welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : جدال احسن*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحاني*

جدال احسن
ديباچه
الحمدلله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين
قرآن تنها کتاب الهي است که از تحريف مصون مانده است و با اطمينان و يقين مي‌توان همه کلماتش را کلام خداوند دانست؛ کلامي که جز صدق نمي‌گويد و جز به‌سوي هدايت و سعادت دعوت نمي‌کند.
بر اساس آيه 125 سوره نحل، قرآن دعوتش را بر پايه حکمت، اندرز نيکو و جدال احسن بنا نهاده و مسلمانان را به آن فرا خوانده است. اما برخي فرقه‌هاي اسلامي روشي ديگر در پيش گرفته و اساس کار خود را بر تهمت و شايعه بنا نهاده‌اند؛ به‌گونه‌اي که هر انديشه‌اي غير از انديشه خود را شرک و کفر مي‌دانند و هر رفتاري را که با ضوابط آنان نسازد بدعت مي‌نامند.
وهابيان نمونه بارز اين نوع مرام‌اند که البته خود را داعيه‌دار

16
مسلماني و پيشگام توحيدمداري نيز مي‌خوانند. حربه وهابيان در برخورد با مخالفان خود، نسبت دادن آنان به کفر و شرک و بدعت است. اينان براي پيشبرد اهداف خود، هر وسيله‌اي را موجه مي‌دانند و به هر شبهه و شايعه‌اي بي‌بنياد، تمسک مي‌جويند. آنچه در اين مجموعه بدان پرداخته شده، نمونه‌اي از شبهات و شايعاتي است که اين فرقه عليه پيروان اهل بيت ( عليهم السلام ) مي‌پراکنند و اين ضلالت خود را صراط مستقيم و پيروان هدايت‌يافته اهل بيت ( عليهم السلام ) را گمراه، کافر و مشرک قلمداد مي‌کنند. حضرت آيت الله العظمي سبحاني (حفظه‌الله) در اين کتاب، بر اساس آموزه قرآني و جدال احسن، به پاسخ‌گويي شبهات و رد تهمت‌ها پرداخته و چهره تزوير مدعيان توحيدمداري را برملا کرده است. از خداوند مي‌طلبيم به استاد معظم عمري طولاني و با برکت در جهت خدمت به مکتب اهل بيت ( عليهم السلام ) عطا کند و اين اثر را چراغي فراروي حقيقت‌جويان قرار دهد.
انه ولي التوفيق
گروه کلام و معارف
پژوهشکده حج و زيارت

17
مقدمه
الحمدلله رب العالمين والصلاة والسلام علي سيدنا و نبينا محمد و علي آله الطاهرين
تبيين، اثبات و دفاع عقلاني از گزاره‌هاي اعتقادي و پاسخ به شبهات در حوزه معارف دين، وظيفه اصلي علم کلام و علماي دين است. با اينکه معارف اهل بيت ( عليهم السلام ) کاملاً آشکار، منطقي و بر پايه فطرت بشري است، متأسفانه در سال‌هاي اخير، وهابيان، اين معارف الهي را شرک‌آميز خوانده و پيروان آن را تکفير کرده‌اند.
اثر حاضر با هدف تبيين گزاره‌هاي اصلي اعتقادات شيعه و پاسخ به شبهات اين حوزه، تدوين شده است. اميد است خداي متعال از اين اقدام ناچيز راضي باشد و آن را وسيله هدايت و ارشاد رهپويان حق قرار دهد.
مؤلف

18

19
بخش اول: توحيد و شرک

20

21
فصل اول:
اقسام و مراتب توحيد
گرايش به توحيد و گريز از شرک، از مهم‌ترين مسائل اعتقادي است که کلية تعاليم آسماني از آن نشأت مي‌گيرد و زيربناي ساير معارف توحيدي که انبياي الهي در کتب و کلمات خود بر آن تأکيد ورزيده‌اند، محسوب مي‌شود.
از آنجا که عالمان ديني در آثار خود، اقسام و مراتب توحيد را برشمرده‌اند، ما نيز به صورتي گذرا به هر يک از آنها با استشهاد به آيات قرآن کريم اشاره مي‌کنيم:
اول: توحيد در ذات
منظور از توحيد ذاتي؛ يگانگي خداوند متعال و مانند نداشتن او است. چرا که وجود مثل و مانند براي او محال و ناممکن است.
خداوند در قرآن مي‌فرمايد: (لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ)؛ ‹هيچ چيز همانند او نيست و او شنوا و بيناست›. (شوري: 11)

22
و نيز مي‌فرمايد:
(قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ * اللَّهُ الصَّمَدُ * لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ * وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ) (اخلاص: 1 ـ 4)
خداوند يکتا و يگانه است. خداوندي است که همة نيازمندان قصد او مي‌کنند. (هرگز) نزاده و نه زاده شده و براي او هيچ‌گاه شبيه و مانندي نبوده است.
دوم: توحيد در خالقيت
يعني؛ در صحنة گيتي، خالق و پديدآورنده‌اي غير از خداوند نيست و هرآنچه جامة وجود پوشيده است، از آسمان‌ها و زمين، کوه‌ها و درياها، عناصر و معادن، گياهان و درختان و... همه مخلوق خداوند هستند و اصل وجود آنها و افعال و آثارشان همه مخلوق و معلول او است. آفتاب و گرماي آن، ماه و نور افروزي آن، آتش و سوزانندگي آن و ساير اسباب و علل و مسببات و معلول‌ها، جملگي آفريدة حق تعالي هستند: (قُلِ اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَهُوَ الْواحِدُ الْقَهَّارُ)؛ ‹بگو خدا خالق همه چيز است و اوست يکتا و پيروز›. (رعد: 16)
همچنين مي‌فرمايد:
(اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَهُوَ عَلي كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَكِيلٌ) (زمر: 62)
خداوند آفريدگار همه چيز است و حافظ و ناظر بر همه اشياء مي‌باشد.
(ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ فَاعْبُدُوهُ) (انعام: 102)

23
اين است خداوند، پروردگار شما؛ هيچ معبودي جز او نيست؛ آفريدگار همه چيز اوست؛ پس او را بپرستيد.
از سوي ديگر خواست و مشيّت الهي بر آن است که هر چيزي، از طريق اسباب و وسايل خاص خود موجود شود، لذا مخلوق دانستن جهان، به معناي نفي رابطة عليت در بين موجودات نيست.
سوم: توحيد در ربوبيّت
تدبير جهان به دست مدبر يگانه و کارگزار واحدي است و هيچ موجودي ياري‌‌رسان او نيست، تنها خداوند است که مدبر سراسر هستي مي‌باشد، چنان‌که مي‌‌فرمايد:
(إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَالْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوي عَلَي الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ) (يونس: 3)
پروردگار شما خداوند است که آسمان‌ها و زمين را در شش روز ‹شش دوره[ آفريد، سپس بر تخت (قدرت) قرار گرفت و به تدبير کار (جهان) پرداخت.
(اللَّهُ الَّذِي رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها ثُمَّ اسْتَوي عَلَي الْعَرْشِ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي لِأَجَلٍ مُسَمًّي يُدَبِّرُ الْأَمْرَ) (رعد: 2)
خدا همان کسي است که آسمان‌ها را بدون ستون‌هايي که براي شما ديدني باشد برافراشت. سپس بر عرش استيلا يافت (و زمام تدبير جهان را در کف قدرت گرفت) و خورشيد و ماه را مسخر

24
ساخت که هر کدام تا زمان معين حرکت دارند. کارها را او تدبير مي‌کند.
چهارم: توحيد در تشريع و قانون‌گذاري
حق قانون‌گذاري و وضع قانون براي انسان‌ها، مختص خداوند است. تنها او صلاحيت قانون‌گذاري براي جوامع بشري را دارد و ديگران از اين صلاحيت برخوردار نيستند.
خداوند متعال مي‌فرمايد: (إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ)؛ ‹حکم تنها از آن خداست، فرمان داده که غير از او را نپرستيد›. (يوسف: 40)
اين آيه، حاکميت را منحصر در خداوند مي‌داند و منظور از حاکميت در اين آيه، حاکميت در بُعد تشريع و قانون‌گذاري مي‌باشد. بر طبق آية مذکور، هيچ‌کس جز خداوند نمي‌تواند امر و نهي کند و چيزي را حلال يا حرام نمايد.
از آنجا که منظور از حاکميت در اينجا حاکميت تشريعي است، در ادامة آيه جملة (أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ) ذکر شده است. پس معناي ‹امر› در اين آيه، همان ‹امر تشريعي› است.
قرآن در فرازي ديگر مي‌فرمايد:
(أَ فَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ) (مائده: 50)
آيا آنها حکم جاهليت را (از تو) مي‌خواهند؟! و چه کسي بهتر از خدا براي قومي که اهل يقين هستند، حکم مي‌کند؟!

25
اين آيه قوانين را به دو نوع ‹الهي و جاهلي› تقسيم مي‌‌کند. آنچه زاييده فکر بشر است و مورد تأييد وحي الهي نيست، غير الهي و جاهلي به شمار مي‌رود.
پنجم: توحيد در اطاعت و بندگي
بدين معنا که تنها طاعت و فرمان برداري از خداوند واجب است و اوامر و نواهي اوست که بايد انجام پذيرد. اطاعت از غير خداوند جز با اجازه و امر او روا نيست. در غير اين صورت هر اطاعتي حرام و موجب شرک در اطاعت خواهد بود:
(وَ ما أُمِرُوا إِلاَّ لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ) (بيّنه: 5)
و به آنها دستوري داده نشده بود جز آنکه خدا را بپرستند درحالي‌‌که دين خود را براي او خالص کنند.
‹دين› در اين آيه به معناي اطاعت است. يعني؛ تنها بايد از او اطاعت کنند نه از غير او. البته اطاعت از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نيز واجب است، امّا به دليل دستور خداوند:
(وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ) (نساء: 64)
ما هيچ پيامبري را نفرستاديم مگر براي اينکه به فرمان خدا از وي اطاعت شود.
در آيه‌اي ديگر اطاعت از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را از مظاهر اطاعت خداوند مي‌داند: (مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ)؛ ‹کسي که از پيامبر اطاعت کند، خدا را اطاعت کرده است›. (نساء: 80)

26
بنابراين اطاعت از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، اولي الامر و والدين، با اذن و امر خداوند واجب است و در غير اين صورت نه تنها اطاعت از آنها واجب نيست، بلکه جايز هم نمي‌باشد. مُطاع بالذّات فقط خداوند است و ديگران با اذن و امر او مُطاع مي‌باشند.
ششم: توحيد در حاکميت
حق حکومت بر انسان‌ها مخصوص خداوند متعال است و حکومت ديگران بايد در نهايت به حکومت خداوند منتهي شود؛ زيرا حکومت در جوامع بشري با تصرف و اِعمال قدرت بر جان و مال و محدود نمودن آزادي افراد همراه است و اين امور از حق ولايت حاکمان بر مردم ناشي مي‌شود و اگر ولايت حاکمان مشروعيت نداشته باشد، تمام اقدامات آنان نامشروع و عدواني است. بدون ترديد ولايت حقيقي از آنِ خداوندي است که مالک حقيقي، خالق و مدبر انسان‌هاست و هيچ‌کس بدون اذن او، حق حکمراني بر بندگانش را ندارد:
(إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ يَقُصُّ الْحَقَّ وَهُوَ خَيْرُ الْفاصِلِينَ) (انعام: 57)
حکم و فرمان، تنها از آنِ خداست، حق را از باطل جدا مي‌کند و او بهترين جداکننده ‹حق از باطل[ است.
در آيه‌اي ديگر مي‌فرمايد:
(أَلا لَهُ الْحُكْمُ وَهُوَ أَسْرَعُ الْحاسِبِينَ) (انعام: 62)
بدانيد که حکم و داوري مخصوص اوست و او سريع‌ترين حسابگران است.

27
بنابراين حکومت بر مردم چه به صورت قضاوت و فصل خصومت و چه به صورت حکومت در بُعد اجرايي و سياسي، حق ويژة خداوند است و غير او، تنها به اذن او از چنين حقي برخوردارند. در غير اين صورت حکومت آنان، حکومت طاغوت خواهد بود و قرآن کريم در آيات بسياري از آن نهي نموده است.
هفتم: توحيد در عبادت
بدين معنا که عبادت، منحصر در خداوند است. اين اصل مورد قبول و وفاق تمام مذاهب اسلامي است. با پذيرش اين اصل است که انسان، هويت اسلامي مي‌يابد و مسلمان شمرده مي‌شود. (إِيَّاكَ نَعْبُدُ)، شعار همه روزة مسلمانان است که حداقل ده بار در روز آن را تکرار مي‌کنند. بنابراين پرستش غير خداوند، شريک نمودن غير خداوند با او در عبادت است و موجب بيرون رفتن انسان از دايرة اسلام مي‌شود.
در اين اصل کلي که عبادت و پرستش، ويژة خداوند است ترديد و اختلافي نيست، بلکه در بعضي مصاديق و موارد است که سئوال پيش مي‌آيد، آيا عبادت خداوند صورت مي‌گيرد يا عبادت غير او؟
مثلاً برگزاري مجالس جشن و سرور در اعياد مذهبي، آيا عبادت شخصيتي که به احترام او مجلس تشکيل شده است محسوب مي‌شود يا فقط احترام و تکريم او است نه بيش از آن؟ اگر عبادت محسوب شود، بدون ترديد حرام و شرک است و اگر احترام و تکريم باشد،

28
جايز و بلکه مستحب است.

29

30
فصل دوم:
شبهات
شبهه 1
چگونه قرآن درباره خدا مي‌‌گويد: (يَداهُ مَبْسُوطَتانِ)؟
مي‌گويند: صفات خبري كه در قرآن آمده‌اند حاكي از جسمانيت خدا است، مانند اينكه مي‌فرمايد: (بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ)؛ ‹بلکه دو دست او گشوده است› (مائده: 64) يا (يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ)؛ ‹دست خدا بالاي دست‌هاشان است› (فتح: 10) و امثال آنها... .
پاسخ
قرآن، معجزه جاودانه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) است و از نظر شيريني بيان و برتري معاني، نمونه‌اي ندارد، و يكي از ملاكات بلاغت، به كارگيري مجاز در كلام است و بزرگان گفته‌اند: ‹كلام البلغاء مشحون بالمجاز›. بنابراين، اين نوع صفاتي كه نمونه‌هايي از آن را متذكر شديد، از باب مجاز و تشبيه است.
مثلاً در محاورات عمومي مي‌گويند: فلاني دستش بسته است يا

31
دستش باز است و هر دو كنايه از بخل و بخشش است، يا اينكه مي‌گويند: دست بالاي دست بسيار است، كنايه از قدرت برتر است. اگر قرآن مي‌فرمايد: (يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ) كنايه از تسلّط او بر بيعت‌كنندگان است.
كساني كه راه تجسيم را در پيش گرفته‌اند، داوري آنان درباره اين الفاظ اين است كه بايد بر معني حقيقي حمل شوند، از اين جهت براي خدا دست و پا و چشم و گوش ثابت كرده‌اند و او را به سان انسان مي‌پندارند كه فقط درباره ريش و شرمگاه او نمي‌توان سخن گفت و اثبات بقيه اعضا براي او اشكالي ندارد.
اين گروه، چشم بسته به قرآن مي‌نگرند، در حالي‌كه قرآن مي‌فرمايد: (لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ)؛ ‹چيزي همانند او نيست›. (شوري: 11)
يكي از علماي وهابي كه منكر مجاز در قرآن بود، و معتقد بود كه اين الفاظ را بايد بر معاني ظاهري آنها حمل كرد، و طرفداران مجاز در قرآن را اهل تأويل مي‌شمرد با يكي از علماي شيعه روبرو شد و آنچه توانست درباره شيعه و اينکه آنها قرآن را تأويل مي‌كنند، سخن گفت: اتفاقاً آن عالم وهابي كور و نابينا بود. اين عالم شيعي به او گفت: متأسفم كه حضرت‌عالي در روز رستاخيز از رؤيت خدا و پيامبرش محروميد. آن عالم وهابي وحشت زده گفت: چرا؟ او در پاسخ گفت به گواه اين آيه كه (مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمي فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمي وَأَضَلُّ سَبِيلاً)؛ ‹هر که در اين جهان کور ‹دل[ است، در آن

32
جهان نيز کور و گمراه‌تر باشد›. (اسراء: 72) آن وهابي نابينا گفت: اين آيه مربوط به نابينايي قلب و روح است، نه نابينايي ظاهري. آن عالم شيعي گفت: اين همان تأويل است كه شما منكر آن هستي. او در پاسخ جز فحش و دشنام چيزي نداشت كه بگويد.
چگونه مي‌توان مجاز و تأويل را در قرآن، منكر شد درحالي‌كه قرآن، همه گناهان را به دست‌‌هاي انسان نسبت مي‌دهد و مي‌فرمايد:
(ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ يَداكَ وَأَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلاَّمٍ لِلْعَبِيدِ) (انفال: 51)
اين كيفر به خاطر چيزي است كه دست‌هاي شما پيشاپيش فرستاده‌اند و خدا بر بندگان ستم نمي‌كند.
مسلّماً همه گناهان انسان با دست او انجام نمي‌گيرد، بخشي با چشم و بخشي با گوش و برخي با زبان و همچنين... ولي قرآن همه را مجازاً به دست نسبت داده است، چون عضو فعال در انسان، دست او است و گناه، منسوب به خود انسان است.

33
شبهه 2
ملاك ايمان و كفر، چيست؟
ديده مي‌شود برخي از فرق اسلامي، فرقه‌‌هاي ديگر را تكفير مي‌كنند، آيا اين كار صحيح است؟
پاسخ
ملاك ايمان و كفر در اختيار كسي نيست كه بتواند آن را الگو قرار دهد و جمعي ديگر را مؤمن و جمعي را كافر قلمداد نمايد، بلكه الگوي آن، سيره پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) است كه در چه شرايطي، مؤمن بودن افراد را مي‌پذيرفت؟
در عصر رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، ملاك ايمان، شهادت به سه چيز بود: توحيد، نبوت و معاد.(1) اگر كسي به اين سه مسئله اعتراف مي‌كرد، او را مسلمان مي‌شمرد، بنابراين، همه فرق اسلامي كه بر اين سه اصل، ايمان دارند، همگان در حظيره ايمان وارد شده‌اند. پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ،

1. ايمان به معاد لازمه ايمان به توحيد و رسالت بود.

34
اميرمؤمنان را به جنگ خيبريان فرستاد. علي ( عليه السلام ) چند گام به سمت خيبر رفت سپس از آن نقطه صدا زد: يا رسول الله نبرد با خيبريان تا چه حدي است؟ فرمود: ‹حتّي يشهدوا أن لا إله إلاّ الله و أنّ محمّداً رسول الله›.(1)
البته يك رشته مسائل در اسلام، حالت ضروري و بديهي پيدا كرده مانند خاتميت پيامبر و جسماني بودن معاد، و يا جسم نبودن خدا و محبت و دوستي خاندان رسالت هرگاه كسي يكي از آنها را منكر شود، از آن نظر كه انكار آنها در نظر منكر، ملازم با انكار يكي از اصول سه‌گانه است، چنين فردي از حظيره اسلام، بيرون مي‌رود.
پيامبر گرامي ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، هنگامي كه از مردم، اعتراف به ايمان مي‌گرفت، هرگز از آنها سؤال نمي‌كرد كه:
ـ آيا به زيارت قبور انبيا و اوليا مي‌رويد يا نه؟
ـ آيا به اوليا توسل مي‌جوييد يا نه؟
امثال اينها يك رشته مسائل فقهي و يا كلامي هستند كه در كتاب‌‌هاي فقهي مطرح مي‌شوند. اثبات و نفي آنها، ارتباطي به كفر و ايمان ندارد.

1. صحيح بخاري، ج 2، مناقب علي7؛ صحيح مسلم، ج 7، باب فضائل علي7، ص 121.

35
شبهه 3
طلب شفا و شرک
چگونه مي‌گوييد: ‌اي امام عزيز! فرزند ما را شفا بده! درحالي‌که شافي خداست و اين نوعي شرك است؟
پاسخ
در گذشته، يادآور شديم كه ملاك توحيد و شرك در دست ما نيست كه كاري را عين توحيد و كار ديگر را شرك قلمداد كنيم، بلكه براي خود، معيار و ميزاني دارد كه بايد كارها با آن معيار سنجيده شود و ما اين معيار را با دو مثال روشن مي‌كنيم.
قرآن مجيد، تدبير جهان آفرينش، از جمله شفاي بيماران را به خود خدا نسبت داده است، و منحصر به او شمرده است، و در سوره‌‌هاي مختلف مي‌فرمايد: (يُدَبِّرُ الْأَمْرَ)؛ ‹اوست كه جهان را اداره مي‌كند›. (يونس: 3 و 31؛ رعد: 2؛ سجده: 5)
ولي درحالي‌که تدبير را منحصراً از آن خود مي‌داند، در سوره النازعات مي‌فرمايد: (فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً)؛ ‹پس به آن تدبيرکنندگان کارها

36
ـ فرشتگاني ـ که تدبير امور خلق مي‌کنند› (نازعات: 5)، مسلماً در قرآن تناقض نيست. خود قرآن مي‌فرمايد:
(وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً)
(نساء: 82)
‹آيا در قرآن نمي‌انديشند؟[ و اگر از نزد غير خدا مي‌بود در آن ناسازگاري و ناهمگوني بسيار مي‌يافتند.
ولي تفسير هر دو آيه اين است: تدبير مستقل و غير وابسته
به جايي، از آن خداست. اما به حكم اينکه اين جهان، جهانِ اسباب
و مسبّبات است، يك رشته مدبرهايي هستند كه به اذن خداوند
در تدبير جهان و ارسال ارزاق به بشر مؤثرند و فرشتگاني براي اين كار، گمارده شده‌اند. مدبّر بودن اينها منافاتي با انحصار تدبير در خدا ندارد، زيرا اينها جنود الهي و كارگزاران عالم آفرينش به اذن خدا هستند.
مثال ديگر
همگان معتقديم كه شافي خداست و ابراهيم خليل در اين مورد چنين مي‌گويد: (وَ إِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ)؛ ‹و چون بيمار شوم بهبودم بخشد› (شعراء: 80). ولي در عين حال، خدا مي‌فرمايد: ‹ما در عسل شفا قرار داديم›: (فِيهِ شِفاءٌ لِلنَّاسِ)؛ ‹در آن براي مردم شفاست› (نحل: 69)، تو گويي اين معجون شفابخش است. همچنين حضرت مسيح، تصريح مي‌كند كه من بيماران را بهبود مي‌بخشم و شفا مي‌دهم،

37
اما به اذن خدا، چنان‌که مي‌فرمايد:
(وَ أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ وَأُحْيِ الْمَوْتي بِإِذْنِ اللَّهِ) (آل‌عمران: 49)
و به خواست و فرمان خدا نابيناي مادرزاد و پيس را بهبود مي‌بخشم و مرده را زنده مي‌کنم.
بنابراين منطق قرآن اين است كه شفا، و حتي زنده كردن مردگان، به صورت استقلالي و بدون استمداد از كسي، ويژه خداست ولي شفا، و حيات بخشي به اذن الهي و امر او و به عنوان اينکه كارگزار عالم آفرينش است، به وسيله اولياي خدا انجام مي‌گيرد، با توجه به اين آيات، روشن مي‌شود كه درخواست شفا به نحوي كه حضرت مسيح يادآور آن است، نه تنها شرك نيست، بلكه عين توحيد است و با آيات قرآن، كمال انطباق را دارد.

38
شبهه 4
آيا در قرآن از توسل به اولياي خدا كه درگذشته‌اند،
نهي شده است؟
مي‌گويند: در دو جاي سوره بقره از واسطه قرار دادن بت‌ها و مردگان و... منع شده است. شفاعت قابل قبول در قرآن براي مؤمنان است و شفاعت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) هم به اذن خدا فقط براي مؤمنان است، يعني پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) حق شفاعت براي پدر و مادر و عمويش را ندارد!
پاسخ
نخست سؤال مي‌شود: در كجاي سوره بقره از واسطه قرار دادن مردگان، منع شده است؟ آيات مربوط به شفاعت در سوره بقره عبارتند از:
1. (مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ) (بقره: 255)
کيست آن که جز به خواست و فرمان او نزد وي شفاعت کند؟
2. (وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَلا يُقْبَلُ مِنْها

39
شَفاعَةٌ وَلا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَلا هُمْ يُنْصَرُونَ) (بقره: 48)
و بترسيد از روزي که کسي به کار کسي نيايد و از او شفاعتي پذيرفته نشود و از او برابري ـ عوضي که خود را بازخرد ـ نستانند و نه ياري شوند.
3. (وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَلا يُقْبَلُ مِنْها عَدْلٌ وَلا تَنْفَعُها شَفاعَةٌ) (بقره: 123)
و بترسيد از روزي که کسي به کار کسي نيايد و از او برابري ـ عوضي که خود باز خرد ـ نپذيرند و او را هيچ شفاعتي سود ندهد.
4. (أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْناكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لا بَيْعٌ فِيهِ وَلا خُلَّةٌ وَلا شَفاعَةٌ) (بقره: 254)
از آنچه شما را روزي کرده‌ايم انفاق کنيد پيش از آنکه روزي بيايد که در آن نه داد و ستدي باشد و نه دوستي و نه شفاعتي.
اينها مجموع آياتي است كه پيرامون شفاعت در سوره بقره آمده است، در كدام يك از اين آيه‌ها از ممنوعيت شفاعت مردگان سخن مي‌گويد؟
1. آيه نخست مي‌گويد شفاعت شافعان به اذن خداست.
2. آيه دوم، نفي شفاعتي است كه بني‌اسرائيل، ادعا مي‌كردند، زيرا ابتداي آيه خطاب به آنهاست (وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً).
3. آيه سوم نيز شفاعت بدون اذن را نفي مي‌كند و مربوط به

40
شفاعتي است كه امت يهود معتقد بودند.
4. آيه چهارم هرچند مطلق شفاعت را نفي مي‌كند، امّا به قرينه آيات ديگر نفي شفاعتي را مي‌كند كه اهل كتاب و مشركان بدان معتقد بوده‌اند.
اكنون سؤال مي‌شود در كدام يك از اين آيات آمده است كه اولياي الهي كه درگذشته‌اند را نمي‌توان واسطه قرار داد؟ سخن گفتن بي‌دليل آسان است، ولي اثبات آن مشكل!

41
شبهه 5
توسل به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم )
آيا اين آيه درباره منافقان است؛ آنجا که خداوند مي‌فرمايد:
(وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً) (نساء: 64)
و هيچ پيامبري نفرستاديم مگر براي آنکه به فرمان خدا فرمانش برند و اگر آنان هنگامي که بر خود ستم کردند نزد تو مي‌آمدند و از خدا آمرزش مي‌خواستند و پيامبر براي آنان آمرزش مي‌خواست هرآينه خداي را توبه‌پذير و مهربان مي‌يافتند.
پاسخ
در شأن نزول آيه، دو نظر هست:
1. يكي از يهوديان مدينه با يكي از مسلمانان منافق، اختلافي داشت، بنا گذاشتند يك نفر را به عنوان داور در ميان خود برگزينند، مرد يهودي چون به عدالت و بي‌نظري پيامبر اسلام ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، اطمينان

42
داشت، گفت: من به داوري پيامبر شما راضيم، ولي مرد منافق يكي از بزرگان يهود، به نام كعب بن اشرف را برگزيد؛ زيرا مي‌دانست با هديه مي‌تواند نظر او را به خود جلب كند و به اين ترتيب با داوري پيامبر، مخالفت كرد.(1)
2. بعضي از تازه‌مسلمانان، طبق عادت زمان جاهليت، در آغاز اسلام، داوري‌‌هاي خود را نزد دانشمندان يهود و يا كاهنان مي‌بردند و اين آيه در حق همين افراد، وارد شده است، نه منافقان.(2)
در هر حال، اين فرد، خواه منافق باشد، خواه فرد تازه مسلمان، نوعي مخالفت با فرمان خدا كرده است. خداوند درباره اين فرد، يادآور مي‌شود كه اگر آنها نزد پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بيايند و خود، استغفار كنند و پيامبر هم درباره آنان استغفار كند؛ يعني شفاعت نمايد، خدا گناهان آنان را مي‌بخشد. بنابراين، آيه، يك ضابطه كلي است و اختصاص به موردي مانند فرد منافق يا تازه مسلمان ندارد، بر فرض اينکه درباره منافق هم باشد، اگر شفاعت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) درباره آنان پذيرفته باشد، درباره ديگران، به طريق اولي پذيرفته خواهد شد. اگر منافق مجاز است كه درخواست شفاعت كند، مؤمن واقعي به طريق اولي از اين حق بهره‌مند مي‌باشد.
اين آيه، كاملاً توسل جستن به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) يا اولياي الهي را يك امر

1. مجمع البيان، ج3، ص 68.
2. المنار، ج5، ص 222.

43
شرعي مي‌داند، و صريحاً مي‌گويد كه آمدن به سراغ پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و او را در درگاه خدا، شفيع قراردادن و وساطت و استغفار او براي گنهكاران مؤثر است و موجب پذيرش توبه و رحمت الهي است.
اگر وساطت و دعا و شفاعت خواستن از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، شرك بود، چگونه ممكن بود كه قرآن، چنين دستوري را به گنهكاران بدهد، منتهي بايد خطاكار، نخست خود، توبه كند، سپس براي قبول توبه خود، از استغفار پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، بهره بگيرد.
بديهي است پيامبر آمرزنده گناه نيست. او فقط مي‌تواند طلب آمرزش كند و براي پذيرفته شدن شفاعت او خدا گناه آنان را مي‌بخشد.
از اين گذشته، تأثير استغفار پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) درباره مؤمنان، اختصاصي به اين آيه ندارد، بلكه در سوره توبه نيز آمده است:
(وَ ما كانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِيمَ لِأَبِيهِ إِلاَّ عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها إِيَّاهُ) (توبه: 114)
و آمرزش‌خواهي ابراهيم براي پدرش ـ عموي مشرکش که به جاي پدر سرپرست او بود ـ نبود، مگر از براي وعده‌اي که به او داده بود.
(فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ اللَّهُ وَاسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَلِلْمُؤْمِنِينَ) (محمد: 19)
پس بدان که هيچ خدايي جز خداي يکتا نيست و براي گناه خود و براي مردان و زنان مؤمن آمرزش بخواه.

44
البته در مورد بحث، امر به استغفار هست. ناگفته پيداست چيزي كه خدا به آن امر كرده، درخواست آن از پيامبر، جز تأكيد امر الهي، چيز ديگري نيست.
از آيات سوره يوسف استفاده مي‌شود كه اين رسم ديرينه جامعه توحيدي بوده و لذا آن‌گاه كه پرده از جنايات برادران يوسف برداشته شد، آنها جز اين چاره نديدند كه به پدر پناه ببرند تا براي آنان استغفار كند:
(قالُوا يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا كُنَّا خاطِئِينَ) (يوسف: 97)
گفتند: اي پدر براي گناهان ما آمرزش بخواه، همانا ما گناهکار بوديم.
و چون ما در اين مورد در گذشته نيز سخن گفته‌ايم به همين مقدار، بسنده مي‌كنيم.

45
شبهه 6
توسل و بت‌پرستي
(برداشت نادرست از آيه 38 سوره زمر)
خدا در آيه 38 سوره زمر چنين مي‌فرمايد:
(وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَالْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ قُلْ أَ فَرَأَيْتُمْ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ أَرادَنِيَ اللَّهُ بِضُـرٍّ هَلْ هُنَّ كاشِفاتُ ضُرِّهِ أَوْ أَرادَنِي بِرَحْمَةٍ هَلْ هُنَّ مُمْسِكاتُ رَحْمَتِهِ قُلْ حَسْبِيَ اللَّهُ عَلَيْهِ يَتَوَكَّلُ الْمُتَوَكِّلُونَ)
و اگر از آنها بپرسي چه كسي آسمان‌ها و زمين را آفريده؟ حتماً مي‌گويند: خدا، بگو آيا هيچ درباره معبوداني كه غير از خدا هستند و آنها را مي‌خوانند، انديشيده‌ايد كه اگر خدا زياني براي من بخواهد آيا آنها مي‌توانند آن را برطرف سازند؟ و يا اگر رحمتي براي من اراده كند، آيا آنها توانايي دارند، جلو رحمت او را بگيرند؟ بگو: خدا مرا كافي است و همه متوكلان بايد بر او توكل كنند.
توضيح شبهه اينکه مي‌گويند: شيعيان غير خدا را نمي‌پرستند، لكن توسّل و وساطت ائمه قطعاً به مرده‌پرستي و بت‌پرستي كشيده مي‌شود!

46
پاسخ
اين آيه در مورد مشركان است. مشركان، درحالي‌که خدا را آفريدگار آسمان‌ها و زمين مي‌دانستند، ولي غير او را يعني بت‌ها را مي‌پرستيدند، زيرا آنها را مالكان كارهاي الهي مي‌دانستند.
اين گروه بت‌پرست كه در توحيد ذاتي مشكلي نداشتند، ولي در توحيد ربوبي معتقد بودند كه كارهاي خدا مانند: 1. مغفرت از گناهان؛ 2. پيروزي در جنگ؛ 3. عزت در زندگي و مانند آنها، به بت‌هاي آنها تفويض شده است.
قرآن در نقد اين نظر مي‌فرمايد: از بتان كاري ساخته نيست. اگر خدا بخواهد زياني به كسي برساند آنها نمي‌توانند جلوگيري كنند و اگر بخواهد سودي به كسي برساند، نمي‌توانند جلوگيري كنند. بنابراين، بايد بگوييم خدا كافي است و در امور بر او توكل كنيم.
با توجه به تفسير آيه، روشن شد كه تشبيه توسّل به اولياي الهي، به عمل مشركان، تفسير به رأي است كه جايگاه چنين مفسري به فرموده پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) آتش است؛ زيرا مشركان، در توحيد ربوبي، به تمام معني مشرك بودند و تصور مي‌كردند كه كارهاي خدا به واسطه‌ها واگذار شده است، و لذا آنان را فعّال مايشاء در سرنوشت بندگان مي‌دانستند، درحالي‌که موحّدان در تمام مراحل موحدند:
1. توحيد در ذات خدا، يعني اينکه مثل و نظيري ندارد.
2. توحيد در صفات، علم و قدرت او عين ذات اوست، نه زائد بر ذات.

47
3. توحيد ربوبي، يا توحيد افعالي همه كارهاي جهان در دست خداست و هيچ‌گاه تفويضي انجام نگرفته است.
4. توحيد در عبادت. فقط او را بايد پرستيد، نه غير او را.
اكنون اگر فردي با اين اعتقاد، متوسل به اولياي الهي بشود، جز اين نيست كه از آنها طلب دعا كند كه خدا حاجت او را برآورده كند. در اين درخواست نه براي خدا مثلي قائل شده و نه كار خدا را به اولياي الهي تفويض كرده است.
اينكه مي‌گويد: وساطت، سرانجام سر از بت‌پرستي درمي‌آورد، بايد از او پرسيد پس آيات قرآني را چگونه تفسير مي‌كند كه به مسلمانان و به قول وهابيان به منافقان مي‌گويد: به سراغ پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) برويد تا او در حق شما دعا كند. آيا خدا از سرانجام توسل كه به بت‌پرستي كشيده مي‌شود ـ نعوذبالله ـ آگاه نبود؟!
اگر واقعاً توسّل، ما را به شرك مي‌كشاند، پس اعمال مكه درست شبيه اعمال مشركان است. بوسيدن حجرالاسود و طواف بر گرد خانه‌اي كه از سنگ و گل است، سعي ميان دو كوه، و قرباني‌كردن در مني، همه و همه شبيه اعمال مشركان است، پس چرا خدا به اينها امر كرده است؟ اشتباه اينجاست كه اين اعمال، به دو صورت انجام مي‌گيرد: يكي شرك است و ديگري عين توحيد.
مسلمانان چهارده قرن، به پيروي از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و يارانش، به اولياي الهي متوسل شدند و هيچ‌گاه از خط توحيد دور نشدند.

48
شبهه 7
آيا توسل به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و ائمه اطهار ( عليهم السلام ) با توحيد عبادي سازگار است؟
گفته‌اند: توسل به ارواح مقدسه، نوعي پرستش آنهاست، از اين جهت با توحيد عبادي ـ كه تنها پرستش خداست ـ منافات دارد.
پاسخ
نخست بايد مفهوم ‹عبادت و پرستش› را توضيح داد، آن‌گاه به مسئله ‹توسل› و اينکه با توحيد در پرستش منافات دارد يا ندارد، پرداخت.
عبادت اين است كه انسان در برابر موجودي خضوع كند كه او را خالق جهان و رازق انسان و بخشنده و بخشاينده بداند، و لااقل تصور كند كه برخي از كارهاي خدا به او سپرده شده است، چنان‌که مشركان، چنين تصوّري مي‌كردند. اين نوع خضوع از آن خدا است و شايسته هيچ موجودي نيست و لذا مي‌گوييم: (إِيَّاكَ نَعْبُدُ)؛ ‹فقط تو را مي‌پرستيم›. (فاتحه: 5)

49
ولي خضوع در برابر موجودي كه او را بنده شايسته خدا بداند، و هرگز تصور نكند كه او خداي جهان است و يا كسي است كه كارهاي جهان به او تفويض و واگذار شده، فقط تكريم و احترام است، مانند تكريم پدر و مادر و تكريم معلم و استاد و تكريم اميران و رهبران و... .
با توجه به اين تعريف، توسل، يعني درخواست دعا از انسان والامقام، ارتباطي با پرستش او ندارد، به دليل اينکه در همين جهان، از همين انسان‌‌هاي والا درخواست دعا مي‌شود، حتي خدا امر كرده كه به سراغ آنها برويم و آنها در حق ما استغفار كنند.(1)
نقطه حساس، تفسير عبادت است، بايد ديد نگرش متوسّل به پيامبران و امامان چگونه است؟ هرگاه آنان را بندگان صالح و والاي خدا بداند، هر نوع خضوع درباره آنان، تكريمي بيش نخواهد بود و توسل به آنان جز اين نيست كه از آنان بخواهد كه در حق او دعا كنند؛ زيرا دعاي آنان مستجاب مي‌گردد.

1. ر.ک: نساء: 64.

50
شبهه 8
توسل به انبيا و اوليا
اگر گفته شود مردم با توسل به اهل بيت ( عليهم السلام ) شفا گرفته‌اند. مي‌توان گفت: براي شفا دو شرط لازم است:
1. اذن خداوند به شافي؛
2. جلب رضايت خدا.
اگر اين كار را كرديم ديگر نيازي به اذن خداوند به شافي نيست و خود خداوند شفا مي‌دهد!
پاسخ
همه كارها در جهان هستي بر اساس يك رشته اسباب و علل انجام مي‌گيرد، و همگان به امر الهي فعال و كارسازند و چنان نيست كه خداوند همه كارها را مستقيماً انجام دهد، بلكه فيض و رحمت او، از طريق اسبابي كه خود آفريده و به آنها سببيت بخشيده است، به مخلوقات مي‌رسد. بررسي آيات قرآني اين اصل را به روشني ثابت مي‌كند. ما از ميان آيات فراوان فقط به چند آيه بسنده مي‌كنيم.

51
قرآن مجيد، درباره ذوالقرنين به يك سنت الهي كه متأسفانه مورد انكار وهابيان است، اشاره مي‌كند و مي‌فرمايد:
1. (إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَآتَيْناهُ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ سَبَباً * فَأَتْبَعَ سَبَباً) (کهف: 84 و 85)
ما در روي زمين به او قدرت داديم و اسباب هر چيزي را در اختيار او نهاديم و او هر سببي را دنبال كرد و به كار گرفت.
اين آيه به روشني حاكي است كه مشيت الهي در جهان، با به كارگيري اسباب، تحقق مي‌يابد و هر نوع غفلت و يا تغافل، نوعي بي‌اعتنايي بر اين سنت مي‌باشد.
2. (وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَكُمْ فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ) (بقره: 22)
از آسمان آبي فرو فرستاد و با آن، از ميوه‌‌ها براي شما روزي قرار داد، پس براي خدا شريكاني قائل نشويد درحالي‌که مي‌دانيد.
حرف ‹بـ › در جمله (فَأَخْرَجَ بِهِ) به معني‹سببيّت› است، و مضمون اين آيه در آيات ديگر هم آمده است.
3. (فِيهِ شِفاءٌ لِلنَّاسِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ) (نحل: 69)
در آن (عسل) براي مردم شفاست، و در آن نشانه‌اي است براي كساني كه مي‌انديشند.
قرآن در اين آيه ‹عسل› را مايه شفا براي مردم مي‌شمارد، درحالي‌که شافي حقيقي خداست.

52
4. (وَ تُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ بِإِذْنِي)؛ ‹تو كور و پيس را با اجازه من بهبودي مي‌بخشي›. (مائده: 110)
در اين آيه خدا شفابخشي را به حضرت مسيح نسبت مي‌دهد، درحالي‌که شفابخش اصلي خداست.
بنابراين، فياض و شفابخش واقعي خداست، ولي فيض الهي از طريق اسباب به مردم مي‌رسد و مردم از توسل به اسباب بي‌نياز نيستند.
در طول حيات انساني همه انسان‌ها، حتي انبيا و اوليا از داروهاي طبيعي بي‌نياز نبوده‌اند و از اين طريق شفاي الهي را دريافت مي‌كرده‌اند. به عقل هيچ انساني نرسيده كه شفابخش واقعي خداست، ديگر چه نيازي به اين داروها داريم؟!
از اين بيان، دو نكته روشن شد:
1. شفادهنده واقعي كه مبدأ همه حركات و آثار است، خداست.
2. توجه به اسباب كه فيض الهي از طريق آنها به ما مي‌رسد، منافاتي با شافي بودن خدا ندارد، زيرا سنت الهي بر همين منوال است كه از اين طريق به شفاي واقعي برسيم.
با توجه به اين دو مطلب روشن مي‌شود توسل به رجال الهي و كساني كه مقربان درگاه الهي‌اند و دعاهاي آنان، در نزد خدا پذيرفته و مستجاب است، نوعي توسل به اسبابي است كه خدا، ما را به آن دعوت كرده است.
خداوند آن گروه از مؤمنان را ستايش مي‌كند كه درباره برادران پيشين خود دعا كنند كه خدا آنان را ببخشد، چنان‌که مي‌فرمايد: (رَبَّنَا

53
اغْفِرْ لَنا وَلِإِخْوانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونا بِالْإِيمانِ)؛ ‹خدايا ما را و برادران ما را كه پيش از ما ايمان آورده‌اند ببخشاي›. (حشر: 10)
درحالي‌که خداوند مي‌تواند بدون دعاي برادران، آنان را ببخشد، ولي اصرار دارد كه اين فيض از طريق سبب خاص به نام دعاي برادر ديني برسد.
نتيجه مي‌گيريم كه فيوض مادّي و معنوي از طريق اسباب و مسبّبات به انسان‌ها مي‌رسد و شفاي بيماران نيز ازاين قاعده مستثني نيست كه از يك انسان والا بطلبيم كه دعا كند كه بيمار، شفا پيدا كند.
اگر مي‌گوييم كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) شفا داد، مقصود اين است كه ما به دعاي او متوسل شديم و از طريق او، شفاي الهي به ما رسيد. حتي چه بسا امكان دارد كه خدا به خود پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) كه در عالم برزخ در پيشگاه او زنده و حاضر است، توانايي دهد كه بنده‌اي را شفا دهد، چنان‌که اين قدرت را به حضرت مسيح ( عليه السلام ) داده بود و او چنين مي‌گفت: (وَ أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ وَأُحْيِ الْمَوْتي بِإِذْنِ اللَّهِ) (آل‌عمران: 49)
اگر واقعاً با وجود خدا ديگر نيازي به اسباب نيست، چرا اين همه اسباب در آيات الهي براي نزول رحمت معرفي شده‌اند؟ و چرا حضرت مسيح بيماران صعب العلاج را شفا داد؟
پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نابينا را شفا مي‌بخشد
محدّثان عالي‌قدر اهل سنت از عثمان بن حنيف نقل مي‌كنند كه

54
نابينايي خدمت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) رسيد و عرض كرد: ‹در حق من دعا كن تا من بينايي خود را بازيابم›. پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود: ‹اگر علاقه‌مندي به همين حالت بماني، كه پاداش مي‌بري و اگر مي‌خواهي بينا شوي، اين كار را انجام بده: وضو بگير و دو ركعت نماز بخوان، سپس اين دعا را بخوان:
اللّهمّ إنّي أسألُكَ، وَأَتَوجَّهُ إلَيْكَ بِنَبيِّكَ مُحَمّدٍ نَبِيِّ الرَّحْمَةِ، يا مُحَمَّدُ إنّي أتَوَجَّهُ بِكَ إلي رَبِّي في حاجَتي هذِه فَتَقْضِي لِي، اللّهمَّ شَفِّعْهُ فِيَّ.
قالَ ابنُ حنيف: فَوَاللهِ ما تَفَرَّقْنا وَطالَ بِنا الحديثُ حَتّي دَخَلَ عَلَيْنا كَأنْ لَمْ يَكُنْ بِهِ ضُرٌّ.(1)
پروردگارا! من از تو درخواست مي‌كنم به‌وسيله پيامبرت محمد، كه پيامبر رحمت است رو به‌سوي تو مي‌آورم. اي محمد! من درباره حاجتم، به وسيله تو به خدايم متوجه مي‌شوم تا حاجتم را برآوري. پروردگارا! شفاعت او را درباره من بپذير.
ابن حنيف مي‌گويد: به خدا سوگند! از هم جدا نشده بوديم و هنوز مشغول گفت‌وگو بوديم که آن فرد نابينا بر ما وارد شد درحالي‌که گويا هيچ آثاري از نابينايي نداشت.
اين حديث به روشني دلالت مي‌كند كه اين نابينا به واسطه توسل به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) روشنايي چشم خود را باز يافت و گواه بر اين توسل جمله ‹اللّهمّ إنّي أسألُكَ، وَأَتَوجَّهُ إلَيْكَ بِنَبيِّكَ› است.

1. مسند احمد، ج4، ص 138؛ مستدرك حاكم، ج1، ص 313؛ سنن ابن ماجه، ج1، ص 441 و ديگر اسانيد.

55
لفظ ‹بنبيّك› متعلق به دو فعل پيش است: ‹أسألك› و ‹أتوجه إليك›، به اين اكتفا نكرده و نام پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را مي‌برد: ‹محمدّ نبي الرحمة›.
اصولاً افرادي كه مانع از توسل به اولياي الهي هستند، نوعي عداوت و دشمني با خاندان رسالت دارند، چون نمي‌توانند مقام و موقعيت آنها را در جامعه بپذيرند و از اين طرف هم كينه باطني دارند، ناچار مي‌شوند كينه خود را در قالب يك رشته استدلال‌‌هاي واهي مطرح كنند.
در پايان، شگفت‌آور، تناقضي است كه در سخن اين آقايان ديده مي‌شود. از يك طرف مي‌گويد براي شفا دو شرط لازم است:
1. اذن خدا؛
2. رضايت خدا.
معني اين كلام اين است كه اگر دو شرط موجود بود شافي كار خود را انجام مي‌دهد.
از طرف ديگر مي‌گويد: اگر اين كار را كرديم ديگر نيازي به اذن خداوند به شافي نيست و خود خداوند شفا مي‌دهد.
اين دو شرط براي اين است كه جز خدا، شافي ديگري به اذن الهي داشته باشيم ولي پس از تحصيل هر دو شرط چنين شرطي منتفي مي‌گردد؛ بنگر تناقض را (فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ)!!

56
شبهه 9
مغالطه در مورد توسل به اولياي الهي
گاهي با آيه پنجم سوره احقاف، استدلال مي‌شود كه درخواست حاجت از غير خدا ممنوع است زيرا آنها از خواسته ما بي‌خبرند. اينك متن آيه و ترجمه آن:
(وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ يَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ مَنْ لا يَسْتَجِيبُ لَهُ إِلي يَوْمِ الْقِيامَةِ وَهُمْ عَنْ دُعائِهِمْ غافِلُونَ) (احقاف: 5)
چه كسي گمراه‌تر است از آن كس كه معبودي غير خدا را مي‌خواند كه تا قيامت هم به او پاسخ نمي‌گويد و از خواندن آنها (كاملاً) بي‌خبر است؟! (و صداي آنها را هيچ نمي‌شنود).
پاسخ
يكي از انواع تفسير به رأي اين است كه آياتي را كه درباره مشركان وارد شده، درباره مسلمانان تفسير كنيم. آيه يادشده مربوط به مشركان است كه معتقد به خدايي بت‌هاي خود بوده‌اند و آنها را خدايان كوچك پنداشته و تصوّر مي‌كردند كه كارهاي خداي بزرگ در دست

57
آنهاست و قرآن به اين حقيقت اشاره مي‌كند:
(وَ جَعَلَ لِلَّهِ أَنْداداً لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِهِ...) (زمر: 8)
و براي خداوند همتاياني قرار مي‌دهد تا مردم را از راه او منحرف سازد... .
و در آيه ديگر مقام بت‌ها را در نزد مشركان، چنين توصيف
مي‌كند:
(وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْداداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ) (بقره: 165)
برخي از مردم همانندهايي براي خدا برمي‌گزينند و مانند خدا به آنها عشق مي‌ورزند.
بنابراين بت‌ها را امثال خدا و همانند او مي‌پنداشتند و حتي در جنگ‌ها همراه خود مي‌بردند تا آنها را كمك كنند و قرآن به اين حقيقت اشاره مي‌كند: (وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ يُنْصَرُونَ)؛ ‹به جز خدا، خداگونه‌هايي را برگزيدند شايد ياري شوند›. (يس: 74)
و نيز عزّت و ذلّت را در دست بت‌ها مي‌دانستند و قرآن، اين انديشه باطل را از آنان نقل مي‌كند: (وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لِيَكُونُوا لَهُمْ عِزًّا)؛ ‹جز خدا، خداگونه‌هايي برگزيدند تا براي آنان آبرويي باشند›. (مريم: 81)
بنابراين، قرآن در مورد اين گروه خيره سر مي‌فرمايد: (وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ يَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ)، يعني مشركان، عصر رسالت را خطاب مي‌كند كه از بت‌‌هاي چوبي و فلزي، درخواست حاجت مي‌كردند،

58
درحالي‌که آنها نمي‌شنيدند و نمي‌ديدند.
اين چه ارتباطي به موحّداني دارد كه نه به الوهيت و خدايي امامان و صالحان معتقدند و نه مي‌گويند كه كارهاي خدا به آنان سپرده شده، بلكه آنها را انسان‌هايي والا مي‌دانند كه از قرب و منزلت بيشتري نزد خدا برخوردارند و اگر دعا كنند خدا دعاي آنها را در درگاه الهي مستجاب مي‌كند، و آنان سخنان ما را مي‌شنوند.
با اين بيان فرق دو نوع دعا روشن شد: دعاي مشركان و دعاي موحدان.
اوّلاً: مشركان بت‌ها را ندّ و مثل خدا مي‌پنداشتند ولي موحدان براي خدا ندّ و مثلي قائل نبوده و انبيا و اوليا را مخلوق خدا مي‌دانند.
ثانياً: مشركان تصوّر مي‌كردند كه كارهاي خدا به بت‌ها واگذار شده، درحالي‌که موحّدان، به چنين تفويضي نمي‌انديشند و خدا را مدبّر جهان مي‌دانند و كراراً در قرآن، اين آيه را مي‌خوانند: (يُدَبِّرُ الْأَمْرَ)، ‹او امور جهان را تدبير مي‌كند›. (يونس: 3 و 31؛ رعد: 2؛ سجده: 5) و بدان اعتقاد دارند. با وجود اين تفاوت‌‌هاي ريشه‌اي چگونه مي‌توان اين دو گروه را به هم تشبيه كرد؟
ثالثاً: بت‌‌هاي آنان سنگي و چوبي بودند و شنوايي نداشتند تا پاسخ بگويند ولي انبيا و اوليا پس از رحلت از اين جهان، زندگي خاصّي در آن جهان دارند و لذا ما بر پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) سلام مي‌كنيم و مي‌گوييم: ‹السلام عليك أيّها النبي›، و در زيارت به او خطاب مي‌كنيم و همچنين آيات و روايات بر حيات برزخي آنان گواهي مي‌دهد. ازاين‌رو هر نوع

59
تشكيك در اين مورد انكار مسلمات قرآن و احاديث است.

