welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : توسل يا استمداد از اولياء خدا*
نویسنده :آية الله العظمى جعفر سبحانى*

توسل يا استمداد از اولياء خدا

صفحه 1
    توسل يا استمداد از اولياء خدا
   

صفحه 2

صفحه 3
توسل
يا استمداد از اولياء خدا

صفحه 4

صفحه 5
توسل
 
يا
استمداد از اولياء خدا
 
تأليف
آية الله العظمى جعفر سبحانى

صفحه 6
سبحانى تبريزى، جعفر، 1308 ـ
توسل يا استمداد از اولياء خدا / جعفر سبحانى . ـ قم: توحيد قم، 1393.
277 ص.     ISBN :978-600-93750-8-0
فهرستنويسى براساس اطلاعات فيپا.
كتابنامه به صورت زيرنويس.
1. توسل. 2. شفاعت. 3. ب . عنوان.
1393 9ت2س/6/226 BP   44/297
اسم كتاب:    توسل يا استمداد از اولياء خدا
نگارش:    حضرت آيت الله العظمى سبحانى
چاپخانه:   مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
ناشــر:   توحيد قم
تاريخ:    1393
چاپ:    اول
تعداد:   1000
صفحه آرايى:    …مؤسسه امام صادق (عليه السلام) ـ محسن بطاط
مسلسل انتشار: 10 مسلسل چاپ اول: 9
مركز پخش
قم ـ ميدان شهدا، انتشارات توحيد
مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
?37745457 ; 09121519271
http:// www.imamsadiq.org
Tohid.ir-shia.ir

صفحه 7
فهرست مطالب
مقدمه   13
بخش نخست
استمداد از اولياء خدا
صورت نخست   21
صورت دوم   21
صورت سوم   33
صورت چهارم و پنجم   39
اينك تشريح اين نقاط پنجگانه:   40
1. آيات قرآن بر بقاء ارواح، گواهى مى دهند   43
2. ارتباط با ارواح، برقرار است   46
3. اولياء الهى مركز كمالات مى باشند   47
بخش ديگر از آيات مورد بحث:   48
4. مركز كمالات انسان، همان روح اوست:   52
5. مسلمانان و درخواست حاجت از ارواح مقدسه   64
بخش دوم
شفاعت خواهى از اولياء الهى
دلايل جايز بودن درخواست شفاعت از اولياء خدا   75
الف: درخواست شفاعت شرك است   78

صفحه 8
پاسخ   78
ب. شرك مشركان به خاطر طلب شفاعت از بت ها بود   81
پاسخ   82
ج. درخواست حاجت از غير خدا حرام است   82
پاسخ   83
د. شفاعت، حق مختص خدا است   83
پاسخ   84
هـ: درخواست شفاعت از مرده لغو است   85
و: خداوند مردگان را غير قابل تفهيم اعلام مى كند   85
پاسخ   86
بخش سوم
توسل به پيامبران و صالحان
دليل اول   89
پاسخ   89
عبادات امر توفيقى است   95
دليل اول   96
دليل دوم   97
پاسخ   98
دليل سوم   105

صفحه 9
پاسخ   106
خيالبافى به جاى واقع گرايى   107
پاسخ   109
پاسخ   114
چه ارتباطى ميان درخواست و مقام صالحان وجود دارد؟   116
پاسخ   117
دلايل جواز توسل   123
پاسخ   132
سيره مسلمانان درباره توسل   133
پاسخ به يك رشته پرسش ها   144
سؤال دوم   147
پاسخ   148
سؤال سوم   149
پاسخ   149
شعر صفيه در سوگ پيامبر   152
پاسخ دو سؤال   153
پاسخ   154
حديث يكم: حديث عثمان بن حنيف   154
سخنى درباره سند حديث   155
پاسخ پنج سؤال   160

صفحه 10
پاسخ   160
سؤال دوم   163
پاسخ   163
سؤال سوم   164
پاسخ   164
سؤال چهارم   165
پاسخ   165
سؤال پنجم   166
پاسخ   166
حديث دو   169
حديث گواه بر توسل به صفت «مجيب» است:   170
پاسخ   171
اشكال در سند   172
پاسخ   172
حديث سوم   177
نظر ما پيرامون اين حديث:   179
پاسخ يك رشته پرسش   182
اينك بررسى اين پرسش ها   183
اشكال دوم   185
پاسخ   186

صفحه 11
اشكال سوم   187
پاسخ   188
اشكال چهارم   191
پاسخ   192
اشكال پنجم   195
پاسخ   195
حديث چهارم   197
حديث پنجم   204
استسقاء ابوطالب در چه تاريخ بود؟   206
بررسى احاديث استسقاء   209
پاسخ يك سؤال   214
حديث ششم   218
حديث هفتم   222
حديث هشتم   222
بخش چهارم
خداوند را به حق و مقام اولياء سوگند دادن
دليل نخست: اطلاق آيات عبادت و درخواست از خدا   229
دليل دوم: وقوع اين نوع توسلات در اسلام   231
اعتراض نخست   235

صفحه 12
پاسخ   235
اعتراض دوم   237
پاسخ   238
بخش پنجم
سوگند ياد كردن به غير خدا
دلائل ما بر جواز قسم به غير خدا   246
دليل اول   246
دليل دوم   250
دلايل وهابيان براى تحريم سوگند به غير خدا   259
حديث نخست   264
توضيح مفاد روايت   265
توجيه نخست   265
توجيه دوم   267
توجيه سوم   268
حديث دوم   268
تحليل ديگرى در حديث   272
نظر پيشوايان شيعه در مسأله   274

صفحه 13

مقدمه

توحيد و يكتاگرايى از نظر عقيده و عمل داراى مراتب و درجاتى است كه دانشمندان «علم كلام» درباره آن بحث و گفتگو كرده اند. يكى از آنها مسئله «توحيد در عبادت» است كه تمام پيامبران براى تحكيم آن مبعوث و برانگيخته شده اند و قرآن توحيد در عبادت را، خط مشترك و هدف متحد تمام برانگيخته شدگان آسمانى مى داند آنجا كه مى فرمايد:
(وَلَقَدْ بَعَثْنا فِى كُلِّ أُمَّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدوا اللهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ).1
«در ميان هر امتى پيامبرى برانگيختيم كه خدا را بپرستيد و از هر طاغوتى بپرهيزيد».
بنابراين يكتاپرستى اصل مشتركى است كه قرآن آن را زيربناى

1 . سوره نحل، آيه36.

صفحه 14
تمام شرايع معرفى مى كند، تا آنجا كه قرآن اهل كتاب را با خطاب ياد شده در زير، مخاطب قرار مى دهد و مى فرمايد:
(قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوا إلى كَلِمَة سَواء بَيْنَنا وَبَيْنَكُمْ الاّ نَعْبُدَ إِلاّ اللهَ وَلا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً).1
«بگو اى اهل كتاب بياييد كلمه اى را كه ميان ما و شما و يكسان است، بپذيريد و آن اين كه جز خداى را نپرستيم، و براى او شريك قائل نشويم».
يكتاپرستى، و تحريم پرستش هر موجود جز خدا مطلبى است كه تمام فرقه هاى اسلامى آن را پذيرفته اند و احدى در اين مورد سخن مخالفى ندارد به گونه اى كه اگر فردى اين اصل را نپذيرد، از جرگه اسلام بيرون رفته و جزو مسلمانان شمرده نمى شود.
آنچه در اين رساله مى گذرد پاسخ پرسش هايى است كه امروز از طرف گروهى عنوان شده و مى خواهند اذهان را آلوده سازند اين پنج پرسش عبارتند از:
1. استغاثه و استمداد و حاجت خواهى از غير خدا چگونه است؟
2. درخواست شفاعت از پيامبران و پيشوايان معصوم جايز است يا نه؟

1 . سوره آل عمران، آيه 64.

صفحه 15
3. در مقام درخواست چيزى از خدا، وسيله قرار دادن اولياء الهى چگونه است مثلاً بگوييم: «اَللّهُمَّ إنّى أتَوَسَّلُ بِنَبِيّكَ إلَيْكَ» و مانند اين ها، چه حكمى دارد؟
4. در مقام درخواست حاجت از خدا، سوگند دادن خدا به حق اولياء چگونه است؟
5. آيا سوگند خوردن به غير خدا مانند سوگند به قرآن، پيامبر و امام از نظر شرع چگونه است.
اين مسائل پنجگانه را از دو نظر مى توان مطالعه و بررسى كرد:
1. آيا چنين استمدادها، و درخواست شفاعت ها، وتوسل به اولياء الهى، و سوگند دادن خدا به مقام آنها، عبادت و پرستش غير خدا است و به اصطلاح با اصل «يكتاپرستى» و «جز او نپرستى» منافات دارد؟ يا نه؟ و به ديگر سخن: اگر كسى بگويد: اى پيامبر گرامى حاجت ما را برآور، بيمارم را شفا بده، در حق من شفاعت كن، و...»، او با اين گفتار و درخواست خود، نبى گرامى را عبادت و پرستش كرده است؟ همان طور كه همگان خدا را عبادت مى كنيم يا چنين درخواست ها مايه پرستش غير خدا شمرده نمى شود حالا برايمان سودى دارد يا نه، جايز است يا جايز نيست، مسأله جداگانه است؟
بحث از اين نظر در اين رساله مطرح نيست، زيرا غور در اين مورد بستگى دارد كه معنى «عبادت» را از قرآن و حديث و لغت به

صفحه 16
دست آوريم، آنگاه اين اعمال را با ميزانى كه از اين مدارك به دست مى آيد بسنجيم، تا روشن شود كه آيا اين نوع استغاثه ها و درخواست ها،عبادت و پرستش است يا نه و از اقسام عبادت غير خدا شمرده مى شود يا نه.
از آنجا كه ما پيرامون اين موضوع در كتاب «مبانى توحيد از نظر قرآن» به طور گسترده سخن گفته ايم ديگر خود را بى نياز از آن مى دانيم كه بار ديگر، به توضيح آن بپردازيم علاقمندان مى توانند به آن كتاب صفحات 380ـ 490 مراجعه كنند اجمال سخن اينكه به روشنى ثابت شده است كه اين نوع كارها از مصاديق عبادت و پرستش نيست زيرا عبادت آن نوع خضوع زبانى و عمل در برابر كسى است كه به الوهيت و ربوبيت او معتقد گرديم.1 و به اصطلاح طرف سؤال را خدا اعم از واقعى و يا پندارى، بدانيم آنگاه، در برابر او خضوع كنيم ولى هرگاه او را بنده محتاج و نيازمند خدا بدانيم و او را در عمل و كار، مستقل نيانديشيم در اين صورت هيچ نوع خضوع اعم از لفظى و عملى، عبادت شمرده نمى شود حالا اگر عبادت شمرده نشد، سودى دارد يا نه، جايز است يا حرام؟ آن بحث ديگرى است كه در اين رساله به توضيح آن خواهيم پرداخت.
2. اگر ثابت شود كه اين نوع اعمال، از اقسام عبادت غير خدا

1 . «اَلْعِبادَةُ هُوَ الْخُضُوعُ لَشَىء عَلى انّهُ إله أو رَبٍّ».

صفحه 17
نيست باز جاى بحث باقى مى ماند و بايد بحث شود كه آيا چنين كارهايى از نظر شرع،(هر چند عبادت غير خدا نيست) جايز است يا نه، زيرا ممكن است عملى عبادت غير خدا، شمرده نشود، اما به عللى حرام گردد مثلاً به عنوان بدعت و غيره تحريم شود.
آنچه در اين رساله مى گذرد، مربوط به تحليل مسائل پنجگانه است آن هم از نظر دوم و اين كه آيا انجام چنين امورى مشروع وجايز است يا نه؟! و بر فرض مشروع مقيد و سودمند است يا نه؟
شما در اين كتاب تحت فصول پنجگانه ملاك شرعى بودن اين امور، بلكه بالاتر از آن را لمس خواهيد كرد و نصوص كتاب و سنت روشن خواهد ساخت كه اسلام آن را يك امر مفيد و سودمند دانسته است.
اينك بحث نخست پيرامون استمداد ازاولياء الهى.
قم ـ مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
جعفر سبحانى
20جمادى الاخره 1403
15فروردين 1362

صفحه 18
   

صفحه 19

بخش نخست

استمداد از اولياء خدا

درخواست چيزى از «اولياء خدا» به صورت هاى گوناگون انجام مى گيرد كه در زير به آنها اشاره مى شود:
1. از «فرد زنده» درخواست كنيم كه ما را در ساختن خانه اى كمك كند و يا از ظرف آبى كه در كنار دست او قرار دارد، ما را سيراب نمايد.
2. از «فرد حى» درخواست كنيم كه در حق ما دعا كند و براى ما از خدا طلب آمرزش نمايد هر دو صورت در اين جهت مشتركند كه از شخص سؤال شده، كارى را درخواست مى كنيم كه صد در صد به صورت يك امر طبيعى در اختيار او مى باشد، چيزى كه هست سؤال نخست مربوط به امور دنيا است و دومى مربوط به امور دينى و اخروى است.
3. از «فرد حى» درخواست كنيم كه بدون اسباب عادى و

صفحه 20
طبيعى، كارى را كه صورت دهد، مثلاً بدون مداوا، بيمارى را شفا بخشد، گمشده اى را بازگرداند، و قرض ما را ادا نمايد به عبارت ديگر درخواست كنيم كه از طريق اعجاز و يا كرامت بدون تشبث به اسباب طبيعى و عادى، مورد درخواست ما را انجام دهد.
4. «مسئول»، حى و زنده نيست، ولى چون اعتقاد داريم كه در سراى ديگر حى و زنده است و رزق و روزى مى خورد، از چنين فردى درخواست مى كنيم كه در حق ما دعا كند.
5. از چنين فردى درخواست مى كنيم كه با استفاده از قدرت معنوى كه خداوند به او داده است، بيمار ما را شفا بدهد، گمشده ما را بازگرداند و... .
اين دو صورت بسان صورت هاى دوم و سوم سؤال از حى است، چيزى كه هست در آن دو صورت، مسئول حى و زنده در جهان ماده و طبيعت است، و در اين دو مورد، مسئول به ظاهر مرده است ولى در واقع زنده مى باشد.
هرگز از چنين فردى نمى توان، درخواست كرد كه در امور مادى از طريق اسباب عادى ما را يارى نمايد، زيرا فرض اين است كه وى از اين جهان رخت بربسته و دست او از اسباب عادى كوتاه شده است بدين ترتيب مجموع اقسام پنج تا است، كه سه صورت مربوط به سؤال از زنده در جهان ماده و در دو صورت مربوط به غير زنده در اين جهان مى باشد.

صفحه 21

صورت نخست:

درخواست كار و كمك از احياء در امور عادى كه اسباب طبيعى و عادى دارد، اساس تمدن بشر را تشكيل مى دهد، زندگى بشر در اين جهان خاكى بر اساس تعاون استوار است، و همه عقلاى جهان در امور زندگى از يكديگر كمك مى طلبند و حكم اين صورت آنچنان واضح است كه هرگز احدى در آن اشكالى نكرده است و براى اين كه بحث، ما قرآنى است، به نقل آيه اى اكتفا مى كنيم.
«ذوالقرنين» در ساختن سد در برابر تجاوز «يأجوج» و «مأجوج» به ساكنان منطقه رو كرد و گفت:
(فَاَعينُونى بِقُوَّة أجْعَلَ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ رَدْماً).1
«با نيرويى كه در اختيار داريد مرا كمك كنيد تا ميان شما و آنان سدى قرار دهيم».

صورت دوم

درخواست دعاى خير و يا طلب آمرزش از زندگان در جهان ماده:
صحت و استوارى يك چنين درخواست از احياء، از ضروريات قرآن مجيد است و هر كس مختصر آشنايى با قرآن

1 . سوره كهف، آيه 95.

صفحه 22
داشته باشد، مى داند كه شيوه پيامبران اين بوده كه در حق امت خود، طلب مغفرت مى كردند و يا خود امت از پيامبران، چنين درخواستى مى نمودند. اينك مجموع آياتى را كه در اين قسمت وارد شده است در اين جا منعكس مى كنيم، البته آيات ناظر به اين قسمت چند گروه است كه به خاطر تسهيل مطلب زير، شماره هايى مطرح مى شوند:
1. گاهى خداوند به پيامبر خود دستور مى دهد كه وى درباره آنان طلب آمرزش كند، مانند:
(فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشاوِرْهُمْ فِى الأَمْرِ).1
«از آنان درگذر و در حق آنان طلب آمرزش بنما و با آنها در امور مشورت كن».
(فَبايِعْهُنَّ وَاسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللهَ إِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَحيمٌ).2
«با زنان بيعت بنما و براى آنها از خدا طلب آمرزش كن، حقاً خداوند بخشنده و رحيم است».
(خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِمْ بِها وَصَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ وَاللهُ سَميعٌ عَليمٌ).3
«از اموال آنان صدقه بگير، آنان را با اين عمل پاك گردان، در حق آنان دعا كن زيرا دعاى تو در حق آنان، مايه آرامش آنها است

1 . سوره آل عمران، آيه 159.
2 . سوره ممتحنه، آيه12.
3 . سوره توبه، آيه103.

