welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

نام کتاب : جدال احسن*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحاني*

جدال احسن
ديباچه
الحمدلله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين
قرآن تنها کتاب الهي است که از تحريف مصون مانده است و با اطمينان و يقين مي‌توان همه کلماتش را کلام خداوند دانست؛ کلامي که جز صدق نمي‌گويد و جز به‌سوي هدايت و سعادت دعوت نمي‌کند.
بر اساس آيه 125 سوره نحل، قرآن دعوتش را بر پايه حکمت، اندرز نيکو و جدال احسن بنا نهاده و مسلمانان را به آن فرا خوانده است. اما برخي فرقه‌هاي اسلامي روشي ديگر در پيش گرفته و اساس کار خود را بر تهمت و شايعه بنا نهاده‌اند؛ به‌گونه‌اي که هر انديشه‌اي غير از انديشه خود را شرک و کفر مي‌دانند و هر رفتاري را که با ضوابط آنان نسازد بدعت مي‌نامند.
وهابيان نمونه بارز اين نوع مرام‌اند که البته خود را داعيه‌دار

16
مسلماني و پيشگام توحيدمداري نيز مي‌خوانند. حربه وهابيان در برخورد با مخالفان خود، نسبت دادن آنان به کفر و شرک و بدعت است. اينان براي پيشبرد اهداف خود، هر وسيله‌اي را موجه مي‌دانند و به هر شبهه و شايعه‌اي بي‌بنياد، تمسک مي‌جويند. آنچه در اين مجموعه بدان پرداخته شده، نمونه‌اي از شبهات و شايعاتي است که اين فرقه عليه پيروان اهل بيت ( عليهم السلام ) مي‌پراکنند و اين ضلالت خود را صراط مستقيم و پيروان هدايت‌يافته اهل بيت ( عليهم السلام ) را گمراه، کافر و مشرک قلمداد مي‌کنند. حضرت آيت الله العظمي سبحاني (حفظه‌الله) در اين کتاب، بر اساس آموزه قرآني و جدال احسن، به پاسخ‌گويي شبهات و رد تهمت‌ها پرداخته و چهره تزوير مدعيان توحيدمداري را برملا کرده است. از خداوند مي‌طلبيم به استاد معظم عمري طولاني و با برکت در جهت خدمت به مکتب اهل بيت ( عليهم السلام ) عطا کند و اين اثر را چراغي فراروي حقيقت‌جويان قرار دهد.
انه ولي التوفيق
گروه کلام و معارف
پژوهشکده حج و زيارت

17
مقدمه
الحمدلله رب العالمين والصلاة والسلام علي سيدنا و نبينا محمد و علي آله الطاهرين
تبيين، اثبات و دفاع عقلاني از گزاره‌هاي اعتقادي و پاسخ به شبهات در حوزه معارف دين، وظيفه اصلي علم کلام و علماي دين است. با اينکه معارف اهل بيت ( عليهم السلام ) کاملاً آشکار، منطقي و بر پايه فطرت بشري است، متأسفانه در سال‌هاي اخير، وهابيان، اين معارف الهي را شرک‌آميز خوانده و پيروان آن را تکفير کرده‌اند.
اثر حاضر با هدف تبيين گزاره‌هاي اصلي اعتقادات شيعه و پاسخ به شبهات اين حوزه، تدوين شده است. اميد است خداي متعال از اين اقدام ناچيز راضي باشد و آن را وسيله هدايت و ارشاد رهپويان حق قرار دهد.
مؤلف

18

19
بخش اول: توحيد و شرک

20

21
فصل اول:
اقسام و مراتب توحيد
گرايش به توحيد و گريز از شرک، از مهم‌ترين مسائل اعتقادي است که کلية تعاليم آسماني از آن نشأت مي‌گيرد و زيربناي ساير معارف توحيدي که انبياي الهي در کتب و کلمات خود بر آن تأکيد ورزيده‌اند، محسوب مي‌شود.
از آنجا که عالمان ديني در آثار خود، اقسام و مراتب توحيد را برشمرده‌اند، ما نيز به صورتي گذرا به هر يک از آنها با استشهاد به آيات قرآن کريم اشاره مي‌کنيم:
اول: توحيد در ذات
منظور از توحيد ذاتي؛ يگانگي خداوند متعال و مانند نداشتن او است. چرا که وجود مثل و مانند براي او محال و ناممکن است.
خداوند در قرآن مي‌فرمايد: (لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ)؛ ‹هيچ چيز همانند او نيست و او شنوا و بيناست›. (شوري: 11)

22
و نيز مي‌فرمايد:
(قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ * اللَّهُ الصَّمَدُ * لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ * وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ) (اخلاص: 1 ـ 4)
خداوند يکتا و يگانه است. خداوندي است که همة نيازمندان قصد او مي‌کنند. (هرگز) نزاده و نه زاده شده و براي او هيچ‌گاه شبيه و مانندي نبوده است.
دوم: توحيد در خالقيت
يعني؛ در صحنة گيتي، خالق و پديدآورنده‌اي غير از خداوند نيست و هرآنچه جامة وجود پوشيده است، از آسمان‌ها و زمين، کوه‌ها و درياها، عناصر و معادن، گياهان و درختان و... همه مخلوق خداوند هستند و اصل وجود آنها و افعال و آثارشان همه مخلوق و معلول او است. آفتاب و گرماي آن، ماه و نور افروزي آن، آتش و سوزانندگي آن و ساير اسباب و علل و مسببات و معلول‌ها، جملگي آفريدة حق تعالي هستند: (قُلِ اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَهُوَ الْواحِدُ الْقَهَّارُ)؛ ‹بگو خدا خالق همه چيز است و اوست يکتا و پيروز›. (رعد: 16)
همچنين مي‌فرمايد:
(اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَهُوَ عَلي كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَكِيلٌ) (زمر: 62)
خداوند آفريدگار همه چيز است و حافظ و ناظر بر همه اشياء مي‌باشد.
(ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ فَاعْبُدُوهُ) (انعام: 102)

23
اين است خداوند، پروردگار شما؛ هيچ معبودي جز او نيست؛ آفريدگار همه چيز اوست؛ پس او را بپرستيد.
از سوي ديگر خواست و مشيّت الهي بر آن است که هر چيزي، از طريق اسباب و وسايل خاص خود موجود شود، لذا مخلوق دانستن جهان، به معناي نفي رابطة عليت در بين موجودات نيست.
سوم: توحيد در ربوبيّت
تدبير جهان به دست مدبر يگانه و کارگزار واحدي است و هيچ موجودي ياري‌‌رسان او نيست، تنها خداوند است که مدبر سراسر هستي مي‌باشد، چنان‌که مي‌‌فرمايد:
(إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَالْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوي عَلَي الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ) (يونس: 3)
پروردگار شما خداوند است که آسمان‌ها و زمين را در شش روز ‹شش دوره[ آفريد، سپس بر تخت (قدرت) قرار گرفت و به تدبير کار (جهان) پرداخت.
(اللَّهُ الَّذِي رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها ثُمَّ اسْتَوي عَلَي الْعَرْشِ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي لِأَجَلٍ مُسَمًّي يُدَبِّرُ الْأَمْرَ) (رعد: 2)
خدا همان کسي است که آسمان‌ها را بدون ستون‌هايي که براي شما ديدني باشد برافراشت. سپس بر عرش استيلا يافت (و زمام تدبير جهان را در کف قدرت گرفت) و خورشيد و ماه را مسخر

24
ساخت که هر کدام تا زمان معين حرکت دارند. کارها را او تدبير مي‌کند.
چهارم: توحيد در تشريع و قانون‌گذاري
حق قانون‌گذاري و وضع قانون براي انسان‌ها، مختص خداوند است. تنها او صلاحيت قانون‌گذاري براي جوامع بشري را دارد و ديگران از اين صلاحيت برخوردار نيستند.
خداوند متعال مي‌فرمايد: (إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ)؛ ‹حکم تنها از آن خداست، فرمان داده که غير از او را نپرستيد›. (يوسف: 40)
اين آيه، حاکميت را منحصر در خداوند مي‌داند و منظور از حاکميت در اين آيه، حاکميت در بُعد تشريع و قانون‌گذاري مي‌باشد. بر طبق آية مذکور، هيچ‌کس جز خداوند نمي‌تواند امر و نهي کند و چيزي را حلال يا حرام نمايد.
از آنجا که منظور از حاکميت در اينجا حاکميت تشريعي است، در ادامة آيه جملة (أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ) ذکر شده است. پس معناي ‹امر› در اين آيه، همان ‹امر تشريعي› است.
قرآن در فرازي ديگر مي‌فرمايد:
(أَ فَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ) (مائده: 50)
آيا آنها حکم جاهليت را (از تو) مي‌خواهند؟! و چه کسي بهتر از خدا براي قومي که اهل يقين هستند، حکم مي‌کند؟!

25
اين آيه قوانين را به دو نوع ‹الهي و جاهلي› تقسيم مي‌‌کند. آنچه زاييده فکر بشر است و مورد تأييد وحي الهي نيست، غير الهي و جاهلي به شمار مي‌رود.
پنجم: توحيد در اطاعت و بندگي
بدين معنا که تنها طاعت و فرمان برداري از خداوند واجب است و اوامر و نواهي اوست که بايد انجام پذيرد. اطاعت از غير خداوند جز با اجازه و امر او روا نيست. در غير اين صورت هر اطاعتي حرام و موجب شرک در اطاعت خواهد بود:
(وَ ما أُمِرُوا إِلاَّ لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ) (بيّنه: 5)
و به آنها دستوري داده نشده بود جز آنکه خدا را بپرستند درحالي‌‌که دين خود را براي او خالص کنند.
‹دين› در اين آيه به معناي اطاعت است. يعني؛ تنها بايد از او اطاعت کنند نه از غير او. البته اطاعت از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نيز واجب است، امّا به دليل دستور خداوند:
(وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ) (نساء: 64)
ما هيچ پيامبري را نفرستاديم مگر براي اينکه به فرمان خدا از وي اطاعت شود.
در آيه‌اي ديگر اطاعت از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را از مظاهر اطاعت خداوند مي‌داند: (مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ)؛ ‹کسي که از پيامبر اطاعت کند، خدا را اطاعت کرده است›. (نساء: 80)

26
بنابراين اطاعت از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، اولي الامر و والدين، با اذن و امر خداوند واجب است و در غير اين صورت نه تنها اطاعت از آنها واجب نيست، بلکه جايز هم نمي‌باشد. مُطاع بالذّات فقط خداوند است و ديگران با اذن و امر او مُطاع مي‌باشند.
ششم: توحيد در حاکميت
حق حکومت بر انسان‌ها مخصوص خداوند متعال است و حکومت ديگران بايد در نهايت به حکومت خداوند منتهي شود؛ زيرا حکومت در جوامع بشري با تصرف و اِعمال قدرت بر جان و مال و محدود نمودن آزادي افراد همراه است و اين امور از حق ولايت حاکمان بر مردم ناشي مي‌شود و اگر ولايت حاکمان مشروعيت نداشته باشد، تمام اقدامات آنان نامشروع و عدواني است. بدون ترديد ولايت حقيقي از آنِ خداوندي است که مالک حقيقي، خالق و مدبر انسان‌هاست و هيچ‌کس بدون اذن او، حق حکمراني بر بندگانش را ندارد:
(إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ يَقُصُّ الْحَقَّ وَهُوَ خَيْرُ الْفاصِلِينَ) (انعام: 57)
حکم و فرمان، تنها از آنِ خداست، حق را از باطل جدا مي‌کند و او بهترين جداکننده ‹حق از باطل[ است.
در آيه‌اي ديگر مي‌فرمايد:
(أَلا لَهُ الْحُكْمُ وَهُوَ أَسْرَعُ الْحاسِبِينَ) (انعام: 62)
بدانيد که حکم و داوري مخصوص اوست و او سريع‌ترين حسابگران است.

27
بنابراين حکومت بر مردم چه به صورت قضاوت و فصل خصومت و چه به صورت حکومت در بُعد اجرايي و سياسي، حق ويژة خداوند است و غير او، تنها به اذن او از چنين حقي برخوردارند. در غير اين صورت حکومت آنان، حکومت طاغوت خواهد بود و قرآن کريم در آيات بسياري از آن نهي نموده است.
هفتم: توحيد در عبادت
بدين معنا که عبادت، منحصر در خداوند است. اين اصل مورد قبول و وفاق تمام مذاهب اسلامي است. با پذيرش اين اصل است که انسان، هويت اسلامي مي‌يابد و مسلمان شمرده مي‌شود. (إِيَّاكَ نَعْبُدُ)، شعار همه روزة مسلمانان است که حداقل ده بار در روز آن را تکرار مي‌کنند. بنابراين پرستش غير خداوند، شريک نمودن غير خداوند با او در عبادت است و موجب بيرون رفتن انسان از دايرة اسلام مي‌شود.
در اين اصل کلي که عبادت و پرستش، ويژة خداوند است ترديد و اختلافي نيست، بلکه در بعضي مصاديق و موارد است که سئوال پيش مي‌آيد، آيا عبادت خداوند صورت مي‌گيرد يا عبادت غير او؟
مثلاً برگزاري مجالس جشن و سرور در اعياد مذهبي، آيا عبادت شخصيتي که به احترام او مجلس تشکيل شده است محسوب مي‌شود يا فقط احترام و تکريم او است نه بيش از آن؟ اگر عبادت محسوب شود، بدون ترديد حرام و شرک است و اگر احترام و تکريم باشد،

28
جايز و بلکه مستحب است.

