

1 . وَعَجِبوا اَن جائَهُم مُنذِرُ مِنهُم و قالَ الكافِرونَ هذا ساحِر كَذّاب ، اجَعَلَ الآلِهَةَ الِهاً واحِداً اِنَّ هذا الشَي عُجاب ، وانطَلَقَ المَلاءُ مِنهُم اَنِ امشُوا واصبروُا علي آلِهَتِكُم اِنّ هذا لشيء يُرادُ ، ما سَمِعنا بِهذا في المِلةِ الاخِرَةِ اِن هذا الا اختِلاقً ـ سوره ص / 4 ـ 7 .

113
جدي و قاطع قريش مبني بر اذيت برادرزاده خود آگاه گرديد ، عموم بني هاشم را دعوت كرد و همه را براي دفاع از « محمد » بسيج نمود . گروهي از آنها روي ايمان ، گروه ديگري بر اثر روابط خويشاوندي ، حمايت و حفاظت او را برعهده گرفتند . تنها در ميان آنها « ابولهب » و دو نفر ديگر كه نام آنها در رديف دشمنان رسول خدا خواهد آمد ، از تصميم وي سرباز زدند . ولي اين حلقه دفاعي باز نتوانست او را از برخي از حوادث ناگوار مصون بدارد ؛ زيرا هر جا كه پيامبر را تنها مي ديدند از رساندن هرگونه آسيب دريغ نداشتند . اينك نمونه هائي از اذيتهاي « قريش » :
1 ـ روزي « ابوجهل » ، پيامبر را در « صفا » ديد و به او ناسزا و بد گفت و بيازرد . رسول گرامي ، با او سخن نگفت و راه منزل را در پيش گرفت . ابوجهل نيز بسوي محفل قريش كنار كعبه روانه شد ؛ حمزه كه عمو و برادر رضاعي پيامبر بود ، همان روز در حالي كه كمان خود را حمايل كرده بود از شكار برگشت . عادت ديرينه او اين بود كه پس از ورود به مكه ، پيش از آنكه از فرزندان و خويشاوندان خود ديدن به عمل آورد ، به زيارت و طواف كعبه مي رفت . سپس به اجتماعات مختلف قريش كه دور كعبه منعقد مي گشت سري مي زد و سلام و تعارفي ميان او و آنها رد و بدل مي شد .
وي همان روز ، پس از انجام اين مراسم به سوي خانه مراجعت نمود . اتفاقاً كنيز « عبدالله بن جدعان » ، كه شاهد آزار ابوجهل به پيامبر بود ؛ جلو آمد و گفت : « اباعماره » ( كنيه حمزه ) اي كاش دقايقي چند در همين نقطه بودي و جريان را آن چنان كه من ديدم مشاهده مي نمودي و مي ديدي كه چگونه « ابوجهل » به برادرزاده ات ناسزا گفت و او را سخت آزار داد . سخنان اين كنيز ، اثر عجيبي بر روان « حمزه » گذارد و او بدون اينكه در سرانجام كار فكر كند ، تصميم گرفت كه انتقام برادرزاده خود را از « ابوجهل » بگيرد .
لذا از همان راهي كه آمده بود برگشت ، و ابوجهل را ميان اجتماع قريش ديد و به طرف وي رفت و بدون اينكه با كسي سخن بگويد كمان خود را بلند كرد ؛ كمان شكاري را سخت بر سر او كوفت چنانكه سرش شكست و گفت : « او

114
( پيامبر ) را ناسزا مي گوئي و من به او ايمان آورده ام و راهي كه او رفته است من نيز مي روم ؛ هر گاه قدرت داري با من ستيزه كن » . ( 1 )
در اين هنگام ، گروهي از قبيله « بني مخزوم » به ياري ابوجهل برخاستند ؛ ولي چون او يك مرد موقع شناس و سياسي بود ؛ از بروز هرگونه جنگ و دفاع جلوگيري نمود و گفت من در حق محمد بدرفتاري كرده ام و حمزه حق دارد ناراحت شود . ( 2 )
اين تاريخ مسلم ، گواه بر آن است كه وجود قهرماني مانند حمزه ، كه بعدها بزرگترين سردار اسلام گرديد ؛ در حفظ و حراست پيامبر و تقويت جناح مسلمانان تأثير بسزائي داشت . چنانكه ابن اثير مي نويسد : قريش ، اسلامِ حمزه را بزرگترين عامل ترقي و تقويت مسلمانان دانستند ؛ ( 3 ) از اين جهت ، درصدد تهيه نقشه هاي ديگري افتادند كه بعداً از نظر خوانندگان گرامي خواهد گذشت .

ابوجهل در كمين رسول خدا مي نشيند

پيشرفت روزافزون اسلام ، قريش را سخت ناراحت كرده بود . روزي نبود كه گزارشي درباره گرايش فردي از تيره هاي قريش به آنان نرسد . از اين جهت ، شعله غضب در درون آنها زبانه مي كشيد . فرعون مكه ، « ابوجهل » ، روزي در محفل قريش چنين گفت : شما اي گروه قريش مي بينيد كه محمد چگونه دين ما را بد مي شمرد و به آئين پدران ما و خدايان آنها بد مي گويد ، و ما را بيخرد قلمداد مي نمايد . ( 4 ) به خدا سوگند ، فردا در كمين او مي نشينم و سنگي را در كنار خود مي گذارم ، هنگامي كه محمد سر بر سجده مي گذارد ، سر او را با آن مي شكنم . فرداي آن روز ، پيامبر براي نماز وارد مسجدالحرام شد ، و ميان « ركن

1 . فَضَرَبَهُ بها فَشَجَّه شَحّبَةً مُنكِرَةً ثُم قال اَتَشتِمُهُ فَانَا علي دِيِنِه اَقولُ ما يَقولُ فَرُدَّ ذلك عَليَّ اِنِ استَطَعتَ .
2 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/313 ؛ « تاريخ طبري » ، ج 2/72 .
3 . « كامل » ج 3/59 .
4 . انَّ محمداً قَد اَتي ما تَرَونَ مِن عِيبِ دِينَنا وَشَتمِ آبائنا وتَسفِيةِ احلامِنا وشَتمِ آلِهَتِنا « سيره ابن هشام » ، ج 1/298 ـ 299 .

115
يماني » و « حجرالاسود » ، براي نماز ايستاد . گروهي از قريش كه از تصميم ابوجهل آگاه بودند به فكر فرو رفته بودند كه آيا ابوجهل در اين مبارزه پيروز مي گردد يا نه . پيامبر گرامي سر بر سجده نهاد ، دشمن ديرينه او از كمينگاه برخاست و نزديك پيامبر آمد . ولي چيزي نگذشت كه رعب عجيبي در دل او پديد آمد ، لرزان و ترسان با چهره پريده به سوي قريش برگشت . همه جلو دويدند و گفتند : چه شد « اباحكم ! » ؟ وي با صدائي بسيار ضعيف كه حاكي از ترس و اضطراب او بود گفت : منظره اي در برابرم مجسم گشت كه در تمام عمرم نديده بودم . از اين جهت از تصميم خود منصرف گشتم .
جاي گفتگو نيست كه يك نيروي غيبي به فرمان خدا به كمك پيامبر برخاسته و چنين منظره اي را پديد آورده بود ، و وجود پيامبر را طبق وعده قطعي الهي ( إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ ) ؛ « ما از شرِ مسخره چيان تو را نگاه مي داريم » ، از گزند دشمن حفظ كرده است .
نمونه هاي زيادي از آزار « قريش » ، در صفحات تاريخ ثبت است . مثلا ، روزي « عقبة بن ابي معيط » پيامبر را در حال طواف ديد و ناسزا گفت ، و عمامه او را به گردنش پيچيد و از مسجد بيرون كشيد ، گروهي از ترس بني هاشم ، پيامبر را از دست او گرفتند . ( 1 )
آزار و آسيبي كه پيامبر گرامي ، از ناحيه عموي خود « ابولهب » و همسر او « اُمّ جميل » مي ديد بي سابقه بود . خانه پيامبر در همسايگي آنها قرار داشت . آنها از ريختن هرگونه زباله بر سر و صورت او دريغ نداشتند ؛ روزي بچه دان گوسفندي بر سرش زدند ، و سرانجام كار به جائي رسيد ، كه « حمزه » به منظور انتقام عين همان را بر سر ابولهب كوبيد .

آزار مسلمانان

پيشرفت اسلام در آغاز بعثت معلول عواملي بوده است كه يكي از آنها ،

1 . « بحارالانوار » ، ج 18/204 .

116
استقامت شخص رسول گرامي ( صلّي الله عليه وآله ) و ياران و هواداران آن حضرت بود . شما با نمونه هائي از صبر و بردباري پيشواي مسلمانان آشنا شديد ؛ بردباري و ثبات هواداران او كه در محيط مكه ( مركز حكومت شرك و بت پرستي ) بسر مي بردند نيز جالب توجه است ؛ فداكاري و پايداري آنان را در فصول وقايع پس از هجرت خواهيد شنيد . اكنون به تجليل زندگي طاقت فرساي چند فداكارِ ديرينه كه در محيط بي پناه « مكه » زندگي مي نمودند ، و يا پس از شكنجه ديدن ، مكه را به عنوان تبليغ ترك گفته اند ، مي پردازيم :

1 ـ بلال حبشي

پدر و مادر وي از كساني بودند كه از « حبشه » ، به حالت اسارت وارد جزيرة العرب شده بودند . « بلال » كه بعدها مؤذن رسول گرامي شد غلام « اُميَّة بن خلف » بود . « اميه » ، از دشمنان سرسخت پيشواي بزرگ مسلمانان بود ، چون عشيره رسول خدا دفاع از حضرت را برعهده گرفته بودند ؛ وي براي انتقام ، غلام تازه مسلمان خود را در ملاء عام شكنجه مي داد ، و او را در گرمترين روزها با بدن برهنه روي ريگهاي داغ مي خوابانيد ، و سنگ بسيار بزرگ و داغي را روي سينه او مي نهاد و او را به جمله زير مخاطب مي ساخت : « دست از تو برنمي دارم تا اينكه به همين حالت جان بسپاري ، و يا از اعتقاد به خداي محمد برگردي و « لات » و « عزّي » را پرستش كني » . ( 1 ) ولي بلال در برابر آن همه شكنجه ، گفتار او را با دو كلمه كه روشنگر پايه استقامت او بود پاسخ مي داد ، و مي گفت : أحد أحد يعني : خدا يكي است ! و هرگز به آئين شرك و بت پرستي برنمي گردم . استقامتِ اين غلام سياه كه در دستِ سنگدلي اسير بود ، مورد اعجاب ديگران واقع گشت . حتي « ورقة بن نوفل » ، بر وضع رقت بار او گريست و به « اُميه » گفت : به خدا سوگند هرگاه او را با اين وضع بكشيد ، من قبر او را زيارتگاه خواهم ساخت . ( 2 )

1 . لاتَزالُ هكَذا حَتي تَمُوتَ او تكفُرَ بِمُحمد و تَعبُدَ اللّاتَ والعُزي .
2 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/318 .

117
گاهي اُميه شدت عمل بيشتري نشان مي داد ، ريسماني به گردن بلال مي افكند و به دست بچه ها مي داد ؛ تا او را در كوچه ها بگردانند . ( 1 )
در جنگ بدر ، نخستين جنگ اسلام ، اُميه با فرزندش اسير شدند ، برخي از مسلمانان به كشتن اُميه رأي نمي دادند . ولي بلال گفت : او پيشواي كفر است ، و بايد كشته شود ؛ و بر اثر اصرار او ، پدر و پسر به كيفر اعمال ظالمانه خود رسيدند و هر دو كشته شدند .

2 ـ فداكاري عمارياسر و پدر و مادر او

عمار و والدين او از پيشقدمان در اسلام مي باشند . آنان روزي كه مركز تبليغاتي رسول خدا ، خانه « ارقم بن ابي الارقم » بود ؛ اسلام آوردند . روزي كه مشركان از ايمان آنها آگاه شدند ، در آزار و شكنجه آنان كوتاهي ننمودند . « ابن اثير » ( 2 ) مي نويسد :
مشركان ، اين سه نفر را در گرمترين مواقع مجبور مي كردند كه خانه خود را ترك بگويند ، و در زير آفتاب گرم و باد سوزان بيابان به سر ببرند . اين شكنجه آن قدر تكرار شد ، كه ياسر در آن ميان جان سپرد . روزي همسر او « سميه » ، در اين خصوص به ابوجهل پرخاش نمود ، و آن مرد سنگدل و بي رحم نيزه خود را ، در قلب او فرو برد و او را نيز كشت . وضع رقت بار اين زن و مرد ، پيامبر گرامي را منقلب نمود . روزي پيامبر اين منظره را ديد و با چشمهاي اشكبار ، رو به آنها كرد و فرمود : « اي خاندان ياسر ! شكيبائي را پيشه سازيد كه جايگاه شما بهشت است . »
پس از مرگ ياسر و همسرش ، مشركان درباره « عمار » ، شدت عمل به خرج داده و او را نيز مانند بلال شكنجه دادند . وي براي حفظ جان خود ناگزير شد كه در ظاهر ، از اسلام خود بازگردد . ولي فوراً پشيمان شد ، و با ديدگان گريان

1 . « طبقات ابن سعد » ، ج 3 ـ 233 و براي اطلاع بيشتر از رشادت و بردباري بلال ، به مجله مكتب اسلام ، سال نهم شماره هاي 5 و 7 مقاله بلال حبشي مؤذن پيامبر اكرم به قلم نگارنده مراجعه بفرماييد . . .
2 . « كامل » ، ج 2/45 .

118
به محضر رسول خدا شتافت . در حالي كه سخت ناراحت بود ، جريان را شرح داد . رسول گرامي ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : « آيا تزلزلي در ايمان باطني تو رخ داده است ؟ عرض كردم قلبم لبريز از ايمان است . فرمود : كوچكترين ترس به خود راه مده و براي رهائي از شر آنان ، ايمان خود را مستور بدار . اين آيه در موردِ ايمان عمار نازل گرديد : ( ) ؛ ( 1 ) « مگر آن كس كه مورد اكراه قرار گيرد ولي قلب او از ايمان سرشار است » . ( 2 )
معروف اين است كه : ابوجهل تصميم گرفت خاندان ياسر را ، كه از بي پناهترين افراد بودند شكنجه كند . از اينرو ، دستور داد كه آتش و تازيانه آماده نمايند ، آنگاه ياسر و سميه و عمار را كشان كشان به آنجا بردند و با نيش خنجر و آتش برافروخته و نواختن تازيانه آنها را زجر دادند . اين حادثه آنقدر تكرار شد كه سميه و ياسر ( بدون اينكه تا دم مرگ از تعريف و درود بر پيامبر باز بمانند ) زير شكنجه جان دادند .
جوانان « قريش » ، كه شاهد اين صحنه فجيع و رقت انگيز بودند ؛ باتمام وحدت منافعي كه در كوبيدن اسلام داشتند ، عمار را با تن مجروح و دل خسته از زير شكنجه ابوجهل نجات دادند ، تا بتواند جسد پدر و مادر خود را به خاك بسپارد .

3 ـ عبدالله بن مسعود

مسلماناني كه در حوزه سري اسلام وارد شده بودند با هم گفتگو نمودند ، كه « قريش » قرآن ما را نشنيده است ؛ و بسيار شايسته است ، كه مردي از ميان ما برخيزد ، و در مسجدالحرام با صداي هر چه رساتر آياتي از قرآن را بخواند ، « عبدالله بن مسعود » ، آمادگي خود را اعلام داشت . هنگامي كه سرانِ قريش در كنار كعبه قرار گرفته بودند ؛ او با صداي مليح و رسا آيات زير را خواند :

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

( الرَّحْمَنُ * عَلَّمَ الْقُرْآنَ * خَلَقَ الاِْنسَانَ * عَلَّمَهُ

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/320 .
2 . سوره نحل /106 .

119

الْبَيَانَ ) .

جمله هاي فصيح و بليغ اين سوره ، رعب عجيبي در سران قريش ايجاد نمود . براي جلوگيري از عكس العمل نداي آسماني كه به وسيله يك فرد بي پناه به گوش آنها رسيد ، همگي از جاي برخاستند و او را به قدري زدند ، كه خون از سراسر بدن او جاري شد و با وضع رقت باري پيش ياران پيامبر برگشت . ولي آنها خوشحال بودند ، كه ، سرانجام نداي جانفزاي قرآن به گوش دشمنان رسيد . ( 1 )
تعداد سربازان فداكار اسلام كه در آغاز بعثت در سخت ترين وضع به سر برده و در راه نيل به هدف ، استقامت به خرج داده اند ، بيش از اينها است . ولي ما براي اختصار به همين اندازه اكتفا مي كنيم .

4 ـ ابوذر

ابوذر ، چهارمين يا پنجمين نفر بود كه مسلمان شد . ( 2 ) بنابراين او در همان روزهاي اولِ ظهور اسلام ، مسلمان شد و از سابقين در اسلام به شمار مي رود .
طبق تصريح قرآن مجيد ؛ كساني كه در آغاز رسالت پيامبر اسلام ( صلّي الله عليه وآله ) ايمان آورده اند ، مقام و موقعيت بزرگي دارند ( 3 ) و كساني كه پيش از فتح مكه اسلام آورده اند ، از نظر فضيلت و مقام معنوي ، با افرادي كه پس از نفوذ و قدرت اسلام ، يعني پس از فتح مكه ايمان آورده اند ، يكسان نيستند . قرآن مجيد اين حقيقت را بيان نموده مي فرمايد :
« كساني از شما كه پيش از فتح ( مكه ) ، مال خود را در راه خدا خرج نموده و با دشمنان خدا جنگيده اند ؛ با ديگران يكسان نيستند ، بلكه مرتبه آنان از كساني كه پس از فتح ، در راه خدا مال بذل نموده و با دشمنان خدا جنگيده اند ،

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/314 .
2 . « اسدالغابه » ، ج 1/301 ـ « الاصابه » ، ج 4/ 64 ـ « الاستيعاب » ، ج 4/ص 62 .
3 . وَالسّابِقونَ والسّابِقونَ اولئِك المُقرَّبونَ ( سوره واقعه / 10 و 11 ) . والسّابقونَ الاوَّلونَ مِنَ المُهاجِرينَ والاَنصارِ والّذينَ اتَّبَعوهم بِاِحسان رَضيَ اللهُ عَنهُم وَرَضوا عَنهُ وَاَعَدَّ لَهُم جَنّات تَجري مِن تَحتِهَا الانهارُ خالِدينَ فيها اَبَداً ذالك الفَوزُالعَظيم ( سوره توبه/ 100 ) .

120
برتر است » . ( 1 )

نخستين منادي اسلام

هنگامي كه ابوذر اسلام آورد ، پيامبر اسلام ( صلّي الله عليه وآله ) به طور پنهاني مردم را به سوي اسلام دعوت مي كرد و هنوز زمينه دعوتِ آشكار ، فراهم نشده بود . آن روز پيروان اسلام ، منحصر بود به خود پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) و پنج نفري بود كه به او ايمان آورده بودند . با توجه به اين شرايط ، برحسب ظاهر در برابر ابوذر جز اين راهي نبود كه ايمان خود را پنهان نموده و بي سروصدا مكه را به سوي قبيله خود ترك گويد .
ولي ابوذر ، روح پرجنب و جوش و مبارزي داشت . گوئي او براي اين آفريده شده بود كه همه جا ، برضد باطل عَلَم مخالفت برافراشته ، با انحراف و كجروي به مبارزه برخيزد ؛ و كدام باطلي از اين بزرگتر كه مردم در برابر يك مشت چوب و سنگ به كرنش و سجده بيفتند و آنها را به عنوان خدا بپرستند ! ؟
ابوذر ، نمي توانست اين صحنه را تحمل كند ، از اين رو پس از اقامت كوتاهي در مكه ، روزي به پيامبر اسلام ( صلّي الله عليه وآله ) عرض كرد : من چه كنم و چه وظيفه اي براي من معين مي كنيد ؟
پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) فرمود : تو مي تواني مبلّغ اسلام در ميان قبيله خود باشي . اينك ميان قوم خود برگرد تا دستور من به تو برسد .
ابوذر گفت : سوگند به خدا بايد پيش از آنكه به ميان قبيله خود برگردم ، نداي اسلام را به گوش اين مردم برسانم و اين سد را بشكنم ـ سدِّ ممنوعيّت شعار اسلام و آئين يكتاپرستي در مكه !
او به دنبال اين تصميم ، هنگامي كه قريش در مسجدالحرام سرگرم گفتگو بودند ؛ وارد مسجد شد و با صداي بلند و رسا ندا درداد :

« أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ وَأَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ » .


1 . لا يَستَوي مِنكُم مَن اَنفَقَ مِن قَبلِ الفَتحِ وقاتَلَ اولئك أعظَمُ درَجَةً مِنَ الذينَ انفَقُوا مِن بَعدُ وقاتَلوا . . . ( سوره حديد ، 10 ) .

121
تا آنجا كه تاريخ اسلام نشان مي دهد ، اين ندا ، نخستين ندائي بود كه آشكارا ، عظمت و جبروت قريش را به مبارزه طلبيد . اين ندا ، از حنجره مرد غريبي درآمد كه نه حامي و پشتيباني در مكه داشت و نه قوم و خويشي !
اتفاقاً ، آنچه پيامبر اسلام ( صلّي الله عليه وآله ) پيش بيني كرده بود ، به وقوع پيوست . تا صداي ابوذر در مسجدالحرام طنين افكند ؛ قريش حلقه انجمن را شكسته به سوي او هجوم بردند و او را با بيرحمي زير ضربات خود قرار دادند و آن قدر زدند كه بيهوش نقش زمين گشت .
خبر به گوش عباس عموي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) رسيد . عباس خود را به مسجدالحرام رسانيد و خود را روي پيكر ابوذر افكند ، و براي اينكه بتواند او از از چنگال مشركان نجات بدهد ، به تدبير لطيفي متوسل شد و گفت :
« شما همگي بازرگان هستيد ، راه تجارتي شما از ميان طائفه غفار مي گذرد . اين جوان از قبيله غفار است ، اگر او كشته شود ، فردا تجارت قريش به خطر مي افتد و هيچ كاروان تجارتي نمي تواند از ميان اين طائفه بگذرد » !
نقشه عباس مؤثر واقع شد و قريشيان دست از ابوذر برداشتند . ولي ابوذر كه جواني پرحرارت و فوق العاده دلير و مبارز بود ، فرداي آن روز باز وارد مسجد شد و شعار خود را تجديد كرد . دومرتبه قريشيان بر سر او ريختند و تا سرحد مرگ زدند . اين بار نيز عباس او را با همان تدبير روز قبل ، از دست آنها نجات داد ! ( 1 )
چنانكه گفته شد اگر عباس نبود ، معلوم نبود ابوذر بتواند از چنگال مشركان جان سالم بدر ببرد . ليكن ابوذر كسي نبود كه به اين زودي در ميدان مبارزه در راه پيروزي اسلام ، عقب نشيني كند . از اين جهت ، چند روز بعد ، مبارزه را از نو آغاز كرد ، يعني روزي زني را ديد كه در حال طواف به دور كعبه ، دو بت بزرگ عرب ، به نام « اساف » و « نائلة » را كه در اطراف كعبه نصب شده بود ، خطاب نموده درد دل مي كند و با سوز و گداز خاصي حاجات خود را از آنها مي خواهد !
ابوذر از ناداني اين زن ، سخت ناراحت شد و براي اينكه به او بفهماند آن دو

1 . « حلية الاولياء » ، ج 1/159 ـ 158 ـ « طبقات » ، ابن سعد ، ج 4/225 ـ « الاستيعاب » ، ج 4/ص 63 ـ « الاصابه » ، ج 4/ص 64 ، « الدرجات الرفيعه » /ص 228 .

122
بت فاقد ادراك و شعورند ، گفت : اين دو بت را به ازدواج يكديگر درآور !
زن از سخن ابوذر ناراحت شد و فرياد كرد : تو « صائبي » هستي ! ( 1 ) با فرياد زن ، جوانان قريش بر سر ابوذر ريختند و او را زير ضربات خود قرار دادند . ولي گروهي از قبيله « بني بكر » به ياري او شتافتند و او را از چنگال جوانان قريش نجات دادند . ( 2 )

قبيله غفار مسلمان مي شوند

پيامبر اسلام ( صلّي الله عليه وآله ) استعداد شاگرد جديد و تازهوارد ، و قدرت خيره كننده او را در مبارزه با باطل بخوبي درك مي كرد . ولي چون هنوز وقت شدّت عمل و مبارزه نرسيده بود ، به او دستور داد به ميان طايفه خود برگردد و آنان را به سوي اسلام دعوت كند .
ابوذر به سوي قوم و طايفه خود برگشت و كم كم با آنان پيرامون موضوع قيام پيامبري كه از جانب خدا برانگيخته شده و مردم را به پرستش خداي يگانه و اخلاق نيك دعوت مي كند ، سخن گفت .
ابتداء برادر و مادر ابوذر اسلام آوردند . بعد ، نصفِ افراد قبيله « غفار » مسلمان شدند ، و پس از هجرت پيامبر اسلام ( صلّي الله عليه وآله ) به شهر « يثرب » ( = مدينه ) ، نصف ديگر نيز اسلام اختيار كردند . قبيله « اسلم » نيز به پيروي از « غفار » ، به محضر پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) شرفياب شده اسلام اختيار كردند .
ابوذر ، پس از جنگ بدر و اُحد ، در مدينه به پيامبر اسلام ( صلّي الله عليه وآله ) پيوست و در آن شهر اقامت گزيد . ( 3 )

دشمنان سرسخت پيامبر

شناسائي برخي از دشمنان پيشواي بزرگ مسلمانان ، در تحليل برخي از

1 . بت پرستان مكه كساني را كه به آئين اسلام وارد مي شدند ، به صائبي بودن متهم مي ساختند .
2 . « طبقات » ابن سعد ، ج 4/ص 223 .
3 . « طبقات » ابن سعد ، ج 4/ص 222 ـ 221 و 226 ـ الدرجات الرفيعه/ص 226 ـ 225 و ص 230 ـ 229 .

123
حوادث آينده كه پس از هجرت به وقوع پيوسته است ؛ بي تأثير نيست . ما در اينجا به طور فشرده نام و خصوصيات برخي را منعكس مي سازيم :

1 ـ « ابولهب » . وي همسايه پيامبر بود ، و هيچ گاه از تكذيب و اذيت وي و مسلمانان دست بردار نبود .

2 ـ « اسودبن عبديغوث » . او يكي از مسخره چيان بود . هنگامي كه مسلماني بي پناه و تهي دست را مي ديد ، از روي تمسخر مي گفت : اين تهي دستان ، خود را شاهانِ روي زمين مي پندارند و تصور مي كنند كه به همين زوديها تاج و تخت شاه ايران را تصاحب خواهند كرد . ( 1 ) ولي اجل مهلت نداد كه او با ديدگان خود ببيند كه چگونه مسلمانان وارث سرزمين قيصر و كسري و تخت و تاج آنها شدند .

3 ـ « وليد بن مغيره » . مرد سالخورده قريش كه ثروت هنگفتي در اختيار داشت و در فصل آينده گفتگوي او را با پيامبر خواهيم نگاشت .

4 ـ « اُميّه » و « اُبَيّ » . فرزندان « خلف » : روزي اُبيّ استخوانهاي پوسيده و نرم شده مردگان را به دست گرفت و رو به پيامبر كرد و گفت :« أنّ رَبَّك يُحيي هذِهِ العِظامِ ؟ »

« آيا پروردگار تو اين استخوان ها را زنده مي كند ؟ » از مصدر وحي خطاب آمد : ( قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّة ) ؛ ( 2 ) « بگو همان پروردگاري كه در آغاز آنها را آفريده است ، زنده خواهد نمود » . اين دو برادر ، در جنگ « بدر » كشته شدند .

5 ـ « ابوالحكم بن هشام » . كه به جهت عناد و تعصب بيجائي كه با اسلام داشت ؛ مسلمانان ، او را « ابوجهل » خواندند . وي نيز در جنگ « بدر » كشته شد .

6 ـ « عاص بن وائل » . وي پدر عمروعاص است ، كه رسول خدا را « ابتر » ( مقطوع النسل ) مي خواند .

7 ـ « عقبة بن ابي معيط » . كه از دشمنان سرسخت پيامبر بود و از آزار وي و مسلمانان آني راحت نمي نشست . ( 3 )


1 . هؤلاء ملُوك الارضِ الَّذينَ يَرِثونَ مُلك كَسري ! .
2 . سوره يس / 78 ـ 79 .
3 . « تاريخ كامل » ، ج 2/47 ـ 51 و به كتابهاي اسدالغابه ، الاصابة ، الاستيعاب و غيره مراجعه بفرماييد .

124
باز گروه ديگري هستند مانند ابوسفيان و . . . كه مورخان كاملا خصوصيات آنها را ضبط نموده اند ، و ما براي اختصار از نقل آنها خودداري نموديم .

انگيزه سركشي سران قريش

اين قسمت يكي از نقاط قابل بحث تاريخ اسلام است ؛ زيرا انسان با خود فكر مي كند با اينكه قريش ، همگي « محمد » را راستگو و امين مي دانستند و تا آن لحظه كوچكترين لغزشي از او نديده بودند ، و كلام فصيح و بليغ او را كه دلها را مي ربود مي شنيدند ، و گاه و بيگاه كارهاي « خارق العاده » كه از حدود قوانين طبيعت بيرون بود از او مشاهده مي كردند ؛ با اين حال چرا تا اين حد با او مبارزه مي نمودند .
علت و يا علل اين سرپيچي را مي توان چند چيز دانست :

1 ـ رشك بر پيامبر

گروهي از آنها بر اثر رشك و حسادتي كه داشتند ، از او پيروي نمي كردند ، و آرزو داشتند كه خود صاحب اين منصب الهي باشند .
مفسران در شأن نزول اين آيه : ( وَقَالُوا لَوْلاَ نُزِّلَ هَذَا الْقُرْآنُ عَلَي رَجُل مِنْ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيم ) ؛ ( 1 ) « گفتند چرا اين قرآن به مردي بزرگ از مكه و طائف نازل نشد » ، چنين مي نويسد كه : « وليد بن مغيره » ، با پيامبر ملاقات نمود و گفت من از تو به منصب نبوت سزاوارترم ؛ زيرا از نظر سن و ثروت و فرزند بر تو مقدم هستم . ( 2 )
« اُمية بن ابي الصلت » ، از كساني بود كه پيش از اسلام درباره پيامبر سخن مي گفت ، و تا اندازه اي اميدوار بود كه خود به اين مقام بزرگ نائل گردد ، ولي تا آخر عمر از پيامبر پيروي نكرد ، و مردم را برضد او مي شوراند .
« اخنس » ، كه يكي از دشمنان پيامبر بود ، از ابوجهل پرسيد كه : رأي تو

1 . سوره زخرف/32 .
2 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/361 .

125
درباره محمد چيست ؟ وي گفت : ما و عبدمناف بر سر شرافت و بزرگي به نزاع برخاستيم ، و با آنها رقابت نموديم و از راههائي توانستيم با آنها برابري نمائيم . اكنون كه با آنها برابر شده ايم ، مي گويند : براي فردي از قبيله ما وحي نازل مي شود . به خدا سوگند ما هرگز ايمان نخواهيم آورد .
اين نمونه ها حسادت و رقابت بزرگان قريش را آشكار مي سازد و باز نمونه هاي ديگري نيز در صفحات تاريخ وجود دارد كه از نقل آنها خودداري مي شود .

2 ـ ترس از روز بازپسين

اين عامل بيش از همه ، در سرپيچي قريش مؤثر بود ؛ زيرا آنان افراد خوشگذران و عياش و بي قيد بودند . اين افراد كه سالها از آزاديِ مطلق بهره مند بودند ، دعوت محمد را برضد عادت ديرينه خود تشخيص دادند و ترك عادت آنهم مطابق تمايلات نفساني ، با رنج و تعصب توأم است .

3 ـ وحشت از عذابهاي سراي ديگر

شنيدن آيات عذاب ، كه افراد خوشگذران و ستمگر و بي خبر را با مجازاتهاي سخت بيم مي دهد ، هول عجيبي در دل آنها مي افكند و سخت افكار آنها را مشوش و مضطرب مي نمود . وقتي پيامبر با صداي دلنشين ، آيات مربوط به سراي ديگر را در مجامع عمومي قريش مي خواند ؛ آن چنان ولوله بر پا مي گرديد كه بساط بزم و عيش آنها را به هم مي زد . عربي كه خود را براي دفع هرگونه پيش آمدِ ناگوار مجهز مي ساخت ، و براي تحصيلِ تأمين معاش با تير ، قرعه مي زد ، و با سنگ فال مي گرفت ، و آمد و رفتِ پرندگان را علائم حوادث قرار مي داد ؛ هرگز حاضر نبود بدون به دست آوردن تأمين ، از عذابي كه « محمد » از آن بيم مي داد آرام بنشيند . از اين نظر با او مبارزه مي كردند ، كه نويد و بيم او را نشنوند ؛ اينك

126
آياتي چند كه خاطر سران خوشگذران بي خبر قريش را سخت مضطرب مي ساخت ، مي آوريم .
« روزي كه رستاخيز ، برپا مي شود ، انسان از برادر ، مادر ، پدر ، زن ، فرزندان خود مي گريزد ، هركس در آن روز به خود مشغول است » ( 1 )
هنگامي كه آنها در كنار كعبه ، پياله ها سر مي كشيدند ، يك مرتبه اين ندا به گوش آنها مي رسيد :
« هر وقت پوستهايشان بر اثر آتش از بين برود ، آن را تبديل مي نمائيم تا عذاب را بچشند » ؛ ( 2 ) چنان مضطرب ، و پريشان مي گشتند كه بي اختيار ، جام ها را كنار گذارده و ترس و لرز بر آنها حكومت مي كرد .

4 ـ ترس از جامعه عرب مشرك

حارث بن نوفل بن عبدمناف ، محضر پيامبر شرفياب گرديد و عرض كرد ما مي دانيم آنچه تو از آن بيم مي دهي ، راست و پابرجاست . ولي هرگاه ما ايمان بياوريم ، عرب مشرك ما را از سرزمين خود بيرون مي كنند . در پاسخ چنين افراد ، آيه ياد شده در زير نازل گرديد .
« مي گويند : هر گاه ما از اين مشعل هدايت پيروي كنيم ؛ از سرزمين خود رانده مي شويم . در پاسخ آنها بگو : مگر ما حرم خود را كه از هر فتنه و آشوبي در امن است در اختيار آنان قرار نداده ايم تا از هر سو از هر نوع ميوه به سوي آنها سرازير مي شود ؟ » ( 3 )

1 . فَاِذا جائتِ الصّاخَة ، يومَ يَفِرُّ مِن اَخيهِ ، و اُمِّهِ و ابِيهِ ، وصاحِبَتِهِ و بَنيِهِ ، لِكُلِّ امرِيء مِنهُم يَومَئذ شَأن يُغنيِه - سوره عبس /33 ـ 37 .
2 . كُلَّما نُضِجَت جُلودُهُم بَدِّلناهُم جُلوداً غَيرَها لِيَذوقُوا العَذابَ ـ سوره نساء/56 .
3 . و قالوا اِن نَتَّبَءُ الهُدي مَعَك نَتَخَطَّفُ مِن ارضِنا اَوَلَم نمَكِّن لَهُم حَرَماً آمِناً يُجبي اِلَيهِ ثَمَراتِ كُلّ شيء رزقاً مِن لَدُّنّا ـ سوره قصص / 57 .

127

12

ــــــــــــــــــــــــــــ

نخستين هجرت

مهاجرت گروهي از مسلمانان به خاك حبشه ، دليل بارزي بر ايمان و اخلاق عميق آنها است . عده اي براي رهايي از شر و آزار « قريش » ، به منظور تحصيل يك محيط آرام ، براي بپاداشتن شعائر ديني و پرستش خداي يگانه ، تصميم گرفتند ، كه خاك « مكه » را ترك گويند ، و دست از كار و تجارت ، فرزند و خويشان بردارند ؛ ولي متحير بودند چه كنند ، كجا بروند . زيرا مي ديدند سرتاسر شبه جزيره را بت پرستي فراگرفته است ، و در هيچ نقطه اي نمي توان نداي توحيد را بلند نمود ، و دستورات آئين يكتاپرستي را بر پا داشت . با خود فكر كردند كه بهتر اين است كه مطالب را با خود پيامبر در ميان بگذارند . پيامبري كه آئين او براساس ( ) ( 1 ) است . يعني : « سرزمين خدا پهناور است نقطه اي را براي زندگي بگزينيد كه در آنجا توفيق پرستش خدا را داشته باشيد » .
وضع رقت بار مسلمانان كاملا بر او روشن بود . خودِ او ، گرچه از حمايت « بني هاشم » برخوردار بود ، و جوانان « بني هاشم » حضرتش را از هرگونه آسيب حفظ مي نمودند ؛ ولي در ميان ياران او كنيز و غلام ، آزادِ بي پناه ، افتاده بي حامي ، فراوان بود و سران قريش آني از آزار آنها آرام نمي گرفتند . براي

1 . سوره عنكبوت/ 56 .

128
جلوگيري از بروز جنگهاي قبيله اي ، سران و زورمندان هر قبيله ، كساني را كه از آن قبيله اسلام آورده بودند شكنجه مي دادند ؛ كه نمونه هائي از شكنجه هاي قريش را در صفحات گذشته خوانديد .
روي اين علل ، هنگامي كه اصحاب آن حضرت درباره مهاجرت ، كسب تكليف كردند در پاسخ آنها چنين گفت :
هر گاه به خاك حبشه سفر كنيد ، بسيار براي شما سودمند خواهد بود ؛ زيرا بر اثر وجود يك زمامدار نيرومند و دادگر در آنجا به كسي ستم نمي شود ، و آنجا خاكِ درستي و پاكي است و شماها مي توانيد در آن خاك بسر ببريد ، تا خدا فرجي براي شما پيش آرد . ( 1 )
آري محيط پاكي كه امور آن جا را يك فرد شايسته و دادگر به دست بگيرد ، نمونه ايست از بهشت برين ؛ و يگانه آرزوي ياران آن حضرت به دست آوردن چنين سرزميني بود كه با كمال امنيت و اطمينان به وظائف شرعي خود بپردازند .
كلام نافذ پيامبر اسلام ، چنان مؤثر افتاد ، كه چيزي نگذشت آنهائي كه آمادگي بيشتري داشتند بار سفر بسته ؛ بدون اينكه بيگانگان ( مشركان ) آگاه شوند شبانه برخي پياده و بعضي سواره ، راه جده را پيش گرفتند . مجموعه آنها در اين نوبت ، ده ( 2 ) يا پانزده نفر بود و ميان آنها چهار زن مسلمان نيز ديده مي شد .
اكنون بايد دقت كرد كه چرا پيامبر نقاط ديگر را جهت مهاجرت معرفي نكرد ؟ با بررسيِ اوضاع عربستان و ساير نقاط ، نكته انتخاب حبشه روشن مي شود . زيرا مهاجرت به نقاط عرب نشين كه عموماً مشرك بودند ، خطرناك بود . مشركان براي خوش آمد قريش ، يا از روي علاقه به آئين نياكان ، از پذيرش مسلمانان سرباز مي زدند . نقاط مسيحي و يهودي نشين عربستان هم ، هيچ گونه صلاحيت براي مهاجرت نداشت ؛ زيرا آنان بر سر نفوذ معنوي با يكديگر در

1 . لَو خَرَجتُم الي اَرضِ الحَبَشةِ ، فَانَّ بِها مَلِكاً لايُظلَمُ عِندَه اَحَد و هِيَ اَرضُ صِدق ، حتي يَجعَلَ اللهُ لَكُم فَرجاً مِمّا انتُم فيه ـ « سيره ابن هشام » ، ج 1/321 ؛ « تاريخ طبري » ، ج 2/70 .
2 . « تاريخ طبري » ، ج 2/70 .

129
جنگ و كشمكش بودند و زمينه اي براي ورود رقيب سوم وجود نداشت . بعلاوه ، اين دو گروه ، نژاد عرب را خوار و حقير مي شمردند .
« يمن » ، زير نفوذ شاه ايران بود ، و مقامات ايراني راضي به اقامت مسلمانان در يمن نمي شدند ؛ حتي هنگامي كه نامه « پيامبر » به دست خسروپرويز رسيد ، او فوراً به فرماندار يمن نوشت كه : « پيامبر نوظهور را دستگير كرده و روانه ايران سازد » .
« حيره » نيز مانند يمن زير نظر حكومت ايران بود . شام از مكه دور بود ؛ علاوه بر اين ، يمن و شام بازار قريش بود و قريش با مردم اين نقاط روابط نزديك داشتند . اگر مسلمانان به آنجا پناهنده مي شدند ، قطعاً به خواهش قريش آنها را اخراج مي كردند . چنانكه از سلطان حبشه چنين درخواستي كردند ، ولي سلطان حبشه درخواست آنها را نپذيرفت .
سفر دريائي ، آنهم در آن زمان با كودكان و زنان ، يك مسافرت فوق العاده پرمشقت بود . اين مسافرت و دست كشيدن از زندگي ، نشانه اخلاص و ايمان پاك آنها بود .
بندر « جده » ، بسان امروز يك بندر معمور بازرگاني بود ؛ و از حسن تصادف دو كشتي تجارتي آماده حركت به حبشه بود . مسلمانان از ترس تعقيب « قريش » ، آمادگي خود را براي مسافرت اعلام كردند ، و با پرداخت نيم دينار با كمال عجله سوار كشتي شدند . خبر مسافرت عده اي از مسلمانان به گوش سران مكه رسيد ، فوراً گروهي را مأمور كردند كه آنها را به مكه بازگردانند ؛ ولي آنها موقعي رسيدند كه كشتي سواحل جده را ترك گفته بود . تاريخ مهاجرت اين گروه در ماه رجب سال پنجم بعثت بود .
تعقيب چنين جمعيتي كه فقط براي حفظ آئين خود ، به خاك بيگانه پناهنده مي شدند ؛ نمونه بارزي از شقاوت قريش است . مهاجران دست از مال و فرزند ، خانه و تجارت شسته ، ولي سران مكه از آنها دست بردار نبودند . آري رؤسايِ « دارالندوة » ، از اسرار اين سفر روي قرائني آگاه بودند و با خود مطالبي را زمزمه مي كردند ، كه بعداً تشريح خواهيم نمود .

130
اين گروه كم ، از يك قبيله متشكل نبودند ، بلكه هر يك از اين ده نفر از يك قبيله بودند . به دنبال اين هجرت ، مهاجرت گروه ديگر پيش آمد ، كه پيشاپيش آنها « جعفر بن ابي طالب » بود . هجرت دوم ، در كمال آزادي صورت گرفت ، از اين لحاظ عده اي از مسلمانان موفق شدند زنان و فرزندان خود را نيز همراه ببرند به طوري كه آمار مسلمانان در خاك حبشه ، به 83 نفر رسيد . اگر بچه هائي را كه همراه خود برده يا در آنجا متولد شدند حساب كنيم ؛ آمار آنها از اين عدد هم تجاوز مي كند .
مسلمانان مهاجر ، « حبشه » را آن چنانكه پيامبر گرامي توصيف فرموده بود ؛ يك سرزمين معمور ، و يك محيط آرام توأم با آزادي يافتند . « اُمّ سلمه » ، همسر « ابي سلمه » كه بعدها افتخار همسري پيامبر خدا را نيز پيدا نمود ، درباره آنجا چنين مي گويد :
وقتي در كشور حبشه سكونت گزيديم ، در حمايت بهترين حامي قرار گرفتيم ، آزاري از كسي نمي ديديم ، و سخن بدي از كسي نمي شنيديم . ( 1 )
ابن اثير مي نويسد : تاريخ مهاجرت اين گروه در ماه رجب سال پنجم بعثت بود و همگي ماه شعبان و رمضان را در حبشه بسر بردند . وقتي به آنان خبر رسيد كه قريش از آزار مسلمان دست برداشته اند ؛ ماه شوال به مكه بازگشتند ، ولي پس از مراجعت اوضاع را خلاف گزارشي كه داده بودند يافتند ، از اينجهت براي بار دوم راه حبشه را پيش گرفتند . ( 2 )

قريش به دربار حبشه نماينده مي فرستد

وقتي خبر آزادي و راحتي مسلمانان به گوش سران مكه رسيد ؛ آتش كينه در دل آنها افروخته شد ، و از نفوذ مسلمانان در حبشه متوحش شدند . زيرا خاك حبشه براي مسلمانان به صورت يك پايگاه محكمي درآمده بود ، و ترس بيشتر آنها از اين لحاظ بود كه مبادا هواداران اسلام ، نفوذي در دربار « نجاشي »

1 . لما انزلنا ارض الحبشه جاورنا بها خير جار ؛ النجاشي امّنا علي ديننا ، و عبدنا الله لانؤذي و لانسمعُ شيئاً .
2 . « تاريخ كامل » ، ج 2/52 ـ 53 .

131
( زمامدار حبشه ) پيدا كنند و تمايلات باطنيِ او را به اسلام جلب نمايند ، و در نتيجه با يك لشكر مجهز به حكومت بت پرستي را از شبه جزيره بيافكند .
سران دارالندوه ( 1 ) ، بار ديگر انجمن كردند ، و نظر دادند كه نمايندگاني به دربار حبشه بفرستند ، و براي جلب نظر شاه و وزراء ؛ هداياي مناسبي ترتيب دهند ؛ تا از اين راه بتوانند ، در دل شاه ، براي خود جائي باز كنند سپس مسلمانان مهاجر را به بلاهت و ناداني و شريعت سازي متهم سازند . براي اينكه نقشه آنها هر چه زودتر و بهتر به نتيجه برسد ، از ميان خود دو كارآزموده حيله گر و كاركشته را كه بعدها يكي از آنها بازيگر ميدان سياست گرديد برگزيدند . قرعه ، به نام « عمروعاص » و « عبدالله بن ربيعه » افتاد ، رئيس « دارالندوه » به آنها دستور داد : پيش از آنكه با زمامدار « حبشه » ملاقات كنيد ؛ هدايا و تحفِ وزراء را تقديم دارند و قبلا با آنها به گفتگو بپردازند و نظر آنها را جلب كنند كه هنگام ملاقات با شاه ؛ درخواستهاي شما را تصديق كنند . نامبردگان پس از اخذ اين دستورات رهسپار حبشه شدند .
وزيران حبشه با نمايندگان قريش روبرو شدند . نمايندگان ، پس از تقديم هداياي مخصوص به آنها چنين گفتند : « گروهي از جوانان تازه به دوران رسيده ما ، دست از روش نياكان خود برداشته اند و آئيني كه برخلاف آئين ما و شما است اختراع نموده اند و اكنون در كشور شما به سر مي برند . سران و اشراف قريش ، جداً از پيشگاه پادشاه حبشه تقاضا دارند كه هر چه زودتر دستور اخراج و طرد آنها را صادر نمايند و ضمناً خواهش مي كنيم ، كه در شرفيابي به حضور سلطان ، هيئت وزيران با ما مساعدت نمايند . و از آنجا كه ما از عيوب ، و وضع آنها بهتر آگاهيم بسيار مناسب است كه اصلان در اين باره با آنها گفتگو نشود ، و رئيس مملكت با آنها نيز روبرو نگردد » !
اطرافيان آزمند و نزديك بين ، قول مساعد دادند . فرداي آن روز ، به دربار شاه « حبشه » بار يافتند ؛ و پس از عرض ادب و تقديم هدايا ، پيام « قريش » را به

1 . محلي بود در كنار كعبه ، كه قريش در آنجا پيرامون مشكلات خود به شور و مشورت مي پرداختند .

132
شرح زير چنين بيان كردند :
زمامدار محترم حبشه ! گروهي از جوانان تازه به دوران رسيده و سبك مغز ما ، دست از روش نياكان و اسلاف خود كشيده ، وبه نشر آئين ديگري اقدام نموده اند كه نه با آئين رسمي كشور « حبشه » تطبيق مي كند و نه با آئين پدران و نياكان خود آنها . اين گروه اخيراً به اين كشور پناهنده شده اند ، و از آزادي اين مملكت سوءاستفاده مي كنند ؛ بزرگان قوم آنها ، از پيشگاه ملوكانه درخواست مي نمايند كه حكم اخراج آنها را صادر فرمايند ، تا به كشور خود بازگشت كنند . . .
همين كه سخنان نمايندگان قريش به اين نقطه منتهي گشت ؛ صداي وزيران كه در حاشيه سرير سلطنتي نشسته بودند ، بلند شد . همگي به حمايت از نمايندگان قيام نموده و گفتار آنها را تصديق نمودند . ولي شاه دانا و دادگر « حبشه » ، با حاشيه نشينان خود مخالفت نمود و گفت : « هرگز اينكار عملي نيست . من گروهي را كه به خاك و كشورم پناهنده شده اند ؛ بدون تحقيق به دست اين دو نفر نمي سپارم . بايد از وضع و حال اين پناهندگان تحقيق شود ، و پس از بررسي كامل ، هرگاه گفتار اين دو نماينده درباره آنها صحيح و راست باشد در اين صورت آنها را به كشور خودشان باز مي گردانم ، و اگر سخنان آنان در حق اين گروه واقعيت نداشته باشد ، هرگز حمايت خود را از آنها برنمي دارم و بيش از پيش آنها را كمك مي كنم » .
سپس مأمور مخصوص دربار ، به دنبال مسلمانان مهاجر رفت و بدون كوچكترين اطلاع قبلي ، آنها را به دربار احضار نمود . « جعفر بن ابي طالب » ، سخنگوي جمعيت معرفي گرديد . برخي از مسلمانان دلواپس بودند كه در اين باره سخنگوي جمعيت ، با شاه نصرانيِ حبشه چگونه سخن خواهد گفت . براي رفع هرگونه نگراني ، جعفر بن ابي طالب گفت : من آنچه را از راهنما و پيامبر خود شنيده ام بدون كم و زياد خواهم گفت .
زمامدار حبشه ، رو به جعفر كرده و گفت : چرا از آئين نياكان خود دست برداشته ايد و به آئين جديد كه نه با دين ما تطبيق مي كند ، و نه با كيش پدران

133
خود ، گرويده ايد ؟ « جعفر بن ابي طالب » چنين پاسخ داد :
ما گروهي بوديم نادان و بت پرست ؛ از مردار اجتناب نمي كرديم ، پيوسته به گردِ كارهاي زشت بوديم ، همسايه پيش ما احترام نداشت ، ضعيف و افتاده محكوم زورمندان بوديم ، با خويشاوندان خود به ستيزه و جنگ برمي خاستيم . روزگاري به اين منوال بوديم ، تا اينكه يك نفر از ميان ما كه سابقه درخشاني در پاكي و درستكاري داشت ، برخاست و به فرمان خدا ما را به توحيد و يكتاپرستي دعوت نمود ، و ستايش بتان را نكوهيده شمرد ، و دستور داد در رد امانت بكوشيم ، و از ناپاكيها اجتناب ورزيم ، و با خويشاوندان و همسايگان خوش رفتاري نمائيم و از خونريزي و آميزشهاي نامشروع و شهادت دروغ ، خيانت در اموال يتيمان و نسبت دادن زنان به كارهاي زشت ، دور باشيم .
به ما دستور داد : نماز بخوانيم ، روزه بگيريم ، ماليات ثروت خود را بپردازيم . ما به او ايمان آورده ، و ستايش و پرستش خداي يگانه نهضت نموديم ، و آنچه را حرام شمرده بود حرام شمرده ، و حلالهاي او را حلال دانستيم ؛ ولي قريش در برابر ما قيام كردند ، و روز و شب ما را شكنجه دادند ، تا ما از آئين خود دست برداريم و بار ديگر سنگها و گلها را بپرستيم ، گرد خبائث و زشتيها برويم . ما مدتها در برابر آنها مقاومت نموديم ؛ تا آنكه تاب و توانائي ما تمام شد . براي حفظ آئين خود ، دست از مال و زندگي شسته ، به خاك حبشه پناه آورديم . آوازه دادگري زمامدار حبشه ، بسانِ آهن ربا ما را به سوي خود كشانيد ، و اكنون نيز به دادگري او اعتماد كامل داريم . ( 1 )
بيان شيرين و سخنان دلنشين « جعفر » ، به اندازه اي مؤثر افتاد كه شاه در حالي كه اشك در چشمان او حلقه زده بود ، از او خواست تا مقداري از كتاب آسماني پيامبر خود را بخواند . جعفر ، آياتي چند از آغاز سوره « مريم » را خواند و بخواندن آيات اين سوره ادامه داد و نظر اسلام را درباره پاكدامني مريم ، و موقعيت عيسي روشن ساخت . هنوز آيات سوره به آخر نرسيده بود ، كه صداي گريه شاه ، و اسقف ها بلند شد ، و قطرات اشك ، محاسن و كتابهايي را كه در

1 . « تاريخ كامل » ، ج 2/54 ـ 55 ؛ « تاريخ طبري » ، ج 2/73

134
برابر آنها باز بود ، تر نمود !
پس از مدتي ، سكوت مجلس را فراگرفت و زمزمه ها خوابيد ؛ شاه به سخن درآمد و گفت : « گفتار پيامبر اينها و آنچه را كه عيسي آورده است از يك منبع نور سرچشمه مي گيرند ( 1 ) برويد ، من هرگز اينها را به شما نخواهم تسليم نمود » .
اين مجلس برخلاف آنچه وزيران و نمايندگان قريش تصور مي كردند ، بر ضرر آنها تمام شد و روزنه اميدي باقي نماند .
عمروعاص كه يك فرد سياسي و حيله گر بود ، شب با دوست خود « عبدالله بن ربيعه » به گفتگو پرداخت ، و به او چنين گفت : ما بايد فردا از راهِ ديگر وارد شويم ، شايد اين طريق به قيمت جان مهاجران تمام گردد . من فردا به زمامدار حبشه مي گويم كه رئيس اين مهاجران عقايد مخصوصي درباره عيسي دارد ، كه هرگز با مباني و اساس نصرانيت سازگار نيست . « عبدالله » ، او را از اين كار بازداشت و گفت در ميان اين افراد ، كساني هستند كه با ما خويشي دارند ، ولي سخن او در اين باره مؤثر نيفتاد . بارديگر ، فرداي آن روز به دربار شاه با همه وزيران بار يافتند . اين بار به عنوان دلسوزي و حمايت از آئين رسمي كشور « حبشه » ، از عقايد مسلمانان درباره حضرت مسيح انتقاد كردند ؛ و گفتند : اين گروه درباره عيسي عقايد مخصوصي دارند ، كه هرگز با اصول و عقائد جهان مسيحيت سازگار نيست و وجود چنين افرادي براي آئين رسمي كشور شما ، خطرناك است و شما مي توانيد از آنان بازجوئي كنيد .
زمامدار باهوش حبشه ، اين بار نيز از درِ تحقيق و بررسي وارد شد . دستور داد تا هيئت مهاجران را احضار كنند . مسلمانان با خود در علت احضار مجدد ، فكر مي كردند . گويا به آنها الهام شده بود كه غرض از احضار ، سئوال از عقيده مسلمانان درباره پيشواي مسيحيان خواهد بود . اين دفعه نيز ، جعفر ، سخنگوي جمعيت معرفي گرديد . او قبلا به دوستان خود قول داده بود ، كه آنچه از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) در اين باره شنيده است خواهد گفت .
« نجاشي » ، رو به نماينده جمعيت مهاجران نمود ، و گفت : درباره

1 . انَّ هذا و ماجاءَ بهِ عيسي ليَخرُجُ مِن مِشكاة واحِدة .

