welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار ریحانة الأدب

نام کتاب : رهبرى امّت*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

رهبرى امّت

صفحه 1

رهبرى امّت

تأليف

جعفر سبحانى


صفحه 2

صفحه 3

مقدمه چاپ دوّم

بسم الله الرحمن الرحيم
مسئله رهبرى در اسلام از مسائل مهمّى است كه سعادت و خوشبختى امّت باآن گره خورده است، زيرا پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) پايه هاى دين را ريخت و بدنه آن را بالا برد و به صورت يك دين كامل تحويل امّت داد، ولى مسئوليت حفاظت و نگهدارى از آن را به جانشينان خود سپرد. مسلّماً شناخت اين جانشينان در سرنوشت مسلمين تأثير بسزائى دارد.
هنوز بدن مطهر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به خاك سپرده نشده بود كه در ميان امّت بر سر مسئله رهبرى شكاف افتاد و با تشكيل نشست سقيفه دو رأى گوناگون بروز كرد و سرانجام با ترفند خاصّى جبهه مهاجر به نمايندگى پنج نفر يا سه نفر زمام رهبرى را به دست گرفت.
در اينجا سؤالى مطرح است كه آيا در مسئله رهبرى، حكم الهى در همان دو نظريه خلاصه مى شود، يا پيامبر پيش از آنكه مهاجرين و انصار به فكر رهبرى بيفتند تكليف امّت را از طريق وحى الهى معيّن كرده و هرگز به امّت اجازه نداده است كه در اين موضوع حساس و سرنوشت ساز به شَور وجدل بپردازند؟
اين كتاب به منظور پاسخگويى به همين پرسش نگارش يافته است و خواهيد ديد كه چگونه با دلايل استوار و استناد به آيات قرآنى و احاديث نبوى، مسئله رهبرى در اسلام را تشريح كرده و ثابت نموده است كه حكم الهى در اين مورد غير آن دو نظريه اى بود كه در سقيفه مطرح شد.

صفحه 4
مقام رهبرى،با عظمت و قداستى كه دارد، تنها شايسته انسانهاى معصوم و پاكى است كه تربيت الهى داشته و از جانب خدا بهوسيله پيامبر معرفى شده اند.
كتاب حاضر، متجاوز از بيست سال قبل براى جوانان علاقه مند نگارش يافته و محتويات آن طى جلسات متوالى در تهران تدريس شده است،و اكنون با پرداختى نو و اصلاحات و اضافاتى تازه در اختيار علاقه مندان قرار مى گيرد، اميد است چراغى فرا راه جويندگان حقيقت روشن سازد.
قم، مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
7 ذى حجة الحرام 1415
برابر
17/2/1374
جعفر سبحانى

صفحه 5

مقدمه چاپ اوّل

اين كتاب چه هدفى را تعقيب مى كند؟

رهبرى امّت پس از درگذشت پيامبر گرامى، از مسائل مهم اسلامى است كه بايد در محيطى آرام، دور از هر نوع تعصّب و غرض ورزى، مورد بررسى قرار گيرد.
نخستين مسئله اى كه پس از رحلت پيامبر، بر سر زبانها افتاد و مورد بحث و گفتگو قرار گرفت، و هم اكنون نيز پژوهش در باره آن ادامه دارد، موضوع رهبرى سياسيو اجتماعى مسلمانان پس از رحلت پيامبر بود، زيرا ترديدى نيست كه پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) زعيمو رهبر همه جانبه مسلمانان بودهو آيات متعددى بر زعامت وسيعو گسترده آن حضرت گواهى مى دهند كه برخى از آنها را در اينجا ياد آور مى شويم:
(أَطِيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا الرّسُولَ وَ أُولِى الأَمْرِ مِنْكُمْ).1
خدا و پيامبر و فرمانروايان از خود را اطاعت كنيد.
(النَّبِيُّ أَولى بِالْمُؤمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ).2
پيامبر به]جان و مال[ مؤمنان از خود آنها شايسته تر است.
از شاخه هاى اين زعامت گسترده، اداره «كادر» دادگسترى جامعه اسلامى است. پيامبر گرامى در دوران اقامت خويش در مدينه، دادگسترى اسلام را چه به

1 . نساء:59.
2 . احزاب:6.

صفحه 6
وسيله خويش و چه با تعيين داد رسانى در خارج، اداره مى كرد. قرآن به مسلمانان دستور مى دهد كه داوريهاى پيامبر را در امور حقوقى و مخاصمات، بى چون و چرا بپذيرند:
(فَلا وَرَبِّكَ لا يُؤمِنُونَ حَتّى يُحكّموك فيما شجر بينهم ثُمَّ لايَجِدُوا فى أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قضيت ويسلّموا تسليماً) 1 :به پروردگارت سوگند آنان هرگز مؤمنواقعى محسوب نمى گردند مگر اينكه تو را در موارد اختلاف حَكَم و داور قرار دهند، و از داورى تو كمترين ملالى پيدا نكنند، و در برابر حكم تو كاملاً تسليم باشند.
از شئون رهبرى اجتماعى پيامبر، اداره امور مالى و اقتصادى اسلام است كه شخص پيامبر گرامى در دوران حيات خود، آن را اداره مى كرد و قرآن او را به فرمان زير مخاطب ساخت:
(خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقة تطهّرهم وتزكّيهم بها) 2: از اموال آنان زكات بگير و از اين طريق آنها را پاكيزه گردان. در آيات ديگر، مقدار ماليات و مصارف آنها نيز دقيقاً تعيين گرديده است.
بنا به مضمون اين گونه آيات و رواياتى كه در توضيح آنها واردشده، و نيز روش شخصى خود رسول اكرم در طول زندگى خويش، آن حضرت زعيم مسلمانان، حاكم جامعه، فرمانرواى ملّت، و سياستمدار امّت بود و آنچه را كه بايد فرمانرواى مطلق جامعه انجام دهد، وى انجام مى داد. چيزى كه هست، زعامت او يك موهبت الهى بود كه از جانب خداوند به وى تفويض شده بود، بدون اينكه مردم او را براى اين مقام انتخاب كرده باشند.
نقطه حساس اين جا است كه بدانيم پس از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، اداره امور

1 . نساء:65.
2 . توبه:103.

صفحه 7
مربوط به زمامدارى امّت، بر عهده چه شخصى بود و چه فردى لازم بود مقام رهبرى اجتماعى وسياسى جامعه اسلامى را بر عهده بگيرد تا اجتماع را از هرج ومرج وسقوط وعقب گرد حفاظت كند؟
جاى ترديد نيست كه آيينى مانند آيين جهانى وجاودانى اسلام ناچار براى اين موضوع فكرى كرده واين نقطه حساس از رسالت خود را ناديده نگرفته وطرحى در اين باره ارائه داده است، وآن طرح اين است كه پيروى واطاعت از «اولى الأمر»1 وفرمانروايانى را بر ما واجب ساخته است ودر اين مورد هيچ كس بحث وگفتگو ندارد. چيزى كه هست بايد مسلمانان هويت اين فرمانروايان را كه اطاعت آنان، لازم شمرده است بخوبى بشناسند، تا از آنها پيروى نمايند.
گروهى از مسلمين بر آنند كه شخص پيامبر گرامى، به فرمان خداوند، فرمانروا ويا فرمانروايان پس از خود را تعيين كرده واداره امور سياسى واجتماعى جامعه را به آنها سپرده است، ودر برابر آنان، گروهى ديگر معتقدند:خداوند به مردم اختيار داده است كه پس از درگذشت پيامبر، فرمانروايى براى خود انتخاب نمايند.
جهان شيعه طرفدار نظريه نخست، واهل تسنن پيرو نظريه دوّمند.
هر گاه بحث پيرامون مسئله امامت وپيشوايى مسلمانان در همين حدود باشد كه مثلاً بدانيم چه شخصى منصب اجتماعى وسياسى اسلام را پس از پيامبر اداره نمود، وتعيين اين شخص به چه صورت بود، آيا پيامبر كسى را تعيين كرده بود يا اينكه شخصى از طرف مردم بر اين مقام انتخاب گرديد; در اين صورت بحث صرفاً جنبه تاريخى به خود گرفته وپس از چهارده قرن، بحث در باره آن،براى نسل حاضر چندان آموزنده وسازنده نخواهد بود(هرچند شناسايى همين افراد، براى مردم آن عصر، از مسائل ضرورى وحتمى به شمار مى رفت).
ولى اگر شكل بحث دگرگون گردد وگفته شود، موضوع بحث تنها رهبرى

1 . (أَطيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا الرّسُولَ وَأُولِى الأمْرِ مِنْكُمْ). (نساء:59).

صفحه 8
سياسى واجتماعى جامعه اسلامى پس از درگذشت آن حضرت نيست بلكه پيامبرعلاوه بر اين منصب، منصب ديگرى «مرجعيت در اصول و فروع» داشت وسخن در اين جا است كه پس از درگذشت پيامبر رهبرى اين مكتب بر عهده كيست؟ وچه اشخاصى بايد مرجع بيان حلال وحرام، و امر ونهى الهى باشند، تا گفتار و نظر آنان در باره حقايق اسلام براى بشر تا روز رستاخيز حجّت باشد؟در اين صورت شناسايى امام وبحث در باب امامت وپيشوايى دينى در متن زندگى هر مسلمانى قرار مى گيرد،و هيچ فردى بى نياز از شناسايى آنها نخواهد بود. اينك مشروح مطلب:

مرجعيت در معارف واحكام اسلام

شكى نيست كه رهبرى پيامبر گرامى منحصر به امور سياسى واجتماعى نبود بلكه وى به گواهى آيات قرآن: معلم وآموزگار كتاب آسمانى 1، مبيّن مشكلات قرآن 2 وبازگوكننده سنن واحكام الهى بود.3 از اين جهت به اتّفاق جامعه اسلامى ونصوص قرآن، گفتار ورفتار وى در تعاليم عالى اسلام و وظايف بندگان، سند وحجّت است.
در بخش چهارم كتاب حاضر، به طور واضح مبرهن شده است كه با درگذشت پيامبر، نياز مردم به تعليم وتربيت به پايان نرسيده وهنوز نهضت علمى وعملى اسلام به مرحله تكامل گام ننهاده بود، تا جامعه را از رهبران معصوم بى نياز سازد. از اين روى بايد پس از رحلت رسول خدا، فرد ويا گروهى مقام مرجعيت در احكام، ورهبرى اصول علمى وفكرى وتربيتى اسلام را بر عهده بگيرند، تا روزى كه انقلاب به ثمر رسيده وشكوفان گردد.

1 . (يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَة) (جمعه: 2).
2 . (وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلناسِ ما أُنزِلَ إلَيْهِمْ) (نحل:44).
3 . (وَ ما آتاكُمُ الرَّسُول فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فانْتَهُوا) (حشر:7).

صفحه 9
اكنون بايد ديد كه متصديان شايسته اين مقام چه كسانى هستند، تا جامعه اسلامى از آراء وافكار، ورفتار وگفتار آنان، در تمام قرون و اعصار بهره مند گردد، وبا ارشاد وراهنماييهاى آنان حلال خدا را از حرام و فريضه را از غير آن باز شناسد و در نتيجه به وظايف دينى خويش آشنا شود.
شناسايى اين گروه و آشنايى با تعاليم و رهنمودهاى آنان، بر هر فرد مسلمانى لازم وضرورى است و كتاب حاضر بر آن است كه خواننده را با جانشينان شايسته وراستين پيامبر آشنا سازد.
روشن است كه هدف از طرح بحث «رهبرى امّت پس از پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)» اين نيست كه در شرايط حساس كنونى به اختلافات مذهبى دامن بزنيم،و يا به جرّ وبحثهاى تعصب آميز و بى ثمر، ادامه دهيم، زيرا در اين لحظات حساس نه تنها بايد از گسترش دامنه اختلافات جلوگيرى نمود، بلكه بايد كوشش كرد كه آن را كوتاهتر و كمتر ساخت و اساساً عمر انسان، گرانبهاتر از آن است كه قلم به دست بگيرد و با طرح بحثهاى آميخته با تعصب، عمر خويش و ديگران را تباه سازد.
بلكه هدف، بحث و بررسى يى محققانه و منطقى آميخته با واقع بينى و دور از هرگونه تعصب و كينه توزى است، آن هم براى روشن ساختن يك مسئله مهم اساسى، و در نتيجه، تقريب و تفاهم بيشتر در ميان صفوف مسلمانان و پايان دادن به سمپاشيهايى كه دشمنان دانا و دوستان نادان در اين زمينه دارند.
بنابر اين در طرح بحثهاى مربوط به مسئله رهبرى امّت دو اصل اساسى پيوسته مورد نظر ما است:
1ـ شناخت واقعيتهاى مربوط به مسئله مهم جانشينى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم);
2ـ كمك به تفاهم و تقريب بين مسلمين وبرطرف ساختن عوامل سوء ظن و سوء استفاده دشمنان.
محتويات اين كتاب قبلاً براى دانشجويان و جوانان با فضيلت در سالهاى

صفحه 10
1351ـ 1352 شبهاى جمعه در «حسينيه بنى فاطمه» واقع در خيابان امير كبير تهران تدريس شده و تا حدود امكان توانسته است گروهى را به مكتب پر افتخار اهلبيت گرامى پيامبر، و جانشينان راستين آن حضرت آشنا سازد.
از آنجا كه كراراً از طرف علاقمندان درخواست شده بود اين دروس ـ هرچند در سطح وسيعى به صورت پلى كپى پخش شده است ـ چاپ و منتشر گردد، از اين روى تصميم گرفته شد كه دروس ياد شده در دو قسمت چاپ و منتشر شود. اينك نخستين بخش آن در 24 فصل در اختيار علاقمندان قرار مى گيرد، اميد است كه بخش ديگر اين كتاب كه آن نيز قسمتهايى حساس از بحثهاى مربوط به شناخت واقعيتهاى ولايت را بر عهده دارد، به همين زودى منتشر شود.
وما توفيقى إلاّ باللّه عليه توكلت و إليه أُنيب
قم ـ حوزه علميه ـ جعفر سبحانى
14 ربيع الثانى 1395
برابر 6 ارديبهشت ماه 1354

صفحه 11

فصل اوّل

فلسفه شناسايى امام (عليه السلام)

وحدت و يگانگى مسلمانان از جمله مسائل واضح و روشنى است كه هيچ خردمندى در ضرورت و لزوم آن شك و ترديد به خود راه نمى دهد، زيرا گروهى كه از يك كتاب پيروى مى كنند، و در مسائل اساسى و اصولى اتحاد نظر دارند چرا بايد به صورت احزاب گوناگون و جمعيتهاى مختلف، و دسته هاى متضاد در آمده و تشنه خون يكديگر باشند؟
اگر در گذشته بر اكثرطبقات مردم لزوم چنين وحدت ضرورى و ملموس نبود، ولى فعلاً كه قواى اهريمنى استعمار تا قلب كشورهاى اسلامى تاخته و هر روز در حال پيشروى و گسترش نفوذ است بر هر فرد عاقل و هوشيارى، لزوم وحدت، قابل درك و محسوس است.
كدام مسلمان غيورى است كه از وضع رقت بار مسلمانان در فلسطين، بوسنى هرزگوين، كشمير، چچن و ديگر نقاط جهان آگاه گردد امّا از ديده خون نبارد،و بر اين بى خبريها و پراكندگى ها اشك نريزد؟!
مسلمانان جهان يك چهارم مردم روى زمين را تشكيل مى دهند. از نظر نيروى انسانى و ذخاير ارضى و فرهنگ اصيل اسلامى از غنى ترين جميعت هاى جهان مى باشند، يك چنين جمعيت با اين قواى مادى و معنوى مى تواند، سنگين ترين وزنه را در صحنه سياست در اختيار داشته باشد و رهبرى فرهنگى و اقتصادى و سياسى جهان را بر عهده بگيرد، و با ناديده گرفتن بسيارى از مرزهاى جغرافيايى كه

صفحه 12
آفريده استعمار و مخالفان وحدت اسلامى است، به رفع نيازمنديهاى يكديگر بشتابند، و از طريق مبادلات فرهنگى و اقتصادى اوضاع خويش را بهبود بخشند، و سيادت خود را باز يابند;ـ امّا مع الوصف ـ و با توجه به اهميت چنين وحدت ـ هرگز نبايد موضوع شناسايى امام را خارى بر سر راه اتحاد اسلامى انگاشت، و آن را مانع از چنين وحدتى كه ضرورتش را همگى لمس كرده ايم دانست.
گاه ديده مى شود كه برخى از جوانان ساده لوح و احياناً فريب خورده، موضوع وحدت اسلامى را پيراهن عثمان كرده و كوششهاى علمى حقيقت طلبان را به باد انتقاد مى گيرند و مى گويند:
بحث در باره خلافت ابوبكر و على(عليه السلام)و اينكه جانشينى از آن كدام بوده است از بحثهاى غير مفيد و بى ثمر مى باشد.زيرا چرخ زمان به عقب بر نخواهد گشت، و جانشين راستين پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)را زنده نخواهيم يافت تا حق را به وى باز دهيم و او را بر كرسى خلافت بنشانيم، و مخالف را تنبيه و مؤاخذه كنيم. پس چه بهتر كه اين پرونده را را براى ابد ببنديم و به جاى آن مبحث ديگرى را بگشاييم!
دارندگان اين انديشه از نتايج درخشان اين بحث غفلت ورزيده،ولذا آن را يكنوع بحث غير مهم و احياناً بى فايده و يا خارى بر سر راه وحدت اسلامى! انديشيده اند. ولى ما فكر مى كنيم كه اين انديشه جز غفلت از فلسفه امام شناسى،ريشه ديگرى ندارد، و از يك نوع «سنى زدگى» يا «وهّابى مآبى» سرچشمه مى گيرد.
چرا كه هرگاه هدف از اين بحث، صرفاً شناختن جانشين راستين پيامبر از مدعيان دروغين اين منصب باشد در اين صورت جا دارد كه اين گونه بحثها را غير مفيد وبى ثمر بخوانيم، و همچون افراط گران، كه هرنوع بحث علمى و منطقى را مخالف اتحاد اسلامى مى دانند، آن را خار راه يگانگى بدانيم، زيرا چه سودى دارد كه پس از چهارده قرن، كاوش كنيم و حق را از ناحق تشخيص داده و در باره زورگو، يك رأى غيابى صادر كنيم كه فعلاً هيچ نوع ضامن اجرا ندارد.

صفحه 13
ولى اين اشكال زمانى وارد است كه چونان دانشمندان اهل تسنن، امامت و خلافت اسلامى را يك نوع مقام و منصب عرفى بدانيم كه وظيفه او در حفظ مرزهاى اسلامى و تقويت نيروهاى دفاعى و گسترش عدل و دادگرى و اجراى حدود الهى و بازگيرى حقوق مظلومان و... خلاصه مى گردد. زيرا در اين صورت اين نوع بحث ها بسان اين خواهد بود كه بنشينيم بحث كنيم كه در قرن پانزدهم ميلادى چه فردى بر كشور انگليس حكومت مى كرد و يا پس از لوئى پنجم چه كسى حق داشت بر كرسى حكومت بنشيند؟!
ولى از ديد شيعه، كه امامت را امتداد رسالت و دنباله همان فيض معنوى نبوت مى داند، وجود چنين بحثى لازم و ضرورى است. زيرا در اين صورت وظايف امام در امور ياد شده خلاصه نمى گردد، بلكه علاوه بر آنها وى، مبيّن احكام الهى و مفسّر معضلات قرآن و مرجع حلال و حرام پس از درگذشت رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)نيز هست. در اين صورت اين سؤال پيش مى آيد كه پس از درگذشت پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) مرجع مسلمانان در فرا گرفتن احكام و شناسايى حلال و حرام كيست، تا در مسائل نوظهور كه در آن مورد نصى از قرآن و حديثى معتبر از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)نرسيده است، به او مراجعه كنيم و قول او حجت قاطع در اين موارد باشد.1
اصولاً امّت اسلام در معضلات قرآن و مسائل اختلافى، كه متأسفانه تعداد آنها از حد و حصر بيرون است، بايد به چه مقامى مراجعه كنند و گفتار و رفتار او را «حجّت زندگى» و «چراغ راه» خويش قرار دهند؟ 2
اينجاست كه مى بينيم بحث درباره جانشين علمى رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)، رنگ ضرورت به خود گرفته و به صورت يك مسئله كاملاً حياتى و زنده در مى آيد. زيرا در اين فرض، امام، راهنماى امّت در معارف و اصول و احكام و فروع است و تا چنين مقامى با دلايل قطعى شناخته نشود هرگز به نتيجه مطلوب نمى توان رسيد.

1 . تفصيل اين مطالب را در بخشهاى دوم و... خواهيد خواند.
2 . تفصيل اين مطالب را در بخشهاى دوم و... خواهيد خواند.

صفحه 14
اگر مسلمانان در تمام اصول و فروع، وحدت نظر داشتند بحث پيرامون امامت تا اين حد ضرورت و لزوم نداشت، ولى متأسفانه كمتر مسئله اى است كه در آن ميان آنان اختلاف نظر وجود نداشته باشد.
اكنون وظيفه ما مردم،كه پس از چهارده قرن از درگذشت پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) گام به پهنه هستى نهاده ايم، چيست؟ آيا در مسائل نوظهور و معضلات قرآن و مسائل اختلافى بايد به اين صحابى و آن صحابى (فى المثل به ابوحنيفه يا شافعى) مراجعه كنيم يا اينكه بايستى به على(عليه السلام)و فرزندان گرامى وى، كه شيعه مدّعى است دلايل عقلى و نقلى بر فضيلت و عصمت وطهارت وعلم وسيع وبينش عميق وانتصاب آنان به مقام امامت از جانب رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)گواهى مى دهد، رجوع نماييم؟
پاسخ اين پرسش را همان بحث ولايت وموضوع «امام شناسى» مى دهد ونتيجه تحقيق وبررسى، رفع چنين تحير وسرگردانى در مسائل ياد شده است.
حتى اگر ما مسئله خلافت را هم كنار بگذاريم واز موضوع زمامدارى مسلمانان پس از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) كه از آنِ امام معصوم است چشم بپوشيم، تنها بررسى اين مسئله كه مرجع دينى و علمى پس از درگذشت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) كيست، از جهاتى حايز اهميت بوده و با سعادت و خوشبختى و سرنوشت مسلمانان كاملاً ارتباط دارد. از اين نظر، لازم است مطالبى را كه بعدها توضيح خواهيم داد در اينجا به طور فشرده بيان كنيم: اگر ما فعلاً از مسئله خلافت و زمامدارى صرف نظر كنيم با اطمينان كامل مى توانيم بگوييم كه مسلمان جهان بنا به تصريحات مكرر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، پس از درگذشت وى، پس از قرآن تنها يك مرجع دينى و علمى دارند و آن اهل بيت پيامبر و عترت پاك او است. زيرا آن حضرت در مواقع مختلفى به پيوند ناگسستنى كتاب و عترت تصريح كرده و فرموده است:
«أَيّها النّاس انّى يوشك ان ادعى فاجيب وانّى تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه وعترتى كتاب اللّه حبل ممدود من السماء إلى الأرض وعترتى أَهل بيتى وانّ اللطيف أخبرنى انّهما لن يفترقا ».

صفحه 15
هان اى مردم! نزديك است من دعوت حق را اجابت كنم، من در ميان شما دو امانت سنگين و گرانبها مى گذارم:يكى كتاب خدا،و ديگرى عترت من. كتاب خدا وحى الهى و حبل و ريسمان نجات است كه از آسمان به زمين كشيده شده است و عترت من اهل بيت من است و خدايم به من خبر داده است كه اين دو هرگز از هم جدا نمى گردند.
پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) به تلازم اين دو حجت در روز عرفه حجة الوداع، يا در روز غدير، در بالاى منبر، در دوران نقاهت و در بستر بيمارى، در حالى كه حجره او مملو از صحابه بود، تصريح فرمود و در مرتبه آخر افزود:
«هذا على مع القرآن والقرآن مع على لايفترقان».1
على پيوسته با قرآن است، و قرآن نيز با على است و آن دو هيچگاه از هم جدا نمى شوند.
مدارك حديث ثقلين يكى دو تا نيست تا در اين جا ياد آور شويم.مدارك اين حديث را مرحوم علاّمه ميرحامد حسين هندى در جلد دوازدهم كتاب بزرگ و ارزنده خود «عبقات الأنوار» آورده و در هند چاپ شده و خوشبختانه چند سال پيش در شش جلد در اصفهان تجديد طبع شده است.نيز از طرف دار التقريب مصر رساله اى در اين زمينه انتشار يافته و روى همين اساس، شيخ شلتوت ـ پيشواى الأزهرـ انحصار لزوم پيروى از مذاهب چهارگانه را شكسته و فتوى داده است كه پيروى از فقه اماميه كاملاً مُجزى است. اينك نص فتواى وى:
از ايشان پرسيدند: بعضى معتقدند كه بر هر مسلمانى لازم است براى اينكه عبادات و معاملات او صحيح باشد از يكى از مذاهب چهارگانه معروف تقليد كند كه مذهب شيعه اثنى عشرى و زيدى از آنها نيست، آيا حضرت عالى هم با اين عقيده كلى موافقيد و مثلاً، از تقليد مذهب اثنى عشرى منع مى فرماييد؟ ايشان در

1 . الصواعق المحرقة، ابن حجر، فصل دوّم، باب نهم، حديث 41، ص57.

