welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : توسل يا استمداد از اولياء خدا*
نویسنده :آية الله العظمى جعفر سبحانى*

توسل يا استمداد از اولياء خدا

صفحه 1
    توسل يا استمداد از اولياء خدا
   

صفحه 2

صفحه 3
توسل
يا استمداد از اولياء خدا

صفحه 4

صفحه 5
توسل
 
يا
استمداد از اولياء خدا
 
تأليف
آية الله العظمى جعفر سبحانى

صفحه 6
سبحانى تبريزى، جعفر، 1308 ـ
توسل يا استمداد از اولياء خدا / جعفر سبحانى . ـ قم: توحيد قم، 1393.
277 ص.     ISBN :978-600-93750-8-0
فهرستنويسى براساس اطلاعات فيپا.
كتابنامه به صورت زيرنويس.
1. توسل. 2. شفاعت. 3. ب . عنوان.
1393 9ت2س/6/226 BP   44/297
اسم كتاب:    توسل يا استمداد از اولياء خدا
نگارش:    حضرت آيت الله العظمى سبحانى
چاپخانه:   مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
ناشــر:   توحيد قم
تاريخ:    1393
چاپ:    اول
تعداد:   1000
صفحه آرايى:    …مؤسسه امام صادق (عليه السلام) ـ محسن بطاط
مسلسل انتشار: 10 مسلسل چاپ اول: 9
مركز پخش
قم ـ ميدان شهدا، انتشارات توحيد
مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
?37745457 ; 09121519271
http:// www.imamsadiq.org
Tohid.ir-shia.ir

صفحه 7
فهرست مطالب
مقدمه   13
بخش نخست
استمداد از اولياء خدا
صورت نخست   21
صورت دوم   21
صورت سوم   33
صورت چهارم و پنجم   39
اينك تشريح اين نقاط پنجگانه:   40
1. آيات قرآن بر بقاء ارواح، گواهى مى دهند   43
2. ارتباط با ارواح، برقرار است   46
3. اولياء الهى مركز كمالات مى باشند   47
بخش ديگر از آيات مورد بحث:   48
4. مركز كمالات انسان، همان روح اوست:   52
5. مسلمانان و درخواست حاجت از ارواح مقدسه   64
بخش دوم
شفاعت خواهى از اولياء الهى
دلايل جايز بودن درخواست شفاعت از اولياء خدا   75
الف: درخواست شفاعت شرك است   78

صفحه 8
پاسخ   78
ب. شرك مشركان به خاطر طلب شفاعت از بت ها بود   81
پاسخ   82
ج. درخواست حاجت از غير خدا حرام است   82
پاسخ   83
د. شفاعت، حق مختص خدا است   83
پاسخ   84
هـ: درخواست شفاعت از مرده لغو است   85
و: خداوند مردگان را غير قابل تفهيم اعلام مى كند   85
پاسخ   86
بخش سوم
توسل به پيامبران و صالحان
دليل اول   89
پاسخ   89
عبادات امر توفيقى است   95
دليل اول   96
دليل دوم   97
پاسخ   98
دليل سوم   105

صفحه 9
پاسخ   106
خيالبافى به جاى واقع گرايى   107
پاسخ   109
پاسخ   114
چه ارتباطى ميان درخواست و مقام صالحان وجود دارد؟   116
پاسخ   117
دلايل جواز توسل   123
پاسخ   132
سيره مسلمانان درباره توسل   133
پاسخ به يك رشته پرسش ها   144
سؤال دوم   147
پاسخ   148
سؤال سوم   149
پاسخ   149
شعر صفيه در سوگ پيامبر   152
پاسخ دو سؤال   153
پاسخ   154
حديث يكم: حديث عثمان بن حنيف   154
سخنى درباره سند حديث   155
پاسخ پنج سؤال   160

صفحه 10
پاسخ   160
سؤال دوم   163
پاسخ   163
سؤال سوم   164
پاسخ   164
سؤال چهارم   165
پاسخ   165
سؤال پنجم   166
پاسخ   166
حديث دو   169
حديث گواه بر توسل به صفت «مجيب» است:   170
پاسخ   171
اشكال در سند   172
پاسخ   172
حديث سوم   177
نظر ما پيرامون اين حديث:   179
پاسخ يك رشته پرسش   182
اينك بررسى اين پرسش ها   183
اشكال دوم   185
پاسخ   186

صفحه 11
اشكال سوم   187
پاسخ   188
اشكال چهارم   191
پاسخ   192
اشكال پنجم   195
پاسخ   195
حديث چهارم   197
حديث پنجم   204
استسقاء ابوطالب در چه تاريخ بود؟   206
بررسى احاديث استسقاء   209
پاسخ يك سؤال   214
حديث ششم   218
حديث هفتم   222
حديث هشتم   222
بخش چهارم
خداوند را به حق و مقام اولياء سوگند دادن
دليل نخست: اطلاق آيات عبادت و درخواست از خدا   229
دليل دوم: وقوع اين نوع توسلات در اسلام   231
اعتراض نخست   235

صفحه 12
پاسخ   235
اعتراض دوم   237
پاسخ   238
بخش پنجم
سوگند ياد كردن به غير خدا
دلائل ما بر جواز قسم به غير خدا   246
دليل اول   246
دليل دوم   250
دلايل وهابيان براى تحريم سوگند به غير خدا   259
حديث نخست   264
توضيح مفاد روايت   265
توجيه نخست   265
توجيه دوم   267
توجيه سوم   268
حديث دوم   268
تحليل ديگرى در حديث   272
نظر پيشوايان شيعه در مسأله   274

صفحه 13

مقدمه

توحيد و يكتاگرايى از نظر عقيده و عمل داراى مراتب و درجاتى است كه دانشمندان «علم كلام» درباره آن بحث و گفتگو كرده اند. يكى از آنها مسئله «توحيد در عبادت» است كه تمام پيامبران براى تحكيم آن مبعوث و برانگيخته شده اند و قرآن توحيد در عبادت را، خط مشترك و هدف متحد تمام برانگيخته شدگان آسمانى مى داند آنجا كه مى فرمايد:
(وَلَقَدْ بَعَثْنا فِى كُلِّ أُمَّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدوا اللهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ).1
«در ميان هر امتى پيامبرى برانگيختيم كه خدا را بپرستيد و از هر طاغوتى بپرهيزيد».
بنابراين يكتاپرستى اصل مشتركى است كه قرآن آن را زيربناى

1 . سوره نحل، آيه36.

صفحه 14
تمام شرايع معرفى مى كند، تا آنجا كه قرآن اهل كتاب را با خطاب ياد شده در زير، مخاطب قرار مى دهد و مى فرمايد:
(قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوا إلى كَلِمَة سَواء بَيْنَنا وَبَيْنَكُمْ الاّ نَعْبُدَ إِلاّ اللهَ وَلا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً).1
«بگو اى اهل كتاب بياييد كلمه اى را كه ميان ما و شما و يكسان است، بپذيريد و آن اين كه جز خداى را نپرستيم، و براى او شريك قائل نشويم».
يكتاپرستى، و تحريم پرستش هر موجود جز خدا مطلبى است كه تمام فرقه هاى اسلامى آن را پذيرفته اند و احدى در اين مورد سخن مخالفى ندارد به گونه اى كه اگر فردى اين اصل را نپذيرد، از جرگه اسلام بيرون رفته و جزو مسلمانان شمرده نمى شود.
آنچه در اين رساله مى گذرد پاسخ پرسش هايى است كه امروز از طرف گروهى عنوان شده و مى خواهند اذهان را آلوده سازند اين پنج پرسش عبارتند از:
1. استغاثه و استمداد و حاجت خواهى از غير خدا چگونه است؟
2. درخواست شفاعت از پيامبران و پيشوايان معصوم جايز است يا نه؟

1 . سوره آل عمران، آيه 64.

صفحه 15
3. در مقام درخواست چيزى از خدا، وسيله قرار دادن اولياء الهى چگونه است مثلاً بگوييم: «اَللّهُمَّ إنّى أتَوَسَّلُ بِنَبِيّكَ إلَيْكَ» و مانند اين ها، چه حكمى دارد؟
4. در مقام درخواست حاجت از خدا، سوگند دادن خدا به حق اولياء چگونه است؟
5. آيا سوگند خوردن به غير خدا مانند سوگند به قرآن، پيامبر و امام از نظر شرع چگونه است.
اين مسائل پنجگانه را از دو نظر مى توان مطالعه و بررسى كرد:
1. آيا چنين استمدادها، و درخواست شفاعت ها، وتوسل به اولياء الهى، و سوگند دادن خدا به مقام آنها، عبادت و پرستش غير خدا است و به اصطلاح با اصل «يكتاپرستى» و «جز او نپرستى» منافات دارد؟ يا نه؟ و به ديگر سخن: اگر كسى بگويد: اى پيامبر گرامى حاجت ما را برآور، بيمارم را شفا بده، در حق من شفاعت كن، و...»، او با اين گفتار و درخواست خود، نبى گرامى را عبادت و پرستش كرده است؟ همان طور كه همگان خدا را عبادت مى كنيم يا چنين درخواست ها مايه پرستش غير خدا شمرده نمى شود حالا برايمان سودى دارد يا نه، جايز است يا جايز نيست، مسأله جداگانه است؟
بحث از اين نظر در اين رساله مطرح نيست، زيرا غور در اين مورد بستگى دارد كه معنى «عبادت» را از قرآن و حديث و لغت به

صفحه 16
دست آوريم، آنگاه اين اعمال را با ميزانى كه از اين مدارك به دست مى آيد بسنجيم، تا روشن شود كه آيا اين نوع استغاثه ها و درخواست ها،عبادت و پرستش است يا نه و از اقسام عبادت غير خدا شمرده مى شود يا نه.
از آنجا كه ما پيرامون اين موضوع در كتاب «مبانى توحيد از نظر قرآن» به طور گسترده سخن گفته ايم ديگر خود را بى نياز از آن مى دانيم كه بار ديگر، به توضيح آن بپردازيم علاقمندان مى توانند به آن كتاب صفحات 380ـ 490 مراجعه كنند اجمال سخن اينكه به روشنى ثابت شده است كه اين نوع كارها از مصاديق عبادت و پرستش نيست زيرا عبادت آن نوع خضوع زبانى و عمل در برابر كسى است كه به الوهيت و ربوبيت او معتقد گرديم.1 و به اصطلاح طرف سؤال را خدا اعم از واقعى و يا پندارى، بدانيم آنگاه، در برابر او خضوع كنيم ولى هرگاه او را بنده محتاج و نيازمند خدا بدانيم و او را در عمل و كار، مستقل نيانديشيم در اين صورت هيچ نوع خضوع اعم از لفظى و عملى، عبادت شمرده نمى شود حالا اگر عبادت شمرده نشد، سودى دارد يا نه، جايز است يا حرام؟ آن بحث ديگرى است كه در اين رساله به توضيح آن خواهيم پرداخت.
2. اگر ثابت شود كه اين نوع اعمال، از اقسام عبادت غير خدا

1 . «اَلْعِبادَةُ هُوَ الْخُضُوعُ لَشَىء عَلى انّهُ إله أو رَبٍّ».

صفحه 17
نيست باز جاى بحث باقى مى ماند و بايد بحث شود كه آيا چنين كارهايى از نظر شرع،(هر چند عبادت غير خدا نيست) جايز است يا نه، زيرا ممكن است عملى عبادت غير خدا، شمرده نشود، اما به عللى حرام گردد مثلاً به عنوان بدعت و غيره تحريم شود.
آنچه در اين رساله مى گذرد، مربوط به تحليل مسائل پنجگانه است آن هم از نظر دوم و اين كه آيا انجام چنين امورى مشروع وجايز است يا نه؟! و بر فرض مشروع مقيد و سودمند است يا نه؟
شما در اين كتاب تحت فصول پنجگانه ملاك شرعى بودن اين امور، بلكه بالاتر از آن را لمس خواهيد كرد و نصوص كتاب و سنت روشن خواهد ساخت كه اسلام آن را يك امر مفيد و سودمند دانسته است.
اينك بحث نخست پيرامون استمداد ازاولياء الهى.
قم ـ مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
جعفر سبحانى
20جمادى الاخره 1403
15فروردين 1362

صفحه 18
   

صفحه 19

بخش نخست

استمداد از اولياء خدا

درخواست چيزى از «اولياء خدا» به صورت هاى گوناگون انجام مى گيرد كه در زير به آنها اشاره مى شود:
1. از «فرد زنده» درخواست كنيم كه ما را در ساختن خانه اى كمك كند و يا از ظرف آبى كه در كنار دست او قرار دارد، ما را سيراب نمايد.
2. از «فرد حى» درخواست كنيم كه در حق ما دعا كند و براى ما از خدا طلب آمرزش نمايد هر دو صورت در اين جهت مشتركند كه از شخص سؤال شده، كارى را درخواست مى كنيم كه صد در صد به صورت يك امر طبيعى در اختيار او مى باشد، چيزى كه هست سؤال نخست مربوط به امور دنيا است و دومى مربوط به امور دينى و اخروى است.
3. از «فرد حى» درخواست كنيم كه بدون اسباب عادى و

صفحه 20
طبيعى، كارى را كه صورت دهد، مثلاً بدون مداوا، بيمارى را شفا بخشد، گمشده اى را بازگرداند، و قرض ما را ادا نمايد به عبارت ديگر درخواست كنيم كه از طريق اعجاز و يا كرامت بدون تشبث به اسباب طبيعى و عادى، مورد درخواست ما را انجام دهد.
4. «مسئول»، حى و زنده نيست، ولى چون اعتقاد داريم كه در سراى ديگر حى و زنده است و رزق و روزى مى خورد، از چنين فردى درخواست مى كنيم كه در حق ما دعا كند.
5. از چنين فردى درخواست مى كنيم كه با استفاده از قدرت معنوى كه خداوند به او داده است، بيمار ما را شفا بدهد، گمشده ما را بازگرداند و... .
اين دو صورت بسان صورت هاى دوم و سوم سؤال از حى است، چيزى كه هست در آن دو صورت، مسئول حى و زنده در جهان ماده و طبيعت است، و در اين دو مورد، مسئول به ظاهر مرده است ولى در واقع زنده مى باشد.
هرگز از چنين فردى نمى توان، درخواست كرد كه در امور مادى از طريق اسباب عادى ما را يارى نمايد، زيرا فرض اين است كه وى از اين جهان رخت بربسته و دست او از اسباب عادى كوتاه شده است بدين ترتيب مجموع اقسام پنج تا است، كه سه صورت مربوط به سؤال از زنده در جهان ماده و در دو صورت مربوط به غير زنده در اين جهان مى باشد.

صفحه 21

صورت نخست:

درخواست كار و كمك از احياء در امور عادى كه اسباب طبيعى و عادى دارد، اساس تمدن بشر را تشكيل مى دهد، زندگى بشر در اين جهان خاكى بر اساس تعاون استوار است، و همه عقلاى جهان در امور زندگى از يكديگر كمك مى طلبند و حكم اين صورت آنچنان واضح است كه هرگز احدى در آن اشكالى نكرده است و براى اين كه بحث، ما قرآنى است، به نقل آيه اى اكتفا مى كنيم.
«ذوالقرنين» در ساختن سد در برابر تجاوز «يأجوج» و «مأجوج» به ساكنان منطقه رو كرد و گفت:
(فَاَعينُونى بِقُوَّة أجْعَلَ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ رَدْماً).1
«با نيرويى كه در اختيار داريد مرا كمك كنيد تا ميان شما و آنان سدى قرار دهيم».

صورت دوم

درخواست دعاى خير و يا طلب آمرزش از زندگان در جهان ماده:
صحت و استوارى يك چنين درخواست از احياء، از ضروريات قرآن مجيد است و هر كس مختصر آشنايى با قرآن

1 . سوره كهف، آيه 95.

صفحه 22
داشته باشد، مى داند كه شيوه پيامبران اين بوده كه در حق امت خود، طلب مغفرت مى كردند و يا خود امت از پيامبران، چنين درخواستى مى نمودند. اينك مجموع آياتى را كه در اين قسمت وارد شده است در اين جا منعكس مى كنيم، البته آيات ناظر به اين قسمت چند گروه است كه به خاطر تسهيل مطلب زير، شماره هايى مطرح مى شوند:
1. گاهى خداوند به پيامبر خود دستور مى دهد كه وى درباره آنان طلب آمرزش كند، مانند:
(فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشاوِرْهُمْ فِى الأَمْرِ).1
«از آنان درگذر و در حق آنان طلب آمرزش بنما و با آنها در امور مشورت كن».
(فَبايِعْهُنَّ وَاسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللهَ إِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَحيمٌ).2
«با زنان بيعت بنما و براى آنها از خدا طلب آمرزش كن، حقاً خداوند بخشنده و رحيم است».
(خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِمْ بِها وَصَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ وَاللهُ سَميعٌ عَليمٌ).3
«از اموال آنان صدقه بگير، آنان را با اين عمل پاك گردان، در حق آنان دعا كن زيرا دعاى تو در حق آنان، مايه آرامش آنها است

1 . سوره آل عمران، آيه 159.
2 . سوره ممتحنه، آيه12.
3 . سوره توبه، آيه103.

صفحه 23
خداوند دانا وشنوا است».
در اين آيه خداوند مستقيماً به پيامبر دستور مى دهد كه در حق آنان دعا كند و تأثير دعاى او آن چنان سريع است كه افراد، پس از دعاى پيامبر، در باطن احساس آرامش مى كنند.
2. گاهى خود پيامبر به گنهكاران وعده مى دادند كه در شرايط خاصى براى آنها طلب آمرزش خواهند كرد مانند:
(إلاّ قَوْلَ إبْراهيمَ لأَبيهِ لأَسْتَغْفِرَنَّ لَك).1
«مگر وعده ابراهيم به عموى خود كه براى تو طلب آمرزش خواهم كرد».
(سَأسْتَغْفِرُ لَكَ رَبّى إِنَّهُ كانَ بِى حَفِيّاً).2
«ابراهيم گفت: به زودى براى تو طلب آمرزش مى كنم زيرا خدايم نيكوكار است».
(وَمَا كانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهيمَ لاِبيهِ إِلاّ عَنْ مَوْعِدَة وَعَدَها إِيّاهُ).3
«طلب آمرزش ابراهيم براى عموى خود به خاطر وعده اى، كه به وى داده بود».
اين آيات حاكى است كه پيامبران به گنهكاران وعده و نويد

1 . سوره ممتحنه، آيه4.
2 . سوره مريم، آيه 47.
3 . سوره توبه، آيه 114.

صفحه 24
استغفار مى دادند تا آنجا كه «ابراهيم» نيز به «آزر» اين چنين نويدى داده بود; ولى وقتى او را در بت پرستى، پايدار ديد، از طلب آمرزش خوددارى كرد; زيرا يكى از شرايط استجابت دعا اين است كه طرف، موحد باشد نه مشرك.
3. خداوند دستور مى دهد كه گروه با ايمان ولى گنهكار، براى جلب مغفرت خدا حضور «پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)» بروند و از او بخواهند كه درباره آنان طلب آمرزش كند، و اگر پيامبر درباره آنها طلب آمرزش كند، خداوند گناهان آنان را مى بخشد.
(وَلَوْ أنّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاءوكَ فَاسْتَغْفَروا اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوّاباً رَحيماً).1
«اگر آنان موقعى كه بر خويشتن ستم كردند، پيش تو مى آمدند، و از خداوند طلب آمرزش مى نمودند، و پيامبر نيز براى آنان طلب آمرزش مى كرد، خداوند را توبه پذير و رحيم مى يافتند».
چه آيه اى روشن تر از اين كه خداوند به امت گنهكار دستور مى دهد كه براى جلب مغفرت خدا، حضور پيامبر برسند و از او بخواهند كه در حق آنان دعا كند; حضور رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) رسيدن و درخواست استغفار از او، دو فايده روشن دارد:
الف. درخواست استغفار از پيامبر در گنهكاران روح اطاعت و پيروى از پيامبر را زنده كرده و سبب مى شود كه آنان به خاطر

1 . سوره نساء، آيه 64.

صفحه 25
مقامى كه احساس مى كنند كه پيامبر دارد، از او به خوبى پيروى نمايند. اصولاً يك چنين رفت و آمد در انسان، حالت خصى از خضوع نسبت به پيامبر پديد مى آورد، و انسان را آماده مى سازد كه آيه(أَطيعُوا اللهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ)1 را از صميم دل عمل نمايد.
ب. اين عمل مقام و موقعيت پيامبر را در اذهان امت به خوبى ترسيم مى كند و مى رساند كه همان طور كه فيض هاى مادى از طريق اسباب خاصى به بندگان الهى مى رسد، همچنين فيض معنوى كه همان مغفرت خدا است، از طريق اسباب معينى مانند دعاء پيامبر و عزيزان درگاه خدا، فرود مى آيد.
اگر خورشيد آسمان، سبب و حرارت و نيرو و ريزش انرژى است، و اين فيض از طريق آفتاب به بندگان مى رسد، همچنين فيض معنوى و لطف الهى، وسيله خورشيد آسمان رسالت به بندگان الهى مى رسد و «جهان هستى» در هر دو مرحله، جهان «اسباب و مسببات» است و الطاف مادى و معنوى در هر دو جهان همراه با سبب است.
4. از برخى از آيات استفاده مى شود كه مسلمانان پيوسته به حضور رسول خدا مى رسيدند و درخواست دعا مى كردند، و لذا وقتى مسلمانان به منافقان چنين پيشنهاد مى كردند، با اباء و روى گردانى آنها مواجه مى گرديدند، چنانكه مى فرمايد:

1 . سوره نساء، آيه 59.

صفحه 26
(وَإِذا قيلَ لَهُمْ تَعالَوا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللهِ لَوَّواْ رُؤوسَهُمْ وَرَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَهُمْ مُسْتَكْبِرُونَ).1
«وقتى به آنان گفته مى شود بياييد تا پيامبر خدا درباره شماها طلب آمرزش كند، سرهاى خود را (به عنوان مسخره) مى گردانند، آنان را مى بينى كه با تكبر مانع (حق) مى شوند».
5. برخى از آيات گواهى مى دهند كه خود مردم با الهام از فطرت پاك مى دانستند كه دعاى پيامبر، در درگاه خدا درباره آنان اثر خاصى دارد، و صد درصد پذيرا است.
سرشت پاك انسانى براى آنان الهام بخش بود كه فيض الهى از طريق پيامبران به مردم مى رسد، همچنان كه هدايت خداوند از طريق پيامبران به مردم مى رسد، از اين نظر حضور پيامبران مى رسيدند، و از آنان درخواست دعا مى كردند كه در حق آنان از خداوند طلب مغفرت كند. اينك آيات اين بخش:
(قَالُوا يا أَبانَااسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنّا كُنّا خاطِئينَ* قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبّى إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ).2
«فرزندان يعقوب گفتند: اى پدر ما، براى ما به خاطر گناهانى كه داريم (از خدا) طلب مغفرت بنما، ما خطاكار بوديم.(پدر) گفت: به همين زودى از خدايم براى شما طلب آمرزش مى كنم،

1 . سوره منافقون، آيه 5.
2 . سوره يوسف، آيه هاى 98 و 97.

صفحه 27
او بخشايشگر و رحيم است».
گاهى ديده مى شود، برخى كه در بحث هاى مربوط به ولايت پيامبران و امامان گام راسخ و استوارى ندارند و احياناً تحت تأثير نوشته هاى وهابى ها واقع مى شوند، مى گويند:
«بدون شك فرزندان يعقوب به آزار و اذيت او پرداخته درباره يوسف و برادرش بنيامين، خاطرش را آزرده بودند. اينك مى خواهند پدرشان آنان را عفو كند و بعد از آن از خداوند نيز براى ايشان طلب مغفرت نمايد...».
نويسنده ياد شده سپس آيه هاى 64، سوره نساء، و سوره منافقون را يادآور مى شود و چنين نتيجه مى گيرد:
«از اين آيه و نظاير آن استفاده مى شود كه هر كس مرتكب گناهى شد، بايد نزد پيامبر برود و به گناه خود اقرار كند و به وسيله پيامبر از خدا آمرزش بخواهد، بلكه اين آيات در موردى است كه خود گناهكاران به شخص پيامبر ظلم نموده بودند و از پيامبر مى خواستند كه از گناه آنان درگذرد سپس از خداوند براى آنان طلب آمرزش نمايد نه در هر مورد».1
اين سخن اساس صحيحى ندارد، زيرا:
اوّلاً: موضوع بحث در آيه حق خدا است نه حق پيامبر و اصطلاح «حق الله» مطرح است نه «حق الناس»، درست است كه

1 . تفسير صحيح آيات مشكله قرآن، صفحه 196.

صفحه 28
فرزندان يعقوب به پدر، و منافقان به پيامبر ستم كرده بودند، ولى هرگز در اين آيه، ستم فرزندان بر يعقوب و يا منافقان بر پيامبر مطرح نيست. ستم آنان بر يعقوب و پيامبر هر چند واقعيت دارد، ولى آيه ناظر به چنين واقعيتى، نيست و در تفسير آيه هر واقعيتى را (هر چند ارتباط به آيه نداشته باشد) نبايد ضميمه آيه نمود.
شما آيات مورد بحث را به دست يك عربى دان آشنا به قرآن بدهيد، خواهيد ديد كه مى گويد: «استغفار» پيامبر تأثير در جلب مغفرت خدا دارد، از اين جهت قرآن دستور مى دهد براى جلب آمرزش خدا، به سوى پيامبر بروند و از او درخواست و طلب مغفرت نمايند. تعجب اين است كه همان نويسنده مى گويد:
«در آيه 97 سوره يوسف(و همين آيات سوره نساء و منافقون) استغفار منحصراً راجع به حق الناس است».
بايد از اين نويسنده پرسيد، اگر اين آيه مربوط به «حق الناس» است، چرا لفظ «استغفار» به كار برده است؟ يعنى: اگر مقصود اين است كه پيامبر از حق خود درگذرد و آنان را ببخشد، پس چرا مى گويند:(اِسْتَغْفِرْ لَنا)؟ در حالى كه بايد بگويند:«اِغْفِرْ لَنا»و «وَاعْفُ عَنّا» در سوره منافقون به جاى جمله(يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللهِ)بايد بگويد:«يَغْفِرْ لَكُمْ» و همچنين است در سوره نساء، كه بايد به جاى جمله(وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ)بايد بگويد: «وَغَفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ». گذشته بر اين از قديم الايام گفته اند كه مورد مخصوص نيست.

صفحه 29
فرض كنيم كه آيات ياد شده در موردى وارد شده است كه كنار «حق الله»، «حق الناس» هم بوده است، و دعاى پيامبر مايه بخشوده شدن آنان از هر دو حق مى باشد. حالا اگر موردى را فرض كنيم كه تنها حق خدا در كار بوده و همراه با «حق الناس» نباشد، آيا كسى احتمال مى دهد كه در اين مورد دعاى پيامبر مؤثر نباشد و ديگر، مسلمانان نبايد در اين مورد از پيامبر طلب استغفار نمايند؟ نه، هرگز چنين اختصاصى فهميده نمى شود، بلكه بايد به خاطر سبك بودن بار گناه به طريق اولى دعاء او مؤثر باشد.
نويسنده براى تضعيف معنى مشهور كه با مذاق وهابى گرايى سازگار نيست، جمله اى را افزوده و آن اين كه پيش پيامبر بروند و به گناه خود اقرار نمايند» هدف از افزودن اين جمله اين است كه مى خواهد مفاد معروف آيه را بسان گناه بخشى پاپها قلمداد كند، در صورتى كه احدى نگفته است كه مسلمان بايد به گناه و خصوصيات آن پيش پيامبر اقرار كند، بلكه كافى است بگويد: اى پيامبر براى من طلب آمرزش بنما و چنين درخواستى ارتباطى به گناه بخشى دستگاه «كاتوليك ها» ندارد، و ما در انتقاد از نظريه نويسنده در كتاب «تفسير صحيح آيات مشكله قرآن» سخن گفته ايم.1
از آياتى كه گواهى مى دهد كه مردم به سائقه فطرت پاك حضور پيامبر مى رسيدند و از او درخواست استغفار مى كردند كه

1 . تفسير صحيح آيات مشكله قرآن، صفحات 50 تا 60.

صفحه 30
درباره آنان طلب مغفرت كند، آيه زير است:
(سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الأَعْرابِ شَغَلَتْنا أَمْوالُنا وَأَهْلُونا فَاسْتَغْفِرْ لَنا).1
«اعراب بازمانده از جهاد به او مى گويند كه اموال و خانواده، ما را از شركت در جهاد بازداشت، پس درباره ما طلب آمرزش بنما».
در اين آيه جز «حق الهى»، حق ديگرى مطرح نيست و حتى دليل نداريم كه گروه متخلف از جهاد بر پيامبر ستم كرده بودند، تا گفته شود مقصود اين است كه پيامبر از گناه آنان درگذرد.
6. آياتى است كه به پيامبر اخطار مى كند كه طلب آمرزش او در حق اشخاص ومنافقانى كه هنوز در بت گرايى خود باقى هستند به هدف اجابت نمى رسد و اين آيات يك نوع استثناء از آيات پيش است و حاكى است كه در غير اين مورد دعاى پيامبر تأثير خاصى دارد، آنجا كه مى فرمايد:
(إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللهُ لَهُمْ).(2)
«اگر درباره آنان هفتاد بار طلب آمرزش نمايى خداوند آنان را نخواهد بخشيد».
(سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ يَغْفِرَ اللهُ لَهُمْ).(3)

1 . سوره فتح، آيه11.   2 . سوره توبه، آيه 80.   3 . سوره منافقون، آيه6.

صفحه 31
«مساوى و برابر است درباره آنان طلب آمرزش بنمايى يا ننمايى، خداوند آنان را نخواهد بخشيد».
(وَلَمّا وَقَعَ عَلَيْهِمُ الرِّجْز قالُوا يا مُوسَى ادْعُ لَنا رَبَّكَ بِما عَهِدَ عِنْدَكَ لَئِنْ كَشَفْتَ عَنّا الرِّجْزَ لَنُؤمِنَنَّ لَكَ وَلَنُرسِلَنَّ مَعَكَ بَنى إسْرائيلَ).1
«وقتى عذاب آل فرعون را فرا گرفت، به موسى گفتند روى
عهدى كه با خدا دارى(وعده داده است كه دعاى تو را مستجاب كند) براى ما دعا كن، اگر (با دعاى) خود عذاب را برطرف
كردى به تو ايمان مى آوريم و بنى اسرائيل را همراهت روانه مى كنيم».
در اين جا گنهكارانى از موسى بن عمران(عليه السلام) درخواست دعا مى كنند و به گواهى جمله (بِما عَهِدَ عِنْدَكَ)، آنان مى دانستند كه خداوند با موسى چنين عهدى دارد.
اگر جمله (اُدْعُ لَنا رَبَّكَ) كه در آغاز آيه وارد شده است نبود، جاى احتمال ديگرى باقى بود، كه آنان از موسى(عليه السلام) برطرف كردن خود عذاب را مى خواستند و در او چنين قدرتى را سراغ داشتند كه در اين صورت اين آيه از دلايل قسم سوم (سؤال از احياء، و اين كه صحيح است از پيامبران امور خارق العاده اى خواسته شود كه به قدرت الهى انجام دهند)، به شمار مى رفت ولى جمله (ادع لنا

1 . سوره اعراف، آيه 134.

صفحه 32
ربّك)اين احتمال را ضعيف مى سازد. البته در اين آيه تصريح بر اين كه، دعاى حضرت كليم الله(عليه السلام)در حق مشركان مستجاب نمى شود، نشده است.
7. از آيات قرآن استفاده مى شود كه دسته اى با ايمان پيوسته براى گروه ديگر دعا مى كردند، آنجا كه مى فرمايد:
(وَالَّذِينَ جاؤا مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنا اغْفِرْ لَنا وَلاِِخْوانِنا الَّذِينَ سَبَقُونا بِالإِيمانِ).1
«ما و برادران ما را كه بر ما، در ايمان سبقت و پيشى جستند، بيامرز».
نه تنها اين گروه افراد با ايمان را دعا مى كنند، بلكه حاملان عرض و گروهى كه در اطراف آن قرار گرفته اند، نيز براى افراد با ايمان طلب آمرزش مى نمايند، چنان كه مى فرمايد:
(الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَمَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَيُؤْمِنُونَ بِهِ وَيَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَىْء رَحْمَةً وَعِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تابُوا واتَّبَعُوا سَبيلَكَ وَقِهِمْ عَذابَ الْجَحيمِ).2
«گروهى كه عرش را حمل كنند و افرادى كه در اطراف آن قرار دارند، با ستايش خدا، او را از عيب و نقص، تنزيه مى كنند و براى

1 . سوره حشر، آيه10.
2 . سوره مؤمن، آيه7.

صفحه 33
افراد با ايمان طلب آمرزش مى نمايند(و مى گويند) پروردگارا رحمت و علم تو همه جا را فرا گرفته است، پس افرادى را كه توبه كرده اند و از راه تو پيروى مى كنند، ببخش و ايشان را از عذاب دوزخ باز دار».
بنابراين چه بهتر ما نيز از شيوه خداپسندانه اين گروه پيروى كنيم و براى افراد با ايمان پيوسته طب آمرزش نماييم.
تا اين جا حكم دو صورت از صورتهاى پنجگانه درخواست حاجت از غير خدا از مدارك قرآنى روشن گرديد و از سه صورت مربوط به سؤال از احياء يك صورت باقى ماند كه اكنون مورد بررسى قرار مى گيرد.

صورت سوم

از يك فرد زنده به انديشه آن كه قدرت بر امور «خارق عادت» دارد، استمداد مى نماييم كه كارى را از غير مجراى طبيعى، انجام دهد; مثلاً از طريق اعجاز، بيمارى را شفا بخشد، چشمه سارى را جارى سازد و... .
برخى از نويسندگان اسلامى اين نوع درخواست را به صورت دوم، باز مى گردانند و مى گويند مقصود اين است كه از خدا بخواهد كه خداوند مريض او را شفا دهد، قرض او را ادا نمايد و...; زيرا اين نوع كارها، كار خدا است و چون وسيله آن دعاى

صفحه 34
پيامبر و امام است، از اين جهت مجازاً كار خدا به دعا كننده استناد داده مى شود.1
ولى آيات قرآن به روشنى گواهى مى دهند كه درخواست چنين حاجتى از پيامبران صحيح است، و مجازگويى نيست، يعنى جدّاً مى خواهيم كه معصوم كرامت كند و يا از در اعجاز وارد گردد و بيمار صعب العلاج ما را شفا بخشد.
درست است كه قرآن شفا را به خدا نسبت مى دهد و مى گويد:
(وَإِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ).2
«وقتى بيمار شدم او مرا شفا مى دهد».
ولى در آيات ديگر شفا را به عسل و قرآن نيز نسبت مى دهد و مى فرمايد:
(يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِها شَرابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ فيهِ شِفاءٌ لِلنّاسِ).(3)
«از شكم هاى زنبوران عسل، مايعى با رنگ هاى گوناگون بيرون مى آيد، كه در آن درمانى است براى مردم».
(وَتُنَزِّلُ مِنَ الْقُرآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤمِنينَ).3

1 . كشف الارتياب، صفحه 274، وى اين سخن را در بخش درخواست حاجت از ارواح مقدسه مطرح است و طبعاً درباره احياء نيز اين نظر را خواهد داشت.
2 . سوره شعراء، آيه 80.   3 . سوره نحل، آيه 69.
3 . سوره بنى اسرائيل، آيه 82.

صفحه 35
«از قرآن چيزى را فرو مى فرستيم كه براى گروه با ايمان شفا و رحمت است».
(قَدْ جائَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَشِفاءٌ لِما فِى الصُّدُورِ).1
«از جانب پروردگارتان به سوى شما موعظه اى آمد و شفاى آنچه در سينه هاى شما است».
راه جمع ميان اين دو گروه از آيات (انحصار و اختصاص شفا به خدا و اثبات آن براى عسل و قرآن و نصايح الهى) همان است كه قبلاً يادآور شديم كه خداوند «مؤثر بالاستقلال» است و در تأثير به خود متكى است و تأثير عوامل ديگر به اذن خدا و تسبيب او است.
در جهان بينى اسلامى و فلسفى، تمام عوامل و فواعل، فعل تسبيبى خداست و علل، از خود كوچكترين استقلالى ندارند، بنابراين از نظر عقل و خرد و آيات قرآن، مانعى نخواهد داشت كه همان خدايى كه به عسل قدرت شفا داده و به داروهاى گياهى و يا شيميايى نيروى بهبود و سلامت بخشى لطف فرموده است، همان قدرت و نيرو را به پيامبران و امامان بدهد، همچنان كه مرتاضان از راه رياضت مى توانند قدرت هاى روحى بزرگى به دست آورند، در اين صورت چه اشكالى دارد كه خدا از طريق تفضل و يا بر اثر طى طريق عبوديت و بندگى به آنان قدرت و نيرويى بخشد تا آنها در شرايط خاص كارهاى محيرالعقول را انجام دهند. و بدون

1 . سوره يونس، آيه 57.

صفحه 36
اسباب طبيعى از عهده چنين كارهايى برآيند.1
شفابخشى پيامبر و امام، و كارآيى اولياء الهى و انجام كارهاى خارق العاده، منافات ندارد كه شافى واقعى و برگرداننده حقيقى گمشده و... خدا باشد كه به اين عوامل ناآگاه در برابر عوامل قدرت و نيرو داده كه روى مصالحى و به اذن او در كون تصرف كنند.
اتفاقاً آيات قرآن به روشنى گواهى مى دهد كه مردم، اين چنين كارها را از پيامبران و احياناً از غير آنان مى خواستند. اينك نمونه هايى را يادآور مى شويم:
ظاهر آيه ياد شده در زير مى رساند كه بنى اسرائيل در خشكسالى از پيامبر خود طلب آب نمودند، آن هم نه از مجراى طبيعى بلكه از «مجراى خرق عادت»، نه اين كه گفتند دعا كن تا خدا آب براى ما برساند بلكه گفتند ما را سيراب كن و آب در اختيار ما بگذار.
چنانچه مى فرمايد:
(وَ أَوحَيْنا إِلى مُوسى إِذِ اسْتَسْقاهُ قَوْمُهُ أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ).2

1 . در تشريح اين قسمت و استفاده از آيات قرآنى به كتاب نيروى معنوى پيامبران اثر نگارنده مراجعه فرماييد. در اين كتاب، مدارك قدرت روحى آنان از قرآن ارائه شده است.
2 . سوره اعراف، آيه 160.

صفحه 37
«به موسى، موقعى كه قوم او از وى آب طلبيد، وحى كرديم كه با عصاى خود به صخره ها بزن».
روشن تر از اين، آيه اى است كه حضرت سليمان از حاضران در مجلس درخواست كرد كه تخت بلقيس را از صدها فرسخ با بودن موانع و عوائق حاضر كنند، آنجا كه گفت:
(أَيُّكُمْ يَأْتِينى بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ يَأْتُونى مُسْلِمينَ).1
«كدام يك از شماها تخت او را پيش از آن كه به حضور من با حالت تسليم وارد شوند حاضر مى كند؟».
هدف، احضار تخت «بلقيس» از طريق غير عادى بود، همچنان كه از پاسخ «عفريت» و «آصف برخيا» كه در آيه هاى 39 و 40 سوره نمل وارد شده است به روشنى استفاده مى شود.
جان سخن در يك كلمه است و آن، اين كه برخى تصور مى كنند كه كارهاى آسان و عادى كار غير الهى است، و كارهاى غير عادى كه از قدرت بشر معمولى خارج است كار خدا است.
در صورتى كه ميزان در كارهاى خدايى و غير خدايى استقلال و عدم استقلال است. كارهاى خدايى اين است كه فاعل بى دخالت غير خود و بدون استمداد از قوه ديگر كارى را انجام دهد. به عبارت ديگر: «كارهاى خدايى آن است كه فاعل در انجام آن

1 . سوره نحل، آيه38.

صفحه 38
مستقل تام، و به غير خود، اصلاً نيازمند نباشد»، ولى كارهاى غير خدايى اعم از آسان و عادى، يا مشكل و غير عادى، اين است كه فعل در انجام آنها مستقل نباشد بلكه در پرتو فاعل و نيروى مستقلى انجام مى گيرد.
بنابراين هيچ مانعى ندارد كه خداوند به اولياء خود قدرت بر انجام كارهاى خارق العاده كه از قدرت بشر عادى بيرون است مرحمت بفرمايد و ما نيز از آنان بخواهيم كه اين گونه كارها را انجام بدهند. قرآن با صراحت هر چه كاملتر به حضرت مسيح(عليه السلام)مى گويد:
(وَ تُبْرِئُ الأَكْمَهَ وَالأَبْرَصَ بِإِذْنِى وَإذْ تُخْرِجُ الْمَوتى بِإِذْنى).1
«تو به اذن من نابينا و مبتلا به بيمارى برص را شفا مى دهى و مردگان را به اجازه من زنده مى كنى».
مجموع اين آيات گواه بر آن است كه اولياء الهى داراى چنين قدرت ها بوده اند و درخواست كارهاى خارق العاده از آنها يك امر رايجى بوده و قرآن نيز به صحت چنين درخواست هايى گواهى مى دهد.

1 . سوره مائده، آيه 110.

صفحه 39

صورت چهارم و پنجم

تا اين جا حكم هر سه صورت «سؤال از احياء» از نظر قرآن روشن گرديد و ديديم كه آيات قرآنى با صراحت هر چه كاملتر بر صحت آن، نظر دارند.
اكنون وقت آن رسيده است كه حكم دو صورت باقيمانده را كه هر دو مربوط به سؤال از ارواح مقدسه است، از نظر ادله قرآن و حديثى روشن سازيم; مسئله اى كه امروز مطرح است، اين دو نوع سؤال است، زيرا مسلمانان فعلاً با پيامبر زنده اى مواجه نيستند كه از او سؤال كنند و توفيق تشرف به حضور امامى را ندارند كه به حضور او برسند و از او درخواست حضورى بنمايند. بلكه غالباً سؤال ها و درخواست هاى آنان از ارواح مقدسه انبياء و اولياء است از اين جهت تشريح حكم اين دو صورت از اهميت بيشترى برخوردار است.
تحقيق اين موضوع در گرو تشريح پنج مطلب است كه با آگاهى صحيح از آن پنج مطلب مى توان به صحت چنين استمدادها و استغاثه ها اذعان پيدا كرد.
اين پنج مطلب عبارتند از:
1. هرگز مرگ انسان، به معنى فنا و نابودى انسان نيست، بلكه روح و روان او باقى است.
2. نه تنها روح و روان او باقى است، بلكه ارتباط ما با آنان قطع

صفحه 40
نمى شود و آنها سخنان و استغاثه هاى ما را مى شنوند.
3. قرآن براى پيامبر گرامى و اولياء ديگر يك سلسله كمالات معنوى و قدرت هاى روحى و احترامات خاصى بيان كرده است.
4. كمالات معنوى و قدرت هايى كه خدا براى پيامبران و اولياء در قرآن بيان كرده است مربوط به اجسام آنها نيست، بلكه اين نيروها قائم با ارواح و روان هاى زنده و جاويدان آنهاست، كه با مفارقت از بدن باطل نمى شود.
5. احاديث صحيح كه محدثان اسلامى نقل كرده اند، شاهدى گويا بر صحت و استوارى چنين استمدادها و استغاثه هاست، و پيوسته روش مسلمانان در تمام اعصار، اين چنين بوده است.

اينك تشريح اين نقاط پنجگانه:

1. آيات قرآن به روشنى گواهى مى دهد كه مرگ پايان زندگى نيست، بلكه دريچه اى است براى يك زندگى نوين، و انسان با عبور از اين رهگذر به حيات جديد و عالمى كاملاً نو، گام مى نهد، عالمى كه برتر از جهان ماده و طبيعت مى باشد.
گروهى كه مرگ را فناى انسان مى دانند و معتقدند كه با مرگ، همه چيز وى از بين مى رود و نشانه اى از او جز يك جسد بى روح كه پس از چند صباحى به خاك و ديگر عناصر تبديل مى شود، باقى مى ماند، ناخودآگاه از فلسفه ماديگرى پيروى نموده و از مكتب

صفحه 41
آنان الهام گرفته اند.
اين طرز تفكر حاكى است كه دارنده اين نظر، حيات و زندگى را جز آثار مادى اجزاء بدن و واكنش هاى فيزيكى و شيميايى مغز و سلسله اعصاب چيزى ديگر نمى داند، و با فرو نشستن گرمى بدن و توقف سلولها از حركت و توليد، حيات انسان فروكش كرده و شخص به صورت جماد درمى آيد. روح و روان در اين مكتب، جز انعكاس ماده و خواص آن چيز ديگرى نيست و با بطلان اين خواص و از ميان رفتن تأثيرات متقابل اجزاء بدن در يكديگر، روح و روان به كلى باطل شده و ديگر، از وجود روح و بقاء آن و جهانى به نام ارواح خبرى نيست.
يك چنين نظر، درباره روح و روان انسان، از اصول ماترياليسم الهام مى گيرد و در اين مكتب، انسان جز يك ماشين چيزى نيست كه از ابزار و آلات مختلف تركيب يافته و تأثيرات متقابل اجزاء آن، پديد آورنده نيروى تفكر و درك، در مغز گرديده است و با پراكندگى اجزاء آن، آثار تفكر و حيات به كلى نابود مى شود.
نظريه ماترياليست ها درباره روح و روان، در نظر فلاسفه بزرگ جهان و دانشمندان الهى به كلى مردوده بوده و الهيون براى انسان، علاوه بر نظام مادى بدن و سلسله اعصاب و واكنش هاى متقابل مادى آن، جوهرى اصيل به نام روح و روان، قائلند كه مدتى

صفحه 42
با اين بدن همراه مى باشد و بعداً پيوند خود را از بدن بريده و در محيط ويژه خود با بدن لطيف تر به سر مى برد. بقاء ارواح پس از مرگ انسان مسأله اى نيست كه بتوان آن را در اين صفحات ثابت و مبرهن نمود، زيرا بقاء نفس و روح انسان، با دلايل دقيق فلسفى و تجارب يقين آفرين روحيون، امروز ثابت گرديده است.
مسأله بقاء ارواح پس از مرگ، در فلسفه اسلامى به صورت يك مسأله قطعى درآمده و فلاسفه بزرگ مانند شيخ الرئيس و شيخ الاشراق و صدرالمتألهين، هر كدام پيرامون اين موضوع بحث هاى عميق دارند و بر اساس بقاء روح انسان پس از مرگ، مسائلى را پايه گذارى كرده اند.1
در نهضت هاى اخير غرب، تب ماديگرى بالا گرفت و مسائل ماوراء طبيعت مانند خدا، فرشته، روح مجرد و ديگر عوالم غيبى مورد شك و ترديد قرار گرفت، اما از نيمه دوم قرن نوزدهم ورق كاملاً برگشت، و با پيدايش علم «اسپرى تيسم» و ارتباط با ارواح به شكل هاى مختلف، غرور ماديگرى كاملاً كاهش يافت و در آغاز قرن بيستم مسأله بقاء ارواح و ارتباط با آن به صورت مسأله حسى درآمد، و روحيون با تجارب فراوان، در حضور جمعى از شخصيت هاى بزرگ علمى آن زمان مسأله اصالت روح را در عداد

1 . دلايل تجرد روح و نفس انسانى در كتاب جهان بينى اسلامى به گونه فشرده آورده شده است.

صفحه 43
حقايق شمردند و گروه هاى بى شمارى، از آراء ديرينه خود برگشتند و به صفوف روحيون پيوستند. خوشبختانه در اين موضوع كتاب هاى فراوانى نوشته شده است و علاقمندان مى توانند به كتاب هاى مربوط به «اسپرى تيسم» و احضار (يا به عبارت صحيح تر، ارتباط با) ارواح مراجعه نمايند.

1. آيات قرآن بر بقاء ارواح، گواهى مى دهند

آيات قرآن به روشنى بر بقاء ارواح پس از جدايى از بدن گواهى مى دهند و ما براى يادآورى، متن آيه ها را يادآور مى شويم:
(وَلاَ تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فى سَبيلِ اللهِ اَمْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَلكِنْ لا تَشْعُرُونَ).1
«به كسانى كه در راه خدا كشته مى شوند، نگوييد مرده اند، بلكه آنان زندگانند، ولى شما احساس نمى كنيد».
(وَلاَ تَحْسَبََّّ الَّذِينَ قُتِلُوا فى سَبيلِ اللهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ).2
«گروهى را كه در راه خدا كشته مى شوند، مرده مپنداريد، بلكه آنان زندگانند كه نزد خدايشان روزى مى خورند».
(فَرِحينَ بِما آتاهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ وَيسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ

1 . سوره بقره، آيه 154.
2 . سوره آل عمران، آيه 169.

