welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

نام کتاب : ثقل اکبر از دو منظر اصولی و اخباری*
نویسنده :حجة الاسلام علیرضا سبحانی*

ثقل اکبر از دو منظر اصولی و اخباری

صفحه 1
   
   ثقل اكبر از دو منظر اصولى و اخبارى

صفحه 2

صفحه 3
 
ثقــل اكبر
از دو منظر: اصولى و اخبارى

صفحه 4
 

صفحه 5
ثقــل اكبر
از دو منظر:
اصولى و اخبارى
تأليف
عليرضا سبحانى

صفحه 6
سبحانى، عليرضا، 1353 ـ
ثقل اكبر از دو ديدگاه: اصولى و اخبارى / تأليف عليرضا سبحانى. ـ قم: توحيد قم، 1395.
300ص.   ISBN: 978-600-96901-6-9
فهرستنويسى بر اساس اطلاعات فيپا.
كتابنامه: ص 281ـ 284; همچنين به صورت زيرنويس.
1. قرآن ـ ـ بررسى و شناخت. 2. قرآن ـ تحقيق. 3. اصوليه ـ دفاعيه ها و رديه ها. 4. اخبارية ـ ـ دفاعيه ها و رديه ها. الف. عنوان.
1395 7ث 2س/ 4/65 BP   155/297
اسم كتاب:    ثقل اكبر از دو ديدگاه: اصولى و اخبارى
مؤلّف:    عليرضا سبحانى
چاپخانه:   مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
ناشــر:    توحيد قم
تاريخ:    1395/1438ق
چاپ:    اوّل
تعداد:   1000
         مسلسل انتشار:38               مسلسل چاپ اول: 27
مركز پخش
قم ـ ميدان شهدا، كتابفروشى توحيد
37745457ـ025 ; 09121519271
www.shia.ir * www.tohid.ir

صفحه 7

پيش از مقدمه

محدثان اسلامى از پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل كرده اند كه آن حضرت خطاب به حضرت على(عليه السلام)فرمود:
«يا على أنا وأنت أبوا هذه الأُمّة » .1 كنايه از اين كه هر دو سرپرست امت مى باشند. اين جمله را هنگامى گفت كه در بستر بيمارى قرار داشت و در آستانه لقاءالله بود و روشن كرد كه رهبرى امت پس از او با على است.
واعظى در محفل بزرگى كه اميرى نيز در آن حضور داشت درباره فضائل امام سخن مى گفت سپس به نقل اين حديث پرداخت و آن را چنين ترجمه كرد: «على جان، من و تو پدر و مادر اين امت هستيم! » مجلس به پايان رسيد و آن امير در آن مجلس به گوينده سخت پرخاش كرد. گفت در جامعه بشرى يك شخصيت (على(عليه السلام)) به عنوان «مرد به تمام معنى » شناخته شده است. تو هم او را از جنس اناث معرفى كردى!
بر خلاف آنچه كه مادى ها مى گويند تاريخ تكرار نمى شود، اتفاقاً نظير اين رخداد در موضوع بحث ما تكرار شده است زيرا در ميان تمام كتاب هاى آسمانى تنها كتابى كه مى تواند راهنماى بشريت و معلم حقيقى به شمار رود قرآن مجيد است و قرآن بازگو كننده تمام نيازهاى انسانى و پاسخ گوى آنها است چنان كه مى گويد:(تِبْيَاناً لِكُلِّ شَيْء)2.

1. قمى، شيخ عباس، «الأنوار الالهية » ، ص 77.
2. نحل:6، آيه89.

صفحه 8
مع الوصف گروهى پس از ده قرن به فكر افتاده اند كه بهره گيرى از اين كتاب آسمانى را تا حدى محدود سازند و فهم بشر را از بهره گيرى از راهنمايى هاى آن نارسا معرفى كنند، تو گويى انسان مى تواند از نوشته هاى حكيمان الهى و علماى اخلاق در شناخت سعادت و شقاوت بهره بگيرد اما از اين معجزه جاودان نمى تواند بهره مند شود.
در حقيقت اين گروه اخبارى مقام و منزلت قرآن را پايين آورده و اعجاز آن را منكر شده اند زيرا اعجاز قرآن در گرو فهم معانى ژرف آن است، اگر قرآن براى ما قابل فهم نباشد چگونه مى تواند معجزه جاودان تا روز رستاخيز باشد.
من در اين جا گفتار يكى از مادّى هاى قرن چهاردهم را يادآور مى شوم كه درباره قرآن چگونه قضاوت مى كند و آن شخصيت معروف شبلى شُمَيِّل1(م 1335هـ) است كه مسأله تكامل انواع را در شرق منتشر كرد و از آن جداً دفاع مى نمود و جز به عالم ماده به چيزى عقيده مند نبود، ولى در عين حال به عظمت پيامبر و قرآن او كاملاً اعتراف مى كرد.
او در ضمن ابياتى ديدگاه خود را در اين مورد اظهار مى دارد:
1. دع من محمد فى صدى قرآنه *** ما قد نحاه للحمة الغايات
2. انّى وإن اكُ قد كفرتُ بدينه *** هل اكفرنّ بمحكم الآيات
3. أو ماحوت في ناصع الألفاظ من *** حكم روادعَ للهوى وعظات

1. ن.ك: زركلى، خيرالدين، «الاعلام » ، ج3، ص 155.

صفحه 9
4. وشرائع لو انّهم عقلوا بها *** ما قيدوا العمران بالعادات؟
5. نعم المدبر والحكيم وانّه *** رب الفصاحة مصطفى الكلمات
6. رجل الحجى رجل السياسة والدهاء *** بطل حليف النصر فى الغارات
7. ببلاغة القرآن قد خلب النهى *** وبسيفه انحى على الهامات
8. من دونه الابطال فى كل الورى *** من سابق أو غائب أو آت ***
1. «اسرار و رموزى را كه محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) راجع به عالم غيب و ماوراءالطبيعه در تار و پود قرآن تعبيه كرده، رها كن(زيرا ما با اديان دنيا در اين زمينه ناسازگاريم).
2. گرچه دين محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)را بدين سبب باور ندارم ولى هرگز آيات محكم قرآن را انكار نمى كنم.
3. زيرا مگر قرآن، كلمات و اندرزهاى حكيمانه كه فزونى هوا و هوس را از هم بشكند، در طى الفاظ درخشان خود جاى نداده؟
4. مگر قرآن، برنامه هاى ستوده را كه بشر بوسيله پيروى از آنها، بتواند رشته اوهام عادات را در زندگى خود از هم بگسلد، در مندرجات خود
به وديعه ننهاده؟
5. محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) مرد حكيم و با تدبير و رب النوع جهان فصاحت بوده كه

صفحه 10
كلمات بليغه از قريحه سرشارش تراوش نموده است.
6. محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)فرزانه مرد با دانش و يگانه قهرمان با بينش بوده كه هماره در جنگها فيروزمند و در غزوات با نصرت هم آغوش گرديده.
7. با بلاغت قرآن بر عقول و افكار مردم استيلاء يافته و با شمشير بران بر سرهاى مردان تاخته.
8. در قرن هاى گذشته و عصر كنونى همچون قهرمانى را سراغ نداريم و بلكه در دنياى آينده نيز به پيدايش مانندش هرگز باور نياريم » .
سراينده نيز نامه اى به مؤلف تفسير المنار در ستايش اسلام و قرآن نوشته است كه خلاصه آن در مجلد 11، المنار، ص 196 مندرج مى باشد.
آنگاه كه يك فرد مادى قرآن منزل را چنين توصيف مى كند آيا شايسته است كه ما در باره آن، بسان اخبارى ها بينديشيم .
قم ـ عليرضا سبحانى
30/08/1395 هـ.ش.
اربعين حسينى 1438 هـ.ق.

صفحه 11
مقدمه   

مقدمه

* ظواهر جزء قطعيات است
* نظريه هاى سه گانه در حجيت ظواهر
ديرزمانى است كه دانشمندان علم اصول، ظواهر كلام هر متكلمى را، از مقوله ظنّ دانسته اند و از آنجا كه نزد آنان اصل در عمل به ظنّ، حرمت است، بابى را گشوده اند تا ثابت كنند كه ظواهر از تحت اين اصل بيرون است و بر حجّيت ظواهر كلام هر شخصى دلايلى اقامه كرده اند.
محقق خراسانى پس از آن كه اصل در عمل به ظنّ را حرمت اعلام مى كند، مى گويد:
«إذا عرفت ذلك فما خرج موضوعاً عن تحت هذا الأصل أو قيل بخروجه يذكر في فصول » .
اكنون كه آنچه را گفتيم را شناختى چيزهايى كه از تحت اين ضابطه بيرون رفته يا اين كه گفته شده كه بيرون رفته است ضمن فصولى بيان مى شود.
آنگاه فصل اول را به حجّيت ظواهر تخصيص داده مى گويد:
«لا شبهة فى لزوم اتباع ظاهر كلام الشارع فى تعيين مراده فى الجملة

صفحه 12
لاستقرار طريقة العقلاء على إتباع الظهورات فى تعيين المرادات... » .1
جاى ترديد نيست كه بايد در تشخيص مراد شارع از ظاهر كلام او پيروى كرد، زيرا سيره عقلا بر اين مستقر است كه در تعيين مراد، از ظواهر كلام پيروى مى نمايند.
قطعى الدلاله بودن ظواهر
ما در اين مورد نظر خاصى داريم و آن اين كه اصلاً ظواهر جزء ظنون نيست بلكه جزء قطعيّات به شمار مى رود. كسانى كه ظواهر را جزء ظنون مى شمارند بخاطر يك رشته احتمالاتى است كه ظواهر را در جرگه ظنون قرار مى دهند، مثلاً:
1. احتمال دارد متكلم در گفتار خود اراده جدّى نكرده، بلكه به عنوان هزل و شوخى سخن گفته است.
2. احتمال دارد متكلم از راه تقيّه سخن گفته است.
3. احتمال دارد قرينه اى در سخن او بوده كه به دست ما نرسيده است و مانند اين احتمالات. يادآور مى شويم كه اين احتمالات در نصوص هم هست، در اين صورت چگونه يكى را از مقوله ظن و ديگرى را از مقوله قطع شمرده اند.
از اين گذشته، مسئوليتى كه برعهده ظواهر است جز اين نيست كه مراد استعمالى متكلم را در اختيار مخاطب قرار دهد و فرض اين است كه ظواهر، اين هدف را به نحو احسن اداء مى كند، و اما اين كه گوينده غرض جدّى داشته يا نه، توريه كرده است يا نه، قرينه اى بوده افتاده يا نه، تأمين اين اهداف بر عهده ظواهر

1. آخوند خراسانى، محمد كاظم، «كفاية الأُصول » ، ص 323ـ 324.

صفحه 13
نيست تا از اين نظر جزء ظنون حساب شود و لذا بهتر اين است كه ظواهر به همان معنايى كه گفته شد، جزء قطعيات به شمار آيد و دفع احتمالات گذشته را يك رشته اصول عقلائى بر عهده مى گيرد، زيرا اصل مسلم نزد عقلاء اين است كه هر گوينده اى به صورت جدى سخن مى گويد نه شوخى و همچنين اصل، عدم تقيه در گفتار، و عدم وجود قرينه محذوفه در كلام در همه جا حاكم است و در اين قسمت فرقى بين ظواهر و نصوص نيست.
پيامد ظنى بودن ظواهر
ظنّى بودن ظواهر پيامد ناگوارى دارد و آن اين كه سبب مى شود قرآن مجيد كه معجزه بزرگ پيامبر اسلام است در شمار معجزات ظنّى قرار گيرد، زيرا اعجاز قرآن، در گرو ژرفايى معنا، همراه با زيبايى لفظ است، هرگاه آنچه را انسان از ظواهر قرآن مى فهمد ظنّى باشد طبعاً نتيجه تابع اخس مقدمات خواهد بود، ديگر قرآن نمى تواند معجزه قطعى باشد، چون محتواى آن براى ما صددرصد روشن نيست و يا متزلزل بودن محتوا چگونه مى توان گفت قرآن معجزه قطعى است.
به عبارت ديگر اذعان به اين كه قرآن برتر از كلام بشر است در گرو اين است كه ما بر معانى قرآن تسلط قطعى داشته باشيم، اگر مفاد آن ظنّى باشد نمى توان آن را دليل قطعى شمرد.1
شگفت اينجاست كه وليد بن مغيره با صفاء ذهن عربى خود، بلاغت قرآن را خارج از توان بشرى دانست، آنگاه كه آياتى از آغاز سوره فصلت را از رسول

1. سبحانى، جعفر، «الموجز » ، ص158.

صفحه 14
اعظم شنيد و چنين گفت:
«لقد سمعت من محمد كلاماً لا يشبه كلام الإنس ولا كلام الجنّ، وأنّ له لحلاوة، وأنّ عليه لطلاوة، وأنّ أسفله لمغدق، وأنّ أعلاه لمثمر، وهو يعلو ولا يعلى عليه » .1
«من هم اكنون از محمد سخنى شنيدم كه همگون با كلام انس و جنّ نيست. او داراى شيرينى خاص همراه با زيبايى ظاهر است، ريشه سخن او پربار و بالاى آن ثمربخش است، او برتر است و چيزى برتر از او نيست » .
با اين مقدمه يادآور شديم كه بحث در حجّيت ظواهر فرع اين است كه آن را جزء ظنون بدانيم و الاّ با توجه به اين مقدمه و پذيرش آن ديگر نيازى به بررسى نخواهد بود، ولى چون اصوليون ظواهر را جزء ظنون شمرده اند ما هم در بحث از آنان پيروى مى كنيم.
ممكن است كسى بگويد ظواهر قرآن ظنّى است، امّا ظن خاص است كه به دليل ويژه اى از اصل عدم حجّت ظن بيرون آمده است.
اين احتمال از دو نظر ضعيف است:
1. طرف مخالف مطلقاً حجيت ظواهر قرآن را نفى مى كند، اعم از ظنّ مطلق يا ظنّ خاص، بنابراين براى الزام او راهى ديگرى بايد در نظر گرفت و آن همان است كه ما در اين نوشته آن را پيگيرى كرده ايم.
2. فرض كنيد كه ظواهر قرآن جزء ظنّ خاص است ولى ظنّ خاص بودن

1. طبرسى، فضل بن حسن، «مجمع البيان » ، ج5، ص387.

صفحه 15
ظواهر قرآن، مشكلِ ظنّى شدن اعجاز قرآن را برطرف نمى كند، در حالى كه معجزه بايد امر قطعى باشد، هيچ نوع احتمال خلاف در آن وجود نداشته باشد.
ممكن است گفته شود، اگر ظواهر مطلقاً قطعى است، هدف از آوردن روايات، براى اثبات حجّيت ظواهر قرآن چه لزومى دارد.
اين اشكال ناشى از آن است كه از انگيزه بحث غفلت شده است، زيرا در گذشته يادآور شديم انگيزه مجاب كردن اخبارى ها است كه ظواهر قرآن را حجّت نمى دانند و اما قطعى بودن ظواهر يك مسئله فرعى است كه در اين جا مطرح شده و ربطى به بحث ما در اين كتاب ندارد.
مخالفان حجّيت ظواهر قرآن
كسانى كه ظواهر قرآن را حجت نمى دانند و معتقدند نمى توان با آيات قرآن بر حكم شرعى استدلال نمود، دو طايفه اند:
1. مكتب اخبارى كه پايه گذار آن محمد امين استرآبادى(م1035) است. او در كتاب الفوائد المدنية كه آن را در سال 1030هـ در مدينه منوره نوشته است با دلائل گوناگونى حجيت آيات قرآن را قبل از تفسير امامان معصوم(عليهم السلام) ممنوع شمرده است و اصوليون بالاخص محقق خراسانى دلائل شش گانه او را در كفاية الاصول آورده1 و به ردّ آنها پرداخته است و ما نيز در آينده درباره آنها گفتگو خواهيم كرد.
2. مخالف ديگر، محقق قمى است، البته محور اختلاف او خصوص قرآن نيست او مى گويد ظواهر كلام هر كسى براى فردى كه مقصود متكلم است از

1. آخوند خراسانى، محمد كاظم، «كفاية الاصول » ، ج2، ص 63 - 64.

صفحه 16
باب ظن خاص و براى افراد غير مقصود، از باب ظنّ مطلق حجت است. او اين نظريه را در جلد دوم قوانين در آغاز مبحث اجتهاد و تقليد آورده است.1
شيخ انصارى نظريه او را اين چنين تقرير مى كند، مى گويد:
«الفرق بين من قصد إفهامه بالكلام فالظواهر حجّة بالنسبة إليه من باب الظن الخاص سواء كان مخاطباً كما في الخطابات الشفاهية أم لا كما في الناظر في الكتب المصنّفة لرجوع كلّ مَن ينظر إليها، وبين من لم يقصد إفهامه بالخطاب كأمثالنا بالنسبة إلى أخبار الأئمّة الصادرة عنهم في مقام الجواب عن سؤال السائلين وبالنسبة إلى الكتاب العزيز بناءً على عدم كون خطاباته موجّهة إلينا وعدم كونه من باب التأليف للمصنفين فالظهور اللفظي ليس حجّة حينئذ لنا إلاّ من باب الظن المطلق الثابت حجّيته عند انسداد باب العلم » .2
حاصل گفتار اين است:
«ظاهر كلام كسى براى مخاطب ويژه او «من قُصد » از باب ظنّ خاص حجّت است(ظنى كه دليل بالخصوص بر حجّيت او قائم است). مقصود از «من قُصد » گاهى مخاطب شخصى است مانند مذاكرات شفاهى، و گاهى عموم افراد است مانند كتاب هاى علمى كه براى هر كسى كه نظر كند نوشته شده است ولى ظاهر كلام براى كسى كه مقصود از خطاب نيست، دليل بر حجّيت آن بالخصوص نداريم، مانند جواب هايى كه از امامان در پاسخ پرسش افراد صادر شده است نسبت به ديگران و مانند قرآن بنابر اين كه خطابات قرآن شامل غائبان و معدومان در زمان خطاب

1. قمى، ابوالقاسم، «قوانين المحكمة » ، ج2، ص 909 ـ 1001.
2. انصارى، مرتضى ، «فرائد الأُصول » ، ج1، ص 160.