صفحه 16
جواب گفتند:
1. اسلام به هيچيك ازپيروان خود واجب نكرده كه (در احكام فرعى) از مذهب معيّنى پيروى كنند. ما مى گوييم هر مسلمانى حق دارد در ابتدا از هر مذهبى كه طبق مدارك صحيح نقل شده و احكام آن در كتب مخصوصى تدوين كرده اند، پيروى كند، همچنانكه كسانى كه از يكى از مذاهب ـ هر مذهبى كه باشد ـ پيروى كرده اند مى توانند به مذهب ديگرى عدول نمايند و هيچگونه مانعى در اين قسمت نيست.
2. مذهب جعفرى، مشهور به مذهب امامى اثنى عشرى، از جمله مذاهبى است كه مانند ساير مذاهب اهل سنت شرعاً مى توان از آن تقليد كرد.
بنابر اين شايسته است تمام مسلمانان اين حقيقت را دريابند و از تعصب ورزيدن نسبت به مذهب خاصى خوددارى نمايند، چه اينكه دين خدا وآيين او تابع مذهب خاص ومنحصر به مذهب معيّنى نيست، همه (پيشوايان مذاهب اسلامى) مجتهدند ونزد خداوند متعال مقبولند وبراى افرادى كه اهل نظر و اجتهاد نيستند جايز است از آنها تقليد كرده و به آنچه در فقه خود مقرر داشته اند عمل نمايند، و در اين باب فرقى ميان عبادات و معاملات نيست.1

1 . رسالة الاسلام، چاپ مصر، شماره سوم، سال يازدهم.

صفحه 17

فصل دوم

دو نظريه پيرامون امامت

خلافت، از نظر دانشمندان اهل تسنن، يك مقام و منصب اجتماعى است كه در آن، جز لياقت و كاردانى براى اهداف خاصى، چيز ديگرى شرط نيست.
در حاليكه امامت، در منطق شيعه، منصبى الهى است كه بايد از طرف خدا تعيين شود، و در بسيارى از شرايط و مسئوليتها با پيامبر برابر و يكسان است.
پيرامون حقيقت امامت در ميان دانشمندان دو نظريه وجود دارد كه يكى مخصوص دانشمندان اهل تسنن بوده و ديگرى مربوط به علما و دانشمندان شيعه است:

الف ـ نظريه دانشمندان اهل تسنن

كتابهاى كلامى و عقايد دانشمندان اهل سنت، حاكى است كه «امامت» از نظر آنها سرپرستى وسيع و گسترده امور دينى و دنيوى مسلمانان است و شخص«امام» و به اصطلاح آنان «خليفه» آن فردى است كه پس از درگذشت پيامبر گرامى، عهدهدار اين مقام بوده و هر نوع گرهى كه مربوط به دين و دنياى مسلمانان باشد، به همت او گشوده مى شود.
آنان «امامت» را چنين تعريف مى كنند:
«الإمامة رئاسة عامة فى أُمور الدين و الدّنيا خلافة عن النبى (صلى الله عليه وآله وسلم)».1

1 . شرح تجريد، علاء الدين قوشجى، ص472. علاوه بر اين تعريف، تعريف هاى ديگرى نيز دارند كه براى اختصار از نقل آنها خوددارى گرديد.

صفحه 18
از ديدگاه اهل سنت، اين مقام و مسئوليت بزرگ دينى و اجتماعى، يك موهبت اجتماعى است كه از طرف مردم به شخص خليفه اعطا مى گردد، و خليفه از طريق انتخاب به اين مقام نائل مى شود.
حدود مسئوليت خليفه نيز در تعريف ياد شده كاملاً مشخص گرديده است.
الف: سرپرستى امور دينى: هدف ازاين جمله آن است كه مشكلات دينى مردم به دست خليفه حل و فصل مى شود. مثلاً گسترش اسلام در سراسر جهان از طريق جهاد يكى از امور دينى است كه بايد آن را امام برعهده بگيرد.
ب: سرپرستى امور دنيوى: امام و خليفه، بايستى امنيت عمومى را از طريق قدرت و نيرو حفظ كند و اموال مردم و نواميس آنان و مرزهاى كشور را حفاظت و صيانت بنمايد.
دقت در اين تعريف و كارهايى كه بر عهده خليفه گذارده شده است، از يكحقيقت حكايت مى كند و آن اينكه، امام از نظر آنان يك حاكم عرفى و يك زمامدار اجتماعى است كه براى اجراى قوانين كشور و حفظ امنيت عمومى و عدالت اجتماعى انتخاب مى شود، و در چنين زمامدارى جز لياقت و كاردانى چيز ديگرى شرط نيست (نه علم كلى و وسيع به احكام اسلام،ونه عصمت و مصونيت الهى از سهو و خطا).
به عبارت ديگر: هر جامعه اى هرچه هم پاك و پيراسته از گناه و آلودگى باشد، باز فساد از ميان آنان ريشه كن نمى شود، و بالأخره در گوشه و كنار اجتماع افراد تبهكار و آلوده به گناهى پيدا مى شوند كه دست به قمار و لب به شراب مى زنند،يا اموال مردم و ثروت عمومى را به زور و يغما مى برند، و يا به فكر تجاوز به نواميس مردم مى افتند.
از اين روى،پس از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فرد لايق و كاردانى لازم است كه با تنبيه گنهكاران و متعديان از طريق اجراى حدود الهى، جلوى اين نوع تعدّيها و آلودگيها را بگيرد. اينها و مانند اينها يك رشته امور مربوط به دنياى مردم است كه

صفحه 19
سرپرستى آنهاپس از پيامبر به شخص امام واگذار شده است.
در برابر اين گونه امور، امور ديگرى مربوط به پيشرفت اسلام و گسترش آن در جهان وجود دارد كه مربوط به دين مردم است. مثلاً يكى از وظايف امام اين است كه با ايجاد يك ارتش منظم و مجهز به سلاحهاى نيرومند، نه تنها مرزهاى كشور اسلامى را از هر نوع تجاوز صيانت كند بلكه در صورت امكان از طريق جهاد آيين توحيد را در سراسر جهان منتشر سازد.
لابد خواهيد گفت مردم حلال و حرام و مشكلات علمى خود را از چه كسى بياموزند و چه مقامى عهده دار مسئوليت آن است؟ آنان در پاسخ مى گويند: صحابه و ياران پيامبر، كه احكام و حلال و حرام را از پيامبر آموخته اند، مرجع امت در اين نوع مسائلند.
هرگاه مسئوليت امام منحصر به تصدّى همين امورى باشد كه از زبان اهل سنت نقل كرديم، طبعاً در چنين امامى جز لياقت و كاردانى هيچ نوع فضيلت اخلاقى و كمال انسانى شرط نيست تا چه رسد به علم وسيع و گسترده و يا عصمت و مصونيت مطلق از گناه.
مع الأسف، مقام و منزلت معنوى امام در بينش اهل سنت، تدريجاً تا آنجا تنزّل يافته كه شخصى چون قاضى باقلانى به گونه اى از خليفه و جانشين پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) سخن مى گويد كه گويى مى تواند به منجلاب پست ترين خصال اخلاقى و سياهترين كارنامه سياسى سقوط كند و همچنان رهبر امّت باقى بماند! او مى گويد:
«لايخلع الإمام بفسقه و ظلمه بغصب الأموال و تناول النفوس المحترمة و تضييع الحقوق و تعطيل الحدود»:1
هرگز امام به علّت نافرمانى خدا، و غصب اموال مردم، و كشتن نفوس و ضايع كردن حقوق و تعطيل حدود الهى از مقام خود بركنار نمى شود بلكه بر امت

1 . التمهيد، ص186.

صفحه 20
است كه كجيهاى او را راست و وى را رهبرى و هدايت بنمايند!
وباز تعجب نخواهيم كرد هنگامى كه ببينيم دانشمندى مانند محقّق تفتازانى در باره خليفه پيامبر چنين داورى كند:
هرگز لازم نيست كه امام از لغزش و گناه پيراسته باشد و يا برترين امّت شمرده شود و هرگز نافرمانى امام و عدم آشنايى او به احكام الهى مايه بركنارى و عزل او نمى شود!1
اين نوع داوريها در باره خليفه اسلام،تماماً ناشى از اساسى است كه ريخته و امام را يك حاكم عرفى و زمامدار انتخابى پنداشته اند. زيرا شرط اساسى در حاكم عرفى اين است كه نقاط قوتى داشته باشد كه بتواند نظام و آرامش را در دل اجتماع برقرار سازد، و افراد زورگو را برجاى خود بنشاند، و آلودگى او به گناه و اشتباه او مانع از اين هدف كه براى آن انتخاب شده نيست.

ب ـ نظريه دانشمندان شيعه

در برابر آنچه گفتيم، نظريه ديگرى وجود دارد كه دانشمندان شيعه روى آن تكيه كرده اند. اين نظريه مى گويد: امامت يك نوع ولايت الهى است، كه از جانب خداوند به شخص امام داده مى شود. به تعبيرى روشنتر:امامت به سان نبوت يك مقام انتصابى بوده و عهده دار آن از طرف خود خداوند تعيين مى گردد.
بر اين اساس، امامت همان امتداد رسالت است جز اينكه پيامبر پايه گذار شريعت و طرف پيك آسمانى است و امام مبيّن شريعت و حافظ و نگهبان او.امام، در تمام شئون جز مسئله نزول وحى، با پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)همگام مى باشد و تمام شرايطى كه براى پيامبر ضرورى و لازم شناخته شده است (از قبيل علم به معارف و اصول اسلام و فروع و احكام آن ومصونيت از گناه و خطا و اشتباه)عيناً براى امام نيز

1 . شرح مقاصد: جلد 2، ص271.

صفحه 21
لازم و ضرورى است.
صاحبان اين نظريه معتقدند:درست است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)آيين كاملى براى مردم آورد و كليات معارف و دين حق را در اختيار مردم نهاد، ولى پس از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرد لايق و توانايى لازم است كه از آن كليات، احكام جزئى را استنباط نمايد، و چنين كارى بدون علم(يك علم سرشار موهبتى) امكان پذير نيست.
درست است كه در دوران پيامبراكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)تمام احكام اسلام تشريع شده و به وسيله پيك وحى به او بازگو شده است، اما بر اثر نبودن شرايط و يا وجود گرفتاريهاى روز افزون بيان يك رشته از احكام بر عهده امام گذارده شده است و تصدّى چنين مقامى بدون يك علم مستند و وابسته به وحى الهى ممكن نيست. از اين نظر شيعيان اعتقاد دارند كه امام بايد به تمام امور شريعت واقف و آگاه باشد.1
امّا چرا امام بايد معصوم باشد؟ آنان امام را معلّم و مربّى امت مى دانند، و تربيت قبل از هرچيزى جنبه عملى دارد و بايد به وسيله عمل مربى انجام گردد، هرگاه مربى خود قانون شكن و مرز نشناس باشد چگونه مى تواند در افراد اثر مطلوب بگذارد؟ و بالأخره اين نظريه مى گويد:از آنجا كه شناختن چنين فردى با آن علم سرشار و موهبتى، با آن عصمت همه جانبه، براى امت ممكن نيست، و بايد امام از طريق انتصاب از جانب خدا تعيين شود.
اين دو نظريه اى است كه از طرف دانشمندان دو گروه بيان شده است. اكنون بايد ببينيم كدام يك از اين دو نظر صحيح و استوار بوده و با مضمون آيات قرآن و احاديث معتبر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)همخوان و سازگار است؟
***

1 . از آنجا كه دانشمندان تشيّع بر خلاف نظريه اهل تسنن، مقام امامت را يك منصب الهى مى دانند، امامت را چنين تعريف مى كنند: الإمامة رئاسة عامة الهية فى أُمور الدين والدُّنيا خلافةً عن النبيّ، امامت سرپرستىِ عام وگسترده الهى است، نسبت به امور دينى ودنيوى مردم، به عنوان جانشينى از پيامبر.

صفحه 22

فصل سوم

دلايل صحت نظريه شيعه

دلايل عقلى و نقلى گواهى مى دهند كه مقام امامت، به سان نبوت، يك منصب الهى است و شخص امام بايد از طريق خداوند تعيين گردد و شرايطى كه در پيامبر معتبر است (جزء مسئله وحى و تأسيس شريعت) در امام نيز معتبر مى باشد.
اينك دلايل مطلب:

1

حوادث ورويدادهاى جديد

رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) در زمان حيات خويش اصول و كليات فروع اسلام را بيان نمود، و از همين راه آيين مقدّس اسلام به وسيله شخص پيامبر تكميل گرديد، ولى آيا اين اصول و كليات بدون يك مرجع براى رفع نيازمنديهاى امّت كافى بود؟به طور مسلّم نه; بلكه پس از وى پيشواى معصومى لازم است كه با علم وسيع و گسترده خود، در پرتو كليات قرآن و اصول سنت پيامبر بتواند نيازمنديهاى امت را در حوادث و پيشامدهاى گوناگون برطرف سازد، خصوصاً حوادث جديدى كه در زمان پيامبر رخ نداده و نمونه اى نداشته است.
به عبارت ديگر، پيامبر پس از بعثت سيزده سال از عمر رسالت خود را در مكه، در طريق مبارزه با بت پرستان سپرى كرد، و در اين مدّت بر اثر مساعد نبودن زمينه، موفق به بيان احكام و تشريعات الهى نگرديد; بلكه تمام قدرت و نيروى خود را در روشن كردن اذهان عمومى نسبت به اصول اسلام و مسائل مربوط به مبدء و

صفحه 23
معاد به كار برد و از آنجا كه زمينه اى براى طرح مسائل حلال و حرام و فرائض و سنن الهى وجود نداشت، لذا بيان اين قسمت از احكام به بعد موكول گرديد.
هنگامى كه گام به مدينه نهاد با انبوه مشكلات مواجه گرديد. مدّت زندگى وى در مدينه از ده سال تجاوز نكرد ولى در اين مدّت بيست و هفت بار شخصاً در نبرد با بت پرستان و يهوديان مدينه و خيبر شركت نمود. از طرف ديگر كشمكش و دسيسه بازيهاى منافقان و مناظره و مجادله اهل كتاب يك قسمت ديگرى از وقت عزيز وى را گرفت.
اين حوادث و رويدادها سبب شد كه پيامبر در طول دوران رسالت خويش، بيشتر كلياتى از فروع و احكام اسلام را بيان كند و استخراج و استنباط قسمت ديگر از احكام بر عهده شخص ديگر موكول شود.
اگر قرآن مى گويد:(اَليَوم أَكمَلْتُ لَكُمْ دينكُمْ)1 ، مقصود از آن با در نظر گرفتن وضع پيامبر و موقعيت اسلام در وقت نزول آيه، كه سال دهم هجرت بوده است، اين است كه معارف مربوط به مبدء و معاد و اصول و كليات فروع و احكام تا وقت نزول آيه به وسيله شخص پيامبر تكميل گرديد و از اين جهت نقص در اركان دين نيست و همين كليات مى تواند خمير مايه اى براى استخراج آنچه كه امّت تا روز رستاخيز به آن نيازمند خواهد بود باشد.
اكنون بايد ديد چه فردى مى تواند به وسيله اين اصول و كليات به تمام نيازمنديهاى جامعه اسلام پاسخ بگويد و رفع نياز كند؟
استنباط احكام رويدادهاى بيشمارى كه تا روز رستاخيز واقع مى شود از آياتى كه در قرآن مجيد پيرامون احكام وارد شده است و يا از احاديث بسيار محدودى كه از پيامبر اكرم در باره احكام نقل گرديده است، كارى بسيار مشكل و پيچيده بوده و از عهده افراد عادى بيرون مى باشد.

1 . مائده/3.يعنى، امروز دين شما را كامل ساختم.

صفحه 24
زيرا شمار آياتى كه در قرآن احكام شرعى و فقهى را در بردارند از سيصد آيه تجاوز نمى كند، و همچنين تعداد رواياتى كه از پيامبر گرامى در باره حلال و حرام و فرائض احكام نقل شده است از چهار صد حديث متجاوز نيست; و هرگز يك بشر عادى با علم محدود خود نمى تواند از اين مدارك محدود، حكم موضوعات و رويدادهاى روز افزون جامعه مسلمانان را استخراج و استنباط نمايد، بلكه فرد لايق و شايسته اى لازم است كه با تعليم الهى و غيبى احكام اين نوع حوادث را از ادله محدود آن استخراج كرده و در اختيار امّت بگذارد.
گذشته از اين، يك چنين شخص با چنين علم وسيع و گسترده طبعاً بايد از گناه و خطا مصون و پيراسته باشد تا مورد اعتماد و وثوق مردم قرار گيرد و چنين فردى را جز خدا نمى تواند بشناسد; ازا ين روى او بايد تعيين كند.

بيان ديگر در باره اكمال دين

در اينجا سخن ديگرى نيز مى توان گفت، و آن اينكه، آيه اكمال دين مربوط به تكميل اسلام از نظر بقا و ادامه رسالت خويش است، زيرا اين آيه، به حكم روايات متواتر از طريق محدثان اسلام، در روز غدير پس از نصب على(عليه السلام) براى ولايت و خلافت نازل گرديده است.
توضيح اينكه: آيين اسلام بدون تعيين مرجعى براى مسلمانان ضامن بقا نداشت و بيم آن مى رفت كه با مرگ پيامبرچراغ عمر آن به خاموشى بگرايد و مورد هجوم دشمنان واقع گردد، و در اين صورت آيين اسلام صورت يك دين كاملى كه پس از درگذشت پيامبر بتواند روى پاى خود بايستد نداشت; از اين روى اين نقيصه به وسيله نصب على(عليه السلام)براى زمامدارى امّت پس از پيامبر برطرف گرديد.
امّا تكميل دين از نظر بيان فرائض و محرمات و ديگر احكام فرعى، از هدف آيه بيرون است. در اين قسمت بايد با در نظر گرفتن ديگر مسلّمات اسلام، چنين

صفحه 25
گفت:جاى بحث و گفتگو نيست كه با رحلت پيامبر نزول وحى آسمانى به پايان رسيد و ديگر پيك وحى حكمى از احكام اسلام را نخواهد آورد، بلكه آنچه كه بشر تا روز رستاخيز به آن نياز داشت براى رسول خدا آورده و بر او بازگو نموده است، از طرف ديگر مشاهده مى كنيم كه دلايل فقهى براى بيان احكام تمام رويدادهايى كه در جامعه اسلامى تا پايان جهان رخ مى دهد كافى نيست بلكه احكام قسمتى از موضوعات در قرآن و احاديث پيامبر اكرم وارد نشده اند.
با در نظر گرفتن اين دو موضوع، ناچاريم چنين بگوييم كه تمام احكام الهى در زمان خود رسول خدا تشريع شده و به او تعليم داده شده است، چيزى كه هستوى بر اثر كوتاهى مدّت رسالت، و گرفتاريهاى روز افزون، موفق به تبليغ همه آنچه كه به وى تعليم شده بود نگرديد. به ناچار در اين موقع تمام آنچه كه از جهان وحى پيرامون احكام الهى و فروع اسلام دريافت داشته بود همه را به وصى و جانشين خود، كه همچون پيامبر از خطا و اشتباه مصون است، آموخته است تا پس از وى همه را به تدريج در اختيار امّت بگذارد. طبعاً شناسايى چنين فرد با اين علم وسيع و گسترده، با اين مصونيت از گناه و لغزش جز از طريق خود پيامبر، و نصب و تعيين الهى، ممكن نيست و هرگز امّت از طريق انتخابات چنين شخصى را نمى توانند بشناسند.
بايد توجه نمود كه اينكه مى گوييم: پيامبر گرامى آنچه را كه موفق به بيان آن نگرديد به وصى وجانشين خود آموخت، مقصود از آن «آموزش عادى» كه شاگردى از استاد به مرور زمان چيز مى آموزد نيست، زيرا اگر چنين بود پيامبر به جاى اينكه وقت خود را براى تربيت يك نفر صرف كند آن را براى تربيت گروههايى صرف مى كرد.
بلكه اين آموزش يك نوع آموزش غير عادى و به صورت تصرّف در قلب و روح وصى خود بوده كه در مدّت كم به كليه حقايق و تعاليم اسلام آگاه گردد، و چيزى از چشم او پنهان نماند.
در پايان از تذكر نكته اى ناگزيريم، و آن اينكه، مسلمانان پس از گسترش

صفحه 26
اسلام در نقاط مختلف جهان با حوادث و رويدادهاى تازه اى آشنا شدند كه در زمان پيامبر اكرم سابقه نداشت، و آن حضرت سخنى را پيرامون اين نوع حوادث جديد بيان نكرده بود.
استكشاف احكام اين گونه حوادث از كليات و اصول قرآن و حديث، بسيار پيچيده و اختلاف انگيز است. در اين مورد تكميل شريعت ايجاب مى كند كه فرد وابسته به خاندان وحى، احكام اين نوع حوادث را از قرآن و حديث استنباط كند و يا حكم آن همه را از علم موهبتى ـ علمى كه پيامبر در اختيار آن فرد نهاده است ـ بيان كند.
يكى از گرفتاريهاى جامعه اهل تسنن اين است كه مى خواهند به وسيله آيات محدود قرآن پيرامون احكام و احاديث چهار صدگانه پيامبر، كليه احكام اسلام را استنباط و استخراج نمايند.
امّا چون در موارد زيادى احساس عجز و ناتوانى مى كنند و ادله ياد شده را وافى به بيان تمام احكام نمى دانند، از طريق قياس و استحسان كه پايه درست و محكمى ندارد مى خواهند جواب گوى نيازمنديهاى امت گردند، و خود مى دانند كه قياس موردى به مورد ديگر، و يا بيان حكم موردى از طريق استحسان فقهى، پايه صحيحى ندارد. ولى اگر در ميان امّت فرد شايسته اى باشد كه با اطلاع وسيع خود احكام اين موضوعات را از طريق خاصى از پيامبر بگيرد و در اختيار امّت بگذارد و به اين بى سامانى ها و عمل به ظنون و شكوك خاتمه بخشد، درتكميل شريعت و راهيابى مردم به حقيقت مؤثّرتر خواهدبود.
باز اگر موارد نياز و اعتماد به قياس و استحسان نادر و انگشت شمار بود، جاداشت بگوييم در اين موارد جزئى اسلام براى تسهيل كار اجازه داده است كه به چنين مدارك عمل گردد. ولى هرگاه پيكره شريعت را بر اساس حدس و ظن استوار سازيم و قوانينى را به جهان عرضه بداريم كه پايه آن را يك مشت حدسيات و استحسان و قياس حكم موردى به مورد ديگر تشكيل مى دهد، در اين صورت آيين

صفحه 27
اسلام و مكتب حقوقى و جزايى و نظام اخلاقى آن را، يك آيين نا استوار كه اساس صحيح ندارد به جهانيان معرفى كرده ايم، آيا در اين صورت جا دارد كه از مردم جهان انتظار داشته باشيم كه به دستورات جزائى و حقوقى آن عمل كنند، در صورتى كه صدور اكثر آنها از وحى الهى، مورد شك و ترديد است؟!

