welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : در سرزمين خاطره ها*
نویسنده :عليرضا سبحانى*

در سرزمين خاطره ها

صفحه 1
در سرزمين خاطره ها

صفحه 2
شناسنامه كتاب

صفحه 3
در سرزمين خاطره ها
گزارشى از سفر حضرت آية الله سبحانى
به كشور ارزدن هاشمى
نگارش و تنظيم
عليرضا سبحانى
دانشجوى علوم دينى

صفحه 4
بسم الله الرحمن الرحيم

صفحه 5
بسم الله الرحمن الرحيم

پيشگفتار

يكى از اسامى قرن حاضر قرن «ارتباطات» است. زيرا در پرتو وسايل ارتباط جمعى چون راديو، تلويزيون، مطبوعات و كتاب به راحتى اخبار و پيامها و افكار مختلف از هر گوشه و كنار به اقصى نقاط جهان منتقل مى شود، به نحوى كه هر كس در هر نقطه جهان در معرض پيامهاى فراوان مثبت و منفى قرار مى گيرد. از پيامهاى غير اخلاقى شبكه هاى تلويزيونى و فيلمهاى غربى گرفته تا تبليغات مسيحيت در قلب آفريقا و جهان سوم و تا جزوه ها و كتاب هاى تفرقه افكن وهابيت به سراسر جهان اسلام و تا تحريف سوره هاى قرآن مجيد در شبكه اينترنت و امثال آن، به راستى در برابر اين جريانهاى ناسالم فكرى و اخلاقى، ما در چه مرحله اى قرار داريم و تا چه حد به مسأله تبليغات، آن هم در ماوراى مرزهاى خود بها مى دهيم؟
چرا بسيارى از مسلمانان جهان تفاوتى بين «شيعه» و «شيوعى» نمى گذارند؟

صفحه 6
چرا مبحث تكفير شيعه و مجوس بودن ايرانيان هنوز بر منابر و در محافل كشورهاى اسلامى گفته مى شود؟
چرا همچنان شاهد كشته شدن شيعيان پاكستان به دست عوامل فرقه گراى وهابيت هستيم؟
چرا پيروان نهضت هاى اسلامى جهانى على رغم نزديكى در مواضع سياسى با ما، هنوز در ابعاد عقيدتى ابهامات و اشكالات زيادى با ايران شيعه دارند؟
آيا اين سؤالات متوجه علماى بزرگوار جهان اسلام بويژه شيعه نمى شود تا از چارچوب سنتى درس و بحث و مدرسه خويش فراتر رفته و با مسلح شدن به زبانهاى خارجى وشناخت عميق تر مذاهب و اديان ديگر به مقابله با انحرافات برخيزند و غناى موجود در معارف اهل البيت (عليهم السلام) را به جهان تشنه و بى خبر سرازير سازند؟
آيا تريبونهاى آزاد دانشگاهها و مؤسسات علمى ـ فرهنگى جهان از ما استقبال نخواهند كرد؟
تجربه چند سفر خارجى نگارنده به كشورهاى اسلامى و غيره براى بنده اثبات كرد كه گوشهاى شنواى بسيارى در جاى جاى گيتى پهناور وجود دارد كه با عزت و احترام از سخنان ما استقبال خواهند كرد و قلبهاى مستعد فراوانى وجود دارند كه در اثر رسيدن معارف اهل البيت (عليهم السلام) به آنها بلافاصله متحول خواهند شد و به تبليغات پردامنه و پرخرج وهابيان و دشمنان وحدت اسلامى پشت خواهند كرد.
اردن از جمله كشورهايى است كه على رغم همسايگى با عربستان

صفحه 7
و اسرائيل و نفوذ تاريخى استعمار انگليس در آن، ولى داراى مردمى فرهيخته و علاقمند به اسلام ووحدت اسلامى است و به ايرانيان علاقه و احترام خاصى قايلند. اين كشور كه داراى 5/4 ميليون نفر جمعيت با 95% مسلمان است، پذيراى دو سفر ده روزه اينجانب بود كه طى دو سال به آن منطقه داشتم. اميد كه مطالعه تجارب اين سفر براى استادان و علما و طلاب محترم مفيد بوده و اين انگيزه را تقويت نمايد كه سرمايه گذارى بيشترى بر تبليغات حسابشده در خارج از كشور بنمايند، تبليغاتى غير شعارى، صادقانه و روياروى.
ولى با كمال تأسف بايد گفت: «پس از انقلاب اسلامى در ايران» هر چند علاقه به شناخت شيعه در جهان چند برابر شده است و پير و جوان بالأخصّ طبقه انديشمند و تحصيل كرده علاقمند شده اند كه اين مذهب را بشناسند، ولى قدرت تبليغاتى دشمن و حركت حساب شده قلم به دستان مزدور، آنچنان قوى ونيرومند است كه به مردم اجازه بازنگرى نسبت به شيعه را نمى دهد، و با شگردهاى گوناگون راه شناخت واقعى را به روى حقيقت جويان بسته اند. به عنوان نمونه بعضى را يادآور مى شويم:
1. حضرت امام خمينى قدَّس سرَّه در سال 1363 هـ. ق برابر 1323 ش، كتابى به نام «كشف اسرار» نوشته و در آن از نظام فقهى، حقوقى و سياسى اسلام دفاع كرده اند. در ضمن، برخى ازشبهاتِ وهابى زده ها را درباره امامت و ولايت و مسأله توسّل به اهل بيت پيامبر (عليهم السلام) پاسخ گفته اند. امّا هرگز اين مرد بزرگ تاريخ، با بيان مواضع منطقى اسلام و

صفحه 8
تشيع، گروهى را بر گروهى ديگر نشورانيدند، بلكه ادب در سخن را نسبت به ديگران رعايت نموده اند.
ولى با كمال تأسّف اخيراً اين كتاب با تحريف هاى فراوان و دور از هر نوع جوانمردى و امانت اخلاقى به زبان عربى برگردانيده شده است و مترجم و يا مترجمان تا آنجا كه توانسته اند، انديشه هاى غاليان را در آن وارد كرده اند و تخم دشمنى و كينه را در ميان فرقه ها پرورانده اند. گفته مى شود كه از اين ترجمه، تنها در اردن هاشمى، قريب به يك صد هزار نسخه منتشر شده است.
شكى نيست كه نشر چنين كتابى، با تحريفاتى كه در آن انجام گرفته، بدانديشى را در اذهان خوانندگان پرورش مى دهد بالأخص كه زمينه هاى آن از دورات هاى بسى پيش وجود داشته است.
پس از بازگشت اينجانب از سفر دوم به اردن هاشمى، فردى از فارغ التحصيلان يكى از دانشگاه هاى اردن،نامه مفصلى به اينجانب نوشت و از سخنرانى و تلاشهاى انجام شده براى وحدت مسلمين كاملاً تقدير نموده. ولى در پايان نامه خود، پرسش هايى مطرح كرده كه با دعوت به «تقريب» سازگار نيست. وى مبدأ و ريشه اين سؤالات و خرده گيرى ها را ترجمه عربى كتاب «كشف الاسرار» حضرت امام قدَّس سرَّه ذكر كرده است، در صورتى كه در اصل فارسى آن، چنين مطالبى وجود ندارد!
2 .چندى پيش مزدور ديگرى (كه به يكى از بيوت مرجعيت درگذشته وابسته است) در اثناى جنگ تحميلى به اشاره آتش افروزان

صفحه 9
جنگ، كتابى به عقيده خود در «تصحيح عقايد شيعه» نوشت كه اين كتاب در اغلب كشورهاى عربى در سطح بسيار وسيعى منتشر شده است. بنا به گفته يكى از اعضاى «رايزن فرهنگى ايران» در سودان، از ا ين كتاب تنها در مركز آن كشور، دو ميليون نسخه و در ديگر نقاط آن شش ميليون نسخه پخش گرديده است. در سفر اخير ما به اردن هم پس از سخنرانيها با پرسشهايى روبه رو مى شديم كه همگى برگرفته از اين كتاب بود.
3 . يكى از اساتيد دانشگاه مغرب كه سُنّى واقع بين و معقول وعلاقمند به جمهورى اسلامى است، شخصاً به خود اينجانب گفت: كتابهايى كه در قالب ردّ بر عقايد شيعه، يا رد انقلاب اسلامى ايران نوشته مى شود، همگى با سرمايه دولت آمريكا منتشر مى گردد. وى افزود كه حتى قسمتى از آنها در خود آمريكا چاپ و از آنجا به نقاط مختلف ارسال مى گردد.
با توجه به وجود چنين زمينه هايى از بدبينى، پالايش اذهانِ دور افتادگان نسبت به ايران و انقلاب اسلامى، كارى بس دشوار است كه بدون يك نهضت همه جانبه و حساب شده نتيجه بخش نخواهد بود. آرى اعزام مبلغ و تشكيل نمايشگاه هاى كتاب و تبادل دانشجو و استاد و تقويت فرستنده هاى كشور و پخش سخنرانيها به زبانهاى گوناگون مى تواند در اين راه مؤثر باشد.
نگارنده در عين اعتقاد به منطق شيعه و لزوم دفاع مستمرّ از حقوق اهل بيت (عليهم السلام) ، تقريب ميان مذاهب را اصل صحيحى مى داند كه در

صفحه 10
حقيقت يكى ديگر از باورهاى اوست. در اين مورد نيز از بزرگان شيعه پيروى نموده و معتقد است تجلّى منطقِ حق در فضاى تفاهم، امكان پذيرتر است.
البته مقصود از «تقريب» وحدت حقيقىِ دو مذهب نيست به اين معنى كه هر دو گروه از عقايد مخصوص خود دست بردارند و به صورت گروه واحدى در آيند. زيرا اين مسأله در شرايط كنونى محال عادى است و اگر وحدت فكرى در چند مسأله فرعى امكان پذير باشد، در مسايل بالاتر، امكان تحقق آن حتى به صورت يك احتمال هم وجود ندارد; بلكه هدف از تقريب، توجه هر دو گروه، به مشتركات زيادى در زمينه هاى عقيدتى، فقهى و اخلاقى است كه مى تواند در ميان مسلمانان حلقه اتصال محكمى باشد و آنان را در عرصه هاى گوناگون به صورت قدرت و نيروى واحدى درآورد به نحوى كه لااقل حافظ منافع يكديگر بوده و دست يغماگران را از كشورهاى اسلامى كوتاه سازند.
گزارش اين سفر در ده فصل به خوانندگان گرامى تقديم مى شود، و از فرزندم «عليرضا» كه در اين سفر مرا همراهى كرد و تنظيم و نگارش اين گزارش را به عهده گرفت، سپاسگزارم.
قم ـ مؤسّسه امام صادق (عليه السلام)
جعفر سبحانى
1/3/1378

صفحه 11

فصل 1

ديدار با شخصيّت ها

اين جانب پس از گذشت دو سال از سفر نخست، بار ديگر دعوت سفر به كشور اردن هاشمى را پذيرفتم و در تاريخ 11/2/1377 برابر سوم محرم الحرام 1419هـ رهسپار استانبول شدم تا از آنجا با هواپيماى ديگرى عازم « امان» شوم. فاصله زمانى نشستن هواپيما در فرودگاه نخست، با پرواز دوم، كم نبود; از اين جهت دست اندركارانِ تهيه بليط در تهران، خبر سفر اينجانب را به اردن به كنسولگرى جمهورى اسلامى ايران در استانبول مخابره كرده بودند و در نتيجه در فرودگاه استانبول، مورد استقبال اعضاى كنسولگرى قرار گرفتيم و براى اقامه نماز ظهر و عصر و قدرى استراحت رهسپار كنسولگرى شديم.
نمايندگى سياسى ايران در استانبول، در قسمت اروپايى شهر قرار دارد و كاملاً بر دريا مشرف است و حركت كشتى ها كه از درياى سياه پس از عبور از تنگه «بسفور» عازم مديترانه هستند مشاهده مى شود. اين چشم انداز بر مركز نمايندگى جِلا و عظمت خاصى بخشيده است.سرانجام وقت استراحت به پايان رسيد و مجدداً

صفحه 12
همراه دوستان عازم فرودگاه شديم و پس از انجام تشريفات پرواز، سوار هواپيما شده و استانبول را به سوى جنوب ترك گفتيم. هواپيما به خاطر اين كه فصل مسافرت نبود، تا حدى خلوت به نظر مى رسيد و مسافران را غالباً اردنى ها و فلسطينى ها تشكيل مى دادند. مسير هواپيما از طريق تلويزيون، گزارش مى شد وقتى هواپيما از آسمان «قدس» عبور مى كرد جنبو جوش چشم گيرى در هواپيما پديد آمد و مسافران علاقمند بودند كه شهر قدس را و لو از آسمان مشاهده كنند. از اين جهت همه مسافران به صورت نشسته يا ايستاده، از شيشه هاى هواپيما به تماشاى «قدس» پرداخته و آه حسرت سر دادند و ناخودآگاه از زمامداران خود كه اين سرزمين مقدس را دودستى تقديم «صهيونيست ها» كرده اند، بيزارى جستند.
پس از دقايقى هواپيما در فرودگاه «امان» به زمين نشست و مورد استقبال رسمى قائم مقام وزير اوقاف آقاى «عبد الفتاح الصلاح» و چند تن از مسئولان آن وزارت خانه و سفير محترم جمهورى اسلامى ايران جناب آقاى محمد على سبحانى و تعدادى از اعضاى سفارت قرار گرفتيم.
در پاويون فرودگاه از همه عزيزانى كه زحمت كشيده و به فرودگاه آمده بودند ونيز از جناب آقاى عبدالفتاح الصلاح كه حامل پيام تشكر وزير اوقات اردن آقاى «عبدالسلام العبّادى» بود، سپاسگزارى نمودم. پس از توديع، رهسپار سفارت شديم و اقامت

صفحه 13
در آنجا را بر اقامت در هتل ترجيح دادم. زندگى در ميان جوانان پرشور در سفارت لذت ديگرى دارد. بالأخص كه وقت مسافرت ما مصادف با ايام عزاى امام حسين (عليه السلام) بود، و همگان انتظار داشتند كه بعد از انجام برنامه هاى رسمى، شب ها پس از اقامه نماز جماعت درباره نهضت حسينى سخن بگويم. منطق همگان اين بود«الإسلام محمّدى الحُدوث حسينىّ البقاء» پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) نهال اسلام را غرس كرد و فرزند دلبندش سالار شهيدان حضرت امام حسين (عليه السلام) آن را با خون خود و ديگر عزيزانش سيراب كرد و اگر حراست و حفاظت او نبود، درخت اسلام به خشكى گراييده و اثرى از آن باقى نمى ماند.
روز شنبه 12/2/1377 نخستين روز ورود ما به امّان، مصادف با روز استقلال اين كشور بود. كشورى كه در سال 1922 ميلادى برابر 1343 هجرى قمرى به استقلال رسيد و «امير عبداللّه» فرزند «شريف حسين»، به عنوان نخستين پادشاه كشور، زمام امور را به دست گرفت. با توجه به تعطيلى عمومى كشور ملاقات هايى با چند تن از شخصيت هاى فرهنگى اردن در محل سفارت انجام گرفت.

1 . ديدار با سردبير فصلنامه «آفاق الإسلام»

دكتر عمر المدنى سردبير فصلنامه «آفاق الإسلام» از شخصيت هاى شناخته شده در اردن مى باشد.

صفحه 14
نشريه ياد شده با ورق گلاسه رنگى و در تيراژى نسبتاً بالا (15هزار) منتشر مى شود. سردبير مجله از سعه صدرى برخوردار است كه خود را ملزم به ترويج مكتب خاصى، و طرد مكتب ديگر نمى داند. وى در سفر قبل در ديدارى كه با اينجانب داشت از من خواست كه مقاله اى پيرامون مذهب جعفرى بنويسم تا در مجله منتشر گردد و چنين گفت: در اين نشريه زندگانى پيشوايان مذاهب چهارگانه مطرح گرديده و چون مذهب جعفرى يكى از مذاهب فقهى اسلامى است، علاقمندم مذهب جعفرى نيز در اين مجله معرفى شود وى اضافه كرد جمله اى كه شما در سخنرانى خود در مؤسسه «عبدالحميد شومان» گفتيد، مرا خرسند ساخت. شما گفتيد: «شيعه و سنى درباره خود پيامبر و كتاب او، اختلافى ندارند، اگر اختلافى هست در مطالبى است كه از او نقل شده است».1 از اين جهت درخواست مى شود كه شما اين زحمت را پذيرفته و مقاله اى درباره معرفى شيعه بنويسيد ومن متعهّد نشر آن در صفحات فصلنامه مى شوم.

1 . تعبير عربى من اين بود:«انّ المسلمين لم يختلفوا فى نفس النبى والكتاب المنزل عليه، بل اختلفوا فيما روى عنه» وسرچشمه اين سخن اميرمؤمنان على (عليه السلام) است كه در پاسخ يك مرد يهودى كه به اختلاف مسلمانان پس از درگذشت پيامبر اشاره كردو گفت:شما نيز مانند ما ـ3پس از درگذشت رهبر خود3ـ دچار دودستگى شديد امام در پاسخ او چنين فرمود: «اختلفتا عنه، لا فيه و أنتم اختلفتم فيه».

صفحه 15
بنده پس از مراجعت، مقاله اى در حدّ نشر در آن مجله، درباره معرفى شيعه نوشتم و از طريق سفارت ايران ارسال نمودم. او نيز به وعده خود عمل كرد و در (شماره يكم، سال پنجم، مارس 1997) فصلنامه «آفاق الإسلام» چاپ و منتشر كرد و عملاً اثبات نمود كه به تقريب مذاهب صميمانه علاقمند است.
او در ملاقات دوم، از ما دو چيز درخواست كرد و گفت:
اوّلاً: در سمينارى كه سال گذشته در بيروت درباره «ازدواج مدنى»1 برگزار شده بود،شركت كردم و در آن سمينار از ازدواج موقت، سخن به ميان آمد. ولى گوينده نتوانست حق مطلب را ادا كند و و اقعيت و علت تشريع آن را به نحو روشن بيان كند، به گونه اى كه در اذهان شنوندگان جا افتد. آنگاه افزود من از شما مى خواهم مقاله اى در اين باره (ازدواج موقت) نوشته و موضوعات ذيل را تشريح كنيد:
1. حدود و شروط ازدواج موقت.
2. دليل مشروعيّت آن از كتاب وسنّت.
3. علت و انگيزه تشريع آن.
ثانياً: از آنجا كه انقلاب اسلامى در جهان اسلام در بيدارى

1 . مقصود از ازدواج مدنى اين است كه قيد مذهب در مشروعيت نكاح الغا شود، و هر شهروند لبنانى بتواند با پسر يا دختر خواه از نظر مذهب يكسان باشد يا نه ازدواج كند، مثلاً مسلمان يا مسيحى.

صفحه 16
مسلمانان تأثير بسزايى گذاشت و آنان را به بازگشت به خويشتن وادار نمود، بسيار مايلم كه بيوگرافى بنيان گذار انقلاب اسلام حضرت امام خمينى قدَّس سرَّه را در مجله «آفاق الإسلام» منعكس كنم. وى آنگاه به خطوط لازم در ترجمه اشاره نمود.
ما نيز هر دو درخواست را پذيرفتيم تا در صورت امكان انجام شود.
ضمناً يادآور مى شوم آقاى «المدنى» اخيراً دو كتاب به نام هاى «المذاهب الخمسة» و «دعاة الاصلاح» منتشر كرده كه كتاب نخست در معرفى مذاهب اسلامى از جمله مذهب جعفرى است و از مقاله اينجانب بهره زيادى برده است.
امّا كتاب دوم وى به روش كتاب «رجال النهضة» اثر «احمد امين مصرى»(م1372) نوشته شده است يعنى هر دو نويسنده «احمد امين و مدنى» «محمد بن عبدالوهّاب» را از رجال نهضت و داعيان اصلاح خوانده اند.
به جهت سوابقى كه با ايشان داشتم يادآور شدم كه كار شما در عين تقدير به جهت طرح رجال بزرگ اصلاح طلب در جامعه داراى دو اشكال است:
1.جناب عالى اگر شخصيتهايى مانند: «جمال الدين اسد آبادى»(1316) و «شيخ محمّد عبده» (1323) و «عبدالرحمان كواكبى»(1336) را مطرح كرده ايد و آنان را پيشروان اصلاح معرفى

صفحه 17
نموده ايد (كه بسيار مورد تقدير است) اما چرا يك فرد عادى يعنى «محمّد بن عبدالوهاب» را كه اطلاعات كلامى و فلسفى و فقهى او در حدّ بسيار نازل بود، به عنوان مصلح معرفى كرده ايد؟ در صورتى كه او جز ايجاد اختلاف و دودستگى در جهان اسلام كارى انجام نداد. او بيش ازآن كه توحيد و شرك را به صورت منطقى معرفى كند هر نوع حركت به راست و چپ را كه به عنوان تكريم بزرگان صورت مى پذيرد شرك دانسته و مقامات انبيا و اوليا را كاملاً ناديده گرفته است.
2. اگر شخصيتهايى مانند «اسدآبادى» و تلاميذ او را جزء داعيان اصلاح معرفى كرده ايد، چرا از دانشمندان و بزرگانى مانند «شيخ محمد حسين كاشف الغطاء و سيد عبدالحسين شرف الدين و آية اللّه بروجردى و شيخ محمد تقى قمى» از شيعه، و «محمد المدنى» سردبير مجله «رسالة التقريب» و «شيخ شلتوت و شيخ عبد الحميد شيخ ازهر» از اهل سنت، نامى نبرده ايد در حالى كه همگى از سالهاى 1365 تا پايان قرن چهاردهم هجرى پرچمداران اصلاح و دعوت گران تقريب بوده اند.
وى ازپاسخ به اعتراض نخست طفره رفت ولى نسبت به اعتراض دوم اظهار داشت كه او از جريان دارالتقريب اطلاع كافى نداشته و از عملكرد اصلاحى آنان بى خبر بوده است. من يادآور شدم كه مجله دارالتقريب كه ساليان درازى در مصر منتشر مى شده

صفحه 18
اخيراً در تهران تجديد چاپ شده است و پس از مراجعت به ايران از جناب آقاى واعظ زاده كه خود از داعيان تقريب و رجال اصلاح است، درخواست مى كنم كه براى حضرتعالى ارسال كنند تا از زحمات اين شخصيّتهاى شيعى و سنى در مسأله تقريب آگاه شويد.
جلسه به پايان رسيد و ايشان سفارت را با تأكيد بر ارسال دو مقاله ترك گفتند.

2 . ديدارى با شيخ حسن سقاف

پس از رفتن سردبير فصلنامه، ديدارى با جناب «شيخ حسن سقاف» داشتيم. او از عشيره «سقاف» است كه شاخه هايى در حجاز و يمن و اردن دارد، ونسبت او به على بن جعفر الصادق (عليه السلام) مى رسد. او دانشمند حديث شناس و آگاه از رجال صحاح ومسانيد اهل سنت است و در اين مورد،تأليفات فراوانى دارد و علوم مربوط به دانش حديث را در مغرب آموخته است. وى از نظر فكرى كاملاً معتدل بوده و به اجداد خود علاقه خاصّى دارد. او نگهبان سنگر مبارزه با وهابيت در انديشه تجسّم و اثبات جهت براى خدا، مى باشد و به خاطر نقدهاى متعددى كه بر كتابهاى «ناصرالدين آلبانى»(سلفى وهابى) نوشته، خشم وهابيان را برانگيخته است به نحوى كه كتابهاى او در كشور عربستان سعودى جزو كتب ممنوعه

صفحه 19
اعلام شده است.
«ناصرالدين آلبانى» يك حديث شناس هشتاد و چهار ساله است كه از نظر فكرى كاملاً وهابى بوده و در ترويج انديشه تجسم و جهت براى خدا، كوشا و نسبت به فضايل ائمه اهل بيت (عليهم السلام) بى مهر و به علماى شيعه بد زبان است. وى بر اثر ممارست طولانى با حديث، بر اين علم تسلّط همراه با غرور دارد ولى جناب سقاف با نوشتن نقدهاى متعدد بر كتابهاى او، غرور او را كاملاً شكسته و تناقضات و اشتباهات اورا رو كرده است. نگارنده برخى ازنوشته هاى او را مطالعه كرده و از آنها بهره برده ام.
آقاى «سقاف» در سال گذشته، به تهران و قم سفر كرد و با علما و بزرگان حوزه ديدارهايى داشت. ضمناً در مجلس درس صبح اينجانب در مسجد اعظم نيز حاضر شد و شيوه تدريس شيعه را ستود. سپس از كتابخانه آية اللّه مرعشى و مؤسسه امام صادق (عليه السلام)ديدن به عمل آورد و از كارهاى تحقيقى كه در دست انجام است، آگاه گرديد.
من يادآور شدم كه در عصر واحدى (قرن چهارم هجرى) دو كتاب به يك نام (التوحيد) نوشته شده يكى را «ابن حزيمه سلفى سنى» (م/311) و ديگرى را «صدوق شيعى » (م/381) نوشته است. شما اين دو كتاب را كنار هم بگذاريد آنگاه ببينيد «تفاوت ره از كجاست تا به كجا»! اوّلى طرفدار تجسّم، جبر و جهت براى

صفحه 20
خداست ولى دومى مدعى تنزيه، و اثبات كننده اختيار و نفى جهت براى او مى باشد.
وى از سخن اينجانب استقبال كرد وكتاب توحيد صدوق را براى وى تهيه و ارسال كردم. وى در اين ديدار (ضمن توصيف حركت وهابيت به حركتى رو به افول و مورد كراهت فرهيختگان و علما وحتى حكومت ها) بر لزوم مقابله با تبليغات آنان تأكيد كرد و اظهار داشت وى علاوه بر چاپ كتابهايى در اين زمينه، با چند تن از اساتيد رشته الهيات دانشگاه هاى اردن نيز جلسات مستمرى در اين خصوص دارد.
آنگاه براى كمك به كار مبارزه فكرى او، مجموعه اى از تأليفات خود را به وى اهدا كردم و مقدارى درباره «تحديد منطقى توحيد و شرك» سخن گفتم.
از وجود اين دانشمند مى توان در پالايش اذهان دور افتادگان نسبت به عقيده شيعه ومدافعان وهابيت بهره گرفت.
ديدار ما با اين شخصيت به پايان رسيد و قرار شد روز ديگرى با او نشستى به عنوان بازديد، داشته باشيم.

3. ديدار از غار اصحاب كهف

غار اصحاب كهف كه در حاشيه امّان و در منطقه اى به نام

صفحه 21
«ابو علندا» قرار دارد در روز شنبه مورد بازديد قرار گرفت. سرگذشت اصحاب كهف كه در قرآن ضمن آيه هاى 9ـ 26 سوره كهف وارد شده است، داستان بسيار تكان دهنده اى است و قرآن آن را به عنوان: برهان «امكان معاد» مطرح مى كند و مى فرمايد:
>>وكَذلِكَ أَعْثَرْنا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ وَانَّ السّاعَةَ لا رَيْبَ فِيها...) 1 ولى مكان غار را مشخص نمى كند، از اين جهت، مورخان در جايگاه آنان اختلاف نظر دارند.
مدتها تصور مى شد كه مقصود از «غار اصحاب كهف» غار «افسوس» تركيه است كه در 73 كيلومترى «اِزمير» نزديكى روستاى «اياصولوك» بالاى كوه «يتايرداغ» قرار دارد، ولى محققان معتقدند كه علايم وارد در قرآن درباره ويژگيهاى «غار» بر آن منطبق نيست. برخى معتقدند كه محل آن سوريه است و از كيفيت آن، نگارنده خبرى در دست ندارد.
ولى كشف سومى كه در سال 1342هـ ش برابر با 1962 ميلادى در اردن در منطقه اى به نام «رجيب» (گويا تلفظ عاميانه«الرّقيم» وارد شده در قرآن است) انجام گرفت، نظر محققان را به سوى خود جلب نمود. كاشف آن دانشمند باستان شناسى به نام

1 . كهف/21. «ما ديگران را بر وضع آنان آگاه ساختيم تا بدانند وعده خدا حق، و در رستاخيز شكى نيست».

صفحه 22
«رفيق وفا الدجانى» است كه در اين مورد كتابى هم به نام «اكتشاف كهف أهل الكهف» نوشته است وآن را در سال 1344 منتشر نمود ظاهراً علايمى كه در قرآن براى غار آمده است، بيشتر بر اين غار منطبق مى باشد:
1. اطراف غار با چيزى پوشيده نيست و آفتاب بر بام غار و اطراف آن مى تابد.
2. باب غار رو به جنوب است(كه ذيلاً توضيح مى دهيم) . به هنگام ورود به درون غار در هر دو سمت غار، دو سكو به طول 3 متر و پهناى 2 متر است كه روى آنها تعدادى قبر كه شمار آن به هفت و يا هشت مى رسد وجود دارد. در ديوار غار خطوطى به زبان يونانى نوشته شده است كه چندان قابل قرائت نيست. بالاى كوه هم صومعه اى است كه اكنون به صورت مسجد درآمده است.
هنگامى كه مقابل درِ غار بايستيم آفتاب از سمت راست طلوع كرده و به تدريج به سمت چپ متمايل مى گردد.
قرآن در اين مورد مى فرمايد:
(وَتَرَى الشَّمْسَ إِذا طَلَعَتْ تَزاوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ ذاتَ اليَمِين وَإِذا غربَتْ تَقْرِضُهُمْ ذاتَ الشِّمالِ وَهُمْ فى فَجْوَة مِنْهُ...) .1
«آفتاب را مى بينى كه هر موقع طلوع كرد به تدريج به سمت راست

1 . كهف/17.

صفحه 23
ميل كرده و هنگام غروب آنان را به سمت چپ قطع مى كند، و همگان در محل وسيعى قرار دارند».
اما مقصود از سمت راست و چپ چيست؟ آيا مقصود دو سمت انسانى است كه در داخل غار به سر مى برد و آهنگ خروج از غار دارد، يا مقصود راست و چپ انسانى است كه در بيرون نظاره گر غار بوده و به تدريج آهنگ ورود به غار را دارد؟ پاسخ دوم روشن تر به نظر مى رسد. زيرا هر چند خطاب متوجه پيامبر است، ولى مقصود هر فردى است كه به زيارت غار رفته و مى خواهد اوضاع آنجا را مطالعه كند. طبعاً مقياس راست و چپ چنين نظاره گرى ـ كه در برابر باب غار ايستاده و چشم چرانى را آغاز كرده است ـ خواهد بود.
شاهد اين گفتار، تعبير قرآن است كه مى فرمايد:(وَتَرَى الشَّمْسَ إِذا طَلَعَتْ) اين جمله با نظاره گر در بيرون، بيشتر وفق مى دهد تا آن كس كه به دل غار رفته و آفتاب و ماه بر او پنهان است.
با توجه به مشخصاتى كه بيان گرديد، آفتاب از سمت راست وارد شونده،طلوع كرده و به تدريج به سمت چپ مايل مى گردد و سرانجام، غار را در سمت چپ وارد شونده قطع نموده و به سوى مغرب كشيده مى شود.
هدف از بيان كيفيت طلوع و غروب خورشيد، بيان اين نكته است كه نور خورشيد به داخل غار راه نمى يافت.(زيرا، طرف صبح و غروب، تابش آن افقى و به هنگام ظهر عمودى است و در نتيجه

صفحه 24
نور به داخل آن وارد نمى شد تا مايه عفونت اجساد گردد).
در هر حال، خواه نظرما صائب باشد يا نه، جاى تأسّف است كه دولت اردن از اين سرمايه چندان بهره اى نمى برد، و يك چنين اثرى كه مى تواند حداقل منبع درآمدى باشد چندان مورد عنايت نيست. چون وسيله استراحت در اطراف غار نيست ومسير درست و مشخصى به سوى غار وجود ندارد لذا جهانگردان به آنجا كمتر توجه پيدا مى كنند.
من اين مسأله را با وزير اوقاف جناب «عبدالسلام العبادى» در ميان نهادم، ايشان از موضوع استقبال كرد و افزود: طرح اين بنا جزء برنامه و دستور دولت هست.
روز شنبه به پايان رسيد، و اعلام شد كه در روزهاى آينده برنامه هايى به شرح زير خواهيم داشت:
1. ديدار با دكتر عبدالسلام العبادى وزير اوقاف كشور اردن.
2. بازديد از مؤسسه آل البيت (المجمع الملكى لبحوث الحضارة الإسلامية).
3. ديدار با رئيس دانشگاه موتِه و سخنرانى در دانشگاه مذكور.
4. ديدار با رئيس دانشگاه اردن و سخنرانى در آن دانشگاه.
5. ديدار با رئيس دانشگاه «يَرْموك» و سخنرانى در آن دانشگاه.

صفحه 25
6. ديدار با رئيس دانشگاه جَرَش و سخنرانى در دانشگاه ياد شده.
7. سخنرانى در جمع اساتيد و اعضاى هيئت علمى دانشگاه آلالبيت(عليهم السلام) .
8. سخنرانى در جمع ائمه جماعات اردن در مسجد مَلِكْ عبداللّه.
و به فضل الهى همه اين ديدارها و سخنرانى ها به ترتيب انجام گرفت كه به تدريج به شرح آنها مى پردازيم.

صفحه 26

فصل2

ديدار از دانشگاه «موته»

الف) ديدار از بزرگترين مسجد اردن
در غالب كشورهاى عربى، امورخيريه و شؤون دينى در اختيار وزارت اوقاف آن كشور است. اداره مساجد از نظر تعيين امام و خطيب و مؤذّن و پخش اذان در اوقات پنج گانه و چاپ و نشر قرآن و تربيت قارى و امور مربوط به حج وكليّه امور خيريه حتى گردآورى زكات، از شؤون وزارت اوقاف به شمار مى رود و وزير اوقاف در قلمرو خود، از توان بالايى برخوردار است و در حقيقت حافظ و نگهبان وجهه دينى كشور مى باشد.
براى حفظ شؤون مهمان، برنامه ريزى شد كه در تالار مسجد و مركز فرهنگى «ملك عبداللّه» كه عظيم ترين و زيباترين مسجد اردن است، همراه با سفير محترم جمهورى اسلامى ايران با آقاى دكتر عبدالسلام العبادى وزير محترم اوقاف كشور اردن، ديدارى انجام گيرد. در اين ديدار آقاى وزير پس از تعارفات معمول و اظهار خوشحالى از روند روابط ميان دو كشور اسلامى درخواست كرد كه از نمايشگاه قدس در حاشيه مسجد ديدن كنيم و ضمنِ ديدار، نكاتى

صفحه 27
را يادآور شد كه اهم آن عبارت است از:
الف: هر چند قدس شريف و مسجد الأقصى در اشغال صهيونيستها است ولى از نظر قانونى، توليت مراكز دينى ومسجد الأقصى و موقوفه ها در كرانه غربى به دولت اردن هاشمى واگذار شده است و اين توافق همچنان به قوت خود باقى است به نحوى كه هم اكنون 700 كارمند از طرف وزرات اوقات اردن، در شهر قدس مستقر هستند و مراكز دينى قدس تحت نظر آنان اداره مى شود. سپس آقاى وزير به «ماكت» بزرگ مسجدالأقصى كه در برابر ما قرار داشت، اشاره كرد و نقاطى را كه صهيونيستها تخريب كرده اند به ما نشان داد و گفت: همه اين خرابيها از طرف دولت اردن ترميم مى شوند. سپس افزود در كيفيت مرمّت مسجد از هنرمندان كشورهاى اسلامى از جمله ايران دعوت كرده ايم و از پيشنهادهاى همگان بهره گرفتيم.
ب: گردآورى زكات در كشور اردن از اهميت خوبى برخوردار است كه همگى زير نظر وزارت اوقاف در موارد معين شده مصرف مى شوند از جمله وى به مراكز ايتام اشاره كرد و گفت: بسيارى از كودكان بى سرپرست و رها شده در اين مراكز تربيت مى شوند.
ج: اماكن زيارتى جزئى از فرهنگ و تمدن اسلامى است غليرغم انديشه برخى از فرقه ها، دولت اردن به بازسازى اين اماكن اهتمام ورزيده وهم اكنون مقام شهداى موته و برخى ديگر از

صفحه 28
صحابه در دست بازسازى است و مبلغ قابل توجهى در بازسازى مسجد، ومراقد آنها از طرف دولت صرف مى شود.
همه روزنامه هاى اردن مورخ دوشنبه 4/5/1998 ميلادى برابر با 5/2/1377 خبر ديدار ما را با وزير اوقات با چاپ عكس و شرحى موجز چاپ كردند.
در پايان ديدار به موزه مسجد هدايت شديم. موزه از دو بخش تشكيل شده بود، بخشى مربوط به آثار اسلامى در طول چند قرن و بخش ديگر آثار و لوازمى كه از ملك عبداللّه فرزند شريف حسين به يادگار مانده است.
در هر حال آنچه براى اينجانب جالب بود، مسؤوليت وزارت اوقات در حفظ اماكن دينى ومساجد كرانه غربى بر عهده وزارت اوقاف اردن باشد، با اين كه دولت غاصب اسرائيل پنجه بر سرزمين اشغالى نهاده و هم اكنون در صدد يهودى كردن «قدس» شريف است.

ب) ديدار از دانشگاه موته

«موته» شهرى از استان جنوبى «كَرَك» و هم مرز با اسرائيل است در اين سرزمين سربازان اسلام، به فرماندهى «جعفر طيّار» و «زيد بن حارثه» و «عبداللّه بن رواحه» با روميان به صف آرايى پرداخته و پس از كشته شدن اين سه فرمانده، سربازان اسلام امر نبرد را به

صفحه 29
خالد بن وليد واگذار نمودند و او نيز با ترفندى خاص يعنى برافروختن آتش در اطراف اردوگاه و ترساندن دشمن از رسيدن نيروهاى تازه نفس، از تاريكى شب بهره گرفت و شبانه از موته به سوى مدينه بازگشت.
شگرد نظامى او هر چند از نظر دانش نظامى درخور تحسين بود، ولى فرار از صحنه نبرد مايه فزونى جرأت دشمن و سرشكستگى مسلمانان به شمار مى رفت و به خاطر چنين پيامدى، مردم مدينه از خالد و سربازانى كه تحت اختيار او بودند با شعارهاى «فراريان» و پاشيدن خاك، استقبال كردند. در پى اين موضوع بسيارى از شخصيت هايى كه در نبرد شركت كرده بودند، در خانه نشسته و در انظار كمتر ظاهر شدند.1
قتلگاه فرماندهان موته با نقطه اى كه امروز مدفن آنها است، چند صد متر فاصله دارد. ميدان نبرد، با علايم خاصى مشخص شده است امّا اين كه چرا در نقطه دورتر از ميدان به خاك سپرده شده اند براى ما روشن نيست. در هر حال هر سه فرمانده، براى خود مزار و گنبدى دارند ولى مزار حضرت جعفر از ويژگى خاصى برخوردار است و شيعيان مقيم اردن در روز عاشورا در آنجا به عزادارى مى پردازند. در كنار قبر حضرت جعفر مسجدى است كه

1 . سيره ابن هشام:2/382ـ 383; سيره حلبى:2/79.

صفحه 30
اخيراً به نحو بسيار زيبايى در حال بازسازى است. اين شيوه مى رساند كه ساختن مسجد در كنار قبور شهدا و اوليا يك رسم كهن اسلامى بوده و گذشتگان آن را با اصول توحيد مخالف نمى دانسته اند ولى آنچه نگارنده به خاطر دارد اين است كه در گذشته قبر حضرت جعفر در داخل مسجد بوده ولى الآن به خاطر توسعه مسجد، مزار در جنب مسجد قرار گرفته است.
از مردم موته شنيديم كه نخستين فرمانده سپاه زيد بن حارثه بوده وجعفر بن ابى طالب و عبداللّه بن رواحه به ترتيب معاونان او بوده اند.
امّا نگارنده يادآور شد كه دلايل تاريخى بر خلاف آن گواهى مى دهد، يعنى فرمانده كلّ جعفر بن ابى طالب بوده و آن دو نفر، به ترتيب معاونان اوبودند و شاهد اين گفتار شعر حسان و قصيده كعب بن مالك در رثاى شهداى موته است. حسان در مقام ذكر فرماندهان، نخست از جعفر، آنگاه از زيد و عبداللّه نام مى برد و در شعر خود از فعل «تتابعوا» بهره مى گيرد، يعنى آنان به ترتيب پرچم به دست گرفتند و به ميدان نبرد رفتند وجام شهادت نوشيدند، حسان مى گويد:
فَلا يَبْعدن اللّه قتلى تتابَعُوا *** بموتة منهم ذو الجناحين جعفرُ
وزيد وعبد اللّه حين تتابَعُوا *** جميعاً وأسباب المنيّة تُخْطر

صفحه 31
درود و رحمت حق بر كشتگان موته باد كه از آنها است جعفر «ذوالجناحين» و «زيد» و «عبداللّه» آنگاه كه به ترتيب به ميدان رفته و كشته شدند و اسباب مرگ اخطار مى شد.
در اين دو بيت لفظ «تتابعوا» دوبار تكرار شده است و در مقام بيان، نخست جعفر طيّار آنگاه زيد و عبداللّه را ياد كرده است. و قهراً پشت سر هم قرار گرفتن آنان در جبهه نبرد، به همان ترتيب بوده است كه در مقام ذكر نام آنان آمده است.
كعب بن مالك در قصيده خود چنين مى گويد:
إذ يهتدون بجعفر و لوامع *** قُدّام أوّلهم فنعم الأوّل1
آنگاه كه به وسيله جعفر و پرچم او هدايت مى شدند، نخستين پيشگام آنان، چه نيكو تحسين بود.
در هر حال پيوسته تبليغات زهرآگين امويها و عباسيها بر اين بود كه آل ابوطالب و آل على را در انظار، كوچك نشان دهند، از اين جهت بر خلاف شواهد تاريخى كه برخى را يادآور شديم در منطقه بر خلاف آنچه كه واقعيت دارد، ترتيب فرماندهى آنان مشهور است.
شهر موته با امّان 135 كيلومتر فاصله دارد كه ما پس از طى اين مسافت وارد دانشگاه موته شديم. پس از ورود به محوّطه

1 . سيره ابن هشام: 2/38.

صفحه 32
دانشگاه با استقبال جناب آقاى «دكتر الدحيات» و تنى چند روبه رو شده و به دفتر رياست دانشگاه راهنمايى شديم. پس از مذاكرات مقدماتى رياست محترم به بيان تاريخچه دانشگاه پرداخت و گفت: چنين دانشگاهى در نوع خود بى نظير است، زيرا اين دانشگاه در سال 1982 به صورت يك دانشگاه نظامى تأسيس گرديد ولى پس از چهار سال بخش علمى در قالب هفت دانشكده بر آن افزوده شد. مجموع دانشجويان دانشگاه را سيزده هزار دانشجو تشكيل مى دهد كه هزار نفر از آن نظامى و باقيمانده غير نظامى مى باشند. سپس افزود در اين دانشگاه هشتصد دانشجوى خارجى نيز از كشورهاى اسلامى تحصيل مى كنند و اين دانشگاه تنها دانشگاه دولتى در استان «كَرَك» است.
اينجانب پس از شنيدن سخنان رئيس دانشگاه فرصت را مغتنم شمرده يادآور شدم كه دانشگاه شما در استان كرك و در نزديكى شهر موته مدفن شهداى اسلام قرار گرفته است و نام اين شهر تداعى كننده خاطره ايثارگريهاى سربازان صدر اسلام است كه با قلبى لبريز از ايمان در سرزمين غربت جام شهادت نوشيدند و با ساز و برگ ابتدايى به نبرد دشمن مجهز به آخرين سلاح روز رفتند، از اين جهت لازم است كه به ابعاد اخلاقى و فرهنگى دانشجويان اين دانشگاه اهميت بسزايى داده شود مثلاً وضع برخى دانشجويان دختر از نظر پوشش اسلامى خالى از التزام به ظواهر دينى بود!