29

30
فصل دوم:
شبهات
شبهه 1
چگونه قرآن درباره خدا مي‌‌گويد: (يَداهُ مَبْسُوطَتانِ)؟
مي‌گويند: صفات خبري كه در قرآن آمده‌اند حاكي از جسمانيت خدا است، مانند اينكه مي‌فرمايد: (بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ)؛ ‹بلکه دو دست او گشوده است› (مائده: 64) يا (يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ)؛ ‹دست خدا بالاي دست‌هاشان است› (فتح: 10) و امثال آنها... .
پاسخ
قرآن، معجزه جاودانه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) است و از نظر شيريني بيان و برتري معاني، نمونه‌اي ندارد، و يكي از ملاكات بلاغت، به كارگيري مجاز در كلام است و بزرگان گفته‌اند: ‹كلام البلغاء مشحون بالمجاز›. بنابراين، اين نوع صفاتي كه نمونه‌هايي از آن را متذكر شديد، از باب مجاز و تشبيه است.
مثلاً در محاورات عمومي مي‌گويند: فلاني دستش بسته است يا

31
دستش باز است و هر دو كنايه از بخل و بخشش است، يا اينكه مي‌گويند: دست بالاي دست بسيار است، كنايه از قدرت برتر است. اگر قرآن مي‌فرمايد: (يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ) كنايه از تسلّط او بر بيعت‌كنندگان است.
كساني كه راه تجسيم را در پيش گرفته‌اند، داوري آنان درباره اين الفاظ اين است كه بايد بر معني حقيقي حمل شوند، از اين جهت براي خدا دست و پا و چشم و گوش ثابت كرده‌اند و او را به سان انسان مي‌پندارند كه فقط درباره ريش و شرمگاه او نمي‌توان سخن گفت و اثبات بقيه اعضا براي او اشكالي ندارد.
اين گروه، چشم بسته به قرآن مي‌نگرند، در حالي‌كه قرآن مي‌فرمايد: (لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ)؛ ‹چيزي همانند او نيست›. (شوري: 11)
يكي از علماي وهابي كه منكر مجاز در قرآن بود، و معتقد بود كه اين الفاظ را بايد بر معاني ظاهري آنها حمل كرد، و طرفداران مجاز در قرآن را اهل تأويل مي‌شمرد با يكي از علماي شيعه روبرو شد و آنچه توانست درباره شيعه و اينکه آنها قرآن را تأويل مي‌كنند، سخن گفت: اتفاقاً آن عالم وهابي كور و نابينا بود. اين عالم شيعي به او گفت: متأسفم كه حضرت‌عالي در روز رستاخيز از رؤيت خدا و پيامبرش محروميد. آن عالم وهابي وحشت زده گفت: چرا؟ او در پاسخ گفت به گواه اين آيه كه (مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمي فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمي وَأَضَلُّ سَبِيلاً)؛ ‹هر که در اين جهان کور ‹دل[ است، در آن

32
جهان نيز کور و گمراه‌تر باشد›. (اسراء: 72) آن وهابي نابينا گفت: اين آيه مربوط به نابينايي قلب و روح است، نه نابينايي ظاهري. آن عالم شيعي گفت: اين همان تأويل است كه شما منكر آن هستي. او در پاسخ جز فحش و دشنام چيزي نداشت كه بگويد.
چگونه مي‌توان مجاز و تأويل را در قرآن، منكر شد درحالي‌كه قرآن، همه گناهان را به دست‌‌هاي انسان نسبت مي‌دهد و مي‌فرمايد:
(ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ يَداكَ وَأَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلاَّمٍ لِلْعَبِيدِ) (انفال: 51)
اين كيفر به خاطر چيزي است كه دست‌هاي شما پيشاپيش فرستاده‌اند و خدا بر بندگان ستم نمي‌كند.
مسلّماً همه گناهان انسان با دست او انجام نمي‌گيرد، بخشي با چشم و بخشي با گوش و برخي با زبان و همچنين... ولي قرآن همه را مجازاً به دست نسبت داده است، چون عضو فعال در انسان، دست او است و گناه، منسوب به خود انسان است.

33
شبهه 2
ملاك ايمان و كفر، چيست؟
ديده مي‌شود برخي از فرق اسلامي، فرقه‌‌هاي ديگر را تكفير مي‌كنند، آيا اين كار صحيح است؟
پاسخ
ملاك ايمان و كفر در اختيار كسي نيست كه بتواند آن را الگو قرار دهد و جمعي ديگر را مؤمن و جمعي را كافر قلمداد نمايد، بلكه الگوي آن، سيره پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) است كه در چه شرايطي، مؤمن بودن افراد را مي‌پذيرفت؟
در عصر رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، ملاك ايمان، شهادت به سه چيز بود: توحيد، نبوت و معاد.(1) اگر كسي به اين سه مسئله اعتراف مي‌كرد، او را مسلمان مي‌شمرد، بنابراين، همه فرق اسلامي كه بر اين سه اصل، ايمان دارند، همگان در حظيره ايمان وارد شده‌اند. پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ،

1. ايمان به معاد لازمه ايمان به توحيد و رسالت بود.

34
اميرمؤمنان را به جنگ خيبريان فرستاد. علي ( عليه السلام ) چند گام به سمت خيبر رفت سپس از آن نقطه صدا زد: يا رسول الله نبرد با خيبريان تا چه حدي است؟ فرمود: ‹حتّي يشهدوا أن لا إله إلاّ الله و أنّ محمّداً رسول الله›.(1)
البته يك رشته مسائل در اسلام، حالت ضروري و بديهي پيدا كرده مانند خاتميت پيامبر و جسماني بودن معاد، و يا جسم نبودن خدا و محبت و دوستي خاندان رسالت هرگاه كسي يكي از آنها را منكر شود، از آن نظر كه انكار آنها در نظر منكر، ملازم با انكار يكي از اصول سه‌گانه است، چنين فردي از حظيره اسلام، بيرون مي‌رود.
پيامبر گرامي ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، هنگامي كه از مردم، اعتراف به ايمان مي‌گرفت، هرگز از آنها سؤال نمي‌كرد كه:
ـ آيا به زيارت قبور انبيا و اوليا مي‌رويد يا نه؟
ـ آيا به اوليا توسل مي‌جوييد يا نه؟
امثال اينها يك رشته مسائل فقهي و يا كلامي هستند كه در كتاب‌‌هاي فقهي مطرح مي‌شوند. اثبات و نفي آنها، ارتباطي به كفر و ايمان ندارد.

1. صحيح بخاري، ج 2، مناقب علي7؛ صحيح مسلم، ج 7، باب فضائل علي7، ص 121.

35
شبهه 3
طلب شفا و شرک
چگونه مي‌گوييد: ‌اي امام عزيز! فرزند ما را شفا بده! درحالي‌که شافي خداست و اين نوعي شرك است؟
پاسخ
در گذشته، يادآور شديم كه ملاك توحيد و شرك در دست ما نيست كه كاري را عين توحيد و كار ديگر را شرك قلمداد كنيم، بلكه براي خود، معيار و ميزاني دارد كه بايد كارها با آن معيار سنجيده شود و ما اين معيار را با دو مثال روشن مي‌كنيم.
قرآن مجيد، تدبير جهان آفرينش، از جمله شفاي بيماران را به خود خدا نسبت داده است، و منحصر به او شمرده است، و در سوره‌‌هاي مختلف مي‌فرمايد: (يُدَبِّرُ الْأَمْرَ)؛ ‹اوست كه جهان را اداره مي‌كند›. (يونس: 3 و 31؛ رعد: 2؛ سجده: 5)
ولي درحالي‌که تدبير را منحصراً از آن خود مي‌داند، در سوره النازعات مي‌فرمايد: (فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً)؛ ‹پس به آن تدبيرکنندگان کارها

36
ـ فرشتگاني ـ که تدبير امور خلق مي‌کنند› (نازعات: 5)، مسلماً در قرآن تناقض نيست. خود قرآن مي‌فرمايد:
(وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً)
(نساء: 82)
‹آيا در قرآن نمي‌انديشند؟[ و اگر از نزد غير خدا مي‌بود در آن ناسازگاري و ناهمگوني بسيار مي‌يافتند.
ولي تفسير هر دو آيه اين است: تدبير مستقل و غير وابسته
به جايي، از آن خداست. اما به حكم اينکه اين جهان، جهانِ اسباب
و مسبّبات است، يك رشته مدبرهايي هستند كه به اذن خداوند
در تدبير جهان و ارسال ارزاق به بشر مؤثرند و فرشتگاني براي اين كار، گمارده شده‌اند. مدبّر بودن اينها منافاتي با انحصار تدبير در خدا ندارد، زيرا اينها جنود الهي و كارگزاران عالم آفرينش به اذن خدا هستند.
مثال ديگر
همگان معتقديم كه شافي خداست و ابراهيم خليل در اين مورد چنين مي‌گويد: (وَ إِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ)؛ ‹و چون بيمار شوم بهبودم بخشد› (شعراء: 80). ولي در عين حال، خدا مي‌فرمايد: ‹ما در عسل شفا قرار داديم›: (فِيهِ شِفاءٌ لِلنَّاسِ)؛ ‹در آن براي مردم شفاست› (نحل: 69)، تو گويي اين معجون شفابخش است. همچنين حضرت مسيح، تصريح مي‌كند كه من بيماران را بهبود مي‌بخشم و شفا مي‌دهم،

37
اما به اذن خدا، چنان‌که مي‌فرمايد:
(وَ أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ وَأُحْيِ الْمَوْتي بِإِذْنِ اللَّهِ) (آل‌عمران: 49)
و به خواست و فرمان خدا نابيناي مادرزاد و پيس را بهبود مي‌بخشم و مرده را زنده مي‌کنم.
بنابراين منطق قرآن اين است كه شفا، و حتي زنده كردن مردگان، به صورت استقلالي و بدون استمداد از كسي، ويژه خداست ولي شفا، و حيات بخشي به اذن الهي و امر او و به عنوان اينکه كارگزار عالم آفرينش است، به وسيله اولياي خدا انجام مي‌گيرد، با توجه به اين آيات، روشن مي‌شود كه درخواست شفا به نحوي كه حضرت مسيح يادآور آن است، نه تنها شرك نيست، بلكه عين توحيد است و با آيات قرآن، كمال انطباق را دارد.

38
شبهه 4
آيا در قرآن از توسل به اولياي خدا كه درگذشته‌اند،
نهي شده است؟
مي‌گويند: در دو جاي سوره بقره از واسطه قرار دادن بت‌ها و مردگان و... منع شده است. شفاعت قابل قبول در قرآن براي مؤمنان است و شفاعت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) هم به اذن خدا فقط براي مؤمنان است، يعني پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) حق شفاعت براي پدر و مادر و عمويش را ندارد!
پاسخ
نخست سؤال مي‌شود: در كجاي سوره بقره از واسطه قرار دادن مردگان، منع شده است؟ آيات مربوط به شفاعت در سوره بقره عبارتند از:
1. (مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ) (بقره: 255)
کيست آن که جز به خواست و فرمان او نزد وي شفاعت کند؟
2. (وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَلا يُقْبَلُ مِنْها

39
شَفاعَةٌ وَلا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَلا هُمْ يُنْصَرُونَ) (بقره: 48)
و بترسيد از روزي که کسي به کار کسي نيايد و از او شفاعتي پذيرفته نشود و از او برابري ـ عوضي که خود را بازخرد ـ نستانند و نه ياري شوند.
3. (وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَلا يُقْبَلُ مِنْها عَدْلٌ وَلا تَنْفَعُها شَفاعَةٌ) (بقره: 123)
و بترسيد از روزي که کسي به کار کسي نيايد و از او برابري ـ عوضي که خود باز خرد ـ نپذيرند و او را هيچ شفاعتي سود ندهد.
4. (أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْناكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لا بَيْعٌ فِيهِ وَلا خُلَّةٌ وَلا شَفاعَةٌ) (بقره: 254)
از آنچه شما را روزي کرده‌ايم انفاق کنيد پيش از آنکه روزي بيايد که در آن نه داد و ستدي باشد و نه دوستي و نه شفاعتي.
اينها مجموع آياتي است كه پيرامون شفاعت در سوره بقره آمده است، در كدام يك از اين آيه‌ها از ممنوعيت شفاعت مردگان سخن مي‌گويد؟
1. آيه نخست مي‌گويد شفاعت شافعان به اذن خداست.
2. آيه دوم، نفي شفاعتي است كه بني‌اسرائيل، ادعا مي‌كردند، زيرا ابتداي آيه خطاب به آنهاست (وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً).
3. آيه سوم نيز شفاعت بدون اذن را نفي مي‌كند و مربوط به

40
شفاعتي است كه امت يهود معتقد بودند.
4. آيه چهارم هرچند مطلق شفاعت را نفي مي‌كند، امّا به قرينه آيات ديگر نفي شفاعتي را مي‌كند كه اهل كتاب و مشركان بدان معتقد بوده‌اند.
اكنون سؤال مي‌شود در كدام يك از اين آيات آمده است كه اولياي الهي كه درگذشته‌اند را نمي‌توان واسطه قرار داد؟ سخن گفتن بي‌دليل آسان است، ولي اثبات آن مشكل!