بى اطلاعى سران امّت

تاريخ از بى اطلاعى سران امّت اسلامى نسبت به اصول و فروع اسلامى داستانها و سرگذشتها ى بسيارى را ياد آورى كرده است. محاسبات علمى ايجاب مى كند كه بايد در ميان امّت، امام عالم و آگاهى وجود داشته باشد، تا حافظ و خزانه دار احكام الهى باشد و تعاليم آسمانى پيوسته در اختيار مردم قرار گيرد. اينك نمونه هايى چند از بى اطلاعيها و ندانم كاريهاى خلفا:
1. عمر در حضور صحابه فرمان داد زن شوهر دارى را كه آبستن بود سنگسار كند ولى سرانجام حكم دادگاه به راهنمايى امير المؤمنين على بن ابى طالب(عليه السلام) نقض گرديد; زيرا بر فرض اينكه مادر دچار گناه شده است، او مقصّر است ولى بچه اى كه در رحم است مرتكب گناهى نگرديده است !
2. خليفه دستور داد مرد زن دارى را كه خود در شهرى و زن وى در شهر ديگر زندنگى مى كردند به جرم آلودگى سنگسار كنند، در صورتى كه حكم الهى در باره چنين مردى كه زن وى از او غائب است صد ضربه تازيانه است نه سنگسار نمودن! اين بار نيز حكم دادگاه به راهنمايى امام نقض گرديد.
3. پنج مرد بدكار را نزد خليفه آوردند و گواهى دادند كه آنان مرتكب فحشا شده اند. خليفه گفت:ببريد همه را صد تازيانه بزنيد. امام در آن مجلس حضور داشت، فرمود: حكم هر يك از اين پنج نفر با ديگرى فرق دارد: يكى كافر ذمى است كه به شرايط ذمه عمل نكرده است، او بايد كشته شود; دوّمى مرد زن دارى است كه بايد سنگسار شود; سومى جوان آزاد مجردى است كه بايد صد تازيانه

صفحه 28
بخورد;چهارمى غلام مجردى است كه مجازات آن نصف مجازات آزاد است;وپنجمى ديوانه است، بايد رها گردد.
4.مرد مسلمانى در زمان ابوبكر شراب خورده بود ولى مدعى بود در ميان گروهى زندگى مى كرده كه همگى شراب مى خورده اند و او تاكنون نمى دانسته كه شراب در اسلام حرام است خليفه و دستيارش عمر، به چهره يكديگر نگاه كردند و در گشودن گره كور متحير ماندند. ناچار به حضرت امير مراجعه كردند. ايشان فرمود: اين مرد را ميان مجالس مهاجران و انصار گردش دهيد، هرگاه يك نفر از آنان آيه تحريم شراب را بر او خوانده باشد حجّت بر او تمام شده است و بايد او را حد بزنيد ودر غير اين صورت بايد او را معذور بشماريد.
5. زنى شوهر دار را به جرم ارتكاب عمل زشت بازداشت كردند و قرار شد كه سنگسارش كنند. امام فرمود بايد از اين زن تحقيق بيشترى به عمل آورد، شايد براى ارتكاب چنين عملى عذرى داشته است.زن به محاكمه احضار گرديد و علت آلودگى خود را چنين شرح داد كه من شتران شوهرم را به چرا برده بودم، در وسط بيابان تشنگى بر من غلبه كرد. هرچه از آن مرد آب خواستم از سيراب كردن من امتناع ورزيد، مگر اينكه من خودم را تسليم كنم.چون نزديك بود از تشنگى بميرم از روى ناچارى تسليم فكر شيطانى او شدم.
در اين موقع تكبير امام بلند شد. گفت:«اللّه اكبر فمن اضطر غير باغ ولا عاد فلا إثم عليه» .يعنى، كسى كه كارى را، از روى اضطرار نه از روى گناه و تعدى، انجام داده گناهى بر او نيست.
امثال اين سرگذشتها در تاريخ خلفا به اندازه اى است كه مى توان كتابى در اين باره تأليف كرد. آيا مسئول بيان حكم اين حادثه ها كيست؟اين گونه حوادث در زمان رسول خدا رخ نداده بود تا امّت احكام آن را از مجراى وحى بياموزد، بنابر اين، پس از درگذشت پيامبر بازگو كننده اين نوع احكام، و حافظ و نگهبان و خزانه دار احكام الهى چه كسى مى توانست باشد؟ آيا مى توان گفت كه خداوند در اين موارد

صفحه 29
امت را به حال خود واگذار نموده و فيض معنوى خود را از آنان قطع نموده است، هرجند بر اثر جهل امّت، نواميس مردم به خطر افتد و احكام باطل جاى احكام حق الهى را بگيرند؟!1

1 . ما خود را از هر نوع توضيحى پيرامون اين نوع رويدادهايى كه حاكى از بى اطلاعى سران امّت از احكام فرعى اسلام است، بى نياز مى دانيم، و شرح اين قضايا وامثال آنها در كتابهاى تاريخ وحديث وتفسير آمده است. مرحوم علاّمه امينى در جلد ششم و هفتم و هشتم كتاب ارزنده خود «الغدير» در باب مراتب علمى خلفا به طور مستند و گسترده سخن گفته است. طالبان تفصيل بيشتر، به كتاب ياد شده مراجعه كنند.

صفحه 30

فصل چهارم

2

پيامبر مقـام امامـت را يـك

منصب الهى مى داند

جاى بحث و گفتگو نيست كه مسئله زعامت از حياتى ترين و حساسترين مسئله براى جامعه مسلمانان مى باشد، چنانكه نزاع بر سر همين مسئله بود كه پس از پيامبر اكرم امّت را دو نيم كرد و اختلاف عميقى در ميان آنان پديد آورد.
اكنون اين سؤال پيش مى آيد: چگونه پيامبر اكرم در باره همه چيز، از واجب و مستحب تا حرام و مكروه، سخن گفته امّا پيرامون نحوه زعامت، و خصوصيات زمامداران، سخن نگفته است؟ آيا انسان باور مى كند كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به يك چنين موضوع با اهميتى، اعتنا نكند و مهر خاموشى بر دهان زند و امّت را بيدار نسازد؟!
دانشمندان اهل تسنن مى گويند: پيامبر اكرم نفياً و اثباتاً در باره شكل زعامت و نحوه امامت افراد سخنى نگفته و روشن نكرده است كه مسئله زعامت يك موضوع انتخابى است يا انتصابى.
براستى آيا عقل و خرد باور مى كند كه پيامبر در اين مسئله حياتى جانب سكوت را انتخاب كند، و به يكى از دو طرف قضيه تصريح يا اشاره اى نكند؟!
گذشته از داورى عقل، بررسى تاريخ اسلام نيز بر خلاف اين نظريه گواهى داده و مى رساند كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) در فواصل مختلفى تذكر مى داد كه موضوع رهبرى امت پس از درگذشت وى، مربوط به خداست و او در اين كار اختيارى ندارد. اينك نمونه هايى در اين مورد:
هنگامى كه رئيس يكى از قبايل به نام «اخنس» حمايت خود را از پيامبر اكرم

صفحه 31
مشروط به اين كرد كه پس از درگذشت وى زمامدارى امّت به او واگذار شود، پيامبر در پاسخ وى چنين گفت:«الأمر إلى اللّه يضعه حيث يشاء». يعنى كار زعامت مربوط به خداست; او هر كسى را صلاح ديد، براى اين موضوع انتخاب مى كند. رئيس قبيله از شنيدن اين جمله مأيوس شد و در پيامى كه فرستاد گفت:معنا ندارد رنج و زحمت از آن من باشد ولى زعامت و رهبرى ازا ن كسى ديگر.1
نيز در تاريخ اسلام مى خوانيم كه پيامبر اكرم نامه اى به زمامدار«يمامه» نوشت و او را به آيين خود دعوت نمود. وى نيز تقاضايى همانند تقاضاى «اخنس» نمود و پيامبر همچنان از پذيرفتن درخواست او امتناع ورزيد و در پاسخ او گفت:«لا ولا كرامة» يعنى اينكار دور از عزّت نفس و بلندى روح است.2
اينها و مانند اينها گواهى مى دهد كه پيامبر اكرم نه تنها در مسئله رهبرى امّت جانب سكوت را انتخاب ننموده بلكه به يك طرف قضيه «انتصابى بودن امامت» نيز تصريح كرده است.
اهمّيت مسئله زعامت و رهبرى امّت، مطلبى نيست كه تنها ما درك كرده باشيم; بلكه در همان صدر اسلام اين مسئله براى اكثر مردم ملموس بود. مثلاً هنگامى كه خليفه دوم با ضربه هاى ابو لؤلؤ از پاى در آمد و فرزند وى، عبد اللّه بن عمر، پدر را در آستانه مرگ ديد رو به پدر كرد و گفت هرچه زودتر براى خود جانشين معيّن كن و امّت محمّد را بدون چوپان رها نساز.
نيز عين همين پيام را عايشه، همسر پيامبر، به خليفه دوّم فرستاد و از وى درخواست كرد كه براى امّت محمّد حافظ و نگهبانى تعيين كند. آيا صحيح است بگوييم اين دو نفر اهميت مسئله رهبرى را از نزديك لمس كرده بودند امّا رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) به اندازه اين دو نفر به ضرورت مسئله پى نبرده بود؟!
نگرشى كوتاه به زندگانى پيامبر اكرم در مدّت ده سال اقامت در مدينه اين

1 . تاريخ طبرى، ج2، ص172.
2 . تاريخ كامل، ج2، ص63.

صفحه 32
مطلب را بخوبى ثابت مى كند كه حضرتش هر موقع مدينه را به عزم جايى ترك مى گفت، فوراً كسى را به عنوان جانشين خويش در مدينه تعيين مى نمود تا در اين مدّت كوتاهى كه پيامبر اكرم در مدينه نيست، مردم بى سرپرست و بى پناه نباشند. آيا شايسته است كه چنين پيامبرى كه به اهميت و ضرورت تعيين جانشين پى برده واحساس كرده بود كه حتى براى يك مدت كوتاه هم نبايد مدينه را بدون تعيين جانشين ترك گفت، جهان را ترك گويد وجانشين براى خويش تعيين ننمايد ولااقل در شكل رهبرى و نحوه زمامدارى سخن نگويد؟!
پيامبر حتى هنگامى كه نقطه اى را فتح مى كرد و سپس آنجا را ترك مى گفت فوراً براى آن منطقه فتح شده رئيس تعيين مى كرد، با اين وضع چگونه مى توان گفت كه پيامبر اكرم از تعيين جانشينى كه پس از وى زمام امر امّت را در جهان اسلام بهدست بگيرد و اسلام جوان را رهبرى كند، غفلت ورزيده و در اين باره فكرى نكرده است؟!

امامت ونبوت با هم توأمند

احاديث متواتر و تاريخ قطعى اسلام گواهى مى دهند كه نبوت و امامت، در يك روز براى مردم اعلام شده اند و روزى كه پيامبر اكرم مأموريت يافت به خويشاوندان خود رسالت خويش را اعلام كند، همان روز نيز خليفه و جانشين راتعيين كرد.
مفسران و محدّثان عاليقدر اسلام مى نويسند:هنگامى كه آيه(وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الأَقْرَبِينَ) 1 نازل گرديد، پيامبر دستور داد على غذايى براى گروهى ازميهمانان كه همگى از بستگان آن حضرت خواهند بود آماده كند. على نيز به فرمان پيامبر، غذايى آماده ساخت و 45 نفر از شخصيتهاى بنى هاشم در آن مجلس دور هم گرد آمدند. روز اوّل بر اثر سخنان بى اساس ابى لهب، پيامبر موفق به ابلاغ

1 . شعراء: 214(خويشاوندان نزديك خود را از مخالفت خدا بيم بده).

صفحه 33
رسالت خود نگشت. فردا بار ديگر اين برنامه تكرار شد. پيامبر پس از آنكه ميهمانان غذا صرف نمودند، برخاست و پس از ستايش خداوند و اعتراف به يگانگى او چنين فرمود:
من فرستاده خدا به سوى شما و عموم جهانيان مى باشم و براى شما خير دنيا و آخرت آورده ام، خداى من به من امر كرده شما را به اين آيين دعوت كنم و هر كس از شما در اين راه مرا يارى كند او وصى و جانشين من خواهد بود.
در اين لحظه جز على بن ابى طالب كسى برنخاست و پشتيبانى خود را اعلام ننمود. پيامبر به على فرمود بنشين. پس از آن،پيامبر مجدداً همان جمله پيشين را براى بار دوّم و سوم تكرار كرد و در دفعات بعد نيز كسى جز على پشتيبانى و فداكارى خويش در راه هدف پيامبر را اعلام نكرد. در اين موقع پيامبر رو به خويشاوندان كرد و گفت:«إنَّ هذا أخى و وصيي و خليفتى فيكم، فاسمعوا و اطيعوا».يعنى، على برادر من و وصى و جانشين من در ميان شما است، لازم است گوش به فرمان او باشيد و از وى اطاعت كنيد.1
اين قسمت از تاريخ آن چنان مسلّم است كه جز ابن تيميه كه عناد او در انكار فضايل خاندان پيامبر بر همگان روشن است كسى در صحّت آن ترديد ننموده است.
اين حديث علاوه براينكه از دلايل امامت امير مؤمنان به شمار مى رود، خود بزرگترين گواه بر اين است كه مسئله امامت در اختيار امّت نيست و نيز مى رساند كه اعلام جانشين آن چنان مهم بوده كه دارندگان هر دو منصب (نبوت و امامت) در يك روز براى خويشاوندان اعلام گرديدند. اين حادثه در سال سوم بعثت بود و تا آن روز دعوت پيامبر به وسيله تماسهاى مخصوصى با افراد انجام مى گرفت و در حدود 50 نفر به آن حضرت ايمان آورده بودند.

1 . رك: تاريخ طبرى، ج2، ص62ـ 63; تاريخ كامل، ج 2، ص40ـ 41; مسند امام احمد،ج1، ص111 ومدارك ديگر....

صفحه 34

فصل پنجم

3

قوانين اسلامى وكتاب آسمانى بى نياز

از تفسير معصوم نيست

قوانين و حقوق اسلامى هرچه هم روشن و واضح باشند، باز بى نياز از تفسير نخواهند بود. همان گونه كه امروزه قوانين كشورها، هرچند به زبان روز تنظيم گردد، باز به مفسران زبر دستى نياز دارد كه نقاط مبهم آن را روشن سازند;كتاب آسمانى و احكام و حقوق اسلامى نيز، حتى آن مقدارى كه در لسان پيامبر وارد شده است، بينياز از تفسير نيست، و گواه اين امر دهها و صدها اختلاف نظرى است كه ميان مسلمين پيرامون آيات قرآن و احاديث اسلامى ملاحظه مى شود.
آيا آيين اسلام، كه ابدى و جاودانى است، به پيشواى برجسته اى كه وارث علوم پيامبر باشد و نظر او در اين گونه موارد براى همه متبع و حجّت شمرده شود، نياز نداشت؟آيا براى رفع اختلاف و كم كردن فاصله ها و دودستگيها، و تحقّق وحدت اسلامى، تعيين چنين جانشينى لازم نبود؟
در دوران خلافت عمر مردى به دادگاه اسلام شكايت كرد و چنين گفت:از نزديكى من با همسرم بيش از شش ماه نمى گذرد، اكنون او براى من بچه سالمى آورده است. رئيس دادگاه گفت برويد او را سنگسار كنيد. در نيمه راه ديده زن به على(عليه السلام)افتاد و فرياد زد يا ابا الحسن! بدادم برس، من زن پاكدامنى هستم و جز با شوهرم با كسى همبستر نشده ام. على(عليه السلام)از جريان آگاه شد و فهميد كه رئيس دادگاه اشتباه كرده است. به مأموران «رجم» دستور بازگشت به مسجد داد. سپس رو به خليفه كرد و گفت:اين چه داورى است كه انجام داده اى؟ خليفه گفت: از

صفحه 35
نزديكى شوهر وى بيش از شش ماه نمى گذرد، مگر در شش ماه بچه سالم بوجود مى آيد؟ على(عليه السلام)فرمود مگر قرآن نمى گويد:
(وَحَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً) 1 يعنى، دوران باردارى و شير خوارگى كودك سى ماه است. خليفه گفت:آرى. سپس على(عليه السلام)فرمود: مگر قرآن تنها دوران شير خوارگى را دو سال كامل معيّن نكرده است، آنجا كه فرموده است:(وَالوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَينِ)2 يعنى، مادران فرزندان خود را دو سال كامل شير دهند. خليفه گفت: آرى.
امير مؤمنان فرمود: هرگاه بيست و چهار ماه دوران شير خوارگى را از مجموع سى ماه كم كنيم، شش ماه باقى مى ماند و معلوم مى شود كه كمترين دوران بار دارى همان شش ماه است و در اين مدّت زن مى تواند بچه اى سالم به دنيا بياورد.
امير مؤمنان از ضميمه كردن دو آيه، حكمى را استنباط كرد كه براى همه صحابه مجهول و پنهان بود. آيا مى توان گفت كه پيامبر براى كتاب آسمانى خود كه مشعلى جاويدان و قانون ابدى است فكرى نكرده است؟!
ممكن است گفته شود كه اختلاف در چنين مسئله نادر الوقوعى كه در طول زندگى كمتر رخ مى دهد لطمه اى به وحدت و يگانگى جامعه اسلامى نمى زند.
در پاسخ بايد گفت كه موارد اختلاف اختصاص به اين گونه مسائل نادر الوقوع نداشته بلكه بسيارى از تكاليف و وظايف روزانه و حياتى مسلمين را نيز در بر مى گيرد. طبعاً هرگز نمى توان اختلاف و دو دستگى مسلمانان در مسائلى كه هر روز با آن روبرو بوده و هستند ناديده گرفت و چنين تصوّر كرد كه اختلاف در اين مسائل بريكپارچگى و يگانگى آنان ضربه وارد نمى سازد.
قرآن مجيد در يكى از سوره هاى خود 3 كيفيت وضو گرفتن را براى مسلمانان بيان كرده و هر روز هم مسلمانان با ديدگان خود نحوه وضو گرفتن رسول خدا را

1 . احقاف: 15.
2 . بقره: 232.
3 . مائده:6.

صفحه 36
مى ديدند، ولى پس از درگذشت پيامبر، قرآن در نقاط دور دست منتشر گرديد و باب اجتهاد و انديشه و تفكر در آيات الهى به روى دانشمندان باز شد و آيات مربوط به احكام فقهى كم كم مورد بحث و بررسى قرار گرفت و سرانجام در فهم آيه مربوط به كيفيت وضو اختلاف نظر پيش آمد ـ چنانكه هم اكنون نيز اين اختلاف باقى و حكمفرما است ـ زيرا دانشمندان شيعه دستها را از بالا به پايين مى شويند و پاها را مسح مى كشند ولى دانشمندان اهل تسنن درست در نقطه مقابل آنان قرار دارند.
هرگاه در ميان امّت، پيشوايى معصوم و آگاه بر تمام فروع و اصول وجود داشته باشد كه همگى از گفتار او پيروى نمايند، قطعاً چنين اختلافى كه مسلمانان را به دو گروه بارز و روشنى تقسيم نموده است پيش نمى آيد و آحادجامعه اسلامى در انجام فرائض روزانه رنگ و شكل واحدى به خود خواهند گرفت.

اختلاف در تفسير قرآن

يكى از قوانين جزايى اسلام بريدن دست دزد است با شرايط و خصوصياتى كه در كتابهاى فقهى بيان گرديده است. تا چندى پيش كه اسلام، صولت و عظمت بيشترى داشت و حكومتهاى اسلامى قوانين خود را از قرآن اقتباس مى كردند و قوانين غربى به سرزمين هاى اسلام راه نيافته بود، تنها كيفر دزد بريدن دست او بود. ولى اين مورد نيز متأسفانه از مواردى است كه با آنكه چهارده قرن از عمر اسلام مى گذرد هنوز دانشمندان اسلامى نتوانسته اند در تعيين حدّ آن وحدت كلمه پيدا كنند.
در زمان معتصم عباسى، كه متجاوز از دويست سال از هجرت مى گذشت، علماى اسلام در تفسير آيه مربوط به بريدن دست دزد اختلاف نظر پيدا كردند و نمى دانستند كه دست دزد از كجا بايد بريده بشود; يكى مى گفت: از بند دست، ديگرى مى گفت: از آرنج، و سومى مى گفت... سرانجام خليفه وقت متوسل به امام جواد(عليه السلام) شد. وى فرمود: بايد چهار انگشت او قطع گردد، و وقتى از او پرسيدند به چه دليل؟ فرمود: خداوند در قرآن مجيد مى فرمايد:

صفحه 37
(وانّ المساجد للّه): جايگاههاى سجده، از آنِ خداست. و افزود:يكى از آنها، كف دست است كه هنگام سجده بايد بر روى زمين قرار گيرد، و چيزى كه از آن خداست نبايد قطع گردد.
هرگاه در ميان امّت يك چنين قرآن شناسِ آشنا با ظرائف و دقايق بيشمار قرآن وجود داشته باشد كه ملجأ و پناهگاه فكرى مسلمين باشد طبعاً بسيارى از اختلافات پايان مى پذيرد و امّت به سوى يك هدف و يك نقطه سوق داده مى شود و وقت عزيز آنان به گفتگوهاى بى ثمر و كشمكشهاى مرگبار تلف نمى گردد.
قرآن مجيد، مأخذ اساسى براى هر نوع استنباط و درك صحيح اسلامى است و هيچ چيز با اين كتاب عظيم برابرى نمى كند. اگر مآخذ و منابع ديگر با هم اختلاف پيدا كردند، مثلاً دو حديث ظاهراً معارض از پيامبر به ما رسيد، بايد آن حديثى را بگيريم كه با قرآن همخوان و مطابق باشد.
ولى آيا همه آيات قرآن از نظر دلالت و گويايى در يك پايه است و اصلاً در قرآن آيه اى نداريم كه به تفسير معصوم نياز نداشته باشد.
چنين ادعايى از كسى سر مى زند كه با قرآن انس زيادى نداشته و روح وفكر او با قرآن مخلوط و آميخته نگرديده باشد. درست است كه بسيارى از آيات قرآن از نظر دلالت واضح و روشن بوده و در عداد آيات محكم آن به شمار مى روند و يك قسمت از آيات ديگر آن كه ابهام دارند به وسيله آيات ديگر واضح و روشن مى گردند1، ولى در عين حال آياتى در قرآن وجود دارد كه يا از هنگام نزول داراى ابهام بوده و يا بر اثر دورى از زمان وحى، ابهام پيدا كرده اند،تكليف اين نوع آيات، هرچند تعداد آنها كم باشد، چيست؟ آيا نبايد در ميان امّت يك پناهگاه فكرى وجود داشته باشد كه ابهام اين نوع آيات را نيز، كه برخى از نمونه هاى آن را خوانديد، بر طرف سازد؟

1 . امير المؤمنين (عليه السلام) در باره اين نوع آيات مى گويد: «كتاب اللّه تبصرون به، وتنطقون به وتسمعون به وينطق بعضه ببعض ويشهد بعضه على بعض».

صفحه 38
امام امير مؤمنان(عليه السلام) هنگامى كه ابن عباس را براى احتجاج با خوارج به سوى آنها گسيل نمود به وى چنين دستور داد:«لاتخاصمهم بالقرآن فانّ القرآن حمّال ذو وجوه تقول ويقولون».1
يعنى، هرگز با قرآن بر ضدّ آنان احتجاج مكن زيرا آيات قرآن داراى احتمالات مختلف است تو به پاره اى از آيات آن استدلال مى كنى و آنان براى ردّ توبه پاره اى ديگر از آيات.
مسلّماً گفتار امام مربوط به تمام آيات قرآن نبوده بلكه نظر ايشان به آن دسته از آيات بوده است كه كاملاً دو پهلو بوده و از حيث ظاهر واضح و روشن نيستند و مفاد قاطعى ندارند.
از اين نظر احساس مى شود كه وجود امامى معصوم و آگاه از اصول و فروع اسلام، و مسلّط و محيط بر كتاب آسمانى، در ميان امّت به صورت يك پناهگاه علمى و فكرى كه فاصله ها را كم كند، و كلامش حرف آخر باشد، لازم وضرورى است و در غير اين صورت نه تنها روز به روز فاصله ها گسترده تر مى شود، بلكه قسمتى از احكام و آيات قرآن مورد تفسيرهاى ناروا وباعث دورى مسلمانان از حقايق واقعى قرآن مى گردد.

سخنى از هشام

هشام بن حكم، شاگرد برجسته امام صادق، و استاد فنّ مناظره و علم كلام در قرن دوّم هجرى، ضرورت وجود امام را از نظر رفع اختلاف و داورى صحيح در ميان امّت به طريق زير بيان مى كند:
وى روزى با عمرو بن عبيد، رئيس فرقه معتزله و پيشواى بصره، پيرامون لزوم وجود امام معصوم در ميان امّت، به بحث و گفتگو پرداخت و از او خواهش كرد كه به سؤالات زير ـ هرچند واضح و روشن است ـ پاسخ دهد، او نيز پذيرفت. هشام از

1 . نهج البلاغه عبده، ج3، ص150.

صفحه 39
او پرسيد:
ـ چشم دارى؟
ـ آرى.
ـ با آن چه مى كنى؟
ـ رنگها و اشخاص را مى بينم.
ـ گوش دارى؟
ـ آرى.
ـ با آن چه كار مى كنى؟
ـ با آن صداها را مى شنوم.
ـ بينى دارى؟
ـ آرى.
ـ با آن چه مى كنى؟
ـ بوها را استشمام مى كنم.
هشام سپس از حكمتِ وجود ديگر حواس مانند ذائقه و لامسه و اعضايى مانند دست و پا و نقش آنها در وجود انسان پرسيد، و از عمرو پاسخهاى صحيح شنيد، آنگاه افزود: قلب هم دارى. وى در پاسخ گفت: آرى، دارم. هشام گفت: نقش آن در انسان چيست؟وى گفت به وسيله قلب آنچه بر اعضاى بدنم مى گذرد تميز مى دهم.
هشام گفت: هرگاه يكى از حواس در ادراك خود خطا كرد و يا ترديد نمود، به قلب رجوع مى كند و ترديد او را از بين مى برد.
در اين موقع هشام نتيجه گرفت خداوندى كه براى رفع ترديد حواس و اعضاى بدن، چنين پناهگاهى را آفريده است، ممكن است جامعه انسانى را به حال خود واگذارد و پيشوايى براى آنان تعيين نكند كه شك و حيرت و خطاى آنها را برطرف

صفحه 40
نمايد؟1
امام صادق(عليه السلام) مقام و موقعيت جانشين پيامبر را چنين توصيف مى كند:«پس از درگذشت پيامبر، امامى لازم است كه آيين خدا را از هر نوع دستبرد و از هر نوع كاستى و افزايش صيانت و حراست نمايد.2 هشام بن حكم روزى در محضر حضرت صادق(عليه السلام) با يك دانشمند شامى به مناظره پرداخت و در ضمن مناظره مفصلى كه با او داشت به وى چنين گفت: آيا خداوند پس از درگذشت پيامبر براى رفع هر نوع اختلاف در ميان مسلمانان دليل و حجّتى فرا راه آنان نهاده است يا نه؟ وى گفت: آرى و آن دليل و حجّت، قرآن و سخنان پيامبر است.هشام گفت: آيا قرآن و احاديث براى رفع اختلاف كافى است؟ وى گفت: بلى. هشام گفت: اگر كافى است، پس چرا من و شما كه هر دو عضو يك مذهب و شاخه يك درخت هستيم با هم اختلاف داريم؟! چرا هر كدام مسيرى را انتخاب نموده ايم كه برخلاف مسير ديگرى است ؟! در اين موقع دانشمند شامى جز اعتراف به حقانيت گفتار هشام و سكوت در برابر منطق او چاره اى نداشت.3

1 . اصول كافى، ج1، ص170.
2 . اصول كافى، ج1، ص172.
3 . اصول كافى، ج1، ص178.

