welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

نام کتاب : آشنایی با عقائد وهابیان*
نویسنده :آیت الله العظمی سبحانی*

آشنایی با عقائد وهابیان

صفحه 1
در تاريخ 27/10/1395 اصلاحات انجام شد.

صفحه 2

صفحه 3
آشنايى با
عقايد وهابيان

صفحه 4

صفحه 5
آشنايى با
عقايد وهابيان
 
تاريخچه و تجزيه و تحليل كامل عقايد آنان
تأليف
فقيه محقّق آية الله جعفر سبحانى

صفحه 6
سبحانى تبريزى، جعفر ، 1308 ـ
آشنايى با عقايد وهابيان / تأليف جعفر سبحانى. ـ قم: توحيد قم ، 1395.
283 ص.    ISBN: 978 - 600 - 4529 - 8 -9
فهرستنويسى بر اساس اطلاعات فيپا.
كتابنامه به صورت زير نويس.
1. وهابيه ـ ـ عقايد . 2. وهابيه ـ ـ دفاعيه ها و رديه ها. الف. عنوان.
5آ 2س 6/ 238 BP   527/297
1395
اسم كتاب:    آشنايى با عقايد وهابيان
نگارش:    آية الله العظمى جعفر سبحانى
چاپخانه:   مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
ناشــر:   توحيد قم
تاريخ:    1395
چاپ:    دوم
تعداد:   1000
      مسلسل انتشار: 6            مسلسل چاپ اول: 6
مركز پخش
قم ميدان شهدا، انتشارات توحيد
تلفن: 37745457ـ025 ; 09121519271
http://www.imamsadiq.org
www.shia.ir
www.tohid.ir

صفحه 7
مقدمه   
    آشنايى با عقايد وهابيان
اسلام، آيين پاك محمدى است كه رسول الهى آن را از طريق وحى دريافت نمود و بدون كم و زياد در اختيار جهانيان قرار داد و تا خود در قيد حيات بود آيين او از هر نوع پيرايه پيراسته بود. پس از رحلت آن حضرت و آشنايى مسلمانان با فرهنگ ملت هاى بيگانه، يك رشته آموزه ها، كه از عقايد اسلامى دورند، از راه هاى گوناگون وارد حوزه اسلام گشت و پايه پيدايش مذاهب و عقايد گرديد و سرانجام فرقه گرايى آغاز شد.
پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) با بينش الهى از چنين غوغاى دينى آگاه بود و اين روزها را پيش بينى مى كرد، از اين رو براى مصونيت جامعه اسلامى از اين عقايد مهلك به پيروى از «ثقلين» دستور داد تا در پرتو رجوع به آنان، جامعه از اين انحراف فكرى مصون بماند، ولى متأسفانه سفارش اكيد آن حضرت حتى در آخرين لحظات زندگى، ناديده گرفته شد، لذا در طول تاريخ، سره از ناسره شناخته نشد و

صفحه 8
آهنگ هفتاد و اندى فرقه نواخته گرديد.
ولى در اين ميان، عالمانِ آگاه از وظيفه خطير خود غفلت نكردند و كمر همت بر زدودن بدعت ها به ميان بستند و به حديث آن رهبر بزرگوار:«إذا ظهرت البدع فللعالم أن يظهره علمه»1 تجسم بخشيده، و در طول تاريخ، ردّيه ها و «نقض ها»ى فراوانى بر چنين مذاهب ساختگى نوشته اند.
در پايان قرن هفتم و آغاز قرن هشتم، مردى به نام «احمد بن تيميه حرّانى»(661 ـ 728) كه هنوز شعله هاى جنگ ميان مسلمانان و مغولان خاموش نشده بود در گردونه مذهب سازى، آهنگ خاصى را آغاز كرد و سلفى گرى دينى را كه در تجسيم و تشبيه، و پايين آوردن مقامات انبيا و اوليا و ويران كردن آثار اسلامى، خلاصه مى شود، پى ريزى كرد. با مرگ او در سال 728، افكارش نيز به خاموشى گراييد، زيرا او انديشه هاى خود را در محيطى (شام و مصر) مطرح كرد كه در آن عالمان آگاه و متعهد مى زيستند و در نتيجه افكار او با ضربات شكننده بزرگان آن ديار رو به افول رفت.
ولى پس از گذشت چهار قرن، فردى نجدى به نام محمد بن عبدالوهاب(1115ـ1206ق) بر اثر مطالعه كتاب هاى وى، انديشه هاى او را در محيط دور از علم و دانش مطرح كرد و به

1 . اصول كافى، ج1، ص54، باب البدع والرأى، حديث1.

صفحه 9
كمك قبيله «آل سعود» توانست بخشى از «نجد» را كه بى سوادى بر اكثر ساكنان آن جا حاكم بود تحت سيطره انديشه هاى خود درآورد و به عنوان نشر توحيد و مبارزه با شرك و بدعت خودنمايى كند، و حملات ناجوانمردانه خود را به كمك اعراب منطقه، بر اطراف آن آغاز نمايد وساليان درازى در سايه قتل و غارت به زندگى خود ادامه دهد. ولى جهان با فرهنگ اسلام از اين انديشه و اعمال وحشيانه آنان تبرى نمود و كتاب ها و رساله هاى فراوانى در ردّ و ابطال اين مكتب نوشت.
امّا پس از تسلط آل سعود بر حرمين شريفين آن هم به كمك و تدبير استعمار و تربيت مبلغان، افكار او به تدريج منتشر شد، بالأخص پيدايش طلاى سياه، قدرت آنان را در منطقه بالا برد و با خريدن نويسندگان غير متعهد، بر عقايد ديگر مسلمانان تاختند و خود را موحد و مؤمن و ديگران را مشرك و كافر قلمداد نمودند. و اكنون هم استعمار بين المللى از اين فرصت استفاده مى كند و زيركانه بر آن دامن مى زند كه در نتيجه آن، ميليون ها مسلمان افغانستانى، پاكستانى، عراقى و سورى، كشته و يا از خانه و كاشانه آواره شده اند و احياناً در آغوش مسيحيت افتاده اند.
***
حضرت آية الله والد ـ حفظه الله ـ چند سالى است كه در

صفحه 10
فصل تابستان به مدت دو هفته رحل اقامت در مشهد افكنده علاوه بر زيارت حضرت ثامن الحجج على بن موسى الرضا ـ عليه آلاف التحية والثناء ـ در مدارس معروف آن جا، مانند مدرسه نواب و سليمانيه به تدريس عقايد و رد شبهات مى پردازد. در سال جارى 1395 هم لازم ديدند عقايد وهابيان و پرده هاى جهل و نادانى آنان را بالا بزنند. خوشبختانه با استقبال كم نظير علاقه مندان روبه رو شده است، اثر حاضر، حاصل جلسه هاى امسال است كه پس از بازنگرى به صورتى كه پيش رو داريد تقديم مى شود.
قم ـ مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
عليرضا سبحانى
8 ذوالقعدة الحرام 1437
برابر 21/5/95

صفحه 11
   

پيش گفتار

ابن تيميه; پايه گذار سلفى گرى دينى

و پيرو او محمد بن عبدالوهاب
ابن تيميه حرّانى پايه گذار سلفى گرى دينى است، او در سال 661هجرى قمرى در شهر «حرّان» از توابع شام ديده به جهان گشود و در پى حمله مغول به شامات همراه پدرش به دمشق مهاجرت كرد. پدرش عالم حنبلى بود از اين جهت او را براى يادگيرى فقه حنبلى به مدارس حنابله فرستاد و تا سال 698 قمرى در دمشق از وى لغزشى ديده نشد، اما با آغاز قرن هشتم، كم كم آثار انحراف در وى ظاهر گشت1.
ابن تيميه با تكيه بر نقل گرايىِ احمد بن حنبل از يك سو، و تأكيد بر اجتهادى خاص در منابع دينى از سوى ديگر، قرائتى حتّى

1 . آية الله جعفر سبحانى، فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى، ج3، ص 20.

صفحه 12
مغاير با انديشه احمد بن حنبل ارائه نمود، و با انداختن طرحى نو در انديشه هاى احمد بن حنبل، رسماً مكتب سلفى گرى را ابداع كرد. از نتايج اجتهادهاى او كه اغلب آن را به اجماع علماى گذشته مستند مى كرد، تحريف مفهوم توحيد و شرك بود كه موجب خروج وى از چارچوب اعتقادى علماى اسلام گشت، برخى از پى آمدهاى اين انحراف اعتقادى او ـ گذشته از انحراف در امر توحيد ـ عبارتند از:
   1 . انديشه تشبيه و تجسيم;
   2 . عقيده به حركت كردن خداوند در پايان هر شب;
   3 . نشستن او بر تخت فرمانروايى در آسمان ها;
   4 . كاستن از مقامات انبيا و اولياى الهى، از طريق تحريم طلب شفاعت و توسل به آنان;
   5 . تكفير مسلمين، به سبب طلب شفاعت و توسل به اولياى الهى،
   6. نابودى آثار انبيا و اوليا.1
بازتاب فتاواى ابن تيميه در شام، واكنش اغلب علماى معاصر او را در پى داشت. وى به قصر سلطان احضار شد و پس از محاكمه، زندانى گشت. شوكانى در اين باره مى گويد: «پس از

1 . وهابيت، مبانى فكرى و كارنامه عملى، ص8 .

صفحه 13
زندانى شدن ابن تيميه، (براساس فتواى قاضى مالكى دمشق كه حكم به كفر او داده بود) در دمشق ندا در دادند كه هر كس داراى عقايد ابن تيميه باشد، خون و مالش حلال است».1
ابن تيميه در نهايت به مصر تبعيد شد، اما در مصر نيز از نشر عقايد خود دست برنداشت، تا اين كه پس از مناظره با علماى آن جا، توسط قضات هر چهار مذهب (شافعى، حنبلى، مالكى و حنفى) محكوم شد و به زندان افتاد و پس از انتقال به دمشق در سال 728هجرى در زندان درگذشت.2
ابن تيميه نويسنده اى پركار بود، ابن شاكر در فوات الوفيات فهرست آثار او را آورده است، مهم ترين آثار او عبارتند از: العقيدة الواسطية، العبودية، منهاج السنة النبوية، قاعدة جليلة فى التوسل و الوسيلة، تلبيس عقايد الجهمية، درء تعارض العقل و النقل و... .
انتقادهاى مستمر دانشمندان وقت موجب انزواى ابن تيميه شد و مرامش به تدريج در طاق نسيان قرار گرفت، چندان كه ديگر كسى از افكار او دم نمى زد، گويى در جهان چنين كسى نبوده و چنين افكارى را عرضه نكرده است. دانشمندان معاصر وى به حق، در مقابله با انحرافات وى به وظيفه دينى خود عمل كردند و به

1 . محمد بن على الشوكانى، البدر الطالع، ج1، ص67 .
2 . تاريخ ابى الفداء، ج2، ص392.

صفحه 14
سخن رسول خدا تجسّم بخشيدند، آن جا كه مى فرمايد:
«اذا ظهرت البدع فى أمّتى فعلى العالم ان يظهر علمه فمن لم يفعل فعليه لعنة الله»;1
«آن گاه كه بدعت ها در جامعه آشكار مى شود لازم است دانشمندان با روشنگرى هاى عالمانه خويش با آن ها به مبارزه برخيزند».
براثر مبارزات ياد شده، از نام و نشان مكتب ابن تيميه جز در كتاب هاى دو شاگرد وى; ابن قيم جوزى (691-751ق)، و ابن كثير شامى مؤلف تفسير، نامى باقى نماند. حتى خود ابن قيم نيز در كتاب «الروح» برخى از انديشه هاى استاد خود را به چالش كشيده است.
اكنون بايد ديد چگونه اين مكتب بار ديگر در قرن دوازدهم هجرى از زاويه انزوا و گمنامى درآمد و آراء و افكار ابن تيميه مجدداً منتشر و ترويج شد. پاسخ اين پرسش از مطالعه تاريخ زندگى محمد بن عبدالوهاب روشن مى شود.
محمد بن عبدالوهاب; مجدد افكار ابن تيميه در قرن دوازدهم
محمد بن عبدالوهاب در سال 1115ق در شهر «عيينه» از توابع

1 . كلينى، الكافى، باب البدع و الراى، ج 1، ص 54، ح 1 .

صفحه 15
نجد به دنيا آمد. پدرش شيخ عبدالوهاب، از فقيهان حنبلى و قاضى شهر بود. وى در جوانى براى انجام فريضه حج رهسپار مكه شد و سپس به مدينه و بصره سفر كرد. او در اين سفرها با مطالعه كتاب هاى ابن تيميه، تحت تأثير افكار وى قرار گرفت و با هر گونه توجه به اولياى الهى كه آن را شرك مى خواند، به مبارزه برخاست. مردم و علماى بصره او را به علت عقايد انحرافى اش، با خوارى از شهر بيرون كردند، لذا مجبور شد به منطقه اى نزديك زادگاهش به نام «حريمله» باز گردد.1 و در مجلس درس پدرش حاضر شد، اما پيوسته ميان او و پدرش در مسائل ياد شده، نزاع در مى گرفت.2پدر در سال 1153ق چشم از جهان فروبست. وى كه ديگر مانعى در برابر خود نمى ديد، مبانى فكرى خود را اعلام كرد و پرده از عقايد انحرافى خود برداشت، اما پس از مدتى با خوارى از شهر «حُريمله» اخراج شد و ناچار به زادگاه خود«عُيينه» برگشت، در آن ديار نيز با مخالفت حاكم آن جا رو به رو شده و به شهرى در نزديكى آن جا به نام «درعيّه» رفت.
ابن عبدالوهاب با همكارى محمد بن سعود; حاكم «درعيه» كه براى رسيدن به قدرت و ثروت با شيخ همراه شده بود3 دعوت

1 . حسين بن غنام، تاريخ نجد، ص 81.
2 . محمود آلوسى، تاريخ نجد، ص 113.
3 . محمد ابراهيم، تاريخ المملكة العربية السعودية، ص 140ـ141 .

صفحه 16
سلفيه را پى ريزى كرد و با تكفير ساكنان جزيرة العرب آنان را به توحيدى كه خود ارائه مى داد فرا خواند.1
او با مشرك خواندن مخالفان خود، خون و مال و ناموس آنان را مباح شمرد و فجيع ترين جنايت ها را در حق آنان روا داشت تا آن جا كه وى پس از حمله به «عُيينه» ـ زادگاه خودش و شهرى كه عالمان بزرگى را در خود جاى داده بود ـ مردان آن ها را كشت و زنان را اسير كرد، اموالشان را به غنيمت برد و شهر را چنان ويران ساخت كه تا يك قرن بعد نيز جز تلى از خاك و ويرانه، چيزى از آن بر جاى نماند.
به گفته مورخان، وهابيان هر جا پا مى گذاشتند، مردان را مى كشتند و دارايى آن ها را به غارت مى بردند و زنان را به عنوان كنيز تصاحب مى كردند.2 سپاه وهابى به هر منطقه اى كه مى رسيد، كم ترين دارايى مسلمانان را غارت مى كرد و بسيارى از افرادى كه از تيغ وهابيان در امان مى ماندند، از گرسنگى تلف مى شدند.3 هر طايفه يا منطقه اى كه تسليم نمى شد، ويران مى گشت و هر منطقه اى كه از ترس، مذهب وهابيت را مى پذيرفت، مجبور بود جزيه هاى

1 . حسين بن غنام، تاريخ نجد، ص 87.
2 . ابن بشر، عنوان المجد فى تاريخ نجد، ج1، ص 87.
3 . الكسى فاسيليف، تاريخ العربية السعودية من القرن الثامن عشر حتى نهاية القرن العشرين، ص152.

صفحه 17
نقدى و جنسى فراوان به دولت درعيه بپردازد، چنان كه ابن غنام به بسيارى از موارد اشاره كرده است.1
حاكمان آل سعود در بسيارى از موارد حتى زمين ها و خانه هاى مردم را به زور تصاحب مى كردند، هنگامى كه عبدالعزيز در سال 1187 قمرى، رياض را فتح كرد، به جز موارد معدودى، تمامى خانه ها و نخلستان هاى آن را به ملكيت خود در آورد.2 اگر مناطقى كه تحت سيطره آل سعود بود، تمرد مى كردند، همه دارايى ها و حتى خانه هايشان مصادره مى شد و آنان مستأجر امير شده و بايد هر سال مبالغ هنگفتى به عنوان اجاره مى پرداختند.3 با ترس و رعبى كه وهابيون بر دل ساكنان جزيره العرب انداخته بودند در مدت كوتاهى توانستند بر بخش بزرگى از عربستان تسلط يابند4.

1 . ابن غنام به مناطقى مانند «وادى دواسر»، «وشم»، «سدير»، و «حسا» اشاره مى كند كه به پرداخت غرامت به وهابيان وادار شده اند، (حسين بن غنام، تاريخ نجد، ص119) غير از آن، سراسر كتاب ابن بشر; «عنوان المجد في تاريخ نجد» نيز سرشار از اين موارد است.
2 . ابن بشر، عنوان المجد فى تاريخ نجد، ج1، ص 120.
    . Burckhardt J.L. Notes on the Bedouins and wahabs collected east. London. Vol. 20 p 158.
4 . ابن بشر، همان، ج1، ص 87.

صفحه 18

كشتار مردم عراق

كشتار وهابيان در عتبات عاليات به راستى صفحه اى سياه در تاريخ اسلام است. صلاح الدين مختار كه از نويسندگان وهابى است، مى نويسد:
در سال 1216ق امير سعود با سپاه بسيار متشكل از مردم نجد و عشاير جنوب و حجاز و تهامه و ديگر نقاط، به قصد عراق حركت كرد. وى در ماه ذى قعده به شهر كربلا رسيد و آن جا را محاصره كرد. سپاهش برج و باروى شهر را خراب كرده و به زور وارد شهر شدند و بيشتر مردم را كه در كوچه و بازار و خانه ها بودند به قتل رساندند. سپس نزديك ظهر با اموال و غنايم فراوان از شهر خارج شدند و در نقطه اى آبى به نام «ابيض» گردد آمدند. خمس اموال غارت شده را شخص سعود برداشت و بقيه، به نسبت هر پياده يك سهم و هر سواره دو سهم، بين مهاجمان تقسيم شد.1
ممكن است تصور شود كه وهابيان تنها مناطق شيعه نشين را مورد تاخت و تاز قرار مى دادند، اما اين تصور به هيچ وجه درست نيست بلكه تمام مناطق مسلمان نشين حجاز، عراق و شام، آماج حملات آنان قرار داشت و تاريخ در اين مورد از هجوم هاى وحشيانه اى گزارش مى دهد كه شرح همه آن ها خارج از مجال اين

1 . تاريخ المملكة العربية السعودية، ج3، ص 73.

صفحه 19
مختصر است، و به عنوان نمونه به يك مورد اشاره مى كنيم:
جميل زهاوى در خصوص فتح «طائف» به دست وهابيان مى نويسد:
از زشت ترين كارهاى وهابيان، قتل عام مردم طائف در سال 1217ق است كه به كوچك و بزرگ رحم نكردند; طفل شيرخوار را بر روى سينه ى مادرش سر مى بريدند، حتى جمعى را كه مشغول فراگرفتن قرآن بودند مى كشتند، چون در خانه ها كسى باقى نماند به دكان ها و مساجد رفتند و هر كه را يافتند حتى گروهى كه در حال ركوع و سجود بودند را كشتند، كتاب ها را كه در ميان آن ها تعدادى مصحف شريف و نسخه هايى از صحيح بخارى و مسلم و ديگر كتاب هاى حديث و فقه وجود داشت در كوچه و بازار افكندند و پايمال كردند.1
حكومت عثمانى كه از گسترش قدرت وهابيان هراس داشت، دو بار آنان را سركوب كرد، اما در آغاز قرن با حمايت انگلستان از فرزندان سعود، بار ديگر پيروان محمد بن عبدالوهاب بر نجد و حجاز تسلط يافتند و دولت سعودى كنونى را تشكيل دادند، و پس از اكتشاف نفت و درآمد سرشار حاصل از فروش آن، مكتب خود را به خارج عربستان نيز توسعه دادند، چنانچه امروزه در بيشتر

1 . الفجر الصادق، ص 22.

صفحه 20
كشورهاى دنيا، مساجد و پايگاه هايى براى نشر عقايد خود دارند و كانونى براى تفرقه بين مسلمين درآمده اند.
از مهم ترين آثار پسر عبدالوهاب، مى توان «كتاب التوحيد»، «كشف الشبهات» و «مختصر سيرة الرسول(صلى الله عليه وآله وسلم)» را نام برد كه نكته محورى در اين كتاب ها، تأكيد بر پرستش خداوند و شرك دانستن هرگونه توجه به انبياء و اولياى الهى پس از مرگ آنان است.
پس از اين آشنايى مختصر با زندگانى خلف ابن تيميه، در بخش هاى آينده به تحليل عقايد و افكار او مى پردازيم تا روشن شود چگونه با يك رشته مغالطه ها خون و جان و مال مسلمانان را مباح شمرده است.

دورنمائى از نو انديشى هاى ابن تيميه

نوانديشى دينى دو معنا مى تواند داشته باشد:
1 . با حفظ اصولى كه با دليل و برهان ثابت شده است به تبيين و تشريح آن ها بپردازيم و هر نوع پيرايه اى را كه به اصول بسته شده از آن جدا سازيم.
اين نوع نوانديشى دينى بسيار زيبا و كارساز است، زيرا به مرور زمان، جاهلان و فرصت طلبان براى حفظ منافع خود، تفسيرهاى ناروايى از اصول انجام مى دهند و اين برعهده محققان است كه با دلسوزى تمام و بدون موضع گيرى خاص به تبيين

صفحه 21
حقايق بپردازند و شاخه هاى ناروا را كه براثر غفلت بر پيكر درخت دين روييده است بزنند.
2 . معناى دوم اين كه براثر يك سلسله پيش داورى به انكار اصول، برخاسته و با يك رشته شبهه پراكنى طرحى نو در دين بيفكنيم. اين نوع نوانديشى دينى كار ملحدان و مزدوران اجانب است و فرقه هاى باطل در ميان مسلمانان، زاييده اين نوع تفكر هستند.
ابن تيميه از گروه دوم است، او مزدور و ملحد نبود، اما براثر كج فكرى و خود بينى يك سلسله اصولى را مطرح كرد كه با كتاب خدا در تعارض بوده و با اتفاق امت اسلامى همسو نبود. مجموع انديشه هاى ايشان در چند عنوان خلاصه مى شود:

1 . تشبيه و تجسيم و اثبات جهت براى خدا

او با تكيه بر روايات ضعيف و احياناً جمود بر ظواهر آن ها طرحى دارد كه نتيجه آن جسم بودن خدا و نشستن او بر سرير قدرت در عرش است.
ممكن است كسى باور نكند كه در محيط علمى شام، مردى برخيزد و مردم را به تجسيم و تشبيه دعوت كند، ولى براى روشن شدن اذهان خوانندگان برخى از عبارت هاى او را در اين جا مى آوريم تا معلوم شود كه پايه افكار او را تجسيم تشكيل مى دهد.

صفحه 22
ابن تيميه در نوشته اى به نام رسالة «الواسطيه» كه جزئى از كتابى به نام «رسائل كبراى» او به شمار مى رود، عالم هستى را چنين تصوير مى كند: «والعرش فوق ذلك والله فوق ذلك والله فوق عرشه و هويعلم ما انتم عليه» او براى خدا جايگاهى به نام عرش تصوير مى كند كه مقصود از آن سريرى است كه خدا بر آن قرار دارد. چنين عقيده اى، جز اثبات «جهت» براى خدا چيز ديگرى نيست، خدا در قرآن مى فرمايد:(وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ)1 مفاد آيه اين است كه خدا جايگاه خاصى ندارد و او فوق آن است كه داراى مكان باشد او وجود محيط بر عالم هستى است و عالم هستى محاط اوست، ولى وى خدا را بر عرش مى نشاند و به جاى «و هو معكم» مى گويد هُوَ يَعَلَمْ مَا أَنْتُمْ عَلَيْهِ.
شگفت تر اين كه وى براى انديشه خود كه خدا بالاى آسمان هاست از اين طريق استدلال مى كند كه فرعون به وزيرش هامان گفت: براى من كاخى بساز تا از خداى موسى آگاهى يابم مى گويد از اين كه فرعون از هامان خواست براى او كاخى بسازد معلوم مى شود وجود خدا در بالاى آسمان، امرى مسلم بوده است.2 آيا انديشه فرعونى مى تواند مبناى عقيده اسلامى باشد؟

1 . حديد: آيه 4 .
2 . رسالة الحموية الكبرى، ص429 .

صفحه 23
ابن بطوطه جهانگرد معروف مى گويد: زمانى كه من در دمشق بودم در آن جا يكى از علماى بزرگ حنابله به نام تقى الدين ابن تيميه منبر مى رفت و در فنون مختلف سخن مى گفت، ولى كمبودى در عقل او احساس مى شد، من در روز جمعه پاى منبر او نشستم كه مردم را نصيحت مى كرد و يكى از سخنان او اين بود كه خدا به آسمان نخست فرود مى آيد آن گاه يك پله از منبر پايين آمد و گفت: بسان پايين آمدن من از منبر.1
ما اگر بخواهيم شواهدى بر مجسِّم بودن وى گردآوريم از مقصد باز مى مانيم. و معلوم است كسانى كه قائل به تجسيمند حكم آن ها در اسلام چيست؟

2 . تحقير مقامات انبياء و اولياء

ابن تيميه با يك رشته انديشه ها، مقامات انبياء را پايين آورده
و هر نوع رابطه با آن ها را مقطوع مى داند و هر نوع توسل به آنان
را مانند توسل مشركان به بت ها قلمداد مى كند، درحالى كه تفاوت اين دو توسل از زمين تا آسمان است; آن ها بت ها را خدايان خويش مى پنداشتند، ولى مسلمانان پيامبران را بندگان صالح
خدا مى دانند.

1 . ابن بطوطه، الرحله، ص95.

صفحه 24

3 . انكار فضائل اهل بيت(عليهم السلام)

در مجموع كتاب هاى او نوعى بى احترامى به اميرمؤمنان(عليه السلام) و اهل بيت(عليهم السلام) او وجود دارد و براثر اين روح دشمنى بسيارى از فضايل اهل بيت(عليهم السلام) و بالاخص اميرمؤمنان(عليه السلام) را انكار مى كند.
علامه حلى كتابى به نام منهاج الكرامه دارد و ابن تيميه نقدى بر آن به نام منهاج السنه نوشته است در اين كتاب فضايل مسلّم على را به چالش كشيده تا آن جا كه صداى حديث شناس وقت «ابن حجر» در آمده است. او مى گويد: ابن تيميه براى رد عقايد رافضى (علامه حلى) به قدرى پيش رفته كه احاديث مُسلّم در فضيلت ائمه اهل بيت(عليهم السلام) را انكار كرده است.
ابن حجر هيتمى از علماى قرن دهم است، او بهتر از ابن حجر پرده را بالا زده و مى نويسد:
ايّاك أنْ تصغى الى ما فى كتب ابن تيمية و تلميذه ابن القيم الجوزية و غيرها ممّن اتخذ إلهه هواه و أضلّه الله على عِلم و ختَم على سمعِه وَ قلبه وَ جعلَ على بصره غشاوه فمن يهديه من بعد الله و كيف تجاوزوا هؤلاء الملعونون... فظنّوا انهم على هدى من ربهم وليس كذلك;1
«مبادا به آنچه كه ابن تيميه و شاگرد او ابن قيم جوزى و غير اين دو

1 . الفتاوى الحديثية، ص 203 .

صفحه 25
نوشته اند گوش فرا دهى، آنان كسانى هستند كه هوا و هوس را خداى خود گرفته اند و حق تعالى با آگاهى آن ها را گمراه كرده و مهرى بر گوش و قلب آنان زده و برديدگان شان پرده آويخته است. در اين صورت چه كسى مى تواند آن ها را هدايت كند، چگونه اين دور ماندگان از رحمت خدا، از حد تجاوز كردند و تصور نمودند كه براثر راهنمايى خدا پيش رفته اند».

4 . تفرقه ميان مسلمانان

در زمانى كه مغول كشور پهناور اسلامى را مورد تاخت و تاز خود قرار داده بود ابن تيميه با افكار خود در ميان علما و مردم عوام ايجاد دو دستگى كرد، درحالى كه به حكم خرد بايد در چنين شرايطى، دم فرو بست و پس از راندن دشمن خارجى از سرزمين اسلامى به بحث و بررسى نشست. در اين جا خاطره اى را نقل مى كنم و آن اين كه: در سال 1407 كه گروهى از شيعيان در سرزمين امن خدا (مكه معظمه) به خاطر راهپيمايى در مكه و اظهار برائت از مشركان واستعمارگران، قتل عام شدند شيخ شعبان طرابلسى رئيس جمعيت توحيدى در لبنان كه در مراسم حج شركت كرده از اين وضع فجيع آگاه شد و خواست با مفتى اعظم عربستان بن باز در منا ديدار كند، لذا به سراغ او رفت و اين سؤال را مطرح كرد: نظر شما درباره شيعه چيست؟

صفحه 26
ـ كافرند.
ـ درباره اشاعره چه مى گوييد؟
ـ كافرند.
ـ درباره معتزله چه مى گوييد؟
ـ كافرند.
ـ درباره صوفيه چه مى گوييد؟
ـ كافرند.
ـ واعجبا! پس همه كسانى كه امشب در منا جمع شده اند همه كافرند! پس چطور به اين كفار اجازه داديد وارد مكه شوند؟ درحالى كه ورود كفار به مكه حرام است.

ناكامى ابن تيميه به خلاف محمد بن عبدالوهاب

افكار ابن تيميه در زمان حيات وى با استقبال علما و دانشمندان روبرو نشد، فقط سه نفر به ايشان گرايش پيدا كردند، اين سه نفر عبارتند از: ابن كثير صاحب تفسير (ت 774) و ابن قيم جوزى (ت 751) و تا حدى ذهبى (ت 749) افكار او نه تنها با استقبال روبرو نشد بلكه علماى شام و مصر بر ضد او قيام كردند و در سوريه و مصر زندانى شد و سرانجام در زندان جان سپرد. اما در مقابل، پيرو مكتب او يعنى محمد بن عبدالوهاب (1115-1206) آراء ابن تيميه را در نجد منتشر نمود و پيروانى پيدا كرد تا آن جا كه

صفحه 27
به صورت يك قوه و قدرت در منطقه در آمد و دولت عثمانى بارها بر قلع و قمع آنان همت گمارد.
اكنون اين سؤال مطرح مى شود كه: بى توفيقى ابن تيميه چرا؟ موفقيت محمد بن عبدالوهاب چرا؟
پاسخ اين است: محيطى كه ابن تيميه افكار خود را عرضه كرد از فرهنگ غنى اسلامى برخوردار بود، عالمان بزرگ از اهل سنت در مصر و شام وجود داشتند كه به ردِّ نظريات وى پرداختند و اجازه ندادند كه اثر گذار باشد درحالى كه محيطى كه محمدبن عبدالوهاب به نشر افكار وى پرداخت بيابانى بود و اعراب نجد، فرهنگ اسلامى، پايين ترى داشتند; خصوصاً آل سعود بازوى نظامى او شد و بر اين اتفاق كردند كه امور دينى در اختيار «محمد بن عبدالوهاب» و امور سياسسى و نظامى از آن آل سعود باشد و اين اتحاد به آل سعود فرصت دارد به قتل و غارات در نجد و اطراف آن بپردازند.
هميشه بدعت ها و انحراف ها در محيطى رشد مى كند كه در آن جا عالمان وارسته و آگاهان از فرهنگ اسلامى وجود نداشته باشند خصوصاً اگر قدرتى هم به پشتيبانى بدعت گذار بپيوندد.
با فروپاشى خلافت عثمانى در اوايل 1300 شمسى با نقشه پير استعمار يعنى انگليس كشور اسلامى تقسيم شد و نجد و حرمين شريفين در اختيار آل سعود قرار گرفت. آنان از نجد تا قطيف و

صفحه 28
طائف و جده را تصرف كردند. هم زمان با اكتشاف نفت و همراه با تربيت مبلغ، توان مضاعفى يافتند و اين مكتب را در خارج از حرمين شريفين ترويج كردند. امروز نيز با زر و زور و كمك استعمار پيش مى روند و در اين مكتب چيزى نيست كه جوان به آن رغبت كند، اما از آن جا كه حرمين در دست آن هاست و پول هنگفت در اختيار دارند و استعمارگران نيز با آن ها هستند توانسته اند در دنيا خود را مطرح نموده و دوست و ياور پيدا كنند.
در بخش هاى آينده با عقايد و افكار اين گروه كاملاً آشنا مى شويد.

صفحه 29
 
عقايد وهابيان
      1

مراحل گوناگون توحيد

ابن تيميه خود و پيروانش را موحد مى خواند و ديگر مسلمانان را در برخى از مراحل به شرك متهم مى سازد، از اين جهت ما در اين بررسى به بيان مراتب توحيد مى پردازيم تا ميزان توحيد و شرك مشخص شود؟ نخست به بيان مراتب توحيد و اقسام آن مى پردازيم.

1 . توحيد ذاتى

توحيد ذاتى دو معنا دارد:
   الف : خدا يكى است و مثل و نظيرى ندارد: (وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ);
   ب : وجود او بسيط است جزء و يا اجزا ندارد:(قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ).

صفحه 30

2 . توحيد صفاتى

مقصود از توحيد صفاتى اين است كه صفات خدا مانند علم و قدرت، قديم است نه حادث، و عين ذات اوست نه زايد بر ذات، برخلاف عِلم انسان و قدرت وى، كه هم حادث و هم زايد بر ذات او هستند به گواه اين كه در دوران كودكى از علم و قدرت او خبرى نبود، بعداً به مرور زمان هر دو را دارا شد.
اين بخش از توحيد از آنِ پيروان اهل بيت(عليهم السلام) است كه در رأس آنان سيد الموحدين اميرالمؤمنين(عليه السلام)است كه مى فرمايد:
«وَكَمَالُ الاِْخْلاَصِ لَهُ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْهُ ، لِشَهَادَةِ كُلِّ صِفَة أَنَّهَا غَيْرُ الْمَوْصُوفِ ، وَشَهَادَةِ كُلِّ مَوْصُوف أَنَّهُ غَيْرُ الصِّفَةِ»;1
«توحيد خالص خدا اين است كه وجود او را از صفات زايد بر ذات، پيراسته بدانيد، زيرا هر صفتى گواهى مى دهد كه غير از موصوف است و هر موصوفى گواهى مى دهد كه غير از صفت است».
البته عينيت صفات با ذات ـ نعوذ بالله ـ به معناى نفى صفات كمال از او نيست، بلكه به معناى ارتقاى ذات از نظر كمال است كه سراسر ذات او علم و قدرت است. اين كه برخى گمان مى كنند كه

1 . نهج البلاغه، خطبه اول.

صفحه 31
اعتقاد به يكى بودن صفات با ذات، به معناى نفى صفات كمال است، كاملا اشتباه است، زيرا عينيت صفات با ذات، نشانه داشتن صفات به صورت بالاتر و برتر است، چون بازگشت آن به وجود علم و قدرت در مرحله ذات است نه پايين تر از آن.

3 . توحيد در خالقيت

در جهان هستى، خالق مستقل خداست و ديگر آفرينش گران از قدرت و توانايى او مدد مى گيرند و به آفرينش دست مى يازند. توحيد در خالقيت مورد اتفاق همه فرقه هاى اسلامى است، زيرا قرآن مجيد مى فرمايد:
(هَلْ مِنْ خَالِق غَيْرُ اللّهِ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّمَاءِ وَ الأَرْضِ);1
«آيا آفريننده اى جز خدا هست كه شما را از آسمان و زمين روزى دهد؟!».
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(اللّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيءْ وَ هُوَ عَلَى كُلِّ شَيءْ وَكِيلٌ);2
«خداوند آفريدگار همه چيز است و حافظ و ناظر بر همه اشياء است».
با اين كه قرآن در صفحه هستى فقط خدا را خالق مى داند، اما

1 . فاطر: آيه 3 .
2 . زمر: آيه 62 .

صفحه 32
احياناً موجودات ديگر را نيز به اين عنوان معرفى مى نمايد; مثلا از حضرت مسيح نقل مى كند كه او مى گويد:
(أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللّهِ);1
«من از گل، چيزى به شكل پرنده مى سازم سپس در آن مى دمم و به فرمان خدا، پرنده اى مى گردد».
و گاهى خدا به او چنين خطاب مى كند:
(وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي);2
«از گل چيزى به صورت پرنده اى مى ساختى و در آن مى دميدى و به فرمان من، پرنده اى مى شد».
جمع اين دو گروه از آيات اين است كه آفرينش گرى مستقل بدون استمداد از كسى و مقامى منحصر به خداست، ولى در عين حال آفرينش گرى وابسته به خدا و مستمد از قدرت او، از آنِ بندگان است و لذا خود را «احسن الخالقين» مى خواند. كه مفاد آن اين است كه ديگران هم از آفرينش گرى بهره اى دارند اما نه به آن شيوه اى كه خدا داراست.
از اين بيان نتيجه مى گيريم: عالم آفرينش، عالم اسباب و

1 . آل عمران: آيه 49 .
2 . مائده: آيه 110 .

صفحه 33
مسببات است، هر سببى پديد آورنده مسببى است; مثلاً نوشيدن آب عطش را برطرف مى كند، آتش پنبه و كاغذ را مى سوزاند، اين ها آثار طبيعى اين دو پديده است كه خالق متعال اين نوع رابطه و سببيت را در وجود آن دو قرار داده است و همگى از سنت هاى الهى به شمار مى روند. توحيد در خالقيت مورد پذيرش عرب جاهليت بود و قرآن اين عقيده را از آنان در برخى از سوره ها نقل مى كند; از جمله آيه زير:
(وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضَ لَيَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِيزُ الْعَلِيمُ);1
هر گاه از آنان بپرسى: «چه كسى آسمان ها و زمين را آفريده است؟» مسلّماً مى گويند: «خداوند قادر و دانا آن ها را آفريده است!»

4 . توحيد ربوبى

با مراحل سه گانه توحيد به صورت فشرده آشنا شديم، اين مرحله از توحيد ناظر به اداره جهان آفرينش است; يعنى خدا هم خالق و آفريننده جهان، و هم مدير و مدبر آن است.
توضيح اين كه: «رب» در لغت عرب به معناى خالق نيست

1 . زخرف: آيه 9 .

صفحه 34
بلكه به معناى صاحب است كه پيوسته به كلمه اى اضافه مى شود مى گويند رب الدار، رب الدابة، رب الضيعة در همه اين موارد از شنيدن واژه «رب» تدبير مضاف اليه تداعى مى شود; يعنى صيانت خانه از ويرانى و رسيدگى به اسب از نظر آب و علف و يا رسيدگى به مزرعه از نظر محصول و اين كه همگى برعهده «رب» است.

تأكيد قرآن بر توحيد ربويى

بسيارى از آيات قرآن كه در نقد انديشه مشركان وارد شده است ناظر به تثبيت توحيد ربويى و نقد شرك در آن است، اينك دو آيه را يادآور مى شويم:
1 . (لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتَا فَسُبْحَانَ اللّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ);1
«هرگاه در زمين و آسمان ها خدايانى جز خدا بود جهان آفرينش دچار فساد و دگرگونى مى گشت منزه است پروردگار عرش از آنچه كه او را با آن مى ستايند».
اين آيه بر خلاف برخى از انديشه ها، ناظر به توحيد در خالقيت نيست، زيرا مشركان در اين مسئله با موحدان عقيده يكسان داشتند، بلكه ناظر به توحيد ربوبى است و واژه «آلهة» جمع

1 . انبياء: آيه 22 .

صفحه 35
«اله» به معناى خدا ـ اعم از خداى حق و باطل ـ است.
نتيجه اين كه: آفرينش گرى و تدبير، هر دو از آن خداست و مفاد آيه اين است كه تعدّد مدير و مدبر، سبب اختلال در آفرينش است، زيرا تعدّد مدبر، آن هم به صورت دو ذات متباين، موجب تعدّد در شيوه اداره است و مسلماً دو نوع مديريت مختلف، مايه اختلال مى باشد و تفصيل آن را مى توانيد در كتاب منشور جاويد بخوانيد.
2 . (مَا اتَّخَذَ اللّهُ مِنْ وَلَد وَ مَا كَانَ مَعَهُ مِنْ إِلَه إِذاً لَذَهَبَ كُلُّ إِلَه بِمَا خَلَقَ وَ لَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْض سُبْحَانَ اللّهِ عَمَّا يَصِفُونَ);1
«هرگز خدا فرزندى براى خود نگرفته و هرگز خدايى با او نيست و اگر چنين بود هر خدايى به تدبير آفريده خود همت مى گماشت در اين صورت برخى از خدايان بر بعضى ديگر برترى پيدا مى كرد. خدا از آنچه او را توصيف مى كنند منزه است».
توضيح اين كه: عالم آفرينش از عوالم كوچك وكوچك تر و بزرگ و بزرگ تر تشكيل يافته، و عوالم كوچك تر در بقاى خود، به عوالم بزرگ تر نيازمند مى باشند و هكذا...; مثلاً انسان و ساير جانداران كه عالم كوچكى را تشكيل مى دهند در بقاى خود به آب

1 . مؤمنون: آيه 91 .

صفحه 36
و هوا و نور نيازمند مى باشد كه از آن عالم بزرگ تر است و به همين ترتيب، منظومه شمسى ما به عالم برتر به نام كهكشان تعلق دارد.
هرگاه هر عالمى براى خود «رب» و كارگردان خاصى داشته باشد، طبعاً رب عالم جانداران مقهور و نيازمند عالم بالاتر خواهد بود، همچنين رب منظومه شمسى مقهور رب كهكشان و در اين صورت گفتار حق تعالى (وَلَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْض)، تحقق مى پذيرد و چاره اى جز اين نيست كه بگوييم رب يكى است و جز او مربوب هستند.
وهابيان، توحيد در ربوبيت را با توحيد در خالقيت يكى گرفته اند; در حالى كه اين دو نوع توحيد در طول هم قرار دارند، مقام آفرينش گرى، مقام خالقيت، ولى تدبير عالم و حفظ نظام از تباهى، مقام ربوبيت است، لذا قرآن بارها كلمه تدبير را كه از لوازم ربوبيت است بعد از خلقت يادآور مى شود; مثلا مى فرمايد:
(اللّهُ الَّذِي رَفَعَ السَّمَاوَاتِ بِغَيْرِ عَمَد تَرَوْنَهَا);
«خدا همان كسى است كه آسمان ها را بدون ستون هايى كه براى شما ديدنى باشد، برافراشت».
سپس در آخر آيه مى فرمايد: (يُدَبِّرُ الأَمْرَ)1 فقره نخست، حاكى از خالقيت و فقره دوم، حاكى از ربوبيت است.

1 . رعد: آيه 2 .