135
« مسيح » ، عقيده شما چيست ؟ وي پاسخ داد : عقيده ما درباره حضرت مسيح ، همانست كه پيامبر ما خبر داده است . وي بنده و پيامبر خدا بود ، روح و كلمه اي از ناحيه او بود ، كه به مريم عطا نمود . ( 1 )
شاه حبشه ، از گفتار جعفر كاملا خوشوقت گرديد ، و گفت به خدا سوگند ، عيسي را پيش از اين مقامي نبود . ولي وزيران و اطرافيان منحرف ، گفتار شاه را نپسنديدند و او عليرغم افكار آنها ، عقايد مسلمانان را تحسين نمود ، و به آنها آزادي كامل داد ، و هداياي قريش را جلو آنها ريخت و گفت خدا موقع دادن اين قدرت ، از من رشوه نگرفته است ، لذا سزاوار نيست من نيز از اين طريق ارتزاق كنم ! ( 2 )

بازگشت از حبشه

در گذشته يادآور شديم كه : گروه نخست از مهاجران حبشه ، روي گزارشهاي دروغ مبني بر اسلام و ايمان آوردن قريش خاك حبشه را ترك گفته ، و رهسپار حجاز گشتند ، ولي لحظه ورود آگاه شدند ، كه گزارش دروغ بوده و شدت عمل و فشار قريش نسبت به مسلمانان هنوز باقي است . بيشتر آنها برگشتند و اقليتِ ناچيزي مخفيانه و يا در پناه شخصيتهاي بزرگ قريش وارد مكه شدند .
« عثمان بن مظعون » ، در پناه وليد بن مغيره وارد مكه گرديد ( 3 ) و از آزار دشمن در امان بود ولي با چشمان خود مي ديد ، كه ساير مسلمانان در آزار و زير شكنجه قريش به سر مي برند . روح عثمان از اين تبعيض سخت ناراحت بود . از « وليد » خواهش كرد كه در يك مجمع عمومي اعلام كند كه از اين لحظه به بعد ، فرزند مظعون ، در پناه او نيست ؛ تا او نيز مانند ساير مسلمانان شريك غم و همرنگ آنها باشد . از اين جهت ، وليد در مسجد اعلام كرد ، كه از اين لحظه به بعد فرزند مظعون در پناه من نيست . او نيز با صداي بلند گفت : تصديق مي كنم .

1 . هُو عبداللهِ و رَسولِهِ و رَوحِهِ و كلِمَتِه القاها الي مريمِ البَتولِ العُذراء .
2 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/338 ؛ « امتاع الاسماع » /21 .
3 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/369 .

136
چيزي نگذشت شاعر و سخنور عرب ، « لبيد » وارد مسجد شد و در انجمن بزرگ قريش شروع به خواندن قصيده معروف خود كرد .
لبيد گفت :

« أَ لا كُلّ شيء ما خَلاَ اللهِ باطِل » . « هر موجودي جز خدا پوچ و بي اساس است » . عثمان گفت : صَدَقتَ : راست گفتي .

لبيد ، مصراع دوم را خواند و گفت :« وَكُلُّ نَعيِم لا مَحالَة زائل » . « تمام نعمتهاي الهي ناپايدار است » . عثمان برآشفت و گفت : اشتباه مي كني نعمتهاي سراي ديگر دائم و پايدار است . اعتراض عثمان ، براي « لبيد » گران آمد و گفت اي قريش ! وضع شما عوض شده است اين كيست ؟ يك نفر از حضار گفت : اين مرد ابله از آئين ما بيرون رفته و از شخصي مثل خود پيروي مي كند . گوش به سخن او نده . سپس برخاست سيلي محكمي بر صورت او نواخت ، و چهره او را سياه كرد . وليد بن مغيره ، گفت : عثمان ! اگر در پناه من باقي مي ماندي هرگز چنين آسيبي به تو نمي رسيد . وي گفت : در پناه خداوند بزرگي هستم ، وليد گفت بار ديگر حاضرم به تو پناه بدهم . گفت : هرگز نخواهم پذيرفت . ( 1 )

هيئت تحقيقي مسيحيان وارد مكه مي شوند

بر اثر تبليغات مهاجرانِ مسلمان ، از جانب مركز روحاني مسيحيان حبشه ، يك هيئت تحقيقي در حدود بيست نفر وارد « مكه » گرديد ، و با پيامبر در مسجد ملاقات كرده و سؤالاتي از حضرتش نمودند . پيامبر به پرسشهاي آنها پاسخ گفته و آنها را به آئين اسلام دعوت فرمود ، و آياتي چند از قرآن را براي آنها تلاوت نمود .
آيات قرآني ، آنچنان روحيه آنها را دگرگون نمود كه بي اختيار ، اشك از ديدگان آنها سرازير شد و همگي نشانه هائي كه در انجيل براي پيامبر موعود خوانده بودند ، در وي محقق ديدند .

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/371 .

137
جلسه گرم و خوش فرجامِ اين هيئت ، براي ابوجهل گران آمد ، و با كمال تندي گفت : شما را مردم حبشه به عنوان يك هيئت تحقيقي به مكه اعزام كرده اند : ديگر قرار نبود دست از آئين نياكان خود برداريد . گمان نمي كنم ، مردمي ابله تر از شما در روي زمين باشد .
آنها در پاسخ فرعون مكه كه بسان ابر تيره مي خواست جلو اشعه حيات بخش خورشيد را بگيرد ، جمله مسالمت آميزِ : « ما به آئين خود ، شما به آئين خود باشيد ولي اگر چيزي را به نفع خود تشخيص داديم از آن نمي گذريم » ، را گفته و نزاع را خاتمه دادند . ( 1 )

هيئت اعزامي قريش

هيئت اعزامي مردم حبشه ، وسيله بيداري قريش گرديد ، و آنان نيز درصدد تحقيق برآمده جمعيتي ، متشكل از : « حارث بن نصر » ، « عقبة بن ابي معيط » و غيره به نمايندگي از طرف قريش ، رهسپار « يثرب » ( مدينه ) شدند تا رسالت و دعوت « محمد » را با دانشمندان « يهود » در ميان بگذارند . دانايان يهود به هيئت اعزامي گفتند كه از « محمد » مطالب ياد شده در زير را سؤال كنيد .
1 ـ حقيقت روح چيست ؟
2 ـ سرگذشت جواناني كه در روزگارهاي پيشين ، از انظار مردم پنهان شده اند ( اصحاب كهف ) .
3 ـ زندگي مردي كه در شرق و غرب جهان گردش نمود ( ذوالقرنين ) .
اگر محمد پاسخ اين سه پرسش را داد ؛ يقين بدانيد كه برگزيده خداست ، و در غير اينصورت دروغگو است و هر چه زودتر بايد او را از ميان برداشت .
نمايندگان با سرور هر چه زيادتر وارد مكه شده و هر سه سؤال را در اختيار قريش گذاردند . آنان مجلسي ترتيب دادند و پيامبر را نيز دعوت نمودند . حضرتش فرمود : من درباره اين سه سؤال در انتظار وحي هستم . ( 2 )

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/382 ـ 392 ، در اين مورد آيه هاي 52 ـ 55 قصص نازل شده است .
2 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/300 ـ 301 .

138
وحي آسماني نازل گرديد . پاسخ پرسش آنها مربوط به روح ، در سوره « اسراء » آيه 85 وارد شده است و دو پرسش ديگر آنها در سوره كهف ، بطور مشروح طيّ آيه هاي 289 و آيه هاي 83 ـ 98 پاسخ داده شده است . مشروح پاسخ حضرت درباره اين سه قسمت ، در كتابهاي تفسير آمده است .
در اين جا از تذكر نكته اي ناگزيريم و آن اينكه : مقصود از « روح » ، در مورد سؤال ، « روح انساني » نيست ؛ بلكه ( مقصود به نشانه اينكه طراحان سؤال قوم يهود بودند و اين گروه با روح الامين روابط حسنه نداشتند ) همان « جبرئيل » امين است .

139

13

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حربه هاي زنگ زده

سران قريش ، براي مبارزه با آئين يكتاپرستي صفوف خود را منظم كرده بودند . در آغاز كار مي خواستند پيامبر را از طريق تطميع و نويد مال و رياست ، از هدف خود منصرف سازند ؛ ولي نتيجه اي نگرفتند . سپس به تهديد و تحقير و آزار كسان و ياران او برخاستند و لحظه اي از آزار او و يارانش آرام نگرفتند ، ولي شهامت و استقامت او و ياران بااخلاص وي سبب شد در اين جبهه پيروز گردند . ولي هنوز برنامه هاي سران قريش براي ريشه كن ساختن درخت توحيد ، پايان نپذيرفته بود ، بلكه اين بار خواستند حربه برنده تري را به كار ببرند .
اين حربه ، همان حربه تبليغ بر ضد محمد ( صلّي الله عليه وآله ) بود . زيرا درست است كه آزار و تعدي به حقوق ، گروهي را كه در مكه زندگي مي نمودند ، از گرايش به اسلام باز مي داشت ؛ اما زائران خانه خدا كه در ماههاي حرام به مكه مي آمدند ، و در محيط امن و آرامي با پيامبر تماس مي گرفتند تحت تأثير تبليغات پيامبر قرار مي گرفتند . و اگر هم به آئين او ايمان نمي آورند ، لااقل در آئين خود ( بت پرستي ) متزلزل مي شدند و پس از بازگشت به زادگاههاي خود حامل پيام اسلام بودند و از ظهور پيامبر گزارش مي دادند . و از اين طريق نام پيامبر اسلام و آئين جديد را به تمام نقاط عربستان مي رسانيدند . و اين خود ضربت شكننده اي بر بت پرستي محسوب مي شد و عامل مؤثري براي گسترش آئين توحيد به شمار مي رفت .

140
سران قريش ، برنامه تخريبي ديگري را آغاز كردند و خواستند از اين طريق از انتشار آئين وي جلوگيري به عمل آورند و تماس جامعه عرب را با او قطع كنند .

1 ـ تهمتهاي ناروا

دشمن پيوسته براي گمراه كردن مردم مي كوشد تا حريف را به نوعي متهم سازد تا بتواند با نشر اكاذيب و پخش مطالب دروغ و بي اساس خود ، آبروي طرف را بريزد و يا لااقل تا آنجا كه مي تواند از آبرو و حيثيت او بكاهد . دشمن دانا مي كوشد نسبتهائي به رقيب خود بدهد كه لااقل يك طبقه مخصوص آن را باور كرده و يا در صدق و كذب آن ترديد كنند و نسبتهائي كه هرگز به طرف نمي چسبد و سنخيتي با روحيات و افعال مشهور و روشن او ارتباط ندارد به او نمي دهد ؛ زيرا در اين صورت نتيجه معكوس مي گيرد .
صفحات تاريخ اسلام را ورق مي زنيم ، مي بينيم كه قريش با آن عداوت و كينه توزي فوق العاده اي كه داشتند و مي خواستند به هر قيمتي شده ، نظام نوبنياد اسلام را فرو ريزند ، و از شخصيت مقام آورنده آن بكاهند . با اين حال ، نتوانستند كاملا از اين حربه استفاده كنند . با خود فكر كردند چه بگويند ؟ آيا او را به خيانت مالي متهم سازند در حالي كه هم اكنون ثروتِ گروهي از خود آنها در خانه او است ، و زندگي شرافتمندانه چهل ساله او در نظر همه او را امين جلوه داده است .
آيا او رابه شهوتراني متهم سازند ؟ چگونه اين سخن را به زبان آرند ، با اينكه او دوران جواني خود را ، با يك زن نسبتاً مسن آغاز كرد و تا آن روز كه جلسه مشورتي قريش براي تبليغ برضد او تشكيل گرديد ، نيز با همان همسر بسر مي برد . بالاخره فكركردند كه چه بگويند كه به محمد بچسبد ؛ كه لااقل مردم يك درصد احتمالِ صدق آن را بدهند ؟ ! آخرالامر ، سران « دارالندوة » در كيفيت بهره برداري از اين حربه متحير مانده ، مصمم شدند كه اين مطلب را در پيشگاه يكي از صناديد قريش مطرح كنند و نظر او را در اين باره مورد اجرا قرار دهند .

141
مجلس منعقد گرديد ، وليد رو به قريش كرد و گفت : روزهاي « حج » نزديك است ؛ و سيل جمعيت در اين روزها به منظور اداي فرائض و مراسم « حج » در اين شهر گرد مي آيند ، و « محمد » از آزاديِ موسم حج استفاده نموده و دست به تبليغ آئين خود مي زند ؛ چه بهتر سران قريش نظر نهائي خود را درباره او و آئين جديدش ابراز نموده و همگي درباره او يك نظر بدهند زيرا اختلاف خود آنها ، باعث مي شود كه گفتار آنان بي اثر گردد .
حكيم عرب در فكر فرو رفت و گفت چه بگوئيم ؟ يكي گفت : او را « كاهن » بگوئيم . وي نظر گوينده را نپسنديد و گفت : آنچه « محمد » مي گويد ، مانند سخنان كاهنان ( 1 ) نيست . ديگري پيشنهاد كرد كه او را ديوانه بخوانند ، اين نظر نيز از وليد ردّ شد و گفت : هرگز نشانه ديوانگي در او ديده نمي شود . پس از سخنان زياد ، به اتفاق آراء تصويب كردند كه او را « ساحر » ( جادوگر ) بخوانند . زيرا وي سحرِبيان دارد و گواه اين است كه به وسيله قرآنِ خود ، ميان مكّيان كه در اتفاق و اتحاد ضرب المثل بودند سنگ تفرقه افكنده و اتفاق آنها را بهم زده است . ( 2 )
مفسران ، در تفسير سوره « مدثّر » ، اين مطلب را طور ديگري نيز نقل نموده اند و گفته اند : هنگامي كه وليد ، آياتي چند از سوره « فصلت » از پيامبر شنيد ؛ سخت تحت تأثير قرار گرفت و مو بر بدنش راست شد . راه خانه را در پيش گرفت و ديگر از خانه بيرون نيامد . قريش او را به باد مسخره گرفتند و گفتند : « وليد » ، به آئين « محمد » گرويده است . آنان ، به طور دستجمعي به سوي خانه او روانه شدند و از او ، حقيقتِ قرآن محمد را خواستار شدند . هر كدام از حضّار يكي از مطالب ياد شده را پيشنهاد مي كرد و او ردّ مي نمود . سرانجام رأي داد كه او را بر اثر تفرقه اي كه ميان آنها افكنده ، « ساحر » بخوانيد و بگوييد : وي جادويِ بيان دارد !

1 . « كاهن » به كسي مي گفتند كه مدعي بود كه « جنّي » در اختيار دارد و از زبان او سخن مي گويد . سخنان اين گروه ، غالبا « مُسجّع » بود و از الفاظ « غريب » بيشتر بهره مي گرفتند .
2 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/270 .

142
مفسران معتقدند كه آيات ياد شده در زير ، در حق او نازل گرديده است :
( ذَرْنِي وَمَنْ خَلَقْتُ وَحِيداً * وَجَعَلْتُ لَهُ مَالا مَمْدُوداً )

. . .

تا آيه 50 از سوره « مدثر » : « مرا با آنكه تنها آفريده ام و فرزندان و مالي دامنه دار به او داده ام وابگذار ، او درباره قرآن بينديشيد و حساب كرد ، مرده باد ، چگونه حساب كرد باز كشته باد چگونه حساب كرد نظر كرد و عبوس شد و چهره درهم كشيد و گفت اين جادوئي است كه نقل مي كند » . ( 1 )

پافشاري در نسبت جنون

از مسلمات تاريخ است كه پيامبر اسلام ، از آغاز جواني و در ميان مردم به درست كاري و راستگوئي و . . . معروف بوده است . حتي دشمنانِ آن حضرت ، در برابر اخلاق فاضله او بي اختيار سر تسليم و انقياد فرود مي آورند . يكي از صفات برجسته او اين بود كه تمام مردم ، او را راستگو صادق و امين مي خواندند . حتي مشركان تا ده سال پس از دعوت علني ، اموالِ ذي قيمت خود را پيش او به عنوان وديعت گذاشته بودند . چون دعوت آن حضرت بر معاندان سخت و گران آمد ، همت و مساعي خود را بر اين گماشتند كه مردم را به وسيله پاره اي از نسبتها كه با آن مي توان كاملا اذهان را آلوده كرد از او برگردانند . چون مي دانستند كه نسبتهاي ديگر در افكارِ مشركان بي نظر و ساده تأثيري نخواهد بخشيد . از اينرو ، ناگزير شدند كه در تكذيب دعوت آن حضرت بگويند كه منشاء دعاوي او ، خيالات و افكار جنون آميزي است كه منافات با صفات زهد و رستگاري او نداشته باشد و در اشاعه اين نسبت رياكارانه رنگها ساخته و نيرنگها پرداختند .
از فرط رياكاري ، موقع تهمت زدن قيافه پاكدامني به خود گرفته ؛ مطلب را به صورت شك و ترديد اظهار مي كردند و مي گفتند كه : ( أَافْتَرَي عَلَي اللهِ كَذِباً أَمْ بِهِ جِنَّةٌ ) ؛ ( 2 ) « به خدا افترا ، بسته و يا جنون دامنگير او شده است » . اين همان شيوه

1 . « مجمع البيان » ، ج 10/387 .
2 . سوره سبا/8 .

143
شيطاني است كه دشمنان حقيقت ، پيوسته در موقع تكذيب شخصيت هاي بزرگ و مصلح اجتماع به كار مي برند ؛ و قرآن نيز خبر مي دهد كه اين شيوه نكوهيده مخصوص افراد عصر رسالت نيست . بلكه معاندان عصرهاي گذشته نيز ، در تكذيب پيامبران الهي همين حربه را به كار مي بردند . چنانكه مي فرمايد : « همچنين بر امتهاي پيشين ، هيچ پيامبري برانگيخته نشد مگر اينكه گفتند جادوگر يا ديوانه است ، آيا يكديگر را به گفتن اين سخن سفارش كرده بودند ( نه ) بلكه آنها گروهي سركشند » . ( 1 )
اناجيل كنوني نيز تذكر مي دهند وقتي كه حضرت مسيح ، يهود را پند داد ، گفتند : در او شيطان است و هذيان مي گويد چرا به حرفهاي او گوش مي دهيد ؟ ( انجيل يوحنا ـ باب 10 فقره 20 و باب ـ 7 ، فقره 48 و 52 ) ( 2 )
به طور مسلم ، هر گاه « قريش » مي توانستند غير از اين تهمتها ، تهمت ديگري بزنند ؛ هرگز خودداري نمي كردند . ولي زندگانيِ پرافتخار چهل و چند ساله پيامبر ، آنان را از بستن پيرايه هاي ديگر بازمي داشت . آنان حاضر بودند حتي از كوچكترين جريان برضد او استفاده كنند . مثلا گاهي پيامبر در نزديكي « مروه » ، كنار يك غلام مسيحي به نام « جبر » مي نشست . دشمنان عصر رسالت از اين پيش آمد ، فوراً بهره برداري نموده و گفتند كه اين غلام مسيحي است كه قرآن را به محمد مي آموزد : قرآن به گفتار بي اساس آنها چنين پاسخ مي دهد :
« ما مي دانيم كه آنها مي گويند كه بشري قرآن را به او مي آموزد ، ولي زبان كسي كه به او اشاره مي كنند ، عجمي است و اين ( قرآن ) زبان عربي روشن است » . ( 3 )

1 . وَكذالِك ما اَتي الدَّينَ مِن قبلِهِم مِن رسول الا قالُوا ساحِر او مَجنون ، اتَواصَوا بِهِ هُم قَوم طاغونَ ـ سوره ذاريات / 52 ـ 53 .
2 . خلاصه بيانات استاد تفسير و كلام ، مرحوم آية الله بلاغي ، در پاسخ پرسش دانشمند گرانمايه واعظ چرندابي .
3 . و لَقَد نَعلَمُ انَّهُم يَقولُونَ اِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَر لِسانُ الذيِ يُلحِدونَ اليهِ اَعجَمِيّ و هذا لِسان عَرَبيّ مُبين ـ سوره نحل / 103 .

144

انديشه مقابله با قرآن

حربه زنگ زده تهمت ، بر پيامبر چندان كارگر نشد ؛ زيرا مردم با كمال فراست و درايت احساس مي كردند كه قرآن جاذبه روحي عميقي دارد ، و هرگز سخني به آن شيريني نشنيده بودند . از اين جهت ، چون از اتهام پيامبر سودي نبردند ، به فكر نقشه كودكانه اي افتادند ، تصور كردند كه با اجراء آن مي توانند توجه و اقبال مردم را از او سلب نمايند .
« نضر بن حارث » ، از افراد هوشمند و زيرك و كاردان « قريش » بود ؛ كه پاسي از عمر خود را در « حيره » و « عراق » بود . از وضع شاهان ايران و دلاوران آن سامان ، مانند « رستم » و « اسفنديار » و عقايد ايرانيان درباره خير و شر ، اطلاعاتي داشت . قريش او را براي مبارزه با پيامبر برگزيدند . آنان چنين تصويب كردند كه نضر بن حارث ، با معركه گيري در كوچه و بازار و نقل داستانهاي ايرانيان و سرگذشت شاهان آنان ، قلوب مردم را از استماع سخنان پيامبر به خود جلب كند . او براي اينكه از مقام آن حضرت بكاهد ، و سخنان قرآن را بي ارزش جلوه دهد ؛ مرتب مي گفت : « مردم سخنان من با گفته هاي « محمد » چه فرقي دارد ؟ او داستان گروهي را براي شما مي خواند ، كه گرفتار قهر و خشم الهي شدند ؛ من هم سرگذشت عده اي را تشريح مي كنم كه غرق نعمت بودند و ساليان درازي است كه در روي زمين حكومت مي كنند » .
اين نقشه به قدري احمقانه بود ، كه چند روز ، بيشتر ادامه پيدا نكرد و خود « قريش » ، از شنيدن سخنان او خسته شده از دور او پراكنده شدند .
آياتي در اين باره نازل گرديده است كه فقط به ترجمه يكي از آنها مي پردازيم :
« گفتند اينها داستانهاي گذشتگان است كه وي آنها را نوشته است و صبح و شام به او القاء مي كنند ؛ بگو آنكه در آسمانها و زمين داناي راز است ، اين را نازل كرده كه وي آمرزنده و رحيم است » . ( 1 )

1 . و قالوا اَساطيرُ الاوَلينَ اكتَتَبَها فَهِيَ تُملي عَلَيهِ بُكرَةً و اَصيلا ، قُل اَنزَلَهُ الذي يَعلَمُ السِّرَ في السمواتِ والارضِ اِنّهُ كانَ غَفوراً رَحيماً ( سوره فرقان 5 و 6 ) « سيره ابن هشام » ، ج 1/300 .

145

3 ـ شنيدن قرآن را تحريم كردند !

برنامه وسيع و دامنه داري كه بت پرستانِ مكه ، براي مبارزه و جلوگيري از نفوذ آئين يكتاپرستي مطرح كرده بودند ، يكي پس از ديگري به مورد اجرا گذارده مي شد . ولي در اين مبارزه چندان موفق نبودند و نقشه هاي آنها يكي پس از ديگري ، نقش برآب مي گشت .
سران « قريش » ، تصميم گرفتند كه مردم را از استماع قرآن بازدارند . براي اينكه نقشه آنها كاملا جامه عمل به خود بپوشد ؛ جاسوساني در تمام نقاط « مكه » گماردند تا زائران خانه خدا و بازرگانان را كه به منظور داد و ستد وارد مكه مي شدند ، از تماس با محمد بازدارند و به هر طريقي ممكن باشد از شنيدن قرآن جلوگيري كنند . سخنگوي جمعيت ، اعلاميه اي كه قرآن مضمون آن را نقل مي كند ، در ميان مكيان منتشر نمود :
« گروه كافران گفتند كه به اين قرآن گوش ندهيد و هنگام قرائت آن جنجال كنيد شايد پيروز شويد » . ( 1 )
برنده ترين حرفه پيامبر كه رعب و ترس عجيبي در دل دشمنان افكنده بود ، همان « قرآن » بود . سران قريش مي ديدند چه بسا افرادي كه از سرسخت ترين دشمنان پيامبر بودند ، و به منظور استهزاء و آزار به ملاقات او مي رفتند ؛ همين كه آياتي چند به گوش آنها مي رسيد عنان اختيار را از كف داده ، و از همان لحظه طرفدار جدي او مي شدند . براي پيش گيري از اين نوع حادثه ها ، تصميم گرفتند ، كه اتباع و هواداران خود را از استماع آيات الهي منع كرده ، و سخن گفتن با محمد را تحريم كنند .

قانونگزاران قانون شكن !

همان گروهي كه با كمال سرسختي مردم را از شنيدن قرآن « محمد » بازمي داشتند ، و هر كس را كه از مضمون آن اعلاميه ، تخلف مي كرد مجرم

1 . وقال الذينَ كَفَروا لا تَسمَعوا لِهذا القُرآنِ واَلغِوا فيه لَعَلَّكُم تَغلِبونَ ـ سوره فصلت / 26 .

146
مي شمردند ؛ پس از چند روز در شمار قانون شكنان قرار گرفته ، و قانوني را كه خودشان تصويب كرده بودند ، عملا در پنهاني مي شكستند !
ابوسفيان ، ابوجهل و اخنس بن شريق ، يك شب بدون اطلاع يكديگر از خانه هاي خود بيرون آمده ، و راهِ خانه پيامبر را در پيش گرفتند ، و هر كدام در گوشه اي پنهان شدند . هدف آنها اين بود كه قرآن « محمد » را كه شبها در نماز خود با آهنگ دلنشين مي خواند بشنوند . هر سه نفر بدون اطلاع از وضع يكديگر تا صبح در آنجا ماندند ، و قرآن را استماع كردند و سپيده دم مجبور شدند ، كه به سوي خانه هاي خود بازگردند . هر سه نفر در نيمه راه به هم رسيدند و يكديگر را سرزنش كردند ، و گفتند كه هرگاه افراد ساده لوح از وضعِ كارِ ما آگاه گردند ، درباره ما چه مي گويند ؟
شب دوم نيز جريان به همين وضع تكرار گرديد . گوئي يك جاذبه و كشش دروني آنان را به سوي خانه « پيامبر اسلام » مي كشانيد . موقع مراجعت ، باز هر سه نفر به هم رسيدند و سرزنشها را ازسر گرفتند ، و تصميم گرفتند كه اين عمل را تكرار نكنند . ولي جذبه قرآنِ « پيامبر » ، براي بار سوم باعث شد كه هر سه نفر مجدداً بدون اطلاع ديگري ، در اطراف خانه پيامبر جاي گرفتند ؛ و تا صبح قرآن او را استماع نمودند . هر لحظه ، بيم آنها زيادتر گشت و با خود مي گفتند كه : هر گاه وعد و وعيد « محمد » راست باشد ، در زندگي خود خطاكارند .
وقتي هوا روشن گرديد ، از ترس ساده لوحان خانه پيامبر را ترك گفتند و اين دفعه مانند دو دفعه پيش ، در بازگشت همديگر را ملاقات نمودند و اقرار كردند كه در برابر جذّابيّتِ دعوت و آئين قرآن تاب مقاومت ندارند . ولي براي پيش گيري از حوادث ناگوار ، باهم پيمان بستند كه براي هميشه اين كار را ترك كنند . ( 1 )

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/337 .

147

14

ــــــــــــــــــــــــــــ

محاصره اقتصادي

وسيله آسان براي كوبيدن اقليتهاي جامعه ، همان مبارزه منفي است كه شالوده آن را ، اصل اتفاق و اتحاد اكثريت تشكيل مي دهد .
مبارزه مثبت ، به وسائل گوناگوني نياز دارد ؛ زيرا بايد گروهي رزمنده دست به سلاح روز بزنند ، و با دادن تلفات جاني و مالي ، و هموار ساختن صدها پستي و بلندي به سوي مقصد پيش روند . ناگفته پيداست كه نوع مبارزه با صدها رنج و بلا ، همراه است و زمامداران خردمند ، پس از اتخاذ تدابير لازم و آمادگي كامل ، دست به چنين مبارزه اي مي زنند ؛ و تا كارد به استخوان نرسد ، و چاره منحصر به جنگ نگردد چنين برنامه اي را اجراء نمي كنند .
ولي مبارزه منفي ، در گرو اين گونه مطالب نيست . فقط يك عامل نياز دارد و آن اتفاق و اتحاد اكثريت است .
يعني گروهي كه هدف و ايده دارند ، از صميم دل ، با يكديگر ، هم پيمان و هم سوگند متحد مي شوند ، كه همه گونه روابط خود را با اقليت مخالف قطع كنند . خريد و فروش با آنها تحريم نمايند ، ارتباط زناشوئي موقوف شود ، و در كارهاي اجتماعي ، آنها را دخالت ندهند و نيز در امور شخصي با آنان همكاري ننمايند . در چنين هنگام ، زمين با آن پهناوري براي اقليت ، بسان يك زندان كوچك و تنگي مي گردد ك هر آني فشار آن ، آنها را به نابودي تهديد مي نمايد .
اقليت مخالف در چنين گيرودار ، گاهي تسليم مي شوند و از نيمه راه برگشته

148
و فرمانبردار اراده اكثريت مي گردند .
ولي دسته اي كه شالوده مخالف آنان را ، ايمان به هدف تشكيل مي دهد ، هرگز با اين بادها نمي لرزند ؛ فشار محاصره ريشه ايمان آنها را محكمتر مي سازد و ضربات دشمن را با سپر صبر و شكيبائي پاسخ مي دهند .
صفحات تاريخ بشريت ، گواهي مي دهد كه نيرومندترين عامل براي استقامت و پايداري اقليتها در برابر اراده اكثريت ؛ همان نيروي ايمان و اعتقاد است كه گاهي با ريختن آخرين قطره خون ، نقش پايداري را ايفاء مي كنند . ما براي اين گفتار ، صدها گواه و شاهد در اختيار داريم .

اعلاميه « قريش »

سران قريش ، از نفوذ پيشرفت حيرت انگيز آئين يكتاپرستي ، سخت ناراحت بودند و در فكر چاره و راه حلي بودند . اسلام آوردنِ امثال « حمزه » ، و تمايل جوانان روشن دل « قريش » ، و آزادي عملي كه در كشور « حبشه » نصيب مسلمانان شده بود ؛ بر حيرت و سرگرداني حكومت وقت افزوده بود ، و از اين كه از نقشه هاي خود بهره اي نمي برند ، سخت متأثر بودند . از اين جهت ، به فكر نقشه ديگري افتاده و خواستند ، بوسيله « محاصره اقتصادي » ، كه نتيجه آن بريدن رگهاي حياتي مسلمانان بود ، از نفوذ و پخش اسلام بكاهند ؛ و پايه گذار و هواداران آئين خداپرستي را در ميان اين حصار ، خفه سازند .
بنابراين ، سران قريش عهدنامه اي ، به خط « منصور بن عكرمه » و امضاي هيئت عالي قريش نوشتند ، و در داخل كعبه آويزان كردند و سوگند ياد نمودند كه ملت قريش ، تا دم مرگ طبق مواد زير رفتار كنند :
1 ـ همه گونه خريد و فروش با هواداران « محمد » تحريم مي شود .
2 ـ ارتباط و معاشرت با آنان اكيداً ممنوع مي گردد .
3 ـ كسي حق ندارد با مسلمانان ارتباط زناشوئي برقرار كند .
4 ـ در تمام پيش آمدها بايد از مخالفان « محمد » طرفداري كرد .
متن پيمان با مواد ياد شده ، به امضاء تمام متنفذان « قريش » جز « مُطعِم بن

149
عدي » رسيد و با شدت هر چه تمامتر به مورد اجرا گذارده شد . يگانه حامي پيامبر ، « ابوطالب » ، از عموم خويشاوندان ( فرزندان هاشم و مطلب ) دعوتي به عمل آورد ، و ياري پيامبر را بر دوش آنها گذارد ؛ و دستور داد كه عموم « فاميل » ، از محيط « مكه » به دره اي كه در ميان كوههاي مكه قرار داشت ، و به « شعب ابي طالب » معروف بود و داراي خانه هاي محقر ، و سايبانهاي مختصري بود ، منتقل شوند و در آنجا سكني گزينند و از محيط زندگي مشركان دور باشند . همچنين ، براي جلوگيري از حمله هاي ناگهاني « قريش » ، در نقاط مرتفع افرادي را براي ديده باني گماشت تا آنها را از هرگونه پيش آمد ، باخبر سازند . ( 1 )
اين محاصره سه سال تمام طول كشيد ، فشار و سختگيري به حد عجيبي رسيد . ناله جگرخراش فرزندان « بني هاشم » به گوش سنگدلان « مكه » مي رسيد ؛ ولي در دل آنها چندان تأثير نمي كرد . جوانان و مردان ، با خوردن يك دانه خرما در شبانه روز زندگي مي كردند . گاهي يك دانه خرما را دو نيم مي كردند . در تمام اين سه سال ، فقط در ماههاي حرام ( كه امنيت كامل در سرتاسر شبه جزيره حكم فرما بود ) بني هاشم از شعب بيرون آمده و به داد و ستد مختصري اشتغال ميورزيدند سپس به داخل دره رهسپار مي شدند . پيامبر گرامي نيز ، فقط در همين ماهها توفيق نشر و پخش آئين خود را داشت . ايادي و عمال سران قريش ، در همين ماهها وسيله آزار و فشار اقتصادي آنها را به گونه اي فراهم مي آوردند . زيرا غالباً بر سر بساطها و فروشگاهها حاضر مي شدند ، و هر موقع مسلمانها مي خواستند كه چيزي را بخرند ، فوراً به قيمت گرانتري آن را مي خريدند و از اين راه قدرت خريد را از مسلمانان سلب مي نمودند .
در اين ميان ، « ابولهب » پافشاري بيشتري مي كرد . او در ميان بازار فرياد مي كشيد و مي گفت : مردم ! قيمت اجناس را بالا ببريد ، تا از پيروان محمد قوه خريد را سلب كنيد و براي تثبيت قيمت ، اجناس را گرانتر خريداري مي كرد . از

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/350 ، « تاريخ طبري » ، ج 2/78 ، اين پيمان در شب اول سال هفتم « بعثت » بسته شد . وقتي « ابوطالب » از پيمان محاصره اقتصادي قريش آگاه شد ، قصيده اي سرود كه نخستين بيت آن اين است :
الم تعلموا انا وَجدنا مُحمداً نبيّاً كموسي حُظَّ في اول الكُتبِ

150
اين جهت هميشه عقربه ارزش در يك افق بالاتري گردش مي كرد .

وضع رقت بار بني هاشم در شعب

فشار گرسنگي به حدي رسيده بود كه « سعد وقاص » مي گويد : شبي از ميان دره بيرون آمدم ، در حالي كه نزديك بود تمام قوا را از دست بدهم . ناگهان پوست خشكيده شتري را ديدم ، آن را برداشتم و شستم و سوزاندم ، و كوبيدم ، و بعد با آب مختصري خميري كرده و از اين طريق سه روز بسر بردم !
جاسوسان « قريش » ، در تمام راه مراقب بودند كه مبادا كسي خوارباري به « شعب ابي طالب » ببرد ؛ ولي با اين كنترل كامل ، گاه بيگاهي ، « حكيم بن حزام » ، برادرزاده « خديجه » و « ابوالعاص بن ربيع » و « هشام بن عمر » ، نيمه شبها مقداري گندم و خرما بر شتري حمل كرده و تا نزديكي « شعب » مي آوردند . سپس افسار آن را دور گردنش مي پيچيدند و رها مي كردند ، و گاهي همين مساعدت موجب گرفتاري آنها مي گرديد . روزي « ابوجهل » ديد ، حكيم مقداري خواربار بر شتري حمل كرده و راه درّه را پيش گرفته است . وي سخت بر او برآشفت ، و گفت بايد تو را پيش قريش ببرم و رسوا كنم . كشمكش آنها به طول انجاميد . « ابوالبختري » كه از دشمنان اسلام بود ، عمل « ابوجهل » را تقبيح كرد ، و گفت وي غذا را براي عمه خود « خديجه » مي برد ؛ تو حقِّ ممانعت نداري ، حتي اكتفاء به اين جمله نكرد ، و ابوجهل را لگدمال نمود .
شدتِ عمل « قريش » ، در اجراء عهدنامه ، ذره اي از صبر و بردباري مسلمانان نكاست . سرانجام ، ناله جانگداز فرزندان و كودكان و وضع رقّت بار عموم مسلمانان گروهي را تحت تأثير قرار داد ، و از امضاء عهدنامه سخت پشيمان شدند ، و به فكر حل قضيه افتادند .
روزي « هشام بن عمر » ، پيش « زهير بن ابي اُميّه » كه نوه دختري عبدالمطلب بود ، رفت و چنين گفت : آيا سزاوار است كه تو غذا بخوري ، و بهترين لباسها را بپوشي ؛ اما خويشاوندان تو برهنه و گرسنه بسر ببرند ؟ به خدا سوگند ، هرگاه تو درباره خويشاوندان « ابوجهل » چنين تصميمي مي گرفتي ، و او

151
را براي اجراء آن دعوت مي نمودي ، هرگز تسليم تو نمي گشت . « زهير » گفت : من يكه و تنها نمي توانم ، تصميم قريش را بشكنم ؛ ولي هر گاه كسي با من همراه باشد ، من عهدنامه را پاره مي كنم . « هشام » گفت : من با تو همراهم . وي گفت : شخص سومي را با ما همراه ساز . وي برخاست و به سراغ« مُطعِم بن عدي » رفت و گفت هرگز تصور نمي كنم تو راضي شوي دو گروه ( بني هاشم ـ بني المطلب ) از فرزندان « عبدمناف » كه تو نيز افتخار انتساب به آن خانواده را داري ؛ جام مرگ بنوشند ! گفت : چه كنم از يك فرد كاري ساخته نيست . وي پاسخ داد : دو نفر ديگر هم با تو همراه است و آن دو نفر عبارتند از : من و زهير . « مُطعم » پاسخ داد كه : بايد كسان ديگري نيز با ما همكاري كنند . از اين نظر ، هشام جريان را به ترتيبي كه با « مطعم » درميان گذارده بود ، با « ابي البختري » و « زمعه » در ميان نهاد و آنها را براي همكاري دعوت نمود و قرار گذاردند كه همگي بامدادان در مسجد حاضر گردند .
جلسه قريش ، با شركت زهير و گروهي از همرازان او منعقد گرديد . وي مُهر خاموشي را شكست و گفت : امروز ، قريش بايد اين لكّه ننگين را از دامن خود پاك گرداند . بايد امروز اين نامه ظالمانه پاره گردد ؛ زيرا وضع جگرخراشِ فرزندان هاشم همه را ناراحت كرده است .
« ابوجهل » در آن ميان گفت : اين مطلب هرگز عملي نيست و پيمان « قريش » محترم است . از آن طرف زمعه به ياري زهير برخاست و گفت : بايد پاره شود و ما از آغاز راضي نبوديم . از گوشه ديگر ، عده اي نيز كه خود خواهانِ شكسته شدن اين پيمان بودند ، سخنان زهير را تأييد كردند . ابوجهل احساس كرد كه مطلب جدّي است و قبلا توطئه اي شده است ، و اين گروه در غياب او تصميم قاطع گرفته اند . از اينرو ، كوتاه آمد ، و ساكت نشست . مطعم فوراً از فرصت استفاده نموده و به حلِّ « صحيفه » ( نامه اي كه پيمان در آن نوشته بود ) رفت تا آن را پاره كند ، ديد موريانه ورقه را خورده ، وفقط از آن كلمه« بِاسمِك اللّهُمِّ » كه قريش نامه هاي خود را با آن آغاز مي نمودند ، باقي مانده است . ( 1 )

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/374 ؛ « تاريخ طبري » ، ج 2/79 .

152
ابوطالب ، آن روز جريان را از نزديك مي ديد و منتظر ختم جريان بود . وي ، پس از آنكه كار يكسره گرديد ، جريان را حضور برادرزاده خود معروض داشت و با تصميم و مشورت ابوطالب ، گروه پناهنده به شعب ، بار ديگر به منازل خود بازگشتند .
برخي مي نويسند : پيامبر و ابوطالب و خديجه ، در اين مدت محاصره تمام دارائي خود را از دست داده بودند . ناگهان پيك وحي نازل گرديد و گزارش داد : موريانه تمام آن پيمان را كه قريش نوشته و مهر كرده بودند ، خورده است ؛ جز جمله نخست آن : « بسمك اللهم » كه برجاي خود باقي است . رسول گرامي « ابوطالب » را از اين امر آگاه ساخت و هر دو نفر با گروهي از « شعب » بيرون مي آمدند و در كنار كعبه نشستند . در اين موقع دور « ابوطالب » را گرفتند و به او گفتند : آيا وقت آن نرسيده است كه خويشاوندي خود را با ما يادآوري و از حمايت برادرزاده ات دست برداري ؟ !
ابوطالب رو به آنان كرد و گفت : عهدنامه را بياوريد . آنها عهدنامه را آوردند ، در حالي كه مهرها بر آن باقي بود . ابوطالب گفت : آيا اين همان عهدنامه هست كه همگي نوشته ايد ؟ گفتند : آري . گفت : آيا كسي به آن دست زده است ؟ گفتند : نه . گفت : برادرزاده من از طرف پروردگار خويش خبري دريافت كرده است ؛ اگر سخن او راست باشد از كار خود دست برمي داريد ؟ گفتند : آري . گفت : اگر سخن او دروغ باشد من نيز او را تحويل شما مي دهم تا او را بكشيد . قريش به تصديق ابوطالب برخاسته و گفتند : از در انصاف وارد شده اي . گفت : برادرزاده من مي گويد : موريانه ، عهدنامه را خورده است . آنگاه مُهرِ عهدنامه را شكستند ، ديدند موريانه همه را جز نام خدا خورده است . اين كار نه تنها مايه هدايت آنان نگشت . بلكه سبب شد كه بر عناد خود بيفزايند و سرانجام بني هاشم به شعب بازگردند . ( 1 ) تا مدتي كه محاصره باقي بود و به وسيله « هشام » نقض نشده بود ، در آنجا بمانند .

1 . « تاريخ يعقوبي » ، ج 2/19 ـ « تاريخ كامل » ، ج 2/61 ـ « طبقات ابن سعد » ، ج 1/208 ، 210 .

153
پس از نقض ، پيمان ، ابوطالب اشعاري در تمجيد اين عمل ( پيمان بي مهري ) سرود كه همه را ابن هشام در سيره خود آورده است . ( 1 )
اينها نمونه هايي از واكنش هاي ظالمانه قريش ، در برابر دعوت رسول گرامي بود . البته هرگز نمي توان به صورت قطعي ادّعا كرد كه اين واكنش ها به همين ترتيب صورت گرفته است كه ما در اين جا نگاشته ايم . ولي از مراجعه به تاريخ مي توان چنين ترتيبي را به دست آورد ، بالاخص كه يادآور شديم مسأله پايان يافتن محاصره اقتصادي در نيمه رجب سال دهم بعثت اتفاق افتاد .
البته آزار و اذيت قريش و عكس العمل هاي آنان ، منحصر به آنچه كه در اينجا يادآور شديم نيست . بلكه آنان در برابر اين نهضت عظيم آسماني ، ترفندهاي ديگري داشتند كه از جمله براي خرد كردن شخصيت پيامبر او را « ابتر » مي خواندند و عاص بن وائل سهمي هر موقع نام پيامبر به ميان مي آمد فوراً مي گفت : از او دست برداريد ، او مردي است عقيم و اگر بميرد ، دعوت او خاموش خواهد شد . در اين موقع سوره « الكوثر » نازل شد و گزارش داد كه خدا ، رسول گرامي را از نسل كثيري برخوردار خواهد كرد . ( 2 )

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/374 الي 380 .
2 . فخر رازي در تفسير خود مي نويسد : اين خبر غيبي آن چنان راست و پابرجا بوده و مي باشد كه هم اكنون فرزندان زهرا در همه جهان منتشرند ، با اينكه گروهي از آنان در حادثه هاي مختلف كشته و قرباني شده اند ؛ مع الوصف فرزندان پيامبر از دخت گرامي اش زهرا « س » همه نقاط جهان را فراگرفته است ـ « مفاتيح الغيب » ، 30 ، تفسير سوره كوثر .

155

15

ــــــــــــــــــــــــــــ

مرگ ابوطالب

محاصره اقتصادي قريش ، با نقشه گروهي از نيك انديشان آنان ، درهم شكست . پيامبر و هواداران وي پس از سه سال تبعيد و رنج ، از « شعب ابي طالب » بيرون آمده و راه خانه هاي خود را در پيش گرفتند . خريد و فروش با مسلمانان آزاد گرديد ، و مي رفت كه وضع مسلمانان سر و ساماني پيدا كند . ناگهان پيامبر گرامي با پيش آمد بسيار تلخي روبرو گرديد . اين مصيبت جانگداز اثر ناگواري در روحيه مسلمانانِ بي پناه گذارد . اندازه تأثير اين حادثه در آن لحظه حساس با هيچ مقياسي قابل سنجش نبود . زيرا رشد و نموّ يك ايده و فكر در سايه دو عامل است : آزادي بيان و قدرت دفاعي كه از حملات ناجوانمردانه دشمن جلوگيري كند . اتفاقاً در لحظه اي كه مسلمانان از آزادي بيان برخوردار شدند ، عامل دوم را از دست دادند ؛ يعني يگانه حامي و مدافع اسلام ، از ميان آنان رخت بربست و رخ در نقاب خاك كشيد .
در آن روز ، پيامبر گرامي حامي و مدافعي را از دست داد ، كه از سن هشت سالگي تا آن روز كه پنجاه سال از عمر رسولخدا مي گذشت حفاظت و حراست او را بر عهده داشت ؛ و پروانهوار گرد شمع وجود او مي گشت ، و تا روزي كه « محمد » ، صاحب درآمدي شد ، هزينه زندگي او را مي پرداخت و او را بر خود و فرزندانش مقدم مي داشت .

156
شخصيتي را از دست داد ، كه عبدالمطلب ( جدّپيامبر ) « محمد » را در آخرين لحظات عمر خود به او سپرد و او را با شعر زير مخاطب ساخت :

اوصيك يا عبد مناف بعدي * * * بموعد بعد أبيه فرد

اي عبدمناف ( نام ابوطالب عبدمناف بوده و لذا پدرش او را با اين اسم خطاب مي نمايد ) ( 1 ) نگاهداري و حفاظت شخصي را كه مانند پدرش يكتاپرست است ، بر دوش تو مي گذارم . وي در پاسخ عبدالمطلب گفت : پدر جان ، محمد هيچ احتياج به سفارش ندارد ، زيرا او فرزند من است ، و فرزند برادرم . ( 2 )
شايد لحظه اي كه عرقِ مرگ بر جبين ابوطالب نقش بسته بود ، پيامبر گرامي به ياد حوادث تلخ و شيرين گذشته افتاد و با خود چنين مي گفت :
1 ـ اين شخصي كه در بستر مرگ افتاده ؛ همان عموي مهربان من است كه در دوران محاصره در شعب شبها مرا از خوابگاهم بلند مي كرد ، و دستم را مي گرفت در نقطه ديگري وسائل استراحتم را فراهم مي نمود و فرزند دلبند خود علي را در خوابگاه من مي خوابانيد ، و نظر او اين بود كه هرگاه قريش به طور ناگهاني بريزند و بخواهند مرا در حالت خواب قطعه قطعه كنند ، تيرشان به هدف اصابت نكند ، و فرزند وي علي فداي بقاء و زندگي من گردد . حتي شبي كه فرزند وي علي به او گفت : باباجان سرانجام من يكشب در همين بستر كشته خواهم شد : او را با لحن شديدي پاسخ داد :
فرزندم ، بردباري از نشانه هاي خردمندي است ، هر زنده اي به سوي مرگ خواهد رفت . من بردباري تو را آزموده ام و بلاها سخت دشوار است . تو را فداي زنده ماندن نجيب ، فرزند نجيب ( محمد بن عبدالله ) نموده ام ( 3 ) و فرزند او علي ،

1 . گاهي گفته مي شود كه نام او عمران است ، چنانكه در زيارتنامه اي مستحب است از دور خوانده شود ، پيامبر را چنين خطاب مي كنيم . السلام علي عمّك عِمرانِ ابي طالب ، برخي تصور كرده اند كه ابوطالب نام او است نه كنيه او .
2 . يا ابَةِ لاتَوصيِّنَ بِمُحمدِ فَانَّهُ ابنيِ وابنُ اخي .
3 . اصبرن يا بني فالصبر احجي كل حي مصيره لشعوب
قد بلوناك والبلاء شديد لفداء النجيب و بن النجيب
امير مؤمنان در پاسخ پدر چنين گفت :

157
وي را با سخناني شيرين تر و نغزتر پاسخ داد و مرگ خود را در راه پيامبر افتخار خود دانست .
2 ـ اين بدن بي روح ، همان بدن عموي گرامي و وفادار من است كه در راه من سه سال دربدر شد و استراحت را از عموم فاميل سلب نمود و دستور داد همگي با من در ميان دره اي بسر ببرند ، و به رياست و سيادت و آقائي خود پشت پا زد ، يعني تمام دنيا و هستي خود را از دست داد و مرا گرفت و پيامي سخت و كوبنده براي قريش فرستاده و به آنان آشكارا فهمانيد : هرگز از ياري من نخواهد دست برداشت . اينك متن پيام او :
اي دشمنان محمد تصور نكنيد ! كه ما از محمد دست برمي داريم نه ! او پيوسته در نزد دور و نزديك ما گرامي است . بازوان قوي هاشمي او را از هر گزندي مصون مي دارد . ( 1 )
مرگ عمو قطعي شد و ناله و شيون از خانه هاي « ابوطالب » بلند شد . دوست و دشمن دور خانه او جمع شده كه در مراسم دفن او شركت ورزند ، ولي مگر جريان مرگ شخصيتي مانند « ابوطالب » كه رئيس قبيله و سيِّدِ قبيله است به اين زودي خاتمه مي يابد ؟

نمونه اي از عواطف ابوطالب

در صفحات تاريخ نمونه هائي از عواطف و مهر افراد نسبت به يكديگر يادآوري شده كه بيشتر آنها روي ملاكهاي مادي و بر محور مال و جمال دور مي زده است ؛ و به فاصله كوتاهي لهيب سوزان محبت در كانون وجودشان رو به خاموشي گذارده و از بين رفته است .

1 . اتامرني بالصبر في نصر احمد و والله ما قلت الذي جارعاً
ولكن احببت ان تري نصرتي و تعلم ان لم لم ازل لك طائماً
« مناقب ابن شهر آشوب » ، ج 1/27 ؛ « الحجة » / 70 .
فلا تحسبونا خاذلين محمداً لذي غربة منا ولا متقرب
نه ستمنحه منايد هاشمية و مركبها في الناس اخشن مركب

158
ولي شعله هاي عواطفي كه پايه آن را ، پيوندهاي خويشاوندي يا ايمان و اخلاص به فضل و فضيلت و كمالات روحي و معنوي شخص مورد علاقه تشكيل دهد ، به اين زودي خاموش نمي شود و رشته مهر اين گروه به اين زودي از هم نمي گسلد .
اتفاقاً شالوده مهر و علاقه ابوطالب نسبت به « محمد » داراي دو ملاك بود . يعني هم ايمان به او داشت و او را يك فرد كامل ، و مظهر تام انسانيت ، مي دانست و هم برادرزاده او بود و او را به جاي برادر و فرزند در كانون دل جاي داده بود .
ابوطالب به قدري به معنويات و پاكي او اعتقاد داشت كه در مواقع خشكسالي او را همراه خود به مصلي مي برد ، و خدا را به قرب و مقام او سوگند مي داد و براي مردم بلاديده و دور از رحمت ، باران مي طلبيد و دعاي او مستجاب مي شد . بسياري از تاريخ نويسان جريان ذيل را نقل كرده اند :
در يكي از سالها مردم مكه و حوالي آن ، با خشكسالي عجيبي روبرو شدند و زمين و آسمان بركت و رحمت خود را از آنها بازداشت . قريش صف كشان با چشمهاي گريان رو به ابوطالب آورده و جداً درخواست كردند كه به مصلي برود و از مقام ربوبي ، براي مردم باران رحمت بطلبد . ابوطالب ، دست « محمد » خردسال را گرفت ، و تكيه بر ديوار كعبه كرد ؛ رو به آسمان نمود ، و عرض كرد : پروردگار مهربان ، به حقّ اين غلام ( 1 ) ( در حالي كه با انگشت خود اشاره به رسول خدا مي كرد ) باران رحمتت را بفرست و ما را مشمول كرم بي پايانت بنما .
مورخان بالاتفاق مي نويسند : وي موقعي از خدا باران طلبيد كه در صفحه آسمان قطعه اي ابر نبود : ولي چيزي نگذشت كه توده هاي ابر از اطراف به حركت درآمدند . قشري از ابر ، آسمانِ مكه و صفحات نزديك آنجا را فراگرفت . غريو رعد و فروغ برق غوغائي برپا نمود . سيلابِ باران ، همه جا را فراگرفت و نقاط دور و نزديك را سيراب كرد و همه راضي و خوشحال گرديدند . ابوطالب

1 . غلام ، در زبان عربي ، به پسر خردسال مي گويند .