صفحه 33
آنگاه همراه با رياست محترم به سالن سخنرانى هدايت شديم و در جايگاه خطابه قرار گرفتيم.
از آنجا كه اين دانشگاه در كنار شهداى موته قرار گرفته و هر يك از اين شهيدان براى خود مزارى دارند و مورد توجه مسلمانان جهانگرد و غيره مى باشند، لازم ديدم موضوع سخن را درباره حفظ آثار اسلامى كه در طول چند قرن به دست ما رسيده است، قرار دهم زيرا جسته و گريخته آگاه شده بودم كه وهابيان در اين كشور تبليغات زهرآگين خود را آغاز كرده و گروهى را نيز با تطميع خريدارى نموده اند. بالأخص «ناصرالدين آلبانى» محدّث اهل سنت ومروّج مسلك وهابيّت از دمشق به اردن منتقل شده و بساط تبليغ را پهن كرده است متأسّفانه علما و زعماى دينى اردن از منطق وهابيان آگاه نبوده و نمى توانند با آنان به خوبى روبه رو شوند.
دوستان نيز به من اشاره كردند كه در اينجا مسأله حفظ آثار اسلامى را مطرح كنيد شايد خود سخنرانى به صورت مستقل چاپ و منتشر گردد.

سخنرانى در دانشگاه موته

مجرى برنامه اينجانب را معرفى كرد وحاضران در سالن كه اساتيد و دانشجويان بودند از اطلاعات اينجانب نسبت به عقايد و فِرَق اسلامى آگاه شدند، آنگاه به سخنرانى پرداختم كه البته نقل

صفحه 34
تمام آن در اينجا امكان پذير نيست و به نقل موجز آن بسنده مى كنيم.
پس از حمد و ثناى خداى جهانيان، و درود بر خاتم پيامبر پيامبران، و عترت پاك وياران برگزيده او سخن خود را با تلاوت دو آيه از آيات سوره نور آغاز نمودم:
قال الحكيمُ فى محكم كتابه الكريم أعوذ باللّهِ منَ الشَّيْطانالرَّجيم:
(فِى بُيُوت أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالغُدُوِّ وَالآصالِ* رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَلا بَيَْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللّهِ وَإِقامِ الصَّلاةِ وَايتاءِالزَّكاةِ يَخافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ القُلُوبُ وَالأَبْصار) .1
«نور فروغ الهى (اللّه نور السماوات) در خانه هايى است كه خدا اذن داده است كه برافراشته گردند و در آنها نام خدا گفته شود، صبح و عصر در آنها خدا را تسبيح مى گويند. مردانى كه تجارت و خريد و فروش آنان را ازياد خدا و بپادارى نماز، و دادن زكات باز نمى دارد و از روزى كه دلها و ديدگان در آن روز دگرگون مى گردد، مى ترسند».
در اين آيه از «بيوتى» كه خدا به ترفيع آنها اذن داده است، سخن به ميان آمده است و مفهوم آيه با تشريح دو مطلب روشن

1 . نور/36ـ 37.

صفحه 35
مى گردد:
1. مقصود از «بيوت» در آيه چيست؟
2. «ترفيع» اين بيوت چگونه انجام مى گيرد؟
درباره مطلب نخست يادآور مى شويم بر خلاف انديشه برخى از مفسران، مقصود از «بيوت» مساجد نيست، بلكه مقصود منازل و خانه هاى پيامبران و مردان صالح روزگار است كه كارهاى دنيا آنان را از عبادت و نيايش و ديگر فرايض، بازنداشته است و خانه هاى آنان مالامال از تسبيح وتنزيه خدا است و اين مطلب با توجه به دلايل ياد شده در زير روشن مى گردد:
1. بيت به آن چهار ديوارى مى گويند كه قسمت نشيمن آن را سقف پوشانيده باشد و هيچ گاه چهار ديوارى مجرد از سقف، بيت ناميده نمى شود، در حالى كه در صدق مسجد، سقف شرط نيست و چهار ديوارى كافى است.
قرآن درباره «بيوت» مشركان مى فرمايد:
(وَلَوْلا أَنْ يَكُونَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَةً لَجَعَلْنا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّة...) .1
«اگر نبود كه همه مردم بايد يك گروه باشند، سقف خانه كسانى را كه به خدا كفرمىورزند، از نقره قرار مى داديم».

1 . زخرف/33.

صفحه 36
اگر «بيت» ملازم با سقف نبود، هرگز چنين سخن صحيح نبود، بلكه لازم بود بگويد سقف و يا ديوار خانه آنها را از نقره قرار مى داديم، اين تعبير مى رساند كه بيت پيوسته ملازم با سقف است بر خلاف مسجد.
و به همين جهت مسجدالحرام، مسجد است ولى سقف ندارد، ولى كعبه، بيت اللّه الحرام است كه با سقف توأم مى باشد.
2. در قرآن مجيد، بيت اللّه الحرام در مقابل «مسجدالحرام » قرار گرفته است چنان كه مى فرمايد:
(جَعَلَ اللّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنّاسِ...) .1
«خداوند كعبه را كه بيت الحرام است، مايه قوام (حيات) مردم قرار داده است».
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(...وَالْمَسْجِدِ الحَرامِ الَّذِى جَعَلْناهُ لِلنّاسِ سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَالْبادِ...) .2
«مسجدالحرامى كه آن را براى همه مردم مساوى قرار داديم، خواه در آنجا مقيم باشند و يا از نقاط دور به آنجا آمده باشند».
اين نوع تقابل نشانه دوگانگى بيت ومسجد در زبان قرآن

1 . مائده/97.
2 . حج/25.

صفحه 37
است.
3. پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) نيز «بيوت» را در آيه به خانه هاى پيامبران تفسيركرده و خانه فاطمه(عليها السلام) را نيز از آن بيوت دانسته است.
«انس بن مالك» مى گويد:
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) اين آيه را تلاوت فرمود: در اين موقع كسى برخاست و گفت:مقصود، كدام خانه هااست؟
پيامبر فرمود: خانه پيامبران.
در اين موقع ابوبكر برخاست وگفت:
آيا اين خانه (اشاره به خانه على و فاطمه (عليهما السلام) ) از آن خانه هاست؟
پيامبر در پاسخ فرمود: «نعم من أفاضلها; ازبهترين آنهاست».
از اين كه پيامبر، نخست «بيوت» را به خانه هاى پيامبران تفسير نموده، سپس خانه على و فاطمه را جزء بهترين آنها معرفى مى كند، مى توان گفت: مقصود خانه هاى انبياء و اوليا و انسات هاى والايى كه خانه هاى آنان، مركز تسبيح و تنزيه،و اقامه نماز غيره است. ومصباح پر فروغ نور الهى در اين خانه هاست كه خدا به ترفيع آنان اذن داده است.
اين بيان توانست، پرده از مفهوم «بيوت» را برافكند، اكنون

صفحه 38
وقت آن رسيده است كه به تفسير كلمه «ترفيع» بپردازيم.
مقصود از اين لفظ يكى از دومعنى ياد شده در زير است:
1. ترفيع ظاهرى با بالا بردن پايه و ديوارها صورت مى پذيرد وماده «رفع» در قرآن در اين معنى به كار رفته است:
(...إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَإِسْماعِيلُ...).1
«آنگاه كه ابراهيم و اسماعيل ديوارهاى بيت (كعبه) را بالا مى بردند».
و چون سخن درباره بيوتِ موجود است، طبعاً مراد صيانت آنها از فرو ريختن وحفظ ونگهدارى آنهاست.
2. مقصود ترفيع معنوى و كنايه از اين كه اين نوع از خانه از قداست و احترام خاصى برخوردار است ولازمه چنين مقام و موقعيت، دور نگهدارى از آلودگى ظاهرى و باطنى، وسعى در صيانت آنهاست.
در نتيجه اين آيه ما را به حفظ و صيانت خانه هاى پيامبران دعوت كرده است يعنى ترفيع ظاهرى و باطنى آنها مورد مشيّت تشريعى الهى است، خواه خانه هاى آنان مدفن آنان باشد (مانند خانه پيامبر) يا نباشد و در هر حال حفظ حراست آنها ازمشروعيت و محبوبيت خاصى برخوردار است.
با چنين تصريح و دلالت روشن چگونه حفظ و حراست اين

1 . بقره/127.

صفحه 39
نوع خانه ها را شرك بناميم و يا آن را بدعت بخوانيم؟ كسانى كه صيانت اين نوع بيوت را شرك وبدعت وصف مى كنند، از معنى شرك و بدعت به درستى آگاه نمى باشند. تكريم آثار پيامبرى كه همه چيز خود را فداى توحيد كرده، چگونه مى تواند شرك باشد با وجود چنين اذن قرآنى (أَذِنَ اللّه أَنْ تُرْفَعَ) چگونه مى تواند بدعت و ادخال در دين باشد؟

مسجدسازى در كنار قبور شهدا

مسجد سازى در كنار قبور پيامبران و شهدا در كشورهاى اسلامى امرى رايج وملموس است. من در اين سفركوتاهم به «اردن» تمام مراقد پيامبران را پوشيده از مسجد ديدم. يعنى در كنار قبور آنها مساجدى است كه مردم آن محل، در اوقات مختلف در آنجا نماز مى گزارند. اين مساجد هر چند از مراقد پيامبران با ديوارى جدا شده است، ولى ناگفته پيداست كه هدف از ساختن مسجد در اين نقاط، جز تبرك جستن به قبور اين مردان بزرگ، نبوده است و در غير اين صورت دليلى نداشت كه در تمام مشاهد و مراقد اولياى الهى، مسجدى برپا كنند.
از اينجا مى توان مسجد سازى در كنار بزرگان الهى را يك مسأله مورد اتفاق تلقى كرد، اتفاقى كه يكى از مدارك استنباط حكم شرعى در فقه اسلامى به شمار مى رود و اگر چنين اتفاق ها را كنار

صفحه 40
نهيم، ديگر هيچ اجماعى واجد ارزش نخواهد بود.
قرآن مجيد يادآور مى شود كه پس از كشف قبور اصحاب كهف، مردم آن سرزمين به دو دسته تقسيم شدند: گروهى مصرّ بودند كه روى مدفن آنها بناى يادبودى بسازند، ولى گروهى ديگر كه اكثريت مردم آنجا را تشكيل مى دادند، مى گفتند: بايد روى مراقد آنها مسجد بسازيم. قرآن هر دو نظريه را به عنوان تقدير از هر دو گروه، نقل مى كند. چنان كه مى فرمايد:
(...فَقالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْياناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ َقالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً) .1
«برخى گفتند كه روى قبور آنان بناى يادبود بسازيد خدا از وضع آنها آگاهتر است، كسانى كه بر گروه نخست پيروز شده بودند، گفتند: روى مدفن آنها مسجد بنا مى كنيم».
مفسران در تفسير آيه مى گويند: گروه نخست مشركان بودند وگروه دوم موحدان و نمازگزاران كه بر آيين مسيح ايمان آورده و آيين او در آن ايام از رسميت خوبى برخوردار شده بود و (بر خلاف عصر مهاجرت اصحاب كهف) موحدان بر مشركان پيروز شده بودند.
اگر اين كار بدعت ويا مايه عبادت وپرستش اصحاب قبر بود، خداوند عمل آنان را به عنوان تقدير نقل نمى كرد.

1 . كهف/21.

صفحه 41
من از همين جا به شما اساتيد و دانشجويان، خطاب مى كنم كه كشور شما، كشور انبيا و پيامبران است زيرا مراقد گروهى از پيامبران بنى اسرائيل در خاك شماست و نياكان شما بنايى بر قبور آنها ساخته ومساجدى در كنارشان ترتيب داده اند، شما نيز پيرو راه آن بزرگان باشيد تا اين نوع تقدير از صالحان كه سيره مستمرّ اسلاف شما بوده و به عصر صحابه باز مى گردد، پيوسته استمرار يابد.
بازسازى قبور شهداى موته جاى تشكر وسپاس دارد وبه عمل وزارت اوقاف ارج مى نهيم. ما اسلام خود رامرهون جان فشانيها و جان بازيهاى شهداى راه اسلام مى دانيم.
در پايان يادآور مى شوم كه سخنرانى من يك سخنرانى باز و آزاد است و افراد در انتقاد كاملاً آزادند. اگر كسى سؤال يا نقدى دارد از تربيون آزاد استفاده كرده آن را مستقيماً مطرح نمايد.
در اين هنگام، يكى از اساتيد دانشگاه موته كه در عربستان سعودى درس خوانده و سن و سالى نيز از او گذشته بود، سؤال ذيل را مطرح كرد:

سؤالات:

* على، به تسويه قبور فرمان داد

اگر ساختن بنا روى قبور جايز بود چرا امام على (عليه السلام) به يك

صفحه 42
نفر از ياران خود به نام «ابوالهياج» چنين دستور داد:
«ألا أبعثك على ما بعثنى عليه رسول اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم) أن لا تدع تمثالاً إلاّ طمستَه ولا قبراً مشرفاً إلاّ سوّيته بالأرض».
«هيچ تصو1يرى را مشاهده نمى كنى مگر اين كه آن را محو مى كنى، و نه قبر بلندى را مگر اين كه آن را صاف كنى».
در اين حديث امام على (عليه السلام) به محو قبور و يكسان سازى آنها با زمين دستور مى دهد با اين وضع چگونه مى توان بناسازى را امر جايز دانست؟

پاسخ

از برادرم سپاسگزارم كه سكوت وخاموشى مجلس را شكست و حديثى را كه دستاويز مخالفان حفظ و صيانت آثار اسلامى است، يادآور شد. ولى وى در نقل حديث دچار اشتباه شد چون متن حديث چنين است:«الا سوّيته»: «مگر اين كه آن را صاف كنى» و هرگز لفظ «بالأرض»(إلاّ سويته بالأرض) در حديث نيست.
شما اگر به صحيح مسلم مراجعه بفرماييد عرض اينجانب را تصديق خواهيد فرمود. با توجه به آنچه كه گفته شده به توضيح پاسخ مى پردازيم:
هرگاه لفظ «تسويه» بدون حرف جرّ به كار رود، مقصود صاف

1 . صحيح مسلم:3/ 61، كتاب الجنائز .

صفحه 43
و هموار بودن در مقابل اعوجاج است. چنان كه مى فرمايد: (الَّذى خَلَقَ فَسَوّى) 1 در اين آيه و موارد مشابه آن، مقصود از صاف و دورى از اعوجاج همان كمال خلقت است چنان مى فرمايد: (...ثُمَّ سَوّاكَ رَجُلاً) .2 باز مى فرمايد: (فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِى فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ) 3 در تمام اين موارد صاف وهموار بودن در مقابل كج و معوّج بودن، كنايه از كمال خلقت و پيراستگى آن از نقص و كاستى است.
ولى آن گاه كه اين واژه با حرف جرّ توأم گرديد، پاى مقايسه پيش مى آيد و مقصود برابر سازى دوچيز با هم است(نه صاف و هموار بودن خود شىء) خواه از نظر ظاهرى خواه از نظر باطنى. مثلاً هرگاه دو خط از نظر طول با هم برابر نباشند با كوتاه كردن يكى برابر شوند، عرب مى گويد: سوى هذا بهذا. اين دو را يكسان و برابر كرد و اگر نقطه اى از زمين بلندتر از نقطه ديگر باشد، سپس با افزودن خاك ويا كاستن آن هر دو را هم سطح كنيم ، مى گويند : سوى هذه القطعة بهذه.
قرآن عقيده مشركان را از زبان آنان در روز رستاخيز چنين بيان

1 . اعلى/2.
2 . كهف/37.
3 . حجر/29.

صفحه 44
مى كند و مى فرمايد:
(تَاللّهِ إِنْ كُنّا لَفِى ضَلال مُبين* إِذْ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعالَمِينَ) .1
«به خدا سوگند ما در گمراهى آشكارى بوديم، آنگاه كه شما را با خداى جهانيان يكسان مى گرفتيم».
باز در آيه اى يادآور مى شود، كه كافران از وحشت عذاب اخروى، آرزو مى كنند كه اى كاش با زمين يكسان بودند(خاك مى شدند) چنان كه مى فرمايد:
(يَومَئِذ يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَعَصَوُا الرَّسُولَ لَوْ تُسَوَّى بِهِمُ الأَرْضَ وَلا يَكْتُمُونَ اللّهَ حَدِيثاً) .2
«در چنين روزى كافران و آنان كه پيامبر را نافرمانى كرده بودند، آرزو مى كنند كه اى كاش با زمين يكسان بوده(خاك مى شدند) و با وجود گواهان نمى توانند سخن پنهان سازند».
در اين دو آيه مادّه «سوّى» با حرف جرّ به كار رفته است، از اين جهت به معنى يكسان سازى دو شىء با هم است يكسان قرار دادن بتان با خدا، يكسان شدن مردگان با خاك.
با توجه به اين مقدمه كه لفظ تسويه در دو معنى به كار

1 . شعراء/97ـ 98.
2 . نساء/42.

صفحه 45
مى رود:
1. صاف و هموار كردن در مقابل اعوجاج(آنجا كه با حرف جرّ همراه نباشد).
2. يكسان و برابر سازى با زمين(آنگاه كه با حرف جرّ همراه باشد) اكنون بايد ديد مقصود ازتسويه در حديث مسلم چيست؟
حديث به دليل تجرّد از حرف «جرّ» و به قرينه لفظ «مشرفاً» (به معنى بلندى به شكل كوهان شتر است) معنى نخست را تعقيب مى كند. يعنى پيامبر به امام على (عليه السلام) و نيز ابوالهياج دستور داد كه قبور كج را به صورت پشت ماهى و يا كوهان شتر ساخته شده اند را صاف و هموار سازد. گويا ساختن قبر مسنَّم شعار مشركان بوده است. اكنون كه مقصود صاف كردن روى قبر در مقابل تنسيم و پشت ماهى بودن باشد، در اين صورت حديث چه ارتباطى به تحريم بناسازى روى قبر دارد؟ زيرا:
اوّلاً: اگر مقصود يكسان سازى قبر با زمين بود لازم بود بفرمايد: «الا سويته بالأرض».
ثانياً: يكسان سازى قبر با زمين مخالف فتاواى تمام فقهاى اسلام است كه مى گويند: مستحب است قبر به اندازه چهار انگشت از زمين بلند باشد.1
ثالثاً: بر فرض صحت حديث، پيامبر دستور داده اند كه قبور

1 . الفقه على المذاهب الأربعة،ج1:535، باب «حكم دفن الميت».

صفحه 46
با زمين يكسان شود، و نفرموده اند كه اگر سايبانى روى قبور وجود دارد ويران گردد و آن با زمين يكسان شود!
اين پاسخ آنچنان محكم و استوار بود كه معترض سكوت كرد و دم فرو بست.

* بناى روى قبور عبادت صاحب قبر است

جوانى كه گويا دانشجو بود، اظهار داشت كه بناى يادبود روى قبور،به منزله عبادت صاحب قبر است و اين كار با توحيد در عبادت (كه به تعبير آنها «توحيد در اُلوهيت» است) سازگار نيست.

پاسخ:

قضاوت و داورى در اين كه بناسازى روى قبر، عبادت صاحب قبر است يا خير در گرو تحديد منطقى لفظ «عبادت» است. تحديدى كه جامع افراد و مانع اغيار باشد. تا اين قسمت روشن نشود نمى توان درباره توحيدى و يا شركى بودن عملى داورى كرد. شما اى سؤال كننده عزيز عبادت را چگونه تفسير مى كنيد؟ عبادت وپرستش چيست؟! چرامى گويند بناى يادبود روى قبر رسول توحيد، پرستش اوست؟ چون شما به سؤال من پاسخ نگفتيد، من از جانب شما به تعريف منطقى آن مى پردازم:

صفحه 47
در تحديد عبادت چند احتمال وجود دارد كه به همگى اشاره مى كنيم:
1. آيا عبادت به معنى مطلق خضوع و فروتنى شخص در برابر شخص دوم است؟
به طور مسلم نه زيرا لازمه چنين تعريفى اين است كه در روى زمين موحدى پيدا نشود، زيرا هر انسانى در جهان در برابر پدر و مادر و استاد خود خضوع مى كند و قرآن به ما درباره والدين دستور مى دهد و مى فرمايد:
(وَاخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّيانِى صَغِيراً) .1
«بالهاى فروتنى برخاسته از مهر و محبت را در برابرشان فرود آر وبگو خدا بر آن دو(پدر و مادر) رحم كن آنچنان كه مرا پرورش داده اند».
2.. آيا عبادت به معنى بى نهايت خضوع در برابر شخص دوم است؟
به طور مسلم نه، زيرا سجده كه بالاترين مرتبه از خضوع است درباره آدم انجام گرفت و فرشتگان به امر خدا بر او سجده كردند ولى مشرك نشدند.2 «يعقوب» و همسرش نيز همراه با فرزندانشان در برابر

1 . اسراء/24.
2 . بقره/34.

صفحه 48
«يوسف» به سجده افتادند، ولى مشرك نشدند.1 اگر سجده بر آدم عبادت آدم بود، خدا به چيز قبيح و زشت2 فرمان نمى داد و يا پيامبر معصومى مانند يعقوب بر پسرش سجده نمى كرد. پس از ابطال هر دو معنى، معنى سوم تعيّن دارد كه هم اكنون يادآور مى شويم:
3. عبادت: «نوعى فروتنى در برابر كسى است كه خضوع كننده اورا خدا بداند، خواه خداى واقعى يا خداى دروغين مانند بتهاى چوبى و فلزى ويا اجرام آسمانى.
به تعبير ديگر: هرگاه در عقيده خضوع كننده، فرد مورد خضوع، خدا و يا مخلوقى كه مصدر كارهاى الهى باشد (به گونه اى كه سرنوشت همه و يا بخشى از جهان و يا سرنوشت خصوص انسان در دست اوباشد) در اين صورت است كه خضوع هرچه هم كم رنگ باشد نام عبادت به خود مى گيرد. هر چند به حد نهايى هم نرسد. ولى اگر فاقد چنين ويژگى باشد چنين خضوعى را تكريم مى گويند ولو در حدّنهايى آن انجام گيرد.
خلاصه تا در عقيده كرنش كننده اعتقاد به الوهيت (آفريدگارى) و يا ربوبيت(كردگارى) طرف نباشد و سرنوشت خود و

1 . يوسف/100.
2 . اعراف/28: (قُلْ إِنَّ اللّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ أَتَقُولُونَ عَلى اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ) و شرك در عبادت از اقسام فحشاء است، زيرا «شرك» ظلم روشن است چنان كه مى فرمايد: (...إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلمٌ عَظِيمٌ) (لقمان/13).

صفحه 49
جهان را در دست او نداند، هر چه هم خضوع كند، رنگ عبادت به خود نخواهد گرفت.
بت پرستان عرب هرچند بتان مورد عبادت را خداى جهان نمى دانستند امّا معتقد بودند كه ربوبيت و كارگردانى جهان به آنان واگذار شده است و در استدلالهاى قرآن داير بر انكار «ربوبيت» آنها، اشاره روشنى به عقيده آنها است آنجا كه مى فرمايد:
(قالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ ما لا يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَلا يَضُرُّكُمْ) 1.
«گفت چيزى را مى پرستيد كه نه سودى مى رسانند و نه زيانى را».
يعنى پرستش از آن موجودى است كه بتواند نسبت به پرستشگر، سودى برساند و يا شرّى را از او دفع كند، در حالى كه معبودهاى شما فاقد چنين توانايى است.
آياتى گواهى مى دهند كه مشركان عهد رسالت براى معبودهاى خود مقامى مانند «ربوبيت»و «كردگارى» مى انديشيدند، هر چند آنها را خالق و آفريدگار نمى دانستند ولى معتقد بودند كه سرنوشت آنها در قلمروهاى خاصى در دست معبودهاست، مثلاً مى گفتند: عزت و ذلت، پيروزى و شكست در جنگ، از آنِ بتها مى باشد وبايد آنها را عبادت كرد و رضايت آنها را به دست آورد تا به ما عزت و

1 . انبياء/66.

صفحه 50
نصرت بخشند. چنان كه مى فرمايد:
(وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ ينْصَرُونَ) .1
«جز خدا، خدايانى برگزيدند تا (به وسيله آنها) كمك شوند».
(وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ آلِهَةً لِيَكُونُوا لَهُمْ عِزّاً) .2
«جز خدا خدايانى برگزيدند تا مايه عزت آنها شوند».
با توجه به معنى «عبادت» و تحديد منطقى، توحيد و شرك به روشنى مى توان داورى كرد كه بناسازى روى قبور اوليا و صالحان،عبادت صاحب قبر نيست. زيرا هيچ بنده صالحى آنها را اله و خدا يا رب و كردگار نمى داند تا عملى به نام «بناسازى» عبادت صاحب قبر محسوب شود. بلكه همگان صاحبان قبر را بندگان موحّد مى دانند كه در راه توحيد ازجان و مال گذشتند و غالباً جام شهادت نوشيدند.
اين بيان در شنوندگان و حاضران در كنفرانس مؤثّر واقع شد، و اعتماد بر آيات قرآنى بيش از همه جلب توجه مى كرد.

* بت ها مقرّبان درگاه بودند نه ارباب!

جنابعالى در تعريف عبادت گفتيد كه صرفاً خضوع توأم با نيت

1 . يس/74.
2 . مريم/81 .

صفحه 51
الوهيت عبادت است در حالى كه عرب عصر رسالت، بتها را ازاين نظر مى پرستيدند كه آنها را بندگان مقرّب درگاه خدا مى دانستند و هدف از عبادت آنها تقرب جويى به خداى عالمين بود. چنان كه قرآن مى فرمايد:
(أَلا للّهِ الدِّينُ الخالِصُ وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَولياءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللّهِ زُلْفى إِنَّ اللّهَ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ فِيما هُمْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ إِنَّ اللّهَ لا يَهْدِى مَنْ هُوَ كاذِبٌ كَفّارٌ) .1
«آگاه باشيد اطاعت خالص از آنِ خداست و آنها كه غير از خدا را اولياء خود قرار داده اند(و مى گويند اينها را نمى پرستيم مگر اين كه ما را به خداوند نزديك سازند، خداوند روز قيامت ميان آنها در آنچه كه اختلاف داشتند، داورى مى كند، خداوند آن كس را كه دروغگو و كفران كننده است، هرگز هدايت نمى كند».
اين آيه بر خلاف آنچه كه مشهور است، تصريح مى كند كه انگيزه عبادت بتان، تقرّب جويى به خدا بوده است، نه اين كه خير و شرّ و سود و زيان و قحطى و فراخى را در دست معبودهاى خود مى دانستند. در اين صورت ضابطه ياد شده در تعريف «عبادت» دچار اشكال مى شود و به اصطلاح اين تعريف مانع افراد نمى باشد. زيرا در پرستش بتان،تعبير عبادت صدق مى كرد در حالى كه پرستشگر، معتقد به الوهيت و يا ربوبيت آنها نبود.

1 . زمر/3.

صفحه 52

پاسخ:

اوّلاً :در آيات قرآن تناقض و دوگونه گويى وجود ندارد آيات پيشين به روشنى ثابت كرد كه مشركان عرب ، عزت و ذلت يا پيروزى و شكست خود را مرهون اراده بتان خود مى دانستند و قرآن در معبودها لفظ «ارباب» به كار مى برد و مى فرمايد:
(...ءَأَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللّهُ الْواحِدُ القَهّارُ) 1، (اتَّخِذُوا أَحْبارَهُمْ وَرُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّه...) .2
وثانياً: ذيل آيه گواهى مى دهد كه گروه ياد شده در ادعاى خود دروغگوبودند، زيرا وقتى در برابر منطق كوبنده قرآن در باره نفى الوهيت و ربوبيت از بتان قرار مى گرفتند، فوراً دست به تحريف مى زدند و مى گفتند: انگيزه عبادت آنان، فقط كسب تقرب به سوى خدا است نه اين كه خير و شر خود را در دست آنها بدانند.
قرآن در تكذيب چنين ادعايى مى گويد:
(إِنَّ اللّهَ لا يَهْدِى مَنْ هُوَ كاذِبٌ كَفّارٌ) .
«خداوند، دروغگوى كفران كننده را هدايت نمى كند».
يعنى آنان در اين ادعا دروغ مى گويند و براى معبودهاى خود ربوبيت و كردگارى معتقدند و از اين جهت آنها را مى پرستيدند.

1 . يوسف/39.
2 . توبه/31.

صفحه 53

حفظ آثار، نشانه اصالت ها است

تا اين جا محور سخن درمورد حفظ آثار اسلامى آيه هاى قرآنى بود كه بر تكريم پيامبران و اوليا و صالحان دعوت مى نمود و بر خانه هاى آنان ارج مى نهاد و از مسجدسازى بر مزار آنها تقدير مى نمود.
اكنون سخن در محور ديگر است و آن از جنبه اجتماعى و تربيتى است. هر نوع رويداد بزرگ به مرور زمان كم رنگ و به تدريج به صورت خبر واحد درمى آيد و اگر نشانه هاى ديگرى، وقوع آن را تأييد نكند چه بسا به مرور زمان حالت اسطوره اى به خود گرفته و در رديف داستات هايى همانند ليلى ومجنون درآيد.
بعثت پيامبرى در ميان بنى اسرائيل به نام حضرت مسيح (عليه السلام) از نظر ما مسلمانان از امور قطعى تاريخ انبيا است، چون قرآن مجيد از برانگيختگى او همراه با كتابى به نام «انجيل» گزارش مى دهد. امّا جهان غرب چون از غير طريق قرآن به او ايمان آورده است، به تدريج ايمان به وجود مسيح در ميان قشر جوان و تحصيل كرده، حالت قطعيت را از دست داده و رنگ شك به خود گرفته است!
يكى از علل اين حالت اين است كه هيچ نوع اثر ملموسى از مسيح در دست نيست يعنى نه مزارى دارد، كه نشانه وجود او باشد، نه كتابى دارد كه بتوان آن را به جهان غيب نسبت داد، زيرا

صفحه 54
تمام اناجيل چهارگانه زندگى نامه حضرت مسيح است، نه كتاب آسمانى او، و نه قبر مادرش ونه مزار حواريون او مشخّص است. از اين جهت تاريخ حضرت مسيح9 در يك سردرگمى فرو رفته و از نظر جوانان «حس گراى » غرب، حالت افسانه اى به خود گرفته است.
مسلمانان بايد از اين رهگذر عبرت گيرند و آثار ملموس پيامبران و ياران و فرزندان آنان را به دقت حفظ كنند و در حرمت و صيانت آنها بكوشند، تا خداى نكرده پس از قرنها به سرنوشت مسيحيت امروز گرفتار نشوند.
ولى ما مسلمانان بر اثر حفظ آثار اسلامى پس از مرور قرنها با كمال سربلندى، بدون كوچكترين دغدغه اى مى گوييم: چهارده قرن و اندى قبل پيامبر ما در مكه معظّمه مبعوث به رسالت گرديد و جهانيان را به آيين خود دعوت كرد و در اين قسمت كاملاً موفقيتى به دست آورد.
اين جا زادگاه اوست(اشاره به زادگاه او نزديك مسجدالحرام كه متأسفانه اخيراً با كلنگ ويرانگر وهابيان ويران گرديد.) اين جا جايگاه عبادت ونيايش او از قبل از بعثت است(كوه حرا) اين نقطه (بدر و يا احد) ميدان نبرد اوبا مشركان، و اين جا مدفن همسران ونزدكان اوست. اين آثار و دهها اثر ملموس كه اكنون باقى مانده است كه همگى بر واقعيت يك دعوت الهى گواهى مى دهند وحفظ اين آثار نشانه اصالت ها است و ما بايد در حفظ چنين آثارى

صفحه 55
بكوشيم.
وقتى سخن به اينجا رسيد، احساس كردم وقت نماز نزديك شده و بايد رشته سخن را به پايان رسانيد. با عرض تشكر ازرياست محترم دانشگاه موته و مجرىِ برنامه سخن را با دعاى مأثور از صاحب العصر والزمان(عليه السلام) به پايان رسانيده وگفتم:
اللّهمّ ارزقنا توفيق الطاعة وبُعد المعصية وصدقَ النيّة وعرفانَ الحرمة وأكرمنا بالهُدى والاستقامة وسدِّد أَلسنتنا بالصَّواب والحكمة واملأ قُلوبنا بالعلم والمعرفة... والسّلام عليكم ورحمة اللّه وبركاته.

بازديد از كتابخانه دانشگاه

براى اقامه نماز، سالن سخنرانى را ترك گفته و در مسير خود به مسجد، از كتابخانه دانشگاه موته كه داراى 000،280 جلد كتاب عربى و لاتينى است، ديدن كرديم. محيط كتابخانه چندان خلوت نبود، دانشجويان براى مطالعه و نوشتن پايان نامه، در قسمتهاى مختلف ديده مى شدند. جنب وجوش موجود نشانه وجود تلاش آموزشى در آنها بود. پس از بازديد از قسمت هاى گوناگون به سمت كامپيوترى كه اسامى كتابها در آن ضبط گرديده بود، هدايت شديم. بنده درخواست كردم كه از تعداد كتب شيعى در آنجا، اطلاعاتى به

صفحه 56
دست آورم. نام هر كتابى را بردم از مسئول كامپيوتر پاسخ منفى شنيدم. جز كتاب «شرايع الإسلام»محقق حلّى و اين كار مايه تأسّف من گرديد كه چگونه يك چنين مركز با داشتن هزاران مرجع خارجى به زبات هاى گوناگون دستشان از كتب شيعه در موضوعات مختلف كوتاه است!
يادآور مى شوم كتابهايى كه به صورت سنگى چاپ شده است براى نسل جوان عرب زبان چندان قابل استفاده نيست بلكه كتابهايى مى تواند مفيد واقع شود كه به صورت امروزى چاپ گردد.
به اميد روزى كه در حوزه هاى علميه شيعه، نهضت ارسال كتاب به مراكز بزرگ آغاز گردد و مكتب غنى شيعه به جهانيان معرفى شود.
كتابخانه را با تأسّف فراوان ترك گفتم، و براى اقامه نماز، راهى مسجد شدم. مسجد بسيار تميز و نظيف بود و شايسته مركزى بود كه اكثريت افراد آنجا را دانشجويان جوان تشكيل مى داد. پس از اقامه نماز براى صرف غذا، به سالن مخصوصى هدايت شديم. جمعى در آنجا حضور داشتند و استادى كه نخستين نقد را مطرح كرد، نيزبر سر ميز حضور داشت. در اثناى پذيرايى سخنان متفرقه اى به ميان آمد كه از بازگويى آنها صرف نظر مى شود. پس از پذيرايى كامل، ازتمام حاضران در سالن با عرض تشكر خداحافظى نموديم و به عزم زيارت قبور شهداى موته، دانشگاه را ترك كرديم.

صفحه 57
وقتى وارد صحن مزار شديم، مشاهده كرديم كه گروهى مشغول نصب چادرهايى هستند. مطلع شديم كه عراقيان مقيم اردن، در روزهاى تاسوعا و عاشورا از اطراف و اكناف اردن در اين جا گرد مى آيند و مشغول عزادارى مى شوند. آنها علاقمند بودند كه ارادتمند نيز در اين دو روز در موضوع نهضت حسينى ايراد سخن كنم امّا نه اينجانب فرصت داشت و نه مصلحت بود.
از حق نبايد گذشت مزار شهداى موته به نحو بسيار خوبى در حال بازسازى است زمزمه اين بود كه كاشيكارى گنبد مسجد حضرت جعفر بن ابى طالب را دولت ايران برعهده خواهد گرفت. به اميد روزى كه تمام مشاهد ويران شده كه نشانه اصالت ها است، بازسازى گردند.
از مزار هر سه شهيد، ديدن كرديم و درود به روان پاك آنها فرستاديم و در هواى لطيف بهارى، استان كرك را به عزم امّان ترك گفتيم، امّا از غير مسيرى كه آمده بوديم، بازگشتيم. زيرا به هنگام آمدن از كنار «بحرالميت» و سرزمين لوط، عبوركرديم. بالاى كوه، صخره عظيمى را كه شباهتى به انسان داشت مشاهده نموديم كه مى گفتند: اين صخره، هيكل متحجّر زن لوط است كه قرآن از او به بدى ياد مى كند ومى فرمايد:
(فَنَجَّيْناهُ وَأَهْلَهُ...* إِلاّ عَجُوزاً فِى الْغابِرين) 1.

1 . شعراء/170ـ 171.

صفحه 58
«لوط و خاندان او را نجات داد جز پيرزنى كه جزء هلاك شدگان بود».
در آن سوى «بحرالميت» دولت غاصب اسرائيل است و استان كرك استان مجاور با اسرائيل مى باشد.در همان ايام بود كه در روزنامه ها خوانديم كه هزاران هكتار از زمين هاى استان مفرق (كه در شمال اردن است) را بازرگانان اسرائيلى از مالكان اردنى خريده اند و سند نيز صادر شده است. در حقيقت، تاريخ خريدارى زمين هاى فلسطينيان در سالهاى قبل از 1948 تكرار مى شود. اعاذنا اللّه وايّاكم من دسائس الكفار.
در «بحر الميت» مانند درياچه اروميه جانور زنده اى وجود ندارد ولى شستشو و آب تنى در آنجا، براى بسيارى از بيماريهاى جلدى و غيره مفيد است و در كرانه هاى دريا به همين منظور پلاژهايى ساخته شده ومورد استفاده است. خاك اين قسمت براى كود شيميايى بسيار مفيد است كه يكى از صادرات كشور اردن را تشكيل مى دهد و به ايران نيز صادر مى شود.

صفحه 59

فصل3

ديدار از دانشگاه يرموك

روز سه شنبه (15/2/1377) چهارمين روز ورود اينجانب به كشور اردن هاشمى است. در گذشته يادآور شديم كه اين كشور بيش از ظرفيت خود دانشگاه دارد. يكى از دانشگاه هاى آن، دانشگاه دولتى «يرموك» است . پيش ازورود ما به اردن، مذاكره اى ميان رئيس دانشگاه و سفير محترم جمهورى اسلامى ايران انجام گرفته بود، و درخواست كرده بودند كه از آنجا ديدار و سخنرانى داشته باشيم و محور سخن «وحدت اسلامى» باشد.
ساعت 9 صبح در معيّت آقايان «محمد على سبحانى» سفير محترم و «حميد مكارم» وابسته فرهنگى سفارت، شهر امان را به قصد شهر ترك گفتيم. پس از طى مسافتى به درب دانشگاه رسيديم. در نيمه راه، راننده اتومبيل ما كه راننده رسمى سفارت است و اهل اردن مى باشد، مشاهده كرد، راننده ماشين ديگرى كه ارتباطى به ما نداشت، پوست پرتقال را از ماشين به سمت بيابان پرت كرد. وى با بوق زدن و اشاره با دست، عمل او را تقبيح كرد و

صفحه 60
من فهميدم كه نظافت شهرهاى اردن معلول انضباط مردم آنجاست، بر خلاف مردم كشور ما كه در مورد نظافت خيابانها، غالباً كم تفاوت هستند!
در هر حال، ماشين وارد محيط دانشگاه شد و در مقابل ساختمان رياست دانشگاه توقّف كرد رئيس دانشگاه آقاى دكتر «فائز الخصاونة» كه دكترا در «فيزيك» دارد، با برخى از معاونان خود از ما استقبال نمود وما را به اتاق مخصوص خود راهنمايى كرد. سخن از دانشگاه يرموك به ميان آمد و من توضيحاتى خواستم. او چنين گفت:
«اين دانشگاه در سال 1966 ميلادى تأسيس شده و داراى 15 هزار دانشجو با 700 استاد است و در چند رشته تا مقطع دكترا پيش رفته است».
اظهار داشت كه من مدت كمى است به رياست اين دانشگاه منصوب شده ام و يادآور شد: كه يك بار به ايران آمده و از كارخانه ماشين سازى تبريز ديدن كرده ام.
در نشست كوتاه آگاه شدم كه اين دانشگاه رشته الهيات نيز دارد، و فقه چهار مذهب اهل سنت تدريس مى شود ولى از فقه جعفرى خبرى نيست لذا پيشنهاد كردم كه كرسى فقه جعفرى را نيز تأسيس كنند و فقه اسلامى به صورت فقه مقارن تدريس شود، زيرا تلاقى افكار مى تواند روشنى بخش موضوع باشد.

صفحه 61
گفتم: ما در حوزه علميه قم، فقه را به صورت مقارن تدريس مى كنيم، يعنى تاريخ مسأله، و اقوال و آراى فقهاى اسلام را مطرح كرده و احياناً ادله برخى را ذكر مى كنيم سپس مسأله را از طريق خود يعنى مراجعه به كتاب و سنت وروايات اهل بيت (عليهم السلام) مورد بررسى قرار مى دهيم.
او پيشنهاد بنده را پذيرفت و گفت: اين كار، با مساعدت و همكارى شما از نظر اعزام استاد و تهيه مصادر و مراجع، مى تواند جامه عمل بپوشد.
بايد توجه نمود كه تأسيس فقه جعفرى در گرو تحقق چهار چيز است تا در پرتو آن، آرمان ديرينه شيعه جامه عمل بپوشد:
1. استاد مسلّط بر فقه شيعه.
2. مسلّط بر زبان عربى.
3. آگاه از مبانى فقهى اهل سنت.
4. داراى مدركى معتبر كه با ضوابط دانشگاه هاى جهان تطبيق نمايد.
ولى اجتماع اين شرايط در يك نفر در محيط ما بسيار كم است و افراد واجد شرايط، بر اين كارتن نمى دهند. از اين جهت فقه شيعه به وسيله خود او زندانى شده و به مجامع علمى جهان كمتر راه يافته است! اگر روزى اين آرزو تحقق پذيرفت، بايد نقطه

صفحه 62
شروع، مسائل مربوط به احوال شخصيه باشد. يعنى در ابتدا مسائل مربوط به نكاح و طلاق و اقرار و وصيت وميراث تدريس شود. زيرا در كشورهاى عربى، اين نوع از مسائل بيش از ديگر مسائل مورد نياز مى باشد و تدريس فقه به صورت «مقارن» پرده از عظمت فقه شيعه بر مى دارد.اصولاً مشتركات ميان دو گروه، در اين ابواب فزون از حد است و به يك معنى فقه شيعه از تجلّى خاصى برخوردار است. زيرا حقوق زن در اين مكتب كاملاً محفوظ است در حالى كه فتاواى اهل سنت در ميراث زن، غالباً به محروميت او تمام مى شود. البته اين بحث گفتگوى گسترده اى را مى طلبد، كه به اميد آن كه در فرصت ديگر به آن اشاره كنيم.
سرانجام همراه آقاى دكتر «فائز الخصاونه» به سالن سخنرانى رفته، و مجرى پس از معرفى اينجانب درخواست نمود كه درباره وحدت اسلامى سخن بگويم.

سخنرانى در دانشگاه يرموك

پس از حمد خدا و درود به روان پاك محمد مصطفى و اهل بيت طاهر و ياران برگزيده او و تلاوت آيه اى از قرآن سخن خود را چنين آغاز كردم:
«السلام على الإخوة والأخوات جميعاً ورحمة اللّه وبركاته».

صفحه 63
موضوع سخن، تحقّق بخشيدن به تقريب ميان مسلمانان است، كه گاهى از آن به «وحدت اسلامى» نيز تعبير مى كنند، تقريبى كه برخى آن را از محالات دانسته ، و برخى ديگر آن را از فرايض مى دانند ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا، هرگاه نقطه بحث را باز كنيم، روشن مى شود كه تقريب جزء ممتنعات است يا جزء واجبات؟

«تقريب» است نه «تذويب»

گاهى تصور مى شود هدفِ دعوت گرانِ تقريب، اين است كه هر دو مذهب را به يك مذهب تبديل كنيم وبه اصطلاح يكى را در ديگرى ذوب نماييم. يا مثلاً اهل سنت از اصول و معتقدات خود دست بردارند و تشيع را برگزينند. يا شيعه از عقايد خود رفع يد كند و در مسلك اهل سنت درآيد. ما نام اين انديشه را «تذويب» مى گذاريم. يعنى فرقه اى در فرقه ديگر ذوب شود همچنان كه شكر در آب حل مى گردد.1

1 . ياد مرحوم علامه مجاهد ميرزا محمد تقى قمى، به خير و روح و روان آن مرد بزرگ شاد باد. به خاطر دارم در سال 1327 هجرى شمسى كه دارالتقريب بين المذاهب الإسلامية در قاهره به وسيله ايشان پى3ريزى شده بود، وى سفرى به ايران نمود و در آن مسافرت با مرحوم آية اللّه العظمى بروجردى ملاقاتى داشت. آن مرجع بزرگ پشتيبان ايشان در مسأله تقريب بود. روزى آگهى كردند كه وى در مَدْرَسِ مدرسه فيضيه درباره تقريب سخنرانى خواهد نمود. بنده نيز كه در آن هنگام بيست بهار از عمرم نگذشته بود، فرصت را مغتنم شمردم، در مجلس سخنرانى حاضر شدم وى به هنگام معرفى واقعيت تقريب، مطلبى را كه يادآور شديم، بيان كرد وگفت:   هدف ما تقريب بين مذاهب است، نه تذويب، تذويب امكان3پذير نيست امّا تقريب كاملاً امكان3پذير مى3باشد.   سپس از خدمات تقريب يادآور شد و گفت: بنا بود كه كتاب «الصراع بين الإسلام والوثنيّة» نگارش عبداللّه قصمى نجدى در مصر تجديد طبع گردد، ولى دارالتقريب اقدام كرد و جلو نشر آن را كه به ضرر شيعه و تفرقه افكن است، گرفت.

