welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

نام کتاب : در سرزمين خاطره ها*
نویسنده :عليرضا سبحانى*

در سرزمين خاطره ها

صفحه 1
در سرزمين خاطره ها

صفحه 2
شناسنامه كتاب

صفحه 3
در سرزمين خاطره ها
گزارشى از سفر حضرت آية الله سبحانى
به كشور ارزدن هاشمى
نگارش و تنظيم
عليرضا سبحانى
دانشجوى علوم دينى

صفحه 4
بسم الله الرحمن الرحيم

صفحه 5
بسم الله الرحمن الرحيم

پيشگفتار

يكى از اسامى قرن حاضر قرن «ارتباطات» است. زيرا در پرتو وسايل ارتباط جمعى چون راديو، تلويزيون، مطبوعات و كتاب به راحتى اخبار و پيامها و افكار مختلف از هر گوشه و كنار به اقصى نقاط جهان منتقل مى شود، به نحوى كه هر كس در هر نقطه جهان در معرض پيامهاى فراوان مثبت و منفى قرار مى گيرد. از پيامهاى غير اخلاقى شبكه هاى تلويزيونى و فيلمهاى غربى گرفته تا تبليغات مسيحيت در قلب آفريقا و جهان سوم و تا جزوه ها و كتاب هاى تفرقه افكن وهابيت به سراسر جهان اسلام و تا تحريف سوره هاى قرآن مجيد در شبكه اينترنت و امثال آن، به راستى در برابر اين جريانهاى ناسالم فكرى و اخلاقى، ما در چه مرحله اى قرار داريم و تا چه حد به مسأله تبليغات، آن هم در ماوراى مرزهاى خود بها مى دهيم؟
چرا بسيارى از مسلمانان جهان تفاوتى بين «شيعه» و «شيوعى» نمى گذارند؟

صفحه 6
چرا مبحث تكفير شيعه و مجوس بودن ايرانيان هنوز بر منابر و در محافل كشورهاى اسلامى گفته مى شود؟
چرا همچنان شاهد كشته شدن شيعيان پاكستان به دست عوامل فرقه گراى وهابيت هستيم؟
چرا پيروان نهضت هاى اسلامى جهانى على رغم نزديكى در مواضع سياسى با ما، هنوز در ابعاد عقيدتى ابهامات و اشكالات زيادى با ايران شيعه دارند؟
آيا اين سؤالات متوجه علماى بزرگوار جهان اسلام بويژه شيعه نمى شود تا از چارچوب سنتى درس و بحث و مدرسه خويش فراتر رفته و با مسلح شدن به زبانهاى خارجى وشناخت عميق تر مذاهب و اديان ديگر به مقابله با انحرافات برخيزند و غناى موجود در معارف اهل البيت (عليهم السلام) را به جهان تشنه و بى خبر سرازير سازند؟
آيا تريبونهاى آزاد دانشگاهها و مؤسسات علمى ـ فرهنگى جهان از ما استقبال نخواهند كرد؟
تجربه چند سفر خارجى نگارنده به كشورهاى اسلامى و غيره براى بنده اثبات كرد كه گوشهاى شنواى بسيارى در جاى جاى گيتى پهناور وجود دارد كه با عزت و احترام از سخنان ما استقبال خواهند كرد و قلبهاى مستعد فراوانى وجود دارند كه در اثر رسيدن معارف اهل البيت (عليهم السلام) به آنها بلافاصله متحول خواهند شد و به تبليغات پردامنه و پرخرج وهابيان و دشمنان وحدت اسلامى پشت خواهند كرد.
اردن از جمله كشورهايى است كه على رغم همسايگى با عربستان

صفحه 7
و اسرائيل و نفوذ تاريخى استعمار انگليس در آن، ولى داراى مردمى فرهيخته و علاقمند به اسلام ووحدت اسلامى است و به ايرانيان علاقه و احترام خاصى قايلند. اين كشور كه داراى 5/4 ميليون نفر جمعيت با 95% مسلمان است، پذيراى دو سفر ده روزه اينجانب بود كه طى دو سال به آن منطقه داشتم. اميد كه مطالعه تجارب اين سفر براى استادان و علما و طلاب محترم مفيد بوده و اين انگيزه را تقويت نمايد كه سرمايه گذارى بيشترى بر تبليغات حسابشده در خارج از كشور بنمايند، تبليغاتى غير شعارى، صادقانه و روياروى.
ولى با كمال تأسف بايد گفت: «پس از انقلاب اسلامى در ايران» هر چند علاقه به شناخت شيعه در جهان چند برابر شده است و پير و جوان بالأخصّ طبقه انديشمند و تحصيل كرده علاقمند شده اند كه اين مذهب را بشناسند، ولى قدرت تبليغاتى دشمن و حركت حساب شده قلم به دستان مزدور، آنچنان قوى ونيرومند است كه به مردم اجازه بازنگرى نسبت به شيعه را نمى دهد، و با شگردهاى گوناگون راه شناخت واقعى را به روى حقيقت جويان بسته اند. به عنوان نمونه بعضى را يادآور مى شويم:
1. حضرت امام خمينى قدَّس سرَّه در سال 1363 هـ. ق برابر 1323 ش، كتابى به نام «كشف اسرار» نوشته و در آن از نظام فقهى، حقوقى و سياسى اسلام دفاع كرده اند. در ضمن، برخى ازشبهاتِ وهابى زده ها را درباره امامت و ولايت و مسأله توسّل به اهل بيت پيامبر (عليهم السلام) پاسخ گفته اند. امّا هرگز اين مرد بزرگ تاريخ، با بيان مواضع منطقى اسلام و

صفحه 8
تشيع، گروهى را بر گروهى ديگر نشورانيدند، بلكه ادب در سخن را نسبت به ديگران رعايت نموده اند.
ولى با كمال تأسّف اخيراً اين كتاب با تحريف هاى فراوان و دور از هر نوع جوانمردى و امانت اخلاقى به زبان عربى برگردانيده شده است و مترجم و يا مترجمان تا آنجا كه توانسته اند، انديشه هاى غاليان را در آن وارد كرده اند و تخم دشمنى و كينه را در ميان فرقه ها پرورانده اند. گفته مى شود كه از اين ترجمه، تنها در اردن هاشمى، قريب به يك صد هزار نسخه منتشر شده است.
شكى نيست كه نشر چنين كتابى، با تحريفاتى كه در آن انجام گرفته، بدانديشى را در اذهان خوانندگان پرورش مى دهد بالأخص كه زمينه هاى آن از دورات هاى بسى پيش وجود داشته است.
پس از بازگشت اينجانب از سفر دوم به اردن هاشمى، فردى از فارغ التحصيلان يكى از دانشگاه هاى اردن،نامه مفصلى به اينجانب نوشت و از سخنرانى و تلاشهاى انجام شده براى وحدت مسلمين كاملاً تقدير نموده. ولى در پايان نامه خود، پرسش هايى مطرح كرده كه با دعوت به «تقريب» سازگار نيست. وى مبدأ و ريشه اين سؤالات و خرده گيرى ها را ترجمه عربى كتاب «كشف الاسرار» حضرت امام قدَّس سرَّه ذكر كرده است، در صورتى كه در اصل فارسى آن، چنين مطالبى وجود ندارد!
2 .چندى پيش مزدور ديگرى (كه به يكى از بيوت مرجعيت درگذشته وابسته است) در اثناى جنگ تحميلى به اشاره آتش افروزان

صفحه 9
جنگ، كتابى به عقيده خود در «تصحيح عقايد شيعه» نوشت كه اين كتاب در اغلب كشورهاى عربى در سطح بسيار وسيعى منتشر شده است. بنا به گفته يكى از اعضاى «رايزن فرهنگى ايران» در سودان، از ا ين كتاب تنها در مركز آن كشور، دو ميليون نسخه و در ديگر نقاط آن شش ميليون نسخه پخش گرديده است. در سفر اخير ما به اردن هم پس از سخنرانيها با پرسشهايى روبه رو مى شديم كه همگى برگرفته از اين كتاب بود.
3 . يكى از اساتيد دانشگاه مغرب كه سُنّى واقع بين و معقول وعلاقمند به جمهورى اسلامى است، شخصاً به خود اينجانب گفت: كتابهايى كه در قالب ردّ بر عقايد شيعه، يا رد انقلاب اسلامى ايران نوشته مى شود، همگى با سرمايه دولت آمريكا منتشر مى گردد. وى افزود كه حتى قسمتى از آنها در خود آمريكا چاپ و از آنجا به نقاط مختلف ارسال مى گردد.
با توجه به وجود چنين زمينه هايى از بدبينى، پالايش اذهانِ دور افتادگان نسبت به ايران و انقلاب اسلامى، كارى بس دشوار است كه بدون يك نهضت همه جانبه و حساب شده نتيجه بخش نخواهد بود. آرى اعزام مبلغ و تشكيل نمايشگاه هاى كتاب و تبادل دانشجو و استاد و تقويت فرستنده هاى كشور و پخش سخنرانيها به زبانهاى گوناگون مى تواند در اين راه مؤثر باشد.
نگارنده در عين اعتقاد به منطق شيعه و لزوم دفاع مستمرّ از حقوق اهل بيت (عليهم السلام) ، تقريب ميان مذاهب را اصل صحيحى مى داند كه در

صفحه 10
حقيقت يكى ديگر از باورهاى اوست. در اين مورد نيز از بزرگان شيعه پيروى نموده و معتقد است تجلّى منطقِ حق در فضاى تفاهم، امكان پذيرتر است.
البته مقصود از «تقريب» وحدت حقيقىِ دو مذهب نيست به اين معنى كه هر دو گروه از عقايد مخصوص خود دست بردارند و به صورت گروه واحدى در آيند. زيرا اين مسأله در شرايط كنونى محال عادى است و اگر وحدت فكرى در چند مسأله فرعى امكان پذير باشد، در مسايل بالاتر، امكان تحقق آن حتى به صورت يك احتمال هم وجود ندارد; بلكه هدف از تقريب، توجه هر دو گروه، به مشتركات زيادى در زمينه هاى عقيدتى، فقهى و اخلاقى است كه مى تواند در ميان مسلمانان حلقه اتصال محكمى باشد و آنان را در عرصه هاى گوناگون به صورت قدرت و نيروى واحدى درآورد به نحوى كه لااقل حافظ منافع يكديگر بوده و دست يغماگران را از كشورهاى اسلامى كوتاه سازند.
گزارش اين سفر در ده فصل به خوانندگان گرامى تقديم مى شود، و از فرزندم «عليرضا» كه در اين سفر مرا همراهى كرد و تنظيم و نگارش اين گزارش را به عهده گرفت، سپاسگزارم.
قم ـ مؤسّسه امام صادق (عليه السلام)
جعفر سبحانى
1/3/1378

صفحه 11

فصل 1

ديدار با شخصيّت ها

اين جانب پس از گذشت دو سال از سفر نخست، بار ديگر دعوت سفر به كشور اردن هاشمى را پذيرفتم و در تاريخ 11/2/1377 برابر سوم محرم الحرام 1419هـ رهسپار استانبول شدم تا از آنجا با هواپيماى ديگرى عازم « امان» شوم. فاصله زمانى نشستن هواپيما در فرودگاه نخست، با پرواز دوم، كم نبود; از اين جهت دست اندركارانِ تهيه بليط در تهران، خبر سفر اينجانب را به اردن به كنسولگرى جمهورى اسلامى ايران در استانبول مخابره كرده بودند و در نتيجه در فرودگاه استانبول، مورد استقبال اعضاى كنسولگرى قرار گرفتيم و براى اقامه نماز ظهر و عصر و قدرى استراحت رهسپار كنسولگرى شديم.
نمايندگى سياسى ايران در استانبول، در قسمت اروپايى شهر قرار دارد و كاملاً بر دريا مشرف است و حركت كشتى ها كه از درياى سياه پس از عبور از تنگه «بسفور» عازم مديترانه هستند مشاهده مى شود. اين چشم انداز بر مركز نمايندگى جِلا و عظمت خاصى بخشيده است.سرانجام وقت استراحت به پايان رسيد و مجدداً

صفحه 12
همراه دوستان عازم فرودگاه شديم و پس از انجام تشريفات پرواز، سوار هواپيما شده و استانبول را به سوى جنوب ترك گفتيم. هواپيما به خاطر اين كه فصل مسافرت نبود، تا حدى خلوت به نظر مى رسيد و مسافران را غالباً اردنى ها و فلسطينى ها تشكيل مى دادند. مسير هواپيما از طريق تلويزيون، گزارش مى شد وقتى هواپيما از آسمان «قدس» عبور مى كرد جنبو جوش چشم گيرى در هواپيما پديد آمد و مسافران علاقمند بودند كه شهر قدس را و لو از آسمان مشاهده كنند. از اين جهت همه مسافران به صورت نشسته يا ايستاده، از شيشه هاى هواپيما به تماشاى «قدس» پرداخته و آه حسرت سر دادند و ناخودآگاه از زمامداران خود كه اين سرزمين مقدس را دودستى تقديم «صهيونيست ها» كرده اند، بيزارى جستند.
پس از دقايقى هواپيما در فرودگاه «امان» به زمين نشست و مورد استقبال رسمى قائم مقام وزير اوقاف آقاى «عبد الفتاح الصلاح» و چند تن از مسئولان آن وزارت خانه و سفير محترم جمهورى اسلامى ايران جناب آقاى محمد على سبحانى و تعدادى از اعضاى سفارت قرار گرفتيم.
در پاويون فرودگاه از همه عزيزانى كه زحمت كشيده و به فرودگاه آمده بودند ونيز از جناب آقاى عبدالفتاح الصلاح كه حامل پيام تشكر وزير اوقات اردن آقاى «عبدالسلام العبّادى» بود، سپاسگزارى نمودم. پس از توديع، رهسپار سفارت شديم و اقامت

صفحه 13
در آنجا را بر اقامت در هتل ترجيح دادم. زندگى در ميان جوانان پرشور در سفارت لذت ديگرى دارد. بالأخص كه وقت مسافرت ما مصادف با ايام عزاى امام حسين (عليه السلام) بود، و همگان انتظار داشتند كه بعد از انجام برنامه هاى رسمى، شب ها پس از اقامه نماز جماعت درباره نهضت حسينى سخن بگويم. منطق همگان اين بود«الإسلام محمّدى الحُدوث حسينىّ البقاء» پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) نهال اسلام را غرس كرد و فرزند دلبندش سالار شهيدان حضرت امام حسين (عليه السلام) آن را با خون خود و ديگر عزيزانش سيراب كرد و اگر حراست و حفاظت او نبود، درخت اسلام به خشكى گراييده و اثرى از آن باقى نمى ماند.
روز شنبه 12/2/1377 نخستين روز ورود ما به امّان، مصادف با روز استقلال اين كشور بود. كشورى كه در سال 1922 ميلادى برابر 1343 هجرى قمرى به استقلال رسيد و «امير عبداللّه» فرزند «شريف حسين»، به عنوان نخستين پادشاه كشور، زمام امور را به دست گرفت. با توجه به تعطيلى عمومى كشور ملاقات هايى با چند تن از شخصيت هاى فرهنگى اردن در محل سفارت انجام گرفت.

1 . ديدار با سردبير فصلنامه «آفاق الإسلام»

دكتر عمر المدنى سردبير فصلنامه «آفاق الإسلام» از شخصيت هاى شناخته شده در اردن مى باشد.

صفحه 14
نشريه ياد شده با ورق گلاسه رنگى و در تيراژى نسبتاً بالا (15هزار) منتشر مى شود. سردبير مجله از سعه صدرى برخوردار است كه خود را ملزم به ترويج مكتب خاصى، و طرد مكتب ديگر نمى داند. وى در سفر قبل در ديدارى كه با اينجانب داشت از من خواست كه مقاله اى پيرامون مذهب جعفرى بنويسم تا در مجله منتشر گردد و چنين گفت: در اين نشريه زندگانى پيشوايان مذاهب چهارگانه مطرح گرديده و چون مذهب جعفرى يكى از مذاهب فقهى اسلامى است، علاقمندم مذهب جعفرى نيز در اين مجله معرفى شود وى اضافه كرد جمله اى كه شما در سخنرانى خود در مؤسسه «عبدالحميد شومان» گفتيد، مرا خرسند ساخت. شما گفتيد: «شيعه و سنى درباره خود پيامبر و كتاب او، اختلافى ندارند، اگر اختلافى هست در مطالبى است كه از او نقل شده است».1 از اين جهت درخواست مى شود كه شما اين زحمت را پذيرفته و مقاله اى درباره معرفى شيعه بنويسيد ومن متعهّد نشر آن در صفحات فصلنامه مى شوم.

1 . تعبير عربى من اين بود:«انّ المسلمين لم يختلفوا فى نفس النبى والكتاب المنزل عليه، بل اختلفوا فيما روى عنه» وسرچشمه اين سخن اميرمؤمنان على (عليه السلام) است كه در پاسخ يك مرد يهودى كه به اختلاف مسلمانان پس از درگذشت پيامبر اشاره كردو گفت:شما نيز مانند ما ـ3پس از درگذشت رهبر خود3ـ دچار دودستگى شديد امام در پاسخ او چنين فرمود: «اختلفتا عنه، لا فيه و أنتم اختلفتم فيه».

صفحه 15
بنده پس از مراجعت، مقاله اى در حدّ نشر در آن مجله، درباره معرفى شيعه نوشتم و از طريق سفارت ايران ارسال نمودم. او نيز به وعده خود عمل كرد و در (شماره يكم، سال پنجم، مارس 1997) فصلنامه «آفاق الإسلام» چاپ و منتشر كرد و عملاً اثبات نمود كه به تقريب مذاهب صميمانه علاقمند است.
او در ملاقات دوم، از ما دو چيز درخواست كرد و گفت:
اوّلاً: در سمينارى كه سال گذشته در بيروت درباره «ازدواج مدنى»1 برگزار شده بود،شركت كردم و در آن سمينار از ازدواج موقت، سخن به ميان آمد. ولى گوينده نتوانست حق مطلب را ادا كند و و اقعيت و علت تشريع آن را به نحو روشن بيان كند، به گونه اى كه در اذهان شنوندگان جا افتد. آنگاه افزود من از شما مى خواهم مقاله اى در اين باره (ازدواج موقت) نوشته و موضوعات ذيل را تشريح كنيد:
1. حدود و شروط ازدواج موقت.
2. دليل مشروعيّت آن از كتاب وسنّت.
3. علت و انگيزه تشريع آن.
ثانياً: از آنجا كه انقلاب اسلامى در جهان اسلام در بيدارى

1 . مقصود از ازدواج مدنى اين است كه قيد مذهب در مشروعيت نكاح الغا شود، و هر شهروند لبنانى بتواند با پسر يا دختر خواه از نظر مذهب يكسان باشد يا نه ازدواج كند، مثلاً مسلمان يا مسيحى.