صفحه 37
بنابراين هر موقع در نوشته هاى وهابيان به كلمه «رب» و يا ربوبيت برخورديد مقصود آنان آفرينش گرى است و اين اشتباهى است كه به سرتاسر كتاب هاى آنان راه يافته است.
چيزى كه مى تواند موضوع را كه ربوبيت غير از خالقيت است روشن تر كند اين است كه مشركان عصر رسالت در عين اعتقاد به توحيد در خالقيت، در امر ربوبيت كاملا مشرك بودند و آيات زيادى در قرآن بر اين مطلب گواهى مى دهد، هم اكنون دو آيه را يادآور مى شويم كه حاكى از شرك آنان در امر ربوبيت است. قرآن كريم مى فرمايد:
(وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ يُنْصَرُونَ);
«بت ها را به خدايى گرفتند كه در جنگ ها آنان را كمك كنند».1
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ آلِهَةً لِيَكُونُوا لَهُمْ عِزًّا);2
«و آنان غير از خدا، معبودانى را براى خود برگزيدند تا مايه عزّتشان باشد!(چه پندار خامى)».
مشركان مكه، پيروزى در جنگ و عزت در دنيا را در دست خدايان دروغين خود مى دانستند و پيروزى در لشكر كشى و عزت در زندگى نوعى تدبير حيات انسانى است.

1 . يس: آيه 74 .
2 . مريم: آيه 81 .

صفحه 38

جهان اسباب و مسببات

عالم آفرينش مجموعه اى از اسباب است كه هر سببى، مسببى به دنبال دارد. نكته اى كه اين جا بايد به آن اشاره كرد اين است كه آيا خداوند شخصاً مديريت جهان را بر عهده دارد؟! يا براى تدبير جهان، اسبابى را برمى انگيزد و از طريق آن ها تدبير جهان انجام مى گيرد; مثلاً ميوه دادن يك درخت ارتباطى به آسمان و زمين و... ندارد و فعل بلاواسطه خداست يا اسباب ديگرى غير از اراده خدا در اين پديده مؤثر است؟
قرآن بيانگر دومى است و آن اين كه پديده ها در پرتو اسباب خاصى پديد مى آيند.
اما اشاعره و وهابيان برخلاف قرآن اين اسباب را انكار مى كنند; درحالى كه قرآن به اسباب و ابزار طبيعى اشاره مى كند و همه اين مدبرات را جنود خداوند مى داند:
(وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الَّثمَرَاتِ رِزْقاً لَكُمْ);
«از آسمان آبى فرو فرستاد و به وسيله آن، ميوه ها را پرورش داد تا روزى شما باشد».1
در اين آيه «سماء» به معناى نقطه بلند است، ابن عباس مى گويد: «كُلُّ ما عَلاكَ فهُو سَماء» يعنى هر چيزى كه بالاى سرت

1 . بقره: آيه 22 .

صفحه 39
قرار مى گيرد آسمان است. اگر واقعاً اسباب طبيعى نقشى در پيدايش ميوه ها ندارند و خداوند خودش مستقلا تدبير مى كند پس معناى «بِهِ» در آيه فوق چيست؟
در آيه ديگر مى فرمايد:
(أَوَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا نَسُوقُ الْمَاءَ إِلَى الأَرْضِ الْجُرُزِ فَنُخْرِجُ
بِهِ زَرْعاً تَأْكُلُ مِنْهُ أَنْعَامُهُمْ وَ أَنْفُسُهُمْ أَفَلاَ
يُبْصِرُونَ
);1
«آيا نديدند كه ما آب را به سوى زمين هاى خشك مى رانيم و با آن زراعت هايى مى رويانيم كه هم چهارپايانشان از آن مى خورند و هم خودشان تغذيه مى كنند آيا نمى بينند؟!»
حرف «ب» در «بِهِ» به معناى سببيت است، بنابراين قرآن، تأثير پديده هاى طبيعى را در نظاير خويش كاملا تصديق مى كند. كسانى كه همه پديده ها را فقط فعل مستقيم و مباشرى خدا مى دانند و در صفحه هستى فقط به يك علت معتقدند; علاوه براين كه با وجدان و فطرت خود مخالفت مى كنند آيات قرآن را نيز در نظر نمى گيرند و اين نقطه ضعفى در كلام اشاعره است كه بين خالق مستقل و غيرمستقل فرقى نمى گذارند.

1 . سجده: آيه 27 .

صفحه 40

5 . توحيد در حاكميت

حاكم واقعى بر بندگان خداست و حكومت ديگران به اذن او صورت مى گيرد. قرآن كريم مى فرمايد:
(إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ);1
«حكم تنها از آن خداست. فرمان داده كه جز او را نپرستيد».
و حاكميت پيامبران و اولياى الهى به اذن خدا صورت مى پذيرد، و توحيد در تشريع و تقنين، بخشى از توحيد در حاكميت است، يعنى هيچ كس حق قانون گذارى ندارد، جز خدا، و حكم هيچ كس بر كسى نافذ نيست مگر حكم خدا.

6 . توحيد در طاعت

مطاع بالذات خداست و اطاعت ديگران به امر اوست، قرآن كريم مى فرمايد:
(مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللّهَ);2
«كسى كه از پيامبر اطاعت كند، خدا را اطاعت كرده است».

7 . توحيد در شفاعت

شفاعت پذير جز خدا كسى نيست و شفاعت ديگران درباره

1 . يوسف: آيه 40 .
2 . نساء: آيه 80 .

صفحه 41
گنهكاران به اذن او خواهد بود. چنان كه مى فرمايد:
(مَا مِنْ شَفِيع إِلاَّ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ);1
«هيچ شفاعت كننده اى، جز با اذن او نيست».

8 . توحيد در عبادت

توحيد در عبادت و پرستش به معناى اين است كه ستايش و پرستش فقط از آن خداست; چنان كه مى فرمايد: (إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ). اين نوع توحيد مورد اتفاق همه موحدان است و اصولا تفاوت موحد با مشرك بيشتر در اين بخش است. آنان پرستش خدا را رها كرده بت ها را مى پرستيدند درحالى كه پرستش، حق الهى است و ديگران سهمى در اين حق ندارند.
در اين جا يادآور مى شويم اصل ضابطه (ستايش و پرستش از آن خداست) جاى گفتوگو نيست، چيزى كه لازم است مرزبندى عبادت از تكريم است. و اين جا لغزشگاه همه پيروان ابن تيميه و محمدبن عبدالوهاب است كه عبادت را به صورت جامع و مانع تعريف نكرده و تكريم و تعظيم بندگان خدا را با پرستش يكى گرفته اند. ما به مرزبندى عبادت و تعريف جامع و مانع از آن مى پردازيم كه جنبه كليدى دارد.

1 . يونس: آيه 3 .

صفحه 42
 
عقايد وهابيان
      2

مرزبندى عبادت و پرستش

رواج باطل در جامعه در گرو اين است كه با لعابى از حق عرضه شود، زيرا هيچ گاه باطل، تهى و پيراسته از هر نوع حق نمى تواند در جامعه اثرگذار باشد. در اين جا سخنى از اميرمؤمنان(عليه السلام)وارد شده است كه شايسته است به آن توجه كنيم:
«فَلَوْ أَنَّ الْبَاطِلَ خَلَصَ مِنْ مِزَاجِ الْحَقِّ لَمْ يَخْفَ عَلَى الْمُرْتَادِينَ; وَ لَوْ أَنَّ الْحَقَّ خَلَصَ مِنْ لَبْسِ الْبَاطِلِ، انْقَطَعَتْ عَنْهُ أَلْسُنُ الْمُعَانِدِينَ . وَلكِنْ يُؤْخَذُ مِنْ هـذَا ضِغْثٌ، وَمِنْ هذَا ضِغْثٌ، فَيُمْزَجَانِ! فَهُنَالِكَ يَسْتَوْلِي الشَّيْطَانُ عَلَى أَوْلِيَائِهِ، وَيَنْجُو «الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَ اللهِ الْحُسْنَى»;1

1 . نهج البلاغه، كلام50.

صفحه 43
«اگر باطل با حق آميخته نمى شد، حق بر خواهان آن پوشيده نمى گشت، و اگر حق از اشتباه به باطل جدا مى شد (و فقط حق خالص در ميان بود) زبان بدگويان از آن بريده مى گرديد، ولى برخى از حق و بعضى از باطل گرفته و به هم آميخته مى گردد آن گاه شيطان بر دوستان خود مسلط مى شود و در مقابل، كسانى كه لطف خدا شامل حال آنان گرديده است نجات مى يابند».
وهابى گرى روز نخست در لباس مبارزه با بدعت ها و خرافات وارد ميدان شد، از اين جهت نظر گروهى را به خود جلب كرد; حتى امير محمد بن اسماعيل يمانى مؤلف كتاب «سُبُل السلام فى شرح بلوغ المرام» وقتى از حركت محمد بن عبدالوهاب آگاه شد و اين كه او مى خواهد با خرافات و پيرايه هاى باطل كه بر پيكر دين آويخته شده، مبارزه كند او را در ضمن قصيده اى ستود كه نخستين بيت آن اين است:
سلام على نجدِ و مَنْ حلّ فى نجد *** وان كانَ تسليمى على البُعد لايُجْد
«درود من بر نجد و آن كس كه در نجد به سر مى برد *** هر چند درود من از اين راه دور، چندان سود نمى بخشد.»
ولى آن گاه كه از واقعيت اين خيزش كه در حقيقت نوعى فتنه گرى بود آگاه گشت و اين كه اين فتنه گر در لباس توحيد در صدد تكفير مسلمانان و غارت اموال آن هاست، قصيده اى در نقد

صفحه 44
كردار او سرود كه نخستين بيت آن اين است:
رجعتُ عن القول الذى قلتُ فى النجد *** و قد صّح عنه خلافُ الذىِ عِنْدِى
«من از گفتار خود درباره آن مرد نجدى باز گشتم *** زيرا آنچه كه فهميدم بر خلاف آن است كه قبلا مى انديشيدم»
بنابراين افراد واقع بين و بندگان صالح خدا نبايد فريب دلربايى فتنه گران را كه آلت هوا و هوس ديگران هستند بخورند، بلكه بايد در داورى بردبارى به خرج دهند تا چهره واقعى دعوت روشن شود.
***

توحيد در عبادت اصل مشترك در شرايع الهى

همه پيامبران بر تثبيت يك اصل برانگيخته شدند و آن پرستش خدا و دورى از پرستش طاغوت است آن جا كه فرمود:
(وَ لَقَدْ بَعَثْنَا فِي كُلِّ أُمَّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ);1
«ما در هر امّتى رسولى برانگيختيم كه: خداى يكتا را بپرستيد و از طاغوت اجتناب كنيد».

1 . نحل: آيه 36 .

صفحه 45
در حقيقت، كليد حل اختلاف در اين مسئله تبيين معناى توحيد در عبادت است، زيرا همه مسلمانان جهان در اين كه فقط بايد خدا را پرستش كرد وحدت نظر دارند و هيچ فردى را نمى توان مسلمان ناميد مگر اين كه پرستش را از آنِ خدا بداند و بس.
هنگامى كه پيامبر تصميم گرفت كه با مسيحيان نجران مباهله كند به امر خدا اين اصل را مطرح كرد:
(قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَى كَلِمَة سَوَاء بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَ لاَ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً)1;
«بگو پيروان كتاب (انجيل)! همگى بياييد بر يك اصل عمل كنيم و آن اين كه جز خدا را نپرستيم و براى او شريكى قائل نشويم».
اين آيه حاكى از آن است كه همه شرايع ابراهيمى بر تثبيت همين اصل مبعوث شده اند و به قول فردوسى:
همه بندگانيم و يزدان يكى است *** پرستش جز او را سزاوار نيست
بنابراين، در اصلِ ضابطه پرستش از آنِ خداست، جاى سخن نيست، سخن در مواردى مانند «بوسيدن ضريح پيامبران و اوليا» است كه آيا اين نوع اعمال، تكريم آن هاست و يا پرستش آن ها.

1 . آل عمران: آيه 64 .

صفحه 46
جداسازى اين نوع اعمال از پرستش در گرو اين است كه «عبادت» به صورت كامل و روشن تعريف شود تا محكى براى جداسازى اين نوع موضوعات باشد و حكمِ موردِ ياد شده و نظاير آن روشن گردد.

تعريف عبادت و پرستش

حقيقت پرستش بر دو پايه استوار است:
1 . خضوع و اظهار كوچكى به وسيله يكى از اعضا، البته خضوع يك امر قلبى است، اما مظهر آن ركوع و سجود يا اشاره به سر و غيره است.
2 . اعتقاد خاص انسان درباره آن كس كه در مقابل او خضوع مى كند.
مثلا نماز، عبادت و پرستش خداست، الفاظى كه بر زبان جارى مى كنيم يا سجده و ركوعى كه انجام مى دهيم همگى پايه نخست را تشكيل مى دهد ولى انگيزه ما براى اين نوع خضوع ها اين است كه او را آفريدگار انسان و جهان و مدبر آن دو مى دانيم. بنابراين هر جا كه اين دو پايه وجود داشته باشد مجموع آن عمل پرستش تلقى مى شود: يكى خضوع با اعضا، ديگرى اعتقاد به ربوبيت او.
البته در كتاب هاى لغت «عبادت» به نحو وسيع تفسير شده

صفحه 47
است، آنان مى گويند: عبادت از عَبَدَ به معناى خَضَعَ است، مسلماً اين نوع تفسير، تفسير به اعم است و لغت نويسان معمولا موارد به كارگيرى لفظ را بيان مى كنند; خواه معناى حقيقى باشد يا معناى مجازى و در صدد تحديد مفهوم به صورت جامع و مانع نيستند.
شما مى توانيد واقعيت عبادت را به نحوى كه گفتيم از بررسى انگيزه خداپرستان، و يا بت پرستان به دست بياوريد; اينك بيان هر دو.

انگيزه خداپرستان

انگيزه مسلمانان جهان از عبادت خداوند اين است كه خدا را خالق، مدبر و مدير و سرنوشت خود را در دست او دانسته و خود را نيازمند و او را رافع نيازهاى خويش مى دانند. همين نمازى كه مسلمانان در هر روز مى خوانند اگر درون آن را بشكافيد هر دو ملاك عبادت را در آن مى بينيد:
1 . خضوع مى كنند;
2 . اعتقاد به برترى خدا و اين كه سرنوشت انسان در دست او است.
معتقدند كه حيات و ممات ما در دست اوست. در هر جاى دنيا وقتى از يك نمازگزار بپرسند كه چرا خدا را مى پرستى؟ مى گويد: چون همه چيز من دست اوست، بايد او را بپرستم.

صفحه 48
البته عارفان ـ كه گروه خاصى هستند ـ علاوه بر اين، انگيزه ديگرى در درون آن هاست كه فعلا براى ما مطرح نيست.

انگيزه بت پرستان

بايد درباره عمل بت پرستان (مراد ما بت پرستانى هستند كه در زمان رسول خدا بودند) تحقيق شود، كه چرا بت ها را مى پرستيدند؟ آيا فقط آن ها را شفعيع مى دانستند يا عقيده ديگرى هم درباره شان داشتند؟ وهابيون مى گويند: بت پرست ها فقط بت ها را شفيع مى دانستند، اما وقتى به كتاب الهى نگاه مى كنيم كه مى فرمايد: آن ها در خالقيت موحد، اما در ربوبيت مشرك بودند، و تدبير جهان يا بخشى از جهان را در دست بت ها مى دانستند و مى گفتند خدا تدبير زندگى ما را به اين ها تفويض كرده است. البته آنان بت ها را نماد و سمبل آن آلهه غيبى و دست نايافتنى مى دانستند و خضوع در برابر بت هاى تراشيده شده را نوعى خضوع در برابر آن آلهه معنوى خود به حساب مى آوردند.

اثبات شرك ربوبى مشركان

ممكن است كسى بپرسد: گواه بر شرك ربوبى بت پرستان عصر رسالت چيست؟ مسلماً اين سؤال جنبه كليدى دارد. در پاسخ گفته مى شود دو آيه اى كه نقل مى كنيم، دليل محكمى است:

صفحه 49
1 . (وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ آلِهَةً لِيَكُونُوا لَهُمْ عِزًّا);1
«و آنان غير از خدا، معبودانى را براى خود برگزيدند تا مايه عزّتشان باشد!(چه پندار خامى!)».
وهابيون اصرار دارند كه مشركان بت ها را فقط شفيع مى دانستند نه اين كه سرنوشت خود را در دست آن ها بدانند، اما قرآن مى فرمايد: (وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ آلِهَةً لِيَكُونُوا لَهُمْ عِزًّا).
غير از خدا، خدايان ديگرى براى خود انتخاب نمودند، زيرا تصور مى كردند عزت و ذلت به دست اين بت هاست. لذا در برابر آن ها خضوع و خشوع مى كردند. خداوند در ردِّ اين عقيده مى فرمايد: (إِنَّ الْعِزَّةَ لِلّهِ جَمِيعاً); عزت و ذلت در دست اين بت ها نيست، بلكه عزت در دست آفريدگار جهان و انسان است.
2 . (وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ يُنْصَرُونَ);2
«آنان غير از خدا معبودانى براى خويش برگزيدند به اين اميد كه يارى شوند».
بت پرستان، پيروزى در نبردها را در دست بت ها مى دانستند، لذا در جنگ با پيامبر در سرزمين اُحد بت «عُزّى» را همراه خود مى آوردند و شعارشان اين بود: «نَحْنُ لَنَا الْعُزّى وَلاَ عُزّى لَكُمْ»،

1 . مريم: آيه 81 .
2 . يس: آيه 74 .

صفحه 50
پيامبر نيز در مقابله با اين شعار، فرمود بگوييد:«اللهُ مَولانَا وَلاَ مَولَى لَكُمْ».
در اين صورت چگونه مى توان گفت مشركان عصر رسالت بت ها را فقط شقيع مى دانستند، درحالى كه آن ها تدبير امور خويش را در دست بت ها مى ديدند، لذا قرآن در جواب آنان مى فرمايد: (وَ مَا النَّصْرُ إِلاَّ مِنْ عِنْدِ اللّهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ).
آيات ديگرى نيز هست كه پرده از راز درونى مشركان برمى دارد، از جمله:
3 . (وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللّهِ أَنْدَاداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللّهِ);1
«بعضى از مردم، خدايانى غير از خداوند براى خود انتخاب مى كنند و آن ها را همچون خدا دوست مى دارند».
اگر بت پرستان بت ها را فقط شقيع مى دانستند نبايد قرآن بفرمايد: آنان بت ها را «ند» (همتا) براى خدا مى دانستند و فكر مى كردند رزق و تدبير در دست بت هاست.

1 . بقره: آيه 165 .

صفحه 51
 
عقايد وهابيان
      3

شرك در عبادت، نتيجه شرك در ربوبيت

جاى گفتوگو نيست كه مشركان عصر رسالت در مورد عبادت، مشرك بودند; يعنى به جاى پرستش خدا، بت هاى تراشيده و ساختگى را مى پرستيدند. درست است كه آن ها در عبادت موحد نبودند، اما پيش از آن كه در پرستش، مشرك شوند، در نقطه ديگر آلوده به شرك شده بودند. سرچشمه شرك آنان در پرستش ـ همان طور كه در فصل پيشين گذشت ـ شرك «در ربوبيت» و «كارگردانى جهان» بود; يعنى معتقد بودند كه بخشى از كارهاى خدا به خدايان آن ها واگذار شده است: نزول باران، عزت در زندگى، نصرت در جنگ و امثال اين ها در دست بت هاست. اگر درباره بت ها چنين عقيده اى نمى داشتند هرگز در مقابل آن ها كرنش نمى كردند و خضوع و خشوع آن ها هم در مقابل بت ها عبادت

صفحه 52
آن ها تلقى نمى شد، بلكه عنوان تعظيم و تكريم به خود مى گرفت، ولو تعظيم بى جا و غلط.
بنابراين شرك در عبادت، ريشه در شرك در ربوبيت آن ها داشت; يعنى در مرحله قبل، مشرك بودند در نتيجه تعظيم و تكريم آن ها عنوان شرك در عبادت به خود گرفت.

پايه گذار بت پرستى در مكه

ابن هشام در سيره خود ـ كه خلاصه سيره ابن اسحاق است ـ مى نويسد: نخستين كسى كه بت پرستى را وارد مكه كرد، عمرو بن لُحَىّ بود، او به سوريه و شام سفر كرده بود و در بازگشت در شهر «بلقا» با پديده بت پرستى روبرو شد و مشاهده كرد: گروهى در برابر بت ها خضوع مى كنند. از آنان پرسيد كه اين ها چيستند؟ گفتند: اين ها خدايان ما هستند كه هر موقع خشك سالى رخ بدهد «نَسْتَمْطَرُهم فأمطرونا»; از آن ها مى خواهيم براى ما باران بفرستند و آن ها هم اجابت مى كنند. عمرو بن لُحَىّ تحت تأثير سخن آنان قرار گرفت و از آنان خواست كه يكى از بت ها را به او بدهند تا او نيز مردم مكه را به پرستش آن دعوت كند. آنان بت «هُبَل» را به او اهدا كردند، او هم پس از ورود به مكه، آن را بر بالاى بام كعبه نصب كرد و همگان

صفحه 53
را به پرستش آن دعوت نمود1 و از اين طريق شرك در پرستش همراه با عقيده به ربوبيت بت ها، وارد سرزمين مقدس مكه گرديد.

واكنش قرآن در برابر انگيزه شرك آنان

1 . آنان از بت هُبَل، باران مى طلبيدند، قرآن در ردّ اين پندار مى فرمايد:
(إِنَّ اللّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ);2
«آگاهى از زمان قيام قيامت مخصوص خداست، و اوست كه باران را نازل مى كند».
2 . آنان از بت ها آمرزش گناهان مى خواستند، قرآن در ردّ آن ها مى فرمايد:
(وَ مَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّهُ);3
«و كيست جز خدا كه گناهان را ببخشد؟»
3 . آنان از بت ها درخواست شفاعت مى كردند، قرآن در ردّ آن ها مى فرمايد:
(قُلْ لِلّهِ الشَّفَاعَةُ جَمِيعاً);4

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 78 به بعد.
2 . لقمان: آيه 34 .
3 . آل عمران: آيه 135 .
4 . زمر: آيه 44 .

صفحه 54
«بگو پذيرش شفاعت از آن خداست».
نتيجه اين كه: مشركان مكه پيش از شرك در عبادت، در
امر ربوبيت مشرك مى شدند و سپس به مرحله دوم گام
مى نهادند.

شبهه وهابى ها

وهابى هاى امروز مى كوشند كه مشركان مكه را فقط در يك شرك خلاصه كنند و آن شرك در عبادت است و دامن آن ها را از شرك در ربوبيت پاك سازند. مى گويند: مشركان مكه فقط معتقد بودند كه بت ها بندگان مقرب خدا هستند و عبادت ما براى آن ها به خاطر اين است كه آن ها شفيعان ما در درگاه خدا هستند و عبادت آن ها مايه تقرب ما به خدا مى گردد. و هرگز به ربوبيت و كارگردانى آن ها معتقد نبودند. از اين طريق مى خواهند عمل مسلمانان را با عمل مشركان يكسان جلوه دهند كه هر دو معتقدند محبوبشان فقط شفيع عند اللّه است. آنان بر مدعاى خود با اين آيه استدلال مى كنند.
(وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِيَاءَ مَا نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللّهِ زُلْفَى);1

1 . زمر: آيه 3 .

صفحه 55
«آنان كه غير خدا سرپرست هايى اتخاذ كرده اند مى گويند: ما آن ها را به خاطر يك چيز مى پرستيم و آن اين كه از طريق پرستش آن ها، به خدا نزديك شويم».
مى گويند: هرگز در اين آيه از ربوبيت آن ها سخنى در ميان نيست، بنابراين فقط يك انگيزه براى عبادت داشتند و به خاطر آن انگيزه (شفاعت و تقرب به درگاه خدا) آن ها را مى پرستيدند و هرگز به ربوبيت بت ها اعتقاد نداشتند .
پاسخ: وهابى ها اولا: فقط يك آيه را در نظر مى گيرند و به آيات ديگر توجه نمى كنند; درحالى كه آنان بت هاى خود را «آلهه» مى خواندند، هنگامى كه پيامبر اكرم، مشركان مكه را به اله واحد دعوت كرد ابوجهل گفت:
(أَجَعَلَ الاْلِهَةَ إِلَهاً وَاحِداً إِنَّ هَذَا لَشَىْءٌ عُجَاب);1
«آيا او ما را با اين همه خدايان به خداى واحد دعوت مى كند؟! اين به راستى چيز عجيبى است».
بنابراين بت ها را نه فقط شفيع بلكه خدا مى دانستند. اله به معناى خداست نه معبود، در پايان اين فصل درباره آن توضيح داده مى شود.
ثانياً: كسانى كه با اين آيه استدلال مى كنند ذيل آيه را در نظر

1 . ص: آيه 5 .

صفحه 56
نمى گيرند كه مشركان را در اين اظهار عقيده به دو ويژگى توصيف مى كند مى فرمايد:
(إِنَّ اللّهَ لاَ يَهْدِي مَنْ هُوَ كَاذِبٌ كَفَّارٌ);1
«خداوند آن كس را كه دروغگو و كفران كننده است هرگز هدايت نمى كند!»
يعنى اولا: آنان در اين گفتار كه ما بت ها را فقط شفيع مى دانيم و بس، دروغگو (كاذب) هستند. چون وقتى در مقابل دلايل كوبنده موحدان قرار مى گيرند ناچار مى شوند در مقام مجادله عقيده خود را پنهان كنند و بگويند ما آن ها را فقط شفيع مى دانيم نه «رب» كه سر نوشت ما دست آن ها باشد. علاوه بر اين دروغگويى، آنان «كفّار» (دچار كفر نعمت) هستند; يعنى به جاى شكر نعمت خدا، ديگران را شكرگزارند.
راه دور نرويم اصرار بر اين كه مشركان فقط بت ها را شفيع مى دانستند برخلاف صريح قرآن است كه روز قيامت پرده از عقيده خود برمى دارند و مى گويند: (إِذْ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعَالَمِينَ);2 ما شما بت ها را با پروردگار جهانيان يكسان قرار مى داديم. در فصل پيشين با آيات 81 سوره مريم و 84 سوره يس روشن ساختيم كه آن ها

1 . زمر: آيه 3 .
2 . شعراء: آيه 98 .

صفحه 57
عزت در زندگى و پيروزى در جنگ را از بت ها درخواست مى كردند.
نتيجه اين كه: شرك در عبادت مشركان پيوسته مسبوق به شرك در ربوبيت است.
***

سه تعريف از عبادت

در گذشته گفتيم كه عبادت را ـ خواه صحيح و يا باطل ـ مى توان به سه صورت تعريف كرد:
1 . خضوع و تذلل در برابر خدا يا مخلوق او به شرط اين كه توأم با اعتقاد به ربوبيت معبود باشد.
2 . خضوع و خشوع در برابر موجودى كه همراه با اعتقاد به الوهيت و خدايى آن باشد; خواه چنين اعتقادى، صحيح باشد يا باطل.
3 . تعريفى كه حضرت امام(قدس سره) در كشف اسرار دارند; ايشان مى فرمايد: «عبادت و پرستش در فارسى اين است: كسى را به عنوان خدا ستايش كنند; خواه به عنوان خداى بزرگ و خواه به عنوان خداى كوچك، خواه به عنوان خداى حق و خواه به عنوان خداى باطل».

صفحه 58

دو نوع درخواست اما با تفاوت فراوان

1 . مسلمانان در برابر ضريح رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) مى گويند: اشفع لنا عندالله.
2 . بت پرستان نيز چنين درخواستى را از بت ها مى كردند.
مسلماً اين دو نوع درخواست به ظاهر يكى است، اما در باطن از زمين تا آسمان فرق دارند. درخواست مؤمنان از پيامبر به اين نيّت است كه او بنده مخلَص خدا و مقرّب درگاه اوست نه اله است و نه ربّ و نه سرنوشت جهان و انسان در دست اوست، ولى درخواست بت پرستان به اين عنوان است كه آن ها آلهه و ارباب و كارگردانان نظام آفرينش هستند و يا لااقل بخشى از سرنوشت انسان را در دست دارند.

ميزان، نيت افراد است نه ظاهر اعمال

در داورى بايد به سرچشمه عمل نگريست نه به ظاهر آن. اگر ميزان ظاهر باشد اعمال زائران خانه خدا با اعمال بت پرستان تفاوتى ندارد. طواف كعبه، نوعى تقديس و تعظيم سنگ و گل است، بوسيدن حجرالاسود، خضوع در برابر موجودى است كه به ظاهر از عمل ما آگاه نيست، همچنين است سعى بين دو كوه. اما اگر از باطن اين اعمال و از اهداف و سر چشمه آن ها آگاه شويم مسلماً اعمال آن ها را كاملا الهى و معقول خواهيم يافت; مثلا بوسيدن

صفحه 59
حجرالاسود نوعى پيمان با ابراهيم خليل الرحمن است، تو گويى دست به دست او مى دهيم كه در امر توحيد پا فشارى كنيم، قربانى كردن گوسفند در «منا» تجديد خاطره فداكارى حضرت ابراهيم است.

تكريم پيامبر يكى از اصول اسلام است

از آيات استفاده مى شود كه تكريم پيامبر يكى از اصول اسلام است، لذا خداوند مؤمنان واقعى را به سه وصف توصيف مى كند:
1 . والذين آمنوا به;
2 . و عزروه;
3 . و نصروه.
در كتاب هاى لغت مى نويسند: «عزّره» و عظّموه; يعنى وظيفه اين است كه بايد به پيامبر اسلام ايمان آورد و او را تعظيم
نمود و كمك كرد، بنابراين بوسيدن ضريح پيامبر يا درهاى
حرم، نوعى تكريم پيامبر است، تو گويى كه زائر چون دستش به پيامبر نمى رسد تا آن را ببوسد ناچار مى شود آثار وابسته به
او را ببوسد. در حقيقت اين اعمال، تجسم بخشيدن به جمله
«و عزّروه» است.

صفحه 60

اظهار تأسف از يك عمل

بسيار جاى تأسف است كه آمران به معروف در سرزمين وحى، آگاهانه و ناآگاهانه كليه آياتى را كه درباره مشركان وارد
شده است بر عمل مسلمانان تطبيق مى كنند. حتى هنگامى كه
در مسجد كسى مى گويد يا رسول الله اشفع لنا عندالله فوراً اين
آيه را مى خوانند: (وَ أَنَّ الْمَسَاجِدَ لِلّهِ فَلاَ تَدْعُوا مَعَ اللّهِ
أَحَداً
).1
آنان اين آيه را كه درباره مشركان وارد شده است بر عمل مسلمانان تطبيق مى كنند اما از دو مطلب غفلت مىورزند:
اولا: دعوت در اين آيه به معناى عبادت است تو گويى مى گويد: فلا تعبدوا مع اللّه احداً. به نشانى اين كه در آيه ديگر دعوت به معناى عبادت به كار رفته است آن جا كه مى فرمايد:
(وَ قَالَ رَبُّكُمُ ادْعُوني أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ);2
«پروردگار شما گفته است: مرا بخوانيد تا (دعاى) شما را بپذيرم! كسانى كه از عبادت من تكبّر مىورزند به زودى با ذلّت وارد دوزخ مى شوند!»

1 . جن: آيه 18 .
2 . غافر: آيه 60 .

صفحه 61
در آغاز آيه مى فرمايد: (ادْعُوني أَسْتَجِبْ لَكُمْ) كلمه دعوت را به كار مى برد، ولى در ذيل آيه مى فرمايد:(يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي). از ملاحظه ذيل مى توان گفت كه دعوت در «ادعونى» به بعضى عبادت است و در آيه مورد بحث نيز كه مى فرمايد: (فَلاَ تَدْعُوا مَعَ اللّهِ أَحَداً) به معناى «فَلاَ تَْعبُدُوا مَعَ اللّهِ أَحَداً» است. و مسلماً درخواست شفاعت از بندگان مخلص خدا عبادت و پرستش نيست، زيرا ملاك عبادت و معيار آن ـ كه قبلاً يادآور شديم ـ درخواست كننده وجود ندارد.
ثانياً: در جمله «مع اللّه احداً» دقت شود، اين فقره حاكى است كه مشركان بت ها را هم مقام خدا مى دانستند چنان كه در برخى از آيات از لسان آن ها «انداد» توصيف شده اند، چنان كه در روز رستاخيز مشركان عقيده خود را درباره بت ها چنين بيان مى كنند.
4 . (تَاللّهِ إِنْ كُنَّا لَفِي ضَلاَل مُبِين * إِذْ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعَالَمِينَ);1
«به خدا سوگند كه ما در گمراهى آشكارى بوديم * چون شما را با پروردگار عالميان برابر مى شمرديم!»
در روز قيامت وقتى مشركان مى فهمند كه بت ها هيچ كاره بودند مى گويند: ما شما بت ها را با رب العالمين برابر مى دانستيم.

1 . شعراء: آيات 97-98 .

صفحه 62
وقتى دو نخ را بكشند تا با هم برابر كنند عرب مى گويد: «سوّى هذا بهذا» يعنى آن دو نخ را با هم يكسان كرد، مشركان بت ها را در مقام تدبير و ربوبيت و كارگردانى، با خدا يكسان مى دانستند. لذا در آيه مى فرمايد: (إِذْ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعَالَمِينَ).1
سه گروه مناظره گر; يعنى ستاره پرستان، ماه پرستان و خورشيدپرستان، در عصر ابراهيم آن موجودات سماوى را رب مى دانستند و لذا حضرت ابراهيم براى مشاكله و هم نوايى با آن ها گفت: (هَذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لاَ أُحِبُّ الآفِلِينَ). درباره ماه و خورشيد هم اين جمله را تكرار كرد و گفت: (هَذَا رَبِّي).
از اين آيات استفاده مى شود كه مشركان عصر خليل الرحمن، اجرام آسمانى را ربّ موجودات زمينى. يعنى كارگردان جهان با انسان مى دانستند.

نتيجه آيات

همه آيات و دلايل فوق حاكى از اين است كه مشركان بت ها را عبادت مى كردند و عبادت آن ها بر دو پايه استوار بود: يكى ظاهرى و جوارحى كه همان خضوع و كرنش در برابر بت ها بود و ديگرى باطنى و جوانحى كه معتقد بودند كه سعادت و شقاوت، عزت و

1 . شعراء: آيه 98 .

صفحه 63
ذلت، نصرت و هزيمت در اختيار بت هاست و با چنين عقيده اى آن ها را مى پرستيدند.
***

خضوع در مشاهد مشرفه

اگر از كسى كه در مقابل ضريح پيامبر خضوع مى كند و يا آن را مى بوسد سؤال شود آيا او را شريك و «نِدّ» و مانند خدا مى دانى؟ مى گويد نه. آيا عزت و ذلت را به دست او مى دانى؟ مى گويد: نه. آيا نصرت و هزيمت در دست اوست؟ مى گويد: نه. پس چرا ضريحش را مى بوسى؟ مى گويد: چون رسول خدا ما را به راه راست هدايت كرده مى خواهم دستش را ببوسم وچون دستم به او نمى رسد آثار وابسته به او را مى بوسم به قول مجنون عامرى:
أمرّ على الدّيار ديارِ ليلى *** اقبّلُ ذا الجدارَ ولا الجدارَا
و ما حبُّ الدّيارِ شغفنَ قلبي *** ولكن حبَّ مَنْ سَكَنَ الدّيارا
از ديار ليلى مى گذرم، اين ديوار و آن ديوار را مى بوسم. علاقه به شهر و ديار ليلى دلم را تسخير نكرده، بلكه آن كسى كه در آن سكونت دارد مرا مفتون خود ساخته است.
يك مقدار منصف باشيم چرا آيات مربوط به مشركان را بر مسلمانان تطبيق مى كنيد؟ بت پرست اگر بت را مى پرستد چون او را «ندّ» و همتاى خدا و اختيار دار و مدير تمام يا بخشى از جهان

صفحه 64
مى داند، آيا مسلمانان چنين عقيده اى درباره انبيا و اولياى الهى دارند؟

قاعده تعليق الحكم بالوصف

در علوم عقلى قاعده اى است كه تعبير آن اين است: «تعليق الحكم بالوصف مشعر بالعلية». اگر عنوانى را ـ مانند عالم ـ موضوع حكم قرار دهند و بگويند «اكرم العالم» مى فهميم كه علت اكرام همان علم و دانش اوست.
قرآن مى فرمايد:
(يَا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ);1
«اى مردم، صاحب و رب خود را بپرستيد كسى كه شما و انسان هاى پيش از شما را آفريده است».
در آيه ياد شده لفظ «رب» موضوع حكم (بپرستيد) قرار گرفته است و فرموده «اعبدوا ربكم» از اين نوع سخن گفتن فهميده مى شود كه علت عبادت خدا «رب» و پروردگار بودن اوست; يعنى عبادت و ربوبيت ملازم يكديگرند. و خضوع همراه با عقيده به ربوبيت، عبادت است. اما اگر عزت و نصرت و تدبير را در دست

1 . بقره: آيه 21 .

صفحه 65
كسى ندانيم بلكه او را فقط يك بنده صالح خدا بدانيم خضوع در برابر او عبادت نخواهد بود.
پس در عبادت بايد اعتقاد به ربوبيت و كارگردانى و تصرف در عالمى كه انسان هم جزء آن عالم است، مطرح باشد، در اين صورت چنين خضوعى عبادت خواهد بود، اما خضوع از طريق دست بوسى والدين و استاد و... پرستش آن ها نيست بلكه احترام آن هاست.
تذكر يك اشتباه
معمولا مترجمان قرآن، واژه «اله» را به معبود ترجمه مى كنند، حتى وهابيان از توحيد در عبادت به توحيد در «الوهيت» تعبير مى كنند، ولى دلايل قرآنى حاكى از آن است كه «اله» به معناى «خدا» است. البته خدا اعم از خداى واقعى يا خداى پندارى و تفاوت واژه «اله» با «اللّه» اين است كه واژه نخست اعم از واقعى و يا وهمى است، از اين جهت اله اسم جنس است درحالى كه «اللّه» علم مى باشد كه جز بر خالق جهان اطلاق نمى شود. اكنون دلايل اين مطلب را بررسى مى كنيم:
1 . اله به معناى معبود ملازم با دروغ است
نشانه پذيرش اسلام اين است كه بگويد: «لا اله الا الله» و پيامبر نيز اسلام افراد را با گفتن اين جمله مى پذيرفت، اگر «اله» به معناى معبود باشد حصر معبود بر اللّه درست نخواهد بود، زيرا در

صفحه 66
شبه جزيرة العرب معبودهاى بى حد و حساب وجود داشت و حتى در داخل كعبه بت هاى زيادى بر ديوار كعبه آويخته شده بودند. بنابراين چگونه مى توان گفت معبودى جز خدا نيست با وجود اين همه معبودها.
كسانى كه در برابر اين منطق قرار مى گيرند كلمه اى را در تقدير مى گيرند و مى گويند لا اله «بحق» الا اللّه و اين خود نوعى تصرف در كلمه اخلاص است و لذا اگر بگويد خدايى جز اللّه نيست هم صحيح و پا بر جا خواهد بود و هم بى نياز از تقدير، مثل اين كه بگوييد پيامبرى نيست جز پيامبر اسلام.
2 . تعدد اله به معناى «معبود» ملازم با وجود فساد نيست
قرآن كريم در مقام استدلال بر توحيد در ربوبيت به اين كه كارگردان جهان فقط خداست و اگر مدبر و كارگردان متعدد بود نتيجه آن فساد و دگرگونى در نظام آفرينش بود مى فرمايد:
(قُلْ لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتَا);1
«بگو اگر جز خدا در آسمان ها و زمين آلهه بود نظام هستى رو به فساد مى گذاشت».2
اگر «آلهه» كه جمع «اله» است به معناى خدايان باشد مفهوم آيه

1 . انبياء: آيه 22 .
2 . و در گذشته توضيحى در مورد داده شد.

صفحه 67
كه به صورت قضيه شرطيه است صحيح و پا برجا خواهد بود، زيرا اعتقاد به خدايان متعدد كه ملازم با تصرف جهان آفرينش است چنين پيامدى را به دنبال خواهد داشت، ولى اگر آلهه به معناى معبودها باشد چنين ملازمه اى صحيح نخواهد بود; به گواه اين كه سرتاسر جزيرة العرب را معبودهاى گوناگون پر كرده بود، ولى هيچ نوع فسادى در زمين و آسمان نبود.
بنابراين در صدق عبادت، اعتقاد به ربوبيت يا الوهيت
از مقوّمات عبادت است و با تجريد عمل از اين اعتقاد، مسئله تكريم و تعظيم مطرح مى شود. بوسيدن دست پدر و مادر يا
خفض جناح در برابر آن ها يكى از والاترين مراتب خضوع است، ولى هرگز عبادت نيست بلكه قرآن مجيد به آن دعوت مى كند
و مى فرمايد:
(وَ اخْفِضْ لَهُمَا جُنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِي صَغِيراً).1

1 . اسراء: آيه 24 .

صفحه 68
 
بدعت يا تصرف در شريعت خدا   
عقايد وهابيان
      4

بدعت يا تصرف در شريعت خدا

اگر كسى در حرمين شريفين زندگى كند، يا مدت كوتاهى براى برگزارى فريضه عمره و يا حج در آن جا به سر ببرد، از آمران به معروف وهابيان دو كلمه را بيشتر مى شنود:
1 . شرك و مشرك;
2 . بدعت و بدعت گذار.
درباره موضوع نخست، تحت عنوان «توحيد در ربوبيت و عبادت» بحث و گفتوگو كرديم و لغزش فكرى آنان را در برداشت از هر دو، روشن ساختيم، اكنون وقت آن رسيده است كه به تبيين معناى «بدعت» بپردازيم تا روشن شود چگونه در تعريف «بدعت» دچار تحريف شده اند.

صفحه 69

بدعت در لغت

بدعت در لغت عرب به معناى نوآورى است، عرب هركار بى سابقه را «بديع» مى نامد. و از آن جا كه خدا آسمان ها و زمين را بدون الگوى سابق پديدآورده است خود را (بَدِيعُ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضِ)1 ناميده است. ولى بدعت در اصطلاح علما، تصرف در قانون الهى است به صورت كاستن چيزى از آن و يا افزودن چيزى بر آن; به عبارت ديگر، نوعى نوآورى در آيين الهى كه سابقه اى در كتاب و سنت و ديگر مدارك دينى نداشته باشد.

شرك در تقنين، ريشه بدعت

در گذشته يادآور شديم كه يكى از مراتب توحيد، توحيد در تقنين و تشريع است; يعنى هر نوع قانون گذارى مخصوص مقام ربوبى است چنان كه مى فرمايد: (إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلّهِ)2. بنابراين هر نوع قانونى بدون دليل به شريعت الهى نسبت داده شود نوعى شرك در اين مرحله است، زيرا هيچ كس حق ندارد قانونى را تصويب كند و آن را به خدا نسبت دهد بدون اين كه در شريعت خدا وارد شده باشد.

1 . بقره: آيه 117 .
2 . يوسف: آيه 40 .

صفحه 70
لازم است در اين مورد، اندكى گسترده تر سخن بگوييم و آن اين كه چرا تشريع از آن خداست و چرا شارع فقط اوست و جز او قانون گذارى براى بشر نيست؟! زيرا در قانون گذار سه چيز شرط است و اين سه شرط فقط در ساحت اقدس الهى جمع مى باشد.

