welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : سیمای اقتصاد اسلامی*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحاني*

سیمای اقتصاد اسلامی

صفحه 1
سيماى
اقتصاد اسلامى
 
 
نگارش
 
علاّمه محقّق جعفر سبحانى

صفحه 5
 
 

فصل نخست

 
 

اصول مقدماتى اقتصاد اسلامى

 
1. علم اقتصاد و مكتب اقتصاد اسلامى و بيان فرق آن دو.
2. گرايش هاى پيشين، آفت شناخت صحيح اقتصاد اسلامى است.
3. عوامل فقر در جامعه.
4. فقر زدايى در گرو حكومت واحد جهانى است.
5. اقتصاد ، اصل است نه زير بنا.
6. ثروت در اسلام.
7. عنايت ويژه اسلام به اقتصاد
8. مالكيت و اقسام آن.
9. نقاط مشترك مكاتب سه گانه اقتصاد
10.ويژگى هاى اقتصاد سرمايه دارى.
11. پيامدهاى ناگوار اقتصاد سرمايه دارى
12. مشخصات نظام اقتصادى سوسياليسم

صفحه 6
 

صفحه 7
1

علم اقتصاد و مكتب اقتصاد اسلامى

 
علم اقتصاد در اصطلاح توده مردم همان علم معاش است، علمى كه به ما مى اموزد چگونه از منابع طبيعى، با كار كمتر، توليد بيشتر داشته باشيم، توليدى كه نياز ما را در زندگى برطرف سازد.
ساده ترين تعريف علم اقتصاد همين است كه ياداور شديم.
گاهى اين علم به شكل پيچيده ترى تعريف مى شود مخصوصاً از طرف كسانى كه اقتصاد را زيربناى ديگر مسايل مربوط به اجتماع مى دانند مثلاً مى گويند كه اقتصاد عبارت است از:
پيوند دو نيروى متضاد خواسته هاى نامحدود بشر در برابر منابع طبيعى محدود، و توليد محدودتر.

چرا بايد علم اقتصاد آموخت؟

نياز به آموزش علم اقتصاد روشن است زيرا انسان تا روزى كه زندگى ساده داشت و نيازهاى او اندك بود، و فراورده هاى جنگل به آسانى مى توانست نيازهاى او را برطرف سازد، نيازى به چنين آموزش نداشت، ولى

صفحه 8
از روزى كه اجتماعى گشت، و شهر نشينى را برگزيد، نيازهاى او فزونى گرفت، و هر روز نيز نيازى بر نيازهاى قبلى او افزوده شد در چنين شرايطى علم اقتصاد براى او به صورت يك امر ضرورى و حتمى درامد، تا با كار كمتر، بر توليد بيشتر قدرت پيدا كند.
البته بايد توجه كرد كه تمام آنچه كه امروز بشر به آن نام نياز مى گذارد، نياز طبيعى او نيست بلكه يك قسمت از آنها نيازهاى كاذب و نتيجه حرص واز بشر است ولى بايد تصديق كرد كه قسمت اعظم اين نيازها، نيازهاى طبيعى است و هرگز بشر انديشمند و آينده نگر و كاردان نمى تواند خود را از آن جدا سازد، و در پوشاك وخوراك، و مسكن، و روشنايى، و گرمى، وتفريح و شادى، همانند گذشته اكتفا ورزد، و در قيافه زندگى از نظر كم و كيف دگرگونى ايجاد نكند زيرا تنوع طلبى، ورويگردانى از يك نواختى، جزء طبيعت انسان است، او پيوسته خواهان زندگى در چهره هاى دلپذيرتر، و روح افزاتر مى باشد، به خاطر همين تنوع طلبى بشر است كه قوم بنى اسرائيل از ادامه زندگى يكنواخت شكايت كرده و گفتند:
(... لَنْ نَصْبِرَ عَلى طَعام واحد... ).1
"ما بر يك نوع غذا صبر نمى كنيم".
گذشته بر اين، افزايش روز افزون جمعيت زمين كه در اندك زمانى از 3 ميليارد به 5/5 ميليارد نفر رسيده و اگر جنگ جهانى رخ ندهد در مدت كوتاهى دو برابر خواهد شد، ايجاب مى كند كه بشر تلاش هاى تازه اى براى شناخت منابع طبيعى، و حفظ و استفاده صحيح تر انجام دهد، آنگاه با به كار بستن

1. بقره/61.

صفحه 9
شيوه هاى جديد اقتصادى در روش توليد، و توزيع، ومصرف، نيازهاى بشر را بر طرف سازد.

اقتصاد غير از علم اقتصاد است

شكى نيست كه در اسلام علم اقتصاد به اين معنى ياد شده، وجود ندارد. نه اسلام مدعى آن است و نه اين كار در شأن اسلام است، زيرا اين راهى است كه بشر بايد آن را با پاى فكر و انديشه خود، بپيمايد، و اين درِ بسته را با قدرت فكر باز كند، و اگر بشر ابرموجود تاريخ به شمار مى رود به خاطر نعمت خرد و انديشه است كه در سايه آن بتواند مشكلات زندگى را با انگشت خرد و انديشه بگشايد، وبه جاى اين كه موجود پيش ساخته شود، خود ساز گردد، و به قله تكامل برسد. از اين جهت در تعاليم پيامبران اين نوع آموزشها وجود ندارد، آنان هرگز نيامده اند كه به بشر علوم رياضى و طبيعى و اقتصادى بياموزند وان چنان او را از موجود خود ساخته تنزل دهند و به صورت پيش ساخته اى دراورند كه بسان كودك لقمه در دهان او بگذارند.
آرى در مكتب اسلام علم اقتصاد به معنى ياد شده وجود ندارد ولى در تعاليم اسلام يك رشته اصول اقتصادى كه ما نام آنها را "خطوط اقتصاد اسلامى" مى ناميم به روشنى وجود دارد و تفاوت علم اقتصاد با مكتب اقتصاد، بسيار روشن است علم اقتصاد مى كوشد روابط پديده هاى اقتصادى را روشن كند، مانند مالكيت، كار، سرمايه، توليد، توزيع، مديريت ومسايل مربوط به آنها. در اين علم مطالب ياد شده در زير مورد توجه يك دانشمند اقتصاد دان است مانند: آگاهى از زندگى موجود در جامعه هاى كنونى، بررسى مشكلات، كشف راه هاى هر چه سهل تر براى تأمين رفاه بيشتر، وفراهم ساختن وسايل كامل تر و

صفحه 10
سريع تر. سرانجام دانشمندان علم اقتصاد مى كوشند با تمام وسايل و عوامل مؤثر با كمترين كار، سطح توليد را بالا ببرند و از ضايعات و زيان ها بكاهند اين وظيفه علم اقتصاد است.
در جايى كه در كنار اين علم، مكتب اقتصادى داريم كه در تعاليم اسلام توجه عميقى به آن شده است، و آن تنظيم قوانين اقتصادى بر اساس حفظ شؤون اخلاقى، و مصالح انسانى، وعدالت اجتماعى است و مسئوليتى را كه اسلام بر عهده گرفته است همين است وبس، يعنى زندگى اقتصادى را در اين برنامه تنظيم مى كند.
تفاوت علم اقتصاد با مكتب اقتصاد شبيه تفاوت علم تاريخ و اخلاق است تاريخ در باره علل و عوامل حادثه در رابطه و آثار و نتايج آن سخن مى گويد بدون اين كه در حقانيت حادثه اظهار نظر كند او مى گويد به اين علل ارتش اسلام بر ارتش ايران غلبه كرد اين غلبه چنين نتايجى در برداشت، امّا آيا اين پيروزى از قبيل پيروزى حق بر باطل بود يا نه، آيا به طور عادلانه انجام گرفت يا نه، سزاوار بود چنين بشود يا نه، هرگز در اين باره بحث نمى كند ولى اين وظيفه اخلاق است كه با معيارهاى مخصوص درباره جزئيات هر حادثه، قضاوت و دادرسى كند، خوبى وبدى آنها را روشن سازد.
اقتصاد اسلام نسبت به علم اقتصاد همان نقش را بر عهده دارد اسلام با در نظر گرفتن سعادت انسان، كليه فعاليت هاى علماى اقتصاد را كنترل كرده، مشروع و نامشروع،نيك و بد، ظالمانه و عادلانه بودن آنها را روشن مى سازد، از اين جهت بايد گفت در آيين اسلام، علم اقتصاد به آن معنى مطرح نيست در حالى كه در اين آيين مكتب اقتصادى كه حافظ شؤون انسانى و عدالت اجتماعى است وجود دارد.

صفحه 11
در اسلام علم اقتصاد به صورت اصطلاحات پيچيده وجود ندارد امّا نظام مالى، سيستم اقتصادى ويژه اى وجود دارد و اين تفاوت با توجه به خطوط اقتصادى اسلام درباره معاملات حلال و حرام كاملاً روشن مى گردد.
بنابراين هدف، بيان مكتب ها و سيستم هاى اقتصادى نيست بلكه هدف تشريح بينش اسلام در مسايل اقتصادى وبيان امتيازات و تفاوت ها و احياناً اشاره به نقاط اشتراكى كه اسلام با ساير مكتب ها دارد، مى باشد تا يك فرد جستجوگر به آسانى بتواند برداشت هاى صحيح از اقتصاد اسلامى را از برداشت هاى غير صحيح از آن، تشخيص دهد.
بنابر اين بايد هر يك از امور سه گانه ياد شده در زير روشن گردد.
1. خطوط اساسى اقتصاد اسلام كه زيربناى برنامه ريزى هاى اقتصاد اسلامى را تشكيل مى دهد.
2. تشريح نقاط اختلاف و تفاوت هاى اقتصاد اسلامى با ساير مكتب ها، و توضيح نقاط مشتركى كه ميان آن و ديگر مكتب هاى اقتصادى وجود دارد.
3. توضيح نارسايى برخى از برداشت ها از اقتصاد اسلامى.

صفحه 12
2

گرايش هاى پيشين، آفت شناخت صحيح است

 
جستجوگر واقعى كسى است كه كوشش مى كند مفاهيم وارد در مكتبى را، آن چنان كه هست بشناسد نه آن چنان كه قبلاً به آن گرايش پيدا كرده و يا آن را برگزيده است . در عصر كنونى كه مفاهيم اقتصادى بيش از مفاهيم ديگر در مجامع علمى و سياسى مطرح مى باشد، گروهى سعى دارند كه اقتصاد اسلامى را به يكى از دو مكتب معروف "كاپيتاليسم" و "سوسياليسم" تطبيق، نمايند و مفاهيم اقتصادى اسلام را در استخدام مكتبى كه قبلاً به آن گرايش پيدا كرد و يا برگزيده اند، دراورند.
اين گروه از شيوه آفت زاى "تفسير به رأى" در شناخت مكتب ها پيروى كرده و اقتصاد اسلامى را با ويژگى هايى كه دارد فرع مكتبى قرار مى دهند كه آن را برگزيده اند و در نظر آنان اصالت از آنِ مكتبى است كه به آن گرايش پيدا كرده اند، و مفاهيم اسلامى ابزارى است در خدمت مكتبى كه برگزيده اند، اين گونه افراد، شهامت آن را ندارند كه حقايق را بدون گرايش ها و تمايل ها بشناسند، و در برابر مكاتب غرب، آن چنان خودباخته هستند كه يارى دفاع از مكتب اصيل خود را ندارند از اين جهت ناچارند خود را از رنج دفاع برهانند و

صفحه 13
از تلاش و كوشش هاى پى گير، بكاهند. و با دست يابى به ظاهر يك آيه و يا يك حديث و يا يك فتوا كه مى تواند مؤيد مكتب مورد علاقه او باشد، بر ديگر آيات و روايات و فتاوى پرده نسيان، و يا غفلت، و يا اعراض و روگردانى بيفكنند، در صورتى كه براى تشريح ابعاد و كليه مفاهيم يك مكتب بايد تمام دلايل آن مكتب را از آيات و روايات و فتاوى علماى بزرگ اسلام، مورد بررسى قرار داد و با برداشت واحدى مكتب را معرفى كرد.
گروهى خشمگين كه از نظام ظالمانه سرمايه دارى به ستوه آمده و با ديدن ابوابى در فقه اسلامى مانند اجاره، جعاله(مزدگيرى)، مزارعه(كشاورزى)، مساقات (آبيارى) و مضاربه، اقتصاد اسلامى را متهم به سرمايه دارى و يا طرفدار نظام ارباب و رعيتى مى كنند و در اين راه از نثار هر نوع تهمتى پروا ندارند در صورتى كه اگر ماهيت اين نوع معاملات براى آنان تشريح شود، خواهند ديد كه در اين نسبت چقدر ناجوانمردى كرده اند. در برابر اين گروه، گروه ديگرى تحت تأثير شعارهاى داغ و تند كمونيست زده ها قرار گرفته و مى كوشند اصول حقوقى اسلام را دموكراتيك و اقتصاد آن را در چهره سوسياليسم كاذب معرفى كنند.
هر دو گروه گرفتار آفت هاى پيش داورى شده و از مجراى "تفسير به رأى" به تحليل اقتصاد اسلامى وارد شده اند. اسلام از نخستين روز در چهره يك آيين جهانى رخ گشود، و ارزش هاى انقلابى جديد را جايگزين ارزش هاى جاهلى ساخت، و بر ويرانه هاى اشرافى، ونظام هاى ضد انسانى، حكومت الهى و خدا سالارى را بنا نهاد، و با تربيت افرادى مؤمن و انقلابى، رژيم هاى خسروانى و قيصرى را برانداخت، و در نظام زندگى انسان بر اصولى تكيه كرد كه هيچ كدام از دو مكتب اقتصادى آن را بو نكرده است. زهى، دور از

صفحه 14
انصاف است كه آن را طرفدار يكى از دو مكتب قرار دهيم.
از اين جهت بايد در پاسخ بسيارى از پرسشگران كه مى پرسند اقتصاد اسلامى طرفدار كدام يك از دو مكتب معروف است، بايد گفت: هيچ كدام، و اقتصاد اسلام جزئى از نظام كلى است كه براى خود ويژگى هاى خاصى دارد كه در هيچ يك از اين دو مكتب نمى توان آن را يافت.

صفحه 15
3

عوامل فقر در جامعه

 
از مسايل مهمى كه در چشم انداز مكاتب اقتصادى جهان قرار گرفته است و هر كدام درباره آن نظر خاصى دارد مسأله پديده سياه فقر است كه قسمت اعظم جهان معاصر را فرا گرفته است.
1. مكتب سرمايه دارى فقر جامعه ها را معلول عدم هماهنگى ميان نيازهاى بشر و منابع طبيعى مى داند، زيرا پيشرفت تمدن هر روز بر نياز بشر مى افزايد، و او را با نيازهاى جديد روبرو مى سازد، در حالى كه ثروت هاى طبيعى كه در دل طبيعت نهفته است قادر به پاسخ گويى به همه اين نيازها نيست.
در اين كشمكش گروهى بر امكانات بيشترى دست مى يابند و نيازهاى خود را رفع مى كنند در حالى كه گروه ديگر با فقر و محروميت دست به گريبان مى شوند.
اين نظريه توجيه گر مظالم جهان سرمايه دارى است كه مى خواهد فاصله طبقاتى هولناك ووحشتزا را، با سنت هاى طبيعى تفسير كند و خود را از دخالت در اين موضوع پيراسته سازد در حالى كه از نظر كارشناسان اقتصادى منابع

صفحه 16
طبيعى كشف شده جهان براى اداره 17 ميليارد بشر آن هم با وسايل و تكنيك كنونى كافى است تا چه رسد كه بشر در آينده بر منابع جديدى دست يابد و بر قدرت توليد و تكنيك خود بيفزايد.در اين صورت توان اداره بالاتر رفته، و ثروت طبيعى، قدرت اجابت بيشترى را خواهد داشت.
فقر و محروميت پديده اى نيست كه امروز دامن گير بشر شده باشد اين پديده سياه از دوران هاى گذشته وجود داشته و جامعه انسانى پيوسته به دوگروه مرفه و فقير تقسيم مى شدند.
قران مجيد اين نظريه را به گونه اى مردود مى شمارد و مى گويد: خداوند به تمام خواسته ها ونيازهاى انسان جامه عمل پوشيده و هر نوع نعمتى را كه به آن نياز دارد در اختيار اونهاده است آنجا كه مى فرمايد:
(اللهُ الّذى خَلَقَ السَّموات وَالأَرْض وَأَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَكُمْ وَسَخَّرَ لَكُمُ الْفُلْكَ لِتَجْرِىَ فِى الْبَحْرِ بِأَمْرهِ وَسَخَّرَ لَكُمُ الأَنْهارَ ).
(وَسَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَالْقَمَر دائِبين وَسَخَّر لَكُمُ اللَّيْل وَالنَّهار ) .
(وَاتاكُمْ مِنْ كُلّ ما سَأَلْتُمُوهُ وَإِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللهِ لا تُحْصُوها إِنَّ الإِنْسانَ لَظَلُومٌ كَفّارٌ ).1
"خدايى كه آسمانها و زمين را آفريد، و از آسمان باران فرستاد و به وسيله آن ميوه هايى را براى روزى شما پديد آورد و كشتى را براى شما رام گردانيد تا به فرمان شما در دريا حركت كند،و رودها را به سود شما رام نمود .
و خورشيد و ماه را ـ كه با برنامه منظّمى دركارند ـ به تسخير شما

1. ابراهيم/32ـ 34.

صفحه 17
دراورد; و شب و روز را (نيز) مسخّر شما ساخت. و از آنچه كه از او خواسته ايد به شما داد اگر نعمت هاى الهى را شمارش كنيد نمى توانيد بشماريد حقّا كه انسان ستمگر و ناسپاس است".
در آيه اول و دوم از نعمت بزرگ نام برده شده آنگاه در آيه سوم (وَاتاكُمْ مِنْ كُلّ ما سَأَلْتُمُوهُ )تصريح شده است كه آنچه بشر با زبان فطرت و خلقت خواهان آن مى باشد خداوند به او بخشيده است و آسمان و زمين و دريا بسان سفره گسترده براورنده تمام حاجات و نيازهاى بشر قلمداد گرديده است.
قران آنجا كه ميان كارهاى نيك و بد انسان، و واكنش مناسب جهان، ارتباط و پيوندى قائل مى شود، به روشنى تصريح مى كند كه اعمال نيك مايه نزول بركات وگشوده شدن درهاى رحمت مى گردد. بركت و رحمتى كه مى تواند به پديده سياه فقر پايان بخشد چنان كه مى فرمايد:
(وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكات مِنَ السَّماءِوَالأَرْض وَلكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُون ).1
"اگر مردم منطقه ها ايمان مى اوردند و پرهيزگار مى شدند ما درهاى بركت را از آسمان و زمين به روى آنان مى گشوديم ولى آنان (پيامبران خدا) را تكذيب كردند ما نيز آنان را به كيفر اعمالشان گرفتيم ".
بنابر اين توجيه پديده فقر از طريق عدم توازن ميان منابع طبيعى و خواسته هاى انسان از ديد كارشناسان اقتصادى و آيات قران كاملاً مردود است.
اگر كاپيتاليست ها پديده فقر را، به نحو ياد شده توجيه مى كنند، سوسياليست ها و كمونيست ها پديده فقر را معلول عدم موازنه ميان توليد و

1. اعراف/96.

صفحه 18
توزيع مى دانند اين نظريه تا حدودى مى تواند پديده فقر را توجيه كند،يعنى آنجا كه توليد به اندازه كافى و متناسب با نيازهاى بشر باشد امّا حرص و طمع از توزيع عادلانه ثروت جلوگيرى كند، در اين صورت است كه هيولاى وحشت زاى فقر، چهره خود را نشان مى دهد امّا در دو مورد ديگر نمى تواند توجيه گر آن باشد.
1. آنجا كه مواد طبيعى جوابگوى نيازها و خواسته هاى بشر نباشد هر چند ميان توليد و توزيع موازنه صحيحى برقرار مى گردد، در اين مورد علت فقر، فقدان موازنه ميان توليد و توزيع نيست بلكه محدوديت منابع طبيعى و مواد نخستين است .1
2. آنجا كه توليد به اندازه كافى نباشد امّا ميان آن و توزيع موازنه اى برقرار مى گردد.
در اين مورد، نقص در نحوه توزيع نيست بلكه اشكال در سستى جامعه و عدم اهتمام آن به مسأله توليد مى باشد.
در آيين اسلام دستورات لازمى به مسأله توليد داده شده و با وعده و نويدهايى انگيزه خفته بشر را نسبت به مسأله توليد بيدار ساخته هم چنان كه براى برقرارى موازنه ميان توليد و توزيع عادلانه برنامه خاصى ريخته شده است كه در بحث هاى آينده بيان مى گردد.
***

1. اين فرض از نظر وحى الهى وجود ندارد، و تمام نيازهاى فطرى انسان، در طبيعت نهفته است.

صفحه 19
4

فقر زدايى در گرو حكومت واحد بر جهان

 
جهان به حكم پيشرفت صنعت و تكنولوژى آن چنان به هم پيوسته است كه قاره ها و مناطق آن به صورت كشور واحدى درامده است ازاين جهت بايد بر تمام جهان، نظام اقتصادى واحدى حكومت كند، نظامى كه بتواند نيازهاى اساسى انسان ها را پا به پاى پيشرفت هاى علمى، برطرف سازد، وهمه جامعه را در پوشش توازن در توليد، و توزيع، دراورد و در نتيجه همه اعضاى خانواده بشرى در رفاه متناسب و در حال رشد و پيشرفت قرار گيرند.
شكى نيست كه نظام حاكم بر كشورهاى غرب كاملاً استثمارگرانه است اين نظام، گذشته بر اين كه در خود غرب فاصله طبقاتى عميقى پديد آورده، سبب شده است كه بخشى از جهان به دو قطب متضاد، حاكم ومحكوم، غنى، و فقير تقسيم شود و منابع سرشار انرژى موجود در شرق، و ديگر منابع طبيعى موجود در آفريقا را در اختيار بگيرد، و بر جان اين ملتها بتازند، و اسارت دسته جمعى را به جاى بردگى فردى برگزينند، از اين جهت با كمال قاطعيت بايد گفت: تا نظام واحدى بر جهان حكومت نكند، جهان از بردگى هاى دسته جمعى ونقشه هاى خائنانه و اغفالگرانه، نجات نخواهد يافت.

صفحه 20
نابسامانى هاى جهان فقير، خارج از حد توصيف است، طبق آخرين آمار مجامع بين المللى درامد سرانه بيش از يك ميليارد انسان در سال از 50 دلار كمتر است و گاهى تصور مى شود كه اين نابسامانى معلول كمبود مواد قابل استفاده در روى زمين است از اين جهت برخى طرفدار كاهش توليد هستند، و برخى ديگر از جنگ و نابود كردن بخشى از انسان ها پروايى ندارند، ولى تصور كمبود مواد زمينى خيال خامى است كه از انديشه ادامه سلطه گرى و حاكميت جاودانه گروهى، بر گروه ديگر، سرچشمه مى گيرد، چنان كه در گذشته ياداور شديم: بر اثر تحقيق گروهى از دانشمندان، زمين با اين تكنولوژى موجود مى تواند 17 ميليارد بشر را غذا دهد تا چه رسد، كه اگر تكنولوژى بشر رو به تكامل بگذارد، و بتواند از منابع زير زمينى مخصوصاً منابع دريايى حداكثر استفاده را نمايد در اين صورت قدرت بيشترى پيدا كرده و توانِ افزونى بيشترى خواهد داشت.
گاهى تصور مى شود كه چون توزيع ثروت عادلانه نيست، در نتيجه ناهماهنگى عجيبى در سطح زندگى افراد و جوامع پديد آمده و موجب سلطه گروهى بر اكثريت شده است اين مطلب كاملاً صحيح و پا بر جا است ولى لازم است ريشه چنين پديده اى را به دست آورد.
چرا ثروت در ميان مردم جهان به صورت عادلانه تقسيم نشده است ؟ در اين مورد بايد برخورد سياستمداران و طراحان اقتصاد را با انسان در نظر گرفت كه آنان با انسان چگونه معامله مى كنند، و چگونه حرمت و كرامت اورا لگد مال كرده و از بين مى برند.

دو نظام حاكم بر جامعه ها

نظام حاكم بر جهان امروز يا به صورت سرمايه دارى است كه بر شيوه

صفحه 21
استثمار انسان ها استوار است و هرگز مزد واقعى كارگر هماهنگ با ارزش واقعى او نبوده و نيست ماده خامى را كه يك فرد سرمايه دار در اختيار كارگر مى گذارد كه قيمت آن از ده هزار ريال تجاوز نمى كند آنگاه كه كارگر روى آن كار مى كند ارزش آن به پنجاه هزار ريال مى رسد بايد ديد اين ارزش اضافى از آن كيست.
در نظام هاى سرمايه دارى حقوق ناچيزى به كارگر پرداخت مى شود آن هم براى اين كه كارگر قدرت بر ادامه كار داشته باشد وباقى مانده آن از آنِ سرمايه دار است و اين همان نظام ظالمانه اى است كه غرب زور سرنيزه از آن حمايت مى كند و در اين نظام تعادلى ميان مزد كارگر و ارزش كار او وجود ندارد در نظام سوسياليستى ارزش اضافى به جاى آن كه به جيب فرد برود، به جيب حزب حاكم ريخته مى شود و همه مردم برده حزب و هيئت رئيسه مى باشند و باز مزد واقعى كارگر هماهنگ با ارزش واقعى كار نيست اصل معروف ماركسيسم "از هر كس به اندازه توان بايد كار كشيد و به اندازه نياز پرداخت" از اصول ظالمانه اى است كه سبب مى شود كه مازاد نياز به جيب سران حزب حاكم ريخته شود و باز در آنجا نيز گروهى پيوسته حاكم و گروهى پيوسته محكوم است.
در اين بين اقتصاد اسلامى است كه هر دو نظام را مردود شمرده و نظامى بر اساس (عدل) و (احسان) و (نفى بغى) و ستم پى ريزى كرده است چنان كه مى فرمايد:
(إِنَّ اللهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسانِ وَايتاءِ ذِى الْقُرْبى وَيَنْهى عَنِ الفَحْشاءِ وَالْمُنْكَرِوَالْبَغْى يعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ ).1
"خداوند شما را به عدل و دادگرى و احسان و نيكى وكمك به

1. نحل/90.

صفحه 22
خويشاوندان امر مى كند و از عمل زشت و بد و ستم نهى مى نمايد شما را نصيحت مى كند تا متذكر شويد".
خلاصه در نظر اسلام هر دونظام كاپيتاليسم وسوسياليسم مردود مى باشد و ارزش اضافى در هر دو، به جيب سرمايه دار ريخته مى شود چيزى كه هست در نظام سرمايه دارى سرمايه دار فرد است و در نظام سوسياليستى، سرمايه دار دولت يعنى حزب حاكم بر اكثريت. و ما نظر اسلام را در باره ارزش اضافى در بحث هاى آينده بيان خواهيم كرد.

خطرات فقر

اثر سوء ناهنجار فقر از نظر جسمى و روانى، از نظر اخلاقى بر كسى پوشيده نيست. فقر از نظر زيست شناسى سرچشمه بسيارى از بيمارى ها شناخته شده است، مطالعات پزشكى نشان داده است كه هيچ عاملى به اندازه غذا در تعادل و برقرارى سلامت انسان تأثير ندارد. گرسنگى و نرسيدن ويتامين هاى لازم به بدن از مقاومت آن مى كاهد و او را در معرض ابتلا به انواع بيمارى قرار مى دهد در نقاط توسعه نيافته از جهان بسيارى از بيمارى ها معلول فقدان رژيم صحيح غذايى است كه عامل مهمى براى آماده كردن بدن به بيمارى هاى گوناگون است.
از 60 ميليون نفرى كه در هر سال در دنيا مى ميرند 30 تا 40 ميليون نفر در اثر سوء تغذيه فوت مى كنند.1
اين نه تنها بدن است كه در اثر گرسنگى سلامت جسمى خود را از دست

1. به كتاب سياه گرسنگى، صفحات 18و 20 مراجعه فرماييد.

صفحه 23
مى دهد بلكه به خاطر رابطه استوارى كه ميان تن و روان وجود دارد، كمبود ويتامين ها اثر مستقيمى بر جان و روان انسان مى گذارد و از تلاش و كوشش انسان مى كاهد و خلق وخوى او را دگرگون مى سازد وجلو رشد فكرى را مى گيرد، تمام نمودهاى روانى از كار تحقيقى و علمى، ذوقى و ادبى حتى شوخ طبعى و لطيفه گويى معلول سلامت بدن و مزاج است انسانى كه سلامت تن را بر اثر گرسنگى از دست مى دهد شعله هاى روح و روان به خاموشى گراييده و نمود بارزى از خود نشان نمى دهد.
ضررهاى اخلاقى فقر بر كسى پوشيده نيست، احساس حقارت، كمبود شخصيت، زبونى و خوارى، تسليم و سازش كارى، خود فروختگى و وابستگى، در موارد زيادى معلول گرسنگى و فقر عمومى است، جنايت كاران حرفه اى كه در باندهاى خطرناك شركت مى كنند به خاطر گشودن عقده ها وجبران سرخوردگى ها به هر جنايتى دست مى زنند، و اگر پرونده زندگى آنان را مطالعه كنيد خواهيد ديد كه سوابق خانوادگى آنان نشان مى دهد كه غالباً افراد اين خانواده ها به فقر اقتصادى دچار بوده اند.1
افرادى كه در حالات متعارف يك رشته اعمال زشت را بد مى شمارند در موقع گرسنگى و فشار زندگى آن را با كمال رغبت انجام مى دهند و زشتى عمل را فراموش مى كنند و اخلاق را به دست فراموشى مى سپارند.
به خاطر اثرات سوئى كه فقر و گرسنگى در كليه شؤون مادى ومعنوى انسان مى گذارد پيامبر در يكى از نيايش هاى خود مى فرمايد:
"بارِكْ لَنا فى الخُبْزِ وَلا تُفَرّق بَيْنَنا وبَينَهُ فلولا الخُبْزُ ما صلّينا ولا صُمْنا ولا

1. به كتاب انسان گرسنه، صفحه 104 مراجعه فرماييد.

صفحه 24
أَدّينا فرائض ربّنا".1
"خداوندا! بركت خود را در نان بر ما نازل بفرما، ميان ما و آن جدايى ميفكن، و اگر نان نبود هرگز تورا عبادت نمى كرديم، و روزه نمى گرفتيم، و فرايض پروردگار خود را به جاى نمى اورديم".
از اين جهت امير مؤمنان فقر را مرگ بزرگ مى خواند آنجا كه مى گويد:
"الفقر الموت الأكبر".2
"فقر و ندارى مرگ بزرگ است".
به احتمال قوى مقصود پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)از نان ضرورات زندگى مادى ومقصود از فقدان آن گرسنگى عمومى است كه ضررهاى بى شمارى دارد.و جامعه فقير، همه چيز ، حتى دين و ايمان و در نتيجه اخلاق و انسانيت را از دست مى دهد.
***

1. كافى:5/73.
2. نهج البلاغه، صبحى صالح، كلمات قصار، 163.

صفحه 25
5

اقتصاد اصل است نه زير بنا

 
بسيارى از نويسندگان در باره اهميت اقتصاد سخن گفته و گاهى از آن به صورت يك اصل شاخص كه در جهات مادى و معنوى انسان مؤثر است، سخن رانده اند، و برخى مانند ماركسيست ها آن را زير بنا و هدف نهايى بشر در زندگى قلمداد كرده اند هر چند بررسى نهايى اين بحث موكول به جاى ديگر است ولى براى آشنا ساختن خوانندگان گرامى به يك نوع طرز تفكر مادى بخش هايى از سخنان آنان را نقل نموده و مورد تجزيه و تحليل قرار مى دهيم.
اگر در عصر حاضر به مسايل اقتصادى توجه خاص ابراز مى شود و هر روز تلاش هاى خاص براى حفظ منابع طبيعى و يا كشف منابع جديد ثروت انجام مى گيرد و در مسايل مربوط به روش توليد و توزيع ومصرف تجديد نظرهايى به عمل مى ايد، دين مقدس اسلام چهارده قرن قبل با طرح اصولى كلى، علاقه شديد خود را به اقتصاد ومعاش انسان ها و رفاه بشرها ابراز كرده است كافى است كه در اين مورد ابواب فقه اسلامى را مورد بررسى قرار دهيم و ببينيم كه اسلام براى تنظيم معاش انسان اصول و قواعدى را در ابواب بيع، دين، رهن، ضمان، عاريه، وديعه، اجاره، مضاربه، مزارعه، مساقات، قرض، انفال، احياء موات، وصيت، سَبْق و رمايه ، هبه وصلح و... تنظيم و در اقتصاد

صفحه 26
اسلامى اصولى را پى ريزى كرده است.
گذشته بر اين، با ايجاب يك رشته فرايض مالى و مستحب مانند زكات، خمس، كفاره ، صدقه و با دعوت به انفاق و بخشش در راه خدا و خلق، و با تنظيم قوانين ارث در تعديل ثروت در ميان افراد كوشيده است. بنابراين، اسلام نه تنها موضوع اقتصاد را متروك نگذاشته است بلكه در تنظيم آن بر اساس عدل و انصاف به گونه اى كه فطرت انسانى پذيرفته است كوشيده است تفاوتى كه اقتصاد اسلامى با ديگر مكتب ها دارد اين است كه اسلام اقتصاد را به صورت اصل مهمى در زندگى تلقى كرده است كه تأثير آن در جريان هاى روزمره زندگى افراد و ملل، قابل انكار نيست، در حالى كه ماركسيست آن را زيربناى همه مسايل اجتماعى و اخلاقى و اعتقادى و فرهنگى مى داند، و همه اين مسايل به عقيده او از مسايل اقتصادى سرچشمه مى گيرد "اصل بودن اقتصاد" مطلبى است و سرچشمه بودن آن براى تمام مسايل فكرى و عقيدتى و نظامات سياسى و فكرى مطلبى است ديگر، اسلام با نظريه نخست موافق وبا نظريه ديگر كاملاً مخالف است و تشريح اين مطلب كه چرا اقتصاد اصل است امّا زير بنا نيست در بحث ماترياليسم تاريخى مشروحاً بيان شده است.1

مقام والاى انسان در اسلام

در اقتصاد اسلامى مقام و موقعيت و كرامت و شرف انسان در توليد و مصرف خلاصه نمى شود او براى پوشيدن و خوردن و نوشيدن و خفتن

1. به كتاب ماركسيسم و نيروى محرّك تاريخ، اثر نگارنده مراجعه فرماييد.

صفحه 27
آفريده نشده است هر چند براى رسيدن به هدف والاى انسانى پوشاك و خوراك از لوازم زندگى وضروريات حيات او است امّا او بايد به مسايل زندگى و معاش از ديد وسيله بنگرد نه از ديد يك هدف، خود را خادم و بنده ثروت نسازد بلكه مال و ثروت خدمتگزار او باشد.
امير مؤمنان (عليه السلام)مى فرمايد:
"ولا تَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ وقَد جَعَلَكَ اللهُ حُرّاً".1
"برده كسى مباش خدا تو را آزاد آفريد".
بدترين بردگى اين است كه انسان برده مال و ثروت، جاه و مقام و به عبارت كلى تر برده هوا و هوس و خواهش هاى حساب نشده نفس انسانى باشد وبسان آن جنبده اى گردد كه صبحگاهان ديده از خواب باز مى كند جز اينكه راهى چراگاه گردد هدف ديگرى نداشته باشد(و به تعبير امام على(عليه السلام)"هَمُّها عَلَفُها")2 در كرامت انسان همين بس كه قران او را تنها نماينده خدا در روى زمين مى داند و مى فرمايد:
(وَإِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنّى جاعِلٌ فِى الأَرْضِ خَليفَة... ).3
"آنگاه كه خدا به فرشتگان گفت در روى زمين جانشينى مى افرينم".
اين تنها آدم ابو البشر نيست كه جانشين خدا در روى زمين بود بلكه مجموع انسان ها از چنين كرامتى برخوردارند چنان كه مى فرمايد:
(وَهُوَ الّذى جَعَلَكُمْ خَلائِفَ الأَرْض... ).4

1. نهج البلاغه، صبحى صالح، نامه 31.
2. نهج البلاغه، صبحى صالح، نامه45."جز شكم همى ديگر ندارد".
3. بقره/30.
4. انعام/165.

صفحه 28
"او شما را آفريد و نمايندگان وجانشينانى بر روى زمين قرار داد".
جانشينى انسان در روى زمين از جانب خدا منحصر به عمران و آبادى آن و حاكميت وسلطه او بر زمين و آنچه در آن هست خلاصه نمى گردد. بلكه يك بعد ديگرى دارد كه همان تخلق به صفات واخلاق الهى است. علم و قدرت، از عطوفت و مرحمت و... او از نظر اسلام به خاطر داشتن شعور و اراده نافذ و انتخابگر كه مسئوليت زا و تعهد آفرين است حامل بار امانت الهى مى باشد در حالى كه آسمان و زمين وكوه ها را ياراى پذيرش آن بار و لياقت و شايستگى حمل آن را نداشتند چنان كه قران مى فرمايد:
(إِنّا عَرَضْنَا الأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَالأَرْض وَالجِبال فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَأَشْفَقْنَ مِنْها وَحَمَلَهَا الإِنْسانُ... ).1
"ما امانت (مسئوليت و تكليف) را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم، آنها از حمل آن ابا كردند و از آن هراس داشتند امّا انسان آن را بر دوش كشيد...".
انسان به خاطر علم و شعور وقدرت انتخاب و اراده اى كه دارد قران از او با اين جمله ياد مى كند:
(...لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِى آدَمَ وَحَمَلْناهُمْ فِى الْبَرّ وَالْبَحْر... ). 2
" ما انسان را گرامى داشتيم و او را بر خشكى و دريا مسلط ساختيم".
اسلامى كه از چنين ديد به انسان مى نگرد و براى او چنين مقام و مكرمتى قائل است نمى تواند شخصيت او را در اقتصاد، در توليد و توزيع، در اشباع غرايز حيوانى، در بهزيستى مادّى خلاصه كند، از چنين مكتبى نمى توان اقتصادى انتظار داشت كه كاپيتاليسم و سوسياليسم آن را تعقيب مى كند زيرا در

1. احزاب/72.
2. اسراء/70.