صفحه 44
يَلْحَقُوا بِهِمْ...).1
«آنان به آنچه خداوند از كرم خود به ايشان داده است، خرسند و شادمانند وبه كسانى كه به آنها نپيوسته اند، بشارت مى دهند...».
(يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَة مِنَ اللهِ وَفَضْل...).2
«به نعمت هاى الهى و فضل او ابراز خوشحالى مى كنند...».
(إنّى آمَنْتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُونِ* قيلَ ادْخُلِ الجَنَّةَ قَالَ يا لَيْتَ قَوْمى يَعْلَمُونَ* بِما غَفَرَ لى رَبّى وَجَعَلَنى مِنَ الْمُكْرَمينَ...).3
«وى گفت من به خداى شماها(فرستاده ها) ايمان دارم،(به خاطر همين ايمان) به او گفته شد وارد بهشت شو، گفت اى كاش قوم من مى دانستند كه خداى من مرا بخشيد و گرامى داشت».
مقصود از بهشت كه به او گفته شد، وارد آن شود، بهشت برزخى است نه اخروى، به گواه اين كه وى آرزو مى كند كه اى كاش قوم من مى دانستند كه خدايم مرا بخشيده است و گرامى داشته است. آرزوى چنين آگاهى با جهان آخرت كه حجابها و پرده ها از برابر ديدگان انسان برداشته مى شود و وضع انسان هاى ديگر بر كسى پوشيده نمى ماند، سازگار نيست، بلكه چنين ناآگاهى

1 . سوره آل عمران، آيه 170.
2 . سوره آل عمران، آيه 171.
3 . سوره يس، آيه هاى27ـ25.

صفحه 45
با جهان دنيوى مناسب است كه انسان هاى اين «نشاه» از وضع انسان هاى «نشاه» ديگر آگاهى ندارند و آيات قرآن بر اين مطلب گواهى مى دهند.
گذشته بر اين، در آيات بعدى روشن مى سازد كه پس از درگذشت و بخشيده شدن و دخول او به بهشت، چراغ زندگى قوم او با يك «صيحه آسمانى» خاموش گشت، چنان كه مى فرمايد:
(وَما أنْزَلْنا عَلى قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُنْد مِنَ السَّماءِ وَما كُنّا مُنْزِلينَ* إنْ كانت إلاّ صَيْحَةً واحِدَةً فَإِذا هُمْ خامِدُونَ).1
«بر قوم او سپاهى از آسمان نفرستاديم و هرگز چنين نمى كرديم، چيزى نبود جز يك صيحه ناگهانى كه همگى به خاموشى گراييدند».
از اين دو آيه استفاده مى شود كه پس از ورود به بهشت، قوم وى در اين جهان مى زيستند كه ناگهان مرگ، آنان را فرا گرفت و چنين بهشتى جز بهشت برزخى چيزى نمى تواند باشد.
فرعونيان را آتش فرا مى گيرد:
(النّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوّاً وَعَشِيّاً وَيَومَ تَقُومُ السَّاعَةُ اَدْخِلُوا آلَ فِرْعَونَ اَشَدَّ الْعَذابِ).2
«آل فرعون صبح و عصر بر آتش، نشان داده مى شوند، روزى كه

1 . سوره يس، آيه 29ـ28.
2 . سوره مؤمن، آيه 46.

صفحه 46
آخرت برپا مى گردد، حكم مى شود كه آل فرعون بر سخت ترين عذاب وارد سازيد».
با توجه به مفاد دو آيه، بقاء و حيات آنان در جهان برزخ روشن مى گردد، زيرا: پيش از رسيدن قيامت، صبح و عصر بر آتش عرضه و نشان داده مى شوند ولى پس از رسيدن آن به سخت ترين عذاب وارد مى گردند.
اگر ذيل آيه نبود ـ (وَيَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ)ـ مفاد فراز نخست چندان روشن نبود، ولى با توجه به ذيل آيه روشن مى گردد كه مقصود، همان دوران برزخ است و گرنه تقابل دو جمله صحيح نخواهد بود.
گذشته بر اين، موضوع صبح و عصر نيز گواهى مى دهد كه مقصود سراى رستاخيز نيست زيرا در آن سرا صبح و عصرى وجود ندارد.
تا اين جا مطلب نخست از مطالب پنجگانه، از ديد قرآن روشن گرديد، اكنون وقت آن رسيده است كه درباره مطالب چهارگانه ديگر بحث نماييم.

2. ارتباط با ارواح، برقرار است

اثبات بقاء روح مجرد از ماده براى تجويز و مفيد بودن استغاثه كافى نيست، بلكه بايد علاوه بر بقاء آن، امكان وجود ارتباط از نظر

صفحه 47
علمى و قرآنى ثابت گردد، ولى ما در كتاب اصالت روح 1 به طور گسترده در اين باره سخن گفته ايم، براى پرهيز از اطاله سخن از خوانندگان گرامى خواهش مى كنيم كه به ياد شده مراجعه فرمايند.2
اكنون بحث خود را روى مطلب سوم از مطالب پنجگانه متمركز مى سازيم. و آن اين كه پيامبر گرامى و اولياء الهى مركز يك رشته كمالات و قدرت هايى مى باشند.

3. اولياء الهى مركز كمالات مى باشند

قرآن مجيد از پيامبران و خصوصاً پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) با احترام خاصى ياد مى كند، و براى پيامبر اسلام يك رشته كمالات معنوى متذكر مى گردد كه همگى از برترى روحى و تجلى به كمالات معنوى، حكايت مى نمايد، «امت نوح»، پس از غرق، وارد آتش شدند:
(مِمّا خَطيئاتِهِمْ أُغْرِقُوا فَادْخُلُوا ناراً فَلَمْ يَجِدُوا لَهُمْ مِنْ دُونِ اللهِ أَنْصاراً).3

1 . اين كتاب در سال 1358 در 296 صفحه چاپ شده است.
2 . ارتباط با ارواح، به طور اجمال از مسائل قطعى علوم انسانى است و شيخ الرئيس، كتابى تحت عنوان مخاطبة الأرواح بعد مفارقة الأشباح دارد. وى اين كتاب را در پاسخ صدر كبير، تاج الدين محمد، نوشته است. نسخه اى از آن رساله، در كتابخانه ملك تحت شماره 4/2008 موجود مى باشد.
3 . سوره نوح، آيه 25.

صفحه 48
«به خاطر خطاهايى كه مرتكب شده بودند، غرق شدند و در نتيجه وارد آتش گشتند و جز خدا براى خود كمك و ياورى نديدند».
ممكن است تصور شود كه، ورود آنان به آتش چون قطعى بود، از اين جهت به لفظ ماضى آورده شده است ـ (فَادْخُلُوا ناراً) ـ ولى يك چنين تأويل بدون شاهد، صحيح نيست و بر خلاف ظاهر آيه مى باشد.
اگر مقصود آيه اين بود، لازم بود كه به جاى (فادْخُلُوا) جمله «ثُمَّ ادْخُلُوا»بگويد زيرا بنا بر اين احتمال ميان غرق و ورود آتش ساليان درازى فاصله وجود دارد.
بنابراين تأويل، باز ناچاريم، جمله (فَلَمْ يَجِدُوا) را نيز كه حاكى از گذشته است تأويل كرده و از طريق محقق الوقوع بودن، تفسير كنيم، و اين همه تأويل بدون شاهد صحيح نيست.

بخش ديگر از آيات مورد بحث:

براى بقاء حيات روح انسانى يك رشته آيات ديگرى دلالت دارند كه از نظر دلالت و قاطعيت به پايه آيات پيش نمى رسند، و به گونه خاصى مى توان بقاء حيات را از آنها استفاده نمود.1
و به گونه اى فشرده به برخى از احترامات و امتيازات روحى

1 . به آيه هاى 100 سوره مؤمنون، 93 انعام، 50 تا 52 انفال مراجعه بفرماييد.

صفحه 49
پيامبر اسلام كه از قرآن مجيد استفاده مى شود، اشاره مى نماييم:
1. قرآن مجيد الزام مى كند كه مسلمانان به پاس احترام پيامبر، بلندتر از او سخن نگويند و نزد او فرياد نزنند، زيرا يك چنين بى ادبى، مايه حبط اعمال آنان مى شود، چنان كه مى فرمايد:
(يا أيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوقَ صَوْتِ النَّبِىّ وَلا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَولِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْض أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُكُمْ وَأَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ).1
«اى افراد با ايمان، بلندتر از پيامبر سخن نگوييد(فرياد نزنيد) همان طور كه با يكديگر بلند سخن مى گوييد، با او سخن مگوييد، مبادا اعمال صالح شما نابود گردد، در حالتى كه نمى دانيد».
2. قرآن حاكى است كه خدا به پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) خير كثيرى عطا كرده است، و به خاطر اين خير كثير دستور مى دهد كه شكرانه آن را از طريق گزاردن نماز و قربانى انجام دهد، آنجا كه مى فرمايد:
(اِنّا أعْطَيْناكَ الْكَوثَرَ* فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ* إنَّ شانِئَكَ هُوَ الأَبْتَرُ).2
«ما به تو خير كثير عطا كرديم، پس براى پروردگار خود نماز بگزار و قربانى كن، همانا دشمن تو مقطوع النسل است».
اين خير كثير معنى وسيع و گسترده اى دارد كه مى تواند حاكى

1 . سوره حجرات، آيه2.
2 . سوره كوثر، آيه 1و2.

صفحه 50
از كمالات معنوى و فضايل اخلاقى و ديگر نعمت هاى بزرگ خدا باشد.
3. در احترام او كافى است كه به گروه با ايمان دستور مى دهد كه پيوسته براى او درود بفرستند، چنان كه مى فرمايد:
(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيماً).1
«اى گروه با ايمان براى او درود وتحيت بفرستيد».
4. در بزرگداشت او كافى است كه خدا فضل و لطف خود را درباره او به لفظ عظيم توصيف مى كند و مى گويد:
(وَعَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَكانَ فَضْلُ اللهِ عَلَيْكَ عَظيماً).2
«(خدا) آنچه را نمى دانستى به تو آموخت، و كرم او درباره تو بزرگ است».
5. قرآن او را از هر نوع ناپاكى و آلودگى پاك مى شمارد، و مى گويد:
(إِنَّما يُريدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً).3
«خدا مى خواهد شما خاندان رسالت را از هر نوع آلودگى حفظ

1 . سوره احزاب، آيه 56.
2 . سوره نساء، آيه 113.
3 . سوره احزاب، آيه 33.

صفحه 51
كند و از هر گناهى پاك گرداند».
6. قرآن او را براى جهانيان مايه رحمت مى داند و مى گويد:
(وَما أَرْسَلْناكَ إلاّ رَحْمَةً لِلْعالَمينَ).1
«ترا نفرستاديم جز رحمت براى جهانيان».
7. روح و روان او به اندازه اى عزيز و گرامى است كه خدا به جان او سوگند ياد مى كند و مى فرمايد:
(لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفى سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ).2
«به جان تو سوگند، آنها در مستى( بى خبرى) خود متحريند».
8. در عظمت و بزرگى او كافى است كه وجود او در ميان مردم، مايه امان آنان از عذاب است آنجا كه مى فرمايد:
(وَما كانَ اللهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فيهِمْ).3
«خداوند آنان را عذاب نمى كند، در حالى كه تو در ميان آنان هستى».
9. قرآن مجيد در آيات گوناگونى به چشم و قلب و سينه او اشاره مى كند و هر كدام را به گونه اى توصيف مى نمايد كه حاكى از عظمت و عصمت اين اعضا كه دريچه اى براى روح او به شمار مى روند، مى باشد; آنجا كه مى فرمايد:

1 . سوره انبياء، آيه 107.
2 . سوره حجر، آيه 72.
3 . سوره انفال، آيه 33.

صفحه 52
(ما زاغَ الْبَصَرُ وَما طَغى).1
«ديده او به خطا نرفت و طغيان نكرد».
(ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَاى).2
«قلب او آنچه را ديد، اشتباه نديد».
(اَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَك).3
«آيا ما به تو شرح صدر نداديم؟».
بـا مـراجعـه بـه آيات قـرآن، ديگـر كمـالات و روحيـات پـاك كـه قـرآن بـراى او بيـان كـرده و احتـرامات خاصـى كه براى او قـائل شـده اسـت، روشن و معلوم مى گـردد و ما بـه همين اندازه اكتفا مى كنيم، اكنـون به بيـان مطلب چهارم از مطالب پنجگانه مى پردازيم.

4. مركز كمالات انسان، همان روح اوست:

انسان در بدو نظر تركيبى از جسم و روح است، ولى واقعيت انسان همان روح مى باشد كه با بدن همراه است.
ما اين مسأله را از نقطه نظر فلسفى بحث نمى كنيم و فعلاً با نظرات فلاسفه يونان و اسلام كارى نداريم، بلكه تنها از ديدگاه

1 . سوره نجم، آيه 17.
2 . سوره نجم، آيه 11.
3 . سوره انشراح، آيه1.

صفحه 53
قرآن اين موضوع را مطرح مى نماييم.
از بررسى آياتى كه پيرامون انسان در قرآن وارد شده است، اين حقيقت به خوبى استفاده مى شود كه واقعيت انسان، همان روح و نفس اوست. اينك در مفاد اين آيه دقت كنيد:
(قُلْ يَتَوفّاكُمْ مَلَكُ الْمَوتِ الَّذى وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إلى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ).1
«بگو فرشته مرگ كه براى شما گمارده شده است، شماها را مى گيرد، آنگاه به سوى پروردگار خود باز مى گرديد».
لفظ«توفى» بر خلاف آنچه كه معروف است به معنى ميراندن نيست، بلكه به معنى اخذ و گرفتن است2 بنابراين مفاد جمله (يَتَوَفّاكُمْ) اين است كه: «شماها را مى گيرد». هرگاه واقعيت انسان همان روح و روان او باشد، تعبير آيه صحيح خواهد بود، ولى اگر روح و روان، قسمتى از شخصيت انسان را تشكيل دهد، و نيم ديگر او بدن خارجى او باشد، در اين صورت چنين تعبيرى مجاز نخواهد بود، زيرا هرگز فرشته مرگ، بدن و ماده خارجى ما را نمى گيرد، بلكه جسد به همان وضع خود باقى است و تنها روح ما را مى ستاند.

1 . سوره سجده، آيه11.
2 . مرحوم علامه بلاغى در مقدمه تفسير آلاء الرحمان، صفحه 34، پيرامون لفظ «توفى» تحقيق ارزنده اى دارند.

صفحه 54
آياتى كه موقعيت روح و روان را نسبت به انسان روشن مى سازند، منحصراً به اين آيه نيست و ما به عنوان نمونه، به يك آيه اكتفا مىورزيم.
اين حقيقت كه «واقعيت انسان و مركز كمالات روحى و معنوى او همان روح است، و بدن لباسى است كه بر آن پوشانيده اند» با توجه به بقاء روح پس از مرگ كه يكى از معارف قرآن است، كاملاً واضح مى گردد. قرآن مرگ را فناى انسانيت و پايان زندگى بشر مى داند، بلكه براى «شهيدان و صالحان» و«جنايتكاران»، حياتى پيش از فرا رسيدن روز رستاخيز معتقد است. «حياتى» همراه با «فرح و شادى» همراه با «تبشير و نويد»، همراه با «عذاب دردناك» و... .
هرگاه واقعيت انسان همان بدن عنصرى او باشد، شكى نيست كه بدن پس از چند صباحى متلاشى شده و به عناصر گوناگون تبديل مى گردد، در اين صورت بقاء انسان، يا حيات برزخى نامفهوم خواهد بود.
نتيجه آيه اين كه «انسان در گذشته» در پرتو بقاء روح، تمام كمالات و روحيات خود را داراست و به تصديق قرآن رزق و روزى مى خورد، شادمان و خرسند مى باشد، بشارت و نويد مى دهد، به ياد اقوام و دوستان خود مى باشد، رنج و درد را

صفحه 55
احساس مى كند و... .1
از طرف ديگر به حكم آيات گذشته ارتباط و پيوند ما از آنها گسسته نگرديده است و بسان جهان ماده مى توان با آنان سخن گفت. در اين صورت چرا نمى توان از «انسان درگذشته» درخواست دعا (صورت سوم) و يا طلب حاجت(صورت چهارم) نمود؟
گـروهـى كه مى گـويند، هـر نوع درخـواست اعم از دعا و غيره از ارواح مقدسـه، صحيح نيست، بايد به يكى از علل زيـر متكى باشند:
الف. درخـواست دعا و غيـر دعـا از فـرد درگـذشته شـرك است، كه خوشبختانه با تحديد حقيقت شرك، بى پايگى آن روشن گرديده است و محور بحث در اين رساله، جهت ديگر غيـر از شرك است.
ب. پس از مرگ حياتى وجود ندارد، و بر فرض زنده بودن آنها ارتباط ما با آنان قطع شده است.
اين دو فرض نيز به حكم آيات گذشته باطل و بى اساس است.
ج. قدرت هاى معنوى و كمالات روحى و تكريم واحترام پيامبران، به زندگى مادى و جسمى آنها محدود است، و در غير اين

1 . آيات مربوط به اين مضامين در بخش «ارتباط با ارواح»، نقل شده است، به كتاب اصالت روح مراجعه بفرماييد.

صفحه 56
صورت فاقد هر نوع كمال معنوى و قرب الهى مى باشند.
اين انديشه نيز بسيار بى اساس و بى پايه است، زيرا به حكم جهان بينى قرآن و براهين علمى و فلسفى، مركز قدرت و سرچشمه تمام كمالات، روح انسان بوده و واقعيت انسان همان روح و روان اوست، وبدن به سان لباسى است كه به حكم ضرورت و براى رشد و تكامل روح بر اندام آن پوشانيده شده است، و جدايى روح از بدن، خصوصاً روح اولياء الهى، گواه بر تكامل روح و بى نيازى روح از جسد عنصرى است، نه اين كه جدايى روح از بدن، مايه محو و نابودى كمالات روحى و نيروهاى معنوى آنان باشد.
با توجه به اين مقدمات، درخواست حاجت و طلب دعا و غير دعا از ارواح مقدسه به همان شكلى كه در جهان ماده و در حيات عنصرى صورت مى گرفت، صحيح خواهد بود.
در اين جا از تذكر نكته اى ناگزيريم و آن اين كه:
«محمد نسيب رفاعى»، مؤسس «الدعوة السلفية» كتابى تحت عنوان «التوصل إلى حقيقة التوسّل» در 350 صفحه نوشته ومنتشر كرده است. او كه يكى از مقلدان و سرسپرده هاى شش آتشه«ابن تيميه دمشقى» و «محمد بن عبدالوهاب نجدى» است و در هر بخشى، از سخنان آنان، خصوصاً ابن تيميه استفاده مى كند، ولى خواسته است درباره مسأله توسل به ظاهر، كتابى با كمال بى طرفى بنويسد و از

صفحه 57
طريق كتاب و سنت ميان دو گروه داورى نمايد، اما متأسفانه در اين كتاب احياء مكتب ابن تيميه، آن هم به صورت پيش داورى نيست. هر چند وى كوشش مى كند با لحن ملايم با مسايل برخورد كند، ولى در برخى از مباحث، روح وهابى گرى خود را كه همان بدگويى درباره مسلمانان است، نشان داده و سم و زهر خود را از طريق نيش قلم ريخته است.
او در اين كتاب، توسل را بر دو نوع تقسيم كرده و از آنها به عنوان «مشروع» و «ممنوع» نام آورده است. توسل هاى مشروع در نظر ايشان عبارتند از:
1. توسل به خدا، و اسماء و صفات او.
2. توسل هر انسانى به اعمال صالح خود كه در طول زندگى انجام داده است.
3. توسل به دعاء برادر مؤمن در حال حيات.
وى براى جواز توسل در اين سه مورد از كتاب و سنت استدلال كرده است. ما فعلاً با توسل هاى ممنوع او كارى نداريم، زيرا در بخش توسل، سخنان وى را مورد بررسى قرار خواهيم داد. فعلاً پيرامون توسلات مشروع او دو نكته را يادآور مى شويم:
اوّلاً: هيچ فردى از ملل جهان، تابع هر دين و مذهبى، در توسل به خدا و اسماء و صفات او شك و ترديدى نكرده است كه وى براى هر يك از اين موارد فصلى گشوده و بر جواز آن از قرآن

صفحه 58
وسنت استدلال كرده است. حس مذهبى و توجه بشر به جهان ماوراء طبيعت يك امر فطرى است و انسان ناخودآگاه در موارد بيچارگى و بدبختى به سوى جهان ديگر كشيده مى شود، يك چنين مسائل نياز به استدلال از قرآن و حديث ندارد. به عبارت ديگر: خداجويى و خداخواهى با فطرت بشر آميخته شده و هيچ فردى نمى تواند خود را از اين حس تخليه كند، و اگر هم در زبان انكار نمايد، در دل آن را قبول دارد.
ثانياً: تنها موردى كه از توسل مشروع، به عقيده انسان مى تواند مورد توجه باشد، همان توسل انسان به دعاى برادر مؤمن است، كه وى براى مشروع بودن آن، از آيات گذشته (66 نساء، 97 و 98 يوسف، 5 منافقون و 11 فتح) استدلال كرده است، ولى فوراً براى اين كه سر سوزنى از مكتب ابن تيميه تخلف نكند، مى گويد اين آيات، مربوط به درخواست سؤال از احياء است، و هرگز دليل بر آن نمى شود كه از ارواح نيز مى توان، درخواست دعا كرد.1

1 . التوصّل إلى حقيقة التوسّل، صفحه 136، متن عبارت ايشان چنين است:
كلُّ هذا إنّما كانَ ولا شكَّ فى حياتِه(صلى الله عليه وآله وسلم) ولا يَجوز لأحد بعد وفاته، أن يأتى قبره ويسأله أن يستغفر الله له، لانّ استغفاره قد انقطع بوفاته، وانتقاله إلى الرَّفيق الأعلى ـ بأبى هو وأُمّى ـ و لم يعد يستطيع الدُّعاء والإِستغفار لانقطاع عمله بالوفاة.
وبناءً على ذلك، فإنّ كلَّ سؤال منه بالإستغفار بعد وفاته محرّم وليس لأحد أن يحتجّ بالآية على فعل ذلك، فالآية خاصّة بحياته، لأنّ الله تعالى يَحكى عن المنافقين الّذين يصدُّون عن الحقّ وعن اتّباعه.
إذاً هذه حكاية عن واقع حال أيّام الرَّسول، يذكرها الله فى القرآن ويرويها لنا لنتعظ بما فيها ونعمل بما نفهم منها... ويبيّن لنا صحّة ما إذا أردنا أن نتوسّل بدعاء أحد لنا.

صفحه 59
ما از ايشان مى پرسيم:
اگر واقعاً در تفسير و توضيح مفاد آيات بايد تا اين حد محدود و مقيد به ظواهر باشيم و نتوانيم، حكم آيه را از زندگى مادى به زندگى برزخى پيامبر گسترش دهيم، پس بايد بگوييم آيات مورد بحث مربوط به سؤال و دعا از پيامبر است نه ازامام و نه از اولياء الهى و نه از برادر مؤمن، زيرا آيات مورد نظر ايشان درباره حضرت يعقوب(عليه السلام)و پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) است پس چگونه شما از اين آيات يك حكم كلى استفاده مى كنيد و مى گوييد كه يكى از توسل هاى مشروع توسل به دعاى برادر مؤمن است؟!
اگر واقعاً مى توان از آيه، حكم مطلق سؤال و دعا از برادر مؤمن را فهميد و پيامبر را نمونه والاى برادر مؤمن دانست و يك چنين نگرش وسيعى را در حالات پيامبران نيز داشته باشيم و خصوصاً با در نظر گرفتن مقدمات پيشين و اين كه مقصود توسل به دعاى انسان كامل است كه دعاى او مايه آرامش و سكونت خاطرها است، خواه اين انسان در جهان ماده باشد، يا در جهان ديگر.
اصـولاً علت توسـل به دعـاى پيـامبر، همان نفوذ دعاى او

صفحه 60
است كه قـرآن صـريحاً استجابت آن را تضميـن كـرده است، و نفـوذ دعـاى او به خاطـر روح پاك و روان پيـراسته از گنـاه وى بـه خـاطر يك رشتـه ملكات نفسـانى و صفـات ملكـوتى نبـىّ اعظم(صلى الله عليه وآله وسلم)است، و اين جهات خواه در حال حيات و خواه در حال ممـات، محفـوظ و پا بـرجا مى باشـد. اگـر بدن عنصـرى او احتـرام دارد، اگـر خـانه و كاشـانه پيامبـر به حكـم قـرآن از احترام خاصى برخوردار است، اگر قرآن به چشم و سينه و دل او اشـاره مى كند، همه و همه به خاطر وابستگى آنها به روح مقدس او است كه مركز الطاف غيبى و معنوى است و قرآن از آن با جمله (وَكـانَ فَضْلُ اللهِ عَلَيكَ عَظيماً)تعبير آورده است.
حتى وقتى عايشه در كنار قبر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) داد و بيدا كرد و از دفن امام مجتبى(عليه السلام)در كنار پيامبر جلوگيرى نمود، و احترام پيامبر را ناديده گرفت، حسين بن على(عليهما السلام) او را با قرائت آيه زير ساكت كرد، سپس افزود:
(لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِىّ إِنَّ اللهَ حَرَّمَ مِنَ الْمُؤْمِنينَ أَمْواتاً ما حَرم مِنْهُمْ أْحياءً).1

1 . تفسير نورالثقلين، جلد5، صفحه 80 و 81، حديث 7، سمهودى در وفاء الوفاء، مجلد دوم، صفحه 1360 مى نويسد:
«والعلماء فهموا من الآية العموم لحالتى الموت والحياة واستحبّوا لمن أتى القبر أن يتلوها ويستغفر الله تعالى وحكاية الأعرابىّ فى ذلك نقلها جماعة من الأئمة...».

صفحه 61
«خداوند انجام هر علمى را كه درباره شخص مؤمن در حال حيات او تحريم كرده است، در حال موت وى نيز تحريم نموده است».
به خاطر همين ديد وسيع است كه خود وهابى ها، آيه ياد شده را در مسجدالنبى تابلو كرده و براى جلوگيرى از صداهاى بلند در برابر قبر پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) نصب كرده اند. گروهى كه مى خواهند اين مسائل را مخصوص حال حيات نبى بدانند، بايد بسيارى از احكام قرآن را تعطيل نموده و آنها را يك رشته احكام سپرى شده تلقى نمايند. و ديگر نبايد، براى او صلوات بفرستند و نبايد در كنار قبر حضرتش آهسته سخن بگويند. سمهودى، دانشمند بزرگ مدينه سال 991 در كتاب ارزشمند خود، «وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفى» مطلب زير را نقل مى كند:
«منصور عباسى كه در دوران زمامدارى خود، بامالك، مفتى مدينه، در مسجد پيامبر به مناظره پرداخته وقتى منصور صداى خود را بلند كرد، مالك گفت:
«إنّ الله تعالى أدّب قوماً فقال (لا تَرفَعُوا أصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوتِ النَّبِىّ) ومدح قوماً فقال: (إنّ الّذينَ يَغُضُّونَ أصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللهِ) وذمّ قوماً فقال: (إنّ الَّذينَ يُنادُونَكَ منْ وَراءِ الحُجُراتِ) وانّ حرمته ميّتاً "كحرمته

صفحه 62
حيّاً" فاستكان لها أبو جعفر».1
«خداوند گروهى را با آيه (لا تَرْفَعُوا) ادب كرده و گروهى را كه از صداهاى خود نزد رسول خدا مى كاهند با آيه (إنّ الّذين يَغُضُّونَ)ستوده است و دسته اى را كه پشت حجره پيامبر داد مى زنند، با آيه (إنّ الَّذينَ يُنادُونَكَ» مذمت نموده است و احترام پيامبر در حال حيات و ممات لازم است».
منصور با شنيدن اين مطلب خضوع كرد و آرام و قرار گرفت.
سمهودى در وفاء الوفاء در آداب زيارت پيامبر سخنى دارد كه حاكى است كه آيه مربوط به استغفار پيامبر درباره گنهكاران، به زمان حيات وى اختصاص ندارد، و مى گويد:
«ويجعل القبر تلقاء وجهه والقبلة خلف ظهره والمنبر عن يساره ويقول فى دعائه اللهمّ انّك قلت فى كتابك لنبيك عليه السلام:(وَلَوْ أنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤوك) وانّى قد أتيت نبيّك مستغفراً فاسألك أن توجب لى المغفرة كما أوجبتها لمن أتاه فى حياته».2
«هنگام زيارت، رو به قبر پيامبر بايستد و قبله را پشت و منبر را سمت چپ خود قرار دهد و بگويد: پروردگارا تو در كتاب خود

1 . وفاء الوفاء، مجلد دوم، صفحه 1376، طبع مصر، تصحيح محمد محيى الدين عبدالحميد.
2 . مدرك پيشين.

صفحه 63
به پيامبر خود گفته اى «اگر آنان موقعى كه به نفس خويش ستم كرده اند، پيش تو بيايند...» ومن اكنون استغفار كنان حضور پيامبر تو آمده ام، از تو مى خواهم كه مرا ببخشى همان طور كه كسانى را كه در حال حيات پيامبر آمدند، بخشيدى».
آيا با اين تصريح، باز جا دارد كه ما در عموميت وگسترش آيات مربوط به پيامبران شك و ترديد كنيم و بگوييم اين آيات فقط مربوط به وقت حيات آنها است؟!
ما فكر مى كنيم كه اين بحث گسترده در اثبات صحت مدعا كافى باشد، ولى براى تكميل بحث پيرامون مطلب پنجم كه بيانگر عمل مسلمانان در اعصار گذشته است سخن مى گوييم. در اين بخش نمونه اى از استغاثه مسلمانان را از پيامبر نقل خواهيم كرد و نقل همه، مايه اطاله سخن است. ما فعلاً كار نداريم كه آيا محتويات اين نقل ها تا چه اندازه صحيح است و اين كه ادعا مى كنند كه پيامبر به درخواست آنان پاسخ گفته است استوار و پا برجاست يا نه، بلكه چون حاكى از يك نوع ستايشگرى است، نمى توان به اين زودى آنها را پذيرفت. ولى جان سخن اين جا است كه اگر درخواست حاجت از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) از امور ممنوع بود، هرگز افراد مدعى يك چنين وقايع و حوادث نمى شدند و به ديگر سخن اگر اجابت پيامبر صحيح باشد در اين صورت مقصود ما ثابت مى شود و اگر عارى از حقيقت باشد، حاكى است كه در

صفحه 64
افكار عمومى مسلمانان يك چنين درخواست عمل صحيحى بوده است كه افرادى و لو براى ستايش خود از اين راه وارد مى شدند.

5. مسلمانان و درخواست حاجت از ارواح مقدسه

ابن تيميه و پيروان او با پيشداورى خاص منكر آنند كه صحابه پيامبر و گروه هاى بعد از صحابه از پيامبر درخواست حاجتى كرده باشند و در اين باره مى گويند:
«ولم يكن أحد من سلف الأُمّة فى عصر الصحابة ولا التّابعين ولا تابعى التّابعين يتخيّرون الصلاة والدُّعاء عند قبور الأنبياء ويسألونهم ولا يستغيثون بهم لا فى مغيبهم ولا عند قبورهم».1
«هيچ كس از گذشتگان امت در عصر صحابه و نه در عصر تابعين و يا تابعين تابعين، نماز و دعا در كنار قبور پيامبران را انتخاب نمى كردند و هرگز از آنان سؤال نمى نمودند و به آنان استغاثه نمى جستند نه در غياب آنان و نه در كنار قبورشان».
شايد يك فرد غير مطلع از تاريخ صحابه و تابعين تصور كند كه اين نسبت حقيقت دارد ولى مراجعه به تواريخ درست خلاف آن را ثابت مى كند، ما از باب نمونه مواردى را يادآور مى شويم:

1 . رسالة الهدية السنيّة، صفحه 162، طبع منار مصر، همچنين رجوع كنيد به كشف الارتياب، ص 267.

صفحه 65
1. «أصاب النّاس قحط فى زمان عمر بن الخطّاب فجاء رجل إلى قبر النّبىّ فقال يا رسول الله استسق الله لاُمّتك فإنّهم قد هلكوا فآتاه رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم) فى المنام فقال: ائت عمر، فاقرئه السلام، وأخبره أنّهم مسقون».1
«در دوران خلافت عمر خشكسالى پيش آمد و مردى به سوى قبر پيامبر آمد و گفت اى پيامبر خدا براى امت خود آب بطلب كه آنان نابود شدند. پس پيامبر در خواب نزد او آمد و فرمود پيش عمر برو و بر او سلام رسان و آگاهش كن كه همگى سيراب خواهند شد».
سپس سمهودى مى گويد:
«ومحلُّ الاستشهاد طلب الاستسقاء منه(صلى الله عليه وآله وسلم) وهو فى البرزخ ودعاؤه لربّه فى هذه الحالة غير ممتنع وعلمه بسؤال من يسأله قد ورد فلا مانع من سؤال الاستسقاء وغيره منه كما كان فى الدُّنيا».
«اين جريان گواه بر آن است كه در حالى كه پيامبر در برزخ است مى توان از او درخواست دعا كرد و اين مطلب اشكال ندارد، زيرا او از درخواست افراد آگاه است، از اين جهت مانع ندارد كه بسان حال حيات از او درخواست دعا نمود».

1 . وفاء الوفاء، مجلد دوم، ص 9374، طبع مصر.

صفحه 66
2. سمهودى از حافظ ابوعبدالله محمد بن موسى بن النعمان، با سندى منتهى به على بن ابى طالب(عليه السلام) نقل مى كند كه سه روز از دفن پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) گذشته بود كه عربى از خارج مدينه آمد، خاك قبر پيامبر را بر سر پاشيد و گفت:
«يا رسول الله قلت فسمعنا قولك ووعيت عن الله سبحانه ما وعينا عنك، وكان فيما أنزل عليك(ولَوْ أنّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤوكَ فَاسْتَغْفِرُوا اللهَ...)وقد ظلمت وجئتك تستغفر لى...».1
«اى رسول خدا، گفتى، ما گفتار تو را شنيديم، از خدا اخذ كردى، آنچه ما از تو اخذ نموديم، از چيزهايى كه بر تو نازل شده است، اين آيه است:"هرگاه آنان بر نفس خويش ستم كرده اند، به نزد تو بيايند و از خدا طلب آمرزش كنند، تو نيز درباره آنان طلب آمرزش نمايى، خدا را، آمرزنده مى يابند." من بر نفس خويش ستم كرده و پيش تو آمده ام، براى ما طلب آمرزش بنما و...».
نويسنده مزبور در خاتمه باب هشتم، وقايع فراوانى نقل مى كند كه همگى حاكى از آن است كه استغاثه و درخواست حاجت از پيامبر «سيره مستمره» مسلمانان بوده است، حتى مى گويد: امام محمد بن موسى بن نعمان، پيرامون اين موضوع كتابى تحت عنوان، مصباح الظّلام فى المستغيثين نوشته است.

1 . وفاء الوفاء، مجلد دوم، ص 1361، سوره نساء، آيه 64.

صفحه 67
وقايعى كه وى در اين باب نوشته است هر چند صحت آنها ثابت نيست ولى در هر حال حاكى از آن است كه درخواست حاجت از پيامبر روش همگانى مسلمانان بوده است و اگر چنين سيره اى ثابت نبود، نه سمهودى آنها را نقل مى كرد و نه افراد، چنين كارى را براى خود نسبت مى دادند، حتى سمهودى دو جريان براى خود نقل مى كند كه حاكى از رواج استغاثه از پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) در آن اعصار بوده است، اينك نمونه هايى ديگر را ذكر مى كنيم:
3. محمد بن المنكدر مى گويد:
«مردى، 80 دينار پيش پدر من به عنوان امانت گذارد و خود براى جهاد رفت و به او گفت: اگر به اين پول نياز پيدا كردى خرج كن; اتفاقاً گرانى پيش آمد و پدر من آنها را خرج كرد، سرانجام صاحب پول آمد و مطالبه پول خود را نمود. پدرم به او گفت كه فردا مراجعه كند و شب را به مسجد آمد و در حالى كه به قبر و منبر پيامبر اشاره مى كرد، تا نزديك صبح در حال استغاثه بود; در همين هنگامه در تاريكى مسجد مردى پديدار شد و گفت: اى ابامحمد بگير; وى كيسه اى به پدرم داد كه در آن 80دينار بود».1

1 . وفاء الوفاء، مجلد دوم، صفحه 1380(طبع مصر). وى تا صفحه 1385 نمونه هايى از اين استغاثه ها را بيان كرده است.

صفحه 68
4. ابوبكر ابن المقرى مى گويد:
«بر من و طبرانى و ابوالشيخ گرسنگى غلبه كرد و ما كنار قبر پيامبر بوديم پس چون شب فرا رسيد به كنار قبر حضرت رفتم و گفتم«يا رسول الله الجوع»... چيزى نگذشت در مسجد كوبيده شد، مردى علوى با دو جوان وارد شد، در حالى كه در دست هر كدام زنبيلى مملو از غذا بود... موقعى كه از خوردن غذا فارغ شديم آن مرد علوى گفت:...رسول خدا را در خواب ديدم، به من امر كرد كه به سوى شما غذا بياورم».1
5. ابن جلاد مى گويد:
«با كمال فقر وارد مدينه شدم نزديك قبر آمدم و گفتم: اى پيامبر خدا،مهمان توام; ناگهان خواب مرا ربود، پس در خواب پيامبر را ديدم كه نانى به دست من داد...».2
ما فعلاً كار با صحت و سقم اين جريان ها و واقعه ها نداريم. سخن ما اين است كه اين وقايع، خواه راست باشند خواه دروغ، گواهى مى دهند كه يك چنين كار، عمل شايعى بوده است و اگر اين اعمال بدعت و حرام، يا شرك و كفر بود، هرگز جاعلان و واضعان حرفه اى چنين مطالبى را نقل نمى كردند، كه آنان را در انظار مردم موهون سازد.

1 . همان.
2 . وفاء الوفاء، مجلد دوم، صفحه 1361.

صفحه 69
ما در كتاب «اصالت روح» بخش «ارتباط باارواح»، روايات و احاديثى نقل كرديم كه همگى حاكى از صحت درخواست دعا از ارواح مقدسه است. اميرمؤمنان(عليه السلام) پس از تغسيل پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)چنين فرمود:
«بأبى أنْتَ وَأُمّى... أُذْكُرْنا عِنْدَ رَبّكَ».1
«پدرم و مادرم فدايت باد، ما را در نزد خدا ياد كن».
مؤلف وفاء الوفاء طى قصيده اى كه در آن به حضرت خاتم پيامبران توسل جسته است چنين مى گويد:
فَانْجِزْ لى رَسُولَ اللهِ نَصْرى *** لِتَهْنَأ لى بِذَا الْحَرَمِ الإِقامَةُ
فَقَدْ أمَّلْتُ جاهَكَ يا مَلاذي *** لِذا وَلِكُلِّ هَوْل فى الْقِيامَة2
اى پيامبر گرامى مرا يارى كن، *** تا اقامت در اين حرم براى من گوارا باشد،
من به مقام تو اى پناهگاه من، *** در مورد اهوال قيامت چشم دوخته ام.
ابومحمد الاشبيلى در كتاب خود «فى فضل الحج» مى نويسد:

1 . نهج البلاغه، جلد 8، صفحه 255، خطبه 230.
2 . وفاء الوفا، ج4، صفحه 1386 .

صفحه 70
«مردى از اهل غرناطه به بيمارى سختى مبتلا گرديد كه پزشكان وقت از معالجه او مأيوس گرديدند. در اين موقع ابوعبدالله محمد بن ابى الخصال از طرف وى نامه اى به رسول خدا نوشت كه در آن شفاء و بهبود او را مى طلبيد، ودر اين مورد اشعارى چند سرود كه قسمتى از آن چنين است:
عَتيقُكَ، عَبْدُاللهِ ناداك ضارِعاً *** وَقَدْ أخْلَصَ النَّجْوى وَأَيْقَنُ بِالْعَطْفِ،
وَإِنّى لأَرْجُوا أنْ تَعُودَ سَوِيَّة، *** بِقُــدْرَةِ مَـنْ يُحْـيى العِظامَ وَمَــنْ يَشْفــى،
فَأَنْتَ الّذى تَرْجُوهُ حَيّاً وَمَيِّتاً، *** لِصَرْفِ خُطُوب لا تَريمُ إلى صَرْفِ1
«آزاد شده تو عبدالله ترا با تضرع مى خواند، و در اين راز تو را در نظر گرفته و به لطف تو مؤمن است، من اميدوارم سلامتى او را بازگردانى، به قدرت خدايى كه استخوآنهارا زنده و بيماران را شفا مى بخشد، تو آن كسى هستى كه در حال حيات و ممات به او اميد داريم، براى برگردانيدن مصيبت هايى كه ميل به دورى ندارند».
اين بحث، صحت و استوارى درخواست دعاء و حاجت از ارواح را به روشنى ثابت كرد، در پايان به بررسى آخرين نكته مى پردازيم:

1 . وفاء الوفا، ج4، صفحه 1386 .

صفحه 71
ممكن است گفته شود:
«فائده يك چنين درخواستها چيست؟»
پاسخ آن روشن است. به همان جهتى كه از احياء درخواست حاجت مى كنيم، خصوصاً درخواست دعا و يا درخواست امور خارق عادت، به همان جهت نيز از ارواح مقدسه استمداد مى نماييم; زيرا فرض اين است كه وضع آنان دگرگون نشده و شرايط استجابت دعا و يا قدرت آنان به هم نخورده است.
در اين جا، بخش نخست از بحث هاى پنج گانه رساله به پايان رسيد، اكنون وقت آن رسيده است كه دومين بحث از آن مباحث را آغاز كنيم، و آن درخواست شفاعت از اولياء الهى است.

صفحه 72

صفحه 73

بخش دوم

شفاعت خواهى از اولياء الهى

از نظر واقع بينى شفاعت خـواهى از شافعان راستين، بحث مستقل و جدايى نيست، بلكه شاخه اى از بحث پيشين مى باشد. زيرا شفاعت خواهى همان درخواست دعا از ارواح مقدسه
و يا درخواست تصرف در روح و روان انسان در روز رستاخيز است كه در سايه اين تصرف، پالايشى در روح و روان انسان پديد آيد تا بتواند در جرگه پاكان قرار گيرد، و در سرنوشت مانند آنان گردد.
اگر دلايل قطعى در بخش پيشين هر دو نوع درخواست را از اولياء الهى تجويز كرد، ديگر گشودن بخش جداگانه براى درخواست شفاعت لزومى ندارد. ولى چون در كتاب هاى وهابى ها، خصوص اين بحث، به طور جداگانه عنوان شده است ما نيز از ادغام دو بحث، در يكديگر صرف نظر كرده و به گونه اى

صفحه 74
فشرده اين بحث را تعقيب مى كنيم. به گواهى متون تواريخ، سيره و روش مسلمانان از زمان پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) و زمان هاى بعد، درخواست شفاعت از شافعان راستين بوده است و پيوسته از آنان در حال حيات و ممات درخواست شفاعت مى كردند و هيچ دانشمند اسلامى اين چنين درخواست را مخالف اصول اسلام ندانسته است.
تا اين كه ابن تيميه در قرن هشتم اسلامى، با اين مسئله مخالفت كرد و پس از وى محمد بن عبدالوهاب نجدى، پرچم مخالفت را برافراشت.
يكى از نقاط اختلاف وهابى ها با ديگر فرقه هاى اسلامى همين جاست. آنان با اين كه بسان ديگر مسلمانان شفاعت را به عنوان يك اصل اسلامى پذيرفته اند و مى گويند كه روز قيامت شافعان درباره گنهكاران امت شفاعت خواهند كرد و پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) در اين قسمت سهم بزرگترى دارد، در عين حال مى گويند:
«ما هرگز حق نداريم در اين جهان از آنان طلب شفاعت كنيم».
و در اين موضوع به اندازه اى تند رفته اند كه عفت كلام مانع از نقل سخنان آنان است، خلاصه گفتار آنان اين است كه:
پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) و ديگر پيامبران و فرشتگان و اولياء در روز رستاخيز، حق شفاعت دارند ولى بايد شفاعت را از مالك شفاعت

صفحه 75
و اذن دهنده آن كه خداوند باشد، خواست و گفت: «پروردگارا پيامبر و ديگر بندگان صالح خود را شفيعان ما در روز قيامت قرار بده»، ولى ما حق نداريم بگوييم: «اى پيامبر خدا از تو مى خواهيم در حق من شفاعت بنمايى»; زيرا شفاعت چيزى است كه جز خدا كسى بر آن قادر نيست.
وهابى ها با دلايل پنجگانه اى درخواست شفاعت از شافعان راستين را تحريم كرده اند. ما پيش از آن كه دلايل آنان را رسيدگى كنيم خود مسأله را از نظر كتاب و سنت و عقل مورد بررسى قرار داده از خدا مى خواهيم كه ما را در اين بحث از انديشه هاى ناروا باز دارد.

دلايل جايز بودن درخواست شفاعت از اولياء خدا

هرگاه حقيقت شفاعت را همان دعاى شفيع در حق گنهكاران بدانيم درخواست دعا از برادر مؤمن، تا چه رسد به پيامبران و اولياء الهى، يك امر مستحسن مى باشد و بحث گذشته به خوبى از عهده اين كار برآمد.
اگر وهابى درخواست دعا از برادر مؤمن را جايز مى داند، بايد درخواست شفاعت از شفيع حى را نيز بدون اشكال و جايز بشمارد و اگر او درخواست شفاعت از حى را جايز نمى داند ناچار براى شفاعت معنايى غير از دعا معتقد است.

صفحه 76
در احاديث اسلامى و سيره صحابه موارد روشنى است كه درخواست شفاعت را از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)به خوبى ثابت مى كند كه به برخى اشاره مى كنيم:
1. انس بن مالك مى گويد:
«سَأَلْتُ النَّبِىَّ أنْ يَشْفَعَ لى يَوْمَ الْقِيامَةِ فَقالَ: أَنَا فاعِلٌ فَقُلْتُ: فَأَيْنَ أطْلُبُكَ؟ فَقالَ: عَلى الصِّراطِ».1
«انس مى گويد: از پيامبر درخواست كردم كه در روز قيامت در حق من شفاعت كند،وى درخواست مرا پذيرفت و...».
انس با صرافت طبع از پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) درخواست شفاعت مى كند، و جاى آن را نيز مى پرسد و پيامبر مى فرمايد: روى صراط، و هرگز به خاطر وى خطور مى كند كه اين كار با اصول توحيد و غيره منافات دارد و پيامبر نيز آن را مى پذيرد، و به او نويد مى دهد.
2. سواد بن قارب كه از ياران پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) است، در ضمن اشعارى از ايشان درخواست شفاعت مى كند و مى گويد:
وَكُنْ لى شَفيعاً يَوْمَ لا ذُو شَفاعَة *** بِمُغْن فَتيلاً عَنْ سُوادِ بْنِ قارِبِ2«اى پيامبر گرامى شفيع من باش روزى كه شفاعت شافعان، به اندازه نخ هسته خرما به حال سواد بن قارب سودى ندارد».

1 . سنن ترمذى.
2 . قاموس الرجال، ذيل ماده«سواد».

صفحه 77
ممكن است وهابى بگويد: تمام اين درخواست ها، مربوط به زمان حيات شفيع است و صحت يك چنين درخواست گواه بر جواز درخواست شفاعت در حال ممات نمى شود. ولى پاسخ اين پرسش نيز روشن است زيرا گذشته از اين كه وهابى طلب شفاعت را مطلقاً حرام مى داند، موت و حيات ملاك تحريم نمى شود و ملاك لغو و عدم لغو بودن مى گردد.
و از احاديث اسلامى استفاده مى شود كه ياران پيامبر پس از درگذشت وى پيوسته از او درخواست شفاعت مى گردند.
3. هنگامى كه اميرمؤمنان على(عليه السلام) از تجهيز پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)فارغ گرديد، چهره پيامبر را باز كرد و گفت:
«بِأَبى أنْتَ وَأُمّى (طِبْتَ حَيّاً وَطِبْتَ مَيِّتاً)... أُذْكُرْنا عِنْدَ رَبِّكَ».1
«پدر و مادرم فداى تو باد(در حال حيات و ممات پاكيزه بودى)... در پيشگاه پروردگار از ما يادى بنما».
ما تصور مى كنيم كه بحث و گفتگو در اين بخش با توجه به بحث پيش مايه اطاله سخن باشد و بهتر است دلايل مخالفان را به گونه اى فشرده مورد بررسى قرار دهيم.
آنان با دلايل گوناگون بر تحريم درخواست شفاعت استدلال مى كنند كه در زير به همگى اشاره مى كنيم:

1 . نهج البلاغه، ج2، ص 255، عبده خطبه23 و مجالس مفيد با مختصرى تفاوت.

صفحه 78
الف: درخواست شفاعت شرك است
پيامبران و اولياء خدا در اين جهان حق شفاعت ندارند، بلكه اين حق براى آنان تنها در آخرت است هر كس بنده اى از بندگان خدا را ميان خود و خدا واسطه قرار دهد، و از او بخواهد كه در حق وى شفاعت كند دچار شرك شده است.
ما بايد بگوييم كه:
«اللّهُمَّ اجْعَلْنا مِمَّنْ تَنالُهُ شَفاعَةُ مُحَمَّد».
«خدايا ما را از كسانى قرار بده كه به شفاعت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)نائل مى گردند».
ولى هرگز حق نداريم بگوييم:
«يا مُحَمَّدُ اشْفَعْ لَنا عِنْدَاللهِ».
«اى محمد در حق ما شفاعت بنما».
درست است كه خداوند به پيامبر گرامى حق شفاعت داده است، ولى ما را از مطالبه آن از او باز داشته است بلكه ما بايد شفاعت را از خدا بخواهيم كه شفاعت را به او داده است.