صفحه 23
خداوند دانا وشنوا است».
در اين آيه خداوند مستقيماً به پيامبر دستور مى دهد كه در حق آنان دعا كند و تأثير دعاى او آن چنان سريع است كه افراد، پس از دعاى پيامبر، در باطن احساس آرامش مى كنند.
2. گاهى خود پيامبر به گنهكاران وعده مى دادند كه در شرايط خاصى براى آنها طلب آمرزش خواهند كرد مانند:
(إلاّ قَوْلَ إبْراهيمَ لأَبيهِ لأَسْتَغْفِرَنَّ لَك).1
«مگر وعده ابراهيم به عموى خود كه براى تو طلب آمرزش خواهم كرد».
(سَأسْتَغْفِرُ لَكَ رَبّى إِنَّهُ كانَ بِى حَفِيّاً).2
«ابراهيم گفت: به زودى براى تو طلب آمرزش مى كنم زيرا خدايم نيكوكار است».
(وَمَا كانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهيمَ لاِبيهِ إِلاّ عَنْ مَوْعِدَة وَعَدَها إِيّاهُ).3
«طلب آمرزش ابراهيم براى عموى خود به خاطر وعده اى، كه به وى داده بود».
اين آيات حاكى است كه پيامبران به گنهكاران وعده و نويد

1 . سوره ممتحنه، آيه4.
2 . سوره مريم، آيه 47.
3 . سوره توبه، آيه 114.

صفحه 24
استغفار مى دادند تا آنجا كه «ابراهيم» نيز به «آزر» اين چنين نويدى داده بود; ولى وقتى او را در بت پرستى، پايدار ديد، از طلب آمرزش خوددارى كرد; زيرا يكى از شرايط استجابت دعا اين است كه طرف، موحد باشد نه مشرك.
3. خداوند دستور مى دهد كه گروه با ايمان ولى گنهكار، براى جلب مغفرت خدا حضور «پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)» بروند و از او بخواهند كه درباره آنان طلب آمرزش كند، و اگر پيامبر درباره آنها طلب آمرزش كند، خداوند گناهان آنان را مى بخشد.
(وَلَوْ أنّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاءوكَ فَاسْتَغْفَروا اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوّاباً رَحيماً).1
«اگر آنان موقعى كه بر خويشتن ستم كردند، پيش تو مى آمدند، و از خداوند طلب آمرزش مى نمودند، و پيامبر نيز براى آنان طلب آمرزش مى كرد، خداوند را توبه پذير و رحيم مى يافتند».
چه آيه اى روشن تر از اين كه خداوند به امت گنهكار دستور مى دهد كه براى جلب مغفرت خدا، حضور پيامبر برسند و از او بخواهند كه در حق آنان دعا كند; حضور رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) رسيدن و درخواست استغفار از او، دو فايده روشن دارد:
الف. درخواست استغفار از پيامبر در گنهكاران روح اطاعت و پيروى از پيامبر را زنده كرده و سبب مى شود كه آنان به خاطر

1 . سوره نساء، آيه 64.

صفحه 25
مقامى كه احساس مى كنند كه پيامبر دارد، از او به خوبى پيروى نمايند. اصولاً يك چنين رفت و آمد در انسان، حالت خصى از خضوع نسبت به پيامبر پديد مى آورد، و انسان را آماده مى سازد كه آيه(أَطيعُوا اللهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ)1 را از صميم دل عمل نمايد.
ب. اين عمل مقام و موقعيت پيامبر را در اذهان امت به خوبى ترسيم مى كند و مى رساند كه همان طور كه فيض هاى مادى از طريق اسباب خاصى به بندگان الهى مى رسد، همچنين فيض معنوى كه همان مغفرت خدا است، از طريق اسباب معينى مانند دعاء پيامبر و عزيزان درگاه خدا، فرود مى آيد.
اگر خورشيد آسمان، سبب و حرارت و نيرو و ريزش انرژى است، و اين فيض از طريق آفتاب به بندگان مى رسد، همچنين فيض معنوى و لطف الهى، وسيله خورشيد آسمان رسالت به بندگان الهى مى رسد و «جهان هستى» در هر دو مرحله، جهان «اسباب و مسببات» است و الطاف مادى و معنوى در هر دو جهان همراه با سبب است.
4. از برخى از آيات استفاده مى شود كه مسلمانان پيوسته به حضور رسول خدا مى رسيدند و درخواست دعا مى كردند، و لذا وقتى مسلمانان به منافقان چنين پيشنهاد مى كردند، با اباء و روى گردانى آنها مواجه مى گرديدند، چنانكه مى فرمايد:

1 . سوره نساء، آيه 59.

صفحه 26
(وَإِذا قيلَ لَهُمْ تَعالَوا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللهِ لَوَّواْ رُؤوسَهُمْ وَرَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَهُمْ مُسْتَكْبِرُونَ).1
«وقتى به آنان گفته مى شود بياييد تا پيامبر خدا درباره شماها طلب آمرزش كند، سرهاى خود را (به عنوان مسخره) مى گردانند، آنان را مى بينى كه با تكبر مانع (حق) مى شوند».
5. برخى از آيات گواهى مى دهند كه خود مردم با الهام از فطرت پاك مى دانستند كه دعاى پيامبر، در درگاه خدا درباره آنان اثر خاصى دارد، و صد درصد پذيرا است.
سرشت پاك انسانى براى آنان الهام بخش بود كه فيض الهى از طريق پيامبران به مردم مى رسد، همچنان كه هدايت خداوند از طريق پيامبران به مردم مى رسد، از اين نظر حضور پيامبران مى رسيدند، و از آنان درخواست دعا مى كردند كه در حق آنان از خداوند طلب مغفرت كند. اينك آيات اين بخش:
(قَالُوا يا أَبانَااسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنّا كُنّا خاطِئينَ* قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبّى إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ).2
«فرزندان يعقوب گفتند: اى پدر ما، براى ما به خاطر گناهانى كه داريم (از خدا) طلب مغفرت بنما، ما خطاكار بوديم.(پدر) گفت: به همين زودى از خدايم براى شما طلب آمرزش مى كنم،

1 . سوره منافقون، آيه 5.
2 . سوره يوسف، آيه هاى 98 و 97.

صفحه 27
او بخشايشگر و رحيم است».
گاهى ديده مى شود، برخى كه در بحث هاى مربوط به ولايت پيامبران و امامان گام راسخ و استوارى ندارند و احياناً تحت تأثير نوشته هاى وهابى ها واقع مى شوند، مى گويند:
«بدون شك فرزندان يعقوب به آزار و اذيت او پرداخته درباره يوسف و برادرش بنيامين، خاطرش را آزرده بودند. اينك مى خواهند پدرشان آنان را عفو كند و بعد از آن از خداوند نيز براى ايشان طلب مغفرت نمايد...».
نويسنده ياد شده سپس آيه هاى 64، سوره نساء، و سوره منافقون را يادآور مى شود و چنين نتيجه مى گيرد:
«از اين آيه و نظاير آن استفاده مى شود كه هر كس مرتكب گناهى شد، بايد نزد پيامبر برود و به گناه خود اقرار كند و به وسيله پيامبر از خدا آمرزش بخواهد، بلكه اين آيات در موردى است كه خود گناهكاران به شخص پيامبر ظلم نموده بودند و از پيامبر مى خواستند كه از گناه آنان درگذرد سپس از خداوند براى آنان طلب آمرزش نمايد نه در هر مورد».1
اين سخن اساس صحيحى ندارد، زيرا:
اوّلاً: موضوع بحث در آيه حق خدا است نه حق پيامبر و اصطلاح «حق الله» مطرح است نه «حق الناس»، درست است كه

1 . تفسير صحيح آيات مشكله قرآن، صفحه 196.

صفحه 28
فرزندان يعقوب به پدر، و منافقان به پيامبر ستم كرده بودند، ولى هرگز در اين آيه، ستم فرزندان بر يعقوب و يا منافقان بر پيامبر مطرح نيست. ستم آنان بر يعقوب و پيامبر هر چند واقعيت دارد، ولى آيه ناظر به چنين واقعيتى، نيست و در تفسير آيه هر واقعيتى را (هر چند ارتباط به آيه نداشته باشد) نبايد ضميمه آيه نمود.
شما آيات مورد بحث را به دست يك عربى دان آشنا به قرآن بدهيد، خواهيد ديد كه مى گويد: «استغفار» پيامبر تأثير در جلب مغفرت خدا دارد، از اين جهت قرآن دستور مى دهد براى جلب آمرزش خدا، به سوى پيامبر بروند و از او درخواست و طلب مغفرت نمايند. تعجب اين است كه همان نويسنده مى گويد:
«در آيه 97 سوره يوسف(و همين آيات سوره نساء و منافقون) استغفار منحصراً راجع به حق الناس است».
بايد از اين نويسنده پرسيد، اگر اين آيه مربوط به «حق الناس» است، چرا لفظ «استغفار» به كار برده است؟ يعنى: اگر مقصود اين است كه پيامبر از حق خود درگذرد و آنان را ببخشد، پس چرا مى گويند:(اِسْتَغْفِرْ لَنا)؟ در حالى كه بايد بگويند:«اِغْفِرْ لَنا»و «وَاعْفُ عَنّا» در سوره منافقون به جاى جمله(يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللهِ)بايد بگويد:«يَغْفِرْ لَكُمْ» و همچنين است در سوره نساء، كه بايد به جاى جمله(وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ)بايد بگويد: «وَغَفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ». گذشته بر اين از قديم الايام گفته اند كه مورد مخصوص نيست.

صفحه 29
فرض كنيم كه آيات ياد شده در موردى وارد شده است كه كنار «حق الله»، «حق الناس» هم بوده است، و دعاى پيامبر مايه بخشوده شدن آنان از هر دو حق مى باشد. حالا اگر موردى را فرض كنيم كه تنها حق خدا در كار بوده و همراه با «حق الناس» نباشد، آيا كسى احتمال مى دهد كه در اين مورد دعاى پيامبر مؤثر نباشد و ديگر، مسلمانان نبايد در اين مورد از پيامبر طلب استغفار نمايند؟ نه، هرگز چنين اختصاصى فهميده نمى شود، بلكه بايد به خاطر سبك بودن بار گناه به طريق اولى دعاء او مؤثر باشد.
نويسنده براى تضعيف معنى مشهور كه با مذاق وهابى گرايى سازگار نيست، جمله اى را افزوده و آن اين كه پيش پيامبر بروند و به گناه خود اقرار نمايند» هدف از افزودن اين جمله اين است كه مى خواهد مفاد معروف آيه را بسان گناه بخشى پاپها قلمداد كند، در صورتى كه احدى نگفته است كه مسلمان بايد به گناه و خصوصيات آن پيش پيامبر اقرار كند، بلكه كافى است بگويد: اى پيامبر براى من طلب آمرزش بنما و چنين درخواستى ارتباطى به گناه بخشى دستگاه «كاتوليك ها» ندارد، و ما در انتقاد از نظريه نويسنده در كتاب «تفسير صحيح آيات مشكله قرآن» سخن گفته ايم.1
از آياتى كه گواهى مى دهد كه مردم به سائقه فطرت پاك حضور پيامبر مى رسيدند و از او درخواست استغفار مى كردند كه

1 . تفسير صحيح آيات مشكله قرآن، صفحات 50 تا 60.

صفحه 30
درباره آنان طلب مغفرت كند، آيه زير است:
(سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الأَعْرابِ شَغَلَتْنا أَمْوالُنا وَأَهْلُونا فَاسْتَغْفِرْ لَنا).1
«اعراب بازمانده از جهاد به او مى گويند كه اموال و خانواده، ما را از شركت در جهاد بازداشت، پس درباره ما طلب آمرزش بنما».
در اين آيه جز «حق الهى»، حق ديگرى مطرح نيست و حتى دليل نداريم كه گروه متخلف از جهاد بر پيامبر ستم كرده بودند، تا گفته شود مقصود اين است كه پيامبر از گناه آنان درگذرد.
6. آياتى است كه به پيامبر اخطار مى كند كه طلب آمرزش او در حق اشخاص ومنافقانى كه هنوز در بت گرايى خود باقى هستند به هدف اجابت نمى رسد و اين آيات يك نوع استثناء از آيات پيش است و حاكى است كه در غير اين مورد دعاى پيامبر تأثير خاصى دارد، آنجا كه مى فرمايد:
(إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللهُ لَهُمْ).(2)
«اگر درباره آنان هفتاد بار طلب آمرزش نمايى خداوند آنان را نخواهد بخشيد».
(سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ يَغْفِرَ اللهُ لَهُمْ).(3)

1 . سوره فتح، آيه11.   2 . سوره توبه، آيه 80.   3 . سوره منافقون، آيه6.

صفحه 31
«مساوى و برابر است درباره آنان طلب آمرزش بنمايى يا ننمايى، خداوند آنان را نخواهد بخشيد».
(وَلَمّا وَقَعَ عَلَيْهِمُ الرِّجْز قالُوا يا مُوسَى ادْعُ لَنا رَبَّكَ بِما عَهِدَ عِنْدَكَ لَئِنْ كَشَفْتَ عَنّا الرِّجْزَ لَنُؤمِنَنَّ لَكَ وَلَنُرسِلَنَّ مَعَكَ بَنى إسْرائيلَ).1
«وقتى عذاب آل فرعون را فرا گرفت، به موسى گفتند روى
عهدى كه با خدا دارى(وعده داده است كه دعاى تو را مستجاب كند) براى ما دعا كن، اگر (با دعاى) خود عذاب را برطرف
كردى به تو ايمان مى آوريم و بنى اسرائيل را همراهت روانه مى كنيم».
در اين جا گنهكارانى از موسى بن عمران(عليه السلام) درخواست دعا مى كنند و به گواهى جمله (بِما عَهِدَ عِنْدَكَ)، آنان مى دانستند كه خداوند با موسى چنين عهدى دارد.
اگر جمله (اُدْعُ لَنا رَبَّكَ) كه در آغاز آيه وارد شده است نبود، جاى احتمال ديگرى باقى بود، كه آنان از موسى(عليه السلام) برطرف كردن خود عذاب را مى خواستند و در او چنين قدرتى را سراغ داشتند كه در اين صورت اين آيه از دلايل قسم سوم (سؤال از احياء، و اين كه صحيح است از پيامبران امور خارق العاده اى خواسته شود كه به قدرت الهى انجام دهند)، به شمار مى رفت ولى جمله (ادع لنا

1 . سوره اعراف، آيه 134.

صفحه 32
ربّك)اين احتمال را ضعيف مى سازد. البته در اين آيه تصريح بر اين كه، دعاى حضرت كليم الله(عليه السلام)در حق مشركان مستجاب نمى شود، نشده است.
7. از آيات قرآن استفاده مى شود كه دسته اى با ايمان پيوسته براى گروه ديگر دعا مى كردند، آنجا كه مى فرمايد:
(وَالَّذِينَ جاؤا مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنا اغْفِرْ لَنا وَلاِِخْوانِنا الَّذِينَ سَبَقُونا بِالإِيمانِ).1
«ما و برادران ما را كه بر ما، در ايمان سبقت و پيشى جستند، بيامرز».
نه تنها اين گروه افراد با ايمان را دعا مى كنند، بلكه حاملان عرض و گروهى كه در اطراف آن قرار گرفته اند، نيز براى افراد با ايمان طلب آمرزش مى نمايند، چنان كه مى فرمايد:
(الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَمَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَيُؤْمِنُونَ بِهِ وَيَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَىْء رَحْمَةً وَعِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تابُوا واتَّبَعُوا سَبيلَكَ وَقِهِمْ عَذابَ الْجَحيمِ).2
«گروهى كه عرش را حمل كنند و افرادى كه در اطراف آن قرار دارند، با ستايش خدا، او را از عيب و نقص، تنزيه مى كنند و براى

1 . سوره حشر، آيه10.
2 . سوره مؤمن، آيه7.