صفحه 64
اين نوع دعوت را «وحدت» مى ناميم. يعنى تمام مميّزات و مشخصات جداسازى، از ميان برود و امت اسلامى در عقايد و احكام از يك مكتب عقيدتى و يك مذهب فقهى پيروى كنند.
دعوت به تقريب به اين معنى، از ممتنعات و محالات است و در شرايطى كه ما زندگى مى كنيم، امكان پذير نيست. اصولاً اختلافى كه متجاوز از سيزده قرن روييده و رشد كرده و به صورت درخت تنومند درآمده است، در ظرف يك روز يا يك ماه و يا يك سال قابل قلع نمى باشد.
و علت امتناع آن دو چيز روشن است:
اوّلاً: جهان تسنّن، از عقايد شيعه به خوبى آگاه نيست. نه تنها عوام آنان، بلكه قسمت اعظم دانشمندان و آگاهان آنان نيز از معتقدات و فقه شيعه آگاهى صحيحى ندارند. فقط در پرتو انقلاب

صفحه 65
اسلامى ايران نسيمى از حقيقت در مراكز اهل سنت وزيده ومى خواهند شيعه را بشناسند پس با وجود چنين ناآگاهى، وحدت حقيقى امكان پذير نيست.
ثانياً: در هر دو گروه عالمان بزرگى هستند كه حاضر نيستند خراشى بر مكتب آنان وارد شود و آنچنان بر عقايد و فقه سنتى خود، لباسى از قداست دوخته اند كه هرگز حاضر به بيرون كردن از تن نيستند و اين حقيقت در ممارست با دانشمندان كاملاً مشهود و ملموس است.
در جايى كه الفباى عقايد شيعه در اكثر نقاط جهان، براى گروه ديگر مجهول است، چگونه وحدت حقيقى امكان پذير مى شود؟ و يا در هر دو طرف عالمانى است كه هرگز بر ورود خراشى نامرئى بر مذهب خود راضى نمى باشند، چگونه مى توان فرقه اى را در فرقه ديگر ادغام نمود؟
آرى اين ادغام و تذويب محال است، لكن تقريب مذاهب كاملاً ممكن است و آن اين كه با بر شمردن مشتركات و رفع بدبينى ها گروهها را به هم نزديك سازيم.
مسأله تقريب ميان مسلمانان در اواخر قرن دوازدهم به وسيله نادرشاه (به خاطر اين كه در سپاه او افاغنه سنّى زياد به چشم مى خوردند)، عنوان شد، سپس پرونده تقريب بر اثر سوء تدبير او، مختومه گرديد. آنگاه در زمان مرحوم «سيد جمال الدين اسدآبادى»

صفحه 66
(1254ـ 1316) گشوده شد. و به وسيله شخصيتهايى از اهل سنت و شيعه ترويج شد تا به تأسيس «دار التقريب بين المذاهب الإسلامية» در مصر منتهى گشت، دكترين و نظريه اين گروه اين است كه پيروان مذاهب اسلامى را با يكديگر آشنا سازند و مشتركات هر گروه، بر گروه ديگر روشن گردد و با تشكيل سمينارها و يا كنگره ها از سران فِرق دعوت نموده تا در تفاهم و تقارب كوشش كنند و سرانجام در قلمروهاى مختلف از مسائل سياسى و اقتصادى و فرهنگى، همبستگى خود را حفظ نمايند و از نشر كتابهاى تفرقه افكن خوددارى كنند، و در طرح مسايل اختلافى ادب و امانت را رعايت كرده و واقع گرا باشند.
يك چنين ايده و فكرى محال نيست بلكه با توجه به مخاطراتى كه جهان اسلام را احاطه كرده و قدس شريف در قبضه اسرائيل است، و توسعه طلبى او بر هيچ كس پوشيده نيست، جزء فرايض به شمار مى رود.
معنى تقريب اين نيست كه مسايل خلافى در زمينه هاى عقيده وشريعت مطرح نشوند، وجز مشتركات، سخن ديگرى به ميدان نيايد.چنين چيزى نه خواسته آنهاست و نه به مصلحت اسلام است. حيات علم و زنده بودن آن در پرتو مذاكره و مناقشه است. ولى مناقشه اى كه اسلام بر آن دعوت كرده، نام آن را «جدال به

صفحه 67
احسن» ناميده است.
«عبداللّه قصيمى نجدى» كتابى در دوجلد به نام «الصراع بين الإسلام والوَثَنيّة» در رد كتاب «كشف الإرتياب» مرحوم آية اللّه «سيد محسن امين عاملى» نوشته است. وى گذشته از اكاذيبى كه در اين كتاب به شيعه بسته است، نام خود كتاب را به گونه اى انتخاب كرده است كه خيانت بزرگى به اسلام و مسلمانان است. زيرا كه فرقه عظيمى از مسلمانان را «وثنى» ياد كرده و گفته است: «اختلاف سنى و شيعه در حقيقت نبرد ميان اسلام و بت پرستى است.
بايد از نشر اين نوع كتاب ها كه مملوّ از سبّ و بدگويى و حاكى از عقده روانى مؤلف است، جلوگيرى كرد و به حكومت ها توصيه نمود كه به اين نوع كتابها اجازه انتشار ندهند.
شيعه امروز مهمترين گروه اسلامى است كه در مرزهاى لبنان، با اسرائيل نبرد و رويارويى دارد و جبهه اصلى مقاومت ضد صهيونيستى را در آن منطقه تشكيل مى دهد.
سخنان گوينده در حاضران اثر بسيار مثبتى داشت بالأخص كه مردم اردن از صلح با اسرائيل سخت ناراحت هستند و در مطبوعات از آن انتقاد مى كنند( هر چند گاهى نيز براى طرف مقابل، مجوّزهايى برشمرده مى شود)».

صفحه 68

مشكل خلافت و امامت

هر موقع سخن از تقريب به ميان مى آيد گردت ها به سوى مسأله اى به نام «امامت» و خلافت كشيده مى شوند و مى گويند:
امامت از نظر اهل سنت يك مقام انتخابى است در حالى كه از نظر شيعه يك مقام تنصيصى است. امام در نظريه نخست به وسيله «اهل حلّ و عقد» گزيده مى شود در حالى كه در نظريه دوم به وسيله خود پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) تعيين مى گردد. بالأخره اهل سنت پس از درگذشت پيامبر، به خلافت ابى بكر اعتقاد دارند، در حالى كه در نظر ديگر، امامت و رهبرى مسلمانان با امام على (عليه السلام)است پس با اين اختلاف چگونه مى توان به تقريب رسيد تا چه رسد وحدت!
ولى بايد توجه نمود كه اختلاف در اين مسأله در نظر اهل سنت اختلاف در يك مسأله فرعى است نه اصلى، به گواه اين كه شخصيت هاى بزرگى از اهل سنت مانند غزالى (م/505) در كتاب «الإقتصاد فى الإعتقاد»; و «آمدى» (631) در كتاب «غاية المراد»; و «ايجى»(757) در «مواقف»; و «تفتازانى»(791) در «شرح مقاصد»، مسأله امامت را از فروع دين مى دانند نه از اصول، بنابراين اختلاف در اين مسأله بسان اختلاف حنفى و شافعى در مسايل فقهى است. اينك به برخى از عبارات آنها اشاره مى كنيم:

صفحه 69
«غزالى» مى گويد:
«اعلم أنّ النظر فى الإمامة أيضاً ليس من المهمّات وليس أيضاً من فنِّ العُقولات بل من الفقهيّات».1
«بدان، نظر در امامت از مسائل مهم نيست و جزء علوم عقلى نمى باشد، بلكه از مسائل فقهى است».
«آمدى» مى گويد:
«اعلم أنّ الكلام فى الإمامة ليس من أُصول الديانات و لا منالأُمور اللابدّيّات بحيث لا يسع المكلّف الإعراض عنها ولا الجهل بها».2
«بدان سخن گفتن در امامت از اصول دين وجزء امور ضرورى نيست به گونه اى كه براى ترك گفتگو در آن راهى نباشد، و يا ناآگاهى عذرى شمرده نشود».
«ايجى» مى گويد:
«وهى عندنامن الفروع وإنّما ذكرها فى علم الكلام تأسيّاً عمّن قبلنا».3
«امامت نزد ما از فروع است و اگر در كتب عقايد يادى از آن مى كنيم، به

1 . الاقتصاد فى الاعتقاد: ص234.
2 . غاية المرام فى علم الكلام، ص 363.
3 . المواقف: ص 395.

صفحه 70
پيروى از پيشينيان است».
«تفتازانى» مى گويد:
«لا نزاع فى انّ مباحث الإمامة بعلم الفروع أليق لرجوعها إلى انّ القيام بالإمامة ونصب الإمام الموصوف بالصفات من فروض الكفايات».1
«مباحث امامت به فروع دين شايسته تر است، زيرا محور سخن اين است نصب امام با صفات مشخص از واجبات كفايى است».
بنابراين اختلاف در مسأله امامت از ديدگاه اهل سنت بسان اختلاف فقهاى مذاهب اربعه با فقهاى ظاهريه در حجيت قياس در استنباط احكام شرعيه است. فقه ظاهرى قياس را باطل مى داند، در حالى كه فقهاى ديگر مذاهب آن را دليل صحيح مى انگارند، يا بسان اختلاف فقهاى حنفى يا شافعى در حجيت «استحسان» است. حنفيها به «استحسان» عمل مى كنند در حالى كه شافعى مى گويد: «مَنْ استحسن فقد شرّع».
اگر اين نوع اختلافها در ميان فقهاى اهل سنت مايه تفرقه و سنگ اندازى نيست، مسأله خلافت نيز نبايد مايه بدبينى و بدنگرى باشد.
ممكن است گفته شود: «اعتقاد به امامت اميرمؤمنان على(عليه السلام) نزد شيعه جزء اصول است و آن را در رديف ديگر مسايل عقيدتى

1 . شرح المقاصد: 2/271.

صفحه 71
ذكر مى كنند. پاسخ آن اين است كه آن را جزء اصول مذهب شيعى مى دانند، نه جزء اصول دين كه تحقق اسلام و ايمان به آن بستگى دارد.
شيعه مى گويد: اصول دين را سه چيز تشكيل مى دهد: «توحيد، معاد و رسالت پيامبر خاتم». بنابراين اسلام و ايمان، با اعتقاد به اصول سه گانه تحقق مى پذيرد. ولى تشيّع در گرو دو اصل ديگر است: خلافت را از آنِ على (عليه السلام) بداند; به عدل الهى معتقد گردد.
آرى نخستين كسى كه اعتقاد به خلافت خلفا را جزء اصول دين قرار داد سياستمدار كهنه كار عصر، «عمروعاص» بود. او در مسأله حكميت كه با «ابوموسى» در «دومة الجندل» گرد آمده بودند، به قصد طعن بر على (عليه السلام) ، اعتقاد به خلافت دو خليفه نخست را در كنار ديگر مسايل اصولى شمرد.1 و نظرى جز متهم ساختن امام نداشت.
كار عمروعاص سبب شد كه برخى از افراد ناآگاه بدون توجه به ريشه كار آن را جزء اصول دين بدانند، حتى «احمد بن حنبل» در كتابى كه برا ى تنظيم عقايد اهل سنت نوشته و به نام «السنّة» معروف است، اعتقاد به خلافت و افضليت آنان به ترتيب خلافتشان

1 . مروج الذهب:2/396ـ 397.

صفحه 72
را جزء عقايد اهل سنت آورده است و مى گويد:
«بهترين مردم پس از پيامبر، ابوبكر، پس از او عمر، پس از او عثمان و پس از او على ـ رضوان اللّه عليهم ـ است و همگان خلفاى راشد وهدايت يافته اند».1
حسن ظنّ به احمد بن حنبل سبب شد كه «ابوجعفر طحاوى» و «ابوالحسن اشعرى» نيز اعتقاد به خلافت خلفاى چهارگانه در كتابهاى خود جزء اصول دين بشمارند.2
به طور مسلم در اين بخش عاطفه دينى بيش از عامل ديگر مؤثر بوده است و اگر آنان واقع بينى متكلمان محققى مانند غزالى و آمدى و غيرهما را داشتند، هرگز آن را در رديف عقايد اسلامى ذكر نمى كردند.
زيرا مسلمانان ساليان درازى در محضر پيامبر بودند و تا آخرين لحظه حيات پيامبر ازاين اصل خبرى نبود و اسلام همگان، اسلام راستين و كامل بود و اگر اعتقاد به امامت خلفا جزء اصول بود، بايد اسلام آنان را اسلام ناقص تلقّى كرد.
من در اين جا به سخنانم خاتمه مى بخشم. اگر شنوندگان عزيز، نظر و يا سؤالى داشته باشند مى توانند از طريق مجرى برنامه، بنده را مطلع كنند.

1 . كتاب السنّة، ص 49.
2 . الإبانة: باب 16، ص 190، نگارش ابوالحسن اشعرى.

صفحه 73

پرسش ها و پاسخ ها

سؤالهاى متعددى پس از فراغت از سخنرانى مطرح شد كه به يكى از آنها كه مهم تر است، اشاره مى كنيم:

* تنصيص بر خليفه كجا انجام گرفته است؟

شما در سخنان خود گفتيد كه درباره خلافت اسلامى پس ازپيامبر دو نظر وجود دارد، اهل سنت مى گويند: امام را بايد صحابه انتخاب كنند، درحالى كه شيعه مى گويند: امام بايد از طريق وحى الهى معين شود. آيا شيعه بر نظر خود دليل وحجتى دارد كجا، خدا، امام را تعيين نموده است؟

پاسخ:

شيعه،مقام امامت را يك مقام تنصيصى مى داند و معتقد است، كه امام به فرمان خدا، از طريق رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) معين شده است. برخى از اين تعيين ها، جنبه مقدماتى و ايجاد آمادگى در مردم داشته، برخى ديگر كاملاً رسمى بوده است و ما از اين موارد متعدد سه مورد را يادآور مى شويم:

1. حديث بدء الدعوة

مقصود از حديث «بدء الدعوة» و يا «حديث الدار» سخنى

صفحه 74
است كه پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) در باره على (عليه السلام) در مجلس دعوت بستگان نزديك خود فرمود آنگاه كه خدا او را با آيه (وأَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الاَْقْرَبين) 1 مأمور ساخت كه نزديكان خود را بيم دهد و آنان را به اسلام دعوت كند.
دعوت گسترده اى انجام گرفت و قريب به چهل و پنج نفر از آل هاشم، در خانه اى گرد آمدند و پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)نبوت خود را آشكار ساخت و فرمود: هر كس در اين راه مرا يارى كند او برادر ووصىّ وجانشين من در ميان شماست. پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) اين سخن را سه بار تكرار و در هر مرتبه جز على(عليه السلام) كسى بر اين كار اعلام آمادگى نكرد، سرانجام پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: «انّ هذا أخى و وصيّى وخليفتى فيكم فاسمعوا له وأطيعوه».
حديث «بدءالدعوة» از احاديث معتبرى است كه طبرى در تاريخ2 و تفسير خود3 آن را آورده است، علاوه بر اين، امام احمد حنبل در مُسند4 خود آن را با سند صحيح نقل كرده است.

1 . شعراء/214.
2 . تاريخ طبرى:2/63ـ 64.
3 . تفسير طبرى:19/75.
4 . مسند امام احمد:10/159.

صفحه 75

2. حديث منزلت

حديث منزلت، يكى ديگر از دلايل شيعه بر تنصيصى بودن مقام خلافت است، و مقصود از آن گفتارى است كه به هنگام حركت به سوى «تبوك» درباره على (عليه السلام) فرمود:
توضيح اين كه : در تمام غزوات كه فرماندهى سپاه با پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بود، على (عليه السلام) افتخار ملازمت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را داشت، ولى به هنگام حركت به «تبوك » كه در ششصد كيلومترى مدينه قرار دارد، على (عليه السلام) را جانشين خود در مدينه قرار داد. منافقان دست به شايعه سازى زده و گفتند: تيره گى روابط ميان پيامبر و على، سبب ماندن او در مدينه شده است.
هنوز پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، اردوگاه مدينه را ترك نگفته بود، كه على (عليه السلام) خود را به حضور پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) رسانيد و او را از شايعه منافقان آگاه ساخت. پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در حالى كه جمعى از ياران دور او را گرفته بودند، فرمودند: دروغ مى گويند من به خاطر دفاع از اهل بيت خود و اهل بيت تو، دستور ماندن داده ام، برگرد جانشين من در ميان آنان باش! آنگاه فرمود:
«يا على أما تَرضى أن تكون منّى بمنزلة هارونَ من موسى إلاّ أنّه لا نبىّ بعدى».1

1 . صحيح بخارى:6/36، غزوه تبوك; صحيح مسلم:7/120.

صفحه 76
«آيا راضى نيستى نسبت به من مانند هارون به موسى باشى جز اين كه پس از من پيامبرى نيست».
حديث به حكم اضافه لفظ «منزله» به سوى هارون (منزلة هارون) حاكى است كه على (عليه السلام) تمام مقامات هارون جز نبوت را دارا بود، هارون هم وزير بود و هم شريك موسى در نبوت چنان كه مى فرمايد:
(وَاجْعَلْ لِى وَزِيراً مِنْ أَهْلى * هارُونَ أَخِى * أُشْدُدْ بهِ أَزْرِى* وَأَشْرِكْهُ فى أَمْرِى) .1
«از خاندان من كسى را وزير و ياور من قرار بده، آن كس، هارون برادرم باشد به وسيله او پشتم را محكم كن او را در امر نبوت شريك من قرار بده».
وقتى موسى چنين درخواستى كرد، خطاب آمد:
(...قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يا مُوسى)2.
«درخواست هايت داده شد».
آيه ديگر بر نبوت هارون گواهى مى دهد چنان كه مى فرمايد:
(وَوَهَبْنا لَهُ مِنْ رَحْمَتِنا أَخاهُ هارُونَ نَبِيّاً) .3
«ما از رحمت خود به برادر موسى، هارون نبوت بخشيديم».

1 . طه/29ـ 32.
2 . طه/36.
3 . مريم/53.

صفحه 77
بنابراين، هارون هم وزير و ياور او، و هم نبى و پيامبر بود، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به استثناى مقام نبوت، ديگر مقامات را براى او ثابت دانست.
تصور اين كه جانشينى على (عليه السلام) مخصوص به همان زمانى بود كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مدينه را به عزم «تبوك» ترك كرد، بسيار دور از واقع بينى است. زيرا:
اوّلاً: رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)، كراراً مدينه را ترك مى گفت و افرادى را جانشين خود قرار مى داد، ولى هيچ گاه چنين كلمه اى را در حق آنان نمى گفت. پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، بيست و هفت غزوه داشت و د رهمگى آنها در مدينه جانشينى داشته است ولى درباره جانشينان خود چنين شرح وبيانى نداشته است، اين خود مى رساند كه اين جانشينى از آن نوع جانشينى ها نيست، بلكه حالت گسترده اى دارد و همه زمانها را نيز دربر مى گيرد.
ثانياً: اگر سخن حضرت، ناظر به همان ايام بود، پس چرا سخن از نبوت پس از خود به ميان مى آورد و مى فرمايد: «إلاّأنّه لا نبىّ بعدى»اين جمله مى رساند كه محور سخن، ثبوت مقامات هارون نسبت به على (عليه السلام) است. آن هم بدون محدوديت به حيات خود پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، ولى چون لازمه آن اين است كه على پس از درگذشت پيامبر داراى مقام نبوت باشد، لذا مبادرت به استثنا نمود

صفحه 78
وگفت:«إلاّ انّه لا نبىّ بعدى».1
اين دو مورد در حقيقت يك نوع ابلاغ خصوصى بود، ولى ابلاغ عمومى موقعى صورت گرفت كه حضرتش در حجّة الوداع، پس از انجام مراسم حج، مكه را به عزم بازگشت به مدينه، ترك نمود و در نيمه راه، در نقطه اى به نام «غدير خم» خلافت آن حضرت را رسماً ابلاغ كرد و همه را مأمور ساخت كه به حضرتش به عنوان امير مؤمنان تبريك بگويند، كه ذيلاً به توضيح آن مى پردازيم:

3. حديث غدير

پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در سال دهم هجرت با جمعيتى فزون از حد، خانه خدا را زيارت كرد و در همين سفر، فريضه حج را كه در طول زمان دگرگونيهايى به آن راه يافته بود، به مسلمانان آموخت و خطبه بس جامعى در «مِنى» القاء نمود، آنگاه پس از فراغت از اعمال حج، عازم مدينه گرديد در نيمه راه، امين وحى با اين آيه فرود آمد:
(يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ إِنَّ اللّهَ

1 . صحيح بخارى:6/36، غزوه تبوك; صحيح مسلم:7/120.

صفحه 79
لا يَهْدِى الْقَومَ الْكافِرينَ).1
«اى پيامبر، آنچه كه از جانب خدا براى تو نازل شده، به مردم برسان، و اگر انجام ندهى، رسالت خود را انجام نداده اى و خدا تو را از (آسيب) مردم حفظ مى كند، خدا كافران را هدايت نمى كند».
مضمون آيه حاكى است كه پيامبر بر ابلاغ امر بسيار مهم مأموريت يافته به گونه اى كه اگر انجام ندهد، تو گويى تاكنون كارى صورت نداده است. چنين كارى نمى تواند مربوط به بيان حكمى از احكام الهى باشد، بلكه لحن آيه حاكى است كه مورد مأموريت، از اهميت بالايى برخوردار است. از اين جهت فرمان داد كه همگان از مركب هاى خود پياده شوند و گروه پيشرو برگردند، گروهى كه در پشت قرار داشتند، در همانجا توقف كنند همگان سرانجام در نقطه واحدى گرد آمدند. مؤذّن اذان گفت وحضرتش نماز ظهر را با جماعت برگزار كرد. هوا بسيار گرم بود به گونه اى كه برخى از حاضران نيمى از لباس خود را بر سر و نيم ديگر را زير پا مى نهادند. آنگاه پيامبر بر فراز منبر رفت پس از حمد و ثناى خدا سخنانى به شرح زير بيان كرد و ياران آن حضرت به پرسشهاى او پاسخ گفتند:
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم): مردم، نزديك است من دعوت حق را لبيك گويم و من مسئولم و شماها نيز مسئوليد نظر شما چيست؟

1 . مائده/67.

صفحه 80
ياران: اى پيامبر خدا گواهى مى دهيم كه پيام هاى الهى را رسانيدى، خدا تو را پاداش نيك دهد.
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم): آيا گواهى نمى دهيد كه خدايى جز «اللّه» نيست و محمّد بنده ورسول او است واين كه بهشت و آتش دوزخ، مرگ وحيات مجدد حق است؟
ياران: بلى گواهى مى دهيم.
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم):خدايا گواه باش، سپس فرمود: مردم نمى شنوند؟!
ياران: چرا مى شنويم.
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم): من زودتر از شما وارد حوض مى شوم، ببينيد چگونه با ثقلان (جانشين گرانقدر من) رفتار مى كنيد.
ياران: مقصود از ثقلان چيست؟
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم):يكى كتاب خدا و ديگرى عترت من است. خداى لطيف وخبير گزارش داده كه اين دو از هم جدا نمى شوند. بر اين دو پيشى مگيريد و از آنها عقب نمانيد كه هلاك مى شويد.
در اين هنگام دست على (عليه السلام) را گرفت و او را به سوى خود فرا خواند و فرمود:
«من أولى النّاس بالمؤمنين من أنفسهم؟ چه كسى به مؤمنان از خود آنان اولى و شايسته تر است؟».
حاضران: خدا و رسول او داناتر است.
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) : خدا مولاى من، ومن مولاى مؤمنان و من بر آنان

صفحه 81
از خود آنها اولى و شايسته تر هستم.
آنگاه افزود:
«من كنت مولاه فعلىٌّ مولاه اللّهمّ والِ من والاه وعاد من عاداه واحبّ من أحبّه وأبغض من أبغضه وانصر من نصره واخذل من خذله ودار الحقّ معه حيث دار ألا فليبلغ الشاهد الغائب».
«هان اى مردم! آن كس كه من مولاى او هستم، على نيز مولاى اوست. خدايا دوست بدار آن كس را كه على را دوست بدارد. دشمن بدار آن كس را كه على را دشمن بدارد، كمك كن آن كس را كه على را كمك كند و ذليل كن آن كس را كه به او كمك نكند، حق را بر محور وجود او بگردان، آگاه باشيد، حاضران اين پيام را به غايبان برسانيد».
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از منبر پايين آمد و امين وحى اين آيه را آورد:
(...اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نعْمَتى وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلامَ دِيناً...) .1
آنگاه مردم دسته دسته بر على (عليه السلام) وارد شده وولايت ا ورا تبريك گفتند اين بار ولايت و امامت امام به صورت رسمى بيان گرديد.
محور سخن در تمام موارد، بر اساس تقريب و رفع بدبينى ها بود، و فقط در موردى كه دليل اهل سنت را مطرح مى كردم، دليل

1 . مائده/3.

صفحه 82
شيعه را نيز يادآور مى شدم، ولى در اين جا مقدارى واضح تر سخن گفتم زيرا گروهى از شيعيان عراقى نيز در سالن بودند اجمال گويى مصلحت نبود به ناچار حقيقت را پى برده بدون اهانت به ديگران بازگو كردم.
مجلس به پايان رسيد و در چهره ها بشاشت محسوس بود، و فرداى آن روز، سخنرانى اينجانب را در جرايد گزارش كرده بودند.
اينك به دو فقره اشاره مى كنيم:
د) الخصاونة استقبل باليرموك الفقيه سبحانى
استقبل الدكتور فايز الخصاونة فى مكتبة سماحة آية اللّه جعفر سبحانى مدرّس الفلسفة والأُصول فى مؤسّسة الإمام الصادق فى إيران، يرافقه السيد محمد على سبحانى السفير الإيرانى فى أمّان خلال زيارتهما للجامعة يهدف الإطلاع على مراحل التطور الذى تشمل هده الجامعة فى مختلف المجالات.
روزنامه كثير الانتشار ـ الرأى ـ درباره سخنرانى اينجانب چنين نوشت:
سبحانى حاضَر عن المذاهب الإسلامية فى جامعة يرموك.
اربد ـ الرأى ـ زار الفقيه آية اللّه جعفر سبحانى، مدير مؤسسة الإمام الصادق فى مدينة قم الإيرانية جامعة اليرموك والتقى الدكتور فايز الخصاونة، رئيس الجامعة بحضور السفير الإيرانى فى أمّان حيث بحث الجانبان آفاق تعزيز العلاقات ما بين الجامعة و الجامعات

صفحه 83
الإيرانية.
وألقى آية اللّه سبحانى محاضره حول المذاهب الإسلامية وعناصر الودة وأكّد فيها انّ الوحدة الإسلامية أُمنية كلّ مخلص لهذه الأُمّة مشيراً إلى أنّ الوضع الراهن للامة الإسلامية يبعث على الفلق وإذا ما استمرّهذا الوضع فانّ المسلمين سيكونون فريسة سهلة للمخطِّطات الإستعمارية.
وفى ختام محاضرته أوضح آية اللّه سبحانى انّ المذاهب الفقهية الأربعة، مضافاً إلى الجعفرية و الزيدية كلّها مذاهب فقهية، الاختلاف يمكن فقط فى طريقة فهم أصحابها لما ورد فى الكتاب والسنّة وهذا أمر طبيعى بعد مضىِّ 14 قرناًمن العصور الإسلامية.
سخنرانى پايان يافت و حاضرانِ در كنفرانس را توديع نموديم آنگاه به سالن پذيرايى هدايت شديم و در حين صرف غذا و پس از آن، سخنان كلى درباره وحدت مسلمين به ميان آمد و سرانجام با بدرقه گرم رئيس و ديگران، دانشگاه را ترك گفتيم و به سفارت آمديم.
***

ديدار با آقاى احمد حسين يعقوب

ديدار بعد از ظهر ما با آقاى «احمد حسين يعقوب» از استان «جرش» بود كه يكى از استات هاى شمال اردن است. منطقه وى،

صفحه 84
كاملاً عشايرى است ولى در عينِ شهر نشينى، آداب ورسوم عشايرى را حفظ كرده اند. وى در چند سال اخير، پس از يك رشته مطالعات و تماسهايى به تشيّع گراييده و سرسختانه از آن دفاع مى كند و علاوه بر آن، كتابهايى در اين زمينه نوشته كه به زبانهاى مختلف ترجمه شده است. در جرايد و روزنامه هاى محل نيز مقالاتى درباره اهل البيت (عليهم السلام) منتشر نموده است.
آثارى كه از ايشان در اين زمينه منتشر شده عبارتند از:
1. النظام السياسى فى الإسلام.
2.مرتكزات الفكر السياسى فى الإسلام والرآسمالية وفى الشريعة.
3. نظرية عدالة الصحابة والمرجعية السياسية فى الإسلام.
4. الخطط السياسية لتوحيد الأُمّة.
5. طبيعة الأحزاب السياسية العربية.
6. المواجهة مع رسول اللّه وآله.
7. الإمامة والولاية.
8. مساحة للحوار.
9. مختصر المواجهة.
10. كربلا الثورة المأساة.
11. الهاشميون فى الشريعة والتاريخ.

صفحه 85
در اين ديدار كه عصر روز سه شنبه در سفارت انجام گرفت، كتاب اخير خود را به من اهدا كرد. وى در اين كتاب زندگى هاشم و آل او را تا زندگى حضرت حسين بن على (عليهما السلام) نوشته است.
طى اين ملاقات او از پيشرفتهايى كه در شناخت شيعه در اردن به دست آمده، سخن مى گفت. مسلماً اين نوع نويسندگان اردنى بهتر مى توانند شيعه را معرفى كنند و سرانجام به تقريب كمك نمايند. مشكل اين افراد غالباً مشكل مالى است هر چند كه از هدايتهاى معنوى نيز بى نياز نيستند يعنى به خاطر كمى سابقه در تشيع ممكن است، مطالبى منتشر كنند كه با اصول تشيع سازگار نباشد!
در هر حال اميد آن كه در پرتو اين نوع افراد واقع بين، تشيع براى جهان شناسايى شود وحجاب جهل از سيماى واقع برافكنده گردد.
پس از اتمام برنامه هاى روز و بر طبق روال شب هاى قبل، بايد شب هنگام براى عزيزان در سفارتخانه پس از اقامه نماز جماعت سخنرانى كنيم. تفسير كلمات سالار شهيدان، براى آنان كه قلبشان براى ايران و انقلاب مى طپيد، بسيار لذت بخش بود. از اين جهت اين قطعه تاريخى را كه محمد بن جرير طبرى (م/310) در تاريخ خود نقل كرده است مطرح كرديم و در اين جا نيز مى آوريم:
حضرت در مسير خود به سوى كوفه، با لشگر «حرّ بن يزيد

صفحه 86
رياحى» كه مسئول تجسّسى «عبيداللّه بن زياد» بود، رو به رو شد و سخنانى ميان او و فرمانده لشگر رد و بدل شد. سرانجام امام در حضور هر دو سپاه خطبه اى به شرح زير ايراد كرد و ما فقط به بخشى از آن اكتفا مى كنيم:
«مَن رأى سلطاناً جائراً مستحلاًّ لحُرُم اللّه; ناكثاً لعهد اللّه; مخالفاً لسنة رسول اللّه; يعمل فى عباده بالإثم والعُدوان; فلم يُغيِّر عليه بفعل ولا قول كان حقّاً على اللّه أن يُدْخِلَ مَدْخله; ألا وإنّ هؤلاء قد لزموا طاعة الشيطان; وتركوا طاعة الرحمن; وأظهروا الفساد وعطلوا الحدود; واستأثروا بالفِئ وأحلّوا حرام اللّه وحرّموا حلاله».1
«هر كس فرمانرواى ستمگرى را ببيند كه حرام خدا را حلال كرده; عهد الهى را شكسته; با سنت پيامبر مخالفت ورزيده; در ميان بندگان خدا با گناه و تجاوز حكومت مى كند; با كردار و گفتار خود بر او اعتراض نكند، بر خداست كه او را در جايگاه همان سلطان جائر قرار دهد.
هان اى مردم! آگاه باشيد آنان از شيطان پيوسته پيروى نموده و اطاعت خداى رحمان را ترك گفته اند. فساد را رواج داده; و حدود الهى را تعطيل كرده اند; بيت المال را به خود اختصاص داده; حرام خدا را حلال; و حلال خدا را حرام كرده اند».

1 . تاريخ طبرى:4/304، حوادث سال 61 هجرت.

صفحه 87

فصل4

بازديد از مؤسسه آل البيت (عليهم السلام)

و دانشگاه اردن

برنامه ما در روز دوشنبه 14/2/77 در دو بازديد از دو مركز فرهنگى و علمى خلاصه شد:
1. بازديد از مؤسّسه «آل البيت (عليهم السلام) ».
2. ديدار با رئيس دانشگاه اردن وسخنرانى در جمع اساتيد و دانشجويان.
قبل ازساعت 9 صبح با جناب آقاى حميد مكارم وابسته فرهنگى سفارت ايران در كشور اردن هاشمى به سوى مؤسسه حركت كرديم. در مدخل مؤسسه با استقبال گرم آقايان : «دكتر ابراهيم شبّوح» معاون مؤسسه، و «دكتر فاروق جرار» و افراد ديگرى چون «حسين رواشده» روبه رو شده و به دفتر معاون هدايت شديم. پس از خير مقدم گويى از طرف جناب آقاى دكتر شبّوح و ابراز تشكر از

صفحه 88
سخن از فعاليت هاى مختلف مؤسسه در زمينه موضوعات اسلامى به ويژه تقريب بين مذاهب اسلامى رانده شد. آقاى دكتر شبوح، اظهار داشتند كه اين مؤسسه از سال 1982تاكنون پنج كنفرانس در شهرهاى امان، رباط و لندن در زمينه حقوق بشر در اسلام، وقف اسلامى، زكات و تقريب بين مذاهب برپا كرده است. موضوع كنفرانس در سال آينده نيز مسأله «جايگاه اجتهاد در اسلام» است.
وقتى سخن وى به اينجا رسيد، بنده فرصت را مغتنم شمرده رشته سخن را به دست گرفته و گفتم:
«اجتهاد يكى از پايه هاى خاتميت رسالت رسول خاتم(صلى الله عليه وآله وسلم)» است و اگر اين اصل را كنار بگذاريم، خاتميتِ شريعتِ اسلام دچار مشكل «لا ينحلّ» مى گردد و شريعت اسلامى نخواهدتوانست تكليف رويدادهاى جديد ونوظهورى كه حكم آنها در قرآن و سنت منعكس نيست، روشن سازد. لذا مسلمانان با درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) با رويدادهايى روبه رو شدند كه هرگز در كتاب و سنت مطرح نبوده است(هر چند استخراج حكم آنها از قوانين كلى، امكان پذير بود).
از اين نظر متفكران اسلام در تمام مراحل به اجتهاد پناه برده و مشكلات فقهى جامعه اسلامى را از اين رهگذر مى گشودند و در نتيجه، مذاهب فقهى متعددى پديد آمد، كه برخى از آنها مانند مذهب «ليث» در مصر و «اوزاعى» در شام و غيره، منقرض شدند و تنها چهار مذهب باقى ماند.

صفحه 89
پيروان ائمه اهل البيت (عليهم السلام) با داشتن چنين مرجع مهمّى كه در حديث ثقلين عِدْل قرآن معرفى شده اند، از اجتهاد نيز بى نياز نبوده اند، زيرا دسترسى به امام معصوم در هر زمان و مكانى امكان پذير نبود. از اين جهت مدارس فقهى شيعه در عراق و ايران حتى در حال حيات امامان وحضور پيشوايان معصوم، از اجتهاد بهره مى گرفت و در عصر امام باقر و امام صادق (عليهما السلام) قهرمانانى مانند ابان بن تغلب (141) و «زرارة بن أعين» (80ـ 150) و «محمد بن مسلم طائفى ثقفى»(80ـ 150) و ديگر شخصيتهاى فقهى پا به ميدان فقاهت و اجتهاد نهاده وبا تلاش علمى خود به فقه شيعه غنا بخشيدند. من در كتاب «الفقه منابعه وأدواره» سير اجتهاد را در شيعه به تفصيل نگاشته ام و اين كتاب به ضميمه «طبقاتالفقهاء» در دست انتشار است.
اجتهاد در شيعه، به صورت اجتهاد مطلق است. يعنى مجتهد شيعى مى خواهد حكم خدا را از كتاب و سنت و اجماع و عقل به دست آورد و مقيد به يك مذهب فقهى خاصى نيست در حالى كه اجتهاد در ميان اهل سنت در اين چند قرن اخير، اجتهاد در چارچوب مذهبى معين است، مثلاً فقيه حنفى با توجه به اصول و فتاواى موروث از ابو حنيفه، مى خواهد رأى او را در اين رويداد جديد، به دست آورده و كار با حكم واقعى خدا ندارد. چه بسا ممكن است حكم مستنبط از قواعد و اصول معتبر نزد امام فقه خود

صفحه 90
را با ديگر دلايل مخالف بداند ولى چون مفتى مقلّد است به خود اجازه نمى دهد كه از دايره فتاواى امام خود خارج شود.
گرفتارى اهل سنت از روزى آغاز شد كه همه مذاهب فقهى را الغا كردند و فقط به چهار مذهب رسميت بخشيدند و در حقيقت حق رأى و نظر، حريّت و آزاد فكرى را از ديگران سلب نمودند و همه را مجبور ساختند كه فقط در دايره مذاهب چهارگانه تلاش نمايند. از آن زمان مفتيان بلاد كه هر يك مقلد امامى بودند كوشش نمودند كه فقط رأى امام مذهب را به دست آورند و از دايره مذهب فقهى خود پا فراتر ننهند.
بستن باب اجتهاد، براى خود سرگذشت غم انگيزى دارد، مقريزى مصرى در كتاب «خطط» مى نويسد:
«از سال 665 هجرى قمرى باب اجتهاد مطلق بسته شد، و در تمام شهرها جز چهار مذهب فقهى، مكتب فقهى ديگرى باقى نماند و هركس كه پيرو مذهب ديگرى بود، تنبيه مى شد و فردى را بر قضاوت نصب نمى كردند و گواهى شخص را نمى پذيرفتند مگر اين كه پيرو يكى از مذاهب چهارگانه باشد. فقهاى مذاهب چهارگانه هم به پيروى از يكى از اين فِرَق، الزاماً فتوا داده و رجوع به غير آنها را حرام مى دانستند. اين حكم تا به امروز باقى است».1
در سفر گذشته، رئيس مؤسسه آل البيت (عليهم السلام) جناب آقاى

1 . مقريزى:2/332ـ 334.

صفحه 91
«ناصر الدين الأسد» مقدارى از آثار چاپ شده مؤسسه را به كتابخانه امام صادق (عليه السلام) اهدا كرده و ما را مرهون الطاف خود قرار داده بود. براى جبران آنان يك دوره كتاب «مفاهيم القرآن» در هفت جلد حضور عزيزان اهدا كردم ضمناً يادآور شدم كه مسأله «اجتهاد» و سرگذشت آن در اعصار گذشته در جلد سوم اين مجموعه مطرح شده است. احساس كردم كه دوستان حاضر در مجلس علاقمندند كه جاى بحث را مشخص كنم فوراً جلد سوم را بازكردم و عرض كردم كه در صفحات (271ـ 288) اين موضوع مطرح شده است.
از رئيس مؤسسه جناب آقاى «ناصر الدين الأسد» سراغ گرفتم گفتند: ايشان در مسافرت هستند.
وقت ديدار بسيار فشرده بود، بنا بود در دانشگاه اردن ديدارى با رئيس و اساتيد دانشگاه داشته باشم و در سالن اجتماعات سخنرانى كنم. در عين حا ل نخواستم در مسأله تقريب مذاهب نظر خود را بيان نكنم لذا يادآور شدم تقريب يكى از آرزوهاى ديرينه مصلحان است، ولى واقعيت تقريب(نه در حد شعار) در گرو شناخت مذاهب اسلامى است و تقريب بدون شناخت امكان پذير نيست.
به عبارت ديگر: جهل به عقايد ديگران باعث دورى از هم مى شود. به اميد آن كه مؤسسه آل البيت (عليهم السلام) (والاسماء تنزل من السماء) چهره واقعى مذهب اهل البيت (عليهم السلام) را بشناساند. در اين

صفحه 92
صورت خواهيم ديد كه مشتركات ما بيش از مفترقات ما است. و در حد تعبير معلم بزرگ مرحوم «سيد عبد الحسين شرف الدين» خطاب به علماى اهل سنت در لبنان «ما يَجْمَعُنا أكثرُ مِمّا يُفَرِّقُنا».
يادآور شدم جمهورى اسلامى در ايران براى تقريب، گامهاى بلندى برداشته و براى همين موضوع مؤسسه اى به نام «مجمع التقريب بين المذاهب الاسلامية» تأسيس نموده است و پيوسته پيام خود را وسيله مجله اى به نام «رسالة التقريب» به علاقمندان تقريب مى رساند و اين مجله هر دو ماه يكبار منتشر مى شود.
حاضران در مجلس درخواست نمودند كه مجله مزبور براى آنان ارسال گردد، ما هم پس از بازگشت به ايران، به دفتر مجمع التقريب درخواست آقايان را رسانيديم.
ديدار ما با هيأت علمى مؤسسه تحقيقى آل البيت (عليهم السلام) به پايان رسيد. براى اجراى برنامه دوم (سخنرانى در دانشگاه اردن) به سرعت رهسپار سفارت ايران شديم، تا به اتفاق سفير محترم جمهورى اسلامى ايران آقاى «محمد على سبحانى»1 به دانشگاه مزبور برويم.

1 . سفير محترم برادر دينى اينجانب است. و نسبتى فيمابين نداريم. ايشان قمى، و بنده تبريزى هستم هر چند مردم اردن تصور مى3كردند ايشان فرزند اينجانب است!

صفحه 93

سخنرانى در دانشگاه اردن

كشور اردن نسبت به كشورهاى مجاور، يك كشور دانشگاهى است. به حدى كه از خارج دانشجو مى پذيرد و استاد نيز اعزام مى كند. يعنى بيش از نياز جمعيت خود، دانشگاه در رشته هاى مختلف علمى دارد. دانشگاه بزرگ آن، دانشگاه اردن است كه در پايتخت كشور يعنى شهر امان واقع است. از نظر وسعت زمين و درختكارى و چمن كارى و مهندسى زيبا، در نوع خود كم نظير است و در خور كشورى است كه مى گويند نود و پنج در صد آن با سواد است و تيراژ مطبوعات روزانه آن، گواه بر صدق نسبت ياد شده مى باشد.
سخنرانى اينجانب قبلاً در جرايد امان اعلام شده بود، در روزنامه پر تيراژ «الرأى» مورخ 4/5/98 آگهى زير چاپ شده بود:
فقيه ايرانى يحاضر بالجامعة الأردنية اليوم
«امان ـ الدستور ـ تستضيف الجامعة الأردنية صباح اليوم
«الاثنين» سماحة الفقيه آية اللّه جعفر السبحانى من
الجمهورية الإسلامية الإيرانية لالقاء محاضرة بعنوان
التقريب بين المذاهب الإسلامية.
وتقام المحاضرة فى مدرج محمد على مدير فى مبنى
ادارة الجامعة الاردنية.