پاسخ

توحيد در عبادت، در برابر شرك در پرستش، يكى از اركان توحيد است كه در قرآن با اهميت تلقى شده است ولى جان سخن اين جا است كه آيا هر نوع دعوت و خواندن طرف و خواستن

صفحه 79
چيزى از وى عبادت و پرستش است و يا اين كه پرستش معنى خاصى دارد و آن دعوت و طلب، و اظهار ذلت و خضوع از كسى است كه او را متصرف بلا منازع در امور دنيا و آخرت بدانيم و به تعبير ديگر خدا بدانيم يا خداى بزرگ و يا خداى كوچك يا خداى حقيقى يا خداى پندارى، و خدا به موجودى مى گويند كه آفريدگار جهان و يا شأنى از شئون او را مالك باشد و به او تفويض گردد، مثل اين كه مالك مقام «رازقيت» يا «مغفرت» و يا «شفاعت» باشد ولى هرگاه كسى از كسى به اين صورت چيزى بخواهد مى گويند او را پرستش كرده است و هرگز درخواست شفاعت از شافعان راستين به اين شكل نيست، بلكه از اين نقطه نظر است كه آنان بندگان مقرب درگاه الهى هستند و دعاى آنان در پيشگاه خداوند مستجاب مى گردد و به ديگر سخن خدا به آنان اذن داده است كه تحت شرايطى شفاعت كنند.
توضيح اين كه صريح آيات قرآن به روشنى گواهى مى دهد كه افرادى كه به حق و حقيقت گواهى مى دهند، روز رستاخيز شفاعت خواهند كرد آنجا كه مى فرمايد:
(وَلا يَمْلِكُ الَّذينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ إِلاّ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ).1
«كسانى كه غير خدا را مى پرستند، از شفاعت معبودهاى خود

1 . سوره زخرف، آيه 86.

صفحه 80
بهره اى نمى برند، مگر آن كسانى كه به حقيقت توحيد گواهى دهند و از حقيقت آن آگاه كردند».
لفظ «اِلاّ» كه از حروف استثناء است گواه روشنى بر شفاعت كردن آن گروهى است كه به وحدانيت خدا گواهى مى دهند.
اكنون اين سؤال پيش مى آيد: حالا كه خداوند به برخى از اولياء خود چنين حقى را لطف فرموده و اجازه داده است كه شفاعت دارد، درخواست شفاعت كند؟ در اين صورت هرگاه درخواست كننده واجد شرايط شفاعت باشد و در عداد افرادى باشد كه خدا به آنان اذن داده است كه درباره آنان شفاعت كنند، درخواست او پذيرفته مى شود و در غير اين صورت مردود مى گردد.
خنده آور جمله اى است كه رئيس فرقه وهابى ها مى گويد:
«خداوند به اولياء خود حق شفاعت داده است اما ما را از درخواست آن بازداشته است».1
اوّلاً: خداوند در كدام آيه ما را از درخواست شفاعت
از شافعان راستين بازداشته است؟ اگر اين بازدارى به خاطر
اين است كه چنين درخواستى شرك است، هرگز چنين درخواستى عبادت و پرستش طرف نيست و اگر از جهات ديگر است،

1 . كشف الارتياب، صفحه 241، نقل از كتاب كشف الشبهات، تأليف محمد بن عبدالوهاب، صفحه 62.

صفحه 81
بعداً مورد بررسى قرار مى گيرند.1
ثانياً: اين كار يك نوع تناقض گويى است، خدا اگر چنين حقى را به اولياء خود داده است براى اين است كه ديگران از آن حق بهره مند گردند، آيا صحيح است كه به افرادى كه اين حق براى بهره مند شدن آنان به اولياء خدا داده شده است گفته شود كه شما حق نداريد از آنان درخواست استفاده بنماييد؟!

ب. شرك مشركان به خاطر طلب شفاعت از بت ها بود

شرك مشركان به خاطر اين بود كه از بت ها طلب شفاعت مى نمودند كه آيه زير بر آن گواهى مى دهد:
(وَيَعْبُدونَ مِنْ دُونِ اللهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَلا يَنْفَعَهُمْ وَيَقُولُونَ هؤلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَاللهِ).2
«موجوداتى را مى پرستند كه به آنها زيان و سودى نمى رساند و مى گويند كه آنها شفيعان ما نزد خدا هستند».
بنابراين هر نوع شفاعت خواهى از غير خدا شرك وپرستش شفيع خواهد بود.

1 . همان طور كه در آغاز رساله يادآور شديم بحث ما در اين رساله پيرامون موضوعات پنج گانه از نظر شرك نيست، بلكه از جهات ديگر است و اگر در اين جا به گونه اى فشرده پيرامون شرك بحث كرديم، يك نوع خارج از هدف مى باشد.
2 . سوره يونس، آيه 18.

صفحه 82

پاسخ

اوّلاً: به حكم «واو عاطف» عبادت آنان غير از درخواست شفاعت آنان بود. اگر درخواست شفاعت پرستش آنها بوده، لفظ «واو» زايد خواهد بود.
ثانياً: آنان بت ها را خدايان كوچك و متصرفان بى منازع در امور دنيا و آخرت مى دانستند، از اين جهت هر نوع درخواست همراه با اين عقيده عبادت شفيع خواهد بود، در صورتى كه مسلمانان شافعان راستين را بندگان مقرب خدا مى دانند كه بدون اذن او كارى را صورت نمى دهند، در اين صورت چگونه مى توان حكم مورد بحث را از آيه استفاده نمود؟!

ج. درخواست حاجت از غير خدا حرام است

سومين دليل آنها اين است كه درخواست حاجت از غير خدا حرام است، قرآن مجيد مى فرمايد:
(فَلا تَدْعُوا مَعَ اللهِ أَحَداً).1
«با خدا كسى را نخوانيد».
(اُدْعُونى أَسْتَجِبْ لَكُمْ).2
«مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم».

1 . سوره جن، آيه 18.
2 . سوره غافر، آيه60.

صفحه 83

پاسخ

مفاد اين آيات از بحث هاى پيش روشن گرديد، مقصود از دعوت در اين آيات درخواست حاجت اعم از دعا و غيره نيست، بلكه مقصود عبادت و پرستش غير خدا است و گواه اين مطلب لفظ «مع الله» در آيه نخست و ذيل آيه در آيه دوم مى باشد، زيرا ذيل آيه دوم اين چنين است:
(إِنَّ الَّذينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتى).1
«آنان كه از دعا و عبادت من سركشى مى كنند».
و هدف آيات جز اين نيست كه غير خدا را مى پرستيد. و اگر معنى وسيع داشته باشد به گونه اى كه درخواست ها را نيز شامل باشد، مقصود آن قسم از دعوت هاست كه انسان طرف را خدا بينگارد و آنگاه از او درخواست حاجت كند.

د. شفاعت، حق مختص خدا است

از برخى از آيات قرآن استفاده مى شود كه شفاعت حق مختص خدا است چنان كه مى فرمايد:
(أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللهِ شُفَعاءَ قُلْ أَوَ لَوْ كانُوا لا يَمْلِكُونَ شَيْئاً وَلا يَعْقِلُونَ قُل للهِ الشَّفاعَةُ جَميعاً).2

1 . سوره غافر، آيه60.
2 . سوره زمر، آيات 43 و 44.

صفحه 84
«بلكه آنان جز خدا شفيعانى اتخاذ كرده اند، بگو اگر آنان چيزى را مالك نباشند و تعقل نكنند (چگونه مى توانند شفاعت كنند؟) بگو شفاعت همگى از آن خداست».

پاسخ

با در نظر گرفتن جمله هاى آيه، روشن مى شود كه هدف آيه نفى شفاعت از بت هاى چوبى و سنگى و فلزى است نه نفى شفاعت از شافعان راستين كه در آيات ديگر به شفيع بودن آنها تصريح كرده است، زيرا:
اوّلاً: جمله هاى «لا يَمْلِكُونَ» و «لا يَعْقِلُونَ» مى رساند كه حق شفاعت از آن كسى است كه مالك حق شفاعت باشد و نيز از كار خود آگاه باشد و بت هاى مورد نظر آنان فاقد هر دو شرطند; نه از كار خود آگاهند و نه خود شفاعت را مالكند; در اين صورت مفاد جمله (قُلْ للهِِ الشَّفاعَةُ جَميعاً) اين مى شود كه شفاعت مال خداست نه مال بت هاى چوبى و فلزى; تو گويى مى فرمايد:
«لله الشَّفاعةُ جَميعاً لا للأوْثانِ وَالأصنامِ».
«شفاعت از آن خداست نه از آن بت ها».
و حق شفاعت به صورت مملوكيت، فقط از آن خداست، و اولياء الهى، مالك شفاعت نيستند بلكه «مأذون» در آن مى باشند. بنابراين هيچ مانعى ندارد كه خداوند مالك شفاعت باشد و ديگرى به اذن او شفاعت كند.

صفحه 85
ثانياً: مقصود از جمله ياد شده اين نيست كه تنها خدا شفيع است، نه غير او زيرا جاى شك نيست كه خدا هرگز در حق كسى شفاعت نمى كند بلكه مقصود اين است كه خدا مالك اصل شفاعت است و اگر شفيع ديگرى نيز باشد به اذن و اجازه او مى باشد. و خدا اين حق را اصالتاً و غير خدا نيابتاً دارد. در اين صورت آيه ارتباطى به مدعاى طرف ندارد.

هـ: درخواست شفاعت از مرده لغو است

پاسخ اين اعتراض از بحث هاى پيشين روشن گرديد و هرگز درخواست شفاعت از روح مجرد و آگاهى كه خدا او را با جمله (بِالْمؤمِنينَ رَئُوفٌ رَحيمٌ) توصيف مى كند، لغو نيست، و در گذشته گفتيم كه علماى اسلام مفاد آيه (وَلَوْ أنَّهُمْ إذْ ظَلَمُوا...) را عام گرفته اند كه شامل هر دو حال مى باشد.

و: خداوند مردگان را غير قابل تفهيم اعلام مى كند

آنان در اين استدلال به آيه هاى زير استدلال مى كنند:
(وَما يَسْتَوِى الأعْمى وَالْبَصيرْ وَلاَ الظُّلُماتُ وَلاَ النُّورُ وَلاَ الظِلُّ وَلاَ الْحَرُورُ وَمَا يَسْتَوِى الأحْياءُ وَلاَ الأَمْواتُ إِنَّ اللهَ يُسْمِعُ مَنْ يَشاءُ وَما أَنْتَ بِمُسْمِع مَنْ فِى الْقُبُورِ إِنْ أَنْتَ إلاّ نَذيرٌ).1

1 . سوره فاطر، آيات 23ـ 19.

صفحه 86
«كور و بينا، تاريكى و روشنايى، سايه و آفتاب، مردگان و زندگان يكسان نيستند. خداوند هر كسى را بخواهد شنوا مى كند و تو نمى توانى مردگان قبور را شنوا گردانى (هدايت كنى)، تو بيم رسانى بيش نيستى».
(إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوتى وَلا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَلَّوْا مُدْبِرينَ* وَما أَنْتَ بِهادِى الْعُمْىِ عَنْ ضَلالَتِهِمْ إنْ تُسْمِعُ إلاّ مَنْ يُؤْمِنُ بِآياتِنا فَهُمْ مُسْلِمُونَ).1
«تو قدرت ندارى كه سخنى را به مردگان بشنوانى (شنوايى دهى) و نمى توانى نداى خويش را به گوش كران برسانى آنگاه كه به تو پشت مى كنند، تو نمى توانى كورى رااز ضلالت هدايت كنى. تنها آن گروه را هدايت مى كنى كه به آيات ايمان آورده اند و تسليم حق شده اند».

پاسخ

ما در كتاب «اصالت روح»، در بحث ارتباط با ارواح مقدسه، هدف و مفاد آيه را روشن كرده ايم و ديگر تكرار نمى كنيم.2
تا اين جا توانستيم كه دو بخش از مباحث پنجگانه را تشريح نماييم اكنون وقت آن رسيده است كه بحث «توسل» را كه بحث سوم است تشريح نماييم.

1 . سوره نمل، آيات 81 و 80.
2 . به كتاب مذكور صفحات 207 تا 218 مراجعه فرماييد.

صفحه 87

بخش سوم

توسل به پيامبران و صالحان

پيرامون درخواست حاجت و شفاعت از اولياء الهى به گونه اى بحث انجام گرفت و روشن شد كه درخواست چيزى از پيامبران و صالحان، چه در حال حيات و چه در حال ممات، نه شرك است ونه حرام، اكنون وقت آن رسيده است كه پيرامون توسل به اولياء كه گروه وهابى شديداً با آن مخالفت مىورزند، بحث وگفتگو نماييم.
«توسل» به عزيزان درگاه الهى به دو صورت زير انجام مى گيرد:
1. به «اولياء الهى» توجه كنيم و آنان را ميان خود و خالق خويش واسطه قرار دهيم و به ذات آنان توسل جوييم و بگوييم:
«اللّهُمَّ اِنّى أَتَوَسَّلُ إلَيْكَ بِنَبِيِّكَ مُحَمَّد(صلى الله عليه وآله وسلم) أَنْ تَقْضِىَ حاجَتى».

صفحه 88
«بار الها من پيامبرت حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) را وسيله قرار مى دهم كه حاجت مرا اداء بفرمايى».
2. مقام و موقعيت و احترام آنان را در نزد پروردگار جهان در نظر مى گيريم، و آن را وسيله قرار مى دهيم و مى گوييم:
«اللّهُمَّ اِنّى أتَوسَّلُ إلَيْكَ بِجاهِ مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَحُرمَتِهِمْ وَحَقِّهِمْ عَلَيْكَ أَنْ تَقْضِىَ حاجَتى».
«پروردگارا، من مقام و احترام و حقى را كه محمد و آل محمد در نزد تو دارند، وسيله خود قرار مى دهم كه حاجت مرا اداء بفرمايى».
و اگر در مقام درخواست حاجت، خدا را بر مقام و موقعيت صالحان قسم دهيم هر چند اين نيز يك نوع توسل به اولياء الهى است، ولى چون وهابى ها آن را جداگانه مورد بحث قرار داده اند، ما نيز جداگانه مورد بحث قرار خواهيم داد.
اكنون بحث ما در دو صورت خلاصه مى گردد:
1. توسل به ذات اولياء الهى.
2. توسل به مقام و حرمت آنان.
و هر دو صورت از نظر وهابى حرام است وما پيش از آن كه دلايل صحت چنين توسل را از قرآن و حديث مطرح كنيم، لازم است قبلاً دلايل مخالفان را بيان نماييم، تا روشن گردد آنان روى چه دليل و يا دلايلى آن راتحريم كرده اند؟!

صفحه 89
محمد نسيب رفاعى، نويسنده كتاب «التوصُّل إلى حقيقة التوسّل» در بخش «توسل حرام وممنوع» وجوهى براى تحريم آن يادآور شده است كه همگى را مورد بحث وبررسى قرار مى دهيم.1

دليل اول

«لو كان مشروعاً حقيقة، لذكره الشارع فى زمرة ما ذكره وحض الناس عليه وليس معقولاً أن يهمله الله تعالى ولا يبلّغه رسوله ولا يعمل به الصحابة والقرون الخيرة، إذَن فعدم وجوده لا فى كتاب ولا سنّة دليل على عدم مشروعيته».
«اگر توسل به اولياء مشروع بود، شارع آن را بيان مى كرد و مردم را بر آن ترغيب مى نمود، هرگز صحيح نيست كه خداوند آن را بيان نكند، و يا پيامبر آن را نرساند، از اين كه در كتاب خدا و سنت پيامبر او چنين چيزى وارد نشده، گواه بر عدم مشروعيت آن است».

پاسخ

خلاصه استدلال اين است كه چون در شريعت مقدسه، توسل به اولياء وارد نشده است انجام آن تحت عنوان «بدعت» حرام خواهد بود.

1 . به صفحات 178 تا 187 كتاب مزبور مراجعه شود.

صفحه 90
دانشمندان بدعت را چنين تعريف كرده اند:
«اِدْخال ما ليس من الدّين فى الدّين».
«چيزى كه جزو دين نيست آن را در دين وارد كنيم».
برخى براى آن معنى وسيع ترى قائل شده اند و مى گويند:
«اِدْخال ما لم يُعلم من الدِّينِ فى الدِّين».
«چيزى كه معلوم نيست از دين باشد، آن را جزو دين قرار دهيم».
در هر حال چيزى بدعت است كه با علم به اين كه جزو دين نيست و يا شك در اين كه جزو آن هست يا نيست، آن را وارد دين كنيم. حالا ببينيم اين تعريف شامل حال توسل هست يا نيست؟
اوّلاً: گروه متوسل به انبياء و اولياء با آيات و احاديثى كه از پيامبر گرامى و خاندان رسالت نقل شده، و با عمل صحابه پيامبر كه حاكى از ورود آن در شريعت است، بر مشروع بودن اين عمل استدلال مى كنند، و با وجود چنين دلايلى موضوع بحث از تعريف بدعت خارج شده و جزو امورى خواهد بود كه «عُلِمَ أنّه مِنَ الدِّينِ» و تا دلايل مجوز توسل مورد بررسى قرار نگيرد. هرگز نمى توان به عمل آنان رنگ بدعت داد. متأسفانه نويسنده كتاب پيش از آن كه به دلايل طرف، رسيدگى كند، با چماق بدعت، به جنگ طرف رفته است، در صورتى كه بايد از اين حربه، پس از انتقاد از دلايل طرف استفاده نمود.
ثانياً: روش شرايع آسمانى، و خصوصاً شريعت مقدس اسلام

صفحه 91
اين است كه احكام الهى را به صورت امور كلى مطرح كنند، تا علما و دانشمندان شريعت با توجه به دستورهاى كلى اسلام، مشروع را از نامشروع بازشناسند، بنابراين ما بايد مجموع قوانين الهى را در قرآن و سنت در نظر بگيريم تا روشن گردد كه توسل به اولياء تحت كدام يك از دستورهاى الهى است. و هرگز صحيح نيست كه بگوييم: حكم توسل در شريعت اسلام بيان نشده است بلكه مطلقاً حكم از جواز و عدم جواز بيان گرديده است و وظيفه ما است كه حكم آن را از قوانين كلى استنباط كنيم.
به عبارت ديگر، وظيفه يك محقق اين نيست كه به جاى مطالعه در كتاب و سنت و تطبيق قوانين كلى الهى بر توسل، به احتياط تمسك كند، و بگويد چون مشروع بودن توسل در كتاب و سنت نيامده است پس حرام است، بلكه به حكم اين كه، تمام وظيفه بندگان و نيازمندى ها و احكام و اعمال آنان تا روز رستاخيز در كتاب و سنت وارد شده است، بايد با تلاش و پيگيرى درصدد استفاده حكم توسل از قرآن و سنت باشد، تا روشن گردد كه آيا كتاب و سنت حكم آن را چگونه بيان كرده اند.
وجدان هر فردى گواهى مى دهد كه توسل به اولياء مانند سرقت ذاتاً حرام نيست، بلكه اگر حرام باشد به خاطر اين است كه يكى از مصاديق و جزئيات شرك محسوب مى گردد.
بنابراين بايد به جاى تمسك به احتياط و اين كه در شريعت

صفحه 92
مقدس اسلام، وارد نشده است با جستجوگرى خاصى در پى اين مطلب باشيم كه آيا توسل به اولياء الهى با موازين توحيد و يكتاپرستى موافق است، يا مخالف؟ به عبارت ديگر از مصاديق شرك محسوب مى شود، يا اين كه ارتباطى به شرك ندارد؟ و آيا توسط انبياء و اولياء بسان واسطه قرار دادن بت هاى بت پرستان است، يا اين كه ميان اين دو عمل، فرسنگ ها فاصله وجود دارد؟
خلاصه فشار بحث اين است كه آيا يك چنين كارى، با توحيد سازگار است يا اين كه شاخه اى از بت پرستى بشمار مى رود؟ متأسفانه نويسنده به جاى تحقيق در اين قسمت، موضوع احتياط را پيش كشيده و اين كه چنين چيزى بالخصوص در شريعت وارد نشده، آن را گواه بر تحريم آن گرفته است.
ثالثاً: شكى نيست كه متوسل در توسل خود جز خدا كسى را نمى خواند و جز او از كسى حاجت نمى طلبد و عمل او مشمول آياتى است كه انسان ها را به توجه به خدا دعوت مى نمايد1چيزى كه هست وى در مقام درخواست حاجت از او، يكى از عزيزان درگاه او را واسطه قرار داده و از اين طريق مى خواهد لطف خدا را جلب كند. حال اگر چنين كارى حرام بود، لازم بود كه در كتاب و سنت تذكر داده شود.

1 . مشروع بودن اين عبادات ذاتى وفطرى به دليل قرآنى و حديثى نياز ندارد، و مشروح اين قسمت را در همين بخش مى خوانيد.

صفحه 93
و به عبارت ديگر: بشر در زندگى اين جهان در مقام جلب توجه و عطف مقام بالاتر، پيوسته فرد و يا گروهى را واسطه خويش قرار داده و از اين طريق، عطف و لطف مقام بالاتر را براى خود جلب مى نمايد و در اين كار از نداى فطرت و سائقه سرشت استفاده مى كند; روى اين اساس او ناخودآگاه در امور دينى و در جلب الطاف الهى نيز از اين راه وارد مى شود و عزيزان درگاه او را، واسطه خويش قرار مى دهد، هرگاه چنين عملى حرام و نامشروع باشد، بايد در كتاب و سنت براى آن توجه داده شود و اگر در قرآن و حديث دليلى بر تحريم آن نباشد، بايد آن را گواه بر مشروع بودن اين كار گرفت.
نويسنده از دليل خود كاملاً وارونه نتيجه مى گيرد، زيرا نبودن حكم توسل در كتاب و سنت اگر دليل بر جواز و مشروع بودن آن نباشد، گواه بر تحريم آن نخواهد بود، بالاخص كه اين عمل با سائقه فطرت و رهبرى سرشت و مقايسه امور معنوى به امور مادى كه براى نوع انسان ها يك امر پذيرفته شده است، انجام مى گيرد، هرگاه اين عمل يك كار نامشروع بود لطف الهى ايجاب مى كرد كه براى نجات بندگان از چنگال كار حرام، آنان را به نامشروع بودن آن توجه دهد و كار به سكوت برگزار نگردد.
به خاطر همين جهت در موضوعات مشابه بحث ما، قرآن مجيد و سنت پيامبر، انگشت روى حرام ها مى گذارد، نه حلال ها.

صفحه 94
حرام ها را بيان مى كند، نه حلال ها را، زيرا غرائز انسان را به كارهايى كه با آنها وفق دارند دعوت مى كنند و در اين ميان آنچه حرام است و نياز به كنترل غرائز دارد، بايد بيان گردد، نه آنچه كه حلال است، چرا كه حلال ها نياز به بيان ندارد و خود غرائز در جلب انسان به سوى آن كافى است.
با مراجعه به آيات قرآن و احاديث اسلامى روشن مى گردد كه غالباً(البته غالباً) فشار تبليغ پيامبران روى بيان حرام ها و ممنوع ها بود نه بيان جايزها ومشروع ها، زيرا موارد نامشروع نسبت به مشروع كمتر بوده و با آگاهى از موارد ممنوع، موارد مشروع خود به خود روشن مى گردد:
در قرآن مجيد مى فرمايد:
(إِنَّما حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَالدَّمَ وَلَحْمَ الخِنْزِيرِ وَما أُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اللهِ...).1
«(خدا) ميته، خون، گوشت خوك، و چيزى را كه براى غير خدا كشته شود، بر شما تحريم كرده است».
(وَما لَكُمْ ألاّ تَأْكُلُوا مِمّا ذُكِرَ اسْمُ اللهِ عَلَيْهِ وَقَدْ فَضَّلَ لَكُمْ ما حَرَّمَ عَلَيْكُمْ...).2
«چرا از آنچه كه نام خدا بر آن برده شده است نمى خوريد، در

1 . سوره بقره، آيه 173.
2 . سوره انعام، آيه 119.

صفحه 95
حالى كه خدا حرام ها را براى شما شرح داده است».
(قُلْ تَعالَوا أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ ألاّ تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً...).1
«بگو بياييد براى شما آنچه را كه خداى شما بر شما تحريم كرده است، بيان كنم براى خدا شريك قائل نشويد و...».
(قُلْ مَنْ حَرَّمَ زينَةَ اللهِ الّتى أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَالطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ).2
«بگو زيبايى ها و روزى هاى پاكيزه را كه خدا براى بندگان خود آفريده است، چه كسى تحريم كرده است؟!».
با مراجعه به آيات قرآنى و احاديث اسلامى و با در نظر گرفتن روش پيامبران آسمانى روشن مى گردد كه هدف آنان بيان حرام ها و ممنوع ها است و آنچه را كه بشر به سائقه فطرت به سوى آن كشيده مى شود، اگر حرام باشد، به بيان آن مبادرت مىورزند، نه اين كه آنان پيوسته حلال ها را از سير و پياز يك به يك بيان نمايند.

عبادات امر توفيقى است

ممكن است گفته شود: موضوع عبادت بر خلاف گفتار پيش است، عبادت و پرستش خدا به هر كيفيتى باشد، نياز به اجازه

1 . سوره انعام، آيه 151.
2 . سوره اعراف، آيه 32.

صفحه 96
شارع دارد و تا از جانب خداوند عبادتى با خصوصيت كمى و كيفى خود، به رسميت شناخته نشود، نمى توان با آن به خدا تقرب جست و لذا در عبادات واجب و مستحب تا دليلى وارد نشود نمى توان آن را به قصد ورود به جا آورد و با انجام آن خدا را پرستش نمود و به وى نزديكى جست.

دليل اول

ناگفته پيداست كه اين كه مى گويند: «عبادات توفيقى» است و احتياج به اجازه شارع دارد، مقصود عبادات ومراسم خاصى است مانند نماز، روزه، حج به شكل ويژه و مخصوص به خود كه بدون اجازه خدا، نمى توان آن را انجام داد، نه عبادت هاى ذاتى مانند تواضع و سجود در برابر خدا، و تذلل و استغاثه به درگاه وى كه در اصطلاح دانشمندان به نام عبادات ذاتى ناميده مى شود، مشروع بودن اين ها نياز به دليل جداگانه ندارد، و سائقه فطرت در اين موارد كافى است و اگر نوعى از اين اعمال و يا كيفيتى از آنها در موردى حرام باشد، بايد از جانب خداوند بيان گردد.
فرد متوسل در دعاى خود، جز تواضع وتذلل به درگاه خداوند كارى انجام نمى دهد و اين همان عبادت ذاتى است كه مشروع بودن آنها نياز به دليل ندارد و اين مطلب به توفيقى بودن عبادات كه به صورت مراسمى با كم و كيفيت خاصى انجام مى گيرد،

صفحه 97
ارتباطى ندارد. و چون نيايش خدا، از طريق توسل به عزيزان و گراميان درگاه او، يك امر رايج در ميان ملل جهان بود، و مورد ابتلاء همه مردم است، در چنين موردى سكوت، دليل بر امضاء است، و به اصطلاح «تقرير» گواه بر صحت و استوار بودن آن است.

دليل دوم

(اَلا للهِِ الدِّينُ الْخالِصُ وَالَّذينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أوْلياءَ ما نَعْبُدُهُمْ إلاّ لِيُقَرِّبُونا إلى اللهِ زُلْفى إنَّ اللهَ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ فى ما هُمْ فيهِ يَخْتَلِفُونَ).1
«اطاعت خالص مخصوص خدا است2 و آنان كه جز خدا براى خود اوليايى اتخاذ نموده اند(و مى گويند) ما آنها را عبادت نمى كنيم مگر آن كه ما را به سوى خدا نزديك سازند، خداوند در آنچه كه اختلاف دارند، داورى مى كند».
وى در نحوه استدلال با آيه چنين مى گويد:

1 . سوره زمر، آيه3.
2 . «دين» در لغت عرب به معنى «طريقه» و «شريعت» و به اصطلاح قرآن «ملت» است، ولى در آيه ياد شده و برخى ديگر از آيات به مناسبتى، به معنى «اطاعت» و «پيروى» از دين است، مانند:(أَخْلَصُوا دينَهُمْ للهِِ)(سوره نساء، آيه 146). و (يا أهْلَ الْكِتابِ لا تَغْلُوا فى دينِكُمْ)(سوره نساء، آيه 171) و(مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ)(سوره اعراف، آيه 29).
(به كتاب مفردات راغب، صفحه 175، مراجعه شود).

صفحه 98
«التزلُّف بذوات الأشخاص ردّه الله سبحانه ولم يقبله وانّه تعالى قد عاب عليهم فى هذه الآية أمرين اثنين: عاب عليهم عبادة الأولياء من دونه وعاب عليهم محاولتهم القربى والزلفى إليه تعالى بالأشخاص والعباد المخلوقين فكلا الأمرين فى الآية عيبٌ وذنبٌ وكلاهما باطل».1
«خداوند تقرب به وسيله اشخاص را رد كرده و نپذيرفته است و در اين آيه براى مشركان دو ايراد گرفته است: 1. عبادت اولياء خود، 2. تقرب به وسيله اشخاصى كه مخلوق خدا هستند و هر دو مطلب در آيه گناه شمرده شده و باطل قلمداد گرديده است».

پاسخ

استدلال با اين آيه، بر تحريم توسل به اولياء الهى، از استدلال هاى بسيار عجيب و غريب است. تنها وجه مشترك توسل به اولياء الهى با مورد آيه، اين است كه در هر دو مورد، واسطه اى وجود دارد، و يك چنين وجه مشترك كافى در استدلال نيست، زيرا ميان عمل مشركان و عمل خداپرستان متوسل به اولياء تفاوت هاى جوهرى وجود دارد كه هر دو عمل را از يكديگر مشخص و متمايز مى سازد، زيرا:
اگر توجه به خدا، از طريق واسطه به طور مطلق ممنوع است،

1 . التوصل إلى حقيقة التوسل، صفحه 170.

صفحه 99
بايد درخواست حاجت از خدا، از طريق دعاى فرد با ايمان نيز، حرام و ممنوع باشد، در حالى كه تمام مسلمانان، حتى خود وهابى ها و حتى خود آقاى رفاعى، آن را مشروع دانسته و بر صحت و استوارى آن با قرآن و حديث استدلال نموده اند.
اگر به راستى واسطه تراشى حرام است، و هرگز نبايد غير خدا را واسطه خويش قرار دهيم و بايد مستقيماً از خود خدا حاجت بطلبيم، پس چرا توسل به خدا را از طريق دعاى برادر دينى مشروع مى شماريد؟!
به عبارت ديگر، اگر استدلال با آيه بر تحريم توسل به اولياء از اين نقطه نظر است كه هرگز نبايد در درخواست حاجت واسطه اى تراشيد، بايد همه نوع توسل به اسماء و صفات خدا و توسل به دعاى برادر مؤمن را نامشروع اعلام كرد.
ولى اگر اساس استدلال اين است كه هرگز نبايد ذوات و اشخاص و مخلوق هاى خدا را واسطه قرار دهيم(نه دعاى افراد با ايمان را) پاسخ آن اين است كه از آيه يك چنين معنى وسيعى استفاده نمى شود، زيرا توسل آنان به بت ها با توسل خداپرستان به عزيزان درگاه الهى از جهاتى با هم فرق دارند و نمى توان حكم دومى را از اولى استنتاج نمود، ما برخى از اين تفاوت ها را يادآورى مى كنيم:
الف: بت پرستان طبق صريح آيه، واسطه ها رامى پرستيدند، به

صفحه 100
حدى كه پرستش خدا را كنار گذارده و جز واسطه چيزى را نمى پرستيدند در حالى كه متوسلان به عزيزان درگاه الهى فقط خدا را مى پرستند و غير او را عبادت نمى كنند و آنان را بندگان صالح خدا كه بر اثر عبوديت و بندگى در پيشگاه خدا، قرب و منزلتى دارند بيش نمى دانند. در اين صورت هدف آيه تحريم تقرب به خدا از طريق عبادت و پرستش اشخاص و مخلوقات خداست، نه تقرب به خدا از طريق توسط صالحان ويا مقام و منزلت آنان.
شما برگرديد وبار ديگر آيه مورد بحث را تلاوت كنيد و در مضمون آن دقت نماييد، متن آيه چنين است:
(ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللهِ زُلْفى).
«آنان را جز براى اين جهت نمى پرستيم كه مايه تقرب ما در درگاه الهى باشند».
«متقرَّب»، همان پرستنده بت مى باشد; «متقرِّبٌ إليه»، خدا است، «وسيله و مايه تقرب» پرستش بندگان خداست. و يك چنين توسيط و توسل كه مايه تقرب، عبادت غير خدا باشد، حرام است. در اين صورت مفاد آيه چه ارتباطى به مورد بحث ما دارد كه متوسل جز خداكسى را نمى پرستد و به جاى تقرب به خدا از طريق عبادت غير خدا، از طريق توسيط صالحان و توسيط مقام و منزلت آنان تقرب مى جويد؟!
اين كه مى گوييم وسيله ومايه تقرب مشركان، عبادت و

صفحه 101
پرستش بندگان بوده است، منافات ندارد كه بت ها نيز «مقرِّب» باشند چنان كه مى فرمايد:«لِيُقَرِّبُونا»، زيرا مقرب واقعى از ديدگاه يك مشرك همان عبادت بت است و مقرب بودن بت ها به
معنى شفيع بودن آنها است كه نتيجه مقرب نخست عبادت آنها مى باشد.
خلاصه در آيه تقرب به خدا از طريق عبادت غير خدا حرام و نامشروع اعلام گرديده است نه تقرب به خدا از طريق توسيط صالحان بى آن كه مورد عبادت قرار گيرند ودر آيه از يك چيز بيش نهى نشده است و آن تقرب به خدا از طريق عبادت اوثان و اصنام و مخلوقات خدا و بس; نه از دو چيز كه يكى پرستش مخلوق و ديگرى توسل به مخلوق باشد.
ب: درست است كه مشركان دو كار انجام مى دادند:
1. آنان غير خدا را مى پرستيدند،
2. اشخاص را واسطه خود قرار مى دادند،
ولى فشار انتقاد روى قسمت نخست است و اين كه پرستش بت ها كار غلط و نامشروع مى باشد و آيه نسبت به قسمت دوم، نفياً واثباتاً نظرى ندارد. بلكه در اين قسمت بايد به مدارك ديگر از قرآن و سنت و يا عقل و خرد مراجعه كرد. هرگاه واسطه، صلاحيت اين را داشته باشد كه انسان به وسيله او تقرب جويد، در اين صورت چنين توسلى اشكال نخواهد داشت، و اگر فاقد اين

صفحه 102
چنين صلاحيتى باشد، تقرب به وسيله او كارى غلط و بى فايده خواهد بود.
گواه ما بر اين كه فشار انتقاد روى پرستش بتهاست، نه وساطت اشخاص، همان آغاز آيه است، آنجا كه مى فرمايد:
(اَلا للهِِ الدِّينُ الْخالِصُ».
«اطاعت بى چون و چرا (كه خود شاخه اى از عبادات و پرستش است) مخصوص خداست».
يعنى بر انسان ها لازم است كه غير خدا را نپرستند و آنان كه غير او را براى خود اولياء اتخاذ كرده اند و آنها را عبادت و از آنها اطاعت مى كنند تا آنان را به خدا نزديك سازند، سخت در اشتباه مى باشند، زيرا اطاعت مخصوص خداست و به هيچ وجه نمى توان آن را درباره ديگرى انجام داد.
روى اين اساس آيه ناظر به انتقاد از عبادت بتهاست، نه تقرب جويى به وسيله مخلوقات خدا. آرى در آيه ديگر از هر دو مطلب به روشنى انتقاد شده است، چنان كه مى فرمايد:
(وَيَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَلا يَنْفَعُهُمْ وَيَقُولُونَ هؤلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللهِ قُلْ أَتُنَبِّئُونَ اللهَ بِما لا يَعْلَمُ فِى السَّمواتِ وَلا فِى الأرْضِ).1
«غير خدا، موجوداتى را مى پرستند كه نه به آنها ضررى

1 . سوره يونس، آيه18.

صفحه 103
مى رسانند و نه نفع، و مى گويند آنان شفيعان ما در نزد خدايند، بگو آيا خدا را از آنچه كه در آسمانها و زمين از آن خبر ندارد، آگاه مى سازيد؟».
اگر اين دو آيه را با هم مقايسه كنيم، روشن مى گردد كه در آيه دوم به حكم «واو عطف» از دو چيز انتقاد شده است:
1. (يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ).
2. (يَقُولُونَ هؤلاءِ شُفَعاؤُنا).1
اگر در ذيل آيه مى گويد:(قُلْ أَتُنَبِّئُونَ اللهَ بِما لا يَعْلَمُ...)مى خواهد از هر دو مطلب كه با «واو عطف» آمده اند، انتقاد كند.
ولى در آيه مورد بحث، مورد نكوهش، همان پرستش غير خداست و موضوع توسل در سخنان آنان به عنوان تعليل پرستش غير خدا وارد شده است، و هدف آيه، انتقاد از معلول است.
ج. ما از اين دو پاسخ كه اساس تجزيه و تحليل آيه را تشكيل مى دهد، صرف نظر مى كنيم ومسلم مى گيريم كه آيه از هر دو عمل به طور مستقل و جداگانه انتقاد كرده و آن را مشروع قلمداد مى كند، ولى بايد توجه نمود كه آيا آيه از هر نوع توسل به غير خدا نهى مى كند، تا توسل به اولياء و انبياء را نيز شامل گردد، يا اين كه از

1 . لازم به تذكر نيست كه از اين آيه نيز، تحريم توسط صالحان استفاده نمى شود، زيرا اگر در موردى از شفيع قرار دادن، بت، نكوهش شد، دليل بر نكوهش شفيع قرار دادن صالحان نمى گردد.

صفحه 104
توسل به «اوثان» و«اصنام» انتقاد مى نمايد؟ كه در اين صورت آيه گواه بر تحريم توسل به عزيزان درگاه خدا نخواهد بود.1
شكى نيست كه آيه مورد بحث از آيه هاى مكى است و ناظر به معبودهاى چوبى و فلزى و سنگى مردم مكه و حومه آن است و مذهب رايج و شايع در ميان مردم عرب شبه جزيره همان پرستش بت هاى چوبى و فلزى و سنگى بوده است، و اگر گروهى از آنان فرشتگان و يا حضرت مسيح (عليه السلام) را مى پرستيدند، كاملاً در اقليت بودند، در اين صورت به طور قطع و يقين مى توان گفت كه آيه ناظر به تحريم توسل جويى به بتهاست، نه اولياء صالح.
گذشته بر اين هرگز ثابت نيست كه پرستش مسيح از جانب مسيحيان به خاطر اين است كه وسيله او به خدا تقرب جويند، زيرا آنان مسيح را خدا و جزئى از خدا مى دانند، نه موجودى مباين با خدا، تا موضوع تقرب پيش آيد. گواه ديگر بر اين كه آيه تنها ناظر به پرستش بت هاى چوبى وفلزى است، اين است كه در آيه بعدى عقيده مسيحيان و برخى از عقايد عرب جاهل را مستقلاً مطرح ميكند كه براى خدا فرزندى مانند مسيح ويا فرشته تصور مى كردند و سپس از آن انتقاد مى كند آيااين قرينه نخواهد بود كه آيه مورد

1 . زيرا اولاً: در اوثان و اصنام هيچ نوع لياقت و شايستگى نيست،
ثانياً: آنان اوثان را، مؤثرهاى مستقل، ومختارهاى كامل در تدبير جهان و مالكان مقام شفاعت مى دانستند و قرآن از اين حقيقت با لفظ «انداداً»(مثل ها) تعبير آورده است و هرگز فرد موحد نسبت به صالحان چنين عقيده اى ندارد.

صفحه 105
بحث ناظر به غير اين گروه ها است؟ اينك آيه بعد:
(لوْ أَرادَ اللهُ أَنْ يَتَّخِذَ وَلَداً لاَصْطَفى مِمّا يَخْلُقُ ما يَشاءُ...).1
«اگر خدا مى خواست فرزندى انتخاب كند، از آنچه كه آفريده است، انتخاب مى نمود...».
با در نظر گرفتن مجموع اين جواب هاى سه گانه روشن مى گردد كه استدلال با آيه بر تحريم توسل به اولياء در نهايت ضعف و سستى است وتنها پيشداورى نويسنده است كه او را بر چنين استدلالى وادار كرده است.

دليل سوم

(وَمَا أَمْوالُكُمْ وَلاَ أولادُكُمْ بِالّتى تُقَرِّبُكُمْ عِنْدَنا زُلْفى إلاّ مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صالِحاً فَأُولئِكَ لَهُمْ جَزاءُ الضِّعْفِ بِما عَمِلُوا وَهُمْ فِى الغُرُفاتِ آمِنُونَ).2
«اموال و اولاد شما چيزى نيست كه مايه تقرب شما گردد، مگر آن كسى كه ايمان بياورد و عمل صالح انجام دهد، كه براى آنان دو برابر پاداش است و در غرفه هاى(بهشت) ايمنند».
رفاعى در استدلال با آيه چنين مى گويد:

1 . سوره زمر، آيه4.
2 . سوره سباء، آيه 37.

صفحه 106
«إنّ الذين يقرّبون عندالله درجات والذين تُضاعف لهم حسناتهم، إنّما تُضاعف بأعمالهم لا بالجاهات والوساطات».
«گروهى كه در پيشگاه خدا درجاتى به دست مى آورند، و گروهى كه پاداش آنان دو برابر مى شود به خاطر اين است كه ايمان مى آورند و عمل صالح انجام مى دهند، نه اين كه با جاه و مقام و وساطت ديگران به چنين مقام و كمالى مى رسند».
پاسخ
ما به خواست خدا، با آيات و احاديث اسلامى ثابت خواهيم نمود كه توسل به انبياء و اولياء از امور مشروعى است كه در آيين مقدس اسلام به آن دعوت شده است و به عبارت ديگر عمل صالحى است كه فرد متوسل آن را انجام مى دهد، در اين صورت، توسل به اولياء در جمله «وعمل صالحاً» داخل خواهد بود.
گذشته بر اين، اگر مقصود از عمل صالح تنها عملى است كه انسان مباشر آن باشد پس توسل به دعاء برادر مؤمن نيز بايد تحريم شود، زيرا يك چنين توسل از مفاد آيه خارج و بيرون مى باشد.
دلايل قابل توجه، نويسنده كتاب «التوصل» همين دو آيه است كه به تفسير و توضيح آنها پرداختيم ولى وى بسان تمام نويسندگان وهابى، آسمان و ريسمان را به هم وصل كرده و با يك مشت مطالب واهى و سست، كه برخى چكيده انديشه هاى ابن تيميه و

صفحه 107
برخى ديگر از محيى الدين عربى نقل شده است، استدلال كرده است كه بعضى را به عنوان نمونه يادآور مى شويم:

خيالبافى به جاى واقع گرايى

ابن تيميه به نقل كتاب «التوصل الى حقيقة التوسل» به جاى واقع گرايى يك دليل واهى از جانب طرفداران توسل ساخته و سپس به انتقاد از آن پرداخته است، و در صورتى كه هيچ يك از انديشمندان اين مكتب به چنين دليل سستى تمسك نجسته اند، تا وى در صدد انتقاد از آن برآيد. وى به حكم «خود مى كشى، خود تعزيه مى خوانى»، در يك جهان خيالى، سير مى نمايد و دليلى را فرض مى كند و به جنگ آن مى رود و مؤلف كتاب «التوصل» نيز آن را به صورت يك سؤال و جواب حقيقى مطرح مى كند. اينك، آن دليل واهى را كه به صورت پرسش و پاسخ مطرح شده است متذكر مى گرديم. سخنى از ابن تيميه:
مردى از ابن تيميه درباره دو نفرى كه مناظره مى كردند، سؤال كرد و گفت: يكى از دو مناظر مى گويد:
«لابدّ لنا من واسطة بيننا وبين الله فانّا لا نقدر أن نصل بغير ذلك».
«بايد ميان ما و خدا واسطه اى باشد، زيرا ما بدون واسطه به خدا نمى رسيم».

صفحه 108
نويسنده كتاب «التوصل» روى خوش بينى كه به اين ابن تيميه دارد، تصور كرده است كه واقعاً يك فرد با معرفت، چنين دليلى را مطرح كرده است، در صورتى كه يك فرد آشنا به اصول توحيد اسلام و معارف قرآن نمى تواند بگويد: حتماً بايد ميان ما و خدا واسطه باشد، در صورتى كه قرآن مى فرمايد:
(وَنَحْنُ أَقْرَبُ إلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريدِ).1
«ما به او از سياهرگ گردن نزديكتريم».
و نيز مى فرمايد:
(وَإِذا سَأَلَكَ عِبادِى عَنّى فَانّى قَريبٌ أُجيبُ دَعْوَةَ الدّاعِ إذا دَعانِ).2
«هر موقع بندگانم از تو در مورد من سؤال كنند من نزديكم و دعوت دعوت كننده را پاسخ مى گويم، اگر مرا بخواند».
قابل توجه، تعزيه اى است كه شيخ الاسلام وهابى در اين مورد خوانده و سخن مناظر را به دو نوع توجيه كرده، و يكى را پسنديده و ديگرى را مردود شمرده است:
«إن أراد بذلك أنّه لابدّ من واسطة يبلّغنا أمر الله فهذا حقّ وإن أراد بالواسطة أنّه لابدّ من واسطة فى جلب المنافع ودفع المضارّ مثل أن يكون واسطة فى رزق العباد فهو من

1 . سوره ق، آيه 16.
2 . سوره بقره، آيه 186.

صفحه 109
أعظم الشِّرك».
«اين كه مى گويند واسطه لازم است مقصود چيست؟ اگر مقصود اين است كه از طريق واسطه (پيامبر) احكام الهى را فرا گيريم، اين سخن صحيح است و اگر مقصود اين است كه به وسيله واسطه سودى جلب و ضررى دفع شود، مانند اين كه وسيله اى در رزق بندگان باشد، اين كار شركى بزرگ است».

پاسخ

بايد در پاسخ شيخ الاسلام همان سخن را گفت كه فرد ثالثى درباره اختلاف دو نفر درباره اعراب كاف «كدام»(فارسى) بيان داشت، يكى مى گفت«كدام» است(با فتح) و دومى مى گفت كدام است (با كسر) و سومى گفت هيچ كدام(با ضم)، ما هم مى گوييم جناب آقاى ابن تيميه! هيچ كدام است، اين واسطه را نه به خاطر تبليغ دين مى خواهيم و نه به خاطر رسانيدن روزى، بلكه توجه به واسطه و توسل به نبى، خود عمل صالحى است كه سبب مى گردد دعاى انسان مستجاب گردد. و به عبارت ديگر توسيط آنان در استجابت دعا دخالت دارد و به سبب توسل به صالحان و اولياء الهى مخصوصاً پيامبران و معصومان، بسان توجه به قرآن كريم است كه همه مسلمانان جهان اين توجه را جايز مى دانند و از پيامبر گرامى نقل مى كنند كه آن حضرت فرمود:
«مَنْ قرَأَ القُرآنَ فَلْيَسْألِ اللهَ بِهِ».

صفحه 110
«هر كس، قرآن را خواند، بوسيله قرآن از خدا بخواهد».
اكنون مى پرسيم، قرآن را براى چه واسطه قرار مى دهيد؟
آنان در پاسخ مى گويند: توسل به قرآن ملازم با تدبر در آيات آن و تطبيق برنامه هاى زندگى بر مضامين آن است وبازگشت آن اين است كه انسان حلال آن را حلال و حرام آن را حرام مى شمارد و از خدا بخواهد كه حوايج او را به خاطر آن برآورده سازد. اينك عبارت رفاعى را در همين زمينه نقل مى كنيم:
«فإذا قرأ المسلم القرآن إنّما يقرأ ويتلوا كلام الله تعالى وتبارك ليدبّر آياته ويطبّقها على نفسه ثمّ على من يعول ويجعل القرآن بما فيه من عقائد وأحكام وأخبار، مرجعه فى كلّ شىء، فيحلّ حلاله ويحرّم حرامه وليسأل الله به حوائجه لتقضى».1
مضمون كلام ايشان همان است كه گفته شد.
ما در آينده در بحث ارتباط مقام و منزلت، پيامبران با فرد متوسل اين حقيقت را بيش از اين روشن خواهيم ساخت كه خود توسل مايه تكامل متوسل مى باشد و سبب مى گردد كه به خاطر اين شايستگى مورد مغفرت قرار گيرد.
اصولاً از اخبار و روايات استفاده مى شود كه توسل به

1 . التوصل إلى حقيقة التوسل، صفحه 41.

