welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : رهبرى امّت*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

رهبرى امّت

صفحه 1

رهبرى امّت

تأليف

جعفر سبحانى


صفحه 2

صفحه 3

مقدمه چاپ دوّم

بسم الله الرحمن الرحيم
مسئله رهبرى در اسلام از مسائل مهمّى است كه سعادت و خوشبختى امّت باآن گره خورده است، زيرا پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) پايه هاى دين را ريخت و بدنه آن را بالا برد و به صورت يك دين كامل تحويل امّت داد، ولى مسئوليت حفاظت و نگهدارى از آن را به جانشينان خود سپرد. مسلّماً شناخت اين جانشينان در سرنوشت مسلمين تأثير بسزائى دارد.
هنوز بدن مطهر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به خاك سپرده نشده بود كه در ميان امّت بر سر مسئله رهبرى شكاف افتاد و با تشكيل نشست سقيفه دو رأى گوناگون بروز كرد و سرانجام با ترفند خاصّى جبهه مهاجر به نمايندگى پنج نفر يا سه نفر زمام رهبرى را به دست گرفت.
در اينجا سؤالى مطرح است كه آيا در مسئله رهبرى، حكم الهى در همان دو نظريه خلاصه مى شود، يا پيامبر پيش از آنكه مهاجرين و انصار به فكر رهبرى بيفتند تكليف امّت را از طريق وحى الهى معيّن كرده و هرگز به امّت اجازه نداده است كه در اين موضوع حساس و سرنوشت ساز به شَور وجدل بپردازند؟
اين كتاب به منظور پاسخگويى به همين پرسش نگارش يافته است و خواهيد ديد كه چگونه با دلايل استوار و استناد به آيات قرآنى و احاديث نبوى، مسئله رهبرى در اسلام را تشريح كرده و ثابت نموده است كه حكم الهى در اين مورد غير آن دو نظريه اى بود كه در سقيفه مطرح شد.

صفحه 4
مقام رهبرى،با عظمت و قداستى كه دارد، تنها شايسته انسانهاى معصوم و پاكى است كه تربيت الهى داشته و از جانب خدا بهوسيله پيامبر معرفى شده اند.
كتاب حاضر، متجاوز از بيست سال قبل براى جوانان علاقه مند نگارش يافته و محتويات آن طى جلسات متوالى در تهران تدريس شده است،و اكنون با پرداختى نو و اصلاحات و اضافاتى تازه در اختيار علاقه مندان قرار مى گيرد، اميد است چراغى فرا راه جويندگان حقيقت روشن سازد.
قم، مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
7 ذى حجة الحرام 1415
برابر
17/2/1374
جعفر سبحانى

صفحه 5

مقدمه چاپ اوّل

اين كتاب چه هدفى را تعقيب مى كند؟

رهبرى امّت پس از درگذشت پيامبر گرامى، از مسائل مهم اسلامى است كه بايد در محيطى آرام، دور از هر نوع تعصّب و غرض ورزى، مورد بررسى قرار گيرد.
نخستين مسئله اى كه پس از رحلت پيامبر، بر سر زبانها افتاد و مورد بحث و گفتگو قرار گرفت، و هم اكنون نيز پژوهش در باره آن ادامه دارد، موضوع رهبرى سياسيو اجتماعى مسلمانان پس از رحلت پيامبر بود، زيرا ترديدى نيست كه پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) زعيمو رهبر همه جانبه مسلمانان بودهو آيات متعددى بر زعامت وسيعو گسترده آن حضرت گواهى مى دهند كه برخى از آنها را در اينجا ياد آور مى شويم:
(أَطِيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا الرّسُولَ وَ أُولِى الأَمْرِ مِنْكُمْ).1
خدا و پيامبر و فرمانروايان از خود را اطاعت كنيد.
(النَّبِيُّ أَولى بِالْمُؤمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ).2
پيامبر به]جان و مال[ مؤمنان از خود آنها شايسته تر است.
از شاخه هاى اين زعامت گسترده، اداره «كادر» دادگسترى جامعه اسلامى است. پيامبر گرامى در دوران اقامت خويش در مدينه، دادگسترى اسلام را چه به

1 . نساء:59.
2 . احزاب:6.

صفحه 6
وسيله خويش و چه با تعيين داد رسانى در خارج، اداره مى كرد. قرآن به مسلمانان دستور مى دهد كه داوريهاى پيامبر را در امور حقوقى و مخاصمات، بى چون و چرا بپذيرند:
(فَلا وَرَبِّكَ لا يُؤمِنُونَ حَتّى يُحكّموك فيما شجر بينهم ثُمَّ لايَجِدُوا فى أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قضيت ويسلّموا تسليماً) 1 :به پروردگارت سوگند آنان هرگز مؤمنواقعى محسوب نمى گردند مگر اينكه تو را در موارد اختلاف حَكَم و داور قرار دهند، و از داورى تو كمترين ملالى پيدا نكنند، و در برابر حكم تو كاملاً تسليم باشند.
از شئون رهبرى اجتماعى پيامبر، اداره امور مالى و اقتصادى اسلام است كه شخص پيامبر گرامى در دوران حيات خود، آن را اداره مى كرد و قرآن او را به فرمان زير مخاطب ساخت:
(خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقة تطهّرهم وتزكّيهم بها) 2: از اموال آنان زكات بگير و از اين طريق آنها را پاكيزه گردان. در آيات ديگر، مقدار ماليات و مصارف آنها نيز دقيقاً تعيين گرديده است.
بنا به مضمون اين گونه آيات و رواياتى كه در توضيح آنها واردشده، و نيز روش شخصى خود رسول اكرم در طول زندگى خويش، آن حضرت زعيم مسلمانان، حاكم جامعه، فرمانرواى ملّت، و سياستمدار امّت بود و آنچه را كه بايد فرمانرواى مطلق جامعه انجام دهد، وى انجام مى داد. چيزى كه هست، زعامت او يك موهبت الهى بود كه از جانب خداوند به وى تفويض شده بود، بدون اينكه مردم او را براى اين مقام انتخاب كرده باشند.
نقطه حساس اين جا است كه بدانيم پس از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، اداره امور

1 . نساء:65.
2 . توبه:103.

صفحه 7
مربوط به زمامدارى امّت، بر عهده چه شخصى بود و چه فردى لازم بود مقام رهبرى اجتماعى وسياسى جامعه اسلامى را بر عهده بگيرد تا اجتماع را از هرج ومرج وسقوط وعقب گرد حفاظت كند؟
جاى ترديد نيست كه آيينى مانند آيين جهانى وجاودانى اسلام ناچار براى اين موضوع فكرى كرده واين نقطه حساس از رسالت خود را ناديده نگرفته وطرحى در اين باره ارائه داده است، وآن طرح اين است كه پيروى واطاعت از «اولى الأمر»1 وفرمانروايانى را بر ما واجب ساخته است ودر اين مورد هيچ كس بحث وگفتگو ندارد. چيزى كه هست بايد مسلمانان هويت اين فرمانروايان را كه اطاعت آنان، لازم شمرده است بخوبى بشناسند، تا از آنها پيروى نمايند.
گروهى از مسلمين بر آنند كه شخص پيامبر گرامى، به فرمان خداوند، فرمانروا ويا فرمانروايان پس از خود را تعيين كرده واداره امور سياسى واجتماعى جامعه را به آنها سپرده است، ودر برابر آنان، گروهى ديگر معتقدند:خداوند به مردم اختيار داده است كه پس از درگذشت پيامبر، فرمانروايى براى خود انتخاب نمايند.
جهان شيعه طرفدار نظريه نخست، واهل تسنن پيرو نظريه دوّمند.
هر گاه بحث پيرامون مسئله امامت وپيشوايى مسلمانان در همين حدود باشد كه مثلاً بدانيم چه شخصى منصب اجتماعى وسياسى اسلام را پس از پيامبر اداره نمود، وتعيين اين شخص به چه صورت بود، آيا پيامبر كسى را تعيين كرده بود يا اينكه شخصى از طرف مردم بر اين مقام انتخاب گرديد; در اين صورت بحث صرفاً جنبه تاريخى به خود گرفته وپس از چهارده قرن، بحث در باره آن،براى نسل حاضر چندان آموزنده وسازنده نخواهد بود(هرچند شناسايى همين افراد، براى مردم آن عصر، از مسائل ضرورى وحتمى به شمار مى رفت).
ولى اگر شكل بحث دگرگون گردد وگفته شود، موضوع بحث تنها رهبرى

1 . (أَطيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا الرّسُولَ وَأُولِى الأمْرِ مِنْكُمْ). (نساء:59).

صفحه 8
سياسى واجتماعى جامعه اسلامى پس از درگذشت آن حضرت نيست بلكه پيامبرعلاوه بر اين منصب، منصب ديگرى «مرجعيت در اصول و فروع» داشت وسخن در اين جا است كه پس از درگذشت پيامبر رهبرى اين مكتب بر عهده كيست؟ وچه اشخاصى بايد مرجع بيان حلال وحرام، و امر ونهى الهى باشند، تا گفتار و نظر آنان در باره حقايق اسلام براى بشر تا روز رستاخيز حجّت باشد؟در اين صورت شناسايى امام وبحث در باب امامت وپيشوايى دينى در متن زندگى هر مسلمانى قرار مى گيرد،و هيچ فردى بى نياز از شناسايى آنها نخواهد بود. اينك مشروح مطلب:

مرجعيت در معارف واحكام اسلام

شكى نيست كه رهبرى پيامبر گرامى منحصر به امور سياسى واجتماعى نبود بلكه وى به گواهى آيات قرآن: معلم وآموزگار كتاب آسمانى 1، مبيّن مشكلات قرآن 2 وبازگوكننده سنن واحكام الهى بود.3 از اين جهت به اتّفاق جامعه اسلامى ونصوص قرآن، گفتار ورفتار وى در تعاليم عالى اسلام و وظايف بندگان، سند وحجّت است.
در بخش چهارم كتاب حاضر، به طور واضح مبرهن شده است كه با درگذشت پيامبر، نياز مردم به تعليم وتربيت به پايان نرسيده وهنوز نهضت علمى وعملى اسلام به مرحله تكامل گام ننهاده بود، تا جامعه را از رهبران معصوم بى نياز سازد. از اين روى بايد پس از رحلت رسول خدا، فرد ويا گروهى مقام مرجعيت در احكام، ورهبرى اصول علمى وفكرى وتربيتى اسلام را بر عهده بگيرند، تا روزى كه انقلاب به ثمر رسيده وشكوفان گردد.

1 . (يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَة) (جمعه: 2).
2 . (وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلناسِ ما أُنزِلَ إلَيْهِمْ) (نحل:44).
3 . (وَ ما آتاكُمُ الرَّسُول فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فانْتَهُوا) (حشر:7).

صفحه 9
اكنون بايد ديد كه متصديان شايسته اين مقام چه كسانى هستند، تا جامعه اسلامى از آراء وافكار، ورفتار وگفتار آنان، در تمام قرون و اعصار بهره مند گردد، وبا ارشاد وراهنماييهاى آنان حلال خدا را از حرام و فريضه را از غير آن باز شناسد و در نتيجه به وظايف دينى خويش آشنا شود.
شناسايى اين گروه و آشنايى با تعاليم و رهنمودهاى آنان، بر هر فرد مسلمانى لازم وضرورى است و كتاب حاضر بر آن است كه خواننده را با جانشينان شايسته وراستين پيامبر آشنا سازد.
روشن است كه هدف از طرح بحث «رهبرى امّت پس از پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)» اين نيست كه در شرايط حساس كنونى به اختلافات مذهبى دامن بزنيم،و يا به جرّ وبحثهاى تعصب آميز و بى ثمر، ادامه دهيم، زيرا در اين لحظات حساس نه تنها بايد از گسترش دامنه اختلافات جلوگيرى نمود، بلكه بايد كوشش كرد كه آن را كوتاهتر و كمتر ساخت و اساساً عمر انسان، گرانبهاتر از آن است كه قلم به دست بگيرد و با طرح بحثهاى آميخته با تعصب، عمر خويش و ديگران را تباه سازد.
بلكه هدف، بحث و بررسى يى محققانه و منطقى آميخته با واقع بينى و دور از هرگونه تعصب و كينه توزى است، آن هم براى روشن ساختن يك مسئله مهم اساسى، و در نتيجه، تقريب و تفاهم بيشتر در ميان صفوف مسلمانان و پايان دادن به سمپاشيهايى كه دشمنان دانا و دوستان نادان در اين زمينه دارند.
بنابر اين در طرح بحثهاى مربوط به مسئله رهبرى امّت دو اصل اساسى پيوسته مورد نظر ما است:
1ـ شناخت واقعيتهاى مربوط به مسئله مهم جانشينى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم);
2ـ كمك به تفاهم و تقريب بين مسلمين وبرطرف ساختن عوامل سوء ظن و سوء استفاده دشمنان.
محتويات اين كتاب قبلاً براى دانشجويان و جوانان با فضيلت در سالهاى

صفحه 10
1351ـ 1352 شبهاى جمعه در «حسينيه بنى فاطمه» واقع در خيابان امير كبير تهران تدريس شده و تا حدود امكان توانسته است گروهى را به مكتب پر افتخار اهلبيت گرامى پيامبر، و جانشينان راستين آن حضرت آشنا سازد.
از آنجا كه كراراً از طرف علاقمندان درخواست شده بود اين دروس ـ هرچند در سطح وسيعى به صورت پلى كپى پخش شده است ـ چاپ و منتشر گردد، از اين روى تصميم گرفته شد كه دروس ياد شده در دو قسمت چاپ و منتشر شود. اينك نخستين بخش آن در 24 فصل در اختيار علاقمندان قرار مى گيرد، اميد است كه بخش ديگر اين كتاب كه آن نيز قسمتهايى حساس از بحثهاى مربوط به شناخت واقعيتهاى ولايت را بر عهده دارد، به همين زودى منتشر شود.
وما توفيقى إلاّ باللّه عليه توكلت و إليه أُنيب
قم ـ حوزه علميه ـ جعفر سبحانى
14 ربيع الثانى 1395
برابر 6 ارديبهشت ماه 1354

صفحه 11

فصل اوّل

فلسفه شناسايى امام (عليه السلام)

وحدت و يگانگى مسلمانان از جمله مسائل واضح و روشنى است كه هيچ خردمندى در ضرورت و لزوم آن شك و ترديد به خود راه نمى دهد، زيرا گروهى كه از يك كتاب پيروى مى كنند، و در مسائل اساسى و اصولى اتحاد نظر دارند چرا بايد به صورت احزاب گوناگون و جمعيتهاى مختلف، و دسته هاى متضاد در آمده و تشنه خون يكديگر باشند؟
اگر در گذشته بر اكثرطبقات مردم لزوم چنين وحدت ضرورى و ملموس نبود، ولى فعلاً كه قواى اهريمنى استعمار تا قلب كشورهاى اسلامى تاخته و هر روز در حال پيشروى و گسترش نفوذ است بر هر فرد عاقل و هوشيارى، لزوم وحدت، قابل درك و محسوس است.
كدام مسلمان غيورى است كه از وضع رقت بار مسلمانان در فلسطين، بوسنى هرزگوين، كشمير، چچن و ديگر نقاط جهان آگاه گردد امّا از ديده خون نبارد،و بر اين بى خبريها و پراكندگى ها اشك نريزد؟!
مسلمانان جهان يك چهارم مردم روى زمين را تشكيل مى دهند. از نظر نيروى انسانى و ذخاير ارضى و فرهنگ اصيل اسلامى از غنى ترين جميعت هاى جهان مى باشند، يك چنين جمعيت با اين قواى مادى و معنوى مى تواند، سنگين ترين وزنه را در صحنه سياست در اختيار داشته باشد و رهبرى فرهنگى و اقتصادى و سياسى جهان را بر عهده بگيرد، و با ناديده گرفتن بسيارى از مرزهاى جغرافيايى كه

صفحه 12
آفريده استعمار و مخالفان وحدت اسلامى است، به رفع نيازمنديهاى يكديگر بشتابند، و از طريق مبادلات فرهنگى و اقتصادى اوضاع خويش را بهبود بخشند، و سيادت خود را باز يابند;ـ امّا مع الوصف ـ و با توجه به اهميت چنين وحدت ـ هرگز نبايد موضوع شناسايى امام را خارى بر سر راه اتحاد اسلامى انگاشت، و آن را مانع از چنين وحدتى كه ضرورتش را همگى لمس كرده ايم دانست.
گاه ديده مى شود كه برخى از جوانان ساده لوح و احياناً فريب خورده، موضوع وحدت اسلامى را پيراهن عثمان كرده و كوششهاى علمى حقيقت طلبان را به باد انتقاد مى گيرند و مى گويند:
بحث در باره خلافت ابوبكر و على(عليه السلام)و اينكه جانشينى از آن كدام بوده است از بحثهاى غير مفيد و بى ثمر مى باشد.زيرا چرخ زمان به عقب بر نخواهد گشت، و جانشين راستين پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)را زنده نخواهيم يافت تا حق را به وى باز دهيم و او را بر كرسى خلافت بنشانيم، و مخالف را تنبيه و مؤاخذه كنيم. پس چه بهتر كه اين پرونده را را براى ابد ببنديم و به جاى آن مبحث ديگرى را بگشاييم!
دارندگان اين انديشه از نتايج درخشان اين بحث غفلت ورزيده،ولذا آن را يكنوع بحث غير مهم و احياناً بى فايده و يا خارى بر سر راه وحدت اسلامى! انديشيده اند. ولى ما فكر مى كنيم كه اين انديشه جز غفلت از فلسفه امام شناسى،ريشه ديگرى ندارد، و از يك نوع «سنى زدگى» يا «وهّابى مآبى» سرچشمه مى گيرد.
چرا كه هرگاه هدف از اين بحث، صرفاً شناختن جانشين راستين پيامبر از مدعيان دروغين اين منصب باشد در اين صورت جا دارد كه اين گونه بحثها را غير مفيد وبى ثمر بخوانيم، و همچون افراط گران، كه هرنوع بحث علمى و منطقى را مخالف اتحاد اسلامى مى دانند، آن را خار راه يگانگى بدانيم، زيرا چه سودى دارد كه پس از چهارده قرن، كاوش كنيم و حق را از ناحق تشخيص داده و در باره زورگو، يك رأى غيابى صادر كنيم كه فعلاً هيچ نوع ضامن اجرا ندارد.

صفحه 13
ولى اين اشكال زمانى وارد است كه چونان دانشمندان اهل تسنن، امامت و خلافت اسلامى را يك نوع مقام و منصب عرفى بدانيم كه وظيفه او در حفظ مرزهاى اسلامى و تقويت نيروهاى دفاعى و گسترش عدل و دادگرى و اجراى حدود الهى و بازگيرى حقوق مظلومان و... خلاصه مى گردد. زيرا در اين صورت اين نوع بحث ها بسان اين خواهد بود كه بنشينيم بحث كنيم كه در قرن پانزدهم ميلادى چه فردى بر كشور انگليس حكومت مى كرد و يا پس از لوئى پنجم چه كسى حق داشت بر كرسى حكومت بنشيند؟!
ولى از ديد شيعه، كه امامت را امتداد رسالت و دنباله همان فيض معنوى نبوت مى داند، وجود چنين بحثى لازم و ضرورى است. زيرا در اين صورت وظايف امام در امور ياد شده خلاصه نمى گردد، بلكه علاوه بر آنها وى، مبيّن احكام الهى و مفسّر معضلات قرآن و مرجع حلال و حرام پس از درگذشت رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)نيز هست. در اين صورت اين سؤال پيش مى آيد كه پس از درگذشت پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) مرجع مسلمانان در فرا گرفتن احكام و شناسايى حلال و حرام كيست، تا در مسائل نوظهور كه در آن مورد نصى از قرآن و حديثى معتبر از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)نرسيده است، به او مراجعه كنيم و قول او حجت قاطع در اين موارد باشد.1
اصولاً امّت اسلام در معضلات قرآن و مسائل اختلافى، كه متأسفانه تعداد آنها از حد و حصر بيرون است، بايد به چه مقامى مراجعه كنند و گفتار و رفتار او را «حجّت زندگى» و «چراغ راه» خويش قرار دهند؟ 2
اينجاست كه مى بينيم بحث درباره جانشين علمى رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)، رنگ ضرورت به خود گرفته و به صورت يك مسئله كاملاً حياتى و زنده در مى آيد. زيرا در اين فرض، امام، راهنماى امّت در معارف و اصول و احكام و فروع است و تا چنين مقامى با دلايل قطعى شناخته نشود هرگز به نتيجه مطلوب نمى توان رسيد.

1 . تفصيل اين مطالب را در بخشهاى دوم و... خواهيد خواند.
2 . تفصيل اين مطالب را در بخشهاى دوم و... خواهيد خواند.

صفحه 14
اگر مسلمانان در تمام اصول و فروع، وحدت نظر داشتند بحث پيرامون امامت تا اين حد ضرورت و لزوم نداشت، ولى متأسفانه كمتر مسئله اى است كه در آن ميان آنان اختلاف نظر وجود نداشته باشد.
اكنون وظيفه ما مردم،كه پس از چهارده قرن از درگذشت پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) گام به پهنه هستى نهاده ايم، چيست؟ آيا در مسائل نوظهور و معضلات قرآن و مسائل اختلافى بايد به اين صحابى و آن صحابى (فى المثل به ابوحنيفه يا شافعى) مراجعه كنيم يا اينكه بايستى به على(عليه السلام)و فرزندان گرامى وى، كه شيعه مدّعى است دلايل عقلى و نقلى بر فضيلت و عصمت وطهارت وعلم وسيع وبينش عميق وانتصاب آنان به مقام امامت از جانب رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)گواهى مى دهد، رجوع نماييم؟
پاسخ اين پرسش را همان بحث ولايت وموضوع «امام شناسى» مى دهد ونتيجه تحقيق وبررسى، رفع چنين تحير وسرگردانى در مسائل ياد شده است.
حتى اگر ما مسئله خلافت را هم كنار بگذاريم واز موضوع زمامدارى مسلمانان پس از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) كه از آنِ امام معصوم است چشم بپوشيم، تنها بررسى اين مسئله كه مرجع دينى و علمى پس از درگذشت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) كيست، از جهاتى حايز اهميت بوده و با سعادت و خوشبختى و سرنوشت مسلمانان كاملاً ارتباط دارد. از اين نظر، لازم است مطالبى را كه بعدها توضيح خواهيم داد در اينجا به طور فشرده بيان كنيم: اگر ما فعلاً از مسئله خلافت و زمامدارى صرف نظر كنيم با اطمينان كامل مى توانيم بگوييم كه مسلمان جهان بنا به تصريحات مكرر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، پس از درگذشت وى، پس از قرآن تنها يك مرجع دينى و علمى دارند و آن اهل بيت پيامبر و عترت پاك او است. زيرا آن حضرت در مواقع مختلفى به پيوند ناگسستنى كتاب و عترت تصريح كرده و فرموده است:
«أَيّها النّاس انّى يوشك ان ادعى فاجيب وانّى تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه وعترتى كتاب اللّه حبل ممدود من السماء إلى الأرض وعترتى أَهل بيتى وانّ اللطيف أخبرنى انّهما لن يفترقا ».

صفحه 15
هان اى مردم! نزديك است من دعوت حق را اجابت كنم، من در ميان شما دو امانت سنگين و گرانبها مى گذارم:يكى كتاب خدا،و ديگرى عترت من. كتاب خدا وحى الهى و حبل و ريسمان نجات است كه از آسمان به زمين كشيده شده است و عترت من اهل بيت من است و خدايم به من خبر داده است كه اين دو هرگز از هم جدا نمى گردند.
پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) به تلازم اين دو حجت در روز عرفه حجة الوداع، يا در روز غدير، در بالاى منبر، در دوران نقاهت و در بستر بيمارى، در حالى كه حجره او مملو از صحابه بود، تصريح فرمود و در مرتبه آخر افزود:
«هذا على مع القرآن والقرآن مع على لايفترقان».1
على پيوسته با قرآن است، و قرآن نيز با على است و آن دو هيچگاه از هم جدا نمى شوند.
مدارك حديث ثقلين يكى دو تا نيست تا در اين جا ياد آور شويم.مدارك اين حديث را مرحوم علاّمه ميرحامد حسين هندى در جلد دوازدهم كتاب بزرگ و ارزنده خود «عبقات الأنوار» آورده و در هند چاپ شده و خوشبختانه چند سال پيش در شش جلد در اصفهان تجديد طبع شده است.نيز از طرف دار التقريب مصر رساله اى در اين زمينه انتشار يافته و روى همين اساس، شيخ شلتوت ـ پيشواى الأزهرـ انحصار لزوم پيروى از مذاهب چهارگانه را شكسته و فتوى داده است كه پيروى از فقه اماميه كاملاً مُجزى است. اينك نص فتواى وى:
از ايشان پرسيدند: بعضى معتقدند كه بر هر مسلمانى لازم است براى اينكه عبادات و معاملات او صحيح باشد از يكى از مذاهب چهارگانه معروف تقليد كند كه مذهب شيعه اثنى عشرى و زيدى از آنها نيست، آيا حضرت عالى هم با اين عقيده كلى موافقيد و مثلاً، از تقليد مذهب اثنى عشرى منع مى فرماييد؟ ايشان در

1 . الصواعق المحرقة، ابن حجر، فصل دوّم، باب نهم، حديث 41، ص57.

صفحه 16
جواب گفتند:
1. اسلام به هيچيك ازپيروان خود واجب نكرده كه (در احكام فرعى) از مذهب معيّنى پيروى كنند. ما مى گوييم هر مسلمانى حق دارد در ابتدا از هر مذهبى كه طبق مدارك صحيح نقل شده و احكام آن در كتب مخصوصى تدوين كرده اند، پيروى كند، همچنانكه كسانى كه از يكى از مذاهب ـ هر مذهبى كه باشد ـ پيروى كرده اند مى توانند به مذهب ديگرى عدول نمايند و هيچگونه مانعى در اين قسمت نيست.
2. مذهب جعفرى، مشهور به مذهب امامى اثنى عشرى، از جمله مذاهبى است كه مانند ساير مذاهب اهل سنت شرعاً مى توان از آن تقليد كرد.
بنابر اين شايسته است تمام مسلمانان اين حقيقت را دريابند و از تعصب ورزيدن نسبت به مذهب خاصى خوددارى نمايند، چه اينكه دين خدا وآيين او تابع مذهب خاص ومنحصر به مذهب معيّنى نيست، همه (پيشوايان مذاهب اسلامى) مجتهدند ونزد خداوند متعال مقبولند وبراى افرادى كه اهل نظر و اجتهاد نيستند جايز است از آنها تقليد كرده و به آنچه در فقه خود مقرر داشته اند عمل نمايند، و در اين باب فرقى ميان عبادات و معاملات نيست.1

1 . رسالة الاسلام، چاپ مصر، شماره سوم، سال يازدهم.

صفحه 17

فصل دوم

دو نظريه پيرامون امامت

خلافت، از نظر دانشمندان اهل تسنن، يك مقام و منصب اجتماعى است كه در آن، جز لياقت و كاردانى براى اهداف خاصى، چيز ديگرى شرط نيست.
در حاليكه امامت، در منطق شيعه، منصبى الهى است كه بايد از طرف خدا تعيين شود، و در بسيارى از شرايط و مسئوليتها با پيامبر برابر و يكسان است.
پيرامون حقيقت امامت در ميان دانشمندان دو نظريه وجود دارد كه يكى مخصوص دانشمندان اهل تسنن بوده و ديگرى مربوط به علما و دانشمندان شيعه است:

الف ـ نظريه دانشمندان اهل تسنن

كتابهاى كلامى و عقايد دانشمندان اهل سنت، حاكى است كه «امامت» از نظر آنها سرپرستى وسيع و گسترده امور دينى و دنيوى مسلمانان است و شخص«امام» و به اصطلاح آنان «خليفه» آن فردى است كه پس از درگذشت پيامبر گرامى، عهدهدار اين مقام بوده و هر نوع گرهى كه مربوط به دين و دنياى مسلمانان باشد، به همت او گشوده مى شود.
آنان «امامت» را چنين تعريف مى كنند:
«الإمامة رئاسة عامة فى أُمور الدين و الدّنيا خلافة عن النبى (صلى الله عليه وآله وسلم)».1

1 . شرح تجريد، علاء الدين قوشجى، ص472. علاوه بر اين تعريف، تعريف هاى ديگرى نيز دارند كه براى اختصار از نقل آنها خوددارى گرديد.

صفحه 18
از ديدگاه اهل سنت، اين مقام و مسئوليت بزرگ دينى و اجتماعى، يك موهبت اجتماعى است كه از طرف مردم به شخص خليفه اعطا مى گردد، و خليفه از طريق انتخاب به اين مقام نائل مى شود.
حدود مسئوليت خليفه نيز در تعريف ياد شده كاملاً مشخص گرديده است.
الف: سرپرستى امور دينى: هدف ازاين جمله آن است كه مشكلات دينى مردم به دست خليفه حل و فصل مى شود. مثلاً گسترش اسلام در سراسر جهان از طريق جهاد يكى از امور دينى است كه بايد آن را امام برعهده بگيرد.
ب: سرپرستى امور دنيوى: امام و خليفه، بايستى امنيت عمومى را از طريق قدرت و نيرو حفظ كند و اموال مردم و نواميس آنان و مرزهاى كشور را حفاظت و صيانت بنمايد.
دقت در اين تعريف و كارهايى كه بر عهده خليفه گذارده شده است، از يكحقيقت حكايت مى كند و آن اينكه، امام از نظر آنان يك حاكم عرفى و يك زمامدار اجتماعى است كه براى اجراى قوانين كشور و حفظ امنيت عمومى و عدالت اجتماعى انتخاب مى شود، و در چنين زمامدارى جز لياقت و كاردانى چيز ديگرى شرط نيست (نه علم كلى و وسيع به احكام اسلام،ونه عصمت و مصونيت الهى از سهو و خطا).
به عبارت ديگر: هر جامعه اى هرچه هم پاك و پيراسته از گناه و آلودگى باشد، باز فساد از ميان آنان ريشه كن نمى شود، و بالأخره در گوشه و كنار اجتماع افراد تبهكار و آلوده به گناهى پيدا مى شوند كه دست به قمار و لب به شراب مى زنند،يا اموال مردم و ثروت عمومى را به زور و يغما مى برند، و يا به فكر تجاوز به نواميس مردم مى افتند.
از اين روى،پس از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فرد لايق و كاردانى لازم است كه با تنبيه گنهكاران و متعديان از طريق اجراى حدود الهى، جلوى اين نوع تعدّيها و آلودگيها را بگيرد. اينها و مانند اينها يك رشته امور مربوط به دنياى مردم است كه

صفحه 19
سرپرستى آنهاپس از پيامبر به شخص امام واگذار شده است.
در برابر اين گونه امور، امور ديگرى مربوط به پيشرفت اسلام و گسترش آن در جهان وجود دارد كه مربوط به دين مردم است. مثلاً يكى از وظايف امام اين است كه با ايجاد يك ارتش منظم و مجهز به سلاحهاى نيرومند، نه تنها مرزهاى كشور اسلامى را از هر نوع تجاوز صيانت كند بلكه در صورت امكان از طريق جهاد آيين توحيد را در سراسر جهان منتشر سازد.
لابد خواهيد گفت مردم حلال و حرام و مشكلات علمى خود را از چه كسى بياموزند و چه مقامى عهده دار مسئوليت آن است؟ آنان در پاسخ مى گويند: صحابه و ياران پيامبر، كه احكام و حلال و حرام را از پيامبر آموخته اند، مرجع امت در اين نوع مسائلند.
هرگاه مسئوليت امام منحصر به تصدّى همين امورى باشد كه از زبان اهل سنت نقل كرديم، طبعاً در چنين امامى جز لياقت و كاردانى هيچ نوع فضيلت اخلاقى و كمال انسانى شرط نيست تا چه رسد به علم وسيع و گسترده و يا عصمت و مصونيت مطلق از گناه.
مع الأسف، مقام و منزلت معنوى امام در بينش اهل سنت، تدريجاً تا آنجا تنزّل يافته كه شخصى چون قاضى باقلانى به گونه اى از خليفه و جانشين پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) سخن مى گويد كه گويى مى تواند به منجلاب پست ترين خصال اخلاقى و سياهترين كارنامه سياسى سقوط كند و همچنان رهبر امّت باقى بماند! او مى گويد:
«لايخلع الإمام بفسقه و ظلمه بغصب الأموال و تناول النفوس المحترمة و تضييع الحقوق و تعطيل الحدود»:1
هرگز امام به علّت نافرمانى خدا، و غصب اموال مردم، و كشتن نفوس و ضايع كردن حقوق و تعطيل حدود الهى از مقام خود بركنار نمى شود بلكه بر امت

1 . التمهيد، ص186.

صفحه 20
است كه كجيهاى او را راست و وى را رهبرى و هدايت بنمايند!
وباز تعجب نخواهيم كرد هنگامى كه ببينيم دانشمندى مانند محقّق تفتازانى در باره خليفه پيامبر چنين داورى كند:
هرگز لازم نيست كه امام از لغزش و گناه پيراسته باشد و يا برترين امّت شمرده شود و هرگز نافرمانى امام و عدم آشنايى او به احكام الهى مايه بركنارى و عزل او نمى شود!1
اين نوع داوريها در باره خليفه اسلام،تماماً ناشى از اساسى است كه ريخته و امام را يك حاكم عرفى و زمامدار انتخابى پنداشته اند. زيرا شرط اساسى در حاكم عرفى اين است كه نقاط قوتى داشته باشد كه بتواند نظام و آرامش را در دل اجتماع برقرار سازد، و افراد زورگو را برجاى خود بنشاند، و آلودگى او به گناه و اشتباه او مانع از اين هدف كه براى آن انتخاب شده نيست.

ب ـ نظريه دانشمندان شيعه

در برابر آنچه گفتيم، نظريه ديگرى وجود دارد كه دانشمندان شيعه روى آن تكيه كرده اند. اين نظريه مى گويد: امامت يك نوع ولايت الهى است، كه از جانب خداوند به شخص امام داده مى شود. به تعبيرى روشنتر:امامت به سان نبوت يك مقام انتصابى بوده و عهده دار آن از طرف خود خداوند تعيين مى گردد.
بر اين اساس، امامت همان امتداد رسالت است جز اينكه پيامبر پايه گذار شريعت و طرف پيك آسمانى است و امام مبيّن شريعت و حافظ و نگهبان او.امام، در تمام شئون جز مسئله نزول وحى، با پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)همگام مى باشد و تمام شرايطى كه براى پيامبر ضرورى و لازم شناخته شده است (از قبيل علم به معارف و اصول اسلام و فروع و احكام آن ومصونيت از گناه و خطا و اشتباه)عيناً براى امام نيز

1 . شرح مقاصد: جلد 2، ص271.

صفحه 21
لازم و ضرورى است.
صاحبان اين نظريه معتقدند:درست است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)آيين كاملى براى مردم آورد و كليات معارف و دين حق را در اختيار مردم نهاد، ولى پس از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرد لايق و توانايى لازم است كه از آن كليات، احكام جزئى را استنباط نمايد، و چنين كارى بدون علم(يك علم سرشار موهبتى) امكان پذير نيست.
درست است كه در دوران پيامبراكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)تمام احكام اسلام تشريع شده و به وسيله پيك وحى به او بازگو شده است، اما بر اثر نبودن شرايط و يا وجود گرفتاريهاى روز افزون بيان يك رشته از احكام بر عهده امام گذارده شده است و تصدّى چنين مقامى بدون يك علم مستند و وابسته به وحى الهى ممكن نيست. از اين نظر شيعيان اعتقاد دارند كه امام بايد به تمام امور شريعت واقف و آگاه باشد.1
امّا چرا امام بايد معصوم باشد؟ آنان امام را معلّم و مربّى امت مى دانند، و تربيت قبل از هرچيزى جنبه عملى دارد و بايد به وسيله عمل مربى انجام گردد، هرگاه مربى خود قانون شكن و مرز نشناس باشد چگونه مى تواند در افراد اثر مطلوب بگذارد؟ و بالأخره اين نظريه مى گويد:از آنجا كه شناختن چنين فردى با آن علم سرشار و موهبتى، با آن عصمت همه جانبه، براى امت ممكن نيست، و بايد امام از طريق انتصاب از جانب خدا تعيين شود.
اين دو نظريه اى است كه از طرف دانشمندان دو گروه بيان شده است. اكنون بايد ببينيم كدام يك از اين دو نظر صحيح و استوار بوده و با مضمون آيات قرآن و احاديث معتبر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)همخوان و سازگار است؟
***

1 . از آنجا كه دانشمندان تشيّع بر خلاف نظريه اهل تسنن، مقام امامت را يك منصب الهى مى دانند، امامت را چنين تعريف مى كنند: الإمامة رئاسة عامة الهية فى أُمور الدين والدُّنيا خلافةً عن النبيّ، امامت سرپرستىِ عام وگسترده الهى است، نسبت به امور دينى ودنيوى مردم، به عنوان جانشينى از پيامبر.

صفحه 22

فصل سوم

دلايل صحت نظريه شيعه

دلايل عقلى و نقلى گواهى مى دهند كه مقام امامت، به سان نبوت، يك منصب الهى است و شخص امام بايد از طريق خداوند تعيين گردد و شرايطى كه در پيامبر معتبر است (جزء مسئله وحى و تأسيس شريعت) در امام نيز معتبر مى باشد.
اينك دلايل مطلب:

1

حوادث ورويدادهاى جديد

رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) در زمان حيات خويش اصول و كليات فروع اسلام را بيان نمود، و از همين راه آيين مقدّس اسلام به وسيله شخص پيامبر تكميل گرديد، ولى آيا اين اصول و كليات بدون يك مرجع براى رفع نيازمنديهاى امّت كافى بود؟به طور مسلّم نه; بلكه پس از وى پيشواى معصومى لازم است كه با علم وسيع و گسترده خود، در پرتو كليات قرآن و اصول سنت پيامبر بتواند نيازمنديهاى امت را در حوادث و پيشامدهاى گوناگون برطرف سازد، خصوصاً حوادث جديدى كه در زمان پيامبر رخ نداده و نمونه اى نداشته است.
به عبارت ديگر، پيامبر پس از بعثت سيزده سال از عمر رسالت خود را در مكه، در طريق مبارزه با بت پرستان سپرى كرد، و در اين مدّت بر اثر مساعد نبودن زمينه، موفق به بيان احكام و تشريعات الهى نگرديد; بلكه تمام قدرت و نيروى خود را در روشن كردن اذهان عمومى نسبت به اصول اسلام و مسائل مربوط به مبدء و

صفحه 23
معاد به كار برد و از آنجا كه زمينه اى براى طرح مسائل حلال و حرام و فرائض و سنن الهى وجود نداشت، لذا بيان اين قسمت از احكام به بعد موكول گرديد.
هنگامى كه گام به مدينه نهاد با انبوه مشكلات مواجه گرديد. مدّت زندگى وى در مدينه از ده سال تجاوز نكرد ولى در اين مدّت بيست و هفت بار شخصاً در نبرد با بت پرستان و يهوديان مدينه و خيبر شركت نمود. از طرف ديگر كشمكش و دسيسه بازيهاى منافقان و مناظره و مجادله اهل كتاب يك قسمت ديگرى از وقت عزيز وى را گرفت.
اين حوادث و رويدادها سبب شد كه پيامبر در طول دوران رسالت خويش، بيشتر كلياتى از فروع و احكام اسلام را بيان كند و استخراج و استنباط قسمت ديگر از احكام بر عهده شخص ديگر موكول شود.
اگر قرآن مى گويد:(اَليَوم أَكمَلْتُ لَكُمْ دينكُمْ)1 ، مقصود از آن با در نظر گرفتن وضع پيامبر و موقعيت اسلام در وقت نزول آيه، كه سال دهم هجرت بوده است، اين است كه معارف مربوط به مبدء و معاد و اصول و كليات فروع و احكام تا وقت نزول آيه به وسيله شخص پيامبر تكميل گرديد و از اين جهت نقص در اركان دين نيست و همين كليات مى تواند خمير مايه اى براى استخراج آنچه كه امّت تا روز رستاخيز به آن نيازمند خواهد بود باشد.
اكنون بايد ديد چه فردى مى تواند به وسيله اين اصول و كليات به تمام نيازمنديهاى جامعه اسلام پاسخ بگويد و رفع نياز كند؟
استنباط احكام رويدادهاى بيشمارى كه تا روز رستاخيز واقع مى شود از آياتى كه در قرآن مجيد پيرامون احكام وارد شده است و يا از احاديث بسيار محدودى كه از پيامبر اكرم در باره احكام نقل گرديده است، كارى بسيار مشكل و پيچيده بوده و از عهده افراد عادى بيرون مى باشد.

1 . مائده/3.يعنى، امروز دين شما را كامل ساختم.

صفحه 24
زيرا شمار آياتى كه در قرآن احكام شرعى و فقهى را در بردارند از سيصد آيه تجاوز نمى كند، و همچنين تعداد رواياتى كه از پيامبر گرامى در باره حلال و حرام و فرائض احكام نقل شده است از چهار صد حديث متجاوز نيست; و هرگز يك بشر عادى با علم محدود خود نمى تواند از اين مدارك محدود، حكم موضوعات و رويدادهاى روز افزون جامعه مسلمانان را استخراج و استنباط نمايد، بلكه فرد لايق و شايسته اى لازم است كه با تعليم الهى و غيبى احكام اين نوع حوادث را از ادله محدود آن استخراج كرده و در اختيار امّت بگذارد.
گذشته از اين، يك چنين شخص با چنين علم وسيع و گسترده طبعاً بايد از گناه و خطا مصون و پيراسته باشد تا مورد اعتماد و وثوق مردم قرار گيرد و چنين فردى را جز خدا نمى تواند بشناسد; ازا ين روى او بايد تعيين كند.

بيان ديگر در باره اكمال دين

در اينجا سخن ديگرى نيز مى توان گفت، و آن اينكه، آيه اكمال دين مربوط به تكميل اسلام از نظر بقا و ادامه رسالت خويش است، زيرا اين آيه، به حكم روايات متواتر از طريق محدثان اسلام، در روز غدير پس از نصب على(عليه السلام) براى ولايت و خلافت نازل گرديده است.
توضيح اينكه: آيين اسلام بدون تعيين مرجعى براى مسلمانان ضامن بقا نداشت و بيم آن مى رفت كه با مرگ پيامبرچراغ عمر آن به خاموشى بگرايد و مورد هجوم دشمنان واقع گردد، و در اين صورت آيين اسلام صورت يك دين كاملى كه پس از درگذشت پيامبر بتواند روى پاى خود بايستد نداشت; از اين روى اين نقيصه به وسيله نصب على(عليه السلام)براى زمامدارى امّت پس از پيامبر برطرف گرديد.
امّا تكميل دين از نظر بيان فرائض و محرمات و ديگر احكام فرعى، از هدف آيه بيرون است. در اين قسمت بايد با در نظر گرفتن ديگر مسلّمات اسلام، چنين

صفحه 25
گفت:جاى بحث و گفتگو نيست كه با رحلت پيامبر نزول وحى آسمانى به پايان رسيد و ديگر پيك وحى حكمى از احكام اسلام را نخواهد آورد، بلكه آنچه كه بشر تا روز رستاخيز به آن نياز داشت براى رسول خدا آورده و بر او بازگو نموده است، از طرف ديگر مشاهده مى كنيم كه دلايل فقهى براى بيان احكام تمام رويدادهايى كه در جامعه اسلامى تا پايان جهان رخ مى دهد كافى نيست بلكه احكام قسمتى از موضوعات در قرآن و احاديث پيامبر اكرم وارد نشده اند.
با در نظر گرفتن اين دو موضوع، ناچاريم چنين بگوييم كه تمام احكام الهى در زمان خود رسول خدا تشريع شده و به او تعليم داده شده است، چيزى كه هستوى بر اثر كوتاهى مدّت رسالت، و گرفتاريهاى روز افزون، موفق به تبليغ همه آنچه كه به وى تعليم شده بود نگرديد. به ناچار در اين موقع تمام آنچه كه از جهان وحى پيرامون احكام الهى و فروع اسلام دريافت داشته بود همه را به وصى و جانشين خود، كه همچون پيامبر از خطا و اشتباه مصون است، آموخته است تا پس از وى همه را به تدريج در اختيار امّت بگذارد. طبعاً شناسايى چنين فرد با اين علم وسيع و گسترده، با اين مصونيت از گناه و لغزش جز از طريق خود پيامبر، و نصب و تعيين الهى، ممكن نيست و هرگز امّت از طريق انتخابات چنين شخصى را نمى توانند بشناسند.
بايد توجه نمود كه اينكه مى گوييم: پيامبر گرامى آنچه را كه موفق به بيان آن نگرديد به وصى وجانشين خود آموخت، مقصود از آن «آموزش عادى» كه شاگردى از استاد به مرور زمان چيز مى آموزد نيست، زيرا اگر چنين بود پيامبر به جاى اينكه وقت خود را براى تربيت يك نفر صرف كند آن را براى تربيت گروههايى صرف مى كرد.
بلكه اين آموزش يك نوع آموزش غير عادى و به صورت تصرّف در قلب و روح وصى خود بوده كه در مدّت كم به كليه حقايق و تعاليم اسلام آگاه گردد، و چيزى از چشم او پنهان نماند.
در پايان از تذكر نكته اى ناگزيريم، و آن اينكه، مسلمانان پس از گسترش

صفحه 26
اسلام در نقاط مختلف جهان با حوادث و رويدادهاى تازه اى آشنا شدند كه در زمان پيامبر اكرم سابقه نداشت، و آن حضرت سخنى را پيرامون اين نوع حوادث جديد بيان نكرده بود.
استكشاف احكام اين گونه حوادث از كليات و اصول قرآن و حديث، بسيار پيچيده و اختلاف انگيز است. در اين مورد تكميل شريعت ايجاب مى كند كه فرد وابسته به خاندان وحى، احكام اين نوع حوادث را از قرآن و حديث استنباط كند و يا حكم آن همه را از علم موهبتى ـ علمى كه پيامبر در اختيار آن فرد نهاده است ـ بيان كند.
يكى از گرفتاريهاى جامعه اهل تسنن اين است كه مى خواهند به وسيله آيات محدود قرآن پيرامون احكام و احاديث چهار صدگانه پيامبر، كليه احكام اسلام را استنباط و استخراج نمايند.
امّا چون در موارد زيادى احساس عجز و ناتوانى مى كنند و ادله ياد شده را وافى به بيان تمام احكام نمى دانند، از طريق قياس و استحسان كه پايه درست و محكمى ندارد مى خواهند جواب گوى نيازمنديهاى امت گردند، و خود مى دانند كه قياس موردى به مورد ديگر، و يا بيان حكم موردى از طريق استحسان فقهى، پايه صحيحى ندارد. ولى اگر در ميان امّت فرد شايسته اى باشد كه با اطلاع وسيع خود احكام اين موضوعات را از طريق خاصى از پيامبر بگيرد و در اختيار امّت بگذارد و به اين بى سامانى ها و عمل به ظنون و شكوك خاتمه بخشد، درتكميل شريعت و راهيابى مردم به حقيقت مؤثّرتر خواهدبود.
باز اگر موارد نياز و اعتماد به قياس و استحسان نادر و انگشت شمار بود، جاداشت بگوييم در اين موارد جزئى اسلام براى تسهيل كار اجازه داده است كه به چنين مدارك عمل گردد. ولى هرگاه پيكره شريعت را بر اساس حدس و ظن استوار سازيم و قوانينى را به جهان عرضه بداريم كه پايه آن را يك مشت حدسيات و استحسان و قياس حكم موردى به مورد ديگر تشكيل مى دهد، در اين صورت آيين

صفحه 27
اسلام و مكتب حقوقى و جزايى و نظام اخلاقى آن را، يك آيين نا استوار كه اساس صحيح ندارد به جهانيان معرفى كرده ايم، آيا در اين صورت جا دارد كه از مردم جهان انتظار داشته باشيم كه به دستورات جزائى و حقوقى آن عمل كنند، در صورتى كه صدور اكثر آنها از وحى الهى، مورد شك و ترديد است؟!

بى اطلاعى سران امّت

تاريخ از بى اطلاعى سران امّت اسلامى نسبت به اصول و فروع اسلامى داستانها و سرگذشتها ى بسيارى را ياد آورى كرده است. محاسبات علمى ايجاب مى كند كه بايد در ميان امّت، امام عالم و آگاهى وجود داشته باشد، تا حافظ و خزانه دار احكام الهى باشد و تعاليم آسمانى پيوسته در اختيار مردم قرار گيرد. اينك نمونه هايى چند از بى اطلاعيها و ندانم كاريهاى خلفا:
1. عمر در حضور صحابه فرمان داد زن شوهر دارى را كه آبستن بود سنگسار كند ولى سرانجام حكم دادگاه به راهنمايى امير المؤمنين على بن ابى طالب(عليه السلام) نقض گرديد; زيرا بر فرض اينكه مادر دچار گناه شده است، او مقصّر است ولى بچه اى كه در رحم است مرتكب گناهى نگرديده است !
2. خليفه دستور داد مرد زن دارى را كه خود در شهرى و زن وى در شهر ديگر زندنگى مى كردند به جرم آلودگى سنگسار كنند، در صورتى كه حكم الهى در باره چنين مردى كه زن وى از او غائب است صد ضربه تازيانه است نه سنگسار نمودن! اين بار نيز حكم دادگاه به راهنمايى امام نقض گرديد.
3. پنج مرد بدكار را نزد خليفه آوردند و گواهى دادند كه آنان مرتكب فحشا شده اند. خليفه گفت:ببريد همه را صد تازيانه بزنيد. امام در آن مجلس حضور داشت، فرمود: حكم هر يك از اين پنج نفر با ديگرى فرق دارد: يكى كافر ذمى است كه به شرايط ذمه عمل نكرده است، او بايد كشته شود; دوّمى مرد زن دارى است كه بايد سنگسار شود; سومى جوان آزاد مجردى است كه بايد صد تازيانه

صفحه 28
بخورد;چهارمى غلام مجردى است كه مجازات آن نصف مجازات آزاد است;وپنجمى ديوانه است، بايد رها گردد.
4.مرد مسلمانى در زمان ابوبكر شراب خورده بود ولى مدعى بود در ميان گروهى زندگى مى كرده كه همگى شراب مى خورده اند و او تاكنون نمى دانسته كه شراب در اسلام حرام است خليفه و دستيارش عمر، به چهره يكديگر نگاه كردند و در گشودن گره كور متحير ماندند. ناچار به حضرت امير مراجعه كردند. ايشان فرمود: اين مرد را ميان مجالس مهاجران و انصار گردش دهيد، هرگاه يك نفر از آنان آيه تحريم شراب را بر او خوانده باشد حجّت بر او تمام شده است و بايد او را حد بزنيد ودر غير اين صورت بايد او را معذور بشماريد.
5. زنى شوهر دار را به جرم ارتكاب عمل زشت بازداشت كردند و قرار شد كه سنگسارش كنند. امام فرمود بايد از اين زن تحقيق بيشترى به عمل آورد، شايد براى ارتكاب چنين عملى عذرى داشته است.زن به محاكمه احضار گرديد و علت آلودگى خود را چنين شرح داد كه من شتران شوهرم را به چرا برده بودم، در وسط بيابان تشنگى بر من غلبه كرد. هرچه از آن مرد آب خواستم از سيراب كردن من امتناع ورزيد، مگر اينكه من خودم را تسليم كنم.چون نزديك بود از تشنگى بميرم از روى ناچارى تسليم فكر شيطانى او شدم.
در اين موقع تكبير امام بلند شد. گفت:«اللّه اكبر فمن اضطر غير باغ ولا عاد فلا إثم عليه» .يعنى، كسى كه كارى را، از روى اضطرار نه از روى گناه و تعدى، انجام داده گناهى بر او نيست.
امثال اين سرگذشتها در تاريخ خلفا به اندازه اى است كه مى توان كتابى در اين باره تأليف كرد. آيا مسئول بيان حكم اين حادثه ها كيست؟اين گونه حوادث در زمان رسول خدا رخ نداده بود تا امّت احكام آن را از مجراى وحى بياموزد، بنابر اين، پس از درگذشت پيامبر بازگو كننده اين نوع احكام، و حافظ و نگهبان و خزانه دار احكام الهى چه كسى مى توانست باشد؟ آيا مى توان گفت كه خداوند در اين موارد

صفحه 29
امت را به حال خود واگذار نموده و فيض معنوى خود را از آنان قطع نموده است، هرجند بر اثر جهل امّت، نواميس مردم به خطر افتد و احكام باطل جاى احكام حق الهى را بگيرند؟!1

1 . ما خود را از هر نوع توضيحى پيرامون اين نوع رويدادهايى كه حاكى از بى اطلاعى سران امّت از احكام فرعى اسلام است، بى نياز مى دانيم، و شرح اين قضايا وامثال آنها در كتابهاى تاريخ وحديث وتفسير آمده است. مرحوم علاّمه امينى در جلد ششم و هفتم و هشتم كتاب ارزنده خود «الغدير» در باب مراتب علمى خلفا به طور مستند و گسترده سخن گفته است. طالبان تفصيل بيشتر، به كتاب ياد شده مراجعه كنند.