صفحه 94

ترجمه اطلاعيّه:

طبق گزارش گزارش روزنامه «الدستور» دانشگاه اردن در صبح روز دوشنبه، پذيراى مهمانى از جمهورى اسلامى ايران ـ حضرت آية اللّه جعفر سبحانى ـ مى باشد سخنرانى تحت عنوان :«تقريب ميان مذاهب اسلامى» است.
محل سخنرانى، آمفى ت آتر «محمد على مدير» واقع در ساختمان خود دانشگاه است.
درج آگهى در روزنامه سبب شد كه اجتماع بس فشرده اى در سالن پديد آيد به گونه اى كه پس از ورود به دانشگاه يك سره به سوى سالن هدايت شديم و ديگر مجال آن نبود كه در دفتر رئيس دانشگاه كمى استراحت كنيم و از خصوصيات دانشگاه اطلاعاتى به دست آوريم.
موضوع سخن: «تقريب بين مذاهب» اعلام شده بود. وقتى اينجانب در پشت تريبون قرار گرفتم، مجرى برنامه، پس از خير مقدم گويى و اظهار تشكر از پذيرش دعوت به معرفى اينجانب پرداخت، در ضمن معرفى، سفير محترم ايران يادداشت كوچكى براى من فرستاد و يادآور شد كه شخصيتهاى ممتاز كشور مانند : «دكتر عبد السلام العبادى» وزير اوقاف و شؤون و مقدسات اسلامى، «شيخ عزّالدين الخطيب التميمى» قاضى القُضاة وجمع كثيرى از طبقات مختلف در سالن حضور دارند و اين مطلب سبب

صفحه 95
شد كه جدى تر وحساب شده تر سخن بگويم.
مجرى در معرفى اينجانب (كه گويا محتوا را از سفارت ايران و يا از جاى ديگر گرفته بود)، پس از ذكر تاريخ و محل ولادت (تبريز سال 1347 هجرى قمرى برابر با 1928 ميلادى) ادامه داد كه سخنران پس از طى مراحل ابتدايى در زادگاه، براى تحصيلات عالى به شهر قم، مهاجرت كرده و از اساتيد و شخصيتهايى مانند: مرحوم «آية اللّه بروجردى» و «آية اللّه طباطبايى» و «حضرت امام قدَّس سرَّه» بهره گرفته است.سپس افزود كه سخنران مجلس، قريب سيزده سال، در محضر حضرت امام خمينى به تحصيل فقه و اصول پرداخته و براى اولين بار دروس ايشان را در سه جلد به نام «تهذيب الاصول» نوشته و آثارى فزون از صد جلد در انواع علوم اسلامى منتشر نموده است.
محاضر (گوينده) مسئول مؤسسه اى پژوهشى و آموزشى به نام «مؤسسة الإمام الصادق (عليه السلام) » در قم هستند كه در آنجا علاوه بر بخش پژوهش، علم كلام در قالب مسايل قديم و جديد، تدريس مى شود و هر ساله، پنجاه نفر فارغ التحصيل در درجه دكترا تحويل جامعه علمى مى دهد.
آنگاه از من خواست كه سخنان خود را پيرامون «تقريب ميان مذاهب اسلامى» آغاز كنم.
اينجانب به رسم ديرينه خود پس از ذكر نام خدا و حمد و ثناى او، و درود به روان پاك پيامبر خاتم و فرزندان وياران برگزيده او

صفحه 96
سخن خود را چنين آغاز كردم:
قال الحكيم فى محكم كتابه الكريم:
(واعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَميعاً وَلا تَفَرَّقُوا وَاذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتهِ إخْواناً...).1
آنگاه ادامه دادم: با عرض تشكر از رياست محترم دانشگاه اردن و ديگر همكاران صميمى او كه به اينجانب فرصت داده اند كه در چنين فضاى مملوّ از صميميت، درباره تقريب مذاهب سخن بگويم. خود اين گردهمايى و سخن گفتن يك گوينده ايرانى در ميان جمعى از برادران اردنى و غيره نشانه نزديك شدنِ تحقق يكى ازبزرگترين آمال مصلحان دلسوز جامعه ما است يعنى نزديك ساختن پيروان مذاهب اسلامى به يكديگر، تا در پرتو تقريب، در برابر دشمن غاصب يك دست بوده و در قلمروهاى سياسى و فرهنگى و اقتصادى همكارى نزديك داشته باشند.
سخن در عوامل سازنده تقريب وموانع تحقق آن است يعنى سخنرانى ما دو محور دارد:
يكى آشنايى با عوامل زيربنايى تقريب كه در حقيقت پايه و

1 . آل عمران/103.

صفحه 97
ستونهاى كاخ دلاويز تقريب به شمار مى روند و اگر بر هر يك لطمه اى وارد شود، سقف آن فرو مى ريزد.
ديگرى چيزهايى كه مى تواند، سدّ راه تحقق تقريب گردد و تا اين موانع از سر راه تقريب برداشته نشود، تقريب امكان پذير نيست.
پيش از آن كه در هر يك از دو محور سخن بگويم، نظر عزيزان را به نكته اى جلب مى كنم: قرآن در هر مورد كه از وحدت و همبستگى مسلمانان سخن مى گويد آن را به نيكى مى ستايد و هر جا كه از تفرقه و دوگانگى سخن به ميان مى آورد آن را نكوهش مى كند و آيات وارد در هر دو موضوع به اندازه اى است كه نمى توان همه و يا بخش مهمى از آنها را آورد، از اين جهت به كمى از آنها بسنده مى كنيم:
در آيه اى كه در آغاز سخن تلاوت نمودم، خدا دستور مى دهد كه مسلمانان همگى به ريسمان خدا چنگ بزنند و از هم فاصله نگيرند. آنگاه مى فرمايد:و به يادآوريد، نعمت خدا را درباره خود آنگاه كه دشمن يكديگر بوديد، خدا دلهاى شما را به هم نزديك ساخت تا در سايه نعمت خدا، برادر يكديگر گرديد.
در اين آيه قرآن از واژه «حبل» بهره گرفته است و نكته آن اين است كه جامعه متفرّق بسان افراد قرار گرفته در درون چاه است، و راه نجات آن افراد اين است كه به ريسمان الهى چنگ بزنند، تا از

صفحه 98
قعر چاه نجات يابند.
قرآن در سوره انعام پس از يادآورى فرمانهاى دهگانه كه اصول تشريع را تشكيل مى دهد مى فرمايد:
(...هذا صِراطى مُسْتَقيماً فاتَّبِعُوهُ وَلا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبيلِهِ ذلِكُمْ وَصّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ) .1
«اين است راه مستقيم من از آن پيروى كنيد (وجز يك راه، راه ديگرى پيش پاى شما نيست) و از پيروى راههاى ديگر بپرهيزيد، كه شما را از راه خدا دور وجدا مى سازد اين چيزى است كه خدا شما را به آن سفارش مى كند تا تقوا پيشه باشيد».
اگر در اين آيات، از انسجام و به هم پيوستگى ستايش مى كند، در آيات ديگر، تفرقه و دودستگى را نكوهش مى نمايد كه برخى را متذكر مى شويم:
(قُلْ هُوَ الْقادِرُ عَلى أَنْ يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذاباً مِنْ قَوْقِكُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً وَيُذيقَ بَعْضَكُمْ بَأْسَ بَعْض أُنْظُر كَيْفَ نُصَرِّفُ الآياتِ لَعَلَّهُمْ يَفْقَهُونَ).2
«بگو او قادر است عذابى از بالا يا از زير پاى شما بر شما بفرستد، يا شماها را به صورت گروههاى پراكنده درآورد، وطعم جنگ را به هر يك از شما وسيله ديگرى بچشاند ببين چگونه آيات گوناگون را براى

1 . انعام/153.
2 . انعام/65.

صفحه 99
آنها بازگو مى كنيم شايد بفهمند».
در اين آيه ، تفرقه و دو دستگى از نظر خسارت و زيانبارى در كنار عذابهاى آسمانى و زمينى آمده است ودر آيه ديگر ساحت پيامبر را از اين كه به تفرقه افكنان وابسته شود، پيراسته دانسته ومى فرمايد:
(انّ الَّذينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَكانُوا شِيعاً لَسْتَ مِنْهُمْ فى شَىْء إِنَّما أَمْرُهُمْ الى اللّهِ ثُمَّ يُنَبِّئْهُمْ بِماكانُوا يَفْعَلُونَ) .1
«كسانيكه آيين خود را پراكنده ساختند وبه دسته هاى گوناگون تقسيم شدند هيچ گونه ارتباطى با آنان ندارى، كار آنها را به خدا واگذار كن سپس خدا آنان را از آنچه كه انجام مى داداند، آگاه مى سازد».
با وجود اين آيات كه در ستايش وحدت و اخوّت اسلامى ، ونكوهش تفرقه و دودستگى وارد شده است، براى هيچ مسلمانِ آگاه، اهميت «تقريب» و زيانبارى «تبعيد»و تفرقه پنهان نمى ماند. با توجه به اين اصل، اكنون وقت آن رسيده است كه در دو محور ياد شده سخن بگوييم:

1. عناصر سازنده تقريب: وحدت در عقيده وشريعت

عناصر سازنده تقريب در «وحدت در عقيده و شريعت»،

1 . انعام/159.

صفحه 100
خلاصه مى شود و هرگز وحدت در آب و خاك و يا رنگ و زبان، ملاك وحدت اسلامى نيست اين نوع ويژگيها در اسلام ، فقط مايه شناسايى است و نه مايه افتخار ويگانگى.
قرآن مجيد در نقد اين نوع عوامل وحدت ساز، چنين مى فرمايد:
(يا أَيُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَر وَأُنْثى وَجَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَقَبائلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقيكُمْ إِنَّ اللّهَ عَليمٌ خَبِيرٌ) .1
«اى مردم ما شما را مرد و زن آفريديم و تيره ها و قبايل قرار داديم تا همديگر را بشناسيد، گرامى ترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماهاست، خدا دانا و آگاه است».
بنابراين هر نوع وحدتى تحت لواى وحدت آب و خاك يا رنگ و زبان، وبه تعبير كشورهاى عربى«وحدت قومى» و «عنصرى» مردود بوده ونمى تواند جامعه اسلامى را كه از قوميتهاى مختلف تركيب يافته اند، زير پرچم واحدى درآورد.
تنها چيزى كه مى تواند به تفرقه ها و دو دستگى ها، وحدت و يكپارچگى بخشد، وحدت در عقيده و شريعت است كه مسلمانان از آن برخوردار مى باشند.

1 . حجرات/13.

صفحه 101
اينك ما به عناصر سازنده «وحدت» يكى پس از ديگرى اشاره مى كنيم. كه همگى تحت عنوان «وحدت» در عقيده و يا شريعت است.

الف: وحدت در عقيده

مسلمانان جهان به دور از هر نوع اختلاف درمسايل ديگر، در سه اصل، موضع واحدى دارند. سه اصلى كه اسلام و ايمان افراد به آن بستگى كامل دارد. اين سه اصل عبارتند از:

1. اصل توحيد

«اعتقاد به «خداى يگانه كه براى آن نظير و همتايى نيست. براى او نام هاى نيك و صفات برتر است، دانا و توانا و زنده است به گونه اى كه مرگ براى او معنا ندارد و در صفحه هستى، آفريدگار و مدبّر و معبودى جز او نيست»، اصل مشتركى است كه همه مسلمانان در آن وحدت نظر دارند و به تعبير ديگر، يك ميليارد مسلمان تحت پوشش وحدت هاى چهارگانه قرار دارند. اين وحدتها عبارتند از:
1. خداى واحد; 2. آفريدگار يكتا; 3. كردگار واحد; 4. معبود يكتا. پس هر موقع اصل توحيد مطرح شود، مقصود توحيد با مراتب چهارگانه آن مى باشد.

صفحه 102

2. نبوت عامّه و خاصّه

از عناصر سازنده وحدت، عقيده همگان بر اين است كه خداوند حكيم براى هدايت بشر و راهنمايى او، پيامبرانى برانگيخته تا آنان رابه راه راست هدايت كنند، و اصل مشترك در ميان تمام پيامبران، مسأله توحيد، بالأخصّ توحيد در عبادت است. يعنى همگان ، بشر را به پرستش خدا دعوت كرده و از پرستش غير، باز داشته اند. پيامبران به اين علت از ميان ساير مراتب توحيد بر اين مرتبه اهميت مى بخشيدند كه ديگر مراتب چندان مورد اختلاف نبود. تو گويى بشر با نور خرد درك مى كرد كه براى خدا، نظير و مانندى نيست او آفريدگار جهان و مدبر آن است، ولى در مسأله توحيد در عبادت اكثر ملّتها دچار لغزش شده و به اصطلاح پاى آنان لنگيده است از اين جهت محور دعوت تمام آنان، دعوت به يكتاپرستى بوده است. چنان كه مى فرمايد:
(وَلَقَدْبَعَثْنا فى كُلِّ أُمَّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَاجْتَنِبُواالطّاغُوتَ...). 1
«در ميان تمام امت ها پيامبرانى برانگيختيم كه به مردم فرمان دهند، كه خدا را بپرستيد و از عبادت طاغوت (بتها) پرهيز كنيد».
براى تحقق بخشيدن به اين هدف از نخستين روز خلقت بشر،

1 . نحل/36.

صفحه 103
براى هدايت او، پيامبران زيادى برانگيخته شده اند كه تعداد آنها طبق روايات، صد و بيست وچهار هزار پيامبر است. عقيده بر چنين راهنمايانى اصل مشتركى است كه همه مسلمانان در آن وحدت نظر دارند.
در اين جا، نبوت خاصّه نيز مطرح است و آن نيز اصل مشتركى ميان مسلمين جهان مى باشد. مقصود اين است كه خدا براى تكميل رسالت پيامبران، پيامبر خاتم يعنى حضرت محمد بن عبد اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم) را برانگيخت و به وسيله وى، باب نبوت مهر گرديد و پس از او، نبى ورسولى از جانب خدا نخواهد آمد.
عقيده به نبوت پيامبر خاتم، از اركان عقيده اسلامى وانكار نبوت يا خاتميت وى، سبب ومايه ارتداد و خروج از جرگه مسلمانان است. قرآن در خاتميت پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) مى فرمايد:
(ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَد مِنْ رِجالِكُمْ وَلكِنْ رَسُولَ اللّهِوَخاتَمَ النَّبِيِّينَ وَكانَ اللّهُ بِكُلِّ شَىْء عَليماً) 1.
«محمد پدر هيچ يك از مردان شما نيست، بلكه پيامبر خدا و خاتم پيامبران است و خدا به همه چيز دانا است».

3. ايمان به روز رستاخيز

ايمان به رستاخيز سومين اصل از اصول سه گانه مشترك ميان

1 . احزاب/40.

صفحه 104
مسلمانان است كه در اصل آن هيچ گونه اختلاف نظر ندارند. اصولاً دين به معنى حقيقى بدون اعتقاد به روز قيامت تحقق نمى پذيرد، بلكه حالت حزبى ومسلكى به خود مى گيرد. از اين جهت قرآن پيوسته ايمان به معاد را بر ايمان به خدا عطف مى كند و مى فرمايد:
(... مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَعَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَلا خَوفٌ عَلَيْهِمْ وَلا هُمْ يَحْزَنُونَ) .1
«آنان كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده و كار نيك انجام داده اند، پاداششان نزد پروردگارشان مسلم است; براى آنها پاداش و ترس و اندوهى نيست».
اين اصول سه گانه، پايه هاى اساسى عقيده اسلامى را تشكيل مى دهد و محور ايمان وكفر به شمار مى رود. پيامبر خاتم و پيشوايان اسلام نيز بر اين سه اصل، اهتمام خاصى ورزيده اند و در حقيقت عناصر سازنده اخوّت اسلامى، همين سه اصل است ما در اين مورد به دو روايت كه بازگو كننده اهميّت اين سه اصل است اكتفا مى كنيم.
بخارى در صحيح خود از «عمر بن خطّاب» نقل مى كند: روزى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) على (عليه السلام) را براى نبرد با دشمنان اعزام كرد، على از پيامبر پرسيد تا چه پايه با آنان نبرد كنم؟ پيامبر فرمود: «قاتِلْهُم حتّى يشهَدوا ان لا إلهَ إلاّ اللّه وانّ محمّداً رسولُ اللّهِ فإذا فَعَلُوا ذلك

1 . بقره/62.

صفحه 105
فقد مُنِعُوا منّى دماؤهم وأموالهم الاّ بحقّها وحسابهم على اللّه».1
«با آنان نيز نبرد كن تا به يكتايى خدا و رسالت محمد گواهى دهند، هر موقع اين دو را بر زبان جارى ساختند، خون و مال آنان، از احترام برخوردار مى شود مگر اين كه عامل ديگرى مجوز ريختن خون و يا گرفتن مال آنها باشد».
امام هشتم (عليه السلام) كه يكى از ائمه دوازده گانه شيعه اثنى عشرى است،مى فرمايد: از امير مؤمنان او نيز از پيامبر اسلام نقل مى كند كه آن حضرت فرمود: با مشركان نبرد كنيد تا بگويند: «لا إله الاّاللّه» هر موقع در سنگر توحيد وارد شد خون ومال آن محترم مى باشد.2
عناصر مهم عقيده اسلامى همين سه اصل است كه به آنها اشاره شد. در اين ميان يك رشته مسايل عقيدتى و يا كلامى است كه در قسمت اعظم آنها، در ميان مسلمين اتفاق نظر است، هر چند در برخى از مسايل ديگر اختلاف نظر دارند مانند اين كه صفات خدا عين ذات خداست يا زايد بر آن،؟ و يا اين كه قرآن كه كلام خدا است حادث است يا قديم،؟ ومانند آن و از آنجا كه در مسايل مورد اختلاف، محور ايمان وكفر وجود دارد بلكه تنها يك رشته مسايل كلامى است كه متكلمان از قرآن وخِرَد استخراج كرده اند، از اين جهت اختلاف در آنها به وحدت اسلامى مضرّ

1 . صحيح بخارى:1/10، كتاب الإيمان.
2 . بحار الأنوار:68/242.

صفحه 106
نيست هر چند كه ما معتقديم اگر اين نوع مسايل در يك محيط علمى دور از تعصّب مطرح گردد، سيماى حقيقت از لابه لاى اختلاف خواهد درخشيد.

ب: وحدت در شريعت

اگر مسلمانان در اصول سه گانه از عقيده واحدى پيروى مى كنند، از افتخارات آنان نيز اين است كه شريعت و قوانين واحدى بر زندگى آنان حاكم است. وضع مسلمانان در مسايل مربوط به عبادات، عقود و ايقاعات و سياسات همان كتاب و سنت و اتفاق مسلمين و حكم و داورى خرد است. علماى بزرگ اسلام در اين اصول اختلاف نظر ندارند اگر اختلافى هست، در فهم آنهاست نه در خود آنها. از اين جهت در فقه اسلامى مشتركات فراوانى در مورد نماز وروزه و زكات، حج و ابواب عقود و ايقاعات وحدود و ديات هست، كه همه مسلمانان را مى تواند تحت پوشش خود در آورد.
اختلاف در فهم نصوص و تعيين دلالت آنها سبب پيدايش يك رشته مكتب هاى فقهى شده است ولى اختلاف آنان، لطمه اى به جوهر دين و اساس آن نمى زند زيرا همان طور كه يادآور شديم، اختلاف در فهم قرآن و سنت و يا پايه دلالت عقل و خرد است نه در حجيت و عدم حجيت اين مراجع ومدارك.
ولى در برابر يك رشته اختلافات فقهى، صدها مسايل فقهى

صفحه 107
است كه فقهاى اسلامى در آنها وحدت نظر دارند، به اصطلاح اگر در يك رشته از مسايل«اختلاف» هست، در بسيارى از مسايل «ائتلاف»وجود دارد.1

چماق تكفير

هرگاه اعتقاد به اصول سه گانه محور ايمان و كفر است بر هيچ فرقه اى، روا نيست گروه ديگر را به خاطر اختلاف در مسايل كلامى ويا فروع فقهى، تكفير كند. خوب است در اينجا به پاى سخنان بزرگان اهل سنت بنشينيم.
«ابن حزم» از پيشوايان سه گانه اهل سنت مانند: «ابوحنيفه» و «شافعى» و «سفيان ثورى» نقل مى كند كه كسى حق ندارد مسلمانى را تكفير و يا تفسيق كند.
«سرخسى» مى گويد: من در خانه شيخ «ابوالحسن اشعرى» پيشواى عقيدتى اهل سنت بودم وقتى ايشان، احساس كردكه آخرين روزهاى زندگى خود را مى گذراند، به من دستور داد تمام شاگردان و

1 . اشاره به نام كتابى است كه شيخ طبرسى(471 ـ 548) در اين موردنوشته و نام آن را «المؤتلف من المختلف»نهاده ومواضع وحدت نظر فقه شيعه وسنى را روشن ساخته است. درمقابل كتاب «خلاف شيخ» كه مواضع اختلاف فقهى مذاهب اسلامى را بازگو نموده است. و هر دوكتاب به نوعى وحدت اسلامى كمك مى3كنند زيرا با بررسى كتاب «خلاف» روشن مى3شود كه فقه شيعه در غالب مسايل خلافى با يكى از مكاتب فقهى اهل سنت موافق مى3باشد.

صفحه 108
علاقمندان ايشان را احضار كنم. وقتى همگى حاضر شدند، گفت: گواه باشيد من هيچ گروه از اهل قبله را به خاطر صدور گناهى تكفير نمى كنم، زيرا همگان را ديده ام كه به معبود واحد اشاره دارند و اسلام همه آنها را در بر مى گيرد.1
«ابوالحسن اشعرى» كتابى درباره فِرَق اسلامى دارد كه اساس تمام كتابهايى است كه پس از ايشان در باره «ملل و نِحَل» نوشته شده است. حتى كتاب «الفَرْقُ بين الفِرَق» «عبد القاهر بغدادى» (436) تلخيص كتاب ياد شده است . جز اين كه دومى در تبيين مواضع فرق اسلامى از سبّ و لعن بهره گرفته است. پس از وى كتاب «ملل و نحل» شهرستانى (548) نيز برداشتى عالمانه از كتاب «اشعرى» است. در هر حال شيخ اشعرى با توجه به اصل ياد شده معتقد است كه همه مسلمانان جهان زير لواى اسلام زندگى مى كنند، حتى نام كتاب خود را «مقالات الإسلاميين واختلاف المصّلين» نهاده و از اين طريق اعلام نموده است كه همه فرق كه در اين كتاب مطرح شده اند، فرق اسلامى بوده و اختلاف آنان اختلاف نمازگزاران به يك قبله است.
«قاضى ايجى» مؤلف كتاب «المواقف» كه كتاب درسى حوزه هاى اهل سنت در گذشته بوده است مى گويد: «بزرگان

1 . شعرانى: اليواقيت و الجواهر: ص 52.

صفحه 109
متكلمان و فقها بر اين نظرند كه نمى توان يك نفر از اهل قبله را تكفير كرد». آنگاه مى افزايد:«مسايل مورد اختلاف آنان مانند علم خدا افزون بر ذات اوست يا عين ذات او ، يا اين كه خدا آفريننده فعل بنده است يا نه، يا براى خدا جهتى هست يا نه، اختلاف در مسايلى است كه پيامبر وصحابه و تابعان درباره آنها بحث و گفتگو ننموده اند و اين گواه بر اين است كه خطا در اين مسايل ضرر به اسلام نمى زند».1

1 . ايجى: المواقف: ص 392.

صفحه 110

2. موانع وحدت

در برابر عناصر سازنده وحدت و پديد آورنده تقريب، مشكلات و موانعى پيش پاى افراد خواهان تقريب است كه در ذيل به آنها اشاره مى كنيم:

1 ـ 2 . مكتب هاى كلامى و فقهى

مسلمانان از نظر مسائل كلامى به مكتب هايى مانند «اشعرى ومعتزلى وماتريدى و شيعى»و از نظر فقهى علاوه بر مذهب فقهى شيعى، به مذاهب چهارگانه سنى: حنفى، شافعى، مالكى وحنبلى تقسيم مى شوند. اين مكاتب گوناگون در درون عناصر سازنده وحدت (عقيده وشريعت) فاصله اى پديد آورده است، شايد معترض بگويد: چگونه مى توان همه مسلمانان را كه در پوشش مكاتب گوناگون زندگى مى كنند ، به صورت مكتب واحدى درآورد؟

پاسخ:

درست است كه وجود اين مكاتب، يك نوع دوگانگى در درون مسايل فكرى پديد آورده است، ولى اگر دقت كنيم، اختلاف

صفحه 111
آنها اختلاف در جوهر دين و صلب آن نيست. اختلاف در يك رشته مسائل كلامى است كه علما و دانشمندان آنها را از كتاب و سنت استنباط كرده و رنگ مذهب به آنها داده اند. ولى رنگ مذهب كلامى،نه اسلامى ـ مثلاً اشاعره و معتزله ـ در مسائل ياد شده در زير با هم اختلاف نظر دارند:
1. آيا صفات خدا عين ذات او يا زايد بر ذات اوست؟
2. قرآن كريم قديم است يا حادث؟
3. افعال بندگان، مخلوق خداست يا مخلوق خود آنان؟
4. خدا در روز رستاخيز با حس باصره ديده مى شود يا نه؟
ما با ارزش گذارى بر تلاشهاى علمى همه متكلمان بالأخص آن گروه كه در آغاز فتوحات اسلامى در برابر الحاد، سدّمنيعى تشكيل دادند، يادآور مى شويم كه مسائل ياد شده ملاك اسلام و ايمان نيست و آنچه از مسلمانان خواسته شده، اين است كه معتقد باشند: خدا دانا و توانا و زنده است، امّا كسب آگاهى از كيفيت و چگونگى دانش و توانايى او و اين كه عين ذات او مى باشد يا زايد بر ذات، جزو فرايض نيست كه اختلاف در اين مسائل، مسلمانان را از هم جدا سازد.
آنچه لازم است كه يك مسلمان بر آن عقيده مند گردد، اين است كه قرآن كلام خدا و معجزه جاودان پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) است، ولى حدوث و قِدَم آن جزء عقايد لازم نيست كه به خاطر آن، مسلمانان

صفحه 112
رو در روى يكديگر بايستند و بر خلاف و ضد هم شعار دهند.
اصولاً مسلمانان دو قرن تمام باهم زندگى كردند و در ميان آنان مسأله اى به نام حدوث و قدم قرآن نبود امّا براى اولين بار در اوايل قرن سوم، ايام خلافت مأمون دستهاى آلوده به خيانتِ مسيحيان، اين مسأله را در ميان مسلمانان مطرح كردند تا ازاين طريق براى قديم بودن كلمة اللّه« مسيح» كمك بگيرند و برخى از ساده لوحان مانند «احمد بن حنبل» (م/241) مسأله را جدى گرفتند و آنچه نبايد رخ بدهد، رخ داد!
همين مسأله رؤيت «اللّه» در روز قيامت يك مسأله كلامى است و شايد هم در مكتب كلامى اين گروه از ضروريات باشد، ولى هرگز در رديف اصول سه گانه نيست كه ايمان و كفر بر محور آن سه مى چرخند.
شما از اين بيان مى توانيد تكليف قاطبه اختلافات كلامى را معين بفرماييد اين مسايل مى توانند، گروه هاى مختلف كلامى را پديد آورند ولى نمى توانند در ميان مسلمين مايه اختلاف و دودستگى گردند.
از اين بيان، نحوه تأثيرگذارى مكاتب فقهى، نيز روشن مى گردد. اين مذاهب از نيمه قرن دوم به تدريج پى ريزى شده و در نيمه قرن سوم رنگ و شكل مذهب به خود گرفته اند. اختلاف فقها در فهم نصوص الهى است، نه در پذيرش و عدم پذيرش آن. اين ها

صفحه 113
همگى به سوى هدف واحدى توجه دارند هر چند برخى به هدف مى رسند و برخى ديگر در نيمه راه مى مانند.
شيعه اماميه، جمع «دو نماز ظهر و عصر يا مغرب و عشاء را جايز مى دانند» هر چند تفريق ميان آن دو را افضل مى شمارد. در اين مورد بيست روايت از رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) نقل شده كه همگى در صحاح و مسانيد اهل سنت موجود مى باشد و همگى نقل مى كنند:
«جَمَعَ رَسُول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم) بين الصَّلاتين من غير سفر ولا مَطر ولا مرَض ليُوسِّع بذلك الأمر على الأُمّة».
«پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) نمازهاى ظهر و عصر و يا مغرب و عشا را همزمان به جا آورد در حالى كه هيچ عذرى در كار نبود نه بارانى مى باريد، و نه در حال سفر بود،و نه بيمار. اين كار را انجام داد تا از اين طريق براى همه مسلمانان جهان گشايشى باشد كه اگر خواستند، هر دو نماز را در يك زمان به جا آورند، اشكالى نداشته باشد».
اين نوع اختلافات فقهى، بر اساس قبول كتاب و سنت نبوى است، چيزى كه هست اختلاف در فهم مفاهيم اين دو مدرك است، نه در خود آنها.
گاهى ديده مى شود مسأله ازدواج موقّت مايه جدال و نزاع مى گردد، در حالى كه اختلاف در آن، نوعى اختلاف در يك مسأله فقهى است كه همه مسلمانان در اصل تشريع آن، وحدت نظر دارند چيزى كه هست شيعه حكم الهى را ثابت، و ديگران آن را منسوخ

صفحه 114
مى انگارند.
ما نبايد از اختلاف فقهى بترسيم، تبادل افكار بسان تلاقى دوسيم مثبت و منفى الكتريسيته است كه از آن نور مى جهد. و اگر بحث علمى پايان پذيرد، مرگ آن علم فرا مى رسد.

2 ـ 2 . اختلاف قومى

در اين كه امت اسلامى را ملل و اقوام گوناگون تشكيل مى دهد، سخنى نيست ولى اين اختلاف در پرتو تعاليم اسلام لطمه بر اخوّت اسلامى نزده و اگر هم روزى شياطين بر اختلافات قومى دامن مى زنند، با برنامه هاى مدبّرانه بزرگان اسلام آتش فتنه به خاموشى مى گرايد. البته سياستمداران وابسته به كشورهاى عربى سعى دارند كه مسلمانان را تحت عنوان ملى گرايى از هم جدا سازند و در هر كشورى نوعى روح ناسيوناليستى را زنده كنند و در كشورهاى عربى به «پان عربيسم» در ديگر كشورها به «پان تركيسم ، پان ايرانيسم، پان كرديسم» دامن مى زنند، ولى در پرتو تعاليم اسلام و هوشيارى مسلمانان اين فتنه ها زودگذر بوده و نتوانسته آنها را از هم جدا سازند. بر عكس، همرنگى و هم زبانى و همخونى آنجا كه با اختلاف در ايدئولوژى همراه بوده، نتوانسته وحدت كلمه را پديد آورد و لذا يك سياه پوست آفريقايى خود را در كشور اسلامى غريب و

صفحه 115
بيگانه نمى انگارد.

3 ـ 2. نا آگاهى از عقايد ديگران

جهل و نا آگاهى از عقايد فِرَق اسلامى، بزرگ ترين مانع در تشكّل مسلمانان جهان است.ناآگاهى برخى از طوايف اسلامى از عقايد برخى ديگر،مانع بزرگى براى تشكّلها و تقريب ها است. من در اين جا نمونه هايى را يادآور مى شوم تا روشن شود چگونه ناآگاهى ها مانع از همبستگى مسلمانهاست.
1. قريب چهل سال پيش در مكه معظّمه براى خريد چيزى به يكى از مغازه ها مراجعه كردم. اوقماش فروش منصفى بود از من پرسيد شما پس از نماز دستها را سه مرتبه به سمت بالا مى بريد و چيزى را زمزمه مى كنيد، چه مى گوييد؟
گفتم: سه مرتبه مى گوييم : «اللّه اكبر» او گفت: به ما گفته اند كه شما پس از نماز مى گوييد: «خان الأمين» يعنى: امين وحى جبرئيل، خيانت كرد و نبوت را كه از آنِ على بود ومأمور بود كه آن وديعه الهى را به على بسپارد، عمداً در اختيار پيامبر اسلام قرار داد.
جايى كه آگاهى مسلمانان مكه نسبت به شيعه در اين حد وپايه باشد نه تنها وحدت محال است، حتى تقريب نيز تحقق پذير نيست.

صفحه 116
بد نيست از ريشه مسأله «خانَ الأمين» آگاه شويم. نسبتِ «خان الأمين» به جبرئيل، يك انديشه يهودى است نه شيعى، فخر رازى (متوفاى 608) در كتاب «مفاتيح الغيب» در تفسير آيه (قُلْ مَنْ كانَ عَدُوّاً لِجبريلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللّهِ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ وَهُدىً وَبُشرى لِلْمُؤْمِنينَ) 1 مى گويد:
«يهوديان به جبرئيل امين عداوت مىورزند زيرا مى گويند او خيانت كرد و نبوت را كه از آنِ خاندان اسحاق بود به خاندان اسماعيل منتقل ساخت در حالى كه بر خلاف آن مأموريت داشت».2
2. در سال 1336 هجرى شمسى براى دومين بار به زيارت خانه خدا مشرف شدم خانه يكى از علماى مكه را كه مدرّس حرم شريف نيز بود، اجاره كرديم و به تدريج با صاحب بيت آشنا شديم او روزى به ديدن من آمد و گفت: شما كه از مذهب شيعه پيروى مى كنيد، آيا شيعه نيز كتابى يا نوشته اى دارد يا نه؟ در پاسخ گفتم: شيعه همان مسلمانان صدر اسلامند كه بر يك اصل اصرار دارند و آن مسأله منصوص بودن خليفه اسلام است. آنان با تمام مسلمانان در پى ريزى تمدن اسلامى سهيم و همكار بودند و در انواع علوم و معارف كتاب ها نوشته اند و كتاب «الذريعة» نگارش «علامه طهرانى» مى تواند شما را به پايه همكارى آنان در شكوفايى علوم اسلامى

1 . بقره/97.
2 . مفاتيج الغيب:1/437، ط مصر، ت1308.

صفحه 117
راهنما باشد.
جايى كه پايه اطلاعات يك عالمى كه در مركز اسلام زندگى مى كند نسبت به شيعه اين باشد، چگونه مى توان انديشه تقريب را در مغزها پروراند.

سجده بر خاك

3. شيعه معتقد است چيزى كه بر آن سجده مى كنيم بايد از زمين و يا از روييدنى هاى آن باشد به شرط اين كه جزء خوردنى ها و پوشيدنى ها نباشد. بدين جهت پيوسته بر تربت سجده مى كنند و همگى مى دانيم تربت «مسجود عليه» است نه «مسجودٌ له». خدا «مسجود له» است. يعنى پيشانى بر تربت مى نهيم تا براى خدا خضوع وخشوع كنيم چيزى كه هست، اهل سنت در «مسجود عليه»شرط خاصى را قائل نبوده بر همه چيز سجده مى كنند ولى شيعه يك نوع محدوديت در «مسجود عليه» قائل است. با اين تفاوت روشن ، ميان «مسجود له » و «مسجود عليه» هنوز بسيارى از مردم ناآگاه تصور مى كنند كه ما امامان (عليهم السلام) را عبادت مى نماييم، زيرا كه معمولاً شيعه بر خاك كربلا سجده مى كند.
امام صادق در بيان فلسفه سجده بر زمين مى فرمايد:
«خوردنيها و پوشيدنيها معبود اهل دنيا است، فرد نمازگزار در

صفحه 118
مقام سجده، نبايد پيشانى خود را بر معبود اهل دنيا بگذارد»1. اين نوع ناآگاهى از عقايد شيعه، تقريب را مشكل مى سازد.
براى برداشتن اين مانع از پيش پا لازم است فقهاى اهل سنت فقه را به صورت مقارن تدريس كنند يعنى در كنار بحث از آراى چهار امام اهل سنت، از آراى فقهى اماميه نيز سخن به ميان آورند. بالاتر اين كه حكومت ها اجازه دهند كتابهايى كه در معرفى شيعه نوشته شده و هرگز جنبه تحريكى ندارند، وارد كشورهاى اسلامى شود تا از اين طريق ناآگاهى مسلمانان نسبت به عقايد شيعه از ميان برود.
جاى تأسّف است كه نويسندگان اهل سنت به جاى مراجعه به كتب شيعه در تبيين عقايد اين طايفه، به كتابهاى: خاورشناسان مانند: «كلدزيهر» مراجعه مى كنند يا آراى شيعه را از كتابهاى ملل ونحل كه به خامه نا آگاهان نوشته شده است، به دست مى آورند.

1 . «السجود خضوع للّه عزّوجلّ فلا ينبغي أن يكون على ما يُؤكلُويُلبَس لانّ أبناءالدنيا عبيد ما يأكلون ويلبسون والساجد في سجوده في عبادة اللّه عزّ وجلّ فلا ينبغي أن يضع جبهته في سجوده على معبود أبناء الدين الذين اغترّوا بغرورها»   (وسائل الشيعة:3/591، باب 1، از ابواب ما يسجد عليه).   آقاى حاج شيخ يوسف قرضاوى مفتى اهل سنت در قطر چندى پيش مهمان دولت ايران بود وقتى از گفتار امام صادق (عليه السلام) درباره لزوم سجده بر خاك و روييدنيها آگاه گرديد، گفت: اين عين توحيد است نه شرك.

صفحه 119

بداء

4. شيعه معتقد است كه سرنوشت انسان تا آنجا كه به ايمان، كفر و سعادت و شقاوت مرتبط مى باشد، در دست او است. انسات هاى گنهكار مى توانند از طريق توبه و عمل نيك سرنوشت خود را عوض كنند همچنان كه قوم يونس، سرنوشت خود را عوض كرد. حضرت يونس گزارش كرده بود، كه عذاب الهى آنان را فرا خواهد گرفت، البته يك چنين تقدير، تقدير منجّزى نبوده، بلكه تقدير معلّق بوده است. يعنى مشروط بر اين بود كه آنان راه توبه و انابه را در پيش نگيرند . ولى آنگاه كه راه توبه را در پيش گرفتند، تقدير آنان دگرگون گرديد قرآن اين حقيقت را ضمن آيه اى بيان مى كند و مى فرمايد:
(فَلَوْلا كانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إِيمانُها إِلاّ قَوْمَ يُونُسَ لَمّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عذابَ الخِزىِ فِى الحَياةِ الدُّنْيا وَ مَتَّعْناهُمْ إِليحين).1
«چرا هيچ يك از آباديها ايمان نياوردند كه به حالشان سودمند باشد جز قوم يونس آنگاه كه ايمان آوردند عذاب رسوا كننده را در زندگى آنان برطرف ساختيم و تا مدت معينى آنان را بهره مند نموديم».
اين اصل يعنى دگرگونى سرنوشت با اعمال صالح و يا غير

1 . يونس/98.

صفحه 120
صالح، در كتب شيعه به نام «بداء» معرفى مى شود و هر چند معنى جمله آن ظهور پس ازخفا است، ولى به كار بردن آن در مورد خدا كه مى گويند: «بدا للّه» يك نوع استعمال مجازى است، زيرا سرگذشت يونس ازنظر ما كه علم و دانش ما نسبت به آينده محدود است، واقعاً «بداء» است يعنى ظهور پس از خفا است. در حالى كه درباره خدا چنين نيست او از هر دو تقدير قبل از وقوع آگاه است و ظهور پس از خفا درباره او مفهومى ندارد. ولى در مورد او نيز همين جمله را به كار مى بريم لكن از باب «مشاكله» ، همان گونه كه مى گوييم «بدا للّه فى قوم يونس» يا مانند :
(وَمَكَرَوا وَمَكَرَ اللّه وَاللّهُ خَيْرُ الْماكِرينَ) .1
«حيله ورزيدند، خدا نيز حيله ورزيد، خدا بهتر حيلهورتر از آن است».
اين حقيقتِ «بداء» در عقيده شيعى است و هيچ مسلمانى ـ با توجه به آياتى كه درباره تغيير سرنوشت اقوام، بر اثر ايجاد دگرگونى در زندگى وارد شده است ـ نمى تواند آن را انكار كند و هدف از اين اصل رد يك انديشه يهودى است كه مى گويند، تقدير الهى يكى بيش نيست، و آن هم قابل دگرگونى نيست، حتى خدا هم نمى تواند آن را دگرگون سازد و «تز» آنها همان است كه قرآن از زبان آنها نقل مى كند:
(وَقالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَلُعِنُوا بِما

1 . آل عمران/54.

صفحه 121
قالُوا بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ...)1.
«گفتند: دست خدا به زنجير بسته است، دستشان بسته باد به خاطر اين سخن از رحمت خدا دور شوند هر دو دست او (قدرت) باز است».
قرآن در آيه ديگر يادآور مى شود كه تقديرهاى الهى به وسيله خود خدا محو و دگرگون مى گردد و يا ثابت و پايدار مى ماند چنان كه مى فرمايد:
(يَمْحُوا اللّهُ ما يَشاءُ وَيُثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ) .2
«آنچه را او بخواهد ازمقدرات محو و يا ثابت نگاه مى دارد و نزد او است، ام الكتاب».
مفسّران اسلامى مانند : طبرى در تفسير خود و جلال الدين سيوطى در «الدر المنثور» در تفسير آيه رواياتى از پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) نقل مى كنند كه يك رشته اعمال نيك مانند صله رحم و نيكى به پدر و مادر سبب دگرگونى سرنوشت ها مى گردد.
با اين كه «بداء» از چنين موقعيت همگانى برخوردار است ـ مع الوصف ـ به خاطر نا آگاهى از عقيده شيعه و تصور اين كه مقصود از «بداء» ظهور پس از خفا است، مدت ده قرن است كه شيعه مورد هجوم بوده و يكى از نقاط ضعف عقيده شيعه قول به «بداء» است

1 . مائده/64.
2 . رعد/39.

صفحه 122
در حالى كه قول به «بداء» يك عقيده اسلامى است كه آيات و رواياتى بر آن دلالت دارند، مشروط بر اين كه به نحو صحيح تفسير شوند.
يكى از اساتيد دانشگاه «آل البيت (عليهم السلام) » (نه مؤسسه آل البيت) به من گفت: اگر مقصود از «بداء» تغيير سرنوشت سابق با اعمال صالح و ناصالح است، چرا از اين عقيده با لفظ «بداء» تعبير مى كنيد؟
در پاسخ يادآور شدم كه زبان عرب از مجاز و استعاره گويى مالامال است، چرا خدا در مورد خنثى و بى اثر ساختن حيله مشركان لفظ «مكر» به كار مى برد و مى فرمايد:(...يَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللّهُ وَاللّهُ خَيْرُالْماكِرينَ) 1. چرا خدا در نقد كلام منافقان كه مى گفتند: (...إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِءُون...) 2 لفظ «استهزاء» به كار مى برد و مى فرمايد: (اللّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ...) 3 در حالى كه استهزاء كار نارواست، و ساحت خداوند حاكم از آن پيراسته است؟
پاسخ اين پرسش ها يك كلمه است و آن اين كه: محاكات و همگون سخن گفتن، و تعبير از انديشه خود، با تعبير مخاطب،

1 . انفال/30.
2 . بقره/14.
3 . بقره/15.