صفحه 33
افراد با ايمان طلب آمرزش مى نمايند(و مى گويند) پروردگارا رحمت و علم تو همه جا را فرا گرفته است، پس افرادى را كه توبه كرده اند و از راه تو پيروى مى كنند، ببخش و ايشان را از عذاب دوزخ باز دار».
بنابراين چه بهتر ما نيز از شيوه خداپسندانه اين گروه پيروى كنيم و براى افراد با ايمان پيوسته طب آمرزش نماييم.
تا اين جا حكم دو صورت از صورتهاى پنجگانه درخواست حاجت از غير خدا از مدارك قرآنى روشن گرديد و از سه صورت مربوط به سؤال از احياء يك صورت باقى ماند كه اكنون مورد بررسى قرار مى گيرد.

صورت سوم

از يك فرد زنده به انديشه آن كه قدرت بر امور «خارق عادت» دارد، استمداد مى نماييم كه كارى را از غير مجراى طبيعى، انجام دهد; مثلاً از طريق اعجاز، بيمارى را شفا بخشد، چشمه سارى را جارى سازد و... .
برخى از نويسندگان اسلامى اين نوع درخواست را به صورت دوم، باز مى گردانند و مى گويند مقصود اين است كه از خدا بخواهد كه خداوند مريض او را شفا دهد، قرض او را ادا نمايد و...; زيرا اين نوع كارها، كار خدا است و چون وسيله آن دعاى

صفحه 34
پيامبر و امام است، از اين جهت مجازاً كار خدا به دعا كننده استناد داده مى شود.1
ولى آيات قرآن به روشنى گواهى مى دهند كه درخواست چنين حاجتى از پيامبران صحيح است، و مجازگويى نيست، يعنى جدّاً مى خواهيم كه معصوم كرامت كند و يا از در اعجاز وارد گردد و بيمار صعب العلاج ما را شفا بخشد.
درست است كه قرآن شفا را به خدا نسبت مى دهد و مى گويد:
(وَإِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ).2
«وقتى بيمار شدم او مرا شفا مى دهد».
ولى در آيات ديگر شفا را به عسل و قرآن نيز نسبت مى دهد و مى فرمايد:
(يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِها شَرابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ فيهِ شِفاءٌ لِلنّاسِ).(3)
«از شكم هاى زنبوران عسل، مايعى با رنگ هاى گوناگون بيرون مى آيد، كه در آن درمانى است براى مردم».
(وَتُنَزِّلُ مِنَ الْقُرآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤمِنينَ).3

1 . كشف الارتياب، صفحه 274، وى اين سخن را در بخش درخواست حاجت از ارواح مقدسه مطرح است و طبعاً درباره احياء نيز اين نظر را خواهد داشت.
2 . سوره شعراء، آيه 80.   3 . سوره نحل، آيه 69.
3 . سوره بنى اسرائيل، آيه 82.

صفحه 35
«از قرآن چيزى را فرو مى فرستيم كه براى گروه با ايمان شفا و رحمت است».
(قَدْ جائَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَشِفاءٌ لِما فِى الصُّدُورِ).1
«از جانب پروردگارتان به سوى شما موعظه اى آمد و شفاى آنچه در سينه هاى شما است».
راه جمع ميان اين دو گروه از آيات (انحصار و اختصاص شفا به خدا و اثبات آن براى عسل و قرآن و نصايح الهى) همان است كه قبلاً يادآور شديم كه خداوند «مؤثر بالاستقلال» است و در تأثير به خود متكى است و تأثير عوامل ديگر به اذن خدا و تسبيب او است.
در جهان بينى اسلامى و فلسفى، تمام عوامل و فواعل، فعل تسبيبى خداست و علل، از خود كوچكترين استقلالى ندارند، بنابراين از نظر عقل و خرد و آيات قرآن، مانعى نخواهد داشت كه همان خدايى كه به عسل قدرت شفا داده و به داروهاى گياهى و يا شيميايى نيروى بهبود و سلامت بخشى لطف فرموده است، همان قدرت و نيرو را به پيامبران و امامان بدهد، همچنان كه مرتاضان از راه رياضت مى توانند قدرت هاى روحى بزرگى به دست آورند، در اين صورت چه اشكالى دارد كه خدا از طريق تفضل و يا بر اثر طى طريق عبوديت و بندگى به آنان قدرت و نيرويى بخشد تا آنها در شرايط خاص كارهاى محيرالعقول را انجام دهند. و بدون

1 . سوره يونس، آيه 57.

صفحه 36
اسباب طبيعى از عهده چنين كارهايى برآيند.1
شفابخشى پيامبر و امام، و كارآيى اولياء الهى و انجام كارهاى خارق العاده، منافات ندارد كه شافى واقعى و برگرداننده حقيقى گمشده و... خدا باشد كه به اين عوامل ناآگاه در برابر عوامل قدرت و نيرو داده كه روى مصالحى و به اذن او در كون تصرف كنند.
اتفاقاً آيات قرآن به روشنى گواهى مى دهد كه مردم، اين چنين كارها را از پيامبران و احياناً از غير آنان مى خواستند. اينك نمونه هايى را يادآور مى شويم:
ظاهر آيه ياد شده در زير مى رساند كه بنى اسرائيل در خشكسالى از پيامبر خود طلب آب نمودند، آن هم نه از مجراى طبيعى بلكه از «مجراى خرق عادت»، نه اين كه گفتند دعا كن تا خدا آب براى ما برساند بلكه گفتند ما را سيراب كن و آب در اختيار ما بگذار.
چنانچه مى فرمايد:
(وَ أَوحَيْنا إِلى مُوسى إِذِ اسْتَسْقاهُ قَوْمُهُ أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ).2

1 . در تشريح اين قسمت و استفاده از آيات قرآنى به كتاب نيروى معنوى پيامبران اثر نگارنده مراجعه فرماييد. در اين كتاب، مدارك قدرت روحى آنان از قرآن ارائه شده است.
2 . سوره اعراف، آيه 160.

صفحه 37
«به موسى، موقعى كه قوم او از وى آب طلبيد، وحى كرديم كه با عصاى خود به صخره ها بزن».
روشن تر از اين، آيه اى است كه حضرت سليمان از حاضران در مجلس درخواست كرد كه تخت بلقيس را از صدها فرسخ با بودن موانع و عوائق حاضر كنند، آنجا كه گفت:
(أَيُّكُمْ يَأْتِينى بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ يَأْتُونى مُسْلِمينَ).1
«كدام يك از شماها تخت او را پيش از آن كه به حضور من با حالت تسليم وارد شوند حاضر مى كند؟».
هدف، احضار تخت «بلقيس» از طريق غير عادى بود، همچنان كه از پاسخ «عفريت» و «آصف برخيا» كه در آيه هاى 39 و 40 سوره نمل وارد شده است به روشنى استفاده مى شود.
جان سخن در يك كلمه است و آن، اين كه برخى تصور مى كنند كه كارهاى آسان و عادى كار غير الهى است، و كارهاى غير عادى كه از قدرت بشر معمولى خارج است كار خدا است.
در صورتى كه ميزان در كارهاى خدايى و غير خدايى استقلال و عدم استقلال است. كارهاى خدايى اين است كه فاعل بى دخالت غير خود و بدون استمداد از قوه ديگر كارى را انجام دهد. به عبارت ديگر: «كارهاى خدايى آن است كه فاعل در انجام آن

1 . سوره نحل، آيه38.

صفحه 38
مستقل تام، و به غير خود، اصلاً نيازمند نباشد»، ولى كارهاى غير خدايى اعم از آسان و عادى، يا مشكل و غير عادى، اين است كه فعل در انجام آنها مستقل نباشد بلكه در پرتو فاعل و نيروى مستقلى انجام مى گيرد.
بنابراين هيچ مانعى ندارد كه خداوند به اولياء خود قدرت بر انجام كارهاى خارق العاده كه از قدرت بشر عادى بيرون است مرحمت بفرمايد و ما نيز از آنان بخواهيم كه اين گونه كارها را انجام بدهند. قرآن با صراحت هر چه كاملتر به حضرت مسيح(عليه السلام)مى گويد:
(وَ تُبْرِئُ الأَكْمَهَ وَالأَبْرَصَ بِإِذْنِى وَإذْ تُخْرِجُ الْمَوتى بِإِذْنى).1
«تو به اذن من نابينا و مبتلا به بيمارى برص را شفا مى دهى و مردگان را به اجازه من زنده مى كنى».
مجموع اين آيات گواه بر آن است كه اولياء الهى داراى چنين قدرت ها بوده اند و درخواست كارهاى خارق العاده از آنها يك امر رايجى بوده و قرآن نيز به صحت چنين درخواست هايى گواهى مى دهد.

1 . سوره مائده، آيه 110.

صفحه 39

صورت چهارم و پنجم

تا اين جا حكم هر سه صورت «سؤال از احياء» از نظر قرآن روشن گرديد و ديديم كه آيات قرآنى با صراحت هر چه كاملتر بر صحت آن، نظر دارند.
اكنون وقت آن رسيده است كه حكم دو صورت باقيمانده را كه هر دو مربوط به سؤال از ارواح مقدسه است، از نظر ادله قرآن و حديثى روشن سازيم; مسئله اى كه امروز مطرح است، اين دو نوع سؤال است، زيرا مسلمانان فعلاً با پيامبر زنده اى مواجه نيستند كه از او سؤال كنند و توفيق تشرف به حضور امامى را ندارند كه به حضور او برسند و از او درخواست حضورى بنمايند. بلكه غالباً سؤال ها و درخواست هاى آنان از ارواح مقدسه انبياء و اولياء است از اين جهت تشريح حكم اين دو صورت از اهميت بيشترى برخوردار است.
تحقيق اين موضوع در گرو تشريح پنج مطلب است كه با آگاهى صحيح از آن پنج مطلب مى توان به صحت چنين استمدادها و استغاثه ها اذعان پيدا كرد.
اين پنج مطلب عبارتند از:
1. هرگز مرگ انسان، به معنى فنا و نابودى انسان نيست، بلكه روح و روان او باقى است.
2. نه تنها روح و روان او باقى است، بلكه ارتباط ما با آنان قطع

صفحه 40
نمى شود و آنها سخنان و استغاثه هاى ما را مى شنوند.
3. قرآن براى پيامبر گرامى و اولياء ديگر يك سلسله كمالات معنوى و قدرت هاى روحى و احترامات خاصى بيان كرده است.
4. كمالات معنوى و قدرت هايى كه خدا براى پيامبران و اولياء در قرآن بيان كرده است مربوط به اجسام آنها نيست، بلكه اين نيروها قائم با ارواح و روان هاى زنده و جاويدان آنهاست، كه با مفارقت از بدن باطل نمى شود.
5. احاديث صحيح كه محدثان اسلامى نقل كرده اند، شاهدى گويا بر صحت و استوارى چنين استمدادها و استغاثه هاست، و پيوسته روش مسلمانان در تمام اعصار، اين چنين بوده است.

اينك تشريح اين نقاط پنجگانه:

1. آيات قرآن به روشنى گواهى مى دهد كه مرگ پايان زندگى نيست، بلكه دريچه اى است براى يك زندگى نوين، و انسان با عبور از اين رهگذر به حيات جديد و عالمى كاملاً نو، گام مى نهد، عالمى كه برتر از جهان ماده و طبيعت مى باشد.
گروهى كه مرگ را فناى انسان مى دانند و معتقدند كه با مرگ، همه چيز وى از بين مى رود و نشانه اى از او جز يك جسد بى روح كه پس از چند صباحى به خاك و ديگر عناصر تبديل مى شود، باقى مى ماند، ناخودآگاه از فلسفه ماديگرى پيروى نموده و از مكتب

صفحه 41
آنان الهام گرفته اند.
اين طرز تفكر حاكى است كه دارنده اين نظر، حيات و زندگى را جز آثار مادى اجزاء بدن و واكنش هاى فيزيكى و شيميايى مغز و سلسله اعصاب چيزى ديگر نمى داند، و با فرو نشستن گرمى بدن و توقف سلولها از حركت و توليد، حيات انسان فروكش كرده و شخص به صورت جماد درمى آيد. روح و روان در اين مكتب، جز انعكاس ماده و خواص آن چيز ديگرى نيست و با بطلان اين خواص و از ميان رفتن تأثيرات متقابل اجزاء بدن در يكديگر، روح و روان به كلى باطل شده و ديگر، از وجود روح و بقاء آن و جهانى به نام ارواح خبرى نيست.
يك چنين نظر، درباره روح و روان انسان، از اصول ماترياليسم الهام مى گيرد و در اين مكتب، انسان جز يك ماشين چيزى نيست كه از ابزار و آلات مختلف تركيب يافته و تأثيرات متقابل اجزاء آن، پديد آورنده نيروى تفكر و درك، در مغز گرديده است و با پراكندگى اجزاء آن، آثار تفكر و حيات به كلى نابود مى شود.
نظريه ماترياليست ها درباره روح و روان، در نظر فلاسفه بزرگ جهان و دانشمندان الهى به كلى مردوده بوده و الهيون براى انسان، علاوه بر نظام مادى بدن و سلسله اعصاب و واكنش هاى متقابل مادى آن، جوهرى اصيل به نام روح و روان، قائلند كه مدتى

صفحه 42
با اين بدن همراه مى باشد و بعداً پيوند خود را از بدن بريده و در محيط ويژه خود با بدن لطيف تر به سر مى برد. بقاء ارواح پس از مرگ انسان مسأله اى نيست كه بتوان آن را در اين صفحات ثابت و مبرهن نمود، زيرا بقاء نفس و روح انسان، با دلايل دقيق فلسفى و تجارب يقين آفرين روحيون، امروز ثابت گرديده است.
مسأله بقاء ارواح پس از مرگ، در فلسفه اسلامى به صورت يك مسأله قطعى درآمده و فلاسفه بزرگ مانند شيخ الرئيس و شيخ الاشراق و صدرالمتألهين، هر كدام پيرامون اين موضوع بحث هاى عميق دارند و بر اساس بقاء روح انسان پس از مرگ، مسائلى را پايه گذارى كرده اند.1
در نهضت هاى اخير غرب، تب ماديگرى بالا گرفت و مسائل ماوراء طبيعت مانند خدا، فرشته، روح مجرد و ديگر عوالم غيبى مورد شك و ترديد قرار گرفت، اما از نيمه دوم قرن نوزدهم ورق كاملاً برگشت، و با پيدايش علم «اسپرى تيسم» و ارتباط با ارواح به شكل هاى مختلف، غرور ماديگرى كاملاً كاهش يافت و در آغاز قرن بيستم مسأله بقاء ارواح و ارتباط با آن به صورت مسأله حسى درآمد، و روحيون با تجارب فراوان، در حضور جمعى از شخصيت هاى بزرگ علمى آن زمان مسأله اصالت روح را در عداد

1 . دلايل تجرد روح و نفس انسانى در كتاب جهان بينى اسلامى به گونه فشرده آورده شده است.

صفحه 43
حقايق شمردند و گروه هاى بى شمارى، از آراء ديرينه خود برگشتند و به صفوف روحيون پيوستند. خوشبختانه در اين موضوع كتاب هاى فراوانى نوشته شده است و علاقمندان مى توانند به كتاب هاى مربوط به «اسپرى تيسم» و احضار (يا به عبارت صحيح تر، ارتباط با) ارواح مراجعه نمايند.

1. آيات قرآن بر بقاء ارواح، گواهى مى دهند

آيات قرآن به روشنى بر بقاء ارواح پس از جدايى از بدن گواهى مى دهند و ما براى يادآورى، متن آيه ها را يادآور مى شويم:
(وَلاَ تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فى سَبيلِ اللهِ اَمْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَلكِنْ لا تَشْعُرُونَ).1
«به كسانى كه در راه خدا كشته مى شوند، نگوييد مرده اند، بلكه آنان زندگانند، ولى شما احساس نمى كنيد».
(وَلاَ تَحْسَبََّّ الَّذِينَ قُتِلُوا فى سَبيلِ اللهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ).2
«گروهى را كه در راه خدا كشته مى شوند، مرده مپنداريد، بلكه آنان زندگانند كه نزد خدايشان روزى مى خورند».
(فَرِحينَ بِما آتاهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ وَيسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ

1 . سوره بقره، آيه 154.
2 . سوره آل عمران، آيه 169.