صفحه 30

فصل چهارم

2

پيامبر مقـام امامـت را يـك

منصب الهى مى داند

جاى بحث و گفتگو نيست كه مسئله زعامت از حياتى ترين و حساسترين مسئله براى جامعه مسلمانان مى باشد، چنانكه نزاع بر سر همين مسئله بود كه پس از پيامبر اكرم امّت را دو نيم كرد و اختلاف عميقى در ميان آنان پديد آورد.
اكنون اين سؤال پيش مى آيد: چگونه پيامبر اكرم در باره همه چيز، از واجب و مستحب تا حرام و مكروه، سخن گفته امّا پيرامون نحوه زعامت، و خصوصيات زمامداران، سخن نگفته است؟ آيا انسان باور مى كند كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به يك چنين موضوع با اهميتى، اعتنا نكند و مهر خاموشى بر دهان زند و امّت را بيدار نسازد؟!
دانشمندان اهل تسنن مى گويند: پيامبر اكرم نفياً و اثباتاً در باره شكل زعامت و نحوه امامت افراد سخنى نگفته و روشن نكرده است كه مسئله زعامت يك موضوع انتخابى است يا انتصابى.
براستى آيا عقل و خرد باور مى كند كه پيامبر در اين مسئله حياتى جانب سكوت را انتخاب كند، و به يكى از دو طرف قضيه تصريح يا اشاره اى نكند؟!
گذشته از داورى عقل، بررسى تاريخ اسلام نيز بر خلاف اين نظريه گواهى داده و مى رساند كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) در فواصل مختلفى تذكر مى داد كه موضوع رهبرى امت پس از درگذشت وى، مربوط به خداست و او در اين كار اختيارى ندارد. اينك نمونه هايى در اين مورد:
هنگامى كه رئيس يكى از قبايل به نام «اخنس» حمايت خود را از پيامبر اكرم

صفحه 31
مشروط به اين كرد كه پس از درگذشت وى زمامدارى امّت به او واگذار شود، پيامبر در پاسخ وى چنين گفت:«الأمر إلى اللّه يضعه حيث يشاء». يعنى كار زعامت مربوط به خداست; او هر كسى را صلاح ديد، براى اين موضوع انتخاب مى كند. رئيس قبيله از شنيدن اين جمله مأيوس شد و در پيامى كه فرستاد گفت:معنا ندارد رنج و زحمت از آن من باشد ولى زعامت و رهبرى ازا ن كسى ديگر.1
نيز در تاريخ اسلام مى خوانيم كه پيامبر اكرم نامه اى به زمامدار«يمامه» نوشت و او را به آيين خود دعوت نمود. وى نيز تقاضايى همانند تقاضاى «اخنس» نمود و پيامبر همچنان از پذيرفتن درخواست او امتناع ورزيد و در پاسخ او گفت:«لا ولا كرامة» يعنى اينكار دور از عزّت نفس و بلندى روح است.2
اينها و مانند اينها گواهى مى دهد كه پيامبر اكرم نه تنها در مسئله رهبرى امّت جانب سكوت را انتخاب ننموده بلكه به يك طرف قضيه «انتصابى بودن امامت» نيز تصريح كرده است.
اهمّيت مسئله زعامت و رهبرى امّت، مطلبى نيست كه تنها ما درك كرده باشيم; بلكه در همان صدر اسلام اين مسئله براى اكثر مردم ملموس بود. مثلاً هنگامى كه خليفه دوم با ضربه هاى ابو لؤلؤ از پاى در آمد و فرزند وى، عبد اللّه بن عمر، پدر را در آستانه مرگ ديد رو به پدر كرد و گفت هرچه زودتر براى خود جانشين معيّن كن و امّت محمّد را بدون چوپان رها نساز.
نيز عين همين پيام را عايشه، همسر پيامبر، به خليفه دوّم فرستاد و از وى درخواست كرد كه براى امّت محمّد حافظ و نگهبانى تعيين كند. آيا صحيح است بگوييم اين دو نفر اهميت مسئله رهبرى را از نزديك لمس كرده بودند امّا رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) به اندازه اين دو نفر به ضرورت مسئله پى نبرده بود؟!
نگرشى كوتاه به زندگانى پيامبر اكرم در مدّت ده سال اقامت در مدينه اين

1 . تاريخ طبرى، ج2، ص172.
2 . تاريخ كامل، ج2، ص63.

صفحه 32
مطلب را بخوبى ثابت مى كند كه حضرتش هر موقع مدينه را به عزم جايى ترك مى گفت، فوراً كسى را به عنوان جانشين خويش در مدينه تعيين مى نمود تا در اين مدّت كوتاهى كه پيامبر اكرم در مدينه نيست، مردم بى سرپرست و بى پناه نباشند. آيا شايسته است كه چنين پيامبرى كه به اهميت و ضرورت تعيين جانشين پى برده واحساس كرده بود كه حتى براى يك مدت كوتاه هم نبايد مدينه را بدون تعيين جانشين ترك گفت، جهان را ترك گويد وجانشين براى خويش تعيين ننمايد ولااقل در شكل رهبرى و نحوه زمامدارى سخن نگويد؟!
پيامبر حتى هنگامى كه نقطه اى را فتح مى كرد و سپس آنجا را ترك مى گفت فوراً براى آن منطقه فتح شده رئيس تعيين مى كرد، با اين وضع چگونه مى توان گفت كه پيامبر اكرم از تعيين جانشينى كه پس از وى زمام امر امّت را در جهان اسلام بهدست بگيرد و اسلام جوان را رهبرى كند، غفلت ورزيده و در اين باره فكرى نكرده است؟!

امامت ونبوت با هم توأمند

احاديث متواتر و تاريخ قطعى اسلام گواهى مى دهند كه نبوت و امامت، در يك روز براى مردم اعلام شده اند و روزى كه پيامبر اكرم مأموريت يافت به خويشاوندان خود رسالت خويش را اعلام كند، همان روز نيز خليفه و جانشين راتعيين كرد.
مفسران و محدّثان عاليقدر اسلام مى نويسند:هنگامى كه آيه(وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الأَقْرَبِينَ) 1 نازل گرديد، پيامبر دستور داد على غذايى براى گروهى ازميهمانان كه همگى از بستگان آن حضرت خواهند بود آماده كند. على نيز به فرمان پيامبر، غذايى آماده ساخت و 45 نفر از شخصيتهاى بنى هاشم در آن مجلس دور هم گرد آمدند. روز اوّل بر اثر سخنان بى اساس ابى لهب، پيامبر موفق به ابلاغ

1 . شعراء: 214(خويشاوندان نزديك خود را از مخالفت خدا بيم بده).

صفحه 33
رسالت خود نگشت. فردا بار ديگر اين برنامه تكرار شد. پيامبر پس از آنكه ميهمانان غذا صرف نمودند، برخاست و پس از ستايش خداوند و اعتراف به يگانگى او چنين فرمود:
من فرستاده خدا به سوى شما و عموم جهانيان مى باشم و براى شما خير دنيا و آخرت آورده ام، خداى من به من امر كرده شما را به اين آيين دعوت كنم و هر كس از شما در اين راه مرا يارى كند او وصى و جانشين من خواهد بود.
در اين لحظه جز على بن ابى طالب كسى برنخاست و پشتيبانى خود را اعلام ننمود. پيامبر به على فرمود بنشين. پس از آن،پيامبر مجدداً همان جمله پيشين را براى بار دوّم و سوم تكرار كرد و در دفعات بعد نيز كسى جز على پشتيبانى و فداكارى خويش در راه هدف پيامبر را اعلام نكرد. در اين موقع پيامبر رو به خويشاوندان كرد و گفت:«إنَّ هذا أخى و وصيي و خليفتى فيكم، فاسمعوا و اطيعوا».يعنى، على برادر من و وصى و جانشين من در ميان شما است، لازم است گوش به فرمان او باشيد و از وى اطاعت كنيد.1
اين قسمت از تاريخ آن چنان مسلّم است كه جز ابن تيميه كه عناد او در انكار فضايل خاندان پيامبر بر همگان روشن است كسى در صحّت آن ترديد ننموده است.
اين حديث علاوه براينكه از دلايل امامت امير مؤمنان به شمار مى رود، خود بزرگترين گواه بر اين است كه مسئله امامت در اختيار امّت نيست و نيز مى رساند كه اعلام جانشين آن چنان مهم بوده كه دارندگان هر دو منصب (نبوت و امامت) در يك روز براى خويشاوندان اعلام گرديدند. اين حادثه در سال سوم بعثت بود و تا آن روز دعوت پيامبر به وسيله تماسهاى مخصوصى با افراد انجام مى گرفت و در حدود 50 نفر به آن حضرت ايمان آورده بودند.

1 . رك: تاريخ طبرى، ج2، ص62ـ 63; تاريخ كامل، ج 2، ص40ـ 41; مسند امام احمد،ج1، ص111 ومدارك ديگر....

صفحه 34

فصل پنجم

3

قوانين اسلامى وكتاب آسمانى بى نياز

از تفسير معصوم نيست

قوانين و حقوق اسلامى هرچه هم روشن و واضح باشند، باز بى نياز از تفسير نخواهند بود. همان گونه كه امروزه قوانين كشورها، هرچند به زبان روز تنظيم گردد، باز به مفسران زبر دستى نياز دارد كه نقاط مبهم آن را روشن سازند;كتاب آسمانى و احكام و حقوق اسلامى نيز، حتى آن مقدارى كه در لسان پيامبر وارد شده است، بينياز از تفسير نيست، و گواه اين امر دهها و صدها اختلاف نظرى است كه ميان مسلمين پيرامون آيات قرآن و احاديث اسلامى ملاحظه مى شود.
آيا آيين اسلام، كه ابدى و جاودانى است، به پيشواى برجسته اى كه وارث علوم پيامبر باشد و نظر او در اين گونه موارد براى همه متبع و حجّت شمرده شود، نياز نداشت؟آيا براى رفع اختلاف و كم كردن فاصله ها و دودستگيها، و تحقّق وحدت اسلامى، تعيين چنين جانشينى لازم نبود؟
در دوران خلافت عمر مردى به دادگاه اسلام شكايت كرد و چنين گفت:از نزديكى من با همسرم بيش از شش ماه نمى گذرد، اكنون او براى من بچه سالمى آورده است. رئيس دادگاه گفت برويد او را سنگسار كنيد. در نيمه راه ديده زن به على(عليه السلام)افتاد و فرياد زد يا ابا الحسن! بدادم برس، من زن پاكدامنى هستم و جز با شوهرم با كسى همبستر نشده ام. على(عليه السلام)از جريان آگاه شد و فهميد كه رئيس دادگاه اشتباه كرده است. به مأموران «رجم» دستور بازگشت به مسجد داد. سپس رو به خليفه كرد و گفت:اين چه داورى است كه انجام داده اى؟ خليفه گفت: از

صفحه 35
نزديكى شوهر وى بيش از شش ماه نمى گذرد، مگر در شش ماه بچه سالم بوجود مى آيد؟ على(عليه السلام)فرمود مگر قرآن نمى گويد:
(وَحَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً) 1 يعنى، دوران باردارى و شير خوارگى كودك سى ماه است. خليفه گفت:آرى. سپس على(عليه السلام)فرمود: مگر قرآن تنها دوران شير خوارگى را دو سال كامل معيّن نكرده است، آنجا كه فرموده است:(وَالوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَينِ)2 يعنى، مادران فرزندان خود را دو سال كامل شير دهند. خليفه گفت: آرى.
امير مؤمنان فرمود: هرگاه بيست و چهار ماه دوران شير خوارگى را از مجموع سى ماه كم كنيم، شش ماه باقى مى ماند و معلوم مى شود كه كمترين دوران بار دارى همان شش ماه است و در اين مدّت زن مى تواند بچه اى سالم به دنيا بياورد.
امير مؤمنان از ضميمه كردن دو آيه، حكمى را استنباط كرد كه براى همه صحابه مجهول و پنهان بود. آيا مى توان گفت كه پيامبر براى كتاب آسمانى خود كه مشعلى جاويدان و قانون ابدى است فكرى نكرده است؟!
ممكن است گفته شود كه اختلاف در چنين مسئله نادر الوقوعى كه در طول زندگى كمتر رخ مى دهد لطمه اى به وحدت و يگانگى جامعه اسلامى نمى زند.
در پاسخ بايد گفت كه موارد اختلاف اختصاص به اين گونه مسائل نادر الوقوع نداشته بلكه بسيارى از تكاليف و وظايف روزانه و حياتى مسلمين را نيز در بر مى گيرد. طبعاً هرگز نمى توان اختلاف و دو دستگى مسلمانان در مسائلى كه هر روز با آن روبرو بوده و هستند ناديده گرفت و چنين تصوّر كرد كه اختلاف در اين مسائل بريكپارچگى و يگانگى آنان ضربه وارد نمى سازد.
قرآن مجيد در يكى از سوره هاى خود 3 كيفيت وضو گرفتن را براى مسلمانان بيان كرده و هر روز هم مسلمانان با ديدگان خود نحوه وضو گرفتن رسول خدا را

1 . احقاف: 15.
2 . بقره: 232.
3 . مائده:6.

صفحه 36
مى ديدند، ولى پس از درگذشت پيامبر، قرآن در نقاط دور دست منتشر گرديد و باب اجتهاد و انديشه و تفكر در آيات الهى به روى دانشمندان باز شد و آيات مربوط به احكام فقهى كم كم مورد بحث و بررسى قرار گرفت و سرانجام در فهم آيه مربوط به كيفيت وضو اختلاف نظر پيش آمد ـ چنانكه هم اكنون نيز اين اختلاف باقى و حكمفرما است ـ زيرا دانشمندان شيعه دستها را از بالا به پايين مى شويند و پاها را مسح مى كشند ولى دانشمندان اهل تسنن درست در نقطه مقابل آنان قرار دارند.
هرگاه در ميان امّت، پيشوايى معصوم و آگاه بر تمام فروع و اصول وجود داشته باشد كه همگى از گفتار او پيروى نمايند، قطعاً چنين اختلافى كه مسلمانان را به دو گروه بارز و روشنى تقسيم نموده است پيش نمى آيد و آحادجامعه اسلامى در انجام فرائض روزانه رنگ و شكل واحدى به خود خواهند گرفت.

اختلاف در تفسير قرآن

يكى از قوانين جزايى اسلام بريدن دست دزد است با شرايط و خصوصياتى كه در كتابهاى فقهى بيان گرديده است. تا چندى پيش كه اسلام، صولت و عظمت بيشترى داشت و حكومتهاى اسلامى قوانين خود را از قرآن اقتباس مى كردند و قوانين غربى به سرزمين هاى اسلام راه نيافته بود، تنها كيفر دزد بريدن دست او بود. ولى اين مورد نيز متأسفانه از مواردى است كه با آنكه چهارده قرن از عمر اسلام مى گذرد هنوز دانشمندان اسلامى نتوانسته اند در تعيين حدّ آن وحدت كلمه پيدا كنند.
در زمان معتصم عباسى، كه متجاوز از دويست سال از هجرت مى گذشت، علماى اسلام در تفسير آيه مربوط به بريدن دست دزد اختلاف نظر پيدا كردند و نمى دانستند كه دست دزد از كجا بايد بريده بشود; يكى مى گفت: از بند دست، ديگرى مى گفت: از آرنج، و سومى مى گفت... سرانجام خليفه وقت متوسل به امام جواد(عليه السلام) شد. وى فرمود: بايد چهار انگشت او قطع گردد، و وقتى از او پرسيدند به چه دليل؟ فرمود: خداوند در قرآن مجيد مى فرمايد:

صفحه 37
(وانّ المساجد للّه): جايگاههاى سجده، از آنِ خداست. و افزود:يكى از آنها، كف دست است كه هنگام سجده بايد بر روى زمين قرار گيرد، و چيزى كه از آن خداست نبايد قطع گردد.
هرگاه در ميان امّت يك چنين قرآن شناسِ آشنا با ظرائف و دقايق بيشمار قرآن وجود داشته باشد كه ملجأ و پناهگاه فكرى مسلمين باشد طبعاً بسيارى از اختلافات پايان مى پذيرد و امّت به سوى يك هدف و يك نقطه سوق داده مى شود و وقت عزيز آنان به گفتگوهاى بى ثمر و كشمكشهاى مرگبار تلف نمى گردد.
قرآن مجيد، مأخذ اساسى براى هر نوع استنباط و درك صحيح اسلامى است و هيچ چيز با اين كتاب عظيم برابرى نمى كند. اگر مآخذ و منابع ديگر با هم اختلاف پيدا كردند، مثلاً دو حديث ظاهراً معارض از پيامبر به ما رسيد، بايد آن حديثى را بگيريم كه با قرآن همخوان و مطابق باشد.
ولى آيا همه آيات قرآن از نظر دلالت و گويايى در يك پايه است و اصلاً در قرآن آيه اى نداريم كه به تفسير معصوم نياز نداشته باشد.
چنين ادعايى از كسى سر مى زند كه با قرآن انس زيادى نداشته و روح وفكر او با قرآن مخلوط و آميخته نگرديده باشد. درست است كه بسيارى از آيات قرآن از نظر دلالت واضح و روشن بوده و در عداد آيات محكم آن به شمار مى روند و يك قسمت از آيات ديگر آن كه ابهام دارند به وسيله آيات ديگر واضح و روشن مى گردند1، ولى در عين حال آياتى در قرآن وجود دارد كه يا از هنگام نزول داراى ابهام بوده و يا بر اثر دورى از زمان وحى، ابهام پيدا كرده اند،تكليف اين نوع آيات، هرچند تعداد آنها كم باشد، چيست؟ آيا نبايد در ميان امّت يك پناهگاه فكرى وجود داشته باشد كه ابهام اين نوع آيات را نيز، كه برخى از نمونه هاى آن را خوانديد، بر طرف سازد؟

1 . امير المؤمنين (عليه السلام) در باره اين نوع آيات مى گويد: «كتاب اللّه تبصرون به، وتنطقون به وتسمعون به وينطق بعضه ببعض ويشهد بعضه على بعض».

صفحه 38
امام امير مؤمنان(عليه السلام) هنگامى كه ابن عباس را براى احتجاج با خوارج به سوى آنها گسيل نمود به وى چنين دستور داد:«لاتخاصمهم بالقرآن فانّ القرآن حمّال ذو وجوه تقول ويقولون».1
يعنى، هرگز با قرآن بر ضدّ آنان احتجاج مكن زيرا آيات قرآن داراى احتمالات مختلف است تو به پاره اى از آيات آن استدلال مى كنى و آنان براى ردّ توبه پاره اى ديگر از آيات.
مسلّماً گفتار امام مربوط به تمام آيات قرآن نبوده بلكه نظر ايشان به آن دسته از آيات بوده است كه كاملاً دو پهلو بوده و از حيث ظاهر واضح و روشن نيستند و مفاد قاطعى ندارند.
از اين نظر احساس مى شود كه وجود امامى معصوم و آگاه از اصول و فروع اسلام، و مسلّط و محيط بر كتاب آسمانى، در ميان امّت به صورت يك پناهگاه علمى و فكرى كه فاصله ها را كم كند، و كلامش حرف آخر باشد، لازم وضرورى است و در غير اين صورت نه تنها روز به روز فاصله ها گسترده تر مى شود، بلكه قسمتى از احكام و آيات قرآن مورد تفسيرهاى ناروا وباعث دورى مسلمانان از حقايق واقعى قرآن مى گردد.

سخنى از هشام

هشام بن حكم، شاگرد برجسته امام صادق، و استاد فنّ مناظره و علم كلام در قرن دوّم هجرى، ضرورت وجود امام را از نظر رفع اختلاف و داورى صحيح در ميان امّت به طريق زير بيان مى كند:
وى روزى با عمرو بن عبيد، رئيس فرقه معتزله و پيشواى بصره، پيرامون لزوم وجود امام معصوم در ميان امّت، به بحث و گفتگو پرداخت و از او خواهش كرد كه به سؤالات زير ـ هرچند واضح و روشن است ـ پاسخ دهد، او نيز پذيرفت. هشام از

1 . نهج البلاغه عبده، ج3، ص150.

صفحه 39
او پرسيد:
ـ چشم دارى؟
ـ آرى.
ـ با آن چه مى كنى؟
ـ رنگها و اشخاص را مى بينم.
ـ گوش دارى؟
ـ آرى.
ـ با آن چه كار مى كنى؟
ـ با آن صداها را مى شنوم.
ـ بينى دارى؟
ـ آرى.
ـ با آن چه مى كنى؟
ـ بوها را استشمام مى كنم.
هشام سپس از حكمتِ وجود ديگر حواس مانند ذائقه و لامسه و اعضايى مانند دست و پا و نقش آنها در وجود انسان پرسيد، و از عمرو پاسخهاى صحيح شنيد، آنگاه افزود: قلب هم دارى. وى در پاسخ گفت: آرى، دارم. هشام گفت: نقش آن در انسان چيست؟وى گفت به وسيله قلب آنچه بر اعضاى بدنم مى گذرد تميز مى دهم.
هشام گفت: هرگاه يكى از حواس در ادراك خود خطا كرد و يا ترديد نمود، به قلب رجوع مى كند و ترديد او را از بين مى برد.
در اين موقع هشام نتيجه گرفت خداوندى كه براى رفع ترديد حواس و اعضاى بدن، چنين پناهگاهى را آفريده است، ممكن است جامعه انسانى را به حال خود واگذارد و پيشوايى براى آنان تعيين نكند كه شك و حيرت و خطاى آنها را برطرف

صفحه 40
نمايد؟1
امام صادق(عليه السلام) مقام و موقعيت جانشين پيامبر را چنين توصيف مى كند:«پس از درگذشت پيامبر، امامى لازم است كه آيين خدا را از هر نوع دستبرد و از هر نوع كاستى و افزايش صيانت و حراست نمايد.2 هشام بن حكم روزى در محضر حضرت صادق(عليه السلام) با يك دانشمند شامى به مناظره پرداخت و در ضمن مناظره مفصلى كه با او داشت به وى چنين گفت: آيا خداوند پس از درگذشت پيامبر براى رفع هر نوع اختلاف در ميان مسلمانان دليل و حجّتى فرا راه آنان نهاده است يا نه؟ وى گفت: آرى و آن دليل و حجّت، قرآن و سخنان پيامبر است.هشام گفت: آيا قرآن و احاديث براى رفع اختلاف كافى است؟ وى گفت: بلى. هشام گفت: اگر كافى است، پس چرا من و شما كه هر دو عضو يك مذهب و شاخه يك درخت هستيم با هم اختلاف داريم؟! چرا هر كدام مسيرى را انتخاب نموده ايم كه برخلاف مسير ديگرى است ؟! در اين موقع دانشمند شامى جز اعتراف به حقانيت گفتار هشام و سكوت در برابر منطق او چاره اى نداشت.3

1 . اصول كافى، ج1، ص170.
2 . اصول كافى، ج1، ص172.
3 . اصول كافى، ج1، ص178.

صفحه 41

فصل ششم

4

خطر مثلث

يا دشمنان سه گانه اسلام

روزى كه پيامبر عاليقدر اسلام درگذشت، دشمنان سه گانه اى كه از خارج و داخل موجوديت اسلام جوان را تهديد مى كردند و هر دم بيم آن مى رفت كه دست به دست هم بدهند و قدرتهاى كوچك و بزرگ خود را به سان اضلاع مختلف يك مثلث روى هم بريزند و بر محيط اسلامى بتازند.

ضلع نخستين مثلّث

خطر داخلى، وجود منافقان مدينه و اطراف آن بود كه كراراً قصد جان پيامبر را كرده بودند و در بازگشت از جنگ تبوك با نقشه خاصى كه كاملاً در تاريخ منعكس است مى خواستند شتر پيامبر را رم دهند و به زندگى وى در آنجا خاتمه بخشند.
چيزى كه هست آگاهى پيامبر از سوء نيت آنان، آن حضرت را بر آن داشت تدابيرى اتخاذ كند كه نقشه آنان نقش برآب گردد و ضمناً براى حفظ مصالح عمومى اسلام، در دوران حيات خود از معرفى آنها جز به معدودى از افراد چون «حذيفه» خوددارى نمود.
گروهى از دشمنان اسلام كه در ظاهر به لباس دوست در آمده بودند انتظار مرگ رسول خدا را مى كشيدند و در حقيقت زمزمه كننده مضمون اين آيه بودند كه قرآن از كافران دوران رسالت نقل مى كند كه مى گويند:(إِنَّما نَتَربَصُّ بِهِ رَيْبَ

صفحه 42
الْمَنُونِ)1: ما در انتظار مرگ وى هستيم كه بميرد و آوازه او سپرى گردد.
گروهى تصوّر مى كردند كه با مرگ رسول خدا اسلام از گسترش باز مى ماند، و برخى ديگر مى انديشيدند كه با رحلت وى اسلام به ضعف مى گرايد و آنان مى توانند مجدداً به عقايد سخيف دوران جاهلى باز گردند.
پس از درگذشت پيامبر اسلام،«ابوسفيان» خواست از طريق ايجاد اختلاف و دو دستگى وصف آرايى ميان قريش و بنى هاشم ضربت شكننده اى بر پيكر وحدت اسلام وارد سازد، و به همين منظور با قيافه دلسوزى و علاقمندى وارد خانه على(عليه السلام)شد و به او گفت: دستت را به من ده با تو بيعت كنم، تا پس از بيعت من، فرزندان تيم و عدى نتوانند با تو از درِ مخالفت وارد شوند. امام(عليه السلام) با هوشيارى كاملى دريافت كه هدف وى جز ايجاد اختلاف و تجديدصف آرايى دوران جاهلى و ريخته شدن خون مسلمانان چيز ديگرى نيست، لذا فوراً دست رد بر سينه او زد و به مراسم غسل و تدفين پيامبر مشغول گشت.2
مسجد ضرار، كه در سال نهم هجرت ساخته شد و سپس به فرمان پيامبر و كلنگ عمار درهم كوبيده گرديد، حاكى از فعاليّت زير زمينى منافقان در اواخر حيات رسول خدا و ارتباط شديد آنان با (ابن عامر) دشمن خدا بوده است. ابن عامر مردى است كه پس از فتح مكه به روم گريخت و از همانجا دستورات لازم را براى پيروان حزب خود صادر مى كرد.
در سال نهم، پيامبر مدينه را به عزم تبوك ترك گفت در حالى كه از خطر اغتشاش داخلى و كودتاى منافقان سخت بيمناك بود، لذا على (عليه السلام) را به عنوان جانشين خود در مدينه تعيين نمود و سخن تاريخى خود را در باره او گفت: «أَنتَ

1 . طور: 30.
2 . الدرجات الرفيعه، ص77. امير مؤمنان در اين لحظه جمله تاريخى خود را در باره اين مرد چنين گفت: «ما زلت عدوّاً للإسلام وأهله»:تو پيوسته دشمن اسلام و اهل آن بوده اى. به كتاب «الاستيعاب»، ج2، ص690 مراجعه شود.

صفحه 43
منّى بمنزلة هارون من موسى» 1. يعنى،تو نسبت به من منزلت هارون نسبت به موسى را دارى. سپس ياد آور شد كه براى حفظ نظم و آرامش و امنيت داخلى بايد در مدينه بمانى تا جلو آشوبگران و اخلالگران را بگيرى.
آيات مربوط به منافقان و نقشه هاى ويرانگر آنان در سوره هاى مختلف قرآن فراوان بوده و همگى حاكى از عداوت ريشه دار آنان نسبت به اسلام است. هنوز عناصر اخلالگر در مدينه بودند كه رحلت پيامبر گرامى پيش آمد.
پس از درگذشت پيامبر گروهى از قبايل عرب راه ارتداد را در پيش گرفتند و با اخراج مأموران زكات پرچم مخالفت برافراشتند. آنان اگر چه منافق نبودند ولى از نظر ايمان، افراد ناتوانى بودند كه به هر بادى مى لرزيدند، اگر محيط با كفر و شرك مناسب بود از آيين توحيد دست برداشته و به آن مى گراييدند و از اسلام جوان دورى مى گزيدند.
آيا با وجود چنين دشمنان خونخوار، كه در كمينگاه اسلام نشسته و در صدد شورش و انقلاب و دگرگونى بر ضدّ اسلام بودند، ممكن بود پيامبر عاقل وخردمند و دور انديش براى جلوگيرى از حوادث بد و ناگوار، جانشينى براى خود تعيين نكند وامّت را در ميان دشمنان آنچنان سرگردان بگذارد كه هر گروهى بگويد «منّا أمير»، «منّا أمير».

دو ضلع ديگر مثلث

دو ضلع ديگر از اين دشمن مثلث، دو امپراتورى بزرگ جهان ـ روم و ايران ـ بود. نخستين برخورد نظامى مسلمانان با ارتش مسيحى روم، سال هشتم هجرت در سرزمين فلسطين رخ داد كه سرانجام به قتل فرماندهان دلير ارتش اسلام ـ «جعفر طيّار»، «زيد بن حارث»و« عبد اللّه رواحه» ـ وشكست سخت ارتش اسلام و بازگشت آنان به مدينه تحت رهبرى خالد بن وليد منجر گرديد. يك چنين عقب

1 . اين حديث به طور تواتر نقل شده است.

صفحه 44
نشينى روشن در برابر سپاه كفر، مايه جرئت ارتش قيصر بود و هر لحظه بيم آن مى رفت كه آنان مركز اسلام جوان را مورد تاخت و تاز خود قرار دهند. از اين روى پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) در سال نهم هجرت با ارتشى گران و سنگين كه در حدود سى هزار نفر بودند به سوى كرانه هاى شام حركت كرد تا علاوه بر مانورهاى جنگى و دفع حملات احتمالى نظامى دشمن، با برخى از قبايل پيمان عدم تعرض يا همكارى ببندد. در اين مسافرت، كه سراسر رنج و زحمت بود، رسول خدا بدون برخورد نظامى با روميان به مدينه بازگشت.
اين نوع پيروزى پيامبر را قانع نساخت، و آنى از فكر جبران شكست بيرون نمى رفت و لذا چند روز پيش از بيمارى خود پرچمى براى اُسامة بن زيد بست و به ياران خود دستور داد كه تحت سرپرستى و فرماندهى او رهسپار كرانه هاى شام گردند و پيش از آنكه دشمن، آنان را غافلگير كند آنان آماده نبرد و دفاع شوند.
همه اين جريانها حاكى است كه پيامبر از جانب شمال سخت نگران بود و پيش بينى مى كرد كه ممكن است از طرف دست نشاندگان قيصر، حملات سنگينى متوجه اسلام گردد.
ضلع ديگر اين عداوت رژيم شاهنشاهى ايران ساسانى بود تا آنجا كه خسرو پرويز از شدت ناراحتى نامه پيامبر را پاره كرد، سفير رسول خدا را كشت و به فرماندار خود در يمن نوشت كه پيامبر نوظهور را بكشد و سر او را به دربار مدائن بفرستد!
سرزمين حجاز و يمن مدتها مستعمره دولت ايران بود، ولى اكنون در پرتو آيين اسلام نه تنها به استقلال رسيده و بر سرنوشت خود حاكم گشته است و حتى بيم آن مى رود كه ورق برگردد و ملّت محروم و زجر كشيده بر سراسرِ ايران مسلّط گردند.
هرچند خسرو پرويز در همان زمان رسول خدا در گذشت امّا موضوع جدايى ناحيه يمن و حجاز و كرانه هاى آنها چيزى نبود كه از افق فكر جانشينان وى دور بماند و وجود چنين قدرت رو به رشدى كه افراد آن به قدرت ايمان و اخلاص وفداكارى مجهز بودند براى آنان قابل تحمّل باشد.

صفحه 45
آيا با وجود چنين دشمنان نيرومند و كمين گير، صلاح بود كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) درگذرد ولى براى ملّت اسلام جانشين و رهبر فكرى و سياسى تعيين نكند؟! بديهى است كه عقل و وجدان و محاسبات اجتماعى هرگز اجازه نمى دهد كه چنين مسامحه اى را به ساحت پيامبر گرامى نسبت دهيم و بگوييم او همه اين مسائل را ناديده گرفته و بدون پديد آوردن يك خطّ دفاعى تحت زعامت مديرى آگاه و مدبّر از اين جهان ديده پوشيده است.

صفحه 46

فصل هفتم

5

تكامل روحى و معنوى

در پرتو وجود امام معصوم

هر موجودى در اين جهان براى هدفى آفريده شده كه كمال و علّت غائى آن موجود در گرو دستيابى به همان هدف است. دستگاه آفرينش براى رسيدن موجودات به كمال مطلوب خود، هرنوع وسايلى را كه در تكامل آنها مؤثر مى باشد در اختيار آنان نهاده است، و در اين راه تنها به وسايل ضرورى اكتفا ننموده بلكه وسايل جزئى و غير ضرورى را نيز در اختيار گذارده است. در اين باره خوشبختانه علوم طبيعى، با وسعت و دامنه وسيعى كه در عصر ما يافته اند، ما را از هر نوع مثال و توضيح بى نياز مى سازند.
بگذريم از دستگاههاى شگفت انگيز بينايى و شنوايى و ديگر دستگاههاى بدن انسان كه هر كدام بروشنى گواهى مى دهند كه سازمان آفرينش عنايت خاصى دارد كه هر موجودى را به كمالى كه براى آن آفريده شده است برساند.
قدرى در پاره اى از وسايل كمال بينديشيم كه غالباً مورد غفلت بوده و از نظر اهميت نسبت به ساير ابزار كمال در درجه دوّم قرار دارند.
مثلاً دستگاه آفرينش در كف پاى انسان گودى و فرو رفتگى خاصى آفريده است تا راه رفتن براى او آسان باشد. حتى كسانى كه پاى آنها به طور مادر زاد بر خلاف معمول صاف باشد ناچارند از راه جراحى گودى خاصى در كف پاى خود پديد آورند.

صفحه 47
انگشتان ما، در طول و ضخامت، با يكديگر فرق روشنى دارند، زيرا اگر همه آنها يكسان بودند كارهاى گوناگونى كه بشر به وسيله آنها انجام مى دهد صورت نمى پذيرفت و بر اثر همين اختلاف است كه بشر، مُبدع و پديد آرنده صنايع ظريف و هنرهاى زيبا گرديده است. در كف دست و سرانگشتان خطوطى وجود دارد كه براى برداشتن اشيا كمك بسزايى مى كنند، و از آنجا كه خطوط انگشت و كف دست هر فردى به شكل خاصى است در انگشت نگارى از اين خطوط كاملاً استفاده مى شود.
از بررسى اين مثالها و مانند آنها چنين نتيجه مى گيريم كه دستگاه آفرينش هر نوع وسيله اى، خواه ضرورى خواه غير ضرورى، كه در تكامل انسان مؤثر باشد، در اختيار او نهاده و در اين راه از هيچ نوع بذل وبخشش فروگذار نكرده است.
اكنون اين سؤال پيش مى آيد: خداوندى كه تا اين حد خواهان سعادت و كمال انسان است چگونه ممكن است رشد و تكامل معنوى او را در برخى از موارد ناديده بگيرد؟!
اين بيان، همان طور كه بعثت پيامبران و اعزام سفيران الهى را از جانب خداوند ايجاب مى كند، همچنين لزوم تعيين امام معصوم و آگاه از تمام اسرار معارف و احكام را نيز ايجاب مى كند، زيرا تعيين يك چنين امام و پيشوا از جانب وحى الهى به بسيارى از كشمكش ها كه مايه جنگ و نفاق و عقب ماندگى جامعه اسلامى است خاتمه مى دهد و مسلمانان را به صورت يك گروه واحدى در آورده و از هر نوع اختلاف و دودستگى كه لازمه انتخاب رهبر و خليفه است نجات مى بخشد. در نتيجه مسلمين ديگر با دو دستگيهايى نظير سقيفه «بنى ساعده» و شوراهاى مرموز روبرو نمى گردند.
مسلمانان بر اثر ناديده گرفتن تنصيص الهى، و يا نبودن آن (چنانكه دانشمندان اهل تسنن مى پندارند) پس از درگذشت پيامبر، آنچنان دچار اختلاف و دو دستگى شدند كه آثار شوم آن پس از چهارده قرن هنوز از ميان نرفته است. اكنون

صفحه 48
نيز متأسفانه ايادى استعمار و كسانى كه خواهان تيرگى روابط مسلمانان هستند پيوسته بر آتش اختلافات نفت مى پاشند.
ولى اگر رهبر جامعه مسلمانان از جانب خداوند تعيين گردد و از طرف ديگر مسلمانان افكار خام و ناپخته خود را بر تنصيص الهى مقدّم ندارند، به طور مسلّم وضع مسلمانان در هر عصر و دوره اى غير از اين بوده و خواهد بود.
گذشته از اين، وجود امام معصوم از گناه، و بيمه در برابر خطا و اشتباه، و آگاه از اسرار معارف و احكام شريعت، گامى بزرگ در تكامل روحى جامعه و افراد انسانى است. آيا مى توان گفت اثر وجود چنين رهبر به اندازه خطوط انگشتان و كف دست و گودى پا و ابروى بالاى چشم نيست؟!
در اين صورت چگونه مى توان گفت كه خداوند جهان همه نوع وسايل تكامل جسمى انسان را در اختيار وى نهاده است ولى او را از وسايل معنوى كه در تكامل روحى او نقش مؤثرى دارند محروم ساخته است.
شيخ الرئيس ابن سينا در كتاب «شفا»، بحث نبوت، با بيان فوق لزوم بعثت پيامبران را ثابت نموده است1; ولى چنانكه گفتيم اين بيان همان طور كه لزوم اعزام پيامبران را مدلّل و روشن مى سازد همچنين لزوم تعيين امام معصوم و آگاه از اسرار شريعت را نيز، كه مايه تكامل روحى افراد است، مبرهن و آشكار مى كند.
***

1 . شفاء، الإلهيّات، فصل يكم از مقاله دهم، ص 488، تحقيق آية الله حسن زاده آملى.

صفحه 49

فصل هشتم

آيا نظريه شيعه در باره امامت

با اصول آزادى مخالف است؟

حرّيّت و آزادى،از لطيفترين و شور انگيزترين كلماتى است كه انسان شنيده است. واژه آزادى، با آوا و آهنگ ويژه خود، آفريننده نشاط و سرور، و پديد آرنده وجد و شادى در درون انسان مى باشد. بزرگترين آرمان و عاليترين ايده براى يك انسان انديشمند شكستن بند اسارت، و مبارزه بااستعمار و فتح قله بلند آزادى است. علاقه او به آزادى آنچنان است كه در طول زندگى خود، در راه آن قربانيان زيادى داده، وفداكاريهاى فزون از حد نموده است.
درست است كه بشر بخوبى احساس كرده است كه شيوه زندگى اجتماعى، بدون وجود يك زمامدار كه رأى و نظر او قاطع و نافذ باشد امكان پذير نيست، ولى از طرف ديگر، هرگز حاضر نيست كه سرنوشت خود را دست فردى بدهد كه عزل و نصب او در اختيار او نباشد; و از اين روست كه بويژه در عصر حاضر، از ميان راههايى كه براى تعيين مقام مسئول وجود دارد، تنها راه صحيح را اين مى داند كه وى در انتخاب رهبر خود، مختار و آزاد باشد وحاكمى كه سرنوشت ملتى را به دست مى گيرد، مولود افكار عمومى، و برانگيخته خود مردم باشد، و در غير اين صورت، حكومت يك فرد را با اصول آزادى سازگار نديده و آن را يك حاكم تحميلى تلقى مى كند.
اكنون بايد ديد كدام يك از دو نظريه كه پيرامون «امامت» وجود دارد با اصول دمكراسى سازگارتر است، اينكه بگوييم مقام امامت يك مقام انتخابى است كه بايد امام از طريق «مراجعه به افكار عمومى ويا شوراى عالى اسلام» تعيين گردد، يا اينكه

صفحه 50
دست مردم را از تعيين رهبر و جانشين پيامبر كوتاه ساخته و آنرا صد در صد يك مقام انتصابى از طرف خدا بدانيم و بگوييم بايد از جانب خداوند و پيامبر تعيين گردد؟
برخى مى پندارند كه نظريه نخستين مورد تأييد اصول آزادى است، هرگاه مقام جانشينى از رسول خدا را، يك منصب انتخابى بدانيم در اين صورت بايد افتخار كنيم كه: اصول ليبراليسم و آزادى خواهى پيش از آنكه در غرب شكوفان شود، در شرق و در ميان مسلمانان مستقر و مورد عمل بوده است، از اين راه به افتخارى مى رسيم كه نظريه نخستين فاقد آن مى باشد.
امروز برخى از نويسندگان جامعه اهل تسنن انتقادى كه بر نظريه شيعه در موضوع «انتصابى» بودن مقام امامت دارند اين است كه مى پندارند انتصابى بودن مقام جانشينى پيامبر، با بينشهاى اجتماعى امروز و روح آزادى خواهى، چندان سازگار نيست.1

پاسخ

شايد گيراترين منطقى كه براى نظريه انتخابى بودن امام مى توان عنوان كرد و آن را در انظار مردم جهان مطابق بينشهاى اجتماعى امروز جلوه داد، همان است كه در بالا گفته شد و كم و بيش نيز به زبان و قلم بعضى جارى شده است. پاسخ مشروح اين طرز استدلال در گرو آن است كه سه نقطه اساسى در اين بحث، كاملاً روشن گردد:
1ـ حساب انتصابى بودن مقام «امامت» از «استبداد» جدا است.
2ـ رژيمهاى دموكراسى غربى، كه بر اساس حكومت اكثريت بر اقليت استوار است، از نظامهاى سياسى غير عادلانه اى است كه بشر امروز از روى ناچارى به آن پناه برده است.

1 . نظرية الإمامة، نگارش: احمد محمود صبحى، بخش وجوب تعيين امام.

صفحه 51
3ـ بر فرض صحّت و استوارى چنين روش در انتخاب حاكم و زمامدار، آيا در صدر اسلام، در انتخاب خلفا، از اين روش پيروى شد يا نه؟
اين موضوعات سه گانه، مخصوصاً موضوع دوّم و سوم، هر يك در خور بحث مفصّل و گسترده اى است كه ما براى اختصار به طور فشرده به هر كدام اشاره مى كنيم.
الف ـ حساب نصب امام از استبداد جدا است
حكومتهاى استبدادى، ظالمانه ترين شيوه اى است كه بشر به خاطر دارد. رژيم استبداد و خود كامگى، جانكاهترين راه و رسمى است كه از دوران قديم دامنگير اجتماعات بزرگ و كوچك بشر بوده و در طول تاريخ زندگى بشر، به صورت و چهره هاى گوناگون (از استبداد كدخداى ده و خان قبيله گرفته، تا سلطه مطلقه حاكم ستمگرى كه بر پهنه اى از زمين و ملتى وسيع، خودسرانه، حكومت مى كرد) خود نمايى كرده است.
در استبدادهاى بزرگ، مردى از طريق كودتا و شورش داخلى، حاكم قبلى را كنار مى زند، و خود جاى آن مى نشيند، و يا از راه غلبه و در پوشش قدرت نظامى خارجى بر اجتماعى مسلّط مى گردد، و پايه گذار حكومتى مى شود كه در آن جز رأى شخص حاكم، عامل ديگرى نمى تواند نقش مؤثرى داشته باشد. و در تعيين حاكم بعدى جز تصميم وى، عامل ديگرى در كار نخواهد بود.
نظريه شيعه در باره جانشينى پيامبر، از اين شيوه حكومتها فرسنگها فاصله دارد. هدف شيعه از انتصابى بودن مقام امامت اين است كه از جانب خداوند، كه به حكم خالق و آفريدگار بودن بر همه مردم حقّ اولويت و حاكميت دارد، لايقترين و شايسته ترين فرد، كه از انواع بديها و زشتيهاى جسمى و روحى و آلودگيها و لغزشها پيراسته است و سر تا پا گوش به فرمان الهى است، به عنوان رهبر و پيشواى مسلمانان پس از پيامبر تعيين شود.
ناگفته پيداست يك چنين فرد پس از انتخاب، از هرگونه خودكامگى و خود

صفحه 52
رأيى دور بوده و جامعه را صرفاً بر اساس همان قوانينى كه پيامبر آورده و همه مردم از جان و دل پذيرفته اند، اداره و رهبرى مى كند.
از آنجا كه خداوند به حكم آفرينش و به طور طبيعى بر همه ما حقّ حكومت دارد، و همه امّت قوانين او را از جان و دل پذيرفته اند، و مضافاً بر اين شخص امام نيز بر اساس همان قوانين حكومت كرده و به واسطه داشتن قوه عصمت، از تعدّى و تجاوزهاى عمدى و سهوى مصون مى باشد، يك چنين حكومت، معقولترين حكومتى است كه مى توان تصور كرد. در اين نوع حكومت، طبعاً اقليت و اكثريت(واحياناً «ديكتاتورى اكثريت)» متصور نبوده و جز تأمين رضايت خالق و مصلحت خلق( نه تحميل اراده شخصى يا جلب رضايت افرادى كه او را به كرسى حكومت نشانيده اند)هدف ديگر وجود ندارد.
اين حكومت آسمانى كه در آن فاتحه همه نوع خودسريها و خود خواهى ها خوانده شده است كجا؟ و حكومتهاى ظالمانه و استبدادى كجا؟! اين دو آن چنان از هم فاصله دارند كه بزحمت مى توان قدر مشتركى ميان آنها تصوّر كرد.
ب ـ نقاط ضعف حكومتهاى دمكراسى
نقاط ضعف حكومتهاى «دمكراسى» امروز، يكى دو تا نيست كه در اينجا به طور گسترده مورد بحث قرار گيرند، ولى براى توجه خوانندگان گرامى، به دو مورد از مهمترين آنها اشاره مى كنيم:
1ـ در اين شيوه از حكومت، فرد حاكم كه از طريق حزب يا افكار عمومى انتخاب مى گردد، ناچار است در فكر جلب رضايت آنان باشد، نه در فكر هدايت و رهبرى آنها. براى يك فرد سياستمدار حزبى و غيره مهم اين نيست كه جانب حق را نگه دارد، مهم اين است كه بتواند جانب مردم را از دست ندهد، و براى اين كار چه بسا لازم است كه معتقدات قطعى خويش و حقايق امور را ناديده بگيرد. اين حقيقتى است كه بزرگترين سياستمداران جهان نيز، كه مدّتها كارگردان صحنه هاى

صفحه 53
سياسى جهان بوده اند، به آن اذعان دارند. رئيس جمهور پيشين آمريكا، جان. اف. كندى، در يكى از آثار خود چنين مى نويسد:
«گاهى سناتور مجبور مى گردد كه در جلسه علنى فوراً وفى المجلس راجع به موضوع مهمى رأى خود را ابراز دارد، در اين ترديدى نيست كه او هم ميل دارد كه فرصت تفكر و سنجش داشته باشد، تا شايد بتواند با چند كلمه حرف يا با اصلاح كوچكى، اشكالات و اختلافات را به قدر امكان مرتفع سازد، ولى نه فرصت تعمّق دارد نه مى تواند خود را مخفى سازد، و نه قادر است از رأى دادن بگريزد. عيناً مثل اين است كه تمام موكّلينش به او چشم دوخته و منتظرند ببينند رأيى كه آتيه سياستش بسته به آن است چه خواهد بود.
علاوه بر تمام اينها فكر اينكه تمام مزاياى عظيم سناتورى را از كسى بگيرند و ديگر نتواند به چنين شغل جالب و مهمى ادامه دهد، مسئله اى است كه حتى شجاعترين رجال سياسى را ممكن است تا صبح بيدار نگهدارد.
اين است كه بعضى از سناتورها شايد بدون اينكه حتى خودشان ملتفت باشند، راه سهل تر و كم خطرترى را پيش مى گيرند. يعنى هر وقت تبانى بين «وجدان» و «تصميمشان» پيش مى آيد، با «منطق سازى» وجدان را قانع مى سازند وخود را با اكثريت افكار موكلين هماهنگ مى نمايند. اينها را نمى شود ترسو ناميد، بلكه بايد گفت اينها كسانى هستند كه رفته رفته عادت به تبعيت از افكار عمومى كرده اند و صرفه خود را در اين ديده اند كه، نان را به نرخ روز بخورند. امّا در بين رجال، اشخاص ديگرى هم هستند كه پا روى وجدان مى گذارند و عمل خود را چنين توجيه مى كنند كه براى نافذ بودن در خدمت عمومى ناچارند گاهى با كمال صداقت، وجدان خود را كنار گذارند و به قول «فرانك كنت» حرفه سياسى را نمى شود شغلى خلاف اخلاق ناميد بلكه بايد گفت:«سياست شغل اخلاقى نيست».1

1 . سيماى شجاعان، ص33ـ 34.