صفحه 111
انسان هاى معصوم و بى گناه خود جلب رحمت كرده و مايه استجابت دعا مى گردد، و راه توجيه آن اين است كه خود اين عمل يك نوع توجه به خدا، از طريق بندگان شايسته او است. اينك نمونه اى در اين باب: فقهاء اسلام در كيفيت نماز استسقاء اين چنين مى گويند:
«الرّابع صياماً مشاةً خلقة متذلّلين متواضعين خاشعين لله ومعهم الصبيان والشيوخ والعجائز والدّوابّ ويبعّدون الرُّضَّع عن أمهاتهم ليكثروا الصِّياح فيكون ذلك أدعى لرحمة الله».1
«شرط چهارم اين است كه افرادى كه براى نماز استسقاء مى روند، روزه بگيرند، پياده بروند، لباس هاى كهنه بپوشند، با تذلل و فروتنى راه بروند و براى خدا خاشع باشند و بچه ها و پيران فرتوت و پيرزنان و چهارپايان را همراه خود بياورند، و بچه هاى شيرخوار را از مادران دور سازند تا ناله و فرياد زياد شود، اين كار براى جلب رحمت خدا، رساتر مى باشد».
اكنون مى پرسيم چرا بايد بچه هاى معصوم، و پيران فرتوت و دام ها را همراه خود بياورند آيا جز اين است كه بگويند كه خداوندا ما، گنهكار و خطاكاريم، اما اين ها معصوم و پيراسته از گناهند، تو به خاطر اين ها به ما رحم كن، و به يك معنى خود اين عمل ترسيم

1 . الفقه على المذاهب الاربعة، جلد 1، صفحه 2159ـ 2160.

صفحه 112
رحمت حق و توجه به ذات ربوبى است و مايه شايستگى و استجابت دعا مى باشد.
عين اين حقيقت در توسل به ارواح مقدسه صاحب منزلت و مقام كه گاهى وجود او براى مردم روى زمين امان بوده1 و در قرآن مجيد«رحمة للعالمين» توصيف شده است، جارى و حكمفرما است و تطبيق دو مقام به هم كار آسانى است.
بشر به سائقه فطرت بدون اين كه به مناقشات وهابى گرى و وسوسه هاى ابن تيميه توجه كند، انسان هاى پاك را واسطه خويش قرار داده و از اين طريق رحمت حق را جلب مى كرد. تمام مورخان و سيره نويسان از ابوطالب نقل كرده اند كه وى براى نزول باران، دست پيامبر را مى گرفت و به وسيله او باران مى طلبيد.
شعر زير را نيز از ابوطالب نقل كرده اند:
وَابْيَضُ يَسْتَسْقى الغَمامُ بِوَجْهِهِ *** ثِمالُ الْيَتامى عِصْمَةٌ للأرامِلِ2
«سفيدرويى كه به وسيله روى نورانى او، از خداوند باران خواسته مى شود،
او پناهگاه يتيمان و كمك كننده بيوه زنان است».
روشن تر از همه در زمان حكومت عمر بن خطاب در مواقع

1 . (وَما كانَ اللهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فيهِمْ)(سوره انفال، آيه 33).
2 . صحيح بخارى، باب نماز استسقاء، (چاپ محمد على صبيح)، صفحه 32.

صفحه 113
خشكسالى، وى دست عموى پيامبر را مى گرفت و به مصلى مى برد:
«إنّ عمر بن الخطّاب كان إذا قحطوا استسقى بالعبّاس بن عبد المطَّلب، فقال اللّهمَّ إنّا كُنّا نتوسَّل إليكَ بنبيّنا فتسقينا و إنّا نتوسَّل إليك بعمّ ننبيّنا فاسقنا فيسقون».1
«عمر بن خطاب هر موقع قحطى مى شد، به وسيله عباس بن عبدالمطلب طلب باران مى كرد و اين چنين مى گفت: پروردگارا ما در گذشته به پيامبرمان متوسل مى شديم، پروردگارا باران رحمت را فرو فرست و در اين موقع همگى سيراب مى شدند».
اين حديث كه يكى از دلايل متوسل به افراد مقرب درگاه الهى است و وهابى ها در برابر آن سخت به تكاپو افتاده اند، نه تنها مى رساند كه توسل به افراد مقرب اشكال ندارد، بلكه مى رساند كه توسل به عباس نيز به خاطر پيوند خويشاوندى او با پيامبر گرامى است و لذا عمر گفت:«بِعَمّ نَبيّنا فاسْقِنا».
خلاصه اين كه در توسل به صالحان، بايد توجه به خود فرد صالح و ابراز علاقه به آن را يك نوع توجه به خدا دانست.
سخنى از ابوحنيفه:
«لا ينبغى لأحد أن يدعو الله إلاّ به والدُّعاء المأذون فيه

1 . صحيح بخارى، جزء2، باب نماز استسقاء، (چاپ محمدعلى صبيح)، صفحه 33.

صفحه 114
المأمور به ما استفيد من قوله تعالى:(وَ لِلّهِ الأَسْماءُ الحُسْنى فادْعُوهُ بِها وَذَرُوا الَّذينَ يُلْحِدُونَ فى أَسْمائِهِ سَيُجْزَونَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ)».1
«بر هيچ كس شايسته نيست كه خدا را بخواند جز به خود خدا، و شيوه دعايى كه اجازه داده شده همان است كه از آيه استفاده مى شود، چنان كه مى فرمايد: براى خداست نامهاى نيك; خدا
را با آن نام ها بخوانيد، گروهى را كه در نام هاى خدا
كجروى مى كنند رها كنيد، آنان به زودى كيفر اعمال خود را مى بينند».

پاسخ

گفتار امام اعظم(!) ابوحنيفه به ظاهر مردود است و بر فرض صحت، گواه بر مدعاى وهابى نيست زيرا:
اوّلاً: اين كه مى گويد:«لا ينبغى لأحد أن يدعو الله إلاّ به» صحيح نيست، زيرا هرگز لازم نيست خدا را تنها با نام «الله» بخوانيم، زيرا خدا را با تمام اسماء مى توان خواند، و گويا عبارت امام اعظم عراق، تحريف شده است.
ثانياً: مفاد آيه جز اين نيست كه خدا را با نام هاى او بخوانيم، و در نام هاى او «الحاد» نورزيم. معنى الحاد در اسماء اين است كه او

1 . التوصل إلى حقيقة التوسل، صفحه 180، سوره اعراف، آيه 180.

صفحه 115
را با اسماء و صفاتى بخوانيم كه شايسته مقام او نيست و لذا مى گويند«اسماء خدا توقيفى» است، يعنى نمى توان براى او نامى از پيش خود گذارد، بلكه بايد او را با همان اسماء و صفاتى كه خود خوانده و توصيف كرده است خواند و توصيف نمود.
اكنون ما از خواننده گرامى سؤال مى كنيم: اين آيه چه ارتباطى با مدعاى وهابى دارد؟ مگر فرد متوسل خدا را، به غير اسماء واقعى او مى خواند؟ مگر نمى گويد:«اللّهم إنّى أتوسّل إليكَ بنبيّك»؟ مگر عمر بن خطاب در وقت استسقاء موقعى كه به عموى پيامبر متوسل شد، خدا را به غير نام صحيح او خواند؟ مگر در نام خدا الحاد ورزيد؟
اين نوع استدلال حاكى است كه مطالب نويسنده كتاب ته كشيده و به اصطلاح «كفكرك» تحقيق به ته ديگ خورده و از اين جهت به هر خس و خاشاكى دست مى اندازد.
خوب است به سخنى كه از محى الدين ابن عربى، نقل مى كند، نيز توجه كنيم:
«لا يُتوسّل إلى الله بغيره فإنّ التوسّل إنّما هو طلب القرب وقد أخبرنا إنّه قريب وخيره صدق».1
«به خدا به وسيله غير خدا نمى توان توسل جست، زيرا توسل طلب قرب و نزديكى به خدا است و خدا خبر داده است كه او به

1 . التوصل، إلى حقيقة التوسل، صفحه180.

صفحه 116
ما نزديك است و خبر او راست مى باشد».
ما فكر مى كنيم كه خود آقاى رفاعى به صحت گفتار ابن العربى يقين ندارد، به گواه اين كه خود آنان با اين كه خدا را نزديك مى دانند به دعاى پيامبر و برادر با ايمان متوسل مى شوند.
آنان از يك نكته غافلند كه خود توسل از علل استجابت دعا بوده و خود مايه ايجاد قرب مى باشد، بسان اعمال صالحى كه انسان انجام مى دهد; مشروح اين قسمت را در آينده خواهيد خواند.

چه ارتباطى ميان درخواست و مقام صالحان وجود دارد؟

آخرين دليل علمى(!) آنان كه به آن رنگ فلسفى نيز داده اند اين است كه اگر صالحان مقام و منزلتى نزد خدا دارند، به خاطر اعمال صالحى است كه به جا آورده اند. در اين صورت ارتباط ميان ما، و مقام و منزلت آنان كه محصول سعى و كوشش آنان در راه خداست وجود ندارد، چگونه با محصول كار فردى شخص ديگرى مى تواند تقرب بجويد؟
در اين باره رفاعى مى نويسد:
«فَما دمتم تعلمون أنّ كل هذه المكانة والحرمة متأتّية له من سعيه ومتأكّدون أنّ سعيه له وليس لكم فيه من حقّ، فكيف إذاً متوسّلون إلى الله بجاه لا تملكونه وحرمة ليس

صفحه 117
لكم أيّة علاقة ومكانة اختصّه الله بها وليس لكم منها مثقال ذرّة».1
«شما كه مى دانيد اين مقام و احترام معلول كوشش اوست و شما در آن حقى نداريد، چگونه به مقامى متوسل مى شويد كه در اختيار شما نيست؟ مقامى كه خدا آن را مخصوص برخى از بندگان خود كرده است».
وى سپس براى تأييد گفتار خود، از شارح «عقايد طحاويه» جمله اى را نقل كرده است كه مضمون هر دو يكى است. اينك جمله او:
«لا مناسبة بين ذلك أى صلاح المتوسّل به وبين استجابة الدُّعاء فكانّ المتوسّل يقول: لكون فلان من عبادك الصّالحين أجب دعائى».
«مناسبت و ارتباطى ميان مقام شخص مورد متوسل و پذيرفته شدن دعاى انسان نيست، فرد متوسل مى گويد: چون فلانى از بندگان صالح تو است پس دعاى مرا بپذير».

پاسخ

از اين كه دليل آنان را به صورت گسترده نقل كرديم معذرت مى طلبيم و اكنون به پاسخ آن مبادرت مىورزيم. اين استدلال

1 . التوصل، إلى حقيقة التوسل، صفحه181.

صفحه 118
حاكى از آن است كه آنان از ماهيت عمل توسل، آگاهى كافى ندارند، و لذا هر نوع ارتباط و پيوندى را ميان استجابت دعا و مقام و منزلت «متوسل به» نفى مى كنند و تصور مى نمايند كه درخواست دعا يا توسيط مقام و منزلت پيامبر، بسان اين است كه فردى كباب بخورد، و ديگرى قوى و نيرومند گردد، آن يكى ورزش نمايد، تا ديگرى تندرست شود، و سرانجام تصور مى كنند كه مورد توسل بسان مثل معروف فارسى است كه مى گويد: من آنم، كه رستم بود پهلوان، و يا بسان مثل معروف علمى است كه مى گويند: من آنم كه علامه الفين نوشت.
و جاى تأسف است كه نويسنده اى از عملى انتقاد كنند كه از ماهيت آن آگاهى ندارند.
قرآن مجيد كه با صراحت هر چه كامل تر مى فرمايد:
(وَأَنْ لَيْسَ لِلإنْسانِ إلاّ ما سَعى).1
«براى هر انسانى، جز آنچه را كه كوشش كرده و بدست آورده است، چيزى نيست».
در اين صورت چگونه مى توان از عملى كه ديگران انجام داده اند، بهره بردارى نمود؟ و تا ارتباطى ميان من و عمل او برقرار نگردد، هرگز مقام و منزلت او به حال من مفيد واقع نمى گردد. اكنون ببينيم كه پيوند ما با مقام و منزلت او چيست؟

1 . سوره نجم، آيه 41.

صفحه 119
شكى نيست كه فيض الهى و الطاف خداوند به اندازه شايستگى افراد به ايشان مى رسد و هر نوع دگرگونى در روح و روان افراد مايه دگرگونى و نزول فيض و لطف حق مى گردد و شاهد اين مطلب آيات قرآن است:
(قُلْ ما يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبّى لَوْلا دُعاءُكُمْ).1
«بگو اگر عبادت و پرستش شما نباشد خدا به شما توجه نمى كند».
(إنّ اللهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوم حَتّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ).2
«خداوند وضع گروهى را دگرگون نمى سازد، تا آن كه آنان وضع خود را عوض كنند».
بنابراين شخص متوسل در انزال و فرود آوردن لطف الهى بايد كوشش كند و در خود دگرگونى ايجاد نمايد، تا در برنامه الهى نيز دگرگونى پديد آيد.
با توجه به اين مطلب بايد ببينيم كه فرد متوسل به انبياء و اولياء چه مى كند كه دعاى او مستجاب مى گردد؟
توسل او به عزيزان درگاه الهى در سلسله علل فرود آمدن رحمت و نزول لطف الهى است و اگر اين توسل نبود، علت ناقص(مانند ايمان شخص، عمل او) در نزول لطف الهى كافى

1 . سوره فرقان، آيه 77.
2 . سوره رعد، آيه12.

صفحه 120
نبود. اشكال آنان به موضوع توسل بسان ايراد ماترياليست ها به نماز باران و درخواست باران از خداست، آنان مى گويند: اگر اوضاع جوى براى نزول باران مساعد است و آب هاى دريا به حد كافى تبخير شده و بخار در هوا به حد اشباع رسيده قطعاً باران خواهد آمد، و در غير اين صورت باران نخواهد آمد، خواه شما دعا بنماييد يا ننماييد.
ما پاسخ اين اشكال را به طور گسترده در كتاب «سرنوشت از ديدگاه علم و فلسفه» نوشته ايم و مبرهن كرده ايم كه از نظر الهى ها، دعاء مؤثر جزو علل نزول باران و ديگر پديده ها است و اگر اين دعاء نبود، اوضاع جوى در نزول رحمت كافى نبود و چون ما از مجموع علل پديده ها آگاهى كامل نداريم، و از ميان علل تنها با علل مادى سر و كار داريم، تصور مى كنيم كه «دعاء مؤثر» از «كادر» علل پديده ها خارج مى باشد.
عين اين پاسخ را در جواب آقايان وهابى مى گوييم. آنان توسل به مقام اولياء را يك امر بى مصرف و بى اثر تلقى كرده و مى پندارند كه تنها مؤثر، مقام و منزلت صالحان است، از اين جهت مى گويند: توسل به ذوات محترم و يا مقام و منزلت چه ارتباطى به موضوع استجابت دعا دارد!
بلكه توسل به افراد صالح خصوصاً پيامبران و اولياء، اظهار علاقه به عزيزان خدا و ذوات محترمى است، كه خدا مودت آنان را

صفحه 121
براى ما واجب كرده، آنجا كه فرموده است:
(قُلْ لا أسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إلاّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُربى).1
«بگو از شما پاداشى نمى طلبم، جز دوستى درباره بستگان من».
توسل به چنين افراد در روح و روان ما، دگرگونى ايجاد مى كند و سبب مى شود كه انسان به آنچه را كه آنان به آن احترام مى گذارند، احترام بگذارد، حلال و حرام آنان را، حلال و حرام بشمارد، و سرانجام كارى كند كه از جهتى و يا جهاتى شبيه آنان گردد.
آيا در اين صورت كه خود توسل تكامل آفرين و دگرگون كننده مى باشد، باز حق داريم كه بگوييم پيوندى ميان ما و مقام آنان نيست؟!
صريح تر بگوييم: رفاعى و همفكران او مى انديشند كه متوسل از خداوند مى خواهد كه از مقام و منزلت آنان، سهمى به او بدهد، لذا فوراً مى گويند: مقام و منزلت آنان محصول كوشش هاى آنها بوده است و به غير آنان نمى رسد. در صورتى كه هيچ متوسلى چنين انديشه باطلى را به مغز خود راه نمى دهد و پيوسته سخن اميرمؤمنان(عليه السلام) در گوش او طنين انداز است، آنجا كه مى فرمايد:
«وَإلاّ فَجَناةُ أيديهِمْ لا تَكُونُ لِغَيْرِ أفْواهِهِمْ».2

1 . سوره شورى، آيه23.
2 . نهج البلاغه، خطبه230(نهج البلاغه فيض الاسلام، خطبه223).

صفحه 122
«چيده هاى دست آنان، براى دهان هاى غير خودشان ذنيست».
و از نظر حقوقى كار و كوشش مبدأ يك رشته مالكيت ها و يا حق ها واختصاص ها مى شود و به طور مسلم ملك هر كسى و حق هر فردى محصول خود آن شخص است.
ولى با توجه به اين كه ابراز علاقه به عزيز خدا خود مايه قرب به تكامل روحى و شايستگى روحى است و در عين حال، توسل به او مايه تجانس اخلاقى و عمل افراد مى گردد از اين جهت دعاى او مستجاب مى شود.
ما از اين پاسخ صرف نظر كرديم، بالاخره درباره شفاعت ها و وساطت هاى جهان ماده كه ميان عقلا و خردمندان جهان وجود دارد چگونه داورى مى شود؟ و چگونه با توسيط عزيزى در نزديك فرد قدرتمند از تقصير گنهكار صرف نظر مى شود؟ آيا اين هم عقلاى جهان چگونه به چنين عمل غير صحيح تن مى دهند، و توسيط افراد را مى پذيرند؟!
البته تصور نشود كه ما مقام توسل به عزيزان درگاه الهى را بسان توسيط عزيز يك فرد زمامدار مى دانيم بلكه هدف اين است كه اين چنين عملى ميان عقلاء يك عمل نابخردانه نيست و هيچ مقام بالاترى نمى گويد، او عزيز است به تو چه ربطى دارد؟ بلكه تقرب به او را تقرب به خود مى انديشد، و ابراز علاقه به محبوب او را، مايه دگرگونى روحى متوسل تلقى مى كند. تا اين جا دلايل مخالفان توسل مورد بررسى قرار گرفت و كاملاً خلع سلاح

صفحه 123
گرديدند، اكنون وقت آن رسيده كه دلايل توسل به انبياء و اولياء را از ديدگاه كتاب و سنت مورد بحث قرار دهيم.

دلايل جواز توسل

بحث گذشته ثابت نمود كه توسل به انبياء و اولياء از نظر قرآن ممنوع و نامشروع نيست، ولى ناگفته پيدا است، ممنوع نبودن يك عمل، كافى در مفيد و سودمند بودن آن نيست، اكنون با بررسى آيات قرآن و احاديث اسلامى موضوع توسل را از نظر مفيد و سودمند بودن مورد بررسى قرار مى دهيم، و به خواست خداوند روشن خواهيم كرد كه شريعت مقدس اسلام، پيروان خود را به چنين عمل دعوت كرده و از نظر مسلمانان يك امر مفيد و سودمندى مى باشد.
در ميان آيات قرآن آيه زير به روشنى ما را به تحصيل «وسيله» به پيشگاه خداوند دعوت مى نمايد، آنجا كه مى فرمايد:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسيلَةَ وَجاهِدُوا فى سَبيلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ).1
«اى افراد با ايمان (از مخالفت با خدا) بپرهيزيد، و به سوى او وسيله تحصيل نماييد، و در راه خدا جهاد كنيد، تا رستگار شويد».

1 . سوره مائده، آيه 35.

صفحه 124
آگاهى از مفاد آيه، در گرو بررسى دو مطلب است:
1. معناى «وسيله» در لغت عرب چيست؟
2. آيا توسل به انبياء و اولياء الهى مصداق «وسيله» هست يا نه؟
«وسيله» در لغت عرب به معنى «ما يُتوسَّل به» آمده است يعنى به همان معنايى است كه در زبان پارسى نيز به آن، «وسيله» مى گويند. فرهنگ نويسان لغت عرب به اين حقيقت تصريح كرده اند.
«راغب» در «مفردات» مى گويد:
«الوسيلة: التّوصّل إلى الشىء برغبة... وحقيقة الوسيلة إلى الله تعالى مراعاة سبيله بالعلم والعبادة وتحرّى مكارم الشريعة وهى كالقربة».
«وسيله: رسيدن به هدف با ميل و اشتياق است و حقيقت وسيله جويى به سوى خدا اين است كه راه خدا را با دانش و پرستش بپيماييم، و در جستجوى مكارم اخلاق باشيم. اين لفظ به سان «قرب» است.»(كه در معنى «ما يتقرب به» به كار مى رود.)».
«ابن منظور» در «لسان العرب» مى نويسد:
«توسّل إليه بوسيلة إذا تقرّب إليه بعمل وتوسّل إليه بكذا: تقرّب إليه... وهى فى الأصل ما يتوصّل به إلى الشىء

صفحه 125
ويتقرب به... ويطلق على كلّ عمل خالص سلك به طريق التقرّب إلى الله بأداء الفرائض والنّوافل وأنواع التّطوّعات».
«اگر كسى به عملى تقرب جويد مى گويند«توسل اليه» و در حقيقت به هر وسيله اى كه نسبت به هدفى اتخاذ شود، وسيله مى گويند، هر عمل خالصى كه براى خدا بياورند وسيله به سوى خدا است،مانند انجام فرائض و مستحبات».
«زبيدى» در «تاج العروس» مى گويد:
«الوسيلة... والجمع الوسائل وقال الجوهرى: الوسيلة ما يتقرّب به إلى الغير».
«وسائل جمع وسيله است، جوهرى مى گويد: هر چيزى كه مايه نزديكى به ديگرى بشود، به آن وسيله مى گويند».
در غالب فرهنگ هاى لغت عرب، جمله هايى شبيه يا عين آنچه كه نقل كرديم وجود دارد، مانند «نهايه»، «ابن اثير» و غير كه از نقل آنها خوددارى مى شود.
اين فراز از نصوص اهل لغت ثابت كرد كه معنى حقيقى وسيله، همان وسيله جويى براى چيزى است و اگر هم در موردى به معنى خود «قرب»(نه وسيله قرب) به كار برود روى مناسبت و عنايتى است كه در غالب استعمال هاى مجازى وجود دارد و شايد مناسبت اين باشد كه وسيله تقرب، قرب و نزديكى است و در زبان عرب گاهى سبب مى گويند و مسبب اراده مى كنند، كه در فن

صفحه 126
بلاغت، به اين مطلب تصريح شده است.
تا اين جا مشكل نخست گشوده گرديد ولى تا مطلب دوم ثابت نشود، تنها قسمت نخست كافى نيست، زيرا اين آيه ما را به وسيله جويى دعوت مى كند و شكى نيست كه اداء فرائض و مستحبات و خوددارى از محرمات و مكروهات عالى ترين وسيله براى تقرب به مقام ربوبى است.
اميرمؤمنان(عليه السلام) در يكى از سخنان خود درباره وسيله اى كه مؤمن بايد با آن تقرب جويد، چنين مى فرمايد:
«إنّ أَفْضَلَ ما تَوَسَّلَ بِهِ الْمُتَوَسِّلُونَ إلَى اللهِ(سُبحانَهُ) الإيمانُ بِهِ وَبِرَسُولِهِ، وَالجِهادُ فى سَبيلِه، فَإنَّهُ ذَرْوَةُ الإسْلامِ، وَكَلمةُ الاِخْلاصِ فَإنّها الفِطْرَةُ وَإقامُ الصَّلاةِ فَإنّها الْمِلَّةُ وَإيتاءُ آلزَّكاةِ فَإنّها فَريضَةٌ واجِبَةٌ، وَصَوْمُ شَهْرِ رَمَضانَ فَإنّهُ جُنَّةٌ مِنَ الْعِقابِ وَحَجُّ الْبَيْتِ وَاعْتِمارُهُ فَإنّهُما يَنْفِيانِ الْفَقْرَ وَيَرحَضانِ الذَّنْبَ وَصِلَةُ الرَّحِمِ فَإنّها مَثْرَأةٌ فِى الْمالِ وَمَنْسَأةٌ فِى الأجَلِ وَصَدَقةُ السِّرِّ فَإنّها تُكَفِّرُ الْخَطيئَةَ وَصَدَقَةُ الْعَلانِيَةِ فَإنّها تَدْفَعُ مِيْتَة السُّوءِ وَصَنايِعُ الْمَعْرُوفِ فَإنّها تَقى مَصارِعَ الْهَوانِ».1
«برترين وسيله اى كه متوسلان، به وسيله آن به خداى سبحان

1 . نهج البلاغه، عبده، خطبه 106.

صفحه 127
تقرب مى جويند، امور زير است:
ايمان به خداى يگانه و پيامبر او، و جهاد در راه خدا كه سبب انتشار و سربلندى اسلام است. اقرار به يگانگى خدا با گفتن (لااله الاّ الله) كه براى بندگان فطرى است، برپا داشتن نماز كه ركن دين مى باشد، اداى زكات كه فريضه الهى است، روزه ماه رمضان كه سپرى است از آتش، حج خانه خدا و عمره آن، كه اين دو پريشانى و فقر را مى برند اين دو گناه را پاك مى سازند، صله رحم كه مايه افزايش مال و عمر است، صدقه پنهانى كه آثار گناه را محو مى كند، صدقه آشكار كه از مرگ بد، جلوگيرى مى نمايد، و كارهاى نيك كه انسان را از ابتلاء به ذلت و خوارى، باز مى دارد».
امام در اين سخن، پرده از روى حقيقت توسل برمى دارد و آن اين كه توسل همان وسيله جويى است و حقيقت وسيله، عملى است كه مايه قرب كمال روحى و معنوى و پيراستگى انسان از يك رشته گناهان و عوامل شقاء و بدبختى مى گردد.
بنابراين بايد در اين فراز از سخن ثابت كنيم كه توسل به عزيزان درگاه الهى يكى از سنن اسلامى است كه مى تواند، بسان فرائض و مستحبات، مايه قرب معنوى، ونيل به رضاى حق و بالأخره موجب سعادت و خوشبختى گردد، و تا اين مطلب از ناحيه قرآن و يا احاديث اسلامى ثابت نگردد، كبراى كلى كه از آيه مورد بحث استفاده مى شود، مفيد نخواهد بود.

صفحه 128
استدلال پيوسته، مؤلف از دو چيز است:
1. صغرى،
2. كبرى.
در اين بحث، آيه مورد بحث كبراى كلى را در اختيار، ما مى گذارد و آن اين كه افراد با ايمان بايد وسيله تحصيل كنند، ولى تا صغرى ثابت نشود و روشن نگردد كه توسل به عزيزان درگاه خدا، وسيله و مايه قرب است، كبراى كلى مفيد نخواهد بود. اكنون به بيان اين قسمت مى پردازيم:
اين مطلب را از طرق زير مى توان ثابت نمود:
1. شكى نيست كه انجام فرائض يكى از طرق و وسائل نافذ است كه به انسان تقرب مى بخشد و او را به خدا نزديك مى سازد و به اين حقيقت اميرمؤمنان(عليه السلام) در خطبه خود، و ابن منظور در لسان العرب و غيره تصريح كرده اند.
يكى از فرائض الهى به نص قرآن مجيد «مودت قربى» و «موالات و دوستى خاندان رسالت» است كه آن را به صورت ظاهر (البته به صورت ظاهر) اجر رسالت قرار داده است، آنجا كه فرموده است:
(قُلْ لا اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إلاّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُربى).1
«بگو: من براى ابلاغ رسالت خود از شما مزدى نمى طلبم جز

1 . سوره شورى، آيه23.

صفحه 129
مودت و دوستى نزديكانم».
احاديث متواتر و اتفاق معظم مفسران اسلامى گواهى مى دهند كه مقصود از «مودت فى القربى» دوستى خاندان رسالت است، مودتى كه پل سعادت و مايه تكامل وسيله تجانس و تشابه ميان انسان و خاندان پيامبر مى باشد و ما در كتاب «راه سوم»1 درس هاى چهارم، پنجم، ششم، پيرامون اين آيه و چگونگى مزد بودن «مودت قربى» و تأثير آن در پيشبرد اهداف رسالت، و تكامل دوستاران، به طورگسترده سخن گفته ايم و به تمام خرده گيرى هايى كه از طرف فرد غير وارد به مسائل قرآنى مطرح شده است، پاسخ گفته ايم.
بنابراين«مودت قربى» يكى از فرائض الهى است كه خداوند در قرآن مجيد به آن دستور داده است و «محمد بن ادريس شافعى»، متولد سال 150، و متوفاى سال 204، اين حقيقت را در قالب شعر ريخته و مى گويد:
يا أهْلَ بَيْتِ رَسُولِ اللهِ حُبُّكُمُ *** فَرْضٌ مِنَ اللهِ فِى القُرآنِ أَنْزَلَهُ
كَفاكُمْ مِنْ عَظيمِ الْقَدْرِ إنَّكُمُ *** مَنْ لَمْ يُصَلِّ عَلَيْكُمْ لا صَلاةَ لَهُ2

1 . اين كتاب به نام جديد كاوش هايى پيرامون ولايت به تازگى چاپ و منتشر گرديده است.
2 . الصواعق المحرقه، طبع قاهره، صفحه 146، دارالطباعة المجديه.

صفحه 130
اى خاندان پيامبر گرامى دوستى شما،فريضه اى است كه از جانب خدا در قرآن وارد شده است.
در عظمت مقام شما همين بس كه، هر كس در موقع نماز بر شما درود نفرستد نماز او صحيح نخواهد بود».
قرآن در يكى از آيات، مودت خاندان رسالت را يكى از طرقى خوانده است كه انسان را به رضاى خدا رهبرى مى كند، آنجا كه فرموده است:
(قُلْ ما أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْر إِلاّ مَنْ شاءَ أَنْ يَتَّخِذَ إِلى رَبِّهِ سَبيلاً).1
«بگو من براى رسالت خود از شما اجر و پاداشى نمى خواهم مگر آن كس كه به سوى پروردگار خود راهى اتخاذ كند».
هرگاه اين دو آيه را كنار هم بگذاريم، نتيجه مى گيريم كه «مودت قربى» به صورتى كه در گذشته به آن اشاره كرديم، همان «سبيلى» است كه در اين آيه وارد شده است، زيرا در گذشته يادآور شديم كه مقصود مودت خشك و خالى نيست بلكه دوستى صميمى و سازنده است كه مايه تجانس طرفين و نفوذ محبوب در دل دوست مى شود نتيجه آن، تشابه خلقى با آنان و تكامل روحى در پرتو عمل به فرائض و دورى از محرمات است و يك چنين مودت راه بزرگ سعادت است و هدف از رسالت، رهبرى مردم به

1 . سوره فرقان، آيه 57.

صفحه 131
چنين سبيل ها و طرق مى باشد.
از اين جهت در آيه سوم يادآور شده و مى فرمايد:
(قُلْ ما سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْر فَهُوَ لَكُمْ إِنْ أجْرِىَ إِلاّ علَى اللهِ).1
«بگو اجرى را كه از شما خواسته ام، به نفع شما است و اجر واقعى من بر خدا است».
ناگفته پيداست، نفع چنين مودت كه سازنده و داراى چنين نتايج درخشانى است صد درصد به خود ما برمى گردد، نه به صاحب رسالت.
روى اين اساس مودت در قربى مى تواند يكى از وسايلى باشد كه خدا در آيه مورد بحث ما را به آن دعوت كرده است و اگر ما به چنين وسيله اى متمسك شويم و بگوييم:
«اللّهمّ إنّى أتوسّل إليكَ بمودّة نبيّك محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)ومودّة آله».
كارى منطبق بر موازين قرآن انجام داده ايم.
در اين جا، جاى يك سؤال باقى است و آن اين كه: «مودت قربى» عمل صالحى است كه پيروان قرآن آن را به صورت يك عمل قلبى انجام مى دهند و اثر آن در شئون زندگى آنان تجلى گر است، و توسل به «مودت» توسل به عمل صالح است. نويسنده كتاب «التوصل» كه بيانگر و گوينده عقايد وهابى ها است آن را مجاز

1 . سوره سباء، آيه 47.

صفحه 132
ومشروع شمرده است و با آيات قرآن و احاديث اسلامى ثابت نموده است كه هر انسانى مى تواند به عمل صالحى كه انجام داده است توسل جويد و آن را وسيله خود در درگاه الهى قرار دهد و حاجت خود را بخواهد.
ولى هرگز اين بيان ثابت نمى كند كه شخص خود پيامبر و يا مقام و منزلت او يكى از وسايلى است كه قرآن ما را به آن دعوت كرده است و به عبارت ديگر يكى از مصاديق آيه(وَابْتَغُوا إلَيْهِ الْوَسيلَةَ) مى باشد. آيا در سيره مسلمانان و احاديث اسلامى شاهد و گواهى بر اين مطلب هست كه ثابت كند. ذات پيامبر و موقعيت صالحان يكى از وسايلى است كه مى توان به آن توسل جست؟

پاسخ

از مراجعه به سيره مسلمانان صدر اسلام روشن مى گردد كه توسل به صالحان و پاكدامنان در نظر آنان يكى از مصاديق افراد «وسيله» بوده است كه خداوند به آن امر فرموده است و اين مطلب به ضميمه احاديثى كه از خاندان رسالت رسيده است مى تواند بيانگر نظر مسلمانان جهان (منهاى وهابيان) باشد و با چنين اتفاقى، مخالفت اين گروه كه از قرن هشتم هجرى با موضوع توسل مخالفت كرده اند، ضررى نخواهد داشت، اينك سيره مسلمانان و احاديثى كه در اين مورد وارد شده است، قبلاً سيره مسلمانان را يادآور شده سپس به بيان احاديث مى پردازيم.

صفحه 133

سيره مسلمانان درباره توسل

1. «ابن اثير عزالدين على بن محمد بن محمد بن عبدالكريم جزرى» متوفاى 630 در كتاب «اسدالغابة فى معرفة الصحابة» مى نويسد:
«واستسقى عمر بن الخطاب بالعباس عام الرّمادة لمّا اشتدَّ القحط فسقاهم الله تعالى به واخصبت الأرض فقال عمر هذا: والله الوسيلة إلى الله والمكان منه وقال حسّان:
سالَ الإمامُ وقد تتابَع جُذبُنا *** فَسَقى الغَمامُ بِغُرَّةِ الْعَبّاسِ
عَمِّ النَّبىّ وصُنوا لدِهِ والَّذى *** وَرِثَ النَّبىّ بذلك دونَ النّاسِ
أحْيَا الإلهُ بِهِ الْبِلادَ فاصبَحَتْ *** مُخضرَّةَ الأجنابِ بَعْدَ اليَأسِ
ولَمّا سُقِى النّاس طفقوا يتمسّحون بالعبّاس ويقولون هنيئاً لك ساقى الحَرمين».1
«در سال رماده وقتى قحطى به اوج رسيد، عمر وسيله عباس طلب باران نمود، خداوند به وسيله او آنان را سيراب كرد، و زمين ها سرسبز گرديد، پس عمر رو به مردم كرد و گفت به خدا سوگند: عباس وسيله ما است به سوى خدا و مقامى نزد خدا دارد «حسان بن ثابت» در اين مورد اشعارى سرود و گفت:
پيشوا هنگامى كه قحطى شديد همه جا را فرا گرفته بود درخواست باران نمود،

1 . اسدالغابه، جلد3، صفحه 111، طبع مصر.

صفحه 134
آن گاه ابر آسمان به نورانيت عباس مردم را سيراب كرد، عباس كه عموى پيامبر و همتاى پدر پيامبر است،
مقام و منزلت را از او به ارث برده است،
خداوند به وسيله او سرزمين ها را زنده كرد،
همه جا پس از نوميدى سرسبز گرديد.
و وقتى آب باران همه جا را گرفت، مردم با مسح بدن عباس تبرك مى جستند و مى گفتند آفرين بر تو اى ساقى دو حرم».
ملاحظه اين قطعه تاريخى كه قسمتى از آن نيز در «صحيح بخارى» وارد شده است، ما را به تفسير آيه واقف مى سازد و آن اين كه يكى از مصاديق «وسيله» توسل به ذوات محترم و صاحب منزلتى كه خود مايه قرب و سبب شايستگى در داعى و متوسل مى گردد، چه تعبيرى روشن تر از اين كه گفت:
«هذا والله الوسيلةُ إلى الله والمكان منه».
2. «قسطلانى»1 احمد بن محمد بن ابى بكر معاصر«جلال

1 . گاهى قسطلانى به احمد بن على بن حجر متولد 773 متوفاى سال 853 گفته مى شود ولى صحيح اين است وى عسقلانى است نه قسطلانى و استاد بزرگوار ما مرحوم مدرس در جلد 4 صفحه 458 كتاب نفيس خود ريحانة الأدب، هر چند اين دو را به هم خلط كرده است و در جلد 8، صفحه 470 صحيح آن را آورده است و نيز در جلد 8 صفحه 471، ابن هيثمى را «هيتمى» ضبط كرده و «هيتم» محله اى است در مصر و ابن حجر هيتمى در سال 909 ديده به جهان گشوده و در سال 973 درگذشته است.

صفحه 135
الدين سيوطى» متوفاى سال 923 در كتاب «المواهب اللّدنية بالمنح المحمّديّة فى السيرة النّبويّة» كه در مصر چاپ شده است، مى نويسد:
«إنّ عمر لمّا استسقى بالعبّاس قال يا أيُّها النّاس إنّ رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم) كان يرى للعبّاس ما يرى الولد للوالد فاقتدوا به فى عمّه واتّخذوه وسيلة إلى الله تعالى ففيه التّصريح بالتّوسّل وبهذا يبطل قول من منع التّوسّل مطلقاً بالإحياء والأموات وقول من منع ذلك بغير النّبىّ».
«وقتى عمر به وسيله عباس طلب باران نمود، گفت اى مردم، پيامبر خدا به عباس از ديده پدرى مى نگريست، از او پيروى كنيد و او را وسيله خود به سوى خدا قرار دهيد، در اين
عمل تصريح به جواز توسل است و از اين طريق گفتار كسانى كه توسل را مطلقاً و يا به غير پيامبر تحريم كرده اند باطل مى گردد».1
3. نه تنها، «قسطلانى» در «المواهب» آن را آورده است، بلكه «شارح مواهب»، «محمد بن عبدالباقى مالكى زرقانى» متولد 1055 و متوفاى 1122 نيز عين اين جمله ها را در مورد ديگر ذكر كرده است.
وى مى نويسد:
«كان يرى للعبّاس... يُعظّمه ويفخّمه ويبرّ قسمه فاقتدوا

1 . به شرح مواهب، جلد3، صفحه 380، طبع مصر مراجعه شود.

صفحه 136
برسول الله فى عمّه العبّاس واتّخذوه وسيلة إلى الله فيما نزل بكم».
«براى عباس مى ديد... او را بزرگ مى شمرد و تمجيدش نمود و سهم او را مى پرداخت پس اقتدا نماييد به رسول خدا و عباس عمويش و او را وسيله قرار دهيد به سوى خدا در آنچه براى شما نازل نمود».
4. قبل از قسطلانى، «ابن حجر عسقلانى» در شرح بخارى به نام «فتح البارى فى شرح البخارى» عين جمله ها را آورده است و چنين مى نويسد:
«وَخَطب النّاس عمر فقال إنّ رسول الله كان يرى للعبّاس و... واتّخذوه وسيلةً فما برحوا حتّى سقاهم الله».
«عمر براى مردم سخنرانى كرد. رسول خدا به عباس نظر داشت شما او را وسيله بگيريد آنان جدا نشدند تا اين كه خداوند آنان را سيراب كرد».
سپس مى گويد:
«يستفاد من قصّة العبّاس استحباب الاستشفاع بأهل الخير والصّلاح وأهل بيت النُّبوّة وفيه فضل عبّاس».1
«از داستان عباس استفاده مى شود كه استشفاع از اهل خير و صلاح و خاندان رسالت، مستحب است و در اين سرگذشت

1 . فتح البارى فى شرح البخارى، جلد2، صفحه 413، طبع لبنان، مكتبه دارالمعرفه.

صفحه 137
فضيلت عباس نمايانگر مى باشد».
5. وقتى منصور، نحوه زيارت پيامبر را از مفتى بزرگ مدينه مالك پرسيد گفت:
«يا أبا عبد الله استقبل القبلة وادعوا أم أستقبل رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم)؟».
«آيا رو به قبله كنم و دعا بنمايم يا رو به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)؟».
ـ مالك در پاسخ وى گفت:
«لم تصرف وجهك عنه وهو وسيلتك ووسيلة أبيك آدم(عليه السلام)إلى الله يوم القيامة بل استقبله واستشفع به فيشفعك الله قال الله تعالى: (وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ)».1
«چرا چهره از وى برمى تابى؟ او وسيله تو و وسيله پدر تو آدم(عليه السلام)در روز رستاخيز است رو به او كن، او را شفيع خود قرار بده، خدا شفاعت او را مى پذيرد، خدا مى فرمايد اگر آنان به نفس خويشتن ستم كنند...».
سمهودى مى گويد:
«فانظر هذا الكلام من مالك ومااشتمل عليه من أمر الزّيارة والتّوسّل بالنّبىّ واستقباله عند الدّعاء وحسن الأدب التامّ معه».
«در سخن مالك بنگر، چگونه نحوه زيارت و توسل به پيامبر و

1 . وفاء الوفاء، مجلد2، صفحه 1376.

صفحه 138
استقبال و كمال ادب را برابر او بيان مى كند».
6. «ابن حجر هيثمى» در كتاب «الصواعق المحرقه» كه مرحوم قاضى نورالله آن را تحت نام «الصوارم المهرقه» نقد و انتقاد كرده است، از شافعى دو شعر زير را نقل كرده است:
«الَهُ النَّبىّ ذَرييعتى *** وهُم إلَيهِ وَسيلَتى
أرْجوا بِهِمْ أُعطى غداً *** بِيَدى اليَمينِ صَحيفتى»1
«خاندان پيامبر وسيله من به سوى خدا هستند و به وسيله آنان اميدمندم كه نامه عمل مرا به دست راست من بدهند».
7. احاديثى كه در تفسير آيه وارد شده است، مى تواند بيانگر معنى وسيع «وسيله» باشد كه شامل توسل به وسايلى مانند انبياء و اولياء گردد.
«ابن شهر آشوب» متولد 488 و متوفاى 588نقل كند: اميرمؤمنان در تفسير آيه فرمودند:
«أَنَا وَسيلَتُهُ».
محمد بن حسن صفار، متوفاى 290 به سندى از اميرمؤمنان(عليه السلام)در تفسير آيه:
(قُلْ كَفى بِاللهِ شَهيداً بَيْنى وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ).2

1 . صواعق المحرقه، صفحه 178، طبع قاهره، دارالطباعة المحمديه.
2 . سوره رعد، آيه 43.

صفحه 139
«بگو، تنها گواه بين من و شما خداوند و آن كه آگاهى به كتاب خدا در نزد اوست كافى خواهد بود».
چنين نقل مى كند:
«وقد صدّقه الله وقد أعطاه الوسيلة فى الوصيّة ولا ينفى من وسيلة إليه وإلى الله تعالى قال:(يا أيُّها الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَابْتَغُوا إلَيْهِ الْوَسيلَةَ).1
«خدا پيامبر را تصديق نمود و با وصيت وسيله را در اختيار نهاد هرگز وسيله به سوى خدا نفى نمى شود...».
با در نظر گرفتن اين شواهد و كلمات مى توان ادعا نمود كه پيامبران و شخصيت هاى برجسته يكى از وسائلى مى باشند كه قرآن به آن امر كرده است و وسيله، منحصر به انجام فرائض و محرمات نيست و مستحبات كه يكى از آنها توسل به انبيا است، نيز وسيله مى باشد. آيا مى توان اين همه علما و دانشمندان را در فهم معنى «وسيله» تخطئه نمود؟ در حالى كه آنان، مصادر حكم و حفاظ حديث و دانشمندان به نام اسلام به شمار مى روند. كسانى كه به اين نوع تصريح ها و گواه ها اهميت نمى دهند و به فكر توجيه و تأويل آنها مى باشند، پيش داورانى هستند كه به خاطر داورى پيشين، از اين قرائن و شواهد بهره گيرى نمى كنند، و براى ارائه نمونه اى از اين تعصب و پيش داورى ها، مطلبى را كه بخارى در

1 . تفسير برهان، جلد1، صفحه 469، حديث سوم، سوره مائده، آيه 35.

صفحه 140
اين حادثه تاريخى نقل كرده مى آوريم، آن گاه ببينيم كه حجاب تعصب در اين مورد چه تحريف و غوغايى را به راه انداخته است!!
بخارى در صحيح خود نقل مى كند:
«إنّ عمر بن الخطّاب كان إذا قحطوا استسقى بالعبّاس بن عبدالمطّلب رضى الله عنه، وقال اللّهمّ كنّا نتوسّل إليك بنبيّنا فتسقينا وإنّا نتوسّل إليك بعمّ نبيّنا فاسقنا قال فيسقون».1
«عمر بن الخطاب در مواقع قحطى به عباس بن عبدالمطلب متوسل مى گرديد و مى گفت: پروردگارا ما در گذشته به پيامبرت متوسل مى شديم، و رحمت خود را مى فرستادى، اكنون به عموى پيامبرت متوسل مى شويم، رحمت خود را بفرست، در اين هنگام باران ريزش مى كرد و همگى سيراب شدند».
در صحت و اتفاق اين حديث سخنى نيست و رفاعى كه به عناوين گوناگونى احاديث متواتر توسل را رد مى كند در صحت اين حديث شك و ترديد نكرده و مى گويد:
«إنّ هذا الحديث2 صحيح...

1 . صحيح بخارى، باب نماز استسقاء، چاپ محمدعلى صبيح، جلد2، صفحه 32.
2 . شايسته بود كه بگويد: «إنّ هذاالتّاريخ صحيح»، زيرا در اصطلاح حديث آن است كه حاكى از كلام پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)باشد، و بحث ما نيز درباره حوادث تاريخى است و احاديث توسل را بعداً خواهيم آورد.

صفحه 141
فإن صحّ هذا الجواز شرعاً فنحن من أسبق النّاس إلى الأخذ به والعمل بمقتضاه».
«بدرستى كه اين حديث صحيح مى باشد... اگر مفاد حديث دليل بر صحت توسل به اشخاص باشد ما از پيش گام ترين كسانى هستيم كه به مفاد آن اخذ مى كنيم و به آن عمل مى نماييم».
ولى متأسفانه با اشكال تراشى هاى بنى اسرائيل مى خواهد در دلالت حديث خدشه كند و آن را از قبيل توسل به دعاى برادر مؤمن تلقى كند، نه توسل به خود انبياء و اولياء و صالحان.
اكنون قدرى درباره مضمون حديث دقت كنيم تا روشن گردد كه حديث مربوط به كدام يك از دو توسل است:
1. لفظ بخارى حاكى است كه مسلمان در مقام «استسقاء» به شخص پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) و به مقام و منزلت او متوسل مى شوند، نه تنها به دعاى پيامبر، همچنان كه خليفه به مقام و منزلت عباس و پيوند خويشاوندى وى كه با پيامبر داشت و توسل مى جستند و آن را وسيله استجابت دعاى خود قرار مى دادند، توجيه حديث از اين طريق كه مسلمانان و همچنين خليفه به دعاى پيامبر و دعاى عباس متوسل مى شدند كاملاً تحريف حديث و دگرگون كردن مفاد ظاهرى آن است و ما حق نداريم تا دليل قطعى بر خلاف ظاهر

صفحه 142
كلامى نباشد، از ظاهر آن دست برداريم و گرنه اساس شريعت دستخوش تأويل مى گردد.
2. با توجه به جمله هايى كه از خليفه در مورد توسل به عباس، نقل شده است، و اين كه وى به خدا سوگند مى خورد و مى گفت:
«هذا والله الوسيلةُ إلى الله والمكان منه».1
روشن مى گردد كه واقعيت توسل در اين مورد، توسل به مقام «عباس» در نزد خداست.
3. «شمس الدين ابوعبدالله محمد بن النعمان مالكى» متوفاى سال 683 در كتاب خود «مصباح الظلم فى المستغيثين بخير الأنام» نحوه توسل عمر را از ابن عباس چنين نقل كرده است:
«اللّهمّ إنّا نستقيك بعمّ نبيّك(صلى الله عليه وآله وسلم) ونستشفع إليك بشيبته فسقوا وفى ذلك يقول عبّاس بن عتبة بن أبى لهب:
بِعَمّى سَقِى اللهُ الحِجازِ وَأهْلَهُ *** غَشيَّةً يَسْتَسقى بشيبه عمرُ»2
«پروردگارا به وسيله عموى پيامبرت طلب باران مى كنيم و محاسن سفيد و سابقه او را در اسلام شفيع خود قرار مى دهيم در اين موقع رحمت حق همه جا را مى گرفت.
عباس بن عتبه در اين مورد شعرى سرود و گفت:
به بركت عموى من سرزمين حجاز و اهل آن سيراب شدند.

1 . اسدالغابه، جلد سوم، صفحه 111.
2 . وفاء الوفاء، جلد سوم، صفحه 375، نقل از مصباح الظلام.