صفحه 44
يَلْحَقُوا بِهِمْ...).1
«آنان به آنچه خداوند از كرم خود به ايشان داده است، خرسند و شادمانند وبه كسانى كه به آنها نپيوسته اند، بشارت مى دهند...».
(يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَة مِنَ اللهِ وَفَضْل...).2
«به نعمت هاى الهى و فضل او ابراز خوشحالى مى كنند...».
(إنّى آمَنْتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُونِ* قيلَ ادْخُلِ الجَنَّةَ قَالَ يا لَيْتَ قَوْمى يَعْلَمُونَ* بِما غَفَرَ لى رَبّى وَجَعَلَنى مِنَ الْمُكْرَمينَ...).3
«وى گفت من به خداى شماها(فرستاده ها) ايمان دارم،(به خاطر همين ايمان) به او گفته شد وارد بهشت شو، گفت اى كاش قوم من مى دانستند كه خداى من مرا بخشيد و گرامى داشت».
مقصود از بهشت كه به او گفته شد، وارد آن شود، بهشت برزخى است نه اخروى، به گواه اين كه وى آرزو مى كند كه اى كاش قوم من مى دانستند كه خدايم مرا بخشيده است و گرامى داشته است. آرزوى چنين آگاهى با جهان آخرت كه حجابها و پرده ها از برابر ديدگان انسان برداشته مى شود و وضع انسان هاى ديگر بر كسى پوشيده نمى ماند، سازگار نيست، بلكه چنين ناآگاهى

1 . سوره آل عمران، آيه 170.
2 . سوره آل عمران، آيه 171.
3 . سوره يس، آيه هاى27ـ25.

صفحه 45
با جهان دنيوى مناسب است كه انسان هاى اين «نشاه» از وضع انسان هاى «نشاه» ديگر آگاهى ندارند و آيات قرآن بر اين مطلب گواهى مى دهند.
گذشته بر اين، در آيات بعدى روشن مى سازد كه پس از درگذشت و بخشيده شدن و دخول او به بهشت، چراغ زندگى قوم او با يك «صيحه آسمانى» خاموش گشت، چنان كه مى فرمايد:
(وَما أنْزَلْنا عَلى قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُنْد مِنَ السَّماءِ وَما كُنّا مُنْزِلينَ* إنْ كانت إلاّ صَيْحَةً واحِدَةً فَإِذا هُمْ خامِدُونَ).1
«بر قوم او سپاهى از آسمان نفرستاديم و هرگز چنين نمى كرديم، چيزى نبود جز يك صيحه ناگهانى كه همگى به خاموشى گراييدند».
از اين دو آيه استفاده مى شود كه پس از ورود به بهشت، قوم وى در اين جهان مى زيستند كه ناگهان مرگ، آنان را فرا گرفت و چنين بهشتى جز بهشت برزخى چيزى نمى تواند باشد.
فرعونيان را آتش فرا مى گيرد:
(النّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوّاً وَعَشِيّاً وَيَومَ تَقُومُ السَّاعَةُ اَدْخِلُوا آلَ فِرْعَونَ اَشَدَّ الْعَذابِ).2
«آل فرعون صبح و عصر بر آتش، نشان داده مى شوند، روزى كه

1 . سوره يس، آيه 29ـ28.
2 . سوره مؤمن، آيه 46.

صفحه 46
آخرت برپا مى گردد، حكم مى شود كه آل فرعون بر سخت ترين عذاب وارد سازيد».
با توجه به مفاد دو آيه، بقاء و حيات آنان در جهان برزخ روشن مى گردد، زيرا: پيش از رسيدن قيامت، صبح و عصر بر آتش عرضه و نشان داده مى شوند ولى پس از رسيدن آن به سخت ترين عذاب وارد مى گردند.
اگر ذيل آيه نبود ـ (وَيَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ)ـ مفاد فراز نخست چندان روشن نبود، ولى با توجه به ذيل آيه روشن مى گردد كه مقصود، همان دوران برزخ است و گرنه تقابل دو جمله صحيح نخواهد بود.
گذشته بر اين، موضوع صبح و عصر نيز گواهى مى دهد كه مقصود سراى رستاخيز نيست زيرا در آن سرا صبح و عصرى وجود ندارد.
تا اين جا مطلب نخست از مطالب پنجگانه، از ديد قرآن روشن گرديد، اكنون وقت آن رسيده است كه درباره مطالب چهارگانه ديگر بحث نماييم.

2. ارتباط با ارواح، برقرار است

اثبات بقاء روح مجرد از ماده براى تجويز و مفيد بودن استغاثه كافى نيست، بلكه بايد علاوه بر بقاء آن، امكان وجود ارتباط از نظر

صفحه 47
علمى و قرآنى ثابت گردد، ولى ما در كتاب اصالت روح 1 به طور گسترده در اين باره سخن گفته ايم، براى پرهيز از اطاله سخن از خوانندگان گرامى خواهش مى كنيم كه به ياد شده مراجعه فرمايند.2
اكنون بحث خود را روى مطلب سوم از مطالب پنجگانه متمركز مى سازيم. و آن اين كه پيامبر گرامى و اولياء الهى مركز يك رشته كمالات و قدرت هايى مى باشند.

3. اولياء الهى مركز كمالات مى باشند

قرآن مجيد از پيامبران و خصوصاً پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) با احترام خاصى ياد مى كند، و براى پيامبر اسلام يك رشته كمالات معنوى متذكر مى گردد كه همگى از برترى روحى و تجلى به كمالات معنوى، حكايت مى نمايد، «امت نوح»، پس از غرق، وارد آتش شدند:
(مِمّا خَطيئاتِهِمْ أُغْرِقُوا فَادْخُلُوا ناراً فَلَمْ يَجِدُوا لَهُمْ مِنْ دُونِ اللهِ أَنْصاراً).3

1 . اين كتاب در سال 1358 در 296 صفحه چاپ شده است.
2 . ارتباط با ارواح، به طور اجمال از مسائل قطعى علوم انسانى است و شيخ الرئيس، كتابى تحت عنوان مخاطبة الأرواح بعد مفارقة الأشباح دارد. وى اين كتاب را در پاسخ صدر كبير، تاج الدين محمد، نوشته است. نسخه اى از آن رساله، در كتابخانه ملك تحت شماره 4/2008 موجود مى باشد.
3 . سوره نوح، آيه 25.

صفحه 48
«به خاطر خطاهايى كه مرتكب شده بودند، غرق شدند و در نتيجه وارد آتش گشتند و جز خدا براى خود كمك و ياورى نديدند».
ممكن است تصور شود كه، ورود آنان به آتش چون قطعى بود، از اين جهت به لفظ ماضى آورده شده است ـ (فَادْخُلُوا ناراً) ـ ولى يك چنين تأويل بدون شاهد، صحيح نيست و بر خلاف ظاهر آيه مى باشد.
اگر مقصود آيه اين بود، لازم بود كه به جاى (فادْخُلُوا) جمله «ثُمَّ ادْخُلُوا»بگويد زيرا بنا بر اين احتمال ميان غرق و ورود آتش ساليان درازى فاصله وجود دارد.
بنابراين تأويل، باز ناچاريم، جمله (فَلَمْ يَجِدُوا) را نيز كه حاكى از گذشته است تأويل كرده و از طريق محقق الوقوع بودن، تفسير كنيم، و اين همه تأويل بدون شاهد صحيح نيست.

بخش ديگر از آيات مورد بحث:

براى بقاء حيات روح انسانى يك رشته آيات ديگرى دلالت دارند كه از نظر دلالت و قاطعيت به پايه آيات پيش نمى رسند، و به گونه خاصى مى توان بقاء حيات را از آنها استفاده نمود.1
و به گونه اى فشرده به برخى از احترامات و امتيازات روحى

1 . به آيه هاى 100 سوره مؤمنون، 93 انعام، 50 تا 52 انفال مراجعه بفرماييد.

صفحه 49
پيامبر اسلام كه از قرآن مجيد استفاده مى شود، اشاره مى نماييم:
1. قرآن مجيد الزام مى كند كه مسلمانان به پاس احترام پيامبر، بلندتر از او سخن نگويند و نزد او فرياد نزنند، زيرا يك چنين بى ادبى، مايه حبط اعمال آنان مى شود، چنان كه مى فرمايد:
(يا أيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوقَ صَوْتِ النَّبِىّ وَلا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَولِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْض أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُكُمْ وَأَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ).1
«اى افراد با ايمان، بلندتر از پيامبر سخن نگوييد(فرياد نزنيد) همان طور كه با يكديگر بلند سخن مى گوييد، با او سخن مگوييد، مبادا اعمال صالح شما نابود گردد، در حالتى كه نمى دانيد».
2. قرآن حاكى است كه خدا به پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) خير كثيرى عطا كرده است، و به خاطر اين خير كثير دستور مى دهد كه شكرانه آن را از طريق گزاردن نماز و قربانى انجام دهد، آنجا كه مى فرمايد:
(اِنّا أعْطَيْناكَ الْكَوثَرَ* فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ* إنَّ شانِئَكَ هُوَ الأَبْتَرُ).2
«ما به تو خير كثير عطا كرديم، پس براى پروردگار خود نماز بگزار و قربانى كن، همانا دشمن تو مقطوع النسل است».
اين خير كثير معنى وسيع و گسترده اى دارد كه مى تواند حاكى

1 . سوره حجرات، آيه2.
2 . سوره كوثر، آيه 1و2.

صفحه 50
از كمالات معنوى و فضايل اخلاقى و ديگر نعمت هاى بزرگ خدا باشد.
3. در احترام او كافى است كه به گروه با ايمان دستور مى دهد كه پيوسته براى او درود بفرستند، چنان كه مى فرمايد:
(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيماً).1
«اى گروه با ايمان براى او درود وتحيت بفرستيد».
4. در بزرگداشت او كافى است كه خدا فضل و لطف خود را درباره او به لفظ عظيم توصيف مى كند و مى گويد:
(وَعَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَكانَ فَضْلُ اللهِ عَلَيْكَ عَظيماً).2
«(خدا) آنچه را نمى دانستى به تو آموخت، و كرم او درباره تو بزرگ است».
5. قرآن او را از هر نوع ناپاكى و آلودگى پاك مى شمارد، و مى گويد:
(إِنَّما يُريدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً).3
«خدا مى خواهد شما خاندان رسالت را از هر نوع آلودگى حفظ

1 . سوره احزاب، آيه 56.
2 . سوره نساء، آيه 113.
3 . سوره احزاب، آيه 33.

صفحه 51
كند و از هر گناهى پاك گرداند».
6. قرآن او را براى جهانيان مايه رحمت مى داند و مى گويد:
(وَما أَرْسَلْناكَ إلاّ رَحْمَةً لِلْعالَمينَ).1
«ترا نفرستاديم جز رحمت براى جهانيان».
7. روح و روان او به اندازه اى عزيز و گرامى است كه خدا به جان او سوگند ياد مى كند و مى فرمايد:
(لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفى سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ).2
«به جان تو سوگند، آنها در مستى( بى خبرى) خود متحريند».
8. در عظمت و بزرگى او كافى است كه وجود او در ميان مردم، مايه امان آنان از عذاب است آنجا كه مى فرمايد:
(وَما كانَ اللهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فيهِمْ).3
«خداوند آنان را عذاب نمى كند، در حالى كه تو در ميان آنان هستى».
9. قرآن مجيد در آيات گوناگونى به چشم و قلب و سينه او اشاره مى كند و هر كدام را به گونه اى توصيف مى نمايد كه حاكى از عظمت و عصمت اين اعضا كه دريچه اى براى روح او به شمار مى روند، مى باشد; آنجا كه مى فرمايد:

1 . سوره انبياء، آيه 107.
2 . سوره حجر، آيه 72.
3 . سوره انفال، آيه 33.

صفحه 52
(ما زاغَ الْبَصَرُ وَما طَغى).1
«ديده او به خطا نرفت و طغيان نكرد».
(ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَاى).2
«قلب او آنچه را ديد، اشتباه نديد».
(اَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَك).3
«آيا ما به تو شرح صدر نداديم؟».
بـا مـراجعـه بـه آيات قـرآن، ديگـر كمـالات و روحيـات پـاك كـه قـرآن بـراى او بيـان كـرده و احتـرامات خاصـى كه براى او قـائل شـده اسـت، روشن و معلوم مى گـردد و ما بـه همين اندازه اكتفا مى كنيم، اكنـون به بيـان مطلب چهارم از مطالب پنجگانه مى پردازيم.

4. مركز كمالات انسان، همان روح اوست:

انسان در بدو نظر تركيبى از جسم و روح است، ولى واقعيت انسان همان روح مى باشد كه با بدن همراه است.
ما اين مسأله را از نقطه نظر فلسفى بحث نمى كنيم و فعلاً با نظرات فلاسفه يونان و اسلام كارى نداريم، بلكه تنها از ديدگاه

1 . سوره نجم، آيه 17.
2 . سوره نجم، آيه 11.
3 . سوره انشراح، آيه1.

صفحه 53
قرآن اين موضوع را مطرح مى نماييم.
از بررسى آياتى كه پيرامون انسان در قرآن وارد شده است، اين حقيقت به خوبى استفاده مى شود كه واقعيت انسان، همان روح و نفس اوست. اينك در مفاد اين آيه دقت كنيد:
(قُلْ يَتَوفّاكُمْ مَلَكُ الْمَوتِ الَّذى وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إلى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ).1
«بگو فرشته مرگ كه براى شما گمارده شده است، شماها را مى گيرد، آنگاه به سوى پروردگار خود باز مى گرديد».
لفظ«توفى» بر خلاف آنچه كه معروف است به معنى ميراندن نيست، بلكه به معنى اخذ و گرفتن است2 بنابراين مفاد جمله (يَتَوَفّاكُمْ) اين است كه: «شماها را مى گيرد». هرگاه واقعيت انسان همان روح و روان او باشد، تعبير آيه صحيح خواهد بود، ولى اگر روح و روان، قسمتى از شخصيت انسان را تشكيل دهد، و نيم ديگر او بدن خارجى او باشد، در اين صورت چنين تعبيرى مجاز نخواهد بود، زيرا هرگز فرشته مرگ، بدن و ماده خارجى ما را نمى گيرد، بلكه جسد به همان وضع خود باقى است و تنها روح ما را مى ستاند.

1 . سوره سجده، آيه11.
2 . مرحوم علامه بلاغى در مقدمه تفسير آلاء الرحمان، صفحه 34، پيرامون لفظ «توفى» تحقيق ارزنده اى دارند.

صفحه 54
آياتى كه موقعيت روح و روان را نسبت به انسان روشن مى سازند، منحصراً به اين آيه نيست و ما به عنوان نمونه، به يك آيه اكتفا مىورزيم.
اين حقيقت كه «واقعيت انسان و مركز كمالات روحى و معنوى او همان روح است، و بدن لباسى است كه بر آن پوشانيده اند» با توجه به بقاء روح پس از مرگ كه يكى از معارف قرآن است، كاملاً واضح مى گردد. قرآن مرگ را فناى انسانيت و پايان زندگى بشر مى داند، بلكه براى «شهيدان و صالحان» و«جنايتكاران»، حياتى پيش از فرا رسيدن روز رستاخيز معتقد است. «حياتى» همراه با «فرح و شادى» همراه با «تبشير و نويد»، همراه با «عذاب دردناك» و... .
هرگاه واقعيت انسان همان بدن عنصرى او باشد، شكى نيست كه بدن پس از چند صباحى متلاشى شده و به عناصر گوناگون تبديل مى گردد، در اين صورت بقاء انسان، يا حيات برزخى نامفهوم خواهد بود.
نتيجه آيه اين كه «انسان در گذشته» در پرتو بقاء روح، تمام كمالات و روحيات خود را داراست و به تصديق قرآن رزق و روزى مى خورد، شادمان و خرسند مى باشد، بشارت و نويد مى دهد، به ياد اقوام و دوستان خود مى باشد، رنج و درد را

صفحه 55
احساس مى كند و... .1
از طرف ديگر به حكم آيات گذشته ارتباط و پيوند ما از آنها گسسته نگرديده است و بسان جهان ماده مى توان با آنان سخن گفت. در اين صورت چرا نمى توان از «انسان درگذشته» درخواست دعا (صورت سوم) و يا طلب حاجت(صورت چهارم) نمود؟
گـروهـى كه مى گـويند، هـر نوع درخـواست اعم از دعا و غيره از ارواح مقدسـه، صحيح نيست، بايد به يكى از علل زيـر متكى باشند:
الف. درخـواست دعا و غيـر دعـا از فـرد درگـذشته شـرك است، كه خوشبختانه با تحديد حقيقت شرك، بى پايگى آن روشن گرديده است و محور بحث در اين رساله، جهت ديگر غيـر از شرك است.
ب. پس از مرگ حياتى وجود ندارد، و بر فرض زنده بودن آنها ارتباط ما با آنان قطع شده است.
اين دو فرض نيز به حكم آيات گذشته باطل و بى اساس است.
ج. قدرت هاى معنوى و كمالات روحى و تكريم واحترام پيامبران، به زندگى مادى و جسمى آنها محدود است، و در غير اين

1 . آيات مربوط به اين مضامين در بخش «ارتباط با ارواح»، نقل شده است، به كتاب اصالت روح مراجعه بفرماييد.