صفحه 54
«فرانك كنت»، نويسنده سياسى، مى نويسد: مسئله لزوم رأى بيشتر بدست آوردن، موضوعى است بسيار مهم و جدى و در راه حصول آن بهيچوجه نمى شود اجازه داد مطالبى بيمورد از قبيل «اخلاق» و «حقّ و باطل» در آن راه يابد!...
بهترين نصيحتى كه «مارك اشكال» به يكى از همكاران خود در ايّام مبارزه انتخابى 1920 كرده است اين است كه «شما نمى خواهيد عوام فريبى كنيد، يعنى شما نمى خواهيد در راه رسيدن به نمايندگى، وجدان خود را زير پا بگذاريد. شما بايد اين را بياموزيد كه براى مرد سياسى، مواقعى پيش مى آيد كه ناچار است وجدانش را ناديده انگارد».1
اين عادلانه ترين سخنى است در منطقِ دمكراتهاى جهان امروز!« تو خود حديث مفصّل بخوان از اين مجمل». اين است ماهيت اين حكومتها در كشورهاى آزاد! آيا عقل و منطق اجازه مى دهد كه جانشين پيامبر كه بايد از جهاتى به سان او باشد به اين شيوه از طريق مراجعه به افكار عمومى يا با بيعت اهل حلّ و عقد، و يا مهاجران و انصار انتخاب گردد؟ هرگز نه... زيرا در اين شيوه از حكومت، فرد منتخب استقلال فكرى ندارد، و در واقع بلندگوى افكار و تمايلات موكلان مى شود. بسيار نادر و كمند رجالى كه حاضر بشوند كه به محبوبيت خود، پشت پا زنند و از خشم و طوفان افكار عمومى نهراسند و هر تصميمى كه به صلاح امّت ديدند، اتّخاذ نمايند.
ممكن است تصوّر شود كه حفظ رضايت موكّلان در صورتى لازم است كه مدّت زمامدارى محدود به چند سال باشد، ولى چون پيشوايى امام دائمى بوده و به سان زمامدارى «مادام العمرى» است كه هم اكنون در برخى از كشورها بدان عمل مى شود، ديگر لازم نيست پس از احراز كرسى خلافت در فكر جلب رضايت مردم باشد.
اين انديشه بسيار خام و نابجا است، زيرا اوّلاً، در همان زمامدارى هاى

1 . همان، ص35.

صفحه 55
مادام العمرى نيز نمى توان افكار موكلان وانتخاب كنندگان را ناديده گرفت، و چه بسا در صورت بى اعتنايى، با انقلاب و انفجار و شورش عمومى روبرو مى گردد، و ثانياً انتخاب شدن يك مرد از طرف گروهى با بودن كانديداهاى متعدد، بدون وعده همكارى و همفكرى، عملى نيست، و با توجه به اين مسئله، چنانچه پس از انتخاب، وعده هاى خود را ناديده بگيرد خود مشكلى است بالاتر، زيرا در اين صورت مربّى اجتماع عملاً راه پيمان شكنى را پيموده و به ديگران نيز آموخته است.
در شوراى شش نفرى كه عمر براى انتخاب خليفه پس از درگذشت خود تعيين كرده بود، «عبد الرحمان بن عوف» كه تمايل او به يك طرف باعث سنگينى يكى از دو كفه بود، رو به على(عليه السلام)كرد و چنين گفت:«با تو بيعت مى كنم به شرط اينكه بر سنّت خدا و رسول او و سيره و روش دو خليفه پيشين رفتار كنى » على(عليه السلام)فرمود: بر سنّت خدا و رسول او و فكر خود عمل مى كنم و بس. در اين موقع عبد الرحمان رو به عثمان كرد و جمله گذشته را تكرار كرد و عثمان نيز وفادارى خود را به شرط وى اعلام كرد و انتخاب گرديد.(وبعداً هم چنانكه ديديم روش خاص خود را در پيش گرفت وبنى اميه را بر مردم مسلّط ساخت).
خلاصه اينكه چه بسا انتخاب كنندگان شرايطى را تحميل مى كنند كه بر يك فرد با ايمان و با وجدان، عمل به آنها بسيار سخت و ناگوار است. طبعاً افراد حق شناس زير بار آن شرايط نمى روند و انتخاب نمى شوند،وبه جاى آنها، افراد غير صالح با پذيرفتن هر نوع شرطى، انتخاب مى شوند.
در انتخابات رئيس جمهورى آمريكا، آزادترين فرد ناچار است كمك به صهيونيسم جهانى را سرلوحه برنامه خود قرار داده و به سازمانهاى رأى ساز و رأى آفرين وعده دهد كه در صورت انتخاب به اسرائيل كمك خواهد كرد، هرچند بداند كه اين عمل، بر خلاف مسير عدالت و اصول انسانيت است.
2ـ اشكال ديگرى كه بر رژيمهاى دموكراسى غربى وارد است اين است كه بازگشت آن به نوعى ظلم و ديكتاتورى («ديكتاتورى عدد» و «استبداد اكثريت بر

صفحه 56
اقليت)» است. زيرا بر فرض اينكه انتخابات به صورت صحيح و بى غل و غش انجام گيرد، سرانجام بايد اكثريتى كه چه بسا تنها با يك رأى بيشتر روى كار آمده است بر اقليتى كه با يك رأى كمتر از صحننه عقب زده شده است حكومت كند، و از آنجا كه ممكن است در موارد متعددى حق با اقليت باشد، مفهوم اين امر آن است كه بايد، به خاطر يك رأى منافع و مصالح ملّتى از بين برود. از اينجا است كه بايد گفت كه حكومت 51 بر 49 نفر يك نوع حكومت ظالمانه است كه بشر بر اثر بيچارگى و نبودن راه بهتر و يا عدم توجه به راه ديگر كه اسلام پيش پاى ملتها گذارده است، خواه ناخواه به آن تن داده است.
ولى در انتخاب جانشين براى پيامبر از جانب خداوند، چنانكه بيان گرديد، راه بر اين نوع بيعدالتيها بسته شده است. امام را شخصى انتخاب مى كند، كه همگى به حقّ حاكميت او ايمان راسخ دارند، و از روى قوانينى حكومت مى كند، كه همه افراد آن را پذيرفته اند، و ديگر مسئله اقليت و اكثريتى مطرح نيست.
گذشته از همه اينها، اصولاً در نظامهاى دموكراتيك، اهواء و تمايلات اكثريت در لباس قانون تجلى مى كند و تصميم آنان به صورت رأيى قاطع و حكمى استوار بر تمام توده ها تحميل مى گردد، ولى روح قوانين اسلام كه همواره مصالح جامعه را محور تشريع قرار مى دهد نمى تواند بر چنين نظريه اى صحّه بگذارد.
قرآن مجيدى كه پيوسته افكار عمومى راتخطئه كرده و در باره نوع اكثريت ها مى فرمايد:(وَ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ) و (وَ أَكْثَرُهُمْ لا يَشْعُرُونَ) ـ مع الوصف ـ چگونه مى تواند تمايلات اكثريت جامعه را در انتخاب حساسترين موضوع دينى، يعنى مسئله امامت و پيشوايى امّت، مؤثر و نافذ بداند؟مگر نه اين است كه قرآن مى فرمايد:(وَعَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ).1: يعنى،چه بسا چيزى را مكروه و نامطلوب بشماريد در حالى كه به نفع شما است و چه بسا چيزى را دوست بداريد در صورتى كه بر ضرر شما است.

1 . بقره:216.

صفحه 57
آيينى كه تمنيات نفسانى اكثريت جامعه را صريحاً تخطئه مى كند و مى فرمايد كه چه بسا عقربه اهواء و تمايلات مردم متوجه امورى مى گردد كه سراپا خطرناك و زيانبار است و گاهى از امورى ابراز انزجار مى كند كه صد در صد به نفع آنها است، ديگر نمى تواند تعيين و انتخاب امام را كه پس از پيامبر، داراى عاليترين و شامخترين مقام و منصب دينى است به رأى«آسيب پذير» اكثريت موكول سازد.
ج ـ آيا در صدر اسلام انتخاب خلفا از طريق اكثريت بوده است؟
برخى از توجيهات جنبه علل تراشيهاى پس از وقوع را دارد. گاهى يك پديده اجتماعى به گونه اى و تحت علل و شرايطى جامه وجود مى پوشد، سپس آيندگان كه پايه داوريهاى آنان را يك مشت حدس و پندار تشكيل مى دهد بر اثر يك خوش بينى بيجهت يك رشته علل اخلاقى و روانى و اجتماعى براى آن پديده مى تراشند كه روح پديد آرندگان آن پديده از آن علل بيخبر بوده است!
اتّفاقاً توجيه حكومت خلفا از طريق دموكراسى و حكومت مردم بر مردم يا اكثريت بر اقليت مصداق روشن اين قاعده است. اصولاً آنچه در انتخاب خلفاى صدر اسلام مطرح نبوده، موضوع انتخاب خليفه از طريق توده مردم بوده است. زيرا نه دانشمندان محقّق اهل تسنن در انتخاب خليفه به چنين اصلى معتقدند و نه انتخاب خلفا از اين راه انجام گرفت. مع الوصف، برخى از نويسندگان عصر حاضر، براى موجّه جلوه دادن خلافت خلفا، دست به دامن پديده هاى نوظهورى چون دمكراسى و ليبراليسم غربى زده و موضوع حكومت مردم بر مردم و قاطعيت رأى اكثريت بر اقليت را پيش كشيده اند، در حاليكه اين گونه توجيهات، تراشيدن يك رشته علل پس از وقوع است كه فقط در عالم تخيّل وجود دارد و هرگز پديده خلافت مستند به آن نبوده است.
اينك براى اطمينان بيشتر متن سخنان دانشمندان ديرينه را در اين باب نقل مى كنيم:

صفحه 58
قاضى ايجى در كتاب معروف خود مى نويسد: در انتخاب امام نيازى به اجماع و اتّفاق امّت بر خلافت فردى لازم نيست بلكه با بيعت و پيمان يكى دو نفر از صحابه پيامبر، خلافت شخص صورت قانونى به خود مى گيرد و گواه آن اين است كه ياران پيامبر با كمال استوارى كه در امور دينى داشتند تنها به رأى ابوبكر كه پس از خود عمر را براى خلافت تعيين كرد، اكتفا نمودند و نه تنها اتّفاق همه مسلمانان را شرط ندانستند بلكه اتّفاق صحابه اى را نيز كه در خود مدينه مى زيستند لازم نشمردند.1
مؤلف «الأحكام السلطانية» مى نويسد: برخى تصوّر كرده اند كه انتخاب خليفه بايد با تصويب بزرگان اسلام كه در شهرهاى اسلامى به سر مى برند انجام بگيرد، در صورتى كه ابوبكر در سقيفه بنى ساعده با پنج رأى به خلافت انتخاب گرديد و روى كار آمد: عمر، ابو عبيده، اسيد بن حضير، بشر بن سعد و سالم مولى ابى حذيفه.2
تاريخ خلافت اسلامى گواهى مى دهد كه خلافت عمر تنها با تعيين ابوبكر صورت قانونى به خود گرفت و عمر نيز موضوع خلافت را در اختيار شوراى شش نفرى قرار داد كه يك نفر را از ميان خود براى خلافت انتخاب نمايند و ديگران را از انتخاب شدن و انتخاب كردن محروم ساخت.
قاضى باقلانى مى نويسد: انتخاب ابوبكر با تلاش عمر و چهار نفر ديگر انجام گرفت.3
پس از شهادت امير المؤمنين على(عليه السلام) موضوع خلافت به صورت سلطنت موروثى در خاندان بنى اميه و بنى عباس در آمد كه خود سرگذشت دردناكى دارد كه اكنون مجال بازگويى آن نيست.

1 . شرح مواقف، ج3، ص265.
2 . الأحكام السلطانية، ص4.
3 . التمهيد، ص178.

صفحه 59

فصل نهم

مشاوره در اسلام

جاى گفتگو نيست كه در پرتو مشورت گره بسيارى از مشكلات فردى و اجتماعى گشوده مى شود. تو گويى اصطكاك دو فكر، بسان اصطكاك دو سيم مثبت و منفى است كه از آن برق مى جهد و پيش پاى انسان را در مسير زندگى روشن مى سازد.
روى اهميتى كه شور و مشورت در حلّ مشكلات دارد، قرآن مجيد به پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) دستور مى دهد كه در امور مختلف زندگى به شور و مشورت بپردازد چنانكه مى فرمايد:(وَشاوِرْهُمْ فِى الأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِين).1 يعنى،در تصميمات خود با آنان به مشورت بپرداز، و هر موقع تصميم گرفتى به خدا توكل بنما، خداوند كسانى را كه به او توكّل مى نمايند دوست مى دارد.
خداوند در آيه ديگرى افراد با ايمان را چنين توصيف مى كند:
(وَ الّذينَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمْ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَأَمْرُهُمْ شُورى بَيْنَهُمْ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ).2 يعنى،كسانى كه به نداى پروردگار خود پاسخ مثبت گفتند و نماز را به پا داشته اند و اساس تصميم و كارهاى آنان را شور و مشورت تشكيل مى دهد و از آنچه ما روزى كرده ايم انفاق مى نمايند.
بنابر اين عقل و نقل دست به دست هم داده و اهميّت و موقعيت حساس مشورت را روشن ساخته اند و چه بهتر مسلمانان از اين دستور بزرگ اسلامى، كه

1 . آل عمران:159.
2 . شورى: 38.

صفحه 60
اساس سعادت و پيشرفت اجتماع است، پيروى كنند.
پيامبر نه تنها مردم را به چنين روش امر نمود بلكه در طول زندگى خود فرمان خدا را در مواردى نيز پياده كرد. در جنگ بدر كه هنوز با دشمن روبرو نشده بود براى پيشروى در بيابان بدر، و مقابله با دشمن با ياران خود مشاوره نمود و به آنان چنين فرمود:
«اشيروا إليَّ أَيّها الناس»: نظرهاى خود را در موضوع نبرد با قريش بيان كنيد، آيا پيش برويم و با دشمن بجنگيم يا ازاين نقطه باز گرديم؟سران مهاجرين و انصار دو نظر متضاد دادند ولى پيامبر سرانجام نظر انصار را پذيرفت.1
در جنگ بدر پيران قوم طرفدار قلعه دارى و توقّف د رمدينه بودند، كه با پرتاب تير و سنگ از برجها و پشت بامها از شهر دفاع كنند، در حاليكه جوانان، طرفدار نبرد در بيرون شهر بودند. و نظر پيران را، روش زنانه تلقى مى كردند. در اين جا پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) نظر دوّم را انتخاب كرد.2
در جنگ خندق پيامبر شوراى نظامى تشكيل داد و پيشنهاد سلمان را در باره كندن خندق دور نقاط آسيب پذير مدينه پذيرفت و اجرا كرد.3
در جنگ طائف به اشاره و تصويب برخى از افسران ستاد لشگر را از نقطه اى به نقطه ديگر منتقل نمود.4
ولى بايد توجه نمود، كه آيا تنها شور و تبادل افكار مى تواند گره از كار بگشايد يا اينكه بايد قبلاً رئيس متنفذى چنين جلسه اى را تشكيل دهد و از مجموع نظرات و آرا، نظر واحدى را كه از ديده او واقع بينانه تر است اتخاذ نمايد،وبه مورد اجرا بگذارد.
معمولاً در جلسات مشاوره، افكار و نظريات مخلتفى ابراز مى گردد، و هر

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص615; مغازى واقدى، ص48.
2 . سيره ابن هشام، ج2، ص63; مغازى واقدى، ج1، ص209.
3 . تاريخ كامل، ج2، ص122.
4 . مغازى واقدى، ج3، ص925.

صفحه 61
فردى از نظريه خويش دفاع نموده و آراى ديگران را تخطئه مى كند، در اين جلسه رئيس مسلّمى لازم است كه آرا را روى هم بريزد، و از مجموع آنها نظر واحد و قاطعى را اتّخاذ نمايد و در غير اين صورت جلسه مشورت بدون اخذ نتيجه به پايان مى رسد.
اتّفاقاً در نخستين آيه اى كه به پيامبر دستور مى دهد با ياران خويش مشاوره نمايد پس از امر به مشاوره به پيامبر چنين خطاب مى كند:(فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ). يعنى،وقتى تصميم گرفتى بر خدا توكّل بنما.
منظور از اين خطاب اين است كه به پيامبر برساند كه پس ازمشورت يگانه مرجعى كه بايد تصميم بگيرد و رأى واحدى را اتخاذ نمايد شخص پيامبر است و لذا بايد پيامبر تصميم بگيرد و به خدا توكّل نمايد.
پيشواى جمعيت، كه جلسه مشاوره به فرمان او تشكيل يافته، چه بسا ممكن است در برابر انظار افراد نظر ثالثى را كه به نظر وى «اصلح» است انتخاب كند. چنانكه پيامبر گرامى در صلح «حديبيه» با افكار عمومى ياران خود مخالفت كرد و قرار داد صلحى ميان مسلمانان و قريش بت پرست بست و اعتراض آنان را نسبت به اصل صلح و يا برخى از موارد آن ناديده گرفت ومرور زمان نيز ثابت كرد كه عمل پيامبر به نفع مسلمانان بوده است.1
مشاوره در اسلام با مشاوره در حكومتهاى دمكراسى كه تصويب قوانين و مقررات كشور در اختيار مجلس شورى و سنا است و رئيس دولت فقط مجرى منويات نمايندگان دو مجلس باشد فرسنگها فاصله دارد. در اينجا رئيس حكومت، كه شخص پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)است، ملزم به پيروى از افراد اكثريت و يا اقليت نيست، بلكه تصميم نهايى و اتخاذ آخرين نظر، خواه با رأى اعضاى جلسه موافق باشد يا مخالف، با خود پيامبر گرامى است و همان طور كه گفته شد پس از برگزارى مراسم مشورت به پيامبر دستور مى دهد كه با توكل به خدا، تصميم بگيرد و پيش برود.

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص615.

صفحه 62
در باره آيه دوّم مطلب نيز به همين قرار است. آيه دوّم تبادل افكار را از صفات برجسته جامعه با ايمان مى داند ولى هرگز جامعه با ايمان در زمان پيامبر خالى از رئيس مطلق و نافذ نبود، و به حكم عقل و خرد پس از درگذشت وى نيز نبايد خالى بماند، و آيه ناظر به چنين محطيهايى است كه مشكل تعيين زمامدار را پشت سر گذارده، سپس در مسائل ديگر به مشاوره و تبادل نظر مى پردازند.
از اين بيان روشن مى گردد كه استدلال برخى از دانشمندان اهل تسنن به وسيله اين آيات بر صحّت انتخاب خليفه از طريق مشاوره، كاملاً غير موجه است. زيرا همان طور كه گفته شد آيات مزبور ناظر به محيطهايى است كه در آنجا مشكل تعيين فرماندار حل شده است و به فرمان او جلسه مشورتى تشكيل يافته تا در امور ديگر مسلمانان به تبادل نظر بپردازند;خصوصاً آيه نخست كه صريحاً به پيامبر كه در رأس مسلمانان قرار گرفته است خطاب مى كند كه پس از مشاوره بايد تصميم بگيرد و آن را به مورد اجرا گذارد.
گذشته از اين، مراجعه به افكار عمومى در موردى است كه از طرف خداوند بزرگ وظيفه مسلمانان تعيين نشده باشد، در اين جا است كه مى توانند وظيفه خويش را از طريق تبادل نظر، بدست آورند ولى در موردى كه از طريق تنصيص، وظيفه همگانى تعيين شده باشد در چنين موردى ديگر براى مشاوره موضوعى نيست.
از اين نظر هنگامى كه «حباب منذر» به حضور پيامبر رسيد و خواستار انتقال ستاد لشگر به نقطه ديگر گرديد، او به پيامبر رو كرد و گفت:«فإن كان عن أمر سلمنا وإن كان عن الرأى فالتأخّر عن حصنهم».1
هرگاه در اين مورد امر الهى و دستور خاصى رسيده است ما سخنى نداريم و اگر از موارد ديگر است كه مى توان آنجا نظر داد، به نظر ما صلاح اين است كه ستاد

1 . مغازى واقدى، ج3، ص925.

صفحه 63
را از حدود قلعه دشمن عقب ببريم.
موضوع خلافت و جانشينى امام اميرمؤمنان از مسائلى است كه دلايل نقلى زيادى آن را ثابت و روشن كرده است و پيامبر به فرمان خدا در موارد بسيار، همچون يوم الدّار، غدير خم، و بستر بيمارى، بر خلافت و جانشينى او تصريح نموده است; بنابر اين، چگونه مى توان مسئله تعيين جانشين را از طريق مشاوره حل نمود. آيا اين كار جز اجتهاد در برابر نص، و ابراز نظر در مقابل دليل و حكم قطعى الهى چيز ديگرى است؟!
قرآن مجيد در ضمن آيه اى به اين حقيقت اشاره مى كند: هنگامى كه زيد، پسر خوانده پيامبر، همسر خود (زينب) را طلاق داد، پيامبر به فرمان خداوند با زينب ازدواج كرد. اين موضوع براى مسلمانان گران آمد، زيرا در دوران جاهليت پسر خوانده حكم خود پسر حقيقى را داشت، همان طور كه ازدواج با همسر پسر نَسَبى زشت و حرام بود ازدواج با همسر پسر خوانده نيز قبيح و ناروا شمرده مى شد.
آنان انتظار داشتند كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) پيرو آرا و نظريات آنان گردد، در حاليكه پيامبر اين كار را به فرمان خدا آن هم براى كوبيدن سنتهاى غلط انجام داده بود، و بديهى است كه در مورد فرمان الهى مراجعه به افكار عمومى موضوعى ندارد.
از اين روى، قرآن كريم در آيه زير دخالت افراد را در مواردى كه فرمان الهى وظيفه خاصى تعيين كرده باشد بشدت محكوم مى كند و مى فرمايد:
(وَ ما كانَ لِمُؤْمِن وَ لا مُؤْمِنَة إِذا قَضَى اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعِيداً).1 يعنى، هنگامى كه خدا و رسول او در موردى حكم كردند ديگر براى هيچ مرد و زن مؤمنى در امور خويش اختيارى نيست (وبايد از فرمان خداوند پيروى كنند) و هر كس از فرمان خدا و پيامبر او سرپيچى كند آشكارا گمراه شده است.

1 . احزاب: 36.

صفحه 64

فصل دهم

تنها به قاضى نرويم!

يگانه خليفه اى كه در اسلام با اكثريت قريب به اتّفاق مهاجرين و انصار، انتخاب گرديد، امام امير مؤمنان(عليه السلام)بود. در تاريخ خلافت اسلامى، اين امر كاملاً بى سابقه بود و ديگر نيز براى آن نظيرى پيش نيامد.
در اين ميان وقتى معاويه (كه از مدّتها قبل اساس حكومت و امپراتورى خود را در شام پى ريزى كرده بود، و عداوت ديرينه و ريشه دارى با خاندان پيامبر داشت) آگاه شد كه مهاجرين و انصار على را براى خلافت انتخاب نموده اند، سخت ناراحت شد و حاضر به بيعت با امام نگشت. او نه تنها با امام بيعت ننمود، بلكه حضرت را متهم به قتل عثمان و حمايت از قاتلان او ساخت!
امام براى اسكات معاويه، و براى اينكه همه نوع درهاى عذر را به روى او ببندد، در يكى از نامه هاى خود ياد آور مى شود كه همان افرادى كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كرده بودند با من نيز بيعت كرده اند; هرگاه خلافت آنان را از اين نظر محترم مى شمارى كه مهاجرين و انصار با آنان بيعت كرده بودند، اين شرط در خلافت من نيز موجود است.

اينك متن نامه امام(عليه السلام)

«انّه بايعنى القوم الّذين بايعوا أبابكر و عمر وعثمان على ما بايعوهم عليه فلم يكن للشاهد أن يختار ولا للغائب أن يرد وإنّما الشورى للمهاجرين والأنصار

صفحه 65
اجتمعوا على رجل وسموه إماماً كان ذلك (للّه) رضا».1
همان افرادى كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كرده بودند با من نيز بيعت نمودند; در اين صورت براى شخص حاضر در مدينه، حقّ انتخاب امام ديگر و براى فرد غايب از مركز شورا نيز، حقّ ردّ نظريه آنان نيست. عضويت شورا از آنِ مهاجرين و انصار است، هرگاه آنان بر امامت و پيشوايى فردى اتّفاق نظر پيدا كردند و او را امام ناميدند، اين كار مورد رضايت (خدا) خواهد بود.
هدف امام از اين نامه چيزى جز اسكات و بستن راه هر نوع بهانه جويى و غرض ورزى، و به اصطلاح قرآن: مجادله به وجه احسن، نيست. زيرا «معاويه» مدتها استاندار «عمر»، و پس از وى استاندار «عثمان» در منطقه شام بود و آنها را خليفه رسول خدا، و خويش را نماينده خلفا مى شمرد. چنانچه احترام به خلافت آنان براى اين جهت بوده كه آنان از طرف مهاجرين و انصار انتخاب شده بودند، عين همين انتخاب در باره امام، به طور واضح و كامل انجام گرفته است و ديگر دليل ندارد يكى را محترم شمرده و ديگرى را رد كند.
امام از طريق مجادله كه در قرآن مجيد به آن امر شده است 2، مخالفت معاويه با خلافت خويش را، محكوم كرده، و سخن خود را چنين آغاز نمود:
كسانى كه با ابوبكر و عمر وعثمان بيعت كرده با من نيز بيعت كرده اند در اين صورت چرا خلافت مرا به رسميت نمى شناسى؟
حقيقت مجادله جز اين نيست كه آنچه را كه طرف مخالف، مقدّس و محترم مى شمارد پايه استدلال قرار داده و او را با معتقد خودش محكوم ساخت. بنابر اين، اين نامه هرگز گواه بر آن نيست كه امام انتخاب خليفه را از طريق شوراى مهاجرين و

1 . نهج البلاغه، نامه 6.
2 . (وَجادِلْهُمْ بالّتى هِيَ أَحْسَنْ) (نحل:125).

صفحه 66
انصار يك امر صد در صد صحيح مى داند و عقيده درونى امام نيز همين است كه بايد خليفه، به طور مطلق از طريق مشاوره و انتخاب مهاجرين و انصار انجام بگيرد و هرگز مسئله امامت يك مسئله انتصابى نيست بلكه يك مسئله انتخابى است.
هرگاه هدف امام اين بود، نبايد نامه خود را با گفتگو از بيعت خلفاى سه گانه آغاز كند، بلكه بدون گفتگو از خلافت آن سه نفر، سخن خود را بايد چنين آغاز كند:«مهاجرين و انصار با من بيعت كردند، و هر فردى كه آنان با او بيعت نمايند، پيشواى مسلمانان خواهدبود».
اينكه امام در جمله هاى بعدى مى فرمايد:«فإن اجتمعوا على رجل وسموه اماماً، كان ذلك (للّه) رضا»، آن نيز احتجاج روى عقيده طرف مخالف است و لفظ «للّه» در نسخه هاى صحيح نهج البلاغه، موجود نيست و در چاپهاى مصرى در ميان پرانتز قرار دارد (اشاره به اينكه وجود اين لفظ در نامه امام مورد شك و ترديد است). در حقيقت امام مى فرمايد:هرگاه مسلمانان در قبول پيشوايى فردى اتّفاق نظر پيدا كردند، يك چنين كار مورد رضايت است يعنى مورد رضايت شماها و همين كار در باره من انجام گرفته است ديگر چرا در بيعت با من مخالفت مىورزيد؟
نخستين كسى كه با اين خطبه براى اثبات نظريه اهل تسنن استدلال كرده است شارح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، مى باشد. وى روى غفلت از قرائنى كه در خود نامه و ديگر از خطبه هاى نهج البلاغه وجود دارد با اين خطبه به استوارى نظريه اهل تسنن استدلال نموده و گفتار امام را به صورت يك امر جدّى كه روشنگر عقيده امام است تلقى نموده است. دانش1مندان شيعه هر موقع به شرح اين خطبه رسيده اند، مطلبى را كه ما ياد آورى كرديم بازگو نموده اند.
تعجّب اينجاست كه احمد كسروى در برخى از نوشته هاى خود به اين خطبه چسبيده و آن را گواه بر بى پايگى عقيده شيعه گرفته است! و تعجّب آورتر، عمل

1 . شرح نهج البلاغه حديدى، ج14، ص36.

صفحه 67
كسانى است كه پس از اين دو نفر گفتار آنان را از نو نشخوار نموده و آن را به صورت يك كالاى تازه به بازار فريب خوردگان عرضه مى دارند، ديگر نمى دانند كه در هر عصر و زمانى آيين تشيّع مراقبانى دارد كه مشت مغرضان را باز كرده و پرده از راز آنان بر مى دارند.

تنها به قاضى نرويم!

در داورى خود نبايستى تنها به نزد قاضى رفت و ديگر سخنان امام را در «نهج البلاغه» ناديده گرفت، بلكه بايد همه سخنان امام را روى هم ريخت، و از همه آنها نتيجه واحدى گرفت.
همين امامى كه در اين نامه مى نويسد:افرادى كه با سه خليفه بيعت كرده بودند با من نيز بيعت نموده اند و هرگاه مهاجرين و انصار در باره امامت كسى اتّفاق نظر پيدا كردند، او پيشواى جمعيت خواهد بود و ديگران حق ندارند آن را رد كنند، در خطبه شقشقيه در باره خلافت خلفا چنين مى فرمايد:
به خدا سوگند، فرزند ابى قحافه، لباس خلافت را به سان پيراهن بر تن كرد در حالى كه مى دانست آسياى خلافت بر محور وجود من مى گردد و من براى خلافت مانند قطب وسط آسيا هستم.علوم و معارف از وجود من سرازير مى گردد، و مرغ انديشه كسى به اوج رفعت من نمى رسد. ولى من جامه خلافت را رها نمودم و از آن پهلو تهى كردم و در كار خود انديشه مى كردم كه با دست شكسته(بدون سپاه و ياور) براى گرفتن حقّ خود، حمله نمايم يا آنكه بر تاريكى كورى، صبر نمايم، تاريكى يى كه پيران را فرسوده و جوانان را پژمرده و پير مى سازد و مؤمن را رنج مى دهد تا روزى كه بميرد.
سرانجام صبر و بردبارى را خردمندانه ديدم و به سان كسى كه خار در چشم و استخوان در گلوى او گير كند صبر نمودم، و ميراث خود را غارت شده مى ديدم تااينكه روزگار اوّلى (ابوبكر)سپرى گرديد ولى خلافت را به آغوش ديگرى انداخت،

صفحه 68
و پس از خود به ديگرى سپرد.شگفتا وى در زمان حيات از مردم عزل خويشتن را مى خواست ولى آن را به ديگرى واگذار نمود، و اين دو نفر خلافت را ميان خود مانند دو پستان قسمت كردند. او خلافت را در جاى درشت و ناهموار قرار داد....
تا آنجا كه مى فرمايد: عمر هم راه خود را پيمود ولى امر خلافت را به جماعتى واگذار نمود كه مرا هم يكى از آنها قرار داد. بار خدايا از تو يارى مى طلبم براى شورايى كه تشكيل شد و مشورتى كه نمودند تا آنجا كه مرا هم رديف آنها قرار دادند....1
امام در يكى از نامه هاى خود پرده از مظلوميت و نحوه اخذ بيعت از خود برداشته و در پاسخ نامه معاويه، كه به حضرت نوشته بود كه وى را به سان شترى كه چوب در بينى او مى گذارند و مى كشند براى گرفتن بيعت به نفع ابوبكر مى كشيدند، چنين مى نويسد:
نوشته بودى كه:مرا مانند شترى كه چوب در بينيش كرده و مى كشند براى بيعت كشيدند تا بيعت نمايم.به خدا سوگند خواسته اى نكوهش نمايى ستايش نمودى، و خواسته اى رسوا كنى رسوا شدى(زيرا بر مظلوميت من صريحاً اعتراف نمودى) زيرا هرگز بر مسلمان ـ تا در دينش شك و در يقينش خلل نباشد ـ مظلوميت و ستمكشى عار نيست.2
آيا امام با تصريح به مظلوميت خود و اينكه با جبر و زور از وى بيعت گرفته شد، مى تواند خلافت خلفا را به رسميت بشناسد و متصديان آن مقام را امام و پيشواى جمعيت بداند؟به طور مسلّم نه، پس ناچار مقصود وى در نامه مورد بحث، مجادله و اسكات طرف بوده است.

1 . شرح نهج البلاغه، ج1، خطبه سوم.
2 . «وقلت إنّى كنت اقاد كما يقاد الجمل المخشوش لابايع، ولعمر اللّه لقد أردت أن تذم فمدحت،وأن تفضح فافتضحت وعلى المسلم من غضاضة فى أن يكون مظلوماً مالم يكن شاكاً فى دينه ولا مرتاباًبيقينه».(نهج البلاغه، نامه 28).

صفحه 69
امام در نامه ديگرى كه همراه استاندار خود مالك براى مصر فرستاد چنين مى نويسد:
به خدا سوگند! هرگز به قلبم خطور نمى كرد كه عرب پس از پيامبر خلافت را از خاندان او خارج سازد و به ديگرى واگذار نمايد و مرا از آن باز دارد. مرا به رنج نيفكند مگر شتافتن مردم به سوى ابوبكر كه با او بيعت كنند.1

1 . اينك متن نامه امام:«ولايخطر ببالى انّ العرب تزعج هذا الأمر من بعده (صلى الله عليه وآله وسلم) عن أهل بيته ولا انّهم منحوه عنى من بعده فما راعنى إلاّانثيال الناس على فلان يبايعونه... »(نهج البلاغه، نامه62).

صفحه 70

فصل يازدهم

سرگذشت غم انگيز سقيفه بنى ساعده

نگرانى پيامبر از عقبگرد امّت به عصر جاهليت

آيات قرآنى و قرائن تاريخى نشان مى دهند كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)از آينده جامعه اسلامى سخت نگران بود، و (صرف نظر از الهامات غيبى) با مشاهده يك سلسله حوادث ناگوار، اين احتمال در ذهن او قوّت مى گرفت كه ممكن است گروه يا گروههايى پس از درگذشت او، به دوران جاهلى باز گردند و سنن الهى را به دست فراموشى بسپارند.
اين احتمال موقعى در ذهن او قوّت گرفت، كه در جنگ احد (هنگامى كه خبر دروغين كشته شدن پيامبر از طرف دشمن در ميدان نبرد، منتشر گشت) با چشم خود مشاهده كرد كه اكثريت قريب به اتّفاق آنان راه فرار گرفته و به كوهها و نقاط دور دست پناه بردند، و برخى تصميم گرفتند كه از طريق رئيس منافقان «عبد اللّه بن ابى»از ابو سفيان امان بگيرند، بلكه عقايد مذهبى آنان آنچنان سست و بيپايه گرديد كه در باره خدا گمان بد بردند و افكار جاهلى را به خود راه دادند و قرآن مجيد از اين راز چنين پرده بر مى دارد:
(وَطائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ يَظُنُّونَ بِاللّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِيةِ يَقُولُونَ هَلْ لَنا مِنَ الأَمْرِ شَيء).1

1 . آل عمران:153.

صفحه 71
يعنى، گروهى از ياران پيامبر به اندازه اى در فكر جان خود بودند، كه در باره خدا گمانهاى باطل ـ به سان گمانهاى دوران جاهليت ـ مى بردند، و مى گفتند كه آيا چيزى از امر(حاكميت بر مسلمين) براى ما هست؟
باز قرآن مجيد در آيه ديگر به طور تلويح از اختلاف و دودستگى ياران رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) خبر داده و مى فرمايد:(وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُول قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِى اللّهُ الشّاكِرينَ).1
يعنى،محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) فقط پيامبرى است از جانب خدا، و پيش از او نيز پيامبرانى آمده و رفته اند، هرگاه بميرد و يا كشته شود آيا شما به افكار و عقايد جاهليت باز مى گرديد؟ و هر كس عقبگرد كند، ضررى به خدا نمى رساند خداوند سپاسگزاران را سزاى نيك مى دهد.
اين آيه با تقسيم اصحاب پيامبر به دو گروه «مرتجع به عصر جاهلى»، و «گروه ثابت قدم و سپاسگزار» تلويحاً مى رساند كه پس از درگذشت پيامبر گرامى مسلمانان دچار اختلاف و دودستگى مى شوند:گروهى مرتجع و باز گردنده به عصر جاهلى، و گروهى شاكر و سپاسگزار.
آيا عقل و خرد اجازه مى دهد كه پيامبر گرامى چنين امّتى را كه در حال انحلال و اختلاف است به حال خود واگذار كند و امام و پيشوايى، و حاكم و فرمانروايى براى آنان تعيين نكند.
هرگز بر پيامبر حتى برافرادى كه به وحدت ملّى خود علاقمند باشند، روا نيست كه زمام زندگى اجتماعى و سياسى چنين گروهى را به دست خود آنان بسپارد، علاقه به ثبات وضع، الزام مى كند كه پيشواى امّت فرد لايق و شايسته اى را براى آنان انتخاب كند، تا در حدود امكان از اختلاف و دودستگى، و انحلال و ناپايدارى

1 . آل عمران:144.

صفحه 72
جلوگيرى به عمل آورد.
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) مى داند كه امّت وى كانون اختلاف و دودستگى است و بهسان امتهاى پيشين دچار چند دستگى خواهند شد، تا آنجا كه در باره آنان پيش بينى كرده و فرموده است:
«سَتفترق أُمّتى على ثلاث وسبعين فرقة، فرقة ناجية والباقون فى النار»:
امّت من به هفتاد و سه فرقه تقسيم مى گردند; فقط يك گروه از آنان اهل نجات است، و فرقه هاى ديگر طعمه آتش مى باشند.1
بايد پرسيد پيامبر با اطلاع و آگاهى از اين امر، چگونه موضوع انتخاب رهبرى امّت را كه مى تواند به بسيارى از اختلافات خاتمه دهد به چنين جمعيت متلوّنى واگذارده است، و از اين طريق اختلاف و شكاف وسيعى در ميان امّت پديد آورده است؟!
جامعه اسلامى در آن روز از گروههاى مختلف، كه هر گروهى هوسى را در سر مى پروراند، تشكيل يافته بود: جمعيت انصار را دو گروه معروف، اوس و خزرج، و گروه مهاجر را علاوه بر بنى هاشم و بنى اميه، قبايل تيم و عدى تشكيل مى داد، و هر گروهى در اين فكر بود كه زمامدارى امّت و رهبرى جامعه از آن او باشد، و رئيس قبيله وى بر چنين مقامى تكيه زند.
آيا با وجود چنين گروه هاى متضاد، مى توان وحدت و يگانگى امّت، و استوارى و پايدارى مسلمين در راه دين را انتظار داشت يا اينكه بايد قبل از هر چيز عوامل اختلاف و دودستگى را ريشه كن كرد، و سپس چنين انتظارى از آن داشت.
بزرگترين شكافى كه پس از درگذشت پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) در صفوف مسلمانان به وجود آمد و ضربه شكننده اى بر وحدت و يكپارچگى آنان زد، اختلاف نظر در باب زعيم و حاكم اسلامى بود، اگر مسلمانان در اين موضوع دچار دودستگى

1 . صحيح ابن ماجه، باب فتن وغيره.

صفحه 73
نمى شدند بسيارى از اختلافات در پرتو اتحاد كلمه در مسئله فرمانروايى، ذوب مى گشت و نمودى نمى يافت.ولى اختلاف در همين امر مهم و اساسى بود كه سرچشمه اختلافات و دودستگى ها و جنگها و فتنه ها ى بعدى گرديد، و سرانجام امّت واحدى را به صورت گروهها و ملتهاى پراكنده و بعضاً مخالف و درگير درآورد.

منطق اهل سقيفه

قرآن مجيد ياران پيغمبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) را تهديد مى كند كه مبادا پس از درگذشت وى به افكار جاهلى بازگشت كنيد.
بررسى سرگذشت گروهى كه در سقيفه بنى ساعده دور هم گرد آمده بودند، بخوبى نشان مى دهد كه چگونه در آن روز پرده از روى عُقده ها و كينه هاى پنهان برداشته شد، و بار ديگر عصبيتهاى قومى و عشيره اى، و افكار جاهلى از لابلاى گفتگوهاى ياران پيامبر خود را نشان داد، و روشن گرديد كه هنوز تربيتهاى اسلامى در اعماق دل بسيارى از آنان نفوذ نكرده و اسلام و ايمان جز سرپوشى بر چهره كريه جاهليت، چيزى نبوده است.
بررسى اين واقعه تاريخى بخوبى مى رساند كه هدف از آن اجتماع، و آن سخنرانيها و پرخاشهاى تند به يكديگر، جز منفعت طلبى و سودجويى چيز ديگر نبود، و هر فردى كوشش مى كرد كه لباس خلافت را كه بايد بر اندام شايسته ترين فرد از امّت پوشيده شود، بر اندام خود بپوشاند، و چيزى كه در آن انجمن هرگز مطرح نبود، مصالح عمومى اسلام و مسلمانان بود و يا جستجوى شايسته ترين فرد از امّت كه با تدبير خردمندانه، و دانش وسيع، و روح بزرگ، و اخلاق پسنديده خود، بتواند كشتى شكسته اسلام را به ساحل نجات رهبرى كند.
بررسى حادثه سقيفه بروشنى ثابت مى كند كه كارگردانان سقيفه، جز خود و منافع خويش، فكر ديگرى نداشتند و هر فردى به فكر داغ كردن تنور منافع خويش و

صفحه 74
برشته كردن نان خود بود.
اينك بررسى اين فاجعه تاريخى:
هنوز جسد پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) روى زمين بود و بنى هاشم و گروهى از ياران راستين آن حضرت، مشغول فراهم ساختن مقدّمات دفن پيامبر بودند كه ناگهان گروه انصار در چند قدمى خانه پيامبر در زير سايبانى به نام «سقيفه بنى ساعده» دور هم گرد آمدند تا تكليف مسلمانان را از نظر خليفه و جانشين پيامبر معيّن كنند. گويى تعيين خليفه از نظر آنان به مراتب فورى تر از «تجهيز» و تغسيل و دفن پيامبر بود!
در لحظاتى كه على(عليه السلام) همراه با بنى هاشم و گروهى از مهاجران در داخل خانه و خارج آن با بى صبرى هرچه تمامتر خود را آماده مراسم نماز و دفن پيامبر مى نمودند، ناگهان عمر كه در خارج خانه بود از گرد هم آيى انصار در سقيفه آگاه گرديد. فوراً به وسيله كسى به ابوبكر پيغام داد كه هر چه زودتر خانه را ترك كند و بيرون آيد، ابوبكر كه از علّت احضار عمر آگاه نبود،عذر آورد و گفت: من در اين جا كار دارم. ولى سرانجام بر اثر اصرار عمر ناچار شد كه خانه و جسد و پيامبر را ترك كند. وقتى وى نيز مانند عمر از جريان آگاه گرديد همه چيز، جز رفتن به سقيفه را فراموش كرد، و هر دو نفر راهى سقيفه شدند و ابو عبيدة ابن جراح را نيز همراه خود بردند. اكنون به دقّت به مناظره و احتجاجهاى طرفين گوش فرا دهيد كه آنان روى چه منطقى خود و قبيله خويش را براى خلافت از ديگران شايسته تر مى دانستد.
سخنگوى مجلس از طرف انصار، سعد بن عباده و حباب بن منذر، و از طرف مهاجران ابوبكر و عمر و ابو عبيده بودند و در پايان دو نفر از انصار نيز به منظور كارشكنى در كار سعد بن عباده سخن گفته اند. اينك متن سخنان آنان:
ـ سعد(خطاب به انصار): شما فضيلتى داريد كه هرگز ديگران آن را ندارند: پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) سالها در ميان كسان خويش مردم را به آيين توحيد دعوت نمود، ولى جز گروه كمى به او ايمان نياوردند، و همانها نيز توانايى دفاع از او را نداشتند،

صفحه 75
ولى شما انصار! به او ايمان آورديد، از او وياران او دفاع نموديد، و با دشمنان او از در جنگ وارد شديد تا در نتيجه مردم آيين او را پذيرفتند و شمشيرهاى شما بود كه عرب را در برابر او تسليم نمود. هنگامى كه پيامبر ديده از جهان پوشيد از شما راضى و چشمش به شما روشن بود، از اين روى لازم است زمام امور را به دست بگيريد و شما از همه مردم به اين كار شايسته تر و سزاوارتر هستيد.1
منطق سعد اين بود كه چون ما به پيامبر و ياران او پناه داده ايم و از او و يارانش دفاع كرده ايم و با دشمنان او پيكار نموده ايم پس براى زمامدارى از ديگران سزاوارتر هستيم. اكنون ببينيم كه منطق مهاجرين حاضر در مجلس در برابر آنان چه بود؟
ـ ابوبكر:مهاجران، نخستين گروهى هستند كه به آيين او ايمان آورده و به اين فضيلت مفتخر شده اند، آنان در شدايد و سختيها بردبارى به خرج داده اند، از كمى افراد نهراسيدند، آزار دشمنان را به جان خريدند و از ايمان و آيين او دست برنداشتند.ما هيچگاه فضايل و خدمات شما انصار را انكار نمى كنيم و به طور مسلّم پس از مهاجران شما بر ديگران برترى داريد، از اين روى امارت و فرمانروايى از آن مهاجران، و وزارت از آن شما باشد و ما امير باشيم و شما وزير و هيچ كارى را بدون مشورت شما صورت نمى دهيم.2
تكيه گاه مهاجران در برترى خود اين بود كه آنان نخستين كسانى بودند كه پيامبر را تصديق نموده و به آيين او گرويده اند.
ـ حباب بن منذر: اى گروه انصار! زمام امور را به دست بگيريد. ديگران در سايه قدرت شما زندگى مى كنند و هيچكس جرئت ندارد كه بر خلاف شما كارى صورت دهد. شما داراى قدرت و جمعيت بيشترى هستيد. هرگز دودستگى را به ميان خود راه ندهيد، كه نتيجه اى جز تباهى ندارد و اگر مهاجران بر قبضه كردن

1 . الإمامة والسياسة، ج1، ص5.
2 . همان، ص7.

صفحه 76
حكومت اصرار ورزند بايد مسئله را از طريق «دو اميرى» حل كنيم، و فرمانروايى از ما و فرمانروايى از آنان تعيين گردد.1
منطق انصار در اين مناظره فزونى نفرات و نيرومندى جبهه آنان است و مى گويند چون ما قوى و نيرومند هستيم بايد فرمانروا از ميان ما انتخاب گردد.
ـ عمر: هرگز دو شمشير در يك غلاف جاى نمى گيرد، بخدا سوگند عرب به حكومت و فرمانروايى شما تن در نمى دهد در صورتى كه پيامبر آنها از غير شماست، ولى عرب إبا نمىورزد كه زمام امور آنان را كسى بر عهده بگيرد كه پيامبر آنها از قبيله اوست، چه كسى مى تواند در حكومتى كه محمّد آن را پى ريزى كرده است با ما جنگ و نزاع كند در حاليكه ما از نزديكان و خويشاوندان او هستيم.
در اين گفتگو عمر، ملاك شايستگى براى زمامدارى امّت را پيوند خويشاوندى با پيامبر قرار داد، و از اين روى گروه مهاجر و در رأس آنان قريش را احق و شايسته تر براى اشغال آن مقام دانسته است.2
«حباب بن منذر» بار ديگر بر قدرت و نيرومندى ياران انصار تكيه كرده و گفت:اى گروه انصار به سخن عمر و همفكران او گوش فرا ندهيد، آنان دست شما را از فرمانروايى كوتاه مى سازند. اگر نپذيرفتند، همه را از اين سرزمين بيرون كنيد.شما به اين كار شايسته تر از ديگران هستيد، در پرتو شمشيرهاى شما ديگران به اين آيين گرويده اند.
ـ عمر: خدا ترا بكشد!
ـ حباب: خدا ترا بكشد!

1 . انصار با پيشنهاد (تز) دو اميرى گور خود را به دست خويش كنده ورسماً از صحنه مبارزه يك قدم عقب نشينى كردند وبه ضعف وزبونى خود در برابر جبهه مهاجرين اعتراف نمودند. از اين روى هنگامى كه رئيس خزرج اين سخن را از «حباب» شنيد با كمال تأسف چنين گفت:«هذا أوّل الوهن». اين پيشنهاد طليعه سستى وبيچارگى ما است.
2 . در بحث آينده انتقادى را كه امير مؤمنان(عليه السلام) از اين استدلال نموده است خواهيد خواند.

صفحه 77
ـ ابو عبيده: وى با دادن رشوه اى به انصار نظريه واگذارى حكومت به گروه مهاجر را چنين تأييد كرد:
اى گروه انصار! شما نخستين كسانى بوديد كه پيامبر گرامى را كمك كرديد، هرگز سزاوار نيست كه نخستين فردى باشيد كه سنّت و راه او را تغيير مى دهد.
در اينجا يك نفر از انصار، به نام بشير بن سعد، كه خود پسر عموى سعد بن عباده (كانديداى نيمى از انصار براى خلافت) بود برخاست،و با آنكه انتظار مى رفت جريان را به نفع آنان تمام كند، برخلاف انتظار وى روى عداوت و كينه اى كه به سعد بن عباده داشت منطق عمر را تأييد كرد و رو به خويشاوندان خود كرد و گفت:
ـ محمّد از قريش است وخويشاوندان وى بر خلافت از ديگران اولى و شايسته ترند، هرگز شما را نبينم كه با آنان در اين موضوع به نزاع برخاسته ايد.
طرفين سخنان خود را گفتند و هيچ كدام نتوانست ديگرى را قانع كند. در اين لحظه ابوبكر از فرصت استفاده كرد و به سان يك ديپلمات كهنه كار برگ جديدى به زمين زد و گامى جلوتر نهاد و تصميم گرفت كه دو نفر را معرفى كند تا مردم با يكى از آن دو نفر بيعت كنند، خصوصاً مشاهده كرد كه در ميان جبهه انصار وحدت كلمه وجود ندارد و بشير بن سعد مخالف سعد بن عباده (رئيس خزرج) مى باشد.
از اين روى با رندى خاصى به گفتگوها خاتمه داد و گفت:
خواهشمندم از اختلاف و دودستگى دورى كنيد، من خير خواه شما هستم، بهتر است دامنه سخن را كوتاه سازيد و با يكى از اين دو نفر، عمر و ابو عبيده، بيعت كنيد.