صفحه 16
مسلمانان تأثير بسزايى گذاشت و آنان را به بازگشت به خويشتن وادار نمود، بسيار مايلم كه بيوگرافى بنيان گذار انقلاب اسلام حضرت امام خمينى قدَّس سرَّه را در مجله «آفاق الإسلام» منعكس كنم. وى آنگاه به خطوط لازم در ترجمه اشاره نمود.
ما نيز هر دو درخواست را پذيرفتيم تا در صورت امكان انجام شود.
ضمناً يادآور مى شوم آقاى «المدنى» اخيراً دو كتاب به نام هاى «المذاهب الخمسة» و «دعاة الاصلاح» منتشر كرده كه كتاب نخست در معرفى مذاهب اسلامى از جمله مذهب جعفرى است و از مقاله اينجانب بهره زيادى برده است.
امّا كتاب دوم وى به روش كتاب «رجال النهضة» اثر «احمد امين مصرى»(م1372) نوشته شده است يعنى هر دو نويسنده «احمد امين و مدنى» «محمد بن عبدالوهّاب» را از رجال نهضت و داعيان اصلاح خوانده اند.
به جهت سوابقى كه با ايشان داشتم يادآور شدم كه كار شما در عين تقدير به جهت طرح رجال بزرگ اصلاح طلب در جامعه داراى دو اشكال است:
1.جناب عالى اگر شخصيتهايى مانند: «جمال الدين اسد آبادى»(1316) و «شيخ محمّد عبده» (1323) و «عبدالرحمان كواكبى»(1336) را مطرح كرده ايد و آنان را پيشروان اصلاح معرفى

صفحه 17
نموده ايد (كه بسيار مورد تقدير است) اما چرا يك فرد عادى يعنى «محمّد بن عبدالوهاب» را كه اطلاعات كلامى و فلسفى و فقهى او در حدّ بسيار نازل بود، به عنوان مصلح معرفى كرده ايد؟ در صورتى كه او جز ايجاد اختلاف و دودستگى در جهان اسلام كارى انجام نداد. او بيش ازآن كه توحيد و شرك را به صورت منطقى معرفى كند هر نوع حركت به راست و چپ را كه به عنوان تكريم بزرگان صورت مى پذيرد شرك دانسته و مقامات انبيا و اوليا را كاملاً ناديده گرفته است.
2. اگر شخصيتهايى مانند «اسدآبادى» و تلاميذ او را جزء داعيان اصلاح معرفى كرده ايد، چرا از دانشمندان و بزرگانى مانند «شيخ محمد حسين كاشف الغطاء و سيد عبدالحسين شرف الدين و آية اللّه بروجردى و شيخ محمد تقى قمى» از شيعه، و «محمد المدنى» سردبير مجله «رسالة التقريب» و «شيخ شلتوت و شيخ عبد الحميد شيخ ازهر» از اهل سنت، نامى نبرده ايد در حالى كه همگى از سالهاى 1365 تا پايان قرن چهاردهم هجرى پرچمداران اصلاح و دعوت گران تقريب بوده اند.
وى ازپاسخ به اعتراض نخست طفره رفت ولى نسبت به اعتراض دوم اظهار داشت كه او از جريان دارالتقريب اطلاع كافى نداشته و از عملكرد اصلاحى آنان بى خبر بوده است. من يادآور شدم كه مجله دارالتقريب كه ساليان درازى در مصر منتشر مى شده

صفحه 18
اخيراً در تهران تجديد چاپ شده است و پس از مراجعت به ايران از جناب آقاى واعظ زاده كه خود از داعيان تقريب و رجال اصلاح است، درخواست مى كنم كه براى حضرتعالى ارسال كنند تا از زحمات اين شخصيّتهاى شيعى و سنى در مسأله تقريب آگاه شويد.
جلسه به پايان رسيد و ايشان سفارت را با تأكيد بر ارسال دو مقاله ترك گفتند.

2 . ديدارى با شيخ حسن سقاف

پس از رفتن سردبير فصلنامه، ديدارى با جناب «شيخ حسن سقاف» داشتيم. او از عشيره «سقاف» است كه شاخه هايى در حجاز و يمن و اردن دارد، ونسبت او به على بن جعفر الصادق (عليه السلام) مى رسد. او دانشمند حديث شناس و آگاه از رجال صحاح ومسانيد اهل سنت است و در اين مورد،تأليفات فراوانى دارد و علوم مربوط به دانش حديث را در مغرب آموخته است. وى از نظر فكرى كاملاً معتدل بوده و به اجداد خود علاقه خاصّى دارد. او نگهبان سنگر مبارزه با وهابيت در انديشه تجسّم و اثبات جهت براى خدا، مى باشد و به خاطر نقدهاى متعددى كه بر كتابهاى «ناصرالدين آلبانى»(سلفى وهابى) نوشته، خشم وهابيان را برانگيخته است به نحوى كه كتابهاى او در كشور عربستان سعودى جزو كتب ممنوعه

صفحه 19
اعلام شده است.
«ناصرالدين آلبانى» يك حديث شناس هشتاد و چهار ساله است كه از نظر فكرى كاملاً وهابى بوده و در ترويج انديشه تجسم و جهت براى خدا، كوشا و نسبت به فضايل ائمه اهل بيت (عليهم السلام) بى مهر و به علماى شيعه بد زبان است. وى بر اثر ممارست طولانى با حديث، بر اين علم تسلّط همراه با غرور دارد ولى جناب سقاف با نوشتن نقدهاى متعدد بر كتابهاى او، غرور او را كاملاً شكسته و تناقضات و اشتباهات اورا رو كرده است. نگارنده برخى ازنوشته هاى او را مطالعه كرده و از آنها بهره برده ام.
آقاى «سقاف» در سال گذشته، به تهران و قم سفر كرد و با علما و بزرگان حوزه ديدارهايى داشت. ضمناً در مجلس درس صبح اينجانب در مسجد اعظم نيز حاضر شد و شيوه تدريس شيعه را ستود. سپس از كتابخانه آية اللّه مرعشى و مؤسسه امام صادق (عليه السلام)ديدن به عمل آورد و از كارهاى تحقيقى كه در دست انجام است، آگاه گرديد.
من يادآور شدم كه در عصر واحدى (قرن چهارم هجرى) دو كتاب به يك نام (التوحيد) نوشته شده يكى را «ابن حزيمه سلفى سنى» (م/311) و ديگرى را «صدوق شيعى » (م/381) نوشته است. شما اين دو كتاب را كنار هم بگذاريد آنگاه ببينيد «تفاوت ره از كجاست تا به كجا»! اوّلى طرفدار تجسّم، جبر و جهت براى

صفحه 20
خداست ولى دومى مدعى تنزيه، و اثبات كننده اختيار و نفى جهت براى او مى باشد.
وى از سخن اينجانب استقبال كرد وكتاب توحيد صدوق را براى وى تهيه و ارسال كردم. وى در اين ديدار (ضمن توصيف حركت وهابيت به حركتى رو به افول و مورد كراهت فرهيختگان و علما وحتى حكومت ها) بر لزوم مقابله با تبليغات آنان تأكيد كرد و اظهار داشت وى علاوه بر چاپ كتابهايى در اين زمينه، با چند تن از اساتيد رشته الهيات دانشگاه هاى اردن نيز جلسات مستمرى در اين خصوص دارد.
آنگاه براى كمك به كار مبارزه فكرى او، مجموعه اى از تأليفات خود را به وى اهدا كردم و مقدارى درباره «تحديد منطقى توحيد و شرك» سخن گفتم.
از وجود اين دانشمند مى توان در پالايش اذهان دور افتادگان نسبت به عقيده شيعه ومدافعان وهابيت بهره گرفت.
ديدار ما با اين شخصيت به پايان رسيد و قرار شد روز ديگرى با او نشستى به عنوان بازديد، داشته باشيم.

3. ديدار از غار اصحاب كهف

غار اصحاب كهف كه در حاشيه امّان و در منطقه اى به نام

صفحه 21
«ابو علندا» قرار دارد در روز شنبه مورد بازديد قرار گرفت. سرگذشت اصحاب كهف كه در قرآن ضمن آيه هاى 9ـ 26 سوره كهف وارد شده است، داستان بسيار تكان دهنده اى است و قرآن آن را به عنوان: برهان «امكان معاد» مطرح مى كند و مى فرمايد:
>>وكَذلِكَ أَعْثَرْنا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ وَانَّ السّاعَةَ لا رَيْبَ فِيها...) 1 ولى مكان غار را مشخص نمى كند، از اين جهت، مورخان در جايگاه آنان اختلاف نظر دارند.
مدتها تصور مى شد كه مقصود از «غار اصحاب كهف» غار «افسوس» تركيه است كه در 73 كيلومترى «اِزمير» نزديكى روستاى «اياصولوك» بالاى كوه «يتايرداغ» قرار دارد، ولى محققان معتقدند كه علايم وارد در قرآن درباره ويژگيهاى «غار» بر آن منطبق نيست. برخى معتقدند كه محل آن سوريه است و از كيفيت آن، نگارنده خبرى در دست ندارد.
ولى كشف سومى كه در سال 1342هـ ش برابر با 1962 ميلادى در اردن در منطقه اى به نام «رجيب» (گويا تلفظ عاميانه«الرّقيم» وارد شده در قرآن است) انجام گرفت، نظر محققان را به سوى خود جلب نمود. كاشف آن دانشمند باستان شناسى به نام

1 . كهف/21. «ما ديگران را بر وضع آنان آگاه ساختيم تا بدانند وعده خدا حق، و در رستاخيز شكى نيست».

صفحه 22
«رفيق وفا الدجانى» است كه در اين مورد كتابى هم به نام «اكتشاف كهف أهل الكهف» نوشته است وآن را در سال 1344 منتشر نمود ظاهراً علايمى كه در قرآن براى غار آمده است، بيشتر بر اين غار منطبق مى باشد:
1. اطراف غار با چيزى پوشيده نيست و آفتاب بر بام غار و اطراف آن مى تابد.
2. باب غار رو به جنوب است(كه ذيلاً توضيح مى دهيم) . به هنگام ورود به درون غار در هر دو سمت غار، دو سكو به طول 3 متر و پهناى 2 متر است كه روى آنها تعدادى قبر كه شمار آن به هفت و يا هشت مى رسد وجود دارد. در ديوار غار خطوطى به زبان يونانى نوشته شده است كه چندان قابل قرائت نيست. بالاى كوه هم صومعه اى است كه اكنون به صورت مسجد درآمده است.
هنگامى كه مقابل درِ غار بايستيم آفتاب از سمت راست طلوع كرده و به تدريج به سمت چپ متمايل مى گردد.
قرآن در اين مورد مى فرمايد:
(وَتَرَى الشَّمْسَ إِذا طَلَعَتْ تَزاوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ ذاتَ اليَمِين وَإِذا غربَتْ تَقْرِضُهُمْ ذاتَ الشِّمالِ وَهُمْ فى فَجْوَة مِنْهُ...) .1
«آفتاب را مى بينى كه هر موقع طلوع كرد به تدريج به سمت راست

1 . كهف/17.

صفحه 23
ميل كرده و هنگام غروب آنان را به سمت چپ قطع مى كند، و همگان در محل وسيعى قرار دارند».
اما مقصود از سمت راست و چپ چيست؟ آيا مقصود دو سمت انسانى است كه در داخل غار به سر مى برد و آهنگ خروج از غار دارد، يا مقصود راست و چپ انسانى است كه در بيرون نظاره گر غار بوده و به تدريج آهنگ ورود به غار را دارد؟ پاسخ دوم روشن تر به نظر مى رسد. زيرا هر چند خطاب متوجه پيامبر است، ولى مقصود هر فردى است كه به زيارت غار رفته و مى خواهد اوضاع آنجا را مطالعه كند. طبعاً مقياس راست و چپ چنين نظاره گرى ـ كه در برابر باب غار ايستاده و چشم چرانى را آغاز كرده است ـ خواهد بود.
شاهد اين گفتار، تعبير قرآن است كه مى فرمايد:(وَتَرَى الشَّمْسَ إِذا طَلَعَتْ) اين جمله با نظاره گر در بيرون، بيشتر وفق مى دهد تا آن كس كه به دل غار رفته و آفتاب و ماه بر او پنهان است.
با توجه به مشخصاتى كه بيان گرديد، آفتاب از سمت راست وارد شونده،طلوع كرده و به تدريج به سمت چپ مايل مى گردد و سرانجام، غار را در سمت چپ وارد شونده قطع نموده و به سوى مغرب كشيده مى شود.
هدف از بيان كيفيت طلوع و غروب خورشيد، بيان اين نكته است كه نور خورشيد به داخل غار راه نمى يافت.(زيرا، طرف صبح و غروب، تابش آن افقى و به هنگام ظهر عمودى است و در نتيجه

صفحه 24
نور به داخل آن وارد نمى شد تا مايه عفونت اجساد گردد).
در هر حال، خواه نظرما صائب باشد يا نه، جاى تأسّف است كه دولت اردن از اين سرمايه چندان بهره اى نمى برد، و يك چنين اثرى كه مى تواند حداقل منبع درآمدى باشد چندان مورد عنايت نيست. چون وسيله استراحت در اطراف غار نيست ومسير درست و مشخصى به سوى غار وجود ندارد لذا جهانگردان به آنجا كمتر توجه پيدا مى كنند.
من اين مسأله را با وزير اوقاف جناب «عبدالسلام العبادى» در ميان نهادم، ايشان از موضوع استقبال كرد و افزود: طرح اين بنا جزء برنامه و دستور دولت هست.
روز شنبه به پايان رسيد، و اعلام شد كه در روزهاى آينده برنامه هايى به شرح زير خواهيم داشت:
1. ديدار با دكتر عبدالسلام العبادى وزير اوقاف كشور اردن.
2. بازديد از مؤسسه آل البيت (المجمع الملكى لبحوث الحضارة الإسلامية).
3. ديدار با رئيس دانشگاه موتِه و سخنرانى در دانشگاه مذكور.
4. ديدار با رئيس دانشگاه اردن و سخنرانى در آن دانشگاه.
5. ديدار با رئيس دانشگاه «يَرْموك» و سخنرانى در آن دانشگاه.

صفحه 25
6. ديدار با رئيس دانشگاه جَرَش و سخنرانى در دانشگاه ياد شده.
7. سخنرانى در جمع اساتيد و اعضاى هيئت علمى دانشگاه آلالبيت(عليهم السلام) .
8. سخنرانى در جمع ائمه جماعات اردن در مسجد مَلِكْ عبداللّه.
و به فضل الهى همه اين ديدارها و سخنرانى ها به ترتيب انجام گرفت كه به تدريج به شرح آنها مى پردازيم.

صفحه 26

فصل2

ديدار از دانشگاه «موته»

الف) ديدار از بزرگترين مسجد اردن
در غالب كشورهاى عربى، امورخيريه و شؤون دينى در اختيار وزارت اوقاف آن كشور است. اداره مساجد از نظر تعيين امام و خطيب و مؤذّن و پخش اذان در اوقات پنج گانه و چاپ و نشر قرآن و تربيت قارى و امور مربوط به حج وكليّه امور خيريه حتى گردآورى زكات، از شؤون وزارت اوقاف به شمار مى رود و وزير اوقاف در قلمرو خود، از توان بالايى برخوردار است و در حقيقت حافظ و نگهبان وجهه دينى كشور مى باشد.
براى حفظ شؤون مهمان، برنامه ريزى شد كه در تالار مسجد و مركز فرهنگى «ملك عبداللّه» كه عظيم ترين و زيباترين مسجد اردن است، همراه با سفير محترم جمهورى اسلامى ايران با آقاى دكتر عبدالسلام العبادى وزير محترم اوقاف كشور اردن، ديدارى انجام گيرد. در اين ديدار آقاى وزير پس از تعارفات معمول و اظهار خوشحالى از روند روابط ميان دو كشور اسلامى درخواست كرد كه از نمايشگاه قدس در حاشيه مسجد ديدن كنيم و ضمنِ ديدار، نكاتى

صفحه 27
را يادآور شد كه اهم آن عبارت است از:
الف: هر چند قدس شريف و مسجد الأقصى در اشغال صهيونيستها است ولى از نظر قانونى، توليت مراكز دينى ومسجد الأقصى و موقوفه ها در كرانه غربى به دولت اردن هاشمى واگذار شده است و اين توافق همچنان به قوت خود باقى است به نحوى كه هم اكنون 700 كارمند از طرف وزرات اوقات اردن، در شهر قدس مستقر هستند و مراكز دينى قدس تحت نظر آنان اداره مى شود. سپس آقاى وزير به «ماكت» بزرگ مسجدالأقصى كه در برابر ما قرار داشت، اشاره كرد و نقاطى را كه صهيونيستها تخريب كرده اند به ما نشان داد و گفت: همه اين خرابيها از طرف دولت اردن ترميم مى شوند. سپس افزود در كيفيت مرمّت مسجد از هنرمندان كشورهاى اسلامى از جمله ايران دعوت كرده ايم و از پيشنهادهاى همگان بهره گرفتيم.
ب: گردآورى زكات در كشور اردن از اهميت خوبى برخوردار است كه همگى زير نظر وزارت اوقاف در موارد معين شده مصرف مى شوند از جمله وى به مراكز ايتام اشاره كرد و گفت: بسيارى از كودكان بى سرپرست و رها شده در اين مراكز تربيت مى شوند.
ج: اماكن زيارتى جزئى از فرهنگ و تمدن اسلامى است غليرغم انديشه برخى از فرقه ها، دولت اردن به بازسازى اين اماكن اهتمام ورزيده وهم اكنون مقام شهداى موته و برخى ديگر از

صفحه 28
صحابه در دست بازسازى است و مبلغ قابل توجهى در بازسازى مسجد، ومراقد آنها از طرف دولت صرف مى شود.
همه روزنامه هاى اردن مورخ دوشنبه 4/5/1998 ميلادى برابر با 5/2/1377 خبر ديدار ما را با وزير اوقات با چاپ عكس و شرحى موجز چاپ كردند.
در پايان ديدار به موزه مسجد هدايت شديم. موزه از دو بخش تشكيل شده بود، بخشى مربوط به آثار اسلامى در طول چند قرن و بخش ديگر آثار و لوازمى كه از ملك عبداللّه فرزند شريف حسين به يادگار مانده است.
در هر حال آنچه براى اينجانب جالب بود، مسؤوليت وزارت اوقات در حفظ اماكن دينى ومساجد كرانه غربى بر عهده وزارت اوقاف اردن باشد، با اين كه دولت غاصب اسرائيل پنجه بر سرزمين اشغالى نهاده و هم اكنون در صدد يهودى كردن «قدس» شريف است.