صفحه 123
يكى از اصول بلاغت است. شاعر مى گويد:
قالوا اقترحْ شيئاً نجدْ لك طبخه *** قلت اطبخوا لى جبَّة و قميصاً
دوستان گفتند: چيزى پيشنهاد كن، تا براى تو بپزيم.
گفتم: براى من جبّه و پيراهن بپزند.
شاعر در اين شعر، از دوختن، با كلمه پختن تعبير مى كند چرا ؟ چون در سخن مخاطب واژه «خياطت»(دوختن) آمده است.
در اين مورد نيز چون اين نوع دگرگونى از نظر بشر، يك نوع بداء است، يعنى «ظهور پس از خفا است» ، در مورد خدا نيز از اين واژه بهره گرفته شده است و در واقع معنى واقعى جمله «بدا للّه» همان «بداء من اللّه لنا».
گذشته، پيشواى بزرگ اسلام پيامبر خاتم(صلى الله عليه وآله وسلم) در تبيين دگرگونى سرنوشت ها به وسيله اعمال نيك و بد، همين واژه را به كار برده است، شگفت اينجا است در صحيح ترين كتاب نزد اهل سنت يعنى صحيح بخارى اين تعبير ضمن داستانى وارد شده است و عصاره داستان اين است:
سه نفر از بنى اسرائيل دچار بيمارى شده بودند يكى به بيمارى «پيسى» ديگرى به بيمارى «گرى» سومى به «نابينايى» . فرشته خدا آمد و به آنها گفت: خواسته هاى شما چيست؟ هر يك رفع بيمارى خود را خواسته به ضميمه اموالى از قبيل شتر و گاو و گوسفند، خدا درخواست آنان را پذيرفت به اوّلى رنگ پوست زيبا، دومى موى زيبا، به سومى بينايى، به ضميمه اموالى كه خواسته بودند، بخشيد.
بعدها همان فرشته به صورت مرد فقيرى نزد هر يك آمد، و گفت: در راه مانده هستم مرا كمك كن اوّلى و دومى از كمك اِباء ورزيدند، ولى سومى از كمك كردن خوددارى نكرد، در اين مورد براى خدا بداء رخ داد، دو نفر اول را به خاطر عمل بد، به حالت نخست برگردانيد ولى سومى را به خاطر حسن كارش به همان حالت نگاه داشت.
پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) در نقل اين سرگذشت از جمله «بدا للّه» بهره مى گيرد و مى فرمايد:
«بَدا للّهِ أَنْ يَبْتَليَهُمْ فَبَعَثَ إِليه مَلكاً مِنَ الأَرض فقالَ أىّ شىء أحَب إِلَيكَ...».1
با توجه به اين بيان گسترده، خواهيد ديد كه شيعه در طول اين قرون مظلوم و ستمديده بوده است.

1 . صحيح بخارى:1/27، كتاب علم.ج4: باب دو، حديث 1 برص و اعمى و اقرع بنى3اسرائيل.

صفحه 124

تقيه

5. نمونه ديگر مسأله تقيّه است كه به طور خلاصه ذكر مى كنيم هرگاه به خاطر اظهار عقيده اى و يا انجام عملى جان و آبرو و مال انسان مورد تهديد قرار گيرد، عقل و خرد فرمان مى دهد كه براى حفظ أهمّ، انسان عقيده خود را اظهار نكند. در حقيقت تقيّه سلاح انسان ضعيف در برابر انسان قوى و نيرومند است كه آزادى را از او سلب كرده است و مى گويد: هركس جز گفته من، گفتار وكردار ديگرى داشته باشد، كشته مى شود و آبروى او ريخته ومال او مصادره مى شود در چنين شرايطى، هيچ انسانى حاضر به اظهار عقيده نخواهد بود، و ناچار است با حاكم ستمگر مماشات كند; مگر اين كه در اظهار عقيده و شهادت در راه آن، مصلحت عظيمى باشد كه مفسده قتل در برابر آن، كوچك باشد. در اين صورت، تقيه حرام است. شهادت سيدالشهدا(عليه السلام) و رهروان راه او، كه مرگ سرخ را بر زندگى ننگين برگزيدند، بر همين اساس است.

گواه قرآنى تقيّه

عمّار ياسر را مشركان ربودند و به او گفتند كه بايد از پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) و آيين او برائت جويى وگرنه كشته مى شوى. او از همين قانون خرد بهره گرفت و به ظاهر تبرّى جست امّا قلب او مالامال از

صفحه 125
در خواست آنان را پذيرفت به اوّلى رنگ پوست زيبا، دومى موى زيبا، به سومى بينايى، به ضميمه اموإلى كه خواسته بودند، بخشيد.
بعدها همان فرشته به صورت مرد فقيرى نزد هر يك آمد، و گفت: در راه مانده هستم مرا كمك كن اوّلى و دومى از كمك اِباء ورزيدند، ولى سومى از كمك كردن خوددارى نكرد، در اين مورد براى خدا بداء رخ داد، دو نفر اول را به خاطر عمل بد، به حالت نخست برگردانيد ولى سومى را به خاطر حسن كارش به همان حالت نگاه داشت.
پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)در نقل اين سرگذشت از جمله «بدا لله» بهره مى گيرد و مى فرمايد:
با توجه به اين بيان گسترده، خواهيد ديد كه شيعه در طول اين قرون مظلوم و ستمديده بوده است.

صفحه 126
ايمان بود. وحى الهى عمل او را تصديق كرد و فرمود:
(...إِلاّ مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالإِيمانِ...) .1
«مگر آن كس كه مورد اكراه قرار گيرد ولى دل او مملوّ از ايمان باشد كه تبرّى فردى مضرّ نخواهد بود».
گاهى تصور مى شود كه «تقيه از شاخه هاى نفاق است» در صورتى كه ميان اين دو، تفاوت آشكارى وجود دارد. انسان منافق ايمان خود را آشكار كرده و كفر را پنهان مى سازد; در صورتى كه عمل فرد تقيه گر بر عكس است يعنى او به كفر تظاهر كرده و ايمان خود را پنهان مى سازد.
با اين تفاوت چگونه مى توان اين دو را يكى گرفت؟
اگر شيعه، به تقيّه اعتقاد دارد، روى همين اصل قرآنى، به اضافه داورى خِرَد است، هرگاه از حاكمان بدرفتار تقيه مى كند، براى اين است كه حرّيَّت و آزادى را، مصادره كرده اند، مخالف در عقيده و عمل را، ردن مى زنند، در اين صورت چاره چيست؟!
درباره وحدت مسلمين موانع ديگرى نيز وجود دارد كه به خاطر طول كشيدن مجلس از بازگويى آن خوددارى مى كنم و از خداوند بزرگ خواهانم كه به مسلمانان، «توحيد كلمه» لطف بفرمايد همچنان كه «كلمه توحيد» عنايت فرموده است.
والسلام عليكم ورحمة اللّه وبركاته.

1 . نحل/106.

صفحه 127
مجرى برنامه از سخنرانى اينجانب كه در آن، همه جوانب در نظر گرفته شده بود،سپاسگزارى كرد. سپس وزير محترم اوقاف و شؤون اسلامى به جايگاه آمد و از سخنرانى ومحتواى سخن قدردانى نمود و از نقش جمهورى اسلامى ايران و اهتمام اوبه امور مسلمانان و از سفير محترم جمهورى اسلامى ايران در امّان كه در پرتو سعى و تلاش او چنين سخنرانى برگزار شده، تشكر كرد.
ولى مجلس به اين جا خاتمه نيافت بلكه از طرف حاضران بالأخص علما و دانشجويان سؤالاتى مطرح شد كه برخى از آنها در ذيل ديدار با دانشگاه آل البيت مطرح خواهيم كرد، زيرا ماهيت سؤال وجواب ها يكى است.
پس از سخنرانى، و استراحت مختصر، به ضيافت ناهار رسمى در دانشگاه دعوت شديم كه شخصيت هاى بسيارى از جمله رئيس اخوان المسلمين در اردن نيز در مجلس حضور داشتند. آنگاه با همه خداحافظى كرده راهى سفارت شديم.
***

ديدار با دكتر عبدالعزيز الخيّاط

آقاى دكتر عبدالعزيز خياط يك دانشمند اردنى است كه در سال 1343 در اردن ديده به جهان گشوده و مدتها وزير اوقاف اردن بوده است. وى آثار و تأليفاتى در فقه و اقتصاد اسلامى و... دارد. از آثار ارزشمند او كتاب «بانكدارى در اسلام» و «زكات در فقه

صفحه 128
اسلامى» و «تاريخ التشريع الإسلامى » است. اينجانب با ايشان در سمينارى كه در سال 1371 در تركيه برگزار شد، آشنا شدم و در برخى از كنفرانسهاى بين المللى وحدت اسلامى در تهران نيز با هم ديدار داشتيم. در سفر نخست ما به اردن، در مؤسسه آل البيت (عليهم السلام) با وى ملاقات نمودم. در ضيافت ناهارى كه مؤسسه ترتيب داده بود، او نيز حضور داشت.
و در كنفرانس دانشگاه اردن حضور داشت و علاقمند بود كه ديدارى با هم داشته باشيم. از اين جهت مقرر شد كه طرف عصر در محل سفارت ديدار انجام گردد.
در اين ملاقات او از سخنرانى اينجانب در دانشگاه اردن تشكر كرد و گفت:اين ديدارها بسيار مفيد وسودمند است و بر لزوم استمرار آن تأكيد فرمود. آنگاه آخرين اثر خود را به اينجانب اهدا نمود بنده نيز متقابلاً برخى از آثارم را تقديم محضرش كردم.
او نه تنها از صلح بين اعراب و اسرائيل ناراحت بود، بلكه مى گفت: اعراب به سوى صلح«هروله» مى كنند و به تعبير ما مى شتابند! تو گويى گمشده اى دارند كه به دنبال آن مى روند.
كتاب «تاريخ التشريع الإسلامى» او از كتابهاى سودمند است و در نگارش مقدمه طبقات الفقهاء به نام «الفقه الإسلامى منابعه و أدواره» از آن بهره گرفتم. امّا متأسفانه بسيار مغلوط چاپ شده و در حدّ تعبير خود آقاى خياط بايد از نو چاپ شود.

صفحه 129
در اردن در ميان آگاهان از فقه اسلامى مسأله «بانكدارى در اسلام» به صورت جدى تعقيب مى شود و در اين مورد، آثار و مقالاتى منتشر شده كه يكى از آنها، اثر دكتر خياط است كه از عمق خاصى برخوردار است.
او مرد سليم النفس و علاقمند به جمهورى اسلامى ايران است و نسبت به دوست عزيزمان جناب آقاى واعظ زاده بسيار علاقمند است و در نخستين سفرى كه آقاى واعظ زاده به اردن داشت، به گرمى از او استقبال كرده بود.
آفتاب روز دوشنبه (14/2/1377) در جانب مغرب پنهان گرديد و شب فرا رسيد. مهمان عزيز ما نيز سفارت را ترك گفتند و ما نيز خود را براى اقامه نماز جماعت در نمازخانه و ايراد سخنرانى پيرامون نهضت حسين بن على (عليهما السلام) آماده كرديم. رسم ما اين بود كه هر شب يكى از سخنان دُرَربار آن حضرت تفسير شود و فرزندم عليرضا طلبه سال چهارم حوزه علميه قم كه مرا در اين سفر يارى مى كرد با خط نسبتاً زيباى خود آن را مى نوشت و در نقطه اى قرار مى داد كه همگان ببينند و بخوانند و حفظ كنند و قرار بر اين بود كه در آخرين روز به بهترين حافظ اين كلمات جايزه دهيم. شايد موضوع سخن ما در آن شب اين گفتار حضرت بود كه فرمودند:
«النّاسُ عَبيدُ الدِّرْهِم والدَّنانير والدِّينُ لَعِقٌ على أَلسنَتِهِم يَحُوطونَهُ ما دَرَّتْ عليهم فإذا مُحِّصُوا بِالبَلاء قَلَّ الدَّيّانُونَ».

صفحه 130
«مردم بندگان نقره و طلا هستند، دين به زبان آنان بسته است، تا روزى كه در سايه آن زندگى مى كنند، بر آن اهتمام مىورزند، ولى روزى كه در بوته امتحان قرار گرفتند، ديندار واقعى بسيار كم است».
حقّا كه جلسات شبانه ما در ميان هموطنان خون گرم، بسيار سازنده و لذت بخش بود. اعضاى سفارت با خانواده هاى خود حاضر مى شدند و هر شب يكى از اعضا از كيسه فتوّت خود حاضران را شام مى داد.

صفحه 131

فصل5

مناظره در دانشگاه آل البيت (عليهم السلام)

طلوع خورشيد روز چهارشنبه(16/2/77) با وزش باد بهارى همراه بود، طبق برنامه بايد در آن روز در دو دانشگاه كه هر دو بيرون از امّان قرار دارند، سخنرانى كنيم. يكى از آن دو، «دانشگاه آل البيت (عليهم السلام) » در شهر «مفرق»، واقع در شمال «اردن» ، ديگرى دانشگاه «جرش»، واقع در استان «جرش» است و هر دو برنامه بايد طرف صبح انجام گيرد. موضوع سخن در دانشگاه نخست «وحدت اسلامى وويژگيهاى مذهب شيعى»و در دانشگاه دوم «حقوق زن از نظر قرآن» است.
«ملك حسين» با تمام ويژگيهايى كه داشت به انتساب خود به آل البيت (عليهم السلام) افتخار مى كرد ونام كشور خود را اردن هاشمى مى خواند و در تمجيدها و تعريفهايى كه از او در رسانه هاى و خطبه هاى نماز جمعه صورت مى گرفت انتسابش به خاندان رسالت بازگو مى گشت. براى تثبيت همين جهت چند سال قبل دانشگاهى در شهر «مفرق» به نام «جامعه آل البيت» تأسيس كرد، كه با ظرفيت

صفحه 132
سه هزار دانشجوو تا مقاطع فوق ليسانس پيش رفته است. رئيس دانشگاه، «عدنان البخيت» است و اكثر اساتيد آنجا را غير اردنى تشكيل مى دهند. زبان فارسى هم در آنجا به عنوان زبان دوم تدريس مى شود امّا متأسفانه در دانشگاههاى اردن زبان عبرى هم پيشرفت چشم گيرى كرده است كه درجاى خود بايد مورد بحث و بررسى قرار گيرد.
ساعت هشت و اندى بود كه وارد محيط دانشگاه شديم، وتصور مى رفت مانند ديگر جاها، رئيس دانشگاه و يا لا اقل رئيس دانشكده به استقبال ما بيايد و با خير مقدم گويى،ما را به اتاق خود يا سالن سخنرانى راهنمايى كند ولى از اين رسوم همگانى، در آن جا خبرى نبود. سرانجام ما پرسان پرسان، به اتاق معاون راه يافتيم و پس از اندكى استراحت و با برخوردى بسيار سرد، به يك سالن كوچك كه فقط اعضاى هيئت علمى دانشگاه در آنجا حضور داشتند، هدايت شديم. ضمناً از ورود دانشجويان كه پشت در بودند، جلوگيرى به عمل آوردند. من فوراً متوجه شدم كه رياست و يا معاونت ويا هيئت علمى دانشگاه آل البيت از دعوت اينجانب، نادم و پشيمان هستند و در عين حال در محذور قرار گرفته اند و مى خواهند به صورت ساده برگزار كنند ومطالب نيز به بيرون از دانشگاه درز نكند. مسئوليت اداره جلسه به عهده رئيس دانشكده شريعت اين دانشگاه آقاى دكتر قحطان دورى (عراقى) بود و اكثريت

صفحه 133
اعضا را سلفى ها تشكيل مى دادند، كه نوعى خصومت با مسلمانان پيشرو، بالأخصّ با شيعه دارند.
اينجانب بدون اين كه از اين برخورد غير معمول اظهار نارضايتى كنم از حضور آقايان تشكر كرده وگفتم بنده به هر دانشگاهى رفته ام، دانشجويان نيز در سخنرانى اينجانب شركت مى كردند، شما چرا از اين سنّت پيروى نكرديد واجازه نمى دهيد كه آنها نيز شركت نمايند؟
مدير جلسه گفت: وقت سخنرانى شما مصادف با ساعات درس دانشگاه است، از اين جهت از ورود آنان جلوگيرى مى شود كه به كلاسهاى خود بروند، من فوراً گفتم: بنابراين هر كدام از اساتيد كه در اين ساعت تدريس دارد، مى تواند جلسه را ترك كند و تدريس خود را بر استماع سخنان اينجانب مقدم بدارد ولى كسانى كه در اين ساعت معذور نيستند، تشريف داشته باشند. جلسه ما طبعاً جلسه انس خواهد بود نه جلسه ايراد سخن.
به دنبال اين پيشنهاد، چند نفر جلسه را ترك گفتند و اكثر آنان باقى ماندند.
شرايط حاكم بر جلسه اجازه نمى داد كه بنده يك ساعت سخنرانى كنم ناچار شدم عصاره آنچه را در دانشگاه اردن به تفصيل گفته بودم، در اين جا تكرار كنم وبگويم ـ لذا ـ سخن خود را از اينجا آغاز كردم:

صفحه 134
اختلاف فرقه اى آنچنان نيست كه ماها را به صورت دو امت يا امتهاى بيگانه درآورد، زيرا همه مسلمانان در عناصر سازنده اسلام و ايمان، وحدت كلمه دارند. آنگاه دقايقى درباره عناصر سازنده وحدت، وموانع آن سخن گفتم و منتظر پرسشها و اعتراض ها شدم. وچون درباره عناصر وحدت و موانع آن در گذشته به صورت گسترده سخن گفته شده، ديگر در اين جا تكرار نمى شود.
يك نفر از اساتيد با توجه به نوشته اى كه قبلاً تنظيم كرده بود، از مذهب شيعه انتقاداتى به شرح زير مطرح كرد :
اتحاد اسلامى را مى ستايم و آن را لازم مى دانم، امّا اتحاد با گروهى كه اصول ما را بپذيرند. درحالى كه شما در اصول با ما مخالف هستيد زيرا:
1. شيعيان صحابه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را تكفير مى نمايند.
2. كتاب خدا را تحريف شده مى دانند.
3. نزد شيعيان قرآن غير از اين قرآن است كه آن را مكتوم مى دارند.
4. بر روايات صحاح و سنن ما عمل نمى كنند.
5. به خاطر اعتقاد به اصل تقيه، به واقع گويى شماها ايمان نداريم، زيرا احتمال مى دهيم كه به خاطر مصلحت انديشى، آنها را مى گوييد و....

صفحه 135
او همه اين اعتراضها را كه از كتاب «التصحيح» نگارش «موسى موسوى» استخراج كرده بود، برشمرد و بنده نيز به هنگام سخن گفتن او، اشكالات او را يادداشت مى كردم كه بعداً پاسخ بگويم.
از مدير جلسه آقاى دكتر «قطحان دورى» اجازه خواستم كه به دفاع برخيزم.
نخست رو به تمام اساتيد كردم و گفتم: من تمام اشكالات او را پاسخ خواهم گفت. ولى بدانيد كه ايشان تمام اين پرسشها را از كتاب «التصحيح» استخراج كرده و نويسنده او يك انسان بدكردارى است كه تمام عراقيها او را به خوبى مى شناسند و او جزء عوامل بيگانه است و كتاب او كه مدرك سخنان ايشان است، ارزش علمى ندارد. اين كتاب در اثناى جنگ تحميلى عراق با ايران نوشته شده و هدف از آن جلوگيرى از انتشار عقايد شيعى در جهان است. ولى ـ مع الوصف ـ من به پرسش هاى ايشان پاسخ مى گويم:

1. تكفير صحابه

ايشان مدعى است كه ما صحابه پيامبر را كافر مى دانيم، پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) متجاوز از صد هزار صحابى داشت كه ما نام وخصوصيات اكثر آنها را نمى دانيم، چگونه ممكن است كه شيعه به تكفير يك جمعيت نشناخته برخيزد، اصولاً تكفير يك گروه ملاك

صفحه 136
لازم دارد.

ملاك تكفير چيست؟

اجازه بفرماييد كمى بازتر سخن بگويم:
صحابه پيامبر اسلام به سه دسته و گروه تقسيم مى شوند:
1. گروهى كه پس ازبعثت و قبل از هجرت ايمان آورده و شربت شهادت نوشيده اند مانند: «ياسر» (پدر عمّار) ومادر او «سميّه» و امثال آنان، آيا شيعه اين گروه را تكفير مى كند؟
2. گروهى كه ميان هجرت و رحلت در نبردها و جنگ ها كشته شده وحامل لواى اسلام بودند، مانند :«حمزة بن عبد المطلب»، « عبيدة بن الحارث بن عبد المطلب»، «جعفر بن ابى طالب»، «زيد بن حارثه»، «عبد اللّه بن رواحه» وكليه شهداى بدر و اُحد و احزاب و خيبر وحُنين، آيا شيعه اين افراد را كه درخت اسلام با خون آنان سيراب شده، تكفير مى كند؟
3. گروهى كه پس از رحلت پيامبر اسلام، پرچم اسلام را به دست گرفته و در نبردها بر ضد بت پرستان، مسيحيان، مجوسيان جان باختند يعنى براى هدايت مردم در غربت به سر برده وجان سپرده اند، آيا شيعه اين گروه را تكفير مى كند؟
اصولاً امكان ندارد، فردى اسلام و قرآن ونبوّت پيامبر وشريعت

صفحه 137
اسلام را بپذيرد و شيعه اين افراد را تكفير كند.
گذشته از اين، قسمتى از صحابه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، پيشروان تشيّع و از شيعيان خالص امير مؤمنان على (عليه السلام)بودند. در اين صورت چگونه شيعه اسلاف خود را تكفير مى كند؟ مانند:
1. عبد اللّه بن عباس; 2. فضل بن عباس; 3. عبيد اللّه بن عباس; 4. قُثم بن عباس; 5. عبد الرحمان بن عباس; 6. ثمام بن عباس; 7. عقيل بن ابى طالب;8. ابوسفيان بن حرث بن عبد المطلب; 9. نوفل بن حرث ; 10. عبد اللّه بن جعفر بن أبى طالب; 11. عون بن جعفر; 12. محمد بن جعفر; 13. ربيعة بن حرث بن عبد المطلب; 14. طفيل بن حرث; 15. مغيرة بن نوفل بن حارث; 16. عبد اللّهبن الحرث بن نوفل; 17. عبد اللّه بن أبى سفيان بن حرث; 18. عباس بن ربيعة بن حرث; 19. عباس بن عتبة بن أبى لهب; 20. عبد المطلب بن ربيعة بن الحرث; 21. جعفر بن أبى سفيان بن حرث.
آنان همگى از مشاهير بنى هاشم مى باشند و امّا غير از بنى هاشم كه از شيعيان امام على (عليه السلام) بودند، مانند:
22. سلمان محمدى; 23. مقداد بن اسود كندى; 24. ابو ذر غفارى; 25 . عمّار بن ياسر; 26. حذيفة بن يمان; 27. خزيمة بن ثابت; 28. أبو أيّوب انصارى مهماندار پيامبر ; 29. ابو هيثم مالك بن تيهان; 30. أبىّ بن كعب; 31. سعد بن

صفحه 138
عباده; 32. قيس بن سعد بن عباده; 33. عدى بن حاتم; 34. عبادة بن صامت; 35. بلال بن رياح حبشى; 36. ابو رافع مولى رسول اللّه ; 37. هاشم بن عتبه; 38. عثمان بن حنيف; 39. سهل بن حنيف; 40. حكيم بن جبلة عبدى; 41. خالد بن سعيد بن عاص; 42. ابن حصيب اسلمى; 43. هند بن ابى هاله تميمى; 44. جعدة بن هبيره;45. حجر بن عدى كندى; 46. عمرو بن حمق خزاعى; 47. جابر بن عبد اللّه انصارى; 48. محمد بن أبى بكر; 49. أبان بن سعيد بن عاص; 50. زيد بن صوحان زيدى.
آيا با توجه به يك چنين شخصيت هاى عظيم كه همگى از صحابه پيامبر و در عين حال شيعه امام على (عليه السلام) بودند، چگونه شيعه تمام صحابه را تكفير مى كند وهمگان را سبّ و لعن مى نمايد؟ يك چنين نسبت به شيعه جز يك خلاف چيزى نخواهد بود؟
فان كنتَ لا تدري فتلكَ مصيبةَ وإن كنت تدري فالمصيبةُ أعظمُ
من در اينجا از همه سخنانم صرف نظر مى كنم، تنها سخنم اين است استاد محترم براى سخن خود مدركى ارائه كند. از كتابى كه به قلم علماى شيعه به عنوان كتاب عقيدتى نوشته شده، نامى ببرد كه در آن به كفر صحابه تصريح شده است.
منظور از اين جمله كه گفتم كتابى را كه بيانگر عقيده شيعه

صفحه 139
است ارائه كند به خاطر اين است كه كتب احاديث، سند بر عقيده شيعه نيست. زيرا احاديث انواع و اقسامى دارد و به صرف وجود يك حديث يا دوحديث (كه از دايره خبر واحد تجاوز نمى كند) دليل و مدركى براى اثبات عقيده شيعه نمى شود.
ولى من مايل به پرده درى نيستم و نمى خواهم در عواطف اساتيد خدشه كنم لكن مى گويم در صحيح ترين كتاب پيش شما كه صحيح بخارى است،يعنى بخارى اولين كسى است كه برخى از صحابه را تكفير كرده است. و همچنين در صحيح مسلم، ارتداد صحابه پس از رسول خدا وارد شده است!
صحيح بخارى از كتاب عقيدتى فراتر است زيرا محققان اهل سنت اجازه نمى دهند خدشه اى بر اين كتاب وارد شود وحديثى از آن تضعيف گردد . مع الوصف شيخ بخارى احاديث ارتداد صحابه را در كتاب فِتَن در باب چهارم به نام «باب ظهور الفِتَن» نقل كرده است.
و من به عنوان نمونه فقط يك حديث از آن كتاب را نقل مى كنم شما مى توانيد با مراجعه به صحيح بخارى صحت و عدم صحت سخن بنده را به دست آوريد.
«سهل بن سعد ساعدى» مى گويد: شنيدم كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
«أنا فَرَطُكُمْ عَلَى الْحَوضِ مَنْ وَرَدَ شَرِبَ مِنْهُ وَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ

صفحه 140
لَمْ يَظْمأْ بعدهُ أبداً ليرد علىَّ أقوامٌ أعرِفُهُمْ وَ يعرفُونَنى ثُمَّ يُحال بينى وبينهم».
ابو حاذم مى گويد: من اين حديث را از سهل بن سعد ساعدى نقل مى كردم در آن مجلس «نعمان بن ابى عيّاش» بود . او گفت: من از «ابو سعيد خُدرى» شنيدم كه افزون بر آن نقل مى كرد و آن اين كه :«فأقول ُ: انّهم منّى فيقال: انّك لا تدرى ما بدَّلُوا بعدك، فأقول: سَحْقاً سحقاً لمن بدَّل بعدى».
سهل بن سعد ساعدى مى گويد: از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) شنيدم كه مى فرمود: «من پيشرو شما بر حوض ام و هركس بر آن وارد شود مى نوشد و هر كس بنوشد تشنه نمى شود.
در اين حالت گروهى بر من وارد مى شوند كه من آنها را مى شناسم و آنها نيز مرا مى شناسند ولى از ورود آنان بر حوض جلوگيرى مى شود.
من مى گويم: آنان از من هستند، ولى خطاب مى آيد كه تو نمى دانى بعد از تو چگونه دين را دگرگون ساختند من آنان را نفرين مى كنم و مى گويم: كوبيده باد آنان كه پس از من آيين مرا دگرگون ساختند».
از آنجا كه اين جانب سفير تقريبم نه سفير تفريق، فقط براى آگاهى استاد، اين حديث را يادآور شدم و اگر اين جهت نبود متون احاديثى را كه در صحيحين بر عقب گرد صحابه به پيش از اسلام

صفحه 141
گواهى مى دهد، يادآور مى شدم.
در اينجا يكى از اساتيد گفت: مقصود ارتداد گروهى از امت او است نه صحابه، در اين صورت اين روايات دليل بر ارتداد صحابه نخواهد بود.
يادآور شدم: اين احتمال منتفى است چون پيامبر مى فرمايد: «أعرِفُهُمْ وَيعرِفُونَنى» : من آنها را مى شناسم و آنها نيز مرا مى شناسند و اين علامت جز بر صحابه بر كسى منطبق نيست.
شما صحيحين را استوارترين كتاب بعد از قرآن مى دانيد، طبق نقل اين دو كتاب كه من فقط نمونه كمى از آن را نقل كردم، بايد شما به عقب گرد صحابه معتقد شويد.
چه بهتر شما از اين اصل (آنچه كه در صحيحين است، خدشه بردار نيست) دست برداشته و دامن صحابه را آلوده به ارتداد نكنيد، ولى متأسّفانه اصرار شما بر صحت اين دوكتاب آنچنان شديد واستوار است كه بعيد است اين نوع احاديث را استثناء كنيد.
در هر حال من از جانب شيعه سخن مى گويم و شيعه چنين عقيده اى با توجه به آن بيان مفصّل ندارد و اگر روايتى هم در اين زمينه نقل مى شود، به حكم اين كه اخبار آحاد است پس مدرك اعتقاد نمى باشد.

صفحه 142

عدالت صحابه

آرى در اين جا مسأله ديگرى است كه بايد به آن توجه كنيد و آن عدالت صحابه و پيراستگى همه آنان از گناه است.
اهل سنت معتقدند رؤيت رسول خدا و تشرّف به حضور او مايه مصونيت مى شود وچنين فردى ديگر گرد گناه نمى گردد. در حالى كه شيعه مى گويد: صحابه و تابعان حكمى واحد دارند همان طور كه تابعى بودن ملازم با عدالت نيست، صحابى بودن نيز ملازم با عدالت نيست.
و به تعبير ديگر صحابه را مانند تابعان به دو قسمت تقسيم مى كنند:
عادل و غير عادل.
شما بايد به جاى اين كه تكفير صحابه را به شيعه نسبت دهيد، صورت واقعى مسأله را مطرح كنيد و بگوييد شيعه همه صحابه را عادل نمى داند، بلكه آنان را به دو گروه تقسيم مى كند. در اين صورت اين نسبت صحيح و استوار بوده و شيعه براى گفتار خود دليل ومدرك دارد.
يكى از اساتيد از طرح هر دو مسأله سخت ناراحت شد و با صداى بلند از آخر مجلس گفت: مدرك شما بر دو صنف شمردن صحابه چيست؟ چرا همه آنان را عادل و پيراسته نمى دانيد؟
در پاسخ گفتم: چون جلسه شما جلسه علمى است و فرد

صفحه 143
عالم و دانشمند از بيان حقايق ناراحت نمى شود من ادلّه دوصنف بودن صحابه پيامبر را يادآور مى شوم:
1. قرآن مى گويد: (...إِنْ جائَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَأ فَتَبَيَّنُوا...). 1
«اگر انسان فاسق گزارش را آورد، در عمل به گزارش تحقيق كنيد».
ما سؤال مى كنيم اين فاسقى كه قرآن از آن خبر مى دهد و در عصر رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) بوده است، كيست؟ زيرا آيه براى خودش شأن نزولى دارد. يعنى فاسقى از خود مسلمانان به پيامبر گزارش غير صحيحى داده بود ولى فوراً وحى الهى براى جلوگيرى از وقوع حوادث ناگوار فرود آمد و آيه ياد شده را آورد.
اين فاسق به اتفاق مفسران ومورّخان «وليد بن عقبه» است كه پرونده او پس از درگذشت پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)نيز سياه است. او كسى است كه در دوران خلافت عثمان به هنگام استاندارى كوفه شراب خورد وبه مسجد آمد و نماز صبح را چهار ركعت خواند و محراب مسجد را آلوده ساخت.
«عمّار ياسر» انگشتر اورا كه نامه هاى رسمى نيز با آن مهر مى گرديد، از دست او درآورد و او آگاه نشد. جريان را به مدينه گزارش كردند تا سرانجام از استاندارى عزل و محكوم به هشتاد ضربه شلاّق شد.2

1 . حجرات / 6 .
2 . أُسد الغابة: 5 / 191 .

صفحه 144
2. پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) درحق عمّار فرمود: «تقتلك الفِئَةُ الباغية»: «تو را گروهى ستمگر مى كشد».
من از شما سؤال مى كنم رئيس اين گروه ستمگر چه كسى بود؟ جز يك صحابى كه متأسفانه اكنون نيز مورد احترام است.
در اين هنگام يكى از اساتيد با پرخاشگرى خاصّ گفت: «باغية» به معنى ستمگر نيست، بلكه به معنى خواهان حق است و باغية در لغت عرب به معنى جستجوگر نيز مى آيد.
در پاسخ به عنوان طنز گفتم: انّ مِنْ هَوانِ الدُّنيا أن يكونَ التركىُّ الآذرىّ مُعلّماً للعَرَبِ الاقحاح أما قرأتُمْ قول اللّه سبحانه:
(وَانْ طائِفتانِ مِنَ الْمُؤْمنينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ اِحداهُما عَلى الأُخرى فَقاتِلُوا الّتى تَبغى حَتّى تَفِىءَ الى أمْرِاللّهِ...).1
يعنى: از مصايب دنيا است يك نفر ترك آذرى، استاد عرب اصيل باشد، مگر آيه مباركه را نخوانديد آنجا كه مى فرمايد:
«هرگاه دو طايفه از مؤمنان با هم نبرد كردند، آنان را به صلح دعوت كنيد و اگر يكى بر ديگرى قصد تجاوز داشت، با ستمگر نبرد كنيد تا اين كه به فرمان حق گردن نهند».
آيا «بغى» در اين آيه به معناى طلب حق است؟

1 . حجر/9.

صفحه 145
اصولاً پيامبر مى خواهد عمّار را به عنوان چهره مظلوم معرفى كند.
تاريخ مقصود پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) را، روشن مى سازد و آن اين كه در ساختن مسجد پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در مدينه، عمّار بيش از ديگران زحمت مى كشيد وبه تنهايى كار چند نفر را انجام مى داد. صداقت و تعهّد او به اسلام سبب شده كه ديگران او را به بيش از تواناييش به كار وادار كنند.
روزى عمّار شكايت آنان را به حضور پيامبر برد وگفت: اين گروه مرا كشتند، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در آن هنگام جمله تاريخى خود را گفت:
«انّكَ لن تموتَ حتّى تقتلك الفئة الباغية الناكبة عن الحقّ ويكون آخر زادك من الدنيا شربة لبن».1
«تو نمى ميرى مگر اين كه گروه ستمگر و منحرف از حق تو را بكشند و آخرين توشه كه از دنيا دارى، قدرى شير است».
و در برخى از روايات آمده : «تدعوهم الى الجنة ويدعونك الى النّار» :«تو آنها را به بهشت و آنها تو را به دوزخ دعوت مى كنند».
اين پاسخ به قدرى كوبنده و ناراحت كننده بود كه استاد، جلسه را بدون اجازه ترك كرد وسراغ كار خود رفت و من به عنوان طنز

1 . تاريخ طبرى:3/21; كامل ابن اثير:3/157

صفحه 146
گفتم:«فأينَ تَذْهَبُون؟».
تا اينجا سخن درباره اعتراض نخست استاد به پايان رسيد. اكنون دومين اعتراض او را مورد بررسى قرار مى دهيم:

2. تهمتى به نام تحريف قرآن (اعتراض دوم)

قول به تحريف و نسبت آن به شيعه يكى از تهمت هاى ناجوانمردانه است كه براى خود، سابقه ديرينه اى دارد لذا براى توضيح يادآور مى شوم:
«تحريف» معانى و كاربردهاى مختلف دارد:

1. تفسير كلام خدا به غير مقصود واقعى

يكى از معانى تحريف اين است كه كلام خدا را بر خلاف مقصود واقعى او حمل كنيم. تحريف به اين معنى در تمام مكاتب آسمانى صورت گرفته، مذهب سازان وفرقه گرايان كه مسلمانان را به گروه هاى مختلف درآورده اند، هر كدام بر مذهب خود دليلى از قرآن دارد و همگان با قرآن استدلال مى نمايند. قطعاً يكى از استدلالها درست و باقيمانده تحريف معنوى قرآن است و آن همان تفسير به رأى است كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از آن امت را باز داشته است.
مثلاً گروه باطنى مى گويد: مقصود از زكات، تزكيه نفس،

صفحه 147
ومقصود از صلاة، رسول ناطق است كه مردم را از فحشاء و منكر نهى مى كند: (إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَالْمُنْكَرِ) .1

2. فزونى وكاستى در حركات وحروف

يكى ديگر از كاربردهاى تحريف، فزونى ويا كاستى حروف و حركات آن است، مثلاً آيه: (...وَلا تَقْرَبُوهُنَّ حَتّى يَطْهُرْنَ...).2 (با تشديد طاء و بدون آن)به دو صورت خوانده شده است. هرگاه بگوييم تمام قراءات به صورت متواتر از پيامبر براى ما رسيده، اين نوع اختلافات از مقوله تحريف نخواهد بود. ولى اگر بگوييم ـ همان طور كه امامان گفته اند ـ فرمود: «انّ القرآن واحد نزل من عند واحد، ولكن الاختلاف يجبى من قبل الرُواة»3 «قرآن يك قرائت بيش نيست و ازجانب خداى يگانه فرود آمده و اختلاف در قراءات از ناحيه راويان است». در اين صورت تحريف به قرآن راه نيافته و قرآن واقعى در ميان قراءات مختلف محفوظ مى باشد. زيرا يكى از آنها قطعاً قرآن است و از نظر ما قرائت عاصم به روايت حفص همان قرآن واقعى است.

1 . المواقف: 8/390.
2 . بقره/222.
3 . كافى: 2/630، حديث 12.

صفحه 148

3. كاستى و فزونى يك كلمه

گاهى تحريف در مورد كاستى و فزونى كلمه و يا كلمه ها به كار مى رود ويا در مورد تبديل كلمه به كلمه ديگر، مثل اين كه به جاى «امضوا»1، «اسرعوا» به كار ببرند، اين نوع از تحريف در دوران خلفاء در نطفه خفه گرديد و خليفه سوم با جمع قرآن به كمك حافظان و نويسندگان وحى، جلو اين نوع تحريف را گرفت و اصولاً انگيزه عثمان از جمع قرآن (با اين كه قرآن در حيات رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) جمع شده بود)، جلوگيرى از چنين تحريف ها بود و مرحوم محقق «ابو عبد اللّه زنجانى» در كتاب ارزشمند خود به نام «تاريخ القرآن» كه با مقدمه «احمد امين» در مصر چاپ شده است، اين بخش از تحريف را به خوبى تبيين و آن را نفى كرده است.

4. فزونى آيات و سوره ها

مقصود از تحريف، فزونى آيه و يا آيات وسوره است كه هرگز از جانب خدا وارد نشده است. تحريف به اين معنى ملازم با نفى اعجاز قرآن است، زيرا معنى يك چنين فزونى، توانايى بشر بر آوردنِ آيه و سوره نظير قرآن است، در حالى كه قرآن آن را به كلى نفى مى كند و مى فرمايد:
(وَإِنْ كُنْتُمْ فى رَيْب مِمّا نَزّلنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَة

1 . در آيه مباركه:(...وَ لا يَلْتَفِتْ مِنْكُمْ أَحَدٌ وَامْضُوا حَيْثُ تُؤْمَرُونَ) (حجر/65).

صفحه 149
مِنْ مِثْلِهِ وادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ).1
«بگو در آنچه كه ما بر بنده خود نازل كرديم در شك و ترديدهستيد، همانند سوره اى از سوره هاى قرآن را بياوريد آنگاه شاهدان خود را بخوانيد اگر راستگو هستيد؟».

5. نقصان آيه ويا سوره اى از قرآن

تا اينجا حكم چهار نوع تحريف اثباتاً ونفياً روشن گرديد. آنچه فعلاً مورد نظر معترض است، تحريف به معنى پنجم است. يعنى آيه ويا سوره اى از قرآن كاسته شود. تحريف به اين معنى از نظر علماى اماميه باطل وبى اساس است ودلايل محكم و استوارى بر مدعاى خود دارد.
اوّلا مى گويند: خدا در سوره حجر حفظ آن را بر عهده گرفته ومى فرمايد: (انّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنّا لَهُ لَحافِظُونَ) 2. و ضمير مجرور در «له» بر «ذكر» كه مراد از آن قرآن است، بر مى گردد و در سوره فصلت راه يافتن هر نوع باطل رابه قرآن نفى كرده و مى فرمايد: (لا يَأْتيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلامِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكيم حَميد).3 و يكى از اقسام باطل اين است كه چيزى از آن كاسته

1 . بقره/23.
2 . حججر/9.
3 . فصّلت/42.

صفحه 150
شود. و در حقيقت ابطال بخشى از آيات قرآن است.
گذشته از اين، با وجود حافظان و عنايت مسلمانان به قرآن، هيچ نوع تصرّف در آن امكان پذير نبود، و اگر كسى اين انديشه در سر مى پروراند، فوراً رسوا مى شد.
گذشته از اين، علماى شيعه از قرن سوم به اين طرف در كتابهاى خود بر مصون بودن قرآن از اين نوع تحريف، تصريح كرده اند كه من نام برخى را در اين جا مى آورم:
1. شيخ بزرگوار فضل بن شاذان متوفاى 260 دركتاب «الايضاح»، ص 217ـ 219.
2. شيخ صدوق (381) در كتاب «اعتقادات»، ص 93.
3. استاد شيعه شيخ مفيد(413) در كتاب «اوائل المقالات»، ص 53 نيز در «اجوبة السائل السروية»(مجموعة الرسائل، ص 266).
4. شريف سيد مرتضى (436) به نقل طبرسى از او در مجمع البيان، ج1، ص 10.
5. شيخ طوسى(460) در كتاب «التبيان»، ج 1، ص 2.
اين شخصيتها وهمانند آنان در طول زمان تا برسد به امروز همگان، بر عدم تحريف تصريح كرده اند كه نقل كلمات آنان مايه اطاله در سخن است.
تنها چيزى كه در اين مورد مى ماند، روايات تحريف است كه

صفحه 151
در كتابهاى حديث و تفسيرموجودات كه در اين مورد نكاتى را متذكّر مى شوم:
1. وجود يك يا چند روايت دليلى بر عقيده نيست; حتى وجود روايت تحريف در كتاب شريف كافى نشانه اعتقاد ما و يا مؤلف كتاب بر آن نيست. زيرا كتاب كافى نزد ما، مانند صحيح بخارى نزد شما نيست كه آن را از چدن ريخته باشند و امكان هيچ نوع خراش در آن ممكن نباشد. بلكه اين كتاب مانند ديگر كتابهاى حديثى مشتمل بر يك رشته روايات ضعيف است كه نمى توان با آت ها استدلال كرد.
2. روايات تحريف كه در كتابهاى متأخّران پخش شده است، از كتاب «القراءات» «احمد بن محمد سيارى»(286) گرفته شده كه ازنويسندگان آل طاهر بوده و همه رجاليّون او را تضعيف كرده اند و كافى است كه بدانيم او جزء غاليان بوده كه از جرگه مسلمانان بيرون است.1
3. اگر يك نفر از شيعه كتابى به نام :«فصل الخطاب» درباره تحريف قرآن نوشته است ولى تأليف ياد شده بيانگر نظريه خود مؤلف است وعلماى شيعه و بزرگان ما از روز انتشار آن، ردّيه هاى متعددى بر آن نوشته اند و قسمت مهم آنها چاپ شده است.
4. مهم اين است كه به جاى اصرر برنام كتاب، مقدارى در

1 . رجال نجاشى: 1/66، به شماره 689.

صفحه 152
مدارك دقيق شويم. همان طور كه يادآور شدم روايات تحريف از كتاب يك فرد غالى به نام «سيارى» گرفته شده است كه نه مؤلف و نه تأليف او نزد علما، ارزش و قيمتى ندارند.
5. قسمت اعظم روايات كتاب را، اختلاف در قرائت تشكيل مى دهد كه اختلاف در آن دليل بر تحريف به معنى پنجم نيست.
6. اگر وجود روايت نشانه تحريف باشد، روايات تحريف در صحيح ترين كتاب نزد شما وارد شده است، بخارى در صحيح خود از «عمر بن الخطّاب» نقل مى كند:
«لولا أن يقول الناسُ إنّ عمر زاد فى كتاب اللّه، لكتبت آية الرجم بيدى».1
«اگر خوف اين نبود كه مردم بگويند كه عمر در كتاب خدا چيزى افزود من آيه رجم را به دست خودم در قرآن مى نوشتم».
«جلال الدين سيوطى» قسمتى از روايات تحريف را در كتاب «الإتقان»2 آورده است.
«قرطبى» درتفسير خود به نام «جامع الأحكام»در تفسير سوره احزاب از عايشه نقل مى كند: «سوره احزاب كه زمان پيامبر تلاوت مى شد، دويست آيه بود ولى عثمان به هنگام نگارش قرآن به بيش

1 . صحيح بخارى: بابالشهادة تكون عندالحاكم، ص 69.
2 . الإتقان:2/30.