159
در اين هنگام اشعاري را سرود . ( 1 )
ابوطالب ، در سخت ترين لحظات زندگي كه فشار قريش بر تحويل گرفتن پيامبر افزايش يافته بود ؛ قصيده لاميه خود را سروده و در آن قصيده ، سرگذشت نزول باران به بركت وجود « محمد » را يادآور شده است .
ابن هشام ، در سيره خود ج 2 ص 286 نود و چهار بيت از آن قصيده را ياد كرده ؛ در حاليكه ابن كثير شامي ، در تاريخ خود ج 3 ص 52 ـ 57 ، نود و دو بيت از آن را آورده است . اين قصيده از نظر جذبه و كشش ، شيريني ، رسائي ، بالاتر از معلقات سبع است كه عرب جاهلي به آن افتخار ميورزيده ، و آن را بهترين شعر خود مي داند .
جامع ديوان ابوطالب ، ابوهفان عبدي ، صد و بيست و يك بيت از آن قصيده را يادآور شده است و شايد تمام قصيده همان باشد .
ابوطالب در آن قصيده به مسأله باران طلبي به وسيله چهره نوراني محمد اشاره كرده و مي گويد :

وابيض يستسقي الغام بوجهه * * * ثمال اليتامي عصمة للأرامل

يلوذ به الهلاك من آل هاشم * * * فهم عنده في رحمة و فواضل

شمّه اي از فداكاري ابوطالب

سران قريش در خانه ابوطالب با حضور پيامبر انجمني تشكيل دادند . سخناني ميان آنان رد و بدل گرديد ، سران قريش بدون اينكه نتيجه اي از مصاحبه خود بگيرند ، از جاي خود بلند شدند ، در حالي كه عقبة بن ابي معيط ، بلندبلند مي گفت : او را به حال خود باقي بگذاريد ؛ پند و نصيحت سودي ندارد و بايد او را ترور كرد و به زندگي وي خاتمه داد . ( 2 )
ابوطالب از شنيدن اين جمله ، سخت ناراحت گرديد ولي چه مي توانست

1 . « سيره حلبي » ، ج 1/ص 125 .
2 . لا نَعُودُ اِلَيهِ ابَداً و ما خير مِن أن نَقتالُ مُحمداً .

160
بكند ، آنان به عنوان مهمان وارد خانه او شده بودند . اتفاقاً رسول گرامي همان روز از خانه بيرون رفت ، و ديگر به خانه برنگشت . طرف مغرب ، عموهاي آن حضرت به خانه وي سرزدند ، اثري از او نديدند . ناگهان ابوطالب ، متوجه گفتار قبلي « عقبه » گرديد ، و با خود گفت حتماً برادرزاده ام را ترور كرده اند و به زندگي او خاتمه داده اند .
با خود فكر كرد كه كار از كار گذشته ، بايد انتقام محمد را از فرعونهاي مكه بگيرم . تمام فرزندان هاشم و عبدالمطلب را به خانه خود دعوت كرد ، و دستور داد ، كه هر كدام ، سلاح برنده اي را زير لباسهاي خود پنهان كنند ، و دستجمعي وارد مسجدالحرام گردند ؛ هر يك از آنها در كنار يكي از سران قريش بنشينند و هر موقع صداي ابوطالب بلند شد و گفت :« يَا مَعشَرَ قُريش أَبغي مُحمداً » . « اي سران قريش محمد را از شما مي خواهم » ؛ فوراً از جاي خود برخيزند ، و هر كس ، شخصي را كه در كنارش نشسته است ترور كند ، تا به اين وسيله ، جملگي به قتل برسند .
ابوطالب عازم رفتن بود كه ناگهان « زيد بن حارثه » وارد خانه شد ، و آمادگي آنها را ديد . دهانش از تعجب بازماند ، و گفت هيچ گزندي به پيامبر نرسيده ، و حضرتش در خانه يكي از مسلمانان مشغول تبليغ است . اين را گفت و بي درنگ دنبال پيامبر دويد ، و حضرت را از تصميم خطرناك ابوطالب آگاه ساخت . پيامبر نير برق آسا ، خود را به خانه رساند . چشم ابوطالب به قيافه جذاب و نمكينِ برادرزاده افتاد . در حالي كه اشك شوق از گوشه چشمان او سرازير بود ، رو به وي كرد ، گفت :« أين كُنتَ يا ابنَ أخي أكُنتَ في خَير » برادر زاده ام كجا بودي ؟ ، در اين مدت شاد و خرم و دور از گزند بودي ؟ ! پيامبر جواب عمو را داد و گفت : از كسي آزاري به او نرسيده است .
« ابوطالب » تمام آن شب را به فكر فرو رفته بود ، و با خود مي انديشيد و مي گفت : امروز برادرزاده ام مورد هدف دشمن قرار نگرفت ، ولي ، قريش تا او را نكشد آرام نخواهد گرفت . صلاح در اين ديد كه فردا ، پس از آفتاب ، موقع گرمي انجمنهاي قريش ، با جوانان هاشم و عبدالمطلب ، وارد مسجد گردد و آنها

161
را از تصميم ديروز خود آگاه سازد ؛ شايد رعبي در دل آنها بيفتد و بعدها نقشه كشتن محمد را نكشند . آفتاب مقداري بالا آمد ، وقت آن شد كه قريش از خانه ها به سوي محافل خود روانه شوند ، هنوز مشغول سخن نشده بودند كه قيافه ابوطالب از دور پيدا شد ، و ديدند جوانان دلاوري به دنبال او مي آيند همه دست و پاي خود را جمع كرده و منتظر بودند كه ابوطالب چه مي خواهد بگويد ، و براي چه منظوري با اين دسته ، وارد مسجدالحرام شده است .
ابوطالب در برابر محفل آنان ايستاد و گفت : ديروز محمد ، ساعاتي از ديده من غائب گرديد . من تصور كردم كه شما به دنبال گفتار « عقبه » رفته ، و او را به قتل رسانيده ايد . از اينرو تصميم گرفته بودم با همين جوانان وارد مسجدالحرام شوم و بهر يك ، دستور داده بودم در كنار يكي از شما بنشيند ، و هر موقع صداي من بلند شد همگي بيدرنگ از جاي برخيزند ، و با حربه هاي پنهاني خود ، خونهاي شما را بريزند . ولي خوشبختانه محمد را زنده يافتم و او را از گزند شما مصون ديدم . سپس به جوانان دلاور خود دستور داد ، كه سلاحهاي پنهاني خود را بيرون آوردند ، و گفتار خود را با اين جمله پايان داد : به خدا قسم اگر او را مي كشتيد ، احدي از شما را زنده نمي گذاشتم و تا آخرين نيرو با شما مي جنگيدم و . . . ( 1 )
شما اي خواننده گرامي ، اگر صفحات تاريخ زندگي حضرت ابوطالب را از نظر بگذرانيد ، خواهيد ملاحظه فرمود كه وي چهل و دو سال تمام پيامبر را ياري نمود و بالاخص در ده سال اخير زندگاني او ، كه مصادف با بعثت و دعوت آن حضرت بود ، جانبازي و فداكاري بيش از حد در راه پيامبر از خود نشان داد . يگانه عاملي كه او را تا اين حد استوار و پاي برجا ساخته بود ، همان نيروي ايمان و عقيده خالص او نسبت به ساحت مقدس پيامبر اسلام بوده است ؛ و اگر فداكاريهاي فرزند عزيز او علي را ، به خدمات پدر ضميمه كنيد ، حقيقت اشعار ياد شده در زير ؛ كه ابن ابي الحديد ، در اين باره فرموده است براي شما روشن

1 . واللهِ لَو قَتَلتُموهُ ما اَبقَيتُ مِنكُم اَحداً حتي نتفاني نحنُ و أنتم ـ « طبقات كسري » ، ج 1/202 ـ 203 ، « طرائف ص 85 » ؛ « الحجة » /61 .

162
مي شود . اينك ترجمه بخشي از آن اشعار :
« هر گاه ابوطالب و فرزند او نبود ، هرگز دين ، قد راست نمي كرد .
وي در مكه پناه داد و حمايت كرد ، و فرزند او در « يثرب » در گردابهاي مرگ فرو رفت » . ( 1 )

دلائل ايمان ابوطالب

طرز تفكر و عقيده هر شخص را از سه راه ياد شده در زير مي توان به دست آورد :
1 ـ بررسي آثار علمي و ادبي كه از او يادگار مانده است .
2 ـ طرز رفتار و كردار او در ميان جامعه .
3 ـ عقيده دوستان و نزديكان بي غرض او در حقّ وي .
ما مي توانيم عقيده و ايمان ابوطالب را از سه راه ياد شده ، اثبات كنيم . همچنين ، خدمات ارزشمند او در دهسال آخر عمر خود ، گواه محكمي بر ايمان فوق العاده او است . عقيده نزديكان بي غرض وي نيز اين است كه او يك فرد مسلمان و باايمان بوده است و هرگز كسي از دوستان و اقوام او در حق وي جز تصديق اخلاص و ايمان او چيزي نگفته است . اينك موضوع را از سه طريق ياد شده مورد بررسي كامل قرار مي دهيم :

ذخائر علمي و ادبي ابوطالب

ما از ميان قصائد طولاني وي ، قطعاتي چند انتخاب نموده و براي روشن شدن مطلب ترجمه آنها را نيز مي نگاريم :

1 . ولو لا ابوطالب وابنه لما مثل الدين شخصاً وقاما
فذاك بمكه آوي و حامي وهذا بيثرب جس الحماما
« شرح نهج البلاغه » ج 14 ص 84 مي نويسد : يك نفر از علماي شيعه كتابي درباره ايمان ابوطالب نوشته بود و آن را پيش من آورد كه من تقريظي بر آن بنويسم . من به جاي تغريظ اين اشعار را كه شماره آنها به هفت مي رسد بر پشت آن كتاب نوشتم .

163

ليَعلَم خِيارُ الناسِ انَّ مُحمداً * * * نبي كَمُوسي وَالمَسيحِ بن مَريَمَ

أتانا بِهُدي مِثلَ ما أتيا بِهِ * * * فكُلُّ بِأَمرِ الله يَهدِي و يَعصِمُ ( 1 )
« اشخاص شريف و فهميده بدانند كه ، محمد بسان موسي و مسيح پيامبر است ؛ همان نور آسماني را كه آن دو نفر در اختيار داشتند ، او نيز دارد . و تمام پيامبران به فرمان خداوند ، مردم را راهنمائي و از گناه بازمي دارند » .

تمنّيتم ان تقتلوه و إنّما * * * أمانيكم هذي كاحلام نائم

نبي أتاه الوحي من عند ربّه * * * ومن قال لايقرع بها سن نادم ( 2 )
« سران قريش ! تصور كرده ايد كه مي توانيد بر او دست بيابيد در صورتي كه : آرزوئي را در سر مي پرورانيد ؛ كه كمتر از خوابهاي آشفته نيست ! او پيامبر است ، وحي از ناحيه خدا بر او نازل مي گردد و كسي كه بگويد نه ؛ انگشت پشيماني به دندان خواهد گرفت » .

أ لم تعلموا انّا وجدنا محمداً * * * رسولاً كموسي خط في أول الكتب

و انّ عليه في العباد محبّة * * * و لا حيف فيمن خصه الله بالحبّ ( 3 )
« قريش ! آيا نمي دانيد كه ما او ( محمد ) را مانند موسي پيامبر يافته ايم و نام و نشان او در كتابهاي آسماني قيد گرديده است ، و بندگان خدا محبت مخصوصي به وي دارند ، و نبايد درباره كسي كه خدا محبت او را در دلهايي به وديعت گذارده ستم كرد . »

والله لن يصلوا إليك بجمعهم * * * حتّي اوسد في التراب دفينا

فاصدع بأمرك ما عليك غضاضة * * * وابشر بذاك و قرمنك عيوناً

و دعوتني و علمت انّك ناصحي * * * و لقد دعوت وكنت ثمّ أميناً

ولقد علمت انّ دين محمد ( صلّي الله عليه وآله ) * * * من خير أديان البريّة دنيا ( 4 )
« برادرزاده ام ! هرگز قريش به تو دست نخواهند يافت ، و تا آن روزي كه لحد را بستر كنم ، و در ميان خاك بخوابم ؛ دست از ياري تو برنخواهم داشت ، به

1 . « مجمع البيان » ، ج 7/37 و « الحجة » / 57 و « مستدرك حاكم » ، ج 2/623 .
2 . 2 و 3 « ديوان ابوطالب » ، / 32 و « سيره ابن هشام » ، ج 1/373 .
3 .
4 . « تاريخ ابن كثير » ، ج 2/42 .

164
آنچه مأموري آشكار كن ، از هيچ مترس ، و بشارت ده ، و چشماني را روشن ساز . مرا به آئين خود خواندي و مي دانم تو پندده من هستي ، و در دعوت خود امين و درستكاري ، حقا كه كيش « محمد » از بهترين آئينهاست . »

أو تؤمنوا بكتاب منزل عجب * * * علي نبي كموسي أو كذي النون

« يا اينكه ايمان به قرآن سراپا شگفتي بياوريد كه بر پيامبري مانند موسي و يونس نازل گرديده است » . ( 1 )
هر يك از اين قطعات ، قسمت كوچكي از قصائد مفصل و سراپا نغز ابوطالب است ، كه ما به عنوان گواه ، برجسته هاي آنها را ، كه صريحاً ايمان او را به كيش برادرزاده اش مي رساند انتخاب نموديم .
خلاصه سخن : هر يك از اين اشعار در اثبات ايمان و اخلاص گوينده آنها كافي است ، و اگر گوينده اين ابيات يك فرد خارج از محيط اغراض و تعصبات بود ، همگي بالاتفاق به ايمان و اسلام سراينده آن حكم مي كرديم . ولي از آنجا كه سازنده آنها « ابوطالب » است ، و در دستگاه تبليغاتي سازمانهاي سياسي اموي و عباسي پيوسته و برضد آل ابوطالب كار مي كرد ؛ از اين نظر گروهي نخواسته اند يك چنين فضيلت و مزيّتي را براي ابوطالب اثبات كنند .
از طرفي وي ، پدر علي است كه دستگاههاي تبليغي خلفاء برضد او پيوسته تبليغ مي كردند ؛ زيرا اسلام و ايمان پدر وي ، فضيلت بارزي درباره او حساب مي شد . در حالي كه كفر و شرك پدران خلفاء ، موجب كسر شأن آنها بود .
به هر حال ، عليرغم تمام اين سروده ها و گفتارها و كردارهاي صادقانه ؛ گروهي به تكفير وي برخاسته ؛ حتي به آن اكتفا نكرده و ادعا كرده اند كه آياتي درباره ابوطالب كه حاكي از كفر او است ، نازل شده است .

راه دوم براي اثبات ايمان او

راه دوم ، طرز رفتار او با پيامبر ، و نحوه فداكاري و دفاع او از ساحت مقدس

1 . « ابن ابي الحديد » ، ج 14/74 ؛ « ديوان ابوطالب » / 173 .

165
پيامبر است و هر كدام از آن خدمات مي تواند ، آئينه فكر و روشنگر روحيات او باشد ، زيرا :
ابوطالب شخصيتي است كه ، راضي نشد برادرزاده او دلشكسته شود ، و عليرغم تمام موانع و نبود امكانات زحمت بردن او را به شام همراه خود ، پذيرفت .
پايه اعتقاد او به فرزند برادر ، تا آن پايه است كه او را همراه خود به مصلي برده و خدا را به مقام او قسم داد و باران رحمت طلبيد .
وي در راه حفظ پيامبر از پاي ننشست ، و سه سال دربدري و زندگي در شكاف كوه و اعماق درّه را ، بر رياست و سيادت مكه ، ترجيح داد ؛ تا آنجا كه اين آوارگي سه ساله ، او را فرسوده ساخت و مزاج خود را از دست داد و چند روز پس از نقض محاصره اقتصادي كه به خانه و زندگي برگشت ، بدرود زندگي گفت .
ايمان او به رسول خدا به قدري قرص و محكم بود ، كه راضي بود تمام فرزندان گرامي وي كشته شوند ولي او زنده بماند . علي را در رختخواب وي مي خوابانيد ، تا اگر سوءقصدي در كار باشد به وي اصابت نكند . بالاتر از آن ، روزي حاضر شد ، تمام سران قريش به عنوان انتقام كشته شوند ، و طبعاً تمام قبيله بني هاشم نيز كشته مي شدند .

وصيّت ابوطالب هنگام مرگ

وي هنگام مرگ به فرزندان خود چنين گفت : من « محمد » را به شما توصيه مي كنم ، زيرا او امين قريش و راستگوي عرب ، و حائز تمام كمالات است . آئيني آورده كه دلها بدان ايمان آورده ، اما زبانها از ترس شماتت به انكار آن برخاسته است . من اكنون مي بنيم كه افتادگان و ضعيفان عرب ، به حمايت از او برخاسته ، و به او ايمان آورده اند ؛ و محمد به كمك آنها بر شكستن صفوف قريش قيام نموده است . سران قريش را خوار ، خانه هاي آنان را ويران ، و بي پناهان آنها را قوي و نيرومند و مصدر كار نموده است . سپس گفتار خود را با جمله هاي زير پايان داد : اي خويشاوندان من ، از دوستان و حاميان حزب او

166
( اسلام ) گرديد . هر كسي پيروي او را نمايد ؛ سعادتمند مي گردد ، هرگاه اجل مرا مهلت مي داد ، من از او حوادث و مكاره روزگار را رفع مي نمودم . ( 1 )
ما شك نداريم كه وي در اين آرزو راستگو بوده ؛ زيرا خدمات و جانفشانيهاي دهساله او ، گواه صدق گفتار او است . چنانكه گواه صدق ، وعده ايست كه وي در آغاز بعثت به محمد ( صلّي الله عليه وآله ) ، تمام اعمام و خويشاوندان خود را دور خود جمع كرد و آئين اسلام را به آنها معروض داشت ، ابوطالب به او گفت : برادرزاده ام قيام كن ، تو والامقامي ، حزب تو از گراميترين حزبهاست ، تو فرزند مرد بزرگي هستي ، هرگاه زباني تو را آزار دهد ، زبانهاي تيزي به دفاع تو برمي خيزد ، و شمشيرهاي برنده اي آنها را مي ربايد . به خدا سوگند ، اعراب ، مانند خضوع كودك نسبت به مادرش ، در پيشگاه تو خاضع خواهند شد . ( 2 )

آخرين راه

خوبست ايمان و اخلاص ابوطالب را از نزديكان بي غرض او بپرسيم . زيرا ، اهلِ خانه به درون خانه و آنچه در آن مي گذرد داناترند : ( 3 )
1 ـ وقتي علي خبر مرگ ابوطالب را به پيامبر داد ؛ وي سخت گريست و به علي دستور غسل و كفن و دفن را صادر نمود ، و از خدا براي او طلب مغفرت نمود . ( 4 )
2 ـ در محضر امام چهارم ، سخن از ايمان ابوطالب به ميان آمد . وي فرمود :

1 . كونوا ولاة ولحزبه حماة ، والله لايسلك احد سبيله الا رَشَدُ ولاياخذ رشَدُ و لاياخذ حاد بهداه الاسعد ، ولوكان لنفسي مدة و في احلي تاخير لكففت عنه الهزاهز ، ولدافعت عنه الدوافع : « سيره حلبي » ، ج 1/390 ؛ « تاريخ الخميس » ، ج 1/339 .
2 . اخرج ابن اخي فانك الرفيع كعبا ، والمنيع حزباً والاعلي ابا ، والله لا يسلقك لسان الاسلقته السن حداد ، واجتذبته سيوف حداد ، والله لتذلن لك العرب ذل البهم لحاضنها- « الطرائف » ، تاليف سيد ابن طاووس/ 85 ، نقل از كتاب « غاية السؤل في مناقب آل الرسول » ، نگارش ابراهيم بن علي دينوري .
3 . اهل البيتِ اَدري بِما البَيتِ .
4 . « شرح نهج البلاغه » ، ابن ابي الحديد ، ج 14/76 .

167
درشگفتم كه چرا مردم در اخلاص او ترديد دارند ؛ در صورتي كه ، هيچ زن مسلماني نبايد بعد از گزينش اسلام در حباله شوهر كافر خود بماند ، و فاطمه بنت اسد ، از سابقات در اسلام است و از آن زناني است كه خيلي جلوتر به پيامبر ايمان آورد و همين زن مسلمان در نكاح ابوطالب بود تا روزي كه وي رخ در نقاب خاك كشيد .
3 ـ امام باقر مي فرمايد : ايمانِ ابوطالب ، بر ايمان بسياري از مردم ترجيح دارد و اميرمؤمنان دستور مي داد از طرف وي حج بجا آورند . ( 1 )

1 . همان مدرك / 68 .

169

16

ــــــــــــــــــــــــــــ

معراج

از نظر قرآن و حديث و تاريخ

تاريكي شب افق را فراگرفته بود و خاموشي در تمام دنيا حكم مي كرد . هنگام آن رسيده بود كه جانداران در خوابگاه هاي خود به استراحت بپردازند ؛ و براي مدت محدودي ، چشم از مظاهر طبيعت بپوشند ، و براي فعاليت روزانه خود ، تجديد قوا كنند .
شخص پيامبر بزرگ اسلام نيز از اين ناموس طبيعي مستثني نبود . او مي خواست پس از اداء فريضه ، به استراحت بپردازد ولي يك مرتبه صداي آشنائي به گوش او رسيد ، آن صدا از « جبرئيل » ، امين وحي بود كه به او گفت امشب سفر دور و درازي در پيش داريد و من نيز همراه تو هستم تا نقاط مختلف گيتي را با مركب فضاپيمائي به نام « براق » بپيماييد .
پيامبر گرامي سفر باشكوه خود را از خانه خواهرش ، « امّ هاني » آغاز كرد ، و با همان مركب به سوي « بيت المقدس » ، واقع در كشور اردن كه آن را « مسجدالاقصي » نيز مي نامند روانه شد ، و در مدت بسيار كوتاهي در آن نقطه پائين آمد ، و از نقاط مختلف مسجد ، و « بيت اللحم » كه زادگاه حضرت مسيح است و منازل انبياء و آثار و جايگاه آنها ديدن به عمل آورد ؛ و در برخي از منازل دوركعت نماز گزارد .
سپس قسمت دوم از برنامه خود را آغاز فرمود . از همان نقطه به سوي آسمانها

170
پرواز نمود ؛ ستارگان و نظام جهان بالا را مشاهده كرد ؛ و با ارواح پيامبران و فرشتگان آسماني سخن گفت ، و از مراكز رحمت و عذاب ( بهشت و دوزخ ) بازديدي به عمل آورد ؛ درجات بهشتيان و اشباح دوزخيان را ( 1 ) از نزديك مشاهده فرمود ؛ و در نتيجه از رموز هستي و اسرار جهان آفرينش و وسعت عالم خلقت و آثار قدرت بي پايان خدا كاملا آگاه گشت . سپس به سير خود ادامه داد ، و به « سدرة المنتهي » ( 2 ) رسيد ، و آن را سراپا پوشيده از شكوه و جلال و عظمت ديد . در اين هنگام برنامه وي پايان يافت ، سپس مأمور شد از همان راهي كه پرواز نموده بود بازگشت نمايد . در مراجعت نيز در « بيت المقدس » فرود آمد ، و راه مكه و وطن خود را در پيش گرفت ، و در بين راه به كاروان بازرگانيِ قريش برخورد ، در حالي كه آنان شتري را گم كرده بودند و به دنبال آن مي گشتند و از آبي كه در ميان ظرف آنها بود قدري خورده ، و باقيمانده آن را به روي زمين ريخت و بنا به روايتي سرپوشي روي آن گذارد ، و از مركب فضاپيماي خود در خانه « اُمّ هاني » پيش از طلوع فجر پائين آمد ، و براي اولين بار ، راز خود را به او گفت و در روز همان شب ، در مجامع و محافل قريش ، پرده از راز خود برداشت . داستان معراج و سير شگفت انگيز او كه در فكر قريش امر ممتنع و محالي بود ، در تمام مراكز دهن به دهن گشت ، و سران « قريش » را بيش از همه عصباني نمود .
قريش به عادت ديرينه خود به تكذيب او برخاستند و گفتند : در مكه كساني هستند كه « بيت المقدس » را ديده اند ؛ اگر راست مي گوئي ، كيفيت ساختمان آنجا را تشريح كن . پيامبر نه تنها خصوصيات ساختمان بيت المقدس را تشريح كرد بلكه حوادثي را كه در ميان مكه و بيت المقدس رخ داده بود بازگو نمود و گفت : در ميان راه به كاروان فلان قبيله برخورد نمودم و شتري از آنها گم شده بود ؛ و در ميان اثاثيه آنها ظرفي پر از آب بود و من از آن نوشيدم و سپس آن را

1 . « مجمع البيان » ، سوره « اسراء » ، ج 3/395 .
2 . براي توضيح معناي « سدرة المنتهي » به تفاسير مراجعه شود .

171
پوشانيدم ( 1 ) و در نقطه اي به گروهي برخوردم كه شتري از آنها رميده و دست آن شكسته بود . قريش گفتند : از كاروان قريش خبر ده ، گفت آنها را در « تنعيم » ( ابتداي حرم است ) ديدم و شتر خاكستري رنگي در پيشاپيش آنها حركت مي كرد ، و كجاوه اي روي آن گذارده بودند و اكنون وارد شهر مكه مي شوند ، قريش از اين خبرهاي قطعي سخت عصباني شدند و گفتند اكنون صدق و كذب گفتار او براي ما معلوم مي شود . ولي چيزي نگذشت ، طلائع كاروان وارد شهر شد و « ابوسفيان » و مسافران جزئيات گزارشهاي آن حضرت را تصديق نمودند .
آنچه گفته شد ؛ اجمال و اختصاري است از آنچه در كتابهاي تفسير و حديث وارد شده است . خوانندگان گرامي مي توانند براي تفصيل بيشتر به بحارالانوار ، بحث معراج مراجعه نمايند .

1 . بنا به نقل برخي : باقيمانده آنرا ريختم ، ممكن است اختلاف نقل بر اثر تعدد عمل باشد .

173

17

ــــــــــــــــــــــــــــ

سفري به طائف

سال دهم بعثت با تمام حوادث شيرين و تلخ خود سپري شد . در اين سال ، پيامبر گرامي دو حامي بزرگ و فداكار خود را از دست داد . در مرحله اول ، بزرگ خاندانِ « عبدالمطلب » ، و يگانه مدافع از حريم رسالت و يكتا شخصيت قبيله قريش ، يعني حضرت « ابوطالب » چشم از اين جهان پوشيد .
هنوز آثار اين مصيبت در خاطر پيامبر بود كه مرگ همسر عزيز او « خديجه » اين داغ را تشديد نمود . ( 1 ) ابوطالب حامي و حافظ جان و آبروي پيامبر بود و خديجه با ثروت خود در راه پيشرفت اسلام خدماتي انجام مي داد .
از طليعه سال يازدهم بعثت ، حضرتش در محيطي بسر مي برد كه سراسر آن را كينه ها و عداوتها فراگرفته بود . هر آني خطر جاني او را تهديد مي نمود و همه گونه امكانات تبليغي را از وي سلب كرده بود .
ابن هشام ( 2 ) مي نويسد : چند صباحي از مرگ ابوطالب نگذشته بود ، كه مردي از قريش مقداري خاك بر سر او ريخت . پيامبر ، به همين وضع وارد خانه شد . چشم يكي از دختران او به حال رقت بار پدر افتاد ، برخاست مقداري آب آورد سر و صورت پدر عزيز خود را شست ، در حالي كه ناله دختر بلند بود ، و قطرات

1 . ابن سعد ، در « طبقات » ، ج 1/106 ، مي نويسد كه مرگ خديجه يك ماه و پنج روز پس از فوت ابوطالب رخ داده است ، و گروهي مانند ابن اثير در « كامل » ، ج 2/63 معتقدند كه مرگ خديجه جلوتر اتفاق افتاده است .
2 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/25 .

174
اشك از گوشه ديدگان او سرازير بود . پيامبر دختر را تسلي داده و فرمود : گريه مكن خدا حافظِ پدرت است .
سپس فرمود : تا ابوطالب زنده بود ، قريش موفق نشدند درباره من كار ناگواري انجام دهند . ( 1 )
پيامبر بر اثر اختناق محيط مكه ، تصميم گرفت به محيط ديگري برود . « طائف » ، در آن روز مركزيت خوبي داشت ، بر آن شد تا يكّه و تنها سفري به طائف نمايد ؛ و با سران قبيله « ثقيف » تماس بگيرد و آئين خود را بر آنها عرضه بدارد ، شايد از اين طريق موفقيتي به دست آورد . پيامبر گرامي پس از ورود به خاك طائف با اشراف و سران قبيله مزبور ملاقات نمود ، و آئين توحيد را تشريح كرد ، و آنها را به آئين خود دعوت فرمود . ولي سخنان پيامبر كوچكترين تأثيري در آنها ننمود . به او گفتند : هرگاه تو برگزيده خدا باشي رد گفتار تو وسيله عذاب است و اگر در اين ادّعا دروغگو باشي ، شايسته سخن گفتن نيستي .
پيامبر از اين منطق پوشالي و كودكانه فهميد كه مقصود آنان ، شانه خالي كردن از پذيرش اسلام است . از جاي خود بلند شد و از آنها قول گرفت كه سخنان وي را با افراد ديگر در ميان نگذارند ، زيرا ممكن بود كه افراد پست و رذلِ قبيله ثقيف ، بهانه اي به دست آورند و از غربت و تنهائي او سوءاستفاده نمايند . ولي اشراف به اين تذكر احترامي نگذاردند ؛ ولگردان و ساده لوحان را تحريك كردند كه برضد پيامبر بشورند . ناگهان پيامبر خود را در ميان انبوهي از دشمنان مشاهده كرد ؛ چاره اي نديد جز اينكه به باغي كه متعلق به « عتبه » و « شيبه » بود ، پناه ببرد . پيامبر به زحمت خود را به داخل باغ رسانيد و گروه مزبور از تعقيب وي منصرف شدند . اين دو نفر از پولداران قريش بودند ، و در طائف نيز باغي داشتند ، از سر و صورت حضرت عرق مي ريخت و بدن مقدسش از چند جهت ، صدمه ديده بود . سرانجام ، زير سايه درختان « مو » كه بر روي داربست افتاده بود ، نشست و اين جمله ها را به زبان جاري ساخت :

1 . مَانالَت مِنّي قُرَيش شَيئاً اكرَهُه حتي ماتَ ابوطالب .

175
خدايا كميِ نيرو و ناتواني خود را به درگاهت عرضه مي دارم . تو پروردگار رحيمي تو خداي ضعيفان هستي ، مرا به كي وامي گذاري . . . ( 1 )
جمله هاي دعا ، استغاثه شخصيتي است كه پنجاه سال تمام با عزت و عظمت ، در پرتو حمايت فداكاران جانبازي زندگي مي كرده است . اما اكنون عرصه براي او اندازه اي تنگ گرديده كه به باغ دشمن پناهنده شده و با بدن خسته و مجروح در انتظار سرنوشت خود نشسته است .
فرزندان « ربيعه » كه خود بت پرست و از دشمنان آئين توحيد بودند ، از ديدن وضع رقت بار محمد ( صلّي الله عليه وآله ) متأثر شدند . و به غلام مسيحي خود به نام « عداس » دستور دادند كه ظرف انگوري به حضور پيامبر ببرد . « عداس » ، ظرفي پر از انگور كرد و در برابر آن حضرت گذارد و مقداري در قيافه نوراني حضرت دقيق شد . چيزي نگذشت كه حادثه جالب توجهي اتفاق افتاد . غلامِ مسيحي مشاهده كرد كه آن حضرت موقع خوردن انگور

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

به زبان جاري ساخت . اين حادثه ، سخت او را در تعجب فرو برد ، ناچار مهر خاموشي را شكست و گفت : مردم شبه جزيره با اين كلام آشنائي ندارند و من تا به حال اين جمله را از كسي نشنيده ام . مردم اين سامان كارهاي خود را به نام « لات » و « عزي » آغاز مي كنند .
حضرت از وي پرسيد اهل كجائي ، و داراي چه آئيني هستي ؟ عرض كرد : اهل « نينوي » و نصراني هستم . حضرت فرمود : از سرزميني هستي كه آن مرد صالح « يونس بن متي » از آنجا است . پاسخ پيامبر باعث تعجب بيشتر او شد . مجدداً پرسيد كه : شما يونس متي را از كجا مي شناسي ؟ پيامبر فرمود : برادرم « يونس » ، مانند من پيامبر الهي بود . سخنان پيامبر كه توأم با علائم صدق بود ، اثر غريبي در « عداس » بخشيد . بي اختيار مجذوب پيامبر گشت ، به روي زمين افتاد ، دست و پاي او را بوسيد و ايمان خود را به آئين او عرضه داشت و پس از كسب اجازه به سوي صاحبان باغ بازگشت .

1 . اللهُمَّ اِلَيكَ اَشكوا ضَعفَ قُوتي و قِلَّة حِيلي و هواني عَلي الناسِ يا اَرحَم الراحِمين ، انتَ رَبُّ المُستَضعفينَ و انتَ ربّي مَن تَكِلني .

176
فرزندان « ربيعه » ، از اين انقلاب روحي كه در غلام مسيحي پديد آمده بود ، سخت در تعجب فرو رفتند . به غلام خود گفتند با اين غريب چه گفتگوئي داشتي و چرا تا اين اندازه در برابر او خضوع نمودي ؟ غلام در پاسخ آنها گفت : اين شخصيت ، كه اكنون به باغ شما پناهنده شده ، سرور مردم روي زمين است . او مطالبي به من گفت كه فقط پيامبران با آنها آشنائي دارند و اين شخص همان پيامبر موعود است . سخنان غلام براي پسران « ربيعه » سخت ناگوار آمد ، با قيافه خيرخواهي گفتند : اين مرد ترا از آئين ديرينه ات بازندارد . آئين مسيح كه اكنون پيرو آن هستي ، بهتر از كيش او است .

پيامبر به مكه بازمي گردد

جريان تعقيب پيامبر ، با پناهنده شدن رسولخدا به باغ فرزندان « ربيعه » پايان يافت . او مي بايست به مكه بازگردد . با اين حال ، بازگشتِ وي نيز خالي از اشكال نيست ، زيرا يگانه مدافع او رخت از اين جهان بر بسته بود . احتمال دارد كه موقع ورود به مكه ، از طرف بت پرستان دستگير شود و خون او ريخته گردد .
پيامبر تصميم گرفت چند روزي در « نخله » ( 1 ) بسر ببرد . او مي خواست كسي را از آنجا پيش يكي از سران قريش بفرستد ، تا براي او اماني بگيرد و در پناه يكي از شخصيتها وارد زادگاه خود شود . اما چنين شخصي در آنجا پيدا نشد . سپس « نخله » را به عزم « حراء » ترك گفت و در آنجا با يك عرب خُزاعي تماس گرفت ، و از او خواهش كرد كه وارد مكه شود و از « مُطعِمِ بن عدي » كه از شخصيتهاي بزرگ محيط مكه بود ، براي او اماني درخواست كند . آن مرد خزاعي وارد مكه گرديد ، تقاضاي پيامبر را به مطعم گفت . او در عين اينكه يك مرد بت پرست بود ؛ سفارش پيامبر را پذيرفت و گفت : محمد يكسره وارد خانه من شود ، من و فرزندانم جان او را حفظ مي كنيم . پيامبر شبانه وارد مكه شد ، يكسره راه منزل مُطعم را پيش گرفت ، و شب را در آنجا بسر برد . آفتاب كمي بالا آمد ؛

1 . محلي است ميان طائف و مكه .

177
مطعم عرض كرد اكنون كه شما در پناه ما هستيد ، بايد اين مطلب را قريش بفهمند . براي اعلان آن ، لازم است تا مسجدالحرام همراه ما باشيد . پيامبر اسلام رأي او را پسنديد و آماده حركت شد . مطعم دستور داد كه فرزندانش مسلح شود و همراه پيامبر وارد مسجد گردند . ورود آنان به مسجدالحرام بسيار جالب توجه بود ، ابوسفيان كه از مدتها در كمين رسولخدا بود از ديدن اين منظره سخت ناراحت شد ؛ و از تعرض پيامبر منصرف گشت . مطعم و فرزندان وي نشستند و رسولخدا شروع به طواف كرد ، و پس از پايان طواف ، به منزل خود رفت . ( 1 )
چيزي نگذشت كه پيامبر مكه را به قصد مدينه ترك گفت و تقريباً در نخستين سال هجرت ، مطعم در مكه درگذشت و خبر مرگ او به مدينه رسيد . پيامبر متذكر نيكي او شد . حسان بن ثابت ، شاعر اسلام به پاس خدمات او اشعاري چند سرود ، پيامبر در مواقع گوناگوني از او يادآوري مي نمود ، حتي در جنگ « بدر » ، كه قريش با دادن تلفات سنگين و اسيران زياد ، شكست خورده به سوي مكه برگشتند ؛ پيامبر اكرم در اين هنگام به ياد مطعم افتاد و فرمود : هر گاه معطم زنده بود ، و از من تقاضا مي كرد كه همه اسيران را آزاد كنم و يا به او ببخشم ، من تقاضاي او را رد نمي كردم .

يك نكته قابل توجه :

سفر مشقت آميز پيامبر به طائف ، روشنگر پايه استقامت و بردباري او است ، و از اينكه پيوسته خوبيهاي مطعم را در يك موقعيت مخصوص ، فراموش نمي كرد ، ما را به ملكات فاضله و خلق بزرگ خود راهنمائي مي كند . ولي بالاتر از اين دو مطلب ، ما به طور تحقيق مي توانيم خدمات ارزنده « ابوطالب » را ارزيابي نمائيم . مطعم ساعاتي چند و يا چند روزي از پيامبر حمايت كرد ، ولي عموي گرامي پيامبر يك عمر از او دفاع نمود . فشار و محنتي را كه ابوطالب ديد ، يك هزارم آن را مطعم نديد . جائي كه پيامبر به پاس خدمات چند ساعته مطعم

1 . « طبقات ابن سعد » ، ج 1/210 ـ 212 ؛ « البداية والنهاية » ، ج 3/137 .

178
حاضر مي شود تمام اسيران « بدر » را به او ببخشد بايد در برابر خدمات گرانبهاي عموي عزيز خود چه كند ؟ شخصيتي كه چهل و دو سال تمام از صاحب رسالت حمايت نموده و در دهسال اخير ، در طريق دفاع از حريم نبوت با جان خود بازي كرده است ، بايد در پيشگاه رهبر جهانيان مقام ارجمند ، و والائي داشته باشد . وانگهي تفاوت روشني ميان اين دو نفر موجود است . مطعم ، يك فرد مشرك و بت پرستي بود ، ولي ابوطالب يكي از شخصيتهاي بزرگ جهان اسلام به شمار مي رفت .

دعوت سران عشائر در موسم حج

پيامبر اكرم در ايام حج با رؤساي عرب تماسهائي مي گرفت ، و از همه آنها منزل به منزل ديدن به عمل مي آورد و حقيقت دين خود را به آنها عرضه مي داشت . گاهي پيامبر مشغول سخن بود كه ابولهب از پشت سر ظاهر مي شد ، و مي گفت مردم سخن او را باور نكنيد ، زيرا او با آئين نياكان شما سر جنگ دارد و سخنان او بي پايه است . مخالفت عموي وي تبليغات حضرت را درباره سران قبائل كم اثر مي نمود و با خود مي گفتند : هر گاه آئين وي صحيح و ثمربخش بود هرگز فاميل او با او به جنگ برنمي خاستند . ( 1 )
گروهي از قبيله « بني عامر » وارد مكه شدند . پيامبر آئين خود را بر آنها عرضه كرد . آنان حاضر شدند كه به وي ايمان بياورند ، مشروط بر اينكه رهبري جامعه پس از درگذشت پيامبر با آنها باشد . پيامبر فرمود : كار در دست خدا است ، هر كس را مصلحت ديد او را بر مي گزيند . ( 2 ) آنان از پذيرش اسلام سر باز زدند و پس از بازگشت به وطن جريان تماس « محمد » ( صلّي الله عليه وآله ) را با خود با پيرمرد روشندلي در ميان نهادند . او گفت اين همان ستاره درخشاني است كه از افق مكه طلوع نموده است .

1 . « طبقات » ، ج 1/216 ؛ « سيره ابن هشام » ، ج 1/422 .
2 . الامرُ الَي اللهِ يَضعَهُ حَيثُ يَشاءُ ؛ « سيره ابن هشام » ، ج 1/426 .

179
اين قطعه تاريخي ثابت مي كند كه مسأله « امامت » پس از رسول گرامي مسأله تنصيصي است نه انتخابي و گزينشي . و ما تفصيل آن را در كتاب « پيشوايي از نظر اسلام » ، نگاشته ايم .

181

18

ــــــــــــــــــــــــــــ

پيمان عقبه

پيمان عقبه

پيامبر در موسم حج با شش نفر از قبيله « خزرج » ملاقات نمود و به آنها گفت : آيا شما با يهود هم پيمانيد ؟ گفتند : بلي ، فرمود : بنشينيد تا با شما سخن بگويم ! آنان نشستند و سخنان پيامبر را شنيدند . پيامبر آياتي چند تلاوت كرد و سخنان رسول گرامي تأثير عجيبي در آنها نهاد ، كه در همان مجلس ايمان آوردند . چيزي كه به گرايش آنان به اسلام كمك كرد اين بود كه از يهوديان شنيده بودند كه پيامبري از نژاد عرب كه مروج آئين توحيد خواهد بود ، و حكومت بت پرستي را منقرض خواهد ساخت ، به اين زودي مبعوث خواهد شد . لذا با خود گفتند پيش از آنكه يهود پيش دستي كنند ما او را ياري كنيم .
گروه مزبور ، رو به پيامبر كرده و گفتند ميان ما آتش جنگ پيوسته فروزان بوده است . اميد است كه خداوند به سبب آئين پاك تو ، آن را فرونشاند . ما اكنون به سوي يثرب برمي گرديم ، آئين تو را عرضه مي داريم . هرگاه همگي اتفاق بر پذيرفتن آن نمودند ، گراميتر از شما كسي بر ما نيست .
اين شش نفر فعاليت پي گيري براي انتشار اسلام ، در ميان يثرب آغاز كردند تا آنجا كه خانه اي نبود كه سخن از پيامبر در آنجا نباشد . ( 1 )

1 . « تاريخ طبري » ، ج 2/86 .

182

نخستين پيمان عقبه

تبليغات پي گير اين شش تن اثر خوبي بخشيد و سبب شد كه گروهي از يثربيان به آئين توحيد گرويدند ؛ و در سال دوازدهم بعثت ، دسته اي مركب از دوازده تن ، از مدينه حركت كردند و با رسول گرامي در « عقبه » ملاقات نموده و نخستين پيمان اسلامي بسته شد . معروفترين اين دوازده تن ، اسعد بن زراره ، و عبادة بن صامت بودند . متن پيمان آنها پس از پذيرفتن اسلام به قرار زير بوده است :
با رسولخدا پيمان بستيم كه به وظايف زير عمل كنيم : به خدا شرك نورزيم ، دزدي و زنا نكنيم ، فرزندان خود را نكشيم ، به يكديگر تهمت نزنيم و كار زشت انجام ندهيم و در كارهاي نيك نافرماني نكنيم . ( 1 )
رسول گرامي به آنان گفت : اگر بر طبق پيمان عمل نمايند جايگاه آنها بهشت است ، و اگر نافرماني كردند ، در اين صورت كار دست خدا است يا مي بخشد يا عذاب مي كند . اين پيمان ، در اصطلاح تاريخ نويسان « بيعة النساء » است ، زيرا پيامبر در فتح مكه از زنان نيز به اين ترتيب بيعت گرفت .
اين دوازده تن با دلي لبريز از ايمان به سوي مدينه برگشتند و به فعاليت زيادي پرداختند و نامه اي به پيامبر نوشتند كه براي آنان مبلغي بفرستد تا به آنها قرآن تعليم كند . پيامبر « مصعب بن عمير » را براي تعليم و تربيت آنان فرستاد و در پرتو تبليغات اين مبلغ توانا ، مسلمانان در غياب پيامبر دور هم جمع مي شدند و اقامه جماعت مي كردند . ( 2 )

دومين پيمان عقبه

شور و هيجان غريبي در مسلمانان مدينه حكم فرما بود . آنان دقيقه شماري مي كردند كه بار ديگر موسم « حج » فرا رسد ، و ضمن برگزاري مراسم حج پيامبر

1 . اَن لا نُشرك بِاللهِ شَيئاً ، و لا نُسرق ، و لا نَزني ، ولانَقتُلُ اَولادَنا ، ولانأتِي بِبُهتان نَفتَرِيه بَينَ اَيدِيناواَرجُلِنا ، وَلا تَعصِيهِ في مَعروف .
2 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/131 .

183
را از نزديك زيارت كنند و آمادگي خود را براي هرگونه خدمت ابراز دارند و دائره پيمان را از نظر كميت و كيفيت شرائط گسترش دهند . كاروان حج مدينه ، كه بالغ بر پانصد نفر بودند ، حركت كرد . در ميان كاروان هفتاد و سه تن مسلمان كه دو تن از آنها زن بودند ، وجود داشت و بقيه ، بي طرف يا متمايل به اسلام بودند . گروه مزبور با پيامبر در مكه ملاقات نمودند و براي انجام دادن مراسم بيعت ، وقت خواستند . پيامبر فرمود : محل ملاقات « مني » است . هنگامي كه در شب سيزدهم ذي الحجه ، ديدگان مردم در خواب فرو مي رود ؛ در پائين « عقبه » ( 1 ) به گفتگو بنشينيم .
شب سيزدهم فرا رسيد ، رسول گرامي پيش از همه با عموي خود « عباس » در عقبه حاضر شدند . پاسي از شب گذشت ، ديدگان مشركان عرب ، در خواب فرو رفت . مسلمانان يكي پس از ديگري از جاي خود بلند شدند و مخفيانه به سوي عقبه روي آوردند . عباس ، عموي پيامبر مهر خاموشي را شكست و درباره پيامبر چنين گفت :
« اي خزرجيان ! شما پشتيباني خود را نسبت به آئين « محمد » ابراز داشته ايد . بدانيد كه وي گرامي ترين افراد قبيله خود مي باشد . تمام بني هاشم ، اعم از مؤمن و غيرمؤمن دفاع از او را برعهده خود دارند ، ولي اكنون « محمد » جانب شما را ترجيح داده و مايل است در ميان شما باشد . اگر تصميم داريد كه روي پيمان خود بايستيد و او را از گزند دشمنان حفظ كنيد ، او مي تواند در ميان شما زندگي كند ، و اگر در لحظات سخت قدرت دفاع از او را نداريد ، هم اكنون دست از او برداريد و بگذاريد او در ميان عشيره خود با كمال عزت و مناعت و عظمت بسر ببرد » .
در اين هنگام« براء بن معرور » بلند شد و گفت : به خدا سوگند هرگز در دل ما غير از آنچه بر زبان ما جاري مي شود ، چيز ديگري نيست . ما جز صداقت و عمل به پيمان ، و جانبازي در راه پيامبر ، چيز ديگري در سر نداريم . سپس

1 . گردنه ايست نزديك مني .

184
خزرجيان رو به پيامبر كردند ، و تقاضا نمودند كه حضرتش سخني بفرمايد : رسول گرامي آياتي چند خواند و تمايل آنها را نسبت به آئين اسلام تشديد نمود . سپس فرمود : با شما بيعت مي كنم بر اينكه از من دفاع كنيد ؛ همان طور كه از فرزندان و اهل بيت خود دفاع مي كنيد . ( 1 ) در اين هنگام ، دو مرتبه « براء » برخاست و گفت : ما فرزندان جنگ و مبارزه و تربيت يافتگان جبهه هاي نبرديم و اين خصيصه از نياكان ما به وراثت رسيده است . در اين اثناء كه شور و شوق سراسر جمعيت را فراگرفته بود ، صداي خزرجيان كه حاكي از اشتياق فوق العاده آنان بود ، بلند شد . عباس در حالي كه دست رسولخدا را در دست داشت ، گفت : جاسوساني بر ما گمارده شده و لازم است آهسته سخن بگوييد . در اين حالت « براء بن معرور » و « ابوالهيثم بن تيهان » و « اسعد بن زراره » از جاي خود بلند شدند و با پيامبر دست بيعت دادند ، و سپس تمام جمعيت ، به تدريج بيعت نمودند .

عكس العمل قريش در مقابل پيمان « عقبه »

قريش در خواب سنگين غفلت فرورفته بود و از اينكه اسلام در مكه پيشرفت قابل ملاحظه نداشت ، تصور مي كردند كه قوس نزولي اسلام آغاز گرديده و چيزي نمي گذرد كه شعله آن به خاموشي مي گرايد . ناگهان دومين پيمان « عقبه » ، مثل بمب در ميان قريش صدا كرد . سران بت پرست فهميدند ، كه شب گذشته در تاريكي شب ، هفتاد و سه تن از يثربيان ، با پيامبر پيمان بسته اند كه از وي مانند فرزندان خود دفاع كنند . اين خبر ترس عجيبي در دل آنها پديد آورد . زيرا با خود مي گفتند : اكنون مسلمانان پايگاهي را در قلب شبه جزيره به دست آورده اند و بيم آن مي رود كه تمام قواي متفرق خود را گرد آرند ، و به نشر آئين توحيد بپردازند و بدينوسيله ، بت پرستي را در مكه با جنگ و خطر تهديد كنند .
براي تحقيق بيشتر بامدادان سران قريش ، با خزرجيان تماس گرفتند و

1 . أبايِعُكُم عَلي اَن تَمنَعوني مِما تَمنَعونَ مَنهُ نِسائكُم و اَبنائكُم . همان طور كه ملاحظه مي نمايند پيمان دفاع بستند ، نه جهاد و جنگ در راه خدا . از اين جهت پيامبر در جنگ « بدر » تا رضايت « انصار » جلب نكرد ، فرمان پيشروي به سوي دشمن را نداد .

185
گفتند : به ما گزارش داده اند كه شما شب گذشته با محمد در « عقبه » پيمان دفاعي بسته ايد و به او قول داده ايد كه برضد ما قيام كنيد . آنها سوگند ياد كردند كه ما هرگز دوست نداريم آتش جنگ ميان ما و شما روشن گردد .
كاروان حج يثربيان در حدود پانصد نفر بود ، و از ميان آنها فقط هفتاد و سه تن ، در نيمه شب در عقبه با پيامبر بيعت كرده بودند و افراد ديگر در آن لحظه در خواب فرو رفته و از جريان اطلاع نداشتند . از اين لحاظ آنها كه مسلمان نبودند ، سوگند ياد كردند كه هرگز چنين مطلبي نبوده و اساساً داستانِ « پيمان » دروغ است . « عبدالله بن اُبيّ » خزرجي كه مقدمات رياست او بر تمام يثرب فراهم شده بود ، گفت : هرگز چنين كاري نشده و گروه خزرج بدون مشورت با من ، كاري را انجام نمي دهند . سپس سران قريش از جا برخاستند تا به تحقيق بيشتري بپردازند . مسلماناني كه در آن مجلس حضور داشتند فهميدند كه راز آنان فاش شده است . از اين جهت ، فرصت را غنيمت شمرده و با خود گفتند : پيش از آنكه افراد شناخته شوند ، بايد راه يثرب را در پيش گيريم و از قلمرو حكومت مكيان بيرون درآئيم .
سرعت و عجله برخي از يثربيان ، سوعءظن قريش را نسبت به امر پيمان تشديد كرد . آنان فهميدند كه گزارش صحيح بوده است . از اين جهت ، به تعقيب تمام يثربيان پرداختند ، ولي موقعي فعاليت خود را آغاز كردند كه كار از كار گذشته ، و كاروان حج از محيط حكومت مكيان بيرون رفته بود . تنها در اين ميان ، به « سعد بن عباده » دست يافتند .
ولي به عقيده ابن هشام ، قريش به دونفر دست يافت ؛ يكي « سعد بن عباده » ، ديگري « منذر بن عمر » بود . دومي از دست آنان گريخت ولي با كمال خشونت موي سر سعد را گرفته به زمين مي كشيدند . مردي از قريش از اين وضع رقت بار سخت متأثر شد ؛ نزد « سعد » آمد و گفت : مگر تو در مكه با يك نفر از مكيان ، پيمان نداري ؟ سعد گفت : چرا ، با « مُطعم بن عدي » پيمان دفاعي دارم . زيرا تجارت او را هنگام عبور از يثرب از دستبرد حفظ مي كردم و او را پناه مي دادم .

186
مرد قريشي كه مي خواست او را از اين وضع نجات بخشد ، سراغ مطعم آمد ، و گفت : مردي از خزرجيان گرفتار شده و قريش سخت او را شكنجه مي دهند . او اكنون ترا به ياري مي طلبد و در انتظار كمك تو است . مطعم آمد ديد ، سعد بن عباده است ، همان مردي كه هر سال در پناه او كاروان تجارتي وي سالم به مقصد مي رسد . از اين جهت ، در استخلاص او كوشيد و او را روانه يثرب كرد . دوستان سعد و مسلمانان كه از گرفتاري او آگاه شده بودند تصميم گرفته بودند كه از نيمه راه برگردند و او را آزاد كنند . آنان در اين فكر بودند كه ناگهان سعد از دور پديدار گشت و سرگذشت غم انگيز خود را با آنها گفت . ( 1 )

نفوذ معنوي اسلام

خاورشناسان اصرار دارند كه نفوذ و پيشرفت اسلام را زير سايه شمشير قلمداد كنند . در اينكه ، اين انديشه تا چه پايه درست ، است حوادث آينده بي پايگي آنرا ثابت خواهد كرد . اما براي نمونه ، نظر خوانندگان را به جرياني كه پيش از هجرت ، در يثرب اتفاق افتاده است جلب مي نمائيم . بررسي اين جريان به خوبي اثبات مي كند ، كه نفوذ و پيشرفت اسلام در آغاز كار ، تنها به وسيله جذابيت آن بود كه با تشريح مختصري شنونده را مسخر مي ساخت . اينك متن جريان :
« مصعب بن عمير » ، مبلغ و گوينده ناميِ اسلام بود كه بنا به درخواست « اسعد بن زراره » از جانب پيامبر به مدينه اعزام شده بود . اين دو نفر تصميم گرفتند كه سران يثرب را از طريق منطق و دليل به كيش اسلام دعوت كنند . روزي وارد باغي شدند كه جمعي از مسلمانان در آنجا بودند و نيز در آن ميان ، « سعد بن معاذ » و « اُسَيد بن حضير » كه از سران قبيله « بني عبدالاشهل » بودند ديده مي شدند . « سعد بن معاذ » رو به « اُسيد » كرد و گفت شمشير خود را از نيام بيرون آور ، و به سوي اين دو نفر برو و به آنها بگو ، دست از تبليغ آئين اسلام

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/448 ـ 450 .