شرط نخست: انسان شناس كامل

كسى كه مى خواهد براى انسان قانونى وضع كند، بايد از غرايز مثبت و منفى او كاملا آگاه باشد، زيرا انسان با يك رشته خواسته هاى درونى خوب مانند عدالت خواهى، علم طلبى، گرايش به نيكى آفريده شده است و اين ها يك رشته غرايز مثبت اوست. در برابر آن، يك رشته غرايز منفى ـ البته به ظاهر منفى ـ دارد مانند شهوت و غضب و خودخواهى. قانون گذار بايد آن چنان برخواسته هاى درونى او مسلط باشد كه او را از افراط و تفريط در بهره گيرى از غرايز باز دارد و لازمه اش اين است كه انسان شناسِ كامل باشد. چنين شخصى جز خدا كسى نيست، لذا مى فرمايد:
(أَلاَ يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ);1»
«آيا آن كسى كه موجودات را آفريده از حال آن ها آگاه نيست؟! درحالى كه او (از اسرار دقيق) با خبر و آگاه است.

1 . ملك: آيه 14 .

صفحه 71
از آن جا كه خدا لطيف و خبير است انسان را بهتر از ديگران مى شناسد.

شرط دوم: پيراستگى از سود شخصى

هيچ فردى نمى تواند خود را از خودخواهى ولو به صورت جزئى پيراسته سازد، قانون گذار اگر بشر باشد، نا خود آگاه تحت تأثير خودخواهى قرار مى گيرد و مطابق منافع و مصالح خود، قانون وضع مى كند، از اين جهت بايد قانون گذار، سود و زيان انسان را بشناسد، ولى خود در جامعه نفع و ضررى نداشته باشد و در مجراى آن دو قرار نگيرد و اين جز خدا كسى ديگر نيست.

شرط سوم: تأثير نپذيرفتن از قدرت ها

قانون گذار بايد تحت تأثير قدرت هاى بزرگ قرار نگيرد تا بتواند مصالح انسان ها را دور از هر نوع تحزب تأمين كند. چنين كسى جز خدا نيست. غالباً انسان ها تحت تأثير جوّ حاكم و يا تمايلات احزاب قدرتمند قرار مى گيرند و قانون وضع مى كنند. از اين بيان نتيجه مى گيريم: فقط خداوند حق دارد كه براى انسان قانون وضع كند چون:
اولا: انسان شناس كامل است;
ثانياً: در جامعه سود و زيانى در جامعه ندارد;

صفحه 72
ثالثاً: تحت تأثير قدرت ها و احزاب چپ و راست قرار نمى گيرد.

پاسخ يك سؤال

اگر قانون گذار فقط خداست و تشريع و تقنين از آن اوست پس مجلس شوراى اسلامى چه سمتى دارد؟
پاسخ اين سؤال روشن است كار آنان قانون گذارى نيست بلكه برنامه ريزى است; آن هم در پرتو احكام الهى و قانون اساسى كه بر اساس كتاب و سنت تنظيم شده است. نمايندگان براى پيشرفت مملكت و يا دفاع از منافع آن، مقرراتى تصويب مى كنند كه قوه مجريه آن را اجرا كند.
بنابراين نسبت دادن هر چيزى چه از نظر فكرى و چه از نظر عملى، به شرع مقدس، درحالى كه در شرع چنين چيزى نباشد، بدعت ناميده مى شود و تنظيم كننده آن بدعت گذار خواهد بود و در تحقق بدعت شروطى لازم است كه به بيان آن ها مى پردازيم:

شرط نخست: قصد تصرف در شريعت الهى

انسان بدعت گذار كسى است كه مى خواهد در شريعت خدا دخل و تصرف كند يا از آن چيزى بكاهد، يا بر آن چيزى بيفزايد; مثلا ركعتى را بر نماز بيفزايد يا چيزى از آن بكاهد. يا عبادتى را به

صفحه 73
شرع نسبت بدهد كه در شرع وارد نشده است و يا در قوانين مربوط به عقد و ايقاع مانند بيع و اجاره تصرف كند و آن را به شرع نسبت دهد، درحالى كه در شرع وارد نشده است.
امّا اگر در عرصه فردى و يا اجتماعى مطلب تازه ـ شايسته و ناشايسته ـ را عرضه كند ولى به شرع نسبت ندهد بدعت ناميده نمى شود مثلا بازى هايى كه امروز به عنوان ورزش رايج است كارِ نوى است ولى بدعت نيست، زيرا به شريعت نسبت داده نمى شود. ولى آيا جايز است يا نه آن مسئله ديگرى است، يا ساختن كاخ هاى چند طبقه، نوعى بدعت در امر ساختمانى است ولى چون انجام چنين كارى را به شرع نسبت نمى دهند بدعت نخواهد بود. ولى در عين حال، حلال و حرام بودن آن موضوع جداگانه اى است. در برخى از كشورهاى اسلامى اختلاط زن و مرد آن هم بدون حجاب شرعى، رايج است و مسلماً اين كار بدعت نيست، زيرا شركت كنندگان عمل ناشايست خود را به شرع نسبت نمى دهند، ولى در عين حال حرام است. اين نوع بازى ها و خانه سازى ها و اختلاط زن و مرد، بدعت لغوى است; يعنى كار نو و جديدى است اما بدعت شرعى نيست در عين حال، اگر چيزى بدعت نبود دليل بر حلال بودن آن نيست، حلال و حرام بودن آن را بايد از راه ديگر به دست آورد.
تا اين جا روشن شد كه شرط نخست بدعت تصرف در

صفحه 74
شريعت الهى است.

شرط دوم: نداشتن پشتوانه شرعى

از آن جا كه بدعت، تصرف در شريعت خداست، اين تصرف در صورتى تحقق مى پذيرد كه در شريعت اسلام بر آن كارِ جديد، دليل خصوصى و يا عمومى كه مورد و غير مورد را شامل شود، وجود نداشته باشد والاّ هر عمل نو كه ريشه در شريعت داشته باشد شرعاً بدعت شمرده نمى شود.
اگر دولت اسلامى ارتش خود را با آخرين سلاح هاى دفاعى امروز مجهز مى كند كه بتواند از آب و خاك كشور دفاع نمايد چنين تجهيزات به صورت خصوصى در قرآن و سنت وارد نشده اما پشتوانه كلى و عمومى دارد و آن اين كه خدا مى فرمايد:
(وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّة وَ مِنْ رِبَاطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّهِ وَ عَدُوَّكُمْ وَ آخَرِينَ مِنْ دُونِهِمْ لاَ تَعْلَمُونَهُمُ اللّهُ يَعْلَمُهُمْ وَ مَا تُنْفِقُوا مِنْ شَيءْ فِي سَبِيلِ اللّهِ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَ أَنْتُمْ لاَ تُظْلَمُونَ);1
«هر نيرويى در قدرت داريد براى مقابله با آن ها (دشمنان)، آماده سازيد و (همچنين) اسب هاى ورزيده (براى ميدان نبرد)، تا به

1 . انفال: آيه 60 .

صفحه 75
وسيله آن، دشمن خدا و دشمن خويش را بترسانيد و (همچنين) گروه ديگرى غير از اين ها را، كه شما نمى شناسيد و خدا آن ها را مى شناسد! و هر چه در راه خدا (و تقويت بنيه دفاعى اسلام) انفاق كنيد، به طور كامل به شما بازگردانده مى شود و به شما ستم نخواهد شد».
اين آيه به صورت كلى اجازه مى دهد كه دولت اسلامى بنيه دفاعى خود را مطابق شرايط روز تقويت كند، بنابراين هر چيزى كه در عرف مردم، سلاح دفاعى شمرده شود تأسيس و تهيه آن بدعت نيست، چون به شرع نسبت داده نمى شود و اگر هم به شرع نسبت داده شود، بدعت نخواهد بود، زيرا پشتوانه قرآنى دارد.

شرط سوم: اشاعه آن در ميان مردم

اگر كسى در زندگى شخصى خود چنين تصرفاتى را انجام دهد; يعنى چيزى كه در شريعت نيست به آن معتقد شود و يا عملا انجام دهد اين كار در صورتى بدعت شمرده مى شود كه آن را در ميان مردم از طريق نوشتار و گفتار ترويج كند. در غير اين صورت كار حرامى را مرتكب شده ولى بدعت نخواهد بود.
بنابراين در صدق بدعت سه شرط لازم است:
1 . تصرف در شريعت: نسبت دادن كار نو به شريعت;
2 . در شريعت دليلى بر وجود نباشد نه دليل عام و نه دليل

صفحه 76
خاص;
3 . ترويج آن در ميان مردم در قالب كتاب، سخنرانى، رسانه و... .
براى توضيح بيشتر يك رشته تعريف هايى كه عالمان فريقين براى بدعت بيان كرده اند در اين جا يادآور مى شويم:
1 . سيدمرتضى (م436ق) مى گويد: «البدعة: الزيادة فى الدين او النقصان منه مع اسناده الى الدين»1; بدعت يعنى افزودن چيزى بر دين و يا كاستن آن به شرط اين كه كار خود را به دين نسبت دهد.
2 . ابن حجر عسقلانى (م852ق) از علماى اهل سنت بدعت را چنين توصيف مى كند: «البدعة ما احدث و ليس له اصل فى الشرع و ما كان له اصل يدل عليه الشرع فليس ببدعة»2; بدعت نوآورى است كه دليلى در شرع براى آن نباشد، اما اگر اصل و ريشه اى در دين داشته باشد هرگز بدعت نخواهد بود.
بر اساس تعريف دوم هر گونه نوآورى در امور نظامى و دفاعى كه به شرع نسبت داده شود بدعت نيست، چون اصلى در قرآن دارد; چنان كه گذشت.
3 . ابن حجر هيتمى بدعت را چنين تعريف مى كند: «ما احدث

1 . رسائل المرتضى، ج3، ص83.
2 . فتح البارى، ج5، ص156.

صفحه 77
و ليس له اصل فى الشرع و ما كان له اصل فى الشرع فليس ببدعة».1
با توجه به تعريف هاى سه گانه چيزى جديدى كه به شرع نسبت داده نشود بدعت نيست ولى ممكن است حرام باشد.

دلايل حرمت بدعت

عقل و نقل، هر نوع بدعت گذارى را تقبيح مى كنند، اما از
نظر خرد، هرگاه مقام تقنين و تشريع از آن خدا باشد هر نوع
تشريع جديد با قيد انتساب به خدا، نوعى تصرف در قلمرو
امور الهى است; چه كارى زشت تر از اين كه انسان ناتوانى،
در قلمرو امور الهى بدون اذن او تصرف كند; به ديگر سخن، ربوبيت از آنِ خداست و سرنوشت انسان از نظر تشريع در
دست اوست، آدم بدعت گذار مدعى مقام ربوبى است كه از شئون خدا مى باشد.
اما از نظر نقل كافى است كه بدانيم عرب جاهلى برخى از چيزها را حرام و بعضى ديگر را حلال مى شمردند و همه را به خدا نسبت مى دادند، قرآن در تقبيح عمل آنان مى گويد:

1 . التبيين بشرح الأربعة، ص221.

صفحه 78
(قُلْ اللّهُ أَذِنَ لَكُمْ أَمْ عَلَى اللّهِ تَفْتَرُونَ);1
«بگو آيا خدا چنين اذنى را به شما داده است يا بر خدا افترا مى بنديد».
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(وَ لاَ تَقُولُوا لِمَا تَصِفُ أَلْسِنَتُكُمُ الْكَذِبَ هَذَا حَلاَلٌ وَ هَذَا حَرَامٌ لِتَفْتَرُوا عَلَى اللّهِ الْكَذِبَ إِنَّ الَّذِينَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللّهِ الْكَذِبَ لاَ يُفْلِحُونَ);2
«به خاطر دروغى كه بر زبانتان جارى مى شود (و چيزى را مجاز و چيزى را ممنوع مى كنيد). نگوييد: «اين حلال است و آن حرام»، تا بر خدا افترا ببنديد به يقين كسانى كه به خدا دروغ مى بندند، رستگار نخواهند شد!»
از آيه استفاده مى شود فردى كه بدون اذن خدا چيزى را به او نسبت بدهد، مفترى است. گذشته از اين آيات، حديث نبوى بهترين شاهد بر تحريم بدعت است و خطيبان سعودى نيز اين حديث را در آغاز خطبه هاى خود مى خوانند اينك متن حديث:
«ان احسن الحديث كتاب اللّه و خير الهدى هدى محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) و شر الامور محدثاتها»;

1 . يونس: آيه 59 .
2 . نحل: آيه 116 .

صفحه 79
«بهترين سخن كتاب خدا و بهترين روش، روش پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و بدترين امور بدعت ها (پديده هاى مخالف دين) است».1
افراد سطحى نگر در معناى حديث دچار اشتباه مى شوند و تصور مى كنند هر كار نو، بدعت است و لذا اولين كار نو كه در زندگى صحابه پديد آمد الك كردن آرد بود كه سبوس آن را از آرد جدا مى كردند. در آن موقع يك مرتبه صدا بلند شد گروهى گفتند «شر الامور محدثاتها» درحالى كه الك كردن آرد ارتباطى به حديث رسول گرامى ندارد، زيرا متصديان اين كار هرگز مدعى نبودند كه ما اين كار را به دستور پيامبر گرامى انجام مى دهيم يا خدا چنين دستورى را به ما داده است. بلكه غرض آن ها خوردن نان لذيذتر بود. بنابراين تطبيق حديث بر چنين كارى و امثال آن حاكى از سطحى نگرى است. اگر ما هر كار نوى را بدعت بدانيم بايد بگوييم زندگى همه مردم در عربستان سعودى غرق در بدعت است: از ساختمان هاى چند طبقه گرفته تا خودروهاى آخرين سيستم و وسايل سرمايش و گرمايش و رسانه هاى گوناگون، همگى جديد است و در عصر رسالت حتى قرن ها بعد، وجود نداشته است.
تا اين جا ما با حقيقت بدعت و شرايط آن و يا دلايل تحريم آن از نظر خرد و حديث آشنا شديم، ولى شايسته است بحثى هم

1 . بحارالأنوار، ج 77، ص 122، حديث 23 .

صفحه 80
درباره ريشه هاى بدعت انجام دهيم. البته مقصود بدعت هاى كلان نيست كه كار دين سازانى مانند باب و بهاء است، بحث ما در بدعت هاى جزئى است كه گاهى در متن دين اسلام پديد مى آيد. اينك به ريشه هاى آن اشاره مى كنيم:

الف ) تقدس مآبى

يكى از علل رشد بدعت در متن دين، «تقدس مآبى» انسان هاى جاهل و نادان است; از باب نمونه: پيامبر گرامى در ماه رمضان با دهن روزه عازم فتح مكه بود، هنگامى كه به نقطه خاصى رسيد كاسه آبى طلبيد و افطار كرد و قريب به اين مضمون فرمود: آن خدايى كه امر كرده كه در حَضَر روزه بگيرم، همان خدا به من امر كرده است كه در سفر روزه خود را بشكنم و قرآن نيز مى فرمايد: (فَمَنْ كَانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً أَوْ عَلَى سَفَر فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّام أُخَرَ).1
اغلب كسانى كه در ركاب پيامبر بودند روزه خود را شكستند، اما گروهى با دهان روزه به سفر خود ادامه دادند و تصور كردند اگر با دهان روزه به سوى جهاد بروند، فضيلت بيشترى خواهند داشت. شايد شنيده بودند كه «أفضل الاعمال أحمزها». وقتى خبر تقدس مآبى اين گروه به پيامبر رسيد: آنان را گنهكار توصيف كرد:

1 . بقره: آيه 185 .

صفحه 81
«سمّاهم رسولُ اللّه عصاة»1.
توگويى اين خشكه مقدس ها نخستين آيه از سوره حجرات را نخوانده بودند كه خدا مى فرمايد:
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَىِ اللّهِ وَ رَسُولِهِ);2
«اى افراد با ايمان بر خدا و پيامبر پيشى نگيريد (جلوتر نرويد و عقب تر هم نمانيد)».

ب ) تعصب هاى ناروا

گاهى تعصب هاى ناروا و بى جا، سبب پديده بدعت مى شود. شهر طائف در ميان قلعه بسيار محكمى قرار داشت به اندازه اى كه مسلمانان نتوانستند آن جا را بگشايند و به مدينه بازگشتند، سرانجام سران طائف تصميم گرفتند با پيشنهاد شروطى، اسلام را بپذيرند. گروهى را به مدينه فرستادند تا ميان آنان و مسلمانان صلح نامه اى به امضا برسد، در آن صلح نامه پذيرش اسلام خود را مشروط به چهار چيز كرده بودند:
1 . برپايى بت خانه براى زنان تا سه سال;
2 . مردم طائف تجارت پيشه اند ربا براى آنان حلال باشد;

1 . صحيح مسلم به شرح نووى، ج7، ص232 و كافى، ج4، ص127، حديث5.
2 . حجرات: آيه 1 .

صفحه 82
3 . زنانى در طائف هستند كه كار آنان روسپى گرى است آنان در عمل خود، آزاد باشند;
4 . خواندن نماز براى ما مشكل است ما از گزاردنِ آن معاف باشيم.
صلح نامه به وسيله يكى از صحابه پيامبر نوشته شد، هنگامى كه خدمت پيامبر بردند تمام آن ها را رد كرد، زيرا چگونه اجازه دهد بت خانه تا سه سال سر پا باشد، درحالى كه اساس بعثت تمام پيامبران مبارزه با بت پرستى است. وقتى بند دوم را براى حضرت خواندند حضرتش اين آيه را خواند:
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ ذَرُوا مَا بَقِىَ مِنَ الرِّبَا إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ);1
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد! از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد، و آنچه از (مطالبات) ربا باقى مانده، رها كنيد اگر ايمان داريد!».
وقتى بند سوم را براى حضرتش خواندند اين آيه را خواند:
(وَ لاَ تَقْرَبُوا الزِّنى إِنَّهُ كَانَ فَاحِشَةً وَ سَاءَ سَبِيلاً);2
«و نزديك زنا نشويد، كه كار بسيار زشت و بد راهى است!»
و آن گاه كه بند چهارم را خواندند فرمود:

1 . بقره: آيه 278 .
2 . اسراء: آيه 32 .

صفحه 83
«لاَ خَيْرَ فِى دِين لاَ صَلاَةَ فِيْهِ»;
«دينى كه در آن نماز و پرستش خدا نباشد، در آن خيرى نيست».1

ج ) اعمال سليقه شخصى

گاهى سليقه هاى شخصى سبب بروز بدعت مى شود. ياران پيامبر در حجة الوداع، «حج إفراد» نيت كرده بودند و تفاوت حج افراد با حج تمتع اين است كه نخست اعمال حج را انجام مى دهند سپس جدا از حج در ماه هاى بعد مراسم عمره را انجام مى دادند.
اعراب در جاهليت خواه در مدينه و خواه در مكه از حج تمتع رويگردان بودند علت آن را فعلا متذكر نمى شويم. و لذا در ماه ذى حجه اعمال حج را انجام مى دادند عمره را به ماه هاى بعد مانند رجب و غيره. تأخير مى انداختند هنگامى كه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) به مكه رسيد و حضرتش در سعى بود جبرئيل نازل شد و فرمود: به همگان برسانيد كه نيت خود را از حج افراد، به حج تمتع بازگردانند. پيامبر گرامى به مردم فرمود: مردم! همين الآن جبرئيل اين جاست و فرمان مى دهد كه از حج افراد به حج تمتع عدول كنيد. عرض كردند: يا رسول الله ما در ميقات به نيت حج افراد مُحرم

1 .ابن اثير جزرى، الكامل في التاريخ، ج2، ،ص284.

صفحه 84
شده ايم، فرمود: اشكالى ندارد نيت خود را برگردانيد.1 اما گروهى از صحابه به شدت با اين كار مخالفت كردند و گفتند: آيا صحيح است ما حج تمتع انجام دهيم و نتيجه اش اين مى شود بين اعمال عمره و اعمال حج، از احرام بيرون بياييم و با همسران نزديكى انجام دهيم و درحالى كه آب غسل از سر و صورت ما مى ريزد به سوى عرفات روانه شويم.
اين نوع سليقه شخصى، آنان را از عمل به دستور پيامبر رويگردان ساخت و اگر هم انجام دادند به شدت از عمل خود ناراحت بودند، لذا هنگامى كه برخى بر مسند خلافت نشستند از حج تمتع جلوگيرى كردند; هر چند تحريم وى اثرى در ميان مسلمانان نگذاشت.
كلينى حديثى از اميرمؤمنان درباره كسانى كه سليقه شخصى خود را در دين اعمال مى كنند نقل مى كند:
«أيّها الناس! انّما بدءُ وقوعِ الفتن اهواء تُتَّبعَ و احكام تُبتَدَع يُخالَفُ فيها كتابُ اللّه»;2
«همانا ريشه فسادها و فتنه ها (در ميان مردم) از پيروى از خواسته هاى نفس و بدعت هايى سرچشمه مى گيرد كه برخلاف

1 . صحيح مسلم، ج4، ص37، باب وجوه الاحرام.
2 . كافى، ج1، ص54، باب البدع والرأي والمقائيس.

صفحه 85
قرآن ]و احكام الهى [صادر مى گردد».
شايسته است از اين بحث كلى نتيجه گيرى كنيم و مواردى را مورد بررسى قرار دهيم.

1. سجده بر تربت حسينى

شيعه اماميه معتقد است كه نمازگزار بايد بر زمين سجده كند يعنى بر خاك و سنگ و امثال آن.اما امروزه عمل به اين شرط در خانه ها و در مساجد امكان پذير نيست، لذا شيعيان ناچارند مقدارى از خاك را همراه داشته باشند كه بر آن سجده كنند. هنگامى كه چشم غير شيعه بر مهرها مى افتد تصور مى كنند كه آن ها بت هستند و شيعيان بر بت سجده مى كنند. درحالى كه عمل آنان عمل به دستور پيامبر است كه فرموده است:
«جُعِلَتْ لي الارضُ مَسْجِداً وَ طَهُوراً»;1
«روى زمين براى من سجده گاه و محل تيمم است».
يعنى بر آن چه تيمم مى شود، همان نيز سجده گاه است. روى زمين جايگاه تيمم است همان نيز جايگاه سجده است.
بنابراين اگر شيعيان در مساجد بر اين گِل هاى خشك شده سجده مى كنند عمل به دستور پيامبر است.

1 . صحيح بخارى ، شماره 438.

صفحه 86
در اين جا يادآور مى شويم كه بايد بين دو عنوان فرق بگذاريم:
1 . سجده بر چيزى;
2 . سجده براى كسى.
شيعيان از طريق گذاردن پيشانى بر خاك، براى خدا سجده مى كنند و اگر گاهى بر تربت حسينى سجده مى كنند چون اين خاك نوعى تقدس دارد، زيرا در دلِ خود، سالار شهيدان را در بر گرفته و خاك آن جا با خون آنان آغشته شده است و سجده بر چنين خاكى مايه تقرب به در گاه الهى است.

2. تقسيم بدعت به حسنه و سيئه

در ميان برخى فقيهان اسلامى بدعت به دو قسمت تقسيم مى شود: حسنه و سيئه.
آيا اين تقسيم صحيح است؟
بايد ديد مقصود از بدعت در اين جمله چيست؟ اگر مقصود بدعت لغوى يعنى كارِ جديد ولى بدون وابستگى به شريعت است، اين تقسيم صحيح است، زيرا كارهاى نو در جامعه گاهى به صلاح انسان است مانند هواپيما، تلفن و وسايل مدرن ديگر، گاهى هم به ضرر اوست، مانند سلاح هاى كشتار جمعى. در اين جا مى توان گفت اين نوع كارهاى نو كه در جامعه پديد آمده است گاهى زيبا و گاهى نازيباست.

صفحه 87
ولى اگر اين دو نوع كار را به شرع نسبت بدهيم، مسلماً اين تفسير صحيح نيست، زيرا تصرف در قانون خدا مطلقاً بد و نازيباست و هيچ بدعتى در جهان نمى تواند زيبا باشد. اكنون به ريشه اين اصطلاح پى مى بريم.

3. صلاة تراويح

پيامبر گرامى نوافل شب هاى ماه رمضان را به صورت فرادى مى خواند، چند بار هم كه خواست در مسجد برگزار كند برخى
از مسلمانان به او اقتدا كردند، حضرت از اين كار ناراحت شد
و ديگر شب هاى ماه رمضان براى انجام نوافل به مسجد نيامد. از
آن زمان به بعد هم مسلمانان، نوافل شب هاى رمضان را در مسجد و خانه به صورت فرادى انجام مى دادند. در دوران خلافت عمر بن خطاب اين مسئله دگرگون شد، او مشاهده كرد كه نمازگزاران
در گوشه و كنار مسجد به صورت فرادى يا به صورت جماعت هاى مختلف مشغول نوافل هستند، تصميم گرفت امامى براى آن ها تعيين كند كه همگى به صورت دسته جمعى نماز بخوانند، فردا شب يا شب بعد از آن وارد مسجد شد ديد همگان به اُبَىّ بن كعب اقتدا كرده اند، آن موقع اين جمله را گفت: «هذه بدعة حسنة». درحالى كه اين نوع عمل نو كه تصرف در قانون الهى بود نمى توانست موصوف به حسنه باشد. اما اين كه چرا بايد نوافل

صفحه 88
را در غير مسجد انجام داد در اين مورد حديثى از پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)را يادآور مى شويم.
«صلوا اَيّها النّاس في بيوتكم فإنّ أفضل صلاة المرء في بيته إلاّ الصلاة المكتوبة»1;
«اى مردم! همه نمازها را در خانه هاى خود به جاى آوريد، به راستى كه برترين نماز آن است كه در خانه باشد; مگر نماز واجب كه در مسجد برگزار مى شود».
با كمال تأسف هنوز هم اين بدعت به قوت خود در غالب كشورهاى اسلامى پابرجاست، درحالى كه پيامبر از انجام دادنِ آن با جماعت اظهار انزجار كرد. مدت ها نيز همه مسلمانان به صورت فرادى مى خواندند.

4. تحريم جشن هاى ميلاد پيامبر

وهابيان هر نوع همايش را در ميلاد پيامبر تحريم مى كنند و در ماه هاى ربيع الاول درحالى كه كشورهاى اسلامى در ايام ميلاد آن حضرت غرق و شادى و سرورند، رسانه هاى وهابيان به شدت از آن انتقاد مى كنند. حال آن كه اين نوع جشن ها و همايش ها هر چند دليل بالخصوص در قرآن و سنت ندارند، اما به صورت كلى و

1 . سنن النسائي: ج3، ص161 .

صفحه 89
عمومى پشتوانه قرآنى دارند.
1 . قرآن كريم در مقام بيان نعمت هايى كه به پيامبر اكرم ارزانى داشته است چنين مى فرمايد:
(أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ * وَ وَضَعْنَا عَنْكَ وِزْرَكَ * الَّذِي أَنْقَضَ ظَهْرَكَ * وَ رَفَعْنَا لَكَ ذِكْرَكَ);1
«آيا ما سينه تو را گشاده نساختيم * و بار سنگين تو را از تو برنداشتيم؟! * همان بارى كه سخت بر پشت تو سنگينى مى كرد! * و آوازه تو را بلند ساخيتم!».
محل شاهد آيه (وَ رَفَعْنَا لَكَ ذِكْرَكَ) است، اين آيه يكى از نعمت هاى خدا را بر پيامبر چنين معرفى مى كند كه ما تو را بلند آوازه كرديم. از اين آيه استفاده مى شود، ترفيع نام پيامبر در جامعه مطلوب خداست. اكنون سؤال مى شود: آيا اين نوع اجتماعات كه در آن آياتى كه در شأن پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)وارد شده را تلاوت مى كنند ترفيع ياد پيامبر است يا خلاف آن. همگان مى گويند اين نوع اعمال، تجسم بخشيدن به ترفيع نام و نشان اوست.
2 . قرآن كريم درباره حضرت مسيح، اين داستان را نقل مى كند كه: حواريون حضرت مسيح گرسنه بودند از او درخواست كردند كه براى رفع گرسنگى از خدا بخواهد براى آنان مائده اى از آسمان

1 . شرح: آيات 1-4 .

صفحه 90
بفرستد. حضرت مسيح به درخواست آنان پاسخ مثبت گفت و با خدا چنين راز و نياز كرد:
(رَبَّنَا أَنْزِلْ عَلَيْنَا مَائِدَةً مِنَ السَّمَاءِ تَكُونُ لَنَا عِيداً لاَِوَّلِنَا وَ آخِرِنَا وَ آيَةً مِنْكَ وَ ارْزُقْنَا وَ أَنْتَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ);1
«پروردگارا! از آسمان مائده اى بر ما بفرست! تا براى اول و آخر ما، عيدى باشد و نشانه اى از تو، و به ما روزى ده! تو بهترين روزى دهندگانى!».
اكنون سؤال مى شود جايى كه مائده سماوى كه فقط رفع گرسنگى مى كند سبب مى شود كه حضرت مسيح روز نزول آن را تا روز قيامت عيد الهى اعلام كند آيا ولادت پيامبر گرامى به اندازه يك مائده سماوى نيست، مولودى كه توانست چهره جهان را عوض كند و بشريت را از جهل و نادانى، نجات دهد و بت پرستان را به راه راست هدايت نمايد.
درهرحال، آقايان وهابى براى پادشاهان و شاه زادگان همايش هايى برگزار مى كنند، شاعران سروده هايى مى خوانند همه اين ها را بدعت نمى دانند، امّا همايشى را كه به شكرانه موعود آسمانى انجام مى گيرد بدعت مى خوانند.

1 . مائده: آيه 114 .

صفحه 91

راه پيش گيرى از بدعت در دين

اكنون كه روشن شد بدعت پديده بسيار زشتى است كه در
كنار شجره دين رشد مى كند آيا پيامبر اسلام راهى براى
پيش گيرى آن مشخص فرموده است؟ تا ملاك بازشناسى حق از باطل باشد.
پاسخ اين سؤال روشن است. حضرتش كسانى را كه به ما معرفى كرده كه با پيروى از آن ها مى توان باطل را از پيكر دين جدا كرد، او به فرموده محدثان اسلام گفته است:
«انى تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه و عترتى اهل بيتى»;1
«من دو چيز گرانبها در ميان شما مى گذارم: يكى كتاب خدا و ديگرى عترت و خاندان من است».
بنابراين با مراجعه به اين دو يادگار گرانبها مى توان حق را از باطل جدا كرد و حقيقت دين را از كاستى و فزونى حفظ نمود.
در حديث ديگر و خاندان خود را بسان كشتى نوح دانسته و مى فرمايد:
«مثل اهل بيتى فيكم كمثل سفينة نوح من ركبها نجى و من تخلف عنها غرق»;2

1 و2. اين دو حديث متواتر است، براى آگاهى از مدارك آن به كتاب المراجعات، ص76 رجوع شود.

صفحه 92
«مَثَل اهل بيت من در ميان شما مانند كشتى نوح است، هر كس بر آن كشتى سوار شد نجات يافت و كسى كه بازماند غرق شد».
يعنى اگر مسلمانان بر سفينه اهل بيت(عليهم السلام) سوار شوند و از رفتار و گفتار آنان پيروى كنند آيين حق پابرجا مى ماند و علف هرز، در كنار آن رشد نمى كنند. حديث ثقلين پس از حديث غدير، متواتر و پس از آن حديث سفينه است. اگر در طول اين چهارده قرن اين همه فرقه ها در سرزمين اسلام رشده كرده به علت اين است كه اكثريت جامعه اسلامى از راهنمايى اهل بيت(عليهم السلام) محروم بودند.

صفحه 93
 
   
عقايد وهابيان
      5

زيارت قبور پاكان

زيارت قبور پاكان، مسئله سومى است كه وهابيان در برخى از فروع و شقوق آن دچار اشتباه شده اند. آنان اصل زيارت قبور را پذيرفته اند، اما سفر براى زيارت قبور را حرام مى دانند.
قبورى كه انسان زيارت مى كند چند گروهند:
1 . قبور عزيزان;
2 . مقابر عمومى مسلمانان جهان;
3 . قبور عالمان و فقيهان اسلام;
4 . قبور شهدا و كسانى كه در راه خدا جان باخته اند;
5 . قبور پيامبر گرامى و امامان معصوم(عليهم السلام) .
زيارت همه اين قبور در اسلام، مستحب است و آثار سازنده اى دارد، و همگى مى دانيم كه احكام الهى بر محور مصالح و مفاسد دور مى زند.

صفحه 94

1 . زيارت قبور عزيزان

فرض كنيد مادرى، جوان عزيز و مورد علاقه خود را از دست داده و در فراق او بى تابى مى كند، چنين مادرى مى خواهد سرقبر فرزندش برود و فاتحه يا سوره يس بخواند1 و اشك بريزد تا مقدارى از گرفتگى روحى او كاسته شود و در موقع اشك ريختن كوچك ترين كلمه اى بر خلاف رضاى خدا، بر زبانش جارى نمى سازد، آيا چنين كارى اشكالى دارد؟ به طور مسلم نه.
زيرا اسلام، آيين فطرى است و فطرت انسان ها چنين امرى را مى خواهد آيا اسلام با چنين امر فطرى مخالفت مى كند درحالى كه مى فرمايد:
(فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَةَ اللّهِ التي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لاَ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ);2
«پس روى خود را متوجّه آيين خالص پروردگار كن! اين فطرتى است كه خداوند، انسان ها را بر آن آفريده، دگرگونى در آفرينش الهى نيست، اين است آيين استوار ولى اكثر مردم نمى دانند!».
***

1 . از پيامبر اسلام نقل شده: «اقرأ سورة يس على موتاكم»، سنن ابن ماجه، حديث شماره 1448 .
2 . روم: آيه 30 .

صفحه 95

2 . زيارت قبور مسلمانان

در تمام كشورهاى اسلامى، مسلمانان به قبرستان ويژه خود مى روند و براى اموات طلب آمرزش مى كنند، پيامبر درباره اين
نوع زيارت فرمود: «زوروا القبور فان لكم فيها عبرة»1، «قبور مسلمانان را زيارت كنيد، زيرا در چنين زيارتى درس عبرت است». اين كار سبب مى شود كه انسان به دنيا دل نبندد و با ديدگان عبرت ببيند
كه پايان زندگى نهفتن در دل خاك; آن هم با چند متر پارچه سفيد است.
صادق سرمد شاعر معاصر(متوفى1339ش) به مصر رفته و اهرام فراعنه را از نزديك ديده كه با آن همه قدرت زير تلّى از خاك نهفته اند و از اين طريق درس عبرت گرفته و سروده اى دارد كه ما سه بيت از آن را نقل مى كنيم:
به مصر رفتم و آثار باستان ديدم *** به چشم آنچه شنيدى ز داستان ديدم
گواه قدرت شاهان آسمان درگاه *** بسى هرم ز زمين سر بر آسمان ديدم
تو كاخ ديدى و من خفتگان در دل خاك *** تو نقش قدرت و من نعش ناتوان ديدم

1 . كنزالعمال، ج15، ص647، شماره 452558 .

صفحه 96
او در اين اشعار، بى وفايى دنيا را ترسيم كرده و در حقيقت به گفتار پيامبر كه فرموده است «زَوِّرُوا الْقُبورَ فَإنّها تُذكّركُم الآخِرَة»; به زيارت اهل قبور برويد، زيرا شما را به ياد آخرت مى اندازد.1 تجسم بخشيده است، زيرا در زير خروارها خاك، شاهان قدرتمندى نهفته اند تو گويى اصلا به اين جهان نيامده اند و داراى شوكت و قدرتى نبوده اند.
***

3 . زيارت قبور عالمان و دانشمندان

در سال هاى گذشته، حافظان و نگهبان دين و عالمان بزرگوارى بودند كه بسان شمع سوخته اند و اطراف خود را روشن ساخته اند، شتافتن به زيارت قبور آنان نوعى تكريم و قدرشناسى از زحمات شان است، در عين حال ترغيب نسل حاضر به فراگيرى علم و دانش است، زيرا با چشم خود مشاهده مى كنند كه جامعه چگونه از آنان حياً و ميتاً تكريم و قدردانى مى كنند; حتى پس از بدرود زندگى، آنان را به دست فراموشى نمى سپارند.
***

1 . سنن ابن ماجة، ج1، ص114، باب ماجاء فى القبور.

صفحه 97

4 . زيارت قبور شهيدان

شهيدان راه حق با ريختن خون خود، درخت تناور اسلام را آبيارى كرده اند و اگر چنين ايثارى در كار نبود شجره طيبه اسلام به بار نمى نشست. زيارت قبور آنان، ترويج از مكتب ايثار است كه پايه استقلال كشور و بقاى مذهب است . دختر گرامى پيامبر هر هفته به زيارت قبر عموى خود «حمزه» به اُحد مى رفت و در كنار قبر او دو ركعت نماز مى خواند1. ما اگر بخواهيم فرهنگ ايثار و شهادت در كشور زنده بماند بايد از شهيدان راه حق تقدير كنيم و يكى از راه هاى تقدير، زيارت قبور آنان است.
***

5 . زيارت قبر پيامبر و امامان

زيارت قبر پيامبر و امامان نوعى ميثاق و بستن پيمان با آن هاست كه راه شان را ادامه خواهيم داد،ازاين رو در روايات آمده است زائران خانه خدا دست روى حجرالاسود بگذارند و چنين بگويند:
«أمانتي أدّيتها و ميثاقي تَعاهدتُه، لتَشْهدَ لي بالمُوافاةِ»;
«اى حَجَر آگاه باش امانتى كه برگردن من بود ادا نمودم و پيمان

1 . مستدرك حاكم، ج1، ص377 و وفاء الوفاء، ج2، ص112 .

صفحه 98
خود را با ابراهيم خليل تجديد كردم تا تو بر اين تجديد پيمان گواهى دهى».
البته گروهى مى گويند «استلام» حجر چه سودى دارد. ولى آنان از اين نكته غافلند كه زائر به ظاهر با حجر پيمان مى بندد ولى در حقيقت با ابراهيم خليل پيمان مى بندد كه در راه، نشر توحيد از پاى ننشست. ولى چون دست زائر خانه خدا، به ابراهيم نمى رسد، دست روى يادگار او مى گذارد.
گذشته از اين، در برخى از روايات آمده است كه همين سنگ، روز قيامت بر عمل انسان گواهى مى دهد و اين مطلب بعيد نيست، زيرا قرآن، سراسر عالم آفرينش را، موجوداتى آگاه معرفى كند آن جا كه مى فرمايد:
(وَ إِنْ مِنْ شَيءْ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لَكِنْ لاَ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كَانَ حَلِيماً غَفُوراً);1
«آسمان هاى هفت گانه و زمين و كسانى كه در آن ها هستند، همه تسبيح او مى گويند و هر موجودى، تسبيح و حمد او مى گويد ولى شما تسبيح آن ها را نمى فهميد او بردبار و آمرزنده است».
يعنى چيزى در جهان نيست مگر اين كه خدا را از هر نوع شرك تنزيه مى كند ولى شما شيوه تسبيح آنان را نمى فهميد.

1 . اسراء: آيه 44 .

صفحه 99
زيارت قبر پيامبر و جانشينان معصوم در حقيقت نوعى بستن پيمان با ذوات مقدسى است كه ما را به راه راست هدايت
كرده اند.
البته گروهى با پيامبر در حال حيات وى پيمان بسته اند
و عده اى ديگر ـ كه بيشتر مسلمانان هستند ـ پس از درگذشت او.
با او پيمان مى بندند، خدا درباره گروه نخست چنين
مى فرمايد:
(لَقَدْ رَضِيَ اللّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَ أَثَابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً);1
«خداوند از مؤمنان ـ هنگامى كه در زير آن درخت با تو بيعت كردند ـ راضى و خشنود شد خدا آنچه را در درون دل هايشان (از ايمان و صداقت) نهفته بود مى دانست، از اين رو آرامش را بر دل هايشان نازل كرد و پيروزى نزديكى به عنوان پاداش نصيب آن ها فرمود».
زيارت قبر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) داراى چنين پيامى است.
***

1 . فتح: آيه 18 .

صفحه 100

سيره مسلمانان و زيارت قبر پيامبر

پس از درگذشت پيامبر، سيره تمام مسلمانان، زيارت قبر آن راد مرد الهى است. شگفت اين است كه چند روزى از وفات پيامبر نگذشته بود كه يك عرب بيابانى آمد در برابر قبر پيامبر ايستاد و يك آيه و دو شعر زير را خواند و رفت:
(وَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُول إِلاَّ لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللّهِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوَّاباً رَحِيماً);1
«ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر براى اين كه به فرمان خدا، از وى اطاعت شود و اگر اين مخالفان، هنگامى كه به خود ستم مى كردند (و فرمان هاى خدا را زير پا مى گذاردند) به نزد تو مى آمدند و از خدا طلب آمرزش مى كردند و پيامبر هم براى آن ها استغفار مى كرد خدا را توبه پذير و مهربان مى يافتند».
آن گاه خودش را روى قبر پيامبر افكند و اين دو بيت را سرود:
يا خيرَ من دُفِنتْ فى القاع اعظُمه *** فطابَ مِنْ طيبهنّ القاعُ والأُكُم
نفسي الفداءُ لقبر أنت ساكِنُه *** فيه العفافُ و فيه الجودُ و الكرمُ

1 . نساء: آيه 64 .

صفحه 101
جانم فداى كسى كه استخوان هايش زير خاك نهفته است و اين سرزمين به همين جهت، پاك و پاكيزه شده است.
جانم فداى خاكى كه تو را در برگرفته و عفت وجود و بخشندگى در آن نهفته است.
اين عرب بيابانى با اين عمل، فهم خود را از آيه مباركه روشن ساخت و عملا تفهيم كرد كه آيه ياد شده مخصوص دوران حيات پيامبر نيست.1
شگفت اين جاست كه وهابيان با كمال وقاحت، كسانى را كه به زيارت قبر پيامبر و اولياى الهى مى روند «قبورى» و يا «قبوريان» مى خوانند و اين نوعى شماتت و در حقيقت تنابز به القاب است كه اسلام از آن نهى فرموده است.2
حضرت رضا(عليه السلام) ـ كه ملقب به عالم آل محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) است ـ درباره زيارت قبر پيامبر و اولياى الهى مى فرمايد:
«إنّ لكلِّ إمام عَهْداً في عُنُقِ أوليائِهِ وَ شِيعتِهِ و إنّ مِنْ تَمامِ الوفاءِ بالعهدِ زيارةُ قُبورِهم»;3
«براى هر امامى عهد و پيمانى برگردن دوستان و پيروان اوست و

1 . وفاء الوفا فى احوال دار المصطفى، ج4، ص1316 و زينى دحلان، الدرر السنية، ص21.
2 . حجرات: آيه 11 .
3 . كافى، ج4، ص567.

صفحه 102
از نشانه هاى وفاى كامل به اين عهد و پيمان، زيارت قبور آنان است».
دلايل قرآنى و حديثى برجواز زيارت مطلق قبور، گواهى مى دهد، ما در اين جا نخست دليل قرآنى را مطرح مى كنيم:

دليل قرآنى زيارت قبور

زيارت قبور به صورت كلى مورد اتفاق همه مسلمانان است. ـ مع الوصف ـ برخى از دلايل آن را يادآور مى شويم.
خداوند پيامبر را از اين كه برجنازه منافقان نماز بخواند و در كنار قبر آنان بايستد نهى مى كند. و مى فرمايد:
(وَ لاَ تُصَلِّ عَلَى أَحَد مِنْهُمْ مَاتَ أَبَداً وَ لاَ تَقُمْ عَلَى قَبْرِهِ إِنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ مَاتُوا وَ هُمْ فَاسِقُونَ);1
«هرگز بر مرده هچ يك از آنان نماز نخوان! و بر كنار قبرش (براى دفن و يا دعا و طلب آمرزش)، نايست! چرا كه آن ها به خدا و رسولش كافر شدند و درحالى كه فاسق بودند از دنيا رفتند».
خداوند در اين آيه پيامبر را از دو چيز باز مى دارد:
1 . (وَ لاَ تُصَلِّ عَلَى أَحَد مِنْهُمْ مَاتَ أَبَداً); «برجنازه احدى از منافقان نماز مگزار».