صفحه 41

فصل ششم

4

خطر مثلث

يا دشمنان سه گانه اسلام

روزى كه پيامبر عاليقدر اسلام درگذشت، دشمنان سه گانه اى كه از خارج و داخل موجوديت اسلام جوان را تهديد مى كردند و هر دم بيم آن مى رفت كه دست به دست هم بدهند و قدرتهاى كوچك و بزرگ خود را به سان اضلاع مختلف يك مثلث روى هم بريزند و بر محيط اسلامى بتازند.

ضلع نخستين مثلّث

خطر داخلى، وجود منافقان مدينه و اطراف آن بود كه كراراً قصد جان پيامبر را كرده بودند و در بازگشت از جنگ تبوك با نقشه خاصى كه كاملاً در تاريخ منعكس است مى خواستند شتر پيامبر را رم دهند و به زندگى وى در آنجا خاتمه بخشند.
چيزى كه هست آگاهى پيامبر از سوء نيت آنان، آن حضرت را بر آن داشت تدابيرى اتخاذ كند كه نقشه آنان نقش برآب گردد و ضمناً براى حفظ مصالح عمومى اسلام، در دوران حيات خود از معرفى آنها جز به معدودى از افراد چون «حذيفه» خوددارى نمود.
گروهى از دشمنان اسلام كه در ظاهر به لباس دوست در آمده بودند انتظار مرگ رسول خدا را مى كشيدند و در حقيقت زمزمه كننده مضمون اين آيه بودند كه قرآن از كافران دوران رسالت نقل مى كند كه مى گويند:(إِنَّما نَتَربَصُّ بِهِ رَيْبَ

صفحه 42
الْمَنُونِ)1: ما در انتظار مرگ وى هستيم كه بميرد و آوازه او سپرى گردد.
گروهى تصوّر مى كردند كه با مرگ رسول خدا اسلام از گسترش باز مى ماند، و برخى ديگر مى انديشيدند كه با رحلت وى اسلام به ضعف مى گرايد و آنان مى توانند مجدداً به عقايد سخيف دوران جاهلى باز گردند.
پس از درگذشت پيامبر اسلام،«ابوسفيان» خواست از طريق ايجاد اختلاف و دو دستگى وصف آرايى ميان قريش و بنى هاشم ضربت شكننده اى بر پيكر وحدت اسلام وارد سازد، و به همين منظور با قيافه دلسوزى و علاقمندى وارد خانه على(عليه السلام)شد و به او گفت: دستت را به من ده با تو بيعت كنم، تا پس از بيعت من، فرزندان تيم و عدى نتوانند با تو از درِ مخالفت وارد شوند. امام(عليه السلام) با هوشيارى كاملى دريافت كه هدف وى جز ايجاد اختلاف و تجديدصف آرايى دوران جاهلى و ريخته شدن خون مسلمانان چيز ديگرى نيست، لذا فوراً دست رد بر سينه او زد و به مراسم غسل و تدفين پيامبر مشغول گشت.2
مسجد ضرار، كه در سال نهم هجرت ساخته شد و سپس به فرمان پيامبر و كلنگ عمار درهم كوبيده گرديد، حاكى از فعاليّت زير زمينى منافقان در اواخر حيات رسول خدا و ارتباط شديد آنان با (ابن عامر) دشمن خدا بوده است. ابن عامر مردى است كه پس از فتح مكه به روم گريخت و از همانجا دستورات لازم را براى پيروان حزب خود صادر مى كرد.
در سال نهم، پيامبر مدينه را به عزم تبوك ترك گفت در حالى كه از خطر اغتشاش داخلى و كودتاى منافقان سخت بيمناك بود، لذا على (عليه السلام) را به عنوان جانشين خود در مدينه تعيين نمود و سخن تاريخى خود را در باره او گفت: «أَنتَ

1 . طور: 30.
2 . الدرجات الرفيعه، ص77. امير مؤمنان در اين لحظه جمله تاريخى خود را در باره اين مرد چنين گفت: «ما زلت عدوّاً للإسلام وأهله»:تو پيوسته دشمن اسلام و اهل آن بوده اى. به كتاب «الاستيعاب»، ج2، ص690 مراجعه شود.

صفحه 43
منّى بمنزلة هارون من موسى» 1. يعنى،تو نسبت به من منزلت هارون نسبت به موسى را دارى. سپس ياد آور شد كه براى حفظ نظم و آرامش و امنيت داخلى بايد در مدينه بمانى تا جلو آشوبگران و اخلالگران را بگيرى.
آيات مربوط به منافقان و نقشه هاى ويرانگر آنان در سوره هاى مختلف قرآن فراوان بوده و همگى حاكى از عداوت ريشه دار آنان نسبت به اسلام است. هنوز عناصر اخلالگر در مدينه بودند كه رحلت پيامبر گرامى پيش آمد.
پس از درگذشت پيامبر گروهى از قبايل عرب راه ارتداد را در پيش گرفتند و با اخراج مأموران زكات پرچم مخالفت برافراشتند. آنان اگر چه منافق نبودند ولى از نظر ايمان، افراد ناتوانى بودند كه به هر بادى مى لرزيدند، اگر محيط با كفر و شرك مناسب بود از آيين توحيد دست برداشته و به آن مى گراييدند و از اسلام جوان دورى مى گزيدند.
آيا با وجود چنين دشمنان خونخوار، كه در كمينگاه اسلام نشسته و در صدد شورش و انقلاب و دگرگونى بر ضدّ اسلام بودند، ممكن بود پيامبر عاقل وخردمند و دور انديش براى جلوگيرى از حوادث بد و ناگوار، جانشينى براى خود تعيين نكند وامّت را در ميان دشمنان آنچنان سرگردان بگذارد كه هر گروهى بگويد «منّا أمير»، «منّا أمير».

دو ضلع ديگر مثلث

دو ضلع ديگر از اين دشمن مثلث، دو امپراتورى بزرگ جهان ـ روم و ايران ـ بود. نخستين برخورد نظامى مسلمانان با ارتش مسيحى روم، سال هشتم هجرت در سرزمين فلسطين رخ داد كه سرانجام به قتل فرماندهان دلير ارتش اسلام ـ «جعفر طيّار»، «زيد بن حارث»و« عبد اللّه رواحه» ـ وشكست سخت ارتش اسلام و بازگشت آنان به مدينه تحت رهبرى خالد بن وليد منجر گرديد. يك چنين عقب

1 . اين حديث به طور تواتر نقل شده است.

صفحه 44
نشينى روشن در برابر سپاه كفر، مايه جرئت ارتش قيصر بود و هر لحظه بيم آن مى رفت كه آنان مركز اسلام جوان را مورد تاخت و تاز خود قرار دهند. از اين روى پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) در سال نهم هجرت با ارتشى گران و سنگين كه در حدود سى هزار نفر بودند به سوى كرانه هاى شام حركت كرد تا علاوه بر مانورهاى جنگى و دفع حملات احتمالى نظامى دشمن، با برخى از قبايل پيمان عدم تعرض يا همكارى ببندد. در اين مسافرت، كه سراسر رنج و زحمت بود، رسول خدا بدون برخورد نظامى با روميان به مدينه بازگشت.
اين نوع پيروزى پيامبر را قانع نساخت، و آنى از فكر جبران شكست بيرون نمى رفت و لذا چند روز پيش از بيمارى خود پرچمى براى اُسامة بن زيد بست و به ياران خود دستور داد كه تحت سرپرستى و فرماندهى او رهسپار كرانه هاى شام گردند و پيش از آنكه دشمن، آنان را غافلگير كند آنان آماده نبرد و دفاع شوند.
همه اين جريانها حاكى است كه پيامبر از جانب شمال سخت نگران بود و پيش بينى مى كرد كه ممكن است از طرف دست نشاندگان قيصر، حملات سنگينى متوجه اسلام گردد.
ضلع ديگر اين عداوت رژيم شاهنشاهى ايران ساسانى بود تا آنجا كه خسرو پرويز از شدت ناراحتى نامه پيامبر را پاره كرد، سفير رسول خدا را كشت و به فرماندار خود در يمن نوشت كه پيامبر نوظهور را بكشد و سر او را به دربار مدائن بفرستد!
سرزمين حجاز و يمن مدتها مستعمره دولت ايران بود، ولى اكنون در پرتو آيين اسلام نه تنها به استقلال رسيده و بر سرنوشت خود حاكم گشته است و حتى بيم آن مى رود كه ورق برگردد و ملّت محروم و زجر كشيده بر سراسرِ ايران مسلّط گردند.
هرچند خسرو پرويز در همان زمان رسول خدا در گذشت امّا موضوع جدايى ناحيه يمن و حجاز و كرانه هاى آنها چيزى نبود كه از افق فكر جانشينان وى دور بماند و وجود چنين قدرت رو به رشدى كه افراد آن به قدرت ايمان و اخلاص وفداكارى مجهز بودند براى آنان قابل تحمّل باشد.

صفحه 45
آيا با وجود چنين دشمنان نيرومند و كمين گير، صلاح بود كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) درگذرد ولى براى ملّت اسلام جانشين و رهبر فكرى و سياسى تعيين نكند؟! بديهى است كه عقل و وجدان و محاسبات اجتماعى هرگز اجازه نمى دهد كه چنين مسامحه اى را به ساحت پيامبر گرامى نسبت دهيم و بگوييم او همه اين مسائل را ناديده گرفته و بدون پديد آوردن يك خطّ دفاعى تحت زعامت مديرى آگاه و مدبّر از اين جهان ديده پوشيده است.

صفحه 46

فصل هفتم

5

تكامل روحى و معنوى

در پرتو وجود امام معصوم

هر موجودى در اين جهان براى هدفى آفريده شده كه كمال و علّت غائى آن موجود در گرو دستيابى به همان هدف است. دستگاه آفرينش براى رسيدن موجودات به كمال مطلوب خود، هرنوع وسايلى را كه در تكامل آنها مؤثر مى باشد در اختيار آنان نهاده است، و در اين راه تنها به وسايل ضرورى اكتفا ننموده بلكه وسايل جزئى و غير ضرورى را نيز در اختيار گذارده است. در اين باره خوشبختانه علوم طبيعى، با وسعت و دامنه وسيعى كه در عصر ما يافته اند، ما را از هر نوع مثال و توضيح بى نياز مى سازند.
بگذريم از دستگاههاى شگفت انگيز بينايى و شنوايى و ديگر دستگاههاى بدن انسان كه هر كدام بروشنى گواهى مى دهند كه سازمان آفرينش عنايت خاصى دارد كه هر موجودى را به كمالى كه براى آن آفريده شده است برساند.
قدرى در پاره اى از وسايل كمال بينديشيم كه غالباً مورد غفلت بوده و از نظر اهميت نسبت به ساير ابزار كمال در درجه دوّم قرار دارند.
مثلاً دستگاه آفرينش در كف پاى انسان گودى و فرو رفتگى خاصى آفريده است تا راه رفتن براى او آسان باشد. حتى كسانى كه پاى آنها به طور مادر زاد بر خلاف معمول صاف باشد ناچارند از راه جراحى گودى خاصى در كف پاى خود پديد آورند.

صفحه 47
انگشتان ما، در طول و ضخامت، با يكديگر فرق روشنى دارند، زيرا اگر همه آنها يكسان بودند كارهاى گوناگونى كه بشر به وسيله آنها انجام مى دهد صورت نمى پذيرفت و بر اثر همين اختلاف است كه بشر، مُبدع و پديد آرنده صنايع ظريف و هنرهاى زيبا گرديده است. در كف دست و سرانگشتان خطوطى وجود دارد كه براى برداشتن اشيا كمك بسزايى مى كنند، و از آنجا كه خطوط انگشت و كف دست هر فردى به شكل خاصى است در انگشت نگارى از اين خطوط كاملاً استفاده مى شود.
از بررسى اين مثالها و مانند آنها چنين نتيجه مى گيريم كه دستگاه آفرينش هر نوع وسيله اى، خواه ضرورى خواه غير ضرورى، كه در تكامل انسان مؤثر باشد، در اختيار او نهاده و در اين راه از هيچ نوع بذل وبخشش فروگذار نكرده است.
اكنون اين سؤال پيش مى آيد: خداوندى كه تا اين حد خواهان سعادت و كمال انسان است چگونه ممكن است رشد و تكامل معنوى او را در برخى از موارد ناديده بگيرد؟!
اين بيان، همان طور كه بعثت پيامبران و اعزام سفيران الهى را از جانب خداوند ايجاب مى كند، همچنين لزوم تعيين امام معصوم و آگاه از تمام اسرار معارف و احكام را نيز ايجاب مى كند، زيرا تعيين يك چنين امام و پيشوا از جانب وحى الهى به بسيارى از كشمكش ها كه مايه جنگ و نفاق و عقب ماندگى جامعه اسلامى است خاتمه مى دهد و مسلمانان را به صورت يك گروه واحدى در آورده و از هر نوع اختلاف و دودستگى كه لازمه انتخاب رهبر و خليفه است نجات مى بخشد. در نتيجه مسلمين ديگر با دو دستگيهايى نظير سقيفه «بنى ساعده» و شوراهاى مرموز روبرو نمى گردند.
مسلمانان بر اثر ناديده گرفتن تنصيص الهى، و يا نبودن آن (چنانكه دانشمندان اهل تسنن مى پندارند) پس از درگذشت پيامبر، آنچنان دچار اختلاف و دو دستگى شدند كه آثار شوم آن پس از چهارده قرن هنوز از ميان نرفته است. اكنون

صفحه 48
نيز متأسفانه ايادى استعمار و كسانى كه خواهان تيرگى روابط مسلمانان هستند پيوسته بر آتش اختلافات نفت مى پاشند.
ولى اگر رهبر جامعه مسلمانان از جانب خداوند تعيين گردد و از طرف ديگر مسلمانان افكار خام و ناپخته خود را بر تنصيص الهى مقدّم ندارند، به طور مسلّم وضع مسلمانان در هر عصر و دوره اى غير از اين بوده و خواهد بود.
گذشته از اين، وجود امام معصوم از گناه، و بيمه در برابر خطا و اشتباه، و آگاه از اسرار معارف و احكام شريعت، گامى بزرگ در تكامل روحى جامعه و افراد انسانى است. آيا مى توان گفت اثر وجود چنين رهبر به اندازه خطوط انگشتان و كف دست و گودى پا و ابروى بالاى چشم نيست؟!
در اين صورت چگونه مى توان گفت كه خداوند جهان همه نوع وسايل تكامل جسمى انسان را در اختيار وى نهاده است ولى او را از وسايل معنوى كه در تكامل روحى او نقش مؤثرى دارند محروم ساخته است.
شيخ الرئيس ابن سينا در كتاب «شفا»، بحث نبوت، با بيان فوق لزوم بعثت پيامبران را ثابت نموده است1; ولى چنانكه گفتيم اين بيان همان طور كه لزوم اعزام پيامبران را مدلّل و روشن مى سازد همچنين لزوم تعيين امام معصوم و آگاه از اسرار شريعت را نيز، كه مايه تكامل روحى افراد است، مبرهن و آشكار مى كند.
***

1 . شفاء، الإلهيّات، فصل يكم از مقاله دهم، ص 488، تحقيق آية الله حسن زاده آملى.

صفحه 49

فصل هشتم

آيا نظريه شيعه در باره امامت

با اصول آزادى مخالف است؟

حرّيّت و آزادى،از لطيفترين و شور انگيزترين كلماتى است كه انسان شنيده است. واژه آزادى، با آوا و آهنگ ويژه خود، آفريننده نشاط و سرور، و پديد آرنده وجد و شادى در درون انسان مى باشد. بزرگترين آرمان و عاليترين ايده براى يك انسان انديشمند شكستن بند اسارت، و مبارزه بااستعمار و فتح قله بلند آزادى است. علاقه او به آزادى آنچنان است كه در طول زندگى خود، در راه آن قربانيان زيادى داده، وفداكاريهاى فزون از حد نموده است.
درست است كه بشر بخوبى احساس كرده است كه شيوه زندگى اجتماعى، بدون وجود يك زمامدار كه رأى و نظر او قاطع و نافذ باشد امكان پذير نيست، ولى از طرف ديگر، هرگز حاضر نيست كه سرنوشت خود را دست فردى بدهد كه عزل و نصب او در اختيار او نباشد; و از اين روست كه بويژه در عصر حاضر، از ميان راههايى كه براى تعيين مقام مسئول وجود دارد، تنها راه صحيح را اين مى داند كه وى در انتخاب رهبر خود، مختار و آزاد باشد وحاكمى كه سرنوشت ملتى را به دست مى گيرد، مولود افكار عمومى، و برانگيخته خود مردم باشد، و در غير اين صورت، حكومت يك فرد را با اصول آزادى سازگار نديده و آن را يك حاكم تحميلى تلقى مى كند.
اكنون بايد ديد كدام يك از دو نظريه كه پيرامون «امامت» وجود دارد با اصول دمكراسى سازگارتر است، اينكه بگوييم مقام امامت يك مقام انتخابى است كه بايد امام از طريق «مراجعه به افكار عمومى ويا شوراى عالى اسلام» تعيين گردد، يا اينكه

صفحه 50
دست مردم را از تعيين رهبر و جانشين پيامبر كوتاه ساخته و آنرا صد در صد يك مقام انتصابى از طرف خدا بدانيم و بگوييم بايد از جانب خداوند و پيامبر تعيين گردد؟
برخى مى پندارند كه نظريه نخستين مورد تأييد اصول آزادى است، هرگاه مقام جانشينى از رسول خدا را، يك منصب انتخابى بدانيم در اين صورت بايد افتخار كنيم كه: اصول ليبراليسم و آزادى خواهى پيش از آنكه در غرب شكوفان شود، در شرق و در ميان مسلمانان مستقر و مورد عمل بوده است، از اين راه به افتخارى مى رسيم كه نظريه نخستين فاقد آن مى باشد.
امروز برخى از نويسندگان جامعه اهل تسنن انتقادى كه بر نظريه شيعه در موضوع «انتصابى» بودن مقام امامت دارند اين است كه مى پندارند انتصابى بودن مقام جانشينى پيامبر، با بينشهاى اجتماعى امروز و روح آزادى خواهى، چندان سازگار نيست.1

پاسخ

شايد گيراترين منطقى كه براى نظريه انتخابى بودن امام مى توان عنوان كرد و آن را در انظار مردم جهان مطابق بينشهاى اجتماعى امروز جلوه داد، همان است كه در بالا گفته شد و كم و بيش نيز به زبان و قلم بعضى جارى شده است. پاسخ مشروح اين طرز استدلال در گرو آن است كه سه نقطه اساسى در اين بحث، كاملاً روشن گردد:
1ـ حساب انتصابى بودن مقام «امامت» از «استبداد» جدا است.
2ـ رژيمهاى دموكراسى غربى، كه بر اساس حكومت اكثريت بر اقليت استوار است، از نظامهاى سياسى غير عادلانه اى است كه بشر امروز از روى ناچارى به آن پناه برده است.

1 . نظرية الإمامة، نگارش: احمد محمود صبحى، بخش وجوب تعيين امام.

صفحه 51
3ـ بر فرض صحّت و استوارى چنين روش در انتخاب حاكم و زمامدار، آيا در صدر اسلام، در انتخاب خلفا، از اين روش پيروى شد يا نه؟
اين موضوعات سه گانه، مخصوصاً موضوع دوّم و سوم، هر يك در خور بحث مفصّل و گسترده اى است كه ما براى اختصار به طور فشرده به هر كدام اشاره مى كنيم.
الف ـ حساب نصب امام از استبداد جدا است
حكومتهاى استبدادى، ظالمانه ترين شيوه اى است كه بشر به خاطر دارد. رژيم استبداد و خود كامگى، جانكاهترين راه و رسمى است كه از دوران قديم دامنگير اجتماعات بزرگ و كوچك بشر بوده و در طول تاريخ زندگى بشر، به صورت و چهره هاى گوناگون (از استبداد كدخداى ده و خان قبيله گرفته، تا سلطه مطلقه حاكم ستمگرى كه بر پهنه اى از زمين و ملتى وسيع، خودسرانه، حكومت مى كرد) خود نمايى كرده است.
در استبدادهاى بزرگ، مردى از طريق كودتا و شورش داخلى، حاكم قبلى را كنار مى زند، و خود جاى آن مى نشيند، و يا از راه غلبه و در پوشش قدرت نظامى خارجى بر اجتماعى مسلّط مى گردد، و پايه گذار حكومتى مى شود كه در آن جز رأى شخص حاكم، عامل ديگرى نمى تواند نقش مؤثرى داشته باشد. و در تعيين حاكم بعدى جز تصميم وى، عامل ديگرى در كار نخواهد بود.
نظريه شيعه در باره جانشينى پيامبر، از اين شيوه حكومتها فرسنگها فاصله دارد. هدف شيعه از انتصابى بودن مقام امامت اين است كه از جانب خداوند، كه به حكم خالق و آفريدگار بودن بر همه مردم حقّ اولويت و حاكميت دارد، لايقترين و شايسته ترين فرد، كه از انواع بديها و زشتيهاى جسمى و روحى و آلودگيها و لغزشها پيراسته است و سر تا پا گوش به فرمان الهى است، به عنوان رهبر و پيشواى مسلمانان پس از پيامبر تعيين شود.
ناگفته پيداست يك چنين فرد پس از انتخاب، از هرگونه خودكامگى و خود

صفحه 52
رأيى دور بوده و جامعه را صرفاً بر اساس همان قوانينى كه پيامبر آورده و همه مردم از جان و دل پذيرفته اند، اداره و رهبرى مى كند.
از آنجا كه خداوند به حكم آفرينش و به طور طبيعى بر همه ما حقّ حكومت دارد، و همه امّت قوانين او را از جان و دل پذيرفته اند، و مضافاً بر اين شخص امام نيز بر اساس همان قوانين حكومت كرده و به واسطه داشتن قوه عصمت، از تعدّى و تجاوزهاى عمدى و سهوى مصون مى باشد، يك چنين حكومت، معقولترين حكومتى است كه مى توان تصور كرد. در اين نوع حكومت، طبعاً اقليت و اكثريت(واحياناً «ديكتاتورى اكثريت)» متصور نبوده و جز تأمين رضايت خالق و مصلحت خلق( نه تحميل اراده شخصى يا جلب رضايت افرادى كه او را به كرسى حكومت نشانيده اند)هدف ديگر وجود ندارد.
اين حكومت آسمانى كه در آن فاتحه همه نوع خودسريها و خود خواهى ها خوانده شده است كجا؟ و حكومتهاى ظالمانه و استبدادى كجا؟! اين دو آن چنان از هم فاصله دارند كه بزحمت مى توان قدر مشتركى ميان آنها تصوّر كرد.
ب ـ نقاط ضعف حكومتهاى دمكراسى
نقاط ضعف حكومتهاى «دمكراسى» امروز، يكى دو تا نيست كه در اينجا به طور گسترده مورد بحث قرار گيرند، ولى براى توجه خوانندگان گرامى، به دو مورد از مهمترين آنها اشاره مى كنيم:
1ـ در اين شيوه از حكومت، فرد حاكم كه از طريق حزب يا افكار عمومى انتخاب مى گردد، ناچار است در فكر جلب رضايت آنان باشد، نه در فكر هدايت و رهبرى آنها. براى يك فرد سياستمدار حزبى و غيره مهم اين نيست كه جانب حق را نگه دارد، مهم اين است كه بتواند جانب مردم را از دست ندهد، و براى اين كار چه بسا لازم است كه معتقدات قطعى خويش و حقايق امور را ناديده بگيرد. اين حقيقتى است كه بزرگترين سياستمداران جهان نيز، كه مدّتها كارگردان صحنه هاى

صفحه 53
سياسى جهان بوده اند، به آن اذعان دارند. رئيس جمهور پيشين آمريكا، جان. اف. كندى، در يكى از آثار خود چنين مى نويسد:
«گاهى سناتور مجبور مى گردد كه در جلسه علنى فوراً وفى المجلس راجع به موضوع مهمى رأى خود را ابراز دارد، در اين ترديدى نيست كه او هم ميل دارد كه فرصت تفكر و سنجش داشته باشد، تا شايد بتواند با چند كلمه حرف يا با اصلاح كوچكى، اشكالات و اختلافات را به قدر امكان مرتفع سازد، ولى نه فرصت تعمّق دارد نه مى تواند خود را مخفى سازد، و نه قادر است از رأى دادن بگريزد. عيناً مثل اين است كه تمام موكّلينش به او چشم دوخته و منتظرند ببينند رأيى كه آتيه سياستش بسته به آن است چه خواهد بود.
علاوه بر تمام اينها فكر اينكه تمام مزاياى عظيم سناتورى را از كسى بگيرند و ديگر نتواند به چنين شغل جالب و مهمى ادامه دهد، مسئله اى است كه حتى شجاعترين رجال سياسى را ممكن است تا صبح بيدار نگهدارد.
اين است كه بعضى از سناتورها شايد بدون اينكه حتى خودشان ملتفت باشند، راه سهل تر و كم خطرترى را پيش مى گيرند. يعنى هر وقت تبانى بين «وجدان» و «تصميمشان» پيش مى آيد، با «منطق سازى» وجدان را قانع مى سازند وخود را با اكثريت افكار موكلين هماهنگ مى نمايند. اينها را نمى شود ترسو ناميد، بلكه بايد گفت اينها كسانى هستند كه رفته رفته عادت به تبعيت از افكار عمومى كرده اند و صرفه خود را در اين ديده اند كه، نان را به نرخ روز بخورند. امّا در بين رجال، اشخاص ديگرى هم هستند كه پا روى وجدان مى گذارند و عمل خود را چنين توجيه مى كنند كه براى نافذ بودن در خدمت عمومى ناچارند گاهى با كمال صداقت، وجدان خود را كنار گذارند و به قول «فرانك كنت» حرفه سياسى را نمى شود شغلى خلاف اخلاق ناميد بلكه بايد گفت:«سياست شغل اخلاقى نيست».1

1 . سيماى شجاعان، ص33ـ 34.