صفحه 56
صورت فاقد هر نوع كمال معنوى و قرب الهى مى باشند.
اين انديشه نيز بسيار بى اساس و بى پايه است، زيرا به حكم جهان بينى قرآن و براهين علمى و فلسفى، مركز قدرت و سرچشمه تمام كمالات، روح انسان بوده و واقعيت انسان همان روح و روان اوست، وبدن به سان لباسى است كه به حكم ضرورت و براى رشد و تكامل روح بر اندام آن پوشانيده شده است، و جدايى روح از بدن، خصوصاً روح اولياء الهى، گواه بر تكامل روح و بى نيازى روح از جسد عنصرى است، نه اين كه جدايى روح از بدن، مايه محو و نابودى كمالات روحى و نيروهاى معنوى آنان باشد.
با توجه به اين مقدمات، درخواست حاجت و طلب دعا و غير دعا از ارواح مقدسه به همان شكلى كه در جهان ماده و در حيات عنصرى صورت مى گرفت، صحيح خواهد بود.
در اين جا از تذكر نكته اى ناگزيريم و آن اين كه:
«محمد نسيب رفاعى»، مؤسس «الدعوة السلفية» كتابى تحت عنوان «التوصل إلى حقيقة التوسّل» در 350 صفحه نوشته ومنتشر كرده است. او كه يكى از مقلدان و سرسپرده هاى شش آتشه«ابن تيميه دمشقى» و «محمد بن عبدالوهاب نجدى» است و در هر بخشى، از سخنان آنان، خصوصاً ابن تيميه استفاده مى كند، ولى خواسته است درباره مسأله توسل به ظاهر، كتابى با كمال بى طرفى بنويسد و از

صفحه 57
طريق كتاب و سنت ميان دو گروه داورى نمايد، اما متأسفانه در اين كتاب احياء مكتب ابن تيميه، آن هم به صورت پيش داورى نيست. هر چند وى كوشش مى كند با لحن ملايم با مسايل برخورد كند، ولى در برخى از مباحث، روح وهابى گرى خود را كه همان بدگويى درباره مسلمانان است، نشان داده و سم و زهر خود را از طريق نيش قلم ريخته است.
او در اين كتاب، توسل را بر دو نوع تقسيم كرده و از آنها به عنوان «مشروع» و «ممنوع» نام آورده است. توسل هاى مشروع در نظر ايشان عبارتند از:
1. توسل به خدا، و اسماء و صفات او.
2. توسل هر انسانى به اعمال صالح خود كه در طول زندگى انجام داده است.
3. توسل به دعاء برادر مؤمن در حال حيات.
وى براى جواز توسل در اين سه مورد از كتاب و سنت استدلال كرده است. ما فعلاً با توسل هاى ممنوع او كارى نداريم، زيرا در بخش توسل، سخنان وى را مورد بررسى قرار خواهيم داد. فعلاً پيرامون توسلات مشروع او دو نكته را يادآور مى شويم:
اوّلاً: هيچ فردى از ملل جهان، تابع هر دين و مذهبى، در توسل به خدا و اسماء و صفات او شك و ترديدى نكرده است كه وى براى هر يك از اين موارد فصلى گشوده و بر جواز آن از قرآن

صفحه 58
وسنت استدلال كرده است. حس مذهبى و توجه بشر به جهان ماوراء طبيعت يك امر فطرى است و انسان ناخودآگاه در موارد بيچارگى و بدبختى به سوى جهان ديگر كشيده مى شود، يك چنين مسائل نياز به استدلال از قرآن و حديث ندارد. به عبارت ديگر: خداجويى و خداخواهى با فطرت بشر آميخته شده و هيچ فردى نمى تواند خود را از اين حس تخليه كند، و اگر هم در زبان انكار نمايد، در دل آن را قبول دارد.
ثانياً: تنها موردى كه از توسل مشروع، به عقيده انسان مى تواند مورد توجه باشد، همان توسل انسان به دعاى برادر مؤمن است، كه وى براى مشروع بودن آن، از آيات گذشته (66 نساء، 97 و 98 يوسف، 5 منافقون و 11 فتح) استدلال كرده است، ولى فوراً براى اين كه سر سوزنى از مكتب ابن تيميه تخلف نكند، مى گويد اين آيات، مربوط به درخواست سؤال از احياء است، و هرگز دليل بر آن نمى شود كه از ارواح نيز مى توان، درخواست دعا كرد.1

1 . التوصّل إلى حقيقة التوسّل، صفحه 136، متن عبارت ايشان چنين است:
كلُّ هذا إنّما كانَ ولا شكَّ فى حياتِه(صلى الله عليه وآله وسلم) ولا يَجوز لأحد بعد وفاته، أن يأتى قبره ويسأله أن يستغفر الله له، لانّ استغفاره قد انقطع بوفاته، وانتقاله إلى الرَّفيق الأعلى ـ بأبى هو وأُمّى ـ و لم يعد يستطيع الدُّعاء والإِستغفار لانقطاع عمله بالوفاة.
وبناءً على ذلك، فإنّ كلَّ سؤال منه بالإستغفار بعد وفاته محرّم وليس لأحد أن يحتجّ بالآية على فعل ذلك، فالآية خاصّة بحياته، لأنّ الله تعالى يَحكى عن المنافقين الّذين يصدُّون عن الحقّ وعن اتّباعه.
إذاً هذه حكاية عن واقع حال أيّام الرَّسول، يذكرها الله فى القرآن ويرويها لنا لنتعظ بما فيها ونعمل بما نفهم منها... ويبيّن لنا صحّة ما إذا أردنا أن نتوسّل بدعاء أحد لنا.

صفحه 59
ما از ايشان مى پرسيم:
اگر واقعاً در تفسير و توضيح مفاد آيات بايد تا اين حد محدود و مقيد به ظواهر باشيم و نتوانيم، حكم آيه را از زندگى مادى به زندگى برزخى پيامبر گسترش دهيم، پس بايد بگوييم آيات مورد بحث مربوط به سؤال و دعا از پيامبر است نه ازامام و نه از اولياء الهى و نه از برادر مؤمن، زيرا آيات مورد نظر ايشان درباره حضرت يعقوب(عليه السلام)و پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) است پس چگونه شما از اين آيات يك حكم كلى استفاده مى كنيد و مى گوييد كه يكى از توسل هاى مشروع توسل به دعاى برادر مؤمن است؟!
اگر واقعاً مى توان از آيه، حكم مطلق سؤال و دعا از برادر مؤمن را فهميد و پيامبر را نمونه والاى برادر مؤمن دانست و يك چنين نگرش وسيعى را در حالات پيامبران نيز داشته باشيم و خصوصاً با در نظر گرفتن مقدمات پيشين و اين كه مقصود توسل به دعاى انسان كامل است كه دعاى او مايه آرامش و سكونت خاطرها است، خواه اين انسان در جهان ماده باشد، يا در جهان ديگر.
اصـولاً علت توسـل به دعـاى پيـامبر، همان نفوذ دعاى او

صفحه 60
است كه قـرآن صـريحاً استجابت آن را تضميـن كـرده است، و نفـوذ دعـاى او به خاطـر روح پاك و روان پيـراسته از گنـاه وى بـه خـاطر يك رشتـه ملكات نفسـانى و صفـات ملكـوتى نبـىّ اعظم(صلى الله عليه وآله وسلم)است، و اين جهات خواه در حال حيات و خواه در حال ممـات، محفـوظ و پا بـرجا مى باشـد. اگـر بدن عنصـرى او احتـرام دارد، اگـر خـانه و كاشـانه پيامبـر به حكـم قـرآن از احترام خاصى برخوردار است، اگر قرآن به چشم و سينه و دل او اشـاره مى كند، همه و همه به خاطر وابستگى آنها به روح مقدس او است كه مركز الطاف غيبى و معنوى است و قرآن از آن با جمله (وَكـانَ فَضْلُ اللهِ عَلَيكَ عَظيماً)تعبير آورده است.
حتى وقتى عايشه در كنار قبر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) داد و بيدا كرد و از دفن امام مجتبى(عليه السلام)در كنار پيامبر جلوگيرى نمود، و احترام پيامبر را ناديده گرفت، حسين بن على(عليهما السلام) او را با قرائت آيه زير ساكت كرد، سپس افزود:
(لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِىّ إِنَّ اللهَ حَرَّمَ مِنَ الْمُؤْمِنينَ أَمْواتاً ما حَرم مِنْهُمْ أْحياءً).1

1 . تفسير نورالثقلين، جلد5، صفحه 80 و 81، حديث 7، سمهودى در وفاء الوفاء، مجلد دوم، صفحه 1360 مى نويسد:
«والعلماء فهموا من الآية العموم لحالتى الموت والحياة واستحبّوا لمن أتى القبر أن يتلوها ويستغفر الله تعالى وحكاية الأعرابىّ فى ذلك نقلها جماعة من الأئمة...».

صفحه 61
«خداوند انجام هر علمى را كه درباره شخص مؤمن در حال حيات او تحريم كرده است، در حال موت وى نيز تحريم نموده است».
به خاطر همين ديد وسيع است كه خود وهابى ها، آيه ياد شده را در مسجدالنبى تابلو كرده و براى جلوگيرى از صداهاى بلند در برابر قبر پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) نصب كرده اند. گروهى كه مى خواهند اين مسائل را مخصوص حال حيات نبى بدانند، بايد بسيارى از احكام قرآن را تعطيل نموده و آنها را يك رشته احكام سپرى شده تلقى نمايند. و ديگر نبايد، براى او صلوات بفرستند و نبايد در كنار قبر حضرتش آهسته سخن بگويند. سمهودى، دانشمند بزرگ مدينه سال 991 در كتاب ارزشمند خود، «وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفى» مطلب زير را نقل مى كند:
«منصور عباسى كه در دوران زمامدارى خود، بامالك، مفتى مدينه، در مسجد پيامبر به مناظره پرداخته وقتى منصور صداى خود را بلند كرد، مالك گفت:
«إنّ الله تعالى أدّب قوماً فقال (لا تَرفَعُوا أصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوتِ النَّبِىّ) ومدح قوماً فقال: (إنّ الّذينَ يَغُضُّونَ أصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللهِ) وذمّ قوماً فقال: (إنّ الَّذينَ يُنادُونَكَ منْ وَراءِ الحُجُراتِ) وانّ حرمته ميّتاً "كحرمته

صفحه 62
حيّاً" فاستكان لها أبو جعفر».1
«خداوند گروهى را با آيه (لا تَرْفَعُوا) ادب كرده و گروهى را كه از صداهاى خود نزد رسول خدا مى كاهند با آيه (إنّ الّذين يَغُضُّونَ)ستوده است و دسته اى را كه پشت حجره پيامبر داد مى زنند، با آيه (إنّ الَّذينَ يُنادُونَكَ» مذمت نموده است و احترام پيامبر در حال حيات و ممات لازم است».
منصور با شنيدن اين مطلب خضوع كرد و آرام و قرار گرفت.
سمهودى در وفاء الوفاء در آداب زيارت پيامبر سخنى دارد كه حاكى است كه آيه مربوط به استغفار پيامبر درباره گنهكاران، به زمان حيات وى اختصاص ندارد، و مى گويد:
«ويجعل القبر تلقاء وجهه والقبلة خلف ظهره والمنبر عن يساره ويقول فى دعائه اللهمّ انّك قلت فى كتابك لنبيك عليه السلام:(وَلَوْ أنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤوك) وانّى قد أتيت نبيّك مستغفراً فاسألك أن توجب لى المغفرة كما أوجبتها لمن أتاه فى حياته».2
«هنگام زيارت، رو به قبر پيامبر بايستد و قبله را پشت و منبر را سمت چپ خود قرار دهد و بگويد: پروردگارا تو در كتاب خود

1 . وفاء الوفاء، مجلد دوم، صفحه 1376، طبع مصر، تصحيح محمد محيى الدين عبدالحميد.
2 . مدرك پيشين.

صفحه 63
به پيامبر خود گفته اى «اگر آنان موقعى كه به نفس خويش ستم كرده اند، پيش تو بيايند...» ومن اكنون استغفار كنان حضور پيامبر تو آمده ام، از تو مى خواهم كه مرا ببخشى همان طور كه كسانى را كه در حال حيات پيامبر آمدند، بخشيدى».
آيا با اين تصريح، باز جا دارد كه ما در عموميت وگسترش آيات مربوط به پيامبران شك و ترديد كنيم و بگوييم اين آيات فقط مربوط به وقت حيات آنها است؟!
ما فكر مى كنيم كه اين بحث گسترده در اثبات صحت مدعا كافى باشد، ولى براى تكميل بحث پيرامون مطلب پنجم كه بيانگر عمل مسلمانان در اعصار گذشته است سخن مى گوييم. در اين بخش نمونه اى از استغاثه مسلمانان را از پيامبر نقل خواهيم كرد و نقل همه، مايه اطاله سخن است. ما فعلاً كار نداريم كه آيا محتويات اين نقل ها تا چه اندازه صحيح است و اين كه ادعا مى كنند كه پيامبر به درخواست آنان پاسخ گفته است استوار و پا برجاست يا نه، بلكه چون حاكى از يك نوع ستايشگرى است، نمى توان به اين زودى آنها را پذيرفت. ولى جان سخن اين جا است كه اگر درخواست حاجت از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) از امور ممنوع بود، هرگز افراد مدعى يك چنين وقايع و حوادث نمى شدند و به ديگر سخن اگر اجابت پيامبر صحيح باشد در اين صورت مقصود ما ثابت مى شود و اگر عارى از حقيقت باشد، حاكى است كه در

صفحه 64
افكار عمومى مسلمانان يك چنين درخواست عمل صحيحى بوده است كه افرادى و لو براى ستايش خود از اين راه وارد مى شدند.

5. مسلمانان و درخواست حاجت از ارواح مقدسه

ابن تيميه و پيروان او با پيشداورى خاص منكر آنند كه صحابه پيامبر و گروه هاى بعد از صحابه از پيامبر درخواست حاجتى كرده باشند و در اين باره مى گويند:
«ولم يكن أحد من سلف الأُمّة فى عصر الصحابة ولا التّابعين ولا تابعى التّابعين يتخيّرون الصلاة والدُّعاء عند قبور الأنبياء ويسألونهم ولا يستغيثون بهم لا فى مغيبهم ولا عند قبورهم».1
«هيچ كس از گذشتگان امت در عصر صحابه و نه در عصر تابعين و يا تابعين تابعين، نماز و دعا در كنار قبور پيامبران را انتخاب نمى كردند و هرگز از آنان سؤال نمى نمودند و به آنان استغاثه نمى جستند نه در غياب آنان و نه در كنار قبورشان».
شايد يك فرد غير مطلع از تاريخ صحابه و تابعين تصور كند كه اين نسبت حقيقت دارد ولى مراجعه به تواريخ درست خلاف آن را ثابت مى كند، ما از باب نمونه مواردى را يادآور مى شويم:

1 . رسالة الهدية السنيّة، صفحه 162، طبع منار مصر، همچنين رجوع كنيد به كشف الارتياب، ص 267.

صفحه 65
1. «أصاب النّاس قحط فى زمان عمر بن الخطّاب فجاء رجل إلى قبر النّبىّ فقال يا رسول الله استسق الله لاُمّتك فإنّهم قد هلكوا فآتاه رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم) فى المنام فقال: ائت عمر، فاقرئه السلام، وأخبره أنّهم مسقون».1
«در دوران خلافت عمر خشكسالى پيش آمد و مردى به سوى قبر پيامبر آمد و گفت اى پيامبر خدا براى امت خود آب بطلب كه آنان نابود شدند. پس پيامبر در خواب نزد او آمد و فرمود پيش عمر برو و بر او سلام رسان و آگاهش كن كه همگى سيراب خواهند شد».
سپس سمهودى مى گويد:
«ومحلُّ الاستشهاد طلب الاستسقاء منه(صلى الله عليه وآله وسلم) وهو فى البرزخ ودعاؤه لربّه فى هذه الحالة غير ممتنع وعلمه بسؤال من يسأله قد ورد فلا مانع من سؤال الاستسقاء وغيره منه كما كان فى الدُّنيا».
«اين جريان گواه بر آن است كه در حالى كه پيامبر در برزخ است مى توان از او درخواست دعا كرد و اين مطلب اشكال ندارد، زيرا او از درخواست افراد آگاه است، از اين جهت مانع ندارد كه بسان حال حيات از او درخواست دعا نمود».

1 . وفاء الوفاء، مجلد دوم، ص 9374، طبع مصر.

