welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : تبرّك ـ توسّل بدعت*
نویسنده :آية الله العظمى جعفر سبحانى*

تبرّك ـ توسّل بدعت

صفحه 1
    تبرّك
   

صفحه 2

صفحه 3
تبرّك ـ توسّل
بدعت
تأليف
آية الله العظمى جعفر سبحانى

صفحه 4
سبحانى تبريزى، جعفر، 1308 ـ
تبرك، توسل، بدعت / تأليف جعفر سبحانى. ـ قم: توحيد قم، 1393.
128 ص.   ISBN: 978 _ 600 _ 94529 _ 0 _ 3
فهرستنويسى بر اساس اطلاعات فيپا
كتابنامه به: ص ]117[ ـ 124 ; همچنين به صورت زيرنويس.
1.تبرك. 2. توسل. 3. بدعت . الف. عنوان.
2ت2س/ 65/226BP   48/297
1393
اسم كتاب:    تبرّك، توسل، بدعت
نگارش:    حضرت آيت الله العظمى سبحانى
چاپخانه:   مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
ناشــر:   توحيد قم
تاريخ:    1393
چاپ:    اول
تعداد:   1000
      مسلسل انتشار: 12            مسلسل چاپ اول: 11
مركز پخش
قم ـ ميدان شهدا، انتشارات موسسه امام صادق (عليه السلام)
?37745457 ; 09121519271
http://www.imamsadiq.org
www.shia.ir _ www.Tohid.ir

صفحه 5
G                                             S
g                                             s
تبرّك

صفحه 6

صفحه 7
«تبرك» در لغت، درخواست بركت است، و «بركت» به معناى نموّ و افزايش مى باشد، و در زبان عربى مى گويند«باركَ اللهُ الشىْءَ وباركَ فيه وعليه» يعنى خدا در آن بركت نهاد، و «تبريك» درخواست بركت براى ديگرى است و «مبارك» چيزى است كه در آن بركت باشد، چنان كه مى فرمايد:(هذا كِتابٌ أنزلناهُ مبارك)1 و اطراف مسجدالاقصى با جمله (باركنا حوله)2 توصيف شده است، و مفاد آن اين است كه خداوند به آن سرزمين بركت(نعمت) بيشترى بخشيده است. بنابراين وجه توصيف كعبه 3 و عيسى مسيح4 و شب قدر5به مبارك بودن، اين است كه از همه اينها خير كثير مى تراود. فرّاء معتقد است كه «بركت» به معنى خوشبختى و نيكبختى به كار مى رود و مقصود از واژه «بركاته» كه در تشهد (السلام عليك أيها النبى ورحمة الله وبركاته) همان سعادت و نيكبختى است.6

1 . انعام/94.
2 . اسراء/2.
3 . آل عمران/96.
4 . مريم/31.
5 . دخان/3.
6 . معجم مقاييس اللغه، ج1، ص 227; لسان العرب، ج1، ص 395; النهاية فى غريب الحديث، ج1، ص 120.

صفحه 8
و «تبرّك» در اصطلاح طلب بركت از خدا از طريق يكى از اسباب است مانند پيامبر، خواه آن بركت دنيوى باشد، مانند افزايش روزى يا اخروى مانند علوّ درجات. 1
و گاهى گفته مى شود تبرّك طلب خير الهى است كه در آن شىء نهاده است.2
   
با توجه به اين دو تعريف مى توان گفت: تبرّك آن است كه انسان از خداوند به طور مستقيم يا از طريق پيامبران، امامان و اولياى الهى و يا آثار بر جاى مانده از آنها درخواست خير كند.
رحمت حق گاهى از مجارى طبيعى نازل مى شود، و گاهى از مجارى غير طبيعى به دست مى آيد بشر اسباب طبيعى را شناخته و به دنبال آن مى رود، ولى اسباب غير طبيعى را كمتر شناخته و در نتيجه از آن كمتر بهره گرفته است و تنها آگاهان به آنها تمسك مى جسته اند.
از آيات و احاديث اسلامى استفاده مى شود كه تبرّك به آثار پيامبران، يك رسم رحمانى در ميان پيروان شرايع پيشين بوده و پيوسته به آثار آنان تبرك مى جستند. و انتظار رحمت و خير فراوان از خداوند متعال از طريق اين وسايل داشته، و آثارانبيا را وسيله هايى براى نزول رحمت از جانب خدا مى شمردند.
دياربكرى رويدادى را نقل مى كند كه حاكى از آن است كه پيروان حضرت مسيح به آثار بازمانده از وى تبرك مى جستند او

1 . الموسوعة الفقهية الميسّرة، ج7، ص 488.
2 . الموسوعة الفقهية الكويتية، ج10، ص69.

صفحه 9
مى نويسد: در دوران خلافت «المتقى لله ابو اسحاق ابراهيم المقتدر»، پادشاه روم نامه اى به او نوشت و گفت: در ميان شما دستمالى هست كه حضرت مسيح آن را به صورت خود ماليده است. اگر اين دستمال را براى من بفرستيد، ده هزار اسير مسلمان را آزاد مى كنم. خليفه با فقيهان مشورت كرد، همگى گفتند: هر چه زودتر بفرستيد تا اسيران، آزاد شوند.1 اين رويداد به روشنى ثابت مى كند، كه تبرك به آثار پيامبران، يك سنّت دينى بوده، و پيروان شرايع پيشين به آن اعتقاد راسخ داشته اند.

مشروعيت تبرك در قرآن مجيد

«تبرك» به معنى اصطلاحى مورد اتفاق همه مسلمانان است، و هيچ عالم برجسته اى آن را مكروه و حرام نشمرده است، زيرا چنان كه خواهد آمد، ياران پيامبر در حال حيات او، از آب وضو و ديگر امور وابسته به وى تبرك مى جسته اند و اگر اختلافى هست، تبرك در مواردى مانند ضريح و در و ديوار مسجدالنبى و يا مسجدالحرام است. براى روشن شدن مطلب، دلايل مشروعيت آن را از قرآن و سنت يادآور مى شويم:

1. تبرك يعقوب به پيراهن يوسف

يعقوب پيامبر بر اثر اندوه فراوان و گريه هاى طولانى دچار نابينايى

1 . تاريخ الخميس،ج2، ص352.

صفحه 10
شد، فرزندش يوسف، پيراهن خود را فرستاد تا پدر، آن را بر چشم هاى خود بگذارد و از اين طريق، بينايى خود را باز يابد. پيك يوسف، همراه با پيراهن رسيد، و آن را بر صورت يعقوب افكند ويعقوب به يك باره بينايى خود را باز يافت.1
اين رويداد مى رساند كه رحمت حق يعنى بازيابى بينايى يعقوب از مجرايى غير طبيعى كه پيراهن يوسف بود، به وى داده شد. اين كه گاهى گفته مى شود: چرا بدون واسطه اين رحمت به وى نرسيد، حاكى از عدم آگاهى از سنّت هاى الهى است، زيرا سنّت خداوند بر اين است كه آثار و پديده ها از طريق اسباب و علل ويژه به افراد برسد، خواه اين اسباب، مادّى باشند يا معنوى.

2. تبرك به صندوق عهد

«تابوت» در لغت به معنى صندوقى است كه از چوب ساخته شود و در لغت اختصاص به صندوق مردگان ندارد، بلكه هر نوع صندوق چوبى را دربرمى گيرد. موسى در روزهاى واپسين عمر خود، الواح مقدس كه احكام خدا بر آن نوشته بود به ضميمه زره و كفش و پيراهن و عصاى خود را در آن نهاد، و به وصىّ خويش يوشع بن نون سپرد اين صندوق در نظر بنى اسرائيل بسيار مقدّس بود، و در جنگ هايى كه ميان آنان و دشمنان بت پرست واقع مى شد، آن را با خود مى بردند و به آن تبرك مى جستند، و تا زمانى كه اين صندوق در ميان آنان بود با

1 . سوره يوسف، آيه هاى 93ـ 96.

صفحه 11
سربلندى زندگى مى كردند، ولى آن گاه كه از نظر اخلاقى و ايمان دينى سست شدند، دشمنان بر آنان چيره شدند و صندوق را از آنان گرفتند. پس از مدتى پيامبر آنان به نام اشموئيل به آنان وعده كرد كه اگر همراه طالوت به جنگ دشمنان بت پرست برويد، به زودى صندوق عهد به شما باز خواهد گشت1 ، و قرآن در شأن اين صندوق چنين مى گويد:(... فيه سكينة من ربّكم وبقية ممّا ترك آل موسى و آل هارون تحمله الملائكة...)2«...در آن آرامشى از جانب پروردگارتان و برخى از يادگارهاى خاندان موسى و هارون است كه فرشتگان آن را برمى دارند...».
در جايگاه و ارزش اين يادگار نبوت، كافى است كه قرآن، حاملان آن را فرشتگان معرفى مى كند و اگر تبرك با آن منافى توحيد بود، چگونه فرشتگان آن را حمل مى كردند؟

3. تبرك به مسجد اصحاب كهف

داستان اصحاب كهف، در سوره مباركه كهف، ضمن آيات 9 تا 26، آمده است. اصحاب كهف، گروهى از خداپرستان بودند كه براى حفظ ايمان خود و دورى از بت پرستى، كه زمامدار آن روز مردم را به آن وادار مى كرد، خانه و كاشانه خود را رها كردند و به غارى پناه بردند. مشيت خدا بر آن تعلق گرفت كه اين گروه، سيصد و اندى سال در همان غار به حالت خفته بمانند، آنگاه كه از خواب بيدار شدند، يكى از آنها

1 . بقره/248; مجمع البيان:1/350ـ353; الدرّ المنثور:1/749ـ758.
2 . بقره،248.

صفحه 12
براى تهيه غذا به شهر رفت، و اوضاع را كاملاً دگرگون يافت. سرانجام مردم به راز آنها پى بردند. از اين رو آنان از خدا خواستند كه به زندگى ايشان پايان دهد و چنين شد. در اين موقع مردم در برابر غار جمع شدند. گروهى بت پرست كه در اقليت بودند گفتند در غار را با ساخت و ساز بپوشانيد. خدا از وضع آنان آگاه تر است. قرآن نظر اين گروه را چنين نقل مى كند: (إذْ يَتنازَعُونَ بَيْنهم أمْرهُمْ فَقالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْياناً رَبّهم أعْلَم بِهِمْ). جمله (ربّهم أعلم بهم) حاكى از تحقير واقعيت اين گروه است. گروه دوم كه در اكثريت و خداپرست و پيرو آيين مسيح بودند، پيشنهاد كردند كه در كنار مدفن آنان مسجد و معبدى ساخته شود تا خدا را در اين مسجد پرستش نمايند، و به مدفن آنان تبرك بجويند. قرآن نظر آنان را چنين نقل مى كند:(وقال الّذين غلبوا على أمرهم لنتخذن عليهم مسجداً). 1
اين آيه دو نكته را دربردارد و آن اين كه: تبرك به آرامگاه مردان خدا، و همچنين مسجدسازى بر روى آنها، سنت رايج در شرايع پيشين بوده است.2

مشروعيت تبرك در سنت پيامبر(صلى الله عليه وآله)

بررسى زندگانى پيامبر(صلى الله عليه وآله) و كيفيت رفتار ياران او با وى حاكى از آن است كه صحابه به آثار آن حضرت تبرك مى جستند، ما در اين جا چند نوع از اين تبرك جستن ها را يادآور مى شويم:

1 . كهف/21.
2 . تفسير طبرى، ج9، ص 277; مجمع البيان، ج3، ص 459 ـ460.

صفحه 13
1. تبرك به آب وضوى او; 2. تبرك به بازمانده از آب آشاميدنى او; 3. تبرك به ظرف غذا و آب و جاى لب هاى او; 4. تبرك به منبر او; 5. تبرك به دينارهايى كه آن حضرت لمس كرده; 6. تبرك به قبر او; 7. تبرك به لباس ها، عصا و انگشتر و اشياى متعلق به او; 8. تبرك به نقاطى كه در آنجا نماز گزارده است.
اينها چيزهايى است كه صحابه با آنها تبرك مى جستند و ما براى هر يك نمونه اى را يادآور مى شويم، زيرا نقل همه آن چه در اين موارد هشت گانه وارد شده است از گنجايش اين مقاله بيرون است.
1. تبرك به آب وضوى آن حضرت: عروة بن مسعود ثقفى نماينده قريش براى نوشتن صلح نامه با پيامبر در حديبيه بود، او وقتى به سوى قريش رفت، گفت: محمد(صلى الله عليه وآله) آنگاه كه وضو مى گيرد، يارانش براى تبرك به آب وضوى او بر يكديگر پيشى مى گيرند و مويى از سر او بر زمين نمى افتد مگر اين كه براى برداشتن آن بر يكديگر سبقت مى جويند.1
2. تبرك به بازمانده از آب آشاميدنى پيامبر(صلى الله عليه وآله): امّ هانى دختر ابوطالب و خواهر على(عليه السلام)مى گويد: «پيامبر(صلى الله عليه وآله) در سال هشتم هجرت در فتح مكه به خانه من آمد. براى پيامبر(صلى الله عليه وآله)نوشيدنى آوردم، حضرت نوشيد و كمى از آن برجاى ماند، من با اين كه روزه بودم، ترجيح دادم براى تبرك جستن به باقيمانده نوشيدنى، روزه خود را بشكنم. پيامبر پرسيد چه كردى؟ گفتم: اى پيامبر! من خواستم كه پس مانده نوشيده

1 . السيرة النبوية، ج3، ص 343.

صفحه 14
شما را از دست ندهم».1
3. تبرك به ظرف آب و جاى لب هاى او: ابوبرزه مى گويد: عبدالله بن سلام به ما گفت: آيا علاقه منديد شمارا با ظرفى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) از آن نوشيده است، سيراب كنم؟2
سهل بن سعد مى گويد: پيامبر(صلى الله عليه وآله)وارد سقيفه بنى ساعده شد و از سعد آب خواست، من با اين ظرفى كه در دست دارم به پيامبر(صلى الله عليه وآله) آب دادم و او از آن نوشيد. راوى مى گويد: ما نيز به دست سهل از همان ظرف آب نوشيديم. پس از چندى او آن ظرف را به عمربن عبدالعزيز بخشيد.3
4. تبرك به منبر او:ابراهيم بن عبدالرحمن مى گويد: من ديدم كه عبدالله بن عمر دست بر جايگاه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در منبر نهاد و سپس دست خود را بر صورت خود كشيد.4 يزيد بن عبدالملك بن قسيط مى گويد: من گروهى از ياران رسول خدا را ديدم كه چون مسجد خلوت مى شد، جايگاه دست پيامبر در منبر را مى بوسيدند، آنگاه رو به قبله ايستاده، دعا مى كردند.5
عبدالله بن احمد بن حنبل مى گويد: از پدرم پرسيدم: كسى دست به

1 . مسند احمد، ج10، ص 391.
2 . صحيح بخارى، ج7، ص 113.
3 . صحيح بخارى، ج7، ص 113; فتح البارى، ج10، ص 98ـ99.
4 . طبقات كبرى، ج1، ص 13.
5 . المصنف، ج4، ص 121; الجواب الباهر لزوار المقابر، ص 31 به نقل از پاورقى«الملل ومعرفة الرجال.

صفحه 15
منبر پيامبر(صلى الله عليه وآله)مى كشد و به آن تبرك مى جويد و آن را مى بوسد و با قبر پيامبر(صلى الله عليه وآله) همين كار را مى كند و با آن تبرك مى جويد، پدرم در جواب گفت: اشكالى ندارد.1
عينى مى گويد: استادم زين الدين از ابوسعيد علايى نقل كرد كه من نوشته اى به خط ابن ناصر ديدم كه از احمد سؤال شد: آيا بوسيدن قبر پيامبر(صلى الله عليه وآله) ومنبر او چگونه است؟ او فرمود: مانعى ندارد. من آن را به احمد بن تيميه گفتم و او در شگفت ماند و گفت: احمد نزد من مقام والايى دارد. من به او گفتم: شگفت در كجاست؟ احمد آنگاه كه پيراهن شافعى را شست، آب آن را نوشيد. اگر تعظيم دانشمندان در اين حد جايز باشد، مقام پيامبران و آثار آنان چگونه است؟2
5. تبرك به دينارهايى كه آن حضرت لمس كرده: احمد بن حنبل در مسند خود از جابر بن عبدالله نقل مى كند كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله)شتر جابربن عبدالله انصارى را خريد، آن گاه به بلال گفت: چهار دينار به او بده و قيراطى نيز اضافه كن. جابر مى گويد: من هيچ گاه اين قيراط را از كيسه خود دور نكردم، مگر روزى كه اهل شام به مدينه حمله كردند و آن را از من به غارت بردند.3
6. تبرك به قبر پيامبر: تبرك به قبر وى از سنن رايج پس از دفن رسول خداست و روايات در اين مورد به قدرى فراوان است كه

1 . العلل ومعرفة الرجال، ج2، ص 492، شماره 3243.
2 . عمدة القارى، مجلد9، جزء6، ص 241.
3 . مسند احمد، ج5، ص 51، حديث 14383.