187
بردارند و با سخنان و بيانات خود ، ساده لوحان ما را گول نزنند ؛ از آنجا كه اسعد بن زراره ، پسرخاله من است ، من از آن شرم دارم كه خودم با حربه برهنه با او روبرو شوم .
اُسيد ، با صورت برافروخته و شمشير برهنه سر راه اين دو نفر را گرفت و سخنان ياد شده را با لحن شديدي ادا كرد . « مصعب بن عميره » ، آن سخنور توانا كه روش تبليغ را از پيامبر فراگرفته بود ؛ رو به اُسيد كرد و گفت : ممكن است لحظه اي بنشيني و با هم گفتگو كنيم . هرگاه موافق طبع و ميل شما نباشد ، ما از همان راهي كه آمده ايم برمي گرديم . اُسيد گفت سخن از روي انصاف گفتي ، و لحظه اي چند نشست و شمشير خود را غلاف كرد . مصعب آياتي از قرآن تلاوت نمود ، حقايق نوراني قرآن ؛ جذابيت و شيريني آن ؛ و قدرت منطق او را به زانو درآورد ؛ از خود بي اختيار شد و گفت :« كَيفَ تَصنَعُونَ أذا أرَدتُم أن تَدخُلوا هذَا الدِّينِ » راه مسلمان شدن چيست ؟ گفتند : گواهي به يكتائي خدا مي دهيد ، بدن و جامه خود را در آب مي شوييد و نماز مي گزاريد .
اُسيد كه به منظور ريختن خون اين دو نفر آمده بود ، با چهره باز ، به يگانگي و رسالت پيامبر گواهي داد ، و در آبي كه در آن نقطه بود غسل كرد و جامه را شست . و در حالي كه شهادتين را زمزمه مي كرد به سوي « سعد » برگشت . سعد بن معاذ ، با كمال بي صبري در انتظار وي بود ، چهره باز و خندان اُسيد ناگهان پديدار شد . سعد بن معاذ ، رو به حضار كرد و گفت به خدا قسم ، « اُسيد » تغيير عقيده داده و براي هدفي كه رفته بود موفق نگشته است . اُسيد ، جريان را تشريح كرد ؛ سعد بن معاذ ، در حالي كه خشم سراسر بدن او را فراگرفته بود ، تصميم گرفت كه اين دو نفر را از كار تبليغ بازبدارد . ولي جرياني كه براي « اسيد » اتفاق افتاده بود براي او نيز رخ داد . وي نيز در برابر منطق قوي و محكم و بيانات جذاب و شيرين مُصعَب به زانو درآمد . در برابر آنها انگشت ندامت از تصميمي كه گرفته بود ، به دندان گرفت . سلام و تسليم خود را به آئين توحيد ابراز داشت و در همان نقطه غسل كرد و جامه را آب كشيد سپس به سوي قوم برگشت و به آنها چنين گفت : من ميان شما چه موقعيتي دارم ؟ همگي گفتند : تو سرور و

188
رئيس قبيله ما هستي . وي گفت : من با هيچ فردي از زن و مرد قبيله سخن نخواهم گفت . مگر اينكه به آئين اسلام بگروند .
سخنان رئيس قبيله دهن به دهن براي اهل قبيله نقل گرديد و مدتي نگذشت كه تمام قبيله « بني عبدالاشهل » ، پيش از آنكه پيامبر را ببينند ، اسلام آوردند و از مدافعان آئين توحيد گرديدند . ( 1 )
ما نمونه هاي زيادي از اين جريانها در تاريخ اسلام داريم و هر يك از آنها گواه بر بي پايگي سخن خاورشناسان درباره پيشرفت اسلام است . زيرا ، در اين حوادث نه زوري بود و نه زري ؛ نه پيامبر را ديده بودند و نه با او تماس گرفته بودند ، جز منطق محكم يك گوينده اسلامي كه توانست در ظرف چند دقيقه انقلاب روحي غريبي در ميان قبيله پديد آورد ؛ عامل ديگري در كار نبوده است .

ترس و وحشت قريش

حمايت و پشتيباني يثربيان ، از مسلمانان بار ديگر قريش را از خواب سنگين غلفلت بيدار كرد . دوباره آزار و اذيت را از سر گرفته و آماده شدند كه از نفوذ اسلام و انتشار آن جلوگيري به عمل آورند .
ياران پيامبر از فشار و آزار مشركان شكايت نمودند ، و اجازه خواستند كه به نقطه اي مسافرت كنند . پيامبر چند روزي مهلت خواست ، سپس فرمود : بهترين نقطه براي شما همان يثرب است . شما مي توانيد با كمال آرامش تنها تنها به آن نقطه مهاجرت نماييد .
پس از صدور فرمان مهاجرت ، مسلمانان به بهانه هاي گوناگوني ، از مكه بيرون رفته و راه يثرب را در پيش گرفتند . هنوز آغاز مهاجرت بود ، كه قريش به راز مسافرت پي بردند و از هرگونه نقل و انتقال جلوگيري كردند و تصميم گرفتند كه به هركس دست يابند از راه بازگردانند و اگر شخصي با زن و بچه خود مهاجرت كند ؛ هرگاه همسر او قريشي باشد از برذن زنش ممانعت كنند . ولي از

1 . « اعلام الوري » /137 ؛ « بحارالانوار » ، ج 19/10 ـ 11 .

189
ريختن خون بيمناك بودند ، و حدود آزار را ، از دائره حبس و شكنجه بيرون نمي بردند . خوشبختانه فعاليتهاي قريش مؤثر واقع نشد . ( 1 )
سرانجام ، عده زيادي از چنگال قريش نجات يافتند و به يثربيان پيوستند . كار به جائي رسيد كه از مسلمانان در مكه جز پيامبر و علي و عده اي از مسلمانان بازداشت شده و يا بيمار ، كس ديگري باقي نماند . در اين هنگام ، گردآمدن مسلمانان در يثرب ، قريش را بيش از پيش به وحشت انداخت و براي درهم شكستن اسلام تمام سران قبيله « دارالندوه » گرد آمدند و براي علاج موضوع طرحهائي پيشنهاد شد و تمام طرح هاي آنها با تدابير مخصوص پيامبر خنثي گرديد . در نتيجه ، پيامبر در ماه ربيع الاول سال 14 ، بعثت به مدينه مهاجرت نمود .
قريش از اينكه « محمد » پايگاه دومي به دست آورده سخت وحشت زده و بيمناك بودند و نمي دانستند چه كنند ! زيرا تمام نقشه هاي خود را در جلوگيري از انتشار اسلام نقشر برآب مي ديدند .
رسول گرامي به ياران خود دستور داد كه به مدينه مهاجرت كنند و به برادرانِ « انصار » خود بپيوندند و فرمود : خدا براي شما برادراني قرار داده و خانه هائي آماده كرده است .

1 . « طبقات ابن اسد » ، ج 7/210 .

191

19

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سرگذشت هجرت

سران قريش در حل مشكلات در نقطه اي به نام « دارالندوه » انجمن مي كردند و در مسائل بغرنج به تبادل افكار و تشريك مساعي مي پرداختند .
در سالهاي دوازدهم و سيزدهم بعثت ، مردم مكه با خطر بزرگي روبرو شدند . پايگاه بزرگي كه مسلمانان در يثرب به وجود آورده و « يثربيان » حمايت و حفاظت پيامبر را بر عهده گرفته بودند ، نشانه بارز اين تهديد بود .
در ماه ربيع الاول سال سيزدهم بعثت ، كه مهاجرت پيامبر در آن ماه اتفاق افتاد ؛ در مكه از مسلمانان جز پيامبر و علي و ابوبكر و عده معدودي از مسلمانان بازداشت شده ، و يا بيمار و پير » كس ديگر باقي نمانده بود ، و مي رفت كه اين عده نيز مكه را به عزم يثرب ترك گويند . ناگهان قريش ، تصميمي بس قاطع و خطرناك گرفتند .
جلسه مشورتي سران ، در « دارالندوه » منعقد گرديد . سخنگوي جمعيت در آغاز جلسه سخن از تمركز نيروهاي اسلام در مدينه ، و پيمان « اوسيان » و « خرزجيان » به ميان آورد ، و سپس افزود :
ما مردم « حرم » ، پيش همه قبائل محترم بوديم . ولي محمد ميان ما سنگ تفرقه افكند و خطر بزرگي براي ما ايجاد نمود . اكنون كه جام صبر ما لبريز شده است ، راه نجات اين است كه يك فرد باشهامت از ميان ما انتخاب شود و به زندگي او در پنهاني خاتمه دهد و اگر « بني هاشم » ، به نزاع و كشمكش برخيزند ديه و خونبهاي او را بپردازيم .

192
مرد ناشناسي در آن جلسه كه خود را « نجدي » معرفي مي كرد ، اين نظر را رد كرد و گفت اين نقشه هرگز عملي نيست . زيرا بني هاشم قاتل محمد را زنده نمي گذارند ، و پرداخت خونبهاي محمد ، آنان را راضي نمي سازد و هر كس داوطلب اجراء اين نقشه گردد ، بايد نخست خود دست از زندگي بشويد ، و در ميان شما چنين كسي وجود ندارد .
يكي ديگر از سران به نام « ابوالبختري » گفت : صلاح اينست پيامبر را زنداني كنيم ، و از روزنه كوچكي نان و آب به او بدهيم ، و از اين طريق جلو انتشار آئين او را بگيريم . بار ديگر آن پير نجدي لب به سخن گشود و گفت : اين فكر دست كم از پيشين ندارد ؛ زيرا با اين وضع بني هاشم با شما به جنگ و ستيز برمي خيزند ؛ و سرانجام او را آزاد مي سازند ، و اگر در اين باره موفقيت به دست نياوردند در موسم حج از قبائل ديگر استمداد مي جويند ، و با كمك قبائل او را آزاد مي نمايند .
شخص سومي از آن ميان نظر ديگري داد و گفت : شايسته اينست كه بايد محمد را بر شتري چموش و سركش سوار كنيم ، و هر دو پايش را ببنديم ، و شتر را رم دهيم ، تا او را به كوهها و سنگها بزند ، و بدن او را متلاشي سازد ، و اگر احياناً جان به سلامت برد ، و در سرزمين قبائل بيگانه فرود آمد هرگاه بخواهد در ميان آنها آئين خود را ترويج كند ، خود آنها كه از طرفداران سرسخت بت پرستي هستند به حساب او مي رسند ، و ما و خويشتن را از شر او آسوده مي سازند .
پير نجدي براي بار سوم ، اين نظر را ناهموار شمرد و گفت شيرين زباني ، و سحر بيان محمد براي شما مكشوف است . او با لطافت بيان و بلاغت سخن ، قبائل ديگر را با خود همدست مي سازد و بر شما مي تازد .
بهت و سكوت بر مجلس حكمفرما بود . ناگهان ابوجهل و به نقلي خود آن پير نجدي ابرازنظر كرد و گفت طريق منحصر و خالي از اشكال اين است كه از تمام قبائل ، افرادي انتخاب شوند ، و شبانه به طور دستجمعي به خانه او حمله ببرند و او را قطعه قطعه كنند ، تا خون او در ميان تمام قبائل پخش گردد . بديهي است در اين صورت بني هاشم قدرت نبرد با تمام قبائل را نخواهند داشت . اين فكر به اتفاق

193
آراء تصويب شد ، و افراد تروريست انتخاب شدند ، و قرار شد كه چون شب فرا رسد ، آن افراد مأموريت خود را انجام دهند . ( 1 )

كمكهاي غيبي

اين خيره سران تصور مي كردند كه نبوت محمد كه از پشتيباني خداوند بزرگ برخوردار است ، با اين نقشه ها از بين مي رود . ديگر به فكر و انديشه هاي آنها نمي رسيد كه پيامبر مانند ساير پيامبران از مددهاي غيبي بهره مند است ؛ و آن دستي كه توانسته است اين مشعل فروزان را در اين سيزده سال از تندباد حوادث حفظ كند ، خواهد توانست اين نقشه را نقش برآب نمايد .
مفسران مي گويند فرشته ي وحي نازل گرديد و پيامبر را از نقشه هاي شوم مشركان به وسيله اين آيه آگاه ساخت : ( وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللهُ وَاللهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ ) ؛ ( 2 ) « هنگامي كه كافران برضد تو فكر مي كنند ؛ تا تو را زنداني كنند ، يا بكشند و يا تبعيد نمايند آنان با خدا از در حيله وارد ميشوند ، و خداوند حيله آنها را به خود آنها برمي گرداند » .
رسول گرامي از طرف خدا مأمور شد آهنگ سفر كند ، و به سوي يثرب برود . ولي رهائي از دست مأموران بي رحم حكومت بت پرست ، آنهم با مراقبت كامل دشمن كار آساني نبود . بخصوص ، كه فاصله مكه و مدينه زياد بود . هرگاه با نقشه صحيحي از مكه بيرون نمي رفت و چه بسا احتمال داشت مكيان از پشت سر برسند و پيش از آنكه او به ياران خود برسد ، وي را دستگير كرده و خون او را بريزند .
كيفيت مهاجرت پيامبر را مورخان و سيره نويسان ، به صورتهاي مختلفي نوشته اند و اختلافي كه در ميان آنها در خصوصيات جريان مشاهده مي شود ؛ كم سابقه است . مؤلفِ « سيره حلبي » ، تا اندازه اي توانسته است منقولات

1 . « طبقات كبري » ، ج 1/227 ـ 228 ؛ « سيره ابن هشام » ، ج 1/480 ـ 482 .
2 . سوره انفال/30 .

194
مختلف را با بياناتي با هم سازش دهد ، ولي در پاره اي موارد ، موفق به رفع تناقض و اختلاف نگرديده است .
مطلب قابل توجه اينكه بيشتر محدثان سني و شيعه ، طرز مهاجرت را جوري نقل كرده اند كه بالنتيجه خلاصي و رهائي آن حضرت را مستند به اعجاز دانسته و رنگ كرامت به آن داده اند . در صورتي كه دقت در خصوصيات سرگذشت ، حاكي از اين است كه نجات آن حضرت نتيجه يك سلسله پيش بيني و تدبيرات و احتياطات بوده ، و اراده خداوند بر اين متعلق شده بود كه پيامبر خود را از طريق مجاري طبيعي نجات دهد نه از طريق اعمال قدرت . گواه اين مطلب اين است كه پيامبر متشبث به علل طبيعي و اسباب عقلي ( مانند خوابيدن علي در بستر پيامبر ، پنهان شدن در غار ، و . . . كه بعداً خواهيد شنيد ) شده و از اين راه خود را خلاص نمود .

فرشته وحي پيامبر را آگاه مي سازد

فرشته وحي ، پيامبر را از نقشه شوم مشركان آگاه ساخت ، و او را وادار به مهاجرت كرد و قرار شد براي كور كردن خط تعقيب ، كسي در رختخواب پيامبر بخوابد ؛ تا مشركان تصور كنند كه پيامبر بيرون نرفته و در درون خانه است . در نتيجه ، تنها به فكر محاصره خانه او باشند ، و عبور و مرور را در كوچه ها و اطراف مكه آزاد بگذارند .
فائده اين كار اين بود ، كه مأموران فقط متوجه خانه پيامبر شده و در اين فرصت پيامبر مي توانست ، به نقطه اي پناه ببرد كه احدي از مأمورا متوجه او نشود .
حالا بايد ديد چه كسي حاضر مي شود در جايگاه پيامبر بخوابد ، و جان خود را فداي او نمايد ؟ لابد خواهيد گفت : اول كسي كه به وي ايمان آورده ، و از نخستين روزهاي بعثت ، پروانهوار دور شمع وجود او گرديده است . او بايد در اين راه جانبازي نمايد و اين فرد فداكا جز علي كسي نيست ؛ از اين نظر پيامبر رو به علي كرد و فرمود :

195
امشب در فراش من بخواب ، و آن بُرد سبزرنگي را كه من هنگام خواب به روي خود مي كشيدم به روي خود بكش . زيرا از طرف مخالفان ، توطئه اي براي قتل من چيده شده ، و من بايد به مدينه مهاجرت كنم .
علي از آغاز شب در خوابگاه پيامبر خوابيد . پاسي از شب گذشته بود كه به وسيله چهل نفر تروريست ، محاصره اطراف خانه پيامبر آغاز گرديد . آنان از شكاف در به داخل خانه نگاه مي كردند ، و وضع خانه را عادي ديده و گمان مي كردند كسي كه در خوابگاه پيامبر خوابيده است ، خود اوست .
در اين هنگام ، پيامبر تصميم گرفت كه از خانه بيرون برود . دشمن اطراف خانه را در محاصره داشت و كاملا مراقب اوضاع بود . از طرف ديگر ، اراده خداي قاهر بر اين تعلق گرفته بود كه رهبر عاليقدر اسلام را از چنگال فرومايگان نجات دهد . پيامبر گرامي سوره « يس » را به خاطر تناسبي كه مفاد آغاز آيات آن سوره با اوضاع وي داشت تا آيه ( ) ( 1 ) تلاوت نمود . بلافاصله از خانه بيرون آمد و به نقطه اي كه بنا بود برود و بعداً تفصيل آن را مي خوانيد تشريف برد . اينكه پيامبر چگونه دائره محاصره را شكست كه مأموران متوجه نشدند ، چندان روشن نيست . از روايتي كه مفسر معروف شيعه ، مرحوم علي بن ابراهيم در تفسير آيه « وَأذ يَمكُرُ بِك الذينَ كَفَروا » نقل كرده است ؛ استفاده مي شود كه هنگام خروج پيامبر از خانه ، تمام آنها خوابيده بودند و منتظر بودند كه بامدادان در هواي روشن به خانه رسول اكرم هجوم ببرند ؛ و تصور نمي كردند كه پيامبر اكرم از نقشه آنها بااطلاع باشد .
ولي مورخان ديگر ( 2 ) تصريح كرده اند كه آنها تا لحظه اي كه به خانه پيامبر حمله بردند بيدار بودند ، و رسول خدا از روي كرامت و اعجاز چنان از خانه بيرون آمد كه آنها متوجه نشدند .
امكانِ وقوع چنين كرامتي جاي شك و شبهه نيست ، ولي آيا براي اين امر موجبي در كار بوده است يا نه ؟ بررسي كامل جريان هجرت ، اين مطلب را

1 . از آغاز سوره تا آيه نهم .
2 . « طبقات كبري » ، ج 1/228 ؛ « تاريخ طبري » ، ج 2/100 .

196
قطعي مي سازد كه پيامبر از نقشه مخالفان ، پيش از محاصره خانه آگاه بوده است ، و نقشه اي كه براي خلاصي خود كشيده بود كاملا طبيعي بود ، و رنگ اعجاز نداشت . او مي خواست با قرار دادن علي در فراش خود از مجاري طبيعي ، بدون استمداد از طريق اعجاز و كرامت ، از چنگال بت پرستان رهائي پيدا كند . بنابراين ، او مي توانست پيش از محاصره خانه ، خارج شود و نيازي به اعمال كرامت نداشته باشد .
ولي احتمال دارد كه صبر و توقف پيامبر در خانه تا برگزاري محاصره ، معلول جهتي باشد كه فعلا براي ما مكشوف نيست . از اين جهت ، بحث پيرامون اين مطلب ( بيرون رفتن پيامبر از خانه هنگام شب ) نزد همه قطعي و مسلم نيست . زيرا بعضي ( 1 ) عقيده دارند كه پيامبر پيش از محاصره و قبل از غروب آفتاب خانه را ترك گفته است .

هجوم مخالفان به خانه وحي

قواي كفر اطراف خانه وحي را احاطه كرده و منتظر فرمان بودند كه پيامبر را در خوابگاه خود قطعه قطعه كنند . عده اي اصرار داشتند كه همان نيمه شب نقشه خود را عملي سازند . ابولهب از آن ميان برخاست ، و گفت : زنان و فرزندان بني هاشم در داخل خانه هستند ، ممكن است در اين جريان به آنها آسيبي برسد . گاهي گفته مي شود كه علت تأخير آنها اين بود كه مي خواستند پيامبر را در روز روشن ، در برابر ديدگان بني هاشم بكشند ، تا بني هاشم ببينند كه قاتل او يك فرد مشخص نيست . سرانجام تصميم گرفتند كه بامدادان در هواي روشن نقشه را عملي سازند . ( 2 )
پرده هاي تيره شب ، يكي پس از ديگري عقب رفت ؛ صبح صادق سينه افق را شكافت . شور و شوق غريبي در مشركان پديد آمد . آنان تصور مي كردند كه به زودي به هدف خود مي رسند ، در حالي كه دستها به قبضه شمشير بود با شور و

1 . « سيره حلبي » ، ج 2/32 .
2 . « اعلام الوري » /139 ؛ « بحارالانوار » ، ج 19/50 .

197
شوق خاص وارد حجره پيامبر شدند . در اين حال ، علي سر از بالش برداشت و بُردِ سبزرنگ را كنار زد ، و با كمال خونسردي فرمود : چه مي گوييد ؟ گفتند : محمد را مي خواهيم و او كجاست ؟ فرمود : مگر او را به من سپرده بوديد تا از من تحويل بگيريد ، او اكنون در خانه نيست .
چهره مأموران از شدت غضب و خشم برافروخته شده ، و خشم گلوي آنها را مي فشرد ، و از اينكه تا صبحگاهان صبر كرده بودند پشيمان بودند ، و تقصير را گردن ابولهب مي گذاردند ، كه مانع از حمله شبانه گرديد .
قريش از اينكه توطئه آنها نقش برآب شده ، و با شكست روشني روبرو شدند ، سخت عصباني بودند و با خود فكر مي كردند كه در اين مدتِ كم ، محمد نمي تواند از محيط مكه بيرون برود . ناچار يا در خودِ مكه پنهان شده ، و يا در راه مدينه است . از اين جهت ، مقدمات دستگيري او را فراهم آوردند .

پيامبر در غار « ثور »

آنچه مسلم است اينست كه پيامبر نخستين شب هجرت و دو شب پس از آن را ، با « ابوبكر » در غار « ثور » كه در جنوب مكه ( نقطه مقابل مدينه ) است بسر برده است . و چندان روشن نيست كه اين مصاحبت چگونه پديد آمد و اين نقطه در تاريخ كاملا مبهم است . عده اي معتقدند كه اين مصاحبت اتفاقي بوده و رسولخدا او را در راه ديد و همراه خود برد . برخي نقل كرده اند كه پيامبر همان شب به خانه ابي بكر رفت ، ونيمه شب هر دو نفر ، خانه را به قصد غار ثور ترك گفتند . گروهي مي گويند : ابوبكر به سراغ پيامبر آمد ، و علي او را به مخفيگاه او راهنمائي كرد . ( 1 )

قريش در پيداكردن پيامبر از پاي نمي نشينند

شكست قريش سبب شد كه نقشه را عوض كنند و با بستن راهها و گماردن

1 . « تاريخ طبري » ، ج 2/100 .

198
مراقبان تمام طرق مدينه را ببندند ؛ و افراد ماهري را كه در شناسائي ردّ پاي اشخاص مهارت كامل داشتند استخدام كنند تا به هر قيمتي است از رد پاي او ، جايگاه او را به دست آورند . ضمناً اعلان كردند كه هر كس از پناهگاه محمد اطلاع صحيحي بياورد ، صد شتر به عنوان جايزه به او داده خواهد شد . گروهي از قريش دست به كار شدند ؛ و بيشتر در قسمتهاي شمالي مكه كه راه مدينه است فعاليت مي كردند . در صورتي كه پيامبر براي ابطال نقشه آنها ، به طرف جنوب مكه رفته و در غار « ثور » كه نقطه مقابل مدينه است مخفي شده بود . قيافه شناس معروف مكه ، « ابوكرز » با ردّ پاي پيامبر آشنا بود ، روي اين اصل تا نزديكي غار آمد ، و گفت خط مشي پيامبر تا اين نقطه بوده است ؛ احتمال دارد كه او در غار پنهان شده باشد ، كسي را مأمور كرد كه به داخل غار برود . آن شخص هنگامي كه برابر غار آمد ، ديد تارهاي غليظي بر دهانه آن تنيده شده ، و كبوتران وحشي در آنجا تخم گذارده اند . ( 1 ) وي بدون اينكه وارد غار گردد ، برگشت و گفت : تارهائي در دهانه غار وجود دارد ، و حاكي از اين است كه كسي آنجا نيست . اين فعاليت ، سه شبانه روز ادامه داشت ، و پس از سه روز تلاش و كوشش ، جملگي مأيوس شدند ، و از فعاليت دست برداشتند .

جانبازي در راه حقيقت

نكته مهم در اين صفحه تاريك ، همان جانبازي علي ( عليه السلام ) در راه حقيقت است . جانبازي در راه حقيقت از اوصاف مرداني است كه عاشق و دلداده آن باشند . كساني كه از جان و مال و شخصيت ، مي گذرند ، و تمام سرمايه هاي معنوي و مادي خود را در طريق احياء حقيقت بكار مي برند ؛ و در صفوف عشاق حقايق ، قرار مي گيرند . كمال و سعادتي را كه در هدف خود مشاهده مي كنند ، سبب مي شود كه دست از زندگي موقت بشويند و به زندگاني ابدي بپيوندند .
خوابيدن علي ( عليه السلام ) در بستر پيامبر ، در آن شب پرغوغا ، نمونه بارزي از اين

1 . « طبقات كبري » ، ج 1/229 - اين كرامت را عموم سيره نويسان در اينجا نقل كرده اند و نظر به بحثهائيكه پيرامون معجزه ، در سرگذشت ابرهه نموده ايم ؛ نبايد بي جهت اين سلسله از كرامات را تأويل و يا تحريف كنيم .

199
عشق به حقيقت است . محركي براي اين عمل پرخطر ، جز عشق به بقاء اسلام كه متضمن سعادت جامعه است چيز ديگري نبوده است .
اين نوع از جانبازي ، به اندازه اي ارزش داشت كه خداوند جهان در قرآن ، آن را ستوده ، و جانبازي در راه كسب رضايت الهي ناميده است ؛ و اين آيه به نقل بسياري از مفسّران در اين مورد نازل گرديده است :
( ) . ( 1 )
برخي از مردم با خدا معامله نموده و جان خود را براي رضايت خدا ، از دست مي دهند خدا به بندگان خود مهربانست » .
فضيلت و اهميت اين عمل باعث شده است كه دانشمندان بزرگ اسلام آن را يكي از بزرگترين فضائل اميرمؤمنان بشمارند ؛ و او را مرد جانباز و فداكار معرفي كنند . و در تفسير و تاريخ هر موقع رشته سخن به اينجا كشيده شده ، نزول آيه ياد شده را درباره او مسلم گرفته اند . ( 2 )

دنباله جريان مهاجرت پيامبر

مراحل ابتدائي نجات پيامبر با نقشه صحيح جامه عمل به خود پوشيد . پيامبر گرامي در دل شب به غار « ثور » پناه برد و نقشه توطئه چينان را خنثي نمود . او كوچكترين اضطرابي در دل خود احساس نمي كرد ، حتي هم سفر خود را در لحظات حساس با جمله ( ) ؛ ( 3 ) « غم مخور خدا با ما است » ، تسلي مي داد . سه شبانه روز از عنايات خداوند بزرگ بهره مند بودند ؛ و علي و هند بن ابي هاله فرزند خديجه ( بنا به نقل شيخ طوسي درامالي ) و عبدالله بن ابي بكر و عامر بن فهيره ، چوپان گوسفندان ابوبكر ( بنا به نقل بسياري از مورخان ) شرفياب محضر رسول اكرم مي شدند .

1 . سوره بقره/207 .
2 . « مسند احمد » ج 1/87 و « كنزالعمال » ج 6/407 و در كتاب « الغدير » ج 2/44 ـ 45 ، چاپ نجف ، مدارك نزول اين آيه درباره امام علي « ع » مشروحاً نقل شده است .
3 . سوره توبه/40 .

200
ابن اثير ( 1 ) مي نويسد : فرزندان ابي بكر ، شبها تصميمات قريش را براي رسول خدا و پدرش نقل مي كرد . چون وي شبها ، مسير گوسفندان را طوري قرار مي داد كه از نزديكي غار عبور كنند تا پيامبر و مصاحب وي از شير آنها استفاده كنند ، و هنگام مراجعت عبدالله جلوي گوسفندان راه مي رفت تا اثر پاي او از بين برود .
« شيخ » درامالي مي گويد : در يكي از شبها ( پس از شب هجرت ) كه علي و « هند » شرفياب محضر رسولخدا مي شدند ، پيامبر به علي دستور داد ، كه دو شتر براي ما ( پيامبر و همسفر او ) تهيه بنما . در اين موقع ابوبكر عرض كرد : من دو شتر قبلا براي شما و خودم آماده ساخته ام . پيامبر فرمود : من با پرداخت قيمت آن ، حاضرم قبول كنم . سپس به علي دستور داد كه قيمت شتر را بپردازد .
از جمله وصاياي رسول گرامي در آنشب ، در غار « ثور » اين بود : كه علي فردا در روز روشن با صداي رسا اعلام كند كه هر كس پيش محمد امانتي دارد ، يا از او طلبكار است بيايد پس بگيرد . سپس درباره مسافرت « فواطم » ( مقصود فاطمه دختر عزيز خود ، فاطمه بنت اسد ، فاطمه دختر زبير است ) سفارش نمود و دستور داد كه علي مقدمات سفر آنها را و كساني را كه از بني هاشم مايل به مهاجرت باشند ، فراهم سازد .

خروج از غار

علي ( عليه السلام ) به دستور پيامبر ، سه شتر همراه راهنماي اميني ، به نام « اُرَيقط » در شب چهارم به طرف غار فرستاد . نعره شتر يا صداي آرام راهنماي آنان به گوش رسولخدا رسيد و با همسفر خود از غار پائين آمده و سوار شتر شدند ، و از طرف پائين مكه روي خط ساحلي ، با طي منازلي كه تمام خصوصيات آنها در سيره ابن هشام ، و پاورقي تاريخ ابن اثير ( 2 ) قيد شده است ، عازم يثرب گرديدند .

1 . « كامل » ، ج 2/73 .
2 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/491 ؛ « تاريخ كامل » ، ج 2/75 .

201

نخستين صفحه تاريخ

تاريكي شب فرا رسيد ، و انوار روحبخش خورشيد متوجه نيمكره ديگري گرديد . گروهي از قريش كه سه شبانه روز شهر مكه و اطراف آن را براي پيدا كردن پيامبر زير پاه گذارده بودند ، خسته و كوفته به خانه هاي خود بازگشتند ؛ و از گرفتن بزرگترين جائزه ( صد شتر ) كه براي دستگيري پيامبر معين شده بود ، مأيوس گرديدند و راههاي مدينه كه به وسيله مراقبان قريش مسدود شده بود ، بار ديگر گشوده شد . ( 1 )
در اين موقع صداي آرام راهنمائي كه سه شتر و مقداري غذا همراه داشت ، در غار به گوش رسول اكرم و همسفر وي رسيد . او آرام آرام مي گفت : بايد از تاريكي شب استفاده كرد ، و هر چه زودتر از قلمرو مكيان خارج شد ، و راهي را انتخاب كرد كه رفت و آمد از آن راه كمتر باشد .
سرآغاز تاريخ مسلمانان از سال همانشب آغاز مي گردد ، و مسلمانان تمام حوادث را به وسيله سال هجري تعيين نموده و جريانها را با آن سنجيده و تاريخ مي گذارند .

چرا هجرت پيامبر مبدأ تاريخ قرار گرفت ؟

در تاريخ ملت اسلام ، شخصيتي بالاتر از از شخصيت پيامبر اسلام ، و حادثه اي تكان دهنده تر و سودمندتر از حادثه هجرت نيست . زيرا با هجرت پيامبر ، صفحه تاريخ بشريت ورق خورد ، و پيامبر اسلام و مسلمانان جهان از محيط پرخفقان ، به محيط مساعد و آزاد گام نهادند . مردم بومي مدينه ، از رهبر مسلمانان به گرمي استقبال كردند ، و قدرت و نيرو در اختيار آنان نهادند . چيزي نگذشت به بركت همين هجرت ، اسلام براي خود تشكيلات سياسي و نظامي پيدا كرد و به صورت حكومتي نيرومند در شبه جزيره و پس از چندي در مجموع جهان درآمد ، و تمدن بزرگي را پي ريزي كرد ، كه چشم بشريت مانند آن را نديده است . اگر هجرت

1 . « تاريخ طبري » ، ج 2/104 .

202
رخ نمي داد ، اسلام در همان محيط مكه دفن مي گرديد و جهان بشريت از اين فيض بزرگ محروم مي ماند .
از اين جهت ، مسلمانان ، هجرت را سرآغاز تاريخ اتخاذ كردند . از آن روز تاكنون بيش از هزار و چهارصد سال مي گذرد ، و اين ملت ، چهارده قرن حيات پرافتخار خود را پشت سر گذارده است .

چه كسي هجرت را مبداء تاريخ قرار داد ؟

برخلاف آنچه ميان مورخان مشهور است كه خليفه دوم ، به تصويب و اشاره امير مؤمنان ( عليه السلام ) ، هجرت پيامبر اسلام را ، سرآغاز تاريخ قرار داد ، و دستور صادر كرد كه نامه ها و دفاتر دولتي با آن تاريخ گذاري گردد ؛ دقت در نامه هاي پيامبر كه قسمت اعظم آنها در متون تاريخ و كتاب هاي حديث و سيره موجود است و ديگر اسناد و مدارك كه در اين صفحات ارائه مي گردد ؛ به روشني ثابت مي كند كه پيامبر گرامي ، نخستين كسي است كه هجرت خويش را مبداء تاريخ شناخت و نامه ها و مكاتبات خود را با سران قبائل و رؤساي عرب و شخصيت هاي بارز ، با آن مورخ ساخت .

برنامه مسافرت

مسافتي را كه بايد رسول گرامي طي كند در حدود چهارصد كيلومتر بود . پيمودن اين راه در آن گرماي سوزان و آتش آسا ، به نقشه صحيحي نيازمند بود . وانگهي از اعراب رهگذر مي ترسيدند كه مسير آنها را به قريش گزارش دهند . براي تأمين اين منظور شبها راه مي رفتند ، و روزها استراحت مي كردند .
گويا شترسواري ، پيامبر و همراهان او را از دور ديده ، فوراً خود را انجمن قريش رسانيده و مسير رسول گرامي را گزارش داده بود . « سراقة بن مالك بن جعشم مدلجي » ، براي اينكه تنها موفق به اخذ جائزه گردد ، ديگران را از تعقيب قضيه منصرف كرد و گفت آنها كسان ديگر بودند . سپس به خانه آمد و مسلحانه سوار بر اسب تندرو خود گرديد ، و با سرعت هر چه تمامتر خود را به نقطه اي كه

203
پيامبر و همسفران وي در آنجا به عنوان استراحت بار انداخته بودند ، رسانيد .
ابن اثير ( 1 ) مي نويسد : مشاهده اين منظره ، همسفر پيامبر را سخت اندوهگين ساخت و رسولخدا بار ديگر او را با جمله ( ) غم مخور خدا با ماست » ، دلداري داد . « سراقه » ، مغرور نيروي بازو و سلاح برّنده خود بود ، و كوچكترين مانعي براي ريختن خون پيامبر ، به منظور دريافت بزرگترين جائزه عرب نداشت . در اين هنگام پيامبر با دلي لبريز از ايمان و اطمينان در حق خود دعا كرد و عرض كرد : خدايا ما را از شر اين مرد نجات ده . چيزي نگذشت كه اسب سراقه رم كرد و او را سخت به زمين زد . « سراقه » يقين كرد كه دست غيبي در كار است ، و اين پيش آمدها بر اثر سوءقصديست كه به محمد ( صلّي الله عليه وآله ) دارد . ( 2 ) لذا با حالت التماس رو به پيامبر كرد و گفت : غلام و شتر من در اختيار شما باشد و در انجام هرگونه امري حاضرم . رسول خدا فرمود : مرا نيازي به تو نيست . ولي به نقل مرحوم مجلسي ( 3 ) ، پيامبر به او فرمود : برگرد و ديگران را از تقيب ما منصرف كن . از اين لحاظ « سراقه » به هركس مي رسيد و مي گفت : در اين مسير اثري از محمد نيست .
سيره نويسان شيعه و سني ، كراماتي را كه از پيامبر در طي فاصله مكه و مدينه سرزده است نقل كرده اند ، و ما به برخي از آنها اشاره مي كنيم :
امّ معبد زن دلير و بافضيلتي بود و در اثر قحطي و خشكسالي تمام گوسفندان او لاغر و فاقد شير بودند . در كنار خيمه او گوسفندي بود كه از ناتواني از گله بازمانده بود . رسول خدا فرمود : امّ معبد ، آيا اين گوسفند شير دارد ؟
زن جواب داد : كارش زارتر از آن است كه شير بدهد . رسول گرامي نام خدا را بر زبان جاري كرد و فرمود : خدايا ، اين گوسفند را بر اين زن مبارك گردان .

1 . « تاريخ كامل » ، 2/74 .
2 . بسياري از سيره نويسان مانند ابن اثير ، در كامل ، ج 2/74 و مجلسي در بحار ج 19/88 ، با سند صحيحي از امام ششم ( همان طوريكه در بالا نوشته شد ) مطلب را نقل كرده اند . ولي مولف كتاب « حياة محمد » مي نويسد : سراقة اين حوادث را به فال بد گرفت و گمان كرد كه خدايان مي خواهند او را از اين كار مانع شوند .
3 . « بحار » ، ج 19/75 .

204
در پرتو دعاي رسول خدا شير از پستان گوسفند ريزش كرد . پيامبر ظرفي خواست و گوسفند را دوشيد . آنگاه ظرف پر از شير را نخست به « امّ معبد » داد تا از آن بياشامد . سپس به همراهان خود داد و پس از همه ، خود از آن شير آشاميد و فرمود : در هر جمع ، ساقي ، آخر از همه است و بار ديگر گوسفند را دوشيد و ظرفي پر از شير نزد « امّ معبد » نهاد و رهسپار مدينه گشت .

ورود به دهكده قبا

« قبا » در دو فرسخي « مدينه » ، مركز قبيله « بني عمرو بن عوف » بود . رسول گرامي و همراهان او روز دوشنبه 12 ، ماه ربيع الاول به آنجا رسيدند و در منزل بزرگ قبيله « كلثوم ابن الهدم » فرود آمدند . گروهي از مهاجران و انصار نيز در انتظار مركب پيامبر بودند .
پيامبر گرامي تا آخر آن هفته در آنجا توقف كرد ، و در اين مدت شالوده مسجدي را براي قبيله « بني عمرو بن عوف » ريخت . برخي اصرار مي كردند كه هر چه زودتر رهسپار مدينه گردد ولي او در انتظار پسرعم خود علي بود .
علي پس از مهاجرت رسول گرامي ، در نقطه بلندي از مكه ايستاد و گفت : هر كس پيش محمد امانت و سپرده اي دارد ، بيايد از ما بگيرد . ( 1 ) كساني كه پيش پيامبر امانت داشتند با دادن نشانه و علامت ، امانتهاي خود را پس گرفتند . بعداً ، طبق وصيت پيامبر ، بايد علي ، زنان هاشمي از آن جمله فاطمه دختر پيامبر و فاطمه دختر اسد مادر علي و فاطمه دختر زبير دختر زبير و مسلماناني را كه تا آن روز موفق به مهاجرت نشده بودند ، همراه خود به « مدينه » بياورد . بدين ترتيب ، علي در دل شب از طريق « ذي طوي » عازم مدينه گرديد .
شيخ طوسي ، در امالي خود ( 2 ) مي نويسد : جاسوسان قريش از مسافرت دستجمعي علي آگا شدند ، از اينرو در تعقيب علي برآمدند و در منطقه « ضجنان » با او روبرو گرديدند . سخنان زيادي ميان آنان و علي رد و بدل

1 . من كان له قبل محمد امامة او وديعة مليأت فلنؤد اليه امانته .
2 . « امالي » /300 .

205
گرديد . شيون زنان در آن ميان به آسمان بلند بود . او مشاهده كرد جز دفاع از حريم اسلام و مسلمانان چاره ديگري ندارد ؛ رو به آنها كرد و گفت هر كس كه مي خواهد بدن او قطعه قطعه گردد ، و خون او ريخته شود نزديك آيد . ( 1 ) آثار خشم و غضب در سيماي وي آشكار بود . مأموران قريش مطلب را جدي تلقي كرده ، و از در مسالمت وارد شدند و از راهي كه آمده بودند بازگشتند .
ابن اثير مي نويسد : هنگامي كه علي وارد « قبا » گرديد پاهاي او مجروح شده بود به پيامبر خبر دادند كه علي آمد ولي قدرت ندارد خدمت شما بيايد . رسول گرامي بلافاصله به نقطه اي كه علي بود تشريف برد ، و او را در بغل گرفت و هنگامي كه چشم او به پاهاي مجروح علي افتاد ؛ قطرات اشك از ديدگان او سرازير گشت . ( 2 )
پيامبر گرامي در روز دوازدهم ربيع وارد قبا گرديد ؛ و علي در نيمه همان ماه به پيامبر پيوست . ( 3 ) مؤيد اين گفتار ، مطلبي است كه « طبري » در تاريخ خود مي نويسد : علي سه روز پس از مهاجرت پيامبر در مكه اقامت گزيد ، و در اين مدت سپرده هاي مردم را به صاحبان خود بازگردانيد . ( 4 )

جوش و خروش و غريو شادي در مدينه

مردمي كه سه سال بود به پيامبر خود ايمان آورده بودند و هر سال نمايندگاني از طرف خود مي فرستادند ؛ و هر روز در نمازهاي روزانه نام مقدس او را به زبان جاري مي ساختند ، هرگاه بشنوند كه بزرگ پيشواي آنان در دو فرسخي مدينه « قبا » رحل اقامت افكنده و چندي بعد عازم شهر آنها خواهد شد ، چه

1 . فمن سره ان اُفريِّ لَحَمه و اُهريقَ دَمه فَلَيدنّ منّي .
2 . وَاعتَنَقَهُ و بكي رحمة لما بقدميه من الورم ـ « تاريخ كامل » ، ج 2/75 .
3 . « امتاع الاسماع » /48 ـ بنابراين ، تاريخ محاصره خانه پيامبر سه شب پيش از اول ماه ربيع الاول سال يكم هجرت بوده است و پيامبر در شب دوشنبه از منزل بيرون رفت و وارد غار ثور شد و پس از سه روز توقف در غار ، شب پنج شنبه آغار ربيع الاول از غار بيرون آمد و رهسپار مدينه گرديد و روز دوازدهم وارد « قبا » شد . به كتاب « المبداءوالتاريخ » ج 4 مراجعه بفرماييد .
4 . « تاريخ طبري » ، ج 1/106 .

206
شوري در ميان آنها برپا مي گردد ؟ ، چه جوش و خروشي در ميان آنها پديد مي آيد ؟ ، شايد بيان و توصيف آن از قدرت ما بيرون باشد .
جوانان انصار ، تشنه اسلام و برنامه عالي و روانبخش آن بودند ، و براي پاك كردن محيط مدينه ، از لوث شرك و بت پرستي تا آنجا كه مي توانستند پيش از آمدن پيامبر ، بتها را سوزانيده و بازار و خيابان را از مظاهر بت پرستي پاك گردانيدند . بد نيست نمونه كوچكي از علاقمندي انصار را در اينجا نقل نمائيم :
« عمروبن جموح » ، از بزرگان قبيله « بني سلمه » بود . بت خود را در خانه خويش جاي داده بود . جوانان قبيله ، براي اينكه به او بفمانند كه از اين بت چوبين كاري ساخته نيست ، بت او را ربوده و وارونه در يكي از گودالهاي مدينه كه به حكم آن روز براي قضاء حاجت آماده شده بود ، افكندند . وي صبحگاهان برخاست و پس از جستجوي زياد ، بت خود را در چنين گودالي پيدا نمود و آن را شستشو داده بر جاي خود گذارد . اين عمل سه بار تكرار گشت ، بار آخر « عمرو » شمشيري به گردن بت بست و گفت اگر در اين جهان مبدأ اثري هستي از خود دفاع كن . ولي از اين كار نيز سودي نبرد و فرداي آن روز بت خود را كه در ميان چاهي كه به لاشه سگي بسته شده بود ، و شمشير همراه آن نبود جست . وقتي اين جريانها را ديد فهميد كه مقام انساني بالاتر از آنست كه در برابر هر سنگ ، چوب و گلي سر تعظيم فرود آورد . سپس اشعاري چند سرود كه سه بيت آن را در پاورقي ملاحظه مي نماييد . مفاد اين دو شعر اين است : به خدا اگر معبود به حق بودي هرگز در وسط چاه با سگ مرده ، هم آغوش نبودي . سپاس خداي بزرگ را كه داراي نعمتهائي است . او است بخشنده ، رزاق و پاداش ده او است كه مرا نجات داد از آنكه در گرو تاريكي قبر باشم . ( 1 )
رسول خدا عازم مدينه گرديد . وقتي مركب پيامبر از« ثنيّة الوداع » ( نام محلي

1 . تالله لو كنت الها لم تكن انت و كلبُ وسطَ بئر في قَرن
فالحمدلله العلّي ذي المنِن الواهبِ الرزاقِ وديانِ الدين
هوالذي انقذني من قبلِ اَن اكونَ في ظلَمِة قبرِ مرتهن
« اسدالغابة » ، ج 4/99 .

207
است در نزديكي شهر مدينه ) سرازير گرديد و گام به خاك يثرب مي نهاد ؛ جوانان و مسلمانان مقدم پيامبر را گرامي شمرده ، و با طنين سرودهاي شادي ، محيط مدينه را مملو ساخته بودند . اينك مضمون سروده ها :
ماه از « ثنية الوداع » طلوع كرد ، تا روزي كه روي زمين يك نفر خدا را مي خواند و عبادت مي كند ؛ شكر اين نعمت بر ما لازم است .
اي آن كسي كه از طرف خداوند براي هدايت ما مبعوث شدي ، فرمان تو بر همه ما لازم و مطاع است . ( 1 )
قبيله بني عمرو بن عوف اصرار كردند كه در « قبا » اقامت گزينند و عرض كردند ما افراد كوشا و با استقامت و مدافعي هستيم ، ( 2 ) ولي رسول گرامي نپذيرفت . قبيله هاي « اوس » و « خرزج » ، از مهاجرت رسولخدا آگاه شدند ؛ لباس و سلاح بر تن كردند و به استقبال او شتافتند . دور ناقه او را احاطه نموده ، در مسير راه ، رؤساي طوائف زمان ناقه را گرفته هر كدام اصرار ميورزيدند كه در منطقه آنها وارد گردد . ولي پيامبر به همه مي فرمود : از پيشروي مركب جلوگيري نكنيد ؛ ( 3 ) او در هر كجا زانو بزند من همانجا پياده خواهم شد . ناقه پيامبر سرزمين وسيعي كه متعلق به دو طفل يتيم به نامهاي سهل و سهيل بود و تحت حمايت و سرپرستي « اسعدبن زراره » ( 4 ) بسر مي بردند و آن سرزمين مركز خشك كردن خرما و زراعت بود ، زانو زد . خانه « ابوايوب » در نزديكي اين زمين بود . مادر وي از فرصت استفاده كرده اثاثيه پيامبر را به خانه خود برد . نزاع و الحاح براي بردن پيامبر آغاز گرديد . پيامبر گرامي نزاع آنها را قطع كرد و فرمود :

أين الرحل :

لوازم سفر من كجاست ؟ عرض كردند مادر ابوايوب برد . فرمود

المرء مع


1 . متن سروده هاي عربي اين بود :
طَلَع البدرُ علينا من ثنيات الوداع
وَجبَ الشكرِ عينا مادعا لله داع
ايهاالمبعوثُ فينا جئتَ بالامر المطاعِ
2 . اقم عندنا اهل الجد والجلدو والمنعة .
3 . خلوا سبيلها فانها مامورة .
4 . « بحار » ، ج 19/108 ، ولي بنا به نوشته برخي ( از آنجمله تاريخ كامل ) در حمايت معاذبن عفراء قرار داشتند .

208

رحله »

مرد آنجا مي رود كه اثاث سفر او در آنجا است و اسعدبن زراره ، ناقه پيامبر را به منزل خود برد .

ريشه نفاق

عبدالله بن ابي كه سرسلسله منافقان است . اوس و خزرج ، پيش از آنكه با حضرت پيمان ببندند ، مصمّم شده بودند كه او را به عنوان فرمانرواي مطلق در مدينه انتخاب كنند . ول به وسيله روابطي كه اوس و خزرج با پيامبر پيدا كردند ، اين تصميم خود به خود از ميان رفت . از اين جهت ، عداوت رهبر عاليقدر اسلام ، در دل فرزند « اُبيّ » جايگزين گرديد ، و تا پايان عمر ايمان نياورد وي از مشاهده استقبالي كه اوسيان و خزرجيان از پيامبر به جا آوردند ، سخت گرفته شد و نتوانست از گفتن جمله اي كه كاملا حسد و عداوت او را مي رساند ، خودداري كند . عبدالله رو به پيامبر كرد و گفت : برو پيش كساني كه تو را فريب داده و به اين جا آورده اند ما را فريب مده . ( 1 )
سعد بن عباده ، از بيم آنكه مبادا پيامبر سخن او را باور كند ، و يا به دل بگيرد ؛ عذر گفتار او را خواست و به پيامبر گفت : او اين سخن را از در حيله و عداوت مي گويد : زيرا قرار بود فرمانرواي مطلق دو قبيله اوس و خرزج گردد ، و اكنون با تشريف فرمائي شما موضوع رياست او از بين رفته است .
عموم تاريخ نويسان مي گويند : رسول گرامي روز جمعه وارد مدينه گرديد ، و در نقطه اي كه مركز قبيله بني سالم بود نمازجمعه را با اصحاب خود به جا آورد . خطبه بليغي خواند كه در اعماق قلوب آنها كه تا آنروز با چنين كلمات و مضامين آشنا نبودند اثر بديعي گذارد . متن خطبه را ابن هشام ، در سيره خود و مجلسي ، در بحار نقل كرده اند . ( 2 )
ولي عبارات و مضامين سيره ابن هشام با آنچه كه مجلسي نقل كرده مغاير است . براي اطلاع به مدارك ياد شده مراجعه فرماييد .

1 . يا هذا اذهب الي الذين غروك واتوابك فانزِل عليهم ولا تغشنا في ديارنا ـ « بحار » ، ج 19/108 .
2 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/500 و 501 و « بحار » ، ج 19/126 .

209

20

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نخستين عمل مثبت پيامبر

مسجد مركز جنبشهاي اسلامي

چهره هاي باز و خندان جوانان انصار ، و استقبال عظيمي كه اكثريت « اوسيان » و « خزرجيان » از مقدم پيامبر به عمل آوردند ؛ پيامبر را بر آن داشت كه پيش از هركاري براي مسلمانان يك مركز عمومي به نام « مسجد » بسازد كه كارهاي آموزشي و پرورشي ، سياسي و قضائي در آنجا انجام بگيرد . از آنجا كه يكتاپرستي و توحيد در سرلوحه برنامه پيامبر اسلام قرار داشت ، لازم ديد پيش از هر كاري دست به ساختن معبدي بزند تا مسلمانان در آنجا در مواقع نماز به ذكر خدا و ياد حق بپردازند .
لازم بود وي مركزي به وجود آورد ، كه عموم اعضاء حزب اسلام ( حزب الله ) در هر هفته در روز معيني ، در آنجا دور هم گرد آيند و در مصالح اسلام و مسلمانان به شور و مشورت بپردازند ؛ و علاوه بر اجتماع روزانه ، در هر سال عموم مسلمانان در آنجا دوبار ، نماز عيد بگزارند .
مسجد تنها مركز پرستش نبود ، بلكه تمام معارف و احكام اسلامي ، اعم از آموزشي و پرورشي ، در آنجا گفته مي شد . همه گونه تعليمات ديني و علمي ، حتي امور مربوط به خواندن و نوشتن در آنجا انجام مي گرفت . تا آغاز قرن چهارم

210
اسلامي غالباً مساجد ، در غير اوقات نماز ، حكم مدارس را داشت ( 1 ) ، و بعداً مراكز آموزشي صورت خاصي به خود گرفت و بسياري از بزرگان علم و دانش فارغ التحصيلان حلقه تدريسهائي هستند كه در مساجد برگزار مي شد .
گاهي مسجد « مدينه » ، به صورت يك مركز ادبي در مي آمد . سخن سرايان بزرگ عرب كه سروده هاي آنها ، با روح اخلاقي و روش تربيتي اسلام وفق مي داد ، اشعار خود را در مسجد حضور پيامبر اكرم قرائت مي كردند . چنانكه « كعب بن زهير » ، قصيده معروف خود « بانت سعاد » را كه در مدح نبي اسلام سروده بود ؛ در مسجد حضور پيامبر خواند و جايزه و خلعت بزرگي از وي دريافت نمود . « حسان بن ثابت » ، كه با اشعار خود از حريم اسلام دفاع مي كرد ، در مسجد پيامبر سروده هاي خود را قرائت مي نمود .
جلسات آموزشي در زمان پيامبر در مسجد « مدينه » ، به قدري جالب بود كه نمايندگان قبيله « ثقيف » ، از ديدن اين منظره سخت تكان خوردند ، و از كوشش مسلمانان در فراگرفتن احكام و معارف انگشت تعجب به دندان گرفتند .
امور قضائي و فصل خصومات و محكوم ساختن بزهكاران در مسجد انجام مي گرفت ، و مسجد در آن روز يك دادگستري به تمام معني بود كه عموم كارهاي دادخواهي در آنجا صورت مي پذيرفت . گذشته از اين ، پيامبر خطابه هاي آتشين خود را براي اعزام مردم به جهاد و مبارزه با كفر و شرك ، در آنجا ايراد مي فرمود . شايد يكي از اسرار اجتماع امور ديني و تعليمي ، در مسجد اين بود كه رهبر عاليقدر اسلام مي خواست عملا نشان بدهد كه علم و ايمان با يكديگر توأم و همراه اند ؛ و هر كجا كه مركز ايمان باشد ، بايد مركز علم و دانش شود . و اگر امور قضائي و خدمات اجتماعي و تصميمات جنگي در مسجد صورت مي گرفت ، براي اين بود كه برساند كه آئين وي يك آئين معنوي محض

1 . به صحيح بخاري ، ج 1 . كتاب علم . مراجعه بفرماييد حتي بعدها كه مراكز تحصيلي از « مساجد » به « مدارس » منتقل گرديد باز مدارس در جنب مساجد ساخته مي شد و از اين طريق پيوند ناگسستني دين و علم به نمايش گذارده مي شد .

211
نيست كه با امور مادي و زندگي دنيوي سر وكاري نداشته باشد ؛ بلكه آئيني است ، در عين اينكه مردم را به تقوي و ايمان دعوت مي نمايد ، از تدابير امور زندگي و اصلاح اوضاع اجتماعي آنان غفلت نمي نمايد .
اين هماهنگي ( هماهنگي علم و ايمان ) ، تاكنون نصب العين مسلمانان بوده است . حتي بعدها كه مراكز آموزشي به صورت خاصي درآمدند ، همواره مدارس و دانشگاهها را در كنار مساجد جامع مي ساختند تا به جهانيان ثابت كنند كه اين دو عامل خوشبختي از هم جدا نيستند .