صفحه 143
غروبگاهى كه عمر به محاسن او متوسل گرديد».
4. شعرى كه «حسّان بن ثابت» در اين مورد سرود و چنين گفت:
فَسَقَى الْغَمامُ بِغُرَّةِ الْعَبّاسِ».
با ملاحظه اين فراز و فراز ديگر از اشعار جاى شك باقى نمى ماند كه هدف توسل به مقام و موقعيت عباس بود.
5. ابن حجر عسقلانى در كتاب «فتح البارى فى شرح حديث البخارى» مى گويد: عباس در دعاء خود گفت:
«وقد توّجه القوم بى إليك لمكانى من نبيّك».1
«مردم رو به من آوردند، به خاطر پيوند خويشاوندى كه با پيامبر تو دارم».
چه جمله اى رساتر و گوياتر از اين كه آنان به مقام و موقعيت عباس توجه نموده و آن را وسيله خود قرار داده اند؟
6. از قديم الايام گفته اند:
«تعليق الحكم بالوصف مشعرٌ بالعليّة».
«هرگاه حكمى بر عنوانى مترتب شود، مفاد آن گواه بر عليه عنوان بر ثبوت حكم خواهد بود».
اگر قرآن مى گويد:

1 . فتح البارى، جلد دوم، صفحه 413، طبع دارالمعرفه لبنان.

صفحه 144
(وَعَلَى الْمَولُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ).1
«تأمين زندگى زنان مربوط به كسى است كه زنان براى او فرزند آورده اند».
بـه خـاطر بيان علت حكم است و اين كه چون زنان براى مردان فرزندى آورده اند، قهراً بايد هزينه زندگى آنان را فراهم سازند.
اگر مى گوييم: عالم و دانشمند را احترام بنما، به خاطر علم و دانش او است.
اگر عمر مى گويد: «إنّا نتوسّل إليكَ بعمّ نَبيّك». مى خواهد علت توسل به عباس را برساند كه چرا در ميان افراد ديگر به او متوسل شديم، هم چنان كه خود عباس گفت: «لمكانى من نبيّك».
با در نظر گرفتن اين جهات مى توان به طور قطع و يقين گفت كه مسلمانان صدر اسلام به اشخاص پاكدامن و صالح متوسل مى شدند.

پاسخ به يك رشته پرسش ها

اكنون موقع آن رسيده است كه به برخى از پرسش هايى كه در اطراف حديث مطرح است پاسخ بگوييم و اين پرسش ها را عالم مكى، «زينى دحلان»، در كتاب «خلاصة الكلام» آورده و پاسخ آنها را

1 . سوره بقره، آيه 233.

صفحه 145
داده است ولى متأسفانه مؤلف «التوصل» بدون توجه به آنها بار ديگر آنها را مطرح كرده و منظره اى از اشكال تراشى هاى بنى اسرائيلى را مجسم نموده است، اينك سؤال ها:
1. «لَو كان قصدالخليفة ذات العبّاس لكان ذات النّبىّ أفضل وأعظم وأقرب إلى الله من ذات العبّاس بلا شكّ ولا ريب فثبت أنّ القصد كان الدّعاء وأنّ عمليّة الاستسقاء مؤلّفة عنصرين: طلب الدّعاء والدُّعاء فلمّا توفّى، فقد عنصر الدُّعاء الّذى بدونه لا تتمُّ عمليّة الاستسقاء».
«هرگاه قصد خليفه توسل به شخصيت عباس بود، شخص پيامبر كه افضل و اعظم و نزديكتر به خدا از عباس بود، از آن جا كه حقيقت استسقاء از دو چيز مركب است: طلب دعاء و خود دعاء و با درگذشت پيامبر عنصر دوم عملى نيست، ناچار به عباس متوسل شدند».
ما عين اين پرسش را به خود ايشان برمى گردانيم و مى گوييم هرگاه مقصود، توسل به دعاى عباس بود، در ميان صحابه افراد بالاتر و برتر، متقى تر و پرهيزگارتر از او وجود داشتند، چرا با وجود فرد برتر به غير آن پناه برد، هرگاه انتخاب عباس به خاطر پيوند خويشاوندى وى با پيامبر بود على نيز عالى ترين پيوند خويشاوندى را با پيامبر داشت، هم پسر عموى او بود و هم داماد او، و از نظر صلاح و عفاف، تقوى و پرهيزگارى و ديگر ملكات

صفحه 146
بارز انسانى بى نظير بود، چرا خليفه براى دعاء، على را كه ازهر نظر جامع تر و كامل تر بود، رها كرد، و به غير او كه هرگز به پايه او نمى رسيد، پناه برد؟
تنها تفاوتى كه على با عباس داشت اين بود كه عباس عموى پيامبر و على پسر عموى وى بود و در برابر آن على صهر و داماد او بود و به نص قرآن نفس و جان پيامبر به شمار مى رود1 و جهات مثبت اميرمؤمنان به مراتب از عباس پيش بود.
خلاصه اين سؤالى نيست كه متوجه توسل به اشخاص گردد، بلكه عين اين سؤال در توسل به دعاء نيز مطرح است و پاسخ هر دو سؤال يكى است و آن اين كه هرگز لازم نيست انسان در همه موارد به دنبال فرد برتر برود بلكه چه بسا به علل و جهاتى با وجود شايسته تر به دنبال شايسته مى رود و سالخوردگى عباس و حداثت سن امام نسبت به او شايد سبب شد كه خليفه با وجود امام دست به سوى عباس دراز كند.
گذشته بر اين، اگر در متن سخنان عمر و جمله اى كه از عباس نقل شده است، دقت شود معلوم مى گردد كه روح مطلب، توسل به پيامبر بود و توسل به عباس مرآت توسل به پيامبر بوده است و در حقيقت از اين رهگذر به خود پيامبر توسل جسته شده است.

1 . در آيه مباهله قرآن «على» را نفس و جان «پيامبر» شمرده است، به «سوره آل عمران»، آيه61، مراجعه شود، در اين مطلب ميان مفسران اختلافى وجود ندارد.

صفحه 147
خليفه چنين گفت: «إنّا نتوسّل إليك بعمّ نبيّك». عباس نيز در دعايى كه از او نقل گرديده است چنين گفت:«وقد توجّه القوم بى اليك لمكانى من نبيّك».
دقت در اين كلمات حقيقت توسل به عباس را براى ما ترسيم مى كند و اين كه توسل به وى، درونى داشت و برونى، برون آن عباس بود ولى باطن و درون آن، شخصيت والا مقام پيامبر بود.
بنابراين عدول از پيامبر به عباس گواه بر اين نيست كه اصولاً توسل به فرد غير حى مطلقاً جايز نيست، خواه توسل به شخص او باشد و يا به دعاى وى و نه گواه بر اين است كه توسل به عباس توسل به دعاى وى بوده است، نه به ذات او.

سؤال دوم

عايشه و انس گواهى مى دهند كه نحوه توسل مسلمانان به پيامبر در موضوع استسقاء اين بود كه آنان از نبودن باران شكايت مى كردند و حضرتش گاهى تنها دعا مى كرد و باران مى آمد، هم چنان كه در روايت انس آمده است و گاهى دعا را با نماز همراه مى ساخت.
بنابراين بايد توسل عمر نيز به عباس اين چنين باشد.

صفحه 148

پاسخ

عايشه و انس مدعى آن نيستند كه استسقاء مسلمانان در تمام حالات و سنوات به اين شكل بوده است و شيوه ديگرى وجود نداشته است بلكه هر دو نفر واقعه شخصى را نقل مى كنند و استنباط حكم كلى از اين دو واقعه بسيار ناروا است، اينك عبارت هر دو حديث:
عايشه مى گويد:
«شكا النّاس إلى رسول الله قحوط المطر فأمر بمنبر فوضع له بالمصلّى...».
«مردم از كمى باران شكايت كردند پيامبر دستور داد منبرى در مصلى براى او بگذارند...».
«إنّ رجلاً دخل المسجد يوم الجمعة ورسول الله قائم يخطب فقال يا رسول الله هلكت الأموال وانقطعت السُّبل...».
«مردى روز جمعه در حالى كه پيامبر خطبه مى خواند وارد مسجد شد و گفت اموال نابود و راه ها بسته شد...».
بنابراين اين دو حديث گواه بر آن نمى شود كه در عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) توسل پيوسته به همين بوده است، زيرا اين دو حديث (بر فرض صحت) نافى صورت هاى ديگرى نيست.

صفحه 149

سؤال سوم

ابن حجر عسقلانى در كتاب فتح البارى دعاى عباس را پس از توسل عمر چنين نقل مى كند:
«اللّهمّ انّه لم ينزل بلاء إلاّ بذنب ولم يكشف إلاّ بتوبة وقد توجّه القوم بى إليك لمكانى من نبيّك...».1
«پروردگارا بلايى فرود نمى آيد، مگر به خاطر گناه و از ميان نمى رود مگر به وسيله توبه، مردم به من روى آوردند، به خاطر موقعيت من از پيامبر تو».
اين قسمت حاكى است كه توسل خليفه به دعاى فرد حى بوده است نه توسل به شخص و شخصيت وى.

پاسخ

اوّلاً: بخارى در صحيح خود در نقل حديث جز همان كه در آغاز بحث نقل كرديم، چيز ديگرى را نقل ننموده است و اگر چنين دعايى پس از توسل عمر وجود داشت، لازم بود نقل كند و به جهان حديث خيانت نورزد.
ظاهر قول بخارى اين است كه پس از توسل عمر، دعاى وى مستجاب شد، و بلافاصله باران، مردم را فرا گرفت چنان كه مى گويد:

1 . فتح البارى، جلد2، صفحه 413، طبع دارالمعرفه لبنان.

صفحه 150
«وإنّا نتوسّل اليك بعمّ نبيّنا فاسقنا. قال: فيسقون».
آيا صحيح است كه بخارى ركن معظم حديث و علت نزول باران را كه دعاى عباس بود، نقل نكند و مطلب را طورى نقل كند كه قسمت اعظم آن را به حساب خليفه بگذارد؟!
ثانياً: ابن حجر، دعاى عباس را از «زبير بن بكار»(يكى از احفاد زبير بن عوام) نقل مى كند و زبير بن بكار گذشته بر اين كه از خاندان على انحراف داشت احاديث مجعولى در فضيلت جد خود عبدالله زبير نقل كرده است1 در سال 253 در مكه درگذشته است و ميان وفات وى، و «عام رماده»2 دويست و سى و پنج سال فاصله وجود دارد، اكنون بايد ببينيم وى با چه سندى اين مطلب را از عباس نقل كرده است، متأسفانه نه كتاب انساب در عصر حاضر هست كه ما سند او را ملاحظه كنيم، و نه ابن حجر سند آن را ياداور شده است، با اين وضع چگونه مى توان بر چنين نقلى استناد جست؟
رفاعى در تمام روايات «توسل»مته به خشخاش گذارده و احاديث متواتر توسل را از نظر سند تضعيف كرده است (در صورتى كه در احاديث متواتر، سند مطرح نيست بلكه هرگاه مجموع احاديث مفيد اذعان و يقين باشد، كافى است، كه با آنها

1 . قاموس الرجال، جلد4، صفحه 150ـ 151، نقل از شرح حديدى.
2 . «عام رماده» طبق تصريح ابن حجر عسقلانى سال 18 هجرت بوده است و نه ماه تمام قطره اى از آسمان فرود نيامد.

صفحه 151
احتجاج گردد، هر چند كه اسناد همه و يا بيشتر صحيح نباشد). ولى وى با تمام سخت گيرى در احاديث توسل در اين مورد چشم بسته وگوش بسته، تسليم نقل ابن حجر از زبير بن بكار شده است، و هرگز به خاطر وى خطور نكرده است، كه سند آن را ملاحظه نمايد.
ثالثاً: مگر اين دو نوع توسل با هم منافات دارد؟ چه اشكالى دارد كه عمر تنها به شخص وى متوسل گردد و عباس نيز براى تحكيم اجابت، دعاء نيز بنمايد؟ دعاى عباس مانع از توسل افراد به شخص و شخصيت او نيست.
حقيقت اين است كه همه محدثان اين احاديث را تحت عنوان «استسقاء» عمر نقل كرده و آن را به حساب عمر گذارده اند، چيزى كه هست وى در استسقاى خود، عباس را وسيله قرار داد، به گواه اين كه خطبه خواند و درباره شأن عباس سخن گفت، سپس افزود:
«اللّهمّ إنّا كنّا نتوسَّل إليك بنبيّنا، فتسقينا، وإنّا نتوسّل إليك بعمّ نبيّنا فاسقنا. قال: فيسقون».
در حقيقت ركن استسقاء و تمام حقيقت آن بر دوش توسل خليفه به عباس بود، و اگر هم عباس دعاء مى كرد، كار استسقاء تمام بود و لذا محدثان (جز زبير بكار) مى گويند: «فيسقون» و اگر عباس هم دعا كرده باشد، عمل و استسقاء دومى بوده است كه ارتباطى به خليفه نداشت.

صفحه 152

شعر صفيه در سوگ پيامبر

«صفيه دختر عبدالمطلب»، عمه پيامبر گرامى، در رحلت حضرت، اشعارى سرود كه دو بيت آن اين است:
اَلا يا رَسُولَ اللهِ أنْتَ رَجاؤُنا، *** وكُنْتَ بِنا بَرّاً وَلَم تَكُ جافِياً،
وَكُنْتَ بِنا بَرّاً رَئُوفاً نَبِيّنا، *** لِيَبْكِ عَلَيْكَ الْقَومُ مَنْ كانَ باكِياً1
«اى پيامبر گرامى تو اميد ما هستى، تو فرد نيكوكارى بودى و هرگز جفا ننمودى، تو به ما نيكوكار و مهربان بودى، اى پيامبر ما، از اين قوم هر كس گريان است، بايد بر تو اشك بريزد».
از اين قطعه شعر كه در محضر صحابه پيامبر القاء شده و مورخان و سيره نويسان نقل نموده اند، امور زير استفاده مى شود:
اوّلاً: مكالمه با ارواح و به اصطلاح خطاب به رسول گرامى پس از درگذشت، يك امر جايز و شايع بوده است و بر خلاف انديشه وهابيان، اين نوع خطاب ها نه شرك است و نه لغو آنجا كه گفت: «اَلا يا رَسُولَ اللهِ».

1 . ذخائر العقبى، فى مناقب ذوى القربى، صفحه 252، نگارش حافظ محب الدين، احمد بن عبدالله طبرى، متولد سال 615 و متوفاى سال 694، چاپ مكتبة القدس، قاهره و مجمع الزوايد، جلد نهم، صفحه 36، چاپ دوم، نگارش حافظ نورالدين على بن ابى بكر الهيثمى.

صفحه 153
ثانياً: به حكم جمله «أنْتَ رَجاؤُنا»، پيامبر گرامى مورد اميد جامعه اسلامى در تمام احوال بوده حتى پس از مرگ نيز رابطه او با ما قطع نشده است.(البته در كتاب ذخائر العقبى كه ما اشعار را از آن نقل كرديم، به جاى «أنْتَ رَجاؤُنا» جمله «كُنْتَ رَجاؤُنا» آمده است).

پاسخ دو سؤال

مؤلف «التوصل» چون نتوانسته است در سند اين قطعه تاريخى خدشه كند، كوشيده است محل ايرادى به دست آورد. وى از كتاب «مجمع الزوايد» حافظ هيثمى نقل مى كند:
«روى الطبرانى بأسناد حسن عن عروة ابن الزّبير قال: قالت صفيّة بنت عبد المطّلب ثرتى رسول الله».
«طبرانى با سند حسن از عروه نقل كرده كه صفيه دختر عبدالمطلب آن شعر را در سوك پيامبر سرود».
مع الوصف گويد:
«عروة بن زبير در سال 29هجرى متولد شد و صفيه مادر پدر او در سال 20هجرى درگذشت، گذشته بر اين، ابن هشام سروده صفيه را در سوك پيامبر در سيره خود نياورده است».

صفحه 154

پاسخ

اگر «عروة بن زبير»، يك فرد بيگانه بود، جا داشت كه بپرسيم عروه اين اشعار را از چه كسى دريافت كرده است، ولى وقتى وى فرزند خانواده زير شد، قهراً از سروده مادر بزرگ خويش در سوك پيامبر، از طريق آن خانواده آگاه خواهد بود و صحت و سقم آن را از ديگران بهتر خواهد دانست و بسيار بعيد است كه وى بدون تحقيق، از زبان جد مادرى خود چنين شعرى را نقل كند، لابد اين شعر ميان خانواده معروف بوده است و از اين جهت واسطه خود را به مادر ذكر نكرده است.
اما اگر ابن هشام سروده صفيه را در سيره خود نياورده است، ضررى به مطلب نمى زند، زيرا او تنها سروده حسان بن ثابت را در سيره خود آورده است، در صورتى كه قرايح عربى در چنين مصيبتى ساكت ننشستند و اشعار فراوانى در سوك پيامبر سرودند، به گواه اين كه «عاتكه دختر صفيه» سروده اى دارد كه «ابن سعد» آن را در «طبقات» جلد4، صفحه 32، چاپ بيروت، آورده است، ولى ابن هشام به آن اشاره اى نكرده است.

حديث يكم: حديث عثمان بن حنيف

نابينايى بر اثر توسل به پيامبر رحمت بينايى خود را باز يافت:
«إنّ رجلاً ضريراً أتى إلى النّبىّ(صلى الله عليه وآله وسلم) فقال: ادعُ الله أن

صفحه 155
يعافينى فقال: إن شئت دعوت وإن شئت صبرت وهو خير، قال: فادعه، فأمره أن يتوضّأ فيحسن وضوءه ويصلّى ركعتين ويدعوا بهذا الدعاء:
اللّهمّ إنّى أسألكَ، وأتَوَجَّهُ إلَيْكَ بِنَبِيّكَ مُحَمَّد نَبِىّ الرَّحْمَةِ يا مُحَمَّد إنّى أتوَجَّهُ بكَ إلى رَبّى فى حاجَتى لِتَقضىَ، اللّهمّ شَفِّعْهُ فِىَّ. قال ابنُ حنيف فوالله ما تفرقنا وطال بنا الحديث حتى دخل علينا كأن لم يكن به ضرّ».
«مرد نابينايى حضور پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) آمد، و گفت از خداوند بخواه، به من عافيت بخشد، پيامبر فرمود: اگر مايل هستى دعا كنم، و اگر مايل هستى صبر كن، كه اين بهتر است». مرد نابينا گفت: دعا بفرماييد، پيامبر به او دستور داد وضو بگيرد و در وضوى خود دقت كند و دو ركعت نماز بگزارد و اين چنين دعا كند:پروردگارا من از تو درخواست مى كنم و به وسيله پيامبرت محمد، پيامبر رحمت به تو متوجه مى شوم، اى محمد من درباره حاجتم به وسيله تو به خدايم متوجه مى شوم تا خدايا تو برآورده بفرمايى، پروردگارا شفاعت او را درباره من بپذير...».

سخنى درباره سند حديث

در اتقان و صحت سند حديث سخنى نيست و پيشواى وهابى ها «ابن تيميه» سند را صحيح خوانده و گفته است كه مقصود از «ابوجعفر» كه در سند حديث است... همان «ابوجعفر خطمى»

صفحه 156
است و آن، «ثقه» است.1
نويسنده معاصر وهابى، آقاى رفاعى، كه مى كوشد احاديث توسل را از اعتبار بياندازد درباره اين حديث مى گويد:
«لا شكّ أنّ هذا الحديث صحيح ومشهور وقد ثبت فيه بلا شكّ ولا ريب ارتداد بصر الأعمى بدعاء رسول الله».2
«شكى نيست كه اين حديث صحيح و مشهور است هم چنان كه شكى نيست كه فرد نابينا بر اثر دعاء پيامبر بينايى خود را باز يافت».
رفاعى در كتاب «التوصل» مى گويد: اين حديث را «نسائى»، «بيهقى»، «طبرانى»، «ترمذى» و «حاكم» در مستدرك خود نقل كرده اند و دو نفر اخير به جاى جمله «وشفِّعْهُ فِىَّ»چنين نقل كرده اند:«اللّهمّ شَفِّعنى فيهِ».3
«زينى دحلان» در «خلاصة الكلام» مى نويسد:
«اين حـديث را، بخـارى در تاريخ خود و ابن ماجه، حـاكـم در مستدرك بـا اسنـاد صحيـح و جلال الـدين سيـوطى در جـامع خـود نقـل كرده اند».4

1 . در مسند احمد، ابوجعفر به لفظ خطمى توصيف شده است، هر چند كه در صحيح ابن ماجه، لفظ ابوجعفر مطلق آمده است.
2 . التوصل إلى حقيقة التوسل، صفحه 158.
3 . همان مدرك.
4 . كشف الارتياب، صفحه 309.

صفحه 157
نگارنده اين حديث را از مدارك زير نقل مى كند:
1. «سنن ابن ماجه»، جلد1، صفحه 441، از انتشارات داراحياء الكتب العربيه عيسى البابى الحلبى وشركاء، تحقيق محمد فؤاد عبدالباقى، شماره حديث 1385.
ابن ماجه از ابواسحاق نقل مى كند كه:
«هذا حديثٌ صحيح».
سپس اضافه مى نمايد:
«اين حديث را ترمذى در كتاب «ابواب الادعيه» نقل كرده است و گفته است:
«هذا حديثٌ حقٌّ صحيحٌ غريب».
2. مسند احمد بن حنبل، جلد4، صفحه 138، از مسند عثمان بن حنيف طبع مكتب الاسلامى.
مؤسسه دارصادر بيروت، وى اين حديث را از سه طريق نقل كرده است.
3. مستدرك حاكم، جلد1، صفحه 313، افست طبع حيدرآباد و پس از نقل حديث مى گويد:
«هذا حديثٌ صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه».
«اين حديث درستى است بنا بر شرط شيخين و آن را به صورت «اخراج» بيان نكرده اند».

صفحه 158
4. الجامع الصغير، نگارش سيوطى نقل از ترمذى و مستدرك حاكم، صفحه 59.
5. تلخيص مستدرك، نگارش ذهبى، متوفاى 748، كه در ذيل مستدرك چاپ شده است.
6. التاج، جلد 1، صفحه 286، اين كتاب احاديث صحاح پنجگانه، جز ابن ماجه همه را جمع كرده است. بنابراين در سند حديث جاى بحث و گفتگو نيست، مهم دلالت حديث بر گفتار ما است.
شما اين حديث را به دست يك فرد آشنا به زبان عربى بدهيد، فردى كه ذهن او از مناقشات وهابى ها در مسئله توسل خالى باشد، و از او پرسيد پيامبر در دعايى كه به نابينا تعليم كرد. به او چه دستورى داد؟ و او را در استجابت دعاء خود، چگونه ارشاد كرد؟ فوراً به شما مى گويد: پيامبر به او تعليم داد، كه رحمت پيامبر را وسيله خود قرار دهد و از خدا بخواهد كه خداوند حاجت او را برآورده سازد و اين مطلب از جمله هاى زير به خوبى استفاده مى شود:
الف:
«اللّهمّ إنّى أسألك وأتوجّه إليكَ بنَبيّك».
«بارالها! از تو مى پرسم و روى مى آورم به تو به وسيله پيامبرت».

صفحه 159
لفظ «نبيّك» متعلق به دو جمله پيش است: يكى «أسألك»، ديگرى «أتوجّه إليك».
به عبارت روشن تر، هم به وسيله نبى از خدا سؤال مى كند و هم به وسيله او رو به خدا مى نمايد و مقصود از نبى، خود نبى است، نه دعاء نبى، و تقدير لفظ «دعاء» گذشته بر اين كه دليل ندارد، خلاف بلاغت است و كسى كه لفظ دعاء را مقدر مى كند، داعى او بر اين تقدير، جز پيشداورى چيزى نيست، زيرا فردى كه چنين لفظى را در تقدير مى گيرد، چون توسل به اشخاص را صحيح نمى داند، قهراً دست و پا مى كند كه لفظ «دعا» را مقدر نمايد، تا مخالف انديشه او نباشد.
ب: براى اين كه روشن شود كه مقصود سؤال از خدا به خاطر پيامبر، توجه به وسيله او است، لفظ: «نبيّك» را با جمله «محمّد نبىّ الرّحمة» توصيف كرده است كه حقيقت را روشن تر و هدف را واضح تر مى سازد.
ج: جمله «يا محمّد إنّى أتوجّه بك إلى ربّى» مى رساند كه حضرت محمد را وجهه دعاء خود قرار مى دهد، نه دعاى او را وجهه دعاى خويش.
د: مفاد جمله: «وشَفِّعهُ فىَّ» اين است كه پروردگارا او را شفيع من قرار بده و شفاعت او را در مورد من بپذير.
در تمام اين جمله ها، آنچه مورد بحث و مورد سخن است،

صفحه 160
همان شخص پيامبر گرامى و شخصيت والامقام او مى باشد و سخنى از دعاء پيامبر در كار نيست.

پاسخ پنج سؤال

سؤال نخست: وقتى فرد نابينا، بر پيامبر وارد شد، آيا از او درخواست دعا كرد و به اصطلاح به دعاى وى متوسل گرديد، يا اين كه مى خواست به شخص و يا مقام پيامبر متوسل گردد و از خدا بخواهد كه خداوند به ديدگان او شفا بخشد؟

پاسخ

شكى نيست كه از لحظه نخست، از پيامبر درخواست دعا مى كرد و به دعاى او متوسل بود و توسل به شخص و شخصيت پيامبر گرامى در فكر او نبود.
ولى جـان سخـن اين جـاست كه اگـر چـه فـرد نابينا به فكـر درخـواست دعـا بـود، ولـى پيـامبر بـه او چـه تعليم كرد و او را به چه چيز راهنمايى نمود؟ آيا جز اين است كه به او دستـور داد بـه پيـامبر رحمت متوسل گردد و او را شفيع خود در درگاه الهى قرار دهد؟
رفاعى در كتاب خود: «التوصل إلى حقيقة التوسل» با دلايل شش گانه ثابت كرده است كه فرد نابينا قاصد توسل به دعاء پيامبر بود، نه به شخص او، به دليل اين كه به پيامبر گفت:

صفحه 161
«اُدعُ الله أن يعافينى».
پيامبر به او پاسخ داد:
«إن شئت دعوت».1
و فرد نابينا در پاسخ پيامبر گفت:
«اُدْعُهُ2 و...».
ما از آقاى رفاعى سؤال مى كنيم مقصود شما از اين كه فرد نابينا به دعاى پيامبر متوسل بود، نه به شخص و شخصيت او چيست؟ هرگاه مقصود اين است كه فرد نابينا پيش از تعليم پيامبر و قبل از راهنمايى او به دعاى پيامبر متوسل بود، اين سخن صحيح و پا برجا است و دلايلى كه از او نقل كرديم، بر اين مطلب گواهى مى دهد و لذا به حضور رسول خدا رسيد كه در حق او دعا كند و اگر هدف توسل به شخص و مقام پيامبر بود، لزومى نداشت كه حضور رسول خدا برسد.
ولى اگر مقصود اين است كه وى پس از تعليم رسول خدا باز به دعاى وى متوسل گرديد نه به دعاى خويش و نه به خود او مقام و منزلت او، اين سخن بسيار بى اساس و بى پايه است، و

1 . از اين كه پيامبر شخصاً دعا نفرمودند، بلكه دعايى بر او تعليم كرد، معلوم مى شود كه مقصود از اين دو جمله اصل «دعا»است، خواه دعاى خود پيامبر به طور مباشرت و يا دعاى خود شخص به تعليم و در دعايى كه پيامبر تعليم او داد، توسل به «نَبىّ الرَّحمة» بر او تعليم نمود، و توضيح اين قسمت بعداً خواهد آمد.
2 . همان.

صفحه 162
جمله هايى كه در تعليم پيامبر وارد شده است، بر خلاف آن گواهى مى دهند. پيامبر به او گفت: شرط استجابت دعاى تو دو چيز است:
1. وضو بگيرى و نماز بخوانى.
2. و به پيامبرت محمد، نبى رحمت، متوسل گردى و او را وجهه خود در درگاه الهى قرار دهى و....
جناب رفاعى با دلايلى ثابت مى كند كه هدف نابينا از نخست درخواست دعا از پيامبر بود، ما در پاسخ ايشان مى گوييم: «سلّمنا وآمّنا» كه هدف نابينا از مذاكره با پيامبر توسل به دعا بود و بس، و همه دلايل ششگانه شما را مى پذيريم. ولى جان سخن جاى ديگر است، و آن اين كه پيامبر به او چه تعليم داد؟ در عبارات و جمله هاى پيامبر دقت كنيد، تا پاسخ ما را بفرماييد.
و به ديگر سخن: آيا پيامبر به او تعليم داد كه به دعاى پيامبر توسل گردد، اين كار جز تحصيل حاصل چيز ديگرى نيست، خود نابينا نيز از نخست آن را مى دانست و به دعاى وى متوسل شده بود، ديگر لزوم نداشت كه پيامبر برخيزد به او دستور دهد كه وضو بگيرد و آن دعاى مخصوص را بخواند.
ممكن است تصور شود كه توسل به دعاى پيامبر مراسم خاصى دارد و پيامبر خواست كه آن مراسم را به او تعليم دهد. ولى ناگفته پيدا است كه يك چنين انديشه جز پندار، چيز ديگرى نيست زيرا اين اولين بار نيست كه صحابه از پيامبر درخواست دعاء

صفحه 163
نموده اند، و يا قرآن آنان را به توسل به دعاى او دعوت كرده است، بلكه اين مطالب به طور مكرر اتفاق افتاده است و در هيچ مورد، چنين مراسمى وارد نشده است.

سؤال دوم

آيا فرد نابينا بر اثر دعايى به پيامبر به او تعليم داد، بينايى خود را بازيافت، يا اين كه پيامبر در حق او دعا كرد و بر اثر دعاء پيامبر بينا گرديد؟

پاسخ

اگر ما باشيم و ظاهر حديث، بايد بگوييم كه پيامبر به دعايى كه به نابينا، تعليم نمود، اكتفا ورزيد، و او بر اثر توسل به پيامبر رحمت، و اين كه به وسيله او، به درگاه حق متوجه گرديد و از خدا خواست كه حاجت او را برآورده سازد، سلامت ديدگان خود را بازيافت و هرگز پيامبر دعاى ديگرى در حق او انجام نداد. اگر پيامبر در حق او دعا انجام مى داد، عثمان بن حنيف و يا افراد ديگرى كه در مجلس بودند آن را نقل مى كردند، و ذيل حديث مى رساند كه عثمان بن حنيف تا آخر مجلس در كنار پيامبر بود و اگر چنين دعايى از پيامبر انجام مى گرفت قطعاً نقل مى كرد.
وى چنين مى گويد:

صفحه 164
«فوالله ما تفرّقنا وطال بنا الحديث حتّى دخل علينا كأن لم يكن به ضرّ».
«به خدا سوگند ما متفرق نشديم و سخن به درازا نكشيد مگر اين كه وى بر ما وارد شد، تو گويى اصلاً عارضه چشم نداشت».

سؤال سوم

هرگاه پيامبر به همين دعاء اكتفا ورزيده است، پس معنى جمله «إن شئتَ دعوتُ» چيست؟

پاسخ

درست است كه ظاهر اين جمله اين است كه پيامبر وعده داد كه در حق او دعاء نمايد، ولى به گواه سكوت راوى از دعاى پيامبر ناچار بايد بگوييم كه مقصود همان دعايى است كه به نابينا تعليم داد، و به اصطلاح هدف «دعاى تسبيبى» است هر چند به وسيله خود نابينا انجام بگيرد، نه «دعاى مباشرى» كه خود پيامبر شخصاً به دعاء مباشرت ورزد.
و در هر حال اين مطلب در مفاد حديث دگرگونى ايجاد نمى كند خواه بهبودى او به وسيله دعايى باشد كه پيامبر به او تعليم داد و يا به وسيله دعاى مجدد پيامبر باشد كه پس از توسل او انجام بگيرد، بالاخره پيامبر به او دستور داد كه به پيامبر رحمت متوسل گردد و او را وجهه خود قرار دهد.

صفحه 165

سؤال چهارم

اگر باز يافتن سلامت ديدگان، معلول دعاى پيامبر باشد، ديگر چه نيازى به دعايى بود كه پيامبر به نابينا تعليم داد؟

پاسخ

توسل به پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) و «توسيط عزيز درگاه الهى» يكى از اعمال صالح است كه در انسان ايجاد لياقت و شايستگى براى نزول رحمت رحل مى كند و دعاى پيامبر درباره گروهى مستجاب مى گردد كه در آنها زمينه استجابت دعاء باشد و لذا در حق كافر و منافق مستجاب نمى گردد.
قرآن مجيد درباره منافقان مى فرمايد:
(إنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعينَ مَرَّةً لَنْ يَغْفِرَ اللهُ لَهُمْ).1
«اگر در حق آنان هفتاد بار طلب آمرزش بنمايى، خداوند هرگز آنان را نمى بخشد».
چرا به خاطر اين كه سرزمين قلوب و ارواح آنان لياقت نزول فيض الهى را ندارد.
علاوه بر اين، در گذشته يادآور شديم كه دعاى مجدد پيامبر كاملاً مشكوك و مبهم است و ظاهر حديث اين است كه پيامبر به همان تعليم دعاء اكتفا ورزيد و بس، در اين صورت اين سؤال

1 . سوره توبه، آيه 81.

صفحه 166
چندان متوجه نخواهد بود.

سؤال پنجم

آقاى رفاعى حديث ياد شده را چنين توجيه مى كند و مى گويد:
«انّ معنى «اللّهمّ إنّى أسألُكَ بنبيّكَ» أى بدعاء نبيّك ولا يفهم منه التوسّل بالنّبىّ».
«مفـاد جملـه پيامبـر اين اسـت كه مـن به دعـاى پيـامبر متـوسل مى شـوم و از حـديث جـز ايـن فهميـده نمى شود».

پاسخ

ما قضاوت را در اين تفسير برعهده دل هاى بيدار مى گذاريم. آيا ما حق داريم كه يك چنين تصرفات ناروا را در حديث انجام دهيم؟!
زيرا گذشته بر اين كه يك چنين توسل، تحصيل حاصلى بيش نخواهد بود، و اين فرد قبل از تعليم پيامبر به دعاى وى متوسل بود و از پيامبر درخواست دعا مى كرد، بايد در مورد حديث دخل و تصرف كنيم و بگوييم:
1. نَبيّك: أى بدعاء نبيّك.
2. يا محمّد إنّى أتوجّه بك: أى أتوجّه بدعائك.

صفحه 167
3. اللّهمّ شفّعه فىَّ: أستشفع دعائه فِىَّ.
و همه اين تصرفات جز پيشداورى انگيزه ديگرى ندارد.
هرگاه مقصود توسل به دعاى پيامبر است نه به شخص و شخصيت او، توصيف «نبى» به «نبىّ الرحمة» چه لزومى دارد؟ آيا اين توصيف نمى رساند كه هدف توسل به شخصيت والامقامى است كه وجود او «رحمة للعالمين» است و از اين طريق بايد فرد نابينا زير پوشش رحمت او قرار گيرد؟
اگر به راستى جناب رفاعى و همفكران او از دوران خردسالگى در مكتب وهابى گرى پرورش نيافته بودند و زير پوشش انعام و الطاف سعودى ها قرار نمى گرفتند درباره اين حديث باز اين چنين قضاوت و داورى مى كردند؟
در پايـان سخنـى را از شيـخ منصـور علـى ناصـف كـه از علماى بزرگ قـرن حـاضر مصـر و مـؤلف «التـاج للأصول فى احاديث الرّسول» مى باشد پيرامون حديث نقـل مى كنيم. وى پس از نقل حديث و تصديق صحت آن از طريق ترمـذى و ابن ماجه مى نويسد:
«فهـذا النُّصـوص الصّحيحـة تفيـد أنّ التوسّـل إلـى الله بالصّالحيـن جـائز بل مطلوب فى الشَّدائد... وتقـدّم فى كتـاب النيّـة أنّ أصحـاب الغـار توسّلـوا إلى الله بصـالح أعمـالهم فـأجابهم الله فـإذا ثبت التـوسّل بصالح العمل،

صفحه 168
فأولى وأفضل وأعلى بالصّالحين الّذين هم مصدر الصّالحات... والانصاف خير من التّشفيع للمذهب والرُّجوع للحق فضيلة ومع هذا ففى تحقيق هذا الموضوع مؤلفات خاصّة منها مؤلَّف لصاحب الفضيلة الشيخ محمّد حسنين العدوى وكيل الأزهر ومدير المعابد، سابقاً ومنها فتاوى لصاحب الفضيلة الشيخ يوسف الدّجوى من كبار العلماء فى مجلة نور الإسلام».
«اين نصوص صحيح ما را به صحت توسل به صالحان رهبرى مى كند و نشان مى دهد كه نه تنها توسل جايز است بلكه مستحب و خواسته شده است. ما در كتاب نيت، داستان توسل گروهى را كه در غار محبوس شده بودند به اعمال صالح خود نقل كرديم هرگاه توسل به عمل صالح صحيح و پا برجا شد، توسل به صالحان كه مبدأ و مصدر اعمال صالح مى باشند به نحو شايسته تر صحيح تر خواهد بود. انصاف و پيروى از حق بهتر از پيروى از مذهبى است كه انسان انتخاب كرده است و بازگشت به حق فضيلت است. براى تحقيق در اين موضوع به نوشته صاحب فضيلت شيخ محمد حسنين عدوى وكيل دانشگاه الازهر مدير سابق مراكز آموزش و به فتاواى صاحب فضيلت شيخ يوسف دجوى كه از بزرگان علماء است كه در مجله «نورالاسلام» انتشار يافته است، مراجعه بفرماييد».

صفحه 169

حديث دو

توسل به حق سائلان
«عطيه عوفى» از ابوسعيد خدرى نقل مى كند: پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: هر كس از خانه خود براى نماز بيرون برود و در اين حال دعاى ياد شده در زير را بخواند، با رحمت خدا روبرو مى گردد، و هزار فرشته براى او طلب آمرزش مى كنند.1
«اَللّهُمَّ إِنّى أسْألُكَ بِحَقِّ السّائِلينَ عَلَيْكَ وَأسْأَلُكَ بِحَقِّ مَمْشاىَ هذا فَإنّى لَمْ أَخْرُجْ أشَراً وَلا بَطَراً وَلا رِياءً وَلا سَمْعَةً وَخَرَجْتُ اتِّقاءَ سَخَطِكَ وَابْتِغاءَ مَرْضاتِكَ فَأسألكَ أنْ تُعيذَنى مِنَ النّارِ وَأنْ تَغْفِرَ لِى ذُنُوبى وَإنّهُ لا يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إلاّ أَنْتَ».
«پروردگارا از تو درخواست مى كنم به حق سؤال كنندگان، و به حرمت زمان و مكانى كه به سوى تو مى روم، من از روى نافرمانى و براى خوش گذرانى و يا رياء و سمعه از خانه بيرون نيامده ام، من براى پرهيز از خشم تو و تحصيل رضاى تو خارج شده ام، از تو مى خواهم مرا از آتش باز دارى و گناهان مرا ببخشى زيرا گناهان را جز تو كسى نمى بخشد».

1 . «أقبل الله بوجهه واستغفر له ألف ملك» به صحيح حافظ محمد بن ابى عبدالله بن ماجه قزوينى كه به عقيده بسيارى از محدثان، صحيح وى يكى از صحاح ششگانه است به جلد 1، باب مساجد، صفحه 261 و 262، طبع مصر، و به مسند احمد بن حنبل، جلد 3، حديث21، مراجعه شود.

صفحه 170
حديث ياد شده، از احاديث بسيار روشن است كه گواهى مى دهد كه انسان در مقام درخواست حاجت از خدا، مى تواند مقام و منزلت حق و شأن صالحان را واسطه خويش قرار دهد، و دلالت حديث بر مقصود ما روشن است.
ولى مخالفان حديث، به خاطر پيشداورى خواسته اند، كه در دلالت و سند حديث اشكال تراشى كنند، و انگيزه اى براى اشكالات كودكانه كه از نظر خواهيد گذراند جز دفاع از عقيده اى كه از گذشتگان به آنان رسيده است، ندارند. اينك اشكال در دلالت حديث:

حديث گواه بر توسل به صفت «مجيب» است:

رفاعى از يكى از همفكران خود نقل مى كند، حقى كه سائلان بر خدا دارند همان است كه در آيه زير وارد شده است، آنجا كه مى فرمايد:
(اُدْعُونى أسْتَجِبْ لَكُمْ).1
«مرا بخوانيد تا به شما پاسخ گويم».
بنابراين توسل به حق سائلان در حقيقت توسل به صفت «اجابت» خدا است و توسل به اسماء و صفات الهى جايز است.2

1 . سوره مؤمن، آيه 63.
2 . التوصل إلى حقيقة التوسل، صفحه213.

صفحه 171

پاسخ

به عقيده اشكال تراش، «توسيط مخلوق» و يا مقام و منزلت وى يك نوع شرك است كه بايد ساحت پيامبران را از آن تنزيه نمود. اگر به راستى مقصود «حق السائلين» صفت «مجيب» خدا است چرا از توسل به صفت «مجيب» به توسل به «حق سائلان» عدول كرده كه اگر شرك نباشد، لااقل به صورت و رنگ شرك مى باشد. اگر به راستى مقصود همان است كه او پنداشته است چرا «اكل از قفاء» كرده و به جاى اين كه بگويد:
«اللّهم يا مُجيب»
«خدايا، اى اجابت كننده».
مى گويد:
«اللّهمّ إنّى أسألك بحقّ السّائلين عليك».
«بارالها! از تو درخواست مى كنم به حق درخواست كنندگان از تو».
هرگاه ما اين تأويل را در «حق سائلان» بپذيريم هرگز نمى توان آن را در جمله دوم پذيرفت زيرا جمله دوم مى گويد:
«أسألك بحقّ مَمْشاى هذا».
«ممشى» اسم مكان و زمان است كه به سوى ضمير متكلم اضافه شده است. در «المنجد» مى نويسد:

صفحه 172
«المَمشى: مكان التَّمشىّ، موضع المرور على المحلّ ج: مَماشى».
خرده گير در اين توسيط چه مى گويد؟ آيا توسل به زمان و مكان مقدس را جايز ولى توسل به صالحان و پايگاه و عزيزان درگاه خدا را غير صحيح مى داند؟

اشكال در سند

در سند حديث نام عطيه عوفى است كه نسائى و احمد، حديث او را تضعيف كرده اند، و برخى او را «شيعى مدلس» خوانده اند.

پاسخ

يكى از وسايل جرح و تضعيف را وى در نزد رجال و دانشمندان اهل تسنن، «تشيع و ولاء اهل بيت» است. فردى هر چند از نظر وجاهت و وثاقت در درجه بسيار بالا قرار گيرد، اما اگر در زندگى از اهل بيت پيروى كند و باب علم را به على منحصر بداند و علوم و معارف از اين خاندان اخذ نمايد، جرم عظيمى در نزد محدثان و رجاليون اهل سنت خواهد داشت، و «عطيّة بن سعد بن جناده كوفى» كه پدر وى از اصحاب على بوده جرمى جز اين ندارد و لذا ذهبى و ابن حجر از ديگران اين جمله ها را نيز نقل كرده اند:

صفحه 173
«قال سالم المرادىّ: كان عطيّة يتشيّع.
قال ابنُ معين: صالِحٌ».
«قال ابن حجر: صدوق يخطئ كثيراً شيعى ومدلِّس مات...».1
ما از سخن ذهبى و ابن حجر كه از نظر عصر و طبقه چند صد سال با عطيه فاصله دارند مى گذريم و اثبات و استقامت او را در راه عقيده و مذهب و صلاح و پاكى او را از بزرگترين بيوگرافى نويس در اسلام، يعنى «ابن سعد»، صاحب «طبقات الكبير»، معروف به «كاتب واقدى»، متولد 168 و متوفاى سال 230 در بغداد استفسار مى كنيم. وى در حال او چنين مى نويسد:
«عطيه فرزند سعد در دوره حكومت على ديده به جهان گشود، پدر وى او را نزد امام آورد و درخواست كرد كه نامى براى او انتخاب كند. امام فرمود:«هذا عَطيّة الله»....
وى از كسانى بود كه با گروهى بر ضد حكومت حجاج قيام نمود و پس از شكست به سرزمين فارس گريخت. حجاج به فرماندار خود محمد بن قاسم نامه نوشت كه عطيه را دعوت كن تا على را لعن كند و اگر زير بار نرفت بدن او را با چهارصد تازيانه نوازش بده و سر و صورت او را بتراش. فرماندار عطيه را خواست و

1 . ذهبى مؤلف ميزان الاعتدال فى نقد الرجال در سال 673 ديده به جهان گشوده و در سال 748 درگذشته است، و «عطيه عوفى» در دوران حكومت على متولد شده (30ـ 35) و در سال 111 درگذشته است.(ج3، صفحه 79 و 80).

صفحه 174
نامه حجاج را برايش خواند، اما او حاضر به سب على نشد و فرمان حجاج در حق او اجراء گرديد».
وى پس از مدتى در دوران فرماندارى «قتيبه» به خراسان رفت تا وقتى عمر بن هبيره زمام امور را در كوفه بدست گرفت، وى با كسب اجازه وارد كوفه شد، و در همان جا بسر برد تا اين كه در سال 111 درگذشت... .
سپس مى گويد:
«وكان ثقة إن شاء الله وله أحاديث صالحة ومن النّاس من لا يحتجّ به».1
«او مورد اعتماد بود و ناقل احاديث نيكى نيز بود و از جمله افرادى بود كه بر سر او گفتگو و تخالف نيست».
ابن قتيبه در معارف خود مى نويسد:
«وَكانَ فقيهاً فى زمن الحجّاج وكان يتشيّع».
«فقيه زمان حجاج بود و از على پيروى مى كرد».
طبرى پس از نقل جريان فرماندار حجاج مى نويسد:
«وكان كثير الحديث ثقة».2
مرحوم محدث قمى در سفينة البحار از كتاب «ملحقات الصراح» نقل مى كند كه عوفى تفسيرى در پنج جلد نوشته است. و مى گفت:

1 . طبقات ابن سعد، ج6، صفحه 212 و 213 طبع ليدن، سال 1320قمرى.
2 . سفينة البحار، جلد2، صفحه 305، نقل از الذيل المذيل، نگارش طبرى.

صفحه 175
من از ابن عباس تفسير قرآن را سه بار شنيده و هفتاد بار براى او قرائت كرده ام.
وى يكى از راويان خطبه حضرت زهرا(عليها السلام) از طريق عبدالله بن الحسن است1 خاندان عطيه از خانواده هاى شيعه عراق بوده و فرزندانى از اين بيت برخاستند كه هر كدام شخصيت بزرگى در قضاء و دادگسترى عراق داشتند: حسين بن حسن بن عطيه متوفاى 201 و محمد بن سعد بن محمد بن الحسن بن عطيه كه قاضى بغداد در وقت خود بود.
جرم اين خاندان جز تشيع چيز ديگرى نيست و لذا ابوداود ترمذى در سنن هاى خود از او نقل مى كنند، وى نيز از محدثانى مانند ابن عباس، ابوسعيد خدرى و... نقل حديث مى كند.
از شاگردان وى: حسن بن عطيه، حجاج بن ارطاة، مسعر، حسن بن عدوان و ديگران مى باشند.
مردى كه در راه مذهب و عشق به حقيقت تا اين حد دربدر گردد، و به پاس حقوق على، مقام و فضيلت، حاضر به تقيه نگردد، يك چنين فردى ضعيف و مدلس نمى شود.
گذشته بر اين، ابن سعد به وثاقت وى تصريح و ابن معين به نقل خود ذهبى او را صالح و ابن حجر او را صدوق خوانده است.

1 . «بلاغات النساء»، صفحه 12، نگارش احمد بن ابى طاهر معروف به ابن طيفور، متوفاى سال 380.

صفحه 176
اين مقدار تعريف و توصيف درباره مردى كه در كوران حوادث تشيع و تسنن قرار گرفته و پرچم مخالفت با خونخوارترين مأموران بنى اميه(حجاج) برافراشته است، كافى است زيرا پيوسته دستگاه تبليغاتى بنى اميه و بنى عباس مى كوشيدند كه اين گونه افراد را بدنام و غير قابل اعتماد معرفى كنند.
در پايان يادآور مى شويم كه رفاعى از ابن حجر جمله: «شيعى مدلس» را نقل كرده است و ما اين جمله را در كتاب هاى ابن حجر در ترجمه عطيه نديديم و كتاب هاى رجال وى به قرار زير است:
1. لسان الميزان، وى در اين كتاب املاء عطيه را عنوان نكرده است.
2. تهذيب التهذيب، در جلد 7، صفحه 224 عنوان كرده است و چنين جمله اى در حق او نگفته است.
3. الاصابه، در اين كتاب «عطيه» عنوان نشده است.
و در هر حال اين نوع انتقاد درباره شخصيتى مانند عطيه مؤثر نيست و تنها جرم او تشيع او است و لذا ابن حجر در تهذيب التهذيب، صفحه 226، پس از بيان مشايخ نه گانه و تلاميذ متجاوز از پانزده نفر او مى نويسد:
«وكان يعد مع شيعة أهل الكوفة روى عنه جلة النّاس وكان يقدّم عليّاً على الكلّ».

صفحه 177
«از شيعيان على در كوفه محسوب مى گرديد، بزرگانى از او نقل حديث كرده اند و على را بر همه مقدم مى داشت».
دقت در اين عبارت انگيزه انتقاد و تضعيف او را روشن مى سازد.