صفحه 78
عمر و ابوعبيده گفتند: هرگز بر ما سزاوار نيست كه با وجود شخصى چون تو زمام امور را در دست بگيريم. از ميان مهاجران هيچ فردى در فضيلت به پايه تو نمى رسد. تو همنشين پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در غار «ثور » بودى، به جاى پيامبر نماز خواندى، و وضع مالى تو بهتر از ما است، دستت را به ما ده تا ما با تو بيعت كنيم.
در اين لحظه ابوبكر فوراً بدون اينكه سخن بگويد و بدون اينكه دو مرتبه تعارف كند دست خود را دراز كرد و از رازى كه بر دل بود پرده برداشت، و روشن شد كه پيش كشيدن عمر و ابوعبيده، رنگ جدّى نداشته و جز تعارف و هموار كردن راه بر خود چيزى نبوده است.
ولى پيش از آن كه عمر، دست ابوبكر را به عنوان بيعت بفشارد، بشير بن سعد بر هر دو سبقت جست و دست او را قبل از همه به عنوان بيعت فشرد، آنگاه اين دو نفر، دست ابوبكر را به عنوان جانشين رسول خدا فشرده و در همين لحظه شكاف عميقى كه از سخنان بشير پيش بينى مى شد، در ميان جبهه انصار پديدار شد و عقب نشينى انصار قطعى گرديد.
حباب بن منذر از بيعت بشير، كه خود از انصار بود، سخت برآشفت،وفرياد زد: بشير! نمك نشناسى كردى و بر پسر عموى خود رشگ بردى و نخواستى حكومت از آن او باشد. بشير گفت:
ـ هرگز جريان از اين قرار نيست، بلكه نخواستم در حقّى كه خدا آن را براى گروه مهاجر قرار داده است به نزاع برخيزم.
«اسيد بن حضير» كه رئيس اوس بود و هنوز عداوتهاى ديرين خود با رئيس خزرج را در دل مكنون و پنهان داشت، رو به افراد قبيله اوس كه در مجلس حضور داشتند كرد و گفت:برخيزيد و با ابوبكر بيعت كنيد زيرا اگر سعد زمام امور را به دست بگيرد خزرجيان يك نوع فضيلت و برترى بر ما پيدا مى كنند. از اين روى گروه اوس نيز به فرمان رئيس خود با ابوبكر بيعت كردند.
در اين لحظه آن گروه از مردم كه بلوغ روانى ندارند و به سان گوسفند از دستور رئيس پيروى مى كنند دست ابوبكر را به عنوان فرمانروا فشردند و هجوم آنها سبب شد كه سعد زير دست و پا له گردد!
ناشناسى گفت: رئيس خزرج زير دست و پا ماند، حال او را رعايت كنيد!

صفحه 79
ولى عمر از اين بى احترامى خوشحال بود و گفت: خدا او را بكشد، زيرا چيزى براى ما بالاتر از بيعت با ابوبكر نيست!
خود عمر كه بعدها سرگذشت سقيفه را بيان مى كرد رمز بيعت خويش با ابوبكر را چنين توضيح داد:
اگر ما بدون اخذ نتيجه جلسه را ترك مى گفتيم ممكن بود انصار پس از ما اتّفاق نظر پيدا كنند، و براى خود رئيسى برگزينند.
اجتماع سقيفه با انتخاب ابوبكر براى خلافت به نحوى كه بيان شد به كار خود خاتمه داد، و ابوبكر، در حاليكه عمر و ابوعبيده و گروهى از اوسيان دور او را گرفته بودند رو به مسجد رسول خدا آورده، و سعد نيز با تمام ياران خود به منزل خويش رفت.1

1 . شرح حوادث سقيفه را از تاريخ طبرى (ج3، حوادث سال يازدهم) والإمامة والسياسة، نگارش ابن قتيبه دينورى (ج1) وشرح ابن أبى الحديد (ج2، 22ـ 60) گرفته ايم.

صفحه 80

فصل دوازدهم

بررسى منطق انصار و مهاجرين

سرگذشت سقيفه را بدقت خوانديم. اكنون وقت آن رسيده كه به نكات جالب وشايان توجه منطق گردانندگان آن توجه كنيم. نكات قابل توجه در اين «گردهمايى» را مى توان در چند امر خلاصه كرد:
1ـ قرآن مجيد دستور مى دهد كه افراد با ايمان دور هم گرد آيند و گره مشكلات خود را با انگشت تبادل نظر بگشايند. مقصود از اين دستور ارزنده اسلامى اين است كه گروه خردمند و حق پژوه، در محيطى آرام گرد هم آيند و با واقع بينى ودور از هر نوع تعصب مسير زندگى را از راه اصطكاك افكار خود، روشن سازند.
آيا «گردهمايى» سقيفه چنين رنگ و قيافه اى داشت، و واقعاً خردمندان جامعه اسلامى دور هم گرد آمده بودند و مى خواستند كه گره خلافت را از طريق گفت و شنود حل كنند؟ يا اينكه جريان درست نقطه مقابل آن بود.
در اين «گردهمايى» از مهاجران فقط سه نفر حضور داشتند و اين سه تن براى اينكه ديگران را در برابر كار انجام شده قرار دهند، آنان را از اين چنين اجتماع آگاه نساخته بودند. آيا مى توان نام چنين «گردهمايى» را كه شخصيتهاى عظيم جهان اسلام مانند على بن ابى طالب (عليه السلام)و سلمان و ابى ذر و مقداد و حذيفه و ابى بن كعب و طلحه و زبير و دهها شخصيت ديگر در آنجا حضور نداشتند، مشاوره و تبادل نظر ناميد؟
آيا صحيح بود كه در چنين موضوع مهمى به يك جلسه كوتاه، آن هم با داد و

صفحه 81
فرياد گوشخراش و لگد مال كردن كانديداى انصار،اكتفا كرد؟! يا اينكه لازم بود چنين موضوع حياتى طى جلساتى چند، آن هم با حضور شخصيتهاى مهم اسلامى كه از فكر و تدبير شايسته اى برخوردارند، مطرح گردد و سرانجام از طريق اتّفاق يا اكثريت آراء، رئيس مسلمانان انتخاب شود؟
انتخاب ابوبكر براى خلافت با آن شتابزدگى به اندازه اى خام و غير اصولى بود كه عمر بعدها مى گفت:«كانت بيعة أبى بكر فلتة وقى اللّه شرّها فمن دعاكم إلى مثلها فاقتلوه».
يعنى، انتخاب ابوبكر براى زعامت تصادفى بيش نبود، و بر اساس مشاوره و تبادل نظر انجام نگرفت و هر فردى شما را به چنين كارى دعوت كند او را بكشيد.1
2ـ نكته جالب توجه ديگر، منطق اهل سقيفه است.
استدلال گروه مهاجر غالباً روى دو چيز دور مى زد: يكى پيشگام بودن آنان در ايمان به خدا و پيامبر; و ديگرى پيوند خويشاوندى كه با پيامبر اسلام داشتند! هرگاه ملاك برترى آنان اين دو چيز بود، نبايد ابوبكر دست عمر و ابوعبيده را بگيرد و گوى خلافت را به آنان پاس دهد، زيرا در مدينه كسانى يافت مى شدند كه مدّتها پيش از اين دو نفر به آيين توحيد گرويده و خويشاوندى نزديكترى نيز با پيامبر داشتند.
امير مؤمنان نخستين فردى است كه به پيامبر ايمان آورده و حتى از بدو تولّد زير نظر او تربيت يافته و از نظر پيوند خويشاوندى نيز، پسر عموى پيامبر و داماد وى بود.مع الوصف، چگونه اين سه نفر گوى خلافت را به هم پاس دادند، و سرانجام جريان را به نفع ابوبكر تمام كردند؟!
عمر علت برترى ابوبكر را از راه فزونى ثروت، و همراهى با رسول خدا در غار ثور، و خواندن نماز در جاى پيامبر توجيه مى كرد.
در باره فزونى ثروت چه عرض كنم، جز اينكه بايد بگويم اين همان منطق

1 . سيره ابن هشام، ج4، ص308; ارشاد مفيد، ص260.

صفحه 82
جاهلى است كه ثروت زياد را نشانه برترى مى دانستند. يكى از اعتراضات مشركان بر پيامبر اين بود كه چرا اين قرآن بر يك فرد ثروتمند نازل نمى گردد.1
اگر همسفر بودن با رسول خدا در غار ثور ملاك سزاوارى و شايستگى خلافت باشد بايد امير مؤمنان براى خلافت شايسته تر و سزاوارتر باشد، چرا كه در خوابگاه پيامبر خوابيد و دست از جان شست، و به اتّفاق مفسّران آيه زير در باره او نازل گرديد:
(وَمِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرضاتِ اللّهِ وَاللّهُ رَؤوفٌ بِالْعِبادِ).
يعنى،برخى از مردم جان خود را به منظور كسب رضاى خدا از دست مى دهند، و خداوند به بندگان خود مهربان است.
نماز خواندن ابوبكر به جاى پيامبر در دوران بيمارى حضرت، خود داستانسر درگمى دارد كه اصلاً معلوم نيست كه وى موفق به خواندن نماز شد يا نه و آيا اين كار به اذن پيامبر بود يا اينكه خودسرانه و به اشاره برخى از زنان پيامبر جانشينى در نماز را بر عهده گرفت؟! (مشروح اين بحث را در فصلهاى آينده مى خوانيد).
در هر حال چنانچه اين امر دليل بر شايستگى شخص جهت خلافت بر امّت اسلام باشد، بايد گفت كه پيامبر پيوسته در مواقع مسافرت افرادى را جانشين خود قرار مى داد و زمام امور از آن جمله امامت در نماز را به او مى سپرد، و نام و نشانى اين گونه افراد در تاريخ زندگانى پيامبر ضبط شده است; چطور شد كه از ميان اين همه جانشين فقط يك نفر آن هم براى خاطر خواندن يك نماز، از ديگران، براى جانشينى پيامبر سزاوارتر شد؟!
3ـ علم به اصول و فروع شريعت، و آشنايى به تمام نيازمنديهاى جامعه اسلامى، و نيز مصونيت از گناه و خطا، دو شرط اساسى امامت و جانشينى از

1 . (لَولا نُزِّلَ هذا القُرانُ عَلى رَجُل مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيم) (زخرف:31) ونيز ر.ك:اسراء:90ـ 95.

صفحه 83
رسول خدا است. حال آنكه تنها چيزى كه در انجمن سقيفه از آن گفتگو نبود همين دو موضوع بود.
آيا شايسته و لازم نبود كه اين افراد به جاى اينكه بر قوميّت و خويشاوندى و ديگر ملاكهاى واهى تكيه كنند، موضوع علم و دانش، و عصمت و مصونيت را ملاك قرار داده و در ميان ياران رسول خدا فردى را براى زعامت امّت بر مى گزيدند كه به اصول و فروع اسلام آشنايى كامل داشته و از آغاز زندگى تا آن روز لغزشى از او ديده نشده باشد؟ و با اين كار به جاى خود بينى، مصالح اسلام و مسلمانان را در نظر مى گرفتند؟
4ـ شيوه استدلال هر دو گروه نشان مى دهد كه آنان از خلافت و جانشينى پيامبر جز همان تصدّى حكومت ظاهرى و فرمانروايى بر مردم، هدف ديگرى نداشتند و از ديگر مناصب پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) چشم پوشيده و به آن توجهى نداشتند. به همين دليل بود كه انصار بر فزونى افراد و قدرت قبيله اى خود باليده، و خود را سزاوارتر از ديگران مى دانستند.
درست است كه پيامبر گرامى فرمانرواى مسلمانان بود، ولى علاوه بر اين مقام، داراى مقامات و فضايل ديگرى بود كه در كانديداهاى مهاجر و انصار، اصلاً وجود نداشت. زيرا پيامبر بازگو كننده شريعت، و مبيّن اصول و فروع، و معصوم و مصون در برابر گناه و لغزش بود، چگونه اين افراد در مقام انتخاب جانشين، به اين رشته از امور كه جهات روحانى و معنوى پيامبر را تشكيل داده، و علّت برترى و فرمانروايى او بر جامعه انسانى بود، توجه ننموده و موضوع را تنها از دريچه حكومت ظاهرى و فرمانروايى سياسى كه نوعاً بر اساس ثروت و قدرت و پيوندهاى قبيله اى استوار است، بررسى مى كردند؟!
علت اين غفلت يا تغافل روشن است.زيرا اگر خلافت اسلامى را از اين ديدگاه بررسى مى كردند، جز سلب صلاحيت از خود نتيجه ديگرى نمى گرفتند.زيرا آشنايى آنان به اصول و فروع بسيار ناچيز بود، تا آنجا كه كانديداى ابوبكر (عمر) چند

صفحه 84
لحظه پيش از اجتماع سقيفه منكر مرگ پيامبر بود و با شنيدن آيه اى 1 از دوست خويش سخن خود را پس گرفت! گذشته از اين اشتباهات و لغزشهاى فراوان آنان، چه پيش از فرمانروايى و چه در دوران فرمانروايى، بر همه روشن بود. با اين وضع چگونه مى توانستند كه حكومتى را پى ريزى كنند كه پايه آن را علم و دانش، تقوى وپرهيزگارى، كمالات روحى و معنوى، و مصونيت الهى و عصمت، تشكيل مى دهد.

حضرت على(عليه السلام)منطق اصحاب سقيفه را بررسى مى كند

اميرمؤمنان(عليه السلام)منطق مهاجرين و انصار حاضر در سقيفه را به شرح زير بررسى مى كند: گزارشگرى وارد خانه امام شد، و ماجراى سقيفه را بازگو كرد و گفت دو گروه از مهاجر و انصار خود را براى خلافت شايسته و سزاوار مى دانست. على(عليه السلام)فرمود: چرا به انصار پاسخ نداديد كه پيامبر فرموده است به نيكان از آنان نيكى كنيم واز تقصير بدان آنها بگذريم; اگر رياست و خلافت از آنِ آنها بود، نبايد آنان را به ديگران توصيه و سفارش كند، بلكه بايد ديگران را به آنها سفارش نمايد، و چنين توصيه نشانه محروميت آنان از حكومت و فرمانروايى است.
سپس امام پرسيد: قريش روى چه اساسى خود را شايسته خلافت مى دانستند؟
گزارشگر گفت: آنان مى گفتند ما شجره رسول خدا هستيم و با او از يك قبيله مى باشيم.
على(عليه السلام)فرمود: به درخت احتجاج كردند و ميوه آن را ضايع و تباه ساختند.اگر آنان از آن نظر سزاوار خلافتند كه همگى از شاخه هاى يك درخت مى باشند، من ميوه آن درخت و پسر عموى ايشان مى باشم، چرا خلافت از آن من

1 . (وَما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ ماتَ أَوْقُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ)(آل عمران:144).

صفحه 85
نباشد؟ 1

منطق مولا(عليه السلام)در شايستگى خويش براى خلافت

سقيفه به شكل زننده اى به كار خود پايان داد، و ابوبكر با قيافه پيروزمندانه اى از انجمن خارج شد، گروهى دور او را گرفته بودند، و به مردم مى گفتند كه با خليفه رسول خدا بيعت كنيد و براى اينكه كار بيعت همگانى گردد، دست افراد را مى گرفتند و به عنوان بيعت به دست ابوبكر مى كشيدند.
پس از حوادث رقتبارى كه فعلاً از بازگو كردن آنها معذوريم، على(عليه السلام) را به مسجد آوردند تا او نيز بيعت كند.
امام در اثبات شايستگى خود براى خلافت، روى علم وسيع خود به كتاب آسمانى و سنتهاى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، و نيز قدرت روحى خود به اداره امّت بر اساس عدالت، تكيه كرد و چنين فرمود:
اى گروه مهاجر، حكومتى را كه حضرت محمّد اساس آن را پى ريزى كرد، از دودمان او خارج نسازيد و وارد خانه هاى خود نكنيد، به خدا سوگند! ما اهل بيت پيامبر به اين كار سزاوارتريم. در ميان ما كسانى هستند كه بر مفاهيم قرآن احاطه كامل دارند، فروع و اصول دين را بخوبى مى دانند، به سنن رسول خدا كاملاً آشنا مى باشند، و مى توانند جامعه اسلامى را بخوبى اداره كنند و جلو مفاسد را بگيرند، غنائم را عادلانه ميان آنها قسمت كنند. تا چنين فردى در جامعه اسلامى وجود دارد، نوبت به ديگران نمى رسد، چنين شخصى جز در خاندان نبوت در جاى ديگر نيست. زنهار از هوى و هوس پيروى نكنيد، كه از راه خدا منحرف گشته و از حق و حقيقت فاصله خواهيد گرفت!2

1 . «احتجوا بالشّجرة وأضاعوا الثمرة».(نهج البلاغه، خطبه 64).
2 . «اللّه اللّه يا معشر المهاجرين لاتخرجوا سلطان محمّد فى العرب عن داره وقعر بيته إلى دوركم وقعور بيوتكم ولاتدعوا أهله عن مقامه فى الناس وحقّه، فواللّه يا معشر المهـاجـرين لنـحن أحقّ الناس به، لأنّا أهل البيت ونحن أحقّ بهذا الأمر منكم ما كان فينا القارى لكتاب اللّه، الفقيه فى دين اللّه، العالم بسنن اللّه، المضطلع بأمر الرعية، المدافع عنهم الأُمور السيئّة، القاسم بينهم بالسوية، واللّه انّه لفينا، فلاتتبعوا الهوى فتضلوا عن سبيل اللّه فتزدادوا من الحقّ بعداً» (الإمامة والسياسة، ابن قتيبة دينورى، ج1، ص12; احتجاج طبرسى، ج1، ص96).

صفحه 86
مطابق روايات شيعه، امير مؤمنان با گروهى از بنى هاشم نزد ابوبكر حاضر شده و شايستگى خود را براى خلافت، به سان بيان پيشين، از طريق علم به كتاب و سنت، و سبقت در اسلام و پايدارى در راه جهاد، و فصاحت در بيان و شهامت و شجاعت روحى، مبرهن و مدّلل ساخت و چنين فرمود:
من درحيات پيامبر و نيز پس از مرگ او، به احراز مقام و منصب او سزاوارترم. من وصى و وزير پيامبر، و گنجينه اسرار و مخزن علوم او هستم. من صديق اكبر و فاروق اعظمم. من نخستين فردى هستم كه به پيامبر ايمان آورده و او را دراين راه تصديق نموده ام. من استوارترين شما در جهاد با مشركان، آگاهترين شما به كتاب و سنّت پيامبر، مطلعترين شما بر اصول و فروع دين، فصيحترين شما در سخن، و قويترين و پردلترين شما در برابر ناملايمات مى باشم، چرا در اين ميراث با من به جنگ و نزاع برخاسته ايد؟1
امير مؤمنان همچنين در يكى از خطبه هاى خود خلافت را از آن كسى مى داند كه تواناترين فرد امّت بر امور مملكت و آگاهترين آنان به دستورات الهى باشد:
«أَيُّها النّاس انّ أحقّ الناس بهذا الأمر أقواهم عليه واعلمهم بأَمر اللّه فيه فإن شغب شاغب استعتب فإن أبى قوتل».2
يعنى،اى مردم! شايسته ترين افراد براى حكومت، تواناترين آنها بر اداره

1 . «أنا أولى برسول اللّه حيّاً وميّتاً وأنا وصيّه ووزيره ومستودع سرّه وعلمه، وأنا الصّدّيق الأكبر والفاروق الأعظم،أوّل من آمن به وصدّقه، وأحسنكم بلاءً فى جهاد المشركين، وأعرفكم بالكتاب والسنّة، أفقهكم فى الدين وأعلمكم بعواقب الأُمور وأذر بكم لساناً وأثبتكم جناناً فعلام تنازعوا فى هذا الأمر.(احتجاج طبرسى، ج12، ص95).
2 . نهج البلاغه عبده، خطبه 168.

صفحه 87
جامعه، عالمترين آنها به دستورات الهى است، اگر فردى به فساد دامن زد، و گردن به حق ننهاد توبيخ مى گردد، و اگر به انحراف خود ادامه داد كشته مى شود.
اين نه تنها منطق على(عليه السلام) است، بلكه برخى از مخالفان آن حضرت نيز لحظه اى كه با وجدان بيدار سخن مى گويند به شايستگى على (عليه السلام)براى خلافت اعتراف نموده و درك مى كنند كه با تقديم ديگرى بر او، حقيقت را پايمال نموده اند.
هنگامى كه ابوعبيده جراح از امتناع على از بيعت با ابوبكر آگاه گرديد روى به امام كرده گفت:
زمامدارى را به ابوبكر واگذار بنما، اگر زنده ماندى و از عمر طولانى برخوردار گشتى تو نسبت به زمامدارى از همه شايسته تر هستى، زيرا ملكات فاضله، و ايمان نيرومند و علم وسيع و واقع بينى و پيشگامى در اسلام و پيوند و خويشاوندى و دامادى تو نسبت به پيامبر بر همه محرز است.1

1 . الإمامة والسياسة، ج1، ص12.

صفحه 88

فصل سيزدهم

پيشوايى در نماز، گواه زعامت نيست

در طول چهارده قرن، كه مسئله «رهبرى امّت پس از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)» در ميان دانشمندان عقايد و مذاهب مطرح مى باشد، ديده نشده است كه فرد محقّقى، خلافت ابوبكر را از راه تنصيص پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)توجيه كند، و بگويد كه پيامبر خدا پيشوايى ابوبكر را در زمان حيات خود به مردم توصيه كرده بود.
دلايل دانشمندان اهل تسنن پيرامون خلافت ابوبكر، همگى بر محور بيعت مهاجرين و انصار و اتّفاق نظر آنان بر خلافت وى دور مى زند، و اين مطلب كه پيشوايى وى مورد تنصيص پيامبرگرامى نبوده است، از سخنان خود ابوبكر وهمفكران وى در انجمن سقيفه كاملاً نمايان است. زيرا هرگاه بر پيشوايى وى از طرف پيامبر نصى وارد شده بود، هرگز در روز سقيفه دست عمر و ابوعبيده را نمى گرفت و نمى گفت:«قد رضيت لكم هذين الرجلين». من اين دو نفر را براى خلافت صالح مى دانم و به انتخاب آن دو راضى هستم.
نيز چنانچه از طريق وحى آسمانى نصى بر پيشوايى ابوبكر وارد شده بود، هرگز در انجمن سقيفه بر پيوند خويشاوندى قريش با پيامبر و سبقت آنان در اسلام، تكيه نمى كرد و يا هرگز دوست همفكر او استدلال خليفه را با همسفر بودن وى در غار ثور با پيامبر يا جانشينى او در نماز، تقويت نمى كرد.
خود ابوبكر در روز سقيفه در انتقاد از كانديداى انصار چنين گفت:«انّ العرب لاتعرف هذا الأمر إلاّ القريش أوسط العرب داراً ونسباً».

صفحه 89
جامعه عرب، خلافت را جز براى قريش كه از نظر نسب و محل زندگى بر ديگران برترى دارند، صالح نمى دانند. اگر در باره خلافت وى كلمه اى از رسول خدا وارد شده بود، به جاى اين گونه استدلالهاى سست، لازم بود كه به آن تمسّك جسته و بگويد: اى مردم! پيامبر در فلان سال و فلان روز، مرا به عنوان زعيم و پيشواى مسلمانان انتخاب نمود.
شگفتا! چگونه مى توان گفت كه زعامت وى از طرف پيامبرتعيين شده بود، در صورتى كه وى در بستر بيمارى آرزو مى كرد، كه اى كاش از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) سؤال مى كردم كه خلافت و «رهبرى امّت» از آن كيست؟
طبرى، مورخ مشهور اسلامى، مشروح جريان را چنين نقل مى كند:هنگامى كه ابوبكر در بستر بيمارى افتاده بود عبد الرحمان بن عوف، سرمايه دار معروف قريش، از وى عيادت كرد، پس از يك سلسله تعارفات و گفتگوها ابوبكر با تأثّر بيشترى رو به جمعيت كرد و گفت:
ناراحتيم ناشى از سه چيز است كه انجام داده ام واى كاش انجام نمى دادم، و بر سه چيز ديگر است كه كاش آنها را از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)سؤال مى كردم.
امّا آن سه چيزى كه آرزو مى كنم كه اى كاش انجام نمى دادم عبارتند از:
1ـ آرزو مى كنم كاش خانه فاطمه را باز نمى كردم، هرچند كار به جنگ و جدال مى كشيد.
2ـ آرزو مى كنم كاش روز سقيفه بار زعامت را بر دوش نمى كشيدم، و آن را بر دوش عمر يا ابو عبيده مى گذاشتم،وخود مقام وزارت و مشاوره را انتخاب مى كردم.
3ـ آرزو مى كنم كاش اياس بن عبد اللّه را، كه راهزنى مى كرد، در آتش نمى سوزاندم و او را با شمشير مى كشتم.
آن سه چيز ديگرى كه آرزو مى كنم كه اى كاش از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)مى پرسيدم

صفحه 90
عبارتند از:
1ـ كاش سؤال مى كردم كه مقام و منصب زعامت مسلمين از آن كيست؟ و لباس خلافت بر اندام چه كسى دوخته شده است؟!
2ـ كاش سؤال مى كردم كه آيا براى انصار در اين موضوع حقّى هست؟
3ـ كاش ميراث عمه و دختر خواهر را، از پيامبر گرامى مى پرسيدم.1

جانشينى ابوبكر در نماز

برخى از دانشمندان اهل تسنن، موضوع جانشينى ابوبكر را در نماز در دوران نقاهت پيامبر گرامى با آب و تاب خاصى نقل كرده، و خواسته اند آن را فضيلتى بزرگ و يا سندى براى خلافت او به شمار آورند و بگويند جايى كه پيامبر به جانشينى او در اقامه نماز راضى باشد، بايد مسلمانان به خلافت و فرمانروايى او، كه يك امر دنيوى است، بهتر راضى شوند.

پاسخ

اين استدلال از جهاتى مردود است:
1. از نظر تاريخ بهيچوجه ثابت نيست كه جانشينى ابوبكر در نماز، با اذن پيامبر بوده است و بعيد نيست كه وى از پيش خود و يا به اشاره برخى اين كار را انجام داده باشد.مؤيد اين امر آن است كه ابوبكر يك بار ديگر نيز بدون اذن پيامبر به جاى پيامبر ايستاده و پيشوايى در نماز را به عهده گرفته بود.
بخارى محدّث مشهور جهان تسنن، در صحيح خود نقل مى كند: روزى پيامبر به سوى قبيله بنى عمرو بن عوف رفته بود. وقت نماز فرار رسيد، ابوبكر به جاى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) ايستاد، و امامت در نماز را به عهده گرفت. وقتى پيامبر به مسجد آمد و مشاهده كرد كه نماز شروع شده است، ناچار شد كه صفهاى جماعت را

1 . تاريخ طبرى، ج3، ص234.

صفحه 91
بشكافد، و در محراب بايستد و پيشوايى در نماز را به عهده بگيرد و ابوبكر عقبتر برود و در صف بعدى بايستد.1
2ـ بر فرض اينكه ابوبكر، به فرمان پيامبرگرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در جايگاه او نماز خوانده باشد، بايد گفت كه پيشوايى در حالت نماز، هرگز گواه صلاحيت او براى تصدّى امر بسيار مهم و خطيرى چون فرمانروايى و خلافت اسلامى نيست.
در پيشوايى براى نماز جز قرائت صحيح و آشنايى به احكام نماز، چيز ديگرى معتبر نيست (ودر نظر دانشمندان اهل تسنن حتى عدالت هم شرط نيست) ولى زعامت اسلامى شرايط سنگينى دارد كه هيچ كدام از آنها در پيشوايى براى نماز لازم شمرده نشده است، مانند:
احاطه كامل به اصول و فروع شريعت;
توان اداره امور مسلمانان بر اساس احكام و حدود الهى;
مصونيت از گناه و خطا و....
لحن استدلال مى رساند كه استدلال كننده، منصب امامت را مقامى بس كوچك گرفته و از آن جز همان فرمانروايى معمولى، چيز ديگرى اراده نكرده است. لذا مى گويد جايى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) ابوبكر را براى امر دينى انتخاب كرده است لازم است كه ما به زعامت او، كه يك امر دنيوى است، راضى تر باشيم.
اين جمله، حاكى است كه گوينده از زعامت اسلامى، همان معنى سطحى آن را گرفته است، كه در تمام فرمانروايان عادى جهان وجود دارد. در صورتى كه خليفه پيامبر علاوه بر حكومت ظاهرى و اداره امور كشور، مناصب و مقامات معنوى ديگرى دارد كه در فرمانروايان معمولى وجود ندارد، و در گذشته به طور اجمال در اين باره بحث كرديم.
3ـ چنانچه پيشوايى ابوبكر براى نماز، به فرمان پيامبر صورت گرفته بود، پس

1 . صحيح بخارى، ج2، ص25.

صفحه 92
چرا پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) با آن ضعف و تب در حاليكه يك دست بر دوش على(عليه السلام)، و دست ديگر بر شانه «فضل بن عباس» نهاده بود، وارد مسجد شد و در كنار ابوبكر ايستاد، وشروع به نماز كرد؟زيرا يك چنين عمل با تعيين ابوبكر براى پيشوايى در نماز سازگار نيست.
گرچه دانشمندان اهل تسنن شركت پيامبر را در نماز، ازاين راه توجيه مى كنند، كه ابوبكر به پيامبر و مردم نيز به ابوبكر اقتدا كردند و به همين وضع نماز خوانده شد.1
ناگفته پيداست كه اين توجيه، بسيار دور از تصوّر و قبول است، زيرا هرگاه جريان از اين قرار بود چه لزومى داشت كه پيامبر با آن ضعف و تب در حاليكه دستهاى خود را بر شانه عموزادگان خود بگذارد، به مسجد بيايد و به نماز بايستد؟ بلكه تجزيه و تحليل صحيح ماجرا اين است كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) با اين عمل خود مى خواست امامت ابوبكر را بشكند و پيشوايى در نماز را خود برعهده بگيرد.
4. از برخى از روايات استفاده مى شود كه امامت ابوبكر، براى نماز بيش از يك بار بوده است و توجيه همه آنها از طريق اجازه پيامبر بسيار مشكل و پيچيده است، زيرا پيامبرگرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) از آغاز بيمارى خود پرچمى براى اُسامة بن زيد بست و به همه دستور داد، كه براى نبرد با روميان مدينه را ترك گويند و به قدرى نيز در رفتن اين گروه اصرار داشت كه كراراً فرمود:«جهّزوا جيش أُسامة» (سپاه اسامه را مجهز و آماده سازيد) همچنين افرادى را كه از شركت در سپاه اسامه امتناع مىورزيدند، لعن كرد و دورى از رحمت خدا را براى آنان طلبيد.2 بااين وضع چگونه پيامبر مى تواند به ابوبكر اجازه دهد كه چند روزى پيشوايى در نماز را بر عهده بگيرد؟!
5.مورخان و محدثان پذيرفته اند كه در همان لحظه اى كه ابوبكر مى خواست

1 . صحيح بخارى، ج2، ص22.
2 . شرح نهج البلاغه حديدى، ج6، ص52، نقل از: كتاب السقيفة، نوشته ابوبكر احمد بن عبد العزيز جوهرى.

صفحه 93
پيشوايى در نماز را بر عهده بگيرد پيامبر به عايشه دختر ابوبكر فرموده است:«فانّكنّ صواحب يوسف» شما مانند زنان مصر هستيد كه دور يوسف را گرفته بودند.
اكنون بايد ديد مفاد اين جمله چيست؟وهدف پيامبر از آن چه بوده است؟!
اين جمله حاكى است كه عايشه همزمان با توبيخ پيامبر، دچار خيانت شده بود، همان طور كه زنان مصر دچار خيانت شده و لااقل زليخا را براى خيانت به عزيز، تشويق مى كردند. خيانتى كه در اين مورد مى توان تصوّر نمود جز اين نيست كه عايشه بدون اذن پيامبر به پدر پيغام داده بود كه در جايگاه پيامبر نماز بگزارد.
دانشمندان اهل تسنن جمله پيامبر را طور ديگر تفسير مى كنند. آنان مى گويند: پيامبر اصرار داشت كه ابوبكر در جاى پيامبر نماز بگزارد، ولى عايشه به اين كار راضى نبود زيرا مى گفت مردم اين كار را به فال بد مى گيرند و امامت ابوبكر را براى نماز گواه بر مرگ پيامبر گرفته و او را حامل مرگ پيامبر مى خوانند. آيا اين تفسير، با عمل خود پيامبر (حضور در مسجد و به دست گرفتن امامت نماز) سازگار است؟!
در اينجا دامن سخن را كوتاه مى كنيم، و قضاوت و داورى در صحّت اين تفسير را به عهده خود خوانندگان مى گذاريم.

صفحه 94

فصل چهاردهم

فرمانروايى از رهبرى معنوى جدا نيست

جاى هيچ ترديد نيست كه پيامبرگرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)در حاليكه حاكم و فرمانرواى مردم وزمامدار جمعيت بود، رهبر معنوى و پيشواى روحانى نيز بود.
آيات قرآنى، متون اسلامى، و تاريخ قطعى، حاكى است كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) از روزى كه در مدينه سكونت گزيد، شالوده حكومت اسلامى را پى ريزى كرد، وكارهايى را كه يك فرمانرواى واقعى به عهده مى گيرد، همه را به عهده گرفت، وبخشهايى از امور سياسى و اجتماعى و اقتصادى جامعه اسلامى را كه خود در رأس آن قرار داشت به افراد شايسته و لايق سپرد.
علايم و نشانه هاى فرمانروايى پيامبر از جانب خدا، يكى دو تا نيست كه در اين جامنعكس كنيم، ولى براى جلب توجه خوانندگان گرامى، به برخى از آنها ذيلاً اشاره مى كنيم:
1ـ قرآن مجيد پيامبر را اولى و سزاوارتر از خود مسلمانان به جان آنان مى داند، آنجا كه مى فرمايد:
(اَلنَبِيُّ أَولى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ): پيامبر به جان افراد با ايمان، از خود آنان شايسته تر است. 1
2ـ قرآن مجيد پيامبر را حاكم و داور قرار مى دهد تا در ميان مسلمانان به قوانين الهى داورى كند، چنانكه مى فرمايد:
(فَاحْكُمْْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَل اللّهُ وَ لا تَتَبِّعْ أَهْوائَهُمْ).

1 . احزاب:6.

صفحه 95
در ميان آنان با آنچه كه خدا بر تو نازل كرده است حكومت بنما و از خواهشهاى نفسانى آنان پيروى مكن.1
3. نه تنها خود پيامبر در ميان مردم فرمانروايى و داورى مى كرد، بلكه هر نقطه اى را فتح مى كرد، فوراً فرد شايسته اى را به عنوان فرمانروا، و فرد ديگرى را به عنوان قاضى و داور، و سومى را به عنوان آموزگار دينى كه قرآن و احكام الهى را به آنان بياموزد معيّن مى كرد و گاهى هر سه منصب را به يك نفر مى سپرد.
در زمان خود پيامبرگرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) امير مؤمنان، عبد اللّه بن مسعود، ابى بن كعب و زيد بن ثابت و... قضاوت و داورى ميكردند.2
هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مكه و يمن را فتح كرد«عتاب بن اسيد» را به فرماندارى «مكه»، و «بازان» را به حكومت «يمن» برگزيد.
«عبد الحى كتانى»، مؤلف كتاب «التراتيب الادارية»، صورت فرمانداران مسلمانى را كه در مناطق مختلف از طرف پيامبر زمام امور اجتماعى و سياسى و اقتصادى اسلام را به دست گرفته بودند، گرد آورده است. مطالعه اين كتاب گوشه اى از نحوه حكومت اسلامى را كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) آن را پى ريزى كرد، براى ما روشن مى سازد.3
اسلام با دعوت به جهاد و كوشش در راه گسترش آيين توحيد، و تشريع قوانين ويژه جهاد، و توصيه لزوم گسترش آموزشهاى جنگى و دفاعى در ميان مسلمانان، و شركت خود پيامبر در بيست و هفت نبرد، و تعيين فرماندهانى براى پنجاه و پنج «سريه»4 چهره حكومت خود را نشان داد، و ثابت كرد كه دعوت وى به سان دعوت حضرت مسيح تنها يك دعوت روحى و معنوى، و رهبرى وى منحصر به گفتن

1 . مائده: 48.
2 . التراتيب الادارية، ج1، ص285.
3 . به ج 1، ص240ـ 264،مراجعه شود.
4 . نبردهايى كه خود پيامبر در آن شركت نكرده «سريه» مى گويند.

صفحه 96
احكام و تبليغ دين از طريق ارشاد و وعظ و اندرز نيست، بلكه دعوت و ارشاد معنوى او، همراه با تأسيس حكومت نيرومندى است كه بتواند پيروان خود را از گزند دشمنان صيانت كند و كتاب و آيين او را از دستبرد آنان حفاظت بنمايد، و ضامن اجراى قوانين آسمانى او در جامعه انسانى باشد.
نظامات مالى اسلام پيرامون درآمدهاى دولتى (مانند انفال و غيره) و ملّى (مانند زكات و خمس و غيره) روشنترين گواه بر اين امر است كه اسلام يك نظام جامع و كامل اجتماعى است كه در تمام خصوصيات زندگى اجتماعى انسانها نظر داده است و تنها به يك رشته مراسم مذهبى خشك، آن هم در هر هفته يك روز، اكتفا نكرده است.
البته اين جمله نه به آن معنى است كه شالوده آيين واقعى مسيح چنين بوده است و بس، بلكه اين خودكامگان مدعى مسيحيت در لباس قيصر و پاپ بودند كه تدريجاً آيين مسيح(عليه السلام)را به اين صورت در آورده و آيين او را از صحنه اجتماع طرد كرده اند، در صورتى كه بسيارى از پيامبران داراى چنين مقام و منصبى بوده اند.
قرآن مجيد با صراحت كامل در باره حضرت لوط و حضرت يوسف ـ على نبيّنا وآله وعليهما السلام ـ مى گويد: كه ما با آنان حكومت و فرمانروايى داديم1 خود يوسف در مقام سپاسگزارى به درگاه الهى چنين مى گويد:(رَبِّ قَدْ آتَيْتَنى مِنَ الْمُلْكِ). بارالها! ملك و فرمانروايى به من داده اى.2:
قرآن مجيد در باره قضاوت و داورى حضرت داود و حكومت و نيز فرمانروايى حضرت سليمان و طالوت و امتيازات وى براى حكومت سخن گفته3 و ازاين راه پيامبران آسمانى را پايه گذاران حكومت الهى و مجريان دستورهاى غيبى معرفى كرده است.
از ابواب گسترده امر به معروف و نهى از منكر، كه يكى از پايه هاى اجرايى

1 . انبياء: 74; يوسف: 22.
2 . يوسف: 101.
3 . به سوره هاى ص آيات 26 و35 وبقره آيه 247 مراجعه فرماييد.

صفحه 97
حكومت اسلامى است، و همچنين از مطالعه مجموع قوانين اسلام در باره معاملات، حدود و ديات و ديگر ابواب فقهى، شيوه حكومت اسلامى كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) پايه گذار آن بود، بر هر فردى روشن مى شود.
اين مسئله به اندازه اى روشن بوده و زندگى خود پيامبر و دوران حكومت خلفا به ويژه دوران حكومت الهى امير مؤمنان گواه بارز آن است، كه ما خود را از هر نوع توضيح بى نياز مى دانيم.

منصب بيان احكام و ارشاد مردم

از منصب حكومت و زمامدارى سياسى كه بگذريم، پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) مبيّن احكام الهى، بازگو كننده قوانين آسمانى، و روشن كننده اهداف آيات قرآنى مى باشد.
قرآن مجيد در آيه زير او را بيان كننده مفاهيم عالى كتاب آسمانى معرفى مى كند:
(وَأُنْزِلَ إِلَيْكَ الذِّكْر لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ): قرآن را بر تو نازل كرديم تا آنچه را كه بر مردم نازل شده است، براى آنان بيان كنى.1
آيه، به گواهى لفظ «لِتُبَيِّنَ» (تا بيان كنى)، تصريح دارد كه پيامبرگرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) علاوه بر تلاوت آيات قرآن، مأمور بود كه مفاهيم و مضامين آن آيات را نيز توضيح دهد، و اگر وظيفه او تنها خواندن آيات الهى بود به جاى لفظ «لِتُبَيِّنَ» مى فرمود: «لِتُقرأ» يا «لتتلى».
آرى آن حضرت، به حكم قرآن، آموزگار كتاب آسمانى و معلّم دستورات حكيمانه الهى است، چنانكه مى فرمايد:
(هُوَ الّذى بَعَثَ فِى الأُمِيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِيهِمْ وَيُعَلِمُهُمُ

1 . نحل: 44.

صفحه 98
الْكِتابَ وَالحِكْمَةَ): او همان كسى است كه در ميان ملت درس نخوانده، پيامبرى از خودشان برانگيخت كه كتاب و سخنان حكيمانه را به آنان بياموزد.1
پيامبرگرامى در دوران زندگى خود، اين دو مقام (فرمانروايى و اجراى احكام، ارشاد و تبليغ احكام) را دارا بود و به طور مسلّم پس از درگذشت پيامبر، نياز جامعه اسلامى به وجود شخصى كه امور مربوط به اين دو مقام را اداره كند، همچنان بهقوت خود باقى بود.
اكنون بايد ديد چه شخصى حائز شرايط ويژه تصدى اين دو مقام بوده مى تواند زمام امور را در اين دو مورد به دست بگيرد؟
روشن است كه بيان احكام و ارشاد مردم به حلال و حرام الهى، و رهبرى مردم به فضايل اخلاقى و سجاياى انسانى، و در يك كلام: رهبرى دينى و زعامت امور معنوى، در گرو عصمت و مصونيت از خطا و گناه و علم وسيع و گسترده مى باشد. زيرا پيشوايى مطلق بر مردم، به نحوى كه گفتار و رفتار فرد پيشوا هادى و راهنماى آنان باشد، نياز به پاكدامنى و پرهيزگارى مطلق (كه آن را عصمت مى ناميم) و همچنين به علم وسيع و گسترده دارد. به تعبير ديگر: پيشواى جامعه اسلامى بايستى احكام و فروع و اصول آيين را درست و كامل بداند و در غير اين صورت نمى تواند راهنماى مطلق و زعيم الهى در ميان مردم باشد و در آينده ثابت خواهيم كرد كه راهنمايى مطلق بدون عصمت امكان پذير نيست.
قرآن مجيد علّت گزينش طالوت از سوى خداوند به فرمانروايى را دو چيز مى داند:
1ـ برترى از نظر علم و دانش;
2ـ نيرومندى از نظر جسم كه در پرتو آن بتواند شب و روز، وقت و بى وقت،

1 . جمعه: 2.

صفحه 99
براى ملّت كار كند و بار زعامت را به دوش بكشد(لزوم شرط اخير در زمامداران، از روزگاران پيشين به تجربه ثابت شده، تا آنجا كه اين امر به صورت ضرب المثل در آمده و گفته مى شود كه عقل و بينش سالم در بدن سالم است).
اينك به متن آيه توجه فرماييد:
(إِنَّ اللّهَ اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِى الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ): علت اينكه خداى متعال از ميان شما، طالوت را براى فرمانروايى برگزيد اين است كه وى از علم وسيع و توانايى بيشترى برخوردار است.1
امير مؤمنان، زمانى كه در ميان گروهى از سربازان و افسران خود سخن گفته و آنان را به جهاد در راه خدا دعوت مى كرد،براى صلاحيت و شايستگى خويش نسبت به اداره همه جانبه جامعه اسلامى، به آيه ياد شده استدلال نمود و چنين فرمود:
مردم! از قرآنى كه خداوند بر پيامبر خود نازل كرده است، پيروى كنيد و پند بگيريد. در قرآن مجيد مى خوانيم كه گروهى از بنى اسرائيل پس از درگذشت موسى از پيامبر خود درخواست كردند كه خداوند براى آنان فرمانروايى برگزيند تا در سايه او در راه خدا جهاد كنند، خداوند طالوت را به عنوان فرمانروا براى آنان برانگيخت، ولى گروه بنى اسرائيل زير بار او نرفتند و در شايستگى او براى تصدى اين كار دچار شك و ترديد شدند. خداوند به پيامبر خود فرمان داد كه به آنان بگويد علت گزينش او براى اين مقام برترى او از نظر علم و توانايى جسمى اوست.
مردم! در اين آيات قرآنى براى شما پند و عبرت نهفته است.خداوند از آن نظر طالوت را بر آنان حاكم و فرمانروا قرار داد كه وى از نظر دانش و قدرت بدنى، كه بتواند در سايه آن جهاد و كوشش كند، بر آنان برترى داشت.2
امام مجتبى (عليه السلام)نيز در اثبات شايستگى اهل بيت پيامبر براى خلافت،روى علم آنان به تمام احكام و نيازمنديهاى امّت تكيه مى كند و مى فرمايد:

1 . بقره:247.
2 . احتجاج طبرسى، ج1، ص353، با تلخيص.

صفحه 100
مردم!پيشوايان امت از ما خاندانند، و جز ما كسى براى جانشينى پيامبر صلاحيت ندارد. خداوند در قرآن و به وسيله پيامبر خود، ما را براى آن مقام شايسته دانسته است، زيرا علم و دانش پيش ما است، و ما از حكم هر حادثه اى كه تا روز رستاخيز رخ مى دهد، حتى حكم خراشى كه بر بدن كسى وارد مى شود، آگاه ومطلعيم.1

تفكيك دو مقام از هم صحيح نيست

تفكيك مقام زمامدارى از مقام رهبرى معنوى چيزى نيست كه زاييده فكر امروز دانشمندان تسنن باشد، بلكه سابقه اى بسيار كهن و ديرينه دارد.
توضيح اينكه: ماجراى سقيفه به پايان رسيد، و ابوبكر زمام امور را به دست گرفت، و مقام فرمانروايى را به ظاهر اشغال كرد. در ميان ياران رسول خدا گروهى از عقب زدن امير مؤمنان از مقام خلافت، سخت عصبانى و ناراحت بودند زيرا هنوز نداى پيامبر در لحظه خروج از مدينه در جنگ تبوك2 و در روز غدير3 و دوران بيمارى 4 در گوش آنان طنين انداز بود.
از اين جهت گروهى بى غرض از ربودن گوى خلافت، آن هم با آن صحنه سازى رسوا، سخت برآشفته بودند و بدون اينكه خود را به يكى از طرفين منتسب

1 . «انّ الأئمّة فينا وانّ الخلافة لا تصلح إلاّ فينا وانّ اللّه جعلنا أهله فى كتابه وسنّة نبيّه وانّ العلم فينا ونحن أهله وانّه لايحدث شيء إلى يوم القيامة حتى أرش الخدش إلاّ وهو عندنا»(احتجاج طبرسى، ج2، ص6).
2 . هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) تصميم گرفت راه تبوك را در پيش گيرد، على(عليه السلام) را جانشين خود ساخت وگفت:«أنت منّى بمنزلة هارون من موسى إلاّ أنّه لا نبيّ بعدي»: تو نسبت به من بهسان هارونى نسبت به موسى، جز اينكه پس از من پيامبرى نخواهد آمد. پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) با اين جمله تمام مناصبى را كه داشت،جز نبوت، همه را براى على(عليه السلام)ثابت كرد.
3 . مشروح حديث غدير را در فصل 19 خواهيد خواند.
4 . مقصود حديث ثقلين است كه در باره آن گفتگو خواهيم كرد.ر.ك: فصل 22.

صفحه 101
سازند، نزد خليفه مى آمدند و او را در باره على سؤال پيچ مى كردند. خليفه و همفكران وى پاسخى جز اين نداشتند كه به حربه تفكيك دو مقام، متوسل شده و مى گفتند:مقام فرمانروايى و رهبرى معنوى هرگز در يك خانواده جمع نمى شوند.
بريدة بن خصيب ازياران رسول خدا است كه موقع رحلت پيامبر در مأموريت بود.وى پس از درگذشت پيامبر وارد مدينه شد و اوضاع را دگرگون ديد، پرچمى را كه در دست داشت در برابر خانه على(عليه السلام)نصب كرد، و با چهره اى برافروخته وارد مسجد گشت، و با خليفه و همفكر وى به گفتگو پرداخت. او گفت:
به خاطر داريد كه روزى پيامبرگرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) به همه ما دستور داد كه، به عنوان رئيس و فرمانرواى مؤمنان، بر على سلام كنيم و بگوييم:«السَّلامُ علَيْكَ يا أَميرالمُؤمنين».1 اكنون چه شد كه اين توصيه ها و سفارشها را به دست فراموشى سپرديد؟
خليفه در پاسخ «بريده» به نظريه تفكيك دو مقام از هم چسبيد و گفت:هر روز خداوند، كارى پس از كارى انجام مى دهد، هرگز خداوند در يك خاندان، نبوت(رهبرى معنوى) و فرمانروايى را جمع نمى كند.
يعنى اهل بيت و بستگان پيامبر، يا بايد رهبر معنوى و پيشواى امّت، در بيان احكام و شرايع الهى باشند، و يا زمامدار مسلمانان; و اين دو منصب هرگز با هم جمع نمى شود.
قدرى در سخن خليفه دقت كنيم; فكر نمى كنيم كه مقصود وى اين باشد كه هرگز اين دو مقام در يك جا مطلقاً جمع نمى شوند زيرا پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) شخصاً هر دو مقام را دارا بود، هم فرمانرواى مسلمانان، و هم رهبر معنوى مردم بود.علاوه بر پيامبرگرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)، پيامبران ديگرى مانندحضرت سليمان نيز از هر دو مقام بهره كاملى داشتند.

1 . پيامبر به ياران خود فرمود: سلّموا على عليّ بأمرة المؤمنين.

صفحه 102
لابد مقصود وى اين است كه پس از درگذشت پيامبر، اين دو مقام در خاندان او جمع نمى شوند، ولى اين نظر نيز به سان نظريه پيشين بى اساس است، و لذا هنگامى كه امام باقر(عليه السلام)نظريه تفكيك را از گردانندگان سقيفه نقل مى كند فوراً براى ابطال آن از آيه زير، كه حاكى از اجتماع هر دو منصب در فرزندان ابراهيم است، كمك مى گيرد:(أَمْ يَحْسُدُونَ النّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنا آلَإبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلكاً عَظِيماً): آيا آنان برآنچه كه خداى متعال از كرم وفضل خود به اولاد ابراهيم بخشيد، رشك مىورزند، همانا ما به فرزندان ابراهيم كتاب و حكمت و فرمانروايى عظيمى داديم.1
امام باقر(عليه السلام) پس از تلاوت آيه فرمود:«فكيف يقرّون فى آل إبراهيم وينكرونه من آل محمّد»:چگونه به اجتماع اين دو مقام در خاندان ابراهيم اعتراف مى كنند، ولى همان را در دودمان محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) انكار مى نمايند؟

رنگ مسيحيگرى

اصولاً تفكيك اين دو مقام از يكديگر، يك نوع مسيحى گرايى است كه بر زبان همفكران اين نظريه جارى شده است. زيرا اين آيين مسيحيت تحريف شده كنونى است كه مى گويد من مأمورم امور قيصر را به خود قيصر واگذار كنم، نه آيين اسلام كه سراسر قوانين آن حاكى از يك نظام كلى و همه جانبه مادى و معنوى است كه مى تواند نيازمنديهاى بشر را در زمينه امور اجتماعى و اخلاقى و سياسى واقتصادى تأمين كند.
آيين اسلام، كه ريشه و اساس و تار وپود احكام و قوانين آن را سياست انسانى كه همان تدبير امور جامعه اسلامى است تشكيل مى دهد، نمى تواند مقام رهبرى معنوى را از حكومت و فرمانروايى سياسى جدا سازد.
آرى در اسلام حكومت و فرمانروايى بر مردم، خود هدف نيست و حاكم

1 . نساء:50.