صفحه 16
نمى توان حتى مختصرى از آنها را در اين جا نوشت و تنها به نقل اندكى بسنده مى كنيم: اوس بن عبدالله مى گويد: خشكسالى عجيبى به مدينه روى آورد. مردم به خانه عايشه آمدند و جريان را گفتند او گفت: به قبر پيامبر بنگريد و سوراخى باز كنيد. به گونه اى كه بين قبر و آسمان، حائلى نباشد، مردم اين كار را انجام دادند. ريزش باران به قدرى فراوان بود كه گياهان روييدند و شتران چاق شدند. سمهودى از عالمى به نام «الزين المراغى» نقل مى كند: گشودن سوراخ در هنگام قحطى يكى از سنت هاى اهل مدينه است و حتى امروز هم در هنگام قحطى، سوراخى باز مى كنند كه به طرف قبله باشد، هر چند سقف بين قبر و آسمان حائل باشد.1
مروان بن حكم وارد مسجد شد، ديد مردى چهره بر قبر پيامبر(صلى الله عليه وآله)نهاده است، به او گفت: مى دانى چه مى كنى؟ چون نيك نگريست، ديد او ابوايوب انصارى ميهماندار پيامبر(صلى الله عليه وآله)است. وى در پاسخ گفت: من متوجه سنگ و گل نيستم، من به سراغ پيامبر(صلى الله عليه وآله) آمده ام، ولى از پيامبر شنيدم هرگز از مردم نگران نباشيد آنگاه كه افراد شايسته متصدى امور باشند، ولى آنگاه بر دين گريه كنيد كه نااهلان متولى امور دينى باشند.2
7. تبرك به لباس و عصاى پيامبر و اشياى متعلق به او: عبدالله بن أنيس آنگاه كه از جهاد پيروزمندانه بازگشت، پيامبر به عنوان تشويق و

1 . وفاء الوفا، ج2، ص 560.
2 . مستدرك حاكم، ج4، ص 515.

صفحه 17
جايزه، عصايى به او داد. او اين عصا را پيوسته نگهدارى مى كرد، آنگاه كه مرگ او فرا رسيد، وصيت كرد كه عصاى پيامبر را با او دفن كنند.1
آنگاه كه فاطمه بنت اسد مادر اميرمؤمنان درگذشت، رسول خدا(صلى الله عليه وآله) با پيراهن خود او را پوشاند و در قبر او خوابيد. آنگاه فرمود: كسى پس از ابوطالب نسبت به من چون اين مادر نيكى نكرده است. پيراهن خودم را بر او پوشاندم تا خدا او را با لباس هاى بهشت بپوشاند و در قبر او خوابيدم تا وحشت قبر براى او آسان شود.2 دلالت اين حديث بر تبرك به پيراهن پيامبر با تأمل روشن مى شود، زيرا پيامبر خواست به وسيله اين سبب (پيراهن) به او خيرى برساند و او را از وحشت قبر ايمنى بخشد.
كعب بن زهير آنگاه كه قصيده خود را درباره پيامبر(صلى الله عليه وآله) در حضور او خواند حضرت به او يك بُرده(عبا) داد كه پيوسته بر دوش او بود. معاويه از او خواست كه آن برده را به ده هزار درهم بفروشد او نپذيرفت ولى معاويه پس از مرگش آن را از وارثان او به بيست هزار درهم خريد.3
8. تبرك به نقاطى كه پيامبر در آنجا نماز گزارده است: بخارى بابى تحت عنوان مساجدى كه در راه مدينه قرار دارد و پيامبر در آنها نماز خوانده، باز كرده و از موسى بن عقبه نقل مى كند كه سالم بن عبدالله بن عمر را ديدم اماكنى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)در آنها نماز گزارده را جستجو

1 . مسند احمد، ج5، ص 435، شماره 16047).
2 . الاصابة، ج4، ص 368; الاستيعاب در حاشيه الاصابة، ج4، ص 370.
3 . تاريخ الخميس، ج2، ص 120.

صفحه 18
مى كند و گفت: پدرم در همه اين جاها نماز مى خواند. آنگاه مساجدى را كه پدر و پسر در آنها نماز گزارده اند نام مى برد.1
تبرّك در روايات اهل بيت(عليهم السلام)
در روايات ائمّه اهل بيت(عليهم السلام) تبرك به امور متعددى، مستحب شمرده شده است كه برخى را يادآور مى شويم:
تبرك به نام خداوند
امام عسكرى(عليه السلام) از جد بزرگوارش اميرمؤمنان نقل مى كند كه رسول گرامى(صلى الله عليه وآله) فرمود:«كلُّ أمر ذى بال لمْ يُذكر اسم الله فيه فهو أبتر; هر كار مهمّى كه نام خدا در آن گفته نشود، به پايان نمى رسد»2،تبرك به قرآن مجيد
امـام صادق(عليه السلام) از اميرمؤمنان نقل مى كند: هـر خـانـه اى كه در آنجـا قـرآن خـوانده شود و نام خدا آورده شود، بركت آن افزايش مى يابد و فرشتگان حاضر مى شوند و شياطين را دور مى كنند 3 و در همين باب رواياتى در مورد تبرك به قرآن وارد شده است.

تبرك به آب وضوى پيامبر(صلى الله عليه وآله)

امام رضا(عليه السلام) مى فرمايد: از پدرم شنيدم، كه او از پدرانش از جابر بن

1 . صحيح بخارى، حديث 483.
2 . وسائل الشيعه، ج7، ص 170، باب17 از ابواب ذكر، حديث4)،
3 . كافى، ج2، ص 610.

صفحه 19
عبدالله روايت كرد كه رسول خدا در زير خيمه اى چرمين وضو گرفت، بلال حبشى از خيمه بيرون آمد، در حالى كه باقيمانده آب وضو را به همراه آورده بود. مردم هجوم آوردند و هر كس مى توانست چيزى از آن آب به صورت خود زد، و هر كس نتوانست از رطوبت دست ديگران تبرك جست.1

تبرك به تربت قبر پيامبر(صلى الله عليه وآله)

آنگاه كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) را به خاك سپردند، دخت گرامى او فاطمه در كنار قبر او ايستاد و مشتى از خاك قبر را برداشت و بر چشمان خود نهاد و گريست و دو بيت شعر سرود كه:
كسى كه خاك پيامبر را ببويد      باكى ندارد اگر در همه عمر هيچ عطرى به مشامش نرسد
اندوه هاى فراوان بر من باريده است       كه اگر بر روزها ببارد به شب تبديل مى شوند.2

تبرك به قبر پيامبر(صلى الله عليه وآله)

على بن جعفر از برادرش امام موسى كاظم(عليه السلام) و او از پدرش امام جعفر صادق(عليه السلام) از جدش على بن الحسين(عليهما السلام)، نقل مى كند كه وى همواره در كنار قبر پيامبر مى ايستاد و بر او سلام مى كرد، و شهادت و گواهى مى داد كه او رسالت خود را ابلاغ كرده است. آنگاه رو به قبله

1 . بحارالانوار، ج17، ص 33، باب آداب العشرة، ح15).
2 . المغنى، ابن قدامه، ج2، ص 411.

صفحه 20
مى كرد و پشت خود را به سنگ سبزى كه بر ديوار قبر بود، مى چسباند، و دعايى را مى خواند.1
ابن فضال مى گويد: امام هشتم را ديدم آنگاه كه مى خواست مدينه را براى عمره ترك كند،پس از نماز مغرب به نزد قبر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و بالاى سر آن حضرت آمد، بر پيامبر سلام كرد و خود را به قبر چسبانيد و آنگاه به سوى منبر پيامبر(صلى الله عليه وآله)آمد، سپس به سوى قبر بازگشت و در كنار قبر ايستاد و نماز گزارد و دوش چپ خود را به قبر چسبانيد.2
معاوية بن عمار مى گويد: امام صادق(عليه السلام) فرمود: هرگاه از دعا در كنار قبر پيامبر(صلى الله عليه وآله) فارغ شديد به طرف منبر بياييد ود ست خود را به آن دستگيره ها بگذاريد و آنگاه آن را بر دو چشم و صورت خود بكشيد.3
***

منطق مخالفان تبرك به آثار كنونى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و امامان(عليهم السلام)

در آغاز سخن يادآور شديم كه تبرك يك امر مسلم بين فقيهان اسلامى است و اگر اختلافى باشد در برخى از موارد و مصاديق است، امروز زائران خانه خدا خواهان تبرك با ضريح و يا در و ديوار مسجدالنبى و مسجدالحرام هستند ولى وهابيان به شدت از آن جلوگيرى مى كنند و دليل آنان يك رشته امورى است كه به آنها اشاره

1 . وسائل الشيعه، ج14، ص 343، باب 6 از ابواب مزار، ح2.
2 . وسائل الشيعه، ج14، ص 359، باب15 از ابواب مزار.
3 . وسائل الشيعه، ج14، ص 345، باب7، از ابواب مزار.

صفحه 21
مى شود:

1. تبرك تنها به آثارى جايز است كه با بدن پيامبر تماس داشته باشد

بن باز در نامه خود به آقاى واعظ زاده مى نويسد: درست است كه ياران رسول خدا(صلى الله عليه وآله)با آثار وى تبرك مى جستند ولى تبرك آنها در مواردى بود كه آن اشيا با پيامبر(صلى الله عليه وآله) تماسى داشته اند، ولى در و ديوار دو مسجد و يا ضريح پيامبر(صلى الله عليه وآله) تماسى با پيامبر(صلى الله عليه وآله) نداشته و لذا نمى توان به آنها تبرك جست.1
پاسخ اين استدلال روشن است: اولاً: از نظر مكتب حنبلى و حتى اشعرى، علل طبيعى كوچك ترين تأثيرى در پديده ها ندارند، بلكه اين سنن الهى است كه به همراه آتش، حرارت، و به همراه آب، سردى پديد مى آورد، در حالى كه آب و آتش، در پديده ها، كوچك ترين تأثيرى ندارند، و شعار بزرگان اين دو مكتب شعر زير است:
ومَنْ يقلْ بالطبعِ أو بالعلّة *** فذاك كفر عند أهل الملّة
«هر كس بگويد اين اثر طبيعى چيزى است يا چيزى علت چيز ديگر است، اين سخن نزد مسلمانان كفر به شمار مى رود».
در اين مكتب تماس با بدن پيامبر(صلى الله عليه وآله) اثرى در خير و بركت ندارد و نسبت اين آثار كه با بدن او تماس داشته با آثار كنونى كه به نوعى به آن حضرت وابسته است، يكسان است.

1 . التبرك والتوسل والصلح مع العدوّ الصهيونى، ص 40.

صفحه 22
ثانياً: شيخين وصيت كردند كه آنان را در كنار قبر پيامبر(صلى الله عليه وآله) به خاك بسپارند. حتى عمر بن خطاب پيامى به عايشه فرستاد و از او اجازه گرفت كه در كنار قبر پيامبر به خاك سپرده شود و ابن اثير داستان را چنين بيان كرد:
«عمر فرزند خود را به خانه عايشه فرستاد. او در حالى كه گريه مى كرد به عايشه گفت: پدرم سلام مى رساند و از تو اجازه مى خواهد كه در كنار دو يار خود، دفن شود. عايشه گفت: من آنجا را براى خود نگه داشته بودم. اكنون او را بر خود مقدم مى دارم».1 از اينكه او علت دفن خود را بودن در كنار دو يار خويش برمى شمارد جز اين نيست كه مى خواهد از وجود آن دو تبرك بجويد.
وثالثاً: در گذشته يادآور شديم كه از احمد بن حنبل درباره بوسيدن قبر پيامبر سؤال كردند، او گفت: اشكالى ندارد، آيا سنگ و گل قبر موجود در زمان احمد(نيمه قرن سوم) همان سنگ و گل دوران نخست بوده است؟
رابعاً: يادآور شديم كه عبدالله بن عمر و همچنين فرزند او در غالب نقاطى كه پيامبر نماز خوانده، نماز مى گزاردند. آيا باد و طوفان هيچ نوع دگرگونى در آن خاك ايجاد نكرده بود؟
2. تبرك نوعى بدعت است
مى گويند: تبرك نوعى عبادت است، و عبادات توقيفى است. هيچ

1 . اسدالغابه، ج4، ص 75.

صفحه 23
كس نمى تواند از خود، عبادتى را اختراع كند آنگاه از آن تبرك جويد، ابن تيميه مى گويد: استلام دو ركنى كه در طرف حجرالاسود قرار گرفته اند، و ديوارهاى كعبه و مقام ابراهيم و صخره بيت المقدس و قبر هيچ يك از انبيا و صالحان درست نيست، زيرا اين كار بدعت است.1
مقصود ابن تيميه آن است كه اين كار بدعت در عبادت است، ولى سخن وى از دو نظر مخدوش است:اولاً تبرك مطلقاً خواه در مورد مشروع و خواه در غير مشروع (از نظر وى)، از مقوله عبادت به معنى پرستش نيست، براى توضيح به دو نوع عمل توجه كنيم: نماز، روزه و حج خانه خدا پرستش خدا است، در حالى كه پرداخت فرايض مالى مانند زكات، خمس، صله رحم و نيكى به ايتام، عبادت خدا نيست، بلكه اطاعت امر خدا است، عبادت خدا، اطاعت خدا است، ولى اطاعت خدا در همه جا، پرستش وى نيست. لذا در علم اصول اوامر الهى به دو نوع تقسيم شده است: «اوامر عبادى»، و «اوامر قربى»، و براى هر دو پاداش هست، ولى قسم نخست عبادت خدا، و قسم دوم، موجب خشنودى او و مايه نزديكى بنده به رحمت حق است.2
از اين بيان روشن مى شود، تبرك به آثار پيامبر خدا عبادت خدا و يا پيامبر نيست، بلكه يك رشته اعمالى است كه موجب رضاى خدا، و وسيله نزديكى بنده به خداوند متعال است.

1 . مجموع فتاواى ابن تيميه، ج27، ص 79، به نقل از بدع القبور، تأليف صالح بن مقبل عصيمى تميمى.
2 . تهذيب الأصول، ج1، ص 147.

صفحه 24
وثانياً: فرض كنيم تبرك از مقوله عبادت است، ولى در صورتى بدعت شمرده مى شود كه دليل بالخصوص يا به نحو عموم بر مشروعيت آن نباشد، آيا اين همه آيات و روايات در اثبات مشروعيت آن كافى نيست؟
ما از همه آنها صرف نظر مى كنيم ولى به يادآوريم، مهر ورزيدن به پيامبر و عترت او از اصول مسلم در اسلام است و آيات و روايات در آن مورد، فزون تر از آن است كه در اين جا نقل شود، و اعمال زائران در حرمين شريقين، از مظاهر و مصاديق مهرورزى به پيامبر است:
1.(قُلْ إنْ كانَ آباؤُكُمْ وَأَبْناؤكُمْ وَإخْوانُكُمْ وَأَزْواجُكُمْ وَعَشِيرَتُكُمْ وَأَمْوالٌ اقْتَرفْتُمُوها وَتِجارَةٌ تَخْشَونَ كَسادَها وَمَساكِنُ تَرْضَوْنَها أَحَبَّ إِلِيْكُمْ مِنَ اللهِ وَرَسُولِهِ وَجِهاد فِى سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّى يَأْتِىَ اللهُ بِأَمْرِهِ وَاللهُ لاَ يَهْدِى الْقَومَ الْفاسِقينَ).
«بگو: اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و طايفه شما و اموالى كه به دست آورده ايد و تجارتى كه از كساد شدنش مى ترسيد، و خانه هايى كه به آن علاقه داريد، در نظرتان از خداوند و پيامبرش و جهاد در راهش محبوب تر است، در انتظار اين باشيد كه خداوند عذابش را بر شما نازل كند! و خداوند جمعيّت نافرمانبردار را

صفحه 25
هدايت نمى كند».1
2.(وَالّذينَ آمنوا به وعَزّروه ونَصَرُوهُ واتبعُوا النُّورَ الّذي أُنزل معهُ أُولئك هُمُ الْمُفْلِحُون).
«آنان كه به او ايمان آوردند و او را گرامى داشتند و يارى كردند و از نورى كه بر او فرود آمده پيروى نموده اند آنان رستگارانند».2
واژه «عَزَّرُوه» به معنى تكريم و احترام گذارى است، نه كمك كردن به او زيرا موضوع كمك به او با جمله «ونصروه» به روشنى بيان شده است .
اما از نظر سنت: بيهقى در كتاب خود به نام «شعب الايمان» مهرورزى به رسول خدا را از شعب ايمان شمرده و دلايلى بر آن اقامه نموده است.3 و مسلم در صحيح خود بابى به نام «وجوب محبة رسول الله» دارد كه در آن رواياتى را نقل كرده است.
روى اين اساس تمام حركات و سكنات زائران در حرمين شريفين و در سائر اماكن متبرك برخاسته از عشق به خاندان رسالت و اظهار مودت به آنان است و چون دستشان به تبرك به وجود مقدس آنان نمى رسد، به آثار وابسته به آنها احترام مى گذارند، تو گويى همگى مضمون اين دو بيت را در خانه دل زمزمه مى كنند:

1 . سوره توبه، آيه24.
2 . اعراف، آيه157.
3 . شعب الايمان، ج2، ص 129.

صفحه 26
اَمُرُّ عَلى الدِّيار ديارِ لَيْلى *** اُقبِّلُ ذاالجدار وذَالجِدارا
آنگاه كه از در خانه ليلى مى گذرم *** در و ديوار آن را مى بوسم
و ما حبّ الديار شَغَفن قَلْبى *** ولكنْ حُبُّ مَنْ سَكَن الدِّيارا
عشق به خانه، دلم را نربوده است، بلكه عشق كسى كه در خانه سكنى گزيده است.
يادآورى دو نكته:
1. فرقه وهابى كه مذهب و مسلك خود را از احمد بن تيميه گرفته است، بايد توجه داشته باشد كه هنگام درگذشت ابن تيميه، در سال 728 در شام، پيروانش چگونه به آثار بر جاى مانده از او تبرك مى جستند، شاگرد او ابن كثير دمشقى در حوادث سال 728 مى نويسد: هزاران نفر در تشييع او حاضر شدند و پيش از غسل، عده زيادى نزد جنازه جمع شدند و با نگاه كردن و بوسيدن به او تبرك مى جستند، و گروهى باقيمانده آب غسل او را نوشيدند و گروهى ديگر باقيمانده سدرى كه براى حنوط او به كار رفته بود، بين يكديگر تقسيم كردند. و نخى كه بر گردن او بود به يكصد و پنجاه درهم به فروش رسيد. عرقچينى كه بر سرش بود به پانصد درهم معامله شد و در تشييع جنازه او ناله و شيون بلند شد و در مدرسه صالحيه قرآن هايى براى او ختم كردند و مردم تا مدّت ها كنار قبر او رفت و آمد مى كردند و شبها تا صبح بيدار مى ماندند.1
2. در مهد وهابيت (عربستان سعودى) كتاب ارزشمندى پيرامون

1 . البداية والنهاية، ج8، ص 141 و 142.