داستان عمار

زميني كه شتر در آنجا زانو خم كرد ، به قيمت ده دينار براي ساختمان مسجد خريداري گرديد . تمام مسلمانان در ساختن و فراهم كردن وسائل ساختماني شركت كردند . حتي پيامبر نيز مانند ساير مسلمانان از اطراف سنگ مي آورد . « اسيد ابن حضير » جلو رفت و عرض كرد : اي رسول گرامي مرحمت كنيد تا سنگ را من ببرم . فرمود : برو سنگ ديگر بياور . ( 1 ) از اين طريق گوشه اي از برنامه عالي خود را نشان داد كه من مرد عملم نه لفظ ، مرد كردارم نه گفتار ، در اين هنگام يكي از مسلمانان اين شعر را خواند :

لئن قعدنا والنبيّ يَعمل * * * فذاك مِنّا العمل المُضَلّل

هر گاه ما بنشينيم و پيامبر كار كند ، چنين كاري براي ما موجب ضلال و گمراهي است .
پيامبر و مسلمانان موقع كار اين جمله ها را مي خواندند :« لاعيش الا عيش الآخرة اللهمَ ارحم الانصار والمُهاجرة » ؛ « زندگي حقيقي همان زندگي آخرت است . پروردگارا بر انصار و مهاجر ترحم بفرما » .
« عثمان بن عفان » ، از كساني بود كه به نظافت لباس و دوري از گرد و

1 . اِذهب فاحمل غيره .

212
غبار علاقه خاصي داشت . هنگام ساختن مسجد براي حفظ تميزي لباس ، تن به كار نمي داد . « عمار ياسر » ، اشعاري را كه از علي آموخته بود و مفاد آن انتقاد از كساني بود كه تن به كار نمي دادند و از گرد و غبار دوري مي جستند ، به عنوان انتقاد از كار « عثمان » خواند :

لايستوي من يعمر المساجدا * * * يدأب فيها قائماً و قاعداً

و من يري عن الغبار حائداً ( 1 ) * * * « هرگز كسي كه مساجد را تعمير مي كند ؛ و بطور مدام ايستاده و نشسته در آبادي آن مي كوشد ، با كسي كه از گرد و غبار فاصله مي گيرد و حاضر نيست كه در راه بناي مسجد لباسهاي او از گرد و غبار آلوده گردد ، برابر نيست . »
مفاد اين اشعار ، عثمان را ناراحت كرد و عصايي در دست داشت و گفت مي بيني با اين عصا ، چگونه بر بيني تو نشانه مي روم . پيامبر از جريان آگاه شد و فرمود : با عمار چه كار داريد ، « عمار » آنان را به بهشت دعوت مي كند و آنان او را به دوزخ .
عمار ياسر ، جوان نيرومند اسلام چند قطعه سنگ را ، روي هم جمع مي كرد و براي ساختمان مسجد حمل مي نمود . گروهي از سادگي و اخلاص وي سوءاستفاده كرده ، بيش از مقدار تحملِ وي ، سنگ بر او حمل مي نمودند . او مي گفت : من يكي از سنگها را براي خود و ديگري را به نيت پيامبر حمل مي نمايم . روزي پيامبر او را زير بار گران ، در حالي كه سه قطعه سنگ بر او حمل كرده بودند ، ديد . عمار سخن به گله گشود و گفت : اصحاب شما سوءقصد به من دارند ، و خواهان قتل و مرگ من هستند ، آنان سنگها را يك يك مي آورند ، ولي سه تا سه بر دوش من حمل مي نمايند . پيامبر دست او را گرفت ، گرد و غباري كه بر پشت او بود ، پاك كرد و اين جمله تاريخي را گفت : آنان قاتل شما نيستند ، ترا گروه ستمگر خواهند كشت ، در حالي كه تو

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/496 و « تاريخ الخميس » ، ج 1/345 و « سيره حلبي » ، ج 2/76 . با اينكه « ابن اسحاق » صراحتاً نام « عثمان بن عفان » را برده است ولي ابن هشام كه به تلخيص آن پرداخته از ذكر نام آن خودداري كرده است ، مؤلف « المواهب اللدنية » مي گويد مقصود عثمان بن مظعون است .

213
آنان را به سوي حق و حقيقت دعوت مي نمائي . ( 1 )
اين خبر غيبي يكي از دلائل نبوت و راستگوئي پيامبر است و آنچنانكه گزارش داده بود همان طور اتفاق افتاد . زيرا سرانجام عمار ، در سن نود سالگي در جنگ « صفين » ، در ركاب امير مؤمنان به دست هواداران « معاويه » كشته شد . اين خبر غيبي در حال حيات عمار اثر عجيبي بر جاي گذارده بود و مسلمانان پس از اين جريان ، عمار را محور حق دانسته و حقانيت هر صنفي را وسيله پيوستن او تشخيص مي دادند .
وقتي عمار در ميدان جنگ كشته شد ، ولوله عجيبي در صف شاميان افتاد . كساني كه با تبليغات زهرآگين معاويه و عمروعاص ، در حقانيت علي به شك افتاده بودند آگاه شدند . « هزيمة بن ثابت » انصاري كه همراه اميرمؤمنان رفته بود ، ولي در اقدام به جنگ مردّد بود ، پس از كشته شدن عمار شمشير كشيد و به شاميان حمله كرد . ( 2 )
ساختمان مسجد به پايان رسيد ، و سال به سال بر وسعت آن افزوده شد . همچنين ، در كنار مسجد « صفّه اي » براي بينوايان و مهاجران تهيدست ساخته شد كه در آنجا بسر ببرند ؛ و « عبادة بن صامت » مأمور گرديد كه به آنان نوشتن و خواندن قرآن را تعليم كند .

برادري يا بزرگترين پرتو ايمان

تمركز مسلمانان اسلام ، در مدينه فصل جديدي در زندگاني پيامبر پديد آورد . او قبل از ورود به مدينه ، فقط در صدد جلب قلوب و تبليغ آئين خود بود ؛ ولي از امروز بايد بسان يك سياستمدار پخته و كارآزموده موجوديت خود و هواداران خود را حفظ كرده و نگذارد دشمنان داخلي و خارجي در آن نفوذ كنند . در اين ميان ، او با سه مشكل بزرگ روبرو گرديد :
1 ـ خطر قريش و عموم بت پرستان شبه جزيره عربستان .

1 . « سيره حلبي » ، ج 2/76 و 77 .
2 . « مستدرك حاكم » ، ج 3/385 ؛ « وقعه صفين » ، ابن مزاحم .

214
2 ـ يهوديان يثرب ، كه در داخل و خارج شهر زندگي مي كردند و ثروت و امكانات زيادي داشتند .
3 ـ اختلافي كه ميان هواداران او و « اوس » و « خزرج » وجود داشت .
مهاجرين و انصار ، از آنجا كه پرورش يافته دو محيط مختلف بودند ؛ در طرز تفكر و معاشرت فاصله زيادي با هم داشتند . وانگهي اوسيان و خزرجيان كه جمعيت انصار را تشكيل مي دادند ، صد و بيست سال با هم نبرد كرده و دشمنان خوني يكديگر به شمار مي رفتند . و با اين خطرات و اختلافات ، ادامه حيات ديني و سياسي به هيچ وجه امكان نداشت . ولي پيامبر تمام اين مشكلات را به طرز خردمندانه از هم گشود . او درباره دو مشكل نخست ، دست به كارهائي زد ( كه در آينده ، به خواست خدا تفصيل آن را خواهيد خواند ) و مشكل اختلاف هواداران خود را با مهارت خاصي از بين برد .
وي از طرف خدا مأمور گشت كه مهاجرين و انصار را با يكديگر برادر كند . روزي در يك انجمن عمومي ، رو به هواداران خود كرد و فرمود : دوتا دوتا با يكديگر برادر ديني شويد . ( 1 ) تواريخ مسلمانان ، از آنجمله تاريخ « ابن هشام » مشخصات افرادي را كه با يكديگر برادر شدند ضبط كرده اند . ( 2 )
او با اين طرح ، وحدت سياسي و معنوي مسلمانان را حفظ كرد . اين وحدت و پيوستگي باعث گرديد كه درباره دو مشكل اول نيز تصميم گيري نمايد .

دو منقبت بزرگ

اكثر تاريخ نويسان و محدثان شيعه و سني ، در اين جا دو منقبت بزرگ را يادآور شده اند . ما نيز آنها را بطور اختصار مي نگاريم :
پيامبر سيصد نفر از مهاجرين و انصار را با يكديگر برادر نمود ، و رو به مسلمانان مي كرد و مي گفت : فلاني ! تو برادر فلاني هستي .
كار اخوّت بپايان رسيد . ناگهان علي با چشمهاي اشگبار عرض كرد : ياران

1 . تأخّوا في الله اخوين اخوين .
2 . « سيره ابن هشام » ، ج 2/123 ـ 126 .

215
خود را با يكديگر برادر كرديد ، ولي عقد اخوت ميان من و ديگري برقرار نفرموديد ؟ ( 1 ) در اين هنگام پيامبر رو به علي كرد و گفت : تو در دنيا و آخرت برادر من هستي . ( 2 )
« قندوزيِ » حنفي ، جريان را بطور كاملتر نقل نموده و مي گويد : پيامبر در جواب سؤال علي فرمود : « بخدائي ( كه مرا براي هدايت مردم مبعوث فرموده ) سوگند : كار برادري ترا براي اين به عقب انداختم كه مي خواستم در پايان با تو برادر شوم . تو نسبت به من ، مانند هاروني نسبت به موسي ؛ جز اينكه پس از من پيامبري نيست ، تو برادر و وارث من هستي » . ( 3 )

منقبت ديگر براي علي7

ساختمان مسجد به پايان رسيد . در اطراف مسجد ، خانه هاي پيامبر و اصحاب وي قرار داشت ، و هر كدام از خانه هاي خود دري به مسجد داشتند و از درهاي خصوصي وارد مسجد مي گرديدند . ناگهان دستوري از طرف پروردگار جهان رسيد كه : تمام درهاي خصوصي كه از خانه ها به مسجد باز مي گرديد ، بسته شود جز در خانه علي . سبط ابن الجوزي مي نويسد : اين عمل سر و صدائي در ميان برخي بوجود آورد ، و گمان كردند كه اين استثناء جنبه عاطفي داشته است . رسول خدا براي روشن كردن اذهان مردم ، خطبه اي خواندند و در ضمن فرمود : من از جانب خود هرگز دستور بازماندن و بسته شدن دري را نداده ام ، بلكه از دستوري بود از طرف خدا ، و من ناچار بودم كه از آن پيروي كنم . ( 4 )

رويدادهاي سال دوم هجرت

نخستين سال هجرت ، با تمام خوشي ها و تلخي هاي خود سپري شد . پيامبر

1 . آخَيتَ بَينَ اصحابِك وَلَم تُؤاخِ بَيني و بَينَ احَد .
2 . انتَ اَخي في الدّنيا و الاخِرةِ .
3 . « ينابيع المودة » ، ج 1/226 .
4 . « تذكرة الخواص » /46 .

216
گرامي و ياران او ، وارد سال دوم اقامت خود در مدينه شدند . سال دوم هجرت ، حوادث عظيم و چشمگيري دارد . در ميان تمام رويدادها ، دو رويداد آن از اهميت شگرفي برخوردار است . يكي از آنها « تغيير قبله » و ديگري « نبرد بدر » است .
در اصطلاح سيره نويسان ، دو لفظ بيش از همه رواج دارد و آن لفظ هاي « غزوه » و « سَرِيّه » است : مقصود از « غزوه » ، آن گونه هجوم به دشمن است كه خود رسول خدا همراه سپاه مي بود و آن را رهبري مي كرد . در حالي كه مقصود از « سريّه » ، اعزام گروه ها و يا گردان ها و هنگ هائي بود كه خود پيامبر شخصاً در آن شركت نداشت . بلكه براي آنان سرپرستي معين مي نمود و آنها را به مقصدي اعزام مي كرد .
شمار غزوات پيامبر را 27 و يا 26 غزوه نوشته اند . جهت اختلاف اين است كه برخي غزوه « خيبر » را با غزوه « وادي القري » كه به دنبال هم رخ داده اند ، دو غزوه و برخي آنها را يك غزوه شمرده اند . ( 1 )
در تعداد سريه هاي رسول خدا نيز اختلاف است . مورخان آنها را 35 ، 36 ، 48 و حتي 66 سريه نوشته اند . علت اختلاف اين است كه برخي از سريه ها به سبب كمي افراد به شمارش نيامده ، و از اين جهت در شماره آنها اختلاف پيش آمده است .

1 . « مروج الذهب » ، ج 2/287 ـ 288 ـ « غزوة » بر وزن « دخمه » و « سريه » به وزن « عطيّه » .

217

21

ــــــــــــــــــــــــــــ

تبديل قبله

هنوز چند ماه از هجرت پيامبر اسلام به مدينه نگذشته بود ، كه زمزمه مخالفت از ناحيه يهود بلند شد . درست در هفدهمين ماه ( 1 ) هجرت ، دستور مؤكد آمد كه قبله مسلمانان از اين به بعد كعبه است ، و در اوقات نماز بايد متوجه مسجدالحرام گردند .

مشروح جريان :

پيامبر گرامي ، سيزده سال تمام در مكه به سوي بيت المقدس نماز مي گزارد . پس از مهاجرت به مدينه ، دستور الهي اين بود كه به وضع سابق از نظر قبله ادامه دهد ، و قبله اي كه يهودان به آن نماز مي گزارند ، مسلمانان نيز به آن طرف نماز بگزارند . اين كار ، عملا يك نوع همكاري و نزديك كردن دو آئين قديم و جديد بهم بود ، ولي رشد و ترقي مسلمانان باعث شد كه خوف و ترس ، محافل يهود را فراگيرد ، زيرا پيشرفت هاي روز افزون آنان نشان مي داد ، كه آئين اسلام در اندك مدتي سراسر شبه جزيره را خواهد گرفت و قدرت آئين يهود را از بين خواهد برد . از اين نظر ، كارشكني از جانب يهود آغاز گرديد . آنان ، از راههاي گوناگون مسلمانان و پيامبر را آزار مي دادند . از آن جمله ، مسأله نماز گزاردن به بيت المقدس را پيش كشيدند و گفتند :

1 . « طبقات ابن سعد » ، ج 1/241 ـ 242 ؛ « اعلام الوري لاعلام الهدي » ، /81 ، 82 ـ ابن هشام مي گويد : تغيير قبله در رأس هيجده ماه پس از ورود رسول خدا به مدينه بود . ابن اثير تاريخ آن را نيمه شعبان مي داند . به « سيره ابن هشام » ، ج 1/606 و « كامل » ، ج 2/80 مراجعه بفرماييد .

218
« محمد » مدعي است كه داراي آئين مستقلي است ؛ و آئين و شريعت او ناسخ آئينهاي گذشته مي باشد ، در صورتي كه او هنوز قبله مستقلي ندارد و به قبله جامعه يهود نماز مي گزارد .
اين خبر براي پيامبر گران آمد . نيمه شبها از خانه بيرون مي آمد و به آسمان نگاه مي كرد . در انتظار نزول وحي بود ؛ كه دستوري در اين باره نازل گردد . چنانكه آيه ياد شده در زير اين مطلب را گواهي مي دهد :
« نگاههاي معنادار تو را به آسمان مي بينيم ، تو را به سوي قبله اي كه رضايت تو را جلب كند مي گردانيم » . ( 1 )
از آيات قرآن استفاده مي شود ، كه تبديل قبله علاوه بر اعتراض يهود ، جهت ديگري نيز داشته است ؛ و آن اينكه مسأله جنبه امتحاني داشت . مقصود اين بود كه مؤمن واقعي و حقيقي ، از مدعيان ايمان كه در ادعاي خود كاذب بودند تميز داده شود ، و پيامبر اين افراد را خوب بشناسد . زيرا پيروي از فرمان دوم كه در حالت نماز ، متوجه مسجدالحرام گردند ، نشانه ايمان و اخلاص به آئين جديد بود ، و سرپيچي و توقف علامت دودلي و نفاق به شمار مي رفت . چنانكه خود قرآن صريحاً اين مطلب را مي فرمايد :
« تغيير قبله از آن طرفي كه بر آن نماز مي گذارديد ، براي اين بود تا موافق را از مخالف تميز دهيم و اين كار براي غير آنهائي كه خداوند آنان را هدايت كرده است كار پرمشقتي بود . » ( 2 )
البته از تواريخ اسلام و مطالعه اوضاع شبه جزيره ، علل ديگري نيز بدست مي آيد .
اولا : كعبه كه به دست قهرمان توحيد ، حضرت ابراهيم ( عليه السلام ) تعمير شده بود ، مورد تعظيم جامعه عرب بود . قبله قراردادن چنين نقطه اي ، موجبات رضايت عموم اعراب را فراهم مي ساخت ، و آنها را براي پذيرفتن آئين اسلام و دين توحيد

1 . قَد نَري تَقَلُبِ وَجهِك في السَّماء فَلَنُوَلِّيَنَّك قِبلةً تَرضاها ـ سوره بقره / 144 .
2 . وماجَعَلنا القَبلَةَ كُنتَ عَلَيها الا لِنَعلَمَ مَن يَتَّبِع الرَّسولَ مِمَن يَنقَلِبُ عَلي عَقِبَيهِ و اِن كانَت لَكبيرةً الا عَلي الذينَ هدَي اللهُ ـ سوره بقره/143 .

219
راغب مي نمود و هيچ هدفي بالاتر از آن نبود كه مشركان سرسخت و لجوج وامانده از قافله تمدن ، ايمان آورند و به وسيله آنها آئين اسلام در سرتاسر نقاط جهان ، منتشر گردد .
ثانيا : فاصله گيري از يهود آن روز ، كه هيچ اميدي به ايمان آوردن آنها نبود ، لازم به نظر مي رسيد . زيرا آنان هر ساعت كارشكني مي كردند و با پيش كشيدن سؤالات پيچيده وقت پيامبر را گرفته ؛ و به گمان خود ابراز اطلاع و دانش مي كردند . تبديل قبله يكي از مظاهر فاصله گيري و دوري از يهود بود . چنانكه نسخ روزه عاشورا نيز به همين منظور بود . يهود پيش از اسلام ، روز عاشورا را روزه مي گرفتند . پيامبر و مسلمانان مأمور بودند كه آن روز را نيز روزه بگيرند . سپس فرمان روزه عاشورا منسوخ شد و روزه گيري در ماه رمضان واجب گرديد .
بالاخره ، اسلامي كه از هر نظر برتري دارد بايد به گونه اي جلوه كند ، كه نقاط تكامل و برتري آن روشن و بارز باشد .
در اين موقع برخي تصور كردند كه نمازهاي پيشين آنها باطل بوده است . وحي الهي نازل گرديد كه : « هرگز خدا اعمال شما را ضايع و تباه نخواهد كرد خدا به مردم رؤف و رحيم است » . ( 1 )
با در نظر گرفتن اين جهات ، در حالي كه پيامبر دو ركعت از نماز ظهر خوانده بود ؛ امين وحي فرود آمد ، و پيامبر را مأمور كرد كه به سوي مسجدالحرام متوجه گردد . در برخي از روايات چنين آمده است : جبرئيل دست پيامبر را گرفته متوجه مسجدالحرام نمود . زنان و مرداني كه در مسجد بودند ، از او پيروي كرده و از آن روز كعبه ، قبله مستقلِ مسلمانان اعلام گرديد .

يك كرامت علمي از پيامبر

طبق محاسبات دانشمندان هيت دان سابق ، عرض جغرافيائي مدينه 25 درجه و طول آن 75 درجه و 20 دقيقه مي باشد . طبق اين محاسبه ، قبله هائي كه

1 . سوره بقره/143 ؛ و ماكانَ اللهُ لِيُضيعَ ايمانَكُم اِنّ الله بِالنّاس لَرَؤف رحيم ، از مواردي كه لفظ « ايمان » ، در موارد عمل به كار رفته است ، همين آيه مي باشد .

220
در مدينه استخراج مي شد ، با محراب پيامبر كه اكنون ، به همان وضع سابق مانده است ، تطبيق نمي نمود . اينگونه اختلاف باعث تحير عده اي از اهل فن شده بود و گاهي هم توجيهاتي براي رفع اختلاف مي نمودند .
ولي اخيراً ، دانشمند معروف سردار كابلي ، روي مقياسهاي امروزي اثبات كرد كه عرض مدينه 24 درجه و 57 دقيقه ، و طول آن 39 درجه و 59 دقيقه است . ( 1 )
نتيجه اين محاسبه اين شد : قبله مدينه درست نقطه جنوب است و فقط 45 دقيقه از نقطه جنوب انحراف دارد . اين استخراج درست با محراب پيامبر بدون كم و زياد انطباق دارد ، و اين خود يك كرامت علمي است كه در آن روز با نبودن كوچكترين وسائل علمي ، بلكه بدون محاسبه در حالت نماز ، ( 2 ) چنان از بيت المقدس متوجه كعبه گرديده كه جزئي انحرافي ، حتي بخشودني نيز در توجه او به كعبه پديد نيامده است و چنانكه گفته شد امين وحي دست او را گرفت و متوجه كعبه نمود . ( 3 )

1 . « تحفة الاجلة في معرفة القبلة » /71 ، چاپ 1319 شمسي .
2 . صدوق ، در « من لا يحضر » ، ج 1/88 .
3 . حرّ عاملي ، در « وسائل » ، ابواب قبله ، ج 3/218 ، جريان گردش پيامبر را در حال نماز ، از بيت المقدس به سوي مسجدالحرام نقل كرده است .

221

22

ــــــــــــــــــــــــــــ

جنگ بدر

از نبردهاي بزرگ و نمايان اسلام ، جنگ بدر است . كساني كه در اين جبهه شركت كرده بودند ، بعدها امتياز مخصوصي در ميان مسلمانان پيدا نمودند . در هر واقعه اي كه يك يا چند نفر از مجاهدان بدر شركت مي نمودند و يا به مطلبي گواهي مي دادند ؛ مي گفتند چند نفر از بدري ها با ما موافق هستند . در شرح زندگاني اصحاب پيامبر ، كساني را كه در وقعه بدر شركت نموده اند ، « بدري » مي نامند و علت اين اهميت از تشريح اين حادثه به دست مي آيد .
در نيمه جمادي الاولي سال دوم ، گزارشي به مدينه رسيد كه كاروان قريش به سرپرستي « ابوسفيان » از مكه به شام مي رود . پيامبر براي تعقيب كاروان تا « ذات العشيره » رفت و تا اوائل ماه ديگر ، در آن نقطه توقف كرد ، ولي دست به كاروان نيافت . و زمان بازگشت كاروان ، تقريباً معين بود ، زيرا اوائل پائيز كاروان قريش ، از شام به مكه باز مي گشت .
در تمام نبردها كسب اطلاعات ، نخستين گام پيروزي بود . تا فرمانده لشكر ، از استعداد دشمن و نقطه تمركز آنها و روحيه جنگجويان آگاه نباشد ، چه بسا ممكن است در نخستين برخورد شكست بخورد .
از روشهاي ستوده پيامبر اسلام ، در تمام نبردها كه شرح آنها را خواهيد خواند ؛ كسب اطلاعات از پايه آمادگي دشمن و محل او بود . حتي امروز هم ، مسأله كسب اطلاعات در نبردهاي جهاني و محلي موقعيت مهمي دارد .

222
بنا به نقل مرحوم مجلسي ، ( 1 ) رسولخدا « عدي » ، و بنا به نقل مؤلف « حياة محمد » ، از كتابهاي تاريخ « طلحة بن عبيدالله » و « سعيد بن زيد » را براي كسب اطلاعات از مسير كاروان و تعداد محافظان كاروان و نوع كالايشان اعزام نمود . اطلاعات رسيده به قرار زير بود :
1 ـ كاروان بزرگي است كه تمام اهل مكه در آن شركت دارند .
2 ـ سرپرست كاروان « ابوسفيان » ، و در حدود چهل نفر پاسباني آن را برعهده دارند .
3 ـ هزار شتر ، مال التجاره را حمل مي كند ، و ارزش كالا حدود پنجاه هزار دينار است .
از آنجا كه ثروت مسلمانان مهاجر مقيم مدينه ، از طرف قريش مصادره شده بود ، بسيار به موقع بود كه مسلمانان كالاهاي تجارتي آنها را ضبط كنند ! و اگر قريش ، بر عناد و لجاجت خود در مصادره اموال مسلمانان مهاجر استقامت ورزند ، مسلمانان متقابلا كالاهاي تجارتي را ميان خود به عنوان غنيمت جنگي تصرف كنند . از اينرو ، رسولخدا رو به اصحاب خود كرد و فرمود :
هان ، اي مردم اين كاروان قريش است . مي توانيد براي تصرف اموال قريش از مدينه بيرون برويد ، شايد گشايشي در كار شما رخ دهد . ( 2 )
از اين لحاظ ، پيامبر گرامي در هشتم ماه رمضان سال دوم هجرت ، عبدالله بن ام مكتوم را جانشين خود براي نماز و ابولبابه را جانشين خود در امور سياسي قرار داد و با سيصد و سيزده نفر براي مصادره اموال قريش از مدينه بيرون آمد .
پيامبر عازم سرزمين « ذَفران » مي شود ( 3 )
روي گزارش گزارشگران ، رسول گرامي روز دوشنبه هشتم ماه رمضان سال

1 . « بحار » ، ج 19/217 .
2 . هذا غير قريش فيها اموالهم فاخرجوا اليها لعل الله يغنمكموها ـ « مغازي واقدي » ، ج 1/20 .
3 . بيابان « ذفران » كه مسير كاروان قريش بود دومنزلي بدر است و ابن هشام در سيره خود ، اسامي منازلي را كه رسول گرامي از مدينه تا « ذفران » و از آنجا تا نزديكي « بدر » كه بعد از رسيدن خبر حركت قريش به آنجا منتقل شد آورده است . بدر ، يكي از بازارهاي عرب بر سر راه مدينه و مكه و سوريه بود كه همه ساله در آنجا عرب براي خريد و فروش و مفاخره گردهم مي آمدند . رجوع كنيد به « سيره ابن هشام » ، جلد 1/613 ـ 616 .

223
دوم هجرت ، براي هدف ياد شده سرزمين مدينه را به عزم « ذفران » كه مسير كاروان قريش بود ترك گفت و پرچمي را به دست مصعب و پرچم ديگري را به دست علي بن ابي طالب داد . در حقيقت ، اعضاي اين سپاه را هشتاد و دو نفر مهاجر و صد و هفتاد نفر خزرجي و شصت و يك اوسي تشكيل مي داد و مجموعاً سه اسب و هفتاد شتر بيش نداشتند .
عشق شهادت و جانبازي در جامعه آن روز اسلام ، آن چنان شديد بود كه برخي از افراد نابالغ نيز در آن شركت كرده بودند و رسول گرامي آنان را به مدينه بازگردانيد . ( 1 )
سخن پيامبر مي رساند كه رسول گرامي ، به آنان نويد گشايش در زندگي مي دهد . وسيله اين گشايش ، ضبط كالاهائي بود كه كاروان قريش آن را حمل مي كرد ، و مجوّز اين مسأله همان بود كه يادآور شديم و گفتيم كه قريش كليه دارائي مهاجران را در مكه ضبط كرده و به آنان اجازه رفت و آمد به محل زندگي نمي دادند و كليه اموال منقول و غيرمنقول آنان ، در مكه متروك مانده بود . پيداست كه هر انسان عاقل و خردمندي به خود اجازه مي دهد با دشمن ، همان معامله را انجام دهد كه او با وي انجام داده است .
اصولا بايد توجه داشت كه علت هجوم مسلمانان به كاروان قريش ، همان مظلوميت و ستم كشي مسلمانان بود كه قرآن نيز متذكر آن است و به همين جهت به آنان اجازه هجوم مي دهد و مي فرمايد :
( أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ اللهَ عَلَي نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ ) ؛ ( 2 ) « به افرادي كه مورد هجوم واقع شده اند اجازه دفاع داده شد . زيرا آنان مظلوم و ستمديده اند و خداوند به كمك و ياري آنان قادر و توانا است . »
ابوسفيان ، موقع رفتن به شام متوجه شده بود كه پيامبر در تعقيب كاروان او است . از اين لحاظ هنگام مراجعت احتياط را از دست نداد ، و از كاروان ها سراغ مي گرفت كه آيا محمد خطوط تجارتي را اشغال كرده است ؟ تا اينكه به او

1 . « امتاع الاسماع » /62 ـ 63 .
2 . سوره حج/39 .

224
گزارشي رسيد :
پيامبر با اصحاب خود از مدينه بيرون آمده و در تعقيب كاروان قريش مي باشد . و در سرزمين « ذفران » كه در دومنزلي « بدر » است موضع گرفته است .
ابوسفيان از پيشروي خودداري كرد . چاره جز اين نديد كه قريش را از سرنوشت كاروان آگاه سازد . شترسوارِ تندروي به نام « ضمضم بن عمرو غفاري » را اجير كرد و به او چنين دستور داد : خود را به مكه برسان و دلاوران قريش و صاحبان كالاها را خبر كن تا براي نجات كاروان از حمله مسلمانان ، از مكه بيرون آيند .
« ضمضم » ، سريعاً خود را به مكه رساند و به فرمان ابوسفيان گوشهاي شتر خود را بريد و بيني آن را شكافت و جهازش را برگردانيد و پيراهن خود را از جلو و عقب چاك زد ، و بر روي شتر ايستاد و فرياد زد : مردم ! شتراني كه حامل ناقه مشكند در خطرند . محمد و ياران او درصدد مصادره كالاها شما هستند ، گمان نمي كنم به دست شما برسد ، به فرياد برسيد ! ياري كنيد ! ( 1 )
وضع رقّت بار شتر ، كه قطرات خون از گوش و دماغ او مي چكيد ، وضعي كه ضمضم با شكافتن و ناله هاي دلخراش و استمدادهاي پياپي خود پديد آورده بود ؛ خونِ مردم مكه را به جوش آورد . تمام دلاوران و جنگجويان آماده خروج شدند ، جز ابولهب كه در اين نبرد شركت نكرد و به جاي خود « عاص بن هشام » را به چهار هزار درهم اجير كرد كه از جانب او در اين نبرد شركت كند .

اُميّة بن خلف ،

كه از بزرگان قريش بود ، روي عللي نمي خواست در اين جنگ شركت كند . چون براي او نقل كرده بودند كه محمد مي گويد : اميه به دست مسلمانان كشته خواهد شد . سران جمعيت ديدند كه تخلف چنين شخصيتي ، به طور مسلم به ضرر قريش تمام خواهد گرديد . او در مسجدالحرام ميان گروهي نشسته بود ، دو نفر از قريش كه عازم نبرد با محمد بودند ؛ سيني و

1 . اللطيمة اللطيمة اموالكم مع ابي سفيان قد عرض لها محمد في اصحابه لااري ان تدركوها الغوث الغوث - « تاريخ كامل » ، ج 2/81 .

225
سرمه داني به دست گرفته پيش روي او قرار دادند و گفتند : اميه ! اكنون كه از دفاع از مرز و بوم ، از ثروت و تجارت خود ، سر برمي تابي ، و بسان زنان ، گوشه گيري و تخلف را بر نبرد در صحنه جنگ برگزيدي ، جاي آن دارد مانند زنان سرمه بكشي و نام خود را از رديف نامهاي مردان دلاور بيروي آوري .
اين صحنه ، چنان اُميّه را تحريك كرد كه بي اختيار لوازم سفر خود را برداشت و با قافله قريش براي نجات كاروان به راه افتاد . ( 1 )

مشكلي كه قريش با آن روبرو شدند

زمان حركت اعلام شد . سران قريش متوجه شدند كه دشمن سرسختي ، مانند قبيله بني بكر در پيش دارند . چه بسا ممكن است از پشت مورد حمله آنان قرار گيرند . دشمني بني بكر با قريش روي خون ريزي بود كه ابن هشام تفصيل آن را در سيره خود نوشته است . ( 2 ) در اين هنگام « سراقة بن مالك » ، از اشراف بني كنانه كه تيره اي از بني بكر است به آنها اطمينان داد ، كه هرگز چنين حادثه اي رخ نخواهد داد ، و قريش با اطمينان كامل از مكه بيرون بروند .
پيامبر براي مقابله با كاروان بازرگاني قريش ، از مدينه حركت كرده بود و در منزلي به نام « ذفران » فرود آمد . و در انتظار عبور كاروان بود . ناگهان گزارش تازه اي رسيد ، و افكار فرماندهان ارتش اسلام را دگرگون ساخت ، و فصل جديدي در زندگي آنها گشود . گزارش به پيامبر رسيد ، كه مردم مكه براي حفاظت كاروان از مكه بيرون آمده اند ، و در همين حوالي تمركز يافته اند و طوائف در تشكيل اين ارتش شركت كرده اند .
رهبر عزيز مسلمانان خود را بر سر دوراهي ديد ، از يك طرف او و ياران وي براي مصادره كالاهاي تجارتي از مدينه بيرون آمده بودند و براي مقابله با يك ارتش بزرگ مكه آمادگي نداشتند ؛ چه از نظر نفرات و چه از نظر وسائل جنگي . از طرف ديگر اگر از راهي كه آمده بودند بازمي گشتند ، افتخاراتي را كه در پناه

1 . « تاريخ طبري » ، ج 2/138 ؛ « تاريخ كامل » ، ج 2/82 .
2 . « سيره ابن هشام » ، ج 2/248 ـ 249 .

226
مانورها و تظاهرات نظامي به دست آورده بودند از دست مي دادند .
چه بسا دشمن به پيشروي خود ادامه داده و مركز اسلام ( مدينه ) را مورد حمله قرار مي داد بنابراين ، پيامبر صلاح در اين ديد كه هرگز عقب نشيني نكند و با قوائي كه در اختيار دارد تا آخرين لحظه نبرد كند .
نكته قابل ملاحظه اين بود كه اكثريت سربازان را جوانانِ « انصار » تشكيل مي دادند و فقط 74 نفر آنها از « مهاجران » بودند : و پيماني كه « انصار » در « عقبه » با پيامبر بسته بودند ، يك پيمان دفاعي بود نه جنگي . يعني پيمان بسته بودند كه در مدينه از شخص پيامبر مانند كسان خود دفاع كنند . اما اينكه همراه او در بيرون مدينه با دشمن او نبرد نمايند ، هرگز چنين پيماني با پيامبر نبسته بودند . اكنون فرمانده كل قوا چه كند ؟ چاره نديد جز اينكه شوراي نظامي تشكيل دهد ، و به افكار عمومي مراجعه نمايد ، و از اين طريق مشكل را بگشايد .

شوراي نظامي

در اين هنگام ، پيامبر برخاست و فرمود : نظر شماها در اين باره چيست ؟ ( 1 )
نخست ابوبكر برخاست و گفت : بزرگان و دلاوران قريش ، در اين ارتش شركت كرده اند . هرگز قريش به آئيني ايمان نياورده اند و از اوج عزت به حضيض ذلت سقوط نكرده اند ، و از طرفي ما از مدينه با آمادگي كامل بيرون نيامده ايم . ( 2 )
( يعني مصلحت اينست جنگ نكنيم و به مدينه بازگرديم ) پيامبر فرمود : أجلِس : بنشين .
سپس عُمر برخاست و همين سخن را تكرار نمود و رسول خدا دستور داد كه بنشيند .
مقداد پس از او ، برخاست و گفت : اي پيامبر خدا قلوب ما با شما است ، و

1 . اشيرو الي ايها الناس .
2 . ان ها قريش وخيلائها ما آمنت منذ كفرَت وماذلت منذ عزت و لم نَخرُج عل اُهبةً للحرب ـ « مغازي واقدي » ، ج 1/48 .

227
آنچه را خداوند به تو دستور داده همان را تعقيب كن . به خدا سوگند ، هرگز ما به شما سخني را كه بني اسرائيل به موسي گفتند نخواهيم گفت . هنگامي كه موسي آنان را دعوت به جهاد كرد ، بني اسرائيل به « كليم الله » گفتند : اي موسي ! تو و پروردگارت برويد جهاد كنيد و ما در همين جا نشسته ايم ، ولي ما ضد اين سخن را به شما عرض مي كنيم و مي گوئيم : در ظل عنايات پروردگارت جهاد كن و ما نيز در ركاب شما نبرد مي كنيم . ( 1 )
پيامبر از شنيدن سخنان مقداد ، خوشحال گرديد و در حق او دعا كرد .
نظريه هائي كه ابراز شد عموماً جنبه فردي داشت ؛ وانگهي هدف عالي از تشكيل شوري به دست آوردن نظريه انصار بود ، تا آنان در اين باره ، تصميم قطعي اتخاذ نمي كردند ، گرفتن كوچكترين تصميمي امكان نداشت . اظهارنظركنندگان تا آن لحظه همگي « مكي » بودند ؛ به اين جهت ، پيامبر براي به دست آوردن نظريه انصار سخن خود را تكرار كرد و فرمود : نظريه هاي خود را ابراز كنيد . ( 2 )
سعد بن معاذ انصاري برخاست و گفت : گويا منظور شما ما هستيم ؟ رسول گرامي فرمود : بلي ، گفت : اي پيامبر خدا ما به تو ايمان آورده ايم و ترا تصديق كرده ايم كه آئين تو حق است . در اين باره پيمانها و مواثيق سپرده ايم ، هر چه شما تصميم بگيريد ما از تو پيروي مي كنيم . به آن خدائي كه تو را به رسالت مبعوث نموده است ، هرگاه وارد اين دريا شويد ( اشاره به بحر احمر ) ما نيز پشت سر شما وارد مي شويم ، و يك نفر از ما از پيروي شما سرباز نمي زند . ما هرگز از روبرو شدن با دشمن نمي ترسيم . شايد ما در اين راه ، خدمات و جانبازيهائي از خود نشان بدهيم كه ديدگان شما روشن گردد . ما را به فرمان خداوند به هر نقطه اي كه صلاح است روانه كن . ( 3 )
گفتار « سعد » ، نشاط عجيبي در پيامبر ايجاد كرد و سايه شوم يأس و نوميدي

1 . اِذهَب اَنتَ و رَبُّك فَقاتِلا ، اِنا مَعَكُما مُقاتِلونَ .
2 . اشيروا الي ايهاالناس .
3 . فسربنا علي بركة الله .

228
با اشعه حياتبخش رجاء و اميد ، استقامت و پايداري در راه هدف از ميان رفت .
سخنان اين افسر رشيد چنان تحريك آميز و هيجان انگيز بود ، كه پيامبر بلافاصله فرمان حركت صادر فرمود و گفت : حركت كنيد و بشارت باد به شما ( 1 ) كه يا با كاروان روبرو خواهيد شد ، و اموال آنها را مصادره خواهيد نمود ، و يا با نيروهاي امدادي كه براي نجات كاروان آمده اند نبرد خواهيد كرد .
اكنون من كشتارگاه قريش را مي نگرم كه صدمات سنگيني بر آنها وارد شده است . ستون اسلام به فرماندهي پيامبر اكرم به راه افتاد ؛ و در نزديكي آبهاي « بدر » ، موضع گرفت . ( 2 )

كسب اطلاعات از اوضاع دشمن

با اينكه اصول نظامي و تاكتيكهاي جنگي امروز با گذشته تفاوت زيادي كرده است ؛ ولي ارزش كسب اطلاعات از اوضاع دشمن و آگاهي از اسرار نظامي و فنون جنگي آنها و استعداد نيروهائي كه به ميدان نبرد مي آورند ، هنوز به قوت خود باقي است . اكنون نيز اين مسأله اساس نبردها و پايه پيروزيها است . البته اين موضوع ، امروز جنبه آموزش به خود گرفته است و كلاسها و آموزشگاههائي براي تدريس اصول جاسوسي پديد آمده است . امروز ، سران بلوكهاي شرق و غرب ، قسمت مهمي از موفقيت خود را در گسترش سازمانهاي جاسوسي خود مي دانند كه بتوانند پيش از نبرد ، از نقشه هاي جنگي دشمن آگاه باشند و آنها را نقش بر آب كنند .
از اينرو ، ستون رزمي اسلام در نقطه اي كه كاملا با اصول « استتاري » موافق بود ، موضع گرفت و از هرگونه تظاهر كه باعث كشف اسرار گردد جلوگيري به عمل آمد . دسته هاي مختلف شروع به كسب اطلاعات از قريش و كاروان نمودند . اطلاعات رسيده از طريق مختلف به قرار زير بود :
الف : نخست خود پيامبر با يك سرباز دلاور مسافتي راه رفتند ، و بر رئيس

1 . سِيروا و اَبشِروُا ـ سوره انفال آيه 7 : وَاِذ يَعِدُكُم الله اِحدَي الطّائفَتَينِ .
2 . « مغازي واقدي » ، ج 1/48 ؛ « سيره ابن هشام » ، ج 1/615 .

229
قبيله اي وارد شدند و به او گفتند : از قريش و محمد و ياران او چه اطلاعي داريد ؟
وي چنين گفت : به من گزارش داده اند كه محمد و ياران او ، چنين روزي از مدينه حركت كرده اند . اگر گزارش دهنده راستگو باشد ، اكنون او و يارانش در چنين نقطه اي هستند ( نقطه اي را نشان داد كه ستون اسلام در آنجا موضع گرفته بودند ) ، و نيز به من خبر داده اند كه قريش در چنين روزي از مكه حركت كرده است . اگر گزارش رسيده صحيح باشد ، ناچار اكنون در فلان نقطه هستند ( نقطه اي را معين كرد كه قريش درست در آنجا تمركز داشتند ) .
ب : يك گروه گشتي كه در ميان آنها زبير عوام و سعد ابي وقاص بود ، به فرماندهي علي ( عليه السلام ) كنار آب « بدر » رفتند تا اطلاعات بيشتري به دست آورند . اين نقطه معمولا مركز تجمع و دست به دست گشتن اطلاعات بود . گروه مزبور در اطراف آب ، به شتر آب كشي با دو غلام كه متعلق به قريش بودند برخورد كردند ، و هر دو را دستگير كرده و به محضر پيامبر گرامي آوردند . پس از بازجوئي معلوم شد كه يكي از دو غلام متعلق به « بني الحجاج » ، و ديگري متعلق به « بني العاص » است ، و مأمورند كه آب به قريش برسانند .
پيامبر از آنها پرسيد كه قريش كجا هستند ؟ گفتند پشت كوهي كه در بالاي بيابان قرار گرفته است . سپس از تعداد نفرات پرسيد . گفتند : تحقيقاً نمي دانيم . فرمود روزي چند شتر مي كشند ؟ گفتند يك روز ده شتر ، و روز ديگر نه شتر . حضرت فرمود : نفرات آنها بين نهصد و هزار است . بعداً از سران آنها سؤال نمود ، گفتند : عتبة بن ربيعه ، شيبة بن ربيعه ، ابوالبختري بن هشام ، ابوجهل بن هشام ، حكيم بن حزام ، و اُميّة بن خلف و . . . در ميان آنها هستند . در اين هنگام رو به اصحاب خود كرد و فرمود :
شهر مكه جگر پاره هاي خود را بيرون ريخته است . ( 1 ) سپس دستور داد اين دو نفر زنداني گردند تا تحقيقات ادامه يابد .

1 . هذه مكة قد القت اليكم افلاذكبدها ـ « سيره ابن هشام » ، ج 1/167 .

230
ج : دو نفر مأموريت پيدا كردند كه وارد دهكده « بدر » شوند ، و اطلاعاتي از كاروان به عمل آورند . آنها در كنار تلّي نزديك به آب پياده شدند ، و وانمود كردند كه تشنه هستند و آمده اند آب بخورند . اتفاقاً در كنار چاه ، دو نفر زن با يكديگر سخن مي گفتند . يكي به ديگري مي گفت كه : چرا قرض خود را نمي پردازي ، مي داني كه من نيز نيازمندم ؟ ديگري در پاسخ وي گفت : كه فردا يا پس فردا كاروان مي رسد ، و من براي كاروان كار مي كنم ، سپس بدهي خود را ادا مي نمايم . « مجدي بن عمرو » ، كه در نزديكي اين دو نفر زن بود ، گفتار بدهكار را تصديق كرد و آن دو زن را از هم جدا نمود .
هر دو سوار از استماع اين خبر خوشحال شدند ، با رعايت قاعده « استتار » ، خود را به فرماندهي كل قواي اسلام رساندند ، و پيامبر را از آنچه شنيده بودند آگاه ساختند . اكنون كه پيامبر گرامي با كسب اين اطلاعات از ورود كاروان و موقعيت قريش كاملا آگاه شده است ؛ لازم است ، به مقدمات كار بپردازند .

چگونه ابوسفيان گريخت

ابوسفيان سرپرست كاروان كه موقع رفتن مورد تعرض دسته اي از مسلمانان واقع شده بود ؛ به خوبي مي دانست كه هنگام بازگشت به طور قطع از طرف مسلمانان مورد تعرض قرار خواهد گرفت . از اين نظر ، وقتي كه كاروان به منطقه نفوذ اسلام رسيد ؛ او كاروان را در نقطه اي استراحت داد و خود براي كسب اطلاعات وارد دهكده « بدر » شد . « مجدي بن عمرو » را در آنجا ملاقات كرد و از او پرسيد كه : آيا در اين اطراف كساني را ديده است كه به آنها بدگمان باشد ؟ وي گفت چيزي كه باعث بدگماني من گردد ، نديده ام . فقط دو شترسواري را ديدم كه شتران خود را روي تلي خوابانيدند و پائين آمدند آب خوردند و رفتند . ابوسفيان روي تل آمد چند پشكل از شتر آنها را شكافت ، از هسته خرمائي كه در ميان پشكل بود ، آنها را شناخت و يقين كرد كه آنها اهل مدينه هستند . فوراً به سوي كاروان برگشت و مسير كاروان را عوض كرد ، و دو منزل را يكي كرده كاروان را از منطقه نفوذ اسلام بيرون برد . همچنين ، شخصي

231
را مأمور كرد كه به قريش اطلاع دهد كه كاروان از دستبرد مسلمانان جان به سلامت برد ، و آنان نيز از راهي كه آمده اند برگردند و كار محمد را به خود عرب واگذار كنند .

مسلمانان از نجات كاروان آگاه شدند

خبر گريختن كاروان در ميان مسلمانان انتشار يافت . گروهي كه چشم طمع به كالاهاي بازرگاني دوخته بودند ، از اين پيش آمد ناراحت شدند . خداوند براي تحكيم قلوب آنها اين آيه را نازل كرد :
« بياد آوريد موقعي را كه خداوند يكي از دو طايفه را به شما نويد مي داد ، و شما خواهان گروهي بي عظمت ( كاروان ) بازرگاني بوديد . خداوند مي خواهد حق را در روي زمين پايدار نگاه دارد ، و ريشه كافران را قطع كند » . ( 1 )

اختلاف نظر ميان قريش

وقتي نماينده ابوسفيان پيام وي را به سران جمعيت ابلاغ كرد ، دودستگي عجيبي ميان آنان پديد آمد .
قبيله « بني زهره » و « اخنس بن شريق » با هم پيمانان خود از راهي كه آمده بودند بازگشتند . زيرا مي گفتند غرض ما حفظ كالاهاي بزرگ « بني زهره » بود و آن نيز عملي گرديد . « طالب » ، فرزند ابوطالب هم كه به اجبار قريش از مكه بيرون آمده بود ، بر اثر يك مشاجره لفظي كه مي گفتند قلوب شما بني هاشم با « محمد » است ، از راهي كه آمده بود بازگشت .
ابوجهل برخلاف نظر ابوسفيان اصرار ورزيد كه ما بايد به منطقه « بدر » برويم و در آنجا سه روز بمانيم و شتراني را بكشيم و شراب بخوريم و زنان رامشگر براي ما آواز بخوانند ، صيت قدرت و توانائي ما به گوش عرب برسد و تا ابد از ما حساب ببرند .

1 . وَاِذ يَعِدُكُم اللهُ اِحدَي الطّائِفَتَينِ اَنِّها لَكُم و تَوَّدونَ اَنَّ غَيرَ ذاتِ الشّوكَةَ تَكونَ لَكُم و يُريدُالله اَن يُحِقُ الحَقّ بِكَلماتِهِ و يَقطَعَ دابِرَالكافِرينَ ـ سوره انفال / 7 .

232
سخنان فريبنده ابوجهل ، قريش را بر آن داشت كه از آن نقطه حركت كنند و در نقطه مرتفعي از بيابان ، پشت تپه اي فرود آيند . باران شديدي باريد كه راه رفتن را براي قريش سخت كرد و آنان را از پيشروي بازداشت .
اما باران در منطقه سرازيري بيابان ( العُدوة الدنيا ) كه رسول گرامي در آنجا تمركز داشت اثر سوئي نگذاشت .
« بدر » منطقه وسيعي است كه نقطه جنوبي آن بلند ( العُدوة القصوي ) و منطقه شمالي آن پست و سرازير ( العُدوة الدنيا ) مي باشد . در اين دشت وسيع آبهاي مختلفي به وسيله چاه هائي كه در آن حفر شده بود ، وجود داشت ، و پيوسته بارانداز كاروان ها بود .
« حباب بن منذر » ، كه يكي از افسران كارآزموده جنگي بود به پيامبر اسلام گفت : آيا به فرمان خدا در اينجا فرود آمديد ، يا اينكه اينجا را براي نبرد مناسب ديديد ؟ پيامبر فرمود : دستور خاصي در اين قسمت وارد نشده است و اگر نقطه مناسبتري در نظر شما باشد بگوييد . چنانكه مصالح جنگي اقتصا كند تغيير مكان مي دهيم .
« حباب » گفت : مصلحت اين است كه در كنار آبي كه به دشمن نزديك است فرود آئيم ؛ سپس كنار آن حوضي بسازيم كه براي خود و چهارپايان هميشه آب در اختيار داشته باشيم . حضرت نظر افسر خود را پسنديد و فرمان حركت داد . اين جريان به خوبي مي رساند كه پيامبر گرامي در امور اجتماعي به مشورت و رعايت افكار عمومي فوق العاده اهميت مي داد . ( 1 )

« عريش » يا برج فرماندهي

سعد معاذ ، به پيامبر عرض كرد بهتر است براي شما سايباني روي تپه بلندي بسازيم كه سرتاسر ميدان نبرد چشم انداز آن باشد ، و به وسيله پاسداراني مراقبت گردد ، و فرمان فرمانده كل قوا وسيله افراد خاصي به فرماندهان جزء برسد .

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/620 ؛ « تاريخ طبري » ، ج 2/144 .

233
بالاتر از همه اينكه : اگر ارتش اسلام در اين نبرد پيروز گردند چه بهتر و اگر در اين نبرد شكست خوردند و كشته شدند ، شما اي پيامبر به وسيله شتران تندرو ، همراه پاسداران برج فرماندهي ، با انجام دادن يك رشته عمليات « تأخيري » كه دشمن را از پيشروي بازدارد خود را به مدينه برسانيد . در آنجا مسلمانان زيادي هستند كه از وضع ما بي اطلاعند و اگر از اوضاع آگاه گردند از شما كاملا حمايت مي كنند ، و به پيماني كه با تو بسته اند تا آخرين لحظه زندگي عمل خواهند نمود .
پيامبر در حق « سعد معاذ » دعا فرمود و دستور داد كه پناهگاهي روي تپه اي كه مشرف به ميدان باشد بسازند و مقر فرماندهي را به آنجا انتقال دهند .

حركت قريش

بامدادان ، روز هفدهم سال دوم هجرت ، قريش از پشت تپه ريگ به دشت « بدر » سرازير شدند . هنگامي كه چشم پيامبر به قريش افتاد ، رو به آسمان كرد و گفت : خدايا ، قريش با كبر و اعجاب به جنگ تو و تكذيب رسول تو برخاسته است ، پروردگارا كمكي را كه به من فرموده اي ، محقق نما و آنان را از امروز هلاك ساز . ( 1 )

شوراي قريش

نيروهاي قريش در نقطه اي از بدر متمركز شدند ، ولي از قدرت مسلمانان و تعداد آنها آگاه نبودند . براي تحصيل آمار سربازان اسلام ، « عمير بن وهب » را مأمور كردند كه شماره ياران محمد ( صلّي الله عليه وآله ) را به دست آورد . او با اسب خود در اطراف اردوگاه سربازان اسلام گردش كرد و بازگشت ، و گزارش داد شماره مسلمانان در حدود سيصد نفر است . ولي گفت : لازم است با يك گردش ديگر ببينم كه آيا در پشت سر ،

1 . اللهم هذه قريش قد اقبلت بخيلائها تحادك و تكذب رسولك الخ .

234
كمينگاه ، يا نيروي امدادي دارند يا نه ؟
او سرتاسر بيابان را گردش كرد . بالا و پائين را زير پا نهاد . خبر مهيب و وحشت آوري آورد ، او گفت مسلمانان كمين و پناهگاهي ندارند ولي شتراني را ديدم كه براي شما از مدينه ، مرگ را سوغات آورده اند . سپس افزود :
گروهي را ديدم كه جز شمشيرهاي خود پناهگاهي ندارند . تا هر يك از آنها يك نفر از شما را نكشند كشته نخواهند شد . هرگاه به تعداد خودشان از شما كشتند ديگر زندگي چه سودي خواهد داشت ؟ تصميم نهائي را خود بگيريد . ( 1 )
« واقدي » و مرحوم « مجلسي » ، جمله ديگري را نيز نقل فرموده اند و آن اينكه : نمي بينيد كه خاموشند و حرف نمي زنند و تصميم و اراده از قيافه آنها مي بارد ، همچون افعي هاي كشنده زبان هاي خود را در اطراف دهان گردش مي دهند ؟ ( 2 )

دودستگي در ميان قريش

سخنان اين سرباز دلاور ، غوغائي ميان قريش بر پا نمود . ترس و لرز سراسر ارتش دشمن را فراگرفت . « حكيم بن حزام » ، پيش « عُتبَه » رفت و گفت : عتبه ! تو سرور قريش هستي . قريش براي حفظ كالاهاي بازرگاني خود ، از مكه بيرون آمده بودند . اكنون كه موفقيت كامل به دست آورده اند ، ديگر مطلبي وجود ندارد ، جز خونبهاي « حضرمي » و قيمت اموال كه به وسيله سربازان اسلام در چندي پيش مورد دستبرد واقع شده است . شما خونبهاي او را از طرف خود بپردازيد و از جنگ با « محمد » صرف نظر كنيد . سخنان حكيم در عُتبه تأثير غريبي گذارد . او برخاست و در ميان مردم خطابه جذابي خواند و گفت : مردم ! شما كار « محمد » را به عرب واگذار كنيد . هرگاه عرب موفق شد كه بساط آئين او را بهم زند و اساس قدرت او را درهم ريزد ؛ ما نيز از اين ناحيه آسوده

1 . قوم ليس معهم منعة ولا ملجأ الا سيوفُهم والله مااري ان يُقتل رجل منهم حتي يَقتُلَ رجلاً منكم فاذا اصابوا منكم اعدادهم فما خيرالعيش بعد ذالك فراوا رأيكم ـ « سيره ابن هشام » ، ج 1/622 .
2 . اما ترونهم خُرّساً لا يَتكلمونَ يَتلَمطونَ تُلمُظَ الافاعي ـ « مغازي » ، ج 1/62 و « بحار » ، ج 19/ 234 .