60
شبهه 10
آيا گفت‌وگو با درگذشتگان مي‌تواند ملاك توحيد و شرك باشد؟
مي‌گويند ما بايد فقط از خدا بخواهيم نه از انسان‌ها، اگر بگوييم يا امام حسن يا امام حسين(هما)، اين شرك است، چون از غير خدا خواسته‌ايم.
پاسخ
ملاك توحيد و شرك را به دست شما و ما نداده‌اند كه هرچه را بخواهيم عين توحيد، و هرچه را نخواهيم، عين شرك قرار دهيم، بلكه توحيد و شرك براي خود، معيار و ميزاني دارد، آن هم مأخوذ از كتاب، سنّت و عقل است. اينك مطالبي را به ترتيب يادآور مي‌شويم تا روشن شود كه درخواست دعا از انبيا و اوليا عين توحيد است.
1. اگر درخواست چيزي از انسان‌ها شرك باشد، پس بايد تمام مردم روي زمين، حتي وهابي‌ها مشرك باشند، چون همه انسان‌ها در زندگي از يكديگر چيزي مي‌خواهند، پدر از پسر، و فرمانده از فرمانبر

61
و مريض از پزشك و... .
اگر بگويند اين نوع خواسته‌ها چون از زنده است، شرك نيست ولي خواستن از مرده شرك است، اين پاسخ بدتر از مطلب پيشين است، زيرا مرگ و زندگي، ملاك شرك و توحيد نيست كه درخواست از زنده عين توحيد، و همان درخواست از مرده شرك باشد، بلكه موت و حيات مي‌تواند ملاك مفيد و غير مفيد بودن يا مؤثر بودن و نبودن درخواست‌ها باشد. نه ملاك توحيد و شرك، بنابراين بايد بگوييد: درخواست از ‹ميت› (البته اگر ميت باشد) فائده ندارد، نه اينکه شرك است.
2. اگر درخواست از انسان‌ها شرك است، و بايد از خدا خواست، پس چرا مسلمانان به حكم قرآن، مأمورند به حضور پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) برسند و از او بخواهند تا درباره آنها دعا كند تا گناهان آنها بخشوده شود. چنان‌که مي‌فرمايد:
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً) (نساء: 64)
اگر آنان كه به خود ستم كردند، ‌اي رسول خدا به حضور تو برسند و خود استغفار كنند و از تو هم بخواهند كه براي آنان طلب مغفرت كني، مطمئناً خدا را آمرزنده و مهربان مي‌يابند.
در اين آيه، خدا دستور مي‌دهد كه ما مسلمانان از غير او بخواهيم كه براي ما دعا كند، حتي قرآن منافقان را نكوهش مي‌كند، كه هرگاه

62
به آنان گفته شود، به حضور رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) برسيد تا در حق شما استغفار كند، آنان از اين مطلب سرپيچي مي‌كنند و كبر مي‌ورزند.(1)
فرزندان يعقوب پس از روشن شدن گناهشان به پدر مي‌گويند: (يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا كُنَّا خاطِئِينَ)، پدر هم در پاسخ مي‌گويد: (سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي) (يوسف: 98) اين مي‌رساند كه در فطرت انساني اين مسئله نهفته است كه اگر انساني از مقام بالاتر چيزي بخواهد كه او واسطه بين وي و خدا باشد عين توحيد است.
3. ممكن است گفته شود تمام اين درخواست‌ها از زنده‌هاست ولي پاسخ آن روشن است. كساني كه انبيا و اوليا را كه برتر از شهدا هستند، مرده مي‌پندارند و معتقدند كه هيچ نوع درك و آگاهي ندارند، برخلاف قرآن سخن گفته‌اند. از نظر قرآن، نه تنها انبيا و اوليا حتي فردي كه به كمك رسولان مسيح (حواريون) پرداخته است، زنده مي‌باشد چنان‌که مي‌فرمايد: (قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قالَ يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ * بِما غَفَرَ لِي رَبِّي وَجَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ) (يس: 26و27) به اين فرد گفته شود: به بهشت در آي، او پس از انتقال از اين دنيا پيامي به مردم دنيا فرستاد و گفت:‌ اي كاش مردم من مي‌دانستند كه خدا مرا بخشيد و مرا از عزيزان قرار داد. گوينده اين كلام حبيب نجّار است. پس از آنکه قوم وي او را سنگسار كردند، پس از رخت بربستن از دنيا اين جمله را گفت: من اينك در بهشتم و از گرامي داشتگان هستم.

1. ر.ک: منافقون: 5.

63
4. اگر واقعاً افرادي كه از اين جهان رخت برمي‌بندند، حياتي نداشته باشند، پس معني تلقين كه يكي از مراسم عبادي تدفين ميت است، چيست؟ ميّت درحالي‌که زير خاك قرار مي‌گيرد به او خطاب مي‌كنند كه اگر دو فرشته سراغ او آمدند بگويد: ‹الله جلّ جلاله ربّي...›.(1)
5. بخاري در صحيح2 خود بابي دارد به نام ‹الميت يسمع خفق النعال› يعني مرده صداي كفش تشييع‌كننده را مي‌شنود، و در اين مورد روايت نقل مي‌كند. اگر واقعاً مرگ پايان زندگي است، شنيدن ميت صداي كفش‌‌هاي تشييع كنندگان چه معني دارد؟!
6. همه مسلمانان در تشهد خود، به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) خطاب مي‌كنند و مي‌گويند: ‹السلام عليك أيها النّبي› اگر خطاب مرده به تعبير شما شرك است، پس خود وهابيان هم مشرك هستند.
7. مشكل وهابيان اين است كه هنوز براي توحيد و شرك، ملاكي معين نكرده‌اند و لذا هر نوع ندا و درخواست يا خضوع و فروتني را در برابر غير خدا، پرستش (عبادت) تلقي مي‌كنند و اگر ملاك آن را روشن مي‌كردند تمام مشكل آنها حل مي‌شد. اينك ما به صورت فشرده يادآور مي‌شويم:
حقيقت عبادت اين است كه انسان در برابر موجودي خضوع كند يا از او درخواست چيزي كند درحالي‌که معتقد باشد كه او خداست و يا

1. الفقه علي المذاهب الأربعة.
2. سنن ابن ماجه، ج 1، ص 464؛ السنن الكبري، ج 3، ص 383؛ مجمع الزوائد، ج 2، ص 322.

64
اينکه مخلوق خداست، اما كارهاي خدايي به او تفويض شده است، مانند آفرينش‌گري، تدبير جهان، رازقيّت؛ امّا اگر ندا و درخواست انسان از موجودي خالي از چنين عقيده‌اي باشد، پرستش تحقق نمي‌پذيرد، بالأخص اگر او در برابر بندگان صالح خدا قرار بگيرد و از آنها بخواهد كه چون نزد خدا مقام و تقربي دارند، درباره او دعا كنند، چنين كاري جز توحيد، چيز ديگري نيست.
8. اينکه مي‌گوييد آنها زنده‌اند، اما رابطه ما با آنها قطع‌شده است، برخلاف گفتار پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) است. او وقتي كه در جنگ بدر اجساد مشركان را در گودالي ريخت با آنها شروع به سخن گفتن كرد. مسلماناني كه تازه شرك را ترك كرده بودند، اعتراض كردند كه با اجساد مردگان سخن مي‌گويي؟ حضرت فرمود: ‹والذي نفس محمد بيده والله ما أنتم بأسمع لما أقول منهم›.(1)
با توجه به اين، شفيع بودن قطعي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و درخواست دعا از او و كليه كساني كه شفيع مأذون هستند، عين توحيد است.
9. گفتار آقايان درست مخالف عمل و سيره ابوبكر است؛ وقتي وي از درگذشت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) آگاه شد، وارد خانه حضرت گرديد، آن‌گاه خود را به روي او افكند و بوسيد، و گريه كرد. و با او چنين گفت‌وگو نمود: ‹بأبي أنت وأُمّي يا نبي الله...›، چه ندا و درخواستي بالاتر از ‹يا

1. صحيح بخاري، كتاب جنائز، باب الدخول علي الميت، ح 1241.

65
نبي الله› ( 1 ) است؟ چه شد گفتن يا نبي الله عين ايمان شمرده مي‌شود ولي نداي يا حسين شرك.
10. درخواست دعا از اولياي الهي چه در حال حيات و چه در حال ممات، مورد اذن بلكه امر الهي است؛ زيرا آيه 64 سوره آل‌عمران كه به مسلمانان دستور مي‌دهد از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) درخواست كنند تا درباره آنان از خدا مغفرت بطلبد مقيد به حال حيات دنيوي نيست و همه مسلمانان جهان از اين آيه معني عام و مطلق فهميده‌اند و لذا در كنار قبر او با او سخن مي‌گويند و درخواست دعا مي‌كنند و خود صحابه پيامبر عملاً پس از درگذشت او به اين آيه تجسم مي‌بخشيدند. همه مسلمانان جهان از دور و نزديك به زيارت قبر رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مي‌شتابند و از او درخواست دعا و شفاعت مي‌كنند، آيا اين اجماع مسلمانان در طول چهارده قرن حجّت نيست؟
بخاري نقل مي‌كند كه پيامبران بزرگوار از آدم گرفته تا نوح تا برسد به ابراهيم و موسي و عيسي ( عليهم السلام ) در روز قيامت از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مي‌خواهند كه شفاعت كند و به او مي‌گويند:
يا محمد أنت رسول الله وخاتم الأنبياء اشفع لنا إلي ربّك ألاتري ما نحن فيه.(2)
اي محمد! تو رسول خدا و خاتم پيامبراني در درگاه خداوند ما

1. كتاب المغازي، باب دعاء النبي علي كفار قريش، ح 3979.
2. صحيح بخاري، كتاب تفسير قرآن، ح 4712؛ مسند احمد، ج 3، ص 248.

66
را شفاعت کن آيا نمي‌بيني که ما گرفتاريم.
اين گواه بر آن است كه او شفيع مأذون است و خدا اين اذن را به او داده است (وَ لا يَشْفَعُونَ إِلاَّ لِمَنِ ارْتَـضي)؛ ‹و جز براي کساني که او بپسندد و خشنود باشد شفاعت نمي‌کنند›. (انبياء: 28)
بنابراين درخواست دعا و شفاعت از شفيع مأذون است، درحالي‌که وهابيان درخواست شفاعت از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را ممنوع و شرك اعلام مي‌كنند.

67
شبهه 11
تحقق اذن به شفاعت در روز قيامت
مي‌گويند: به حكم آيه (مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ)؛ ‹کيست آن که جز به خواست و فرمان او نزد وي شفاعت کند؟› (بقره: 255) شفاعت بايد به اذن خدا باشد، ولي اين اذن در روز قيامت محقق مي‌گردد.
پاسخ
اين شبهه حاوي دو مطلب است:
1. شفاعت به اذن الهي منوط است.
2. اين اذن در قيامت محقق مي‌شود.
مطلب نخست، جاي بحث و گفت‌وگو ندارد، زيرا شفاعت، حق الهي است، قرآن مي‌فرمايد: (قُلْ لِلَّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً)؛ ‹بگو: خداي‌ راست همه شفاعت› (زمر: 44) و آيات زيادي گواهي بر اين مطلب مي‌دهند، حتي قرآن، شفاعت فرشتگان را نپذيرفته و آن را منوط به اذن الهي دانسته است و مي‌فرمايد:

68
(كَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي السَّماواتِ لا تُغْنِي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً إِلاَّ مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللَّهُ لِمَنْ يَشاءُ وَيَرْضي) (نجم: 26)
چه بسا فرشتگاني در آسمان‌ها كه شفاعت آنها سودي نمي‌رساند مگر آنکه خدا براي هركس كه مي‌خواهد اجازه دهد و خشنود باشد.
اما مطلب دوم كه مي‌گويد: اين اذن فقط در روز قيامت محقق مي‌شود، اين سخن فقط در مورد شفاعت كبري است كه پيامبران از آدم و نوح و ابراهيم و موسي و عيسي ( عليهم السلام ) به حضورش مي‌رسند و درخواست مي‌كنند كه درباره اهل محشر شفاعت كنند.(1)
و اما شفاعتي جز آن در حال حيات پيامبر تحقق پذيرفته است به گواه اينکه خدا گنهكاران را مأمور مي‌كند تا به حضور پيامبر برسند تا در حق آنان استغفار كند، چنان‌که مي‌فرمايد: (وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً). (نساء: 64)
و شفاعت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) جز دعا و درخواست او از درگاه الهي چيزي نيست.
لفظ شفاعت از شفع به معني جفت گرفته شده و در مورد شفاعت درخواست گنهكار به دعاي شفيع، ضميمه مي‌شود و شفاعت محقق مي‌گردد.
در صحيح بخاري بابي هست با عنوان: ‹إذا اسْتَشْفَعُوا إلي الإمامِ

1. صحيح بخاري، ج 5، ص 226.

69
لِيَسْتَقِي لَهُمْ لَمْ يَرُدَّهُمْ›؛ ‹هنگامي كه مردم از امام خود درخواست شفاعت كنند كه براي آنان باران بطلبد، درخواست آنان را رد نمي‌كند›.
و نيز بابي دارد با عنوان: ‹إذَا اشْتَفَعَ الْمُشْرِكُونَ بِالمُسْلِمينَ عِنْدَ الْقَحْطِ›؛ ‹هنگامي كه مشركين هنگام قحطي از مسلمانان طلب شفاعت نمايند›.(1)
روايات اين دو باب گواهي مي‌‌دهند كه درخواست شفاعت، همان درخواست دعا است و نبايد آن را به صورت ديگر تفسير كرد.
چنان‌که ملاحظه مي‌‌فرماييد: شفاعت به معني درخواست دعا به كار رفته است، قرآن، كساني را كه شفاعت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را در همين دنيا نمي‌پذيرفتند نكوهش مي‌‌كند و يكي از علائم نفاق مي‌‌داند، آنجا كه مي‌‌فرمايد:
(إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَرَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَهُمْ مُسْتَكْبِرُونَ) (منافقون: 5)
هنگامي كه به آنها گفته شود بياييد تا رسول خدا براي شما استغفار كند سرهاي خود را از روي استهزا و كبر و غرور تكان مي‌‌دهند و آنها را مي‌‌بيني كه از سخنان تو، روي برگردانيده و تكبر مي‌ورزند.

1. صحيح بخاري، ج1.

70
شبهه 12
آيا تبرك جستن به آثار اوليا،
موجب شرك مي‌‌شود؟
گفته‌اند: تبرك جستن، درخواست خير از غير خدا است، و اين نوعي انديشه همتايي براي خداست.
پاسخ
عالم آفرينش بر اساس اسباب و مسبّبات آفريده شده است. بركات دنيوي خدا از طريق عوامل طبيعي به ما مي‌‌رسد. خورشيد، نور مي‌‌افشاند و به انسان‌ها و جانداران، حيات مي‌‌بخشد، و... و اين مسئله‌اي است كه عقل و خرد و نقل و قرآن بر آن گواهي مي‌‌دهند.
تبرك‌جستن، نوعي درخواست خير از عوامل مقدسي است كه مي‌‌توانند مجراي خير الهي باشند. در زمان حضرت مسيح، برخي از بركات الهي از طريق ايشان به مردم مي‌‌رسيد، مانند شفاي بيماران صعب العلاج و زنده كردن مردگان و در حقيقت شافي واقعي و محيي حقيقي خداست، امّا او فيض خود را از طريق بندگان والاي خود به مردم مي‌‌رساند. عين اين سخن درباره پيامبر و امامان و ديگر

71
انسان‌‌هاي والا، درست است.
اراده خداوند بزرگ تعلّق گرفته بود كه ديدگان نابيناي يعقوب را شفا بخشد ولي آن از طريق پيراهن يوسف انجام گرفت، چنان‌که مي‌‌فرمايد:
(فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِيرُ أَلْقاهُ عَلي وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً) (يوسف: 96)
هنگامي كه مژده‌آور آمد و آن را بر چهره‌اش افكند، دوباره بينا شد.
صحابه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، نوزادان خود را به حضور پيامبر مي‌‌آوردند و پيامبر با انگشت خود، كام آنها را برمي‌داشت، به اميد اينکه رحمت حق از طريق پيامبر خاتم ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به فرزندانشان برسد.
البته چيزي كه تبرّك به آن جسته مي‌‌شود، بايد از نظر شرع، دليلي بر قداست و والايي آن باشد و يا منتسب به چنين انساني باشد.
صحابه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) با آب وضوي پيامبر تبرّك مي‌‌جستند و اجازه نمي‌دادند قطره‌اي از آن بر زمين بريزد؛ زيرا معتقد بودند كه رحمت و بركات خدا از همين طريق به آنها مي‌‌رسد.

72
شبهه 13
سجده‌کردن به قبرها شرک است
شما شيعيان به قبرها سجده مي‌‌كنيد و اين كار شرك است.
پاسخ
اين سخن، احتمالاتي دارد كه همگي دروغ و بي‌اساس است:
1. بر روي قبرها سجده مي‌‌كنند؛
2. قبرها را قبله قرار مي‌‌دهند؛
3. به‌سوي قبرها سجده مي‌‌كنند.
هر كدام از اينها مقصود باشد، دروغ و بي‌اساس است.
ما فقط براي خدا سجده مي‌‌كنيم. سجده حالت يك عبادت ذاتي و جهاني دارد كه فقط از آن خداست و اگر هم در امّت‌‌هاي پيشين، سجده بر انسان جايز بود، ولي امت اسلامي، سجده بر غير خدا را حرام مي‌داند و اگر ديده مي‌‌شود كه برخي از زائران حرم‌‌هاي شريف، به مجرد ورود سجده مي‌‌كنند، مقصود، سجده شكر به درگاه الهي است كه آنها را موفق به چنين عملي كرده است. بزرگان اسلام، هرگاه

73
نعمت جديدي به آنها مي‌‌رسد، قبل از بهره‌گيري از آن، براي خدا سجده مي‌‌كنند، تا شكرانه فوري را قبل از استفاده از آن نعمت به‌جا بياورند.

74
شبهه 14
آيا سجده بر تربت حسيني شرک است؟
نماز خواندن بر روي قبور شرك است. و شما اين کار را انجام مي‌دهيد؛ زيرا شما از خاك مرده، مهر درست مي‌‌كنيد و بر روي آن نماز مي‌‌خوانيد؟
پاسخ
وهابيان، در اين مورد مغالطه مي‌‌كنند، زيرا بايد پرسيد:
1. آيا شيعيان روي قبور نماز مي‌‌خوانند؟ يا در كنار قبر؟
2. آيا شيعيان به‌سوي قبر نماز مي‌‌خوانند يا به‌سوي قبله؟
3. بر فرض اينکه هر دو تهمت درست باشد، چه ارتباطي با شرك دارد؟
شرك از مقوله عقايد و باورهاست. حداكثر، اين عمل، بايد حرام باشد، نه شرك؛ زيرا فرد انجام‌دهنده اين كار نه براي خدا شريكي قائل شده و نه افعال اختصاصي خدا را به غير او نسبت داده است.
يادآور مي‌‌شويم كه هرگز كسي بر روي قبر نماز نمي‌خواند و

75
اصولاً امكان اين كار در مشاهد مشرفه وجود ندارد، و هيچ‌كس به‌سوي قبر هم نماز نمي‌خواند، بلكه زائران خانه خدا و ديگران در مشاهد مشرّفه در نقاطي نماز مي‌‌گزارند كه پيكرهاي پاك اولياي الهي در نقطه‌اي نه‌چندان دور از محلّ نماز آنها به خاك سپرده شده است و چون آن سرزمين به وجود آنها تبرّك يافته است از اين نظر، در آن منطقه نماز مي‌‌گزارند و معتقدند مدفن آنها از فضيلت خاصي برخوردار است، و اين مطلب دور از تعاليم اسلام نيست زيرا:
1. قرآن دستور مي‌‌دهد كه در جايگاه ايستادن ابراهيم ( عليه السلام ) نماز بگزاريم؛ چنان‌که مي‌‌فرمايد: (وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّي)؛ ‹از جاي توقف ابراهيم براي خود نمازگاهي برگزينيد›. (بقره: 125)
2. همه مسلمانان در مسجدالنبي نماز مي‌‌گزارند و كسي، كار آنها را شرك نناميده است. و اين از آن‌روست كه مسجدالنبي علاوه بر شرافت ذاتي خود، به خاطر دفن پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در آن، متبرك شده است.
3. خداوند جاي پاي مادر اسماعيل را محل عبادت قرار داده و دستور داده است كه در ‹مسعي›، هفت بار ‹سعي› انجام شود و علت گزينش اين كار، جز اين نيست كه اين نقطه جاي پاي زن پاك و با ايماني است كه براي رضاي خدا در اين سرزمين بي‌آب و علف، سكني گزيد و براي پيدا كردن آب آنجا را هفت بار دور زد.
4. حجر اسماعيل، مدفن گروهي از پيامبران است و از احترام خاصّي برخوردار است و همگان در آنجا نماز مي‌‌خوانيم. اگر واقعاً همه اينها شرك است، پس در همه دنيا موحّدي وجود ندارد!!

76
سجده بر تربت
مطلب دومي كه در شبهه يادآور شده اين بود: ‹دليل بر اينکه شما بر قبور نماز مي‌‌خوانيد، تربت حسيني است كه شما بر آن سجده مي‌‌كنيد› بايد گفت: شخص شبهه‌کننده از فقه خود و احاديث پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) آگاهي ندارد.
از افتخارات پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) يكي اين است كه فرمود: ‹جُعلتْ لِي الأرضُ مَسجداً وَطَهور› ( 1 )؛ ‹زمين براي من، سجده‌گاه و پاك‌كننده قرار داده شده است›.
اين حديث مي‌‌رساند كه مسلمانان بايد بر روي زمين يعني سنگ و خاك سجده كنند و در تيمم نيز بايد بر روي خاك تيمم كنند. بنابراين، سجده بر غير زمين، فاقد شرط صحت نماز است، و لذا از زمان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) تا چند قرن، مسلمانان بر خاك مسجد وسنگريزه‌‌هاي مساجد سجده مي‌‌كردند.
صحابه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) براي جلوگيري از داغ‌شدن سنگ‌ريزه‌ها به وسيله آفتاب سوزان عربستان، آنها را در مشت خود نگاه مي‌‌داشتند و به هنگام سجده بر زمين مي‌‌گذاشتند و بر روي آنها سجده مي‌‌كردند، حتي اگر مسلماني بر گوشه عمامه خود سجده مي‌‌كرد، پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) آن را از زير پيشاني او مي‌‌كشيد و مي‌‌فرمود: ‹ترّب وجهك› ( 2 )؛ ‹صورتت را بر خاك بگذار› و ده‌ها روايت در اين زمينه هست كه جاي بازگويي آنها نيست.

1. صحيح بخاري، كتاب التيمم، ح 335.
2. كنز العمال، ج 7، ص 465، ح19810.

77
امروز متأسفانه سنّت، بدعت شده و بدعت (سجده بر فرش) جاي سنت را گرفته است! ازاين‌رو، شيعيان، پاي‌بند هستند بر خاك سجده كنند، ولي چون همه جا خاك فراهم نيست، مقداري خاك را به صورت مهر (خشك و قالب‌گيري شده) درمي‌آورند تا همه‌جا همراه آنها باشد و به سنت پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) عمل كنند. و هرگز ملتزم نيستند كه اين تربت، تربت حسيني باشد، بلكه هر خاك پاك براي آنها سجده‌گاه است، امّا اگر تربت حسيني را ترجيح مي‌‌دهند به خاطر رواياتي است كه از پيشوايان اسلام وارد شده كه سجده بر اين خاك، مايه پذيرفته‌شدن نماز انسان است؛ زيرا آن خاك با خون شهيدان عجين شده و بر خاكي سجده مي‌‌كنند كه بيش از هفتاد تن از شهداي عالي‌مقام در آنجا به خاك سپرده شدند و شهادت با عزّت و ايمان را بر زندگي ننگين با كافران و ظالمان ترجيح داده‌اند.
سجده بر تربت حسيني، يادآور خاطره شيرمرداني است كه براي پايداري اسلام و جلوگيري از نابودي دين، جان‌‌هاي عزيز خود را فدا كردند، و عشق به آنها، عشق به خدا و رسول خداست.
مسروق از اعاظم تابعان جز بر زمين بر چيز ديگري سجده نمي‌كرد، حتي در كشتي همراه خود خاكي مي‌‌برد و بر آن سجده مي‌‌كرد.(1)
عمر بن عبدالعزيز روي حصير مي‌‌ايستاد و خاكي بر روي آن

1. الطبقات الكبري، ج6، ص 953؛ المصنف عبدالرزاق، ج2، ص 583.

78
مي‌‌ريخت و بر آن سجده مي‌‌كرد.(1) اينان هيچ‌گاه متهم به شرك نشدند. حال، اگر در جست‌وجوي سيره سلف صالح هستيم، اين، سيره سلف صالح است.
بالاخره سجده بر زمين مظهر خضوع بيشتر است؛ زيرا انسان پيشاني خود را بر روي خاك مي‌‌نهد و مي‌‌گويد: ‹سبحان ربّي الأعلي›، اين نوع خضوع شايسته مقام ربوبي است يا سجده بر لباس‌‌هاي فاخر و فرش‌‌هاي گران‌قيمت؟ ‹قاتل الله الجهل و الجهالة›.

1. فتح الباري، ج1، ص 410.

79
شبهه 15
آيا سوگند به غير خدا جايز است؟
معمولاً مسلمانان و به‌ويژه شيعيان، به غير خدا سوگند ياد مي‌‌كنند، آيا چنين سوگندي جايز است؟
پاسخ
در مقام فصل خصومت و قضاوت، جز سوگند به خدا، چيزي كارساز نيست. فقط سوگند به خدا و اسماي حسناي او مي‌‌تواند منكر را تبرئه كند، و اما در غير اين مقام، قرآن مجيد، قريب 40 سوگند به غير خدا دارد، و هدف از سوگندهاي قرآن يكي از دو چيز است:
1. سوگند به خورشيد و ماه و شب و روز در سوره ‹الشمس› براي راهنمايي انسان به رموز آفرينش و عظمت آن در اين دو موجود است. خدا با اين سوگندهاي متوالي در انسان، ايجاد انگيزه كرده كه با پي‌گيري با عظمت خلقت، آشنا شود. به همين سبب، در جاي ديگر مي‌‌فرمايد:
(الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَقُعُوداً وَعَلي جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ) (آل عمران: 191)

80
همان‌ها كه خدا را در حال ايستاده و نشسته، و آن‌گاه كه بر پهلو خوابيده‌اند، ياد مي‌‌كنند؛ و در اسرار آفرينش آسمان‌ها و زمين مي‌‌انديشند... .
2. سوگند به موجودي غير خدا به خاطر تكريم و تقديس او، چنان‌که مي‌‌فرمايد: (لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ)؛ ‹به جان تو سوگند، اينها در مستي خود سرگردانند!› (حجر: 72)
خدا در اين آيه، به جان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، سوگند مي‌‌خورد، اگر واقعاً سوگند به غير خدا آن هم به منظور اظهار قداست و كرامت چيزي، حرام يا قبيح و زشت بود، چرا خدا خود به اين كار دست مي‌‌زند؟ قرآن كتاب هدايت است نه ضلالت. بنابراين، سوگند خوردن به امامان و انبيا، نوعي اظهار كرامت و قداست و پاكي آنهاست، علاوه بر اين، يك نوع اظهار علاقه به اين انسان‌هاي كامل است.
شگفت اينجاست كه وهابيان كه سوگند به غير خدا را تجويز نمي‌كنند، ولي در صحيح مسلم مي‌‌خوانند كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بارها به جان پدر كسي سوگند خورده است، اينك متن روايات:
1. مسلم در صحيح خود نقل مي‌‌كند كه:
جاءَ رَجلٌ إلَي النَّبِيِّ فَقالَ: يا رَسولَ اللهِ، أيُّ الصَّدقةِ أعظَمُ أجْراً؟ فَقالَ: أما و أبِيك لَتُنبَّأنّه، أنْ تَصَدَّقَ وَأنتَ صَحيحٌ شَحيحٌ، تَخشَي الفَقرَ وَتَأمُلُ البَقاءَ.(1)

1. صحيح مسلم، ج3، ص 94، باب أفضل الصدقه از كتاب زكات.

81
مردي حضور پيامبر‹ ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) [ آمد و گفت: ‌اي پيامبر خدا! پاداش كدام صدقه بزرگ‌تر است؟ فرمود: سوگند به پدرت از آن آگاه مي‌‌شوي و آن اينکه صدقه دهي درحالي‌که سالم هستي و به آن حرص داري، از فقر مي‌‌ترسي و به فكر زيستن در آينده هستي.
2. مسلم در صحيح خود نقل مي‌‌كند كه:
جاءَ رَجلٌ إلَي رَسولِ اللهِ ـ مِن نَجدٍ ـ يَسألُ عَنِ الإسلامِ، فَقالَ رَسولُ الله‹ ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) [: خَمس صلواتٍ فِي اليَومِ وَاللَّيلِ.
فَقالَ: هَلْ عَليَّ غَيرُهنّ؟ قالَ: لا، إلاّ أنْ تَطَوَّعَ، وَصِيامُ شَهرِ رَمضانَ.
فَقالَ: هَل عَليَّ غَيرُه؟
قالَ: لا، إلاّ أنْ تَطَوَّعَ، وَذَكرَ لَهُ رَسولُ الله الزَّكاةَ.
فَقالَ الرَّجلُ: هَلْ عَليَّ غَيرُها؟ قالَ: لا، إلاّ أنْ تَطوَّع. فَأدْبَرَ الرَّجُلُ وَهُوَ يَقُولُ: وَاللهِ لا أزيدُ عَلي هذا وَلا أنقُصُ مِنه. فَقالَ رَسُولُ الله‹ ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) [: أفلَحَ ـ وَأبِيه ـ إنْ صَدَقَ. أَوْ قالَ: دَخلَ الجَنَّة ـ وَأبِيه ـ إنْ صَدَقَ.(1)
مردي از اهل نجد به حضور پيامبر‹ ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) [ رسيد و از اسلام سؤالاتي نمود، پيامبر‹ ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) [ فرمود ‹پايه‌‌هاي اسلام امور زير است[:
الف) پنج نماز در روز و شب، مرد نجدي گفت: آيا غير از اينها باز نمازهايي هست؟

1. صحيح مسلم، ج1، ص 32، باب ما هو الإسلام.

82
فرمود: خير، ولي نمازهاي مستحب هست.
ب) روزه ماه رمضان، آن مرد پرسيد، غير از آن باز روزه‌اي هست؟
فرمود: خير، ولي روزه مستحب هست.
ج) زكات، آن شخص پرسيد آيا زكات ديگري هست؟
فرمود: خير، ولي زکات مستحب هست.
آن مرد حضور پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را ترك كرد درحالي‌که مي‌‌گفت نه كم مي‌‌كنم و نه زياد.
پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) (بر پدر وي سوگند ياد كرد و) گفت: سوگند به پدرش رستگار مي‌‌شود، اگر راست بگويد.
يا فرمود: به پدرش سوگند كه اگر راست بگويد وارد بهشت مي‌‌شود.

83
شبهه 16
آيا نامگذاري به عبدالنبي و عبدالحسين شرك است؟!
مي‌گويند: بسياري از مسلمانان بالاخص شيعيان، نام فرزندان خود را عبدالنبي و عبدالرسول مي‌‌گذارند و حال آنكه همه ما بندگان خدا هستيم، نه بنده بندگان فرزانه او.
پاسخ
عبوديت و بندگي، انواع و اقسامي دارد كه اضافه برخي از
آنها اختصاص به خدا دارد، و برخي ديگر به غير خدا نيز اضافه مي‌‌شوند.
1. بندگي تكويني كه مربوط به آفرينش است اين نوع بندگي بايد به‌ خدا نسبت داده شود. اگر حضرت مسيح مي‌‌گويد: ‹انّي عبدالله› و در مورد پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مي‌‌گوييم ‹عبده و رسوله›، مقصود عبوديت و بندگي است كه از آفرينش سرچشمه مي‌‌گيرد يعني چون خدا آفريدگار ماست، همه ما مخلوق او هستيم، نه مخلوق و بنده كسي ديگر، چنان‌که مي‌‌فرمايد:

84
(إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّماواتِ وَالْأَرْضِ إِلاَّ آتِي الرَّحْمنِ عَبْداً) (مريم: 93)
هيچ كس در آسمان‌ها و زمين نيست، مگر آنکه به بندگي خداوند رحمان درمي‌آيد.
2. بندگي قانوني، از نظر قوانين اسلام هرگاه مسلمانان پس از فرو نشستن جنگ، كافران را اسير گرفتند، آنان بندگان مسلمانان خواهند شد چنان‌که قرآن مي‌‌فرمايد:
(وَ أَنْكِحُوا الْأَيامي مِنْكُمْ وَالصَّالِحِينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَإِمائِكُمْ إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ...) (نور: 32)
پس مردان و زنان بي‌همسر را همسر دهيد و همچنين غلامان و كنيزان درستكار خود را اگر فقير و تنگدست باشند، خداوند آنان را از فضل خود بي‌نياز مي‌‌كند، خداوند گشايش‌دهنده و آگاه است.
در اين آيه، براي مسلمانان بندگاني را مطرح مي‌‌كند. اين بندگي، بندگي وضعي و قانوني است.
3. عبوديت تشريفي، و آن به خاطر احترامي است كه براي طرف قائل است، اميرمؤمنان ( عليه السلام ) مي‌‌فرمايد: ‹من علّمني حرفاً فقد صيّرني عبد› ( 1 )؛ ‹هركس سخني به من بياموزد مرا بنده خود كرده است›.
مسلمانان به عنوان اظهار مهر و مودّت به پيامبران و امامان، خود را بنده آنان معرفي مي‌‌كنند، يعني همان‌طوري كه بنده قانوني و وضعي،

1. جامع السعادات، ج 3، ص 112.

85
مطيع مولاي خود مي‌‌باشد، آنان نيز مطيع آنها هستند.
از اين نيز بگذريم، يكي از معاني عبد در لغت به معناي مطيع است بنابراين معناي عبدالرسول، مطيع الرسول و معني عبدالحسين، مطيع الحسين است و مسلماً قرآن ما را به اطاعت رسول و اولي الأمر دعوت كرده است؛ چنان‌که مي‌‌فرمايد: (أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ)؛ ‹خداي را فرمان بريد و پيامبر و صاحبان امر ر›. (نساء: 59)

86
شبهه 17
چرا شيعيان، در برابر امامان
به‌سان عبد مي‌‌ايستند؟
پاسخ
تصور مي‌‌كنند كه ادب در محضر بزرگان مانند رسول خدا يك نوع پرستش آنهاست. تو گويي آنان بين ادب و احترام و پرستش حدّ و مرزي قائل نيستند. قرآن مجيد به مسلمانان دستور مي‌‌دهد كه او را به‌سان ديگران صدا نزنيد و صداي خود را از صداي او بلندتر نسازيد. چنان‌که مي‌‌فرمايد:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَلا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُكُمْ وَأَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ) (حجرات: 2)
اي كساني كه ايمان آورده‌ايد، صداي خود را فراتر از صداي پيامبر نبريد و در برابر او بلند سخن مگوييد ـ داد و فرياد نكنيد ـ آن‌گونه كه بعضي از شما در برابر بعضي مي‌‌كنند، مبادا اعمال شما نابود گردد، درحالي‌که نمي‌دانيد.

87
همگي مي‌‌دانيم ادب برترين سرمايه‌هاست و در سوره نور مي‌‌فرمايد:
(لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضاً)
(نور: 63)
فراخواندن پيامبر را ميان خود مانند فراخواندن برخي از شما برخي ديگر را مسازيد.
هنگامي كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را صدا مي‌‌زنيد، با ادب و احترامي كه شايسته اوست، صدا كنيد، نه همچون صدا زدن يكديگر، به خاطر شرافتي كه محضر پيامبر دارد.
در روايت هست كه ‹إنّ بُيوتَ الأنبياءِ وَأولادِ الأنبياءِ لا يَدْخُلُها الجُنبُ› ( 1 )؛ ‹شخص جنب نبايد وارد خانه پيامبران و فرزندانشان
بشود›.
بنابراين، هرگونه خضوع و خشوع در برابر امامان نشانه ادب و احساس عظمت آنهاست، وگرنه كسي آنها را نه خالق مي‌‌داند و نه روزي رسان و نه مدير و مدبر جهان و نه بخشاينده گناهان، بلكه انسان‌‌هاي والايي كه بايد در حضور آنان، با ادب ايستاد. همين‌طور كه فرزندان در برابر پدران، و فرهيختگان در برابر دانشمندان چنين مي‌‌كنند و اسلام نيز ادب را در برابر استادان و بزرگسالان و والدين تأييد و تأكيد كرده است.

1. بحارالانوار، ج27، ص 255.

88
همان‌طور كه بردگان در برابر مالكان خود، مؤدب مي‌‌ايستند، شيعيان نيز نسبت به امامان، داراي چنين حالتي هستند، آنها را به منزله سروران خود مي‌‌دانند كه بايد در برابر آنان با ادب رفتار كنند.
جاي تأسف است كه آداب اسلامي، زير سؤال مي‌‌رود و در حقيقت سنّت، بدعت مي‌‌شود و بدعت، سنت.

89
بخش دوم: نبوت

90

91
فصل اول:
نبوت
دلايل لزوم نبوّت
خداوند حکيم انسان‌هاي والايي را براي هدايت و راهنمايي بشر برانگيخته و آنان را حامل پيام خويش براي افراد بشر قرار داده است. اينان، همان پيامبران و رسولانند که واسطة جريان فيض هدايت از سوي خداوند به بندگان مي‌باشند، و اين فيض از نخستين روزي که بشر شايستگي بهره‌گيري از آن را يافته، از جانب خدا نازل گرديده و تا عصر پيامبر گرامي اسلام ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نيز ادامه داشته است. بايد دانست آيين هر پيامبري نسبت به زمان و امت خود کامل‌ترين آيين بوده است، و اگر اين فيض الهي مستمر نبود بشر به حدّ کمال نمي‌رسيد.
از آنجا که خلقت انسان، فعل خداي ‹حکيم› است طبعاً آفرينش او هدف و غرض دارد، و با توجه به اينکه در وجود انسان علاوه بر غرايز که با حيوان مشترک است، عقل و خرد نيز هست بايد غرض و هدف از خلقت وي، هدفي معقول باشد.

92
از طرف ديگر، عقل و خرد انسان هرچند در پيمودن راه تکامل او مؤثر و لازم است، امّا کافي نيست، و اگر در هدايت انسان به عقل و خرد قناعت شود، او هرگز راه کمال را به‌طور کامل نخواهد شناخت. براي نمونه، پي‌بردن به مبدء و معاد يکي از مهم‌ترين مسائل فکري بشر بوده است. بشر مي‌خواهد بداند از کجا آمده، چرا آمده، و به کجا خواهد رفت؟ ولي عقل و خرد به تنهايي از عهده تبيين کامل اين مسائل برنمي‌آيد. گواه روشن اين امر آن است که، با همة ترقي که بشر معاصر در علم و دانش کرده است، هنوز بخش عظيمي از انسان‌ها بت‌پرست مي‌باشند.
نارسايي عقل و دانش بشر منحصر به موضوع مبدء و معاد نيست، بلکه وي در بسياري از مسائل حياتي نيز نتوانسته است طريق استواري را برگزيند. ديدگاه‌هاي مختلف و متعارض بشر در مسائل اقتصادي، اخلاقي، خانوادگي و غيره نشانة نارسايي وي از درک صحيح اين مسائل مي‌باشد، و به همين علت است که مي‌بينيم مکتب‌هاي متعارض پديد آمده است.
با توجه به نکتة فوق، عقل صحيح حکم مي‌کند که به مقتضاي حکمت الهي بايد مربيان و رهبران الهي مبعوث شوند تا راه صحيح زندگي را به بشر بياموزند.
کساني که تصور مي‌کنند هدايت‌هاي عقلي مي‌تواند جايگزين هدايت‌هاي آسماني شود بايد به دو مطلب توجه کنند:
1. خرد و دانش بشر در شناخت کامل انسان و اسرار هستي و

93
گذشته و آيندة سير وجودي او ناقص و نارساست، درحالي‌که آفرينندة بشر به حکم اينکه هر صانعي مصنوع خود را مي‌شناسد، از انسان و ابعاد و اسرار وجود او کاملاً آگاه است و در قرآن به اين دليل اشاره کرده، مي‌فرمايد:
(أَ لا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ) (ملک: 14)
آيا آن‌کس که آفريده است (به آفريدة خود) علم ندارد، و اوست دقيق و آگاه.
2. انسان به مقتضاي غريزة حب ذات، آگاهانه يا ناخودآگاه، پيوسته به دنبال منفعت‌جويي‌هاي شخصي است و در برنامه‌ريزي نمي‌تواند از دايرة منافع فردي و گروهي به‌طور کامل صرف‌نظر کند. طبعاً برنامه‌‌هاي بشري از جامعيت کامل برخوردار نخواهد بود، ولي برنامة پيامبران چون از جانب خداوند است از چنين نقصاني منزه است.
با توجه به اين دو نکته بايد گفت که بشر هيچ‌گاه از هدايت‌هاي الهي و برنامه‌هاي پيامبران بي‌نياز نبوده و نخواهد بود.
قرآن و اهداف نبوت
قرآن هدف از بعثت پيامبران را امور زير دانسته است:
1. استحکام مباني توحيد و مبارزه با هر نوع انحراف در اين زمينه؛ چنان‌که مي‌فرمايد:
(وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ) (نحل: 36)

94
در ميان هر امتي پيامبري را برانگيختيم تا خدا را پرستش کنيد و از پرستش مظاهرِ طغيان، بپرهيزيد.
بدين‌منظور پيامبران الهي پيوسته با مشرکان درگير بوده و در اين راه رنج‌هاي بزرگي را متحمل شده‌‌اند.
رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) دربارة هدف بعثت پيامبران مي‌فرمايد:
وَلِيعقِلَ العِبادُ عَن رَبِّهِم ما جَهِلُوهُ، فَيَعْرِفُوهُ بِربُوبِيَّتِه بَعْدَ ما أنکروا، وَيُوَحّدوه بِالأُلوهية بَعدَ ما عَضدُوا.(1)
‹پيامبران را برانگيخت[ تا بندگان وي آنچه را که دربارة توحيد و صفات خدا نمي‌دانند فراگيرند و به ربوبيت و پروردگاري و يگانگي او بعد از انکار و عناد، ايمان بياورند.
2. آشنا کردن مردم با معارف و پيام‌هاي الهي و راه و روش تزکيه؛ چنان‌که مي‌فرمايد:
(هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ) (جمعه: 2)
او کسي است که در ميان اميين پيامبري را برانگيخت تا آيات حق را برآنان فرو خواند و آنان را از رذايل اخلاقي پاکيزه گرداند و کتاب و حکمت را به آنان بياموزد.
3. برپا داشتن قسط در جامعة بشري؛ چنان‌که مي‌فرمايد:
(لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَأَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَالْمِيزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ) (حديد: 25)

1. توحيد، شيخ صدوق، ص 45.

95
ما پيامبران را با دلايل روشن فرستاديم و همراه آنان کتاب و ميزان نازل کرديم تا مردم قسط را به پا دارند.
مسلماً برپا داشتن قسط در گرو اين است که انسان‌ها عدالت را در ابعاد و زمينه‌هاي مختلف بشناسند، و از طريق حکومت الهي آن را تحقق بخشند.
4. داوري در موارد اختلاف؛ چنان‌که مي‌فرمايد:
(كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّـرِينَ وَمُنْذِرِينَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ) (بقره: 213)
مردم يک دسته بيش نبودند (تا اينکه در ميان آنان اختلاف پديد آمد)، سپس خدا پيامبران را، نويدبخش و بيم‌دهنده، برانگيخت و همراه آنان کتاب را فرو فرستاد تا بين مردم در آنچه اختلاف کرده‌اند داوري کند.
بديهي است اختلافات مردم منحصر به عقايد نبوده، بلکه شئون مختلف زندگي را در برمي‌‌گيرد.
5. اتمام حجت بر بندگان؛ چنان‌که مي‌فرمايد:
(رُسُلاً مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَي اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَكانَ اللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً) (نساء: 165)
پيامبراني نويددهنده و بيم‌دهنده را برانگيخت تا پس از آمدن پيامبران، مردم حجت و عذري نزد خدا نداشته باشند، و خداوند قدرتمند و حکيم است.

96
مسلّماً خدا در آفرينش انسان هدفي براي خلقت دارد که اين هدف از طريق تنظيم برنامه‌اي کامل در همة شئون زندگي بشر صورت مي‌پذيرد، و اين برنامه بايد به‌گونه‌اي از طريق خدا به بشر برسد که حجت بر وي تمام شود و بعداً عذر نياورد که من راه و رسم درست زندگي را نمي‌دانستم.

97
فصل دوم:
شبهات نبوت
شبهه 1
عصمت پيامبران و آيه (ظَلَمْتُ نَفْسِي)
مي‌گويند: شيعيان معتقدند كه پيامبران معصومند درحالي‌که حضرت موسي كه يكي از پيامبران است آن مرد قبطي را كشت و خودش چنين گفت:
(رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ) (قصص: 16)
پروردگارا! من بر خودم ستم كردم پس مرا ببخش، خدا نيز او را بخشيد، او بخشنده و مهربان است.
اگر معصوم بود، چرا مي‌‌گويد: (ظَلَمْتُ نَفْسِي)؟!
پاسخ
كشتن فرد قبطي، ترك اولايي بود كه موسي ( عليه السلام ) مرتكب شد؛ زيرا كشتن آن فرد از نظر شريعت حرام نبود، به‌ويژه كه حالت دفاعي داشت؛ زيرا او ديد مظلومي در چنگال ستمگري گرفتار شده است.

98
موسي بايد به ياري او مي‌‌شتافت و نبايد او را تنها مي‌‌گذاشت، ولي دفاع از مظلوع به كشته شدن فرد ستمگر انجاميد كه مي‌‌خواست فرد اسرائيلي را اذيت كند.
اينكه مي‌‌گويد (ظَلَمْتُ نَفْسـِي) به خاطر آن است كه اين عمل پيامدي داشت و آن اينکه مأموران فرعون، به دنبال موسي بودند كه او را دستگير كنند و او ناچار شد، فوراً خاك مصر را به‌سوي مدين ترك كند و در راه چه سختي‌ها و آسيب‌ها ديد و در خود مدين نيز ده سال به چوپاني پرداخت. تمام اين گرفتاري‌‌ها نوعي ستم بر خويش بود كه خود را به دشواري انداخت نه ستم بر خدا و اينکه در آيه قبل مي‌‌فرمايد: (هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ) مقصود اين است كه اين كار نابهنگام بود؛ زيرا اگر موسي ( عليه السلام ) صبر مي‌‌كرد، سرانجام اين قبطي مانند ديگر پيروان فرعون در دريا غرق مي‌‌شد. بنابراين عمل او ذاتاً حرام نبوده، بلكه سبب شد كه موسي به زحمت بيفتد.
نظير اين تعبير را درباره حضرت آدم نيز مي‌‌خوانيم، وقتي آدم، از شجره منهيه خورد و آثار تكويني آن را ديد، گفت:
(رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَتَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ) (اعراف: 23)
پروردگارا! ما بر خويش ستم كرديم و اگر ما را نبخشايي و بر ما رحم نكني از زيانكاران خواهيم بود.
تعبير (ظَلَمْنا أَنْفُسَنا) روشن‌ترين گواه است كه بر خويشتن ستم كردند، نه بر خدا با شكستن قانون او، و نشانه ستم بر خويش اين

99
است كه سبب شد از آن زندگي آرام و دل‌پذير به زندگي ناآرام و پرآشوب دنيوي فرود آيند.
در پايان يادآور مي‌‌شويم كه اعتقاد به عصمت انبيا، از خصايص شيعه نيست، بزرگان اهل سنت نيز پيامبران را پس از نيل به مقام نبوت معصوم مي‌‌دانند.

100
شبهه 2
علم غيب مختص و غير مختص
مي‌گويند: اين سخن که ‹پيامبر برگزيده از ميان مخلوقات خدا بوده و به اذن خدا عالم به غيب بوده است›، اشتباه است زيرا پيامبر در قرآن مي‌‌گويد: (إِنَّما أَنَا بَـشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحي إِلَيَّ...)؛ ‹همانا من آدمي هستم همچون شما که به من وحي مي‌شود...›. (کهف: 110؛ فصلت: 6)
بدين جهت، آگاهي از غيب اختصاص به خدا دارد.
پاسخ
بعضي، نتوانسته‌اند ‹علم غيب مختص به خد› را از ‹علم غيب غير مختص به او› جدا سازند و لذا مغالطه نموده و همه را دربست از آن خدا دانسته‌اند، درحالي‌که اگر به قرآن مراجعه مي‌‌كردند، و اهل فهم و انصاف بودند اين‌گونه سخن نمي‌گفتند. توضيح اينكه: علم غيب بر دو نوع است:
1. علم غيب ذاتي و نامحدود
آگاهي از غيب به صورت ‹علم ذاتي› و نه اكتسابي، آن هم

101
نامحدود ـ نه محدود ـ ، از آن خداست و هيچ موجودي با او در اين صفت شريك نيست، نه تنها آگاهي از غيب به اين معنا از آن خداست، حتي آگاهي از شهادت و غير غيب نيز به صورت ذاتي و نامحدود از آن خداست، چنان‌که در قرآن به‌طور مكرر مي‌‌فرمايد: (عالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهادَةِ). بنابراين آياتي كه علم غيب را از آن خدا مي‌‌داند و از غير خدا سلب مي‌‌كند، مقصود، علم غيب ذاتي نامحدود است مانند:
(قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَالْأَرْضِ الْغَيْبَ إِلاَّ اللَّهُ وَما يَشْعُرُونَ أَيَّانَ يُبْعَثُونَ) (نمل: 65)
بگو كسي در آسمان‌ها و زمين جز خدا از غيب آگاه نيست و نمي‌دانند كه چه زماني برانگيخته خواهند شد.
و يا در آيه ديگر از زبان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نقل مي‌‌كند:
(وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَما مَسَّنِيَ السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلاَّ نَذِيرٌ وَبَشِيرٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ) (اعراف: 188)
بگو اگر غيب مي‌‌دانستم، خيرات و نعمت‌‌هاي فراواني را به دست مي‌‌آوردم و هيچ بدي به من نمي‌رسيد، من جز يك بيم‌دهنده و مژده‌دهنده براي كساني كه ايمان دارند، نيستم.
و چون پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ذاتاً و از درون، آگاه از غيب نبوده و آگاهي او چنان‌که معلوم است محدود بوده، لذا خويش را به شيوه مذكور در آيه توصيف مي‌‌كند.