صفحه 29
هر دو مكتب انسان به صورت يك جاندار توليد و مصرف كننده تلقى گرديده و جنبه هاى ديگر او را ناديده گرفته نشده است.
متأسفانه امروز انديشه زير بنا بودن اقتصاد به بسيارى از جوامع توحيدى رخنه كرده و نويسندگانى را تحت تأثير قرار داده است تا جايى كه يكى از نويسندگان معاصر در مقدمه خود بر كتاب "اقتصاد پل ساموئلسن "هدف بشر قرن بيستم را تأمين حداكثر نتيجه اقتصادى در حداقل مدت ممكن مى داند، اينك عين عبارت ايشان را در اينجا مى اوريم .
"توليد بيشتر، توزيع عادلانه تر ثروت، به دست آوردن سطح معيشت بالاتر، و تأمين زندگى آسوده تر، هدف عمومى جوامع عمومى جهان است. قواى مادى و معنوى افراد بشر و منابع كره زمين براى رسيدن به هدف هاى اقتصادى و اجتماعى و اجراى برنامه هاى ملى با حداكثر سرعت ممكن تجهيز شده است".
"هدف بشر قرن بيستم تأمين حداكثر نتيجه اقتصادى در حداقل مدت ممكن است، راه و روش متفاوتى كه متفكران براى نيل به هدف هاى اقتصادى و اجتماعى پيشنهاد كرده اند بشريت امروز را به گروه هاى متخاصم تقسيم كرده و در مقابل نظام سرمايه دارى، نظام سوسياليستى را به وجود آورده است. تقسيم جوامع جهان امروز به ملت هاى پر درامد وكم در آمد...پديده مهم بين المللى است كه مسايل اقتصادى و اجتماعى خاصى را مطرح مى سازد. افزايش سريع جمعيت و ترقى خيره كننده علم و صنعت به فعاليت اقتصادى اهميت و عظمت روز افزون بخشيده است، خلاصه، زندگى مادى و معنوى هر فرد از روز تولد تا واپسين دقايق زندگى، تحت سلطه اصول و قوانين و روش هاى اقتصادى و اجتماعى قرار دارد".

صفحه 30
"موقعيت بين المللى استقلال و رفاه ملت ها منوط به نتايج اقتصادى و اجتماعى فعاليت آنها مى باشد".
شكى نيست كه بسيارى از اين عبارات اغراق آميز است و شايسته است براى اصل بودن اقتصاد در زندگى انسان ها به صورت ياد شده در زير استدلال كنيم.
مكتب مادى وجود انسان را در مسايل مادى خلاصه مى كند در حالى كه يك فرد الهى براى انسان دو بعد قائل است بعد مادى و بعد معنوى، بنابر اين، پيرو هر مكتبى باشيم نمى توانيم موضوع اقتصاد را كه پيوند ناگسستنى با بعد مادى او دارد ناديده بگيريم، ناديده گرفتن مسايلى از اين قبيل، بهداشت، تغذيه و مسكن و... ناديده گرفتن بخشى از وجود انسان است از اين جهت حيات او به برنامه ريزى سالمى نياز دارد كه نمى توان اقتصاد را از آن جدا ساخت.
جريان اقتصاد سالم در پيكر جامعه، بسان جريان خون سالم در كالبد انسان زنده است همچنان كه كم خونى عوارضى در بدن به وجود مى اورد، قدرت بينايى و شنوايى را كم مى كند، زبان لكنت پيدا مى كند، ودست و پا مى لرزد همچنين است فقر اقتصادى در يك جامعه، نارسايى مرگبارى به بار مى اورد و توان ها را از جامعه سلب مى كند.
در گذشته ياداورى كرديم كه حفظ مفاهيم اخلاقى براى يك انسان گرسنه بسيار مشكل است او به خاطر فقر اقتصادى، استقلال وشخصيت، شهامت و صراحت را از دست مى دهد، و به زودى در دام دروغ و تزوير و چاپلوسى و تملق مى افتد، به آسانى شكار استعمارگران گرديده و زنجير اسارت به دست وپاى او زده مى شود تا اين حد مى توان اصالت اقتصاد را

صفحه 31
پذيرفت و آن را به صورت يك اصل شاخص كه در حيات مادى و معنوى انسان اثر مى گذارد قبول كرد.
اگر ما بپذيريم كه تنها علل مادى مايه تحول تاريخ است هرگز نمى توانيم بپذيريم كه از ميان علل مادى تنها تكامل ابزار توليد از بيل دستى گرفته تا گاو آهن و تراكتور عامل تغيير و تحول تاريخ است زيرا اين نظريه از يك بعدى بودن نظريه حاكى است در حالى كه اگر جنبه اقتصادى انسان در زندگى اومؤثر است بسيارى از غرايز و نهادهاى او پديد آورنده تاريخ و تحولات تاريخى است و هرگز نبايد از غرايز عدالت خواهى، حق طلبى، نوع دوستى، حس كنجكاوى، حس نيكى، اخلاق، حس زيبايى خواهى، غريزه ازدواج و غيره چشم پوشيد و شخصيت انسان را با اين سخنان پايين آورد كه او را در حدّ يك ماشين و ابزار ماشين تلقى كرد.
انسان تنها يك موجود ابزار ساز و توليد كننده و مصرف كننده نيست كه ديگر امور وى در اسارت اين اصل باشد بلكه براى او ابعادى است كه يك بعد از آن را اقتصاد تشكيل مى دهد. الكسيس كارل در باره انسان نظريه اى دارد كه درست نقطه مقابل نظريه ماركس است وى براى هر فردى از انسان حقيقتى جدا از حقيقت ديگران مى انديشد و مى گويد: به طورى كه دانستيم افراد انسان با يكديگر يكسان نيستند و هر كدام داراى شخصيت مخصوص و تابع تمايلات و يك سلسله تظاهراتى هستند كه اصل و منشأ آن هنوز براى ما معلوم نيست.1
***

1. انسان موجود ناشناخته، ص 131.

صفحه 32
6

ارزش ثروت در اسلام

 
آيات و احاديث گذشته علاقه اسلام را به برقرارى اقتصاد سالم در جامعه انسانى روشن ساخت و معلوم شد كه اسلام مال و ثروت را (در شرايطى) تخطئه نكرده و آن را پليد نخوانده است. در اينجا ياداورى آيه اى كه مال را قوام زندگى جامعه خوانده است بى مناسبت نيست .
(وَلا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ الّتى جَعَلَ اللهُ لَكُمْ قِياماً... ).1
"به افراد سفيه اموال خود را كه خدا آن را براى شما مايه برقرارى زندگى قرار داده است ندهيد".
جالب توجه جمله (لَكُمْ قِياماً )است كه مال را مايه قوام زندگى مى خواند.
آيا با اين بيان صحيح است كه بگوييم اسلام مال را "پليد" خوانده است؟
در ترجمه علوم يونانى به زبان عربى تصوف نامطلوب يونان، در افكار برخى از مسلمانان رخنه كرده، و در انديشه گروهى مال و ثروت و كليه

1. نساء/5.

صفحه 33
پيوندهاى مادى مانعى بر سر راه سعادت انديشيده شده، تا آنجا كه گروهى به نقل غزالى در احياء علوم براى وارستگى، اموال خود رابه دريا ريختند در حالى كه آنچه مذموم است دلبستگى به آن است، نه اصل تحصيل و نه اصل وجود آن.
از برخى از احاديث استفاده مى شود كه چنين انديشه نامطلوبى در ميان ياران پيامبر گاه و بيگاهى جوانه مى زد زيرا نقل مى كنند: روزى پيامبر با ياران خود نشسته بود ، چشم او به جوان نيرومندى افتاد كه صبحگاهان به كار و كوشش مشغول شده بود، ياران پيامبر از كار او نكوهش كردند و گفتند: واى بر اين جوان، چقدر خوب بود كه جوانى و نيروى خود را در راه خدا مصرف مى كرد، پيامبر فرمود: چنين نگوييد اگر اين جوان مى كوشد زندگى خود را تأمين كند، تا خويش را از مردم بى نياز سازد اين كار نيز در راه خداست و يا اگر مى كوشد پدر و مادر ناتوان و يا كودكان بى پناه را از سؤال مردم بى نياز سازد، همين كار نيز كار در راه خدا است.1
انسان گرسنه در نظر پيامبر گرامى فاقد آرامش و سكون است آنگاه آرام مى شود كه از زندگى كافى برخوردار باشد پيامبر گرامى فرمود:
"إنَّ النَّفْسَ إِذا حَرَزَتْ قوَّتها اسْتَقَرَّتْ".2
"آدميزاد آنگاه كه مايه زندگى را به دست آورد آرامش پيدا مى كند".
بى جهت نيست كه امام رضا (عليه السلام)مى فرمايد: وقتى انسان خوراك يك سال

1. "إن كان يسعى على نفسه ليكفيها عن المسألة، ويُغنيها عن الناس فهو فى سبيل الله ، وإن كان يسعى على أَبََوين ضعيفين أو ذرّية ضعافاً ليُغنيهم ويكفيهم فهو فى سبيل الله ".(المحجة البيضاء:3/140).
2. كافى: 5/89.

صفحه 34
خود را ذخيره كرد سبكبار مى شود، آنگاه اضافه مى كند كه حضرت باقر وحضرت صادق (عليهما السلام)تا آذوقه يك سال را تأمين نمى كردند چيزى نمى خريدند.
آرى اقتصاد سالم در مزاج يك جامعه مانند خون سالم در كالبد يك انسان است همان طور كه بايد خون در عروق انسان پيوسته در حال جريان باشد، همچنين است مال، ولذا قران به پيامبر دستور مى دهد وقتى اموال دشمنان از غير طريق جنگ در اختيار پيامبر قرار گيرد (در اصطلاح قران به آن "فىء" مى گويند) آنها را ميان مهاجر و انصار تقسيم كند آنگاه آن را چنين مدلل مى سازد:
(...كَىْ لاَ يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الأَغْنياءِ... ).1
"تا ثروت تنها در دست ثروتمندان دور نزند".
در اين جا ممكن است سؤال شود: هرگاه در آيين مقدس اسلام اين همه دستور درباره كار و كوشش وارد شده است چرا در اين آيين مفاهيمى به نام "زهد" و "توكل" و نكوهش از آز وارزوهاى دراز وارد شده و هر كدام در باز دارى انسان از فعاليت هاى اقتصادى كافى مى باشد.
پاسخ اين سؤال روشن است زيرا: اگر اين مفاهيم به صورت صحيح تفسير شوند، هرگز مانع از كار وكوشش نخواهند بود.
مقصود از "زهد" ترك كار وكوشش نيست، بلكه مقصود دل نبستن به دنيا است زيرا دلبستگى به مال و ثروت، اصالت دادن به توليد ثروت است، و فراموش كردن ديگر اصالت ها بالأخص ارزشهاى اخلاقى و يكى از ويژگى هاى ا قتصادى اسلام همين است كه در عين دعوت به كار و كوشش،

1. حشر/7.

صفحه 35
نمى خواهد انسان آن چنان در علاقه به دنيا فرو رود كه همه چيز را در راه آن فراموش كند.
توليد كنندگان اسلحه براى فروش كالاهاى ضد انسانى خود با عوامل نامرئى، پيوسته ملت هاى ضعيف را بر ضدّ يكديگر بسيج مى كنند تا از اين طريق و لو به قيمت ويرانه هاى بزرگ و كشتارهاى هولناك، پولى به جيب بزنند، و ثروتى بيندوزند اين نوع دلبستگى به ثروت، اساس و پايه بسيارى از بدبختى ها است حتى بسيارى از جنگ ها و نبردها و يغماگرى ها، بردگى هاى فردى و اجتماعى معلول همان دنياپرستى بشر است اگر اسلام از آزمندى بشر و پروراندن آرزوهاى طولانى كه عمر انسان براى آن كافى نيست جلوگيرى كرده است به اين معنا است كه انسان در آمال مادى خلاصه نگردد. و به خاطر آن، اصول اخلاقى و انسانى را زير پا نگذارد، و گرنه آز و آرزو جزء خميره انسان است و در چهارچوبه اصول اخلاقى و اسلامى كوچك ترين مانعى براى اعمال آن نيست.
خلاصه هدف از اين برنامه، كنترل دنيا پرستان است كه كشش فراوان به سوى ماديات آنها را از همه چيز باز مى دارد، و به عبارت ديگر: هدف مبارزه با تجمل پرستى و انحصار طلبى واستثمار ديگران است كه غالباً مولود حرص و طمع رهبرى نشده مى باشد و در نتيجه انسان آزمند در چنگال مال و مقام قرار مى گيرد.
بر احدى مخفى نيست كه روزهاى سياه بشريت و محروميت اكثريت در مقابل اقليت مرفه، همگى از طمع بى حد و حساب انسان سرچشمه گرفته و سبب مرگ ارزش هاى والاى انسانى شده است .
معنى توكل، ترك كار و كوشش نيست بلكه در فرهنگ قرانى توكل از شيوه مجاهدان ومردان حق جو است كه در عين فرو رفتن در گرداب هاى نبرد،

صفحه 36
در تمام موارد به خدا متكى بوده و از او در مشكلات يارى مى خواهند.
قران به پيامبر دستور مى دهد كه پس از تصميم، با توكل بر خدا كار را آغاز كند چنان كه مى فرمايد:
(...فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللهِ إِنَّ اللهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكّلينَ ).1
"هر موقع تصميم گرفتى بر خدا توكل بنما خداوند متوكلان را دوست دارد".
در اين آيه توكل همراه با تصميم و جزم به كار و كوشش ذكر شده است و ناظر به اين است كه توكل بر خدا و استمداد از نيروى غيبى در مشكلات مرد را از تصميم و كار و كوشش هاى مادى بى نياز نمى سازد و اگر آيات ديگر توكل را ملاحظه بفرماييد اين حقيقت به روشنى در آن نيز جلوه گر است.
***

1. آل عمران/159.

صفحه 37
7

عنايت ويژه اسلام به اقتصاد

 
بررسى آيات وروايات و احاديث و فقه اسلامى، عنايت آيين اسلام را نسبت به اقتصاد روشن مى سازد وشما مى توانيد اين مطلب را از توجه به امور ياد شده در زير به دست آوريد:

1. مال يك وديعه الهى است

برخى از آيات قران، مال را يك وديعه الهى معرفى مى كند كه از جانب خدا در اختيار بشر قرار گرفته است. و در اين مورد به دو آيه ياد شده در زير توجه فرماييد:
(...وَأَنْفِقُوا مِمّا جَعَلَكُمْ مُسْتَخْلَفينَ فِيهِ... ).1
"از آنچه خداوند شما را نماينده خويش در آن ساخته انفاق كنيد".
(...وَاتُوهُمْ مِنْ مالِ اللهِ الَّذِى آتاكُمْ ... ).2
"از مالى كه خداوند به شما بخشيده است در اختيار بردگان بگذاريد".
در آيه نخست مال وديعه خدا و بشر نماينده او در روى زمين، و در آيه

1. حديد/7.
2. نور/33.

صفحه 38
دوم خدا مالك مال معرفى شده است، اگر مال و ثروت، يك پديده زشت و نامرغوبى مى بود، هرگز به عنوان وديعه الهى، و يا مال خدا، معرفى نمى شد به خاطر چنين موقعيتى كه مال و ثروت دارد قران از آن به لفظ "خير" ياد مى كند و مى فرمايد:
(كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوتُ إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَالأَقْرَبينَ... ).1
"بر شما تكليف است كه هرگاه مرگ يكى از شما را فرا گرفت اگر خيرى (مالى) از خود به جا گذارده باشيد در باره آن به والدين و نزديكان سفارش كنيد".
به خاطر همين است مال دنيا در احاديث اسلامى مايه پرهيزگارى و وسيله كسب آخرت و دورى از ستم بر ديگران معرفى شده است .
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)مى فرمايد:
"نِعْمَ الْعَونُ عَلى تَقوى الله الغِنى".2
"بى نيازى وسيله خوبى براى تقوا است".
و امام صادق (عليه السلام)مى فرمايد:
"نِعْمَ العَونُ الدُّنيا على الآخرة".3
"دنيا كمك خوبى براى آخرت است".
و نيز مى فرمايد:
"غِنًى يَحجُزكَ عن الظلمِ خير مِنْ فقر يَحملك على الإثم".4
"بى نيازى كه تو را از ستم باز دارد بهتر از فقرى است كه تو را بر گناه وادار سازد".

1. بقره/180.
2. وسائل الشيعه:12/16و17، باب ششم، حديث 1، 2و 7.
3. وسائل الشيعه:12/16و17، باب ششم، حديث 1، 2و 7.
4. وسائل الشيعه:12/16و17، باب ششم، حديث 1، 2و 7.

صفحه 39

2. دعوت به كار

در اسلام به كار و كوشش دعوت اكيدى شده است كه به نقل برخى از آن مى پردازيم.
امام هشتم (عليه السلام)مى فرمايد:
"الذى يَطْلُبُ مِنْ فَضلِ الله ما يَكُفُّ به عيالَه أَعْظَمُ أَجراً مِنَ المُجاهدِ فى سَبيلِ اللهِ".1
"آن كس كه براى تأمين زندگى خانواده خويش تلاش مى كند از مجاهد در راه خدا ارزشمندتر است".
شايد علت ارزشمند بودن اين است كه هيچ جهاد نظامى بدون پشتوانه اقتصادى كامل نيست و كارگر با عمل خود آن پشتوانه را تأمين مى كند.

3. تقدير و سپاس از كارگر

تقدير و سپاس از كار كارگر خود مايه اصالت بخشيدن به كار و كوشش است، شخصيتى مانند پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)موقع مراجعت از جنگ تبوك با سعد انصارى روبرو شد كه به استقبال وى آمده بود، او با دست خشن و پينه بسته خود با پيامبر مصافحه كرد پيامبر فرمود: چرا دستت چنين شده است؟ وى در پاسخ گفت: با بيل و طناب كار مى كنم و هزينه زن و فرزندم را فراهم مى سازم در اين موقع پيامبر دست او را بوسيد و گفت اين دستى است كه آتش به آن اصابت نمى كند.2

1. وسائل الشيعه: 12/43، باب بيست وسوم، حديث 2.
2. أُسد الغابه:2/262.

صفحه 40

4. پيشگام در كار و كوشش

سخنان و تقديرهاى پيشوايان اسلام در حدود توصيه و سفارش نبود بلكه خود عملاً در اين مورد پيشگام بودند. امام موسى بن جعفر (عليهما السلام)در زمين خود مشغول كار بود و از شدت كار و يا گرمى هوا پاهاى او در عرق فرو نشسته بود يكى از دوستان امام به او گفت: چرا اين كار را به ديگرى واگذار نمى كنى؟ امام به او گفت:
"إنّ رسول الله وأميرَ المؤمنين و آبائى كلّهم كانوا قد عملوا بأيديهم وهو من عمل النّبيّين والمرسلين والأوصياء والصّالحين ".1
"پيامبر و امير مؤمنان و همه پيشوايان با دست خويش كار مى كردند و اين كار پيامبران و رسولان و اوصيا آنان و صالحان مى باشد".

5. مبارزه شديد با تنبلى

اسلام خواهان دخالت تمام افراد در مسؤوليت و وظايفى است كه نظام عادلانه اسلام آن را معين كرده است تا از اين طريق تمام افراد در توليد به طور مستقيم يا غير مستقيم دخالت داشته باشند. از اين جهت اسلام به شديدترين وجه با تنبلى و بيكارى و زندگى انگلى مبارزه كرده و پيشواى هفتم حضرت موسى بن جعفر (عليهما السلام)فرمود:
"إنّ اللهَ ليُبغض العبدَ النَّوّام، وانّ الله ليبغض العبد الفارغ".2
"خداوند بنده پر خواب و بيكار را دشمن مى داند".

1. وسائل الشيعه:12/23.
2. وسائل الشيعه:12/36ـ 37.

صفحه 41
و پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود:
"مَلْعُونٌ مَنْ أَلْقى كَلّه عَلى النّاس".1
"آن كس كه بار زندگى خود را بر دوش ديگران بيندازد از رحمت خدا دور است".

6. عنايت به توليد

مهم ترين نكته در زندگى پيشوايان اسلام اين است كه مى كوشيدند از دسترنج خود زندگى كنند با اين كه زندگى از بيت المال براى آنان بى اشكال است و يكى از مصارف بيت المال محسوب مى شوند مع الوصف آنان تا حدّ امكان از درامد كار خود مصرف كرده و از اين طريق عمل خود را سرمشق ديگران قرار داده اند.
امام صادق (عليه السلام)مى فرمايد:من در برخى از اراضى مزروعى خود كار مى كنم و عرق مى ريزم با اين كه كسانى هستند كه براى من كار كنند، اين كار را من مى كنم تا عملاً بگويم خدايا من دنبال روزى حلال هستم.2
هنگامى كه امام بيل به دست مى گيرد و عرق از او مى چكد از او در اين باره سؤال مى شود امام مى فرمايد:
"انّى أُحِبُّ أن يتأذى الرجل بحرّ الشَّمس فى طلب المعيشة".3
"من دوست دارم كه مرد در طلب روزى زير آفتاب سوزان ناراحت شود".

7. عنايت به صنايع

در احاديث اسلامى كشاورزان گنج هاى خدا در روى زمين معرفى

1. همان مدرك .
2. وسائل الشيعه:12/23، باب 9،حديث 8.
3. وسائل الشيعه:12/23،باب 9، حديث 7.

صفحه 42
شده اند آنجا كه امام صادق (عليه السلام)مى فرمايد:
"الزّارعون كنوز الله فى أرضه".1
در فرمان امام على (عليه السلام)به مالك اشتر صنعتگران تحت عنوان ذوى الصنايع مورد توصيه قرار گرفته و در اين باره چنين مى خوانيم:
"فانّهم مواد المنافع وأسباب المرافق".2
"آنان ريشه هاى سود و وسيله استراحت مردم مى باشند".
در يكى از روايات اسلامى مى خوانيم:
"أوحى إلى داودَ انّك نعم العبد لولا انّك تأكل من بيت المال ولا تعمل بيدك".3
"خداوند به داوود وحى كرد و گفت: تو بنده خوبى هستى جز اين كه از بيت المال مى خورى وبا دست خود كار نمى كنى ".
اين پيامبر گرامى با اين كه رأس يك حكومت عادله بود گريست تا اينكه توانست آهن را نرم كند و از آن زره بسازد و خدمات اجتماعى را رايگان انجام دهد.
***

1. وسائل الشيعه:12/25، باب 10.
2. نهج البلاغه، بخش نامه ها، نامه شماره 53.
3. وسائل الشيعه:12/22، باب 9، حديث3.

صفحه 43
8

مفهوم مالكيت و اقسام آن

 
عنوان "مالكيت" از مفاهيم اجتماعى است كه عقلاى جهان به خاطر يك رشته اغراض، آن را پديد آورده اند و به اصطلاح دانشمندان "اعتبار" نموده اند.
واقعيت مالكيت را مثلثى تشكيل مى دهد كه يك ضلع آن مالك و ضلع ديگر آن مملوك "ملك" و ضلع سوم آن رابطه انسان با آن ملك است كه حاكى از يك نوع اختصاص مى باشد.
غرض از اعتبار آن اين است كه مالك بتواند در آن تصرف كند مثلاً آن را بفروشد، و يا ببخشد و اگر اين چنين آثارى نداشت هرگز عقلا به تصور و اعتبار آن نمى پرداختند.
اعتبار مالكيت در زمينه هايى انجام مى گيرد كه در آنجا جامعه اى وجود داشته باشد تا شخص بتواند مالكيت خود را اعمال كند و از آن نتايج مطلوب برگيرد، و در محيطى كه فقط يك نفر بيش زيست نمى كند اعتبار مالكيت لغو و بى اثر خواهد بود زيرا اعتبار مالكيت به خاطر آثارى است كه بر آن مترتب مى گردد، مانند فروختن و بخشيدن و مانند آنها، و امور ياد شده در زمينه اى انجام مى گيرد كه غير انسانِ مالك، فرد ديگرى نيز باشد كه بتواند ملك خود را

صفحه 44
به او واگذار كند.
از اين بيان، مطلب ديگرى نيز روشن مى شود و آن اين كه :مالكيت از پديده هاى عينى و لمسى نيست كه بتوان آن را با يكى از حواس پنج گانه حس و لمس كرد، بلكه يك نوع فرض و اعتبار ذهنى است آن هم به خاطر يك رشته آثار اجتماعى كه در حيات اجتماعى انسان كاملاً مؤثر مى باشد و اعتبار آن، اساس و منشأى دارد كه مى توان از آن به "كار" به طور مستقيم يا غير مستقيم نام برد. هرگاه از نظام كمونيستى بگذريم كه مى خواهد "مالكيت" شخصى و خصوصى را به كلى لغو كند ومالكيت اشتراكى و عمومى را جاى گزين آن سازد در دو نظام ديگر به نام هاى: سرمايه دارى و سوسياليستى مالكيت فردى به طور اجمال پذيرفته شده است.
در نظام سرمايه دارى اصل واساس مالكيت فردى است، فردمى تواند آزادانه همه نوع كوشش اقتصادى انجام دهد و همه نوع مالكيت پيدا كند و اگر در مواردى به مالكيت عمومى مانند مالكيت دولت گرايش پيدا مى كند، به خاطر يك رشته مصالحى است كه او را بر اين عدول و استثنا وادار مى سازد در حالى كه جريان در سوسياليسم بر خلاف آن است اساس در اين مكتب مالكيت جامعه و عموم است كه دولت نماينده آن معرفى مى شود.و اگر در موردى به مالكيت شخصى و يا خصوصى اعتراف مى كنند يك نوع استثنا در قاعده است كه به خاطر يك رشته مصالح به آن تن داده اند.
اين نوع عدول ها و استثناها حاكى از آن است كه پايه گذار آن رژيم ها، در طول زندگى از طريق تجربه دريافتند كه هر يك از اين اصل ها، نمى توانند اساس حيات اجتماعى بشر گردند و با موفقيت و كام يابى و براوردن نيازها وشكوفايى استعدادها همراه باشند ولذا براى حفظ اصل، مواردى را استثنا

صفحه 45
كردند.
خلاصه: جهان سرمايه دارى كه مالكيت فرد را اصل و اساس مى انگارد درمواردى كه با تنگى قافيه روبرو مى شود و مى بيند كه مالكيت در اين موارد مايه انفجار و اشكالات است با اعتراف به اشتباه خود در "اصل انگارى مالكيت فردى"، از اصل مزبور عدول كرده و به ملى كردن برخى از ثروت ها تن مى دهد.
در حالى كه نظام سوسياليستى مالكيت عمومى و دولتى را اصل مى انگارد و از مالكيت هاى شخصى و خصوصى دورى مى جويد آنگاه كه قافيه بر آن تنگ مى شود و شكست فاحش اقتصاد خود را در مالكيت عمومى لمس مى كند مجبور مى شود كه در پاره اى از موارد، به مالكيت هاى شخصى و احياناً خصوصى اعتراف نمايد.
در برنامه هفتم اتحاد جماهير شوروى مالكيت فردى به تصويب مى رسد و مى گويد:
"براى هر خانواده اى از خانواده ها، مزرعه تعاونى به اضافه درامد اساسى كه از اقتصاد اشتراكى مزرعه تعاونى، به دست مى اورد قطعه زمينى به محل مسكن ملحق است اختصاص داده مى شود و هر خانواده اى در زمين خود حق درامد اضافى و منزلى براى سكنا دارد، همچنين مى تواند به عنوان مالكيت خصوصى دام، پرندگانى چند و ابزار ساده زراعى در اختيار داشته باشد".
در ماده نهم به كشاورزان و صنعت گران خرده پا اجازه داده كه در كنار نظام سوسياليستى مؤسسات كوچك اقتصادى داشته باشند.
گزارش هاى قطعى حاكى است از اين كه درامد مزرعه هاى اختصاصى به مراتب بالاتر از درامد مزرعه هاى تعاونى است كه اكثر محصول آن به دولت

صفحه 46
تعلق داشته و جز چيز مختصرى عايد كشاورزان نمى گردد.1

اصالت آميخته فرد و اجتماع

در بحث هاى جامعه و تاريخ روشن شده است كه اسلام به اصالت تنها فرد يا تنها اجتماع معتقد نيست تا يكى از دو نوع مالكيت را به رسميت بشناسد و ديگرى را فرع آن قرار دهد بلكه او به اصالت هر دو و يا به عبارت صحيح به اصالت آميخته فرد و جامعه معتقد است.
در مواردى مالكيت فرد را معتبر مى داند و آن را اساس و اصل مى شناسد و در موارد ديگر مالكيت عمومى را اصل معرفى كرده و به آن اصالت مى بخشد بدون آن كه يكى اصل و ديگرى را فرع آن انگارد.
وبا بيان موارد مالكيت هاى شخصى و خصوصى و عمومى نظر اسلام در اين موارد كاملاً روشن مى گردد و پيش از بررسى موارد اين نوع مالكيت ها نبايد در نظام مالى اسلام قضاوت و داورى كرد.

علاقه به مال فطرى است يا عارضى؟

شكى نيست كه در هر انسانى كم و بيش علاقه به مال و ثروت وجود دارد و قران در اين زمينه مى گويد:
(وَإِنَّهُ لِحُبّ الْخَيْرِ لَشَديدٌ ).2
"او مال را شديداً دوست دارد".

1. اين بخش مربوط به دوران پيش از فروپاشى كمونيسم است، و به خاطر ضد فطرت بودن، پس از هفتاد و اندى سال، از هم پاشيد.
2. عاديات/8.

صفحه 47
ولى سخن در اينجا است كه آيا علاقه به مال وانگيزه تملك يك امر غريزى است و يا يك امر عارضى و اكتسابى مى باشد برخى آن را يك امر غريزى مى دانند كه در نهاد آدمى ريشه طبيعى دارد آنان مى گويند علاقه انسان به محصول و كاركرد خويش يك علاقه طبيعى است به گونه اى خود را بر آن اولى مى داند و خود را در دفاع از آن محق مى انگارد اين نه تنها انسان است كه به محصول كار خود اولى مى داند و از حريم آن دفاع مى كند بلكه جانداران نيز از چنين غريزه اى برخوردارند.
گاهى تصور مى شود كه علت علاقه انسان به ملك و انگيزه تملك اين است كه انسان به وسيله مال غرايز خود را اشباع كرده و به تمايلات فطرى خود مى رسد و در حقيقت آنچه فطرى و طبيعى است عبارت از اشباع غرايزى است مانند غذا و مسكن و پوشاك و غيره. از آنجا كه مال و ثروت و تملك يك شىء مى تواند به اين غريزه پاسخ مثبت بگويد انسان به طور عارضى و اكتسابى به مال و ثروت علاقه پيدا مى كند و خود را نسبت به محصول دسترنج خويش اولى مى داند. حالا شما هر كدام از اين دو نظر را انتخاب كنيد در بحث ما چندان تأثيرى ندارد. اكنون لازم است انواع مالكيت ها در اسلام تشريح گردد.

اقسام مالكيت

در بحث پيش ثابت شد كه: مالكيت رابطه و پيوندى است ميان شخص و چيزى كه آن را به نحوى به دست آورده است و اين رابطه در خارج وجود عينى ندارد، بلكه از يك نوع اعتبار عقلايى ميان دو شىء برخوردار است اكنون اين حقيقت را با طرح مثالى روشن مى سازيم : جوانى به دريا مى رود و به صيد ماهى مى پردازد و ماهى بزرگى را صيد كرده و آن را به بازار فروش

صفحه 48
حمل مى كند، و روى آن قيمت معيّنى مى گذارد و خود را به فروش و هبه آن از تمام افراد صالح تر مى داند در اين مثال جوان را مالك و ماهى را مملوك و به خاطر زحمتى كه جوان در تحصيل اين فراورده طبيعى كشيده است در نظر عقلا پيوند ورابطه اى ميان اين دو برقرار است كه به خاطر آن پيوند خود را براى فروش و بخشيدن و قرض دادن صالح مى داند، ونام اين رابطه را رابطه مالكيت مى ناميم.
چيزى كه درخارج عينيت دارد همان مالك ومملوك است و هرگز در خارج موجود معين و ملموسى به نام مالكيت نداريم، بلكه براى گردش چرخ زندگى عقلاى جهان در مورد اين فرد، رابطه اى به نام مالكيت اعتبار مى كنند تا جوان به سائقه آن، بار ديگر به اين كار ادامه دهد، و از آثار آن كه همان امكان تصرف است بهره مند گردد.
اگر چنين رابطه اى ميان آن دو ملاحظه نشود، ونسبت كسى كه زحمت كشيده با آن كس كه به استراحت پرداخته است يكسان باشد، نه كسى سراغ شكار ماهى مى رود و نه مبادلاتى منظم روى آن انجام مى گيرد بلكه نتيجه اين، جز ركود اقتصاد و حكومت بيكارى بر اجتماع و يا هرج و مرج و اينكه هر كس به دسترنج ديگرى دست دراز كند به بار نمى اورد.

1. مالكيت تكوينى

هرگاه تحصيل يك ميوه از يك جنگل و يا شكار يك ماهى از دريا مايه اعتبار مالكيت گردد قطعاً خالق وافريننده آن ميوه و آن ماهى، از همه اولى است كه مالك آنها باشد. و براى هر نوع تصرف صالح تر وشايسته تر گردد يك چنين مالكيت را مالكيت تكوينى و مالكيت مطلقه مى نامند، از آن جا كه ريشه اين

صفحه 49
مالكيت، خلقت و آفرينش است نام آن را تكوينى و از آن جهت كه براى تصرف هيچ نوع محدوديت وجود ندارد آن را مالكيت مطلقه توصيف مى كنند.
در برابر مالكيت ديگران كه محدود و نسبى است، مثلاً همان فردى كه ماهى را صيد كرده و به بازار آورده است حق دارد در چهار چوبى كه براى او معين شده است در آن تصرف كند مثلاً مى تواند آن را بفروشد، و يا بخشد، ولى حق ندارد آن را نابود و از بهره گيرى ساقط كند. در قران مجيد به مالكيت خدا و سلطه مطلقه خدا در جهان تصريحات و اشاراتى وجود دارد. كه ما برخى را ياداور مى شويم.
1. (وَللهِ ما فِى السَّماواتِ وَما فِى الأَرْضِ... ).1
"براى خدا است آنچه در آسمان ها و زمين است".
"لام" در لفظ "لله " لام ملكيت است. و آيه ناظر به مالكيت خدا است.
2. (وَللهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَالأَرْض وَاللهُ عَلى كُلّ شَىْء قَدِيرٌ).2
"براى خدا است مالكيت آسمانها و زمين و خدا بر همه چيز توانا است".
لفظ "ملك" در اين آيه حاكى از سلطه و حقّ تصرف او است و آيه ناظر به حقّ تصرف او در جهان آفرينش مى باشد.
3. (للهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَالأَرْض يَخْلُقُ ما يَشاءُ... ).3
"براى خدا است مالكيت آسمانها و زمين آنچه را بخواهد مى افريند".
لفظ "ما يشاء" گواه بر عدم محدوديت تصرفات او است كه هيچ مانع و رادعى نمى تواند، تصرف او را محدود سازد.

1. نجم/31.
2. آل عمران/189.
3. شورى/49.

صفحه 50
ولى به حكم اين كه خداوند حكيم است و از هر نوع كار غير حكيمانه پيراسته مى باشد، قهراً تصرفات او در جهت رحمت وكمال دهى و كمال گيرى خواهد بود و هرگز از او تصرفى غير حكيمانه سر نمى زند.
مالكيت تكوينى يا مالكيت مطلقه كه متكى به يك واقعيت خارجى به نام خلقت و آفرينش است،از قلمرو بحث ما بيرون است، موضوع بحث ما را مالكيتى تشكيل مى دهد كه فقط جنبه اعتبار عقلايى و قراردادى اجتماعى دارد از اين جهت آوردن مالكيت الهى در رديف مالكيت هاى اعتبارى، بيرون از بحث مى باشد. گاهى ديده مى شود كه برخى مايلند اقتصاد اسلامى را به اقتصاد سوسياليستى نزديك سازند و در اين زمينه به جاى مالكيت جامعه، سخن از "خدا مالكى" به ميان مى اورند، و مى گويند: تنها خدا مالك است. در صورتى كه مالكيت خدا، كه به شكل مالكيت تكوينى است ـ از قلمرو بحث ما ـ كه مربوط به مالكيت هاى اعتبارى است ـ كاملاً خارج مى باشد و مالكيت خدا با ديگر مالكيت ها هم رديف ن و به اصطلاح در طول مالكيت هاى ديگر است نه در عرض آنها. از اين جهت كه هم ملك خدا باشد و هم ملك فرد يا جامعه يا دولت، صحيح است زيرا، واقعيت مالكيت خدا، غير از واقعيت مالكيت هاى ديگر است و از دو نوع مى باشند، اين كه مى گويند هرگز صحيح نيست كه يك شىء دو مالك تمام عيار داشته باشد، مربوط به يك نوع از مالكيت است، نه به دو نوع از مالكيت مانند مالكيت تكوينى و آفرينشى، و مالكيت اعتبار و قراردادى. از اين جهت بر تمام نويسندگان اقتصاد اسلامى لازم است از جايگزين ساختن خدا مالكى به جاى مالكيتِ جامعه كه سوسياليزم مدعى آن است بپرهيزند.