صفحه 17
نيست و نيز بر فرض اين كه قرآن از قبيل تصنيف مصنفان و مؤلفان نيست، در اين صورت ظهور اين نوع كلام ها براى ديگران از باب ظن مطلق به دليل انسداد، حجت است.
به ريشه هاى اختلاف اشاره شد، و ما در فصول آينده پيرامون اين نظريه ها گفتگو خواهيم نمود و در آخر رساله نظريه امامان معصوم(عليهم السلام) را از روايات آنان استخراج خواهيم كرد و اين فصل از فصول مهم اين اثر و به اصطلاح بيت القصيد آن است.

صفحه 18

صفحه 19
بخش اول
كليات و مفاهيم

صفحه 20

صفحه 21

فصل اوّل: مفاهيم

محكمات در قرآن
متشابهات در قرآن
تأويل متشابه و بيان تفاوت آن، با تأويل اصطلاحى
ظاهر و تفاوت آن با نص
مجمل و مبين در آيات و روايات
سنت در اصطلاح محدثان
حديث در اصطلاح اهل حديث
خبر در اصطلاح محدثان
اثر و بيان تفاوت آن با گذشته ها
حديث قدسى و بيان فرق آن با قرآن
مفهوم سند
مفهوم دلالت
مفهوم حجيت
مفهوم تواتر معنوى
مفهوم تحليل و بررسى

صفحه 22
مفاهيم   

صفحه 23

مفهوم شناسى

مفسّران طبق آيه (هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ)1 آيات قرآنى را به دو بخش تقسيم كرده اند: آيات محكم و آيات متشابه.
آنگاه ظواهر و نصوص را زير مجموعه محكمات دانسته و متشابه را به غير اين دو اختصاص داده اند. از اين جهت لازم است درباره دو موضوع: محكم و متشابه سخن بگوييم، آنگاه به تفسير ظاهر و نص و بيان تفاوت آن دو بپردازيم.

1. محكم

اِحكام در لغت به معنى اتقان است و هرگاه صفت آيه قرار گيرد مقصود از آن اين خواهد بود كه دلالت آيه بر مقصود، آشكار است و در دلالت آن تزلزلى نيست، در مقابل آيه متشابه كه دلالت آن متزلزل و از اتقان برخوردار نبوده به

1. آل عمران:3،آيه7، «اوست كسى كه كتاب را بر تو فرو فرستاده است، برخى از آن آيات محكم كه مادر كتاب هستند و برخى ديگر متشابه اند » .

صفحه 24
گونه اى كه مقصود و غير مقصود به هم شبيه است. بنابراين محكم آيه اى است كه بيش از يك معنا را برنمى تابد، در حالى كه متشابه آيه اى است كه چند وجه در آن به صورت احتمال وجود دارد.
به ديگر سخن آيه محكم آيه اى است كه در فهم آن به چيز ديگر نيازى نيست، بر خلاف متشابه كه رفع تشابه نيازمند ضميمه است كه تزلزل آيه را بردارد، در ميان احتمالات متعدد، يكى را متعين سازد.
تفسير ما از محكم و متشابه همان نظريه شيخ طوسى است. اينك سخن او را نقل مى كنيم. او مى گويد:
المحكم ما أنبأ لفظه عن معناه من غير اعتبار أمر ينضم إليه سواء كان لغوياً أو عرفيّاً، ولا يحتاج إلى ضروب من التأويل.
محكم چيزى است كه لفظ آن از معناى خود گزارش دهد بدون اين كه چيزى به آن از لغت و عرف ضميمه شود و بدون اين كه به تأويل ظاهر آن نيازى داشته باشد.
آنگاه با چند آيه مقصود خود را روشن مى كند و آن اين كه محكم چيزى است كه دلالت روشنى داشته و نيازى به تصرف در دلالت آن نيست مانند آيه هاى ياد شده در زير:
1. (لاَ يُكَلِّفُ اللهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا).1
2. (وَلاَ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللهُ).2
3. (قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ).3

1. بقـره:2، آيه 286، «خداوند هيچكس را به اندازه طاقتش مكلف نمى كند » .
2. انعام:6، آيه 151، «كسى را كه خداوند كشتنش را حرام كرده است، مكشيد » .
3. توحيد:112، آيه 1، «بگو خدا يكتا و يگانه است » .

صفحه 25
4. (لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ * وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ).1

2. متشابه

شيخ طوسى مى گويد:
المتشابه ما كان المراد به لا يعرف بظاهره بل يحتاج إلى دليل، وذلك ما كان محتملاً لأُمور كثيرة أو أمرين، ولا يجوز أن يكون الجميع مراداً فإنّه من باب المتشابه، وإنّما سمّى متشابهاً لاشتباه المراد منه بما ليس بمراد.
«متشابه چيزى است كه مقصود از آن معلوم نباشد، بلكه به دليل ديگر نياز دارد و چون در آن دو احتمال و يا بيشتر وجود دارد كه همگى مراد نيست و مقصود با غير آن نوعى تشابه دارد، از اين جهت «متشابه » ناميده شده است » .
آنگاه مقصود خود را با ذكر يك رشته آيات روشن مى كند:
1. (يَا حَسْرَتَى عَلَى مَا فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللهِ).2
2. (وَالسَّمَاوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ).3
3. (تَجْري بِأَعْيُنِنَا)4.5
اتفاقاً آنچه را كه شيخ طوسى در مورد تفسير اين دو لفظ گفته است مورد

1. توحيد:112، آيه 3ـ4، «(هرگز) نزاد، و زاده نشده* و براى او هيچگاه شبيه و مانندى نبوده است » .
2. الزمـر:39، آيه 56، «افسوس بر من از كوتاهى هايى كه در اطاعت فرمان خدا كردم » .
3. الزمر:39، آيه67، «آسمانها پيچيده در دست اوست » .
4. القمر:54، آيه14، «مركبى كه زير نظر ما حركت مى كرد » .
5. طوسى، محمد بن حسن، «التبيان » ، ج1، ص 9.

صفحه 26
تأييد محقق نهاوندى نيز مى باشد.1
علامه طباطبايى نيز محكم و متشابه را از نظر فهم عمومى به صورتى كه شيخ طوسى گفته است، تفسير نموده است. اينك عين عبارت او را يادآور مى شويم:
المراد بالتشابه كون الآية لا يتعين مرادها لفهم السامع بمجرد إسماعها، بل يتردّد بين معنى ومعنى حتى يرجع إلى محكمات الكتاب فتُعيّن هى معناها وتبيّنها بياناً، فتصير الآية المتشابهة عند ذلك محكمة بواسطة الآية المحكمة، والآية المحكمة، محكمة بنفسها.2
«مراد از متشابه اين است كه به مجرد شنيدن آيه، مقصود از آن متعين نباشد بلكه بين دو معنا و احتمال مردّد باشد تا براى تعيين يكى از آن دو معنا به محكمات مراجعه شود تا معنى آيه را معين نموده و آن را باز كند. در اين صورت آيه متشابه از تشابه درآمده جزء محكمات به شمار مى رود با اين تفاوت آيه محكم بدون واسطه محكم است ولى آيه متشابه به كمك آيه محكم است » .
بنابراين هر آيه اى كه فهم مفاد آن بى نياز از ضم ضميمه باشد و در دلالت آن تزلزلى نباشد محكم ناميده شده. در مقابل متشابه آيه اى است كه از نظر دلالت لرزان بوده، كشف مقصود واقعى به ارجاع آن به محكمات نياز داشته باشد و از اين طريق مى توان به مقصود از متشابه دست يافت.

1. نهاوندى، محمد، «نفحات الرحمن » ، ج1، ص 19.
2. طباطبائى، محمد حسين ، «الميزان » ، ج3، ص 21.

صفحه 27
3. تأويل متشابه
از آنجا كه آيات محكمات أم و مادر كتاب معرفى شده است راه تأويل متشابه ارجاع آن به محكمات است; يعنى مى توان به قرينه محكمات دلالت لرزان آيه متشابه را برطرف كرد.
اينك نمونه اى را يادآور مى شويم:
قرآن مجيد در سوره فجر مى فرمايد:
(وَجَاءَ رَبُّكَ وَالْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا).1
ظاهر آيه گزارش مى دهد از حركت خدا. مسلماً حركت از آثار موجود مادى است ولى با توجه به آيه ديگر كه مى فرمايد:
(هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاَّ أَنْ تَأْتِيَهُمُ الْمَلاَئِكَةُ أَوْ يَأْتِىَ أَمْرُ رَبِّكَ كَذَلِكَ فَعَلَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَمَا ظَلَمَهُمُ اللهُ وَلَكِنْ كَانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ).2
البته مقصود از تأويل حمل ظاهر كلام بر خلاف ظاهر آن نيست زيرا چنين كارى در قرآن ممنوع است و تأويل به اين معنا يك اصطلاح علمى است و آنكه مى گويند تأويل حمل كلام متكلم بر خلاف ظاهر آن است، آن يك اصطلاح علمى است و ربطى به تأويل در قرآن ندارد، بلكه مقصود از تأويل متشابه به معنى ارجاع دلالت متزلزل و لرزان به دلالت مستحكم و پايدار است و اين كه آيه محكم را قرينه بر تعيّن بخشيدن به ظاهر لرزان متشابه است.

1. الفجر:89،آيه 22، «و فرمان پروردگارت فرا رسد و فرشتگان صف كشان حاضر شوند » .
2. النحل:16، آيه 33، «آيا آنان انتظارى جز اين دارند كه فرشتگان (قبض ارواح) به سراغشان بيايند، يا فرمان پروردگارت (براى مجازاتشان) فرا رسد(آنگاه توبه كنند، ولى توبه آنان در آن زمان بى اثر است! آرى) كسانى كه پيش از ايشان بوده اند نيز چنين كردند! خداوند به آنان ستم نكرد ولى آنان به خويشتن ستم كردند » .

صفحه 28
از اين بيان روشن مى شود تأويل در قرآن در آيات متشابه غير از تأويل در اصطلاح علماء است.

4. ظاهر

مراد از ظاهر اين است كلام از نظر دلالت بر مفهوم، تعين داشته و تزلزلى در آن نباشد ولى در عين حال راه براى بازگرداندن ظاهر به غير آن به روى سخنگو باز است.
اگر كسى بگويد: «أكرم جيرانى » ، ظاهر آن اين است كه همه همسايگان را اراده كرده است خواه همسايه اى كه رابطه دوستى با گوينده داشته باشد، يا رابطه خصمانه.
سپس اگر همين گوينده بگويد نظر من همان گروه نخست است، مى گويند، اين سخن بر خلاف ظاهر است ولى در عين حال گوينده را متهم به تناقض گويى نمى كنند.

5. نص

از بيان پيشين درباره ظاهر روشن شد كه مقصود از نص كلامى است كه راه تصرّف در دلالت آن به روى متكلم بسته باشد، به گونه اى كه اگر در آن دستكارى كند، او را متهم به تناقض گويى مى كنند.
آياتى كه در سوره توحيد آمده است، همگى آيه محكم و از مقوله نصّ است، آنجا كه مى فرمايد:
(قُـلْ هُـوَ اللهُ أَحَـدٌ * اَللهُ الصَّمَـدُ* لَـمْ يَلِـدْ وَلَـمْ يُـولَـدْ * وَلَـمْ يَكُـنْ لَـهُ

صفحه 29
كُفُـوًا أَحَـدٌ).1
گاهى از اوقات ممكن است آغاز كلام، حالت ظهورى به خود داشته باشد اما تأكيدهاى بعدى آن را در حدّ نص قرار مى دهد مثلاً قرآن مى فرمايد:
(وَلاَ تُصَـلِّ عَلَـى أَحَـد مِنْهُـمْ مَـاتَ أَبَـدًا وَلاَ تَقُـمْ عَلَـى قَبْـرِهِ إِنَّهُـمْ كَفَرُوا بِاللهِ وَرَسُولِهِ وَمَاتُوا وَهُمْ فَاسِقُونَ).2
در اين آيه دو صيغه نهى آمده است:
1. (وَلاَ تُصَلِّ)
2. (وَلاَ تَقُمْ)
ممكن است كسى اين دو صيغه را حمل بر كراهت كند ولى با توجّه به تعليلى كه در ذيل آيه آمده است و اين كه آنان كافر شده اند، آيه را در حدّ نص بر تحريم نماز ميّت بر منافقان قرار مى دهد.
تا اين جا با مصطلحات چهارگانه آشنا شديم; يعنى محكمات، متشابهات، ظاهر، نص.
در اين مورد دو اصطلاح ديگر هست «مبين » و «مجمل » كه بايد به تبيين آنها بپردازيم:
مبين را اصولى ها چنين تعريف مى كنند:
كل كلام يكون قالباً للمعنى فهو مبيّن. ويقابله المجمل حيث يكون الكلام على

1. توحيد:112، آيه 1ـ4: «بگو خداوند يكتا و يگانه است* خداوندى كه همه نيازمندان قصد او مى كنند* (هرگز) نزاد و زاده نشد* و براى او هيچگاه شبيه و مانندى نبوده است » .
2. توبه:9، آيه84، «هرگز بر مرده هيچ يك از آنان نماز نخوان! و در كنار قبرش (براى دعا و طلب آمرزش) نايست! چرا كه آنها به خداوند و رسولش كافر شدند در حالى كه فاسق بودند، از دنيا رفتند » .

صفحه 30
نحو يعدّ اللفظ قليلاً والمعنى أكثر.1
هر سخنى كه كلام به مقدار معنى باشد مبين و اگر كمتر از معنى مقصود باشد مجمل است.
از آنجا كه مبيّن نياز به مثال ندارد اينك براى مجمل نمونه اى يادآور مى شويم.
خدا در قرآن مى فرمايد:
(وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُمَا).2
خدا در قرآن: دست هاى زن و مرد سارق را ببريد. مسلماً لفظ «يد » اطلاقات متعددى دارد. گاهى به انگشتان انسان و نيز به كف دست و احياناً به دست تا آرنج يا كتف گفته مى شود. اكنون موضع قطع كجاست؟ آيه از اين نظر مجمل است. سنت بايد اجمال را برطرف كند.

6. سنت

سنت در لغت به معنى راه و رسم زيبا است ولى در اصطلاح «قول المعصوم أو فعله أو تقريره » است.
اگر در حقيقت سنت خود قول يا فعل واقعى معصوم باشد يك مصداق بيش ندارد و آن سنت صحيح و پيراسته از كذب و خطا است.

1. آخوند خراسانى،محمد كاظم، «كفاية الأصول » ، ج1، ص 252، با تصرف مختصر.
2. مائده:5، آيه38، «دست مرد دزد و زن دزد، را (بخاطر كيفر عملى كه انجام داده اند) قطع كنيد » .

صفحه 31
7. حديث
هرگاه سنت نفس قول و يا فعل و تقرير معصوم است حديث كلامى است كه قول معصوم يا فعل و يا تقرير او را حكايت كند، و از اين جهت به صحيح و غير صحيح تقسيم مى شود.

8. خبر

خبر در اصطلاح محدثان همان حديث است در صورتى كه صحت آن معلوم نباشد. البته خبر در علوم ديگر معنى خاصى دارد مثلاً در علوم بلاغت خبر در مقابل انشاء بكار مى رود، مثلاً «ضرب زيدٌ » خبر است، در حالى كه «ضرب » انشاء است.
اخبارى ها كه فرقه اى از شيعه هستند، انتصابشان به خبر به همان معنى اوّل است.

9. اثر

اثر به آن مطلبى مى گويند كه از غير معصوم روايت شده باشد مانند گفتار صحابى يا تابعى.

10. حديث قدسى

حديث قدسى كلام خدا است ولى جنبه اعجاز ندارد و آن سخنى است كه خدا آن را به انبياء خود وحى كرده است. فرق قرآن با حديث قدسى اين است كه قرآن كلام خدا است اما به صورت معجزه ولى مثلاً حديث «الصوم لى و أنا أجزى به »

صفحه 32
حديث قدسى است.1

11. سند

حديثى كه از معصوم نقل مى شود داراى دو ركن است:
1. راوى و روايانى كه حديث را از معصوم(عليه السلام) نقل مى كنند.
2. مضمون حديث و محتواى سخن معصوم.
بخش اوّل را سند، بخش دوم را متن مى گويند.

12. دلالت

انتقال لفظ يا جمله بر معنايى كه هر دو بر آن وضع شده است، مسلماً گاهى انتقال بر همه معنا است و گاهى بر جزء معنا و گاهى بر لازمه معنا است.
اولى را مطابقى، دومى را تضمنى و سومى را التزامى مى نامند. حكيم سبزوارى در منظومه منطق مى گويد:
دلالة اللفظ بدت مطابقة *** حيث على تمام معنى وافقه
وما على الجزء تضمناً وُسم *** وخارج المعنى التزام إن لزم2

13. حجّيت

حجّيت احتجاج با يك شىء بر مدعا است و از نظر علماء سه نوع حجت داريم:

1. مامقانى، عبدالله، «مقياس الهداية » ، ج5، ص 31 - 32; سبحانى، جعفر، «اصول الحديث واحكامه » ، ص18 - 19.
2. سبزوارى، هادى، «شرح المنظومه » ، ج1، ص 91.

صفحه 33
   1. حجّت عقلائى.
   2. حجّت اصولى
   3. حجّت منطقى.
هرگاه احتجاج با يك شىء بر يك مدعا، مورد پذيرش جامعه باشد به آن مى گويند حجت عقلائى.
حجت اصولى اين است كه شىء فى حدّ ذاته حجت نيست ولى شارع مقدس آن را حجت كرده است، مانند خبر واحد و غيره.
حجت منطقى آن است كه حدج وسط يا علت براى حكم در نتيجه باشد و يا معلول آن، اوّلى را برهان لمّى، دومى را برهان إنّى مى نامند.1

14. تواتر

تواتر به سه بخش تقسيم مى شود:
1. تواتر لفظى: يعنى لفظ حديث بدون كم و زياد از معصوم، به صورت متواتر رسيده باشد مانند حديث: «من كنت مولاه فهذا عليّ مولاه » و يا به قول اهل سنّت: «انّما الأعمال بالنّيات » .
2. تواتر معنوى: در موارد مختلف خبرهاى واحدى در اختيار ما هست و هركدام در اثبات مفاد خود مفيد علم نيست ولى مجموع اين خبرهاى واحد جامعى دارد كه نسبت به آن متواترند; مثلاً درباره شجاعت اميرمؤمنان(عليه السلام) در غزوه أُحد و احزاب خبرهاى فراوانى است كه هر يك خبر واحد است ولى مجموع آن حاكى از شجاعت قطعى امام(عليه السلام) است، بنابراين شجاعت متواتر

1. كاظمى، محمدعلى، «فوائد الأصول » ، تقرير درس آيت الله نائينى، ص7.