صفحه 153
ازمقدار موجود دست نيافت».
بنابراين اگر نقل روايت گواه بر تحريف است، پس اين اشكال دامن شما را هم مى گيرد و اگر نشانه تحريف نيست (همچنان كه جريان از اين قرار است) بايد به هر دو طرف يكسان بنگريد.
يكى از علماى مصر در سال 1345 كتابى به نام «الفرقان فى تحريف القرآن» نوشته كه نسخه اى از آن نزد اينجانب هست و بزرگان جامع «الأزهر» مصر آن را مصادره كرده و از نشر آن جلوگيرى نمودند ولى در عين حال به خارج درز كرده است.
اينجانب رساله موجزى در نفى تحريف از قرآن دارم كه در ضمن «الفقه منابعه و ادواره» چاپ شده است و علاقمندان مى توانند مراجعه بفرمايند.
بيانات مشروح ما طرف را خلع سلاح كرد و هر چه از آنان درخواست كردم كه صحيح بخارى و يا تفسير قرطبى را بياوريد تا جايگاه مطالب را ارائه دهم،عملاً بى نتيجه ماند و تا آخر نيز كتابها را نياوردند.
در اينجا يادآور شدم كه وقت ما رو به اتمام است زيرا بنده بايد در دانشگاه «جرش» نيز سخنرانى كنم ولى به اعتراض سوم و چهارم استاد نيز اجمالاً پاسخ گفتم:

صفحه 154

3. اعراض از روايات صحيحين (اعتراض سوم)

اشكال:يكى از نقاط ضعف شيعه اين است كه به روايات صحيحين عمل نمى كنند تنها به رواياتى عمل مى نمايند كه از طريق ائمه خود نقل شده باشد.
پاسخ: پيش از آن كه به پاسخ اين سؤال بپردازم، يادآور مى شوم كه درجمهورى اسلامى ايران، كتابى در دست تأليف است كه در آن رواياتى كه دو فرقه آنهارا در كتابهاى خود نقل كرده اند، جمع آورى مى شود و اين كتاب خود گامى در تقريب بين مذاهب است.
امّا در پاسخ سؤال چند دليل ذكر كردم:
اولاً: از چه زمانى مراجعه به صحاح وسنن، شرط اسلام و ايمان شده است كه اگر كسى به آنها مراجعه نكرد فاقد اسلام و ايمان گردد؟ تمام اين كتابها در نيمه قرن سوم نوشته شده است و مسلمانان در اين دو قرن و نيم بدون مراجعه به آنها زندگى اسلامى داشته و كمبودى احساس نمى كردند. و اين خود گواه بر اين است كه مقياس دستيابى بر حديث رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) است و اگر مسلمانى بدون اين وسايل از طريق ديگر به هدف رسيد، مشكلى نخواهد داشت ما چند برابر آنچه در صحاح است، از طريق ائمه اهل بيت (عليهم السلام) به روايات پيامبر گرامى اسلامى (صلى الله عليه وآله وسلم) دست يافته وبه اين هدف كلى از طريق ديگر رسيده ايم.

صفحه 155
ثانياً: بر خلاف اين نسبت كه به ما داده شد، ما به كتب حديثى اهل سنت مراجعه مى كنيم و قسمتى از احاديث نبوى كه در صحاح وسنن هست در فقه ما جنبه محورى دارد و حديث: «على اليدِ ما أخذت حتى تؤدّى» و دهها حديث مانند آن دركتب فقهى مستند فقهاى شيعه وجود دارد.
البته اين مطلب به آن معنى نيست كه هر حديثى كه در صحاح و سنن است، عمل مى كنند، بلكه تا به صدور روايت از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) اطمينان حاصل نشود، عمل نمى شود.
اكنون كه سخن به صحاح وسنن رسيد، من يك پيشنهاد دارم. به خاطر تبليغات شديدى كه روى صحاح انجام گرفته است، كمتر كسى جرأت مى كند كه نسبت به صحيحين انتقاد كند. در حالى كه اين دو صحيح مانند ديگر كتب حديثى نياز مبرم به تنقيح دارد. برخى از رواياتى كه در اين دو صحيح آمده است، با مقياسهاى عقلى ونقلى قابل تصديق نيست و من دو نمونه را در اينجا يادآور شوم:
1. بخارى در كتاب انبياء باب وفات موسى (عليه السلام) از ابو هريره نقل مى كند: فرشته مرگ براى گرفتن روح موسى به سوى او فرستاده شد. هنگامى كه در برابر موسى قرار گرفت، موسى سيلى بر گوش او نواخت.
در اين موقع ملك الموت به سوى خدا برگشت وگفت: مرا

صفحه 156
براى قبض روح كسى فرستاده ايد كه مرگ را نمى خواهد.1
بخارى اين حديث را در جاهاى مختلف نقل كرده و ما فقط بخشى از آن را نقل كرديم آيا صحيح است كه موسى با مأمور خدا چنين رفتار كند؟
آيا صحيح است مأمور خدا در مقابل او سكوت كند؟
آيا اين نوع تأخير و بازگشت ملك الموت به سوى خدا منافى با سنت تغيير ناپذير خدا نيست؟ آنجا كه مى فرمايد: (فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَلا يَسْتَقْدِمُونَ) .2
اين پرسشها و ديگر پرسشهايى كه بر ذيل حديث متوجه است وما از نقل آن خوددارى كرديم، مى رساند كه اين حديث از احاديث مجعول و بى اساس است.
2. مسلم در صحيح خود از طلحه نقل مى كند كه من با رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) درمدينه به گروهى برخورديم كه بر بالاى نخلها قرار گرفته بودند، پرسيديم چه مى كنند؟
گفتند: كار بارورى (تلقيح) انجام مى دهند.
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: گمان نمى كنم اين كار سودمند باشد.
آنان به خاطر سخن پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) دست از عمل خود برداشتند و

1 . صحيح بخارى:4/105، باب وفات موسى.
2 . اعراف/34.

صفحه 157
اتفاقاً نخل ها كم ثمر داد.
به حضور پيامبر رسيدند و او را از سرنوشت نخلها آگاه ساختند.
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: من اطلاع قطعى نداشتم از روى ظنّو گمان سخن گفتم از اين به بعد هرگاه از خدا سخن گفتم آن را بگيريد.1
ما اين حديث را به صورت موجز نقل كرديم.
آيا مى توان اين روايت را صحيح دانست؟
آيا امكان دارد كه پيامبرى كه در محيط عربستان رشد كرده است وكراراً به طائف و شام سفر كرده است از واقعيت تلقيح آگاه نباشد و آن را امر لغوى بينديشد.
اگر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فرزند آن محيط نبود، امكان ناآگاهى در حق او (با قطع نظر از مقامات علمى آن حضرت) تصور مى شد. ولى با توجه به اين كه او فرزند محيط است و از سنت هاى الهى آگاه مى باشد، چگونه از اين سنت بى اطلاع مى باشد.
با توجه به اين دو روايت و دهها نظير آن بايد خاطر عزيزان را به اين نكته توجه داد كه همه كتابهاى حديثى بدون استثناء قابل نقد مى باشد، و فرقى ميان صحيح بخارى ومسلم، و غيره نيست.

1 . صحيح مسلم: 7/95، باب وجوب امتثال ما قاله شرعاً.

صفحه 158

4. تقيّه يك اصل اسلامى است (اعتراض چهارم)

درباره آخرين اعتراض، كوتاه سخن اين كه: اصل «تقيّه» يك اصل اسلامى است، و عقل و نقل بر صحت آن گواهى مى دهند. عقل مى گويد: «هرگاه اظهار و يا عمل كردن به حكم الهى، سبب زيان بيشترى گردد، براى حفظ اهم، بايد مهم را ترك گفت. گاهى اين مخالف ، كافر است وگاهى سلطان جائر. هر چند نام مسلمان را نيز با خود يدك مى كشد، ولى تحمّل شنيدن سخن حق را ندارد. در هر دو صورت به حكم خرد بايد عقيده را كتمان و از عمل به حكم شرعى صرف نظر كرد، مگر اين كه تقيّه ضرر بيشترى داشته باشد، و اساس دين را در خطر بيفكند.
مفسّران در تفسير آيه (...إِلاّ مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌ بِالإِيمان...) 1 سرگذشت پدر و مادر عمّار وخود او را نقل مى كنند ومى گويند: مشركان مكه بر سه نفر سخت گرفتند و اصرار ورزيدند كه بايد از دين خود برگرديد و از آيين محمد ابراز انزجار كنيد دو نفر اول مقاومت كردند و به شهادت رسيدند . سومى به ظاهر اظهار موافقت كرد،در حالى كه قلب او مالامال از ايمان بود. وقتى به سوى پيامبر آمد وجريان را نقل كرد، حضرت كار او را ستود و

1 . نحل/106.

صفحه 159
فرمود: «اگر بار ديگر گرفتار شدى، با آنان همسويى نشان بده».
باز مفسران در تفسير آيه (لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنينَ الكافِرينَ أَولياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمنينَ وَمَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللّهِ فى شىء إِلاّ أن تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً...) .1 مسأله تقيه را مطرح مى كنند. ومضمون آيه اين است : «مؤمنان كافران را اولياى خود قرار ندهند، هركس اين كار را انجام دهد، در هيچ چيز از خداوند نيست، مگر از آنان به نوعى تقيه كند».
پس اصل تقيه، يك اصل اختصاصى نيست، بلكه اگر دقت كنيم خواهيم ديد كه اصل قرآنى دارد البته تقيه، بسان برخى ازموضوعات محكوم به احكام خمسه است در شرايطى واجب و در شرايط ديگر حرام ويا مكروه ويا مباح ومستحب مى باشد.
چيزى كه سبب شگفتى عزيزان است، اين است كه تقيه را با تشكيلات سرى مَلاحده از فِرَق باطنيه يكسان مى گيرند، وچنين مى انديشند كه شيعه داراى سازمانهاى مخفى وپنهانى است و از اين طريق مى خواهد حكومت ها را سرنگون سازند.
تقيه نزد شيعه ، همان تقيه مؤمن آل فرعون است كه قرآن سرگذشت آن را در دو آيه ياد شده در زير نقل مى كند:
(وَقالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَونَ يَكْتُمُ ايمانَهُ أَتَقْتُلُونَ

1 . آل عمران/28.

صفحه 160
رَجلاً أَنْ يَقُولَ رَبِّىَ اللّه وَقَدْ جاءَكُمْ بِالبَيِّناتِ مِنْ رَبِّكُمْ وَإِنْ يَكُ كاذِباً فَعََلَيْهِ كَذِبُهُ وَإِنْ يَكُ صادِقاً يُصِبْكُمْ بَعْضُالّذى يَعِدُكُمْ إِنَّ اللّهَ لا يَهْدِى مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذّابٌ* فَوَقاهُ اللّهُ سَيِّئاتِ ما مَكَرُوا وَحاقَ بِآلِ فِرْعَونَ سُوءَ الْعَذابِ) .1
«مردى از آل فرعون كه ايمان خود را پنهان مى كرد، گفت: آيا مى خواهيد مردى را كه مى گويد خدا «پروردگار» من است، بكشيد در حالى كه او از جانب پروردگار شما با دلايل روشن آمده است، اگر دروغگو باشد ضرر دروغ، دامن خود را خواهد گرفت و اگر راستگو باشد، برخى از عذابها را كه به شما وعده مى دهد، به شما خواهد رسيد خدا انسان اسرافكار و دروغگو را هدايت نمى كند. خدا او را از نقشه هاى بد نگاه داشت و عذابهاى شديد آل فرعون را احاطه كرد».
اين آيات گواه ما بر تشريع تقيه، يعنى كتمان ايمان و اظهار كفر مى باشد چيزى كه هست هرگاه در محيط اسلامى شرايطى پيش آيد كه اظهار حق، مايه ناراحتى و زجرها و بدبختى ها شود، علماى بزرگ اهل سنت مى گويند: حكم اين حاكم مسلمان كه آزاديها را سلب كرده است، حكم حاكم كافر دارد كه مماشات با او اشكالى ندارد شما مى توانيد در اين موارد به مدارك ياد شده در زير مراجعه

1 . غافر/28 و 45.

صفحه 161
فرماييد.1
از اين بيان دو مطلب روشن مى شود:
1. تقيه يك مسأله شخصى است نه نوعى، گاهى فردى گرفتار محيطى مى شود كه آزاديهاى معقول در آن سلب شده در اين صورت ناچار است كه وفق شرايط زندگى كند.
2. تقيه معلول خوف و ترس ازمصادره كننده حريّت هاست.
بنابراين جهت نداردكه اينجانب در اين مجلس از شما تقيه كنم زيرا شما عزيزان، بنده را به اين مركز علمى دعوت كرده ايد كه پيرامون تقريب مذاهب و ويژگيهاى مذهب شيعه سخن بگويم و همان طور كه گفتم: تقيه معلول خوف است، و من كوچك ترين ترس در اظهار عقيده خود ندارم من با ويزاى حكومت اردن به اين كشور وارد شده ام و حكومت امنيت جان ومال مرا تضمين كرده است.
سپس از جا برخاسته و با كسب اجازه از محضرشان خداحافظى نموديم و راه «استان جرش» را در پيش گرفتيم.
به هنگام خروج از دانشكده با ورود ماشين دكتر عدنان البخيت رئيس دانشگاه مواجه شديم ولى چون هر دو در حال حركت

1 . مفاتيحالغيب، تفسير سوره آل عمران، آيه 28; محاسنالتأويل جمالالدين قاسى:4/82 ; تفسير مراغى:3/136 در تفسير آيه 106 سوره نحل.

صفحه 162
بوديم، ملاقاتى دست نداد.
در ابتدا مى خواستم نامه اى از قم به حضور رئيس دانشگاه بنويسم و از برخورد دور از شأن يك مركز علمى گله كنم، ولى مصلحت در آن ديدم كه راه تسامح را در پيش گيرم.
بعدها شنيدم كار آقايان واكنش خوبى نداشته است و كسانى كه در جلسه حضور نداشتند براى آگاهى از محتويات جلسه نوار سخنرانى را گوش مى كردند تا آنجا كه نوار دست به دست مى گشت.

صفحه 163

فصل 6

جايگاه زن در قرآن كريم

سخنرانى در دانشگاه «جرش»

برنامه دوم ما در روز چهارشنبه 16/2/1377 سخنرانى در دانشگاه جرش پيرامون حقوق زن در اسلام بود. لازم به ذكر است كه دانشگاه «جرش» در سال 1993 افتتاح شده و داراى پنج دانشكده و 135عضو هيئت علمى است. مسئولان اين دانشگاه با سفارت ايران در اردن و دانشگاه آزاد اسلامى روابط حسنه اى دارند.
رئيس دانشگاه آقاى دكتر «خالد العمرى» به هنگام ورود، با گرمى خاصى از ما استقبال كرد و پس از سخنرانى، جلسه معارفه اى تشكيل داد كه در آن رؤساى دانشكده ها و اساتيد دانشكده الهيات حضور داشتند و در حقيقت خستگى روحى كه از برخورد سران دانشگاه آل البيت عارض ما شده بود، همگى فرو ريخت.
دقايقى پيش از ظهر راهى سالن سخنرانى شديم و گوينده، به وسيله مجرى برنامه معرفى گرديد. موضوع سخن «حقوق زن در قرآن» بود. اين موضوع در كشورهاى عربى، از توجه خاصى

صفحه 164
برخوردار است زيرا رفتار شيوخ و بزرگان عرب با زنان در شأن يك زن اسلامى نيست ومن با استمداد از الطاف الهى و پس از حمد و ثناى خداى بزرگ و درود به روان پاك محمد و آل محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) و ياران برگزيده اش، سخن خود را چنين آغاز كردم:
«مكانة المرأة فى القرآن الكريم»:«جايگاه زن در قرآن كريم».
زن در آيين اسلام از مقام و موقعيت بسيار بالايى برخوردار است و حقوق و وظايف او يكى از موضوعات مهم قرآنى را تشكيل مى دهد. بررسى همه جوانب مربوط به زن در اين كتاب آسمانى، در گرو سخنرانيهاى متعدد و گسترده است و در يك سخنرانى فقط مى توان به نظر قرآن در پاره اى از موضوعات اشاره كرد مانند:
1. طبيعت و آفرينش زن از نظر قرآن.
2. برخى از حقوق زن در كتاب خدا.
3. تكاليف ووظايف متقابل او.
و ما در تمام موارد از كتاب عزيز كمك مى گيريم و احياناً به مناسبتى به حديث رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) استناد مى جوييم. اينك شرح هر يك از موضوعات:

الف. طبيعت آفرينش زن در قرآن

خورشيد اسلام بر جهانى تأبيد كه زن، حرمت و ارزش خود را از دست داده و براى او مقام و منزلتى نبود. در اين بى حرمتى،

صفحه 165
جزيرة العرب با ديگر نقاط جهان تا حدى يكسان بود. آخرين انديشه حكماى روم ويونان درباره تبيين طبيعت زن اين بود كه زن، انسان نيست يا حيوان است و يا موجودى است برزخى ميان اين دو.
در تحقير زن در جزيرة العرب همين بس كه اگر به سرپرست خانواده كه در ميان جمعى منتظر زايمان زنش بود مى گفتند كه همسرت دختر زاييد، حالش سخت دگرگون مى شد و چهره اش از خشم، سياه مى گشت و از اين خبر بد سر به زير مى انداخت و نمى دانست چه كند! آيا او با تمام تحقير نوزاد (دختر) را حفظ كند يا زير خاك پنهان سازد چه بد داورى مى كردند.1
سرانجام برخى راه زنده به گور كردن را در پيش مى گرفتند و از اين طريق كرامت و حقوق او را پايمال كرده و تصور مى كردند كه كار درست انجام مى دهند. چنان كه مى فرمايد:
(وَإِذَا الْمُوءُدَةُ سئِلَتْ* بِأَىِّ ذَنْب قُتِلَتْ). 2
«آنگاه از كردار زشت زنده به گور كردن دختر بازخواست شود كه به چه جرمى كشته شد؟».
در ميان اين افكار و انديشه ها، قرآن بر خلاف فكر محيط،

1 . (وَإِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالأُنْثى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدّاً وَهُوَ كَظيمٌ* يَتَوارى مِنَ الْقَومِ مِنْ سُوء ما بُشِّرَ بِهِ أَيُمْسِكُهُ على هُون أَمْ يَدُسُّهُ فى التُّرابِ أَلا ساءَما يَحْكمُون) (نحل/58ـ 59).
2 . تكوير/8ـ9.

صفحه 166
حركت كرده و زن را يكى از عناصرى سازنده و پديد آرنده جامعه انسانى دانست آنجا كه مى فرمايد:
(يا أَيُّهَا النّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَر وَأنْثى وَجَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَقَبائِلَ...) . 1
«اى مردم ما شما را از مرد و زن آفريديم و شماها را به تيره و قبيله ها درآورديم».
بنابر اين زن، نه حيوان است و نه موجود برزخى ميان حيوان و انسان، بلكه دوشادوش مرد تشكيل دهنده جامعه انسانى است و هر نوع ويژگى كلى كه مرد دارد زن نيز همان را دارا است و در اين قسمت ميان آن دو تفاوتى نيست.
قرآن براى زن در آفرينش اصالت قائل است نه اين كه يكى را اصل وديگرى را فرع بداند بر خلاف انديشه تورات كه مى گويد: «حوّا» از دنده «آدم» آفريده شد.
(يا أَيُّهَا النّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِى خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْس واحِدَة وَخَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَبَثَّ مِنْهُما رِجالاً كَثيراً وَنِساءً...).2
«اى مردم از پروردگار خود بپرهيزيد، خدا شماها را از يك انسان آفريده و جفت او را نيز از همان جنس خلق كرد، و در سايه اين مرد

1 . حجرات/12.
2 . نساء/1.

صفحه 167
و زن، مردان و زنان زيادى را در روى زمين پخش كرد».
مقصود از «نفس» در آيه همان«آدم» و مقصود از «زوجها»، همان «حوّّا» است و جامعه كنونى به اين دو نفر منتهى مى گردد و مقصود از جمله (خَلَقَ مِنْها) اين است كه حوّا را از جنس آدم آفريد و به تعبير اديبان لفظ «مِنْ» براى بيان جنس است. يعنى حوّا را از جنس آدم آفريد چنانچه مى گويند: «الخاتم من فضّة» يعنى انگشتر از جنس نقره است و سرانجام اين دو زوج، به حكم «تجانس» مى توانند زندگى مشترك آغاز كنند.
از مجموع اين آيات استفاده مى شود هر يك از زن و مرد، انسان كامل بوده و هيچ يك در انسانيت نقص ندارد نه اين كه يكى انسان باشد و ديگرى برزخ بين انسان وحيوان.

گراميداشت و ارزش گذارى براى زن

قرآن به صورت هاى گوناگون مقام و موقعيت زن را گرامى داشته كه برخى را متذكر مى شويم:
1. قرآن آنجا كه در تكريم و بزرگداشت انسان سخن مى گويد فرزندان آدم را موضوع قرار مى دهد خواه پسر و خواه دختر، و به هر دو با يك چشم مى نگرد و مى فرمايد:
(وَلَقَدْكَرَّمْنا بَنِى آدَمَ وَحَمَلْناهُمْ فِى الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْناهُمْ

صفحه 168
مِنَ الطَّيِّباتِ وَفَضَّلْناهُمْ عَلى كَثير مِمَّنْ خَلَقْنا تَفضِيلاً).1
«فرزندان آدم را گرامى داشتيم و آنان را در خشكى و دريا بر مركب هاى رهوار حمل كرديم و از نعمت هاى پاكيزه روزى داديم و بر بسيارى از مخلوقات برترى بخشيديم».
2. به خاطر اين گراميداشت كلى، در مقام سنجش، زن و مرد مؤمن و نيكوكار را در يك كفّه ترازو قرار داده و هر دو را به زندگى طيّب و پاكيزه نويد بخشيده ووعده بهترين پاداش به هر دو داده است.
چنان كه مى فرمايد:
(مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَر أَوْأُنْثى وَهُوَ مُؤمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً وَلَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ).2
«هركس از مرد و زن در حالى كه مؤمن است كار نيك انجام دهد، ما به او زندگى پاكيزه بخشيم در مقابل عمل نيك او پاداش مى دهيم».
اين آيه ـ بر خلاف انديشه هاى آن زمان ـ، ملاك برترى را، ايمان و عمل صالح مى داند و در اين قسمت ميان زن و مرد تفاوتى قائل نمى شود زيرا هر دو از نظر انسانيت، از وجه مشتركى برخوردارند.

1 . اسراء/70.
2 . نحل/97.

صفحه 169
3. قرآن در مقام ارزش گذارى هر نوع قتل نفس را قتل تمام مردم تلقّى مى كند و در اين قسمت زن و مرد را يكسان مى داند و مى فرمايد:
(...مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْس أَوْ فَساد فِى الأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَميعاً وَمَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النّاسَ جَمِيعاً...) .1
«هر كس انسانى را بدون آن كه انسانى را بكشد و يا در روى زمين فساد كند بكشد، بسان اين است كه همه مردم را كشته باشد و هر كس انسانى را زنده كند تو گويى همه مردم را زنده كرده است».
بنابر اين، قتل زن و مرد در پيشگاه خدا يكسان است و هر دو، جرم بزرگ شمرده مى شود بدون آن كه يكى جرم بزرگ و ديگرى كوچك تر شمرده شود.
4. در احكام قصاص نفس و يا عضوى از آن، ميان زن و مرد تفاوتى قائل نمى شود اگر مردى زنى را كشت و يا به عضوى از اعضاى او آسيب رسانيد، ولىّ زن مى تواند قصاص كند، زيرا كه انسانى به انسانى آسيب رسانيده است و از اين جهت مى تواند حق خود را بگيرد. چنان كه مى فرمايد:
(...أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَالْعَيْنَ بِالْعَيْنِ وَالأَنْفَ

1 . مائده/32.

صفحه 170
بِالأَنْفِ وَالأُذُنَ بِالأُذُنِ وَالسِّنَّ بِالسِّنِّ وَالْجُرُوحَ قِصاصٌ...) .1
«جان در مقابل جان، چشم در مقابل چشم، بينى در مقابل بينى، گوش در مقابل گوش و دندان در مقابل دندان مى باشد و هر زخمى قصاص دارد».
قرآن اين حكم را از تورات نقل مى كند و مى رساند كه در اسلام نيز اين حكم به قوت خود باقى است.
5. رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) همه مسلمانان را يكسان مى شمرد و مى گويد: كوچكترين آنان به پيشتيبانى بزرگان، تلاش مى كند وهمگان در برابر دشمن يكدست مى باشند. چنان كه مى فرمايد:
«المسلمون تتكافؤ دماؤهم ويسعى بذمّتهم اذناهم وهم يد على من سواهم».
خون زن و مرد از نظر احترام يكسان مى باشند و اگر زن بسان مرد به دشمن پناه بخشد، پناه دادن او بسان پناه دادن مرد، محترم به شمار مى رود.
در اين جا ممكن است اين سؤال مطرح شود:
اگر مرد و زن ارزش يكسانى دارند پس چرا ديه و خونبهاى زن نصف ديه مرد است؟

1 . مائده/45.

صفحه 171
پاسخ اين سؤال با توجه به موضوع بحث روشن است، زيرا موضوع سخن ارزشهاى معنوى و روحى است و در اين بخش ميان زن و مرد فرقى نيست و امّا از نظر ارزش اقتصادى مسلماً ميان آن دو تفاوت روشنى است و آن اين كه در محيط اسلامى نان آور خانواده مرد بوده و درآمد مادى بر محور وجود او دور مى زند بنابراين با فقدان مرد، خانواده از نظر مادى آسيب بيشترى مى بيند. از اين جهت ديه او دو برابر ديه زن تعيين شده است.
يكسان و يكسونگرى از نظر روحى و معنوى مانع از آن نيست كه از نظر مادى ارزش متفاوت داشته باشند.
اصولاً زن و مرد با داشتن يك رشته مشتركات; يك رشته مميّزات و مشخصاتى دارند كه تعيين كننده وظايف آنان در زندگى است. مثلاً عواطف فزون از حد ايجاب مى كند كه امورى كه زيربناى آنها را عاطفه و محبت تشكيل مى دهد به زن واگذار گردد وكارهايى كه در گرو سخت كوشى وتحمّل سرما و گرما و سر و صدا است، به مرد سپرده شود.
نغمه زندگى براى خود، لحن هاى گوناگون مى طلبدو از به هم آميختن صداهاى زير و بم، نغمه گرم و دلنشين پديد مى آيد; توگويى با به هم آميختن عطف و مهر، ظرافت و نرمى با خشونت و غلظت، آهنگ زندگى تكميل شده وحيات دلنشين پديد مى آيد.

صفحه 172

ب: حقوق زن در قرآن

زن در اسلام از حقوق گسترده اى برخوردار است و فقيهان در ابواب ويژه اى از فقه، درباره آن بحث و گفتگو نموده اند.
قرآن در محيطى نازل شد كه زن از ابتدايى ترين حقوق خود به نام «ميراث» محروم بود، بلكه با مرگ پدر، دختران بسان ديگر اموال موروثى، به نوعى (به نحو غير مستقيم) خريد و فروش مى شدند، واگر ازدواج مى كردند مهريه از آنِ ديگران بود. قرآن در اين شرايط مى فرمايد:
(لِلرِّجالِ نَصيبٌ مِمّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَالأَقْرَبُونَ وَلِلنِّساءِ نَصِيبٌ مِمّا تَرَكَ الوالِدانِ وَالأَقْرَبُونَ مِمّا قَلَّ مِنْهُ أَوْكَثُرَ نَصِيباً مَفْرُوضاً).1
«براى مردان از آنچه كه پدر و مادر وخويشاوندان مى گذارند سهمى است، همچنان كه براى زنان از آنچه كه پدر و مادر وخويشاوندان مى گذارند، سهمى است خواه كم و خواه زياد اين سهمى است تعيين شده و لازم الوفاء».
گاهى تصور مى شود كه سهم زنان در ميراث پيوسته كمتر از سهم مردان است، در صورتى كه اين سخن كليّت ندارد. آرى هرگاه پدر و مادر انسان بميرد، سهم پسر، دو برابر سهم دختر است.

1 . نساء/7.

صفحه 173
چنان كه مى فرمايد:
(يُوصِيكُمُ اللّهُ فى أَولادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّا لأُنْثَيَيْنِ...)1.
ولى در برخى از صوَر سهم هر دو يكسان مى باشد مثلاً: 1. هرگاه فرزند انسان بميرد، پدرو مادر سهم يكسان مى برند و براى هر يك ، سهم يك ششم مقرر است. چنان كه مى فرمايد:
(...وَلابَوَيْهِ لِكُلِّ واحِدمِنْهُما السُّدُسُ مِمّا تَرَكَ إِنْ كانَ لَهُ وَلَدٌ) .
2. هرگاه زن بميرد و وارثى مانند شوهر و دختر داشته باشد، سهم شوهر _، سهم دختر] مى باشد چنان كه مى فرمايد:(...فَإِنْ كانَ لَهُنَّ وَلَدٌ فَلَكُمُ الرُّبُعُ مِمّا تَرَكْنَ...) .2
بايد توجه نمود اختلاف در سهام دختر و پسر آنجا كه تفاوت حاكم است، تابع ملاك است و آن اين كه: هركس كه مسئوليت انفاق را بر عهده دارد ودر حقيقت نان آور خانه است، در ميراث سهم بيشترى دارد از اين جهت به هنگام فوت والدين سهم پسر دو برابر سهم دختر است زيرا پسر ازدواج مى كند و هزينه خانواده با او است، در حالى كه دختر به خانه بخت مى رود و شوهرش، هزينه

1 . نساء/11.
2 . نساء/12.

صفحه 174
عنوان مه متعهد شده است، بپردازد چنان كه فرموده: (وَآتُوا النِّسَاءَ صَدَقَاتِهِنَّ نِحْلَةً...). 1
آرى هرگاه همسر به طيب خاطر مَهر را بخشيد، شوهر مى تواند بسان ديگر هديه ها بپذيرد چنان كه مى فرمايد:
(... فَإِنْ طِبْنَ لَكُمْ عَنْ شَيءْ مِنْهُ نَفْسًا فَكُلُوهُ هَنِيئًا مَرِيئًا). 2
«هرگاه چيزى از مهريه را با رضايت خاطر بخشيدند، آن را با گوارايى بخوريد».
قرآن شوهران نكوهش مى كند كه عرصه را بر زنان تنگ نگيرندتا آنان مهر خود را به شوهران ببخشند و در اين مورد مى فرمايد:
(... وَلاَ تَعْضُلُوهُنَّ لِتَذْهَبُوا بِبَعْضِ مَا آتَيْتُمُوهُنَّ إِلاَّ أَنْ يَأْتِينَ بِفَاحِشَة مُبَيِّنَة وَعَاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ). 3
«آنان را تحت فشار قرار ندهيد تا برخى از چيزهايى كه به آنان داده ايد، پس بطيريد مگر اين كه كار زشت آشكارى انجام دهند و با آنان به نكويى رفتار كنيد».
بار ديگر قرآن بر مى گردد و تأكيد مى كند كه اگر مهريه را به

1 . نساء/4.
2 . نساء/4.
3 . نساء/19.

صفحه 175
زندگى اورا مى پردازد.
تا اينجا با يكى از حقوق زن كه به عنوان ميراث است، آشنا شديم. اكنون با ديگر حقوق مالى او آشنا مى شويم:
يكى از حقوق زن در اسلام استقلال مالى اوست يعنى در تصرف خودنيازبه اذن شوهر و غيره ندارد و زنان غرب، فقط اخيراً به چنين آزادى دست يافته اند. قرآن مى فرمايد:
(...لِلرِّجالِ نَصيبٌ مِمّا اكْتَسَبُوا وَلِلنِّساءِ نَصيبٌ مِمّا اكْتَسَبْنَ وَاسْئَلُوا اللّهَ مِنْ فَضْلهِِ إِنَّ اللّهَ كانَ بِكُلِّ شَىْء عَلِيماً) .1
«براى مردان از آنچه كه به دست آورده اند، نصيبى و براى زنان از آنچه كه به دست آورده اند، نصيبى است از كرم خدا بخواهيد خدا به همه چيز آگاه است».
هيچ جمله اى در تضمين استقلال مالى زن، واضح تر از اين آيه نمى باشد.
مهريه زن، هديه است از شوهر به همسر خويش، و در زنده كردن شخصيت زن و بقاى پيوند زناشويى كاملاً مؤثر است. هرگاه مردى زنى را با مهر معينى به عقد خود درآورد، بايد آنچه را كه به

1 . نساء/32.

صفحه 176
به همسرش داد، حق پس گيرى را ندارد چنان كه مى فرمايد:
(وَإِنْ أَرَدْتُمْ اسْتِبْدالَ زَوْج مَكانَ زَوْج وَآتَيْتُمْ إِحْديهُنَّ قِنْطاراً فَلا تَأْخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً أَتَأْخُذُونَهُ بُهْتاناً وَإِثْماً مُبيناً).1
«هرگاه بخواهيد همسرى را جايگزين همسر كنيد و به همسر قبلى مال فراوانى به عنوان مهريه داده ايد، چيزى از آن را پس نگيريد آيا در پس گرفتن مال به دروغ وگناه آشكار، متوسّل مى شويد؟».

ج: تكاليف و وظايف زن در اجتماع

تعاون وهمكارى، روح اجتماع پايدار است و با حذف تعاون از آن، جامعه از هم پاشيده، كاخ زندگى دسته جمعى فرو مى ريزد.
واقعيت همكارى اين است كه فرد درمقابل حقوق شايسته اى كه جامعه بر اوقائل شده، وظايف وتكاليف محوّله را به نحو شايسته انجام دهد. و به تعبير ديگر: حقوق در مقابل وظايف است و قرآن اين حقيقت را در مورد زنان چنين بيان مى كند و مى فرمايد:
(...وَلَهُنَّ مِثْلُ الَّذِى عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ...) .2
«براى زنان حقوق شايسته همانند تكاليفى كه برعهده دارند».

1 . نساء/20.
2 . بقره/228.

صفحه 177
خانواده يك اجتماع كوچك است كه از به هم پيوستن آنها جامعه بزرگ پديد مى آيد. زن از نظر اسلام در برابر حقوقى كه بر عهده شوهر است، مسئوليت تربيت فرزند از نظر جسمى وروحى را بر عهده دارد. تربيتى كه از عشق به فرزند سرچشمه گيرد و اين مسئوليت در برابر حقوقى كه به عهده شوهر دارد، كاملاً متوازن است.
كسانى كه تصور مى كنند كه شيرخوارگاهها مى تواند وظايف مادر را بر عهده بگيرد، سخت در اشتباهند. اين مراكز فقط مى توانند كودك را از نظر جسمى تربيت كنند. غذاى اورا به موقع بدهند و به بيمارى اوبرسند، امّا هرگز جاى مادر را نمى گيرند و نيازهاى معنوى و روحى را كه بيشتر در مهر و عشق خلاصه مى شود، بر طرف نمى سازند. از اين جهت كودكان اين مراكز فاقد احساسات و عواطف بوده و چه بسا منشأ شرارت ها و بدآموزيها در جامعه شوند.
در برابر اين تكاليف ممتد ومستمرّزن، شوهران بايد تمام وسايل زندگى همسران را در حدّ توان فراهم آورند. قرآن به هر دو مسئوليت در آيه هاى ياد شده در زير اشاره مى كند:
(وَالوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَولادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ لِمَنْ أَرادَ أَنْ يُتِمَّ الرَّضاعَة...) .1

1 . بقره/233.

صفحه 178
«مادران بايد فرزندان خود را دو سال تمام شير دهند (اين حكم) براى كسى است كه بخواهد به نحو كامل شير دهد».
اگر اين آيه بيانگر وظيفه زن در محيط زندگى است، دو آيه ديگر بيانگر وظيفه مرد در همين كانون است چنان كه مى فرمايد:
(... وَعَلَى الْمَولُودِلَهُ رِزْقُهُنَّ وَكِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ لا تُكَلَّفُ نَفْسٌ إِلاّ وُسْعَها...) .1
«بر پدران است خوراك و پوشاك همسران را به نحو متعارف فراهم آورند، ما كسى را بيش از توان اوتكليف نمى كنيم».
ما دراين باره به گوشه هايى از حقوق مربوط به زن اشاره كرده و بيان موضوعاتى مانند حقوق فرهنگى و اجتماعى و سياسى زن براى خود فرصت بيشترى مى طلبد.

برابرى يا دادگرى

روشنفكران غرب، مدعى برابرى زن ومرد در حقوق و وظايف مى باشند. آنان مى خواهند زنان، بسان مردان وارداجتماع گردند و دوشادوش يكديگر مشغول كار شوند، خواه با آفرينش آنان سازگار باشد يا نباشد.
اين نوع برابرى، خواسته غرب درباره زن است يعنى او مى خواهد زن در تمام صحنه هاى زندگى اعم از فردى و اجتماعى

1 . بقره/233.

صفحه 179
حضور داشته و هيچ محدوديتى براى زن وجود نداشته باشد.
درحالى كه خواسته اسلام برابرى آن دو نيست. بلكه اجراى عدالت در حق زنان است و چه بسا برابرى ميان دو جنس مخالف، بر خلاف عدالت باشد!
غرايز خاص زن، ايجاب مى كند كه برخى از قلمروهاى زندگى از آنِ او باشد و جنس ديگر وارد حريم او نگردد و همچنين است عكس آن.
غرب اختلاف زن و مرد را اختلاف صورى مى انگارد و پشت اين انديشه يك رشته عوامل سياسى و اقتصادى قرار دارد كه مى خواهد همه حائل ها را بردارد ولى به سخن خود ايمان قلبى ندارد. عملاً نيز ضررهاى اين نوع برابرى ها را لمس كرده كه اهمّ آن پاشيدگى رشته خانوادگى است كه جامعه غرب را تهديد مى كند.
نبايد ترديد كرد كه زن و مرد، داراى يك رشته مميّزات ذاتى و عرضى است كه آن دو را از هم جدا مى سازد و همين مشخصات سبب شده كه مسئوليت هاى متفاوتى داشته باشند.
اسلام براى تجديد وظايف و مسئوليت ها، خلقت و آفرينش زن را ملاك قرار داده و رمز جاودان قوانين اسلام در همين نهفته است و در نتيجه هر نوع مسئوليت كه با آفرينش زن سازگار باشد، آن را به رسميت شناخته و از اين طريق تضاد ميان قانون و خلقت را از ميان

صفحه 180
برداشته است ولى آن گروه كه فقط مصالح و درآمدهاى مادى و اشباع شهوت را ملاك قانونگذارى قرار داده اند، پيوسته در اين تضاد غوطهورند كه پيامدهاى بد آن در جهان غرب مشهود است.
مجرى اعلام كرد: كسانى كه پرسش دارند، مى توانند مطرح كنند در اين موضع پرسش هايى مطرح گرديد كه به پاسخ آنها مى پردازيم:

پرسشها و پاسخها

پرسش اوّل: (الرِّجالُ قَوّامُونَ عَلى النِّساء).
مفهوم آيه اين است كه مردان سرپرست خانواده مى باشند و برنامه ريزى در دست آنهاست، آيا خود اين يك نوع تبعيض در حقوق نيست؟
پاسخ
مديريت خانواده در گرو دوچيز است و فقط مردان از آن برخوردارند:
الف: نيرومندى و تحمّل سختى ها.
ب: انفاق و رفع نيازهاى مادى.
توانايى جسمانى مردان قابل قياس با زنان نيست، مردان

صفحه 181
سختى ها را بيشتر از زنان تحمّل مى كنند، همچنان كه كليد انفاق در دست مردان است. زيرا هزينه زندگى را مرد مى پردازد وطبعاً بايد اومدير باشد.
قرآن به اصل مديريت مردان و دو شرط آن چنين اشاره مى كند:
الف: (الرِّجالُ قَوّامُونَ عَلى النِّساء) : مديريت از آنِ مرد است.
ب: (بِما فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلى بَعْض): اشاره به شرط نخست يعنى توانايى جسمانى است.
ج: (... وَبِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِمْ...) 1: اشاره به شرط دوم دارد يعنى بار هزينه بر دوش شوهر سنگينى مى كند.
مديريت و سرپرستى مردان به معنى برترى معنوى آنان نيست. بلكه هدف بيان حقيقتى است و آن اين كه جنس مرد به خاطر توانايى بيشتر و اين كه بار زندگى بر دوش اوست، بايد سرپرست خانواده باشد.
بنابراين انتخاب مرد به عنوان رئيس خانواده يك انتخاب طبيعى خواهد بود.
قرآن در اين قانون كه يك پايه آن را برترى تكوينى (نيرومندى وتحمّل شدايد) و يك پايه ديگر آن را قانون شرعى تشكيل مى دهد،

1 . نساء/34.

صفحه 182
قصد تحقير زن را ندارد.
البته سرپرستى مرد به معنى برنامه ريزى در چهارچوب حفظ حقوق زن است نه اين كه حقوق زن را ناديده بگيرد و در حقّ او اجحاف كند.

پرسش دوم: تعدد همسر

از مسايلى كه در غرب ايجاد موج كرده وسازمانهايى را پديد آورده كه از حقوق زن دفاع كنند، مسأله تعدّد همسر است كه اسلام آن را به رسميّت شناخته است.

پاسخ :

منطق آنان در جلوگيرى از اين اصل دوچيز است:
الف: زن از تعدّد همسر براى شوهر، رنج مى برد.
ب: اين مسأله خلاف مساوات و برابرى است.
در تحليل هر دو دليل يادآور مى شويم:
اصل نخست در تشكيل خانواده اين است كه مرد به يك همسر اكتفا كند و به خاطر رعايت حال همسر خويش از تعدد خوددارى نمايد.
شكى نيست كه اكتفا به يك همسر پيوند زندگى را استوارتر كرده و اعتماد زوجين را بيشتر جلب مى كند. ولى با اعتراف به اين اصل، گاهى شرايطى پيش مى آيد كه زوج ناچار است اين اصل را

صفحه 183
ناديده بگيرد و وجود اين شرايط استثنايى قابل انكار نيست. مثلاً:
هرگاه زن مدت مديدى بيمار شود، يا عقيم و نازا گردد و يا غريزه جنسى او ضعيف وناتوان باشد يا وضع زندگى شوهر به گونه اى است كه در طول سال، مدت مديدى دور از خانواده خود به سر مى برد، در اين شرايط شوهر در برابر خود دو راه مى بيند:
1. نيروى شهوت را سركوب سازد و از آن بهره نگيرد.
2. به لانه هاى فساد رفت و آمد كند و به طور موقّت آتش شهوت را فرو نشاند.
راه نخست راه انسانهاى والا و بزرگى است كه نمى توان همه افراد را به پيمودن آن راه دعوت كرد.
راه دوم با كرامت مرد سازگار نيست زيرا شرف وحيثيت خود را از دست مى دهد وچه بسا موجب ابتلا به بيماريهاى تناسلى و «ايدز» شود.
در چنين شرايطى اسلام اصل ديگرى را طرح ريزى كرده است و آن اين كه مرد همسر دومى را انتخاب كند و ميان دو همسر با عدالت رفتار كند چنان كه فرموده است:
(فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنى وَثُلاثَ وَرُباعَ...) .1

1 . نساء/3.

صفحه 184
درست است كه تعدد همسر مايه ناراحتى روحى همسر مى گردد، ولى تحمّل آن در مقابل احتمال انحلال پيوند زندگى، بسيار آسانتر است زيرا چه بسا ممكن است مرد در اثر ارتباطهاى نامشروع علاقه خود را به همسر نخست از دست بدهد وكار به طلاق منجر شود.
درست است غرب نسبت به تعدد ازدواج اشك تمساح مى ريزد ولى او عملاً شيوه بدى را برگزيده كه فساد آن به مراتب از ناراحتى هاى تعدد همسر بيشتر است و آن اين است كه مرد به ظاهر يك همسر قانونى دارد امّا در خارج از محيط خانه، با زنان بيشتر در ارتباط است. در سايه همين راه وروش، بنياد خانواده در غرب در حال فروپاشى است زيرا كه مردان به زنان خيانت مى كنند و احياناً زنان نيز راه شوهران خود را در پيش مى گيرند و در نتيجه روابط خانواده ضعيف تر وناتوانتر شده و منتهى به انحلال و جدايى مى شود.
امّا مشكل مساوات شايد نياز به پاسخ نداشته باشد زيرا تجويز دو همسر براى مرد مشكلى در تشكيل خانواده ايجاد نمى كند و ارتباط فرزندان با پدران و مادران محفوظ است. ولى تجويز دو شوهر براى يك زن، ستون نسب را مى شكند و بنياد خانواده را به كلى ويران مى سازد وبيمارى، زنان را فرا مى گيرد.