ب) ديدار از دانشگاه موته

«موته» شهرى از استان جنوبى «كَرَك» و هم مرز با اسرائيل است در اين سرزمين سربازان اسلام، به فرماندهى «جعفر طيّار» و «زيد بن حارثه» و «عبداللّه بن رواحه» با روميان به صف آرايى پرداخته و پس از كشته شدن اين سه فرمانده، سربازان اسلام امر نبرد را به

صفحه 29
خالد بن وليد واگذار نمودند و او نيز با ترفندى خاص يعنى برافروختن آتش در اطراف اردوگاه و ترساندن دشمن از رسيدن نيروهاى تازه نفس، از تاريكى شب بهره گرفت و شبانه از موته به سوى مدينه بازگشت.
شگرد نظامى او هر چند از نظر دانش نظامى درخور تحسين بود، ولى فرار از صحنه نبرد مايه فزونى جرأت دشمن و سرشكستگى مسلمانان به شمار مى رفت و به خاطر چنين پيامدى، مردم مدينه از خالد و سربازانى كه تحت اختيار او بودند با شعارهاى «فراريان» و پاشيدن خاك، استقبال كردند. در پى اين موضوع بسيارى از شخصيت هايى كه در نبرد شركت كرده بودند، در خانه نشسته و در انظار كمتر ظاهر شدند.1
قتلگاه فرماندهان موته با نقطه اى كه امروز مدفن آنها است، چند صد متر فاصله دارد. ميدان نبرد، با علايم خاصى مشخص شده است امّا اين كه چرا در نقطه دورتر از ميدان به خاك سپرده شده اند براى ما روشن نيست. در هر حال هر سه فرمانده، براى خود مزار و گنبدى دارند ولى مزار حضرت جعفر از ويژگى خاصى برخوردار است و شيعيان مقيم اردن در روز عاشورا در آنجا به عزادارى مى پردازند. در كنار قبر حضرت جعفر مسجدى است كه

1 . سيره ابن هشام:2/382ـ 383; سيره حلبى:2/79.

صفحه 30
اخيراً به نحو بسيار زيبايى در حال بازسازى است. اين شيوه مى رساند كه ساختن مسجد در كنار قبور شهدا و اوليا يك رسم كهن اسلامى بوده و گذشتگان آن را با اصول توحيد مخالف نمى دانسته اند ولى آنچه نگارنده به خاطر دارد اين است كه در گذشته قبر حضرت جعفر در داخل مسجد بوده ولى الآن به خاطر توسعه مسجد، مزار در جنب مسجد قرار گرفته است.
از مردم موته شنيديم كه نخستين فرمانده سپاه زيد بن حارثه بوده وجعفر بن ابى طالب و عبداللّه بن رواحه به ترتيب معاونان او بوده اند.
امّا نگارنده يادآور شد كه دلايل تاريخى بر خلاف آن گواهى مى دهد، يعنى فرمانده كلّ جعفر بن ابى طالب بوده و آن دو نفر، به ترتيب معاونان اوبودند و شاهد اين گفتار شعر حسان و قصيده كعب بن مالك در رثاى شهداى موته است. حسان در مقام ذكر فرماندهان، نخست از جعفر، آنگاه از زيد و عبداللّه نام مى برد و در شعر خود از فعل «تتابعوا» بهره مى گيرد، يعنى آنان به ترتيب پرچم به دست گرفتند و به ميدان نبرد رفتند وجام شهادت نوشيدند، حسان مى گويد:
فَلا يَبْعدن اللّه قتلى تتابَعُوا *** بموتة منهم ذو الجناحين جعفرُ
وزيد وعبد اللّه حين تتابَعُوا *** جميعاً وأسباب المنيّة تُخْطر

صفحه 31
درود و رحمت حق بر كشتگان موته باد كه از آنها است جعفر «ذوالجناحين» و «زيد» و «عبداللّه» آنگاه كه به ترتيب به ميدان رفته و كشته شدند و اسباب مرگ اخطار مى شد.
در اين دو بيت لفظ «تتابعوا» دوبار تكرار شده است و در مقام بيان، نخست جعفر طيّار آنگاه زيد و عبداللّه را ياد كرده است. و قهراً پشت سر هم قرار گرفتن آنان در جبهه نبرد، به همان ترتيب بوده است كه در مقام ذكر نام آنان آمده است.
كعب بن مالك در قصيده خود چنين مى گويد:
إذ يهتدون بجعفر و لوامع *** قُدّام أوّلهم فنعم الأوّل1
آنگاه كه به وسيله جعفر و پرچم او هدايت مى شدند، نخستين پيشگام آنان، چه نيكو تحسين بود.
در هر حال پيوسته تبليغات زهرآگين امويها و عباسيها بر اين بود كه آل ابوطالب و آل على را در انظار، كوچك نشان دهند، از اين جهت بر خلاف شواهد تاريخى كه برخى را يادآور شديم در منطقه بر خلاف آنچه كه واقعيت دارد، ترتيب فرماندهى آنان مشهور است.
شهر موته با امّان 135 كيلومتر فاصله دارد كه ما پس از طى اين مسافت وارد دانشگاه موته شديم. پس از ورود به محوّطه

1 . سيره ابن هشام: 2/38.

صفحه 32
دانشگاه با استقبال جناب آقاى «دكتر الدحيات» و تنى چند روبه رو شده و به دفتر رياست دانشگاه راهنمايى شديم. پس از مذاكرات مقدماتى رياست محترم به بيان تاريخچه دانشگاه پرداخت و گفت: چنين دانشگاهى در نوع خود بى نظير است، زيرا اين دانشگاه در سال 1982 به صورت يك دانشگاه نظامى تأسيس گرديد ولى پس از چهار سال بخش علمى در قالب هفت دانشكده بر آن افزوده شد. مجموع دانشجويان دانشگاه را سيزده هزار دانشجو تشكيل مى دهد كه هزار نفر از آن نظامى و باقيمانده غير نظامى مى باشند. سپس افزود در اين دانشگاه هشتصد دانشجوى خارجى نيز از كشورهاى اسلامى تحصيل مى كنند و اين دانشگاه تنها دانشگاه دولتى در استان «كَرَك» است.
اينجانب پس از شنيدن سخنان رئيس دانشگاه فرصت را مغتنم شمرده يادآور شدم كه دانشگاه شما در استان كرك و در نزديكى شهر موته مدفن شهداى اسلام قرار گرفته است و نام اين شهر تداعى كننده خاطره ايثارگريهاى سربازان صدر اسلام است كه با قلبى لبريز از ايمان در سرزمين غربت جام شهادت نوشيدند و با ساز و برگ ابتدايى به نبرد دشمن مجهز به آخرين سلاح روز رفتند، از اين جهت لازم است كه به ابعاد اخلاقى و فرهنگى دانشجويان اين دانشگاه اهميت بسزايى داده شود مثلاً وضع برخى دانشجويان دختر از نظر پوشش اسلامى خالى از التزام به ظواهر دينى بود!

صفحه 33
آنگاه همراه با رياست محترم به سالن سخنرانى هدايت شديم و در جايگاه خطابه قرار گرفتيم.
از آنجا كه اين دانشگاه در كنار شهداى موته قرار گرفته و هر يك از اين شهيدان براى خود مزارى دارند و مورد توجه مسلمانان جهانگرد و غيره مى باشند، لازم ديدم موضوع سخن را درباره حفظ آثار اسلامى كه در طول چند قرن به دست ما رسيده است، قرار دهم زيرا جسته و گريخته آگاه شده بودم كه وهابيان در اين كشور تبليغات زهرآگين خود را آغاز كرده و گروهى را نيز با تطميع خريدارى نموده اند. بالأخص «ناصرالدين آلبانى» محدّث اهل سنت ومروّج مسلك وهابيّت از دمشق به اردن منتقل شده و بساط تبليغ را پهن كرده است متأسّفانه علما و زعماى دينى اردن از منطق وهابيان آگاه نبوده و نمى توانند با آنان به خوبى روبه رو شوند.
دوستان نيز به من اشاره كردند كه در اينجا مسأله حفظ آثار اسلامى را مطرح كنيد شايد خود سخنرانى به صورت مستقل چاپ و منتشر گردد.

سخنرانى در دانشگاه موته

مجرى برنامه اينجانب را معرفى كرد وحاضران در سالن كه اساتيد و دانشجويان بودند از اطلاعات اينجانب نسبت به عقايد و فِرَق اسلامى آگاه شدند، آنگاه به سخنرانى پرداختم كه البته نقل

صفحه 34
تمام آن در اينجا امكان پذير نيست و به نقل موجز آن بسنده مى كنيم.
پس از حمد و ثناى خداى جهانيان، و درود بر خاتم پيامبر پيامبران، و عترت پاك وياران برگزيده او سخن خود را با تلاوت دو آيه از آيات سوره نور آغاز نمودم:
قال الحكيمُ فى محكم كتابه الكريم أعوذ باللّهِ منَ الشَّيْطانالرَّجيم:
(فِى بُيُوت أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالغُدُوِّ وَالآصالِ* رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَلا بَيَْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللّهِ وَإِقامِ الصَّلاةِ وَايتاءِالزَّكاةِ يَخافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ القُلُوبُ وَالأَبْصار) .1
«نور فروغ الهى (اللّه نور السماوات) در خانه هايى است كه خدا اذن داده است كه برافراشته گردند و در آنها نام خدا گفته شود، صبح و عصر در آنها خدا را تسبيح مى گويند. مردانى كه تجارت و خريد و فروش آنان را ازياد خدا و بپادارى نماز، و دادن زكات باز نمى دارد و از روزى كه دلها و ديدگان در آن روز دگرگون مى گردد، مى ترسند».
در اين آيه از «بيوتى» كه خدا به ترفيع آنها اذن داده است، سخن به ميان آمده است و مفهوم آيه با تشريح دو مطلب روشن

1 . نور/36ـ 37.

صفحه 35
مى گردد:
1. مقصود از «بيوت» در آيه چيست؟
2. «ترفيع» اين بيوت چگونه انجام مى گيرد؟
درباره مطلب نخست يادآور مى شويم بر خلاف انديشه برخى از مفسران، مقصود از «بيوت» مساجد نيست، بلكه مقصود منازل و خانه هاى پيامبران و مردان صالح روزگار است كه كارهاى دنيا آنان را از عبادت و نيايش و ديگر فرايض، بازنداشته است و خانه هاى آنان مالامال از تسبيح وتنزيه خدا است و اين مطلب با توجه به دلايل ياد شده در زير روشن مى گردد:
1. بيت به آن چهار ديوارى مى گويند كه قسمت نشيمن آن را سقف پوشانيده باشد و هيچ گاه چهار ديوارى مجرد از سقف، بيت ناميده نمى شود، در حالى كه در صدق مسجد، سقف شرط نيست و چهار ديوارى كافى است.
قرآن درباره «بيوت» مشركان مى فرمايد:
(وَلَوْلا أَنْ يَكُونَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَةً لَجَعَلْنا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّة...) .1
«اگر نبود كه همه مردم بايد يك گروه باشند، سقف خانه كسانى را كه به خدا كفرمىورزند، از نقره قرار مى داديم».

1 . زخرف/33.

صفحه 36
اگر «بيت» ملازم با سقف نبود، هرگز چنين سخن صحيح نبود، بلكه لازم بود بگويد سقف و يا ديوار خانه آنها را از نقره قرار مى داديم، اين تعبير مى رساند كه بيت پيوسته ملازم با سقف است بر خلاف مسجد.
و به همين جهت مسجدالحرام، مسجد است ولى سقف ندارد، ولى كعبه، بيت اللّه الحرام است كه با سقف توأم مى باشد.
2. در قرآن مجيد، بيت اللّه الحرام در مقابل «مسجدالحرام » قرار گرفته است چنان كه مى فرمايد:
(جَعَلَ اللّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنّاسِ...) .1
«خداوند كعبه را كه بيت الحرام است، مايه قوام (حيات) مردم قرار داده است».
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(...وَالْمَسْجِدِ الحَرامِ الَّذِى جَعَلْناهُ لِلنّاسِ سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَالْبادِ...) .2
«مسجدالحرامى كه آن را براى همه مردم مساوى قرار داديم، خواه در آنجا مقيم باشند و يا از نقاط دور به آنجا آمده باشند».
اين نوع تقابل نشانه دوگانگى بيت ومسجد در زبان قرآن

1 . مائده/97.
2 . حج/25.

صفحه 37
است.
3. پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) نيز «بيوت» را در آيه به خانه هاى پيامبران تفسيركرده و خانه فاطمه(عليها السلام) را نيز از آن بيوت دانسته است.
«انس بن مالك» مى گويد:
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) اين آيه را تلاوت فرمود: در اين موقع كسى برخاست و گفت:مقصود، كدام خانه هااست؟
پيامبر فرمود: خانه پيامبران.
در اين موقع ابوبكر برخاست وگفت:
آيا اين خانه (اشاره به خانه على و فاطمه (عليهما السلام) ) از آن خانه هاست؟
پيامبر در پاسخ فرمود: «نعم من أفاضلها; ازبهترين آنهاست».
از اين كه پيامبر، نخست «بيوت» را به خانه هاى پيامبران تفسير نموده، سپس خانه على و فاطمه را جزء بهترين آنها معرفى مى كند، مى توان گفت: مقصود خانه هاى انبياء و اوليا و انسات هاى والايى كه خانه هاى آنان، مركز تسبيح و تنزيه،و اقامه نماز غيره است. ومصباح پر فروغ نور الهى در اين خانه هاست كه خدا به ترفيع آنان اذن داده است.
اين بيان توانست، پرده از مفهوم «بيوت» را برافكند، اكنون

صفحه 38
وقت آن رسيده است كه به تفسير كلمه «ترفيع» بپردازيم.
مقصود از اين لفظ يكى از دومعنى ياد شده در زير است:
1. ترفيع ظاهرى با بالا بردن پايه و ديوارها صورت مى پذيرد وماده «رفع» در قرآن در اين معنى به كار رفته است:
(...إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَإِسْماعِيلُ...).1
«آنگاه كه ابراهيم و اسماعيل ديوارهاى بيت (كعبه) را بالا مى بردند».
و چون سخن درباره بيوتِ موجود است، طبعاً مراد صيانت آنها از فرو ريختن وحفظ ونگهدارى آنهاست.
2. مقصود ترفيع معنوى و كنايه از اين كه اين نوع از خانه از قداست و احترام خاصى برخوردار است ولازمه چنين مقام و موقعيت، دور نگهدارى از آلودگى ظاهرى و باطنى، وسعى در صيانت آنهاست.
در نتيجه اين آيه ما را به حفظ و صيانت خانه هاى پيامبران دعوت كرده است يعنى ترفيع ظاهرى و باطنى آنها مورد مشيّت تشريعى الهى است، خواه خانه هاى آنان مدفن آنان باشد (مانند خانه پيامبر) يا نباشد و در هر حال حفظ حراست آنها ازمشروعيت و محبوبيت خاصى برخوردار است.
با چنين تصريح و دلالت روشن چگونه حفظ و حراست اين

1 . بقره/127.

صفحه 39
نوع خانه ها را شرك بناميم و يا آن را بدعت بخوانيم؟ كسانى كه صيانت اين نوع بيوت را شرك وبدعت وصف مى كنند، از معنى شرك و بدعت به درستى آگاه نمى باشند. تكريم آثار پيامبرى كه همه چيز خود را فداى توحيد كرده، چگونه مى تواند شرك باشد با وجود چنين اذن قرآنى (أَذِنَ اللّه أَنْ تُرْفَعَ) چگونه مى تواند بدعت و ادخال در دين باشد؟

مسجدسازى در كنار قبور شهدا

مسجد سازى در كنار قبور پيامبران و شهدا در كشورهاى اسلامى امرى رايج وملموس است. من در اين سفركوتاهم به «اردن» تمام مراقد پيامبران را پوشيده از مسجد ديدم. يعنى در كنار قبور آنها مساجدى است كه مردم آن محل، در اوقات مختلف در آنجا نماز مى گزارند. اين مساجد هر چند از مراقد پيامبران با ديوارى جدا شده است، ولى ناگفته پيداست كه هدف از ساختن مسجد در اين نقاط، جز تبرك جستن به قبور اين مردان بزرگ، نبوده است و در غير اين صورت دليلى نداشت كه در تمام مشاهد و مراقد اولياى الهى، مسجدى برپا كنند.
از اينجا مى توان مسجد سازى در كنار بزرگان الهى را يك مسأله مورد اتفاق تلقى كرد، اتفاقى كه يكى از مدارك استنباط حكم شرعى در فقه اسلامى به شمار مى رود و اگر چنين اتفاق ها را كنار

صفحه 40
نهيم، ديگر هيچ اجماعى واجد ارزش نخواهد بود.
قرآن مجيد يادآور مى شود كه پس از كشف قبور اصحاب كهف، مردم آن سرزمين به دو دسته تقسيم شدند: گروهى مصرّ بودند كه روى مدفن آنها بناى يادبودى بسازند، ولى گروهى ديگر كه اكثريت مردم آنجا را تشكيل مى دادند، مى گفتند: بايد روى مراقد آنها مسجد بسازيم. قرآن هر دو نظريه را به عنوان تقدير از هر دو گروه، نقل مى كند. چنان كه مى فرمايد:
(...فَقالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْياناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ َقالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً) .1
«برخى گفتند كه روى قبور آنان بناى يادبود بسازيد خدا از وضع آنها آگاهتر است، كسانى كه بر گروه نخست پيروز شده بودند، گفتند: روى مدفن آنها مسجد بنا مى كنيم».
مفسران در تفسير آيه مى گويند: گروه نخست مشركان بودند وگروه دوم موحدان و نمازگزاران كه بر آيين مسيح ايمان آورده و آيين او در آن ايام از رسميت خوبى برخوردار شده بود و (بر خلاف عصر مهاجرت اصحاب كهف) موحدان بر مشركان پيروز شده بودند.
اگر اين كار بدعت ويا مايه عبادت وپرستش اصحاب قبر بود، خداوند عمل آنان را به عنوان تقدير نقل نمى كرد.