صفحه 27
تبرك به قلم مورخ محقق آقاى محمد طاهر بن عبدالباقى كه از علماى شافعى مذهب قرن چهاردهم هجرى، و اهل مكه است به نام «تبرك الصحابه» نوشته شده و براى نخستين بار در مصر در سال 1385هـ.، برابر1966ميلادى، در مطبعة المدنى چاپ شده است.
مؤلف با رواياتى فراوان تبرك صحابه به آثار به جا مانده از پيامبر را گردآورده است، ولى متأسفانه مصادر و منابع روايات را نه در متن و نه در پاورقى ذكر نكرده است.

صفحه 28

صفحه 29
G                                             S
g                                             s
توسّل
    توسّل

صفحه 30

صفحه 31

توسل

«توسل» از مادّه «وسل» به معناى «تقرّب جستن» به شخص است، و «وسيله»، چيزى يا كارى است كه انسان با آن به ديگرى تقرّب مى جويد1 ، و در حديث آمده است: «اللهم آتِ مُحمَّداً الوسيلةَ والفضيلةَ...»، و مقصود از آن، مقام شفاعت است كه در روز رستاخيز به پيامبر داده مى شود. و گاهى گفته مى شود: مقصود قرب إلى الله است2و قرآن به مؤمنان امر مى كند كه در جستجوى وسيله به سوى خدا باشند:
(يا أيُّها الّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا الله وَابْتَغُوا إليهِ الوَسِيلَة وَجاهدُوا فِى سَبيلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُون).3
«اى مؤمنان از مخالفت فرمان خدا بپرهيزيد و براى تقرب به او وسيله اى بجوييد، و در راه خدا جهاد كنيد، باشد كه رستگار شويد».

1. لسان العرب، ج11، ص 225، مادّه وسل.
2. النهاية، ج5، ص 185، ماده «وسل».
3. مائده/35.

صفحه 32
اين آيه به روشنى مى رساند كه تقرّب انسان به خدا در گرو وسيله يا وسايلى است كه در پرتو آنها قرب معنوى به دست مى آيد. حالا اين وسيله چيست؟! در نهج البلاغه به برخى از مصاديق آن اشاره شده آنجا كه مى فرمايد:«بهترين وسيله اى كه مردم با آن به خدا تقرب مى جويند، ايمان به خدا و پيامبر او و جهاد در راه خدا، و توحيدى است كه آميخته با فطرت انسان است و نيز به پا داشتن نماز و پرداخت زكات و روزه ماه رمضان و حج خانه خدا و صله رحم و صدقه پنهانى و صدقه آشكار و كارهاى نيك است».1
و نيز اميرمؤمنان در دعايى براى پيامبر از خدا درخواست وسيله مى كند:
«وشرّف عندك منزله وآته الوسيلةَ وأعطِه السنَاء والفضيلةَ واحْشُرنا فى زمرته»2 .
«خدا او را نزد خود جايگاهى والا بخش و وسيله تقرب به خويش را به او عنايت فرما، و مرتبه والايى همراه با برترى به او ببخش، و ما را در گروه او محشور گردان».

اقسام توسل

تقرب به خدا با انجام فرايض و نوافل انجام مى گيرد و در سخن اميرمؤمنان به برخى از آن وسايل اشاره; و در برخى از روايات ما، انجام

1. نهج البلاغه، خطبه110.
2. نهج البلاغه، خطبه106.

صفحه 33
نوافل بهترين وسيله تقرب شمرده شده است. امام باقر(عليه السلام)مى فرمايد:
«إنّ الله جلّ جلاله قالَ: ما يتقرّب إلىّ عبدٌ مِنْ عبادي بشيء أحبَّ إلىّ ممّا افترضتُ عليه وإنّه ليتقرّبُ إلىّ بالنافلة حتّى أحبّه فإذا أحببتُه كنتُ سمعَه الذي يَسْمَعُ بِه وبصرهُ الذى يُبصر به ولسانَه الذى يَنطِقُ به ويدَه الذى يَبْطَشُ بها إن دعانى أجبتُه وإن سألني أعطيته».1
«خداى بزرگ مى فرمايد:بنده من با هيچ چيز، بهتر از واجباتى كه براى او معين كرده ام به من تقرب نمى جويد، نيز او با انجام نوافل به من تقرب مى جويد تا جايى كه او را دوست مى دارم. آنگاه كه او را دوست داشتم گوش و چشم و زبان و دست او مى شوم و اگر مرا بخواند او را پاسخ مى گويم و اگر از من چيزى بخواهد به او مى دهم».
البته توسل به هر وسيله اى مايه تقرب نيست، بايد به چيزهايى توسل جست كه در شريعت وارد شده باشد و در غير اين صورت، بدعت و نوعى مداخله در دين خواهد بود. اينك بيان اقسام توسّل:

1. توسّل به اسماء و صفات خدا

خدا فرمان مى دهد كه او را به نام هاى نيك بخوانند، چنان كه مى فرمايد:

1. وسائل الشيعه، ج4، ص 72، باب17 از ابواب النوافل، حديث6.

صفحه 34
(وَللهِ الأسماءُ الحُسْنى فادْعُوهُ بِها)1.
«خدا را نامه هاى نيكى است، او را به آنها بخوانيد».
از اين جهت خدا را مى توان با نام هايى كه در قرآن مجيد و سنت نبوى وارد شده است، خواند، خواه نامى كه ناظر به صفات ذاتى او باشد مانند عالم و قادر، يا صفات فعل او مانند: خالق و رازق و همچنين خواه ناظر به صفات كمال او، مانند سميع و بصير باشد يا حاكى از پاكى او از نقص مانند قدّوس، مثلاً انسان چنين بگويد:
يا الله يا رحمن يا رحيم يا خالق السماوات والأرض ويا غافر الذنوب يا رزاق الطفل الصغير.
خواندن خدا با اين نام ها كه حاكى از جمال و جلال و رحمت و مغفرت است، سبب مى شود كه رحمت الهى جلب شود و دعاى انسان مستجاب شود.
عبدالله بن بريده از پدرش نقل مى كند كه رسول خدا صداى مردى را شنيد: كه خدا را با نام هاى ياد شده در زير مى خواند و مى گويد:
«اللّهم إنّى أسألك...لاإلهَ إلاّ أنت الأحدُ الصمد الّذى لَمْ يَلِد ولَمْ يُولد ولَم يَكُن له كفواً أحد»
پيامبر به او فرمود: خدا را به اسم اعظم وى خواندى كه اگر به آن نام خوانده شود، اجابت مى كند و اگر سؤال شود، عطا مى فرمايد.2
امام باقر و صادق(عليهما السلام) دعاى خود را چنين آغاز مى كردند:

1. اعراف/80.
2. صحيح ترمذى، ج5، ص515، شماره حديث3475.

صفحه 35
«اللّهم إنّى أسألكَ باسمِكَ العَظيمِ الأعظمِ الأعزِّ الأجلِّ الأكرمِ الّذى إذا دُعيتَ به على مَغالقِ أبوابِ السَّماءِ لِلْفَتحِ بِالرحمَةِ انْفَتَحت، وإذا دُعيتَ به عَلى مضايق أبواب الأرضِ لِلفَرجِ انْفَرَجَتْ، وإذا دُعيتَ بِهِ عَلَى العَسير لليسر تيسّرت»1.
«خدايا من تو را به گرامى ترين و بزرگ ترين و والاترين نامت مى خوانم كه اگر با آن نام تو را بخوانند كه درهاى آسمان براى رحمت گشوده شود، باز مى گردند، و اگر آن نام بر راه هاى بسته زمين براى گشايش خوانده شود، گشوده مى شوند، و اگر براى هر سختى خوانده شود، آسان مى گردد).
از اين جهت، توسل به اسماى خدا و آنگاه خواستن حاجت، مورد اتفاق همگان است.

2. توسل به قرآن كريم

قرآن كريم داراى مكانت و منزلت خاصّى نزد خداست و يكى از وسايلى است كه مى توان به آن توسّل جست. احمد بن حنبل از عمران بن حصين نقل مى كند كه از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)شنيدم كه فرمود:
«اقرأوا القرآن واسألوا اللهَ تباركَ وتعالى بهِ قَبْل أن

1. مصباح المتهجد، ص 374.

صفحه 36
يَجىء قَوم يسألون به الناس».1
«قرآن را بخوانيد و به وسيله آن از خدا بخواهيد پيش از آن كه گروهى بيايند و به وسيله قرآن از مردم چيزى بخواهند».
حريز بن عبدالله سجستانى از امام باقر(عليه السلام) نقل مى كند كه يكى از مستحبات شب قدر اين است كه انسان قرآن را به روى خود بگشايد و بگويد:
«اللّهُم إنّى أسألُك بِكِتابك المُنْزلِ وما فِيهِ وفيه اسمُكَ الأكبرُ وأسماؤك الحُسنى وما يُخافُ ويُرجى أن تجعلنى من عتقائك من النار».2

3. توسل به اعمال نيك خود انسان

هرگاه انسان در طول عمر خود، عمل نيكى دور از هر نوع ريا و سمعه انجام داده باشد، مى تواند به آن توسل جويد و از خدا درخواست حاجت كند و به اين نوع توسّل در برخى از آيات اشاره شده است، مانند اين آيه:
(وَإذ يرفع إبراهيم القَواعد من البَيت وإسماعيل ربّنا تقبّل منّا إنّك أنت السميع العليم...).
«آنگاه كه ابراهيم و اسماعيل پايه هاى خانه خدا را بالا

1. مسنداحمد، ج4، ص 445.
2. الاقبال بالأعمال، ص 41.

صفحه 37
مى بردند و مى گفتند خدايا از ما بپذير كه تو شنوا و دانايى».
در اين آيه پدر و پسر عمل نيك خود را مى گفتند و آنگاه از خدا مسئلت مى نمايند و مى گويند:
(ربّنا واجعلْنا مسلمَين لك ومِنْ ذرّيتنا أُمّة مسلمة لك وأرنا مناسكنا وتب علينا إنّك أنت التوّاب الرحيم).
«پروردگارا ما را فرمانبردار خويش ساز، و از دودمان ما مردمانى فرمانبردار پديد آور، و شيوه پرستش خود را به ما نشان بده، و توبه ما را بپذير كه تو، توبه پذير و مهربانى».
در اين آيه چهار درخواست حاجت پس از عرضه آن عمل نيك آمده است و در آيه ديگر مى خوانيم:
(الّذين قالوا ربّنا آمنّا فاغفر لنا ذنوبنا وقنا عذاب النار)1. «پروردگارا ما ايمان آورديم پس گناهان ما را بيامرز و ما را از عذاب آتش نگاه دار».
در اين آيه پس از عرضه عمل قلبى به نام «ايمان» دو درخواست پشت سر هم آمده است كه در حقيقت توسّل به آن عمل نيك به خاطر آن دو درخواست است.

1. آل عمران/16.

صفحه 38
و در احاديث اسلامى اين نوع توسل از پيامبر نقل شده است. حصين بن عمران از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نقل مى كند كه آن حضرت فرمود: سه نفر از پيشينيان دچار باران شديد شدند همگان به غار پناه بردند. يك باره دهانه غار بر اثر رانش زمين پوشيده شد، آنان با يكديگر گفتند ما را جز راستى چيزى نجات نخواهد داد، هر يك از ما خدا را با عملى كه مى داند از روى اخلاص انجام داده بخواند تا وسيله نجات گردد. يكى از آنان گفت: خدا تو مى دانى من كارگرى داشتم كه روى زمين كار مى كرد تا در مقابل پيمانه اى از برنج به او بدهم (در متن حديث «فَرَق من أرز» آمده و فرق پيمانه اى برابر 16رطل است، نهايه ابن اثير، ج3، ص 437، ماده «فرق»).او بدون آن كه مزد خود را بگيرد، از آنجا رفت و من سهم او از برنج را كاشتم و با پول آن گاوى خريدم. آنگاه كه آمد مزد خود را بگيرد گفتم اين گاو را بردار و برو او در پاسخ گفت: من فقط پيمانه اى از برنج از تو مى خواهم. من گفتم: اين گاو نتيجه همان پيمانه است، خدايا مى دانى من اين كار را براى تو انجام دادم، اكنون گشايشى در كار ما بفرما.در اين موقع بخشى از دهانه غار باز شد.
دومى گفت: خدايا تو مى دانى من پدر و مادر پيرى داشتم، هر شب براى آنان شير گوسفند مى آوردم. شبى دير آمدم و آنها به خواب رفته بودند. در حالى كه خانواده من گرسنه بودند، من در خانه ماندم تا آنها شير خود را صرف كنند. دوست نداشتم آنها را از خواب بيدار كنم، و همچنين نخواستم شير را در كنار آنان بگذارم و به خانه خود برگردم، و آنان رغبت به خوردن آن پيدا نكنند. از اين جهت، ماندم تا صبح

صفحه 39
شد(شير را به آنها دادم)، خدايا تو مى دانى من اين كار را براى تو كردم، گشايشى در كار ما انجام بده. در اين هنگام، بخش ديگرى از دهانه غار باز شد.
سومى گفت: خدايا تو مى دانى من دختر عمويى داشتم كه به او عشق مىورزيدم، و او را براى كام گيرى در مقابل صد دينار آماده كردم. آنگاه كه همه مقدمات فراهم شد، دختر عمو گفت: از خدا بترس و مهر را به ناحق برندار. من قبول كردم. خدايا من اين كار را براى تو انجام دادم. در اين هنگام دهانه غار به طور كامل باز شد و آنان رهايى يافتند».1

4. توسل به دعاى برادر مؤمن

توسّل به دعاى برادر مؤمن يكى از وسايلى است كه مى توان به آن توسل جست به گواه اين كه حاملان عرش در حقّ افراد با ايمان استغفار مى كنند2 ومؤمنان در حق برادران مؤمن در گذشته دعا مى كنند.3 اين آيات حاكى از آن است كه دعا در حق ديگران امرى مطلوب و مرغوب است. مع الوصف توسل و درخواست دعا از برادر مؤمن دليل لازم دارد. اينك دليل آن:
عبدالله بن عمروعاص مى گويد: از پيامبر(صلى الله عليه وآله) شنيدم: هرگاه صداى

1.بخارى، حديث شماره 3465; نورالثقلين، ج3، تفسير آيه9، سوره كهف به نقل از محاسن برقى; مجمع البيان، ج3، ص 452، تفسير همان آيه.
2. غافر/7.
3. حشر/59.

صفحه 40
مؤذن شنيديد، همان را تكرار كنيد، سپس بر من درود بفرستيد. هر كس بر من درود بفرستد، خدا ده برابر پاداش مى دهد. آنگاه براى من از خدا «وسيله» بطلبيد. آن مقامى است در بهشت كه فقط شايسته يكى از بندگان خداست و من اميدوارم كه همان بنده باشم. آن كس كه براى من«وسيله» را بطلبد، شفاعت من در حق او رواست.1
در روايات معصومين، اين نوع توسّل وارد شده است ، ابوبصير از امام باقر(صلى الله عليه وآله) نقل مى كند امام سجاد(عليه السلام) به يكى از غلامان خود گفت: برو در كنار قبر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) دو ركعت نماز بخوان و در حق من استغفار كن. آنگاه كه غلام اين عمل را انجام مى داد، او را آزاد مى كرد2 على بن محمد الحجّال، به امام هادى(عليه السلام) نوشت: نوعى بيمارى در پايم پديد آمده كه نمى توانم برخيزم و بنشينم. اگر صلاح مى دانيد از خدا بخواهيد بيمارى مرا برطرف كند و مرا در انجام فرائض و اداى امانت ها يارى رساند.3

5. توسّل به دعاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) در حال حيات

از آيات قرآن استفاده مى شود كه در امّت هاى پيشين، افراد گنهكار از پيامبر زمان خود، درخواست مى كردند كه در حق آنان استغفار كند. درباره فرزندان يوسف مى خوانيم: آنگاه كه پرده از روى كار برافتاد، رو به يعقوب كردند و گفتند:

1. صحيح مسلم، جزء3، كتاب صلاة، ص 4.
2. بحارالانوار، ج46، ص 92، به نقل از كتاب زهد حسين بن سعيد اهوازى.
3. كشف الغمه، ج3، ص 182.

صفحه 41
(يا أبانا اسْتَغفر لَنا ذنوبنا إنّا كنّا خاطئين)1 .
«پدرجان! از خدا بخواه كه گناهان ما را ببخشد، ما اشتباه كرديم»،يعقوب در پاسخ گفت:
(سوف أستغفر لكم ربّى إنّه هو الغفور الرحيم)2.
«من از خدا خواهم خواست كه گناهان شما را ببخشد، او بخشاينده و مهربان است».
درباره گنهكاران مى فرمايد:
(ولو أنّهم إذ ظَلَموا أنفسَهم جاؤُوك واستغفروا اللهَ واستغفرَ لهم الرسول لَوجدوا اللهَ تَواباً رَحيماً)3.
«اگر هنگامى كه بر خود ستم كرده اند نزد تو (پيامبر خاتم)بيايند و از خدا بخواهند كه گناهان ايشان را بيامرزد و پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيز براى آنان آمرزش بخواهد، خدا را توبه پذير و مهربان خواهند يافت».
در آيه ديگر منافقان را چنين نكوهش مى كند:
(وإذا قيل لهم تعالوا يستغفر لكم رسول الله لوّوا رؤوسهم ورأيتهم يصدّون وهم مستكبرون)4.
«اگر به آنان گفته شود بياييد تا پيامبر خدا براى شما

1. يوسف/97.
2. يوسف/98.
3. نساء/64.
4. منافقين/5.