صفحه 34
معنوى است هر چند دلالت هر خبر بر خصوصيت مورد، خبر واحد است.
3. تواتر اجمالى: اين است كه خبرهاى متعدد در مورد خاصى هست ولى دلالت آنها يكسان نيست، برخى گسترده برخى ديگر فشرده است، در اين مورد آنچه كه اخص است آن را مى گيريم، زيرا مضمون أخص قطعاً از معصوم صادر شده است.
15. تحليل و بررسى
تحقيق در يك موضوع به صورت مستند بدون تعصب و غيره، تحليل و بررسى ناميده است، تو گويى موضوع يك امر مركب و پيچيده است با انگشتان فكر، آن پيچيدگى را باز مى كنيم.

صفحه 35

فصل دوم: كلّيات

   تبارشناسى بحث حجّيت ظواهر
   نافيان حجيت ظواهر (نظريه اقطاب چهارگانه مكتب اخبارى)
   طرح قائلان به تفصيل در حجّيت ظواهر قرآن
   دلائل روايى بر حجّيت ظواهر قرآن به صورت كلّى

صفحه 36
تبارشناسى بحث حجّيت ظواهر   

صفحه 37
()

گفتار اول

   تبارشناسى بحث حجّيت ظواهر

بحث و بررسى كتاب هاى اصولى از زمان شيخ مفيد(م413) تا زمان مرحوم محقق قمى(م232) ثابت مى كند كه اصل «حجيّت ظواهر » يك امر مسلمى بوده و هرگز در كبرى سخنى نگفته اند و تمام همّت و تحقيق آنان در مورد صغراها بوده است و در نوع كتاب هاى اصولى، صغراها مطرح مى باشد، از باب نمونه:
آيا امر، ظاهر در وجوب است يا نه؟
آيا امر، ظاهر در مرّه و تكرار است يا نه؟
آيا امر، ظاهر در فوريت است يا نه؟
و نظاير اين بحث ها و همچنين در مورد نواهى، تمام بحث ها متمركز در كشف ظاهر است و اين كه آيا نهى، ظهور در حرمت دارد يا نه، حتى محقق خراسانى صاحب كفايه در مورد حجّيت مفاهيم بالاخص مفهوم شرط يادآور مى شود كه بحث در واقع صغروى است، آيا جمله مفهوم دارد يا نه و الاّ با داشتن

صفحه 38
مفهوم، حجيّت آن مسلم است.1 دليل بر اين كه نزاع را صغروى مى داند، اين است كه اساس بحث را روى دلالت و عدم دلالت قرار داده است به گونه اى كه اگر دلالت مسلم باشد، قطعاً حجّت است.
امّا بحث پيرامون حجيت ظواهر در كتب اصولى پيشينيان نيست در حالى كه درباره لزوم پيروى از افعال نبى در كتاب ذريعه2، تأليف مرتضى(م436) و عدّة الأصول3، تأليف شيخ طوسى(م460)، غنية النزوع4، تأليف ابن زهره(م585) و معارج5، تأليف محقق حلّى(م676) و مورد بحث قرار گرفته است.
از اين بررسى معلوم مى شود كه اصولاً بالفطره يقين داشته اند ظواهر كلام هر كسى براى ديگران حجت است و آنچه كه از ظاهر كلام مى فهميدند، يقين پيدا مى كردند، ديگر نيازى به طرح مسئله نديدند، چيزى كه سبب شد اين مسئله مطرح شود، دو مطلب بوده است.
1. تشكيك و ترديد ملا محمد امين استرآبادى(م1036) در خصوص حجيت ظواهر قرآن بدون تفسير اهل بيت(عليهم السلام) كه تفصيلاً در اين مورد سخن مى گوييم.
2. نظريه مرحوم محقق قمى كه مى گويد:
«المسلم من الإجماع على حجيّة ظواهر الكتاب هو حجيّة ما هو مراد من الكتاب لا ما هو ظاهر منه فإنّ حجّية ظواهر الكتاب مسألة اجتهادية وانعقاد

1. آخوند خراسانى، محمد كاظم، «كفاية الأصول » ، ج1، ص231.
2. علم الهدى، سيد مرتضى، «الذريعه » ، ص 397.
3. طوسى، محمد بن حسن «عدة الأصول » ، ص 594.
4. ابن زهره، عزالدين، «غنية النزوع » ، ص 367.
5. حلّى، نجم الدين، «معارج الاصول » ، ص 169.

صفحه 39
الإجماع عليها ممنوع لمخالفة الأخباريين اعتماداً على أخبار كثيرة مذكورة فى محلّها... المسلم منه هو حجّية متفاهم المشافهين والمخاطبين ومن يحذو حذوهم » .1
قدر مسلم از اجماع بر حجيت ظواهر قرآن اين است كه آنچه كه از آيه اراده شده، حجت است نه آنچه كه آيه در آن ظاهر است(و فرق اين دو روشن است) زيرا حجيت ظواهر قرآن يك مسئله اجتهادى است، ادعاى اين كه اجماع بر حجيت ظواهر قرآن منعقد شده است، ممنوع است بخاطر اين كه اخبارى ها، ظواهر قرآن را حجت ندانسته و در اين مورد به روايات زيادى تمسك كرده اند. بنابراين مسلم از حجيت ظواهر قرآن چيزى است كه مخاطب با آن آيه آن را فهميده است نه غير مخاطب.
از اين جهت اين مسئله به وسيله محمدامين استرآبادى(م1030) مطرح گرديد، و به مرور زمان در ميان اصوليون، مورد بحث و بررسى قرار گرفت، آن هم بر اساس دو اصل:
1. ظواهر، جزء ظنون است.
2. اصل در ظنّ حرمت عمل به آن است.
آنگاه با دلايلى خواستند، ظواهر را از تحت اصل دوم خارج كنند، زيرا اصل، در صورتى حجت است كه دليلى از شرع بر خلاف آن نرسد ولى بر حجيت ظواهر دلايل قاطعى هست.

1. قمى، ابوالقاسم، «قوانين المحكمه » ، ج1، ص 101.

صفحه 40

حجيت ظواهر و نقد نظريه مخالف

اتفاقاً مرحوم صاحب «الفصول » به همين نتيجه رسيده است، آنجا كه مى فرمايد:
«علماء الإسلام المنتسبون إليه من الأنام على حجية الكتاب الكريم والقرآن العظيم ومنكر الحجية مخالف لضرورة الدين وربّما خرج عن فرقة المسلمين ثم المعروف بينهم حجّية محكماته من نصوصه وظواهره وإن لم يرد تفسيرها في السنة بل لا يعهد في ذلك خلاف من السلف ولهذا لا يُرى لهذه المسألة عنوان في كتبهم ولا يعثر له على ذلك في زبرهم مع تداول احتجاجهم به وركونهم إليه وليس ذلك إلاّ لكون1 حجيته من المطالب الضرورية والمباحث البديهية بعد ثبوت حقيقة الشريعة المبينة كحجية قول النبى(صلى الله عليه وآله وسلم)وأوصيائه المعصومين(عليهم السلام) بعد ثبوت مناصبهم في أمر الدين.
وبالجملة فقد جرى طريقة علماء الإسلام من الموافقين والمخالفين على التمسك بالكتاب المبين والرجوع إليه في مقام التنازع في مباحث الدين إلى أن انتهت النوبة إلى جماعة من متأخري الأخبارية الذي كانت نهاية درجتهم في المعالم الدينية والمعارف الشرعية معرفة ظواهر الآثار والأخبار والبحث عن مداليلها بنظر عار عن التدبر والاعتبار فانكروا حجية ما ليس يفسّر منه في السنّة وإن كان نصّاً من حيث الدلالة وفصل بعضهم بين نصوصها وظاهرها فوافقهم في الثاني دون الأوّل.2

1. در مصدر «لعدم » است و ما صحيح آن را آورديم.
2. حائرى، محمدحسين، «الفصول الغروية في اصول الفقه » ، ص 240.

صفحه 41
«دانشمندان اسلامى، بر حجيت قرآن اتفاق دارند و منكر حجّيت با يك مسئله ضرورى مخالفت ورزيده است، چه بسا منكر ظواهر قرآن از فرقه اسلام بيرون مى رود.
از اين گذشته، معروف در ميان علماء اين است كه محكمات قرآن اعم از نص و ظاهر، حجت بوده هر چند تفسيرى در روايات در برابر آن آيه نرسيده باشد بلكه در اين مورد خلافى ديده نشده است و لذا براى اين مسئله عنوانى در كتاب هاى اصولى ديده نمى شود. با اين كه احتجاج به قرآن و اعتماد به آن به فراوانى در كتاب هاى اصولى آمده است و اين نيست مگر براى اينكه پس از آن كه شريعت اسلام ثابت شده و قول نبى و ائمه مسلّم گشته است حجيت ظواهر از مسائل ضرورى و بديهى است،.
سرانجام روش علماى اسلام از شيعه و سنّى تمسك به كتاب الله و بازگشت به آن در مسائل اختلافى در دين است، اين روش ادامه داشت تا اين كه گروهى از متأخرين اخبارى ها پديد آمدند كه پايه معرفت آنان، شناخت ظواهر روايات فارغ از تدبّر و اعتبار است، از اين جهت آيه اى كه سنّت آن را تفسير نكرده است، حتى اگر نص باشد، حجت ندانستند، هر چند برخى بين نص و ظاهر قائل به فرق شده اند » .
اكنون كه سخن به اينجا رسيد، رشته سخن را به دست اخبارى ها مى سپاريم.

صفحه 42
نافيان حجيت ظواهر   

گفتار دوم

نافيان حجيت ظواهر (نظريه اقطاب چهارگانه مكتب اخبارى)

1. نظريّه امين استرآبادى(م1036)

محمد امين استرآبادى در كتاب الفوائد المدنيّة، فصل اوّل را به اين اختصاص داده كه هر نوع استنباط احكام شرعى كه بر اساس ظن باشد ممنوع است، اينك متن عبارت ايشان:
الفصل الأوّل فى ابطال التمسك بالاستنباطات الظنية فى نفس أحكامه تعالى وفيه وجوه: أوّلها عدم ظهور دلالة قطعية على جواز الاعتماد على الظن المتعلق بنفس أحكامه تعالى والتمسك فيه بالظن يشمل على دور ظاهر مع أنّه معارض بأقوى منه من الآيات الصريحة على النهى بالعمل عن الظن المطلق بنفس أحكامه تعالى والروايات الصريحة في ذلك.1
فصل اوّل كه هدف از آن ابطال هر نوع استنباط احكام شرعى بر اساس ظنون است چند وجه (براى ابطال آن) مطرح است كه نخستين آنها اين

1. استرآبادى، محمد امين، «الفوائد المدنية » ، ص 90.

صفحه 43
است: دليل قطعى بر اعتماد بر ظن كه متعلق به احكام خدا باشد وجود ندارد و اگر در اين مورد به ظن تمسك شود(مقصود ظواهر قرآن) مستلزم دور است، علاوه بر اين معارض برتر دارد; يعنى آياتى كه از عمل به ظن صريحاً نهى مى كند و رواياتى كه بر اين هدف وارد شده است.
آنگاه در فصل دوم يادآور مى شود كه مدرك احكام شرعى فقط سماع عن الصادقين(عليهم السلام)است و مى گويد:
الفصل الثانى فى بيان انحصار مدرك ما ليس من ضروريات الدين من المسائل الشرعية أصليةً كان أو فرعية فى السماع عن الصادقين(عليهم السلام).
فصل دوم: آنچه كه از ضروريات دين نيست، دليل آن منحصر در شنيدن از صادقين يعنى ائمه اهل البيت(عليهم السلام)است.
آنگاه با دلايل نه گانه به مقصود خود استدلال مى كند1 و بر اين اساس 2، يك رشته سؤال هايى را مطرح مى نمايد، و در سؤال نهم به مسئله ظواهر قرآن مى رسد و آشكارا تصريح مى كند بدون فحص از تفسير اهل بيت(عليهم السلام) نمى توان به ظواهر قرآن عمل كرد، مى گويد:
«السؤال التاسع يقال كيف عملكم معاشر الأخباريين فى الظواهر القرآنية مثل قوله:(أَوْفُوابِالْعُقُودِ)وقوله تعالى:(أَوْ لاَمَسْتُمُ النِّسَاءَ) و قوله تعالى: (إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلَوةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ) وفى ظواهر السنن النبوية مثل قوله(صلى الله عليه وآله وسلم): «لا ضرر ولا ضرار فى الإسلام » وجوابه أن يقال نحن نوجب

1. استرآبادى، محمد امين، «الفوائد المدنية » ، ص 128ـ129.
2. همان، فصل7، ص 153.

صفحه 44
الفحص عن أحوالهما بالرجوع إلى كلام العترة الطاهرة(عليهم السلام) فإذا أظفر بالمقصود وعلمنا حقيقة الحال عملنا بها وإلاّ أوجبنا التوقف والتثبت » .1
«پرسش نهم: اگر كسى بگويد شما گروه اخبارى ها به ظواهر قرآن در آيه هاى ياد شده عمل مى كنيد مانند (أَوْفُوابِالْعُقُودِ) يا آيه:(أَوْ لاَمَسْتُمُ النِّسَاءَ) يا آيه:(إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلَوةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ) و همچنين به ظواهر روايات نبوى عمل مى كنيد مانند «لاضرر ولا ضرار فى الاسلام » . در پاسخ اين پرسش ها گفته مى شود: ما در همه اين موارد (در مورد آيه و روايت) به احاديث اهل بيت(عليهم السلام) مراجعه مى كنيم اگر تفسيرى از آنان وارد شده باشد، كه حقيقت حال را روشن كند به آن عمل مى كنيم و در غير اين صورت توقف مى كنيم.
از بررسى مجموع فصول مختلف اين كتاب به دست مى آيد كه ايشان بر اثر يك رشته اخبار، كه بعداً به توضيح آنها رسيدگى مى كنيم به اين نتيجه رسيده اند كه تنها مدرك، سماع عن الصادقين (ع) است و لذا ظواهر قرآن بدون تفسير اهل بيت(عليهم السلام) فاقد حجيت است و به اين مطلب پس از نقل كلام محقق اردبيلى كاملاً تصريح كرده است.
توضيح اين كه: او از محقق اردبيلى كلام مبسوطى را نقل مى كند كه روايات منع تفسير قرآن به رأى را، ناظر به حمل لفظ بر غير ظاهر مى داند و مى گويد:
وبالجملة المراد من التفسير الممنوع برأيه وبغير نصّ هو قطع بالمراد من اللفظ الذى غير ظاهر فيه من غير دليل بمجرد رأيه وميله واستحسان عقله من غير

1. همان، ص 164.

صفحه 45
شاهد معتبر شرعاً كما يوجد فى كلام المبدعين وهو ظاهر لمن تتبع كلامهم والمنع منه ظاهر عقلاً والنقل كاشف عنه وهذا المعنى غير بعيد عن الاخبار المذكورة بل ظاهرها ذلك.1
مقصود از تفسير به رأى اين است كه انسان از لفظ كه ظاهر در آن معنا نيست يقين پيدا كند، بدون اين كه دليل شرعى معتبر، فهم او را تأييد كند، چنان كه كار بدعت گذاران چنين بوده و اين مطلب بر كسى كه سخن آنان را وارسى كند آشكار است حتى اين معنا (حمل ظاهر بر غير ظاهر، تفسير ممنوعه است) از اخبار نيز استفاده مى شود.
سپس محمد امين استرآبادى پس از نقل اين كلام از محقق اردبيلى، او را به غفلت نسبت داده و يادآور مى شود:
إنّ أحاديثهم صريحةٌ فى أنّ مراده تعالى من قوله:(لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ)ومن نظائره أهل الذكر خاصّة لا شغل الرعيّة....2
احاديث امامان معصوم(عليهم السلام) صريح در اين است كه مقصود از آيه(لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ)امامان معصوم است، و به اصطلاح اهل ذكر است، نه گروه عادى.
تا اين جا روشن شد كه ايشان بر اثر تكيه بر رواياتى كه از تفسير به رأى منع نموده اند نتيجه گرفته است كه قرآن را، فقط اهل بيت(عليهم السلام) تفسير مى كنند و طبعاً بدون تفسير آنان، حجت نيست.

1. استرآبادى، محمد امين، «الفوائد المدنية » ، ص 173; اردبيلى،احمد، «زبدة البيان فى آيات أحكام القرآن » ، ص 3.
2. همان، ص 173.

صفحه 46

2. محمد محسن فيض كاشانى(1007ـ 1091)

ملا محمد محسن فيض كاشانى يكى از سران اخبارى ها در قرن يازدهم مى باشد، وى در كتاب «الوافى » در مقدمه نخست راه و روش اهل اجتهاد را تخطئه نموده و به شدّت از آن انتقاد مى كند و آن را راه و روش اهل سنت مى داند ولى در اين مورد درباره حجيت ظواهر قرآن و عدم حجيت آن سخن نمى گويد و يادآور مى شود كه به صورت گسترده در دو كتاب به نام هاى سفينة النجاة و الأصول الأصلية سخن گفته است.1
با مراجعه به كتاب الأصول الأصلية روشن مى شود كه وى تا حدّى تمسك به ظواهر قرآن را جايز مى داند.
توضيح اين كه وى پس از نقل كلام محقق اردبيلى، كلام محمد امين استرآبادى را نقل مى كند و از او به نام «وقال بعض الفضلاء » ياد مى نمايد، آنگاه پس از نقل كلام دو عالم بزرگوار، حدّ وسط را انتخاب مى كند، و مى گويد:
وأقول: لا ينبغى أن يرتاب أحدٌ فى جواز تفسير القرآن لغير المعصومين(عليهم السلام)فى الجملة وإلاّ لما صحّ قولهم فى أخبار كثيرة: إذا جاءكم عنّا حديثٌ فاعرضوه على كتاب الله; كما يأتى ذكرها، بل ما جاز لنا الانتفاع بالقرآن أصلاً مع انّه الثّقل الأكبر الواجب الاتّباع المقتدى به كما يأتى بيانه، ولما صحّ قوله(صلى الله عليه وآله وسلم): انّى تارك فيكم الثّقلين; إذ على هذا التّقدير إنّما ترك الثّقل الواحد الّذى هو أهل بيته خاصّةً بل ما ترك شيئاً أصلاً فى مثل هذه الأعصار المتطاولة الّتى غاب فيها الإمام غيبةً منقطعةً.