1 . كهف/21.

صفحه 41
من از همين جا به شما اساتيد و دانشجويان، خطاب مى كنم كه كشور شما، كشور انبيا و پيامبران است زيرا مراقد گروهى از پيامبران بنى اسرائيل در خاك شماست و نياكان شما بنايى بر قبور آنها ساخته ومساجدى در كنارشان ترتيب داده اند، شما نيز پيرو راه آن بزرگان باشيد تا اين نوع تقدير از صالحان كه سيره مستمرّ اسلاف شما بوده و به عصر صحابه باز مى گردد، پيوسته استمرار يابد.
بازسازى قبور شهداى موته جاى تشكر وسپاس دارد وبه عمل وزارت اوقاف ارج مى نهيم. ما اسلام خود رامرهون جان فشانيها و جان بازيهاى شهداى راه اسلام مى دانيم.
در پايان يادآور مى شوم كه سخنرانى من يك سخنرانى باز و آزاد است و افراد در انتقاد كاملاً آزادند. اگر كسى سؤال يا نقدى دارد از تربيون آزاد استفاده كرده آن را مستقيماً مطرح نمايد.
در اين هنگام، يكى از اساتيد دانشگاه موته كه در عربستان سعودى درس خوانده و سن و سالى نيز از او گذشته بود، سؤال ذيل را مطرح كرد:

سؤالات:

* على، به تسويه قبور فرمان داد

اگر ساختن بنا روى قبور جايز بود چرا امام على (عليه السلام) به يك

صفحه 42
نفر از ياران خود به نام «ابوالهياج» چنين دستور داد:
«ألا أبعثك على ما بعثنى عليه رسول اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم) أن لا تدع تمثالاً إلاّ طمستَه ولا قبراً مشرفاً إلاّ سوّيته بالأرض».
«هيچ تصو1يرى را مشاهده نمى كنى مگر اين كه آن را محو مى كنى، و نه قبر بلندى را مگر اين كه آن را صاف كنى».
در اين حديث امام على (عليه السلام) به محو قبور و يكسان سازى آنها با زمين دستور مى دهد با اين وضع چگونه مى توان بناسازى را امر جايز دانست؟

پاسخ

از برادرم سپاسگزارم كه سكوت وخاموشى مجلس را شكست و حديثى را كه دستاويز مخالفان حفظ و صيانت آثار اسلامى است، يادآور شد. ولى وى در نقل حديث دچار اشتباه شد چون متن حديث چنين است:«الا سوّيته»: «مگر اين كه آن را صاف كنى» و هرگز لفظ «بالأرض»(إلاّ سويته بالأرض) در حديث نيست.
شما اگر به صحيح مسلم مراجعه بفرماييد عرض اينجانب را تصديق خواهيد فرمود. با توجه به آنچه كه گفته شده به توضيح پاسخ مى پردازيم:
هرگاه لفظ «تسويه» بدون حرف جرّ به كار رود، مقصود صاف

1 . صحيح مسلم:3/ 61، كتاب الجنائز .

صفحه 43
و هموار بودن در مقابل اعوجاج است. چنان كه مى فرمايد: (الَّذى خَلَقَ فَسَوّى) 1 در اين آيه و موارد مشابه آن، مقصود از صاف و دورى از اعوجاج همان كمال خلقت است چنان مى فرمايد: (...ثُمَّ سَوّاكَ رَجُلاً) .2 باز مى فرمايد: (فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِى فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ) 3 در تمام اين موارد صاف وهموار بودن در مقابل كج و معوّج بودن، كنايه از كمال خلقت و پيراستگى آن از نقص و كاستى است.
ولى آن گاه كه اين واژه با حرف جرّ توأم گرديد، پاى مقايسه پيش مى آيد و مقصود برابر سازى دوچيز با هم است(نه صاف و هموار بودن خود شىء) خواه از نظر ظاهرى خواه از نظر باطنى. مثلاً هرگاه دو خط از نظر طول با هم برابر نباشند با كوتاه كردن يكى برابر شوند، عرب مى گويد: سوى هذا بهذا. اين دو را يكسان و برابر كرد و اگر نقطه اى از زمين بلندتر از نقطه ديگر باشد، سپس با افزودن خاك ويا كاستن آن هر دو را هم سطح كنيم ، مى گويند : سوى هذه القطعة بهذه.
قرآن عقيده مشركان را از زبان آنان در روز رستاخيز چنين بيان

1 . اعلى/2.
2 . كهف/37.
3 . حجر/29.

صفحه 44
مى كند و مى فرمايد:
(تَاللّهِ إِنْ كُنّا لَفِى ضَلال مُبين* إِذْ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعالَمِينَ) .1
«به خدا سوگند ما در گمراهى آشكارى بوديم، آنگاه كه شما را با خداى جهانيان يكسان مى گرفتيم».
باز در آيه اى يادآور مى شود، كه كافران از وحشت عذاب اخروى، آرزو مى كنند كه اى كاش با زمين يكسان بودند(خاك مى شدند) چنان كه مى فرمايد:
(يَومَئِذ يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَعَصَوُا الرَّسُولَ لَوْ تُسَوَّى بِهِمُ الأَرْضَ وَلا يَكْتُمُونَ اللّهَ حَدِيثاً) .2
«در چنين روزى كافران و آنان كه پيامبر را نافرمانى كرده بودند، آرزو مى كنند كه اى كاش با زمين يكسان بوده(خاك مى شدند) و با وجود گواهان نمى توانند سخن پنهان سازند».
در اين دو آيه مادّه «سوّى» با حرف جرّ به كار رفته است، از اين جهت به معنى يكسان سازى دو شىء با هم است يكسان قرار دادن بتان با خدا، يكسان شدن مردگان با خاك.
با توجه به اين مقدمه كه لفظ تسويه در دو معنى به كار

1 . شعراء/97ـ 98.
2 . نساء/42.

صفحه 45
مى رود:
1. صاف و هموار كردن در مقابل اعوجاج(آنجا كه با حرف جرّ همراه نباشد).
2. يكسان و برابر سازى با زمين(آنگاه كه با حرف جرّ همراه باشد) اكنون بايد ديد مقصود ازتسويه در حديث مسلم چيست؟
حديث به دليل تجرّد از حرف «جرّ» و به قرينه لفظ «مشرفاً» (به معنى بلندى به شكل كوهان شتر است) معنى نخست را تعقيب مى كند. يعنى پيامبر به امام على (عليه السلام) و نيز ابوالهياج دستور داد كه قبور كج را به صورت پشت ماهى و يا كوهان شتر ساخته شده اند را صاف و هموار سازد. گويا ساختن قبر مسنَّم شعار مشركان بوده است. اكنون كه مقصود صاف كردن روى قبر در مقابل تنسيم و پشت ماهى بودن باشد، در اين صورت حديث چه ارتباطى به تحريم بناسازى روى قبر دارد؟ زيرا:
اوّلاً: اگر مقصود يكسان سازى قبر با زمين بود لازم بود بفرمايد: «الا سويته بالأرض».
ثانياً: يكسان سازى قبر با زمين مخالف فتاواى تمام فقهاى اسلام است كه مى گويند: مستحب است قبر به اندازه چهار انگشت از زمين بلند باشد.1
ثالثاً: بر فرض صحت حديث، پيامبر دستور داده اند كه قبور

1 . الفقه على المذاهب الأربعة،ج1:535، باب «حكم دفن الميت».

صفحه 46
با زمين يكسان شود، و نفرموده اند كه اگر سايبانى روى قبور وجود دارد ويران گردد و آن با زمين يكسان شود!
اين پاسخ آنچنان محكم و استوار بود كه معترض سكوت كرد و دم فرو بست.

* بناى روى قبور عبادت صاحب قبر است

جوانى كه گويا دانشجو بود، اظهار داشت كه بناى يادبود روى قبور،به منزله عبادت صاحب قبر است و اين كار با توحيد در عبادت (كه به تعبير آنها «توحيد در اُلوهيت» است) سازگار نيست.

پاسخ:

قضاوت و داورى در اين كه بناسازى روى قبر، عبادت صاحب قبر است يا خير در گرو تحديد منطقى لفظ «عبادت» است. تحديدى كه جامع افراد و مانع اغيار باشد. تا اين قسمت روشن نشود نمى توان درباره توحيدى و يا شركى بودن عملى داورى كرد. شما اى سؤال كننده عزيز عبادت را چگونه تفسير مى كنيد؟ عبادت وپرستش چيست؟! چرامى گويند بناى يادبود روى قبر رسول توحيد، پرستش اوست؟ چون شما به سؤال من پاسخ نگفتيد، من از جانب شما به تعريف منطقى آن مى پردازم:

صفحه 47
در تحديد عبادت چند احتمال وجود دارد كه به همگى اشاره مى كنيم:
1. آيا عبادت به معنى مطلق خضوع و فروتنى شخص در برابر شخص دوم است؟
به طور مسلم نه زيرا لازمه چنين تعريفى اين است كه در روى زمين موحدى پيدا نشود، زيرا هر انسانى در جهان در برابر پدر و مادر و استاد خود خضوع مى كند و قرآن به ما درباره والدين دستور مى دهد و مى فرمايد:
(وَاخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّيانِى صَغِيراً) .1
«بالهاى فروتنى برخاسته از مهر و محبت را در برابرشان فرود آر وبگو خدا بر آن دو(پدر و مادر) رحم كن آنچنان كه مرا پرورش داده اند».
2.. آيا عبادت به معنى بى نهايت خضوع در برابر شخص دوم است؟
به طور مسلم نه، زيرا سجده كه بالاترين مرتبه از خضوع است درباره آدم انجام گرفت و فرشتگان به امر خدا بر او سجده كردند ولى مشرك نشدند.2 «يعقوب» و همسرش نيز همراه با فرزندانشان در برابر

1 . اسراء/24.
2 . بقره/34.

صفحه 48
«يوسف» به سجده افتادند، ولى مشرك نشدند.1 اگر سجده بر آدم عبادت آدم بود، خدا به چيز قبيح و زشت2 فرمان نمى داد و يا پيامبر معصومى مانند يعقوب بر پسرش سجده نمى كرد. پس از ابطال هر دو معنى، معنى سوم تعيّن دارد كه هم اكنون يادآور مى شويم:
3. عبادت: «نوعى فروتنى در برابر كسى است كه خضوع كننده اورا خدا بداند، خواه خداى واقعى يا خداى دروغين مانند بتهاى چوبى و فلزى ويا اجرام آسمانى.
به تعبير ديگر: هرگاه در عقيده خضوع كننده، فرد مورد خضوع، خدا و يا مخلوقى كه مصدر كارهاى الهى باشد (به گونه اى كه سرنوشت همه و يا بخشى از جهان و يا سرنوشت خصوص انسان در دست اوباشد) در اين صورت است كه خضوع هرچه هم كم رنگ باشد نام عبادت به خود مى گيرد. هر چند به حد نهايى هم نرسد. ولى اگر فاقد چنين ويژگى باشد چنين خضوعى را تكريم مى گويند ولو در حدّنهايى آن انجام گيرد.
خلاصه تا در عقيده كرنش كننده اعتقاد به الوهيت (آفريدگارى) و يا ربوبيت(كردگارى) طرف نباشد و سرنوشت خود و

1 . يوسف/100.
2 . اعراف/28: (قُلْ إِنَّ اللّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ أَتَقُولُونَ عَلى اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ) و شرك در عبادت از اقسام فحشاء است، زيرا «شرك» ظلم روشن است چنان كه مى فرمايد: (...إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلمٌ عَظِيمٌ) (لقمان/13).

صفحه 49
جهان را در دست او نداند، هر چه هم خضوع كند، رنگ عبادت به خود نخواهد گرفت.
بت پرستان عرب هرچند بتان مورد عبادت را خداى جهان نمى دانستند امّا معتقد بودند كه ربوبيت و كارگردانى جهان به آنان واگذار شده است و در استدلالهاى قرآن داير بر انكار «ربوبيت» آنها، اشاره روشنى به عقيده آنها است آنجا كه مى فرمايد:
(قالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ ما لا يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَلا يَضُرُّكُمْ) 1.
«گفت چيزى را مى پرستيد كه نه سودى مى رسانند و نه زيانى را».
يعنى پرستش از آن موجودى است كه بتواند نسبت به پرستشگر، سودى برساند و يا شرّى را از او دفع كند، در حالى كه معبودهاى شما فاقد چنين توانايى است.
آياتى گواهى مى دهند كه مشركان عهد رسالت براى معبودهاى خود مقامى مانند «ربوبيت»و «كردگارى» مى انديشيدند، هر چند آنها را خالق و آفريدگار نمى دانستند ولى معتقد بودند كه سرنوشت آنها در قلمروهاى خاصى در دست معبودهاست، مثلاً مى گفتند: عزت و ذلت، پيروزى و شكست در جنگ، از آنِ بتها مى باشد وبايد آنها را عبادت كرد و رضايت آنها را به دست آورد تا به ما عزت و

1 . انبياء/66.

صفحه 50
نصرت بخشند. چنان كه مى فرمايد:
(وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ ينْصَرُونَ) .1
«جز خدا، خدايانى برگزيدند تا (به وسيله آنها) كمك شوند».
(وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ آلِهَةً لِيَكُونُوا لَهُمْ عِزّاً) .2
«جز خدا خدايانى برگزيدند تا مايه عزت آنها شوند».
با توجه به معنى «عبادت» و تحديد منطقى، توحيد و شرك به روشنى مى توان داورى كرد كه بناسازى روى قبور اوليا و صالحان،عبادت صاحب قبر نيست. زيرا هيچ بنده صالحى آنها را اله و خدا يا رب و كردگار نمى داند تا عملى به نام «بناسازى» عبادت صاحب قبر محسوب شود. بلكه همگان صاحبان قبر را بندگان موحّد مى دانند كه در راه توحيد ازجان و مال گذشتند و غالباً جام شهادت نوشيدند.
اين بيان در شنوندگان و حاضران در كنفرانس مؤثّر واقع شد، و اعتماد بر آيات قرآنى بيش از همه جلب توجه مى كرد.

* بت ها مقرّبان درگاه بودند نه ارباب!

جنابعالى در تعريف عبادت گفتيد كه صرفاً خضوع توأم با نيت

1 . يس/74.
2 . مريم/81 .

صفحه 51
الوهيت عبادت است در حالى كه عرب عصر رسالت، بتها را ازاين نظر مى پرستيدند كه آنها را بندگان مقرّب درگاه خدا مى دانستند و هدف از عبادت آنها تقرب جويى به خداى عالمين بود. چنان كه قرآن مى فرمايد:
(أَلا للّهِ الدِّينُ الخالِصُ وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَولياءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللّهِ زُلْفى إِنَّ اللّهَ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ فِيما هُمْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ إِنَّ اللّهَ لا يَهْدِى مَنْ هُوَ كاذِبٌ كَفّارٌ) .1
«آگاه باشيد اطاعت خالص از آنِ خداست و آنها كه غير از خدا را اولياء خود قرار داده اند(و مى گويند اينها را نمى پرستيم مگر اين كه ما را به خداوند نزديك سازند، خداوند روز قيامت ميان آنها در آنچه كه اختلاف داشتند، داورى مى كند، خداوند آن كس را كه دروغگو و كفران كننده است، هرگز هدايت نمى كند».
اين آيه بر خلاف آنچه كه مشهور است، تصريح مى كند كه انگيزه عبادت بتان، تقرّب جويى به خدا بوده است، نه اين كه خير و شرّ و سود و زيان و قحطى و فراخى را در دست معبودهاى خود مى دانستند. در اين صورت ضابطه ياد شده در تعريف «عبادت» دچار اشكال مى شود و به اصطلاح اين تعريف مانع افراد نمى باشد. زيرا در پرستش بتان،تعبير عبادت صدق مى كرد در حالى كه پرستشگر، معتقد به الوهيت و يا ربوبيت آنها نبود.

1 . زمر/3.

صفحه 52

پاسخ:

اوّلاً :در آيات قرآن تناقض و دوگونه گويى وجود ندارد آيات پيشين به روشنى ثابت كرد كه مشركان عرب ، عزت و ذلت يا پيروزى و شكست خود را مرهون اراده بتان خود مى دانستند و قرآن در معبودها لفظ «ارباب» به كار مى برد و مى فرمايد:
(...ءَأَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللّهُ الْواحِدُ القَهّارُ) 1، (اتَّخِذُوا أَحْبارَهُمْ وَرُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّه...) .2
وثانياً: ذيل آيه گواهى مى دهد كه گروه ياد شده در ادعاى خود دروغگوبودند، زيرا وقتى در برابر منطق كوبنده قرآن در باره نفى الوهيت و ربوبيت از بتان قرار مى گرفتند، فوراً دست به تحريف مى زدند و مى گفتند: انگيزه عبادت آنان، فقط كسب تقرب به سوى خدا است نه اين كه خير و شر خود را در دست آنها بدانند.
قرآن در تكذيب چنين ادعايى مى گويد:
(إِنَّ اللّهَ لا يَهْدِى مَنْ هُوَ كاذِبٌ كَفّارٌ) .
«خداوند، دروغگوى كفران كننده را هدايت نمى كند».
يعنى آنان در اين ادعا دروغ مى گويند و براى معبودهاى خود ربوبيت و كردگارى معتقدند و از اين جهت آنها را مى پرستيدند.