صفحه 51

2. مالكيت دولتى

در اقتصاد اسلامى انگيزه هاى شخصى بر كار و كوشش در افراد، تا حدود زيادى حفظ شده است و هرگز بسان مكتب هاى جامعه گرايى مانند سوسياليسم يا كمونيسم نيست كه با الغاى مالكيت خصوصى يا شخصى، شوق كار و كوشش را در افراد نابود سازد، و از طرف ديگر آثار نامطلوب مالكيت شخصى موجود در نظام هاى سرمايه دارى را از بين برده، و آن مالكيت شخصى را به رسميت مى شناسد كه مزاياى مالكيت شخصى را دارا، و از آثار نامطلوب آن پيراسته مى باشد وبراى همين جهت منابع طبيعى ثروت را در خشكى و دريا به دولت اسلامى متعلق دانسته و هيچ كس را مالك اختصاصى آنها نمى شناسد. اين گونه اموال تحت عنوان "اَنْفال" در اقتصاد اسلامى مورد بحث قرار مى گيرد و اين همان مطلبى است كه امروز تحت عنوان "ملى كردن منابع عمومى ثروت" مى شود و قرن ها پيش از آن كه دانشمندان اقتصادى جهان، به اين مسأله توجه كنند، اسلام با طرح مسأله انفال كه هم اكنون خصوصيات آن بيان مى گردد، راه حل عادلانه و قاطعى براى رفع بحران ها و كشمكش ها و برطرف ساختن اختلاف عميق طبقاتى ارائه كرده است. در قران به مسأله انفال در آيه ياد شده در زير توجه داده شده است آنجا كه مى فرمايد:
(يَسْأَلُونَكَ عَنِ الأَنْفال قُلِ الأَنْفالُ للهِ وَالرَّسُولِ... ).1
"از تو در باره انفال سؤال مى كنند، بگو انفال از آن خدا و پيامبر او است".
در روايات اسلامى موارد انفال به طور مشروح بيان شده است و قسمت

1. انفال/1.احتمال دارد كه از "انفال" وارد در آيه معنى گسترده اى اراده شده باشد به نوعى كه "غنايم جنگى" را نيز شامل باشد گواه بر اين آيه چهل و يكم همين سوره است كه موضوع غنايم جنگى را مطرح نموده است.

صفحه 52
مهم آن ها مربوط به منابع طبيعى و معادن و درياها وسواحل وجنگل ها است اينك ما به بخش مهم آن اشاره مى كنيم:
1. زمين هاى موات، 2. زمين هاى رها شده (زمين هاى قابل استفاده كه كسى روى آنها فعاليت ندارد و عملاً اعراض كرده اند)، 3. معادن، 4.درياها، 5. درياچه ها، 6. رودخانه ها و ساير آب هاى عمومى، 7.كوه ها، 8. دره ها و دشت هاى گسترده، 9. جنگل ها، 10، نيزارها، 11. بيشه هاى طبيعى، 12. مراتعى كه حريم نيست، 13. زمين هايى كه بدون توسل به قدرت نظامى از دست كفّار به مسلمانان رسيده باشد، 14.اموال كسانى كه از دنيا مى روند و وارث معينى ندارد، 15. اموالى كه صاحب آن شناخته نشده باشد، 16.اموال عمومى (معنى اموال عمومى در مالكيت عمومى بيان خواهد شد) كه از غاصبان مسترد مى شود.
اين ارقام كه بزرگ ترين ثروت عمومى را تشكيل مى دهد در اختيار دولت اسلامى است تا بر طبق مصالح عمومى نسبت به آنها عمل كند.
كافى است كه بدانيم در ايران طبق آمار منتشر شده بيش از 800 معدن كشف شده وجود دارد و مواد مختلف خام آن از سنگ مس، و آهن گرفته تا نفت و اورانيوم، كارخانه هاى مهم صنعتى جهان را تغذيه مى كند.
در ميان اين اقلام بد نيست كه بدانيم تنها از جنگل طبيعى در ايران 19 ميليون هكتار وجود دارد و استفاده از جنگل منحصر به چوب درختان آن كه خود رقم بزرگى است نيست بلكه بهره بردارى ديگر از آنها مى شود كه به افراد آشنا به اين مسايل پنهان نيست.
شكوفايى اقتصاد يك ملت در سايه وجود وسايل و ابزار كار و اعمال ابتكار و فعليت هاى متناسب توأم با مديريت و رهبرى صحيح است.

صفحه 53
اقتصاد اسلامى با ملى كردن منابع ثروت هاى عمومى، به ضلع نخست از اين مثلث تحقق بخشيده است و بر حكومت اسلامى است كه با مديريت صحيح مردم را به بهره بردارى از منابع دعوت نموده و بر مردم است كه با اعمال ابتكار و به كار انداختن نيروهاى خود زندگى سعادتمندانه اى براى خود تأمين نمايند. از نظر قران وحديث اين اموال هر چند متعلق به خدا و رسول كه انسان برجسته و آراسته از آلودگى ها است و امام كه هدايت و رهبرى جامعه را بر عهده دارد مى باشد ولى ناگفته پيدا است اين اموال متعلق به شخص رسول و امام نيست، و از اموال شخصى و خصوصى آنان محسوب نمى شود.
بلكه از آن نظر در اختيار آنان قرار دارد كه رهبرى امت و جامعه را بر عهده دارند ازا ين جهت بايد با مديريت صحيح اين منابع در راه رفع نيازمندى هاى همگان و اشتغال همگى به كار قرار گيرد، نه وسيله ثروت اندوزى اشخاص و يا گروه ها و افراد معدود.
امام دهم حضرت هادى (عليه السلام)در روايتى، اموالى را كه از پدر خود به ارث مانده است، به دو نوع قسمت مى كند و مى فرمايد اموالى كه مربوط به شخص پدرم امام محمد تقى (عليه السلام)بوده است، اين اموال بايد ميان وارثان امام تقسيم گردد، اموالى كه مربوط به جهت امامت و رهبرى است، يك چنين اموال، از آنِ اينجانب است كه عهده دار مقام رهبرى مى باشم.1
از اين جهت وظيفه زمامدارى و مسئوليت زمامدار در برابر نسل كنونى ونسل هاى آينده ايجاب مى كند كه در واگذار كردن اين منابع به افراد، مصلحت امت را در نظر بگيرد و گاهى مصلحت ايجاب مى كند كه اصل را در اختيار افراد

1. " ما كان لأبى بسبب الإمامة فهو لى و ماكان غير ذلك فهو ميراث على كتاب الله وسنة نبيّه"، وسائل الشيعه:6/374، باب 2 از ابواب انفال، حديث 6.

صفحه 54
بگذارد، گاهى مصلحت ايجاب مى كند كه اصل را براى جامعه حفظ كند و تنها منافع آن را به فرد يا گروهى واگذار كند، گذشته از اين دولت اسلامى با توجه به مصالح اسلام و امت مى تواند امور ياد شده در زير را دولتى اعلام كند و از سرمايه گذارى افراد در اين قسمت جلوگيرى نمايد همچنان كه در صنايع بزرگ ـ صنايع مادر مانند تأمين نيرو، سدها و شبكه هاى بزرگ آب رسانى، پست و تلگراف و تلفن ، هواپيمايى، راه و راه آهن و مانند اينها ـ مى تواند اين شيوه را در پيش گيرد و ضابطه كلى در اين موارد، مصالح اسلامى است و با توجه به اين نوع مالكيت هاى دولتى و عمومى قضاوت خواهيد كرد كه فاصله طبقاتى عميقى كه بيم آن مى رود كه از مالكيت شخصى توليد گردد خود به خود منتفى خواهد شد.

3. مالكيت عمومى

زمين هايى كه از طريق جهاد اسلامى در قلمرو اسلام در آمده اند، ملك جامعه اسلامى شمرده مى شوند و احدى نمى تواند يك متر از آنها را بخرد و بفروشد، حتى دولت اسلامى هم نمى تواند آن را به اشخاص بفروشد، بلكه مى تواند اين گونه زمين ها را به اشخاص و يا مؤسسات بسپارد تا از آنها بهره بردارى كنند، بخشى از درامد آن، مربوط به كسانى خواهد بود كه به عمران و آبادى زمين ها پرداخته اند و قسمت ديگر مربوط به خزانه دولت اسلامى است كه در راه مصالح امت صرف شود و اين بخش از درامد در اصطلاح "خراج "ناميده مى شود. امام صادق (عليه السلام)در باره اين گونه از زمين ها كه در روايات به آنها "مفتوحة عنوة" مى گويند، مى فرمايد:
"اين زمين ها مال همه مسلمان ها است مسلمانان امروز و كسانى كه از

صفحه 55
اين پس به امت اسلامى ملحق مى شوند و هنوز به دنيا نيامده اند".1
اين سرمايه ملى در اختيار حكومت اسلامى است كه مسئوليت حفظ اين ثروت ها را دارد و در هر زمان بايد بهترين روش هاى اجرايى را براى بهره بردارى از آنها انتخاب كند.

4. مالكيت خصوصى و شخصى

دايره مالكيت خصوصى وشخصى محدود به آن قسم از اموال منقول و غير منقول است كه فرد تحت ضوابطى كه بعداً به آنها اشاره خواهيم كرد به دست آورد و اسلام اين گونه مالكيت را به عنوان احترام به حقوق فرد و براى حفظ انگيزه هاى كار و كوشش به رسميت شناخته است تا هر كس به اندازه توانايى و كار آيى خود كار كند و بازده كار خود را مالك گردد.
و با توجه به ضوابطى كه در اقتصاد اسلامى وجود دارد روشن مى گردد كه نظام مالى اسلام نه سرمايه دارى است و نه سوسياليسم. در نظام سرمايه دارى، درامد از هر راهى به دست آيد و در چه راهى مصرف گردد، مطرح نيست بلكه يك چنين سؤال و پرسش را دخالتى نابجا در آزادى هاى فردى تلقى مى كنند، مسأله اساسى در نظام سرمايه دارى افزايش درامد و آزادى مطلق در مصرف آن مى باشد و اگر قيد و بندى در نظام سرمايه دارى وجود دارد، به خاطر جلوگيرى از اصطكاك منافع سرمايه داران است، نه در جهت مصالح عالى مردم. در نظام سرمايه دارى جهش و جوشش اقتصادى به روى دو طبقه باز است:
1. سرمايه دار.

1. وسائل الشيعه:17/346، باب 18 از ابواب احياء موات.

صفحه 56
2. گروهى كه در راه تأمين منافع آنان خدمات شايسته اى انجام مى دهند. امّا توده مردم به طور ناخواسته در محدوده طرح هايى قرار مى گيرند كه سرمايه دارى براى آنان ترسيم مى كنند و چاره اى جز حركت در همان محدوده ندارند در نظام اشتراكى، همين مطلب به صورت ديگر وجود دارد تمام ثروت و درامد در اختيار حزب حاكم است، و او به صورت يك سرمايه دار بزرگ استثمارگر جلوه مى كند، و به جاى تقسيم ثروت، فقر و بدبختى ميان تمام افراد تقسيم مى گردد.
در نظام هاى اشتراكى اگر از بسيارى از بى عدالتى ها كاسته مى شود ولى انگيزه هاى طبيعى انسان بر كار و كوشش از ميان مى رود.
ولى اقتصاد اسلامى با محدوديت هايى كه در تحصيل درامد، وخرج آن به وجود آورده، با توجه به اين كه منابع ملى ثروت را در اختيار دولت گذارده است، از گرد آمدن ثروت در دست گروه معدود و نوكران خوش خدمت آنان، جلوگيرى كرده است و از طرف ديگر جهش و جوشش اقتصادى را به روى تمام افراد باز گذارده تا هر كسى مطابق استعداد خود از بازده كار خود برخوردار گردد.
مال و ثروت در مزاج يك جامعه، بسان خون در بدن انسان است. همان طور كه بايد خون به تمام اجزاى بدن و سلول هاى آن برسد، و همه را تغذيه كند، همچنين ثروت بايد در ميان قشرهاى جامعه در حال جريان وگردش باشد. همان طور كه اگر خون در نقطه اى محبوس گردد وبه ساير اعضا نرسد مايه بيمارى مى گردد، همچنين است اگر ثروت در دست گروهى قرار گيرد و ديگر قشرهاى اجتماع از آن محروم گردند در اين صورت اجتماع دچار اختلال گرديده و به فساد كشيده مى شود.

صفحه 57

آيا مالكيت فردى ريشه فسادها است؟

هدف گروه هاى جامعه گرا مكتب "كمونيسم" را متكامل تر از سوسياليسم مى دانند مى گويند. در اين مكتب، انسان تغيير بنيادى وجوهرى پيدا مى كند و به جاى حرص و آز، و تكاثر ثروت اندوزى، صلح و صفا و برادرى و برابرى حكومت مى كند و لذا هر فردى به اندازه توانايى خود كار مى كند و فقط به اندازه نياز خود بر مى دارد، و مازاد نياز را به دولت واگذار مى كند ولى چون اين مكتب در مقام پياده شدن با مشكلات و تن ندادن مردم روبرو شد، سراغ سوسياليسم كه دالان و كانال منتهى به كمونيسم است رفتند. در اين مكتب هر كس به اندازه استعداد خود كار مى كند و به اندازه كار خود مزد مى گيرد آنان مدعى هستند كه مقصود از جمله "به اندازه كارش" ارزش كار است هر چند در شوروى عملاً چنين نيست ولى اصولاً در سوسياليسم تفاوت ميان مزد كارگران به رسميت شناخته شده است و مالكيت بخش خصوصى يعنى مالكيت بر ابزار توليد وزمين ممنوع شمرده شده است ولى مالكيت شخصى يعنى مالكيت بر خانه و لوازم زندگى و سرمايه هاى كوچك،پيشهوران مجاز اعلام شده است و همگى مى گويند سوسياليسم يك مكتب موقتى است كه بايد مرا به كمونيسم برساند. علت اين كه اين گروه از مالكيت فردى گريزان هست اين است كه تصور مى كنند كه ريشه تمام مفاسد مالكيت فردى است زيرا:
مالكيت فردى براى حفظ قيمت ها مقدارى از كالاهاى خود را با آتش زدن و ريختن به دريا از بين مى برد در حالى كه در گوشه و كنار جهان مستمندان گرسنه مى باشند.
مالكيت فردى است كه رباخوارى را تجويز مى كند، و براى بالا بردن

صفحه 58
قيمت ها دست به احتكار مى زند و براى به دست آوردن بازار، به استعمار و استثمار ملت ها مى پردازد.
مالكيت فردى به شكل توسعه يافته كه مالكيت بر ابزار توليد را نيز به رسميت مى شناسد، مايه تسلط كار فرما و كارگر و استثمار انسان ها مى گردد.
***
 

صفحه 59
9

نقاط مشترك مكاتب اقتصادى

 
در حالى كه ماركسيسم تنها تكامل ابزار توليد را عامل محرك تاريخ و تحولات تمام روبناهاى زندگى مى داند، الكسيس كارل براى احساس مذهبى و عرفان، نقش مهمى در بناى تاريخ زندگى انسان، معتقد است و در اين مورد مى نويسد:"با اين كه فعاليت هاى عرفان در تاريخ عالم بشريت، نقش هاى بزرگى را بازى كرده ولى امروز با پيش آمدن علوم و فلسفه علمى و اخلاقى، خيلى براى ما مشكل است بدانيم اين غريزه و استعداد عجيب از كجا سرچشمه مى گيرد. البته ادبيات نسل هاى گذشته و كتاب هايى كه در مورد عرفان به دست مردمان مشهور نوشته شده و در دست ما است و بناها و آثار عظيمى در هر شهر و دهكده عظمت آن را به ما نشان مى دهد امّا شاخ و برگ هايى كه در طول دوره هاى متمادى بر آن اضافه شده، اصل و حقيقت موضوع را چنان كه بايد نشان نمى دهد".1

نقاط مشترك مكاتب اقتصادى

1. نقاط مشترك مكاتب اقتصادى را مى توان در امور زير خلاصه كرد،

1. انسان موجود ناشناخته، ص 113.

صفحه 60
در همه مكاتب اقتصادى اعم از كاپيتاليسم، سوسياليسم، و كمونيسم، پيرامون موضوعات ياد شده در زير سخن گفته مى شود:
الف.چه نوع كالا را بايد توليد كرد.(كيفيت كالا).
ب. چه اندازه بايد توليد كرد.(كميت كالا).
ج. چگونه بايد توليد كرد(ابزار توليد به ضميمه نيروى انسانى).
د. چگونه بايد كالاهاى توليد شده را در اختيار افراد گذارد.(طرف توزيع و يا مصرف).
در اين صورت ، مجموع مباحث مكاتب اقتصادى در امور : توليد و توزيع و مصرف خلاصه مى گردد چيزى كه در اين مكتب ها سخن از آن نيست مسأله هدف است و اين كه اين نظام اقتصادى چه هدفى را تعقيب مى كند ممكن است گفته شود زندگى توأم با اقتصاد ايده ال، هدف نهايى است ولى اين پاسخ مشكلى را حل نمى كند، زيرا اصولاً چرا انسان زنده بماند كه اقتصاد ايده ال داشته باشد و هدف از حيات چيست كه او را به چنين زندگى آرام دعوت مى كند در اين جا بايد گفت اگر براى حيات و زندگى بشر هدف و غرضى نباشد بايد مانند "اگزيستانسياليست ها "با كمال شهامت گفت: زندگى يك امر پوچ و بيهوده است واقعيت آن را يك مثلث پوچى تشكيل مى دهد و آن عبارت است از كار كردن، خوردن، زنده ماندن. و امّا زنده ماندن چرا؟ پاسخى در اين مورد وجود ندارد.
آرى تفاوت بزرگى كه ميان دو مكتب معروف وجود دارد و آن اين كه خاصيت مكتب كاپيتاليسم وجود تفاوت در ميان مصرف كنندگان است حتى اگر كليه منابع روى زمين و نيروهاى فعال انسان به بهترين وضع فعاليت كنند، حدّ متوسط زندگى درباره گروهى پايين تر خواهد بود ولى در بينش ديگرى از

صفحه 61
اقتصاد حدّ متوسط زندگى در اكثريت مردم يكسان است و تبعيض در كار نيست هرچند در ناحيه بالا تبعيض به نحو چشم گيرى حكم فرما مى باشد.
2. تمام مكاتب اقتصادى مى كوشند با كار كمتر به توليد بيشتر موفق گردند و در اين راه چيزى را براى خود مانع و رادع نمى بينند، و اگر چيزى را شرط و قيدى مى انگارند در حقيقت براى اين است كه آن شرط به مسأله توليد بيشتر، با كار كمتر كمك مى كند مثلاً اگر در موضوع وقت كار و نحوه پرداخت دستمزد، قيد و شرط و محدوديتى معتقدند، براى اين است كه آن محدوديت به توليد بيشتر كمك مى كند زيرا در غير اين صورت هدف ياد شده تأمين نمى گردد.
3. اصالت انسان در تمام مكتب ها مورد انكار قرار گرفته و به انسان به عنوان ابزار توليد و نيروى انسانى مى نگرند و انسانى ارزش دارد كه به طور مستقيم يا غير مستقيم بازده اقتصادى داشته باشد.
4. مفاهيم اخلاقى و انسانى در اقتصاد كمونيستى تا آنجا مورد قبول است كه به انقلاب اقتصادى كمك كند و يا لا اقل مزاحم آن نباشد، اخلاق به طور كلى بايد در خدمت انقلاب پرولتاريايى، و آن نيز در مسير انقلاب اقتصادى گردد، و اگر مزاحم شناخته شد محكوم خواهد بود، در حالى كه مفاهيم انسانى و اخلاقى در اقتصاد سرمايه دارى يك رشته امور فردى و شخصى است، هيچ نوع پشتوانه اى از نظر قوانين عمومى ندارد و هر كس در رعايت وعدم رعايت آن آزاد است.
5. آزادى در نظام كمونيستى فداى تعميم نان و آب و مسكن مى گردد وبراى اين كه تمام افراد از زندگى يك نواخت برخوردار شوند، ديكتاتورى پرولتاريايى زمام امور را به دست مى گيرد و همه افراد بايد در خطوط خاصى

صفحه 62
كه حكومت "پرولتاريا" آن را ترسيم مى كند گام بردارند، از آزادى مسكن، عقيده، شغل، سفر اصلاً خبرى نيست و چه بسا فردى به خاطر داشتن يك عقيده مذهبى اعدام و يا به اردوگاه هاى كار اجبارى تبعيد مى گردد.
در نظام سرمايه دارى آزادى فردى غالباً در بهره گيرى از انواع لذايذ مادى خلاصه مى شود مشروط بر اين كه مزاحم ديگران نگردد، و آزادى اجتماعى هر چند ظاهر فريبنده اى دارد ولى در باطن در رقابت آزاد در امور اقتصادى خلاصه مى گردد.

صفحه 63
10

ويژگى هاى اقتصاد سرمايه دارى

 
در حالى كه مكاتب اقتصادى جهان در مسايل ياد شده اتفاق نظر دارند مكتب اقتصادى اسلام در اين نقاط درست در نقطه مقابل آنها قرار گرفته است.
در اين مكتب، بهزيستى و زندگى ايده آل اقتصادى، هدف نيست، و زندگى انسان مقدمه يك زندگى جاودانى است كه مى تواند با اين زندگى، كمالات و سعادت هاى آن جهان را كه هدف واقعى براى آفرينش انسان به حساب مى ايند، كسب كند، و تمام فعاليت اقتصادى انسان در چهار چوبه اين هدف والا، انجام مى گيرد.
در اين مكتب بهره بردارى بيشتر از منابع طبيعى و غيره در صورتى مورد تصويب قرار مى گيرد كه به ساير جوانب و ديگر ابعاد وجودى انسان لطمه اى وارد نسازد.
در اين مكتب انسان يك موجود اصيل است كه اقتصاد بايد در خدمت انسانيت قرار گيرد و نياز اقتصادى يكى از ابعاد وجود او را تشكيل مى دهد، نه تمام ابعاد وجودى او را، او داراى عواطف و احساسات لطيف و عجيب است كه بايد از آن نظر نيز اشباع گردد، در اين مكتب مفاهيم انسانى و اخلاقى از

صفحه 64
اصالت بس ارزنده اى برخوردار است و در بسيارى از موارد بهره هاى اقتصادى فداى حفظ اصول و ضوابط اخلاقى و مفاهيم انسانى مى گردد. در اين مكتب آزادى مفهوم والاتر از آزادى فردى واجتماعى دارد و همه ابعاد وجود انسان را مى گيرد و مى تواند آزادى هاى فردى و اجتماعى را بارور سازد، بالاترين شيوه آزادى اين است كه انسان از بردگى نفس و ماده بيرون آيد و زرق و برق جهان او را اسير خود نسازد.
با توجه به مطالب ياد شده اصول مورد توجه در ساير مكاتب، در مكتب اقتصادى اسلام جاى خود را به اصول ديگر مى دهد و از اين طريق اقتصاد اسلامى ويژگى هايى پيدا مى كند كه در ديگر مكتب هاى اقتصادى نيست.

ويژگى هاى اقتصاد سرمايه دارى

هر چند در تاريخ زندگى بشر، مكتب هاى اقتصادى متعددى وجود داشته است ولى معروف ترين آنها در تاريخ معاصر سه مكتب، كاپيتاليسم، سوسياليسم و كمونيسم است كه سومى هنوز به صورت انديشه در مغزها و نقش بر روى كاغذها است و تاكنون جامه عمل نپوشيده و به صورت رؤياى شيرين در افكار و انديشه ها باقى مانده است و گرايش هايى كه در جوامع سوسياليستى، به جهان سرمايه دارى پديد آمده نشانه عدم موفقيت اين مكتب در زندگى انسانها است.
در هر حال لازم است ويژگى هاى هر سه مكتب با كاستى و نارسايى ها كه دارند مورد بررسى قرارگيرند آنگاه ويژگى هاى اقتصاد اسلامى را ياداور شده و از طريق مقايسه، جامع و انسانى بودن آن روشن گردد.

صفحه 65
نخست مكتب سرمايه دارى را مورد بررسى قرار مى دهيم:
زير بنا در اقتصاد سرمايه دارى سه چيز است:

1. اصالت فرد

مقصود از اقتصاد سرمايه دارى، معنى لغوى آن نيست كه فردى و يا گروهى با سرمايه اى كه دارد وارد بازار كار شود، بلكه مقصود از آن سرمايه اى است كه به شكل صنعتى و از طريق تكنولوژى وارد ميدان كار گردد، و نظامى بر اساس كارگر وكارفرما به وجود آيد در اين مكتب اصالت فرد و حفظ منافع و مقاصد آن، اصل مهم است و پيروزى از منافع فرد در بسيارى از اوقات منافع جامعه را نيز تأمين مى كند هر چند فرد متوجه آن نشود و در تعقيب آن نباشد در اين نظام هر چند فرد اصالت دارد ولى آن چنان نيست كه جامعه از آن بى بهره بماند بلكه يك دست نامرئى از طريق رقابت آزاد، منافع جامعه را نيز تأمين مى نمايد در نتيجه سيستم اقتصاد آزاد و يا به تعبير ديگر: سرمايه دارى در شرايط رقابت آزاد خود به خود به طور خودكار مسايل اقتصادى را به طرز عجيبى حل مى كند.
ساموئلسن اقتصاد دان معروف مى نويسد: "در اقتصاد آزاد هيچ فرد و يا مؤسسه اى به تنهايى با سه مسأله اساسى اقتصاد" چه چيز؟" و "چگونه؟" و "براى چه كس؟" سر و كار ندارد و اين حقيقتاً جالب است".
در اين سيستم نظمى خاص و خودكار وجود دارد بدون اين كه خود واقف باشد پيچيده ترين مسايل قابل تصور را كه متضمن هزاران تغيير و هزاران ارتباط است حل مى كند.و به قول "آدام اسميت" پدر اقتصاد جديد: "در اين نظام اقتصادى هر فردى مى كوشد سرمايه خويش را به نحوى به كاربرد كه

صفحه 66
مُحَصَّل آن بالاترين ارزش را داشته باشد" به طور كلى اين شخص نه قصد دارد منافع عمومى را افزايش دهد و نه اين كه مى داند عمل او تا چه حد بر منافع عمومى مى افزايد، قصد او فقط حفظ خود و تأمين منافع خويش است و در اين امر يك دست نامرئى راهنماى اوست، تا هدفى را تعقيب كند كه هرگز در خاطر او نبوده است اين شخص با پيروى از منافع خويش در اكثر اوقات، منافع جامعه را نيز تأمين مى كند يعنى مؤثرتر از هر وقتى كه قصد تأمين اين منافع را داشته باشد".1
مقصود از دست نامرئى كه او را براى تأمين منافع جامعه رهبرى مى كند همان مسأله عرضه و تقاضا است كه سرمايه را به طور خودكار از يك رشته اقتصادى كه كمتر مورد نياز است به رشته مورد نياز بيشتر منتقل مى سازد.
خلاصه طرفداران اين مكتب مى گويند: نظام اقتصاد آزاد به گونه صحيح و مؤثر منافع فرد و جامعه را تأمين مى كند و مسأله عرضه و تقاضا و نقل سرمايه از توليد چيزى كه كمتر مورد نياز دنيا است به موردى كه بيشتر مورد نياز است، حافظ منافع فرد و اجتماع مى باشد.

2. حفظ آزادى ها

در اين مكتب همان طور كه از عنوان آن به نام اقتصاد آزاد پيدا است، آزادى هاى فردى به صورت بس نامحدود حفظ مى شود از اين جهت در اين مكتب آزادى هايى از قبيل:
1. مالكيت فردى حد و اندازه اى، قيد و شرطى ندارد و انسان در بالا

1. اقتصاد، تأليف ساموئلسن، ص 60ـ62.

صفحه 67
بردن حجم سرمايه بدون قيد و شرط كاملاً آزاد است.
2. انسان در بهره بردارى از سرمايه به هر شكل و كيفيتى كاملاً آزاد مى باشد.
3. انسان در صرف درامد خود در هر راه و به هر اندازه آزاد است.
اگر در حكومت هاى سرمايه دارى، محدوديت هايى دراين جهات سه گانه به وجود آيد و دولت بر كميت و كيفيت توليد نظارت كند و يا در پاره اى از رشته ها سرمايه گذارى ممنوع مى گردد، همه جنبه استثنايى دارد و تا ضرورتى ايجاب نكند خصلت آزادى فرد به قوت خود باقى مى ماند.
3. شناخت سرمايه به عنوان عامل نخست براى تعيين ارزش در نظام سرمايه دارى و سرمايه به عنوان عامل درجه يك، براى تعيين ارزشها معرفى مى گردد و عمل كارگر در درجه دوم. از اين جهت فاصله سود صاحب سرمايه و يا مزد كارگرى بسيار وحشت زا و اگر روزى به زور دولت سهيم كردن كارگران در سود كارخانه ها عملى گردد جنبه استثنايى از اصل كلى خواهد داشت و چه بسا پس از سهيم كردن، باز فاصله محفوظ خواهد بود و بيشتر درامد به جيب صاحب سرمايه خواهد رفت.
اينها اصول سيستم اقتصادى سرمايه دارى است كه ديگر مسايل آن بر روى آن استوار است اكنون بايد ديد اين اصول تا چه اندازه صحيح و استوار است.

صفحه 68
11

پيامدهاى ناگوار اقتصاد سرمايه دارى

 
كلمه آزادى از الفاظ شيرين و دلكش است و هر فردى از شنيدن آن لذت مى برد و به هواداران وطرفداران آن و كسانى كه در راه آن سر و جان مى دهند درود مى فرستد، و مكتبى را كه از آن حمايت مى كند به جان مى خرد.
سرمايه دارى با چنين شعار جذاب و داغ به ميدان آمده ومدعى است كه انسان آزاد آفريده شده و بايد آزاد بماند، آزاد توليد كند، آزاد بهره كشى كند و آزاد مصرف نمايد و هر نوع مانعى را از سر راه آزادى بردارد، و به عبارت ديگر: چون بشر آزاد است نبايد بر مالكيت او قيد وبند و حدّ و حدودى معين كرد، چون آزاد است هر چه خواست مى تواند توليد كند، چون آزاد است به هر شيوه اى خواست مى تواند بهره كشى كند، چون آزاد است در هر راهى خواست مى تواند مصرف نمايد پس آزادى در اندازه مالكيت، در كيفيت، و كميت توليد، در نحوه بهره كشى، و در محل مصرف، پرتوى از اصل آزادى است كه در خلقت انسان نهفته است و يك چنين ايدئولوژى از يك چنين جهان بينى برمى خيزد ولى بايد توجه كرد كه مفهوم آزادى از آن مفاهيمى است كه بيش از حد از آن سوء استفاده شده و چه جنايت هايى كه تحت عنوان آزادى انجام نگرفته است.

صفحه 69
درست است كه آزادى به صورت يك عشق داغ ، يك شعله خاموش نشدنى در دل انسان هاى آزاده بلكه در تمام جانداران حتى درختان و گياهان وجود دارد، ولى بايد تمام پديده هاى عاطفى را مانند عشق سوزان، علاقه شديد به مقام و منصب، خشم و غضب بر دشمن، حرص و ولع به گرداورى مال، با خرد و منطق هماهنگ ساخت، و ميان آن دو توازن برقرار كرد. تصور اين كه انسان آزاد آفريده شده پس در مقام عمل و كار بايد از هر نظر آزاد باشد منطق بسيار نارسايى است كه مى گويند: ايدئولوژى از جهان بينى توليد مى شود ادعايى بيش نيست، بلكه بايد ايدئولوژى خود را با موازين عقلى هماهنگ سازيم، اگر در جهان بينى ثابت شد كه در جهان جانداران، جاندار قوى حيوان ضعيف را از بين مى برد اين دليل نمى شود كه ما بر خلاف حكم خرد ضعيف را از بين ببريم و نامى از ضعيف و مستضعف نگذاريم.
درست است كه آزادى نعمت گرانبهايى است كه در سايه آن استعدادها شكوفا مى گردد، انديشه ها پروريده مى شوند و در محيط خفقان و سلب آزادى استعدادها سركوب گرديده و انديشه ها در سينه ها و مغزها خفه مى گردند ولى از آنجا كه آزادى يك ميل عاطفى است بايد آن را بسان ديگر مسايل عاطفى با فرمان عقل و خرد كنترل كرد و رهبرى نمود.
طرفداران اصالت آزادى مطلق پس از يك رشته تجربه ها به سر عقل آمده و بر آن قيدى افزوده اند و گفتند: "شرط آزادى اين است كه مزاحم ديگران نباشد، ولى به همان دليلى كه اين قيد را افزوده اند، بايد قيود ديگرى نيز بر آن بيفزايند و آن اين كه آزادى بايد با ديگر خواسته هاى اصيل انسانى، هماهنگ باشد و انسان را در مسير سعادت و كمال قرار دهد".
اگر انسان به آزادى عشق مىورزد به تكامل خود و هم نوع خويش، به

صفحه 70
حق طلبى، و عدالت خواهى، به علم و دانش، به پاكى و نيكى، به كمال مطلق مانند خدا، نيز عشق مىورزد عشق به آزادى بايد طورى رهبرى گردد كه با ديگر عشق ها نيز هماهنگ و منسجم گردد و نه اين كه آن چنان در آن افراط شود كه ديگر اصالتها و خواسته هاى درونى انسان سركوب و منكوب گردد و سرانجام انسان در چنگال خودپرستى گرفتار گردد، در قفس خودخواهى تحت شعار "آزادى" زندانى شود زندگى اصيل اين است كه به مجموع خواسته ها و عشق هاى انسان توجه شود و از مجموع، معجونى كه همه احساسات را در بردارد به وجود آيد. شكى نيست كه آن آزادى كه كاپيتاليسم به دنبال آن است جز يك نوع خودپرستى و خودخواهى و غير خود نخواهى و مايه سلب آزادى ها از ديگران چيز ديگرى نيست.
اين كه آدام اسميت مى گويد در اقتصاد آزاد دست نامرئى اقتصادى فرد را به سوى تأمين جمع نيز مى كشاند ، يك نوع شعرى است كه با واقعيت ها تطبيق نمى كند چگونه خودخواهى در درجه اعلا مى تواند منافع ديگران را نيز تأمين كند آرى منافع جمع را در حدّى تأمين مى كند كه براى جمع حيات و زندگى باشد تا بتواند در خدمت فرد درايد و به تعبير بهتر: قوت لايموتى مى دهد كه براى او به صورت ابزار توليد بماند ووسيله بهره كشى شود.
خلاصه فردگرايى و آزاد منشى بايد تحت كنترل قرار گيرد و بسان درخت بزرگى نباشد كه درختان اطراف خود را از بين ببرد يا بسان غده سرطانى آن چنان رشد كند، كه همه نيروهاى بدن را بمكد.