حديث سوم

حضرت آدم(عليه السلام) به پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) متوسل مى شود:
حضرت آدم(عليه السلام) پس از نافرمانى خدا1 در پرتو كلماتى كه از خدا تلقى كرده بود، توبه نمود، چنان كه در قرآن مجيد مى فرمايد:
(فَتَلَقّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمات فَتابَ عَلَيْهِ إنَّهُ هُوَالتَّوّابُ الرَّحيمُ).2
«آدم از خداى خود كلماتى را با خضوع و طاعت اخذ نمود، و

1 . فرمانى كه در آيه(وَلا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ)(بقره:35) آمده است، «فرمان مولوى» نيست، بلكه «دستورى ارشادى» است و به اصطلاح، جنبه نصيحت و پند دارد و مخالفت با چنين دستورى نمى تواند موجب عقاب و مؤاخذه گردد، بلكه نتيجه آن فقط روبرو شدن با اثر وضعى خود عمل مى باشد.
اگر پزشكى به بيمارى دستور دهد كه در حالت سرماخوردگى، ترشى و خربزه نخورد، مخالفت با آن اثرى جز شدت بيمارى ندارد. در قرآن مجيد آياتى گواهى مى دهند كه نهى الهى يك نهى ارشادى بوده و نتيجه آن جز خروج از بهشت كه اثر وضعى عمل بشمار مى رود چيز ديگرى نبوده است. لطفاً به آيه هاى 118 و 119، سوره طه و به كتاب تفسير صحيح آيات مشكله قرآن مطلب دهم از صفحه 73 تا 82 مراجعه بفرماييد.
2 . سوره بقره، آيه 37.

صفحه 178
روى آنها توبه كرد، حقا كه او توبه پذير است».
گروهى از مفسران و محدثان اسلامى، در تفسير كلماتى كه در آيه وارد شده است، به استناد روايت زير، نظرى دارند كه با توجه به متن آن روشن مى گردد.
طبرانى در المعجم الصغير و حاكم نيشابورى در مستدرك صحاح و ابونعيم اصفهانى و بيهقى در كتاب دلائل النبوه و ابن عساكر شامى در تاريخ خود و سيوطى در الدر المنثور و آلوسى در روح المعانى1 با سندى از عمر بن الخطاب نقل كرده اند، كه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمودند:
«لمّا أذنب آدم الّذى أذنبه رفع رأسه إلى السّماء فقال: أسألك بحقّ محمّد إلاّ غفرت لى فأوحى الله إليه ومن محمّد؟ فقال: تبارك اسمك، لمّا خلقت رفعت رأسى إلى عرشك فإذاً فيه مكتوب لا إله إلاّ الله ومحمّد رسول الله، فقلت: إنّه ليس أحد أعظم عندك قدراً» ممّن جعلت اسمه مع اسمك فأوحى إليه أنّه آخر النَّبيّين من ذرّيّتك ولولا هو لما خلقتك».
«وقتى آدم مرتكب ذنبى شد، سر به آسمان بلند كرد و گفت (خدايا) ترا به حق محمد سؤال مى كنم كه مرا ببخشى، خدا به او

1 . مستدرك حاكم، جلد2، صفحه 615; روح المعانى، جلد1، صفحه 217; الدر المنثور، جلد1، صفحه 59، به نقل از طبرانى و ابونعيم اصفهانى و بيهقى.

صفحه 179
وحى نمود كه محمد كيست؟ آدم پاسخ داد، وقتى مرا آفريدى، سر به عرش بلند نمودم، در اين هنگام ديدم در آن نوشته است «معبودى جز خدا نيست و محمد پيامبر خدا است» با خود گفتم كه محمد بزرگترين مخلوق اوست كه خدا نام او را در كنار خود آورده است، در اين موقع به او وحى شد كه او آخرين پيامبر از ذريه تو است، و اگر او نبود، ترا خلق نمى كردم».1

نظر ما پيرامون اين حديث:

1. در قرآن مجيد، بر خلاف آنچه كه ميان ما رواج دارد، لفظ «كلمات» بر ذوات و شخصيت ها اطلاق گرديده است، مانند:
الف.(إنّ اللهَ يُبَشِّركَ بِيَحْيى مُصَدِّقاً بِكَلمَة مِنَ اللهِ).2
«خداوند ترا به يحيى كه تصديق كنند كلمه اى است از جانب خدا، بشارت مى دهد».
ب. (يا مَرْيَمُ إنَّ اللهَ يُبَشِّركَ بِكَلِمَة مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسيحُ عِيسَى بنُ مَرْيَمَ).3
«اى مريم! خداوند به كلمه اى از او كه نام او مسيح، عيسى فرزند مريم است، بشارت مى دهد».

1 . متن حديث از الدرالمنثور گرفته شده، و متنى كه حاكم در مستدرك نقل كرده است، با اين متن اندكى تفاوت دارد، هر چند از نظر مضمون يكى است.
2 . سوره آل عمران، آيه 39.
3 . سوره آل عمران، آيه45.

صفحه 180
ج. (إنّما المَسيحُ عِيسَى بُّْ مَرْيَمَ رَسُولُ اللهِ وَكَلِمَتُهُ).1
«مسيح، عيسى فرزند مريم، پيامبر خدا و كلمه او است».
(قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّى لَنِفِدَ الْبَحْرُ).2
«بگو اگر دريا براى كلمات خداى من مركب گردد، دريا به پايان مى رسد».
(وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُر ما نَفَدِتْ كَلماتُ اللهِ).3
«و دريا را، هفت درياى ديگر مدد كند، كلمات4 خدا به پايان نمى رسد».
با توجه به اين كه در آيه مورد بحث، لفظ «كلمات» وارد شده است، مى توان گفت كه مقصود از «كلمات» همان شخصيت هاى محترم «ذوات مقدس» است كه به آنها متوسل گرديده است، و لذا در روايات شيعه اين حقيقت به صورت روشن تر نقل شده است:
«إنّ آدم رأى مكتوباً على العرش أسماء معظّمة مكرّمة فسال عنها، فقيل له هذه أسماء أجلّ الخلق منزلة عند الله تعالى والأسماء محمّد وعلىٌّ وفاطمة والحسن والحسين،

1 . سوره نساء، آيه171.
2 . سوره كهف، آيه 109.
3 . سوره لقمان، آيه 27.
4 . مقصود از «كلمات»، در اين آيه و آيه پيش، مخلوق هاى خداوند است.

صفحه 181
فتوسّل آدم(عليه السلام) إلى ربّه فى قبول توبته ورفع منزلته».1
«آدم نام هايى را ديد كه در عرش نوشته است، و به آنها توسل جست، به او گفته شد كه آنها نامهاى گرامى ترين مخلوقات خداست و آن نامها عبارتند از محمد، على، فاطمه، حسن و حسين. آدم در توبه و تعالى خود به آنها متوسل گرديد».
در ديگر احاديث شيعه، از اين نيز روشن تر وارد شده است، و به روشنى مى رساند كه آدم اشباح نورانى پنج تن را مشاهده كرده براى آگاهى از اين روايات به تفسير برهان مراجعه فرماييد.2
با توجه به روايات فراوانى كه از طريق دانشمندان شيعه در اين مورد وارد شده است، مى توان به صحت روايت يقين پيدا كرد.
2. با مراجعه به كتاب هاى تاريخ و حديث روشن مى گردد كه توسط حضرت آدم به پيامبر يك مطلب معروف و مشهورى بوده است، زيرا در گذشته (بحث توسل در جريان هاى تاريخى) خوانديم كه امام مالك، به منصور دوانقى در حرم پيامبر چنين گفت:
«هو وسيلتك ووسيلةُ أبيك آدم».3

1 . مجمع البيان، جلد1، صفحه 89، طبع صيدا; تفسير برهان، جلد1، صفحات 88ـ 86، احاديث 2، 5، 6، 11، 12، 14، 17.
2 . تفسير البرهان، جلد1، صفحه 87، احاديث 13، 15، 16.
3 . به صفحه 75 همين بخش مراجعه شود. مؤلف التوصل مى كوشد موضوع مذاكره ابوجعفر منصور را با مالك غير صحيح تلقى كند، در صورتى كه حقيقت بر خلاف آن است. سيد احمد زينى دحلان در كتاب الدرر السنيه صفحه 10 درباره آن چنين مى نويسد: قاضى عياض آن را با سند صحيح نقل كرده، امام سبكى آن را در كتاب شفاء السقام، سيد سمهودى در خلاصة الوفاء، علامه قسطلانى در المواهب اللدنيه، ابن حجر در الجوهر المنظم و بسيارى از نويسندگان مناسك، نقل كرده اند. ابن حجر در الجوهر المنظم مى گويد: اين روايت با سند صحيح نقل شده و علامه زرقانى در شرح مواهب مى نويسد: ابن فهد آن را با سند خوب نقل كرده و قاضى عياض آن را با سند صحيح نقل نموده است.

صفحه 182
«پيامبر وسيله تو وسيله پدرت آدم است».
شعراى اسلامى اين حقيقت را به نظم درآورده اند و گفته اند:
بِهِ قَدْ أَجابَ اللهُ آدَمَ إذا دُعا *** وَ نَجى فى بَطْنِ السَّفينَةِ نُوحُ
قَومٌ بِهِمْ غُفِرَتْ خَطيئَةُ آدَمَ *** وَهُمُ الْوَسيلَةُ والنُّجُومُ الطُّلَّع1
«به واسطه او خداوند، دعاى آدم را اجابت كرد،
و نوح را در داخل كشتى نجات داد،
افرادى كه گناه آدم به واسطه آنان بخشوده گشته،
كسانى كه واسطه درگاه خدا و ستارگان درخشانند».

پاسخ يك رشته پرسش

اين روايت در ذائقه نويسنده كتاب «التوصل إلى حقيقة التوسل» شيرين نيامده و خواسته است با يك رشته پيش داورى ها و يا

1 . كشف الارتياب، صفحه 307 و 308.

صفحه 183
اشكالات كودكانه از آن انتقاد كند.

اينك بررسى اين پرسش ها1

اشكال اول: در اين حديث به مخلوق سوگند ياد شده و سوگند بر مخلوق، شرك است و حرام.
پاسخ: اين اشكال جز يك پيش داورى چيز ديگرى نيست و ما در فصل چهارم از اين بخش پيرامون آن سخن خواهيم گفت سنت و سيره مسلمانان پشتيبان جواز چنين سوگند است هر چند در «فصل خصومت» بايد فقط به خدا سوگند كرد... جالب توجه، استدلالى است كه بر اين مطالب دارند و مى گويند:
«فـإنّـا جعلنـا المخلـوق بمـرتبـة الخـالق، والخالـق بمرتبـة المخلوق، لأنّ المحلوف به أعظـم من المحلوف عليه، ولذلك كان الحلف بالشىء دليلاً على عظمته وانّه أعظم شىء عند المحلوف عليه».
«لازم يك چنين سوگندى اين است كه مخلوق را در رتبه خالق و خالق را در رتبه مخلوق قرار دهيم، زيرا چيزى كه بر آن قسم ياد مى شود پيوسته از كسى كه براى او قسم انجام مى گيرد شود، بزرگتر است».
ما فكر مى كنيم پاسخ اين استدلال نياز به بيان بيشترى ندارد.

1 . مجموع اين اعتراضات، در كتاب التوصل إلى حقيقة التوسل، صفحات 215 تا 222 وارد شده است.

صفحه 184
ريشه اين اشتباه او در اين جمله است كه مى گويد:
«لانّ المحلوف به أعظم من المحلوف عليه».1
زيرا يك چنين قاعده كليت ندارد و آن چنان نيست كه «محلوف به» هميشه از «محلوف عليه» با عظمت تر باشد، بلكه قسم و سوگند نشانه اين است كه «محلوف به» نزد «محلوف عليه» عزيز و گرامى بوده و عظمت دارد، نه اين كه از «محلوف عليه» عزيزتر و با عظمت تر است.
اتفاقاً در قرآن قسم هايى داريم كه هرگز «محلوف به» از «محلوف عليه»، با عظمت تر نيست، مانند آيه هاى 1 تا 4 سوره قلم:
(ن* وَالْقَلَمِ وَما يَسْطُرُونَ* ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبّكَ بِمَجْنُون* وَإنَّ لَكَ لاَجراً غَيْرُ مَمْنُون* وَإنَّكَ لَعلى خُلُق عَظيم).
«سوگند به قلم و آنچه مى نويسند، تو به نعمت پروردگارت مجنون نيستى، و براى تو پاداشى است بى منت، تو بر روش و يا خوى بزرگى هستى».

1 . مقصود از «محلوف عليه» كسى است كه براى او سوگند ياد مى شود، و چون در دعاوى و فصل خصومت كه، سوگند، بر ضرر چنين شخصى تمام مى شود، از اين جهت، لفظ «عليه» كه حاكى از ضرر است، به كار مى رود، ولى در غير مورد خصومت، مقصود از آن مطلب شخصى است كه سوگند به خاطر او انجام مى گيرد، هر چند ضررى در كار نباشد، و چه بسا نظر ابراز محبوبيت و علاقه است.

صفحه 185
در اين آيات، به قلم و آنچه با آن نوشته مى شود، سوگند ياد شده و به اصطلاح قلم و نوشته ها «محلوف به» مى باشند و شخص پيامبر گرامى «محلوف عليه» است. آيا «محلوف به» از «محلوف عليه» با عظمت تر است؟ لذا جمله دوم او صحيح است، آنجا كه مى نويسد:
«وانّه أعظم شىء عند المحلوف عليه».
«"محلوف به"، نزد "محلوف عليه" عظمت دارد (نه اين كه از او بالاتر است)».
از اين بيان معلوم مى شود كه سوگند حضرت آدم به حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) موجب شرك نيست، زيرا معنى سوگند به او اين نيست كه او از خداوند كه "محلوف عليه" است، بزرگتر مى باشد، بلكه به اين معنى است كه نزد خداوند داراى عظمت است.

اشكال دوم

خداوند پيش از مخالفت آدم، تمام اسماء را به او آموخت، آنجا كه فرمود:
(وَعَلَّمَ آدَمَ الأسْماءَ كُلَّها...).1
بنابراين وى با نام محمد و ديگر خصوصيات او در اين موقع آشنا شده است. در اين صورت آنگاه كه خداوند مى پرسد، محمد

1 . سوره بقره، آيه 31.

صفحه 186
را چگونه شناختى؟ شايسته اين است كه بگويد: در ضمن تعليم اسماء نه اين كه بگويد: وقتى مرا آفريدى، نام او را در عرش ديدم...».

پاسخ

شكى نيست كه خداوند پس از آفريدن آدم، اسماء را به او آموخت، ولى نحوه آموزش آن در قرآن وارد نشده است. در اين صورت اين خبر و اخبار ديگر مى تواند بيانگر نحوه آموزش اسماء بوده باشد، و هيچ مانعى ندارد كه شيوه آشنايى با نام محمد و اين كه او رسول خداست، به همان نحوى باشد كه در اين حديث آمده است.
اگر آدم در پاسخ خدا چنين نگفت:«لَمّا عَلَّمتنى من الأسماء» به خاطر اين است كه مى خواست آشنايى خود را به طور مشروح بيان كند. راستى آيا اين انتقاد، كودكانه نيست؟
گذشته بر اين ممكن است آگاهى آدم(عليه السلام) از نام پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)و رسالت او، به دو صورت انجام گرفته باشد:
1. هنگامى كه حضرت آدم را آفريد، وى پس از آفرينش صفحه عرش را ديد و به طور تفصيل با اين نام و رسالت او، آشنا گرديد.
2. يك بار ديگر در ضمن تعليم تمام اسماء با اين اسم آشنا شد.

صفحه 187
و اگر در مقام پاسخ، اولى را يادآور شديم براى تفصيلى بودن آن بوده است.

اشكال سوم

در حديث وارد شده است كه:
«لَولا محمّد لما خَلقتُك».
اما اين جمله با آيه:
(وَما خَلَقْتُ الْجِنَّ والإنْسِ إلاّ لِيَعْبُدُونِ).1
«و من جن و انسان را مگر براى پرستش نيافريدم».
و همچنين با آيه زير كه هدف از خلقت را آگاهى بشر از قدرت خدا معرفى مى كند، منافى مى باشد، چنان كه مى فرمايد:
(اللهُ الَّذِى خَلَقَ سَبْعَ سَموات وَمِنَ الأرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الأمْرَ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللهَ عَلى كُلِّ شَىْء قَديرٌ وأنَّ اللهَ قَدْ أحاطَ بِكُلِّ شَىْء عِلْماً).2
«خداوند هفت آسمان و از زمين مانند آنها را آفريد، فرمان خدا ميان آنها فرود مى آيد، تا بدانند كه خداوند بر همه چيز قادر است و بر همه چيز احاطه علمى دارد».
بنابراين اگر هدف از خلقت آدم، وجود حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)

1 . سوره ذاريات، آيه 56.
2 . سوره طلاق، آيه12.

صفحه 188
است، پس چرا در آيه هاى بالا هدف از خلقت، عبادت و آگاهى انسان ها معرفى شده است؟

پاسخ

اين نوع خرده گيرى گواه بر عدم غور خرده گير در معارف عقلى اسلام است، زيرا وى تصور كرده است كه عبادت و پرستش خدا، هدف نهايى از خلقت مى باشد در صورتى كه خود پرستش، به خاطر تكامل انسان است و هدف پديد آوردن بشرى است كه از نظر كمالات روحى و معنوى مى تواند خليفه خدا در روى زمين باشد و تنها انسانى در روى زمين خليفه خداست كه با شئون وجود خود، بتواند از كمالات آن كس كه جانشين او است، حكايت كند و انسان پيراسته از كمال، خليفه واقعى نيست، بلكه يك نوع شباهتى به خليفه الهى دارد.
بنابراين هدف از آفرينش نوع انسان، پرورش انسان كامل، و خليفه الهى در روى زمين است، و يك چنين هدف در سايه عبادت و پرستش عالمانه و قيام به وظايف عبوديت و بندگى انجام مى گيرد، و عبادت خدا طريق و وسيله نيل به چنين هدف نهايى است.
از آنجا كه بندگان خدا، از نظر عبوديت و بندگى، فضائل اخلاقى و كمالات انسانى داراى درجه هاى مختلف و گوناگونى هستند، قهراً هدف نهايى از آفرينش، انسانى خواهد بود كه عبادت

صفحه 189
او برتر و كمال معنوى او بيشتر، و به اصطلاح كامل ترين و والاترين انسان ها باشد. و اما انسان هاى ديگر كه از نظر كمال و فضيلت در اين درجه ومرتبه نباشند هر چند خود هدف هاى متوسطى هستند، ولى هدف نهايى نبوده بلكه در مسير اين هدف، قرار گرفته اند و چيزى كه در مسير هدف نهايى قرار گيرد، و هدف نهايى نباشد، در صورتى مطلوب و خواسته فاعل خواهد بود كه ملازم با هدف نهايى باشد. در غير اين صورت مطلوب نبوده و مورد اراده فاعل قرار نمى گيرد.
و به عبارت ديگر: هدف از خلقت انسان منحصر به پرورش انسان «اكمل من جميع الجهات» نيست و بلكه انسان هاى ديگرى كه كم و بيش داراى كمال انسانى هستند، جزو هدف از آفرينش مى باشند، ولى اين كمال هاى نسبى، در صورتى هدف را تأمين مى كنند كه به هدف نهايى ضميمه گردند و در غير اين صورت كمال هاى متوسط محرك فاعل براى انجام كار نخواهند بود. به سان معلمى كه در كلاسى تدريس مى كند كه پنج دانشجوى مبرز، و بيست دانشجوى متوسط دارد، او مى خواهد همه را به كمال لايق خود برساند، ولى اگر در كلاس پنج دانشجوى مبرز نبود، هرگز تربيت بيست دانشجوى ديگر، او را براى تدريس آماده نمى كرد.
به ديگر سخن هدف از تحصيل مدرك كلاس اول، ارتقاء به كلاس دوم است، در حالى كه ارتقاء به كلاس دوم، هدف نهايى

صفحه 190
نيست، بلكه در مسير هدف نهايى است، و آن تحصيل مدرك عالى علمى است كه بتواند در مؤسسه اى استخدام گردد. درست است كه حضرت آدم(عليه السلام) خليفة الله در روى زمين بود و از كمالات انسانى بهره وافرى داشت، ولى هرگز انسان برتر نبود، بلكه در مسير خلقت انسان هاى برترى بود كه از نسل او پديد آمده اند، و اين انسان هاى برتر، هدف نهايى از خلقت انسان را تشكيل مى دهند، و اگر اين نمونه هاى عالى انسانى نبودند، هرگز انسان هايى كه در مسير هدف نهايى قرار گرفته اند مورد آفرينش واقع نمى شدند. از اين جهت صحيح است كه گفته شود:
«يا آدم، لولا محمّد لما خلقتك».
تا اين جا مفاد آيه:
(وَما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالإِنْسَ إلاّ لِيَعْبُدُونِ).
روشن گرديد. اما آيه 12 سوره طلاق، خلاصه كلام درباره آن اين است كه علم ما به صفات خدا و از آن جمله آگاهى ما از قدرت حق كه جمله (لِتَعْلَمُوا أنَّ اللهَ عَلى كُلِّ شَىْء قَديرٌ)، از آن حاكى است، موجب كمال ماست، و اين كمال همان است كه در گذشته گفتيم، هدف از خلقت انسان، پرورش انسان كامل است. بنابراين، اين آيه مى تواند گواه بر صدق گفتار ما باشد.
گذشته بر اين، درباره آيه، نظر ديگرى وجود دارد و آن اين كه علم ما به قدرت خدا نتيجه و منتهى اليه خلقت است، نه هدف از

صفحه 191
آن و فرق ميان اين دو(منتهى اليه و هدف) روشن است. گاهى نتيجه اى بر حركتى و كارى مترتب مى گردد، در حالى كه هدف غير آن است. مثلاً قرآن مجيد مى فرمايد:
(وَلَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثيراً مِنَ الجِنِّ وَالإِنْسِ).1
«ما بسيارى از جن و انس را براى دوزخ آفريديم».
به طور مسلم، روانه شدن انسان ها به سوى دوزخ، نتيجه قهرى خلقت بوده، نه اين كه خدا آنها را براى اين هدف آفريده است، يعنى خلقت خدا در اثر نافرمانى هاى بشر، به چنين نتيجه اى منتهى مى گردد، نه اين كه از روز نخست، هدف از آفرينش بشر سوق آنها به دوزخ بوده است.
عين اين نظر را مى توان در مورد آيه 12سوره طلاق ابراز كرد، يعنى خدا هفت آسمان و زمين هاى همانند آنها را آفريد، فرمان هاى خدا ميان آنها فرود مى آيد، سرانجام اين كار اين است كه شما بر قدرت گسترده خدا واقف گرديد.

اشكال چهارم

در سند اين حديث، عبدالرحمن بن زيد الخطاب است، و او در جرگه راويان ضعيف است، اگر چه حاكم در مستدرك خود اين حديث را صحيح شمرده است، ولى در كتاب ديگر خود،

1 . سوره اعراف، آيه 179.

صفحه 192
عبدالرحمن را ضعيف قلمداد نموده است.

پاسخ

ابن حجر عسقلانى متوفاى سال 852 در كتاب تهذيب التهذيب، جلد6، صفحه 171 شرحى درباره او نوشته است و هرگز به ضعيف بودن و ثقه بودن او اشاره نمى كرد و مى گويد: وقتى عبدالرحمن ديده به جهان گشود، ابولبابه پدر مادر وى او را در ليف خرما پيچيد و به خدمت پيامبر آورد، پيامبر دستى بر سر وى كشيد و درباره او دعا كرد.
ابوعبدالله محمد بن عثمان معروف به ذهبى، متوفاى سال 748 در كتاب ميزان الاعتدال فى نقد الرجال، جلد2، صفحه 562 درباره او مى نويسد:
«يحيى بن معين و دارمى و بخارى و نسائى او را تضعيف كرده و احمد بن حنبل او را توثيق كرده است و شافعى با حديث او احتجاج نموده است».
بنابراين، ضعيف بودن عبدالرحمن، يك مسأله اتفاقى نيست، بلكه بسان گروهى مورد اختلاف مى باشد. هرگاه احاديثى كه شيعه در اين مورد نقل نموده است، به حديث وى ضميمه گردد، مى توان به صحت آن اذعان نمود.
ما فرض مى كنيم كه وى صد درصد ضعيف بوده و هرگز

صفحه 193
نمى توان با روايت او احتجاج كرد، ولى جان كلام اينجاست كه اگر توسل به اشخاص محترم، شوك بود، به طورى كه بايد مرتكب آن را توبه داد، و اگر توبه نكرد، در ميدان رياض و در مسعاى مكه او را گردن زد، پس چرا محمد ثانى مانند حاكم و ابونعيم و بيهقى و سيوطى و... از اين نكته غفلت ورزيده و به مضمون آن خرده نگرفته اند؟!
مگر گروه وهابى مسلمانان جهان را به راه و روش سلف صالح دعوت نمى كند؟ مگر نويسنده كتاب «التوصل» پايه گذار «الدعوة السلفيه» نيست؟ پس چرا سلف صالح اين حديث و امثال آن را بدون دغدغه نقل نموده و هرگز به خاطر آنها موضوع شرك خطور نكرده است؟
فرض مى كنيم عبدالرحمن، برادر زاده خليفه دوم از روى عمد، چنين حديثى را جعل و وضع نموده است، آيا جاعل حديث كه خود از خاندان خلافت است، به خود اجازه مى دهد كه حديثى را جعل كند كه مردم نپذيرند؟ به طور مسلم نه. دروغگويى كه مى خواهد سخن او نقل مجالس شود و دهن به دهن بگردد، دروغ شاخدارى را مى سازد كه مردم را از خود متنفر مى سازد.
خلاصه وقتى اين حديث به احاديث ديگر توسل كه شماره آنها از 30 تجاوز مى كند ضميمه گردد و اقبال محدثان و مفسران را در نقل آنها در نظر گرفته شود، انسان، قاطعانه مى تواند بگويد كه

صفحه 194
مضامين آنها با اصول توحيد مخالف نبوده و توسل به ذوات و شخصيت هاى گرامى بر خلاف گزافه گويى وهابيان، ارتباطى به شرك ندارد.
رواياتى كه در اين زمينه وارد شده است، از حد تواتر تجاوز كرده و ضعف سند آنها نمى تواند در احتجاج به آنها خدشه اى وارد سازد.
آقاى محمد نسيب رفاعى، در كتاب التوصل الى حقيقة التوسل، دست و پا مى كند كه آنها را از نظر سند مردود سازد، ولى از يك نكته غفلت ورزيده كه اين توده از روايات را كه همگى هدف واحدى را تعقيب مى كند و به اصطلاح، متواتر معنوى هستند، نمى توان از نظر ضعيف بودن سند برخى رد كرد، و هرگز ضعف سند اخبار متواتر مى تواند مانع از احتجاج باشد.
گذشته بر اين، اين توده از روايات كه در صحاح و مسانيد اهل تسنن وارد شده است، خود گواه بر اين است كه در ذهن مسلمانان صدر اسلام، مسأله توسل ارتباطى به مسأله شرك و توحيد نداشته است و آنان از توحيد معنايى را درك مى كردند كه با اين توسل ها كاملاً سازگار بوده است، و اگر نظر سلف صالح حجت است، چرا در اين مورد از راه و روش سلف صالح سرپيچى نموده و راه و روش ابن تيميه را كه مورد تكفير دانشمندان عصر خود قرار گرفت، پيروى مى كنيد؟

صفحه 195

اشكال پنجم

برخى از مفسرين گفته اند كه مقصود از كلمات، در آيه مورد بحث، مضمون آيه 23 سوره اعراف است، آنجا كه مى فرمايد:
(قالا رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَإنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَتَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الخاسِرينَ* قالَ اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْض عَدُوٌّ).
«گفتند: پروردگارا ما به خويشتن ستم كرديم، اگر ما را نيامرزى و بر ما رحم نكنى، قطعاً از زيانكاران خواهيم بود.(خداوند) فرمود: فرود آييد كه برخى با بعضى ديگر دشمن هستيد».

پاسخ

اوّلاً: با ملاحظه آيات سوره بقره كه عبارت (تلقى كلمات) در آن سوره وارد شده است و آيات سوره اعراف كه عبارت (رَبَّنا ظَلَمْنا) در آن قرار دارد، روشن مى گردد كه مقصود از كلمات، در سوره بقره آيه(رَبَّنا ظَلَمْنا...) نيست، زيرا نظم آيات سوره بقره چنين است:
(فَاَزَلَّهُما الشَّيْطانُ...وَقُلْنا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْض عَدُوٌّ... فَتَلَقّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمات...).
چنان كه ملاحظه مى فرماييد در اين سوره پس از لغزش آدم، نخست موضوع هبوط آدم به ميان آمده و سپس مسأله تلقى كلمات مطرح شده است، در صورتى كه در سوره اعراف آيه (رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا) پيش از مسأله هبوط وارد شده است. اگر مقصود از

صفحه 196
تلقى كلمات همان آيه (رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا) بود، شايسته بود كه اين آيه به قرينه آيات سوره بقره، پس از هبوط قرار گيرد، در صورتى كه قبل از هبوط وارد شده است.
از اين بيان روشن گرديد كه هدف از آيه (رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا)يك نوع تذلل و خضوع در برابر خداوند است و توبه به غير اين جمله ها انجام گرفته است.
ثانياً: هيچ مانع ندارد كه توسل به حضرت پيامبر و آيه (رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا) هر دو جزو توبه حضرت آدم بوده و آدم(عليه السلام) با مجموع آنها استغفار نموده باشد.
از اين طريق مى توان ميان بسيارى از روايات را كه بيانگر نحوه توبه حضرت آدم مى باشند، با يكديگر وفق داد. سيوطى در كتاب «الدر المنثور» چگونگى توبه حضرت آدم را به صورت هاى مختلف نقل كرده است، كه به آغاز هر يك اشاره مى كنيم:
الف. اَلَمْ تَخْلُقْنى بِيَدك؟ قال بلى...
ب. اَللّهمّ إنّك تَعْلَمُ سِرّى وعلانِيَتى...
ج. اَللّهُمَّ لا إلهَ إلاّ أَنْت، سُبْحانَكَ وَبِحَمْدك...1
هم چنان كه مرحوم سيد هاشم بحرانى متوفاى سال 1107 در تفسير برهان، شيوه توبه آدم را به صورت هاى گوناگون نقل نموده

1 . الدر المنثور، جلد1، صفحه 59.

صفحه 197
است. علاقمندان مى توانند به تفسير برهان، جلد اول صفحه 86 تا 89 مراجعه فرمايند.
راه جمع آنها اين است كه اين احاديث يا بر اساس «نقل به معنى» وارد شده اند و يا اين كه مجموع آنها شيوه توبه آدم را تشكيل مى دهند و مانع ندارد كه همه آنها جزو توبه آدم بوده و هرگز «مانعة الجمع» نمى باشند.

حديث چهارم

توسل پيامبر به پيامبران پيشين:
«لَمّا ماتت فاطمة بنت أسد، دخل عليها رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم)فجلس عند رأسها، فقال رحمك الله يا أُمّى بعد أمّى، ثم دعا رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم) أُسامة بن زيد، وأبا أيّوب الأنصارى وعمر بن الخطّاب وغلاماً أسود، يحفرون، فحفروا قبرها، فلمّا بلغوا اللّحد، حفر رسول الله بيده وأخرج ترابه، فلمّا فرغ دخل رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم)فاضطجع فيه، ثمّ قال: الله الذى يحيى ويميت وهو حىٌّ لا يموت، اغفر لأُمّى فاطمة بنت أسد ووسّع عليها مدخلها بحقّ نبيّك والأنبياء الّذين من قبلى».
«هنگامى كه فاطمه دختر اسد، درگذشت، رسول خدا پس از اطلاع از مرگ وى بر بالين او نشست و فرمود: اى مادرم پس از

صفحه 198
مادرم، خدا ترا رحمت كند، سپس اسامه و ابوايوب و عمر بن الخطاب و غلام سياهى را خواست كه قبرى آماده سازند. وقتى قبر آماده شد، پيامبر خدا با دست خود لحدى ساخت و خاك آن را با دست خود درآورد و در قبر رو به پهلو دراز كشيد و اين چنين دعا كرد:
خدايى كه زنده مى كند و مى ميراند و او زنده است و نمى ميرد، مادرم فاطمه دختر اسد را بيامرز و جايگاه او را وسيع قرار ده، به حق پيامبرت و پيامبرانى كه پيش از من بودند».
مؤلف «خلاصة الكلام» مى گويد:
«رواه الطّبرانى فى الكبير والأوسط وابن حبّان والحاكم وصحّحوه».
«اين حديث را طبرانى در معجم كبير و اوسط خود و ابن حبان و حاكم نقل كرده و صحت آن را تصديق كرده اند».1
سمهودى در «وفاء الوفاء» مى گويد:
«وفى الكبير والأوسط بسند فيه روح بن صلاح وثقه ابن حبان وفيه ضعف وبقية رجاله رجال الصحيح».2
«در كتاب كبير و اوسط به سلسله سدى كه روح بن صلاح وابن حبان كه مورد اعتماد مى باشد حديثى آمده است كه در آن

1 . كشف الارتياب، صفحه 312، نقل از خلاصة الكلام.
2 . وفاء الوفاء، جلد 3، صفحه 889، بخش «قبورى كه در بقيع هست».

صفحه 199
حديث ضعف وجود دارد و بقيه رجال آن حديث مورد اعتماد مى باشند».
سيد احمد زينى دحلان، در كتاب «الدّرر السّنية فى الرّد على الوهّابيّة» مى نويسد:
«روى ابن أبى شيبة عن جابر مثل ذلك، وكذا روى مثله ابن عبد البرّ عن ابن عباس، ورواه أبو نعيم فى الحلية الأولياء عن أنس، ذكر ذلك كلّه الحافظ جلال الدّين السُّيوطى فى الجامع الكبير».1
«محدث معروف ابن ابى شيبه از جابر، اين حديث را نقل كرده و نيز ابن عبدالبر از ابن عباس و ابونعيم از انس نقل نموده اند، و همه اين مطالب را جلال الدين سيوطى در جامع كبير آورده است».
اين حديث در كتاب هاى زير به صورت هاى مختلفى نقل شده است، كه برخى مشتمل بر دعاى مورد بحث هست و برخى ديگر نيست، اينك ما شما را از نتيجه مراجعه خود به مصادر آگاه مى سازيم:
1. ابن عبدالبر، متوفاى سال 463 در كتاب «الاستيعاب» كه در حاشيه «الاصابه» چاپ شده است، چنين نقل مى كند:
«لَمّا ماتت فاطمة أُمّ علىّ بن أبى طالب، ألبسها رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم)قميصه واضطجع بها فى قبرها فقالوا ما رأيناك

1 . الدرر السنية، صفحه 8.

صفحه 200
صنعت ما صنعت بهذه، فقال إنّه لم يكن أحد بعد أبى طالب أبرَّ بى منها إنّما ألبستها قميصى لتكسى من حلل الجنّة واضطجعت معها ليهون عليها».1
«وقتى فاطمه مادر على بن ابى طالب درگذشت پيامبر پيراهن خود را بر او پوشانيد و در قبر وى به پهلو خوابيد. به وى گفتند چنين كارى را درباره ديگران انجام نداده ايد. پيامبر فرمود: هيچ كس پس از ابوطالب مهربان تر از او نبود، و من پيراهن خود را بر او پوشانيدم تا خدا از لباس هاى فاخر بهشت بر او بپوشاند، و در قبر با او خوابيدم تا هول قبر براى او آسان گردد».
2. حاكم در «مستدرك» خود، متن حديث را اين چنين نقل مى كند:
«لمّا ماتت فاطمة بنت أسد بن هاشم، كفّنها رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم)فى قميصه وصلّى عليها وكبّر عليها سبعين تكبيرة، ونزل فى قبرها فجعل يومى من نواحى القبر، كانّه يوسّعه ويسوّى عليها وخرج من قبرها وعيناه تذرفان».2
«وقتى فاطمه دختر اسد فرزند هاشم درگذشت پيامبر خدا او را با پيراهن خود كفن كرد و بر او هفتاد تكبير نماز خواند و بر قبر او وارد شد، به اطراف اشاره مى كرد، گويا مى خواست قبر او را

1 . الاستيعاب، جلد4، صفحه 382.
2 . مستدرك، جلد 3، صفحه 108.

صفحه 201
توسعه دهد، و از قبر او خارج گرديد در حالى كه از ديدگان او اشك مى ريخت».
3. مرحوم كلينى متوفاى سال 329 در كتاب«كافى»، باب مولد اميرالمؤمنين، چنين مى نويسد:
«... ودخل القبر فاضطجع فيه ثمّ قام فأخذها على يديه حتّى وضعها فى القبر ثمّ انكّب عليها طويلاً يناجيها ويقول لها: ابنكِ ابنُكِ، ثمّ خرج وسوّى عليها التُّراب... وانّى ذكرت القيامة وأنّ الناس يحشرون عراة، فقالت: وا سوأتاه، فضمنت لها أن يبعثها الله كاسية فذكرت ضغطة القبر، فقالت: واضعفاه، فضمنت لها أن يكفيها الله ذلك، فكفّنتها بقميصى واضطجعت فى قبرها لذلك وانكببتُ فلقَّنتها ما تسئل عنه، فإنّها سئلت عن ربّها فقالت، وسئلت عن رسولها فأجابت، وسئلت عن وليّها وإمامها فارتجَّ عليها، فقلت ابنكِ ابنُكِ...».1
«پيامبر بر قبر وارد شد، و در قبر به پهلو خوابيد سپس برخاست جنازه رابا دو دست گرفت و آن را در قبر نهاد و به سوى وى خم گرديد و به او گفت: پسرت پسرت...(ياران پيامبر از چنين ابراز الطاف در تعجب ماندند و جهت آن را پرسيدند، وى فرمود: او فرد مهربانى نسبت به من بود، اگر پيش او چيزى بود، مرا بر خود

1 . اصول كافى، كتاب الحجه، باب مولد اميرالمؤمنين(جلد 1، صفحه 453).

صفحه 202
و فرزندان خود مقدم مى داشت من به او گفتم: مردم روز رستاخيز برهنه محشور مى شوند، وى گفت: واى بر وضع بدم، براى او ضمانت كردم كه خداوند او را پوشيده محشور كند. از فشار قبر سخن گفتم، وى گفت: واى بر ضعف و ناتوانى من، براى او ضمانت كردم كه خداوند او را از اين كار باز دارد. از اين جهت پيراهن خود را كفن او قرار دادم. در قبر وى خوابيدم و پاسخ آنچه را از او سؤال مى كردند تلقين كردم، از او پرسيدند، خدايت كيست، پيامبرت كيست؟ همه را پاسخ داد. وقتى پرسيدند امامت كيست، وى تكانى خورد، به او گفتم: پسرت پسرت...».
درست است كه در اين سه مدرك (الاصابه، المستدرك، الكافى) اثرى از دعاى مورد بحث نيست، ولى اهل فهم و كمال و دل هاى بيدار و آگاه مى توانند از مضامين آنها مطلب بالاترى استفاده كنند، زيرا جسد پيامبر آن چنان مؤثر است كه مى تواند مرده رااز فشار قبر برهاند، پيراهن پيامبر آن چنان محترم است كه در روز رستاخيز به لباس هاى فاخر بهشتى تبديل مى گردد.(روايت كافى حاكى است كه مذاكره با ارواح اموات ازاين جهان امكان پذير است).
4. نگارنده اين حديث را به طورى كه در آغاز بحث منعكس شده در دو مدرك زير ديده است:
الف. حلية الأولياء، ابونعيم اصفهانى، جلد سوم، صفحه 121.
ب. وفاء الوفاء، سمهودى، جلد سوم، صفحه 899، بخش قبور

صفحه 203
بقيع، وى مى نويسد:
«فى الكبير والأوسط، بسند فيه روح بن صلاح وثَّقه ابن حبّان والحاكم وفيه ضعف و...».
كوتاه سخن اين كه، حديث مورد بحث در مجامع حديثى وجود دارد و راويان آن همگى ثقه هستند و تنها راوى مورد بحث، «روح بن صلاح» است وما نظريه رجالى معروف اهل سنت را درباره او نقل مى كنيم:
«روح بن صلاح المصرىّ، ضعّفه ابن عدىّ وقد ذكره ابن حبّان فى الثّقات وقال الحاكم ثقة مأمون، مات سنة 233».1
«او را ابن عدى تضعيف كرده ولى ابن حبان وى را از ثقات شمرده و حاكم او را ثقه و مورد اطمينان خوانده است».
با توجه به اين كه اين حديث در مجامع سنى و شيعه نقل شده است، اختلاف مضمون از نظر يك جمله و يا دو جمله مضر نيست، و اگر روح بن صلاح را يك نفر تضعيف كرده، دو نفر ديگر او را ثقه شمرده اند، و اگر اين حديث به متجاوز از بيست حديثى كه در اين مورد وارد شده است، ضميمه گردد، موضوع به صورت تواتر معنوى جلوه خواهد كرد و ديگر نيازى به ملاحظه اسناد روايات نخواهد داشت.

1 . ميزان الاعتدال فى نقد الرجال، ذهبى، جلد دوم، صفحه 58.

صفحه 204

حديث پنجم

گروهى از محدثان اسلامى، نقل كرده اند كه عربى باديه نشين بر پيامبر وارد شد و شروع به سخن كرد و گفت:
«لقد أتيناك وما لنا بعيرٌ يئطُّ1 لنا ولا صَبىّ يغطّ».2
«ما به سوى تو آمده ايم، در حالى كه نه شترى داريم كه ناله كند، و نه كودكى كه بخوابد».
آنگاه اين اشعار را سرود:
اَتَيْناك والعَذراءُ يَدمى لَبانُها، *** وقَدْ شَغَلَتْ أُمُّ الصَّبِىِّ عَنِ الطِّفْلِ،
ولا شَىْءَ مِمّا يَأكُلُ النّاسُ عِنْدَنا، *** سِوَى الحَنْظَلِ العامّىِ والْعِلْهَزِالفَسَلِ،
وَلَيْسَ لَناإلاّ إليكَ فَرارُنا، *** وَأيْنَ فَرارُ النّاسِ إلاّ إلى الرُّسُلِ
«ما به سوى تو آمده ايم، در حالى كه از سينه اسبها خون مى چكد،
مادر كودك از طفل خود بازداشته شده است،
چيزى نزد ما نيست كه مردم بخورند،
مگر حنظل تلخى كه در سال مجاعت مى خورند و غذاى بدى از كرك و خون،

1 . يئطّ از «اطيط» مشتق مى شود كه به معنى صداى شتر مى باشد.
2 . يغط از غطيط مى آيد و به معنى صداى كودكى كه مى خوابد.

صفحه 205
ما چاره اى جز پناه به سوى تو نداريم،
و پناه مردم جز به سوى پيامبران كجا مى تواند باشد.
سپس:
«فقام رسول الله يجرُّ ردائه حتّى صعد المنبر، فرفع يديه: اللّهمّ اسقنا غيثاً مغيثاً... فما ردّ النبىّ يديه حتّى ألقت السَّماء... ثمّ قال لله درُّ أبى طالب لو كان حيّاً لقرّت عيناه، من ينشدنا قوله؟ فقام علىّ بن ابى طالب، وقال وكانّك تريد يا رسول الله قوله:
وَاَبْيَـضَ يُسْتَسْقَـى الغَمـامُ بِوَجْهِـهِ، *** ثِمـالُ اليَتـامى، عِصْمَةٌ للأرامِلِ،
يَطُوفُ بِهِ الهُلاّكُ مِنْ آلِ هاشِم، *** فَهُمْ عِنْدَهُ فى نِعْمَة وَفَواضِلِ
«سفيد چهره اى كه به روى او از ابرها باران طلبيده مى شود و پناهگاه يتيمان و گيرنده دست بيوه زنان است، گرفتارانى از فرزندان هاشم بر گرد وجود او مى چرخند، و آنان در نزد او در نعمت و بخشش هستند».
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم):
«أجَل، فأنشده أبياتاً من القصيدة والرّسول يستغفر لأبى طالب على المنبر، ثمّ قال رجل من كنانة وأنشد:

صفحه 206
لَكَ الْحَمْدُ وَالْحَمْدُ مِمَّنْ شَكَر، *** سُقَيْنا بوجْهِ النَّبِىّ المَطَرَ»1
«پيامبر فرمود: آرى مقصود من همان است كه خوانديد سپس على(عليه السلام)بخشى از قصيده او را قرائت كرد و پيامبر خدا بالاى منبر براى ابوطالب آمرزش نمود. بعد از آن مردى از قبيله بنى كنانه برخاست، چند بيتى خواند كه مفاد نخستين بيت آن اين است:
براى توست اى خدا ستايش، ستايش از بندگان سپاسگزارش، ما به روى پيامبر به وسيله باران سيراب شديم».

استسقاء ابوطالب در چه تاريخ بود؟

ابن عساكر در تاريخ خود مى نويسد:
«قريش رو به ابوطالب آوردند و گفتند: قحطى سراسر بيابان را فرا گرفته است و گرسنگى بر فرزندان مسلط است، بيا باران بطلب؟».

1 . از مدارك انبوهى كه براى اين قسمت نقل مى شود، نگارنده آن را از مدارك زير نقل مى نمايد:
الف. عمدة القارى فى شرح حديث البخارى، جلد7، صفحه 31، نگاشته بدرالدين محمود بن احمد العين، متوفاى سال 855، چاپ ادارة الطباعة المنيرية.
ب. شرح ابن ابى الحديد بر نهج البلاغه، جلد14، صفحه 80.
ج. سيره حلبى، جلد3، صفحه 263.
د. الحجّة على الذاهب إلى تكفير أبى طالب، تأليف شمس الدين ابى على فخار بن معد، متوفاى سال 630 چاپ نجف مطبعه علوى، صفحه 79.

صفحه 207
ابوطالب براى طلب باران بيرون آمد و نوجوانى را همراه خود آورد كه صورت او مانند آفتاب مى درخشيد...».
«فأخذه أبو طالب وألصق ظهره بالكعبة ولاذ باصبعه الغلام وما فى السّماء قزعة، فأقبل السَّحاب ومن هاهنا وهاهنا...».
«ابوطالب دست نوجوانى را گرفت و پشت آن را بر كعبه قرار داد، و با دست خود به او اشاره مى كرد، در حالى كه در آسمان پاره ابرى نبود، ناگهان ابرها از اين سو و آن سو گرد آمدند».1
استسقاء عبدالمطلب: شهرستانى در ملل و نحل، پيرامون زندگى عبدالمطلب نقل مى كند كه: از مقام رسالت و شرف نبوت فرزندش آگاه بود، زيرا وقتى دو سال، قحطى مكه را فرا گرفت، وى به ابوطالب گفت: فرزند شيرخوار خود، مصطفى را بياورد. آنگاه رو به كعبه ايستاد، در حالى كه فرزند شيرخوار خود را به سوى آسمان بلند مى كرد، گفت:

1 . اين قطعه تاريخى را بسيارى از محدثان و مورخان نوشته اند، و ما به برخى از آنها اشاره مى نماييم:
الف. المواهب اللدنيّة بالمنح المحمّدية، تأليف احمد بن ابى بكر الخطيب القسطلانى، چاپ دارالكتب العلميه.
ب. ارشاد السارى فى شرح صحيح البخارى، تأليف شهاب الدين، احمد بن محمد القسطلانى، متوفاى 923، چاپ دارصادر، افست، جلد دوم، صفحه 238.
ج. سيره حلبى، جلد... صفحه 138.
د. سيره زينى دحلان در حاشيه سيره حلبى، جلد1، صفحه 81.

صفحه 208
«يا ربّ، بحقّ هذا الغلام، اسقنا غيثاً مغيثاً دائماً هاطلاً...».
پروردگارا! بحق اين غلام، ما را با باران دادرس و درشت دانه سيراب فرما...».1
اين نه تنها عبدالمطلب و ابوطالب بودند كه به وسيله فرزند خود استسقاء مى نمودند بلكه از نقل محدثانى مانند بخارى و بيهقى كاملاً استفاده مى شود كه اين سنت، در اذهان مسلمانان باقى مانده و شعر ابوطالب، زبانزد صحابه و تابعين بوده است.
بخارى در باب استسقاء، جلد دوم، صفحه 27، از عبدالله بن دينار نقل مى كند كه من از فرزند عمر شنيدم كه شعر ابوطالب تمثل مى جست و آن را مى خواند، آنجا كه مى گويند:
وَاَبْيَضُ يَسْتَسْقى الغَمامُ بِوَجْهِهِ *** ثِمالُ الْيَتامى عِصْمَةٌ للأرامِلِ
و نيز از پدر سالم نقل مى كند كه: من هنگامى كه پيامبر مى نگريستم، از منبر پايين نمى آمد، مگر اين كه باران مانند ناودان جارى مى شد.(و مقصود از قول شاعر، همان شعر بالاست).
بيهقى نيز در سنن كبراى خود، چاپ هند، در جلد سوم، صفحه 352 هر دو مطلب را نيز نقل كرده است.

1 . ملل و نحل شهرستانى، ذيل لغت عبدالمطلب(صفحه 432 از ترجمه افضل الدين اصفهانى).