1 . توبه: آيه 84 .

صفحه 103
2 . (وَ لاَ تَقُمْ عَلَى قَبْرِهِ) يعنى وَ لاَ تَقُمْ عَلَى قَبْرِ أَحَد مِنْهُمْ «كنار قبر هيچ يك از آنان نايست».
فقره دوم به اصطلاح فقيهان اطلاق دارد; يعنى هم به هنگام دفن و هم ديگر زمان ها در مى گيرد مانند زيارت قبور، مفسران اهل سنت فقره دوم را به شيوه اى كه گفتيم تفسير كرده اند. بيضاوى در تفسير خود مى نويسد: وَ لاَ تَقُمْ عندَ قَبْرِهِ للدفن او الزيارة.1جلالين نيز در تفسير خود قريب به همين عبارت را آورده اند2. از اين تعبير معلوم مى شود كه پيامبر نبايد بر كنار قبر آنان بايستد; خواه براى دفن خواه براى زيارت.
ممنوع بودن دو مطلب درباره منافقان گواه بر اين است كه هر دو در مورد مسلمانان جايز و شايسته است; يعنى پيامبر مى تواند در كنار قبر آنان بايستد هم براى دفن و هم براى زيارت.
دليل روايى زيارت قبور
پيامبر گرامى كراراً به قبرستان بقيع مى رفت، گاهى تنها و گاهى با يارانش و گاهى هم با همسرانش، و شيوه زيارت قبور را تعليم آن ها مى كرد و چنين مى فرمود:
«السلامُ عليكم دارَ قوم مُؤمنين و آتاكُم ما توعَدُونَ غَداً

1 . تفسير بيضاوى، ج1، ص416.
2 . تفسير جلالين، ص200 .

صفحه 104
مُؤجّلون و إنّا إن شاءاللهُ بكُم لاحِقُون، اللّهُم اغفِر لأهل بقيع الغرقد»;1
«درود بر شما اى جايگاه گروه مؤمنان، آنچه كه در دنيا بدان وعده داده شده بوديد فرارسيد و ما نيز به خواست خدا به شما مى پيونديم خدايا ساكنان بقيع غرقد2 را بيامرز».
گاهى هم پيامبر قبور مؤمنان را در بقيع چنين زيارت مى كرد:
«السّلام عليكم أهل الدّيار مِنَ الْمؤمنينَ وَالمُسلمينَ و يَرْحَمُ اللّه المستقدمينَ منّا وَالْمستأخرينَ وَإنا إنْ شاءَاللّهُ بِكُم لاحِقُون»;3
«درود بر شما اى ساكنان مؤمن و مسلمان اين ديار، خداوند همه مؤمنان را چه آن هايى كه قبلا درگذشته اند و چه آن ها كه آينده خواهند بود، (احتمال ديگر در اين جمله: كسانى كه در گذشته دور از دنيا رفته اند و كسانى كه اخيراً از دنيا رفته اند) همه را رحمت كند، ما نيز به خواست خدا به شما مى پيونديم».
از آن جا كه قرآن پيامبر را به عنوان اسوه معرفى مى كند و مى فرمايد:

1 . صحيح مسلم، ج3، ص63، باب مايقال عند دخول القبر.
2 . «غرقد» درختان خودرو بودند كه در آن سرزمين روييده بودند، آن گاه كه براى خاكسپارى مسلمانان سرزمين آن جا در نظر گرفته شد اين درخت ها را بريدند.
3 . سنن سنائى، ج3، ص76 .

صفحه 105
(لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كَانَ يَرْجُوا اللّهَ وَ الْيَوْمَ الاْخِرَ وَ ذَكَرَ اللّهَ كَثِيراً);1
«مسلماً براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نيكويى بود، براى آن ها كه اميد به رحمت خدا و روز رستاخيز دارند و خدا را بسيار ياد مى كنند».
بنابراين، زيارت قبور مؤمنان نوعى پيروى از پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)است. براى آگاهى از كيفيت زيارت قبور مؤمنان، به صحيح مسلم2 مراجعه شود.
زنان و زيارت قبور
در آيات و روايات هيچ مانعى براى زيارت زنان وجود ندارد، بلكه اطلاق ادله حاكى است كه ميان زن و مرد تفاوتى نيست حتى طبق نقل صحاح رسول گرامى همراه همسرش به سرزمين بقيع وارد شد و همسرش عرض كرد چگونه من زيارت كنم فرمود:
«قولي: السَّلام عَلى أهلِ الدِّيارِ مِنَ الْمُؤْمِنينَ وَالْمُسْلِمينَ، يَرْحَمُ اللّه الْمُسْتَقدِمينَ مِنّا وَ المُسْتأخِرينَ، وَ إنّا إنّ شاء اللّه بِكُمْ لاحِقُونَ»;3

1 . احزاب: آيه 21 .
2 . صحيح مسلم، ج3، ص 56و 64ـ 65 
3 . همان، ص 64.

صفحه 106
دختر گرامى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فاطمه زهرا(عليها السلام) ـ كه در صحيح بخارى از او به عنوان «سيدة نساء العالمين» ياد شده است ـ هر هفته روزهاى شنبه به زيارت قبر عمويش حمزه به احد مى رفت و دو ركعت نماز مى خواند و برمى گشت1. عايشه همسر پيامبر هنگامى كه براى انجام عمره به مكه رفت به زيارت قبر برادرش عبدالرحمن شتافت و چند شعرى كنار قبر او سرود.2
اصولا بايد فلسفه زيارت قبور را در نظر بگيريم، پيامبر گرامى فلسفه آن را چنين فرموده است: «زوروا القبور فانها تذكركم الآخرة»3 به زيارت قبور بشتابيد چون مايه يادآورى آخرت است. پس اگر فلسفه زيارت قبور عبرت گيرى است از اين نظر نبايد فرقى ميان زنان و مردان باشد. به خاطر دارم در سال 1324هجرى قمرى براى انجام مراسم عمره به مدينه رفته بودم، به هنگام زيارت قبور در بقيع چشمم به يكى از آمران به معروف افتاد كه سيماى او حاكى از خلق زيباى او بود، جلو رفتم و سلام كردم. گفتم: چرا زنان را از ورود به قبرستان بقيع جلوگيرى مى كنيد؟
گفت: زيارت قبور براى زنان حرام است.
گفتم: چگونه مى گوييد حرام است پيامبر مى فرمايد: «زوروا

1 . مستدرك حاكم، ج1، ص377 و وفاء الوفاء، ج2، ص122 .
2 . سنن ترمذى، ج3، ص371، حديث 1055 .
3 . سنن ابن ماجه، ج1، ص114 .

صفحه 107
القبور فانها تذكر كم الآخرة».
گفت: اين خطاب براى مردان است به شهادت اين كه مى گويد: زَوِّرُوا
گفتم: درست است كه به ظاهر خطاب به مردان است، اما مقصود عموم مسلمانان است.
گفت: به چه دليل خطاب عام و گسترده است؟
گفتم: رويكرد اكثر خطابات قرآنى به مردان است، مثل: (اقيموا الصلاة و اتواالزكاة) و در قرآن كراراً مى فرمايد: (يا ايها الذين آمنوا)ولى مقصود عموم مسلمانان است.
واقعاً جاى شگفت است وهابيان در مركز فقهى شهر «جدّه» مقاصد شريعت را بحث و بررسى مى كنند، ولى به اين جا كه مى رسند از مقاصد الشريعه چشم مى پوشند. پيامبر مى فرمايد: قبور را زيارت كنيد كه مايه يادآورى سراى ديگر است و به همسر خود، شيوه زيارت را تعليم مى كند. دخت گرامى او قبر عمويش حمزه را زيارت مى كند و در كنارش دو ركعت نماز مى خواند. مع الوصف آقايان وهابى بر سليقه شخصى خود كه نوعى بدعت است اصرار مىورزند و زنان را از زيارت قبور اولياى الهى محروم مى سازند.

صفحه 108
 
عقايد وهابيان
      6

سفر براى زيارت قبر رسول خدا

حديث ابو هريرة و نظريه ابن تيميه
تمام فرقه هاى اسلامى، زيارت مرقد پيامبر را مستحب مى دانند و طبعاً چيزى كه مستحب است مقدمه آن، مثل سفر مستحب مى باشد و يا لااقل حرام نمى باشد. در كتاب الفقه على المذاهب الاربعه مى خوانيم: «زيارت قبر پيامبر «من افضل المندوبات» حتى از قول مفتى سابق سعودى معروف به «بن باز» در نشريه اى آمده بود كه زيارت قبر پيامبر مستحب است.
بنابراين در استحباب زيارت قبر رسول خدا سخنى نيست، سخن درباره سفر براى زيارت قبر رسول خداست كه وهابيان آن را تحريم مى كنند، درحالى كه همه زائران خانه خدا اگر قبلا به مدينه نرفته باشند اصرار مىورزند كه به مدينه بروند و قبر آن منجى

صفحه 109
جهان بشريت را زيارت كنند و در كنار قبر او به نيايش خدا بپردازند و حاجت هاى خود را از خداوند بخواهند.
ابوالحسن ماوردى (م450) در كتاب الاحكام السلطانيه چنين مى نويسد: سران قافله ها و كاروان ها پس از زيارت مكه مسير برگشت را به گونه اى برگزينند كه به زيارت قبر پيامبر نائل آيند و اگر هم مدينه در مسير آن ها قرار نگيرد راه را به گونه اى طى مى كنند كه به مدينه برسند تا زائر خانه خدا بين زيارت كعبه و زيارت قبر پيامبر جمع كند.
مؤلف شفاء السقام از ابوعبدالله حليمى جرجانى شافعى (م403) چنين نقل مى كند.
ما مأموريم پيامبر اكرم را تعظيم و تكريم كنيم، چون خدا دستور مى دهد كه او را تكريم و يارى كنيم چنان كه مى فرمايد:
(فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ أُوْلَـئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ);1
و اين تعظيم پس از درگذشت او به شكل زيارت قبر او صورت مى پذيرد.
حتى فزون تر از اين چهل دانشمند سنى از پيامبر گرامى حديثى را نقل كرده اند كه آن حضرت فرمود: «من حج و لم يزرنى

1 . اعراف: آيه 157 .

صفحه 110
فقد جفانى»; هر كس فريضه حج را به جا آورد و مرا زيارت نكند بر من جفا نموده است.1 بنابراين جلوگيرى از زيارت قبر پيامبر سبب مى شود كه دل ها و فكرها و انديشه ها او را فراموش كند. آيا اين مطلب صحيح است؟
در اين جا يادآور مى شويم وهابيان مى گويند: زيارت پيامبر از آن كسانى است كه ساكن مدينه باشند، ولى اگر كسى به عنوان زيارت قبر پيامبر سفر كند چنين سفرى حرام است. اكنون سؤال مى شود چگونه مى شود امر مستحب، مقدمه آن حرام باشد، علاوه بر اين، سيره صحابه و كسانى كه در بهترين قرون از نظر شما زندگى مى كردند اين بوده كه همه براى زيارت قبر پيامبر سفر مى كردند.
وهابيان مى گويند: «سفر آنان براى زيارت مسجد پيامبر بود كه در آن جا نماز بگزارند، چون نماز در آن مسجد، پاداش بالايى دارد» شكى نيست كه نماز در مسجد رسول خدا از فضيلت بالايى برخوردار است، ولى سخن در جاى ديگر است، اگر واقعاً سفر مردم مسلمانان از مصر و مراكش و الجزاير و يا عراق براى درك ثواب مسجد پيامبر مى باشد پس چرا براى مسجدالاقصى كه از نظر

1 . الغدير، ج5، بخش زيارت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در اين كتاب 22 حديث درباره زيارت قبر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل شده است.

صفحه 111
پاداش با مسجد رسول خدا يكسان است سفر نمى كنند، ما از همه اين ها مى گذريم. اكنون بايد ببينيم سيره سلف صالح كه از نظر وهابيان اسوه و الگوست چگونه بوده است؟
ما در اين جا از سه شخصيت كه مورد احترام هستند نام مى بريم كه همگان براى زيارت رسول خدا سفر مى كردند يا افرادى را براى سفر اجير و يا ترغيب مى كردند:
1 . بلال مؤذن رسول خدا;
2 . عمر بن عبدالعزيز;
3 . عمر بن خطاب;
فرد نخست، بلال صحابى صالح رسول خداست كه به علت يك سلسله مسائل سياسى مدينه را ترك گفت و با خود فكر كرد كه اگر وظيفه مرزبانى را بر عهده بگيرد بهتر از آن چيزى است كه از او مى خواهند.
از او مى خواستند كه پس از در گذشت پيامبر نيز اذان بگويد، ولى او از اين كار امتناع ورزيد و مرزبانى را برگزيد. قرآن درباره مرزبانى چنين مى فرمايد:
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صَابِرُوا وَ رَابِطُوا وَ اتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ);1

1 . آل عمران: آيه 200 .

صفحه 112
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد (در برابر مشكلات و هوس ها)، استقامت كنيد و در برابر دشمنان (نيز)، پايدار باشيد و از مرزهاى خود، مراقبت كنيد و از خدا بپرهيزيد، شايد رستگار شويد!».
او مرزبانى شام را برگزيد و در نقطه اى كه مرز مسيحيت و اسلام بود سكنا گزيد. شبى پيامبر گرامى را در عالم رويا ديد كه حضرت به او فرمود: بلال رابطه و پيوند خود را با ما قطع كرده اى، او از خواب بيدار شد و گريه سر داد و خواب خود را چنين تعبير كرد كه گله پيامبر براى اين است كه تاكنون به زيارت قبر او نرفته است، لذا وسيله سفر خود را فراهم كرد و رهسپار مدينه شد و شب هنگام وارد مدينه گشت و يكسره به مسجد رسول خدا رفت. ناگهان يادگاران پيامبر و سروران جوانان اهل بهشت يعنى حضرت حسن و حضرت حسين را در مسجد ديد، چشم آنان به مؤذن جدشان افتاد بى اختيار اشك ريختند، بلال هم بسان آنان گريست. آن دو ريحانه رسول خدا، از او خواستند كه موقع اذان صبح بربام مسجد قرار بگيرد و اذان بگويد. با اين كه بلال تصميم گرفته بود كه بعد از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) براى احدى اذانى نگويد به خاطر درخواست فرزندان رسول خدا آماده اين كار شد. شنيدن صداى اذان او لرزه اى بر ساكنان شهر مدينه انداخت و همه مردم از خانه و

صفحه 113
كاشانه خود به مسجد روى آوردند تا با بلال ديدار كنند.1
بنابراين بلال يكى از اين شخصيت هايى است كه بار سفر براى زيارت قبر پيامبر بست.
شخصيت دوم عمربن عبدالعزيز است. او افرادى را اجير مى كرد كه از طرف او به مدينه بروند و قبر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را زيارت كنند و او بارها اين كا را انجام داد.2
شخصيت سوم عمر بن خطاب است. صاحب كتاب فتوح الشام مى نويسد: پس از فتح مسجد اقصى كه عمر بن خطاب در آن جا حضور داشت در بازگشت به مدينه به كعب الاحبار پيشنهاد كرد براى زيارت قبر پيامبر همراه او به مدينه بيايد.3
با توجه به دلايل پيشين از حديث پيامبر (فَمَنْ حَجَّ وَلَمْ يَزُرْني فَقَدْ جَفَانِي) گرفته تا به سيره مسلمين در طول چهارده قرن و سيره سلف صالح، روشن مى شود كه سفر براى زيارت قبر پيامبر گرامى يكى از امور مسلم نزد سلف صالح بوده است.

توضيح حديث «لاَ تَشدُّ الرِّحال»

هرگاه زيارت قبر پيامبر مستحب باشد ـ چنان كه همه فقيهان

1 . مختصر تاريخ دمشق، ج5، ص265 و تهذيب الكمال، ج4، ص289.
2 . مثير الغرام الساكن إلى أشرف المساكن، ج2، ص297.
3 . فتوح الشام، ص244.

صفحه 114
اسلام حتى خود ابن تيميه آن را مستحب مى داند ـ مقدمه آن، كه سفر به آن ديار كه جسد مطهر او در آن جا به خاك سپرده شده است يا بايد مستحب باشد و يا لااقل محكوم به حرمت نباشد.
ولى ابن تيميه سفر براى زيارت قبر آن حضرت را حرام دانسته و مدرك او حديثى است كه مسلم در صحيح خود به سه صورت نقل كرده است; مهم ترين آن سه صورت، كه مى تواند دستاويز او باشد، متن زير است:
«لا تُشدُّ الرِّحالُ إلاّ إلى ثَلاثةِ مَساجِدَ: مَسجدي هذا وَمَسجد الحرامِ و مسجدِ الأقصى»;1
بار سفر نبنديد مگر به سوى سه مسجد: مسجد من (مسجدالنبى)، مسجدالحرام و مسجدالأقصى.
وى مى گويد: ظاهر «لا تشدوا الرجال» اين است كه هر نوع بار بستن و كوچ كردن به سوى غير اين سه مسجد، حرام است.

تحليل مفاد حديث

كسانى كه با ادبيات عرب آشنايى دارند مى دانند كه استثنا از دو جمله تشكيل مى شود:
1 . مستثنى منه.

1 . صحيح مسلم، باب لا تشدوا الرجال الا الى ثلاثة مساجد، ج4، ص 126.

صفحه 115
2 . مستثنى.
در مثال معروف هر دو جمله را مشاهده مى كنيم:
جاء القوم: مستثنى منه;
الا زيداً: مستثنى.
اكنون بايد ببينيم مستثنى منه در حديث شريف چيست؟
از آن جا كه مستثنى منه در حديث نيامده است ناچاريم آن را در تقدير بگيريم; در اين جا دو احتمال وجود دارد:
الف) «مستثنى منه» لفظ «مكان من الامكنه» است، در اين صورت معناى حديث اين مى شود: به هيچ جايى از جاهاى دنيا بار سفر بسته نمى شود مگر به سوى اين سه مسجد.
مسلماً اين احتمال باطل است، زيرا مفادش اين است كه مسلمان فقط بايد بار سفر به سوى اين سه مسجد ببندد و به هيچ يك از نقاط جهان مسافرت نكند، درحالى كه سفر براى كسب علم، تجارت، صله ارحام، عبرت گيرى از زندگى اقوام گذشته بالاتفاق جايز است. قرآن مى فرمايد:
(فَسِيرُوا فِي الأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ);1
«پس در روى زمين، گردش كنيد و ببينيد عاقبت تكذيب كنندگان

1 . آل عمران: آيه 137 و نحل: آيه 36 .

صفحه 116
(آيات خدا) چگونه بود!»
قرآن صريحاً دستور مى دهد كه براى تفقّه در دين كوچ كنيد و مى فرمايد:
(فَلَوْلاَ نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَة مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ);1
«چرا از هر گروهى از آنان، طايفه اى كوچ نمى كند (و طايفه اى در مدينه بماند)، تا در دين (و معارف و احكام اسلام) آگاهى يابند و به هنگام بازگشت به سوى قوم خود، آن ها را بيم دهند؟! شايد (از مخالفت فرمان پروردگار) بترسند، و خوددارى كنند!»
بنابراين، احتمال اين كه مستثنى منه «مكانٌ من اْلأمكنه» باشد قطعاً باطل است.
ب ) مستثنى منه «مسجدٌ مِنَ اْلمساجد» است. تقدير جمله چنين است: «لا تُشدّ الرحالُ إلى مسجد مِنَ المساجدِ الاّ الى ثلاثة»، يعنى به هيچ مسجدى بار سفر بسته نمى شود جز براى اين سه مسجد.
در اين جا دو مطلب را يادآور مى شويم:
اولا: موضوع بحث در حديث از نظر نفى و اثبات، مساجد است و اين كه نبايد به غير اين سه مسجد سفر كرد. در اين صورت

1 . توبه: آيه 122 .

صفحه 117
زيارت قبور انبيا و اوليا و قبر گرامى پيامبر اكرم از موضوع حديث خارج است و استدلال با اين حديث براى سفر به قصد زيارت قبر پيامبر به اصطلاح علما، از قبيل سالبه به انتقاى موضوع است.
ثانياً: حتى نهى از رفتن و سفر كردن به غير اين سه مسجد، ارشادى است نه مولوى; بدين معنا چون اثرى براى اين سفرها مترتب نيست از اين نظر از رفتن نهى شده است، زيرا فردى كه مثلاً در شهر اراك زندگى مى كند ثواب نماز در مسجد جامع آن با ثواب نماز در مسجد شهر ديگر، يكسان است، پس ديگر دليل ندارد كه به خود زحمت دهد و مسافرت كند.
اما اين سه مسجد چون نماز در آن جا از ثواب بالايى برخوردار است، از اين جهت سفر براى آن ها مورد ترغيب و تشويق قرار گرفته است. حتى از نظر روايات ما، مسجد كوفه نيز از آن مساجدى است كه نمازگزاردن در آن، ثواب ويژه اى دارد.
***
مخالفت حديث «لا تشد» با ديگر احاديث
تا اين جا ما درباره مفاد حديث براساس صحت آن گفتوگو مى كرديم; يعنى بنابراين كه حديث صحيح باشد گفتيم كه اين حديث ارتباطى به سفر براى زيارت قبور انبيا و اوليا يا سفر براى نماز در غار حرا يا در كنار غار ثور ندارد.
گذشته از اين، حديث با ديگر احاديث صحيح همسو نيست،

صفحه 118
زيرا در صحيح بخارى و صحيح مسلم1 وارد شده است كه پيامبر هر هفته روزهاى شنبه از مدينه براى گزاردن نماز به مسجد قبا سفر مى كرد و مسجد قبا در دهكده قبا بود كه در آن زمان يك فرسخ يعنى شش كيلومتر با مدينه فاصله داشت هر چند كه اكنون به شهر مدينه وصل شده است.
اگر سفر براى نمازگزاردن در مسجد، حرام بود پس چرا پيامبر براى نماز در مسجد قبا سفر مى كرد.
امير مؤمنان درباره سفر براى زيارت پيامبر اكرم خطاب به زائران خانه خدا چنين مى فرمايد:
«أتِمُّوا بِرَسُولِ اللهِ حَجَّكُمْ إذَا خَرجتُمْ إلى بَيتِ اللهِ فَإنّ تَرْكَهُ جَفاءٌ وَبِذلِكَ أُمِرْتُمْ وَأتِمُّوا بِالقُبُورِ الّتي ألزَمَكُمُ اللهُ زِيَارَتَهَا وَحَقَّهَا»;2
«به حج خود با زيارت قبر رسول خدا، كمال بخشيد، ترك زيارت آن حضرت جفا بر اوست و همچنين به زيارت قبورى بشتابيد كه به زيارت آن ها امر شده ايد».
از اين حديث استفاده مى شود: كمال حج در اين است كه انسان پس از فراغ از مناسك رهسپار مدينه شود و با زيارت قبر

1 . صحيح بخارى، ج2، ص767 و صحيح مسلم، ج4، ص127 .
2 . خصال صدوق، ج2، ص 406 و بحارالأنوار، ج 97، ص 139 .

صفحه 119
پيامبر به اعمال خود كمال بيشترى ببخشد، اگر چنين نكند به پيامبر جفا كرده است.
انسان نه تنها مى تواند براى زيارت قبر پيامبر بار سفر ببندد، بلكه مى تواند براى زيارت قبر شهداى بدر و اُحد نيز سفر كند. آنان كه در حقيقت چراغ هاى فروزانى بودند، سوختند و مسير را براى ما روشن ساختند. جانبازى كردند تا آيندگان از حيات معنوى برخوردار باشند.
اصولا يكى از اهداف ابن تيميه پايين آوردن مقامات انبيا و پيامبر خاتم است; مقاماتى كه قرآن و سنت براى آن حضرت ثابت كرده است.
مالك بن انس (م179) مشاهده كرد خليفه عباسى هارون الرشيد در كنار قبر پيامبر بلند صحبت مى كند، او را از اين كار نهى كرد، خليفه پرسيد: دليل شما براين مطلب چيست؟ وى اين آيه را تلاوت كرد:
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبي وَ لاَ تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْض أَنْ تَحْبَطَ أَعْمَالُكُمْ وَ أَنْتُمْ لاَ تَشْعُرُونَ);1
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد! صداى خود را فراتر از صداى

1 . حجرات: آيه 2 .

صفحه 120
پيامبر نكنيد و در برابر او بلند سخن مگوييد (و داد و فرياد نزنيد) آن گونه كه بعضى از شما در برابر بعضى بلند صدا مى كنند، مبادا اعمال شما نابود گردد درحالى كه نمى دانيد!»
مالك با تلاوت اين آيه اشاره به حيات برزخى حضرت كرد كه او هنوز زنده است و نبايد در محضر او داد زد. از آن حضرت هم روايت شده است: «صَلّوا عَلَىّ فَانَّ صَلَواتَكم تَصِلُ إليّ»; بر من درود بفرستيد به راستى كه درود شما به من مى رسد.
مرگ از نظر قرآن فناى انسان نيست، بلكه خروج از خانه اى به خانه ديگر است. لذا پيامبر در قبرستان بقيع حضور پيدا مى كند، خفتگان در دل خاك را خطاب مى كند و مى فرمايد: «السلامُ عَلَيْكمْ دَارُ قَوم مُؤمِنِينَ».
باز خليفه عباسى از مالك سؤال كرد: آيا موقع دعا كردن رو به قبله بايستم يا رو به ضريح پيامبر؟ مالك گفت: رو به قبر پيامبر، زيرا او شفيع تو و شفيع جدت آدم است و آدم از طريق توسل به پيامبر نجات يافت.1
قرآن در مقام عظمت دانش پيامبر مى فرمايد:
(وَ عَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَ كَانَ فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكَ

1 . قاضى عياض، الشّفا، ج2، ص41، فصل 9.

صفحه 121
عَظِيماً).1
و چيزهايى به تو آموخت كه قبلاً نمى دانسته اى و خدا لطفِ بزرگ خود را بر تو ارزانى داشت.
جايى كه خدا دانش او را بزرگ مى شمارد تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
قرآن، وجود پيامبر را در روى زمين امان از فرود عذاب مى داند و مى فرمايد:
(وَ مَا كَانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ مَا كَانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ);2
«ولى (اى پيامبر!) تا تو در ميان آن ها هستى، خداوند آن ها را مجازات نخواهد كرد و (نيز) تا استغفار مى كنند، خدا عذابشان نمى كند».
يعنى مردم آگاه باشيد تا پيامبر در ميان شماست عذاب فرود نخواهد آمد. تو گويى وجود پيامبر سپرى است ميان مردم و عذاب الهى. آيا سفر براى زيارت پيامبرى با اين عظمت حرام مى باشد تا در نتيجه به دست فراموشى سپرده شود؟!
البته براى زيارت قبور امامان معصوم و زيارت قبور شهداى

1 . نساء: آيه 113 .
2 . انفال: آيه 33 .

صفحه 122
بدر و اُحد و ديگر عزيزان از جانب ائمه اهل بيت(عليهم السلام) روايات فراوانى وارد شده است كه از نقل آن ها در اين جا صرف نظر مى كنيم. اين روايات مى تواند براى شيعيان بهترين دليل و گواه بر زيارت و جواز سفر براى آن ها باشد.

صفحه 123
 
عقايد وهابيان
      7

پاسدارى از مراقد پيامبران و اولياى الهى

پاسدارى از مراقد پيامبران و اولياى الهى از موضوعاتى است كه وهابيان در آن نظر مخالف دارند و معتقدند كه پس از خاك سپارى اموات، حفظ قبور آنان با ساختن سايبان و يا ساختمان بدعت است و بايد محو و نابود شود. بنابراين بايد تمام حرم هاى شريف با خاك يكسان گردد. براى روشن شدن موضوع، مطلبى به عنوان مقدمه يادآور مى شويم.
ملت هاى متمدن و زنده دنيا به آثار گذشتگان خود حساسيت خاصى دارند و نمى گذارند حتى يك آجر از بناى يادبودِ آنان از بين برود. يك قطعه سفال، دست خط، سكه هاى قديمى و تمام آثار مربوط به گذشته خود را به عنوان نماد و نمونه اى از تمدن خويش حفظ مى كنند. اصولاً آثار باستانى براى آنان ارزش دارد و براى

صفحه 124
نگهدارى شان مديران لايق مى گمارند، تا آن ها را از گزند حوادث به بهترين وجه حفظ كنند و مردم دنيا بدانند كه آنان داراى يك تمدن غنى و با سابقه هستند نه يك ملت نو پا و بدون تمدن ديرينه. از اين رو به قبور نياكان خود به عنوان پايه گذاران تمدن خويش، ارج مى نهند.
مسلمانان در پرتو وحى الهى و جان فشانى پيامبر اسلام و ياران با وفاى او تمدنى را پى ريزى كردند كه هم اكنون بسان آفتاب مى درخشد و تمدن صنعتى امروز وامدار تمدن اسلامى است. تاريخ مى گويد: شخصى در سال 570 ميلادى ديده به جهان گشود و در سال 610 در غار حرا به مقام نبوّت رسيد و سيزده سال تمام در مكه به تبليغ آيين خود پرداخت، سپس ده سال ديگر در شهر مدينه زيست و كارهاى عظيمى انجام داد و آثارى از خود به يادگار نهاد كه بخشى از آن ها به صورت عينى باقى است; مثلا جايى كه ديده به جهان گشوده (مولد النبى) و مكانى كه به مقام نبوت رسيده (غار حرا)، مسجد و مساجدى را كه در مدينه بنا كرده و نقاطى كه در آن جا با مشركان جنگيده همگى به صورت آثار عينى باقى است. اگر ما تمام اين آثار عينى را از بين ببريم نتيجه اين مى شود كه پس از گذشت زمانى آيين اسلام و آورنده آن در هاله اى از شك و ترديد قرار گيرد، زيرا در اين صورت (اگر آثار عينى را از بين ببريم) مردم با خود مى انديشند كه شايد پديده اسلام هم بسان پديده ليلى و

صفحه 125
مجنون و يا شيرين و فرهاد بوده و ساخته و پرداخته پندار شاعران و قصه پردازان است. براى جلوگيرى از بروز چنين شك و شبهه اى در اصالت اسلام بايد تمام آثار باقى مانده از آن حضرت و يارانش صيانت شود تا آيندگان همه مكان هاى تأثيرگذار و تاريخ ساز و تمدن آفرين مربوط به آن حضرت را ببينند و از اين طريق، هر نوع شك و ترديدى را از دل بزدايند. بار ديگر ببينند كه مسجد نبوى جايگاه قبر مطهر آن حضرت و سرزمين بقيع جايگاه قبور ياران اوست و هم چنين مكان هاى ديگر.

مسيحيت آيينه عبرت است

از نظر ما حضرت مسيح يكى از پيامبران اولوالعزم است و ما از طريق گزارش قرآن به او ايمان داريم، ولى امروز گروهى از جوانان غربى به وجود حضرت مسيح و كتاب آسمانى او و يارانش به ديده شك و ترديد مى نگرند، زيرا از آن جناب كه ـ درود خدا بر او باد ـ اثر ملموسى باقى نمانده است نه قبرى دارد كه با ديدگان خود ببينند و نه كتاب تحريف نشده اى از او به يادگار مانده است. تاكنون 25 انجيل از طرف آن حضرت عرضه شده است; حتى قبر حواريين او نيز مشخص نيست. با نبودن آثار ملموس، وجود حضرت مسيح و آيين او در هاله اى از ترديد و شك قرار گرفته است و بسيارى از جوانان ـ اگر مسيحى هستند ـ مسيحى جغرافيايى اند نه مسيحى

صفحه 126
ايمانى. جنگ هاى جهانى اول و دوم اين مسئله را روشن كرد كه مسيحيان به جان هم افتادند و در جنگ هاى بين الملل اول ده ميليون مسيحى و در دومى چند برابر آن، طعمه جنگ و آتش شدند. اين بى رحمى ها حاكى از آن است كه ايمان آنان به مسيحيت صورى است وگرنه يك مسيحى مؤمن، خون هم كيش خود را نمى ريزد.

دلايل لزوم حفظ آثار اسلامى

حكومت سعودى به بهانه گسترش مسجدالحرام يا مسجد نبوى به محو آثار اسلامى پرداخته است; درحالى كه توسعه مسجد مى توانست به گونه اى صورت بگيرد كه اين آثار نيز محفوظ بماند يعنى خانه هاى بنى هاشم، قبر پدر پيامبر و خانه ابوايوب انصارى (نخستين مهماندار پيامبر) به صورت دست نخورده باقى بماند، ولى سعودى ها چنين كارى نكردند، زيرا اصولا تعليمات محمد بن عبدالوهاب براين استوار است كه جز قرآن، اثر ديگرى از اسلام و مسلمانان باقى نماند. و سرانجام هر نوع شك و ترديد در اصالت اسلام رخ دهد. اكنون ما دلايل خود را در مورد لزوم حفظ آثار اسلام ياد آور مى شويم:

صفحه 127

دليل نخست: حفظ تابوت عهد

(وَ قَالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ
فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ بَقِيَّةٌ مِمَّا تَرَكَ آلُ مُوسَى وَ آلُ
هَارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلاَئِكَةُ إِنَّ فِي ذَلِكَ لاَيَةً لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ
);1
«و پيامبرشان به آن ها گفت: «نشانه حكومتش، اين است كه «صندوق عهد» به سوى شما خواهد آمد. (همان صندوق كه) در آن، آرامشى از پروردگار شما و يادگارهاى خاندان موسى و هارون قرار دارد; درحالى كه فرشتگان، آن را حمل مى كنند. در اين موضوع، نشانه اى (روشن) براى شماست اگر ايمان داشته باشيد».
آيه فوق، ناظر به صندوقى است كه در آن آثارى از آل موسى و آل هرون مانند لباس و عصا حفظ مى شد و بنى اسرائيل با اين صندوق تبرك مى جستند و در جنگ ها همراه خود مى بردند تا به بركت آن بر دشمن پيروز شوند.
ولى در يكى از جنگ ها به علت سستى و اهمال، صندوق را از دست دادند و مغلوب شدند، آنان از پيامبر خود خواستند براى باز پس گرفتن آنچه كه از آن ها غصب شده فرمانده اى براى آنان معين

1 . بقره: آيه 248 .

صفحه 128
كند تا با دشمنان خود بجنگند. اما پس از گزينش فرمانده، از طرف نبىّ زمان بنى اسرائيل، درباره حقانيت فرمانده دچار شك و ترديد شدند، پيامبرشان به آن ها وعده داد كه بهتر شاهد بر حقانيت فرمانده اى كه معين شده اين است كه به هنگام شروع جنگ فرشتگان اين تابوت را به شما برمى گردانند. قرآن مجيد سرگذشت اين گفتوگوها را در سوره مباركه بقره از آيه 247 تا آيه 252 بيان مى كند.
نقطه قابل توجه اين است اين صندوق و محتواى آن كه
مربوط به حضرت موسى بوده است به قدرى عزيز و گرامى بوده
كه فرشتگان حامل آن گشتند; درحالى كه در داخل آن عصاى چوبين موسى و لباس پنبه اى يا پشمى او بوده است، اما همين
آثار به سبب انتساب به پيامبرى عظيم الشأن مايه تبرك بوده
و حفظ آن كاملا با توحيد پيامبران خود هماهنگ بوده است. اگر چنين كارى بر خلاف توحيد بود، قرآن آن را با چنين عظمتى بيان نمى كرد.
بنابراين اگر آثار باقى مانده از رسول خدا مورد حفظ و
صيانت قرار بگيرد كمتر از صندوق بنى اسرائيل نبوده و اثر
خواهد داشت.
***

صفحه 129

دليل دوم: ترفيع بيوت انبيا و امامان

قرآن مجيد خانه هايى كه در آن ها بامدادان و شبانگاهان خدا را تنزيه مى كنند ذكر مى كند و مى فرمايد:
(فِي بُيُوت أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَ الاْصَالِ * رِجَالٌ لاَ تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَ لاَ بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللّهِ وَ إِقَامِ الصَّلَوةِ وَ إِيتَاءِ الزَّكَاةِ يَخَافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَ الأَبْصَارُ);1
«(اين چراغ پر فروع) در خانه هايى قرار دارد كه خداوند اذن فرموده ديوارهاى آن را بالا برند (تا از دستبرد شياطين) و هوسبازان در امان باشد) خانه هايى كه نام خدا در آن ها برده مى شود و صبح و شام در آن ها تسبيح او مى گويند. * مردانى كه نه تجارت و نه معامله اى، آنان را از ياد خدا و برپاداشتن نماز و اداى زكات غافل نمى كند آن ها از روزى مى ترسند كه در آن، دل ها و چشم ها زير و رو مى شود».
ظاهر آيه اين است كه بايد در ترفيع اين خانه ها كوشيد اكنون بايد ديد مقصود از بيت و ترفيع آن در اين آيه چيست؟
درباره «بيوت» در آيه مى گوييم: اين لفظ از «بيتوته» گرفته شده است و معناى آن استراحتگاه است، زيرا انسان كه در طول روز

1 . نور: آيات 36-37 .

صفحه 130
فعاليت مى كند خسته مى شود شبانگاه به خانه باز مى گردد تا آن جا به استراحت بپردازد. با اين بيان روشن مى شود كه تفسير «بيوت» به مساجد صحيح نيست; مساجد پرستشگاه است درحالى كه بيوت استراحتگاه است.
علاوه براين، بيت جدا از سقف نخواهد بود و چهار ديوارى مادامى كه با سقف همراه نباشد به آن بيت گفته نمى شود، زيرا از سرما و گرما حفظ نمى كند; درحالى كه مسجد مى تواند بدون سقف باشد، مسجدالحرام و بخشى از مسجدالنبى فاقد سقف است. و توصيف كعبه «بيت الله» جنبه تشريفى دارد، چنان كه توصيف حضرت مسيح به روح الله از باب تكريم است.

تفسير پيامبر از بيوت

هنگامى كه اين آيه فرود آمد پيامبر آن را در مسجد تلاوت كرد، در اين موقع يكى از ياران رسول خدا از حضرت سؤال كرد: مقصود از اين بيوت چيست؟ پيامبر فرمود: بيوت الانبياء ; خانه هاى پيامبران، آن مرد سكوت برگزيد، در اين هنگام ابوبكر درحالى كه به خانه على و فاطمه اشاره مى كرد سؤال كرد: اى رسول خدا! اين خانه هم از آن خانه هاست پيامبر فرمود: «نعم من

صفحه 131
أفاضلها»; آرى از برترين آن هاست.1
تا اين جا با معناى «بيوت» در آيه مباركه آشنا شديم و با اين دلايل روشن گشت كه بيوت غير از مساجد است. اكنون وقت آن رسيده است كه به توضيح معناى «ترفيع» در آيه بپردازيم.
«رفع» در قرآن در دو مورد به كار مى رود:
1 . ايجاد و تكوين و تأسيس:
(ءَأَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّمَاءُ بَنَاهَا* رَفَعَ سَمْكَهَا فَسَوَّاهَا)2;
«آيا آفرينش شما (بعد از مرگ) مشكل تر است يا آفرينش آسمان كه خداوند آن را بنا نهاد؟! * سقف آن را برافراشت و آن را منظّم ساخت».
مفسران جمله(رَفَعَ سَمْكَهَا) را چنين تفسير مى كنند: أى أوجدها و أنشأها.
2 . تكريم و تعظيم:
(يَرْفَعِ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَات);3
«خداوند كسانى را كه ايمان آورده اند و كسانى را كه علم به آنان

1 . الدرالمنثور، ج6، ص186 .
2 . نازعات: آيات 27-28 .
3 . مجادله: آيه 11 .

صفحه 132
داده شد، درجات عظيمى مى بخشد و خداوند به آنچه انجام مى دهيد آگاه است».
مقصود از بالا بردن افراد با ايمان تكريم آن هاست.
با توجه به دو گونه كاربرد، بايد ديد هدف از ترفيع بيوت در آيه چيست؟ در اين جا ترفيع مى تواند دو معنا داشته باشد:
1 . حفظ و صيانت آن ها از خرابى و ويرانى;
2 . صيانت اين بيوت از آلودگى، يعنى كوشش شود اين خانه ها هميشه پاك و تميز باشد.
بنابراين، گرامى داشتِ اين خانه ها بايد به يكى از اين دو صورت و يا هر دو انجام بگيرد.
ممكن است كسى سؤال كند كه بحث شما در صيانت قبور انبيا و اولياست و اين آيه درباره خانه هاى پيامبران سخن مى گويد، بنابراين ارتباط اين آيه با موضوع سخن (قبور اولياى الهى) چيست؟
پاسخ آن روشن است، زيرا مرقد پيامبر گرامى خانه اوست، چون پيامبر در همان خانه اى كه زندگى مى كرد به خاك سپرده شد، بنابراين مرقد پيامبر مشمول اين آيه كريمه است كه بايد در ترفيع و گرامى داشت آن بكوشيم.
از اين بيان روشن مى شود هر خانه اى كه اولياى الهى در آن جا خدا را تسبيح مى گفتند و نماز مى گزاردند از احترام بالايى

صفحه 133
برخوردار است; خواه در آن جا مدفون باشد يا نه. اتفاقاً مدفن حضرت امام هادى و امام حسن عسكرى(عليهما السلام) در سامرا، خانه آن هاست و خانه هاى آن بزرگواران معبد آن ها بود و در خانه خود به خاك سپرده شدند، هر نوع بى احترامى به اين خانه بر خلاف دستور الهى است.

دليل سوم: پاسدارى از قبور نوعى ابراز محبت است

شخصيت هاى علمى و سياسى كه مبدأ خدمت به جامعه مى باشند در جوامع متمدن، مورد تكريم قدرشناسان قرار مى گيرند و تمام آثارشان را حفظ مى كنند و آنان را در جايگاه خاصى به خاك مى سپارند تا از اين طريق، مهر و علاقه خود را به آنان اظهار كنند. و همگان مى دانيم كه محبت پيامبر اكرم يكى از اصول اسلام است. اينك آيه اى كه مهرورزى به آن حضرت را از اصول اسلامى مى داند:

مهرورزى بر خدا و رسول او

(قُلْ إِنْ كَانَ آبَاؤُكُمْ وَ أَبْنَاؤُكُمْ وَ إِخْوَانُكُمْ وَ أَزْوَاجُكُمْ وَ عَشِيرَتُكُمْ وَ أَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَ تِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَ مَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهَاد فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّى يَأْتِىَ اللّهُ بِأَمْرِهِ وَ اللّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ

صفحه 134
الْفَاسِقِينَ);1
«بگو اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و خانه هاى شما و اموالى كه گرد آورده ايد و تجارتى كه از كساد بيمناكيد و خانه هايى كه بدان علاقه داريد نزد شما از خدا و رسول خدا و جهاد در راه خدا محبوب تر باشد، پس صبر كنيد تا فرمان حق به اجرا در آيد (عذاب خدا فرارسد) و خدا گروه فاسق را هدايت نمى كند».
اين آيه مى رساند: بايد علاقه مؤمن به خدا و پيامبر و جهاد در راه خدا بيش از علاقه وى به والدين و فرزند و همسر و ثروت و ديگر دلبستگى ها باشد و محبت به خدا و رسول خدا بايد در برترين جايگاه از قلب انسان جا بگيرد. بنابراين مهرورزيدن به رسول خدا وظيفه اى الهى و قرآنى است.