1 . يوسف/39.
2 . توبه/31.

صفحه 53

حفظ آثار، نشانه اصالت ها است

تا اين جا محور سخن درمورد حفظ آثار اسلامى آيه هاى قرآنى بود كه بر تكريم پيامبران و اوليا و صالحان دعوت مى نمود و بر خانه هاى آنان ارج مى نهاد و از مسجدسازى بر مزار آنها تقدير مى نمود.
اكنون سخن در محور ديگر است و آن از جنبه اجتماعى و تربيتى است. هر نوع رويداد بزرگ به مرور زمان كم رنگ و به تدريج به صورت خبر واحد درمى آيد و اگر نشانه هاى ديگرى، وقوع آن را تأييد نكند چه بسا به مرور زمان حالت اسطوره اى به خود گرفته و در رديف داستات هايى همانند ليلى ومجنون درآيد.
بعثت پيامبرى در ميان بنى اسرائيل به نام حضرت مسيح (عليه السلام) از نظر ما مسلمانان از امور قطعى تاريخ انبيا است، چون قرآن مجيد از برانگيختگى او همراه با كتابى به نام «انجيل» گزارش مى دهد. امّا جهان غرب چون از غير طريق قرآن به او ايمان آورده است، به تدريج ايمان به وجود مسيح در ميان قشر جوان و تحصيل كرده، حالت قطعيت را از دست داده و رنگ شك به خود گرفته است!
يكى از علل اين حالت اين است كه هيچ نوع اثر ملموسى از مسيح در دست نيست يعنى نه مزارى دارد، كه نشانه وجود او باشد، نه كتابى دارد كه بتوان آن را به جهان غيب نسبت داد، زيرا

صفحه 54
تمام اناجيل چهارگانه زندگى نامه حضرت مسيح است، نه كتاب آسمانى او، و نه قبر مادرش ونه مزار حواريون او مشخّص است. از اين جهت تاريخ حضرت مسيح9 در يك سردرگمى فرو رفته و از نظر جوانان «حس گراى » غرب، حالت افسانه اى به خود گرفته است.
مسلمانان بايد از اين رهگذر عبرت گيرند و آثار ملموس پيامبران و ياران و فرزندان آنان را به دقت حفظ كنند و در حرمت و صيانت آنها بكوشند، تا خداى نكرده پس از قرنها به سرنوشت مسيحيت امروز گرفتار نشوند.
ولى ما مسلمانان بر اثر حفظ آثار اسلامى پس از مرور قرنها با كمال سربلندى، بدون كوچكترين دغدغه اى مى گوييم: چهارده قرن و اندى قبل پيامبر ما در مكه معظّمه مبعوث به رسالت گرديد و جهانيان را به آيين خود دعوت كرد و در اين قسمت كاملاً موفقيتى به دست آورد.
اين جا زادگاه اوست(اشاره به زادگاه او نزديك مسجدالحرام كه متأسفانه اخيراً با كلنگ ويرانگر وهابيان ويران گرديد.) اين جا جايگاه عبادت ونيايش او از قبل از بعثت است(كوه حرا) اين نقطه (بدر و يا احد) ميدان نبرد اوبا مشركان، و اين جا مدفن همسران ونزدكان اوست. اين آثار و دهها اثر ملموس كه اكنون باقى مانده است كه همگى بر واقعيت يك دعوت الهى گواهى مى دهند وحفظ اين آثار نشانه اصالت ها است و ما بايد در حفظ چنين آثارى

صفحه 55
بكوشيم.
وقتى سخن به اينجا رسيد، احساس كردم وقت نماز نزديك شده و بايد رشته سخن را به پايان رسانيد. با عرض تشكر ازرياست محترم دانشگاه موته و مجرىِ برنامه سخن را با دعاى مأثور از صاحب العصر والزمان(عليه السلام) به پايان رسانيده وگفتم:
اللّهمّ ارزقنا توفيق الطاعة وبُعد المعصية وصدقَ النيّة وعرفانَ الحرمة وأكرمنا بالهُدى والاستقامة وسدِّد أَلسنتنا بالصَّواب والحكمة واملأ قُلوبنا بالعلم والمعرفة... والسّلام عليكم ورحمة اللّه وبركاته.

بازديد از كتابخانه دانشگاه

براى اقامه نماز، سالن سخنرانى را ترك گفته و در مسير خود به مسجد، از كتابخانه دانشگاه موته كه داراى 000،280 جلد كتاب عربى و لاتينى است، ديدن كرديم. محيط كتابخانه چندان خلوت نبود، دانشجويان براى مطالعه و نوشتن پايان نامه، در قسمتهاى مختلف ديده مى شدند. جنب وجوش موجود نشانه وجود تلاش آموزشى در آنها بود. پس از بازديد از قسمت هاى گوناگون به سمت كامپيوترى كه اسامى كتابها در آن ضبط گرديده بود، هدايت شديم. بنده درخواست كردم كه از تعداد كتب شيعى در آنجا، اطلاعاتى به

صفحه 56
دست آورم. نام هر كتابى را بردم از مسئول كامپيوتر پاسخ منفى شنيدم. جز كتاب «شرايع الإسلام»محقق حلّى و اين كار مايه تأسّف من گرديد كه چگونه يك چنين مركز با داشتن هزاران مرجع خارجى به زبات هاى گوناگون دستشان از كتب شيعه در موضوعات مختلف كوتاه است!
يادآور مى شوم كتابهايى كه به صورت سنگى چاپ شده است براى نسل جوان عرب زبان چندان قابل استفاده نيست بلكه كتابهايى مى تواند مفيد واقع شود كه به صورت امروزى چاپ گردد.
به اميد روزى كه در حوزه هاى علميه شيعه، نهضت ارسال كتاب به مراكز بزرگ آغاز گردد و مكتب غنى شيعه به جهانيان معرفى شود.
كتابخانه را با تأسّف فراوان ترك گفتم، و براى اقامه نماز، راهى مسجد شدم. مسجد بسيار تميز و نظيف بود و شايسته مركزى بود كه اكثريت افراد آنجا را دانشجويان جوان تشكيل مى داد. پس از اقامه نماز براى صرف غذا، به سالن مخصوصى هدايت شديم. جمعى در آنجا حضور داشتند و استادى كه نخستين نقد را مطرح كرد، نيزبر سر ميز حضور داشت. در اثناى پذيرايى سخنان متفرقه اى به ميان آمد كه از بازگويى آنها صرف نظر مى شود. پس از پذيرايى كامل، ازتمام حاضران در سالن با عرض تشكر خداحافظى نموديم و به عزم زيارت قبور شهداى موته، دانشگاه را ترك كرديم.

صفحه 57
وقتى وارد صحن مزار شديم، مشاهده كرديم كه گروهى مشغول نصب چادرهايى هستند. مطلع شديم كه عراقيان مقيم اردن، در روزهاى تاسوعا و عاشورا از اطراف و اكناف اردن در اين جا گرد مى آيند و مشغول عزادارى مى شوند. آنها علاقمند بودند كه ارادتمند نيز در اين دو روز در موضوع نهضت حسينى ايراد سخن كنم امّا نه اينجانب فرصت داشت و نه مصلحت بود.
از حق نبايد گذشت مزار شهداى موته به نحو بسيار خوبى در حال بازسازى است زمزمه اين بود كه كاشيكارى گنبد مسجد حضرت جعفر بن ابى طالب را دولت ايران برعهده خواهد گرفت. به اميد روزى كه تمام مشاهد ويران شده كه نشانه اصالت ها است، بازسازى گردند.
از مزار هر سه شهيد، ديدن كرديم و درود به روان پاك آنها فرستاديم و در هواى لطيف بهارى، استان كرك را به عزم امّان ترك گفتيم، امّا از غير مسيرى كه آمده بوديم، بازگشتيم. زيرا به هنگام آمدن از كنار «بحرالميت» و سرزمين لوط، عبوركرديم. بالاى كوه، صخره عظيمى را كه شباهتى به انسان داشت مشاهده نموديم كه مى گفتند: اين صخره، هيكل متحجّر زن لوط است كه قرآن از او به بدى ياد مى كند ومى فرمايد:
(فَنَجَّيْناهُ وَأَهْلَهُ...* إِلاّ عَجُوزاً فِى الْغابِرين) 1.

1 . شعراء/170ـ 171.

صفحه 58
«لوط و خاندان او را نجات داد جز پيرزنى كه جزء هلاك شدگان بود».
در آن سوى «بحرالميت» دولت غاصب اسرائيل است و استان كرك استان مجاور با اسرائيل مى باشد.در همان ايام بود كه در روزنامه ها خوانديم كه هزاران هكتار از زمين هاى استان مفرق (كه در شمال اردن است) را بازرگانان اسرائيلى از مالكان اردنى خريده اند و سند نيز صادر شده است. در حقيقت، تاريخ خريدارى زمين هاى فلسطينيان در سالهاى قبل از 1948 تكرار مى شود. اعاذنا اللّه وايّاكم من دسائس الكفار.
در «بحر الميت» مانند درياچه اروميه جانور زنده اى وجود ندارد ولى شستشو و آب تنى در آنجا، براى بسيارى از بيماريهاى جلدى و غيره مفيد است و در كرانه هاى دريا به همين منظور پلاژهايى ساخته شده ومورد استفاده است. خاك اين قسمت براى كود شيميايى بسيار مفيد است كه يكى از صادرات كشور اردن را تشكيل مى دهد و به ايران نيز صادر مى شود.

صفحه 59

فصل3

ديدار از دانشگاه يرموك

روز سه شنبه (15/2/1377) چهارمين روز ورود اينجانب به كشور اردن هاشمى است. در گذشته يادآور شديم كه اين كشور بيش از ظرفيت خود دانشگاه دارد. يكى از دانشگاه هاى آن، دانشگاه دولتى «يرموك» است . پيش ازورود ما به اردن، مذاكره اى ميان رئيس دانشگاه و سفير محترم جمهورى اسلامى ايران انجام گرفته بود، و درخواست كرده بودند كه از آنجا ديدار و سخنرانى داشته باشيم و محور سخن «وحدت اسلامى» باشد.
ساعت 9 صبح در معيّت آقايان «محمد على سبحانى» سفير محترم و «حميد مكارم» وابسته فرهنگى سفارت، شهر امان را به قصد شهر ترك گفتيم. پس از طى مسافتى به درب دانشگاه رسيديم. در نيمه راه، راننده اتومبيل ما كه راننده رسمى سفارت است و اهل اردن مى باشد، مشاهده كرد، راننده ماشين ديگرى كه ارتباطى به ما نداشت، پوست پرتقال را از ماشين به سمت بيابان پرت كرد. وى با بوق زدن و اشاره با دست، عمل او را تقبيح كرد و

صفحه 60
من فهميدم كه نظافت شهرهاى اردن معلول انضباط مردم آنجاست، بر خلاف مردم كشور ما كه در مورد نظافت خيابانها، غالباً كم تفاوت هستند!
در هر حال، ماشين وارد محيط دانشگاه شد و در مقابل ساختمان رياست دانشگاه توقّف كرد رئيس دانشگاه آقاى دكتر «فائز الخصاونة» كه دكترا در «فيزيك» دارد، با برخى از معاونان خود از ما استقبال نمود وما را به اتاق مخصوص خود راهنمايى كرد. سخن از دانشگاه يرموك به ميان آمد و من توضيحاتى خواستم. او چنين گفت:
«اين دانشگاه در سال 1966 ميلادى تأسيس شده و داراى 15 هزار دانشجو با 700 استاد است و در چند رشته تا مقطع دكترا پيش رفته است».
اظهار داشت كه من مدت كمى است به رياست اين دانشگاه منصوب شده ام و يادآور شد: كه يك بار به ايران آمده و از كارخانه ماشين سازى تبريز ديدن كرده ام.
در نشست كوتاه آگاه شدم كه اين دانشگاه رشته الهيات نيز دارد، و فقه چهار مذهب اهل سنت تدريس مى شود ولى از فقه جعفرى خبرى نيست لذا پيشنهاد كردم كه كرسى فقه جعفرى را نيز تأسيس كنند و فقه اسلامى به صورت فقه مقارن تدريس شود، زيرا تلاقى افكار مى تواند روشنى بخش موضوع باشد.

صفحه 61
گفتم: ما در حوزه علميه قم، فقه را به صورت مقارن تدريس مى كنيم، يعنى تاريخ مسأله، و اقوال و آراى فقهاى اسلام را مطرح كرده و احياناً ادله برخى را ذكر مى كنيم سپس مسأله را از طريق خود يعنى مراجعه به كتاب و سنت وروايات اهل بيت (عليهم السلام) مورد بررسى قرار مى دهيم.
او پيشنهاد بنده را پذيرفت و گفت: اين كار، با مساعدت و همكارى شما از نظر اعزام استاد و تهيه مصادر و مراجع، مى تواند جامه عمل بپوشد.
بايد توجه نمود كه تأسيس فقه جعفرى در گرو تحقق چهار چيز است تا در پرتو آن، آرمان ديرينه شيعه جامه عمل بپوشد:
1. استاد مسلّط بر فقه شيعه.
2. مسلّط بر زبان عربى.
3. آگاه از مبانى فقهى اهل سنت.
4. داراى مدركى معتبر كه با ضوابط دانشگاه هاى جهان تطبيق نمايد.
ولى اجتماع اين شرايط در يك نفر در محيط ما بسيار كم است و افراد واجد شرايط، بر اين كارتن نمى دهند. از اين جهت فقه شيعه به وسيله خود او زندانى شده و به مجامع علمى جهان كمتر راه يافته است! اگر روزى اين آرزو تحقق پذيرفت، بايد نقطه

صفحه 62
شروع، مسائل مربوط به احوال شخصيه باشد. يعنى در ابتدا مسائل مربوط به نكاح و طلاق و اقرار و وصيت وميراث تدريس شود. زيرا در كشورهاى عربى، اين نوع از مسائل بيش از ديگر مسائل مورد نياز مى باشد و تدريس فقه به صورت «مقارن» پرده از عظمت فقه شيعه بر مى دارد.اصولاً مشتركات ميان دو گروه، در اين ابواب فزون از حد است و به يك معنى فقه شيعه از تجلّى خاصى برخوردار است. زيرا حقوق زن در اين مكتب كاملاً محفوظ است در حالى كه فتاواى اهل سنت در ميراث زن، غالباً به محروميت او تمام مى شود. البته اين بحث گفتگوى گسترده اى را مى طلبد، كه به اميد آن كه در فرصت ديگر به آن اشاره كنيم.
سرانجام همراه آقاى دكتر «فائز الخصاونه» به سالن سخنرانى رفته، و مجرى پس از معرفى اينجانب درخواست نمود كه درباره وحدت اسلامى سخن بگويم.

سخنرانى در دانشگاه يرموك

پس از حمد خدا و درود به روان پاك محمد مصطفى و اهل بيت طاهر و ياران برگزيده او و تلاوت آيه اى از قرآن سخن خود را چنين آغاز كردم:
«السلام على الإخوة والأخوات جميعاً ورحمة اللّه وبركاته».

صفحه 63
موضوع سخن، تحقّق بخشيدن به تقريب ميان مسلمانان است، كه گاهى از آن به «وحدت اسلامى» نيز تعبير مى كنند، تقريبى كه برخى آن را از محالات دانسته ، و برخى ديگر آن را از فرايض مى دانند ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا، هرگاه نقطه بحث را باز كنيم، روشن مى شود كه تقريب جزء ممتنعات است يا جزء واجبات؟

«تقريب» است نه «تذويب»

گاهى تصور مى شود هدفِ دعوت گرانِ تقريب، اين است كه هر دو مذهب را به يك مذهب تبديل كنيم وبه اصطلاح يكى را در ديگرى ذوب نماييم. يا مثلاً اهل سنت از اصول و معتقدات خود دست بردارند و تشيع را برگزينند. يا شيعه از عقايد خود رفع يد كند و در مسلك اهل سنت درآيد. ما نام اين انديشه را «تذويب» مى گذاريم. يعنى فرقه اى در فرقه ديگر ذوب شود همچنان كه شكر در آب حل مى گردد.1

1 . ياد مرحوم علامه مجاهد ميرزا محمد تقى قمى، به خير و روح و روان آن مرد بزرگ شاد باد. به خاطر دارم در سال 1327 هجرى شمسى كه دارالتقريب بين المذاهب الإسلامية در قاهره به وسيله ايشان پى3ريزى شده بود، وى سفرى به ايران نمود و در آن مسافرت با مرحوم آية اللّه العظمى بروجردى ملاقاتى داشت. آن مرجع بزرگ پشتيبان ايشان در مسأله تقريب بود. روزى آگهى كردند كه وى در مَدْرَسِ مدرسه فيضيه درباره تقريب سخنرانى خواهد نمود. بنده نيز كه در آن هنگام بيست بهار از عمرم نگذشته بود، فرصت را مغتنم شمردم، در مجلس سخنرانى حاضر شدم وى به هنگام معرفى واقعيت تقريب، مطلبى را كه يادآور شديم، بيان كرد وگفت:   هدف ما تقريب بين مذاهب است، نه تذويب، تذويب امكان3پذير نيست امّا تقريب كاملاً امكان3پذير مى3باشد.   سپس از خدمات تقريب يادآور شد و گفت: بنا بود كه كتاب «الصراع بين الإسلام والوثنيّة» نگارش عبداللّه قصمى نجدى در مصر تجديد طبع گردد، ولى دارالتقريب اقدام كرد و جلو نشر آن را كه به ضرر شيعه و تفرقه افكن است، گرفت.