صفحه 103
اسلامى از آن نظر اين مقام را مى پذيرد كه در سايه آن بتواند حقّى را زنده كند و يا باطلى را بميراند.
اميرمؤمنان با تعريض به آن نوع فرمانروايى كه حكومت را هدف مى داند و نه وسيله احياى حق، مى فرمود: «وانّ دنياكم هذه أزهد عندى من عفطة عنز».1
يعنى، دنياى شما مردم و اين حكومتى كه براى آن سرودست مى شكنيد، در نظر من پست تر از آبى است كه از دماغ بزى مى ريزد.
گروهى از روشنفكران درگذشته و حال تصوّر مى كنند كه راه اتحاد ميان دو گروه شيعه و سنى اين است كه اين دو منصب را ميان خلفا و خاندان پيامبر اكرم تقسيم كنند، حكومت و فرمانروايى را از آن خلفا، و رهبرى معنوى را از آن اهل بيت بدانند، و با اين راه بر نزاع هزار و چهار صد ساله خاتمه بخشند و مسلمانان را در برابر دو اردوگاه امپرياليسم شرق و غرب متحد و نيرومند سازند.
ولى اين فكر نيز خطا است، زيرا شالوده اين وحدت را انديشه باطلى كه حاكى از يك نوع مسيحى گرايى يا سكولاريزم است، تشكيل مى دهد. چرا ما بر خلاف تصريح قرآن اين دو منصب را از هم جدا سازيم و به سان گوشت قربانى آن را قسمت كنيم؟!
براى اتحاد و يگانگى ميان مسلمانان، راه ديگرى وجود دارد و آن، جهات مشتركى است كه براين دو طايفه حكومت مى كند. زيرا همگى از يك كتاب، و يك پيامبر، و يك قبله، پيروى مى كنند و در بسيارى از اصول وفروع وحدت كلمه و نظر دارند، و اختلاف در ديگر مسائل نبايد مايه صف آرايى و جنگ و خونريزى گردد. ولى البته با حفظ وحدت و همبستگى سياسى، بايد هر گروهى بتواند با كمال آزادى از روى منطق صحيح از عقايد خود دفاع كند، و در عين دفاع از حريم عقايد خويش، لزوم اتحاد با ديگر مسلمين بر ضدّ دشمن مشترك(استعمار و صهيونيزم) را فراموش نكند.

1 . نهج البلاغه، خطبه سوم.

صفحه 104

فصل پانزدهم

عدم آگاهى خيلفا از احكام الهى

بحثهاى پيش بروشنى ثابت كرد كه رهبرى همه جانبه مذهبى، در گرو اطلاعات وسيع وگسترده از اصول وفروع وآگاهى كامل به كليه نيازمنديهاى جامعه اسلامى است، وبدون چنين آگاهى كامل، رهبرى مذهبى امكان پذير نيست.
زيرا هدف از آفرينش بشر، جز تكامل او در سايه عمل به شرايع آسمانى چيز ديگرى نيست، وهدف از فرستادن پيامبران وتشريع قوانين نيز، جز اينكه بشر را از انحراف وكژى باز دارند، وراه فضايل وكمالات را به او بنمايانند، چيز ديگرى نمى باشد.
تكامل در سايه عمل به قوانين آسمانى، در صورتى امكان پذير است كه تمام احكام وتكاليف بندگان در دسترس آنها باشد، تا راه عذر به پويندگان راه تكامل بسته شود، ويا مانع پيش پاى آنان برداشته گردد.
دسترسى بشر به تمام احكام، مستلزم آن است كه پس از پيامبرگرامى در ميان مسلمانان فردى باشد كه از نيازمنديهاى دينى جامعه آگاه باشد، تا راه تكامل وصراط مستقيم را به مردم بنماياند ودر تحقّق هدف آفرينش وقفه اى رخ ندهد.
با مراجعه به زندگانى خلفاى سه گانه روشن مى شود كه هيچكدام از آنان داراى چنين مقام وموقعيتى نبوده واطلاعات آنها در باب احكام ونيازمنديهاى دينى مردم بسيار ناچيز بوده است.
پس از قرآن مجيد، يگانه راه تكامل جامعه اسلامى، آگاهى از سنن واحاديث

صفحه 105
پيامبرگرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) است كه اعتبار وحجّيت آنها نزد كليه مسلمين امرى مسلّم است وقرآن نيز در آيات فراوانى نظير:(ما آتاكُمُ الرَّسُولَ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا) برلزوم تبعيت از آنها تصريح دارد.
ولى اطلاع خلفاى مزبور از دستورات اسلامى چندان چشمگير نبود، وهيچگاه با اين اطلاعات ناقص وناچيز، نمى توان قافله انسانى را به قلّه كمال، كه جز در پرتو عمل به دستورات اسلام انجام نمى گيرد، رسانيد.
مجموع رواياتى كه احمد بن حنبل در مسند خود از «ابوبكر» نقل كرده است از 80 حديث تجاوز نمى كند.1 جلال الدين سيوطى پس از زحمات توانفرسايى توانسته است كه تعداد آنها را به 104 برساند. 2 وسرانجام آخرين آمارى كه از تعداد روايات ابوبكر به دست آمده نشان مى دهد كه وى راوى 142 حديث مى باشد.3
تازه، برخى از آنها حديث نيست، بلكه گفتارى است كه از او نقل شده است. مثلاً، يكى از احاديثى كه از او نقل شده وجزو همان 142 حديث مى باشد، اين جمله است:«انّ رسول اللّه أهدى جملاً لأبى جهل».يعنى،پيامبر شترى به ابوجهل هديه داد.
ضمناً برخى از احاديثى كه از او نقل شده مخالف عقل وكتاب آسمانى است. مثلاً به اين دو حديث توجه فرماييد:
1. «انّ الميت ينضح عليه الحميم ببكاء الحي».يعنى، با گريستن زندگان بر مرده ، آب داغى بر آن ريزش مى كند.
ناگفته پيداست كه مضمون اين حديث از جهاتى مردود است:

1 . مسند احمد، ج1، ص2ـ 14.
2 . تاريخ الخلفاء، ص59ـ 66.
3 . الغدير، ج7، ص108.

صفحه 106
اوّلاً: گريه معقول بر ميت، نشانه عاطفه انسانى است و پيامبر در سوگ فرزند خود، ابراهيم، شديداً اشك مى ريخت.ومى گفت: ابراهيم عزيز! كارى از ما براى تو ساخته نيست، تقدير الهى نيز بر نمى گردد. چشم پدرت در مرگ تو گريان، ودل او محزون واندوهبار است، ولى هرگز سخنى را كه موجب خشم خداوند باشد بر زبان جارى نمى سازم.
وقتى پيا1مبرگرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) از شهادت «جعفر بن ابوطالب» در نبرد «موته» آگاه گرديد سخت گريست ودانه هاى اشك از محاسن او ريخت.2
ثانياً: بر فرض اينكه چنين گريه اى صحيح نباشد چرا بايد با عمل فردى، ديگرى معذّب گردد. قرآن مجيد مى فرمايد:(لاتَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى)3. يعنى،هيچ كس بار گناه ديگرى را بر دوش نمى كشد. چگونه پيامبر، طبق نقل ابوبكر، گفته است كه با گريه فردى، مرده بى پناهى معذب مى گردد؟!
2.« إنّما حرّ جهنم على أُمّتى مثل الحمّام».يعنى،داغى دوزخ براى امّت من، به سان داغى حمام است.
اين سخن، علاوه براينكه ممكن است مايه گستاخى گنهكاران گردد، با نصوصى كه در قرآن مجيد پيرامون دوزخ وارد شده(نظير آنكه آتش گيره آن سنگ وانسان است وشعله هاى كوه پيكر وسوزان آن دلهاى بيدار را آب مى كند) كاملاً مخالفت دارد.
بارى، چنانكه مى بينيم، برخى از احاديثى كه از ابوبكر نقل شده است يا از سخنان عادى او است ويا مخالف عقل ومفاد كتاب آسمانى مى باشد، وچيزى كه بتوان نام حديث بر آن نهاد، بسيار كم است.

1 . سيره حلبى، ج3، ص34; بحار، ج22، ص157.
2 . مغازى واقدى، ج2، ص766; بحار، ج21، ص54.
3 . انعام: 164.

صفحه 107
بديهى است يك فرد با اين آگاهى ناچيز، نمى تواند جامعه اسلامى را به سوى كمال سوق دهد، ونيازمنديهاى امّت را برطرف سازد.
خود خليفه در يكى از سخنان خود از پايه اطلاعات خود پرده برداشته ومى گويد:
«انّى وليت ولست بخيركم وإن رأيتمونى على الحقّ فأعينونى وإن رأيتمونى على الباطل فسددوني»1.
زمام امور شما به دست من داده شده است در صورتى كه بهترين فرد شما نيستم، اگر ديديد كه بر حق هستم مرا يارى كنيد واگر ديديد كه بر باطلم در برابرم بايستيد و جلوى اقداماتم را بگيريد
زعيم دينى ورهبر مذهبى، كه جامعه اسلامى بايد سايه به سايه او راه برود، نبايد در اين مسائل از امّت كمك بطلبد وبه جاى اينكه او دست امّت را بگيرد، وبه سوى هدف آفرينش سوق دهد، درخواست كند كه امّت دست او را بگيرد وكجيهاى او را راست سازد!

نمونه هايى از بى اطلاعى خليفه اوّل

در اينجا نمونه هايى از اطلاعات خليفه را ياد آور مى شويم كه خود روشنگر پايه اطلاعات او از مسائل دينى است. اين نمونه ها حاكى است كه وى پاسخ بسيارى از مسائل مورد ابتلا را نمى دانسته است:
1. ارث «جدّه» از مسائل مورد ابتلاء است كه خليفه از آن آگاهى نداشت. وى در پاسخ زنى كه نوه وى درگذشته بود وحكم خدا را از او مى پرسيد، چنين گفت:در كتاب خدا وگفتار پيامبر گرامى در اين مورد چيزى وارد نشده است. سپس به آن زن گفت: برو تا از ياران رسول خدا بپرسم وببينم كه آيا آنان در اين مورد از

1 . طبقات ابن سعد، ج3، ص151.

صفحه 108
پيامبر چيزى شنيده اند يا نه؟مغيرة بن شعبه، كه در مجلس حاضر بود، گفت:من در حضور پيامبرگرامى بودم كه وى براى «جدّه» يك سوم (تركه) را قرار داد.1
بى اطلاعى خليفه چندان جاى تعجب نيست. شگفتى اين جاست كه وى به مغيره، كه يك فرد آلوده وتبهكار بود، مراجعه نموده واز او حكم الهى را آموخته است.
2. سارقى را به حضور خليفه آوردند كه يك دست ويك پاى او بريده بود. وى دستور داد كه پاى او را ببرند ولى بعداً به اشاره خليفه دوم، كه گفت: سنّت پيامبر در اين موارد بريدن دست است، از رأى خود برگشت واز نظر خليفه دوّم پيروى كرد.2
اين دو نمونه مى تواند از اطلاعات بسيار محدود خليفه نسبت به فقه اسلامى پرده بردارد، وپيداست كه هيچگاه نمى توان با اين اطلاعات كم وبا مراجعه به افرادى مانند مغيره وغيره مقام رهبرى معنوى را، كه ركن اساسى آن آگاهى از احكام ودستورات اسلام است، اداره كرد.

ميزان اطلاعات خليفه دوّم

تعداد احاديثى كه عمر از پيامبر نقل كرده است، از پنجاه حديث تجاوز نمى كند. داستان زير، بوضوح كمبود اطلاعات فقهى خليفه دوّم را نشان مى دهد. نوشته اند:
1. مردى پيش عمر آمده وگفت: من جنب شدم وبه آب دسترسى نداشتم، تكليف من چيست؟
عمر در پاسخ او گفت: نماز از تو ساقط است. خوشبختانه «عمار»

1 . موطأ مالك، ص335.
2 . سنن بيهقى، ج8، ص273.

صفحه 109
درمجلس خليفه حاضر بود; رو به او كرد وگفت: به خاطر دارى كه من وتو در يكى از نبردهاى اسلامى جنب شديم ودسترسى به آب نداشتيم، من خود را به خاك ماليدم ونماز خواندم، ولى تو نماز نخواندى؟وزمانى كه مسئله را از پيامبر پرسيدم، وى فرمود: كافى بود كه دستها را بر زمين بزنى وبر صورت ودستها بكشى.
خليفه رو به عمار كرد وگفت از خدا بترس(يعنى اين مطلب را نقل مكن). عمّار گفت: اگر شما مايل نباشى من از نقل اين حادثه خوددارى مى كنم.1
اين جريان در كتابهاى اهل سنت به صُوَر مختلفى نقل شده وهمه آنها حاكى است كه خليفه دوّم از حكم الهى در باره فرد جنب كه دسترسى به آب نداشته باشد، اطلاعى نداشته است.
قرآن مجيد در دو سوره2 وظيفه چنين شخصى را بيان كرده است، تو گويى اصلاً اين دو آيه به گوش خليفه نرسيده بود!
شخصى كه پس از دوازده سال تلاش وكوشش، تازه توانست سوره بقره را بياموزد، وبه شكرانه آن قربانى بكشد چگون3ه مى تواند به آسانى بر چنين آياتى دست يابد؟!
2. احكام شكوك نماز از مسائل مورد ابتلاء هر مسلمانى است وكمتر فرد متديّنى پيدا مى شود كه با اين احكام آشنايى نداشته باشد. اكنون بايد ديد اطلاعات خليفه در اين باره چقدر بوده است؟
ابن عباس مى گويد: روزى عمر از من پرسيد اگر فردى در تعداد ركعات نماز خود شك كند تكليف او چيست؟وى در پاسخ خليفه گفت من نيز ازحكم مسئله آگاه نيستم، در اين موقع «عبد الرحمان بن عوف» آمد وحديثى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) نقل كرد.4

1 . سنن ابن ماجه، ج1، ص200.
2 . نساء: 43; مائده:6.
3 . الدر المنثور، ج1، ص21.
4 . مسند احمد، ج1، ص192.

صفحه 110
شايد پاسخ ابن عباس در اين مورد جدّى نبوده است وبر فرض جدّى بودن، عدم آشنايى خليفه به حكم چنين موضوعى براستى مايه شگفتى است.
3. مستحب است كه مَهر زنان از چهار صد درهم تجاوز نكند، تا آنجا كه در لسان اخبار وعرف فقيهان به آن «مهر السنة» گفته مى شود; ولى مع الوصف هر فردى مى تواند براى جلب رضاى همسر خود مهريه بالاترى تعيين كند.
روزى خليفه بالاى منبر از افزايش مهريه انتقاد كرد ومخالفت را به آنجا رسانيد كه اعلام كرد افزايش مهريه ممنوع است. وقتى از منبر پايين آمد زنى جلوى او را گرفت وگفت: چرا از افزايش مهريه زنان جلوگيرى كردى، مگر خداوند در قرآن نمى فرمايد:(وَ إِنْ آتَيْتُمْ إحديهُنَ قِنْطاراً) 1:« اگر به يكى از زنان مال زيادى داديد، اشكالى ندارد».
خليفه در اين لحظه به لغزش خود پى برده، رو به درگاه الهى كرد وگفت: خدايا! مرا ببخش،سپس افزود:تمام مردم از عمر به احكام الهى آشناترند.2 آنگاه به منبر بازگشت وسخن خود را پس گرفت.3
4. شايد كمتر كسى است كه نداند كه تكاليف الهى مشروط به عقل وخرد وقدرت وتوانايى وبلوغ سنى است. مع الوصف، در دوران خلافت عمر، زن ديوانه اى را كه مرتكب كار زشت شده بود به حضور وى آوردند و وى دستور داد كه او را سنگسار كنند. خوشبختانه هنگامى كه مأموران او را براى رجم مى بردند، با على(عليه السلام)روبرو شدند. امام از جريان آگاه شد ودستور بازگشت داد. وقتى با خليفه روبرو شد گفت به خاطر ندارى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: قلم از نابالغ وديوانه و... برداشته شده است؟ در اين موقع عمر تكبير گفت وحكم خود را پس گرفت.

1 . نساء: 20.
2 . كلّ الناس أفقه من عمر.
3 . الغدير، ج6، ص87(نقل از مدارك متعدد اهل سنت).

صفحه 111
نمونه اين نوع داوريهاى نابجا در تاريخ زندگانى خليفه دوّم فراوان است. مرحوم علاّمه امينى، در جلد ششم الغدير، صد مورد از موارد ناآشنايى خليفه به دستورات اسلامى را با مدارك قطعى نشان داده است و همه را تحت عنوان «نوادر الأثر فى علم عمر» گرد آورده است.
بررسى اين امور نشان مى دهد كه هرگز نمى توان زمام رهبرى جامعه اسلامى را به دست چنين افرادى داد كه بهره آنان از كتاب وحديث پيامبر وفقه اسلامى در اين پايه باشد كه نداند كه قلم از ديوانه برداشته شده است.
آيا عقل وخرد اجازه مى دهد نواميس مردم وحقوق جامعه اسلامى در دست كسانى باشد كه در داورى خود ميان عاقل وديوانه فرق نگذارند.
آيا عقل وخرد اجازه مى دهد خداى دادگر، جان ومال مردم را به دست كسى بسپارد كه نداند زن مى تواند در سر شش ماه براى شوهر خود فرزندى بياورد وهرگز روا نيست چنين زنى را بدكار ومستحق رجم وسنگسار كردن دانست.؟
1 ميزان اطلاعات خليفه سوم
اطلاعات خليفه سوّم از احكام الهى نيز بهتر از دو خليفه پيش نبود. مجموع احاديثى كه وى از پيامبر روايت كرده است از 146 حديث تجاوز نمى كند.2
آشنايى عثمان به اصول وفروع اسلام بسيار كم وناچيز بود. براى آگاهى خوانندگان گرامى به نمونه اى از بى اطلاعى وى اشاره مى كنيم:
يكى از احكام روشن اسلام آن است كه خون كافر با خون مسلمان برابرى نمى كند و پيامبرگرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) فرموده است:

1 . تفصيل ماجرا در بخش پنجم گذشت.
2 . الأضواء، ص204.

صفحه 112
«لايقتل مسلم بكافر»: مسلمانى را به علت قتل كافرى نمى كشند، بلكه بايد قاتل در اين مورد ديه بپردازد.
ولى مع الوصف، در دوران خلافت عثمان چنين حادثه اى رخ داد و وى فرمان داد كه قاتل كشته شود وآنگاه با ياد آورى گروهى از ياران رسول خدا از نظر خود برگشت.1
از اين نمونه در زندگانى خليفه سوّم فراوان است. براى كوتاه كردن دامن سخن از تفصيل خوددارى مى كنيم ونتيجه بحث را بار ديگر ياد آور مى شويم:
شرط اساسى براى رهبرى مذهبى امّت اسلام، علم وسيع وگسترده به احكام آسمانى است وهرگز چنين علمى بدون عصمت ومصونيت از اشتباه وخطا ممكن نيست، ومع الأسف هر سه خليفه نخستين از اين موهبت الهى محروم بودند.

1 . سنن بيهقى، ج8، ص33.

صفحه 113

فصل شانزدهم

اصحاب پيامبر

از گناه وخطا معصوم نبودند!

شايد انتقاد ما از گروهى از مهاجرين وانصار مايه تعجّب وشگفتى گروهى از اهل تسنن باشد، وبا خود چنين بينديشند كه چگونه مى توان گفتار وكردار آنان را تخطئه كرد وآنان را بر خطا دانست، در صورتيكه قرآن مجيد آنان را در دو مورد ستوده است:
1. (السّابِقونَ الأَوَّلُونَ مِنَ المُهاجِرينَ وَالأَنْصارَ وَالّذينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإحْسان رَضِى اللّهُ عَنهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنّات تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهارُ خالِدينَ فِيها وَ ذلِكَ الْفَوزُالعَظِيم).1
يعنى،خداوند از آن گروه از مهاجرين وانصار كه پيش از ديگران به اسلام گرويده اند واز كسانى كه از آنان به نيكى پيروى كرده اند، خشنود گشته وآنان نيز از خداوند راضى شده اند وبراى آنان بهشتى جاودانى را كه از زير درختان آن آب جارى مى گردد، آماده ساخته است;واين است كاميابى بزرگ.
2. در سوره ديگر در باره كسانى كه در سرزمين «حديبيّه» زير سايه درخت باپيامبر بيعت كرده اند چنين مى فرمايد:
(لَقَدْرَضِى َ اللّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ ما فِى قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً).2

1 . توبه: 100.
2 . فتح:18.

صفحه 114
يعنى،خداوند از افراد با ايمان هنگامى كه با تو زير درخت بيعت كرده اند خشنود گرديد، واز آنچه در دلهاى آنان مى گذشت، آگاه شد ودر نتيجه آرامش خاصى را بر آنان فرو فرستاد وپيروزى قريب الوقوع بر دشمن را پاداش آنان قرار داد.
خلاصه، در آيه نخست از ميان مهاجرين وانصار، آن گروه را مى ستايد كه پيش از ديگران به اسلام گرويده اند وسپس از آن گروه نيز كه به يكى از آنان پيروى كرده اند، ستايش مى كند.
در آيه دوّم نيز خداوند از افرادى كه در سال هفتم هجرت در سرزمين «حديبيه» با پيامبر بيعت كردهاند، ابراز خشنودى نموده وبه آنان نزول آرامش وفتح مكه را نويد مى دهد.
بااين ستايشها وابراز خشنودى ها چگونه مى توان گفت كه اصحاب در تصميم خود پس از درگذشت پيامبر خطا كار واحياناً گنهكار بودند؟!
پيش از توضيح مفاد آيات فوق اشاره به مطلبى لازم است وآن اينكه: دانشمندان اهل تسنن نه تنها اين دو گروه(مهاجرين وانصار، وتابعين) را كه در اين دو آيه به آنها اشاره شده است، عادل وپاكدامن مى دانند بلكه عقيده بيشتر آنان در باره همه اصحاب پيامبر اين است كه آنان تماماً عادل ودادگر ومتقى وپرهيزگار بودند. مگر اينكه در موردى فسق يا انحراف يكى ثابت شود.
خلاصه هر فردى كه مصاحبت پيامبر را درك كرده است، بايد او را عادل وپاكدامن دانست مگر جايى كه خلاف آن كشف گردد.
مفاد اين جمله اين است كه صحابه پيامبر كه تعداد آنان از صد هزار تجاوز مى كند، تافته وبافته جداگانه بودند وگويى همين كه فردى فيض حضور پيامبر را درك مى كرد انقلاب روحى پيدا كرده واز آن پس در زندگى جز درستى وپاكى برنامه ديگرى نداشته است.
چنين سخنى در باره صحابه، حاكى از يك نوع چشم پوشى از اعمال زشت

صفحه 115
ونارواى گروهى از آنان است، زيرا سست گامى وفرار اين گونه افراد در مواردى چون جنگ «احد» و«حنين» بخوبى روشنگر سستى پايه ايمان وكمبود علاقه آنان به صاحب رسالت واهداف عالى وى مى باشد.شما مى توانيد با بررسى آياتى كه در باره رفتار بد آنان در جنگ «احد» با پيامبر وارد شده است حقيقت را از نزديك لمس كنيد.
چگونه مى توان گفت كه همه صحابه عادل وپاكدامن بودند، در صورتيكه قرآن در باره گروهى از آنان كه در جرگه منافقان بودند چنين مى فرمايد:(إِذْ يَقُوُلُ المُنافِقُونَ وَالّذينَ فِى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللّهُ وَ رَسُولهُ إِلاّ غُرُوراً).1
يعنى،هنگامى كه منافقان وكسانى كه در دلهاى آنان بيمارى است مى گفتند كه وعده هاى خدا وپيامبر او جز فريب چيزى نبوده است.
آيا گويندگان اين جمله چگونه مى توانند عادل ودادگر باشند؟ در صورتيكه گوينده اين جمله را نمى توان مسلمان واقعى خواند.
قرآن مجيد گروهى از صحابه را «سمّاعون » معرفى مى كند. مقصود از اين كلمه كسانى بودند كه گفتار منافقان را پذيرفته وفوراً اجابت مى كردند، چنانكه مى فرمايد:(لَوْ خَرَجُوا فِيكُمْ ما زادُوكُمْ إِلاّ خَبالاً وَ لاوضَعُوا خلالَكُمْ يبْغُونَكُمُ الْفِتْنَةَ وَ فِيكُمْ سَمّاعُونَ لَهُمْ وَاللّهُ عَليمٌ بِالظّالِمينَ).2
يعنى،اگر (منافقان) با شما بيرون مى آمدند در كارتان جز تباهى نمى افزودند، آنان در صفوف شما به منظور فتنه جويى وارد مى شدند، ودر ميان شما كسانى بودند كه گفتار منافقان را زود پذيرفته وخدا ستمگران را مى شناسد.
چگونه مى توان سراسر اين گروه را عادل وپاكدامن دانست، در حاليكه خالدبن وليد، كه به عقيده برخى از نويسندگان اهل تسنن وى از طرف پيامبرگرامى

1 . احزاب: 12.
2 . توبه: 47.

صفحه 116
لقب «سيف اللّه» گرفته است، در سال فتح مكه جنايت هولناكى را مرتكب گرديد وگروهى از قبيله «بنى حذيمه» را با نيرنگ وفريب پس از دادن مواثيق وپيمانهاى زياد از دم شمشير گذراند، به طورى كه پيامبر پس از آگاهى از جريان رو به قبله ايستاد ودستها را بالا برد با حال «استغاثه» گفت:
«اللّهُمَّ إِنّى أَبرءُ إِلَيْكَ مِمّا صَنَع خالد بن وليد»:خدايا من از آنچه كه خالد انجام داده است بيزارم.1
پرونده سياه اين به اصطلاح شمشير الهى ! در اينجا بسته نشد وجنايتهاى او پس از درگذشت پيامبر نسبت به مالك بن نويره وقبيله او در صفحات تاريخ منعكس است. وى مالك را، كه يك فرد مسلمان بود، كشت و سپس به همسر او تجاوز كرد.

راه شناسايى حق وباطل

اصولاً يكى از اشتباهات بزرگ اين است كه حق وباطل را از طريق افراد بشناسيم وشخصيت آنان را ملاك حقانيت رفتار وگفتار آنان بدانيم، در صورتيكه عقيده وعملكرد شخص نشانگر شخصيت وحقانيت راه وكار اوست، نه بالعكس.
«برتراند راسل» يك دانشمند بزرگ رياضى است ونظريه هاى وى در رياضيات چشمگير ومورد توجه دانشمندان مى باشد; ولى در عين حال يك مرد ملحد ومنكر خدا ومقدّسات آسمانى به شمار مى رود، ودر كتابى كه با عنوان «چرا مسيحى نيستم» نوشته،بر اثر عدم آگاهى از دلايل خدا پرستان صريحاً مى نويسد كه من زمانى خدا پرست بودم وبهترين دليل آن را «علة العلل» مى دانستم، ولى بعداً از اين عقيده برگشتم زيرا فكر كردم اگر هر چيز بايد علت وآفريننده اى داشته باشد خدا نيز بايد آفريننده اى داشته باشد.2

1 . سيره ابن هشام، ج2، ص430.
2 . چرا مسيحى نيستم؟

صفحه 117
آيا عقل وخرد به ما اجازه مى دهد كه شخصيت رياضى «راسل» را گواه براستوارى نظريه فلسفى او در باره خدا، كه تمام ذرات جهان بر وجود او گواهى مى دهد، بدانيم؟! پيداست كه ما بايد در قضاوتها وداوريهاى خود از شخصت علمى وسياسى افراد چشم بپوشيم، وافكار وعقايد ورفتار وگفتار آنان را فارغ از هر گونه حب وبغض، صرفاً با معيار عقل ومنطق بسنجيم.
شايسته است گفتار متين واستوارى كه اميرمؤمنان پيرامون همين موضوع دارند در اينجا ياد آورى كنيم:
در جنگ جمل گروهى طرفدار على(عليه السلام) وگروه ديگر هوادار طلحه وزبير وعايشه «ام المؤمنين» بودند. د راين موقع يك نفر از افراد دو دل كه از مقام وشخصيت مولاى متقيان اميرمؤمنان(عليه السلام) آگاه بودگام پيش نهاد وگفت:
چطور ممكن است اين گروه بر باطل باشند، در صورتيكه در ميان آنان شخصيتهايى مانند «طلحه» و«زبير» و«عايشه، اُم المؤمنين» قرار دارد، آيا مى توان گفت اين افراد راه باطل را در پيش گرفته اند؟!
اميرمؤمنان(عليه السلام) سخنى گفت كه دكتر طه حسين، دانشمند مشهور مصرى معاصر، مى گويد: پس از انقطاع وحى، گوش بشر كلامى به اين عظمت نشنيده است.
امام فرمود:
انّك لملبوس عليك، انّ الحقّ والباطل لايعرفان بأقدار الرجال، أعرف الحقّ تعرف أهله، أعرف الباطل تعرف أهله.
يعنى،تو مردى هستى كه ميزان شناسايى حق وباطل بر تو اشتباه شده است، هرگز حق وباطل با شخصت افراد شناخته نمى شوند; بايد حق را قبلاً شناخت وسپس اهل آن را باز شناخت، بايد نخست باطل را شناخت وسپس اهل آن را تميز داد.

صفحه 118
اين سخن بزرگ، كه به قول آن دانشمند مصرى گوش بشر پس از وحى الهى سخنى به عظمت آن نشينده است، بوضوح بى پايگىِ اصلى را كه در ميان برخى از دانشمندان اهل تسنن مسلّم است(اصل در صحابه پيامبر،عدالت است) آشكار مى سازد.
اكنون وقت آن فرا رسيده است كه برگرديم و درباره دو آيه گذشته بحث وگفتگو كنيم.
شكى نيست كه آيه نخست حاكى است كه خداوند از دو گروه راضى وخشنود شده وبهشت خود را براى آنان آماده كرده است. اين دو گروه عبارتند از:
1. گروهى از مهاجرين وانصار كه در ايمان وگرايش به اسلام بر ديگران سبقت جسته ودر لحظات حساس در راه دين فداكارى نموده اند.
2. كسانى كه به طور شايسته از مهاجرين وانصار پيروى نموده اند.
قرآن از گروه نخست با لفظ (السّابِقونَ الأَوّلُونَ)، واز گروه دوّم (وَ الّذينَ اتَّبَعُوهُمْ بِاِحْسان) تعبير آورده است.
ولى جاى دقت اينجاست كه آيا چيزى كه موجب رضايت خدا را از آنان، فراهم آورده بود تنها سبقت وپيشگام بودن آنان در اسلام وگرايش به پيامبر بوده است، وادامه اين خشنودى در گرو هيچ قيد وشرطى نيست؟
به عبارت روشنتر: آيا اگر اين افراد در زمانهاى بعد دچار انحراف فكرى ويا اخلاقى گردند وتعدى وستم را پيشه خود سازند، باز رضايت وخشنودى خداوند را جلب نموده، ومورد خشم او قرار نخواهند گرفت؟ يا اينكه بقاى اين رضايت ومفيد وسودمند بودن سبقت به اسلام، مشروط به وجود ايمان وعمل صالح در تمام ادوار زندگى است، واگر اين دو شرط در برخى از فرازهاى زندگى، دچار اختلال گردد، كوچكترين سودى از سبقت ويا عنوان مهاجر وانصار نخواهند برد.
بررسى آيات ديگر قرآن نظر دوّم را قطعى ساخته وروشن مى كند كه رستگارى و

صفحه 119
ادامه خشنودى خدا از بندگان خود، مشروط به ايمان مستمر وعمل صالح در تمام ادوار زندگى است. اينك نمونه هايى از اين آيات:
قرآن در سوره حشر1 گروهى از مهاجرين را مى ستايد كه دست از زندگى ومال ومنال شسته وراه مدينه را پيش گرفته اند، سپس علت ستودن آنان را با عبارات زير روشن مى سازد:
(يَبْتَغُونَ فَضلاً مِنَ اللّهِ وَرِضواناً وَ يَنْصُرونَ اللّهَ وَ رَسُولهُ): اينان پيوسته كَرَم ورضاى خدا را طلب كرده وخدا وپيامبر او را كمك مى كنند.
اين آيه حاكى است كه عنوان مهاجر، وترك يار وديار، ومال ومنال، كافى در نجات انسانها نيست; بلكه بايد پيوسته به دنبال اسباب خشنودى خدا بروند وبا اعمال صالح خود خدا و پيامبر او را كمك كنند.
قرآن مجيد مى فرمايد: فرشتگان كه در اطراف عرش، خدا را تسبيح مى گويند در باره افراد با ايمان طلب آمرزش مى كنند وچنين مى گويند:
(فَاغْفِرْ للّذينَ تابُوا وَاتَّبَعُوا سَبِيلَك):خداوندا، كسانى را كه به راه تو باز گشته اند واز آيين تو پيروى مى كنند ببخش وبيامرز.
قرآن مجيد از ميان ياران پيامبر آن گروه را مى ستايد كه بر كافران سخت خو وبا يكديگر مهربانند، ركوع وسجود مى كنند، كرم خدا ورضايت او را مى جويند ودر چهره آنان اثر سجده مشاهده مى شود.2
نيز، آمرزش وپاداش بزرگ را از آن گروه از ياران پيامبر مى داند كه به خدا ايمان آورده وعمل نيك انجام مى دهند.
3 اين آيات وآيات ديگر گواهى مى دهند كه عنوان مهاجرين وانصار ويا عنوان سابقين وتابعين، شرط كافى براى تحقّق سعادت ورستگارى نيست، بلكه بايد در كنار اين فضيلت، فضايل ديگر نظير انجام اعمال نيك ودورى از كارهاى زشت نيز قرار گيرد والاّ مشمول آيات زير خواهند بود:
1. (فَانَّ اللّهَ لايَرضى عَنِ القَوْمِ الْفاسِقينَ): خداونداز گروه فاسق راضى نمى شود.4
2. (واللّهُ لايُحِبُّ الظّالِمينَ):خداوند ستمگران را دوست نمى دارد.5
پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) نمونه فضيلت واخلاق در عاليترين درجه ايمان قرار داشت، ولى خداى گرامى با صراحت كامل به او هشدار مى دهد:

1 . حشر:8.
2 . (مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَ الّذينَ مَعَهُ أَشِداءُ عَلى الكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ تَريهُمْ رُكّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضلاً مِنَ اللّهِوَرِضْواناً سِيماهُمْ فِى وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ) (فتح:29).
3 . (وَعَدَ اللّهُ الّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرةً وَ أَجْراً عَظِيماً) (فتح:29).
4 . توبه:96.
5 . آل عمران:57.

صفحه 120
(لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَلِتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ) 1.
يعنى،چنانچه شرك بورزى اعمال تو باطل مى شود ودر رديف زيانكاران قرار مى گيرى.
مسلّماً ايمان نيرومند وعصمت پيامبر مانع از آن است كه وى يك لحظه به شرك بگرايد، ولى قرآن با خطاب به وى، به افراد ديگر هشدار مى دهد كه فريب يك مشت اعمال نيك را نخورند، وكوشش كنند كه تا دم مرگ بر همين حالت باقى بمانند.
بنابر اين هرگز نبايد تصوّر كنيم كه صحابه پيامبر بودن ودر عداد سابقين وتابعين قرار گرفتن، به چنين افراد مصونيت مى بخشد، به گونه اى كه اگر بعدها گرايشهاى ناصحيحى پيدا كردند، باز مورد رضايت خدا خواهند بود.

1 . زمر: 65.

صفحه 121
گروهى از همين مهاجرين وانصار ويا سابقين وتابعين، در زمان خود رسول خدا راه ارتداد را پيش گرفتند و از جانب پيامبر به شديدترين كيفر محكوم گرديدند وهرگز كسى اعتراض نكرد كه: اى پيامبر! خداوند از آنان راضى گشته است چگونه تو آنان را به سخت ترين كيفر محكوم مى كنى؟
اينك نمونه اى از اين ليست سياه:
1.عبد اللّه بن سعد بن ابى سرح. وى از مهاجران ونويسندگان وحى بود، سپس راه ارتداد را پيش گرفت وگفت: (سَأُنزل مِثْلَ ما أَنْزَلَ اللّه). 1
يعنى،قرآنى به سان قرآنى كه خداوند نازل كرده است. نازل مى كنم!
در فتح مكه پيامبر گرامى به ريختن خون چند نفر فرمان داد وفرمود:هركجا بر آنها دست يابند آنان را بكشند.يكى از آنها همين «عبد اللّه» بود. ولى وى پس از فتح مكه به «عثمان»، كه برادر رضاعى او بود، پناه آورد واصرار عثمان سبب شد كه پيامبر از سر تقصير او درگذرد. پيامبر به اندازه اى از اين مرد تنفر داشت كه پس از عفو وى به دوستان خود گفت: هنگامى كه ديديد من از بخشيدن او امتناع ورزيدم، چرا او را نكشتيد؟2
2. عبيد اللّه بن جحش. وى از سابقين در اسلام واز مهاجرين به حبشه بود، ولى پس از هجرت به سرزمين حبشه آيين اسلام را ترك گفت وآيين مسيح را انتخاب نمود.
3. حكم بن عاص. وى از جمله تابعين است كه در فتح مكه ايمان آورد ولى پيامبر به عللى او را به طائف تبعيد كرد.
4. حرقوص بن زهير. وى در بيعت رضوان شركت داشت، ولى موقع تقسيم غنائم با پيامبر گرامى با تندى سخن گفت و پيامبر سخت بر او برآشفت وگفت:

1 . انعام:92.
2 . الاصابه، ج2، ص38.

صفحه 122
واى بر تو، هرگاه من عدالت را رعايت نكنم پس چه كسى به عدالت رفتار خواهد كرد؟! سپس از آينده خطرناك وى خبر داده وفرمود: حرقوص رئيس گروهى مى گردد كه از آيين اسلام، به سان تيرى كه از چله كمان رها مى گردد، خارج مى شوند.1
پيشگويى پيامبر سالها بعد از رحلت وى تحقّق يافت واين مرد سرانجام به رهبرى خوارج رسيد و در جنگ نهروان با شمشير على (صلى الله عليه وآله وسلم)كشته شد.
اينها نمونه هايى از ليست سياهى است كه نام بسيارى از اصحاب پيامبر(مهاجرين وانصار) در آن درج است، وبابررسى حالات ياران پيامبر به افرادى ديگر بر مى خوريم مانند حاطب بن ابى بلتعه كه بر ضدّ اسلام جاسوسى مى كرد ويا وليد بن عقبه كه قرآن مجيد در سوره حجرات2 او را فاسق خوانده ويا خالد بن وليد كه پرونده زندگى او سرشار از سياهى است.3
آيا با وجود اين گونه افراد در ميان صحابه، باز هم مى توان گفت كه خداوند از سابقين وتابعين راضى شده وديگر كسى حق ندارد بگويد بالاى چشم آنان ابرو است؟!
خلاصه پاسخ اينكه: رضايت وخشنودى خداوند، مربوط به عمل معيّن آنها است، يعنى خداوند از آنان كه در زمان غربت اسلام از آن حمايت كرده ورسول خدا را يارى نموده اند راضى وخشنود گرديده است، ولى ابراز چنين خشنودى دليل بر آن نيست كه رضايت خداوند تا لحظه مرگ آنان باقى است.بلكه بقاى آن مشروط بر اين است كه آنها به همان وضع وايمان خود باقى بمانند وچيزى را كه موجب كفر وارتداد يا فسق وحبط اعمال صالحه ايشان است انجام ندهند.
به عبارت ديگر، ايمان واخلاص مهاجرين وانصار، مانند ساير مقتضيات،

1 . شرح حال هر يك از اين افراد در كتابهاى رجال مانند الاستيعاب، الاصابة، اسد الغابة وغيره منعكس است.
2 . حجرات: 6.
3 . نامبردگان غير از گروه منافق هستند كه آنان سرگذشت گسترده اى دارند.

صفحه 123
مشروط بر اين است كه بعدها كارى را كه اين مقتضى را از تأثير مى اندازد، انجام ندهند وگرنه مانند ديگر مقتضى ها بى اثر خواهد بود. به اصطلاح دانشمندان: پاداشى كه در اين آيه وارد شده است(رضايت وبهشت) يك پاداش «نسبى » است يعنى آنان از اين نظر چنين پاداشى را دارند ولى هيچ منافات ندارد كه همين اشخاص بعداً كارهايى انجام دهند كه خشم خداوند وآتش دوزخ را براى آنان بخرد.
آرى، هرگز اين گونه آيات در صدد آن نيستند كه به اصحاب سابق رسول خدا مصونيت بدهند كه چون خداوند از آنها خوشنود شده است پس هر كارى دلشان خواست انجام بدهند ويا هر كار نامشروعى از يكى از اينها ديده شد به حكم آيه مجبور به تأويل وتحريف گرديم، به گمان اينكه آيه در حقّ آنان حكم قطعى صادر كرده است !نه، هرگز چنين مصونيتى به احدى از انبيا و اوليا، حتى رسول اكرم، داده نشده است.
قرآن در باره ابراهيم وفرزندان وى مانند اسحاق ويعقوب وموسى وهارون و... مى فرمايد:(وَ لَوْ أَشْرَكُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ ما كانُوا يَعْمَلُونَ).1 يعنى، اگر شرك مىورزيدند تمامى اعمال آنها تباه و بى ارزش مى شد.

1 . انعام:88.

صفحه 124

فصل هفدهم

دلايل نقلى

بر پيشوايى امير مؤمنان على(عليه السلام)

بحثهاى پيشين ثابت كرد كه حساب تعيين امام از جانب خدا، از نظام «استبداد» جدا است وفرمانروايى كه از طرف خدا تعيين مى گردد تا با قوانين آسمانى در ميان مردم حكم وداورى كند، عادلانه ترين، درست ترين واستوارترين حكومتى است كه مى توان در روى زمين تصور كرد.
زيرا در اين نوع حكومت، فرمانروا منتخب خدا بوده وخداوند نيز با اراده حكيمانه خويش، همواره بهترين وشايسته ترين فرد را براى مقام رهبرى انتخاب مى كند، واحتمال هيچ نوع اشتباه وخطا، ويا تمايلات غير منطقى، در علم وتشخيص الهى راه ندارد.
خداوند، انسان شناسى كامل است وبه مصالح بندگان ونيازمنديهاى آنان، بهتر از خود آنان واقف وآگاه مى باشد. همانطور كه قوانين ودستورات الهى بهترين وعاليترين حكم ودستور بوده وهيچ قانونى با قوانين او برابرى نمى كند، همين گونه پيشوايى نيز كه از طرف او تعيين مى گردد، بهترين پيشوا وشايسته ترين زعيم و رهبرخواهد بود، وهرگز فرمانروايى كه زندگى او با دهها اشتباه وخطا وتمايلات نفسانى همراه است، با فرمانروايى كه از طرف خدا انتخاب مى گردد، همسنگ نخواهد بود.
بحثهاى گذشته همچنين ثابت كرد كه امام معصوم وآگاه از قوانين واحكام آسمانى، پناهگاه فكرى وعلمى امت است ومسلمين پيوسته به چنين فردى نيازمند

صفحه 125
مى باشند واصولاً پس از درگذشت پيامبر، امّت اسلامى از نظر تكامل فكرى وعلمى به حدّى نرسيده بود كه بتواند خود را اداره كند واز يك چنين رهبر آسمانى بى نياز گردد.
اكنون موقع آن فرار رسيده است كه ببينيم با توجه به آنچه گفتيم، پيامبر آسمانى چه كسى را براى زعامت اسلامى تعيين كرده، وبه تمام گفتگوهاى طرفين خاتمه داده است.
در اينجا ناچاريم سراغ دلايل نقلى برويم; دلايلى كه صدور آنها از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) قطعى بوده وبه اصطلاح «متواتر» است وهرگز احتمال دروغ وساختگى بودن در آنها نمى رود. افزون بر اين، مفاد ودلالت آنها بر پيشوايى فرد ويا افراد خاص، آنچنان روشن باشد كه هرگونه ابهام وشك را از دلها مى زدايد، وبراى هيچ فرد منصفى نقطه سؤال ودودلى نمى گذارد. از اين روى ما در اينجا به برخى از دلايل نقلى اشاره مى كنيم كه صدور آنها از پيامبر گرامى قطعى ودلالت آنها بر مقصود نيز روشن وواضح مى باشد، وچون صفحات كتاب واوقات خوانندگان گرامى از هر نظر محدود است ناچار از ميان دلايل انبوه كه پيرامون ولايت پيشواى انسانها، اميرمؤمنان على(عليه السلام) وارد شده است، برخى را گلچين مى كنيم.

1. حديث منزلت

كاروان بازرگانى كه از طرف شام وارد خاك حجاز گرديد پيامبر را از آمادگى سربازان روم براى يورش به مدينه آگاه ساخت. پيشگيرى از وقوع حادثه بهتر از مقابله با آن است. از طرف پيامبر، بسيح عمومى در مدينه وحومه آن اعلام گرديد، وسى هزار شمشير زن در سخت ترين لحظات كه هواى مدينه بشدت گرم شده وفصل رسيدن ميوه ها وبرچيدن خرمنها بود، آمادگى خود را براى شركت در اين جهاد بزرگ اعلام كرده ودر اردوگاه اسلام گرد آمدند.
خبرگزارانى به پيامبر گزارش دادند كه منافقان مدينه تصميم دارند در غياب وى

صفحه 126
در مدينه دست به كودتا بزنند وگروهى را كشته و عدّه اى را ناراحت سازند. پيامبرگرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) براى پيشگيرى از هر نوع حادثه احتمالى، على(عليه السلام) را جاى خود نصب كرد ودستور داد در مدينه بماند وتا بازگشت پيامبر مراقب اوضاع باشد وبه امور دينى ودنيوى مردم رسيدگى كند.
وقتى منافقان از اقامت على(عليه السلام) در مدينه آگاه شدند، وديدند كه نقشه آنان نقش بر آب شده است، به فكر چاره افتادند وخواستند كه كارى كنند كه امام را از مدينه حركت دهند. لذا شايع كردند كه روابط على(صلى الله عليه وآله وسلم)با پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به تيرگى گراييده ووى مورد بى مهرى پيامبر قرار گرفته است، وگواه اين امر نيز آن است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به على(عليه السلام)اجازه نداده در اين جهاد اسلامى شركت كند!
انتشار چنين شايعه اى در محيط مدينه در حقّ على(عليه السلام) كه از روز تولّد تا آن لحظه در پوشش مهر ومودت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) پرورش يافته بود، مايه ناراحتى شديد على(عليه السلام) ودوستان وى بود. از اين روى، براى تكذيب گفتار آنان، خود را به پيامبر كه چند ميلى بيشتر از مدينه دور نشده بود رسانيد، و پيامبر را از جريان آگاه ساخت. در اين لحظه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) با ابراز عواطف بى پايان نسبت به امام، مقام وموقعيت آن حضرت را نسبت به خود با جمله تاريخى زير بيان كرد:
«أَما ترضى أن تكون منّى بمنزلة هارون من موسى، إلاّ أنّه لا نبيّ بعدي، انّه لاينبغى أن أذهب إلاّ وأنت خليفتي».
يعنى،آيا راضى نمى شوى كه نسبت به من به سان هارون به موسى باشى، جز اينكه پس از من پيامبرى نيست؟هرگز شايسته نيست كه من بروم (ديده از جهان بربندم) مگر اينكه تو خليفه و نماينده من باشى.
اين حديث، كه در اصطلاح محدثان اسلامى به آن حديث «منزلت» مى گويند، از احاديث متواتر وقطعى مى باشد.
مرحوم محدّث بحرانى در كتاب «غاية المرام» نام كسانى را كه اين حديث را

صفحه 127
در كتابهاى خود نقل كرده اند آورده وبا بررسى دقيق نشان داده است كه محدّثان اسلامى اين حديث را به صد وهفتاد طريق، كه صد طريق آن به دانشمندان ومحدّثان اهل تسنن منتهى مى گردد، نقل كرده اند.1
مرحوم شرف الدين عاملى نيز در كتاب «المراجعات»، اسناد اين حديث را از كتابهاى محدّثان اهل سنت نقل كرده است ونشان داده است كه اين حديث در ده كتاب حديثى ورجالى آنان نقل شده است.2
در صحّت اين حديث كافى است كه صحيح نويسان جهان اهل تسنن، «بخارى» و«مسلم»، اين حديث را در صحيحهاى خود آورده اند.3 در استوارى اين حديث نيز كافى است كه بدانيم «سعد وقاص» دشمن حضرت امير، آن را يكى از سه نقطه درخشان در زندگانى على(عليه السلام)خوانده است.
هنگامى كه معاويه براى اخذ بيعت از مردم براى فرزند خويش «يزيد» وارد مكه گرديد، در «الندوة» انجمنى تشكيل داد كه در آن شخصيتهايى از صحابه پيامبر گرد آمده بودند. وى سخن خود را با بدگويى در باره على(عليه السلام)آغاز نمود وانتظار داشت كه سعد نيز با او در اين كار همگام گردد. ولى سعد رو به معاويه كرد وگفت: من هر موقع سه نقطه درخشان از زندگانى على را ياد مى كنم از صميم دل مى گويم كه اى كاش اين سه فضيلت از آن من بود واين سه فضيلت عبارتند از:
1. روزى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به على(عليه السلام)گفت: تو نسبت به من به سان هارونى نسبت به موسى، جز اينكه پس از من پيامبرى نيست.
2. در يكى از روزهاى جنگ خيبر گفت: فردا پرچم را به دست كسى مى دهم كه خدا ورسول او وى را دوست مى دارد، او فاتح خيبر است وپا به فرار

1 . غاية المرام، ص107 ـ152.
2 . المراجعات، ص131ـ 132.
3 . صحيح بخارى، ج3، ص58; صحيح مسلم، ج2، ص323.