1. فيض كاشانى، محسن، «الوافى » ، ج1، صص13ـ 18.

صفحه 47
إذ أحاديثهم(عليهم السلام) مثل القرآن منها عامّ وخاصّ، مجمل ومبيّن، محكم ومتشابه، تقيّة وحقّ; إلى غير ذلك، فإذا لم يجز تفسير القرآن بالرّأى لاشتماله على أمثال ذلك فلا يجوز تفسير كلامهم(عليهم السلام) أيضاً لاشتراك العلّة بعينها، ولما صحّ قوله(صلى الله عليه وآله وسلم): فإذا التسبت عليكم الفتن كقطع اللّيل المظلم فعليكم بالقرآن وقوله(صلى الله عليه وآله وسلم): القرآن هدىً من الضّلالة، وتبيانٌ من العمى، واستقالة من العثرة، ونور من الظّلمة، وضياء من الأجداث، وعصمة من الهلكة، ورشد من الغواية، وبيانٌ من الفتن، وبلاغٌ من الدّنيا إلى الآخرة، وفيه كمال دينكم، وما عدل أحد من القرآن إلاّ إلى النّار; إلى غير ذلك من الأخبار في هذا المعنى وهى كثيرةٌ.1
فيض كاشانى مى گويد:
نبايد كسى شك كند كه غير معصوم مى تواند قرآن را اجمالاً تفسير كند، زيرا در غير اين صورت بسيارى از اخبار معنى صحيحى پيدا نمى كند، مانند اخبارى كه براى شناسايى صحيح از ناصحيح، عرضه بر قرآن را مدرك مى دانند.
بلكه در غير اين صورت بهره مندى از قرآن ممنوع مى شود و حال آن كه قرآن ثقل اكبر است و بايد از آن پيروى كرد.
اگر بهره مندى از قرآن جايز نباشد، «حديث ثقلين » بى معنى مى شود چون در اين صورت پيامبر فقط يك چيز گرانبها از خود باقى گذارده كه اهل بيت اويند وبلكه براى زمان طولانى غيبت اصلاً چيزى از خود باقى نگذارده

1. فيض كاشانى، محسن، «الأُصول الأصلية » ، ص 36.

صفحه 48
است. زيرا در روايات، مانند قرآن، عام و خاص، مجمل و مبيّن، محكم و متشابه، موافق تقيه و موافق حق فراوان است اگر اين جهات مانع از تفسير قرآن گردد در اين صورت مانع از تفسير حديث نيز خواهد بود، زيرا از نظر علّت يكسان هستند.
اگر تفسير قرآن بطور اجمال جايز نباشد، حديث پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) كه مى فرمايد در مواقع فتنه ها كه بسان شب تاريك هجوم مى آورد، به قرآن عمل كنيد و نيز آن حضرت(عليه السلام) فرموده است، قرآن مايه هدايت از گمراهى و روشنگرى از نابينايى و بازدارى از لغزش و (قرآن مايه هدايت) نور از ظلمت و نگهدارى از هلاكت و رشد از بيراهه، بيانگر فتن، پيامْ ده از دنيا به آخرت و آن كمال دين شما است، هر كس از قرآن به غير آن عدول كند، نتيجه اى جز آتش نخواهد داشت; اگر تفسير قرآن صحيح نباشد، اين روايات بى معنى خواهد بود.
حاصل گفتار فيض كاشانى اين است كه اصولاً مى توان در مواردى، به ظواهر قرآن عمل كرد و اگر وجه منع از تفسير قرآن وجود متشابه در آن است. عين همين اشكال در اخبار هم هست، زيرا در روايات اهل بيت(عليهم السلام)محكم و متشابه، عام و خاص، مطلق و مقيد وجود دارد. اگر وجود اين امور مانع از تمسك به قرآن باشد بايد ما ثقلين را كنار بگذاريم و حال اين كه، اين مقصود امين استرآبادى نيست.
خلاصه اين كه فيض كاشانى با اجتهاد و روش استنباط مخالف است و رواياتى را در اين زمينه در كتاب سفينة النجاة نقل مى كند كه در ذمّ اجتهاد وارد شده

صفحه 49
است.1 ولى در عين حال ظواهر كتاب را حجت مى داند و در كتاب الأصول الأصلية اصل سوم را به اين اختصاص داده است و عنوان باب چنين است.
«الأصل الثالث، أنّ من تمسّك فى دينه بكتاب الله عزّ وجلّ وأهل بيت نبيّه صلوات الله عليهم لن يضلّ قط ولن يزل ومن أخذ طريقاً آخر زلّ وضلّ » .
هر كس در دين خود به كتاب خدا و اهل بيت پيامبر(عليهم السلام) تمسك جويد گمراه نمى شود و نمى لغزد و اگر كسى غير اين راه برود مى لغزد و گمراه مى شود.
مع الوصف نمى توان فيض را جزء عاملان بظواهر كتاب الله شمرد، زيرا نظر او عمل به كتاب در احكام غير نظرى قرآن است و الاّ در احكام نظرى و استنباطى چندان اظهار نظر نكرده است.
ولى در مقدمات تفسير صافى نظريه وى قريب به نظريه اخبارى ها است، و در مقدمه پنجم از كتاب تفسير صافى تفسير به رأى را چنين بيان مى كند:
أن يتسارع إلى تفسير القرآن بظاهر العربية من غير استظهار بالسماع والنقل فيما يتعلّق بغرائب القرآن وما فيها من الألفاظ المبهمة والمبدلة وما فيها من الاقتصار والحذف والإضمار والتقديم والتأخير وفيما يتعلّق بالناسخ والمنسوخ والخاص والعام والرخص والعزائم والمحكم والمتشابه إلى غير ذلك من وجوه الآيات، فمن لم يحكم ظاهر التفسير ومعرفة وجوه الآيات المفتقرة إلى السماع وبادر إلى استنباط المعاني بمجرّد فهم العربية كثر غلطه ودخل في زمرة من يفسّر بالرأي فالنقل والسماع لا بدّ منه في ظاهر التفسير أوّلاً ليتقي مواضع

1. فيض كاشانى، محسن، «سفينة النجاة » ، صص 70ـ 111.

صفحه 50
الغلط ثمّ بعد ذلك يتّسع التفهم والاستنباط فإنّ ظاهر التفسير يجري مجرى تعليم اللغة التي لابدّ منها للفهم.1
امّا صاحب وسائل موضوع را به احكام نظرى اختصاص داده است، و اينك نظر ايشان.

3. محمد بن الحسن الحرّ العاملى(م1104)

او سومين شخصيت اخبارى است كه استنباط احكام نظرى، از ظواهر قرآن را ممنوع شمرده مگر اين كه تفسيرى از امامان(عليهم السلام)برسد. او در كتاب وسائل الشيعه در كتاب قضاء بابى تحت عنوان زير گشوده است:
«باب عدم جواز استنباط الأحكام النظرية من ظواهر القرآن، إلاّ بعد معرفة تفسيرها من الأئمّة(عليهم السلام) » .2
وى سپس در اين باب سيزدهم با هشتاد و دو روايت، كه برخى از آنها فاقد سند و يا مرسل است بر مقصد خود استدلال كرده است و ما در بررسى ادلّه اين نظريه به توضيح برخى از اين روايات خواهيم پرداخت. احكامى كه از قرآن به دست مى آيد بر دو نوع است:
1. احكام بديهى و آشكار كه هر آگاه به زبان عربى از آن بهره مى گيرد مانند:(كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ).
2. احكام نظرى كه احتياج دارد مجتهد با فكر و تأمل از طريق دقت در مفردات آيه و جمله هاى آن و با در نظر گرفتن اطلاق و عموم آن، از آن

1. فيض كاشانى، محسن، «تفسير الصافي » ، ج1، ص 38.
2. حرّ عاملى، محمد بن حسن، «وسائل الشيعه » ، ج27، صص 176ـ 209.

صفحه 51
استنباط كند.
مرحوم شيخ حرّ عاملى در بخش دوم مخالف است و نه در بخش اوّل و لذا مى گويد: استنباط الأحكام النظريّة. بنابراين هر دو، چه حكم بديهى و نظرى هر دو حكم فرعى عملى است ناظر به اعتقاد نيست.

4. محدّث بحرانى(م1186)

وى در كتاب الحدائق الناضره در جلد نخست در مقدمه سوم به اين موضوع پرداخته است. اينك متن عبارت او را نقل مى كنيم مى گويد:
ولا خلاف بينن أصحابنا الأصوليين فى العمل به فى الأحكام الشرعية والاعتماد عليه حتى صنف جملة منهم كتاباً في الآيات المتعلقة بالأحكام الفقهية وخمسمائة آية عندهم. امّا الأخباريون فالذى وقفنا عليه من كلام متأخريهم ما بين افراط وتفريط، فمنهم من منع فهم شىء منه مطلقاً حتى مثل قوله: (قل هو الله أحد) إلاّ بتفسير العصمة صلوات الله عليهم ومنهم من جوز ذلك حتى كاد يدعى المشاركة لأهل العصمة(عليهم السلام)فى تأويل مشكلاته وحل مبهماته.1
محدّث بحرانى مى گويد:
در ميان اصولى ها از اصحاب ما در عمل به قرآن در احكام شرعيه اختلافى نيست. حتى گروهى از آنان كتاب مستقلى در تفسير آيات احكام كه پانصد آيه است نوشته اند و امّا گروه اخبارى ها كه بر كلام آنان واقف

1. بحرانى، يوسف، «الحدائق الناضرة فى احكام العترة الطاهره » ، ص 27.

صفحه 52
شده ام آنان بين افراط و تفريط هستند برخى هرگونه بهره گيرى از قرآن را بطور مطلق انكار مى كنند، حتى مى گويند:(قُل هوَ الله أحد) نيازمند تفسير است و برخى ديگر راه افراط پيموده خود را با اهل بيت(عليهم السلام)همسان تصور كرده كه مى توانند مشكلات و مبهمات قرآن را روشن كنند.
وى پس از ذكر دو گروه از اخبار كه برخى دلالت بر منع تمسك به ظواهر كتاب دارند ورواياتى كه در مقابل آن تمسك به كتاب را تجويز مى كنند به اين نتيجه مى رسد كه قول حق همان تفصيل است كه شيخ الطائفه در كتاب تبيان آورده است، آنگاه ملخص كلام ايشان را آورده است، و معتقد است كه معانى قرآن بر چهار قسم است:
أحدها: ما اختص الله تعالى بالعلم به، فلا يجوز لأحد تكلّف القول فيه.
ثانيها: ما يكون ظاهره مطابقاً لمعناه فلكل من عرف اللغة التى خوطب بها عرف معناه، مثل قوله تعالى:(وَلاَ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ)1.
ثالثها: ما هو مجمل لا ينبئ ظاهره عن المراد به مفصلاً مثل قوله: (أَقِيمُوا الصَّلَوةَ)2 ثم ذكر جملة من الآيات التى من هذا القبيل وقال: انّه لا يمكن استخراجها إلاّ ببيان من النبى(صلى الله عليه وآله وسلم).
رابعها: ما كان اللفظ مشتركاً بين معنيين فمازاد عليهما ويمكن أن يكون كلّ واحد منهما مراداً، فإنّه لا ينبغى أن يقدم أحد فيقول: إنّ مراد الله بعض ما يحتمله إلاّ بقول نبى أو إمام معصوم إلى آخر كلامه «زيد فى اكرامه » وعليه

1. انعام:6، آيه151.
2. انعام:6، آيه72.

صفحه 53
تجتمع الاخبار على وجه واضح المنار.1
محدث بحرانى به نقل از شيخ طوسى(رحمه الله) آيات قرآن را بر چهار نوع تقسيم مى كند:
1. آياتى كه فهم آنها مخصوص خدا است و نبايد در آنها خود را به تكلف بياندازيم.
2. آيه اى كه ظاهر آن با معنا هماهنگ است و هر كس لغت عربى بداند مى تواند از آن استفاده كند، مانند (وَلاَ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ).
3. آيات مجمل، كه ظاهر آن نمى تواند مراد را نشان دهد مانند آيه (أقيموا الصلوة)و تبيين آن جز توسط پيامبر ممكن نيست.
4. آياتى كه در آن لفظى مشترك بين دو معنا آمده است واحتمال دارد هر يك از آنها مراد خدا باشد در چنين موارد نبايد كسى در تفسير آيه پيش قدم باشد بلكه بايد در تشخيص مراد خدا به نبى و امام معصوم(عليه السلام) مراجعه كرد.
آنگاه مى گويد:
با اين طريقى كه ما گفتيم اخبار مختلف در تفسير قرآن قابل جمع مى باشد.
ولى در كتاب الحدائق تا حدّى به منع حجّيت تمايل دارد; اينك عبارت او:
والتحقيق في المقام انّ الأخبار متعارضة من الجانبين ومتصادمة من الطرفين إلاّ انّ أخبار المنع (أي المنع من فهم شيء من القرآن مطلقاً) أكثر عدداً

1. بحرانى، يوسف، «الحدائق الناضرة » ، مقدمه سوم، ص 32; طوسى، محمد بن حسن، «التبيان » ، صص 4ـ6.

صفحه 54
وأصرح دلالة.1
محدث بحرانى در بيشتر حيات علمى خود اخبارى بوده و در اواخر عمر خود در اين مسئله عمل به قرآن راه وسط را در پيش گرفت و به يك معنا به اصولى ها نزديك شد. ولى در عين حال در مباحث زيادى در كتاب الحدائق الناضرة از اصولى ها فاصله مى گيرد و استنباط اصولى ها را نمى پسندد.

طرح ادلّه پنج گانه اخبارى ها (قائلان به عدم حجيّت ظواهر قرآن)

شخصيت هاى بارز اين فرقه با دلايل مختلفى بر نظريه خود استدلال نموده اند. شيخ انصارى در فرائدالأصول فقط به دو دليل آنها پرداخته است و مى فرمايد:
وأقول: ما يتمسك لهم فى ذلك وجهان:
أحدهما: الاخبار المتواترة المدعى ظهورها في المنع عن ذلك.
الثانى: العلم بطروّ التقييد والتخصيص والتجوز فى أكثر ظواهر الكتاب وذلك ممّا يسقطها عن الظهور.2
دلايل اخبارى ها در دو وجه خلاصه مى شود:
1. اخبار متواترى كه ادعا مى شود كه در منع از عمل به ظاهر قرآن، ظهور دارند.
2. علم اجمالى به اين كه اكثر مطلقات و عمومات قرآن، تقييد و تخصيص خورده است و در برخى موارد لفظ در معنى مجازى به كار رفته است و اين نوع علم اجمالى مانع از عمل به ظواهر قرآن است.

1. بحرانى، يوسف، «الحدائق الناضرة » ، ج1، ص 27.
2. انصارى، مرتضى، «فرائد الأصول » ، ج1، صص 139 و 149.

صفحه 55
ولى محقق خراسانى در كفاية الاصول به دلايل پنج گانه آنان پرداخته است و نخستين دليل شيخ را دليل پنجم قرار داده است.
اينك ما مجموع دلايل آنان را بررسى مى كنيم:

الف. فهم قرآن مخصوص مخاطبان

آنان مى گويند:
«تختص فهم القرآن ومعرفته بأهله ومن خوطب به كما يشهد به ما ورد في ردع أبى حنيفة وقتادة عن الفتوى به » .1
فهم قرآن و شناخت مفاهيم آن در گرو اهل قرآن است; يعنى كسانى كه قرآن خطاب به آنها است و آن پيامبر و امامان معصوم(عليهم السلام) است چنانكه در مذاكره امام(عليه السلام) با ابوحنيفه و قتاده آمده است.
از اينكه مى گويد فهم قرآن مخصوص است به «من خوطب به » دليل بر اين است كه مقصود پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)است و كسانى كه مانند او معصوم هستند و اگر خطاب به اين ها نباشد، خطاب به همگانى خواهد بود، ديگر استناد «ابى حنيفه » و «قتاده » بى جهت خواهد بود.

تحليل اين دليل

نظر شيخ به دو روايت ياد شده در زير است:
1. مرسله زيد الشحام قال: دخل قتادة بن دعامة على أبى جعفر(عليه السلام) ـ فقال: يا

1. حر عاملى، محمد بن حسن، «وسائل الشيعة » ، ج18، ص 29، باب6 از ابواب صفات قاضى، حديث 25; كلينى، محمد بن يعقوب، «كافى » ، ج8، ص311، حديث 485.

صفحه 56
قتادة أنت فقيه أهل البصرة؟ ـ فقال: هكذا يزعمون، فقال أبو جعفر(عليه السلام): ـ بلغنى أنّك تفسّر القرآن؟ فقال له قتادة:نعم. فقال له أبو جعفر(عليه السلام): فإن كنت تفسّره بعلم فأنت أنت وأنا أسألك إلى أن قال أبو جعفر(عليه السلام): وَيْحَك يا قتادة ـ إن كنت إنّما فسّرتَ القرآن من تلقاء نفسك فقد هلكت وأهلكت وإن كنت قد فسّرتَه من الرجال فقد هلكت وأهلكت ويحك يا قتادة إنّما يعرف القرآن من خوطب به.1
زيد شحام نقل مى كند كه قتادة بن دعامه بر ابى جعفر(عليه السلام) وارد شد و ميان آن دو چنين مذاكره انجام گرفت.
امام باقر(عليه السلام): قتاده تو فقيه اهل بصره هستى؟
قتاده: چنين گمان مى كنند.
امام: شنيدم تو قرآن را تفسير مى كنى؟
قتاده: چرا چنين است.
امام باقر(عليه السلام):... و اگر قرآن را از نزد خود تفسير مى كنى پس هلاك شدى و ديگران را هلاك كردى و اگر قرآن را با روايات مردم تفسير مى كنى هلاك شدى و ديگران را هلاك كردى. قتاده بدان قرآن را آن كس مى داند كه به او خطاب شده است.