صفحه 64
اين نوع دعوت را «وحدت» مى ناميم. يعنى تمام مميّزات و مشخصات جداسازى، از ميان برود و امت اسلامى در عقايد و احكام از يك مكتب عقيدتى و يك مذهب فقهى پيروى كنند.
دعوت به تقريب به اين معنى، از ممتنعات و محالات است و در شرايطى كه ما زندگى مى كنيم، امكان پذير نيست. اصولاً اختلافى كه متجاوز از سيزده قرن روييده و رشد كرده و به صورت درخت تنومند درآمده است، در ظرف يك روز يا يك ماه و يا يك سال قابل قلع نمى باشد.
و علت امتناع آن دو چيز روشن است:
اوّلاً: جهان تسنّن، از عقايد شيعه به خوبى آگاه نيست. نه تنها عوام آنان، بلكه قسمت اعظم دانشمندان و آگاهان آنان نيز از معتقدات و فقه شيعه آگاهى صحيحى ندارند. فقط در پرتو انقلاب

صفحه 65
اسلامى ايران نسيمى از حقيقت در مراكز اهل سنت وزيده ومى خواهند شيعه را بشناسند پس با وجود چنين ناآگاهى، وحدت حقيقى امكان پذير نيست.
ثانياً: در هر دو گروه عالمان بزرگى هستند كه حاضر نيستند خراشى بر مكتب آنان وارد شود و آنچنان بر عقايد و فقه سنتى خود، لباسى از قداست دوخته اند كه هرگز حاضر به بيرون كردن از تن نيستند و اين حقيقت در ممارست با دانشمندان كاملاً مشهود و ملموس است.
در جايى كه الفباى عقايد شيعه در اكثر نقاط جهان، براى گروه ديگر مجهول است، چگونه وحدت حقيقى امكان پذير مى شود؟ و يا در هر دو طرف عالمانى است كه هرگز بر ورود خراشى نامرئى بر مذهب خود راضى نمى باشند، چگونه مى توان فرقه اى را در فرقه ديگر ادغام نمود؟
آرى اين ادغام و تذويب محال است، لكن تقريب مذاهب كاملاً ممكن است و آن اين كه با بر شمردن مشتركات و رفع بدبينى ها گروهها را به هم نزديك سازيم.
مسأله تقريب ميان مسلمانان در اواخر قرن دوازدهم به وسيله نادرشاه (به خاطر اين كه در سپاه او افاغنه سنّى زياد به چشم مى خوردند)، عنوان شد، سپس پرونده تقريب بر اثر سوء تدبير او، مختومه گرديد. آنگاه در زمان مرحوم «سيد جمال الدين اسدآبادى»

صفحه 66
(1254ـ 1316) گشوده شد. و به وسيله شخصيتهايى از اهل سنت و شيعه ترويج شد تا به تأسيس «دار التقريب بين المذاهب الإسلامية» در مصر منتهى گشت، دكترين و نظريه اين گروه اين است كه پيروان مذاهب اسلامى را با يكديگر آشنا سازند و مشتركات هر گروه، بر گروه ديگر روشن گردد و با تشكيل سمينارها و يا كنگره ها از سران فِرق دعوت نموده تا در تفاهم و تقارب كوشش كنند و سرانجام در قلمروهاى مختلف از مسائل سياسى و اقتصادى و فرهنگى، همبستگى خود را حفظ نمايند و از نشر كتابهاى تفرقه افكن خوددارى كنند، و در طرح مسايل اختلافى ادب و امانت را رعايت كرده و واقع گرا باشند.
يك چنين ايده و فكرى محال نيست بلكه با توجه به مخاطراتى كه جهان اسلام را احاطه كرده و قدس شريف در قبضه اسرائيل است، و توسعه طلبى او بر هيچ كس پوشيده نيست، جزء فرايض به شمار مى رود.
معنى تقريب اين نيست كه مسايل خلافى در زمينه هاى عقيده وشريعت مطرح نشوند، وجز مشتركات، سخن ديگرى به ميدان نيايد.چنين چيزى نه خواسته آنهاست و نه به مصلحت اسلام است. حيات علم و زنده بودن آن در پرتو مذاكره و مناقشه است. ولى مناقشه اى كه اسلام بر آن دعوت كرده، نام آن را «جدال به

صفحه 67
احسن» ناميده است.
«عبداللّه قصيمى نجدى» كتابى در دوجلد به نام «الصراع بين الإسلام والوَثَنيّة» در رد كتاب «كشف الإرتياب» مرحوم آية اللّه «سيد محسن امين عاملى» نوشته است. وى گذشته از اكاذيبى كه در اين كتاب به شيعه بسته است، نام خود كتاب را به گونه اى انتخاب كرده است كه خيانت بزرگى به اسلام و مسلمانان است. زيرا كه فرقه عظيمى از مسلمانان را «وثنى» ياد كرده و گفته است: «اختلاف سنى و شيعه در حقيقت نبرد ميان اسلام و بت پرستى است.
بايد از نشر اين نوع كتاب ها كه مملوّ از سبّ و بدگويى و حاكى از عقده روانى مؤلف است، جلوگيرى كرد و به حكومت ها توصيه نمود كه به اين نوع كتابها اجازه انتشار ندهند.
شيعه امروز مهمترين گروه اسلامى است كه در مرزهاى لبنان، با اسرائيل نبرد و رويارويى دارد و جبهه اصلى مقاومت ضد صهيونيستى را در آن منطقه تشكيل مى دهد.
سخنان گوينده در حاضران اثر بسيار مثبتى داشت بالأخص كه مردم اردن از صلح با اسرائيل سخت ناراحت هستند و در مطبوعات از آن انتقاد مى كنند( هر چند گاهى نيز براى طرف مقابل، مجوّزهايى برشمرده مى شود)».

صفحه 68

مشكل خلافت و امامت

هر موقع سخن از تقريب به ميان مى آيد گردت ها به سوى مسأله اى به نام «امامت» و خلافت كشيده مى شوند و مى گويند:
امامت از نظر اهل سنت يك مقام انتخابى است در حالى كه از نظر شيعه يك مقام تنصيصى است. امام در نظريه نخست به وسيله «اهل حلّ و عقد» گزيده مى شود در حالى كه در نظريه دوم به وسيله خود پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) تعيين مى گردد. بالأخره اهل سنت پس از درگذشت پيامبر، به خلافت ابى بكر اعتقاد دارند، در حالى كه در نظر ديگر، امامت و رهبرى مسلمانان با امام على (عليه السلام)است پس با اين اختلاف چگونه مى توان به تقريب رسيد تا چه رسد وحدت!
ولى بايد توجه نمود كه اختلاف در اين مسأله در نظر اهل سنت اختلاف در يك مسأله فرعى است نه اصلى، به گواه اين كه شخصيت هاى بزرگى از اهل سنت مانند غزالى (م/505) در كتاب «الإقتصاد فى الإعتقاد»; و «آمدى» (631) در كتاب «غاية المراد»; و «ايجى»(757) در «مواقف»; و «تفتازانى»(791) در «شرح مقاصد»، مسأله امامت را از فروع دين مى دانند نه از اصول، بنابراين اختلاف در اين مسأله بسان اختلاف حنفى و شافعى در مسايل فقهى است. اينك به برخى از عبارات آنها اشاره مى كنيم:

صفحه 69
«غزالى» مى گويد:
«اعلم أنّ النظر فى الإمامة أيضاً ليس من المهمّات وليس أيضاً من فنِّ العُقولات بل من الفقهيّات».1
«بدان، نظر در امامت از مسائل مهم نيست و جزء علوم عقلى نمى باشد، بلكه از مسائل فقهى است».
«آمدى» مى گويد:
«اعلم أنّ الكلام فى الإمامة ليس من أُصول الديانات و لا منالأُمور اللابدّيّات بحيث لا يسع المكلّف الإعراض عنها ولا الجهل بها».2
«بدان سخن گفتن در امامت از اصول دين وجزء امور ضرورى نيست به گونه اى كه براى ترك گفتگو در آن راهى نباشد، و يا ناآگاهى عذرى شمرده نشود».
«ايجى» مى گويد:
«وهى عندنامن الفروع وإنّما ذكرها فى علم الكلام تأسيّاً عمّن قبلنا».3
«امامت نزد ما از فروع است و اگر در كتب عقايد يادى از آن مى كنيم، به

1 . الاقتصاد فى الاعتقاد: ص234.
2 . غاية المرام فى علم الكلام، ص 363.
3 . المواقف: ص 395.

صفحه 70
پيروى از پيشينيان است».
«تفتازانى» مى گويد:
«لا نزاع فى انّ مباحث الإمامة بعلم الفروع أليق لرجوعها إلى انّ القيام بالإمامة ونصب الإمام الموصوف بالصفات من فروض الكفايات».1
«مباحث امامت به فروع دين شايسته تر است، زيرا محور سخن اين است نصب امام با صفات مشخص از واجبات كفايى است».
بنابراين اختلاف در مسأله امامت از ديدگاه اهل سنت بسان اختلاف فقهاى مذاهب اربعه با فقهاى ظاهريه در حجيت قياس در استنباط احكام شرعيه است. فقه ظاهرى قياس را باطل مى داند، در حالى كه فقهاى ديگر مذاهب آن را دليل صحيح مى انگارند، يا بسان اختلاف فقهاى حنفى يا شافعى در حجيت «استحسان» است. حنفيها به «استحسان» عمل مى كنند در حالى كه شافعى مى گويد: «مَنْ استحسن فقد شرّع».
اگر اين نوع اختلافها در ميان فقهاى اهل سنت مايه تفرقه و سنگ اندازى نيست، مسأله خلافت نيز نبايد مايه بدبينى و بدنگرى باشد.
ممكن است گفته شود: «اعتقاد به امامت اميرمؤمنان على(عليه السلام) نزد شيعه جزء اصول است و آن را در رديف ديگر مسايل عقيدتى

1 . شرح المقاصد: 2/271.

صفحه 71
ذكر مى كنند. پاسخ آن اين است كه آن را جزء اصول مذهب شيعى مى دانند، نه جزء اصول دين كه تحقق اسلام و ايمان به آن بستگى دارد.
شيعه مى گويد: اصول دين را سه چيز تشكيل مى دهد: «توحيد، معاد و رسالت پيامبر خاتم». بنابراين اسلام و ايمان، با اعتقاد به اصول سه گانه تحقق مى پذيرد. ولى تشيّع در گرو دو اصل ديگر است: خلافت را از آنِ على (عليه السلام) بداند; به عدل الهى معتقد گردد.
آرى نخستين كسى كه اعتقاد به خلافت خلفا را جزء اصول دين قرار داد سياستمدار كهنه كار عصر، «عمروعاص» بود. او در مسأله حكميت كه با «ابوموسى» در «دومة الجندل» گرد آمده بودند، به قصد طعن بر على (عليه السلام) ، اعتقاد به خلافت دو خليفه نخست را در كنار ديگر مسايل اصولى شمرد.1 و نظرى جز متهم ساختن امام نداشت.
كار عمروعاص سبب شد كه برخى از افراد ناآگاه بدون توجه به ريشه كار آن را جزء اصول دين بدانند، حتى «احمد بن حنبل» در كتابى كه برا ى تنظيم عقايد اهل سنت نوشته و به نام «السنّة» معروف است، اعتقاد به خلافت و افضليت آنان به ترتيب خلافتشان

1 . مروج الذهب:2/396ـ 397.

صفحه 72
را جزء عقايد اهل سنت آورده است و مى گويد:
«بهترين مردم پس از پيامبر، ابوبكر، پس از او عمر، پس از او عثمان و پس از او على ـ رضوان اللّه عليهم ـ است و همگان خلفاى راشد وهدايت يافته اند».1
حسن ظنّ به احمد بن حنبل سبب شد كه «ابوجعفر طحاوى» و «ابوالحسن اشعرى» نيز اعتقاد به خلافت خلفاى چهارگانه در كتابهاى خود جزء اصول دين بشمارند.2
به طور مسلم در اين بخش عاطفه دينى بيش از عامل ديگر مؤثر بوده است و اگر آنان واقع بينى متكلمان محققى مانند غزالى و آمدى و غيرهما را داشتند، هرگز آن را در رديف عقايد اسلامى ذكر نمى كردند.
زيرا مسلمانان ساليان درازى در محضر پيامبر بودند و تا آخرين لحظه حيات پيامبر ازاين اصل خبرى نبود و اسلام همگان، اسلام راستين و كامل بود و اگر اعتقاد به امامت خلفا جزء اصول بود، بايد اسلام آنان را اسلام ناقص تلقّى كرد.
من در اين جا به سخنانم خاتمه مى بخشم. اگر شنوندگان عزيز، نظر و يا سؤالى داشته باشند مى توانند از طريق مجرى برنامه، بنده را مطلع كنند.

1 . كتاب السنّة، ص 49.
2 . الإبانة: باب 16، ص 190، نگارش ابوالحسن اشعرى.

صفحه 73

پرسش ها و پاسخ ها

سؤالهاى متعددى پس از فراغت از سخنرانى مطرح شد كه به يكى از آنها كه مهم تر است، اشاره مى كنيم:

* تنصيص بر خليفه كجا انجام گرفته است؟

شما در سخنان خود گفتيد كه درباره خلافت اسلامى پس ازپيامبر دو نظر وجود دارد، اهل سنت مى گويند: امام را بايد صحابه انتخاب كنند، درحالى كه شيعه مى گويند: امام بايد از طريق وحى الهى معين شود. آيا شيعه بر نظر خود دليل وحجتى دارد كجا، خدا، امام را تعيين نموده است؟

پاسخ:

شيعه،مقام امامت را يك مقام تنصيصى مى داند و معتقد است، كه امام به فرمان خدا، از طريق رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) معين شده است. برخى از اين تعيين ها، جنبه مقدماتى و ايجاد آمادگى در مردم داشته، برخى ديگر كاملاً رسمى بوده است و ما از اين موارد متعدد سه مورد را يادآور مى شويم:

1. حديث بدء الدعوة

مقصود از حديث «بدء الدعوة» و يا «حديث الدار» سخنى

صفحه 74
است كه پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) در باره على (عليه السلام) در مجلس دعوت بستگان نزديك خود فرمود آنگاه كه خدا او را با آيه (وأَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الاَْقْرَبين) 1 مأمور ساخت كه نزديكان خود را بيم دهد و آنان را به اسلام دعوت كند.
دعوت گسترده اى انجام گرفت و قريب به چهل و پنج نفر از آل هاشم، در خانه اى گرد آمدند و پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)نبوت خود را آشكار ساخت و فرمود: هر كس در اين راه مرا يارى كند او برادر ووصىّ وجانشين من در ميان شماست. پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) اين سخن را سه بار تكرار و در هر مرتبه جز على(عليه السلام) كسى بر اين كار اعلام آمادگى نكرد، سرانجام پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: «انّ هذا أخى و وصيّى وخليفتى فيكم فاسمعوا له وأطيعوه».
حديث «بدءالدعوة» از احاديث معتبرى است كه طبرى در تاريخ2 و تفسير خود3 آن را آورده است، علاوه بر اين، امام احمد حنبل در مُسند4 خود آن را با سند صحيح نقل كرده است.

1 . شعراء/214.
2 . تاريخ طبرى:2/63ـ 64.
3 . تفسير طبرى:19/75.
4 . مسند امام احمد:10/159.

صفحه 75

2. حديث منزلت

حديث منزلت، يكى ديگر از دلايل شيعه بر تنصيصى بودن مقام خلافت است، و مقصود از آن گفتارى است كه به هنگام حركت به سوى «تبوك» درباره على (عليه السلام) فرمود:
توضيح اين كه : در تمام غزوات كه فرماندهى سپاه با پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بود، على (عليه السلام) افتخار ملازمت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را داشت، ولى به هنگام حركت به «تبوك » كه در ششصد كيلومترى مدينه قرار دارد، على (عليه السلام) را جانشين خود در مدينه قرار داد. منافقان دست به شايعه سازى زده و گفتند: تيره گى روابط ميان پيامبر و على، سبب ماندن او در مدينه شده است.
هنوز پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، اردوگاه مدينه را ترك نگفته بود، كه على (عليه السلام) خود را به حضور پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) رسانيد و او را از شايعه منافقان آگاه ساخت. پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در حالى كه جمعى از ياران دور او را گرفته بودند، فرمودند: دروغ مى گويند من به خاطر دفاع از اهل بيت خود و اهل بيت تو، دستور ماندن داده ام، برگرد جانشين من در ميان آنان باش! آنگاه فرمود:
«يا على أما تَرضى أن تكون منّى بمنزلة هارونَ من موسى إلاّ أنّه لا نبىّ بعدى».1

1 . صحيح بخارى:6/36، غزوه تبوك; صحيح مسلم:7/120.

صفحه 76
«آيا راضى نيستى نسبت به من مانند هارون به موسى باشى جز اين كه پس از من پيامبرى نيست».
حديث به حكم اضافه لفظ «منزله» به سوى هارون (منزلة هارون) حاكى است كه على (عليه السلام) تمام مقامات هارون جز نبوت را دارا بود، هارون هم وزير بود و هم شريك موسى در نبوت چنان كه مى فرمايد:
(وَاجْعَلْ لِى وَزِيراً مِنْ أَهْلى * هارُونَ أَخِى * أُشْدُدْ بهِ أَزْرِى* وَأَشْرِكْهُ فى أَمْرِى) .1
«از خاندان من كسى را وزير و ياور من قرار بده، آن كس، هارون برادرم باشد به وسيله او پشتم را محكم كن او را در امر نبوت شريك من قرار بده».
وقتى موسى چنين درخواستى كرد، خطاب آمد:
(...قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يا مُوسى)2.
«درخواست هايت داده شد».
آيه ديگر بر نبوت هارون گواهى مى دهد چنان كه مى فرمايد:
(وَوَهَبْنا لَهُ مِنْ رَحْمَتِنا أَخاهُ هارُونَ نَبِيّاً) .3
«ما از رحمت خود به برادر موسى، هارون نبوت بخشيديم».