102
2. علم غيب اكتسابي و محدود
اين نوع آگاهي، كه به تعليم الهي است، از امكان عقلي برخوردار است، و آيات و روايات گواهي روشن بر برخورداري انبيا از اين آگاهي است. تنها در سوره يوسف، حضرت يعقوب و يوسف(هما) به‌طور مكرر از پس پرده خبر داده‌اند و هرگز جنبه اعجاز نداشته، بلكه به تعليم الهي بوده است، اينك اشاره‌اي به آنها داريم:
الف) يوسف ( عليه السلام ) در رؤيا ديد كه آفتاب و ماه و يازده ستاره براي او سجده مي‌‌كنند، پدر به تعليم الهي از پس پرده غيب، يعني از آينده درخشان فرزند خود آگاه شد و فرمود: خواب خود را براي برادرها بازگو نكن.
ب) آن‌گاه كه برادران يوسف از پدر درخواست كردند كه اجازه دهد او را با خود براي گردش ببرند، گفت: از آن مي‌‌ترسم كه گرگ او را بخورد، در اينجا نيز از دروغ‌گويي فرزندان خود در آينده گزارش داد، به همين دليل، وقتي برگشتند و دروغي را ساختند، همه را تكذيب كرد و گفت: (بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً). (يوسف: 18)
ج) آن‌گاه كه يوسف به زندان افتاد، از آينده دو زنداني خبر داد و گفت: يكي از شما ساقي ملك و ديگري به دار آويخته مي‌‌شود و مرغان هوا مغز او را مي‌‌خورند.(1)
د) آن‌گاه كه خواب پادشاه را براي او بيان كردند، او به تعليم الهي

1. ر.ک: يوسف: 41.

103
از هفت سال فراواني و هفت سال خشكسالي آينده مصر گزارش داد.(1)
ه‍ ) آن‌گاه كه پس از ساليان درازي كسي را از مصر فرستادند تا خبر زنده بودن يوسف را به يعقوب بدهند، پيش از آنکه آن پيك به سرزمين كنعان برسد، پدر گفت: به راستي كه من بوي يوسف را احساس مي‌کنم2، ولي فرزندان آن را اشتباه خواندند.
اين همه گزارش‌ها همگي نوعي آگاهي از غيب، به اذن خدا بود. شما بگوييد برخي از آنها نوعي تعبير خواب است ولي خود تعبير خواب، نوعي آگاهي از غيب است.
و) صالح، پس از پي شدن شتر، به قوم خود چنين گفت: (تَمَتَّعُوا فِي دارِكُمْ ثَلاثَةَ أَيَّامٍ ذلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ)؛ ‹شما سه روز از زندگي بهره گيريد و اين يك وعده قطعي است›. (هود: 65)
جناب صالح از كجا از سرنوشت قوم خود آگاه شد، جز به تعليم خدا؟ خواه نام آن را وحي بگذاريد يا غير وحي.
ز) حضرت نوح ( عليه السلام ) از آينده قوم خود به صورت قطعي گزارش مي‌‌دهد نخست مي‌‌گويد: خدايا! حتي يك نفر هم از آنها را زنده مگذار. آن‌گاه از غيب خبر مي‌‌دهد و مي‌‌گويد:
(إِنَّكَ إِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبادَكَ وَلا يَلِدُوا إِلاَّ فاجِراً كَفَّاراً) (نوح: 27)

1. ر.ک: يوسف: 47.
2. ر.ک: يوسف: 94.

104
‹خدايا[ اگر آنها را زنده بگذاري، بندگان تو را گمراه مي‌‌كنند و جز فرزندان تبهكار و خداناشناس به دنيا نمي‌آورند.
اينها گزيده‌هايي از آگاهي انبيا از غيب است كه در قرآن مجيد
آمده كه هرگز جنبه اعجازي هم نداشته است حتي اگر جنبه اعجازي باشد، دليل بر اين است كه اين نوع آگاهي از غيب، مخصوص خدا نيست.
آگاهي از غيب در سخنان پيامبر خاتم ( صلّي الله عليه وآله وسلّم )
صحيح بخاري و مسلم و كتاب‌‌هاي سيره، مالامال از گزارش‌‌هاي غيبي است كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) از آنها خبر داده است كه فقط به عنوان نمونه دو مورد را يادآور مي‌‌شويم:
1. آن‌گاه كه عمارياسر با پشتي مالامال از سنگ براي ساختن مسجد حضور پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) رسيد، عرض كرد: ]‌اي رسول خدا! آنان مرا با اين بار سنگين به حد مرگ رساندند›. حضرت از زنده ماندن او خبر داد و گفت: اينها قاتل تو نيستند، مرگ تو به دست گروهي شورشگر و متجاوز است.
وَيْحَ عَمّارٍ تَقتُلُه الفِئةُ الباغيةُ يَدعُوهُم إلي الجَنَّةِ وَيَدعُونَه إلَي النّارِ.(1)
بيچاره عمار! گروه ستمگر او را مي‌‌كشند عمار آنان را به بهشت ولي آنها او را به آتش دعوت مي‌‌كنند.

1. صحيح بخاري، كتاب الصلاة، باب التعاون في بناء المسجد، ح 447.

105
2. پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به علي ( عليه السلام ) فرمود: ‹تُقاتِلُ النّاكثينَ وَالقاسِطينَ وَالمارِقينَ› ( 1 )؛ ‹تو با پيمان‌شكنان و ستمكاران و شورشگران نبرد
مي‌‌كني›.
محققان و محدثان، پيرامون اخبار غيبي رسول خدا، تحت عنوان ‹ملاحم› مطالب فراواني دارند كه براي علاقمند به مقام و منزلت رجال آسماني بسيار سودمند است.
همچنين علاقمندان براي آگاهي اولياي الهي از غيب به كتاب ‹آگاهي سوم› مراجعه فرمايند.

1. مستدرك حاكم، ج3، ص 140.

106
شبهه 3
نامه‌اي كه نوشته نشد!
اين سخن که ‹پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در آخرين روزها قلم و كاغذي خواست تا براي امّت چيزي بنويسد كه گمراه نشوند، ولي برخي از حاضران در مجلس، او را به هذيان گويي متهم كردند› جعلياتي است كه ساخته‌اند. واقعيت اين است كه عايشه به پيامبر در آخرين روزهاي عمرش گفت: ‹براي جلوگيري از فتنه احتمالي قلم و كاغذ بياورند تا براي همه جانشين خود را معرفي كند›. پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود: ‹درحالي‌که خدا به چيزي راضي است كه امّت به آن راضي هستند، ديگر چه نيازي به نوشتن است؟›
پاسخ
1. اينکه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در آخرين روزها قلم و کاغذي خواست تا براي امت چيزي بنويسد که گمراه نشوند، ولي برخي او را به هذيان‌گويي متهم کردند عين مطلبي است كه در صحيح بخاري آمده است. اينك ما متن حديث را از صحيح بخاري با شماره حديث مي‌‌نويسيم و

107
سپس ترجمه آن را مي‌‌آوريم تا حق روشن شود. بخاري از ابن عباس نقل مي‌‌كند:
لمَّا اشْتَدَّ بِالنَّبيِّ وَجَعُه، قالَ: ائْتُونِي بِكتابٍ أَكتُبْ لَكُم كِتاباً لا تَضِلُّوا بَعدَه، قالَ عُمرُ: إنَّ النَّبيَّ‹ ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) [ غَلَبَه الْوَجَعُ وَعِندَنا كِتابُ اللهِ حَسبُنا، فَاخْتَلَفُوا وَكَثُرَ اللَّغَطُ. قالَ: قُومُوا عَنّي وَلا يَنبغِي عِندي التَّنازُعُ. فَخرجَ ابنُ عَبّاسٍ يَقولُ: إنَّ الرَّزيَّةَ كُلَّ الرَّزيَّةِ ما حالَ بَينَ رَسولِ الله‹ ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) [ وَبَينَ كِتابِه.(1)
آن‌گاه كه بيماري پيامبر سخت شد، فرمود: برگي بياوريد تا براي شما چيزي بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد. عمر گفت: دردِ بيماري بر پيامبر چيره شده، ما قرآن را داريم و همان براي ما بس است. كساني كه در حضور پيامبر بودند، بر سر اين مسئله با هم اختلاف پيدا كردند و سر و صدا بالا گرفت، پيامبر فرمود: از نزد من برخيزيد، شايسته نيست كه در حضور من با هم دعوا كنيد. ابن عباس از مجلس بيرون رفت و مي‌‌گفت: بزرگ‌ترين مصيبت آن است كه نگذاشتند پيامبر آنچه مي‌‌خواست، بنويسد.
بخاري اين حديث را در چند جا آورده است، علاوه بر شماره‌اي كه يادآور شديم در شماره‌‌هاي 3053، 3168، 4431، 4432، 5669، 7366 نيز همين حديث آمده است.
اكنون سؤال مي‌‌كنيم: آيا صحيح بخاري را در قم ساخته‌اند؟!
آيا آنچه كه گفته مي‌شود جز آن است كه در صحيح بخاري آمده

1. صحيح بخاري، ح 114.

108
است؟
2. آيا گفتار عمر كه ‹حسبنا كتاب الله› در حضور پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) صحيح است؟ و آيا مخالف قرآن نيست كه مي‌‌فرمايد:
(ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا) (حشر: 7)
و آنچه را پيامبر به شما داد بگيريد و از آنچه شما را بازداشت بازايستيد.
فرض كنيم گفتار عمر (كتاب خدا كافي است) صحيح است، پس صحاح سته و كليه كتاب‌‌هاي حديث را بايد به دور بريزيم و تمام دانشكده‌‌هاي حديث را ببنديم، چون با وجود كتاب خدا نيازي به چيز ديگري نيست؟ پس بايد پيروان خليفه اسم خود را ‹اهل كتاب› بگذارند نه ‹اهل سنت›. چون كتاب براي آنها كافي است و سنت مورد نياز آنها نيست!
3. پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) كه هيچ‌گاه از روي هوا و هوس سخن نمي‌گويد، بلكه به تصديق قرآن: (إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحي) (نجم: 4) همگي وحي الهي است. آيا صحيح است كه گفتار او را به نحوي كه خليفه گفت تفسير كنيم، و بگوييم ‹غلبه الوجع› (بيماري بر او غلبه كرد و خداي نكرده هذيان مي‌‌گويد).
4. بخاري در موارد ديگري كه حديث را نقل كرده به جاي ‹غلبه الوجع› مي‌‌گويد: مردي در آن مجلس گفت: ‹إنَّ الرَّجُلَ لَيَهْجُر›؛ ‹اين مرد هذيان مي‌‌گويد!›، و نامي از خليفه نمي‌برد.
آيا اين نوع تعبير، اهانت به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نيست؟
5. آيا جلوگيري از آوردن قلم و كاغذ، مخالفت با امر پيامبر نيست؟

109
قرآن مي‌‌فرمايد: (فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصِيبَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ). (نور: 63)
ضمير (عَنْ أَمْرِهِ) به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) برمي‌گردد نه به خدا؛ زيرا ماقبل آيه اين است:
(لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضاً قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الَّذِينَ يَتَسَلَّلُونَ مِنْكُمْ لِواذاً فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ...) (نور: 63)
فراخواندن پيامبر را ميان خود مانند فراخواندن برخي از شما برخي ديگر را مسازيد. به‌راستي خدا کساني را که خود را از ميان شما پنهاني و در پناه يکديگر بيرون مي‌کشند، مي‌شناسد. پس آنان که از فرمان او ‹پيامبر[ سرپيچي کنند بايد بترسند...
6. كساني كه جلوي نگارش نامه را گرفتند، مي‌‌دانستند كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) چه خواهد نوشت، او مي‌‌خواست جانشين خود را معين كند و خليفه جلو آن را گرفت، اتفاقاً خود خليفه بعدها به اين مطلب اعتراف كرد، و ابن ابي‌الحديد از احمد بن ابي‌طاهر، مؤلف تاريخ بغداد چنين مي‌‌نويسد:
روي ابن عباس2 قال: دخلت علي عمر في أوّل خلافته، ثم قال: من أين جئت يا عبدالله؟ قلتُ: من المسجد، قال: كيف خلّفت ابن عمك؟ فظننته يعني عبدالله بن جعفر، قلت: خلّفته يلعب مع أترابه، قال: لم أعْنِ ذلك، إنّما عنيت عظيمكم أهل البيت، قلت: خلّفته يمتح بالغُرْب علي نخيلات من فلان،

110
وهو يقرأ القرآن، قال: يا عبدالله، عليك دماء البُدْن إن كتمتنيها، هل بقي في نفسه شيء من أمر الخلافة؟ قلت: نعم، قال: أيزعم أنّ رسول الله‹ ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) [ نصّ عليه؟ قلت: نعم، وأزيدك، سألت أبي عمّا يدّعيه، فقال: صدق، فقال عمر: لقد كان من رسول الله‹ ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) [ في أمره ذرو ‹طرف[ من قول لا يثبت حُجّة، ولا يقطع عذراً، ولقد كان يربع في أمره وقتاً ما، ولقد أراد في مرضه أن يصرّح باسمه فمنعت من ذلك إشفاقاً وحيطة علي الإسلام، لا ورب هذه البنية لا تجتمع عليه قريش أبداً! ولو وليها لانتفضت عليه العرب في أقطارها، فعلم رسول الله‹ ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) [ أنّي علمت ما في نفسه، فأمسك، وأبي الله إلاّ إمضاء ما حتم.(1)
ابن عباس مي‌‌گويد: در نخستين روزهاي خلافت عمر نزد او رفتم. او به من گفت: از كجا مي‌‌آيي؟ گفتم: از مسجد. پرسيد: پسر عمويت چه كار مي‌‌كرد؟ گمان كردم مقصودش عبدالله بن جعفر است. گفتم: او با همسالانش مشغول بازي است. گفت: مقصودم او نبود. بزرگ خاندان پيامبر را مي‌‌گويم. گفتم: او مشغول آبكشي براي بوستان‌‌هاي فلاني است، درحالي‌که زير لب قرآن را زمزمه مي‌‌كند. عمر گفت: اگر دروغ بگويي و چيزي را از من پنهان كني، قرباني شتران بر تو واجب باشد. آيا او هنوز به خلافت مي‌‌انديشد؟ گفتم: آري. گفت: آيا فكر مي‌‌كند كه رسول خدا بر خلافت او تنصيص كرده است؟ گفتم:

1. شرح نهج البلاغه، ابن ابي‌الحديد، ج 12، ص 21.

111
آري و مي‌‌افزايم: من از پدرم پرسيدم كه آنچه علي ادعاي آن را دارد چگونه است؟ او گفت: راست مي‌‌گويد. پيامبر بر خلافت او تنصيص كرده است. عمر گفت: پيامبر اشاره‌هايي به اين مطلب كرده بود، ولي هرگز حجت را تمام نمي‌كرد و عذر مخالفان را از ميان نمي‌برد، و زماني، تصميم بر اين كار داشت، و در دوران بيماري خواست نام او را آشكارا بياورد، من به خاطر دلسوزي براي پيامبر و حفظ اسلام، از اين كار جلوگيري كردم. سوگند به پروردگار اين خانه، هرگز قريش بر گرد او جمع نمي‌شدند، و قبايل عرب در همه سرزمين‌ها بر او مي‌‌شوريدند. پيامبر آنچه كه من در دل داشتم، دريافت، و دست نگه داشت، و خدا نيز جز آنچه حتمي بود چيزي نخواست... .
اين بخش از تاريخ مي‌‌رساند كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) چه هدفي از درخواست كاغذ و قلم داشت و چرا خليفه از اين كار جلوگيري كرد و سخن پيامبر را سخني از روي بيماري و عدم هشياري دانست.
نكته ديگر اينكه: عمر طبق اين روايت خود را دلسوزتر از پيامبر و آگاه‌تر از او معرفي مي‌‌كند، گويا پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به‌اندازه او، از اوضاع و احوال آگاهي نداشت.
شگفت‌آور چيزي است كه به عايشه نسبت مي‌‌دهند كه او به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) گفت: وصيي براي خود تعيين كن و او هم به نحوي پاسخ داد كه در شبهه آمده است، مدرك اين سخن كجاست؟ آيا در صحاح و تواريخ صحيح چيزي هست؟ يا از اكاذيب و جعليات محسوب مي‌شود.

112

113
بخش سوم: قرآن

114

115
فصل اول:
پيرامون قرآن
قرآن يا معجزة جاودان
تاريخ قطعي گواهي مي‌‌دهد که پيامبر اسلام ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) دعوت خود را با معجزات گوناگون مطرح ساخته است. ولي در ميان اين معجزات، حضرت روي يکي از آنها ـ که در حقيقت معجزة جاودان اوست ـ تأکيد اساسي داشت و آن قرآن کريم است.
پيامبر اسلام ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نبوت خويش را با آوردن اين کتاب آسماني اعلان نموده و جهانيان را به مقابلة با آن دعوت کرد، و به رغم تحدّي آشکار و قاطع قرآن، هيچ‌کس نتوانست در عصر بعثت مانند آن را بياورد. امروز نيز پس از گذشت قرن‌ها، قرآن همچنان تحدّي خود را اعلان کرده و مي‌گويد:
(لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَالْجِنُّ عَلي أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً) (اسراء: 88)

116
بگو اگر انس و جن دور هم گردآيند که کتابي مانند اين قرآن بياورند، نمي‌توانند نظير آن را بياورند، هرچند برخي از آنان به برخي ديگر ياري رسانند.
قرآن در اينجا در مقام تحدّي مي‌گويد: اي پيامبر، بگو اگر مي‌توانند، کتابي مثل اين قرآن بياورند، و در جاي ديگر به کمتر از اين حدّ نيز تنزّل فرموده و مي‌‌گويد: بگو اگر مي‌توانند، ماننده ده سوره و حتي يک سوره از سوره‌هاي قرآن را بياورند. چنان‌که مي‌فرمايد: (قُلْ فَأْتُوا بِعَشْـرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ)؛ ‹بگو: اگر راست گوييد شما هم ده سوره بربافته مانند اين بياوريد›. (هود: 13)
همچنين مي‌فرمايد: (قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ)؛ ‹بگو: اگر راست گوييد پس سوره‌اي مانند آن بياوريد›. (يونس: 38)
کتاب‌هاي آسماني که پيامبران پيشين آن را عرضه کرده‌اند، مع الأسف پس از آنان بتدريج در اثر غرض ورزي خودکامگان دستخوش تحريف گرديده است. اين مطلب را، علاوه بر قرآن، شواهد تاريخي هم تأييد مي‌کند. چنان‌که مطالعة خود اين کتب و دقت در محتواي آنها نيز بر آن دلالت دارد، زيرا در آنها مطالبي وارد شده است که هرگز نمي‌تواند مورد تأييد وحي الهي باشد. بگذريم که انجيل کنوني بيشتر صورت زندگي‌نامة حضرت مسيح را دارد که در آن ماجراي به دار آويخته شدن وي نيز توضيح داده شده است. امّا به رغم تحريفات آشکار در کتب آسماني پيشين، قرآن کريم از هر نوع افزايش و کاهش مصون مانده است. پيامبر گرامي اسلام ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) 114 سورة کامل قرآني از

117
خود به يادگار نهاده و تحويل جهان داده است و نويسندگان وحي ـ خصوصاً حضرت علي ( عليه السلام ) که از روز نخست وحي الهي را مي‌نوشت ـ آن را نگاشته‌اند. خوشبختانه، با وجود گذشت 15 قرن از نزول قرآن، نه چيزي از آيات و سوره‌‌هاي قرآن کم شده و نه چيزي بر آنها افزوده شده است.

118

119
فصل دوم:
شبهات
شبهه 1
تحريف‌ناپذيري قرآن
مي‌گويند: محدّث نوري معتقد است قرآن تحريف شده است، لابد ديگران نيز با او در اين موضوع همسو مي‌‌باشند.
پاسخ
اتهام به تحريف، دستاويز مسيحيان است كه مي‌‌خواهند قرآن را از اعتبار بيندازند و بگويند قرآن نيز مانند انجيل، دستخوش تحريف و دگرگوني شده است. آن‌گاه كساني نادانسته در اين راه، آلت دست آنان مي‌‌شوند و هر فرقه‌اي گروه مقابل را متهم به تحريف مي‌‌كند. عوامل ناپيداي مسيحيان در ميان وهابيان و همفكران آنان، شيعه را متهم به تحريف و عوامل ناپيداي آنان در ميان شيعيان نيز گروه مخالف را به تحريف متهم مي‌‌سازند و حق اين است كه همه مسلمانان، جز يك گروه منحرف، قرآن را تحريف‌ناپذير مي‌‌دانند.

120
اوّلاً: اين مطلب را بر خود قرآن عرضه كنيم، قرآن در اين مورد، بهترين داور است. آيات قرآن به روشني گواهي مي‌‌دهد كه اراده قطعي خدا بر اين تعلق گرفته كه اين كتاب خاتم كه بر قلب پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرود آمده است، تا ابد از هر نوع دستخوش تحريف مصون و محفوظ بماند و خداوند حفظ و حراست آن را برعهده گرفته است. چنان‌که مي‌‌فرمايد: (إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ)؛ ‹ما قرآن را فرو فرستاديم و ما آن را حفظ مي‌‌نماييم›. (حجر: 9)
مولوي اين حقيقت قرآني را به نظم درآورده مي‌‌گويد:
مصطفي را وعده كرد الطاف حق
گر بميري تو نميرد اين سبق
من كتاب و معجزت را حافظم
بيش و كم كن را ز قرآن رافضم
من تو را اندر دو عالم رافعم
طاغيان را از حديثت دافعم
كس نتاند بيش و كم كردن درو
تو، به از من حافظي ديگر مجو
در آيه ديگر مي‌‌فرمايد:
(لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ) (فصلت: 42)
هيچ‌گونه باطلي نه از پيش رو و نه از پشت سر، سراغ آن نمي‌آيد، چرا كه از سوي خداوند حكيم و شايسته ستايش نازل شده است.
در حقيقت اين آيه، تعبير ديگري از آيه پيش به شمار مي‌‌آيد و معناي آن اين است كه حتي كلمه‌اي از آن، كم نمي‌شود و چيزي بر آن افزوده نمي‌گردد و دست تحريف‌گران از دامان بلندش كوتاه بوده

121
و هست.
جمله (مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ)؛ ‹نه از پيش رو و نه از پشت سر› كنايه از همه‌جانبه بودن است، يعني از هيچ سو و ناحيه، بطلان و فساد به سراغ اين كتاب نمي‌آيد و نخواهد آمد.
قرآن، فقط قانون اساسي براي مسلمانان نبود، بلكه همه چيز آنان را تشكيل مي‌‌داد. مخصوصاً در آغاز اسلام، كتابي جز آن نداشتند و قرائت و حفظ و تعليم و تعلم، مخصوص به قرآن بود، چنين كتابي هرگز دستخوش تحريف نمي‌شود.
صحت نقل قرآن از نسلي به نسل ديگر آن‌قدر واضح و روشن است كه كسي در آن شك و ترديد نمي‌كند، مانند اطلاع ما از شهرهاي بزرگ دنيا و حوادث مهم تاريخي؛ آيا مثلاً كسي مي‌‌تواند در وجود شهرهايي چون مكه و مدينه و يا لندن و پاريس شك كند هرچند هرگز به اين شهرها مسافرت نكرده باشد؟ و آيا كسي مي‌‌تواند حمله مغول به ايران و يا انقلاب كبير فرانسه و يا جنگ‌‌هاي جهاني اول و دوم را منكر شود؟ چرا نمي‌تواند، چون همه آنها به تواتر به ما رسيده است. آيات قرآن نيز همين‌گونه است.
سخنان علي ( عليه السلام ) درباره قرآن
سخنان اميرمؤمنان در نهج البلاغه، بهترين گواه بر تحريف‌ناپذيري قرآن است. در خطبه 133 مي‌‌فرمايد:
وَكِتَابُ اللهِ بَيْنَ أَظْهُرِكُمْ نَاطِقٌ لا يَعْيَا لِسَانُهُ وَبَيْتٌ لا تُهْدَمُ

122
أَرْكَانُهُ وَعِزٌّ لا تُهْزَمُ أَعْوَانُه‏.
كتاب خدا در ميان شما، سخنگويي است كه هرگز زبانش به كندي نمي‌گرايد و خانه‌اي است كه هيچ‌گاه ستون‌هايش فرو نمي‌ريزد و مايه عزت است، چنان‌که يارانش هرگز شكست نمي‌خورند.
آيا كتابي كه ـ نعوذ بالله ـ دستخوش تحريف شده باشد، مي‌‌تواند داراي چنين اوصافي باشد؟ در خطبه 176 مي‌‌فرمايد:
إِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ لَمْ يَعِظْ أَحَداً بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْآنِ فَإِنَّهُ حَبْلُ اللهِ الْمَتِينُ وَسَبَبُهُ الأَمِينُ.
خداي پاك، هيچ‌كس را به چيزي مانند قرآن، اندرز نداده است. چرا كه آن ريسمان استوار الهي و وسيله مطمئن اوست.
و امّا كتاب محدّث نوري به نام ‹فصل الخطاب› يك كتاب روايي است نه كتاب عقيدتي و رواياتي كه پيرامون تحريف نقل كرده به چند دسته تقسيم مي‌‌شوند:
1. قسمتي از اين روايات مجعول است و براي بي‌اعتبار ساختن قرآن، درست شده‌اند. مانند روايات فراواني كه از احمد بن محمد سيّاري نقل شده‌اند كه در مجموع 188روايت است، و مي‌‌دانيم كه سياري در كتب رجال ما ‹فاسد المذهب› و‹غير قابل اعتماد› معرفي شده است.
2. برخي از روايات، جنبه تفسيري دارد، مثلاً در تفسير (اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ) جمله ‹صراط علي› آمده است كه جنبه تفسيري

123
دارد نه اينکه جزء آيه باشد.
3. بسياري از روايات او، ‹مرسل› (بي‌سند) است.
4. برخي از روايات به قدري خنده‌آور است كه انسان از عقل و خرد جاعلان آن در تعجب است، مثلاً در آيه 3 سوره نساء: (وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تُقْسِطُوا فِي الْيَتامي) مي‌‌گويد: بين اين فقره و فقره بعد (فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ) يك سوم قرآن، افتاده است!
بسيار خنده‌آور است كه كسي ادعا كند قرآن با آن همه نويسندگان و وحي نگاران و آن همه قاريان و حافظان، ده جزئش برباد رفته است وكسي هم آگاه نشده است.
ضمناً علماي شيعه، پس از انتشار اين كتاب، ردّيه‌‌هاي متعددي بر آن نوشته‌اند چه در حال حيات مؤلف و چه بعد از آن، و بهترين ردّيه، كتاب ‹البيان في تفسير القرآن› نگارش مرجع عالي‌قدر آيت الله خويي است كه بحث گسترده‌اي در آن كرده است و پيش از ايشان محقق عالي‌قدر شيخ محمد جواد بلاغي (د.1352) در مقدمه تفسير ‹آلاء الرحمن› و اخيراً دوست عزيز از دست رفته، آيت الله معرفت در كتاب مستقلي به نام ‹صيانة القرآن عن التحريف› و همچنين ديگران به آن پرداخته‌اند.
ولي ما براي اينکه بهانه به دست دشمن ندهيم، روايات تحريف كه در صحيحين آمده است را منعكس نمي‌كنيم. اگر بنا باشد به مقابله بپردازيم در صحيح بخاري و مسلم، روايات تحريف زياد به چشم

124
مي‌‌خورد و همچنين در كتاب‌‌هاي تفسير بالأخص در تفسير طبري و الدر المنثور سيوطي.
كساني كه تحريف‌پذيري قرآن را به علماي اماميه نسبت مي‌‌دهند، دروغگوياني بيش نيستند. اينك ما نام برخي از علماي پيشين را كه تحريف را نفي كرده‌اند در اينجا مي‌‌آوريم.
البته نقل نام همه آنها و كلمات آنها در اينجا نمي‌گنجد.
1. شيخ المحدّثين، محمد بن علي بن بابويه (شيخ صدوق، د.381) در رساله عقايد مي‌‌گويد:
اعتقادنا أنّ القرآن الذي أنزله الله تعالي علي نبيّه محمد هو ما بين الدّفتين ومن نسب إلينا أنّا نقول إنّه أكثر من ذلك فهو كاذب.(1)
اعتقاد ما درباره قرآن اين است كه آنچه خدا بر پيامبرش حضرت محمد ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نازل كرده همين است كه ميان دو جلد قرآن وجود دارد و هركس به ما نسبت دهد كه قرآن، بيش از اين بوده، دروغگوست.
2. شيخ مفيد محمد بن محمد بن نعمان (د.413) در دو كتاب
خود:
الف) اوائل المقالات، ص 54؛
ب) المسائل السروية، ص 206.

1. الاعتقادات، صص 93و 94.

125
تصريح مي‌‌كند كه از قرآن چيزي كم نشده است.
3. سيد مرتضي علم الهدي علي بن الحسين (د.436) در جواب المسائل الطرابلسيات سخني در نفي تحريف دارد كه طبرسي آن را در مجمع البيان نقل كرده است.
4. شيخ طوسي (د.460) در مقدمه تفسير خود مي‌‌نويسد:
سخن در فزوني و كاستي قرآن، شايسته جايگاه اين كتاب نيست؛ زيرا همگان بر اين نظرند كه فزوني در قرآن باطل است و كاستي نيز. سيد مرتضي نيز همين را تأييد كرده و مي‌‌گويد رواياتي نزد شيعه و اهل سنت هست كه گويا بخشي از آيات قرآن كم شده يا از جاي خود به جاي ديگر منتقل شده، اينها ‹خبر واحد› هستند و اصلاً نه براي علم و نه براي عمل سودمند نيستند و بهتر است، اصلاً به آنها نپردازيم و به آنها توجه نكنيم، زيرا به سادگي مي‌‌توان آنها را توجيه و تأويل كرد.(1)
5. ابوعلي فضل بن حسن طبرسي (د.548) در مقدمه تفسير مي‌‌نويسد:
سخن در كم و زيادشدن قرآن، از نظر مفسران، اصلاً جايي ندارد، زيرا همگان مي‌‌دانند كه چيزي بر قرآن افزوده نشده و از نظر كاستي نيز، گرچه گروهي از حشويه (ظاهربينان) از شيعه و سني رواياتي را آورده‌اند كه گويا در قرآن دگرگوني و كاستي

1. تبيان، ج1، ص 3، چاپ نجف.

126
پديد آمده است، ولي آنچه صحيح و مورد اعتماد مذهب ماست و سيد مرتضي نيز از آن دفاع كرده اين است كه در قرآن هيچ‌گونه دگرگوني و كاستي روي نداده است سيد مرتضي در اين‌باره بسيار كامل و گسترده سخن گفته است.(1)
6. علاّمه حلي (د.726) در اجوبة المسائل المهناويه در پاسخ سيد مهنا که مي‌‌پرسد:
سرور ما درباره كتاب خدا چه مي‌‌فرمايد: آيا در روايت صحيح نزد ياران ما چيزي هست كه نشان دهد، قرآن كاهش يا افزايش يافته يا ترتيب آن دگرگون شده؟ يا چيز درست و معتبري نداريم؟...
در پاسخ گفت: حق آن است كه هيچ دگرگوني و پس و پيشي در آن نشده و هيچ افزايش و كاهشي در آن راه نيافته است. پناه مي‌‌بريم به خدا از اينکه كسي چنين اعتقادي پيدا كند، زيرا اين به معناي دستبرد زدن به معجزه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) است كه به صورت تواتر نقل شده است.(2)
7. محقق اردبيلي (د.993) مي‌‌نويسد:
بايد آنچه را به عنوان قرآن مي‌‌خوانيم، به تواتر بدانيم، و نمي‌توان به شنيدن از يك نفر عادل، بسنده كرد... و اگر تواتر آن ثابت شود، ديگر، از هرگونه نادرستي، در امان است... و از

1. مجمع البيان، ج1، ص 15، فن خامس (مقدمه تفسير).
2. اجوبة المسائل المهناويه، مسئله 13، ص 121.

127
اين گذشته در كتاب‌ها ثبت شده تا جايي كه حرف حرف آن را شمرده‌اند و همه حركات آن را ضبط كرده‌اند و رسم الخط و مسائل ديگر آن را به دقت تنظيم كرده‌اند، تا جايي كه گماني نيرومند، بلكه علم يقيني به دست مي‌‌آيد كه هيچ فزوني و كاستي بدان راه نيافته است.(1)
8. شيخ جعفر كاشف الغطاء (د.1228) مي‌‌نويسد:
در سوره‌ها و آيه‌‌هاي قرآن چه بسم الله و چه كلمات و حروف ديگر، هيچ فزوني راه نيافته است... همچنين از كاستي محفوظ است، زيرا خدا حافظ و نگهبان آن است، چنان‌که صريح قرآن و اجماع علما در همه زمان‌هاست... و رواياتي چند كه نشان از كاستي قرآن دارد، بديهي است كه نادرست است و نمي‌توان به آنها عمل كرد... و بايد آنها را تأويل كرد.(2)
ما در اينجا به نقل كلمات اين هشت دانشمند بزرگ بسنده مي‌‌كنيم، تفصيل در اين مورد و نقل كلمات ديگر بزرگان در طول زمان تا برسد به عصر حاضر نياز به نگارش كتاب مستقلي دارد.

1. مجمع الفائده، ج2، ص 218.
2. كشف الغطاء، كتاب القرآن من كتاب الصلاة، المبحث السابع والثامن، صص 298 و 299.

128
شبهه 2
اعتقاد به تحريف
به خاطر نبودن نام امامان در قرآن!
مي‌گويند: يكي از علل اعتقاد شيعيان به تحريف قرآن، نبودن نام امامان در قرآن است.
پاسخ
بايد طراح شبهه را محاكمه كرد، اولاً تهمتي بر شيعه زده، سپس براي آن علتي نيز تراشيده است.
اوّلاً چنان‌که در بحث‌‌هاي پيش گذشت، شيعه قائل به تحريف قرآن نبوده، بلكه تحريف‌ناپذيري آن را كاملاً باور دارد و ده‌ها تفسير عربي و فارسي بر قرآن نوشته‌اند و مبناي آنها همين قرآن موجود است.
در مشهد مقدس، در كتابخانه آستان قدس رضوي قريب شش هزار قرآن خطي وجود دارد كه تاريخ كتابت آنها از قرن اول هجري تا به امروز است و هيچ تفاوتي با قرآن رايج ندارند، بدتر از اين سخن، انگيزه‌اي است كه طراح شبهه براي اين تهمت تراشيده است، هرگز شيعه معتقد نيست كه همه چيز بايد به وسيله قرآن بيان گردد، بلكه

129
علاوه بر قرآن، سنت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) كه از خود او يا اوصياي او به دست ما مي‌‌رسد مانند قرآن محترم است و امامت امامان به وسيله سنت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) اعلام شده است.
ما اين شبهه‌پردازان را نصيحت مي‌‌كنيم كه با اين تهمت‌ها و دروغ‌ها براي خود عذاب آخرت را فراهم نسازيد.

130

131
بخش چهارم: اهل بيت و امامت

132

133
فصل اول:
امامت و خلافت
مراجعه به تاريخ صدر اسلام و در نظر گرفتن شرايط موجود منطقه و جهان در زمان رحلت پيامبر اکرم ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، به‌روشني لزوم تنصيصي بودن منصب امامت را اثبات مي‌‌کند؛ زيرا به هنگام درگذشت آن حضرت، خطري سه‌گانه و مثلث‌وار آيين اسلام را تهديد مي‌کرد: يک ضلع اين مثلث خطر را امپراتوري روم، ضلع ديگر آن را امپراتوري ايران، و ضلع سوم را گروه منافقان داخلي تشکيل مي‌داد. در اهميت خطر ضلع نخست همين بس که پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) تا آخرين لحظه از فکر آن فارغ نبود، و به همين علت در همان روزها بلکه ساعت‌هاي آخر عمر خويش سپاه عظيمي را به رهبري اسامة‌ بن زيد براي نبرد با روميان بسيج و اعزام کرد و متخلفان از آن را نيز نفرين نمود. ضلع دوم نيز دشمن بد سگالي بود که نامة پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را پاره کرد و به فرماندار يمن نوشت که پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را دستگير کند و يا سر او را از تن جدا کرده

134
براي او بفرستد، و بالاخره در باب خطر سوم هم بايد دانست که اين گروه پيوسته در مدينه يا بيرون از آن مزاحم پيامبر بودند و با توطئه‌هاي رنگارنگ خويش دل وي را خون مي‌کردند و در سوره‌هاي مختلف قرآن دربارة سنگ‌اندازي‌هاي آنان سخن فراوان رفته است، تا آنجا که يک سوره در قرآن، به نام آنها و در شرح افکار و اعمال سوء آنهاست.
اکنون سؤال مي‌شود، آيا با وجود چنين مثلث خطري صحيح است که پيامبر اکرم ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، امت اسلامي و آيين اسلام را، که دشمن از هر سو در کمين آن نشسته بود، بدون رهبر به حال خود رها سازد؟!
بي‌‌شک پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مي‌دانست که زندگي عرب، زندگي‌‌اي قبيله‌اي است، و در ميان افراد قبايل تعصب نسبت به سران قبيله با جان آنان در هم آميخته است. بنابراين، واگذاري تعيين رهبر به چنين مردمي،‌ماية چند دستگي و نزاع قبايل خواهد بود، و دشمن از اين اختلاف بهره‌گيري خواهد کرد. برپاية همين حقيقت است که شيخ الرئيس ابوعلي سينا مي‌گويد: ‹تعيين جانشين از طريق نص پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بر آن، به واقع نزديک‌تر است، چون با تعيين جانشين هر نوع نزاع و اختلاف ريشه‌کن مي‌گردد›.(1)
اکنون که ثابت شد حکمت و آگاهي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ايجاب مي‌کرد تا دربارة رهبري امت اسلامي پس از خود اقدام مقتضي را به عمل آورد،

1. شفاء، الهيات، مقالة دهم، فصل پنجم، ص564.

135
بايد ديد کيفيت چاره‌انديشي آن حضرت چگونه بوده است؟
در اينجا دو نظريه وجود دارد که به نقد و بررسي آنها
مي‌پردازيم:
1. رسول گرامي ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، به فرمان خداوند متعال، فرد ممتازي را که شايستگي رهبري امت اسلامي را داشته است برگزيده و او را به عنوان جانشين خود به مردم معرفي نموده است.
2. پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، انتخاب رهبر را بر عهدة مردم نهاده که پس از وي، خود فردي را انتخاب کنند، و اين مطلب را بيان کرده است.
اکنون بايد ديد کدام يک از اين دو نظريه از کتاب و سنت و سيرة پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و تاريخ اسلام استفاده مي‌شود؟
دقت در زندگي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ـ از روزي که مأمور شد شريعت خود را به بستگان نزديک و سپس به کلّ مردم اعلان کند، تا لحظة مرگ آن حضرت ـ اين مطلب را قطعي مي‌سازد که آن حضرت بر مشخصّات خليفة بعد از خود، کراراً تصريح کرده و به اصطلاح در مسئلة رهبري روش ‹تنصيص› را برگزيده است، نه روش ‹انتخاب مردم› را. اين مطلب با امور يادشده در زير ثابت مي‌شود:
1. حديث يوم الدار
پس از گذشت 3 سال از آغاز بعثت، خداي متعال پيامبر را مأمور ساخت که دعوت خود را آشکار سازد، و آية (وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ) (شعراء: 214) در اين مورد نازل شد. پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) سران

136
بني‌هاشم را جمع کرد و فرمود: من خير دنيا و آخرت را براي شما آورده‌ام. خداوند به من امر کرده است که شما را به آن دعوت کنم. کدام يک از شما مرا در نشر اين آيين‌ ياري مي‌کند تا برادر و وصي و جانشين من در ميان شما باشد؟ حضرت سه مرتبه اين سخن را تکرار نمود و در هر بار تنها علي ( عليه السلام ) ؛ آمادگي خود را اعلان کرد. در اين موقع پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود: ‹انّ هذا أخي ووصيّي و خليفتي فيکم›.(1)
2. حديث منزلت
پيامبر گرامي ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در موارد مختلف، منزلت و مقام امير مؤمنان را نسبت به خود، همان منزلت و مقام هارون به موسي دانسته و فقط يک مقام از مقامات هارون را (که نبوت باشد) از علي ( عليه السلام ) سلب کرده و در حديث قريب به تواتر فرموده: ‹يا علي أنت منّي بمنزلة هارون من موسي إلاّ أنّه لا نبيّ بعدي›.(2)
به نص قرآن کريم، هارون مقام نبوت3، خلافت4، و وزارت5 را در زمان موسي دارا بود، و حديث منزلت نيز همة مقامات هارون را ـ به

1. مسند احمد، ج1، ص159؛ تاريخ طبري، ج2، ص406؛ تفسير طبري (جامع البيان)، ج19، صص74 و 75؛ تفسير سورة شعراء: 214.
2. صحيح بخاري، ج6، ص3؛ صحيح مسلم، ج7، ص120، باب فضايل علي7،؛ سنن ابن ماجه، ج1، ص5 5، باب فضائل أصحاب النبي؛ مسند امام احمد، ج1، صص 173، 175، 177، 179، 182، 185 و 230؛ سيرة نبويه، ابن هشام، ج4، ص163 (غزوة تبوک).
3. (وَ وَهَبْنا لَهُ مِنْ رَحْمَتِنا أَخاهُ هارُونَ نَبِيًّا) (مريم: 53).
4. (وَ قالَ مُوسي لِأَخِيهِ هارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي...) (اعراف: 142).
5. (وَ اجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي) (طه: 29).

137
استثناي مقام نبوت ـ براي علي ( عليه السلام ) ثابت مي‌کند. طبعاً اگر مقصود، اثبات همة مقامات جز نبوت براي وي ( عليه السلام ) نبود نيازي به استثناي نبوت وجود نداشت.
3. حديث سفينه
پيامبر گرامي ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، اهل بيت خويش را به کشتي نوح تشبيه مي‌کند
که هرکس بر آن نشست نجات يافت و هرکس که از آن تخلّف جست غرقة طوفان شد؛ چنان‌که مي‌فرمايد: ‹ألا إنّ مَثَلَ أَهلِ بَيتي
فيکم مَثَلُ سَفينةِ نُوحٍ في قَومِهِ مَنْ رَکِبَها نَجي وَمَنْ تَخَلَّفَ عَنْها
غَرِق› ( 1 ).
مي‌دانيم که کشتي نوح، يگانه ملجأ و پناهگاه انسان‌ها براي نجات از طوفان بود. بنابراين طبق حديث سفينه، اهل بيت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) يگانه پناهگاه امت براي نجات از حوادث ناگواري هستند که چه بسا ماية انحراف و گمراهي انسان‌ها مي‌گردد.
4. حديث امان امّت
پيامبر اکرم ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) اهل بيت خود را سبب وحدت کلمه و دوري امت از اختلاف معرفي مي‌کند و مي‌فرمايد:
النُّجومُ أمانٌ لأَهْلِ الأَرْضِ مِنَ الغَرْق وَأَهْلُ بَيْتي أَمانٌ لأُمَّتي

1. مستدرک حاکم، ج3، ص351؛ الصواعق المحرقة، ص91؛ ميزان الاعتدال، ج1، ص224؛ تاريخ الخلفاء، ص573؛ الخصائص الکبري، ج2، ص266؛ ينابيع المودّة، ص28؛ فتح القدير، ص113 و کتب ديگر.

138
مِنَ الإِخْتِلافِ، فإذا خالَفَتْها قَبيلةٌ مِنَ العَرَبِ اخْتلفُوا فَصارُوا حزبَ إبليس.(1)
همان‌گونه که ستارگان وسيلة نجات اهل زمين از غرق شدن در دريا هستند (زيرا، دريا نوردان به حکم (وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ) (نحل: 16)، به وسيلة ستارگان راه را از ميان امواج پيدا مي‌کنند و به ساحل مي‌رسند)، اهل بيت من نيز مايه نجات امت از دودستگي هستند. اگر گروهي از عرب با آنان به مخالفت برخيزند، دچار اختلاف شده و در نتيجه جزو حزب شيطان مي‌گردند.
5. حديث ثَقَلَيْن
حديث ثقلين، از احاديث متواتر اسلامي است که علماي فريقين آن را در کتاب‌هاي حديث خود نقل کرده‌اند. پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در اين حديث خطاب به امت اسلامي مي‌فرمايد: ‹در ميان شما دو چيز گران‌بها را به عنوان امانت مي‌گذارم و مي‌روم›، و سپس تمسک يکپارچه به هر دو را ماية هدايت امت و اعراض از يکي از آن دو را ماية ضلالت مي‌داند، چنان‌که مي‌فرمايد:
إنّي تارِکٌ فِيکُمُ الثَّقلَيْن کِتابَ الله وَعِتْرَتي أَهلَ بَيتي ما إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِما لَنْ تَضِلُّوا أَبَداً وَإِنَّهُما لَنْ يَفْتَرِقا حَتّي يَرِدا عَلَيَّ الحَوْضَ.(2)

1. مستدرک حاکم، ج3، ص149.
2. صحيح مسلم، ج7، ص122؛ سنن ترمذي، ج2، ص307؛ سنن دارمي، ج2، ص432؛ مسند احمد، ج3، صص 14، 17، 26 و 59 و ج4، صص366 و 371 و ج5، صص182 و 189؛ خصائص علويّه، نسائي، ص20؛ مستدرک حاکم، ج3، صص109، 148 و 533، و کتب ديگر. در اين‌باره ضمناً مي‌توان به رسالة حديث الثقلين از نشريات دارالتقريب بين المذاهب الإسلامية (قاهره، مطبعة مخيمر) رجوع کرد.

139
اين حديث، مرجعيت علمي اهل بيت را، دوش به دوش قرآن کريم، به روشني ثابت مي‌‌کند، و بر مسلمانان لازم مي‌دارد که در امور ديني، همزمان به کتاب خدا و رهنمود اهل بيت تمسک بجويند. ولي جاي بسي تأسف است که برخي از کسان همة درها را مي‌زنند، جز در خانة اهل بيت را! حديث ثَقَلين، که شيعه و سنّي در نقل آن اتفاق دارند، مي‌تواند همة مسلمانان جهان را به صورت امتي واحد گرد آورد، زيرا اگر در موضوع تعيين خليفه و زمامدار سياسي امت پس از پيامبر، فريقين با هم اختلاف داشته و در برداشت تاريخي از مسئله، منقسم به دو گروه باشند، مرجعيت علمي هيچ دليلي براي تفرقه نداشته و بايستي ـ بر طبق حديث متفقٌ عليه ثقلين ـ با هم يکدست و يک صدا باشند.
اصولاً در عصر خلافت خلفا نيز مرجعيت علمي، عملاً از آنِ علي ( عليه السلام ) بود و اختلافات در امور ديني به وسيلة علي ( عليه السلام ) برطرف مي‌شد. در حقيقت، از روزي که اهل بيت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) از ساحت مرجعيت کنار گذاشته شدند، فرقه‌گرايي نيز آغاز شد و فرقه‌هاي متعدد کلامي يکي پس از ديگري پديد آمدند.

140

141
فصل دوم:
شبهات
شبهه 1
آيا آيه (إِنَّما يُرِيدُ اللهُ) در حق همسران پيامبر است؟
مي‌گويند: آيه (إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً)؛ ‹همانا خداوند مي‌خواهد از شما خاندان پيامبر، پليدي را ببرد و شما را پاک کند، پاکي کامل› (احزاب: 33) در حق همسران پيامبر است، زيرا در قسمت اول آيه آمده است: در خانه‌هايتان بنشينيد و همانند زمان جاهليت، آرايش و خودآرايي نكنيد.
پاسخ
بحث درباره اين آيه، گسترده‌تر از آن است كه در قالب پاسخ به سؤالي بيايد، ولي ما نكاتي را يادآور مي‌‌شويم:
قرآن، آنجا كه درباره خانه‌‌هاي زنان پيامبر سخن مي‌‌گويد، از واژه جمع بهره مي‌‌گيرد، اينك موارد آن:
1. (وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولي) (احزاب: 33)

142
و در خانه‌هاتان آرام گيريد و به شيوه جاهليت پيشين به خودنمايي بيرون نياييد.
2. (وَ اذْكُرْنَ ما يُتْلي فِي بُيُوتِكُنَّ) (احزاب: 34)
و آنچه را در خانه‌هاتان خوانده مي‌شود ياد کنيد.
3. (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلاَّ أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ) (احزاب: 53)
اي کساني که ايمان آورده‌ايد، به خانه‌هاي پيامبر درنياييد مگر شما را رخصت دهند.
ولي در اين مورد، از واژه مفرد، استفاده مي‌‌كند و مي‌‌گويد: ‹اهل البيت› اين دليل بر اين است كه اين بيت واحد، بيت خاصي است كه ارتباطي به بيوت نبي و اهل آن ندارد، و ‹ال› در ‹البيت›، ‹ال› عهد است يعني يك خانه معهود و آن جز خانه حضرت زهرا(ها) خانه كس ديگري نيست.
2. اينکه مي‌‌گويد: ‹در قسمت اول آيه درباره زنان پيامبر سخن مي‌‌گويد›، اتفاقاً اين بهترين شاهد، بر بطلان شبهه است؛ زيرا قرآن پيش از آيه تطهير و بعد از آن درباره زنان پيامبر سخن مي‌‌گويد و ضمائر را مؤنث مي‌‌آورد:
1. (إِنِ اتَّقَيْتُنَّ)، 2. (فَلا تَخْضَعْنَ)، 3. (وَ قُلْنَ)، 4. (وَ قَرْنَ)، 5. (فِي بُيُوتِكُنَّ)، 6. (وَ لا تَبَرَّجْنَ)، 7. (وَ أَقِمْنَ الصَّلاةَ)، 8. (وَ آتِينَ الزَّكاةَ).
ولي در آيه تطهير همه ضمائر مذكر است:

143
1. (عَنْكُمُ).
2. (يُطَهِّرَكُمْ).
سپس آيه ديگر را يادآور مي‌‌شود كه مربوط به زنان پيامبر است. ضمائر نيز در آن مؤنث است. مي‌‌فرمايد: (فِي بُيُوتِكُنَّ).
اگر واقعاً آيه تطهير مربوط به زنان پيامبر باشد، چه شد كه خطاب پيش از آن و بعد از آن مؤنث است، ولي در وسط يعني فقط در اين آيه ضمائر مذكر هستند؟
آيا اين دليل بر دوگانگي مخاطب نيست؟
اينكه مي‌‌گويد گفتن اينکه زنان پيامبر از اهل بيت پيامبر نيستند، اهانت به آنها است، نوعي مغالطه است. زنان پيامبر مسلماً از اهل بيت پيامبر مي‌‌باشند ولي سخن در آيه تطهير است و اينکه اين آيه مخصوص گروه پنج نفره است و بس، و به ديگر سخن:
آنجا که سخن درباره عصمت و طهارت نفساني اهل بيت باشد، مقصود گروه خاصي است كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) با انداختن عبا بر سر آنها، آنان را معيّن كرده، ولي آنجا كه درباره اهل بيت پيامبر به معني وسيع سخن مي‌‌گويد، همه زنان پيامبر را نيز در برمي‌گيرد.
تفصيل اين مطلب را در ‹منشور جاويد› بخوانيد.