مهرورزى بر ذوى القربى

آيه كريمه مى فرمايد:
(قُلْ لاَ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيهَا حُسْناً إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ);2
«بگو: «من هيچ پاداشتى از شما بر رسالتم درخواست نمى كنم جز

1 . توبه: آيه 24 .
2 . شورى: آيه 23 .

صفحه 135
دوست داشتن نزديكانم ]اهل بيتم [و هر كس كار نيكى انجام دهد، بر نيكى اش مى افزاييم، چرا كه خداوند آمرزنده و سپاس گزار است».
مسلماً اجر پيامبر با خداست، ولى درخواست مودت ذى القربى به ظاهر پاداش پيامبر است، اما در حقيقت نفع آن به خود ما برمى گردد، زيرا مهرورزى بر انسان هاى با كمال، مايه رشد انسان است. اگر انسان فرد معصومى را دوست بدارد، زندگى خود را با شيوه زندگى او يكسان مى سازد، شخصى كه مدعى مهر رسول خداست كمتر گناه مى كنند و يا اصلا گرد گناه نمى گردد. گويا در محضر امام صادق(عليه السلام) مردى ادعا مى كرد خدا را دوست دارد، اما در عين حال معصيت هم مى كرد، حضرت اين دو بيت را برا او خوانده است:
تعصى الإله وأنت تظهر حُبّه؟! *** هذا محال فى الفعال بديع
خدا را نافرمانى مى كنى و به دوستى او تظاهر مى كنى، اين ادعايى محال و شگفت آور است.
لو كانَ حُبّك صادِقاً لأطعتَه *** إنّ المُحبَّ لِمَن يُحبُّ مُطيعُ
اگر دوستى تو صادقه بود او را اطاعت مى كردى، زيرا محب پيوسته مطيع محبوب است
با توجه به اين آيات كه مهر پيامبر و بستگان آن را فريضه اى معرفى مى كند پاسدارى از قبور آنان جلوه ديگرى از مهرورزى به

صفحه 136
آن هاست. جلوه نخست اين است كه از راه و روش آنان پيروى شود. جلوه ديگرش اين است تا آن جا كه امكان دارد از قبور و مدفن آن ها پاسدارى كنيم. باز تكرار مى نمايم مهرورزى در امر دوم خلاصه نمى شود بلكه اولا: بايد زندگى براساس روش آنان تنظيم شود، ثانياً: از مدفن آنان و تمام آثار وجودى شان صيانت نماييم.
مولد النبى مورد خشم وهابيان بود و اصرار مىورزيدند كه با بيل و كلنگ آن را از بين ببرند، مرد خيّرى حاضر شد آن جا را به كتاب خانه تبديل كند و اكنون هم به نام «كتاب خانه مكه مكرمه» برپاست، ولى گزارش هايى مى رسد كه براى توسعه معابر، نقشه اى ريخته اند كه اين اثر هم از بين برود.

دليل چهارم: آيه اصحاب كهف

اصحاب كهف گروهى بودند كه از بت پرستى به خداپرستى گرايش پيدا كرده بودند و در ميان جمعى كه بت پرست بودند به صورت تقيه زندگى مى كردند. آنان چاره اى نديدند جز اين كه از شهر بيرون روند تا بتوانند به تعاليم آيين توحيد پاى بند باشند. لذا از شهر گريختند و گويا شب هنگام به غارى كه بيرون شهر بود پناه بردند اراده خداوند متعال براين تعلق گرفت كه آن ها را 309سال به سال قمرى يا سيصد سال به حساب شمسى در خواب فرو ببرد. پس از گذشت اين مدت، از خواب بيدار شدند، چون گرسنه بودند

صفحه 137
يكى رابراى تهيه نان روانه شهر كردند.كيفيت خريد نام با سكّه سيصد سال پيش، سبب شد كه مردم به حقيقت پى ببرند و مطمئن شوند كه اين فرد يكى از افرادى است كه سيصد سال قبل براى فرار از فشار حكومت بت پرستى از شهر بيرون رفته اند.
فردى كه براى خريد نان بيرون رفته بود فوراً به غار بازگشت و آنان را آگاه ساخت، گويا خدا بر اثر درخواست آنان، جانشان را گرفت. چيزى نگذشت كه گروهى از مردم شهر به سوى غار هجوم آوردند ولى همه آنان را مرده يافتند.
از آن جا كه در اين مدت طولانى، وضع دگرگون شده بود و مسيحيان موحد بر بت پرستان غلبه پيدا كرده بودند و مردمى كه بيرون غار جمع شده بودند دو دسته شده بودند و با هم به جدال و گفتوگو مى پرداختند قرآن در اين مورد مى فرمايد:
(إِذْ يَتَنَازَعُونَ بَيْنَهُمْ أَمْرَهُمْ)، يعنى مردم درباره آنان با هم اختلاف پيدا كردند و در حقيقت دو گروه بودند بت پرستان مى گفتند.
الف . (ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْيَاناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ)، ديوارى بر در غار بكشيد خداى شان بهتر آن ها را مى شناسد، يعنى ما از واقع آنان آگاه نيستيم چه كسانى هستند بهتر اين است آن ها را به دست فراموشى بسپاريم. پيشنهاد كشيدن ديوار و تفويض كار آن ها به خدا گواه بر اين است كه با راه و روش اصحاب كهف همسو نبودند و لذا به

صفحه 138
تحقير آن ها پرداختند.
ب . موحدان كه مسيحى بودند عقيده ديگرى داشتند، خدا مى فرمايد: (قَالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلَى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً); يعنى موحدان كه از نظر موقعيت اجتماعى بر بت پرستان پيروز شده بودند گفتند ما بر روى قبر آنان مسجد مى سازيم و با برگزارى نماز تبرك مى جوييم.
از اين آيه نتيجه گيرى مى شود كه حفاظت از قبور اولياى الهى حتى گزاردن نماز در كنار مدفن آن ها در شرايع پيشين يك امر محبوب و مطلوب الهى بوده است.
آقاى آلبانى حديث شناس معاصر در كتابى به نام تحذير الساجد مى نويسد كه آيه ياد شده دليل بر مدعاى ما نيست، زيرا جمله «غلبوا» به معناى قدرت نظامى است كه بر طائفه نخست پيروز شده بودند عمل و كردار آنان براى ما حجت نيست.1
سخن ايشان از دو نظر مردود است.
اولا: طبرى در تفسير خود به نام جامع البيان فى تأويل القرآن «غلبوا» را به معناى پيروزى دينى گرفته است و مى گويد: موحدين كه پيروان آيين مسيح بودند بر بت پرستان پيروز شده بودند و چهره

1 . تحذير الساجد من اتخاذ القبور مساجد، ص 55.

صفحه 139
شهر از نظر دينى دگرگون شده بود.1
ثانياً: اگر سخن آنان باطل بود هرگز قرآن آن را بدون نقد ذكر نمى كرد; به عنوان نمونه فرعون به هنگام غرق شدن به خداى بنى اسرائيل ايمان آورد و قرآن آن را به اين نحو نقل و نقد مى كند:
(وَ جَاوَزْنَا بِبَنِي إِسْرَائِيلَ الْبَحْرَ فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَ جُنُودُهُ بَغْياً وَ عَدْواً حَتَّى إِذَا أَدْرَكَهُ الْغَرَقُ قَالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ الَّذِي آمَنَتْ بِهِ بَنُو إِسْرَائِيلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمِينَ);2
«(سرانجام) بنى اسرائيل را از دريا ]رود عظيم نيل[ عبور داديم و فرعون و لشكرش از سر ظلم و تجاوز، به دنبال آن ها رفتند، هنگامى كه غرقاب دامن او را گرفت، گفت: «ايمان آوردم كه هيچ معبودى، جز كسى كه بنى اسرائيل به او ايمان آورده اند، وجود ندارد و من از مسلمين هستم».
از آن جا كه نقل اين جمله (ايمان فرعون هنگام غرق شدن) تداعى مى كرد كه ايمان در آخرين لحظات زندگى آن هم به صورت اضطرارى سودمند مى باشد، وحى الهى فوراً به نقد آن پرداخته و مى فرمايد: (آلآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَ كُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ);3 (امّا به او خطاب شد)، الان (ايمان مى آورى؟!) درحالى كه قبلا عصيان كردى و از

1 . جامع البيان، ج17، ص 640.
2 . يونس: آيه 90 .
3 . يونس: آيه 91 .

صفحه 140
مفسدان بودى
اما در مورد اصحاب كهف وحى الهى، نظريه هر دو گروه را نقل مى كند و انتقاد نمى نمايد، اما دومى را به احترام يادآور مى شود.
در پايان يادآور مى شويم صيانت از قبور انبيا و اوليا نه پرستش آن هاست و نه بدعت در دين، پرستش نيست زيرا نه آن ها را خدا مى دانيم و نه مبدأ كارهاى خدايى، بدعت هم نيست چون بدعت چيزى است كه در دين اصل و اساس نداشته باشد و با دلايل گذشته مشروعيت آن را ثابت كرديم.
محمد بن عبدالوهاب و پيروان او تصور كرده اند كه ملاك شرك و توحيد به دست آن ها سپرده شده است، هر فردى را بخواهند موحد و هر فرد ديگرى را بخواهند مشرك معرفى كنند. درحالى كه شرك و توحيد و بدعت و سنت براى خود ملاك هاى واقعى دارد و در اختيار ما و آنان نيست، بلكه وحى الهى حد آن ها را به خوبى معرفى كرده است و در بحث هاى پيشين، درباره معيارهاى توحيد و شرك به طور گسترده سخن گفته شد.

صفحه 141
 
عقايد وهابيان
      8

دليل مخالفان در پاسدارى از قبور انبيا و اوليا

پاسدارى از قبور انبيا و اوليا از مسائلى است كه تمام طوايف اسلامى با وهابيان اختلاف عميقى دارند. آنان مى گويند بايد تمام بناها و حرم هايى كه روى قبور آموزگاران الهى ساخته شده است با خاك يكسان شود چرا؟ به دليل حديثى كه «ابو الهياج اسدى» از اميرمؤمنان و او از پيامبر گرامى نقل كرده است. ما در اين بخش به تحقيق اين روايت از نظر سند و دلالت خواهيم پرداخت. قبلا به دلايل لزوم پاسدارى از قبور آنان ـ كه در فصل پيشين گذشت ـ به صورت موجز اشاره مى كنيم:
1 . پاسدارى از آرامگاه انبيا و اوليا، تكريم و تعظيم آن هاست و هيچ مسلمانى نمى تواند اين اصل را انكار كند.
2 . خدا در قرآن مجيد امر مى كند كه بيوت اين نوع افراد را از

صفحه 142
تخريب و آلودگى دور سازيم.1 قبور برخى از اولياى الهى بيوت آن هاست، مانند قبر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در مسجد نبوى و يا حرم عسكريين(عليهما السلام)در سامرّا.
3 . خدا به مسلمانان امر مى كند كه به پيامبر گرامى مهر ورزند و پاسدارى از قبور آنان مظهر مهر است.
4 . موحدان پس از آگاهى از مقام و موقعيت اصحاب كهف به پاسدارى از قبور آنان پرداخته حتى مسجدى در كنار قبور آنان ساخته اند.2 قرآن اين مطلب را به عنوان يك آموزه نقل مى كند. و تفصيل اين چهار مطلب در فصل قبلى گذشت.
اكنون به دلايل وهابيان در ويران كردن حرم ها مى پردازيم. در اين باره حديثى دستاويز آن هاست، كه بررسى مى كنيم:
ابوالهياج اسدى مى گويد: على بن ابى طالب(عليه السلام) به من فرمود:
«الا أبعثك على ما بعثني عليه رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم)أن لاتدعْ تمثالاً إلاّ طَمستَه و لاقبراً مشرفاً إلاّ سويته»3.
آن گاه كه عبدالعزيز بن سعود در سال 1304 شمسى با همكارى استعمار پير انگلستان بر حرمين شريفين تسلّط يافت،

1 . (فِي بُيُوت أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ). نور: آيه 36 .
2 . كهف: آيه 21 .
3 . صحيح مسلم، ج12، ص61، كتاب الخبايز; سنن ترمذى، ج2، ص256 باب ما جاء فى تسوية القبور و سنن النسايى، ج4، ص88، باب تسوية القبور.

صفحه 143
قاضى وقت، معروف به «ابن بليهد»، با اين حديث بر تخريب قبور امامان معصوم و صحابه پيامبر استدلال كرد. او علماى مدينه را گرد آورد و اين حديث را براى آنان خواند و يا در برگى نوشت و از آن ها امضا گرفت. مسلماً امضا در آن شرايط كه شمشير بالاى سر هر مخالف بود، ارزش قضايى ندارد. ما حديث را از دو ديدگاه مورد بررسى قرار مى دهيم:
نخست بررسى سند:
سند حديث چنين است:
مسلم در صحيح خود از وكيع، او از سفيان ثورى، او از حبيب بن ثابت، او از ابو وائل، او از ابوالهياج اسدى، وى از على بن ابى طالب از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) اين حديث را نقل كرده است. اكنون داورى علماى رجال را درباره اين افراد نقل مى كنيم:
1 . شخصيت وكيع
ابن حجر عسقلانى (م852) در تهذيب التهذيب درباره «وكيع» مى گويد: اين مرد در پانصد حديث خطا كرده است ]از كجا معلوم كه در اين حديث نيز خطا نكرده باشد[ حتى مى گويد چندان آگاهى درستى از زبان عربى نداشته و لذا آنچه كه نقل مى كند قابل اعتماد نيست.
2 . سفيان الثورى
رجاليون اهل سنت سفيان را «مدلّس» مى دانند.

صفحه 144
تدليس در اسناد: يعنى راوى حديث، روايتى را از كسى با عبارتى نقل كند كه مخاطب تصور كند او اين حديث را از او بلاواسطه شنيده است. در حالى او را نديده و حديث را از او نشنيده است، بلكه بين او و آن شخص واسطه اى بوده كه از آن نام نمى برد تا روايت در ظاهر با وسايل كم تر نقل شده باشد و اعتبار خاصى پيدا كند.
تدليس برخلاف عدالت است، زيرا ظاهر سخن او برخلاف واقع است و گفتار شخص «مدلّس» حجت نيست.
3 . حبيب بن ابى ثابت
او نيز مثل سفيان ثورى. در نقل حديث تدليس مى كرد.1
4 . ابو وائل
ابو وائل از اميرمؤمنان انحراف داشته است2 و معناى انحراف روشن است.
5 . ابوالهياج الاسدى
درباره او مذمتى وارد نشده است اما در تمام صحاح ششگانه فقط همين يك روايت از او نقل شده است. فردى كه فقط يك

1 . آنچه كه در مورد اين سه نفر نقل شد، همگى از تهذيب التهذيب ابن حجر عسقلانى است كه در ترجمه زندگانى آنان آورده است. براى اطلاع بيشتر به كتاب ياد شده مراجعه شود.
2 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج9، ص99 .

صفحه 145
روايت نقل كند معلوم مى شود كه محدّث نبوده است.
بنابراين، راويان حديث داراى چنين اوصافى هستند:
1. در پانصد حديث دچار اشتباه و خطا بوده است.
2. در نقل حديث، تدليس و ظاهرسازى مى كرده است.
3. با امام اميرمؤمنان(عليه السلام) رابطه خوبى نداشته است.
4. در تمام عمر فقط يك حديث نقل كرده است.
با اين نقاط ضعف نمى توان با چنين حديثى بر اصلى احتجاج كرد.

بررسى دلالت حديث

بر فرض اين كه از اشكالات سند حديث چشم پوشى كنيم حديث بر مدعاى آن ها كوچك ترين دلالتى ندارد.
اينك حديث را در دو بخش بررسى مى كنيم:
1 . لاَتَدعْ تمثالا الا طمسْتَهَ اين جمله ناظر به تصوير موجود ذى روح است كه بر محو آن امر كرده است. در گذشته و حال شخصيت هايى بوده و هستند كه با نوك قلم، شكل و شمايل انسان ها را تصوير مى كنند، پيامبر گرامى بر محو اين نوع تصويرها امر كرده است، حال اين كه محو اين تصاوير واجب است يا مستحب فعلا درباره آن سخن نمى گوييم.
نظر وهابيان به فقره دوم است.

صفحه 146
«ولا قبرٌا مشرقاً الاسويته»
با بررسى مفاد دو كلمه:
الف ) مُشْرفاً;
ب ) سوَّيته.
واژه نخست از شَرَفْ به معناى بلندى گرفته شده است; به گواه اين كه:
1 . به سادات «شرفاء» مى گويند به خاطر نسبت بلندى كه دارند.
2 . كوهان شتر را «شَرَفْ» مى گويند، چون بلندترين نقطه در بدن شتر است.
3 . به بالاترين نقطه ساختمان، شرف اطلاق مى شود.
بنابراين موضوع، قبر بلند و مرتفع است و اما كيفيت روى قبر از نظر مسطح و يا مسنّم بودن بعداً بيان مى شود.
معناى تسويه در لغت
تسويه مصدر فعل «سوّىُ» «يسوّى» كه فعل متعدى است، چنين فعلى گاهى يك مفعول مى گيرد مانند (وَ نَفْس وَ مَا سَوَّيهَا); سوگند به نفس و خدايى كه آفرينش او را تكميل كرد.1 و نيز مى فرمايد:

1 . شمس: آيه 7 .

صفحه 147
(فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ);1 آن گاه كه خلقت او به كمال رسيد براى او سجده كنيد.
و گاهى دو مفعول مى گيرد: مانند (إِذْ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعَالَمِينَ).2 مشركان روز قيامت خطاب به خدايان دروغين خود مى گويند ما شما را با پروردگار جهانيان برابر مى دانستيم.
در اين آيه، فعل «نسوّيكم» دو مفعولى است: مفعول نخست ضمير متصل نسوّيكم، و دومى برب العالمين است.
در صورت نخست (يك مفعولى) نيازى به حرف جرّ نيست، ولى در صورت دوم (دو مفعولى) به حرف جرّ نياز هست. اكنون كه از نظر ادبى موقعيت فعل روشن شد به معناى آن در هر دو صورت مى پردازيم.
هرگاه با يك مفعول همراه باشد «تسويه» كه به معناى برابرى است، صفت خود شىء خواهد بود و لذا اگر انسانى چيز كجى را راست كند مى گويند سوّاه و در دو آيه پيشين، تسوّيه ناظر به خود نفس انسان و يا پيكر آدم است.
ولى اگر با دو مفعول همراه باشد «تسوّيه» صفت خود شىء نخواهد بود، بلكه حالت نسبى پيدا مى كند; يعنى برابر كردن چيزى

1 . حجر: آيه 29 .
2 . شعراء: آيه 98 .

صفحه 148
با چيز ديگر مى شود; مثلا هر گاه دو چوب و يا دو نخ را از نظر طول يكسان قرار دهند مى گويند: سويُت هذا بهذا و اين لفظ در آيه «إِذْ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعَالَمِينَ» در همين معنا به كار رفته است، زيرا بت ها را با خدا يكسان مى گرفتند.
با توجه به اين مقدمه اكنون به مفاد حديث برگرديم:
فعل «سوّيته» در حديث از قسم نخست است; يعنى يك مفعولى است، طبعاً «تسويه» و مساوى كردن وصف خود قبر خواهد بود نه مساوى كردن قبر با چيز ديگر; به گواه اين كه مى گويد «الاّ سويته»، در اين صورت تسويه قبر با توجه به لفظ «مشرفا» اين خواهد بود كه بلندى قبر را كه بسان كوهان شتر خودنمايى مى كند، صاف و آن را مسطح سازد. در اين صورت حديث گواه براين است كه روى قبر بايد مسطح و هموار باشد و بسان پشت ماهى و يا كوهان شتر برجسته نباشد كه هم اكنون در برخى از قبرستان هاى اهل سنت ديده مى شود.
بنابراين، حديث ارتباطى به ويران كردن قبر و مساوى كردن آن با زمين ندارد، زيرا همان طورى كه گفته شده «تسويه» صفت خود قبر است نه نسبت قبر به چيز ديگر والا مى گفت: سوّيتَه بِالأرضِ.
خواننده گرامى اگر كمى با قواعد عربى آشنا باشد براى او روشن مى شود كه اين حديث، ارتباطى به مدعاى آنان ندارد، بلكه درباره خصوصيات قبر سخن مى گويد كه قبر مسطح باشد نه مسنَّم.

صفحه 149
در پايان، نكته ديگر را يادآور مى شويم: بر فرض اين كه مفاد حديث اين باشد كه قبر را با زمين يكسان كند اين چه ارتباطى با ويران كردن ساختمان ها و سايبان هاى روى قبور دارد؟ اين جاست كه بايد بر حال اسلام و مسلمين اشك ريخت كه مقامات انبيا و اوليا كه قرن ها محفوظ بود و مسلمانان در حفظ آنان كوشيده بودند به دست افراد غير وارد در كتاب و سنت، ويران مى گردد. طبعاً اين نوع رفتارهاى غير مسئولانه قلوب مسلمانان جهان را جريحه دار مى سازد.
يادآور شديم كه مفاد حديث ـ بر فرض صحت ـ مسطح ساختن روى قبر است نه ويران كردن و يكسان ساختن آن با زمين.
اتفافاً شارحان صحيح مسلم اين روايت را در بابى آورده اند كه عنوان آن «باب فى تسوّية القبور» مى باشد. و اين نشانه آن است كه مفسران حديث، در طول زمان آن را به معناى مسطح كردن قبر معنا كرده اند نه ويران كردن و برابر ساختن آن با زمين.
گذشته از اين همه، فقيهان اسلام معتقدند كه قبر بايد پنج انگشت از زمين بالاتر و برتر باشد.1 چگونه مى توان گفت قبر را با زمين يكسان ساخت.
در پايان، عبارت «نووى» كه شرحى بر صحيح مسلم نوشته

1 . الفقه على المذاهب الاربعة، ج1، ص420 .

صفحه 150
است مى آوريم تا روشن شود علماى اسلام از اين حديث همان را فهميده اند كه ما فهميده ايم، وى مى گويد:
«ان السنة ان القبر لا يُرفَع على الارض رفعاً كثيراً و لا يُسَنَّم بل يُرفَع نحو شبر و يُسطَّح و هذا مذهب الشافعى و من وافقه. و نقل القاضى عياض عن اكثر العلماء ان الافضل عند هم تسنيمها و هو مذهب مالك»;1
«قبر نبايد از زمين ارتفاع بيشترى داشته باشد و نبايد به صورت پشت ها در آيد و بايد اندازه يك وجب از زمين بلند و روى آن مسطح باشند و اين نظر شافعى و موافقان اوست. ولى قاضى عياض از بيشتر عالمان نقل كرده است كه روى قبر بايد مسنّم باشد».
   

1 . يحيى بن شرف نووى، شرح النووى على مسلم، ج7، ص36 .

صفحه 151
 
عقايد وهابيان
      9

توسل به ارواح مقدسه

در فصل هاى پيشين مسائل زير روشن شد:
1 . مرزبندى توحيد و شرك;
2 . مرزبندى بدعت و سنت;
3 . آثار سازنده زيارت قبور انبيا و اوليا;
4 . پاسدارى از قبور اولياى الهى و حفظ آثار پيشنيان.
اكنون وارد موضوع پنجم مى شويم و آن توسل به ارواح مقدسه اولياى الهى است. تبيين اين بخش در گرو روشن شدن سه موضوع ياد شده در زير است:
الف) واقعيت انسان منحصر به تن او نيست بلكه علاوه بر تن، روح هم دارد كه به تدبير بدن مى پردازد.
ب) مرگ، پايان زندگى نيست و روح انسان پس از جدايى از

صفحه 152
تن باقى و جاودانه است.
ج) ميان ما و برزخيان ارتباط برقرار است و درودها و پيام هاى ما را مى شنوند.
با اثبات اين سه موضوع، توسل به ارواح و درخواست دعا از آن ها كاملا روشن خواهد شد.

موضوع نخست: انسان موجود دو بعدى است

مادى ها و به اصطلاح غربى ها «ماترياليست ها» واقعيت انسان را در تن و بدن خلاصه مى كنند و حتى فعاليت هاى انسان را به صورت كار ماشين، تفسير مى نمايند و مى گويند: بدن انسان مانند ماشين تا مدتى كار مى كند و پس از فرسودگى از كار مى افتد، از نظر آنان تمام فعاليت هاى انسان نوعى فعاليت مكانيكى است; درحالى كه الهيون از زمان هاى ديرينه تا به امروز در پرتو دلايل عقلى و نقلى، انسان را يك موجود دو بعدى مى دانند كه علاوه بر تن، نفس و روح هم دارد. و به يك معنا حقيقت انسان همان روح و نفس اوست.
از آن جا كه وهابيان به دلايل عقلى و فلسفى عقيده ندارند فقط به دنبال دلايل نقلى هستند، ما هم براى اثبات اين مطلب (انسان گذشته از تن، داراى روح و روان است) با دو آيه استدلال مى كنيم:
1 . آيه (اللّهُ يَتَوَفَّى الأَنْفُسَ)

صفحه 153
قرآن كريم مى فرمايد:
(اللّهُ يَتَوَفَّى الأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَ التي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا فَيُمْسِكُ التي قَضَى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُ الأُخْري إِلَى أَجَل مُسَمًّى إِنَّ فِي ذَلِكَ لاَيَات لِقَوْم يَتَفَكَّرُونَ);1
«خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مى كند، و ارواحى را كه نمرده اند نيز به هنگام خواب مى گيرد، سپس ارواح كسانى كه فرمان مرگشان را صادر كرده نگه مى دارد و ارواح ديگرى را (كه بايد زنده بمانند) باز مى گرداند تا سرآمدى معيّن. در اين امر نشانه هاى روشنى است براى كسانى كه انديشه مى كنند!».
شيوه استدلال بستگى دارد كه معناى «يتوفى» در فقره (يَتَوَفَّى الأَنْفُسَ) روشن شود. برخى لفظ «توفّي» را به معناى «مردن به» كار مى برند، درحالى كه در لغت و در اصطلاح قرآن «توفي» به معناى «اخذ و گرفتن» است نه «ميراندن»، البته ميراندن يكى از مصاديق آن است. بنابراين جمله (اللّهُ يَتَوَفَّى الأَنْفُسَ) به معناى «خدا جان ها را مى گيرد» است و اخذ جان ها به دو نوع مى باشد:
گرفتن جان ها به هنگام موت:(يَتَوَفَّى الأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا)
و گرفتن جان ها در حال نوم و خواب: (وَ التي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا).

1 . زمر: آيه 42 .

صفحه 154
آن گاه يادآور مى شود ارواحى كه گرفته شده اند بر دو نوعند:
1 . آنانى كه مرگشان قطعى است، روح آن ها را حفظ مى كند و باز گردانده نمى شود; چنان كه مى فرمايد: (فَيُمْسِكُ التي قَضَى عَلَيْهَا الْمَوْتَ).
2 . آنانى كه مرگشان قطعى نيست روح آن ها را به هنگام بيدار شدن باز مى گرداند; چنان كه مى فرمايد:(وَ يُرْسِلُ الأُخْري إِلَى أَجَل مُسَمًّى).
در پايان، آيه ما را به تدبر در آيات دعوت مى كند:(إِنَّ فِي ذَلِكَ لاَيَات لِقَوْم يَتَفَكَّرُونَ).
آيه به روشنى دلالت دارد كه انسان علاوه برتن داراى نفس است و خدا در دو موقع اين نفس را اخذ مى كنند:
1 . به هنگام مرگ;
2 . به هنگام خواب.
اولى را امساك مى كند و دومى را باز مى گرداند.
بنابراين علاوه بر تن، واقعيتى به نام نفس و جان هست. اگر انسان در تن خلاصه مى شد گرفتن جان انسان ها در دو حالت مى تواند چه معنايى داشته باشد.
2 .آيه (وَ قَالُوا أَئِذَا ضَلَلْنَا)
(وَ قَالُوا أَئِذَا ضَلَلْنَا فِي الأَرْضِ أَئِنَّا لَفِي خَلْق جَدِيد بَلْ هُمْ بِلِقَاءِ رَبِّهِمْ كَافِرُونَ * قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ

صفحه 155
بِكُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ);1
«آن ها گفتند: «آيا هنگامى كه ما (مرديم و)در زمين گم شديم، آفرينش تازه اى خواهيم يافت؟!» ولى آنان لقاى پروردگارشان را انكار (معاد) مى كنند و آزادانه به هوسرانى خويش ادامه دهند). بگو: «فرشته مرگ كه بر شما مأمور شده، (روح) شما را مى گيرد سپس شما را به سوى پروردگارتان باز مى گردانند».
آغاز آيه نخست، گفتار كافران را بيان مى كند و آن اين كه مى گفتند:«آن گاه كه ما در زمين گم و گور شديم آيا بار ديگر مى توانيم آفرينش جديدى پيدا كنيم». قرآن به اين انديشه دو پاسخ مى دهد:
1 . (بَلْ هُمْ بِلِقَاءِ رَبِّهِمْ كَافِرُونَ) يعنى اگر آفرينش جديد را منكرند به خاطر اين است كه از اعتقاد به روز قيامت گريزانند و اگر مسئله دوم نبود چندان به انكار آن نمى پرداختند.
2 . (قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ). خلاصه اين پاسخ اين است كه: آنچه از شما گم مى شود تن و بدن شماست، اما آنچه اصل و اساس شما را تشكيل مى دهد آن را فرشته مرگ مى گيرد و آن نزد ماست. در اين آيه جمله (يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ) به اين معناست كه شما را فرشته مرگ

1 . سجده: آيات 10-11 .

صفحه 156
مى گيرد. بنابراين چيزى گم نمى شود، آنچه كه از نظر شما گم مى شود تن است و آن واقعيت شما نيست و آنچه كه اساس و واقعيت شما را تشكيل مى دهد روح و روان شماست و آن نزد ماست.
البته اين مطلب به اين معنا نيست كه در رستاخيز فقط ارواح محشور مى شوند نه. ارواح همراه با بدن هاى عنصرى محشور مى شوند، بلكه وحى الهى در مقام نقد انديشه آنانى است كه مى گفتند: «پس از گم شدن و نابود گشتن، تجديد آفرينش محال است». قرآن در نقد اين توهّم ياد آور مى شود كه واقعيت شما ارواح شماست و آن نزد ماست و در روز رستاخيز با بدن دنيوى محشور مى گردد.
اين دو آيه به روشنى ثابت كرد كه انسان علاوه بر تن، واقعيتى به نام «روح» و روان دارد.
اكنون به بيان مطلب دوم كه مرگ انسان پايان زندگى او نيست، مى پردازيم.

مطلب دوم: مرگ انسان ها پايان زندگى نيست

همان طور كه ياد آورشديم ما در اين بررسى ها از دلايل عقلى بهره نمى گيريم، زيرا آنچه كه طرف را قانع مى سازد براهين نقلى است. اينك به بيان برخى از آيات كه گواه بر ادامه حيات به صورت

صفحه 157
حيات برزخى است، مى پردازيم:
1 . شهيدان زنده اند
(وَ لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ);1
«(اى پيامبر!) هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند! بلكه آنان زنده اند، و نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند».
مشركان تصور مى كردند كسانى كه در ميدان جهاد كشته مى شوند، مرده اند و پرونده زندگى آن ها بسته مى شود. قرآن به نقد اين نظريه پرداخته و انديشه آن ها را باطل اعلام كرده و مى گويد همه آن ها زنده اند و بسان تمام زندگان از رزق برخوردارند:(عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ). البته مقصود از نزد خدا، نزد مكانى نيست بلكه اين نوع قرب، قرب تشرّفى و فضيلتى است و الاّ خدا، جاى و مكانى ندارد كه ارواح شهيدان نزد او قرار گيرند.
2 . پيام مرد انطاكى به اقوام خويش
(وَ جَاءَ مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعَى قَالَ يَا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ);2

1 . آل عمران: آيه 169 .
2 . يس: آيه 20 .

صفحه 158
«و مردى (با ايمان) از دورترين نقطه شهر با شتاب فرا رسيد، گفت: «اى قوم من! از فرستادگان (خدا) پيروى كنيد!».
توضيح اين كه: حضرت مسيح دو نفر را براى تبليغ به شهرى به نام «انطاكيه» اعزام كرد تا آنان را به توحيد و دورى از بت پرستى دعوت كنند. سپس فرد سومى را نيز به كمك آنان فرستاد درحالى كه اين سه نفر مشغول تبليغ بودند و مردم شهر در برابر تبليغ آنان مقاومت مى كردند، ناگهان از نقطه دور شهر، مردى از اهالى آن جا شتابان آمد و به همشهريان خود گفت: (اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ); از فرستادگان پيروى كنيد. آنان كه در بت پرستى غرق بودند از پيوستن يك نفر از اقوام خود به فرستادگان حضرت مسيح، به خشم آمدند و با چوب و سنگ به جانش افتادند و او را كشتند. قرآن سرنوشت اين مرد را از زبان خود او چنين ياد مى كند:
(إنِّي آمَنْتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُونِ * قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ * بِمَا غَفَرَ لِي رَبِّي وَ جَعَلَني مِنَ الْمُكْرَمِينَ);1
«من به پروردگار شما ايمان آوردم ]هنگامى كه اين مرد جهان فانى را وداع كرد به او خطاب شد [وارد بهشت شو ]اين مرد پس از دخول به بهشت چنين پيام فرستاد[:«اى كاش قوم من كه مرا

1 . يس: آيات 25-27 .

صفحه 159
كشتند از سرنوشتم آگاه مى شدند خدا مرا بخشيد و از افراد گرامى قرار داد.
شاهد در اين آيه در دو جمله است:
1 . (قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ) به او خطاب شده وارد بهشت شو. خطاب به روح اوست كه وارد بهشت شود. مسلماً اين بهشت، بهشت اخروى نيست، زيرا بهشت اخروى در رستاخيز عمومى است; آن هم پس از حساب و كتاب. اين بهشت، بهشت برزخى است كه متناسب با حيات برزخى است.
2 . (يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ) پيام مى فرستد كه اى كاش قوم من از سرنوشتم آگاه مى شدند. اين آيه حاكى از حيات برزخى صالحان است. آيه اى كه هم اكنون به تفسير آن خواهيم پرداخت حاكى از زندگى ذلت بار كافران پس از مرگ آن هاست.
3. (النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهَا غُدُوًّا وَ عَشِيًّا وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ);1
«عذاب آل فرعون كه هر صبح و شام بر آتش عرضه مى شوند و روزى كه قيامت برپا شود (گفته مى شود:) «آل فرعون را در سخت ترين عذاب ها وارد كنيد!».
اين آيه درباره آل فرعون است آن گاه كه در دريا غرق شدند.

1 . غافر: آيه 46 .

صفحه 160
آيه حاكى است كه پرونده زندگى آن ها بسته نشد. اگر آن مرد انطاكى كه به دست قوم خود به شهادت رسيد و وارد بهشت شد، اين گروه يعنى آل فرعون برخلاف سرنوشت او، صبحگاهان و شامگاهان بر آتش عرضه مى شوند چنان كه مى فرمايد: (النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهَا غُدُوًّا وَ عَشِيًّا). البته اين، سرنوشت آن هاست در حيات برزخى و اما در روز رستاخيز، عذاب سخت ترى در كمين آن هاست، چنان كه مى فرمايد: (وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ).
يكى از نكته هاى آيه ياد شده تفاوتِ كيفيت عذاب برزخى با عذاب اخروى است. درباره عذاب برزخى از كلمه (يُعْرَضُونَ)بهره گرفته شده است نه «ادخلوا». مسلماً عرضه بر آتش غير از ورود در آتش است، ولى درباره عذاب اخروى از دخول و ورود بهره گرفته شده و فرموده: (أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ).
***
4 . (مِمَّا خَطِيئَاتِهِمْ أُغْرِقُوا)
(مِمَّا خَطِيئَاتِهِمْ أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَاراً فَلَمْ يَجِدُوا لَهُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ أَنْصَاراً).1
«(آرى، سرانجام) همگى به سبب گناهانشان غرق شدند و در آتش

1 . نوح: آيه 25 .

صفحه 161
وارد گشتند، و جز خدا ياورانى براى خود نيافتند!».
اين آيه درباره قوم نوح است و از آن استفاده مى شود كه آنان پس از غرق در دريا يا عذاب سخت ترى روبرو شدند و آن ورود در آتش است; چنان كه مى فرمايد: (فَأُدْخِلُوا نَاراً). گويا عذاب آنان در برزخ، بدتر از عذاب آل فرعون است. اگر مرگ به معناى پايان زندگى باشد چگونه مى توان اين آيات را تفسير كرد.
آيات چهارگانه، حاكى از وجود حيات ثانوى براى انسان هاى صالح و طالح مى باشد. علاوه بر اين آيات، احاديث نيز بر چنين حيات برزخى تأكيد دارند، اينك به برخى اشاره مى كنيم:

تلقين اموات

در تمام كتاب هاى فقهى مسئله تلقين اموات مطرح است و آن اين كه به ميت گفته شود: هر موقع دو فرشته مقرب آمدند و از عقايد و باورهاى تو پرسيدند در پاسخ چنين بگو... .
اگر با مرگ پرونده زندگى انسان ها بسته مى شود تلقين يعنى چه؟ حتى صحيح بخارى بابى دارد به نام «الميّتُ يسْمعُ خَفْقَ النعال»1; هنگامى كه ميت را به قبرستان مى برند او صداى كفش هاى تشييع كنندگان را مى شنوند.

1 . صحيح بخارى، ج2، ص90 .

صفحه 162
ما به همين اندازه در اثبات حيات برزخى بسنده مى كنيم، اكنون عنان خامه به سوى مطلب سوم مى بريم و آن، وجود ارتباط ميان ما و برزخيان است.

مطلب سوم: امكان ارتباط با برزخيان

در بحث هاى پيشين دو مطلب به روشنى ثابت گشت:
الف ) واقعيت انسان، روح و روان اوست و تن لباسى است كه بر آن پوشيده شده است.
ب ) مرگ پايان زندگى نيست و روح پس از جدايى از تن به حيات خود ادامه مى دهد.
اكنون وقت آن رسيده است كه به تبيين مطلب سوم كه امكان ارتباط با برزخيان است بپردازيم.
ما در اين بخش از دلايل عقلى بهره نمى گيريم، چون وهابيان به اين شيوه علاقه ندارند، در اين مورد فقط با استدلال هاى نقلى مسئله را پيگيرى مى كنيم.

1 . گفتوگوى نبى صالح با ارواح قوم خود

(فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دَارِهِمْ جَاثِمِينَ * فَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قَالَ يَا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسَالَةَ رَبِّي وَ نَصَحْتُ لَكُمْ وَ

صفحه 163
لَكِنْ لاَ تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ);1
«صيحه آسمانى همراه با لرزش، قوم صالح را فرا گرفت و به زندگى آنان پايان بخشيد، درحالى كه جسدهاى بى روح آنان در خانه هاى خود افتاده بود وقتى چشم صالح به آن ها افتاد».
روى برگرداند و سپس به آن ها چنين خطاب كرد:
(وَ قَالَ يَا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسَالَةَ رَبِّي وَ نَصَحْتُ لَكُمْ وَ لَكِنْ لاَ تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ);
«من پيام خدا را به شما رساندم و پندتان دادم، اما متأسفانه شما خيرخواهان را دوست نمى داريد».
صالح اين گفتوگوها را در حالى انجام مى دهد كه چشمش بر بدن هاى بى روح آنان افتاده و به انگيزه تبرّى، روى از آن ها برگردانده آن گاه اين گفتوگوها را انجام داد.
زهى دور از انصاف است كه بگوييم سخن گفتن حضرت صالح بسان سخن گفتن برخى با در و ديوار مى باشد! اين
كار، تفسير به رأى است و پيامبر بزرگوار، ما را از اين نوع تفسير
بيم داده است، ما نبايد به خاطر پيش داورى از ظاهر قرآن
دست برداريم.

1 . اعراف: آيات 78-79 .

صفحه 164

2 . سخن گفتن نبى شعيب با ارواح قوم خود

(فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دَارِهِمْ جَاثِمِينَ * الَّذِينَ كَذَّبُوا شُعَيْباً كَأَنْ لَمْ يَغْنَوْا فِيهَا الَّذِينَ كَذَّبُوا شُعَيْباً كَانُوا هُمُ الْخَاسِرِينَ * فَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قَالَ يَا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسَالاَتِ رَبِّي وَ نَصَحْتُ لَكُمْ فَكَيْفَ آسَي عَلَى قَوْم كَافِرِينَ);1
«سپس زمين را فرا گرفت و صبحگاهان به صورت اجسادى بى جان در خانه هاشان مانده بودند. آن ها كه شعيب را تكذيب كردند، (آن چنان نابود شدند كه) گويا هرگز در آن (خانه ها) سكونت نداشتند! آن ها كه شعيب را تكذيب كردند، زيانكار بودند! سپس از آنان روى برتافت و گفت: «اى قوم من! من رسالت هاى پروردگارم را به شما ابلاغ كردم و براى شما خيرخواهى نمودم، با اين حال، چگونه بر حال قوم بى ايمان تأسف بخورم؟!».
بيان پيشين درباره سخن گفتن نبى شعيب بسان سخن گفتن نبى صالح است. نبى شعيب آن گاه كه ديدگانش به اجساد بى روح قوم خود افتاد از آن ها ابراز تنفر كرد:(فَتَوَلَّى عَنْهُمْ) سپس با آنان اين چنين سخن گفت:

1 . اعراف: آيات 91-93 .

صفحه 165
(يَا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسَالاَتِ رَبِّي وَ نَصَحْتُ لَكُمْ فَكَيْفَ آسَي عَلَى قَوْم كَافِرِينَ);
«من پيام هاى خدا را به شما رساندم و درباره شما خيرخواهى انجام دادم، چگونه بر گروه كافر تأسف بخورم».
اگر ما خود را از پيش داورى جدا سازيم خواهيم ديد كه قرآن به روشنى بر امكان ارتباط با ارواح پيشينيان گواهى مى دهد و روشن مى شود كه هنوز پيوند ما با ارواح در شرايطى باقى و پايدار است.

3 . سؤال از پيامبران پيشين

(وَ اسْأَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنَا أَجَعَلْنَا مِنْ دُونِ الرَّحْمَنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ);1
«از رسولانى كه پيش از تو فرستاديم بپرس: آيا غير از خداوند رحمان معبودانى براى پرستش قرار داديم؟!».
قرآن مجيد در مورد سؤال پيامبر سه نوع خطاب دارد:
1 . گاهى مى فرمايد: از دانشمندان يهود و نصارى بپرس: (فَإِنْ كُنْتَ فِي شَكّ مِمَّا أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ فَاسْأَلِ الَّذِينَ يَقْرَأُونَ

1 . زخرف: آيه 45 .