صفحه 185

پرسش سوم: زدن زن به هنگام نشوز

از پرسش هايى كه درباره حقوق زن مطرح مى شود، اين است كه اسلام به مرد اجازه مى دهد كه به هنگام نشوز پس از طى دو مرحله او را بزند چنان كه مى فرمايد:
(...وَاللاّتِى تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِى الْمَضاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلا تَبغُوا عَلَيْهِنَّ سَبيلاً إِنَّ اللّهَ كانَ عَلِيّاً كَبيراً).1
«زنانى را كه از نافرمانى آنها مى ترسيد، نخست نصيحت كنيد و آنان را در بستر ترك كنيد و بزنيد اگر تن به اطاعت دادند چيزى بر آنان تحميل نكنيد خدا بزرگوار و بزرگ است».
پاسخ: اين پرسش از عدم دقّت در قانون اسلام سرچشمه گرفته است و تصور شده است كه اسلام اجازه مى دهد كه مرد به خاطر نشوز همه حقوق زن را ناديده بگيرد، بلكه قرآن با اين اصل مى خواهد پديده تمرّد را به گونه اى معالجه كند. نخست دستور مى دهد كه شوهر از درِ پند و نصيحت وارد شود چه بسا پيمودن همين راه مايه بازگشت زنان از حالت تمرّد شود.
اگر اين راه به نتيجه نرسيد، دستور مى دهد به عنوان قهر، بستر خود را جدا كند و چه بسا درباره برخى از زنان اين عمل مؤثّر

1 . نساء/34.

صفحه 186
باشد.
و اگر اين كار به نتيجه نرسيد، اجازه مى دهد او را بزند ولى زدنى كه جنبه تخويف و تربيتى داشته باشد نه ايذايى. لذا فقها مى گويند: لازم است شوهر در كيفيت زدن دقت كند تا بشره سرخ نشود و امام باقر (عليه السلام) كيفيت زدن را تفسير مى كند ومى گويد: مثلاً اورا با مسواك و مانند آن بزند.
امام باقر (عليه السلام) هشدار مى دهد مبادا زدن از حد تربيت بيرون رود آنگاه مى فرمايد: «ايضربُ أحدُكم المرأة ثم يعانقها;صحيح است كه يك نفر از شماها همسر خود را بزند آنگاه با او همبستر شود». در اينجا دو حديث از دو رهبر بزرگ درباره ارزش زن نقل مى كنيم و سخن خود را به پايان مى رسانيم:
1. پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
«انّى اخترت من دنياكم ثلاثة: الطيب والمرأة وقرّة عينى الصلاة».
«من از دنياى شما سه چيز را برگزيده ام: 1. استعمال عطر; 2. تكريم زن; 3. نماز، كه نور چشم من است».
2. امير مؤمنان على (عليه السلام) درباره ارزش زن مى فرمايد:
«ولا تملك المرأة من أمرها ما جاوز نفسها فانّ المرأة ريحانة وليست بقهرمانة».

صفحه 187
«زن آنچه را كه فراتر از طبيعت و فطرت اوست، مالك نمى شود زيرا زن گل گلستان زندگى است و قهرمان ميدات هاى سخت زندگى نيست».
تو گويى امير مؤمنان (عليه السلام) مى فرمايد: زن مانند گل نوبهار است كه تحمل سرديها و گرمى هاى زمستان و تابستان را ندارد.

ملاحظات

1. از آنجا كه محور سخنرانى يك رشته مسايل مسلم اسلامى بود، انتظار اعتراض بسيار كم بود ولى در عين حال هيچ سخنرانى بدون پرسش و پاسخ نيست. در ميان سؤال ها دو سؤال قابل اهميت بودكه در اين جا نقل مى كنيم.
سؤال: شما در آغاز سخنرانى محور بحث را حقوق زن از نظر قرآن قرار داديد، چرا سنت را برآن عطف نكرديد در حالى كه سنت نيز مانند قرآن يكى ازمدارك احكام و قوانين اسلامى است؟
در پاسخ يادآور شدم: بحث درباره زن از جوانب گوناگون مايه گستردگى سخن مى گردد. ومسلماً در يك سخنرانى حق آن اداء نمى شود از اين جهت محور بحث را آيات قرآن قرار دادم ولى در عين حال گفتم كه در برخى از موارد از سنت رسول خدا نيز سخن مى گوييم.
2. دانشجويى كه خود را از اهل بوسنى وهرزگوين معرفى مى كرد، گفت:
گروهى از مبلّغان ايرانى در ايام جنگ به كشور ما مسافرت

صفحه 188
كرده و در عين كمكهاى مادى روشنگريهايى نسبت به مذهب شيعه داشته اند و خود اين، يك نوع دو دستگى در منطقه ايجاد كرد.
در پاسخ يادآور شدم هرگاه بحث و گفتگو جنبه واقع نمايى داشته باشد و نه تحريك، چنين سخنى به وحدت كمك مى كند و مايه تفرقه نمى شود. فرض كنيد بوسنيها بر اثر تبليغات زهرآگين دوران عثمانى ها و بعد از آن دوران ماركسيستها نسبت به شيعه بدبين شده و در اذهان آنان به صورت ديگر جلوه كرده باشند، در چنين صورتى رفع بدبينى يا ذكر مشتركات وتأكيد بر وحدت چه اشكالى دارد؟
من از شما دانشجو انتظار تشكرو سپاسگزارى داشتم زيرا در سخت ترين ايام، جمهورى اسلامى ايران بيش از ديگر حكومتها به داد شما رسيد.
سپس از سالن سخنرانى بيرون آمديم و براى صرف غذا به سالن غداخورى هدايت شديم. غذاهايى كه براى ما تهيه ديده بودند، كاملاً عربى ومحلى بود و همگان دست هاى خود را با صابون شسته و برنج را با دست مى خوردند.
در نهايت با بدرقه گرم اساتيد، دانشگاه جرش را به سوى امّان ترك كرديم.

مراسم شب تاسوعا

شب پنجشنبه، شب تاسوعا بود و در جمع برادران سفارت

صفحه 189
پس از اقامه نماز مغرب و عشا درباره جهاد نفس كه بزرگ ترين جهاد است، سخن گفتيم. پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)به آن گروه اعزامى كه از جهاد با دشمن برگشته بودند، چنين فرمود:
«مَرحباً بقوم قد غزوا الجهاد الأصغر وبقى عليهم الجهادُالأكبر قالوا يا رسول اللّه وما الجهادُ الأكبر؟ قال: الجهادُمع النفس».1
«آفرين بر گروهى كه جهاد كوچك را به پايان رسانيده، ولى جهاد بزرگ را هنوز انجام نداده اند; گفتند: اى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) جهاد اكبر چيست؟ فرمود: جهاد با خواهش هاى مرزبندى نشده نفس».
چه بسا افراد در ميدان نبرد، قهرمانان و يَلان را به خاك مذلّت مى افكنند، امّا در برابر يك خواسته كوچك نفس، تسليم مى شوند و نمى توانند از آن بگذرند.
برادر سيد الشهداء پرچمدار سپاه او قمر بنى هاشم، حضرت ابوالفضل العباس هر دو جهاد را به نحو احسن انجام داد يعنى با دشمن نبرد كرد و با نفس خود نيز جهاد نمود. آنگاه كه وارد شريعه فرات شد، آبها را برابر لبهاى خشكيده خود قرار داد و به ياد تشنگى برادر و امام بزرگوارش افتاد، آب به روى آب ريخت وبا لب تشنه از شريعه برون آمد و با خود مى گفت:
يا نفسُ من بعدِ الحسينِ هُوني *** وبعدَه إن كنتِ لا تكُوني
هذا حسينُ شاربُ المنونِ *** وتشربين الباردَ المعينُ

1 . كافى:ج1.

صفحه 190
«اى نفس عباس بمير، مگر مى خواهى پس ازحسين زنده بمانى.
سزاوار نيست حسين كاسه تلخ مرگ سر بكشد، و تو آب سرد و گوارا بنوشى».
پروردگارا بر همه ما تسلط بر نفس امّاره، مرحمت بفرما، ما را در ميدان نبرد با خواهشهاى نفس سركش، موفق و پيروز بگردان، و از شرّنفس امّاره در تمام صحنه ها حفظ بفرما!

صفحه 191

فصل 7

راِه هاى وحدت اسلامى

سخنرانى در مسجد ملك عبد اللّه

روز پنجشنبه16/2/1377، ششمين روز اقامت ما در اردن بود. از سخنرانى در دانشگاه فارغ شده بوديم وديگر دعوت ها را رد مى كرديم. از نظر تقويم هاى محلى، چنين روزى دهم محرم الحرام 1419 اعلام شده بود، در حالى كه از نظر تقويم هاى ايرانى روز نهم بود و روز جمعه به عنوان عاشوراى حسينى تعيين شده بود. سفارت نيز از تقويم ايرانى پيروى كرده ومقرّر شده بود كه مراسم عاشورا روز جمعه در خود سفارت برگزار گردد. هر چند كه شيعيان اردن بالأخص عراقيهاى مقيم از تقويم محلى پيروى كرده و مراسم عاشورا را در صحن حضرت جعفر بن ابى طالب (عليه السلام) برگزار كرده بودند.
در هر حال برنامه ما در روز پنجشنبه، سخنرانى در مسجد «ملك عبداللّه» پايه گذار حكومت هاشمى در اردن بود. اين مسجد در وسط پايتخت به نحو بسيار زيبايى آن هم بدون ستون ساخته شده است. من مسجدى به اين زيبايى كمتر ديده ام، در عين مسجد بودن داراى مرافق متنوّعى است.

صفحه 192
اين ديدار و دعوت را وزير اوقاف كشور اردن آقاى «دكتر عبد السلام العبادى» ترتيب داده بود و مدعوّين آن ائمه جمعه وجماعات اردن و كاركنان وزارت اوقاف و خبرنگاران بودند و مردم عادى نيز شركت كرده بودند. تلويزيون امّان نيز سخنرانى را ضبط مى كرد. در جايگاه، علاوه بر اينجانب، وزير اوقاف وسفير جمهورى اسلامى ايران نيز حضور داشتند.
به اطمينان مى توان گفت: چنين توفيقى در تاريخ شيعه كمتر رخ داده است. يعنى يك گوينده شيعى در بهترين مساجد و زيباترين معابد كشورى، در حضور اكثريت علما و ائمه جمعه وجماعات عاصمه اهل سنت، سخن بگويد و سعى كند كه بدبينى ها از ميان برداشته شود و راه را براى ديگران باز كند. در اين مجمع از روحانى هفتاد ساله گرفته تا طلبه بيست وچند ساله شركت كرده بودند.
***
سخنان خود را پس از حمد وثناى خدا و درود بر نبىّ مكرّم و عترت طاهره و ياران برگزيده اوچنين آغاز كردم:
(وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً وَلا تَفَرَّقُوا وَاذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إِذْكُنْتُمْ أَعداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً...)1«صدق اللّه العلى العظيم».

1 . آل عمران/103.

صفحه 193
در جهان ، انسانى پيدا نمى شود كه وحدت و يگانگى را نستايد، و يا از تفرقه و دودستگى نكوهش ننمايد. زيرا مسأله: «توحيد كلمه» به صورت يك قضيه بديهى درآمده وجهان به سوى آن گام بر مى دارد. حتى كشورهايى كه از نظر شيوه حكومت و ايدئولوژى اختلاف زيادى باهم دارند، در مصالح جمعى باهم متحد مى شوند. كشورهاى اروپايى پس از قرنها اختلاف دو دستگى، سرانجام به وحدت رو آورده و به تدريج به سوى اقتصاد و سياست واحد و پول واحد پيش مى روند.
روزگارى كه جهان به صورت دو قطبى اداره مى شد، و اردوگاه «كمونيسم شرق» با اردوگاه «امپرياليسم غرب»، در تضاد و كشمكش بودند و هر يك براى خود عقيده و خط مشى سياسى واقتصاد خاصى داشتند. ولى در مواضع خاص كه منافع هر دو اقتضا مى كرد، دست يكديگر را به عنوان يك متحد مى فشردند.
در روزگارى زندگى مى كنيم كه دو ملت متخاصم مانند مسيحيان و يهوديان كه قريب بيست قرن با هم در جنگ و نزاع بودند و پيوسته اولى، دومى را به صليب مسيح متهم مى كرد، رو به آشتى آورده و دست دوستى به هم داده اند تا آنجا كه پاپ، يهود را از اين تهمت ريشه دار، تبرئه كرد.
به تعبير برخى از بزرگان، «شرق و غرب»تيغه هاى يك قيچى هستند و براى قطع يك ريشه كه به زيانشان هست، با هم حركت

صفحه 194
مى كنند، آنگاه از هم فاصله مى گيرند.
ما در شرايطى زندگى مى كنيم كه نخستين قبله مسلمانان و نخستين نقطه معراج رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) به جهان بالا، در قبضه يهود است، و اردوگاه هاى شرق و غرب، براى فروش سلاحهاى خود به رقابت پرداخته و در صدد آتش افروزى در ميان كشورهاى جهان سوم بالأخص كشورهاى اسلامى مى باشند. آيا در چنين شرايطى وحدت كلمه و همكارى در ميان يك ميليارد و اندى مسلمان، لازم و ضرورى نيست؟ همگان ديديم كه هنوز آثار ويرانگر جنگ تحميلى عراق و ايران مرمّت نشده بود كه حمله عراق به كويت آغاز گرديد و در نتيجه نوزده كشور و در رأس آنها آمريكاى جهانخوار، براى حفظ منافع خود به حركت درآمدند و تجاوز را مهار كرده و به حضور خود در منطقه مشروعيت بخشيدند.
غرب، وجود يك حكومت اسلامى فراگير چون «عثمانى» را تحمّل نكرد، وبا دست خودِ مسلمانان آن را واژگون ساخت. در تركيه ايده «پان تركيسم» و در كشورهاى عرب «پان عربيسم» را احيا كرد. سرانجام امپراتورى بزرگ اسلامى فرو پاشيد و به صورت دولت هاى كوچكى درآمد كه احياناً قدرت دفاع از خود را ندارند.
بيش از دو قرن است كه ثروت مسلمين و نفايس ملى آنان به وسيله يغماگران خارجى غارت و تاراج مى شود و براى تحقيق هر موضوعى بايد به كشورهاى خارجى سر زد و نفايس را در آنجا

صفحه 195
جستجو نمود.
در چنين جهانى شخصيتهاى دلسوز و آگاه در پرتو تعاليم قرآن كه مى فرمايد: (وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَميعاً ) ، به پا خاسته و جهان اسلام و مسلمانان را به وحدت كلمه و تعاون وهمكارى دعوت نموده و مى خواهند روح برادرى و برابرى و سماحت وگذشت را زنده كنند.
از روزى كه اسلام به صورت حكومت و دولت درآمد و مى رفت منطقه را فرا گيرد، و جزيرة العرب را از لوث وجود يهود پاك سازد، شبكه جاسوسى يهود كوشش كرد تا وحدت كلمه و اتحاد آنان را به هم زند.
يك پير سياستمدار يهودى به نام «شاس» از انسجام جوانان اوس و خزرج سخت ناراحت شد و در فكر افتاد آتش جنگ را در ميان آنان شعلهور سازد. پس به يك جوان يهودى آموزش داد كه به ميان آنان برود و ايام و حوادث تلخبار جنگ «بُعاث» را يادآورى كند كه چگونه جنگجويان اين دو قبيله آشيانه هاى يكديگر را آتش مى زدند و كودكان همديگر را بر سر نيزه مى كردند
جوان يهودىِ تعليم ديده، در يكى از روزها به بزم جوانان اوس و خزرج راه يافت و با ظرافت خاصى از جنگ «بعاث» خاطراتى نقل كرد. جنگى كه در آن پيروزى از آنِ اوس بود. اين جوان يهودى نقش خود را آنچنان به خوبى ايفا كرد كه جوانان ساده لوح اوس و خزرج،

صفحه 196
اسلام خود را فراموش كرده، تو گويى در عصر جاهليت زندگى مى كنند. دستها به قبضه شمشير بردند تا خون يكديگر را بريزند، وقتى پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) از جريان آگاه شد، به ميان آنان آمد و با صداى بلند فرمود:
«يا معشر المسلمين، اللّه اللّه أبدعوى الجاهلية وأنا بين أظهركم بعد ان هداكم اللّه بالإسلام وأكرمكم و قطعَ عنكم أمرَ الجاهلية واستنفذكم من الكفر، ألّف به بين قلوبكم».
«اى مسلمانان خدا را به خاطر بياوريد، خدا را متذكر شويد، آيا به انديشه هاى دوران جاهليت باز گشتيد ومن هنوز زنده ام و در ميان شما هستم، در حالى كه خدا، شما را به وسيله اسلام هدايت كرد و گرامى شمرد و رشته هاى عصر جاهلى را بريد و شما را از كفر نجات داد و دلهاى شما را به هم نزديك كرد؟».
سخنان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، بسان آبى بود كه بر آتش شعلهور ريخته شد و همگان از نقشه شيطانى جوان يهودى آگاه شدند و گريه و زارى را سر دادند و همديگر را در آغوش كشيدند.1
در زمان رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) يك شاس بيش نبود واگر هم متعدد بود، در برابر آگاهى هاى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) كارى ازپيش نمى بردند. اينك نمونه ديگرى نيز يادآور مى شويم كه با تدبير حكيمانه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) خنثى گرديد:
نظير اين رويداد در جنگ «بنى المصطلق» پيش آمد. طرفين

1 . ابن هشام، سيره:2/350.

صفحه 197
نزاع و درگيرى را اين بار، به جاى اوس و خزرج، مهاجر وانصار تشكيل داده بود و بر سرِ كشيدن آب از چاه ميان دو نفر از آنان جنگ و نزاع در گرفت. هر كدام خويشاوندهاى خود را به حمايت از خويش دعوت كرد. ناگهان دور چاه، مملوّ از مهاجر و انصار گرديد و نزديك بود كه خونريزى در سرزمين دشمن رخ دهد. باز پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به ميان آنان آمد و فرمود: آنچه از دهان هر دو نفر درآمد، كلمه اى ناپاك و انديشه اى جاهلى بود. خدا شماها را برادر يكديگر قرار داده است. دعوت ها بايد به نفع تمام مسلمانان باشد نه به سود گروهى ازشما، و به ضرر گروه ديگر.1
از اين نمونه ها در تاريخ اسلام فراوان ديده مى شود، و همگى مى رساند كه نقطه قوت مسلمانان همان وحدت كلمه و اتفاق نقطه آسيب پذير آنان نيز همان است و دشمنان نيز از روز نخست آن را نشانه گرفته اند.
پس چه بهتر از تاريخ اسلام درس فرا گيريم نه تنها از گسترش اختلاف بپرهيزيم، بلكه در وحدت مسلمين واتحاد آنان كوشش كنيم و از ثمره شيرين وحدت كلمه در دوجهان بهره مند شويم.

عناصر تقريب

مسلمانان جهان در اصول عقايد كه محور ايمان وكفر است،

1 . مدرك پيشين:3/303.

صفحه 198
وحدت نظر دارند. يعنى به خداى واحد، به روز معاد و نبوت پيامبر خاتم (صلى الله عليه وآله وسلم) عقيده داشته و در برنامه عملى از شريعت واحدى پيروى مى نمايند. امّا چرا با اين عناصر وحدت آفرين از هم جدا زندگى مى كنند؟! و دست برادرى به هم نمى دهند؟!
يكى از ابزارهاى وحدت احترام به ثقلين است كه همه مسلمانان در لزوم تكريم آن وحدت نظر دارند. قرآن و عترت دو مرجع مسلّم در مسايل عقيدتى و احكام عملى است و هر دو به عنوان يادگارهاى گرانبها به ما سپرده شده اند وكراراً، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: «انّى تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه وعترتى» و هدف از عطف عترت بر قرآن معرفى مرجع مسلمانان پس از درگذشت خود مى باشد. اين اصل، يكى از مشتركات مسلمانان است كه مى تواند آنان را بر سر مائده هدايت هاى قرآن و علوم اهل بيت (عليهم السلام) گرد هم بياورد.
متأسّفانه بر اثر تبليغات غير صحيح، اكثريت قابل ملاحظه اى از مسلمانان، از علوم اهل بيت بهره نگرفته و از اين مائده آسمانى استفاده نمى كنند. در حالى كه عترت او، به حكم آيه تطهير از گناه و لغزش مصون بوده و طبعاً گفتار و كردار آنان حجت خواهد بود. چنان كه مى فرمايد: (...إِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً) .1

1 . احزاب/33.

صفحه 199
مشتركات ميان فِرَق اسلامى بيش از آن است كه من شمردم، اميد است كه خداوند در سايه وحدت كلمه و تمسّك به حبل اللّه المتين به مسلمانان عزت و سرفرازى در دو جهان ديگر عطا فرمايد.
پيام من در اينجا پايان رسيد و اعلام آمادگى كردم تا به پرسش و احياناً اعتراضها پاسخ گويم.

سؤال نخست

محقّق عاليقدر جناب آقاى «شيخ حسن سقاف» برخاست و از وزير اوقاف درخواست كرد كه اجازه دهد اينجانب واقعيت تشيع و مميّزات آن را با تسنّن به نحو روشن بيان كنم.
من در عين تكريم اين كاوشگر بزرگ، پيشنهاد ايشان را مطابق مصلحت نديدم. زيرا هنوز چنين آمادگى را در مخاطب هاى خود احساس نمى كردم و ـ لذا ـ از اجابت خواست او به گونه اى كه احترام او نيز محفوظ باشد، پوزش طلبيدم.

سؤال دوم

يكى از حاضران برخاست وگفت: مشكل اختلاف در خلافت پس از پيامبر، بزرگ ترين مانع در راه تحقق ايده شما است. ما شيوه خلافت را انتخابى و صديق را خليفه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مى دانيم و شما صيغه خلافت را انتصابى و تنصيصى و على بن ابى طالب را

صفحه 200
خليفه پيامبر مى دانيد، با اين اختلاف چگونه وحدت و يا تقريب تحقق مى پذيرد؟

پاسخ

اگر ماهيت مسأله خلافت شكافته شود، خواهيد ديد كه اين نوع اختلاف در برابر اين همه مشتركات، چندان مانعى نيست. زيرا:
اوّلاً: اعتقاد به خلافت خلفاى چهارگانه جزء اصول و عقايد اسلامى نيست. زيرا در كتاب و سنت وارد نشده و مسلمانان صدر اسلام كه قبل از وفات پيامبر، دعوت حق را لبيك گفته اند با اسلام و ايمان كامل درگذشته وجهان را ترك گفته اند در حالى كه به خلافت و امامت كسى معتقد نبوده اند.
اصولاً پس ازگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، افراد فراوانى زمام خلافت را به دست گرفته وحكومت نموده اند ولى چه شد كه اعتقاد به امامت اين چهار نفر، جزء عقايد دينى شد و اعتقاد به خلافت عمر بن عبد العزيز چنين مقام و موقعيتى پيدا نكرد.
ثانياً: بزرگان اهل سنت مسأله خلافت را از اصول نمى دانند بلكه از فروع دين مى شمارند و مى گويند: براى اجراى احكام خدا در قالب امر به معروف و نهى از منكر، نياز به امام و حاكم داريم، پس بر مسلمانان فريضه است كه امامى براى خود نصب كنند.
بنابراين، وجوب نصب امام از طرف خدا، يا اُمَّت، مانند يك

صفحه 201
حكم شرعى است و اختلاف در احكام فقهى مشكلى را پديد نمى آورد چرا كه فقهاى مذاهب در مسائل زيادى با يكديگر اختلاف نظر دارند.

سؤال سوم

جوانى برخاست وگفت: همه ائمه جمعه وجماعات كشور اردن را وزارت اطلاعات و به تعبير وى مخابرات اردن، تزكيه كرده است واگر آنان افراد عادل و پاكدامنى نبودند، اجازه اداره امور دينى به آنها داده نمى شد. ولى گاهى شيعيان در مسجد ما به طور فُرادى نماز مى خوانند و به ما اقتدا نمى كنند.

پاسخ

بر آنان لازم است بر امام عادل اقتدا كنند و از فيض جماعت محروم نباشند . ولى من سؤالى دارم و آن اين كه : آيا شما هم تاكنون به عالم شيعى اقتدا كرده ايد و يا شما هم مانند شيعيان مورد نظرتان، به صورت فُرادى نماز گزارده ايد؟ گفت: نه، من اقتدا نكرده ام.
من لبخندى زدم وگفتم اين به آن در و حضار نيز خنديدند.

سؤال چهارم

روحانى ديگرى برخاست اختلاف را در وضو مطرح كرد و

صفحه 202
گفت: شما پاها را مسح مى كشيد ولى ما مى شوييم.

پاسخ

هر دو مذهب بر نظريه خود دليل منطقى دارد و مدعاى شيعه اين است كه پاها بايد مسح شود و گروهى از صحابه نيز مسح مى كردند.
«ابن عباس » مى گويد «نزل الكتاب بالمسح وأبى الناس إلاّ الغسل»، «قرآن به مسح پا فرمان داده ولى مردم شستن را برگزيده اند».
فقهاى شيعه مى گويند: لفظ (وَأَرجلكم) در آيه (فَامْسَحُوا بِرُؤُوسِكُمْ وَأَرْجُلِكُمْ) نمى تواند بر (ايديكم) كه در (وَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَايديَكُمْ) وارد شده، عطف باشد. زيرا لازمه آن اين است كه بين معطوف (أرجلكم) و معطوف عليه (أيديكم) جمله معترضه اى به نام (فامسحوا برؤوسكم) قرار گيرد و به اين كيفيت سخن گفتن در لغت عرب جايز نيست.
به هر حال ما منكر اختلاف نيستيم و اگر اختلافى وجود نداشت، سخن ما موضوعيت نداشت ولى اين اختلاف ها جنبه فقهى دارد.
ما در اين جا دامن سخن را كوتاه مى كنيم و از خداوند بزرگ براى مسلمانان وحدت كلمه درخواست مى نماييم.

صفحه 203
پس از سخنرانى اين جانب وزير اوقاف جناب دكتر عبد السلام العبادى از ما تشكر كرد و پس از بازديد از مرافق مسجد، عازم سفارت شديم.

شب عاشورا در سفارت

شب جمعه از نظر تقويم ايران شب عاشورا بود. همه اعضاى سفارت اعم از زن و مرد همه در دو اتاق جمع شده بودند. نخست فرزندم عليرضا آياتى از كلام اللّه مجيد تلاوت كرد كه مورد تحسين حاضران قرار گرفت. در آن شب قدرى در مورد مقامات سالار شهيدان سخن گفتم و اين كه امام مى فرمايد: در گذشته و در آينده براى ياران من نظيرى نبوده و نخواهد بود، براى اين است كه در تمام نبردهايى كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) ويا خلفا انجام مى دادند، مجاهدين به حيات و بقاى خود اميد داشتند، در حالى كه ياران سالار شهيدان همگى آماده مرگ بودند و مى دانستند كه فردا شربت شهادت خواهند نوشيد بنابراين صحيح است كه حسين بن على (عليهما السلام)بفرمايد:
«انّى لا أعلم أصحاباً أوفى و لا أفضل من أصحابى» ولى در عين حال، بيعت را از آنها برداشت و فرمود: همه شماها مى توانيد اين منطقه را ترك كنيد، و به تعبير خود آن حضرت كه يك جهان بلاغت دارد، فرمود: «واتَّخِذُوا اللَّيْلَ جَمَلاً»: يعنى «تاريكى شب را مركب خود قرار داده و از آن بهره بگيريد».

صفحه 204
پروانه گان چراغ هدايت با گريه و زارى از هر نوع مفارقت اِبا ورزيدند و از حيات فانى چشم پوشيده، حيات ابدى را خريدار شدند. چون در حقيقت شهادت براى اين نوع افراد، تولّدى جديد است. چنان كه مى فرمايد:
پايان زنـدگانى هـر كس به مـرگ اوسـت *** جز مرد حق كه مرگ وى آغاز دفتر است
سخنرانى ما به پايان رسيد، عزيزان خود مشغول عزادارى شدند. طرف صبح در سفارت مراسم زيارت عاشورا نيز برقرار بود و مدّاح آنان همه رابه فيض رسانيد.
***
هنگام عصر به سوى سوريه حركت كرديم در مسير مشاهده كردم ماشين عروسى به خانه بخت مى رفت. ولى مطمئن بودم آنها نظر سوئى ندارند، بلكه در ناآگاهى كامل بسر مى برند و از ريشه اين نوع اعمال اطلاعى ندارند و تصور مى نمايند كه برپايى اين نوع شادمانى به خاطر تجديد سال هجرى است.
خودروى ما به گمرك اردن رسيد، همراهان ما نمى خواستند كه از مرز خارج شوند ولى از طرفى، فاصله گمرك اردن با سوريه نيز كم نبود و ماشينى كه بايد ما را به دمشق مى برد در گمرك سوريه توقف كرده بود وقتى رئيس مرزبانى اردن از جريان آگاه شد، ما را به اتاق پذيرايى هدايت كرد و از ما پذيرايى نمود. از او پرسيدم: نام اين

صفحه 205
منطقه چيست؟ گفت: «حوران» آنگاه، با كمال خوشرويى اجازه داد بدون تشريفات ادارى راننده، ما را تا گمرك سوريه برساند.
شب جمعه (و به تعبير امروزيها، پنجشنبه شب) شب يازدهم محرم الحرام 1419 برابر با 18/2/1377 وارد دمشق شديم. از اوضاع عزادارى پرسيدم، همگى اظهار رضايت كرده و گفتند: عراقيهاى مقيم دمشق در زينبيّه، و زايران و اعضاى سفارت در محوّطه آن مراسم عزادارى بپا داشته اند چيزى كه مايه خوشحالى بود، اين كه بر اثر تدبيرهاى سفير محترم جناب آقاى اخترى، سفارت ايران در دمشق پناهگاه شيعيان در سرتاسر سوريه شناخته مى شود. از اين جهت شيعيان استان حلب (حدود چهار هزار نفر) براى عزادارى به سفارت ايران آمده بودند و خيابان سفارت كه به صورت بلوار است، يك طرفه اعلام شده بود تا وسايط نقليه از سمت سفارت رفت وآمد نكنند و جمعيت بيرون از سفارت با اطمينان خاطر به سخنان گويندگان گوش فرا دهند.
بخش فرهنگى سفارت داراى فعاليت هاى خوبى است مانند تأسيس مساجد در مناطق شيعه نشين چون «لاذقيه» و «حلب» و اعزام مبلّغ در مراسم هاى خاص و نشر كتاب در سوريه ونقاط ديگر جهان. همه اين نوع خدمات مرهون تدبيرهاى عاقلانه سفير محترم ايران جناب آقاى اخترى در دمشق است كه در مدت دوازده سال توانسته است روابط دو كشور را در سطح خوبى نگاه دارد و اعتماد سياستمداران سورى را به خود جلب نمايد.

صفحه 206
شب يازدهم در مجلسى كه در محل اجتماعات سفارت برگزار بود، شركت كرديم و از سخنان جناب آقاى اخترى بهره برديم و فرداى آن روز به زيارت مرقد بى بى دو عالم حضرت زينب(عليها السلام) و زيارت دخت گرامى حسين بن على حضرت رقيه در انتهاى بازار شام رفتيم و بناى جديد و زيباى قبر حضرت رقيه، تحسين همه را برمى انگيخت.
پيش از ظهر از حوزه علميه حضرت امام خمينى (رضوان اللّه عليه) كه زير نظر جناب آقاى طباطبايى اداره مى شود، ديدن نموديم وپس از شركت در نماز جمعه كه به وسيله دوست ديرينه جناب حجة الإسلام و المسلمين آقاى مهرى اقامه مى شود، و استراحت در سفارت، غروب شب شنبه 19/2/1377 برابر دوازدهم محرم الحرام با هواپيماى ايران عازم ميهن اسلامى شديم.
خدا را سپاسگزارم كه به ناچيزترين بنده خود توان بخشيد كه در اين مدت كوتاه (شب و روز) يك رشته سخنرانى هايى در مراكز علمى و فرهنگى، ايراد كند.(...وما تَوفيقى إِلاّ باللّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ أُنيب) . (هود/88)
والسلام
1/5/1377 برابر 28 ربيع الأوّل 1419هـ.ق
جعفر سبحانى

صفحه 207

متن عربى دو سخنرانى

در بخش گذشته كوشش كرديم نكات آموزنده از اين رحله و سفر را بيان كنيم، و در هر مورد به ترجمه سخنرانيها از زبان عربى به فارسى اقدام نموديم، ولى براى ارائه نمونه هايى از متن سخنرانى به نقل متن دو مقاله بسنده مى كنيم:
1. مقاله در باره مشتركات و پيوندهاى محكم ميان امت اسلامى است كه تحت عنوان «عناصر الوحدة الإسلامية و مقوماتها» كه در دانشگاه اردن ايراد شد.
2. مقاله پيرامون حقوق زن در اسلام كه در دانشگاه «جرش» ايراد گرديد، عنوان اين مقاله «حقوق المرأة في الإسلام»بود.

صفحه 208

صفحه 209

ضمائم

عناصر الوحدة الإسلامية

و موانعها1

* عناصرالوحدة

الوحدة الإسلامية أمنية يتبنّاها كلّ مخلص له أدنى إلمام بالأوضاع المحدقة بالإسلام والمسلمين ولا يشكّ في انّ المسلمين في أمسَّ الحاجة إلى الوحدة وتقريب الخطى لانّ فيه عزّ الإسلام ورفع شوكة المسلمين وتقوية أواصر الاخوّة بينهم، وانّ في التفرقة اضمحلال الإسلام وتشتت شمل المسلمين وتكتلهم إلى فرق وطوائف متناحرة.
وقد حثّ سبحانه على الوحدة بقوله: (وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً وَلا تَفَرَّقُوا وَاذْكُرُوا نِعْمَة اللّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً) (آل عمران/103).
ويقول أيضاً: (هذا صِراطِي مُسْتَقيماً فَاتَّبِعُوهُ وَلا تَتَّبِعُوا السُّبُل فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ ذلِكُمْ وَصّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُون)

1 . در دانشگاه اردن ايراد گرديد.

صفحه 210
(الأنعام/153).
وفي الوقت نفسه يذم التفرقة ويشجبها ويقول: (إِنَّ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَكانُوا شِيَعاً لَسْتَ مِنْهُمْ في شَيْء) (الأنعام/159).
ويقول سبحانه: (وَلا تَكُونُوا مِنَ الْمُشْرِكينَ* مِنَ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَكانُوا شِيَعاً) (الروم/32).
انّه سبحانه يعدُّ التفرقة والتشتت من أنواع البلايا والمحن التي تجابه الأُمم ويقول: (قُلْ هُوَ القادِرُ عَلى أَنْ يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذاباً مِنْ فَوقِكُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجلكُمْ أَوْ يَلْبِسكُمْ شِيَعاً وَيُذيقَ بَعْضكُمْ بَأْسَ بَعْض أُنْظُر كَيْفَ نُصَرِّفُ الآيات لَعلَّهُمْ يَفْقَهُونَ) (الأنعام/65).
فانطلاقاً من وحي تلك الآيات تجب على كلّ مسلم واع، الدعوةُ إلى توحيد الكلمة للحيلولة دون التشتت والتفرق.
انّ الوضع الراهن للأُمّة الإسلامية يبعث على القلق، واستمرار هذا الوضع يجعلهم ضحيّة للخطط الاستعمارية التي الهدف من وراءها الاجهاض على المسلمين واستئصال شأفتهم.
إلاّ انّ الذي يبعث النشاط في قلوبنا ويزيدنا أملاً بالغد المشرق هي الآيات الدالة على انّ المستقبل للصالحين من عباده، قال سبحانه: (انَّ الأَرْضَ يَرِثُها عِباديَّ الصّالِحُونَ) (الأنعام /105). وقال

صفحه 211
سبحانه: (وَنُريدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الأَرْض وَنَجْعَلهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلهُمْ الوارِثين) (القصص/5).
هذه سنّة اللّه تبارك وتعالى لكنّها رهن شروط وخصوصيات كفيلة بتحقيق ذلك الوعد.
انّه سبحانه يصف المسلمين بانّهم أُمّة واحدة ويقول: (إِنَّ هذِهِ أُمَّتكُمْ أُمَّةً واحِدَة وَأَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُون) (الأنبياء/92).
والأُمّة مشتق من أمَمَ والمادة تحكي عن القصد والهدف والقيادة والزعامة، وعلى ضوء ذلك فلا يكون المسلمون أُمّة حتى يكون لهم هدف ومقصد أسنى وقيادة وزعامة حكيمة، فالأُمّة الواحدة لها ربّ واحد وكتاب واحد وشريعة واحدة وقيادة وهدف واحد. وهو نيل السعادة الدنيوية والأُخروية.
وثمة سؤال يطرح نفسه، ما هي العناصر الكفيلة لتحقيق الوحدة إذ تحققها مع وجود التفرقة والاختلاف أمر متعذر.
هذه العناصر تكمن في التوحيد في العقيدة والشريعة لا في الوطن ولا في الجنس ولا في اللون ولا في اللغة ولا في الطائفية ولا في القومية، والإسلام قد شطب بخط عريض على تلك الأفكار، ولم يعر لها أهمية تذكر بل حذّر المسلمين من الانخراط تحت لواءها والانجراف معها ، قال سبحانه: (يا أَيُّهَا النّاس إِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَر وَأُنْثى وَجَعَلْناكُمْ شُعُوباً وقَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاكُمْ إِنَّ

صفحه 212
اللّهَ عَليمٌ خَبير) (الحجرات/3).
وقال الرسول (صلى الله عليه وآله وسلم): «ليست العربية باب والد وإنّما هو لسان ناطق» فعلى ذلك يجب الالماع إلى العناصر التي تكمن فيها الوحدة وتبتني عليها أواصر الاخوة.

فالعناصر العقائدية هي:

1. التوحيد ومراتبه

التوحيد ـ بمعنى الاعتقاد بوجود إله واحد لا شريك له، له الأسماء الحسنى والصفات العليا، عالم قادر، حي لا يموت إلى غير ذلك من صفات الجمال والجلال وليس في صحيفة الوجود خالق، مدبّر ومعبود، سواه ـ من العناصر البناءة للوحدة.
وقد تثار بحوث كلامية حول صفاته تبارك وتعالى لكنّها بحوث لا تمت إلى صميم الإسلام بصلة.
فهل صفاته سبحانه عين ذاته أو زائدة عليها فلكلّ من الرأيين دليله ومنطقه إلاّ انّ هذه البحوث ـ مع تثمين جهود باحثيها ـ يجب أن لا تثير الريبة في غرضنا الذي نرمي إليه إلاّ وهو الوحدة الإسلامية الكبرى.
لا أنسى وأنتم أيضاً لا تنسون انّ مسألة خلق القرآن وحدوثه أو قدمه قد شغل بال المسلمين أيّام الخلافة العباسيّة سنين طوال وقد شقّ

صفحه 213
عصا الوحدة وشتّتهم إلى طوائف واريقت دماء ونهبت أموال وما ذ لك إلاّلانّ طائفة منهم كانوا يقولون بقدم القرآن والطائفة الأُخرى بحدوثه مع انّها بحوث كلامية لاتمت إلى صميم الإسلام بصلة فالبحث و الحوار العلمي والانصياع للدليل شيء، وكون هذا الاختلاف يثير كامن العداء والشقاق ويصبح ـ لاسمح اللّه ـ هدفاً لسهام اللوم والتكفير شيء آخر فلنفسح المجال للبحث العلمي دون أن تمسّ بالوحدة الإسلامية الكبرى.

2. النبوة العامة والخاصة

انّ من عناصر الوحدة الإيمان بانّه سبحانه تبارك و تعالى بعث أنبياءاً ورسلاً لترسيخ التوحيد بين الناس وشجب أيّ عبادة سواه.
قال سبحانه: (وَلَقَدْبَعَثْنا في كُلِّ أُمَّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَاجْتَنِبُوا الطّاغُوت) (النحل/36).
وهذه هي العقيدة المشتركة بين الأُمّة الإسلامية جميعاً، كما انّ الإيمان بخاتمية الرسول و انّه لا نبي ولا رسول بعده من صميم العقيدة الإسلامية، ومن أنكر الخاتمية وادعى استمرار الوحي بعد النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) أو إمكان ظهور نبي جديد مع شريعة جديدة ، فقد خرج عن ربقة الإسلام لانّ ذلك متعارض مع العقيدة الإسلامية قال سبحانه: (ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٌ مِنْ رِجالِكُمْ وَلكِنْ رَسُولُ اللّهِ وَخاتَم النَّبِيينَ وَكانَ اللّهُ بِكُلِّ شَيْء عَلِيماً) (الأحزاب/40).

صفحه 214

3. الإيمان بالمعاد

الإيمان بالمعاد وانّ الدنيا قنطرة الآخرة وليس الموت بمعنى فناء الإنسان من العقائد المشتركة بين المسلمين ويعدُّ أصلاً من الأُصول التي جاء بها الأنبياء قاطبة، ولولاه لما قام للدين عمود، ولذلك نجد انّ القرآن يعطف الإيمان بالمعاد، على الإيمان بالتوحيد، ويقول: (مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَاليَومِ الآخر وَعَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرهُمْ) (البقرة/62) وفي آية أُخرى: (إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَاليَومِ الآخر ذلكَ خَير) (النساء/59).
فهذه الأُصول الثلاثة، تشكِّل حجر الزاوية للعقيدة الإسلامية ويدور عليها رحى الإيمان والكفر وقد صبّ النبي (صلى الله عليه وآله وسلم)اهتمامه على هذه الأُصول وجعلها حداً فاصلاً بين الإيمان والكفر، فمن آمن بها فقد دخل في زمرة المسلمين ومن أنكر واحداً منها فقد خرج عن ربقة الإسلام، وها نحن نذكر بعض ما روى عن النبي(صلى الله عليه وآله وسلم) في هذا المضمار لتُعلم من خلالها العناصر الكفيلة بتحقيق الأُخوة الإسلامية.
روى البخاري عن عمر بن الخطاب: انّ عليّاً صرخ ، يا رسول اللّه: على ماذا أُقاتل، فقال (صلى الله عليه وآله وسلم): قاتلهم حتى يشهدوا أن لا إله إلاّ اللّه وأنّ محمّداً رسول اللّه ، فإذا فعلوا ذلك فقد منعوا فيك دماءهم وأموالهم إلاّ بحقها وحسابهم على اللّه.1

1 . رواه البخاري في صحيحه: 1/10، كتاب الإيمان.

صفحه 215
روى الإمام الشافعي عن أبي هريرة، انّ رسول اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم) قال: لا أزال أُقاتل الناس حتى يقولوا لا إله إلاّ اللّه فإذا قالوا، فقد عصموا مني دماءهم وأموالهم إلاّبحقها وحسابهم عليهم.1
وروى الإمام الرضا (عليه السلام) وهو أحد أئمّة أهل البيت عن آبائه عن علي (عليه السلام) ، قال النبي (صلى الله عليه وآله وسلم): أُمرت أن أُقاتل الناس حتى يقولوا لا إله إلاّ اللّه فإذا قالوا حرمت عليّ دماءهم وأموالهم.2

وحدة الشريعة

إذا كانت العقيدة بعناصرها الثلاثة هي الركيزة الأُولى للوحدة، فوحدة الشريعة عامل آخر لجمع شمل المسلمين وتوحيد كلمتهم وصفوفهم.
فالمسلمون عامة في مجال العبادة يقيمون شعائرهم الدينية من صلاة وصوم وزكاة وحج وجهاد، فلا تجد مسلماً ينكر واحداً من تلك الأُمور.
نعم بين المذاهب الفقهية اختلاف في جزئيات المسائل ولكنّها شروط وآداب لا تمسُّ بجوهر الإسلام، فالمسلم من يؤمن بالشريعة التي جاء بها النبي(صلى الله عليه وآله وسلم) ويقيمها حسب الفقه الذي يقلده، واختلاف العلماء لا يمس جوهر الشريعة لانّه اختلاف سطحي في جزئياتها

1 . الشافعي، الأُمّ: 6/157.
2 . المجلسي، البحار: 68/242.