1 . طه/29ـ 32.
2 . طه/36.
3 . مريم/53.

صفحه 77
بنابراين، هارون هم وزير و ياور او، و هم نبى و پيامبر بود، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به استثناى مقام نبوت، ديگر مقامات را براى او ثابت دانست.
تصور اين كه جانشينى على (عليه السلام) مخصوص به همان زمانى بود كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مدينه را به عزم «تبوك» ترك كرد، بسيار دور از واقع بينى است. زيرا:
اوّلاً: رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)، كراراً مدينه را ترك مى گفت و افرادى را جانشين خود قرار مى داد، ولى هيچ گاه چنين كلمه اى را در حق آنان نمى گفت. پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، بيست و هفت غزوه داشت و د رهمگى آنها در مدينه جانشينى داشته است ولى درباره جانشينان خود چنين شرح وبيانى نداشته است، اين خود مى رساند كه اين جانشينى از آن نوع جانشينى ها نيست، بلكه حالت گسترده اى دارد و همه زمانها را نيز دربر مى گيرد.
ثانياً: اگر سخن حضرت، ناظر به همان ايام بود، پس چرا سخن از نبوت پس از خود به ميان مى آورد و مى فرمايد: «إلاّأنّه لا نبىّ بعدى»اين جمله مى رساند كه محور سخن، ثبوت مقامات هارون نسبت به على (عليه السلام) است. آن هم بدون محدوديت به حيات خود پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، ولى چون لازمه آن اين است كه على پس از درگذشت پيامبر داراى مقام نبوت باشد، لذا مبادرت به استثنا نمود

صفحه 78
وگفت:«إلاّ انّه لا نبىّ بعدى».1
اين دو مورد در حقيقت يك نوع ابلاغ خصوصى بود، ولى ابلاغ عمومى موقعى صورت گرفت كه حضرتش در حجّة الوداع، پس از انجام مراسم حج، مكه را به عزم بازگشت به مدينه، ترك نمود و در نيمه راه، در نقطه اى به نام «غدير خم» خلافت آن حضرت را رسماً ابلاغ كرد و همه را مأمور ساخت كه به حضرتش به عنوان امير مؤمنان تبريك بگويند، كه ذيلاً به توضيح آن مى پردازيم:

3. حديث غدير

پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در سال دهم هجرت با جمعيتى فزون از حد، خانه خدا را زيارت كرد و در همين سفر، فريضه حج را كه در طول زمان دگرگونيهايى به آن راه يافته بود، به مسلمانان آموخت و خطبه بس جامعى در «مِنى» القاء نمود، آنگاه پس از فراغت از اعمال حج، عازم مدينه گرديد در نيمه راه، امين وحى با اين آيه فرود آمد:
(يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ إِنَّ اللّهَ

1 . صحيح بخارى:6/36، غزوه تبوك; صحيح مسلم:7/120.

صفحه 79
لا يَهْدِى الْقَومَ الْكافِرينَ).1
«اى پيامبر، آنچه كه از جانب خدا براى تو نازل شده، به مردم برسان، و اگر انجام ندهى، رسالت خود را انجام نداده اى و خدا تو را از (آسيب) مردم حفظ مى كند، خدا كافران را هدايت نمى كند».
مضمون آيه حاكى است كه پيامبر بر ابلاغ امر بسيار مهم مأموريت يافته به گونه اى كه اگر انجام ندهد، تو گويى تاكنون كارى صورت نداده است. چنين كارى نمى تواند مربوط به بيان حكمى از احكام الهى باشد، بلكه لحن آيه حاكى است كه مورد مأموريت، از اهميت بالايى برخوردار است. از اين جهت فرمان داد كه همگان از مركب هاى خود پياده شوند و گروه پيشرو برگردند، گروهى كه در پشت قرار داشتند، در همانجا توقف كنند همگان سرانجام در نقطه واحدى گرد آمدند. مؤذّن اذان گفت وحضرتش نماز ظهر را با جماعت برگزار كرد. هوا بسيار گرم بود به گونه اى كه برخى از حاضران نيمى از لباس خود را بر سر و نيم ديگر را زير پا مى نهادند. آنگاه پيامبر بر فراز منبر رفت پس از حمد و ثناى خدا سخنانى به شرح زير بيان كرد و ياران آن حضرت به پرسشهاى او پاسخ گفتند:
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم): مردم، نزديك است من دعوت حق را لبيك گويم و من مسئولم و شماها نيز مسئوليد نظر شما چيست؟

1 . مائده/67.

صفحه 80
ياران: اى پيامبر خدا گواهى مى دهيم كه پيام هاى الهى را رسانيدى، خدا تو را پاداش نيك دهد.
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم): آيا گواهى نمى دهيد كه خدايى جز «اللّه» نيست و محمّد بنده ورسول او است واين كه بهشت و آتش دوزخ، مرگ وحيات مجدد حق است؟
ياران: بلى گواهى مى دهيم.
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم):خدايا گواه باش، سپس فرمود: مردم نمى شنوند؟!
ياران: چرا مى شنويم.
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم): من زودتر از شما وارد حوض مى شوم، ببينيد چگونه با ثقلان (جانشين گرانقدر من) رفتار مى كنيد.
ياران: مقصود از ثقلان چيست؟
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم):يكى كتاب خدا و ديگرى عترت من است. خداى لطيف وخبير گزارش داده كه اين دو از هم جدا نمى شوند. بر اين دو پيشى مگيريد و از آنها عقب نمانيد كه هلاك مى شويد.
در اين هنگام دست على (عليه السلام) را گرفت و او را به سوى خود فرا خواند و فرمود:
«من أولى النّاس بالمؤمنين من أنفسهم؟ چه كسى به مؤمنان از خود آنان اولى و شايسته تر است؟».
حاضران: خدا و رسول او داناتر است.
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) : خدا مولاى من، ومن مولاى مؤمنان و من بر آنان

صفحه 81
از خود آنها اولى و شايسته تر هستم.
آنگاه افزود:
«من كنت مولاه فعلىٌّ مولاه اللّهمّ والِ من والاه وعاد من عاداه واحبّ من أحبّه وأبغض من أبغضه وانصر من نصره واخذل من خذله ودار الحقّ معه حيث دار ألا فليبلغ الشاهد الغائب».
«هان اى مردم! آن كس كه من مولاى او هستم، على نيز مولاى اوست. خدايا دوست بدار آن كس را كه على را دوست بدارد. دشمن بدار آن كس را كه على را دشمن بدارد، كمك كن آن كس را كه على را كمك كند و ذليل كن آن كس را كه به او كمك نكند، حق را بر محور وجود او بگردان، آگاه باشيد، حاضران اين پيام را به غايبان برسانيد».
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از منبر پايين آمد و امين وحى اين آيه را آورد:
(...اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نعْمَتى وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلامَ دِيناً...) .1
آنگاه مردم دسته دسته بر على (عليه السلام) وارد شده وولايت ا ورا تبريك گفتند اين بار ولايت و امامت امام به صورت رسمى بيان گرديد.
محور سخن در تمام موارد، بر اساس تقريب و رفع بدبينى ها بود، و فقط در موردى كه دليل اهل سنت را مطرح مى كردم، دليل

1 . مائده/3.

صفحه 82
شيعه را نيز يادآور مى شدم، ولى در اين جا مقدارى واضح تر سخن گفتم زيرا گروهى از شيعيان عراقى نيز در سالن بودند اجمال گويى مصلحت نبود به ناچار حقيقت را پى برده بدون اهانت به ديگران بازگو كردم.
مجلس به پايان رسيد و در چهره ها بشاشت محسوس بود، و فرداى آن روز، سخنرانى اينجانب را در جرايد گزارش كرده بودند.
اينك به دو فقره اشاره مى كنيم:
د) الخصاونة استقبل باليرموك الفقيه سبحانى
استقبل الدكتور فايز الخصاونة فى مكتبة سماحة آية اللّه جعفر سبحانى مدرّس الفلسفة والأُصول فى مؤسّسة الإمام الصادق فى إيران، يرافقه السيد محمد على سبحانى السفير الإيرانى فى أمّان خلال زيارتهما للجامعة يهدف الإطلاع على مراحل التطور الذى تشمل هده الجامعة فى مختلف المجالات.
روزنامه كثير الانتشار ـ الرأى ـ درباره سخنرانى اينجانب چنين نوشت:
سبحانى حاضَر عن المذاهب الإسلامية فى جامعة يرموك.
اربد ـ الرأى ـ زار الفقيه آية اللّه جعفر سبحانى، مدير مؤسسة الإمام الصادق فى مدينة قم الإيرانية جامعة اليرموك والتقى الدكتور فايز الخصاونة، رئيس الجامعة بحضور السفير الإيرانى فى أمّان حيث بحث الجانبان آفاق تعزيز العلاقات ما بين الجامعة و الجامعات

صفحه 83
الإيرانية.
وألقى آية اللّه سبحانى محاضره حول المذاهب الإسلامية وعناصر الودة وأكّد فيها انّ الوحدة الإسلامية أُمنية كلّ مخلص لهذه الأُمّة مشيراً إلى أنّ الوضع الراهن للامة الإسلامية يبعث على الفلق وإذا ما استمرّهذا الوضع فانّ المسلمين سيكونون فريسة سهلة للمخطِّطات الإستعمارية.
وفى ختام محاضرته أوضح آية اللّه سبحانى انّ المذاهب الفقهية الأربعة، مضافاً إلى الجعفرية و الزيدية كلّها مذاهب فقهية، الاختلاف يمكن فقط فى طريقة فهم أصحابها لما ورد فى الكتاب والسنّة وهذا أمر طبيعى بعد مضىِّ 14 قرناًمن العصور الإسلامية.
سخنرانى پايان يافت و حاضرانِ در كنفرانس را توديع نموديم آنگاه به سالن پذيرايى هدايت شديم و در حين صرف غذا و پس از آن، سخنان كلى درباره وحدت مسلمين به ميان آمد و سرانجام با بدرقه گرم رئيس و ديگران، دانشگاه را ترك گفتيم و به سفارت آمديم.
***

ديدار با آقاى احمد حسين يعقوب

ديدار بعد از ظهر ما با آقاى «احمد حسين يعقوب» از استان «جرش» بود كه يكى از استات هاى شمال اردن است. منطقه وى،

صفحه 84
كاملاً عشايرى است ولى در عينِ شهر نشينى، آداب ورسوم عشايرى را حفظ كرده اند. وى در چند سال اخير، پس از يك رشته مطالعات و تماسهايى به تشيّع گراييده و سرسختانه از آن دفاع مى كند و علاوه بر آن، كتابهايى در اين زمينه نوشته كه به زبانهاى مختلف ترجمه شده است. در جرايد و روزنامه هاى محل نيز مقالاتى درباره اهل البيت (عليهم السلام) منتشر نموده است.
آثارى كه از ايشان در اين زمينه منتشر شده عبارتند از:
1. النظام السياسى فى الإسلام.
2.مرتكزات الفكر السياسى فى الإسلام والرآسمالية وفى الشريعة.
3. نظرية عدالة الصحابة والمرجعية السياسية فى الإسلام.
4. الخطط السياسية لتوحيد الأُمّة.
5. طبيعة الأحزاب السياسية العربية.
6. المواجهة مع رسول اللّه وآله.
7. الإمامة والولاية.
8. مساحة للحوار.
9. مختصر المواجهة.
10. كربلا الثورة المأساة.
11. الهاشميون فى الشريعة والتاريخ.

صفحه 85
در اين ديدار كه عصر روز سه شنبه در سفارت انجام گرفت، كتاب اخير خود را به من اهدا كرد. وى در اين كتاب زندگى هاشم و آل او را تا زندگى حضرت حسين بن على (عليهما السلام) نوشته است.
طى اين ملاقات او از پيشرفتهايى كه در شناخت شيعه در اردن به دست آمده، سخن مى گفت. مسلماً اين نوع نويسندگان اردنى بهتر مى توانند شيعه را معرفى كنند و سرانجام به تقريب كمك نمايند. مشكل اين افراد غالباً مشكل مالى است هر چند كه از هدايتهاى معنوى نيز بى نياز نيستند يعنى به خاطر كمى سابقه در تشيع ممكن است، مطالبى منتشر كنند كه با اصول تشيع سازگار نباشد!
در هر حال اميد آن كه در پرتو اين نوع افراد واقع بين، تشيع براى جهان شناسايى شود وحجاب جهل از سيماى واقع برافكنده گردد.
پس از اتمام برنامه هاى روز و بر طبق روال شب هاى قبل، بايد شب هنگام براى عزيزان در سفارتخانه پس از اقامه نماز جماعت سخنرانى كنيم. تفسير كلمات سالار شهيدان، براى آنان كه قلبشان براى ايران و انقلاب مى طپيد، بسيار لذت بخش بود. از اين جهت اين قطعه تاريخى را كه محمد بن جرير طبرى (م/310) در تاريخ خود نقل كرده است مطرح كرديم و در اين جا نيز مى آوريم:
حضرت در مسير خود به سوى كوفه، با لشگر «حرّ بن يزيد

صفحه 86
رياحى» كه مسئول تجسّسى «عبيداللّه بن زياد» بود، رو به رو شد و سخنانى ميان او و فرمانده لشگر رد و بدل شد. سرانجام امام در حضور هر دو سپاه خطبه اى به شرح زير ايراد كرد و ما فقط به بخشى از آن اكتفا مى كنيم:
«مَن رأى سلطاناً جائراً مستحلاًّ لحُرُم اللّه; ناكثاً لعهد اللّه; مخالفاً لسنة رسول اللّه; يعمل فى عباده بالإثم والعُدوان; فلم يُغيِّر عليه بفعل ولا قول كان حقّاً على اللّه أن يُدْخِلَ مَدْخله; ألا وإنّ هؤلاء قد لزموا طاعة الشيطان; وتركوا طاعة الرحمن; وأظهروا الفساد وعطلوا الحدود; واستأثروا بالفِئ وأحلّوا حرام اللّه وحرّموا حلاله».1
«هر كس فرمانرواى ستمگرى را ببيند كه حرام خدا را حلال كرده; عهد الهى را شكسته; با سنت پيامبر مخالفت ورزيده; در ميان بندگان خدا با گناه و تجاوز حكومت مى كند; با كردار و گفتار خود بر او اعتراض نكند، بر خداست كه او را در جايگاه همان سلطان جائر قرار دهد.
هان اى مردم! آگاه باشيد آنان از شيطان پيوسته پيروى نموده و اطاعت خداى رحمان را ترك گفته اند. فساد را رواج داده; و حدود الهى را تعطيل كرده اند; بيت المال را به خود اختصاص داده; حرام خدا را حلال; و حلال خدا را حرام كرده اند».

1 . تاريخ طبرى:4/304، حوادث سال 61 هجرت.

صفحه 87

فصل4

بازديد از مؤسسه آل البيت (عليهم السلام)

و دانشگاه اردن

برنامه ما در روز دوشنبه 14/2/77 در دو بازديد از دو مركز فرهنگى و علمى خلاصه شد:
1. بازديد از مؤسّسه «آل البيت (عليهم السلام) ».
2. ديدار با رئيس دانشگاه اردن وسخنرانى در جمع اساتيد و دانشجويان.
قبل ازساعت 9 صبح با جناب آقاى حميد مكارم وابسته فرهنگى سفارت ايران در كشور اردن هاشمى به سوى مؤسسه حركت كرديم. در مدخل مؤسسه با استقبال گرم آقايان : «دكتر ابراهيم شبّوح» معاون مؤسسه، و «دكتر فاروق جرار» و افراد ديگرى چون «حسين رواشده» روبه رو شده و به دفتر معاون هدايت شديم. پس از خير مقدم گويى از طرف جناب آقاى دكتر شبّوح و ابراز تشكر از

صفحه 88
سخن از فعاليت هاى مختلف مؤسسه در زمينه موضوعات اسلامى به ويژه تقريب بين مذاهب اسلامى رانده شد. آقاى دكتر شبوح، اظهار داشتند كه اين مؤسسه از سال 1982تاكنون پنج كنفرانس در شهرهاى امان، رباط و لندن در زمينه حقوق بشر در اسلام، وقف اسلامى، زكات و تقريب بين مذاهب برپا كرده است. موضوع كنفرانس در سال آينده نيز مسأله «جايگاه اجتهاد در اسلام» است.
وقتى سخن وى به اينجا رسيد، بنده فرصت را مغتنم شمرده رشته سخن را به دست گرفته و گفتم:
«اجتهاد يكى از پايه هاى خاتميت رسالت رسول خاتم(صلى الله عليه وآله وسلم)» است و اگر اين اصل را كنار بگذاريم، خاتميتِ شريعتِ اسلام دچار مشكل «لا ينحلّ» مى گردد و شريعت اسلامى نخواهدتوانست تكليف رويدادهاى جديد ونوظهورى كه حكم آنها در قرآن و سنت منعكس نيست، روشن سازد. لذا مسلمانان با درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) با رويدادهايى روبه رو شدند كه هرگز در كتاب و سنت مطرح نبوده است(هر چند استخراج حكم آنها از قوانين كلى، امكان پذير بود).
از اين نظر متفكران اسلام در تمام مراحل به اجتهاد پناه برده و مشكلات فقهى جامعه اسلامى را از اين رهگذر مى گشودند و در نتيجه، مذاهب فقهى متعددى پديد آمد، كه برخى از آنها مانند مذهب «ليث» در مصر و «اوزاعى» در شام و غيره، منقرض شدند و تنها چهار مذهب باقى ماند.