صفحه 166
الْكِتَابَ مِنْ قَبْلِكَ);1
«و اگر در آنچه بر تو نازل كرده ايم ترديدى دارى، از كسانى كه پيش از تو كتاب آسمانى را مى خواندند بپرس، به يقين، «حق» از طرف پروردگارت به تو رسيده است».
پيامبر گرامى از نظر ايمان به رسالت خود، در درجه بالايى قرار داشت، هدف از اين كه از علما و دانشمندان يهود بپرسد اين است كه آنان حقايق را بگويند تا حقايق براى پيروان شان روشن شود و مردم بدانند كه حضرت موسى و حضرت مسيح از بعثت پيامبر عربى در كتاب هاى خود گزارش داده اند.
در حقيقت، غرض به سخن در آوردن آن هاست كه مُهر خاموشى را بشكنند و حقيقت را بازگويند.
2 . گاهى خطاب مى كند كه از بنى اسرائيل بپرسد:
(وَ لَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى تِسْعَ آيَات بَيِّنَات فَاسْأَلْ بَنِي إِسْرَائِيلَ إِذْ جَاءَهُمْ فَقَالَ لَهُ فِرْعَوْنُ إنِّي لاََظُنُّكَ يَا مُوسَى مَسْحُوراً);2
«ما به موسى نُه معجزه روشن داديم، پس از بنى اسرائيل سؤال كن آن زمان كه اين (معجزات نه گانه) به سراغ آن ها آمد (چگونه

1 . يونس: آيه94 .
2 . اسراء: آيه 101 .

صفحه 167
بودند)؟! فرعون به او گفت: «اى موسى! گمان مى كنم تو ديوانه (يا ساحرى)؟!».
حال هدف از سؤال از بنى اسرائيل چيست؟ شايد هدف
اين است كه ثابت كند پيوسته مستكبران در مقابل
آموزگاران آسمانى صف آرايى مى كردند و آن ها را انسان
مسحور مى خواندند.
بنابراين اگر هم پيامبر را به همين شيوه متهم مى كنند چيز جديدى نيست، بلكه اين سنت زشت در طول زندگانى بشر ادامه داشته است.
3. در آيه سوم كه محل بحث ماست فرمان مى دهد كه از پيامبران پيشين سؤال كند كه آيا تاكنون پيامبرى بر پرستش غير خدا دعوت كرده است:
(وَ اسْأَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنَا أَجَعَلْنَا مِنْ دُونِ الرَّحْمَنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ);
«از رسولانى كه پيش از تو فرستاديم بپرس: آيا غير از خداوند رحمان معبودانى براى پرستش قرار داديم؟!».
حال اين كه پيامبر در چه موقع و در چه شرايطى با ارواح پيامبران پيشين به گفتوگو پرداخته است به بخش تفسير واگذار مى شود، ولى اين آيه و آيات پيشين، حاكى است كه مى توان با ارواح گذشتگان سخن گفت و پيام داد.

صفحه 168
از برخى آيات استفاده مى شود كه ارواح شهدا به افرادى كه هنوز در اين جهان زندگى مى كنند پيام مى دهند.
(وَ لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ * فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ
وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاَّ
خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاَ هُمْ يَحْزَنُونَ
);1
«(اى پيامبر!) هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته
شدند، مردگانند! بلكه آنان زنده اند، و نزد پروردگارشان
روزى داده مى شوند . آن ها به سبب نعمت هاى فراوانى كه
خداوند از فضل خود به ايشان بخشيده است، خوشحالند و به خاطر كسانى كه هنوز به آن ها ملحق نشده اند
]مجاهدان و
شهيدان آينده
[، خوشوقتند (زيرا مقامات برجسته آن ها را در
آن جهان مى بينند و مى دانند) كه نه ترسى بر آن هاست و نه
غمى خواهند داشت».
جمله (وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ) به افرادى كه هنوز آمادگى شهادت دارند، اما هنوز به آن ها نپيوستند پيام و بشارت مى دهد كه: (أَلاَّ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاَ هُمْ يَحْزَنُونَ) ترس و اندوهى براى آنان در برزخ نيست و نيز بشارت مى دهند خيل شهيدان، مشمول

1 . آل عمران: آيات 169-170 .

صفحه 169
نعمت و كرم خدا هستند:(يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَة مِنَ اللّهِ)و لفظ (يَسْتَبْشِرُونَ) به معناى «يبشّرون» است.
تا اين جا برخى از آياتى كه بر مقصود ما(برقرارى ارتباط حاكيان با برزخيان) دلالت دارد آورديم، اكنون به دلايل روايى موضوع مى پردازيم:

سخن گفتن پيامبر با كشتگان بدر

در سال دوم هجرت پس از گذشت هفده ما از مهاجرت رسول خدا به مدينه منوره، قريش با ساز و برگ جنگى به سوى مدينه روانه شد تا نداى اسلام را در اين منطقه خاموش سازد. در نقطه اى به نام «بدر» كه با دريا چندان فاصله ندارد دو گروه با هم روبرو شدند:
1 . گروه قريش با بيش از نهصد نفر تا دندان مسلح، صف آرايى كردند.
2 . مسلمانان در حدود 313 نفر كه از لوازم جنگى فقط دو اسب در اختيار داشتند.
اما در پرتو ايمان، همين گروه كم، برگروه پيشين پيروز گشت، هفتاد نفر از آنان كشته شدند و هفتاد نفر به اسارت درآمدند، باقيمانده پا به فرار نهادند و منطقه را ترك كردند. آن گاه كه صحنه جنگ از وجود دشمن خالى گشت پيامبر دستور داد كشتگان

صفحه 170
مشرك قريش را در گودالى فرو ريزند سپس با آنان چنين سخن گفت:
«يا اهلَ قُلَيب هَلْ وجدُتم ما وعَدكم ربَّكم حقاً؟ فإنّى قد وجدُت ما وعد ربى حقاً».
فقالَ له اصحابه: يا رسول الله أتكلّم قوماً موتى؟ فقال لهم: لقد علموا ان ما وعدهم ربهم حقاً»;
«اى خفتگان در اين گودال! آنچه كه پروردگارتان به آن وعده داده بود صحيح و پا برجا يافتيد؟ من آنچه را كه پروردگارم به من وعده داده بود صحيح و پا برجا يافتم. در اين موقع، برخى از ياران پيامبر از او پرسيدند: آيا با مردگان سخن مى گوييد؟ پيامبر فرمود: آنان سخنان ما را مى شنوند، سپس فرمود: ما أنتم بأسمع منهم، شما شنواتر از آنان نيستيد».1
برخى از پيش داوران، درباره اين قطعه تاريخى مى گويند:
سخن گفتن پيامبر جنبه اعجاز داشت! درحالى كه اعجاز در صورتى است كه طرف، منكر نبوت پيامبر باشد و در آن صحنه، همه ياران رسول خدا نبوت حضرت را پذيرفته بودند، لذا ديگر جايى براى

1 . ر.ك: صحيح بخارى، ج5، ص97 و 98 و 110; صحيح مسلم، ج4، كتاب «جنت» ص77; سنن نسائى، ص89-90; مسند امام احمد، ج2، ص131; سيره ابن هشام، ج1، ص629; مغازى واقدى، ج1 غزوه بدر; بحارالأنوار، ج19، ص346 و ابن كثير، السيرة النبويه، ج2، ص449 .

صفحه 171
اعجاز نبود. البته اگر انسانى بخواهد مطلبى را نپذيرد به اين در و آن در مى زند.

سخن گفتن ابوبكر با روح پيامبر

پس از در گذشت پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)، مردم در كنار خانه آن حضرت جمع شده بودند تا در تجهيز پيامبر شركت كنند.
ابوبكر كه در منطقه «سُنح» زندگى مى كرد وقتى از در گذشت رسول خدا آگاه شد به خانه رسول خدا آمد و به غرفه اى كه جسد مطهر پيامبر در آن جا قرار داشت رفت و روپوشى را كه بر صورت پيامبر بود كنار زد و اين جمله را گفت:
«بابى انت و امى اما الموتة التى كتب الله عليك فقد ذُقَتها ثم لن تصيبك بعدها موتة ابداً»1;
«پدر و مادرم فداى تو، مرگى كه خدا براى تو نوشته بود، چشيدى، ديگر با مرگى روبرو نخواهى شد».

اميرمؤمنان(عليه السلام) با روح پيامبر سخن مى گويد

اميرمؤمنان(عليه السلام) پس از درگذشت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)، آن گاه كه بدن ايشان را غسل داد، خطاب به آن بزرگوار چنين گفت:

1 . سيره ابن هشام، ج4، ص251.

صفحه 172
«اذكرنا عند ربك واجعلنا من بالك»;1
«ما را نزد پروردگارت بياد آر، و ما را فراموش مكن».
***
با اثبات اين مقدمات سه گانه مى توان مسئله توسل به ارواح مقدسه را پى گيرى كرد و اگر زائران قبر رسول خدا مى گويند «يا رسول الله اشفع لنا عند الله» سخنى است منطقى و بر اصول سه گانه استوار است.
ادله اين موضوع را در بحث بعدى پى مى گيريم .

1 . ابن عبدالبر قرطبى، التمهيد لما فى الموطاً من المعانى والاسانيد، ج2، ص 162 و ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج13، ص42، باب ذكر طرف من سيرة النبى عند موته.

صفحه 173
 
عقايد وهابيان
      10

اقسام توسل

با در نظر گرفتن امكان ارتباط با ارواح مقدسه ـ بلكه با مطلق ارواح ـ اكنون وقت آن رسيده است كه دلايل جواز توسل به ارواح مقدسه مطرح شود. ابتدا به توسل هاى مجاز از نظر وهابيان اشاره مى كنيم. آنان سه نوع توسل را تجويز مى كنند كه جاى بحث و گفتوگو نيست:
1 . توسل به ذات حق تعالى و اسماء و صفات او;
2 . توسل به اعمال صالحى كه انسان در گذشته انجام داده است;
3 . توسل به دعاى برادر مؤمن در حال حيات.
توسل به ذات خدا معنا ندارد، زيرا توسل، تمسك به وسيله اى است كه او را به مقصد و مقصود برساند و در مورد نخست چيزى

صفحه 174
در وسط نيست كه انسان به آن توسل بجويد. در توسل به اسماء و صفات خدا براى كسب رضاى ذات حق تعالى جاى گفتوگو نيست; يعنى انسان خدا را به رحمانيتش سوگند دهد كه او را ببخشد.
و اما توسل انسان به اعمال صالحى كه انجام داده است بسيار نادر است و مدرك آن، روايتى است در مورد سه نفر از بنى اسرائيل و اجمالش اين است كه: اين سه نفر كه براثر ريزش كوه، در غارى زندانى شدند و راه خروج از غار به روى آنان بسته گرديد، هر يك خدا را به كار نيكى كه انجام داده بودند سوگند دادند، كم كم آن مانع از خروجى غار عقب رفت. يكى احترام فوق العاده به پدر و مادر و دومى به عفت و خويشتندارى در مسائل جنسى و سومى امانت دارى را ياد كردند.
اما قسم سوم از توسل همان دعاى مؤمن در حال حيات است، دلايل آن روش است، زيرا خدا به گنهگاران تذكر مى دهد كه حضور پيامبر بروند و از او درخواست كنند كه در حق آنان استغفار كند.1

1 . نساء: آيه 64: (وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوَّاباً رَحِيماً) .

صفحه 175

توسل هاى ممنوع در نظر وهابيان

1 . توسل به انسان هاى با فضيلت و مقرّب نزد خدا;
2 . سوگند دادن خدا به حرمت و قداست آنان;
3 . درخواست دعا از پيامبران و صالحان پس از درگذشت آنان.
اين سه نوع توسل هر چند به سه صورت جلوه مى كنند، ولى در واقع همگى به يك چيز باز مى گردند و آن اين كه همگى كرامت انبيا و اوليا را وسيله قرار مى دهند تا خدا به احترام آنان دعاى انسان را مستجاب كند و گرنه ذات منهاى كرامت و قداست نمى تواند وسيله استجابت دعا گردد.
هر سه قسم از توسل در روايات اهل سنت، وارد شده است و اگر روايات صادر از خاندان رسالت را به آن ها ضميمه كنيم مطلب به صورت امر بديهى در مى آيد.

توسل به انسان با فضيلت

عثمان بن حنيف مى گويد: مرد نابينايى به حضور پيامبر آمد و چنين گفت:
نابينا هستم از خدا بخواه ديدگانم را شفا بخشد.
پيامبر: دعا كنم و يا صبر كنى كه براى تو بهتر است.
بيمار: دعا كنيد.

صفحه 176
پيامبر: برخيز وضوى كامل بگير و دو ركعت نماز بگزار و خدا را به اين دعا بخوان:
«اللّهمّ إنّي أسألُكَ وأتوجّهُ إلَيكَ بِنَبِيِّكَ نَبِيّ الرَّحمَةِ يا مُحمّدُ إنّي أتوجّه بِكَ إلى ربّي في حاجَتي لتقضى، اللّهمّ شفّعه فيّ»;
«پروردگارا! من از تو مى خواهم و به سوى تو رو مى آورم به وسيله پيامبر تو كه پيامبر رحمت است. اى محمد من به وسيله تو به پروردگارم روى مى آورم درباره حاجتم كه برآورده شود. پروردگار شفاعت او را در حق من بپذير».
عثمان بن حنيف مى گويد: به خدا سوگند مجلس ما چندان به درازا نكشيد و هنوز از جا برنخاسته بوديم كه مرد نابينا نزد ما آمد; گويا از روز نخست بينا بوده است.
استدلال با اين حديث در گروه دو چيز است:
1 . صحت حديث از جهت سند;
2 . دلالت حديث بر مقصود.
در صحت سند همين كافى است كه خود ابن تيميه مى گويد: «ترمذى حديث صحيحى را نقل كرده است كه پيامبر مردى را تعليم كرد كه چنين دعا كند آن گاه متن دعا را نقل كرده است و

صفحه 177
مى گويد: حتى اين دعا را «نسائى» نيز نقل كرده است.1
رفاعى، از وهابيان معاصر و شاگرد آلبانى، هم اين حديث را صحيح و مشهور توصيف كرده است.2
مؤلف المنار كه گرايش هاى وهابى فراوانى دارد در پاورقى هاى مجموعة الرسائل و المسائل مى كوشد حديث را تضعيف كند و مى گويد در سند حديث ابوجعفر وارد شده و اين غير از ابوجعفر خطمى است كه همگان به وثاقت او شهادت داده اند ولى مؤلف المنار در داورى عجله كرده، احمد بن حنبل در مسند خود اين حديث را با سندى نقل كرده و ابوجعفر را با لقب «خطمى» توصيف كرده است. اين تنها احمد بن حنبل نيست، بلكه طبرانى نيز در معجم خود اين حديث را با همان سند نقل كرده است. اصولا در اين حديث از نظر سند جاى خدشه نيست. اينك ما در پاورقى به مدارك اين حديث اشاره مى كنيم.3

1 . مجموعة الرسائل و المسائل، ج 1، ص 13 .
2 . التوصل الى حقيقة التوسل، ص158 .
3 . مسنداحمد، ج4، ص138، ذكر حديث با سه سند سنن ترمذى، ج5 باب 119 به شماره 3578; سنن ابن ماجه، ج1، ص441 به شماره 1385; مستدرك حاكم، ج1، ص 313; معجم كبير طبرانى، ج9، ص17 شماره 8311; معجم صغير طبرانى، ج1، ص183. بنابراين شك در سند حديث جز عناد وجه ديگرى ندارد.

صفحه 178

دلالت حديث

دقت در مجموع حديث دو مسئله را مسلم مى سازد:
الف ) آن مرد نابينا از پيامبر دعا خواست، باز تأكيد مى كنم آن مرد نابينا به دعاى پيامبر توسل جست به گواه آن كه گفت: «ادع اللّه ان يعافينى».
ب ) پيامبر به اين مرد بيمار دعايى آموخت كه در آن دعا به شخص پيامبر متوسل شود و از اين طريق به خدا بخواند; چنان كه مى گويد:
الّلهم انّي
أسألكَ
و أتوجّه إلَيْك
بنبيّك
لفظ «نبيك» متعلق به دو فعل پيشين است; يعنى او از دريچه توسل به شخص پيامبر از خدا سؤال مى كند و به او روى مى آورد، بنابراين وسيله اى كه پيامبر در اختيار او قرار داد اين بود كه در ضمن دعايش ذات مقدس پيامبر را وسيله استجابت دعاى خود قرار دهد.
براى اين كه روشن شود در دعايى كه پيامبر به اين مرد تعليم كرده است توسل به شخص پيامبر و يا مقام و منزلت اوست. الفاظ حديث را يكى پس از ديگرى با ذكر متعلق «بنبيك» نقل مى كنيم:

صفحه 179
واقعيت حديث به صورت زير است:
1 . أسألك بنبيك
2 . أتوجه اليك بنبيك
3 . نبيك نبى الرحمه
4 . يا محمد انى اتوجه بك الى ربى.
با توجه به اين الفاظِ مرتب و هماهنگ، كه همگى اشاره به شخص پيامبر و به مقام و موقعيت وى نزد خداست بايد گفت: پيامبر به اين مرد بيمار تعليم داد كه در دعاى خود پيامبر را وسيله قرار دهد; يعنى ذات پيامبر، ذاتى كه رمز كرامت و فضيلت و قداست و احترام است.
با توجه به اين جهات، نمى توان در دلالت حديث خدشه كرد.

تأويل حديث از جانب وهابيان

با اين كه حديث، بر توسل به ذات اقدس پيامبر و مقام و منزلت او دلالت روشن دارد ابن تيميه و پيروان او به سبب پيشداورى به تأويل حديث پرداخته اند.1 ابن تيميه مى گويد: برخى از مردم مى گويند اين حديث دلالت دارد كه مى توان به شخص پيامبر در حال حيات و ممات توسل جست. ولى برخى مى گويند: در اين

1 . ابن تيميه، مجموعة الرسائل و المسائل، ج1، ص 13 .

صفحه 180
حديث، توسل به دعاى پيامبر وارد شده نه توسل به شخص او.
در پاسخ مى گوييم: ابن تيميه دو مطلب را به هم آميخته است:
1 . آن مرد بيمار از پيامبر چه خواست؟
2 . پيامبر چه نوع دعايى به او آموخت؟
شكى نيست كه آن مرد بيمار از پيامبر دعا خواست; يعنى به دعاى او متوسل شد.
ولى پيامبر به او دعايى آموخت كه در آن توسل به شخص پيامبر وارد شده است; يعنى دعايى آموخت و توسلى را تجويز كرد كه وهابيان آن را ممنوع مى شمارند.
باز براى روشن كردن اذهان خوانندگان يادآور مى شويم كه اين حديث دو مرحله دارد:
1 . مرحله ابتدايى;
2 . مرحله نهايى.
در مرحله نخست، آن مرد از پيامبر خواست كه در حق او دعا كند و چنين گفت: «ادع اللّه أنْ يعافينى» پيامبر در جواب فرمود: دعا كنم كه شفا پيدا كنى و يا به همين حالت بمانى. آن مرد اصرار كرد كه دعا بفرماييد.
حضرت در مرحله دوم فرمود: برو وضو بگير و نماز بخوان و اين دعا را كه در آن توسل به ذات مقدس اوست بخوان. بنابراين در مرحله نهايى توسل به ذات پيامبر بوده است.

صفحه 181
و اما جمله اى كه در آخر دعا آمده است كه «شفّعه فىَّ» دو احتمال دارد:
1 . او را شفيع من در آخرت قرار بده;
2 . دعاى او را در حق من مستجاب كن.
ولى احتمال دوم ضعيف است و بر فرض صحت، مانعى ندارد كه هم پيامبر دعا كرده و هم به او تعليم كرده كه خود به شيوه خاص دعا كند.

عثمان بن حنيف و مرد نيازمند

عثمان بن حنيف كه صحابه جليل پيامبر بوده است از اين واقعه يك ضابطه كلى فهميده است، لذا در دوران حكومت خليفه سوم با مردى مواجه شد كه به حضور خليفه رفته ولى خليفه به درخواست او ترتيب اثر نداده بود، عثمان بن حنيف به او گفت: برو وضو بگير و در مسجد پيامبر دو ركعت نماز بگزار و اين دعا را بخوان، قطعاً حاجت تو برآورده مى شود. او به دستور عثمان بن حنيف عمل كرد و سپس به حضور خليفه سوم رفت و نياز خود را مطرح كرد و خليفه نيز به درخواست او جواب مثبت داد. مرد حاجتمند از خانه عثمان بيرون آمد و از عثمان بن حنيف تشكر كرد.1

1 . ر.ك: معجم كبير طبرانى، ج9، ص 16-17; معجم صغير، ج1، ص183-184; دلائل النبوة بيهقى، ج6، ص167 و شفاء السقام سبكى، ص139-140 .

صفحه 182
آقاى رفاعى ـ شاگرد آلبانى ـ نتوانسته حديث را تضعيف كند، فقط مى گويد: در سند اين حديث روح بن صلاح است و علماى رجال آن را تضعيف كرده اند.1 اشتباه او اين جاست كه در سند، روح بن صلاح نيست، بلكه روح بن قاسم است. فرض كنيم در سند روح بن صلاح وارد شده باشد فقط يك نفر به نام «ابن على» او را تضعيف كرده، ولى ابن حِبّان و حاكم نيشابورى او را توثيق كرده اند.

توسل عمربن خطاب به عموى پيامبر

سيره نويسان از يكى از سال هاى قحطى ياد مى كنند
و مى نويسند: در يكى از سال ها كه مدينه و اطراف آن را
خشكى فراگرفته بود از عمربن خطاب درخواست شد كه نماز باران بخواند او موقع برگزارى نماز، عباس عموى پيامبر را
وسيله قرار داد.
ابن اثير مى نويسد: در سالى به نام «عام الرمادة» خشك سالى شدت گرفت، خداوند به وسيله توسل به عباس، اهالى منطقه را سيراب كرد و زمين هم حاصل خيز گشت. عمر به هنگام اقامه نماز گفت: هذا (اشاره به عباس) واللّه الوسيله الى اللّه والمكان منه; اين

1 . التوصل الى حقيقة التوسل، ص237.

صفحه 183
وسيله ما به سوى خدا و داراى منزلتى نسبت از اوست.
پس از ريزش باران همگان با كشيدن دست بر بدن عباس تبرك مى جستند و مى گفتند:«هنيئاً لك ساقى الحرمين»; گوارا باد بر تو كسى كه به وجود او مكه و مدينه سيراب گشت.1
قسطلانى مى گويد: عمربن خطاب به هنگام نماز استسقا چنين گفت: اى مردم! پيامبر خدا، به عباس بسان پدر مى نگريست، شما هم در اين مورد به پيامبر اقتدا كنيد، او را وسيله اى به سوى خدا قرار دهيد. بعد اضافه مى كند كه اين حديث نقد قول كسانى است كه توسل به زندگان و مردگان را ممنوع دانسته و يا توسل به غير پيامبر را تجويز نمى كنند.2

پيش داورى

كسانى كه قبلا براى خود عقيده اى ساخته اند در برابر اين حديث ـ كه حتى بخارى3 نيز آن را نقل كرده است ـ پيش داورى كرده مى گويند: عمربن خطاب به دعاى عموى پيغمبر توسل جست نه به ذات او و يا منزلت و مقام او، و توسل به دعاى مؤمن در حال حيات جاى سخن نيست.

1 . اسدالغابة فى معرفة الصحابه، ج3، ص111 .
2 . المواهب اللدنية.
3 . صحيح بخارى: كتاب استسقاء، حديث به شماره 1010 .

صفحه 184
ولى اين پيش داور، از اين نكته غفلت كرده است كه اگر هدف، توسل به دعاى عباس بود با فضيلت تر از او در ميان صحابه پيامبر، فراوان بود. با وجود رزمندگانِ بدر و احد، نوبت به امثال «عباس بن عبدالمطلب» نمى رسيد، چرا خليفه سراغ آن ها نرفت; حتى خود خليفه از نظر وهابيان برتر از عباس بود. همين گواه براين است كه علت توسل به عموى پيامبر به سبب انتساب او به پيامبر بود نه اين كه فقط عباس دعا كند و ديگران آمين بگويند.

شعر به رويداد جاودانگى مى بخشد

هنگامى كه باران همه جا را فراگرفت، حسان بن ثابت، اشعار زير را سرود:
سأل الامامُ و قد تتابع جدْبنا *** فسقى الغمامُ بغرّة العباسِ
امام دعا كرد در جايى كه قحطى پى در پى بود. ابر همگان را به سيماى روشن عباس سيراب كرد.
عمِّ النبى و صنوِ والده الذي *** ورث النبىّ بذاكَ دونَ الناسِ
عموى پيامبر و همتاى پدر او. اين منزلت را وى از پيامبر به ارث برد.
احيى الإلهُ به البلادَ فاصبحت *** مخضّرة الاجناب بعد الياس
خدا به خاطر عباس سرزمين ها را سيراب كرد. همه جا پس از نوميدى خرم و سر سبز گشت1.

1 . اسدالغابة، ج3، ص111.

صفحه 185
اين اشعار حاكى از آن است كه اصلا دعايى در بين نبوده و مراسم نماز باران به وسيله خليفه انجام گرفته است و خليفه، شخص عباس را از آن جهت كه پيوندى روحى با رسول خدا داشته است، واسطه قرار داده است.
***

دوم: توسل به منزلت اولياى الهى

يكى از اقسام توسل، واسطه قرار دادن مقام و منزلت اولياى الهى بين خود و مقام ربوبى است. در حقيقت اين توسل از قداست ذات آنان سرچشمه مى گيرد و روايتى كه بر جواز توسل به ذات مقدس ولىِّ الهى، گواهى مى دهد مى تواند شاهد اين نوع توسل نيز باشد.
ولى براى روشن شدن اين نوع توسل برخى از رواياتى كه در خصوص اين توسل وارد شده است از نظر خوانندگان عزيز مى گذرانيم.

1 . توسل به منزلت سائلان مغفرت

عطيه عوفى از ابو سعيد خدرى نقل مى كند كه رسول خدا فرمود: هر كس از خانه خود براى گزاردن نماز در مسجد بيرون بيايد و اين دعا را بخواند خدا گناهان او را مى بخشد:

صفحه 186
«اللّهمّ انى اسألك بحق السائلين عليك، و اسألك بحق ممشاى هذا، فانى لم اخرج اشرا ولا بطرا ولا رياء ولا سمعة و خرجت اتقاء سخطك و ابتغاء مرضاتك فاسئلك ان تعيذنى من النار و ان تغفرلى ذنوبى انه لا يغفر الذنوب الا انت»;
«پروردگارا من از تو مى خواهم به حق منزلت سائلان و درخواست كنندگان و نيز از تو مى خواهم به حق خروجم از خانه به سوى تو كه هرگز براى شرّ و بدكارى و يا خوش گذرانى و يا براى ريا وارانه عمل به ديگران بيرون نيامدم، بلكه به خاطر دورى از خشم تو و كسب رضايت تو بيرون آمده ام، از تو مى خواهم مرا از آتش نجات دهى و گناهانم را ببخشى، زيرا بخشنده گناهان جز تو كسى نيست».
سپس پيامبر فرمود: هر كه اين دعا را بخواند خدا با رحمت تمام به او توجه كرده و هفتاد هزار فرشته بر او استغفار
مى كنند.
در اين حديث، پيامبر به ابو سعيد خدرى تعليم مى دهد كه از طريق توسل به مقام و منزلت سائلان، رحمت و مغفرت درخواست نمايد.

صفحه 187

2 . توسل حضرت آدم به منزلت پيامبر

آن گاه كه از حضرت آدم ترك اولى سر زد، براى جبران آن كلماتى از خداوند دريافت كرد كه به وسيله آن ها توبه كند. قرآن در اين مورد مى فرمايد:
(فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمَات فَتَابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ);1
حضرت آدم كلماتى را از پروردگار خود دريافت كرد خدا هم توبه او را پذيرفت زيرا او توبه پذير و رحيم است.
قرآن درباره اين كلمات سخنى نگفته است، اما محدثان بزرگوار از عمر بن خطاب او هم از رسول خدا نقل كرده اند: آن گاه كه آدم كارى را كه نبايد انجام بدهد، انجام داد سر به آسمان بلند كرد و براى درخواست مغفرت چنين گفت: «اسألك بحق محمّد الاّ غفرت لى»; از تو مى خواهم به حق محمد مرا ببخشى. در اين موقع به او وحى شد: محمدى كه به آن توسل جستى كيست؟
عرض كرد: بلند منزلت است نام تو، آن گاه كه مرا آفريدى اين جمله را به صورت مكتوب در عرش تو ديدم: لا اله الاّ اللّه و محمّد رسول اللّه و با خود گفتم هيچ فردى بالاتر از محمد نيست كه نام او در كنار نام خدا قرار گرفته است.

1 . بقره: آيه 37 .

صفحه 188
بر او وحى شد او آخرين پيامبر از ذريه توست و اگر او نبود تو را نمى آفريدم.1
در پايان يادآور مى شويم در قرآن لفظ «كلمة» درباره اشخاص به كار رفته است; چنان كه مى فرمايد:
(إِنَّمَا الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللّهِ
وَ كَلِمَتُهُ
);2
«مسيح به نام عيسى فرزند مريم رسول خدا و كلمة اللّه است».
پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) اگر چه كلمه است و حضرت آدم به كلمات متوسل شده است، اين دو با هم منافاتى ندارد، زيرا كنار نام پيامبر، اسماء ديگرى نيز مانند على و فاطمه و حسن و حسين وجود داشت و در روايت آمده است:
«فتوسّل آدم الى ربّه بهم فى قبول توبته و رفع منزلته»;3
«حضرت آدم به اين كلمات متوسل شد تا توبه او پذيرفته و منزلت او بالا برود».

1 . ر.ك: مستدرك حاكم، ج2، ص615 و الدرالمنثور، ج1، ص59. در آن كتاب، اين حديث از طبرانى و از ابى نعيم و بيهقى نقل شده است، روح المعانى، ج1، ص217 .
2 . نساء: آيه 171 .
3 . مجمع البيان، ج1، ص 89 و تفسير برهان، ج1، ص 86 الى 88 .

صفحه 189

3 . توسل به حق پيامبر و حق پيامبران پيشين

آن گاه كه فاطمه بنت اسد همسر ابوطالب و مادر اميرمؤمنان(عليه السلام)درگذشت، رسول خدا بالاى سر او نشست و گفت: خدا برتو رحمت كند مادر دومم پس از مادر اول. سپس پيامبر ابو ايوب انصارى و عمربن خطاب را مأمور كرد كه قبرى براى فاطمه بنت اسد آماده سازند. آن گاه كه حفارى قبر به لحد رسيد، خود رسول خدا وارد قبر شد و با دست هاى مبارك خود خاك لحد را بيرون كشيد آن گاه كه از عمل تهيه لحد، فارغ گشت در قبر دراز كشيد و اين جمله ها را فرمود:
«اللّه الذى يُحيى و يُميتُ و هو حىّ لايموتُ إغْفِرْ لأُمّي فاطمة بنتِ اسد و وسّعْ عليها مَدْخلَها بحقّ نبيّك و الأنبياء الذين مِنْ قَبْله»;
«خدايى كه زنده مى كند و مى ميراند و او زنده است و نمى ميرد، مادرم فاطمه بنت اسد را ببخش جايگاه او را در قبر گسترش ده بحق پيامبرت و پيامبران پيش از او».
اين حديث را سيد احمد زينى دحلان مفتى حجاز در كتاب الدرالسنية فى الرد على الوهابيه از حاكم نيشابورى در مستدرك و ابن حبان و طبرانى در معجم كبير نقل كرده است.1

1 . الدررالسنيه، ص 8 

صفحه 190
افزون بر اين، ابونعيم اصفهانى در حليه الاولياء، ج3، ص121 و سمهودى در وفاء الوفاء، ج3، ص899 نيز نقل كرده اند.
حاكم در مستدرك خود اين حديث را در رديف احاديث صحيح بخارى و مسلم شمرده كه آن هابه نقل آن موفق نشدند.

4 . توسل اميرمؤمنان(عليه السلام) به حق محمد و آل محمد(عليهم السلام)

اميرمؤمنان على بن ابى طالب در برخى از دعاهاى خود مقام و منزلت محمد و آل محمد را وسيله قرار مى دهد و در دعايى با خدا چنين راز و نياز مى كند:
«بحقّ محمد و آل محمد عليك و بحقك العظيم عليهم أن تصلّي عليهم كما أنت أهله و أن تعطيني أفضل ما أعطيتَ السأئلينَ مِنْ عبادِك...;
«خدايا به حق محمد و آل محمد و به حق بزرگى كه تو بر آن ها دارى، درود خود را ـ آن چنان كه تو اهل آن هستى ـ بر آن ها بفرست و به من بهترين چيزى كه به سائلان از بندگانت عطا كرده اى عطا كن».1
5 . توسل به حرمت ماه خاص
سيد ساجدان در برخى از دعاهاى خود به مقام و منزلت يكى

1 . صحيفه علويه:51 .

صفحه 191
از ماه ها سوگند ياد مى كند و مى گويد:
اللّهمّ انى اسألك بحقِّ هذا الشهر و بحق من يعبد فيه...»;
خدايا من از تو به مقام و منزلت اين ماه و منزلت كسانى كه در اين ماه تو را پرستش مى كنند درخواست مى كنم.1
***

سوم . توسل به دعاى اولياى الهى

حقيقت اين توسل اين است كه انسان از يكى از بندگان صالح و مقرب خدا بخواهد كه در حق او دعا كند. درخواست دعا از بندگان صالح جاى بحث و گفتوگو ندارد، زيرا قرآن به بندگان گنهكار فرمان مى دهد كه به حضور پيامبر برسند و از او بخواهند كه درباره آنان طلب مغفرت كند. دو آيه براين مطلب گواهى مى دهد:
1 . (وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوَّاباً رَحِيماً);2
«اگر مجرمان و گنهكاران به حضور مى آمدند و از گناهانشان طلب بخشودگى مى كردند و پيامبر نيز براى آنان طلب بخشش مى كرد، خدا را توبه پذير و مهربان مى يافتند».

1 . صحيفه سجاديه، دعاى شماره 44 .
2 . نساء: آيه 64 .

صفحه 192
2 . (وَ إِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللّهِ لَوَّوْا رُؤُوسَهُمْ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَ هُم مُسْتَكْبِرُونَ);1
«هرگاه به آنان گفته شود حضور رسول خدا بياييد تا در حق شما طلب آمرزش كند (به خاطر نفاقى كه دارند) سر مى پيچند و آنان را مى بينى كه از سخنان تو اعراض كرده و كبر مىورزند».
اين آيه حاكى از آن است كه يكى از درهاى مغفرت و وسيله آمرزش، اين است كه انسان حضور پيامبر برسد و علاوه براين كه خود استغفار كند، پيامبر نيز درباره او دعا كند، ولى منافقان به سبب نداشتن ايمان از اين راه وارد نشدند و پيوسته كبر مىورزيدند.
شما مى توانيد با آيه سومى نيز براين مطلب استدلال كنيد و آن اين كه فرزندان يعقوب ـ كه در خانه نبوت بزرگ شده بودند ـ در پايان كار از پدر مى خواهند كه در حق آنان دعا كند: (يَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا كُنَّا خَاطِئِينَ);2 پدر! از خدا براى ما مغفرت بطلب، ما گنهكار بوديم.
پدر نيز درخواست آنان را مى پذيرد و مى گويد: (َ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ);3 به زودى درباره شما از پروردگارم طلب مغفرت مى كنم، او بخشنده و مهربان است.

1 . منافقون: آيه 5 .
2 . يوسف: آيه 96 .
3 . همان: آيه 97 .

صفحه 193
درخواست دعا از بندگان صالح مورد پذيرش ابن تيميه و پيرو مكتب او محمد بن عبدالوهاب است، ولى آنان درباره درخواست دعا از پيامبر پس از رحلت او شبهاتى دارند كه به تحليل آن ها مى پردازيم:

شبهه نخست

آيه اختصاص به زمان حيات پيامبر دارد
مى گويند: از زمانى كه پيامبر به لقاء اللّه پيوست، امت اسلامى از اين رحمت محروم گشتند، لذا اگر كسى بگويد:«يا رسول اللّه اشفع لنا عنداللّه» با او به سختى برخورد مى كنند و مى گويند: رابطه ما با پيامبر قطع شده و اين درخواست شما بدعت است.
ما از آنان سؤال مى كنيم:
آيا شخصيت پيامبر در جسد و بدن مادى او خلاصه مى شود؟! قطعاً بايد بگويند نه، زيرا به دلايل پيشين روشن كرديم كه تمام انسان ها علاوه بر تن، داراى روح مُدرِكى هستند كه شخصيت هر انسان را تشكيل مى دهد.
باز از آنان مى پرسيم: آيا روح قدسيه رسول خدا در برزخ زنده است يا نه؟ حتما بايد بگويند زنده هست. جايى كه شهيدان زنده اند رسول خدا كه پيامبر شهيدان است زنده خواهد بود.
بار سوم از آنان سؤال مى كنيم: آيا ارتباط ما با پيامبر برقرار

صفحه 194
است يا خير؟ اگر بگويند برقرار نيست از آنان سؤال مى كنيم: سلام بر پيامبر در نماز چه معنا دارد كه همگان مى گوييم: «السلام عليك ايها النبى و رحمة اللّه و بركاته». اگر واقعاً ارتباط ما با رسول خدا قطع شده است اين همه صلوات و درودها بر او چه معنا دارد؟ محدثان از حضرتش نقل كرده اند كه آن حضرت فرمود: «صلوا عَلَىّ فان صلاتكم تبلغنى حيث كنتم»;1 بر من درود بفرستيد، درودهاى شما از هر جا باشيد به من مى رسد.
آنچه مى تواند فصل الخطاب اين نوع مناقشه ها باشد تفسير آيه سوره نساء است كه خطاكاران را دعوت مى كند كه حضور رسول خدا برسند تا در حق آنان استغفار كند. اين آيه، هر دو حالت را در برمى گيرد.
گاهى تصور مى شود كه آيه سوره مباركه نساء به دوران حيات دنيوى پيامبر اختصاص دارد، درحالى كه برداشت صحابه پيامبر از آيه، گسترده تر از آن است. اينك كلمات دانشمندان اهل سنت را در اين مورد نقل مى كنيم:
محيى الدين نووى شارح صحيح مسلم از مردى به نام «عتبى» نقل مى كند كه من نزد قبر پيامبر بودم عربى كنار قبر آن حضرت ايستاد و گفت: «السلام عليك يا رسول اللّه سمعت اللّه يقول ولوانهم

1 . سنن ابى داود، ج1، ص453 و شماره 2042 .

صفحه 195
اذا ظلموا انفسهم جاؤك فاستغفر واللّه واستغفرلهم الرسول لوجدوا اللّه تواباً رحيماً»; و بعد خطاب به رسول خدا كرد و گفت: و قد جئتك مستغفرا من ذنبى و مستشفعاً بك الى ربى. من به انگيزه استغفار از گناهان و طلب شفاعت از تو به سوى تو آمدم، زيرا خدايت چنين فرموده است: اگر آنان آن گاه كه به خويشتن ستم مى كردند به سوى تو مى آمدند و خود استغفار مى كردند و پيامبر هم براى آنان طلب مغفرت مى كرد خدا را توبه پذير و بخشنده مى يافتند.1
وجود آيه در زيارت پيامبر
علماى بزرگوارى كه كيفيت زيارت پيامبر را نوشته اند همگان اين آيه را در زيارت آن حضرت آورده اند; مثلا سمهودى مى نويسد: اگر مى خواهيد پيامبر را زيارت كنيد بگوييد: «السلام عليك يا رسول اللّه السلام عليك يا نبى اللّه اللهم انك قلت فى كتابك بنبيك (ولوانهم اذ ظلموا انفسهم جاؤك)2...».
همچنين غزالى در كيفيت دعاى پيامبر اين آيه را آورده است.3 اين ها همگى حاكى از آن است كه اين آيه اختصاص به دوران حيات پيامبر ندارد.

1 . شرح مهذب، ج8، ص256 و ابن قدامه، مغنى، ج3، ص588 .
2 . سمهودى، وفاء الوفاء فى اخبار دار المصطفى، تحقيق فى الدين عبدالحميد، ج4، ص145 .
3 . احياء العلوم، ج1، ص259 .

صفحه 196

شبهه دوم:

ناسودمندى درخواست دعا از ميت
پاسخ: در گذشته با مقدمات سه گانه ثابت كرديم كه حقيقت انسان در بدن خلاصه نمى شود، زيرا ثابت كرديم كه روح انسان پس از مرگ باقى و جاودانه است. افزون بر اين، روشن كرديم كه پيوند ما با ارواح برقرار است، بنابراين چرا بايد درخواست دعا از پيامبر اگر شايستگى داشته باشيم مفيد و سودمند خواهد بود.

شبهه سوم:

وجود مانع از شنيدن دعا
قرآن مى فرمايد: (وَ مِنْ وَرَائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ) آيه مى رساند در برابر مردگان تا روز قيامت مانعى وجود دارد كه ارتباط ما را با آنان قطع مى كند.
پاسخ: برداشتى كه وهابيان از اين آيه دارند حاكى از آن است كه ما قبل و ما بعد آيه را ملاحظه نكرده اند، آن گاه به نحوى كه گفته شد نتيجه گرفته اند. درحالى كه اگر برزخ به معناى مانع باشد. مانع از بازگشت مردگان به دنياست نه مانع از شنيدن دعاست. اينك ما قبل آيه را در نظر بگيريد تا روشن شود مانع از رجوع است نه از شنيدن: (حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ); آن گاه كه مرگ آنان فرارسيد و آينده تاريك خود را با ديدگان خود ديدند از خدا درخواست

صفحه 197
بازگشت به دنيا مى كنند و مى گويند: (لَعَلِي أَعْمَلُ صَالِحاً فِي مَا تَرَكْتُ)به اميدى كه من پس از بازگشت به دنيا كار نيكى انجام دهم. قرآن در رد درخواست آنان دو پاسخ دارد:
1 . (كَلاَّ إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا) اين سخنى است كه آن ها به زبان مى گويند و اگر به دنيا باز گردند همگان حالت پيشين را ادامه مى دهند.
2 . (وَ مِنْ وَرَائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ). پشت سر يا پيش روى آن ها برزخى است كه مانع از رجوع آن ها مى شود نه مانع از شنيدن.

آخرين شبهه

قرآن كريم اسماع اموات را نفى مى كند، حتى مشركان را به اموات تشبيه مى كند، آن جا كه مى فرمايد:
(إِنَّكَ لاَ تُسْمِعُ الْمَوْتَى وَ لاَ تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ);1
«تو نمى توانى مردگان را بشتوانى و نمى توانى صدايت را به گوش انسان هاى كر برسانى آن گاه كه از تو روى برمى گردانند».
از مجموع آيه استفاده مى شود كه وجه تشبيه كافران به مردگان

1 . نمل: آيه 80 .

صفحه 198
اين است كه هر دو نمى شنوند.
پاسخ: هدف از تشبيه مشركان به مردگان، نشنيدن آن دو نيست، بلكه سود نبردن هر دو است; به گواه اين كه مشركان وحى الهى را مى شنيدند اما از شنيدن آن سودى نمى بردند.
بنابراين وجه شبه، سود نبردن است، نه اين كه يك طرف (مشركان) مى شنوند، ولى سود نمى برند و طرف ديگر (ميت) اصلا نمى شنوند. اين نوع تفكيك برخلاف ظاهر آيه است، ظاهر آيه اين است كه وجه شبه در دو طرف يكسان است و آن سود نبردن از سخن گويندگان است.

بخش پايانى

قرآن كريم افراد با ايمان را دعوت مى كند كه براى تقرب به خدا، خواهان وسيله اى باشند:
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ وَ جَاهِدُوا فِي سَبِيلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ);1
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد پرهيزكارى پيشه كنيد و وسيله اى براى تقرب به خدا برگزينيد و در راه خدا جهاد كنيد باشد كه رستگار شويد».