صفحه 42
آمرزش بخواهد، سر برمى تابند، و آنها را مى بينى كه از سخن تو روى گردان شده و تكبر مىورزند».
از اين دو آيه استفاده مى شود كه يكى از وسايل جلب مغفرت، توسل به دعاى پيامبر و آمرزش خواهى اوست.
مسلّماً منزلت پيامبر نزد خدا مايه استجابت دعاى او بوده و قطعاً خواسته هاى آن نيازمند برآورده مى شود.
اين توسل هاى پنجگانه مورد اتفاق همه علماى اسلام است. آنچه كه اخيراً مورد گفتگو واقع شده، توسل هاى بعدى است كه يكى پس از ديگرى درباره آن سخن مى گوييم.

6. توسّل به دعاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) پس از درگذشت وى

توسل به دعاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) پس از درگذشت،در گرو دو مطلب است:
1. حيات پيامبر(صلى الله عليه وآله) در عالم برزخ
2. وجود ارتباط بين ما و او
درباره امر نخست كافى است كه بدانيم قرآن مى گويد: شهيدان راه خدا به حكم آيات قرآن، حيات برزخى دارند، حتى روزى هم مى خورند و به دوستانى كه هنوز به آن نپيوسته اند، مژده مى دهند كه براى آنان ترس و غمى نيست.1 هرگاه شهيدان راه خدا زنده باشند، پيامبر شهيدان شايسته تر است كه مرگ او پايان زندگى نباشد. او هم

1. آل عمران/169ـ171.

صفحه 43
حياتى متناسب با خود در آن جهان داشته باشد.
اصولاً وجود حيات برزخى يكى از مسائل مسلم قرآنى است. خدا درباره مردى كه فرستادگان رسول خدا را تصديق كرد، و به وسيله قوم خود، كشته شد، مى فرمايد:
(قيل ادخل الجنّة قال يا ليت قومى يعلمون بما غفر لى ربّى وجعلنى من المكرمين)1
«به او گفته شد وارد بهشت شو، او گفت: اى كاش مردم من مى دانستند كه پروردگار مرا بخشود و گرامى داشت».
اين كدام بهشت است كه او بلافاصله پس از مرگ بدانجا راه يافت و گرامى داشته شد؟ و بعداً به قوم خود پيام فرستاد.
اين نه تنها شهيدانند كه چنين زندگى برزخى دارند، كافران نيز متناسب اعمال خود داراى چنين حياتى هستند. در اين باره به يك آيه بسنده مى كنيم:
(النار يُعرَضون عليها غُدوّاً وعشياً ويومَ القيامةِ أدخلِوا آلَ فرعون أشدّ العذاب).2
«آنان(پيش از رستاخيز) هر بامداد و هر شامگاه به نزد آتش برده مى شوند و روز قيامت ـ گفته مى شود ـ خاندان فرعون را به سخت ترين عذاب ها وارد سازيد».
انديشه فناى انسان با مرگ، يك انديشه مادّى به تمام معنى است كه

1. يس/26ـ27.
2. غافر/46.

صفحه 44
هستى را مساوى با مادّه دانسته و مرگ انسان را پايان زندگى مى پندارد. و اين نظريه در عصر رسالت نيز رواج داشت و مرگ را نوعى نابود شدن انسان در دل زمين مى دانستند، و از اين طريق معاد را انكار مىورزيدند،قرآن در نقد اين نظريه چنين مى فرمايد:
(قل يتوفاكُم ملكُ الموتِ الّذى وُكّل بِكُم ثُم إلى ربّكم ترجعون).1
«بگو فرشته مرگى كه بر شما مأمور شده است روح شما را مى گيرد سپس به سوى پروردگارتان باز مى گرديد».
توضيح آيه اين است كه آنچه كه نابود مى شود تن انسان است، ولى آنچه كه مى ماند واقعيت انسان است و گم شدن تن و بدن، نابودى لباس انسان است، ولى آنچه كه واقعيت انسان است، فرشته آن را مى گيرد(يتوفاكم) و در نزد خدا محفوظ است.
بنابراين، بقاى روح و حيات برزخى از نظر آيات قرآنى، روشن و ثابت است. از اين گذشته، فلاسفه الهى، براهين محكم بر بقاى روح پس از مرگ اقامه كرده اند كه مجال بازگويى آنها نيست.2

ارتباط با عالم ارواح

آنچه مهم است همان مطلب دوم است يعنى وجود ارتباط زندگان

1. سجده/11.
2. شرح اشارات، ج2، ص 292 ـ 293;اسفار، ج3، ص 475، ج8، ص 260ـ 303 ; اصالت روح از نظر قرآن، ص 33.

صفحه 45
با ارواح اولياى الهى در عالم برزخ است، زيرا چه بسا آنان زنده باشند، امّا ارتباط ما با آنان، امكان پذير نباشد. ما اين مسأله را از نظر قرآنى و حديثى پى مى گيريم. از آيات قرآن استفاده مى شود كه انسان در اين جايگاه (دنيا) مى تواند با كسانى كه حيات برزخى دارند، ارتباط برقرار كند و آنان نيز سخن انسان را مى شنوند. قرآن درباره مرگ دسته جمعى قوم صالح چنين مى گويد:
(فأخذتهم الرجفة فأصبحوا فى دارهم جاثمين)1
«زمين لرزه آنان را به كام خود كشيد و بامدادان تنهاى بى جان آنان در خانه هايشان بر جاى ماند».
در چنين حالتى كه مرگ آنها قطعى شده بود و اجساد بى روح آنها روى زمين افتاده بود، خداوند سخن گفتن صالح با آنان را در اين حالت چنين نقل مى كند:
(فتولّى عنهم وقال يا قوم لقدْ أبلغتُكم رسالَة ربّى ونصحتُ لكم ولكنْ لا تحبّون الناصحين)2.
«از آنها روى برتافت و گفت: اى قوم من رسالت پروردگارم را به شما ابلاغ كردم و خيرخواهى نمودم ولى چه كنم كه شما خيرخواهان را دوست نداريد؟» .
اين نوع سخن گفتن پس از هلاك قوم حاكى از وجود ارتباط ميان انسان و رواح مردگان است.اين نوع سخن گفتن در قرآن در مورد

1. اعراف/78.
2. اعراف/79.

صفحه 46
شعيب نيز آمده است.1
از نظر روايات نيز وجود ارتباط با ارواح امكان پذير است، و ما از ميان انبوه روايات به دو روايت بسنده مى كنيم :
1. آنگاه كه مشركان قريش در جنگ بدر كشته شدند و اجساد آنان در ميان چاهى ريخته شد، پيامبر بر سر چاه آمد و به آنان چنين سخن گفت: همسايگان بدى براى پيامبر خدا بوديد. او را از خانه و كاشانه اش بيرون كرديد، آنگاه دور هم گرد آمديد و با او به جنگ برخاستيد. من آنچه را كه خدايم وعده كرده بود، حق يافتم در اين هنگام كسى به رسول خدا گفت: با مردگانى سخن مى گويى كه اجسادشان از هم پاشيده است، پيامبر به او فرمود:
تو از آنها شنواتر نيستى. ميان من و نزول فرشته عذاب كه مأمور آنهاست فاصله اى جز روى گردانى من از آنها نيست.2
2. در جنگ جمل، چشم اميرمؤمنان بر جسد كعب بن سور قاضى بصره كه مردم را به جنگ با على(عليه السلام)دعوت كرده بود، افتاد، فرمود: او را بنشانيد، آنگاه به او چنين گفت:آنچه كه پروردگارم به من وعده داده بود، درست يافتم، آيا تو نيز آن را درست يافتى؟ آنگاه بدن او را رها كرد و به سراغ طلحه رفت، فرمود: طلحه را بنشانيد و با او نيز به شيوه اى كه با قاضى سخن گفته بود، سخن گفت. در اين زمان مردى به اميرمؤمنان

1. اعراف/92ـ93.
2. سيره ابن هشام، ج2، ص 639.

صفحه 47
گفت:با كسانى سخن مى گويى كه سخن تو را نمى شنوند. على(عليه السلام)گفت: به خدا قسم سخن مرا شنيدند، همچنان كه مشركان بدر سخن رسول خدا را شنيدند1
راه دور نرويم همه مسلمانان در تشهد نماز مى گويند«السلام عليك أيها النبى ورحمة الله وبركاته»، پيامبر گرامى وارد بقيع مى شد و اهل قبور را با جمله زير مورد خطاب قرار مى داد:
«السلام عليكم دار قوم مؤمنين وأتاكم ماتوعدون غداً مؤجّلون وإنا إن شاء الله بكم لاحقون».2
پيامبر(صلى الله عليه وآله)مى فرمود: در روى زمين فرشتگانى هستند كه درودهاى امّتم را به من مى رسانند3 ، بنابراين هم حيات برزخى از نظر كتاب و سنت امر مسلمى است و هم ارتباط ما با آنان قابل انكار نيست. اكنون مى توان به دعاى اولياى الهى توسل جست.

سيره مسلمانان بعد از درگذشت پيامبر(صلى الله عليه وآله)

توسل به دعاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) پس از درگذشت او، سيره مسلم اسلامى است كه پيوسته ادامه دارد. اينك به برخى اشاره مى كنيم:
1. آنگاه كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) درگذشت ابوبكر از منزل خود كه در سُنْح بود به مدينه آمد، داخل خانه عايشه شد، ديد پيامبر(صلى الله عليه وآله) را در برد يمنى سياه رنگى پوشيده اند، صورت او را باز كرد آنگاه او را بوسيد و گريست و با

1. حرب الجمل، ص 195.
2. صحيح مسلم، جزء2، ص 64، باب ما يقال عند دخول القبر.
3. سنن ابى داود، ج2، ص 218.

صفحه 48
او چنين گفت: اى پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) مرگى كه براى تو نوشته شده بود، چشيدى و ديگر مرگى نخواهى داشت. اى محمد! نزد پروردگارت، ما را ياد كن و ما را فراموش نكن1 و به نقل زينى دحلان او با پيامبر(عليه السلام)چنين سخن گفت: پدر و مادرم فداى تو، پيامبرى كه اخبار آسمان، آن گونه كه پس از مرگ تو از ما گرفته شد، در مرگ پيامبران ديگر گرفته نشد. تو بزرگتر از آنى كه بتوان توصيف كرد يا بر تو گريست، اگر مرگ اختيارى بود،ما حاضر بوديم به جاى تو بميريم. اى محمد،ما را در نزد خدايت ياد كن و فراموش نكن». 2
از برخى روايات، استفاده مى شود كه تلقى ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله) از آيه(ولو أنّهم إذ ظلموا جاؤوك)اين بوده كه در هر زمان، حتى پس از مرگ رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى توان به حضور او رسيد و از او طلب استغفار كرد. محمد بن حرب هلالى مى گويد: وارد مدينه شدم. به زيارت قبر پيامبر(صلى الله عليه وآله)مشرف گشتم، در مقابل قبر نشسته بودم كه ناگهان عربى بيابانى آمد و او را زيارت كرد، بعد با او چنين گفتگو نمود:
«اى بهترين پيامبر! خدا در كتاب خويش چنين فرموده است:(ولَو أنّهم إذ ظلموا أنفُسَهم...)، من به سوى تو آمده ام و از گناهانم استغفار مى كنم و تو را شفيع خود قرار مى دهم. آنگاه گريست و دو بيت شعر خواند كه ترجمه اش چنين است :
اى بهترين كسى كه تن او در زمين به خاك سپرده شده از بوى

1. بخارى، كتاب جنايز، شماره 1242; سيره حلبى، ج3، ص 393.
2. سيره زينى دحلان، ج3، ص 391.

صفحه 49
خوش او كوه و بيابان خوشبو شده
جانم فداى قبرى كه تو در آن سكنا گزيده اى كه در آن عفت و جود و كرم به خاك سپرده شده است.
آنگاه استغفار كرد و حرم را ترك گفت. اين داستان را بسيارى از مؤرخان نقل كرده اند كه به برخى اشاره مى كنيم.1

منطق مخالفان توسل به دعاى پيامبر

اين نوع از توسّل توسط گروه اندكى (وهابيان) تحريم شده است و در اين مورد شبهاتى دارند كه بررسى مى كنيم:
1. حيات برزخى نوعى از زندگى است كه حقيقت آن را خدا مى داند و ما از ماهيت آن آگاه نيستيم و ميان زندگان و اموات، حاجز و مانعى هست به نام برزخ، بنابراين، ارتباط با آنان ممكن نيست، چنان كه مى فرمايد:
(من ورائهم برزخ إلى يوم يبعثون). 2
پاسخ: اين كه مى گويد حقيقت حيات برزخى، براى ما روشن نيست، تأثيرى در بحث ما ندارد،زيرا حيات دنيوى نيز براى ما روشن نيست، ولى نشناختن حقيقت، مانع از شناختن آثار و ويژگى هاى آن نيست، و قرآن به بعضى از ويژگى هاى حيات برزخى اشاره كرده

1. مختصر تاريخ دمشق، ج2، ص 408; المواهب اللدنيه، ج4، ص 5083; وفاء الوفاء، ج2، ص 1391.
2. مؤمنون/100، التوصل إلى حقيقة التوسل، ص 267.

صفحه 50
است:1 ، و امّا اينكه مى گويد: برزخ به معناى حاجز است صحيح است، ولى مقصود آن است كه مانع از بازگشت مردم به زندگى دنيوى است، نه مانع از ارتباط. شاهد گفتار ما آيه زير است كه مى فرمايد:
(حتّى إذا جاء أحدهم الموت قال ربّ ارجعونى لعلّى أعملُ صالحاً فيما تركتُ كلاّ إنّها كلمةٌ هو قائِلُها ومن وارئهم برزخ إلى يوم يبعثون). 2
«آنگاه كه مرگ يكى از آنها فرا رسد مى گويد: پروردگارا مرا باز گردانيد، شايد در آنچه كه ترك كرده ام، ـ كوتاهى نموده ام ـ عمل نيكى انجام دهم. خطاب مى آيد: هرگز!(يعنى بازگشت ممكن نيست) اين سخنى است كه او مى گويد، و از پس آنها برزخى است كه تا روز قيامت ادامه دارد».
بنابراين برزخ مانع بازگشت مردم به زندگى دنيوى، نه ارتباط مردم با آنان. به گواه اين كه كافر درخواست بازگشت به دنيا كرد، خطاب آمد: «كلاّ» يعنى رجوع امكان پذير نيست.

2. مردگان نمى شنوند

آيات قرآن حاكى است كه ما قادر به اسماع مردگان نيستيم، چنان كه مى فرمايد:

1. آل عمران/169ـ171.
2. مؤمنون/100.

صفحه 51
(إنّك لا تُسْمع الموتى).1
و نيز:
(وما أنت بمُسمع من فى القبور)2.
«تو نمى توانى سخنت را به گوش مردگان برسانى».
و پيامبر نيز از اموات است، پس ما نمى توانيم سخن خود را به او برسانيم.3
پاسخ: مورد آيه مشركانى است كه هرگز سخن گفتن پيامبر با آنان، سودى نداشته و هرگز او را اطاعت نمى كردند. در چنين مقامى، قرآن سخن با آنان را به سخن با مردگان تشبيه مى كند و وجه تشبيه اصل شنيدن يا نشنيدن نيست، بلكه وجه تشبيه بى فايده بودن سخن گفتن با هر دو گروه است، چه گروه مرده زنده نما و چه گروه مرده و هر دو گروه از سخنان پيامبر متأثر نمى شوند. اتفاقاً «ابن قيّم» شاگرد ممتاز «ابن تيميه»، در توضيح آيه چنين مى گويد: سياق آيه حاكى از آن است نمى توان با كافر دل مرده سخنى گفت كه از آن بهره اى ببرد، چنان كه نمى توان با مردگان در قبر سخنى گفت كه از آن بهره بگيرند و هرگز خداوند نمى خواهد بگويد كه مردگان در قبور اهل شنيدن نيستند، چگونه مى توان گفت در حالى كه پيامبر فرمود: مردگان صداى نعلين تشييع كنندگان را مى شنوند و همچنين گفت كشتگان بدر كلام او را

1. روم/52.
2. فاطر/22.
3. التوصل إلى حقيقة التوسل، ص 267.

صفحه 52
مى شنوند، و در هنگام ورود به قبرستان، بر آنها به صورت دسته جمعى سلام مى كرد:
«السلام على أهل الديار من المسلمين». 1

3. انقطاع عمل با مرگ

حديث پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد:
«إذا مات المرءُ انقطع عملُه إلاّ عن ثلاث، صدقة جارية وعلم ينتفع به، وولد صالح يدعو له».
«آنگاه كه انسان بميرد، پرونده عمل صالح او بسته مى شود جز از سه چيز: نيكوكارى ماندگار، دانشى كه ديگران از آن بهره برند. فرزند شايسته اى كه در حق او دعا كند».
اين روايت مى رساند كه رابطه انسان با عملش قطع مى شود، جز در اين سه مورد. و پيامبر نيز انسان است و مشمول همين گفتار خود مى باشد.بنابراين نمى تواند عملى انجام دهد هر چند دعا در حق مؤمن باشد.2
پاسخ: حديث ياد شده حاكى از آن است كه تا انسان در اين جهان هست مى تواند براى خود كار نيك كند، ولى پس از مرگ ديگر قادر به انجام عمل نيكى نيست، كه از آن بهره ببرد در آخرت مگر سه كار كه آن را در زندگى خود پايه گذارى كرده باشد، بنابراين، معناى حديث

1. كتاب الروح، ص 45ـ 46.
2. التوصل إلى حقيقة التوسل، ص 267.

صفحه 53
بسته شدن پرونده عمل صالح خود انسان است، و هرگز ارتباطى به اين كه ارواح نمى توانند در حق ديگران دعا كنند ندارد، و به عبارت روشن تر مقصود اين است كه انسان نمى تواند، براى خويش عمل صالح انجام دهد، و چيزى بر حسنات خود بيفزايد، نه اين كه نمى تواند در حق ديگرى دعا كند يا هيچ فعل و حركتى داشته باشد.