41
شبهه 5
توسل به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم )
آيا اين آيه درباره منافقان است؛ آنجا که خداوند مي‌فرمايد:
(وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً) (نساء: 64)
و هيچ پيامبري نفرستاديم مگر براي آنکه به فرمان خدا فرمانش برند و اگر آنان هنگامي که بر خود ستم کردند نزد تو مي‌آمدند و از خدا آمرزش مي‌خواستند و پيامبر براي آنان آمرزش مي‌خواست هرآينه خداي را توبه‌پذير و مهربان مي‌يافتند.
پاسخ
در شأن نزول آيه، دو نظر هست:
1. يكي از يهوديان مدينه با يكي از مسلمانان منافق، اختلافي داشت، بنا گذاشتند يك نفر را به عنوان داور در ميان خود برگزينند، مرد يهودي چون به عدالت و بي‌نظري پيامبر اسلام ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، اطمينان

42
داشت، گفت: من به داوري پيامبر شما راضيم، ولي مرد منافق يكي از بزرگان يهود، به نام كعب بن اشرف را برگزيد؛ زيرا مي‌دانست با هديه مي‌تواند نظر او را به خود جلب كند و به اين ترتيب با داوري پيامبر، مخالفت كرد.(1)
2. بعضي از تازه‌مسلمانان، طبق عادت زمان جاهليت، در آغاز اسلام، داوري‌‌هاي خود را نزد دانشمندان يهود و يا كاهنان مي‌بردند و اين آيه در حق همين افراد، وارد شده است، نه منافقان.(2)
در هر حال، اين فرد، خواه منافق باشد، خواه فرد تازه مسلمان، نوعي مخالفت با فرمان خدا كرده است. خداوند درباره اين فرد، يادآور مي‌شود كه اگر آنها نزد پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بيايند و خود، استغفار كنند و پيامبر هم درباره آنان استغفار كند؛ يعني شفاعت نمايد، خدا گناهان آنان را مي‌بخشد. بنابراين، آيه، يك ضابطه كلي است و اختصاص به موردي مانند فرد منافق يا تازه مسلمان ندارد، بر فرض اينکه درباره منافق هم باشد، اگر شفاعت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) درباره آنان پذيرفته باشد، درباره ديگران، به طريق اولي پذيرفته خواهد شد. اگر منافق مجاز است كه درخواست شفاعت كند، مؤمن واقعي به طريق اولي از اين حق بهره‌مند مي‌باشد.
اين آيه، كاملاً توسل جستن به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) يا اولياي الهي را يك امر

1. مجمع البيان، ج3، ص 68.
2. المنار، ج5، ص 222.

43
شرعي مي‌داند، و صريحاً مي‌گويد كه آمدن به سراغ پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و او را در درگاه خدا، شفيع قراردادن و وساطت و استغفار او براي گنهكاران مؤثر است و موجب پذيرش توبه و رحمت الهي است.
اگر وساطت و دعا و شفاعت خواستن از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، شرك بود، چگونه ممكن بود كه قرآن، چنين دستوري را به گنهكاران بدهد، منتهي بايد خطاكار، نخست خود، توبه كند، سپس براي قبول توبه خود، از استغفار پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، بهره بگيرد.
بديهي است پيامبر آمرزنده گناه نيست. او فقط مي‌تواند طلب آمرزش كند و براي پذيرفته شدن شفاعت او خدا گناه آنان را مي‌بخشد.
از اين گذشته، تأثير استغفار پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) درباره مؤمنان، اختصاصي به اين آيه ندارد، بلكه در سوره توبه نيز آمده است:
(وَ ما كانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِيمَ لِأَبِيهِ إِلاَّ عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها إِيَّاهُ) (توبه: 114)
و آمرزش‌خواهي ابراهيم براي پدرش ـ عموي مشرکش که به جاي پدر سرپرست او بود ـ نبود، مگر از براي وعده‌اي که به او داده بود.
(فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ اللَّهُ وَاسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَلِلْمُؤْمِنِينَ) (محمد: 19)
پس بدان که هيچ خدايي جز خداي يکتا نيست و براي گناه خود و براي مردان و زنان مؤمن آمرزش بخواه.

44
البته در مورد بحث، امر به استغفار هست. ناگفته پيداست چيزي كه خدا به آن امر كرده، درخواست آن از پيامبر، جز تأكيد امر الهي، چيز ديگري نيست.
از آيات سوره يوسف استفاده مي‌شود كه اين رسم ديرينه جامعه توحيدي بوده و لذا آن‌گاه كه پرده از جنايات برادران يوسف برداشته شد، آنها جز اين چاره نديدند كه به پدر پناه ببرند تا براي آنان استغفار كند:
(قالُوا يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا كُنَّا خاطِئِينَ) (يوسف: 97)
گفتند: اي پدر براي گناهان ما آمرزش بخواه، همانا ما گناهکار بوديم.
و چون ما در اين مورد در گذشته نيز سخن گفته‌ايم به همين مقدار، بسنده مي‌كنيم.

45
شبهه 6
توسل و بت‌پرستي
(برداشت نادرست از آيه 38 سوره زمر)
خدا در آيه 38 سوره زمر چنين مي‌فرمايد:
(وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَالْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ قُلْ أَ فَرَأَيْتُمْ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ أَرادَنِيَ اللَّهُ بِضُـرٍّ هَلْ هُنَّ كاشِفاتُ ضُرِّهِ أَوْ أَرادَنِي بِرَحْمَةٍ هَلْ هُنَّ مُمْسِكاتُ رَحْمَتِهِ قُلْ حَسْبِيَ اللَّهُ عَلَيْهِ يَتَوَكَّلُ الْمُتَوَكِّلُونَ)
و اگر از آنها بپرسي چه كسي آسمان‌ها و زمين را آفريده؟ حتماً مي‌گويند: خدا، بگو آيا هيچ درباره معبوداني كه غير از خدا هستند و آنها را مي‌خوانند، انديشيده‌ايد كه اگر خدا زياني براي من بخواهد آيا آنها مي‌توانند آن را برطرف سازند؟ و يا اگر رحمتي براي من اراده كند، آيا آنها توانايي دارند، جلو رحمت او را بگيرند؟ بگو: خدا مرا كافي است و همه متوكلان بايد بر او توكل كنند.
توضيح شبهه اينکه مي‌گويند: شيعيان غير خدا را نمي‌پرستند، لكن توسّل و وساطت ائمه قطعاً به مرده‌پرستي و بت‌پرستي كشيده مي‌شود!

46
پاسخ
اين آيه در مورد مشركان است. مشركان، درحالي‌که خدا را آفريدگار آسمان‌ها و زمين مي‌دانستند، ولي غير او را يعني بت‌ها را مي‌پرستيدند، زيرا آنها را مالكان كارهاي الهي مي‌دانستند.
اين گروه بت‌پرست كه در توحيد ذاتي مشكلي نداشتند، ولي در توحيد ربوبي معتقد بودند كه كارهاي خدا مانند: 1. مغفرت از گناهان؛ 2. پيروزي در جنگ؛ 3. عزت در زندگي و مانند آنها، به بت‌هاي آنها تفويض شده است.
قرآن در نقد اين نظر مي‌فرمايد: از بتان كاري ساخته نيست. اگر خدا بخواهد زياني به كسي برساند آنها نمي‌توانند جلوگيري كنند و اگر بخواهد سودي به كسي برساند، نمي‌توانند جلوگيري كنند. بنابراين، بايد بگوييم خدا كافي است و در امور بر او توكل كنيم.
با توجه به تفسير آيه، روشن شد كه تشبيه توسّل به اولياي الهي، به عمل مشركان، تفسير به رأي است كه جايگاه چنين مفسري به فرموده پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) آتش است؛ زيرا مشركان، در توحيد ربوبي، به تمام معني مشرك بودند و تصور مي‌كردند كه كارهاي خدا به واسطه‌ها واگذار شده است، و لذا آنان را فعّال مايشاء در سرنوشت بندگان مي‌دانستند، درحالي‌که موحّدان در تمام مراحل موحدند:
1. توحيد در ذات خدا، يعني اينکه مثل و نظيري ندارد.
2. توحيد در صفات، علم و قدرت او عين ذات اوست، نه زائد بر ذات.

47
3. توحيد ربوبي، يا توحيد افعالي همه كارهاي جهان در دست خداست و هيچ‌گاه تفويضي انجام نگرفته است.
4. توحيد در عبادت. فقط او را بايد پرستيد، نه غير او را.
اكنون اگر فردي با اين اعتقاد، متوسل به اولياي الهي بشود، جز اين نيست كه از آنها طلب دعا كند كه خدا حاجت او را برآورده كند. در اين درخواست نه براي خدا مثلي قائل شده و نه كار خدا را به اولياي الهي تفويض كرده است.
اينكه مي‌گويد: وساطت، سرانجام سر از بت‌پرستي درمي‌آورد، بايد از او پرسيد پس آيات قرآني را چگونه تفسير مي‌كند كه به مسلمانان و به قول وهابيان به منافقان مي‌گويد: به سراغ پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) برويد تا او در حق شما دعا كند. آيا خدا از سرانجام توسل كه به بت‌پرستي كشيده مي‌شود ـ نعوذبالله ـ آگاه نبود؟!
اگر واقعاً توسّل، ما را به شرك مي‌كشاند، پس اعمال مكه درست شبيه اعمال مشركان است. بوسيدن حجرالاسود و طواف بر گرد خانه‌اي كه از سنگ و گل است، سعي ميان دو كوه، و قرباني‌كردن در مني، همه و همه شبيه اعمال مشركان است، پس چرا خدا به اينها امر كرده است؟ اشتباه اينجاست كه اين اعمال، به دو صورت انجام مي‌گيرد: يكي شرك است و ديگري عين توحيد.
مسلمانان چهارده قرن، به پيروي از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و يارانش، به اولياي الهي متوسل شدند و هيچ‌گاه از خط توحيد دور نشدند.

48
شبهه 7
آيا توسل به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و ائمه اطهار ( عليهم السلام ) با توحيد عبادي سازگار است؟
گفته‌اند: توسل به ارواح مقدسه، نوعي پرستش آنهاست، از اين جهت با توحيد عبادي ـ كه تنها پرستش خداست ـ منافات دارد.
پاسخ
نخست بايد مفهوم ‹عبادت و پرستش› را توضيح داد، آن‌گاه به مسئله ‹توسل› و اينکه با توحيد در پرستش منافات دارد يا ندارد، پرداخت.
عبادت اين است كه انسان در برابر موجودي خضوع كند كه او را خالق جهان و رازق انسان و بخشنده و بخشاينده بداند، و لااقل تصور كند كه برخي از كارهاي خدا به او سپرده شده است، چنان‌که مشركان، چنين تصوّري مي‌كردند. اين نوع خضوع از آن خدا است و شايسته هيچ موجودي نيست و لذا مي‌گوييم: (إِيَّاكَ نَعْبُدُ)؛ ‹فقط تو را مي‌پرستيم›. (فاتحه: 5)

49
ولي خضوع در برابر موجودي كه او را بنده شايسته خدا بداند، و هرگز تصور نكند كه او خداي جهان است و يا كسي است كه كارهاي جهان به او تفويض و واگذار شده، فقط تكريم و احترام است، مانند تكريم پدر و مادر و تكريم معلم و استاد و تكريم اميران و رهبران و... .
با توجه به اين تعريف، توسل، يعني درخواست دعا از انسان والامقام، ارتباطي با پرستش او ندارد، به دليل اينکه در همين جهان، از همين انسان‌‌هاي والا درخواست دعا مي‌شود، حتي خدا امر كرده كه به سراغ آنها برويم و آنها در حق ما استغفار كنند.(1)
نقطه حساس، تفسير عبادت است، بايد ديد نگرش متوسّل به پيامبران و امامان چگونه است؟ هرگاه آنان را بندگان صالح و والاي خدا بداند، هر نوع خضوع درباره آنان، تكريمي بيش نخواهد بود و توسل به آنان جز اين نيست كه از آنان بخواهد كه در حق او دعا كنند؛ زيرا دعاي آنان مستجاب مي‌گردد.