صفحه 54
«فرانك كنت»، نويسنده سياسى، مى نويسد: مسئله لزوم رأى بيشتر بدست آوردن، موضوعى است بسيار مهم و جدى و در راه حصول آن بهيچوجه نمى شود اجازه داد مطالبى بيمورد از قبيل «اخلاق» و «حقّ و باطل» در آن راه يابد!...
بهترين نصيحتى كه «مارك اشكال» به يكى از همكاران خود در ايّام مبارزه انتخابى 1920 كرده است اين است كه «شما نمى خواهيد عوام فريبى كنيد، يعنى شما نمى خواهيد در راه رسيدن به نمايندگى، وجدان خود را زير پا بگذاريد. شما بايد اين را بياموزيد كه براى مرد سياسى، مواقعى پيش مى آيد كه ناچار است وجدانش را ناديده انگارد».1
اين عادلانه ترين سخنى است در منطقِ دمكراتهاى جهان امروز!« تو خود حديث مفصّل بخوان از اين مجمل». اين است ماهيت اين حكومتها در كشورهاى آزاد! آيا عقل و منطق اجازه مى دهد كه جانشين پيامبر كه بايد از جهاتى به سان او باشد به اين شيوه از طريق مراجعه به افكار عمومى يا با بيعت اهل حلّ و عقد، و يا مهاجران و انصار انتخاب گردد؟ هرگز نه... زيرا در اين شيوه از حكومت، فرد منتخب استقلال فكرى ندارد، و در واقع بلندگوى افكار و تمايلات موكلان مى شود. بسيار نادر و كمند رجالى كه حاضر بشوند كه به محبوبيت خود، پشت پا زنند و از خشم و طوفان افكار عمومى نهراسند و هر تصميمى كه به صلاح امّت ديدند، اتّخاذ نمايند.
ممكن است تصوّر شود كه حفظ رضايت موكّلان در صورتى لازم است كه مدّت زمامدارى محدود به چند سال باشد، ولى چون پيشوايى امام دائمى بوده و به سان زمامدارى «مادام العمرى» است كه هم اكنون در برخى از كشورها بدان عمل مى شود، ديگر لازم نيست پس از احراز كرسى خلافت در فكر جلب رضايت مردم باشد.
اين انديشه بسيار خام و نابجا است، زيرا اوّلاً، در همان زمامدارى هاى

1 . همان، ص35.

صفحه 55
مادام العمرى نيز نمى توان افكار موكلان وانتخاب كنندگان را ناديده گرفت، و چه بسا در صورت بى اعتنايى، با انقلاب و انفجار و شورش عمومى روبرو مى گردد، و ثانياً انتخاب شدن يك مرد از طرف گروهى با بودن كانديداهاى متعدد، بدون وعده همكارى و همفكرى، عملى نيست، و با توجه به اين مسئله، چنانچه پس از انتخاب، وعده هاى خود را ناديده بگيرد خود مشكلى است بالاتر، زيرا در اين صورت مربّى اجتماع عملاً راه پيمان شكنى را پيموده و به ديگران نيز آموخته است.
در شوراى شش نفرى كه عمر براى انتخاب خليفه پس از درگذشت خود تعيين كرده بود، «عبد الرحمان بن عوف» كه تمايل او به يك طرف باعث سنگينى يكى از دو كفه بود، رو به على(عليه السلام)كرد و چنين گفت:«با تو بيعت مى كنم به شرط اينكه بر سنّت خدا و رسول او و سيره و روش دو خليفه پيشين رفتار كنى » على(عليه السلام)فرمود: بر سنّت خدا و رسول او و فكر خود عمل مى كنم و بس. در اين موقع عبد الرحمان رو به عثمان كرد و جمله گذشته را تكرار كرد و عثمان نيز وفادارى خود را به شرط وى اعلام كرد و انتخاب گرديد.(وبعداً هم چنانكه ديديم روش خاص خود را در پيش گرفت وبنى اميه را بر مردم مسلّط ساخت).
خلاصه اينكه چه بسا انتخاب كنندگان شرايطى را تحميل مى كنند كه بر يك فرد با ايمان و با وجدان، عمل به آنها بسيار سخت و ناگوار است. طبعاً افراد حق شناس زير بار آن شرايط نمى روند و انتخاب نمى شوند،وبه جاى آنها، افراد غير صالح با پذيرفتن هر نوع شرطى، انتخاب مى شوند.
در انتخابات رئيس جمهورى آمريكا، آزادترين فرد ناچار است كمك به صهيونيسم جهانى را سرلوحه برنامه خود قرار داده و به سازمانهاى رأى ساز و رأى آفرين وعده دهد كه در صورت انتخاب به اسرائيل كمك خواهد كرد، هرچند بداند كه اين عمل، بر خلاف مسير عدالت و اصول انسانيت است.
2ـ اشكال ديگرى كه بر رژيمهاى دموكراسى غربى وارد است اين است كه بازگشت آن به نوعى ظلم و ديكتاتورى («ديكتاتورى عدد» و «استبداد اكثريت بر

صفحه 56
اقليت)» است. زيرا بر فرض اينكه انتخابات به صورت صحيح و بى غل و غش انجام گيرد، سرانجام بايد اكثريتى كه چه بسا تنها با يك رأى بيشتر روى كار آمده است بر اقليتى كه با يك رأى كمتر از صحننه عقب زده شده است حكومت كند، و از آنجا كه ممكن است در موارد متعددى حق با اقليت باشد، مفهوم اين امر آن است كه بايد، به خاطر يك رأى منافع و مصالح ملّتى از بين برود. از اينجا است كه بايد گفت كه حكومت 51 بر 49 نفر يك نوع حكومت ظالمانه است كه بشر بر اثر بيچارگى و نبودن راه بهتر و يا عدم توجه به راه ديگر كه اسلام پيش پاى ملتها گذارده است، خواه ناخواه به آن تن داده است.
ولى در انتخاب جانشين براى پيامبر از جانب خداوند، چنانكه بيان گرديد، راه بر اين نوع بيعدالتيها بسته شده است. امام را شخصى انتخاب مى كند، كه همگى به حقّ حاكميت او ايمان راسخ دارند، و از روى قوانينى حكومت مى كند، كه همه افراد آن را پذيرفته اند، و ديگر مسئله اقليت و اكثريتى مطرح نيست.
گذشته از همه اينها، اصولاً در نظامهاى دموكراتيك، اهواء و تمايلات اكثريت در لباس قانون تجلى مى كند و تصميم آنان به صورت رأيى قاطع و حكمى استوار بر تمام توده ها تحميل مى گردد، ولى روح قوانين اسلام كه همواره مصالح جامعه را محور تشريع قرار مى دهد نمى تواند بر چنين نظريه اى صحّه بگذارد.
قرآن مجيدى كه پيوسته افكار عمومى راتخطئه كرده و در باره نوع اكثريت ها مى فرمايد:(وَ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ) و (وَ أَكْثَرُهُمْ لا يَشْعُرُونَ) ـ مع الوصف ـ چگونه مى تواند تمايلات اكثريت جامعه را در انتخاب حساسترين موضوع دينى، يعنى مسئله امامت و پيشوايى امّت، مؤثر و نافذ بداند؟مگر نه اين است كه قرآن مى فرمايد:(وَعَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ).1: يعنى،چه بسا چيزى را مكروه و نامطلوب بشماريد در حالى كه به نفع شما است و چه بسا چيزى را دوست بداريد در صورتى كه بر ضرر شما است.

1 . بقره:216.

صفحه 57
آيينى كه تمنيات نفسانى اكثريت جامعه را صريحاً تخطئه مى كند و مى فرمايد كه چه بسا عقربه اهواء و تمايلات مردم متوجه امورى مى گردد كه سراپا خطرناك و زيانبار است و گاهى از امورى ابراز انزجار مى كند كه صد در صد به نفع آنها است، ديگر نمى تواند تعيين و انتخاب امام را كه پس از پيامبر، داراى عاليترين و شامخترين مقام و منصب دينى است به رأى«آسيب پذير» اكثريت موكول سازد.
ج ـ آيا در صدر اسلام انتخاب خلفا از طريق اكثريت بوده است؟
برخى از توجيهات جنبه علل تراشيهاى پس از وقوع را دارد. گاهى يك پديده اجتماعى به گونه اى و تحت علل و شرايطى جامه وجود مى پوشد، سپس آيندگان كه پايه داوريهاى آنان را يك مشت حدس و پندار تشكيل مى دهد بر اثر يك خوش بينى بيجهت يك رشته علل اخلاقى و روانى و اجتماعى براى آن پديده مى تراشند كه روح پديد آرندگان آن پديده از آن علل بيخبر بوده است!
اتّفاقاً توجيه حكومت خلفا از طريق دموكراسى و حكومت مردم بر مردم يا اكثريت بر اقليت مصداق روشن اين قاعده است. اصولاً آنچه در انتخاب خلفاى صدر اسلام مطرح نبوده، موضوع انتخاب خليفه از طريق توده مردم بوده است. زيرا نه دانشمندان محقّق اهل تسنن در انتخاب خليفه به چنين اصلى معتقدند و نه انتخاب خلفا از اين راه انجام گرفت. مع الوصف، برخى از نويسندگان عصر حاضر، براى موجّه جلوه دادن خلافت خلفا، دست به دامن پديده هاى نوظهورى چون دمكراسى و ليبراليسم غربى زده و موضوع حكومت مردم بر مردم و قاطعيت رأى اكثريت بر اقليت را پيش كشيده اند، در حاليكه اين گونه توجيهات، تراشيدن يك رشته علل پس از وقوع است كه فقط در عالم تخيّل وجود دارد و هرگز پديده خلافت مستند به آن نبوده است.
اينك براى اطمينان بيشتر متن سخنان دانشمندان ديرينه را در اين باب نقل مى كنيم:

صفحه 58
قاضى ايجى در كتاب معروف خود مى نويسد: در انتخاب امام نيازى به اجماع و اتّفاق امّت بر خلافت فردى لازم نيست بلكه با بيعت و پيمان يكى دو نفر از صحابه پيامبر، خلافت شخص صورت قانونى به خود مى گيرد و گواه آن اين است كه ياران پيامبر با كمال استوارى كه در امور دينى داشتند تنها به رأى ابوبكر كه پس از خود عمر را براى خلافت تعيين كرد، اكتفا نمودند و نه تنها اتّفاق همه مسلمانان را شرط ندانستند بلكه اتّفاق صحابه اى را نيز كه در خود مدينه مى زيستند لازم نشمردند.1
مؤلف «الأحكام السلطانية» مى نويسد: برخى تصوّر كرده اند كه انتخاب خليفه بايد با تصويب بزرگان اسلام كه در شهرهاى اسلامى به سر مى برند انجام بگيرد، در صورتى كه ابوبكر در سقيفه بنى ساعده با پنج رأى به خلافت انتخاب گرديد و روى كار آمد: عمر، ابو عبيده، اسيد بن حضير، بشر بن سعد و سالم مولى ابى حذيفه.2
تاريخ خلافت اسلامى گواهى مى دهد كه خلافت عمر تنها با تعيين ابوبكر صورت قانونى به خود گرفت و عمر نيز موضوع خلافت را در اختيار شوراى شش نفرى قرار داد كه يك نفر را از ميان خود براى خلافت انتخاب نمايند و ديگران را از انتخاب شدن و انتخاب كردن محروم ساخت.
قاضى باقلانى مى نويسد: انتخاب ابوبكر با تلاش عمر و چهار نفر ديگر انجام گرفت.3
پس از شهادت امير المؤمنين على(عليه السلام) موضوع خلافت به صورت سلطنت موروثى در خاندان بنى اميه و بنى عباس در آمد كه خود سرگذشت دردناكى دارد كه اكنون مجال بازگويى آن نيست.

1 . شرح مواقف، ج3، ص265.
2 . الأحكام السلطانية، ص4.
3 . التمهيد، ص178.

صفحه 59

فصل نهم

مشاوره در اسلام

جاى گفتگو نيست كه در پرتو مشورت گره بسيارى از مشكلات فردى و اجتماعى گشوده مى شود. تو گويى اصطكاك دو فكر، بسان اصطكاك دو سيم مثبت و منفى است كه از آن برق مى جهد و پيش پاى انسان را در مسير زندگى روشن مى سازد.
روى اهميتى كه شور و مشورت در حلّ مشكلات دارد، قرآن مجيد به پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) دستور مى دهد كه در امور مختلف زندگى به شور و مشورت بپردازد چنانكه مى فرمايد:(وَشاوِرْهُمْ فِى الأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِين).1 يعنى،در تصميمات خود با آنان به مشورت بپرداز، و هر موقع تصميم گرفتى به خدا توكل بنما، خداوند كسانى را كه به او توكّل مى نمايند دوست مى دارد.
خداوند در آيه ديگرى افراد با ايمان را چنين توصيف مى كند:
(وَ الّذينَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمْ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَأَمْرُهُمْ شُورى بَيْنَهُمْ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ).2 يعنى،كسانى كه به نداى پروردگار خود پاسخ مثبت گفتند و نماز را به پا داشته اند و اساس تصميم و كارهاى آنان را شور و مشورت تشكيل مى دهد و از آنچه ما روزى كرده ايم انفاق مى نمايند.
بنابر اين عقل و نقل دست به دست هم داده و اهميّت و موقعيت حساس مشورت را روشن ساخته اند و چه بهتر مسلمانان از اين دستور بزرگ اسلامى، كه

1 . آل عمران:159.
2 . شورى: 38.

صفحه 60
اساس سعادت و پيشرفت اجتماع است، پيروى كنند.
پيامبر نه تنها مردم را به چنين روش امر نمود بلكه در طول زندگى خود فرمان خدا را در مواردى نيز پياده كرد. در جنگ بدر كه هنوز با دشمن روبرو نشده بود براى پيشروى در بيابان بدر، و مقابله با دشمن با ياران خود مشاوره نمود و به آنان چنين فرمود:
«اشيروا إليَّ أَيّها الناس»: نظرهاى خود را در موضوع نبرد با قريش بيان كنيد، آيا پيش برويم و با دشمن بجنگيم يا ازاين نقطه باز گرديم؟سران مهاجرين و انصار دو نظر متضاد دادند ولى پيامبر سرانجام نظر انصار را پذيرفت.1
در جنگ بدر پيران قوم طرفدار قلعه دارى و توقّف د رمدينه بودند، كه با پرتاب تير و سنگ از برجها و پشت بامها از شهر دفاع كنند، در حاليكه جوانان، طرفدار نبرد در بيرون شهر بودند. و نظر پيران را، روش زنانه تلقى مى كردند. در اين جا پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) نظر دوّم را انتخاب كرد.2
در جنگ خندق پيامبر شوراى نظامى تشكيل داد و پيشنهاد سلمان را در باره كندن خندق دور نقاط آسيب پذير مدينه پذيرفت و اجرا كرد.3
در جنگ طائف به اشاره و تصويب برخى از افسران ستاد لشگر را از نقطه اى به نقطه ديگر منتقل نمود.4
ولى بايد توجه نمود، كه آيا تنها شور و تبادل افكار مى تواند گره از كار بگشايد يا اينكه بايد قبلاً رئيس متنفذى چنين جلسه اى را تشكيل دهد و از مجموع نظرات و آرا، نظر واحدى را كه از ديده او واقع بينانه تر است اتخاذ نمايد،وبه مورد اجرا بگذارد.
معمولاً در جلسات مشاوره، افكار و نظريات مخلتفى ابراز مى گردد، و هر

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص615; مغازى واقدى، ص48.
2 . سيره ابن هشام، ج2، ص63; مغازى واقدى، ج1، ص209.
3 . تاريخ كامل، ج2، ص122.
4 . مغازى واقدى، ج3، ص925.

صفحه 61
فردى از نظريه خويش دفاع نموده و آراى ديگران را تخطئه مى كند، در اين جلسه رئيس مسلّمى لازم است كه آرا را روى هم بريزد، و از مجموع آنها نظر واحد و قاطعى را اتّخاذ نمايد و در غير اين صورت جلسه مشورت بدون اخذ نتيجه به پايان مى رسد.
اتّفاقاً در نخستين آيه اى كه به پيامبر دستور مى دهد با ياران خويش مشاوره نمايد پس از امر به مشاوره به پيامبر چنين خطاب مى كند:(فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ). يعنى،وقتى تصميم گرفتى بر خدا توكّل بنما.
منظور از اين خطاب اين است كه به پيامبر برساند كه پس ازمشورت يگانه مرجعى كه بايد تصميم بگيرد و رأى واحدى را اتخاذ نمايد شخص پيامبر است و لذا بايد پيامبر تصميم بگيرد و به خدا توكّل نمايد.
پيشواى جمعيت، كه جلسه مشاوره به فرمان او تشكيل يافته، چه بسا ممكن است در برابر انظار افراد نظر ثالثى را كه به نظر وى «اصلح» است انتخاب كند. چنانكه پيامبر گرامى در صلح «حديبيه» با افكار عمومى ياران خود مخالفت كرد و قرار داد صلحى ميان مسلمانان و قريش بت پرست بست و اعتراض آنان را نسبت به اصل صلح و يا برخى از موارد آن ناديده گرفت ومرور زمان نيز ثابت كرد كه عمل پيامبر به نفع مسلمانان بوده است.1
مشاوره در اسلام با مشاوره در حكومتهاى دمكراسى كه تصويب قوانين و مقررات كشور در اختيار مجلس شورى و سنا است و رئيس دولت فقط مجرى منويات نمايندگان دو مجلس باشد فرسنگها فاصله دارد. در اينجا رئيس حكومت، كه شخص پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)است، ملزم به پيروى از افراد اكثريت و يا اقليت نيست، بلكه تصميم نهايى و اتخاذ آخرين نظر، خواه با رأى اعضاى جلسه موافق باشد يا مخالف، با خود پيامبر گرامى است و همان طور كه گفته شد پس از برگزارى مراسم مشورت به پيامبر دستور مى دهد كه با توكل به خدا، تصميم بگيرد و پيش برود.

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص615.

صفحه 62
در باره آيه دوّم مطلب نيز به همين قرار است. آيه دوّم تبادل افكار را از صفات برجسته جامعه با ايمان مى داند ولى هرگز جامعه با ايمان در زمان پيامبر خالى از رئيس مطلق و نافذ نبود، و به حكم عقل و خرد پس از درگذشت وى نيز نبايد خالى بماند، و آيه ناظر به چنين محطيهايى است كه مشكل تعيين زمامدار را پشت سر گذارده، سپس در مسائل ديگر به مشاوره و تبادل نظر مى پردازند.
از اين بيان روشن مى گردد كه استدلال برخى از دانشمندان اهل تسنن به وسيله اين آيات بر صحّت انتخاب خليفه از طريق مشاوره، كاملاً غير موجه است. زيرا همان طور كه گفته شد آيات مزبور ناظر به محيطهايى است كه در آنجا مشكل تعيين فرماندار حل شده است و به فرمان او جلسه مشورتى تشكيل يافته تا در امور ديگر مسلمانان به تبادل نظر بپردازند;خصوصاً آيه نخست كه صريحاً به پيامبر كه در رأس مسلمانان قرار گرفته است خطاب مى كند كه پس از مشاوره بايد تصميم بگيرد و آن را به مورد اجرا گذارد.
گذشته از اين، مراجعه به افكار عمومى در موردى است كه از طرف خداوند بزرگ وظيفه مسلمانان تعيين نشده باشد، در اين جا است كه مى توانند وظيفه خويش را از طريق تبادل نظر، بدست آورند ولى در موردى كه از طريق تنصيص، وظيفه همگانى تعيين شده باشد در چنين موردى ديگر براى مشاوره موضوعى نيست.
از اين نظر هنگامى كه «حباب منذر» به حضور پيامبر رسيد و خواستار انتقال ستاد لشگر به نقطه ديگر گرديد، او به پيامبر رو كرد و گفت:«فإن كان عن أمر سلمنا وإن كان عن الرأى فالتأخّر عن حصنهم».1
هرگاه در اين مورد امر الهى و دستور خاصى رسيده است ما سخنى نداريم و اگر از موارد ديگر است كه مى توان آنجا نظر داد، به نظر ما صلاح اين است كه ستاد

1 . مغازى واقدى، ج3، ص925.

صفحه 63
را از حدود قلعه دشمن عقب ببريم.
موضوع خلافت و جانشينى امام اميرمؤمنان از مسائلى است كه دلايل نقلى زيادى آن را ثابت و روشن كرده است و پيامبر به فرمان خدا در موارد بسيار، همچون يوم الدّار، غدير خم، و بستر بيمارى، بر خلافت و جانشينى او تصريح نموده است; بنابر اين، چگونه مى توان مسئله تعيين جانشين را از طريق مشاوره حل نمود. آيا اين كار جز اجتهاد در برابر نص، و ابراز نظر در مقابل دليل و حكم قطعى الهى چيز ديگرى است؟!
قرآن مجيد در ضمن آيه اى به اين حقيقت اشاره مى كند: هنگامى كه زيد، پسر خوانده پيامبر، همسر خود (زينب) را طلاق داد، پيامبر به فرمان خداوند با زينب ازدواج كرد. اين موضوع براى مسلمانان گران آمد، زيرا در دوران جاهليت پسر خوانده حكم خود پسر حقيقى را داشت، همان طور كه ازدواج با همسر پسر نَسَبى زشت و حرام بود ازدواج با همسر پسر خوانده نيز قبيح و ناروا شمرده مى شد.
آنان انتظار داشتند كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) پيرو آرا و نظريات آنان گردد، در حاليكه پيامبر اين كار را به فرمان خدا آن هم براى كوبيدن سنتهاى غلط انجام داده بود، و بديهى است كه در مورد فرمان الهى مراجعه به افكار عمومى موضوعى ندارد.
از اين روى، قرآن كريم در آيه زير دخالت افراد را در مواردى كه فرمان الهى وظيفه خاصى تعيين كرده باشد بشدت محكوم مى كند و مى فرمايد:
(وَ ما كانَ لِمُؤْمِن وَ لا مُؤْمِنَة إِذا قَضَى اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعِيداً).1 يعنى، هنگامى كه خدا و رسول او در موردى حكم كردند ديگر براى هيچ مرد و زن مؤمنى در امور خويش اختيارى نيست (وبايد از فرمان خداوند پيروى كنند) و هر كس از فرمان خدا و پيامبر او سرپيچى كند آشكارا گمراه شده است.

1 . احزاب: 36.

صفحه 64

فصل دهم

تنها به قاضى نرويم!

يگانه خليفه اى كه در اسلام با اكثريت قريب به اتّفاق مهاجرين و انصار، انتخاب گرديد، امام امير مؤمنان(عليه السلام)بود. در تاريخ خلافت اسلامى، اين امر كاملاً بى سابقه بود و ديگر نيز براى آن نظيرى پيش نيامد.
در اين ميان وقتى معاويه (كه از مدّتها قبل اساس حكومت و امپراتورى خود را در شام پى ريزى كرده بود، و عداوت ديرينه و ريشه دارى با خاندان پيامبر داشت) آگاه شد كه مهاجرين و انصار على را براى خلافت انتخاب نموده اند، سخت ناراحت شد و حاضر به بيعت با امام نگشت. او نه تنها با امام بيعت ننمود، بلكه حضرت را متهم به قتل عثمان و حمايت از قاتلان او ساخت!
امام براى اسكات معاويه، و براى اينكه همه نوع درهاى عذر را به روى او ببندد، در يكى از نامه هاى خود ياد آور مى شود كه همان افرادى كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كرده بودند با من نيز بيعت كرده اند; هرگاه خلافت آنان را از اين نظر محترم مى شمارى كه مهاجرين و انصار با آنان بيعت كرده بودند، اين شرط در خلافت من نيز موجود است.