4. شرك بودن توسل به مردگان

بن باز مفتى سابق عربستان سعودى مى گويد: توسل به انبيا و اوليا، و درخواست دعا از آنان، شبيه كار مشركان قريش است كه به بت هاى خود توسل جسته و خواهان شفاعت از آنان بودند و قرآن اين حقيقت را چنين بيان مى كند:
(ويعبدون من دون الله مالا يضرّهم ولا ينفعهم ويقولون هؤلاء شفعاؤنا عند الله). 1
«به جز خدا چيزهايى را مى پرستند كه زيان و سودى براى آنان ندارند و مى گويند اينان ميانجى هاى ما پيش خدا هستند». 2
پاسخ: تشبيه كار موحّدان به مشركان به مجرد اين كه هر دو درخواست حاجت و دعا از غير خدا مى كنند، دور از انصاف و قياس مع الفارق است. و درست مانند اين است كه عمل زائران خانه خدا را به

1. يونس/18.
2. التبرك والتوسل والصلح مع العدو الصهيونى، ص 43.

صفحه 54
عمل بت پرستان تشبيه كنيم، زيرا هيچ فرقى در ظاهر بين دو عمل نيست. موحد نيز به دور سنگ و گل به نام كعبه طواف مى كند. سنگى را به نام «حجرالاسود» استلام مى كند، ميان دو كوه رفت و آمد مى كند و آنگاه گوسفند قربانى مى كند. همه اين كارها را مشركان نيز انجام مى دادند، آيا صحيح است عمل موحدان را تشبيه به عمل مشركان كنيم، در حالى كه كاملاً با هم متفاوت مى باشند در حالى كه ميان دعوت مشركان و دعاى موحدان هيچ فرق جوهرى وجود ندارد.
1. مشركان بتها را مى پرستيدند به گواهى (يعبدون من دون الله) به خلاف موحدان كه فقط خدا را مى پرستند. و بين دو پرستش تفاوت از زمين تا آسمان است. بنابراين عمل بت پرست را با عمل خداپرست يكسان دانستن كمال بى انصافى است.
2. آنان بتها را «نِدّ» خدا يعنى مثل او مى ناميدند چنان كه مى فرمايد:
(ومن الناس من يتخذ من دون الله أنداداً يحبونهم كحب الله...).1 «برخى از مردم، مِثْل و مانندهايى را براى خدا درست كرده اند و آنان را مانند خدا دوست مى دارند...».
در حالى كه موحد براى خدا ندّ و نظيرى و مثل و همتايى نمى پذيرد و منطق او(ولم يكن له كفواً أحد)است.
3. مشركان سرنوشت خود را در دست بت ها مى دانستند، و تصور مى كردند كه سرنوشت آن از نظر عزت و ذلّت، به طور كامل در دست

1. بقره/165.

صفحه 55
بتهاست، چنان كه مى فرمايد:(واتخذوا من دون الله آلهة ليكونوا لهم عزّاً...).1بر خلاف موحدان.
4. مشركان معتقد بودند كه پيروزى در جنگ در دست بتها است(واتخذوا من دون الله آلهة لعلّهم ينصرون).2بر خلاف خداپرستان.
5. آنان معتقد بودند كه زيان و سود در دست بتهاست، و لذا قرآن آن را به شدت نفى مى كند و مى فرمايد:(ويعبدون من دون الله ما لا يضرّهم ولا ينفعهم).
بنابراين، توسّل موحد را به دعاى انسان كاملى مانند پيامبر كه دعاى او مستجاب مى باشد با عبادت بت هاى بى جان كه از اساس جعلى بوده اند، يكسان شمردن خلاف عقل و منطق است.
از اين بيان روشن مى شود آنچه كه بن باز در ذيل كلام گذشته خود مدعى است عبادت آنان به خاطر آن نبود كه حاجاتشان برآورده شود يا بيمارانشان شفا يابند يا بر دشمن پيروز شوند، بر خلاف صريح آيات ياد شده است. بلكه آنان عبادتشان به خاطر دستيابى به همين امور بود. سرگذشت ورود بت پرستى به سرزمين مكه نيز بر اين، گواهى مى دهد. ابن هشام مى نويسد: عمرو بن لحىّ به شام رفت، و در سرزمين بلقاء گروهى را ديد كه بت ها را مى پرستند. از آنان پرسيد: چرا اين كار را مى كنيد؟ گفتند: اينان بت هايى هستند كه ما از آنها طلب باران مى كنيم.

1. مريم/81.
2. يس/72.

صفحه 56
براى ما باران مى فرستند و كمك مى طلبيم و كمك مى كنند. عمرو بن لحى فريب گفتار آنان را خورد و بتى را به نام «هبل» از آنان گرفت و به حجاز آورد و مردم را به عبادت آن دعوت كرد.1
تنها چيزى كه بن باز به آن استدلال مى كند و مى گويد كه عبادت آنان به خاطر قضاى حاجت نبوده، بلكه تنها براى تقرب به خداست، آيه زير است:
(ألا لله الدين الخالص والذين اتخذوا من دونه أولياء ما نعبدهم إلاّ ليقرّبونا إلى الله زلفى إنّ الله يحكم بينهم فى ما هم فيه يختلفون إنّ الله لا يهدى من هو كاذب كفّار). 2
«آگاه باشيد دين خالص از آن خداست و آنان كه غير خدا را به سرورى برگزيدند، و بهانه آنها اين بود كه اينها را نمى پرستيم مگر به خاطر اين كه ما را به خداوند نزديك كنند. روز قيامت ميان آنان در آنچه كه اختلاف داشتند، داورى مى كند، خداوند آن كس را كه دروغگو و ناسپاس است، هرگز هدايت نمى كند».
محل شاهد گفتار او جمله (ما نعبدهم إلاّ ليقرّبونا إلى الله زلفى)است يعنى پرستش فقط براى تقرب بود، و نه درخواست حاجت و دعا و رحمت.

1. سيره ابن هشام، ج1، ص 79.
2. زمر/3.

صفحه 57
ولى خدا اين ادعاى مشركان را تكذيب مى كند كه آنان در اين مسأله دروغگو هستند، زيرا كه عبادت آن مشركان براى قضاى حوايج و درمان بيماران و پيروزى در جنگ بوده است، به گواه اين كه در آخر آيه مى فرمايد:(إنّ الله لا يهدى من هو كاذب كفّار) يعنى آنان در اين ادعا دروغگويند و با خدا ناسپاسى مى كنند.

5. درخواست دعا پس از رحلت، بدعت است

هرگاه درخواست حاجت از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) پس از رحلت كار جايزى بود صحابه رسول خدا انجام مى دادند، زيرا آنان به حلال و حرام از ما آگاه ترند.
پاسخ: آيات و روايات و سيره مسلمين از جمله صحابه، چنان كه گذشت، به روشنى مشروعيت چنين عملى را مى رساند. و با وجود دليل روشن، ديگر نمى توان آن را بدعت شمرد.
***

6. توسل به ذات پيامبر و اولياى خدا

اگر در توسّل پيشين چنگ به دعاى پيامبر زده و آن را بين خود و خدا قرار مى داديم، اين بار روح پاك و نفس كريم و عزيز و شخصيت و منزلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) را وسيله قرار مى دهيم تا خدا دعاى ما را مستجاب كند. اين نوع توسّل بيش از حدّ مورد انكار وهابيان است، زيرا در اينجا منزلت و موقعيت پيامبر(صلى الله عليه وآله) در نظر گرفته شده و از خدا به خاطر مقام رفيع او درخواست مى شود، اكنون بايد ديد: آيا چنين چيزى در

صفحه 58
روايات صحيح وارد شده است؟ بايد بگوييم و اتفاقاً خود رسول گرامى(صلى الله عليه وآله) اين نوع توسل را به ياران خود آموخت و در احاديث صحيح وارد شده است.
عثمان بن حنيف مى گويد:«مرد نابينايى به نزد پيامبر آمد و گفت: از خدا بخواه كه مرا از نابينايى نجات دهد. پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: اگر بخواهى از خدا درخواست مى كنم و اگر به همين حالت صبر كنى بهتر است. عرض كرد: از خدا بخواهيد بينايى مرا باز گرداند، پيامبر فرمود: وضو بگير و در وضو دقت كن و دو ركعت نماز بخوان و بعد اين دعا را بخوان:
«اللّهم إنّى أسألك وأتوجّه إليك بنبيّك محمّد نبىّ الرحمة محمد إنّى أتوجّه إلى ربّى فى حاجتى لتقضى اللّهمّ شفّعه فىّ».
«پروردگارا! من به وسيله پيامبرت محمد كه پيامبر رحمت است، دست نياز به درگاهت برمى دارم و رو به درگاه تو مى آورم. اى محمد! من به وسيله تو رو به سوى خدا مى آورم تا نياز مرا برطرف سازد. خدايا! او را ميان من و خود به ميانجى گرى بپذير».
ابن حنيف مى گويد: به خدا سوگند! ما هنوز آنجا بوديم و سخن ما چندان به درازا نكشيد كه اين مرد به سوى ما آمد و ديگر در او اثرى از نابينايى نبود.
اين حديث معروف به حديث ضرير، از دلايل روشن بر جواز

صفحه 59
توسّل به ذات مقدس رسول خدا(صلى الله عليه وآله)است و هيچ فرد رجال شناسى در سند آن خدشه نكرده است، حتى ابن تيميه مى گويد:
«قد روى الترمذى حديثاً صحيحاً عن النبى أنّه علم رجلاً أن يدعو فيقول: اللّهم انّى أسألك وأتوجّه إليك بنبيّك وروى النسائى نحو هذا الدعاء». 1
ترمذى بعد از نقل حديث مى گويد: «هذا حديث حق حسن صحيح».2 ابن ماجه مى گويد:«هذا حديث صحيح»3 رفاعى كه از سرسخت ترين سرسپردگان محمدبن عبدالوهاب است مى گويد:لا شك أنّ هذا الحديث صحيح ومشهور»4 ، بنابراين، صحت سند جاى گفتگو نيست، مهم اين است كه از دلالت حديث بر جواز توسل به شخص رسول خدا آگاه شويم.
شكى نيست كه مرد نابينا از پيامبر درخواست دعا كرد،يعنى در حال حيات پيامبر(صلى الله عليه وآله) به دعاى او متوسل گشت، ولى پيامبر به جاى اين كه دعا كند دعايى را به او تعليم كرد كه در آن، مرد نابينا، به ذات رسول خدا(صلى الله عليه وآله)توسل جويد. اينك نصّ دعا:«اللّهم إنّى أسألك وأتوجه إليك» در اين جا دو فعل پشت سر هم آمده است، پس از آن دو فعل مى گويد:«بنبيّك محمّد نبى الرحمة» اين جمله دوم متعلق به هر دو

1. مجموعة الرسائل والمسائل، ج1، ص 18.
2. سنن ترمذى، ج5، كتاب الدعوات، باب 119، به شماره 3578.
3. سنن ابن ماجه، ج1، ص 441به شماره 1385.
4. مستدرك حاكم، ج1، ص 313، مى گويد: هذا حديث صحيح على شرط الشيخين; وفاء الوفا، ج2، ص 1373.

صفحه 60
فعل است، تو گويى چنين مى گويد:
1. أسألك بنبيك محمد نبى الرحمة
2. أتوجه إليك بنبيك محمد نبىّ الرحمة.
بنابراين، آن مرد نابينا، هنگام دعا، شخض پيامبر را به نام «محمد نبى الرحمة» وسيله خود قرار داده و رو به خدا آورده است، نه دعاى پيامبر را، حتى پس از اين دو توسل، بار ديگر به شخص پيامبر توسل جسته و مى گويد:«يا محمد إنّى أتوجه بك إلى ربّى فى حاجتى لتقضى» اى محمد! من به وسيله تو رو به خدا آورده ام تا حاجت من برآورده شود.
چه نوع عبارتى روشن تر از اين كه در سه نوبت به شخص شخيص پيامبر(صلى الله عليه وآله) توسّل جسته و او را وسيله خود قرار داده است؟
و امّا جمله «وشفّعه فىّ» به معناى اين است كه او را شفيع من قرار بده نه اين كه دعاى او را در حق من مستجاب بفرما چون پيامبر(صلى الله عليه وآله) در حق او دعايى نكرد بلكه به او تعليم دعا كرد.
در اين حديث، به ذات رسول خدا و در حال حيات وى، توسّل شده است، ممكن است فردى بگويد: توسّل به شخص پيامبر(صلى الله عليه وآله) در حال حيات وى جايز است، ولى سخن در توسل به شخص او پس از درگذشت وى است.
پاسخ: خود پيامبر خاتم به هنگام دفن فاطمه بنت اسد، به پيامبران پيشين توسل جسته و فرموده: به حق پيامبران سابق كه مشروح آن بيان خواهد شد.

صفحه 61
گذشته بر اين نوع توسل پس از رحلت پيامبر ادامه داشته است و عثمان بن حنيف ناقل اين حديث، پس از درگذشت پيامبر(صلى الله عليه وآله)، آن را به كسى تعليم كرده كه مرتب به در خانه عثمان مى رفت ولى نتيجه نمى گرفت. وقتى با او روبرو شد، و از وضع او آگاه گشت همين دعا را تعليم او كرد. وى پس از انجام همين نوع توسل، به خانه عثمان رفت، اين بار او را پذيرفت و حاجت او را برآورده كرد. فردى كه در سايه اين توسل، به نوايى رسيده بود، وقتى از محضر خليفه مرخص شد، سراغ عثمان بن حنيف آمد و گفت: به خدا سوگند، هر بار كه مى رفتم به من اعتنا نمى شد. اين بار كه رفتم مرا به گرمى پذيرفت و حاجت من را برآورده كرد.1
رفاعى كه از مدافعان سرسخت وهابيت در عصر معاصر، آنگاه كه دلالت روايت دوم را بر خلاف عقيده خود مى بيند، به سراغ سند اين حديث رفته و مى گويد: در سند اين حديث، روح بن صلاح است و ابن عدىّ او را تضعيف كرده است.
پاسخ: گويا او به مصدر حديث مراجعه نكرده و به نقل ديگران بسنده كرده است. ما سند حديث را مى آوريم كه هرگز در آن نامى از روح بن صلاح نيست.
طبرانى در معجم كبير مى نويسد:
«حدّثنا طاهر بن عيسى بن قيرس المصرى المقرى، حدثنا اصبغ بن الفرج، حدثنا ابن وهب عن أبى

1. معجم كبير طبرانى، ج9، ص 31.

صفحه 62
سعيد المكى عن روح بن القاسم عن أبى جعفر الخطمى المدنى عن أبى أمامة بن سهل بن حنيف عن عمه عثمان بن حنيف...»1
و هرگز در اين سند، نامى از روح بن صلاح نيست، بلكه روح بن قاسم است و ابن حجر در تهذيب التهذيب وثاقت او را از گروهى نقل كرده است.2
فرض كنيد در سند «روح بن صلاح» وارد شده، اگر ابن عدى او را تضعيف كرده باشد، در مقابل، ابن حبان و حاكم او را توثيق كرده اند. ذهبى مى نويسد: «روح بن صلاح مصرى كه به او ابن سيابه نيز مى گويند او را ابن عدى تضعيف كرده ولى ابن حبان او را در ثقات آورده و حاكم در حق او گفته: «ثقة مأمون». 3

سيره موحدان و توسل به انسان هاى شريف

1. تاريخ، حاكى از آن است كه توسّل به انسان هاى والامقام، سيره موحدان پيش از بعثت و پس از آن بوده است. تاريخ مى گويد: خشكسالى بر مكه حاكم بود. عبدالمطلب پيامبر را كه كودكى خردسال بود، روى دست گرفت و طلب باران كرد. و در همين مورد ابوطالب شعر معروف خود را سروده است:

1. معجم كبير، ج9، ص 31.
2. تهذيب التهذيب، ج3، ص 257.
3. ميزان الاعتدال، ج2، ص 85، به شماره 2801.

صفحه 63
وأبيضَ يُستسقى الغمام بوجهه *** ثمال اليتامى عصمة للأرامل1
سپيدرويى كه با روى از ابر، باران خواسته مى شود *** او پناهگاه يتيمان و نگه دارنده بيوه زنان است
2. اتفاقاً پس از درگذشت عبدالمطلب بار ديگر، خشكسالى پيش آمد. اين بار ابوطالب، پيامبر را كه نوجوانى بيش نبود گرفت و پشتش را به كعبه چسباند و پيوسته اشاره به اين نوجوان مى كرد. ناگهان از گوشه و كنار، ابرهاى باران زا پيدا شدند و سرزمين مكه را سيراب كردند.2
3. روزى پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيز براى مردم، طلب باران كرد، و باران سراسر مكه و اطراف آن را گرفت، پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: اگر ابوطالب زنده بود، ديدگان او روشن مى شد. آيا كسى هست كه شعر او را در اين مورد، براى ما بخواند؟ اميرمؤمنان فرمود: گويا مقصود شما اين بيت است:
وأبيضَ يُستسقى الغمام بوجهه *** ثمال اليتامى عصمة للأرامل3
خوشحالى پيامبر حاكى است كه كار نياى او عبدالمطلب، و عموى وى ابوطالب امرى كاملاً مشروع بوده است.
4. به خاطر جلب رحمت خدا توسل به افراد پاك و موجودات بى گناه در نماز استسقا امر شده است كه پيران و كودكان و چارپايان را همراه خود، به مصلّى ببريد. شايد خدا به خاطر آنان، باران بفرستد.4

1. فتح البارى، ج2، ص 496; دلائل النبوة، ج2، ص 16ـ17.
2. سيره حلبى، ج1، ص 16; المواهب اللدنيه، ج1، ص 184.
3. فتح البارى، ج2، ص 494.
4. البدعة فى مفهومها الاسلامى، ص 49.