235
مي شويم . و اگر « محمد » در اين راه موفق گرديد از او براي ما شرّي نخواهد رسيد . زيرا ما در اوج قدرت از جنگ با او صرفنظر كرده ايم ، بهتر است كه از اين راهي كه آمده ايم برگرديم .
حكيم ، نظر عُتبه را به ابوجهل رسانيد ، و ديد كه او مشغول پوشيدن زره است . وي از شنيدن گفتار عتبه فوق العاده ناراحت شد . شخصي را پيش برادر عمرو خضرمي ، به نام « عامر حضرمي » فرستاد و پيغام داد ، هم پيمان تو يعني عتبه ، مردم را از گرفتن خون برادرت باز مي دارد تو خون برادرت را با چشم خود مي بيني . برخيز در ميان قريش پيماني را كه با برادرت بسته اند به ياد آنها بياور و براي مرگ برادرت نوحه سرائي كن .
« ابوعامر » برخاست سر را برهنه كرد ، استغاثه كنان مي گفت : واعَمراه واعَمراه .
نوحه و گريه « ابوعامر » ، خون غيرت را در عروق قريش به گردش درآورد . آنان را مصمم بر نبرد نمود ، و نظريه كناره گيري « عُتبه » فراموش شد .
ولي همين عُتبه ، كه طرفدار كناره گيري بود تحت تأثير احساسات زودگذر جمعيت قرار گرفت . بلافاصله برخاست و لباس جنگ بر تن كرد و خود را آماده نبرد ساخت .
نور خرد و فروغ عقل ، گاهي بر اثر هجوم احساسات و شور و هيجانهاي بي اساس ، به خاموشي مي گرايد و از روشن كردن آينده زندگي بازمي ايستد . مردي كه طرفدار صلح و صفا بود و به همزيستي مسالمت آميز دعوت مي نمود ، طوري احساساتي شد كه پيشقدم در ميدان نبرد گرديد . ( 1 )

چيزي كه جنگ را قطعي ساخت

« اسود مخزومي » ، مرد تندخويي بود . چشمش به حوضي افتاد كه مسلمانان ساخته بودند . پيمان بست كه يكي از اين سه كار را انجام دهد : يا از آب حوض

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/623 ؛ « بحارالانوار » ، ج 19/224 .

236
بنوشد ، يا آن را ويران كند ، و يا كشته شود . او از صفوف مشركان بيرون آمد و در نزديكي حوض ، با افسر رشيد اسلام ، حمزه روبرو گرديد . نبرد ميان آن دو درگرفت ، حمزه با يك ضربت پاي او را از ساق جدا كرد . او براي اينكه به پيمان خود عمل كند خود را كنار حوض كشيد تا از آب حوض بنوشد . حمزه ، با زدن ضربت ديگري او را در ميان آب كشت .
اين پيش آمد مسأله جنگ را قطعي ساخت . زيرا هيچ چيزي براي تحريك يك جمعيت ، بالاتر از خونريزي نيست . گروهي كه بغض و كينه گلوي آنها را مي فشرد و دنبال بهانه مي گشتند ، اكنون بهترين بهانه به دست آنها افتاده ، ديگر خود را ملزم به جنگ مي بينند . ( 1 )

جنگهاي تن به تن

رسم ديرينه عرب ، در آغاز جنگ ، نبردهاي تن به تن بود . سپس حمله عمومي آغاز مي شد .
پس از كشته شدن اسود مخزومي ، سه نفر از دلاوران قريش ، از صفوف قريش بيرون آمدند و مبارز طلبيدند . اين سه نفر عبارت بودند از :« عُتبه » . و برادر او« شَيبَة » . فرزندان« ربيعه » و فرزند عتبه« وليد » . هر سه نفر در حالي كه غرق در سلاح بودند ، در وسط ميدان غرش كنان اسب دوانيده هماورد طلبيدند . سه جوان رشيد از جوانان انصار ، به نامهاي : « عوف » « معوذ » « عبدالله رواحه » ، براي نبرد آنان از اردوگاه مسلمانان به سوي ميدان آمدند . وقتي « عتبه » شناخت كه آنان از جوانان مدينه هستند ، گفت مابا شما كاري نداريم .
سپس يك نفر داد زد : محمد ! كساني از اقوام ما كه همشأن ما هستند ، آنها را به سوي ما بفرست ( 2 ) پيامبر رو كرد به « عبيده » و « حمزه » و « علي » ، فرمود : برخيزيد . سه افسر دلاور سر و صورت خود را پوشانيده روانه رزمگاه شدند . هر سه نفر خود را معرفي كردند . « عتبه » ، هر سه نفر را براي مبارزه پذيرفت و گفت

1 . « تاريخ طبري » ، ج 2/149 .
2 . يا محمد اخرج الينا اكفاءنا من قومنا .

237
همشأن ما شما هستيد .
برخي مي گويند در اين نبرد هر يك از رزمندگان به دنبال همسالان خود رفت و جوانترين آنان علي ( عليه السلام ) با وليد دايي معاويه ، و متوسط ترين آنان حمزه با عتبه جد مادري معاويه ، و عبيده كه پيرترين آنان بود با شيبه كه مسن ترين آنان بود شروع به نبرد كردند . ولي ابن هشام مي گويد هماورد « حمزه » ، « شيبه » و طرف نبرد « عبيده » ، « عتبه » بوده است . اكنون ببينيم كه كدام يك از اين دو نظر صحيح است ؟ با در نظر گرفتن دو مطلب ، حقيقت روشن مي گردد .
1 ـ مورخان مي نويسند : علي و حمزه رزمنده مقابل خود را در همان لحظه نخست به خاك افكندند . سپس هر دو پس از كشتن رقيبان خود به كمك « عبيده » شتافتند و طرف نبرد او را كشتند . ( 1 )
2 ـ اميرمؤمنان در نامه اي كه به معاويه مي نويسد چنين يادآوري مي كند :« وَعِنْدِي السَّيْفُ الَّذِي أَعْضَضْتُهُ بِجَدِّكَ وَخَالِكَ وَأَخِيكَ فِي مَقَام وَاحِد . . . » . شمشيري كه من آن را در يك روز بر جد تو ( عتبه پدر هنده ، مادر معاويه ) و دائي تو ( وليد فرزند عتبه ) و بردارت ( حنظله ) فرود آوردم در نزد من است . يعني هم اكنون نيز با آن نيرو و قدرت مجهز هستم . ( 2 )
از اين نامه به خوبي استفاده مي شود كه حضرت ، در كشتن جدّ معاويه دست داشته است . از طرف ديگر كه حمزه و علي ، هركدام طرف مقابل خود را بدون درنگ به هلاكت رسانيده اند .
هر گاه طرف حمزه « عتبه » ، جد معاويه باشد ؛ ديگر حضرت نمي تواند بفرمايد : اي معاويه جد تو ( عتبه ) زير ضربات شمشير من از پاي درآمد . بناچار بايد گفت طرف نبرد حمزه « شيبه » بود و هماورد « عبيده » « عتبه » بوده است كه حمزه و علي پس از كشتن مبارزان خود ، به سوي عتبه رفتند و او را با شمشير از پاي درآوردند .

1 . « تاريخ طبري » ، ج 2/148 ؛ « سيره ابن هشام » ، ج 1/625 .
2 . « نهج البلاغه » ، نامه 64 .

238

حمله عمومي آغاز مي گردد :

كشته شدن دلاوران قريش ، سبب شد كه حمله عمومي آغاز گردد . حمله هاي دستجمعي قريش شروع شد ، پيامبر از همان مقر فرماندهي دستور داد ، كه از حمله خودداري نمايند و با تيراندازي ، از پيشروي دشمن جلوگيري كنند .
سپس از برج فرماندهي پائين آمد و با چوب دستي صفوف سربازان خود را منظم كرد ، در اين لحظه ، « سواد بن عزيّه » از صف ، جلوتر ايستاده بود . پيامبر با چوب تعليمي ، روي شكم او زد و فرمود : از صف سربازان جلوتر نايست . ( 1 ) در اين وقت سواد گفت : اين ضربتي كه بر من وارد آمد ضربت ناحقي بود و من خواهان قصاص آن هستم . پيامبر فوراً پيراهن خود را بالا برد و گفت : قصاص كن . چشم همه سربازان به عكس العمل كردار پيامبر است . « سواد » ، سينه پيامبر را بوسيد و دست در گردن او افكند و گفت منظور اين بود كه در آخرين لحظات زندگي سينه شما را ببوسم .
سپس حضرت به مقر فرماندهي برگشت و با قلبي لبريز از ايمان رو به درگاه خداوند كرده و گفت :
بار پروردگارا ! اگر اين گروه امروز هلاك شوند ، ديگر كسي تو را در روي زمين پرستش نخواهد نمود . ( 2 )
خصوصيات حمله عمومي در تواريخ اسلام تا حدي ضبط گرديده است ، ولي اين مطلب مسلم است كه پيامبر گاهي از مقر فرماندهي پايين مي آمد ، و مسلمانان را براي نبرد در راه خدا و حمله به دشمن تحريك و تحريض مي نمود . يكبار در ميدان مسلمانان با صداي بلند فرمود :
به خدائي كه جان محمد در دست اوست ، هركس امروز با بردباري نبرد كند ، و نبرد او براي خدا باشد و در اين راه كشته شود ، خدا او را وارد بهشت مي كند . ( 3 )

1 . استو يا سواد ـ « سيره ابن هشام » ، ج 1/626 .
2 . اللهم ان تُهلَك هذه العصابةُ اليوم لا تعبد ـ « تاريخ طبري » ، ج 2/149 .
3 . والذي نفس محمد بيده ، لايقاتلهم اليوم رجُل فَيُقتَلُ صابراً مُقبلاً غَير مدبر الا ادخله الله الجنّة .

239
سخنان فرمانده كل قوا ، آنچنان تأثير مي كرد كه برخي براي اينكه زودتر شهيد شوند ، زره از تن كنده و مشغول جنگ مي شدند . « عمير حمام » ، از رسولخدا پرسيد فاصله من تا بهشت چيست ؟ فرمود : نبرد با سران كفر ، وي چند عدد خرمائي كه در دست داشت به دور ريخت و مشغول نبرد گشت . سپس پيامبر اكرم مشتي خاك برداشت و به سوي قريش ريخت و فرمود :
روهاي شما دگرگون باد ! ( 1 ) سپس دستور حمله عمومي داد . چيزي نگذشت كه آثار پيروزي در ناحيه مسلمانان نمايان گرديد . دشمن كاملا مرعوب گشته و پا به فرار گذارد . سربازان اسلام كه از روي ايمان نبرد مي كردند و مي دانستند كه كشتن و كشته شدن هر دو سعادت است ، از هيچ عاملي نمي ترسيدند و چيزي از پيشروي آنها جلوگيري نمي كرد .

رعايت حقوق

رعايت حقوق دو طائفه لازم بود : يكي دسته اي كه در مكه به مسلمانان نيكي كرده و آنها را حمايت نموده بودند . مانند ابي البختري ، كه در شكستن محاصره اقتصادي كمك به سزائي براي مسلمانان كرده بود ؛ دسته ديگر كساني كه به اجبار از مكه بيرون آمده بودند ، و از صميم قلب خواهان اسلام و پيامبر بودند . مانند اكثر بني هاشم ، مثلِ « عباس » عموي پيامبر .
از آنجا كه پيامبر اسلام ، پيامبر رحمت و مرحمت بود ، دستور مؤكد داد از ريختن خون اين دو دسته جلوگيري به عمل آيد .

اُميّة بن خلف كشته مي شود

امية بن خلف و پسر او به وسيله « عبدالرحمان بن عوف » دستگير شده بودند . از آنجا كه ميان او و عبدالرحمان ، رشته دوستي برقرار بود ، عبدالرحمان مي خواست آنها را زنده از ميدانِ جنگ بيرون ببرد ، تا جزء اسيران محسوب شوند .

1 . شاهت الوجوه ـ « سيره ابن هشام » ، ج 1/628 .

240
بلال حبشي ، در گذشته غلام اميه بود . از آنجا كه بلال ، در دوران بردگي مسلمان شده بود ، مورد شكنجه اميّه قرار گرفته بود . وي بلال را در روزهاي داغ روي ريگهاي تفتيده مي خوابانيد ، و سنگ بزرگي روي سينه او مي گذاشت ، تا او را از آئين يكتاپرستي بازگرداند . با اين وضع ، بلال در همان حال مي گفت : « احد » « احد » . غلام حبشي با اين شكنجه ها بسر مي برد ، تا اينكه يكي از مسلمانان او را خريد و آزاد كرد .
در جنگ بدر ، چشم بلال به اُميّه افتاد . ديدي عبدالرحمان از اميه طرفداري مي كند ، در ميان مسلمانان فرياد كشيد :
اي ياران خدا ! « اميه » از سران كفر است ، ( 1 ) نبايد او را زنده گذاشت . مسلمانان از هر طرف وي را احاطه كردند و به زندگي او و پسرش خاتمه دادند .
پيامبر دستور فرموده بود ، « ابوالبختري » ، كه در محاصره اقتصادي به بني هاشم كمك كرده بود كشته نشود . ( 2 ) اتفاقاً مردي به نام « مجذر » او را دستگير كرد و كوشش مي كرد كه او را زنده به حضور رسول خدا بياورد ، ولي او نيز كشته شد .

ميزان خسارات و تلفات

در اين نبرد ، چهارده نفر از مسلمانان و هفتاد نفر از قريش كشته شدند ، و هفتاد نفر اسير گشتند ؛ كه از سران آنها : نضر بن حارث ، عقبه بن ابي معيط ، ابوغره ، سهيل به عمرو ، عباس و ابوالعاص بود . ( 3 )
شهداي بدر ، در گوشه رزمگاه به خاك سپرده شدند . اكنون نيز قبور آنها باقي است . سپس پيامبر دستور داد ، كشته هاي قريش را جمع آوري كنند ، و در ميان چاهي بريزند . هنگامي كه بدن « عقبه » را به سوي چاه مي كشيدند ، چشم فرزند او « ابوحذيفه » به پيكر پدر افتاد ، رنگ از چهره او پريد . پيامبر متوجه شد و

1 . ياانصارالله ! « امية بن خلف » رأس الكفر ـ « سيره ابن هشام » ، ج 1/632 .
2 . « طبقات » ، ج 2/23 .
3 . « سيره ابن هشام » ، ج 2/706 ـ 708 ؛ « مغازي واقدي » ، ج 1/138 ـ 173 .

241
فرمود : آيا ترديدي براي شما رخ داده است ؟ عرض كرد ، نه ولي من در پدرم دانش و فضل و بردباري سراغ داشتم . تصور مي كردم كه اين عوامل او را به اسلام رهبري مي كند . اكنون ديدم آنچه من تصور مي كردم خطا بوده است .

شما از آنان شنواتر نيستيد

جنگ بدر به آخر رسيد ، و قريش با دادن هفتاد كشته و هفتاد اسير پا به فرار نهادند . پيامبر اسلام ، دستور داد كشته هاي مشركان را در چاهي بريزند . وقتي اجساد آنان در ميان چاه قرار گرفت ، پيامبر گرامي آنان را يك يك به نام صدا زد و گفت : عتبه ، شيبه ، اُميّه ، ابوجهل و . . . آيا آنچه را كه پروردگار شما وعده داده بود ، حق و پابرجا يافتيد ؟ من آنچه را كه پروردگارم وعده داده بود حق و حقيقت يافتم . در اين موقع ، گروهي از مسلمانان به پيامبر گفتند : آيا كساني را كه مرده اند صدا مي زنيد ؟ پيامبر فرمود : شماها از آنان شنواتر نيستيد آنان قدرت بر جواب ندارند .
ابن هشام مي گويد پيامبر در آن لحظه نيز چنين سخن گفت :
چه بستگان بدي براي پيامبر بوديد . مرا تكذيب كرديد ، و ديگران مرا تصديق نمودند . مرا از زادگاهم بيرون كرديد ، مردم ديگر مرا جاي دادند . با من به جنگ برخاستيد و ديگران مرا كمك كردند . آيا آنچه را كه پروردگار وعده كرده بود حق و پابرجا يافتيد ؟

شعر به مطلب رنگ ابديت مي دهد :

اين مطلب از نظر تاريخ وحدت اسلامي مسلم است . محدثان و مورخان و شيعه و سني همگي آن را نقل كرده اند ، كه در پاورقي به بعضي از مدارك اشاره مي كنيم :
حسان بن ثابت ، شاعر عصر رسالت در بيشتر وقايع اسلامي شعر مي گفت . او از طريق بيان شعر ، به اسلام و مسلمانان كمك مي كرد . خوشبختانه ديوان او نيز چاپ شده است . وي درباره واقعه بدر ، قصيده اي دارد و در ضمن آن به اين حقيقت اشاره مي كند و مي گويد :

242

يناديهم رسول الله لما * * * قذفناهم كباب في القليب

أ لم تجدوا كلامي كان حقّاً * * * و أمرالله يأخذ بالقلوب

فما نطقوا و لو نطقوا لقالوا * * * صدقت و كنت ذا رأي مُصيب

هنگامي كه آنان را دستجمعي در چاه ريختيم ، پيامبر به آنان گفت آيا كلام مرا حق نيافتيد و فرمان خدا قلوب و دلها را مي گيرد ولي آنان سخن نگفتند . اگر قدرت سخن داشتند ، چنين پاسخ مي دادند : راست گفتي و نظر تو صائب بود .
هيچ جمله اي نمي تواند صريح تر از اين باشد كه پيامبر فرمود : شما از آنان شنواتر نيستيد ، آنان قدرت بر پاسخ ندارند

: « مَا أنتُم بِأَسمَعَ مِنهُم »

هيچ بياني نمي تواند گوياتر از اين باشد كه پيامبر آنان را يك يك به نامهاي خودشان صدا بزند و با آنان بسان دوران زندگيشان سخن بگويد .
هيچ مسلماني حق ندارد كه يك چنين تاريخ مسلم اسلامي را ، به خاطر يك پيشداوري غلط انكار كند و بگويد : چون با عقل قاصر مادي من سازگار نيست ، پس صحيح نيست . ما در اينجا ، متن قسمتي از اين مكالمه را نقل مي كنيم تا افرادي كه كاملا به زبان عربي آشنائي دارند ببينند كه عبارت پيامبر در اين قسمت چقدر گويا و روشن است . ( 1 )

پس از جنگ بدر

بسياري از تاريخ نويسان اسلامي عقيده دارند كه جنگهاي تن به تن و حمله هاي دستجمعي در غزوه « بدر » تا ظهر ادامه داشت و آتش جنگ با فرار قريش و اسير گشتن عده اي از آنها هنگام زوال خاموش گرديد ، و پيامبر پس از

1 . سخن گفتن پيامبر گرامي با سران شرك كه اجساد آنان در چاهي ريخته شده بود از مسلمات تاريخ و حديث است . از ميان محدثان ، گروهي آن را نقل كرده اند كه به برخي اشاره مي كنيم :
« صحيح بخاري » ، ج 5 ، درسرگذشت جنگ بدر ص 97 ، 98 ، 110 ؛ « صحيح مسلم » ، ج 4 ، كتاب « جنت » ، ص 77 ؛ « سنن سنائي » ، ج 4/89و90 ؛ « مسند امام احمد » ، ج 2/131 ؛ « سيره ابن هشام » ، ج 1/639 ؛ « مغازي واقدي » ، ج 1 ، غزوه بدر « بحارالانوار » ، ج 19/346 .

243
دفن اجساد شهداء ، نماز عصر را در آنجا گزارد و پيش از غروب آفتاب از بيابان بدر بيرون آمد .
در اين هنگام ، پيامبر ، با نخستين اختلاف ياران خود ، در نحوه تقسيم غنيمت روبرو گرديد . هر دسته اي ، خود را سزاوارتر مي دانست .
پاسداران برج فرماندهي كل قوا ، مدعي بودند كه حفاظت جان پيامبر با ما بوده ، چه عملي بالاتر از اين است ؟ ! گردآورندگان غنيمت نيز ، خود را بر ديگران مقدم مي دانستند . ولي گروهي كه دشمن را تا آخرين لحظه امكان ، تعقيب كرده بودند و براي دسته اول ، امكان جمع آوري غنائم را پديد آورده بودند ، خود را مستحق تر از ديگران مي دانستند .
هيچ عاملي براي يك ارتش بدتر از اين نيست ، كه ميان واحدهاي يك سپاه اختلاف و دودستگي ايجاد شود . پيامبر براي سركوب كردن آمال مادي ، و خاموش كردن سر و صدا تمام غنائم را به « عبدالله كعب » سپرد و عده اي را مأمور كرد كه او را در حمل و نقل و نگهداري غنيمت كمك كنند تا در اين باره چاره و راه حلي پيدا نمايد .
قانون عدل و انصاف ايجاب مي كرد ، كه همه ارتش در آن سهيم باشند . زيرا همه در جنگ نقش و مسؤليت داشتند ، و هيچ واحدي بدون فعاليت واحدهاي ديگر نمي توانست پيشرفت كند . از اين نظر ، پيامبر در ميان راه غنيمت ها را به طور مساوي تقسيم كرد ، و براي كساني كه از مسلمانان كشته شده بودند ، سهمي جدا كرد و به بازماندگان آنها پرداخت .
عمل پيامبر ( تقسيم غنائم ميان سربازان اسلام بطور مساوات ) ، خشم سعد وقاص را برانگيخت . او به پيامبر چنين گفت : آيا مرا كه از اشراف بني زهره ام ، با اين آبكشها و باغبانهاي يثرب ، يكسان مي بينيد ؟ پيامبر از شنيدن اين سخن سخت آزرده گرديد و فرمود : هدف من از اين جنگ ، حمايت از بيچارگان در برابر زورمندان است . من براي اين برانگيخته شده ام كه تمام تبعيضات و امتيازات موهوم را ريشه كن سازم ، و تساوي در برابر حقوق را در ميان مردم جايگزين آن نمايم .

244
يك پنجم غنيمت ، به تصريح آيه خمس ( 1 ) متعلق به خدا و رسول او و خويشان و يتيمان و بينوايان و مسافران وامانده از اهل بيت است . ولي پيامبر در اين نيرو خمس غنيمت را نيز ميان ارتش تقسيم كرد . ممكن است آيه خمس ، تا آن روز نازل نگرديده و يا پيامبر روي اختياراتي كه دارد ؛ براي تكثير سهام مجاهدان ، از برداشت خمس صرف نظر كرده بود .

كشته شدن دو اسير در راه

در يكي از منازل ، اسيران را از برابر پيامبر عبور دادند . در تنگه « صفراء » ، نضر بن حارث كه از دشمنان سرسخت مسلمانان بود اعدام گرديد و در « عرق الظيبه » ، عقبة بن ابي معيط به فرمان پيامبر كشته شد . ( 2 )
اكنون اين پرسش پيش مي آيد با اينكه دستور اسلام درباره اسيران جنگي اين است كه اسيران ، برده مسلمانان و مجاهدان اند ، و به قيمتهاي مناسبي در بازار فروخته مي شوند ؛ چرا پيامبر درباره اين دو نفر تبعيض قائل شد ؟ پيامبري كه درباره اسيران « بدر » ، خطاب به مسلمانان كرد و چنين گفت : درباره اسيران نيكي كنيد ( 3 ) ، چطور درباره اينها چنين تصميم گرفت ؟ !
« ابوعزيز » ، پرچمدار قريش در جنگ بدر مي گويد : از روزي كه پيامبر ، سفارش اسيران را كرد ، ما در ميان آنها خيلي محترم بوديم . آنها تا ما را سير نمي كردند ، خود دست به غذا نمي زدند .
با اين مقدمات كشتن اين دو اسير روي مصالح عمومي اسلامي بوده ، نه به منظور انتقامجوئي . زيرا آنان از سران كفر و طراح نقشه هاي ضد اسلامي بودند و تحريكات قبائل به دست آنان انجام شده بود . چه بسا پيامبر اطمينان داشت كه اگر آنان آزاد شوند ؛ باز به كارهاي خطرناكي دست خواهند زد .

1 . سوره انفال /41 .
2 . « سيره ابن هشام » ، ج 2/645 .
3 . استوصوا بالاساري خيراً ـ « سيره ابن هشام » ، ج 1/645 .

245

اعزاميهاي پيامبر به مدينه

« عبدالله رواحه » و « زيد حارثه » ، از طرف پيامبر مأمور شدند كه هر چه زودتر خود را به مدينه برسانند ، و به مسلمانان بشارت دهند كه اسلام پيروز گرديد و سران كفر از قبيل عتبه ، شيبه ، ابوجهل ، زمعه ، ابوالبختري ، اميه ، نبيه ، و منبه و . . . كشته شدند . افراد اعزامي هنگامي وارد مدينه شدند كه مسلمانان از دفن دختر پيامبر ، همسر عثمان برمي گشتند . در اين حال ، سرور پيروزي جنگ با اندوه مرگ دختر پيامبر آميخته شد . به همين نسبت ، وحشت و اضطراب مشركان و يهوديان و منافقان را احاطه كرد . زيرا آنان هرگز باور نمي كردند كه چنين پيروزي نصيب مسلمانان گردد ، و كوشش مي كردند كه بگويند اين خبر دروغ است . ولي با ورود نيروهاي اسلام و اسيران قريش مطلب مسلم گرديد . ( 1 )

مكيان از كشته شدن سران خود آگاه مي شوند

« حيسمانِ » خزاعي ، نخستين كسي بود كه وارد مكه گرديد ، و مردم را از حوادث خونين بدر و كشته شدن سران قريش آگاه ساخت . « ابورافع » ، كه در آن روزها غلام عباس بود ، و بعدها از ياران رسولخدا و اميرمؤمنان گرديد ؛ مي گويد : آن روزها نور اسلام ، خانه عباس را روشن كرده بود . عباس و همسر او « اُمُّ الفضل » و من اسلام پذيرفته بوديم ، ولي از ترس محيط ، ايمان خود را پنهان مي داشتيم . هنگامي كه خبر مرگ دشمنان اسلام در مكه منتشر شد ، ما فوق العاده خوشحال شديم . ولي قريش و هواداران آنها سخت مضطرب و ناراحت شدند . « ابولهب » ، كه در اين جنگ شركت نكرده ، و كسي را به جاي خود فرستاده بود ، در كنار چاه زمزم نشسته بود . ناگهان مردم خبر آوردند كه « ابوسفيان حرث » وارد شد . « ابولهب » گفت به او بگوييد هر چه زودتر با من ملاقات كند . او آمد و در كنار « ابولهب » نشست ، و جريان بدر را خوب تشريح كرد . اضطراب و ترس بسان صاعقه ، آتشي در جان او افكند . پس از هفت روز

1 . در اين مورد ، به بحث هاي تفسيري نگارنده ، پيرامون « منافقان در قرآن و تاريخ اسلام » مراجعه بفرماييد . اين مباحث در جلد چهارم تفسير موضوعي « منشور جاويد » ، مشروحاً آمده است .

246
كه در كوره تب مي سوخت با بيماري مخصوصي جان سپرد .
داستان شركت عباس عموي پيامبر ، در غزوه بدر ، از مشكلات تاريخ است . او از كساني است كه در اين جنگ اسير مسلمانان گرديد . او از يك طرف در اين نبرد شركت مي كند ، از طرف ديگر در پيمان عقبه مردم مدينه را براي حمايت از پيامبر دعوت مي نمايد . راه حل همان است كه ابورافع ، غلام او مي گويد : او از كساني بود ، كه مانند برادرش ابوطالب ، به آئين توحيد و رسالت برادرزاده اش ايمان قطعي داشت ؛ ولي مصالح روز اقتضاء مي كرد كه ايمان خود را پنهان بدارد و از اين طريق پيامبر را كمك كند و برادرزاده خود را از تداركات و نقشه هاي شوم قريش آگاه سازد . چنانكه در جنگ « احد » نيز اين كار را انجام داد . او نخستين كسي بود كه پيامبر را از نقشه و حركت قريش آگاه ساخت .
انتشار خبر مرگ هفتاد تن از عزيزان قريش ، اكثر خانه هاي مكيان را داغدار ساخت ، و هرگونه شور و نشاط را از ميان آنان برچيد . ( 1 )

گريه و نوحه سرائي ممنوع گرديد

ابوسفيان ، براي اينكه قريش را در حالت خشم و غضب نگاه دارد ، و پيوسته مردم براي گرفتن انتقام خون دلاوران قريش آماده باشند ؛ دستور داد كه احدي حق گريه و ناله ندارد ، يا شاعري شعر بگويد . زيرا گريه و نوحه از حس انتقام مي كاهد و باعث شماتت دشمنان مي گردد . و براي تحريك مردم ، اعلان كرد كه هرگز با زني نزديكي نخواهد كرد ، مگر اينكه انتقام كشته شدگان را از مسلمانان بگيرد .
« اسود مطلب » ، بر اثر از دست دادن سه فرزند در آتش خشم و غضب مي سوخت . ناگهان گريه و زاري زني را شنيد ، خوشحال شد و تصور كرد كه گريه بر كشته شدگان آزاد گرديده است . كسي را فرستاد تا از جريان تحقيق كند . كه خبر آوردند علت گريه زن اين است كه شتر خود را گم كرده است و

1 . « فهرست نجاشي » /5 .

247
گريه بر شتر گمشده از نظر قانون « ابوسفيان » بي مانع مي باشد . او بسيار متأثر شد و اشعاري سرود كه ترجمه دو بيت آن را از نظر خوانندگان مي گذرانيم :
« آيا او بر شتر گمشده خود اشك مي ريزد ، و شبها براي از دست دادن شتر بيدار مي ماند ؛ نه ، در اين لحظه هرگز شايسته نيست كه او بر شتر جوان خود بگريد بلكه لازم است بر كشتگاني گريه كند كه حظ و عزت و عظمت با مرگ آنها از بين رفت » . ( 1 )

آخرين تصميم درباره اسيران

در اين جنگ اعلان شد كه اسيران باسواد مي توانند با تعليم خواندن و نوشتن به ده نفر از اطفال آزاد شوند . ديگران نيز با پرداخت مبلغي از چهار هزار درهم تا هزار درهم ، آزاد مي گردند ، و افراد فقير و نيازمند بدون پرداخت « فديه » آزاد مي شوند .
انتشار اين خبر در مكه ، باعث جنب و جوش نزديكان اسيران گرديد . بستگان هر اسيري مبلغي تهيه كرده و روانه مدينه گرديدند . و با پرداخت « فديه » اسير خود را آزاد مي نمودند . هنگامي كه « سهيل بن عمرو » ، با پرداخت « فديه » آزاد گرديد ؛ يك نفر از ياران پيامبر از حضرت درخواست كرد كه اجازه دهد دندانهاي جلو او را بكشد تا سُهيل برضد اسلام سخني نتواند بگويد . پيامبر اجازه نداد و فرمود : اين كار « مُثله » كردن است و در اسلام جايز نيست .
« ابي العاص » ، داماد پيامبر ، شوهر زينب از مردان شريف و تجارت پيشه مكه بود . وي با دختر پيامبر در زمان جاهليت ازدواج نموده بود ، و پس از بعثت ، برخلاف همسر خود ، به آئين اسلام نگرويد ، و در جنگ بدر شركت داشت و اسير گرديد . همسر او زينب آن روز در مكه بسر مي برد . براي آزادي شوهر خود گردن بندي را كه مادرش « خديجه » ، در شب زفاف به او بخشيده بود ، فرستاد .

1 . اتبكي ان تضل لها بعير و يمنعها من النوم السهود
فلا تبكي علي بكر ولكن علي بدر تقاصرت الجدود
« سيره ابن هشام » ، ج 1/648 .

248
ناگهان چشم پيامبر به گردن بند دختر خود زينب افتاد . سخت گريست . زيرا بياد فداكاريهاي مادر وي ، خديجه افتاد كه در سخت ترين لحظات او را ياري نموده و ثروت خود را در پيشبرد آئين توحيد خرج كرده بود .
پيامبر گرامي ، براي حفظ احترام اموال مسلمانان ، رو به ياران خود كرد و فرمود : اين گردن بند متعلق به شما و اختيار آن با شما است . اگر مايل هستيد گردن بند او را رد كنيد ، و ابي العاص را بدون پرداخت فديه آزاد نماييد . ياران پيامبر با پيشنهاد او موافقت كردند . پيامبر از ابوالعاص ، پيمان گرفت كه زينب را رها سازد و به مدينه بفرستد ، او نيز به پيمان خود عمل كرد و خود نيز اسلام آورد . ( 1 )

گفتار ابن ابي الحديد

وي مي گويد : داستان زينب را براي استادم « ابوجعفر بصري علوي » خواندم . او آن را تصديق كرد ولي افزود : آيا مقام فاطمه بالاتر از زينب نبود ؟ آيا شايسته نبود كه خلفاء ، قلب فاطمه را با پس دادن « فدك » به دست آورند ؟ ! برفرض اينكه فدك مال مسلمانان بود .
مي گويد من گفتم : فدك طبق روايتِ : « پيامبران چيزي به ارث نمي گذارند » ( 2 ) ، از مال مسلمانان بود ؛ چگونه ممكن است مال مسلمانان را به دختر پيامبر بدهند ؟
استاد گفت : مگر گردن بند زينب كه براي آزادي ابوالعاص فرستاده شده بود ، مال مسلمانان نبود ؟ !
مي گويد : من گفتم : پيامبر صاحب شريعت بود ، و زمام امور در تنفيذ حكم در دست او بود ، ولي خلفاء چنين اختياري را نداشتند .
استاد در پاسخ گفت : من نمي گويم كه خلفاء به زور ؛ فدك را از مسلمانان

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 1/651 ـ 658 .
2 . نحن معاشرالانبياء لانورث .

249
مي گرفتند و به فاطمه مي دادند . من مي گويم : چرا زمامدار وقت ، رضايت مسلمانان را در پس دادن فدك جلب نكرد ؟ چرا بسان پيامبر برنخاست و در ميان اصحاب او نگفت : مردم ! زهرا دختر پيامبر شماست ، او مي خواهد مانند زمان پيامبر نخلستانهاي فدك در اختيار او باشد ، آيا حاضريد با طيب نفس فدك را پس بدهيد ؟ !
ابن ابي الحديد در پايان مي نويسد : من در برابر بيانات شيواي استاد پاسخي نداشتم و فقط به عنوان تأييد ايشان گفتم : ابوالحسن عبدالجبار نيز چنين اعتراضي به خلفاء دارد و مي گويد : اگر چه رفتار آنها بر طبق شرع بوده ولي احترام زهرا و مقام او ملحوظ نگرديده است . ( 1 )

1 . « شرح نهج البلاغه » ، ابن ابي الحديد ، ج 14/191 .

251

23

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

يگانه بانوي اسلام ازدواج مي كند

( 1 )
اشراف عرب دختران خود را به افرادي مي دادند كه از قبيله و قدرت و زر و زور مثل آنها باشند . و در غير اينصورت دست رد بر سينه خواستگاران مي زدند .
روي اين عادت ديرينه ، اشراف و بزرگاني اصرار داشتند با دختر گرامي پيامبر ، فاطمه ( عليه السلام ) ازدواج كنند . زيرا تصور مي كردند كه پيامبر در كار خود سختگيري نخواهد نمود . آنان چنين مي پنداشتند كه براي جلب رضايت عروس و پدر امكانات لازم را دراختيار دارند ، وانگهي وي در ازدواج دختران ديگر خود مانند زينب و رقيه سختگيري ننمود .
ولي غافل از آنكه اين دختر با آنها فرق دارد . اين دختري است كهبه موجب آيه مباهله ( 2 ) مقام بلندي را دارد . ( 3 )
خواستگاران در اين فكر ، دچار اشتباه شده بودند . ديگر نمي دانستند كه همشأن فاطمه ، كسي بايد باشد كه از نظر فضيلت و تقوي ، ايمان و اخلاص مانند او باشد . هرگاه فاطمه به موجب آيه تطهير ، معصوم از گناه شمرده شده شوهر او نيز بايد مثل او معصوم از گناه باشد .

1 . سرگذشت ازدواج پس از جنگ بدر بوده است ، به « بحارالانوار » ، ج 43/79 و 111 مراجعه بفرماييد .
2 . سوره آل عمران/61 .
در جريان مباهله با نصاراي نجران ، پيامبر ، تنها علي و فاطمه و حسنين را همراه خود به خارج مدينه آورد . مشروح
3 . اين واقعه ، در حوادث سال دهم خواهد آمد .

252
دارائي و مظاهر مادي ملاك همشأني نيست . اسلام با اينكه مي گويد دختران خود را به همشأن آنها بدهيد ، ولي همشأن بودن را به ايمان و اسلام تفسير مي فرمايد .
پيامبر از طرف خداوند مأمور بود كه در پاسخ خواستگاران بگويد ازدواج فاطمه بايد به فرمان خدا صورت بگيرد ، و او در اين پوزش تا حدي پرده از چهره حقيقت برمي داشت . اصحاب پيامبر فهميدند كه جريان ازدواج فاطمه سهل و آسان نيست ، و هر فردي هر چه شخصيت مادي داشته باشد ، نمي تواند با او ازدواج كند . شوهر فاطمه شخصيتي است كه از نظر صدق و صفا و ايمان و اخلاص ، فضائل معنوي و سجاياي اخلاقي بايد پشت سر پيامبر باشد ؛ و اين اوصاف در شخصيتي جز علي ( عليه السلام ) جمع نيست . براي امتحان علي را تشويق كردند كه از دختر پيامبر خواستگاري كند . ( 1 ) علي هم از صميم قلب با اين مطلب موافق بود ، فقط در پي فرصتي مي گشت تا شرايط براي خواستگاري فراهم گردد .
امير مؤمنان شخصاً شرفياب محضر رسولخدا گرديد . حجب و حيا ، سراسر بدن او را فراگرفته بود . سر به زير افكنده و گويا مي خواهد مطلبي را بگويد ولي شرم مانع از گفتن آن است . پيامبر گرامي او را وادار به سخن گفتن كرد . او با اداء چند جمله توانست مقصود خود را به او بفهماند . اين نوع خواستگاري نشانه اخلاص و صميميت است ؛ هنوز مكتبهاي تربيتي نتوانسته است چنين آزادي توأم با تقوي ، ايمان و اخلاص را به جوانان خواستگار بياموزد .
پيامبر ( صلّي الله عليه وآله ) با تقاضاي علي ( عليه السلام ) موافقت كرد و فرمود : شما مقداري صبر كنيد تا من اين موضوع را با دخترم در ميان بگذارم . وقتي مطلب را به دختر خود گفت ، سكوت ، سراپاي زهرا را فراگرفت . پيامبر برخاست و فرمود : الله اكبر سُكوتُها أقرارُها . ( 2 ) ولي دارائي علي در
آن روز جز يك شمشير و زره چيز ديگري نبود . علي مأمور شد كه زره خود را بفروشد و مقدمات و مخارج عروسي را فراهم آورد . او با كمال صميميت زره خود را فروخت و پول آن را به خدمت رسولخدا آورد .

1 . « بحارالانوار » ، ج 43/93 .
2 . همان مدرك .

253
پيامبر مشتي از آن را بدون آنكه بشمارد به بلال داد ، كه براي زهرا ، مقداري عطر بخرد و باقيمانده را در اختيار ابي بكر و عمار گذارد ، تا از بازار مدينه براي داماد و عروس لوازم زندگي تهيه نمايند . آنان به دستور پيامبر برخاستند و اشياء زير را كه در حقيقت جهيزيه زهرا بود ، خريداري نمودند وبه محضر پيامبر آوردند .

صورت جهيزيه دختر پيامبر

1 ـ پيراهني كه به هفت درهم خريداري شده بود . 2 ـ روسري ( مقنعه ) كه قيمت آن يك درهم بود . 3 ـ قطيفه مشكي كه تمام بدن را كفايت نمي كرد . 4 ـ يك سرير عربي ( تخت ) كه از چوب و ليف خرما مي ساختند . 5 ـ دوتشك از كتان مصري كه يكي پشمي و ديگري از ليف خرما بود . 6 ـ چهار بالش كه دو تاي آن از پشم و دوتاي ديگر از ليف خرما بود . 7 ـ پرده . 8 ـ حصير هجري . 9 ـ دست آس . 10 ـ مشكي از پوست . 11 ـ كاسه چوبي براي شير . 12 ـ ظرف پوستي براي آب . 13 ـ سبوي سبز رنگ . 14 ـ كوزه هاي متعدد . 15 ـ دو بازوبند نقره اي . 16 ـ يك ظرف مسي .
وقتي چشم پيامبر به آنها افتاد فرمود : خداوند ، زندگي را بر گروهي كه بيشتر ظروف آنها سفالست ، مبارك گردان ! ( 1 )
مهريه دختر پيامبر قابل دقت است . مهر او از

مَهرُالسُّنه

است كه همان پانصد درهم مي باشد . ( 2 ) در حقيقت ، اين ازدواج براي ديگران سرمشق بود . براي دختران و پسراني كه از بار سنگين مهريه مي نالند و گاهي قيد ازدواج را مي زنند .
اساساً محيط زندگي زناشوئي ، بايد با صميميت و مهر و وفا گرم و مطبوع گردد ؛ وگرنه مهريه هاي سنگين و جهيزيه هاي كمرشكن فروغي به زندگي نمي دهد .

1 . اللهم بارك لقوم جل آنيتهم الخزف ـ « بحارالانوار » ، 43/94 يا « كشف الغمه » ، ج 1/359 .
2 . « وسائل الشيعه » ، ج 15/8 .

254
در عصر حاضر ، اولياء دختر براي تحكيم موقعيت و تثبيت وضع دختر خود ، داماد را زير بار سنگين مهر قرار مي دهند تا روزي بر اثر بوالهوسي دست به طلاق نزند . در صورتي كه اين كار هدف آنان را تأمين نمي كند ، و درمان قطعي و علاج حقيقي آن اصلاح وضع اخلاقي جوانان است . محيط فرهنگ و اجتماع ما بايد طوري باشد ، كه ريشه اين افكار را از مغز جوانان ما پديد نياورد ، وگرنه گاهي كار به جائي مي رسد كه دختر حاضر مي شود ، با بذل مهر خود ، از خانه شوهر ، جان به سلامت برد .

مراسم عروسي

گروهي از طرف داماد و عروس دعوت شدند . و علي به افتخار همسر گرامي خود وليمه اي ترتيب داد . پس از صرف غذا ، رسول گرامي فاطمه را به حضور خود طلبيد ، فاطمه در حالي كه شرم و حيا سراسر وجود او را فراگرفته بود ، شرفياب محضر پيامبر گرديد . عرق حجب و خجالت از پيشاني او مي ريخت . وقتي چشم او به پيامبر افتاد ، پاي او لغزيد و نزديك بود به زمين بخورد . پيامبر دست دختر گرامي خود را گرفت و در حق او دعا فرمود و گفت :
خداوند تو را از تمام لغزشها مصون بدارد . ( 1 ) آنگاه چهره زهرا را باز كرد و دست عروس را در دست داماد نهاد و چنين گفت : « بارك الله لك في ابنة رسول الله ياعلي نعمه الزوجه فاطمة » . سپس رو به فاطمه كرد و گفت « نعم البعل علي » .
به ديگر سخن : پيامبر ، در آن شب صميميت و اخلاصي نشان داد ؛ كه هنوز در اجتماع كنوني ما با آن همه رشد و تكامل ، اين مقدار صفا و صميميت وجود ندارد . از آن جمله دست دختر خود را گرفت در دست علي گذارد . فضائل علي را براي دختر خود بازگو كرد ، از شخصيت دختر خود و اينكه اگر علي آفريده نشده بود ، همشأني براي او نبود ، يادآور شد . و بعداً كارهاي خانه و وظايف

1 . « بحارالانوار » ، ج 43/96 .

255
زندگي را تقسيم كرد . كارهاي درون خانه را بر عهده فاطمه گذارد ، و وظائف خارج از خانه را بر دوش علي نهاد !
در اين موقع بنا به گفته بعضي ، به زنان مهاجر و انصار دستور داد كه دور ناقه دختر او را بگيرند و به خانه شوهر برسانند . به اين ترتيب جريان ازدواج بافضيلت ترين زنان جهان پايان پذيرفت .
گاهي گفته مي شود كه پيامبر به شخصيت برجسته اي ، مانند سلمان دستور داد كه مهار شتر زهرا را بگيرد و بكشد و از اين طريق جلالت دختر خود را اعلام دارد . شيرين تر از همه لحظه اي بود كه داماد و عروس به حجله رفتند ، در حالي كه هر دو از كثرت شرم به زمين مي نگريستند . پيامبر وارد شد ، ظرف آبي به دست گرفت ، به عنوان تفأل بر سر و بر اطراف بدن دختر پاشيد . زيرا آب مايه حيات است و در حق هر دو دعا فرمود :

اللهُمّ هذِهِ ابنَتِي و أَحَبَّ الخَلقِ إليَّ ، اللّهُمَّ و هذا أخي و أَحَبَّ الخَلقِ إلَيَّ ، اللهُمَّ اجعَلهُ وَليّاً و . . . » . ( 1 )

« پروردگارا ! اين دختر من و محبوب ترين مردم نزد من است . پروردگارا ! علي نيز گرامي ترين مسلمانان نزد من است . خداوندا ، رشته محبت آن دو را استوارتر فرما . . . »
در اينجا ، براي اداء حق مقام دختر پيامبر ، حديث زير را نقل مي نمائيم : ( 2 ) انس بن مالك نقل كرد : پيامبر ششماه تمام هنگام طلوع فجر از خانه بيرون مي آمد و رهسپار مسجد مي گشت و مرتب در آندم مقابل در خانه فاطمه مي ايستاد و مي فرمود :
اهل بيت من ! به ياد نماز باشيد . خداوند مي خواهد از شما اهل بيت ، همه گونه پليدي را دور كند . ( 3 )

1 . اقالك الله العثرة ـ « بحارالانوار » ، ج 43/96 .
2 . « مسند احمد » ، ج 2/259 .
3 . الصلاة يا اهل البيت ، انما يريدالله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا .

257

24

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

دفاع از حريم آزادي

غزوه احد يا دفاع از حريم آزادي در دامنه كوه احد

سال سوم هجرت از نظر حوادث چشم گير ، دست كمي از سال دوم ندارد . اگر در سال دوم هجرت غزوه « بدر » رخ داد ، در سال سوم هجرت ، غزوه « احد » اتفاق افتاد كه هردو از « غزوات » بزرگ اسلام به شمار مي روند . غزوه « احد » تنها غزوه سال سوم نيست ، بلكه غزوه هاي ديگري ( 1 ) به ضميمه يك رشته سَريّه ها در اين سال رخ داد ، كه ما در اينجا غزوه احد را مورد بررسي قرار مي دهيم .

قريش هزينه جنگ را متكفل مي شوند

بذر انقلاب و شورش از مدتها پيش در مكه افشانده شده بود . جلوگيري از گريه كردن ، حس انتقامجوئي را در قريش تشديد مي كرد . بسته شدن راه بازرگاني مردم مكه ، از طريق مدينه و عراق فوق العاده آنها را ناراحت كرده بود و « كعب اشرف » به اين آتش دامن زده و آن را سخت شعلهور ساخته بود . از اينرو ، صفوان بن اُميه و عكرمة فرزند ابوجهل به ابوسفيان پيشنهاد كردند ، كه چون سران قريش و دلاوران ما در راه حفظ كاروان تجارتي مكه كشته شدند ، هر فردي كه در آن كاروان مال التجاره اي داشته ، بايد مبلغي به عنوان تأمين

1 . مانند « غزوه بحران ـ غزوه حمراء الاسد » .

258
هزينه جنگ بپردازد . اين پيشنهاد مورد تصويب ابوسفيان واقع شد و فوراً عملي گرديد .
سران قريش كه از نيرومندي مسلمانان آگاه ، و از نزديك شهامت و از خودگذشتگي آنها را در جنگ « بدر » ديده بودند ؛ بر خود لازم ديدند كه با يك ارتش منظم كه دلاورانِ ورزيده اكثر قبائل عرب در آن شركت كنند ، براي نبرد با محمد بپا خيزند .
عمروعاص و چند نفر ديگر مأمور شدند كه در ميان قبيله هاي « كنانه » و « ثقيف » گردش كنند و از آنها كمك بگيرند ، و دلاوران آنها را با وسائل گوناگون براي نبرد با محمد دعوت نموده و قول بگيرند كه هزينه جنگ و ساير لوازم سفر بر عهده « قريش » باشد . آنان پس از فعاليت هاي زيادي توانستند دلاوراني را ، از قبيله هاي « كنانه » و « تهامه » دور خود گرد آورند و ارتشي كه نفرات آن چهار هزار نفر بود ، براي جنگ آماده سازند . ( 1 )
آنچه گفته شد ، شماره مرداني بود كه در اين نبرد شركت جسته بودند و اگر شماره زناني را كه در اين حادثه شركت داشتند ، به حساب بياوريم رقم مزبور بالاتر مي رود . رسم عرب اين نبود كه زنان را به ميدان نبرد بكشانند ؛ ولي اين بار زنان بت پرست قريش دوشادوش مردان در اين مبارزه شركت كردند . و نقشه آنها اين بود كه در ميان صفوف ارتش طبل بزنند ، و با خواندن اشعار و ايراد سخنان تحريك آميز ، مردان را براي گرفتن انتقام وادار سازند .
آنان زنان را براي اين منظور آورده بودند ، كه راه فرار را به روي جنگجويان ببندند . زيرا فرار از نبرد ، توأم با اسير گشتنِ دختران و زنان آنها است و عنصر باشهامت عرب به اين خواري تن در نمي دهد .
غلامان بسياري در ارتش قريش به وسيله نويدهاي زيادي شركت كرده بودند . « وحشي ابن حرب » حبشي غلام « مُطعم » بود . وي در بكاربردن آلت مخصوص جنگي « زوبين » فوق العاده ماهر بود . به او نويد داده بودند كه هرگاه

1 . در تعداد سپاهيان قريش ، ميان علماء تفسير و تاريخ ، مانند علي بن ابراهيم و شيخ طبرسي در اعلام الوري ابن هشام اختلاف است ، آنچه در بالا گفته شد قريب به حقيقت مي باشد .

259
يكي از سه شخصيت بزرگ اسلام ( محمد ، علي ، حمزه ) را بكشد آزاد خواهد شد . به هر حال ، پس از تحمل رنج فراوان ، ارتشي ترتيب دادند كه هفتصد زره پوش ، سه هزار شتر ، دويست سواره و گروهي پياده نظام در آن شركت كرده بودند .

دستگاه اطلاعاتي پيامبر گزارش مي دهد

عباس ، عموي پيامبر كه يك مسلمان واقعي غيرمتظاهر به اسلام بود ، پيامبر را از نقشه جنگي قريش آگاه ساخت . عباس نامه اي به خط و امضاء و مهر خود نوشت و آن را به شخصي از قبيله « بني غفار » سپرد و تعهد گرفت كه آن را در ظرف سه روز به پيامبر برساند . قاصد هنگامي نامه را رساند كه پيامبر در باغهاي خارج شهر به سر مي برد . وي پس از عرض ادب ، نامه سربسته اي را به دست حضرت داد . پيامبر نامه را خواند ، ولي مضمون آن را به ياران خود نگفت . ( 1 )
علامه مجلسي ، از امام صادق ( عليه السلام ) نقل مي كند ( 2 ) كه پيامبر گرامي خط نمي نوشت ، ولي نامه مي خواند . ناگفته پيدا است كه رسول خدا هر چه زودتر بايد ياران خود را از نقشه دشمن آگاه سازد . از اينرو ، پس از مراجعت به شهر ، نامه را براي همه خواندند .

حركت ارتش قريش

ارتش قريش حركت كرد و پس از طي مسافتي ، به نقطه اي به نام « ابواء » كه مادر پيامبر آمنه در آنجا دفن شده است ، رسيد . جوانان سبكسر قريش اصرار ورزيدند كه قبر مادر پيامبر را بشكافند ، و جسد او را بيرون بياورند . ولي

1 . « مغازي واقدي » ، ج 1/203 و گروهي از سيره نويسان معتقدند كه قاصد ، نامه را موقعي به مدينه رساند كه پيامبر در مسجد بودند و نامه را اُبيّ بن كعب براي پيامبر خواند . واقدي نيز در مغازي خود ج 1/204 ، آن را نقل كرده است . با توجه به اينكه در طول تاريخ ديده نشده كه پيامبر گرامي نامه اي بخواند ، نظر نخست به واقع نزديك تر است .
2 . « بحار » ، ج 20/111 ـ براي تحقيق بيشتر پيرامون اين مسأله به كتاب نگارنده به نام « درمكتب وحي » مراجعه بفرماييد . در اين كتاب موضوع فوق از جهات قرآني و حديثي و تاريخي دقيقاً مورد بررسي قرار گرفته است .

260
دورانديشان آنها ، اين عمل را سخت تقبيح كردند و افزودند كه ممكن است اين كارها بعدها موسوم گردد ، و دشمنان ما از « بني بكر » و « بني خزاعه » قبر مردگان ما را بشكافند .
پيامبر ، شب پنجشنبه پنجم ماه شوال سال سوم هجرت ، براي كسب خبر « انس » و « مونس » ، فرزندان « فضاله » را بيرون مدينه فرستاد تا او را از اخبار قريش آگاه سازند . آن دو نفر خبر آوردند كه سپاه قريش نزديك مدينه است و مركبهاي خود را براي چرا در كشتزارهاي مدينه رها كرده اند . « حباب بن منذر » خبر آورد كه پيشروان سپاه قريش به مدينه نزديك شده اند . عصر پنجشنبه ، پيشروي بيشتر سپاه قريش به سوي مدينه و استقرار آنان در دامنه كوه احد تاييد گرديد . مسلمانان از آن مي ترسيدند كه قريش با حمله شبانه آسيبي به پيامبر برسانند . از اين جهت ، سران اوس و خزرج شب را با اسلحه در مسجد بسر مي بردند ، و خانه پيامبر و دروازه هاي شهر را نگهباني مي نمودند ، تا روز روشن فرا رسد و تكليف آنها از نظر تاكتيك جنگي معين گردد .