جناياتى زير چتر اقتصاد آزاد

تجربه و آزمون نشان داده است كه رقابتگران زير چتر اقتصاد آزاد و يا به

صفحه 71
تعبير خودشان "سرمايه دارى در شرايط رقابت آزاد"، چه جناياتى را انجام مى دهند كه روح آزادى از آن بيزار است و در بسيارى از موارد، منافع جمع فداى فرد مى گردد ، اينك به برخى از اين موارد اشاره مى كنيم:

1. افزايش هولناك سرمايه

در نظام سرمايه دارى ميزان سرمايه پيوسته در حال تصاعد بوده و هر روز فاصله سرمايه داران از كارگران و كشاورزان زيادتر مى شود و پيوسته وضع به نفع يك طبقه مرفه و زيان يك طبقه رنجبر تغيير پيدا مى كند. سرانجام بر اثر گسترش شكاف طبقاتى كار به جاى باريك مى كشد. گروهكهايى پيدا مى شوند كه اصل مالكيت را نفى كرده و طرفدار محو آن مى گردند در حالى كه وضع موجود مولود اصل "مالكيت فردى" نيست بلكه مولود آزادى بى حد وحساب فرد، در توليد وبهره كشى و مصرف است.بالأخص سرمايه عامل نخست تعيين كننده ارزش تلقى مى گردد.
2. كاپيتاليسم هر چند مدعى تجارت آزاد و يا رقابت آزاد است ولى او هرگز مرز خود را حفظ نكرده و پيوسته به دسته بندى بيش از تجارت آزاد گرايش دارد و از اين راه براى ديگران محروميت هاى شديدى به وجود مى اورد، سرمايه دارى از طريق دسته بندى و اتحاديه هاى نامرئى پيوسته قيمت كالاها را در سطح بالا و دستمزدها را در سطح نازل نگاه مى دارد، و از اين جهت وضع پيوسته به نفع سرمايه داران و به زيان ملت هاى فقير و يا مصرف كننده تمام مى شود.
اگر مسأله تنها تجارت آزاد و يا رقابت آزاد بود و دسته بندى و تعهدات خاصى ميان توليد كنندگان درباره ارزش كالاها و دستمزدها در كار نبود باز

صفحه 72
تجارت و رقابت آزاد مى توانست قيمت ها را بشكند وجريان را به نفع طبقه ديگر تمام كند.
3. در نظام سرمايه دارى، وجود توليد انحصارى، نمايندگى فروش انحصارى وبازارهاى انحصارى خود گواه روشن بر يك نوع دسته بندى به ضرر مصرف كننده و خريدار است .اگر مسأله واقعاً تجارت آزاد و رقابت آزاد است طرح توليد انحصارى و يا نمايندگى فروش انحصارى چه معنى مى تواند داشته باشد جز اين كه توليد و توزيع، وقيمت ها را در دست داشته و ديگران را از رقابت باز دارند.
4.نظام سرمايه دارى بر اثر در دست گرفتن رسانه هاى گروهى اشتهاى كاذب در مردم ايجاد كرده و اجناس خود را به هر قيمتى مى خواهد در بازار به فروش مى رساند. تبليغ به معنى بالا بردن سطح آگاهى مردم نسبت به واقعيت كالا و امتيازات آن هر چند صحيح و مفيد است و چه بسا تقاضا را در مورد آن جنس بالا مى برد وجنس به طور ارزان توليد مى شود ولى همگى مى دانيم كه نوع تبليغات در راديو و تلويزيون كه درباره اجناس وكالاهاى رنگارنگ غربى انجام مى گيرد، يك نوع شعار و حماسه سرايى است كه مى خواهند با ايجاد اشتهاى كاذب در مصرف كننده جنس به قيمت دلخواه توليد كننده به فروش برسد.
5. نظام سرمايه دارى بر اثر قدرت مالى و در سايه اتحاديه هاى جهانى قيمت مواد اوليه را كه از ملت هاى ضعيف مى خرد پيوسته در دست دارد و به جاى اين كه فروشنده قيمت جنس را معين كند نرخ گذارى از ناحيه مشترى انجام مى گيرد از اين جهت پيوسته قيمت مواد خام در بازارهاى جهان پايين و قيمت اجناس توليد شده در سطح بالا مى باشد.
6. نظام سرمايه دارى بر اثر قدرتهاى مالى مغزهايى را استخدام مى كند تا

صفحه 73
به ساختن و توليد كالاهاى تجملى كه به درد هيچ چيز نمى خورد دست بزنند و گاهى از يك كالا، انواع مشابهى به صورت هاى گوناگون به بازار فروش عرضه مى كند، و چه بسا اجناس موجود در خانواده ها را به عنوان كهنه و از "مد افتاده "ضايع مى كنند.
7. در اين آزادى جنبه هاى انسانى و عاطفى به كلى ناديده گرفته شده و به خاطر عاطفه اى به نام آزادى، ديگر عواطف انسانى كه همگى ريشه انسانى دارند سركوب شده اند. در نظام سرمايه دارى هر فردى مى تواند از هر راهى بخواهد درامدى به دست بياورد، از اين جهت در توليد و توزيع و احتكار آزاد است در انتخاب هر نوع كسب حتى ايجاد كارخانه هاى اسلحه سازى كه فروش آنها نياز به ايجاد بازار و لو به قيمت ايجاد جنگ در اطراف جهان دارد، كاملاً آزاد است. آيا صحيح است كه ما به خاطر يك خصيصه انسانى به نام آزادى هزاران نفوس را از طريق آزادى در احتكار وازادى در فروش اسلحه به كام مرگ بفرستيم.
8. در اين نظام تمام انسانها به صورت انسان يك بعدى تربيت مى شوند و تمام جنبه هاى معنوى از بين مى رود زيرا به انسان تفهيم مى شود كه بايد به هر نحوى كه شده كار كرد و به هر وسيله اى ممكن شد بايد سود بيشتر برد. انسانى كه كعبه آمال او، تكاثر و افزايش ثروت از هر وسيله اى كه باشد ديگر در زواياى روح او اثرى از معنويات ديده نخواهد شد. و به همين جهت رباخوارى، استثمار افراد ضعيف، استثمار ملت ها، غارت كردن ذخاير ارضى كشورها از شيوه هاى رايج اين نظام است.
9.از نتايج تكيه بر آزادى هاى فردى بى حد وحساب اين است كه در اين نظام، اتخاذ هر نوع عقيده خرافى و بر پا نمودن هر نوع مراسم هر چند موهوم

صفحه 74
وباطل باشد كاملاً آزاد است زيرا حدّ آزادى اين است كه مزاحم ديگرى نباشد هر چند ارزش انسانى خود را با پرستش مار ومور وگاهى عقيده خرافى پايين آورد.
10. فساد اخلاق وبى بند وبارى يكى ديگر از پيامدهاى اين نظام است زيرا پرورش عفت و تقوا به كفّ نفس نياز دارد و در اين رژيم كوچك ترين مانعى براى اعمال شهوت وخواسته هاى درونى وجود ندارد، ونه حد و مرزى براى آن هست.ولذا هر روز در اين نظام ها شاهد شديدترين فاجعه هاى اخلاقى در داخل جامعه هاى سرمايه دارى هستيم وچهره انسانيت به شكلى درامده است كه در آن به جاى عاطفه و مهر، رحم و شفقت، ضعيف نوازى و نوع پرورى، فشار و خشونت بر طبقه هاى ضعيف، خودخواهى، اشباع غرايز حيوانى حكم فرما است.
خلاصه از نظر جنبه هاى فردى و اجتماعى بايد گفت: انسانى كه در نظام سرمايه دارى رشد مى كند انسان يك بعدى است و فقط خود را مى بيند، نه جامعه را، و براى همين جهت از رباخوارى كه يكى از بدترين شيوه هاى استثمار فرد است واهمه اى ندارد، از استثمار ملت هاى ناتوان و به يغما بردن ذخاير ارضى و دسترنج كارگران و زحمت كشان لذت مى برد. وسرانجام يك فاصله طبقاتى وحشتناكى در دل آن نظام پديد مى ايد كه جهان را به صورت دو بلوك غنى و فقير، ستمگر وستمكش، خوشبخت و بدبخت كه يكى همه چيز دارد وديگرى هيچ چيز ندارد در مى اورد وبراى حفظ نظام خود از آفريدن جنگها و نبردها در ميان ملت هاى عقب مانده و تحميل حكومت هاى دست نشانده خود به ملت هاى ضعيف چاره ندارد.
انسان در اين محيط دور از معنويت آن چنان زندگى در نظر او پوچ

صفحه 75
جلوه مى كند، كه نمى داند پول خود را در كجا مصرف كند، و چون در مصرف آزاد است از طرفى تمام عواطف انسانى و اخلاقى در روح او مرده است ناچار مى شود كه ميليون ها دلار ثروت خود را به سگ و گربه خانه خود تمليك كند، در نتيجه سگها و گربه هاى ميليونر، همه چيز از غذا و دارو دارند در حالى كه انسان هاى شريف در هند و آفريقا از گرسنگى بر روى خاكها جان مى سپارند اين است نتيجه انحراف از مكتب انبيا.
 

صفحه 76
12

مشخصات نظام اقتصادى سوسياليسم

 
انتقاد از موضع گيرى كشورهاى سوسياليستى در مسايل اقتصادى، نه به آن معنى است كه ما نظام ظالمانه سرمايه دارى كنونى را پذيرفته، و بر آن صحه مى گذاريم، بلكه مقصود اين است كه رعايت انگيزه هاى شخصى در شكوفايى اقتصاد، نقش مؤثر دارد. ولى به طور مسلم بايد چنين انگيزه اى تحت يك رشته قوانين رهبرى و تعديل شود.
از آنجا كه در نظام اشتراكى انگيزه هاى شخصى كار از بين مى رود و طبعاً حكومت فشار يك اقليت بر اكثريت، زمام كار را به دست مى گيرد، و در نتيجه اقتصاد از جريان و شكوفايى باز مى ماند.
از نظر كارشناسان مسايل اقتصادى علت عقب افتادن اقتصاد بلوك شرق ازكشورهاى سرمايه دارى دو چيز است:
1. از بين بردن انگيزه شخصى براى ابتكار و توليد و رشد صنعتى و كشاورزى.
2. حكومت فشار وجبر و زورگويى يك اقليت بر يك اكثريت . مثلاً چين با جمعيت يك ميليارد نفرى خود، تنها 27 ميليون نفر عضويت حزب كمونيسم را پذيرفته اند در حالى كه تعداد مسلمانان چين حدود 60 ميليون نفر

صفحه 77
است و در حقيقت تعداد مسلمانان چين دو برابر و يا بيشتر از افرادى است كه اين حزب را پذيرفته اند.
در اينجا پرسشى مطرح است و آن اين كه هرگاه نظام سوسياليستى مايه سستى و تنبلى كارگر است، چرا شوروى در امور مربوط به مسايل نظامى از بسيارى از كشورهاى سرمايه دارى گوى سبقت را ربوده و از رقيب خودعقب نمانده است.
پاسخ آن اين است كه كشور روسيه در دوران تزار و قبل از انقلاب سوسياليستى از ابرقدرت هاى جهان به شمار مى رفت و علت اين كه اين قدرت به حال خود باقى ماند و به رشد خود ادامه داد اين است كه مرامنامه حزب بر سران نظامى و گردانندگان قدرت، حاكم نيست. مثلاً دانشمندان اتمى شوروى از عالى ترين زندگى بهره مند هستند.
اگر از اين موضوع بگذريم در قسمت هاى ديگر كاملاً عقب مى باشد، توليد صنعتى امريكا با رقم صد در صد و توليدات كشاورزى آن با رقم 40% بر شوروى تقدم دارد.عقب ماندگى ديگر كشورهاى سوسياليستى از قبيل ويتنام، چكسلواكى، رومانى، مجارستان، نسبت به كشورهاى مجاور خود كه از نظام سوسياليستى پيروى نمى كنند بسيار روشن است.
ما در اين بحث از يك رشته نارساييها نام مى بريم كه بخش مهم آن مربوط به نظام سوسياليسم و برخى ديگر مربوط به نظام كمونيسم است. و باز ياداور مى شويم كه انتقاد از دونظام به معنى جانبدارى از نظام سرمايه دارى نيست بلكه اين است كه با آگاهى از مفاسد كامل نظام هاى شرقى و غربى، به آغوش اسلام راستين باز گرديم و شعار نه شرقى و نه غربى را فراموش نكنيم. اينك انتقادها:

صفحه 78

1. اختلاف طبقاتى به صورت ديگر

در نظام سوسياليسم طبقات به معنى: غنى، متوسط و فقير از بين رفته است ولى در برابر آن طبقه ديگرى به معنى غنى و فقير به وجود آمده است، ثروتمند عالى: سران و اعضاى حزب، و مستمند عالى: افراد ملت. جمال عبد الناصر و تيتو ونهرو از جمله كسانى بودند كه كشورهاى جهان سوم و غير متعهد را پى ريزى كردند جمال چند روزى در يوگسلاوى مهمان تيتو بود، وى در باغ بزرگى از جمال پذيرايى مى كرد، روزى به عنوان شوخى گفت: لابد همه مردم يوگسلاوى چنين باغى دارند؟! آنگاه هر دو خنديدند.
نظرى به كشورهايى كه با نظام سوسياليستى اداره مى شوند بيفكنيم، آيا واقعاً در آنجا فقر و بدبختى و زورگويى از ميان رفته است؟
آيا واقعاً طبقات در آنجاها محو و نابود گرديده و تمام افراد در پوشش بى طبقه قرار گرفته اند ديگر در آنجا طبقه ثروتمند و فقير وجود ندارد.
با اين كه سوسياليسم كه كانال كمونيسم است ارزش كار كارگر را مربوط به خود مى داند ولى كارگر عملاً مالك كار وكوشش خود نيست.

2. نبرد با فطرت

محو مالكيت كه سوسياليسم مى خواهد بدان برسد يك نوع نبرد با فطرت و خميره انسانى است زيرا انسان خود را نسبت به دست رنج خود سزاوارتر مى داند. حتى در حيوانات نيز اين روحيه حكمفرما است. زيرا هر حيوانى خود را به شكار خويش اولى مى داند ومزاحمت ديگرى را با منقار و چنگال و پنجه دفع مى كند. نتيجه چنين مبارزه با فطرت جز گسترش سستى و تنبلى و يأس و نااميدى در مردم و كم كارى چيزى نيست به همين جهت

صفحه 79
ممالك سوسياليستى تاكنون نتوانسته اند اقتصاد شكوفايى پيدا كنند هنوز مواد غذايى زياد از كشورهاى سرمايه دارى مى خرند و در بسيارى از مسايل صنعتى نيازمند آنها هستند.
روشن ترين دليل بر فاجعه آفرينى اين نظام تجربه اى است كه شوروى در اين مورد دارد. توليد شوروى كه با سياست سرمايه دارى دولتى زمان "لنين "تنزل فاحشى كرد تنها در مورد غلات از 77 ميليون تن متوسط ساليانه 1909 تا 1913 به 49 ميليون تن متوسط ساليان 1913 تا 1923 رسيد و اجراى برنامه اشتراكى منتهى به قحطى و اعدام هاى دسته جمعى سنگينى شد. از اين جهت با اتخاذ سياست جديد اقتصادى مصوب نهمين كنگره حزب كمونيست، رو به ترقى گذارد. در سال 1936 مجدداً به سطح 1913 رسيد، لنين اعلام كرد كه فلاكت و ضايعات به قدرى است كه قادر نيستيم به يك باره صنعت بزرگ دولتى وسوسياليسم را برقرار سازيم.
و در حقيقت اين جريان يك نوع بازگشت به سرمايه دارى است و هرچه زمان بگذرد خيز شوروى به سوى سرمايه دارى بيشتر شده و هنوز كار به صورت يك نياز حياتى اوليه براى همگان در نيامده است و براى افزايش توليد، محرك هاى مادى لازم است.

3. هر سه بعد قدرت، در يك جا متمركز مى شود

در اين نظام در سران سوسياليست هر سه بعد قدرت، قدرت اقتصادى، قدرت سياسى و قدرت نظامى در يك جا متمركز مى گردد و اين خود به يك نوع ديكتاتورى و خودكامگى كمك مؤثرى نموده و مايه بروز سياست خشن استالينيست ها مى گردد، تا او زنده بود از او به عنوان يك قهرمان نامى، اسم مى بردند وقتى مرد و پرده ها كنار رفت جهان با حكومت پليس مخفى و

صفحه 80
مخوف او كه در رأس آن رئيس پليسى مثل "بريا" قرار داشت، آشنا شدند، و همگى در وحشت فرو رفتند، او براى حفظ موقعيت خود و برچيدن رقباى مخالف و تصفيه حزب و كميته مركزى چه ها كه نكرد؟! مخالف هاى لايق را برداشت و نالايق هاى موافق را به جاى آنان گذارد وبا اين تغيير ودگرگونى وقفه اى در برنامه هاى اقتصادى در مقياس وسيعى به وجود آمد و زيان هايى متوجه جامعه گرديد.
اصولاً كشورى كه با يك حزب آن هم با اصولى ابدى وجاودانى كه به عقيده سران حزب پايه هاى آن را با پولاد ريخته اند و بستن درهاى كشور به روى جهانيان و محدود ساختن هر نوع آميزش و شستشوهاى مغزى مرتب از طريق رسانه هاى گروهى نمى تواند آزادى انسان ها را حفظ كند.
وقتى ما اين نقايص و نارساييها و بالأخص حكومت زور وجبر اين نظام ها را با فريب خوردگان اين مكتب در ميان مى گذاريم آنان فوراً مى گويند سران اين كشورها از اصول سوسياليسم و ماركسيسم منحرف شده اند و ما خواهان جامعه سوسياليستى هستيم كه از اين انحرافات پيراسته باشد.
ولى بايد گفت استبداد و زور از خواص تك حزبى و اجتماع قدرت هاى سه گانه در دست يك گروه است و هر جامعه اى كه در اين مسير قرار گرفت، قهراً زورگو ومستبد خواهد بود، چيزى كه مى تواند به استبداد و خودكامگى پايان بخشد وجود احزاب مختلف ووسايل تبليغاتى بدون سانسور، آزادى قلم و بيان و فعاليت هاى سياسى است كه متأسفانه هيچ كدام در اين نظام ها وجود ندارد.
از نظر يك فرد الهى ايمان به خدا وكيفرهاى اخروى است كه مى تواند به خودكامگى پايان بخشد وسران سياست را از زور و ستم باز دارد ويك چنين كنترل در كشورهاى سوسياليسم وجود ندارد آنها كه مى خواهند جامعه را با

صفحه 81
اصول مادى گرى و پوچ شمردن معنويات، اداره كنند قهراً به چنين كنترلى دست نخواهند يافت.
باز مى گويند"با محو طبقات در جامعه، و جايگزين ساختن فرهنگ سوسياليستى به جاى فرهنگ طبقاتى، افرادى پرورش پيدا مى كنند كه ضوابط را با روابط تبديل نمى كنند" اين سخن رؤيايى بيش نيست و بالأخص تاكنون تجربه اى روى اين فكر انجام نگرفته است كه محك حقيقت در نزد آقايان ماركسيست است.
درباره تأمين آزادى همين بس كه دم از ديكتاتورى پرولتاريا مى زنند ومدعى هستند كه قدرت سياسى بايد در دست كارگر باشد، تا بتواند به تدريج آثار مالكيت فردى را محو كند ولى عملاً ديكتاتورى كارگرى به ديكتاتورى حزب، آن هم به ديكتاتورى كميته مركزى، آن هم به ديكتاتورى سران حزب و هيئت رئيسه تبديل گرديده است و به جاى اين كه حكومت در دست كارگر باشد، حكومت در دست يك اقليت خودكامه است كه اصلاً نه كارگرند و نه زندگى كارگرى دارند.
اصولاً در كشورى كه كاغذ و مركب و چاپخانه در اختيار دولت است چگونه مى توان در اين سيستم آزادى قلم ومطبوعات را انتظار داشت در كشورى كه قدرت اقتصادى از دست مردم گرفته و به دست دولت سپرده شود و تمام نيازهاى مردم در دست دولت باشد انتظار آزادى در اين كشور بسيار ابلهانه است، زيرا ادغام هر دو قدرت در هم و اين كه قدرت اقتصادى در دست گروه سياسى باشد، سبب مى گردد كه گروه هاى ناراضى به خاطر نان و آبى كه از دولت مى گيرند دست از پا خطا نكنند، و اعتصاب و اعتراضى راه نيندازند.
از اين جهت در اين كشورها عملاً يك حكومت پليسى شديدى حاكم

صفحه 82
است كه همه مردم بردگان زمامداران مى شوند، گروهى كه مى گويند: "ما نظام سوسياليستى مى خواهيم كه از اين اشكالات پيراسته باشد"، خواهان رؤيايى هستند كه هيچ وقت تعبير نمى شود، زيرا خاصيت وحدت قدرت اقتصادى وقدرت سياسى، حكومت ديكتاتورى است، زيرا در دست مردم چيزى نيست كه با آن به جنگ سرد دولت بروند. نخستين گام مبارزه قدرت اقتصادى است كه بتواند از طريق چاپ، ايجاد آگاهى در افراد كند تا ناراضى ها را دور خود جمع نمايد و به همه تشكل دهد و چنين وسيله اى در اين كشورها نيست.در اين نظام اگر از آزادى هاى سياسى و اقتصادى خبرى نيست، از آزادى فردى نيز كاملاً جلوگيرى مى شود، تظاهر به مذهب جز در مساجد و كليساهاى نيم باز ممنوع است و تبليغ آن جرم و چه بسا مايه سر به نيستى انسان مى گردد.

4. كشتن ذوق و استعداد

كمونيسم كه در صدد نفى مالكيت، و سوسياليسم در فكر نفى طبقات است با كشتن ذوق ها و استعدادها به همراه مى باشد در نظام كمونيسم رابطه كارگر با دسترنج خود قطع مى گردد و در نظام سوسياليسم توسعه مالكيت و تهيه ابزار توليد حتى از طريق گرداورى دستمزدها ممنوع مى باشد در اين صورت افراد به صورت دل مرده زندگى كرده و در خود جوش و خروش براى كار احساس نمى كنند و عقب ماندگى كشورهاى سوسياليستى مقدارى مرهون همين جهت است. نه تنها اقتصاد شكوفا نمى گردد بلكه ديگر شايستگيها نيز در نهان خانه ذهن باقى مى ماند زيرا كسانى كه زندگى روزمره آنان در اختيار حزبى است كه براى خود چهارچوبه خاصى دارد چگونه مى تواند آزاد بينديشد و ذوق واستعداد خود را اعمال كند.

صفحه 83
 
 
 

فصل دوم

 
 
 
 
 
 

منابع طبيعى

 

صفحه 84
 

صفحه 85

زمين، اقسام و احكام آن

 
1. زمين هايى كه از طريق جهاد اسلامى به دست آمده است (مفتوحة عنوة).
2. زمين هايى كه از طريق صلح در اختيار دولت اسلامى قرار گيرد(فىء).
3. زمين هاى موات، اصلى و عرضى.
4. زمين هاى آباد و يا خراب رها شده.
5. زمين هاى بى صاحب، بالاى كوه ها و جنگل ها.
6.احياء زمين هاى مرده.
7. زمين هاى معطل.

منابع طبيعى يا ثروت ملّى

يكى از علل تصاعد و افزايش سرمايه و گسترش فاصله طبقاتى ميان دو طبقه مرفه و محروم اين است كه در اقتصاد سرمايه دارى منابع ثروت ملى نبوده، و مالكيت خصوصى بيشتر در آنها راه يافته است، و از اين طريق ثروت گروهى به صورت هولناك بالا رفته و درامد گروه ديگر در حدّ نازل باقى مانده است.
اسلام براى جلوگيرى از چنين وضع دلخراشى، راه نفوذ مالكيت

صفحه 86
خصوصى را در بسيارى از منابع طبيعى ثروت بسته و اين نوع منابع را جزو اموال عمومى كه مردم مالك آن هستند و يا اموال دولتى كه دولت اسلامى مالك آن مى باشد قرار داده است.
همگى مى دانيم كه زمين يكى از منابع طبيعى ثروت است و مقصود از ثروت هاى طبيعى چيزهايى است كه دست بشر در ساختن آنها دخالت نداشته و دست طبيعت و يا به تعبير صحيح تر دست آفرينش قبل از همه آن را براى بهره گيرى آماده ساخته است درست است كه بهره بردارى كامل از زمين از طريق كشت و زرع، به يك رشته اصلاحاتى نياز دارد ولى اين نوع عمليات در برابر قدرت زمين براى بهره دادن يك عمر دراز، بسيار ناچيز است.
همچنين معادن، و ديگر ثروت هاى طبيعى كه در فقه اسلامى به نام "انفال" ناميده مى شوند. معدن يك ثروت طبيعى است كه در دل زمين نهفته و بشر در پيدايش و ساختمان آن دخالتى نداشته است، كارى كه بشر در بخشى از معادن انجام مى دهد اين است كه با وسايل فنى، مقدارى از آن را از دل زمين بيرون كشد. و با ايجاد عملياتى آن را براى استفاده خود و ديگران آماده مى سازد.
به همين جهت اين نوع ثروت ها در فقه اسلامى، ملى اعلام گرديده و هرگز در قلمرو مالكيت خصوصى نمى ايد، مگر در شرايطى مانند "احياى زمين و معدنى كه عرفاً تابع زمين به شمار مى رود"، و غيره كه در فقه اسلامى بيان گرديده است. و اين خود يكى از دلايل يك اصل اقتصادى است و آن اين كه مالكيت بر اساس كار و كوشش است، و چون بشر درباره آنها كارى انجام نداده و پيش از آفرينش انسان در جهان وجود داشته است، از اين جهت اين نوع ثروت ها ملك شخصى نمى باشد.

صفحه 87
در اينجا سزاوار است كه احكام قسمتى از منابع طبيعى ثروت را به صورت فشرده ياداور شويم تا روشن گردد كه چگونه اقتصاد اسلامى از تراكم و انباشته شدن ثروت جلوگيرى كرده و دست توده ها را براى بهره بردارى از مواهب طبيعت باز گذارده است و اگر گروهى پيوسته دست بر روى اين ثروت ها نهاده اند و يا گروه ديگر، بى حالى به خرج داده و در صدد بهره گيرى از آن نبوده اند اين تقصير خود جامعه است نه اقتصاد اسلامى.

1.زمين هاى به دست آمده از طريق جهاد

زمين هاى آبادى كه در اثر جهاد آزادى بخش در قلمرو حكومت اسلامى درايد و از راه غلبه ارتش حق بر قواى كفر در اختيار مسلمانان قرار بگيرد، از اموال عمومى بوده ومالكيت عمومى دارد. و به خاطر همين ويژگى است كه هيچ نوع انتقالات حقوقى از قبيل خريد و فروش و بخشش و... روى آن حتى از طرف حكومت اسلامى انجام نمى گيرد. زيرا مالك آن از نظر اقتصاد اسلامى همه مسلمانان تا روز رستاخيز مى باشد ولى از آنجا كه دولت اسلامى ولىّ مسلمانان است، حكومت اسلامى چنين زمين ها را براى بهره بردارى ميان مردم توزيع و تقسيم مى كند، و آن را براى مدت مشخصى به اجاره داده و درامد آن را در مصالح عمومى مصرف مى كند و پس از سر رسيد مدت اجاره مى تواند زمين را به همان شخص و يا به شخص ديگرى واگذار كند، دولت اسلامى در نحوه توزيع زمين و واگذارى به افراد و بهاى اجاره ويا مقدار مزارعه از مصالح كل مربوط به جامعه پيروى مى كند وبس.
در اين مورد احاديثى وارد شده است كه ياداور مى شويم:
"سئل أبو عبد الله (عليه السلام)عن السواد و ما منزلته؟ قال: هو لجميع المسلمين

صفحه 88
من هو اليوم و لمن يدخل فى الإسلام بعد اليوم و لمن لم يخلق بعد".1
"از امام صادق (عليه السلام)در باره سرزمين هاى عراق ( كه به خاطر سبز و مشجّر بودن، مردم حجاز آن جا را سرزمين سوادو سياه مى گفتند) سؤال شد، امام فرمود: زمين آنجا مربوط به تمام مسلمانان است چه مسلمانان امروز و يا آنان كه بعداً در جرگه اسلام وارد مى شوند و يا آنان كه اصلاً خلق نشده اند".
امام هفتم (عليه السلام)به صورت كلى درباره زمين هايى كه ارتش اسلام با قدرت به دست آورده است چنين مى فرمايد:
"انّ الأرض التى أخذت عنوة موقوفة متروكة بيد من يعمرها ويحيها ويقوم عليها على قدر طاقتهم من الخراج".2
"زمين هايى كه ارتش اسلام به قدرت گرفته و جزء قلمرو حكومت اسلامى قرار دارند به همان حالت در دست افرادى قرار مى گيرد كه آن را آباد و زنده كنند تا به اندازه توانايى خود خراج بدهند".
در روايت سوم امام صادق (عليه السلام)چنين مى فرمايد:
"ومن يبيع ذلك وهى فىء للمسلمين".3
"چه كسى آن را مى فروشد در حالى كه آن مربوط به تمام مسلمانان است".
و در روايت چهارم امام هشتم (عليه السلام)مى فرمايد:
"وما أخذ بالسيف فذلك إلى الإمام يقبله بالذى يرى".4
"آنچه با قدرت گرفته شده مربوط به امام است كه طبق مصالح در اختيار هر كس خواست قرار مى دهد".

1. وسائل الشيعه، ابواب عقد و البيع، باب 21، حديث 4.
2. مستدرك الوسائل، أبواب جهاد العدو، باب 59، حديث 1.
3. وسائل الشيعه، ابواب جهاد العدو، باب 71، حديث 1.
4. وسائل الشيعه، ابواب جهاد العدو، باب72، حديث 1.

صفحه 89
به خاطر همين كه هيچ نوع انتقال حقوقى در آنها جايز نيست، حتى دولت اسلامى نيز نمى تواند بفروشد، اين نوع زمين ها جزو اموال عمومى اعلام و مالكيت آن به صورت مالكيت عمومى قلمداد شده است.
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)پس از آن كه دژهاى خيبر را فتح كرد زمين هاى آنجا را به ساكنان آنجا واگذار كرد، تا در آنجا به كشت و زرع بپردازند و سهمى از محصول خود را به دولت اسلامى بپردازند.

2. زمين هاى به دست آمده از طريق صلح

قسم دوم از زمين ها مربوط به اراضى آباد است كه ملت آنجا بدون جنگ و نبرد تسليم حكومت اسلامى شده باشند، در تاريخ زندگى پيامبر نمونه اى از اين نوع اراضى ديده مى شود مثلاً گروه هايى از يهود به نام قبيله "بنى نضير" و قبيله "بنى قين قاع" و قبيله "بنى قريظه "و اهالى مناطقى از خيبر مانند دهكده "فدك" همگى بدون نبرد، تسليم شدند اراضى اين مناطق مربوط به دولت اسلامى است و او طبق مصالح، آن را ميان مسلمانان نيازمند تقسيم مى كند، واين نوع از اراضى را "فىء" و اراضى قبلى را"مفتوحة عنوة "مى نامند. و احكام اين گونه از زمين ها در سوره حشر آيه هاى 7 تا 10 وارد شده است و نكته واگذارى اين نوع از اراضى به خدا و رسول وجهت تقسيم آن ميان بستگان و يتيمان و بيچارگان و در راه ماندگان در آيه هفتم چنين آمده است:
(...كَىْ لا يكون َ دُولَةً بَيْنَ الأَغْنياءِ مِنْكُمْ... ).
"تا ثروت پيوسته در ميان ثروتمندان دور نزند".
در حالى كه قران آن رشته اراضى را كه بدون قهر و غلبه در اختيار دولت

صفحه 90
اسلامى قرار مى گيرد "فىء" مى خواند ولى احاديث اسلامى اين نوع از اراضى را جزو انفال مى داند و از نظر نتيجه هر دو يكى است، زيرا همان طور كه فىء به حكم آيه (وَما أَفاءَ اللهُ عَلى رَسُولهِ مِنْهُمْ... )1 مربوط به رسول گرامى است كه در رأس مقام رهبرى قرار دارد همچنين "انفال" نيز به حكم آيه (يَسْأَلُونَكَ عَنِ الأَنْفال قُلِ الأَنْفالُ للهِ وَالرَّسُول... ).2
اين نيز مربوط به پيامبر است كه قيادت امت بر عهده اوگذارده شده است اينك يك روايت را متذكر مى شويم:
"الأنفال ما لم يوجف عليه بخيل و لا ركاب أو قوم صالحوا أو قوم اعطوا به أيديهم".3
"انفال عبارت از هر چيزى كه بدون جنگ به دست آيد و يا گروهى از طريق صلح واگذارند ويا به اختيار خود بپردازند".

3. زمين هاى موات اصلى وعرضى

مقصود از زمين هاى موات، زمين دست نخورده، كه به صورت طبيعى باقى مانده و در آن هيچ نوع عمران وابادى مشاهده نشود و يا زمين هايى كه پس از مدتى آن چنان متروك گردد كه دو مرتبه به صورت زمين مرده درايد يعنى در آن بدون يك رشته اصلاحات اساسى چيزى نرويد ويا از عمران وابادى پيشين چيزى به چشم نخورد اين نوع زمين ها خواه در كشور اسلامى يا در كشورى كه بعداً در قلمرو حكومت اسلامى در آيد جزو انفال بوده و مربوط به خدا و رسول او، و پس از پيامبر او مربوط به امام كه مقام رهبرى را

1. حشر/6.
2. انفال/1.
3. وسائل الشيعه:6، كتاب انفال.

صفحه 91
دارا مى باشد. امام صادق (عليه السلام)مى فرمايد:
"انّ الموات كلها هى له وهوقوله سبحانه1: (يَسأَلُونَكَ عَنِ الأَنْفالِ قُلِ الأَنْفالُ للهِ وَالرَّسُولِ... ).
"زمين موات همگى مال امام است".
و در روايت ديگر امير مؤمنان (عليه السلام)مى فرمايد:
"فما كان لله ولرسوله فهو للإمام".2
"آنچه براى خدا و رسول است مربوط به امام است".
اين نوع از زمين ها از اموال دولتى است و مالك آن مقام امامت و به تعبير امروز دولت و حكومت اسلامى است ولى همان طور كه ياداور شديم معنى مالكيت مقام امامت و يا دولت اسلامى اين نيست ملك شخصى متصديان مقام رهبرى و دولتى گردد، بلكه بايد اين مقام از اين زمين به نفع مسلمانان استفاده كند، و آن را در هر زمان طبق شرايطى در اختيار مسلمانان قرار دهد و اجازه دهد كه افراد با احياى زمين ها بهره مند گردند و مالك آن قسمت گردند، و لذا يكى از وسايل مالكيت، احياى زمين هاى موات است يعنى زمين مرده (موات) را به زمين زنده تبديل كند و با انجام كارهايى روى آن، بر ارزش آنها بيفزايد، يك چنين اراضى، در ملك احيا كننده درامده و يا لا اقل حقّ خاصى بر آن پيدا مى كند و در اقتصاد اسلامى بر چنين كارى تشويق فراوانى به عمل آمده است. در اين مورد قران مى فرمايد:
(...هُوَ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الأَرضِ وَ اسْتَعْمركُمْ فِيها... ).3

1. وسائل الشيعه:6/369.
2. وسائل الشيعه:6/370.
3. هود/61.

صفحه 92
"او شما را از زمين آفريد و شما را بر عمران وابادى آن گمارد".
پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود:
"من أحيى أَرْضاً مَواتاً فَهِى لَهُ".1
"هر كس زمين مرده اى را آباد كند، زمين از آن او است".
و نيز در حديث ديگر فرمود:
"أَيّما قوم أحيُوا شيئاً من الأَرْض أو عَمَرُوها فهم أحقُّ بها وهى لَهُم".2
"هر گروهى زمينى را زنده كنند و آباد نمايند، آنان به آن زمين از ديگران سزاوارترند و آن زمين مال آنان است".
و در حديث ديگرمى فرمايد:
"مَنْ أَحاطَ حائطاً على أرض فَهِى لَهُ".3
"هركس زمينى را ديواركشى كند آن زمين از آن او است".
با توجه به موارد محدود بودن مالكيت شخصى اذعان خواهيم كرد كه بورس بازى با زمين، وزمين خوارى در اقتصاد اسلامى منتفى بوده و سرانجام سر نخ قدرت در دست دولت اسلامى مى باشد كه حافظ منافع جامعه است.
بنابر اين شرط مالكيت زمين صدور قباله نيست بلكه آبادانى و عمران، ديوار كشى، اجراى آب، خانه سازى و درخت كارى است. اگر فردى صدها هكتار زمين را از اين طريق آباد كند، استثمارگر و مفت خوار نيست زيرا اين درب به روى همگان باز است هركس مايل است اين گوى و اين ميدان، سنگ مفت و گنجشك مفت. اين برنامه كجا، برنامه عصر جاهلى و دوره خانخانى

1. وسائل الشيعه:17/326ـ 327، باب 1.
2. وسائل الشيعه:17/326ـ 327، باب 1.
3. وسائل الشيعه:17/326ـ 327، باب 1.

صفحه 93
كجا، ناگهان رئيس قبيله جنگلى را به نام خود قباله مى كرد. گاهى سگى را در مركز زمينى نگاه مى داشتند تا پارس كند، افراد قبيله در چهار گوشه زمين مى ايستادند تا آخرين نقطه صداى پارس سگ را بشنوند و آنجا را علامت گذارى كنند و اين منطقه وسيع را حريم (حمى) قبيله قرار دهند كه هيچ كس حق عبور و تجاوز به آن جا را نداشته باشد پيامبر در طرد اين نوع مالكيت طبق نقل سنن ابى داوود فرمود:
"لا حمى إلاّ لله ".1
"حريم و قرقى نيست جز براى خدا".
مردى به نام "اسمر" نقل مى كند "من با چند نفر ديگر حضور پيامبر بوديم كه ايشان فرمودند: هركس به آباد كردن زمينى كه بى استفاده افتاده است بپردازد و كسى قبل از او بر اين كار سبقت نگرفته باشد آن زمين از آن او خواهد بود".
گفتار پيامبر روح فعاليّت را در مردم برانگيخت كه مردم براى آباد كردن زمين ها رو به صحراها مى رفتند تا به تناسب امكانات خود زمينى را مشخص كنند و به آبادانى آن بپردازند.
اين گونه زمين ها جزء مستملكات دولت اسلامى است و حاكم اسلامى طبق مصالح عمومى با آنها رفتار مى كند.
امام صادق (عليه السلام)مى فرمايد:
"هى القرى التى قد خربت وانجلى عنها أهلها فهى لله و الرسول".2
"آن رشته از زمين ها كه اهل آنجا كوچ كرده و رفته اند مربوط به خدا و رسول او است".

1. سنن أبى داوود:3/180، از كتاب احياء موات، حديث1، 3و 5.
2. وسائل الشيعه: 6/371.

صفحه 94
و اگر در اين حديث لفظ (خربت) وارد شده است به خاطر اين است كه اين نوع اراضى پس از كوچ غالباً به خرابى مى گرايند و گرنه خراب بودن در حكم شرعى دخالت ندارد. آباد و ويران از نظر حكم شرعى يكسان مى باشند.

4.زمين هاى بى صاحب و بالاى كوه ها و دره ها وجنگل ها

اين نوع اراضى همگى از انفال است كه به مقام امامت و اكنون به دولت اسلامى تعلق دارد.
امام صادق (عليه السلام)مى فرمايد:
"وَله رؤوس الجبال وبطون الأودية والآجام وكلّ أرض ميتة لا ربّ له".1
"براى امام است قلل كوه ها و درّه ها و جنگل ها و هر زمينى كه صاحب ندارد" .
و از اين بحث گسترده كه درباره زمين انجام گرفت روشن مى گردد كه مالكيت شخصى نسبت به اصل زمين در اقتصاد اسلامى بسيار محدود است و غالب آن يا ملك دولت و يا جامعه اسلامى است و بخش مهم زمين را اقيانوس ها و درياها و رودخانه ها تشكيل مى دهد و فقط 27% تمام سطح زمين خشكى است و قسمت مهم از آن نيز مالكيت خصوصى ندارد.

5. احياى زمين مرده

مالكيت زمين از طريق احياء از فتاواى مسلّم فقهاى اسلام است و زنده كردن زمين نه تنها موجب تعلق حق مى گردد، بلكه سبب مى شود كه انسان

1. وسائل الشيعه: 6/365.