1. حر عاملى، محمد بن حسن، «وسائل الشيعه » ، ج18، ص 136، باب 13، حديث25 من أبواب صفات قاضى; انصارى، مرتضى، «فرائدالأصول » ، ج1، ص 141.
بررسى سند: سند اين روايت از دو نظر ضعيف است:
اوّل: وجود محمد بن سنان در سند، دوم: زيد شحام در آغاز سند به صورت مرسل نقل كرده است.

صفحه 57
2.روايت شبيب بن انس عن بعض أصحاب ابى عبدالله في حديث: أنّ أبا عبد الله(عليه السلام) قال لأبي حنيفة: ـ أنت فقيه العراق؟ قال: نعم، قال: فبم تُفتيهم؟ قال: بكتاب الله وسنّة نبيّه(صلى الله عليه وآله وسلم) قال: يا أبا حنيفة تعرف كتاب الله حقّ معرفته وتعرف الناسخ والمنسوخ؟ قال: نعم، قال(عليه السلام): يا أبا حنيفة لقد ادّعيت علماً! ويلك، ما جعل الله ذلك إلاّ عند أهل الكتاب ـ الّذين أنزل عليهم، ويلك! ولا هو إلاّ عند الخاصّ من ذزّيّة نبيّنا محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) وما ورّثك الله من كتابه حرفاً.1
شبيب بن انس از برخى از اصحاب امام صادق(عليه السلام) نقل مى كند كه امام به ابوحنيفه گفت:
تو فقيه اهل عراق هستى؟
ابوحنيفه: چرا.
امام صادق(عليه السلام): با چه دليلى فتوا مى دهى؟
ابوحنيفه: كتاب خدا و سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم).
امام صادق(عليه السلام): آيا به كتاب خدا شناخت صحيحى دارى؟ و ناسخ را از منسوخ باز مى شناسى؟
ابوحنيفه: بله.
امام صادق(عليه السلام): علم بزرگى ادعا كردى واى بر تو! خدا علم كتاب را در ذرّيه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به وديعت نهاده است و هرگز حرفى از اين كتاب به تو نرسيده است.

1. حر عاملى، محمد بن حسن، «وسائل الشيعه » ، ج18، ص 30، باب6، حديث 27، من أبواب صفات قاضى.
بررسى سند: سند مرسل است و شبيب بن انس بلاواسطه از امام صادق(عليه السلام) نقل نمى كند و نام واسطه را نمى برد.

صفحه 58

كيفيت استدلال با اين دو روايت بر نظريه اخبارى

شيوه استدلال اخبارى با اين دو روايت روشن است، زيرا قتاده را كمتر از آن مى داند كه از قرآن بهره بگيرد با اين كه وى فقيه بصره بود و همچنين در حديث دوم ابوحنيفه را كه فقيه عراق بود كمتر از آن مى داند كه از قرآن بهره بگيرد. از اين دو روايت استفاده مى شود كه فهم قرآن در اختيار فقيهان و دانشمندان نيست در اختيار معصومان است.

نقد استدلال اخبارى ها

البته روايات به اين مضمون در كتاب قضاء از وسائل الشيعه بيش از اين است. ولى از اين استدلال مى توان پاسخ داد و آن اين، طرف سخن دو فقيه خاصى بود كه در استنباط روش خاصى داشتند در اين راه، مى توان به مقصود حضرت پى برد و آن اين كه اين دو نفر، قرآن را تفسير نمى كردند بلكه به ظواهر آن بدون رجوع به اهل بيت(عليهم السلام)عمل مى نمودند در حالى كه ظواهر قرآن گاهى تخصيص و گاهى تقييد و گاهى منسوخ شده است.
بنابراين هدف روايات جلوگيرى از استبداد به ظواهر قرآن است بدون فحص از ديگر شرايط عمل به ظواهر و اين نوع كار ارتباطى به عمل به ظواهر اصوليون ندارد، آنان هرگز بدون فحص از آنچه كه از اهل بيت(عليهم السلام) وارد شده است، به ظواهر آن عمل نمى كنند.
شاهد اين مطلب، روايتى است كه حرّ عاملى نقل كرده است.
انّهم ضربوا القرآن بعضه ببعض، واحتجوا بالمنسوخ وهم يظنّون أنّه الناسخ، واحتجّوا بالخاص وهم يقدّرون أنّه العامّ، واحتجوا بأوّل الآية وتركوا السنة في

صفحه 59
تأويلها، ولم ينظروا إلى ما يفتح الكلام وإلى ما يختمه، ولم يعرفوا موارده ومصادره، إذ لم يأخذوه عن أهله فضلّوا وأضلّوا » .1
مردم پس از درگذشت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) با اهل ولايت راه عناد در پيش گرفتند و برخى از آيات قرآن را بر برخى زده اند و با منسوخ احتجاج كرده اند و تصور مى كنند آن ناسخ است; با خاص احتجاج كرده اند و فرض مى كنند كه آن عام است.
با آغاز آيه استدلال كرده اند، و حديثى كه در تفسير آن وارد شده است را ناديده گرفته اند.
هرگز در آغاز آيه و پايان آن، دقت نكرده اند و سير ورود و خروج آن را نشناخته اند زيرا آن را از اهل آن نگرفته گمراه شدند و گمراه كردند.
 
ب. علم اجمالى به ورود تخصيص عمومات قرآن
اين دليل دوم شيخ انصارى و محقق خراسانى است.
حاصل اين دليل اين است كه ما مى دانيم بسيارى از عمومات و مطلقات قرآن، تخصيص خورده است، حتى بعضى از كلمات در معنى مجازى به كار رفته است و با اين علم اجمالى چگونه مى توان به عمومات عمل كرد.2

1. حر عاملى، محمد بن حسن، «وسائل الشيعه » ، ج18، ص 148، حديث62، باب 13 از ابواب صفات قاضى; فيض كاشانى، محسن، «تفسير صافى » ، ج1، ص 38.
2. انصارى، مرتضى، «فرائدالاصول » ، ج1، ص 148; آخوند خراسانى، محمدكاظم، «كفاية الأصول » ، ص 282.

صفحه 60
نقد اين دليل:
اوّلاً مى توان عين اين شبهه را در عمل به روايات، وارد كرد زيرا برخى از عمومات و مطلقات در سنت نيز تخصيص خورده است مع الوصف، اخبارى به ظواهر روايات عمل مى كند.
از اين گذشته، اين علم اجمالى تا آنجا مانع از عمل به ظواهر قرآن است كه به حال خود باقى بماند ولى آنگاه كه بر اثر بررسى كتابهاى حديثى بر مخصصات و مقيدات دست يافتيم، علم اجمالى به علم تفصيلى و شك بدوى، منحل مى شود، به اين معنا آنچه كه به دست آورديم يقين داريم تخصيص و تقييد خورده اند و در غير اينها شك داريم كه آيا باز مخصص و مقيدى هست يا نه، و ديگر علمى در بخش دوم وجود ندارد.
شيخ انصارى در نقل ادلّه اخبارى ها به همين دو درجه اكتفا كرده ولى محقق خراسانى دلايل ديگرى را از آنها نقل كرده است كه به تدريج به بيان آن مى پردازيم.

ج. مضامين قرآن برتر از فهم ما

محقق خراسانى اين دليل را از بعضى از اخبارى ها نقل مى كند و آن اين كه قرآن مشتمل بر مضامين غامض و برتر از فهم ماها است و جز راسخان در علم نمى توانند بر آن دست يابند.

تحليل و پاسخ اين دليل:

آنچه را ادعا مى كنند صحيح است، زيرا قرآن معجزه جاودان پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)

صفحه 61
است و بسان آفتاب در هر زمانى نوربخش است و همه طوائف در طول زمان از درياى دانش آن بهره مند مى شوند ولى مانع از آن نيست كه از ظواهر قرآن در مورد احكام عملى كه ارتباطى به مضامين عالى آن ندارد بهره مند شويم مثلاً اگر شك كنيم عقد صحيح، لازم است يا نه، بگوييم لازم است، زيرا خدا مى فرمايد:(أَوْفُوابِالْعُقُودِ)1.

د. قرآن مشتمل بر آيات متشابه

گويا اين دليل مربوط به سيد صدر است كه در شرح وافيه آن را مطرح كرده است و آن اين كه قرآن علاوه بر محكمات مشتمل بر آيات متشابه است چنان كه مى فرمايد:(مِنْهُ آيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ)2.

نقد اين دليل:

گفتار سيد صدر طبق نقل شيخ در فرائدالاصول صحيح است اما با مدعى او فاصله زياد دارد زيرا ظواهر جزء محكمات است نه متشابهات.3 فرق ظاهر با متشابه اين است كه دلالت ظاهر بر مقصود گوينده واضح و روشن است و در دلالت بر معنى لرزان و تزلزل ندارد، بخلاف متشابه كه اصلاً دلالت آن بر مدعى فاقد استحكام است و در آن احتمالاتى وجود دارد كه بايد با قرينه تعين پيدا كند.

1. مائده:5، آيه:1.
2. آل عمران:3، آيه7، «قسمتى از آن (كتاب خدا) آيات محكم كه اساس اين كتاب مى باشد و برخى ديگر آن، متشابه است » .
3. قمى، سيد صدرالدين، «شرح الوافيه » ، صص 140ـ 146; انصارى، مرتضى، «فرائد الاصول » ، ج1، ص 152.

صفحه 62
ضمناً مجمل غير متشابه است، مجمل فاقد هر نوع دلالت تفصيلى است مانند أقيموا الصلوة، كه فاقد دلالت بر اجزاء و شرايط است.

هـ. نهى از تفسير قرآن به رأى

مى گويند روايات فراوانى در مورد تفسير قرآن به رأى وارد شده است1 و عمل به ظواهر نوعى تفسير به رأى است.
نقد اين دليل:
تفسير به رأى اين است كه انسان قبلاً عقيده اى را اتخاذ نموده آنگاه به دنبال دليل آن مى گردد، و قرآن را بر عقيده خود تفسير مى كند، و به ديگر سخن: مقصود از تفسير به رأى اين است كه انسان با ظن و گمان، پرده از مضمون آيه بردارد و اين ارتباطى به عمل به ظواهر قرآن ندارد، عمل به ظاهر قرآن اين است كه اگر عمومى در قرآن و يا مطلقى نازل شده است ما در هر موردى كه شك كرديم بر طبق عموم آيه و يا اطلاق آن عمل كنيم. اين نوع عمل به ظاهر عموم و يا مطلق ارتباطى به تفسير به رأى ندارد، شاهد بر اين مطلب روايت ياد شده در زير است:
انّما هلك الناس فى المتشابه، لانّهم لم يقفوا على معناه، ولم يعرفوا حقيقته، فوضعوا له تأويلاً من عند أنفسهم بآرائهم واستغنوا بذلك عن مسألة الأوصياء فيعرفونهم » .2

1. عياشى، محمد، «تفسير عياشى » ، ج1، صص 17ـ 18.
2. حر عاملى، محمد بن حسن، «وسائل الشيعه » ، ج18، ص 148، حديث 62 باب 13 من أبواب صفات قاضى; مجلسى، محمد باقر، «بحارالانوار » ، ج90، ص 12.

صفحه 63
مردم در فهم آيه متشابه بى راه رفته اند و از مقصود واقعى آن آگاه نشده اند و حقيقت آن را نشناخته اند و از پيش خود معنايى براى آن تصوير كرده اند و از اين طريق خود را بى نياز از سؤال از اوصياء قلمداد نموده اند تا معنى واقعى آن را بشناسند.
تا اين جا با دلايل پنج گانه اخبارى ها بر منع ظواهر قرآن آشنا شديم، در پايان دو مطلب را يادآور مى شويم:
1. اوّلاً دلايل آنان يكنواخت نيست برخى از آنها ناظر به منع صغرى است. و مى خواهند بگويند سراسر قرآن آيات متشابه است، ظهورى منعقد نمى شود.
برخى از آنان ناظر به كبرى است وجود ظواهر را قبول دارند ولى مى گويند عمل به آن، ممنوع است و اين حاكى از آن است كه يك جمع بندى خاصى در نظريه خود ندارند.
2. ما نسبت به بزرگان جسارت نكرده، مقام و موقعيت آنان را محفوظ مى شماريم ولى سخن در جاى ديگر است و آن اين كه به عقيده اخبارى ها بزرگترين معجزه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به صورتى درآمده كه قابل بهره بردارى از آن نيست مگر اين كه به اهل بيت(عليهم السلام) مراجعه شود، در حالى كه رسول خدا با تلاوت چند آيه از آيات قرآن بدون اين كه به تفسير آنان بپردازد بر نبوت و دعوت خود احتجاج مى كرد. اگر گفتار اخبارى ها درست باشد، احتجاج حضرت مستلزم دور خواهد بود، زيرا احتجاج او بر نبوت و رسالت خويش با خود قرآن بود و اگر احتجاج با قرآن بستگى داشته باشد كه خود آن حضرت آن را تفسير كنند، لازم آن اين است كه مشركان رسالت اورا قبلاً پذيرفته باشند و اين يك دور واضح است و لذا نظريه اخبارى ها به تدريج از جامعه علمى برچيده شده و افتخار عمل

صفحه 64
به قرآن بار ديگر به جامعه بازگشته است.
***
تا اينجا به بيان تاريخ و ريشه مسئله منع حجيت ظواهر قرآن از طريق نقل كلمات اقطاب چهارگانه از اخبارى ها پرداختيم. ديگر نيازى به نقل كلمات ديگران از اين فرقه نيست و اكنون وقت آن رسيده به دلايل آن بپردازيم.

صفحه 65
()

گفتار سوم

طرح ادله قائلان به تفصيل در حجيت ظواهر از ميان اصوليين
در فصل پيشين به بيان ادله كسانى پرداختيم كه حجيت ظواهر قرآن را به صورت مطلق نفى مى كنند ولى در اين گفتار به بيان نظريه برخى از اصوليين كه قائل به حجيت ظواهر هستند، پرداخته ايم ولى در حجيت ظواهر قائل به تفصيل هستند.

1. نظريه محقق قمى

محقق قمى درباره حجّيت ظواهر موافق با قول همه اصولى ها است; فقط درباره ظواهر كتاب تفصيلى دارد و آن اين كه خطابات شفاهى قرآن مخصوص مخاطبان آنها است و كسانى كه مخاطب اين نوع خطاب ها نباشند، حجّيت ظواهر درباره آنها نيازمند دليلى خاص است، او در اين زمينه چنين مى گويد:
طرح ادله قائلان به تفصيل از ميان اصوليين    
المسلّم من الإجماع هو حجّية ما هو مراد من الكتاب لا ما هو ظاهر منه فإنّ حجّية ظواهر الكتاب مسألة اجتهادية وانعقاد الإجماع عليها ممنوع لمخالفة الأخباريين اعتماداً على اخبار كثيرة مذكورة في محلّها سلّمنا عدم الاعتناء بشأنهم وامكان اخراج تلك الأخبار عن ظاهرها لمعارضتها بأقوى منها.

صفحه 66
لكنّا نقول المسلّم منه هو حجّية متفاهم المشافهين والمخاطبين ومن يحذو حذوهم لأنّ مخاطبته كان معهم. والظنّ الحاصل للمخاطبين من جهة أصالة الحقيقة أو القرائن المجازية حجّة إجماعاً لأنّ الله تعالى أرسل رسوله(صلى الله عليه وآله وسلم)وكتابه بلسان قومه والمراد بلسان القوم هو ما يفهمونه.
وكما أنّ الفهم يختلف باختلاف اللسان فلذلك يختلف باختلاف الزمان وان توافق اللسان فحجية متفاهم المتأخرين عن زمن الخطاب وظنونهم، يحتاج إلى دليل آخر غير ما دلّ على حجيّة متفاهم المخاطبين المشافهين لمنع الإجماع عليه بالخصوص.1
آنچه مسلم است از اجماع بر حجّيت اين است كه، آنچه مراد واقعى از كتاب است، حجت است نه آنچه كه در آن ظاهر است. زيرا حجيت ظواهر كتاب يك مسئله اجتهادى است. و انعقاد اجماع بر حجيت آن ممنوع است به گواه اين كه اخبارى ها با استناد بر اخبار زيادى كه در جايگاه خود نقل شده است با حجّيت آن مخالفت كرده اند.
فرض كنيم مخالفت آنان بى ارزش است و اين روايات را مى توان به گونه اى تأويل كرد، زيرا معارض اقوى دارد، اما نمى توان از يك مسئله صرف نظر كرد و آن اين كه ظواهر قرآن براى مخاطبان آن ظواهر حجّت است، زيرا خطاب قرآن با آنان بوده و ظنّ حاصل براى آنان به خاطر اصالة الحقيقه يا وجود قرائن مجازى، براى آنها حجّت است زيرا خداوند پيامبر خود را فرستاده و كتاب او را به لسان قوم نازل فرموده است ومراد از

1. قمى، ابوالقاسم، «القوانين المحكمة » ، ج2، ص 11.

صفحه 67
لسان قوم چيزى است كه اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در مجلس خطاب مى فهميدند.
يادآور مى شويم همانطورى كه فهم به اختلاف زبان گوناگون مى شود همچنين فهم به مرور زمان حتى در يك زبان متفاوت مى شود.
حجيت ظواهر قرآن براى متأخران از زمان خطاب، نياز به دليل دارد غير از دليلى كه ظواهر قرآن را بر مخاطبان حجت كرده است.
در توضيح سخن محقق قمى مى گوييم، اجماع فقط بر اين منعقد است كه مراد واقعى از كتاب خدا حجت است نه آنچه كه از ظاهر آن به دست مى آيد(و فرق اين دو واضح است) حجيت ظواهر كتاب يك مسئله اجتهادى است. اين كه مى گويند اجماع بر حجيت آن منعقد شده است ممنوع است زيرا فرقه اخبارى با اعتماد بر يك رشته از روايات با آن به مخالفت برخاسته اند.
مى پذيريم اين روايات را مى توان به گونه اى تفسير كرد كه با حجّيت ظواهر منافاتى نداشته باشد چون اين روايات مخالف اقوى دارد.
ولى ما مى گوييم قدر مسلم، حجّيت چيزى است كه مشافهان و مخاطبان در مجلس نبى، از ظواهر آن مى فهمند، زيرا آنان مخاطبان پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بودند و اصالة الحقيقه و يا عدم قرينه بر مجاز درباره آنان اجماعاً حجت است چون خدا پيامبر خود را به لسان قوم خود فرستاده است; يعنى آنچه كه قوم او از ظواهر كتاب مى فهمند، و همين طورى كه اختلاف لسان، موجب اختلاف فهم است، اختلاف زمان نيز هر چند در لسان يكى باشند، موجب اختلاف فهم است; بنابراين اگر بخواهيم فهم غير مشافهين از ظواهر كتاب را حجت بدانيم بايد براى آن راه ديگرى بينديشيم.