144
شبهه 2
آيه تطهير يا مدال افتخار خاندان رسالت
مي‌‌گويند: آنچه ما از آيه مي‌‌فهميم اين است كه هر مسلماني مي‌‌تواند طاهر باشد. خداوند در قرآن طهارت را براي هر انساني ممكن مي‌‌داند و مي‌‌فرمايد: ‹اگر شما توبه كنيد، خداوند توبه را براي تطهير شما قرار داده است›، پس هر انساني مي‌‌تواند تطهير شود و اين اختصاص به اهل بيت ندارد، اگرچه اين آيه در مورد اهل بيت هم باشد، ولي دليل محكمي بر فضيلت آنها بر سايرين نيست!!
پاسخ
در قرآن به دو نوع طهارت اشاره شده است:
1. طهارت ظاهري به معناي پاكيزگي لباس و بدن، چنان‌که مي‌‌فرمايد: (وَ يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ)؛ ‹از آسمان آبي براي شما فرو مي‌‌فرستد تا با آن شما را پاكيزه سازد›. (انفال: 11)
2. پاكي از شرك و آلودگي‌‌هاي اخلاقي، مانند دو آيه يادشده در زير:

145
الف) (خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِمْ بِها) (توبه: 103)
اي رسول گرامي! از اموال آنان زكات بگير و بدين‌وسيله آنان را پاك گردان و تزكيه ساز.
مقصود از طهارت در اينجا طهارت معنوي و اخلاقي است.
ب) (فِيهِ رِجالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ) (توبه: 108)
در آن مساجد، مرداني هستند كه مي‌‌خواهند از آلودگي‌ها پاك شوند و خدا چنين افراد پاكيزگي‌جو را، دوست دارد.
با توجه به اين دو طهارت، موضوع سخن در آيه تطهير طهارت به معني دوم است؛ زيرا طهارت ظاهري، يك امر همگاني است و مؤمن و مشرك در آن يكسانند.
طهارت معنوي كه مورد تأكيد تمام شرايع آسماني است به دو صورت مطرح مي‌‌شود:
1. گاهي به صورت تشريعي در مورد همه افراد، يعني خدا فرمان مي‌‌دهد كه افراد، خود را از هر نوع آلودگي پاك سازند. اين فرمان تشريعي، همگان، حتي فرعون را نيز در برمي‌گيرد؛ چنان‌که به موسي ( عليه السلام ) دستور مي‌‌دهد:
(اذْهَبْ إِلي فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغي * فَقُلْ هَلْ لَكَ إِلي أَنْ تَزَكَّي) (نازعات: 17 و 18)
به‌سوي فرعون برو كه او سركشي كرده است. بگو آيا مي‌‌خواهي كه از شرك و گناه پاك شوي؟!

146
و نيز مي‌‌فرمايد: (إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَيُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ)؛ ‹خدا توبه‌کاران را دوست دارد و پاکيزگان را دوست دارد›. (بقره: 222)
اصولاً هدف تمام انبيا، دعوت به طهارت از شرك و گناهان و ناهنجاري‌هاست. چيزي كه هست گروهي از اين فرمان پيروي مي‌‌كنند و گروهي سر برمي‌تابند و اين اختصاص، به فرمان تطهير ندارد، تمام فرمان‌‌هاي خدا كه در كتاب و سنّت آمده است، همگاني است و جنبه تشريعي و قانوني دارد ولي گستردگي دعوت دليل بر تحقق آن در همه افراد نيست؛ زيرا چه بسا گروهي به خاطر لجاجت از آن سرباز بزنند و اين ضرري بر گستردگي اراده تشريعي خدا ندارد؛ زيرا اراده تشريعي مايه اجبار و الزام نيست بلكه انسان‌ها در برابر آن، مختار و آزادند، چه بسا ممكن است گوش به فرمان بدهد و چه بسا سربرتابد.
2. گاهي به صورت تكويني در مورد برخي از افراد، يعني خدا روي يك رشته زمينه‌ها كه فعلاً جاي بازگويي آنها نيست، بر برخي از انسان‌‌هاي والا، نوعي مصونيت از گناه را در نهاد آنها جاي مي‌‌دهد كه ديگر گرد گناه نمي‌گردند و حتي انديشه گناه هم در آنها پديد نمي‌آيد، چنان‌که اين افتخار نصيب حضرت مريم شد، خدا به ملائكه فرمان مي‌‌دهد كه به او بگويند:
(يا مَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاكِ وَطَهَّرَكِ وَاصْطَفاكِ عَلي نِساءِ الْعالَمِينَ) (آل‌عمران: 42)
اي مريم! خدا تو را برگزيد و از آلودگي‌‌هاي روحي و اخلاقي پاك گردانيد، و تو را بر تمام زنان جهان برتري داد.

147
مقصود از تطهير در اين آيه، نه تطهير جسماني و ظاهري است و نه تطهير تشريعي؛ زيرا اوّلي كه مؤمن و مشرك را در برمي‌گيرد و اختصاص به مريم ندارد، دومي نيز از ويژگي‌‌هاي مريم نيست، زيرا خدا طهارت معنوي را از همگان خواسته است، طبعاً اين طهارت، يك طهارت خاصي است، به اين معنا وجود يك رشته زمينه‌‌هاي پيشين و بعدي، سبب شده است كه در مريم گوهري پديد آيد كه (در عين اختيار) او را در برابر گناهان بيمه سازد و اين همان عصمتي است كه در انبيا هم هست.
با توجه به اين مقدمه، روشن مي‌‌شود كه مقصود از تطهير در آيه (إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) (احزاب: 33)
همان تطهيري است كه درباره مريم نيز بيان شد، يعني خدا خواسته است كه خاندان رسالت از هر نوع آلودگي پاك باشند و اين خواستن، به معناي تشريعي و قانوني نيست كه همگان را در برمي‌گيرد، بلكه خواست تكويني است كه درباره آن مي‌‌گويد:
(إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ) (يس: 82)
فرمان او جز اين نيست كه اگر وجود چيزي را بخواهد، با فرمان باش محقق مي‌‌شود.
با اين بيان، روشن مي‌‌شود كه اين نوع تطهير تكويني كه
همان مصونيت از گناه و خلاف است، تاج فضيلت است كه بر
سر خاندان رسالت گذارده شده و ديگران در اين مفخره با آنان

148
شريك نيستند.(1)
با توجه به اين بيان بي‌پايه بودن اين سخن كه مي‌‌گويد ‹نتيجه اينکه اين آيه دليل محكمي بر افضليت آنها بر سايرين نيست›، روشن مي‌گردد. اگر اين گفتار صحيح است پس گفتار خدا درباره مريم (وَ طَهَّرَكِ) نيز افتخاري براي مريم نيست و حال آنکه قرآن، آن را به عنوان مدال افتخار براي او بازگو مي‌‌كند؛ چنان‌که مي‌‌فرمايد: (وَ إِذْ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاكِ وَطَهَّرَكِ وَاصْطَفاكِ عَلي نِساءِ الْعالَمِينَ).
يكي از دلائل اينکه تطهير در آيه 33 احزاب، جنبه تكويني و آفرينشي دارد و از ويژگي‌‌هاي اين خانواده است، روايات فراواني است كه محدثان اهل سنت نقل كرده‌اند كه پس از نزول آيه تطهير پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) عبايي بر سر چهار نفر يعني بر سر علي و فاطمه و حسن و حسين ( عليهم السلام ) افکند. آن‌گاه درحالي‌که با انگشت شهادت خود به طرف آسمان اشاره مي‌‌كرد، گفت: ‹اللّهم إنّ لِكُلِّ نَبيٍّ أهلَ بَيتٍ وَهؤلاء أهلُ بَيتي› ( 2 )؛ ‹پروردگارا! براي هر پيامبري خانداني است و خاندان من اينانند›.
و هر روز كه براي نماز صبح از خانه خارج مي‌‌شد به در خانه حضرت زهرا(ها) مي‌‌رسيد، آيه را تلاوت مي‌‌كرد.(3) راويان اين احاديث

1. و كاربرد اراده با لفظ مضارع "يريد" در اراده تكويني در قرآن نمونه دارد، مانند: (وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَي الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا).
2. تفسير طبري، ج22، صص 5 ـ 7؛ الدر المنثور، ج5، صص 198و 199.
3. همان.

149
هشت نفر از صحابه پيامبر هستند: 1. ابوسعيد خدري، 2. انس بن مالك، 3. عبدالله بن عباس، 4. ابوهريره دوسي، 5. سعد بن ابي‌وقاص، 6. واثلة بن اسقع، 7. بلال بن الحارث، 8. ام سلمه.
گرفتاري ما اين است كه اين سخنگويان، انسان‌‌هاي دور از حقايق قرآني و حديثي هستند، و مانند ضبط صوت آنچه در كلاس درس به آنها گفته شده بي‌كم و كاست تحويل مي‌‌دهند.
شگفت‌آور اينکه به قرآن نسبت مي‌‌دهد كه در آن آمده است كه: ‹اگر شما توبه كنيد، خدا توبه را براي تطهير شما قرار داده است›. در كجاي قرآن چنين آيه‌اي آمده است؟
آري توبه مايه طهارت قلوب از گناهان و ناهنجاري‌هاست، ولي درستي معنا، يك مطلب و نسبت دادن اين جمله به قرآن، مطلب ديگري است، و با اين آيه ساختگي نمي‌توان آيه‌اي را كه همه مفسران و راويان، آن را مدال افتخار اهل بيت ( عليهم السلام ) دانسته‌اند، انكار نمود.

150
شبهه 3
آيا مقصود از (أَهْلَ الْبَيْتِ) همسران پيامبر است؟
شيعيان مي‌‌گويند: آيه تطهير درباره خمسه طيبه يعني پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و علي و حسنين و فاطمه ( عليهم السلام ) نازل شده است، نه همسران پيامبر، به دليل اينکه ضمير در آنجا مذكر است؛ چنان‌که مي‌‌فرمايد: (لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) ولي جواب آن اين است كه مذكر آوردن ضمير به خاطر وجود شخص پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) است كه در رأس اهل بيت يعني همسران پيامبر قرار گرفته است.
پاسخ
اگر واقعاً علّت تذكير ضمير وجود پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در رأس آنان است پس بايد در آيات قبل و بعد نيز اين نكته رعايت شود. و حال آنکه در آيات قبل و بعد همه ضماير مؤنث است مانند:
1. (إِنْ كُنْتُنَّ)، 2. (تُرِدْنَ)، 3. (فَتَعالَيْنَ)، 4. (أُمَتِّعْكُنَّ)، 5. (أُسَرِّحْكُنَّ)، 6. (وَ إِنْ كُنْتُنَّ)، 7. (تُرِدْنَ اللَّهَ)، 8. (لِلْمُحْسِناتِ)، 9. (مِنْكُنَّ أَجْراً)، 10. (مِنْكُنَّ بِفاحِشَةٍ)، 11. (لَهَا الْعَذابُ)، 12. (يَقْنُتْ

151
مِنْكُنَّ)، 13. (نُؤْتِها)، 14. (أَجْرَها)، 15. (أَعْتَدْنا لَها)، 16. (لَسْتُنَّ)، 17. (إِنِ اتَّقَيْتُنَّ)، 18. (فَلا تَخْضَعْنَ)، 19. (وَ قُلْنَ)، 20. (وَ قَرْنَ)، 21. (فِي بُيُوتِكُنَّ)، 22. (وَ لا تَبَرَّجْنَ)، 23. (وَ أَقِمْنَ)، 24. (وَ آتِينَ الزَّكاةَ)، 25. (وَ أَطِعْنَ اللَّهَ).
تمام ضماير در اين آيات که قبل از آيه تطهير آمده جمع مؤنت است و مقصود از همگي همسران پيامبر است. چرا در اين آيات يك بار هم ضمير مذكر ـ آن هم به خاطر آنکه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در رأس آنهاست ـ نيامده.
اين ضماير 25گانه قبل از آيه تطهير است. پس از آيه تطهير نيز ضماير مؤنث است: 26. (وَ اذْكُرْنَ)، 27. (بُيُوتِكُنَّ).
بنابراين آنجا كه قرآن درباره زنان پيامبر سخن مي‌‌گويد، ضماير را مؤنث مي‌‌آورد، ولي تنها در آيه تطهير كه در ميان آيات مربوط به زوجات پيامبر آمده، همه ضماير را مذكر آورده است. اين حاكي از آن است كه مقصود از اين آيه، همسران پيامبر نيست. از اين گذشته روايات متضافر، بلكه متواتر از پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) داريم كه رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) خود، و همه چهار نفر را زير عبا قرار داد و گفت: ‹اللهم إنّ لكل نبي أهل بيت و هؤلاء أهل بيتي›.1

1. ر.ک: تفسير طبري و تفسير در منثور در ذيل آيه يادشده.

152
شبهه 4
دين الهي به حكم آيه (اليوم أكملت) تكميل شده است؛
لزوم نصب امام چه توجيهي دارد؟
پاسخ
مقصود از اكمال دين در آيه، اكمال از نظر فروع نيست؛ زيرا پس از نزول اين آيه، احكام ديگري نيز بر پيامبر وحي شده است، مانند ارث كلاله و غيره بلكه مقصود از اين اكمال، پي‌ريزي عوامل بقاي آن است.
يك پديده اجتماعي يا آسماني همان‌طور كه در گرو مؤسس و پديدآورنده است در بقاي خود نيز بي‌نياز از اسباب نيست و يكي از عوامل بقاء آن نصب سرپرست آن است كه پس از رحلت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به اداره امور بپردازد، اتفاقاً آيه (أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ) در همان روز غدير نازل شده و با نصب علي ( عليه السلام ) كامل گشته است.
طراح شبهه تصوّر مي‌‌كند نخست، دين تكميل گشت، بعداً پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) علي ( عليه السلام ) را به امامت نصب نمود، آن‌گاه مي‌‌گويد كه پس از تكميل دين، نصب علي ( عليه السلام ) به عنوان اكمال دين چه معني دارد؟

153
شگفت اينجاست كه افرادي كه اين شبهات را طرح مي‌‌كنند، برگي از قرآن را نخوانده‌اند. همه انبيا، داراي اوصيايي بودند و هرگز كسي به فكرش خطور نكرد كه وصي انبيا، پس از درگذشت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، چه معني دارد و اين ملازم با نزول وحي بر وصي است. درحالي‌که خود پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در حال حيات خود براي بقاي دين، فردي را معين مي‌‌كند كه دينداران را سرپرستي كند.

154
شبهه 5
مقصود از (إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي) در سوره شوري چيست؟
از مبلغ وهابي سؤال شد، نظر شما در مورد آيه (إِلاَّ الْمَوَدَّةَ
فِي الْقُرْبي) چيست؟ چرا نسبت به اهل بيت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بي‌احترامي مي‌‌كنيد؟
او گفت: منظور از ‹قربي› اهل بيت پيامبر نيست، قربي با اهل بيت فرق دارد. اگر خداوند مي‌‌خواست، مي‌‌گفت: ‹إلاّ المودّة في أهل بيتي›، منظور آيه اين است كه ما بايد همه نزديكان پيامبر را دوست داشته باشيم. صحابه هم جزء نزديكان پيامبرند. زنان پيامبر نيز جزء نزديكان او هستند.
پاسخ
گويا به گوش بعضي نرسيده است كه تفسير به رأي يكي از گناهان بزرگ در اسلام است. متأسفانه اين آيه، تفسير به رأي شده است و هيچ شاهدي هم براي گفتار نيامده است.
‹قربي› در زبان عربي، به خويشاوندان نزديك گفته مي‌‌شود كه نوعي

155
پيوند نسبي يا سببي با انسان داشته باشند1، و در قرآن مجيد، اين واژه، 16بار در 12سوره آمده است و در تمام موارد به معني بستگان و خويشاوندان به كار رفته است، حتي در آيه (وَ الْجارِ ذِي الْقُرْبي) (نساء: 36) نخستين احتمال، همسايگاني است كه با انسان پيوند خويشاوندي داشته باشند. اينك ما به نقل چند آيه بسنده مي‌‌كنيم:
1. (وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَبِذِي الْقُرْبي وَالْيَتامي) (بقره: 83)
و به پدر و مادر و خويشاوندان نزديك و يتيمان نيكي كنيد.
2. (وَ آتَي الْمالَ عَلي حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبي وَالْيَتامي وَالْمَساكِينَ) (بقره: 177)
و دارايي خود را با آن كه دوست دارد به خويشاوندان نزديك و يتيمان و بيچارگان بدهد.
3. (وَ إِذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَلَوْ كانَ ذا قُرْبي) (انعام: 152)
اگر سخن گفتيد، عدالت را پيشه خود كنيد، هرچند درباره خويشاوندان نزديك باشد.
بنابراين، تفسير ‹قربي› به غير اين وجه، علاوه بر اينکه بر خلاف لغت است، بر خلاف تمام آيات قرآني است.
و هرگاه به روايات مراجعه كنيم، روايات فراوان از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، قربي
را به اهل بيت ( عليهم السلام ) تفسير مي‌‌كند. اينك برخي از اين روايات را

1. راغب در مفردات، در ماده "قرب" مي‌گويد: "لفظ "قربي" در موردي به كار مي‌رود كه ملاك نزديكي دو نسبت باشد". آن‌گاه آياتي را كه در آنها لفظ "قربي" آمده از آن جمله آيه مورد بحث را مي‌آورد.

156
متذكر مي‌‌شويم:
1. احمد در كتاب ‹فضائل الصحابه› با سند خود، از سعيد بن جبير و او از عامر چنين نقل مي‌‌كند:
لمّا نزلت (قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي)، قالوا: يا رسول الله من قرابتك؟ من هؤلاء الذين وجبت علينا مودّتهم؟ قال: علي و فاطمة و ابناهم‹ ( عليهم السلام ) [ و قالها ثلاثاً.(1)
هنگامي كه آيه (قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي) نازل شد، پرسيدند: ‌اي پيامبر خدا، نزديكان تو چه كساني هستند. كساني كه دوستي آنان بر ما واجب است كيستند؟ فرمود: علي و فاطمه و دو پسر آنها و سه بار اين سخن را تكرار كرد.
2. حاكم در كتاب ‹المستدرك علي الصحيحين› از امام علي بن الحسين(هما) نقل مي‌‌كند: وقتي اميرمؤمنان علي ( عليه السلام ) به شهادت رسيد، حسين بن علي(هما) در ميان مردم خطبه خواند كه بخشي از آن اين
بود:
إنّا مِنْ أهلِ الْبَيتِ الَّذِينَ افْتَرضَ اللهُ مَوَدَّتَهم عَلي كُلِّ مُسلمٍ فَقالَ تَبارکَ وَتَعالي لِنبيِّه‹ ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) [: (قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيها حُسْناً)، فَاقْتِرافُ الْحَسَنةِ مَودّتُنا أهلَ الْبَيتِ.(2)

1. فضائل الصحابه، ج 3، ص 119.
2. المستدرك علي الصحيحين، ج3، ص 172.

157
ما از خانداني هستيم كه خدا دوستي آنها را بر هر مسلماني واجب ساخته است و به پيامبرش مي‌‌فرمايد: بگو من از شما بر اين رسالت پاداشي نمي‌خواهم، جز اينکه خويشاوندان نزديك مرا دوست بداريد و هركس كار نيكي انجام دهد، آن را برايش افزايش مي‌‌دهيم. انجام كار نيك در اينجا به معني دوستي با ما خانواده است.
3. سيوطي در ‹الدرّ المنثور› از مجاهد، او هم از ابن عباس نقل مي‌‌كند كه وي آيه را چنين تفسير كرده است:
أن تحفظوني في أهل بيتي وتودّوهم بي.(1)
منظور اين است كه حق مرا در اهل بيتم حفظ كنيد و آنها را به سبب من دوست داريد.
شگفت‌آور اينکه مأمور ارشادي مي‌‌گويد: اگر مقصود اهل بيت (خويشاوندان نزديك) بود، بايد بگويد: ‹إلاّ المودّة في أهل بيتي›، اگر مطلب ايشان درست است، پس بايد خدا در پانزده مورد ديگري كه اين واژه آمده است، بفرمايد: ‹في أهل بيتكم›، چقدر رسوا است منطق اين مأمور ارشادي!!
نكته ديگر اينکه ‹ال› در (الْقُرْبي) براي عهد است، و به يك معني، نائب مناب ‹ياي متكلم› است؛ يعني ‹قرباي› (نزديكان من)، بنابراين، صحابه يمني و مدني و يا كساني كه در دورترين نقاط شبه جزيره مي‌‌زيستند، هرگز قرباي پيامبر حساب نمي‌شوند، هرچند به عنوان يك

1. الدرالمنثور، ج6، ص 70.

158
مسلمان كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را ديده‌اند از احترام خاصّي برخوردار باشند.
اگر بخواهيم اين مطلب به صورت برهاني روشن شود، بايد به سه مطلب توجه كنيم:
1. استثنا هميشه بايد با مستثني منه، نوعي پيوند و رابطه داشته باشد، اگر مي‌‌گويند: ‹جاء القوم إلاّ زيد› بايد ‹مستثني› در ‹مستثني منه›
داخل باشد و لذا استثناي منقطع در كلام فصيح وارد نمي‌شود، مگر به تأويل خاصي.
2. در آغاز آيه، مي‌‌فرمايد: (لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً)، من از شما در تبليغ رسالتم پاداشي نمي‌طلبم. در اينجا درخواست هرنوع پادش را نفي مي‌‌كند.
3. در جمله (إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي) دوستي قربي را به عنوان پاداش مي‌‌طلبد.
و ناگفته پيداست مودّت در صورتي ـ ولو به ظاهر ـ پاداش پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مي‌‌شود كه نتيجه آن به خود او بازگردد، و اين در صورتي است كه قربي به خويشاوندان او تفسير شود كه نوعي تكريم پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و شادماني روح و روان اوست.
و امّا اگر بگوييم مراد از قربي، كليه كساني است كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را ديده‌اند، از مكي و مدني و يماني و حبشي و...، در اين صورت استثنا معني صحيحي پيدا نمي‌كند. دوست داشتن اين همه انسان‌ها با جنسيّت‌‌هاي مختلف چه ارتباطي با پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) دارد كه پاداش او

159
حساب شود؟
البته ممكن است پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمان دهد كه مسلمانان يكديگر را دوست داشته باشند و بفرمايد: ‹توادّوا أو تحابو› ولي سخن در جاي ديگري است و آن اينکه آيا از نظر ادبي و بلاغتي صحيح است كه پيامبر بگويد: مزد و پاداشي نمي‌طلبم جز دوست داشتن صحابه بيشمار خودم كه اصلاً پيوندي با او ندارند جز اينکه در حال حيات او به او ايمان آورده‌اند، چنين سخن گفتن نظير گفتار شاعري است که مي‌‌گويد:
درختي در نهاوند سر بريدند
كه از مشك دلاويز تو مستم!
بايد مزد پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به نوعي باشد كه به ظاهر به او بازگشت كند، هرچند اين مزد، نوعي مزد ظاهري است و الاّ مزد واقعي او با خداست (إِنْ أَجْرِيَ إِلاَّ عَلي رَبِّ الْعالَمِينَ)؛ ‹مزد من جز بر پروردگار جهانيان نيست›. (شعراء: 109)

160
شبهه 6
مقصود از (أُولِي الْأَمْرِ) کيست؟
مي‌گويند: مقصود از (أُولِي الْأَمْرِ) در آيه (أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ) (شعراء: 109) دولت‌مردان هستند و اطاعت آنها واجب است، اگرچه ظالم باشند.
پاسخ
آنچه در اين شبهه آمده است، عقيده برخي از مفسران اهل سنت است كه مي‌گويند مقصود از اولي الامر زمامداران و حاكمان مصادر امور، در هر زمان و هر محيط هستند و معتقدند كه مسلمانان موظفند از هر حكومتي به هر شكلي باشد، پيروي كنند، حتي اگر حكومت، حكومت سفياني‌ها و مرواني‌‌ها باشد.
يادآور مي‌شويم: اين تفسير هرگز با روح تعليمات اسلام، سازگار نيست و ممكن نيست كه پيروي از هر حكومتي بدون قيد و شرط در رديف اطاعت خدا و پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) باشد.
اصولاً از اينکه خدا ‹اولوالأمر› را عطف بر پيامبر و خدا مي‌كند، و

161
اطاعت آنها را در رديف اطاعت اين دو قرار مي‌دهد، نمي‌توان گفت كه مراد حكام بلادند ولو ظالم و ستمگر و وابسته به قدرت‌هاي خارجي باشند، به گواه اين كه: آن‌گاه كه ابراهيم، امامت و خلافت را براي ذرّيه خود، خواست، خدا گروه ظالم را استثنا كرد و فرمود: (لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ)؛ ‹پيمان من به ستمکاران نرسد›. (بقره: 124)
اگر طرف اين سخن، اهل دانش و بينش باشند، مي‌‌توانند واقعيت ‹اولي الامر› را دريابند و آن اينکه از يك طرف، اطاعت ظالم و ستمگر در اسلام، حرام است، و از طرف ديگر، خدا به صورت مطلق و بدون قيد و شرط، اطاعت ‹اولي الامر› را واجب كرده است. با ملاحظه اين دو مطلب مي‌توان گفت كه اولي الامري كه اطاعت آنها به صورت مطلق واجب است، اولي الأمري است كه معصوم و در غياب معصوم، فرد عادل و پرهيزگار باشد.
خوشبختانه امام رازي به اين نكته توجه كرده و بدان اعتراف نموده است. وي مي‌گويد:
كسي كه خدا اطاعت او را به‌طور قطع و بدون چون و چرا لازم بشمرد حتماً بايد معصوم باشد، زيرا اگر معصوم از خطا نباشد به هنگامي كه مرتكب اشتباهي مي‌شود، خداوند اطاعت او را لازم شمرده و پيروي او را در انجام خطا لازم دانسته، و اين خود، يك نوع تضاد در حكم الهي ايجاد مي‌كند، زيرا از يك طرف انجام آن عمل ممنوع است، و از طرف ديگر پيروي از اولوالامر لازم است و اين موجب اجتماع امر و نهي مي‌شود.

162
بنابراين، از يك طرف مي‌بينيم خداوند اطاعت فرمان اولوالامر را بدون هيچ قيد و شرط لازم دانسته و از طرف ديگر اگر اولوالامر معصوم از خطا نباشند، چنين فرماني صحيح نيست. از اين مقدمه چنين استفاده مي‌كنيم كه اولوالامر كه در آيه فوق به آنها اشاره شده حتماً بايد معصوم باشند.(1)
اتفاقاً برخي از مفسران سنّي، نزول آيه را در مورد علي و فرزندان او تصديق كرده‌اند.
ابوحيان اندلسي متوفاي 756 در تفسير البحر المحيط مي‌نويسد: ‹اين آيه در حق علي ( عليه السلام ) و ائمه اهل بيت ( عليهم السلام ) نازل شده است›.(2)
ابوبكر بن مؤمن الشيرازي در رساله ‹اعتقاد› از ابن‌عباس نقل مي‌كند:
آيه فوق درباره علي ( عليه السلام ) نازل شده هنگامي كه پيامبر او را در تبوك در مدينه برجاي گذارد، علي ( عليه السلام ) عرض كرد: اي پيامبر! آيا مرا همانند زنان و كودكان در شهر برجاي مي‌‌گذاري؟ پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود:
أما ترضي أن تكون منّي بمنزلة هارون من موسي؟ اخلفني في قومي وأصلح، فقال عزوجلّ: (وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ).(3)
آيا دوست نداري نسبت به من همانند هارون برادر موسي نسبت به موسي ( عليه السلام ) باشي؟ آن زماني كه موسي به او گفت: در ميان

1. تفسير كبير، فخر رازي، ج 10، ص 144.
2. البحر المحيط، ج3، ص 278.
3. احقاق الحق، ج3، ص 425 به نقل از كتاب اعتقاد ابوبكر بن مؤمن شيرازي.

163
بني‌اسرائيل جانشين من باش و اصلاح‌گر باش، در اين زمان خداوند فرمود: (وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ).
شيخ سليمان حنفي قندوزي در كتاب ‹ينابيع المودّة› رواياتي در اين مورد، نقل كرده كه يكي را يادآور مي‌شويم: ‹از مجاهد نقل شده كه اين آيه درباره علي ( عليه السلام ) آمده است›.1

1. ينابيع المودة، ص 114.

164
شبهه 7
در حديث ثقلين ‹عترتي› صحيح است يا ‹سنتي›
مي‌گويند: در حديث ثقلين كلمه ‹عترتي› وجود ندارد، بلكه علماي شيعه آن را اضافه كرده‌اند. حديث چنين است: ‹إنّي تارك فيكم الثقلين كتاب الله وسنّتي›.
پاسخ
آنچه گفته شده، درست برخلاف روايات صحيح است؛ زيرا جمله ‹كتاب الله وعترتي› با اسناد صحيح در كتب اهل سنت نقل شده است، درحالي‌که جمله ‹كتاب الله وسنّتي› با سند صحيح نقل نشده است. اينك بيان اين مطلب:
1. مسلم در صحيح خود (دومين كتاب اهل سنت از نظر اعتبار)، از زيد بن ارقم چنين مي‌كند:
روزي رسول خد‹ ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) [ در كنار آبي به نام ‹خُمّ› كه ميان مكه و مدينه قرار دارد ايستاد و پس از ستايش خدا و نصيحت مردم چنين فرمود: ‹اي مردم! من بشرم. نزديك است مأمور خدايم به

165
سراغ من بيايد و نداي او را لبيك بگويم و من در ميان شما دو چيز گرانبها مي‌گذارم؛ نخستين آنها كتاب خداست كه در آن هدايت و نور است. كتاب خدا را بگيريد و به آن چنگ بزنيد›.
سپس فرمود:
أُذَكِّرُكُمُ اللهَ في أهلِ بَيْتي! أُذَكِّرُكُمُ اللهَ في أهْل بَيْتي! أُذَكِّرُكُمْ اللهَ في أهْل بَيْتي.
خدا را به ياد داشته باشيد درباره اهل بيت من. (اين جمله را سه بار تكرار فرمود).(1)
2. دارمي در سنن خود همين حديث را به همين لفظ با سند صحيح نقل كرده است كه از تكرار آن خودداري مي‌كنيم.(2)
3. ترمذي در سنن خود چنين آورده است:
رسول خد‹ ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) [ فرمود: مردم! در ميان شما دو چيز مي‌گذارم. مادامي كه به آن دو چنگ بزنيد گمراه نمي‌شويد. يكي از ديگري بزرگ‌تر است. اين دو عبارتند از كتاب خدا ـ ريسماني كه از آسمان به زمين كشيده شده ـ و خاندان و اهل بيت من و اين دو از هم جدا نمي‌شوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند. بنگريد چگونه پس از من با آن دو رفتار مي‌كنيد.(3)

1. صحيح مسلم، ج 7، ص 123.
2. سنن دارمي، ج2، صص 431 و 432، با سند صحيح.
3. سنن ترمذي، ج5، ص 663، شماره 3788. متن عربي آن چنين است: "كتاب الله حبل ممدود من السماء إلي الأرض وعترتي أهل بيتي".

166
ما به همين سه سند از معتبرترين كتاب‌هاي اهل سنت بسنده مي‌كنيم؛ زيرا نقل ديگر روايات از ‹سنن› و ‹صحاحِ› آنان به طول مي‌انجامد و اگر روايات شيعه را بر آنچه اهل سنت نقل كرده‌اند بيفزاييم اين متن، به صورت فوق تواتر درمي‌آيد. اكنون ببينيم سند تعبير دوم چگونه است؟
‹سنّتي› در احاديث اهل سنّت
رواياتي كه به جاي ‹أهلَ بيتي› لفظ ‹سُنّتي› را آورده‌اند ـ همگي ـ از نظر سند، ضعيف و بي‌اعتبارند:
1. حاكم در ‹مستدرك› با سند زير چنين نقل مي‌كند:
ابن ابي‌اويس از پدرش اويس، از ثور بن زيد ديلي از عكرمه از ابن عباس نقل مي‌كند كه پيامبر‹ ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) [ فرمود: ‹من در ميان شما دو چيز مي‌گذارم. اگر به آن چنگ بزنيد گمراه نمي‌شويد: كتاب خدا و سنّت پيامبر‹ ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) [›.(1)
بررسي سند
در سند، ‹ابن ابي‌اويس› و پدر او آمده و هر دو ضعيف‌اند. به سخن مؤلف ‹تهذيب الكمال› كه از رجاليّون نامي اهل سنت است گوش دهيم که از يحيي بن معين نقل مي‌كند:
ابواويس و فرزندش ضعيف‌اند و آنان حديث را سرقت

1. مستدرك حاكم، ج1، ص 93. متن چنين است: "كتاب الله و سنة نبيّه".

167
مي‌كردند و راست و دروغ را به هم مي‌آميختند و دروغ مي‌گفتند. اعتباري به گفتار آنان نيست.
آن‌گاه از نسائي نقل مي‌كند: ‹آن دو ضعيف‌اند. قابل اعتماد نيستند›.(1)
ابن حجر در مقدمه ‹فتح الباري› مي‌‌نويسد: ‹با حديث ابن
ابي‌اويس (پسر) نمي‌توان احتجاج نمود›.(2) و امّا پدر ـ يعني ابواويس ـ ؛ ابوحاتم رازي درباره او مي‌گويد: ‹با حديث او نمي‌توان احتجاج نمود›.(3)
شگفت اينجاست كه حاكم در مستدرك خود اين حديث را نقل كرده؛ ولي به تصحيح آن نپرداخته؛ درحالي‌که او در غالب موارد به تصحيح سند مي‌پردازد؛ زيرا كتاب خودش را متمم ‹صحيح بخاري› و ‹صحيح مسلم› مي‌داند.
2. حاكم در مستدرك، متن ‹كتاب الله وسنّتي› را با سند ديگري نيز نقل كرده است و مي‌گويد: ‹صالح بن موسي الطلحي از عبدالعزيز بن رفيع از ابي‌صالح از ابي‌هريره به‌طور مرفوع نقل كرده است كه پيامبر‹ ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) [ فرمود: ‹كتاب الله وسنّتي›.
ولي اين سند نيز به سان سند نخست كاملاً ضعيف و مردود
است:

1. تهذيب الكمال، ج3، ص 127.
2. فتح الباري، بخش مقدمه، ص 391، (دارالمعرفة).
3. الجرح و التعديل، ج5، ص 92.

168
بررسي سند
اول: صالح بن موسي الطلحي مورد طعن است. ابوحاتم رازي مي‌گويد: او ‹ضعيف الحديث› و ‹منكر الحديث› است و منكرات را به انسان‌هاي عادل و وارسته نسبت مي‌دهد. حديث او ارزش نوشتن ندارد. احاديث او را بايد كنار نهاد و نمي‌توان تأييد كرد.(1)
دوم: ابن حبّان مي‌گويد: صالح بن موسي الطلحي، احاديثي از انسان‌هاي وارسته نقل مي‌كند كه شبيه روايات آنها نيست. او اين كار را انجام مي‌دهد تا مردم، روايات او را بپذيرند و لذا نمي‌توان با آنها احتجاج كرد. حديث او قابل نقل نيست.(2)
عجيب اينجاست كه ذهبي، همين حديث را با لفظ ‹سنّتي›، در شرح حال صالح بن موسي آورده و مي‌گويد اين حديث يكي از احاديث غير قابل تأييد اوست.(3)
3. مالك در ‹موطّ› بدون سند، اين حديث را نقل كرده است.(4)
4. ابن عبدالبر در ‹تمهيد›، براي اين حديث، سند چهارمي دارد و آن را با سندي از كثير بن عبدالله بن عمرو بن عوف، از پدرش از جدّش از رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نقل مي‌كند.(5)

1. تهذيب الكمال، ج13، ص 96.
2. تهذيب التهذيب، ج4، ص 355.
3. ميزان الاعتدال، ج2، ص 302.
4. موطّأ، ص 899، ح 3.
5. تمهيد، ج24، ص 331.

169
بررسي سند
ما درباره ديگر راويان سند اين حديث گفت‌وگو نمي‌كنيم. تنها همين كثير بن عبدالله براي ضعف اين حديث كافي است. امام شافعي مي‌گويد: ‹او يكي از دروغ‌گوهاي بزرگ است›.(1) ابوداود مي‌گويد: ‹او يكي از دروغ‌گويان مشهور است›.(2)
ابن حبّان مي‌گويد: ‹وي از پدرش و از جدش نسخه حديثي دارد كه قابل اعتماد نيست و جز براي تعجب نمي‌توان آن را نقل كرد›.(3)
اين داوري كوتاه و فشرده درباره اين حديث است و شايسته است مسلمانان، پيوسته به حديث صحيح عمل كنند نه حديثي كه راويان آن، ناقلان منكرات و كذّابان دوران بوده‌اند.

1. تهذيب التهذيب، ج8، ص 377؛ تهذيب الكمال، ج24، ص 138.
2. تهذيب الكمال، ج24، ص 138.
3. المجروحين، ج2، ص 221.

170
شبهه 8
سرگذشت غدير يا كمال دين
بعضي مي‌گويند: واقعه غدير به خاطر اختلافي كه بين دو مسلمان بود، رخ داد و پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مأمور شد كه آن اختلاف را رفع كند، سپس مي‌‌گويند: تاريخ گواهي مي‌‌دهد كه اصلاً حديث غدير خم هيچ ارتباطي با خلافت علي نداشته است و علي هم در اين مورد ادعايي ندارد!!
پاسخ
در اين سخن سه ادعا وجود دارد:
1. واقعه غدير براي رفع اختلاف بين دو مسلمان بود؛
2. واقعه غدير ارتباطي با خلافت علي نداشته است؛
3. علي ( عليه السلام ) هم هيچ ادعايي در مورد خلافت نداشته است.
ما اكنون واقعه غدير را به صورت فشرده نقل مي‌‌كنيم تا ميزان صحت اين ادعا روشن شود.
هنگامي كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به جحفه رسيد، امين وحي نازل شد و گفت بايد پيامي را از طرف خدا به مردم برساني و اگر اين كار را نكني،

171
رسالت خود را انجام نداده‌اي. اينك متن پيام:
(يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ) (مائده: 67)(1)
اي پيامبر! آنچه را از سوي پروردگارت به تو فرو آمده برسان و اگر اين نکني پيام او را نرسانده باشي و خدا تو را از ‹فتنه و گزند[ مردم نگاه مي‌دارد همانا خدا گروه کافران را راه ننمايد.
اين آيه، حاكي از اهميت پيام است تا جايي که اگر انجام ندهد، رسالت خود را انجام نداده است، در ضمن در رسانيدن اين پيام احتمال شورش مردم بر ضد پيامبر هست، ولي خداوند با جمله (وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ) به پيامبر اطمينان داد كه او را از شرّ شورشيان حفظ مي‌‌كند.
از اين جهت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در آن هواي گرم دستور توقف كاروان حجاج را داد و فرمود آنها كه پيشرو هستند، توقف كنند تا آنها كه عقب هستند به ما برسند، سپس شبه منبري را از جهاز شتران ترتيب دادند، حضرت بر بالاي منبر قرار گرفت و خطبه مختصري خواند و مردم را در سه چيز گواهي خواست، فرمود: ‹ألستم تشهدون أن لا إله إلاّ الله؟› همگان گفتند: ‹بلي يا رسول الله›، سپس حضرت از مردم بر رسالت خود، و حقانيّت روز جزا اعتراف گرفت و پس از بيان مباني و

1. نزول آيه را درباره رويداد غدير سي دانشمند سني نقل كرده است. به كتاب شريف الغدير، ج 1، صص 423ـ 438 مراجعه فرماييد.

172
اصول اسلام، مسئله خلافت علي ( عليه السلام ) را مطرح كرد و سخن خود را چنين آغاز كرد:
ألَستُ أوْلي بِكُم مِنْ أنفُسِكم؟ قالُوا: بَلي يا رسولَ اللهِ.
آيا من به شما از خودتان سزاوارتر نيستم؟ همگي گفتند: بله اي رسول خدا.
آن‌گاه فرمود: ‹مَنْ كُنتُ مَوْلاهُ فَهذا عَليٌّ مولاهُ اللّهُمَّ والِِ مَنْ والاهُ وعادِ مَنْ عاداهُ وَانْصُر مَنْ نَصرَه وَاخْذُل مَنْ خَذلَه، ألا فَلْيُبلّغ الشّاهِدُ الْغائبَ›.
پس از اين واقعه، اين آيه فرود آمد:
(الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً) (مائده: 3)(1)
امروز دين شما را به كمال رساندم و نعمت خود را درباره شما تمام كردم و آيين اسلام را براي شما پسنديدم.
هوا به قدري گرم بود كه زائران خانه خدا در آن صحراي گرم بخشي از عباهاي خود را زير پا گذاشته و برخي را بر سركشيده بودند، با اين حال، پيامبر بزرگوار اسلام ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، نظر به اهميت موضوع، آن گردهمايي طولاني را در آن آفتاب سوزان، به امر خدا برگزار كرد تا پيش از پراكنده شدن مردم پيام خدا را برساند.
اكنون سؤال مي‌‌كنيم: پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) چه پيام مهمي را مي‌‌خواست

1. نزول اين آيه در رويداد غدير، را شانزده دانشمند سني نقل كرده است، به كتاب شريف الغدير، ج1، صص 447ـ 459 مراجعه فرماييد.

173
برساند؟ آيا مي‌‌خواست اختلاف دو مسلمان را رفع كند؟ آيا خنده دار نيست كه براي رفع اختلاف دو مسلمان يك چنين گردهمايي مهمي را پديد آورد و قرآن هم آن را به عنوان يك پيام مهم اعلام كند و پس از آن، آن را به عنوان اكمال دين و اتمام نعمت بيان نمايد؟!
اگر واقعاً هدف، رفع اختلاف دو مسلمان بود، پس چرا اصول معارف اسلام را در آغاز خطبه خود، بيان مي‌‌كند: وحدانيت خدا، رسالت پيامبر، و حقانيت روز جزا.
تمام اين قرائن نشان مي‌‌دهد كه هدف بيان جانشيني علي و رهبري او پس از درگذشت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) است، بالأخص كه در آغاز خطبه از نزديك شدن رحلت خود گزارش مي‌‌دهد و سپس مي‌‌رساند كه پس از رفتن من خلأ رهبري به وسيله علي ( عليه السلام ) پر خواهد شد.
آن‌گاه پيامبر براي تحكيم خلافت او، از علي ( عليه السلام ) مي‌‌خواهد در ميان خيمه بزرگي بنشيند و مسلمانان با او به عنوان يك رهبر پس از رسول خدا بيعت كنند، حتي شيخين نيز با او بيعت كردند و اين جمله را گفتند: ‹بَخٍّ بَخٍّ لك يَا ابْنَ أَبِي‌طالبٍ أَصْبَحتَ مَولايَ وَمَولَي كُلِّ مُؤمنٍ وَمُؤمِنةٍ›.
مدارك آنچه كه ما گفتيم، چيزي نيست كه در اين برگ گردآوري شود. علما و دانشمندان ما، كتاب‌‌هاي فراواني درباره حديث غدير و مدارك و مصادر آن نگاشته‌اند، و حتي نزول دو آيه را درباره علي با مدارك فراوان، ثابت كرده‌اند.
ما در اينجا به دو كتاب اشاره مي‌‌كنيم:

174
1. ‹عبقات الأنوار›، نگارش ميرحامد حسين (م1306).
2. ‹الغدير›، نگارش علامه اميني (م1390).
آيا شايسته است اين واقعه را به عنوان حل اختلاف دو نفر تفسير كنيم؟! اگر اين دو نفر غير علي ( عليه السلام ) هستند چه ارتباطي به اين واقعه دارند و اگر يكي از آن دو نفر حضرت علي ( عليه السلام ) است، اين اختلاف در يك مجلس خصوصي قابل رفع بود، تحليل داستان غدير از طريق رفع اختلاف ميان دو نفر، مثل اين است كه زلزله اخير ژاپن را با فرو ريختن چند قفسه از كتاب، تحليل كنيم و بگوييم فرو ريختن اين چند قفسه، سبب اين زلزله قريب به 9 ريشتري و سونامي ويرانگر گرديد.
تا اينجا بي‌پايگي هر دو سخن، يعني اينکه واقعه غدير براي رفع اختلاف بود، ديگر اينکه ربطي به خلافت علي نداشت، روشن شد.
اكنون به سخن سوم مي‌‌رسيم مبني بر اينكه علي نيز ادعايي در اين زمينه نداشته است.
مي‌گويد علي نسبت به حديث غدير ادعايي نداشت. اين گفتار يك نوع چشم‌پوشي از مصادر مسلّم تاريخي است، علي ( عليه السلام ) در بسياري از رويدادها به حديث غدير استناد كرده، حتي از ياران پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بر آن گواهي خواسته است كه يكي از آنها در حادثه ‹رحبه› است كه در آنجا در ميان گروهي از ياران پيامبر فرمود: به من بگوييد: آيا گواهي مي‌‌دهيد كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) درباره من فرمود: ‹من كنت مولاه فهذا علي مولاه›، آن‌گاه همگان شهادت به راستگويي علي دادند، و فقط انس بن مالك از شهادت دادن خودداري كرد و گفت: من پير شده‌ام و

175
فراموشي گرفته‌ام، اميرمؤمنان فرمود: اگر دروغ مي‌‌گويي اميدوارم پيش از مرگ گرفتار بيماري و بلايي رسواكننده شوي، و به همين دليل دچار پيسي شد و با عمامه خود آن را مي‌‌پوشاند.(1)
شگفتا، حديثي كه110 صحابي و قريب 90 تابعي و 360 دانشمند سني و صدها دانشمند شيعي آن را نقل كرده‌اند و سخن‌سرايان و شاعران عرب آن را در قالب شعر ريخته‌اند كه خود بخشي از ادبيات عرب را تشكيل مي‌‌دهد، و پيوسته امام و فرزندان امام با آن بر حقانيت خلافت امام، و بي‌پايگي خلافت ديگران استدلال مي‌‌كرده‌اند آيا مي‌‌توان درباره آن گفت: هدف رفع اختلاف ميان دو مسلمان بوده و ارتباطي به خلافت علي نداشته و امام نيز نسبت به آن ادعايي نداشته است؟ آيا ‹وهابيت› اين‌گونه مي‌‌خواهد سنّت رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را حفظ كند و با بدعت‌ها مبارزه نمايد؟
از اين گذشته، پيوسته صحابه و تابعان و تابعان تابعان براي خلافت به حديث غدير استدلال مي‌کردند و هرگاه مي‌‌خواستند مخالف را ساكت كنند به حديث غدير تمسك مي‌‌جستند، ولي اكنون افرادي بدون مطالعه كافي مي‌‌خواهند اصل يا دلالت‌‌هاي آن را انكار كنند.

1. فضائل الصحابه، ج2، ص 586.

176
شبهه 9
علي ( عليه السلام ) ، وصي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم )
زائري در بقيع به عنوان دفاع از علي ( عليه السلام ) به مأمور ارشادي ‌‌گفت: او نخستين كسي است كه اسلام آورده و وصي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بود. پاسخ شنيد: اين چيزهايي است كه آخوندها درست كرده‌اند. ابوبكر نزديك‌ترين فرد به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بوده و علي ( عليه السلام ) در سفر پيامبر از مكه به مدينه و در جنگ تبوك همراه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نبوده است.
پاسخ
در اين شبهه دو مطلب است:
1. وصايت و جانشيني علي ( عليه السلام ) براي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم )
2. نبودن علي ( عليه السلام ) همراه پيامبر در دو واقعه
درباره شبهه نخست، يادآور مي‌‌شويم كه:
1. يكي از القاب اميرمؤمنان علي ( عليه السلام ) ‹وصي› است و از همان روز نخست صحابه و تابعان، علي ( عليه السلام ) را به عنوان وصي معرفي كرده‌اند.(1)

1. شرح نهج البلاغه، ج1، صص 143ـ 150.

177
كه به نقل دو نفر در ميان متجاوز از ده نفر از سرايندگان صحابي و تابعي بسنده مي‌‌كنيم:
1. ابوالهيثم بن التيهان صحابي بدري مي‌‌گويد:
إنّ الوصي إمامنا و وليّنا
برح الخفاء و باحت الأسرار
2. عبدالله بن ابي‌سفيان بن الحارث بن عبدالمطلب مي‌‌گويد:
وصيّ النبي المصطفي وابن عمه
فمن ذا يدانيه و من ذا يقاربه
از روزي كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نبوّت خود را اعلام كرده، وصايت علي را نيز بيان كرده است. مفسران در تفسير (وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ) مي‌‌نويسند: پس از نزول اين آيه، پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بني‌هاشم را دعوت كرد تا دعوت او را بپذيرند و فرمود: نخستين كس از شما كه به من ايمان بياورد وصي من است و در آن مجلس، علي ( عليه السلام ) برنده اين جايزه شد. پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود: بدانيد علي ( عليه السلام ) برادر و وصي و خليفه من در ميان شماست.
اين سرگذشت را طبري در تاريخ جلد دوم، ص 216 و در تفسير، ج19، ص 74 و ابن اثير در كامل، ج2، ص 24 و حلبي در سيره، ج1، ص 321، آورده‌اند و در شرح شفاي قاضي عياض، ج3، ص 37، نيز آمده است.(1)
2. پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در جنگ تبوك، پيش از رفتن، به علي ( عليه السلام ) گفت:
أما ترضي أنْ تَكونَ منّي بِمَنزلةِ هارونَ مِن مُوسي إلاّ أنَّه لا نَبيَّ

1. مشروح اين سرگذشت در كتاب "فروغ ولايت"، صص 37ـ 44 آمده است.

178
بَعدي.(1)
آيا خشنود نيستي كه جايگاه تو در نزد من به سان جايگاه هارون نزد موسي باشد، جز اينکه تو پيامبر نيستي.
يعني تمام مقاماتي كه هارون داشت، تو نيز داري.
مقامات هارون در قرآن وارد شده است:
(وَ اجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي * هارُونَ أَخِي * اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي * وَأَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي) (طه: 29 ـ 32)
براي من ياوري از خانواده‌ام قرار بده، برادرم هارون، مرا با او تقويت كن و او را نيز در پيامبري من شريك ساز.
در جاي ديگر مي‌‌فرمايد:
(وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَي الْكِتابَ وَجَعَلْنا مَعَهُ أَخاهُ هارُونَ وَزِيراً) (فرقان: 39)
ما به موسي كتاب داديم و برادرش هارون را ياور او
ساختيم.
3. احمد بن حنبل و ترمذي و ديگران نقل مي‌‌كنند كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به علي ( عليه السلام ) فرمود: ‹إِنَّ عَليّاً مِنِّي وَأَنَا مِنْه وَهُوَ وَليُّ كُلِّ مُؤمنٍ مِنْ بَعدي›.(2) از اين گذشته حديث غدير، روشن‌ترين گواه بر وصايت اوست كه در اين مورد در گذشته سخن گفتيم.