صفحه 95
مالك اصل آن گردد و روايات باب احياء نيز همين مطلب را مى رساند و اين كه گاهى تصور مى شود كه احيا مايه تعلق حقّى به نام (حقّ اختصاص) مى شود نه مالكيت يك نوع پيش داورى است كه از سوسياليست زدگى سرچشمه مى گيرد.
در فقه اسلامى حقّى به نام حقّ تحجير به رسميت شناخته شده است و مقصود از آن اين است شخصى زمينى را با سنگ و يا چيز ديگر علامت گذارى كند در اين صورت نسبت به اين زمين حقّ تقدّمى پيدا مى كند، و ديگران نمى توانند آن زمين را تصرّف نمايند.
اكنون بايد ديد مقصود از اين علامت گذارى چيست؟
علامت گذارى به دو صورت انجام مى گيرد:
الف. به منظور دست گذاردن روى زمين هاى باير در جهت محروم كردن و يا محدود كردن فعاليّت ديگران و سرانجام پولى از ديگران بگيرند و از حقّ تقدّم خود صرف نظر كنند يك چنين سنگ چينى، وعلامت گذارى از نظر فقه اسلامى ارزش ندارد و هر نوع معامله اى روى آن فاقد ارزش مى باشد در كشور ما در نظام گذشته هزاران نفر از اين طريق ميلياردها ريال حرام به جيب زدند وحقوقى را پامال كردند.
ب. سنگ چينى به منظور آباد كردن زمين چه از طريق كشاورزى چه از راه ساختمان و ايجاد مسكن و محل كار و چه از راه هاى ديگر به طور مسلم آباد كردن زمين در درجه نخست نياز به شناسايى و تعيين جا دارد آنگاه بايد در صدد فراهم كردن وسايل كار باشد، يك چنين سنگ چينى براى شخص اولويت و حقّ تقدم آفرين است، هدف از سنگ چينى اين است كه پس از شناسايى زمين تا فراهم كردن وسايل كار شخص ديگرى آن محل را شناسايى

صفحه 96
نكرده و در آن تصرف نكند خصوصاً كه در جامعه هاى كم درامد علت علامت گذارى اين است كه فراهم كردن وسايل كار غالباً نياز به مدت دارد و غالباً پس از شناسايى امكان اشتغال به كار فراهم نمى باشد.

6. زمين هاى معطل

گاهى اتفاق مى افتد كه برخى به عللى زمين هاى قابل استفاده را مدّت ها رها مى كنند و به كار ديگر اشتغال مىورزند و همين كار مايه بيكارى گروهى گرديد و اختلالى در كشاورزى كشور به وجود مى ايد.
در اين مورد بخشى از فقهاى اسلام مى گويند اين گونه از اراضى از دست چنين افرادى گرفته مى شود و به ديگرى كه عهده دار آباد كردن آن مى باشد واگذار مى گردد و در اين مورد به روايتى كه از امام هفتم (عليه السلام)نقل شده است استناد مى جويند.
"زمين از آنِ خدا مى باشد كه آن را وسيله روزى بندگان قرار داده است بنابر اين هر كسى زمينى را به سه سال متوالى بدون علت معطل و بدون استفاده بگذارد از دست او خارج مى شود و به ديگرى محول مى گردد".1
در اين مورد حديث ديگرى از امام هشتم (عليه السلام)داريم كه حكم اين نوع زمين را روشن مى سازد. او مى فرمايد:"هركس به سراغ زمين ويرانه اى برود نهرهاى آن را لايروبى كند و به آبادانى آن بپردازد فقط وظيفه دارد كه زكات آن را بپردازد اگر اين زمين در دست ديگرى بوده و آن را بدون استفاده انداخته و رفته تا ويران شده حال بيايد و بخواهد زمين را بگيرد، چنين حقّى به او داده

1. كافى:5/297.

صفحه 97
نمى شود، زيرا زمين ازا َّن خدا و از آن كسى است كه آن را آباد سازد".
گروهى از فقهاى شيعه روى اين روايات فتوا داده اند از آن جمله مرحوم شهيد ثانى در كتاب مسالك1، و هم امروز برخى در اين گونه از زمين ها چنين نظرى دارند.

ياداورى چند نكته

1. زمين هايى كه سه سال به طور متوالى معطل بماند يك مسأله اختلافى است و فقهاى مشهور شيعه، مجرد گذشت سه سال را مايه خروج از ملكيت طرف نمى دانند . دو روايتى را كه نقل كرديم ناظر به صورتى است كه طرف بى جهت زمين را رها سازد و اختلالى در وضع توليد به وجود آورد ولى هرگاه به خاطر علل اقتصادى مانند باز بودن درهاى كشور به روى واردات خارجى كشت زمين مايه ضرر و زيان گردد، و فردى زمين را سه سال يا بيشتر رها سازد هرگز در اين صورت نمى توان به استناد آن دو روايت از طرف سلب مالكيت كرد.
2. غالباً ديده مى شود كه افراد زمين هاى باير را با زمين هاى موات يكى مى گيرند و مى گويند، زمين هاى باير ملك دولت اسلامى است، در صورتى كه باير غير از موات است. موات در مقابل زنده، باير در مقابل داير است زمين كه از هر نظر قابل كشت است امّا چيزى در آن كاشته نشود باير است امّا موات نيست و هرگز احكام موات بر آن مترتب نمى گردد.
3. برخى از سوسياليست زده ها در صدد نفى مالكيت خصوصى نسبت به زمين برامده اند و در اين مورد آسمان و ريسمان را به هم بافته وچنين

1. مسالك الافهام.

صفحه 98
استدلال مى كنند:
مالكيت نسبت به زمين در طول تاريخ زندگى بشر در سايه زور و قدرت پديد آمده است و هركس زور بيشترى داشته باشد زمين هايى را به خود اختصاص داده است.
ولى اين استدلال مغالطه اى بيش نيست زيرا درست است كه يك قسمت از زمين ها از طريق زور و قدرت به افراد اختصاص يافته است، و مسأله "حِمى" كه در گذشته از آن ياد كرديم بر همين اساس بوده است ولى با اين دلايل هرگز نمى توان مالكيت خصوصى را كه از طريق احياء انجام مى گيرد ناديده بگيريم و همه را به يك چوب برانيم .
امام صادق (عليه السلام)در حديثى مى فرمايد:
"من غرس شجراً أو حفر وادياً بديار لم يسبقه إليه أحداً أو أحيا أرضاً ميتة فهى له قضاء من الله ورسوله".1
"هر كس درختى را بنشاند، يا سرزمين تازه اى را بكند ويا زمين مرده اى را آباد كند آن زمين مال او است و اين حكمى از جانب خدا و پيامبر او است".
خلاصه اختصاص دادن زمين از طريق زور، غير از تملك خصوصى زمين از طريق احياى آن است وا ين دو مسأله نبايد مخلوط گردد.
گاهى مى گويند زمين از مواهب طبيعى و خود ساخته است و كسى در ساختن آن كارى انجام نداده است از اين جهت دور از عدالت است بخشى از آن را به خود اختصاص دهد و ديگران را محروم كند.
ولى اين استدلال بسان گذشته، مغالطه اى بيش نيست زيرا بهره بردارى از زمين نياز به اصلاحات و يك رشته عمليات برونى و درونى دارد آيا بر خلاف

1. وسائل :17، حديث 1.

صفحه 99
عدالت نيست كه نسبت اين شخص را كه زمين را براى بهره بردارى آماده كرده است، با افراد ديگر كه اصلاً كارى انجام نداده اند يكسان باشد اگر براى فرد كوشش گر چنين حق و شايستگى قايل نباشيم در اين صورت حكم وجدان خود را ناديده گرفته ايم.

4. بهره بردارى براى عموم آزاد است

از آنجا كه زمين از مواهب طبيعى است كه دست آفرينش آن را ساخته و پرداخته و در اختيار همگان نهاده است، تمام مردم در برابر آن يكسانند و فردى بر ديگرى جز از طريق احياء امتيازى ندارد، و همه افراد مى توانند ازاين موهبت الهى استفاده كنند و د راين مورد محمد بن مسلم حديثى دارد كه نقل مى شود:
"سألته عن الشراء من أرض اليهود والنصارى قال: ليس به بأس... وأيما قوم أحيا من الأرض لو عملوه فهم أحقّ بها ومن لهم".1
"از امام درباره زمين هاى متعلق به يهود ونصارى پرسيدم امام فرمود: مانع ندارد هر قومى زمينى را زنده كند و يا در آن كارى صورت دهد آنان به آن زمين شايسته تر و آن زمين مال آنان است".
پاسخ امام پس از سؤال راوى از زمين هاى مربوط به يهود و نصارى (حاكى است كه اسلام به عموم افراد) اعم از مسلمان و غيره اجازه داده است كه از موهبت طبيعى بهره گيرد و بهره گيرى از آن به گروهى اختصاص ندارد.

1. وسائل:18/326.

صفحه 100
 

صفحه 101
 
 
 

فصل سوم

 
 
 
 
 

معادن


صفحه 102
 

صفحه 103

معادن

اقسام و احكام آن

 
1. معادن آشكار و پنهان.
2. در معادن آشكار به مقدار استخراج ملكيّت حاصل مى شود.
3.دو قول در معادن پنهانى .
4. ديگر مباحات عمومى.

معادن يكى از منابع پر ارزش طبيعى

معادن يكى از پرارزش ترين منابع طبيعى است كه در اختيار بشر قرار دارد، بخشى از آن مانند انرژى خورشيد از طريق فضا به دست مى ايد بخش ديگر در آب است مانند املاح و مواد شيميايى گوناگونى كه از آب گرفته مى شود، در حالى بخش معظم معادن در زمين به صورت ارزنده ترين ثروت در اختيار همگان قرار دارد.

معادن بر دو نوع است

معادن ظاهرى كه بهره بردارى از آن نياز به عمليات حفارى معتنابهى و

صفحه 104
يا ذوب و تصفيه ندارد، مانند معادن نمك، گوگرد، سرمه وسنگ. اين بخش از معادن جزو انفال و از اموال دولت اسلامى شمرده مى شود. و ملك كسى نمى گردد و هر فردى مى تواند از آن بهره بردارى كند. از آنجا كه اين ثروت طبيعى كه در اختيار دولت اسلامى است، مربوط به عموم ملت اسلام است دولت اسلامى در نحوه بهره بردارى از آن،مى تواند از يكى از چهار صورت وارد شود.
1. آن را در اختيار عموم بگذارد و بهره بردارى از آن را به روى همه باز كند و تنها به گرفتن يك پنجم به عنوان خمس اكتفا ورزد.
2. مى تواند بهره بردارى از آن را به خود اختصاص دهد و درامد آن را به مصارف عمومى برساند، در اين صورت خمس به آن تعلق نمى گيرد، و ادله تعلق خمس اين نوع مالكيت ها را در بر نمى گيرد.
3. مى تواند آن را به فردى يا گروهى در برابر اجاره اى واگذار كند.
4. همه معدن را با حفظ مصالح امت اسلامى و نسل آينده، بفروشد مانند معدنهاى كم عمق و بى ريشه كه با بهره بردارى در اندك زمانى پايان مى پذيرد.
همان طور كه ياداور شديم معدن ظاهرى، معدنى است كه به عمليات حفارى عميقى نياز ندارد، و يا بر فرض نياز به ذوب و تصفيه تغيير شكل نياز نداشته باشد، بلكه به همان شكل كه از معدن بيرون مى ايد قابل استفاده مى باشد.
علاّمه حلّى در قواعد مى فرمايد: نظريه صحيح در معدن ظاهرى اين است كه ثروت مشترك مى باشد و هرگز بر اثر احياء به تملك خصوصى افراد در نمى ايد و كسى نمى تواند با تحجير آن را به خود اختصاص دهد.

صفحه 105
اگر كسى به قصد بهره بردارى، به اندازه نياز عازم معدن شود، نبايد از آن جلوگيرى كرد، اگر دو نفر همزمان عازم معدن گردند و معدن براى رفع نياز يكى كافى باشد بايد ميان آن دو قرعه كشيد.
از چيزهايى كه خمس بر آن تعلق مى گيرد معدن است و خمس در صورتى تعلق مى گيرد كه طرف مالك مال باشد و مقصود از مالك بودن اصل معدن نيست، بلكه تملك مقدارى مى باشد كه استخراج كرده و از آن دراورده است وگر نه اصل معدن از مباحات عمومى است، به تملك خصوصى افراد در نمى ايد هر چند آن را احياء كنند.
شيخ طوسى در اين مورد مى نويسد: معادن ظاهرى مانند آب، قير، نفت وموميا، كبريت و نمك و آنچه شبيه آنها است هرگز از طريق احياء ملك كسى نمى شود و سنگ چينى نسبت به آن ايجاد اولويت نمى كند، وحاكم حق ندارد به كسى واگذار كند بلكه همه مردم در برابر آن مساوى هستند، از آن به اندازه نياز خود بر مى دارند و در آن مقدار برداشت، خمس واجب است.1
و در اين كه چنين معدنى ملك شخصى نمى شود سخنى نيست. علاوه بر اين اتفاق نظر ميان فقها است كه خود مى تواند دليل روشن بر حكم شرعى باشد. و آيه:
(هُوَ الَّذِى خَلَقَ لَكُمْ ما فِى الأَرْضِ جَميعاً... ).2
"اوست كه آنچه در زمين است ، براى شما آفريده است".
شاهد گفتار اين فقها است.
5. معادن باطنى كه درنقطه مقابل قبلى، قرار دارند مانند معادن آهن و

1. خلاف شيخ طوسى.
2. بقره/29.

صفحه 106
طلا و نقره، اين نوع معادن يا در درون زمين قرار دارند ويا اگر هم در روى زمين باشند بدون عمليات و تغيير شكل قابل استفاده نيست.
اين نوع معادن گاهى در زمين هاى دولتى و گاهى در زمين هايى كه مالك شخصى دارد پيدا مى شود در صورت نخست گروهى از فقها مى گويند: فردى كه عمليات حفارى انجام داده است به مقدارى كه آن معدن كشف شده و رو آمده هر چند استخراج نشده مالك مى گردد و آن مقدارى كه حفارى نشده است به حال خود باقى مى ماند ديگران مى توانند از آن با لوازم كار استفاده كنند خواه مجموع معدن رگه هاى مختلفى داشته باشد يا به صورت رگه واحدى باشد.
علاّمه حلّى از افرادى است كه اين نظريه را برگزيده است آنجا كه در كتاب قواعد مى گويد: اگر كسى معدنى را حفارى كند وبه مواد آن دست يابد حق ندارد سايرين را از حفارى ساير قسمت ها باز دارد، اگر شخص دومى به رگه ديگرى دست يابد نفر اول حق مزاحمت وى را ندارد زيرا مالكيت نفر اول تا جايى است كه حفارى كرده ويا حريم عمل او محسوب شود.1
وى در كتاب ديگر خود به نام تذكرة الفقهاء حدود مالكيت اين نوع از معادن را چنين تعيين مى كند اگر دامنه عمليات گسترش پيدا كند و مواد مورد نظر در قسمت هاى وسط ويا اطراف پيدا شود، آن شخص محلّ موات و حريم را نيز مالك مى گردد. با اين كه معادن به حكم روايات جزو انفال است و در حديثى كه از امام صادق (عليه السلام)از انفال سؤال مى كنند وى معادن را جزو انفال

1. قواعد الكلام.

صفحه 107
مى شمرد و مى فرمايد:
"بطون الأودية ورُؤوس الجِبال والآجام والمعادن".1
"دره ها وقله كوه ها ، جنگل ها و معادن از انفال است ".
مع الوصف چگونه در اين نوع از معادن فكر مالكيت خصوصى راه يافته چيزى كه موجب اين فكر شده است اين است كه معادن ظاهرى به خاطر عدم نياز به عمليات حفارى و يا تصفيه و ذوب در قلمرو احيا قرار نمى گيرند و معادن ظاهرى به صورت مباحات اوليه باقى مى ماند در حالى كه جريان در معادن باطنى بر خلاف آن است، نياز به حفارى و يا تصفيه و ذوب دارد و انجام اين نوع عمليات نسبت به آن، احيا شمرده مى شود و قانون احيا "مَنْ أَحْيا أَرْضاً مواتاً فَهِى لَهُ" شامل آن مى گردد.
ولى حقّ اين است كه اين استدلال سست و بى پايه است زيرا مقصود از احياى زمين عمران و آبادى آن از قبيل خانه سازى و درختكارى و ايجاد كشاورزى است ولى ايجاد لوله هزار مترى در داخل زمين وكشيدن ذخاير زمينى آن احيا و عمران زمين نيست، بايد در اين بخش از معادن همان سخن را گفت كه درمعادن ظاهرى گفته شد. معادن خواه ظاهرى باشد يا باطنى خواه به حفارى نيازمند باشد يا نباشد جزو انفال و اموال دولتى است و دولت اسلامى بايد در آن به شكل گذشته به يكى از چهار صورت عمل كند:
1. يا بهره بردارى از آن را براى همگان آزاد اعلام كند و به اخذ يك پنجم اكتفا ورزد مشروط بر اين كه دومى با عمليات خود ضررى متوجه كسى كه قبلاً حفارى كرده و قسمتى را كشف كرده است نرساند.
2. يا اين معادن را به خود اختصاص دهد و درامد آن را در راه مصالح عامه مصرف كند.

1. وسائل الشيعه د/365.

صفحه 108
3. يا آن را در برابر مبلغى اجاره دهد.
4. يا اصل معدن را با حفظ مصالح امت اسلامى و نسل هاى بعدى بفروشند.
از اين بيان روشن مى شود اگر معادنى در املاك شخصى كشف گردد مربوط به مالك زمين نيست آن نيز حكم انفال را دارد، و بايد دولت اسلامى با آن بسان ديگر معادن كه در زمين هاى افتاده و بى صاحب پيدا مى شود معامله نمايد.
درست است كه اگر انسانى زمينى را مالك گردد، توابع آن را نيز مالك مى گردد ولى مقصود از آن نماء زمين است از قبيل درخت و علف و برگ و معادنى كه در اعماق زمين هزاران سال قبل توليد شده است جزء توابع زمين محسوب نمى گردد.
در اين جا بايد نكته اى را تذكر داد و آن اين كه دولت اسلامى مى تواند به همگان اجازه بهره بردارى از معادن را بدهد و در مقابل يك پنجم از درامد آنجا را به عنوان ماليات بگيرد.
ولى دولت اسلامى در صورتى مى تواند اين شق از چهار شق پيش را برگزيند كه مصالح امت در اين شق باشد ولى در عصر صنعت كه وسايل قوى براى استخراج وجود دارد يك چنين معامله لطمه اى بر مصالح عمومى است از اين جهت بايد بهره بردارى از آن را به گونه اى محدود سازد و يا بهره بردارى را خود به دست بگيرد و يا در برابر بهاى عادلانه اى اجاره دهد. همان طور كه فقهاى اسلام گفته اند اين فرد به اندازه نياز مى تواند از آن بهره بگيرد.

ديگر مباحات عمومى

مباحات عمومى علاوه بر اينها ثروت هايى است كه افراد از طريق كار و

صفحه 109
كوشش به حيازت آنها مى پردازد مانند پرندگان ودام هاى صحرايى و ماهيان دريايى، بوته و هيزم بيابانى و لؤلؤ و مرجان دريايى كه همگان مى توانند از آن بهره ببرند و هر فردى مى تواند به تناسب كار و كوشش خود مالك آنها گردد و هرگز انگيزه كار و كوشش فرد را نسبت به اين موارد نبايد از بين برد و آن ميدان كار به صورت مناسب به روى همگان باز است. اسلام مالكيت خصوصى را در مباحات بر اساس كار و كوشش متناسب با مورد به رسميت شناخته است و از قواعد مهم فقه اسلامى اين است :"من حاز ملك" هر كس كه حيازت كند مالك مى شود.
امام صادق (عليه السلام)در حديثى مى فرمايد:
"إذا ملك الطائر جناحه فهولمن أخذه".
"وقتى پرنده قدرت پرواز پيدا كرد از آن كسى است كه آن را بگيرد".
در زمان امير مؤمنان (عليه السلام)مردى پرنده اى را ديد و آن را تعقيب كرد آن پرنده بر درختى نشست ناگهان فرد ديگرى آن را گرفت امير مؤمنان در اختلاف اين دو مرد چنين گفت:
"للعين ما رأت و لليد ما أخذت".
"براى چشم است آنچه ببيند وبراى دست است آنچه بگيرد".
از اين بحث گسترده به دست آمد كه منابع طبيعى ثروت و بسيارى از ثروت ها در ملك عمومى قرار دارد، مالكيت خصوصى در صورت خاصى كه همراه با استخراج وحيازت باشد به آن راه دارد و اين راه به روى همگان باز است از اين جهت مايه تصاعد و افزايش ثروت نمى شود.

صفحه 110
 

صفحه 111
 
 

فصل چهارم

 
 
 

آب، يكى از منابع طبيعى

 

صفحه 112
 

صفحه 113

آب، يكى از منابع ثروت طبيعى

 
1. مردم در برابر سه چيز يكسانند.
2. قانون حيازت در آب.
3. جلوگيرى از مازاد آب.
4 . مالكيّت فردى ريشه فساد نيست.
آب يكى از پر ارزش ترين منابع طبيعى كه مايه حيات انسان و شكوفايى كشاورزى و صنعت است. آب هايى كه از آنها براى كشاورزى و دامداراى استفاده مى شود بر دو نوعند:

مردم در برابر سه چيز يكسانند

1.آب هايى كه به طور طبيعى در دسترس همگان است و نياز به حفارى و چاه زدن و كانال كشى ندارد اين گونه از آب جزو اموال دولتى است وحكم انفال را دارد و پيامبر اسلام درباره اين گونه از آبها فرمود:
"انّ الناس شركاء فى ثلاث، الماء والنار والكلاء".1
"همه مردم در سه چيز شريكند، آب، مواد آتش زا و علف مراتع".

1. وسائل:17/331،باب 5 از كتاب احياء موات.

صفحه 114
و مقصود از اين كه از اموال دولتى است همان است كه در ديگر موارد ياداور شديم يعنى متعلق به عموم مردم و جزء مشتركات عمومى و ثروت هاى طبيعى است كه پيش از حيازت در ملك خصوصى كسى در نمى ايد آنگاه انسان آن را مالك مى شود كه آن را تحت تصرف خود دراورد. و چون دولت نماينده عموم است و رهبرى كارهاى اجتماعى را بر عهده مى گيرد، نظارت بر آن از آن دولت است شيخ طوسى مى گويد: آب درياها يا رودخانه ها مانند دجله و فرات و چشمه هاى جارى از كوه ها و بيابان هاى موات براى همه مباح است و همگان مى توانند به هر نحوى بخواهند از آن بهره بردارى كنند.

2.حيازت آب

قسمى ديگر آبهايى كه در اعماق زمين قرار دارد و براى استفاده از آنها بايد چاه زد، ويا قنات كَند، يا آب هاى رودخانه هاى بزرگ كه براى بهره بردارى بايد نهر حفر نمود وكانال هاى آب رسانى احداث كرد در اين نوع از آب ها مادامى كه خود شخص نياز دارد هيچ كس نمى تواند مزاحم او باشد و به احترام كارى كه روى آب انجام داده است او مقدم است و مى تواند مزاحم ديگران باشد زيرا با كار و كوشش خود شرايط بهره بردارى را فراهم كرده است و مشمول حديث :
"مَن سبَق إلى ما لم يسبق إليه مسلم فهو أحقّ به".1
"كسى به چيزى كه پيش از اومسلمانى به آن سبقت نجسته است سبقت جويد اوبه آن سزاوارتر است".

1. مستدرك الوسائل: 17، احياء موات، باب 1، حديث 4.

صفحه 115

3. جلوگيرى از مازاد مصرف خود

ولى همان طور كه ياداور شديم او مالك مقدار آبى مى شود كه آن را وسيله چرخ و دلو و يا موتور استخراج كند و در اختيار خود قرار دهد امّا آب هايى كه در اصل منبع باقى است ويا با ريزش تدريجى به صورت آب كثيرى در مى ايد جزو مباحات مشتركات عمومى است.
ولى در اينجا مطلبى است كه بايد به آن توجه نمود.
اگر صاحب چاه ويا قنات از جانب خود، و اراضى و دام هاى خود رفع نياز كرد درحالى كه در گوشه وكنار چاه افراد نيازمندى است كه براى آشاميدن خود و يا دام ها و مراتعى كه دارند، احتياج به آب دارند آيا، در اين صورت صاحب چاه مى تواند ازبهره گيرى ديگران جلوگيرى كند يا نه؟ گروهى از فقها معتقدند كه هرگز چنين حقّى ندارد و در اين مورد به حديثى كه محدثان سنى و شيعه نقل كرده اند استدلال مى كنند زيرا پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود:
"لا يمنعُ فضلُ ماء ليمنع فضلُ كلاء".1
"از مازاد نياز آب نمى توان منع كرد تا از رشد گياهان جلوگيرى شود".
در اين كه در صورت نياز ديگران حقّ جلوگيرى ندارد چندان سخنى نيست، سخن در اينجا است كه آيا بايد بلا عوض در اختيار ديگران بگذارد وفقط حق استهلاك لوازم چاه، و بهاى برق را كه در اين مورد مصرف مى شود بگيرد يا در مقابل بذل آب، مى تواند مبلغ عادلانه اى اخذ كند.
بسيارى از فقها نظر دوم را برگزيده و از اين طريق انگيزه و شوق افراد براى كار و كوشش را حفظ كرده اند در حالى كه برخى نظر اول را انتخاب كرده

1. وسائل الشيعه:17/333، باب 7، كتاب احياء موات، حديث 2.

صفحه 116
و مى گويند: صاحب چاه فقط حق درخواست بهاى برق و استهلاك لوازم وابزار را دارد و در اين مورد با حديثى كه از امام صادق نقل شده است استدلال مى كنند.
"نهى رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم)عن النطّاف والاربعاء قال الأربعاء أن يُسنّى مسناة، فيحمل الماء فيسقى به الأرض ثمّ يستغنى عنه فقال لاتبعه ولكن اعره جارك، والنطّاف أن يكون له الشرب مستغنى عنه فيقول لاتبعه وأعره أخاك أو جارك".1
"پيامبر گرامى از "نطاف" و "اربعاء" نهى كرد آنگاه مقصود از هر دو را توضيح مى دهد و مى گويد: اربعاء اين است كه در برابر آبى سد بسازد و از آن اراضى خود را مشروب سازد و آنگاه از آن بى نياز گردد، پيامبر فرمود: آن را نفروشد وبه همسايه خود عاريه بدهد."نطاف" اين است كه آب آشاميدنى داشته باشد و از آن بى نياز گردد، پيامبر فرمود: آن را نفروش بلكه آن را به برادر و همسايه خود عاريه بده".
با توجه به بحثى كه درباره زمين ها ومعدن ها و آب ها انجام گرفت، مى توان گفت: يكى از علل جلوگيرى از افزايش ثروت همان ملى كردن منابع طبيعى ثروت است بالأخص اگر ديگر موارد انفال مانند جنگل ها وغيره ضميمه گردد مسأله بسيار روشن مى شود هر چند علت جلوگيرى از تصاعد ثروت منحصر به همين نيست بلكه در اين مورد علل ديگرى است كه بعداً بايد در آنها به بحث و بررسى پرداخت.

آيا مالكيّت فردى ريشه فساد است؟

در بحثگذشته ياداور شديم كه هدف گروه هاى جامعه گرا پياده كردن مكتب "كمونيسم" كه به عقيده آنان متكامل تر از سوسياليسم است، مى باشد. در

1. وسائل الشيعه: 17/333، باب7، حديث 1.

صفحه 117
اين مكتب، انسن تغيير بنيادى و جوهرى پيدا مى كند و به جاى حرص و آز، و تكاثر ثروت اندوزى، صلح و صفا و برادرى و برابرى حكومت مى كند و لذا هر فردى به اندازه توانايى خود كار مى كند و فقط به اندازه نياز خود برمى دارد، و مازاد نياز را به دولت واگذار مى كند ولى چون اين مكتب در مقام پياده شدن با مشكلات و تن ندادن مردم روبه رو شد، سراغ سوسياليسم كه دالان و كانال منتهى به كمونيسم است، رفتند. در اين مكتب هركس به اندازه استعداد خود كار مى كند و به اندازه كار خود مزد مى گيرد. آنان مدعى هستند كه مقصود از جمله "به اندازه كارش" ارزش كار است هرند در شوروى عملاً چنين نيست ولى اصولاً در سوسياليسم تفاوت ميان مزد كارگران به رسميت شناخته شده است و مالكيت بخش خصوصى يعنى مالكيت بر ابزار توليد و زمين ممنوع شمرده شده است ولى مالكيت شخصى يعنى مالكيت بر خانه و لوازم زندگى و سرمايه هاى كوچك، پيشهوران مجاز اعلام شده است و همگى مى گويند سوسياليسم يك مكتب موقّتى است كه بايد مرا به كمونيسم برساند. علت اين كه اين گروه از مالكيت فردى گريزان هست، اين است كه تصور مى كنند كه ريشه تمام مفاسد مالكيت فردى است زيرا:
مالكيت فردى براى حفظ قيمت ها مقدارى از كالاهاى خود را با آتش زدن و ريختن به دريا از بين مى برد درحالى كه در گوشه و كنار جهان مستمندان گرسنه مى باشند.
مالكيت فردى است كه رباخوارى را تجويز مى كند، و براى بالا بردن قيمت ها دست به احتكار مى زند و براى به دست آوردن بازار، به استعمار و استثمار ملت ها مى پردازد.
مالكيت فرديبه شكل توسعه يافته كه مالكيت بر ابزار توليد را نيز به

صفحه 118
رسميت مى شناسد، مايه تسلط كارفرما و كارگر و استثمار انسان ها مى گردد.

بررسى اين نارسايى ها

1. طرفدارى از مالكيت فردى به معنى طرفدارى از سرمايه دارى كثيف غربى نيست زيرا شكى نيست كه اين نظام محكوم نارسايى هايى دارد كه نمى تواند پرده بر روى آنها افكند.
2. مالكيت بى قيد و شرط همان مفاسد را دارد ولى اگر مالكيت فردى به طورى كه اقتصاد اسلامى از آن جانب دارى مى كند پياده شود، هيچ يك از اين مفاسد در آن وجود ندارد زيرا هم محل درامد محدود است وهم مصرف آن، وهم حكومت اسلامى در توليد و توزيع نظارت مى كند در اين اقتصاد، رباخوارى، احتكار و اتلاف نعمت به منظور حفظ قيمت ها و استعمار ملت ها ممنوع است.
3. تنها چيزى كه دراين مكتب بايد مورد بحث و بررسى قرار گيرد، مسأله رابطه كارفرما با كارگر است تا مالكيت ابزار توليد مايه استثمار فرد واسارت كارگر در دست كارفرما نگردد و سبب نشودكه ارزش اضافى كه از آن كارگر است به جيب كارفرما ريخته شود اگر اين مشكل حل شود ديگر مشكلى چشمگير در اقتصاد اسلامى نخواهيم داشت.
4. ريشه بدبختى، مالكيت فردى نيست، ريشه بدبختى تربيت انسان هاى يك بعدى و ماده گرا است كه جز خود و سود شخصى خويش، به چيزى فكر نمى كنند اگر ما به جاى نبرد با معلول (با مالكيت فردى) با علت بجنگيم و به تربيت انسان بپردازيم و در كنار غريزه خودخواهى او ديگر غرايز انسانى او را نيز احيا وزنده كنيم به گونه اى كه همه افراد جامعه اعضاى يك پيكرند، كارگران

صفحه 119
را برادر دينى خود بينديشند و به ثروت، از ديد وسيله نه از ديد هدف بنگرد، در چنين جامعه اى زمينه استثمار از ميان رفته و مالكيت فردى مايه شكوفايى اقتصاد مى گردد نه سبب استثمار.
انسان يك بعدى كه دنيا را كعبه آمال مى داند و به معنويات ونوع پرورى نمى انديشد ممكن نيست از استثمار اجتناب ورزد، و دست كمك كردن به سوى افتادگان دراز كند. قران در اين زمينه مى فرمايد:
(أَرَأَيْتَ الَّذِى يُكَذّبُ بِالدّين*فَذلِكَ الَّذِى يَدُعُّ الْيَتيم* وَلا يَحُضُّ عَلى طَعامِ الْمِسْكِين ).1
"آيا ديدى كسى را كه روز جزا را انكار مى كند، اوست كه يتيم را مى راند و بر اطعام بينوا رغبت نشان نمى دهد".
در اين آيه ملازمه ميان انكار معنويت و روز جزا و گرداورى ثروت و بى اعتنايى به طبقه ضعيف اشاره شده است.
بنابر اين اگر به جاى كوشش در محو مالكيت فردى كه انگيزه شخصى را در انسان براى كار و توليد مى كشد، در احياى غرايز رفيع انسان بكوشيم و او را آن چنان مؤمن و مخلص بار آوريم كه انفاق در راه ديگران را مايه كمال و تعالى خود انگارد. در اين صورت هم غرايز شخصى را براى كار و توليد حفظ كرده ايم ، هم فاصله را از ميان برداشته و يا لا اقل بسيار كم كرده ايم.
ولى چه مى توان كرد: مادى گرى غرب، فقدان گرايش هاى معنوى، و ضعف جذبه آيين كليسا، جامعه غرب را به دو صورت متضاد در آورد كه خيال مى كند يا بايد از كاپيتاليسم طرفدارى كند و يا از سوسياليسم.

1. ماعون/1ـ3.

صفحه 120
 

صفحه 121
 
 
 
 
 

فصل پنجم

 
 
 
 
 

پايه مالكيّت در اقتصاد اسلام

 

صفحه 122
 

صفحه 123

پايه مالكيّت در اقتصاد اسلام

1. استقلال انسان ها در فعاليت هاى اقتصادى.
2. ارزش اقصادى به پايه دانش اقتصادى او بستگى دارد.
3. كار مفيد پايه مالكيت ها است (حيازت)
4. ايجاد صورتى نو در چهره طبيعت.
5. نحوه بهره بردارى محدود از سفره نعمت.
6. مالكيت ثروت هاى منقول.
7. اصل "ارزش بر اساس كار" از آن ابن خلدون است نه ماركس.
8. انتقاد هاى پنجگانه از اين اصل نااستوار.
پايه مالكيّت در اقتصاد اسلام
 
روش اقتصادى هر مكتبى كوشش مى كند كه قوانين مربوط به توليد و توزيع ثروت را مطرح وبيان كند و كار از جمله موضوعاتى است كه با هر دو موضوع تماس نزديك دارد از اين جهت شايسته است كه موضوع كار را در نظام اسلامى نيز مورد بحث و بررسى قرار دهيم.
در نظام سرمايه دارى براى افراد، همه گونه آزادى در جهت پيشبرد اقتصاد وجود دارد ولى اسلام در فعاليت اقتصادى فرد به يك رشته محدوديت هاى اخلاقى واجتماعى قايل شده است كه از آزادى عمل در مظان تعارض با سعادت فرد و اجتماع مى كاهد.

1. استقلال مرد و زن در فعاليت هاى اقتصادى

در حالى كه در نظام سوسياليستى هر گونه آزادى فردى در جهت امور اقتصادى به روى افراد بسته است، اسلام به تمام افراد اعم از زن ومرد اجازه كامل داده است كه به فعاليت اقتصادى بپردازند و هر كدام آزادانه از دست رنج خود بهره برند آنجا كه مى فرمايد:
(...لِلرّجالِ نَصِيبٌ مِمّا اكْتَسَبُوا وَلِلنّساءِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبْنَ وَ

صفحه 124
اسْئَلُوا اللهَ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّ اللهَ كانَ بِكُلّ شَىْء عَلِيماً ).1
"براى مردان سهمى است از آنچه به دست آورده اند، و براى زنان سهمى است از آنچه كسب كرده اند و از كرم خدا بخواهد، همانا خداوند از همه چيز آگاه است".
اين آيه تضمين كننده استقلال زن و مرد در امور اقتصادى، ونويد مى دهد كه اگر از خدا، فزونى بخواهند درامد آنها بالا مى رود و اگر در آيين اسلام يك رشته محدوديت هايى براى زن و مرد دركار وكسب وجود دارد به خاطر مصالح جامعه است كه بالاتر از موضوع اقتصاد است مصالح اين نوع محدوديت ها درموارد خود روشن است. در نظام كمونيستى كه مى گويد: هر فردى بايد به اندازه توانايى خود كار كند به اندازه نيازش حقوق بگيرد در اين مكتب رابطه كارگر با كار خويش كاملاً مقطوع و بريده است وگر نه معنى ندارد كه به هر فردى بايد به اندازه نياز پرداخت شود بلكه بايد به هر فردى به اندازه ارزش كار او پرداخت نمود خواه ارزش كار او كمتر از نياز او باشد و يا بيشتر از آن.
كمونيسم از آن ديدگاه كه به فرد و جامعه مى نگرد و اصالت را به جامعه مى دهد، فرد را مستهلك و هضم شده در آن مى انگارد و كوچك ترين اصالت و استقلالى براى آن قائل نيست ناچار است همين نوع بينديشد، وفرد را در مزاج جامعه بسان سلولى بداند در مزاج يك انسان كه فاقد استقلال و شخصيت مى باشد و در همه چيز تابع اصل بدن است.
در اين نظام شخصيت از آن جامعه و كار و توليد مربوط به آن است و كار كردن فرد يك وظيفه اجتماعى است كه بر دوش همگان گذارده شده،

1. نساء/32.

صفحه 125
چيزى كه هست بايد نياز هر فردى براورده گردد تا بتواند اين فريضه اجتماعى را به خوبى انجام دهد.
و به تعبير ديگر: فرد در نظام كمونيستى بسان اجزاى يك ماشين و يك دستگاه ميكانيكى است كه هر جزئى از آن بايد كار مربوط به خود را انجام دهد همچنان كه هر جزئى به مقدار نياز خود روغن مصرف كند بدون اين كه اهميت و پيچيدگى آن جزء در نظر گرفته شود. چه بسا ساده ترين و كم اهميت ترين جزء چند برابر جزئى مهم وحساس و پيچيده روغن مصرف كند و نياز اقتصادى داشته باشد.
از اين نظر محصول كار كارگر مربوط به خود او نيست بلكه مربوط به جامعه است او فقط حق براورده شدن نيازهاى خود را دارد و بس.
در حالى كه در نظام سوسياليستى كه ارزش هميشه بر پايه كار استوار است و معتقد است كه كار و كارگر است كه به مواد خام ارزش مى دهد و او عامل ارزش مبادله مى باشد. كارگر، مالك محصول خود بوده و هر كارگرى روى هر ماده خامى كار كرد، مالك آن مى گردد، بدون آن كه به مالك ماده خام چيزى از آن تعلق گيرد.
اسلام در تبيين نظريه خود در باره كار با هر دونظر مخالف مى باشد زيرا در نظريه نخست، محروميت فرد از محصول كار خود مايه ركود اقتصادى بوده و خطر بزرگى براى رشد اقتصادى است. بى اعتنايى به شخصيت افراد و استقلال آنها مايه كورى استعدادهاى نهايى گرديده، و در نتيجه جامعه را از ترقى باز مى دارد، در نظريه دوم تنها كار پايه ارزش معرفى و كميت كار ملاك ارزش قرار داده شده است در حالى كه مواد خام بدون اين كه كارگرى روى آن كار كند قابل مبادله است وبراى خود ارزش دارد.