1. ر.ک: نساء: 64.

50
شبهه 8
توسل به انبيا و اوليا
اگر گفته شود مردم با توسل به اهل بيت ( عليهم السلام ) شفا گرفته‌اند. مي‌توان گفت: براي شفا دو شرط لازم است:
1. اذن خداوند به شافي؛
2. جلب رضايت خدا.
اگر اين كار را كرديم ديگر نيازي به اذن خداوند به شافي نيست و خود خداوند شفا مي‌دهد!
پاسخ
همه كارها در جهان هستي بر اساس يك رشته اسباب و علل انجام مي‌گيرد، و همگان به امر الهي فعال و كارسازند و چنان نيست كه خداوند همه كارها را مستقيماً انجام دهد، بلكه فيض و رحمت او، از طريق اسبابي كه خود آفريده و به آنها سببيت بخشيده است، به مخلوقات مي‌رسد. بررسي آيات قرآني اين اصل را به روشني ثابت مي‌كند. ما از ميان آيات فراوان فقط به چند آيه بسنده مي‌كنيم.

51
قرآن مجيد، درباره ذوالقرنين به يك سنت الهي كه متأسفانه مورد انكار وهابيان است، اشاره مي‌كند و مي‌فرمايد:
1. (إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَآتَيْناهُ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ سَبَباً * فَأَتْبَعَ سَبَباً) (کهف: 84 و 85)
ما در روي زمين به او قدرت داديم و اسباب هر چيزي را در اختيار او نهاديم و او هر سببي را دنبال كرد و به كار گرفت.
اين آيه به روشني حاكي است كه مشيت الهي در جهان، با به كارگيري اسباب، تحقق مي‌يابد و هر نوع غفلت و يا تغافل، نوعي بي‌اعتنايي بر اين سنت مي‌باشد.
2. (وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَكُمْ فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ) (بقره: 22)
از آسمان آبي فرو فرستاد و با آن، از ميوه‌‌ها براي شما روزي قرار داد، پس براي خدا شريكاني قائل نشويد درحالي‌که مي‌دانيد.
حرف ‹بـ › در جمله (فَأَخْرَجَ بِهِ) به معني‹سببيّت› است، و مضمون اين آيه در آيات ديگر هم آمده است.
3. (فِيهِ شِفاءٌ لِلنَّاسِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ) (نحل: 69)
در آن (عسل) براي مردم شفاست، و در آن نشانه‌اي است براي كساني كه مي‌انديشند.
قرآن در اين آيه ‹عسل› را مايه شفا براي مردم مي‌شمارد، درحالي‌که شافي حقيقي خداست.

52
4. (وَ تُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ بِإِذْنِي)؛ ‹تو كور و پيس را با اجازه من بهبودي مي‌بخشي›. (مائده: 110)
در اين آيه خدا شفابخشي را به حضرت مسيح نسبت مي‌دهد، درحالي‌که شفابخش اصلي خداست.
بنابراين، فياض و شفابخش واقعي خداست، ولي فيض الهي از طريق اسباب به مردم مي‌رسد و مردم از توسل به اسباب بي‌نياز نيستند.
در طول حيات انساني همه انسان‌ها، حتي انبيا و اوليا از داروهاي طبيعي بي‌نياز نبوده‌اند و از اين طريق شفاي الهي را دريافت مي‌كرده‌اند. به عقل هيچ انساني نرسيده كه شفابخش واقعي خداست، ديگر چه نيازي به اين داروها داريم؟!
از اين بيان، دو نكته روشن شد:
1. شفادهنده واقعي كه مبدأ همه حركات و آثار است، خداست.
2. توجه به اسباب كه فيض الهي از طريق آنها به ما مي‌رسد، منافاتي با شافي بودن خدا ندارد، زيرا سنت الهي بر همين منوال است كه از اين طريق به شفاي واقعي برسيم.
با توجه به اين دو مطلب روشن مي‌شود توسل به رجال الهي و كساني كه مقربان درگاه الهي‌اند و دعاهاي آنان، در نزد خدا پذيرفته و مستجاب است، نوعي توسل به اسبابي است كه خدا، ما را به آن دعوت كرده است.
خداوند آن گروه از مؤمنان را ستايش مي‌كند كه درباره برادران پيشين خود دعا كنند كه خدا آنان را ببخشد، چنان‌که مي‌فرمايد: (رَبَّنَا

53
اغْفِرْ لَنا وَلِإِخْوانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونا بِالْإِيمانِ)؛ ‹خدايا ما را و برادران ما را كه پيش از ما ايمان آورده‌اند ببخشاي›. (حشر: 10)
درحالي‌که خداوند مي‌تواند بدون دعاي برادران، آنان را ببخشد، ولي اصرار دارد كه اين فيض از طريق سبب خاص به نام دعاي برادر ديني برسد.
نتيجه مي‌گيريم كه فيوض مادّي و معنوي از طريق اسباب و مسبّبات به انسان‌ها مي‌رسد و شفاي بيماران نيز ازاين قاعده مستثني نيست كه از يك انسان والا بطلبيم كه دعا كند كه بيمار، شفا پيدا كند.
اگر مي‌گوييم كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) شفا داد، مقصود اين است كه ما به دعاي او متوسل شديم و از طريق او، شفاي الهي به ما رسيد. حتي چه بسا امكان دارد كه خدا به خود پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) كه در عالم برزخ در پيشگاه او زنده و حاضر است، توانايي دهد كه بنده‌اي را شفا دهد، چنان‌که اين قدرت را به حضرت مسيح ( عليه السلام ) داده بود و او چنين مي‌گفت: (وَ أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ وَأُحْيِ الْمَوْتي بِإِذْنِ اللَّهِ) (آل‌عمران: 49)
اگر واقعاً با وجود خدا ديگر نيازي به اسباب نيست، چرا اين همه اسباب در آيات الهي براي نزول رحمت معرفي شده‌اند؟ و چرا حضرت مسيح بيماران صعب العلاج را شفا داد؟
پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نابينا را شفا مي‌بخشد
محدّثان عالي‌قدر اهل سنت از عثمان بن حنيف نقل مي‌كنند كه

54
نابينايي خدمت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) رسيد و عرض كرد: ‹در حق من دعا كن تا من بينايي خود را بازيابم›. پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود: ‹اگر علاقه‌مندي به همين حالت بماني، كه پاداش مي‌بري و اگر مي‌خواهي بينا شوي، اين كار را انجام بده: وضو بگير و دو ركعت نماز بخوان، سپس اين دعا را بخوان:
اللّهمّ إنّي أسألُكَ، وَأَتَوجَّهُ إلَيْكَ بِنَبيِّكَ مُحَمّدٍ نَبِيِّ الرَّحْمَةِ، يا مُحَمَّدُ إنّي أتَوَجَّهُ بِكَ إلي رَبِّي في حاجَتي هذِه فَتَقْضِي لِي، اللّهمَّ شَفِّعْهُ فِيَّ.
قالَ ابنُ حنيف: فَوَاللهِ ما تَفَرَّقْنا وَطالَ بِنا الحديثُ حَتّي دَخَلَ عَلَيْنا كَأنْ لَمْ يَكُنْ بِهِ ضُرٌّ.(1)
پروردگارا! من از تو درخواست مي‌كنم به‌وسيله پيامبرت محمد، كه پيامبر رحمت است رو به‌سوي تو مي‌آورم. اي محمد! من درباره حاجتم، به وسيله تو به خدايم متوجه مي‌شوم تا حاجتم را برآوري. پروردگارا! شفاعت او را درباره من بپذير.
ابن حنيف مي‌گويد: به خدا سوگند! از هم جدا نشده بوديم و هنوز مشغول گفت‌وگو بوديم که آن فرد نابينا بر ما وارد شد درحالي‌که گويا هيچ آثاري از نابينايي نداشت.
اين حديث به روشني دلالت مي‌كند كه اين نابينا به واسطه توسل به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) روشنايي چشم خود را باز يافت و گواه بر اين توسل جمله ‹اللّهمّ إنّي أسألُكَ، وَأَتَوجَّهُ إلَيْكَ بِنَبيِّكَ› است.

1. مسند احمد، ج4، ص 138؛ مستدرك حاكم، ج1، ص 313؛ سنن ابن ماجه، ج1، ص 441 و ديگر اسانيد.

55
لفظ ‹بنبيّك› متعلق به دو فعل پيش است: ‹أسألك› و ‹أتوجه إليك›، به اين اكتفا نكرده و نام پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را مي‌برد: ‹محمدّ نبي الرحمة›.
اصولاً افرادي كه مانع از توسل به اولياي الهي هستند، نوعي عداوت و دشمني با خاندان رسالت دارند، چون نمي‌توانند مقام و موقعيت آنها را در جامعه بپذيرند و از اين طرف هم كينه باطني دارند، ناچار مي‌شوند كينه خود را در قالب يك رشته استدلال‌‌هاي واهي مطرح كنند.
در پايان، شگفت‌آور، تناقضي است كه در سخن اين آقايان ديده مي‌شود. از يك طرف مي‌گويد براي شفا دو شرط لازم است:
1. اذن خدا؛
2. رضايت خدا.
معني اين كلام اين است كه اگر دو شرط موجود بود شافي كار خود را انجام مي‌دهد.
از طرف ديگر مي‌گويد: اگر اين كار را كرديم ديگر نيازي به اذن خداوند به شافي نيست و خود خداوند شفا مي‌دهد.
اين دو شرط براي اين است كه جز خدا، شافي ديگري به اذن الهي داشته باشيم ولي پس از تحصيل هر دو شرط چنين شرطي منتفي مي‌گردد؛ بنگر تناقض را (فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ)!!

56
شبهه 9
مغالطه در مورد توسل به اولياي الهي
گاهي با آيه پنجم سوره احقاف، استدلال مي‌شود كه درخواست حاجت از غير خدا ممنوع است زيرا آنها از خواسته ما بي‌خبرند. اينك متن آيه و ترجمه آن:
(وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ يَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ مَنْ لا يَسْتَجِيبُ لَهُ إِلي يَوْمِ الْقِيامَةِ وَهُمْ عَنْ دُعائِهِمْ غافِلُونَ) (احقاف: 5)
چه كسي گمراه‌تر است از آن كس كه معبودي غير خدا را مي‌خواند كه تا قيامت هم به او پاسخ نمي‌گويد و از خواندن آنها (كاملاً) بي‌خبر است؟! (و صداي آنها را هيچ نمي‌شنود).
پاسخ
يكي از انواع تفسير به رأي اين است كه آياتي را كه درباره مشركان وارد شده، درباره مسلمانان تفسير كنيم. آيه يادشده مربوط به مشركان است كه معتقد به خدايي بت‌هاي خود بوده‌اند و آنها را خدايان كوچك پنداشته و تصوّر مي‌كردند كه كارهاي خداي بزرگ در دست

57
آنهاست و قرآن به اين حقيقت اشاره مي‌كند:
(وَ جَعَلَ لِلَّهِ أَنْداداً لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِهِ...) (زمر: 8)
و براي خداوند همتاياني قرار مي‌دهد تا مردم را از راه او منحرف سازد... .
و در آيه ديگر مقام بت‌ها را در نزد مشركان، چنين توصيف
مي‌كند:
(وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْداداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ) (بقره: 165)
برخي از مردم همانندهايي براي خدا برمي‌گزينند و مانند خدا به آنها عشق مي‌ورزند.
بنابراين بت‌ها را امثال خدا و همانند او مي‌پنداشتند و حتي در جنگ‌ها همراه خود مي‌بردند تا آنها را كمك كنند و قرآن به اين حقيقت اشاره مي‌كند: (وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ يُنْصَرُونَ)؛ ‹به جز خدا، خداگونه‌هايي را برگزيدند شايد ياري شوند›. (يس: 74)
و نيز عزّت و ذلّت را در دست بت‌ها مي‌دانستند و قرآن، اين انديشه باطل را از آنان نقل مي‌كند: (وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لِيَكُونُوا لَهُمْ عِزًّا)؛ ‹جز خدا، خداگونه‌هايي برگزيدند تا براي آنان آبرويي باشند›. (مريم: 81)
بنابراين، قرآن در مورد اين گروه خيره سر مي‌فرمايد: (وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ يَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ)، يعني مشركان، عصر رسالت را خطاب مي‌كند كه از بت‌‌هاي چوبي و فلزي، درخواست حاجت مي‌كردند،

58
درحالي‌که آنها نمي‌شنيدند و نمي‌ديدند.
اين چه ارتباطي به موحّداني دارد كه نه به الوهيت و خدايي امامان و صالحان معتقدند و نه مي‌گويند كه كارهاي خدا به آنان سپرده شده، بلكه آنها را انسان‌هايي والا مي‌دانند كه از قرب و منزلت بيشتري نزد خدا برخوردارند و اگر دعا كنند خدا دعاي آنها را در درگاه الهي مستجاب مي‌كند، و آنان سخنان ما را مي‌شنوند.
با اين بيان فرق دو نوع دعا روشن شد: دعاي مشركان و دعاي موحدان.
اوّلاً: مشركان بت‌ها را ندّ و مثل خدا مي‌پنداشتند ولي موحدان براي خدا ندّ و مثلي قائل نبوده و انبيا و اوليا را مخلوق خدا مي‌دانند.
ثانياً: مشركان تصوّر مي‌كردند كه كارهاي خدا به بت‌ها واگذار شده، درحالي‌که موحّدان، به چنين تفويضي نمي‌انديشند و خدا را مدبّر جهان مي‌دانند و كراراً در قرآن، اين آيه را مي‌خوانند: (يُدَبِّرُ الْأَمْرَ)، ‹او امور جهان را تدبير مي‌كند›. (يونس: 3 و 31؛ رعد: 2؛ سجده: 5) و بدان اعتقاد دارند. با وجود اين تفاوت‌‌هاي ريشه‌اي چگونه مي‌توان اين دو گروه را به هم تشبيه كرد؟
ثالثاً: بت‌‌هاي آنان سنگي و چوبي بودند و شنوايي نداشتند تا پاسخ بگويند ولي انبيا و اوليا پس از رحلت از اين جهان، زندگي خاصّي در آن جهان دارند و لذا ما بر پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) سلام مي‌كنيم و مي‌گوييم: ‹السلام عليك أيّها النبي›، و در زيارت به او خطاب مي‌كنيم و همچنين آيات و روايات بر حيات برزخي آنان گواهي مي‌دهد. ازاين‌رو هر نوع

59
تشكيك در اين مورد انكار مسلمات قرآن و احاديث است.