اينك متن نامه امام(عليه السلام)

«انّه بايعنى القوم الّذين بايعوا أبابكر و عمر وعثمان على ما بايعوهم عليه فلم يكن للشاهد أن يختار ولا للغائب أن يرد وإنّما الشورى للمهاجرين والأنصار

صفحه 65
اجتمعوا على رجل وسموه إماماً كان ذلك (للّه) رضا».1
همان افرادى كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كرده بودند با من نيز بيعت نمودند; در اين صورت براى شخص حاضر در مدينه، حقّ انتخاب امام ديگر و براى فرد غايب از مركز شورا نيز، حقّ ردّ نظريه آنان نيست. عضويت شورا از آنِ مهاجرين و انصار است، هرگاه آنان بر امامت و پيشوايى فردى اتّفاق نظر پيدا كردند و او را امام ناميدند، اين كار مورد رضايت (خدا) خواهد بود.
هدف امام از اين نامه چيزى جز اسكات و بستن راه هر نوع بهانه جويى و غرض ورزى، و به اصطلاح قرآن: مجادله به وجه احسن، نيست. زيرا «معاويه» مدتها استاندار «عمر»، و پس از وى استاندار «عثمان» در منطقه شام بود و آنها را خليفه رسول خدا، و خويش را نماينده خلفا مى شمرد. چنانچه احترام به خلافت آنان براى اين جهت بوده كه آنان از طرف مهاجرين و انصار انتخاب شده بودند، عين همين انتخاب در باره امام، به طور واضح و كامل انجام گرفته است و ديگر دليل ندارد يكى را محترم شمرده و ديگرى را رد كند.
امام از طريق مجادله كه در قرآن مجيد به آن امر شده است 2، مخالفت معاويه با خلافت خويش را، محكوم كرده، و سخن خود را چنين آغاز نمود:
كسانى كه با ابوبكر و عمر وعثمان بيعت كرده با من نيز بيعت كرده اند در اين صورت چرا خلافت مرا به رسميت نمى شناسى؟
حقيقت مجادله جز اين نيست كه آنچه را كه طرف مخالف، مقدّس و محترم مى شمارد پايه استدلال قرار داده و او را با معتقد خودش محكوم ساخت. بنابر اين، اين نامه هرگز گواه بر آن نيست كه امام انتخاب خليفه را از طريق شوراى مهاجرين و

1 . نهج البلاغه، نامه 6.
2 . (وَجادِلْهُمْ بالّتى هِيَ أَحْسَنْ) (نحل:125).

صفحه 66
انصار يك امر صد در صد صحيح مى داند و عقيده درونى امام نيز همين است كه بايد خليفه، به طور مطلق از طريق مشاوره و انتخاب مهاجرين و انصار انجام بگيرد و هرگز مسئله امامت يك مسئله انتصابى نيست بلكه يك مسئله انتخابى است.
هرگاه هدف امام اين بود، نبايد نامه خود را با گفتگو از بيعت خلفاى سه گانه آغاز كند، بلكه بدون گفتگو از خلافت آن سه نفر، سخن خود را بايد چنين آغاز كند:«مهاجرين و انصار با من بيعت كردند، و هر فردى كه آنان با او بيعت نمايند، پيشواى مسلمانان خواهدبود».
اينكه امام در جمله هاى بعدى مى فرمايد:«فإن اجتمعوا على رجل وسموه اماماً، كان ذلك (للّه) رضا»، آن نيز احتجاج روى عقيده طرف مخالف است و لفظ «للّه» در نسخه هاى صحيح نهج البلاغه، موجود نيست و در چاپهاى مصرى در ميان پرانتز قرار دارد (اشاره به اينكه وجود اين لفظ در نامه امام مورد شك و ترديد است). در حقيقت امام مى فرمايد:هرگاه مسلمانان در قبول پيشوايى فردى اتّفاق نظر پيدا كردند، يك چنين كار مورد رضايت است يعنى مورد رضايت شماها و همين كار در باره من انجام گرفته است ديگر چرا در بيعت با من مخالفت مىورزيد؟
نخستين كسى كه با اين خطبه براى اثبات نظريه اهل تسنن استدلال كرده است شارح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، مى باشد. وى روى غفلت از قرائنى كه در خود نامه و ديگر از خطبه هاى نهج البلاغه وجود دارد با اين خطبه به استوارى نظريه اهل تسنن استدلال نموده و گفتار امام را به صورت يك امر جدّى كه روشنگر عقيده امام است تلقى نموده است. دانش1مندان شيعه هر موقع به شرح اين خطبه رسيده اند، مطلبى را كه ما ياد آورى كرديم بازگو نموده اند.
تعجّب اينجاست كه احمد كسروى در برخى از نوشته هاى خود به اين خطبه چسبيده و آن را گواه بر بى پايگى عقيده شيعه گرفته است! و تعجّب آورتر، عمل

1 . شرح نهج البلاغه حديدى، ج14، ص36.

صفحه 67
كسانى است كه پس از اين دو نفر گفتار آنان را از نو نشخوار نموده و آن را به صورت يك كالاى تازه به بازار فريب خوردگان عرضه مى دارند، ديگر نمى دانند كه در هر عصر و زمانى آيين تشيّع مراقبانى دارد كه مشت مغرضان را باز كرده و پرده از راز آنان بر مى دارند.

تنها به قاضى نرويم!

در داورى خود نبايستى تنها به نزد قاضى رفت و ديگر سخنان امام را در «نهج البلاغه» ناديده گرفت، بلكه بايد همه سخنان امام را روى هم ريخت، و از همه آنها نتيجه واحدى گرفت.
همين امامى كه در اين نامه مى نويسد:افرادى كه با سه خليفه بيعت كرده بودند با من نيز بيعت نموده اند و هرگاه مهاجرين و انصار در باره امامت كسى اتّفاق نظر پيدا كردند، او پيشواى جمعيت خواهد بود و ديگران حق ندارند آن را رد كنند، در خطبه شقشقيه در باره خلافت خلفا چنين مى فرمايد:
به خدا سوگند، فرزند ابى قحافه، لباس خلافت را به سان پيراهن بر تن كرد در حالى كه مى دانست آسياى خلافت بر محور وجود من مى گردد و من براى خلافت مانند قطب وسط آسيا هستم.علوم و معارف از وجود من سرازير مى گردد، و مرغ انديشه كسى به اوج رفعت من نمى رسد. ولى من جامه خلافت را رها نمودم و از آن پهلو تهى كردم و در كار خود انديشه مى كردم كه با دست شكسته(بدون سپاه و ياور) براى گرفتن حقّ خود، حمله نمايم يا آنكه بر تاريكى كورى، صبر نمايم، تاريكى يى كه پيران را فرسوده و جوانان را پژمرده و پير مى سازد و مؤمن را رنج مى دهد تا روزى كه بميرد.
سرانجام صبر و بردبارى را خردمندانه ديدم و به سان كسى كه خار در چشم و استخوان در گلوى او گير كند صبر نمودم، و ميراث خود را غارت شده مى ديدم تااينكه روزگار اوّلى (ابوبكر)سپرى گرديد ولى خلافت را به آغوش ديگرى انداخت،

صفحه 68
و پس از خود به ديگرى سپرد.شگفتا وى در زمان حيات از مردم عزل خويشتن را مى خواست ولى آن را به ديگرى واگذار نمود، و اين دو نفر خلافت را ميان خود مانند دو پستان قسمت كردند. او خلافت را در جاى درشت و ناهموار قرار داد....
تا آنجا كه مى فرمايد: عمر هم راه خود را پيمود ولى امر خلافت را به جماعتى واگذار نمود كه مرا هم يكى از آنها قرار داد. بار خدايا از تو يارى مى طلبم براى شورايى كه تشكيل شد و مشورتى كه نمودند تا آنجا كه مرا هم رديف آنها قرار دادند....1
امام در يكى از نامه هاى خود پرده از مظلوميت و نحوه اخذ بيعت از خود برداشته و در پاسخ نامه معاويه، كه به حضرت نوشته بود كه وى را به سان شترى كه چوب در بينى او مى گذارند و مى كشند براى گرفتن بيعت به نفع ابوبكر مى كشيدند، چنين مى نويسد:
نوشته بودى كه:مرا مانند شترى كه چوب در بينيش كرده و مى كشند براى بيعت كشيدند تا بيعت نمايم.به خدا سوگند خواسته اى نكوهش نمايى ستايش نمودى، و خواسته اى رسوا كنى رسوا شدى(زيرا بر مظلوميت من صريحاً اعتراف نمودى) زيرا هرگز بر مسلمان ـ تا در دينش شك و در يقينش خلل نباشد ـ مظلوميت و ستمكشى عار نيست.2
آيا امام با تصريح به مظلوميت خود و اينكه با جبر و زور از وى بيعت گرفته شد، مى تواند خلافت خلفا را به رسميت بشناسد و متصديان آن مقام را امام و پيشواى جمعيت بداند؟به طور مسلّم نه، پس ناچار مقصود وى در نامه مورد بحث، مجادله و اسكات طرف بوده است.

1 . شرح نهج البلاغه، ج1، خطبه سوم.
2 . «وقلت إنّى كنت اقاد كما يقاد الجمل المخشوش لابايع، ولعمر اللّه لقد أردت أن تذم فمدحت،وأن تفضح فافتضحت وعلى المسلم من غضاضة فى أن يكون مظلوماً مالم يكن شاكاً فى دينه ولا مرتاباًبيقينه».(نهج البلاغه، نامه 28).

صفحه 69
امام در نامه ديگرى كه همراه استاندار خود مالك براى مصر فرستاد چنين مى نويسد:
به خدا سوگند! هرگز به قلبم خطور نمى كرد كه عرب پس از پيامبر خلافت را از خاندان او خارج سازد و به ديگرى واگذار نمايد و مرا از آن باز دارد. مرا به رنج نيفكند مگر شتافتن مردم به سوى ابوبكر كه با او بيعت كنند.1

1 . اينك متن نامه امام:«ولايخطر ببالى انّ العرب تزعج هذا الأمر من بعده (صلى الله عليه وآله وسلم) عن أهل بيته ولا انّهم منحوه عنى من بعده فما راعنى إلاّانثيال الناس على فلان يبايعونه... »(نهج البلاغه، نامه62).

صفحه 70

فصل يازدهم

سرگذشت غم انگيز سقيفه بنى ساعده

نگرانى پيامبر از عقبگرد امّت به عصر جاهليت

آيات قرآنى و قرائن تاريخى نشان مى دهند كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)از آينده جامعه اسلامى سخت نگران بود، و (صرف نظر از الهامات غيبى) با مشاهده يك سلسله حوادث ناگوار، اين احتمال در ذهن او قوّت مى گرفت كه ممكن است گروه يا گروههايى پس از درگذشت او، به دوران جاهلى باز گردند و سنن الهى را به دست فراموشى بسپارند.
اين احتمال موقعى در ذهن او قوّت گرفت، كه در جنگ احد (هنگامى كه خبر دروغين كشته شدن پيامبر از طرف دشمن در ميدان نبرد، منتشر گشت) با چشم خود مشاهده كرد كه اكثريت قريب به اتّفاق آنان راه فرار گرفته و به كوهها و نقاط دور دست پناه بردند، و برخى تصميم گرفتند كه از طريق رئيس منافقان «عبد اللّه بن ابى»از ابو سفيان امان بگيرند، بلكه عقايد مذهبى آنان آنچنان سست و بيپايه گرديد كه در باره خدا گمان بد بردند و افكار جاهلى را به خود راه دادند و قرآن مجيد از اين راز چنين پرده بر مى دارد:
(وَطائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ يَظُنُّونَ بِاللّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِيةِ يَقُولُونَ هَلْ لَنا مِنَ الأَمْرِ شَيء).1

1 . آل عمران:153.

صفحه 71
يعنى، گروهى از ياران پيامبر به اندازه اى در فكر جان خود بودند، كه در باره خدا گمانهاى باطل ـ به سان گمانهاى دوران جاهليت ـ مى بردند، و مى گفتند كه آيا چيزى از امر(حاكميت بر مسلمين) براى ما هست؟
باز قرآن مجيد در آيه ديگر به طور تلويح از اختلاف و دودستگى ياران رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) خبر داده و مى فرمايد:(وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُول قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِى اللّهُ الشّاكِرينَ).1
يعنى،محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) فقط پيامبرى است از جانب خدا، و پيش از او نيز پيامبرانى آمده و رفته اند، هرگاه بميرد و يا كشته شود آيا شما به افكار و عقايد جاهليت باز مى گرديد؟ و هر كس عقبگرد كند، ضررى به خدا نمى رساند خداوند سپاسگزاران را سزاى نيك مى دهد.
اين آيه با تقسيم اصحاب پيامبر به دو گروه «مرتجع به عصر جاهلى»، و «گروه ثابت قدم و سپاسگزار» تلويحاً مى رساند كه پس از درگذشت پيامبر گرامى مسلمانان دچار اختلاف و دودستگى مى شوند:گروهى مرتجع و باز گردنده به عصر جاهلى، و گروهى شاكر و سپاسگزار.
آيا عقل و خرد اجازه مى دهد كه پيامبر گرامى چنين امّتى را كه در حال انحلال و اختلاف است به حال خود واگذار كند و امام و پيشوايى، و حاكم و فرمانروايى براى آنان تعيين نكند.
هرگز بر پيامبر حتى برافرادى كه به وحدت ملّى خود علاقمند باشند، روا نيست كه زمام زندگى اجتماعى و سياسى چنين گروهى را به دست خود آنان بسپارد، علاقه به ثبات وضع، الزام مى كند كه پيشواى امّت فرد لايق و شايسته اى را براى آنان انتخاب كند، تا در حدود امكان از اختلاف و دودستگى، و انحلال و ناپايدارى

1 . آل عمران:144.

صفحه 72
جلوگيرى به عمل آورد.
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) مى داند كه امّت وى كانون اختلاف و دودستگى است و بهسان امتهاى پيشين دچار چند دستگى خواهند شد، تا آنجا كه در باره آنان پيش بينى كرده و فرموده است:
«سَتفترق أُمّتى على ثلاث وسبعين فرقة، فرقة ناجية والباقون فى النار»:
امّت من به هفتاد و سه فرقه تقسيم مى گردند; فقط يك گروه از آنان اهل نجات است، و فرقه هاى ديگر طعمه آتش مى باشند.1
بايد پرسيد پيامبر با اطلاع و آگاهى از اين امر، چگونه موضوع انتخاب رهبرى امّت را كه مى تواند به بسيارى از اختلافات خاتمه دهد به چنين جمعيت متلوّنى واگذارده است، و از اين طريق اختلاف و شكاف وسيعى در ميان امّت پديد آورده است؟!
جامعه اسلامى در آن روز از گروههاى مختلف، كه هر گروهى هوسى را در سر مى پروراند، تشكيل يافته بود: جمعيت انصار را دو گروه معروف، اوس و خزرج، و گروه مهاجر را علاوه بر بنى هاشم و بنى اميه، قبايل تيم و عدى تشكيل مى داد، و هر گروهى در اين فكر بود كه زمامدارى امّت و رهبرى جامعه از آن او باشد، و رئيس قبيله وى بر چنين مقامى تكيه زند.
آيا با وجود چنين گروه هاى متضاد، مى توان وحدت و يگانگى امّت، و استوارى و پايدارى مسلمين در راه دين را انتظار داشت يا اينكه بايد قبل از هر چيز عوامل اختلاف و دودستگى را ريشه كن كرد، و سپس چنين انتظارى از آن داشت.
بزرگترين شكافى كه پس از درگذشت پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) در صفوف مسلمانان به وجود آمد و ضربه شكننده اى بر وحدت و يكپارچگى آنان زد، اختلاف نظر در باب زعيم و حاكم اسلامى بود، اگر مسلمانان در اين موضوع دچار دودستگى

1 . صحيح ابن ماجه، باب فتن وغيره.

صفحه 73
نمى شدند بسيارى از اختلافات در پرتو اتحاد كلمه در مسئله فرمانروايى، ذوب مى گشت و نمودى نمى يافت.ولى اختلاف در همين امر مهم و اساسى بود كه سرچشمه اختلافات و دودستگى ها و جنگها و فتنه ها ى بعدى گرديد، و سرانجام امّت واحدى را به صورت گروهها و ملتهاى پراكنده و بعضاً مخالف و درگير درآورد.

منطق اهل سقيفه

قرآن مجيد ياران پيغمبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) را تهديد مى كند كه مبادا پس از درگذشت وى به افكار جاهلى بازگشت كنيد.
بررسى سرگذشت گروهى كه در سقيفه بنى ساعده دور هم گرد آمده بودند، بخوبى نشان مى دهد كه چگونه در آن روز پرده از روى عُقده ها و كينه هاى پنهان برداشته شد، و بار ديگر عصبيتهاى قومى و عشيره اى، و افكار جاهلى از لابلاى گفتگوهاى ياران پيامبر خود را نشان داد، و روشن گرديد كه هنوز تربيتهاى اسلامى در اعماق دل بسيارى از آنان نفوذ نكرده و اسلام و ايمان جز سرپوشى بر چهره كريه جاهليت، چيزى نبوده است.
بررسى اين واقعه تاريخى بخوبى مى رساند كه هدف از آن اجتماع، و آن سخنرانيها و پرخاشهاى تند به يكديگر، جز منفعت طلبى و سودجويى چيز ديگر نبود، و هر فردى كوشش مى كرد كه لباس خلافت را كه بايد بر اندام شايسته ترين فرد از امّت پوشيده شود، بر اندام خود بپوشاند، و چيزى كه در آن انجمن هرگز مطرح نبود، مصالح عمومى اسلام و مسلمانان بود و يا جستجوى شايسته ترين فرد از امّت كه با تدبير خردمندانه، و دانش وسيع، و روح بزرگ، و اخلاق پسنديده خود، بتواند كشتى شكسته اسلام را به ساحل نجات رهبرى كند.
بررسى حادثه سقيفه بروشنى ثابت مى كند كه كارگردانان سقيفه، جز خود و منافع خويش، فكر ديگرى نداشتند و هر فردى به فكر داغ كردن تنور منافع خويش و

صفحه 74
برشته كردن نان خود بود.
اينك بررسى اين فاجعه تاريخى:
هنوز جسد پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) روى زمين بود و بنى هاشم و گروهى از ياران راستين آن حضرت، مشغول فراهم ساختن مقدّمات دفن پيامبر بودند كه ناگهان گروه انصار در چند قدمى خانه پيامبر در زير سايبانى به نام «سقيفه بنى ساعده» دور هم گرد آمدند تا تكليف مسلمانان را از نظر خليفه و جانشين پيامبر معيّن كنند. گويى تعيين خليفه از نظر آنان به مراتب فورى تر از «تجهيز» و تغسيل و دفن پيامبر بود!
در لحظاتى كه على(عليه السلام) همراه با بنى هاشم و گروهى از مهاجران در داخل خانه و خارج آن با بى صبرى هرچه تمامتر خود را آماده مراسم نماز و دفن پيامبر مى نمودند، ناگهان عمر كه در خارج خانه بود از گرد هم آيى انصار در سقيفه آگاه گرديد. فوراً به وسيله كسى به ابوبكر پيغام داد كه هر چه زودتر خانه را ترك كند و بيرون آيد، ابوبكر كه از علّت احضار عمر آگاه نبود،عذر آورد و گفت: من در اين جا كار دارم. ولى سرانجام بر اثر اصرار عمر ناچار شد كه خانه و جسد و پيامبر را ترك كند. وقتى وى نيز مانند عمر از جريان آگاه گرديد همه چيز، جز رفتن به سقيفه را فراموش كرد، و هر دو نفر راهى سقيفه شدند و ابو عبيدة ابن جراح را نيز همراه خود بردند. اكنون به دقّت به مناظره و احتجاجهاى طرفين گوش فرا دهيد كه آنان روى چه منطقى خود و قبيله خويش را براى خلافت از ديگران شايسته تر مى دانستد.
سخنگوى مجلس از طرف انصار، سعد بن عباده و حباب بن منذر، و از طرف مهاجران ابوبكر و عمر و ابو عبيده بودند و در پايان دو نفر از انصار نيز به منظور كارشكنى در كار سعد بن عباده سخن گفته اند. اينك متن سخنان آنان:
ـ سعد(خطاب به انصار): شما فضيلتى داريد كه هرگز ديگران آن را ندارند: پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) سالها در ميان كسان خويش مردم را به آيين توحيد دعوت نمود، ولى جز گروه كمى به او ايمان نياوردند، و همانها نيز توانايى دفاع از او را نداشتند،

صفحه 75
ولى شما انصار! به او ايمان آورديد، از او وياران او دفاع نموديد، و با دشمنان او از در جنگ وارد شديد تا در نتيجه مردم آيين او را پذيرفتند و شمشيرهاى شما بود كه عرب را در برابر او تسليم نمود. هنگامى كه پيامبر ديده از جهان پوشيد از شما راضى و چشمش به شما روشن بود، از اين روى لازم است زمام امور را به دست بگيريد و شما از همه مردم به اين كار شايسته تر و سزاوارتر هستيد.1
منطق سعد اين بود كه چون ما به پيامبر و ياران او پناه داده ايم و از او و يارانش دفاع كرده ايم و با دشمنان او پيكار نموده ايم پس براى زمامدارى از ديگران سزاوارتر هستيم. اكنون ببينيم كه منطق مهاجرين حاضر در مجلس در برابر آنان چه بود؟
ـ ابوبكر:مهاجران، نخستين گروهى هستند كه به آيين او ايمان آورده و به اين فضيلت مفتخر شده اند، آنان در شدايد و سختيها بردبارى به خرج داده اند، از كمى افراد نهراسيدند، آزار دشمنان را به جان خريدند و از ايمان و آيين او دست برنداشتند.ما هيچگاه فضايل و خدمات شما انصار را انكار نمى كنيم و به طور مسلّم پس از مهاجران شما بر ديگران برترى داريد، از اين روى امارت و فرمانروايى از آن مهاجران، و وزارت از آن شما باشد و ما امير باشيم و شما وزير و هيچ كارى را بدون مشورت شما صورت نمى دهيم.2
تكيه گاه مهاجران در برترى خود اين بود كه آنان نخستين كسانى بودند كه پيامبر را تصديق نموده و به آيين او گرويده اند.
ـ حباب بن منذر: اى گروه انصار! زمام امور را به دست بگيريد. ديگران در سايه قدرت شما زندگى مى كنند و هيچكس جرئت ندارد كه بر خلاف شما كارى صورت دهد. شما داراى قدرت و جمعيت بيشترى هستيد. هرگز دودستگى را به ميان خود راه ندهيد، كه نتيجه اى جز تباهى ندارد و اگر مهاجران بر قبضه كردن

1 . الإمامة والسياسة، ج1، ص5.
2 . همان، ص7.

صفحه 76
حكومت اصرار ورزند بايد مسئله را از طريق «دو اميرى» حل كنيم، و فرمانروايى از ما و فرمانروايى از آنان تعيين گردد.1
منطق انصار در اين مناظره فزونى نفرات و نيرومندى جبهه آنان است و مى گويند چون ما قوى و نيرومند هستيم بايد فرمانروا از ميان ما انتخاب گردد.
ـ عمر: هرگز دو شمشير در يك غلاف جاى نمى گيرد، بخدا سوگند عرب به حكومت و فرمانروايى شما تن در نمى دهد در صورتى كه پيامبر آنها از غير شماست، ولى عرب إبا نمىورزد كه زمام امور آنان را كسى بر عهده بگيرد كه پيامبر آنها از قبيله اوست، چه كسى مى تواند در حكومتى كه محمّد آن را پى ريزى كرده است با ما جنگ و نزاع كند در حاليكه ما از نزديكان و خويشاوندان او هستيم.
در اين گفتگو عمر، ملاك شايستگى براى زمامدارى امّت را پيوند خويشاوندى با پيامبر قرار داد، و از اين روى گروه مهاجر و در رأس آنان قريش را احق و شايسته تر براى اشغال آن مقام دانسته است.2
«حباب بن منذر» بار ديگر بر قدرت و نيرومندى ياران انصار تكيه كرده و گفت:اى گروه انصار به سخن عمر و همفكران او گوش فرا ندهيد، آنان دست شما را از فرمانروايى كوتاه مى سازند. اگر نپذيرفتند، همه را از اين سرزمين بيرون كنيد.شما به اين كار شايسته تر از ديگران هستيد، در پرتو شمشيرهاى شما ديگران به اين آيين گرويده اند.
ـ عمر: خدا ترا بكشد!
ـ حباب: خدا ترا بكشد!