صفحه 66
2. سمهودى از حافظ ابوعبدالله محمد بن موسى بن النعمان، با سندى منتهى به على بن ابى طالب(عليه السلام) نقل مى كند كه سه روز از دفن پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) گذشته بود كه عربى از خارج مدينه آمد، خاك قبر پيامبر را بر سر پاشيد و گفت:
«يا رسول الله قلت فسمعنا قولك ووعيت عن الله سبحانه ما وعينا عنك، وكان فيما أنزل عليك(ولَوْ أنّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤوكَ فَاسْتَغْفِرُوا اللهَ...)وقد ظلمت وجئتك تستغفر لى...».1
«اى رسول خدا، گفتى، ما گفتار تو را شنيديم، از خدا اخذ كردى، آنچه ما از تو اخذ نموديم، از چيزهايى كه بر تو نازل شده است، اين آيه است:"هرگاه آنان بر نفس خويش ستم كرده اند، به نزد تو بيايند و از خدا طلب آمرزش كنند، تو نيز درباره آنان طلب آمرزش نمايى، خدا را، آمرزنده مى يابند." من بر نفس خويش ستم كرده و پيش تو آمده ام، براى ما طلب آمرزش بنما و...».
نويسنده مزبور در خاتمه باب هشتم، وقايع فراوانى نقل مى كند كه همگى حاكى از آن است كه استغاثه و درخواست حاجت از پيامبر «سيره مستمره» مسلمانان بوده است، حتى مى گويد: امام محمد بن موسى بن نعمان، پيرامون اين موضوع كتابى تحت عنوان، مصباح الظّلام فى المستغيثين نوشته است.

1 . وفاء الوفاء، مجلد دوم، ص 1361، سوره نساء، آيه 64.

صفحه 67
وقايعى كه وى در اين باب نوشته است هر چند صحت آنها ثابت نيست ولى در هر حال حاكى از آن است كه درخواست حاجت از پيامبر روش همگانى مسلمانان بوده است و اگر چنين سيره اى ثابت نبود، نه سمهودى آنها را نقل مى كرد و نه افراد، چنين كارى را براى خود نسبت مى دادند، حتى سمهودى دو جريان براى خود نقل مى كند كه حاكى از رواج استغاثه از پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) در آن اعصار بوده است، اينك نمونه هايى ديگر را ذكر مى كنيم:
3. محمد بن المنكدر مى گويد:
«مردى، 80 دينار پيش پدر من به عنوان امانت گذارد و خود براى جهاد رفت و به او گفت: اگر به اين پول نياز پيدا كردى خرج كن; اتفاقاً گرانى پيش آمد و پدر من آنها را خرج كرد، سرانجام صاحب پول آمد و مطالبه پول خود را نمود. پدرم به او گفت كه فردا مراجعه كند و شب را به مسجد آمد و در حالى كه به قبر و منبر پيامبر اشاره مى كرد، تا نزديك صبح در حال استغاثه بود; در همين هنگامه در تاريكى مسجد مردى پديدار شد و گفت: اى ابامحمد بگير; وى كيسه اى به پدرم داد كه در آن 80دينار بود».1

1 . وفاء الوفاء، مجلد دوم، صفحه 1380(طبع مصر). وى تا صفحه 1385 نمونه هايى از اين استغاثه ها را بيان كرده است.

صفحه 68
4. ابوبكر ابن المقرى مى گويد:
«بر من و طبرانى و ابوالشيخ گرسنگى غلبه كرد و ما كنار قبر پيامبر بوديم پس چون شب فرا رسيد به كنار قبر حضرت رفتم و گفتم«يا رسول الله الجوع»... چيزى نگذشت در مسجد كوبيده شد، مردى علوى با دو جوان وارد شد، در حالى كه در دست هر كدام زنبيلى مملو از غذا بود... موقعى كه از خوردن غذا فارغ شديم آن مرد علوى گفت:...رسول خدا را در خواب ديدم، به من امر كرد كه به سوى شما غذا بياورم».1
5. ابن جلاد مى گويد:
«با كمال فقر وارد مدينه شدم نزديك قبر آمدم و گفتم: اى پيامبر خدا،مهمان توام; ناگهان خواب مرا ربود، پس در خواب پيامبر را ديدم كه نانى به دست من داد...».2
ما فعلاً كار با صحت و سقم اين جريان ها و واقعه ها نداريم. سخن ما اين است كه اين وقايع، خواه راست باشند خواه دروغ، گواهى مى دهند كه يك چنين كار، عمل شايعى بوده است و اگر اين اعمال بدعت و حرام، يا شرك و كفر بود، هرگز جاعلان و واضعان حرفه اى چنين مطالبى را نقل نمى كردند، كه آنان را در انظار مردم موهون سازد.

1 . همان.
2 . وفاء الوفاء، مجلد دوم، صفحه 1361.

صفحه 69
ما در كتاب «اصالت روح» بخش «ارتباط باارواح»، روايات و احاديثى نقل كرديم كه همگى حاكى از صحت درخواست دعا از ارواح مقدسه است. اميرمؤمنان(عليه السلام) پس از تغسيل پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)چنين فرمود:
«بأبى أنْتَ وَأُمّى... أُذْكُرْنا عِنْدَ رَبّكَ».1
«پدرم و مادرم فدايت باد، ما را در نزد خدا ياد كن».
مؤلف وفاء الوفاء طى قصيده اى كه در آن به حضرت خاتم پيامبران توسل جسته است چنين مى گويد:
فَانْجِزْ لى رَسُولَ اللهِ نَصْرى *** لِتَهْنَأ لى بِذَا الْحَرَمِ الإِقامَةُ
فَقَدْ أمَّلْتُ جاهَكَ يا مَلاذي *** لِذا وَلِكُلِّ هَوْل فى الْقِيامَة2
اى پيامبر گرامى مرا يارى كن، *** تا اقامت در اين حرم براى من گوارا باشد،
من به مقام تو اى پناهگاه من، *** در مورد اهوال قيامت چشم دوخته ام.
ابومحمد الاشبيلى در كتاب خود «فى فضل الحج» مى نويسد:

1 . نهج البلاغه، جلد 8، صفحه 255، خطبه 230.
2 . وفاء الوفا، ج4، صفحه 1386 .

صفحه 70
«مردى از اهل غرناطه به بيمارى سختى مبتلا گرديد كه پزشكان وقت از معالجه او مأيوس گرديدند. در اين موقع ابوعبدالله محمد بن ابى الخصال از طرف وى نامه اى به رسول خدا نوشت كه در آن شفاء و بهبود او را مى طلبيد، ودر اين مورد اشعارى چند سرود كه قسمتى از آن چنين است:
عَتيقُكَ، عَبْدُاللهِ ناداك ضارِعاً *** وَقَدْ أخْلَصَ النَّجْوى وَأَيْقَنُ بِالْعَطْفِ،
وَإِنّى لأَرْجُوا أنْ تَعُودَ سَوِيَّة، *** بِقُــدْرَةِ مَـنْ يُحْـيى العِظامَ وَمَــنْ يَشْفــى،
فَأَنْتَ الّذى تَرْجُوهُ حَيّاً وَمَيِّتاً، *** لِصَرْفِ خُطُوب لا تَريمُ إلى صَرْفِ1
«آزاد شده تو عبدالله ترا با تضرع مى خواند، و در اين راز تو را در نظر گرفته و به لطف تو مؤمن است، من اميدوارم سلامتى او را بازگردانى، به قدرت خدايى كه استخوآنهارا زنده و بيماران را شفا مى بخشد، تو آن كسى هستى كه در حال حيات و ممات به او اميد داريم، براى برگردانيدن مصيبت هايى كه ميل به دورى ندارند».
اين بحث، صحت و استوارى درخواست دعاء و حاجت از ارواح را به روشنى ثابت كرد، در پايان به بررسى آخرين نكته مى پردازيم:

1 . وفاء الوفا، ج4، صفحه 1386 .

صفحه 71
ممكن است گفته شود:
«فائده يك چنين درخواستها چيست؟»
پاسخ آن روشن است. به همان جهتى كه از احياء درخواست حاجت مى كنيم، خصوصاً درخواست دعا و يا درخواست امور خارق عادت، به همان جهت نيز از ارواح مقدسه استمداد مى نماييم; زيرا فرض اين است كه وضع آنان دگرگون نشده و شرايط استجابت دعا و يا قدرت آنان به هم نخورده است.
در اين جا، بخش نخست از بحث هاى پنج گانه رساله به پايان رسيد، اكنون وقت آن رسيده است كه دومين بحث از آن مباحث را آغاز كنيم، و آن درخواست شفاعت از اولياء الهى است.

صفحه 72

صفحه 73

بخش دوم

شفاعت خواهى از اولياء الهى

از نظر واقع بينى شفاعت خـواهى از شافعان راستين، بحث مستقل و جدايى نيست، بلكه شاخه اى از بحث پيشين مى باشد. زيرا شفاعت خواهى همان درخواست دعا از ارواح مقدسه
و يا درخواست تصرف در روح و روان انسان در روز رستاخيز است كه در سايه اين تصرف، پالايشى در روح و روان انسان پديد آيد تا بتواند در جرگه پاكان قرار گيرد، و در سرنوشت مانند آنان گردد.
اگر دلايل قطعى در بخش پيشين هر دو نوع درخواست را از اولياء الهى تجويز كرد، ديگر گشودن بخش جداگانه براى درخواست شفاعت لزومى ندارد. ولى چون در كتاب هاى وهابى ها، خصوص اين بحث، به طور جداگانه عنوان شده است ما نيز از ادغام دو بحث، در يكديگر صرف نظر كرده و به گونه اى

صفحه 74
فشرده اين بحث را تعقيب مى كنيم. به گواهى متون تواريخ، سيره و روش مسلمانان از زمان پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) و زمان هاى بعد، درخواست شفاعت از شافعان راستين بوده است و پيوسته از آنان در حال حيات و ممات درخواست شفاعت مى كردند و هيچ دانشمند اسلامى اين چنين درخواست را مخالف اصول اسلام ندانسته است.
تا اين كه ابن تيميه در قرن هشتم اسلامى، با اين مسئله مخالفت كرد و پس از وى محمد بن عبدالوهاب نجدى، پرچم مخالفت را برافراشت.
يكى از نقاط اختلاف وهابى ها با ديگر فرقه هاى اسلامى همين جاست. آنان با اين كه بسان ديگر مسلمانان شفاعت را به عنوان يك اصل اسلامى پذيرفته اند و مى گويند كه روز قيامت شافعان درباره گنهكاران امت شفاعت خواهند كرد و پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) در اين قسمت سهم بزرگترى دارد، در عين حال مى گويند:
«ما هرگز حق نداريم در اين جهان از آنان طلب شفاعت كنيم».
و در اين موضوع به اندازه اى تند رفته اند كه عفت كلام مانع از نقل سخنان آنان است، خلاصه گفتار آنان اين است كه:
پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) و ديگر پيامبران و فرشتگان و اولياء در روز رستاخيز، حق شفاعت دارند ولى بايد شفاعت را از مالك شفاعت

صفحه 75
و اذن دهنده آن كه خداوند باشد، خواست و گفت: «پروردگارا پيامبر و ديگر بندگان صالح خود را شفيعان ما در روز قيامت قرار بده»، ولى ما حق نداريم بگوييم: «اى پيامبر خدا از تو مى خواهيم در حق من شفاعت بنمايى»; زيرا شفاعت چيزى است كه جز خدا كسى بر آن قادر نيست.
وهابى ها با دلايل پنجگانه اى درخواست شفاعت از شافعان راستين را تحريم كرده اند. ما پيش از آن كه دلايل آنان را رسيدگى كنيم خود مسأله را از نظر كتاب و سنت و عقل مورد بررسى قرار داده از خدا مى خواهيم كه ما را در اين بحث از انديشه هاى ناروا باز دارد.

دلايل جايز بودن درخواست شفاعت از اولياء خدا

هرگاه حقيقت شفاعت را همان دعاى شفيع در حق گنهكاران بدانيم درخواست دعا از برادر مؤمن، تا چه رسد به پيامبران و اولياء الهى، يك امر مستحسن مى باشد و بحث گذشته به خوبى از عهده اين كار برآمد.
اگر وهابى درخواست دعا از برادر مؤمن را جايز مى داند، بايد درخواست شفاعت از شفيع حى را نيز بدون اشكال و جايز بشمارد و اگر او درخواست شفاعت از حى را جايز نمى داند ناچار براى شفاعت معنايى غير از دعا معتقد است.

صفحه 76
در احاديث اسلامى و سيره صحابه موارد روشنى است كه درخواست شفاعت را از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)به خوبى ثابت مى كند كه به برخى اشاره مى كنيم:
1. انس بن مالك مى گويد:
«سَأَلْتُ النَّبِىَّ أنْ يَشْفَعَ لى يَوْمَ الْقِيامَةِ فَقالَ: أَنَا فاعِلٌ فَقُلْتُ: فَأَيْنَ أطْلُبُكَ؟ فَقالَ: عَلى الصِّراطِ».1
«انس مى گويد: از پيامبر درخواست كردم كه در روز قيامت در حق من شفاعت كند،وى درخواست مرا پذيرفت و...».
انس با صرافت طبع از پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) درخواست شفاعت مى كند، و جاى آن را نيز مى پرسد و پيامبر مى فرمايد: روى صراط، و هرگز به خاطر وى خطور مى كند كه اين كار با اصول توحيد و غيره منافات دارد و پيامبر نيز آن را مى پذيرد، و به او نويد مى دهد.
2. سواد بن قارب كه از ياران پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) است، در ضمن اشعارى از ايشان درخواست شفاعت مى كند و مى گويد:
وَكُنْ لى شَفيعاً يَوْمَ لا ذُو شَفاعَة *** بِمُغْن فَتيلاً عَنْ سُوادِ بْنِ قارِبِ2«اى پيامبر گرامى شفيع من باش روزى كه شفاعت شافعان، به اندازه نخ هسته خرما به حال سواد بن قارب سودى ندارد».

1 . سنن ترمذى.
2 . قاموس الرجال، ذيل ماده«سواد».

صفحه 77
ممكن است وهابى بگويد: تمام اين درخواست ها، مربوط به زمان حيات شفيع است و صحت يك چنين درخواست گواه بر جواز درخواست شفاعت در حال ممات نمى شود. ولى پاسخ اين پرسش نيز روشن است زيرا گذشته از اين كه وهابى طلب شفاعت را مطلقاً حرام مى داند، موت و حيات ملاك تحريم نمى شود و ملاك لغو و عدم لغو بودن مى گردد.
و از احاديث اسلامى استفاده مى شود كه ياران پيامبر پس از درگذشت وى پيوسته از او درخواست شفاعت مى گردند.
3. هنگامى كه اميرمؤمنان على(عليه السلام) از تجهيز پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)فارغ گرديد، چهره پيامبر را باز كرد و گفت:
«بِأَبى أنْتَ وَأُمّى (طِبْتَ حَيّاً وَطِبْتَ مَيِّتاً)... أُذْكُرْنا عِنْدَ رَبِّكَ».1
«پدر و مادرم فداى تو باد(در حال حيات و ممات پاكيزه بودى)... در پيشگاه پروردگار از ما يادى بنما».
ما تصور مى كنيم كه بحث و گفتگو در اين بخش با توجه به بحث پيش مايه اطاله سخن باشد و بهتر است دلايل مخالفان را به گونه اى فشرده مورد بررسى قرار دهيم.
آنان با دلايل گوناگون بر تحريم درخواست شفاعت استدلال مى كنند كه در زير به همگى اشاره مى كنيم:

1 . نهج البلاغه، ج2، ص 255، عبده خطبه23 و مجالس مفيد با مختصرى تفاوت.

صفحه 78
الف: درخواست شفاعت شرك است
پيامبران و اولياء خدا در اين جهان حق شفاعت ندارند، بلكه اين حق براى آنان تنها در آخرت است هر كس بنده اى از بندگان خدا را ميان خود و خدا واسطه قرار دهد، و از او بخواهد كه در حق وى شفاعت كند دچار شرك شده است.
ما بايد بگوييم كه:
«اللّهُمَّ اجْعَلْنا مِمَّنْ تَنالُهُ شَفاعَةُ مُحَمَّد».
«خدايا ما را از كسانى قرار بده كه به شفاعت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)نائل مى گردند».
ولى هرگز حق نداريم بگوييم:
«يا مُحَمَّدُ اشْفَعْ لَنا عِنْدَاللهِ».
«اى محمد در حق ما شفاعت بنما».
درست است كه خداوند به پيامبر گرامى حق شفاعت داده است، ولى ما را از مطالبه آن از او باز داشته است بلكه ما بايد شفاعت را از خدا بخواهيم كه شفاعت را به او داده است.