صفحه 126

2.ارزش اقتصادى هر انسان بستگى به دانش او دارد

گذشته بر اين تنها كميت كار (ساعات كار) نمى تواند ملاك ارزش گردد، بلكه كيفيت كار و اعمال ذوق وقريحه در شكل كار، خود مى تواند پايه ارزش معرفى گردد.
ولذا امير المؤمنين (عليه السلام)مى فرمايد:
"قيمةُ كلّ امرئ ما يحسِنه".
"ارزش كار هر فردى به آنچه كه مى داند بستگى دارد".

3 . كار مفيد پايه علقه مالكيت

در اين كه كار مايه علقه مالكيت و يا سبب تعلق حق مى گردد ، سخنى نيست. آنچه لازم به بررسى است اين است كه بدانيم چه نوع كار موجب چنين رابطه اى مى گردد، آيا هر كارى علقه مالكيت ويا مايه پيدايش حق مى شود هر چند بازدهى جز سلطه جويى و برترى طلبى نداشته باشد يا اين كه تنها كار مفيد چنين كاربردى دارد و مقصود از آن كارى است كه به امر توليد كمك كند، ويا توزيع را به نحوى كه به سود مصرف كننده تمام شود بر عهده بگيرد و در حقيقت خود توزيع يك نوع كمك به توليد است زيرا اگر توزيع صورت نپذيرد ادامه توليد بامشكلات روبرو مى شود.
بنابر اين گرداورى هيزم از صحرا وحمل سنگ از بيابان ها، احيا واباد كردن زمين از طريق زراعت، ويا درختكارى و خانه سازى و ديگر امور مفيد، از نوع كارهاى مفيد و سودمند است كه مى توان آنها را كار توليد يناميد، در حالى كه احتكار و "قرق "كردن زمين به عنوان "حمى" ويا سنگ چينى به عنوان

صفحه 127
مزاحمت و ايجاد ممانعت نسبت به ديگران، از كارهاى غير مفيد است كه موجب علقه مالكيت و يا ثبوت حق نمى گردد.
بنابر اين مقياس كلى در پديد آمدن چنين علقه ها و حق ها تنها نام كار و حتى نوع كار به نام "حيازت" نيست. چه بسا ممكن است حيازتى در موردى مفيد باشد و در مورد ديگر مفيد نباشد بلكه مقياس كلى، مفيد بودن كار و به يك معنى از شؤون توليد شمرده شدن است. امام صادق (عليه السلام)مى فرمايد:
"فكلّ مأمور به ممّا هو غذاء للعباد وقوامهم به فى أُمورهم فى وجوه الصلاح، الذى لا يقيمهم غيرهم، ممّا يأكلون و يشربون ويلبسون و ينكحون ويملكون من جميع المنافع التى لا يقيمهم غيرها، وكلّ شىء يكون لهم فيه الصلاح من جهة من الجهات فهذا كلّه حلال بيعه و شراه".
"هر چيز لازم است از امور انسان مانند غذا و چيزهايى كه مايه زندگى سالم آنان است چيزهايى كه زندگى بدون آنها امكان پذير نيست، مانند امور مربوط به خوردنى و آشاميدنى و پوشيدنى ويا ازدواج ويا ديگر امور سودمندى كه قوام زندگى به شمار مى رود، و در آن براى بندگان سودى است در اين امور خريد و فروش حلال است".
در اين حديث خريد و فروش چيزهايى جايز شمرده شده است كه مايه قوام زندگى و در آن سودى وصلاحى براى بندگان باشد.
از اين بيان روشن مى گردد كه چرا "حيازت" در مواردى مايه ملكيت است و در مورد ديگر چنين نيست، مثلاً گرد آورى چوب و هيزم و سنگ موجب علقه مالكيت مى گردد زيرا انسان هر چه بيشتر گرد آورد به امر توليد و عمران وابادى و در نتيجه به رفاه مردم كمك كرده است در حالى كه حيازت زمين به صورت سنگ چينى بدون آن كه در آن احيا و آبادانى انجام گيرد ويا مقدمه آن به شمار آيد، مايه علقه ملكيت و تعلق حق نمى گردد. زيرا يك چنين

صفحه 128
عمل اقتصادى، سودمند نيست، بلكه هدف از آن ايجاد مزاحمت براى ديگرى و سرانجام اخذ مبلغى براى رفع مزاحمت است از اين جهت نمى تواند مبدأ مالكيت و يا منشأ تعلق حق گردد.
در گذشته ياداور شديم كه "قرق" كردن زمين ها، شيوه ستمگران و افراد زورمند بوده و لذا در روايات اسلامى وارد شده است: "لا حمى إلاّ حمى الله "1 ولى مع الوصف در اقتصاد اسلامى حريم مزارع متعلق به خود زارع دانسته شده است زيرا كشاورز از زمين زراعتى براى كشت استفاده مى كند در حالى كه از حريم آن براى دام هاى خود، از اين جهت مراتعى كه حريم ده يا ملك شخصى شمرده مى شود جزء انفال نيست به خود آن آبادى و آن شخص تعلق دارد.
در اين مورد، به گفتار پيشواى هفتم امام موسى (عليه السلام)گوش فرا مى دهيم، مردى ازحضرتش پرسيد: ما زمين هاى زراعتى تحديد شده، و دام هايى داريم و در اطراف ما چراگاه هايى وجود دارد و هر فردى از ما كه گوسفند و شتر دارد به چراگاه ها محتاج است آيا جايز است اين چراگاه ها را به عنوان حمى به خود اختصاص دهيم امام در پاسخ او فرمود:
"إذا كانت الأرض أرضه فله أن يحمى و يصير ذلك إلى ما يحتاج".2
"اگر فردى در آن نقطه زمين داشته است مى تواند اطراف آن را قرق كند" .
اگر در اين مورد حيازت مايه پيدايش علقه اى شده است به خاطر اين است كه از اين حيازت براى چراى دام استفاده مى شود و اگر اين جريان وجود نداشت يك چنين حيازت بى خاصيت مبدأ اثر نبود.

1. وسائل الشيعة، باب 22، از ابواب "عقد البيع"، حديث 2، ص 276.
2. وسائل:12/276.

صفحه 129
از اين جهت در حديثى از امام صادق (عليه السلام)مى خوانيم: اگر كسى مزرعه اى دارد كه در ميان كوهى قرار دارد، و افراد ديگر براى چراندن دام هاى خود به آن نياز دارند آيا مى تواند ديگران را از آن كوه باز دارد ويا مبلغى بگيرد و در اختيار آنان بگذارد امام در پاسخ فرمود:
"لا يجوز أن يبيع جبله من أخيه لانّ الجبل ليس جبله".1
"او نمى تواند كوه را بفروشد زيرا كوه ملك او نيست".
مورد روايت در جايى است كه كوه حريم شمرده نشود در اين صورت او و فرد ديگر در برابر آن يكسان است و اخذ مبلغى در برابر رفع مزاحمت چون در مقابل يك عمل مفيد اقتصادى نيست جايز نيست.

4 . ايجاد صورتى نو در طبيعت

اگر انجام كار مفيد اقتصادى مايه پيدايش علقه مالكيت ويا پيوند حق در روى طبيعت مى شود در برخى از موارد تنها همين شرط نيز كافى نيست بلكه علاوه بر آن بايد در طبيعت شكل تازه اى به وجود آورد و در آن دگرگونى ايجاد كند و اين مطلب با طرح يك مثال روشن مى گردد.
1. هرگاه انسانى زمين مرده اى را زنده كند و به آن صورت نوى بدهد و زمين غير قابل را آماده بهره بردارى سازد و در آن امكانات جديدى به وجود آورد، در اين صورت مالك زمين مى گردد و تا وضع جديد در آن زمين باقى است، وضعى كه تجسم كار گسترده همان كارگر است زمين از آن آباد كننده مى باشد، و اين علقه به خاطر ايجاد شرايط و امكانات تازه اى است كه اين

1. وسائل:13/263، حديث 4.

صفحه 130
شخص در آن زمين به وجود آورده است و تا وقتى اثر كار او در زمين باقى است او به آن زمين از ديگرى اولى و سزاوارتر است.
ولى اگر همين كارگر در زمين آباد طبيعى زراعت كند و از آن بدون اين كه صورت جديدى به وجود آورد، بهره بردارى كند، زراعت و بهره او از آن اوست ولى هرگز نسبت به آن زمين حق اختصاصى پيدا نكرده و نمى تواند ديگران را از كشف و بهره بردارى از آن منع كند وادعاى مالكيت بنمايد واگر در سال بعد فرد ديگر، قبل از او به كشت آن زمين پرداخت او حق اعتراض ندارد. نكته آن اين است كه اين فرد در طبيعت كارى صورت نداده كه مبناى حاكميت يا پيدايش حق گردد.

5 . بهره بردارى محدود از طبيعت

در برخى از موارد تنها كار مفيد به ضميمه ايجاد دگرگونى در طبيعت و مواد خام، كافى نيست بلكه شرط ديگرى نيز بايد به آن دو ضميمه گردد و آن اين كه بهره بردارى از طبيعت محدود باشد، يا بهره بردارى فردى كه در طبيعت ايجاد دگرگونى كرده، استفاده فرد ديگر ممكن نباشد و در غير اين صورت حق جلوگيرى نداشته و نمى تواند مزاحم ديگران گردد.
فردى كه زمينى را براى زراعت احيا كرده و در آن شكل تازه اى پديد آورده مالك آن زمين مى گردد و چون بهره بردارى از يك زمين زراعتى بسيار محدود است و با كشت يك فردى استفاده فرد ديگر امكان پذير نيست، طبعاً زمين فقط از آن او خواهد بود. ولى در موردى كه جريان چنين نباشد

صفحه 131
وبهره بردارى براى فرد نخست و افراد ديگر در يك زمان ممكن باشد در اين صورت نمى تواند از بهره بردارى فرد ديگر جلوگيرى كند.مثلاً اگر كسى معدن در اعماق زمين كشف كرده فقط آن مقدارى را مى تواند مالك شود كه آن را استخراج كند ولى نمى تواند از بهره بردارى ديگران جلوگيرى كند .
تا اينجا اساس مالكيت يا پيدايش حق در اموال غير منقول روشن گرديد اكنون بايد درباره اساس مالكيت در اموال منقول سخن بگوييم.

6 . مالكيت ثروت هاى منقول

با اساس مالكيت در ثروت هاى طبيعى غير منقول آشنا شديم، اكنون وقت آن رسيده است كه اساس مالكيت در ثروت هاى منقول بيان گردد از بررسى احكام اسلامى درباره حيازت و مباحات مانند سنگ و بوته هاى بيابان، ويا شكار حيوان و صيد ماهى دريا به روشنى استفاده مى شود كه اگر در اموال غير منقول احيا مايه مالكيت مى گردد، در اموال منقول، حيازت اجزاى طبيعت وشكار حيوانات و صيد مايه مالكيت مى شود. اگر احيا، انجام كار مفيد روى طبيعت است، حيازت اجزاى پراكنده طبيعت، و تسخير و رام كردن حيوانات، و صيد ماهى از دريا از طريق تور، خود انجام كار مفيدى است كه روى اين نوع ثروت هاى طبيعى پراكنده در خشكى و دريا، مى تواند انجام گيرد.
درست است كه احياى زمين، شكل جديد بخشيدن به زمين است، ولى حيازت و صيد وشكار فاقد اين نوع خصوصيات است، ولى همگى در يك جهت با هم مشتركند و آن اين كه حيازت كننده سنگ و شن هاى بيابان، و يا صيد ماهى از دريا، و شكار و رام كردن حيوانات وحشى، يك نوع كار مفيد و

صفحه 132
سودمندى است، كه در پاره اى از موارد كمك به توليد، در پاره ديگر كمك به توزيع است و سبب صرفه جويى اوقات ديگر انسان مى گردد، كه به اين نوع از مواد نياز دارند.
شخص با حمل سنگ و شن و ماسه از بيابان به كارخانه سيمان سازى، به امر توليد كمك شايانى مى كند، و با صيد ماهى و غيره كار را براى مصرف كننده آسان كرده و توزيع ثروت طبيعى را آسان مى سازد.
خلاصه چون اين نوع از امور توأم با انجام كار نيك روى مواد خام طبيعى است قهراً موجب مالكيت بوده و مصداق روشن "مالكيت بر اساس كار" خواهد بود.

آيا كار تنها مايه ارزش است؟

از مجموع اين بحث نتيجه گيرى مى شود: در اقتصاد اسلامى كه رابطه كارگر با كار خود محفوظ مى باشد، انجام كار مفيد اقتصادى سبب مى شود كه كارگر محصول كار خود را مالك گردد و شعار اين مكتب پيوسته اين است كه مالكيت بر اساس كار مفيد استوار است و بدون انجام كار مفيد انسان مالك چيزى نمى شود.
به خاطر همين اصل است كه امام صادق (عليه السلام)در جواب سؤال كسى كه مى پرسد: آيا صحيح است كه كسى خانه اى را اجاره كند، و بدون اين كه در آن خانه كارى صورت دهد آن را به ديگرى به قيمت بيشترى اجاره دهد، مى فرمايد:
"لا يصلح ذلك إلى أن يحدث فيها شيئاً".1

1. وسائل: 13/263، حديث 4.

صفحه 133
"صحيح نيست مگر اين كه در مورد اجاره كارى انجام دهد".
همچنين يكى از دو پيشواى بزرگ (امام باقر يا امام صادق (عليهما السلام)) در جواب سؤال كسى كه مى پرسد: آيا صحيح است كه كسى انجام كارى را بر عهده گيرد و سپس آن را به قيمت بيشتر به ديگرى واگذار كند، مى فرمايد:
"لا إلاّ أن يكون قد عمل فيه شيئاً".1
"نه مگر اين كه در آن كارى صورت دهد".
اين روايات و مانند آنها جلو سود بدون كار را كاملاً گرفته و در مواردى آن را كار غير شايسته تلقى كرده است تا پيوسته چرخ كار در جامعه به گردش درايد ومردم در سايه كار مالك سود شده و ربحى ببرند.
ولى در نظام سرمايه دارى تملك هاى خصوصى بر مبناى كار استوار نبوده چه بسا فردى مى تواند ثروت طبيعى و يا غير طبيعى را به خود اختصاص دهد و در اين زمينه سندى صادر گردد. در اينجا مى توان گفت اصل اوّلى در اقتصاد اسلامى براى مالكيت همان كار و كوشش است.
در اين جا مسأله ديگرى مطرح است كه از نظر اهميت، كمتر از مسأله پيشين نيست و آن اين كه پايه ارزش و اساس ارزش مبادله اى چيست آيا تنها كار پايه ارزش مبادله است، همان طور كه ماركسيسم تا زمانى كه دوران تاريخى سرمايه دارى به پايان نرسيده و دوران محو مالكيت سر نيامده است، تنها كار را اساس ارزش تلقى مى كند. با اين كه در اين جا علاوه بر كار، پايه هاى ديگرى براى ارزش هست كه ماركسيسم از آن غفلت ورزيده و پس از توجه در برابر انبوهى از مشكلات قرار گرفته است.

1. وسائل: 13/ 265، حديث 1.

صفحه 134
اگر اقتصاد اسلامى اصل نخست يعنى "مالكيت بر اساس كار استوار است" را پذيرفته است ولى هرگز تنها كار را پايه ارزش نمى داند، در اين مورد مسايل ديگرى را نيز مطرح مى كند كه اينك تفصيل مطلب:
كارگرى روى ماده خام طبيعى كار مى كند و چوب جنگل رابه صورت ميز و صندلى در مى اورد، وى با كار خود در ماده خام ايجاد ارزش مبادله كرده و آن را براى مبادله با پول و يا كالاى ديگر آماده ساخته است، حالا اگر شخص ديگرى، ميز و صندلى را رنگ بزند او نيز با كار روى آن ارزش مبادله بيشترى ايجاد كرده و سهمى نيز مربوط به او مى شود.
كارگر با كار خود ميان كار و ارزش مبادله ايجاد رابطه مى كند و با آفريدن چنين مبادله اى به خود اجازه مى دهد كه آن را مالك شود.
در اين سيستم مواد خام طبيعى كه به تنهايى ارزش مبادله ندارد، بلكه با ايجاد ارزش مبادله مى توان منابع توليد طبيعى را نيز مالك شد.

7 . ارزش بر اساس كار در سخن ابن خلدون

بسيارى از ماركسيست هاى چشم و گوش بسته كه تنها با نشريات ماركسيست ها سر و كار دارند، تصور كرده اند كه اصل "ارزش بر اساس كار" از ابداعات وافكار بلند پايه ماركس است در صورتى كه جريان بر خلاف آن مى باشد.
اوّلاً: در ميان كلمات دانشمندان اسلامى مانند ابن خلدون كه در قرن هشتم اسلامى مى زيسته است مى توان ريشه اين نظريه را جست و مى تواند انگيزه براى افكار ونظريات دانشمندانى مانند "آدام اسميت" و "مالتوس "مخصوصاً "ديويد ريكاردو" باشد ، در حقيقت ماركس نظريه "ارزش بر اساس

صفحه 135
كار" را از آنها گرفته و به نام خود قالب زده است و ما براى اين كه گفتار خود را با شاهد و دليل همراه سازيم بخشى از گفتار ابن خلدون را كه در مقدمه تاريخ خود آورده است در اين جا منعكس مى سازيم.
وى چنين مى گويد: "انّ المفادات والمكتسبات كلّها أو أكثرها إنّما هى قيم الأعمال الإنسانية...".(ص382) .
"بهره ها و سودهايى نصيب انسان مى گردد همگى ارزش هاى كار انسانى است (و در حقيقت ارزش كار كارگر است كه به صورت ذخيره مى ماند)".
وى براى تشريح اين مطلب بيان گسترده اى دارد كه اكنون مى شنويد:
"هر چيز ارزشمندى كه انسان آن را به دست مى اورد چاره اى جز آن نيست كه انسانى روى آن كارى صورت دهد، زيرا هرگاه آن چيز از صنايع باشد كه هرگز بدون انجام كارى به دست نمى ايد، و اگر حيوان ونبات ومعدن باشد از كار انسان بى نياز نيست زيرا در غير اين صورت نمى توان ازا َّن بهره برد.
هر چيزى كه انسان از آن بهره مى گيرد و آن را به عنوان مال ذخيره مى كند، هرگاه از صنايع باشد در حقيقت ارزش كارى را كه انسان روى آن انجام داده است ذخيره مى كند (و اين مطلب در مواردى كه ماده كار بى ارزش باشد بسيار روشن است مانند مواد خاكى كه از آن خشت و يا آجر به دست مى ايد).
گاهى در مورد صنايع علاوه بر كار، ماده نخست ارزش جداگانه اى دارد مانند چوب ونخى كه درودگر وبافنده روى آن كار صورت مى دهد در اين مورد هر مصنوعى كه روى آن كار بيشتر انجام گيرد، ارزش آن بيشتر خواهد بود.
هرگاه آن چيز ارزشمند جز صنايع باشد، از آنجا كه از انجام كارى روى آن چاره اى نيست بايد ارزش كارى كه روى آن انجام مى گيرد در نظر گرفته

صفحه 136
شود، زيرا اگر كارى روى آن صورت نمى پذيرفت مالى به دست نمى امد.
گاهى ارزش عملى كه روى شىء انجام مى گيرد روشن مى باشد در اين صورت بايد سهمى از ارزش براى آن كار در نظر گرفت، ولى گاهى ارزش آن عمل واضح نمى باشد مانند ارزش كار كشاورزى كه روى ارزاق عمومى انجام مى دهد زيرا معيار در قيمت گذارى روى ارزاق همان ملاحظه كار و هزينه هاى مصرف شده ارزاق مى باشد ولى در نقاطى كه كشاورزى به سهولت صورت مى پذيرد، ارزش كار كارگر مورد توجه قرار نمى گيرد و كمتر كسى به آن توجه مى كند. از اين بيان روشن مى گردد بهره هايى كه انسان مى برد سرمايه اى كه به دست مى اورد همه يا بيشتر ارزش كارهاى انسان است كه روى آن انجام گرفته است. تا آنجا كه آب هاى زير زمينى به وسيله عمل انسانى فوران پيدا مى كند و اگر روى قنوات مانند پستان چهارپايان كارى صورت نگيرد و آب و شير از آن دو بيرون نمى ايد، قنات ها خشكيده و فرو مى ريزد همچنان كه پستان ها به خشكى مى گرايند".1
اين خلاصه گفتارى است كه اين دانشمند در اوايل قرن هشتم اسلامى يعنى سال (808هـ) درگذشته است.
ثانياً: در ميان دانشمندان غربى جان لوك (1704ـ1632م) به اين نظريه اشاره كرده و پس از او دانشمند اقتصادى معروف "آدام اسميت" كار را فقط در جوامع نخستين پايه ارزش دانسته است اگر از اين دو نفر بگذريم، دانشمند اقتصادى ديگر "ديويد ريكاردو"، كار را در تمام جوامع پايه ارزش دانسته و به اين اصل سر و صورتى داده است و ماركس بدون كم و زياد اين اصل را از او گرفته وبه بزرگ ترين سرقت علمى قرن دست يازيده است. حال كه تاريخچه

1. مقدمه ابن خلدون، ص 382.

صفحه 137
مسأله روشن گرديد، بايد در باره صحت و استوارى اين اصل سخن بگوييم.

8 . انتقاد از نظريه "ارزش بر پايه كار"

ماركسيسم هر چند روى اين نظريه بيش از حد تبليغ كرده و آن را راه گشاى برقرارى برابرى از نظر درامد بين افراد انديشيده است ولى آن چنان با اشكالات فراوانى روبرو است كه در محافل علمى نمى تواند قد راست كند و هر موقع با اشكالى روبرو شده فوراً قيدى بر نظريه افزوده تا صحت آن را تضمين كند.
شكى نيست كه يك چنين نظريه اقتصادى از يك نوع پيشداورى سرچشمه گرفته است، زيرا براى نفى طبقات در اجتماع كه مرام سوسياليسم ماركسيسم است راهى جز اين وجود ندارد كه ارزش كارها با ساعات و كميت كار اندازه گيرى گردد و مقدار كار پايه ارزش معرفى شود وچون ساعات كار در افراد محدود است طبعاً پايه درامدها يكى بوده و طبعاً اختلاف طبقات رخت بر خواهد بست.
باز ياداور مى شويم كه انتقاد از اين نظريه به معنى جانبدارى سرمايه دارى نيست بلكه واقع بينى و يافتن راه صحيح براى مشكلات زندگى است. اينك اشكالاتى را كه از طرف دانشمندان و كارشناسان امور اقتصادى مطرح شده است در اين جا به بيان خاصى مطرح مى كنيم.

الف. تأثر استعدادها ناديده گرفته شده است

نخستين اشتباه "ريكاردو" و مقلد دنباله رو او ماركس اين است كه از

صفحه 138
تأثير استعدادها در ارزش مبادله غفلت كرده و تنها به كار، چشم دوخته است.
فرض كنيد دوجوان نقاش كه هر دو در يك سن و سال شروع به كار آموزى كرده و در عداد نقاشان و تابلوسازان درامده اند ولى يكى از استعداد خاصى نسبت به مسايل نقاشى برخوردار و ديگرى از نظر ذوق در حدّ متوسط قرار گرفته است. در اين صورت محصول كار يكى درمدتى يك تابلوى نفيسى مى گردد كه اهل ذوق براى خريدن آن سر و دست مى شكنند در حالى كه محصول كار آن ديگرى در همان مقدار ساعات كار تابلو متوسطى مى شود كه از نظر تقاضا در حدّ نازلى است.
آيا ماركس به خود اجازه مى دهد كه روى اصل ارزش بر پايه كار هر دورا به طور مساوى ارزشيابى كند وبگويد چون ساعات كار هر دو يكى است پس ارزش هر دو نيز يكى است؟ فرض كنيد نقاش زبردست و ماهر و خوش ذوق وبا استعدادى تابلوى زيبايى را كه در آن همه ذوقيات اعمال شده باشد در ظرف ده روز به پايان مى رساند ولى آن نقاش ديگر كه از نظر مهارت و ذوق و جوش در حدّ پايين قرار گرفته است همان تابلو را در مدت سى روز به پايان برساند و چون ساعات كار نقاش دومى ده برابر اولى است آيا "ريكاردو "به خود اجازه مى دهد كه ارزش دومى ده برابر اوّلى باشد.
وقتى ريكاردو با اين اشكال روبرو مى گردد ناچار مى شود كه به اصل خود، تخصيص بزند وبگويد كه اين اصل مربوط به كارهاى عمومى است كه از دست همه افراد بر آيد نه كارهايى كه فقط از افراد خاصى برمى خيزد.

ب. عنصر طبيعت در ارزش مؤثر است

فرض كنيد دو كشاورز با هوش و با استعداد و آشنا به اصول كشاورزى

صفحه 139
در دو سرزمين مختلف مشغول كشاورزى باشند عنصر طبيعت در يكى كاملاً قابل و مرغوب وبراى زراعت كاملاً آمادگى دارد در حالى كه عنصر طبيعت در ديگرى آن مرغوبيت و آمادگى را ندارد، يا آب و هوا در يكى بسيار مناسب و در ديگرى چندان مناسب نيست. به طور مسلم محصولى كه هر دو كشاورز از كار برمى دارند از نظر كميت و كيفيت كاملاً متفاوت خواهد بود آيا "ريكاردو" به خود اجازه مى دهد كه به بهانه "وحدت ساعات كار" به هر دو يك ارزش بدهد؟و ارزش يك تن گندم را كه از سرزمين مرغوب برداشت شده با نيم تن كه از ديگرى به دست آمده يكى بداند يا ارزش يك تن گندم مرغوب را با يك تن گندم نازل يكى بينديشد هر چند ساعات كارشان يكسان باشد.
در اين جا ممكن است "ريكاردو" به فكر پاسخ بيفتد و بگويد: اختلاف در بهره وا رزش در اين امور به خاطر اين است كه كشاورز اوّلى زمين خوب را احتكار كرده سرانجام دومى را مجبور كرده است كه از زمين هاى پست بهره كشى كنند، اگر كشاورز اوّلى دست از تسلط خود بردارد درامد تمام كشاورزان يكسان خواهد بود.
ولى ريكادو از يك نكته غفلت كرده و آن اين كه گاهى دو نوع بهره بردارى مربوط به اختلاف آب و هوا است كه ربطى به احتكار ندارد وگاهى اختلاف خاك مربوط به دو استان شمالى وجنوبى كشور است. شايسته است اين نوع اختلاف در بهره را به سخاوتمندى طبيعت در منطقه اى و بخلورزى او در منطقه ديگر توجيه كنيم و از اصل خود عدول كنيم وبگوييم علاوه بر كار، زمين و طبيعت نيز در تثبيت ارزش كاملاً دخالت دارد.

ج. ابزار كار را بايد ناديده نگرفت

اگر هوش و استعداد و ذوق كارگر در ارزش كار مؤثر است اگر عنصر

صفحه 140
طبيعت در كميت و كيفيت محصول بر انجام در ارزش مؤثر مى باشد، ابزار توليد و اسباب كار در هر دو جهت كاملاً مؤثر مى باشد و تأثير ابزار توليد در حجم و توليد ومرغوبيت آن تأثير به سزايى دارد با يك ماشين چاپ افست مى توان در يك ساعت يك فرم در تيراژ 4 هزار ، چاپ كرد در حالى كه با ماشين ديگر از آن چاپ مى توان در يك ساعت 4 فرم آن هم در تيراژ بالاتر چاپ نمود آيا ماركسيسم به خود اجازه مى دهد كه ارزش هر دو كار را يكسان بگيرد؟!

د. تمايلات و عواطف، كاملاً مؤثر است

امروز آثار باستانى وخطوط خطاطان و كتاب هاى عتيق و كم نسخه حتى كاسه وكوزه مربوط به هر دوره اى از دوره هاى تمدن مورد علاقه افراد فراوانى است و همين كار مايه بالا رفتن ارزش اين نوع آثار باستانى شده است چه بسا ممكن است ارزش يك صفحه، خط و يا يك كاسه گلى كه ساعات محدودى روى آن زحمت كشيده شده است بالاتر از ارزش قالى باشد كه كارگر در توليد آن ساعاتى وقت صرف كرده است.در اين صورت اين نابرابرى را چگونه مى توان توجيه كرد اوّلى با وقت كم ، ارزش بيشتر و دومى با وقت بيشتر ارزش كمى پيدا كرده است.

هـ. به هم خوردن توازن عرضه و تقاضا

از مسأله عرضه و تقاضا در تثبيت ارزش ها نبايد غفلت كرد گاهى به عللى مانند جنگ، ميزان توليد برخى از لوازم پايين مى ايد وعرضه كمتر مى شود و ميزان تقاضا بالا مى رود در اين صورت ارزش اين نوع اجناس بالا

صفحه 141
مى رود در حالى كه قيمت اجناس ديگر كه جنگ روى آنها اثر نگذارده است به حال خود ثابت مى ماند حالا فرض كنيد دو جنس مختلف كه در توليد آنها وقت واحدى مصرف شده ولى يكى به خاطر بروز جنگ كم توليد شده است و قيمت آن بالا رفته است در حالى كه قيمت جنس ديگر به حال خود باقى مانده است. جز اين است كه گاهى عواملى مانند جنگ و يا احتكار يك جنس روى ارزش ها تفاوت مى گذارد؟ اين جا است كه "ريكاردو" به دست و پا افتاده و به اصل خود قيد مى زند و مى گويد:
"اين اصل در جايى حاكم است كه رقابت كامل براى عرضه داشتن كالا وجود داشته باشد و در صورت جنگ ويا احتكار رقابت كامل از بين مى رود".
اين نوع تخصيص علتى جز اين ندارد وقتى تئورى پرداز با بن بست روبرو شود ناچار مى گردد كليت اصل را ناديده بگيرد.
در پايان ياداور مى شويم تفاوتى كه "ريكاردو" با ماركس دارد اين است كه اوّلى با اينكه پايه گذار اصل "ارزش بر پايه كار" است ولى براى سرمايه سهمى از سود معتقد است زيرا معتقد است كه سرمايه در حقيقت كار متراكمى است كه در ابزار و يا ماده خارجى تجسم يافته و در مسير توليد قرار گرفته است ولى ماركسيسم براى سرمايه و يا ماده خام، سهمى از سود معتقد نيست.

صفحه 142
 
 

صفحه 143
 
 
 

فصل ششم

 
 
 
 
 

ارزش هاى استعمالى و مبادلى

 
 

صفحه 144
 

صفحه 145

با ارزش هاى

استعمالى ومبادلى

آشنا شويم

 
هر كالايى در نوع خود نيازى از نيازهاى انسان را برطرف مى كند مثلاً هر يك از كفش وكلاه و پيراهن نياز خاصى را براورده مى نمايد وبدن را از گزند سرما حفظ مى كند اين همان ارزش استعمالى كالا است و به طور مسلم ارزش استعمالى هر كالايى با ديگرى مختلف است و هر كالايى نياز خاصى را برطرف مى كند.
در برابر اين ارزش، ارزش مبادلى است و آن اين كه گاهى دو كالا ارزش يكسانى پيدا مى كنند و هر دو با هم مبادله مى شوند مثلاً يك پيراهن با يك جفت كفش معاوضه مى شود در حالى كه پيراهن و كفش از نظر ارزش استعمالى با هم متفاوتند كفش براى رفع نياز پا وپيراهن براى رفع نياز نيمه تنه بالا است، مع الوصف اين نوع مبادله حاكى است كه اين دو كالا در يك چيز با هم مشترك مى باشند و آن مقدار كارى است كه روى آن دو انجام گرفته است و هر دو كالا نمايشگر كميت كارى است كه در آنها صرف شده است.
ماركسيسم از اين بيان مى خواهد بگويد: ارزش هر كالايى مساوى با

صفحه 146
مقدار كارى است كه كارگر روى كالا انجام داده است. تنها كار را پايه و ملاك ارزش اعلام كند و برابرى در قيمت، مولود برابرى كار است. و ارزش هر كارى مربوط به حجم و كميت كارى است كه در توليد آن صرف مى شود.
در اين كه دو كالايى كه ارزش استعمالى مختلفى دارند، از نظر ارزش مبادلى ممكن است با هم مساوى و برابر باشند، سخنى نيست، سخن در نتيجه كلى و مطلقى است كه ماركسيسم در اين مورد مى گيرد آيا اوحاضر است كه بر اين قانون رنگ اطلاق و كليت دهد؟ اگر پاسخ مثبت است در اين صورت با دو اشكال روبه رو مى گردد.
1. از نظر فلسفه ماركس هيچ قانونى نمى تواند كلى و مطلق باشد و مطلق گرايى شيوه متافيزيسين ها است نه ديالك تيسين ها كه ماركس افتخار پيروى از آن ها را دارد و پيوسته اطلاق گرايى را به باد انتقاد گرفته و آن را نشانه طرز تفكر متافيزيكى مى داند.
2. چگونه مى توان برابرى قيمت را مولود تساوى حجم كار دانست در حالى كه در مسايل روزمره خود صدها مورد نقض و انتقاد براى آن مى يابيم.
گاهى انسان يك ظرف سفال باستانى را با يك قاليچه عوض مى كند گاهى نامه اى كه به يك پيشواى مذهبى نوشته شده است با دهها جلد كتاب معاوضه مى نمايند آيا برابرى در قيمت در اين مورد، مى تواند نمايشگر تساوى در حجم كار گردد؟ در حالى كه نوشتن يك صفحه نامه چند دقيقه بيشتر وقت نمى برد و نوشتن و چاپ و صحافى ده جلد كتاب، هزاران برابر وقت لازم دارد.
در اين جا است كه بايد ماركس از اطلاق گرايى دست بردارد واصل ارزش بر پايه كار را يك اصل غير كلى تلقى كند وبگويد اين اصل در موارد ياد

صفحه 147
شده در زير حاكم نيست.
1.موردى كه احساسات فرهنگى كسى براى شناخت شيوه تمدن و يا حفظ آثار يك ملت تحريك مى شود گروهى مفرغ و يا ظرف سفالى را با آزمايشگاهى و يا با يك دست، ظروف استيل عوض مى كند.
2. موردى كه احسا سات مذهبى تكان مى خورد و دست خطى از پيشوايى به گران ترين قيمت خريدارى مى شود و در حقيقت اين موارد از نظر ماركس جنبه فردى دارد نه اجتماعى.

تمايلات جامعه در ارزش كاملاً مؤثر است

ماركس از تأثير ارزش استعمالى چشم مى پوشد وحتى به صورت يك احتمال هم از آن نام نمى برد در حالى كه ارزش استعمالى نقش بزرگى در اختلاف ارزشها دارد.
شما مى توانيد از ارزش استعمالى با لفظ "تمايلات جامعه" تعبير بياوريد گاهى عوامل طبيعى و فصلى در جامعه رغبت و ميل به يك كالا را تشديد مى كند و گاهى علايق سياسى و مذهبى اين نقش را برعهده مى گيرد. در اين صورت قيمت كالا بالا رفته و اصلاً مسأله حجم كار مطرح نمى گردد و در حالى كه گاهى به عللى از تمايلات و رغبت مردم كاسته مى شود و ارزش كالا كاهش مى يابد.
اگر بنا است كه تساوى قيمت را حاكى از يك قدر مشترك بدانيم، بايد به جاى كميت كار مسأله تساوى رغبت ها و تمايلات را مطرح كنيم. و به جاى اصل "ارزش بر پايه كار" اصل "بر پايه تمايلات" را مطرح نكنيم.

صفحه 148

آيا دوره كاراموزى را بايد حساب كرد؟

وقتى ماركسيسم به پيروى از "ريكاردو" كميت و مقدار كار را پايه ارزش قرار مى دهد و در برابر انبوهى از مشكلات قرار مى گيرد، ناچار مى شود كه براى كلى بودن اصل، دست و پايى كند و توجيهاتى انجام دهد.
وقتى آدمى ببيند كه ارزش كار يك كارگر ساده با كار يك مهندس برق تفاوت زيادى دارد و هرگز ارزش هشت ساعت كار يك باربر، با ارزش هشت ساعت كار مهندس مساوى نيست فوراً به فكر چاره مى افتد و مى گويد دوران كاراموزى و تخصص بايد به حساب كار آورد وكار فنى همان كار ساده است. به اضافه كارهاى گذشته به نام دوره تحصيل و كاراموزى و فراگيرى تخصص.
ولى همين پاسخ نيز صحيح نيست فرض كنيد كارگر ساده اى با سابقه چهل سال كار مشغول است و با پايه معينى حقوق دريافت مى كند و مهندس با سابقه پانزده سال تحصيل و پنج سال دوره كاراموزى و ورزيدگى، نيزبه كار جذب مى شود، آيا حقوق اين دو نفر مى تواند يكسان باشد در حالى كه حجم كار ولو با در نظر گرفتن دوران تحصيل يكى است؟ اگر اولى بيشتر نباشد.
علت اين نابسامانى و فرو ريختن اين اصل اين است كه ماركس به خاطر يك رشته امور سياسى به آن اصل گرايش پيدا كرده و آن را مستمسك براى افكار انقلابى خود قرار داده است در صورتى كه هر فرد واقع بين مى داند كه استعداد جسمى و ذهنى كارگر، شوق و عشق او به كار خود، و كشش روانى به وى به رشته كارش، آن چنان زيبايى و اتقان دركار كارگر پديد مى اورد كه هرگز در كارگرى كه فاقد اين خصوصيات است ديده نمى شود هر چند حجم كار هر دو يكسان باشد.