1 . انصار با پيشنهاد (تز) دو اميرى گور خود را به دست خويش كنده ورسماً از صحنه مبارزه يك قدم عقب نشينى كردند وبه ضعف وزبونى خود در برابر جبهه مهاجرين اعتراف نمودند. از اين روى هنگامى كه رئيس خزرج اين سخن را از «حباب» شنيد با كمال تأسف چنين گفت:«هذا أوّل الوهن». اين پيشنهاد طليعه سستى وبيچارگى ما است.
2 . در بحث آينده انتقادى را كه امير مؤمنان(عليه السلام) از اين استدلال نموده است خواهيد خواند.

صفحه 77
ـ ابو عبيده: وى با دادن رشوه اى به انصار نظريه واگذارى حكومت به گروه مهاجر را چنين تأييد كرد:
اى گروه انصار! شما نخستين كسانى بوديد كه پيامبر گرامى را كمك كرديد، هرگز سزاوار نيست كه نخستين فردى باشيد كه سنّت و راه او را تغيير مى دهد.
در اينجا يك نفر از انصار، به نام بشير بن سعد، كه خود پسر عموى سعد بن عباده (كانديداى نيمى از انصار براى خلافت) بود برخاست،و با آنكه انتظار مى رفت جريان را به نفع آنان تمام كند، برخلاف انتظار وى روى عداوت و كينه اى كه به سعد بن عباده داشت منطق عمر را تأييد كرد و رو به خويشاوندان خود كرد و گفت:
ـ محمّد از قريش است وخويشاوندان وى بر خلافت از ديگران اولى و شايسته ترند، هرگز شما را نبينم كه با آنان در اين موضوع به نزاع برخاسته ايد.
طرفين سخنان خود را گفتند و هيچ كدام نتوانست ديگرى را قانع كند. در اين لحظه ابوبكر از فرصت استفاده كرد و به سان يك ديپلمات كهنه كار برگ جديدى به زمين زد و گامى جلوتر نهاد و تصميم گرفت كه دو نفر را معرفى كند تا مردم با يكى از آن دو نفر بيعت كنند، خصوصاً مشاهده كرد كه در ميان جبهه انصار وحدت كلمه وجود ندارد و بشير بن سعد مخالف سعد بن عباده (رئيس خزرج) مى باشد.
از اين روى با رندى خاصى به گفتگوها خاتمه داد و گفت:
خواهشمندم از اختلاف و دودستگى دورى كنيد، من خير خواه شما هستم، بهتر است دامنه سخن را كوتاه سازيد و با يكى از اين دو نفر، عمر و ابو عبيده، بيعت كنيد.

صفحه 78
عمر و ابوعبيده گفتند: هرگز بر ما سزاوار نيست كه با وجود شخصى چون تو زمام امور را در دست بگيريم. از ميان مهاجران هيچ فردى در فضيلت به پايه تو نمى رسد. تو همنشين پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در غار «ثور » بودى، به جاى پيامبر نماز خواندى، و وضع مالى تو بهتر از ما است، دستت را به ما ده تا ما با تو بيعت كنيم.
در اين لحظه ابوبكر فوراً بدون اينكه سخن بگويد و بدون اينكه دو مرتبه تعارف كند دست خود را دراز كرد و از رازى كه بر دل بود پرده برداشت، و روشن شد كه پيش كشيدن عمر و ابوعبيده، رنگ جدّى نداشته و جز تعارف و هموار كردن راه بر خود چيزى نبوده است.
ولى پيش از آن كه عمر، دست ابوبكر را به عنوان بيعت بفشارد، بشير بن سعد بر هر دو سبقت جست و دست او را قبل از همه به عنوان بيعت فشرد، آنگاه اين دو نفر، دست ابوبكر را به عنوان جانشين رسول خدا فشرده و در همين لحظه شكاف عميقى كه از سخنان بشير پيش بينى مى شد، در ميان جبهه انصار پديدار شد و عقب نشينى انصار قطعى گرديد.
حباب بن منذر از بيعت بشير، كه خود از انصار بود، سخت برآشفت،وفرياد زد: بشير! نمك نشناسى كردى و بر پسر عموى خود رشگ بردى و نخواستى حكومت از آن او باشد. بشير گفت:
ـ هرگز جريان از اين قرار نيست، بلكه نخواستم در حقّى كه خدا آن را براى گروه مهاجر قرار داده است به نزاع برخيزم.
«اسيد بن حضير» كه رئيس اوس بود و هنوز عداوتهاى ديرين خود با رئيس خزرج را در دل مكنون و پنهان داشت، رو به افراد قبيله اوس كه در مجلس حضور داشتند كرد و گفت:برخيزيد و با ابوبكر بيعت كنيد زيرا اگر سعد زمام امور را به دست بگيرد خزرجيان يك نوع فضيلت و برترى بر ما پيدا مى كنند. از اين روى گروه اوس نيز به فرمان رئيس خود با ابوبكر بيعت كردند.
در اين لحظه آن گروه از مردم كه بلوغ روانى ندارند و به سان گوسفند از دستور رئيس پيروى مى كنند دست ابوبكر را به عنوان فرمانروا فشردند و هجوم آنها سبب شد كه سعد زير دست و پا له گردد!
ناشناسى گفت: رئيس خزرج زير دست و پا ماند، حال او را رعايت كنيد!

صفحه 79
ولى عمر از اين بى احترامى خوشحال بود و گفت: خدا او را بكشد، زيرا چيزى براى ما بالاتر از بيعت با ابوبكر نيست!
خود عمر كه بعدها سرگذشت سقيفه را بيان مى كرد رمز بيعت خويش با ابوبكر را چنين توضيح داد:
اگر ما بدون اخذ نتيجه جلسه را ترك مى گفتيم ممكن بود انصار پس از ما اتّفاق نظر پيدا كنند، و براى خود رئيسى برگزينند.
اجتماع سقيفه با انتخاب ابوبكر براى خلافت به نحوى كه بيان شد به كار خود خاتمه داد، و ابوبكر، در حاليكه عمر و ابوعبيده و گروهى از اوسيان دور او را گرفته بودند رو به مسجد رسول خدا آورده، و سعد نيز با تمام ياران خود به منزل خويش رفت.1

1 . شرح حوادث سقيفه را از تاريخ طبرى (ج3، حوادث سال يازدهم) والإمامة والسياسة، نگارش ابن قتيبه دينورى (ج1) وشرح ابن أبى الحديد (ج2، 22ـ 60) گرفته ايم.

صفحه 80

فصل دوازدهم

بررسى منطق انصار و مهاجرين

سرگذشت سقيفه را بدقت خوانديم. اكنون وقت آن رسيده كه به نكات جالب وشايان توجه منطق گردانندگان آن توجه كنيم. نكات قابل توجه در اين «گردهمايى» را مى توان در چند امر خلاصه كرد:
1ـ قرآن مجيد دستور مى دهد كه افراد با ايمان دور هم گرد آيند و گره مشكلات خود را با انگشت تبادل نظر بگشايند. مقصود از اين دستور ارزنده اسلامى اين است كه گروه خردمند و حق پژوه، در محيطى آرام گرد هم آيند و با واقع بينى ودور از هر نوع تعصب مسير زندگى را از راه اصطكاك افكار خود، روشن سازند.
آيا «گردهمايى» سقيفه چنين رنگ و قيافه اى داشت، و واقعاً خردمندان جامعه اسلامى دور هم گرد آمده بودند و مى خواستند كه گره خلافت را از طريق گفت و شنود حل كنند؟ يا اينكه جريان درست نقطه مقابل آن بود.
در اين «گردهمايى» از مهاجران فقط سه نفر حضور داشتند و اين سه تن براى اينكه ديگران را در برابر كار انجام شده قرار دهند، آنان را از اين چنين اجتماع آگاه نساخته بودند. آيا مى توان نام چنين «گردهمايى» را كه شخصيتهاى عظيم جهان اسلام مانند على بن ابى طالب (عليه السلام)و سلمان و ابى ذر و مقداد و حذيفه و ابى بن كعب و طلحه و زبير و دهها شخصيت ديگر در آنجا حضور نداشتند، مشاوره و تبادل نظر ناميد؟
آيا صحيح بود كه در چنين موضوع مهمى به يك جلسه كوتاه، آن هم با داد و

صفحه 81
فرياد گوشخراش و لگد مال كردن كانديداى انصار،اكتفا كرد؟! يا اينكه لازم بود چنين موضوع حياتى طى جلساتى چند، آن هم با حضور شخصيتهاى مهم اسلامى كه از فكر و تدبير شايسته اى برخوردارند، مطرح گردد و سرانجام از طريق اتّفاق يا اكثريت آراء، رئيس مسلمانان انتخاب شود؟
انتخاب ابوبكر براى خلافت با آن شتابزدگى به اندازه اى خام و غير اصولى بود كه عمر بعدها مى گفت:«كانت بيعة أبى بكر فلتة وقى اللّه شرّها فمن دعاكم إلى مثلها فاقتلوه».
يعنى، انتخاب ابوبكر براى زعامت تصادفى بيش نبود، و بر اساس مشاوره و تبادل نظر انجام نگرفت و هر فردى شما را به چنين كارى دعوت كند او را بكشيد.1
2ـ نكته جالب توجه ديگر، منطق اهل سقيفه است.
استدلال گروه مهاجر غالباً روى دو چيز دور مى زد: يكى پيشگام بودن آنان در ايمان به خدا و پيامبر; و ديگرى پيوند خويشاوندى كه با پيامبر اسلام داشتند! هرگاه ملاك برترى آنان اين دو چيز بود، نبايد ابوبكر دست عمر و ابوعبيده را بگيرد و گوى خلافت را به آنان پاس دهد، زيرا در مدينه كسانى يافت مى شدند كه مدّتها پيش از اين دو نفر به آيين توحيد گرويده و خويشاوندى نزديكترى نيز با پيامبر داشتند.
امير مؤمنان نخستين فردى است كه به پيامبر ايمان آورده و حتى از بدو تولّد زير نظر او تربيت يافته و از نظر پيوند خويشاوندى نيز، پسر عموى پيامبر و داماد وى بود.مع الوصف، چگونه اين سه نفر گوى خلافت را به هم پاس دادند، و سرانجام جريان را به نفع ابوبكر تمام كردند؟!
عمر علت برترى ابوبكر را از راه فزونى ثروت، و همراهى با رسول خدا در غار ثور، و خواندن نماز در جاى پيامبر توجيه مى كرد.
در باره فزونى ثروت چه عرض كنم، جز اينكه بايد بگويم اين همان منطق

1 . سيره ابن هشام، ج4، ص308; ارشاد مفيد، ص260.

صفحه 82
جاهلى است كه ثروت زياد را نشانه برترى مى دانستند. يكى از اعتراضات مشركان بر پيامبر اين بود كه چرا اين قرآن بر يك فرد ثروتمند نازل نمى گردد.1
اگر همسفر بودن با رسول خدا در غار ثور ملاك سزاوارى و شايستگى خلافت باشد بايد امير مؤمنان براى خلافت شايسته تر و سزاوارتر باشد، چرا كه در خوابگاه پيامبر خوابيد و دست از جان شست، و به اتّفاق مفسّران آيه زير در باره او نازل گرديد:
(وَمِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرضاتِ اللّهِ وَاللّهُ رَؤوفٌ بِالْعِبادِ).
يعنى،برخى از مردم جان خود را به منظور كسب رضاى خدا از دست مى دهند، و خداوند به بندگان خود مهربان است.
نماز خواندن ابوبكر به جاى پيامبر در دوران بيمارى حضرت، خود داستانسر درگمى دارد كه اصلاً معلوم نيست كه وى موفق به خواندن نماز شد يا نه و آيا اين كار به اذن پيامبر بود يا اينكه خودسرانه و به اشاره برخى از زنان پيامبر جانشينى در نماز را بر عهده گرفت؟! (مشروح اين بحث را در فصلهاى آينده مى خوانيد).
در هر حال چنانچه اين امر دليل بر شايستگى شخص جهت خلافت بر امّت اسلام باشد، بايد گفت كه پيامبر پيوسته در مواقع مسافرت افرادى را جانشين خود قرار مى داد و زمام امور از آن جمله امامت در نماز را به او مى سپرد، و نام و نشانى اين گونه افراد در تاريخ زندگانى پيامبر ضبط شده است; چطور شد كه از ميان اين همه جانشين فقط يك نفر آن هم براى خاطر خواندن يك نماز، از ديگران، براى جانشينى پيامبر سزاوارتر شد؟!
3ـ علم به اصول و فروع شريعت، و آشنايى به تمام نيازمنديهاى جامعه اسلامى، و نيز مصونيت از گناه و خطا، دو شرط اساسى امامت و جانشينى از

1 . (لَولا نُزِّلَ هذا القُرانُ عَلى رَجُل مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيم) (زخرف:31) ونيز ر.ك:اسراء:90ـ 95.

صفحه 83
رسول خدا است. حال آنكه تنها چيزى كه در انجمن سقيفه از آن گفتگو نبود همين دو موضوع بود.
آيا شايسته و لازم نبود كه اين افراد به جاى اينكه بر قوميّت و خويشاوندى و ديگر ملاكهاى واهى تكيه كنند، موضوع علم و دانش، و عصمت و مصونيت را ملاك قرار داده و در ميان ياران رسول خدا فردى را براى زعامت امّت بر مى گزيدند كه به اصول و فروع اسلام آشنايى كامل داشته و از آغاز زندگى تا آن روز لغزشى از او ديده نشده باشد؟ و با اين كار به جاى خود بينى، مصالح اسلام و مسلمانان را در نظر مى گرفتند؟
4ـ شيوه استدلال هر دو گروه نشان مى دهد كه آنان از خلافت و جانشينى پيامبر جز همان تصدّى حكومت ظاهرى و فرمانروايى بر مردم، هدف ديگرى نداشتند و از ديگر مناصب پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) چشم پوشيده و به آن توجهى نداشتند. به همين دليل بود كه انصار بر فزونى افراد و قدرت قبيله اى خود باليده، و خود را سزاوارتر از ديگران مى دانستند.
درست است كه پيامبر گرامى فرمانرواى مسلمانان بود، ولى علاوه بر اين مقام، داراى مقامات و فضايل ديگرى بود كه در كانديداهاى مهاجر و انصار، اصلاً وجود نداشت. زيرا پيامبر بازگو كننده شريعت، و مبيّن اصول و فروع، و معصوم و مصون در برابر گناه و لغزش بود، چگونه اين افراد در مقام انتخاب جانشين، به اين رشته از امور كه جهات روحانى و معنوى پيامبر را تشكيل داده، و علّت برترى و فرمانروايى او بر جامعه انسانى بود، توجه ننموده و موضوع را تنها از دريچه حكومت ظاهرى و فرمانروايى سياسى كه نوعاً بر اساس ثروت و قدرت و پيوندهاى قبيله اى استوار است، بررسى مى كردند؟!
علت اين غفلت يا تغافل روشن است.زيرا اگر خلافت اسلامى را از اين ديدگاه بررسى مى كردند، جز سلب صلاحيت از خود نتيجه ديگرى نمى گرفتند.زيرا آشنايى آنان به اصول و فروع بسيار ناچيز بود، تا آنجا كه كانديداى ابوبكر (عمر) چند

صفحه 84
لحظه پيش از اجتماع سقيفه منكر مرگ پيامبر بود و با شنيدن آيه اى 1 از دوست خويش سخن خود را پس گرفت! گذشته از اين اشتباهات و لغزشهاى فراوان آنان، چه پيش از فرمانروايى و چه در دوران فرمانروايى، بر همه روشن بود. با اين وضع چگونه مى توانستند كه حكومتى را پى ريزى كنند كه پايه آن را علم و دانش، تقوى وپرهيزگارى، كمالات روحى و معنوى، و مصونيت الهى و عصمت، تشكيل مى دهد.

حضرت على(عليه السلام)منطق اصحاب سقيفه را بررسى مى كند

اميرمؤمنان(عليه السلام)منطق مهاجرين و انصار حاضر در سقيفه را به شرح زير بررسى مى كند: گزارشگرى وارد خانه امام شد، و ماجراى سقيفه را بازگو كرد و گفت دو گروه از مهاجر و انصار خود را براى خلافت شايسته و سزاوار مى دانست. على(عليه السلام)فرمود: چرا به انصار پاسخ نداديد كه پيامبر فرموده است به نيكان از آنان نيكى كنيم واز تقصير بدان آنها بگذريم; اگر رياست و خلافت از آنِ آنها بود، نبايد آنان را به ديگران توصيه و سفارش كند، بلكه بايد ديگران را به آنها سفارش نمايد، و چنين توصيه نشانه محروميت آنان از حكومت و فرمانروايى است.
سپس امام پرسيد: قريش روى چه اساسى خود را شايسته خلافت مى دانستند؟
گزارشگر گفت: آنان مى گفتند ما شجره رسول خدا هستيم و با او از يك قبيله مى باشيم.
على(عليه السلام)فرمود: به درخت احتجاج كردند و ميوه آن را ضايع و تباه ساختند.اگر آنان از آن نظر سزاوار خلافتند كه همگى از شاخه هاى يك درخت مى باشند، من ميوه آن درخت و پسر عموى ايشان مى باشم، چرا خلافت از آن من

1 . (وَما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ ماتَ أَوْقُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ)(آل عمران:144).

صفحه 85
نباشد؟ 1

منطق مولا(عليه السلام)در شايستگى خويش براى خلافت

سقيفه به شكل زننده اى به كار خود پايان داد، و ابوبكر با قيافه پيروزمندانه اى از انجمن خارج شد، گروهى دور او را گرفته بودند، و به مردم مى گفتند كه با خليفه رسول خدا بيعت كنيد و براى اينكه كار بيعت همگانى گردد، دست افراد را مى گرفتند و به عنوان بيعت به دست ابوبكر مى كشيدند.
پس از حوادث رقتبارى كه فعلاً از بازگو كردن آنها معذوريم، على(عليه السلام) را به مسجد آوردند تا او نيز بيعت كند.
امام در اثبات شايستگى خود براى خلافت، روى علم وسيع خود به كتاب آسمانى و سنتهاى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، و نيز قدرت روحى خود به اداره امّت بر اساس عدالت، تكيه كرد و چنين فرمود:
اى گروه مهاجر، حكومتى را كه حضرت محمّد اساس آن را پى ريزى كرد، از دودمان او خارج نسازيد و وارد خانه هاى خود نكنيد، به خدا سوگند! ما اهل بيت پيامبر به اين كار سزاوارتريم. در ميان ما كسانى هستند كه بر مفاهيم قرآن احاطه كامل دارند، فروع و اصول دين را بخوبى مى دانند، به سنن رسول خدا كاملاً آشنا مى باشند، و مى توانند جامعه اسلامى را بخوبى اداره كنند و جلو مفاسد را بگيرند، غنائم را عادلانه ميان آنها قسمت كنند. تا چنين فردى در جامعه اسلامى وجود دارد، نوبت به ديگران نمى رسد، چنين شخصى جز در خاندان نبوت در جاى ديگر نيست. زنهار از هوى و هوس پيروى نكنيد، كه از راه خدا منحرف گشته و از حق و حقيقت فاصله خواهيد گرفت!2

1 . «احتجوا بالشّجرة وأضاعوا الثمرة».(نهج البلاغه، خطبه 64).
2 . «اللّه اللّه يا معشر المهاجرين لاتخرجوا سلطان محمّد فى العرب عن داره وقعر بيته إلى دوركم وقعور بيوتكم ولاتدعوا أهله عن مقامه فى الناس وحقّه، فواللّه يا معشر المهـاجـرين لنـحن أحقّ الناس به، لأنّا أهل البيت ونحن أحقّ بهذا الأمر منكم ما كان فينا القارى لكتاب اللّه، الفقيه فى دين اللّه، العالم بسنن اللّه، المضطلع بأمر الرعية، المدافع عنهم الأُمور السيئّة، القاسم بينهم بالسوية، واللّه انّه لفينا، فلاتتبعوا الهوى فتضلوا عن سبيل اللّه فتزدادوا من الحقّ بعداً» (الإمامة والسياسة، ابن قتيبة دينورى، ج1، ص12; احتجاج طبرسى، ج1، ص96).

صفحه 86
مطابق روايات شيعه، امير مؤمنان با گروهى از بنى هاشم نزد ابوبكر حاضر شده و شايستگى خود را براى خلافت، به سان بيان پيشين، از طريق علم به كتاب و سنت، و سبقت در اسلام و پايدارى در راه جهاد، و فصاحت در بيان و شهامت و شجاعت روحى، مبرهن و مدّلل ساخت و چنين فرمود:
من درحيات پيامبر و نيز پس از مرگ او، به احراز مقام و منصب او سزاوارترم. من وصى و وزير پيامبر، و گنجينه اسرار و مخزن علوم او هستم. من صديق اكبر و فاروق اعظمم. من نخستين فردى هستم كه به پيامبر ايمان آورده و او را دراين راه تصديق نموده ام. من استوارترين شما در جهاد با مشركان، آگاهترين شما به كتاب و سنّت پيامبر، مطلعترين شما بر اصول و فروع دين، فصيحترين شما در سخن، و قويترين و پردلترين شما در برابر ناملايمات مى باشم، چرا در اين ميراث با من به جنگ و نزاع برخاسته ايد؟1
امير مؤمنان همچنين در يكى از خطبه هاى خود خلافت را از آن كسى مى داند كه تواناترين فرد امّت بر امور مملكت و آگاهترين آنان به دستورات الهى باشد:
«أَيُّها النّاس انّ أحقّ الناس بهذا الأمر أقواهم عليه واعلمهم بأَمر اللّه فيه فإن شغب شاغب استعتب فإن أبى قوتل».2
يعنى،اى مردم! شايسته ترين افراد براى حكومت، تواناترين آنها بر اداره

1 . «أنا أولى برسول اللّه حيّاً وميّتاً وأنا وصيّه ووزيره ومستودع سرّه وعلمه، وأنا الصّدّيق الأكبر والفاروق الأعظم،أوّل من آمن به وصدّقه، وأحسنكم بلاءً فى جهاد المشركين، وأعرفكم بالكتاب والسنّة، أفقهكم فى الدين وأعلمكم بعواقب الأُمور وأذر بكم لساناً وأثبتكم جناناً فعلام تنازعوا فى هذا الأمر.(احتجاج طبرسى، ج12، ص95).
2 . نهج البلاغه عبده، خطبه 168.

صفحه 87
جامعه، عالمترين آنها به دستورات الهى است، اگر فردى به فساد دامن زد، و گردن به حق ننهاد توبيخ مى گردد، و اگر به انحراف خود ادامه داد كشته مى شود.
اين نه تنها منطق على(عليه السلام) است، بلكه برخى از مخالفان آن حضرت نيز لحظه اى كه با وجدان بيدار سخن مى گويند به شايستگى على (عليه السلام)براى خلافت اعتراف نموده و درك مى كنند كه با تقديم ديگرى بر او، حقيقت را پايمال نموده اند.
هنگامى كه ابوعبيده جراح از امتناع على از بيعت با ابوبكر آگاه گرديد روى به امام كرده گفت:
زمامدارى را به ابوبكر واگذار بنما، اگر زنده ماندى و از عمر طولانى برخوردار گشتى تو نسبت به زمامدارى از همه شايسته تر هستى، زيرا ملكات فاضله، و ايمان نيرومند و علم وسيع و واقع بينى و پيشگامى در اسلام و پيوند و خويشاوندى و دامادى تو نسبت به پيامبر بر همه محرز است.1

1 . الإمامة والسياسة، ج1، ص12.

صفحه 88

فصل سيزدهم

پيشوايى در نماز، گواه زعامت نيست

در طول چهارده قرن، كه مسئله «رهبرى امّت پس از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)» در ميان دانشمندان عقايد و مذاهب مطرح مى باشد، ديده نشده است كه فرد محقّقى، خلافت ابوبكر را از راه تنصيص پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)توجيه كند، و بگويد كه پيامبر خدا پيشوايى ابوبكر را در زمان حيات خود به مردم توصيه كرده بود.
دلايل دانشمندان اهل تسنن پيرامون خلافت ابوبكر، همگى بر محور بيعت مهاجرين و انصار و اتّفاق نظر آنان بر خلافت وى دور مى زند، و اين مطلب كه پيشوايى وى مورد تنصيص پيامبرگرامى نبوده است، از سخنان خود ابوبكر وهمفكران وى در انجمن سقيفه كاملاً نمايان است. زيرا هرگاه بر پيشوايى وى از طرف پيامبر نصى وارد شده بود، هرگز در روز سقيفه دست عمر و ابوعبيده را نمى گرفت و نمى گفت:«قد رضيت لكم هذين الرجلين». من اين دو نفر را براى خلافت صالح مى دانم و به انتخاب آن دو راضى هستم.
نيز چنانچه از طريق وحى آسمانى نصى بر پيشوايى ابوبكر وارد شده بود، هرگز در انجمن سقيفه بر پيوند خويشاوندى قريش با پيامبر و سبقت آنان در اسلام، تكيه نمى كرد و يا هرگز دوست همفكر او استدلال خليفه را با همسفر بودن وى در غار ثور با پيامبر يا جانشينى او در نماز، تقويت نمى كرد.
خود ابوبكر در روز سقيفه در انتقاد از كانديداى انصار چنين گفت:«انّ العرب لاتعرف هذا الأمر إلاّ القريش أوسط العرب داراً ونسباً».