پاسخ

توحيد در عبادت، در برابر شرك در پرستش، يكى از اركان توحيد است كه در قرآن با اهميت تلقى شده است ولى جان سخن اين جا است كه آيا هر نوع دعوت و خواندن طرف و خواستن

صفحه 79
چيزى از وى عبادت و پرستش است و يا اين كه پرستش معنى خاصى دارد و آن دعوت و طلب، و اظهار ذلت و خضوع از كسى است كه او را متصرف بلا منازع در امور دنيا و آخرت بدانيم و به تعبير ديگر خدا بدانيم يا خداى بزرگ و يا خداى كوچك يا خداى حقيقى يا خداى پندارى، و خدا به موجودى مى گويند كه آفريدگار جهان و يا شأنى از شئون او را مالك باشد و به او تفويض گردد، مثل اين كه مالك مقام «رازقيت» يا «مغفرت» و يا «شفاعت» باشد ولى هرگاه كسى از كسى به اين صورت چيزى بخواهد مى گويند او را پرستش كرده است و هرگز درخواست شفاعت از شافعان راستين به اين شكل نيست، بلكه از اين نقطه نظر است كه آنان بندگان مقرب درگاه الهى هستند و دعاى آنان در پيشگاه خداوند مستجاب مى گردد و به ديگر سخن خدا به آنان اذن داده است كه تحت شرايطى شفاعت كنند.
توضيح اين كه صريح آيات قرآن به روشنى گواهى مى دهد كه افرادى كه به حق و حقيقت گواهى مى دهند، روز رستاخيز شفاعت خواهند كرد آنجا كه مى فرمايد:
(وَلا يَمْلِكُ الَّذينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ إِلاّ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ).1
«كسانى كه غير خدا را مى پرستند، از شفاعت معبودهاى خود

1 . سوره زخرف، آيه 86.

صفحه 80
بهره اى نمى برند، مگر آن كسانى كه به حقيقت توحيد گواهى دهند و از حقيقت آن آگاه كردند».
لفظ «اِلاّ» كه از حروف استثناء است گواه روشنى بر شفاعت كردن آن گروهى است كه به وحدانيت خدا گواهى مى دهند.
اكنون اين سؤال پيش مى آيد: حالا كه خداوند به برخى از اولياء خود چنين حقى را لطف فرموده و اجازه داده است كه شفاعت دارد، درخواست شفاعت كند؟ در اين صورت هرگاه درخواست كننده واجد شرايط شفاعت باشد و در عداد افرادى باشد كه خدا به آنان اذن داده است كه درباره آنان شفاعت كنند، درخواست او پذيرفته مى شود و در غير اين صورت مردود مى گردد.
خنده آور جمله اى است كه رئيس فرقه وهابى ها مى گويد:
«خداوند به اولياء خود حق شفاعت داده است اما ما را از درخواست آن بازداشته است».1
اوّلاً: خداوند در كدام آيه ما را از درخواست شفاعت
از شافعان راستين بازداشته است؟ اگر اين بازدارى به خاطر
اين است كه چنين درخواستى شرك است، هرگز چنين درخواستى عبادت و پرستش طرف نيست و اگر از جهات ديگر است،

1 . كشف الارتياب، صفحه 241، نقل از كتاب كشف الشبهات، تأليف محمد بن عبدالوهاب، صفحه 62.

صفحه 81
بعداً مورد بررسى قرار مى گيرند.1
ثانياً: اين كار يك نوع تناقض گويى است، خدا اگر چنين حقى را به اولياء خود داده است براى اين است كه ديگران از آن حق بهره مند گردند، آيا صحيح است كه به افرادى كه اين حق براى بهره مند شدن آنان به اولياء خدا داده شده است گفته شود كه شما حق نداريد از آنان درخواست استفاده بنماييد؟!

ب. شرك مشركان به خاطر طلب شفاعت از بت ها بود

شرك مشركان به خاطر اين بود كه از بت ها طلب شفاعت مى نمودند كه آيه زير بر آن گواهى مى دهد:
(وَيَعْبُدونَ مِنْ دُونِ اللهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَلا يَنْفَعَهُمْ وَيَقُولُونَ هؤلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَاللهِ).2
«موجوداتى را مى پرستند كه به آنها زيان و سودى نمى رساند و مى گويند كه آنها شفيعان ما نزد خدا هستند».
بنابراين هر نوع شفاعت خواهى از غير خدا شرك وپرستش شفيع خواهد بود.

1 . همان طور كه در آغاز رساله يادآور شديم بحث ما در اين رساله پيرامون موضوعات پنج گانه از نظر شرك نيست، بلكه از جهات ديگر است و اگر در اين جا به گونه اى فشرده پيرامون شرك بحث كرديم، يك نوع خارج از هدف مى باشد.
2 . سوره يونس، آيه 18.

صفحه 82

پاسخ

اوّلاً: به حكم «واو عاطف» عبادت آنان غير از درخواست شفاعت آنان بود. اگر درخواست شفاعت پرستش آنها بوده، لفظ «واو» زايد خواهد بود.
ثانياً: آنان بت ها را خدايان كوچك و متصرفان بى منازع در امور دنيا و آخرت مى دانستند، از اين جهت هر نوع درخواست همراه با اين عقيده عبادت شفيع خواهد بود، در صورتى كه مسلمانان شافعان راستين را بندگان مقرب خدا مى دانند كه بدون اذن او كارى را صورت نمى دهند، در اين صورت چگونه مى توان حكم مورد بحث را از آيه استفاده نمود؟!

ج. درخواست حاجت از غير خدا حرام است

سومين دليل آنها اين است كه درخواست حاجت از غير خدا حرام است، قرآن مجيد مى فرمايد:
(فَلا تَدْعُوا مَعَ اللهِ أَحَداً).1
«با خدا كسى را نخوانيد».
(اُدْعُونى أَسْتَجِبْ لَكُمْ).2
«مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم».

1 . سوره جن، آيه 18.
2 . سوره غافر، آيه60.

صفحه 83

پاسخ

مفاد اين آيات از بحث هاى پيش روشن گرديد، مقصود از دعوت در اين آيات درخواست حاجت اعم از دعا و غيره نيست، بلكه مقصود عبادت و پرستش غير خدا است و گواه اين مطلب لفظ «مع الله» در آيه نخست و ذيل آيه در آيه دوم مى باشد، زيرا ذيل آيه دوم اين چنين است:
(إِنَّ الَّذينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتى).1
«آنان كه از دعا و عبادت من سركشى مى كنند».
و هدف آيات جز اين نيست كه غير خدا را مى پرستيد. و اگر معنى وسيع داشته باشد به گونه اى كه درخواست ها را نيز شامل باشد، مقصود آن قسم از دعوت هاست كه انسان طرف را خدا بينگارد و آنگاه از او درخواست حاجت كند.

د. شفاعت، حق مختص خدا است

از برخى از آيات قرآن استفاده مى شود كه شفاعت حق مختص خدا است چنان كه مى فرمايد:
(أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللهِ شُفَعاءَ قُلْ أَوَ لَوْ كانُوا لا يَمْلِكُونَ شَيْئاً وَلا يَعْقِلُونَ قُل للهِ الشَّفاعَةُ جَميعاً).2

1 . سوره غافر، آيه60.
2 . سوره زمر، آيات 43 و 44.

صفحه 84
«بلكه آنان جز خدا شفيعانى اتخاذ كرده اند، بگو اگر آنان چيزى را مالك نباشند و تعقل نكنند (چگونه مى توانند شفاعت كنند؟) بگو شفاعت همگى از آن خداست».

پاسخ

با در نظر گرفتن جمله هاى آيه، روشن مى شود كه هدف آيه نفى شفاعت از بت هاى چوبى و سنگى و فلزى است نه نفى شفاعت از شافعان راستين كه در آيات ديگر به شفيع بودن آنها تصريح كرده است، زيرا:
اوّلاً: جمله هاى «لا يَمْلِكُونَ» و «لا يَعْقِلُونَ» مى رساند كه حق شفاعت از آن كسى است كه مالك حق شفاعت باشد و نيز از كار خود آگاه باشد و بت هاى مورد نظر آنان فاقد هر دو شرطند; نه از كار خود آگاهند و نه خود شفاعت را مالكند; در اين صورت مفاد جمله (قُلْ للهِِ الشَّفاعَةُ جَميعاً) اين مى شود كه شفاعت مال خداست نه مال بت هاى چوبى و فلزى; تو گويى مى فرمايد:
«لله الشَّفاعةُ جَميعاً لا للأوْثانِ وَالأصنامِ».
«شفاعت از آن خداست نه از آن بت ها».
و حق شفاعت به صورت مملوكيت، فقط از آن خداست، و اولياء الهى، مالك شفاعت نيستند بلكه «مأذون» در آن مى باشند. بنابراين هيچ مانعى ندارد كه خداوند مالك شفاعت باشد و ديگرى به اذن او شفاعت كند.

صفحه 85
ثانياً: مقصود از جمله ياد شده اين نيست كه تنها خدا شفيع است، نه غير او زيرا جاى شك نيست كه خدا هرگز در حق كسى شفاعت نمى كند بلكه مقصود اين است كه خدا مالك اصل شفاعت است و اگر شفيع ديگرى نيز باشد به اذن و اجازه او مى باشد. و خدا اين حق را اصالتاً و غير خدا نيابتاً دارد. در اين صورت آيه ارتباطى به مدعاى طرف ندارد.

هـ: درخواست شفاعت از مرده لغو است

پاسخ اين اعتراض از بحث هاى پيشين روشن گرديد و هرگز درخواست شفاعت از روح مجرد و آگاهى كه خدا او را با جمله (بِالْمؤمِنينَ رَئُوفٌ رَحيمٌ) توصيف مى كند، لغو نيست، و در گذشته گفتيم كه علماى اسلام مفاد آيه (وَلَوْ أنَّهُمْ إذْ ظَلَمُوا...) را عام گرفته اند كه شامل هر دو حال مى باشد.

و: خداوند مردگان را غير قابل تفهيم اعلام مى كند

آنان در اين استدلال به آيه هاى زير استدلال مى كنند:
(وَما يَسْتَوِى الأعْمى وَالْبَصيرْ وَلاَ الظُّلُماتُ وَلاَ النُّورُ وَلاَ الظِلُّ وَلاَ الْحَرُورُ وَمَا يَسْتَوِى الأحْياءُ وَلاَ الأَمْواتُ إِنَّ اللهَ يُسْمِعُ مَنْ يَشاءُ وَما أَنْتَ بِمُسْمِع مَنْ فِى الْقُبُورِ إِنْ أَنْتَ إلاّ نَذيرٌ).1

1 . سوره فاطر، آيات 23ـ 19.

صفحه 86
«كور و بينا، تاريكى و روشنايى، سايه و آفتاب، مردگان و زندگان يكسان نيستند. خداوند هر كسى را بخواهد شنوا مى كند و تو نمى توانى مردگان قبور را شنوا گردانى (هدايت كنى)، تو بيم رسانى بيش نيستى».
(إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوتى وَلا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَلَّوْا مُدْبِرينَ* وَما أَنْتَ بِهادِى الْعُمْىِ عَنْ ضَلالَتِهِمْ إنْ تُسْمِعُ إلاّ مَنْ يُؤْمِنُ بِآياتِنا فَهُمْ مُسْلِمُونَ).1
«تو قدرت ندارى كه سخنى را به مردگان بشنوانى (شنوايى دهى) و نمى توانى نداى خويش را به گوش كران برسانى آنگاه كه به تو پشت مى كنند، تو نمى توانى كورى رااز ضلالت هدايت كنى. تنها آن گروه را هدايت مى كنى كه به آيات ايمان آورده اند و تسليم حق شده اند».

پاسخ

ما در كتاب «اصالت روح»، در بحث ارتباط با ارواح مقدسه، هدف و مفاد آيه را روشن كرده ايم و ديگر تكرار نمى كنيم.2
تا اين جا توانستيم كه دو بخش از مباحث پنجگانه را تشريح نماييم اكنون وقت آن رسيده است كه بحث «توسل» را كه بحث سوم است تشريح نماييم.

1 . سوره نمل، آيات 81 و 80.
2 . به كتاب مذكور صفحات 207 تا 218 مراجعه فرماييد.

صفحه 87

بخش سوم

توسل به پيامبران و صالحان

پيرامون درخواست حاجت و شفاعت از اولياء الهى به گونه اى بحث انجام گرفت و روشن شد كه درخواست چيزى از پيامبران و صالحان، چه در حال حيات و چه در حال ممات، نه شرك است ونه حرام، اكنون وقت آن رسيده است كه پيرامون توسل به اولياء كه گروه وهابى شديداً با آن مخالفت مىورزند، بحث وگفتگو نماييم.
«توسل» به عزيزان درگاه الهى به دو صورت زير انجام مى گيرد:
1. به «اولياء الهى» توجه كنيم و آنان را ميان خود و خالق خويش واسطه قرار دهيم و به ذات آنان توسل جوييم و بگوييم:
«اللّهُمَّ اِنّى أَتَوَسَّلُ إلَيْكَ بِنَبِيِّكَ مُحَمَّد(صلى الله عليه وآله وسلم) أَنْ تَقْضِىَ حاجَتى».

صفحه 88
«بار الها من پيامبرت حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) را وسيله قرار مى دهم كه حاجت مرا اداء بفرمايى».
2. مقام و موقعيت و احترام آنان را در نزد پروردگار جهان در نظر مى گيريم، و آن را وسيله قرار مى دهيم و مى گوييم:
«اللّهُمَّ اِنّى أتَوسَّلُ إلَيْكَ بِجاهِ مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَحُرمَتِهِمْ وَحَقِّهِمْ عَلَيْكَ أَنْ تَقْضِىَ حاجَتى».
«پروردگارا، من مقام و احترام و حقى را كه محمد و آل محمد در نزد تو دارند، وسيله خود قرار مى دهم كه حاجت مرا اداء بفرمايى».
و اگر در مقام درخواست حاجت، خدا را بر مقام و موقعيت صالحان قسم دهيم هر چند اين نيز يك نوع توسل به اولياء الهى است، ولى چون وهابى ها آن را جداگانه مورد بحث قرار داده اند، ما نيز جداگانه مورد بحث قرار خواهيم داد.
اكنون بحث ما در دو صورت خلاصه مى گردد:
1. توسل به ذات اولياء الهى.
2. توسل به مقام و حرمت آنان.
و هر دو صورت از نظر وهابى حرام است وما پيش از آن كه دلايل صحت چنين توسل را از قرآن و حديث مطرح كنيم، لازم است قبلاً دلايل مخالفان را بيان نماييم، تا روشن گردد آنان روى چه دليل و يا دلايلى آن راتحريم كرده اند؟!

صفحه 89
محمد نسيب رفاعى، نويسنده كتاب «التوصُّل إلى حقيقة التوسّل» در بخش «توسل حرام وممنوع» وجوهى براى تحريم آن يادآور شده است كه همگى را مورد بحث وبررسى قرار مى دهيم.1

دليل اول

«لو كان مشروعاً حقيقة، لذكره الشارع فى زمرة ما ذكره وحض الناس عليه وليس معقولاً أن يهمله الله تعالى ولا يبلّغه رسوله ولا يعمل به الصحابة والقرون الخيرة، إذَن فعدم وجوده لا فى كتاب ولا سنّة دليل على عدم مشروعيته».
«اگر توسل به اولياء مشروع بود، شارع آن را بيان مى كرد و مردم را بر آن ترغيب مى نمود، هرگز صحيح نيست كه خداوند آن را بيان نكند، و يا پيامبر آن را نرساند، از اين كه در كتاب خدا و سنت پيامبر او چنين چيزى وارد نشده، گواه بر عدم مشروعيت آن است».

پاسخ

خلاصه استدلال اين است كه چون در شريعت مقدسه، توسل به اولياء وارد نشده است انجام آن تحت عنوان «بدعت» حرام خواهد بود.

1 . به صفحات 178 تا 187 كتاب مزبور مراجعه شود.