60
شبهه 10
آيا گفت‌وگو با درگذشتگان مي‌تواند ملاك توحيد و شرك باشد؟
مي‌گويند ما بايد فقط از خدا بخواهيم نه از انسان‌ها، اگر بگوييم يا امام حسن يا امام حسين(هما)، اين شرك است، چون از غير خدا خواسته‌ايم.
پاسخ
ملاك توحيد و شرك را به دست شما و ما نداده‌اند كه هرچه را بخواهيم عين توحيد، و هرچه را نخواهيم، عين شرك قرار دهيم، بلكه توحيد و شرك براي خود، معيار و ميزاني دارد، آن هم مأخوذ از كتاب، سنّت و عقل است. اينك مطالبي را به ترتيب يادآور مي‌شويم تا روشن شود كه درخواست دعا از انبيا و اوليا عين توحيد است.
1. اگر درخواست چيزي از انسان‌ها شرك باشد، پس بايد تمام مردم روي زمين، حتي وهابي‌ها مشرك باشند، چون همه انسان‌ها در زندگي از يكديگر چيزي مي‌خواهند، پدر از پسر، و فرمانده از فرمانبر

61
و مريض از پزشك و... .
اگر بگويند اين نوع خواسته‌ها چون از زنده است، شرك نيست ولي خواستن از مرده شرك است، اين پاسخ بدتر از مطلب پيشين است، زيرا مرگ و زندگي، ملاك شرك و توحيد نيست كه درخواست از زنده عين توحيد، و همان درخواست از مرده شرك باشد، بلكه موت و حيات مي‌تواند ملاك مفيد و غير مفيد بودن يا مؤثر بودن و نبودن درخواست‌ها باشد. نه ملاك توحيد و شرك، بنابراين بايد بگوييد: درخواست از ‹ميت› (البته اگر ميت باشد) فائده ندارد، نه اينکه شرك است.
2. اگر درخواست از انسان‌ها شرك است، و بايد از خدا خواست، پس چرا مسلمانان به حكم قرآن، مأمورند به حضور پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) برسند و از او بخواهند تا درباره آنها دعا كند تا گناهان آنها بخشوده شود. چنان‌که مي‌فرمايد:
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً) (نساء: 64)
اگر آنان كه به خود ستم كردند، ‌اي رسول خدا به حضور تو برسند و خود استغفار كنند و از تو هم بخواهند كه براي آنان طلب مغفرت كني، مطمئناً خدا را آمرزنده و مهربان مي‌يابند.
در اين آيه، خدا دستور مي‌دهد كه ما مسلمانان از غير او بخواهيم كه براي ما دعا كند، حتي قرآن منافقان را نكوهش مي‌كند، كه هرگاه

62
به آنان گفته شود، به حضور رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) برسيد تا در حق شما استغفار كند، آنان از اين مطلب سرپيچي مي‌كنند و كبر مي‌ورزند.(1)
فرزندان يعقوب پس از روشن شدن گناهشان به پدر مي‌گويند: (يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا كُنَّا خاطِئِينَ)، پدر هم در پاسخ مي‌گويد: (سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي) (يوسف: 98) اين مي‌رساند كه در فطرت انساني اين مسئله نهفته است كه اگر انساني از مقام بالاتر چيزي بخواهد كه او واسطه بين وي و خدا باشد عين توحيد است.
3. ممكن است گفته شود تمام اين درخواست‌ها از زنده‌هاست ولي پاسخ آن روشن است. كساني كه انبيا و اوليا را كه برتر از شهدا هستند، مرده مي‌پندارند و معتقدند كه هيچ نوع درك و آگاهي ندارند، برخلاف قرآن سخن گفته‌اند. از نظر قرآن، نه تنها انبيا و اوليا حتي فردي كه به كمك رسولان مسيح (حواريون) پرداخته است، زنده مي‌باشد چنان‌که مي‌فرمايد: (قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قالَ يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ * بِما غَفَرَ لِي رَبِّي وَجَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ) (يس: 26و27) به اين فرد گفته شود: به بهشت در آي، او پس از انتقال از اين دنيا پيامي به مردم دنيا فرستاد و گفت:‌ اي كاش مردم من مي‌دانستند كه خدا مرا بخشيد و مرا از عزيزان قرار داد. گوينده اين كلام حبيب نجّار است. پس از آنکه قوم وي او را سنگسار كردند، پس از رخت بربستن از دنيا اين جمله را گفت: من اينك در بهشتم و از گرامي داشتگان هستم.

1. ر.ک: منافقون: 5.

63
4. اگر واقعاً افرادي كه از اين جهان رخت برمي‌بندند، حياتي نداشته باشند، پس معني تلقين كه يكي از مراسم عبادي تدفين ميت است، چيست؟ ميّت درحالي‌که زير خاك قرار مي‌گيرد به او خطاب مي‌كنند كه اگر دو فرشته سراغ او آمدند بگويد: ‹الله جلّ جلاله ربّي...›.(1)
5. بخاري در صحيح2 خود بابي دارد به نام ‹الميت يسمع خفق النعال› يعني مرده صداي كفش تشييع‌كننده را مي‌شنود، و در اين مورد روايت نقل مي‌كند. اگر واقعاً مرگ پايان زندگي است، شنيدن ميت صداي كفش‌‌هاي تشييع كنندگان چه معني دارد؟!
6. همه مسلمانان در تشهد خود، به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) خطاب مي‌كنند و مي‌گويند: ‹السلام عليك أيها النّبي› اگر خطاب مرده به تعبير شما شرك است، پس خود وهابيان هم مشرك هستند.
7. مشكل وهابيان اين است كه هنوز براي توحيد و شرك، ملاكي معين نكرده‌اند و لذا هر نوع ندا و درخواست يا خضوع و فروتني را در برابر غير خدا، پرستش (عبادت) تلقي مي‌كنند و اگر ملاك آن را روشن مي‌كردند تمام مشكل آنها حل مي‌شد. اينك ما به صورت فشرده يادآور مي‌شويم:
حقيقت عبادت اين است كه انسان در برابر موجودي خضوع كند يا از او درخواست چيزي كند درحالي‌که معتقد باشد كه او خداست و يا

1. الفقه علي المذاهب الأربعة.
2. سنن ابن ماجه، ج 1، ص 464؛ السنن الكبري، ج 3، ص 383؛ مجمع الزوائد، ج 2، ص 322.

64
اينکه مخلوق خداست، اما كارهاي خدايي به او تفويض شده است، مانند آفرينش‌گري، تدبير جهان، رازقيّت؛ امّا اگر ندا و درخواست انسان از موجودي خالي از چنين عقيده‌اي باشد، پرستش تحقق نمي‌پذيرد، بالأخص اگر او در برابر بندگان صالح خدا قرار بگيرد و از آنها بخواهد كه چون نزد خدا مقام و تقربي دارند، درباره او دعا كنند، چنين كاري جز توحيد، چيز ديگري نيست.
8. اينکه مي‌گوييد آنها زنده‌اند، اما رابطه ما با آنها قطع‌شده است، برخلاف گفتار پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) است. او وقتي كه در جنگ بدر اجساد مشركان را در گودالي ريخت با آنها شروع به سخن گفتن كرد. مسلماناني كه تازه شرك را ترك كرده بودند، اعتراض كردند كه با اجساد مردگان سخن مي‌گويي؟ حضرت فرمود: ‹والذي نفس محمد بيده والله ما أنتم بأسمع لما أقول منهم›.(1)
با توجه به اين، شفيع بودن قطعي پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و درخواست دعا از او و كليه كساني كه شفيع مأذون هستند، عين توحيد است.
9. گفتار آقايان درست مخالف عمل و سيره ابوبكر است؛ وقتي وي از درگذشت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) آگاه شد، وارد خانه حضرت گرديد، آن‌گاه خود را به روي او افكند و بوسيد، و گريه كرد. و با او چنين گفت‌وگو نمود: ‹بأبي أنت وأُمّي يا نبي الله...›، چه ندا و درخواستي بالاتر از ‹يا

1. صحيح بخاري، كتاب جنائز، باب الدخول علي الميت، ح 1241.

65
نبي الله› ( 1 ) است؟ چه شد گفتن يا نبي الله عين ايمان شمرده مي‌شود ولي نداي يا حسين شرك.
10. درخواست دعا از اولياي الهي چه در حال حيات و چه در حال ممات، مورد اذن بلكه امر الهي است؛ زيرا آيه 64 سوره آل‌عمران كه به مسلمانان دستور مي‌دهد از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) درخواست كنند تا درباره آنان از خدا مغفرت بطلبد مقيد به حال حيات دنيوي نيست و همه مسلمانان جهان از اين آيه معني عام و مطلق فهميده‌اند و لذا در كنار قبر او با او سخن مي‌گويند و درخواست دعا مي‌كنند و خود صحابه پيامبر عملاً پس از درگذشت او به اين آيه تجسم مي‌بخشيدند. همه مسلمانان جهان از دور و نزديك به زيارت قبر رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مي‌شتابند و از او درخواست دعا و شفاعت مي‌كنند، آيا اين اجماع مسلمانان در طول چهارده قرن حجّت نيست؟
بخاري نقل مي‌كند كه پيامبران بزرگوار از آدم گرفته تا نوح تا برسد به ابراهيم و موسي و عيسي ( عليهم السلام ) در روز قيامت از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مي‌خواهند كه شفاعت كند و به او مي‌گويند:
يا محمد أنت رسول الله وخاتم الأنبياء اشفع لنا إلي ربّك ألاتري ما نحن فيه.(2)
اي محمد! تو رسول خدا و خاتم پيامبراني در درگاه خداوند ما

1. كتاب المغازي، باب دعاء النبي علي كفار قريش، ح 3979.
2. صحيح بخاري، كتاب تفسير قرآن، ح 4712؛ مسند احمد، ج 3، ص 248.

66
را شفاعت کن آيا نمي‌بيني که ما گرفتاريم.
اين گواه بر آن است كه او شفيع مأذون است و خدا اين اذن را به او داده است (وَ لا يَشْفَعُونَ إِلاَّ لِمَنِ ارْتَـضي)؛ ‹و جز براي کساني که او بپسندد و خشنود باشد شفاعت نمي‌کنند›. (انبياء: 28)
بنابراين درخواست دعا و شفاعت از شفيع مأذون است، درحالي‌که وهابيان درخواست شفاعت از پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را ممنوع و شرك اعلام مي‌كنند.