1. مسند احمد، ج1، صص 173 و 175؛ صحيح بخاري، ج4، ص 208؛ سنن ترمذي، ج5، ص 302؛ فضائل الصحابه، نسائي، ص 13؛ مستدرك حاكم، ج2، ص 337.
2. مسند احمد، ج4، ص 428؛ سنن ترمذي، ج5، ص 632؛ مسند ابي‌داود، ص 360؛ خصائص نسائي، ص 64.

179
غيبت علي ( عليه السلام ) در دو سفر
پيامبر گرامي ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) 27 غزوه و 55 سريّه داشت. و اميرمؤمنان در 26 غزوه همراه پيامبر بوده و امّا در جنگ تبوك، به خاطر يك امر مهم شرکت نکرد و پيامبر، علي را جانشين خويش در مدينه كرد؛ زيرا زمينه براي شورش منافقان فراهم بود و مقصد پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بسيار دور و در حدود 600 كيلومتري مدينه قرار داشت. پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) براي حفظ جان زنان و مردان مسلمان مدينه كه توانايي شركت در جهاد را نداشتند، به علي ( عليه السلام ) دستور داد كه در مدينه بماند و با هشياري كامل، مراقب حركات منافقان باشد. براي همين، رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را در جنگ تبوك، همراهي نكرد. اتفاقاً اميرمؤمنان شايعه شايعه‌سازان را به سمع پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) رساند كه مي‌‌گويند به عنوان بي‌مهري مرا همراه نساخته‌ايد. پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در پاسخ فرمود: ‹أما ترضي أن تكون منّي بمنزلة هارون من موسي؟!›.
و امّا در سفر حجة الوداع، پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) پيش از آن، علي ( عليه السلام ) را براي هدايت و ارشاد و قضاوت مردم يمن، اعزام كرده بود و امتثال امر پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، بالاتر از حضور در نزد رسول خداست، ولي آغاز ماه ذي‌حجه، در مكه به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) پيوست و در بازگشت در جحفه، مدال فضيلت به نام حديث غدير نصيب او گشت.
در پايان، يادآور مي‌‌شويم كه بعضي، تهي از دانش و بينش هستند و برگي از تاريخ نخوانده‌اند و همه حقايق مسلّم را منكر مي‌‌شوند و به

180
آخوندهاي شيعه مسايل خلاف واقع نسبت مي‌‌دهند. گويي احمد بن حنبل يك آخوند شيعه است كه مي‌‌گويد پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود: ‹أنت ولي كلّ مؤمن بعدي› يا بخاري، آخوند شيعي است كه حديث تشبيه علي ( عليه السلام ) به هارون برادر موسي را نقل مي‌‌كند؟
گويا نويسندگان ديگر سنن و كتاب‌‌هاي حديث، همگي آخوندهاي شيعه هستند كه حديث غدير را نقل كردند. (ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ).

181
شبهه 10
همراهي ابوبکر با پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در هنگام هجرت
دليل بر جانشيني وي است
زائري به دفاع از علي ( عليه السلام ) گفت: از افتخار علي ( عليه السلام ) همين بس كه در ‹ليلة المبيت›، در جاي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) خوابيد. پاسخ شنيد که: اگر پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) علي ( عليه السلام ) را به عنوان جانشيني برگزيده بود، چرا او را به كام مرگ فرستاد و از اينکه ابوبكر را همراه خود برد، مي‌‌توان فهميد كه مي‌‌خواست آسيبي به او نرسد تا جانشين او باشد.
پاسخ
پيامبر گرامي ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در طول رسالت خود، تابع وحي الهي بوده و از آن پيروي مي‌‌كرد. الگوي كار او، همان است كه مي‌‌فرمايد:
(قُلْ إِنَّما أَتَّبِعُ ما يُوحي إِلَيَّ مِنْ رَبِّي) (مائده: 3)
بگو من تنها از چيزي پيروي مي‌‌كنم كه از سوي پروردگارم به من، وحي مي‌‌شود.
بنابراين، در آغاز دعوت در ‹يوم الدار› از طرف خدا، مأمور گشت

182
در مجلسي كه بني‌هاشم گرد آمده بودند، علي ( عليه السلام ) را به عنوان خليفه و وصي خود، اعلام كند، پس از گذشت سيزده سال، مأمور شد كه مكه را به عزم مدينه ترك كند و براي اينکه مشركان تصوّر كنند كه او هنوز در خانه است، از طرف خدا مأمور گشت كه علي ( عليه السلام ) را بر جاي خود بگذارد تا توجه دشمنان را به خود جلب كند و هر دو به امر الهي بوده است.
خدا در ستايش اين فداكاري، اين آيه را فرستاد:
(وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْـرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَاللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ) (مائده: 3)
برخي از مردم جان خود را براي خشنودي خدا به فروش مي‌‌رسانند و خدا به بندگان مهربان است.
بنابراين لازم است بعضي از خدا بپرسند كه خدايا؛ چرا در آغاز بعثت، امر فرمودي كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، علي ( عليه السلام ) را به وصايت برگزيند و در سال سيزدهم بعثت امر فرمودي كه جان علي ( عليه السلام ) را در معرض خطر قرار دهد. مسلّماً چنين فضولي بر من و او نيست، خدا از مصالح كار آگاه‌تر است و كارهاي او در همه موارد حكيمانه مي‌‌باشد.
در اينجا نكته ديگري هست و آن اينکه مي‌خواهند برتري خليفه را از اين راه اثبات كنند كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) جان او را حفظ كرد، تا وي جانشين پيامبر شود، ولي بايد پرسيد كه حفظ جان يك مسلمان، چگونه دليل بر خليفه بودن او پس از ده سال خواهد بود؟ شما كه مي‌‌گوييد پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) از غيب آگاه نيست، از كجا مي‌‌دانست كه او زنده

183
خواهد ماند تا به اين نيت، او را از خطر حفظ كند؟
ما مسئله فضيلت و برتري افراد را بر قرآن عرضه مي‌‌كنيم. قرآن، فضيلت و برتري را در كثرت جهاد مي‌‌داند و مي‌‌فرمايد:
(فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ عَلَي الْقاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً) (نساء: 95)
خدا مجاهدان را بر ديگران كه از جهاد بازمانده‌اند برتري بزرگي بخشيده است.
علي ( عليه السلام ) در 26 غزوه و چندين سريّه شركت كرده و اگر جانفشاني‌‌هاي علي ( عليه السلام ) در جنگ بدر و احد نبود، مسلمانان با دشواري بزرگي روبرو مي‌‌شدند. مطالعه سيره ابن هشام، عظمت جهاد علي ( عليه السلام ) را به روشني ثابت مي‌‌كند. اكنون مي‌‌پرسيم آن كس كه شما او را خليفه مي‌‌دانيد، آيا در طول عمر خود در ميدان نبرد از خود رشادتي نشان داده است و دشمن را شكست داده و يا لااقل مشركي به دست او كشته شد، يا فقط، سياهي لشكر بود؟ مي‌‌دانيد كه حتي در جنگ احد، شيخين از صحنه فرار كردند و به كوه پناه بردند؛ زيرا تصور مي‌‌كردند كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) كشته شده است؟1
من از بازگويي تاريخ در اين مورد خوشحال نيستم امّا بيهوده‌سرايي‌‌هاي بعضي سبب مي‌‌شود كه انسان، پرده از روي حقايق بردارد.

1. مغازي واقدي، ج 1، غزوه احد.

184
شبهه 11
پيروي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) از وحي در مسئله جانشيني
آيا پيامبر به حكم عقل و شرع، مجاز به تعيين جانشين بوده است؟
پاسخ
پيامبر گرامي ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در تمام كارهاي خود، پيرو وحي بود، آنچه كه مربوط به شريعت بود، از آنجا الهام مي‌‌گرفت و مي‌‌فرمود:
(قُلْ ما يَكُونُ لِي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسـِي إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحي إِلَيَّ) (يونس: 15)
بگو من حق ندارم آن را از پيش خودم تغيير دهم. من جز از آنچه بر من وحي مي‌‌شود از چيزي پيروي نمي‌كنم.
بنابراين اگر فردي را براي جانشيني خود نصب كرده، قطعاً به امر الهي بوده است و مفسران در شأن نزول آيه (بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ) مي‌‌گويند: شأن نزول آيه، نصب علي ( عليه السلام ) به خلافت در روز غدير است.(1)

1. در نزول اين آيه در گذشته سخن گفتيم و برخي از مدارك آن را متذكر شديم.

185
و امّا از نظر خرد، مسلّماً گفتار شيخ الرئيس فصل الخطاب است. او در كتاب شفا در مبحث ‹امامت و خلافت› مي‌‌گويد: ‹والتنصيص أقطع للشغب...› حاصل اينکه اگر پيامبري فردي را معين كند، از اختلاف جلوگيري مي‌‌كند.
اتفاقاً حيات پيامبران پيشين، اين مسئله را به روشني ثابت مي‌‌كند و همگي براي خود جانشين انتخاب كرده‌اند و پيامبر نيز از اين مجموعه مستثني نيست، چنان‌که قرآن مي‌‌فرمايد: (قُلْ ما كُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ)؛ ‹من در ميان پيامبران، چيز تازه و بي‌سابقه‌اي نيستم›. (احقاف: 9)

186
شبهه 12
سرگذشت سقيفه در آيينه تاريخ
در سقيفه بني‌ساعده، در ابتدا انصار مدعي بودند كه بايد جانشين پيامبر از ميان آنان باشد و مشاجره بالا گرفت و به ابوبكر مراجعه كردند كه نزديك‌ترين فرد به پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بوده است. همه مي‌‌دانيم هيچ‌كس از ابوبكر به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نزديك‌تر نبوده و هيچ‌كس به‌اندازه ابوبكر با پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) همراه نبوده است. ابوبكر به عنوان فصل الخطاب و فصل الختام گفت: ‹جانشين پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بايد از هاشميون باشد و به اين ترتيب فتنه خاموش شد›.
پاسخ
در ميان همه اين سخنان، يك سخن حق هست و آن اينکه
گفت: ‹فتنه خاموش شد›. معلوم مي‌‌شود كه سه نفر از مهاجران و دو گروه از انصار كه در سقيفه گرد آمده بودند، در حال فتنه‌گري بودند و سرانجام فتنه خاموش شد و اين با عدالت صحابه و لباس قداستي كه بر همه آنها پوشانده شده، در تضادّ است؛ زيرا هنوز بدن پاك

187
پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بر روي زمين بود كه سران صحابه به فكر تقسيم ارثيه سياسي رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) افتادند. اكنون ما سرگذشت سقيفه را به صورت فشرده نقل مي‌‌كنيم تا روشن شود همه آنچه آقايان مي‌گويند، دروغ و بي‌پايه است.
هنوز جسد پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بر روي زمين بود و مردم خود را براي مراسم نماز و غسل و تدفين پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) آماده مي‌‌كردند. دو نفر وارد شدند و آهسته به ابي‌بكر و عمر گفتند كه انصار در سقيفه بني‌ساعده در فكر تصاحب خلافت هستند. ابوبكر به عمر گفت: ‹بايد به آنجا برويم› و هر دو بي‌آنکه ديگر مهاجران را خبر كنند به همراه ابوعبيده روانه سقيفه بني‌ساعده شدند. درحالي‌که همه مهاجران و انصار و بني‌هاشم گرد خانه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) جمع شده بودند تا در مراسم تدفين پيامبر شركت كنند، و گروه بيشتري در حال آمدن بودند.
اين سه نفر وارد سقيفه شدند درحالي‌که سعد بن عباده نماينده انصار مشغول سخنراني بود و حاصل سخنان او اين بود كه ما به پيامبر پناه داديم و او را ياري كرديم و براي گسترش اسلام جهاد كرديم و سنگيني كار بر دوش ما بود، بنابراين بايد زمام كار را ما به دست بگيريم و جز انصار كسي براي اين كار لياقت ندارد.(1)
با اينکه بين دو طايفه انصار، يعني اوس و خزرج خصومت‌‌هاي باطني در كار بود، ولي سخنراني سعد، توانست به ظاهر يك نوع

1. تاريخ طبري، ج3، ص 218.

188
وحدت، در ميان آنان، ايجاد كند تا اختلافات گذشته را فراموش كنند، و نزديك بود به تصميم واحدي برسند.
سخنراني ابوبكر
وقتي سخنان سعد به پايان رسيد، ابوبكر براي برهم زدن وحدت انصار، شروع به سخنراني كرد. نخست انصار را ستود كه از پيشگامان در اسلام هستند، ولي با ديپلماسي خاصي توانست، آتش اختلاف ديرينه را ميان آنان بار ديگر روشن كند. وي گفت:
هرگاه خلافت و زمامداري را قبيله خزرج به دست گيرند، اوسيان از آنها كمتر نيستند و اگر اوسيان، گردن به‌سوي آن دراز كنند، خزرجيان از آنها دست كمي ندارند. از اين گذشته، ميان دو قبيله خون‌هايي ريخته شده و افرادي كشته شده و زخم‌هايي غير قابل جبران پديد آمده كه هرگز فراموش‌شدني نيست. هرگاه يك نفر از شما خود را براي خلافت آماده سازد، خود را در ميان دهان شير افكنده و سرانجام، ميان دو فكّ مهاجر و انصار، خرد مي‌‌شود.(1)
سخنراني حَبّاب بن منذر
حباب بن منذر، كه از انصار بود، احساس كرد كه سخنان ابوبكر، وحدت كلمه انصار را به‌هم مي‌‌زند، برخاست و انصار را براي قبضه‌كردن امر خلافت تحريك نمود و گفت:

1. البيان و التبيين، ج2، ص 181.

189
مردم! برخيزيد و زمام خلافت را به دست گيريد. رقيبان شما (مهاجران) در سرزمين شما و در زير سايه شما زندگي مي‌‌كنند، رأي، رأي شماست و اگر مهاجران اصرار دارند كه امير از آنان باشد، چه بهتر كه اميري از مهاجر و اميري از انصار برگزيده شود.
سخنراني عمر
عمر بن خطاب، نظريه دو فرمانروا را ردّ كرد و گفت:
هرگز دو شتر را نمي‌توان با يك ريسمان بست و هرگز عرب‌ها زير بار شما نمي‌روند، درحالي‌که پيامبر از غير شماست. كساني بايد زمام خلافت را به دست بگيرند كه نبوّت در خاندان آنها بوده است.
منطق هر دو گروه منطقي كاملاً بي‌ارزش بود و جز منطق قبيله‌گرايي چيز ديگري نبود. منطق انصار اين بود كه چون ما پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را ياري كرديم، پس خلافت از آن ماست، منطق مهاجران اين بود كه چون پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) از قريش بوده، پس خليفه بايد از ميان ما تعيين شود. هيچ‌كدام از اين دو گروه در اين انديشه نبودند که بنشينند و داناترين و شايسته‌ترين فرد را برگزينند، خواه از انصار باشد يا از مهاجران و از همه بالاتر اينکه در اين كار از خدا و پيامبر او رهنمود بگيرند.
از اين گذشته، منطق عمر اين است كه بايد از خاندان پيامبر كسي را برگزيد، خاندان پيامبر بني‌هاشم بودند، پس چرا خليفه از غير از

190
آنان برگزيده شد؟ ابوبكر از قبيله تيم و عمر از قبيله عدي بود.
سخنان ناشايست و پرخاشگري‌‌هاي طرفين به يكديگر، زياد شد.
آنچه كه توانست، گوي را از انصار به طرف مهاجر سوق دهد، اين است كه ‹بشير بن سعد› خزرجي كه پسر عموي سعد بن عباده بود، از توجه فراوان خزرجيان و اوسيان به پسر عموي خود، سخت رنج مي‌‌برد، براي به‌هم زدن اين وحدت، برخلاف توقع همه انصار، گفت: ‹پيامبر از قريش است. خويشاوندان پيامبر، براي موضوع زمامداري از ما شايسته‌ترند. چه بهتر خلافت را به آنان واگذار كنيم›.
همين سخن سبب شد كه ابوبكر فوراً از اين آب گل‌آلود بهره گرفت و گفت: ]‌اي مردم! به نظر من عمر و ابوعبيده براي خلافت شايستگي دارند، با هر كدام مايليد بيعت كنيد›.
مسلماً اين پيشنهاد، رنگ جدي نداشت، بلكه مقدمه آن بود كه اين دو نفر برخيزند و بگويند با وجود شما نوبت به ما نمي‌رسد. همين‌گونه هم شد، هر دو برخاستند و گفتند: ‹تو از ما شايسته‌تر هستي، چه كسي مي‌‌تواند در اين امر بر تو سبقت بگيرد›. سپس اين دو برخاستند و دست ابوبكر را به عنوان خليفه مسلمين فشردند. ابوبكر نيز بدون اينکه تعارف كند دست خود را دراز كرد.(1)
بشير بن سعد كه از شادي در پوست خود نمي‌گنجيد كه توانست پسر عموي خود را عقب بزند، متهورانه برخاست و دست ابوبكر را

1. سيره ابن هشام، ج2، صص 659 و 660.

191
به عنوان خلافت فشرد و اين كار، خشم خزرجيان را برانگيخت و لذا حباب بن منذر از سران انصار، او را فرزند عاق خزرج و نمك‌نشناس و حسود خواند. اينکه مي‌‌گويند ‹كرم درخت از خود درخت است›، در همين‌جا صدق مي‌‌كند.
كنار زدن سعد بن عباده، كه به معناي عقب رفتن خزرجيان بود، سبب شد كه آن وحدت ظاهري ميان خزرجيان و اوسيان به هم بخورد، و لذا رئيس اوسيان، اسيد بن حضير برخاست و به عنوان رئيس قبيله اوس با ابوبكر بيعت كرد. در اين هنگام، مشاجره و درگيري فيزيكي بالا گرفت، سعد بن عباده كه در گوشه سقيفه بود، زير دست و پا ماند و مشاجره سختي ميان او و به يك معني فرزند او با عمر درگرفت، ولي عمر به سفارش ابوبكر ساكت شد؛ زيرا بردباري در اينجا مايه پيروزي بود.
جبهه مهاجر كه فقط سه نفر بودند، به همين مقدار از بيعت اكتفا كرده و از سقيفه بيرون آمدند، درحالي‌که دور ابوبكر را گرفته بودند و به نفع او شعار مي‌‌دادند و از مردم مي‌‌خواستند كه با او بيعت كنند. در اين هنگام خزرجيان كه شكست سياسي خورده بودند، شعار خود را عوض كردند و گفتند: ‹ما جز علي با كسي بيعت نمي‌كنيم›.(1)
نتيجه
خلافت ابوبكر با رأي چهار نفر، دو نفر از مهاجر (يعني عمر و

1. تاريخ طبري، ج2، ص 202؛ تاريخ كامل ابن اثير، ج2، ص 22.

192
ابوعبيده) دو نفر از انصار (يعني بشير بن سعد و اسيد بن حضير) به رسميت شناخته نشد. بعداً به تدريج در وسط راه و در مسجد از طريق وعده و وعيد افراد بيشتري را وادار به بيعت كردند.
آيا اين مجلس، با اين منطق پوشالي، مي‌‌تواند مصداق آيه مباركه (أَمْرُهُمْ شُوري بَيْنَهُمْ) باشد؟
شايسته‌ترين جمله در تحليل بيعت سقيفه، عبارت عمر بن خطاب است كه مي‌‌گفت:
وَاللهِ ما كانَتْ بَيعةُ أبي بَكرٍ إِلاّ فَلتةً وَقَي اللهُ شَرَّها وَمَنْ بايَعَ رَجُلاً مِنْ غَيْرِ مَشورةِ الْمُسلمين لا بَيعةَ له.(1)
به خدا سوگند، بيعت ابوبكر و انتخاب وي براي خلافت جز يك لغزش چيزي نبود كه خدا ما را از شرّ آن نگاه داشت، هركس بدون مشورت با مسلمانان با كسي بيعت كند، بيعت او بي‌ارزش است.
ولي در گفتار او كه مي‌‌گويد: ‹وقي الله المسلمين شرّه› برخلاف واقعيت است؛ زيرا خلافت ابوبكر، نارضايتي عمومي همه عرب‌‌هاي بيرون مدينه را برانگيخت و لذا از پرداخت زكات خودداري كردند و شورش‌‌هاي گسترده‌اي در سراسر جزيرة العرب به پا شد كه مدت‌ها به درازا كشيد و خون‌‌هاي بسياري ريخته شد.
اگر واقعاً منطق ابي‌بكر درست است كه خليفه بايد از خاندان پيامبر

1. مسند احمد، ج1، ص 55؛ الصواعق المحرقة، صص 10ـ 14.

193
باشد، پس چرا اين كار را نكردند و همه بني‌هاشم كنار زده شدند و به همين دليل نيز از بيعت خودداري كردند.
اين اجمال سقيفه است و معلوم مي‌‌شود واقعاً فتنه بوده و فتنه نيز خاموش نشده و آثار زيانباري را تا به امروز بر جاي نهاده است و اختلاف عظيمي در پيكره امت اسلامي، پديد آورده است و به عزّت و عظمت امّت اسلامي آسيب رسانده است. اينك وقت آن است كه بپرسيم: اين مأموران ارشادي، با كتمان حقايق تاريخي، چه هدفي را دنبال مي‌‌كنند؟
فرض كنيم كه نصّي و سفارشي اكيد از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) درباره امام علي ( عليه السلام ) نبود، و قرار بود كه خليفه اسلامي از طريق شورا برگزيده شود. در اين صورت بايد پس از تجهيز جسد مقدس پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، از همه گروه‌ها بزرگاني انتخاب شوند، آن‌گاه پس از يك رشته رايزني‌ها، لايق‌ترين و شايسته‌ترين فرد از نظر دانش و بينش براي اين مقام برگزينند، نه اينکه در يك مجلسي كه از مهاجران فقط سه نفر و از انصار جمع قليل حاضر بوده‌اند، سپس با منطق‌‌هاي بي‌اساس يكي را براي خلافت برگزينند و كساني كه از بيعت سرباز زنند تهديد كنند.
از همه اينها گذشته در اينجا دو مطلب خيلي مهم است:
1. نمك‌نشناسي اين جمعيت كه به مسئله تجهيز پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) اهميت نداده و به فكر خلافت و كسب مقام افتادند.
2. بر فرض اينکه در سقيفه جمع مي‌‌شدند، بايد قبلاً در كتاب و سنت بررسي كنند كه شيوه حكومت در اسلام چگونه است و آيا فردي تعيين

194
شده يا نه؟ و آن‌گاه دست به كار انتخاب يا انتصاب شوند.

195
شبهه 13
چرا امامت علي ( عليه السلام ) در عرفات اعلام نشد؟
چرا پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) موضوع ولايت حضرت علي ( عليه السلام ) را در عرفات كه همه زائران، جمع بودند، بيان نكرد؟ معلوم مي‌‌شود كه مقصود حب و دوستي آن حضرت بود كه در غدير بيان كرد.
پاسخ
اوّلاً: يادآور مي‌‌شويم كه ما نسبت به همه مصالح امور، آگاهي نداريم و پيامبر گرامي ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) تابع وحي الهي بوده است. وحي الهي او را در هيجدهم ذي‌الحجه در طريق خود به مدينه در سرزمين غدير خم مأمور به ايراد خطبه و تعيين جانشين كرد. اما چرا اين كار را در عرفات انجام نداد، خدا بهتر مي‌‌داند.
ثانياً: پيامبر گرامي ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در روز عرفه و حتي روز مني، خطبه‌‌هاي متعددي خوانده كه ما همه آنها را در كتابي1 جمع كرده‌ايم، ولي
براي اينکه مسئله خلافت، درخشش بيشتري پيدا كند، آن را

1. حجة الوداع خطب و ارشاد.

196
جداگانه مطرح كرد، و اگر در همان روزهاي اقامت خود در
عرفات و مني، خلافت امام را مطرح مي‌‌كرد، مانند روزي كه براي اين كار اختصاص دهد، اهميت پيدا نمي‌كرد. بالأخص كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در روز غدير دستور داد آنها كه جلو رفته‌اند از حركت بايستند و منتظر شد آنها كه عقب مانده‌اند به اين جمع بپيوندند. آن‌گاه در آن هواي گرم كه مردم بخشي از عبا را زير پا و برخي را بر سر مي‌‌نهادند، بالاي منبري رفت كه از جهاز شتر ترتيب يافته بود و خطبه‌اي خواند و در آن معارف الهي را از توحيد و نبوت و معاد مطرح كرد و آن‌گاه گفت: ‹ألست أولي بكم من أنفسكم قالوا بلي! قال: من كنت مولاه فهذا علي مولاه›.
استقلال بخشيدن به خطبه، آن هم همراه با يك سلسله شرايط و ويژگي‌ها سبب مي‌‌شد كه مردم، اين خاطره را هميشه به ياد داشته باشند و به ديگران هم برسانند.
براي توضيح بيشتر اينك به تعداد خطبه‌‌هاي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) اشاره مي‌‌شود:
پيامبر اسلام ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در روز هفتم و هشتم، خطبه‌اي را ايراد كرد.(1)
در روز عرفه، خطبه ديگري را ايراد كرد.(2)
در روز مني خطبه‌اي خاص را ايراد كرد.(3)

1. مستدرك حاكم، ج1، ص 632.
2. صحيح مسلم، ج2، ص 726.
3. المصنف، ابن ابي‌شيبه، ج4، ص 339.

197
باز در همان روز يا روز بعد، خطبه‌اي را در مسجد خيف ايراد كرد.(1)
رسول گرامي ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) پس از ورود به مكه خطبه‌اي را نزد كعبه ايراد فرمودند.(2)
با توجه به اين خطبه‌‌هاي فراوان و كلمات قصار و كوتاه، اگر رسول گرامي ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در لابلاي اين خطبه‌ها، خطبه غدير را ايراد مي‌‌كرد و علي ( عليه السلام ) را به مقام ولايت نصب مي‌‌كرد، مسلماً آن چشمگيري خاصي را نداشت كه پس از چندي در چهار راه عبوري شام و يمن و مدينه، و قبل از متفرق شدن حاجيان اعلام كرد.

1. جمهرة خطب العرب، ج 1، ص 151، خطبة النبي بالخيف، شماره 5.
2. الدرالمنثور، ج7، ص 412.

198
شبهه 14
امامان شيعه و خلافت
مي گويند: از امامان شيعه فقط دو نفر حكومت كردند: يكي حضرت علي ( عليه السلام ) و ديگر حضرت حسن ( عليه السلام ) ، بقيه چگونه مي‌‌توانند خليفه‌‌هاي رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) باشند؟
پاسخ
طراح شبهه بين خلافت شرعي و الهي و حكومت ظاهري و مادّي، فرقي نگذاشته است، همه امامان معصوم ( عليهم السلام ) ، خلفاي راستين رسول خدا بودند، از ميان آن دوازده نفر، دو نفر حكومت كردند. امّا غير آن دو نيز خليفه رسول خدا بودند، امّا دشمنان و زورگويان، از حكومت آنان جلوگيري كردند. عدم پذيرش، و يا جلوگيري از انجام وظيفه، سبب نمي‌شود كه مقامي كه خدا به آنان داده است، از آنان سلب شود، بيشتر پيامبران و اوصياي آنان قدرت ظاهري نداشته‌اند و حتي تحت تعقيب و آزار بودند، ولي اين مشكلات، مانعي براي مشروعيت نبوت يا وصايت آنها نبوده است.

199
ضمناً بايد دانست، خلافت نيز بر دو نوع است: خلافت شرعي و خلافت عرفي. غير اين دو نفر از خلفاء، خليفه شرعي نبودند، به اين معني كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) آنان را براي خلافت تعيين كرده باشد. خلافت آنان عرفي بود، يعني به وسيله پشتيباني گروهي از مردم، آن هم با يك رشته تمهيدات و مسائل سياسي، موفق به حكمراني گشتند كه مسلماً در مقابل تنصيص الهي بي‌ارزش خواهد بود، چنان‌که مي‌‌فرمايد:
(وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَلا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَي اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ) (احزاب: 36)
هيچ مرد و زن با ايماني حق ندارد هنگامي كه خدا و پيامبرش امري را لازم بدانند، انتخابي (در برابر فرمان خدا) داشته
باشد.

200
شبهه 15
نبوت پيامبران با معجزه شناخته مي‌‌شود، معجزه امامان شيعه چيست؟
پاسخ
نبوت پيامبران به يكي از سه طريق شناخته مي‌‌شود كه يكي از آنها معجزه است. اينك هر سه طريق را اجمالاً يادآور مي‌‌شويم:
1. معجزه يعني كاري كه از حدود توانايي بشر، بيرون باشد و استادان فن، تصديق كنند كه اين كار كار بشري نيست، بلکه كاري الهي است.
هنگامي كه موسي، با معجزه شاخص خود، به ميدان آمد، همه ساحران تصديق كردند كه اين كار، از حدود توانايي بشر بيرون است، چنان‌که مي‌‌فرمايد: (فَأُلْقِيَ السَّحَرَةُ سُجَّداً)؛ ‹ساحران همگي به سجده افتادند›. (طه: 70)
2. تنصيص پيامبر پيشين بر نبوت پيامبر پسين و اين همان راهي است كه در مورد پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نيز تحقق پذيرفته است. چنان‌که

201
مي‌‌فرمايد:
(وَ إِذْ قالَ عِيسَي ابْنُ مَرْيَمَ يا بَنِي إِسْرائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ وَمُبَـشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمَّا جاءَهُمْ بِالْبَيِّناتِ قالُوا هذا سِحْرٌ مُبِينٌ) (صف: 6)
و هنگامي را كه عيسي بن مريم گفت: ‹اي بني‌اسرائيل! من فرستاده خدا به‌سوي شما هستم درحالي‌که تصديق‌كننده توراتي مي‌‌باشم كه قبل از من فرستاده شده، و بشارت‌دهنده به رسولي كه بعد از من مي‌‌آيد و نام او احمد است!› هنگامي كه او با معجزات و دلايل روشن به سراغ آنان آمد، گفتند: ‹اين سحري آشكار است›!
در اين آيه، نبوت پيامبر گرامي ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به وسيله تنصيص پيامبر پيشين معرفي شده است.
3. جمع قرائن و شواهد درباره زندگي مدّعي نبوت مانند نظر درباره افرادي كه تربيت كرده و آثاري كه در زندگي از خود، به يادگار نهاده است، اين راه علمي را ما درباره نبوّت جهاني پيامبر طي كرده‌ايم و قيصر روم نيز وقتي نامه دعوت پيامبر را دريافت كرد در اين‌باره به كاوش‌هايي پرداخت و از ابوسفيان پرسش‌هايي نموده كه ابن هشام آنها را نقل كرده و او از مجموع اطلاعات دريافتي، به راستگويي رسول خدا پي برد.
با توجه به اين طرق سه‌گانه، در پاسخ اين سؤال مي‌‌گوييم:
امام هرگز داراي معجزه نيست؛ زيرا معجزه از ويژگي‌‌هاي پيامبر

202
است و اگر كار خارق العاده‌اي انجام دهد، آن را كرامت مي‌‌نامند؛ چنان‌که كارهاي حضرت مريم نيز كرامت بود، قرآن نقل مي‌‌كند:
(كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرِيَّا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً قالَ يا مَرْيَمُ أَنَّي لَكِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ) (آل‌عمران: 37)
هر زمان زكريا وارد محراب او مي‌‌شد، غذاي مخصوصي در آنجا مي‌‌ديد، از او پرسيد: ‹اي مريم! اين را از كجا آورده‌اي؟!› گفت: ‹اين از سوي خداست. خداوند به هركس بخواهد، بي‌حساب روزي مي‌‌دهد›.
فراهم شدن روزي در برابر سجاده مريم، يكي از كرامت‌‌هاي اوست، ولي او هرگز پيامبر نبوده و اين كار نيز معجزه ناميده نمي‌شود.
روي اين اساس، امامت امامان ما از دو راه شناخته مي‌‌شود: يكي تنصيص پيامبر و تنصيص امام پيشين، يكي هم از جمع قرائن و شواهد.
به‌عنوان نمونه، پس از درگذشت امام صادق ( عليه السلام ) به خاطر اختناق، شيعيان در شناخت امام، جز طايفه خاصي كه از نص آگاه بودند، بقيه دچار دودستگي شدند. امّا سؤالات قمي‌ها و پاسخ‌‌هاي امام كاظم ( عليه السلام ) و دانش‌‌هاي سرشار او گواهي داد كه او امام است.

203
شبهه 16
آيا احاديث امامان، در رديف احاديث پيامبر است؟
مـي‌گـوينـد: شيعيـان، احـاديث امـامـان خـود را همسـان بـا احـاديث پيـامبـر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مي‌‌داننـد وقتـي كـه حـديث را از امـام صـادق يا امـام بـاقر(هما) نقل مي‌‌كنند، بقيه سند را ذكر نمي‌كنند. آيا اين بدان معني نيست كه وحي بر آنها نازل مي‌‌شود؟
پاسخ
پيامبر گرامي ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، به هنگام رحلت دو حجت در ميان مردم نهاد يكي قرآن، و ديگري عترت، از اينکه عترت در كنار قرآن قرار گرفته است مي‌‌توان گفت كه آنان نيز بسان كتاب خدا معصومند، و آگاهي آنان از معارف و احكام مربوط به تعليم الهي است و هرگز از ديگران اخذ نكرده‌اند، و اين نوع آموزش غيبي بدون داشتن مقام نبوت، چيز جديدي نيست. قرآن، فردي را معرفي مي‌‌كند درحالي‌که او پيامبر نبوده، آموزش‌‌هاي غيبي داشته است. خدا درباره فردي كه بنا شد موسي ( عليه السلام ) با او ملاقات كند و از او آموزش بگيرد، چنين مي‌‌فرمايد:

204
(فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَعَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً) (کهف: 65)
بنـده‌اي از بنـدگـان مـا را يـافت كـه مـا از پيش خـود، نعمتـي داده بـوديـم و دانشـي از نـزد خـود به او آموختـه بـوديـم.
چون موسي ( عليه السلام ) از واقعيت اين مرد، آگاه بود، هنگامي كه به او رسيد، چنين گفت:
(هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلي أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً) (کهف: 66)
اجازه مي‌‌دهي با تو همراهي كنم، تا از آن رشد و آگاهي كه خدا به تو داده، مرا نيز بياموزي؟
از ايـن بيـان، مي‌‌تـوان مسئله علـم و دانش امـامـان را دريـافت. آنـان بـه امـر الهـي، بـراي تكميـل دين، آموزش‌‌هاي غيبي داشته‌اند و نزد كسي درس نخوانده‌اند و پيش استادي زانو نزده‌اند، با اين همه، پاسخگوي كليه نيازهاي امت بوده‌اند.
از آنجا كه آگاهي آنان از جهان غيب بود، خود امامان شيعه آشكارا مي‌‌گويند كه احاديث ما همان احاديث رسول خداست. امام صادق ( عليه السلام ) مي‌‌فرمايد: حديث من، حديث پدرم امام باقر ( عليه السلام ) ، و حديث او حديث پدرش سيدالساجدين ( عليه السلام ) و حديث او، حديث پدرش حسين بن علي ( عليه السلام ) و حديث او حديث اميرمؤمنان ( عليه السلام ) و حديث وي حديث رسول خداست1 و لذا وقتي سند به يكي از اين امامان مي‌‌رسد، ذكر بقيه امامان لازم نيست.

1. كافي، ج1، ص 53، باب رواية كتب الحديث.

205
شبهه 17
مقامات معصومين و انديشه غلوّ
مي‌گويند: مقاماتي كه براي امامان معصوم، ثابت شده، نوعي غلوّ است.
پاسخ
غلوّ در لغت، به معني خروج از حدّ و اندازه است، در قرآن مجيد آمده است:
(يا أَهْلَ الْكِتابِ لا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ وَلا تَقُولُوا عَلَي اللَّهِ إِلاَّ الْحَقَّ) (نساء: 171)
اي پيروان كتاب ـ تورات و انجيل ـ در دين خود، از حد و اندازه بيرون نرويد و درباره خدا جز آنچه كه حق است نگوييد.
يكي از نمونه‌‌هاي غلوّ آنان اين است كه مسيح را فرزند خدا در عين حال يكي از سه خدايي مي‌‌دانند كه مجموعاً الوهيت را تشكيل مي‌‌دهند، يعني خداي پدر و خداي پسر و روح القدس درحالي‌که حضرت مسيح، بنده و مخلوق خدا بود.

206
بنابراين، بايد حدود ربوبيت و عبوديت، روشن شود. تا نوع تجاوز از حد عبوديت و بندگي به مرز الوهيت و خدايي، تعيين گردد. خداوند در بسياري از سوره‌ها صفات خاص خود را بيان كرده است. هرگاه يكي از اين صفات را براي بندگان خدا ثابت كنيم، راه غلوّ را پيموده‌ايم. در آخر سوره حشر صفات خدا به‌گونه‌اي روشن بيان شده است:
(هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ عالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ * هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ * هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْني يُسَبِّحُ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ)
او خدايي است كه معبودي جز او نيست، داناي آشكار و نهان است، و او رحمان و رحيم است! او خدايي است كه معبودي جز او نيست، حاكم اوست، از هر عيب منزّه است، ستم نمي‌كند، امنيّت بخش است، مراقب همه چيز است، قدرتمندي كه با اراده خود هر امري را اصلاح مي‌‌كند و شايسته عظمت است؛ خداوند منزّه است از آنچه شريك براي او قرار مي‌‌دهند! او خداوندي است خالق، آفريننده‌اي بي‌سابقه، و صورتگري (بي‌نظير)؛ براي او نام‌‌هاي نيك است؛ آنچه در آسمان‌ها و زمين است تسبيح او مي‌‌گويند و او عزيز و حكيم است!
ممكن است گفته شود: با اينکه (عالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهادَةِ) از

207
خصايص خداست، چگونه امامان معصوم را عالمان غيب مي‌‌شماريد؟ پاسخ آن را در گذشته گفته‌ايم. آيه مباركه نه تنها علم غيب را از ويژگي‌‌هاي خدا مي‌‌شمارد، حتي علم به شهادت را نيز مخصوص او مي‌‌داند، درحالي‌که همگي مي‌‌دانيم علم به مشهودات از ويژگي‌‌هاي خدا نيست و همه بندگان خدا سهمي در آن دارند. با توجه به اين مطلب، بايد گفت: مراد آن علوم و دانش‌هايي است كه از درون وجود عالم بجوشد و مستقل و متكي به غير نباشد. چنين علمي اعم از غيب و مشهود، مخصوص خداست. امّا هر نوع آگاهي از آشكار و پنهان كه تعليم خدا باشد، و يا به وسيله ابزار شناخت كسب شود از خصايص خدا نيست، بلكه خدا برتر از آن است كه داراي چنين علمي باشد، چنين علمي در انبيا و اوليا و ائمه فراوان است.
ممكن است نظر طرّاح شبهه، اوصافي باشد كه در برخي از زيارت‌‌هاي منسوب به اهل بيت ( عليهم السلام ) بيان شده است. درباره اين اوصاف بايد بين خالق و غايت خلقت فرق نهاد. خالق مطلق در عالم هستي خداست و جز خدا، خالق حقيقي نيست و آفريدگاري ديگر موجودات. به حول و قوه اوست و لذا در نماز به هنگام برخاستن مي‌‌گوييم ‹بحول الله و قوته أقوم و أقعد›، امّا غايت و غرض از خلقت، انسان كامل است و جهان براي انسان كامل آفريده است و اگر اين غرض در ميان نباشد، كار آفرينش بيهوده خواهد بود و گل سرسبد انسان كامل، انبيا و اوصيا و امامان معصوم هستند.

208
بايد آنچه در زيارت جامعه آمده، به صورت علّت غايي و غرض از خلقت تفسير كرد، و لذا در آغاز زيارت جامعه، بهترين توحيد و عالي‌ترين تجلّي آن آمده است، با توجه به آنچه كه در آغاز آمده است، بايد فقرات بعدي را معني كرد.

209
شبهه 18
عصمت امامان و انديشه غلو
مي‌گويند: شيعيان معتقدند كه امامان آنان، پيراسته از گناه مي‌‌باشند و اين نوعي غلوّ در حق آنان است.
پاسخ
در گذشته يادآور شديم، غلوّ تجاوز از حدّ و مرز است، و اعتقاد به ‹عصمت›، تجاوز از حدّ و مرز بندگي نيست، به دليل اينکه پيامبران نيز بندگان خدا بودند و در عين حال معصوم بودند، حتي مريم عذرا كه پيامبر نبود، عصمت داشت. قرآن مجيد مي‌‌فرمايد:
(يا مَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاكِ وَطَهَّرَكِ وَاصْطَفاكِ عَلي نِساءِ الْعالَمِينَ) (آل عمران: 42)
اي مريم خدا تو را برگزيد و پاك ساخت و بر تمام زنان جهان برتري داد.
واژه (طَهَّرَكِ) در اينجا حاكي از عصمت اوست، زيرا مقصود، پيراسته ساختن مريم از رذايل اخلاقي و انديشه‌‌هاي باطل و

210
غير صحيح است. حضرت زهرا به حكم حديثي كه اكنون يادآور مي‌‌شويم، معصوم است. چنان‌که مي‌‌فرمايد:
إنَّ اللهَ يَرضَي لِرِضي فاطمةَ وَيَغضِبُ لِغَضبِها.(1)
آنجا كه فاطمه راضي شود خدا نيز راضي مي‌‌شود و آنجا كه فاطمه خشمگين گردد، خدا نيز خشم مي‌‌گيرد.
بنابراين رضا و خشم خدا، درست مطابق با رضا و خشم فاطمه است، از اين جهت بايد رضاي او پيوسته بر محور حلال و خشم او بر محور حرام گردش كند، تا اين مطابقت و هماهنگي درست درآيد.
اگر نعوذبالله فاطمه بر كار خلاف راضي شود، ناچار بايد خدا نيز بر آن راضي گردد، درحالي‌که اين كار در حق خدا محال است. زيرا هيچ‌گاه خدا بر چنين امري راضي نمي‌شود، چنان‌که مي‌‌فرمايد:
(قُلْ إِنَّ اللَّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ أَ تَقُولُونَ عَلَي اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ) (اعراف: 28)
بگو خدا به زشتي‌ها فرمان نمي‌دهد، آيا درباره خدا چيزي مي‌‌گوييد كه نمي‌دانيد؟
از اين بيان نتيجه مي‌‌گيريم كه رضاي آن حضرت پيوسته بر امور پسنديده و مطلوب خدا و خشم او بر امور ناپسند و مغضوب خدا تعلق مي‌‌گيرد و اين همان معني عصمت است.
قرآن درباره اهل بيت پيامبر مي‌‌فرمايد:

1. مستدرك حاكم، ج3، ص 154؛ مجمع الزوائد هيثمي، ج9، ص 203.

211
(إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) (احزاب: 33)
خداوند فقط اراده كرده است كه پليدي را از شما خاندان بزدايد و شما را پاكيزه گرداند.
مراد از اين تطهير، تطهير مادي نيست كه لباس و بدن آنها پاكيزه گردد؛ زيرا اين افتخاري نيست و همه انسان‌‌هاي عاقل در اين امر، با آنان شريكند، بلكه مراد، تطهير از رذائل اخلاقي و تمايلات پست و پليد است چنان‌که مراد از اراده در اين آيه، اراده تشريعي و قانوني نيست؛ زيرا چنين اراده‌اي به همه تعلق گرفته، و خداوند از همه پاكي از زشتي‌ها را خواسته است، ولي در اين آيه به صورت يك ويژگي اين اراده را آشكار مي‌‌سازد. و اين حاكي از آن است كه اين اراده خاص، غير از آن اراده مطلق و گسترده است كه به همه تعلق گرفته است، بالأخص با كلمه (إِنَّما) كه حاكي از حصر است، آيه را آغاز كرده است و نشان مي‌‌دهد كه اين فضيلت، فقط به اين خاندان اختصاص دارد.
براي توضيح بيشتر كه اراده در اينجا، اراده تشريعي نيست، يادآور مي‌‌شويم كه منظور از اراده تشريعي همان اوامر و نواهي الهي است، مثلاً خداوند از ما نماز و روزه و حج و جهاد را خواسته است. اين اراده تشريعي است، معلوم است كه اراده تشريعي به افعال ما تعلق مي‌‌گيرد، نه افعال خداوند درحالي‌که در آيه فوق، متعلق اراده، افعال خداست، مي‌‌گويد: خدا اراده كرده است كه پليدي را از شما بزدايد، بنابراين چنين اراده‌اي بايد تكويني باشد، و مربوط به خواست خداوند در عالم تكوين.

212
افزون بر اين، مسئله ‹اراده تشريعي› نسبت به پاكي و تقوا، انحصار به اهل بيت ( عليهم السلام ) ندارد، چرا كه خدا به همه دستور داده است، پاك و با تقوا باشند، و اين، مزيتي براي آنها نخواهد بود، زيرا همه مكلفان مشمول اين فرمانند.
به هر حال، اين موضوع يعني اراده تشريعي، نه تنها با ظاهر آيه سازگار نيست، كه با احاديث و روايات فراواني نيز سازش ندارد كه سخن از يك مزيّت والا و ارزش مهم براي اهل بيت دارد.
‹رجس› در اين آيه به معني پليدي ظاهري نيست، بلكه اشاره به پليدي‌‌هاي اخلاقي و معنوي و دروني است كه همه گناهان و آلودگي‌‌هاي عقيدتي و اخلاقي و عملي را در برمي‌گيرد.
نكته مهم آخر اينکه ‹عصمت› يك حالت تقواي الهي است كه به امداد پروردگار در پيامبران و امامان، پديد مي‌‌آيد، با اينکه مي‌‌توانند گناه بكنند، ولي با اختيار خود، از آن چشم مي‌‌پوشند، درست مانند پزشكي كه چون خطرات يك مادّه سمي را مي‌‌داند، هرگز از آن نمي‌خورد، و آگاهي او سبب مي‌‌شود كه با ميل و اراده خود از آن كار چشم بپوشد.
اين نكته نيز لازم است كه تقواي الهي و عصمت، به خاطر مسئوليت سنگين رهبري به آنها داده شده و اين امتيازي است كه سود آن به مردم مي‌‌رسد. درست مانند قدرت تشخيص و سنجش و پرهيز از خطا كه به چشم و مغز داده شده و تمام بدن به وسيله آن از خطر و آسيب، به دور مي‌‌ماند.

213
خداوند از آنجا كه مي‌‌خواهد تضميني براي جلوگيري از انحراف و نابودي و بدبختي جامعه ايجاد كند، رهبران الهي را به قدرت عصمت مجهز مي‌‌سازد. و اين كار مسئوليت سنگيني براي رهبران ايجاد مي‌‌كند كه حتي از گناهان كوچك و ترك اولي نيز بايد خودداري كند و اين نشان‌دهنده محوري بودن عدالت و پاكدامني و درستكاري در دين مقدس اسلام است.

214
شبهه 19
رابطه منصب امامت با ختم نبوت
آيا اعتقاد به الهي بودن منصب امامت با ختم نبوت در تضادّ است؟
پاسخ
معني تنصيصي بودن امامت، اين است كه پيامبر گرامي ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، به وحي الهي، علي ( عليه السلام ) را بر مسند خلافت نصب كرده است و اين حادثه در زماني روي داده كه هنوز پيامبر درنگذشته و نبوت ختم نشده. رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در حال حيات خود از اسامي خلفاي خودش خبر داده است، و لذا هر امامي، وصي خودش را طبق دستور پيامبر، معين مي‌‌نمود و خود پيامبر گرامي ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) آخرين خليفه را به‌نام حضرت مهدي ( عجل الله تعالي فرجه الشريف ) نام برده است.
بنابراين، كجاي تنصيصي بودن مقام امامت با ختم نبوت ناسازگار است.
همان‌طوري كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، كتاب و سنت را در اختيار امت نهاده، همچنين خلفاي خودش را طبق روايات متضافر نام برده و حتي

215
درباره حسين بن علي(هما) مي‌‌فرمايد كه نه تن از امامان از نسل او هستند.
چون در اينجا مجال گفت‌وگو كم است علاقه‌مندان مي‌‌توانند به كتاب‌هايي كه درباره خلفاي اثناعشر از لسان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و ديگر امامان ( عليهم السلام ) آمده، مراجعه كنند.

216
شبهه 20
آيا ملاک برتري افراد،
گستردگي جغرافيايي قلمرو حکومت است؟
گاهي در دفاع از حضرت علي ( عليه السلام ) از شجاعت مولي سخن گفته مي‌شود، امّا بعضي مي‌گويند: شجاعت او مورد قبول است، ولي همه چيز در شجاعت خلاصه نمي‌شود. بعد از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فتوحات، در زمان خليفه اوّل و دوم بود و در زمان خلافت علي ( عليه السلام ) مسلمانان فرقه فرقه شدند و عزّت اسلام، تبديل به ذلّت شد.
پاسخ
اگر شخصيت و برتري افراد، به‌اندازه گسترش جغرافيايي حكومت آنان باشد، پس دو خليفه نخست بر پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نيز برتري دارند!! زيرا در زمان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) قدرتي كه اسلام پيدا كرد، كمتر از قدرتي بود كه در زمان آن دو به دست آمد.
اگر واقعاً ميزان در برتري همان گسترش جغرافيايي حكومت باشد، در زمان هارون‌الرشيد دامنه سرزمين‌‌هاي اسلامي از همه وقت گسترده‌تر شد. پس بايد هارون‌الرشيد، از همه حتي از پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله وسلّم )

217
بالاتر باشد!!
نكته باريك‌تر از مو اين است كه گسترش قلمرو اسلام مرهون خلافت اين دو نفر نبود. بلكه وامدار تعاليم روح‌بخش اسلام بود كه دل‌ها را جذب مي‌‌كرد و مردم كه از حكومت‌‌هاي ستمگر خسته و آزرده بودند، با جان و دل اسلام را مي‌‌پذيرفتند. در عين حال نبايد فرهنگ جهاد و شهادت را كه اسلام با خود آورده بود، ناديده
گرفت.
اختلافات و دو دستگي نيز اختصاصي به زمان علي ( عليه السلام ) نداشت، بلكه در زمان خلافت عثمان اوج گرفت و به كشته شدن خليفه منجر شد. در زمان ابوبكر نيز تمام قبايل عرب، جز در دو سه شهر يعني مدينه، مكه و طائف بر ضدّ حكومت مركزي شورش كردند و سركوب آنها مدت‌ها طول كشيد و تلفات بسيار به بار آمد و عدّه‌اي مرتدّ شدند و از دين بيرون رفتند و گروهي زكات ندادند، و عدّه‌اي ديگر تصميم به اشغال مدينه و براندازي حكومت را گرفتند.
در پايان يادآور مي‌‌شويم اختلافات در زمان علي ( عليه السلام ) مربوط به او نبود. بلكه معلول خودكامگان بود و طلحه و زبير در بصره كودتا كردند. معتقد بودند كه بايد اداره اين دو استان با ما باشد. معاويه نيز در شام، ادعاي خلافت كرد و بيعت مهاجر و انصار را نپذيرفت و با لشكركشي در صفين رو به روي امام قرار گرفت.
بنابراين، گناه اين اختلاف بر گردن كساني است كه شما شب و روز آنها را دعا مي‌‌كنيد، درحالي‌که آنها شق عصاي اسلام كردند.