صفحه 209

بررسى احاديث استسقاء

از ملاحظه اين فرازهاى تاريخى مطالب زير به روشنى استفاده مى شود:
1. عرب بيابانى از فرط تشنگى و بى آبى، به حضور پيامبر رسيده و اشعارى را سرود، جز عرض حاجت به پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)هدف ديگرى نداشته و جز اين چاره اى نمى انديشيده است.
اگر پيامبر، پس از سخنان او بالاى منبر رفت و دعا كرد و از خدا طلب باران نمود، دليل بر آن نيست كه عرب بيابانى خصوص همين صورت را (درخواست دعاء) از پيامبر گرامى مى خواست. زيرا اين راهى است كه پيامبر براى تحصيل مقصود او برگزيد، نه اين كه او اين راه را به پيامبر پيشنهاد كرد، بلكه او آمده بود و از پيامبر باران مى خواست، و وسيله مخصوص براى او مطرح نبود و اين خود گواه بر آن است كه اين گونه توسل، نيز جايز است، هر چند كه يك چنين توسلى، با توسل مورد بحث ما اندكى فرق دارد، زيرا محل بحث اين است كه در مقام خواندن خدا، شخصى را واسطه خويش در درگاه الهى قرار دهيم، در حالى كه عرب بيابانى بدون اين كه دعا كند، به شخص پيامبر متشبث گرديده و از او نتيجه را مى خواست زيرا مى دانست كه او بر چنين كارى قادر و توانا است.
درخواست عرب بيابانى، درست مانند درخواست اعجاز

صفحه 210
مدعى نبوت است كه بيمارى را شفا بخشد، و نابينايى را بينا سازد، و... همچنان كه عرب از پيامبر باران طلبيد.
به عبارت ديگر: عرب بيابانى جز يك وسيله، و جز يك نتيجه چيز ديگرى در نظر او نبود، وسيله، همان ذات پيامبر گرامى، و نتيجه همان نزول باران بود، و امّا پيامبر به اين نتيجه از چه راهى خواهد رسيد، هرگز عرب آن را پيش بينى نكرده بود، در حالى كه امكان داشت پيامبر از طرق زير، به اين نتيجه برسد.
الف. پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روى قدرت روحى و ولايت الهى مى تواند به اذن خدا (باذن الله) در گوشه اى از جهان تصرف نمايد، و با اراده نافذ خود، وسيله نزول باران را فراهم سازد و تصرف پيامبر در فضاى مدينه «آصف» در احضار تخت بلقيس 1 و يا

1 . آيات قرآن در امكان تصرف بشرهاى كامل در جهان تكوين صريح و روشن است. درباره آصف برخيا چنين مى فرمايد:
(وَقالَ الَّذى عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أنَا آتيكَ بِهِ قَبْلَ أنْ يَرْتَدَّ إلَيْكَ طَرْفُك)(نمل، آيه40).
«و آن كس كه به علم كتاب الهى دانا بود گفت، من پيش از آن كه چشم بر هم زنى آن را (تخت بلقيس) را بدينجا مى آورم».
درباره حضرت سليمان مى فرمايد:
(لِسُلَيْمانَ الريحَ عاصِفَةً تَجرى بِأَمْرِهِ).
درباره حضرت مسيح نيز چنين مى خوانيم:
(وتُبْرِئ الأكْمَهَ وَالأَبْرَصَ بِإِذْنى)(مائده، آيه 110).
آيات ياد شده به روشنى فاعل و انجام دهنده اين كارها را خود افراد برگزيده مى داند، آنجا كه مى فرمايد:
1. اَنَا آتيك: من مى آورم.
2. تَجرى بِأمرهِ: به فرمان سليمان حركت مى كرد.
3. تُبْرِئُ: نابينايان را تو شفا مى دهى.
البته همگى مى دانيم: قدرت بشر در موارد عادى و يا خارق العاده مستند به خدا بوده و هيچ كس بدون قدرت خدا نمى تواند كارى را انجام دهد.

صفحه 211
تصرف حضرت سليمان در تعيين مسير باد1 و يا تصرف حضرت مسيح در شفابخشى بيماران2 مى باشد همان گونه كه اين سه نفر با اراده نافذ خود در گوشه اى از جهان تصرف مى كردند، پيامبر نيز مى توانست در فضاى مدينه و اطراف آن تصرف كرده و وسيله سيراب آنان را فراهم سازد.
ب. پيامبر به فرد اعرابى، بسان آن نابينا، دعايى تعليم كند و او بر اثر دعايى كه از پيامبر فرا مى گيرد به هدف خود برسد.
ج. پيامبر برخيزد، دست به دعا بلند كند و از خدا باران طلبد و دعاى او مستجاب گردد، و ريزش باران سراسر مدينه را فرا گيرد.
فرد اعرابى، جز نتيجه چيز ديگرى نمى خواست، نه درست وسيله كار را مى دانست و نه براى پيامبر وسيله اى را تعيين كرده بود او فقط متوسل به پيامبر بود، و نتيجه را مى خواست.
از اين بيان روشن مى گردد: اين كه مؤلف «التوصل» اين حديث را گواه بر جواز توسل به دعاى برادر ايمانى گرفته است، جز

1 . همان.
2 . همان.

صفحه 212
پيشداورى چيز ديگرى نيست، و دعاى پيامبر گواه بر آن نيست كه او از پيامبر دعا مى خواست بلكه او از پيامبر نتيجه را مى خواست و وسيله اى براى او مطرح نبود.
گذشته بر اين چگونه مى توان شعر زير را، بر درخواست دعا حمل نمود، چنان كه مى گويد:
وَلَيْسَ لَنا إلاّ إلَيْكَ فَرارُنا، *** وَأيْنَ فَرارُ النّاسِ إلاّ إلى الرُّسُلِ
«براى ما چاره اى جز پناه به تو نيست، و مردم پناهگاهى جز پيامبران ندارند».
مى تواند باشد؟
به راستى چقدر بى ذوقى است كه انسان يك چنين توسل دامنه دار و گسترده اى را، به يك صورت منحصر كند و بگويد او آمده بود كه از پيامبر درباره باران طلب دعا نمايد.
بدتر از اين، سخن ديگر او است كه مى گويد:
«ولو كان الأعرابىّ متوسّلاً لذاته لبقى فى منزله واكتفى أن يقول وهو فى بيته: اللّهمّ اسقِنا الغَيْثَ بجاهِ نبيّك...».1
«اگر هدف وى توسل به ذات پيامبر بود، كافى بود در خانه بنشيند و بگويد خداوندا! به مقام پيامبرت ما را سيراب بنما».

1 . التوصل إلى حقيقة التوسل، ص 291.

صفحه 213
پاسخ اين اعتراض روشن است زيرا اگر هدف اعرابى، تنها آن قسم از توسل بوده كه در مقام درخواست از خدا، پيامبر، را وسيله خود قرار دهد، كافى بود كه درخيام خود بنشيند و به نحوى كه گفته شد دعا كند.
ولى هم اكنون يادآور شديم كه توسل وى به پيامبر به صورت گسترده اى بود و مى دانست پيامبر مى تواند از طرق گوناگون، به درخواست او پاسخ گويد و يك چنين توسل جز، با شرفيابى به حضور پيامبر، امكان نمى پذيرفت.
اشكال آقاى رفاعى روى اين اساس است كه تصور كرده كه توسل به ذات، يك صورت بيش ندارد، و از اين جهت مى گويد: اين نوع توسل، با جلوس در خانه و خواندن خدا، امكان پذير بود. ديگر توجه نكرده است كه توسل به ذات صورت هاى ديگرى نيز دارد كه در آغاز بحث، به آن اشاره گرديده و يك چنين گسترده جز با شرفيابى جامه نمى پوشد.
2. تا اين جا مفاد حديث اعرابى روشن گرديده و نكته اى در آن باقى ماند كه هم اكنون يادآور مى گرديم.
درست است كه اين حديث، توسل مورد بحث يعنى توسل اولياء در مقام دعا وارد نشده است، يعنى عرب بيابانى در مقام دعا و درخواست از خدا، پيامبر را وسيله خود قرار نداده است ولى توسلى كه عرب بيابانى در محضر پيامبر انجام داد، بالاتر از توسل

صفحه 214
به پيامبر در مقام دعا است و يك چنين توسلى مورد نهى پيامبر قرار نگرفت.
او از پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) نتيجه را مى خواست، و او را بر چنين كارى قادر و توانا مى انديشيد، و اگر چنين توسلى در تشريع اسلامى بى اشكال باشد، توسل به مقام پيامبر در مقام درخواست دعا نيز بى اشكال خواهد بود.

پاسخ يك سؤال

ما حديث را از مدارك حديثى و تاريخى نقل كرديم و به مدارك ديگر كه مهم آنها دلائل النبوّه بيهقى است دسترسى نداشتيم.
مؤلف «التوصل» مدعى است كه در سند آن «مسلم الملائى» قرار گرفته است، و در حالى كه او را تضعيف كرده اند.
بر فرض اين كه جناب رفاعى مؤلف «التوصل» شخصاً سند حديث را در كتاب «دلايل النبوّه» ديده و به نقل سمهودى در «وفاء الوفاء» و غيره اكتفا نكرده باشد در پاسخ اين سؤال گفته مى شود:
درست است كه ذهبى1 ضعف او را از عده اى نقل مى كند. ولى خود ذهبى مى گويد: او است كه حديث «طير مشوى» را درباره على بن ابى طالب(عليه السلام) نقل كرده است، تو گويى وى با نقل اين حديث جرم بزرگى را مرتكب شده است، در حالى كه حديث

1 . ميزان الاعتدال، جلد4، صفحه 106.

صفحه 215
«طير مشوّى» از احاديث متواتر اسلامى است كه مرحوم ميرحامد حسين يك جلد از مجلدات «عبقات» را به ذكر اسناد آن اختصاص داده است1 بعيد نيست كه علت تضعيف او، تمايلات وى به خاندان رسالت باشد.
گذشته بر اين، محققان اسلامى اين حديث را از طريق ديگر نيز نقل نموده اند و راويان حديث در سراسر اسناد آن بزرگان حديث و تاريخ مى باشند.
مرحوم شمس الدين ابى على، فخّار بن معد، اين قطعه تاريخى را در كتاب خود با سند معتبر نقل مى كند و در سند روايت او، نامى از «مسلم ملائى» نيست و همگى از مشايخ حديث و ادب و تاريخند.
اينك رجال سند حديث كه نويسنده نامبرده در كتاب «الحجة على الذاهب إلى تكفير ابى طالب»، صفحه 82 آورده است:
«وقرأت على شيخنا عميد الرؤساء، أبى منصور هبة الله بن حامد بن أحمد بن أيّوب الكاتب اللُّغوىّ قال قرأت على

1 . خلاصه حديث «طير مشوى» اين است: روزى به پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) مرغى را اهدا نمودند، وقتى آن را آماده كردند، پيامبر فرمود:
«اللّهُم ائتِنى بأحبَّ خَلقِكَ إلَيْكَ يَأكُلُ مَعى فَجاء علىٌّ».
پروردگارا! محبوبترين بندگان خود را به من برسان تا اين مرغ را با من بخورد، و على وارد شد».
محدثان اسلامى مى گويند اين جمله از پيامبر در بيش از يك مورد درباره امام وارد شده است.

صفحه 216
الشّيخ أبى الحسن، علىّ بن عبد الرّحيم السّلّمى اللُّغوى البغدادىّ قال: أخبرنى الشيخ أبو منصور موهوب بن أحمد بن أحمد بن الحسين الجواليقىّ اللُّغوىّ البغدادىّ قال: أخبرنى الشّيخ أبو زكريا يحيى بن على الخطيب تبريزىّ اللغوىّ، قال: أخبرنى الشّيخ أبو الغنائم عبد الله بن ربين الرّقىّ، قال: حدّثنى الرِّئيس علىّ...، قال: حدّثنا القاضىّ أبو اسحق اسمعيل بن اسحق، قال: حدّثنا اسمعيل بن أويس عن هشام بن عروة بن الزُّبير عن عايشة، قالت: جاء أعرابى إلى النبىّ(صلى الله عليه وآله وسلم)، فقال: أتيناك يا رسول الله وليس لنا صبىٌّ يصطبح ولا بعير يئطُّ».1
ما از همه اين گفتارها صرف نظر مى كنيم و مطلبى را كه در گذشته به طور مشروح بيان كرديم، يادآور مى كنيم:
روايات توسل، هر چند به صورت تواتر نقل نشده است، ولى چون همگى هدف واحدى را تعقيب مى كنند، قطعاً تواتر معنى پيدا خواهند كرد و در چنين موارد مراجعه به سند روايت، لزوم ندارد.
تا اين جا بحث ما پيرامون استسقاء پيامبر گرامى به پايان رسيد، هم اكنون پيرامون استسقاء ابوطالب و پدر گرامى وى عبدالمطلب سخن مى گوييم.

1 . يصطبح أى يتناول الصبوح وهو كل ما أكل وشرب، يئط أى يصوت وهو كناية عن المجاعة التى أصابتهم.

صفحه 217
شكى نيست كه حضرت عبدالمطلب و فرزند نيكوكار وى حضرت ابوطالب، به مقام و منزلت فرزند گرامى خود حضرت محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) متوسل مى شدند، نه به دعاى حضرت محمد، زيرا حضرت در زمان عبدالمطلب شيرخوارى بيش نبودند، و لذا گاهى او را روى دست به آسمان بلند كرده و احياناً پشت او را به ديوار كعبه متصل نموده و از خداوند بزرگ به مقام و عظمتى كه داشت، طلب رحمت مى نمودند. از مجموع روايات كه در شيوه استسقاء اين دو بزرگوار وارد شده است، مطلب زير بدست مى آيد:
1. توسل به اولياء گرامى و شخصيت هاى مقدس براى جلب رحمت حق، يك امر فطرى و طبيعى است و اظهار علاقه به عزيزان درگاه خدا و ابراز محبت به اولياء الهى، عمل بسيار پسنديده اى است كه موجب جلب رحمت حق مى باشد، بالاخص در موضوع استسقاء هدف از توسل به اولياء الهى اين است كه خداوند رحمت خود را به خاطر آنان فرو فرستد، و اگر ديگران شايسته نزول فيض نيستند، آنان شايسته نزول رحمت حق مى باشند.
2. اگر به راستى توسل به اولياء الهى، يك امر نامطلوبى بود، بايد با روشن ترين دليل از آن جلوگيرى گردد، در صورتى كه يك آيه و يك حديث هم در اين مورد وارد نشده است.
3. از اين كه پيامبر گرامى، خواهان قرائت شعر ابوطالب

صفحه 218
مى گردد، و از شنيدن شعر او مسرور مى شود، مى توان قاطعانه گفت كه توسل به ذات محترم، در مقام دعا كارى پسنديده و مورد رضايت صاحب شريعت بوده است.
4. از احاديثى كه از صحيح بخارى و سنن بيهقى نقل كرديم مى توان حدس زد كه مسأله توسل به ذات محترم به صورت يك امر فطرى حاكم در اجتماع مسلمانان بوده است، و لذا وقتى پيامبر طلب مى كرد، در اذهان كسانى كه در مجلس رسول خدا حاضر بودند مضمون شعر ابوطالب خطور مى كرد، و هرگز مضمون آن را با اصول توحيد منافى نمى دانستند.
حديث ششم
«إنّ سواد بن قارب، رضى الله، أنشد لرسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم)قصيدته الّتى فيها التّوسُّل ويقول:
وَأَشْهَدُ أنّ اللهَ لا رَبَّ غَيْرُهُ *** وَأنَّكَ مأمُونٌ على كُلِّ غائِب
وأنّكَ أدْنى المُرْسَلينَ وَسيلَةً *** إلَى اللهِ يا ابنَ الأكرَمينَ الأطايبِ
فَمُرْنا بِما يأتيكَ يا خَيْرَ مُرْسَل *** وَإنْ كانَ فيما فيهِ شَيباً للذوائب

صفحه 219
وَكُنْ لى شَفيعاً يَوْمَ لا ذُو شَفاعَة *** بِمُغْن فَتيلاً عَنْ سَوادِ بْنِ قارِبِ»
«گواهى مى دهم كه جز خدا ربّى نيست و تو بر هر پوشيده از حسى، اين هستى، تو نزديك ترين وسيله به سوى خدا، از ديگر پيامبران هستى، اى فرزند گرامى ها و پاكيزه ها، به ما دستور ده آنچه را به تو مى رسد، اى نيكوترين فرستادگان هر چند كه عمل به دستور موجب سفيدى موى سر باشد، شفيع من باش در روزى كه شفاعت شافعان به اندازه رشته هستند خرما به حال سواد بن قارب، سودى نمى بخشد».
سروده سواد بن قارب در حضور پيامبر از دو لحاظ قابل توجه است:
اوّلاً: شخص پيامبر گرامى را نزديك ترين وسيله براى خود در درگاه الهى دانسته است و در گذشته به روشنى لفظ وسيله را تفسير كرديم و گفته شد كه اين الفاظ به معنى «ما يتوسّل به» مى باشد و اگر گاهى هم در معنى خود «قربت» بكار مى رود، از باب استعمال لفظ «سبب» در مفاد «مسبّب» است.
شما مى توانيد بارى آگاهى از حقيقت و مفاد واقعى اين لفظ به فرهنگ هاى عربى مراجعه بفرماييد و ما نصوص فرهنگ نويسان عرب را در آن بحث منعكس نموده ايم.
از اين بيان روشن مى گردد كه تفسير «وسيله» در شعر به معنى

صفحه 220
«تقرب» تفسير بدون شاهد و گواه است، بلكه در خود شعر شاهد بر خلاف آن موجود است، زيرا شاعر در شعر چهارم پيامبر را شفيع خوانده و به وسيله بودن او اعتراف كرده است و مقام شفاعت و شفيع بودن پيامبر با وسيله بودن او مناسب تر مى باشد.
و به عبارت ديگر: شاعر در حضور پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) كه كاشف از رضاى او به مضمون شعر است، او و تمام پيامبران را وسيله خويش به درگاه الهى خواند و خصوص پيامبر را وسيله نزديك تر و مقصود از وسيله بودن پيامبران، تنها اين نيست كه در حال حيات، حضور آنان برسيم و درخواست دعا كنيم، زيرا يك چنين درخواست نسبت به ساير پيامبران مطلقاً، و نسبت به پيامبر اسلام درباره افراد ديگر كه امكان شرفيابى ندارد، امكان پذير نيست در اين صورت بايد از «وسيله» معنى وسيع و گسترده اى را اراده نمود، كه حال كسانى كه مى توانند حضور او برسند شامل گردد.
ثانياً: شاعر از محضر پيامبر درخواست مى كند كه در روز قيامت درباره او شفاعت كند، و اين مطلب همان درخواست حاجت ارزنده است و ما پيرامون اين نوع حاجت خواهى اعم از حى و ميت بحث نموديم، شما مى توانيد پيرامون حاجت خواهى از زنده از غير حى به صفحات بعد مراجعه بفرماييد.
اين حادثه را طبرانى در «جامع كبير»1 و ديگران نقل كرده اند،

1 . الدرر السنية، صفحه 29، تأليف زينى دحلان و التوصل، صفحه 300.

صفحه 221
مؤلف التوصل در سند حديث خدشه كرده و آن را به صورت حديث ضعيف قلمداد كرده است و ما در گذشته پاسخ اين نوع اشكال تراشى را داديم.
تا اين جا توانستيم به برخى از احاديث توسل كه در كتاب هاى حديث و تاريخ اهل سنت وارد شده است، اشاره نماييم. اما در احاديث پيشوايان شيعه توسل به ذوات مقدس آن چنان مسلم و روشن است كه در بسيارى از ادعيه آنان وارد شده است.
آيا ما بايد دستورات اسلام را از ابن تيميه و محمد بن عبدالوهاب فرا گيريم، يا اين كه به خاندان رسالت و عترت پيامبر گرامى كه به حكم حديث ثقلين، ثقل اصغر و عدل قرآن به حكم هستند.
اكنون ما از ميان ادعيه انبوه كه در «صحيفه علويه»1 و يا در دعاى عرفه حضرت حسين بن على(عليه السلام) و يا در صحيفه سجاديه وارد شده است، تنها به نقل دو فراز اكتفا مى كنيم كه به ضميمه احاديث پيشين عشره كامله باشد.

1 . صحيفه علويه، دعاهاى اميرمؤمنان است كه شيخ عبدالله سماهيجى گرد آورده است.

صفحه 222

حديث هفتم

سالار شهيدان در دعاى عرفه چنين مى گويد:
«اللّهُمَّ إنّا نَتَوَجَّهُ إلَيْكَ فِى هذِهِ الْعَشِيَّةِ الّتى فَرَضْتَها وَعَظَّمْتَها بِمُحَمَّد نَبِيّكَ وَرَسُولِكَ وَخِيَرَتِكَ مِنْ خَلْقِكَ».
«خدايا در همچو شبى كه تو آن را بر من واجب و بزرگ داشته اى، به تو توجه كرده و تو را به محمد پيامبر و فرستاده و مهم ترين خلقت سوگند مى دهم».

حديث هشتم

حضرت على بن الحسين(عليه السلام) در صحيفه سجاديه در دعايى كه به مناسبت ورود ماه رمضان مى خواند، چنين مى گويد:
«اَللّهُمَّ إنّى أسْأَلُكَ بِحَقِّ هذَا الشَّهْرِ وَبِحَقِّ مَنْ تَعَبَّدَ لَكَ فيهِ مِنِ ابتدائِهِ إلى وَقتِ فَنائِهِ مِنْ مَلَك قَرَّبْتَهُ أوْ نَبِىٍّ أرسَلْتَهُ أوْ عَبْد صالِح اخْتَصَصْتَهُ».1
«خدايا از تو تقاضا مى كنم به حق اين ماه و به حق آن كس تو را از ابتدا تا آخرين ساعات اين ماه پرستش مى كند، خواه ملك مقرب يا نبى مرسل و يا بنده صالح اختصاص يافته تو باشد».
تا اينجا بحث ما پيرامون توسل به شخصيت ها و ذوات مقدس

1 . صحيفه سجاديه، دعاى 44.

صفحه 223
كه سومين بحث از اين رساله را تشكيل مى دهد به پايان رسيد. البته دلايل براى حقيقت طلبان كافى است.
اكنون وقت آن رسيده است كه درباره دو موضوع ديگر كه قسمت چهارم و پنجم از بحث هاى پنجگانه ما را درباره توسل تشكيل مى دهد، بحث و گفتگو كنيم:
1. سوگند دادن خداوند به مقام و حق شخصيت هاى محترم.
2. سوگند خوردن به غير خدا.

صفحه 224

صفحه 225

بخش چهارم

خداوند را به حق و مقام اولياء سوگند دادن

از ميان اقسام پنجگانه توسل، دو نوع توسل باقى مانده است كه هر دو صورت نزد وهابى ممنوع و محرم، مى باشد. اين دو نوع توسل عبارتند از:
1. سوگند دادن خدا به حق و مقام اولياء.
2. قسم ياد كردن به غير خدا.
اينك بررسى موضوع نخست:
سوگند دادن خدا به مقام حق اولياء و عزيزان درگاه او، چرا بايد حرام و يا مكروه شمرده شود؟
قرآن مجيد گروهى را تحت عنوان:
(الصَّابِرينَ وَالصّادِقينَ وَالْقانِتينَ وَالْمُنْفِقينَ وَالْمُسْتَغْفِرينَ بِالأَسْحارِ).1

1 . سوره آل عمران، آيه 17.

صفحه 226
«آنان، صبركنندگان و راستگويان و فرمانبردارند و انفاق كنندگان و استغفار كنندگان در سحرگاهانند».
مى ستايد، حالا اگر كسى در دل شب پس از اقامه نماز شب، خدا را به مقام و موقعيت اين گروه سوگند دهد و بگويد:
«اللّهُمَّ إنّى أسألُكَ بِحَقِّ الْمُسْتَغْفِرينَ بِالأسحارِ اغْفِرْ لى».
«بارالها! از تو درخواست مى كنم كه به حق توبه كنندگان در سحرگاهان مرا ببخشايى».
چرا بايد بگوييم كافر شد، مگر او كدام اصل از اصول روشن اسلام را انكار كرد؟ چرا بايد بگوييم شرك ورزيد، مگر خالق جهان را، دو تا انديشيد كه به اعتقاد توحيد در خالقيت او لطمه اى وارد گردد؟ يا مدبر و كارگردان جهان را دو تا دانست تا توحيد در ربوبيت او لطمه پيدا كند، و يا غير خدا را پرستش كرد، تا توحيد عبادت و پرستش او در دستخوش اختلال گردد و در حالى كه او در نيمه شب كه نيمى از گيتى را تاريكى فرا گرفته است به ياد خدا برخاسته و به عبادت او پرداخته است، و از ترس او مى لرزد و ديدگانش مى گريد.
قرآن مجيد روشن ترين محك براى جداسازى توحيد از شرك، را در اختيار ما گذارده است و ما بايد از اين طريق، موحد را ازمشرك باز شناسيم، و بدون ضابطه قرآنى، جامعه اسلامى را مشرك نخوانيم و توحيد اسلام را در اعراب بيابان گرد نجدى

صفحه 227
منحصر نسازيم.
(وَإِذَا ذُكِرَ اللهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالآخِرَة وَإذا ذُكِرَ الَّذينَ مِنْ دُونِهِ إذا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ).1
«هنگامى كه خدا به تنهايى ياد شود، دل هاى كسانى كه سراى ديگر را باور ندارند، رميده مى شود و اگر كسانى كه غير او هستند، ياد شوند، شادمان مى گردند».
و در آيه ديگر، «مجرمين» كه همان مشركان هستند، چنين توصيف مى كند:
(اَللّهُمَّ إذا قِيلَ لَهُمْ لاإلهَ إلاّ الله يَسْتَكْبِرُونَ* وَيَقُولُونَ ءَإنّا لَتارِكُوا آلِهَتَنا لِشاعر مَجْنُون).2
«آنان كسانى هستند كه هر زمان به آنان گفته شود جز الله خدايى نيست كبر مىورزند و مى گويند آيا ما خداى خود را به خاطر شاعر ديوانه اى ترك گوييم».
آيا به راستى فردى كه در شب هاى سرد زمستان، ويا شب هاى كوتاه تابستان، رنج سرما يا بى خوابى را متحمل مى گردد، پس از برگزارى نوافل شب، خدا را به مقام اولياء سوگند دهد، او بسان مشركان است كه از خواندن خدا، نفرت ورزيده و از خواندن بت ها شادمان مى گردند؟

1 . سوره زمر، آيه 45.
2 . سوره صافات، آيات 35 و 36.

صفحه 228
در صحيفه علويه كه مرحوم شيخ عبدالله سماهيجى، دعاهاى امام اميرمؤمنان(عليه السلام) را گرد آورده است، چنين مى خوانيم كه امام در نوافل شب، پس از ركعت هشتم اين چنين دعا كرد:
«اَللّهُمَّ إنّى أسْأَلُكَ بِحُرْمَةِ مَنْ عاذَ بِكَ مِنْكَ وَلَجَأَ إلى
عِزِّكَ وَاسْتَظَلَّ بِفَيْئِكَ وَاعْتَصَمَ بِحَبْلِكَ وَلَمْ يَثِقْ إلاّ
بِكَ».
1
«پروردگارا من از تو سؤال مى كنم به احترام آن كس كه از تو به تو پناه برده است (جز تو پناهگاهى نينديشيده است) و به عزت تو ملتجى شده و در زير سايه تو قرار گرفته است و به ريسمان تو چنگ زده، و به جز تو به ديگرى دل نبسته است».
و نيز حضرت در دعايى كه به يكى از ياران خود آموخت چنين مى گويند:
«وَبِحَقِّ السّائِلينَ عَلَيْكَ وَالرّاغِبينَ إلَيْكَ وَالْمُتَعَوِّذينَ بِكَ، وَالمُتَضرِّعينَ إلَيْكَ، وَبِحَقِّ كُلِّ عَبْد مُتَعَبِّد لَكَ فى كُلِّ بَرٍّ أو بَحْر أوْ سَهْل أوْ جَبَل أَدْعُوكَ دُعاءَ مَنِ اشْتَدَّتْ فاقَتُهُ...».2
«بارالها! به حق سؤال كنندگان، ومتوجهان و پناهندگان به تو، و خضوع كنندگان درگاهت و به حق هر بنده پرستشگرى كه ترا در

1 . صحيفه علويه، انتشارات اسلامى، صفحه 370.
2 . صحيفه علويه، انتشارات اسلامى، صفحه 51، امام اين دعا را به اويس تعليم فرمودند.

صفحه 229
خشكى يا دريا، بيابان يا كوه مى پرستد، ترا مى خوانيم. به سان خواندن آن كس كه بيچارگى او به نهايت رسيده است».
آيا چنين مناجات روح انگيزه و ابراز تذلل ها به درگاه حق، نتيجه اى جز تحكيم توحيد (جز خدا پناهگاهى نيست) و ابراز علاقه به دوستان خدا كه خدا يك نوع توجه به خدا است چه نتيجه اى مى تواند داشته باشد؟
بنابراين بايد از تهمت كفر و شرك را كه در بساط رهايى ها از بيشتر از تمام اجناس پيدا مى شود صرف نظر كرد و مسأله را از زاويه ديگر مورد مطالعه قرار داد.
روى اين اساس برخى از ميانه روهاى آنان موضوع قسم دادن خدا را به اولياء در محدوده تحريم و كراهت مطرح كرده و بر خلاف صنعانى تندرو كه مسأله را در دايره كفر و شرك قرار داده است، سخن از كفر و شرك به ميان نياورده است.
اكنون كه محور سخن روشن گرديده و معلوم شد كه بايد موضوع را در چهارچوبه، حرام و مكروه مورد بحث قرار دهيم لازم است، دلايل صحت يك چنين توسل را روشن سازيم.

دليل نخست: اطلاق آيات عبادت و درخواست از خدا

1. قرآن انسان ها را به عبادت و پرستش خدا و دعا خواندن او، دعوت مى كند و مى فرمايد:

صفحه 230
(وَقالَ رَبُّكُمُ ادْعُونى أَسْتَجِبْ لَكُمْ).1
«مرا بخوانيد تا دعاى شما را اجابت كنم».
و يا مى فرمايد:
(يا أَيُّها النّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذِى خَلَقَكُمْ وَالَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ).(2)
«اى مردم خدا را بپرستيد كه شما و كسانى را كه قبل از شما مى زيستند، آفريده است».
و مانند اين آيات.
در اين آيات هيچ نوع قيد و شرطى براى دعوت خدا و خواندن او وارد نشده است، لذا پرستش و عبادت و دعوت و ياد خدا، در همه جا به هر كيفيت جايز و مشروع مى باشد، مگر آن كه در خود آيين اسلام، از عباداتى در حال خاصى و به شكل معينى جلوگيرى به عمل آمده باشد.
مثلاً، نماز و روزه كه فرد شاخص عبادت خدا است براى زن در دوران قاعدگى حرام در حالى كه دعا و خواندن خدا در اين حالت ممنوع نيست.
خود نماز و روزه در شرع اسلام، حدود و شرايطى دارد و نمازگزار در انجام اين دو فريضه بايد آنها را رعايت كند، و نمى تواند آن را بدون رعايت اين شرايط قيود بجا بياورد.

1 . سوره غافر، آيه 60.   2 . سوره بقره، آيه21.

صفحه 231
اما اگر در انجام فريضه اى قيد و شرطى وارد نشود ما مى توانيم آن را به هر صورتى كه خواستيم انجام دهيم مثلاً اسلام به ما دستور مى دهد وضو بگيريم ولى آب معين و حالت خاص و مكان ويژه اى را شرط نمى داند، ما مى توانيم با هر آبى، كه مى خواهيم، از آب چاه و قنات و آب باران و... وضو بگيريم مى توانيم در حالت هايى، اعم از ايستاده و يا نشسته، اين عبادت را انجام دهيم در هر نقطه اى خواستيم، زيرا آسمان، زير سقف، وضو بسازيم و...، اين وسعت به خاطر اين است كه در دستور وضو قيد و شرطى وارد نشده است.
عين اين سخن را درباره آيه(اُدْعُونى أسْتَجِبْ لَكُمْ) و امثال آنها مى گوييم، آيات دعاء و عبادت خدا كاملاً مطلق است، هرگز اين قسم از توجه به خدا كه در آن از خدا به مقام عزيزان درگاه او سؤال شود، ممنوع شمرده نشده است، از اين جهت آيات مربوط به دعوت و خواندن خدا، همه اقسام را شامل بوده و براى اثبات جواز همه نوع دعا و توجه كافى مى باشد.

دليل دوم: وقوع اين نوع توسلات در اسلام

نه تنها اطلاق آيات مربوط به عبادت و دعا اين نوع توسل را تجويز مى كند، بلكه در روايات اسلامى نيز چنين توسلاتى وارد شده است.

صفحه 232
در فصل سوم كه محور بحث در آن توسل به شخصيت بود احاديثى را يادآور شديم كه در آنها از خدا به حق و مقام اولياء سؤال شده است، در اين احاديث هر چند صريحاً موضوع سوگند وارد نشده است، اما روح جمله ها و توسل ها، به معنى سوگند دادن خدا، به حق و مقام اولياء است.
در حديث نخست پيامبر گرامى به آن فرد نابينا اين چنين تعليم كرد كه بگويد:
«اَللّهُمَّ إنّى أسألكَ وَأتَوَجَّهُ إلَيْكَ بِنَبِيّكَ مُحَمَّد نَبِىّ الرَّحْمَةِ».
در حديث دوم ابوسعيد خدرى از پيامبر گرامى اين دعا را نقل نمود:
«اَللّهُمَّ إنّى أسألُكَ بِحَقِّ السّائِلينَ عَلَيْكَ وَأسْألُكَ بِحَقِّ مَّْشاىَ هذا».
در حديث سوم حضرت آدم اين چنين توبه كرد:
«أسْألُكَ بِحَقِّ مُحَمَّد إلاّ غَفَرْتَ لِى».
در حديث چهارم پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) وقتى مادر على (عليه السلام) را دفن كرد درباره او اين چنين دعا نمود:
«اِغْفر لأُمّى فاطمةَ بنتِ أسد ووسِّع عليها مدخلها بحقّ نبيّكَ والأنبياء الّذينَ من قبلى».
در اين نوع جمله ها، هر چند لفظ قسم وارد نشده است، ولى

صفحه 233
مفاد واقعى آنها، سوگند دادن خدا به حقوق اولياء است اين كه مى گويد، خدايا از تو سؤال مى كنم به حق سائلان، يعنى تو را به حق آنان سوگند مى دهم.
دعاهايى كه در صحيفه سجاديه از امام چهارم نقل شده است خود، گواه روشن از صحت و استوارى يك چنين توسل مى باشد، عظمت معانى دعاهاى صحيفه و فصاحت كلمات و بلاغت معانى آن، ما را از هر نوع سخن در صحت انتساب آن به امام بى نياز مى سازد.
امام سجاد(عليه السلام) در روز عرفه دعايى اين چنين با خدا راز و نياز مى كرد:
«بِحَقِّ مَنِ انْتَجَبْتَ مِنْ خَلْقِكَ، وَبِمَنِ اصْطَفَيْتَهُ لِنَفْسكَ، بِحَقِّ مَنِ اخْتَرْتَ مِنْ بَرِيَّتِكَ، ومَن اجْتَبَيْتَ لِشَأْنِكَ، بِحَقِّ مَنْ وَصَلْتَ طاعَتَهُ بِطاعَتِكَ، ومَنْ نَطَّتَّ مُعادتَهُ بِمُعاداتِكَ».1
«بارالها! به حق كسانى آه آنان را از ديگر مخلوق هاى خود انتخاب كردى، و براى خود برگزيدى، به حق افرادى كه از ميان مردم اختيار نمودى، و آنها را براى آشنايى به مقام خود آفريدى، به حق آن پاكانى كه اطاعت آنان را به اطاعت خود، و دشمنى آنان را با دشمنى خويش مقارن و همراه ساختى...».

1 . صحيفه سجاديه، دعاى 47.

صفحه 234
امام وقتى قبر جد بزرگوار خود اميرمؤمنان را زيارت نمود، در پايان اين زيارت اين چنين دعا كرد:
«اَللّهُمَّ اسْتَجِبْ دُعائى وَاقْبَلْ ثَنائى وَاجْمَعْ بَيْنى وَبَيْنَ أوليائى بِحَقِّ مُحَمَّد وَ عَلِىٍّ وَفاطِمَةَ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ».1
«خدايا دعاى مرا مستجاب كن و ستايش مرا بپذير و بين من و بين اوليائت جمع بفرما، به حق محمد و على و فاطمه و حسن و حسين(عليهم السلام)».
اين تنها امام سجاد(عليه السلام) نيست كه در دعاهاى خود خدا را به حق عزيزان درگاهش سوگند مى دهد بلكه در دعاهايى كه از پيشوايان پاك شيعه وارد شده است، غالباً اين نوع توسل موجود است.
سرور آزادگان حضرت حسين بن على(عليه السلام) در طى دعايى اين چنين مى گويد:
«اَللّهُمَّ إنّى أسْأَلُكَ بِكَلِماتِكَ وَمَعاقِدِ عِزِّكَ وَسُكّانِ سَّمواتِكَ وَأَرْضِكَ وَأنْبِيائِكَ وَرُسُلِكَ أنْ تَسْتَجيبَ لى فَقَدْ رَهِقَنى مِنْ أَمْرِى عُسْرٌ فَأسْأَلُكَ أنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَأَنْ تَجْعَلَ مِنْ أَمْرى يُسْراً».

1 . مفاتيح الجنان، زيارت امين الله.

صفحه 235
«بارالها! من تو را قسم مى دهم به كلماتت و مراكز عز و ساكنان آسمان و زمينت، و پيامبران و فرستادگانت دعاى مرا مستجاب نمايى، زيرا كار مرا سختى پوشانيده است، از تو مى خواهم بر محمد و آل او درود بفرستى، و كار مرا آسان سازى».
اين گونه دعاها به اندازه اى است كه نقل آنها مايه اطاله سخن مى باشد، چه بهتر در همين جا دامن سخن را كوتاه سازيم و به بيان دلايل و اعتراضات طرف مقابل بپرازديم.

اعتراض نخست

علماء اسلام اتفاق دارند، كه سوگند دادن خدا، بر مخلوق و يا حق مخلوق حرام است.1

پاسخ

معنى اجماع اين است كه علماء اسلام در هر عصرى و يا در تمام اعصار بر حكمى از احكام اتفاق نظر پيدا كنند، در اين صورت از نظر دانشمندان اهل تسنن خود اتفاق نظر يكى از حجت هاى الهى است و از نظر علماء شيعه از اين نظر حجت است كه از رأى امام معصوم و موافقت او كه در ميان امت زندگى مى كند، حكايت مى نمايد.
حالا ما سؤال مى كنيم آيا درباره اين مسئله چنين اتفاق نظرى

1 . كشف الارتياب، صفحه 32، نقل از الهدية السنية.

صفحه 236
وجود دارد؟ ما علماء شيعه و ديگر علماى اهل تسنن را كنار مى گذاريم، تنها نظر پيشوايان مذاهب چهارگانه را سند اخذ مى كنيم، آيا اين چهار پيشوا، به تحريم چنين مطلبى فتوا داده اند؟ اگر داده اند خواهشمنديم متن فتواى آنان را با ذكر نام كتاب و تعيين صفحه بيان بفرماييد.
اصولاً در كتاب هاى فقهى و حديثى علماء سنت اين نوع توسل، عنوان نشده است، تا درباره آن نظر دهند.
يكى از گسترده ترين كتاب هاى فقهى اهل تسنن كتاب «المغنى» ابن قدامه است وى از فقهاى به نام اين گروه است كه در اين كتاب آراء مذاهب چهارگانه را نقل مى كند و سرانجام بر حقانيت مذهب امام احمد بن حنبل استدلال مى نمايد.
وى در جلد نهم، صفحه 490 تا 542 مباحث مربوطه به يمين و عهد را آورده است و اصلاً در اين موضوع به بحث نپرداخته و از هيچ امام و پيشوايى در اين باره سخن نقل نكرده است، در حالى كه درباره سوگند به غير خدا، كه فصل پنجم از بحث ما را تشكيل مى دهد در صفحه 491ـ 492 بحث نموده است.
كتاب «الفقه على المذاهب الأربعه» نگارش عبدالرحمان، مرجع رسمى امروز علماء اهل تسنن است، وى در اين مجموعه در جلد2، صفحه 74ـ 75 درباره موضوع سوگند به غير خدا بحث نموده، در حالى كه درباره سوگند دادن خدا، به غير او بحثى نكرده است.

صفحه 237
گسترده ترين كتاب از نظر گردآورى احاديث مربوطه به فقه كتاب «السنن الكبرى» بيهقى است، وى در جلد 10، صفحه 26 ـ 72 احاديث مربوطه به سوگند و عهد را آورده است و اصلاً درباره چنين موضوعى حديثى نقل ننموده است.
در اين صورت اتفاق و اجماعى كه نويسنده «الهدية السنية» ادعا مى كند، كجاست؟ تنها كسى كه وى از او تحريم، نقل مى كند، چهره ناآشنايى است به نام «العز بن عبدالسلام»، تو گويى علماء اسلام در مؤلف «الهدية السنية» و «العز بن عبدالسلام» خلاصه شده است.
سپس از ابوحنيفه و شاگرد او ابويوسف، نقل كرده است كه اين دو نيز گفته اند كه گفتن «بحق فلان» مكروه است.
خلاصه دليلى به نام اجماع در اين مسأله وجود ندارد. اكنون دليل دوم آنان را مورد بررسى قرار مى دهيم.

اعتراض دوم

«إنّ المسألة بحقّ المخلوق لا تجوز لأنّه لا حقّ للمخلوق على الخالق».1
«سؤال از خدا به حق مخلوق جايز نيست زيرا مخلوق در ذمه خالق حقى ندارد».

1 . كشف الارتياب، 331، نقل از قدورى.

صفحه 238
 
پاسخ
يك چنين استدلال جز اجتهاد در برابر نص صريح چيز ديگرى نيست، اگر به راستى مخلوق كردن خالق حقى ندارد، پس چرا در احاديث گذشته فصل سوم حضرت آدم و پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)خدا را بر چنين حقوقى قسم دادند، و از خداوند به خاطر همين حقوق سؤال هايى نمودند؟ گذشته بر اين، در مقام سوگند دادن خدا، لازم نيست كه لفظ «عليك» بياوريم، بلكه كافى است كه بگوييم:«اللّهم إنّى أسألك بحقّ فلان أو فلان» و حق در لغت عرب به معنى امر ثابت و پاى بر جا است و مقصود ازاين حق، صفات برجسته عزيزان درگاه خدا است مانند: قرب زهد، تقوا، عبادت علم و چنين صفات ثابت مستلزم كسى كه اين حقوق بر ضرر او باشد نيست.
از همه اينها گذشتيم، آيات قرآن را چگونه توجيه كنيم؟ زيرا قرآن در مواردى بندگان صالح خود را داراى حقوقى بر خدا معرفى كرده است.
اينك آيات:
(وَكانَ حَقّاً عَلَيْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنينَ)1.
«يارى كردن افراد مؤمن، حق آنها بر ماست».

1 . روم، آيه47.

صفحه 239
(وَعْداً عَلَيْهِ1 حَقّاً فِى التَّوراةِ وَالإنْجِيلِ).2
«وعده حق الهى است كه در تورات و انجيل آمده است».
(كَذلِكَ حَقّاً عَلَيْنا نُنْجِ الْمُؤْمِنينَ).3
«نجات دادن افراد مؤمن حق آنها بر ماست».
(إنّما التَّوبَة عَلى اللهِ الَّذينَ يَعْلَمُونَ السُّوءَ بِجَهالَة).4
«بدرستى كه برگشت به سوى خداوند، براى كسانى است كه بدى را از سر نادانى انجام مى دهند».
آيا صحيح است كه خودسرانه به خاطر يك رشته پندار بى اساس اين همه آيات را تأويل كنيم؟ در احاديث اسلامى نيز اين نوع تعبير فراوان است.
اينك نمونه هايى از احاديث:
1. «حَقٌّ على الله عون من نكح التماس العفاف ممّا حرّم الله».5
«بر خدا است كمك به كسى كه به خاطر حفظ عفت خويش از محرمات، ازدواج كند».
2. قال رسول الله: «ثَلاثةٌ كلُّهُم حَقٌّ عَلى اللهِ عَوْنُهُ، الغازى

1 . ضمير در لفظ «عليه» به «الله» كه در آغاز آيه وارد شده است برمى گردد.
2 . توبه، آيه11.
3 . يونس، آيه103.
4 . نساء، آيه17.
5 . الجامع الصغير، سيوطى2، صفحه 33.

صفحه 240
فى سَبيلِ اللهِ، والمُكاتَبُ الّذى يُريدُ الأداءَ، والنّاكِحُ الّذى يُريدُ التَّعَفُّفَ».1
«سه گروهند كه بر خدا لازم است كه آنان را كمك كند:مجاهد در راه خدا، برده اى كه با مولاى خود قرارى بسته است كه با دادن مبلغى او را آزاد كند، جوانى كه مى خواهد از طريق ازدواج عفت خود را حفظ كند».
3. «كان للنبىّ ناقة تسمّى العضْباء لا تُسبق فجاءَ أعرابىٌّ على قعود فسبقها فشقّ ذلك على المسلمين حتّى عرفه فقال حقٌّ على الله أن لا يرتفع شىءٌ فى الدُّنيا إلاّ وضعه».2
«پيامبر شترى به نام عضباء داشت كه هرگز عقب نمى ماند، عربى آمد، در حالى كه بر شتر جوانى سوار بود، با پيامبر مسابقه گذارد و بر شتر پيامبر سبقت گرفت، اين كار بر مسلمانان سنگين آمد، تا اين كه پيامبر را شناخت پيامبر فرمود: بر خداست چيزى در دنيا بلند نشود، مگر اين كه آن را پايين بياورد».
4. «أتدرى ما حقُّ العبادِ على اللهِ...».3
«آيا حق بندگان كه بر پروردگار است نمى بينى؟».

1 . سنن ابن ماجه، قزوينى، جلد2، صفحه 841 چاپ داراحياء كتب العربيه مصر.
2 . صحيح بخارى، جزء چهارم، مطبعه منيريه، صفحه 96، باب ناقة النبى.
3 . نهايه ابن اثير، مجدالدين ابى السعادات المبارك بن محمد الحرزى، متولد سال 546، متوفاى سال 606، ماده «حق».

صفحه 241
گروه وهابى با تكلف هاى زياد مى خواهند اين گونه روايات و احاديث را از نظر سند و يا دلالت از اعتبار بيندازند، زيرا آنان نمى خواهند گروهى را كه خدا آنها را بزرگ معرفى كرده است، با عظمت ياد كنند.
ناگفته پيداست هيچ فردى با لذات بر خدا، حق ندارد، هر چند قرنها خدا را پرستش كند و در برابر او خاضع و خاشع گردد زيرا بنده خدا هر چه دارد از ناحيه خداست، چيزى از خود در راه خدا صرف نكرده است كه با لذت مستحق پاداش باشد.
بنابراين مقصود از اين حق در اين موارد همان پاداش هاى الهى و مقام و منزلت هايى است1 كه حضرت حق روى عنايات خاص خود، به آنان لطف كرده و آنها را بر عهده گرفته است و چنين حقى برعهده خدا بودن نشانه عظمت و بزرگى اوست.
براى آگاهى از اين كه چگونه بنده فقير و محتاجى، حقى بر ذمه خدا پيدا مى كند، در مفاد دو آيه زير دقت كنيد. قرآن مجيد در آيه اى خدا را مالك مطلق مى داند، و بندگان به ظاهر مالك را، نمايندگان خود در اموالى كه در دست دارند، معرفى مى كند، آنجا كه مى فرمايد:
(...وَأَنْفِقُوا مِمّا جَعَلَكُمْ مُسْتَخْلَفينَ فيهِ فَالَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَأَنْفِقُوا لَهُمْ أجرٌ كَبيرٌ).2

1 . به نهايه ابن اثير، ماده «حق» مراجعه شود.
2 . سوره حديد، آيه 7.

صفحه 242
«از آنچه كه شما را نماينده خود در آن اموال قرار داده است، انفاق كنيد، براى كسانى كه ايمان دارند و انفاق مى كنند، پاداشى بزرگ است».
ولى همين قرآن در چند آيه بعد، استقراض خدا را از بندگان خود مطرح مى كند و بشر در اين آيه با چهره مالكانه تجلى مى كند كه به خداى «مالك السموات والأرض» وام مى دهد آنجا كه مى فرمايد:
(مَنْ ذَا الَّذى يُقْرِضُ اللهَ قَرْضاً حَسَناً).1
«كيست كه خدا را وام نيكو بدهد».
همان طور كه آيه نخست، بيانگر يك حقيقت تكوينى و واقعى و روشنگر مفاد آيه زير مى باشد:
(يا أَيُّها النّاسُ أنْتمُ الْفُقَراءُ إلَى اللهِ وَاللهُ هُوَ الْغَنِىُّ الْحَميدُ).2
«اى مردم، شما محتاجان به سوى پروردگار هستيد و خداوند بى نياز و پيراسته است».
همچنين اين آيه، بيانگر لطف الهى و مراحم غيبى او است كه در اين تشريع آن چنان كرامت و بزرگوارى از خود نشان مى دهد كه از بنده خود وام مى خواهد.

1 . سوره حديد، آيه11.
2 . سوره فاطر، آيه15.