صفحه 128
نمى گذارد(وسپس پرچم را به دست على(عليه السلام) داد).
3. روز مباهله با مسيحيان «نجران»، پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) ، على وفاطمه وحسن وحسين(عليهم السلام) را دور خود گرد آورد وگفت: پروردگارا! اينان اهل بيت من هستند.1
بنابر اين در صدور اين سخن از پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) نبايد هيچ شك وترديدى به خود راه دهيم; بلكه بايد گامى به پيش بگذاريم ودر دلالت ومفهوم وهدف حديث قدرى بينديشيم.
در درجه نخست، بايد در جمله «إلاّ أنّه لا نبيّ بعدي»، كه در اصطلاح به آن «جمله استثنائى» مى گويند، دقت كنيم. معمولاً هركجا موقعيت كسى را به كسى تشبيه كنند وبگويند اين دو نفر از نظر مقام مثل هم هستند، اهل زبان از اين جمله جزاين نمى فهمند كه اين دو نفر از نظر شئون ومناصب اجتماعى با هم مساوى هستند، واگر پس از چنين تشبيه وتنزيل، مقامى را استثنا كنند، آن نيز شاهد ديگر مى شود كه اين دو نفر جز در آن مقامى كه در آن سخن گوينده استثا شده، از هر نظر همتاى يكديگرند.
در اين حديث نيز، پيامبر موقعيت على(عليه السلام) را نسبت به خود به سان موقعيت هارون نسبت به موسى خوانده واز ميان مناصب هارون، فقط يك منصب را استثنا كرده است، وآن اينكه هارون پيامبر بود ولى پس از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)، به حكم (وخاتم النبيين)، پيامبرى نخواهد آمد. وعلى(عليه السلام) به مقام نبوت نخواهد رسيد.
اكنون بايد ديد مناصب ومقامات هارون به حكم قرآن چه بوده كه على(عليه السلام) همه آنها را (جز نبوت كه خود پيامبر در ذيل حديث آن را استثنا كرده) دارا بوده است.
وقتى به قرآن مراجعه مى كنيم مى بينيم كه موسى براى هارون مناصب زير را از خداوند خواسته بود، وخداوند نيز درخواستهاى موسى را پذيرفته وهمه را به هارون

1 . صحيح مسلم، ج7، ص120.

صفحه 129
داده است:
1. مقام وزارت:موسى بن عمران از خداوند خواست كه هارون را وزير او قرار دهد:
(وَاجْعَلْ لِى وَزِيراًمِنْ أَهْلِي* هارُونَ أَخى): پروردگارا! از اهل بيت من هارون برادرم را براى من وزير معيّن بفرما.1
2. تقويت وتأييد: موسى از خدا خواست كه او را به وسيله برادر خود هارون تأييد وتقويت نمايد:
(أُشْدُدْ بِهِ أَزْرِى) : مرا به وسيله او نيرومند ساز.2
3. مقام رسالت: موسى بن عمران از خدا خواست كه او را در امر رسالت شريك وى سازد.
(وَ أَشْرِكْهُ فِى أَمْرِى) : او را در امر رسالت شريك من قرار بده.3
قرآن مجيد خاطر نشان مى سازد كه خداوند به تمام درخواستهاى موسى پاسخ مثبت گفته وهمه اين مقامات را به هارون عطا نمود:(وَقَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يا مُوسى) يعنى،: اى موسى، همانا همه درخواستهاى تو پذيرفته شد.4
علاوه بر اين، موسى در ايام غيبت خود هارون را خليفه وجانشين خود در ميان بنى اسرائيل قرار داد وفرمود:(وَقالَ مُوسى لأَخيهِ هارُونَ اخْلُفْنِى فى قَوْمى) . يعنى، موسى به هارون گفت: تو خليفه وجانشين من در ميان قوم باش.5

1 . طه: 29ـ 30.
2 . طه: 31.
3 . طه: 32.
4 . طه:36، گذشته بر اين قرآن در يكى از آيات به مقام نبوت هارون تصريح مى كند ومى فرمايد:(وَوَهَبْنا لَهُ مِنْ رَحْمَتِنا أَخاهُ هارُونَ نَبِيّاً) (مريم:53).
5 . احزاب:142، ودر آيه ديگر با صراحت هرچه كاملتر به وزارت هارون تصريح مى كند ومى فرمايد:(وَجَعَلْنا مَعَهُ أَخاهُ هارُونَ وَزِيراً) (فرقان:35; هارون برادر موسى را وزير وى قرار داديم.

صفحه 130
از مراجعه به آيات ياد شده مقامات ومناصب هارون كاملاً به دست مى آيد وبه حكم حديث منزلت تمام اين مناصب ومقامات (جز مقام نبوت) بايد براى على(عليه السلام) ثابت باشد.
در اين صورت امام، وزير ويار وياور وخليفه رسول خدا در ميان مردم بوده وبايد در غياب پيامبر رهبرى مردم را به عهده بگيرد.

پاسخ به يك سؤال

ممكن است گفته شودكه جانشينى على از پيامبر مخصوص به همان روزهايى بود كه پيامبر مدينه را ترك گفت واين مطلب جز آن است كه او خليفه على الاطلاق وجانشين پيامبر پس از درگذشت او باشد.1
ولى مراجعه كوتاهى به زندگانى پيامبر پاسخ اين سؤال را كاملاً روشن مى سازد.
اوّلاً: على(عليه السلام) اوّلين وآخرين شخص نبود كه پيامبر او را در غياب خود از مدينه جانشين خود قرار مى داد. بلكه پيامبر در طول اقامت ده ساله خود در مدينه، هرگاه مركز اسلام را ترك مى گفت، كسى را به عنوان جانشين خويش معرفى مى كرد. وامور را به دست او مى سپرد.چنانچه مقصود از اين جمله وتشبيه امام به هارون فقط جانشينى امام در طول غيبت پيامبر از مدينه بود، چرا اين جمله را در باره ديگر جانشينان خود نگفت؟در صورتى كه آنان نيز در مواقع خاصى كه پيامبر مدينه را به عزم جهاد ويا زيارت خانه خدا، ترك مى گفت، جانشين پيامبر بودند. پس علت اين تبعيض چه بود؟
ثانياً: جانشينى على(عليه السلام)از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، آن هم در يك مدت كوتاه، به اين طول وتفصيل نياز نداشت كه چنين جمله اى را بگويد سپس مقام نبوت را استثنا كند.

1 . اشكال از دانشمند معروف اهل تسنن «آمدى» است.

صفحه 131
علاوه، يك چنين جانشينى چندان افتخار چشمگيرى نبود، وبر فرض افتخار، از اختصاصات على(عليه السلام) به شمار نمى رفت كه سالها بعد سعد وقاص آن را آرزو كند وحاضر شود كه آن را با صدها شتر سرخ مو عوض كند، و آن را در رديف فضايل بسيار مهم على (فاتح خيبر، ونفس پيامبر واهل بيت او در مباهله با نصاراى نجران) قرار دهد.
ثالثاً: اگر پيامبر اين جمله تاريخى را تنها در موقع رفتن خويش به تبوك گفته بود، باز جا داشت كه برخى چنين پندارى را به خود راه دهند، ولى پيامبرگرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) اين جمله را در مواقع ديگر نيز در باره امام فرموده است وصفحات تاريخ وحديث اين وقايع را بدقت ضبط كرده است كه ما به دو مورد از آنها اشاره مى كنيم:1
1. روزى ابوبكر وعمر و ابوعبيدة بن جراح در حضور پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بودند كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) دست بر شانه على(عليه السلام)زد و فرمود:
«يا عليّ أَنت أوّل المؤمنين ايماناً وأَوّلهم اسلاماً، وأَنت منّى بمنزلة هارون من موسى».
يا على! تو نخستين فردى هستى كه به من ايمان آوردى وآيين اسلام را پذيرفتى، وتو نسبت به من منزلت هارون نسبت به موسى را دارى.2
2. در نخستين روزهاى هجرت، پيامبرگرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)مهاجرين وانصار را گرد آورد وآنان را دو به دو برادر هم خواند. از آن ميان، تنها براى على(عليه السلام) برادرى قرار نداد. على(عليه السلام) با ديده گريان به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)عرض كرد: يا رسول اللّه ! از من خطايى سر نزده است، چگونه براى هر فردى برادرى تعيين نمودى، وبراى من كسى را معيّن نكردى؟ پيامبر در اين لحظه نيز همان جمله تاريخى خود را در برابر گروهى از

1 . پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) اين جمله را در هفت مورد، ودر هر مورد نيز به مناسبتى، بيان كرده است ولى ما به علت اختصار، تنها دو مورد از آنها را ياد آور شديم.
2 . كنز العمال،ج6، ص395، حديث شماره 6032.

صفحه 132
صحابه القا كرد:
«والّذى بعثنى بالحقّ ما أخرتك إلاّ لنفسى وأنت منّى بمنزلة هارون من موسى غير أنّه لا نبيّ بعدى وأنت أخى ووارثي»: سوگند به خدايى كه مرا به حق برانگيخته است، نام تو را جز به علت عقد اخوت با خودم به تأخير نيانداختم، تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسى هستى، جز اينكه پس از من پيامبرى نيست، تو برادر ووارث من هستى.1
گواه ديگر بر اينكه على(عليه السلام) تمام مناصب ومقامات هارون را دارا بود، اين است كه پيامبر به فرمان خدا از طرق گوناگون كوشش مى كرد كه مردم بدانند موقعيت على(عليه السلام) نسبت به او همان موقعيت هارون است نسبت به موسى وعلى(عليه السلام) از او چيزى جز مسئله نبوت كم وكسرى ندارد، ولذا هنگامى كه دخت گرامى پيامبر براى على دو فرزند ذكور آورد، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به على(عليه السلام) دستور داد كه نام آنها را حسن وحسين بگذارد همچنانكه نام فرزندان هارون «شبر وشبير» است كه در زبان «عبرى» معادل آن دو به شمار مى روند.
كاوش وبررسى زندگانى هر دو جانشين، ما را به وجه مشابهت هاى ديگرى نيز رهبرى مى كند كه ما از بيان آنها خوددارى مى كنيم. مرحوم شرف الدين در كتاب «المراجعات» به تفصيل در اين باره به گفتگو پرداخته است.2

1 . منتخب كنزل العمال(در حاشيه مسند)، ج5، ص31.
2 . المراجعات، ص141ـ 147.

صفحه 133

فصل هيجدهم

2.حديث غدير

(قسمت اوّل)

نهضت جهانى اسلام، از همان آغاز با مخالفت وستيزگى قريش بلكه عموم بت پرستان شبه جزيره روبرو گرديد، وآنان با دسيسه هاى گوناگون براى خاموش ساختن اين مشعل آسمانى وارد عمل شدند، ولى هر چه كوشيدند كمتر نتيجه گرفتند. آخرين تكيه گاه خيالى آنان اين بود كه پايه هاى اين نهضت بزرگ، با مرگ پيشوا وبنيانگذار آن فرو مى ريزد وبه سان دعوت برخى از افراد كه پيش از پيامبر مى زيستند وبه آيين يكتا پرستى دعوت مى كردند1 به خاموشى مى گرايد.
قرآن مجيد، كه در بسيارى از آيات خود دسيسه ها وخيمه شب بازيهاى آنان را منعكس كرده، اين بار، انديشه مرگ پيامبر را، كه آخرين اميد واهى بت پرستان بود، در آيه زير منعكس مى كند ومى فرمايد:
(أَمْ يَقُولُونَ شاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُونِ * قُلْ تَرَبَّصُوا فَإِنِّى مَعَكُمْ مِنَ الْمُتَرَبِّصينَ * أَمْ تَأْمُرُهُمْ أَحْلامُهُمْ بِهذا أَمْ هُمْ قَوْمٌ طاغُونَ). بلكه مى گويند كه پيامبر شاعرى است كه انتظار مرگ او را مى كشيم، بگو انتظار بكشيد كه من نيز مانند شما در انتظار به سر مى برم! آيا افكار خام آنان آنها را به اين فكر وادار كرده است، يا اينكه آنان گروهى سركشند؟!2

1 . مانند ورقة بن نوفل كه از مطالعه كتابهاى مسيحيان، آيين بت پرستى را ترك كرده وبه مسيحيت گرويده بود.
2 . طور:30ـ 32.

صفحه 134
بد نيست برخى از كارشكنيهاى گروه بت پرست وپيكارهاى ناجوانمردانه آنان را با صاحب رسالت، در اينجا فهرست وار منعكس كنيم، سپس ببينيم كه خداوند بزرگ چگونه آخرين تير آنان را بر سنگ نشاند و با پى ريزى مسئله جانشينى فرد لايق وشايسته اى چون على (عليه السلام)كه در دامن پر مهر پيامبر بزرگ شده بود، نقشه هاى آنان را نقش بر آب كرد.

1. حربه تهمت

كفار قريش با تهمتهاى ناروا از قبيل: شاعر، كاهن، مجنون، وساحر، خواستند از نفوذ سخن پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بكاهند، ولى پيشرفت چشمگير اسلام در ميان طبقات گوناگون، ثابت كرد كه وى بالاتر از آن است كه اين گونه تهمتها به او بچسبد.

2. آزار پيروان

آزار وزجر وشكنجه وكشتن پيروان پيامبر، يكى ديگر از نقشه هاى شوم آنان بود كه به اين وسيله مى خواستند از گسترش نفوذ كلام او بكاهند، ولى مقاومت پيروان وى در برابر هر نوع شكنجه وتهديد، سران قريش را در دستيابى به مقاصد شوم خويش ناكام ساخت وهمگى از ارادت واخلاص شگرف علاقه مندان محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) انگشت تعجّب به دندان گرفتند، تا آنجا كه ابوسفيان مى گفت:من قيصر وكسرى را ديده ام ولى هيچ كس را در ميان پيروانش به عظمت محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) نيافتم كه در راه پيشبرد هدف او اين سان جانباز وفداكار باشند.1

3.. دعوت از داستانسراى بزرگ عرب

آنان از جذبه روحى قرآن سخت در شگفت مانده وتصوّر مى كردند كه علت

1 . سيره ابن هشام، ج2، ص172.

صفحه 135
سر ودست شكستن مردم براى شنيدن آيات آن، همان داستانها وسرگذشت اقوام پيشين مى باشد كه د راين كتاب عظيم آمده است. از اين روى «نضر بن حارث»، داستانسراى بزرگ عرب را دعوت كردند كه در مواقع خاصى در كوچه وبازار مكّه به نقل داستانهاى شاهان «ايران» و«عراق» بپردازد وازاين طريق افراد را از گرايش به رسول خدا باز دارد! اين نقشه به قدرى احمقانه بود كه خود قريش نيز از شنيدن داستانهاى او خسته واز گرد او پراكنده شدند!

4. تحريم شنيدن قرآن

جلوگيرى از شنيدن قرآن يكى ديگر از برنامه هاى شوم قريش بود كه با مقاومت علاقه مندان درهم شكسته شد. جاذبه قوى وشيرين قرآن، آنچنان آنان را علاقه مند ساخته بود كه نيمه شب در اطراف خانه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) پنهان مى شدند تا هنگامى كه پيامبر براى نماز شب وقرائت قرآن بر مى خيزد، صوت قرآن او را بشنوند! كفار قريش نه تنها از شنيدن قرآن جلوگيرى مى كردند، بلكه تماس افراد را نيز با پيامبر سخت ممنوع ساخته بودند، به گونه اى كه وقتى برخى از شخصيتهاى بزرگ عرب، مانند اعشى و طفيل بن عمر، براى تماس با پيامبر وارد مكه شدند فوراً با وسايل گوناگونى آنان را از ملاقات با پيامبر منصرف ساختند.1

5. محاصره اقتصادى

قريش طى بخشنامه اى اعلام كرد هيچ كسى حق ندارد با بنى هاشم وياران محمّد خريد وفروش كند، از اين روى پيامبر ناچار شد كه سه سال تمام با ياران خود در «شعب ابى طالب» با وضع رقت بارى به سر ببرد. ولى اين محاصره با اقدام برخى از سران قريش، ووقوع برخى معجزات، درهم كوبيده شد وحلقه محاصره در هم شكست.

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص386 و410.

صفحه 136

6. نقشه قتل پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)

سران قريش تصميم گرفتند كه چهل تن از جوانان قريش، كه هر كدام به تيره اى وابسته باشد، شبانگاه به خانه پيامبر يورش ببرند واو را در بستر خواب قطعه قطعه كنند. ولى خداوند بزرگ، كه پيوسته حافظ ونگهبان پيامبر بود، او را از نقشه دشمن آگاه ساخت وپيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نيز به فرمان خدا على(عليه السلام)را در بستر خواب خود قرار داد، وشخصاً مكه را به عزم مدينه ترك گفت.هجرت پيامبر به مدينه وگرايش قبيله هاى اوس وخزرج به اسلام سبب شد كه براى مسلمانان نقطه امنى پديد آيد ونيروهاى پراكنده اسلام در نقطه اى واحد جمع شوند وبه دفاع از دين بپردازند.

7. نبردهاى خونين

بت پرستان شبه جزيره از تمركز مسلمانان در مدينه وتأسيس دولت اسلامى سخت بيمناك شدند واين بار خواستند كه مشعل فروزان هدايت را از طريق نبرد و كشتار خاموش سازند. نبردهاى خونين كفّار با مسلمين در بدر واُحد وخندق وحنين، با همه نشيب وفراز خويش، سرانجام مايه تفوق قدرت نظامى اسلام گرديد وبت پرستان را در محيط جزيره خوار وزبون ساخت.

8. مرگ پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)

آخرين نقطه اميد واتكاى دشمن درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بود. بدين خيال كه، با رحلت پيامبر پايه هاى اين نهضت فرو مى ريزد وكاخ رفيع اسلام ويران مى گردد. براى رفع اين بحران وابطال اين نقشه دو راه وجود داشت:
1. رشد فكرى و عقلى امّت اسلامى به حدّى برسد كه بتوانند پس از درگذشت پيامبر گرامى،نهضت نو بنياد اسلام را به سان عهد رسالت رهبرى كنند، وآن را از هر نوع گرايش به چپ وراست حفاظت نموده، در «صراط مستقيم» پيشبرند.

صفحه 137
رهبرى همه جانبه امّت پس از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در گرو شرايطى بود كه متأسفانه نوع افراد امّت فاقد آن بودند واكنون وقت آن نيست كه ما، در بود ونبود اين شرايط بحث وگفتگو كنيم، ولى به طور اجمال مى گوييم:
جهش همه جانبه ودگرگونى عميق در دل يك ملت، كار يك روز، دو روز ويا يك سال وده سال نيست، وهرگز نمى توان در مدّت كوتاهى به اين هدف نايل گرديد.بلكه براى استحكام مبانى انقلاب ورسوخ آن در قلوب ودلهاى مردم، فرد ويا افراد برجسته وفوق العاده اى لازم است كه پس از درگذشت پايه گذار نهضت زمام امور را در دست گيرند، وبا مراقبتهاى فراوان وتبليغات پيگير جامعه را از هر نوع گرايشهاى نامطلوب صيانت كنند تا نسل كهن بگذرد ونسل نويى كه از روز نخست با آداب واخلاق اسلامى خوى گرفته، جاى نسل پيشين را بگيرد، والاّ در غير اين صورت، به مجرّد درگذشت بنيانگذار نهضت، گروه زيادى گام به عقب نهاده وبه روشهاى ديرينه باز مى گردند.
علاوه بر اين، در ميان تمام نهضت هاى آسمانى، اسلام خصوصيت ديگرى داشت كه وجود چنين افراد برجسته را در پايدارى نهضت لازم وضرورى مى ساخت:آيين اسلام در ميان جمعيتى پديد آمد كه از عقب افتاده ترين ملل جهان بودند واز نظر نظامات اجتماعى واخلاقى وساير جلوه هاى تمدن انسانى، در محروميت كامل به سر مى بردند. از سنن مذهبى جز مراسم حج كه آن را از نياكان به ارث برده بودند(آن هم حجّى آميخته به خرافات وفحشا) به چيز ديگرى آشنايى نداشتند، تعاليم موسى وعيسى به سرزمين آنان نفوذ نكرده واكثريت مردم حجاز از آنها بى بهره بودند، ودر مقابل، عقايد ورسوم جاهليت كاملاً در دل آنها رسوخ كرده وبا روح وروان آنان در آميخته بود.
اصلاح مذهبى در ميان اين نوع ملل، ممكن است چندان مشكل نباشد، ولى ادامه ونگاهدارى آن در ميان اين افراد كه عوامل منفى در روح وروان آنان لانه گزيده است امرى بسيار مشكل بوده وبه مراقبتهاى پيگير وزيادى نياز دارد كه آنان را از هر

صفحه 138
نوع انحراف و ارتجاع مانع شود.
حوادث رقت بار صحنه هاى نبرد «اُحد» و«حنين»، كه هواداران نهضت در گرماگرم نبرد از گرد صاحب رسالت پراكنده شدند واو را در ميدان نبرد تنها نهادند، گواه روشنى است كه افراد مؤمن به نهضت، كه حاضر باشند در راه آن از جان ومال خويش بگذرند، بسيار كم وانگشت شمار بودند ونوع افراد جامعه، از نظر رشد فكرى وعقلى به پايه اى نرسيده بودند كه پيامبرگرامى اداره امور را به دست آنان بسپارد وآخرين نقشه دشمن را كه مترصد مرگ پيامبر بود، با اراده حكيمانه امّت نقش بر آب سازد.
اين همان امّت رشد يافته است كه پس از درگذشت پيامبر به كانون اختلاف تبديل شده وتدريجاً به صورت هفتاد وسه ملّت در آمدند.
از آنچه گفتيم اينك معلوم گشت كه امّت اسلام به هنگام درگذشت پيامبر، به آن حد از رشد فكرى وعقلى نرسيده بود كه قادر به محو آخرين نقشه دشمنان اسلام باشد ودسيسه كسانى را كه به انتظار مرگ پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)نشسته بودند خنثى كند. بنابر اين بايستى چاره ديگرى انديشيده مى شد كه ذيلاً به آن اشاره مى كنيم:
2ـ براى پايدارى نهضت راه آسان وبى درد سر اين است كه از طرف خداوند فردى لايق وشايسته، كه از نظر ايمان واعتقاد به اصول وفروع نهضت به سان پيامبر باشد، براى رهبرى نهضت انتخاب گردد، ودر پرتو ايمان نيرومند، وعلم وسيع وگسترده ومصونيت از خطا ولغزش، رهبرى انقلاب را به عهده گرفته وپايدارى آن را تضمين كند.
اين همان مطلبى است كه مكتب تشيّع، مدّعى صحّت واستوارى آن است، وشواهد تاريخى فراوان نيز گواهى مى دهد كه پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)در روز هيجدهم ذيحجة الحرام، هنگام بازگشت از حجّة الوداع به فرمان الهى اين گره را از اين راه گشود وبا تعيين وصى وجانشين از طرف خداوند، پايدارى انقلاب را پس از درگذشت خود تضمين كرد. چگونگى آنكه: پيامبرگرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در سال دهم هجرت،

صفحه 139
براى تعليم مراسم حج، به مكه عزيمت كرد. اين بار انجام اين فريضه، با آخرين سال عمر پيامبر عزيز، مصادف گرديد واز اين روى آن را «حجّة الوداع» ناميدند. مورخين تعداد افرادى را كه به شوق همسفرى ويا آموزش مراسم حج در ركاب وى بودند تا 120 هزار تخمين زده اند.
مراسم حج به پايان رسيد وپيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) راه مدينه را در پيش گرفت. در راه گروه انبوهى او را بدرقه مى كردند وجز كسانى كه در مكه به او پيوسته بودند همگى در ركاب او بودند. كاروان به صحراى بى آبى موسوم به «غدير خم»، كه در سه ميلى «جحفه» قرار دارد، رسيد. ناگهان پيك وحى فرا رسيد وبه پيامبر فرمان ايست داد. پيامبر نيز دستور داد كه همه از حركت باز ايستند تا بازماندگان فرا رسند.
كاروانيان از توقف ناگهانى وبى موقع پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در اين منطقه داغ وبى آب، آن هم در نيمروزى گرم كه هُرم آفتاب بس سوزنده وزمين تفتيده بود، در شگفت ماندند. آنان زير لب مى گفتند:فرمان بزرگى از جانب خدا رسيده است ودر اهميت فرمان اين اندازه بس كه به پيامبر مأموريت داده كه در اين شرايط نامساعد همه مردم را از حركت باز دارد تا فرمان خدا را ابلاغ كند.
فرمان خدا براى رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) طى آيه زير بيان گرديد:
(يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَم ْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاس).1
يعنى،اى پيامبر آنچه را كه از پرودگارت بر تو نازل شده ابلاغ كن، كه اگر ابلاغ نكنى رسالت خداى را به جا نياورده اى وخداوند تو را از گزند مردم حفظ مى كند.
دقّت در مضمون آيه ما را به نكات زير رهنمون مى شود:
اوّلاً: فرمانى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) براى ابلاغ آن مأموريت يافته بود آنچنان خطير

1 . مائده:67.

صفحه 140
وعظيم بود كه هرگاه (بر فرض محال)در رساندن آن ترسى به خود راه مى داد وآن را ابلاغ نمى كرد، رسالت خود را انجام نداده بود; بلكه (چنانكه بعداً خواهيم ديد) با انجام اين مأموريت، رسالت وى تكميل مى گشت.
به عبارت ديگر، مقصود از (ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ) «آنچه كه بر تو نازل گرديده» نمى تواند مجموع آيات قرآن ودستورهاى اسلامى باشد، زيرا ناگفته پيدا است كه هرگاه پيامبر مجموع دستورهاى الهى را ابلاغ نمى كرد رسالت خود را انجام نداده بود ويك چنين امر بديهى نياز به گفتن ونزول آيه نداشت. بلكه مقصود از آن ابلاغ موضوع خاصى است كه ابلاغ آن مكمّل رسالت شمرده مى شود وتا ابلاغ نگردد وظيفه خطير رسالت، رنگ كمال به خود نمى گيرد.
بنابر اين بايد مورد مأموريت يكى از اصول مهم اسلامى باشد كه با ديگر اصول وفروع اسلامى پيوستگى داشته وبه سان يگانگى خدا ورسالت خود پيامبر، امر خطيرى شمرده شود.
ثانياً: از نظر محاسبات اجتماعى، پيامبر احتمال مى داد كه در طريق انجام اين مأموريت ممكن است از جانب مردم آسيبى به او برسد، وخداوند براى تقويت اراده پيامبر مى فرمايد:( وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاس):«خداوند ترا از آزار وآسيب مردم حفظ مى كند».
اكنون بايد ديد در ميان احتمالاتى 1 كه مفسران اسلامى در تعيين موضوع

1 . فخر رازى در تفسير بزرگ خود(ج3، ص635) احتمالات ده گانه اى را در موضوع مأموريت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مطرح كرده است، در حاليكه هيچكدام از آنها ـ علاوه بر اينكه مدرك درستى ندارد ـ واجد دو شرط فوق، كه از آيه در باره موضوع مأموريت استفاده نموديم، نيست،واكثر آنها چندان اهميتى ندارند كه عدم ابلاغ آنها، لطمه به رسالت پيامبر بزند، يا ابلاغ آنها مايه ترس ورعب باشد. اينك بيان اين احتمالات:
1). آيه، مربوط به حكم رجم وسنگسار كردن زنان ومردان آلوده است.
2). آيه در باره انتقاد يهود از پيامبر نازل شده است.
3). هنگامى كه قرآن به زنان پيامبر اخطار كرد كه هرگاه زر وزيور دنيا را مى خواهند پيامبر حاضر است آنان را طلاق دهد، پيامبر در ابلاغ اين حكم الهى واهمه داشت كه مبادا آنها دنيا را انتخاب كنند.
4). آيه، مربوط به سرگذشت زيد، پسر خوانده پيامبر، است كه پيامبر مأموريت يافت با همسر مطلّقه وى ازدواج كند.
5). مربوط به دعوت مردم ومنافقان به جهاد است.
6). راجع به سكوت پيامبر از انتقاد در باره بتها است.
7). آيه در حجّة الوداع نازل گرديده، هنگامى كه پيامبر شرايع ومناسك را در ايام حج بيان مى كرد.
8). پيامبر از قريش و يهود و نصارى ترس داشت و آيه براى تقويت اراده وى نازل گرديده است.
9). در يكى از نبردها، در حاليكه پيامبر زير سايه درختى آرميده بود، عربى با شمشير برهنه بر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) حمله برد وگفت:چه كسى مى تواند ترا از آسيب من حفظ كند؟ پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: خدا ودر اين موقع، رعب وترس بر دشمن غلبه كرد وعقب رفت، وسرش به درخت خورد وشكست. در اين موقع اين آيه نازل گرديد:(وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ).
انطباق مفاد آيه با برخى از اين وجوه(همچون وجه اخير) بسيار بعيد است وبرخى ديگر نيز با حادثه غدير خم قابل تطبيق مى باشد.

صفحه 141
مأموريت گفته اند كدام يك به مضمون آيه نزديكتر است.
محدّثان شيعه، وهمچنين سى تن 1 از محدّثان اهل تسنن، مى گويند كه آيه در روز غدير خم نازل گرديده است;روزى كه خدا به پيامبر مأموريت داد كه على را به عنوان «مولاى مؤمنان» معرفى كند.
زعامت امام بر امّت به جانشينى از پيامبر، آنچنان خطير وپر اهميت بود كه جا

1 . مرحوم علاّمه امينى نام وخصوصيات اين سى تن را در اثر نفيس خود (الغدير، ج1، ص196ـ 209) به طور گسترده بيان كرده است.در ميان آنان، افرادى مانند طبرى، ابو نعيم اصفهانى، ابن عساكر وابو اسحاق حموينى وجلال الدين سيوطى و... به چشم مى خورد كه از كسانى چون ابن عباس وابو سعيد خدرى وبراء بن عازب نقل حديث كرده اند.

صفحه 142
داشت اعلام وابلاغ آن مكمّل رسالت گرديده وخوددارى در بيان آن، مايه نقص در امر رسالت وموجب تباهى زحمات آن حضرت شمرده شود.
همچنين، جا داشت كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) از نظر محاسبات اجتماعى، خوف ورعبى به خود راه دهد، زيرا وصايت وجانشينى شخصى مانند على(عليه السلام) كه بيش از 33 بهار از عمر او نگذشته بود بر گروهى كه به مراتب از نظر سن وسال از او بالاتر بودند بسيار سخت ودشوار بود.1 مضافاً اينكه، خون بسيارى از افراد كه بازماندگان آنان اينك در جرگه مسلمين قرار داشتند، در صحنه هاى نبرد به وسيله على (عليه السلام) بر زمين ريخته شده بود وطبعاً حكومت چنين فردى با مخالفت شديد آن عناصر عقده ناك وكينه توز روبرو مى شد.
علاوه بر اين على، پسر عموى پيامبر وداماد وى بود، وتعيين چنين فردى براى خلافت در نظر افراد كوتاه بين، كه تعداد آنها د رجوامع بشرى كم نيست، سبب مى شود كه آن را به يك نوع تعصب فاميلى حمل كنند وبه صورت غير صحيح تفسير نمايند.
ولى على رغم اين زمينه هاى نامساعد، اراده حكيمانه خداوند بر اين تعلّق گرفته بود كه پايدارى نهضت را با نصب جانشين تضمين كند ورسالت جهانى پيامبر خويش را با تعيين رهبر وراهنما تكميل سازد.
اينك تفصيل اين رويداد تاريخى:

1 . خصوصاً در ميان ملّت عرب كه پيوسته مناصب بزرگ، از آنِ پيران قبيله بود وبراى جوانان به بهانه اينكه گرمى وسردى روزگار را نچشيده اند، موقعيتى قائل نبودند. لذا هنگامى كه پيامبرصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم «عتاب اسيد» را فرماندار مكه واسامه را فرمانده سپاه قرار داد، از طرف پيروان خود مورد اعتراض قرار گرفت.
ديگر آنان به اين مطلب توجه نداشتند كه حساب عليعليه السَّلام از ديگر جوانان جدا است. اين فرد شايسته ولايق در پرتو عنايات الهى به مقامى رسيده است كه از هر نوع خطا ولغزش مصونيت دارد، وپيوسته از جهان بالا كمك مى گيرد.

صفحه 143

فصل نوزدهم

2. حديث غدير

(قسمت دوّم)

واقعه تاريخى غدير

يك حادثه ابدى وجاودانى است

آفتاب داغ وسوزنده، نيمروز هيجدهم ماه ذى الحجه، بر سرزمين غدير خم بشدت مى تابيد، وصحرا را با اشعه خود گرم وسوزان مى ساخت. گروه انبوهى كه تاريخ، تعداد آنها را از هفتاد هزار تا صد وبيست هزار تن ضبط كرده است، در آن نقطه به فرمان پيامبر خدا فرود آمده بودند ودر انتظار حادثه تاريخى آن روز به سر مى بردند. آنان از شدّت گرما رداى خويش را دو نيم كرده، نيمى بر سر، ونيم ديگر را زير پا انداخته بودند.
در اين لحظات حساس، طنين اذان نماز ظهر، سراسر بيابان را فرا گرفت، ومردم خود را براى اداى نماز ظهر آماده كردند. پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)نماز ظهر را با آن اجتماع پرشكوه، كه سرزمين غدير هرگز نظير آن را به ياد نداشت، به جماعت برگزار كرد. سپس به ميان جمعيت آمد وبر فراز نقطه بلندى كه از جهاز شتران ترتيب يافته بود، قرار گرفت وبا صداى بلند خطابه اى به شرح زير ايراد كرد:
ـ ستايش از آنِ خدا است. از او يارى مى خواهيم، وبه او ايمان داريم، وبر او توكّل مى كنيم، واز شرّ نفس اماره وسوء كردار خود، به خدايى كه جز او براى گمراهان هادى وراهنمايى نيست، پناه مى بريم. گواهى مى دهيم هركس را خدا هدايت كند كسى قادر به گمراه سازى وى نخواهد بود. گواهى مى دهيم; خدايى كه جز او خدايى نيست، ومحمد بنده خدا و فرستاده او است.

صفحه 144
هان اى مردم! خداوند لطيف وخبير به من خبر داده است كه مدّت رسالت هر پيامبرى به اندازه نيمى از عمر پيش از رسالت او است، ومن نزديك است كه دعوت حق را لبيك بگويم واز ميان شما بروم ومن مسئولم وشما نيز مسئول هستيد; در باره من چه فكر مى كنيد؟
ـ ياران پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم): گواهى مى دهيم كه تو آيين خدا را تبليغ كردى، ونسبت به ما خير خواهى ونصيحت كردى، ودر اين راه كوشش نمودى; خداوند به تو پاداش نيك بدهد.
ـ پيامبر (وقتى سكوت وآرامش بر آن جمعيت حكمفرما شد): آيا شما گواهى نمى دهيد كه جز خدا، خدايى نيست ومحمّد بنده خدا و پيامبر اوست، بهشت ودوزخ ومرگ حق است و روز رستاخيز بدون شك فرا خواهد رسيد، وخداوند افرادى را كه در خاك مدفون شده اند، زنده خواهد نمود؟
ـ ياران پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم): آرى، آرى، گواهى مى دهيم.
ـ پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم): من در ميان شما دو چيز سنگين وگرانبها به يادگار مى گذارم، چگونه با آنها معامله خواهيد كرد؟
ـ ناشناس: مقصود از اين دو چيز گرانبها چيست؟!
ـ پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم): ثقل اكبر، كتاب خدا است كه يك طرف آن در دست خدا، وطرف ديگرش در دست شما است. به كتاب او چنگ بزنيد تا گمراه نشويد; وثقل اصغر، عترت واهل بيت من است. خدايم به من خبر داده كه دو يادگار من، تا روز رستاخيز از هم جدا نمى شوند.
هان اى مردم! بر كتاب خدا وعترت من سبقت وپيشى نگيريد، واز آن دو عقب نمانيد، تا نابود نشويد.
در اين موقع، پيامبر دست على را گرفت وبالا برد تا جايى كه سفيدى زير بغل او نمايان گشت وهمه جمعيت على را در كنار پيامبر ديدند واو را بخوبى شناختند وفهميدند كه مقصود از اين اجتماع حادثه اى است كه مربوط به على

صفحه 145
مى باشد. همگى با ولع خاصى آماده شدند كه به سخنان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) گوش فرا دهند.
ـ پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم):هان اى مردم! سزاوارترين فرد بر مؤمنان از خود آنها كيست؟
ـ ياران پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم): خداوند و پيامبر او بهتر مى دانند.
ـ پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم): خداوند مولاى من ومن مولاى مؤمنان هستم، وبر آنها از خودشان اولى وسزاوارترم. هان اى مردم! «مَنْ كُنْتُ مَولاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاهُ».يعنى، هركس كه من مولاى او ـ وسزاوارتر از خود او به اويم ـ على نيز مولاى اوست; و اين جمله را سه بار 1 تكرار نمود.
سپس گفت: پروردگارا! دوست بدار كسى را كه على را دوست بدارد، ودشمن بدار كسى را كه على را دشمن بدارد. خدايا ! ياران على را يارى كن، ودشمنان او را خوار وذليل نما. پروردگارا! على را محور حق قرار بده.
آنگاه افزود: لازم است حاضران ماجرا را به غائبان خبر دهند وديگران را از اين حادثه مطلّع سازند.
هنوز اجتماع با شكوه غدير به حال خود برپا بود كه فرشتهوحى فرود آمد وبه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) بشارت داد كه خداوند مى فرمايد: امروز آيين خود را تكميل نمودم، ونعمت خويش را بر شما تمام ساختم و راضى شدم كه اين اسلام كامل شده، دينتان باشد.2
در اين لحظه صداى تكبير پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بلند شد وگفت: خدا را سپاسگزارم كه آيين خود را كامل گردانيد، ونعمت خود را تمام ساخت واز رسالت من و ولايت على پس از من، خشنود گشت.
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از جايگاه خود پايين آمد. ياران او دسته دسته به على(عليه السلام) تبريك گفتند و او را مولاى خود ومولاى هر مرد وزن با ايمانى خواندند.

1 . بنا به نقل احمد بن حنبل در مسند، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) اين جمله را چهار بار تكرار كرد.
2 . (اَلْيَومَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الإسْلامَ دِيناً)(مائده: 3).

صفحه 146
در اين موقع «حسان بن ثابت»، شاعر رسول خدا، برخاست واين پديده تاريخى را در قالب شعر ريخت وبه اين حادثه رنگ جاودانى بخشيد. از چكامه او فقط به ترجمه دو بيت آن مى پردازيم:
پيامبر به على فرمود: برخيز كه من ترا براى پيشوايى مردم وراهنمايى آنان پس از خود، برگزيدم.1
هركس كه من مولاى او هستم على نيز مولاى او است.
مردم! بر شما لازم است از پيروان راستين ودوستداران واقعى على باشيد.2
آنچه كه نگارش يافت خلاصه ماجراى غدير است كه در مدارك دانشمندان اهل تسنن وارد شده ودر كتابهاى شيعه اين واقعه، به طور گسترده تر بيان گرديده است.
مرحوم طبرسى در كتاب احتجاج خطبه مشروحى از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)نقل مى كند كه علاقه مندان مى توانند به آن كتاب مراجعه كنند.3

واقعه غدير ابدى وجاودانى است

اراده حكيمانه خداوند بزرگ بر اين تعلّق گرفته است كه واقعه تاريخى غدير، در طول قرون واعصار، به صورت يك تاريخ زنده كه قلوب ودلها به سوى آن جذب شوند، باقى بماند ودر هر عصر وزمانى، نويسندگان اسلامى در تفسير وحديث وكلام وتاريخ، پيرامون آن سخن بگويند وگويندگان مذهبى در مجالس وعظ وخطابه در باره آن داد سخن دهند وآن را از فضايل غير قابل انكار امام بشمارند. خطبا وگويندگان، شعرا وسرايندگان نيز از اين واقعه الهام گرفته وذوق ادبى خود را با تفكر وانديشه پيرامون اين حادثه مشتعل ساخته وعاليترين قطعات را به صورتهاى

1 . فقال له قم يا على فانّنـى رضيتك من بعدى إماماً وهادياً
2 . فمن كنت مولاه فهذا وليّه فكونوا لـه اتباع صـدق مواليـا
3 . احتجاج طبرسى، ج1، ص71ـ 84، چاپ نجف.

صفحه 147
گوناگون وبه زبانهاى مختلف، در اظهار اخلاص به ساحت مولا(عليه السلام)، از خود به يادگار بگذارند.
بيجهت نيست كه در طول تاريخ، كمتر واقعه اى در جهان به سان رويداد «غدير» مورد توجه گروه دانشمندان، از محدث ومفسر، ومتكلّم وفيلسوف، وخطيب وشاعر، ومورخ وسيره نويس، قرار گرفته و اين اندازه در باره آن عنايت مبذول شده است.
بيشك، يكى از علل ابديت وجاودانى بودن اين واقعه، نزول دو آيه 1 از آيات قرآن پيرامون آن است واز آنجا كه قرآن ابدى وجاودانى است، اين واقعه تاريخى نيز ابدى بوده وهيچگاه از خاطره ها محو نخواهد شد.
نيز از آنجا كه جامعه اسلامى در اعصار پيشين، وهم اكنون جامعه شيعه، آن را يكى از اعياد بزرگ مذهبى مى شمارند وهر ساله به مناسبت آن مراسمى با شكوه بر پا مى كنند، طبعاً واقعه تاريخى غدير رنگ ابديت به خود گرفته وهيچگاه از خاطره ها فراموش نمى شود.
از مراجعه به تاريخ، بخوبى استفاده مى شود كه روز هيجدهم ذى الحجة الحرام در ميان مسلمانان به نام روز عيد غدير معروف بود، تا آنجا كه «ابن خلكان» در باره مستعلى بن المستنصر، خليفه فاطمى، مى گويد: در سال 487 در روز عيد غدير كه روز هيجدهم ذى الحجة الحرام است مردم با او بيعت كردند.2
ودر باره المستنصر باللّه «العبيدى» مى نويسد: وى در سال 487 دوازده شب به آخر ماه ذى الحجه باقى مانده بود، درگذشت، اين شب همان شب هيجدهم ماه ذى الحجه، شب عيد غدير است.3

1 . آيه (يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ...) (مائده:67); وآيه (اَلْيَومَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ...) (مائده:3).
2 . وفيات الأعيان، ج1، ص60.
3 . همان، ج2، ص223.

صفحه 148
نه تنها ابن خلكان اين شب را شب عيد غدير مى نامد بلكه مسعودى1 وثعالبى 2 آن را از شبهاى معروف در ميان امّت اسلامى شمرده اند.
برگزارى مراسم جشن وسرور در روز غدير، به تأسى از عمل خود پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در همان روز بر مى گردد. زيرا در آن روز پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به مهاجرين وانصار، بلكه به همسران خود، دستور داد كه بر على(عليه السلام)وارد شوند وبه او، در مورد چنين فضيلت بزرگ، تبريك گويند.
زيد بن ارقم مى گويد: نخستين كسانى از مهاجرين، كه با على دست بيعت دادند ابوبكر، عمر، عثمان، وطلحه وزبير بودند ومراسم تبريك وبيعت تا مغرب ادامه داشت.

دلايل ديگر ابديت واقعه

در اهميت اين رويداد تاريخى همين اندازه كافى است كه صد وده نفر صحابى اين حديث را نقل كرده اند. البته اين جمله بدان معنى نيست كه از ميان انبوه حاضرين، تنها همين افراد حادثه غدير را نقل كرده اند، بلكه تنها در كتابهاى دانشمندان اهل تسنن نام صد وده تن از روات واقعه به چشم مى خورد. درست است كه پيامبر سخنان خود را در اجتماع صد هزار نفرى القا نمود ولى گروه زيادى از آنان از نقاط دور دست حجاز بودند كه از آنان حديثى نقل نشده، يا اگر نقل شده به دست ما نرسيده است، وگروهى از آنها نيز كه اين واقعه را نقل كرده اند، تاريخ موفق به درج نام آنان نگرديده است.
در قرن دوّم اسلامى، كه عصر «تابعان» است، هشتاد ونه تن از آنان به نقل اين حديث پرداخته اند.
بسيارى از راويان حديث در قرنهاى بعدى از علما ودانشمندان اهل تسنن

1 . التنبيه والاشراف، ص22.
2 . ثمارة القلوب، ص511.

صفحه 149
مى باشند وسيصد وشصت تن از آنها اين حديث را در كتابهاى خود آورده وگروه زيادى به صحّت واستوارى آن اعتراف كرده اند.
در قرن سوّم نود ودو دانشمند اهل سنت، در قرن چهارم چهل وسه تن، در قرن پنجم بيست وچهار، در قرن ششم بيست، در قرن هفتم بيست ويك، در قرن هشتم هيجده، در قرن نهم شانزده، در قرن دهم چهارده، در قرن يازدهم دوازده، در قرن دوازدهم سيزده، در قرن سيزدهم دوازده، ودر قرن چهاردهم بيست دانشمند اهل سنت اين حديث را نقل كرده اند.
گروهى از اين جماعت تنها به نقل حديث اكتفا نكرده بلكه پيرامون اسناد ومفاد آن كتابهايى مستقل نوشته اند.
مورخ بزرگ اسلامى، طبرى، كتابى به نام «الولاية فى طرق حديث الغدير» نوشته واين حديث را از راويان زيادى يعنى متجاوز از هفتاد طريق از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نقل كرده است.
ابن عقده كوفى در رساله «ولايت» اين حديث را از صد وپنج تن نقل كرده است.
ابوبكر محمّد بن عمر بغدادى، مشهور به جعانى، اين حديث را از بيست وپنج طريق نقل نموده است.
تعداد كسانى كه مستقلاً پيرامون خصوصيات اين واقعه تاريخى كتاب نوشته اند بيست وشش نفر مى باشند، وشايد كسانى باشند كه پيرامون اين رويداد رساله وكتابى نوشته اند كه تاريخ نام آنها را ضبط نكرده است ويا ما در تتبع خويش به نام آنها دست نيافته ايم.
دانشمندان شيعه نيز پيرامون اين واقعه تاريخى كتابهاى ارزنده اى نوشته اند كه جامعتر از همه كتاب تاريخى «الغدير» است كه به خامه تواناى نويسنده نامى اسلامى علاّمه مجاهد مرحوم آيت اللّه امينى نگارش يافته وما در نگارش اين بخش از زندگانى امام از كتاب وى استفاده فراوانى برده ايم.

صفحه 150

فصل بيستم

2. حديث غدير

(قسمت سوّم)

هدف از اجتماع با شكوه

غدير چه بود؟

بحثهاى گذشته بخوبى روشن ساخت كه حادثه غدير، يك حادثه قطعى تاريخى است كه شك وترديد در آن به سان شك در امور بديهى مى باشد ودر ميان احاديث اسلامى، كمتر حديثى از نظر تواتر وقطعى بودن، به پايه آن مى رسد.
بنابر اين بيش از اين پيرامون سند آن بحث وگفتگو نمى كنيم، بلكه در اين بخش مى كوشيم كه مفاد آن را روشن سازيم.
كليد فهم حديث اين است كه معنى «مولى » را كه در جمله «مَنْ كنتُ مَولاهُ فَعلِيٌّ مَولاهُ» واردشده است، بفهميم وبا فهم معنى اين لفظ، طبعاً مفاد حديث نيز روشن خواهد شد.
قبلاً بايد توجه نمود كه لفظ «مولى» در قرآن به معنى «اولى» و«ولى» به كار رفته است، مانند:
1. (فَالْيَومَ لا يُؤخَذُ مِنْكُمْ فِدْيَةٌ وَ لا مِنَ الّذينَ كَفَرُوا مأْواكُمُ النّارُ هِيَ مَولاكُمْ وَ بِئْسَ الْمَصِير): «امروز (روز رستاخيز) از شما ونيز از افرادى كه كفر ورزيده اند هيچ فديه وعوضى پذيرفته نمى شود، جايگاه شما آتش است وآن براى شما اولى وسزاوار است وچه بازگشتگاه بدى است.1

1 . حديد:15.

صفحه 151
مفسران بزرگ اسلامى در تفسير اين آيه مى گويند: لفظ «مولى» در اين آيه به معنى «اولى » است زيرا براى اين افراد بر اثر اعمال ناشايستى كه مرتكب شده اند چيزى جز آتش شايسته وسزاوار نيست.1
2. (يَدْعُوا لَمَنْ ضَرَّهُ أَقْرَبُ مِنْ نَفْعِهِ لَبِئْسَ الْمَولى وَ لَبِئْسَ الْعَشِيرُ): كسى را (اشاره به بت) مى خواند كه ضرر او از سودش نزديكتر است، چه ولىّ بد و مصاحب بدى است. 2
اين آيه به گواهى مضمون آن و نيز قرينه آيات قبلش، ناظر به عمل مشركان وبت پرستان است كه بتها را ولى خود مى دانستند وبر آنها به عنوان ولى، توجه نموده وبه صورت ولى مى خواندند.
اين دو آيه وهمچنين آيات ديگر كه از نقل آنها خوددارى مى گردد به طور اجمال ثابت نمود كه يكى از معانى «مولى» همان «اولى» و«ولى» است.
اكنون بايد ديد كه مقصود از جمله «من كنت مولاه فهذا عليٌّ مولاه» چيست؟ آيا هدف همان أولى به تصرف در نفوس است كه لازمه ولايت مطلقه شخصى بر انسان است، يا مفاد حديث چيزى غير اين است، همچنانكه برخى تصوّر كرده اند كه مولى درحديث غدير به معنى دوست وناصر وامثال اينها است.
قرائن فراوانى گواهى مى دهند كه مقصود از مولى همان معنى نخستين است كه علما ودانشمندان از آن به ولايت مطلقه تعبير آورده اند، وقرآن مجيد در باره خود پيامبر مى فرمايد:(النَّبِيُّ أَولى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ) : (پيامبر نسبت به جان مؤمنان از خود آنان سزاوارتر است).3
كسى كه از جان خود انسان، بر انسان (از حيث تسلّط وتصرّف) شايسته تر و

1 . أى أولى لكم لما أسلفتم من الذنوب.
2 . حج:13.
3 . احزاب: 6.