67
شبهه 11
تحقق اذن به شفاعت در روز قيامت
مي‌گويند: به حكم آيه (مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ)؛ ‹کيست آن که جز به خواست و فرمان او نزد وي شفاعت کند؟› (بقره: 255) شفاعت بايد به اذن خدا باشد، ولي اين اذن در روز قيامت محقق مي‌گردد.
پاسخ
اين شبهه حاوي دو مطلب است:
1. شفاعت به اذن الهي منوط است.
2. اين اذن در قيامت محقق مي‌شود.
مطلب نخست، جاي بحث و گفت‌وگو ندارد، زيرا شفاعت، حق الهي است، قرآن مي‌فرمايد: (قُلْ لِلَّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً)؛ ‹بگو: خداي‌ راست همه شفاعت› (زمر: 44) و آيات زيادي گواهي بر اين مطلب مي‌دهند، حتي قرآن، شفاعت فرشتگان را نپذيرفته و آن را منوط به اذن الهي دانسته است و مي‌فرمايد:

68
(كَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي السَّماواتِ لا تُغْنِي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً إِلاَّ مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللَّهُ لِمَنْ يَشاءُ وَيَرْضي) (نجم: 26)
چه بسا فرشتگاني در آسمان‌ها كه شفاعت آنها سودي نمي‌رساند مگر آنکه خدا براي هركس كه مي‌خواهد اجازه دهد و خشنود باشد.
اما مطلب دوم كه مي‌گويد: اين اذن فقط در روز قيامت محقق مي‌شود، اين سخن فقط در مورد شفاعت كبري است كه پيامبران از آدم و نوح و ابراهيم و موسي و عيسي ( عليهم السلام ) به حضورش مي‌رسند و درخواست مي‌كنند كه درباره اهل محشر شفاعت كنند.(1)
و اما شفاعتي جز آن در حال حيات پيامبر تحقق پذيرفته است به گواه اينکه خدا گنهكاران را مأمور مي‌كند تا به حضور پيامبر برسند تا در حق آنان استغفار كند، چنان‌که مي‌فرمايد: (وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً). (نساء: 64)
و شفاعت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) جز دعا و درخواست او از درگاه الهي چيزي نيست.
لفظ شفاعت از شفع به معني جفت گرفته شده و در مورد شفاعت درخواست گنهكار به دعاي شفيع، ضميمه مي‌شود و شفاعت محقق مي‌گردد.
در صحيح بخاري بابي هست با عنوان: ‹إذا اسْتَشْفَعُوا إلي الإمامِ

1. صحيح بخاري، ج 5، ص 226.

69
لِيَسْتَقِي لَهُمْ لَمْ يَرُدَّهُمْ›؛ ‹هنگامي كه مردم از امام خود درخواست شفاعت كنند كه براي آنان باران بطلبد، درخواست آنان را رد نمي‌كند›.
و نيز بابي دارد با عنوان: ‹إذَا اشْتَفَعَ الْمُشْرِكُونَ بِالمُسْلِمينَ عِنْدَ الْقَحْطِ›؛ ‹هنگامي كه مشركين هنگام قحطي از مسلمانان طلب شفاعت نمايند›.(1)
روايات اين دو باب گواهي مي‌‌دهند كه درخواست شفاعت، همان درخواست دعا است و نبايد آن را به صورت ديگر تفسير كرد.
چنان‌که ملاحظه مي‌‌فرماييد: شفاعت به معني درخواست دعا به كار رفته است، قرآن، كساني را كه شفاعت پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را در همين دنيا نمي‌پذيرفتند نكوهش مي‌‌كند و يكي از علائم نفاق مي‌‌داند، آنجا كه مي‌‌فرمايد:
(إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَرَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَهُمْ مُسْتَكْبِرُونَ) (منافقون: 5)
هنگامي كه به آنها گفته شود بياييد تا رسول خدا براي شما استغفار كند سرهاي خود را از روي استهزا و كبر و غرور تكان مي‌‌دهند و آنها را مي‌‌بيني كه از سخنان تو، روي برگردانيده و تكبر مي‌ورزند.

1. صحيح بخاري، ج1.

70
شبهه 12
آيا تبرك جستن به آثار اوليا،
موجب شرك مي‌‌شود؟
گفته‌اند: تبرك جستن، درخواست خير از غير خدا است، و اين نوعي انديشه همتايي براي خداست.
پاسخ
عالم آفرينش بر اساس اسباب و مسبّبات آفريده شده است. بركات دنيوي خدا از طريق عوامل طبيعي به ما مي‌‌رسد. خورشيد، نور مي‌‌افشاند و به انسان‌ها و جانداران، حيات مي‌‌بخشد، و... و اين مسئله‌اي است كه عقل و خرد و نقل و قرآن بر آن گواهي مي‌‌دهند.
تبرك‌جستن، نوعي درخواست خير از عوامل مقدسي است كه مي‌‌توانند مجراي خير الهي باشند. در زمان حضرت مسيح، برخي از بركات الهي از طريق ايشان به مردم مي‌‌رسيد، مانند شفاي بيماران صعب العلاج و زنده كردن مردگان و در حقيقت شافي واقعي و محيي حقيقي خداست، امّا او فيض خود را از طريق بندگان والاي خود به مردم مي‌‌رساند. عين اين سخن درباره پيامبر و امامان و ديگر

71
انسان‌‌هاي والا، درست است.
اراده خداوند بزرگ تعلّق گرفته بود كه ديدگان نابيناي يعقوب را شفا بخشد ولي آن از طريق پيراهن يوسف انجام گرفت، چنان‌که مي‌‌فرمايد:
(فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِيرُ أَلْقاهُ عَلي وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً) (يوسف: 96)
هنگامي كه مژده‌آور آمد و آن را بر چهره‌اش افكند، دوباره بينا شد.
صحابه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، نوزادان خود را به حضور پيامبر مي‌‌آوردند و پيامبر با انگشت خود، كام آنها را برمي‌داشت، به اميد اينکه رحمت حق از طريق پيامبر خاتم ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به فرزندانشان برسد.
البته چيزي كه تبرّك به آن جسته مي‌‌شود، بايد از نظر شرع، دليلي بر قداست و والايي آن باشد و يا منتسب به چنين انساني باشد.
صحابه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) با آب وضوي پيامبر تبرّك مي‌‌جستند و اجازه نمي‌دادند قطره‌اي از آن بر زمين بريزد؛ زيرا معتقد بودند كه رحمت و بركات خدا از همين طريق به آنها مي‌‌رسد.

72
شبهه 13
سجده‌کردن به قبرها شرک است
شما شيعيان به قبرها سجده مي‌‌كنيد و اين كار شرك است.
پاسخ
اين سخن، احتمالاتي دارد كه همگي دروغ و بي‌اساس است:
1. بر روي قبرها سجده مي‌‌كنند؛
2. قبرها را قبله قرار مي‌‌دهند؛
3. به‌سوي قبرها سجده مي‌‌كنند.
هر كدام از اينها مقصود باشد، دروغ و بي‌اساس است.
ما فقط براي خدا سجده مي‌‌كنيم. سجده حالت يك عبادت ذاتي و جهاني دارد كه فقط از آن خداست و اگر هم در امّت‌‌هاي پيشين، سجده بر انسان جايز بود، ولي امت اسلامي، سجده بر غير خدا را حرام مي‌داند و اگر ديده مي‌‌شود كه برخي از زائران حرم‌‌هاي شريف، به مجرد ورود سجده مي‌‌كنند، مقصود، سجده شكر به درگاه الهي است كه آنها را موفق به چنين عملي كرده است. بزرگان اسلام، هرگاه

73
نعمت جديدي به آنها مي‌‌رسد، قبل از بهره‌گيري از آن، براي خدا سجده مي‌‌كنند، تا شكرانه فوري را قبل از استفاده از آن نعمت به‌جا بياورند.

74
شبهه 14
آيا سجده بر تربت حسيني شرک است؟
نماز خواندن بر روي قبور شرك است. و شما اين کار را انجام مي‌دهيد؛ زيرا شما از خاك مرده، مهر درست مي‌‌كنيد و بر روي آن نماز مي‌‌خوانيد؟
پاسخ
وهابيان، در اين مورد مغالطه مي‌‌كنند، زيرا بايد پرسيد:
1. آيا شيعيان روي قبور نماز مي‌‌خوانند؟ يا در كنار قبر؟
2. آيا شيعيان به‌سوي قبر نماز مي‌‌خوانند يا به‌سوي قبله؟
3. بر فرض اينکه هر دو تهمت درست باشد، چه ارتباطي با شرك دارد؟
شرك از مقوله عقايد و باورهاست. حداكثر، اين عمل، بايد حرام باشد، نه شرك؛ زيرا فرد انجام‌دهنده اين كار نه براي خدا شريكي قائل شده و نه افعال اختصاصي خدا را به غير او نسبت داده است.
يادآور مي‌‌شويم كه هرگز كسي بر روي قبر نماز نمي‌خواند و

75
اصولاً امكان اين كار در مشاهد مشرفه وجود ندارد، و هيچ‌كس به‌سوي قبر هم نماز نمي‌خواند، بلكه زائران خانه خدا و ديگران در مشاهد مشرّفه در نقاطي نماز مي‌‌گزارند كه پيكرهاي پاك اولياي الهي در نقطه‌اي نه‌چندان دور از محلّ نماز آنها به خاك سپرده شده است و چون آن سرزمين به وجود آنها تبرّك يافته است از اين نظر، در آن منطقه نماز مي‌‌گزارند و معتقدند مدفن آنها از فضيلت خاصي برخوردار است، و اين مطلب دور از تعاليم اسلام نيست زيرا:
1. قرآن دستور مي‌‌دهد كه در جايگاه ايستادن ابراهيم ( عليه السلام ) نماز بگزاريم؛ چنان‌که مي‌‌فرمايد: (وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّي)؛ ‹از جاي توقف ابراهيم براي خود نمازگاهي برگزينيد›. (بقره: 125)
2. همه مسلمانان در مسجدالنبي نماز مي‌‌گزارند و كسي، كار آنها را شرك نناميده است. و اين از آن‌روست كه مسجدالنبي علاوه بر شرافت ذاتي خود، به خاطر دفن پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در آن، متبرك شده است.
3. خداوند جاي پاي مادر اسماعيل را محل عبادت قرار داده و دستور داده است كه در ‹مسعي›، هفت بار ‹سعي› انجام شود و علت گزينش اين كار، جز اين نيست كه اين نقطه جاي پاي زن پاك و با ايماني است كه براي رضاي خدا در اين سرزمين بي‌آب و علف، سكني گزيد و براي پيدا كردن آب آنجا را هفت بار دور زد.
4. حجر اسماعيل، مدفن گروهي از پيامبران است و از احترام خاصّي برخوردار است و همگان در آنجا نماز مي‌‌خوانيم. اگر واقعاً همه اينها شرك است، پس در همه دنيا موحّدي وجود ندارد!!

76
سجده بر تربت
مطلب دومي كه در شبهه يادآور شده اين بود: ‹دليل بر اينکه شما بر قبور نماز مي‌‌خوانيد، تربت حسيني است كه شما بر آن سجده مي‌‌كنيد› بايد گفت: شخص شبهه‌کننده از فقه خود و احاديث پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) آگاهي ندارد.
از افتخارات پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) يكي اين است كه فرمود: ‹جُعلتْ لِي الأرضُ مَسجداً وَطَهور› ( 1 )؛ ‹زمين براي من، سجده‌گاه و پاك‌كننده قرار داده شده است›.
اين حديث مي‌‌رساند كه مسلمانان بايد بر روي زمين يعني سنگ و خاك سجده كنند و در تيمم نيز بايد بر روي خاك تيمم كنند. بنابراين، سجده بر غير زمين، فاقد شرط صحت نماز است، و لذا از زمان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) تا چند قرن، مسلمانان بر خاك مسجد وسنگريزه‌‌هاي مساجد سجده مي‌‌كردند.
صحابه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) براي جلوگيري از داغ‌شدن سنگ‌ريزه‌ها به وسيله آفتاب سوزان عربستان، آنها را در مشت خود نگاه مي‌‌داشتند و به هنگام سجده بر زمين مي‌‌گذاشتند و بر روي آنها سجده مي‌‌كردند، حتي اگر مسلماني بر گوشه عمامه خود سجده مي‌‌كرد، پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) آن را از زير پيشاني او مي‌‌كشيد و مي‌‌فرمود: ‹ترّب وجهك› ( 2 )؛ ‹صورتت را بر خاك بگذار› و ده‌ها روايت در اين زمينه هست كه جاي بازگويي آنها نيست.

1. صحيح بخاري، كتاب التيمم، ح 335.
2. كنز العمال، ج 7، ص 465، ح19810.

77
امروز متأسفانه سنّت، بدعت شده و بدعت (سجده بر فرش) جاي سنت را گرفته است! ازاين‌رو، شيعيان، پاي‌بند هستند بر خاك سجده كنند، ولي چون همه جا خاك فراهم نيست، مقداري خاك را به صورت مهر (خشك و قالب‌گيري شده) درمي‌آورند تا همه‌جا همراه آنها باشد و به سنت پيامبر خدا ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) عمل كنند. و هرگز ملتزم نيستند كه اين تربت، تربت حسيني باشد، بلكه هر خاك پاك براي آنها سجده‌گاه است، امّا اگر تربت حسيني را ترجيح مي‌‌دهند به خاطر رواياتي است كه از پيشوايان اسلام وارد شده كه سجده بر اين خاك، مايه پذيرفته‌شدن نماز انسان است؛ زيرا آن خاك با خون شهيدان عجين شده و بر خاكي سجده مي‌‌كنند كه بيش از هفتاد تن از شهداي عالي‌مقام در آنجا به خاك سپرده شدند و شهادت با عزّت و ايمان را بر زندگي ننگين با كافران و ظالمان ترجيح داده‌اند.
سجده بر تربت حسيني، يادآور خاطره شيرمرداني است كه براي پايداري اسلام و جلوگيري از نابودي دين، جان‌‌هاي عزيز خود را فدا كردند، و عشق به آنها، عشق به خدا و رسول خداست.
مسروق از اعاظم تابعان جز بر زمين بر چيز ديگري سجده نمي‌كرد، حتي در كشتي همراه خود خاكي مي‌‌برد و بر آن سجده مي‌‌كرد.(1)
عمر بن عبدالعزيز روي حصير مي‌‌ايستاد و خاكي بر روي آن

1. الطبقات الكبري، ج6، ص 953؛ المصنف عبدالرزاق، ج2، ص 583.