صفحه 68
راه ديگرى كه محقق قمى انديشيده است اين است كه، ظواهر كتاب را براى غير مشافهين از باب انسداد باب علم حجّت بدانيم و يا اين كه بگوييم، قرآن مانند نوشته هاى مؤلفان است كه براى تمام اعصار حجت است، آنگاه با پذيرش نظر نخست به ردّ احتمال نظر دوم مى پردازد و بسيار تلاش مى كند كه ظواهر قرآن از مقوله دوم بيرون كند تا آنجا كه مى گويد:
«والحاصل انّ دعوى العلم بانّ وضع الكتاب العزيز انّما هو على وضع تأليف المصنفين سيما في الأحكام الفرعية دعوى لا يفي باثباتها بينة » .
«ادعاى علم به اين كه كتاب عزيز از قبيل تأليف مؤلفان است بالاخص در احكام فرعيه، ادعاى بلا دليل است » .
سپس منتقل مى شود به يك مشكل و آن اين كه اخبار ثقلين، قرآن را در كنار عترت حجت دانسته است و همچنين رواياتى كه مى گويد، روايات متعارض را بر قرآن عرضه كنيد، اگر قرآن حجت نباشد عرضه بر قرآن بى معنى خواهد بود.
سپس در اين مورد به سخن پيشين اصرار مىورزد و مى گويد، مقصود متفاهم از ظواهر نيست بلكه مقصود تمسك به آن احكام ثابت و مراد واقعى است و آن هرگز از ظواهر به دست نمى آيد.1

توجيه شيخ انصارى در مورد تفصيل محقق قمى

با اين كه شيخ با اين تفصيل موافق نيست ولى براى حفظ مقام صاحب قوانين توجيهى براى تفصيل وى ذكر كرده سپس آن را نقد مى كند.
و حاصل توجيه اين است آن جا كه غرض متكلم تفهيم كسى باشد كه او را

1. قمى،ابوالقاسم، «القوانين المحكمة » ، باب7، فى الاجتهاد، ص 154.

صفحه 69
در نظر گرفته است، كوشش مى كند، سخن را به گونه اى القاء كند كه او در خلاف مراد متكلم واقع نشود به نحوى كه اگر در خلاف واقع شد بخاطر يكى از دو غفلت خواهد بود، يا غفلت مخاطب از خصوصيات وارد در كلام متكلم و يا غفلت گوينده از اين كه كلام خود را به گونه اى القاء كند كه وافى به مراد باشد. و هر دو احتمال با اصل عقلائى منتفى است و لذا سخن وى درباره «مَن قُصِدَ افهامُه » حجت است.
ولى اگر شخصى مقصود متكلم نباشد، وقوع او در خلاف مراد، منحصر به دو غفلت ياد شده نيست بلكه احتمال سومى، سبب اشتباه او در مراد متكلم مى شود و آن اين كه متكلم بر يك رشته قرائنى بين خود و مَن قُصد تكيه كرده، ولى آن قرائن به دست مَنْ لم يُقصد نرسيده است و لازم نيست متكلم براى چنين شخصى قرينه خاصى بر مقصود خود نصب كند.1 و لذا نمى توان بر چنين ظهورى تكيه كرد.
آنگاه توجيه خود را به اين طريق نقد مى كند:2 و حاصل سخن اين كه دو مطلب:1. عمل به ظهور لفظى 2. اصل اينكه قرينه ديگرى بين متكلم و من قصد در ميان نبوده، مسئله اى است اتفاقى و نتيجه اين كه در حجيت ظواهر كلام بين دو گروه فرقى نيست وتمام دلايلى كه بر حجيت ظواهر اقامه كرده اند بين دو گروه يكسان است و لذا اگر اهل لسان در سخن كسى كه براى مخاطب خاصى صادر شده است قرينه اى بر خلاف ظاهر پيدا نكنند مى گويند مقصود متكلم

1. انصارى، مرتضى «فرائد الأصول » ، ج1، صص 160ـ 161.
2. ولكن الانصاف: أنّه لا فرق في العمل بالظهور اللفظى وأصالة عدم الصارف عن الظاهر بين من قصد إفهامه ومَن لم يُقصد; فإنّ جميع ما دلّ من إجماع العلماء وأهل اللسان على حجّية الظاهر بالنسبة إلى مَن قُصد إفهامه جار في من لم يُقصد. انصارى، مرتضى، «فرائد الاصول » ، ص164.

صفحه 70
همان ظاهر آن است و لذا نامه كسى اگر به دست فرد ثالث بيفتد و فرض اين باشد كه سومى نيز با فرد دوم هم تكليف باشند نامه او در مورد شخص سوم نيز حجت است.
تا اينجا ما با دو نظر در مقابل نظر مشهور آشنا شديم:
1. نظريه اخبارى ها كه اصولاً ظواهر كتاب را حجت نمى دانند.
2. نظريه صاحب قوانين كه در مطلق ظواهر بين من قصد و من لم يُقصد، فرق قائل شده اند. در حجيت ظواهر جز اين دو تفصيل، نظرات ديگرى نيز هست كه به آنها اشاره مى كنيم:

2. تفصيل محقق كلباسى

شيخ انصارى نظر سومى را از بعضى معاصرين نقل مى كند كه گويا محقق كلباسى باشد و خلاصه تفصيل اين است: ظواهر در صورتى حجت است كه مفيد ظنّ به مراد باشد و اگر مفيد ظن به مراد نباشد و يا ظن غير معتبر بر خلاف آن باشد، حجت نيست.1

نقد نظريه كلباسى

شيخ انصارى در نقد اين نظريه مى گويد اين با طريقه ارباب لسان و علماء در هر زمان مخالف است، آنها با ظواهر احتجاج مى كنند، خواه مفيد ظن بر مراد باشد، يا نباشد.

1. انصارى، مرتضى، «فرائد الأصول » :ج1، ص170; وى در ص 591 درباره اين نظر مى گويد: «ولعلّه الوجه فيما حكاه لى بعض المعاصرين عن شيخه انّه ذكر له مشافهة انّه يتوقف فى الظواهر المعارضة بمطلق الظن على الخلاف حتى القياس وشبهه » .

صفحه 71

3. تفصيل صاحب «هداية المسترشدين » (م1248)

شيخ محمد تقى اصفهانى مؤلف كتاب هداية المسترشدين در صفحه40 تفصيل ديگرى قائل شده و آن اين كه اگر در وجود اصل قرينه، بر خلاف ظاهر شك كنيم به شك اعتنا نمى كنيم و به ظواهر عمل مى نماييم و اگر در «قرينية الشى الموجود » شك كنيم در چنين صورت ظواهر براى ما حجت نيست.
مقصود او اين است كه كلام همراه با چيزى باشد كه احتمال مى دهيم ما را از معنى حقيقى باز دارد، با وجود چنين احتمال نمى توانيم بر ظواهر عمل كنيم.
مثلاً اگر بگويد «أكرم العلماء » و «أكرم الطلاب » و «أكرم التجّار إلاّ الفساق » اين استثناء احتمال دارد به اخير برگردد يا به جميع، در چنين حالت نمى توانيم به اصالة الحقيقه يا اصالة الظهور در دو فقره نخست حمل كنيم.
آنگاه شيخ اين نظر را مى پسندد و مى گويد: بحث ما در حجيت ظواهر است در فرض ايشان ظهور ثابت نشده است.1
از اين عبارت به دست مى آيد كه وى در حجّيت ظواهر، قائل به تفصيل است و از اين جهت سخن او را در اين مورد نقل كرديم.

4. تفصيل سيد مجاهد (م1245)

شيخ انصارى از سيد مجاهد، مؤلف كتاب مفاتيح الاصول نظريه خاصى را نقل كرده است و آن اين كه اگر احتمال اراده خلاف ظاهر مستند به اماره غير معتبره باشد به آن اعتنا نمى كنيم و از اصالة الحقيقه رفع يد نمى كنيم ولى اگر از دليل معتبر چنين احتمالى بوجود آيد، در چنين صورت به ظاهر عمل نمى كنيم.
آنگاه مثالى مى زند كه اگر در سنّتى حكم عامى وارد شود، آنگاه در دليل

1. انصارى، مرتضى، «فرائدالاصول » ، ص 171.

صفحه 72
ديگر خطاب مجمل وارد شود كه مى تواند عام را مجمل سازد در اين صورت به عام عمل نمى كنيم.1
آنگاه شيخ بر نقد اين تفصيل مى پردازد، كه اين بر خلاف روش علما است، هيچگاه اجمال دليل منفصل به عام سرايت نمى كند.2
***
تا اينجا با تفاصيل متعدد در حجيت ظواهر آشنا شديم:
1. تفصيل اخبارى ها
2. تفصيل محقق قمى
3. تفصيل محقق كلباسى
4. تفصيل شيخ محمدتقى اصفهانى مؤلف هداية المسترشدين
5. تفصيل سيد مجاهد صاحب مفاتيح الأصول
در پايان يادآور مى شويم كه اگر ظواهر را جزء قطعيات بدانيم چنان كه در مقدمه به بيان آن پرداختيم، تمام اين تفصيلات بى پايه خواهد بود. از آنجا كه اصولى ها ظواهر را جزء ظنون مى دانند، قهراً شش قول در ميان علماء پديد آمده است.
* حجيت ظواهر على الاطلاق
* پنج تفصيل ياد شده
فصل آينده درباره ادلّه كلّى بر حجيّت ظواهر قرآن كه در واقع مقدمه بحث اساسى ما در اين رساله است سخن خواهيم گفت.

1. طباطبائى، سيد محمد مجاهد، «مفاتيح الاصول » ، صص 35 و 36.
2. انصارى، مرتضى، «فرائد الأصول » ، ص 172.

صفحه 73
طرح ادله قائلان به تفصيل از ميان اصوليين    
ادلّه كلّى بر حجيّت ظواهر قرآن   

گفتار چهارم

ادلّه كلّى بر حجيّت ظواهر قرآن
اصولى ها بر حجّيت مطلق ظواهر اتفاق نظر دارند در اين ميان اخبارى ها ظواهر قرآن را استثناء كرده اند، هدف ما در اين رساله نقد عملى نظريه اخبارى ها است و آن اين كه حجّيت ظواهر قرآن را از دو طريق مى توان ثابت نمود:
1. رواياتى كه بر عمل بر قرآن تأكيد مى كنند.
2. رواياتى كه عملاً امامان به ظاهر قرآن استدلال مى كنند; يعنى به عنوان يك معلم كيفيت دلالت آيه را بر مورد نشان مى دهند، به گونه اى كه اگر خود مخاطب بدون راهنمايى امام به اين حقيقت مى رسيد براى او نيز حجت بود.
اينك به روايات كلّى و عام حاكى از حجّيت ظواهر قرآن اشاره مى كنيم:

1. تمسك به قرآن به هنگام مشكلات

1.1. شيخ كلينى به سند موثق1 از امام صادق(عليه السلام) نقل مى كند:

1. علىّ بن ابراهيم عن أبيه عن النوفلى عن السكونى عن أبى عبد الله عن آبائه(عليهم السلام):
گفتيم به سند موثق زيرا در سند نوفلى و سكونى است كه از راويان عامه بوده ولى مورد وثوق علما است.

صفحه 74
فإذا التبستْ عليكم الفتنُ كقطع الليل المظلِم فعليكم بالقرآن فإنّه شافعٌ مشفّع وماحلٌّ مصدّق ومن جعله أمامَه قادَه إلى الجنة ومَن جعلَه خلفَه ساقَه إلى النار وهو الدليلُ يدلّ على خير سبيل وهو كتاب فيه تفصيل وبيان وتحصيل1.
پس هرگاه آشوب ها چون شب تار شما را فرا گرفت به قرآن روى آوريد (و بدان چنگ زنيد) زيرا آن است شفيعى كه شفاعتش (درباره كسى كه بدان عمل كند) پذيرفته است و گزارش دهنده است از بدى ها كه گفته اش تصديق شده است، هر كه آن را پيشواى خود قرار دهد، او را به بهشت رهنمون باشد و هر كه آن را پشت سر خود قرار دهد، او را به دوزخ براند، و قرآن راهنمايى است كه به بهترين راه ها، راهنمايى كند و كتابى است كه در آن است تفصيل و بيان و تحصيل(به دست آوردن حقايق).2
از اين حديث استفاده مى شود كه قرآن در دو مورد حجت قاطع است:
أ. هنگامى كه فتنه ها بسان پاره هاى شب تاريك جامعه را بگيرد و در جامعه ايجاد اختلاف كند، بهترين راه براى از بين بردن فتنه ها رجوع به قرآن است. و لذا در مسئله تحكيم اميرمؤمنان(عليه السلام)با قرآن با خوارج احتجاج كرد و فرمود:
(فَابْعَثُوا حَكَمًا مِنْ أَهْلِهِ وَحَكَمًا مِنْ أَهْلِهَا)3.4
ب. قرآن بهترين راهنما است به راه خدا و در آن وظايف مردم بيان

1. كلينى، محمد بن يعقوب، «كافى » ، ج2، كتاب فضل قرآن، حديث2، ص 599.
2. كلينى، محمد بن يعقوب، «كافى » ، ترجمه مصطفوى، ج4، ص 399.
3. نساء، آيه 35.
4. ابن ابى الحديد، عبد الحميد «شرح نهج البلاغه » ، ج10، ص 235.

صفحه 75
گرديده است، چنان كه مى فرمايد:
«كتاب فيه تفصيل وبيان وتحصيل » .
2.1. كلينى در خبرى1 از طلحة بن زيد نقل مى كند كه امام صادق(عليه السلام)فرمود:
إنّ هذا القرآن فيه مَنار الهدى ومصابيحُ الدّجى فليَجْلُ جال بَصَرَهُ ويَفتح
للضّياءِ نظره فإنّ التفكّرَ حياةُ قلب البصير، كما يمشى المستنيرُ فى الظلماتِ بالنُّورِ.2
همانا اين قرآن (كتابى) است كه در آن است جايگاه نور هدايت و چراغ هاى شب تار، پس شخص تيزبين بايد در آن دقت كند و براى نور آن نظر خويش را بگشايد، زيرا كه انديشه كردن زندگانى دل بينا است، چنان كه آن كه جوياى روشنى است در تاريكى ها به سبب نور راه مى پيمايد.3
3.1. محدّث نورى از ابن طاووس، وى از كتاب وصيّت ابوضرير از امام كاظم(عليه السلام)، او از پدرش تا برسد به رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) چنين نقل مى كند:
إنّ رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم) قال للأنصار أيام وفاته فيما أوصى به إليهم: كتاب الله وأهل بيتى فإنّ الكتاب هو القرآن وفيه الحجة والنور والبرهان كلام الله غضّ جديد طريّ، شاهد وحكم عادل قائد بحلاله وحرامه.4

1. محمد بن يحيى عن احمد بن محمد عن محمد بن احمد بن يحيى عن طلحة بن زيد عن أبى عبدالله(عليه السلام): علت توصيف به «خبر » وجود طلحة بن زيد در سند است كه او عامى است و توثيق نشده است ولى روايات از امام صادق(عليه السلام) دارد.
2. كلينى، محمد بن يعقوب، «كافى » ، كتاب فضل القرآن، حديث5، ج2، ص 600.
3. كلينى، محمد بن يعقوب، «كافى » ، ترجمه مصطفوى، ج4، ص 400.
4. بروجردى، آقاحسين، «جامع الأحاديث » ، كتاب القرآن، ابواب فضائل القرآن، ج19، ص 26.

صفحه 76
«پيامبر خدا در آخرين روزهاى زندگى خود انصار را به دو چيز سفارش كرد، و گفت: من به شما سفارش مى كنم كتاب خدا و اهل بيت خويش را، كتاب خدا همان قرآن است و آن حجت خدا و نور و برهان و دليل است، سخن خدا پيوسته تازه است و كهنگى به او روى نمى آورد، گواهى است از جانب خدا و داورى است عادل، شما را به حلال و حرام او رهبرى مى كند » .
رواياتى كه به صورت كلى حاكى از جواز عمل به ظواهر كتاب است بيش از آن است كه در اين صفحات منعكس شود. اينك در اين مورد به نقل برخى از آنان اكتفا مى كنيم.

2. خبر ثقلين

از روايات متواتر بين محدثين اعم از عامه و خاصه حديث ثقلين است كه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)فرموده است:
إنّى تارك فيكم الثقلين كتاب الله وعترتى.1
«من در ميان شما دو چيز گرانبها را به وديعت مى گذارم: كتاب خدا و عترت من » .
دلالت اين حديث بر حجّيت ظواهر قرآن روشن است زيرا مفاد عطف «وعترتى » بر «كتاب الله » هر كدام حجت مستقلى است، نه اينكه مجموعاً يك حجت هستند.

1. احمد، «مسند » ، ج3، ص 14 و ده ها سند ديگر. ر.ك: ميلانى، سيدعلى، «حديث الثقلين » ; حتى دارالتقريب مصر رساله اى مستقل در اين مورد منتشر نموده است.

صفحه 77
3. عرضه روايات بر قرآن
كلينى به سند موثق1 از امام صادق(عليه السلام) نقل كرده كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
إنّ على كلّ حقّ حقيقةً، وعلى كل صواب نوراً، فما وافَقَ كتابَ الله فخذُوه، وما خالف كتاب الله فَدَعُوه.2
«هر حقى از حقيقتى برخوردار بوده و هر كار درستى داراى نورى است، هر حديثى كه با كتاب خدا هماهنگ باشد آن را بگيريد، و آنچه را رو در روى كتاب خدا باشد، رها كنيد » .
از اينكه قرآن كه ميزان تشخيص حق از باطل معرفى شده مى توان گفت كه ظواهر قرآن بنفسه حجت است زيرا بوسيله آن مى توان، خبر سره را از ناسره باز شناخت.