صفحه 89
پيروان ائمه اهل البيت (عليهم السلام) با داشتن چنين مرجع مهمّى كه در حديث ثقلين عِدْل قرآن معرفى شده اند، از اجتهاد نيز بى نياز نبوده اند، زيرا دسترسى به امام معصوم در هر زمان و مكانى امكان پذير نبود. از اين جهت مدارس فقهى شيعه در عراق و ايران حتى در حال حيات امامان وحضور پيشوايان معصوم، از اجتهاد بهره مى گرفت و در عصر امام باقر و امام صادق (عليهما السلام) قهرمانانى مانند ابان بن تغلب (141) و «زرارة بن أعين» (80ـ 150) و «محمد بن مسلم طائفى ثقفى»(80ـ 150) و ديگر شخصيتهاى فقهى پا به ميدان فقاهت و اجتهاد نهاده وبا تلاش علمى خود به فقه شيعه غنا بخشيدند. من در كتاب «الفقه منابعه وأدواره» سير اجتهاد را در شيعه به تفصيل نگاشته ام و اين كتاب به ضميمه «طبقاتالفقهاء» در دست انتشار است.
اجتهاد در شيعه، به صورت اجتهاد مطلق است. يعنى مجتهد شيعى مى خواهد حكم خدا را از كتاب و سنت و اجماع و عقل به دست آورد و مقيد به يك مذهب فقهى خاصى نيست در حالى كه اجتهاد در ميان اهل سنت در اين چند قرن اخير، اجتهاد در چارچوب مذهبى معين است، مثلاً فقيه حنفى با توجه به اصول و فتاواى موروث از ابو حنيفه، مى خواهد رأى او را در اين رويداد جديد، به دست آورده و كار با حكم واقعى خدا ندارد. چه بسا ممكن است حكم مستنبط از قواعد و اصول معتبر نزد امام فقه خود

صفحه 90
را با ديگر دلايل مخالف بداند ولى چون مفتى مقلّد است به خود اجازه نمى دهد كه از دايره فتاواى امام خود خارج شود.
گرفتارى اهل سنت از روزى آغاز شد كه همه مذاهب فقهى را الغا كردند و فقط به چهار مذهب رسميت بخشيدند و در حقيقت حق رأى و نظر، حريّت و آزاد فكرى را از ديگران سلب نمودند و همه را مجبور ساختند كه فقط در دايره مذاهب چهارگانه تلاش نمايند. از آن زمان مفتيان بلاد كه هر يك مقلد امامى بودند كوشش نمودند كه فقط رأى امام مذهب را به دست آورند و از دايره مذهب فقهى خود پا فراتر ننهند.
بستن باب اجتهاد، براى خود سرگذشت غم انگيزى دارد، مقريزى مصرى در كتاب «خطط» مى نويسد:
«از سال 665 هجرى قمرى باب اجتهاد مطلق بسته شد، و در تمام شهرها جز چهار مذهب فقهى، مكتب فقهى ديگرى باقى نماند و هركس كه پيرو مذهب ديگرى بود، تنبيه مى شد و فردى را بر قضاوت نصب نمى كردند و گواهى شخص را نمى پذيرفتند مگر اين كه پيرو يكى از مذاهب چهارگانه باشد. فقهاى مذاهب چهارگانه هم به پيروى از يكى از اين فِرَق، الزاماً فتوا داده و رجوع به غير آنها را حرام مى دانستند. اين حكم تا به امروز باقى است».1
در سفر گذشته، رئيس مؤسسه آل البيت (عليهم السلام) جناب آقاى

1 . مقريزى:2/332ـ 334.

صفحه 91
«ناصر الدين الأسد» مقدارى از آثار چاپ شده مؤسسه را به كتابخانه امام صادق (عليه السلام) اهدا كرده و ما را مرهون الطاف خود قرار داده بود. براى جبران آنان يك دوره كتاب «مفاهيم القرآن» در هفت جلد حضور عزيزان اهدا كردم ضمناً يادآور شدم كه مسأله «اجتهاد» و سرگذشت آن در اعصار گذشته در جلد سوم اين مجموعه مطرح شده است. احساس كردم كه دوستان حاضر در مجلس علاقمندند كه جاى بحث را مشخص كنم فوراً جلد سوم را بازكردم و عرض كردم كه در صفحات (271ـ 288) اين موضوع مطرح شده است.
از رئيس مؤسسه جناب آقاى «ناصر الدين الأسد» سراغ گرفتم گفتند: ايشان در مسافرت هستند.
وقت ديدار بسيار فشرده بود، بنا بود در دانشگاه اردن ديدارى با رئيس و اساتيد دانشگاه داشته باشم و در سالن اجتماعات سخنرانى كنم. در عين حا ل نخواستم در مسأله تقريب مذاهب نظر خود را بيان نكنم لذا يادآور شدم تقريب يكى از آرزوهاى ديرينه مصلحان است، ولى واقعيت تقريب(نه در حد شعار) در گرو شناخت مذاهب اسلامى است و تقريب بدون شناخت امكان پذير نيست.
به عبارت ديگر: جهل به عقايد ديگران باعث دورى از هم مى شود. به اميد آن كه مؤسسه آل البيت (عليهم السلام) (والاسماء تنزل من السماء) چهره واقعى مذهب اهل البيت (عليهم السلام) را بشناساند. در اين

صفحه 92
صورت خواهيم ديد كه مشتركات ما بيش از مفترقات ما است. و در حد تعبير معلم بزرگ مرحوم «سيد عبد الحسين شرف الدين» خطاب به علماى اهل سنت در لبنان «ما يَجْمَعُنا أكثرُ مِمّا يُفَرِّقُنا».
يادآور شدم جمهورى اسلامى در ايران براى تقريب، گامهاى بلندى برداشته و براى همين موضوع مؤسسه اى به نام «مجمع التقريب بين المذاهب الاسلامية» تأسيس نموده است و پيوسته پيام خود را وسيله مجله اى به نام «رسالة التقريب» به علاقمندان تقريب مى رساند و اين مجله هر دو ماه يكبار منتشر مى شود.
حاضران در مجلس درخواست نمودند كه مجله مزبور براى آنان ارسال گردد، ما هم پس از بازگشت به ايران، به دفتر مجمع التقريب درخواست آقايان را رسانيديم.
ديدار ما با هيأت علمى مؤسسه تحقيقى آل البيت (عليهم السلام) به پايان رسيد. براى اجراى برنامه دوم (سخنرانى در دانشگاه اردن) به سرعت رهسپار سفارت ايران شديم، تا به اتفاق سفير محترم جمهورى اسلامى ايران آقاى «محمد على سبحانى»1 به دانشگاه مزبور برويم.

1 . سفير محترم برادر دينى اينجانب است. و نسبتى فيمابين نداريم. ايشان قمى، و بنده تبريزى هستم هر چند مردم اردن تصور مى3كردند ايشان فرزند اينجانب است!

صفحه 93

سخنرانى در دانشگاه اردن

كشور اردن نسبت به كشورهاى مجاور، يك كشور دانشگاهى است. به حدى كه از خارج دانشجو مى پذيرد و استاد نيز اعزام مى كند. يعنى بيش از نياز جمعيت خود، دانشگاه در رشته هاى مختلف علمى دارد. دانشگاه بزرگ آن، دانشگاه اردن است كه در پايتخت كشور يعنى شهر امان واقع است. از نظر وسعت زمين و درختكارى و چمن كارى و مهندسى زيبا، در نوع خود كم نظير است و در خور كشورى است كه مى گويند نود و پنج در صد آن با سواد است و تيراژ مطبوعات روزانه آن، گواه بر صدق نسبت ياد شده مى باشد.
سخنرانى اينجانب قبلاً در جرايد امان اعلام شده بود، در روزنامه پر تيراژ «الرأى» مورخ 4/5/98 آگهى زير چاپ شده بود:
فقيه ايرانى يحاضر بالجامعة الأردنية اليوم
«امان ـ الدستور ـ تستضيف الجامعة الأردنية صباح اليوم
«الاثنين» سماحة الفقيه آية اللّه جعفر السبحانى من
الجمهورية الإسلامية الإيرانية لالقاء محاضرة بعنوان
التقريب بين المذاهب الإسلامية.
وتقام المحاضرة فى مدرج محمد على مدير فى مبنى
ادارة الجامعة الاردنية.

صفحه 94

ترجمه اطلاعيّه:

طبق گزارش گزارش روزنامه «الدستور» دانشگاه اردن در صبح روز دوشنبه، پذيراى مهمانى از جمهورى اسلامى ايران ـ حضرت آية اللّه جعفر سبحانى ـ مى باشد سخنرانى تحت عنوان :«تقريب ميان مذاهب اسلامى» است.
محل سخنرانى، آمفى ت آتر «محمد على مدير» واقع در ساختمان خود دانشگاه است.
درج آگهى در روزنامه سبب شد كه اجتماع بس فشرده اى در سالن پديد آيد به گونه اى كه پس از ورود به دانشگاه يك سره به سوى سالن هدايت شديم و ديگر مجال آن نبود كه در دفتر رئيس دانشگاه كمى استراحت كنيم و از خصوصيات دانشگاه اطلاعاتى به دست آوريم.
موضوع سخن: «تقريب بين مذاهب» اعلام شده بود. وقتى اينجانب در پشت تريبون قرار گرفتم، مجرى برنامه، پس از خير مقدم گويى و اظهار تشكر از پذيرش دعوت به معرفى اينجانب پرداخت، در ضمن معرفى، سفير محترم ايران يادداشت كوچكى براى من فرستاد و يادآور شد كه شخصيتهاى ممتاز كشور مانند : «دكتر عبد السلام العبادى» وزير اوقاف و شؤون و مقدسات اسلامى، «شيخ عزّالدين الخطيب التميمى» قاضى القُضاة وجمع كثيرى از طبقات مختلف در سالن حضور دارند و اين مطلب سبب

صفحه 95
شد كه جدى تر وحساب شده تر سخن بگويم.
مجرى در معرفى اينجانب (كه گويا محتوا را از سفارت ايران و يا از جاى ديگر گرفته بود)، پس از ذكر تاريخ و محل ولادت (تبريز سال 1347 هجرى قمرى برابر با 1928 ميلادى) ادامه داد كه سخنران پس از طى مراحل ابتدايى در زادگاه، براى تحصيلات عالى به شهر قم، مهاجرت كرده و از اساتيد و شخصيتهايى مانند: مرحوم «آية اللّه بروجردى» و «آية اللّه طباطبايى» و «حضرت امام قدَّس سرَّه» بهره گرفته است.سپس افزود كه سخنران مجلس، قريب سيزده سال، در محضر حضرت امام خمينى به تحصيل فقه و اصول پرداخته و براى اولين بار دروس ايشان را در سه جلد به نام «تهذيب الاصول» نوشته و آثارى فزون از صد جلد در انواع علوم اسلامى منتشر نموده است.
محاضر (گوينده) مسئول مؤسسه اى پژوهشى و آموزشى به نام «مؤسسة الإمام الصادق (عليه السلام) » در قم هستند كه در آنجا علاوه بر بخش پژوهش، علم كلام در قالب مسايل قديم و جديد، تدريس مى شود و هر ساله، پنجاه نفر فارغ التحصيل در درجه دكترا تحويل جامعه علمى مى دهد.
آنگاه از من خواست كه سخنان خود را پيرامون «تقريب ميان مذاهب اسلامى» آغاز كنم.
اينجانب به رسم ديرينه خود پس از ذكر نام خدا و حمد و ثناى او، و درود به روان پاك پيامبر خاتم و فرزندان وياران برگزيده او

صفحه 96
سخن خود را چنين آغاز كردم:
قال الحكيم فى محكم كتابه الكريم:
(واعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَميعاً وَلا تَفَرَّقُوا وَاذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتهِ إخْواناً...).1
آنگاه ادامه دادم: با عرض تشكر از رياست محترم دانشگاه اردن و ديگر همكاران صميمى او كه به اينجانب فرصت داده اند كه در چنين فضاى مملوّ از صميميت، درباره تقريب مذاهب سخن بگويم. خود اين گردهمايى و سخن گفتن يك گوينده ايرانى در ميان جمعى از برادران اردنى و غيره نشانه نزديك شدنِ تحقق يكى ازبزرگترين آمال مصلحان دلسوز جامعه ما است يعنى نزديك ساختن پيروان مذاهب اسلامى به يكديگر، تا در پرتو تقريب، در برابر دشمن غاصب يك دست بوده و در قلمروهاى سياسى و فرهنگى و اقتصادى همكارى نزديك داشته باشند.
سخن در عوامل سازنده تقريب وموانع تحقق آن است يعنى سخنرانى ما دو محور دارد:
يكى آشنايى با عوامل زيربنايى تقريب كه در حقيقت پايه و

1 . آل عمران/103.

صفحه 97
ستونهاى كاخ دلاويز تقريب به شمار مى روند و اگر بر هر يك لطمه اى وارد شود، سقف آن فرو مى ريزد.
ديگرى چيزهايى كه مى تواند، سدّ راه تحقق تقريب گردد و تا اين موانع از سر راه تقريب برداشته نشود، تقريب امكان پذير نيست.
پيش از آن كه در هر يك از دو محور سخن بگويم، نظر عزيزان را به نكته اى جلب مى كنم: قرآن در هر مورد كه از وحدت و همبستگى مسلمانان سخن مى گويد آن را به نيكى مى ستايد و هر جا كه از تفرقه و دوگانگى سخن به ميان مى آورد آن را نكوهش مى كند و آيات وارد در هر دو موضوع به اندازه اى است كه نمى توان همه و يا بخش مهمى از آنها را آورد، از اين جهت به كمى از آنها بسنده مى كنيم:
در آيه اى كه در آغاز سخن تلاوت نمودم، خدا دستور مى دهد كه مسلمانان همگى به ريسمان خدا چنگ بزنند و از هم فاصله نگيرند. آنگاه مى فرمايد:و به يادآوريد، نعمت خدا را درباره خود آنگاه كه دشمن يكديگر بوديد، خدا دلهاى شما را به هم نزديك ساخت تا در سايه نعمت خدا، برادر يكديگر گرديد.
در اين آيه قرآن از واژه «حبل» بهره گرفته است و نكته آن اين است كه جامعه متفرّق بسان افراد قرار گرفته در درون چاه است، و راه نجات آن افراد اين است كه به ريسمان الهى چنگ بزنند، تا از

صفحه 98
قعر چاه نجات يابند.
قرآن در سوره انعام پس از يادآورى فرمانهاى دهگانه كه اصول تشريع را تشكيل مى دهد مى فرمايد:
(...هذا صِراطى مُسْتَقيماً فاتَّبِعُوهُ وَلا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبيلِهِ ذلِكُمْ وَصّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ) .1
«اين است راه مستقيم من از آن پيروى كنيد (وجز يك راه، راه ديگرى پيش پاى شما نيست) و از پيروى راههاى ديگر بپرهيزيد، كه شما را از راه خدا دور وجدا مى سازد اين چيزى است كه خدا شما را به آن سفارش مى كند تا تقوا پيشه باشيد».
اگر در اين آيات، از انسجام و به هم پيوستگى ستايش مى كند، در آيات ديگر، تفرقه و دودستگى را نكوهش مى نمايد كه برخى را متذكر مى شويم:
(قُلْ هُوَ الْقادِرُ عَلى أَنْ يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذاباً مِنْ قَوْقِكُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً وَيُذيقَ بَعْضَكُمْ بَأْسَ بَعْض أُنْظُر كَيْفَ نُصَرِّفُ الآياتِ لَعَلَّهُمْ يَفْقَهُونَ).2
«بگو او قادر است عذابى از بالا يا از زير پاى شما بر شما بفرستد، يا شماها را به صورت گروههاى پراكنده درآورد، وطعم جنگ را به هر يك از شما وسيله ديگرى بچشاند ببين چگونه آيات گوناگون را براى

1 . انعام/153.
2 . انعام/65.

صفحه 99
آنها بازگو مى كنيم شايد بفهمند».
در اين آيه ، تفرقه و دو دستگى از نظر خسارت و زيانبارى در كنار عذابهاى آسمانى و زمينى آمده است ودر آيه ديگر ساحت پيامبر را از اين كه به تفرقه افكنان وابسته شود، پيراسته دانسته ومى فرمايد:
(انّ الَّذينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَكانُوا شِيعاً لَسْتَ مِنْهُمْ فى شَىْء إِنَّما أَمْرُهُمْ الى اللّهِ ثُمَّ يُنَبِّئْهُمْ بِماكانُوا يَفْعَلُونَ) .1
«كسانيكه آيين خود را پراكنده ساختند وبه دسته هاى گوناگون تقسيم شدند هيچ گونه ارتباطى با آنان ندارى، كار آنها را به خدا واگذار كن سپس خدا آنان را از آنچه كه انجام مى داداند، آگاه مى سازد».
با وجود اين آيات كه در ستايش وحدت و اخوّت اسلامى ، ونكوهش تفرقه و دودستگى وارد شده است، براى هيچ مسلمانِ آگاه، اهميت «تقريب» و زيانبارى «تبعيد»و تفرقه پنهان نمى ماند. با توجه به اين اصل، اكنون وقت آن رسيده است كه در دو محور ياد شده سخن بگوييم:

1. عناصر سازنده تقريب: وحدت در عقيده وشريعت

عناصر سازنده تقريب در «وحدت در عقيده و شريعت»،

1 . انعام/159.

صفحه 100
خلاصه مى شود و هرگز وحدت در آب و خاك و يا رنگ و زبان، ملاك وحدت اسلامى نيست اين نوع ويژگيها در اسلام ، فقط مايه شناسايى است و نه مايه افتخار ويگانگى.
قرآن مجيد در نقد اين نوع عوامل وحدت ساز، چنين مى فرمايد:
(يا أَيُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَر وَأُنْثى وَجَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَقَبائلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقيكُمْ إِنَّ اللّهَ عَليمٌ خَبِيرٌ) .1
«اى مردم ما شما را مرد و زن آفريديم و تيره ها و قبايل قرار داديم تا همديگر را بشناسيد، گرامى ترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماهاست، خدا دانا و آگاه است».
بنابراين هر نوع وحدتى تحت لواى وحدت آب و خاك يا رنگ و زبان، وبه تعبير كشورهاى عربى«وحدت قومى» و «عنصرى» مردود بوده ونمى تواند جامعه اسلامى را كه از قوميتهاى مختلف تركيب يافته اند، زير پرچم واحدى درآورد.
تنها چيزى كه مى تواند به تفرقه ها و دو دستگى ها، وحدت و يكپارچگى بخشد، وحدت در عقيده و شريعت است كه مسلمانان از آن برخوردار مى باشند.

1 . حجرات/13.