صفحه 149
كارى كه مناسب با شرايط روحى و ذوق واستعداد باشد از ابتكار و نواورى برخوردار مى گردد و ارزش كار را به مراتب بالا مى برد در حالى كه كارى كه منطبق با شرايط روحى و درونى انسان نباشد نه تنها نمى تواند رقابت كند بلكه هر چه هم زياد زحمت بكشد به نتيجه نمى رسد.
اين جا است كه اساس فرضيه اقتصادى ماركس فرو ريخته و اصل "به هر كس بايد به اندازه كار (يعنى ساعت كار) او پرداخت " ، بسان اصل ديگر به ـهر كس به اندازه استعداد و به هر كس به اندازه نياز بايد پرداختـ فرو مى ريزد.

مشاركت كارگران در توليد

روش رايج براى دريافت بهاى خدماتى كه كارگران انجام مى دهند همان دريافت دستمزد است در اين صورت كارگر در برابر كار خود مبلغ معينى را دريافت مى كند خواه صاحب كار سودى ببرد ويا نبرد بلكه زيان هم متوجه او گردد. علت اين كه كارگران به اين روش گرايش دارند اين است كه اين روش از عنصر ضمانت برخوردار است، و كارگر مى داند كه در هر شرايطى سرماه و هفته مبلغ معينى را دريافت خواهد نمود.
در اين جا روش ديگرى است كه كشاورز و كارگر را از صورت يك كارگر ساده و مزد بگير بيرون آورده و او را رسماً در سود سرمايه شريك مى كند و اين همان است كه در اصطلاح فقه اسلامى به آن مزارعه (شركت در محصولات زراعى)، مساقات( آبيارى و مراقبت درختان به منظور شركت در محصول آنها)، و مضاربه (بازرگانى با سرمايه ديگرى و بردن سهم عادلانه از سود) مى گويند.

صفحه 150
فلسفه به رسميت شناختن اين نوع قراردادها به خاطر امور ياد شده در زير است:
1. در اين نوع از معاملات كارگر و يا كشاورز از صورت يك كارگر ساده و مزد بگير كه در آن هيچ انگيزه دلسوزى نسبت به كار و پيشرفت توليد وجود ندارد، بيرون آمده و به خاطر شركت در درامد و محصول كار بيش از حد دلسوزى مى كند و كار را از روى رغبت و ميل انجام مى دهد.
تجربه و آزمايش نشان داده است كه آنگاه كه كارفرما و يا كارگر نسبت به توليدات كارخانه و يا محصول يك واحد كشاورزى اجنبى وبيگانه باشند سطح توليد فوراً پايين آمده، و سرمايه تا مدتى در جا مى زند و پس از آن ضرر مى دهد و تمام كارخانه هاى دولتى به چنين سرنوشتى دچار گرديده است. علت آن اين است كه كارفرما خود را نسبت به محصول بيگانه مى انديشد و به همين جهت دلسوزى لازم را انجام نمى دهد همين جريان در باره كارگر نيز صادق است.
در شوروى سابق تمام زمين هاى كشاورزى را ملى كردند ناگهان، سطح توليد پايين آمد سپس براى هر دهقانى علاوه بر كار در مزارع عمومى قطعه زمينى به نام "كالخوز" سپردند و تعهد كردند كه توليد آن از آن خود او باشد، فوراً سطح توليد بالا رفت و كشور سر و سامان به خود گرفت.
بنابر اين از يك طرف زمينه هايى فراهم آورد كه بايد استثمار وبهره كشى فرد از فردوپيدايش فئوداليزم از بين برود كارگر آلت دست كارفرما و مايه بهره كشى نشود، و از طرف ديگر انگيزه هاى شخصى براى كار را بايد حفظ كرد ويكى از طرق آن همان شريك كردن كشاورزان و كارگران در توليدات كشاورزى وصنعتى است به گونه اى كه انگيزه كار در دو طرف محفوظ بماند.

صفحه 151
2. اين نوع قراردادها در موارد زيادى مشكلات زيادى را حل كرده و به نفع طرفين تمام مى شود مثلاً بسيار اتفاق مى افتد كشاورزان در سنين بالا قادر به انجام رساندن امور كشاورزى نمى باشند و مجموع سرمايه او در طول زندگى زمينى مى باشد كه روى آن كار كرده واباد نموده است و يا باغى مى باشد كه به قيمت خون دل آن را احداث كرده است و يا كشاورزانى پيدا مى شوند كه به عللى در سنين پيش از پيرى مى ميرند و فرزندان خردسال آنان توانايى انجام امور كشاورزى را ندارند در اين صورت شايسته ترين راه اين است كه نتيجه يك عمر زحمت را از دست ندهد و آن را به صورت مزارعه و يا مساقات در اختيار ديگران بگذارد. و سهمى از درامد مربوط به صاحب ملك و سهمى مربوط به زارع و باغبان باشد.
3. افرادى از قضات و كارمندان و استادان و معلمان مى توانند با صرفه جويى در حقوق خود اندوخته اى به دست آورند و در يك واحد كشاورزى و يا صنعتى و يا بازرگانى سرمايه گذارى كنند و سهم عادلانه اى ببرند. مجازبودن و به رسميت شناختن يك چنين سرمايه گذارى، مايه پيشرفت امور كشاورزى و توليدات صنعتى و از طرفى موجب صرفه جويى در مصارف زندگى مى شود.
شكى نيست كه وضع كشور ما در قرون متوالى در چنگال نظام فئوداليزم بوده و گروهى به نام صاحبان زمين كه رابطه مالكيت آنان با آن زمين ها درست روشن نيست، مقدار زيادى از اراضى را به نام خود اختصاص داده و غالباً بدون كمترين كمك به كشاورز محصول يكسال او را به يغما مى بردند وجز يك قوت لا يموت به او چيزى نمى دادند و متأسفانه اين امور تحت عنوان "مزارعه" انجام مى گرفت. ولى بايد توجه كرد كه در تجزيه و تحليل يك قرار

صفحه 152
داد اجتماعى و يك پديده اقتصادى نبايد وضع موجود را مطالعه كرد بلكه بايد خود موضوع را منهاى پيرايه ها وسوء استفاده ها بررسى كرد. اين جا است كه مى توان به واقعيت رسيد وحقيقت را آنچنان كه هست دريافت.
اين نوع قراردادها كه به كارگر و كشاورز شخصيت مى دهد و او را از يك حقوق بگير ساده بيرون مى اورده شرايطى دارد كه در كتاب هاى فقهى مورد بحث و بررسى قرار گرفته است و ما برخى را متذكر خواهيم شد.
گذشته بر اين دست دولت اسلامى در نظارت به رابطه كار و سرمايه، يا كار و زمين و نحوه تقسيم درامد باز است او مى تواند سهم كارگر و كشاورز را به حدّى برساند كه انگيزه سرمايه گذارى از بين نرود و سرمايه گذارى بيهوده تلقى نشود.
در جهان امروز كه صنعت و تكنيك به صورت مهيبى پيشرفت كرده از نقش سرمايه به صورت ماشين آلات نبايد غفلت كرد و نقش كارگر را با آن سنجيد. امروز يك كارگر با يك دستگاه كمباين مى تواند محصول سرزمين وسيعى را شخم كند و درو كند، تصفيه نمايد در كيسه ها كرده و سرانها را بدوزد و همين اراضى با وسيله مشابهى نيز زير كشت مى رود و با تلمبه هاى نيرومند وظيفه آبيارى انجام مى گيرد، و همه اين كار را يك كارگر به سادگى انجام مى دهد ناديده گرفتن نقش سرمايه در اين شرايط يك نوع بيگانگى از واقعيات و پشت پا زدن بر رشد اقتصادى است اگر در انتظار آن بنشينيم كه فقط آن كس كه بيل در دست او است ، همه اين وسايل را فراهم سازد اين سخن علاوه بر اين كه يك نوع رؤياى باطل است خود مايه تراكم ثروت و تحرك خطرناك است.

صفحه 153

موقعيت كارگر توليد كننده و ساير ابزار توليد

از بررسى فقه اسلامى به روشنى استفاده مى شود كه نيروى انسانى در رديف ساير ابزار توليد نيست بلكه نقش انسان نسبت به محصول با ساير ابزار توليد تفاوت واضحى دارد از اين جهت در فقه اسلامى مى خوانيم: هرگاه شخصى زمينى را غصب كند و در آن كشت كند يا نهال بكارد، مجموع محصول از آن زارع و درختكار بوده و فقط بابت تصرف در زمين مردم بايد "اجرة المثلى "بپردازد.
در اين مورد عقبة بن خالد از حضرت صادق (عليه السلام)مى پرسد و مى گويد: مردى زمين كسى را به كسى اجاره مى دهد ، او مى كارد وقتى محصول مى رسد صاحب زمين مى گويد: محصول از آن من است و فقط بايد هزينه كارهايى را كه زارع انجام داده است بپردازم، امام مى فرمايد:
"للزارع زرعه و لصاحب الأرض كراء أرضه". 1
"زراعت مربوط به كسى است كه آن را كشت كرده است و صاحب زمين بايد كرايه زمين خود را بگيرد".
در اين مورد كار انسان توليدگر كه خود جزو عوامل توليد است بر زمين كه آن نيز از عوامل توليد است برترى پيدا كرده است.
در باب مزارعه اين مطلب به روشنى ديده مى شود، زيرا مزارعه، شركت ميان دو عنصر است.عنصر كار از طرف كشاورز ،و زمين و بذر از طرف ديگر. حالا اگر صاحب زمين فقط زمين را در اختيار كشاورز قرار دهد و بذر بر عهده كشاورز باشد در اين صورت محصول مربوط به كارگرى خواهد بود كه روى

1. وسائل الشيعة...

صفحه 154
زمين كار كرده و صاحب زمين اجرة المثلى خواهد داشت . و اين همان مسأله اى است كه مى گويد: مالكيت فرع تابع اصل است وچون بذر و درخت مربوط به كارگر است قهراً تمام نمادها و ارزش ها از آن او خواهد بود. در اين مورد نيزنقش كارگر توليدگر بر ديگر عوامل برترى پيدا كرده است.
در اين جا اقتصاد اسلامى از ماركسيسم و كاپيتاليسم فاصله گرفته و تفاوت عميقى پيدا مى كنند. آنان به انسان از دريچه نيروى توليد نگاه مى كنند و آن را كنار ساير ابزار توليد تلقى مى كنند در صورتى كه انسان در اقتصاد اسلامى اصالت داشته و در مواردى بر ديگر ابزار توليد حتى انسان غير مولد برترى پيدا مى كند.
يكى از نشانه هاى برترى نقش كارگر توليد كننده، بر ديگر ابزار توليد كه فقهاى اسلامى ياداور شده اند ، "مساقات" و "مضاربه "است:
"مساقات" پيمانى است كه ميان دو نفر كه يكى صاحب درخت است و ديگرى باغبان كه تا رسيدن ميوه، درختان را آبيارى و مراقبت مى نمايد منعقد مى شود.
حالا اگر چنين قراردادى به جهت فقدان يك سلسله شرايط محكوم و باطل شد، تمام محصول از آن كارگرى خواهد بود كه نقش مولد داشته است و باغبان فقط اجرة المثلى خواهد گرفت. در اين مورد در حالى كه ارزش كار هر دو طرف محترم شمرده شده است نقش توليدكننده بر كارگر مراقب، برترى پيدا مى كند.
"مضاربه" پيمانى است كه به موجب آن كارگر با صاحب مال توافق مى كند كه با سرمايه او كار كند و در سود شريك باشند. از نظر فقه اسلامى اين قرارداد در صورتى صحيح است كه صاحب مال علاوه بر ابزار توليد (وسايل

صفحه 155
نجارى يا بنايى يا كارگاه ) كالا در اختيار كارگر بگذارد. واگر فقط وسايل توليد در اختيار اوبگذارد و در غير اين صورت فقط مالك اجرت ابزار توليد خواهد بود و مجموع توليد و درامد از آن كارگر مولد خواهد بود. اگر مردى تور ماهيگيرى را در اختيار صياد بگذارد كه به صيد ماهى بپردازد تا در توليد به نسبتى شريك شود شركت آنان باطل بوده و تمام صيد از آن كارگر توليد كننده خواهد بود و صاحب تور فقط مستحق اجرة المثلى مى گردد.

كارگر توليد كننده مواد طبيعى،

در سطح ديگر عوامل توليد نيست

در نظام سرمايه دارى تمام عناصر توليد در يك سطح قرار دارند و سهم هر عاملى از درامد متناسب با ميزان مشاركت آنها در توليد به حساب مى ايد.
در حالى كه در اقتصاد اسلامى اصالت، مربوط به كارگرِ توليد كننده مواد اوليه است، وهر نوع كار روى مواد اوليه انجام گرفت نتيجه آن مربوط به كارگر توليد كننده خواهد بود، و افرادى كه روى آن كار كرده اند، يا ابزار آلات آنها استفاده شده است فقط حقّ اجرت گرفتن عادلانه ابزار يا كارى را دارند كه انجام داده اند. براى نمونه مثال هايى را ياداور مى شويم:
1. كسى كه مواد معدنى را از دل زمين بيرون كشد، و يا آبى از اعماق زمين بيرون آورد و در سطح زمين به جريان اندازد، و يا در مخازنى جاى دهد، يا به وسيله تور، ماهى صيد كند و يا پرنده آسمان را شكار نمايد، يا از جنگل چوبهايى ببُرد و همراه خود بياورد در تمام اين موارد، آن كس مالك شناخته مى شود كه به توليد آنها پرداخته است و اگر در اين موارد از ابزار فرد ديگر

صفحه 156
استفاده شود، صاحب ابزار فقط حقّ اخذ اجرت عادلانه خواهد داشت وبس. و اگر كسى روى چوب هاى جنگلى كار كند، نتيجه كار مربوط به كارگر توليد كننده خواهد بود، كارگر فقط مستحق اجرت عادلانه خواهد بود. اگر دو نفر با هم به حيازت بپردازند، وقصدشان اين باشد كه در نتيجه كار شريك باشند، قصد آنان اثرى نداشته و هركدام مالك نتيجه كار خود خواهند بود.
گروهى از فقهاى اسلام مى گويند: اگر كسى شخص ديگرى را براى مزد اجير كرد كه براى او مقدارى از مباحات اوليه را حيازت كند مثلاً هيزم وچوب و كتيرا گرد آورده يا ماهى و مرغ شكاركند، اين اجاره باطل است و آنچه گرد آورده شود متعلق به خود كارگر است و بايد به صاحب ابزار، اجرة المثل پرداخت.

آيا اجير گيرى براى حيازت جايز است؟

در نظام اقتصاد آزاد و نظام سرمايه دارى مجاز است كه براى جمع اورى مواد اوليه كه به صورت مباحات عمومى در دريا و خشكى و جنگل است كارگرانى استخدام كند كه سرمايه هاى طبيعى براى جمع اورى استفاده كند، حتى نفت را براى او استخراج كند و در عوض دستمزدى دريافت نمايد و سرمايه دار، مالك همه محصولى گردد كه كارگر توليد كرده و در اختيار او نهاده است در حالى كه در نظام اقتصاد اسلام اين نوع رابطه توليدى غير قانونى شناخته شده و كارفرما به سبب قراردادى كه با اجير بسته است نمى تواند مالك ثروت هاى طبيعى گردد كه به وسيله كارگر گرداورى شده است. برخى در اين مورد به سه روايت ياد شده در زير استدلال كرده اند هر چند اين روايات

صفحه 157
نمى تواند مدرك نظريه قبلى گردد. اينك متن روايات:
1 . امام صادق (عليه السلام)مى فرمايد:
"إذا ملك الطائر جناحه فهو لمن أخذه".
"هنگامى كه پرنده توانايى پرواز پيدا كرد آن مربوط به كسى خواهد بود كه آن را گرفته است".
2. اميرالمؤمنين (عليه السلام)درباره پرنده اى كه يكى ديده و تعقيب كرده و ديگرى آن را گرفته است فرمود:
"للعين ما رأت و لليد ما أخذت".
"براى چشم است آنچه كه ديده و براى دست است آنچه كه گرفته است".
3. "من أحيا أرضاً مواتاً فهى له".
"اگر كسى زمين را احيا كرد آن زمين از آن اوست".
استدلال با اين احاديث بر مسأله مورد نظر ما به اين نحو است كه اين احاديث محصول كار هر فردى را در حيازت مباحات اوليه مربوط به آن حيازتگر مى داند، پرنده را از آن كسى مى داند كه بگيرد، زمين را از آن فردى مى انديشد كه زنده كند.
بنابراين اگر فردى براى اين كار اجير شده باشد به حكم اين روايات محصول از آن خود او خواهد بود نه از آن اجير كننده.
ولى حق اين است كه اين روايات ناظر به بحث ما نيست، اين روايات مى رساند كه محصول كار هر كارگر در حيازت مباحات، مربوط به خود او است و امّا اين كه آيا مى تواند از پيش نتيجه كار خود را در برابر مزدى به ديگرى واگذار كند و يا نه، اين روايات ناظر به اين مورد نيست و هرگز

صفحه 158
نمى توان از آنها، حكم ممنوعيت چنين اجير شدن را استفاده كرد و لذا مسأله در ميان فقهاى شيعه مورد بحث قرار گرفته و مرحوم محقق حلّى آن را صحيح دانسته در حالى كه علاّمه در قواعد آن را منسوخ اعلام كرده است.
برخى در اين مورد قاعده تبعيت فرع از اصل را مطرح كرده اند و مى گويند همانطور كه محصول مربوط به مالك دانه، و ميوه مربوط به مالك درخت است، همچنين محصول كار هر كارگرى هر چند اجير شود مربوط به خود او است. و اجير نشدن او تأثيرى در اين مطلب نمى گذارد.
ولى حق اين است كه اين قاعده ربطى به بحث ما ندارد و مورد آن در جايى است كه فرع نتيجه طبيعى اصل شمرده شود چنان كه ميوه نتيجه طبيعى درخت، و محصول نتيجه طبيعى دانه مى باشد ولى هرگز مباحات اوليه كه به وسيله كارگر جمع گردد، نتيجه طبيعى نيروى كارگر نيست.
در هر حال اگر ما اجير شدن را در اين مورد صحيح و قانونى بدانيم فقط مختص به همين مورد است كه :كارگر توليد كننده در درجه ديگر عوامل توليد قرار گرفته است.
ولى در مورد ديگر به گونه اى كه شمرديم اسلام كارگرِ توليد كننده مواد خام را بر ديگر عوامل توليد مقدم مى دارد.

عناصر توليد در نظام سرمايه دارى

در نظام سرمايه دارى تمام عناصر و عوامل توليد در يك سطح قرار مى گيرند و سهم هر كدام از محصول متناسب با ميزان مشاركت آنها در توليد به حساب مى ايد.
در سيستم سرمايه دارى توليد كالا با همكارى چند عنصر انجام مى گيرد

صفحه 159
و محصول و درامد كارخانه به چهار بخش تقسيم مى شود، اين چهار بخش عبارتند از:
1. مزد كارگر كه روى ماده خام كار مى كند.
2. سودى كه به ابزار توليد تعلق مى گيرد.
3. مال الاجاره زمين و محلى كه ساختمان كارخانه در آنجا تأسيس گرديده است.
4. مديريت: سهم كسانى كه كارخانه را اداره مى كنند چه بسا ممكن است مدير، همان سرمايه گذار باشد و يا فرد ديگرى كه از جانب آنها مديريت را به عهده مى گيرد و اين كار بستگى به امكانات كارخانه دارد.
يك چنين تقسيمى در صورتى كه سهم كارگر عامل نخست براى تعيين كننده ارزش باشد، و از جانب او تا حدّى كه سرمايه گذارى لغو شمرده نشود، و انگيزه براى كارهاى توليدى از بين نرود، مى تواند با اصول اقتصادى اسلام منطبق گردد .
و ما در آينده پيرامون "ارزش اضافى" كه مولود اصل ارزش بر پايه كار است بحث و گفتگو خواهيم كرد.
شرط ديگر يك چنين قرارداد اين است كه كارگر، توليد كننده مواد خام طبيعى نباشد، در غير اين صورت مالكيت وى نسبت به آن باقى مانده و هر كارى روى آن صورت بپذيرد ملك كارگر توليد كننده خواهد بود و صاحب ابزار توليد فقط مستحق اُجرَت عادلانه اى براى ابزار توليد مانند ديگر عوامل توليد خواهد بود.
اين جا است كه مقام و موقعيت انسان توليد كننده بر ديگر عوامل توليد واضح و روشن مى گردد.

صفحه 160
 

صفحه 161
 
 

فصل هفتم

 
 
 
 

ربا ظالمانه ترين نوع استثمار

 

صفحه 162
 

صفحه 163

ربا ظالمانه ترين نوع استثمار

 
پول در جوامع ابتدايى وسيله مبادله و "نشان دهنده ارزش" و بيانگر مقدار كار لازم، براى توليد كالا و يا توزيع آن بود. ولى رفته رفته پول از مسير خود منحرف شده و نقش نخستين خود را از دست داد و خود موضوع معامله قرار گرفت، به گونه اى كه پول به صورت كالايى درامد كه سرمايه دار آن را با بهره خاصى عرضه مى كند، مثلاً يك درهم مى دهد كه پس ازمدتى دو درهم بگيرد. و اين خود فاجعه اى در جهان اقتصاد پديد آورده است.
نحوه رباخوارى چنين بود كه افراد متمكن قدرى پول نزد خود نگاه مى داشتند وقتى افراد نيازمند سراغ آنها مى امدند پول را به صورت قرض با بهره خاصى به آنان مى پرداختند، در حالى كه هيچ نوع كارى را تعهد نمى كردند و يا پول خود را با خطرى مواجه نمى ساختند. خواه وام گيرنده آن را در راه توليد خرج كند يا صرف امور زندگى نمايد، خواه از آن سودى ببرد، يا سودى نبرد، اصل سرمايه باقى بماند يا نماند، بايد، اصل وفرع را به هر صورتى شده به وام دهنده بپردازد.
از اين بيان تفاوت مضاربه با رباخوارى كاملاً روشن مى گردد، در مضاربه گاهى صاحب پول انجام كارى را برعهده مى گيرد، ويا لااقل، خطر احتمالى (سرمايه از بين برود) را تحمل كند، درحاليكه در رباخوارى جريان بر خلاف آن است.

صفحه 164
گذشته بر اين، در مضاربه عامل، اصل سود را تضمين نمى كند، تا چه رسد سود مشخص و معين نمى كند در حالى كه در رباخوارى به اين كه سود را مشخص مى شود و تضمين مى گردد.
در اقتصاد اسلامى احتكار پول و گنج كردن آن اكيداً ممنوع است، بلكه تأكيد شده است كه پول بايد در راه صحيحى به گردش درايد وراكد و معطل نماند. حتى اگر اندوخته انسان به حد گنج نرسد، و به صورت پول راكد در گوشه خانه بماند. در اين صورت اگر به حد نصاب خاصى برسد بايد يك چهلم آن را به عنوان زكات بپدازد، وتا زمانى كه پول راكد است و از حد نصاب نيفتاده است اين ماليات هر سال تكرار مى شود.
همان طور كه در اقتصاد اسلامى از احتكار و گنج كردن پول و يا راكد گذاردن آن جلوگيرى شده همچنين بهره كشى به وسيله پول از طريق رباخوارى نيز ممنوع اعلام شده و توصيه شده است كه پول بايد در راه صحيحى به جريان افتد، تا مايه بردگى افراد نگردد.

مبارزه قران با رباخوارى

هرگاه يك خصلت نكوهيده در جامعه اى رسوخ كند، وجزء گوشت و پوست آنان گردد، مبارزه با آن خصلت، اگر به صورت تدريجى نباشد، چندان مؤثر نمى افتد خصوصاً اگر مبارزه به شكل منطقى و علمى صورت پذيرد، و زور و قدرتى از آن پشتيبانى نكند، در اين صورت عملى ترين راه، اصلاح تدريجى و گام به گام است.
قران در سرزمينى كه ربا خوارى يكى از رايج ترين كارهاى آنان بود،

صفحه 165
مبارزه با رباخوارى را با طى چهار مرحله به پايان رسانيد و نتيجه گرفت:
1. نكوهش از ربا خوارى و دعوت به رفع نياز نيازمندان از طريق پرداخت حقوق واجب، و اينكه ربا در نزد خدا افزايش پيدا نمى كند در حاليكه زكات رشد مى نمايد:
(ما آتيتم من ربا ليربُوا فى أَموال النّاس فَلا يَربُوا عِند الله ِ وَما آتيتم مِنْ زَكاة تُريدُون وَجه الله فَأُولئِكَ هُم المضعِفُون ).1
"هر ربايى بدهيد تا مايه افزايش ثروت ديگران باشد نزد خدا مايه افزايش نمى شود و هر زكاتى براى رضايت خدا، بدهيد چند برابرعوض دارد".
2. از رباخوارى يهود در مدينه يا اين كه شريعت آنها تحريم شده است، مذمت كرده و آنان را نكوهش مى كند چنانكه مى فرمايد:
(وََأَخْذِهِمُ الرّبوا وَقَدْ نُهُوا عَنْهُ وَأَكْلِهِمْ أَمْوالَ النّاسِ بِالباطِلِ وَأَعْتَدْنا لِلْكافِرينَ مِنْهُمْ عَذاباً أَلِيماً ).2
"ربا گرفتن يهود با آنكه از آن نهى شده اند و خوردن مال مردم از راه باطل، خداوند براى كافران عذاب دردناكى فراهم ساخته است".
3. در مرحله سوم از رباى فاحش و تعلق بهره بر بهره انتقاد كرده اعلام مى دارد:
(يا أَيّهَا الّذينَ آمَنُوا لا تَأْكُلوا الرّبا أَضعافاً مُضاعَفَةً... ).3
"اى افراد با ايمان ربا را چند برابر و به صورت بهره اندر بهره مخوريد".
4. سرانجام قران رباخوارى را به شدت محكوم مى كند و آن را يك نوع

1. روم/39.
2. نساء/161.
3. آل عمران/130.

صفحه 166
محاربه با خدا و رسول او اعلام مى دارد آنجا كه مى فرمايد:
(ياأَيُّهَا الّذِينَ آمنُوا اتَّقُوا اللهَ وَذَرُوا ما بَقِىَ منَ الرّبا إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ *فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرب مِنَ اللهِ وَرَسُولِهِ... ).1
"اى كسانى كه ايمان آورده ايد، از خدا بترسيد وا گر به راستى مؤمن هستيد بقيه رباها را نگيريد(در غير اين صورت) با خدا و پيامبر او اعلان جنگ دهيد".
آثار شوم اقتصادى و اخلاقى ربا بيش از آن است كه در اين سطور بگنجد،، ما به بيان چند نمونه روشن اكتفا مى كنيم:
1. آتش طمع،حرص، سودجويى و پول پرستى را در انسان تشديد كرده روحيه خيرخواهى، نوع دوستى، انفاق و ايثار را مى كشد، با مطالعه در حالات رباخواران كوچك و بزرگ، اين واقعيت دردناك روشن مى گردد.
2. استثمار ربا دهنده به وسيله رباگيرنده از طريق پولى كه در اختيار او مى گذارد بدون آنكه كارى انجام دهد يا مسؤليتى را بپذيرد، به عبارت ديگر: غارت دسترنج مردم و اموال آنان است. و باعث مساعد شدن زمينه براى فاصله هاى طبقاتى مى گردد.

چگونه اقتصاد اسلامى مشكل بانك را حل مى كند؟

هر موقع سخن از تحريم ربا پيش مى ايد در اذهان گروهى سؤال ياد شده در زير مطرح مى گردد و آن اينكه امروزه بانك از ضروريات زندگى است و چرخ حيات بدون آن، قادر به حركت نيست و با تحريم ربا كه حيات و بقاى

1. بقره/278.

صفحه 167
بانك بدان بستگى دارد، چگونه مى توان اين بانكها را اداره كرد و به عبارت ديگر وجود بانك از ضروريات زندگى انسان در اين عصر است، بانك، به حيات خود با اخذ بهره از وام، ادامه مى دهد و با تحريم آن، چگونه مى توان بانكى را تأسيس كرد و يا آن را ابقا نمود.
جهت حل اين مشكل، ضرورى است فهرست فعاليت هاى بانك را در نظر بگيريم. بانك داراى دو نوع فعاليت است:
1. فعاليتهاى بدون بهره.
2. فعاليتهاى با بهره.

مزد در برابر خدمات

فعاليتهاى بدون بهره شامل: حواله، برات، حساب جارى، پرداخت چك، حساب پس انداز، و مبادلات ارزى مى باشد كه در تسهيل زندگى نقش مؤثرى دارد. و اگر اين بخش از امور بانكى تعطيل شود به راستى زندگى فلج و كاملاً مشقت بار مى گردد. ولى بايد توجه نمود كه تحريم ربا هرگز به اين قبيل امور بانكى لطمه اى وارد نمى سازد زيرا به خاطر ضرورتى كه اين امور در زندگى اجتماعى دارد، بانك و هر مؤسسه قابل اعتمادى مى تواند در برابر انجام اين امور "كارمزد" عادلانه اى دريافت كند حتى مى تواند ميزان "كارمزد "را با درصد تعيين نمايد.
شخصى كه مى خواهد براى فرزند خود كه در داخل يا خارج از كشور تحصيل مى كند با مطمئن ترين وسيله، ماهيانه بفرستد كه در فرصت كوتاهى به دست او برسدو بازرگان و پيشهورى كه از نگاه داشتن پول در خانه ومغازه

صفحه 168
مى ترسد و يا جوانى كه براى تأمين آينده خود اندوخته اى راجمع مى كند و از خوف رسيدن دست ناپاك بدان ، جز نگاهدارى در بانك ندارد.
در اين صورت چه عمل سود زايى بهتر از اين، از اين جهت بانك مى تواند در برابر اين نوع كارهاى خداپسندانه كارمزدى دريافت كند بدون آنكه به ربا آلوده شود، بانك نه تنها مى تواند در برابر اين نوع كارها كارمزدى دريافت كند بلكه هر نوع كار مفيدى كه براى مشتريان خود انجام مى دهد (مانند پرداخت چك، يا پذيرفتن چكى در حساب جارى افراد كه صاحب حساب را از شمارش پول كه خود كار مشكلى است بى نياز مى سازد)، مى تواند كار مزد عادلانه اى دريافت كند و از اين طريق قسمتى از نيازمنديهاى خود را برطرف سازد. نتيجه اينكه تحريم ربا هرگز بر اين گونه كارها لطمه اى وارد نمى سازد، و فقط ايجاب مى كند كه مشترى در اين موارد كارمزدى بپردازد. چه مانعى دارد كه بانكها به جاى اينكه امور مربوط به حسابهاى جارى را رايگان انجام دهند و احياناً در برخى از موارد بهره اى نيز مى پردازد(مانند سود پس انداز) در برابر اين نوع كار كه به حق، يك كارگشايى عظيمى است كارمزد را دريافت كنند.
مهم گشودن گره دسته دوم از كارهاى بانك است، مانند دادن اعتبار، يا وام تجارتى، صنعتى، كشاورزى، صنفى، خانه سازى وكارگشايى كه همگى با اخذ بهره اى همراه است و قوانين مالى و تجارتى اسلام جلو اين نوع فعاليتهاى ربوى را گرفته است و از اينكه سرمايه داران خصوصى در اين راه فعاليت كنند به شدت جلوگيرى كرده است و تنها وام بدون بهره را به رسميت شناخته است.
ناگفته پيدا است كه وام بدون بهره آن چنان زياد نيست كه جوابگوى اين

صفحه 169
مشكلات باشد، اكنون بايد ديد كه اقتصاد اسلام اين نوع مشكلات را چگونه حل كرده است.
انجام كارهاى وسيع و پردامنه صنعتى و كشاورزى بدون شك به سرمايه هاى بزرگ نياز دارد تا جوابگوى نيازمندى صنعتگران و كشاورزان باشد، كه از دو راه مى توان به اين هدف رسيد:
1. ايجاد سرمايه بزرگ متعلق به يك شخص و يا اشخاص محدود و معين و آنها وام هاى كشاورزى و صنعتى را با بهره خاصى در اختيار صنعتگران وكشاورزان قرار مى دهند.
اين همان شيوه رايج در كشورهاى سرمايه دارى است كه بر اين اساس عمل مى كنند.
در اين صورت سرمايه داران بزرگ خون مردم را مى مكند و خود به عياشى، اسراف كارى و تجمل پرستى، مشغول و پيوسته ثروت آنان بالا مى رود، خواه وام گيرنده سود ببرد يا سود نبرد.
2. تشكيل شركتهاى بزرگ سهامى از سرمايه هاى كوچك و صرف آن در راه ترقى و توسعه فعاليتهاى اقتصادى بدون آنكه به رباخوارى آلوده گردند.
اين همان راهى است كه امروزه مورد توجه كارشناسان اقتصادى دنيا قرار گرفته است.
در اين شركتها هزاران نفر با سهم هاى بزرگ و كوچك سهيم مى شوند و هر شركتى به گوشه اى از كارهاى صنعتى و كشاورزى مى پردازد سود آن نيز ميان سهام داران تقسيم مى گردد، بدون آنكه ثروت در دست افراد معين متمركز گردد.

صفحه 170

راه حلّ ديگر

حل مشكل كشاورزان و صنعتگران، به آنچه اكنون ياداور شديم، منحصر نيست، بلكه در اين مورد راه حل ديگر وجود دارد كه مى تواند گره نيازمندان به اعتبارات بانكى را، حل كند و آن اين كه: وظيفه دولتها است كه از بودجه عمومى، بانكهاى مخصوصبه دادن اين نوع كمكهاى اقتصادى تأسيس كنند، تا وامهاى بزرگ يا كوچك بدون بهره به افراد يا مؤسسات خصوصى بدهد و به اين وسيله نياز نيازمندان را بدون اينكه در دام رباخواران بيفتند، برطرف سازند.
اتّفاقا در قانون اساسى اين راه حل ارائه شده است، آنجا كه در اصل 43 چنين مى خوانيم: تأمين شرايط و امكانات كار براى همه به منظور رسيدن به اشتغال كامل و قرار دادن وسايل كار در اختيار همه كسانى كه قادر به كار هستند ولى وسايل كار ندارند در شكل تعاونى از راه وام بدون بهره يا هر راه مشروع ديگر كه نه به تمركز و تداول ثروت در دست افراد و گروههاى خاص منتهى شود، ونه دولت را به صورت كارفرمايى بزرگ دراورد.
اين كار فايده ديگرى براى اقتصاد مملكت دارد و آن اين كه دولت مى تواند نبض اقتصاد اسلامى را در دست بگيرد و فرصت بسيار حساس و مناسبى به دست دولتها مى افتد كه در دادن وام، مصالح مملكت را در نظر بگيرند و مصالح امت را بر منافع شخصى وام گيرندگان مقدم بدارند، به كسى وام بدهند كه واقعاً نيازمند باشد و محصول كار او، نياز كشور را برطرف كند، بدون اينكه به ثروت اندوزى شخصى و كنز طلبى افراد فرصت طلب كمك كنند.
در نظام گذشته غالباً وامهاى كم بهره به اشخاصى داده مى شد كه با دستگاه در ارتباط، و به نوعى سرسپرده بودند و گروهى از اين طريق داراى

صفحه 171
ميلياردها ثروت و اندوخته مى شدند در صورتى كه دولتهاى صالح بايد از چنين روشى خوددارى كنند و در دادن وام، مصالح مملكت را در نظر بگيرند.

صندوق هاى قرض الحسنه

دولتهاى اسلامى بايد به شعار و سخنرانى اكتفا نكنند وكوشش كنند كه ملتها واقعاً مسلمان و مؤمن به مكتب باشند. در چنين اجتماعى، تأسيس صندوق قرض الحسنه مى تواند كمك شايان توجهى به آن گروه از كارگران، پيشهوران، كشاورزان، صنعت گران نمايد كه با وام مختصرى، گره از كارشان گشوده مى شود، براى تأمين هزينه اين نوع صندوقها، كارمزدى مناسب با درصد معين، اخذ مى شود، و اصل وام بدون بهره خواهد بود و ميزان كارمزد بايد طورى باشد كه فقط هزينه صندوق را تأمين كند، و صندوق در سال سودى نشان ندهد.
در عقيده اسلامى قرض الحسنه پاداش بزرگى دارد، حتى ثواب قرض الحسنه بالاتر از پاداش انفاق است زيرا وام دادن يك خدمت مستمرى است كه با پس گرفتن در سر موعد مى توان صدها گره را گشود، درحالى كه در انفاق جريان چنين نيست و جز يكبار گره از كار گشوده نمى شود و به دست انسان انفاق گر باز نمى گردد.