1 . مائده: آيه 35 .

صفحه 199
وسيله در آيه، معناى وسيعى دارد و هر كار و هر چيزى را كه مايه قرب به پيشگاه مقدس پروردگار مى شود، در برمى گيرد كه مهم ترين آن ها ايمان به خدا و پيامبر او و جهاد در راه خدا و پرستش وى از طريق نماز و روزه و پرداخت زكات و زيارت خانه خدا و صله رحم و انفاق در راه خداست. اميرمؤمنان در نهج البلاغه درباره توسل بيانى دارد كه در اين جا مى آوريم مى فرمايد:
«إِنَّ أَفْضَلَ مَا تَوَسَّلَ بِهِ الْمُتَوَسِّلُونَ إِلَى اللهِ سُبْحانَهُ وَتَعَالى، الاِْيمَانُ بِهِ وَبِرَسُولِهِ، وَالْجِهَادُ فِي سَبِيلِهِ، فَإِنَّهُ ذِرْوَةُ الاِْسْلاَمِ; وَكَلِمَةُ الاِْخْلاَصِ فَإِنَّهَا الْفِطْرَةُ; وَإِقَامُ الصَّلاَةِ فَإِنَّهَا الْمِلَّةُ; وَإِيتَاءُ الزَّكَاةِ فَإِنَّهَا فَرِيضَةٌ وَاجِبَةٌ; وَصَوْمُ شَهْرِ رَمَضَانَ فَإِنَّهُ جُنَّةٌ مِنَ الْعِقَابِ; وَحَجُّ الْبَيْتِ وَاعْتَِمارُهُ فَإِنَّهُمَا يَنْفِيَانِ الْفَقْرَ وَيَرْحَضَانِ الذَّنْبَ. وَصِلَةُ الرَّحِمِ فَإِنَّهَا مَثْرَاةٌ فِي الْمَالِ، وَمَنْسَأَةٌ فِي الاَْجَلِ; وَصَدَقَةُ السِّرِّ فَإِنَّهَا تُكَفِّرُ الْخَطِيئَةَ; وَصَدَقَةُ الْعَلاَنِيَةِ فَإِنَّهَا تَدْفَعُ مِيتَةَ السُّوءِ; وَصَنَائِعُ الْمَعْرُوفِ فَإِنَّهَا تَقِي مَصَارِعَ الْهَوَانِ».
«بهترين چيزى كه به وسيله آن مى توان به خدا نزديك شد ايمان به خدا و پيامبر او و جهاد در راه خداست كه قله كوهسار اسلام است، همچنين جمله اخلاص (لا اله الاّ اللّه) كه همان فطرت توحيد است، و بر پاداشتن نماز كه آيين اسلام است، و زكات كه فريضه واجبه است، و روزه ماه رمضان كه سپرى است در برابر

صفحه 200
گناه و كيفرهاى الهى، و حج و عمره كه فقر و پريشانى را دور مى كند و گناهان را مى شويد، و صله رحم كه ثروت را زياد و عمر را طولانى مى كند، و انفاق هاى پنهانى كه گناهان را جبران مى نمايد، و انفاق آشكار كه مرگ هاى ناگوار و بد را دور مى سازد و كارهاى نيك كه انسان را از خطر سقوط نجات مى دهد».1
بنابراين قائلان به توسل به اولياى الهى هرگز «وسيله» را به درخواست دعا از اولياى الهى و يا شفيع قراردادن آنان به درگاه خدا منحصر نمى دانند بلكه ـ همان طورى كه در كلام اميرمؤمنان آمده است ـ وسيله تقرب، گسترده تر از آن است كه منحصر به توسل اصطلاحى باشد، ولى درخواست شفاعت از پيامبران و امامان و بندگان صالح خدا آن جا كه زمينه براى پذيرش شفاعت مناسب باشد نيز مايه تقرب است.

1 . نهج البلاغه، خطبه 110 .

صفحه 201
 
عقايد وهابيان
      11

تبرك به آثار اولياى الهى

جهانى كه ما در آن زندگى مى كنيم، جهان اسباب و مسببات است و هر رويدادى از رويداد ديگرى پديد مى آيد و مشيت الهى بر اين تعلق گرفته است كه پديده ها از طريق اسباب ويژه خود تحقق پذيرند. قرآن مجيد در آيات متعددى به تأثير اسباب طبيعى در آثار خود تصريح نموده است بنابراين مانعى ندارد كه گاهى برخى از پديدها از طريقى غير از سبب طبيعى نيز به وجود آيند. كه در اصطلاح علما «كرامت» ناميده مى شوند. اينك آيه هايى از قرآن را در اين باره نقل مى كنيم:
يعقوب نبى(عليه السلام) ساليان درازى در فراق يوسف گريه كرد و اشك ريخت، سرانجام ديدگان او براثر فزونى اندوه بسته شد، ولى مشيت الهى بر اين تعلق گرفت كه او بار ديگر نور چشمان خود را

صفحه 202
بازيابد، اما نه از طريق طبيعى و مداواى پزشكان بلكه از طريق لمس پيراهن فرزندش يوسف. چه بهتر كه كلام خدا را در اين مورد بشنويم.
«آن گاه كه پرده از جنايت برادران برافتاد و آنان خود را در برابر عزيز مصر خجل و شرمنده يافتند از برادر ستم كشيده خود خواستند كه از گناه شان بگذرد و آنان را به چنگال عدالت نسپارد. يوسف نبى، پيامبر رحمت بود در برابر درخواست آنان گفت: (لاَ تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ); امروز براى شما سرزنشى نيست. آن گاه اين جمله را افزود: (اِذْهَبُوا بِقَمِيصِي هَذَا فَأَلْقُوهُ عَلَى وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيراً)1; پيراهن مرا ببريد و بر صورت پدرم بيفكنيد، او نور ديدگان خود را باز مى يابد.
برادران با تمام خوشحالى به سوى كنعان رو آوردند. حامل پيراهن يوسف، به نحوى كه وى امر كرده بود عمل نمود و باانداختن پيراهن يوسف بر چشمان يعقوب، او نور ديدگان خود را باز يافت چنان كه مى فرمايد: (فَلَمَّا أَنْ جَاءَ الْبَشِيرُ أَلْقَاهُ عَلَى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً);2 آن گاه كه حامل بشارت زنده بودن يوسف، حضور پدر بار يافت پيراهن يوسف را به صورت او افكند او ناگهان بينا شد.

1 . يوسف: آيه 93 .
2 . همان: آيه 96 .

صفحه 203
شكى نيست كه مؤثر واقعى و بينايى بخش خداست، اما مشيت خدا براين تعلق گرفته كه فيض بينايى از طريق انداختن پيراهن يوسف بر صورت پدر انجام بگيرد همچنان كه مشيت او بر اين تعلق گرفته است كه بسيارى از بيمارى هاى انسان از طريق خوردن دارو برطرف شود. همه اين پديده ها خواه از طريق اسباب طبيعى صورت پذيرد يا فراتر از آن، سنتى از سنت هاى خداست و همگى به اراده او برمى گردد.
اگر مسلمانان به ضريح رسول خدا يا ضريح اولياى الهى تبرك مى جويند همگى درخواست شفا از خدا دارند، اما از طريق آثار وابسته به اولياى الهى.
بررسى زندگانى ياران رسول خدا يك مسئله را قطعى مى سازد و آن اين كه آنان پيوسته با آثار وابسته به پيامبر تبرك مى جستند: هنگامى كه رسول خدا وضو مى گرفت با قطرات آب وضوى او تبرك جسته و آن را بر سر و صورت خود مى كشيدند.1 هنگامى كه حضرت در حجة الوداع سر خود را تراشيد مردم به موهاى جدا شده او تبرك جسته و به حفظ آن ها عنايت داشتند.2 اساساً در طول زمان، كليه آثار وابسته به پيامبر پيوسته مورد تبرك بوده

1 . صحيح بخارى، ج1، ص59 و فتح البارى، ج1، ص256.
2 . صحيح مسلم، ج3، ص947 .

صفحه 204
است.1
تبرك به آثار رسول خدا آن چنان مسلم است كه دو شخصيت بزرگ سنى و شيعى دو كتاب مستقلى در اين مورد نوشته اند، و ما نمى توانيم حتى بخش كوچكى از آنچه كه در آن دو كتاب آمده است در اين جا منعكس كنيم اين دو شخصيت عبارتند از:
1 . شيخ محمد طاهر مكى مؤلف كتاب «تبرك الصحابه بآثار رسول الله» .
2 . محقق بزرگوار ميرزا على احمدى ميانجى مؤلف كتاب «التبرك» او در اين مورد استقصاى كامل كرده است.
اكنون سؤال مى شود: چرا آمران به معروف به مردم اجازه نمى دهند ضريح رسول خدا را ببوسند و تبرك بجويند. اگر فردى به عنوان اظهار علاقه به رسول خدا دست بر ضريح بگذارد فوراً با عتاب غليظ آنان روبرو شده و طرف را مشرك مى خوانند.
سؤال مى شود: چه فرقى است بين پيراهن يوسف كه از پنبه مصر بافته شده بود با ضريح رسول خدا كه از آهن درست
شده است، كه تبرك با اوّلى عين توحيد و دومى عين شرك
است؟

1 . الطبقات الكبرى، ج1، ص13 .

صفحه 205

انديشه جديد وهابيان در مورد تبرك

اخيراً وهابيان نوپرداز به فكر افتاده اند كه عمل صحابه را در مورد تبرك با آثار باقيمانده از پيامبر از طريق خاصى توجيه كنند و بگويند: تبرك به آثار رسول خدا در جايى است كه وسيله تبرك با بدن آن بزرگوار تماس داشته باشد و تبرك صحابه از اين طريق بوده است، آب وضوى پيامبر يا موهاى جدا شده از سر او و يا تبرك به كاسه اى كه با آن آب خورده بود همگى با بدن پيامبر تماس داشته است و چنين تبركى اشكالى ندارد، اما ضريح رسول خدا بعدها از آهن ساخته و تماسى با بدن ايشان انجام نگرفته است.
توجيه اين گروه بسان آرايشگرى است كه در صدد زيبايى ابرو بود، اما ديدگان طرف را كور و نابينا كرد. آنان با اين توجيه، اصلى را كه همگان بر آن اتفاق دارند ابطال كرده اند، آن ها مى گويند: خالق و مؤثر تنها خداست و حتى تأثير علل طبيعى را منكرند و تمام علل و اسباب را ناديده مى گيرند و تنها به يك علت، آن هم به نام خدا معتقد مى باشند. در اين موقع سؤال مى شود: ميان آنچه كه با بدن پيامبر تماس داشته با آنچه تماس نداشته چه فرقى وجود دارد؟ زيرا فرض اين است كه بدن پيامبر اثرگذار نيست.
باز از آنان سؤال مى شود: اگر واقعاً تبرك منحصر به چنين موردى است، چرا شيخين اصرار ورزيدند كه در كنار قبر رسول خدا به خاك سپرده شوند. مسلماً جايگاه دفن اين دو نفر از جايگاه

صفحه 206
قبر پيامبر جداست، بنابراين چه اصرارى بر دفن در كنار رسول خدا داشتند؟ جز اين كه خواستند به وسيله مكانى كه جسد رسول خدا در آن جا دفن شده است تبرك بجويند و مورد لطف الهى قرار بگيرند.
بنى اسرائيل به وسيله صندوقى كه در آن پيراهن موسى و عصا و نعلين او بود تبرك مى جستند. آن صندوق به قدرى اهميت داشت كه فرشتگان آن را حمل مى كردند چنان كه قرآن مى فرمايد:
(إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ بَقِيَّةٌ مِمَّا تَرَكَ آلُ مُوسَى وَ آلُ هَارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلاَئِكَةُ إِنَّ فِي ذَلِكَ لاَيَةً لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ);1
«نشانه حكومتش اين است كه (صندوق عهد) به سوى شما خواهد آمد. (همان صندوقى كه) در آن، آرامشى از پروردگار شما، و يادگارهاى خاندان موسى و هارون قرار دارد، درحالى كه فرشتگان، آن را حمل مى كنند. در اين موضوع، نشانه اى (روشن) براى شماست، اگر ايمان داشته باشيد».
ما در اين جا برخى از اعمال صحابه را در خصوص تبرك به قبر رسول خدا نقل مى كنيم تا روشن شود روش ياران رسول خدا چگونه بوده است.

1 . بقره: آيه 248.

صفحه 207

تبرك به قبر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)

1 . حاكم در مستدرك به سند صحيح نقل مى كند: مروان بن حكم ـ جرثومه بغض و عداوت ـ وارد مسجد شد، ديد مردى صورت خود را روى قبر رسول خدا نهاده است. يقه او را گرفت و گفت: مى دانى چه مى كنى؟! آن گاه كه آن فرد سر از قبر برداشت ناگهان مروان ديد كه او ابوايوب انصارى ميزبان رسول خدا به هنگام ورود به مدينه است.
ابوايوب گفت: من سراغ سنگ و گل نيامده ام، من خواهان رسول خدا هستم. از رسول خدا شنيدم آن گاه كه افراد صالح، زمام امور را در دست گرفتند بر دين گريه نكنيد (نگران نباشيد) بلكه بر اين گريه كنيد كه نااهلان حاكم امور باشند.1
اين حديث صحيح، حاكى از آن است كه توسل به قبور انبيا و اوليا را امويان و پيروان شان ممنوع اعلام مى كردند، ولى ديده نشده يك صحابى بزرگ از اين كار جلوگيرى كند.
2 . تاريخ مى گويد: بلال حبشى به علل سياسى مدينه را ترك گفت و مرزبانى در شام را برگزيد. وى در عالم رؤيا پيامبر مرا ديد كه از او گله مند است كه چرا پيوند خود را با او قطع كرده است. وقتى كه از خواب بيدار شد تصميم گرفت به سوى مدينه سفر و قبر

1 . مستدرك حاكم، ج4، ص515 .

صفحه 208
پيامبر را زيارت كند، او وارد مدينه شد و به سوى مدفن پيامبر آمد. گريه مى كرد و اشك مى ريخت و صورت خود را برقبر آن حضرت مى ماليد.1
3 . دخت گرامى پيامبر، فاطمه زهرا(عليها السلام) به تصديق محدثان، سرور زنان جهانيان است، بعد از رحلت پيامبر، مشتى از خاك قبر پيامبر برداشت و آن را مى بوييد و گريه مى كرد و دو شعرى در اين مورد سرود.2
شاهد بر تبرك بر قبور انبيا و اوليا بيش از آن است كه در اين صفحات منعكس شود. گذشته از مسئله تبرك، اصولا بوسيدن ضريح قبر، نوعى نشانه علاقه به صاحب قبر است; به دليل گفتار ابوايوب انصارى كه گفت: من خواهان سنگ و خاك نيستم ولى چون دستم به رسول خدا نمى رسد صورت را بر قبر او مى گذارم.
بخارى در صحيح خود بابى را براى بيان آثارى كه از پيامبر باقى مانده است گشوده و در آن جا از زره پيامبر، عصا، شمشير، كاسه، انگشتر، مو، كفش و آينه آن حضرت نام برده كه صحابه پيامبر عنايت به حفظ آن ها داشته و پيوسته با آن ها تبرك مى جستند.3

1 . اسدالغابة، ج1، ص 28 .
2 . وفاء الوفاء، ج2، ص444 و صلح الاخوان، ص57 .
3 . صحيح بخارى، ج4، ص84 .

صفحه 209
 
عقايد وهابيان
      12

بزرگداشت مواليد اولياى الهى

بزرگداشت روزهاى ولادت اولياى الهى و تشكيل مجالس در آن روزها و تلاوت آياتى كه درباره آنان فرود آمده است يكى از مراسم رايج در ميان مسلمانان است و ساليان درازى است كه در تمام اقطار اسلامى روز ميلاد پيامبر (دوازدهم ربيع يا هفده آن) بزرگداشت هايى برگزار مى شود و در آن ها گويندگان به سخنرانى، شعرا به خواندن سروده هاى نغر و قاريان قرآن مجيد به تلاوت آياتى كه درباره پيامبر فرود آمده است، مى پردازند. مسلمانان هرگز مدعى نيستند كه در قرآن و يا سنت در خصوص اين روز به تكريم پيامبر امر شده است، ولى علت اين كه چنين روزى را براى تكريم وى انتخاب كرده اند به خاطر اين است كه در چنين روزى خدا عطيه بزرگى به جهانيان عطا فرموده است و لذا چنين روزى را

صفحه 210
براى اظهار تشكر برگزيده اند. ما در بخش بدعت ياد آور شديم هر نوع كارى كه به طور خصوص يا عموم، پشتوانه اى در كتاب و سنت داشته باشد از دايره بدعت بيرون است. و براى بزرگداشت پيامبر، در خصوص ماه ربيع و يا در روز معين، امر نشده، اما به طور عموم، دلايلى بر لزوم تكريم آن حضرت در كتاب و سنت وارد شده است و ما به بيان اين دلايل كلى مى پردازيم.

يكم . جشن هاى ولادت مظهر تكريم و مودّت پيامبر است

آيات قرآن، محبت و مهرورزى به پيامبر را يكى از وظايف مسلمانان معرفى مى كند و در اين مورد به سه آيه اكتفا مى كنيم:
1 . قرآن كريم در وصف رستگاران چنين مى گويد:
(فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ أُوْلَـئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ);1
«پس كسانى كه به او ايمان آوردند و حمايت و ياريش كردند و از نورى كه با او نازل شده پيروى نمودند، آنان رستگارانند».
در اين، آيه رستگاران به اوصاف چهارگانه توصيف شده اند:
   الف ) (آمَنُوا بِهِ): به او ايمان آوردند;
   ب ) (عَزَّرُوهُ): او را گرامى داشتند;

1 . اعراف: آيه 157 .

صفحه 211
   ج ) (نَصَرُوهُ): او را كمك كرده اند;
   د ) (اتَّبَعُوا النُّورَ): از قرآن او پيروى كردند.
همين طورى كه ايمان به پيامبر و كمك به دين او و پيروى از قرآن، يك وظيفه مستمر در تمام قرن هاست همچنين تكريم و تعظيم او نيز يك وظيفه مستمر است. لغت نويسان مى گويند:
عَزَّرَ به معناى «فَخَّمَ و عَظَّمَ» است و اگر هم در موردى به معناى كمك كردن به كار رود، ولى در آيه به آن معنا نيست چون نصرت آن حضرت به ما جمله «و نصروه» به صورت جداگانه بيان شده است.
2 . (قُلْ إِنْ كَانَ آبَاؤُكُمْ وَ أَبْنَاؤُكُمْ وَ إِخْوَانُكُمْ وَ أَزْوَاجُكُمْ وَ عَشِيرَتُكُمْ وَ أَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَ تِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَ مَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهَاد فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّى يَأْتِىَ اللّهُ بِأَمْرِهِ وَ اللّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ);1
«بگو: اگر پدران و فرزندان و برادران همسران و طايفه شما و اموالى كه به دست آورده ايد و تجارتى كه از كساد شدنش مى ترسيد و خانه هايى كه به آن علاقه داريد، در نظرتان از خداوند و پيامبرش و جهاد در راهش محبوب تر است، در انتظار باشيد كه

1 . توبه: آيه 24 .

صفحه 212
خداوند عذابش را بر شما نازل كند و خداوند جمعيّت نافرمانبردار را هدايت نمى كند!».
البته نكوداشت ها بايد از هر نوع كار ناشايست پيراسته باشد و نكوداشت تنها مظهر اظهار مهر و مودّت به رسول خدا معرفى شود.
نتيجه اين كه: در روز ولادت آن حضرت به چنين كارى دست مى يازيم، زيرا پشتوانه قرآنى است. كه به دوستى آن حضرت فرمان مى دهد.
مسلماً مهر و مودّت دو نوع تجلّى دارد:
   الف ) پيروى از آن حضرت در زندگى و پاسدارى از دين و عمل به شريعت اوست;
   ب ) اظهار علاقه و شادمانى در روز ولادت او كه خدا چنين عطيه اى را بر جهانيان عرضه داشته است.
***
دوم: ترفيع منزلت پيامبر
خدا در قرآن مى فرمايد:
(وَ رَفَعْنَا لَكَ ذِكْرَكَ);1
«و به نام و ياد تو ترفيع بخشيديم».

1 . انشراح: آيه4 .

صفحه 213
اين آيه بازگو مى كند كه خدا به ياد و نشان پيامبر ترفيع بخشيده است. مسلماً اين ترفيع به وسيله رسالتى است كه به او داده و به ذكر نام او در اذان و اقامه امر شده است. ولى از آيه استفاده مى شود كه ترفيع منزلت نبى اكرم از امور پسنديده است. بنابراين انسان هر چه به ترفيع ذكر نبى بپردازد به اين آيه تجسّم بخشيده است و مسلماً اين نوع مراسم، مايه ترفيع مقام نبى در اذهان و خاطره هاست.

سوم: ميلاد پيامبر بالاتر از مائده آسمانى است

قرآن از لسان حضرت مسيح چنين نقل مى كند:
(رَبَّنَا أَنْزِلْ عَلَيْنَا مَائِدَةً مِنَ السَّمَاءِ تَكُونُ لَنَا عِيداً لاَِوَّلِنَا وَ آخِرِنَا وَ آيَةً مِنْكَ وَ ارْزُقْنَا وَ أَنْتَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ);1
«پروردگارا! از آسمان مائده اى بر ما بفرست! تا براى اول و آخر ما، عيدى باشد و نشانه اى از تو و به ما روزى ده! تو بهترين روزى دهندگانى!».
جايى كه حضرت مسيح به خاطر نزول مائده اى سماوى، روز نزول آن را تا روز رستاخيز عيد مذهبى اعلام مى كند آيا ارزش ميلاد پيامبر به اندازه ارزش مائده سماوى نيست! بلكه بايد بگويم اين دو عطيه با كمال احترام به هر دو قابل قياس به هم نيستند; مائده

1 . مائده: آيه 114 .

صفحه 214
سماوى فقط يك روز توانست گرسنگى شاگردان حضرت مسيح را برطرف سازد، امّا شريعت برنامه پيامبر تا روز رستاخيز حيات بخش و كمال آفرين است.
چهارم :
(قُلْ لاَ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى);1
«بگو: من هيچ پاداشى از شما بر رسالتم درخواست نمى كنم جز دوست داشتن نزديكانم (اهل بيتم) و هر كس كار نيكى انجام دهد، بر نيكى اش مى افزاييم، چرا كه خداوند آمرزنده و سپاس گزار است».
پيامبر به امر الهى خواهان مودت بستگان خود مى باشد، البته دوستى بستگان پيامبر به نفع امت است، زيرا مهر و مودّت به صالحان سبب مى شود كه انسان سالك راه آنان باشد. بنابراين اگر روز ميلاد آل عبا جشن و بزرگداشتى صورت پذيرد نوعى عمل به آيه است.
در پايان يادآور مى شويم جلوگيرى از اين مراسم ريشه در روحيه محمدبن عبدالوهاب و پيروان او دارد. مكتب آنان براساس پايين آوردن مقامات بزرگان پى ريزى شده است، با چنين روحيه نمى توانند چنين مراسمى را تجويز كنند كه نشانه رفعت مقام و بالا بردن منزلت آن هاست.

1 . شورى: آيه23 .

صفحه 215
 
درخواست شفاعت از عزيزان درگاه الهى   
عقايد وهابيان
      13

درخواست شفاعت از عزيزان درگاه الهى

همه مسلمانان شفاعت اولياى الهى را در روز رستاخيز، به عنوان يك اصل مسلم پذيرفته اند و آياتى كه در موضوع شفاعت وارد شده گواه روشن بر اين اصل است. شفاعت كردن اوليا و پذيرفته شدن شفاعت آنان، بى قيد و شرط نيست. در درجه نخست از جانب خدا به شفيع بايد اذن شفاعت داده شود; چنان كه مى فرمايد:
(مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ);1
«كيست كه در نزد او، جز به فرمان او شفاعت كند؟!»
و در درجه دوم، گنهكاران بايد داراى شرايطى باشند كه

1 . بقره: آيه 255 .

صفحه 216
شايسته اين عطيه الهى شوند; به گونه اى كه پيوند ايمانى آنان به خدا و پيوند روحى آنان با شفيع قطع نشده باشد.
شفاعت اوليا در روز رستاخيز يكى از مظاهر رحمت حق تعالى است. از يك طرف با اعطاى مقام شفاعت به اولياى الهى، به آنان عزت و كرامت مى بخشد; از طرف ديگر از طريق پذيرفتن شفاعت آن ها رحمت خود را گسترش مى دهد.
بنابراين در وجود شفاعت در اسلام نبايد ترديد كرد. اگر بخواهيم مسئله شفاعت را به صورت فلسفى تفسير كنيم بايد بگوييم: مغفرت خدا گاهى بدون واسطه فردى، گنهكار را دربرمى گيرد و گاهى از طريق سبب خاصى مانند شفاعت، شامل گنهكار مى شود و در نتيجه، از شافع تجليل شده و بر گنهكار ترحم گشته است.
در جامعه ها اصلى به نام «تخفيف از عقوبت مجرمان» وجود دارد; فرض كنيد گروهى به خاطر جرمى زندانى شده اند و بايد ساليان درازى در زندان به سر ببرند، ولى در قوانين زندان اين هست كه اگر مجرم در زندان، قوانين محيط را به دقت رعايت كند و نظم و انضباط را پيشه خود سازد و نوعى ندامت از كار خود نشان دهد چه بسا مورد تخفيف مقامات كشورى قرار گيرد تا مدت زندان او تقليل يابد يا مورد عفو قرار گيرد. از اين جهت همه عالمان اسلامى شفاعت را به معناى بخشوده شدن گناهان تفسير

صفحه 217
مى كنند. جز يك طايفه كه شفاعت را به معناى ترفيع درجه تلقى مى نمايند. و آيات قرآنى بر خلاف اين نظريه گواهى مى دهد. و فعلا ما در اين مبحث وارد نمى شويم.
قرآن به صورت در بسته اصل شفاعت را بيان مى كند و نامى از شافعان جز ملك و فرشته نمى برد و در آيه اى چنين مى فرمايد:
(وَ كَمْ مِنْ مَلَك فِي السَّمَاوَاتِ لاَ تُغْني شَفَاعَتُهُمْ شَيْئاً إِلاَّ مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللّهُ لِمَنْ يَشَاءُ وَ يَرْضَى);1
«و چه بسيار فرشتگانى در آسمان ها هستند كه شفاعت آن ها سودى نمى بخشد مگر پس از آن كه خدا براى هر كس بخواهد و راضى باشد اجازه (شفاعت) دهد!».
ولى در رواياتى كه فريقين نقل كرده اند نبى مكرم، مقام عظيم شفاعت را داراست، از اين جهت ما درباره اصل شفاعت و نام شافعان2 سخن نمى گوييم زيرا در اين مسئله اختلافى در ميان نيست. آنچه كه لازم است درباره آن بحث و گفتوگو شود مسئله ياد شده در زير است:
طلب شفاعت از اولياى الهى
وهابيان اصل شفاعت را پذيرفته اما معتقدند نمى توان از

1 . نجم: آيه 26 .
2 . درباره شافعان به كتاب مفاهيم القرآن، ج4، ص316 ـ 337 مراجعه شود.

صفحه 218
شافعان چه در حال حيات و چه در حال ممات طلب شفاعت كرد و در هر دو حالت هيچ كس حق ندارد بگويد: «اشفع لنا يا رسول الله» بلكه بايد بگويد: «اللّهمّ شَفِّع نبينا محمداً فينا يوم القيامة» يا «اللّهمّ شفّع فينا عبادك الصالحين و الملائكه»; بارالها شفاعت محمد، پيامبر ما را در روز رستاخيز بپذير يا بگوييم خدا شفاعت بندگان صالح و فرشتگان را در حق ما بپذير.1
درخواست شفاعت به شيوه دوم كه وهابيان مى گويند اشكالى ندارد، ولى با اعتراف به اين مى گوييم درخواست شفاعت شافعان مختص به اين قسم نيست و خدا راه ديگرى نيز ارائه فرموده است كه در آن تكريم شفاعت كننده و بخشوده شدن گناه گنهكار ـ هر دو ـ در نظر گرفته شده است. خلاصه، براى دريافت رحمت حق راه هايى گوناگونى هست و يكى از آن ها درخواست شفاعت از شافعان واقعى است. اينك دليل اين اصل را به صورت روشن بازگو مى كنيم.
1 . طلب شفاعت درخواست دعاست
طلب شفاعت جز طلب دعا چيز ديگرى نيست. از آن جا كه اولياى الهى، بندگان صالح و گرامى درگاه الهى هستند انسان نيازمند، از آن بزرگواران درخواست دعا مى كند و معناى «اشفع لى

1 . الهديه السنيه، رساله دوم، ص 43 .

صفحه 219
عند الله» جز اين نيست كه از خدا بخواه كه مثلا از گناه من در گذرد.
مفسران واژه شفاعت را در قرآن ـ به دعا تفسير مى كنند. فخر رازى در تفسير آيه (وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا وَسِعْتَ كُلَّ شَيءْ رَحْمَةً)،1 مى نويسد: اين آيه كه درباره استغفار ملائكه سخن مى گويد، حاكى از شفاعت فرشتگان درباره گنهكاران است.2
وى دعاى حضرت نوح را نيز نوعى شفاعت در حق ديگران تفسير مى كند كه اين گونه خداوند را مى خواند:
(رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ لِوَالِدَىَّ وَ لِمَنْ دَخَلَ بَيْتِىَ مُؤْمِناً وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ);3
«پروردگارا! مرا و پدر و مادرم و تمام كسانى را كه با ايمان وارد خانه من شدند و جميع مردان و زنان با ايمان را بيامرز».
در روايت زير كه ابن عباس از رسول خدا نقل مى كند شفاعت به معناى دعا تفسير شده است:
«ما من رجل مسلّم يموت قيقوم على جنارته اربعون رجلا لا مشركون بالله شيئا الا شفّعهم اللّه فيه»;4

1 . غافر: آيه 7 .
2 . فخر رازى، ج14، جزء27، ص33، مى گويد: «ان شفاعة الملائكه لايتناول الاّ اهل الطاعة».
3 . نوح: آيه 28 .
4 . صحيح مسلم، ج3، ص54 .

صفحه 220
«هرگاه فرد مسلمانى بميرد و چهل نفر مرد مؤمن درباره ايمان او شهادت دهند و يا درخواست مغفرت كنند، خدا دعاى آنان را در حق او مستجاب مى كند».
بخارى در صحيح خود، بابى را تحت اين عنوان گشوده است:
«اذا إسْتَشفَعُوا الى الامامِ لِيسْتسقي لهم لم يردّهم»;
اگر مردم از امام وقت درخواست دعا كنند كه خدا آنان را از طريق ارسال باران سيراب سازد طلب دعاى آنان را رد نكند».
دقت در اين موارد چهارگانه ثابت مى كند كه ماده «استشفاع» به معناى درخواست دعاست.
با توجه به اين دلايل روشن بر اين كه طلب شفاعت جز طلب دعا چيزى نيست توقف در جواز آن و يا تحريم آن كاملا بى پايه است. و شكى نيست كه خدا به افراد مؤمن فرمان داده است كه در حق برادران ايمانى خود دعا كنند حتى به پيامبر مى فرمايد: (وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاَتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ);1 و درباره آن ها دعا كن كه دعاى تو، مايه آرامش آن هاست. در آيه ديگر به پيامبر دستور مى دهد كه در حق مؤمنان طلب آمرزش كن. (وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ);2 و براى گناه خود و مردان و زنان با ايمان استغفار كن!

1 . توبه: آيه 103 .
2 . محمد: آيه 19 .

صفحه 221
اگر خدا به اين گروه فرمان داده است كه درباره گنهكاران دعا كنند، آيا مى شود درخواست دعا در حق آن ها حرام باشد.
شگفت اين جاست كه وهابيان توسل به دعاى فرد مؤمن را در حال حيات جايز مى دانند، ولى درخواست شفاعت از او را در چنين حالتى شرك مى پندارند، و اين مطلب جز تناقض چيزى نيست.

2 . حديث نبوى و درخواست شفاعت

ترمذى در صحيح خود از انس بن مالك نقل مى كند كه از آن حضرت خواستم «ان يشفع لى يوم القيامة» در حق من روز قيامت شفاعت كند و حضرت قول مساعد داد، عرض كردم در چه نقطه اى بر من شفاعت مى كنى فرمود: على الصراط.1
سواد بن قارب در قصيده اى كه سروده است به پيامبر چنين خطاب مى كند:
فكن لى شفيعاً يوم لاذو شفاعة *** بمغن فتيلا عن سواد بن قارب2
اى رسول خدا تو شفيع من باش روزى كه شفاعتى كه سواد بن قارب را بى نياز سازد، در كار نباشد

1 . سنن ترمذى، ج4، ص42 باب ما جاء فى شأن الصراط.
2 . زينى دحلان، الدرر السنيه، ص29 .

صفحه 222
با توجه به توضيحى كه درباره طلب شفاعت داديم هيچ مسلمانى نمى تواند منكر جواز آن باشد.
ممكن است گفته شود: دلايل پيشين، ناظر به جايى است كه طرف در قيد حيات باشد; درحالى كه ما از پيامبرى كه از اين جهان رفته است طلب شفاعت مى كنيم.
پاسخ اين سؤال روشن است، زيرا در فصل پيشين ياد آور شديم كه اولياى الهى حيات برزخى دارند و پيوند ما با آن ها برقرار است، بنابراين طلب شفاعت از انسان هايى است كه زندگى بهتر و بالاتر دارند.

دلايل وهابيان بر تحريم طلب شفاعت

زيربناى عقيده وهابيان را تحقير مقامات انبيا تشكيل مى دهد و لذا با چنين انگيزه اى نمى توانند درخواست شفاعت را از اولياى الهى بپذيرند، ازاين رو دست به اين طرف و آن طرف انداخته تا دليل سازى كنند:
1 . طلب شفاعت پرستش طرف است
مى گويند: درخواست شفاعت از رسول خدا پرستش اوست; به گواه اين كه بت پرستان نيز از معبودهاى خود
درخواست شفاعت مى كردند و درخواست آنان، پرستش آن ها

صفحه 223
شمرده مى شد.
اين دليل به راستى خنده آور است، درحالى كه بين دو درخواست فاصله زيادى وجود دارد: مشركان بت ها را آلهه و ارباب و سرنوشت بخشى از زندگى خود را در دست آنان مى دانستند در اين شرايط از آن ها طلب شفاعت مى كردند درحالى كه مؤمنان، گوينده «لا اله الا الله» هستند و هيچ نوع ربوبيتى و الوهيتى براى كسى جز خدا قائل نيستند، در چنين شرايطى درخواست شفاعت مى كنند، آيا مجرد شباهت ظاهرى در استدلال كافى است؟
گواه گفتار ما اين آيه مباركه است:
(وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ مَا لاَ يَضُرُّهُمْ وَ لاَ يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هَؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اللّهِ);1
«آن ها غير از خدا، چيزهايى را مى پرستند كه نه به آنان زيان مى رساند، و نه سودى مى بخشد و مى گويند: «اين ها شفيعان ما نزد خدا هستند».
آيه حاكى از آن است كه مشركان دو كار انجام مى دادند:
1 . (وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ مَا لاَ يَضُرُّهُمْ وَ لاَ يَنْفَعُهُمْ); بت هايى را كه خالى از هر نوع ضرر و سود هستند عبادت مى كردند.

1 . يونس: آيه 18 .

صفحه 224
2 . (وَ يَقُولُونَ هَؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اللّهِ)، كار دوم اين كه بت هاى خود را شفيعان خويش به درگاه الهى مى پنداشتند. و طبعاً طلب شفاعت مى كردند:
بنابراين درخواست شفاعت آنان براساس پرستش پيشين بود و پرستش پيشين آنان به علت اعتقاد به ربوبيت آنان بود، درحالى كه افراد با ايمان فقط خدا را مى پرستند و از بندگان صالح درخواست دعا مى كنند.
يكى از مشكلات وهابيان اين است كه به ظاهر عمل مى نگرند و از انگيزه هاى آن چشم مى پوشند. لذا اين دو نوع درخواست را يكسان مى انگارند.
اگر واقعاً در قضاوت و داورى، ظواهر عمل ملاك باشد بسيارى از اعمال زائران خانه خدا شبيه اعمال مشركان است: «بوسيدن سنگ (حجرالاسود) گشتن بر دور خانه اى كه از سنگ و گل ساخته شده و يا سعى ميان دو كوه» درحالى كه اگر انگيزه ها مورد بررسى قرار گيرد، روشن مى شود همه اين ها تجلى توحيد و يادآور خاطره انسان موحدى (ابراهيم خليل الرحمن) است كه در راه خدا همه چيز را فداى معشوق خود كرد.
2 . خواندن غير خدا ممنوع است
مى گويند: طلب شفاعت از اولياى الهى خواندن غير خداست

صفحه 225
و نبايد غير خدا را خواند به گواه اين كه خدا در قرآن مى گويد: (فَلاَ تَدْعُوا مَعَ اللّهِ أَحَداً);1 پس هيچ كس را با خدا نخوانيد.
پاسخ: دعوت غير خدا به دو صورت انجام مى گيرد: گاهى خصوصياتى كه در خدا هست در طرف هم در نظر گرفته مى شود مانند الوهيت و ربوبيت، مسلماً اين نوع خواندن ممنوع است و آيه ياد شده كه مى گويد همراه خدا كسى را نخوانيد ناظر به اين شيوه از خواندن است.
اما اگر خواندن كسى مجرد از دو صفت باشد مثل اين كه انسان تشنه به فردى مى گويد: «اسقنى»، مسلماً اين نوع درخواست ممنوع نيست، بلكه اساس زندگى انسان ها را تشكيل مى دهد. درخواست شفاعت از مقوله دوم است. فرد دعوتگر احساس مى كند كه خدا دعاى فردى را مى پذيرد لذا از او چنين درخواستى مى كند.
پيش تر تذكر داديم كه يكى از لغزش هاى وهابيان در سراسر نوشته هاى آنان اين است كه آيات ناظر به مشركان را كه به ربوبيت و الوهيت بت هاى خود عقيده داشتند، بر مسلمانان نيز تطبيق مى كنند; به بهانه اين كه هر دو، دعوت و درخواست است، اما اين كجا و آن كجا.
از اين بيان مفاد حديثى كه از پيامبر اسلام نقل كرده اند روشن

1 . جن: آيه 18 .

صفحه 226
مى شود و آن اين كه آن حضرت فرموده است: «الدعاءُ مُخُّ العبادة» خواندن، مغز عبادت است. زيرا مقصود «دعاء الله مخّ العبادة» است و «الـ » در «الدعاء» جانشين مضاف اليه است; يعنى توجه به خدا و خواندن او روح پرستش است نه اين كه هر نوع درخواست از غير خدا عين عبادت است. بنابراين حديث ربطى به دعوت اولياى الهى ندارد.
***

3 . شفاعت حق مختص خداست

وهابيان با دليل سومى بر مدعاى خود استدلال مى كنند و مى گويند شفاعت از آن خداست چنان كه قرآن مى فرمايد:
(قُلْ لِلّهِ الشَّفَاعَةُ جَمِيعاً);1
«بگو: تمام شفاعت از آن خداست».

پاسخ:

بايد آيه مباركه تفسير شود، در آيه به حسب ظاهر دو احتمال است كه يكى قطعاً باطل و دومى صحيح و پا برجاست:
1 . شفاعت كردن حق خداست. مسلماً اين تفسير، غلط و

1 . زمر: آيه 44 .

صفحه 227
باطل است، زيرا شأن حق تعالى بالاتر از آن است كه درباره كسى شفاعت كند، چون لازمه اش اين است كه مقام برتر از خدا باشد كه خدا به او متوجه شود.
2 . مقام شفاعت از آن خداست; يعنى هيچ فردى بدون صدور امر از خدا نمى تواند شفاعت كند. مسلماً اين تفسير، صحيح و پا برجاست و ما قبل آيه بر اين معنا گواهى مى دهد اينك متن آيه:
(أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ شُفَعَاءَ قُلْ أَوَلَوْ كَانُوا لاَ يَمْلِكُونَ شَيْئاً وَ لاَ يَعْقِلُونَ * قُلْ لِلّهِ الشَّفَاعَةُ جَمِيعاً ...);1
«آيا آنان غير از خدا شفيعانى گرفته اند؟! به آنان بگو: «آيا (از آن ها شفاعت مى طلبيد) هر چند مالك چيزى نباشند و درك و شعورى براى آن ها نباشد؟! بگو: تمام شفاعت از آن خداست».
آيه در صدد اين است كه درخواست شفاعت مشركان از بت ها باطل است، زيرا اولا: درك و شعورى ندارند، ثانياً: مالك شفاعت نيستند، مالك شفاعت خداست و به آن ها چنين اذنى داده نشده است.
با توجه به توضيح آيه روشن مى شود كه اين آيه ارتباطى به درخواست شفاعت از اولياى الهى ندارد، زيرا درخواست شفاعت از آنان به اين معنا نيست كه آنان مالك مقام شفاعتند بلكه به اين

1 . زمر: آيات 43-44 .

صفحه 228
معناست كه خدا به آنان اذن داده است كه درباره گنهكاران شفاعت كنند. از اين جهت از آنان درخواست شفاعت مى شود.

4 . درخواست شفاعت از ميت لغو است

آخرين دليل آن ها اين است كه ميت، آگاهى از درخواست ما ندارد، بنابراين درخواست شفاعت از اوليا، كار بيهوده اى خواهد بود.
پاسخ: وهابيان در اين دليل از موضوع قبلى پايين آمده درخواست شفاعت را كار لغو تصور مى كنند. در پاسخ يادآور مى شويم: آيات قرآن برخلاف تصور آنان گواهى مى دهد، زيرا شافعان مأذون زنده اند و رابطه ما هم با آن ها برقرار است. دلايل اين مسئله را در بخش توسل ياد آور شديم.

صفحه 229
 
گريه بر عزيزان پيش از خاك سپارى و پس از آن   
عقايد وهابيان
      14

گريه بر عزيزان

پيش از خاكسپارى و پس از آن
مسلمانان دل باخته به رسول خدا، پس از سال هاى دراز، موفق مى شوند كه قبر رسول رحمت را زيارت كنند، هنگامى كه ديدگان آن ها بر ضريح شريف آن حضرت مى افتد ناخودآگاه، اشك شوق و مهر از ديدگان آنان فرو مى ريزد، قلب ها مى تپد شادى و غم به هم آميخته مى شود. اين يك امر طبيعى و فطرى است و جلوگيرى از آن نوعى مبارزه با خواسته فطرى انسان است.
هنگامى كه ابراهيم ـ فرزند پيامبر ـ در تب شديدى فرو
رفته بود حضرت او را در بغل گرفت و چنين گفت: «چشم
اشك مى ريزد، دل مى سوزد و چيزى به زبان نمى آوريم، جز
آن كه رضاى خدا در آن است و ما براى حال تو اى ابراهيم

صفحه 230
غمگينيم».1
سيره نويسان نيز مى گويند آن گاه براى ابراهيم حالت احتضار رخ داد، پيامبر او را از آغوش مادرش گرفت و در آغوش خود نهاد و گفت: «ابراهيم عزيز! كارى از ما ساخته نيست» سپس ديدگانش پر از اشك شد و فرمود: «ما به حالت تو غمگينيم، چشم گريه مى كند، قلب محزون مى شود، چيزى كه مايه خشم خداست به زبان نمى آوريم و اگر نبود كه مرگ حق و وعده راست خداست و راهى است كه همه بايد رهرو آن راه باشند، بيش از اين بر تو غمگين مى شديم».
در اين موقع عبدالرحمن بن عوف رو به پيامبر كرد و گفت: شما ما را از گريه باز مى داشتيد چطور براى فرزندت گريه مى كنى؟ پيامبر فرمود: من هرگز شما را از گريه بر عزيزان نهى نكرده ام، بلكه شما را از گفتن سخنانى كه خشم خدا برمى انگيزد باز داشتم و از كارهايى مانند داد و فرياد و سيلى به صورت زدن، پاره كردن يقه، نهى كردم نه گريه ساده بر عزيزان. بعد از اين، كلمه ملكوتى را فرمود: «مَن لَمْ يَرْحَمْ لاَ يُرحَمْ». آن كس كه بر كسى دلش نسوزد مورد رحمت خدا قرار نمى گيرد.