218
شبهه 21
چرا علي قهرمان، در برابر توهين به همسرش
عكس العمل نشان نداد؟
مي‌گويند: تاريخ اسلام، گواهي مي‌‌دهد كه علي ( عليه السلام ) يك قهرمان شجاع و خيبرگير و دلير و دشمن‌شكن بود. آيا شايسته است به همسرش جسارت شود و او سكوت كند؟
پاسخ
قهرماني واقعي، تنها در شجاعت بدني، خلاصه نمي‌شود. علاوه بر اين، انسان بايد از نظر روحي هم، قهرمان و شجاع باشد و در جايي‌كه اظهار شجاعت بدني به مصلحت اسلام نباشد، بتواند خويشتن‌داري كند.
پيامبر گرامي ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) از جايي عبور مي‌‌كرد، جمعي را ديد كه
مشغول وزنه‌برداري هستند تا نيرومندترين فرد را مشخص كنند، پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود: ‹أشجعكم من غلب هواه› شكي نيست كه اميرمؤمنان، شجاع و قهرمان بود و در تاريخ اسلام، فردي به پايه او در مقاومت و دليري نمي‌رسد، او تنها كسي است كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در جنگ خندق،

219
درباره‌اش فرمود:
ضربة علي يوم الخندق أفضل من عبادة الثقلين.(1)
ضربه شمشير علي در جنگ خندق از عبادت جن و انس برتر است.
ولي مصالح آن روز امت اسلامي، ايجاب مي‌‌كرد كه صبر و بردباري را بر اعمال قدرت، ترجيح دهد؛ زيرا ستون پنجم در داخل مدينه مشغول فعاليت بود كه نظم را به هم بزند. اعراب بيرون مدينه از اسلام دوري جسته و رسماً مرتد شده بودند. در چنين شرايطي اعمال قدرت، و كشتن مهاجم به منزل و دستياران او، نتيجه‌اي جز يك جنگ داخلي تمام عيار ميان بني‌هاشم و قبيله‌‌هاي تيم و عدي در برنداشت، از اين جهت، امام بردباري را پيشه كرد و كراراً اين سخن را تكرار مي‌‌كرد:
فَوَاللهِ مَا كَانَ يُلْقَي فِي رُوعِي وَلا يَخْطُرُ بِبَالِي أَنَّ الْعَرَبَ تُزْعِجُ هَذَا الأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) عَنْ أَهْلِ بَيْتِهِ وَلا أَنَّهُمْ مُنَحُّوهُ عَنِّي مِنْ بَعْدِهِ فَمَا رَاعَنِي إِلاَّ انْثِيَالُ النَّاسِ عَلَي فُلانٍ يُبَايِعُونَهُ فَأَمْسَكْتُ يَدِي حَتَّي رَأَيْتُ رَاجِعَةَ النَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الإِسْلامِ يَدْعُونَ إِلَي مَحْقِ دَيْنِ مُحَمَّدٍ ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فَخَشِيتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ الإِسْلامَ وَأَهْلَهُ أَنْ أَرَي فِيهِ ثَلْماً أَوْ هَدْماً تَكُونُ الْمُصِيبَةُ بِهِ عَلَيَّ أَعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وِلايَتِكُمُ الَّتِي إِنَّمَا هِيَ مَتَاعُ أَيَّامٍ قَلائِلَ يَزُولُ مِنْهَا مَا كَانَ كَمَا

1. تاريخ دمشق، ج1، ص 155؛ فرائد السمطين، ج1، ص 255؛ الدر المنثور، ج5، ص 192.

220
يَزُولُ السَّرَابُ أَوْ كَمَا يَتَقَشَّعُ السَّحَابُ فَنَهَضْتُ فِي تِلْكَ الأَحْدَاثِ حَتَّي زَاحَ الْبَاطِلُ وَزَهَقَ وَاطْمَأَنَّ الدِّينُ وَتَنَهْنَه‏.(1)
به خدا سوگند هرگز فكر نمي‌كردم؛ و به خاطرم خطور نمي‌كرد كه عرب بعد از پيامبر؛ امر امامت و رهبري را از اهل بيت او بگردانند (و در جاي ديگر قرار دهند و باور نمي‌كردم) آنها آن را از من دور سازند! تنها چيزي كه مرا ناراحت كرد اجتماع مردم اطراف فلاني بود كه با او بيعت كنند، دست بر روي دست گذاردم تا اينکه با چشم خود ديدم گروهي از اسلام بازگشته و مي‌‌خواهند دين محمد ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را نابود سازند. (در اينجا بود) كه ترسيدم اگر اسلام و اهلش را ياري نكنم بايد شاهد نابودي و شكاف در اسلام باشم كه مصيبت آن براي من از رها ساختن خلافت و حكومت بر شما بزرگ‌تر بود چرا كه اين بهره دوران كوتاه زندگي دنيا است، كه زايل و تمام مي‌‌شود. همان‌طور كه ‹سراب› تمام مي‌‌شود و يا همچون ابرهايي كه از هم مي‌‌پاشند. پس براي دفع اين حوادث به پا خاستم تا باطل از ميان رفت و نابود شد و دين پابرجا و محكم گرديد.

1. نهج البلاغه، نامه62.

221
شبهه 22
علي بن ابي‌طالب و انديشه غلوّ در حق او
شيعيان، رواياتي درباره علي بن ابي‌طالب نقل مي‌‌كنند كه همگي غلوّ است، مانند ‹علي هو الصراط المستقيم›؛ ‹علي همان صراط مستقيم است› و ‹علي بن أبي‌طالب حجّتي علي خلقي›؛ ‹علي حجت من بر بندگانم مي‌باشد›.
پاسخ
در گذشته يادآور شديم، غلوّ تجاوز از حدّ و اندازه است. شيعيان، درباره اميرمؤمنان علي بن ابي‌طالب ( عليه السلام ) ، جز آنچه كه در قرآن درباره او آمده و يا روايات متواتر يا متضافر، آن را تأييد كرده، چيزي نمي‌گويند.
كافي است كه بدانيم احمد بن حنبل مي‌‌گويد: روايات صحيحي كه در حق علي ( عليه السلام ) وارد شده در حق هيچ‌يك از صحابه نيامده است.
علي ( عليه السلام ) نخستين كسي است كه به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ايمان آورد و نخستين كسي است كه در تمام غزوات، جز غزوه تبوك در ركاب پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم )

222
جانفشاني كرد. علي ( عليه السلام ) آن انساني است كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) او را دروازه دانش خود خواند و گفت: ‹أنا مدينة العلم و علي بابه›؛ ‹من شهر علم و درب ورودي آن علي است›.
علي ( عليه السلام ) نخستين و آخرين فردي است كه نسل رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) از طريق او و همسرش فاطمه(ها) ادامه يافته است. علي ( عليه السلام ) تنها انساني است كه همه صحابه به او رجوع كرده و از او علم مي‌‌آموختند و او به احدي مراجعه نكرده است.
اين رشته از فضايل چيزي نيست كه كسي آنها را منكر شود. لجوج‌ترين افراد مانند ابن تيميه نيز كه دشمني علي ( عليه السلام ) را در دل دارد، نسبت به برخي از فضائل اذعان كرده‌اند.
و امّا اينك لازم است درباره دو مطلبي كه دستاويز طراح شبهه شده، سخن بگوييم:
1. در تفسير (اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ) آمده است كه مقصود از صراط مستقيم اميرمؤمنان علي بن ابي‌طالب ( عليه السلام ) است.(1)
مسلّماً اين از قبيل تطبيق يك مفهوم كلي بر مصداق است. علي مظهر صراط مستقيم و قبل از او پيامبر گرامي ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مظهر آشكار ‹صراط مستقيم› است. در حقيقت، پيامبر و علي(هما) و ديگر اوصيا و اوليا، اسوه‌ها و الگوهايي براي صراط مستقيم هستند. مردم براي شناسايي راه درست از غير آن، بايد به زندگاني اين انسان‌‌هاي وارسته بنگرند

1. مجمع البيان، ج1، ص 31.

223
كه راه و روش آنها تجلي‌گاه صراط مستقيم است. امروز يكي از راه‌‌هاي اصلاح جامعه، ارائه اسوه‌ها و نمونه هاست تا مردم، از نزديك ببينند و مثل آنان عمل كنند. با توجه به اين حقايق، كجاي اين عقيده، غلوّ است؟
قرآن در آيه‌اي ديگر نمونه‌‌هاي بيشتري را براي صراط مستقيم معرفي مي‌‌كند و مي‌‌فرمايد:
(مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَداءِ وَالصَّالِحِينَ وَحَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً) (نساء: 69)
هركس از خدا و پيامبر فرمان برد، با كساني خواهد بود كه خداوند بر آنان نعمت بخشيده از جمله پيامبران و پذيرندگان آنها و شهيدان و شايستگان، آنان دوستان خوبي هستند.
بنابراين، اين نوع تفسير كه در روايات فريقين فراوان است، از قبيل ‹جري› و تطبيق كلي بر فرد است.
و امّا فقره دوم كه ‹علي بن ابي‌طالب حجّتي علي خلقي و ديّان ديني› ( 1 ) اين روايت كه در مصادر متعدد شيعه نقل شده است، كوچك‌ترين غلو در آن نيست. علي ( عليه السلام ) به حكم حديث غدير، و ثقلين، خليفه رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و جانشين بر حق اوست. ازاين‌رو، همانند رسول خدا بر خلق اوست.

1. امالي صدوق، ج1، ص 637؛ عيون اخبار الرضا، ج1، ص 61.

224
شبهه 23
مردم پس از قتل عثمان با علي ( عليه السلام ) بيعت كردند، ولي پس از رحلت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بيعت نكردند چرا؟
مي‌گويند: تاريخ به روشني مي‌‌گويد: پس از قتل عثمان، صحابه پيامبر از مهاجر و انصار به خانه علي ( عليه السلام ) ريختند و اصرار ورزيدند كه با او بيعت كنند تا او زمام امور را به دست گيرد، اما مي‌‌بينيم پس از رحلت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) با علي ( عليه السلام ) بيعت نكردند.
پاسخ
اوّلاً داستان سقيفه همچنان‌که پيش از اين گذشت، حاكي از آن است كه پس از آنکه قبيله خزرج، با دسيسه‌اي عقب رانده شد، همگي گفتند: ‹انّا لا نبايع إلاّ علي›.(1) بنابراين امام در همان دوران نخست، پشتيبان و بيعت‌كننده داشت، علاوه بر اين، بني‌هاشم و گروهي به همان بيعتي كه با علي ( عليه السلام ) در غدير كرده بودند وفادار ماندند و تاريخ، اسامي يكصد و پنجاه نفر از ياران رسول خدا را كه با علي ( عليه السلام ) همراه

1. طبري، ج2، ص 449.

225
بودند ضبط كرده است.(1) بنابراين، اينکه مي‌‌گويند: پس از رحلت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) كسي با علي ( عليه السلام ) بيعت نكرد، نوعي سرپوش نهادن بر تاريخ است.
و اما چرا آن بيعتي كه پس از قتل عثمان با علي ( عليه السلام ) كردند پس از رحلت رسول خدا انجام ندادند، واضح و روشن است. پس از رحلت رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) افق براي حاضران روشن نبود، واقعاً فكر مي‌‌كردند كه خلفاي سه‌گانه راه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را ادامه مي‌‌دهند و به مدينه فاضله مي‌‌رسند، اما انحرافاتي به تدريج در پيكر جامعه اسلامي پديد آمد كه در عصر خليفه سوم، به اوج خود رسيد، از اين جهت، پس از كشته شدن او، درحالي‌که جنازه او را در خانه‌اش رها كرده بودند، به سراغ امام آمدند؛ زيرا مي‌‌دانستند كه او پاك‌ترين انسان روي زمين و قوي‌ترين مردان در اجراي عدالت است.
فساد مالي و اداري در ميان ياران عثمان و بني‌اميه، آن‌چنان مسلمانان واقعي را جريحه‌دار كرد كه از عثمان دفاع نكردند، و راه را براي ورود مهاجمان مسدود نكردند، ولي در اين مدت 25 سال كه علي خانه‌نشين بود، جز تعليم مردم و راهنمايي خلفا و كارهاي اقتصادي و توليدي و امدادي براي فقيران و مستمندان چيزي انجام نداد. در حقيقت گلي بود كه هيچ نوع خار، در دامن او نبود. طبعاً بايد وضع خاصي كه در اين زمان پديد آمده، در دوران پس از رحلت،

1. بحوث في الملل والنحل، ج6، صص 92ـ 95.

226
وجود نداشته باشد و از اين گذشته تهديدها و خطرها در دو زمان متفاوت بود. براي توضيح بيشتر به كتاب ‹فروغ ولايت› مراجعه شود تا وضع زمان رحلت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به خوبي به دست آيد.

227
شبهه 24
جنگ امام علي ( عليه السلام ) در جمل و صفين چه توجيهي دارد؟
مي‌گويند: چرا امام علي ( عليه السلام ) در جمل، با طلحه و زبير جنگيد و تسليم خواسته‌‌هاي آنها نشد؟ و همچنين در صفين با معاويه نبرد كرد، اين كارها چه توجيهي دارد؟
پاسخ
امام علي ( عليه السلام ) كسي است كه علاوه بر تنصيص وحي الهي بر امامت او، مهاجر و انصار در مدينه منوره همگي با او به عنوان امام و خليفه رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بيعت كردند تا حافظ نواميس اسلام و مجري قانون الهي باشد.
مسلّماً اين بيعت حجت را بر امام تمام نمود كه در مقابل مفسدان و كساني كه در دوران عثمان به زراندوزي و مكيدن خون مظلومان پرداخته‌اند، بايستد و حق مظلومان را از ستمگران باز ستاند. لذا، به اصرار انقلابيون و به حكم وظيفه شرعي، لازم بود تمام استانداران و فرمانداران عثمان را كه نوعي نارضايتي در ميان امت اسلامي پديد

228
آورده بودند بركنار سازد و انسان‌‌هاي صالح و پاكدامن را به جاي آنان بنشاند.
طلحه و زبير، خواستار حقوق بيشتر شدند، درحالي‌که امام، بيت المال را در ميان صحابه و تابعان، يكسان تقسيم كرد. اين سبب شد كه آنان، كينه علي را به دل گيرند و به عنوان عمره و زيارت خانه خدا، مدينه را ترك گفتند و با پول يعلي بن اميه كه يكي از گماشتگان عثمان بود لشگري ترتيب دادند تا عراق را از قلمرو حكومت امام بيرون سازند و براي آنکه بتوانند افكار ناآگاهان را به خود جلب كنند، همسر پيامبر را كه مأمور بود در خانه بنشيند و از آنجا بيرون نيايد با خود همراه ساختند، پس از ورود به بصره، گروهي از مأموران دارالأماره را كشتند، و آنجا را تصرف كردند و استاندار علي را كه عثمان بن حنيف نام داشت، شكنجه كرده و موهاي صورت او را كندند.
آيا در چنين شرايطي صحيح است كه علي ( عليه السلام ) دست روي دست بگذارد و متجاوزان را تنبيه نكند، درحالي‌که مردم با او بيعت كرده‌اند و از او خواهان امنيت و اجراي عدالت هستند؟
آن‌گاه كه متجاوزان در بصره سركوب شدند، معاويه از بيعت با علي ( عليه السلام ) امتناع كرد و خواهان خلافت و حكومت در سرزمين شام شد. امام در نامه‌‌هاي خود، او را نصيحت كرد و پيام‌هايي رد و بدل شد، اما تأثيرگذار نبود و او با لشكري عظيم و با اندوخته‌‌هاي دوران عثمان به‌سوي صفين حركت كرد و شريعه فرات را تصاحب نمود. آيا با اين

229
شرايط علي ( عليه السلام ) بايد دست روي دست بگذارد و خليفه خدا و خليفه منتخب مردم، سرزمين‌‌هاي اسلام را به دست شورشيان مفسده‌جو بسپارد؟ از اين گذشته، جنگ با اين سه گروه به سفارش مستقيم پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به علي ( عليه السلام ) بود، علي به خاطر داشت كه پيامبر به او امر كرده است كه با سه گروه بجنگد: پيمان‌شكنان (ناكثين)، متجاوزان و ستمگران (قاسطين) و از دين و فرمان بيرون‌رفتگان (مارقين).
در حديث است كه فرمود: ‹أمرني رسول الله بقتال الناكثين والقاسطين والمارقين›.(1)
تعجب از طراح شبهه است كه از عقيده اهل سنت درباره اهل جمل و صفين بي‌اطلاع است. همگان، حتي احمد بن حنبل مي‌‌گويند آنها شورشي (باغي) بودند و حق با علي بود، ولي مدعي هستند كه قبل از مرگ، توبه كرده‌اند، ولي توبه نكردند و بر فرض صحت، توبه در اين حالت پذيرفته نيست.

1. مستدرک حاکم، ج3، ص139؛ و ذهبي آن را در صص 122 و 123 صحيح دانسته است.

230
شبهه 25
مقام و موقعيّت مادر علي ( عليه السلام )
گاهي مي‌‌گويند: چه لزومي دارد كه نسبت به مادر علي ( عليه السلام ) شناختي داشته باشيم؟ اصلاً لازم نيست در اين مورد تحقيق شود، خواه مادر علي، خواه مادر ابوبكر.
پاسخ
يكي از نيازهاي تربيتي، الگوشناسي است، چه بسا رفتار يك انسان والا اعم از زن و مرد، براي افراد، الگو و نمونه مي‌‌شود و زندگي خود را بر روش او تطبيق مي‌‌كنند. از اين جهت، علما و دانشمندان، صدها كتاب درباره بزرگان اسلام نوشته‌اند كه هر كدام، نقطه قوتي داشته است. مادر علي ( عليه السلام ) ، فاطمه بنت اسد از زنان پيشگام در اسلام بوده كه به پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ايمان آورد و حتي در دوران شيرخواري پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و كودكي او، سرپرستي او را برعهده گرفته بود، درگذشت او مايه تأسف پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) گرديد و با كلماتي مقام ارجمند او را آشكار ساخت، اينك متن تاريخ:

231
لمّا ماتَتْ فاطِمَةُ بِنْتُ أسَد، دَخَلَ عَلَيْها رَسولُ اللهِ( فَجَلَسَ عِنْدَ رَأسِها، فَقالَ رَحِمَكِ اللهُ يا أُمِّي بَعْدَ أُمِّي ثُمَّ دَعا رَسُولُ اللهِ( أُسامَةَ بْنَ زَيْد، وَأبا أيُّوبَ الأنصارِيَّ وَعُمَرَ بْنَ الْخَطّابِ وَغُلاماً أسْوَدَ، يَحفِرُونَ، فَحَفَروا قَبْرَها، فَلَمّا بَلَغُوا اللَّحْدَ، حَفَرَ رَسُول اللهِ بِيَدِهِ وَأَخْرَجَ تُرابَهُ، فَلَمّا فَرغَ دَخَلَ رَسُولُ اللهِ( فَاضْطَجَعَ فيهِ، ثُمَّ قال: اللهُ الّذي يُحْيِي وَيُميتُ وَهُوَ حَيٌّ لا يَمُوتُ، اغْفِر لأُمِّي فاطِمَة بِنْت أسَد وَوَسِّعْ عَلَيْها مَدْخَلَها بِحَقِّ نَبِيِّكَ وَالأنبياءِ الَّذِينَ مِنْ قَبْلي.(1)
هنگامي كه فاطمه دختر اسد درگذشت، رسول خد‹ ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) [ پس از اطلاع از مرگ وي، بر بالينش نشست و فرمود: ‌اي مادرم پس از مادرم، خدا تو را رحمت كند. سپس اسامه و ابوايوب و عمر بن خطاب و غلام سياهي را خواست كه قبري آماده سازند، وقتي قبر آماده شد، پيامبر خدا لحدي ساخت و خاك آن را با دست خود درآورد و در قبر، رو به پهلو دراز كشيد و اين‌گونه

1. نويسنده كتاب "خلاصة الكلام" مي‌گويد: "اين حديث را طبراني در معجم كبير و اوسط خود و نيز ابن حبّان و حاكم نقل كرده‌اند و صحت آن را تصديق نموده‌اند".
سيد احمد زيني دحلان در كتاب "الدرر السنية في الرّد علي الوهابية" مي‌نويسد: "محدث معروف، ابن ابي‌شيبه اين حديث را از جابر نقل كرده و نيز ابن عبدالبر از عباس و ابونعيم از انس نقل نموده‌اند و همه اين مطالب را جلال‌الدين سيوطي در جامع كبير آورده است".
نگارنده، اين حديث را به صورت يادشده از دو كتاب نقل مي‌كند، كه برخي از آن مشتمل بر دعاي مورد بحث هست و برخي ديگر نيست:
اول: حلية الاوليا، ابونعيم اصفهاني، ج 3، ص 121.
دوم: وفاء الوفا، سمهودي، ج 3، ص 899.

232
دعا كرد: ‹خدايي كه زنده مي‌‌كند و مي‌‌ميراند و او زنده است و نمي‌ميرد، مادرم فاطمه دختر اسد را بيامرز و جايگاه او را وسيع و فراخ گردان، به حق پيامبرت و به حق پيامبراني كه پيش از من بودند.
پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) از اين طريق، به مقام مادري احترام گذاشت، كه براي او مادر دوم، پس از مادر اول بود، و از سوي ديگر زني بود كه در دامن خود، شهسواري را پرورش داده بود كه دلاوري‌ها و رشادت‌‌هاي او، لرزه بر اندام دشمن مي‌‌انداخت. آيا شناخت زندگاني اين زن، با زني كه مشرك بوده و مشرك از دنيا رفته، يكي است؟ (ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ).

233
شبهه 26
ترجيح دادن رأي ابوموسي اشعري بر حکم خدا
اگر علي وصي رسول خدا بود، چرا رأي ابوموسي اشعري را بر حكم خدا ترجيح داد؟
پاسخ
طرّاح شبهه، از تاريخ اسلام و جريان تحكيم كاملاً ناآگاه است و برگي از تاريخ تحكيم را نخوانده است. کتب تاريخ اسلام، مانند تاريخ طبري و كامل ابن اثير همگي حاكي هستند كه نبرد اميرمؤمنان با قاسطان در شرف پيروزي بود به‌گونه‌اي كه دشمن در آستانه شكست كامل قرار داشت. عمروعاص، اين مرد حيله‌گر با نقشه‌اي شيطاني ورق را برگرداند و دستور داد قاريان قرآن، قرآن‌ها را بر سر نيزه كنند و بگويند ما جنگ نمي‌كنيم. همگي بياييد قرآن را داور خود سازيم و از آن، پيروي كنيم. گروهي ساده لوح و احياناً ستون پنجم مانند اشعث بن قيس و همفكران او به نزد علي آمدند و با شمشيرهاي برهنه او را تهديد كردند كه داوري قرآن را بپذيرد و هرچه زودتر مالك اشتر را از

234
ميدان نبرد بازگرداند.
حضرت فرمود: اين قرآن برافراشتن حيله‌اي بيش نيست. من از روز اول آنها را به داوري قرآن دعوت كردم، اكنون كه خود را در حال شكست مي‌‌بينند، مي‌‌خواهند اوضاع را به نفع خود دگرگون سازند. اين گفت‌وگو با اين منافقان، نيم روز تمام طول كشيد ولي آنها قانع نشدند. حضرت به مالك اشتر پيام فرستاد كه از ميدان جنگ عقب‌نشيني كند، اشتر پيام داد كه ساعتي به من مهلت دهيد تا كار دشمن را يك سره كنم ولي منافقان كه حدود بيست هزار نفر بودند، اصرار كردند كه او بايد برگردد و گرنه با تو مي‌‌جنگيم.
حضرت او را خواست و قرار شد كه قرآن، داور باشد ولي قرآن نياز به مفسر و سخن‌گو دارد تا به سخن درآيد. قرار شد يك تن از طرف علي و يك تن از طرف معاويه براي اين كار گمارده شود. معاويه و شاميان بر عمرو عاص روباه صفت، اتفاق‌نظر داشتند، اميرمؤمنان نيز ابن عباس را براي اين كار معرفي كرد. همان منافقان خيره‌سر گفتند: او از توست و پسر عموي توست و بايد فردي بيگانه باشد، اصرار ورزيدند كه حتماً بايد ابوموسي اشعري باشد. حضرت مقاومت كرد، اما نتيجه نداشت، ناچار سخن آنان را پذيرفت، ولي مشروط بر آنکه در داوري از قرآن كنار نروند، قرار شد در دومة الجندل كه نقطه بي‌طرفي بود، يك سال تمام در اين مطلب مطالعه كنند و نظر بدهند، ولي در آنجا هم روباه مكار، عمروعاص، ابوموسي

235
را فريب داد و با هم اتفاق كردند كه هر دو (علي و معاويه) را از خلافت بركنار كنند، يعني ابوموسي علي را و عمروعاص معاويه را، ولي... ابوموساي خرفت اقدام به خلع علي ( عليه السلام ) كرد، ولي در مقابل عمروعاص گفت مردم! شنيديد؟ او موكل خود را خلع كرد، ولي من موكل خود را تثبيت مي‌‌كنم، سپس انگشتر خود را درآورد و بعد آن را داخل انگشت كرد و گفت به اين‌گونه من معاويه را به خلافت برمي‌گزينم.
خدعه و حيله عمروعاص به علي رسيد، اين داوري را ردّ كرد و گفت بر خلاف قرآن عمل كرده است. شگفت اينجاست كه همان افرادي كه اصرار بر تحكيم مي‌‌كردند، گفتند خود اين تحكيم خلاف بوده و ما گناه كرديم و ما بايد توبه كنيم و علي نيز توبه كند، امام فرمود: من روز اول به شما گفتم ولي شما به سخن من گوش نداديد، من ابوموسي را حَكَم قرار ندادم، بلكه قرآن را داور ساختم، ولي اين دو نفر به چيزي كه مراجعه نكردند قرآن بود و من وكيل خودم را عزل مي‌‌كنم و رأي او را باطل مي‌‌دانم.
اينجاست كه بايد گفته شود جناب طراح شبهه! كي علي ( عليه السلام ) حُكم ابوموسي را پذيرفت و بر قرآن مقدم داشت؟

236
شبهه 27
بيعت امام حسن ( عليه السلام ) با معاويه
وقتي از وهابيان سؤال مي‌شود علّت دفاع شما از معاويه و يزيد چيست؟ مي‌گويند: معاويه و يزيد، خليفه مسلمين بوده‌اند و شما هم مي‌‌گوييد: امام حسن با معاويه به عنوان خليفه بيعت كرد.
پاسخ
صلح حسن بن علي(هما) با معاويه، دستاويزي است كه پيوسته به رخ شيعيان مي‌‌كشند، ولي بايد نخست معاويه را شناخت، آن‌گاه به علت صلح رسيدگي كرد. ما نخست معاويه را معرفي مي‌‌كنيم.
معاوية بن ابي‌سفيان، نخستين فردي است كه سبّ و دشنام به صحابه را رسمي كرد و آشكارا خليفه وقت و امام برگزيده را لعن مي‌‌كرد؛ حتي وقتي شنيد، سعد بن ابي‌وقاص، علي ( عليه السلام ) را لعن نمي‌كند، از او پرسيد: ‹ما لك لا تسبّ عليّاً؟›؛ ‹چرا علي ( عليه السلام ) را دشنام نمي‌دهي؟›
او در پاسخ گفت: علي ( عليه السلام ) سه فضيلت دارد كه هيچ يك از مسلمانان آن را ندارند و من آرزو مي‌‌كنم كه يكي از آنها را داشتم كه

237
براي من بهتر از همه ثروت‌ها بود.
آن‌گاه سه فضيلت را مي‌‌شمارد كه اجمالاً چنين است:
1. در يكي از غزوات، پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) علي ( عليه السلام ) را همراه خود نبرد و او را جانشين خود در مدينه ساخت. علي ( عليه السلام ) به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) گفت: مرا نزد زنان و كودكان گذاشتي؟ پيامبر فرمود: آيا راضي نيستي كه براي من مانند هارون براي موسي باشي، جز اينکه پس از من پيامبري نيست؟
2. در جنگ خيبر فرمود: فردا پرچم را به كسي مي‌‌دهم كه خدا و رسول او را دوست دارد و او، نيز خدا و رسول او را دوست دارد. گردن‌ها كشيده شد، و هر فردي آرزو مي‌‌كرد كه همان فردي باشد كه پيامبر او را ستوده. فردا صبح، پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود: بگوييد علي بيايد. علي ( عليه السلام ) آمد، درحالي‌که از درد چشم مي‌‌ناليد، پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) با آب دهان چشم او را متبرك ساخت و بهبود بخشيد و پرچم را به او داد و او آن قلعه را فتح كرد.
3. وقتي آيه مباهله نازل شد، و قرار شد كه طرفين زنان و كودكان و افراد بسيار نزديك خود را براي مباهله فرا خوانند، پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) علي و دخت گراميش فاطمه و حسن و حسين ( عليهم السلام ) را فرا خواند و گفت: ‹اللّهم هؤلاء أهلي...›.(1)
اكنون سؤال مي‌‌شود: آيا مردي كه چنين فرد برجسته‌اي را دشنام مي‌‌دهد، و واعظان درباري را وامي‌دارد كه به او دشنام بدهند، يك فرد

1. صحيح مسلم، كتاب فضائل الصحابه، باب فضائل علي، ح 2404.

238
مسلمان است تا خليفه مسلمانان باشد؟ خوب است از زبان نويسنده تفسير ‹المنار› بشنويد:
در شهر استانبول مجلسي برپا شد و يكي از بزرگان كشور آلمان درحالي‌که يكي از شرفاي مكه نيز در آن بود چنين گفت: ‹بر ما مردم اروپا لازم است مجسمه طلايي معاوية بن ابي‌سفيان را در بزرگ‌ترين ميدان‌‌هاي برلين نصب كنيم!› حاضران گفتند: ‹چرا؟› گفت: ‹به خاطر آنکه او نظام حكومت اسلامي را كه بر اساس دموكراسي بود، به نظام سلطنتي موروثي برگرداند و اگر چنين نبود، اسلام جهان را مي‌‌گرفت، و مردم آلمان و تمام ملل اروپايي بايد پيروان دين اسلام مي‌‌بودند›.(1)
استاد بخاري يعني اسحاق بن راهويه مي‌‌گويد: ‹يك حديث صحيح درباره معاويه نمي‌شناسد›. بخاري با ظرافت خاصي از آن گذشته؛ زيرا به جاي ‹باب فضائل معاويه› گفته ‹باب ذكر معاويه›. به تعبير احمد بن حنبل ‹دشمنان علي چون هيچ عيبي در او نديدند به سمت فضيلت‌سازي براي دشمن وي يعني معاويه رفتند و الاّ هيچ فضيلتي براي او نيست›.(2)
اكنون كه معاويه را شناختيم ديگر لزومي به شناختن فرزند وي نداريم؛ زيرا كفر او جاي سخن ندارد. بياييد علّت پذيرش صلح را به‌طور اجمال بنگريم. امام پس از آنکه خيانت مكرر فرماندهان را از

1. المنار، ج11، ص 260.
2. فتح الباري، كتاب فضائل الصحابة، باب ذكر معاويه.

239
نزديك مشاهده كرد و اينکه چگونه معاويه آنها را با پول خريد، در شهر مدائن، سخنراني كرد و چنين گفت:
معاويه پيشنهادي به ما كرده است كه دور از انصاف و بر خلاف هدف بلند و عزّت ماست. اگر آماده جهاد هستيد، برخيزيم و با شمشير پاسخ او را بدهيم و اگر طالب زندگي هستيد و عافيت خواهيد، اعلام كنيد تا پيشنهاد او را بپذيريم.
وقتي سخن امام به اينجا رسيد، مردم از هر طرف فرياد زدند: ‹البقية، البقية›؛ ‹ما زندگي مي‌‌خواهيم، ما زندگي مي‌‌خواهيم›.(1)
آيا با اتكا به چنين سپاه فاقد روحيه رزمندگي چگونه ممكن است امام با دشمن مكاري به سان معاويه وارد جنگ شود؟ اينکه مي‌‌گويند: امام با معاويه بيعت كرد، سرتا پا دروغ و بي‌پايه است، بلكه امام صلح را پذيرفت كه كنار برود و حتي در صلح‌نامه ضمن شروطي، شرط كرد كه معاويه حق ندارد پس از خود كسي را جانشين سازد. امّا متأسفانه معاويه پس از رسيدن به قدرت همه شروط را زير پا نهاد و مشمول آيه كريمه شد:
(الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ وَيَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَيُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ) (بقره: 27)
كساني كه پيمان خدا را مي‌‌شكنند و پيوندهايي كه خدا دستور

1. اسدالغابة، ج12، ص 13، ح1؛ تاريخ كامل، ج3، ص 406.

240
داد برقرار سازند، قطع نموده و در روي زمين فساد مي‌‌كنند، آنان زيانكارانند.

241
شبهه 28
در حاجت‌ها فقط بايد به خدا توجه نمود
باب الحوائج خداست، چرا امام كاظم ( عليه السلام ) را باب الحوائج مي‌‌خوانيد؟
پاسخ
قبل از آنکه از اين شبهه پاسخ بگوييم از جهالت و ناداني طراح شبهه درشگفتم، اصولاً خدا قاضي الحاجات است، نه باب الحوائج، باب، راه رسيدن به مقصود است، و غايت، خدا است و طريق غير از غايت است.
اصولاً مقصود از باب الحوائج اين است كه انسان به روح والاي اين امام متوسل شود و از او درخواست دعا كند تا خدا بر اثر استجابت دعاي او، حاجت او را برآورده كند. پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در حقيقت، باب الحوائج بود، مردم كليه مشكلات را با او در ميان مي‌‌نهادند. پيامبر الهي در حد امكان، نيازهاي آنها را برطرف مي‌‌كرد.
سالار شهيدان در كلام خود، به مردم سفارش مي‌‌دهد كه اگر فردي،

242
حاجتي را از شما خواست، شما دربرآورده كردن آن كوتاهي نكنيد و مي‌‌فرمايد:
اِعْلَمُوا أَنَّ حوائجَ النّاسِ إليكم مِنْ نِعَمِ اللهِ عَليكُم فَلا تَملُّوا النِّعمَ فَتَتَحَوَّلَ إلي غيرِكم.(1)
يكي از نعمت‌‌هاي خدا نيازهاي مردم به‌سوي شماست. پس، از نعمت‌‌هاي خدا خسته و دلگير نشويد كه از شما گرفته مي‌‌شود و به ديگري سپرده مي‌‌شود.
توسل به اولياي الهي، جز درخواست دعا از آنان و تمسك به اسباب معنوي نيست، و وصف ‹باب الحوائج› جز اين، معني ديگري ندارد.

1. مستدرك الوسائل، ج12، ص 369.

243
بخش پنجم: مهدويت

244

245
فصل اول:
پيرامون مهدويت
ظهور مصلح جهاني در آخرالزّمان
از مسلّمات اعتقادات اسلامي که مورد اتفاق همة مسلمانان است، ظهور مردي از خاندان رسالت براي گسترش قسط و عدل در آيندة جهان بشري است، پس از آنکه زمين، پر از بيداد شده باشد. در اين زمينه احاديثي هم نقل شده که به حدّ تواتر مي‌رسد. براساس شمارش پژوهشگران، حدود 657 حديث پيرامون اين مسئله است که تنها به يک حديث اشاره مي‌کنيم؛ پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود:
لَو لَم يَبْقَ مِنَ الدُّنيا إلاّ يَومٌ واحِدٌ لَطَوَّلَ اللهُ ذلک الْيومَ حتّي يَخْرُجَ رَجَلٌ مِنْ وُلدي فَيَملأُها عَدلاً و قِسطاً کما مُلِئَتْ ظُلماً وَجَوراً.(1)
اگر از دنيا جز يک روز باقي نمانده باشد، خداوند آن روز
را طولاني مي‌کند، تا آنکه مردي از فرزندانم خروج کند

1. مسند، احمد حنبل، ج1، ص99 و ج3، صص 17 و 70.

246
تا جهان را پر از عدالت و قسط نمايد، آن‌گونه که از ستم و بيداد پر شده باشد.
بر اين پايه، قيام مردي از اهل بيت نبوي و ظهور او در آخر الزمان، مورد اتّفاق مسلمانان شيعه و سنّي است.
اصل و نسب او
خصوصيات آن مصلح جهاني در روايات اسلامي به نقل شيعه و اهل سنت اين‌‌گونه است:
1. او از اهل بيت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) است، 389 روايت.
2. او از فرزندان امام علي ( عليه السلام ) است، 214 روايت.
3. او از فرزندان فاطمه(ها) است، 192 روايت.
4. او نهمين فرزند حسين ( عليه السلام ) است، 148 روايت.
5. او از فرزندان امام سجاد ( عليه السلام ) است، 185روايت.
6. او فرزند امام حسن عسکري ( عليه السلام ) است، 146 روايت.
7. او دوازدهمين پيشوا از ائمة اهل بيت است، 136روايت.
8. رواياتي که از ولادت او سخن مي‌گويد: 214 روايت.
9. رواياتي که مي‌گويد عمري طولاني دارد، 318 روايت.
10. رواياتي که مي‌گويد غيبت او طول خواهد کشيد، 91 روايت.
11. رواياتي که مي‌گويد هنگام ظهور او، اسلام جهانگير خواهد شد، 27 روايت.
12. رواياتي که مي‌گويد هنگام ظهور او زمين پر از عدل و داد

247
خواهد گشت، 132 روايت.
بر اين اساس، وجود اين مصلح جهاني در آيندة بشريت، طبق روايات و احاديث اسلامي، امري قطعي و مسلم و ترديدناپذير است. اما آنچه در آن اختلاف است، در تولد اوست، يعني اينکه آيا اين مرد، به دنيا آمده و از آن هنگام تاکنون زنده است، يا آنکه در آينده متولد خواهد شد؟
شيعه و گروهي از محققان اهل سنت معتقدند که امام مهدي ( عجل الله تعالي فرجه الشريف ) از مادرش نرجس در سال 255ه‍.ق به دنيا آمده و تا امروز زنده است. گروهي از اهل سنت هم معتقدند در آينده به دنيا خواهد آمد.
اعتقاد شيعه آن است که امام مهدي ( عجل الله تعالي فرجه الشريف ) در سال 255ه‍.ق در سامرا در خانة پدر بزرگوارش امام حسن عسکري ( عليه السلام ) به دنيا آمد و تا اين لحظه همچنان زنده است.
ولادت امام مهدي منتظر ( عجل الله تعالي فرجه الشريف )
برخي روايات، به بيان جنبه‌هاي مختلفي از تولد و حيات و ويژگي‌هاي او پرداخته است، از اين‌رو شمار احاديث از آنچه ياد کرديم، بيشتر مي‌شود.
اعتقاد شيعه بر اين است که مهدي منتظر ( عجل الله تعالي فرجه الشريف ) در سال 255ه‍.ق در سامرا در خانة پدرش به دنيا آمد و در دامان پدر تا سالي که امام حسن عسکري وفات يافت (260ه‍ .ق) بزرگ شد. نمونه‌هايي از نقل محدّثان قديم از اين قرار است:

248
1. فضل بن شاذان (متوفاي 260ه‍.ق) از محمد بن علي‌ بن حمزه نقل مي‌کند که گفت:
شنيدم امام حسن عسکري ( عليه السلام ) مي‌فرمود: وليّ خدا و حجت او بر بندگان و جانشين من پس از من، در شب نيمة شعبان سال 255 هنگام طلوع فجر، ختنه شده به دنيا آمد.(1)
2. کليني (متوفاي 329ه‍ .ق) گويد: ‹حضرت صاحب ( عجل الله تعالي فرجه الشريف ) در نيمة شعبان سال 255 به دنيا آمد›. سپس قول ديگري را نقل مي‌کند که او در سال 256 متولد شده است.(2)
در اين زمينه، سخن را با نقل کلمات محدثان و مورخان شيعه طول نمي‌دهيم، عده‌اي از بزرگان اهل سنت نيز در ولادت حضرت مهدي ( عجل الله تعالي فرجه الشريف ) در آن سال، با شيعه موافق‌اند و تعدادشان به 76 نفر مي‌رسد. سخن آنان در کتاب ‹منتخب الاثر› آمده است.(3)
3. ابن صبّاغ مالکي (متوفاي 855ه‍.ق) در فصل دوازدهم از کتابش ‹الفصول المهمّه› دربارة حضرت مهدي ( عجل الله تعالي فرجه الشريف ) ، خلف صالح امام عسکري ( عليه السلام ) مي‌گويد: او امام دوازدهم است و تاريخ ولادت و دلايل امامتش و بخشي از اخبار او و غيبت و مدت حکومت و کيفيت آن و نسب آن حضرت را به تفصيل مي‌آورد.(4)

1. کفاية المهتدي، ص116، ح 8.
2. کافي، ج1، ص519.
3. منتخب الاثر في الإمام الثاني عشر، صص 369ـ 393.
4. الفصول المهمّه، ص291.

249
4. ابن حجر هيتمي (متوفاي 974ه‍ .ق) در فصل سوم از کتابش که مخصوص اهل بيت است، پس از ذکر نام‌هاي ائمة اهل بيت ( عليهم السلام ) ، به امام حسن عسکري ( عليه السلام ) مي‌رسد و سپس مي‌گويد:
ابوالقاسم محمد حجّت، که عمر او هنگام وفات پدرش پنج سال بود، ليکن خدا در همان خردسالي به او حکمت داد. او را قائم منتظر هم مي‌گويند، گفته شده بدين‌جهت که او در مدينه پنهان و غايب شد و معلوم نشد کجا رفت.(1)
5. نوفلي قريشي گنجي شافعي (متوفاي 658ه‍.ق) بابي را به طول عمر آن حضرت و زنده بودنش تا زمان حاضر اختصاص داده و گفته است، به دليل بقاي عيسي، الياس و خضر، اشکالي ندارد که او هم زنده باشد.(2)
6. ابن خلکان گويد:
ابوالقاسم محمد‌بن حسن العسکري، دوازدهمين امام براساس اعتقادات شيعه، ولادت او در روز جمعه نيمة شعبان سال 255 بود. چون پدرش درگذشت، پنج ساله بود. اسم مادرش خمط يا نرجس بود. شيعيان گويند: در خانة پدرش وارد سرداب شد، درحالي‌که مادرش به او مي‌نگريست و ديگر بيرون نيامد. اين واقعه در سال 265 بود و عمر او در آن هنگام 9 سال بود.(3)

1. الصّواعق، ص208.
2. البيان في اخبار صاحب الزمان، ص148.
3. وفيات الأعيان، ج4، ص176.

250
7. قاضي فضل بن روزبهان در کتابي که در ردّ علامة حلّي نگاشته، مي‌گويد:
آنچه دربارة فضايل فاطمه(ها) گفته مي‌شود انکارناپذير است، چرا که انکار رحمت دريا و گستردگي صحرا و نور خورشيد و بارش ابر و سجود فرشتگان، انکاري است که موجب استهزاي انکار کننده مي‌شود. کيست که گروهي را انکار کند که اهل حقيقت و معدن نبوّت و حافظان آداب فتوّت‌اند؟ درود خدا بر آنان باد و چه خوب دربارة آنان سروده‌اند:
سلامٌ علي المصطفي المجتبي
سلامٌ علي السيّد المرتضي
و قصيده را در مدح اهل بيت و ائمه نقل مي‌کند تا به ابياتي مي‌رسد که دربارة امام زمان ( عجل الله تعالي فرجه الشريف ) است، با اين مضمون:
سلام بر قائم منتظر، ابوالقاسم، نور هدايت، آنکه همچون خورشيد در دل ظلمت طلوع خواهد کرد و جهان را پر از عدالت خواهد ساخت، آن‌گونه که هواپرستان آن را پر از ستم کرده‌اند.1

1. منتخب الأثر، ج2، ص378، به نقل از "ابطال نهج الباطل".

251
فصل دوم:
شبهات
شبهه 1
تولد امام مهدي و مفهوم امام غائب
آيا حضرت مهدي ( عجل الله تعالي فرجه الشريف ) از مادر متولد شده است؟
و در صورت تولد، كجا زندگي مي‌‌كند؟
و اصولاً امام غائب چه مفهومي دارد؟
پاسخ
اوّلاً: از نظر قرآن، اولياي الهي بر دو گونه‌اند:
1. ‹ولي ظاهر› و آشكار كه در ميان مردم زندگي مي‌‌كند و همه با او در ارتباط هستند، مانند انبياي بزرگواري كه در قرآن، نام و زندگي آنان، آمده است.
2. ‹ولي غائب› به معني ناشناخته، ولي در عين حال در ميان جامعه زندگي كرده و وظايف ولايت را انجام مي‌‌دهد ولي مردم او را نمي‌شناسند. قرآن به عنوان نمونه مصاحب موسي را يادآور مي‌‌شود كه يكي از اولياي الهي بوده و گره از مشكلات مردم مي‌‌گشوده، ولي

252
مردم او را نمي‌شناختند، حتي موساي كليم نيز از او اطلاع نداشت. خدا به او امر كرد كه در نقطه معيني با او ملاقات كند و از او بهره بگيرد. هنگامي كه موسي به ملاقات او رفت و با قرائني كه خدا به او گفته بود، او را شناخت، به او چنين گفت:
(هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلي أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً) (کهف: 66)
آيا ‹اجازه مي‌دهي که[ تو را پيروي کنم بر اينکه مرا از آنچه به تو آموخته‌اند بياموزي تا به راه راست و کمال راه يابم.
و او با شرايطي، اجازه همراهي را داد و موسي كارهاي شگفت‌انگيز او را ديد كه همگي به نفع جامعه بود، ولي هرگز مردم او را نمي‌شناختند. چون حضرت موسي توان تحمل كارهاي او را نداشت پس از سه واقعه، به او اجازه همراهي نداد. مشروح داستان مصاحب موسي در سوره كهف در آيات 65 تا 82 آمده است.
بنابراين، امام زمان به عنوان امام غائب، امام ناشناخته ولي
متصرف در دل جامعه، از نظر قرآن امري است ممكن بلكه تحقق خارجي دارد و نمونه آن مصاحب موسي است كه قرآن از آن ياد كرده است.
حضرت ولي‌عصر ( عجل الله تعالي فرجه الشريف ) نيز به سان مصاحب موسي ولي ناشناخته‌اي است كه در عين حال، مبدأ كارهاي سودمند براي امّت است، در اين صورت، غيبت امام به معني انفصال و جدايي او از جامعه نيست، بلكه او همان‌گونه كه در روايات معصومين ( عليهم السلام ) نيز وارد شده به سان خورشيد در پشت ابر است كه ديدگان آن را نمي‌بينند، امّا به اهل

253
زمين نور و گرمي مي‌‌بخشد.(1)
لذا در نهج البلاغه، اميرمؤمنان به اين دو نوع ولايت، اشاره
مي‌‌كند:
أَللَّهُمَّ بَلَي لا تَخْلُو الأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً وَإِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً لِئَلاَّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللهِ وَبَيِّنَاتُهُ.(2)
آري هيچ‌گاه زمين از كسي كه حجت خدا را به پا دارد، خالي نمي‌ماند و او يا آشكار و نامدار است و يا ترسان و گمنام تا حجت‌‌هاي خدا و نشانه‌‌هاي آشكار او نابود نشود.
ثانياً: بخاري و مسلم، هر دو، قريب به 10 روايت ذكر مي‌‌كنند كه پيامبر گرامي ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود:
لا يَزالُ الدِّين مَنيعاً إلي اثنَي عَشرَ خَليفةً.(3)
پيوسته دين عزيز و استوار خواهد تا زماني که دوازده خليفه بر شما حکومت کند.
و در بعضي روايات دارد كه همه از قريش هستند و تا روز قيامت باقي هستند، مانند اين روايت:
لا يَزالُ الدِّينُ قائماً حَتّي تَقومَ السّاعَةُ، أَوْ يَكونَ عَليكُم إِثنا عَشرَ خَليفةً.(4)

1. كمال الدين شيخ صدوق، باب 45، ح 4، ص 485.
2. نهج البلاغه، كلمات قصار، 147.
3. صحيح بخاري، ج9، ص 81، باب الاستخلاف؛ صحيح مسلم، ج6، ص 3، كتاب الأماره، باب الناس تبع لقريش؛ مسند احمد، ج5، صص 86 ـ 108؛ مستدرك حاكم، ج3، ص 68.
4. صحيح مسلم، ج 6، ص 4؛ مسند احمد، ج 5، ص 89.

254
پيوسته دين پابرجا خواهد بود تا روز قيامت يا تا زماني که دوازده خليفه بر شما حکومت کند.
مجموع اين روايات چند نكته را مي‌‌رساند:
1. اين امامان دوازده‌گانه بايد مايه عزت اسلام باشند و هرگز تاريخ، زندگي دوازده خليفه را كه مايه عزت اسلام باشند به ما نشان نداده است. از خلفاي چهارگانه بگذريم، دوران سياه اموي‌ها پيش مي‌‌آيد كه خلافت اسلامي را خلافت موروثي كرده و روي زمين را با خون مسلمانان رنگين كردند. كار به جايي رسيد كه جامعه منفجر شد و كشور اسلامي را از لوث وجود آنان پاك ساخت. اين روايات دهگانه فقط بر ائمه اثناعشر شيعه منطبق مي‌‌شود كه همگي زندگاني پاك و نورافشاني داشتند و مرجع علمي بودند. هرچند آنان را از حكومت بازداشتند.
2. ظاهر اين روايات اين است كه اين خليفه‌‌هاي دوازده‌گانه
پشت سرهم مي‌‌آيند. بنابراين، امام دوازدهم نيز بايد متولد شود و ناپيوستگي و اينكه مهدي در آينده متولد شود برخلاف ظاهر اين روايات است.
ثالثاً: سؤال مي‌‌شود كه چرا غيبت نموده است و چرا در ميان جامعه نيست؟
يادآور مي‌‌شويم: غيبت حضرت، يكي از رازهاي الهي است و ممكن است ما نتوانيم به كنه آن پي ببريم ولي غيبت او موقت است نه دائم و غيبت موقت براي انبياي پيشين هم بوده است. موسي بن

255
عمران، چهل روز از قوم خود غائب شد و در كوه طور به سر برد.(1)
حضرت مسيح به مشيت الهي از ديدگاه امت خويش پنهان گرديد و اكنون هم زنده است.(2)
حضرت يونس، مدّتي از قوم خود غائب گشت.(3)
اصولاً هرگاه مطلبي از طريق نقل متواتر ثابت شد، ولي انسان نتواند به راز آن كاملاً پي ببرد، نبايد آن را مورد ترديد يا انكار قرار دهد؛ زيرا در آن صورت، بخش عظيمي از احكام الهي، مورد ترديد واقع خواهد شد.
آري اين آخرين حجت معصوم الهي براي تحقق بخشيدن به آرماني بزرگ، (گسترش عدالت در سرتاسر جهان) در نظر گرفته شده است و اين آرمان به گذشت زمان و شكوفايي عقل و دانش بشر و آمادگي بشريت نياز دارد تا جهان آماده پذيرش چنين انقلابي باشد.
رابعاً: مي‌‌گويد امام عسكري ( عليه السلام ) فرزندي نداشت، اين همان تهمت است كه بعدها ساخته‌اند. تولد حضرت را گروهي از بستگان و كودكي او را گروهي از اصحاب امام عسكري مشاهده كرده و با او در خانه امام ديدار كرده‌اند كه تفصيل آنها در كتاب‌‌هاي ما مذكور است.
از اين گذشته، متجاوز از صد عالم سنّي، بر تولد آن حضرت

1. ر.ک: اعراف: 142.
2. ر.ک: نساء: 158.
3. ر.ک: صافات: 140.