صفحه 89
جامعه عرب، خلافت را جز براى قريش كه از نظر نسب و محل زندگى بر ديگران برترى دارند، صالح نمى دانند. اگر در باره خلافت وى كلمه اى از رسول خدا وارد شده بود، به جاى اين گونه استدلالهاى سست، لازم بود كه به آن تمسّك جسته و بگويد: اى مردم! پيامبر در فلان سال و فلان روز، مرا به عنوان زعيم و پيشواى مسلمانان انتخاب نمود.
شگفتا! چگونه مى توان گفت كه زعامت وى از طرف پيامبرتعيين شده بود، در صورتى كه وى در بستر بيمارى آرزو مى كرد، كه اى كاش از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) سؤال مى كردم كه خلافت و «رهبرى امّت» از آن كيست؟
طبرى، مورخ مشهور اسلامى، مشروح جريان را چنين نقل مى كند:هنگامى كه ابوبكر در بستر بيمارى افتاده بود عبد الرحمان بن عوف، سرمايه دار معروف قريش، از وى عيادت كرد، پس از يك سلسله تعارفات و گفتگوها ابوبكر با تأثّر بيشترى رو به جمعيت كرد و گفت:
ناراحتيم ناشى از سه چيز است كه انجام داده ام واى كاش انجام نمى دادم، و بر سه چيز ديگر است كه كاش آنها را از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)سؤال مى كردم.
امّا آن سه چيزى كه آرزو مى كنم كه اى كاش انجام نمى دادم عبارتند از:
1ـ آرزو مى كنم كاش خانه فاطمه را باز نمى كردم، هرچند كار به جنگ و جدال مى كشيد.
2ـ آرزو مى كنم كاش روز سقيفه بار زعامت را بر دوش نمى كشيدم، و آن را بر دوش عمر يا ابو عبيده مى گذاشتم،وخود مقام وزارت و مشاوره را انتخاب مى كردم.
3ـ آرزو مى كنم كاش اياس بن عبد اللّه را، كه راهزنى مى كرد، در آتش نمى سوزاندم و او را با شمشير مى كشتم.
آن سه چيز ديگرى كه آرزو مى كنم كه اى كاش از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)مى پرسيدم

صفحه 90
عبارتند از:
1ـ كاش سؤال مى كردم كه مقام و منصب زعامت مسلمين از آن كيست؟ و لباس خلافت بر اندام چه كسى دوخته شده است؟!
2ـ كاش سؤال مى كردم كه آيا براى انصار در اين موضوع حقّى هست؟
3ـ كاش ميراث عمه و دختر خواهر را، از پيامبر گرامى مى پرسيدم.1

جانشينى ابوبكر در نماز

برخى از دانشمندان اهل تسنن، موضوع جانشينى ابوبكر را در نماز در دوران نقاهت پيامبر گرامى با آب و تاب خاصى نقل كرده، و خواسته اند آن را فضيلتى بزرگ و يا سندى براى خلافت او به شمار آورند و بگويند جايى كه پيامبر به جانشينى او در اقامه نماز راضى باشد، بايد مسلمانان به خلافت و فرمانروايى او، كه يك امر دنيوى است، بهتر راضى شوند.

پاسخ

اين استدلال از جهاتى مردود است:
1. از نظر تاريخ بهيچوجه ثابت نيست كه جانشينى ابوبكر در نماز، با اذن پيامبر بوده است و بعيد نيست كه وى از پيش خود و يا به اشاره برخى اين كار را انجام داده باشد.مؤيد اين امر آن است كه ابوبكر يك بار ديگر نيز بدون اذن پيامبر به جاى پيامبر ايستاده و پيشوايى در نماز را به عهده گرفته بود.
بخارى محدّث مشهور جهان تسنن، در صحيح خود نقل مى كند: روزى پيامبر به سوى قبيله بنى عمرو بن عوف رفته بود. وقت نماز فرار رسيد، ابوبكر به جاى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) ايستاد، و امامت در نماز را به عهده گرفت. وقتى پيامبر به مسجد آمد و مشاهده كرد كه نماز شروع شده است، ناچار شد كه صفهاى جماعت را

1 . تاريخ طبرى، ج3، ص234.

صفحه 91
بشكافد، و در محراب بايستد و پيشوايى در نماز را به عهده بگيرد و ابوبكر عقبتر برود و در صف بعدى بايستد.1
2ـ بر فرض اينكه ابوبكر، به فرمان پيامبرگرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در جايگاه او نماز خوانده باشد، بايد گفت كه پيشوايى در حالت نماز، هرگز گواه صلاحيت او براى تصدّى امر بسيار مهم و خطيرى چون فرمانروايى و خلافت اسلامى نيست.
در پيشوايى براى نماز جز قرائت صحيح و آشنايى به احكام نماز، چيز ديگرى معتبر نيست (ودر نظر دانشمندان اهل تسنن حتى عدالت هم شرط نيست) ولى زعامت اسلامى شرايط سنگينى دارد كه هيچ كدام از آنها در پيشوايى براى نماز لازم شمرده نشده است، مانند:
احاطه كامل به اصول و فروع شريعت;
توان اداره امور مسلمانان بر اساس احكام و حدود الهى;
مصونيت از گناه و خطا و....
لحن استدلال مى رساند كه استدلال كننده، منصب امامت را مقامى بس كوچك گرفته و از آن جز همان فرمانروايى معمولى، چيز ديگرى اراده نكرده است. لذا مى گويد جايى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) ابوبكر را براى امر دينى انتخاب كرده است لازم است كه ما به زعامت او، كه يك امر دنيوى است، راضى تر باشيم.
اين جمله، حاكى است كه گوينده از زعامت اسلامى، همان معنى سطحى آن را گرفته است، كه در تمام فرمانروايان عادى جهان وجود دارد. در صورتى كه خليفه پيامبر علاوه بر حكومت ظاهرى و اداره امور كشور، مناصب و مقامات معنوى ديگرى دارد كه در فرمانروايان معمولى وجود ندارد، و در گذشته به طور اجمال در اين باره بحث كرديم.
3ـ چنانچه پيشوايى ابوبكر براى نماز، به فرمان پيامبر صورت گرفته بود، پس

1 . صحيح بخارى، ج2، ص25.

صفحه 92
چرا پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) با آن ضعف و تب در حاليكه يك دست بر دوش على(عليه السلام)، و دست ديگر بر شانه «فضل بن عباس» نهاده بود، وارد مسجد شد و در كنار ابوبكر ايستاد، وشروع به نماز كرد؟زيرا يك چنين عمل با تعيين ابوبكر براى پيشوايى در نماز سازگار نيست.
گرچه دانشمندان اهل تسنن شركت پيامبر را در نماز، ازاين راه توجيه مى كنند، كه ابوبكر به پيامبر و مردم نيز به ابوبكر اقتدا كردند و به همين وضع نماز خوانده شد.1
ناگفته پيداست كه اين توجيه، بسيار دور از تصوّر و قبول است، زيرا هرگاه جريان از اين قرار بود چه لزومى داشت كه پيامبر با آن ضعف و تب در حاليكه دستهاى خود را بر شانه عموزادگان خود بگذارد، به مسجد بيايد و به نماز بايستد؟ بلكه تجزيه و تحليل صحيح ماجرا اين است كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) با اين عمل خود مى خواست امامت ابوبكر را بشكند و پيشوايى در نماز را خود برعهده بگيرد.
4. از برخى از روايات استفاده مى شود كه امامت ابوبكر، براى نماز بيش از يك بار بوده است و توجيه همه آنها از طريق اجازه پيامبر بسيار مشكل و پيچيده است، زيرا پيامبرگرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) از آغاز بيمارى خود پرچمى براى اُسامة بن زيد بست و به همه دستور داد، كه براى نبرد با روميان مدينه را ترك گويند و به قدرى نيز در رفتن اين گروه اصرار داشت كه كراراً فرمود:«جهّزوا جيش أُسامة» (سپاه اسامه را مجهز و آماده سازيد) همچنين افرادى را كه از شركت در سپاه اسامه امتناع مىورزيدند، لعن كرد و دورى از رحمت خدا را براى آنان طلبيد.2 بااين وضع چگونه پيامبر مى تواند به ابوبكر اجازه دهد كه چند روزى پيشوايى در نماز را بر عهده بگيرد؟!
5.مورخان و محدثان پذيرفته اند كه در همان لحظه اى كه ابوبكر مى خواست

1 . صحيح بخارى، ج2، ص22.
2 . شرح نهج البلاغه حديدى، ج6، ص52، نقل از: كتاب السقيفة، نوشته ابوبكر احمد بن عبد العزيز جوهرى.

صفحه 93
پيشوايى در نماز را بر عهده بگيرد پيامبر به عايشه دختر ابوبكر فرموده است:«فانّكنّ صواحب يوسف» شما مانند زنان مصر هستيد كه دور يوسف را گرفته بودند.
اكنون بايد ديد مفاد اين جمله چيست؟وهدف پيامبر از آن چه بوده است؟!
اين جمله حاكى است كه عايشه همزمان با توبيخ پيامبر، دچار خيانت شده بود، همان طور كه زنان مصر دچار خيانت شده و لااقل زليخا را براى خيانت به عزيز، تشويق مى كردند. خيانتى كه در اين مورد مى توان تصوّر نمود جز اين نيست كه عايشه بدون اذن پيامبر به پدر پيغام داده بود كه در جايگاه پيامبر نماز بگزارد.
دانشمندان اهل تسنن جمله پيامبر را طور ديگر تفسير مى كنند. آنان مى گويند: پيامبر اصرار داشت كه ابوبكر در جاى پيامبر نماز بگزارد، ولى عايشه به اين كار راضى نبود زيرا مى گفت مردم اين كار را به فال بد مى گيرند و امامت ابوبكر را براى نماز گواه بر مرگ پيامبر گرفته و او را حامل مرگ پيامبر مى خوانند. آيا اين تفسير، با عمل خود پيامبر (حضور در مسجد و به دست گرفتن امامت نماز) سازگار است؟!
در اينجا دامن سخن را كوتاه مى كنيم، و قضاوت و داورى در صحّت اين تفسير را به عهده خود خوانندگان مى گذاريم.

صفحه 94

فصل چهاردهم

فرمانروايى از رهبرى معنوى جدا نيست

جاى هيچ ترديد نيست كه پيامبرگرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)در حاليكه حاكم و فرمانرواى مردم وزمامدار جمعيت بود، رهبر معنوى و پيشواى روحانى نيز بود.
آيات قرآنى، متون اسلامى، و تاريخ قطعى، حاكى است كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) از روزى كه در مدينه سكونت گزيد، شالوده حكومت اسلامى را پى ريزى كرد، وكارهايى را كه يك فرمانرواى واقعى به عهده مى گيرد، همه را به عهده گرفت، وبخشهايى از امور سياسى و اجتماعى و اقتصادى جامعه اسلامى را كه خود در رأس آن قرار داشت به افراد شايسته و لايق سپرد.
علايم و نشانه هاى فرمانروايى پيامبر از جانب خدا، يكى دو تا نيست كه در اين جامنعكس كنيم، ولى براى جلب توجه خوانندگان گرامى، به برخى از آنها ذيلاً اشاره مى كنيم:
1ـ قرآن مجيد پيامبر را اولى و سزاوارتر از خود مسلمانان به جان آنان مى داند، آنجا كه مى فرمايد:
(اَلنَبِيُّ أَولى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ): پيامبر به جان افراد با ايمان، از خود آنان شايسته تر است. 1
2ـ قرآن مجيد پيامبر را حاكم و داور قرار مى دهد تا در ميان مسلمانان به قوانين الهى داورى كند، چنانكه مى فرمايد:
(فَاحْكُمْْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَل اللّهُ وَ لا تَتَبِّعْ أَهْوائَهُمْ).

1 . احزاب:6.

صفحه 95
در ميان آنان با آنچه كه خدا بر تو نازل كرده است حكومت بنما و از خواهشهاى نفسانى آنان پيروى مكن.1
3. نه تنها خود پيامبر در ميان مردم فرمانروايى و داورى مى كرد، بلكه هر نقطه اى را فتح مى كرد، فوراً فرد شايسته اى را به عنوان فرمانروا، و فرد ديگرى را به عنوان قاضى و داور، و سومى را به عنوان آموزگار دينى كه قرآن و احكام الهى را به آنان بياموزد معيّن مى كرد و گاهى هر سه منصب را به يك نفر مى سپرد.
در زمان خود پيامبرگرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) امير مؤمنان، عبد اللّه بن مسعود، ابى بن كعب و زيد بن ثابت و... قضاوت و داورى ميكردند.2
هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مكه و يمن را فتح كرد«عتاب بن اسيد» را به فرماندارى «مكه»، و «بازان» را به حكومت «يمن» برگزيد.
«عبد الحى كتانى»، مؤلف كتاب «التراتيب الادارية»، صورت فرمانداران مسلمانى را كه در مناطق مختلف از طرف پيامبر زمام امور اجتماعى و سياسى و اقتصادى اسلام را به دست گرفته بودند، گرد آورده است. مطالعه اين كتاب گوشه اى از نحوه حكومت اسلامى را كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) آن را پى ريزى كرد، براى ما روشن مى سازد.3
اسلام با دعوت به جهاد و كوشش در راه گسترش آيين توحيد، و تشريع قوانين ويژه جهاد، و توصيه لزوم گسترش آموزشهاى جنگى و دفاعى در ميان مسلمانان، و شركت خود پيامبر در بيست و هفت نبرد، و تعيين فرماندهانى براى پنجاه و پنج «سريه»4 چهره حكومت خود را نشان داد، و ثابت كرد كه دعوت وى به سان دعوت حضرت مسيح تنها يك دعوت روحى و معنوى، و رهبرى وى منحصر به گفتن

1 . مائده: 48.
2 . التراتيب الادارية، ج1، ص285.
3 . به ج 1، ص240ـ 264،مراجعه شود.
4 . نبردهايى كه خود پيامبر در آن شركت نكرده «سريه» مى گويند.

صفحه 96
احكام و تبليغ دين از طريق ارشاد و وعظ و اندرز نيست، بلكه دعوت و ارشاد معنوى او، همراه با تأسيس حكومت نيرومندى است كه بتواند پيروان خود را از گزند دشمنان صيانت كند و كتاب و آيين او را از دستبرد آنان حفاظت بنمايد، و ضامن اجراى قوانين آسمانى او در جامعه انسانى باشد.
نظامات مالى اسلام پيرامون درآمدهاى دولتى (مانند انفال و غيره) و ملّى (مانند زكات و خمس و غيره) روشنترين گواه بر اين امر است كه اسلام يك نظام جامع و كامل اجتماعى است كه در تمام خصوصيات زندگى اجتماعى انسانها نظر داده است و تنها به يك رشته مراسم مذهبى خشك، آن هم در هر هفته يك روز، اكتفا نكرده است.
البته اين جمله نه به آن معنى است كه شالوده آيين واقعى مسيح چنين بوده است و بس، بلكه اين خودكامگان مدعى مسيحيت در لباس قيصر و پاپ بودند كه تدريجاً آيين مسيح(عليه السلام)را به اين صورت در آورده و آيين او را از صحنه اجتماع طرد كرده اند، در صورتى كه بسيارى از پيامبران داراى چنين مقام و منصبى بوده اند.
قرآن مجيد با صراحت كامل در باره حضرت لوط و حضرت يوسف ـ على نبيّنا وآله وعليهما السلام ـ مى گويد: كه ما با آنان حكومت و فرمانروايى داديم1 خود يوسف در مقام سپاسگزارى به درگاه الهى چنين مى گويد:(رَبِّ قَدْ آتَيْتَنى مِنَ الْمُلْكِ). بارالها! ملك و فرمانروايى به من داده اى.2:
قرآن مجيد در باره قضاوت و داورى حضرت داود و حكومت و نيز فرمانروايى حضرت سليمان و طالوت و امتيازات وى براى حكومت سخن گفته3 و ازاين راه پيامبران آسمانى را پايه گذاران حكومت الهى و مجريان دستورهاى غيبى معرفى كرده است.
از ابواب گسترده امر به معروف و نهى از منكر، كه يكى از پايه هاى اجرايى

1 . انبياء: 74; يوسف: 22.
2 . يوسف: 101.
3 . به سوره هاى ص آيات 26 و35 وبقره آيه 247 مراجعه فرماييد.

صفحه 97
حكومت اسلامى است، و همچنين از مطالعه مجموع قوانين اسلام در باره معاملات، حدود و ديات و ديگر ابواب فقهى، شيوه حكومت اسلامى كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) پايه گذار آن بود، بر هر فردى روشن مى شود.
اين مسئله به اندازه اى روشن بوده و زندگى خود پيامبر و دوران حكومت خلفا به ويژه دوران حكومت الهى امير مؤمنان گواه بارز آن است، كه ما خود را از هر نوع توضيح بى نياز مى دانيم.

منصب بيان احكام و ارشاد مردم

از منصب حكومت و زمامدارى سياسى كه بگذريم، پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) مبيّن احكام الهى، بازگو كننده قوانين آسمانى، و روشن كننده اهداف آيات قرآنى مى باشد.
قرآن مجيد در آيه زير او را بيان كننده مفاهيم عالى كتاب آسمانى معرفى مى كند:
(وَأُنْزِلَ إِلَيْكَ الذِّكْر لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ): قرآن را بر تو نازل كرديم تا آنچه را كه بر مردم نازل شده است، براى آنان بيان كنى.1
آيه، به گواهى لفظ «لِتُبَيِّنَ» (تا بيان كنى)، تصريح دارد كه پيامبرگرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) علاوه بر تلاوت آيات قرآن، مأمور بود كه مفاهيم و مضامين آن آيات را نيز توضيح دهد، و اگر وظيفه او تنها خواندن آيات الهى بود به جاى لفظ «لِتُبَيِّنَ» مى فرمود: «لِتُقرأ» يا «لتتلى».
آرى آن حضرت، به حكم قرآن، آموزگار كتاب آسمانى و معلّم دستورات حكيمانه الهى است، چنانكه مى فرمايد:
(هُوَ الّذى بَعَثَ فِى الأُمِيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِيهِمْ وَيُعَلِمُهُمُ

1 . نحل: 44.

صفحه 98
الْكِتابَ وَالحِكْمَةَ): او همان كسى است كه در ميان ملت درس نخوانده، پيامبرى از خودشان برانگيخت كه كتاب و سخنان حكيمانه را به آنان بياموزد.1
پيامبرگرامى در دوران زندگى خود، اين دو مقام (فرمانروايى و اجراى احكام، ارشاد و تبليغ احكام) را دارا بود و به طور مسلّم پس از درگذشت پيامبر، نياز جامعه اسلامى به وجود شخصى كه امور مربوط به اين دو مقام را اداره كند، همچنان بهقوت خود باقى بود.
اكنون بايد ديد چه شخصى حائز شرايط ويژه تصدى اين دو مقام بوده مى تواند زمام امور را در اين دو مورد به دست بگيرد؟
روشن است كه بيان احكام و ارشاد مردم به حلال و حرام الهى، و رهبرى مردم به فضايل اخلاقى و سجاياى انسانى، و در يك كلام: رهبرى دينى و زعامت امور معنوى، در گرو عصمت و مصونيت از خطا و گناه و علم وسيع و گسترده مى باشد. زيرا پيشوايى مطلق بر مردم، به نحوى كه گفتار و رفتار فرد پيشوا هادى و راهنماى آنان باشد، نياز به پاكدامنى و پرهيزگارى مطلق (كه آن را عصمت مى ناميم) و همچنين به علم وسيع و گسترده دارد. به تعبير ديگر: پيشواى جامعه اسلامى بايستى احكام و فروع و اصول آيين را درست و كامل بداند و در غير اين صورت نمى تواند راهنماى مطلق و زعيم الهى در ميان مردم باشد و در آينده ثابت خواهيم كرد كه راهنمايى مطلق بدون عصمت امكان پذير نيست.
قرآن مجيد علّت گزينش طالوت از سوى خداوند به فرمانروايى را دو چيز مى داند:
1ـ برترى از نظر علم و دانش;
2ـ نيرومندى از نظر جسم كه در پرتو آن بتواند شب و روز، وقت و بى وقت،

1 . جمعه: 2.

صفحه 99
براى ملّت كار كند و بار زعامت را به دوش بكشد(لزوم شرط اخير در زمامداران، از روزگاران پيشين به تجربه ثابت شده، تا آنجا كه اين امر به صورت ضرب المثل در آمده و گفته مى شود كه عقل و بينش سالم در بدن سالم است).
اينك به متن آيه توجه فرماييد:
(إِنَّ اللّهَ اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِى الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ): علت اينكه خداى متعال از ميان شما، طالوت را براى فرمانروايى برگزيد اين است كه وى از علم وسيع و توانايى بيشترى برخوردار است.1
امير مؤمنان، زمانى كه در ميان گروهى از سربازان و افسران خود سخن گفته و آنان را به جهاد در راه خدا دعوت مى كرد،براى صلاحيت و شايستگى خويش نسبت به اداره همه جانبه جامعه اسلامى، به آيه ياد شده استدلال نمود و چنين فرمود:
مردم! از قرآنى كه خداوند بر پيامبر خود نازل كرده است، پيروى كنيد و پند بگيريد. در قرآن مجيد مى خوانيم كه گروهى از بنى اسرائيل پس از درگذشت موسى از پيامبر خود درخواست كردند كه خداوند براى آنان فرمانروايى برگزيند تا در سايه او در راه خدا جهاد كنند، خداوند طالوت را به عنوان فرمانروا براى آنان برانگيخت، ولى گروه بنى اسرائيل زير بار او نرفتند و در شايستگى او براى تصدى اين كار دچار شك و ترديد شدند. خداوند به پيامبر خود فرمان داد كه به آنان بگويد علت گزينش او براى اين مقام برترى او از نظر علم و توانايى جسمى اوست.
مردم! در اين آيات قرآنى براى شما پند و عبرت نهفته است.خداوند از آن نظر طالوت را بر آنان حاكم و فرمانروا قرار داد كه وى از نظر دانش و قدرت بدنى، كه بتواند در سايه آن جهاد و كوشش كند، بر آنان برترى داشت.2
امام مجتبى (عليه السلام)نيز در اثبات شايستگى اهل بيت پيامبر براى خلافت،روى علم آنان به تمام احكام و نيازمنديهاى امّت تكيه مى كند و مى فرمايد:

1 . بقره:247.
2 . احتجاج طبرسى، ج1، ص353، با تلخيص.

صفحه 100
مردم!پيشوايان امت از ما خاندانند، و جز ما كسى براى جانشينى پيامبر صلاحيت ندارد. خداوند در قرآن و به وسيله پيامبر خود، ما را براى آن مقام شايسته دانسته است، زيرا علم و دانش پيش ما است، و ما از حكم هر حادثه اى كه تا روز رستاخيز رخ مى دهد، حتى حكم خراشى كه بر بدن كسى وارد مى شود، آگاه ومطلعيم.1

تفكيك دو مقام از هم صحيح نيست

تفكيك مقام زمامدارى از مقام رهبرى معنوى چيزى نيست كه زاييده فكر امروز دانشمندان تسنن باشد، بلكه سابقه اى بسيار كهن و ديرينه دارد.
توضيح اينكه: ماجراى سقيفه به پايان رسيد، و ابوبكر زمام امور را به دست گرفت، و مقام فرمانروايى را به ظاهر اشغال كرد. در ميان ياران رسول خدا گروهى از عقب زدن امير مؤمنان از مقام خلافت، سخت عصبانى و ناراحت بودند زيرا هنوز نداى پيامبر در لحظه خروج از مدينه در جنگ تبوك2 و در روز غدير3 و دوران بيمارى 4 در گوش آنان طنين انداز بود.
از اين جهت گروهى بى غرض از ربودن گوى خلافت، آن هم با آن صحنه سازى رسوا، سخت برآشفته بودند و بدون اينكه خود را به يكى از طرفين منتسب

1 . «انّ الأئمّة فينا وانّ الخلافة لا تصلح إلاّ فينا وانّ اللّه جعلنا أهله فى كتابه وسنّة نبيّه وانّ العلم فينا ونحن أهله وانّه لايحدث شيء إلى يوم القيامة حتى أرش الخدش إلاّ وهو عندنا»(احتجاج طبرسى، ج2، ص6).
2 . هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) تصميم گرفت راه تبوك را در پيش گيرد، على(عليه السلام) را جانشين خود ساخت وگفت:«أنت منّى بمنزلة هارون من موسى إلاّ أنّه لا نبيّ بعدي»: تو نسبت به من بهسان هارونى نسبت به موسى، جز اينكه پس از من پيامبرى نخواهد آمد. پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) با اين جمله تمام مناصبى را كه داشت،جز نبوت، همه را براى على(عليه السلام)ثابت كرد.
3 . مشروح حديث غدير را در فصل 19 خواهيد خواند.
4 . مقصود حديث ثقلين است كه در باره آن گفتگو خواهيم كرد.ر.ك: فصل 22.
Website Security Test