4. شناسايى شرط صحيح از ناصحيح از طريق قرآن

براى شناسايى شرط صحيح از شرط باطل در عقود عرضه بر قرآن ملاك شده است.
از بيان پيشين درباره حجّيت قرآن در بازشناسى خبر صحيح از غير صحيح مى توان از اين مورد نيز بهره گرفت زيرا از طريق قرآن مى توانيم شرط صحيح را از فاسد بازشناسيم، و اگر ظواهر قرآن حجت نبود اين بازشناسى انجام نمى گرفت و در واقع اين جزئى از بخش پيشين است.

1. عنه(كلينى) عن أبيه عن النوفلى عن السكونى عن أبى عبدالله(عليه السلام).
2. حرّ عاملى، محمد بن حسن، «وسائل الشيعه » ، كتاب القضاء، ابواب صفات قاضى باب 9، حديث10، ج27، ص 110.

صفحه 78
شيخ صدوق به سند صحيح1 از عبدالله بن سنان، او از امام صادق(عليه السلام) نقل مى كند كه آن حضرت فرمودند:
المسلمون عند شروطهم إلاّ كلَّ شرط خالف كتابَ الله عزّ وجلّ فلا
يجوز.2
«مسلمانان پايبند شروط خود هستند مگر شرطى كه با كتاب خدا مخالف باشد، چنين شرطى قابل پذيرش نيست » .

5. قرآن «مأدبة الله »

شيخ طبرسى در مجمع البيان به صورت خبر مرسل از عبدالله بن مسعود از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) چنين نقل مى كند:
إنّ هذا القرآن مأدبةُ الله فتعلّموا من مأدبتَه ما استطعتم إنّ هذا القرآن
حبل الله وهو النور المبين والشفاء النافع عصمة لمن تمسك به ونجاة
لمن تبعه.3
«قرآن ادبستانى است كه بايد از اين آموزشگاه تا بتوانيد، چيز بياموزيد و اين قرآن، ريسمان محكم خداوند است و نور آشكار و شفاء دردهاى شما است، هر كس به آن تمسك بجويد، آن را از لغزش حفظ مى كند و هر كس از آن پيروى كند نجات يابد » .

1. روى عبدالله بن سنان، عن أبى عبدالله(عليه السلام).
2. صدوق، محمد بن على، «من لا يحضره الفقيه » ، باب الشرط والخيار فى البيع، ج3، ص 202، 1413هـ .
3. بروجردى، آقاحسين، «جامع الأحاديث » ، كتاب القرآن، ابواب فضائل القرآن، ج19، ص 28; طبرسى، فضل بن حسن، «مجمع البيان » ، ج1، ص 44.

صفحه 79

6. آموختن حلال و حرام از قرآن

شيخ طوسى در امالى با سندى كه در آن افراد عامى هست از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)چنين نقل مى كند:
تعلموا القرآن وتعلّموا غرائبَه، وغرائبُه فرائضُه وحدودُه، فإنّ القرآن نزل على خمسةِ وجوه: حلالٌ وحرام ومحكم ومتشابه وأمثال; فاعملوا بالحلال ودعوا الحرامَ واعملوا بالمحكم ودعوا المتشابه واعتبروا بالامثال.1
«قرآن را بياموزيد و شگفتى هاى آن را فرا گيريد و شگفتى هاى قرآن همان واجبات قرآن و احكام آن است. قرآن بر چند شيوه فرود آمده است: اوّل: بيانگر حلال، دوم: بيانگر حرام، سوم: آيات محكم، چهارم: آيات متشابه، پنجم: قصص قرآن، حلال را عمل كنيد، حرام را رها كنيد و به محكم عمل كنيد، و متشابه را رها كنيد و از قصص ديگران عبرت بگيريد » .

7. اوصاف قرآن در كلام اميرمؤمنان(عليه السلام)

اميرمؤمنان(عليه السلام) در يكى از خطبه هاى خود مقام و موقعيت قرآن را به نحو يادشده در زير بيان مى كند:
ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْهِ الْكِتَابَ نُوراً لاَ تُطْفَأُ مَصَابِيحُهُ، وَسِرَاجاً لاَ يَخْبُو تَوَقُّدُهُ، وَبَحْراً لاَ يُدْرَكُ قَعْرُهُ، وَمِنْهَاجاً لاَ يُضِلُّ نَهْجُهُ، وَشُعَاعاً لاَ يُظْلِمُ ضَوْؤُهُ، وَفُرْقَاناً لاَ يُخْمَدُ بُرْهَانُهُ، وَتِبْيَاناً لاَ تُهْدَمُ (تنهدم)أَرْكَانُهُ، وَشِفَاءً لاَ تُخْشَى أَسْقَامُهُ، وَعِزّاً لاَ تُهْزَمُ أَنْصَارُهُ، وَحَقّاً لاَ تُخْذَلُ أَعْوَانُهُ. فَهُوَ مَعْدِنُ الاِْيمَانِ وَبُحْبُوحَتُهُ، وَيَنَابِيعُ الْعِلْمِ

1. همان، ص 35; طوسى، محمد بن حسن، «امالى » ، المجلس الثانى عشر، حديث 742ـ 82، ص357; مجلسى، محمد باقر، «بحارالانوار » ، ج89، ص 186.

صفحه 80
وَبُحُورُهُ، وَرِيَاضُ الْعَدْلِ وَغُدْرَانُهُ، وَأثَافِيُّ الاِْسْلاَمِ وَبُنْيَانُهُ، وَأَوْدِيَةُ الْحَقِّ وَغِيطَانُهُ. وَبَحْرٌ لاَ يَنْزِفُهُ الْمُسْتَنْزِفُونَ، وَعُيُونٌ لاَ يُنْضِبُهَا الْمَاتِحُونَ، وَ مَنَاهِلُ لاَ يَغِيضُهَا الْوَارِدُونَ، وَمَنَازِلُ لاَ يَضِلُّ نَهْجَهَا الْمُسَافِرُونَ، وَأَعْلاَمٌ لاَ يَعْمَى عَنْهَا السَّائِرُونَ، وَآكَامٌ (امام) لاَ يَجُوزُ عَنْهَا الْقَاصِدُونَ. جَعَلَهُ اللهُ رِيّاً لِعَطَشِ الْعُلَمَاءِ، وَرَبِيعاً لِقُلُوبِ الْفُقَهَاءِ، وَ مَحَاجَّ لِطُرُقِ الصُّلَحَاءِ، وَدَوَاءً لَيْسَ بَعْدَهُ دَاءٌ، وَنُوراً لَيْسَ مَعَهُ ظُلْمَةٌ، وَحَبْلا وَثِيقاً عُرْوَتُهُ، وَمَعْقِلا مَنِيعاً ذِرْوَتُهُ، وَعِزّاً لِمَنْ تَوَلاَّهُ، وَسِلْماً لِمَنْ دَخَلَهُ، وَهُدًى لِمَنِ ائْتَمَّ بِهِ، وَعُذْراً لِمَنِ انْتَحَلَهُ، وَبُرْهَاناً لِمَنْ تَكَلَّمَ بِهِ، وَشَاهِداً لِمَنْ خَاصَمَ بِهِ، وَفَلْجاً لِمَنْ حَاجَّ بِهِ، وَحَامِلا لِمَنْ حَمَلَهُ، وَمَطِيَّةً لِمَنْ أَعْمَلَهُ، وَآيَةً لِمَنْ تَوَسَّمَ، وَجُنَّةً لِمَنِ اسْتَلاَْمَ، وَعِلْماً لِمَنْ وَعَى، وَحَدِيثاً لِمَنْ رَوَى، وَحُكْماً لِمَنْ قَضَى.1
«سپس كتاب آسمانى يعنى قرآن را بر او نازل فرمود: نورى كه خاموشى ندارد، چرا كه افروختگى آن زوال نپذيرد، دريايى كه اعماقش را درك نتوان نمود، راهى كه گمراهى در آن وجود ندارد، شعاعى كه روشنى آن تيرگى نگيرد، فرقان و جدا كننده حق از باطلى كه درخشش دليلش به خاموشى نگرايد، بنيانى كه اركان آن منهدم نگردد، بهبودى بخشى كه با وجود آن، بيمارى ها وحشت نياورد، قدرتى كه ياورانش شكست ندارند و حقى كه مددكارانش خذلان نبينند.
قرآن معدن ايمان است و مركز آن، چشمه هاى دانش است و درياهاى آن، باغهاى عدالت است و غديرهاى آن، پايه هاى اسلام است و بنيان آن،

1. «نهج البلاغه » ، خطبه 198.

صفحه 81
نهرهاى زلال هاى حق است و سرزمين هاى مطمئن آن، دريايى است كه بهره گيران تشنه كام، آبش را تمام نتوانند كشيد، و چشمه هايى است كه از آن كم نتوانند كرد، محل برداشت آبى است... كه هر چه از آن برگيرند كم نمى شود، منازلى است كه مسافران، راه آن را گم نمى كنند نشانه هايى است كه از چشم سير كنندگان پنهان نمى ماند و كوهسارى است كه (ديده رهگذران را به خود متوجه ساخته) از آن نمى گذرند.
خداوند اين قرآن را فرو نشاننده عطش دانشمندان، باران بهارى براى قلب درك كنندگان، و جاده وسيع براى صالحان قرار داده است. قرآن دارويى است كه پس از آن بيمارى باقى نمى ماند، نورى است كه بعد از آن ظلمتى يافت نمى شود، ريسمانى است كه دستگيره آن مطمئن، پناهگاهى است كه قله بلند آن مانع دشمنان، نيرو و قدرتى است براى كسى كه به آن چنگ زند، محل امنى است براى هر كس كه به آن وارد شود، راهنمايى است براى آنكه به آن اقتدا كند; انجام وظيفه اى است براى آن كس كه مذهب خويش گرداند، برهانى است براى كسى كه به گفته هايش استدلال كند، شاهد و گواهى است براى آن كه از آن سخن بگويد، پيروزى و غلبه است براى افرادى كه با آن استدلال نمايند، نجات دهنده اى است براى كسى كه حامل آن باشد و به آن عمل كند، مركب راهوارى است براى كسى كه آن را به كار گيرد، نشانه اى است براى كسى كه با آن علامت گذارى كند، سپرى است براى آن كس كه لباس رزم بپوشد; دانشى است براى كسى كه حفظ كند، گفتار پرارزشى است براى آن كه روايت كند و حكم و فرمانى

صفحه 82
است براى كسى كه قضاوت را به عهده گيرد » .
8. اميرمؤمنان (عليه السلام) باز در يكى از خطبه هاى خود منزلت قرآن را چنين بيان مى كند:
وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، أَرْسَلَهُ بِالدِّينِ الْمَشْهُورِ، وَ الْعَلَمِ الْمَأْثُورِ، وَ الْكِتَابِ الْمَسْطُورِ، وَالنُّورِ السَّاطِعِ، وَالضِّيَاءِ اللاَّمِعِ، وَالأَمْرِ الصَّادِعِ، إزَاحَةً لِلشُّبُهَاتِ، وَاحْتِجَاجاً بِالبَيِّنَاتِ، وَتَحْذِيراً بِالاْيَاتِ، وَتَخْوِيفاً بِالْمَثُلاَتِ.1
«و گواهى مى دهم كه محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) بنده و فرستاده اوست وى را با دينى آشكار و با نشانه و آيينى راستين و كتابى نوشته شده و نورى درخشان، و روشنايى تابنده، و امرى آشكار فرستاد، تا شبهات را از بين ببرد، و با دلايل روشن در برابر همگان استدلال كند، و با آيات، مردم را از مخالفت با خدا برحذر دارد، و با كيفرها بترساند » .
9. باز اميرمؤمنان(عليه السلام) در ميان سخنان خود منزلت قرآن را چنين تفسير مى كند:
كِتَابَ رَبِّكُمْ فِيكُمْ: مُبَيِّناً حَلاَلَهُ وَحَرَامَهُ، وَفَرَائِضَهُ وَفَضَائِلَهُ، وَنَاسِخَهُ وَمَنْسُوخَهُ، وَرُخَصَهُ وَعَزَائِمَهُ، وَخَاصَّهُ وَعَامَّهُ، وَعِبَرَهُ وَأَمْثَالَهُ، وَمُرْسَلَهُ وَمَحْدُودَهُ، وَمُحْكَمَهُ وَمُتَشَابِهَهُ (متسابقة)، مُفَسِّراً مُجْمَلَهُ (جمله)، وَمُبَيِّناً غَوَامِضَهُ.2
«هم اكنون كتاب پروردگار شما در ميان شما است، حلال و حرامش آشكار و فريضه ها و مستحبات و ناسخ و منسوخ، و مباح و ممنوع، خاص

1. «نهج البلاغه » ، خطبه2.
2. همان ، خطبه1.

صفحه 83
و عام، پندها و مثل ها، مطلق ها و مقيّدها، محكمات و متشابهش همه معلوم است، مجملات آن به بركت محكمات و آيات روشن، تفسير شده، نكات پيچيده آن (در پرتو آيات ديگر) واضح است.
10. اميرمؤمنان(عليه السلام) در نهج البلاغه با بارزترين و روشن ترين عبارت در حجيت ظواهر چنين مى فرمايد:
وَكِتَابُ اللهِ بَيْنَ أَظْهُرِكُمْ نَاطِقٌ لاَ يَعْيَا لِسَانُهُ، وَبَيْتٌ لاَ تُهْدَمُ أَرْكَانُهُ، وَعِزٌّ لاَ تُهْزَمُ أَعْوَانُهُ.1
«كتاب خداوند در ميان شما سخنگويى است كه هيچگاه زبانش از حق گويى خسته نمى شود و خانه اى است كه پايه هايش هرگز فرو نمى ريزد، و نيرومندى است كه يارانش شكست نمى خورد » .
از اينكه اميرمؤمنان (عليه السلام) مى فرمايد كتاب پروردگار در ميان ما است، حاكى از آن است كه ما بايد از كتاب بهره بگيريم; يعنى خود، براى ما دليل است ولى اگر فاقد حجّيت بود و بايد از بهره گيرى از آن به معصوم مراجعه كنيم، اين تعبيرها چندان زيبا نخواهد بود، چگونه مى فرمايد: «كتاب ربكم فيكم » يا مى فرمايد: «كتاب الله بين أظهركم » ولى در بهره گيرى از آن نيازمند بيان معصوم باشيم. اين مطلب در صورتى تجلى پيدا مى كند كه مخاطب، خود مردم است نه معصوم.
***
تا اين جا با ارائه روايات دهگانه كه بر حجّيت ظواهر قرآن به صورت كلّى استدلال شد و اين روايات مى رساند كه قرآن در هر عصرى، كتاب گويا، حجت

1. همان، خطبه 133.

صفحه 84
روشن و چراغ پرفروغ براى مردم است، بنابراين با مراجعه به روايات اهل بيت(عليهم السلام)آنجا كه احتمال تخصيص و تقيد و نسخ مى دهيم مى توانيم به ظواهر قرآن استدلال كنيم. اين همه تأكيد در روايات از نبى و ولى(عليهما السلام) با انديشه اخبارى ها كاملاً در تعارض است. ولى در فصل آينده به شيوه ديگر بر حجيت ظواهر قرآن از نظر ائمه اهل بيت(عليهم السلام)استدلال خواهيم كرد و آن اين كه امامان معصوم(عليهم السلام) به عنوان يك معلم و نه به عنوان يك امام معصوم به اصحاب خود و ديگران استدلال مى كردند، و عملاً مى آموختند كه مى توان از خود قرآن، احكام الهى را استدلال كرد و اين فصل آينده، از فصول مهم رساله است، هر چند شيخ انصارى اين راه را گشوده اند اما فقط به موارد جزئى اشاره نموده اند ولى آنچه كه در توان داشتيم، كتب اربعه و غيره را در معارف و احكام بررسى كرديم و موارد استدلال امامان(عليهم السلام) را با آيات به صورت گزينشى گرد آورديم، زيرا جمع همه آنها فرصت بيشترى مى طلبد.

صفحه 85
بيت القصيد   
بخش دوم
بيت القصيد
فهرست منابع احاديثى كه در آنها با آيات استدلال شده است
1. كتاب اصول عقايد
2. كتاب علم
3. كتاب حجّت خدا
4. كتاب اخلاقيات
5. كتاب گناهان كبيره
6. كتاب طهارت
7. كتاب صلات
8. كتاب غنا
9. كتاب جهاد
10. كتاب حج
11. كتاب صوم
12. كتاب زكات
13. كتاب اطعمه و اشربه
14. كتاب معيشت و زندگى
15. كتاب نكاح
16. كتاب طلاق
17. كتاب قرعه
18. كتاب ايمان و نذور
19. كتاب وصايا
20. كتاب ارث
21. كتاب حدود

صفحه 86

صفحه 87

مقدمه بخش دوم:

پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) كه احكام شرع را از طريق وحى، و امامان معصوم از طريق نبى مكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)، فراگرفته اند، گفتار آنان براى همگان حجت مى باشد.
ولى پيامبر گرامى و امامان معصوم در دو مقام سخن مى گويند.
1 . از آن نظر كه حاملان وحى و آموزگاران آسمانى و حجت هاى خدا در روى زمين هستند گفتار آنان براى افراد با ايمان، دليل قاطع مى باشد.
2 . گاهى همين عزيزان مقام و موقعيت خود را در حدّ معلم تنزّل داده و با لسان تعليم و استظهار مطلب از آيه سخن مى گويند. بگونه اى كه هر فردى كه قرآن را حجت بداند، از استظهار آنان حكم خدا را فهميده و بر آن عمل مى كند.
احتجاج معصومان(عليهم السلام) با آيات قرآنى چه براى موافق و مخالف، گواه بر آن است كه حجيت ظواهر قرآن يك امر مسلم براى طرفين بوده است. اين نوع چشم انداز بهترين گواه بر نقد نظريه اخبارى ها است كه مبتكر آن شيخ انصارى و يا مشايخ او بوده اند و ما اين روش را گسترش داده ايم.
رواياتى كه معصومان(عليهم السلام) در آنجا از ديدگاه تعبد استدلال كرده اند مورد بحث ما نيست، مورد نظر، رواياتى است كه آنان از ديدگاه يك معلم سخن گفته اند و به عنوان يك معلم با راوى روبرو مى باشند و برخى از اين استدلالات با مخالفان و بيشتر با شيعيان صورت گرفته است.