256
تصريح كرده‌اند كه ما فقط به اسامي ده نفر از آنها اشاره مي‌‌كنيم:
1. ابوبكر احمد بن الحسين معروف به بيهقي(م458) در كتاب شعب الايمان.
2. ابومحمد عبدالله بن احمد معروف به ابن الخشاب بغدادي (م 567) در كتاب تاريخ مواليد الائمه، صص 44ـ 45.
3. محيي‌الدين معروف به ابن العربي (متوفاي 638) در فتوحات مكيه (ج3، ص327) البته در چاپ‌‌هاي اخير به كتاب او دست برده و حذف كرده‌اند.
4. عبدالوهاب شعراني در كتاب الجواهر واليواقيت، ج2، ص 143.
5. شيخ كمال‌الدين ابوسالم معروف به ابن طلحه (م652)، در كتاب مطالب السؤول في مناقب آل الرسول، ص 311.
6. سبط بن الجوزي (م654) در كتاب تذكرة الخواص، ص 204.
7. شيخ حافظ ابوعبدالله كنجي(م 658) در كتاب البيان في اخبار صاحب الزمان، ص 521.
8. شيخ عارف صلاح‌الدين صفدي (م 764) در كتاب شرح الدائره ـ منتخب الأثر، ج 2، ص 385.
9. ابن حجر هيثمي مكي (م974) در كتاب الصواعق، ص 208.
10. ابن صباغ مالكي (م855) در كتاب الفصول المهمه، ج2، ص 1095 و...
او در دوران غيبت صغري (260ـ 329) نائباني داشت كه رابط ميان مردم و حضرتش بودند.

257
گاهي شبهه‌پردازان مي‌‌گويند: چهار نائب امام براي گردآوري پول خود را نائب امام، معرفي كرده‌اند. اين افترايي بيش نيست. تاريخ زندگاني ايشان بر طهارت و پاكي آنان از هر آلودگي گواهي مي‌‌دهد و شخصيت آنان در جامعه آن روز، برتر از آن است كه اين نوع تهمت‌ها به آنان زده شود، اصولاً از اين تهمت‌زن بايد پرسيد، دليل شما بر اين مطلب چيست؟
دليل ما بر پاكي آنان، شرح زندگاني آنان در كتاب‌‌هاي رجالي و تاريخي است.

258
شبهه 2
چگونه به آيه 5 سوره قصص و آيه 86 سوره هود
بر قيام مهدي استدلال مي‌‌شود؟
قرآن كريم مي‌‌فرمايد:
1. (وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَي الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ) (قصص: 5)
اراده ما بر اين است كه بر ستمديدگان نعمت بخشيم و آنان را پيشوايان و وارثان روي زمين قرار دهيم.
مي‌گويند: اين آيه چه ارتباطي به قيام حضرت مهدي دارد؟
پاسخ
پاسخ اين است كه بررسي آيه با ملاحظه ماقبل و مابعد آن، اين مسئله را قطعي مي‌‌سازد كه قرآن هرگز از يك برنامه موضعي و خصوصي، مربوط به بني‌اسرائيل سخن نمي‌گويد، بلكه بيانگر يك قانون كلي براي همه اعصار و قرون و همه اقوام و جمعيت‌هاست و مي‌‌فرمايد: ما اراده كرده‌ايم كه بر مستضعفان منت بگذاريم و آنان را

259
وارثان حكومت روي زمين قرار دهيم. اين بشارتي است براي همه انسان‌‌هاي آزاده و خواهان حكومت عدل و داد و برچيده‌شدن بساط ظلم و جور. شاهد اين مطلب آيه ديگر است:
(وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ) (قصص: 5)
در "زبور"، پس از "تورات" نوشتيم كه زمين در آينده از آنِ بندگان صالح است.
يكي از اين نمونه‌ها حكومت بني‌اسرائيل و زوال حكومت فرعونيان بود.
نمونه كامل‌ترش حكومت پيامبر اسلام ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و يارانش بعد از ظهور اسلام بود كه سرانجام خدا به دست همين گروه دروازه قصرهاي كسري‌ها و قيصرها را گشود، و آنان را از تخت قدرت به زير آورد، و بيني مستكبران را به خاك ماليد.
و نمونه گسترده تر، ظهور حكومت حق و عدالت در تمام كره زمين به وسيله مهدي ارواحنا له الفداء است. بنابراين، اگر با اين آيه بر ظهور حضرت مهدي استدلال مي‌‌كنند در حقيقت نوعي استدلال با ضابطه كلي بر مصداق و مورد است.
مفسران معتقدند كه آيات قرآن اگر در موردي نازل شد، اختصاص به آن مورد ندارد بلكه در طول زمان، براي خود مصداق پيدا مي‌‌كند.
و لذا از اميرمؤمنان ( عليه السلام ) روايت شده است كه در تفسير آيه 5 سوره

260
قصص فرمود:
هُم آلُ مُحمّدٍ يَبعثُ اللهُ مَهديَّهم بَعدَ جَهدِهم فَيُعِزُّهم وَيُذِلُّ عَدُوَّهم.(1)
اين گروه آل‌محمد هستند. خداوند مهدي آنها را پس از زحمت و فشاري كه بر آنها وارد مي‌‌شود، برمي‌انگيزد و به آنها عزّت مي‌‌بخشد. دشمنانشان را ذليل و خوار مي‌‌سازد.
در حديثي از امام چهارم، چنين وارد شده است:
وَالَّذِي بَعَثَ مُحَمَّداً بِالْحَقِّ بَشِيراً وَنَذِيراً إِنَّ الأَبْرَارَ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ وَشِيعَتَهُمْ بِمَنْزِلَةِ مُوسَي وَشِيعَتِهِ وَإِنَّ عَدُوَّنَا وَشِيعَتَهُمْ بِمَنْزِلَةِ فِرْعَوْنَ وَأَشْيَاعِه‏.(2)
سوگند به كسي كه محمد را به حق بشارت‌دهنده و بيم‌دهنده قرار داد كه نيكان ما اهل بيت و پيروان آنها، به منزله موسي و پيروان او هستند و دشمنان ما و پيروان آنها به منزله فرعون و پيروان اويند (سرانجام ما پيروز مي‌‌شويم و آنها نابود مي‌‌شوند و حكومت حق و عدالت، از آنِ ما خواهد بود).
***
2. (بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ وَما أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ) (هود: 86)
آنچه خدا براي شما بر جاي نهاده براي شما بهتر است اگر ايمان

1. غيبت شيخ طوسي، به نقل از نورالثقلين، ج4، ص 11.
2. مجمع البيان، ذيل آيه مورد بحث.

261
داشته باشيد و من پاسدار شما و اجباركننده شما نيستم.
حضرت شعيب در اين آيه گوشزد مي‌‌كند كه كم فروشي نكنند و در معاملات به مردم ظلم و ستم روا ندارند. سرانجام يادآور مي‌‌شود ‹بقية الله› (يعني سود حلال و اندك كه برابر با شرع الهي است) براي شما بهتر است.
و در آيه ديگر مي‌‌فرمايد:
(وَ الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً وَخَيْرٌ أَمَلاً) (کهف: 46)
چيزهاي خوب و ماندگار در نزد خدا از نظر پاداش و آرزو بهتر است.
آيه يك ضابطه كلي را بيان مي‌‌كند كه يكي از مصاديق آن، همان است كه در مورد قوم شعيب آمده (سود اندك و معامله پاك).
اين ضابطه در طول تاريخ، مصاديقي دارد. انبيا و اوليا از مصاديق بقية الله هستند و يكي از مصاديق آن حضرت مهدي ( عجل الله تعالي فرجه الشريف ) است كه امام باقر ( عليه السلام ) در مورد او مي‌‌فرمايد:
أوّلُ ما يَنطقُ القائمُ ( عجل الله تعالي فرجه الشريف ) حِينَ يَخرُجُ هذِه الآيةُ: (بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ)، ثُمَّ يَقولُ: أَنَا بَقيَّةُ اللهِ وَحُجَّتُه وَخَليفَتُه عَليْكُم فَلا يُسلِّمُ عليه مُسلِمٌ إلاّ قال: أَلسَّلامُ عَليکَ يا بَقيَّةَ اللهِ في أَرضِه.(1)
نخستين سخني كه مهدي ( عجل الله تعالي فرجه الشريف ) پس از قيام خود مي‌‌گويد اين آيه

1. به نقل از تفسير صافي، ذيل آيه فوق.

262
است: (بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ). سپس مي‌‌گويد: منم بقية الله وحجت و خليفه او در ميان شما، سپس هيچ‌كس بر او سلام نمي‌كند، مگر اينکه مي‌‌گويد: السلام عليك يا بقية الله في أرضه.
درست است كه در آيه مورد بحث، منظور از ‹بقية الله› سود و سرمايه حلال و يا پاداش الهي است، ولي هر موجود نافع كه از طرف خداوند براي بشر باقي مانده و مايه خير و سعادت او گردد ‹بقية الله› حساب مي‌‌شود. تمام پيامبران الهي و پيشوايان بزرگ ‹بقية الله› هستند. تمام رهبران راستين كه پس از مبارزه با يك دشمن سرسخت براي يك قوم و ملت، باقي مي‌‌مانند از اين نظر، بقية الله هستند.
همچنين سربازان مبارزي كه پس از پيروزي از ميدان جنگ، باز مي‌‌گردند، آنها نيز بقية الله هستند. از آنجا كه مهدي موعود ( عجل الله تعالي فرجه الشريف ) آخرين پيشوا و بزرگ‌ترين رهبر انقلابي پس از قيام پيامبر اسلام ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) است، يكي از روشن‌ترين مصاديق ‹بقية الله› مي‌‌باشد و از همه به اين لقب شايسته‌تر است. به‌ويژه كه تنها باقي‌مانده پس از پيامبران و امامان است.

263
شبهه 3
چگونه كودك پنج ساله امام مي‌‌شود؟
اين سؤال مطرح گرديده كه چگونه كودك پنج ساله مي‌‌توانست امام بشود؟
پاسخ
جواب آن را قرآن مي‌‌دهد و مولوي در نيم بيتي نيز پاسخ داده است: ‹كار نيكان را قياس از خود مگير›.
طراح شبهه تصور كرده است كه همه كودكان يكنواخت به دنيا مي‌‌آيند و بر همگان حكم واحدي را پياده كرده است.
قرآن از زبان حضرت مسيح در گهواره درباره خودش نقل مي‌‌كند كه فرمود:
(قالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتانِيَ الْكِتابَ وَجَعَلَنِي نَبِيًّا) (مريم: 20)
و من بنده خدا هستم، انجيل را به من داده و مرا پيامبر ساخته است... .
اين جمله‌ها را كودك شيرخوار به زبان مي‌‌آورد. روح او در آن روز

264
به‌اندازه‌اي بزرگ و بزرگوار بود كه مي‌‌توانست اين سخنان را به زبان آورد و از نبوت فعلي خود گزارش دهد، آيا حق داريد به خدا اعتراض كنيد كه چگونه كودك شيرخوار، پيامبر شده است؟
گاهي تصور مي‌‌شود كه حضرت مسيح در آن دوران كودكي داراي چنين مقامي نبوده بلكه از آينده خود خبر مي‌‌دهد، ولي اين نوع تأويلي است ممنوع، همه جمله‌ها به صورت فعل ماضي آغاز شده و مي‌‌فرمايد: (آتانِيَ الْكِتابَ وَجَعَلَنِي نَبِيًّا).
درباره حضرت يحيي قرآن مجيد مي‌‌فرمايد: (وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا)؛ ‹و ما در كودكي به او فرمان ‹نبوت[ داديم›. (مريم: 12)
درست است كه دوران شكوفايي عقل انسان، معمولاً حدّ و مرز خاصي دارد، ولي مي‌‌دانيم هميشه در انسان‌ها افراد استثنايي وجود داشته‌اند. چه مانعي دارد كه خداوند، اين دوران را براي بعضي از بندگانش به خاطر مصالحي فشرده‌تر كند، و در سال‌‌هاي كمتري خلاصه نمايد.
بنابراين، چه مانعي دارد كه حضرت مهدي ( عجل الله تعالي فرجه الشريف ) از اين كودكان استثنايي باشد كه در دوران كودكي عقل او شكوفا و دستگاه فكري او تكامل يافته باشد؟
در اينجا ما حديثي را از امام جواد ( عليه السلام ) نقل مي‌‌كنيم كه او هم از دوران كودكي به امامت رسيد. علي بن اسباط مي‌‌گويد: به خدمت امام جواد ( عليه السلام ) رسيدم درحالي‌که سنّ او كم بود. من درست به قامت او خيره شدم تا به ذهن خويش بسپارم به هنگامي كه به مصر باز

265
مي‌‌گردم كم و كيف مطلب را براي ياران، نقل كنم. در اين فكر بودم كه ديدم امام جواد ( عليه السلام ) ، رو به‌سوي من كرد و گفت:‌اي علي بن اسباط، خداوند كاري را كه در مسئله امامت كرده، همانند كاري است كه در نبوّت كرده است.
گاه مي‌‌فرمايد: (وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا) يعني در كودكي فرمان (نبوت) مي‌‌دهد و گاه درباره انسان‌ها مي‌‌فرمايد: (حَتَّي إِذا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَبَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً)؛ ‹هنگامي كه به حد بلوغ كامل عقل به چهل سال رسيد›. (احقاف: 15)
بنابراين همان‌گونه كه ممكن است خداوند، حكمت را به انساني در كودكي بدهد، در قدرت اوست كه در چهل سالگي آن را به كسي بدهد.(1)
امّا چرا ظهور نمي‌كند؟ اين نه از ترس است، بلكه از نظر فراهم نشدن شرايط است، گاهي مي‌‌گويند شرايط در جمهوري اسلامي ايران فراهم است. اين هم يك نوع ناآگاهي از فلسفه غيبت است. او امام جهانيان است كه سرير عدالت در همه نقاط در انتظار اوست. بايد آمادگي براي پذيرش دعوت او در نوع افراد در غالب جاها وجود داشته باشد.

1. نورالثقلين، ج3، ص 325.

266
شبهه 4
امام غائب چگونه مي‌‌تواند
جامعه را سرپرستي كند؟
پاسخ
طراح شبهه اعتراف مي‌‌كند كه جامعه نياز به امامي دارد كه سرپرست جامعه باشد، و طبق روايتي كه اهل سنت نقل كرده‌اند، هركس بيعت امامي را بر گردن نداشته باشد و بميرد، مرگ او مرگ جاهليت است. مي‌‌گويند: پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود: ‹مَنْ ماتَ وَلَمْ يَكُن فِي عُنُقِه بَيعةُ إِمامٍ ماتَ مِيتةً جاهليَّةً›.
مسلماً اين امام بايد امامي عادل و پاكدامن و معصوم از گناه باشد كه جهانيان را از لغزش و جهالت حفظ كند.
حاكمان فعلي كشورهاي عربي، واجد چنين شرايطي نيستند، چگونه مي‌‌توان گفت اگر كسي بيعت ‹مبارك›ها و ‹قذافي›ها را به گردن نداشته باشد، مرگ او مرگ جاهليت است.
اكنون بايد رفت و اين امام والامقام را پيدا كرد تا مرگ انسان‌ها، مرگ جاهليت نباشد. آن امام موردنظر در لسان پيامبر، همان حضرت

267
مهدي است كه خداوند منّان او را براي دادگستري در جهان، حفظ كرده است. حال اگر شرايط براي زمامداري اين امام غايب، آماده باشد، مسلّماً سرپرستي ظاهري را برعهده خواهد گرفت و امّا اگر بشر خيره‌سر، مانع از چنين بركت الهي باشد، او به عنوان امام غائب، تصرفاتي در جامعه اسلامي خواهد داشت كه در گذشته به آن اشاره كرديم، بسان تصرفات مصاحب موسي (خضر) در سه مورد. ولي سرپرستي ظاهري جامعه بنا به فرموده خود آن حضرت به مجتهد جامع الشرايط، عادل و آگاه، فقيه وارسته كه تالي تلو معصوم است، سپرده مي‌‌شود و در طول اين مدّت كه امام، از ديدگان ما غايب است، (هرچند در خود جامعه زندگي مي‌‌كند)، مجتهدان عالي‌مقام، سرپرستي جامعه را به‌عهده دارند. البته اين بدان معنا نيست كه مجتهد بدون كمك گرفتن از متخصصان امور اجتماعي، حكومت مي‌‌كند. مشروح اين قسمت را در كتاب ‹حكومت اسلامي در چشم انداز م› مطالعه كنيد.
از اين گذشته، در زمان غيبت امام، جانشينان او، امور جامعه را اداره مي‌‌كنند، اين جانشينان، فقيهان با ورع و پرهيزكار هستند.
حضرت موسي ( عليه السلام ) چهل روز براي اخذ تورات به ميقات رفت و سرپرستي جامعه بني‌اسرائيل را بر عهده برادرش هارون نهاد و به او چنين گفت:
(اُخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَأَصْلِحْ وَلا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ) (اعراف: 142)
جانشين من در ميان ملتم باش و به اصلاح كارها بپرداز و از

268
مفسدان پيروي مكن.
چه مانعي دارد كه امام معصوم نيز در حالت غيبت، اداره امور را به ديگران واگذار كند و اين كوچك‌ترين منافاتي با امامت وي ندارد. اتفاقاً در زمان غيبت، فقيهان آگاه به نمايندگي از آن حضرت به تشكيل حكومت مي‌‌پردازند و خود، در رأس حكومت قرار مي‌‌گيرند؛ زيرا امام، آنان را بر اين مقام، نصب كرده است و در مقبوله عمر بن حنظله آمده است: ‹فَانّي قد جَعلتُه عَليكُم حاكم› ( 1 )، و در حديث ابي‌خديجه آمده است: ‹فإنّي قد جَعلتُه عليكم قاضي›.(2)
بنابراين، آنان حاكمان امّت و قاضيان ملت هستند، البته نه به تنهايي بلكه با به كارگيري متخصصان و تقسيم كار ميان آنان.

1. وسائل الشيعه، ج18، باب 1 از ابواب صفات قاضي، ح 1.
2. همان، ح 8.

269
شبهه 5
ناسازگاري حديث ‹لولا الحجة لساخت الأرض بأهله›
و خالي بودن زمين از حجت
مي‌گويند: در روايات شيعه آمده است:
لولا الحجة لساخت الأرض بأهلها.
اگر حجت در روي زمين نباشد، زمين، مردم را به كام خود فرو مي‌‌كشد.
بنابراين چگونه است كه اكنون ساليان درازي است كه حجت خدا بر روي زمين نيست، ولي زمين مردم خود را به كام خويش فرو نبرده است؟
پاسخ
جهان براي انسان كامل آفريده شده است و فعل خدا كار عبث و بي‌هدف نيست، هرچند غرض به خود خدا برنمي‌گردد. اگر انسان كاملي در روي زمين نباشد، آفرينش، بقاءً بي‌هدف و بدون غايت خواهد بود كه فعل خدا پيراسته از آن است، و به ديگر سخن، گاهي

270
غرض از آنِ فاعل است و گاهي غرض از آنِ فعل است. در اين مورد، غرض از آن فاعل نيست كه خدا داراي نيازي باشد تا با اين كار، آن را برطرف كند، بلكه از آنِ فعل اوست، يعني فعل او در چارچوب فعل حكيمانه خواهد بود و سود آن به خود مخلوقات و جهان آفرينش و جامعه انساني باز مي‌‌گردد. طبعاً آفرينش آسمان‌ها و زمين بي‌هدف نبوده، و هدفي را تعقيب مي‌‌كند و آن، آفرينش انسان كامل بر روي زمين است. مي‌‌فرمايد:
(أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَأَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ) (مؤمنون: 115)
آيا پنداشته‌ايد که شما را بيهوده آفريديم و شما به‌سوي ما بازگردانده نمي‌شويد.
و در آيه ديگر مي‌‌فرمايد:
(وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْأَرْضَ وَما بَيْنَهُما باطِلاً ذلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النَّارِ) (مؤمنون: 115)
و آسمان و زمين و آنچه را در ميان آنهاست بيهوده نيافريديم. اين پندار کساني است که کفر ورزيدند. پس واي بر آنان که کفر ورزيدند از آتش دوزخ.
امام معصوم، و انبيا و اوليا و ائمه، گل‌هاي سرسبد جهان آفرينش هستند، و هدف از خلقت، پرورش انسان‌هاست كه آنها نيز در خدمت دين و هدايت مردم باشند تا هدف آفرينش به نحو احسن، به دست آيد.

271
تا اينجا با معني حديث آشنا شديم، برگرديم به اعتراض شبهه پردازان كه مي‌‌گويند زمين بيش از هزار سال است كه از حجت خالي شده است، اين يك برداشت غلط يا سخن مغرضانه است. هيچ‌گاه زمين از حجت خدا خالي نشده است و آن حجت خدا و دوازدهمين خليفه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در روي زمين، زندگي مي‌‌كند و كارهايي به نفع امّت، انجام مي‌‌دهد، هرچند ما خود او را نمي‌بينيم و از كار او اطلاع نداريم. او به سان مصاحب موسي است كه بدون معرفي خود، سه كار شگفت و مهم را انجام داد، سپس اسرار آن را براي موسي فاش ساخت. چنان‌که داستان آن در سوره كهف در آيه‌‌هاي 60 تا 82 آمده است و حاکي از آن است که ممکن است حجتي الهي روي زمين باشد و اعمالي به نفع مردم انجام دهد بدون آنکه حضور وي لمس شده و شناخته شود.

272

273
مسائل متفرقه

274

275
فصل اول:
پيرامون بدعت
بخش ششم به شبهات متفرقه اختصاص داده شده است که عمدتاً وهابيان بعضي از افعال و کارهاي مسلمانان را زير سؤال برده و بدعت دانسته‌اند.
به تناسب قبل از مطرح کردن شبهات، بحث کوتاهي را در مورد بدعت ذکر مي‌کنيم.
به اتفاق مسلمانان، بدعت حرام است، چون در قرآن و حديث آمده و از حرام‌هايي است که خداوند، وعده عذاب بر آن داده است، بدعت از زشت‌ترين دروغ‌هاست؛ چون افترا بر خدا و رسول است و قرآن مي‌فرمايد: ‹چه کسي ستمکارتر از شخصي است که بر خدا به دروغ افترا بندد يا آيات خدا را تکذيب کند›.(1)
در اين مقام اشاره‌اي به معناي لغوي و اصطلاحي بدعت
مي‌شود.

1. انعام: 21.

276
بدعت در لغت و اصطلاح
اما در لغت، به گفتة ابن فارس يک معناي بَدَع، پديد آوردن و ساختن چيزي بدون نمونة قبلي است. معناي ديگر آن جدا شدن و ضعف و فرسودگي است.(1) مقصود از بدعت در اينجا معناي نخست است. اما در اصطلاح، تعريف‌هاي مختلفي از آن شده که برخي دقيق است و بعضي غير دقيق. برخي از تعريف‌هاي متقن را مي‌آوريم.
بدعت چيزي است که پديد آورده شود و در شريعت، اصلي که بر آن دلالت کند نباشد، اما آنچه که اصلي در شرع برآن دلالت کند، شرعاً بدعت نيست، هرچند در لغت بدعت باشد.(2)
ابن حجر گفته است، اصل بدعت چيزي است که بدون نمونة قبلي پديد آورده شود و در شرع، به چيزي گفته مي‌شود که مقابل سنت باشد و ناپسند است.
در جاي ديگر مي‌گويد: مُحدَثات که در حديِث ‹مَنْ احدث في امرنا هذا ما ليس منه فهو ردّ› آمده است، چيزهايي است که پديد آمده باشد و در شرع، اصلي نداشته باشد، در عرف شرع به آنها ‹بدعت› گفته مي‌شود و اگر چيزي دليل شرعي داشته باشد بدعت نيست.(3)
کوتاه سخن آنکه بدعت در نظر شرع سه قيد دارد:
اول: چيزي در اعتقادات يا احکام ديني، کم يا زياد شود.

1. المقاييس، ج1، ص209، واژة "بدع".
2. جامع العلوم و الحکم، ابن رجب حنبلي، ص160.
3. فتح الباري، ابن حجر عسقلاني، ‌ج5، ص156 و ج17، ص9.

277
دوم: دعوت و نشر در کار باشد.
سوم: دليلي شرعي بر اينکه به صورت کلي يا جزئي از دين است، وجود نداشته باشد.
دقت در اين قيدها حقيقت بدعت را روشن مي‌سازد، چيزي از دين کاستن يا بر آن افزودن، افترا بر خداوند است و خداوند از افتراي بر خود نکوهش کرده است.(1)
پس اگر کسي چيزي پديد آورد که سابقه نداشته و کار او ربطي و دخالتي به دين نداشته باشد، مثل برخي عادت‌ها يا بعضي از صنعت‌ها، گرچه از نظر لغت هم به آن بدعت گفته شود، ولي از نظر شرع، بدعت نيست، چون پديد آورنده ادعا نمي‌کند که آن پديده از متن دين است. بنابراين، جشن‌هاي رسمي که دولت‌هاي مختلف براي اهدافي برپا مي‌کنند و ربطي به دين ندارد بدعت نيست، چون به عنوان اينکه شرع به آن دستور داده برگزار نمي‌کنند، اما حلال يا حرام بودن آنها تابع موازين شرعي است. پس اگر جشن و مراسم، خالي از حرام باشد، حلال است، اما اگر همراه حرام باشد، مثل اختلاط زنان و مردان، حرام است، هرچند که بدعت نيست.
اما نکتة دوم، يعني اشاعه و دعوت مردم به آن: اگر کسي در خانة خود و به تنهايي در دين دخالت کند، مثلاً چيزي بر نمازش بيفزايد يا از آن بکاهد، هرچند که کارش حرام و نمازش باطل است، اما بدعت

1. ر.ک: يونس: 59؛ حديد: 27.

278
نيست. وقتي بدعت مي‌شود که آن انديشه يا عمل تازه و نو ظهور را در جامعه پخش کند و به عنوان اينکه جزء دين است، مردم را به آن فرا بخواند.
در صحيح مسلم از ابوهريره روايت شده که رسول گرامي اسلام ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود:
هرکس به هدايت فرا بخواند، مثل پاداش کساني را که از او پيروي کنند خواهد داشت، بي‌آنکه از پاداش آن پيروان چيزي کاسته شود و هرکس ديگران را به گمراهي دعوت کند، مثل گناهاني که بر پيروان اوست، بر او خواهد بود، بي‌آنکه از گناهان آنان چيزي کاسته شود.(1)
اما نکتة سوم يعني اصل و ريشة ديني نداشتن، اين عنصر اساسي در مفهوم بدعت است، يعني دليلي بر اينکه اين جزء دين است، در قرآن و حديث نيست. چرا که اگر پشتوانه‌اي از دين براي آن باشد، چيز تازه‌اي در دين و دخالتي در شرع نخواهد بود. ابن رجب حنبلي و ابن حجر عسقلاني در تعريف خود از بدعت به اين نکته اشاره داشتند.
علامة مجلسي گويد: بدعت در شرع، چيزي است که پس از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به وجود آمده باشد و دليل خاصي نداشته باشد و در ضمن برخي دليل‌هاي عام هم نگنجد.(2)

1. صحيح مسلم، ج8، ص62، کتاب العلم.
2. بحارالأنوار، ج74، ص202.

279
بدعت‌گذاري در تعريف بدعت
تعريف بدعت و مفهوم آن روشن شد، بدعت آن بود که چيزي در دين وارد شود که در قرآن و حديث نيست.
از نمونه‌هاي بدعت، اين است که سيرة گذشتگان معيار حق و باطل قرار گيرد، بسياري از وابستگان به سلفي‌ها را مي‌بينيم که بسياري از امور را تنها به اين دليل که در زمان صحابه و تابعين نبوده است، بدعت مي‌‌شمارند. مثلاً ابن تيميّه، جشن گرفتن به مناسبت ميلاد پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را بدعت مي‌‌داند، به اين دليل که پيشينيان آن را انجام نداده‌اند، با آنکه مقتضي بوده و مانعي هم در کار نبوده است و اگر اين کار، خير محض يا پسنديده بود، گذشتگان از ما شايسته‌تر بودند که انجام دهند، چون آنان رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را بيشتر دوست داشتند و از ما بيشتر او را تعظيم مي‌کردند و بر انجام کار نيک، حريص‌تر بودند.(1)
و دربارة برخاستن به احترام قرآن و بوسيدن آن مي‌گويد: ‹ما در اين‌باره چيزي که از گذشتگان نقل شده باشد نمي‌دانيم!› ( 2 )
بايد گفت: معيار در تشخيص بدعت از سنت، رجوع به ‹ثقلين› است، چه آن را به قرآن و عترت تفسير کنيم، آن‌گونه که بيشتر چنين گفته‌اند، و چه آن را قرآن و سنت بدانيم، به روايت امام مالک در موطّأ با سند مرسل.(3) پس اگر چيزي از قرآن و سنت دلالت مي‌کرد که آن

1. اقتضاء الصراط المستقيم، ص276.
2. الفتاوي الکبري، ج1، ص176.
3. موطّأ مالک، ص648، شمارة 1619.

280
جزء دين است، بدعت نيست، وگرنه، پخش و اشاعة آن در ميان مسلمانان به اين عنوان که جزئي از شريعت است، بدعت است.
گذشتگان نيز مثل ديگران مأمور بودند که از ثقلين (قرآن و عترت، يا قرآن و سنت) پيروي کنند. پس موافقت و مخالفت آنان ملاک حق و باطل نيست و هر که در گذشته بوده، صالح نبوده است. در ميان پيشينيان، صالح و فاسد و عادل و ظالم بوده است، هم چنان‌که همة افراد بعدي هم فاسد نبوده‌اند، بلکه در ميان آنان هم خوب و بد بوده است.
دکتر محمد سعيد رمضان بوطي گويد: پيشينيان از معناي اين کلمه (سلف)، مظهري براي هر شخصيت بارز يا هر وجود فکري يا اجتماعي مخصوص به آنان برداشت نکرده‌اند که آنان را از مسلمانان ديگر متمايز سازد و باورهاي اعتقادي يا تعهدات رفتاري و اخلاقي خود را در گرو يک گروه اسلامي که داراي فلسفه و شخصيت مستقل فکري باشند قرار نداده‌اند، بلکه ميان آنان و ديگران نهايت تعامل و تفاهم و داد و ستد فکري در ساية آن روش مورد اتفاق بوده است و هرگز به خيال آنان خطور نمي‌کرده که در آينده مانعي پيدا خواهد شد که ميان آنان و ديگران جدايي و مرزبندي پديد آورد و مسلمانان را در توالي نسل‌هاي اسلامي به دو گروه تقسيم کند که هر کدام افکار و تصوّرات و جهت‌گيري‌هاي خاصي به عنوان پيشينيان و پسينيان، (سَلَف و خَلَف) داشته باشد بلکه در ذهن آنان از دو واژة خلف و

281
سلف، تنها يک مفهوم زماني که از کلمة قبل و بعد فهميده مي‌شود بوده است.(1)
پس روشن مي‌گردد که جشن براي ميلاد پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) يا برخاستن براي قرآن و بوسيدن آن اگر از سوي يک مسلمان به اين عنوان انجام گيرد که جزء دين است، اينها بدعت نيست، چون اين‌گونه گرامي داشت براي پيامبر خدا يا قرآن، گرچه در شريعت اسلامي وارد نشده، ولي در اصول کليِ دعوت‌کننده به تکريم و احترام پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مي‌گنجد. قرآن مي‌فرمايد:
آنان که به پيامبر ايمان آوردند و او را حمايت و ياري و احترام کردند و به نوري که همراه او نازل شده ايمان آوردند، آنان رستگارند.(2)
در اين آيه، خداوند متعال مؤمنان را با سه صفت توصيف مي‌کند:
ايمان به پيامبر، احترام و تعظيم پيامبر، ياري او.
خداوند خطاب به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مي‌فرمايد: (وَ رَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ)؛ ‹تو را بلندآوازه کرديم›. (شرح: 4) روشن است که جشن گرفتن براي آن حضرت، بلند آوازه ساختن اوست که خدا از آن خبر داده است. دوستي پيامبر و خاندان او، دعوتِ قرآن و سنت است، جشن گرفتن براي او، اظهار آن محبت است. برخاستن به احترام قرآن و بوسيدن آن

1. السلفيه، محمد سعيد بوطي، صص13 و 14.
2. اعراف: 157.

282
نيز همين‌گونه است، به تعبير قرآن، کتاب‌هاي آسماني در نوشته‌هايي ارجمند و به دست سفيراني والامقام و فرمان‌بردار و نيکوکار است (صُحُفٍ مُكَرَّمَةٍ...). (عبس: 13 ـ 16) احترام به کتاب خدا احترام به پيامبران و فرستادگان و فرشتگان و اوامر اوست. ازاين‌رو در کتاب‌هاي فقهي احکام ويژه‌اي در مورد قرآن است که مسلمانان را به نگهداري آن و پرهيز از بي‌احترامي نسبت به آن فرا مي‌خواند.

283
فصل دوم:
شبهات متفرقه
شبهه 1
عزاداري در عاشورا، با امر به صبر در مصيبت
چه معني دارد؟
مي‌گويند: در آيات قرآن، سفارش به صبر بر مصيبت‌ها شده چنان‌که مي‌‌فرمايد:
(الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ) (بقره: 156)
كساني كه چون آسيبي به آنان رسد مي‌‌گويند ما از خداييم و به‌سوي او باز مي‌‌گرديم.
پس چرا شيعيان در شهادت حسين، اين همه گريه مي‌‌كنند؟
پاسخ
گريه بر عزيزان، امر طبيعي است و پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، حتي خلفا در مصايب سخت مي‌‌گريستند و كسي كه فاقد اين احساسات و ترحم باشد از فطرت انساني دور است. ولي عزاداري براي حسين بن

284
علي ( عليه السلام ) دليل بر بي‌صبري نيست، بلكه عزاداري براي احياي مكتب حسين بن علي ( عليه السلام ) است كه مي‌‌فرمايد:
إِنِّي لا أرَي الْمَوتَ إلاّ سَعادةً وَلَا الْحَياةَ مَعَ الظّالمينَ إلاّ بَرماً.
من مرگ در راه خدا را جز خوشبختي و زندگي با ستمگران را جز دلتنگي و ناراحتي نمي‌دانم.
حركت‌‌هاي ميليوني در ايام عاشورا در تمام نقاط شيعه‌نشين بلكه در برخي از نقاط سنّي‌نشين به‌خاطر احياي اين مكتب است و به خاطر اين نوع حركت‌‌هاي دسته‌جمعي، مكتب عاشورا زنده مانده و به صورت مدرسه‌اي براي نسل‌‌هاي آينده آموزنده است، و حركت‌‌هاي آزادي بخش در نقاط مختلف جهان، پرتوي از جهاد حسيني و نمونه‌اي از درس‌‌هاي عزّت بخش و سعادت آفرين او است و به قول گوينده:
پايان زندگاني هركس به مرگ اوست
جز مرد حق كه مرگ وي آغاز دفتر است
آغاز شد حيات حسيني به مرگ او
اين قصه رمز آب حيات است و كوثر است
سربازي حسين و سرافرازي حسين
امروز زينت سر هر تاج و افسر است

285
شبهه 2
دليل بر عزاداري براي فرزندان زهرا(ها) چيست؟
پاسخ
عزاداري به دو صورت، انجام مي‌‌گيرد:
1. انسان هنگامي كه عزيزي را از دست مي‌‌دهد، در درونش نوعي دگرگوني رواني پديد مي‌‌آيد كه آثار جسماني آن با اشك و اندوه ظاهري نمايان مي‌‌شود و اين يك امر طبيعي است. آن‌گاه كه پيامبر گرامي ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، ابراهيم را از دست داد، اشك‌‌هاي او بر صورت مباركش سرازير شد و گريه را سرداد، حتي هنگامي كه برخي از افراد نادان به پيامبر اعتراض كردند، و گفتند: شما ما را از گريه بر مردگان نهي مي‌‌كرديد، اكنون چگونه در سوگ فرزند خود، اشك مي‌‌ريزيد؟ پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در پاسخ او فرمود: من هرگز نگفته‌ام كه در مرگ عزيزان خود گريه نكنيد، زيرا اين احساس‌ها نشانه دلسوزي و مهرباني و ترحم است و شخصي كه در دلش رحم نباشد، مورد رحمت الهي نيز قرار نمي‌گيرد.(1)

1. بحارالانوار، ج22، ص 151؛ فروغ ابديت، ص 898.

286
2. همان‌طوري كه در پاسخ به شبهه پيشين گفته شد عزاداري براي حسين بن علي ( عليه السلام ) به صورت راهپيمايي و سوگواري بر آن بزرگوار با اشعاري كه در آنها پيام شهادت حسين به عالميان بيان مي‌‌شود، در حقيقت، دعوت مردم به ظلم‌ستيزي و مبارزه با ستمگران و حكام خودفروخته مي‌‌باشد، و اين در حقيقت، مظهر يك نوع امر به معروف جمعي است كه كاخ‌‌هاي عنكبوتي ظالمان را به لرزه درمي آورد.
از اينها گذشته، بازگويي مصائب اهل بيت، آن هم در نخستين قرن تاريخ اسلام كه آن را خيرالقرون مي‌‌خوانند، روشن مي‌‌سازد كه پس از رحلت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) چه ستم‌هايي بر خاندان او رفته است. پرده‌برداري از رفتار و جان آن روز و گروهي كه بر آنان لباس قداست پوشانده شده، براي ناآگاهان سنگين است، ازاين‌رو با اين راهپيمايي‌ها و شعارها مخالفند. در حقيقت شعارهاي روز عاشورا دعوت انسان‌‌هاي آزاده است تا انتقام مظلومان را در ليبي و يمن و مصر و تونس و بحرين از ستمگران بستانند. اين عزاداري‌ها در حقيقت، احياي مكتب مستضعفان به پاخاسته بر ضد مستكبران است و نبايد اين مكتب، فراموش شود. نام حسين و شهادت او، همه و همه سبب مي‌‌شود كه خون گرم در عروق جوانان به پاخاسته، حركت كند و بر حكومت ظلم و ستم پايان بخشد.

287
شبهه 3
جشن‌هاي غدير و دلايل قرآني و حديثي آن
بعضي مي‌‌گويند: شيعيان برخلاف سنت رسول الله ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به بهانه اهل بيت ( عليهم السلام ) مراسم جشن و سرور غدير برپا مي‌‌كنند و در آن به صورت مختلط، زنان و مردان، به رقص مي‌‌پردازند.
پاسخ
1. رويداد غدير، يكي از حادثه‌‌هاي قطعي و انكارناپذير در سيره رسول خدا و تاريخ اسلام است، و كمتر حديثي از نظر تواتر و كثرت راويان به پاي اين حديث مي‌‌رسد؛ زيرا 120 صحابي و نود تابعي، و 360 دانشمند سنّي گفتار رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را در روز غدير درباره اميرمؤمنان ( عليه السلام ) نقل كرده‌اند.
با توجه به اين كثرت طرق، هيچ خردمندي نمي‌تواند آن را انكار كند و پيشواي وهابيان ابن تيميه در كتاب ‹العقيدة الواسطية› ( 1 ) آن را مي‌‌پذيرد و حتي تلميذ مكتب او حديث‌شناس معاصر جناب الباني نيز

1. العقيدة الواسطية، رساله نهم، ص 407.

288
آن را در شمار احاديث صحيحه آورده است1، امّا گروهي كه در دل مهر اهل بيت ( عليهم السلام ) را ندارند، پيوسته در طول تاريخ كوشيده‌اند كه اين حديث را به دست فراموشي بسپارند و از اين جهت شيعيان براي حفظ اين سنت رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مي‌‌كوشند كه اين خاطره زنده و پاينده بماند و اين جشن‌ها به خاطر تجديد ياد و خاطره اين حادثه تاريخي است و در حقيقت نوعي خدمت به سنّت رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) است تا گفتار او محفوظ بماند آنجا كه گفت: ‹ألست أولي لكم من أنفسكم؟ قالوا: اللّهم بلي! فقال: من كنت مولاه فهذا علي مولاه...›.
2. تعيين خليفه از جانب خدا كه پيام حديث غدير است، يك نعمت و موهبت آسماني است و شايسته است انسان به خاطر اين موهبت، جلسه شكرگزاري برپا كند و آن را روز جشن و سرور بشمارد و ما اين آموزه را از قرآن و از رفتار حضرت مسيح ( عليه السلام ) آموختيم كه در روزي كه مائده آسماني بر او و حواريون نازل شد، آن را عيد اعلام كرد و قرآن از زبان حضرت مسيح نقل مي‌‌كند:
(اللَّهُمَّ رَبَّنا أَنْزِلْ عَلَيْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ تَكُونُ لَنا عِيداً لِأَوَّلِنا وَآخِرِنا) (آل‌عمران: 114)
خداوندا بر ما سفره‌اي از آسمان بفرست كه براي ما و پيشينيان و پسينيان ما عيد باشد.
آيا در جايي كه نزول يك وعده غذا از آسمان ارزش عيد گرفتن را داشته باشد، نعمت رهبري الهي و آسماني كه مانع از گمراهي امت تا

1. سلسلة الاحاديث الصحيحة، ج4، ص 330، ح1750.

289
روز قيامت است ارزش عيد گرفتن و جشن و شادي ندارد؟
3. شيعيان در اين مورد از سيره پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) پيروي مي‌‌كنند، به نقل بسياري از محدّثان اهل سنت، رسول گرامي ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، عمامه‌اي بر سر علي ( عليه السلام ) پيچيد و به او فرمود در خيمه‌اي بنشيند تا بزرگان صحابه براي تبريك به نزد او آيند و با او بيعت كنند و حتي شيخين يعني ابوبكر و عمر نيز به نزد او آمدند و با او بيعت كردند و اين جمله تاريخي را گفتند: ‹هنيئاً لك يَابنَ أبي‌طالبٍ أصْبَحتَ مولاي و مولي كُلِّ مُؤمنٍ و مُؤْمنةٍ›.(1)
4. امروز در جهان حتي در ميان دول اسلامي رسم است كه سالروز رويدادهاي بزرگ را گرامي داشته و براي آنها جشن و بزرگداشت برپا مي‌‌كنند، حتي ملك فهد در سال 1319ه‍ .ق به‌عنوان گذشت يكصدسال از حكومت آل‌سعود، مراسم جشن و شادماني و يادبود برگزار كرد و از همه كشورهاي اسلامي دعوت كرد كه در اين جشن شركت كنند و پيشوايان شما در آن مجالس شركت كردند يا سكوت كردند و چيزي نگفتند. آيا اين حادثه از نظر عقل و شرع اهميت بيشتري دارد يا روزي كه در آن هشتاد هزار نفر مورد خطاب رسول گرامي قرار گرفتند و در پايان، پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به آنها فرمود: ‹ألا فليبلغ الحاضر الغائب› و اين برگزاري جشن‌ها، تجسم بخشيدن به همان

1. تفسير طبري، ج3، ص 428، المصنف، نگارش ابن ابي‌شيبه ‹شيخ بخاري[، ج12، ص 78، ح 12167 و غيرهما.

290
سفارش رسول خداست.
5. آقايان نه تنها درصدد اخفاي حقيقت هستند، بلكه تهمت ناروايي به مؤمنان مي‌‌زنند و مي‌‌گويند شيعيان در مجالس جشن خود، زن و مرد به رقص و پايكوبي مي‌‌پردازند.
مدرك اين تهمت را ولو در يك مجلس به ما نشان دهند، درحالي‌که شما مارك امر به معروف و نهي از منكر را بر خود زده‌ايد بايد گروهي مأمور خود شما بشوند و شما را از تهمت زدن باز دارند.
***
(إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ الْفاحِشَةُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ فِي الدُّنْيا وَالْآخِرَةِ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ... إِنَّ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ الْغافِلاتِ الْمُؤْمِناتِ لُعِنُوا فِي الدُّنْيا وَالْآخِرَةِ وَلَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ) (نور: 19 و 23)
همانا کساني که دوست مي‌دارند که زشتکاري در ميان آنان که ايمان آورده‌اند فاش و آشکار شود، آنها را در اين جهان و آن جهان عذابي است دردناک و خدا مي‌داند و شما نمي‌دانيد... همانا کساني که زنان پاکدامن بي‌خبر با ايمان را به زنا نسبت مي‌دهند در اين جهان و آن جهان لعنت شده‌اند و آنان راست عذابي بزرگ.

291
شبهه 4
مجوز گرامي‌داشت اولياي الهي چيست؟
چرا مسلمانان، روز ميلاد پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را جشن مي‌‌گيرند؟
پاسخ
گاهي تصور مي‌‌شود كه جشن گرفتن در روز ميلاد پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، نوعي بدعت در دين است، ولي بدعت در دين، اين است كه انسان كاري را به عنوان امر ديني انجام دهد كه در شريعت مقدس اسلام دليلي كلي يا جزئي بر آن نباشد، ولي هرگاه انسان، كاري را انجام دهد و آن را به دين نسبت ندهد، هرگز اين كار بدعت نيست، مانند بازي‌‌هاي متنوع ورزشي امروز مانند فوتبال، واليبال و... .
البته مجرد اينکه بدعت نيست، دليل بر حلال بودن آن نيست، بلكه بايد حكم آن را از حلال و حرام از كتاب و سنت استفاده كرد.
همچنان‌که اگر كاري را به عنوان ديني و اينکه در شريعت اسلام هست، انجام دهد و در شريعت براي آن اصل كلي يا دليل قرآني باشد، از بدعت خارج مي‌‌شود.

292
جشن و شادماني در روز ميلاد پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، كاري است كه به عنوان يك امر ديني انجام مي‌‌گيرد، هرچند در اين خصوص، دليل خاصي نيامده كه بگويد: مستحب است روز ميلاد پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) جشن بگيريد، اما در قرآن و در سنّت، محبت و مهرورزي به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، يكي از اصول قرآني است و آيات متعددي در اين مورد، وارد شده است:
(قُلْ إِنْ كانَ آباؤُكُمْ وَأَبْناؤُكُمْ وَإِخْوانُكُمْ وَأَزْواجُكُمْ وَعَشِيرَتُكُمْ وَأَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَتِجارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسادَها وَمَساكِنُ تَرْضَوْنَها أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّي يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ وَاللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ) (توبه: 24)
بگو: اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و طايفه شما، و اموالي كه به دست آورده‌ايد، و تجارتي كه از كساد شدنش مي‌‌ترسيد، و خانه‌هايي كه به آن علاقه داريد، در نظرتان از خداوند و پيامبرش و جهاد در راهش محبوب‌تر است، در انتظار اين باشيد كه خداوند عذابش را بر شما نازل كند! و خداوند جمعيّت نافرمانبردار را هدايت نمي‌كند!
اكنون سؤال مي‌‌شود: آيا اين جشن و سرور كه از آلودگي‌ها و معاصي پيراسته است و آياتي كه در مدح پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) است، تلاوت شود و سخن‌سازان خوش ذوق، اشعار و مدايح خود را بخوانند، جز اظهار محبت به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) چيزي هست؟
البته در اين مورد، در كتاب‌‌هاي ‹راهنماي حقيقت› و ‹جوان شيعي

293
پاسخ مي‌‌گويد› به‌طور گسترده پاسخ گفته شده است.

294
شبهه 5
آيا رفتن به غار حراء بدعت است؟
مي گويند: چرا مسلمانان به ويژه شيعيان، به زيارت ‹غار حراء› مي‌‌روند درحالي‌که در روايات، چنين زيارتي وارد نشده است؟
پاسخ
پيامبر گرامي ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) قريب به پانزده سال در غار حراء به عبادت خدا و راز و نياز پرداخته و سال‌ها در ماه‌‌هاي مختلف در آنجا معتكف بوده است، و در آنجا امين وحي او را به رسالت از جانب خدا مفتخر ساخت، و نور وحي و جبرئيل امين را در آن نقطه مشاهده كرد. بنابراين آن مکان به وجود او متبرك شده است، و زيارت چنين مكاني و اقامه نماز در آنجا، نوعي تبرك جويي به آثار پيامبر است و تبرك به آثار انبيا به‌ويژه اثري كه با تن مبارك آن حضرت در تماس بوده، حتي از سوي وهابيان نيز پذيرفته شده است، بنابراين رفتن به آن نقطه و اقامه دو ركعت نماز به عنوان تبرك مطابق اصول اسلام است، چنان‌که قرآن مي‌‌فرمايد: (وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّي)؛ ‹از جايگاه توقف

295
ابراهيم براي خود نمازگاهي انتخاب كنيد›. (بقره: 125)
رفتن به غار حرا علاوه بر تبرك، خود آموزنده يك اصل عقيدتي است و آن اينکه زندگي در غار، زندگي يك عابد در كوهسارهاست و چنين محيطي نمي‌تواند كسي مانند پيامبر و كتابي مانند قرآن را به بار آورد، زيرا پرورش شخصي مانند رسول خدا، علاوه بر استاد و كتاب و منبع، نياز به يك محيط علمي دارد كه بتواند چنين معارف بلند و احكام استوار و تاريخ صحيح و اخلاق متيني را تحويل جامعه بدهد.
از آنجا كه، غار حراء فاقد اين شرايط است، اين گواه بر اين است كه اين كتاب، و سخنان او ميوه محيطي ديگر است، نه محيط غار حراء.
بنابراين اولاً رفتن به غار حرا بدعت نيست؛ زيرا تبرك به آثار پيامبر از مسلمات اسلام است، بالأخص اثري كه با بدن پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در تماس بوده است، ثانياً رفتن به غار حرا بسيار آموزنده و سبب تحكيم عقيده اسلامي است، قرآن مجيد به اين حقيقت در ضمن آيه‌اي اشاره مي‌‌كند:
(قُلْ لَوْ شاءَ اللَّهُ ما تَلَوْتُهُ عَلَيْكُمْ وَلا أَدْراكُمْ بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فِيكُمْ عُمُراً مِنْ قَبْلِهِ أَفَلا تَعْقِلُونَ) (يونس: 16)
بگو: اگر خدا مي‌‌خواست، من اين آيات را بر شما نمي‌خواندم و (خداوند) از آن آگاهتان نمي‌كرد؛ چه اينکه مدّت‌ها پيش از اين، در ميان شما زندگي نمودم؛ (و هرگز آيه‌اي نياوردم) آيا نمي‌فهميد؟

296
شبهه 6
رستگاري افراد در گرو پايداري تا آخر عمر است
مي‌‌گويند: قرآن درمورد خلفا و صحابه پيامبر گفته است: (رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ)، ولي شما صحابه و خلفا را دشنام مي‌‌دهيد.
امام صادق ( عليه السلام ) به اينکه نوه ابوبكر است افتخار كرده است.
علي فرزندان خود را عمر و ابوبكر و عثمان نام گذاشته است.
پاسخ
همان‌طوري كه ملاحظه مي‌‌فرماييد در اين شبهه به سه نكته اشاره شده است:
1. نظر شبهه‌کننده در موضوع نخست، آيه 100 سوره توبه است كه مي‌‌فرمايد:
(وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِينَ وَالْأَنْصارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ) (توبه: 100)
خدا از پيشگامان نخستين از مهاجر و انصار و كساني كه به نيكي از آنها پيروي كرده‌اند، خشنود شده و آنها هم از او خشنود هستند.