منطقه احد

دره طولاني و بزرگي كه راه بازرگاني شام را به يمن وصل مي كرد ، « وادي القري » ناميده مي شد . در هر نقطه اي كه امكانات زندگي وجود داشت ، قبائل مختلفي از عرب و يهود در آن سكني مي گزيدند . از اين نظر در طول اين دره ، دهكده هائي پديد آمده بود ، كه اطراف آنها با سنگها محصور شده بود . مركز اين دهكده ها ، « يثرب » به شمار مي رفت كه بعداً « مدينة الرسول » ناميده شد .
هركس كه از مكه وارد مدينه مي شد ، ناچار بود ، از طرف جنوب آن وارد اين مركز گردد . ولي چون اين منطقه ، يك نقطه سنگلاخي بود ، نقل و انتقال ارتش در آن به زحمت صورت مي گرفت . ارتش قريش هنگامي كه به نزديكي « مدينه » رسيد ، راه خود را كج كرد و در شمال مدينه در « وادي عقيق » در دامنه كوه احد مستقر گرديد . اين نقطه بر اثر نبودن نخلستان و هموار بودن زمين ، براي هرگونه فعاليتهاي نظامي آماده بود . مدينه از اين سمت بيشتر آسيب پذير بود ، زيرا موانع

261
طبيعي در اين نقطه كمتر به چشم مي خورد .
نيروهاي قريش ، عصر روز پنجشنبه ، پنجم شوال سال سوم هجري ، در دامنه كوه احد پياده شدند . پيامبر همان روز و شب جمعه را در مدينه ماند و روز جمعه شوراي نظامي تشكيل داد ، و در مورد شكل دفاع ، از افسران و دورانديشان نظر خواست .

مشورت در شيوه دفاع

پيامبر از جانب خدا مأمور است كه در مسائل نظامي و نظاير آن با ياران خود مشورت كند ، و نظر آنها را در تصميمات خود دخالت دهد تا از طريق اين عمل ، سرمشق بزرگي به پيروان خود بدهد ؛ و روح دموكراسي و حق طلبي و واقع بيني را در ياران خود پديد آورد . آيا پيامبر در اين مشورتها سودي مي بُرد يا نه ؟ ، آيا از افكار آنها بهره مند مي شد يا نه ؛ ؟ پاسخ اين سؤال را دانشمندان و استوانه هاي علم كلام گفته اند و خوانندگان گرامي بايد در اين قسمت به نوشته هاي علماء عقائد و مذاهب مراجعه كنند . ( 1 )
اين شوراها راه و روش زنده ايست ، كه از پيامبر گرامي به يادگار مانده است . روش او به قدري آموزنده و مؤثر بود ، كه خلفاء اسلام پس از فوت پيامبر از شيوه او پيروي مي كردند ، و از افكار بلند امير مؤمنان در امور نظامي و مشكلات اجتماعي استقبال كامل به عمل مي آوردند . ( 2 )

شوراي نظامي

پيامبر در انجمن بزرگي كه افسران و سربازان دلير ارتش اسلام در آنجا گرد آمده بودند ؛ با نداي رسا فرمود :« اُشيروا إلَيَّ » . يعني : افسران و سربازان نظرات خود را در طرز دفاع از حريم آئين يكتاپرستي كه از ناحيه ارتش قريش تهديد

1 . در اين باره به كتاب « مشورت از نظر قرآن و نهج البلاغه » مراجعه بفرماييد . در اين كتاب اسرار مشورت رسول گرامي با دانش گسترده و مصونيت خطاناپذيري كه دارد ، تشريح شده است .
2 . نهج البلاغه خطبه 1 .

262
مي شود ، بيان كنيد .
« عبدالله بن ابي » ، كه از منافقان مدينه بود ، نظريه قلعه داري را پيشنهاد كرد . منظور از قلعه داري اين بود ، كه مسلمانان از مدينه بيرون نروند ، و از برجها و ساختمانها استفاده كنند . زنان از بالاي بامها و برجها به روي دشمن سنگ بريزند ، و مردان در كوچه ها تن به تن نبرد كنند .
او سخن خود را چنين آغاز كرد : ما در گذشته از طريق قلعه داري استفاده مي كرديم ، و زنها را بالاي بامها ما را ياري مي كردند . از اين جهت ، شهرستان « يثرب » هنوز دست نخورده باقي مانده است .
دشمن تاكنون بر آن مسلط نشده ، و هر موقع ما براي دفاع از اين راه وارد شديم ، پيروز گشتيم و هر موقع از شهر بيرون رفتيم ، آسيب ديديم .
پيران و سالخوردگان از مهاجر و انصار اين نظر را تأييد مي كردند ، ولي جوانان خصوصاً آنهائي كه در نبرد بدر شركت نكرده بودند و فكر نبرد در دماغ مي پروراندند ، با اين نظر سخت مخالف بودند و مي گفتند : كه اين طرز دفاع باعث جرأت دشمن مي شود . آن افتخاري كه در جنگ « بدر » نصيب مسلمانان شده است ، از دست مي رود . آيا عيب و ننگ نيست كه دلاوران و فداكاران ما در خانه بنشينند ، و اجازه دهند كه دشمن وارد خانه آنها گردد ؟ نيروي ما در جنگ « بدر » به مراتب از حالا كمتر بود . با اين حال ، پيروزي نصيب ما گرديد ! ما مدتها در انتظار چنين روزي بوديم و اكنون با آن روبرو شده ايم .
« حمزه » ، افسر رشيد اسلام گفت : « به خدائي كه قرآن نازل كرده است ، امروز غذا نخواهيم خورد تا آن كه در بيرون شهر با دشمن نبرد كنيم . نتيجه اينكه ارتش اسلام بايد از شهر بيرون برود ، و مردانه در خارج شهر جنگ كند » . ( 1 )

قرعه كشي براي شهادت

پيرمرد زنده دلي بنام « خثيمه » برخاست و گفت : اي پيامبر خدا قريش

1 . « مغازي واقدي » ، ج 1/211 ـ ما در كتاب « منافقان در تاريخ اسلام » به روشني ثابت كرديم كه نظريه « عبدالله بن ابي » خالي از خطر نبود . هيچ بعيد نبود كه پس از ورود دشمن به داخل شهر ، از خانه هاي منافقان بعنوان سنگر استفاده نكنند و يهوديان داخل مدينه نيز با آن همكاري ننمايند .

263
يكسال تمام دست به فعاليت زده و توانسته است قبائل عرب را با خود همراه سازد . هرگاه ما براي دفاع از اين نقطه بيرون نرويم ، چه بسا آنها مدينه را محاصره كنند ، ممكن است دست از محاصره بكشند و به مكه بازگردند ، ولي همين كار باعث جرأت ايشان خواهد بود ، و ما در آينده از حملات آنها مطمئن نخواهيم شد .
من از اين تأسف مي خورم كه در جنگ « بدر » توفيق شركت پيدا نكردم ، در حاليكه من و فرزندم از صميم قلب مايل بوديم كه در نبرد « بدر » شركت كنيم ، و هر دو در اين قسمت بر يكديگر پيشي مي جستيم . سرانجام او در جنگ بدر شركت كرد و من موفق نشدم . من در نبرد « بدر » به فرزندم گفتم كه تو جواني ، آرزوهاي زيادي داري ، مي تواني نيروي جواني خود را در طريقي مصرف كني كه رضايت خداوند را به دست آوري ؛ ولي عمر من سپري شده است ، آينده من روشن نيست ، لازم است كه من در اين جهاد مقدس ( جنگ بدر ) شركت كنم و تو به جاي من ، بار زندگي بازماندگانم را به دوش بگيري .
ولي اصرار و شدت علاقه فرزندم در اين موضوع به حدي بود كه طرفين قرار گذارديم قرعه بزنيم . قرعه به نام وي درآمد ، و او در نبرد « بدر » به مقام شهادت رسيد . ديشب در تمام نقاط اين قلعه ، سخن از محاصره قريش بود ، و من با همين افكار به خواب رفتم . فرزند عزيزم را در عالم رؤيا ديدم ، كه در باغهاي بهشت قدم مي زند و از ميوه هاي آنجا ميل مي كند ؛ او با يك نداي محبت آميز رو به من كرد و گفت : پدر جان در انتظار تو هستم .
اي پيامبر خدا ! محاسن من سفيد گشته ؛ استخوانم لاغر شده ، تقاضا دارم كه از خداوند براي من شهادت در راه حق بطلبيد . ( 1 )
شما در صفحات تاريخ اسلام از اين نوع مردان فداكار و جانباز ، زياد مشاهد مي كنيد . مكتبي كه متكي به ايمان و عقيده به مبداء و معاد نيست ، كمتر مي تواند سرباز فداكاري مانند « خثيمه » تربيت كند . اين روح سلحشوري و فداكاري ، اين جانبازي و از خودگذشتگي ، كه سرباز با اشك و گريه براي

1 . « بحارالانوار » ، ج 2/125 .

264
خود در راه برتري كلمه حق و آئين توحيد ، شهادت مي طلبد : جز در مكتب پيامبران در هيچ مكتبي پيدا نمي شود . در كشورهاي صنعتي جهان امروز كه به وضع زندگي افسران و درجه داران و نيروهاي دفاعي اهميت فوق العاده مي دهند ؛ با اين حال ، چون هدف در نبردها و جنگها ، زندگي بهتر و ادامه وضع موجود است ، از اينرو ، حفظ جان و زندگي براي آنان بالاترين هدف است . اما در مكتب پيامبران نبرد براي كسب رضاي خداست و اگر اين هدف در گرو شهادت باشد ، سرباز الهي بدون واهمه جان به كف مي گيرد و خود را در معرض همه گونه مخاطرات قرار مي دهد . ( 1 )

نتيجه شورا

پيامبر گرامي نظر اكثريت را قاطع دانست و خروج از شهر را بر قلعه داري و جنگ تن به تن ترجيح داد . هرگز شايسته نبود پس از آن همه اصرار از طرف افسراني مانند حمزه و سعد عباده ، نظريه « عبدالله ابي » را كه از منافقان مدينه بود ، ترجيح دهد .
گذشته از اين ، جنگهاي بي نظم تن به تن در كوچه هاي تنگ مدينه و شركت دادن زنان در امور دفاعي و نشستن در خانه ، و راه را به روي دشمن بازگذاردن ، نشانه ضعف و بيچارگي مسلمانان بود ، و با آن قدرت نمائي جنگ بدر قابل تطبيق و مقايسه نبود .
محاصره مدينه و تسلط دشمن بر طرق شهر و سكوت و آرامش سربازان اسلام در برابر آنها ، روح سلحشوري و سربازي را در مردان مجاهد اسلام مي كشت .
شايد عبدالله ابي ، نظر سوئي نسبت به محمد ( صلّي الله عليه وآله ) داشته و از اين طريق قصد داشته ضربه محكمي بر او وارد سازد .

1 . در اين نبرد تحميلي كه غرب جنايتكار ، باعث حمله عراق به ايران گرديد ، روح شهادت طلبي ، و قتل در راه خدا در ميان رزمندگان به حد اعلاء رسيد . « تسابق » جوانان بر اخذ سلاح و شركت در خط مقدم جبهه و وصيت نامه هايي كه از خود بيادگار گذارده اند ، گواه روشني بر روح شهادت طلبي است .

265

پيامبر لباس نظامي برتن مي كند

پيامبر پس از تعيين شيوه دفاع ، وارد خانه شد . زره پوشيد و شمشير حمايل كرد ، سپري به پشت انداخت ، و كماني به شانه آويخت و نيزه اي به دست گرفت و از خانه بيرون آمد .
ديدن اين منظره ، مسلمانان را سخت تكان داد . برخي تصور كردند كه اصرار آنها در بيرون رفتن مورد رضايت پيامبر نبوده و آنان پيامبر را بي جهت وادار به بيرون رفتن كردند . از اينرو ، براي جبران ، عرض كردند : ما در شيوه دفاع تابع نظر شما هستيم . اگر بيرون رفتن صلاح نيست در همين جا بمانيم . پيامبر فرمود : هنگامي كه پيامبر زره پوشيد ، شايسته نيست آن را بيرون آورد ، تا زماني كه با دشمن نبرد كند . ( 1 )

پيامبر از مدينه بيرون مي رود

پيامبر نماز جمعه را خواند و با لشكري كه بالغ بر هزار نفر بود ، مدينه را به قصد احد ترك گفت . افرادي را كه صلاحيت سني نداشتند ، مانند اُسامه ، زيد حارثه و عبدالله عمر براي شركت نپذيرفت . ولي دو نوجوان به نامهاي « سمره » و « رافع » ، با اينكه سن آنها از پانزده بالا نبود شركت كردند . زيرا آنان اگر چه كوچك بودند ، ولي در تيراندازي مهارت داشتند .
در اين موقع ، گروهي از يهوديان كه با عبدالله ابي هم پيمان بودند ، تصميم بر شركت در اين نبرد گرفتند . ولي پيامبر ، روي مصالحي اجازه شركت به آنها نداد . در نيمه راه كه سربازان اسلام به نقطه اي به نام « شوط » ( ميان مدينه و احد ) رسيدند ، عبدالله اُبي به بهانه اينكه پيامبر از نظر جوانان پيروي كرد ، و نظر او را نپذيرفت ، از شركت در جهاد خودداري كرد . همچنين ، سيصد تن از اوسيان كه با او هم قبيله بودند ، از نيمه راه برگشتند . بنابراين در اين نبرد نه يهوديان شركت كردند و نه حزب نفاق پيشه .

1 . ما ينبغي لِنَبيِّ لاُمَّتِه ان يضعها حتي يُقاتل ـ « مغازي واقدي » ، ج 1/214 ، « طبقات كبري » ، ج 2/38 .

266
پيامبر و ياران او مايل بودند كه از نزديكترين راه عبور كرده و به اردوگاه خود برسند . در اين لحظه ناچار شدند كه از ميان باغ منافقي بنام « مربع » بگذرند . او با لجاجت از ورود ارتش اسلام به املاك خويش سخت ناراحت گرديد ، و به ساحت مقدس پيامبر جسارت كرد . ياران پيامبر خواستند او را بكشند ، ولي رسول خدا فرمود : با اين مرد لجوج كوردل كاري نداشته باشيد . ( 1 )

دو سرباز جانباز

پيامبر گرامي از سربازان خود در نقطه اي سان ديد ، قيافه هاي فداكار و چهره هاي درخشان آنان ، از لابلاي برق شمشيرها مي درخشيد . ارتشي كه پيامبر براي دفاع از آئين اسلام به دامنه كوه « احد » آورده بود ، گروهي بودند كه از نظر سن با هم اختلاف زياد داشتند . در ميان آنان پيران سالخورده فراواني به چشم مي خورد ، و نيز فداكاران جواني كه سن آنها از پانزده تجاوز نمي كرد .
محرك اين دسته جز عشق به كمال ، كه فقط در پرتو دفاع از توحيد وجود داشت ، چيز ديگري نبود . براي اثبات اين موضوع سرگذشت يك پير و جواني را كه فقط يك شب از عروسي او گذشته بود ، از نظر خوانندگان گرامي مي گذرانيم :
1 ـ « عمروبن جموح » ، پيرمرد قدخميده اي است كه نيروي مادي خود را از دست داده و يك پاي او در برخي از جريانها آسيب ديده بود . وي چهار پسر رشيد خود را براي دفاع از آئين اسلام روانه منطقه دفاعي نموده بود . خانه قلب او از اين جهت روشن و درخشان بود كه فرزندان او در راه دفاع از حق و حقيقت شمشير مي زنند .
با خود انديشيد كه كناره گيري او از جنگ دور از انصاف است . چرا چنين سعادتي را از دست بدهد ؟ خويشاوندان وي از شركت او در صحنه دفاع ، جداً جلوگيري كردند ؛ و گفتند قوانين نظامي اسلام هرگونه تكليف را از دوش شما

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 2/65 .

267
برداشته است . سخنان آنان پيرمرد را قانع نساخت ، و شخصاً خدمت پيامبر رسيد ، و عرض كرد : خويشانم مرا از شركت در جهاد بازمي دارند ، نظر شما چيست ؟ من آرزوي شهادت دارم ، مي خواهم به سوي بهشت پرواز كنم . پيامبر در پاسخ وي گفت : خدا ترا معذور شمرده و تكليفي متوجه شما نيست . ( 1 ) او اصرار كرد و التماس نمود . پيامبر در حالي كه بستگانش او را احاطه كرده بودند ، رو به خويشان وي كرد و گفت :
مانع نشويد تا در طريق اسلام شربت شهادت بنوشد . او خانه را ترك كرد در حالي كه موقع بيرون آمدن چنين گفت : خدايا توفيق ده در راه تو كشته شوم و بسوي خانه ام بازنگردان . ( 2 )
از صحنه هاي مهيج در جنگ احد ، حملات جانانه اين مرد لنگ بود . او با پاي لنگ خود حمله مي كرد و مي گفت : آرزوي بهشت دارم . يكي از پسران وي نيز پشت سر پدر حركت مي كرد ، آنقدر اين دو نفر نبرد كردند كه به درجه شهادت رسيدند . برادر ديگر او نيز به نام عبدالله شهيد شد . ( 3 )
2 ـ « حنظلة » ، جواني است كه بيست و چند بهار بيش از عمر وي نگذشته است . او به مصداق آيه ( يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنْ الْمَيِّتِ . . . ) ؛ « از پدران ناپاك فرزندان پاك پديد مي آورد . » فرزند « ابوعامر » دشمن پيامبر است و پدر او در نبرد « احد » در ارتش قريش شركت داشت ، و يكي از عناصر بدخواه اسلام بود كه قريش را براي نبرد با پيامبر تحريك كرده بود ، و در راه دشمني با اسلام تا جان در لب داشت كوتاهي نكرد . وي پايه گذار حادثه مسجد « ضرار » است ، كه تفصيل آن در حوادث سال نهم هجرت بيان خواهد شد .
عواطف فرزندي ، « حنظله » را از شركت در جنگ برضد پدر منصرف نساخت . روزي كه نبرد احد اتفاق افتاد ، شبِ آن روز عروسي « حنظله » بود . او

1 . اما انت فقد عذرك الله و لاجهاد عليك . زيرا به موجب آيه : ليسَ عَلي الاعمي حَرج و لاعَلَي الاعرَجِ حَرَج ، ولا علي المَريضِ حَرَج ( سوره فتح/18 ) جهاد بر نابينا و لنگ و بيمار واجب نيست .
2 . اللهم ارزُقني الشَّهادةَ ولاتَرُدَّ ني الي اهلي .
3 . « سيره ابن هشام » ، ج 2/9 .

268
با دختر « عبدالله ابي » ، سرشناس اوسيان ازدواج كرده و ناچار بود كه مراسم شب زفاف را همان شب انجام دهد .
هنگامي كه نداي جهاد در گوش او طنين انداز شد متحير گرديد . چاره نديد جز اينكه از پيشگاه فرمانده كل قوا اجازه بگيرد ، تا يك شب در مدينه توقف كند و فرداي آن خود را به ميدان جنگ برساند .
بنا به نقل مرحوم مجلسي ، ( 1 ) آيه زير در باره وي نازل گرديده است :
« افراد باايمان كساني هستند كه به خداوند و پيامبر او ايمان آورده اند . هنگامي كه براي كارعمومي با او ( پيامبر ) اجتماع كنند ، تا از او اجازه نگيرند ، از او جدا نمي شوند . كساني كه از تو ( پيامبر ) اجازه مي گيرند ، افرادي هستند كه به خداوند و رسول او ايمان آورده اند . هرگاه ( مؤمني براي كارهاي خصوصي اجازه گرفت ، به هر كس كه خواستي اجازه بده » . ( 2 )
پيامبر يك شب براي انجام مراسم عروسي به او اجازه داد . بامدادان ، حنظله پيش از آنكه غسل جنابت كند ، به سوي ميدان شتافت . وقتي خواست از در منزل بيرون آيد ؛ اشك در ديدگان نوعروس كه از ازدواج وي جز يك شب نگذشته بود ، حلقه زد . دست در گردن شوهر خود افكند ، و درخواست نمود كه چند دقيقه صبر كند . او چهار نفر مرد را كه روي داشتن عذر در مدينه مانده بودند ، گواه گرفت ، كه ديشب ميان او و شوهر گرامي وي عمل آميزش انجام گرفته است .
حنظله از منزل بيرون رفت ، عروس رو به آن چهار نفر نمود و گفت ديشب در خواب ديدم كه آسمان شكافت : و شوهرم داخل آن گرديد ، سپس شكاف بهم آمد . من از اين رؤيا احساس مي كنم كه روان شوهر من به سوي جهان بالا خواهد رفت و شربت شهادت را خواهد نوشيد .

1 . « بحار » ، ج 20/57 .
2 . « انَّما المُؤمِنونَ الذينَ آمَنُوا بِالله و رَسولِهِ وأذاكانُوا مَعَهُ عَلي أمر جامِع لَم يَذهَبوا حَتي يَستَأذِنوه أنَّ الَّذينَ يَستأذِنوك اولئكَ الَّذينَ يُؤمِنونَ بِالله و رَسولِهِ فاذا استأذنُوكَ لِبَعضِ شَأنِهِم فَاذِن لِمَن شِئت مِنهُم . - سوره نور/62 .

269
حنظله وارد سپاه گرديد ، ديدگان وي به ابي سفيان افتاد كه ميان دو سپاه مشغول جولان بود . او با يك حمله جوانمردانه شمشيري به سوي او متوجه ساخت ، ولي شمشير بر پشت اسب وي فرود آمد ، و ابوسفيان نقش زمين گرديد .
داد و فرياد ابوسفيان موجب اجتماع گروهي از سربازان قريش گرديد . « شدّادليثي » بر حنظله حمله نمود و بر اثر آن ابوسفيان از چنگال حنظله رهائي پيدا كرد .
در ميان سربازان قريش ، نيزه داري ، به حنظله حمله نمود و نيزه خود را در بدن او فرو برد . حنظله با همان زخم نيزه دار را تعقيب كرد ، و او را وسيله شمشير از پاي درآورد و خود نيز بر اثر زخم نقش زمين شد .
پيامبر گرامي فرمود : من مشاهده كردم كه فرشتگان ، حنظله را غسل مي دادند ، و از اين نظر او را« غَسيلُ الملائكة » مي گفتند . هنگامي كه قبيله اوس ، مفاخر خود را مي شمردند ، چنين مي گفتند :« وَمِنّا حنظلة غسيل الملائكة » . از ما است حنظله كه فرشتگان او را غسل مي دادند .
ابوسفيان مي گفت : هر گاه آنان در جنگ بدر ، پسرم « حنظله » را كشتند ، من نيز در جنگ احد ، حنظله مسلمانان را كشتم .
وضع اين شوهر و عروس شگفت آور است . زيرا آنان جانباز راه حق بودند ، ولي پدران عروس و داماد ، از دشمنان سرسخت اسلام به شمار مي رفتند . پدر عروس عبدالله بن ابي رئيس منافقان مدينه بود ، و حنظله فرزند ابي عامر راهب دوران جاهليت بود كه پس از اسلام ، به مشركان اسلام پيوست و « هرقل » را براي كوبيدن حكومت جوانِ اسلام دعوت نمود . ( 1 )

صف آرائي دو لشكر

بامداد روز هفتم شوال سال سوم هجرت ، نيروهاي اسلام در برابر نيروي مهاجم و متجاوز قريش صف آرائي كردند . ارتش توحيد نقطه اي را اردوگاه قرار

1 . « اسدالغابه » ، ج 2/59 ، « بحار » ، ج 20/57 .

270
داد ، كه از پشت سر به يك مانع و حافظ طبيعي يعني كوه « احد » محدود مي گشت . ولي در وسطِ كوه « احد » ، شكاف و بريدگي خاصي قرار داشت ، كه احتمال مي رفت دشمن ، كوه « احد » را دور بزند و از وسط آن شكاف در پشت اردوگاه اسلام ظاهر گردد ، و از عقبِ جبهه ، مسلمانان را مورد حمله قرار دهد .
پيامبر اسلام براي دفع اين خطر ، دو دسته تيرانداز را روي تپه اي مستقر ساخت و به فرمانده آنها « عبدالله جبير » چنين فرمود :
« شما با پرتاب كردن تير ، دشمن را برانيد ، نگذاريد از پشت سر وارد جبهه گردند و ما را غافلگير سازند . ما در نبرد خواه غالب باشيم يا مغلوب ، شما اين نقطه را خالي مگذاريد » . ( 1 )
آينده جنگ « احد » به خوبي نشان داد كه اين « دهليز » فوق العاده حساس بوده است ، و شكست بعدي مسلمانان پس از پيروزي از اين جهت بود ، كه تيراندازان ، بي انظباطي به خرج دادند و اين سنگر حساس را خالي گذاردند ، و دشمن شكست خورده و فراري با يك حمله دوراني سريع ، همراه با غافلگيري ، دهانه دهليز را از پشت سر مورد حمله قرار داد .
دستور مؤكد پيامبر به تيراندازان كه مطلقاً از جاي خود حركت نكنند ، حاكي از اطلاع او از اصول نظامي بود . ولي نبوغ نظامي فرمانده ، ضامن پيروزي قطعي نيست ، در صورتي كه سربازان بي انظباطي به خرج دهند .

تقويت روحيه سربازان

پيامبر در نبردها از تقويت رواني سربازان غفلت نمي فرمود . اين بار نيز كه هفتصد تن مسلمان در برابر سه هزار نفر قرار گرفته بودند ، رسولخدا با انشاء خطابه اي روحيه جنگ آوران اسلام را تقويت نمود . « واقدي » ، مورخ بزرگ اسلام مي گويد :
پيامبر پنجاه تيرانداز بر تنگه « عينين » نصب كرد ، و كوه احد را پشت سر و

1 . انضح عنا الخيل بالنيل لايأتونا من خلفنا ان كانت لنا او علينا فاثبت مكانك لانؤتين من قبلك .

271
مدينه را پيش رو قرار داد و در حالي كه پياده راه مي رفت صفوف را منظم مي كرد و جايگاه هر افسري را معين مي نمود . دسته اي را مقدم و گروهي را مؤخر مي ساخت . او به قدري در تنظيم صفوف دقت مي كرد كه هرگاه شانه سربازي جلوتر بود فوراً او را به عقب مي برد .
پيامبر پس از منظم كردن صفوف رو به مسلمانان كرد و فرمود : من شما را به آنچه خدا مرا به آن سفارش كرده ، تذكر مي دهم : فرمان خدا را اطاعت كنيد ؛ از مخالفت او بپرهيزيد . . . سپس افزود : مبارزه با دشمن مشكل و پرزحمت است ، و كمتر كسي است كه در برابر او مقاومت كند ، مگر آنهائي كه خداوند آنها را راهنمائي و تقويت كرده است . زيرا خدا با اطاعت كنندگان فرمان او است ، و شيطان همراه كساني است كه خدا را نافرماني كنند . . .
بيش از هر چيز در جهاد استقامت داشته باشيد ، و از اين طريق سعادتهائي را كه خداوند به شما وعده داده است ، براي خود فراهم كنيد . ( 1 ) پيك وحي ، « جبرئيل » به من گفته است ، كه هيچ كس در اين جهان نمي ميرد ، مگر آنكه آخرين ذره روزي خود را مي خورد . . . و تا لحظه اي كه فرمان نبرد ، صادر نشده است كسي دست به حمله نزند . ( 2 )

دشمن ، صفوف خود را منظم مي كند

ابوسفيان ، ارتش خود را سه قسمت كرد . پياده نظامِ زره پوش را در وسط قرار داد . گروهي را به فرماندهي « خالدوليد » ، براي سمت راست ، و دسته ديگر را براي سمت چپ به فرماندهي « عكرمه » معين نمود .
همچنين دسته مخصوصي را به عنوان پيشقراولان نبرد كه پرچمداران در ميان آنها بودند ، در پيشاپيش ارتش قرار داد . سپس رو به پرچمداران كه همگي از قبيله « بني عبدالدار » بودند كرد و گفت : پيروزي لشكر در گرو استقامت و پايداري پرچمداران است ، و ما روز بدر ، از اين ناحيه شكست خورديم . اگر

1 . فاستفتحوا اعمالكم بالصبر علي الجهاد والتمسوا بذالك ماوعدكم الله .
2 . « مغازي واقدي » ، ج 1/221 ـ 222 .

272
قبيله « بني عبدالدار » در حفظ پرچم از خود شايستگي نشان ندهند ، ممكن است افتخار پرچم داري نصيب قبيله ديگر گردد . اين سخن براي « طلحة ابن ابي طلحة » ، كه مرد شجاع و نخستين پرچم دار قريش بود گران آمد ؛ بلافاصله پيش رفت و هماورد طلبيد .

تحريك رواني

پيش از آنكه جنگ آغاز گردد ، پيامبر شمشيري به دست گرفت و براي تحريك روان سربازان دلير و شجاع ، رو به آنها كرد و گفت :
كيست اين شمشير را بدست بگيرد و حق آن را ادا كند ؟ ( 1 ) عده اي برخاستند ولي پيامبر از دادن شمشير به آنها امتناع كرد . سپس « ابودجانه » كه سربازي دلير بود برخاست و گفت : حق اين شمشير چيست ؟ و چگونه مي توان حق آن را ادا كرد ؟ پيامبر فرمود : آن قدر با آن بجنگي كه خم شود . ابودجانه گفت من حاضرم حق آن را ادا كنم . سپس دستمال سرخ رنگي كه آن را « دستمال مرگ » مي گفت ، به سر بست و شمشير را از پيامبر گرفت . هر موقع « ابودجانه » ، اين دستمال را به سر مي بست ، نشانه آن بود كه تا جان در لب دارد نبرد خواهد نمود .
او بسان يك پلنگ مغرور راه مي رفت ، و از افتخاري كه نصيب او شده بود فوق العاده مسرور بود ، در حالي كه آن دستمال سرخ ، برشكوه او مي افزود . ( 2 )
به راستي براي تحريك يك ارتش كه براي دفاع از حق و معنويت نبرد مي كند ، و هدفي جز آزادي عقيده و انگيزه اي جز عشق به كمال ندارند ، اين نمايش و مشابه آن بهترين محرك است . هدف پيامبر ، تنها تحريك ابودجانه نبود ، بلكه او با اين عمل احساسات ديگران را برانگيخت و به آنان فهماند كه بايد تصميم و شجاعت آنان نيز به اندازه اي باشد كه استحقاق دريافت چنين مدال نظامي را داشته باشند .

1 . من يَأخذ هذا السَّيف و يؤدّي بِحقّه ؟
2 . « سيره ابن هشام » ، ج 2/66 .

273
« زبير عوام » كه خود سرباز دلاوري بود ، از اينكه پيامبر شمشير را به او نداد ، ناراحت شد ؛ با خود گفت : من بايد « ابودجانه » راتعقيب كنم تا پايه شجاعت او را ببينم . او مي گويد : من در ميدان به دنبال او بودم هيچ قهرماني با او روبرو نمي شد ؛ مگر اينكه او را از پاي در مي آورد . سپس مي گويد : ميان ارتش قريش پهلواني بود كه زخميهاي مسلمانان را به سرعت سر مي بريد ، و من از اين عمل فوق العاده ناراحت بودم . از حسن اتفاق با ابودجانه روبرو گرديد ، پس از آنكه چند ضربت ميان آنها رد و بدل شد ، بالاخره قهرمان قريش به دست « ابودجانه » كشته گرديد . « ابودجانه » نقل مي كند : كسي را ديدم كه لشكر قريش را براي دفاع تحريك مي نمايد ، به سوي او رفتم . او وقتي شمشير را بالاي سر خود ديد ، سخت ناله كرد . ناگهان ديدم او « هند » زنِ ابوسفيان است و من شمشير پيامبر را پاكتر از آن ديدم كه بر فرق زني مانند « هند » بزنم . ( 1 )

نبرد آغاز مي شود

جنگ به وسيله ابوعامر كه از فراريان مدينه بود آغاز گرديد . او از قبيله « اوس » بود ، كه بر اثر مخالفت با اسلام از مدينه به مكه پناهنده شده بود و پانزده نفر از اوسيان نيز با او همراه بودند . ابوعامر تصور مي كرد كه اگر « اوسيان » او را ببينند ، دست از ياري پيامبر برمي دارند ؛ از اينرو ، در اين راه پيشقدم شد ! ولي وقتي با مسلمانان روبرو گرديد ، با طعن و بدگوئي ايشان مواجه شد و پس از جنگ مختصري از جبهه دوري گزيد . ( 2 )
فداكاريهاي چند سرباز در نبرد احد ، ميان تاريخ نويسان مشهور و معروف است . و فداكاريهاي علي ( عليه السلام ) در ميان آنان بيشتر شايسته تقدير مي باشد . ابن عباس مي گويد : در تمام نبردها علي پرچمدار مسلمانان بود ، و پيوسته پرچمدار را از افراد ورزيده و بااستقامت انتخاب مي كردند و در نبرد احد پرچم مهاجران در دست علي بود ، و به نقل بسياري از مورخان پس از كشته شدن « مصعب بن

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 2/68 ـ 69 .
2 . « سيره ابن هشام » ، ج 2/12 .

274
عمير » كه پرچمدار مسلمانان بود ، پيامبر پرچم را به علي داد . علت اينكه نخست « مصعب » حامل پرچم بود ؛ شايد اين بوده كه وي از قبيله بني عبدالدار بود ، و پرچم داران نيز از اين قبيله بودند . ( 1 )
« طلحة ابي طلحة » ، كه او را « كبش الكتيبة » ( 2 ) مي گفتند ؛ نعره كشان وارد ميدان گرديد و فرياد كشيد و گفت : ياران محمد منطق شما اينست كه كشتگان ما در دوزخند ولي كشتگان شما در بهشت ، آيا با اين وضع كسي هست كه من او را به بهشت روانه كنم ، يا او مرا در دوزخ ؟ صداي او در ميدان طنين انداز بود ، علي ( عليه السلام ) پيش رفت و پس از زد و خوردي چند ، طلحه با ضربات علي از پاي درآمد و روي خاك افتاد .
با كشته شدن طلحه ، نوبت پرچمداري به تناوب به دو برادر وي رسيد ، و هر دو به وسيله تير « عاصم ثابت » از پاي درآمدند .
از سخنراني اميرمؤمنان ، در روزهاي « شورا » كه پس از مرگ خليفه دوم تشكيل گرديد ، استفاده مي شود كه : ارتش قريش نه نفر را براي پرچمداري « ذخيره » كرده بود ، و بنا بود كه آنان به ترتيب مخصوصي حامل پرچم گردند . به اين ترتيب كه اگر اولي كشته شود ، دومي پرچم را بردارد ، تا برسد به آخر . و همه اين پرچمداران از دلاوران قبيله « بني عبدالدار » بودند و روز احد ، با شمشير علي ( عليه السلام ) كشته شدند . پس از اينها يك غلام حبشي به نام « صوأب » كه هيكلي مهيب و قيافه وحشت آوري داشت ، پرچم را برداشته و مبارز خواست كه او نيز با ضربت آن حضرت از پاي درآمد .
علي ( عليه السلام ) در انجمن بزرگي كه ياران پيامبر در آنجا گرد آمده بودند ، رو به آنها كرد و فرمود : آيا به خاطر داريد كه من شرِّ نه نفر از قبيله « بني عبدالدار » را كه هر يكي مبارزطلبان ، پس از ديگري پرچم به دست مي گرفت و نعره مي كشيد ؛ از سر شما كوتاه كردم ؟ همه حضار اميرمؤمنان را تصديق كردند . ( 3 )
بار ديگر فرمود : به خاطر داريد پس از آن نه نفر ، « صوأب » غلام حبشي وارد

1 . اين نظر از بلاذري نقل شده است .
2 . مرد شماره يك پيشقراولان لشكر .
3 . تفصيل كشته شدن نُه پرچمدار به وسيله علي را ، مجلسي در « بحار » ، ج 20/51 نقل نموده است .

275
ميدان شد ، در حالي كه هدفي جز كشتن پيامبر نداشت ، و به قدري خشمناك بود كه دهان او كف كرده و چشمانش سرخ شده بود ؛ شماها از ديدن اين جنگ آورِ مهيب ، وحشت زده عقب رفتيد ولي من پيش رفتم ضربتي بر كمر او زدم و او را از پاي درآوردم ؟ باز حضار همگي تصديق نمودند .

275

ملتي كه براي شهوت مي جنگيدند

از اشعاري كه هند و سائر زنان براي تحريك سربازان قريش مي خواندند ، و با دف و دايره آنها را به خونريزي و كينه جوئي دعوت مي كردند ؛ معلوم مي شد كه اين ملت براي معنويت ، پاكي ، آزادي ، فضائل اخلاقي نبرد نمي كردند ؛ بلكه محرك آنها امور جنسي و نيل به شهوات مادي بوده است . ترانه اي را كه زنانِ دايره زن ، با آهنگهاي مخصوصي در ميان صفوف لشكر مي خواندند به قرار زير بوده است :

نحن بنات طارق * * * نمشي علي النمارق

ان تقبلوا نعانق * * * أو تدبروا نفارق

بعضي ما دختران طارقيم ، روي فرشهاي گرانبها راه مي رويم . اگر رو به دشمن كنيد ، با شما همبستر مي شويم و اگر پشت به دشمن نماييد و فرار كنيد ، از شماها جدا مي شويم .
بي شك ، ملتي كه نبرد و جنگ آنها بر محور امور جنسي باشد و هدفي جز نيل به امور مادي و لذائذ حيواني نداشته باشد ؛ با ملتي كه براي هدف مقدسي مانند گسترش آزادي ، و بالا بردن سطح افكار ، و آزاد ساختن بشر از اسارت چوب و گِل پرستي ، نبرد مي كند ، فرق روشن و فاصله غيرقابل مقايسه اي دارند . روي اين دو انگيزه مختلف كه در روح اين دو گروه بود ، چيزي نگذشت كه در پرتو جانبازي سرداران رشيد اسلام ، مانند علي و حمزه و ابودجانه ، و زبير و . . . لشكر قريش اسلحه و غنائم خود را زمين نهاده و با فضاحت عجيبي پا به فرار گذاردند و افتخاري بر افتخارات سربازان اسلام افزوده شد . ( 1 )

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 2/68 ؛ « تاريخ طبري » ، ج 2/194 .

276

شكست پس از پيروزي

مي گوئيم چرا غالب شدند ؟ ! براي اينكه سربازان اسلام تا آخرين لحظه پيروزي ، انگيزه اي جز جهاد در راه خدا ، و كسب رضايت او ، و نشر آئين توحيد ، و رفع هرگونه مانعي كه در سر راه آن بود ، نداشتند .
چرا مجدداً مغلوب شدند ؟ ! براي اينكه پس از پيروزي ، هدف و نيت بيشتر مسلمانان دگرگون گرديد . توجه به غنائم لشكر قريش كه از خود بجا گذاشته و پا به فرار گذارده بودند ، اخلاص گروه زيادي را آلوده ساخت و فرمان پيامبر را فراموش كردند .
اينك تفصيل جريان :
ما در تشريح اوضاع جغرافيائي « احد » ، اين نكته را يادآوري نموديم كه : در وسط كوه احد ، شكاف و بريدگي خاصي قرار داشت ، و پيامبر نگهبانيِ دره پشت جبهه را به پنجاه نفر تيرانداز به رياست عبدالله جبير سپرد و به فرمانده آنها دستور داده بود ، كه با پرتاب كردن تير از عبور دشمن از شكاف كوه جلوگيري كنند ، و هيچ گاه اين نقطه را خالي نگذارند ، خواه مغلوب شوند خواه غالب .
در گرماگرم جنگ ، هر موقع دشمن مي خواست از اين درّه عبور كند ، به وسيله تيراندازان عقب رانده مي شد .
در آن لحظه كه ارتش قريش ، سلاح و متاع خود را در ميدان به زمين گذارد ، و براي حفظ جان خود فراري شد ؛ گروه انگشت شماري از افسران ارشد اسلام كه بيعت خود را براساس بذل جان نهاده بودند ، به تعقيب دشمن در خارج از ميدان نبرد ، پرداختند . اما بيشتر مسلمانان از تعقيب دشمن صرف نظر نموده ، و سلاح به زمين نهاده ، و به گردآوري غنائم اشتغال ورزيدند ، و به گمان خود ، كار را پايان يافته تصور كردند .
نگهبانان دره پشت جبهه ، فرصت را مغتنم شمرده با خود گفتند : توقف ما در اينجا بي فايده است ؛ ما نيز بايد در گردآوري غنائم شركت كنيم . فرمانده آنها گفت : رسولخدا دستور داده است كه ما از اينجا حركت نكنيم ، خواه ارتش اسلام فاتح باشد يا مغلوب .

277
بيشتر نگهبانان تيرانداز در برابر دستور فرمانده مقاومت به خرج دادند و گفتند : توقف ما در اينجا بي ثمر است و منظور پيامبر جز اين نبوده كه ما در حال جنگ اين دره را نگهباني نمائيم و اكنون نبرد پايان يافته است .
بر اين اساس ، چهل تن از مقر نگهباني فرود آمدند ، و جز ده نفر در آنجا ، كسي باقي نماند . خالد بن وليد كه قهرماني شجاع و جنگ آزموده بود ، و از آغاز نبرد مي دانست كه دهانه دهليز كليد پيروزيست ، و چند بار خواسته بود از آنجا وارد پشت جبهه جنگ شود با پرتاب تير از طرف تيراندازان روبرو شده بود و اين بار از كميِ افراد نگهبان استفاده كرد ، سربازان خود را به پشت سر نيروي اسلام رهبري نمود ، و با يك حمله چرخشي توأم با غافلگيري در پشت سر مسلمانان ظاهر گرديد ، و مقاومت گروه كمي كه روي تپه مستقر بودند سودي نبخشيد . تمام آن ده نفر پس از جانبازيهاي زياد به وسيله سربازان خالدبن وليد و عكرمة بن ابي جهل كشته شدند . چيزي نگذشت كه مسلمانانِ غيرمسلح و غفلت زده ، از پشت سر مورد حمله سخت دشمن مسلح قرار گرفتند .
خالد پس از آنكه نقطه حساس را تصرف كرد ، ارتش شكست خورده قريش را كه در حال فرار بودند براي همكاري دعوت نمود ، و با فريادهاو نعره هاي زياد روح مقاومت و استقامت قريش را تقويت كرد .
چيزي نگذشت كه بر اثر از هم پاشيدگي وضع صفوف مسلمانان ، ارتش قريش به سوي ميدان بازگشتند و از پيش رو و پشت سر سربازان اسلام را احاطه كرده و مجدداً نبرد ميان آنان آغاز گرديد .
علت اين شكست ، از ناحيه كوتاهي آن گروهي بود كه براي هدفهاي مادي سنگر را خالي گذاردند ، و ندانسته راه ورود را براي دشمن باز كردند ، به طوري كه نيروي سواره نظام قريش ، به فرماندهي خالد بن وليد ، از پشت سر وارد جبهه گرديد .
حمله خالد با حمله عكرمه فرزند ابوجهل تأييد شد ، در اين هنگام ، هرج و مرج بي سابقه و شگفت آوري در ارتش اسلام بوجود آمد . مسلمانان چاره نديدند جز اينكه بطور دسته هاي پراكنده به دفاع بپردازند ، ولي چون رشته فرماندهي از

278
هم گسيخته شده بود ، سربازان اسلام نتوانستند در اين دفاع موفقيتي به دست آورند ، بلكه تلفات سنگيني بر آنان وارد آمد ، و چند سرباز مسلمانان نيز بدون توجه ، به دست ساير سربازان مسلمان كشته شد .
حملات خالد و عكرمه ، روحيه ارتش قريش را تقويت كرد . نيروي فراري قريش ، بار ديگر وارد جبهه گرديد و به پشتيباني آنها پرداخت و مسلمانان را از هر طرف به محاصره افكند و گروهي را كشتند .

خبر كشته شدن پيامبر منتشر مي شود

« ليثي » ، رزمنده شجاع قريش به پرچمدار رشيد اسلام مصعب بن عمير حمله كرد ، و پس از ضربات زيادي كه ميان آنها رد و بدل شد ، پرچمدار اسلام به شهادت رسيد . صورت سربازان اسلام پوشيده بود ، وي به گمان اينكه مقتول پيامبر اسلام است بي اختيار فرياد زد و به سران ارتش اعلام كرد :« أَ لا قَد قُتِلَ مُحَمدُ » . « هان اي مردم ! محمد كشته شد . »
اين خبر دروغ ، دهان به دهان ميان ارتش قريش انتشار يافت . سران قريش به قدري خوشحال بودند كه صداي آنها در سرتاسر ميدان طنين انداز بود ، همگي مي گفتند :« أ لا قَد قَتِلَ مُحمدُ ، أَ لا قَد قُتِلَ مُحَمّدُ » .
انتشار اين خبر بي اساس ، باعث جرأت دشمن گرديد ، و لشكر قريش موج آسا به حركت درآمد . هر كس تلاش مي كرد در بريدن اعضا محمد شركت نمايد و از اين راه افتخاري در جهان شرك به دست آورد .
اين خبر به همان اندازه كه در تقويت روحيه لشكر دشمن ، تأثير داشت ، روحيه مجاهدان اسلام را نيز بشدت تضعيف نمود ، به طوري كه گروه بي شماري از مسلمانان دست از جنگ كشيدند و به كوه پناه بردند و تنها گروه انگشت شماري در ميدان باقي ماند .

آيا مي توان فرار عده اي را انكار كرد ؟

فرار اصحاب را نمي توان انكار كرد و صحابي بودن آنها ، و يا اينكه همين

279
افراد بعدها در ميان مسلمانان نام و نشان و مقام و منصبي پيدا كردند ، مانع از آن نخواهد بود كه اين حقيقت تلخ را بپذيريم .
ابن هشام ، بزرگ سيره نويس اسلام چنين مي نويسد : انس بن نضر ، عموي انس بن مالك مي گويد : موقعي كه ارتش اسلام تحت فشار قرار گرفت و خبر مرگ پيامبر در ميدان منتشر گرديد ، بيشتر مسلمانان به فكر جان خود افتادند و هر كس به گوشه اي پناه برد وي مي گويد : ديدم دسته اي از مهاجر و انصار كه ميان آنها عمربن خطاب ، طلحه بن عبيدالله بود در گوشه اي نشسته اند و به فكر خود هستند ، من با لحن اعتراض آميزي به آنها گفتم : چرا اينجا نشسته ايد ؟ در جواب گفتند : پيامبر كشته شده ، ديگر نبرد فايده اي ندارد . من به آنها گفتم اگر پيامبر كشته شده ، ديگر زندگي سودي ندارد ، برخيزند در آن راهي كه او كشته شده شما نيز شهيد شويد . ( 1 )
و به قول بسياري از تاريخ نويسان چنين گفت : اگر محمد كشته شده ، خداي محمد زنده است . سپس افزود كه من ديدم سخنانم در آنها تأثير ندارد ، خودم دست به سلاح برده و صميمانه مشغول نبرد شدم . ابن هشام مي گويد : انس در اين نبرد هفتاد زخم برداشت و نعش او را جز خواهر او كسي ديگر نشناخت .
گروهي از مسلمانان به قدري افسرده بودند كه براي نجات خود نقشه مي كشيدند كه به عبدالله ابي متوسل گردند تا از ابوسفيان براي آنها امان بگيرد . ( 2 )

آيات قرآن از يك سلسله حقائق پرده بر مي دارد

آيات قرآن ، پرده هاي جهل و تعصب را پاره نموده آشكارا مي رساند كه گروهي از اصحاب تصور كردند كه وعده هاي پيامبر دائر بر نصرت و پيروزي بي اساس بوده است . خداوند درباره اين گروه چنين مي فرمايد : « گروهي از اصحاب به قدري در فكر جان خود بودند ، كه درباره خدا گمانهاي باطل بسان

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 2/83 .
2 . « تاريخ كامل » ، ج 2/109 .

280
گمانهاي دوران جاهليت مي نمودند و مي گفتند آيا چاره اي و خلاصي هست ؟ ! » . ( 1 )
شما مي توانيد با بررسي آياتي از سوره آل عمران ، ( 2 ) حقائق پوشيده اي از اين نبرد را به دست بياوريد . اين آيات كاملا عقيده شيعه را درباره اصحاب پيامبر به منصه ظهور مي رساند . شيعه عقيده دارد كه همه اصحاب پيامبر ، جانباز و دلباخته واقعي آئين توحيد نبودند ، و در ميان آنها افراد سست عقيده و احياناً منافق وجود داشت ، در اين حال مؤمن و متقي پاكدل و مخلص نيز زياد بود .
امروز گروهي از نويسندگان اهل تسنن مي خواهند كه بر بسياري از اين كارهاي ناشايست كه نمونه هاي آن را در اين جنگ شنيديد ، پرده بكشند و با توجيه هاي دور از حقيقت ، مقام همه اصحاب را حفظ نمايند در صورتي كه اين توجيه ها نارسا و پرده هاي تعصب ، مانع از ديدن سيماي واقعي حقيقت است .
كدام نويسنده مي تواند مفاد آيه زير را انكار كند كه صريحاً مي گويد : « به ياد آوريد موقعي را كه از كوه بالا مي رفتيد ، و به كسي توجه نمي نموديد ، و پيامبر شما را صدا مي زد كه : برگرديد ، ولي شما به سخن او اعتنا نكرده و به فرار خود ادامه مي داديد » . ( 3 )
اين آيه درباره همان افراد و امثال آنهائيست كه انس بن نضر با ديده خود ديد كه در كنجي نشسته اند و به فكر آينده خود بودند . روشن تر از آن ، آيه زير است :
« كساني كه روز روبروشدن دو لشكر ، به دشمن پشت كردند ، شيطان آنها را بر اثر يك سلسله كارهائي كه انجام داده بودند لغزش داد ، ولي خداوند از آنها گذشت و خدا آمرزنده و بردبار است » . ( 4 )

1 . و طائفَة قَد أهَمَّتهُم أنفُسَهُم يَظُنونَ بِاللهِ غَيرَ الحَقِّ ظَنَّ الجاهلِيَةِ يَقولونَ هَل لَنا مِنَ الامرِ شَي ـ سوره آل عمران / 153 .
2 . آيه هاي 121 ـ 180 .
3 . أذ تَصعِدونَ ولا تَلوونَ عَلي أحَد والرَّسولُ يَدعوكُم في أُخريكُم ـ سوره آل عمران /153 .
4 . أنَّ الذينَ تَوَلوا مِنكُم يَومَ التَقي الجَمعانِ أنَّما استَزَلَّهُم الشَّيطانُ بِبَعضِ ماكَسَبوا ولَقد عَفَا اللهُ عَنهُم أنّ اللهَ غَفور حَليم ـ سوره آل عمران /155 .

281
قرآن كساني را كه شنيدن شايعه قتل پيامبر را عذر خود قرار داده و دست از نبرد كشيده بودند و به اين فكر بودند كه به وسيله « عبدالله ابي » ، در امان ابوسفيان درآيند ، چنين توبيخ مي نمايد : « محمد فقط پيامبريست ( از جانب خداوند ) پيش از او پيامبراني آمده اند و رفته اند هرگاه بميرد و يا كشته شود ، آيا شما به افكار و عقائد جاهليت بر مي گرديد ؟ هركس عقب گرد كند به خدا ضرري نمي زند ، خداوند سپاسگزاران را سزاي نيك مي دهد » . ( 1 )

تجربيات تلخ

از بررسي وقايع احد ، تجربياتي تلخ و شيرين به دست مي آيد ، و قدرت پايداري و ثبات گروهي ، و ناپايداري دسته ديگري به خوبي ثابت مي گردد . با توجه به رويدادهاي تاريخي اين نكته به دست مي آيد كه نمي توان تمام مسلمانان را ، از اين نظر كه اصحاب پيامبرند ، ملازم و با تقوي و عدالت دانست . زيرا كساني كه تپه تيراندازان را خالي گزاردند و يا در لحظه هاي حساس از كوه بالا رفتند و نداي پيامبر را ناديده گرفتند ، از همان اصحاب پيامبر گرامي بودند .
« واقدي » ، تاريخ نگار بزرگ اسلام مي نويسد : روزِ « احد » ، هشت نفر با پيامبر تا سرحدِّ بذل جان بيعت كردند . سه تن از مهاجر ( علي ، طلحه و زبير ) و پنج نفر از انصار بودند ، و جز اين هشت نفر ، همگي در لحظه خطرناك پا به فرار گذاردند .
ابن ابي الحديد ( 2 ) مي نويسد : در مجلسي در سال 608 در بغداد كتاب مغازي واقدي را ، نزد دانشمند بزرگ محمد ابن معد علوي مي خواندم ، هنگاميكه مطلب به اين نقطه رسيد كه : محمد بن مسلمه كه صريحاً نقل مي كند ؛ « من در روز احد با چشمهاي خود ديدم كه مسلمانان از كوه بالا مي رفتند و پيامبر آنها را به نامهاي مخصوص صدا مي زد و مي فرمود :« اِلَيَّ يا فُلانُ اِلَيّ يَا فُلانُ » و هيچ كس به نداي

1 . و ما مُحمد ألا رَسول قَد خَلَت مِن قِبلِه الرُّسُل أفَاِن ماتَ او قُتِل أنقَلَبتُم علي أعقابِكُم و مَن يَنقَلِبَ علي عَقِبيهِ فَلن يُضِرُاللهَ شَيئاً و سَيَجزي اللهُ الشّاكِرينَ ـ سوره آل عمران/144 .
2 . « شرح نهج البلاغه » ، ابن ابي الحديد ، ج 15/23 ـ 24 .

282
رسولخدا جواب مثبت نمي داد ؛ استاد به من گفت : منظور از فلان و فلان ، همان كساني هستند كه پس از پيامبر مقام و منصب به دست آوردند ، و راوي از ترسي كه از تصريح به نام آنها داشت ، احترامي كه مي بايست به آنها قائل شود ، صريحاً نخواسته اسم آنها را بياورد .
همچنين نامبرده در شرح خود نقل كرده كه عموم راويان اتفاق دارند ، كه خليفه سوم از كساني است كه در آن لحظه حساس ، در ميدان پايدار و ثابت نبوده است .
شما در آينده ، درباره يكي از بانوان فداكار اسلام ، به نام « نسيبه » ، كه در ميدان احد از پيامبر دفاع كرده است ؛ جمله اي از پيامبر خواهيد خواند . در آن جمله نيز به طور كنايه از مقام و شخصيت گروه فراري كاسته شده است . ما هرگز نظر بدي با هيچ يك از ياران پيامبر نداريم ، منظور حقيقت يابي و واقع گوئي است . به همان اندازه كه فرار آنها را نكوهش مي نمائيم ، از ثبات و پايداري دسته ديگر كه سرگذشت آنها را بعداً خواهيد خواند تعريف و تمجيد كرده و كردار آنها را ارج مي نهيم .