78
مي‌‌ريخت و بر آن سجده مي‌‌كرد.(1) اينان هيچ‌گاه متهم به شرك نشدند. حال، اگر در جست‌وجوي سيره سلف صالح هستيم، اين، سيره سلف صالح است.
بالاخره سجده بر زمين مظهر خضوع بيشتر است؛ زيرا انسان پيشاني خود را بر روي خاك مي‌‌نهد و مي‌‌گويد: ‹سبحان ربّي الأعلي›، اين نوع خضوع شايسته مقام ربوبي است يا سجده بر لباس‌‌هاي فاخر و فرش‌‌هاي گران‌قيمت؟ ‹قاتل الله الجهل و الجهالة›.

1. فتح الباري، ج1، ص 410.

79
شبهه 15
آيا سوگند به غير خدا جايز است؟
معمولاً مسلمانان و به‌ويژه شيعيان، به غير خدا سوگند ياد مي‌‌كنند، آيا چنين سوگندي جايز است؟
پاسخ
در مقام فصل خصومت و قضاوت، جز سوگند به خدا، چيزي كارساز نيست. فقط سوگند به خدا و اسماي حسناي او مي‌‌تواند منكر را تبرئه كند، و اما در غير اين مقام، قرآن مجيد، قريب 40 سوگند به غير خدا دارد، و هدف از سوگندهاي قرآن يكي از دو چيز است:
1. سوگند به خورشيد و ماه و شب و روز در سوره ‹الشمس› براي راهنمايي انسان به رموز آفرينش و عظمت آن در اين دو موجود است. خدا با اين سوگندهاي متوالي در انسان، ايجاد انگيزه كرده كه با پي‌گيري با عظمت خلقت، آشنا شود. به همين سبب، در جاي ديگر مي‌‌فرمايد:
(الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَقُعُوداً وَعَلي جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ) (آل عمران: 191)

80
همان‌ها كه خدا را در حال ايستاده و نشسته، و آن‌گاه كه بر پهلو خوابيده‌اند، ياد مي‌‌كنند؛ و در اسرار آفرينش آسمان‌ها و زمين مي‌‌انديشند... .
2. سوگند به موجودي غير خدا به خاطر تكريم و تقديس او، چنان‌که مي‌‌فرمايد: (لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ)؛ ‹به جان تو سوگند، اينها در مستي خود سرگردانند!› (حجر: 72)
خدا در اين آيه، به جان پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، سوگند مي‌‌خورد، اگر واقعاً سوگند به غير خدا آن هم به منظور اظهار قداست و كرامت چيزي، حرام يا قبيح و زشت بود، چرا خدا خود به اين كار دست مي‌‌زند؟ قرآن كتاب هدايت است نه ضلالت. بنابراين، سوگند خوردن به امامان و انبيا، نوعي اظهار كرامت و قداست و پاكي آنهاست، علاوه بر اين، يك نوع اظهار علاقه به اين انسان‌هاي كامل است.
شگفت اينجاست كه وهابيان كه سوگند به غير خدا را تجويز نمي‌كنند، ولي در صحيح مسلم مي‌‌خوانند كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بارها به جان پدر كسي سوگند خورده است، اينك متن روايات:
1. مسلم در صحيح خود نقل مي‌‌كند كه:
جاءَ رَجلٌ إلَي النَّبِيِّ فَقالَ: يا رَسولَ اللهِ، أيُّ الصَّدقةِ أعظَمُ أجْراً؟ فَقالَ: أما و أبِيك لَتُنبَّأنّه، أنْ تَصَدَّقَ وَأنتَ صَحيحٌ شَحيحٌ، تَخشَي الفَقرَ وَتَأمُلُ البَقاءَ.(1)

1. صحيح مسلم، ج3، ص 94، باب أفضل الصدقه از كتاب زكات.

81
مردي حضور پيامبر‹ ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) [ آمد و گفت: ‌اي پيامبر خدا! پاداش كدام صدقه بزرگ‌تر است؟ فرمود: سوگند به پدرت از آن آگاه مي‌‌شوي و آن اينکه صدقه دهي درحالي‌که سالم هستي و به آن حرص داري، از فقر مي‌‌ترسي و به فكر زيستن در آينده هستي.
2. مسلم در صحيح خود نقل مي‌‌كند كه:
جاءَ رَجلٌ إلَي رَسولِ اللهِ ـ مِن نَجدٍ ـ يَسألُ عَنِ الإسلامِ، فَقالَ رَسولُ الله‹ ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) [: خَمس صلواتٍ فِي اليَومِ وَاللَّيلِ.
فَقالَ: هَلْ عَليَّ غَيرُهنّ؟ قالَ: لا، إلاّ أنْ تَطَوَّعَ، وَصِيامُ شَهرِ رَمضانَ.
فَقالَ: هَل عَليَّ غَيرُه؟
قالَ: لا، إلاّ أنْ تَطَوَّعَ، وَذَكرَ لَهُ رَسولُ الله الزَّكاةَ.
فَقالَ الرَّجلُ: هَلْ عَليَّ غَيرُها؟ قالَ: لا، إلاّ أنْ تَطوَّع. فَأدْبَرَ الرَّجُلُ وَهُوَ يَقُولُ: وَاللهِ لا أزيدُ عَلي هذا وَلا أنقُصُ مِنه. فَقالَ رَسُولُ الله‹ ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) [: أفلَحَ ـ وَأبِيه ـ إنْ صَدَقَ. أَوْ قالَ: دَخلَ الجَنَّة ـ وَأبِيه ـ إنْ صَدَقَ.(1)
مردي از اهل نجد به حضور پيامبر‹ ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) [ رسيد و از اسلام سؤالاتي نمود، پيامبر‹ ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) [ فرمود ‹پايه‌‌هاي اسلام امور زير است[:
الف) پنج نماز در روز و شب، مرد نجدي گفت: آيا غير از اينها باز نمازهايي هست؟

1. صحيح مسلم، ج1، ص 32، باب ما هو الإسلام.

82
فرمود: خير، ولي نمازهاي مستحب هست.
ب) روزه ماه رمضان، آن مرد پرسيد، غير از آن باز روزه‌اي هست؟
فرمود: خير، ولي روزه مستحب هست.
ج) زكات، آن شخص پرسيد آيا زكات ديگري هست؟
فرمود: خير، ولي زکات مستحب هست.
آن مرد حضور پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را ترك كرد درحالي‌که مي‌‌گفت نه كم مي‌‌كنم و نه زياد.
پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) (بر پدر وي سوگند ياد كرد و) گفت: سوگند به پدرش رستگار مي‌‌شود، اگر راست بگويد.
يا فرمود: به پدرش سوگند كه اگر راست بگويد وارد بهشت مي‌‌شود.

83
شبهه 16
آيا نامگذاري به عبدالنبي و عبدالحسين شرك است؟!
مي‌گويند: بسياري از مسلمانان بالاخص شيعيان، نام فرزندان خود را عبدالنبي و عبدالرسول مي‌‌گذارند و حال آنكه همه ما بندگان خدا هستيم، نه بنده بندگان فرزانه او.
پاسخ
عبوديت و بندگي، انواع و اقسامي دارد كه اضافه برخي از
آنها اختصاص به خدا دارد، و برخي ديگر به غير خدا نيز اضافه مي‌‌شوند.
1. بندگي تكويني كه مربوط به آفرينش است اين نوع بندگي بايد به‌ خدا نسبت داده شود. اگر حضرت مسيح مي‌‌گويد: ‹انّي عبدالله› و در مورد پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مي‌‌گوييم ‹عبده و رسوله›، مقصود عبوديت و بندگي است كه از آفرينش سرچشمه مي‌‌گيرد يعني چون خدا آفريدگار ماست، همه ما مخلوق او هستيم، نه مخلوق و بنده كسي ديگر، چنان‌که مي‌‌فرمايد:

84
(إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّماواتِ وَالْأَرْضِ إِلاَّ آتِي الرَّحْمنِ عَبْداً) (مريم: 93)
هيچ كس در آسمان‌ها و زمين نيست، مگر آنکه به بندگي خداوند رحمان درمي‌آيد.
2. بندگي قانوني، از نظر قوانين اسلام هرگاه مسلمانان پس از فرو نشستن جنگ، كافران را اسير گرفتند، آنان بندگان مسلمانان خواهند شد چنان‌که قرآن مي‌‌فرمايد:
(وَ أَنْكِحُوا الْأَيامي مِنْكُمْ وَالصَّالِحِينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَإِمائِكُمْ إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ...) (نور: 32)
پس مردان و زنان بي‌همسر را همسر دهيد و همچنين غلامان و كنيزان درستكار خود را اگر فقير و تنگدست باشند، خداوند آنان را از فضل خود بي‌نياز مي‌‌كند، خداوند گشايش‌دهنده و آگاه است.
در اين آيه، براي مسلمانان بندگاني را مطرح مي‌‌كند. اين بندگي، بندگي وضعي و قانوني است.
3. عبوديت تشريفي، و آن به خاطر احترامي است كه براي طرف قائل است، اميرمؤمنان ( عليه السلام ) مي‌‌فرمايد: ‹من علّمني حرفاً فقد صيّرني عبد› ( 1 )؛ ‹هركس سخني به من بياموزد مرا بنده خود كرده است›.
مسلمانان به عنوان اظهار مهر و مودّت به پيامبران و امامان، خود را بنده آنان معرفي مي‌‌كنند، يعني همان‌طوري كه بنده قانوني و وضعي،

1. جامع السعادات، ج 3، ص 112.

85
مطيع مولاي خود مي‌‌باشد، آنان نيز مطيع آنها هستند.
از اين نيز بگذريم، يكي از معاني عبد در لغت به معناي مطيع است بنابراين معناي عبدالرسول، مطيع الرسول و معني عبدالحسين، مطيع الحسين است و مسلماً قرآن ما را به اطاعت رسول و اولي الأمر دعوت كرده است؛ چنان‌که مي‌‌فرمايد: (أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ)؛ ‹خداي را فرمان بريد و پيامبر و صاحبان امر ر›. (نساء: 59)

86
شبهه 17
چرا شيعيان، در برابر امامان
به‌سان عبد مي‌‌ايستند؟
پاسخ
تصور مي‌‌كنند كه ادب در محضر بزرگان مانند رسول خدا يك نوع پرستش آنهاست. تو گويي آنان بين ادب و احترام و پرستش حدّ و مرزي قائل نيستند. قرآن مجيد به مسلمانان دستور مي‌‌دهد كه او را به‌سان ديگران صدا نزنيد و صداي خود را از صداي او بلندتر نسازيد. چنان‌که مي‌‌فرمايد:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَلا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُكُمْ وَأَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ) (حجرات: 2)
اي كساني كه ايمان آورده‌ايد، صداي خود را فراتر از صداي پيامبر نبريد و در برابر او بلند سخن مگوييد ـ داد و فرياد نكنيد ـ آن‌گونه كه بعضي از شما در برابر بعضي مي‌‌كنند، مبادا اعمال شما نابود گردد، درحالي‌که نمي‌دانيد.

87
همگي مي‌‌دانيم ادب برترين سرمايه‌هاست و در سوره نور مي‌‌فرمايد:
(لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضاً)
(نور: 63)
فراخواندن پيامبر را ميان خود مانند فراخواندن برخي از شما برخي ديگر را مسازيد.
هنگامي كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را صدا مي‌‌زنيد، با ادب و احترامي كه شايسته اوست، صدا كنيد، نه همچون صدا زدن يكديگر، به خاطر شرافتي كه محضر پيامبر دارد.
در روايت هست كه ‹إنّ بُيوتَ الأنبياءِ وَأولادِ الأنبياءِ لا يَدْخُلُها الجُنبُ› ( 1 )؛ ‹شخص جنب نبايد وارد خانه پيامبران و فرزندانشان
بشود›.
بنابراين، هرگونه خضوع و خشوع در برابر امامان نشانه ادب و احساس عظمت آنهاست، وگرنه كسي آنها را نه خالق مي‌‌داند و نه روزي رسان و نه مدير و مدبر جهان و نه بخشاينده گناهان، بلكه انسان‌‌هاي والايي كه بايد در حضور آنان، با ادب ايستاد. همين‌طور كه فرزندان در برابر پدران، و فرهيختگان در برابر دانشمندان چنين مي‌‌كنند و اسلام نيز ادب را در برابر استادان و بزرگسالان و والدين تأييد و تأكيد كرده است.