صفحه 90
دانشمندان بدعت را چنين تعريف كرده اند:
«اِدْخال ما ليس من الدّين فى الدّين».
«چيزى كه جزو دين نيست آن را در دين وارد كنيم».
برخى براى آن معنى وسيع ترى قائل شده اند و مى گويند:
«اِدْخال ما لم يُعلم من الدِّينِ فى الدِّين».
«چيزى كه معلوم نيست از دين باشد، آن را جزو دين قرار دهيم».
در هر حال چيزى بدعت است كه با علم به اين كه جزو دين نيست و يا شك در اين كه جزو آن هست يا نيست، آن را وارد دين كنيم. حالا ببينيم اين تعريف شامل حال توسل هست يا نيست؟
اوّلاً: گروه متوسل به انبياء و اولياء با آيات و احاديثى كه از پيامبر گرامى و خاندان رسالت نقل شده، و با عمل صحابه پيامبر كه حاكى از ورود آن در شريعت است، بر مشروع بودن اين عمل استدلال مى كنند، و با وجود چنين دلايلى موضوع بحث از تعريف بدعت خارج شده و جزو امورى خواهد بود كه «عُلِمَ أنّه مِنَ الدِّينِ» و تا دلايل مجوز توسل مورد بررسى قرار نگيرد. هرگز نمى توان به عمل آنان رنگ بدعت داد. متأسفانه نويسنده كتاب پيش از آن كه به دلايل طرف، رسيدگى كند، با چماق بدعت، به جنگ طرف رفته است، در صورتى كه بايد از اين حربه، پس از انتقاد از دلايل طرف استفاده نمود.
ثانياً: روش شرايع آسمانى، و خصوصاً شريعت مقدس اسلام

صفحه 91
اين است كه احكام الهى را به صورت امور كلى مطرح كنند، تا علما و دانشمندان شريعت با توجه به دستورهاى كلى اسلام، مشروع را از نامشروع بازشناسند، بنابراين ما بايد مجموع قوانين الهى را در قرآن و سنت در نظر بگيريم تا روشن گردد كه توسل به اولياء تحت كدام يك از دستورهاى الهى است. و هرگز صحيح نيست كه بگوييم: حكم توسل در شريعت اسلام بيان نشده است بلكه مطلقاً حكم از جواز و عدم جواز بيان گرديده است و وظيفه ما است كه حكم آن را از قوانين كلى استنباط كنيم.
به عبارت ديگر، وظيفه يك محقق اين نيست كه به جاى مطالعه در كتاب و سنت و تطبيق قوانين كلى الهى بر توسل، به احتياط تمسك كند، و بگويد چون مشروع بودن توسل در كتاب و سنت نيامده است پس حرام است، بلكه به حكم اين كه، تمام وظيفه بندگان و نيازمندى ها و احكام و اعمال آنان تا روز رستاخيز در كتاب و سنت وارد شده است، بايد با تلاش و پيگيرى درصدد استفاده حكم توسل از قرآن و سنت باشد، تا روشن گردد كه آيا كتاب و سنت حكم آن را چگونه بيان كرده اند.
وجدان هر فردى گواهى مى دهد كه توسل به اولياء مانند سرقت ذاتاً حرام نيست، بلكه اگر حرام باشد به خاطر اين است كه يكى از مصاديق و جزئيات شرك محسوب مى گردد.
بنابراين بايد به جاى تمسك به احتياط و اين كه در شريعت

صفحه 92
مقدس اسلام، وارد نشده است با جستجوگرى خاصى در پى اين مطلب باشيم كه آيا توسل به اولياء الهى با موازين توحيد و يكتاپرستى موافق است، يا مخالف؟ به عبارت ديگر از مصاديق شرك محسوب مى شود، يا اين كه ارتباطى به شرك ندارد؟ و آيا توسط انبياء و اولياء بسان واسطه قرار دادن بت هاى بت پرستان است، يا اين كه ميان اين دو عمل، فرسنگ ها فاصله وجود دارد؟
خلاصه فشار بحث اين است كه آيا يك چنين كارى، با توحيد سازگار است يا اين كه شاخه اى از بت پرستى بشمار مى رود؟ متأسفانه نويسنده به جاى تحقيق در اين قسمت، موضوع احتياط را پيش كشيده و اين كه چنين چيزى بالخصوص در شريعت وارد نشده، آن را گواه بر تحريم آن گرفته است.
ثالثاً: شكى نيست كه متوسل در توسل خود جز خدا كسى را نمى خواند و جز او از كسى حاجت نمى طلبد و عمل او مشمول آياتى است كه انسان ها را به توجه به خدا دعوت مى نمايد1چيزى كه هست وى در مقام درخواست حاجت از او، يكى از عزيزان درگاه او را واسطه قرار داده و از اين طريق مى خواهد لطف خدا را جلب كند. حال اگر چنين كارى حرام بود، لازم بود كه در كتاب و سنت تذكر داده شود.

1 . مشروع بودن اين عبادات ذاتى وفطرى به دليل قرآنى و حديثى نياز ندارد، و مشروح اين قسمت را در همين بخش مى خوانيد.

صفحه 93
و به عبارت ديگر: بشر در زندگى اين جهان در مقام جلب توجه و عطف مقام بالاتر، پيوسته فرد و يا گروهى را واسطه خويش قرار داده و از اين طريق، عطف و لطف مقام بالاتر را براى خود جلب مى نمايد و در اين كار از نداى فطرت و سائقه سرشت استفاده مى كند; روى اين اساس او ناخودآگاه در امور دينى و در جلب الطاف الهى نيز از اين راه وارد مى شود و عزيزان درگاه او را، واسطه خويش قرار مى دهد، هرگاه چنين عملى حرام و نامشروع باشد، بايد در كتاب و سنت براى آن توجه داده شود و اگر در قرآن و حديث دليلى بر تحريم آن نباشد، بايد آن را گواه بر مشروع بودن اين كار گرفت.
نويسنده از دليل خود كاملاً وارونه نتيجه مى گيرد، زيرا نبودن حكم توسل در كتاب و سنت اگر دليل بر جواز و مشروع بودن آن نباشد، گواه بر تحريم آن نخواهد بود، بالاخص كه اين عمل با سائقه فطرت و رهبرى سرشت و مقايسه امور معنوى به امور مادى كه براى نوع انسان ها يك امر پذيرفته شده است، انجام مى گيرد، هرگاه اين عمل يك كار نامشروع بود لطف الهى ايجاب مى كرد كه براى نجات بندگان از چنگال كار حرام، آنان را به نامشروع بودن آن توجه دهد و كار به سكوت برگزار نگردد.
به خاطر همين جهت در موضوعات مشابه بحث ما، قرآن مجيد و سنت پيامبر، انگشت روى حرام ها مى گذارد، نه حلال ها.

صفحه 94
حرام ها را بيان مى كند، نه حلال ها را، زيرا غرائز انسان را به كارهايى كه با آنها وفق دارند دعوت مى كنند و در اين ميان آنچه حرام است و نياز به كنترل غرائز دارد، بايد بيان گردد، نه آنچه كه حلال است، چرا كه حلال ها نياز به بيان ندارد و خود غرائز در جلب انسان به سوى آن كافى است.
با مراجعه به آيات قرآن و احاديث اسلامى روشن مى گردد كه غالباً(البته غالباً) فشار تبليغ پيامبران روى بيان حرام ها و ممنوع ها بود نه بيان جايزها ومشروع ها، زيرا موارد نامشروع نسبت به مشروع كمتر بوده و با آگاهى از موارد ممنوع، موارد مشروع خود به خود روشن مى گردد:
در قرآن مجيد مى فرمايد:
(إِنَّما حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَالدَّمَ وَلَحْمَ الخِنْزِيرِ وَما أُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اللهِ...).1
«(خدا) ميته، خون، گوشت خوك، و چيزى را كه براى غير خدا كشته شود، بر شما تحريم كرده است».
(وَما لَكُمْ ألاّ تَأْكُلُوا مِمّا ذُكِرَ اسْمُ اللهِ عَلَيْهِ وَقَدْ فَضَّلَ لَكُمْ ما حَرَّمَ عَلَيْكُمْ...).2
«چرا از آنچه كه نام خدا بر آن برده شده است نمى خوريد، در

1 . سوره بقره، آيه 173.
2 . سوره انعام، آيه 119.

صفحه 95
حالى كه خدا حرام ها را براى شما شرح داده است».
(قُلْ تَعالَوا أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ ألاّ تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً...).1
«بگو بياييد براى شما آنچه را كه خداى شما بر شما تحريم كرده است، بيان كنم براى خدا شريك قائل نشويد و...».
(قُلْ مَنْ حَرَّمَ زينَةَ اللهِ الّتى أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَالطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ).2
«بگو زيبايى ها و روزى هاى پاكيزه را كه خدا براى بندگان خود آفريده است، چه كسى تحريم كرده است؟!».
با مراجعه به آيات قرآنى و احاديث اسلامى و با در نظر گرفتن روش پيامبران آسمانى روشن مى گردد كه هدف آنان بيان حرام ها و ممنوع ها است و آنچه را كه بشر به سائقه فطرت به سوى آن كشيده مى شود، اگر حرام باشد، به بيان آن مبادرت مىورزند، نه اين كه آنان پيوسته حلال ها را از سير و پياز يك به يك بيان نمايند.

عبادات امر توفيقى است

ممكن است گفته شود: موضوع عبادت بر خلاف گفتار پيش است، عبادت و پرستش خدا به هر كيفيتى باشد، نياز به اجازه

1 . سوره انعام، آيه 151.
2 . سوره اعراف، آيه 32.

صفحه 96
شارع دارد و تا از جانب خداوند عبادتى با خصوصيت كمى و كيفى خود، به رسميت شناخته نشود، نمى توان با آن به خدا تقرب جست و لذا در عبادات واجب و مستحب تا دليلى وارد نشود نمى توان آن را به قصد ورود به جا آورد و با انجام آن خدا را پرستش نمود و به وى نزديكى جست.

دليل اول

ناگفته پيداست كه اين كه مى گويند: «عبادات توفيقى» است و احتياج به اجازه شارع دارد، مقصود عبادات ومراسم خاصى است مانند نماز، روزه، حج به شكل ويژه و مخصوص به خود كه بدون اجازه خدا، نمى توان آن را انجام داد، نه عبادت هاى ذاتى مانند تواضع و سجود در برابر خدا، و تذلل و استغاثه به درگاه وى كه در اصطلاح دانشمندان به نام عبادات ذاتى ناميده مى شود، مشروع بودن اين ها نياز به دليل جداگانه ندارد، و سائقه فطرت در اين موارد كافى است و اگر نوعى از اين اعمال و يا كيفيتى از آنها در موردى حرام باشد، بايد از جانب خداوند بيان گردد.
فرد متوسل در دعاى خود، جز تواضع وتذلل به درگاه خداوند كارى انجام نمى دهد و اين همان عبادت ذاتى است كه مشروع بودن آنها نياز به دليل ندارد و اين مطلب به توفيقى بودن عبادات كه به صورت مراسمى با كم و كيفيت خاصى انجام مى گيرد،

صفحه 97
ارتباطى ندارد. و چون نيايش خدا، از طريق توسل به عزيزان و گراميان درگاه او، يك امر رايج در ميان ملل جهان بود، و مورد ابتلاء همه مردم است، در چنين موردى سكوت، دليل بر امضاء است، و به اصطلاح «تقرير» گواه بر صحت و استوار بودن آن است.

دليل دوم

(اَلا للهِِ الدِّينُ الْخالِصُ وَالَّذينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أوْلياءَ ما نَعْبُدُهُمْ إلاّ لِيُقَرِّبُونا إلى اللهِ زُلْفى إنَّ اللهَ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ فى ما هُمْ فيهِ يَخْتَلِفُونَ).1
«اطاعت خالص مخصوص خدا است2 و آنان كه جز خدا براى خود اوليايى اتخاذ نموده اند(و مى گويند) ما آنها را عبادت نمى كنيم مگر آن كه ما را به سوى خدا نزديك سازند، خداوند در آنچه كه اختلاف دارند، داورى مى كند».
وى در نحوه استدلال با آيه چنين مى گويد:

1 . سوره زمر، آيه3.
2 . «دين» در لغت عرب به معنى «طريقه» و «شريعت» و به اصطلاح قرآن «ملت» است، ولى در آيه ياد شده و برخى ديگر از آيات به مناسبتى، به معنى «اطاعت» و «پيروى» از دين است، مانند:(أَخْلَصُوا دينَهُمْ للهِِ)(سوره نساء، آيه 146). و (يا أهْلَ الْكِتابِ لا تَغْلُوا فى دينِكُمْ)(سوره نساء، آيه 171) و(مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ)(سوره اعراف، آيه 29).
(به كتاب مفردات راغب، صفحه 175، مراجعه شود).

صفحه 98
«التزلُّف بذوات الأشخاص ردّه الله سبحانه ولم يقبله وانّه تعالى قد عاب عليهم فى هذه الآية أمرين اثنين: عاب عليهم عبادة الأولياء من دونه وعاب عليهم محاولتهم القربى والزلفى إليه تعالى بالأشخاص والعباد المخلوقين فكلا الأمرين فى الآية عيبٌ وذنبٌ وكلاهما باطل».1
«خداوند تقرب به وسيله اشخاص را رد كرده و نپذيرفته است و در اين آيه براى مشركان دو ايراد گرفته است: 1. عبادت اولياء خود، 2. تقرب به وسيله اشخاصى كه مخلوق خدا هستند و هر دو مطلب در آيه گناه شمرده شده و باطل قلمداد گرديده است».

پاسخ

استدلال با اين آيه، بر تحريم توسل به اولياء الهى، از استدلال هاى بسيار عجيب و غريب است. تنها وجه مشترك توسل به اولياء الهى با مورد آيه، اين است كه در هر دو مورد، واسطه اى وجود دارد، و يك چنين وجه مشترك كافى در استدلال نيست، زيرا ميان عمل مشركان و عمل خداپرستان متوسل به اولياء تفاوت هاى جوهرى وجود دارد كه هر دو عمل را از يكديگر مشخص و متمايز مى سازد، زيرا:
اگر توجه به خدا، از طريق واسطه به طور مطلق ممنوع است،

1 . التوصل إلى حقيقة التوسل، صفحه 170.

صفحه 99
بايد درخواست حاجت از خدا، از طريق دعاى فرد با ايمان نيز، حرام و ممنوع باشد، در حالى كه تمام مسلمانان، حتى خود وهابى ها و حتى خود آقاى رفاعى، آن را مشروع دانسته و بر صحت و استوارى آن با قرآن و حديث استدلال نموده اند.
اگر به راستى واسطه تراشى حرام است، و هرگز نبايد غير خدا را واسطه خويش قرار دهيم و بايد مستقيماً از خود خدا حاجت بطلبيم، پس چرا توسل به خدا را از طريق دعاى برادر دينى مشروع مى شماريد؟!
به عبارت ديگر، اگر استدلال با آيه بر تحريم توسل به اولياء از اين نقطه نظر است كه هرگز نبايد در درخواست حاجت واسطه اى تراشيد، بايد همه نوع توسل به اسماء و صفات خدا و توسل به دعاى برادر مؤمن را نامشروع اعلام كرد.
ولى اگر اساس استدلال اين است كه هرگز نبايد ذوات و اشخاص و مخلوق هاى خدا را واسطه قرار دهيم(نه دعاى افراد با ايمان را) پاسخ آن اين است كه از آيه يك چنين معنى وسيعى استفاده نمى شود، زيرا توسل آنان به بت ها با توسل خداپرستان به عزيزان درگاه الهى از جهاتى با هم فرق دارند و نمى توان حكم دومى را از اولى استنتاج نمود، ما برخى از اين تفاوت ها را يادآورى مى كنيم:
الف: بت پرستان طبق صريح آيه، واسطه ها رامى پرستيدند، به

صفحه 100
حدى كه پرستش خدا را كنار گذارده و جز واسطه چيزى را نمى پرستيدند در حالى كه متوسلان به عزيزان درگاه الهى فقط خدا را مى پرستند و غير او را عبادت نمى كنند و آنان را بندگان صالح خدا كه بر اثر عبوديت و بندگى در پيشگاه خدا، قرب و منزلتى دارند بيش نمى دانند. در اين صورت هدف آيه تحريم تقرب به خدا از طريق عبادت و پرستش اشخاص و مخلوقات خداست، نه تقرب به خدا از طريق توسط صالحان ويا مقام و منزلت آنان.
شما برگرديد وبار ديگر آيه مورد بحث را تلاوت كنيد و در مضمون آن دقت نماييد، متن آيه چنين است:
(ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللهِ زُلْفى).
«آنان را جز براى اين جهت نمى پرستيم كه مايه تقرب ما در درگاه الهى باشند».
«متقرَّب»، همان پرستنده بت مى باشد; «متقرِّبٌ إليه»، خدا است، «وسيله و مايه تقرب» پرستش بندگان خداست. و يك چنين توسيط و توسل كه مايه تقرب، عبادت غير خدا باشد، حرام است. در اين صورت مفاد آيه چه ارتباطى به مورد بحث ما دارد كه متوسل جز خداكسى را نمى پرستد و به جاى تقرب به خدا از طريق عبادت غير خدا، از طريق توسيط صالحان و توسيط مقام و منزلت آنان تقرب مى جويد؟!
اين كه مى گوييم وسيله ومايه تقرب مشركان، عبادت و
Website Security Test