صفحه 216
وخصوصياتها.
فكما انّ العبادات جزء من الشريعة فالمعاملات بمعناها الأخص أو الأعم جزء من الشريعة أيضاً فالبيع والاجارة والوكالة، والمضاربة والمساقاة والمزارعة معاملات بالمعنى الأخص، كما انّ النكاح والطلاق والوصايا ونظائرها معاملات بالمعنى الأعم، فالمسلمون متحدون في هذا المجال من الشريعة يبيحون ما أباحت الشريعة ويحرمون ما حرّمت الشريعة.
وعلى ضوء ذلك فالشريعة هي الركيزة الثانية للوحدة، واختلاف الفقهاء فيها لا يخل بها.

وحدة القيادة

إنّ التوحيد في القيادة هي الركيزة الثالثة لوحدة الأُمم فالجميع يؤمن بانّ القيادة للّه سبحانه ولرسوله ولأُولي الأمر مستلهمين من قوله سبحانه: (أَطِيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُول وَأُولي الأَمْرِ مِنْكُمْ) (النساء/59).
فالقيادة الإسلامية ليست قيادة سياسية بحتة بل قيادة دينية تقود المجتمع إلى السعادة والرفاه تحت ظل تعاليم الإسلام وحيث إنّ إطاعة أُولي الأمر جاءت مباشرة بعد إطاعة الرسول في الآية فيلزم أن تكون طاعتهم شبه إطاعة الرسول في علمهم وسياستهم وتقواهم، ولأجل ذلك يجب أن يتوفر فيهم شروط كثيرة تخوّل لهم صلاحية الزعامة.

صفحه 217

وحدة الهدف

تقع على عاتق الأُمّة الإسلامية مسؤولية خاصة وهي سوق المجتمع نحو المثُل الأخلاقية والمكارم الإنسانية ، قال سبحانه: (كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّة أُخْرِجَتْ لِلنّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَونَ عَنِ الْمُنْكَر وَتُؤْمِنُونَ بِاللّهِ) (آل عمران/110).
فالطوائف الإسلامية برمتها لهم رؤية مشتركة في الهدف الذي جاء به الإسلام ودعى إليه.
والهدف هو سيادة الدين في الأرض لتكون السيادة للّه وحده ويكون الدين ظاهراً على سائر الأديان، قال سبحانه: (هُوَ الّذي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالهُدى وَدِينِ الحَقّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ) (التوبة/33).
هذه الوحدات الأربع أي وحدة العقيدة، وحدة الشريعة، وحدة القيادة، ووحدة الهدف إذا تمسك المسلمون بأهدابها تعود إليهم السعادة المسلوبة والكرامة المنشودة . قال رسول الإسلام (صلى الله عليه وآله وسلم): إنّما مثل المسلمين كالرجل الواحد إذا وجع منه شيء تداعى له سائر جسده.1

تكفير أهل القبلة

إنّ تكفير أهل القبلة ما لم يُنكر أحد منهم شيئاً من تلك الأُصول

1 . مسند أحمد بن حنبل: 4/278.

صفحه 218
الثلاثة ممّا لم يجوزه أحد من أئّمة المسلمين.
قال ابن حزم نقلاً عن الفقهاء العظام كالإمام أبي حنيفة والشافعي وسفيان الثوري: انّه لا يُكفَّر ولا يُفسَّق مسلم.1
وقال السرخسي: لما حضرت الشيخ أبو الحسن الأشعري الوفاة بداري ببغداد أمرني بجمع أصحابه فجمعتهم له، فقال: اشهدوا عليّ إنّي لا أكفر أحداً من أهل القبلة بذنب لأنّي رأيتهم كلّهم يشيرون إلى معبود واحد والإسلام يشملهم ويعمَّهم.2
ولقد أحسن الإمام الأشعري حيث أسمى كتابه بمقالات الإسلاميين واختلاف المصلين فأضفى على جميع الطوائف لفظ الإسلاميين وجعل اختلافهم اختلافَ أهل القبلة كما يشعر بذلك قوله اختلاف المصلين.
وقال القاضي الايجي: جمهور المتكلمين والفقهاء على انّه لا يكفَّر أحد من أهل القبلة واستدل على مختاره بقوله: انّ المسائل التي اختلف فيها أهل القبلة من كون اللّه تعالى عالماً يعلم أو موجداً لفعل العبد أو غير متحيّز ولا في جهة ونحوها لم يبحث النبي عن اعتقاد من حكم باسلامه فيها ولا الصحابة ولا التابعون فعلم انّ الخطأ فيها ليس قادحاً في حقيقة الإسلام.3

1 . ابن حزم، الفصل: 3/247.
2 . الشعراني: اليواقيت والجواهر: ص 58.
3 . الإيجي، المواقف: ص 392.

صفحه 219
إلى غير ذلك من كلمات لعلمائنا الأبرار تبعاً للسنة النبوية المنكرة لتكفير المسلم.

* موانع الوحدة

قدعرفت عناصر الوحدة وما يمكن أن يجمع به شمل المسلمين ولكن مع ذلك ثمة عوامل أُخرى تُعرقل خطى الوحدة، فعلى المعنّيين بوحدة المسلمين دراسة عوامل التفرقة ليعالجوها كي لا تكون سداً أمام تلك الأمنية وإليك دراسة هذه العوامل:

1. المذاهب الكلامية والفقهية

انّ المسلمين ينقسمون في المذاهب الكلامية إلى طوائف كالأشاعرة والمعتزلة والماتريدية والشيعة.
والشيعة تنقسم بدورها إلى زيدية وإسماعيلية واثني عشرية فكيف يمكن توحيد الكلمة مع سيادة هذه المناهج الكلامية عليهم؟!
والحقّ انّ هذه المذاهب تتراءى في النظر البدئي سداً منيعاً بوجه الوحدة ولكن بالنظر إلى اواصر الوحدة تبدو وكأنّها موانع وهنة لاتصد المسلمين عن التمسك بأهداب الوحدة على كافة الاصعدة .
أمّا المناهج الكلامية فجوهر الاختلاف فيها يرجع إلى مسائل كلامية لا عقائدية مثلاً انّ الأشاعرة والمعتزلة يختلفون في المسائل التالية:

صفحه 220
1. هل صفاته عين ذاته أو زائدة عليها.
2. هل القرآن الكريم قديم أو حادث.
3. هل أفعال العباد مخلوقة للّه أو للعباد.
4. هل يمكن رؤية اللّه في الآخرة أو هي ممتنعة.
إلى غير ذلك من أمثال هذه المسائل، ومع تثمين جهود الطائفتين فالاختلاف فيها اختلاف في مسائل عقلية لا يناط بها الإسلام ولا الكفر فالمطلوب من المسلم اعتقاده بكونه سبحانه عالماً وقادراً وأمّا كيفية العلم والقدرة بالزيادة أو العينية فليس من صميم الإسلام، فلكلّ مجتهد دليله ومذهبه، كذلك القرآن هو معجزة النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) وكتابه سبحانه فليس الحدوث والقدم من صميم العقيدة وقس على ذلك ما تلوناه عليك من المسائل، حتى انّ مسألة رؤية اللّه في الآخرة وإن أصبحت عقيدة ضرورية لأجل روايات وردت في صحيح البخاري ولكنها من ضروريات المذهب الكلامي الخاص لا من ضروريات الإسلام فهناك فرق بين ضروريات المذهب الأشعري وضروريات الإسلام فكلّ أشعري يقول بالرؤية تبعاً لإمامه وهو تبعاً للدليل الذي قام عنده ولا يقول به كلّ مسلم.
وقس على ذلك سائر الوجوه المفرقة التي ترجع كلّها إلى فروق كلامية.
وأمّا المناهج الفقهية فالمشهور هي المذاهب الأربعة مضافاً إلى

صفحه 221
الزيدية والجعفرية فهذه المذاهب الستة مذاهب فقهية والاختلاف يرجع إلى الاختلاف في فهم الآية والرواية فلو اختلفوا فإنّما يختلفون في فهم الكتاب والسنّة وهذا إن دلّ على شيء فإنّما يدلّ على اهتمامهم بهما وامعانهم في فهمهما والاختلاف أمر طبيعي خصوصاً بعد مضي 14 قرناً من عصر الإسلام.
ولكن اختلافهم في المناهج الفقهية لا يمس بصميم الفقه الإسلامي فهل هناك من يرى صلاة الفجر ثلاث ركعات أو يرى صلاة الظهر والعصر غير أربع ركعات.
وليس الاختلاف وليد اليوم بل بدأ الاختلاف بعد رحيل رسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم) في أبسط المسائل الفقهية كعدد التكبيرات على الميت إلى أعمقها، فالاختلاف الموروث إنّما هو اختلاف في فهم النصوص لا في رفض النصوص وردها.
ولا شكّ انّ الشيعة ترى جواز الجمع بين الصلاتين مع القول بانّ التفريق هو الأفضل، والسنة تخص جواز الجمع بالسفر ومواقف خاصة، ولكلّ دليله وقد ورد في الصحاح والمسانيد قرابة عشرين رواية بانّ رسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم) جمع بين الصلاتين من غير سفر ولا مطر ولا مرض ليوسّع بذلك الأمر على الأُمّة.
وقس على ذلك سائر الاختلافات الفقهية حتى الاختلاف في متعة النكاح فذهب جمهور السنة إلى النسخ والشيعة إلى بقاء الجواز فالاختلاف فيها كالاختلاف في سائر المسائل الناشئة من الاختلاف في

صفحه 222
النسخ وعدمه.

2. الاختلافات القومية

يتشكل المسلمون من قوميات متعددة من عرب وعجم وترك وبربر إلى غير ذلك من الشعوب والقبائل ولكن هذا الاختلاف، اختلاف تكويني لا يصلح لأن يكون مانعاً عن وحدة الكلمة وقد عالج سبحانه هذا النوع من الاختلاف وقال: (يا أَيُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَر وَأُنْثى وَجَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَقَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاكُمْ) .
فالاختلاف في اللون واللسان والدم والوطن وإن كانت عوامل توحد طائفة كبيرة لكنّها عوامل عرضيّة لا تمت إلى جوهر الإنسان بصلة، وأمّا الإيمان بالأُصول الثلاثة فهو عامل باطني ذاتي أقوى من جميع العناصر المتقدمة.
فالمسلم الشرقي إذا تعارف مع المسلم الغربي مع ما بينها من الهوة السحيقة يت آخان، لما بينهما من وحدة المبدأ والمعاد والقيادة والهدف وأمّا الاخوان من أُمّ وأب واحد إذا كان أحدهما إلهياً والآخر مادياً يتناكران.
أظن انّ هذين المانعين ليسا من موانع الوحدة وقد عالجها الإسلام بشكل واضح وإنّما هناك عوامل واقعية تعرقل مسير الوحدة وهي بحاجة إلى الدراسة والوقوف عليها بنحو مسهب.

صفحه 223

1. الجهل بمعتقدات الطوائف:

الحقيقة انّ جهل كلّ طائفة بمعتقدات الطائفة الأُخرى يعد من أهمّ الموانع التي تشكل حاجزاً منيعاً عن الوحدة وهذا ليس بالأمر المستسهل.وإليك هذا المثال:
كان لي صديق في مكة المكرمة كنت أزوره عند تشرفي إلى زيارة بيت اللّه الحرام وكان يزاول حرفة بيع الأقمشة، : سألني يوماً ما تقولون أنتم معاشر الشيعة في آخر الصلاة بعد رفع الأيدي إلى الأُذن؟ قلت: يقولون:اللّه أكبر، اللّه أكبر، اللّه أكبر، فعاد يعتذرني بانّي كنت أعتقد انّكم تقولون خان الأمين، خان الأمين، خان الأمين.
فإذا كان هذا مبلغ علم المسلم بعقيدة أخيه الشيعي في قبة الإسلام فما ظنك بمسلم يسود بينهما آلاف الفراسخ. وقد سألني عالم مكي من قضاة مكة المكرمة ومدرسي الحرم عند ما نزلت بيته ضيفاً مع أصدقائي، فقال: شيخنا السبحاني!! هل للشيعة تأليف؟ قلت: سبحان اللّه ليست الشيعة طائفة لا تاريخ لها ولا جذور وإنّما هي طائفة إسلامية منذ عصر النبي إلى يومنا هذا قد شاركوا المسلمين في تأسيس الحضارة الإسلامية العريقة.
ونأتي بمثال ثالث: انّ الشيعة الإمامية اقتداءاً بالنبي وأئمّة أهل البيت لا يسجدون في الصلاة إلاّ على الأرض أو ما ينبت منها بشرط أن لا يكون مأكولاً ولا ملبوساً فبما انّ السجود على الأرض في المنازل وحتى المساجد المفروشة غير ميّسرة يتخذون أقراصاً من التربة

صفحه 224
يسجدون عليها، فعند ذلك نرى انّ بعض اخواننا من السنّة يرمون الشيعة بالسجود للحجر والتراب كسجود عُبّاد الوثن له مع انّهم لا يفرّقون بين المسجود عليه والمسجود له، فالتراب هو المسجود عليه وأمّا المسجود له هو اللّه سبحانه.
وعلى ذلك فلو وقف فقهاء المذاهب على ما لدى الطوائف الأُخرى من الفقه و الأُصول والاستدلال والاجتهاد لما عاب أحدهم الآخر وإنّما الخلاف في كيفية الاستدلال وحقيقة البرهان لا في الأخذ بالبرهان ولو أردنا أن نمثل في المقام لطال بنا الكلام وطال مقامنا مع الحضار.
وهناك نكتة أود أن أذكرها هي انّ أكثر من كتب عن الشيعة فإنّما أخذ عن كتّاب بعداء عن الشيعة كابن خلدون أو من المستشرقين الحاقدين على الإسلام عامة وعلى التشيع خاصة، أمثال جولدزيهر.
فعلى من يريد نسبة شيء إلى أي طائفة من الطوائف الرجوع إلى مصادرهم الأصلية المؤلفة من قبل علمائهم.

4. الجهل بالمصطلحات

انّ لكلّ طائفة مصطلحات خاصة في العقيدة والشريعة يجب أن تؤخذ مفاهيمها من كتبهم وليس لنا تفسيره من جانبنا ولنذكر هناك مثالين.

صفحه 225

1 ـ 4. البداء

البداء عقيدة إسلامية دلّ الكتاب والسنّة عليها وهي لا تعني إلاّ تغيّر مصير الإنسان بالأعمال الصالحة والطالحة، فالإنسان بما انّه مسؤول عن أعماله بيده تغيير مصيره، فيجعل نفسه من السعداء أو من الأشقياء وهذا أمر دلّ عليه الكتاب والسنّة. وهذا هو البداء عند الشيعة فقوم يونس بدّلوا مصيرهم السّيئ إلى الحسن بالأعمال الصالحة والانابة . قال سبحانه: (فَلَولا كانَتْ قَريَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إِيمانُها إِلاّ قَوْمَ يُونُسَ لَمّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ فِي الحَياةِ الدُّنْيا وَمَتَّعْناهُمْ إِلى حِين) (يونس/98). فيقال عندئذ «بدا للّه في قوم يونس» أي ظهر لنا ما خفي علينا ، لا ظهر له ـ نعوذ باللّه ـ بعد ما خفي عليه، وهذا النوع من الاستعمال المجازي شايع على لسان النبي (صلى الله عليه وآله وسلم)حتى في صحيح البخاري في قضية الأبرص والأعمى والأقرع.1
ولكن يُفسر عند من لا يعرف عقائد الشيعة بتغير إرادة اللّه سبحانه وتعالى وظهور الشيء له بعد خفاءه ومن المعلوم انّ الأُولى عقيدة إسلامية والثانية عقيدة الحادية لا يتفوه بها أحد من المسلمين.

2 ـ 4. التقية

التقية من المفاهيم الإسلامية وهي سلاح الضعيف امام القوي

1 . صحيح البخاري:4/171، حيث جاء فيه: بدا للّه أن يبتليهم فبعث إليهم ملكاً... الخ.

صفحه 226
فإذا خاف المسلم على ماله وعرضه ودمه من أيّ إنسان سواء أكان كافراً أو مسلماً وأراد شخص قوي سلب حرياته فلا محيص له إلاّ كتمان عقيدته وقد أمر به سبحانه وقال: (إِلاّ مَنْ أُكره وَقَلْبهُ مُطْمَئِنٌّ بالإِيمان) (النحل/106) وقد نزلت في حقّ عمّار بن ياسر حيث أظهر الكفر وأخفى الإيمان وجاء إلى النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) باكياً فقال(صلى الله عليه وآله وسلم): لا شيء عليك فنزلت الآية ولكنّ التقية يُفسر عند بعض المخالفين بالنفاق مع انّ بين التقية والنفاق بوناً شاسعاً فالتقية إظهار الكفر و ابطان الإيمان والنفاق على العكس هو اظهار الإسلام وابطان الكفر.
هذه بعض الموانع الماثلة أمام وحدة المسلمين وهناك عوامل أُخرى لا مجال للبحث فيها على هذه العجالة.
نسأله سبحانه أن يرزق المسلمين توحيد الكلمة
كما رزقهم كلمة التوحيد

صفحه 227

ضميمه 2

مكانة المرأة في القرآن 1

احتلّت المرأة مكانة مرموقة في الإسلام واستأثرت باهتمام خاص في الذكر الحكيم، وحيث إنّ الموضوع مترامي الأطراف فلنسلط البحث في هذا المقام على الموضوعات التالية:
الأوّل: النظر إلى طبيعتها وتكوينها ونفسيتها.
الثاني: النظر إلى حقوقها .
الثالث: الواجبات التي تقع على عاتقها.
كلّ ذلك على ضوء القرآن الكريم.
هذه هي العناوين الرئيسية في بحثنا هذا وربما تطرح في ثنايا الكلام أُمور أُخرى لمناسبة تقتضيها .

الأوّل: النظر إلى طبيعتها وتكوينها ونفسيتها

بزغ نور الإسلام في عصر لم يكن لجنس الأُنثى يومذاك أيّ قيمة تذكر في الجزيرة العربية ولا في سائر الحضارات السائدة آنذاك، وكانت

1 . اين سخنرانى در دانشگاه جرش ايراد گرديد.

صفحه 228
البحوث الفلسفية عند الروم واليونان تدور على انّ الأُنثى من جنس الحيوان أو من جنس برزخي يتوسط بين الحيوان والإنسان، وكان الرجل يتشاءم إذا انجبت امرأته أُنثى ويظلّ وجهه مسوداً متوارياً عن أنظار قومه وكأنّها وصمة عار على جبينه قال سبحانه: (وَإِذا بُشّرَ أَحدُهُمْ بالأُنثى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْودّاً وَهُوَ كَظيمٌ* يَتَوارى مِنَ القَومِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ به أَيُمْسِكُهُ عَلى هُون أَو يَدُسُّهُ في التُّراب أَلا ساءَ ما يَحْكُمُونَ) (النحل/58ـ59).
فلم يكن للرجل بد إلاّ وأدُ بناته وقتلهنّ إثر الجهل بكرامة المرأة وفضيلتها ظناً منه انّه يحسن صنعاً، وهذا هو القرآن الكريم يندّد بذلك العمل ويشجبه ويقول: (وَإِذَا المَؤوددةُ سُئِلَتْ* بِأَيِّ ذَنْب قُتِلَتْ) (التكوير/8ـ9).
وفي خضَمِّ تلك الأفكار الطائشة نجد القرآن الكريم يصف المرأة بانّها أحد شطري البنية الإنسانية ويقول: (يا أَيُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَر وَأُنْثى وَجَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَقَبائِلَ) (الحجرات/12) فالأُنثى مثل الذكر يشكلان أساس المجتمع دون فرق بينهما.
ومن جانب آخر يرى للأُنثى خلقة مستقلة مماثلة لخلقة الذكر دون أن تُشتقّ الأُنثى من الذكر، على خلاف ما عليه سفر التكوين في التوراة من أنّ الأُنثى خلقت من ضلع من أضلاع آدم، يقول سبحانه شاطباً على تلك الفكرة التي تسرّبت إلى الكتاب الإلهي (التوراة): (يا

صفحه 229
أَيُّهَا النّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الّذي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْس واحِدَة وَخَلَقَ مِنْها زَوجها وَبَثَّ مِنْهما رِجالاً كَثيراً وَنِساءاً) (النساء/1).
فالنفس الواحدة، هي آدم وزوجها حواء وإليهما ينتهي نسل المجتمع الإنساني، ومعنى قوله: (خَلَقَ مِنْها) أي خلق من جنسها، مثل قولك: الخاتم من فضة أي من جنس الفضة فالزوجان متماثلان ولولا التماثل لما استقامت الحياة الإنسانية.
ويستنتج من هذه الآيات انّ كلاًّ من الذكر والأُنثى إنسان كامل وليس هناك أي نقص في إنسانية الأُنثى وعلى ضوء ذلك فالتفريق بينهما من تلك الناحية لا يبتني على أساس صحيح .
لقد شملت العناية الإلهية الإنسان لما جعلته أفضل الخلائق، وسخرت له الشمس والقمر ولا تختص هذه الكرامة بالذكر فحسب بل شملت أولاد آدم قاطبة قائلاً: (وَلَقَدْ كَرَّمْنا بَني آدَمَ وَحَمْلناهُ فِي البَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزْقناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَفَضَّلْناهُم عَلى كَثير مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضيلاً) (الاسراء/70).
ولأجل هذه الكرامة العامة جعل الذكر والأُنثى في كفة واحدة فمن آمن منهما وعمل صالحاً فهما سى آن أمام اللّه تبارك وتعالى يجزيهما على حدّ سواء قال سبحانه: (وَمَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَر أَوْ أُنْثى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلنحييَّنه حياةً طَيِّبةً وَلَنَجْزينَّهُمْ أَجْرهُمْ بِأَحْسنِ ما كانُوا يَعْمَلُون) (النحل/97).

صفحه 230
وممّا يعرب عن موقف القرآن الكريم في خلقة المرأة: هو انّه جعل حرمة نفس الأُنثى كحرمة نفس الذكر وإن قتل واحد منهما يعادل قتل جميع الناس قال سبحانه: (مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْس أَوْ فَساد فِي الأَرْض فَكَأَنَّما قَتَلَ النّاس جَمِيعاً وَمَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحيى النّاسَ جَمِيعاً) (المائدة/32).
فقتل المرأة كقتل الرجل عند اللّه سواء فمن قتل واحداً منهما فكأنّما قتل الناس جميعاً، أفيتصور تكريم فوق ذلك.
وممّا يعرب عن انّ نظر الإسلام إلى الشطرين نظرة واحدة هو انّه يتخذ النفس موضوعاً لبعض أحكامه في مجال القصاص دون أن يركز على الذكر، قال سبحانه: (انّ النَّفْس بِالنَّفْس وَالعين بِالعين وَالأَنْف بِالأَنْف وَالأُذُن بِالأُذن وَالسنّ بالسنّ والجُروح قصاص)(المائدة/49) حتى انّه سبحانه يصف من لم يحكم على وفق الآية بانّه ظالم ويقول: (وَمَنْ لَمْ يَحْكُم بِما أَنْزَل اللّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الظّالِمُون).
انّ الرسول يجعل دماء المسلمين في ميزان واحد ويصف ذمة الجميع بانّها ذمة واحدة ويقول: «المسلمون تتكافأ دماؤهم ويسعى بذمتهم أدناهم وهم يد على من سواهم» 1 فالمرأة والرجل يتشاركان في لزوم احترام ايجار كلّواحد منهما فرداً من المشركين.
نعم مشاركة المرأة والرجل في القصاص لا يلازم مشاركتهما في

1 . مسند أحمد:2/192.

صفحه 231
الدية لانّ المعيار في القصاص غير المعيار في الدية، فكلّ من جنى على إنسان يُقتصُّ منه باعتبار انّ الجاني أعدم إنساناً فيعادل بإعدامه.
وأمّا الدية فالمعيار في تعيينها هو تحديد الخسارة والضرر المادي التي مُنيت بها الأُسرة، ولا شكّ انّ خسارة الأسرة بفقد معيلها الرجل هي أكبر من خسارتها بفقد الأُنثى، فلذلك صارت دية المرأة نصف دية الرجل على الرغم من انّ المصيبة على حد سواء، وهذا لا يعني اختلافهما في الإنسانية.
إلى هنا تبين واقع خلقة كلّ من الرجل والمرأة وانّهما متماثلان لا يتميز أحدهما عن الآخر في ذلك المجال.
وأمّا ما يرجع إلى الأُمور النفسية والروحية عند المرأة والرجل فنقول: لا شكّ ثمة فارق واضح وجلي بين الرجل والمرأة من هذه الزاوية وهي انّ المرأة جيّاشة العاطفة ملؤها الحنان والعطف واللطافة ولها روح ظريفة حساسة.
أودعت يد الخلقة ذلك فيها لتنسجم مع المسؤولية الملقاة على عاتقها كتربية الأطفال التي ترافقها مشاق ومصاعب جمة لا يتحملها الرجل عادة في حين انّ الرجل يفقد تلك العواطف الجيّاشة لانّه خلق لوظائف أُخرى تتطلب لنفسها الغلظة والخشونة لتنسجم مع المسؤوليات التي تقع على عاتقه.
فالعواطف الجياشة من جانب إذا تقارنت مع الغلظة والخشونة تصبح الحياة عندها نغمة متوازنة فتكون طرية ومبتسمة.

صفحه 232
إلى هنا تمّ ما نروم إليه من العنوان الأوّل.

الثاني: النظر إلى حقوقها في القرآن الكريم

حظيت المرأة في الإسلام بحقوق واسعة، قد بحث عنها الفقهاء في كتبهم في أبواب خاصة لا يمكن لنا الإشارة إلى قليل منها فضلاً عن كثيرها، وإنّما نقتبس بعضها .
نزل القرآن الكريم وكانت المرأة محرومة من أبسط حقوقها حتّى ميراثها بل كانت كالمال تورث للآخرين وفي هذا الجو المفعم باهدار حقوقها قال: (لِلرِّجالِ نَصِيبٌ مِمّا تَرَكَ الوالِدان وَالأَقْرَبُونَ وَلِلنِّساء نَصيبٌ مِمّا تَرَكَ الوالِدان وَالأَقْرَبُونَ مِمّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ كَثُر نَصِيباً مَفْرُوضاً) (النساء/7).
وبذلك كسر الطوق الذي أحاط بالمرأة وحال بينها وبين ميراثها في سورة خاصة باسمها ـ أعني سورة النساء ـ وهي في ميراثها تارة تعادل الذكر وأُخرى تنقص عنه وثالثة تزيد عليه، حسب المصالح المذكورة في محلها.
وما اشتهر بانّ ميراث المرأة تنقص عن ميراث الرجل دائماً فليس له مسحة من الحقّ بل تتراوح فريضتها بين التساوي والنقصان والزيادة كما هو واضح لمن لاحظ الفرائض الإسلامية، ففيما إذا كان المورّث هو الأب والأُمّ فللذكر مثل حظّالأُنثيين، وفيما إذا كان المورث هو الولد فالأُمّ والأب متساويان يقول سبحانه: (لكُلِّ واحِد مِنُهُمَا السُّدُس)

صفحه 233
(النساء/11).
وإذا تركت المرأة المتوفاة زوجها وابنتها، فالابنة ترث النصف والزوج الربع، فترث الأُنثى ضعف ما يرثه الذكر، قال سبحانه: (فَلَكُمُ الرُّبُعُ مِمّا تَرَكْنَّ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّة يُوصينَ بِها أَوْ دَين) (النساء/12) .
إلى غير ذلك من صور الفرائض التي شرحها الفقهاء.
نعم الاختلاف في الميراث تابع لملاكات خاصة يجمعها عنوان الأقربية، ومسؤولية الانفاق، فالأقرب يمنع الأبعد، كما انّ من يقع على عاتقه الانفاق يرث أكثر من غيره.
ومن حقوقها حريتها المالية التي ما بلغ إليها الغرب إلى الأمس الدابر، قال سبحانه: (لِلرِّجالِ نَصيبٌ مِمّا اكْتَسَبُوا وَلِلنِّساءِ نَصيبٌ مِمّا اكْتَسَبْن وَاسألُوا اللّه مِنْ فَضْلِهِ إِنَّ اللّهَ كانَ بِكُلِّ شَيْء عَلِيماً) (النساء/30) فأي كلمة أظهر وأرفع من هذه الكلمة حيث أعلن عن استقلالية كلّ من الرجل والمرأة في حقوقهما وأموالهما والاستمتاع بهما.
المهر عطية من الزوج إلى الزوجة وله تأثير في إحياء شخصية المرأة وبقاء علقة الزوجية، فإذا تزوج الرجل على مهر ليس له التنصل عن تعهده فيجب عليه اعطاء ما نحل، قال سبحانه: (وآتُوا النِّساء صَدقاتهنَّ نحَلة) (النساء/4).
نعم لو وهبت بطيب نفسها جاز للرجل أخذه شأن كلّ هبة كان

صفحه 234
للواهب فيه رضا قال سبحانه: (فَإِنْ طِبْنَ لَكُمْ عَنْ شيْء مِنْهُ نَفْساً فَكُلُوهُ هَنِيئاً مَريئاً) (النساء/4).
انّ القرآن يندد بزوج يضيق الخناق على زوجته ويسيء معاملتها كي تتنازل بذلك عن مهرها يقول سبحانه: (وَلا تعْضِلوهنَّ لتَذهبُوا ببعضِ ما آتَيْتُموهُنَّ إِلاّأَن يأتينَ بِفاحِشة مُبَيِّنَة وَعاشِرُوهنَّ بِالمَعْرُوف) (النساء/19).
ثمّ يؤكد مرّة أُخرى بانّه لو دفع الزوج لها مالاً كثيراً فليس له أخذه منها، يقول سبحانه: (وَإِنْ أَردْتُمُ اسْتِبدالَ زَوج مَكانَ زَوج وَآتَيْتُمْ إِحداهُنَّ قِنْطاراً فَلا تَأْخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً أَتَأْخُذُونهُ بُهْتاناً وَإِثْماً مُبيناً) (النساء/20).

الثالث: الواجبات التي تقع على عاتقها

انّ التعاون بين أفراد المجتمع الإنساني شرط بقائه فلو حذفنا التعاون من قاموس المجتمع لانهار، والأسرة مجتمع صغير ولبنة أولى للمجتمع الكبير فلا تقوم حياة الأسرة إلاّ بالتعاون، وحقيقة التعاون عبارة عن أن يكون كلّ واحد له حقّ وعليه حقّ وهذا ما يعبر عنه الذكر الحكيم بكلمة بليغة جامعة لا يمكن أن يباريه فيها أحد قال سبحانه: (وَلَهُنَّ مِثْلُ الّذي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوف) (البقرة/228).
فتظهر معنى الآية من خلال النظر إلى الأُسرة الإسلامية

صفحه 235
فمسؤولية المرأة القيام بالحضانة وتربية الأطفال وليس هذا أمراً سهلاً، لا تقوم بها إلاّ الأُمّ التي ينبض قلبها بالعطوفة والحنان.
ومن زعم انّ دور الحضانة تحل محلّ الأُمّ في القيام بتلك الوظائف فقد أخطأ ولم يقف على المضاعفات السلبية التي تتركها تلك الدورعلى حالات الأطفال النفسية.
وفي مقابل تلك الحقوق ثمة حقوق للرجل لابدّ له من القيام بما تحتاج إليه المرأة في حياتها الضرورية والكمالية فيشير القرآن إلى تلك المسؤولية الكبيرة على عاتق المرأة بقوله: (وَالوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَولادهنَّ حَولين كامِلين لِمَنْ أَرادَأَنْ يُتمَ الرِّضاع).
كما يشير إلى المسؤولية التي تقع على عاتق الرجل بقوله: (وعَلى المَولُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَكِسْوتُهُنَّ بِالمَعْروفِ لا تُكَلَّفُ نَفساً إِلاّ وُسْعَها) (البقرة/233).
فكلّ من الزوجين يسعى في إقامة دعامة الأسرة وبذلك تكون الزوجة عوناً للزوج، والزوج عوناً للزوجة ويكون العيش بينهما رغيداً طيباً.
هذه نظرة إجمالية إلى ملامح المرأة في القرآن وثمة بحوث ضافية لا سيما حول حرّيتها الثقافية والاجتماعية والسياسية التي طرحت في العصور المتأخرة وموقف القرآن منها نتركها إلى مجال آخر.

صفحه 236
ولكن ثمة نكتة هامة وهي:

المساواة أو العدالة

انّ الغرب يتبنّى موقف المساواة بين الرجل والمرأة ويريد منهما أن ينزلا إلى معترك الحياة بلا استثناء لكي يقوما بعامة الوظائف كتفاً إلى كتف سواء أكانت منسجمة مع طبيعة كلّ منهما أو لا.
هذا هوالذي يتبناه الغرب، فالمرأة لابدّ لها أن تشارك الرجل في ميادين الحرب والقتال والسياسية والزعامة وميادين العمل والاستثمار ولا يترك ميداناً خاصاً للمرأة أو الرجل إلاّيسوقهما إليه بدعوى المساواة.
ولكن القرآن يتبنى العدالة بين الرجل والمرأة ويخالف المساواة إذ ربما تكون المساواة ضدّ العدالة وربما لا تنسجم مع طبيعتها ومن يدعي المساواة فكأنّه ينكر الفوارق الموجودة في نفسياتهما وغرائزهما ويتعامل معهما معاملة إنسان اُستلبت عنه الغرائز الفطرية ولم يبق فيه رمق إلاّ القيام بالأعمال المخولة له.
وهذا موضوع هام يحتاج إلى التشريح والتبيين حتى يتضح من خلاله موقف القرآن.
انّ التساوي في الإنسانية لا تعني التساوي في جميع الجهات،وفي القدرات والغرائز والنفسيات، حتى يتجلى الجنسان، جنساً واحداً لا يختلفان إلاّ شكليّاً، ومن يقول ذلك فإنّما يقول في لسانه وينكره عقله

صفحه 237
ولبّه.
لا شكّ انّ بين الجنسين فوارق ذاتيّة وعرضية فالأولى نابعة من خلقتها، والثانية تلازم وجودها حسب ظروفها وبيئتها وبالتالي صارت تلك الفوارق مبدءً للاختلاف في المسؤوليات والأحكام.
جعل الإسلام فطرة المرأة وخلقتها، المقياس الوحيد في تشريعه وتقنينه والتشريع المبني على الفطرة يتماشى معها عبر القرون، وهذا هو سرّ خلود تشريعه وأمّا التشريع الذي لا يأخذ الفطرة بنظر الاعتبار، ويقنِّن لكلّ من الأُنثى والذكر على حدّ سواء فربما لا ينسجم مع الفطرة والخلقة ويخلق تعارضاً بين القانون ومورده ويورث مضاعفات كثيرة كما نشاهده اليوم في الحضارة الغربيّة.

شبهات وحلول

1. الرجال قوّامون على النساء

أعطى سبحانه ادارة شؤون الأُسرة للرجال دون النساء، ومعنى ذلك انّ الرجل هو الذي يترأس الجهات التي بها قوام العائلة، لانّ الإدارة تتقوم بأمرين متحققين في الرجل دون المرأة وهما:
1. القوة وتحمل الشدائد.
2. الانفاق ورفع الحاجات المالية.
والرجل يتوفر فيه الأمر الأوّل أكثر من غيره.
وأمّا الإنفاق فقد فرض الإسلام إدارة أُمور الأُسرة المالية على

صفحه 238
الزوج فهو الذي يتحمل المشاق ليدير دفة العائلة.
وقد أشار سبحانه إلى تلك الإدارة وانّها تدخل تحت صلاحيات الرجل بقوله: (الرِّجالُ قَوّامُونَ عَلى النِّساء) كما أشار إلى الشرطين بقوله: 1.(بما فَضّل اللّه بعضهم على بعض) 2. (وبما أنفقُوا من أموالهم) (النساء/33).
وليس المراد الأفضلية عند اللّه وفي ميزان القرب منه سبحانه بل المراد هوالتفوق على الجنس الآخر في تحمل الصبر والاستقامة على الشدائد. وهو أمر تكويني لا يمكن إنكاره، ومن أنكر فانّما أنكره بلسانه دون قلبه، وهذا هو المراد من الأفضلية.
وأمّا الشطر الثاني فهوحكم تكليفي وضعه سبحانه على عاتق الرجل وبذلك صار أولى بإدارة شؤون الأُسرة من المرأة، وعلى ذلك سارت الحياة الاجتماعية.
فلو كان هناك انتخاب طبيعي فقد اختير الرجل لإدارة الأُسرة اختياراً طبيعياً أمضاه الشارع.
هذا هو بمعنى القوّامية وليس فيه أيّ هدر لكرامتها نعم تفسير القوامية بالسلطة على المرأة واجحاف حقّها والتدخل في شؤونها بما هو خارج عن إطار العلقة الزوجية أمر مرفوض و من فسر الآية به فقد افترى على اللّه سبحانه.
فإدارة الأُسرة والتخطيط لها نحو مستقبل أفضل حسب

صفحه 239
الاستطاعة شيء، وإنكار حقّ الزوجة والتسلط عليها وإجحاف حقوقها شيء آخر ومن خلط بين الأمرين فقد انحرف عن جادة الصواب.

2. تعدد الزوجات

من المسائل التي يثيرها الغرب والمؤسسات التي تدافع عن حقوق النساء هي مسألة تجويز تعدد الزوجات التي شرعها الإسلام، ومنطقهم انّ تجويز تعدد الزوجات تشكل معاناة للزوجة أوّلاً وتخالف المساواة بين الزوج والزوجة ثانياً، وسنقوم بتسليط الضوء على كلا الأمرين، فنقول:
لا شكّ انّ الأصل في تشكيل الأُسرة هو أن يحبس الزوج نفسه ولا يتزوج بزوجة ثانية رعاية لحال الزوجة الأُولى، وممّا لا شكّ فيه انّ حبس كلّ من الزوجين نفسه على الآخر يشكل رصيداً لبقاء أواصر الأُسرة ويُسفر عنه سيادة الثقة المتبادلة بين الزوجين.
ومع الاعتراف بذلك لكن ربما يواجه الزوج بعض الظروف والحالات التي تلجئه إلى عدم الاكتفاء بزوجة واحدة وهذا أمر لا يمكن لأحد إنكاره نظير:
إذا كانت الزوجة مريضة مدّة مديدة أو كانت عقيمة لاتنجب أو كانت غريزتها الجنسية ضعيفة لا تلبي حاجات الزوج أو كان الزوج يقطن في مناطق نائية بعيداً عن زوجته مدّة لا يستهان بها ففي تلك

صفحه 240
الظروف لا يتمكن الزوج من الاقتصار على زوجة واحدة فامامه ـ مع قطع النظر عن تجويز تعدد الزوجات ـ طريقان:
الأوّل: أن يكبح جماح شهوته ويحد من نشاطها.
الثاني: أن ينزلق في مهاوي الفساد والفحشاء.
أمّا الأوّل: فلا يقوم به إلاّ الأمثل فالأمثل من الرجال.
وأمّا الثاني: فهو يخالف كرامته وشرفه وينجم عنه إضرار بدنية ونفسية وغير ذلك.
فإذا سدَّ الطريقان امامه فلا يبقى له سبيل سوى أن يختار زوجة بعقد رسمي مع مهر ونفقة وسكنى لتدخل في نطاق الأُسرة ويتحمل مسؤولية الجميع على حدّ سواء مع تطبيق العدالة، وهذا هو الذي دعى الإسلام إلى تشريع تعدد الزوجات، قال سبحانه: (فَانْكِحُوا ما طابَ لكُمْ مِنَ النِّساء مَثْنى وَثلاثَ وَرُباع) (النساء/3).
ومن الطبيعي معاناة الزوجة الأُولى مع قيام الرجل بانتخاب زوجة أُخرى له، ولكنّه امام انجراف الرجل في الفحشاء وانحلال الأُسرة من رأس أخف وطئة وأقل معاناة.
انّ الغرب وإن طبّل وزمّر ضد قانون تعدد الزوجات لكنّه في الواقع اتخذ سلوكاً موافقاً مع هذاالقانون لكن بصورة شوهاء حيث إنّه يقتنع بزوجة قانونية في حين يقيم علاقات جنسية مع نساء كثيرات خارج اطار الأُسرة ولا يكتفي بواحدة.

صفحه 241
انّ نظام الأُسرة في الغرب أخذ يضمحل وينحل وما ذلك إلاّلخيانة الرجل زوجته بإقامة علاقات جنسية مع نساء أُخر وما ينطوي عليه من فقدان الثقة واضمحلال الروابط العاطفية بينهما وينتهي إلى انفصام أواصر الأُسرة ، قانونياً وعملياً.
وأمّا مسألة المساواة حيث ابيح للزوج اقامة علاقات جنسية مشروعة مع نساء آخر دون الزوجة فهذا أمر نحن في غنى عن الاجابة، فانّ تجويز تعدد الأزواج للزوجة يكسر عمود النسب ويعصف بالأُسرة ويترك الواناًمن الأمراض وتفسد العلاقات من رأس وحينها يكون المجتمع مرتعاً خصباً للزنا والفحشاء.
وبذلك يعلم سرّ التشريع الإسلامي في تجويز تعدد الزوجات دون الأزواج.

3.الضرب عند النشوز

من الاشكالات المثارة على حقوق المرأة في الإسلام هو انّه يسوغ للزوج أن يضرب الزوجة عند نشوزها إذا لم ترجع الزوجة ببذل النصيحة والعظة، وهجران مضجعها، قال سبحانه: (واللاتي تَخافُونَ نُشُوزهنّ فَعِظُوهنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِي المَضاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلا تَبغوا عَلَيْهِنَّ سَبيلاً إِنَّ اللّهَ كانَ عَليّاً كبيراً) (النساء/34).
والحقّ انّ ذلك الاشكال المثار نجم عن عدم التدبر في مضمون

صفحه 242
الآية ومورد إباحة الضرب. فالآية تبحث في امرأة ناشزة اطاحت بحقوق زوجها وأساءت بإنسانيته دون أن يضيع منها حق، ففي ذلك الجو المفعم بتمرّد الزوجة على زوجها حتّى ظلت متشبثة به بعد معالجتها بالنصح والعظة أو هجرانها في الفراش لا محيص للزوج عن معالجتها بالضرب غير المبرح حتى تردع الزوجة عن شذوذها الذي طغى على إنسانيتها وكدر صفوة الجو العائلي.
وبذلك اتضح أوّلاً انّ البحث ليس في زوجة مقهورة على أمرها، ومظلومة في حقّها، فاندفعت إلى التمرد دفاعاً عن حقّها وكرامتها، بل الكلام في المرأة التي قام الزوج بجميع حقوقها ولكنّها طغت على حقوق الزوج وتمردت عليه.
وثانياً: ليس المراد من الضرب هو الضرب المبرح ولا المدمي بل المراد الضرب المخيف حتى تردع عن شذوذها وقد فسر الإمام الباقر (عليه السلام) الضرب في الآية بالضرب بالسواك.1
وهذه الحالة فريدة من نوعها وقلما يتفق أن لا يُثمر العلاجان الأوّلان وعلى فرض الوصول إلى هذه الدرجة فليس الضرب ضرباً مبرحاً وإنّما الغرض فيه هو ايجاد الرعب في قلبها كي تردع عن تمردها.
روى الإمام الباقر (عليه السلام) قال رسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم) أيضرب أحدكم المرأة ثمّ يعانقها.

1 . مجمع البيان: ج2، في تفسير الآية.

صفحه 243
وفي الختام نعطف أنظار الحضار إلى كلمة قيمة عن إمام حكيم خبير بداءالمجتمع ودواءه ألا وهو الإمام علي بن أبي طالب (عليه السلام)حيث قال: ولا تملك المرأة من أمرها ما جاوز نفسها فانّ المرأة ريحانة وليست قهرمانة1 فلنتعامل معها، بما أنّها ريحانة لا قهرمانة ولنطلب منها ما يطلب من موجود ظريف كوردة الربيع لا تتحمل البرد القارص ولا الحر الذي يذبلها .

1 . نهج البلاغة ، قسم الرسائل، الرسالة 31.

243
Website Security Test