صفحه 64
5. امام شافعى در آداب نماز استسقا مى گويد: دوست دارم كودكان را به بيابان ببرند و زنان پير نيز همراه آنان باشند. بالاخص زنانى كه چشمگير نيستند.1
بخارى در صحيح خود يادآور مى شود: سالى كه در مدينه خشكسالى شد عمر بن خطاب به وسيله عباس بن عبدالمطلب از خدا باران خواست و گفت:
«اللّهم إنّا كنا نتوسّل إليك بنبيّنا فتُسقينا وإنّا نتوسّل إليك بعمّ نبيّنا فاسقنا فيُسقون»2 .
«پروردگارا ما به پيامبر تو متوسل مى شديم آنگاه ما را سيراب مى كردى، اكنون به عمومى پيامبرمان متوسل شده ايم، ما را سيراب كن».
در تمام اين موارد، آنچه كه وسيله طلب حاجت از خداست، ذوات والامقام است نه دعاى آنها.ابن حجر مى گويد: از داستان عباس استفاده مى شود كه استسقا به وسيله اهل خير و صلاح به خاندان رسالت، كارى مستحب است، و در اين حديث، مقام عباس و فروتنى عمر نسبت به او و آگاهى از مقام وى آشكار مى گردد.3
***

1. الأمّ، ج1، ص 220.
2. صحيح بخارى، ج2، ص 32.
3. البدعة فى مفهومها الاسلامى، ص 46.

صفحه 65

7. توسّل به حق صالحان و حرمت و منزلت آنان

گاهى افراد به حقوق انسان هاى والا و حرمت و منزلت آنان نزد خدا، متوسل مى شوند تا خدا حاجت آنها را برآورده كند. اين نوع توسل از رسول خدا از طريق ابى سعيد خدرى رسيده است. او مى گويد: رسول خدا فرمود:
«مَنْ خَرَج من بيته إلى الصلاة فقال: اللّهم إنّى أسألكَ بِحَقِّ السائلينَ عليك وأسألك بحق ممشاى هذا، فانّى لم أخرج أشراً ولا بطراً ولا رياء ولا سمعة إنّما خرجت اتقاء سخطك و ابتغاءَ مرضاتك أن تعيذَنى مِن النار وأن تغفر ذنوبى إنّه لا يغفر الذنوب إلاّ أنت، الاّ أقبل الله عليه بوجهه واستغفر له سبعون ألف ملك». 1
«خدايا من از تو سؤال مى كنم به حق دعا كنندگان، و از تو مى خواهم به حق اين گام هايى كه برمى دارم. من هرگز براى فزون خواهى و خوشگذرانى و ظاهرسازى و خودنمايى از خانه خارج نشده ام من بيرون آمده ام تا از خشم تو بپرهيزم و خشنودى تو را بجويم، مرا از آتش پناه ده و گناهان مرا ببخش، زيرا گناهان را جز تو كسى نمى بخشد، هر كس اين دعا را بخواند خدا به او روى

1. ابن ماجه، السنن، ج1، ص 256، برقم 778; احمد، مسند، ج3، ص 21.

صفحه 66
مى آورد و هفتاد هزار فرشته در حق او استغفار مى كنند».
در اين حديث، وسيله براى توسّل، «حق سائلان» بر خداست، حقى كه خدا براى آنان در نظر گرفته است. زيرا هر انسانى هر چه هم والامقام باشد بر خدا حقى ندارد، مگر اين كه خدا حقى به عنوان تفضل بر خود پذيرفته است. .
آنگاه كه فاطمه بنت اسد مادر حضرت على(عليه السلام) درگذشت، پيامبر در كنار جسد او حاضر شد و دعا كرد. وقتى كه قبر او آماده شد، در قبر او خوابيد و چنين فرمود: اى خدايى كه زنده مى كنى و مى ميرانى و خود زنده ايى و نمى ميرى، مادرم فاطمه بنت اسد را ببخش و دليل و برهان را به او بياموز. قبر را بر او گشاده ساز به حق پيامبرت و پيامبرانى كه پيش از من بوده اند، كه تو مهربان ترين مهربانانى».1
توسل آدم(ع) به پيامبر اسلام(ص)   
اميرمؤمنان، در دعاى خود مى گويد:«وبحق السائلين لك والراغبين إليك، والمتعوذين بك والمتضرعين اليك...»يعنى: به حق درخواست كنندگانت، و مشتاقان درگاهت و پناهندگان و زارى كنندگان درگاهت، «بحقّ محمد وآل محمد عليك وبحقك العظيم عليهم أن تصلّى عليهم كما أنت أهله». 2
امام سجاد(عليه السلام) آنگاه كه هلال ماه رمضان، ديده مى شد، اين دعا را مى خواند:«اللّهم إنّى أسألك بحق هذا الشهر وبحق من تعبّد فيه». 3

1. معجم اوسط طبرانى، ص 356ـ 357; حلية الأولياء، ج3، ص 121; مستدرك، ج3، ص 108; استيعاب در حاشيه الاصابه، ج4، ص 382 و الدرر السنية، ص 7.
2. صحيفه علويه، دعاى 5.
3. صحيفه سجّاديه، دعاى 19.

صفحه 67

توسّل آدم(عليه السلام) به پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)

عمر بن خطاب نقل مى كند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: آنگاه كه آدم دچار خطا شد، گفت: ربّى أسألك بحق محمد لما غفرت لى». 1
***
در اين مورد نوع هشتمى براى توسل هست و آن سوگند دادن خدا، به اولياء الهى، اين قسمت از توسل در ماده «سوگند» و احكام كلامى آن خواهد آمد.

1. الدرالمنثور، ج1، ص 142.

صفحه 68
   

صفحه 69
   
G                                             S
g                                             s
    بدعت
بدعت

صفحه 70

صفحه 71

بدعت

«بدعت» در لغت، آفريدن چيزى بدون الگوى پيشين است به گونه اى كه پيشتر نشانى و شناختى از آن در كار نباشد1 ، اين واژه از ماده «بَدْع» گرفته شده و دو معنى ريشه اى دارد و آن دو عبارتند از: 1. انقطاع و بريدگى، 2. ايجاد چيزى بدون نمونه پيشين.2 ، و هر مصنوعى بدون الگوگيرى از چيزى «بدعت» است.3 از اين رو است خدا خود را (بديع السماوات والأرض) خوانده است4 يعنى: خداوند بدون الگوى پيشين آسمانها و زمين را آفريد، به همين مناسبت خدا به پيامبر امر مى كند كه بگويد:
(ما كنت بدعاً من الرسل)5 .
«من فرستاده بى سابقه نبودم پيش از من پيامبرانى

1. العين،ج2، ص 54.
2. المقائيس:1/209.
3. مفردات/28.
4. بقره/117.
5. احقاف/9.

صفحه 72
آمده اند».
بدعت   
بدعت در اصطلاح متكلمان و فقيهان چندان تفاوتى با معنى لغوى آن ندارد، جز اين كه معنى لغوى از گستردگى خاصّى برخوردار است ولى معنى اصطلاحى آن، مخصوص به دين و شريعت است و لذا مى گويند«بدعت» در مقابل«سنت» و آن نوآورى در شريعت، است كه ريشه اى در آن نداشته باشد.1 بدعت همان است كه در حديث نبوى آمده است:
«من أحدث فى امرنا هذا ما ليس منه فهو ردّ...».
«هر كس از پيش خود در امور مربوط ما ـ شريعت ـ چيز جديدى پديد آورد كه از آن نباشد، آن چيز مردود است».
بنابراين، هر چيزى كه در شرع، اصل و ريشه اى ندارد، بدعت مى باشد و چيزى كه دليلى بر آن در شرع باشد «بدعت» نيست.2
تعريف دانشمندان شيعه از بدعت بسان تعريفات پيشين است، به عنوان نمونه:«بدعت، افزودن چيزى بر دين يا كاستن از آن است»3 ، هر نوع اذانى كه در شريعت وارد نشده است، بدعت مى باشد.4 هر گونه نوآورى در دين كه اصلى در كتاب و سنت ندارد، بدعت است. علت آن كه اين كار، «بدعت» ناميده مى شود اين است كه شخصى از

1. فتح البارى:5/156.
2. فتح البارى:17/9.
3. الرسائل سيد مرتضى:3/83.
4. مختلف الشيعة:2/13.

صفحه 73
پيش خود، آن را «ابداع» كرده است، و در حديث، وارد شده است:
«من توضّأ ثلاثاً فقد أبدع».
«هر كس در وضو، عضوى را سه بار بشويد، در دين بدعت گذاشته است».
يعنى كارى بر خلاف سنت انجام داده است، زيرا در زمان پيامبر نبوده، پس بدعت خواهد بود1 مجلسى، كمى گسترده تر در تعريف بدعت، سخن گفته: بدعت چيزى است كه در شرع پس از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)پديد آيد و در آن مورد، دليل ويژه اى نباشد و يا مشمول ادلّه عام آن نگردد، يا از آن، بالخصوص يا به طور عموم، نهى شده باشد، بنابراين، چيزى كه زير مجموعه ادلّه عامّ، قرار گيرد بدعت نيست، مانند ساختن مدارس، زيرا داخل در عنوان عمومات «ايواء المؤمنين»(سرپناه دادن به مؤمنان) وكمك به آنها است، و نيز نگارش برخى از كتب علمى كه تأثيرى در علوم دينى دارند و يا استفاده از لباس هاى نو و غذاهاى نو،پديده اى است كه در عصر رسول خدا نبوده اند، بدعت شرعى نيست، زيرا همگى داخل در عمومات حليّت است و فرض آن است كه از آنها نهى نشده است، بنابراين، هرگاه چيزى به صورت عموم مستحب باشد ولى به آن رنگ خصوصى بدهند، بدعت به شمار مى رود، مثلاً وارد شده است كه نماز، بهترين كار است، و در هر زمان مى توان آن را به جاى آورد. هرگاه فردى براى انجام چند

1. مجمع البحرين، ج1، ماده«بدع».

صفحه 74
ركعت، وقت خاصى را تعيين كند و خصوصيت وقت را به شرع نسبت دهد، بدعت خواهد بود، و نيز در شرع گفتن «لااله الاّالله» در هر زمان، مستحب است، ولى هرگاه زمان خاصى را براى آن معين كند و به شرع نسبت دهد در حالى كه در شرع، چنين خصوصيتى وارد نشده، بدعت مى باشد.1
   
در حالى كه تعريف مرحوم مجلسى از گستردگى بيشترى برخوردار است، امّا قيد آگاهانه در تعريف وى، در تعريف هاى پيشين نيامده است، در حالى كه در دو تعريف آينده، اين قيد، وارد شده است. بدعت، چيزى است كه با علم به اين كه از دين نيست، آن را به دين، نسبت و به امر شرع انجام دهند.2 و تعريف شيخ انصارى از بدعت همان است كه از آشتيانى نقل شد.3
اينها يك رشته تعريف هايى است كه از فريقين نقل شد و خلاصه تعريف ها يك جمله بيش نيست و آن اين كه فردى در قلمرو دين، اعم از عقيده و احكام، تصرف كند، با اين كه مى داند از دين نيست و يا شك دارد از دين هست يا نه ـ مع الوصف ـ آن را به دين نسبت بدهد، بنابراين، آگاهى از اين كه از دين نيست، لازم نيست، حتى اگر با ترديد نيز آن را به دين نسبت بدهد، بدعت خواهد بود.
در اكثر تعريف ها، افزودن، مطرح است در حالى كه كاستن و حذف

1. بحارالانوار، ج74، ص 202ـ 203.
2. بحرالفوائد آشتيانى:80.
3. فرائد، 30.

صفحه 75
چيزى از دين، نيز بدعت خواهد بود، مثلاً «حىّ على خير العمل» كه جزء اذان بوده،1 حذف آن از اذان، بدعت به شمار مى رود.
***

اركان بدعت:

تعريف هاى پيشين، برگرفته از كتاب و سنّت است و نشان مى دهد: حقيقت بدعت را سه مطلب تشكيل مى دهد: 1. دستكارى در امور دينى اعم از اصول و فروع با افزودن و كاستن، 2. گستردن آن در ميان مردم، 3. نبود دليل خاص يا عام بر كارى كه به دين نسبت داده شده، اينك توضيح هر سه.

الف) افزودن يا كاستن احكام دينى:

هر چند نويسندگان لغت «بدعت» را در مطلق نوآورى در تكوين و تشريع، معرفى كرده اند، ولى از نظر قرآن مخصوص دستكارى در امور دينى اعم از اصول و فروع است، بنابراين هرگونه نوآورى در محيط صنعت و عادات وآداب و غيره، بدعت در شريعت نيست، بلكه حكم آن رااز نظر حلال و حرام بودن بايد از كتاب و سنت استخراج كرد، مثلاً صنايع نوين در زمينه هاى كشاورزى و بافندگى و نظامى و حمل ونقل و انرژى از نظر لغت، بدعت ونوآورى است، ولى چون پديد آرندگان، آن را به شريعت نسبت نمى دهند، بدعت شرعى محسوب نمى شود،

1. مقاتل الطالبيين:297، سيره حلبى:2/305، شرح تجريد قوشجى، بخش امامت.

صفحه 76
ولى آيا مشروع است يا نامشروع، حكم آن را بايد از فقيه پرسيد و يا از ادله شرعى، استخراج نمود، و همچنين در عادات، امروز در برخى از مجالس، اختلاط زن و مرد، يكى از آداب و شؤون زندگى است و بدعتى در زندگى به شمار مى آيد، اما بدعت در دين نيست و مشروع و نامشروع بودن آن، بستگى دارد به اين كه در اين اختلاط كار نامشروعى صورت بگيرد مانند بى حجابى يا غناى محرم، يا نگيرد. اين ويژگى را مى توان از آيات قرآنى استفاده كرد.
1. مشركان روزى خدا را از پيش خود، به دو قسمت حلال و حرام، تقسيم مى كردند. خدا آنان را چنين نكوهش مى كند:
(قُل آالله أذنَ لكُم أمْ على اللهِ تَفْتَرون)1.
«آيا خدا به شما چنين اجازه اى داده است كه روزى خدا را به دو قسمت تقسيم كنيد يا بر خدا افترا مى بنديد؟».
و در آيه ديگر چنين مى فرمايد:
(وَلا تقولوا لما تصفُ ألسنتكم الكذبَ هذا حلال وهذا حرام لتفتروا على الله الكذب)2
«آنچه را به دروغ وصف مى كنيد، حلال وحرام نشماريد، زيرا با اين كار به خدا دروغ مى بنديد».
مضمون هر دو آيه گواهى مى دهد، علّت نكوهش اين است كه آنها

1. يونس:59.
2. نحل/116.

صفحه 77
تحليل و تحريم را به خدا نسبت مى داده اند، و اگر از پيش خود (بدون نسبت به خدا) روزى را به دو نوع تقسيم مى كردند. يك امر شخصى حساب مى شد و جاى نكوهش نداشت، زيرا هر فردى حق دارد از غذايى بهره بگيرد و از غذاى ديگر امساك كند، امّا نسبت دادن حكم حلال و حرام به شريعت امر ديگرى است كه نيازمند دليل مى باشد.
2. قرآن، اهل كتاب را نكوهش مى كند كه كتاب الهى را دستكارى مى كردند و آن را به خدا نسبت مى دادند و در مقابل اين كار، از افراد و مقاماتى پاداش مادّى دريافت مى نمودند، چنان كه مى فرمايد:
(فويل للّذين يكتبونَ الكتابَ بأيدِيهم ثُم يَقُولونَ هذا مِنْ عند اللهِ ليشتروا به ثَمناً قليلاً فويل لَهُم ممّا كَتبت أيدِيهم وويلٌ لهم ممّا يكسِبُون)1 .
«واى بر كسانى كه از پيش خود كتابى مى نويسند و بعد مى گويند اين كتاب از جانب خداست تا در برابر آن پاداش مادّى اندكى دريافت كنند، پس واى بر آنها به خاطر آنچه مى نويسند و واى بر آنها به خاطر درآمدى كه كسب مى كنند».
جمله (هذا من عند الله) مى رساند كه علت نكوهش اين بوده كه آن را به خدا نسبت مى داده اند.

1. بقره:79.

صفحه 78
3. (ورهبانية ابتدعوها ما كتبناها عليهم)1، «دنيا گريزى كه از پيش خود اختراع كرده بودند و ما آنان را به آن امر نكرده بوديم».
جمله (ما كتبناها عليهم) شاهد بر اين است كه بدعت، تصرف در قلمرو دين است نه هر نوآورى كه ارتباطى به دين و شريعت نداشته باشد.
4. قرآن يهودان و مسيحيان عصر رسالت را نكوهش مى كند و مى گويد كه آنان علماء دينى خود را خداوندگاران خويش ساخته اند، آنجا كه مى فرمايد:
(اتخذوا أحبارهم ورهبانهم أرباباً من دون الله والمسيح بن مريم وما أمروا إلاّ ليعبدوا إلهاً واحداً لا إله إلاّ هُو سبحانه عمّا يُشركون)2.
«آنان دانشمندان و راهبان خود را خدايگان خويش گرفته اند و نيز مسيح فرزند مريم را در حالى كه به آنان امر نشده جز اين كه خداى يگانه را بپرستند، كه جز او خدايى نيست . او منزه است از آنچه همتايش قرار مى دهيد».
عدى بن حاتم براى آگاهى از ويژگى هاى آيين جديد رهسپار مدينه شد، در حالى كه صليب طلايى بر گردنش بود، وقتى حضور

1. حديد:27.
2. توبه/31.