297
اوّلاً: آيه مباركه همه صحابه را نمي‌گويد. پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) متجاوز از صد هزار صحابي داشته است، اين آيه فقط پيشگامان از مهاجر و انصار را مي‌‌گويد؛ يعني نخستين كساني كه به او ايمان آورده‌اند و كساني كه به خوبي از آنها پيروي كرده‌اند.
ثانياً: اين نوع رضايت‌ها مشروط بر اين است كه بر همين حالت تا پايان زندگي بمانند وگرنه اگر در پايان زندگي دگرگوني حاصل شود، اين رضايت، چاره‌ساز آن نيست. موقعيت صحابه بالاتر از موقعيت كسي نيست كه قرآن درباره‌اش مي‌‌گويد:
(وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْناهُ آياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الْغاوِينَ) (اعراف: 175)
براي آنان سرگذشت كسي را بگو كه نشانه‌‌هاي خود را به او داديم، و او از آنها تهي شد، و شيطان او را به دنبال خود برد و از گمراهان شد.
اين فرد، هر كه باشد، به عالي‌ترين مقام از نظر انساني رسيده بود، امّا در پايان عمر، گمراه شد.
بخاري در صحيح خود بابي به نام ‹الأعمال بالخواتيم› دارد، و در آنجا رواياتي نقل مي‌‌كند كه: چه بسا افرادي در آغاز زندگي بهشتي بوده‌اند و در پايان زندگي منحرف شده‌اند.(1) بنابراين مجرد اظهار رضايت در نخستين روزها دليل بر رستگاري آنان در تمام عمر نيست، بلكه بايد

1. صحيح بخاري، كتاب الرقا في باب الاعمال بالخواتيم، ح 6493.

298
پرونده تمام عمر را بررسي كرد و سپس درباره آنها داوري نمود.
به عبارت ديگر، اين‌گونه رضايت‌ها حاكي از نيكي آنان در هنگام نزول آيه است، ولي ارزيابي نهايي بستگي دارد كه به همان حالت بمانند يا نه و اگر دليل قطعي بر انحراف برخي به دست آمد با اين آيه منافاتي ندارد، و لذا قرآن مجيد، هنگامي كه ياران پيامبر را مي‌‌ستايد و مي‌‌فرمايد:
(مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَي الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ...)
محمد فرستاده خداست و کساني که با اويند بر کافران سرسخت و در ميان خود مهربانند.
در پايان مي‌‌فرمايد:
(وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَأَجْراً عَظِيماً)
خدا به خصوص آن گروهي از آنها (ياران پيامبر) كه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده‌اند، نويد آمرزش و پاداشي بزرگ داده است نه همه آنان.
واژه ‹من› در ‹منهم› براي تبعيض است و حاكي از آنکه همگان مشمول مغفرت و پاداش نيستند.
اگر واقعاً همه صحابه، از نظر شما پاك و بهشتي هستند، پس چرا صحيح بخاري از ارتداد گروه عظيمي از آنها خبر مي‌‌دهد؟ که به دو نمونه اشاره مي‌شود:
1. بخاري و مسلم مي‌‌نويسند:

299
إنَّ رَسولَ الله‹ ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) [ قالَ: يَرِدُ عَليَّ يَومَ القِيامةِ رَهْطٌ مِنْ أَصحابِي فَيُجْلَوْنَ عَنِ الْحَوضِ فأقولُ: يا ربِّ أصحابي، فَيَقولُ: إنّه لا عِلمَ لکَ بِما أَحْدَثُوا بَعدَک، إنَّهُم ارْتدُّوا علي أدْبارِهم القَهْقريِّ وَفي روايةٍ فيحلّؤون. أخرجه البخاري و مسلم.(1)
رسول خد‹ ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) [ مي‌فرمايد: در روز قيامت گروهي از اصحاب من
بر من وارد مي‌‌شوند، ولي آنها را از حوض مي‌‌رانند. مي‌‌گويم خدايا! آنها ياران من هستند، خطاب مي‌‌آيد: تو نمي‌داني بعد از تو چه بدعت‌هايي گذاردند؟ آنان مرتد شدند و به حال پيشين بازگشتند. اين حديث را بخاري و مسلم در صحيح خود نقل كرده‌اند.
2. بخاري در صحيح خود نقل مي‌‌كند: پيامبر‹ ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) [ فرمود: من در كنار حوض مي‌‌ايستم، ناگهان گروهي ظاهر مي‌‌شوند، آن‌گاه كه آنان را شناختم، يك نفر ميان من و آنها پديدار مي‌‌شود، و مي‌‌گويد: ‹بياييد برويم›. مي‌‌گويم: ‹آنها را كجا مي‌‌بري؟› مي‌‌گويد: ‹به‌سوي آتش›. مي‌‌گويم: ‹آنها چه كرده‌اند؟› مي‌‌گويد: ‹مرتد شده‌اند و به حالت پيشين بازگشته‌اند›.(2)
باز گروه ديگري ظاهر مي‌‌شوند. آن‌گاه كه آنها را شناختم مردي ميان من و آنان بيرون مي‌‌آيد، مي‌‌گويد: ‹بياييد›. مي‌‌گويم: ‹كجا؟› مي‌‌گويد: ‹به‌سوي آتش›. مي‌‌گويم: ‹چه كرده‌اند؟› مي‌‌گويد: ‹آنان مرتد

1. جامع الأُصول، ج10، ص 469، شماره7998.
2. همان. براي اختصار، از نقل متن عربي خودداري شد.

300
شده به حالت پيشين بازگشته‌اند. كسي از آنان نجات نمي‌يابد مگر گروهي اندك›.
ما اين دو حديث را به عنوان نمونه نقل كرديم بقيه احاديث نيز به همين مضمون است.(1)
آيا با وجود اين احاديث آن هم در صحيح‌ترين كتاب‌‌هاي اهل سنت، جا دارد كه ارتداد صحابه را به شيعه نسبت دهند، درحالي‌که صحيحين راويان اين ده حديث هستند.
***
درباره پرسش دوم، اين سخن كه از زبان امام صادق ( عليه السلام ) نقل شده كه مي‌‌فرمايد: ‹ولدني أبوبكر مرتين› اصلاً از طريق منابع شيعه نقل نشده است و اگر اربلي در كشف الغمه نقل کرده، آن را از كتاب عبدالعزيز جنابذي كه يكي از علماي اهل سنت است نقل مي‌‌كند و مي‌‌گويد: قال جعفر: ‹ولدني أبوبكر مرّتين›.
أوّلاً: ناقل حديث، فردي از اهل سنت است و گفتار او براي شيعه ‹حجّت› نيست.
ثانياً: بر فرض حجت بودن نقل سني بايد توجه نمود كه: روايت كاملاً بي‌سند و در اصطلاح، ‹حديث مرسل› است و ‹حديث مرسل› (بي سند)، فاقد حجيت و غير قابل احتجاج است. آيا مي‌‌توان با يك حديث بي‌سند بر يك اصل اعتقادي، استدلال كرد؟

1. لطفاً به جامع الاصول، ج10، فرع دوم از كتاب حوض، شماره‌هاي 7995 تا 8004 مراجعه كنيد.

301
شما نبردهاي خونين و كشمكش‌‌هاي روشني را كه بعد از سقيفه رخ داده، ناديده مي‌‌گيريد و به يك حديث بي‌اصل و ريشه، استدلال مي‌‌كنيد و مي‌‌خواهيد بر اين حقايق تلخ، سرپوش بگذاريد؟!
***
درباره سؤال سوم كه علي ( عليه السلام ) نام خلفا را بر فرزندان خود نهاده‌اند، بايد توجه داشت كه اين نوع نام‌ها، در زمان رسالت رايج بوده و زيبايي نام، ارتباطي به مسمّي ندارد، چه بسا ممكن است نام زيبا باشد، امّا مسمّي بسيار نازيبا، ابوجهل، در اصل كنيه‌اش ابوالحكم بود، ولي شايستگي آن را نداشت، گفتيم كه اين اسما، نام‌هاي رايج بودند. جزري در اسدالغابه، بيش از 22 نفر از صحابه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را نام مي‌‌برد كه عمر نام داشته‌اند، مانند: عمر الاسلمي، عمر بن سالم و... و نامگذاري به عمر و ابوبكر و عثمان در قبايل عربي پيش از تولد آن چند نفر، و همزمان و پس از آنها رايج بوده و ارتباطي به آن سه نفر ندارد. بنابراين با يك اسم‌گذاري نمي‌توان آن همه ظلم و ستم را كه در تاريخ بر ضدّ اهل بيت ( عليهم السلام ) ثبت شده، انكار كرد.
از اين گذشته، اگر شرايط خفقان وحشت‌آور و فشار بر شيعيان آن روز را در نظر آوريم، خواهيم ديد گذاردن نام خلفا روي فرزندان يا تزويج با فرزندان صحابه، براي آن بود كه از اين فشارها بكاهند تا دستگاه ظلم بني‌اميه و بني‌عباس نتوانند به بهانه اينکه آنها با خلفاي سه‌گانه مخالف هستند، بر شيعيان بيش از پيش فشار بياورند و آنها را

302
قتل و غارت كنند.
و امّا مسئله دشنام به صحابه، يك تهمت و افترا بيش نيست. قسمت اعظم صحابه براي مسلمانان شناخته شده نيستند و آن قسمت شناخته شده مورد احترام همگان هستند، جز چند تن از آنها كه با دلايل قرآني و حديثي و تاريخي پرونده سياهي دارند.

303
شبهه 7
چرا براي پرندگان در بقيع دانه مي‌‌پاشيد؟
پاسخ
انسان نه تنها در مورد خود، و فرزندان و بستگانش وظيفه دارد، بلكه در مقابل همه جانداران نيز داراي وظيفه است. در فقه اسلامي بابي است به نام ‹حقوق حيوانات› و فقيه بزرگ شيعه، صاحب جواهر (1193ـ 2066) بحث گسترده‌اي در اين مورد دارد.(1)
اميرمؤمنان ( عليه السلام ) مي‌‌فرمايد:
إِتَّقُوا اللهَ فِي عِبادِه وَبِلادِه فَانَّكُم مَسؤولونَ حَتّي عَنِ الْبِقاعِ وَالْبَهائِم.(2)
از مخالفت خدا در مورد بندگان و سرزمين‌‌هاي او بپرهيزيد، حتي شما در برابر سرزمين‌ها و حيوانات مسئول هستيد.
دادن دانه به كبوتران حرم، سنّتي است كه همه مسلمانان به آن عمل

1. جواهرالكلام، ج31، صص 392، 394 ـ 399.
2. نهج البلاغه، خطبه160.

304
مي‌‌كنند و هيچ نظري جز عمل به مسئوليت در برابر پرندگاني كه گرد حرم هستند، ندارند و اگر كسي غير اين بگويد جز دروغ چيز نگفته است.

305
شبهه 8
آيا صاحبان قبور در بقيع مشخص هستند؟!
مي‌گويند: قبوري را كه شيعيان و يا ديگر مسلمانان زيارت مي‌‌كنند، بيش از 1400 سال است در آن مردگان به خاك سپرده مي‌‌شوند و هرگز معلوم نيست چه كساني در آنها مدفونند.
پاسخ
طراح اين شبهه نه تنها مي‌‌خواهد صاحبان اين قبور را زير سؤال ببرد بلكه با اين انديشه خام، قبور شيخين و حتي پيامبر گرامي ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را زير سؤال مي‌‌برد؛ زيرا همه آنها بيش از هزار سال پيش به خاك سپرده شده‌اند و هرگز معلوم نيست صاحبان آنها چه كساني هستند. به راستي انديشه‌اي به اين خامي و پوچي از انسان‌‌هاي دور از فرهنگ، شنيده نمي‌شود تا چه رسد به انسان‌هايي كه درصدد ارشاد مردمند.
اين قبور، بيش از هزار سال است سينه به سينه به مردم رسيده و تا چندي پيش همه اين قبور، داراي سايبان و گنبد و بارگاه بودند و اسامي صاحبان آنها مشخص بود و در طول اين 1400 سال مردم به

306
زيارت آنها مي‌‌آمدند. اگر كلنگ وهابيان در سال 1304ه‍ .ش اين مقابر را خراب نمي‌كرد، تمام آثار اين صاحبان قبور، به روشني مشاهده مي‌‌شد، جهانگردان در طول سال‌ها، كه به زيارت بقيع آمده‌اند، حتي كساني كه سفرنامه‌‌هاي حج نوشته‌اند، خصوصيات همه قبور را ضبط كرده‌اند.
1. مسعودي (متوفاي345) مورخ معروف، قبور ائمه اهل بيت ( عليهم السلام ) در قبرستان بقيع را چنين بيان مي‌‌كند:
روي قبر آنان سنگي است كه در آن نوشته شده است: به نام خداي رحمان و رحيم، سپاس خداي را كه امت‌ها را نابود
و مردگان را زنده مي‌‌كند. اين قبر فاطمه بنت پيامبر، سرور
زنان جهانيان، و قبر حسن بن علي بن ابي‌طالب و قبر علي بن الحسين بن ابي‌طالب و قبر محمد بن علي و قبر جعفر بن محمد است.(1)
مسعودي از مورخان قرن چهارم است. سلفي‌‌هاي متعصب، اين قرن و قرن‌‌هاي پيش از آن را، بهترين قرون تاريخ اسلام مي‌‌شمارند و اعمال رايج در بين مسلمانان آن زمان را، نشانه مشروعيت آن اعمال مي‌‌دانند. متأسفانه اين سنگ بزرگ كه مسعودي از آن ياد كرده است، در اثر سلطه وهّابيان زير خروارها خاك پنهان گشته و امروزه اين قبور اساساً به صورت مشخص از هم شناخته نمي‌شوند.

1. مسعودي: مروج الذهب، ج2، ص 288، از نظر مسعودي قبر معروف به قبر فاطمه، به دخت پيامبر گرامي9 تعلق دارد، در حالي‌كه از نظر ما، متعلق به فاطمه بنت اسد است.

307
2. ابن جبير1 (540ـ614)، جهانگرد معروف، مشاهد انبيا و صالحان و ائمه اهل بيت را در مصر، مكه معظمه، مدينه منوره، عراق و شام مشاهده كرده و خصوصيات هر يك را به تفصيل در سفرنامه مشهور خود آورده است كه نقل همه آنها براي ما امكان پذير نيست.
3. محمد بن محمود معروف به ‹ابن النجار›، جهانگرد معروف مسلمان، در كتاب ‹اخبار مدينة الرسول› مي‌‌نويسد:
گنبد بسيار بلندي كه از قدمت خاصي برخوردار است در اول بقيع موجود است، كه دو در دارد كه هر روز يكي از آنها براي زيارت باز مي‌‌شود.(2)
اينها نمونه‌هايي است كه از سفرنامه‌ها نقل كرديم، و چنانچه به ديگر سفرنامه‌ها مراجعه شود روشن مي‌‌گردد كه ساختن بنا بر قبور انبيا و اوليا، يك سنت ديرينه در ميان موحّدان بوده است.
ابن حجاج بغدادي (262ـ392) از شعراي بزرگ عراق مي‌‌باشد كه قصيده‌اي را در مدح اميرمؤمنان سروده و در حرم آن حضرت در محضر جمعي ايراد كرده است. او در آغاز اين قصيده مي‌‌گويد:
يا صاحب القبّة البيضاء علي النجف
من زارَ قبرَك و استشفي لديك شُفِي

1. محمد بن احمد بن جبير اندلسي از جهانگردان معروف اواخر قرن ششم است او سه بار به جهانگردي پرداخته و مشرق زمين را سه بار زير پا نهاده است و يكي از سفرهاي او در 578ه‍ .ق آغاز و در 581ه‍ .ق به پايان رسيده است. (اعلام، ج 5، ص 319).
2. اخبار مدينة الرسول، تحقيق صالح محمد جمال، چاپ مكه مكرمه.

308
اي صاحب گنبد سپيد در سرزمين نجف، هركس قبر تو را زيارت كند و نزد تو(از خدا) شفا بطلبد، خدا او را شفا خواهد داد.
اصولاً صاحبان اين قبرها به صورت متواتر نقل شده‌اند و همه مسلمانان جهان، صاحبان آنها را مي‌‌شناسند. انكار و يا تجاهل سبب نمي‌شود كه صاحبان اين قبور شناخته نشوند.
امروز، قبور انبيا و اوصيا در اردن، و مصر و عراق، فلسطين همه جاي جهان اسلام برپاست بنابراين نبايد بگوييم صاحبان اين قبرها، هزاران سال پيش به خاك سپرده شده‌اند و هرگز كسي نمي‌داند كه صاحبان آنها كيست؟
صاحبان اين قبور به صورت تواتر سينه به سينه نقل شده‌اند و نبايد بااين انديشه‌‌هاي خام، تاريخ اسلام و رهبران ديني را ناديده بگيريم و اگر به اين سخن واهي گوش بدهيم، تمام آثار اسلامي زير سؤال مي‌‌روند و به فراموشي سپرده مي‌‌شوند.

309
شبهه 9
چرا حسنين(هما) براي مادر خود، بارگاه نساختند؟
مي‌گويند: اگر ساختن بارگاه براي اولياي خدا خوب است، چرا حسنين(هما) چنين كاري را براي مادر خود، حضرت زهرا(ها) انجام ندادند.
پاسخ
طراح شبهه، از تاريخ مادر حسنين(هما) آگاه نيست. اصولاً يكي از سفارش‌‌هاي مادر حسنين به شوهر گرامي خود، اميرمؤمنان اين بود كه شبانه او را غسل دهد و شبانه دفن كند و كسي را از محل قبر او آگاه نسازد. زهراي مرضيه به خاطر مصالحي كه يكي از آنها اعتراض به خلافت خلفا بود چنين وصيت كرد و در نتيجه به صورت ناشناخته دفن شد و قبر او ناشناخته ماند، در اين صورت چگونه امكان داشت بر قبر ناشناخته بارگاه بسازند؟
البته قبري كه در كنار قبر ائمه اربعه ( عليهم السلام ) قرار گرفته، قبر فاطمه بنت اسد است و ارتباطي به قبر حضرت زهرا(ها) ندارد.

310
تا اينجا درباره ظاهر شبهه سخن گفتيم ولي يادآور مي‌‌شويم كه طراح شبهه اساساً معتقد است كه حفاظت از قبور اولياي الهي به وسيله ساختن سايبان و بارگاه، شرك است و حرام؛ براي اينکه طرف را محكوم كند، با گفتار پيشين، استدلال مي‌‌كند كه اگر جايز بود، چرا حسنين اين كار را نكردند. اكنون كه ظاهر شبهه پاسخ داده شد، در مورد حفظ قبور اوليا و بزرگان به‌طور فشرده، سخن مي‌‌گوييم:
اوّلاً: روزي كه رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) درگذشت، او را در خانه خود دفن كردند. اگر واقعاً ساختن سايبان شرك و حرام بود، چرا همه صحابه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) اتفاق كردند كه او را در زير سقف خانه خود، به خاك بسپارند. اگر سقف و سايبان حرام است چه فرق مي‌‌كند كه از اول داراي چنين حالتي باشد يا بعدها براي آن بسازند؟
ثانياً: قرآن مجيد بر ترفيع و تكريم بيوت خاصي دستور مي‌‌دهد و مي‌‌فرمايد:
(فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالْغُدُوِّ وَالْآصالِ * رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَلا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَإِقامِ الصَّلاةِ وَإِيتاءِ الزَّكاةِ يَخافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصارُ) (نور: 36 و 37)
(اين چراغ پرفروغ) در خانه‌هايي قرار دارد كه خداوند اذن فرموده ديوارهاي آن را بالا برند (تا از شياطين در امان باشد)؛ خانه‌هايي كه نام خدا در آنها برده مي‌‌شود، و صبح و شام در آنهاتسبيح او مي‌‌گويند. مرداني كه نه تجارت و نه معامله‌اي آنان

311
را از ياد خدا و برپا داشتن نماز و اداي زكات غافل نمي‌كند؛ آنها از روزي مي‌‌ترسند كه در آن، دل‌ها و چشم‌ها دگرگون مي‌‌شود.
مقصود از اين بيوت، خانه‌‌هاي انبيا و اولياست، و هرگز مساجد مقصود نيستند. سيوطي در الدرالمنثور نقل مي‌‌كند: هنگامي كه اين آيه فرود آمد، شخصي از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) سؤال كرد: ‹مقصود از اين بيوت چيست؟› پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود: ‹خانه‌‌هاي پيامبران›. در اين هنگام،
ابوبكر برخاست، و از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) پرسيد: (درحالي‌که به خانه علي ( عليه السلام )
اشاره مي‌‌كرد): ‹آيا اين خانه هم از بيوتي است كه قرآن درباره آنها سخن مي‌‌گويد؟› پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود: ‹آري، از بهترين و بالاترين آنهاست›.(1)
حالا مقصود از اين ترفيع در آيه خواه بالا بردن ديوارهاي آن باشد، يا تكريم و تعظيم آنها، در هر حال، حفظ اين بيوت، از نظر قرآن، لازم و فريضه است، بنابراين تكريم و ترفيع آن، يك فريضه است و اتفاقاً نه تنها پيامبر گرامي ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در خانه خود به خاك سپرده شده، بلكه گروهي از پيشوايان ما در خانه‌‌هاي خود، به خاك سپرده شده‌اند، مانند حضرت هادي و امام عسكري(هما) كه در خانه‌‌هاي خودشان كه معبد آنها نيز بود، به خاك سپرده شدند و آنان رجالي بودند كه تمام اوصاف يادشده در آيه بر آنها منطبق مي‌‌باشد.

1. الدرالمنثور، ج6، ص 203، تفسير سوره نور؛ روح المعاني، ج18، ص 174، عبارت پيامبر چنين است: "نعم من أفاضلها".

312
حفظ اصالت‌ها
اصولاً براي ترويج دين و گسترش ارزش‌‌هاي اسلامي لازم است اصالت‌ها محفوظ باشد، تا مبادا آيندگان، در اصل وجود پيامبر و دعوت او ترديد كنند. امروز آيين مسيح به همين سرنوشت دچار شده است، چون اثر ملموسي از او در دست نيست، نه قبر مادرش معلوم است و نه قبر حواريون، و نه آثار ديگر. يك جوان غربي، امروز فكر مي‌‌كند، نكند مسئله مسيح و انجيل هم به سان قصه ليلي و مجنون و شيرين و فرهاد، افسانه و مخلوق خيال‌ها باشد.
امّا مسلمانان در اين چهارده قرن، آثار اسلامي را حفظ كردند تا اسلام، به سرنوشت مسيحيت دچار نشود. آنان، با روي گشاده و چهره‌اي شاد مي‌‌گويند مردم جهان! چهارده قرن قبل مردي از دودمان بني‌هاشم به امر الهي مردم را به آيين اسلام، كه خاتم آيين‌ها است دعوت كرد. اينجا زادگاه اوست، آنجا معبد و عبادتگاه اوست و در آن نقطه سربازان او با مشركان نبرد كردند، و اين محل، مدفن و آرامگاه اوست و همچنين نسبت به ساير آثار اسلامي...
بنابراين اگر ما تمام آثار اسلامي را به كلنگ و بلدوزر بسپاريم و همه را نابود كنيم و از اسلام جز قرآني محفوظ نماند، مطمئن باشيد وضعي بهتر از مسيحيان نخواهيم داشت.
ما از وهابيون سؤال مي‌‌كنيم: مگر يكي از مدارك فقهي، اجماع علما نيست؟ همگان معتقدند اگر دانشمندان اسلامي، بر اصلي اتفاق نظر پيدا كردند، اين حكم قطعي الهي مي‌‌شود. مسلمانان چهارده قرن اين

313
بناها را حفظ كرده‌اند و در راه آنها جان و مال داده‌اند، چرا اين سيره را دليل بر حكم شرعي نباشد؟
متأسفانه بر اثر ناآگاهي روحانيان وابسته به دربار، در فترت هشتاد ساله، بخش اعظم آثار اسلامي از بين رفته و اكنون شهرهاي مكه و مدينه به صورت دو شهر اروپايي درآمده‌اند كه هيچ چهره اسلامي ندارند.
پيشوايان فقهي اهل سنت يعني ابوحنيفه و مالك و شافعي و احمد بن حنبل همگان قرن‌ها داراي گنبد و بارگاه بوده‌اند. هم اكنون قبر ابوحنيفه در بغداد، قبر امام شافعي در قاهره داراي چنين موقعيتي است و قبر مالك در بقيع داراي ساختماني بود كه با كلنگ وهابيت، ويران گشت و احمد بن حنبل تا زماني كه سيل قبر او را برد، داراي گند و بارگاه بود.

314
شبهه 10
حسابرسي در روز قيامت
مي‌گويند: شيعيان، معتقدند حسابشان در قيامت با ائمه خواهد
بود.
پاسخ
اوّلاً: از نظر قرآن، حساب روز رستاخيز با خداست، چنان‌که مي‌‌فرمايد: (إِنَّ إِلَيْنا إِيابَهُمْ * ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنا حِسابَهُمْ)؛ ‹همانا بازگشتشان به‌سوي ماست آن‌گاه حسابشان بر ماست›. (غاشيه: 25 و 26)
بنابراين، همه شيعيان در مقابل اين آيه محكم كه شب و روز آن را تلاوت و تفسير مي‌‌كنند، هيچ‌گاه حساب و كتاب را از آن غير خدا نمي‌دانند.
ثانياً: قرآن مجيد خدا را به عنوان كاتب اعمال معرفي مي‌‌كند و مي‌‌فرمايد: (إِنَّا كُنَّا نَسْتَنْسِخُ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ)؛ ‹ما آنچه را انجام مي‌‌دادند، نسخه برداري مي‌‌كرديم›. (جاثيه: 29)
و در آيه ديگر مي‌‌فرمايد:(سَنَكْتُبُ ما قالُوا وَقَتْلَهُمُ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ

315
حَقٍّ)؛ ‹ما آنچه را گفته‌اند و كشتن پيامبران را به ناروا بر آنها خواهيم نوشت›. (آل‌عمران: 181)
ولي در جاي ديگر فرشتگان را كاتبان اعمال معرفي مي‌‌فرمايد: (وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحافِظِينَ * كِراماً كاتِبِينَ * يَعْلَمُونَ ما تَفْعَلُونَ). (انفطار: 10 ـ 12)
مسلماً بين اين دو گروه از آيات تناقضي نيست، زيرا فرشتگان مأموران الهي هستند كه به امر او اعمال بندگان را مي‌‌نويسند. بنابراين اگر حساب بندگان به برخي از اولياي الهي سپرده شود به معني استقلال آنان در امر محاسبه نيست بلكه مقامي است كه خداوند به آنان عطا مي‌‌فرمايد، هرچند محاسب واقعي خود او است.
حساب‌رسي اولياي الهي معني ديگري نيز دارد و آن اينکه از برخي آيات استفاده مي‌‌شود كه در همين جهان خدا و پيامبر و برخي از مؤمنان از اعمال پنهان برخي افراد، آگاهند؛ چنان‌که مي‌‌فرمايد: (وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَي اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ). (توبه: 105)
از اين آيه استفاده مي‌‌شود كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و برخي از مؤمنان گواهان اعمال مردم، در روز رستاخيزند و در حقيقت، شهادت بر اعمال، نوعي حسابرسي، به شمار مي‌‌آيد.
بنابراين، كوچك‌ترين دوگانگي ميان انحصار حساب در دست خدا و حضور امامان در روز قيامت براي حسابرسي نيست، مهم اين است كه آقايان نه پيامبر را شناخته‌اند و نه امامان را، آنان با گل‌هاي سرسبد آفرينش، معامله يك انسان عادي مي‌‌كنند كه نه به امر خدا از غيب آگاه و نه شاهد بر اعمال ديگران است.

316
شبهه 11
در فقه شيعه، زن از زمين و عقار ارث نمي‌برد، پس چگونه حضرت زهرا(ها) فدك را از پدر به ارث برد؟
پاسخ
اين شبهه مصداق مثل معروف است كه مي‌‌گويند خَسن و خسين هر دو دختران معاويه‌اند، كه اولاً خسن و خسين نبودند، بلكه حسن و حسين بودند، از آن معاويه نبودند، بلكه از آن علي بن ابي‌طالب بودند و سرانجام پسر بودند نه دختر.
درست، اين مثل بر اين مورد تطبيق مي‌‌كند.
1. اگر در فقه شيعه آمده كه زن از عقار و زمين ارث نمي‌برد، مراد زوجه و همسر است، و زهرا دختر پيامبر بود، دختران و پسران، همگي از همه چيز ارث مي‌‌برند: (يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ).(نساء: 11)
2. فدك ميراث نبود، بلكه نحله و هديه پيامبر اكرم ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به دخترش زهرا(ها) بود، آن‌گاه كه آيه مباركه (وَ آتِ ذَا الْقُرْبي حَقَّهُ وَالْمِسْكِينَ وَابْنَ

317
السَّبِيلِ وَلا تُبَذِّرْ تَبْذِيراً)؛ ‹به خويشاوند نزديك حقشان را بده و به مستمند زمين گير و در راه مانده نيز و هرگز اسراف كار مباش›. (بقره: 156) نازل شد. پيامبر گرامي ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فدك را كه جزء انفال بود، به دخترش زهرا(ها) بخشيد و سال‌ها در اختيار زهرا بود و كارگران او در آنجا كار مي‌‌كردند، بعداً به خاطر يك حديث مجعول، ‹نحن معاشر الأنبياء لا نورث› از دست زهرا گرفتند و در زمان عثمان از آن مروان و بعدها هم از آن آل‌مروان شد.

318
شبهه 12
تبليغ اسلام با زور شمشير!
معني (لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ) اين نيست كه شيعيان، اعمال مشركانه انجام دهند و ما ساكت باشيم. پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) با شمشير و با زور، مردم را به اسلام دعوت مي‌‌كرد، شما موظفيد ظاهر اسلام را درست كنيد.
پاسخ
ما فعلاً پيرامون آيه مباركه بحثي نداريم ولي يادآور مي‌‌شويم كه نخست بايد ديد معيار توحيد و شرك چيست؟ آيا همان است كه مسلمانان از روز نخست تا به امروز، آن را معيار تلقي كرده‌اند يا چيزي كه در قرن هشتم به وسيله احمد بن تيميه (661ـ728) پايه‌گذاري شد و سپس محمدبن عبدالوهاب آن را بار ديگر احيا كرد و اكنون پيروان او همان معيار را بر مردم تحميل مي‌‌كنند؟ هيچ طايفه‌اي از مسلمانان حق ندارد عقيده خود را بر طايفه ديگر تحميل كند سؤال مي‌‌شود: شما به چه دليل مذهبي را كه در قرن هشتم پيدا

319
شده است بر همه مسلمانان جهان تحميل مي‌‌كنيد. اصولاً اين نوع انحصارطلبي در باب شرك و توحيد چه معني دارد، از كجا ثابت مي‌‌كنيد كه هرچه شما مي‌‌گوييد حق همان است و آنچه مسلمانان از سني و شيعه مي‌‌گويند باطل است؟ به چه دليل و مناسبت در حرمين شريفين عقايد خود را بر مردم تحمل مي‌‌كنيد؟ ديگر مسلمانان و پيروان مذاهب نيز حق اجتهاد دارند.
از اين گذشته، آفرين بر اين منطق كه مي‌‌گويد: پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) با شمشير و زور مردم را مسلمان كرد. اين همان سخن مسيحيان است كه متأسفانه از حلقوم يك وهابي شنيده مي‌‌شود. علماي اسلام در اين دو قرن در مقابل اين تهمت ايستاده‌اند و ثابت كرده‌اند كه پيشرفت اسلام به دليل منطق نيرومند آن و خستگي جهان بشريت از نظام‌‌هاي عقيدتي و سياسي و اقتصادي آن زمان بوده است، و امروز وهابي مي‌‌گويد: پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) با شمشير و زور، مردم را به اسلام دعوت كرد!!

320
شبهه 13
پذيرش روايات اهل سنت
آيا شيعه رواياتي را كه در صحاح و سنن اهل سنت است، نمي‌پذيرد؟
پاسخ
شكي نيست كه سنت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به‌سان كتاب خدا، يكي از مصادر و مدارك عقيدتي و فقهي است و ردّ گفتار پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) جز شرك و خروج از اسلام، چيزي نيست.
ما اگر سخن پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را از خود او مي‌شنيديم طبعاً صددرصد مي‌‌پذيرفتيم و بدان عمل مي‌‌كرديم، ولي چون به مرور زمان، بين ما و پيامبر واسطه‌هايي قرار گرفته‌اند، شيعه مي‌‌گويد بايد درباره اين واسطه‌ها دقّت كرد. هرگاه ثقه و پرهيزكار باشند براي ما حجت است.
از اين نتيجه مي‌‌گيريم هرگاه رواياتي كه در صحاح و سنن آمده، با اين ميزان تطبيق كند، فرقي بين اين كتاب‌ها و كتب اربعه شيعه نيست. اينکه شايع كرده‌اند ما روايات آنها را نمي‌پذيريم، برخلاف واقعيت

321
است. ما رواياتي را نمي‌پذيريم كه وثاقت راوي زير سؤال رفته باشد يا مجهول باشد. بهترين گواه بر گفتار ما، اين است كه در كتب فقهي ما به رواياتي كه در صحاح آمده، استدلال مي‌‌شود، كه ما به برخي اشاره مي‌‌كنيم:
1. نهي النبي عن الغرر؛
2. علي اليد ما أخذت حتي تؤديه؛
3. المسلمون عند شروطهم؛
4. البيّعان بالخيار ما لم يفترقا؛
و... .
در اينجا نكته‌اي را متذكر مي‌شويم: قسمت عظيمي از روايات اهل بيت در كتب اهل سنت است، چطور ما نسبت به اين كتاب‌ها خوشبين نيستيم؟ دو استاد درگذشته آيت الله سيد مهدي روحاني و آيت الله ميرزا علي احمدي ميانجي، مطالب گسترده‌اي در 10جلد در اين مورد آماده كرده‌اند و در آنها روايات اهل بيت ( عليهم السلام ) را كه در كتب اهل سنت است، يكجا گرد آورده‌اند و نخستين جلد آن، منتشر شده است و اين حاكي از اين است كه در قرون گذشته ـ برخلاف امروز ـ فقيهان و محدثان اهل سنت به روايات اهل بيت ارزش قائل شده و به آن عمل مي‌‌كردند.

322
شبهه 14
آيا صدّيقه لقب عايشه است؟
گفته‌اند: صديقه لقب عايشه است، نه لقب فاطمه زهرا(ها).
پاسخ
ما فعلاً درباره لقب دختر گرامي پيامبر سخن نمي‌گوييم؛ زيرا قطعاً او صديقه طاهره است و پيشواي ششم حضرت امام صادق ( عليه السلام ) او را صديقه مي‌‌خواند.(1) اما اينکه صديقه لقب عايشه باشد، دليلي بر آن نيست. چگونه مي‌‌توان او را صديقه خواند با اينکه قرآن درباره او و حفصه مي‌‌فرمايد:
(إِنْ تَتُوبا إِلَي اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما وَإِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَجِبْرِيلُ وَصالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهِيرٌ) (تحريم: 4)
اگر از كار خود توبه كنيد به نفع شماست، زيرا دل‌هايتان از حق منحرف شده و اگر بر ضد او دست به دست هم دهيد، كاري از

1. كافي، ج1، باب مولد الزهراء، ح 4.

323
پيش نخواهيد برد، زيرا خداوند، ياور اوست و جبرئيل و مؤمنان نيكوكار و فرشتگان نيز در پي آنان از او پشتيباني مي‌‌كنند.
آيا كسي كه اين نوع، مورد خطاب باشد، مي‌‌توان گفت: او صديقه است؟ اين آيه به اتفاق مفسران اهل سنت در مورد عايشه و حفصه وارد شده است.
در صحيح بخاري از ابن عباس نقل شده است كه مي‌‌گويد: از عمر پرسيدم: ‹آيا دو نفر از همسران پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) كه بر ضد او دست به دست هم داده بودند، چه كساني بودند؟› عمر گفت: ‹حفصه و عايشه بودند›. سپس افزود:
به خدا سوگند ما در عصر جاهليت براي زنان چيزي قائل نبوديم تا اينکه خداوند آياتي را درباره آنان نازل كرد و حقوقي براي آنان قرار داد (و آنها جسور شدند).1

1. صحيح بخاري، ج6، ص 195، ذيل سوره تحريم.

324
شبهه 15
چرا با معاويه كاتب وحي ناسازگاريد؟
از فضايل معاويه يكي اين است كه كاتب وحي بوده است، چرا با او ناسازگاري مي‌‌كنيد؟
پاسخ
معاويه در سال هشتم هجرت پس از آنکه اسلام، بر اكثر نقاط شبه جزيره حاكم شد، با پدرش تحت فشار عمومي به ظاهر اسلام را پذيرفتند و فتح مكه در اواخر سال هشتم هجرت بوده و پس از آن، پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) دو سال و چند ماه زنده بوده است. بنابراين، اگر او بخواهد نويسنده وحي باشد بايد در آن دو سال و اندي باشد كه از مكه به مدينه هجرت كرده‌اند و پيامبر به او اعتماد كند تا وحي را بنويسد، ولي اميرمؤمنان علي ( عليه السلام ) از آغاز بعثت تا پايان هجرت، كاتب وحي بوده، آيا مي‌‌توان اين دو كاتب را يكسان دانست؟
فرض كنيد او چند آيه را هم در كنار ديگر كاتبان نوشته باشد، ولي آيا اين حسنه مي‌‌تواند مايه مغفرت آن گناهان بزرگ او باشد؟

325
بزرگ‌ترين گناه او اين است كه در مقابل خليفه برگزيده مردم علاوه بر تنصيص خدا و رسول، مقاومت كرد و جنگي را به راه انداخت كه در آن هفتاد هزار مسلمان كشته شدند و مسئله دستگيري قاتلان عثمان بهانه‌اي بود كه در مقابل علي ( عليه السلام ) بايستد درحالي‌که وظيفه او اين بود كه بيعت كند، آن‌گاه از علي بخواهد كه قاتلان عثمان مجازات شوند.
يكي از گناهان بزرگ او اين است كه حكومت شورايي اسلام را به حكومت سلطنتي و موروثي تبديل كرد و لذا ساليان درازي، خاندان ابي‌سفيان و مروانيان بر تخت خلافت اسلامي تكيه كرده و حكمراني نمودند و فساد و بي‌عدالتي، آن‌چنان جهان را فرا گرفت كه با يك خيزش عمومي، به سلطنت آل ابي‌سفيان ومروانيان خاتمه داده شد.
رشيد رضا در تفسير المنار مي‌‌نويسد: در آستانه (استانبول) يك نفر از انديشمندان آلمان به يكي از سران اسلامي گفت: ما بايد مجسمه معاويه را با طلا بسازيم و در ميدان برلين نصب كنيم؛ زيرا او حكومت شورايي اسلام را به شيوه سلطنتي تبديل كرد و از پيشروي مسلمانان به‌سوي غرب جلوگيري نمود و اگر او نبود هم اكنون مسلمانان در قلب اروپا حكومت مي‌‌كردند.(1)
البته سخن درباره معاويه فراوان است به همين مقدار بسنده مي‌‌شود.

1. المنار، ج11، ص 26، تفسير سوره يونس.

326
شبهه 16
ابوسفيان، صحابه پيامبر بوده، چرا نسبت به او بي‌مهري مي‌‌كنيد؟
مي‌گويند: ابوسفيان از نامداران صحابه بوده و از جمله فضايل او، شكستن بت‌‌هاي كعبه بود كه نشانگر توجه خاص پيامبر به وي بود.
پاسخ
ابوسفيان، جرثومه‌اي بود كه از روز نخست، در مقابل پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ايستاد تا در مكه بود به همراهي ابولهب از آزار پيامبر دست نكشيد، پس از رحلت پيامبر در بيشتر غزوه‌ها دست‌اندركار بود. در جنگ بدر كه كاروان قريش، نزديك بود در محاصره نيروي اسلام قرار گيرد، او پيامي به سران قريش فرستاد كه هرچه زودتر كاروان تجارتي خود را دريابند و به‌طور مجهز حركت كنيد. كاروان قريش با حيله ابوسفيان از محاصره درآمد ولي قريش پس از رسيدن به سرزمين بدر از نجات كاروان آگاه شدند، مع الوصف اصرار ورزيدند با پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بجنگند كه تفصيل آن در کتب سيره آمده است.

327
در جنگ احد، او جنگ را رهبري مي‌‌كرد و اصولاً او بود كه قريش را ساماندهي كرد و براي انتقام‌گيري از مسلمانان به احد آمد و خسارات سنگيني بر مسلمانان وارد كرد.
در جنگ خندق، وي با فعاليّت ميداني توانست ده هزار سرباز از نقاط مختلف شبه جزيره گرد آورد و مدينه را محاصره كند تا به نداي اسلام خاتمه دهد كه در پرتو رشادت‌‌هاي سربازان اسلام و مقاومت‌‌هاي شبانه‌روزي آنها و فداكاري علي ( عليه السلام ) بزرگ‌ترين قهرمان قريش، عمرو بن عبدود كشته شد و آنها ناچار شدند مدينه را رها كنند و برگردند.
سال هشتم، فرا رسيد و پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) با نيروي ده هزار نفري، مكه را محاصره كرد و ابوسفيان غافلگير شد و براي حفظ جان، برنامه را عوض كرد و آماده پذيرش ظاهري اسلام شد، درحالي‌که در دل، يك ذره به رسالت پيامبر ايمان نداشت.
شگفت اينجاست كه طراح شبهه مي‌‌گويد: ابوسفيان بت‌‌هاي دور كعبه را شكست و اين يك غلط واضح تاريخي است كه احدي نگفته است، بلكه اين بت‌ها قسمتي به دست پيامبر و قسمتي ديگر به وسيله علي ( عليه السلام ) شكسته شد.
آنچه در تاريخ است، براي شكستن بت‌‌هاي ثقيف، پيامبر او را با دو نفر ديگر ارسال كرد كه آنها را بشكنند، آن هم در مقابل ثروتي هنگفت كه از غنايم جنگي اسلام، به او بخشيده شد تا دل او به دست

328
آيد و از فتنه‌انگيزي دست بردارد.
ولي متأسفانه، پس از درگذشت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نيز از فتنه‌انگيزي دست برنداشت. هنگامي كه اميرمؤمنان مشغول تجهيز پيامبر بود و دنياطلبان هم در سقيفه مشغول مصادره خلافت بودند، درِ خانه علي ( عليه السلام ) را زد و گفت: دستت را بده تا با تو بيعت كنم. هدف او بيعت كردن نبود هدفش اين بود كه گروهي از بني‌اميه پشت سر علي ( عليه السلام ) قرار گيرند و گروه‌هايي پشت سر خليفه برآمده از سقيفه، تا يك جنگ داخلي تمام عيار درگيرد و اسلام نابود گردد و شرك پيروز شود و لذا اميرمؤمنان در پاسخ او گفت: برو من نيازي به بيعت تو ندارم، تو از اول نسبت به اسلام حسن نيت نداشتي و اكنون نيز نداري.(1)
روزي كه عثمان به خلافت نشست، در خانه خليفه، با حضور بزرگان بني‌اميه، جلسه‌اي سرّي تشكيل شد و اين پير خرفت كه نابينا شده بود در آنجا حضور داشت و گفت: آيا در اين جلسه غير از ما هم كسي هست؟ گفتند: نه، فقط اموي‌ها هستند، او با صداي بلند گفت:
تلقفوها تلقف الكرة فوالله ما من جنة و لا نار.(2)
گوي خلافت را به يكديگر پاس دهيد، به خدايي كه
جان ابوسفيان در دست اوست نه بهشتي در كار است و نه دوزخي.

1. تاريخ طبري، ج2، ص 449.
2. اغاني، ابوالفرج، ج6، ص 356؛ انساب الاشراف، بلاذري، ج4، صص 12 و 13.

329
عثمان گفتار او را شنيد، اظهار ناراحتي كرد از آن ترسيد اين سخن به خارج درز كند.
درباره شناخت ابوسفيان به كتاب علامه مقريزي ‹النزاع والتخاصم بين بني‌اميه و بني‌هاشم› مراجعه شود.

330
شبهه 17
اعتقادات وهابيان، مورد تأييد بزرگان اهل سنت است
مي‌گويند: عقايد وهابيان، مورد تأييد علما و بزرگان اهل سنّت است و هيچ نوع تعارضي با آموزه‌‌هاي اسلامي ندارد.
پاسخ
شكي نيست كه ادعا، كاري سهل و آسان است، اما اقامه دليل بر آن، از كندن كوه از جا مشكل‌تر است. چگونه مي‌‌تواند عقايد وهابيان، مورد تأييد بزرگان اهل سنت باشد، درحالي‌که اين مذهب، در اوايل قرن هشتم، به وسيله ابن تيميه (متوفاي 728) پديد آمد، و او نيز در زندان درگذشت؛ زيرا علماي مذاهب چهارگانه، بر دوري عقايد او از اسلام، و بي‌پايگي آن شهادت و گواهي دادند، و لذا حكومت وقت، او را به زندان انداخت و او در زندان درگذشت. اگر عقايد او مورد تأييد علما بود، چنين سرنوشتي پيدا نمي‌كرد و در دمشق و مصر مناظره‌هايي با او داشتند و همگي بر ضلالت او تصريح كردند.(1)

1. بحوث في الملل والنحل، ج4، صص 49ـ 82، متن كلمات آنان در اين مدرك آمده است.

331
اينك ما رؤوس عقايد او را يادآور مي‌‌شويم كه همه اهل سنت با آنها مخالف هستند:
1. او خدا را جسمي مي‌‌داند كه بر تخت‌چوبي نشسته است و تخت كمي كوچك‌تر از اوست که بر اثر سنگيني مانند كجاوه شتر صدا مي‌‌كند.
2. او معتقد است روز قيامت، آتش پايان مي‌‌پذيرد.
3. او سفر براي زيارت پيامبر را حرام مي‌‌داند، درحالي‌که همه علماي اسلام، آن را يك سفر مستحبي براي زيارت قبر پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مي‌‌دانند.
او براي پيامبر و ديگر اولياي الهي معتقد به زيارت نيست، بلكه زيارت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را به‌سان زيارت اهل قبور مي‌‌داند كه با يكي دو سلام پايان مي‌‌پذيرد مانند: ‹ألسلام علي أهل الديار من المسلمين...›.
4. او تبرك به آثار پيامبر را شرك مي‌‌داند، درحالي‌که صحابه پيامبر و تابعان و همه مسلمانان، به آثار منتسب به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، تبرك مي‌‌جويند.
5. او ساختن سايبان و اتاق با گنبد و بارگاه را بر روي قبور اولياي الهي شرك مي‌‌داند و نابودي و ويران كردن آنها را از مظاهر توحيد مي‌‌شمارد.
6. او هر نوع نذر براي اولياي الهي كه هدف از آن وصول ثواب آن به اولياست، حرام مي‌‌داند.
7. او طلب شفاعت را از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، حرام و شرك مي‌‌داند، هرچند اصل شفاعت را منكر نيست.
8. او سوگند به اولياي الهي را كه نشانه عظمت و پاكي روح آنان است، حرام مي‌‌داند، درحالي‌که خدا به جان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) سوگند ياد

332
مي‌‌كند: (لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ).
9. همه مسلمانان غير از پيروان خود را مشرك مي‌‌داند، لذا از روزي كه محمدبن عبدالوهاب در نجد و حجاز، قدرت گرفتند، پيوسته جنگ و جدال با مسلمانان اطراف را ادامه دادند و در حقيقت، حكومت وهابيان بر ويرانه‌‌هاي مسلمانان ساخته شده است.
10. بزرگداشت روز تولد پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را بدعت مي‌‌شمارد، درحالي‌که اين نوع جشن‌ها، نوعي اظهار محبت به رسول خاتم است كه قرآن به اظهار محبت به آنان دستور داده و از اصول مهم اعتقادي و عملي اسلام، دوستي با آنان است.
روشن‌ترين دليل بر عدم پذيرش آراي وهّابيان از طرف علماي اهل سنّت، اين است كه تاكنون، متجاوز از هزار كتاب كه بيشترين آنها را اهل سنت نوشته‌اند، در ردّ او تأليف شده است.(1)
اصولاً عصاره آيين وهابيت، سه چيز است:
1. نشر عقايد يهود درباره تجسيم و تشبيه در صفات خدا
2. پايين آوردن مقام انبيا و اوليا در حدّ يك انسان معمولي، و اينکه مرگ آنان پايان يافتن وجود و هستي آنهاست.
3. ويران كردن آثار تاريخي اسلام كه با كلنگ وهّابيان، با خاك يكسان شده‌اند، و به جاي آن از آثار اقوام مشرك پيش از اسلام و

1. معجم المؤلفات الاسلامية في الردّ علي الفرقة الوهابية، در اين كتاب به شمارش اسامي كتاب‌هايي در ردّ مسلك وهابيت نوشته شده پرداخته است.

333
فرهنگ شرك‌آلود عرب حفاظت مي‌‌كنند.
اين عقايد باطل، نوعي اختلاف در ميان مسلمانان پديد آورد، و آنان براي پوشش عيب‌‌هاي خود، كلمه سلفي را برگزيدند كه بگويند ما پيرو مسلمانان اوليه هستيم، درحالي‌که مسلمانان نخستين، درست خلاف عقايد و رفتار آنان را پيشه خود ساخته بودند، و به همين دليل توانستند اسلام را گسترش دهند.
آنان به سان انسان‌‌هاي جاهل، مغرور به انديشه‌‌هاي موروثي خود از ابن تيميه و شاگرد مكتب او محمد بن عبدالوهاب هستند و هرگز حاضر نيستند كه در يك نشست علمي، موضوعات اختلافي را مطرح كنند تا دلايل ديگران را بشنوند تا شايد اين شكاف كه مسلمانان را بر دو دسته تقسيم كرده، به نحوي ترميم شود، و مسلمانان با مشورت و هم‌انديشي از دانش يكديگر بهره بگيرند، چنان‌که دستور اسلام است.
با توجه به آنچه كه گفته شد، درمي‌يابيم كه وهابيان، نسبت به جمعيت عظيم مسلمانان جهان اعم از سني و شيعه، يك اقليت بسيار كوچك هستند كه با استفاده از زور و تروريسم و همچنين پول‌‌هاي نفتي مي‌‌كوشند عقايد خود را در ميان مسلمانان ترويج كنند، و تنها دو حربه اتهام دارند كه آن را هم فقط بر ضد مسلمانان به كار مي‌‌برند، يعني اتهام ديگران به ‹شرك› و ‹بدعت›، درحالي‌که با مشركين واقعي و غير مسلمانان) و بانيان انحراف‌‌هاي اخلاقي و عملي در ميان مسلمانان (مروّجان فرهنگ الحادي و فساد اخلاقي غرب) نه تنها

334
كاري ندارند، بلكه به راحتي با آنها متحد مي‌‌شوند
Website Security Test