پنج نفر براي كشتن پيامبر هم پيمان مي شوند

در آن لحظه كه ارتش اسلام ، پراكنده شده بود ، با اينكه حملات از هر طرف متوجه شخص پيامبر بود ، پنج قهرمان نامي قريش تصميم گرفتند به هر قيمتي كه باشد به زندگي پيامبر خاتمه دهند . اين افراد عبارت بودند از :
1 ـ عبدالله بن شهاب كه پيشاني پيامبر را مجروح ساخت .
2 ـ عتبه فرزند ابي وقاص كه با پرتاب كردن چهار سنگ ، دندان رباعي سمت راست پيامبر را شكست .
3 ـ ابن قميئه ليثي ، زخمي بر چهره رسولخدا وارد ساخت . اين زخم به قدري شديد بود كه حلقه هاي كلاه خود ، در گونه هاي پيامبر فرو رفت . « ابوعبيده جراح » ، اين حلقه ها را با دندانهاي خود درآورد و چهار دندان او در اين بين شكست .

283
4 ـ عبدالله بن حميد كه در حين حمله ، به دست قهرمان اسلام « ابودجانه » كشته شد .
5 ـ ابي بن خلف ، وي از كساني است كه به وسيله پيامبر از پاي درآمد . او موقعي با پيامبر روبرو شد كه پيامبر خود را به شعب رسانيده و چند نفر از اصحاب ، پيامبر را شناخته و اطراف او گرد آمده بودند . او به سوي پيامبر آمد ، پيامبر نيزه اي از « حارث بن الصمة » گرفت ، و آن را در گردن او فرو برد كه از اسب به زمين افتاد .
با اينكه زخم « ابي بن خلف » ظاهري و سطحي بود ، ولي به قدري ترس و لرز او را فراگرفته بود كه هر چه دوستان او را دلداري مي دادند آرام نمي گرفت ، و مي گفت محمد در مكه ، در جواب من كه به او گفتم : تو را خواهم كشت ، گفته است : بلكه من تو را خواهم كشت ، و او هرگز دروغ نمي گويد . اين زخم و ترس و لرز كار او را ساخت و پس از چندي در اثناء راه جان سپرد . ( 1 )
راستي اين مطلب كمال پستي و دنائت قريش را نشان مي دهد ، با اين كه معترف بودند كه پيامبر راستگو است ، و دروغ به زبان او جاري نمي گردد ؛ با اين حال ، دست عداوت از آستين بيرون آورده و براي ريختن خون او اين همه تلاش مي نمودند .
پيامبر گرامي با استقامتي چون كوه ، از خود و حريم اسلام دفاع مي نمود با اينكه فاصله چنداني با مرگ نداشت ، و مي ديد لشكر موج آسا متوجه شخص او است ، با اين حال كوچكترين حركت و سخني كه مشعر به ترس و اضطراب او باشد از او ديده نشد . فقط موقع پاك كردن پيشاني اين جمله را فرمود : جمعيتي كه چهره پيامبر خود را با خون او رنگين كردند ، در حالي كه او آنان را به خداپرستي دعوت مي نمايد چگونه رستگار مي شوند . ( 2 ) و اين كمال عاطفه و مهرباني او را ، حتي به دشمنان نشان مي دهد .
اميرمؤمنان علي ( عليه السلام ) مي فرمايد : پيامبر در ميدان نبرد ، نزديكترين فرد به

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 2/84 و « مغازي واقدي » ، ج 1/244 .
2 . كيف يفلح قوم خضبوا وجه نبيهم بالدم وهو يدعوهم الي الله ؟

284
دشمن بود ، و هر موقع كار جنگ سخت تر مي شد ، ما را پناه مي داد . بنابراين ، پاره اي از علل سالم ماندن پيامبر ، همان دفاعهاي ارزنده خود او بود كه از حريم اسلام و جان خود مي كرد . اما علت ديگري نيز در كار بود ، كه حيات پيامبر را ضمانت نمود ، و آن جانفشاني دسته كمي از ياران باوفاي او بود كه با تلاشي گسترده ، جان او را حفظ كرده و اين مشعل فروزان را از خاموشي محفوظ داشتند .
پيامبر روز احد ، سخت جنگيد . او آنچه تير در ترك خود داشت ، پرتاب نمود و كمانِ تير او شكست و زه آن بريد . ( 1 )
مدافعان وجود پيامبر ، چند نفر بيشتر نبودند ، ( 2 ) كه ثبات همه آنان ، از نظر فن تاريخ قطعي نيست . آنچه ميان مورخان قطعي و مسلم است همان ثبات و قيام دسته كمي است كه اكنون به شرح دفاع آنها مي پردازيم :

دفاع موفقيت آميز با پيروزي مجدد

اگر نام اين قسمت از تاريخ اسلام را پيروزي مجدد بگذاريم ، سخني برخلاف حقيقت نگفته ايم . مقصود از اين پيروزي اين است كه مسلمانان برخلاف انتظار دشمنان ، توانستند وجود مقدس پيامبر را از خطر مرگ حفظ نمايند ، و اين پيروزي مجددي بود كه نصيب ارتش اسلام گرديد .
اگر اين پيروزي را به همه ارتش اسلام نسبت مي دهيم ، به منظور احترام از مقام مجاهدان اسلام است ، وگرنه بار سنگين اين پيروزي بر دوش عده انگشت شماري بود كه با به مخاطره افكندن جان خود ، وجود پيامبر را حفظ نمودند . در حقيقت ، بقاء دولت اسلام و خاموش نشدن اين مشعل فروزان ، نتيجه فداكاري اين اقليت فداكار بود .
اينك ، اجمالي از فداكاري اين مردان از جان گذشته را در اين صفحات مطالعه مي فرماييد :

1 . « تاريخ كامل » ، ج 2/107 .
2 . « شرح نهج البلاغه » ، ابن ابي الحديد ، ج 15/21 .

285
1 ـ نخستين فرد ثابت و پايدار ، افسر رشيدي است كه 26 بهار از عمر او گذشته بود و از سنين طفوليت تا روز وفات پيامبر ، همراه او بود و لحظه اي از فداكاري و ياري او دست برنداشت .
اين افسر ارشد ، اين فداكار واقعي ، مولاي متقيان ، امير مؤمنان علي ( عليه السلام ) است ؛ كه صفحات تاريخ ، خدمات و فداكاريهاي او را در ترويج اسلام و دفاع از حريم و آئين توحيد ضبط نموده است .
اساساً اين پيروزي مجدد ، بسان پيروزي نخستين ، به وسيله رشادتها و ازخودگذشتگيهاي آن مرد فداكار انجام گرفت . زيرا علت فرار قريش ، در آغاز نبرد اين بود كه پرچمداران آنها يكي پس از ديگري با شمشير علي كشته شدند : و در نتيجه ، رعب طاقت فرسائي در دلِ ارتش قريش افتاد كه توانِ پايداري را از آنها سلب نمود .
نويسندگان معاصر مصري كه وقايع اسلام را تحليل و تجزيه نموده اند ، حق علي ( عليه السلام ) را به گونه اي كه شايسته مقام او است و يا لااقل به قسمي كه در تواريخ ضبط شده است ، ادا نكرده اند ، و فداكاري اميرمؤمنان را در رديف ديگران قرار داده اند . از اين نظر لازم مي دانيم اجمالي از فداكاريهاي آن حضرت را در اينجا منعكس سازيم :
1 ـ « ابن اثير » ، در تاريخ خود ( 1 ) مي نويسد : وجود پيامبر از هر طرف مورد هجوم دسته هائي از ارتش قريش قرار گرفت . هر دسته اي كه به آن حضرت حمله مي آورد ، علي به فرمان پيامبر به آنها حمله مي كرد ، و با كشتن برخي ، موجبات تفرق آنها را فراهم مي ساخت . اين جريان چند بار در احد تكرار شد . در برابر اين فداكاري ، امين وحي نازل گرديد و فداكاري علي را نزد پيامبر ستود و گفت : اين نهايت فداكاريست كه اين افسر ار خود نشان مي دهد ، رسولخدا امينِ وحي را تصديق كرد و گفت : من از علي ، و او از من است . سپس ندائي در ميدان شنيده شد كه مضمون آن دو جمله زير بود :

1 . « تاريخ كامل » ، ج 2/107 .

286

« لا سَيفَ إلاّ ذُو الفَقار و لا فَتي إلاّ عَلِيّ »

يعني شمشير خدمتگزار ، شمشير علي ابن ابي طالب است ، و جوانمردي جز علي نيست .
ابن ابي الحديد ، جريان را با شرح بيشتري نقل كرده و مي گويد : دسته هائي كه براي كشتن پيامبر هجوم مي آورند ، دسته پنجاه نفري بودند و علي در حالي كه پياده بود آنها را متفرق مي ساخت . سپس جريان نزول جبرئيل را نقل كرده و مي گويد : علاوه بر اينكه اين مطلب از نظر تاريخ مسلم است ، من در برخي از نسخه هاي كتاب غزوات « محمد ابن اسحاق » ، فرود آمدن جبرئيل را ديده ام . حتي روزي از استاد خود « عبدالوهاب سكينه » ، از صحت آن پرسيدم . وي گفت : صحيح است . من به او گفتم : چرا اين خبر صحيح را مؤلفان صحاح ششگانه ننوشته اند ؟ وي در پاسخ گفت : خيلي از روايات صحيح داريم كه نويسندگان صحاح از درج آن غفلت ورزيده اند . ( 1 )
2 ـ در آن سخنراني مشروحي كه اميرمؤمنان ، براي « رأس اليهود » در محضر گروهي از ياران خود نمود ، به فداكاري خود چنين اشاره مي فرمايد :
« . . . هنگامي كه ارتش قريش ، بسوي ما حمله آوردند ، انصار و مهاجر راه خانه خود را گرفتند و من با هفتاد زخم از وجود آنحضرت دفاع كردم . سپس آن حضرت قبا را كنار زد و دست روي مواضع زخم كه نشانه هاي آنها باقي بود كشيد . » ( 2 )
حتي به نقل صدوق در « علل الشرائع » ، علي ( عليه السلام ) هنگام دفاع از وجود پيامبر به قدري پافشاري و فداكاري كرد كه شمشير او شكست و پيامبر شمشير خود را كه « ذوالفقار » بود به وي مرحمت نمود كه به وسيله آن به جهاد خود در راه خدا ادامه داد .
ابن هشام ، در اثر نفيس خود ( 3 ) آمار كشته شدگان را 22 نفر نوشته و نام و

1 . « شرح نهج البلاغه » ، ابن ابي الحديد ، ج 14/251 .
2 . « خصال » ، ج 1/368 .
3 . « سيره ابن هشام » ، ج 2/81 .

287
مشخصات آنها را از قبيله و غيره معين نموده است . 12 نفر از اين افراد به دست علي ( عليه السلام ) كشته و بقيه به دست ساير مسلمانان مقتول گشته اند . سيره نويس مزبور ، نام و نشان مقتولان را به طور واضح نگاشته و ما براي اختصار به همين اندازه اكتفاء مي كنيم .
ما اعتراض مي نمائيم كه نتوانستيم خدمات علي ( عليه السلام ) را به گونه اي كه در كتابهاي فريقين ، بخصوص كتاب « بحار » ( 1 ) نوشته شده ، در اين صفحات منعكس كنيم . از مطالعه روايات و اخبار متفرقه اي كه در اين باره وارد شده است ، به دست مي آيد كه هيچ كس مانند آن حضرت در « احد » ثباتِ قدم نداشته است .
2 ـ ابودجانه : وي پس از اميرمؤمنان دومين افسري است كه از حريم پيامبر اكرم دفاع نمود به گونه اي كه خود را سپر پيامبر قرار داد ، تيرها بر پشت او مي نشست و از اين طريق وجود پيامبر را از اينكه هدف تير قرار گيرد حراست مي نمود .
مرحوم سپهر ، در ناسخ التواريخ ، جمله اي درباره ابودجانه دارد كه ما مدرك آن را به دست نياورديم . وي مي نويسد : ( 2 )
هنگامي كه پيامبر و علي در محاصره مشركان قرار گرفتند ، چشم پيامبر به « ابودجانه » افتاد و فرمود : ابودجانه ! من بيعت خود را از تو برداشتم ، اما علي از من و من از او هستم . ابودجانه زار زار گريه كرد و گفت :
به كجا روم ، به سوي همسرم روم كه خواهد مرد . به خانه ام روم كه خراب خواهد شد . بسوي ثروت و مال خود بروم كه نابود خواهد شد . به سوي اجل گريزم كه خواهد رسيد .
وقتي چشم پيامبر به قطرات اشكي كه از ديدگان « ابودجانه » مي ريخت ، افتاد ، اجازه مبارزه داد ، و او و علي ، وجود پيامبر را از حملات سرسختانه قريش حفظ كردند .
در كتابهاي تاريخ ، نام افراد ديگري از قبيل : « عاصم بن ثابت » ، « سهل

1 . « بحار » ، ج 20/84 .
2 . « ناسخ » ، ج 1/357 .

288
حنيف » ، « طلحة بن عبيدالله » و . . . به چشم مي خورد تا جائي كه برخي تعداد ثابت قدمان را به 36 نفر رسانيده اند . به هر حال ، آنچه از نظر تاريخ قطعي است ، همان پايداري اميرمؤمنان و ابودجانه و حمزه و بانوئي به نام اُمّ عامر است و ثبات غير اين چهار نفر ، مظنون و برخي از اصل مشكوك است .
3 ـ حمزة بن عبدالمطلب : حمزه ، عموي پيامبر اسلام از شجاعان عرب و از افسران به نام اسلام بود . او كسي بود كه اصرار داشت كه ارتش اسلام در بيرون « مدينه » با قريش به نبرد پردازد . او بود كه با قدرت هر چه تمامتر ، پيامبر را در لحظات حساس در مكه از شر بت پرستان حفظ نمود ، و در انجمن بزرگ قريش به جبران توهين و اذيتي كه « ابوجهل » درباره پيامبر انجام داده بود ، سر او را شكست ، و كسي را قدرت مقاومت با او نبود .
وي ، همان افسر ارشد و جانبازي بود كه در جنگ « بدر » ، قهرمان رشيد قريش « شيبه » را از پاي درآورد ، و گروهي را مجروح و عده اي را به ديار نيستي فرستاد ، و هدفي جز دفاع از حريم حق و فضيلت و برقراري آزادي در زندگي انسانها نداشت .
« هند » ، همسر ابوسفيان ، دخترِ عتبه كينه حمزه را به دل داشت . او تصميم داشت كه به هر قيمتي كه باشد ، انتقام پدرش را از مسلمانان بگيرد .
« وحشي » ، قهرمان حبشي كه غلام « جبير بن مُطعم » بود ، و عموي جبير نيز در جنگ بدر كشته شده بود ؛ از طرف هند مأمور بود با به كار بردن حيله و مكر به آرمان دختر عتبه جامه عمل بپوشاند . وي به وحشي پيشنهاد كرد كه يكي از سه نفر ( پيامبر ، علي و حمزه ) را براي گرفتن انتقام خون پدر از پاي درآورد . قهرمان حبشي در پاسخ گفت : من هرگز به محمد نمي توانم دسترسي پيدا كنم . زيرا ياران او از همه كس به او نزديكترند . علي نيز در ميدان نبرد فوق العاده بيدار است ؛ ولي خشم و غضب حمزه در جنگ به قدري زياد است ، كه در موقع نبرد متوجه اطراف خود نمي شود ، شايد من بتوانم او را از طريق حيله و اغفال از پاي درآورم . هند به همين اندازه راضي شد ، و قول داد كه اگر در اين راه موفق شود ، او را آزاد كند . گروهي معتقدند كه اين قرارداد را « جبير » با غلام خود

289
« وحشي » بست ، زيرا عموي وي در « بدر » كشته شده بود .
غلام « حبشي » مي گويد : روز احد در مرحله پيروزي قريش من به دنبال حمزه بودم . او بسان شيري غرّان ، به قلب سپاه حمله مي برد و به هر كس مي رسيد او را بي جان مي ساخت . من خود را پشت درختها و سنگها پنهان كردم ، به طوري كه او مرا نمي ديد . او گرماگرم مشغول نبرد بود ، كه من از كمين درآمدم . چون يك فرد « حبشي » بودم ، حربه خود را مانند آنها مي انداختم و از اين جهت ، كمتر خطا مي كرد . از اينرو ، به فاصله معيني « زوبين » خود را پس از حركت مخصوصي به سوي او افكندم . حربه بر تهيگاه او نشست و از ميان دوپاي او درآمد . او خواست به سوي من حمله كند ؛ ولي شدت درد او را از مقصد بازداشت و به همان حالت ماند تا روح از بدنش جدا شد . سپس با كمال احتياط به سوي وي رفتم ، حربه خود را درآورده و به لشكرگاه قريش برگشتم وبه انتظار آزادي نشستم .
پس از جنگ احد من مدتها در مكه مي زيستم ، تا آنكه مسلمانان ، مكه را فتح كردند . من به سوي طائف فرار كردم ، چيزي نگذشت تا آنكه شعاع قدرت اسلام تا آن حدود كشيده شد . شنيده بودم كه هركس ، هر اندازه مجرم باشد ؛ اگر به آئين توحيد بگرود ، پيامبر از تقصير او مي گذرد . من در حالي كه شهادتين را بر زبان جاري مي ساختم خود را خدمت پيامبر رساندم . ديده پيامبر بر من افتاد ، فرمود : تو همان وحشي حبشي هستي ؟ عرض كردم بلي . فرمود : چگونه حمزه را كشتي ؟ من عين همين جريان را نقل كردم . پيامبر متأثر شد و فرمود : « تا زنده اي روي تو را نبينم » . زيرا مصيبت جانگداز عمويم به دست تو انجام گرفته است . ( 1 )
اين همان روح بزرگ نبوت ، و سعه صدري است كه خداوند به رهبر عاليقدر اسلام مرحمت فرموده است ، با اينكه با دهها عنوان مي توانست قاتلِ عمو را اعدام كند ؛ با اين حال ، او را آزاد نمود .

1 . و يحك غَيّب عَنّي وجهك فلا ارينك .

290
وحشي مي گويد : تا پيامبر زنده بود ، من خود را از او پنهان مي كردم . پس از مرگ پيامبر ، نبرد مسيلمه كذاب پيش آمد ، من در ارتش اسلام شركت كردم و همان حربه خود را در كشتن مسيلمه به كار بردم و با كمك يك نفر از انصار به قتل او نائل گرديدم . اگر من با اين حربه بهترين مردم يعني حمزه را كشته ام ، ولي بدترين مردم نيز از خطر اين حربه بي نصيب نبوده است .
شركت وحشي در نبرد مسيلمه مطلبي است كه خود او ادعاء مي كند ، ولي ابن هشام مي گويد : وحشي در پايان عمر بسان زاغ سياهي بود ، كه پيوسته بر اثر شرابخواري مورد تنفر مسلمانان بود و مرتب حد شراب بر او جاري مي گشت ، و بر اثر عملهاي ناشايست نام او را در دفتر ارتش خط كشيدند ، و عمر خطاب مي گفت : قاتل حمزه نبايد در سراي ديگر رستگار گردد . ( 1 )
4 ـ اُمّ عامر : جاي گفتگو نيست كه جهاد ابتدائي ، براي زنان در اسلام حرام است . از اينرو ، هنگامي كه نماينده زنان مدينه ، به حضور پيامبر اكرم شرفياب گرديد ، و درباره اين محروميت با پيامبر سخن گفت ، و اعتراض كرد كه ما تمام كارهاي شوهران را از نظر زندگي تأمين مي نمائيم و آنان با خاطر آرام در جهاد شركت مي نمايند ، ولي ما جامعه زنان از اين فيض بزرگ محروميم .
پيامبر به وسيله او ، به جامعه زنان مدينه پيام داد و فرمود : اگر روي يك سلسله علل فطري و اجتماعي ، از اين فيض بزرگ محروم شده ايد ، ولي شما مي توانيد با قيام به وظائف شوهرداري فيض جهاد را درك كنيد . و اين جمله تاريخي را فرمود :« وَأنَّ حُسنُ التَّبَعُل يعدل ذلك كلّه » . قيام به وظائف شوهرداري به وجه صحيح با جهاد « في سبيل الله » برابري مي كند .
ولي گاهي برخي از بانوان تجربه ديده ، براي كمك به جنگاوران اسلام ، همراه آنان از مدينه بيرون مي آمدند ، و با سيراب كردن تشنگان ، و شستن لباسهاي سربازان ، و پانسمان كردن زخم مجروحان به پيروزي مسلمانان كمك مي كردند .

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 2/69 ـ 72 .

291
اُمّ عامر كه نام وي « نسيبه » است ، مي گويد : من براي رسانيدن آب به سربازان اسلام در « احد » شركت كردم ، تا آنجا كه ديدم نسيم فتح به سوي مسلمانان وزيد . اما چيزي نگذشت كه يك مرتبه ورق برگشت . مسلمانان شكست خورده پا به فرار گذاردند . جان پيامبر در معرض خطر قرار گرفت ، وظيفه خود ديدم تا سرحدِّ مرگ ، از پيامبر اسلام دفاع كنم . مشك آب را به زمين گذاردم و با شمشيري كه به دست آورده بودم ، از حملات دشمن مي كاستم ، و گاهي تيراندازي مي كردم . در اين لحظه ، جاي زخمي را كه در شانه بود ، متذكر مي شود و مي گويد : در آن وقت كه مردم پشت به دشمن و فرار مي كردند ، چشم پيامبر به يك نفر افتاد كه در حال فرار بود ، فرمود : اكنون كه فرار مي كني سپر خود را روي زمين بيانداز . او سپر خود را انداخت ، و من آن سپر را برداشتم و مورد استفاده قرار دادم . ناگاه متوجه شدم كه مردي به نام « ابن قميئه » ، فرياد مي كشد و مي گويد : محمد كجا است ؟ او پيامبر را شناخت و با شمشير برهنه به سوي پيامبر حمله آورد . من و مُصعب او را از حركت به سوي مقصد بازداشتيم . او براي عقب زدنِ من ، ضربتي بر شانه ام زد . با اينكه من چند ضربه بر او زدم ولي ضربه او در من تأثير كرد و اثر اين ضربه تا يكسال باقي بود . ضربات من بر اثر داشتن دو زره در تن ، در او تأثير ننمود .
ضربه اي كه متوجه شانه من شد ، بسيار ضربه كاري بود . پيامبر متوجه شانه من گرديد كه خون از آن فوران مي كند . فوراً يكي از پسرانم را صدا زد و فرمود : زخم مادرت را ببند . وي زخم مرا بست ، و من دو مرتبه مشغول دفاع شدم .
در اين بين متوجه شدم كه يكي از پسرانم زخم برداشته است ، در حال ، پارچه هائي را كه براي بستن زخم مجروحان با خود آورده بودم درآورده و زخم پسرم را بستم . در آن حال ، براي حفظ وجود پيامبر كه در آستانه خطر بود ، رو به فرزندم كردم و گفتم :
فرزندم برخيز و مشغول كارزار باش . ( 1 )

1 . قم فضارب القوم .

292
رسول اكرم ( صلّي الله عليه وآله ) ، از شهامت و رشادت اين زن فداكار سخت در شگفت بود . وقتي چشمش به ضارب پسر وي افتاد ، فوراً او را به « نسيبه » معرفي كرد و گفت : ضارب فرزندت همين مرد است . مادر دل سوخته كه همچون پروانه گرد وجود پيامبر مي گشت ، مثل شير نر به آن مرد حمله برد و شمشيري به ساق او نواخت كه او را نقش زمين ساخت . اين بار تعجب پيامبر از شهامت اين زن زيادتر شد و از شدت تعجب خنديد ؛ به طوري كه دندانهاي عقب او آشكار گرديد و فرمود : قصاص فرزند خود را گرفتي . ( 1 )
فرداي آن روز كه حضرت ستون لشكر را به سوي « حمراءالاسد » حركت داد ، « نسيبه » خواست كه همراه لشكر حركت كند ، ولي زخمهاي سنگيني كه بر او وارد شده بود ، اجازه حركت به او نداد . لحظه اي كه پيامبر از « حمراءالاسد » بازگشت ، شخصي را به خانه « نسيبه » فرستاد تا از وضع مزاجي او به پيامبر گزارش دهد . پيامبر از سلامت وضع وي آگاه گرديد و خوشحال شد .
اين زن در برابر آن همه فداكاري از پيامبر خواست كه دعا كند خدا او را در بهشت ملازم حضرتش قرار دهد . پيامبر در حق وي دعا كرد و عرض كرد : خدايا اينها را در بهشت رفيق من قرار بده . ( 2 )
منظره دفاع اين بانو ، به قدري براي پيامبر مايه خرسندي بود كه درباره اين بانو چنين فرمود :« لمقام نسيبة بنت كعب اليوم خير من فلان و فلان » . موقعيت اين بانوي فداكار امروز از فلاني و فلاني بالاتر است .
ابن ابي الحديد مي نويسد : راوي حديث ، نسبت به پيامبر خيانت ورزيده است ، زيرا صريحاً نام آن دو نفر را كه پيامبر اسم آنها را برده ذكر نكرده است . ( 3 )
ولي من گمان مي كنم ، لفظ فلان و فلان كنايه از همان شخصيتهائي است

1 . فضحك حتي بدت نواجده ، در صورتي كه خنده هاي پيامبر از حدود تبسم تجاوز نمي كرد .
2 . رشته خدمات اين بانوي فداكار در اينجا قطع نگرديد ، او بعدها با پسر خود در فتنه مسيلمه كذاب شركت كرد ، و يك دست خود را نيز در آن جنگ از دست داد .
3 . « شرح نهج البلاغه » ، ابن ابي الحديد ، ج 14/265 ـ 267 و « اسدالغابة » ، ج 5/555 .

293
كه پس از رسول خدا منصبهاي بزرگ در ميان مسلمانان پيدا كردند ، و راوي از نظر احترام و ترس از موقعيت ، مطلب را در پرده گفته است .

دنباله سرگذشت احد

جانبازي يك اقليت سبب شد كه جان پيامبر از خطر قطعي نجات يافت . خوشبختانه ، اكثريت دشمن تصور مي كردند كه پيامبر كشته شده ، و مشغول تفحص و گردش در ميان كشته ها بودند تا بدن او را پيدا كنند ، و حمله هاي اقليتي كه از سلامت پيامبر آگاه بودند ، به وسيله علي و ابودجانه و چند نفر ديگر ( بطور احتمال ) جواب داده مي شد . در اين لحظه صلاح ديده شد كه خبر مرگ پيامبر تكذيب نشود ، و پيامبر با همراهان خود به سوي « شعب » حركت كند .
در اثناء راه ، پيامبر ، در ميان گودالي كه از طرف « ابوعامر » براي مسلمانان حفر شده بود ، افتاد . فوراً علي دست پيامبر را گرفت و بالا آورد . نخستين كسي كه از مسلمانان ، پيامبر را شناخت ، « كعب مالك » بود . او ديد چشمان پيامبر از زيرِ كلاه خُود مي درخشد . فوراً فرياد كشيد : هان ! مسلمانان ! پيامبر اين جاست او زنده است ، و خدا او را از گزند دشمنان حفظ نموده است .
چون انتشار زنده بودن پيامبر ، موجب حملات مجدد مي شد ، پيامبر دستور داد كه « كعب » جريان را پنهان بدارد ، او نيز سكوت اختيار كرد .
سرانجام پيامبر به دهانه « شعب » ( دره ) رسيد . در اين لحظه مسلماناني كه در آن اطراف بودند ، از اينكه پيامبر را زنده يافتند خوشحال شدند ، و خود را در پيشگاه پيامبر شرمنده و سرافكنده يافتند . ابوعبيده جراح ، دو حلقه « مغفر » را كه بر چهره پيامبر فرورفته بود ، درآورد ، و اميرمؤمنان سپر خود را پر از آب كرد ، و پيامبر سر و صورت خود را شست ، و اين جمله را فرمود : خشم خدا بر ملتي كه صورت پيامبر خود را خون آلود ساختند ، شدت يافت . ( 1 )

1 . اشتد غضب الله علي من ادمي وجه نبيه .

294

دشمن فرصت طلب

در لحظاتي كه مسلمانان با شكست عظيمي روبرو شده بودند ، دشمنِ فرصت طلب ، وقت را براي نفوذ عقائد خود مغتنم شمرد و شعارهائي را برضد آئين توحيد كه ساده لوحان را فوراً تحت تأثير قرار مي دهد سرداد . به گفته يكي از نويسندگان معاصر : « هيچ فرصتي براي نفوذ در عقائد و افكار و نفوس مردم ، مساعدتر از فرصت شكست و گرفتاري به بلايا و مصائب بزرگ نيست . در موقع شدت مصيبت ، روحيه قوم ستمديده ، آن چنان ضعيف و متزلزل مي گردد ؛ كه عقل آن قوم ، قدرت حكومت و تشخيص خود را از دست مي دهد . در چنين فرصتي است كه تبليغات سوء به آساني مي تواند در قلوب قوم شكست خورده نافذ و مؤثر واقع شود » .
ابوسفيان و عكرمه ، در حالي كه بتهاي بزرگ را روي دست گرفته ، و غرق سرور و شادي بودند ، از اين فرصت مناسب استفاده كرده و فرياد مي كشيدند :« اُعل هُبل ، اُعل هُبَل » : سرفراز باد هبل ، يعني اين پيروزي ما مربوط به بت پرستي است ، و اگر خدائي جز او بود ، و يكتاپرستي حقيقت داشت ، شما پيروز مي شديد .
پيامبر متوجه شد كه رقيب در لحظات حساس ، برنامه خطرناكي را اجراء مي كند ، و سرگرم استفاده از فرصت است . از اين نظر ، تمام مصائب را فراموش كرد ، و فوراً به علي و سائر مسلمانان دستور داد ، پاسخ اين منادي شرك را چنين بگويند :« اللهُ أعلي و اَجلّ ، اللهُ أعلي و أجَل » ؛ خدا بزرگ و توانا است و اين شكست مربوط به خداپرستي ما نيست ، بلكه معلول انحراف از دستور فرمانده مي باشد .
ابوسفيان باز دست از تبليغ افكار مسموم خود نكشيد و گفت :« نَحنُ لَنا العُزّي و لا عُزّي لَكُم » ؛ « ما بُتِ عُزّي داريم و شما چنين بتي نداريد . » پيامبر ، فرصت را از دشمن گرفت و دستور داد كه مسلمانان جمله اي را كه از نظر وزن و سجع مشابه آنست بگويند . يعني همگي در ميان درّه با آهنگ رسا بگويند :« اللهُ مَولانا و لا مَولي لَكُم » ؛ يعني اگر شما به يك بت كه قطعه سنگ و يا

295
چوبي بيش نيست ، متكي هستيد ؛ تكيه گاه ما خداوند بزرگ و توانا است .
منادي شرك بار سوم گفت : امروز به عوض روز بدر . مسلمانان به دستور پيامبر گفتند : اين دو روز هرگز با هم مساوي نيست ، كشتگان ما در بهشتند ، و كشتگان شما در دوزخ .
ابوسفيان در برابر اين پاسخهاي كوبنده ، كه از حلقوم صدها مسلمان درمي آمد ، سخت منقلب گرديد ؛ و با گفتن جمله : « وعده ما و شما سال آينده » ، راه خود را در پيش گرفت و ميدان را به قصد مكه ترك گفت . ( 1 )
اكنون مسلمانان با داشتن صدها زخمي و هفتاد كشته ، ناچارند وظيفه الهي را ( نماز ظهر و عصر ) انجام دهند . پيامبر بر اثر ضعف مفرط نماز را در حال نشسته با جماعت خواند و بعداً به وظيفه دفن و كفن شهداء « احد » پرداخت .

پايان جنگ

آتش جنگ خاموش گرديد و طرفين از يكديگر فاصله گرفتند . مسلمانان بيش از سه برابر قريش كشته داده بودند ، و مي بايست هر چه زودتر اجساد عزيزان خود را به خاك بسپارند ، و مراسم مذهبي را عملي نمايند .
زنان قريش ، هنگام پيروزي كه عرصه را از انجام هرگونه جنايتي خالي ديده بودند ؛ پيش از آنكه مسلمانان به دفن كشتگان برسند ، دست به جنايات بزرگي زده بودند . جناياتي كه در تاريخ بشريت كم نظير است . آنان به پيروزي ظاهري خود قانع نشده ، براي گرفتن انتقام بيشتر ، اعضاء و گوش و بيني مسلماناني كه روي بستر خاك افتاده بودند ، بريده و از اين طريق لكه ننگين تري بر دامن خود نشانيدند . در ميان تمام ملل جهان ، كشته دشمن كه بي دفاع و بي پناه است ، احترام دارد ؛ ولي همسر ابوسفيان از اعضاء بدن مسلمانان ، گردن بند و گوشواره ترتيب داد . شكم افسر فداكار اسلام ، حضرت حمزه را پاره كرد و جگر او را درآورد ، و آن را به دندان گرفته هر چه خواست بخورد نتوانست .

1 . « بحارالانوار » ، ج 20/44 ـ 45 .

296
اين عمل به قدري ننگين و زشت بود كه ابوسفيان گفت : من از اين عمل تبرّي مي جويم و چنين دستور نداده بودم ولي خيلي هم ناراحت نيستم .
اين كردار زشت ، باعث شد كه اين زن ميان مسلمانان به « هند آكلة الاكباد » : هند جگرخوار معروف گردد ، و در آينده فرزندانِ هند ، به فرزندان زن جگرخوار معروف شدند .
مسلمانان در محضر پيامبر وارد نبردگاه شده و مي خواهند ، آن هفتاد كشته را به خاك بسپارند . چشم پيامبر به بدن « حمزه » افتاد . وضع رقت بار « حمزه » فوق العاده او را منقلب ساخت و طوفاني از خشم و غضب ، در كانون وجود او پديد آورد ، به طوري كه فرمود : اين خشم و غضبي كه اكنون در خود احساس مي كنم ، در زندگاني من بي سابقه است .
تاريخ نويسان و مفسران ، به طور اتفاق مي نويسند : مسلمانان عهد كردند ( وگاهي خود پيامبر را نيز اضافه مي كنند ) كه اگر بر مشركان دست يابند ، همين معامله را با كشته هاي آنها انجام دهند و آنان به جاي يكي ، سي نفر از آنها را « مثله » كنند . چيزي از تصميم آنان نگذشته بود كه امين وحي اين آيه را آورد :
« اگر تصميم داريد كه آنها را مجازات كنيد ، در مجازات خود ميانه رو باشيد و از حد اعتدال بيرون نرويد و اگر صبر كنيد ، براي بردباران بهتر است » . ( 1 )
اسلام با اين آيه كه خود يك اصل قضائي مسلم اسلامي است ، بار ديگر سيماي روحاني و عاطفي خود را نشان داد ؛ و آن اينكه آئين آسمانيِ اسلام ، آئين انتقام جوئي نيست ؛ در سخت ترين لحظات طوفان خشم در كانون وجود انسان حكومت مي كند ، از دستور عدالت و ميانه روي غفلت نكرده و با اين طريق ، اصول عدالت را در تمام اوقات در نظر گرفته و مستقر ساخته است .
خواهر حمزه ، « صفيه » اصرار داشت كه نعش برادر را ببيند . ولي فرزند او ، « زبير » از آمدن مادر به دستور رسول خدا جلوگيري نمود . « صفيه » ، به فرزند خود گفت : شنيده ام برادرم را « مثله » كرده اند . به خدا سوگند كه اگر بر بالين او

1 . و أن عاقَبتُم فَعاقَبوا بِمِثلِ ما عُوقِبتُم بِهِ ولئن صَبَرتُم لَهُوَ خَير لِلصابرينَ ـ سوره نحل/126 .

297
بيايم ، اظهار ناراحتي نخواهم كرد و اين مصيبت را در راه خدا خواهم پذيرفت .
اين بانوي تربيت يافته ، با كمال وقار ببالين برادر آمد ، نماز بر او خواند و در حق او طلب آمرزش نمود و بازگشت .
راستي قدرت ايمان بالاترين نيروهاست . سخت ترين طوفانها و هيجانها را مهار مي كند ، و بر شخص مصيبت زده وقار و سكينه مي بخشد .
سپس پيامبر ، براي شهداء « احد » نماز خواند و آنها را يك يك و يا دوتا دوتا ، دفن كرد . دستور داد كه « عمرجموح » و « عبدالله عمرو » را در يك قبر بگذارند ، زيرا آنان قبلا با هم دوست بودند ، چه بهتر كه در حال مرگ نيز با هم باشند . ( 1 )

آخرين سخنان سعد بن ربيع

« سعد بن ربيع » ، از ياران باوفاي پيامبر بود و دلي لبريز از ايمان و اخلاص داشت . آنگاه كه با دوازده زخم نقش زمين شده بود ، مردي از كنار وي گذشت و به او گفت : مي گويند : محمد ( صلّي الله عليه وآله ) كشته شده است . سعد به وي گفت : اگر محمد ( صلّي الله عليه وآله ) كشته شده ، ولي خداي محمد زنده است ، و ما در راه نشر آئين خدا جهاد مي كنيم ، و از حريم توحيد دفاع مي نمائيم .
وقتي شعله جنگ خاموش گرديد ، پيامبر به ياد سعد ربيع افتاد ، و گفت : چه كسي مي تواند ، براي من خبري از « سعد » بياورد ؟ « زيد بن ثابت » داوطلب شد ، كه از مرگ و حيات سعد خبر صحيحي براي پيامبر بياورد او سعد را در ميان كشتگان يافت ، و به او گفت : پيامبر مرا مأمور كرده كه از حال شما تحقيق كنم ، و خبر صحيحي از شما براي او ببرم . سعد گفت : سلام مرا به پيامبر برسان و بگو : چند لحظه بيشتر از زندگي « سعد » باقي نمانده است ، و خداوند به تو اي پيامبر خدا ، بهترين پاداش كه سزاوار يك پيامبر است بدهد .
و نيز افزود كه : سلام مرا به انصار و ياران پيامبر برسان و بگو : هرگاه به

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 2/498 ؛ « بحار » ، ج 20/131 .

298
پيامبر آسيبي برسد ، و شما زنده باشيد ، هرگز در پيشگاه خداوند معذور نخواهيد بود .
هنوز فرستاده پيامبر ، از كنار سعد دور نشده بود كه روان او به جهان ديگر پرواز نمود . ( 1 )
علاقه انسان ، به خود و به اصطلاح دانشمندان « حب ذات » ، آنچنان اصيل و قدرتمند و ريشه دار است كه هيچ گاه انسان خود را فراموش نمي كند . و همه چيز خود را در راه آن فدا مي نمايد .
ولي قدرت ايمان و عشق به هدف و علاقه به معنويات ، از آن مؤثرتر است . زيرا به تصريح متون تاريخ ، اين افسر باشهامت در سخت ترين لحظه ها كه فاصله چنداني با مرگ نداشت ؛ خود را فراموش كرده و به ياد وجود نازنين پيامبر ، كه حفظ او را عالي ترين تجلي براي بقاء هدف خود مي دانست ، افتاده بود . تنها پيامي كه وسيله « زيد ثابت » فرستاد اين بود ، كه ياران او لحظه اي از حفظ و حراست رهبر خود غفلت نكنند .

پيامبر به مدينه بازمي گردد

خورشيد به سوي مغرب كشيده مي شد ، و مي خواست اشعه زرين خود را به سوي نيم كره ديگر بريزد . سكوت و خاموشي مطلق سرزمين احد را فراگرفته بود . در چنين لحظاتي مسلمانان مجروح و كشته داده ناچار بودند براي تجديد قوا و پانسمانِ زخميها ، به خانه هايخود بازگردند . فرمان حركت به سوي مدينه ، از فرمانده كل قوا صادر گرديد . پيامبر با آن گروه از انصار و مهاجر كه در جنگ شركت كرده بودند وارد شهر مدينه شدند . مدينه اي كه از اكثر خانه هاي آن ناله مادران داغ ديده و همسران شوهر از دست داده بلند بود .
پيامبر به خانه هاي « بني عبدالاشهل » رسيد . نوحه سرائي زنان آنها ، حال پيامبر را منقلب ساخت . اشك از چشمان نوراني او سرازير گرديد ، و با چشمان

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 2/95 .

299
اشكبار زير لب اين جمله را گفت : متأسفم كه كسي براي « حمزه » گريه نمي كند ! ( 1 )
سعد معاذ و چند نفر ديگر كه از مقصد پيامبر آگاه شدند ، به گروهي از زنان دستور دادند كه براي حمزه ، اين افسر خدمتگزار نوحه سرائي كنند . پيامبر گرامي از جريان مطلع گرديد در حق زنان دعا كرد و گفت : من پيوسته از كمكهاي مادي و معنوي گروه انصار برخوردار بوده ام . سپس فرمود : زنان نوحه گر ، به خانه هاي خود برگردند .

خاطرات هيجان انگيز يك زن باايمان

تاريخ زنان با ايمان در فصل تاريخ اسلام مايه تعجب و شگفتي است . اينكه مي گويم مايه شگفتي است ، از اين نظر است كه ما اشياء و نظائر آن را در زنان معاصر خود به ندرت مي بينيم . ( 2 )
بانوئي از قبيله « بني دينار » كه شوهر و پدر و برادر خود را از دست داده بود ، در ميان گروهي از زنان نشسته ، اشك مي ريخت و زنان ديگر نوحه سرائي مي كردند . ناگهان پيامبر از كنار اين دسته از زنان عبور كرد . اين بانوي داغديده از كساني كه اطراف او بودند ، از حال پيامبر سراغ گرفت . همگي گفتند بحمدالله سالم است . وي گفت مايلم از نزديك پيامبر را ببينم . نقطه اي كه پيامبر ايستاده بود ، با محل آنان چندان فاصله اي نداشت ، پيامبر را به وي نشان دادند . چشم اين بانو به چهره پيامبر افتاد ، بي اختيار تمام مصائب را فراموش كرد ، و از صميم قلب ندائي درداد ، كه انقلابي بر پا نمود . عرض كرد : اي رسول خدا ! تمام ناگواريها و مصيبتها در راه تو آسانست . شما زنده بمانيد ، هر فاجعه اي بر ما وارد شود ، ما آن را كوچك مي شماريم و ناديده مي گيريم .

1 . ولكن حمزة لابواكي له ـ « سيره ابن هشام » ، ج 2/99 .
2 . در اين جنگ تحميلي از جانب عراق بر ايران اسلامي ، نمونه هاي بارزي از زنان ايثارگر ديده شد ، كه تاريخ نظائر آنها را فقط در عصر رسالت نشان مي دهد ، و بار ديگر جهان با مشاهده اثرات شگفت انگيز ايمان ، انگشت تعجب به دندان گرفته و در هاله اي از اعجاب قرار گرفت .

300
آفرين بر اين استقامت ، آفرين بر اين ايمان كه بسان لنگر كشتيهاي اقيانوس پيما ، كشتيِ وجود انسانها را در برابر طوفانهاي كوبنده ، از تزلزل و بي قراري نگه مي دارد . ( 1 )

نمونه ديگري از زنان فداكار

در صفحات گذشته به طور اجمال درباره « عمرو بن جموح » سخن گفتيم . با اينكه او لنگ بود ، و جهادر بر او واجب نبود ، ولي با اصرار فراوان از پيامبر اجازه گرفت ، و در صفوف مقدم مجاهدان شركت جست . فرزندش « خلاد » و برادرِ همسرش « عبدالله بن عمرو » نيز در اين جهاد مقدس شركت داشتند و هر سه جام شهادت نوشيدند .
همسر وي « هند » ، دختر « عمرو بن حزام » ، عمه « جابربن عبدالله » انصاري به احد آمد و شهيدان و عزيزان خود را از روي خاك برداشت و بر روي شتري انداخت ، و رهسپار مدينه گرديد .
در مدينه انتشار يافته بود كه پيامبر در صحنه جنگ كشته شده است . زنان براي يافتن خبر صحيح ، از حال پيامبر ، رهسپار « احد » بودند . او در نيمه راه با همسران پيامبر ملاقات كرد . آنان از وي حال رسول خدا را سؤال نمودند . اين زن در حالي كه اجساد شوهرش و برادر و فرزند خود را بر شتري بسته و به مدينه مي برد ، مثل اينكه كوچكترين مصيبت متوجه وي نگرديده ؛ با قيافه باز به آنان گفت خبر خوشي دارم و آن اينكه پيامبر زنده و سالم است و در برابر اين نعمت بزرگ تمام مصائب كوچك و ناچيز است .
خبر ديگر اينكه : خداوند كافران را در حالي كه مملو از خشم و غضب بودند برگردانيد . ( 2 ) سپس از وي پرسيدند كه : اين جنازه ها از كيست ؟ گفت : همگي

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 2/99 .
2 . بنا به نقل ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه ، ج 14/262 اين آيه را خواند : وَرَدَ اللهُ الذين كَفروا بِغَيظِهِم لَم ينالوا خيراً وَكَفي اللهُ المؤمنينَ القِتالَ و كانَ اللهُ قَوِياً عَزيزاً . سپس مي گويد لابد وي مفاد نخستين قسمت آيه را خوانده ، نه تمام آيه را ، زيرا اين آيه در جنگ خندق كه پس از احد بود ، نازل گرديده است .

301
مربوط به خود من است . يكي شوهرم ، ديگري فرزندم ، سومي برادرم ، كه براي دفن آنها را به مدينه مي برم .
بار ديگر در اين صحنه از تاريخ اسلام ، يكي از عاليترين اثر ايمان كه همان آسان شمردن مصائب و هضم تمام شدائد و آلام در راه هدف مقدس است ، تجلي مي كند .
مكتب مادي هرگز نتوانسته چنين زنان و مردان فداكار تربيت كند . نكته اين است كه اين افراد براي هدف مي جنگند ، نه براي زندگي مادي و نيل به مناصب .
دنباله اين داستان شگفت انگيزتر است و هرگز با مقياسهاي مادي و قواعدي كه ماديگران براي تحليل مسائل تاريخي طراحي نموده اند ، قابل بيان نيست . فقط مردان الهي و كساني كه به تأثير عالم بالا اعتقاد جازم دارند ، و مسائل اعجاز و كرامت را حل كرده اند ، مي توانند دنباله داستان را تحليل نموده و از هر نظر صحيح بدانند . اينك ذيل داستان :
او مهار شتر را در دست داشت ، و به سوي مدينه مي كشيد . اما شتر به زحمت راه مي رفت . يكي از زنان پيامبر گفت : لابد بار شتر سنگين است . هند در پاسخ گفت : اين شتر بسيار نيرومند است ، و مي تواند بار دو شتر را بردارد ، بلكه علت ديگري دارد . و آن اينكه : هر موقع روي شتر را به سوي « احد » برمي گردانم ، اين حيوان به آساني راه مي رود ، ولي هرموقع روي آن را به سمت مدينه مي نمايم ، به زحمت كشيده مي شود ، و يا زانو به زمين مي زند .
هند تصميم گرفت كه به احد برگردد و پيامبر را از جريان آگاه سازد . او با همان شتر و اجساد به « احد » آمد وضع راه رفتن شتر را به پيامبر گفت . پيامبر فرمود : هنگامي كه شوهرت به سوي ميدان مي رفت ، از خدا چه خواست ؟ وي عرض كرد ، شوهرم رو به درگاه خدا كرد و گفت خداوندا مرا به خانه ام بازنگردان .
پيامبر فرمود : دعاي شوهرت مستجاب شده ، خداوند نمي خواهد اين جنازه به سوي خانه « عمرو » برگردد . بر تو لازمست كه هر سه جنازه را در اين سرزمين

302
« احد » به خاك بسپاري ، و بدان كه اين سه نفر در سراي ديگر پيش هم خواهند بود .
هند در حالي كه اشك از گوشه چشمانش مي ريخت ، از پيامبر درخواست كرد كه از خداوند بخواهد كه او نيز پيش آنها باشد . ( 1 )
پيامبر وارد خانه خود گرديد . ديدگان دختر عزيز او « فاطمه » به چهره مجروح پدر افتاد ، اشك از گوشه چشمهاي او سرازير شد . پيامبر شمشير خود را به دختر خود « زهرا » داد تا آن را بشويد .
« اربلي » ، مورخ شيعه در قرن هفتم مي نويسد : دختر پيامبر آب آورد . تا خونهاي چهره پدر را شستشو دهد . اميرمؤمنان آب مي ريخت و زهرا ( عليه السلام ) خونهاي اطراف را مي شست ، ولي چون زخم صورت عميق بود ، خون بند نيامد . ناچار قطعه حصيري را سوزاندند و خاكستر آن را روي زخمها ريختند ، و خون زخم هاي صورت بند آمد . ( 2 )

دشمن را بايد تعقيب كرد

شبي كه مسلمانان پس از حادثه « احد » در خانه هاي خود آرميدند ، بسيار شب حساسي بود . منافقان و يهوديان و پيروان عبدالله ابي ، از اين پيش آمد سخت خوشحال بودند . از بيشتر خانه ها صداي ناله و نوحه بازماندگان شهيدان به گوش مي رسيد . بالاتر از همه بيم آن مي رفت كه منافقان و يهوديان برضد اسلام و مسلمانان شورش كنند ، و دستِ كم با ايجاد اختلاف و دودستگي ، وحدت سياسي و وضع ثابت مركز اسلام را از بين ببرند .
ضرر اختلافات محلي به مراتب بالاتر از حملات دشمنان خارجي است . روي اين حسابها لازم بود پيامبر دشمنان داخلي را بترساند ، و به اصطلاح ضرب و شستي به آنها نشان بدهد و به آنها بفهماند كه نيروي توحيد دچار بي نظمي و تزلزل نگرديده و هرگونه فعاليت و زمزمه مخالف ، كه اساس اسلام را تهديد كند

1 . « مغازي واقدي » ، ج 1/265 .
2 . « كشف الغمة » /54 .

303
در نخستين مرحله با قدرت هر چه تمامتر كوبيده خواهد شد .
پيامبر اسلام از طرف خداوند مأمور گرديد كه فرداي همان شب دشمن را تعقيب كند . پيامبر شخصي را مأمور كرد كه در تمام نقاط شهر ، اعلام كند : كساني كه ديروز در احد بوده اند ، فردا بايد براي تعقيب دشمن آماده شوند و كساني كه در احد شركت نداشته اند ، حق ندارند در اين جهاد ، با ما شركت ورزند . ( 1 )
البته اين محدوديت و بازداري گروه شركت نكرده در اين امر مهم روي يك سلسله مصالحي بود كه براي مردان سياسي روشندل مخفي نيست .
اولا : اين محدوديت يك نحو تعرضي بود به كساني كه از شركت در احد امتناع ورزيده بودند ، و در حقيقت سلب صلاحيت از اين دسته بود ، كه شايستگي دفاع و شركت را ندارند .
ثانياً : گوشمالي بود نسبت به شركت كنندگان ، زيرا چون بر اثر بي انظباطي آنان ، اين ضربت متوجه اسلام شده بود ؛ بايد خود آنها اين شكست را جبران و ترميم كنند تا بار ديگر دست به چنين بي نظمي ها نزنند .
نداي منادي پيامبر به گوش جواني از قبيله « بني عبدالاشهل » رسيد ، در حالي كه او با برادر خود با بدن مجروح در رختخواب افتاده بود . اين ندا ، به طوري آنها را تكان داد كه با اينكه تنها يك اسب سواري داشتند ، و حركت كردن از جهاتي توأم با مشكلات بود ، با اين حال ، آنان به يكديگر گفتند : هرگز سزاوار نيست ، پيامبر به سوي جهاد برود ، و ما از او عقب بمانيم . اين دو برادر با اينكه مركب خود را با تناوب سوار مي شدند ، خود را به سربازان اسلام رسانيدند . ( 2 )
حمراءالاسد ( 3 )
پيامبر « ابن اُمّ مكتوم » را جانشين خود در مدينه قرار داد ، و در

1 . « سيره ابن هشام » ، ج 2/101 .
2 . « سيره ابن هشام » ، ج 2/101 .
3 . گروهي رفتن پيامبر را تا « حمراءالاسد » براي تعقيب دشمن ، غزوه مستقل شمرده ، و برخي نيز آن را دنباله غزوه « احد » دانسته اند .

304
« حمراءالاسد » كه هشت مايلي مدينه است موضع گرفت . « معبد خزاعي » كه رئيس قبيله « خزاعه » بود ، با اينكه مشرك بود : به پيامبر اسلام تسليت عرض كرد . تمام افراد قبيله خزاعه همواره از اسلام پشتيباني مي كردند . « معبد » ، به منظور خدمت به پيامبر « حمراءالاسد » ، عازم « روحاء » مركز ارتش قريش گرديد ، و با ابوسفيان ملاقات كرد . چنين دريافت كه ابوسفيان تصميم گرفته به سوي مدينه برگردد ، و باقيمانده قدرت مسلمانان را از بين ببرد . معبد او را از مراجعت منصرف ساخت ، و گفت : هان اي ابوسفيان ! محمد اكنون در « حمراءالاسد » است و با قدرت سربازان بيشتر ، از مدينه خارج شده ، و آنهائي كه ديروز در نبرد شركت نكرده بودند ، امروز در ركاب ايشان هستند .
ابوسفيان ! من چهره هائي را ديدم كه از شدت غيظ و خشم برافروخته شده و من تاكنون در عمرم چنين قيافه هائي را نديده ام و مسلمانان از بي انظباطي ديروز سخت پشيمانند . او به قدري از قدرت ظاهري و عظمت روحي و رواني مسلمانان سخن گفت ، كه ابوسفيان را از تصميم خود منصرف ساخت .
پيامبر با ياران خود ، سرِشب در « حمراءالاسد » ماند و دستور داد در تمام نقاط بيابان آتش روشن كنند تا دشمن تصور كند كه قدرت و نيروهاي جنگنده آنها بيش از آن مقدار است كه در احد ديده بودند .
صفوان اميه رو به ابوسفيان كرد و گفت : مسلمانان خشمگين و زخم خورده اند ؛ تصور مي كنم كه به همين مقدار اكتفاء كنيم ، و راه مكه را پيش بگيريم . ( 1 )

شخص باايمان بيش از يكبار فريب نمي خورد

اين جمله خلاصه گفتار پيامبر اسلام است كه فرمود :« لا يُلدَغُ المُؤمِنُ مِن جُحر مَرّتين » . پيامبر اين سخن را موقعي فرمود كه « ابوعره جمحي » ، از او درخواست آزادي كرد . وي پيش از اين در جنگ بدر اسير شده بود . در جنگ

1 . « طبقات كبري » ، ج 2/49 .

305
بدر پيامبر او را آزاد فرمود و با او شرط كرد كه با مشركان برضد اسلام همكاري نكند . او نيز اين شرط را پذيرفت ، ول