صفحه 152
سزاوارتر است، طبعاً نسبت به مال او نيز چنين خواهد بود، وفردى كه از خود انسان نسبت به جان ومال او اولى باشد بايد نسبت به او ولايت مطلقه اى داشته باشد واز همين روى بايد انسان تمام اوامر او را مو به مو اجرا كند واز آنچه كه او نهى مى كند باز ايستد.
اين مقام ومنصب، از جانب خدا، به پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) داده شده، وهرگز خود او ذاتاً داراى چنين مقامى نبوده است.
به عبارت روشنتر: اين خداست كه پيامبر را بر جان ومال افراد با ايمان مسلّط نموده ودست او را در هر نوع امر ونهى به آنان باز گذاشته است وتخلّف از دستورات او را يك نوع سرپيچى از دستور خدا دانسته است.
چنانچه با دلايل قطعى ثابت گرديد كه مولى در اين حديث به همان معنى «أولى» در آيه است، طبعاً امير مؤمنان على(عليه السلام) داراى همان مقامى خواهد بود كه پيامبرگرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) به نصّ آيه شريفه دارا بوده است، يعنى در عصر خود، پيشواى امّت ورهبر جامعه و اولى به تصرّف در جان ومال مردم شمرده مى شود، واين همان مقام شامخ ورفيع امامت است كه گاهى از آن به ولايت الهيه تعبير مى شود(ولايتى كه از جانب خداوند به افراد خاصى در مقياس وسيعى عطا مى گردد).
هم اكنون به بيان قرائن وشواهدى مى پردازيم كه بروشنى ثابت مى كند كه مقصود از مولى در حديث چيزى جز همان (أولى به تصرّف) در تمام شئون، نيست. اينك برخى از اين شواهد:
1. در روز واقعه تاريخى غدير حسّان بن ثابت، شاعر رسول خدا، با كسب اجازه از محضر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) برخاست و مضمون كلام پيامبر را در قالب شعر ريخت.نكته جالب توجّه آن است كه اين مرد فصيح وبليغ وآشنا به رموز زبان عرب، به جاى لفظ مولى، كلمه امام وهادى را به كار برد و گفت:
فقال له قم يا عليّ فانّني *** رضيتك من بعدي إماماً وهاديا
يعنى، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) رو به مردم كرد وبه على(عليه السلام) گفت: برخيز كه من تو را پس

صفحه 153
از خود امام وهادى مردم قرار دادم.1
چنانكه روشن است حسّان از لفظ «مولى»، كه در كلام پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بود، جز مقام امامت وپيشوايى وهدايت ورهبرى امّت، چيز ديگرى را تلقى نكرده است.
نه تنها حسان از لفظ «مولى» اين معنى را فهميده است، بلكه پس از وى شعراى بزرگ اسلامى كه بيشتر آنان از ادبا وشعراى درجه يك جامعه عربى بودند، وبرخى نيز از استادان زبان عرب به شمار مى رفتند، همگى از اين لفظ همان مفهوم را برداشت كرده اند كه حسان تلقى كرده بود: موضوع امامت وپيشوايى امّت.
2. امير مؤمنان(عليه السلام) در اشعار خود كه براى معاويه نوشته در باره حديث غدير چنين مى گويد:
وأوجب لي ولايته عليكم *** رسول اللّه يوم غدير خم
پيامبر خدا ولايت مرا بر شماها، در روز غدير واجب ساخت.
چه شخصى مطمئن تر از خود امام يافت مى شود كه مفهوم راستين حديث را براى ما روشن سازد؟شخصى كه شيعه وسنّى در اعتقاد به علم وامانت وتقواى وى اتّفاق نظر دارند. چنانكه مى بينيم مولا(عليه السلام) به حديث غدير تمسّك جسته ومى فرمايد كه: پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) روز غدير ولايت مرا بر شماها واجب ساخت. آيا اين تفسير نمى رساند كه تمام حاضران واقعه غدير در آن روز جز زعامت دينى ورهبرى اجتماعى مطلب ديگرى به انديشه آنان خطور نكرده بود؟
3. قرائنى در خود حديث وجود دارد كه گواهى مى دهند مقصود پيامبر از اين جمله، همان موضوع «أولى به تصرّف» بودن على(عليه السلام)است. زيرا پيامبر پيش از آنكه جمله «من كنت مولاه » را بفرمايد چنين گفت:
«أَلَسْتُ أولى بِكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ». در اين جمله پيامبر لفظ «أولى به نفس» را به كار برده واز همه مردم بر اولويت خود نسبت به جان آنان اقرار گرفت. سپس

1 . مناقب خوارزمى، ص80 وغيره.

صفحه 154
بلافاصله فرمود:«من كنت مولاه فهذا عليّ مولاه...» هدف از تقارن اين دو جمله چيست؟ جز اين است كه مقصود پيامبر از مولى بودن على در حديث همان أولى به نفس است كه قبلاً براى خود ثابت نمود واينكه مى خواست بگويد: اى مردم! همان مقامى را كه من دارا هستم على(صلى الله عليه وآله وسلم)نيز داراست، واگر مقصود پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) جز اين بود ديگر جهت نداشت براى اولويت خود اقرار بگيرد.
4. پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در آغاز سخن، از مردم در باب سه اصل مهم اسلامى (توحيد ونبوت ومعاد) اقرار گرفت وفرمود:
«أَلَسْتُمْ تَشْهَدُونَ أنَّ لاإله إلاّاللّهَ وَ أنّ مُحمّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ أَنَّ الْجَنَّةَ حَقٌّ وَالنّارُ حَقُّ...».
يعنى، آيا گواهى نمى دهيد كه جز او خدايى نيست ومحمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)بنده خدا وفرستاده او است وبهشت ودوزخ حق است؟
هدف از گرفتن اين اقرار چيست؟ جز اين است كه حضرت مى خواست اذهان مردم را آماده سازد تا مقام وموقعيتى كه بعداً براى على (عليه السلام) ثابت خواهد كرد به سان اصول پيشين تلقى كنند، وبدانند كه اقرار به ولايت وخلافت وى در رديف اصول سه گانه اى است كه همگى به آن اقرار واعتراف دارند. اگر مقصود از «مولى» دوست وناصر باشد در اين صورت رابطه جمله ها به هم خورده وكلام پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بلاغت واستوارى خود را از دست مى دهد، زيرا على(عليه السلام)منهاى مقام ولايت يك فرد مسلمان برجسته اى است كه در جامعه آن روز پرورش يافته بود ولزوم دوستى با افراد با ايمان، چه رسد به مؤمنى چون على، امر مخفى وپنهانى نبود كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) آن را با آن تشريفات عظيم در اجتماع بزرگ اعلام بفرمايد و علاوه، اين قدر اهميت نداشت كه در رديف اصول سه گانه قرار گيرد.
5. پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در آغاز خطابه خود از مرگ ورحلت خويش سخن مى گويد ومى فرمايد:«انّه يوشك أن أدعي فأجيب»: نزديك است كه دعوت حق را لبيك بگويم.

صفحه 155
اين جمله حاكى از آن است كه پيامبر مى خواهد براى پس از مرگ خود چاره اى بينديشد وخلأى را كه از رحلت آن حضرت پديد مى آيد پر كند. پر روشن است آنچه مى تواند چنين خلأى را پر كند، تنها امامت وخلافت على است كه زمام امور را پس از رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)به دست گيرد، نه مودت ودوستى على ويا نصرت وكمك به وى.
6. پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) پس از جمله «من كنت مولاه...» چنين فرمود:
«اللّه أكبر على اكمال الدين واتمام النعمة ورضى الرّب برسالتي والولاية لعلي بن أبي طالب»:خدا را به پاس تكميل دين واتمام نعمت خويش ورضايت به رسالتم و ولايت على بن ابى طالب تكبير مى گويم.
7. چه گواهى روشنتر از اين، كه شيخين وگروه بى شمارى از ياران رسول خدا، پس از فرود آمدن وى از كرسى خطابه، همگى به على تبريك گفته وموضوع تهنيت تا وقت نماز مغرب ادامه پيدا كرد؟ جالب آنكه شيخين نخستين فردى بودند كه به امام گفتند:«هنيئاًلك يا علي بن أبي طالب أصبحت وأمسيت مولى كل مؤمن ومؤمنة»: بر تو گوارا باد اين مقام، زيرا مولاى هر زن ومردى گشتى. براستى على در آن روز چه مقامى را به دست آورد كه شايسته چنين تبريكى گرديد، جز مقام زعامت ورهبرى امّت را كه تا آن روز با چنين تشريفاتى در اجتماع با شكوه امّت اسلام ابلاغ واعلام نشده بود.
8. اگر مقصود صرفاً اعلام لزوم دوستى با على بود ديگر لازم نبود كه اين مسئله را در چنين هواى گرم كه كاروان صد هزار نفرى را از رفتن باز بدارد ومردم را در آن هواى گرم روى ريگ وسنگهاى بيابان بنشاند وخطابه مفصل بخواند، مطرح كند!
مگر قرآن افراد جامعه با ايمان را برادر يكديگر نخوانده است، چنانكه فرموده:(إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ) (افراد با ايمان برادر يكديگرند).1 مگر قرآن، افراد

1 . حجرات:15.

صفحه 156
با ايمان را دوست يكديگر معرفى نكرده است، چنانكه فرموده:(وَ المُؤْمِنُونَ وَالْمُؤمِنات بَعْضُهُمْ أَولِياءُ بَعض)(افراد با ايمان دوست يكديگرند). 1 بسيار خوب، على نيز عضو همان جامعه با ايمان بود وديگر نيازى وجود نداشت كه پيامبر، مستقلاً آن هم با اين همه مقدمات، در باره دوستى ومودّت با على(عليه السلام) داد سخن دهد.
از آنچه گفتيم كاملاً روشن شد كه ادعاى برخى افراد مبنى بر اينكه هدف از حديث غدير، بيان لزوم دوستى با على يا نصرت وى بوده ومولى ـ در كلام پيامبر ـ به معنى محب يا ناصر است، در حقيقت يك نوع تفسير ناروا بلكه اشكال تراشى كودكانه است كه از تعصبهاى كور وكر مايه مى گيرد. صراحتاً بايد گفت كه به حكم قرائن پيشين وتوجه به شواهد ديگرى كه با دقت در سراسر خطبه به دست مى آيد، مولى در كلام پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) يك معنى بيش ندارد وآن: صاحب اختيار واولى به تصرّف است واگر گفته شود كه مقصود سيادت وآقايى است ومولى به معنى «سيد» است قطعاً مقصود از آن، سيادت دينى ـ الهى است كه سبب مى شود كه اطاعت امام بر ديگران واجب ولازم شمرده شود.

1 . توبه: 72.

صفحه 157

فصل بيست ويكم

پاسخ به دو سؤال

دو سؤال:

پيامبرگرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)خلافت وجانشينى بلا فصل اميرمؤمنان(عليه السلام)را در روز غدير خم اعلام نمود، واطاعت وپيروى از او را بر همه مسلمانان لازم وواجب ساخت. در اينجا دو سؤال وجود دارد:
1. چنانچه جانشينى اميرمؤمنان(عليه السلام) در چنين روزى اعلام گرديده، پس چرا ياران پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) پس از درگذشت او، وصايت على را ناديده گرفته و از ديگرى پيروى نمودند؟
2. چرا امام در طول عمر خود، با اين حديث براى اثبات امامت خود استدلال نكرد؟

پاسخ سؤال اوّل:

اگر چه گروهى از ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، جانشينى على(عليه السلام) را به دست فراموشى سپرده وفرمان الهى در روز غدير را ناديده گرفتند، وگروههاى بى تفاوت نيز كه نمونه هاى آنها در هر اجتماعى فراوان است از آنان پيروى كردند، ولى در برابر آنان شخصيتهاى بارزى نسبت به امامت وپيشوايى امام على بن ابى طالب(عليه السلام)وفادار باقى ماندند، وجز او از كسى پيروى نكردند. اين افراد، اگر چه تعدادشان نسبت به گروه نخست كم بوده واز نظر تعداد در اقليت قرار دارند، ولى از نظر كيفيت وشخصيت، از ياران برجسته پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به شمار مى روند، مانند: سلمان فارسى،

صفحه 158
ابوذر غفارى، مقداد بن اسود، عمار ياسر، ابى بن كعب، ابو ايوب انصارى، خزيمة بن ثابت، بريده اسلمى، ابو هيثم بن التيهان، وخالد بن سعيد ودهها نفر ديگر كه تاريخ اسلام، نام وخصوصيات زندگى، انتقادات آنان از دستگاه خلافت، ووفاداريشان نسبت به امير مؤمنان(عليه السلام)را بدقّت ضبط نموده است.
تاريخ اسلام، از حدود دويست وپنجاه تن صحابى ياد مى كند كه همگى پيرو با وفاى امام بودند، وتا آخرين لحظه زندگى از دامان وى دست برنداشتند، تا آنجا كه گروهى از آنان در ركاب امام شربت شهادت نوشيدند.1
مع الأسف بايد خاطر نشان ساخت كه موضوع وصايت وخلافت امام، تنها موردى نيست كه بعضى از ياران پيامبر على رغم تصريح حضرت، به مخالفت با آن برخاستند وآن را ناديده گرفتند; بلكه به گواهى صفحات تاريخ در زمان خود رسول خدا گاه بعضى از افراد دستورات صريح پيامبر را ناديده گرفته ويا در برابر آن اظهار نظر كرده وبه مخالفت با آن مى پرداختند.
به عبارت ديگر: بعض از صحابه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)چنانچه دستور رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) را با تمايلات درونى وافكار سياسى خويش مخالف نمى ديدند، آن را از صميم دل مى پذيرفتند، ولى اگر گوشه اى از تعليمات رسول خدا با افكار سياسى وخواسته هاى جاه طلبانه آنها مخالفت داشت، كوشش مى كردند كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را از انجام آن كار منصرف سازند، ودر صورت عدم انصراف پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، در اجراى فرمان آن حضرت كوتاهى مى كردند ويا لااقل لب به اعتراض گشوده واصرار مىورزيدند كه

1 . مرحوم سيد على خان «مدنى» در اثر نفيس خود «الدرجات الرفيعة فى طبقات الشيعة الإمامية» نام وخصوصيات گروهى از ياران پيامبر را كه نسبت به امير مؤمنان (عليه السلام)وفادار ماندند، گرد آورده ومرحوم شرف الدين عاملى در «الفصول المهمة» (صفحه 177ـ 192) با تحقيقات پيگير ويژه خويش گروهى را بر آن افزوده است. نگارنده نيز كتابى پيرامون «شخصيت هاى اسلامى در شيعه» نوشته وشرح زندگى اين افراد ومراتب ولايت آنان را، با مدارك دقيق، منعكس كرده است واين كتاب در چند جلد منتشر خواهدشد.

صفحه 159
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از آنان پيروى كند!
ذيلاً به نمونه هايى از اين روش نامطلوب اشاره مى كنيم:
1. پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در آخرين روزهاى زندگى خود دستور داد كه قلم ودواتى بياورند تا چيزى بنويسد كه امّت در پرتو پيروى از آن نوشته هيچگاه گمراه نشوند; ولى بعضى از حضّار، با شمّ سياسى مخصوص خويش، فهميدند كه هدف از كتابت نامه، تعيين جانشين است، لذا با دستور صريح رسول خدا مخالفت كردند واز آوردن قلم وكاغذ سخت جلوگيرى نمودند!
«ابن عباس» در حاليكه اشك در گوشه چشمان او حلقه زده بود مى گفت:مصيبت وگرفتارى مسلمانان از روزى آغاز شد كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)سخت بيمار بود، ودستور داد كه قلم وكاغذى فراهم كنند تا دستور دهد چيزى بنويسند كه امّت اسلام پس از وى گمراه نشوند; امّا در اين موقع بعضى از حاضران به مشاجره واختلاف پرداختند: برخى گفتند بياوريد، وبرخى گفتند نياوريد; وسرانجام پيامبر با مشاهده اين اختلاف، از انجام كارى كه مى خواست منصرف شد.1
2. «زيد بن حارثه» ، فرمانده مسلمانان در جنگ با روميان، كشته شد. بدنبال اين قضيه، رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در آخرين روزهاى عمر خود سپاهى ترتيب داد وشخصيتهاى بزرگى از مهاجرين وانصار را عضو آن سپاه نمود، وفرماندهى سپاه را به دست «اسامه» سپرد، وبه دست خود پرچمى براى وى بست. ناگهان در همان روز تب شديدى سراسر وجود او را فرا گرفت; تبى كه حاكى از بيمارى سخت پيامبر بود. در اين هنگام ميان بعضى ياران پيامبر اختلاف ومشاجره واظهار نظر در برابر دستور پيامبر آغاز گرديد: بعضى از فرماندهى جوانى مانند«اسامه» عصبانى شده با لحن اعتراض آميزى، عزل وى را از حضرت خواستار شدند، گروهى كه مرگ پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) براى آنان قطعى شده بود از رفتن به جهاد تعلل ورزيده با خود گفتند كه در

1 . صحيح بخارى، ج1، ص22(كتاب علم).

صفحه 160
چنين موقع، خروج از مدينه به صلاح اسلام ومسلمانان نيست!
هر وقت پيامبر از مسامحه اصحاب وتأخير سپاه آگاه مى شد، آثار خشم در پيشانى وصورت وى آشكار مى گشت، وبراى تحريك ياران خود دستورهاى مؤكّدى صادر مى كرد و مى فرمود:هرچه زودتر مدينه را به عزم مرزهاى روم ترك گويند. ولى با اين همه تأكيدات، به عللى كه گفته شد، اشخاص مذكور دستور صريح رسول خدا را ناديده گرفته ورأى و«صلاحديد» شخصى خود را بر تصريحات وتأكيدات مكرّر رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) مقدّم داشتند.
3. مخالفت پاره اى از اصحاب با فرامين پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، منحصر به دو مورد ياد شده نيست. اين گونه افراد در سرزمين «حديبيه» نيز، زمانى كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) با قريش قرارداد صلح امضا كرد، سرسختانه با آن حضرت مخالفت كرده وزبان به اعتراض وانتقاد گشودند.
مخالفت آنان با دستورهاى صريح پيامبر پس از درگذشت وى بيش از اينها است، زيرا همين افراد، به عللى، كيفيت نماز واذان را عوض كردند، آيه «ازدواج موقت» را ناديده گرفتند، نوافل شبهاى ماه مبارك رمضان را كه بايد به صورت فُرادى خوانده شود، به صورت جماعت برگزار نمودند، وتغييرات ديگرى در احكام ارث دادند.
تشريح هر يك از اين تحريفها ودگرگونيها وبيان علل هر يك از اين سرپيچيها وبه اصطلاح «اجتهاد در برابر نص»ها، از گنجايش اين مقاله بيرون است، ودر اين باره كافى است به كتاب ارزنده «المراجعات» (صفحات 218 ـ282) وكتاب نفيس «النص والاجتهاد» كه در خصوص همين موضوع نوشته شده است، مراجعه شود.
مخالفت وبى انضباطى صحابه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به پايه اى رسيده بود كه قرآن مجيد با لحنى شديد، آنان را از مخالفت با اوامر رسول خدا وسبقت گرفتن بر وى بازداشت. آنجا كه مى فرمايد:(فَلْيَحْذَرِ الّذينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْيُصِيبَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ) :كسانى كه با فرمان پيامبر خدا مخالفت مىورزند، از آن

صفحه 161
بترسند كه دچار بلا ويا عذاب دردناكى شوند.1
وباز مى فرمايد:
(يا أَيُّهَا الّذينَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللّهِوَرَسُولِهِ وَاتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ):اى افراد با ايمان بر خدا وپيامبر او سبقت مگيريد، واز مخالفت با خدا بپرهيزيد، كه خداوند شنوا وآگاه است».2
خداوند به كسانى كه اصرار مىورزيدند پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) از افكار آنان پيروى كند، هشدار مى دهد:(وَاعْلَمُوا انّ فِيكُمْ رَسُولُ اللّهِ لَوْ يُطيعُكُم فِي كَثِير مِنَ الأَمْرِ لَعَنِتُّم):بدانيد در ميان شما شخصيتى چون رسول خدا وجود دارد، هرگاه در بسيارى از امور از نظرهاى شما پيروى كند، به زحمت مى افتيد. 3
اين حوادث وآيات، همگى حاكى است كه گروهى از ياران پيامبر انضباط واطاعت خاصى را كه بايد برابر پيامبر داشته باشند، دارا نبودند بلكه مى كوشيدند كه در پاره اى از موارد از دستورهاى الهى كه با افكار وسليقه هاى آنان سازگار نبود پيروى نكنند وحتى مذبوحانه تلاش داشتند كه پيامبر را نيز به دنبال خود بكشند.
متأسفانه پس از رحلت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)، كارگردانان صحنه سياست وتشكيل دهنده سقيفه ها وشوراها ى فرمايشى! همين گروه بودند كه نصّ پيامبر را در روز غدير خم مخالف تمايلات باطنى خود ديدند وخيلى زود آن را به دست فراموشى سپردند.

پاسخ سؤال دوّم:

بر خلاف آنچه كه در متن سؤال تلويحاً ادعا شده، بايد خاطر نشان ساخت كه: امام در طول عمر خود در موارد متعددى با حديث غدير بر حقانيت وخلافت خود استدلال نموده است. آن حضرت هر وقت موقعيت را مناسب مى ديد حديث غدير را به رخ مخالفان مى كشيد، واز اين راه موقعيت خود را در قلوب مردم استحكام

1 . نور: 63.
2 . حجرات:1.
3 . حجرات: 7.

صفحه 162
مى بخشيد وحقيقت را بر طالبين آن آشكار مى ساخت.
نه تنها امام، بلكه دخت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)حضرت فاطمه(عليها السلام)وفرزندان گرامى وى حضرت امام حسن مجتبى(عليه السلام) وسالار شهيدان حضرت حسين بن على(عليهما السلام) وگروهى از شخصيتهاى بزرگ اسلام مانند: عبد اللّه بن جعفر، عمار ياسر، اصبغ بن نباته، قيس بن سعد، وحتى پاره اى از خلفاى اموى وعباسى همچون عمر بن عبد العزيز ومأمون خليفه عباسى وبالاتر از همه، برخى از مخالفان مشهور آن حضرت مانند عمرو عاص و... با حديث غدير احتجاج كرده اند.
بنابراين احتجاج با حديث غدير از زمان خود آن حضرت تاكنون ادامه داشته ودر هر عصر وقرنى علاقمندان آن حضرت حديث غدير را از دلايل امامت وولايت امام مى شمردند، وما در اينجا به ذكر نمونه هايى از اين احتجاجات مى پردازيم:
1. مى دانيم كه اعضاى شوراى شش نفره به دستور خليفه دوّم تعيين گشته بود، وتركيب اعضا نيز طورى بود كه همه افراد مى دانستند خلافت به على نخواهد رسيد، زيرا عمر به سرمايه دار بزرگى چون عبد الرحمان بن عوف (كه قوم وخويش نزديك عثمان نيز بود) «حقّ وتو » داده بود وبا روابطى كه بين او و جناح مخالف على(عليه السلام) وجود داشت پيداست كه اين حق را جز به زيان مولا(عليه السلام) به كار نمى برد. بارى، اميرمؤمنان(عليه السلام) در روز شورا، هنگامى كه گوى خلافت از سوى عبد الرحمان بن عوف به سمت عثمان پرتاب شد، امام براى ابطال رأى شورا شروع به سخن كرد وگفت: من بر شما با سخنى احتجاج مى كنم كه هيچكس نمى تواند آن را انكار كند، تا آنجا كه فرمود: شما را به خدايتان سوگند مى دهم آيا در ميان شما كسى هست كه پيامبر در باره گفته باشد:«مَنْ كُنْتُ مَولاهُ فَهذا عليٌّ مَولاهُ، اللّهمّ وال من والاهُوانْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ ليبلغ الشاهد الغائب».
يعنى،من مولاى هر كسى هستم على مولاى او است، پروردگارا! دوست بدار هر كس را كه على را دوست بدارد، ويارى كن هر كس را كه على را يارى كند و اين سخن را حاضرين به غائبين برسانند.

صفحه 163
در اين موقع همه اعضاى شورا به تصديق على برخاستند وگفتند:به خدا سوگند، اين فضيلت را جز تو كسى ندارد. البته 1احتجاج امام به حديث غدير منحصر به اين مورد نيست، بلكه در موارد ديگرى نيز امام با اين حديث احتجاج كرده كه ذيلاً اشاره مى كنيم:
2. روزى اميرمؤمنان(عليه السلام) در كوفه سخنرانى مى نمود. در خلال سخن رو به جمعيت كرد وگفت: شما را به خدا سوگند مى دهم هر كس در غدير حاضر بوده، وبه گوش خود شنيده است كه پيامبر مرا به جانشينى خود برگزيد، بايستد وشهادت بدهد; ولى تنها كسانى برخيزند كه اين مطلب را به گوش خود از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) شنيده اند، نه آنان كه از ديگران شنيده اند. در اين موقع سى نفر از جاى برخاستند وبه حديث غدير گواهى دادند.
بايد توجه داشت كه، در آن تاريخ متجاوز از بيست وپنج سال از واقعه غدير مى گذشت،وبرخى از اصحاب پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در كوفه نبودند ويا پيش از آن درگذشته بودند، وبرخى نيز به عللى از دادن شهادت كوتاهى مىورزيدند.
مرحوم «علاّمه امينى» مصادر فراوان اين احتجاج را در كتاب نفيس خود آورده است، علاقمندان مى توانند به كتاب مزبور مراجعه فرمايند.2
3. در دوران خلافت عثمان دويست تن از شخصيت هاى بزرگ مهاجر وانصار در مسجد پيامبر گرامى گرد آمده وپيرامون موضوعات مختلف بحث وگفتگو مى كردند، سخن به فضايل قريش وسوابق ومهاجرت آنان كشيده شد وهر تيره اى از قريش به شخصيتهاى برجسته خود مباهات مى نمود.
در طول جلسه، كه از نخستين ساعات روز آغاز شده وتا ظهر ادامه داشت وشخصيتها در آن سخن مى گفتند، امير مؤمنان(عليه السلام) فقط به سخنان مردم گوش

1 . مناقب خوارزمى، ص217.
2 . الغدير، ج1، ص153ـ 171.

صفحه 164
مى داد وسخنى نمى گفت، در اين موقع ناگهان جمعيت روى به حضرت آوردند واز ايشان درخواست نمودند كه زبان به سخن بگشايد.امام به اصرار مردم برخاست و درباره پيوند خود با خاندان پيامبر ونيز سوابق درخشانش به تفصيل سخن گفت، تا آنجا كه فرمود:
آيا به خاطر داريد كه روز غدير خداوند به پيامبر مأموريت داد كه همان طور كه نماز وزكات ومراسم حج را براى آنان روشن كرده است، پيشوايى مرا بر خلق نيز اعلام كند،وبراى انجام همين كار پيامبر خطبه اى به شرح زير خواند وفرمود:خداوند انجام كارى را بر عهده من گذارده است،ومن از آن مى ترسيدم كه مردم مرا در ابلاغ پيام الهى تكذيب كنند، ولى خداوند امر فرمود كه آن را ابلاغ كنم ونويد داد كه از شر مردم حفظ مى كند.
هان اى مردم! مى دانيد خداوند مولاى من، ومن مولاى مؤمنان بوده واز خود آنان به خودشان اولى هستم؟همگى گفتند:بلى. در اين موقع پيامبر فرمود: على! برخيز، ومن برخاستم واو رو به جمعيت كرد وگفت:«من كنت مولاه فهذا عليّ مولاه اللّهمّ وال من والاه وعاد من عاداه».
در اين موقع سلمان از رسول خدا پرسيد، على چگونه بر ما ولايت دارد؟ پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:«ولاء كولائي، من كنت أولى به من نفسه فعليٌّ أولى به من نفسه»: ولايت على بر شما به سان ولايت من بر شماست، هركس من بر جان وى اولويت دارم على نيز بر جان او اولويت دارد.1
4. اين نه تنها على است كه با حديث غدير بر مخالفان احتجاج نموده است، بلكه دخت گرامى پيامبر نيز در يك روز تاريخى كه براى احقاق حقّ خود سخنرانى مى نمود رو به ياران پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) كرد وگفت: آيا روز غدير را فراموش كرديد كه

1 . فرائد السمطين، باب 58. امير مؤمنان علاوه بر اين سه مورد، د ركوفه در روزى به نام «يوم الرحبة»، ودر روز «جمل»، ودر حادثه اى به نام «حديث الركبان»، ودر جنگ «صفين»، با حديث غدير بر امامت خويش استدلال كرده است.

صفحه 165
پيامبر به على فرمود:من كنت مولاه فهذا عليّ مولاه.
5. هنگامى كه حسن بن على(عليهما السلام) تصميم گرفت كه با معاويه قرارداد مشهور صلح (آتش بس) را منعقد سازد برخاست وخطبه اى به شرح زير ايراد نمود:
خداوند اهل بيت پيامبر را به وسيله اسلام گرامى داشت وما را برگزيد وهر نوع پليدى را از ما پاك نمود... تا آنجا كه فرمود:
همه امّت شنيدند كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) رو به على(عليه السلام) كرد وگفت: تو نسبت به من، منزلت هارون نسبت به موسى را دارى.
همه مردم ديدند و شنيدند كه پيامبر دست على را در غدير خم گرفت وبه مردم گفت:من كنت مولاه فعليٌّ مولاه اللّهمّ والِ مَن والاه وعاد من عاداه.1
6. حضرت حسين بن على(عليهما السلام) نيز به هنگام سخنرانى در اجتماع انبوه سرزمين مكه، كه در ميان آنان صحابه پيامبر نيز زياد بودند، چنين فرمود:«شما را به خدا سوگند مى دهم آيا مى دانيد كه پيامبر در غدير على را به خلافت وولايت برگزيد وفرمود: حاضران ماجرا را به گوش غائبان برسانند»؟ آن جمع همگى گفتند: گواهى مى دهيم.
7. علاوه بر اينها، چنانكه قبلاً گفتيم، گروهى از اصحاب پيامبر مانند عمار ياسر، زيد بن ارقم، عبد اللّه بن جعفر، اصبغ بن نباته وافراد ديگرى غير از اينها همگى با اين حديث بر خلافت وشايستگى امام استدلال كرده اند. 2

1 . ينابيع المودة، ص482.
2 . براى آگاهى بيشتر از احتجاجات مزبور، وآشنايى با مدارك ومنابع آنها به كتاب نفيس «الغدير»(ج1، ص146ـ 195) مراجعه شود، در اين كتاب بيست ودو احتجاج با مدارك مستند نقل شده است.

صفحه 166

فصل بيست و دوم

3و4

حديث «ثقلين» و«سفينه»

قرآن وعترت با هم پيوند ناگسستنى دارند

حديث «ثقلين»1 از احاديث قطعى ومتواتر اسلامى است كه آن را علما ودانشمندان از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) نقل كرده اند. مراجعه به اسناد ومدارك متعدد ومتقن اين حديث در اعصار وقرون گوناگون، صدور حديث از ناحيه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) را قطعى مى سازد وهيچ فردى هرچه هم دير باور باشد نمى تواند در صحت واستوارى آن به خود شك وترديدى راه دهد.
هرگاه بخواهيم سند حديث را از نظر دانشمندان اهل تسنن مورد بررسى قرار دهيم ناچاريم گواهى برخى از آنان را در اين جا نقل كنيم.
«منادى» مى گويد: متجاوز از بيست صحابى اين حديث را از پيامبرگرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل كرده اند.
ابن حجر 2عسقلانى مى نويسد: حديث ثقلين متجاوز از بيست طريق نقل شده است.3

1 . ثقل به فتح «ق» و «ث»:امر نفيس وگرانبها وبه كسر «ث» وسكون «ق» به معنى چيز سنگين.
2 . فيض الغدير، ج3، ص14.
3 . صواعق محرقه عسقلانى، حديث 135.

صفحه 167
دانشمند بزرگ شيعه مرحوم علاّمه مير حامد حسين كه در سال 1306 ق درگذشته است حديث مزبور را از 502 كتاب، كه همگى به قلم دانشمندان اهل تسنن نگارش يافته، نقل كرده است ومجموع تحقيقات ايشان پيرامون سند ودلالت حديث در شش جلد در اصفهان به چاپ رسيده است، علاقمندان مى توانند با مراجعه به آنها از عظمت حديث آگاه گردند.
چنانچه تعداد راويان شيعه اين حديث را بر روات فوق از اهل سنت بيافزاييم، در اين صورت حديث ثقلين در عالى ترين درجه اعتبار وتواتر قرار مى گيرد كه براى آن مانندى جز حديث غدير نمى توان يافت. اينك متن حديث:
«إِنِّي تارِكٌ فِيكُمُ الثَقَلَيْنِ كِتاب اللّهِ وَعِتْرَتِي أَهْل بَيتي ما إِنْ تَمَّسَكْتُمْ بِهِما لَنْ تَضِلُّوا أَبَداً وَ لَنْ يَفْتَرِقا حتّى يَرِدا عَلَيَّ الْحَوض»:من در ميان شما دو امانت نفيس وگرانبها مى گذارم، يكى كتاب خدا وديگرى عترت من است، مادام كه به هر دو چنگ زنيد هرگز گمراه نخواهيد شد، واين دو هيچگاه از هم جدا نخواهند گشت.
البته اين حديث به صورتهاى گسترده تر ازا ين نيز نقل شده است، حتى ابن حجر مى گويد: پيامبر در آخر حديث افزود:
«هذا عِليٌّ مَعَ القُرآنِ وَ القُرآنُ مَعَ عَليّ لا يَفْتَرقان».1
يعنى، على پيوسته با قرآن است وقرآن نيز با على همراه بوده وآن دو از هم جدا نمى شوند.
آنچه ما نقل كرديم صورت كوتاه وفشرده حديث بود كه محدّثان اسلامى ـ از شيعه وسنّى ـ بر صحّت واستوارى آن گواهى داده اند. علّت اختلاف در صورت حديث اين است كه پيامبر در مواقع مختلف با تعابير گوناگون مردم را به پيوند ناگسستنى قرآن وعترت توجه داده است. پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) تلازم اين دو حجّت را در

1 . ينابيع المودة، ص32و 40.

صفحه 168
حَجّة الوداع، در غدير خم1، در بالاى منبر2 ودر بستر بيمارى در حالى كه حجره وى مملو از صحابه بود3 ياد آورى كرده است واختلاف حديث از حيث تفصيل واجمال ناشى از تعدد موارد واختلاف تعابير حضرت است.
با اينكه حديث به صورتهاى مختلفى نقل شده وپيامبر از دو يادگار خود گاه به لفظ «ثقلين» وگاه لفظ «خليفتين» واحياناً «امرين» تعبير فرموده است، مع الوصف همگى هدف واحدى را تعقيب مى كنند وآن وجود پيوند ناگسستنى ميان قرآن وعترت پيامبر است.

بررسى مفاد حديث «ثقلين»

دقت در مفاد حديث غدير بروشنى مى رساند كه عترت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) از لغزش وخطا، چه رسد به معصيت وگناه، مصون ومعصوم مى باشند. زيرا چيزى كه تا روز رستاخيز پيوند ناگسستنى با قرآن دارد بايد به سان اين كتاب الهى (كه خداوند، حفظ آن را از هرگونه دستكارى و تحريف ضمانت فرموده) از خطا واشتباه مصون باشد. به عبارت ديگر، از فرمان صريح پيامبر مبنى بر اينكه امّت اسلامى تا روز رستاخيز (كه روز ملاقات اين دو يادگار نفيس با پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)است) بايد به هر دو چنگ زنند ومتمسك شوند واز هر دو اطاعت وپيروى كنند، مى توان فهميد كه اين دو حجّت الهى ودو يادگار پيامبر، پيوسته از خطا واشتباه مصون بوده واز هر نوع كجى وانحراف به دور مى باشند. زيرا هرگز نمى توان تصوّر كرد كه خداوند اطاعت بنده عاصى وگنهكار را بر ما واجب كند يا اينكه ميان گروهى خطا كار با قرآن مجيد پيوند ناگسستنى افكند،وتنها يك گروه مى تواند لياقت همگامى وهمرديفى با قرآن را داشته باشد وآن، گروه پاك وپيراسته از هرگونه لغزش وگناه وخطا واشتباه است.

1 . مستدرك، حاكم، ج3، ص109، وغيره.
2 . بحار الأنوار، ج22، ص76(نقل از مجالس مفيد).
3 . الصواعق المحرقة، ص75.

صفحه 169
چنانكه قبلاً گفتيم، يكى از شرايط مهم امامت وپيشوايى همان عصمت از گناه ومصونيت از اشتباه است ودر آينده نيز از طريق عقل لزوم چنين حالت را در پيشوايان آسمانى به ثبوت خواهيم رسانيد بدينگونه، حديث ثقلين بروشنى گواهى مى دهد كه عترت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به سان قرآن از هر عيب و نقص واشتباه و خطا مبرّا بوده و چون پيروى از آنان واجب است ناچار بايد از معصيت و گناه منزه باشند.

استدلال امير مؤمنان(عليه السلام) به حديث ثقلين

احمد بن على بن ابى طالب، مؤلف كتاب ارزنده «احتجاج» از كتاب سُلَيمبن قيس (كه از تابعين وشاگردان برجسته اميرمؤمنان بوده است) نقل مى كند كه دوران خلافت عثمان در مسجد رسول خدا با شركت مهاجرين وانصار اجتماعى تشكيل شد كه در آن جلسه هركدام از حضار به مفاخره برخاسته وفضايل وخدمات خود را به رخ ديگران مى كشيدند.
در آن انجمن هر كسى از هر درى سخن مى گفت، جز امام كه ساكت بوده وسخنى نمى گفت.سرانجام حضار از امام درخواست نمودند كه وى نيز سخن بگويد. امام طىّ سخنرانى مبسوطى كه در آن به نزول آياتى چند در حقّ خويش اشاره نمود فرمود:
«شما را به خدا سوگند مى دهم، آيا مى دانيد كه رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)در آخرين روزهاى زندگى خود خطبه اى خواند ودر ضمن آن فرمود:
«يا أَيُّهَا الناس إِنِّي تارِكٌ فِيكُمُ الثقلين كتاب اللّه وعترتي أهل بيتي فتمسكوا بهما لاتضلوا»:اى مردم! من در ميان شما دو ميراث نفيس باقى مى گذارم:كتاب خدا واهل بيتم را، پس به اين دو چنگ بزنيد كه هيچگاه گمراه نخواهيد شد.1
مسلّماً مقصود از عترت پيامبر تمام بستگان وى نيست، زيرا همه آنان، به

1 . احتجاج، ج1، ص210.

صفحه 170
اتّفاق امّت، مبرّا از گناه وپيراسته از لغزش نبودند بلكه مقصود همان تعداد معيّنى از آنان است كه شيعه به امامت وپيشوايى آنها عقيده راسخ دارد.
به عبارت ديگر، چنانچه سند ومفاد حديث ثقلين را بپذيريم، افراد ومصاديق «عترت» امر مخفى وپنهانى نيست.زيرا در ميان فرزندان پيامبر ويا بستگان آنان، تنها جمعيتى كه مى تواند مصداق اين حديث باشند همان گروه مبرّا از لغزشند كه در ميان امّت به طهارت وپاكى، فضايل وسجاياى اخلاقى، وعلم ودانش بيكران معروف بوده وتمام مسلمانان آنان را به اين نام ونشان مى شناسند.

تذكر يك نكته

1. متن حديث مشهور ومتّفق عليه ثقلين بيان گرديد. چنانكه ديديم پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) همه جا از «كتاب وعترت» به عنوان دو يادگار گرانبهاى خويش ياد كرده وپيوند ناگسستنى اين دو حجّت الهى را آشكار ساخته است.
امّا گاه در برخى از كتابهاى اهل تسنن ندرتاً ديده مى شود كه به جاى جمله «كتاب اللّه وعترتي» جمله «كتاب اللّه وسنتي» وارد شده وبه صورت يك روايت نامعتبر نقل گرديده است.
ابن حجر عسقلانى در كتاب خود1 حديث را به صورت دوّم نيز نقل كرده سپس به توجيه آن پرداخته و مى گويد: در حقيقت، سنّت پيامبر كه مفسّر آيات قرآن است، به خود كتاب خدا بازگشت مى كند، وپيروى از هر دو لازم وواجب مى باشد.
ما فعلاً كار نداريم كه آيا اين توجيه درست است يا نه؟ آنچه مهم است اين است كه بدانيم حديث ثقلين، كه عموم محدثان اسلامى آن را نقل كرده اند، به همان صورت است كه نقل شده است واگر جمله «كتاب اللّه وسنتي» نيز از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) به سند صحيح نقل گرديده باشد، حديث ديگرى خواهد بود، كه

1 . الصواعق المحرقة، ص89.

صفحه 171
كوچكترين منافاتى با حديث «ثقلين» نخواهد داشت، چه رسد كه اين تعبير هرگز در كتب احاديث، به سند قابل اعتماد نقل نشده، واز شهرت وتواترى كه اوّلى برخوردار است برخوردار نيست.

عترت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) همچون سفينه نوح است

هرگاه حديث «سفينه» به حديث«ثقلين» ضميمه گردد، مفاد اين دو حديث، جهانى از فضايل را براى خاندان مخصوص پيامبر ثابت مى نمايد.
سليم بن قيس مى گويد: در موسم حج در مكه بودم، ديدم كه ابوذر غفارى حلقه در كعبه را گرفته، وبا صداى بلند مى گويد:
اى مردم! هر كس مرا مى شناسد كه مى شناسد، وهركس كه مرا نمى شناسد خود را به او معرفى مى كنم: من جندب بن جناده «ابوذر» هستم.مردم! از پيامبر شما شنيدم كه فرمود:
«إِنَّ مَثَلُ أَهْل بَيْتي في أُمَّتي كَمَثَلِ سَفِينَةِ نُوْح في قَومه مَنْ رَكِبَها نَجى وَ مَنْ تَرَكَها غَرق»:مثل اهل بيت من در ميان امتم، مثل كشتى نوح در ميان قوم خويش است، كه هركس بر كشتى سوار شد نجات يافت وهركس آن را ترك گفت غرقه امواج شد.1
حديث «سفينه»، پس از حديث «غدير» و«ثقلين»، از احاديث متواتر اسلامى بوده واز شهرت عظيمى ميان محدّثان برخوردار است.
مرحوم مير حامد حسين، مؤلف «عبقات» 2 آن را از نود دانشمند اسلامى، كه همگى از مشاهير اهل تسنن هستند، نقل كرده است.3

1 . احتجاج طبرسى، ص228.
2 . به جزء دوّم از مجلّد دوازدهم، صفحه 914 به بعد، مراجعه شود.
3 . همچون: مستدرك حاكم، ج3، ص343، كنز العمال، ج 1،ص 250; صواعق، ص75; فيض الغدير، ج4، ص356.

صفحه 172

بررسى مفاد حديث «سفينه»

از حديث سفينه، كه مقام وموقعيت عترت را با ترسيم مثلى (كشتى نوح) بيان نموده است، بر مى آيد كه پيروى از اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مايه نجات ومخالفت با آنها موجب نابودى است.
اكنون بايد ديد كه آيا تنها در موضوع حلال وحرام بايستى از آنان پيروى كرد ودر مسايل سياسى واجتماعى نظر ورأى وگفتار آنان لازم الاتّباع نيست، يا اينكه در تمامى موارد بايد از آنان پيروى كرده وسخن آنان را بدون استثنا از صميم دل پذيرفت؟
كسانى كه مى گويند پيروى از عترت پيامبر مخصوص به احكام دين وامور مربوط به حلال وحرام است، بدون دليل موضوع پيروى را محدود نموده واز وسعت آن مى كاهند، در حاليكه در حديث چنين قيد وشرطى وجود ندارد.
بنابراين، حديث سفينه به سان ديگر احاديثى كه در اين زمينه وارد شده گواه ديگرى بر شايستگى ولياقت آنان در امر زعامت اسلامى است.
گذشته از اين، حديث ياد شده روشنترين گواه بر عصمت ومصونيت اهل بيت(عليهم السلام) از خطا واشتباه ولغزش وگناه است، زيرا يك فرد خطا كار ويا گنهكار كه خود بر لب پرتگاه سقوط ودر وادى نابودى قرار دارد، چگونه مى تواند ناجى ديگران وهادى گمراهان گردد؟!
دلايل ولايت امير مؤمنان وجانشينان پاكش، وشايستگى آنها براى پيشوايى امّت اسلام، بيشتر از آن است كه در اين دفتر بگنجد، لذا ما به همين اندازه اكتفا مى كنيم ورشته بحث را به موضوع عصمت، كه شرط اساسى پيشوايى الهى است، مى كشانيم.

صفحه 173

فصل بيست وسوم

چگونه ممكن است

يك فرد در برابر گناه معصوم شود؟!

آيا مقام ومنصبى خطيرتر وپرمسئوليت تر از مقام رهبرى جامعه وجود دارد؟ آيا يك فرد بدون داشتن يك سلسله امتيازات روحى وجسمى مى تواند رهبرى جامعه را، حتى در يك قسمت از شئون زندگى، به عهده بگيرد، چه رسد به رهبرى مردم،آن هم در جميع شئون مادى ومعنوى كه مقامى ويژه رهبران آسمانى است؟
رهبران سياسى، كه فقط مسايل سياسى مملكت را رهبرى مى كنند، ويا متخصصان مسايل اقتصادى، كه زمام اقتصاد ودر آمد كشور را در دست دارند، بدون داشتن يك سلسله شرايط وصفات برجسته كه تفوق وبرترى آنان را بر ديگران ثابت نمى نمايد، هرگز نمى توانند بر مسند رهبرى سياسى يا اقتصادى مملكت تكيه زنند.
اگر چنين است، به طريق اولى بايستى اذعان كرد كه پيامبران آسمانى وهمچنين جانشينان واقعى آنان نيز، كه رهبران راستين جامعه در كليه شئون زندگى مى باشند، بايد از يك سلسله صفات عالى وبرجسته كه موقعيت ومقام رهبرى آنان را تثبيت مى نمايد، برخوردار شوند، چرا كه در حقيقت بر اثر داشتن اين امتيازات است كه اين منصب خطير به آنان واگذار شده است.
شما مى توانيد مهمترين امتيازات لازم آنان را تحت عناوين زير خلاصه كنيد:
1. مصونيت از گناه ونافرمانى خدا;

صفحه 174
2. مصونيت از خطا واشتباه در فرا گرفتن احكام از خدا، وتبليغ آنها در ميان مردم.
پيش ازا نكه دلايل لزوم عصمت را در رهبران آسمانى بيان كنيم، بد نيست در باره حقيقت عصمت واينكه چگونه مى شود يك فرد در برابر گناه بيمه گردد به طور اجمال بحث كنيم:

حقيقت عصمت چيست؟

عصمت،يك صفت نفسانى ونيروى درونى است كه دارنده آن را از فكر وخيال انجام گناه، چه رسد به خود گناه، باز مى دارد.
به عبارت ديگر، يك حالت خدا ترسى باطنى است كه شخص را در برابر گناه، وحتى فكر وتصميم بر انجام آن، بيمه مى كند.
در اينجا اين سؤال پيش مى آيد كه:چگونه مى شود يك شخص نسبت به تمام گناهان مصونيت پيدا كرده، نه تنها معصيتى از او سر نزند، بلكه حتى به فكر گناه ونافرمانى نيز نيفتد؟
پاسخ اين سؤال آن است كه عصمت ومصونيت در برابر گناه از شئون ولوازم علم به مفاسد گناه است، البته اين مطلب، به اين معنى نيست كه هر نوع علمى به لوازم گناه، موجب مصونيت وعصمت خواهد بود، بلكه بايد واقع نمايى علم به اندازه اى قوى ونيرومند باشد كه تبعات وآثار شوم گناه را آنچنان در نظر انسان مجسّم وروشن سازد كه انسان لوازم وعواقب كارهاى خود را عيناً موجود ومحقّق بيند. در اين صورت است كه صدور گناه از وى، به صورت يك «محال عادى» در مى آيد. براى تقريب ذهن به مطلب زير توجه فرماييد:
هريك از ما در برابر يك سلسله اعمال خارجى كه به قيمت جانمان تمام مى شود، يك نوع عصمت ومصونيت داريم واين نوع مصونيت زاييده علم ما به لوازم

صفحه 175
اين گونه اعمال است.
مثلاً دو كشور متخاصم كه با يكديگر هم مرز مى باشند، وسربازان هر دو طرف با فاصله هاى كوتاهى در برجهاى بلند به وسيله دوربينهاى قوى، نورافكنهاى نيرومند وسگهاى كارآزموده، مراقب اوضاع امور مرزى وبالأخص عبور افراد به طرف ديگر مى باشند به طورى كه يك گام تجاوز از خطوط مرزى باعث مرگ وكشته شدن قطعى انسان مى گردد; در اين صورت هيچ انسان عاقلى فكر عبور از مرز را در مغز خود نمى پروراند تا چه رسد عملاً به آن اقدام كند، بلكه نسبت به اين عمل يك نوع عصمت پيدا مى كند.
راه دور نرويم، هر فرد عاقل وخردمندى كه به حيات وزندگى خود علاقه مند است در برابر هر سمّ كشنده اى كه نوشيدن آن به قيمت از دست رفتن جان انسان تمام مى شود، ويا سيم لخت برق كه تماس با آن انسان را خشك وسياه مى سازد، ويا باقيمانده غذاى بيمارى كه شديداً مبتلا به مرض «جذام» و«برص» است وخوردن آن موجب سرايت بيماريهاى مزبور مى گردد، يك نوع مصونيت وعصمت دارد يعنى، هرگز به هيچ قيمت اين اعمال را انجام نمى دهد، وصدور اين اعمال از وى به صورت يك محال عادى در مى آيد.علّت اين مصونيت نيز، همان تجسّم تبعات ولوازم سوء اين اعمال است. آثار مرگبار عمل، آنچنان در نظر وى مجسم ومحقّق، واز نظر ديده عقل آنچنان مسلّم وموجود مى باشد كه هيچ انسانى در پرتو آن، فكر اقدام به چنين كارها را در مغز خود نمى پروراند، چه رسد كه عملاً به اين كار اقدام كند.
ما ملاحظه مى كنيم كه برخى از افراد از خوردن مال يتيم بينوا، كوچكترين پروايى ندارند، ولى در مقابل، برخى ديگر از خوردن حبّه اى حرام امتناع مىورزند. چرا اوّلى با كمال بى پروايى مال بينوايان را حيف وميل مى كند،ولى دوّمى از كوچكترين تصرّف خوددارى مىورزد؟
علّت آن اين است كه شخص نخست يا اساساً معتقد به لوازم وتبعات اين نوع

صفحه 176
نافرمانى نيست ويا اگر هم نيمه ايمان واعتقادى به روز بازپسين دارد، لذايذ زود گذر مادّى آنچنان حجاب غليظى ميان ديده دل او وعواقب شوم اين عمل به وجود آورده است كه از اين آثار، جز شبحى در برابر ديده خرد او، چيزى منعكس نيست; ولى دوّمى آنچنان به آثار وتبعات شوم اين گناه يقين دارد كه هر قطعه اى از مال يتيم در نظر او با قطعه اى از آتش مساوى وبرابر است وهيچ عاقل وخردمندى به خوردن آتش اقدام نمى كند، زيرا او با ديده علم وبصيرت مى بيند كه چگونه اين اموال به آتشهاى سوزنده مبدّل گرديده است; روى اين اصل در برابر اين عمل مصونيت پيدا مى كند.
هرگاه براى شخص نخست نيز چنين علم وبينش رخ دهد قطعاً او هم مانند دوّمى از هر نوع تصرّف ظالمانه در مال ايتام خوددارى مى كند.
قرآن كريم در باره كسانى كه طلا ونقره را به صورت گنج در مى آورند وحقوق واجب آن را در راه خدا نمى پردازند مى فرمايد: اين فلزها در روز رستاخيز به صورت توده آتش در آمده وپيشانى وپهلو وپشت دارندگان گنج را داغ مى كند.
اكنون 1اگر برخى از دارندگان گنج اين منظره را عيناً با ديدگان خود مشاهده كرده وببينند كه چگونه همكاران آنها به كيفر اعمال خود رسيدند، سپس اخطار شود كه اگر شما نيز ثروت خود را به صورت گنج نگاه داريد سرانجام به همين سرنوشت دچار مى شويد آنان فوراً تمام ثروتهاى زيرزمينى را آزاد مى سازند.
گاهى برخى از افراد در همين جهان بدون مشاهده منظره كيفر الهى، آنچنان به مفاد اين آيه ايمان پيدا مى كنند كه اثر آن ايمان، كمتر از شهود ورؤيت اثر آن گناه نمى باشد، تا آنجا كه اگر پرده هاى دنيوى از برابر ديدگان آنها برداشته شود كوچكترين تفاوتى در ايمان آنان به وجود نمى آيد. در چنين صورت اين فرد در برابر

1 . (يَومَ يُحْمى عَلَيْها فِى نارِجَهَنَمَّ فَتُكْوى بِها جِباهُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هذا ما كَنَزْتُمْ لأَنْفُسِكُمْ فَذُوقُوا ما كُنْتُمْ تَكْنِزُونَ) (توبه:35).