1. بحارالانوار، ج27، ص 255.

88
همان‌طور كه بردگان در برابر مالكان خود، مؤدب مي‌‌ايستند، شيعيان نيز نسبت به امامان، داراي چنين حالتي هستند، آنها را به منزله سروران خود مي‌‌دانند كه بايد در برابر آنان با ادب رفتار كنند.
جاي تأسف است كه آداب اسلامي، زير سؤال مي‌‌رود و در حقيقت سنّت، بدعت مي‌‌شود و بدعت، سنت.

89
بخش دوم: نبوت

90

91
فصل اول:
نبوت
دلايل لزوم نبوّت
خداوند حکيم انسان‌هاي والايي را براي هدايت و راهنمايي بشر برانگيخته و آنان را حامل پيام خويش براي افراد بشر قرار داده است. اينان، همان پيامبران و رسولانند که واسطة جريان فيض هدايت از سوي خداوند به بندگان مي‌باشند، و اين فيض از نخستين روزي که بشر شايستگي بهره‌گيري از آن را يافته، از جانب خدا نازل گرديده و تا عصر پيامبر گرامي اسلام ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نيز ادامه داشته است. بايد دانست آيين هر پيامبري نسبت به زمان و امت خود کامل‌ترين آيين بوده است، و اگر اين فيض الهي مستمر نبود بشر به حدّ کمال نمي‌رسيد.
از آنجا که خلقت انسان، فعل خداي ‹حکيم› است طبعاً آفرينش او هدف و غرض دارد، و با توجه به اينکه در وجود انسان علاوه بر غرايز که با حيوان مشترک است، عقل و خرد نيز هست بايد غرض و هدف از خلقت وي، هدفي معقول باشد.

92
از طرف ديگر، عقل و خرد انسان هرچند در پيمودن راه تکامل او مؤثر و لازم است، امّا کافي نيست، و اگر در هدايت انسان به عقل و خرد قناعت شود، او هرگز راه کمال را به‌طور کامل نخواهد شناخت. براي نمونه، پي‌بردن به مبدء و معاد يکي از مهم‌ترين مسائل فکري بشر بوده است. بشر مي‌خواهد بداند از کجا آمده، چرا آمده، و به کجا خواهد رفت؟ ولي عقل و خرد به تنهايي از عهده تبيين کامل اين مسائل برنمي‌آيد. گواه روشن اين امر آن است که، با همة ترقي که بشر معاصر در علم و دانش کرده است، هنوز بخش عظيمي از انسان‌ها بت‌پرست مي‌باشند.
نارسايي عقل و دانش بشر منحصر به موضوع مبدء و معاد نيست، بلکه وي در بسياري از مسائل حياتي نيز نتوانسته است طريق استواري را برگزيند. ديدگاه‌هاي مختلف و متعارض بشر در مسائل اقتصادي، اخلاقي، خانوادگي و غيره نشانة نارسايي وي از درک صحيح اين مسائل مي‌باشد، و به همين علت است که مي‌بينيم مکتب‌هاي متعارض پديد آمده است.
با توجه به نکتة فوق، عقل صحيح حکم مي‌کند که به مقتضاي حکمت الهي بايد مربيان و رهبران الهي مبعوث شوند تا راه صحيح زندگي را به بشر بياموزند.
کساني که تصور مي‌کنند هدايت‌هاي عقلي مي‌تواند جايگزين هدايت‌هاي آسماني شود بايد به دو مطلب توجه کنند:
1. خرد و دانش بشر در شناخت کامل انسان و اسرار هستي و

93
گذشته و آيندة سير وجودي او ناقص و نارساست، درحالي‌که آفرينندة بشر به حکم اينکه هر صانعي مصنوع خود را مي‌شناسد، از انسان و ابعاد و اسرار وجود او کاملاً آگاه است و در قرآن به اين دليل اشاره کرده، مي‌فرمايد:
(أَ لا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ) (ملک: 14)
آيا آن‌کس که آفريده است (به آفريدة خود) علم ندارد، و اوست دقيق و آگاه.
2. انسان به مقتضاي غريزة حب ذات، آگاهانه يا ناخودآگاه، پيوسته به دنبال منفعت‌جويي‌هاي شخصي است و در برنامه‌ريزي نمي‌تواند از دايرة منافع فردي و گروهي به‌طور کامل صرف‌نظر کند. طبعاً برنامه‌‌هاي بشري از جامعيت کامل برخوردار نخواهد بود، ولي برنامة پيامبران چون از جانب خداوند است از چنين نقصاني منزه است.
با توجه به اين دو نکته بايد گفت که بشر هيچ‌گاه از هدايت‌هاي الهي و برنامه‌هاي پيامبران بي‌نياز نبوده و نخواهد بود.
قرآن و اهداف نبوت
قرآن هدف از بعثت پيامبران را امور زير دانسته است:
1. استحکام مباني توحيد و مبارزه با هر نوع انحراف در اين زمينه؛ چنان‌که مي‌فرمايد:
(وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ) (نحل: 36)

94
در ميان هر امتي پيامبري را برانگيختيم تا خدا را پرستش کنيد و از پرستش مظاهرِ طغيان، بپرهيزيد.
بدين‌منظور پيامبران الهي پيوسته با مشرکان درگير بوده و در اين راه رنج‌هاي بزرگي را متحمل شده‌‌اند.
رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) دربارة هدف بعثت پيامبران مي‌فرمايد:
وَلِيعقِلَ العِبادُ عَن رَبِّهِم ما جَهِلُوهُ، فَيَعْرِفُوهُ بِربُوبِيَّتِه بَعْدَ ما أنکروا، وَيُوَحّدوه بِالأُلوهية بَعدَ ما عَضدُوا.(1)
‹پيامبران را برانگيخت[ تا بندگان وي آنچه را که دربارة توحيد و صفات خدا نمي‌دانند فراگيرند و به ربوبيت و پروردگاري و يگانگي او بعد از انکار و عناد، ايمان بياورند.
2. آشنا کردن مردم با معارف و پيام‌هاي الهي و راه و روش تزکيه؛ چنان‌که مي‌فرمايد:
(هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ) (جمعه: 2)
او کسي است که در ميان اميين پيامبري را برانگيخت تا آيات حق را برآنان فرو خواند و آنان را از رذايل اخلاقي پاکيزه گرداند و کتاب و حکمت را به آنان بياموزد.
3. برپا داشتن قسط در جامعة بشري؛ چنان‌که مي‌فرمايد:
(لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَأَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَالْمِيزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ) (حديد: 25)

1. توحيد، شيخ صدوق، ص 45.

95
ما پيامبران را با دلايل روشن فرستاديم و همراه آنان کتاب و ميزان نازل کرديم تا مردم قسط را به پا دارند.
مسلماً برپا داشتن قسط در گرو اين است که انسان‌ها عدالت را در ابعاد و زمينه‌هاي مختلف بشناسند، و از طريق حکومت الهي آن را تحقق بخشند.
4. داوري در موارد اختلاف؛ چنان‌که مي‌فرمايد:
(كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّـرِينَ وَمُنْذِرِينَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ) (بقره: 213)
مردم يک دسته بيش نبودند (تا اينکه در ميان آنان اختلاف پديد آمد)، سپس خدا پيامبران را، نويدبخش و بيم‌دهنده، برانگيخت و همراه آنان کتاب را فرو فرستاد تا بين مردم در آنچه اختلاف کرده‌اند داوري کند.
بديهي است اختلافات مردم منحصر به عقايد نبوده، بلکه شئون مختلف زندگي را در برمي‌‌گيرد.
5. اتمام حجت بر بندگان؛ چنان‌که مي‌فرمايد:
(رُسُلاً مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَي اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَكانَ اللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً) (نساء: 165)
پيامبراني نويددهنده و بيم‌دهنده را برانگيخت تا پس از آمدن پيامبران، مردم حجت و عذري نزد خدا نداشته باشند، و خداوند قدرتمند و حکيم است.

96
مسلّماً خدا در آفرينش انسان هدفي براي خلقت دارد که اين هدف از طريق تنظيم برنامه‌اي کامل در همة شئون زندگي بشر صورت مي‌پذيرد، و اين برنامه بايد به‌گونه‌اي از طريق خدا به بشر برسد که حجت بر وي تمام شود و بعداً عذر نياورد که من راه و رسم درست زندگي را نمي‌دانستم.

97
فصل دوم:
شبهات نبوت
شبهه 1
عصمت پيامبران و آيه (ظَلَمْتُ نَفْسِي)
مي‌گويند: شيعيان معتقدند كه پيامبران معصومند درحالي‌که حضرت موسي كه يكي از پيامبران است آن مرد قبطي را كشت و خودش چنين گفت:
(رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ) (قصص: 16)
پروردگارا! من بر خودم ستم كردم پس مرا ببخش، خدا نيز او را بخشيد، او بخشنده و مهربان است.
اگر معصوم بود، چرا مي‌‌گويد: (ظَلَمْتُ نَفْسِي)؟!
پاسخ
كشتن فرد قبطي، ترك اولايي بود كه موسي ( عليه السلام ) مرتكب شد؛ زيرا كشتن آن فرد از نظر شريعت حرام نبود، به‌ويژه كه حالت دفاعي داشت؛ زيرا او ديد مظلومي در چنگال ستمگري گرفتار شده است.

98
موسي بايد به ياري او مي‌‌شتافت و نبايد او را تنها مي‌‌گذاشت، ولي دفاع از مظلوع به كشته شدن فرد ستمگر انجاميد كه مي‌‌خواست فرد اسرائيلي را اذيت كند.
اينكه مي‌‌گويد (ظَلَمْتُ نَفْسـِي) به خاطر آن است كه اين عمل پيامدي داشت و آن اينکه مأموران فرعون، به دنبال موسي بودند كه او را دستگير كنند و او ناچار شد، فوراً خاك مصر را به‌سوي مدين ترك كند و در راه چه سختي‌ها و آسيب‌ها ديد و در خود مدين نيز ده سال به چوپاني پرداخت. تمام اين گرفتاري‌‌ها نوعي ستم بر خويش بود كه خود را به دشواري انداخت نه ستم بر خدا و اينکه در آيه قبل مي‌‌فرمايد: (هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ) مقصود اين است كه اين كار نابهنگام بود؛ زيرا اگر موسي ( عليه السلام ) صبر مي‌‌كرد، سرانجام اين قبطي مانند ديگر پيروان فرعون در دريا غرق مي‌‌شد. بنابراين عمل او ذاتاً حرام نبوده، بلكه سبب شد كه موسي به زحمت بيفتد.
نظير اين تعبير را درباره حضرت آدم نيز مي‌‌خوانيم، وقتي آدم، از شجره منهيه خورد و آثار تكويني آن را ديد، گفت:
(رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَتَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ) (اعراف: 23)
پروردگارا! ما بر خويش ستم كرديم و اگر ما را نبخشايي و بر ما رحم نكني از زيانكاران خواهيم بود.
تعبير (ظَلَمْنا أَنْفُسَنا) روشن‌ترين گواه است كه بر خويشتن ستم كردند، نه بر خدا با شكستن قانون او، و نشانه ستم بر خويش اين

99
است كه سبب شد از آن زندگي آرام و دل‌پذير به زندگي ناآرام و پرآشوب دنيوي فرود آيند.
در پايان يادآور مي‌‌شويم كه اعتقاد به عصمت انبيا، از خصايص شيعه نيست، بزرگان اهل سنت نيز پيامبران را پس از نيل به مقام نبوت معصوم مي‌‌دانند.

100
شبهه 2
علم غيب مختص و غير مختص
مي‌گويند: اين سخن که ‹پيامبر برگزيده از ميان مخلوقات خدا بوده و به اذن خدا عالم به غيب بوده است›، اشتباه است زيرا پيامبر در قرآن مي‌‌گويد: (إِنَّما أَنَا بَـشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحي إِلَيَّ...)؛ ‹همانا من آدمي هستم همچون شما که به من وحي مي‌شود...›. (کهف: 110؛ فصلت: 6)
بدين جهت، آگاهي از غيب اختصاص به خدا دارد.
پاسخ
بعضي، نتوانسته‌اند ‹علم غيب مختص به خد› را از ‹علم غيب غير مختص به او› جدا سازند و لذا مغالطه نموده و همه را دربست از آن خدا دانسته‌اند، درحالي‌که اگر به قرآن مراجعه مي‌‌كردند، و اهل فهم و انصاف بودند اين‌گونه سخن نمي‌گفتند. توضيح اينكه: علم غيب بر دو نوع است:
1. علم غيب ذاتي و نامحدود
آگاهي از غيب به صورت ‹علم ذاتي› و نه اكتسابي، آن هم
Website Security Test