صفحه 79
رسول خدا رسيد، حضرت فرمود: صليب را دور بيفكن، آن بت است، عدى مى گويد: رسول خدا آيه ياد شده را مى خواند. عدى عرض كرد ما هرگز دانشمندان و راهبان خود را نمى پرستيم.
پيامبر فرمود: اگر چيزى در تورات و انجيل حلال باشد ولى آنان آن را حرام اعلام كنند يا بالعكس، از كدام پيروى مى كنيد. عرض كرد از قول علما دين، فرمود: اين همان پرستش آنها است، يعنى آنها را خداوندگاران خويش كرده ايد و حلال و حرام را به دست آنها سپرده ايد.1
از نظر قرآن، تشريع در دست خدا است و هيچ كس حق ندارد تكليف بندگان خدا را از پيش خود تعيين كند، آنجا كه مى فرمايد:
(لا حكم إلاّ لله أمر ألا تعبدوا إلاّ الله)2
«حكم از آن خدا است، امر كرد كه جز او را نپرستيد»
نه آن كس كه زمام تشريع را به كسى دهد او را رب و صاحب خود فرض كرده و از بدعت هاى او پيروى مى كند.
در حديث نبوى چنين وارد شده است:
«امّا بعد فإنّ أصدق الحديث كتاب الله وإنّ أفضل الهدى هدى محمد وشرّ الأمور محدثاتها وكل

1. مجمع البيان:3/23.
2. توبه/40.

صفحه 80
بدعة ضلالة وكل ضلالة فى النار».1
«راست ترين گفتارها كتاب خداست و بهترين هدايت، راهنمايى محمد(صلى الله عليه وآله) است و بدترين كارها، چيز جديد و نوظهور است، و هر بدعت و نوآورى، گمراهى است، و هر گمراهى سزاوار دوزخ است».
مسلّماً مقصود از «شر الأمور محدثاتها»، هر نوآورى در هر رشته اى نيست، بلكه به قرينه ماقبل و مابعد، آن نوآورى بى سابقه اى است كه مربوط به دين باشد، در حالى كه در دين، از آن خبرى نيست. اين كه گاهى برخى از افراد ناوارد با اين حديث، بر حرمت هر نوآورى در عرصه زندگى استدلال مى كنند، نوعى تحريف در معنى حديث است، «بدعت» نوآورى در دين است كه صاحب شريعت، آن را بيان نكرده، در حالى كه نوآورى در عرصه زندگى خارج از مفهوم«بدعت»شرعى بوده و حكم آن از نظر حلال و حرام بودن، از ادله شرعى استخراج مى شود.
بدعت در روايات به عناوين گوناگون وارد شده است:
1. نكوهش بدعت، مانند: خدا، روزه و نماز و صدقه و حج و عمره و جهاد و جهاد بدعت گذار را نمى پذيرد2 حذيقه از پيامبر پرسيد آيا پس از اين خير(پيروزى اسلام) شرى هست؟ فرمود: آرى، گروهى كه

1. مسند احمد:3/310.
2. سنن ابن ماجه:1/19.

صفحه 81
كه به سنتى غير از سنت من عمل مى كنند.1 دعوت دانشمندان براى مبارزه با بدعت، رسول گرامى فرمود: آنگاه بدعت ها يكى پس از ديگرى خود را نشان داد و بر عالمان است كه دانش خود را آشكار سازند، هر كس از اين وظيفه سرتابد، لعنت خدا بر او باد.2
3. ايجاد خط دفاعى ميان بدعت گزاران و جامعه اسلامى: امام صادق(عليه السلام) به عمر بن يزيد گفت: با بدعت گذار نشست و برخاست نكنيد در غير اين صورت نزد مردم بسان آنها خواهيد بود، رسول گرامى فرمود: انسان بر آيين همنشين خود مى باشد يعنى هم فكر او خواهد بود.
در كتابهاى حديثى، روايات زيادى پيرامون بدعت و ضررهاى آن و كيفيت مبارزه با آن وارد شده است.3
از مجموع آيات و روايات روشن شد، بدعت جز دستكارى در آيين الهى چيزى نيست اكنون به عنصر از عناصر سه گانه در مفهوم بدعت مى پردازيم.

ب) اشاعه در ميان مردم:

هرگونه نوآورى در دين و تصرف در آن، در صورتى بدعت به شمار مى رود كه آن را در ميان مردم، گسترش دهد، خواه از طريق رفتار

1. صحيح مسلم:5/206، كتاب الامارة.
2
2. كافى:1/54ـ55، حديث 2، افزون بر آن حديث1، 3 و 4.
3. بحار:ج2، ص 264، ح14، 15 و ص304، ح45 و ج36، ص 288 ـ 289.

صفحه 82
و گفتار، يا از طريق نگارش و رسانه ها، و به عبارت ديگر تا در ميان مردم اشاعه ندهد «بدعت» به معنى نوآورى در دين صدق نمى كند. به گواه اين كه عمل مشركان در تحليل و تحريم روزى هاى خدا، يك عمل شخصى و در خفا و پنهان نبود، بلكه مشركان، قبلاً فكر را مى آفريدند، بعداً مردم را به آن دعوت مى كردند. و از اين جهت مستحق نكوهش و عذاب الهى شدند. همچنين راهبان، انديشه دنياگريزى را پديد آورده، و بعد، آن را به طرق مختلف در ميان مردم گسترش مى دادند. مسلم در صحيح خود، از رسول خدا چنين روايت مى كند:
«من دعا إلى هدى، كان له من الأجر مثل أجور من تبعه، لا ينقص ذلك من أجورهم شيئاً ومن دعا إلى ضلالة كان عليه من الإثم، مثل آثام من يتبعه لا ينقص ذلك من آثامهم شيئاً».1
«هر كس مردم را به شاهراه هدايت، راهنمايى كند، براى او پاداش كسانى خواهد بود كه از آن پيروى مى كنند و چيزى از پاداش آنها كم نمى شود، و اگر كسى به گمراهى دعوت كند، براى او مانند گناهان كسى است كه از آن پيروى كنند و چيزى از گناه آنان كم نمى شود».
حديث ياد شده حاكى است كه بدعت، در انديشه پردازى، بدون

1. صحيح مسلم:8/62، كتاب علم; صحيح بخارى:9، كتاب الاعتصام بالكتاب والسنّة.

صفحه 83
اعلام و گسترش آن خلاصه نمى شود، بلكه فعاليت در نشر آن در ميان مردم نيز از اركان بدعت است.

ج) نبود دليل عام يا خاص:

اين عنصر سوم است كه با بيان آن، هويت بدعت مشخص مى شود و آن، نبودن دليل شرعى بر انديشه نو در كتاب و سنّت است، بنابراين، هر نوآورى كه از دو مصدر ياد شده، مايه نگيرد، بدعت بوده. هرگاه فردى، انديشه اى را به شريعت، نسبت دهد كه اصلاً در شريعت، از آن اثرى نيست، مانند روزه عيد فطر، و يا خصوصيتى را به شريعت نسبت بدهد كه در آن نيست، مانند اين كه بگويد: روزه را بايد تا نيمه شب ادامه داد، هر دوى اينها بدعت است و در تعريف هاى پيشين، از بدعت، به اين حقيقت، اشاره شد. از اين بيان، روشن مى شود جواز، بلكه وجوب تمرين هاى نظامى و دستيابى به صنايع نودفاعى كه جنبه بازدارندگى دارد، همگى داخل در سنّت بوده و از بدعت بيرون مى باشند، زيرا هر چند اين گونه نوآورى هاى ويژه، در كتاب و سنت، وارد نشده، امّا ضابطه كلى كه در كتاب خدا هست، گواه بر مشروعيت اين گونه نوآورى هاست، آنجا كه مى فرمايد:
(وأعدّوا لهم ما استطعتم من قوّة ومن رباط الخيل ترهبون به عدوّ الله وعدوّكم)1
«تا آنجا كه مى توانيد نيروى نظامى و اسب هاى آماده تهيه

1. انفال:60.

صفحه 84
كنيد تا دشمن خدا و دشمن خود را بترسانيد».
و در مسأله خاتميت، اين مسأله به ثبوت رسيده است كه آيين اسلام، گوهر دين را بيان مى كند و امّا صدف دين در گرو شرايط زمان و مكان است از اين بيان روشن شد كه هرگونه نوآورى، كه در آن، اين عناصر سه گانه وجود داشته باشد، بدعت بوده، و در صورت نبود يكى يا همگى، از قلمرو بدعت، خارج خواهد بود، ولى در عين حال، حلال و حرام بودن آن، مربوط به استخراج حكم آن از كتاب و سنّت است.
از آنچه بيان گرديد، روشن شد كه بدعت به معنى دستكارى در امور دينى يك قسم بيش ندارد و آن پيوسته مذموم و حرام است و تقسيم آن بر اساس احكام پنجگانه شرعى چنان كه شهيد اول بيان كرده است 1 مربوط به معناى لغوى آن است. بنابراين اشكال شاطبى براى تقسيم 2وارد نيست.

1. تقسيم بدعت بر اساس احكام پنجگانه

بدعت را مى توان بر اساس احكام پنجگانه فقهى تقسيم كرد. در ميان دانشمندان شيعه شهيد اول اين تقسيم را پذيرفته و مى گويد: امور نوظهور پس از رحلت پيامبر بر پنج بخش تقسيم مى شوند:1. واجب، مانند گردآورى قرآن و سنت پيامبر، 2. حرام، مانند شستن پاها در

1. الفوائد والقواعد:2/145ـ144.
2. الاعتصام:1/130.

صفحه 85
وضو، و مسح بر غير پا و برگزارى نوافل با جماعت، 3. مستحب، چيزى كه ادله مستحبات آن را دربرمى گيرد مانند ساختن مدارس، 4. مكروه، چيزى كه ادله مكروهات شامل آن مى شود، ماننند كم كردن تسبيحات حضرت زهرا(عليها السلام)، 5. مباح، چيزى كه داخل تحت ادله مباحات مى باشد، مانند الك كردن آرد، زيرا رفاه در زندگى امر مباح است.1
اين تقسيم بر اساس بدعت لغوى انجام گرفته است، زيرا هر نوع ظهورى پس از رحلت پيامبر بسان امور موجود در زمان خود آن حضرت، يكى از پنج حكم را دارد، در حالى كه بدعت در شرع جز يك حكم نمى تواند داشته باشد و آن حرمت است، زيرا «بدعت» در شرع دستكارى در امور دين است و آن در اختيار خدا است و لذا مجلسى مى گويد: تقسيم بدعت بر اساس احكام خمسه فقهى باطل است، زيرا بدعت فقط بر چيزى مى گويند كه حرام باشد، چنان كه رسول خدا فرمود: «وكل بدعة ضلالة وكل ضلالة سبيلها النار» هر بدعتى گمراهى است و گمراهى مايه ورود در آتش است.2
شاطبى بر اين تقسيم سخت معترض است و مى گويد هيچ دليل دينى و شرعى بر اين تقسيم دلالت نمى كند و اين تقسيم بندى نوعى متناقض است3 ولى حق اين است كه نزاع به نوعى لفظى است، تا

1. الفوائد والقواعد:2/145ـ146.
2. بحارالأنور:2/303، حديث42.
3. الاعتصام:1/130.

صفحه 86
تقسيم بدعت به چه معنى باشد، به معنى لغوى تقسيم كاملاً معقول، به معنى شرعى و اصطلاحى كاملاً نادرست.

2. تقسيم بدعت به حسنه و سيّئه:

برخى بدعت را به دو گونه پسنديده و ناپسند تقسيم كرده اند، ريشه اين تقسيم، از گفتار خليفه دوم است، زيرا نماز تراويح قبلاً به صورت فرادى خوانده مى شد، بعداً به پيشنهاد او به صورت جماعت انجام شد، و او وقتى مشاهده كرد كه همگان پشت سر يك امام نماز تراويح را انجام مى دهند چنين گفت:«نعمت البدعة هذه»(اين بدعت نيكويى است)1 اينك مشروح داستان: عبدالرحمن بن عبدالقارى مى گويد: من با عمر بن خطاب در شبى از شب هاى ماه رمضان، وارد مسجد شديم. ديديم كه مردم به صورت پراكنده مشغول نماز تراويح هستند و بعضى نماز خود را فرادى مى خوانند و گاه يك دسته به يك نفر اقتدا مى كنند، گفت: اى كاش مى توانستم همه اينها را پشت سر يك قارى، گرد آورم، از اين جهت ابى بن كعب را براى اين كار انتخاب كرد. شب بعد كه به مسجد آمد، ديد همگى پشت سر يك نفر اقتدا كرده اند، در اين هنگام گفت: «اين بدعت نيكويى است».
در اين مورد سؤالى پيش مى آيد: هرگاه برگزارى نماز تراويح، با جماعت در شرع وارد شده باشد، در اين صورت، برگزارى آن به صورت فرادى يا به صورت جماعت هاى متفرق يا با امام واحد، همگى

1. بخارى:3/44، كتاب صوم.

صفحه 87
مشروع بوده و اصلاً بدعت نخواهد بود، و اگر چنين اجازه اى در اقامه نماز تراويح در شرع نباشد، طبعاً بدعت بوده، آن هم بدعت قبيح و محرم خواهد بود، نه بدعت حسنه. از اين بيان روشن مى شود كه تقسيم بدعت به دو دسته، با معنى واقعى بدعت تطبيق ندارد و از كسانى كه اين حقيقت را به روشنى بيان كرده، شاطبى در الموافقات است. او مى گويد: واقعيت بدعت، نوعى كنار نهادن شريعت و تضادّ با آن است، و چنين چيزى هرگز به دو دسته حسن و قبيح تقسيم نمى شود، چگونه مى شود، ستيزه جويى با شرع، امرى نيكو و پسنديده باشد؟1
چيزى كه مى تواند محور اين تقسيم باشد، تقسيم بدعتِ لغوى است، زيرا كارهاى نو در طول زندگى، يا آداب و عادات نو، گاهى به سود مردم تمام مى شود و گاهى به ضرر آنان. اينجاست كه مى توان آن را زيبا و نازيبا خواند، مثلاً نخستين كارى كه پس از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در زندگى صحابه پديد آمد، الك كردن آرد، و جدا كردن پوسته گندم از آن بود، كه نوعى رفاه طلبى نسبت به زندگى سخت عرب هاى آن زمان به حساب مى آمد.از اين جهت مى توان آن را بدعت حسنه توصيف كرد.
از اين بيان، روشن مى شود كه مقصود از حديث معروف «مَن سن فى الاسلام سنة حسنة فعمل بها بعده كتب له مثل أجر من عمل بها ولا ينقص من أجورهم شىء و مَنْ سنّ سنّة سيّئة فعُمِل بها بعدَه،

1. موافقات:1/42.

صفحه 88
كُتب له مثلُ وزر من عمل بها»1 مقصود از سنّت حقه، آن كارهاى مباحى است كه برخى آن را رواج داده اند، مانند ايجاد مدارس و كتابخانه ها و ديگر امور فرهنگى،مسلّماً رواج اين گونه سنتها مايه گسترش علم و دانش در ميان مردم است كه كارى مباح و پسنديده است، چنان كه مقصود از سنت سيئه كارهاى حرامى است كه در جامعه وجود نداشته ولى فردى آن را رواج مى دهد، مانند اختلاط زن و مرد در مجالس مهمانى و عروسى، آن هم بدون حجاب، همراه با نوازندگى، بنابراين، اين حديث، مربوط به بدعت اصطلاحى نيست، زيرا هيچ كدام از اين دو نفر، تصرّف در قلمرو دين نكرده، بلكه فرد نخست، به يك امر مستحب جامه عمل پوشانيده و فرد ديگر امر حرامى را اشاعه داده است.

بدعت عادى و شرعى:

برخى «بدعت» را به بدعت در امور عادى و شرعى تقسيم مى كنند2 ، و اين تقسيم نيز به سان تقسيم پيشين، پايه صحيحى ندارد، زيرا بدعت، همان دستكارى در امور شرعى است، خواه در مورد عبادات يا معاملات باشد، و يا در امور مربوط به مسائل سياسى اسلام، و اما امور عادى كه امروز آن را فرهنگ ملتها مى خوانند از قلمرو بدعت شرعى بيرون است، و فقط مى تواند تحت بدعت لغوى داخل شود،

1. صحيح مسلم:8/61.
2. اقتضاء الصراط المستقيم، ص 129.

صفحه 89
مثلاً امروز در زندگى مردم، دگرگونيهاى عميقى رخ داده است، خواه در مسائل معمارى و خانه سازى و خواه در آموزش و پرورش و يا در رسانه هاى گروهى و يا در انواع بازى ها و سرگرمى ها، همه اينها بدعت لغوى بوده، نه بدعت شرعى، زيرا هرگز پديد آرندگان، آنها را به شرع نسبت نمى دهند، ولى در عين حال، بدعت نبودن، دليل بر جواز شرعى آنها نيست، و بايد حكم آنها را از كتاب و سنّت استخراج كرد.

بدعت حقيقى و نسبى:

تقسيم بدعت به حقيقى و نسبى از آنِ شاطبى است، او مى گويد: بدعت حقيقى چيزى است كه براى آن دليلى از كتاب و سنت و اجماع در كار نباشد، هر چند بدعت گزار مدعى است براى آن در شرع دليل است.
«بدعت نسبى» كار دو سويه است، از يك سو براى آن دليلى هست و از سوى ديگر فاقد دليل مى باشد و به همين جهت نام «نسبى» به آن نهاده شده، نه صد در صد مخالف و نه صد در صد موافق است. او براى روشن شدن اين تقسيم مثال هايى آورده است، مانند:
1. هرگاه فردى در ماه، روز معينى را براى روزه گرفتن اختصاص دهد و بر آن استمرار ورزد، و روزه در آن روز نه مورد نهى واقع شده باشد و نه مورد امر.
2. فردى شبى يا روزى را براى خواندن قرآن اختصاص مى دهد و پيوسته در آن ساعات مشغول خواندن قرآن شود.
3. عصر عرفه اجتماعى در مسجد پديد آورند و به صورت

صفحه 90
دسته جمعى قرآن و دعا بخوانند شبيه اهل عرفه.1 ، او براى بدعت بودن اين نوع اعمال چهار دليل اقامه كرده است:
1. اين نوع خصوصيت در شرع وارد نشده هر چند روزه گرفتن و خواندن قرآن به طور مطلق در شرع وارد گشته است اما تخصيص روزى يا وقتى براى اين عمل در كتاب و سنت وجود ندارد.
2. چهره اين عمل مشتبه است، آيا بدعت است كه از آن جلوگيرى شود يا سنت است كه به آن عمل گردد.
3. چنين عملى با اين خصوصيت در عصر رسول خدا و صحابه وى نبوده است.
4. استمرار بر چنين عمل سبب مى شود كه گروهى آن را سنت تلقى كنند و تصور كنند كه اين خصوصيت در شرع وارد شده است.2
با توجه به دو اصلى كه يادآور مى شويم بى پايگى اين تقسيم ظاهر مى شود:

الف) دليل همه حالات را دربرمى گيرد

مورد بحث در جايى است، دليل روزه يا خواندن قرآن از اطلاق گسترده برخوردار باشد يعنى تمام حالات و كيفيات را در برگيرد.
ب) استمرار بر عمل به دو گونه است: شخصى كه فردى از مستحب را به صورت خصوصى انجام مى دهد و بر آن استمرار

1.الاعتصام، ج1،ص 286ـ 290.
2. مدرك پيشين.