صفحه 177
اين گناه (گنج زدن طلا ونقره) يك نوع مصونيت پيدا مى كند، يعنى هرگز طلا ونقره را به صورت گنج در نمى آورد.
حال اگر يك فرد يا گروهى، در اثر شناخت ومعرفت كامل وقطعى به حقايق عالم، نسبت به كيفر تمام معاصى يك چنين حالتى پيدا كنند، كيفر الهى آنچنان بر آنها روشن وآشكار مى شود كه ارتفاع حجاب واز بين رفتن فواصلى از زمان ومكان، كوچكترين اثرى در ايمان واعتقاد آنان نمى گذارد.در چنين صورت اين فرد يا آن گروه در برابر همه گناهان يك نحوه مصونيت وعصمت صد در صد پيدا مى كنند، در نتيجه نه تنها گناه از آنان سر نمى زند بلكه به فكر گناه نيز نمى افتند.
بنابر اين عصمت در يك مورد يا در تمام موارد، اثر مستقيم ايمان شديد وعلم قاطع به كيفر اعمال مى باشد، وهر فردى يك نوع عصمت در برخى از موارد دارد. چيزى كه هست پيامبران بر اثر احاطه علمى به كيفر اعمال وآگاهى كامل از عظمت خداوند، در برابر تمام گناهان،عصمت جامع وكامل دارند وروى همين علم ويقين، تمام دواعى گناه وغرائز سركش انسانى در آنها مهار شده ولحظه اى از خطوطى كه خداوند تعيين كرده است تجاوز نمى كنند.
در پايان از ياد آورى اين نكته ناگزيريم:درست است كه پيامبران در برابر گناه وهر نوع نافرمانى مصونيت دارند وهمگى نسبت به آن بيمه هستند ولى اين مصونيت بدان معنى نيست كه توانايى وقدرت بر انجام گناه را نداشته ودر پيروى از فرمانهاى خدا مجبور باشند.
بلكه آنان نيز، به سان ساير مردم، از حريت وآزادى در عمل برخوردارند، وبر اطاعت وعصيان قادر و توانا مى باشند، ولى چون با چشم باطنى، كه نتيجه علم وسيع وگسترده آنان نسبت به حقايق جهان هستى است، لوازم ونتايج اعمال را مى بينند وبه اين لوازم ونتايج كه در لسان شرع به آنها پاداش وكيفر گفته مى شود، واقف وآگاهند، ازاين روى از هر نوع گناه ونافرمانى خوددارى مى كنند. از باب مثال به مطلب زير توجه فرماييد:

صفحه 178
ترديدى نيست كه خداوند به انجام هر نوع كار زشت وقبيح قادر وتوانا است، امّا هيچگاه مصدر چنين كارهاى ناشايست كه بر خلاف عدل وحكمت اوست نمى گردد و امر قبيح انجام نمى دهد; ودر عين حال، عدم انجام اين نوع كارها گواه بر عدم قدرت او نيست.
افراد معصوم نسبت به گناه همين حالت را دارند. آنان نيز در عين قدرت وتوانايى بر گناه، گرد معصيت نمى گردند.

صفحه 179

فصل بست و چهارم

دلايل عصمت در رهبران آسمانى

دانشمندان عقايد در باره عصمت رهبران آسمانى، به ويژه پيامبران، دلايل متعددى بيان كرده اند، كه ما از ميان آنها دو دليل را برگزيده ايم:
درست است آنان اين براهين را در زمينه عصمت پيامبران بيان نموده اند، ولى اين براهين، همان طور كه عصمت پيامبران آسمانى را ثابت مى كند، همچنين عصمت امامان ومتصديان منصب امامت را نيز تضمين مى نمايد. زيرا امامت از ديدگاه شيعه ادامه رسالت ونبوت است، جز اينكه پيامبران داراى مقام نبوت وطرف وحى مى باشند وامام فاقد اين مقام ومزيّت است.چنانچه ازاين فرق اساسى بگذريم، در ديگر خصوصيات، تفاوت چشمگيرى ميان آنان نيست.
اينك بيان اين دو دليل:

1. تربيت در سايه عمل

جاى شك وگفتگو نيست كه هدف از بعثت پيامبران تربيت وراهنمايى انسانها است، ويكى از عوامل مؤثر تربيت اين است كه موجبات گرويدن مردم به مربى، در او جمع باشد. مثلاً اگر مربى داراى گفتارى شيرين، سخنى فصيح ومنطقى استوار باشد، ولى در وجود وصفحات زندگى او، عوامل تنفرانگيز وجود داشته باشد، موجب تفرق ودورى مردم از او گرديده، ودر اين صورت هدف از بعثت تأمين نشده ومقصود به دست نمى آيد.

صفحه 180
بزرگترين عامل تنفر مردم از يك رهبر اين است كه قول وفعل او متضاد ومناقض يك ديگر باشد. در اين صورت نه تنها راهنماييهاى او ارزش خود را از دست مى دهد بلكه اساس نبوت او نيز متزلزل مى گردد.
دانشمند برزگ شيعه، مرحوم سيد مرتضى، دليل فوق را چنين تقرير مى كند:كسى كه در باره او احتمال آلودگى مى دهيم واطمينان نداريم كه خود را آلوده به گناه نمى كند، هرگز با قلبى آسوده وآرام به گفته هاى وى گوش نمى دهيم وگفتار كسى كه مى دانيم كه صد در صد به گفتار خود عمل نمى كند، در روح ما اثر لازم را نخواهد داشت. تأثير سوء ارتكاب گناه در انظار مردم، كمتر از كم عقلى وكم حيايى وبى بند وبارى مربى نيست، همان طورى كه اين گونه خصوصيات مردم را از گرايش به مربى باز مى دارد، همچنين ارتكاب گناه وتناقض گفتار وكردار نيز در انظار مردم، همان اثر منفى را دارد.
اگر طبيبى در باره مضرات الكل كتابى بنويسد يا يك فيلم مؤثرى را نشان دهد، امّا در انظار مردم آن قدر مشروب بنوشد كه روى پا بند نشود، در اين صورت تمام گفته ها وزحمات او بى اثر وعقيم مانده ونتيجه اى عايد وى نخواهد گرديد.
فرض كنيد رهبر گروهى هر روز بر كرسى خطابه قرار مى گيرد وپيرامون داد وعدالت ومساوات سخنرانى مى كند امّا عملاً اموال مردم را به غارت برده ويغماگرى را پيشه خود در زندگى قرار دهد، در اين صورت عمل او اثر گفته هاى او را از بين برده وبى نتيجه مى سازد.
خداوند براى تأمين همين منظور بايد به فرستادگان خود آن چنان علم وايمان وخويشتن دارى بدهد كه در برابر تمام گناهان بيمه گردند.
روى اين بيان، پيامبران ورهبران آسمانى نه تنها بايد پس از بعثت، گرد گناهان نگردند بلكه بايد صفحات زندگى آنها پيش از بعثت نيز درخشان بوده واز هر نوع نقطه ضعف ولكه سياه خالى باشد. زيرا مردى كه پاسى از عمر خود را در

صفحه 181
معصيت وگناه صرف كرده ودر ميان مردم پرونده اى سياه ومملو از نقاط ضعف داشته باشد، نفوذ معنوى اين شخص در قلوب مردم نسبت به كسى كه سوابق درخشانى در ميان مردم داشته باشد بسيار كمتر خواهد بود.
حكمت بالغه خداوند ايجاب مى كند كه عوامل نفوذ را در پيامبر وفرستاده خود به وجود آورد، واو را از هر نوع عوامل نفرت خيز دور سازد.ناگفته پيدا است كه سوابق بد واعمال ننگين گذشته انسان، از نفوذ وقدرت تأثير او در روح وروان مردم مى كاهد وچه بسا مردم خواهند گفت كه خود او تا ديروز قهرمان اين فجايع بود، چطور شد كه امروز ما را از اين كارها باز مى دارد؟!

2. جلب اعتماد

يكى از شرايط تربيت وتعليم، كه از اهداف مهم پيامبران ورهبران آسمانى است، اين است كه شخص مورد تربيت به صدق گفتار مربى خود مؤمن باشد، زيرا كشش وتمايل انسان به يك امر، بستگى به مقدار ايمان واعتماد انسان به صحت آن امر دارد. يك برنامه اقتصادى يا بهداشتى وقتى مورد تأييد يك شوراى عالى علمى قرار گرفت، با استقبال پر شور مردم روبرو مى شود، زيرا احتمال خطا در نظريه دستجمعى دانشمندان بسيار كم است. حال اگر ما در باره رهبران مذهبى احتمال ارتكاب گناه بدهيم قطعاً احتمال تحريف حقايق ودروغ نيز خواهيم داد، وبا چنين احتمال، اطمينان به گفته هاى آنان از ما سلب گرديده وهدف مطلوب از بعثت ـ كه پرورش وهدايت انسانهاست ـ به دست نخواهد آمد.
ممكن است گفته شود كه، براى جلب اطمينان كافى است رهبران دينى دروغ نگويند وگرد اين يك گناه نگردند تا مورد اعتماد مردم قرار گيرند وديگر لازم نيست كه از ساير گناهان اجتناب ورزند، زيرا مصونيت وعدم مصونيت نسبت به معاصى ديگر، ربطى با مسئله اعتماد واطمينان ندارد.
سستى اين سخن روشن است.زيرا چگونه ممكن است يك نفر به هيچ قيمتى

صفحه 182
حاضر به دروغ گفتن نباشد ولى از ارتكاب گناهان ديگر مانند آدمكشى وخيانت واعمال منافيعفت پروايى نداشته باشد؟ واصولاً شخصى كه حاضر است براى لذايذ زود گذر جهان مادى، همه گونه خلاف را انجام دهد، چگونه مى شود براى نيل به آنها از دروغ بپرهيزد؟ 1
اصولاً بايد توجه كرد كه باز دارنده انسان از هر گناه يك نيروى باطنى وحالت خدا ترسى وتملك نفسانى است كه انسان را در برابر نوع گناهان بيمه مى سازد. در اين صورت چگونه ممكن است يك چنين حالت وتملك نفسانى نسبت به دروغ وجود داشته باشد ولى نسبت به گناهان ديگر كه از نظر وجهه عمومى وفشار وجدان چه بسا شديدتر از دروغ هستند، وجود نداشته باشد؟!
وانگهى، چنانچه اين تفكيك را از نظر ثبوت بپذيريم، از نظر اثبات وپذيرفتن مردم دچار اشكال خواهيم بود، زيرا هرگز نوع مردم نمى توانند چنين تفكيكى را بپذيرند.
از اين گذشته، صدور يك سلسله معاصى همان طورى كه باعث تنفر مردم مى شوند موجب سلب اعتماد واطمينان نسبت به گوينده نيز مى گردند ومنطق «انظر إلى ما قال ولاتنظر إلى من قال» 2 فقط در باره آن دسته از مردم مؤثر است كه مى توانند ميان شخصيت گوينده وسخن او فرق بگذارند، ولى در باره نوع مردم كه به ارزش سخن از دريچه شخصيت گوينده وپاكى وطهارت وقداست او مى نگرند، اين منطق مؤثّر نيست.

1 . علاوه، لازمه پرهيز اشخاص گنهكار از دروغ، در مواردى، اعتراف صادقانه به گناهان مزبور است واطلاع مردم از آن آلودگيها، به طور طبيعى وقار وحرمت او را در چشمها مشكوك ساخته وبه نفرت از او خواهد انجاميد. در نتيجه همان مشكل سابق فقدان نفوذ ومحبوبيت مربى در ميان مردم پيش خواهد آمد.
2 . يعنى به حقيقت گفتار گوينده توجه كن وشخصيت او را در تشخيص حق وباطل در نظر مگير.

صفحه 183
اين بيان، همان طور كه حاكم بر لزوم عصمت بعد از رسيدن به مقام رهبرى مى باشد، همچنين حاكم بر وجوب عصمت قبل از اين نيز مى باشد، زيرا شخصى كه مدّتها عمر خود را در گناه ولااُباليگرى، وجنايت وخيانت گذرانده ومدّتها منادى ستم وفحشا بوده است، هرچند بعدها هم توبه كند وانقلابى روحى ومعنوى در او پديد آيد وسپس منادى عفت وتقوى واحسان ونيكى گردد، از آنجا كه خاطرات تلخ اعمال او در ذهنها محفوظ مى باشد، مردم نسبت به دعوت وى ظنين وبدبين بوده وچه بسا تصوّر مى كنند كه او در اين ادعا راه ريا كارى پيش گرفته واز اين طريق مى خواهد شكار تازه اى به تور بزند. واين بدبينى، به ويژه در مسايلى كه جنبه تعبدى دارد واستدلال عقل وتجربه به آن راه ندارد، ظهور وبروز بيشترى دارد.
سخن كوتاه;متون يك شريعت در عقايد واحكام همگى بر اساس استدلال وتجربه مبتنى نيست تا رهبر آسمانى شخصاً مانند يك فيلسوف ويا يك معلّم از آن راه وارد گردد، ودر پرتو استدلال سخنان خود را به كرسى بنشاند، بلكه شريعت بر اساس وحى آسمانى وتعاليمى است كه بشر در طول قرون به اسرار وعلل آن پى مى برد وشرط الزام مردم به قبول ورعايت اين گونه تعاليم، به وجود آمدن يك نوع اعتماد صد در صد در دل پيروان رهبر آسمانى است كه آنچه را مى شنوند وحى الهى وعين واقع تصوّر كنند، وبديهى است كه اين حالت نسبت به رهبرى كه صفحات زندگى وى از آغاز تا پايان درخشان وروشن نباشد، هرگز به وجود نمى آيد.1

1 . لازمه جلب اعتماد اين است كه پيامبر در تمام حالات وادوار زندگى، خواه پيش از رسيدن به مقام رهبرى وخواه پس از آن، بايد از هرگونه گناه وآلودگى پيراسته باشد، زيرا يك اعتماد صد در صد وبدون دغدغه در صورتى امكان پذير است كه از شخص مطلقاًگناهى ديده نشود. اشخاصى كه پاسى از عمر خود را در گناه صرف مى كنند سپس راه توبه در پيش مى گيرند اگر چه ممكن است تا حدودى اعتماد مردم را به خود جلب نمايند، ولى يك چنين اعتماد صد در صد وبدون ترديد خاطر نخواهد بود.
ضمناً از اين بيان، مى توان نتيجه گرفت كه رهبران بايد، هم از گناهان عمدى وهم از گناهان سهوى پيراسته باشند، زيرا گناه عمدى سلب اعتماد مى كند وگناه سهوى هرچند در مواردى موجب سلب اعتماد نمى گردد ولى لطمه جبران ناپذيرى بر موقعيت انسان وارد مى سازد. گناه سهوى، اگر چه كيفر ندارد وانسان در پيشگاه دين وخرد معذور است، ولى در افكار عمومى اثر بدى از خود بر جاى مى گذارد وموجب دورى مردم مى گردد.خصوصاً اگر گناهى چون قتل نفس ومانند آن باشد.

صفحه 184
اين دو دليل، نه تنها ما را به وجود عصمت در پيامبران رهبرى مى كند بلكه ثابت مى كند كه جانشينان پيامبران نيز بايد به سان او معصوم باشند.
زيرا منصب امامت، برخلاف انديشه اهل تسنن، يك منصب فرمانروايى عادى نيست، بلكه همان طور كه در گذشته 1 بيان گرديد، مقام امامت منصبى الهى وآسمانى است وامام با پيامبر در تمام مناصب (جز منصب نبوت ودريافت وحى) شريك وهمراه است، وامام حافظ ونگهبان دين مبين وبازگو كننده مجملات قرآن، وبيان كننده بسيارى از احكامى است كه پيامبر به نشر آنها موفق نگرديده است.
بنابر اين، امام، هم حاكم وزمامدار مسلمين وحافظ ونگهبان جان ومال وناموس آنهاست، وهم مبيّن شريعت ومعلّم ومربّى آسمانى امّت مى باشد. يك فرد مربى بايد به نيروى عصمت مجهز گردد، زيرا صدور هر نوع گناه بزرگ وكوچك، اثر تربيت را خنثى، واعتماد مردم را نسبت به صحّت گفتار وكردار وى از ميان مى برد.

1 . به فصلهاى سوم،چهارم وپنجم همين كتاب مراجعه فرماييد.

صفحه 185

فصل بيست و پنجم

مسئوليتهاى بزرگتر، شرايط سنگينترى نيز دارد

مسلّم است كه انجام مسئوليتهاى بزرگتر شرايط سنگينى را به دنبال دارد، وهرچه مسئوليتها عظميتر وخطيرتر باشد، به همان ميزان شرايط آن نيز سخت تر وسنگين تر مى شود. شرايط يك امام جماعت با شرايط يك قاضى دادگسترى، كه جان ومال مردم در اختيار اوست، يكسان نيست.
نبوت وامامت، خطيرترين مقامى است كه نصيب انسانها مى گردد. افرادى كه به چنين مقامى نايل مى گردند از جانب خداوند بر جان ومال مردم تسلّط كامل دارند، واراده آنان در تمام شئون زندگى افراد كاملاً نافذ است. قرآن مجيد در باره پيامبر چنين مى فرمايد:
(النَّبِيُّ أَولى بِالمُؤْمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ).1
يعنى،پيامبر به جان افراد با ايمان از خود آنها شايسته تر است.
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در خطبه حديث «غدير» خود وعلى را اولى به نفوس مؤمنان خواند، آيا امكان دارد كه خداوند حكيم ومدبّر زمام چنين مقام خطير وپراهميتى را به دست يك فرد غير معصوم بسپارد؟!(اللّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ).

1 . احزاب:32.

صفحه 186

راهنمايى قرآن

پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)، وهمچنين گروه «اولى الأمر» 1، به فرمان صريح قرآن واجب الاطاعه مى باشند وبايد از آنان همچون خداوند، اطاعت كرد، چنانكه مى فرمايد:(أَطِيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الأَمْرِ مِنْكُمْ): از خداوند وپيامبر وصاحبان فرمان از خود، اطاعت كنيد. 2
اين آيه بروشنى هرچه تمامتر دستور مى دهد كه از گروهى به نام «اولى الأمر» بدون قيد وشرط فرمان ببريم. هرگاه اين گروه از گناه وخطا صد در صد مصون وبيمه باشند الزام الهى به اطاعت از آنان به طور مطلق وبدون قيد وشرط صحيح خواهد بود، زيرا پس از پذيرفتن عصمت آنان، اطاعت از معصوم بدون قيد وشرط بى اشكال خواهد بود; ولى هرگاه فرض كنيم كه گروه«اولى الأمر» كه اطاعت بى قيد وشرط آنان بر ما واجب است، معصوم نبوده وافرادى گناهكار وخطا كار باشند، در اين صورت چگونه خداوند دستور مى دهد كه از اين گروه بدون قيد و شرط پيروى كنيم؟!
چنانچه ما در مورد جانشينان رسول خدا عصمت را شرط ندانيم وفرض كنيم كه چنين جانشين به قتل مظلومى ومصادره اموال بيگناهى فرمان داد، در اين صورت بايد به فرمان قرآن، دستور آنان را مو به مو اجرا كنيم.
ولى اگر بگوييم از اين كه قرآن پيروى از اولى الأمر را در كنار اطاعت از خدا ورسول او قرار داده واطاعت از هر سه را بدون قيد وشرطى لازم شمرده است، مى فهميم كه «اولى الأمر» به سان رسول خدا معصوم از گناه وخطا مى باشند، دراين

1 . «أولى الأمر» همان صاحبان فرمان هستند كه بايد زمام امور مسلمانان را پس از پيامبر به دست بگيرند ويا لااقل اين گروه مصداق روشن «اولى الأمر» هستند.
2 . نساء: 59.

صفحه 187
صورت بايد بگوييم كه هيچگاه اولى الأمر معصومى به قتل بى گناهان ويا مصادره اموال مظلومان فرمان نمى دهد.
پاسخ يك سؤال
ممكن است گفته شود كه اطاعت اولى الأمر در صورتى واجب است كه مطابق شرع انور و فرمان صريح خدا ورسول او عمل كند ودر غير اين صورت پيروى از آنان نه تنها واجب نيست بلكه بايد با آنان مخالفت كرد.
پاسخ اين سؤال روشن است، زيرا:
اين مطلب در صورتى عملى است كه همه مردم اوّلاً، به فروع واحكام الهى كاملاً آشنا باشند وبتوانند حلال وحرام را از هم تشخيص دهند وثانياً از آنچنان شهامت وشجاعتى برخوردار باشند كه از توپ وتشر حاكم وداغ ودرفش او بيمى به دل راه ندهند ودر نتيجه، ودر صورت مطابقت، فرمان اولى الأمر را اجرا كنند ودر غير اين صورت با او به مبارزه برخيزند. ولى متأسفانه نوع مردم آشنايى كامل به احكام الهى ندارند تا در باره فرامين اولى الأمر نظر دهند بلكه اكثر مردم برآنند كه از طريق آنان به احكام خداوند آشنا گردند. همچنين مخالفت با قدرت مسلّط نيز كار آسان وبى درد سرى نبوده وهمه كس حاضر به پذيرفتن تبعات سخت آن نيست.
گذشته از اين، دادن چنين اختياراتى به ملّت، روح تمرّد ومخالفت را در دلها زنده كرده و سرانجام نظم وانضباط را از بين مى برد، وهر گروهى به عنوانى، از اطاعت «اولى الأمر» شانه خالى كرده ودستگاه رهبرى دچار اختلال مى گردد.
اينجاست كه مى توان در پرتو اين آيه اذعان نمود كه منصب اولى الأمرى ويژه كسانى است كه لزوم اطاعت وپيروى از آنان هيچ گونه قيد وشرطى در بر ندارد وچنين افراد جز شخصيتهاى معصوم، كه هرگز گرد گناه نمى گردند واز هر نوع لغزش واشتباه پيراسته هستند، كسى ديگر نيست.

صفحه 188

راهنمايى ديگر قرآن

در ميان راهنماييهاى قرآن، آيه زير كه پيرامون امامت گفتگو مى كند با بلاغت كاملى پرهيز از ستم را در باره امام شرط مى داند، آنجا كه مى فرمايد:(وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِمات فَأَتَمَهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِيَّتي قالَ لاَيَنالُ عَهْدِي الظّالِمينَ): «به ياد آر هنگامى كه خداوند ابراهيم را با امورى آزمود و او همه امتحانات را با موفقيت به انجام رساند، بدو گفت: ترا پيشواى مردم قرار مى دهم. گفت: آيا فرزندانم، ازاين مقام نصيبى دارند؟گفت: پيمان من به ستمكاران نمى رسد. 1
امامت، به سان نبوت، يك منصب الهى است كه تنها به افراد صالح وشايسته داده مى شود. دراين آيه، ابراهيم خواهان آن است كه فرزندان او نيز از اين منصب خطير نصيبى داشته باشند، ولى فوراً با خطاب الهى روبرو مى شود كه طبقه ستمگر ازاين منصب بهره اى ندارند.
به طور مسلّم، مقصود از ستمگر در آيه فوق،افراد آلوده به گناهند. زيرا ارتكاب هر نوع گناه، يك نوع ستم به خويش و تعدّى وجسارت به ساحت اقدس الهى است.
اكنون بايد ديد كدام دسته از ستمگران، به حكم آيه، از اين منصب محرومند.
اصولاً شخصيتهايى كه زمام امور وپيشوايى مردم را به دست مى گيرند، به چهار دسته تقسيم مى شوند:
1. در سراسر عمر، ظالم وستمگرند، خواه پيش از زمامدارى وخواه پس از زمامدارى;

1 . بقره:124.

صفحه 189
2. در سراسر عمر گرد گناه نمى گردند;
3. پيش از دوران زمامدارى، ستمگر بوده ولى هنگام امامت وپيشوايى پاك مى باشند;
4. عكس سومى، يعنى در دوران پيشوايى آلوده بوده ولى پيش از زمامدارى پاك وپيراسته مى باشند.
اكنون بايد ديد كه خليل الرحمان براى كدام يك از اين چهار دسته آرزوى پيشوايى نموده است؟
هرگز تصوّر نمى شود كه ابراهيم چنين منصب خطيرى را براى گروه اوّل وچهارم آرزو كرده باشد، زيرا يك چنين طبقه كه موقع زمامدارى آلوده به گناه وستم هستند نزد هيچ فرد صالحى شايسته اين مقام محسوب نمى شوند، تا چه رسد به شخصيتى مانند خليل،كه خود به قيمت چندين امتحان سنگين وعمرى پاك زيستن وبا آلودگيها جنگيدن، به اين مقام دست يافته بود و هرگز براى اين طبقه آرزوى امامت بر خلق نمى كرد. طبعاً مقصود ابراهيم دو طبقه ديگر بوده است و در اين صورت،با اخراج دسته سوم توسط جمله (لاينالُ)، منصب امامت، ويژه آن دسته اى مى گردد كه سراسر عمر گرد گناه نگرديده اند.

صفحه 190

فصل بيست و ششم

با اينكه به بخش پايانى كتاب رسيديم ولى لازم است دو موضوع را يادآور شويم:
1. در مواقع سخن گفتن ازحديث ثقلين، گروهى از اهل سنت به جاى «عترتى» لفظ «و سنتى» را مى آورند و مى گويند:«كتاب اللّه و سنتى».
2. به هنگام فرستادن درود بر پيامبر، نامى از آل اونمى برند.
واين دو موضوع نقطه بارز براى اختلاف دو طايفه است، اين براى روشن شدن، هر دو را مورد بررسى قرار مى دهيم.

1. كدام يك از دو تعبير صحيح است؟

«كتاب اللّه وعترتى أهل بيتى»

يا «كتاب اللّه وسنّتى»

پرسش: متكلّمان امامى مانند صدوق ومفيد وطوسى ـ رضوان خدا بر آنان باد ـ در بخشهاى زيادى از مسائل كلامى به احاديث عترت واهل بيت پيامبر استدلال مى كنند، ودر اين باره به حديث «ثقلين» تكيه مى نمايند، در حالى كه برخى از محدّثان، حديث ياد شده را به شكل ديگر (سنّتى به جاى عترتى) نقل مى كنند بااين اختلاف در متن چگونه مى توان با آن بر آراى كلامى استدلال كرد؟
***

صفحه 191
توضيح سؤال: شيعه امامى، در حالى كه در اصول وعقايد پيرو برهان ودليل است; اقوال واحاديث عترت را اگر به صورت صحيح نقل شده باشد در اصول وفروع حجّت مى داند، با اين تفاوت: در مسائل فرعى وعملى خبر صحيح را مطلقاً حجّت مى شمرد هرچند به صورت خبر آحاد باشد; ولى در مسائل مربوط به اصول وعقايد، چون هدف اعتقاد واذعان است واخبار آحاد را ياراى إفاده يقين نيست، تنها خبر قطعى را كه مفيد يقين وآفريننده علم باشد، حجّت مى شمارند. يكى از مدارك حجّيت اقوال عترت، حديث ثقلين است كه محدّثان اسلامى آن را پذيرفته اند ومى گويندكه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود:«إِنّي تارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْن كِتابَ اللّهِ وَ عِتْرَتي ما إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما لَنْ تَضِلُّوا».
ولى از آنجا كه در برخى از روايات، به جاى «عترتى»، «سنتى» وارد شده است به همين سبب، سؤال شده كه كدام يك از دو نقل، درست وپابرجاست؟ ودر نتيجه، استدلال با احاديث عترت در قلمرو مسائل كلامى زير سؤال رفته است.
در اين مورد، از طرف دانشمندان شيعه، رساله هايى نوشته شده كه خلاصه ترين آنها، نشريه دارالتّقريب بين المذاهب الإسلاميّه است كه به طور جداگانه در قاهره چاپ ومنتشر شده است.
اخيراً يكى از علما ونويسندگان اردنى به نام «شيخ حسن بن على سقاف» به اين پرسش پاسخ گفته وما ترجمه آن را از نظر خوانندگان گرامى مى گذرانيم و از آنجا كه پاسخ وى صد در صد تحقيقى است به همان بسنده نموده وفقط در پايان تذكّر كوچكى خدمت مؤلّف تقديم مى داريم.

سؤال

از من حديث ثقلين را پرسيدند وگفتند كه:كدام يك از دو تعبير صحيح است، آيا لفظ «عترتي وأهل بيتي»، يا لفظ «سنّتي»؟ خواهشمنديم حديث را از نظر سند توضيح دهيد.

صفحه 192

پاسخ

حديث صحيح وثابت از پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)همان لفظ «وأهل بيتي» است، روايتى كه در آن به جاى «أهل بيتي» لفظ «سنّتي» وارد شده از نظر سند باطل است.
اينك در باره اسناد هر دو متن سخن مى گوييم تا روشن شود كه سند حديث «وأهل بيتي» از صحّت كامل برخوردار است، به خلاف ديگرى كه سند آن كاملاً مردود وباطل مى باشد.

سند حديث «وأهل بيتي»

اين متن را دو محدّث بزرگ نقل كرده اند:
1.مسلم در صحيح خود از سرور ما زيد بن ارقم ـ رضوان خدا بر او باد ـ نقل مى كند، او مى گويد:پيامبر خدا روزى در كنار آبى به نام «خُمّ» ميان مكه ومدينه خطبه اى ايراد كرد; در آن خدا را ثنا گفت ومردم را نصيحت كرد آن گاه چنين فرمود:
«أَلا أَيُّهَا النّاسُ! فَإِنَّما أَنَا بَشَرٌ يُوشَكُ أَنْ يَأْتِيَ رَسُولُ رَبّي فأُجيبَ، وَأَنَا تارِكٌ فِيكُمْ ثِقْلَيْن: أَوَّلُهُما كِتابَ اللّهِ فِيهِ الْهُدى وَالنُّور، فَخُذُوا بِكتابِ اللّهِ وَ اسْتَمْسكُوا به» ـ فحثّ على كتاب اللّه ورغّب فيه ثمّ قال:ـ «وَ أَهل بَيْتي، اذكّركُمُ اللّه فِي أَهْل بَيْتِي، اذكّركُمُ اللّه في أَهْل بَيْتي، اذكّركُمُ اللّه في أَهل بَيْتي».
«اى مردم من بشرى بيش نيستم ونزديك است فرستاده خدايم بيايد ومن دعوت او را اجابت كنم ومن در ميان شما دو چيز گرانبها مى گذارم ومى روم، يكى كتاب خدا كه در آن هدايت ونور است، كتاب خدا را بگيريد وبه آن چنگ بزنيد ـ وپيامبر بر عمل به كتاب تأكيد نمود آن گاه فرمود:ـ واهل بيت من، خدا را در باره اهل بيت خود متذكّر مى شوم، اين جمله را سه بار تكرار فرمود.
اين متن را مسلم در صحيح1 خود، ودارمى در سنن2 خويش آورده اند

1 . مسلم، صحيح:4/3، 18 به شماره 2408، چاپ عبد الباقى.
2 . دارمى، سنن: 2/431 ـ 432.

صفحه 193
وسند هر دو مثل آفتاب واضح وروشن است، وكوچكترين خدشه اى در سند آن نيست.
2. ترمذى نيز اين متن را با لفظ «وعترتي أهل بيتي» نقل كرده است كه متن حديث چنين است:
«إِنّي تارِكٌ فِيكُمُ ما إِنْ تَمَسّكْتمْ بِهِ لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِي، أحدهُما أَعْظَمُ مِنَ الآخُر: كِتابَ اللّه حَبلٌ مَمْدُودٌ مِنَ السَّماءِ إِلَى الأَرْضِ، وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي، لَنْ يَفْتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَيَّ الْحَوض، فَانْظُروُا كَيْفَ تَخْلِفُونِي فِيها».1
من در ميان شما دو چيز به وديعت مى گذارم مادامى كه به آن تمسّك جستيد هرگز گمراه نمى شويد، يكى از ديگرى بزرگ تر است: كتاب خدا كه ريسمان رحمت آويزان از آسمان به سوى زمين است، وعترت واهل بيت من; واين دو هرگز جدا نمى شوند تا در حوض به من مى پيوندند; بنگريد چگونه با وديعتهاى من رفتار مى كنيد.
اين دو متن كه هر دو بر لفظ «اهل بيت» تأكيد مى كننند در اين مورد كافى است وسند هر دو در كمال اتقان است، ونياز به بحث وگفتگو ندارد. وناقلان آن مؤلّفان صحاح وسنن مى باشند كه از اعتبار خاصى برخوردارند.

سند متن «وَ سُنّتي»

روايتى كه به جاى «اهل بيتي» لفظ «سنتي» در آن آمده است، حديث مجعول است كه علاوه بر ضعف سند، عوامل وابسته به امويها آن را ساخته وپرداخته است. اينك اسناد آن را بررسى مى كنيم:

سند نخست روايت حاكم

حاكم نيشابورى در مستدرك متن ياد شده را با سندى كه از نظر مى گذرانيم

1 . ترمذى، سنن: 5/663، به شماره 37788.

صفحه 194
نقل كرده است:
1ـ (عباس) ابن ابى اويس، عن:
2ـ ابى اويس، عن:
3ـ ثور بن زيد الديلمى عن:
4ـ عكرمه عن:
5ـ ابن عباس كه پيامبر فرمود:
«يا أَيُّهَا النّاسُ إِنّي قَدْ ترَكْتُ فِيكُمْ، إِنِ اعْتَصَمْتُم بِهِ فَلَنْ تَضِلُّوا أَبَداً كتاب اللّه وَ سنّة نَبِيّه».1
اى مردم من در ميان شما دو چيز ترك كردم مادامى كه به آن دو، چنگ بزنيد هرگز گمراه نمى شويد: كتاب خدا وسنّت پيامبر».
آفت سند اين متن، پدر وپسرى است كه در آغاز سند آمده اند. يعنى:
1. اسماعيل بن ابى اويس،
2. ابو اويس.
پدر وپسر نه تنها توثيق نشده اند، بلكه متهم به كذب ووضع وجعل هستند. اينك نصوص علماى رجال را نقل مى كنيم:
حافظ مزى در كتاب «تهذيب الكمال» در باره اسماعيل وپدر او، ازمحقّقان فنّ رجال چنين نقل مى كند:
يحيى بن معين (كه از علماى بزرگ علم رجال است) مى گويد: ابو اويس وفرزند او ضعيف اند، ونيز از يحيى بن معين نقل شده كه مى گفته، اين دو نفر حديث را مى دزدند، ونيز ابن معين در باره فرزند گفته است: نمى توان به او اعتماد كرد.
نسائى در باره فرزند، گفته كه او ضعيف است وثقه نيست.ابوالقاسم لالكائى

1 . حاكم، المستدرك:1/93.

صفحه 195
گفته كه نسائى عليه او زياد سخن گفته تا آنجا كه گفته بايد حديث او را ترك گفت.
ابن عدى(از علماى رجال) مى گويد:ابن ابى اويس از دائى خود مالك، احاديث غريبى را روايت مى كند كه هيچ كس آن را نمى پذيرد.1
ابن حجر در مقدمّه فتح البارى مى گويد:هرگز با حديث ابن ابى اويس نمى توان احتجاج نمود، به خاطر قدحى كه نسائى در باره او انجام داده است.2
حافظ سيد احمد بن الصديق در كتاب فتح الملك العلىّ از سلمة بن شبيب نقل مى كند كه از اسماعيل بن ابى اويس شنيد كه مى گفت:آن گاه كه اهل مدينه در باره موضوعى، دو گروه مى شوند، من حديث جعل مى كنم.3
بنابراين، پسر (اسماعيل بن ابى اويس)، متهم به جعل حديث وابن معين به او نسبت دروغگويى داده است; گذشته از اين، حديث او در هيچ يك از دو صحيح مسلم وترمذى وديگر كتب صحاح نقل نشده است.
در باره پدر همين بس كه ابوحاتم رازى در كتاب «جرح وتعديل» مى گويد: حديث او نوشته مى شود ولى با آن احتجاج نمى شود، وحديث او قوى ومحكم نيست.4
ونيز ابوحاتم از ابن معين نقل كرده كه ابواويس، مورد اعتماد نيست.
روايتى كه در سندهاى اين دو نفر باشد هرگز صحيح نخواهد بود; گذشته از اين، با روايت صحيح وثابت مخالف مى باشد.
نكته قابل توجه اين است كه ناقل حديث يعنى حاكم نيشابورى بر ضعف حديث اعتراف كرده ولذا به تصحيح سند آن نپرداخته است; لكن بر صحّت مفاد آن شاهدى آورده كه آن نيز از نظر سند سست واز درجه اعتبار ساقط است. از اين

1 . حافظ مزى، تهذيب الكمال:3/127.
2 . ابن حجر عسقلانى، مقدّمه فتح البارى، ص 391، چاپ دار المعرفة.
3 . حافظ سيد احمد، فتح الملك العليّ، ص 15.
4 . ابو حاتم رازى، الجرح والتعديل: 5/92.

صفحه 196
جهت، به جاى تقويت حديث، بر ضعف آن مى افزايد.اينك شاهد واهى او:

سند دوّم«وسنّتى»

حاكم نيشابورى با سندى كه خواهد آمد، از ابوهريره به طور مرفوع 1 نقل مى كند:
«انّي قَدْ تَرَكْتُ فِيكُمْ شَيْئَين لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُما: كِتابَ اللّهِ وَ سُنّتي وَلَنْ يَفْتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَيَّ الْحَوْض» 2
اين متن را حاكم با چنين سندى نقل كرده است:
1ـ الضبي، عن:
2ـ صالح بن موسى الطلحي، عن:
3ـ عبد العزيز بن رفيع، عن:
4ـ ابى صالح، عن:
5ـ ابى هريره.
اين حديث بسان حديث پيشين مجعول است ودر ميان رجال سند، انگشت روى صالح بن موسى الطّلحى مى گذاريم. اينك سخنان بزرگان علم رجال در باره او را نقل مى كنيم:
يحيى بن معين مى گويد:صالح بن موسى، قابل اعتماد نيست.ابوحاتم رازى مى گويد:حديث او ضعيف ومنكر است، بسيارى از احاديث منكر را از افراد ثقه نقل مى كند.نسائى مى گويد:حديث او نوشته نمى شود.در مورد ديگر مى گويد:حديث او متروك است.3

1 . حديثى كه راوى آن را به معصوم نسبت ندهد مرفوع مى نامند.
2 . حاكم، مستدرك: 1/93
3 . حافظ مزى، تهذيب الكمال:13/96.

صفحه 197
ابن حجر در «تهذيب التهذيب» مى نويسد: ابن حبان مى گويد:صالح بن موسى به افراد ثقه چيزهايى را نسبت دهد كه شبيه سخنان آنان نيست.سرانجام مى گويد: حديث او حجّت نيست. وابو نُعَيْم مى گويد:حديث او متروك وپيوسته حديث منكر نقل مى كند.1
باز ابن حجر در تقريب 2 مى گويد: حديث او متروك است وذهبى در كاشف 3 مى گويد:حديث او سست است. تا آنجا كه ذهبى در «ميزان الاعتدال»4 حديث مورد بحث را از او نقل كرده وگفته است كه از احاديث منكر اوست.
سند سوم حديث «وسنتي»
ابن عبد البر در كتاب «تمهيد» 5 اين متن را با سند ياد شده در زير نقل كرده است:
1ـ عبد الرحمان بن يحيى، عن:
2ـ احمد بن سعيد، عن:
3ـ محمّد بن ابراهيم الدبيلى، عن:
4ـ على بن زيد الفرائضى، عن:
5ـ الحنينى، عن:
6ـ كثير بن عبد اللّه بن عمرو بن عوف، عن:
7ـ ابيه، عن جدّه:
ما در ميان اين راويان، انگشت روى كثير بن عبد اللّه مى گذاريم. امام شافعى

1 . ابن حجر، تهذيب التهذيب:4/355.
2 . ابن حجر، تقريب، ترجمه شماره 2891.
3 . ذهبى، الكاشف، ترجمه شماره 2412.
4 . ذهبى، ميزان الاعتدال:2/302.
5 . التمهيد: 24/331.

صفحه 198
مى گويد: او يكى از اركان دروغ است1. ابوداود مى گويد: او يكى از كذّابين ودروغگوهاست.2 ابن حبان مى گويد: عبداللّه بن كثير از پدرش وجدّش كتاب حديث را نقل مى كند كه اساس آن جعل است.كه هرگز نقل از آن كتاب وروايت از عبد اللّه حرام است مگر به عنوان تعجيب ونقد.3
نسائى ودارقطنى مى گويند:حديث او متروك است.امام احمد مى گويد: او منكر الحديث وقابل اعتماد نيست، و ابن معين نيز همين را ياد آور شده است.
شگفت از ابن حجر در كتاب «التقريب» است كه در ترجمه او تنها به لفظ «ضعيف» اكتفا كرده وكسانى را كه او را متهم به كذب كرده اند افراط گر خوانده است; در حالى كه پيشوايان علم رجال او را به كذب وجعل متهم كرده اند حتى ذهبى مى گويد:گفتار او واهى وسست است.

4. نقل بدون سند

مالك در «الموطّأ» آن را بدون سند وبه صورت مرسل نقل كرده است وهمگى مى دانيم چنين حديثى فاقد ارزش مى باشد.4
اين بررسى به روشنى ثابت كرده كه حديث «وسنّتى» ساخته وپرداخته راويان دروغگو ووابستگان به دربار امويهاست كه آن را در مقابل حديث صحيح «وعترتي» جعل كرده اند. از اين جهت، بر خطيبان مساجد وگويندگان دينى وامامان لازم است، حديثى را كه از رسول خدا وارد نشده ترك كنند وبه جاى آن مردم را با حديث صحيح آشنا سازند، حديثى كه آن را مسلم در «صحيح »خود به صورت اهل بيتى، وترمذى به لفظ عترتي واهل بيتى نقل كرده است نقل نمايند. بر دانشجويان است كه بر آموزش علم حديث روى آورند وحديث صحيح از ضعيف را بازشناسند.

1 . ابن حجر، تهذيب التهذيب:8/377، ط دار الفكر; تهذيب الكمال:24/138.
2 . ابن حجر، تهذيب التهذيب:8/377، ط دار الفكر; تهذيب الكمال:24/138.
3 . ابن حِبان، المجروحين:2/221.
4 . مالك، الموطّأ، ص 889، شماره حديث 3.

صفحه 199
نويسنده، در پايان ياد آور مى شود كه: ذرّيه پيامبر در لفظ «اهل بيتى» داخلند، مانند حضرت فاطمه وحسن وحسين ـ سلام اللّه عليهمـ;زيرا مسلم در صحيح 1 وترمذى در سنن2 خود از عايشه نقل كرده اند:
«نزلت هذه الآية على النبيّ (صلى الله عليه وآله وسلم) (إِنَّما يُرِيدُ اللّه لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْل الْبَيْتِ وَ يُطَهِّركُمْ تَطْهِيراً) في بيت أُمّ سلمة، فدعا النبيّ (صلى الله عليه وآله وسلم)فاطمة وحسناً وحسيناً فجلّلهم بكساء وعليّ خلف ظهره فجلله بكساء ثُمّ قال: اَللّهمّ هؤلاءِ أَهل بَيْتي فاذهبْ عَنْهُمُ الرِّجسَ وَ طَهِّرهُمْ تَطْهيراً. قالت أُمّ سلمة: وأنا معهم يا نبي اللّه؟قال: أَنتِ علَى مَكانِك وأَنْتِ إِلَى الْخَيْرِ».
آيه (إِنَّما يُرِيدُ اللّه لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْل الْبَيْتِ وَ يُطَهِّركُمْ تَطْهِيراً) در خانه أُمّ سلمه نازل گرديد، پيامبر فاطمه وحسن وحسين را در زير عبا قرار داد وعلى پشت سر او قرار داشت او را با كسائى پوشانيد وچنين گفت:پروردگارا آنان اهل بيت من هستند، پليديها را از آنان دور كن وآنان را پاكيزه گردان. امّ سلمه گفت: اى پيامبر خدا! من نيز از آنان نيستم(از اهل بيت وارد در آيه به شمار مى روم؟) فرمود: تو در جاى خود باش، (تحت عبا وارد مشو) وتو در طريق خير هستى.3
مترجم گويد: دانشمند بزرگوار آقاى حسن بن على سقاف در پاسخ خود، دخول همسران پيامبر را در آيه مسلّم گفته وكوشش نموده است كه مفاد آن را، نسبت به دخت گرامى پيامبر، وفرزندان او گسترش دهد، در حالى كه روايت امّ سلمه كه خود ناقل آن از صحيح مسلم وسنن وترمذى است گواه بر خلاف نظريه اوست. اگر همسران او جز اهل بيت وارد در آيه بودند نبايد از دخول اُمّ سلمه به زير عبا جلوگيرى شود وبگويد«أَنْتِ عَلى مَكانِك».
گذشته از اين، هركس آيات قرآن را در باره همسران پيامبر مطالعه كند، به

1 . مسلم، صحيح: 4/1883، شماره 2424.
2 . ترمذى:5/663.
3 . برگرفته از حسن بن على السقاف، صحيح صفة صلاة النبي (صلى الله عليه وآله وسلم)، ص 289ـ 294.

صفحه 200
روشنى درك مى كند كه لسان آيات در باره آنان، بسان تنبيه ونكوهش است، چنين افرادى نمى توانند مصداق آيه تطهير ودعاى رسول گرامى باشند وتفصيل اين مطلب را در تفسير منشور جاويد مطالعه فرماييد.1

2. چگونه بر پيامبر درود بفرستيم

يكى از موارد اختلاف ميان دو گروه اهل تسنن و تشيّع اين است كه آنان چه بسا بر پيامبر، درود مى فرستند، در حالى كه نامى از آل او نمى برند، صلوات آنان در كتابهاى خود به صورت «صلى اللّه عليه وسلم» است، در حالى كه شيعه به هنگام فرستادن درود بر او ، آل را، بر او عطف مى كنند و مى گويند:«صلى اللّه عليه وآله» اكنون سؤال مى شود كدام يك از دو صورت صحيح و استوار است.
جاى گفتگو نيست كه پيشوايان معصوم ما صورت دوم را صحيح دانسته و پيوسته ميان او، و آل وى جمع مى كنند، سخن در اين جا است كه از نظر روايات اهل تسنن، كيفيت صلوات چگونه است و روايات آنان كدام يك از اين دو صورت را تصديق مى كند.
در گذشته ما براى اين پرسش، پاسخ كوتاهى نوشته، اكنون متن آن را در اين جا مى آوريم:«هنگامى كه آيه : (إِنَّ اللّهَ وَمَلائِكَته يُصَلُّونَ عَلَى النَبيّ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيماً) (احزاب/56) نازل گرديد، ياران رسول خدا از او درخواست كردند كه چگونه بر او صلوات بفرستند او فرمود: «لا تصلّوا عليّ الصلاةَ البتراء»: بر من صلوات بتراء ـ ناقص و بريده ـ نفرستيد ياد آور شدند، پس چگونه درود بفرستيم؟ فرمود: بگوييد: «اللّهمّ صَلّ عَلى محمّد وَ آل محمّد».2

1 . منشور جاويد:5/294.
2 . الصواعق المحرقة، چاپ دوم،مكتبة «القاهرة» مصر، باب 11، فصل اول 146.
نظير اين روايت در كتاب «الدر المنثور» سيوطى ج5 تفسير آيه 56 سوره احزاب وارد شده و آن را از محدثان بزرگ مانند: عبد الرزاق» مؤلف« المصنَّف» و ابن ابى شيبه، واحمد بن حنبل، وبخارى و مسلم وابو داود وترمذى و نسائى و ابن ماجهو ابن مردويه نقل كرده است.

صفحه 201
موقعيت «آل محمّد» از نظر فرستادن درود به گونه اى است كه، برخى از مذاهب فقهى سنى ضميمه كردن آل را بر پيامبر لازم دانسته است و در اين مورد امام شافعى مى گويد:
يا أهلَ بيت رسولِ اللّه حبُكمُ *** فرضٌ من اللّه في القرآن أنزَله
كَفاكُمْ في عظيمِ القَدْر انكُم *** مَنْ لم يصلّ عليكم لا صلاة له1
اى خاندان پيامبر دوستى شما فريضه اى است كه خدا در قرآن فرستاده است . در بزرگى مقام شما همان بس كه هر كس بر شما درود نفرستد، نماز ندارد.
صحيح بخارى نزد اهل سنت، صحيحترين كتاب، پس از كلام اللّه مجيد است، نظر برادران اهل سنت را به حديثى كه او در صحيح خود در كتاب تفسير، ذيل سوره احزاب آورده است جلب مى كنيم:
عبد الرحمان بن ابى ليلى نقل مى كند: كعب بن معجره مرا ملاقات كرد وگفت: آيا دوست دارى حديثى را به عنوان هديه به تو تقديم كنم، آنحديث اين است كه روزى پيامبر گرامى نزد صحابه آمد، عرض كرديم اى رسول خدا، كيفيت كلى سلام كردن بر شما را از قرآن آموختيم، بفرماييد چگونه بر شما صلوات بفرستيم، حضرت فرمود: «اللّهمّ صلِّ على محمّد و آل محمّد، كما صلّيتَ عَلى إبراهيمَ انَّكَ حَميدٌ مَجيدٌ».2
بنابر اين شايسته ادب اسلامى، وتسليم در برابر دستور پيامبر اين است كه از فرستادن درود ابتر وناقص خوددارى كرده و ميان او و آل وعترت پاكش جدايى نيفكنيم.

1 . صواعق محرقه، باب 11، ص 148، اتحاف بشراوى /29 وغيره.
2 . بخارى ، صحيح، كتاب تفسير، جزء 6/217(سوره احزاب).
Website Security Test