تفاوت آرى، تبعيض نه

يكى از مشكلات عينى جامعه هاى امروز، فاصله طبقاتى است كه همگى آن را مشاهده مى كنيم. فاصله طبقاتى از دو راه به وجود مى ايد:
1.افراد از نظر كارايى فكرى وبدنى با يكديگر تفاوت دارند، و افراد

صفحه 172
جامعه از نظر استعداد فكرى و بدنى يكسان نمى باشند. از اين جهت در برخى، انديشه و كار وابتكار در سطح بالا، و در برخى ديگر در سطح پايين مى باشد.
اينگونه تفاوتها گاهى ناشى از كمبود تغذيه كودك يا پدر و مادر او، يا وجود آگاهى بر شيوه صحيح تغذيه در يك گروه، و نااگاهى از آن در گروه ديگر، يا فراهم نبودن امكانات كافى آموزش و پرورش براى دسته اى و فراهم بودن اين امكانات براى دسته ديگر.
به طور مسلم، اينگونه تفاوتها را نبايد به حساب تفاوت در خلقت و سرشت گذارد، اينگونه تفاوت، معلول نظام ظالمانه اجتماعى و اقتصادى است كه بايد اصلاح شود.
بخش ديگر از تفاوتها، خلقتى و سرشتى است، و اصولاً افراد بشر با استعدادهاى مختلف آفريده شده اند و اقوام و قبايل از نظر هوش واستعداد با هم مختلف مى باشند و ما فعلاً با علت آن كارى نداريم و ما در برابر يك چنين حقيقت قرار گرفته ايم. و همين تفاوت سبب مى شود كه افراد در بازده اقتصادى يكسان نباشند حتى در انسانهاى ابتدايى نيز، اين تفاوت وجود داشت. صيادى در ظرف يك روز، بيش از چند ماهى نمى تواند صيد كند، صياد ديگرى با تيزهوشى از مسير ماهى ها آگاه بود، در همان مدت با همان تلاش، چند برابر فرد نخست ماهى شكار مى كرد. و همين كار مايه تفاوت در وضع اقتصادى دو ماهيگير مى شد.
از اين جهت بايد تبعيض و تفاوت هاى ناروا را محكوم كرد، امّا آنگونه از تفاوتهاى اصيل كه مستند به خلقت و تيز هوشى و پشتكار، مى باشد حفظ نمود و از فاصله اى كه از اين راه پديد مى ايد نهراسيدو بر اختلاف سطح

صفحه 173
زندگى كه مربوط به دو انسان سالم و توانا بر كار است، و هيچ عامل خارجى در ايجاد اين اختلاف مؤثر نيست صحه گذارد زيرا در غير اين صورت استعدادها را كشته و انگيزه هاى شخصى را كه مايه شكوفايى اقتصاد است از بين برده ايم . ولى از آنجا كه تلاشهاى ابتكاراميز گروه مستعد مايه تراكم ثروت در دست گروهى ميگردد، براى تعديل ثروت، و تأمين هزينه زندگى افراد بى درامد، و يا كم درامد بايد فكرى كرد. اسلام براى اين دو گروه برنامه اى دارد كه در فصل آينده مورد بررسى قرار مى گيرد.

صفحه 174
 

صفحه 175
 
 

فصل هشتم

 
 
 
 
 

تعديل ثروت از طريق انفاق

 

صفحه 176
 

صفحه 177

تعديل ثروت

از طريق انفاق

اقتصاد اسلامى با پى ريزى اصولى، امكان تمركز ثروت در دست فرد يا گروه خاصى را به حداقل رسانيده است و اگر به عللى مشروع ، ثروت در نقطه اى گرد آمد براى تعديل ثروت گامهاى مؤثرى برداشته است كه مى تواند از تمركزهاى مضر جلوگيرى كند. اينك ما به جهاتى كه مانع از تمركز ثروت مى گردد اشاره مى كنيم:

1 . انفاق

ماده "انفاق" هفتاد و دو بار در قران در سوره هاى گوناگون به صورتهاى مختلفى وارد شده است واين حاكى است كه قران عنايت خاصى نسبت به اين موضوع دارد و از افراد پردرامد خواسته است كه براى رفاه مردم، يك قسمت اموال خود را انفاق كنند، اينك برخى از آيات را ياداور مى شويم:
1. (يا أَيُّهَا الّذينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِنْ طَيّباتِ ما كَسَبْتُمْ... ).1
"اى افراد با ايمان از چيزهاى پاكيزه اى كه كسب كرده ايد، انفاق كنيد".

1. بقره/267.

صفحه 178
2. (امنوا بِاللهِ وَرَسُولِهِ وَأَنْفِقُوا مِمّا جَعَلكُمْ مُسْتَخْلِفينَ فِيهِ ).1
"به خدا و رسول او ايمان بياوريد و از آنچه كه شما را نماينده خود در آن قرار داده است، انفاق كنيد".
3. (وَأَنْفِقُوا مِمّا رَزَقْناكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِىَ أَحَدَكُمُ الْمَوتُ... ).2
"از آنچه كه روزى شما قرار داده ايم انفاق كنيد پيش از آنكه مرگ شما فرا رسد".
گاهى در مسأله انفاق آنچنان تأكيد مى كند و رسيدن به نيكى ها و خوبيها را منوط به انفاق مى كند و مى فرمايد:
(لَنْ تَنالُوا البِرَّ حَتّى تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ... ).3
"هرگز به نيكى وخوبى نخواهيد رسيد مگر اين كه از آنچه كه دوست داريد انفاق كنيد".
در آيه ديگر اخطار را شديدتر مى كند و عبادت و پرستش خدا را تنها عمل نيك نمى شمرد بلكه گذشتن از ثروت را ملاك نيكى مى شمارد و مى فرمايد:
(لَيْسَ البِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللهِ وَالْيَومِ الآخِرِ وَالمَلائِكَةِ وَالْكِتابِ وَالنَّبييّنَ وَاتَى المالَ عَلى حُبِّهِ ذَوِى الْقُربى وَاليَتامى وَالْمَساكِين وَابنَ السَّبِيلِ وَالسّائِلِينَ وَفِى الرّقابِ... ).4
"نيكى آن نيست، كه رو به جانب شرق و غرب كنيد، نيكوكار آن كس است كه به خدا و روز ديگر و فرشتگان و كتابها و پيامبران ايمان بياورد و دارايى خود را با علاقه اى كه به آن دارد، به خويشان ويتيمان وتنگدستان و در راه ماندگان، مدد خواهان و در راه آزادى بردگان انفاق كند".

1. حديد /7.
2. منافقون/10.
3. آل عمران/92.
4. بقره/177.

صفحه 179
آيات انفاق آنچنان اثر مثبت و مؤثرى در افراد متعهد نهاد كه آنان از پيامبر پرسيدند كه چه مقدار از اموال خود را انفاق كنند و خداوند در پاسخ آنان چنين گفت:
(...يَسئَلُونَكَ ماذا يُنْفِقُونَ قُل العَفْوَ... ).1
"از تو مى پرسند چه چيز انفاق كنند، بگو آنچه اضافه است".
از مجموع آيات و رواياتى كه درباره انفاق وارد شده است، ديد اسلام درباره اموال و امكانات اضافى يك مسلمان كه از راه حلال بدست آورده است روشن مى گردد كه بايد پس از تأمين زندگى معتدل و مناسب شأن خود از اموال خود در راه رفاه خلق خدا انفاق كند. هر چند اينگونه از انفاق پس از اداى ماليات هاى واجب و مستحب مؤكد است نه واجب، مادامى كه ضرورت اجتماعى و دفاعى در كار نباشد.
البته مقصود از اين كه: مازاد زندگى را در راه رفاه مردم انفاق كند اين نيست كه پس از تأمين هزينه يك روز و يك ماه و يك سال، همه را در راه تأمين رفاه ديگران انفاق كند زيرا چه بسا يك چنين انفاق حساب نشده،، مايه اختلال در زندگى انفاق گران شود و خود آنها را در صف نيازمندان قرار دهد، بلكه مقصود اين است كه پس از استثنا لوازم و مايه هاى زندگى، از مسكن وخانه، از سرمايه و ابزار توليد كه از لوازم زندگى است، مازاد را در راه خدا انفاق كند.
بنابراين پيشهورى كه با سرمايه خود، كار توزيع را انجام مى دهد و در برابر آن سود عادلانه اى دريافت مى كند، و يا مالك ابزار توليد كه كارگر و يا گروهى با آن كار مى كنند بدون اينكه كارگر را استثمار كند، بلكه مزد هماهنگ با

1. بقره/219.

صفحه 180
ارزش بپردازد، بايد از انفاق اين سرمايه، خوددارى كند، زيرا چنين مالكيتها به نفع توده ها است خلاصه چيزهايى كه ابزار خروج از تعهدها و مسؤوليتهاى فردى و اجتماعى است از قلمرو انفاق خارج است.
از اين جهت قران به ميانه روى در انفاق تصريح مى كند و مى فرمايد:
(...الّذِينَ إِذا أَنْفَقُوا لَم يُسْرِفُوا وَلَمْ يَقْتُرُوا وَكانَ بَيْنَ ذلِك قَواماً).1
"آنان كه اگر انفاق كنند، نه اسراف مىورزند، ،و نه امساك مى كنند، و راه وسط ميان اين دو را حفظ مى كنند".
اسلام با دستورالعمل انفاق، جامعه را از اسراف و تبذير كه زياده روى و ولخرجى در زندگى است، باز داشته همچنانكه از "كنز "و زراندوزى، كه آن نيز مايه انحراف از اقتصاد سالم است نهى نموده است.
قران در آياتى از تبذير واسراف، كنز و زراندوزى نهى كرده است كه متن و ترجمه آيه ها را مى اوريم:
(وَاتِ ذَا الْقُربى حَقَّهُ وَالْمِسْكِينَ وَابنَ السَّبِيلِ وَلا تُبَذِّرْ تَبْذِيراً*إِنّ الْمُبَذِّرِينَ كانوا إِخْوانَ الشَّياطِينِ وَكانَ الشَّيْطانُ لِرَبّهِ كَفُوراً ).2
"حق خويشان، بينوايان و در راه ماندگان را بده و ولخرجى مكن، گروه ولخرج برادران شيطان بوده، شيطان در برابر خدا ناسپاس بوده است".
درباره كنز و زراندوزى چنين مى فرمايد:
(... الّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلا يُنْفِقُونَها فِى سَبِيلِ اللهِ فَبَشّرْهُمْ بِعَذاب أَلِيم* يَومَ يُحمَى عَليها فِى نارِ جَهَنَّمَ فَتكوى بِها

1. فرقان/67.
2. اسراء/26ـ27.

صفحه 181
جِباهُهُمْ وَجُنُوبُهُمْ وَظُهُورُهُمْ هذا ما كَنَزْتُمْ لأَنْفُسِكُمْ فَذُوقُوا ما كُنْتُمْ تَكْنِزُون ).1
"به آنان كه از زر و سيم، گنجينه مى سازند، و در راه خدا، خرج نمى كنند، به عذاب دردناكى بشارت بده، روزى كه آن، در آتش دوزخ تفتيده مى شود، و با آن پيشانى و پهلو و پشت آنها را داغ مى كنند(گفته مى شود) اين است آنچه اندوخته بوديد اكنون اندوخته هاى خود را بچشيد".
بايد ديد مقصود از "سبيل الله " در آيه چيست، اين لفظ در قران گاهى در جهاد و گاهى مطلق راه خير به كار رفته است، و بنابر هر دو معنى (حتى اگر مقصود جهاد باشد) مى توان گفت كه با وجود نيازهاى مبرم اجتماعى، زراندوزى حرام است. زيرا جهاد، به عنوان نمونه بارز بيان شده است. وهدف لزوم انفاق در صورت ضرورت است.
در اين جا سؤالى مطرح مى گردد و آن اين كه: هرگاه چنين انفاقى مستحب باشد نه واجب، در اين صورت ضامن اجراى آن كه تعديل كننده ثروت و مايه بازسازى زندگى مستمندان است چيست؟
پاسخ: اوّلاً در موردى كه نياز عمومى وجود داشته باشد مانند تأمين هزينه نيروى دفاعى و تعرضى كشور و يا بازسازى زندگى يتيمان و در راه ماندگان، و ديگر طبقات مستمند، در چنين صورتى انفاق، ضرورى وواجب بوده و حاكم اسلامى با قدرت مى تواند آن را بازستاند. و با ديگر ماليات هاى اسلامى تفاوتى نخواهد داشت.
ثانياً: قوانين اقتصادى اسلام مانند ديگر قوانين انسان ساز و بشر پرور آن در زمينه هايى مفيد و سودمند واقع مى گردند كه جامعه به راستى مؤمن و معتقد

1. توبه/34ـ 35.

صفحه 182
به مكتب باشند، در چنين جامعه اى مردم از صميم دل از خالصترين اموال خود، بيمارستان ها، مدارس و آموزشگاههاى بزرگ، مساجد و دار الأيتام ساخته، و اموال خود را وقف آن مى كنند، بدون اينكه دينارى چشم داشت داشته باشد.
در تاريخ اسلام ومسلمين، متمكنانى بوده اند كه با كمال افتخار، در امور عام المنفعه آنچنان پيشقدم بودند، كه گاهى در منطقه اى زمين ملكى پيدا نمى كردند تا آن را بخرند ووقف كنند و تاريخ اوقاف در جهان اسلام حاكى از اثرات معنوى و تربيتى ايمان به مكتب است و بس.
آنان كه مى خواهند در جامعه غير مكتبى، انفاق گرانى پيدا شود، كه مازاد زندگى را بطور واجب يا مستحب در راه رفاه خلق خدا، انفاق نمايند، انتظار بس غير صحيحى دارند، اگر در جامعه هاى اسلامى فاصله هايى در افراد بوجود آمده است كه به راستى قابل تحمل نيست به خاطر اين است كه جامعه، جامعه مكتبى و مؤمن به مكتب نيست.

مصارف انفاق

جامع ترين و كلى ترين مصرف انفاق همان راه خدا و به تعبير قران (فى سبيل الله )است، راهى كه رضايت خدا در آن است. و در اين قسمت كافى است كه به آيه زير توجه فرماييد:
(الّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِى سَبيلِ اللهِ ثُمَّ لا يُتْبِعُونَ ما أَنْفَقُوا مَنّاً وَلا أَذىً... ).1
"آنان كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى كنند و آن را با منت و

1. بقره/262.

صفحه 183
آزارى بدرقه نمى كنند"
در آيات ديگر ، به برخى از مصاديق راه خدا، به خاطر اهميتى كه دارند، اشاره شده است، كه از آن جمله پدران ومادران، خويشان و بستگان، يتيمان، بينوايان و درماندگان، و جهاد در راه خدا است.
انفاق نه تنها، به ثروت افراد تعديل مى بخشد بلكه، نيازهاى جامعه و افراد مخصوص را برطرف مى كند. بنابراين افراد مؤمن و مكتبى، بايد در هزينه كارهاى سودمند اجتماعى كه مصداق روشن (فى سبيل الله )است شركت كنند، و ساز و برگ زندگى بى درامد و يا كم درامد، اعم از بستگان و غير بستگان را تأمين نمايند و در تأمين بنيه دفاعى كشور و حراست وطن اسلامى، با بذل جان و مال، بكوشند. سرانجام قران برمى گردد، فقيران را شريك اغنيا واين كه، افراد نامبرده در مال ثروتمندان سهمى دارند، چنانكه مى فرمايد:
(وَ الَّذِينَ فِى أَمْوالِهِمْ حَقّ مَعْلُوم* لِلسائِل وَالْمَحرُومِ ).1
"در دارايى آنان براى سائل (آن كسى كه دست كمك دراز مى كند) ومحروم، حقى معلوم است".
در روايت اسلامى، بر انفاق واين كه مستمندان، حقى در اموال ثروتمندان دارند تأكيد شده است چنان كه مى خوانيم: امير مؤمنان مى فرمايد:
"انّ الله فرض فى أموال الأغنياء أقوات الفقراء فما جاع فقير إلاّ بما منع به والله تعالى سائلهم".2
"خداوند در اموال افراد متمكن، روزى مستمندان را قرار داده است، هيچ فردى بيچاره نشد، مگر به اين كه متمكنى او را از حقش باز داشته است".

1. معارج/24ـ25.
2. نهج البلاغه.

صفحه 184

2. زكات

راه دوم براى تعديل ثروت وسرانجام رفع نيازمندى هاى اجتماعى زكات است كه وجوب آن از ضروريات اسلام وحدود آن در كتابهاى فقهى بيان شده است.
چيزهايى كه پرداخت زكات آنها واجب است، عبارتند از فلزات: طلا و نقره، از غلات: گندم و جو; خرما و كشمش، از دام: گوسفند و گاو و شتر. و زكات در صورتى واجب مى گردد كه به حد نصاب برسد. و حد نصابى كه براى اين اشيا معين شده است، نمايانگر مفهوم "غنى" و "پردرامد" در اقتصاد اسلامى است.
در صدر اسلام، براى پول خرد از مس استفاده مى كردند، در حالى كه براى پول درشت به جاى اسكناس كنونى از فلزاتى از قبيل طلا و نقره كمك مى گرفتند، كسانى كه پول درشت آنها به صورت نقره و(درهم) يا پول طلا(دينار) به نصاب خاصى مى رسيد، لازم بود مبلغى از آن را به عنوان زكات بپردازد.
اگر كسى مالك بيست سكه طلا، هر سكه تقريباً "4گرمى" يا دويست سكه نقره هر سكه تقريباً "5/2گرمى" شود، و بيش از يازده ماه بگذرد، در آن تصرف نكند، لازم است اين فرد _آن را به عنوان زكات بپردازد.
اگر كشاورزى از مزرعه يا باغ خود 864 كيلوگرم گندم، جو، خرما يا كشمش برداشت كند، وظيفه دارد كه يك دهم آن را در صورتى كه كشت او به صورت ديمى آبيارى شود و يك بيستم آن را در صورتى كه به صورت آب جارى آبيارى شود، به عنوان زكات بپردازد.

صفحه 185
دامدارى كه از چراگاههاى طبيعى استفاده مى كند اگر 40 گوسفند داشت، يك گوسفند و اگر 30 گاو داشت، يك گوساله يك ساله كه وارد سال دوم شده باشد، اگر 5 شتر داشت، يك گوسفند بايد بپردازد.
شرط لزوم پرداخت زكات در گاو و شتر اين است كه يازده ماه آنها را مالك شود، و در تمام سال بيكار باشند و از آنها كارى از قبيل شخم، عصارى، باربرى، يا آب كشى نكشيده باشند.
البته نصاب گوسفند ويا گاو و يا شتر منحصر به آنچه كه گفته شد نيست، بلكه اگر از آن تجاوز كرد، زكات بيشترى بر آن تعلق مى گيرد.
در اين مورد حديثى را كه بيانگر مقام وموقعيت زكات در اقتصاد اسلامى است ياداور مى شويم.
امام صادق (عليه السلام)مى فرمايد:
"إنّما وُضِعتِ الزَّكاةُ اختباراً للأغنياء ومعونة للفقراء، ولو انّ الناسَ أَدّوا زكاة أموالَهم ما بقىَ مسلِمٌ فقيراً محتاجاً ولاَستغنى بما فرضَ اللهُ له. وانّ الناسَ ما افتقرُوا ولا احتاجُوا ولا عَرُوا إلاّ بذنوب الأغنياء".1
"زكات براى آزمودن متمكنان و كمك به فقيران ومستمندان واجب شد هرگاه اين گروه زكات اموال خود را بدهند، مسلمان نيازمندى در جامعه پيدا نمى شود، هر نوع فقر و نيازمندى، گرسنگى و برهنگى در جامعه پيدا شود، به خاطر سرپيچى متمكنان از دادن حقوق اين افراد است".

1. وسائل الشيعة:6/4.

صفحه 186

3. خمس

20% غنايمى كه مسلمانان در نبرد از دشمنان بدست مى اورند، يا درامدى كه پس از كسر هزينه سالانه نصيب انسان مى شود، يا گنجى كه بدست مى اورد، يا جواهرى كه در سايه غواصى بدست مى ايد، يا مال حلالى كه با حرام مخلوط مى شود و مقدار حرام و صاحب آن معلوم نباشد، و يا دارايى كسانى كه مرده اند ووارثى ندارند و منابع ديگرى كه در فقه اسلامى به طور مبسوط نوشته شده، بايد تخميس شوند.
دولت اسلامى از اين درامدها مى تواند كارهاى زير را انجام دهد:
1. تأمين كمبود زندگى افرادى كه طبق قوانين اسلام، نمى توانند از زكات استفاده كنند مانند: خاندان پيامبر و سلاله او.
2. تأسيس مراكز عمومى فرهنگى و تبليغ اسلامى كه بقا مكتب و اشاعه آن بستگى به چنين مراكزى دارد.
3. تأمين زندگى بى درامدها و يا كم درامدها كه انفاق هاى قبلى نتوانسته است، زندگى آنها را تأمين كند.

تأمين زندگى غير متمكن وظيفه دولت اسلامى است

تعهد قاطع دولت اسلامى نسبت به تأمين زندگى گروه بى درامد يا كم درامد، از صدر اسلام يك امر رايج بوده كه ما يك نمونه از آن را در اين جا مى اوريم واين خود حاكى از وجود پشتوانه قطعى براى اين گروه ها است.
اميرمؤمنان پيرمرد نابينايى را ديد كه گدايى مى كند فرمود: ما هذا ؟ اين

صفحه 187
چيست؟ گفتند پيرمردمسيحى است كه گدايى مى كند. امام فرمود:
"استعملتموه فإذا كبر وعجز، منعتموه، أنفقوا عليه من بيت المال".1
"از اين مرد در دوران جوانى كار كشيديد حال كه پير وناتوان شده است، از زندگى محروم ساختيد، از بيت المال مبلغى به او بپردازيد".
نكته قابل توجه در اين حديث جمله "ما هذا" به معناى اين چيست؟، يعنى در حكومت اسلامى، گدايى چه معنى دارد.
افرادى كه در اطراف امام بودند خواستند كه با جمله "نصرانى "پرده پوشى كنند ، با نهيب امام روبرو شدند و اين كه در اين مسائل انسانى، ميان مسلمان و نصرانى فرقى نيست و هر فردى كه در دوران جوانى دَيْن خود را به اجتماع ادا كرد بايد جامعه در دوران پيرى حق او را ادا كند.
نكته جالب تر همان تضمين زندگى كارگر ناتوان است كه در دوران توانايى، انجام وظيفه كرده است واين حكم در دورانى صادر شده است كه هنوز دانشمندان غرب از قبيل "سن سيمون" و "لوئى بلان" و "پردون"و "روبرت اون" درباره ارزش كار بحث نكرده بودند.
به خاطر همين احكام اسلامى است كه ابن خلدون در اواخر قرن هشتم اسلامى پيش از هر متفكر غربى مسئله ارزش كار را بطور جدى مطرح كرده است وما در آينده نظريه او را مطرح خواهيم كرد.

1. فروع كافى:5/88.

صفحه 188
 

صفحه 189
 
 

فصل نهم

 
 
 
 
 
 

كار وكوشش در قران

 

صفحه 190
 

صفحه 191

اصالت كار و كوشش

در قران

 
امروز از طرف دانشمندان اقتصاد، توجه خاصى به كار و كوشش شده و از جهانى موضوع بحث قرار گرفته است. كسانى كه با علم اقتصاد آشنايى دارند، مى توانند مقام و موقعيت كار و كوشش را در مكتب هاى غربى ارزيابى كنند. ولى پيش از آنكه اين گروه ها به تشريح ارزش هاى فلسفى واجتماعى واقتصادى كار بپردازند در قران واحاديث مسأله كار، از ديدگاه هاى گوناگون مورد توجه قرار گرفته است.
پس از طلوع اسلام، ادبيات فارسى و عربى و ديگر زبان هايى كه مسلمانان با آن، سخن مى گفتند، مايه هاى خود را از قران وحديث گرفته و اين دو منبع اسلامى الهام بخش بسيارى ازمفاهيم عالى انسانى واجتماعى در ادبيات اسلامى بوده اند.
به خاطر اهميتى كه كار وكوشش در اسلام دارد سرايندگان نامى ما با الهام از منابع اسلامى در اشعار خود، كار را شخصيت ساز وتكاپو و كوشش را وسيله نيل به كمال ممكن دانسته اند.

صفحه 192
مثلاً مولوى مى گويد:
اندرين ره، مى تراش و مى خراش *** تا دم آخر، دمى فارغ مباش
دوست دارد يار اين آشفتگى *** كوشش بيهوده به از خفتگى
گرچه رخنه نيست در عالم پديد *** خيره يوسفوار، مى بايد دويد
روشن تر از گفتار مولوى، جمله كوتاهى است كه امام اميرمؤمنان در خطبه شانزدهم، مردم را به سه صنف تقسيم مى كند و مى فرمايد:
1. "ساع سريع نجا" : كوشش گرى كه در سايه كوشش و تكاپو نجات يافت.
2. "وطالب بطى رجا" : كم كار وجوينده كند رو، به نجات اميدوار شد.
3. "ومقصّر فى النار هوى": فرد كوتاه گرى كه در آتش سقوط كرد.

ارزش فلسفى كار

بحث درباره كار، داراى ابعاد مختلفى است يكى از آنها، بُعد فلسفى آن است، و مقصود از بُعد فلسفى آن اين است كه هر نوع كمال مادى و معنوى محصول كار و كوشش است، و هرگز هيچ انسانى از طريق بخت و اقبال و شانس به مقامى نميرسد، و به تعبير ديگر: هيچ پديده اى بدون علت به وجود نمى ايد و اگر درمواردى از مكالمات روزمره خود، الفاظى از قبيل: تصادف، اتفاق و شانس به كار مى بريم، مقصود پديده بدون علت نيست، بلكه مقصود

صفحه 193
پديده اى است كه علت مشخصى دارد ولى، ميان اين پديده و نوع اين علت ضرورتى وجود ندارد، هر چند ميان آن پديده و شخص اين علت در اين مورد ملازمه اى هست، فرض كنيد مردى به نيت استخراج آب، چاه مى كند، ناگهان به گنج مى رسد، در اين مورد هر چند ميان گنج يابى و مطلق چاه كندن ملازمه اى وجود ندارد، و آنچنان نيست كه هر كس چاهى بكند، حتماً به گنج برسد، امّا در خصوص موردى كه چاه كن به گنج مى رسد ضرورت جزئى وجود دارد زيرا با در نظر گرفتن اين كه مردى چند سال قبل، گنجينه اى را در نقطه اى پنهان مى كند كه شخص چاه كن همان نقطه را مى كند در اين صورت گنج يابى در اين نقطه ضرورت وحتميت پيدا مى كند و لذا در فلسفه اسلامى مى خوانيم كه در موارد تصادف ميان نوع علت و نوع معلول ضرورت وحتميتى نيست، هر چند ميان شخص آن دو، ضرورت وقطعيت وجود دارد.
از اين بيان روشن مى گردد كه هر كجا كه در زبان مردم لفظ شانس و اقبال به كار مى رود، مقصود يك چنين ملازمه اى است كه ميان نوع آن شىء و نوع آن علت موجود نيست. هر چند در آن مورد مشخص، ميان علت مشخص و معلول مشخص ملازمه اى حاكم هست يعنى در آن شرايط هر كس آن نقطه را بكند به گنج دست مى يابد.

ارزش اجتماعى كار

ركود و سكون يك حالت منفى، وكوشش و كار، حالت مثبت در روان آدمى است، بالأخص كه انسان با آگاهى و هدف گيرى خاصى كارى را صورت دهد اين نوع كار و تكاپو نشانه حيات فردى و اجتماعى جامعه مى باشد. و مقدار حركت و كار آگاهانه در جامعه اى، بيانگر، پايه حيات جامعه مى باشد. از

صفحه 194
اين جهت اميرمؤمنان (عليه السلام)در سخن گذشته مردم را به سه دسته تقسيم كرده و دو صنف را اهل نجات و صنف سوم را محكوم به فناء نمود.

كار و كوشش از ديدگاه قران

مسأله مهمّ در اين فصل، بررسى ارزش كار از نظر قران است، تا از اين طريق پايه اعتراض گروهى كه فكر مى كنند كه مسأله كار در اسلام مورد عنايت قرار نگرفته است روشن گردد.
آيات قران را در اين مورد مى توان به چند گروه تقسيم كرد كه در ذيل به آنها اشاره مى كنيم:
1. آياتى كه ياداور مى شود كه سعادت اخروى انسان در گرو كار وكوشش در اين جهان است مانند: (وَلَيْسَ لِلإِنْسانِ إِلاّ ما سَعَى* وَانَّ سَعْيَهُ سَوفَ يُرى ).1
"براى انسان جز سعى و كوشش كه انجام داده است چيزى نمى ماند و به زودى نتيجه كار او ديده مى شود".
باز مى فرمايد: (يومَ يتَذَكَّرُ الإِنْسانُ ما سَعى ).2
"روزى كه انسان كوشش هاى خود را به ياد مى اورد".
از ديدگاه قران هر كار و كوشش نمى تواند براى انسان سعادت آفرين باشد، كار سعادت آفرين كارى است كه محرك انسان براى كار هوى و هوس او نباشد و انگيزه الهى و انديشه خدمت به نوع محرك او باشد و در غير اين صورت مشمول آيه ياد شده زير خواهد بود.

1. نجم / 39 .
2. نازعات / 35.

صفحه 195
(الّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِى الحَياةِ الدُّنْيا وَهُم يحسبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ
صُنْعاً ).1
"آنان كه كوششان در اين جهان گم ونابود شد و مى انديشند كه كار نيك انجام مى دهند".
2. آياتى كه ايمان و كار نيك را به هم عطف كرده و ثمر بخش بودن هر كدام را منوط به وجود ديگرى مى داند، و از اين طريق به مدعيان ايمان پيراسته از عمل نيك، هشدار مى دهد كه درخت ايمان بى ثمر نخواهد بود، و ايمان بى عمل گواه بر خشك شدن شجره ايمان است و در قران متجاوز از شصت مورد، ايمان وعمل صالح كنار هم آمده واين پيوند در آيه ياد شده در زير به روشنى به چشم مى خورد:
(...مَنْ آمَنَ بِاللهِ وَالْيَومِ الآخِرِ وَعَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ
رَبّهِمْ... ).2
"آن كس كه به خدا و روز ديگر ايمان آورد، و عمل صالح انجام دهد براى او پاداشى است نزد پروردگار خودش".
مجموع اين آيات مى رساند كه ايمان و شناخت، تكليف آفرين و وظيفه خيز است، در حالى كه عمل بدون شناخت و معرفت، كاملاً بى نتيجه مى باشد.
3. آياتى كه ياداور مى شود كه نيل به درجات اخروى و طى مراحل ترقى در سراى ديگر در گرو كار و كوشش است، چنانكه مى فرمايد:
(وَلِكُلّ دَرَجاتٌ مِمّا عَمِلُوا... ).3

1. كهف/104.
2. بقره/62.
3. انعام/133.

صفحه 196
"براى هر فردى درجه اى به مقدار كارى است كه انجام داده است".
در برخى از آيات نيل به درجات بالا را، معلول ايمان ومعرفت انسان مى داند چنانكه مى فرمايد:
(يَرْفَعِ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالّذِينَ أُوتُوا العِلْمَ دَرَجات ).1
"خداوند كسانى را از شما كه ايمان آورده اند و افرادى را كه داراى علم ودانش هستند بالا مى برد و درجاتى به آنان مى بخشد".
به حكم آيه نخست، ارتفاع درجه در سايه عمل، و به حكم آيه دوم، رفعت منوط به ايمان وعلم است، نتيجه جمع ميان مضمون دو آيه اين است كه انسان در سايه سه عنصرى به نام معرفت و شناخت، و ايمان وتسليم، و كار و كوشش به درجاتى نايل مى گردد.
در حالى كه اين سه عنصر به هم ارتباط و پيوند كامل دارد، ولى در يكديگر نيز مؤثر مى باشد، رسوخ ايمان و فزونى آن در سايه تداوم كار و كوشش است كه به ايمان دوام واستحكام و فزونى بيشتر مى بخشد و در قران به اين قسمت نيز اشاره شده است آنجا كه مى فرمايد:
(إِنَّ الّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ يَهْدِيهِمْ رَبّهُمْ بِايِمانِهِم...).2
"آنان كه ايمان آورده اند و عمل نيك انجام داده اند، خداى آنان، آنها را هدايت مى كند".
4. آياتى كه محبوبيت اجتماعى افراد را منوط به انجام عمل صالح مى داند كه عمل آنان از روى ايمان به خدا سرچشمه مى گيرد چنانكه مى فرمايد:

1. مجادله/11.
2. يونس/9.

صفحه 197
(...الّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمانُ وُدّاً).1
"آنان كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند، خداى رحمان براى آنان محبتى در دل مردم قرار مى دهد".
گروهى كه مى خواهند، با شعار و سخن پراكنى، علاقه و مهر توده ها را به سوى خود جلب كنند، سخت در اشتباهند اين گروه بايد بدانند كه عامل اصيل محبت ايمان و عمل صالح است.
5. آياتى كه مى رساند كه كار و كوشش انسان در جهان ديگر، با لباس مناسب آن جهان، ظاهر مى گردد و قسمتى از پاداش اخروى جز باز گردانيدن خود عمل به خود انسان چيزى نيست چنانكه مى فرمايد:
(يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْس ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْر مُحْضَراً... ).2
"روزى كه هر انسانى آنچه را انجام داده است در برابر خود حاضر و آماده مى بيند".
مجموع اين آيات ما را به ديد اسلام درباره اصالت كار در نيل درجات دنيوى و حيات يا جهان يا جهات اخروى رهبرى نموده و هشدار مى دهد كه اصالت از آن انسان هايى است كه براى زندگى مادى و معنوى خود در تلاش باشند و تصور نكنند كه عامل سعادت آفرين در زندگى انسان، جز كار چيز ديگرى است. بلكه سنت و مشيت خدا كه ما فوق همه عوامل است، بر اين تعلق گرفته است كه هر فردى به سعادت و خوشبختى از اين مجرا برسد و حقيقت توكل به خدا جز اين نيست كه درب هاى بسته را به وسيله كار و

1. مريم/96.
2. آل عمران/30.

صفحه 198
كوشش كه خداوند آن را كليد آن درها قرار داده است باز كنيد. و مضمون اين شعر را در همه كارها حاكم بداند.
گفت پيغمبر به آواز بلند *** با توكل زانوى اشتر ببند

اصالت كار در روايات اسلامى

بحث هاى پيش ما را به اصالت كار و كوشش در حيات دنيوى و اخروى رهبرى ساخت، و روشن شد كه هر پديده حياتى و غير حياتى در سايه فعاليت عامل ويا عواملى به وجود مى ايد، و هر جاندارى در ادامه زندگى خود به استنشاق هوا و بهره گيرى از اشعه خورشيد نيازمند است.
اهميت كار و كوشش مطلبى است كه بشر در قديمى ترين دوران هاى تاريخ از آن آگاه بوده و ـ لذا ـ زورمندان بر اثر آگاهى از اهميت آن، به استثمار انسان ها پرداخته و محصول كار افراد را، به زور مى گرفتند.
نگاهى به روايات اسلامى بيانگر موضع گيرى پيشوايان ما در مسأله كار و كوشش است چه در دوران سياه بنى اميه و بنى عباس بسيارى از حقايق اسلام در پس پرده ها مخفى مانده ، تا آنجا كه عمل صالح در آيات و روايات، تنها به عبادت هاى فردى و شخصى تفسير شده است ولى پيشوايان راستين شيعه، اهميت كار وارزش حياتى آن را به بيان هاى مختلف مطرح كرده اند كه برخى را در اين جا مى اوريم:

1. كوشش براى زندگى بسان جهاد است

مقام و موقعيت جهاد و مجاهد در راه خدا براى همگان روشن است در احاديث اسلامى كارگرى كه براى تأمين هزينه زندگى خانواده خويش، كوشش

صفحه 199
مى كند به مجاهدى تشبيه شده است كه در راه خدا شمشير مى زند آنجا كه امام صادق (عليه السلام)مى فرمايد:
"الكاد لعياله كالمجاهد فى سبيل الله " .1
"كوشش گرى كه براى تأمين زندگى خانواده خود، تكاپو مى كند، بسان كسى است كه در راه خدا جهاد كند".
در حديثى ديگر مقام چنين كوششگر، بالاتر از مجاهد قلمداد شده است آنجا كه آمده است:
"الذى يطلب من فضل الله عزّوجلّ ما يكلّف به عياله أعظم أجراً من المجاهد فى سبيل الله " .2
"كسى كه از براى تأمين هزينه خانواده، خود مى كوشد، پاداشى بزرگ تر از پاداش مجاهد در راه خدا را دارد".

2. كار براى زندگى، شيوه پيامبران و اولياء الهى است

زندگى پيامبران و اولياء الهى اين بوده كه از دسترنج خود زندگى مى كردند و بار زندگى خود را، شخصاً به دوش مى كشيدند. شيوه پيامبر اسلام و امير مؤمنان، كار و كوشش در مزارع و كشتزارها بود.
مرور زمان و فزونى فتوحات اسلامى و تماس با سران كشورهاى ديگر، سبب شد كم كم افكار اشرافى به مغزهاى مسلمانان رخنه كند وچنين تصور شود كه شخصيت ها و بزرگان بايد از كار و كوشش معاف باشند و پيوسته در مسند فرماندهى قرار گيرند و به اصطلاح امروز فقط نامه ها را امضاء كنند و زير

1. فروع كافى:5/88.
2. فروع كافى:5/88.

صفحه 200
آن خط بكشند.
امام ششم (عليه السلام)از جد بزرگوار خود على (عليه السلام)نقل مى كند كه خدا به داود وحى كرد تو بنده خوبى هستى جز اين كه از دسترنج خود ارتزاق نمى كنى، آنگاه خداوند به او "زره بافى" را تعليم نمود او از اين طريق و با بافتن هر روز زرهى ارتزاق مى كرد.1
پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)در مراجعت از يكى از جنگ ها، گوسفندى را با خود همراه داشت، يكى از ياران آن حضرت گفت: من آن را ذبح مى كنم، دومى گفت من پوست مى كنم، سومى گفت من مى پزم، فوراً حضرت فرمود: من هم هيزم جمع مى كنم ، فوراً برخاست و مشغول گرداورى هيزم شد.
عمل رسول خدا علاوه بر اين كه به ما مى اموزد كه بايد در زندگى تشريك مساعى كرد، تعليم مى دهد كه شخصيت هر چه هم بالا برود نبايد مانع از كار كردن بشود.
از اين جهت وقتى "حسن بن على بن حمزه" مى بيند حضرت موسى بن جعفر (عليهما السلام)در حالى كه غرق در عرق است، در مزرعه اى مشغول كار است فوراً اعتراض مى كند و مى گويد: هستند كسانى كه شما را در اين قسمت يارى كنند. امام در پاسخ او مى گويد كسانى كه از من و پدرم بهتر بودند در زمين هاى خود كار كرده اند وانان همان پيامبر و اميرمؤمنان و ديگر نياكان ما هستند آنگاه اضافه مى كند:
"وهو من عمل النبيين والمرسلين و الأوصياء والصالحين".2
"كار براى زندگى شيوه پيامبران و اوصياء و صالحان است".

1. تهذيب الاحكام:6/375.
2. فروع كافى:5/75ـ76.
Website Security Test