صفحه 88
از آنجا كه اين احاديث به صورت متضافر1 نقل شده است، نيازى به بررسى سند آنها نيست هر چند ما به بررسى آنها پرداختيم و اصولا پس از ارائه انبوهى از اين استدلال ها، نوعى تواتر معنوى به دست مى آيد و با وجود چنين تواتر معنوى كه در پايان كار روشن مى شود، معلوم مى گردد نيازى به بررسى تك تك اسناد نبوده است.

1. «ظفر » به معنى اطلاع و آگاهى است ولى «ضفر » به معنى استحكام است، اين دو لفظ گاهى به هم اشتباه مى شوند.
تَضَافَرَ القَومُ تَعَاوَنُوا لانَّهُ سَعْى و ضَافَرَتْهُ عَاوَنَتْهُ، ر.ك: فيومى، احمد بن محمد، «المصباح المنير » ص363; ازهرى، محمد، «تهذيب اللغه » ، ج12، ص11.

صفحه 89
كتاب اصول عقايد   

      گفتار1

كتاب اصول عقايد
استدلال با آيات:
      1. (وَ زَكَرِيَّا وَيَحْيَى وَعِيسَى وَإِلْيَاسَ كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ)
      2. (اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كَانَ غَفَّارًا)
      3. (قَالَتِ الأَعْرَابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَلَكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا)
      4. (وَمَا قَدَرُوا اللهَ حَقَّ قَدْرِهِ)
      5. (ذَلِكَ يَوْمٌ مَشْهُودٌ)
      6. (مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا)

صفحه 90

صفحه 91

1. استدلال با آيه: (وَ زَكَرِيَّا وَيَحْيَى وَعِيسَى وَإِلْيَاسَ كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ)1

501. عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِد عَنِ الْحَسَنِ بْنِ ظَرِيف عَنْ عَبْدِ الصَّمَدِ بْنِ بَشِير عَنْ أَبِي الْجَارُودِ عَنْ أَبِي جَعْفَر(عليه السلام) قَالَ: قَالَ «لِي » أَبُو جَعْفَر (عليه السلام) يَا أَبَا الْجَارُودِ مَا يَقُولُونَ لَكُمْ فِي الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ ع قُلْتُ يُنْكِرُونَ عَلَيْنَا أَنَّهُمَا ابْنَا رَسُولِ اللَّهِ ص قَالَ فَأَيَّ شَيْ لء احْتَجَجْتُمْ عَلَيْهِمْ قُلْتُ احْتَجَجْنَا عَلَيْهِمْ بِقَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ (عليه السلام) - (وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ وَ أَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسى وَ هارُونَ وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيى وَ عِيسى) فَجَعَلَ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ مِنْ ذُرِّيَّةِ نُوح(عليهم السلام)2
در زمان امويان شايع كرده بودند كه حسنين(عليهما السلام)فرزندان رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)نيستند زيرا فرزند انسان كسى است كه در نسل مذكر بوجود آيد، و حسنين اولاد دختر پيامبر بودند. ابوجارود در محضر امام باقر(عليه السلام)با اين آيه استدلال مى كند و حضرت مى پذيرد.
(وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ كُلاًّ هَدَيْنَا وَنُوحًا هَدَيْنَا مِنْ قَبْلُ وَمِنْ ذُرِّيَّتِهِ

1. انعام:6، آيه 85.
2. كلينى، محمد بن يعقوب، «كافى » ; ج8 ; ص317 كتاب روضة، حديث الفقهاء والعلماء، ح501.

صفحه 92
دَاوُدَ وَسُلَيَْمانَ وَأَيُّوبَ وَيُوسُفَ وَمُوسَى و وَهَارُونَ وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ * وَ زَكَرِيَّا وَيَحْيَى وَعِيسَى وَإِلْيَاسَ كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ).
در اين آيه حضرت عيسى(عليه السلام) نيز از فرزندان ابراهيم(عليه السلام) شمرده شده است در حالى كه عيسى از جانب مادر به ابراهيم مى رسد.
شيخ صدوق اين احتجاج را در روايت ديگرى كه بين يكى از شيعيان به نام يحيى بن يعمر و حجّاج رخ داده است، در امالى خود نقل كرده است.
حجاج به او گفت: تو مى گويى حسن و حسين(عليهما السلام)فرزندان رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)هستند؟ يحيى گفت:
بلى اجازه مى دهى دليل آن را از قرآن بياورم؟ گفت: بلى، آنگاه (همين) آيه را تلاوت كرد.
اين استدلال حاكى است در آن زمان استدلال با آيه، حجّت بود به گونه اى كه طرف مقابل را نيز ساكت مى كرد.1
بررسى سند: حديث ضعيف است.2 و علت ضعف آن وجود زياد بن

1. وَ بِهَذَا الإِسْنَادِ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مُحَمَّد الثَّقَفِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ هِلاَل الأَحْمَسِيِّ قَالَ حَدَّثَنَا شَرِيكٌ عَنْ عَبْدِ الْمَلِكِ بْنِ عُمَيْر قَالَ: بَعَثَ الْحَجَّاجُ إِلَى يَحْيَى بْنِ يَعْمُرَ فَقَالَ لَهُ أَنْتَ الَّذِي تَزْعُمُ أَنَّ ابْنَيْ عَلِيّ ابْنَا رَسُولِ اللَّهِ (صلى الله عليه وآله وسلم) قَالَ نَعَمْ وَ أَتْلُو عَلَيْكَ بِذَلِكَ قُرْآناً قَالَ هَاتِ قَالَ أَعْطِنِي الأَمَانَ قَالَ لَكَ الأَمَانُ قَالَ أَ لَيْسَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ:(وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ كُلًّا هَدَيْنا وَ نُوحاً هَدَيْنا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ وَ أَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسى وَ هارُونَ وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ) ثُمَّ قَالَ(عليهم السلام)(وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيى وَ عِيسى) أَ فَكَانَ لِعِيسَى أَبٌ قَالَ لاَ قَالَ فَقَدْ نَسَبَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي الْكِتَابِ إِلَى إِبْرَاهِيمَ قَالَ مَا حَمَلَكَ عَلَى أَنْ تَرْوِيَ مِثْلَ هَذَا الْحَدِيثِ قَالَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ فِي عِلْمِهِمْ أَنْ لاَ يَكْتُمُوا عِلْماً عَلِمُوهُ.
صدوق، محمد بن على، «الأمالى » ; ص631، المجلس الثاني والتسعون.
2. مجلسى، محمد باقر، «مرآة العقول » ، ج 26، ص 428.

صفحه 93
منذر در سند است و او زيدى است و توثيق نشده است.1

2. استدلال با آيه: (اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كَانَ غَفَّارًا)2

اميرمؤمنان(عليه السلام) مى فرمايد:
وقد جعل الله سبحانه الاستغفار سبباً لدرور الرزق ورحمة الخلق فقال سبحانه:(فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كَانَ غَفَّارًا * يُرْسِلِ السَّمَاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرَارًا).3
استغفار سبب فزونى رزق و رحمت مى شود آنگاه با اين آيه استدلال مى كنند (كه حضرت نوح به امت خود مى گويد:) «از خدا طلب مغفرت كنيد، او بخشاينده گناهان است در اين صورت آسمان باران شديد خود را فرو مى فرستد » .
بررسى سند: معتبر است.
حضرت ادعا مى كند كه براى فزونى روزى استغفار مؤثر است آنگاه با آيه (اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كَانَ غَفَّارًا)بر مدعاى خود استدلال مى كند، اگر ظاهر قرآن حجت نبود چگونه حضرت با آيه براى راوى استدلال مى كند. استدلال بر اين حديث بر اين پايه است كه حضرت استغفار را سبب نزول بركات دانسته است. تو گويى عمل انسان در تكوين اثر گذار است، ولذا اين روايت را در اين بخش آورديم نه در احكام.

1. كشّى، محمد، «رجال كشى » ، ص 229 ـ 230.
2. نوح:71، آيه 10.
3. «نهج البلاغه » (صبحى صالح)، خطبه 143، فى استسقاء، ص 199.

صفحه 94

3. استدلال با آيه: (قَالَتِ الأَعْرَابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَلَكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا)1

5. عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَاد وَ مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّد جَمِيعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوب عَنْ عَلِيِّ بْنِ رِئَاب عَنْ حُمْرَانَ بْنِ أَعْيَنَ عَنْ أَبِي جَعْفَر(عليه السلام)قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ الإِيمَانُ مَا اسْتَقَرَّ فِي الْقَلْبِ وَ أَفْضَى بِهِ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ صَدَّقَهُ الْعَمَلُ بِالطَّاعَةِ لِلَّهِ وَ التَّسْلِيمِ لأَمْرِهِ وَ الإِسْلاَمُ مَا ظَهَرَ مِنْ قَوْل أَوْ فِعْل وَ هُوَ الَّذِي عَلَيْهِ جَمَاعَةُ النَّاسِ مِنَ الْفِرَقِ كُلِّهَا وَ بِهِ حُقِنَتِ الدِّمَاءُ وَ عَلَيْهِ جَرَتِ الْمَوَارِيثُ وَ جَازَ النِّكَاحُ وَ اجْتَمَعُوا عَلَى الصَّلاَةِ وَ الزَّكَاةِ وَ الصَّوْمِ وَ الْحَجِّ فَخَرَجُوا بِذَلِكَ مِنَ الْكُفْرِ وَ أُضِيفُوا إِلَى الإِيمَانِ وَ الإِسْلاَمُ لاَ يَشْرَكُ الإِيمَانَ وَ الإِيمَانُ يَشْرَكُ الإِسْلاَمَ وَ هُمَا فِي الْقَوْلِ وَ الْفِعْلِ يَجْتَمِعَانِ كَمَا صَارَتِ الْكَعْبَةُ فِي الْمَسْجِدِ وَ الْمَسْجِدُ لَيْسَ فِي الْكَعْبَةِ وَ كَذَلِكَ الإِيمَانُ يَشْرَكُ الإِسْلاَمَ وَ الإِسْلاَمُ لاَ يَشْرَكُ الإِيمَانَ وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ- (قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الاِْيمانُ فِي قُلُوبِكُمْ).2
امام باقر(عليه السلام) فرمودند:
ايمان ملازم با اسلام است ولى اسلام ملازم با ايمان نيست، آنگاه با اين آيه استدلال كردند:
(قَالَتِ الأَعْرَابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَلَكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا).
«عرب هاى بيابانى آمدند حضور پيامبر(صلى الله عليه وآله) گفتند: ايمان آورديم، خدا به

1. حجرات:49، آيه 14.
2. كلينى، محمد بن يعقوب، «كافى » ، ج2، ص 26، كتاب الإيمان والكفر، باب انّ الإيمان يشرك الاسلام والإسلام لا يشرك الإيمان، حديث5.

صفحه 95
پيامبر امر كرد به آنها بگوييد اسلام آورده ايم ولى هنوز مؤمن نشده ايم » .
تفسير روايت اين است كه اسلام همان تسليم زبانى است; در حالى كه ايمان علاوه بر تسليم زبانى، تسليم قلبى است، پس هر مؤمنى مسلمان است ولى هر مسلمانى مؤمن نيست.
بررسى سند: روايت حسن است.1
4. استدلال با آيه: (وَمَا قَدَرُوا اللهَ حَقَّ قَدْرِهِ)2
11. مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ رِبْعِيِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْفُضَيْلِ بْنِ يَسَار قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(عليه السلام)يَقُولُ إِنَّ اللَّهَ لاَ يُوصَفُ وَ كَيْفَ يُوصَفُ وَ قَدْ قَالَ فِي كِتَابِهِ- (وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ) فَلاَ يُوصَفُ بِقَدَر إِلاَّ كَانَ أَعْظَمَ مِنْ ذَلِكَ.3
فُضَيل بن يسار مى گويد از امام صادق(عليه السلام) شنيدم فرمود:
«خداوند برتر از آن است كه بشرى او را وصف كند. چگونه مى شـود كه وصف انسـان، شايسته مقـام الهى باشـد در حـالى كه خـدا مى فرمايد:
(وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ)
«خدا را آنچنان كه بشناسند، نشاخته اند » .
وجه استدلال: حضرت از اين كه بشر كمتر از آن است كه خدا را آنچنان كه

1. مجلسى،محمد باقر، «مرآة العقول » ، ج7، ص 154.
2. انعام:6، آيه91.
3. كلينى، محمد بن يعقوب، «كافى » ، ج1، ص 103، كتاب التوحيد، باب النهى عن الصفة بغير ما وَصف به نفسه تعالى، حديث11.

صفحه 96
هست توصيف كند، با آيه ياد شده استدلال مى كند.
بررسى سند: سند روايت از نظر مجلسى ضعيف1، ولى در بررسى به عمل آمده همگان ثقه هستند.

5. استدلال با آيه: (ذَلِكَ يَوْمٌ مَشْهُودٌ)2

5. وَ بِهَذَا الإِسْنَادِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيد عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَيْد عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ هَاشِم عَمَّنْ رَوَى عَنْ أَبِي جَعْفَر (عليه السلام)قَالَ: سَأَلَهُ الأَبْرَشُ الْكَلْبِيُّ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ-(وَ شاهِد وَ مَشْهُود) فَقَالَ أَبُو جَعْفَر(عليه السلام)مَا قِيلَ لَكَ فَقَالَ قَالُوا الشَّاهِدُ يَوْمُ الْجُمُعَةِ وَ الْمَشْهُودُ يَوْمُ عَرَفَةَ فَقَالَ أَبُو جَعْفَر (عليه السلام)لَيْسَ كَمَا قِيلَ لَكَ الشَّاهِدُ يَوْمُ عَرَفَةَ وَ الْمَشْهُودُ يَوْمُ الْقِيَامَةِ أَ مَا تَقْرَأُ الْقُرْآنَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ- (ذلِكَ يَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النَّاسُ وَ ذلِكَ يَوْمٌ مَشْهُودٌ).3
محمد بن هاشم به صورت مرسل از امام باقر(عليه السلام) نقل مى كند، أبْرش كلبى از آيه (وَشَاهِد وَمَشْهُود)سؤال كرد، كه مقصود از «مشهود » چيست؟ آيا منظور از مشهود «روز عرفه » است؟ حضرت فرمود:
منظور روز رستاخيز است (و فرمودند:) آيا اين آيه را نخواندى كه روز قيامت را چنين توصيف مى كند: «آن روزى است كه همه مردم دور هم گرد مى آيند و اين همان روز مشهود است » .
جمله «أما تقرأ القرآن » بهترين دليل است كه ظواهر قرآن حجت است كه

1. مجلسى، محمد باقر، «مرآة العقول » ، ج1، ص 353.
2. هود:11، آيه 103.
3. صدوق، محمد بن على، «معانى الاخبار » ، ص 299، باب معنى الشاهد والمشهود، حديث5.

صفحه 97
حضرت به طرف مى گويد مگر قرآن نخوانده اى و اين جمله را به كسى مى گويند كه قرآن براى او حجت باشد.

6. استدلال با آيه: (مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا)1

1. أَبِي رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْر عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِم عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(عليه السلام)قَالَ كَانَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ (صلى الله عليه وآله وسلم)يَقُولُ وَيْلٌ لِمَنْ غَلَبَتْ آحَادُهُ أَعْشَارَهُ فَقُلْتُ لَهُ وَ كَيْفَ هَذَا فَقَالَ أَ مَا سَمِعْتَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ- (مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزى إِلَّا مِثْلَها)فَالْحَسَنَةُ الْوَاحِدَةُ إِذَا عَمِلَهَا كُتِبَتْ لَهُ عَشْراً وَ السَّيِّئَةُ الْوَاحِدَةُ إِذَا عَمِلَهَا كُتِبَتْ لَهُ وَاحِدَةً فَنَعُوذُ بِاللَّهِ مِمَّنْ يَرْتَكِبُ فِي يَوْم وَاحِد عَشْرَ سَيِّئَات وَ لاَ تَكُونُ لَهُ حَسَنَةٌ وَاحِدَةٌ فَتَغْلِبَ حَسَنَاتُهُ سَيِّئَاتِهِ.2
هشام بن سالم روايتى را نقل كرده كه امام سجاد(عليه السلام) مى فرمايند:
واى بر كسى كه يگان هاى او بر دهگان هاى او افزايش پيدا كند.
سپس از حضرت توضيح خواسته شد، حضرت در پاسخ فرمودند: نشنيدى خداى عزوجل مى فرمايد:
«پاداش كار نيك ده برابر است، ولى سزاى كار بد يكى است، بدبخت كسى است كه آنقدر گناه كرده كه سزاى كار بد او بر پادش كار نيكش غلبه

1. انعام:6، آيه 160.
2. ابن بابويه، محمد بن على، «معانى الاخبار » ، ص 248، باب معنى قول على بن الحسين(عليهما السلام)ويل لمن غلبت آحاده أعشاره.

صفحه 98
كند.
مورد استدلال هر چند مربوط به احكام فرعى عملى نيست ولى ما در عنوان بحث، حجّيت ظواهر را از نظر موضوع گسترده تر مطرح كرديم، يعنى حجيت ظواهر در عقايد و احكام و اخلاق و ديگر موارد.
بررسى سند: روايت مسند و صحيح است و همگان در كتب رجالى توثيق شده اند.

صفحه 99
كتاب علم   

      گفتار2

كتاب علم
استدلال با آيات:
1. (أَ لَمْ يُؤْخَذْ عَلَيْهِمْ مِيثاقُ الْكِتابِ أَنْ لا يَقُولُوا عَلَى اللَّهِ...)
2. (بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمَّا يَأْتِهِمْ تَأْوِيلُهُ)
3. (إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهَالَة...)
4. (لا خَيْرَ فِي كَثِير مِنْ نَجْواهُمْ إِلَّا مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَة...)
5. (وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ قِياماً)
6. (لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْياءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ)

صفحه 100