صفحه 91
مىورزد از دو حال خالى نيست: گاهى معتقد است روزه در فلان روز معين و يا خواندن قرآن در شب جمعه به خصوص در شرع وارد شده است و گاهى انتخاب روزى يا كيفيت خاصى براى اين است كه با ديگر شرايط زندگى او هماهنگ است بدون اين كه خصوصيت را به شرع نسبت بدهند.
صورت نخست حتماً از مصاديق بدعت است. اما در صورت دوم شائبه بدعت نيست زيرا در دين دستكارى نمى كند بلكه چون روز معين، در هر ماه، روز فراغت است از اين جهت روزه گرفتن براى او آسانتر است، از اين جهت آن روز را انتخاب مى كند و همچنين خواندن قرآن در شب هاى جمعه يا روزهاى جمعه در تمام اين موارد انگيزه او نسبت به خصوصيت، ملاحظات شخصى و تقاضاى شرايط زندگى اوست.
از اين بيان روشن مى شود كه دلايل چهارگانه شاطبى اساس صحيحى ندارد زيرا درست است كه از شرع مقدس تخصيصى وارد نشده ولى عامل هم هرگز ويژگى عمل را به شرع نسبت نمى دهد و اما اين كه مى گويد اين عمل مشتبه است، حق آن است براى كسانى كه تحليل صحيحى از بدعت ندارند مشتبه است نه ديگران.
شگفت تر از همه دليل سوم اوست كه پيامبر يا صحابه انجام نداده اند، زيرا ترك پيامبر دليل بر حرمت نيست تا چه رسد به ترك صحابه و فرض اين است كه اطلاق دليل همه روزها و همه كيفيت ها را دربرمى گيرد.

صفحه 92
درباره دليل چهارم يادآورى مى شويم كه اگر جاهلى غير سنت را سنت انديشيد بايد او را ارشاد كرد و نبايد مزاحم اعمال ديگران گشت.

بدعت در تفسير بدعت

در حالى كه برخى در مورد بدعت و آثار ويرانگر آن سخن مى گويند در تفسير بدعت، خود مرتكب بدعت شده و پاره اى از امور را بى دليل، حرام مى شمارند به گواه اين كه اين امور، در عصر صحابه و تابعان وجود نداشته است، پيشرو اين بدعت گزارى، ابن تيميه است. وى برگزارى جشن هاى ميلاد پيامبر را كه در سراسر جهان اسلام انجام مى شود، بدعت مى خواند و مى گويد اگر چنين كارى درست وشايسته بود، ياران پيامبر و تابعان آنها. از ما به آن سبقت مى جستند و يا در مورد بوسيدن قرآن، مى گويد: از سلف چيزى در اين باره به ما نرسيده است1 ، همين انديشه را محمد بن عبدالوهاب پذيرفته و پيروان او در تخريب ضريح امامان بقيع به آن تمسك جستند، عبدالله بن بليهد از علماى مدينه، بناى قبور را استفتا كرد و خود او پيشاپيش، در متن استفتا، فتوا را صادر كرده ومى گويد: در بهترين زمانها كه همان سيصد سال نخست تاريخ اسلام است چنين چيزى وجود نداشته است 2، در اين مورد دو نكته را يادآور مى شويم:
1. پيشينيان كه ايشان را به سلف صالح، تعبير مى كنند محور حق و

1. الفتاوى الكبرى، ج1، ص 176.
2. كشف الارتياب، ص 357.

صفحه 93
باطل نبوده و فعل و ترك آنها مدار حلال و حرام نيست، هرگز نمى توان ترك يك عمل را از سوى آنان را دليل بر عدم جواز گرفت و هيچ مفتى ترك عمل سلف را دليل بر حرمت نگرفته است. جز ابن تيميه و محمد بن عبدالوهاب و پيروان آن دو، كه اين خود، نوعى «بدعت» است.
2. اين كه مى گويد در زمان صحابه چنين بناهايى وجود نداشته است مغاير با تاريخ صحيح است، هنگامى كه مسلمانان، قدس شريف را فتح كردند، در آنجا مقابر انبياء مانند ابراهيم و يعقوب و فرزندان او برپا بوده و اكنون نيز برپاست و هرگز از ذهن خليفه نگذشت كه اين نوع بناها بدعت در شريعت است و بايد آنها را منهدم كرد، بنابراين ويران كردن آنها به استناد شريعت اسلامى، خود، نوعى «بدعت» است.
كسانى كه مى گويند: هر فكر و انديشه اى را كه در سه قرن نخست پيشينه داشته باشد درست و پابرجا است به روايتى كه بخارى در صحيح خود، از عبدالله بن مسعود نقل كرده است،استناد مى جويند، وى مى گويد: پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود:
«خير الناس قرنى ثمّ الذين يلونهم، ثم الذين يلونهم، ثم يجيئ أقوام تسبق شهادة أحدهم بمينه، ويمينه شهادته».1
«بهترين مردم، كسانى هستند كه در عصر من زندگى مى كنند، سپس كسانى كه پس از آنان مى آيند، سپس كسانى

1. صحيح بخارى، حديث2652.

صفحه 94
كه پشت سر گروه دوم مى آيند. سپس مردمانى مى آيند كه گواهى آنان به سوگندشان پيشى مى گيرد و سوگندشان بر شهادتشان يعنى به شهادت و سوگندشان اعتماد نيست».
اين گروه، واژه«قرن» را كه در حديث آمده است، به صد سال تفسير كرده و از اين جهت براى انديشه و اقوال و رفتار مسلمانانى كه در اين سيصد سال زندگى كرده اند، نوعى قداست، قائل شده و فعل و ترك آنها را نشانه حق و باطل مى دانند. 1
تفسير «قرون» به صد سال، اصطلاح جديدى است كه در عصر صدور حديث وجود نداشته است و واژه قرن در قرآن در هفت مورد آمده2 و در هيچ كدام از اينها قرن به معنى زمان چه صد سال و يا كمتر و يا بيشتر به كار نرفته است، بلكه مقصود، گروهى است كه در زمان واحد زندگى مى كنند و ميان آنان مشتركاتى وجود دارد، اهل لغت نيز با همين معنى هماهنگ هستند و مى گويند قرن: «الأمة تأتى بعد الأمة» ونسلى پس از نسلى.3
إذا ذهب القرنُ الذى أنت فيهمُ *** وخُلِّفت فى قرن فأنتَ غريبٌ
هرگاه گروهى كه تو در ميان آنها هستى از دنيا بروند و تو در گروه ديگرى قرار بگيرى، در اين هنگام تو در ميان آنها غريب هستى.4

1. فتح البارى، ج7، ص 6، و ج5، ص 260.
2. انعام/6، مريم/47 و 94، ص/3، ق/36، انعام/6، مؤمنون/31.
3. لسان العرب، ج13، ص 333، ماده قرن.
4. قاموس اللغة ماده قرن».

صفحه 95
بنابراين، حديث، بر فضيلت سه گروهى كه پشت سر هم آمده و با هم مى زيسته اند دلالت دارد و امّا مدت عمر اين سه گروه چه اندازه است، حديث، از آن ساكت است. قرن نخست منطبق بر عصر رسول خدا است، و امّا دو گروه ديگر كه پشت سر هم مى آيند، زمان آنان در حديث، معين نشده است، در اين صورت چگونه مى توان با اين حديث بر قداست افكار و اقوال و اعمال رايج در سيصد سال نخست هجرى قمرى، صحّه گذاشت؟
و شايد «ملاك خير بودن»اين سه گروه اين است كه در ميان آنان مجاهدان مخلص بوده، كه دور از سياست هاى وقت، به نشر اسلام، در اطراف جهان مى پرداختند و غالباً فتوحات اسلامى، در همين دوره ها بوده است، حتى فتح اندلس در سال 92 هجرى انجام گرفته است.اگر از اين ملاك بگذريم، شرّ در اين سه قرن، كمتر از قرنهاى پيشين نبوده است.
اوّلاً: در طول حكومت امويان كه از سال 40هجرى آغاز شد و در سال 132 پايان يافت. چه خونهاى بيگناهى ريخته نشد، و چه نهضت هاى اسلامى كه سركوب نگشت، نمونه آن فاجعه كربلا در سال 61 و سركوب قيام زيد بن على در سال 121 و همچنين سركوب نهضت هاى ديگر اسلامى است. مگر حافظه تاريخ، جنگهاى جمل و صفين و نهروان را مى تواند فراموش كند و يا وقعه حرّه و محاصره و سنگباران خانه كعبه توسط سپاه يزيد در غير اين دوران رخ داده است؟
ثانياً: گروهى از دانشمندان يهود و نصارى، لباس اسلام پوشيده و

صفحه 96
احاديث دروغين را كه در اصطلاح به آنها اسرائيليات و مسيحيان ومجوسيات گفته مى شود وارد احاديث اسلامى ساخته و در ميان مسلمانان پخش كردند و منشأ انحرافات و بدعت هاى زيادى تا به امروز شده اند.
ثالثاً: مكتب هاى الحادى و دور از اسلام كه ابوالحسن اشعرى در كتاب «مقالات الاسلاميين» از آنها ياد كرده، زاييده همين سه قرن است كه مستدل ادعاى قداست افكار و اعمال آن زمان را دارد. گروه هاى «خوارج» و «مرجئه» و «محكّمه» و «جهميّه» و «كراميه» در همين قرن ها پديد آمده اند.
***

نمونه هاى سه گانه از بدعت پس از رحلت پيامبر

در حالى كه در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله)، انحراف روشنى در ميان پيروان آن حضرت رخ نداد، ولى سخنان اخير وى، حاكى از شكل گرفتن دگرانديشى در ميان آنها بود، از باب نمونه، پيامبر كسانى را كه به دروغ، سخنانى به وى نسبت دهند، تهديد به آتش در آخرت كرد، و در آخرين روزهاى زندگى خطبه معروف او ناظر به بدعت مى باشد، آنجا كه فرمود: «شر الأمور محدثاتها، وكل محدثة بدعة وكل بدعة ضلالة»، اين سخنان و همچنين ديگر سخنان وى در آخرين روزها مانند:
«إذا التبست عليكم الفتن كقطع الليل المظلم فعليكم

صفحه 97
بالقرآن»1.
«هرگاه فتنه بسان پاره هاى شب تاريك، بر شما احاطه كرد، به قرآن چنگ بزنيد...».
با توجه به اين سخنان كه از آينده تاريكى گزارش مى دهد، بايد در انتظار فتنه و بدعت نشست كه پس از رحلت آن حضرت سربلند كند اينك نمونه هايى:
1. مصادره فدك به عنوان اين كه پيامبر فرمود «لا نورث، ما تركناه، صدقة»2 در حالى كه قرآن بر خلاف آن گواهى مى دهد و مى فرمايد حضرت سليمان وارث حضرت داود گرديد، (وورث سليمان داود)3، و در آيه ديگر از زكريا نقل مى كند كه از خدا مى خواهد به او فرزندى دهد كه از او و فرزندان يعقوب ارث ببرد:(وهب لى ولياً يرثنى و يرث آل يعقوب واجعله ربّ رضيّاً)4 اگر حديث ياد شده سخن پيامبر است، شايسته بود كه آن را به دختر خود بگويد، نه به فرد بيگانه مانند ابى بكر، در حالى كه دختر همين فرد كه حديث را نقل كرده، تمام خانه مسكونى خود را كه پيامبر براى سكونت در اختيار او نهاده بود، به عنوان «ارث» بردن از پيامبر تصرف كرد و بدون رعايت سهم ديگر وارثان، حتى اجازه نداد، حسن بن على(عليهما السلام) در آنجا به خاك

1. كافى،ج2، ص 599، ح2.
2. صحيح بخارى، شماره 4241، غزوه خيبر.
3. نحل/16.
4. مريم/6.

صفحه 98
سپرده شود و ابن عباس به او گفت:«..لك الربع من الثمن وفى الكل تصرّفت»; «تو41از 81 را داشتى ولى در همه خانه به ناروا تصرف كردى!».1

2. تنفيذ سه طلاق در يك مجلس

هرگاه مردى همسر خود را سه بار طلاق دهد، ديگر نمى تواند با او ازدواج كند مگر اين كه فرد ديگرى با او ازدواج نمايد، و پس از آميزش، با ميل و اختيار او را طلاق دهد و عدّه زن به پايان برسد. در اين صورت، شوهرِ اوّل مى تواند دوباره با او ازدواج كند. مقصود از اين كه همسر خود را سه بار طلاق دهد اين است كه سه طلاق جداگانه صورت بگيرد، يعنى طلاق دهد، سپس رجوع كند و دوباره طلاق دهد، آنگاه رجوع كند، آنگاه كه طلاق سوم را داد، در چنين موردى همسر براى شوهر حرام است مگر اينكه «محلّل» يعنى فرد ديگرى با او ازدواج و آميزش جنسى كند و سپس با ميل خود، او را طلاق دهد، آنگاه براى شوهر اوّل قابل ازدواج است.
مسلّماً اين نوع «سه طلاق» زمان مى برد، زيرا آنگاه كه پس از طلاق رجوع مى كند، مدتى با هم زندگى كرده، سپس به طلاق منجر مى شود و همچنين است دو طلاق بعدى.
قرآن در اين مورد، چنين مى فرمايد:
(الطلاق مرّتان فإمساك بمعروف أو تسريح

1. بحارالأنوار، ج44، ص 155; تاريخ يعقوبى:2/235.

صفحه 99
بإحسان...* فإن طلّقها لا تحلّ له من بعد حتى تنكح زوجاً غيره).1
«طلاق شرعى (كه همسر بتواند پس از آن از طلاق خود رجوع كند) دو دفعه است و وظيفه مردان در برابر زنان، يكى از دو چيز است يا به نيكى آنها را نگه دارند يا با نيكوكارى آنها را رها كنند».
اگر دو طلاق پيشين رخ داد، همسر براى مرد حرام مى شود، مگر اين كه با مرد ديگرى ازدواج كند و او پس از ازدوج، طلاق دهد.
مفسران در تفسير اين بخش از آيه(فامساك بمعروف أو تسريح باحسان) دو نظر دارند: يكى اين كه اين بخش ناظر به طلاق سوم نيست، بلكه بيان كيفيت معاشرت مردان با زنان است ودومى اين كه ناظر به طلاق سوم است كه مرد پس از دو طلاق يا به نيكى نگه دارد يا به نيكوكارى رها كند.2 ولى اين اختلاف، ضرر به مقصود ما نمى زند زيرا آيه صريح در اين است كه بايد اين سه طلاق، جداجدا صورت بپذيرد، نه در يك مجلس كه بگويد من تو را سه طلاقه كردم.
اتفاقاً سنّت نبوى نيز مضمون آيه را تأييد مى كند. محمود بن لبيد نقل مى كند: به پيامبر خدا گزارش رسيد كه مردى زن خود را در يك مجلس سه طلاقه كرده است، پيامبر خشمگين شد و برخاست و چنين

1. بقره/229ـ230.
2. احكام قرآن، جصاص، ج2، ص 447; تفسير ابن كثير، ج1، ص 52.

صفحه 100
گفت: با كتاب خدا بازى مى كنيد در حالى كه من در ميان شما هستم.1
خوشبختانه حكم خدا در دوران خليفه نخست و بخشى از خلافت خليفه دوم بر مسلمانان حاكم بود ولى در بخشى ديگر از خلافت دومين خليفه، طلاق سه گانه در يك مجلس به رسميت شناخته شد. خليفه وقت گفت: خدا به مردم مهلتى داده بود كه طلاقها را جدا جدا انجام دهند، ولى اكنون كه مردم عجله مى كنند و هر سه طلاق را در يك مجلس انجام مى دهند، براى جلوگيرى از اين كار، من هر سه طلاق را تنفيذ مى كنم تا زن براى شوهر خود حرام شود تا اين كار را ترك نمايند.2
احمد امين مى نويسد: خليفه دوم به روح قانون عمل مى كرد و دگرگونى هايى كه در زمان او رخ داد، اخذ به روح قانون بود.3 ولى در اين مورد، عمل به روح قانون نيست، بلكه تقديم مصلحت خيالى بر نصّ الهى و در حقيقت، اجتهاد در مقابل نصّ است. علماى اهل سنّت براى توجيه كار خليفه وجوهى را ذكر كرده اند كه ما در مورد خود، همگى را بررسى كرده ايم.4
3. تحريم نگارش حديث نبوى
تمدن اسلامى حاكى از آن است كه اين آيين بر اساس علم و دانش

1. سنن نسائى، ج6، ص 142; الدر المنثور، ج1، ص 283.
2. صحيح مسلم، ج4، باب الطلاق الثلاث، حديث1; سنن بيهقى، ج7، ص 339.
3. فجرالاسلام، ص 237.
4. البدعة، مفهومها، حدها وآثارها ومواردها، ص 217ـ 221.
Website Security Test