صفحه 243
مسأله تعهد خداوند، و اين كه مخلوق بر ذمه او حقى دارد، به سان وام خواهى خدا از بنده فقير و گدايى مطلق است، اين تعهدها و ذى حق شده ها، از روى لطف و كرامت كه وعده داده و با كمال لطف خود را بدهكار بندگان صالح خود نموده است و آنان را صاحبان حقوق، خود را «من عليه الحق» و متعهد قلمداد كرده است.
تا اين جا، استوارى سؤال از خدا، يا سوگند دادن او به حق اولياء الهى روشن گرديد، اكنون براى تكميل بحث، بخش پنجم را مطرح مى نماييم.

صفحه 244

صفحه 245

بخش پنجم

سوگند ياد كردن به غير خدا

سوگند به غير خدا، از جمله مسائلى است كه گروه وهابى روى آن حساسيت خاصى دارند1 يكى از نويسندگان آنان، به نام صنعانى در كتاب «تطهير الاعتقاد» آن را مايه شرك دانسته2 و مؤلف «الهدية السنيه» آن را شرك كوچك خوانده است.3
ما مسأله را به فضل الهى در محيط دور از تعصب مورد بررسى قرار مى دهيم و كتاب خدا و سنت هاى صحيح پيامبر و پيشوايان معصوم را چراغ فرا راه خود قرار مى دهيم:

1 . هر چند اين فصل از بخش چهارم، در حقيقت توسل داخل نيست، زيرا حقيقت توسل اين است كه انسان شخصى را وسيله و ذريعه خود به سوى خدا قرار دهد، و در سوگند به غير خدا كه چنين مطرح نيست ولى چون اين بحث با موضوع توسل يك نوع شباهت دارد، و نتيجه سوگند به غير خدا، يك نوع تعظيم و ابراز احترام نسبت به «مقسم به» است شايسته است اين موضوع را در بخش توسل مورد بررسى قرار دهيم و با اين فصل مباحث مربوطه به توسل پايان مى پذيرد.
2 . كشف الارتياب، صفحه 336، نقل از كتاب تطهير الاعتقاد، صفحه 14.
3 . مدرك ياد شده، صفحه 336، نقل از كتاب الهدية السنيه، صفحه 25.

صفحه 246
 
دلائل ما بر جواز قسم به غير خدا

دليل اول

قرآن مجيد پيشواى اعلا و ثقل اكبر، و الگوى زندگى هر مسلمانى است، در اين كتاب ده ها قسم به غير خدا وارد شده است، كه گردآورى همه آنها در اين صفحات موجب گسترش بيشتر بحث مى شود. خداوند، تنها در سوره شمس به هفت چيز از مخلوقات خود سوگند خورده است، اين هفت چيز عبارتند از:
«خورشيد، نور آن، ماه، روز، شب، آسمان، نفس انسانى و زمين».1
همچنين است در سوره هاى ديگر. مثلاً در سوره النازعات، به سه چيز(2)، در سوره المرسلات، به دو چيز2 سوگند ياد شده است.
هر فرد مسلمانى، با آيات زير كه همگى حاكى از سوگند به غير خداست، آشنايى كامل دارد، مانند:
(وَالتِّينِ وَالزَّيْتُونِ* وَطُورِ سينينَ* وَهذَا الْبَلَدِ الأمينِ).3

1 . سوره شمس، آيه هاى 7ـ1.   2 . سوره نازعات، آيه هاى 3ـ1.
2 . سوره مرسلات، آيه هاى 3ـ1.
3 . سوره تين، آيه هاى 3ـ1.

صفحه 247
«سوگند به انجير و زيتون، سوگند به طور سينا، سوگند بدين شهر امن و امان(مكه معظمه)».
(واللَّيْلِ إذا يَغْشى* والنَّهارِ إذا تَجَلّى).1
«سوگند به شب تار هنگامى كه جهان را در سياهى بپوشاند و ختم به روز هنگامى كه عالم را به ظهور خود روشن سازد».
(وَالْفَجْرِ* وَلَيال عَشْر* والشَّفْعِ وَالْوَتْرِ* وَاللَّيْلِ إذا يَسْر).2
«سوگند به صبحگاهان و ختم به ده شب(اول ذى حجه) و سوگند به جفت(كليه موجودات عالم) و به خود (ذات خداوند يكتا) و قسم به شب تار هنگامى كه به روز مبدل مى گردد».
(وَالطُّورِ* وَكِتاب مَسْطور* فِى رَقٍّ مَنْشُور* وَالْبَيْتِ الْمَعْمُورِ* وَالسَّقْفِ الْمَرْفُوع* وَالْبَحْرِ الْمَسْجُورِ).3
«سوگند به كوه طور و كتاب نوشته شده در صفحه اى گشوده، و سوگند به بيت المعمور(خانه آباد، معبد ملائكه آسمان كه مجازاً گفته شده) قسم به سقف افراشته شده آسمان و سوگند به درياى پر تلاطم».
و همچنين است سوره هاى ديگر قرآن، مانند سوره هاى

1 . سوره ضحى، آيه هاى 2 و 1.
2 . سوره فجر، آيه4ـ1.
3 . سوره طور، آيه هاى 6ـ1.

صفحه 248
«بروج»، «الطارق»، «القلم»، «العصر» و«البلد»، تا آن جا كه خداوند بر جان پيامبر به طور صريح و آشكارا قسم ياد كرده و مى فرمايد:
(لَعَمْرُكَ إنَّهُمْ لَفى سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ).1
«اى پيامبر به جانت سوگند كه آنها در مستى شهوات خود سرگردانند».
آيا با اين سوگندهاى متوالى كه در قرآن آمده است، مى توان گفت كه سوگند به غير خدا شرك است و حرام؟
شكى نيست كه هدف خدا از اين سوگندها بيان عظمت آنهاست، و از اين طريق مى خواهد نظر ما را به تدبر و تفكر در تمام «مقسم به»هاى قرآن معطوف دارد، ولى در عين حال، خواننده قرآن كه آن را براى خود، «امام»، «اسوه»، «پيشوا» و «الگو» مى داند، از اين سوگندها اين درس را فرا مى گيرد كه انسان در مقام سوگند مى تواند به يكى از اين ها كه خدا بر آنها سوگند ياد كرده است، سوگند ياد كند.
برخى از بى ذوقها كه از اهداف قرآن آگاهى ندارند، اين چنين پاسخ مى گويند كه ممكن است صدور چيزى از خدا زيبا باشد و صدور همان چيز از غير او زيبا نباشد.
ولى پاسخ آن روشن است. زيرا اگر واقعاً واقعيت سوگند به غير خدا شرك و تشبيه غير خدا به خدا است، چرا چنين شرك

1 . سوره حجر، آيه 72.

صفحه 249
على الاطلاق و يا شرك كوچك را خود خدا مرتكب شده است آيا صحيح است كه خدا عملاً براى خويش شريكى قائل گردد، و غير خود را از چنين شركى باز دارد؟
برخى كه در برابر اين برهان خود را محكوم مى بينند، فوراً دست و پا مى كنند كه در مجموع سوگندهاى قرآن به غير خدا، لفظى مانند «رب» در تقدير بگيرند، و تمام قسمت هاى قرآن را به يك قسم برگردانند، و آن، سوگند به رب شمس و قمر و... است.1
ما قضاوت را در اين تأويل بدون شاهد به عهده خوانندگان گرامى مى گذاريم. آيا خيانت به كتاب آسمانى نيست كه بگوييم مقصود از آيه (لَعَمْرُكَ إنَّهُمْ لَفى سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ) اين است كه سوگند به خداى جانت؟
شكى نيست كه افراد بيداردل كه مى خواهند بر قرآن شاگردى كنند و مى خواهند آن را چراغى فرا راه زندگى خود قرار دهند، از اين آيات درس گرفته و سوگند به غير خدا را خصوصاً اگر با قداست و طهارت، مانند پيامبر و امام، همراه باشد، جايز و مستحسن مى شمردند و بر يك چنين تأويلها و استادگرى ها بر قرآن، ارزشى قائل نمى شوند.

1 . السنن الكبرى، جلد دهم، صفحه 29، و بداية المجتهد، جلد 1، صفحه 394، طبع مصر اين تأويل بارد را از برخى نقل كرده اند.

صفحه 250

دليل دوم

پيامبر گرامى در مواردى به غير خدا سوگند ياد كرده است. از آن جمله:
1. حديثى از صحيح مسلم:
«جاء رجل إلى النّبىّ فقال: يا رسول الله أىّ الصَّدقة أعظم أجراً؟ فقال: أما وأبيك لتنبأنّه أن تصدّق وأنت صحيح شحيح تخشى الفقر وتأمل البقاء».1
«مردى حضور پيامبر آمد و گفت: اى پيامبر خدا، پاداش كدام صدقه بزرگ تر است؟ فرمود: سوگند به پدرت از آن آگاه مى شوى و آن اينكه صدقه دهى در حالى كه سالم و به آن حرص دارى، از فقر مى ترسى و به فكر زيستن در آينده هستى».
2. حديثى ديگر از صحيح مسلم:
«جاء رجل إلى رسول الله من أهل نجد، يسأل عن الإسلام، فقال رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم): خمس صلوات فى اليوم واللَّيل، فقال: هل علىّ غيرهن؟ قال: لا، إلاّ أن تطوّع، وصيام شهر رمضان، فقال: هل علىّ غيره؟ قال: لا، إلاّ أن تطوّع، وذكر له رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم)الزّكاة فقال: هل علىّ غيره؟ قال: لا، إلاّ

1 . صحيح مسلم، كتاب الزكاة، جزء سوم، باب افضل الصدقه، صفحه 94، چاپ استانبول، لفظ «لتنبأنّه» صيغه مجهول و جواب سوگند است، «أى لتُخبرنّه» يعنى فوراً آگاه مى شوى.

صفحه 251
أن تطوّع، فأدبر الرّجل وهو يقول والله لا أزيد على هذا ولا أنقص منه، فقال رسول الله: أفلح وأبيه إن صدق أو أدخل الجنّة وأبيه إن صدق».1
«مردى از اهل نجد به حضور پيامبر رسيد و از اسلام سؤال نمود، پيامبر فرمود پايه هاى اسلام امور زير است:
1. پنج نماز در روز و شب، مرد نجدى گفت: آيا غير از اين ها باز نمازى هست؟ فرمود: چرا به طور مستحب.
2. روز ماه رمضان، آن مرد پرسيد: غير از آن باز روزه اى هست؟ فرمود: به طور مستحب.
3. زكات، آن شخص پرسيد آيا زكات ديگرى هست؟ فرمود: به طور مستحب.
آن مرد حضور پيامبر را ترك كرد در حالى كه مى گفت نه كم مى كنم و نه زياد. پيامبر فرمود: بر پدر وى سوگند رستگار شد، اگر راست گفت، بر پدر وى سوگند وارد بهشت مى شود اگر راست بگويد».

1 . صحيح مسلم، جزء اول، باب ما هو الاسلام و بيان خصاله، صفحه 32، وى اين حديث را با دو طريق نقل كرده است، در يكى تنها دارد:أفلَح إن صدق، و در ديگرى دارد: أفلَحَ وأبيه إن صدق أو أُدخِلَ الجنّة إن صدقَ. بسيار شگفت آور است گفتار ابن عبدالبر كه به نقل ابن قدامه دارالمعنى جلد دهم، صفحه 492 مدعى شده است كه جمله «أفلَحَ وأبيهِ إن صَدَقَ» از وجه صحيح وارد نشده است و گويا صحيح مسلم نزد وى جزو صحاح نيست.

صفحه 252
قسطلانى در كتاب «ارشاد السارى»1 به دست و پا افتاده و مى خواهد اين احاديث را مانند آيات قرآن، تأويل كند و لفظ «رب» را در تقدير بگيرد، و گاهى مى گويد لفظ «وابيك» بى اختيار بر زبان عرب، جارى مى گردد و هدف، قسم و سوگند نبود.
هر دو پاسخ جز يك تلاش مذبوحانه در برابر صراحت گفتار قرآن و حديث پيامبر چيز ديگرى نيست. اگر واقعاً سوگند حقيقى به غير خدا حرام بود، چرا پيامبر صورت حرامى را به جا مى آورد؟ اگر هدف قسم نبود، چرا بايد اين سخن لغو به زبان پيامبر جارى گردد؟
3. حديثى از «مسند احمد حنبل»:
«فلعمرى لأن تكلّم بمعروف وتنهى عن منكر خيرٌ من أن تسكت».2
«به جانم سوگند اگر امر به معروف و نهى از منكر كنى بهتر است كه سكوت نمايى».
4. حديث ديگرى از «مسند احمد حنبل»:
«فلعمرى من أكل برقية باطل، لقد أكل برقية حقّ».3

1 . ارشاد السارى، جلد 9، صفحه 358.
2 . مسند احمد حنبل، جلد5، صفحه 225.
3 . مسند احمد حنبل، جلد5، صفحه 211، با دو سند در هر دو مورد به لفظ «اكلت» با صيغه تأنيث آمده است، و ظاهراً بايد«اكل» باشد.

صفحه 253
«هر كس با تعويذ باطل پولى بدست آورد، مثل اين كه با تعويذ حلال، تحصيل كرده است.
5. حديثى از «سنن ابن ماجه»:
«فلعمرى ما أتمّ الله عزّ وجلّ حجّ من لم يطف بين الصّفا والمروة».1
«بجانم سوگند، هركس ميان صفا و مروه طواف نكند، خدا حج او را قبل نمى كند».
6. حديث ديگرى از «سنن ابن ماجه»:
«ولعمرى لو أنّ كلَّكم صلّى فى بيته لتركتم سنّة نبيّكم».2
«به جانم سوگند، اگر همه شما در خانه هاى خود نماز بگزاريد، سنت پيامبرتان را ترك كرده ايد».
نمونه تربيت اسلام اميرمؤمنان، على بن ابى طالب(عليه السلام) كه به اتفاق امت، آگاه ترين فرد به حدود و ثغور اسلام و حلال و حرام آن است، در خطبه ها و نامه ها و كلمات خود به طور مكرر به جان خود سوگند ياد كرده است، كه در اين جا برخى را منعكس مى كنيم:
1.«وَلَعَمْرى ما عَلَىَّ مِنْ قِتالِ مَنْ خالَفَ الحَقَّ... مِنْ اِدْهان وَلا ايهان» .(3)

1 . سنن ابن ماجه، جلد4، صفحه 995، چاپ داراحياء الكتب العربيه.
2 . همان مدرك، جلد 1، صفحه 255.   3 . نهج البلاغه، عبده، خطبه 23.

صفحه 254
«به جانم سوگند، من هرگز در نبرد با مخالفان حق مداهنه و سستى از خود نشان نمى دهم».
2. «وَلَعَمْرى لَوْ كُنّا نَأتى ما أتَيْتُمْ، ما قامَ لِلدِّينِ عَمُودٌ».1
«به جانم سوگند اگر ما آنچه را شما انجام داديد انجام مى داديم، براى دين ستونى برپا نمى شد».
3. «وَلَعَمْرى ما تَقادَمَتْ بِكُمْ وَلا بِهِمُ العُهُودُ».(2)
«به جانم سوگند، فاصله شما و عرب جاهلى زياد نشده است».
4. «وَلَعَمْرى لَيُضْعَفَنَّ لَكُمُ التّيهُ مِنْ بَعْدى أضْعافاً».2
«به جانم سوگند، حيرت و سرگردانى شما پس از من دو چندان مى شود».
5. «وَلَعَمْرى لَئِنْ كانتِ الإمامَةُ لا تَنْعَقِدُ حَتّى تَحْضُرها عامَّةُ النّاسِ، فما إلى ذلك مِنْ سَبيل».3
«به جانم سوگند، هرگاه امامت بدون حضور همه مسلمانان صورت نپذيرد، براى اين راهى نيست، و چنين چيزى ممكن نيست».
6.«لَعَمْرى يَهْلَك فى لَهَبِها المُؤْمِنُ».4

1 . نهج البلاغه، خطبه 56.   2 . نهج البلاغه، خطبه85.
2 . نهج البلاغه، خطبه 161.
3 . نهج البلاغه، خطبه 168.
4 . نهج البلاغه، خطبه 182.

صفحه 255
«به جانم سوگند در آتش فتنه، مؤمن مى سوزد».
7. «فَلَعَمْرى لَقَدْ فَوَّقَ لَكُمْ سَهْمَ الْوَعيدِ».1
«به جانم سوگند، شيطان تيرش را براى شما به زه كمان نهاده است».
8. «وَلَعَمْرى يا مُعاوِيَةُ، لَئِنْ نَظَرْتَ بِعَقْلِكَ دونَ هَواكَ، لَتَجِدُّنى أبْرأ الناسِ من دَمِ عُثْمانَ».2
«به جانم سوگند، اى معاويه، اگر با ديده خرد بدون هوا و هوس بنگرى، مرا پيراسته ترين فرد نسبت به خون عثمان مى يابد».
9. «وَلَعَمْرى لَئِنْ لَمْ تَنْزَعْ عَنْ غَيِّكَ وَشِقاقِكَ».3
«به جانم سوگند، اگر از ضلالت و گمراهى خود دور نشوى».
10. «وَلَعَمْرى ما كُنْتُما بِأحقِّ الْمُهاجرينَ بالتَّقيّةِ وَالْكِتْمانِ».4
«به جانم سوگند، شما (طلحه و زبير) فرد شايسته اى از مهاجران، براى كتمان نظر درونى نبوديد».
در اين ده مورد5 اميرمؤمنان به جان خود كه مخلوق

1 . نهج البلاغه، خطبه 187.(قاصعه).
2 . نهج البلاغه، نامه6.
3. نهج البلاغه»، نامه 9.
4 . نهج البلاغه، نامه 54.
5 . مدارك ياد شده از روى نهج البلاغه عبده، چاپ مطبعه استقامت، تطبيق گرديده است.

صفحه 256
خداست، سوگند ياد كرده است. آيا امام از حقيقت اسلام و حدود حلال و حرام، آگاهى كامل دارد يا غارتگران نجد كه با تهمت شرك بر قبائل بى دفاع مسلمانان مكرر، حمله برده و اموال آنان را غارت كرده و حمام خونى به راه انداختند؟
گروه وهابى نه تنها به قبائل اطراف دست مى انداختند، بلكه يك بار در سال 1216 هجرى قمرى و بار ديگر در سال 1259 بر كربلا حمله برده به صغير و كبير رحم نكردند، و در ظرف سه روز شش هزار نفر را از دم تيغ گذراندند، و تمام نفايس حرم شريف را بسان سپاه يزيد به غارت برند. چرا؟ به خاطر اين كه اين گروه به فرزندان پيامبر سوگند ياد مى كنند و به آنان مهر مىورزند.
امام اميرمؤمنان (عليه السلام) در يكى از خطبه هاى خود به شعر شاعرى كه به جان خود سوگند ياد كرده است، تمثل مى جويد و چنين مى گويد:
لَعَمْرِ أبيكَ الْخَيْرِ يا عَمْرُ وَإنّنى، *** على وَضر مِنْ ذا الإناءِ قَليلٌ1
«به جان پدر نيكوكار تو اى عمرو، سوگند،
من بر باقيمانده كمى از اين طرف حاضر شده ام».
اين تنها امام نيست كه به غير خدا سوگند ياد كرده است، بلكه خليفه نخست در سخنان خود به پدر فرد مخاطب خويش سوگند ياد مى كند:

1 . نهج البلاغه، خطبه 25.

صفحه 257
«إنّ رجلاً من أهل اليمن أقطع اليد والرّجل قدم فنزل على أبى بكر الصّديق، فشكا إليه أنّ عامل اليمن قد ظلمه، فكان يصلّى من اللَّيل، فيقول أبوبكر وأبيك ما ليلك بليل سارق...».1
«مردى از اهل يمن بر ابى بكر وارد شد و از حاكم يمن شكايت كرد كه در حق او ستم كرده است، و او در شب مرتب نماز مى گزارد. ابوبكر به او گفت: به جان پدرت سوگند، شب تو دزد نيست...».
از مراجعه به اشعارى كه از صدر اسلام باقى مانده است، روشن مى گردد كه سوگند به بيت خدا در ميان عرب كاملاً رايج بوده است.
ابوطالب در قصيده «لاميه» خود مى گويد:
«كَذَبْتُمْ وَبَيْتِ اللهِ، نَبزى مُحَمَّداً *** وَلَمّا نُطاعِنْ دُونه ونناضِل».2
«سوگند به خانه خدا، تصور مى كنيد كه محمد پيروز نمى گردد و ما در راه او نيزه نمى زنيم و تير پرتاب نمى كنيم».

1 . موطأ امام مالك، همراه با شرح زرقانى، جلد4، صفحه 159.
2 . سيره ابن هشام، جلد2، صفحه 275، چاپ مصر، مصطفى الحلبى، و جلد اول، صفحه 247 چاپ مكتبة الكليات مصر، در مسند احمد، جلد دوم، صفحه 202 و جلد ششم، صفحه 211 گفتگوهايى از صحابه نقل كرده است كه حاكى از رايج بودن اين نوع قسمهاست.

صفحه 258
در مقابل، از فرزند بزرگ حسين بن على(عليه السلام) حضرت على اكبر، نقل شده است كه وى در روز عاشورا رجزى به شرح زير خواند:
«أَنا عَلىُّ بْنُ الحُسَيْن بنِ عَلِىٍّ، *** نَحْنُ وَبَيْتُ اللهِ أولى بالنَّبىّ».1
احمد بن حنبل، در مسند خود از عايشه نقل مى كند كه مسروق به او چنين گفت:
   
«سألتك بحق هذا القبر، ما الّذى سمعت من رسول الله فى حقّ الخوارج؟ قالت سمعته يقول: إنّهم شَرُّ الخلق والخليقة، يقتلهم خير الخلق والخليقة وأقربهم عند الله وسيلة».2
«به صاحب اين قبر، از تو سؤال مى كنم كه از پيامبر خدا درباره خوارج چه شنيدى؟ گفت شنيدم كه فرمود: آنان بدترين مردمند و بهترين مردم آنان را مى كشند، آن كه در نزد خدا از نظر وسيله نزديك تر است».
جمله «سألتك...» به جاى جمله «اقسمت عليك بصاحب هذا القبر» است. از اين روايات و روايات ديگر كه ما براى اختصار از نقل آنها خوددارى مى كنيم، استفاده مى شود كه سوگند به غير خدا

1 . نفس المهموم، صفحه 164.
2 . مسند احمد، جلد5، صفحه 31

صفحه 259
در زبان پيامبر و امام و شخصيت هاى بزرگ صدر اسلام، امر رايجى بوده است و هرگز سلف صالح آن را با توحيد منافى نمى دانستند.

دلايل وهابيان براى تحريم سوگند به غير خدا

مجموع دلايل آنان در دو حديث خلاصه مى شود و ما به فضل خداوند هدف اين دو حديث را روشن خواهيم ساخت و ملاحظه خواهيد فرمود كه اين دو حديث، بر فرض صحت و صدور از پيامبر، گواه بر نظر آنان نيست. ولى پيش از آن كه اين دو حديث را مورد بررسى قرار دهيم، لازم است كه شما را از اقوال و نظرات ائمه چهار مذهب آگاه سازيم، زيرا اتفاق صاحبان اين چهار مذهب يا غالب آنان، بر جواز سوگند به غير خدا، گواه بر اين است كه اين احاديث هدف ديگرى را تعقيب مى كنند كه بر پيشوايان اين مذاهب مخفى و پنهان نبوده است، و گرنه دليل ندارد كه همه يا غالب آنان با توجه به احاديث مورد بحث، جواز سوگند را انتخاب نمايند.
در اين بررسى خواهيد ديد كه نويسندگان آراء مذاهب چهارگانه، بالاتفاق از ابوحنيفه و شافعى، كراهت را نقل كرده اند.
مؤلف «الفقه على مذاهب الاربعه» از مالك دو قول نقل كرده و ترجيح داده است كه مشهور اين است كه مالك، آن را حرام

صفحه 260
مى دانسته است، در حالى كه قسطلانى از امام مالك تنها كراهت را نقل كرده است.
در غالب كتاب هاى فقهى از احمد بن حنبل تحريم نقل شده است، در صورتى كه ابن قدامه در «المغنى» از احمد، نقل كرده است كه قسم به حق پيامبر، منعقد مى شود و شكستن آن موجب كفاره است.
انعقاد قسم و تعلق كفاره، هر چند ملازم با حلال بودن آن نيست، ولى بيشتر، ظهور دارد كه وى اين قسم را حلال دانسته و آن را محترم مى شمرد.
اينك فتاوى:
«لا ينعقد اليمين بغير الله تعالى كالحلف بالنّبىّ والكعبة وجبريل والولىّ وإذا قصد الحالف بذلك اشراك غير الله معه فى التّعظيم، كان ذلك شركاً، وإذا قصد الاستهانة بالحلف بالنّبىّ كفرٌ، أمّا إذا لم يقصد شيئاً من ذلك، بل قصد اليمين ففى حكمه تفصيل المذاهب».
«سوگند به غير خدا منعقد نمى گردد مانند سوگند به پيامبر و كعبه و جبرئيل و ولى، هرگاه شخص با قسم خود بخواهد غير خدا را با خدا شريك در تعظيم سازد (و او را در حد خدايى تعظيم كند) اين موجب شرك است و اگر هدف، توهين به پيامبر باشد، اين موجب كفر مى باشد و اگر هيچ كدام را قصد نكند، بلكه

صفحه 261
هدف تنها سوگند باشد، در اين جا آراء علما به تفصيل زير است:
الحَنفيّة قالوا: يكره الحلف بنحو أبيك ولعمرك ونحو ذلك.
الشّافعيّة قالوا: يكره الحلف بغير الله تعالى، إذ لم يقصد شيئاً ممّا ذكر.
المالكيّة قالوا: الحلَلف بمعظّم كالنّبىّ والكعبة ونحوهما فيه قولان: الحرمة والكراهة، والمشهور الحرمة».
«حنفى ها معتقدند كه: سوگندهايى همچون قسم به پدرت و زندگانيت و مانند اينها مكروه مى باشند.
شافعى ها معتقدند كه، اگر سوگند به غير خدا با ثبات فوق الذكر نباشد، مكروه است.
مالكى ها مى گويند: سوگند خوردن به بزرگان و مقدس هايى همچون پيامبر و كعبه و مانند آنها به نظرى مكروه و به نظر ديگر حرام است و سخن مشهور در حرمت آن مى باشد.
همان طور كه ملاحظه مى فرماييد در مذهب حنفى و شافعى چنين سوگندى مكروه و در مذهب مالكى دو نظر وجود دارد كه معروف آنها حرمت است. در اين ميان تنها حنابله سوگند به غير خدا را قاطعانه حرام دانسته است، آنجا كه مى گويد:
«يحرم الحلف بغير الله تعالى وصفاته ولو بنبىّ أو ولىّ».1

1 . الفقه على مذاهب الأربعه، كتاب اليمين، جلد1، صفحه 75، طبع مصر.

صفحه 262
«قسم خوردن به غير خداى متعال و صفات او حرام است هر چند كه آن قسم به پيغمبر و يا وليى از اولياء او باشد».
بگذريم از اين كه تمام اين فتاوى يك نوع اجتهاد در برابر نصوص قرآن و سنت هاى پيامبر اولياء الهى است و بر اثر انسداد باب اجتهاد در نزد اهل تسنن، علماء معاصر آنان چاره اى جز پيروى از آراء آنان را نداريد.
بگذريم از اين كه قسطلانى در «ارشاد السارى»، از مالى كه، قول به كرامت را نقل كرده است، آنجا كه مى گويد:
«المشهور عند المالكيّة الكراهة وعند الحنابلة التّحريم وجمهور الشّافعية أنّه للتّنزيه، وقال إمام الحرمين: المذهب القطع بالكراهة وقال غيره بالتفضيل، فإن اعتقد فيه من التّعظيم ما يعتقده فى الله، حرم وكفر بذلك الاعتقاد، وإن حلف لاعتقاد تعظيم المحلوف به على ما يليق به من التَّعظيم فلا يكفر».1
«قول مشهور نزد مالكيه، كراهت نزد حنابله حرمت و بزرگان شافعيه آن را نهى تنزيهى مى دانند، امام الحرمين مى گويد: مذهب كراهت است، برخى تفضيل داده اند، اگر درباره غير خدا به عظمتى معتقد گردد كه در حق معتقد است، اين مايه كفر است، و در غير اين صورت كفر نيست».

1 . ارشاد السارى، جلد نهم، صفحه 358.

صفحه 263
بگذريم از اين كه نسبت تحريم يك چنين قسم به حنابله مسلم نيست، زيرا ابن قدامه در «المغنى» كه آن را بر اساس احياء فقه نوشته است مى نويسد:
«وقال أصحابنا الحلف برسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم) يمين موجبة للكفّارة. روى عن أحمد إذا حلف بحقّ رسول الله فحنث فعليه الكفّارة، قال أصحابنا لأنّه أحد شرطى الشَّهادة فالحلف به موجب للكفّارة كالحلف باسم الله».1
«گروهى از اصحاب ما گفته اند كه سوگند به رسول خدا قسمى است كه شكستن آن كفاره دارد. از احمد نقل شده است كه وى گفته است: هر كس به حق رسول خدا سوگند ياد كند و آن را بشكند، كفاره دارد، زيرا حق پيامبر يكى از پايه هاى شهادت است، و بنابراين سوگند به او مانند سوگند به خداست و هر دو كفاره دارد».
از اين نقل ها روشن مى گردد كه هرگز نمى توان گفت امامى از مذاهب چهارگانه به طور قطعى فتوا به تحريم داده است.
در پايان نكته اى را يادآور مى شويم:
علماء اهل تسنن با اين كه در سوگند به غير خدا اختلاف دارند مع الوصف همگى سوگند به طلاق و عتاق و صدقه بودن ثروت را جايز مى دانند و معتقدند كه اگر كسى بر طلاق زن و آزادى

1 . المغنى، جلد9، صفحه 517.

صفحه 264
برده و صدقه بودن اموال خود سوگند ياد كند، زن او رها و غلام او آزاد و اموال او صدقه مى شود، بدون آن كه نيازى به اجراء صيغه باشد، در حالى كه همه علما شيعه به پيروى از پيشوايان خود چنين سوگند را باطل و بى اساس شمرده و مى گويد كه در تحقق طلاق و عتاق و صدقه بودن به اموال، بسان ديگر امور، بايد صيغه خاصى اجراء گردد.
پس از آگاهى از آراء و نظرات فقهاى آنان اكنون دو حديث را كه وهابى ها دستاويز قرار داده و وسيله اين دو حديث خون هايى را ريخت وميليون ها مسلمان را تكفير كرده اند، مورد بررسى قرار مى دهيم:

حديث نخست

«انّ رسول الله سمع عمر رضى الله عنه، وهو يقول: وأبى فقال إنّ الله ينهاكم أن تحلفوا بآبائكم، ومن كان حالفاً فليحلف بالله أو يسكت».1

1 . نگارنده اين حديث را از جوامع حديثى زير نقل مى كند:
الف. سنن محمد ابن ماجه، كتاب الكفارات، جلد 1، صفحه 277، چاپ عيسى البابى الحلبى.
ب. سنن عيسى بن محمد الترمذى، متولد سال 209 ومتوفاى 297، جلد4، صفحه 109، باب8، چاپ مصطفى البابى الحلبى.
ج. سنن نسائى، جلد7، صفحه 4ـ5، چاپ مصطفى البابى الحلبى.
د. السنن الكبرى، نگارش بيهقى، جلد10، صفحه 29.
قابل توجه در اين حديث اين است كه پيامبر براى بازدارى عمر از سوگند به جان پدر فقط يك جمله فرموده است و آن جمله زير است:
«إنّ الله ينهاكم أن تحلفوا بآبائكم».
به اصطلاح، نهى خود را فقط با همين جمله مدلل كرده است. خوانندگان گرامى اين مطلب را به خاطر بسپارند، زيرا اين موضوع مى تواند به فهم حديث دوم كمك كند.

صفحه 265
«پيامبر خدا شنيد عمر به جان پدر خود سوگند ياد مى كند. پيامبر فرمود: خدا شما را از سوگند به جان پدرها باز داشته است، هر كس سوگند ياد مى كند، به خدا قسم بخورد و يا ساكت باشد».

توضيح مفاد روايت

با در نظر گرفتن آيات و روايات متواتر كه در آنها به غير خدا سوگند ياد شده است، ناچار بايد مفاد اين روايت را به گونه اى توجيه كنيم.

توجيه نخست

نهى از سوگند به جان پدران، به خاطر اين بوده است كه پدران آنان غالباً مشرك و بت پرست بوده اند و چنين افرادى ارزش و احترام و قداستى نداشتند كه انسان به آنها سوگند ياد كند. در اين صورت اين حديث، فقط مى تواند بر يك مورد شاهد باشد و آن

صفحه 266
تحريم سوگند بر جان مشرك و اگر بتوانيم مفاد آن را توسعه دهيم، مى توانيم بگوييم اين حديث گواه بر تحريم سوگند بر جان هر كافر است، خواه مشرك باشد و خواه كافر غير مشرك، و هرگز نمى توان از آن تحريم سوگند بر جان اولياء و تمام انبياء و انسان هاى شريف را استفاده نمود.
گواه روشن بر اين مطلب اين است كه در برخى از احاديث، همراه آباء، لفظ «طواغيت» و«انداد» وارد شده است، مانند:
«لا تحلفوا بآبائكُم ولا بالطّواغيت».1
«به پدران و طاغوت(بت هاى عرب) سوگند ياد نكنيد».
«لا تحلفوا بآبائكم ولا بأمّهاتكم ولا بالأنداد».2
«به پدران و مادران و بت هاى عرب سوگند ياد نكنيد».
از اين كه لفظ «طواغيت» و«انداد» كه كنايه از بت هاى عرب است، همراه با «آباء» وارد شده است، به خوبى مى توان هدف از چنين نهى ها را فهميد.
ابن رشد قرطبى در كتاب «بداية المجتهد» به اين معنى توجه نموده است و از كسانى كه قسم به غير خدا را جايز مى دانند، اين چنين نقل مى كند:

1 . السنن الكبرى، جلد1، صفحه 29، نفل از صحيح مسلم، سنن نسائى، جلد... صفحه 77، سنن ابن ماجه، جلد 1، صفحه 278.
2 . السنن الكبرى، جلد1، صفحه 29، نقل از سنن ابوداود، سنن نسائى، جلد7، صفحه6.

صفحه 267
«المقصود بالحديث، هو أن لا يعظّم من لم يعظّمه الشّارع، بدليل قوله: إنّ الله ينهاكم أن تحلفوا بآبائكم وإنّ هذا من باب الخاص أريد به العامّ، أجاز الحلف بكلّ معظّم فى الشّرع».1
«مقصود از حديث اين است كه كسانى كه خدا آنها را بزرگ نشمرده است، تعظيم نشوند و جمله «ينهاكم» هر چند به طور خصوص وارد شده است، ولى مفهوم وسيعى دارد، يعنى سوگند به هر موجود غير شريفى جايز نيست، در حالى كه سوگند به هر بزرگى كه در نظر شارع عظمت دارد، جايز است».
با توجه به اين قرائن روشن، چگونه مى توان گفت، پيامبر گرامى از سوگند به مقدساتى مانند اولياء و رسل الهى نهى و جلوگيرى كرده است، در حاليكه نهى او از مورد خاصى بوده است؟

توجيه دوم

ممكن است گفته شود نهى پيامبر از چنين سوگند، «نهى تنزيهى» است، زيرا به گواه احاديث گذشته كه پيامبر پدران، افراد مشرك سوگند ياد مى كردند بايد نهى را، حمل بر كراهت نمود و با آن تفسير كرد.

1 . بداية المجتهد، جلد1، صفحه 394.

صفحه 268

توجيه سوم

مقصود از نهى از سوگند بر پدر، قسم در مقام داورى و فصل خصومت است زيرا به اتفاق علماء اسلام براى فصل خصومت، جز سوگند به خدا و صفات او كه اشاره به ذات دارد هيچ سوگندى كافى نيست.
بنابراين، نهى پيامبر، «نهى ارشادى» خواهد بود، نه مولوى و هدف آگاه كردن مسلمانان از اين كه چنين سوگندى نه منعقد مى شود و نه شكستن آن كفاره دارد، و نه فصل خصومت با آن انجام مى گيرد.
در احاديث شيعه صريحاً اين موضوع وارد شده است. اميرمؤمنان على(عليه السلام) مى فرمايد:
«إذا قالَ الرَّجُل: أقْسَمْتُ أو أحْلَفْتُ فَلَيْسَ بِشَىء حَتّى يَقُولَ أقْسَمْتُ بِاللهِ أوْ حَلَفْتُ بِاللهِ».1
بنابراين سه توجيه مى توان منافات اين حديث را با احاديث پيش از ميان برد.

حديث دوم

«جاء ابن عمر رجل فقال: أحلف بالكعبة، قال لا ولكن احلف بربّ الكعبة، فإنّ عمر كان يحلف بأبيه فقال رسول

1 . وسائل الشيعه، كتاب الايمان، جلد16، صفحه 142.

صفحه 269
الله(صلى الله عليه وآله وسلم): لا تحلف بأبيك، فانّ من حلف بغير الله فقد أشرك».1
«مردى پيش فرزند عمر آمد و گفت من به كعبه سوگند ياد مى كنم، فرزند عمر گفت: به خداى كعبه سوگند بخور زيرا عمر به پدر خود قسم ياد كرد، پيامبر فرمود: به پدرت سوگند مخور، زيرا هر كس به غير خدا سوگند ياد كند، براى خدا شريك قرار داده است».
توضيح مفاد اين حديث:
اين حديث از دو بخش تشكيل يافته است:
الف. فردى كه خواست به كعبه سوگند ياد كند و فرزند عمر به استناد حديث كه هر كس به غير خدا سوگند ياد كند، براى او شريك قرار داده است، او را از چنين سوگندى باز داشت.
«جاء ابن عمر رجل، فقال أحلف بالكعبة».
معلوم مى شود كه آن فرد براى قضاوت نزد فرزند عمر آمده بود و مى خواست براى فصل خصومت به كعبه سوگند ياد كند. در اين موقع فرزند عمر حديثى را كه از پيامبر شنيده بود يادآور شد و گفت:
«من حلف بغير الله فقد أشرك».

1 . السنن الكبرى، جلد10، صفحه 29; مسند احمد، جلد1، صفحه 47 و جلد 2، صفحه 34 و 67 و 78 و 125.

صفحه 270
بنابراين، هدف حديث، جلوگيرى از سوگند به غير خدا در مقام داورى است و علت شرك خواندن آن اين است كه عرب جاهلى داراى خدايان دروغين بودند كه در نظر آنان مقام الوهيت را دارا بودند و جامعه عرب، آنها را مى پرستيد و به آنها سوگند ياد مى كردند پيامبر گرامى براى اين كه عمل مسلمانان چنين رنگ و قيافه اى براى خود نگيرد، از سوگند به غير خدا جلوگيرى كرده است و در چنين مقامى فرموده است: به غير خدا سوگند ياد نكنيد.
عرب جاهلى پس از تشرف به اسلام بر اثر رسوب پيشين، باز به لات و عزى سوگند ياد مى كرد، از اين جهت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود:
«من حلف فقال فى حلفه باللاّت والعزّى، فليقل"لا إلهَ إلاّاللهُ"».1
«هر كس از شما به لات و عزى سوگند ياد كند، بايد (به عنوان توبه و كفاره) بگويد"لااله الاّ الله"».
به عبارت ديگر، نهى از سوگند به غير خدا در مقام داورى (خواه شريف باشد، خواه نباشد) به منظور دور ساختن جامعه اسلامى از هر نوع تشابهى به كارهاى مشركان بوده است، چون آنان در مقام داورى، رسماً بر لات و عزى كه مخلوق خدا بودند، سوگند ياد مى كردند، از اين جهت پيامبر از سوگند به غير خدا در

1 . سنن نسائى، جلد7، صفحه8.

صفحه 271
اين مقام جلوگيرى نموده است و دستور داده است كه در سوگند رسمى كه بيانگر نحوه عقايد انسان است، به خدا سوگند ياد كنيم.
«...إنّ عمر كان يحلف بأبيه، فقال رسول الله لا تحلف بأبيك، فإنّ من حلف بغير الله فقد أشرك».1
«عمر به پدر خود سوگند ياد مى كرد، پيامبر فرمود به جان پدر سوگند مخور، هر كس به غير خدا سوگند ياد كند، براى او شرك ورزيده است».
اين بخش اجتهاد فرزند عمر است و بر خود او محترم است بر ديگران و در اين حديث اجتهاد او با حديث رسول خدا مخلوط شده است، آنچه مى تواند براى ما حجت باشد، سخن پيامبر است نه اجتهاد فرزند عمر.
توضيح اين كه: كلام رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) مربوط به اين است كه عمر بر پدرش سوگند ياد مى كرد و رسول گرامى او را از آن نهى كرد و گفت هر كس بر غير خدا قسم بخورد او را شرك ورزيده است و جهت نهى را بيان كرديم و آن اين كه پدران آنان، مشرك بوده است و سوگند بر مشرك يك نوع تصديق راه و روش او و سرانجام يك نوع پذيرش شرك است و لذا مى فرمايد:«فقد أشرك».
اين كلام پيامبر است ولى ابن عمر در اين جا اجتهادى كرده و

1 . مسند احمد، جلد1، صفحه 47 و جلد 2، صفحه 34، 69، 78، 125; سنن بيهقى، جلد10، صفحه 29.

صفحه 272
تصور نموده است كه سوگند بر غير خدا، هر چه هم مقدس باشد مانند كعبه داراى چنين حكمى مى باشد و آن شخص را كه بر كعبه سوگند ياد مى كرد، نهى مى كند و سخن رسول خدا را بر آن گواه آورده است اين يك نوع استنباط شخصى ابن عمر است كه بر خود او حجت است نه بر ديگران.
همان طور كه يادآور شديم كلام رسول خدا،مخصوص مواردى است كه سوگند به آنها بوى شرك و تمجيد مشرك بدهد و هرگز اطلاق و گسترش ندارد.

تحليل ديگرى در حديث

اصولاً مى توان گفت كه رسول خدا، دو سخن جداگانه گفته و ابن عمر در بخش دوم خبر اين دو را جمع كرده و آن دو سخن عبارت از اين است:
الف. عمر به پدرش سوگند مى خورد، رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) او را از اين سوگند نهى كرده است.
ب. رسول گرامى به صورت يك قانون كلى فرموده است:
«مَن حلفَ بغيراللهِ فقد أشركَ».
و فرزند عمر روى تناسبى كه ميان اين دو وجود دارد، آن دو را جمع كرده است و گرنه اين نوع جمع مربوط به فرزند عمر است و گواه بر اين جمع، اين دو مطلب ياد شده در زير است:

صفحه 273
1. امام الحنابله، در مسند، جلد 2، ص 34، حديث دوم را به شكلى نقل مى نمايد كه مى رساند كه تطبيق از جانب ابن عمر بوده است.
اينك متن حديث:
«كان يحلف أبى، فنهاه النّبىّ، قال من حلف بشىء دون الله فقد أشرك».
«بر پدرش سوگند ياد كرده پس رسول خدا او را نهى كرده، فرمودند هر كس به چيزى غير از خدا سوگند خورد شرك ورزيده است».
همان طور كه ملاحظه مى فرماييد، جمله «قال من حلف»... بدون واو عاطفه (يا فاء) وارد شده است، و اگر پيامبر اين قانون را در ذيل سوگند بر پدر گفت، لازم بود كه حرف عطف در ميان باشد.
2. باز مؤلف مسند، در جلد 2، صفحه 67، حديث «من حلف...» را بدون داستان سوگند عمر نقل كرده است و اين چنين مى گويد:
«من حلف بغير الله قال فيه قولاً شديداً».
«كسى كه به غير خداوند قسم ياد كند، درباره او سخن ناروايى گفته است».
از اين قرائن، و اين كه در خود حديث دوم، ابن عمر جمله را

صفحه 274
علاوه بر سوگند بر پدر، بر سوگند بر كعبه نيز تطبيق نموده است، مى توان حدس زد كه هدف پيامبر از «من حلف بشىء دون الله» به قرينه لفظ «أشرك» جلوگيرى ازسوگند بر «طواغيت» و «انداد» و«لات» و «عزى» و... بوده است، و لذا مى فرمايد:
«هر كس بر لات و عزى سوگند ياد كند، فوراً بگويد:"لا إله إلاّالله"».
با توجه به اين مراتب مى توان گفت كه ريشه اشتباه دو چيز است :
1. اجتهاد ابن عمر، كه قانون كلى را بر سوگند بر مقدسات مانند كعبه نيز تعميم داده است.
2. دو حديث را در يك جا گرد آورده و حديثى كه اصولاً مربوط به سوگند به طواغيت است، با حديث نهى از سوگند بر پدر يك جا كرده و مايه اشتباه گرديده است و به ديگر سخن حديث «من حلف بغير الله» بر كعبه تطبيق كرده (اين يك اجتهاد) و دو حديث جداگانه با هم جمع كرده است.

نظر پيشوايان شيعه در مسأله

شكى نيست كه مسلمانان از حدود اسلام تاكنون بر امور مقدس و عزيز و گرامى نزد خود سوگند ياد كرد و پيوسته از طريق سوگند به پيامبر و امام و قرآن و كعبه، توجه طرف را بر صدق گفتار خود جلب مى كنند اين عمل در ميان مسلمانان گواه بر درستى آن

صفحه 275
است و اگر يك چنين چيزى حرام بود لازم بود كه از آن نهى شود.
در مذاكرات پيشوايان ما با مردم زمان از اين نوع سوگندها زياد وارد شده است كه ما نمونه هايى را مى آوريم:
امام هشتم(عليه السلام) در مذاكره خود، به حق رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم) به حق خويشاوندى خود با رسول خدا،به خانه خدا، به حق طرف سوگند ياد مى كند.1
امام جواد(عليه السلام) به زندگى طرف سوگند ياد مى نمايد.2
در برابر آنها يك رشته رواياتى است كه بايد به قرينه روايات قبل تفسير شود.
مانند:
«كُلُّ يمين بغير اللهِ فهى من خطواتِ الشَّيْطانِ».3
«هر قسمى كه به غير خدا ياد شود، بى نياز كننده انسان از گام هاى شيطان است».
ولى مقصود از اين سوگندها، آن قسم از سوگندهايى است كه در ميان مردم آن زمان رايج بوده است، مثلاً به طلاق سوگند ياد

1 . وسائل الشيعه، جلد16، كتاب الايمان، باب30، حديث هاى 6 و 7 و 8 و 10 و 14.
2 . همان.
3 . وسائل الشيعه، جلد 16، كتاب الايمان، باب15، احاديث 4 و 5 و 6، به مدرك سابق، باب 14، حديث5 مراجعه گردد.

صفحه 276
مى كردند همچنان كه در حديثى اين جمله با آن تفسير شده است، مردى به امام صادق(عليه السلام) مى گويد:
«إنّى أحلفت بالطّلاق والعتاق والنُّذور».
«من بر طلاق و آزاد شدن بنده و نذرها سوگند ياد مى كنم».
امام در پاسخ مى فرمايند:
«إنّ هذا من خطوات الشَّياطين».
«اين از كارهاى شيطان است».
همگى مى دانيم چنين سوگندها در مذهب تسنن جايز و در مذهب تشيع مشروع نيست، و هرگز زن با قسم خوردن بر طلاق او، مطلقه نمى شود، بلكه بايد تحت شرايطى صيغه طلاق اجراء گردد.
در برخى از روايات، از سوگند به غير خدا نهى شده است، ولى نهى محمول بر كراهت است زيرا چنين تعليل مى كند كه اگر بر غير خدا سوگند ياد شود، سوگند بر خدا ترك مى كند.1 و اين نوع تعبيرها حاكى از كراهت است.
برخى از روايات نهى، ناظر به سوگندهايى است كه انسان را در منظر شرك قرار مى دهد مانند سوگند به شب و روز.2

1 . مدرك سابق، باب30، احاديث 4 و 5.
2 . مدرك سابق، احاديث 1 و 3 و 15.

صفحه 277
آرى فقط دو حديث1 به صورت مرسل، سوگند به انسان و يا حيات انسان را شرك مى خواند و اين دو حديث از جهت ارسال حجت نيست و يا محمول بر كراهت است.
در پايان متن فتواى يكى از فقهاى معاصر شيعه را نقل مى كنيم، فقيه بزرگوار مرحوم آية الله العظمى اصفهانى، در «وسيلة النجاة»، چنين مى فرمايد:
«الأقوى انّه يجوز الحلف بغير الله وإن لم يترتّب على مخالفتها إثمٌ ولا كفّارة كما إنّه ليس فاصلاً فى الدّعاوى والمرافعات».2
«اقوى اين است كه سوگند به غير خدا صحيح است و مخالفت آن گناه و كفاره ندارد، همان گونه كه در مقام دادرسى رافع اختلاف نيست».
قم ـ حوزه علميه
جعفر سبحانى
30شوال 1397
23مهرماه 1356

1 . مدرك سابق، كتاب الايمان، جلسه16، باب 30، احاديث 11 و 12.
2 . وسيلة النجاة، كتاب الايمان والنذور، والندويم، چاپ هشتم، صفحه 205، چاپ نجف اشرف. علاقمندان بيشتر در اين بحث به كتاب جواهر، جلد 40، كتاب القضاء، صفحه 228 و قضاء علامه آشتيانى، صفحه 169 مراجعه فرمايند.

صفحه 278
Website Security Test