1 . سنن ابى داود، ج3، ص58 و سنن ابن ماجه، ج1، ص482 .

صفحه 231

دستور گريه بر عمويش حمزه

حمزه عموى پيامبر در غزوه اُحد به وضع فجيعى گشته شد، زنان انصار بر شهداى خود گريه مى كردند و اشك مى ريختند، اما در آن سرزمين غربت، كسى براى حمزه گريه نمى كرد. پيامبر به انصار دستور داد به زنان بگويند كه براى حمزه نيز سوگوارى كنند. از اين جهت آنان به موقع گريه بر كشتگان، به نام حمزه شروع كرده و اشك مى ريختند.
در جنگ موته عزيزانى به نام هاى جعفربن ابى طالب و زيد بن حارثه و عبدالله بن رواحه شربت شهادت نوشيدند، وقتى خبر شهادت آنان به مدينه رسيد، حضرت براى آگاهى مردم درحالى كه اشك مى ريخت شهادت آنان را گزارش داد.1
بنابراين، گريه بر عزيزان چه قبل از خاكسپارى و يا پس از آن، امرى طبيعى است و جلوگيرى از آن نوعى مبارزه با فطرت است و رسول خدا و اولياى الهى حتى صحابه پيامبر در موارد زيادى به فقدان عزيزان گريه كردند و آوردن شواهد آن ها مايه گستردگى سخن مى شود.

1 . صحيح بخارى، ج4، ص34 كتاب مناقب و سنن بيهقى، ج 4، ص70 .

صفحه 232

بررسى يك حديث

عمر بن خطاب از رسول خدا حديثى را نقل كرده است كه آن حضرت فرمود: «ان الميت يُعذَّب بيكاء اهله; گريه بازماندگان ميت سبب عذاب او مى شود».
پاسخ: اولا بايد حديث را بر قرآن عرضه كرد. اين حديث با آيات قرآن در تعارض است قرآن مى فرمايد: (أَلاَّ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى);1 كه هيچ كس بار گناه ديگرى را بر دوش نمى گيرد.
بنابراين چرا بايد ميت به وسيله بازماندگان عذاب ببيند، درحالى كه كوچك ترين نقشى در گريه آن ها ندارد. قرآن در آيه ديگر مى فريد: (لِتُجْزَى كُلُّ نَفْس بِمَا تَسْعَى);2 تا هر كس در برابر سعى و كوشش خود، جزا داده شود. بنابراين اگر حديث معناى صحيحى نداشته باشد مردود است.
ثانياً: حديث به صورت صحيح نقل نشده است. هنگامى كه اين حديث را بر عائشه خواندند گفت: ناقل اين حديث دروغ نگفته است، اما در نقل حديث خطا كرده، چون پيامبر خدا اين حديث را در مورد ديگر گفت، ايشان مرد يهودى را ديد كه بر زن از دست رفته خود اشك مى ريزد، لذا فرمود: «إنّهم لَيبكُونَ عليها و إنّها

1 . نجم: آيه 38 .
2 . طه: آيه 15 .

صفحه 233
لتُعذَّبُ في قَبْرها»;1 آنان بر عزيز از دست رفته خود گريه مى كنند، درحالى كه او در قبر معذب است.
آن گاه عايشه اين آيه را خواند: (أَلاَّ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى). بنابراين منع وهابيان از گريه برعزيزان برخلاف فطرت و بر خلاف عمل رسول خدا و ياران اوست.
ابن عباس مى گويد: روزى كه زينب دخت گرامى رسول خدا رحلت كرد، زنان بر او گريه كردند، عمربن خطاب با تازيانه خود آنان را از اين گريه بازداشت، پيامبر فرمود: مهلا يا عمر دعهن ليبكين، آن ها را رها كن گريه كنند. آن گاه رسول خدا در كنار قبر زينب نشست درحالى كه دخترش فاطمه در كنار او بود و گريه مى كرد، پيامبر با لباس فاطمه اشك ديدگان او را پاك مى كرد.2

1 . صحيح بخارى، ج2، ص80 .
2 . مسند احمد، ج1، ص235 و مستدرك حاكم، ج5، ص191 .

صفحه 234
 
عمل نيك و اهداء پاداش آن به والدين و دوستان   
عقايد وهابيان
      15

عمل نيك و اهداى پاداش آن

به والدين و دوستان
شكى نيست كه مايه نجات انسان در دو جهان، سعى و تلاش اوست، قرآن مجيد در آيات متعددى مى فرمايد:(الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ). همچنين انديشه يهودى گرى را كه خود را فرزندان خدا مى دانند و محبوبان درگاهى مى انديشند، كاملا رد مى كند و ملاك را تقوا مى داند:(إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقَاكُمْ).
با اعتراف به اين اصل، ياد آور مى شويم، گاهى فضل و رحمت خدا، شامل حال بندگان شده و به بندگان اجازه مى دهد كه ثواب عمل نيك خويش را به والدين و بستگان و دوستان مورد علاقه، اهدا كنند، البته اين اصل كاملا جنبه فرعى دارد و نبايد در زندگى تكيه گاه انسان باشد.

صفحه 235
اعمالى كه انسان انجام مى دهد و در عين حال ديگران نيز از آن بهره مى برند، دو نوع است:
1 . گاهى شخصى كه بهره مند است و از دنيا رفته در عمل انسان زنده، نقش داشته است;
2 . گاهى فاقد هر نوع نقش در عمل او بوده است جز اين كه برادر ايمانى است.
در مورد قسم نخست كوچك ترين گفتوگويى نيست. در اين مورد حديثى كه از پيامبر بزرگوار نقل شده است كافى مى باشد.
ابو هريره مى گويد رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
«إذا مات الإنسانُ انقطعَ عنه عملُه إلاّ من ثلاث: صدقهٌ جاريةٌ، أو علم ينتفع به، أو ولد صالح يدعو له»;1
آن گاه كه انسان بميرد سود و زيان اعمالى كه انجام داده پايان مى پذيرد، جز سه عمل كه سود آن حتى پس از مرگ نيز پايان پذير نيست:
1 . صدقه جاريه، ]مثلا مسجد يا پل يا درمانگاهى بسازد كه مردم از آن منتفع شوند[. 2 . دانشى كه مردم از آن بهره مى گيرند;
3 . فرزند صالح كه براى او دعا كند.

1 . صحيح مسلم، ج5، ص73، باب وصول ثواب الصدقات إلى الميت من كتاب الهبات.

صفحه 236
در اين مورد، انسانِ از دنيا رفته از اين اعمال بهره مى گيرد، زيرا او در حال حيات، در پديد آمدن اين سه عمل، نقش داشته، زيرا بنايى ساخته كه پس از مرگ او نيز در حال بهره دهى است يا كتابى نوشته كه مورد استفاده همگان مى باشد يا فرزند صالحى تربيت كرده كه در حق او دعا مى كند.
جرير بن عبدالله مى گويد، رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) چنين فرمود:
«من سنّ في الإسلامِ سنّة حسنّةً فعُمِلَ بها بعده كُتبَ له مثلُ اجر مَنْ عَمِل بها ولا يَنقصُ مِنْ أُجورِهم شيء، و من سنّ في الإسلام سنّة سيّئة فعُمِل بها بعدَه كُتب عليه مثلُ وزرِ مَنْ عَمِلَ بها ولا يُنقص من أوزارهم شيء»;1
«هر كس در ميان مسلمانان كار خوبى را رواج دهد و پس از او ديگران نيز به آن عمل كنند مانند پاداش عاملان به آن سنت، درباره او نيز نوشته مى شود، درحالى كه از پاداش عاملان چيزى كاسته نمى شود.
و هر كس در ميان مسلمانان گناهى را رواج دهد و پس از او ديگران به آن عمل كنند مانند گناه عاملان، در ديوان اعمال او نيز نوشته مى شود در حالى كه از كيفر آنان چيزى كاسته نمى شود».
بهره گيرى در گذشتگان، از پاداش و يا كيفر ديگران، به خاطر

1 . صحيح مسلم، ج8، ص61، باب «من سنّ سنّة حسنة أو سيئة» من كتاب العلم.

صفحه 237
آن است كه خود انسان در گذشته در آن ها نقشى داشته و در طول حيات خود سنت نيكى را رواج داده و يا از سنّت بدى پشتيبانى كرده است و اگر او چنين كارى نمى كرد ديگران بر آن سنت ها عمل نمى كردند.
سخن در مورد دوم است; يعنى انسان از عمل كسى بهره مى گيرد كه در آن تأثيرگذار نبوده است، آيات قرآن بر صحت آن نيز گواهى مى دهند. اين مطلب را به صورت پرسش و پاسخ روشن مى سازيم:
سؤال: اگر فرد در گذشته در عمل انسان زنده، نقشى نداشته باشد آيا انسان زنده مى تواند ثواب عمل خويش را به او اهدا كند؟
پاسخ: قرآن و حديثِ پيامبر در اين مورد نيز مثبت است، و آن اين كه اگر افراد پاكدل، درباره گذشتگان استغفار كنند و يا كار نيكى را به نيابت از ميت انجام دهند پاداش آن عمل به ميت مى رسد، قرآن در موارد متعدّد سودمند بودن استغفار ديگران را يادآور شده است:

استغفار فرشتگان و برادران ايمانى

1 . (الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا وَسِعْتَ كُلَّ شَيءْ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تَابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَ

صفحه 238
قِهِمْ عَذَابَ الْجَحِيمِ);1
«كسانى كه عرش ]خدا[ را حمل مى كنند و آن ها كه پيرامون آنند، به سپاس پروردگارشان تسبيح مى گويند و به او ايمان دارند و براى كسانى كه گرويده اند طلب آمرزش مى كنند (و مى گويند:) پروردگارا، رحمت و دانش ]تو بر[ هر چيز احاطه دارد، كسانى را كه توبه كرده و راه تو را دنبال كرده اند ببخش و آن ها را از عذاب آتش نگاه دار».
2 . (تَكَادُ السَّمَاوَاتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْ فَوْقِهِنَّ وَ الْمَلاَئِكَةُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِي الأَرْضِ أَلاَ إِنَّ اللّهَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ);2
«چيزى نمانده كه آسمان ها بر فرازشان بشكافد و فرشتگان به سپاس پروردگارشان تسبيح مى گويند و براى كسانى كه در زمين هستند آمرزش مى طلبند. آگاه باش! كه در حقيقت خداست كه آمرزنده و رحيم است».
3 . (وَ الَّذِينَ جَاءُوا مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَ لاِِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالإِيمَانِ وَ لاَ تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلاًّ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا إِنَّكَ رَؤُوفٌ رَحِيمٌ);3

1 . مؤمن: آيه 7 .
2 . شورى: آيه 5 .
3 . حشر: آيه 10 .

صفحه 239
«و ]نيز[ كسانى كه بعد از آنان ]مهاجران و انصار[ آمده اند و مى گويند: «پروردگارا، بر ما و بر آن برادرانمان كه در ايمان آوردن بر ما پيشى گرفتند ببخشاى، و در دل هايمان در مورد كسانى كه ايمان آورده اند ]هيچ گونه [كينه اى مگذار! پروردگارا، راستى كه تو رئوف و مهربانى».
اين آياتِ سه گانه، حاكى از آن است كه اموات از عمل فرشتگان (دو آيه نخست) و عمل برادران ايمانى (آيه سوم) بهره مى گيرند، ولى شعاع بهره گيرى آنان منحصر به طلب آمرزش نيست بلكه گسترده تر از آن است كه روايات زير از آن پرده برداشته است:

عمل نيك و اهداى پاداش آن به درگذشتگان

در مورد انجام دادنِ عمل نيك به نيابت از اموات، روايات فراوانى در كتاب هاى حديثى وارد شده كه همگى حاكى از اين است كه انسان هرگاه عملى را به نيابت از پدر و مادر و يا بستگان و دوستان بجا آورد ثواب آن ها به «منوب عنه» مى رسد. در اين جا به اندكى از اين روايات اشاره مى كنيم:

1 . بهره گيرى ميت از روزه و حج نايب

الف ) رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: هر كس بميرد و روزه بر ذمّه

صفحه 240
او باشد، ولىّ او (فرزندش) از جانب او روزه مى گيرد.1
ب ) ابن عباس مى گويد: زنى حضور رسول خدا رسيد و گفت: مادرم مرده و روزه بر ذمه دارد.
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: اگر بدهى به مردم داشت، تو پرداخت مى كردى؟
آن زن گفت: بلى!
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: پرداخت بدهى خدا لازم تر است.2
ج ) زنى حضور رسول خدا رسيد و گفت: كنيزى را از جانب مادرم آزاد كردم.
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: به اجر اين عمل مى رسى.
سپس آن زن افزود: بر ذمّة مادرم يك ماه روزه بود، آيا از جانب او روزه بگيرم؟
فرمود: روزه بگير.
آن زن افزود: مادرم حج نرفته بود آيا از جانب او حج بجا بياورم؟

1 . انّ رسول الله قال: من مات و عليه صيام، صام عنه وليه. (صحيح مسلم، ج3، ص155، باب قضاء الصيام عن الميت).
2 . انّ امرأة أتت رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم) فقلت: انّ أُمّي ماتت و عليها صوم شهر، فقال: أرأيت لو كان عليها دين أكنت تقضينه، قالت: نعم، قال: فدين الله أحقّ بالقضاء. (صحيح مسلم، ج3، ص155، همان باب).

صفحه 241
پيامبر فرمود: انجام بده.1

2 . بهره گيرى ميت از تصدّق

همان طور كه يادآور شديم روايات در اين مورد فزون تر از آن است كه به نقل آن ها بپردازيم، ولى دو حديث را نقل مى كنيم كه برخى از مشكلات را حل مى كند:
الف) عايشه مى گويد: مردى حضور رسول خدا رسيد و گفت: مادرم درگذشته و وصيت نكرده است، چنين مى انديشم كه اگر توانايىِ سخن گفتن داشت، صدقه مى داد اگر از جانب مادرم صدقه دهم آيا براى او پاداشى هست؟
فرمود: چرا.2
ب) سعد بن عباده از ياران رسول خداست، وقتى مادر او درگذشت به حضور پيامبر رسيد و گفت: چه صدقه اى با فضيلت تر است؟

1 . أنت امرأة فقال: انّي تصدقت على أُمي بجارية وانّها ماتت، قال: فقال وجب أجرك:... قالت يا رسول الله: انّه كان عليها صوم شهر أفصوم عنها، قال: صومي عنها، قالت لا انّها لم تحج قط أفأحج عنها، قال: حجي عنها. (صحيح مسلم، ج3، ص155، همان باب).
2 . انّ رجلاّ أتى النبي(صلى الله عليه وآله وسلم) فقال: يا رسول الله أُمي اقتلعت نفسها ولم توص وأظنها لو تكلمت تصدقت، أفلها أجر ان تصدقت عنها، قال: نعم. (همان، ج5، ص73، باب دخول ثواب الصدقات إلى الميت).

صفحه 242
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: آب.
سعد بن عباده چاهى كند و گفت: اين براى مادر سعد.1
گاهى افراد يك رشته اعمال پاكى را انجام مى دهند و ثواب و پاداش آن را هديه گذشتگان مى كنند. مسلماً انسان هر عمل صالحى را براى خدا انجام مى دهد، و خدا از باب تفضل به او پاداش مى دهد و خدا نيز از طريق تفضل اجازه داده است كه اين نوع اعمال به نيابت از اموات انجام گيرد، و ثوابش به آن ها هديه گردد.

نذر براى اولياى الهى

نذر كردن يك عمل عبادى است كه بايد به نام خدا و براى كسب رضاى او باشد. انسان بيمار نذر مى كند كه اگر بهبودى پيدا كرد به يتيمان كمك و فقيران را اطعام نمايد و لازم است در صيغه نذر لفظ «للّه» گفته شود و بگويد للّه علىّ ان شفيتُ، كذا و كذا.
و گاهى روى علاقه اى كه به پيامبر و عترت او دارد، ذبح گوسفندى را نذر مى كند و مى گويد:«للّه على ان شفيت ان اذبحَ شاة للنبىّ أو للوصي» آيا چنين نذرى صحيح است يا نه؟
با توجه به اين كه نذر بايد براى خدا باشد قطعاً صحيح خواهد

1 . عن سعد بن عبادة انّه قال: يا رسول الله انّ أُمّ سعد ماتت فأي الصدقة أفضل؟ قال: الماء: فحفر بئراً وقال: هذه لأُم سعد. (سنن ابى داود، ج2، ص130، شماره 1681).

صفحه 243
بود، زيرا نذر براى كسب رضاى خداست به گواه اين كه مى گويد: «للّه علىّ».
درست است كه هر دو كلمه با «لام» مزين شده امّا مفاد اين حرف در لفظ جلاله، غير از مفاد آن در لفظ نبى است.
لام در لفظ «الله» به معناى تقرب و انجام كار براى خداست، در حالى كه لازم در واژه دوم به معناى مصرف و محل انتفاع است. اتفاقاً در قرآن هر دو تعبير وارد شده است:
در اين آيه مى فرمايد:
(قُلْ إِنَّمَا أَعِظُكُمْ بِوَاحِدَة أَنْ تَقُومُوا لِلّهِ);1
«بگو من به شما اندرز مى دهم كه براى خدا بپاخيزيد».
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ);2
«زكات از آنِ فقراست».
بنابراين نبايد اين نوع تعبيرها را نشانه شرك و پرستش غير خدا دانست. اتفاقاً همين تعبير در حديث سعد بن عباده وارد شده است، همچنان كه در روايت خوانديم كه او آن گاه كه چاهى كند گفت: «هذه لأُم سعد».

1 . سبا: آيه 46 .
2 . توبه: آيه 60 .

صفحه 244

نظريه محقّقان اهل سنّت

در اين جا براى تكميل سخن، نظريه دو محقق از نويسندگان اهل سنت را مى آوريم:
1 . خالدى در كتاب صلح الاخوان مى نويسد: مسئله نذر، داير مدار نيت و انگيزه نذر كنندگان است، چرا كه «انّما الأعمال بالنيّات» چنانچه قصدِ نذر كننده، خود ميت و تقرب به او باشد قطعاً چنين نذرى جايز نيست، امّا اگر قصد او خداوند متعال باشد ولى نفع آن به شكلى به انسان ها برسد و ثوابش به ميّت مورد نظر هديه شود، نه تنها جايز است بلكه وفا به اين نذر واجب مى باشد.1
2 . «عزّامى» نيز در كتاب فرقان القرآن مى نويسد: «... اگر كسى در مورد انگيزه مسلمانان از نذر و قربانى براى انبيا و صالحين تحقيق كند، به اين نتيجه خواهد رسيد كه انگيزه اى جز صدقه دادن از طرف آن ها و اهداى ثواب آن به روح اموات ندارند. اجماع اهل سنّت بر آن است كه صدقه انسان هاى زنده به اموات مى رسد و به حال آن ها مفيد است. رواياتى كه در اين زمينه وجود دارد، صحيحه و مشهوره است.2
ابو داود با سندى از ميمونه نقل مى كند كه: پدرم از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)

1 . صلح الاخوان، ص102 .
2 . فرقان القرآن، ص133 .

صفحه 245
پرسيد: يا رسول الله! من نذر كرده ام چنانچه خداوند به من پسرى عطا كرد، چند گوسفند در منطقه «بوانه» ذبح كنم.
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمودند: آيا در آن منطقه بُتى وجود دارد؟ پدر ميمونه گفت: خير.
حضرت فرمودند: به نذر خود براى خدا، وفا كن.1
همچنان كه ملاحظه مى شود پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بر سؤال خود در مورد وجود بت در جايى كه ذبح صورت مى گيرد تأكيد دارند و اين نشان مى دهد كه تنها نذرى حرام است كه براى بت ها و صنم ها باشد، زيرا عادت مردم جاهل بر آن بود، چنان كه قرآن مى فرمايد:
(... وَ مَا ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ ... ذَلِكُمْ فِسْقُ);2
«... آنچه براى بت ها كشته مى شود... فسق و گناه است».
هر انسانى كه در احوال و رفتار زائران عتبات مقدسه و مرقد اولياى صالح خداوند دقت كند، درمى يابد كه نذر آنان براى خداوند و جلب رضايت اوست و ذبح خود را با نام خدا انجام مى دهند و هدف آنان بهره مندى صاحب قبر از ثواب قربانى و برخوردارى فقرا از گوشت آن است.

1 . سنن أبي داود، ج2، ص81.
2 . مائده: آيه 3 .

صفحه 246

فتواى فقيهان اهل سنت

از آن جا كه مسئله ما، فقهى است، آگاهى از فتاواى فقهاى اهل سنّت مى تواند راهگشا باشد، آنان مسئله را به دو صورت تقسيم كرده اند:
الف ) هرگاه ميّتى بر انجام عمل نيكى وصيت كند همه فقيهان چهارگانه در لزوم تنفيذ آن اتفاق نظر دارند و مى گويند: ميت از عمل انسان زنده بهره مند مى شود.
ب ) هرگاه ميت چيزى را وصيت نكند ولى فرزندان و بستگان بخواهند كار نيكى در حق او انجام دهند، در اين جا همه فقها به استثناى مالك برصحت اين عمل اتفاق نظر دارند.
1 . فقيهان حنبلى مى گويند: هرگاه كسى قبل از انجام حج واجب بميرد; خواه در اين مورد معذور باشد يا نباشد بايد از اموال او برايش حجى گرفت هر چند وصيت نكرده باشد.1
2 . فقيهان حنفى مى گويند: هرگاه وصيت نكند و از دنيا برود و يك نفر از ورثه حجى براى او انجام دهد. عمل او به خواست خدا پذيرفته مى شود.2
3 . فقيهان شافعى مى گويند: هرگاه شخصى از انجام عمل حج عاجز شد ديگرى مى تواند از جانب او پس از مرگش نيابت كند.3

1و2و3 . الفقه على المذاهب الأربعة، الجزري، ج1، ص571، 567، 569 .

صفحه 247
اگر بخواهيم نظريات همه علماى اهل سنّت را در اين مورد نقل كنيم سخن به درازا مى كشد لذا به همين مقدار بسنده مى كنيم; چيزى كه هست برخى در اين مورد شبهه اى را مطرح كرده اند كه به توضيح آن مى پردازيم.

پاسخ به يك شبهه

قرآن مجيد در سوره مباركه «النجم» مى فرمايد: (وَ أَنْ لَيْسَ لِلإِنْسَانِ إِلاَّ مَا سَعَى);1 براى هر انسانى بهره اى جز سعى و كوشش او نيست. بنابراين هر كس از عمل خويش بهره مى گيرد. نه از عمل ديگران، در اين صورت چگونه گفته مى شود ديگران از اعمال فرزندان و بستگان بهره مند مى شوند.
پاسخ: اوّلاً آيه ياد شده ناظر به اعمال نيك نيست، بلكه مقصود، گناهان است و هر كس مسئول گناه خويش مى باشد. گواه اين تفسير، آيه ما قبل است: (أَلاَّ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى);2 هيچ كس بار گناه ديگرى را بر دوش نمى گيرند. و سپس مى فرمايد: (وَ أَنْ لَيْسَ لِلإِنْسَانِ إِلاَّ مَا سَعَى).
اتفاقاً شأن نزول آيه تفسير ياد شده را تأييد مى كند.

1 . نجم: آيه 39 .
2 . نجم: آيه 38 .

صفحه 248
1 . اين آيات ناظر بر ماجراى عثمان است، او اموال فراوانى داشت و از اموال خود انفاق مى كرد، يكى از بستگان او به نام «عبدالله بن سعد» گفت: اگر به اين وضع ادامه دهى چيزى براى تو باقى نمى ماند، عثمان گفت: من گناهانى دارم كه مى خواهم به اين وسيله، رضا و عفو الهى را جلب كنم، «عبدالله» گفت: اگر شترِ سواريت را با جهازش به من دهى من تمام گناهانت را به گردن مى گيرم! عثمان چنين كرد و بر اين قرار داد گواه گرفت و سپس از انفاق خوددارى كرد (آيات فوق نازل شد و اين كار را شديداً نكوهش كرد و اين حقيقت را روشن ساخت كه هيچ كس نمى تواند بار گناه ديگرى را بر دوش گيرد و نتيجه سعى و تلاش هر كس به خود او مى رسد).1
2 . آيه درباره «وليد بن مغيره» است، او به سوى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) آمد و به اسلام نزديك شد، بعضى از مشركان او را سرزنش كرده، گفتند: آيين بزرگان ما را رها كردى، آن ها را گمراه شمردى و گمان كردى آن ها در آتش دوزخند!
او گفت: راستى من از عذاب خدا مى ترسم!، شخص سرزنش

1 . اين شأن نزول را «طبرسى» در مجمع البيان آورده، و مفسران ديگر مانند «زمخشرى» در كشاف و «فخررازى» در تفسير كبير نيز آورده اند، «طبرسى» بعد از نقل آن مى افزايد: اين شأن نزول از ابن عاس و سدى و كلبى و جماعتى از مفسران نقل شده است.

صفحه 249
كننده گفت: اگر چيزى از اموالت را به من بدهى و به سوى شرك باز گردى من عذاب تو را بر گردن مى گيرم; وليد بن مغيره اين كار را كرد، ولى مالى را كه بنا بود بپردازد جز قسمت كمى از آن را نپرداخت! آيه فوق نازل شد و وليد را به سبب روى گرداندن از ايمان نكوهش كرد.1
بنابراين آيه ارتباطى به اعمال نيك ندارد.
ثانياً: فرض كنيم: آيه مربوط به اعمال نيك است، ولى همان طور كه در آغاز فصل ياد آورى كرديم، اصل در سعادت اين است كه بر اعمال خويش تكيه كند، به اميد ديگران ننشيند، كه درباره او كارى صورت دهند، زيرا نجات دهنده انسان اعمال اوست.
ولى اين مانع از آن نيست كه به صورت جزئى و استثنائى از عمل ديگران نيز بهره ببرد.
فرض كنيد، پدرى به فرزند خود پند مى دهد و مى گويد: بايد كار كنى و روى پاى خود بايستى به كمك ديگران دل نبندى، ولى اين مانع از آن نيست كه گاهى از طريق دوست عزيز او، هديه قابل توجهى به وى برسد و او را در زندگى كمك كند، يا وارث مال يكى از بستگان گردد. اين نوع رخدادها كه انسان را كمك مى كند، جنبه

1 . اين شأن نزول را نيز مجمع البيان و «قرطبى» و روح البيان و روح المعانى و بعضى ديگر از تفاسير نقل كرده اند.

صفحه 250
استثنايى دارد و با آن اصل كلى كه پدر به فرزند گفت، كوچك ترين دوگانگى حتى به صورت كمرنگ ندارد.
قرآن در جايى مى فرمايد: (وَ أَنْ لَيْسَ لِلإِنْسَانِ إِلاَّ مَا سَعَى) و در جاى ديگر از شفاعت شافعان در روز رستاخيز گزارش مى دهد و از طلب مغفرت فرشتگان، ما را مطلع مى سازد، جمع ميان اين نوع آيات، همان است كه گفته شد.
بنابراين بايد ضابطه كلى در زندگى را در نظر گرفت و آن اين كه هر كسى از كار و كوشش خود بهره مى گيرد، ولى در عين حال، به صورت جزئى، از كوشش ديگران نيز بهره مند مى شود، و اين دو ضابطه كه يكى اساس است و ديگرى به صورت استثنايى، با هم منافاتى ندارند و شفاعت شافعان و استغفار فرشتگان در حق مؤمنان از مقوله دوم است.

صفحه 251
 
   
عقايد وهابيان
      16

نام گذارى به نام هاى عبدالرسول و عبدالحسين

علاقه مندان خاندان پاك رسالت، گاهى اسامى فرزندان خود را ـ كه به نام پيامبر و امام است ـ با افزودن لفظ «عبد» مزين مى سازند و مى گويند: عبدالرسول يا عبدالحسين و مانند اين ها. اين نوع نام گذارى حاكى از پيوند استوار آنان با اين خاندان است. وهابيان اين نوع نام گذارى را دوست ندارند و در باطن، آن را نوعى شرك مى پندارند. به خاطر دارم در يكى از سال ها كه توفيق زيارت قبور ذرارى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) را در دمشق داشتم، روزى يكى از دوستانم كه از اهل سنت است و علاقه خاصى به خاندان رسالت دارد از من دعوت كرد كه ناهار خدمت ايشان باشيم. در آن مجلس،حديث شناس معروف اهل سنت آقاى ناصرالدين آلبانى هم حضور داشت و مجموعاً بيش از سه نفر نبوديم. سخن از كتاب

صفحه 252
المراجعات آيت الله آقاى سيد عبدالحسين شرف الدين به ميان آمد، من احساس كردم كه او از بردن نام مؤلف خوددارى مى كند و تصور مى كرد كه بنده پيامبر و يا حسين بودن بوى شرك مى دهد، براى رفع شبهه سخنانى را تقديم حضورشان كردم كه به صورت روشن در اين جا منعكس مى شود.
عبوديت و كاربردهاى گوناگون
1 . عبوديت تكوينى و آفرينشى
1 . گاهى عبوديت در مقابل الوهيت قرار مى گيرد; يعنى الله ذوالجلال خداى ماست و همگان بنده و مخلوق او هستيم. اين نوع عبوديت فراگير همه انسان ها بلكه جهانيان است و منشأ آن مالكيت خداست كه از خالقيت او سر چشمه مى گيرد. از آن جا كه خدا خالق است مالك نيز هست، پس او مالك و ما مملوك هستيم. او سيّد است و همه انسان ها غلام او.
عبوديت به اين معنا ذاتى تمام موجودات امكانى است كه هرگز از هيچ موجودى جدا نمى شود و به قول شيخ محمود شبسترى در گلشن راز:
سيه رويى ز ممكن در دو عالم *** جدا هرگز نشد والله اعلم
در آيه هاى گوناگون از قرآن به اين نوع عبوديت اشاره شده است كه به دو آيه بسنده مى شود:

صفحه 253
1 . (إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضِ إِلاَّ آتِى الرَّحْمَنِ عَبْداً);1تمام كسانى كه در آسمان ها و زمين هستند، بنده اويند.
2 . حضرت مسيح مى گويد: (إنِّي عَبْدُ اللّهِ آتَاني الْكِتَابَ وَ جَعَلَني نَبِيًّا);2 من بنده خدايم او كتاب (آسمانى) به من داده و مرا پيامبر قرار داده است.

2 . عبوديت و طاعت

گاهى واژه عبد به معناى مطيع به كار مى رود:
در لسان العرب مى گويد: «العبادة: الطاعة».
در قاموس مى گويد: «العبادة: الطاعة».
بنابراين اگر كسى واژه «عبد» را به لفظ نبى يا نام يكى از امامان اضافه كند مقصود او همين معناست و شكى نيست كه همه ما مطيع پيامبر هستيم و قرآن مجيد ما را به اطاعت از آن بزرگوار امر فرموده است:
(أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الأَمْرِ مِنْكُمْ);3
«اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد رسول خدا را و اولو الأمر ]اوصياى پيامبر [را».

1 . مريم: آيه 93 .
2 . همان: آيه 30 .
3 . نساء: آيه 59 .

صفحه 254

3 . عبوديت وضعى و قانونى

گاهى اين واژه در بندگىِ وضعى و قانونى به كار مى رود و فقيهان اسلامى در كتاب هاى فقهى بابى به نام «عبيد» و «اماء» دارند كسى كه در جنگ مسلمانان با كافران به اسارت در مى آيد. «عبد» ناميده مى شود. قرآن مجيد در اين مورد كلمه عبد را به كار مى برد و آن ها را بندگان ما معرفى مى كند. و مى فرمايد:
(وَ أَنْكِحُوا الأَيَامَى مِنْكُمْ وَ الصَّالِحِينَ مِنْ عِبَادِكُمْ وَ إِمَائِكُمْ إِنْ يَكُونُوا فُقَرَاءَ يُغْنِهِمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ);1
«مردان و زنان بى همسر خود را همسر دهيد، همچنين غلامان و كنيزان صالح و درستكارتان را، اگر فقير و تنگدست باشند، خداوند از فضل خود آنان را بى نياز مى سازد، خداوند گشايش دهنده و آگاه است».
اين آيه، گوياى آن است كه در محيط اسلامى گروهى بنده و برده و گروهى سرور و مالك مى باشند.
با توجه به اين سه نوع كاربرد نبايد در اضافه لفظ «عبد» به لفظ نبى و اسم امام ترديد كرد و بايد مقصود از اضافه لفظ را به اسامى معصومان را به درستى فهميد، مقصود از «عبد» در اين موارد يكى از دو معناست:

1 . نور: آيه 32 .

صفحه 255
1 . مطيع پيامبر و امام;
2 . ادعاى اين كه جايگاه او نسبت به پيامبر، جايگاه عبد و غلام قانونى و وضعى مالكان آن هاست.
اين بيان قلباً طرف را راضى كرد، اما در ظاهر خواست دفاع كند، ولى دفاع او به جايى نرسيد، چون بيان اين جانب آن چنان روشن و واضح بود كه جاى مناقشه نداشت.
***

به كار بردن لفظ «سيد» در باره انسان

از محمد بن عبدالوهاب نقل شده كه مى گويد: اگر كسى به ديگرى بگويد: «مولانا» يا سيدنا، فهو كافر».1
اين گفتار با اين جرئت مايه شگفت است، قرآن در مواردى كلمه سيد را در انسان به كار برده است اينك موارد آن:
1 . درباره حضرت يحيى مى فرمايد: (مُصَدِّقاً بِكَلِمَة مِنَ اللّهِ وَ سَيِّداً وَ حَصُوراً);2 (او) كلمه خدا (مسيح) را تصديق مى كند و رهبر (سيد) خواهد بود و از هوس هاى سركش بر كنار.
2 . درباره عزيز مصر مى فرمايد: (وَ أَلْفَيَا سَيِّدَهَا لَدَى الْبَابِ);3

1 . كشف الارتياب به نقل از كتاب خلاصة الكلام.
2 . آل عمران، آيه 39 .
3 . يوسف: آيه 25 .

صفحه 256
و در اين هنگام آقاى زن را دم در، دريافتند.
3 . و در مورد اشراف كافران مى فرمايد: (وَ قَالُوا رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَ كُبَرَاءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلاَ);1 و مى گويند: پروردگارا! ما از سران و بزرگان خود اطاعت كرديم و ما را گمراه ساختند!
هنگامى كه سعد معاذ بر قوم خود وارد شد و رسول خدا نيز در آن مجلس حاضر بود به آنان امر كرد كه به احترام سيد برخيزند و چنين فرمود: «قوموا الى سيد كم».2
در حقيقت وهابيان امروز همان برادران خوارج ديروز هستند كه برخود و ديگران سخت گرفته اند، درحالى كه اسلام آيين آسان و به تعبير پيامبر «شريعت سهله و سمحه» است.
***

1 . احزاب: آيه 67 .
2 . تاريخ طبرى، ج2، ص49 .

صفحه 257
 
عقايد وهابيان
      17

سوگند دادن خدا به حق اوليا

يكى از نقاط مورد اختلاف ميان مسلمانان و وهابيان دو نوع سوگند دادن است:
1 . سوگند دادن خدا به حق اوليا;
2 . سوگند به غير خدا.
در مورد نخست در اين بخش سخن مى گوييم و مورد دوم را به بخش بعدى وامى گذاريم.
خداوند منّان گروهى از بندگان را به اوصاف بسيار زيبا توصيف مى كند و مى فرمايد:
(الصَّابِرِينَ وَ الصَّادِقِينَ وَ الْقَانِتِينَ وَ الْمُنْفِقِينَ وَ الْمُسْتَغْفِرِينَ بِالأَسْحَارِ);1

1 . آل عمران: آيه 17 .

صفحه 258
«آن ها كه (در برابر مشكلات و در مسير اطاعت و ترك گناه) استقامت مىورزند، راستگو هستند، (در برابر خدا) خضوع و در راه او) انفاق مى كنند و در سحرگاهان، استغفار مى نمايند».
حال اگر انسانى در نيمه شب به هنگام اقامه نوافل رو به درگاه خدا كند و بگويد:
«اللّهمّ انى اسئلك بحق المستغفرين بالاسحار اغفرلى ذنبى»;
«خدايا من از تو مى خواهم به حرمت استغفار كنندگان در سحرها، گناه مرا ببخش».
وهابيان اين نوع درخواست را شرك مى پندارند.

ميزان شرك و توحيد در قرآن

خداوند متعال، ملاك توحيد و شرك را به دست ما نسپرده تا هر كه را بخواهيم مؤمن و موحد و هركس را بخواهيم كافر و مشرك قلمداد كنيم، در دو آيه ياد شده در زير معيار شرك و توحيد به خوبى بيان شده است. در آيه اى مى فرمايد:
(وَ إِذَا ذُكِرَ اللّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ وَ إِذَا ذُكِرَ الَّذِينَ مِنْ دُونِهِ إِذَا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ);1

1 . زمر: آيه 45 .

صفحه 259
«هنگامى كه خداوند به يگانگى ياد مى شود، دل هاى كسانى كه به آخرت ايمان ندارند مشمئزّ و (متنفّر) مى گردد امّا هنگامى كه از معبودهاى ديگر ياد مى شود، آنان خوشحال مى شوند».
در آيه ديگر مى فرمايد:
(إِنَّهُمْ كَانُوا إِذَا قِيلَ لَهُمْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللّهُ يَسْتَكْبِرُونَ);1
«چرا كه وقتى به آن ها گفته مى شد: «معبودى جز خدا وجود ندارد»، تكبّر و سركشى مى كردند».
در آيه نخست، نشانه مشرك اين است كه هرگاه نام خداى عزّوجلّ تنها گفته شود قلب آنان گرفته مى گردد و اگر همراه با بت هاى آنان خوانده شود خوشحال مى شوند.
در آيه دوم مشرك كسى است كه هر موقع لا اله الا الله گفته شود از پذيرش آن استكبار ورزد.
آيا واقعاً كسانى كه وهابيان آن ها را مشرك و كافر مى پندارند تحت اين دو ضابطه قرار دارند؟ به خدا سوگند آنان هر موقع تنها خدا گفته شود قلوب آن ها مالا مال از شادى مى شود و در برابر حق حضوع مى كنند.
اكنون برگرديم و از اميرمؤمنان(عليه السلام) ـ باب مدينه علم نبى ـ مسئله را سؤال كنيم، ايشان پس از برگزارى نماز شب اين چنين دعا

1 . صافات: آيه 35 .

صفحه 260
مى كرد:
«اَللّهُمَّ إِنّى أَسأَلُكَ بِحُرمَةِ مَنْ عاذَبِكَ مِنْكَ، وَلَجَأَ اِلى عِزِّكَ، وَاسْتَظَلَّ بِفَيْئِكَ، وَاعْتَصَمَ بِجَبْلِكَ وَلَمْ يَثِقْ اِلاّ بِكَ...»1;
«خدايا من از تو به حرمت آن كس كه به تو پناه برده و به عز تو رو آورده و زير سايه تو قرار گرفته و به ريسمان تو چنگ زده و جز به تو دل نبسته، درخواست مى كنم».
باز آن حضرت به يكى از ياران خود تعليم كرد كه اين دعا را بخواند:
«... وَ بِحَقِّ السّائِلينَ عَلَيْكَ، وَالرّاغِبينَ اِلَيْكَ وَالْمُتَعَوِّذينَ بِكَ وَالْمُتَضَرِّعينَ إِلَيْكَ، وَبِحَقِّ كُلِّ عَيْد مُتَعَبِّد لَكَ فى كُلِّ بَرّ أَوْ بَحْر أَوْ سَهْل أَوْ جَبَل أَدرعُوكَ دُعاءَ مَنِ اشْتَدَّتْ فافَتُهُ...»;2
«خدايا به حق درخواست كنندگان و روى آورندگان به سوى تو و حق پناه جويان به تو، زارى كنندگان به سوى تو. و به حق هر بنده اى كه تو را در خشكى و دريا و زمين و كوه مى پرستد ـ به حق اين ها ـ من تو را مى خوانم; لسان خواندن كسى كه گرفتارى او سخت شده است...».

1 . صحيفه علويه، ص370 .
2 . الصحيفه العلويه، ص51 .

صفحه 261
اين نوع مناجات ها حاكى از روح پاك وابسته به خداست كه مى خواهد از طريق لطف و محبتى كه به اين نوع بندگان دارد، او را نيز شامل الطاف خود قرار دهد. اين نوع سوگنددادن در كلمات پيامبر و ديگران فراوان است.
در بحث توسل، پيامبر خدا به آن مرد بيمار تعليم كرد كه خدا را چنين بخواند: اَللّهُمَّ إنّى أَسْئَلُكَ وَ اَتَوَجَّهُ إِلَيْكَ بِنَبيكَ مُحَمَّد نَبِى الرَّحَمَة.1
پيامبر آن گاه كه در خاك سپارى فاطمه بنت اسد شركت كرد قبل از دفن وارد قبر او شد و چنين گفت: «إِغفِرلى لاُِمّى فاطمةَ بِنْتِ أَسد وَ وَسِّع عَلئيها مَدخَلَها بِحَقِّ نَبِيكَ وَالأنبياءِ الذين مِنْ قَبْلَه».2
در صحيفه سجاديه امام سجاد(عليه السلام) اين نوع سوگندها به فراوانى وارد شده است.
با توجه به اين دلايل روشن، هر نوع گفتار بر خلاف، اجتهاد در مقابل نصّ است.

دلايل وهابيان بر تحريم اين نوع سوگند دادن ها

وهابيان بر تحريم سوگند دادن خدا به حق اوليا با يك رشته

1 . سنن ابن ماجه، ج1، ص441 و مستدرك حاكم، ج1، ص 313 .
2 . ابن صباغ مالكى،الفصول المهمة، ص31 . مدارك ديگرى از حديث قبلا گذشت.

صفحه 262
دلايل سست استدلال كرده اند كه اينك به بيان آن ها مى پردازيم:
1 . مى گويند: علماى اسلام اتفاق نظر دارند كه سوگند دادن خدا به مخلوق و يا به حق مخلوق حرام است.1
پاسخ: آنان بر تحريم چنين امرى ادعاى اجماع مى كنند، اما در كتاب هاى فقهى اين مسئله عنوان نشده است; فقط از يك نفر به نام عز بن عبدالسلام اين فتوا نقل شده است و گاهى از ابو حنيفه نقل مى كنند كه او بر كراهت چنين سوگند دادن فتوا داده است.
ادعاى اجماع بر تحريم چيزى در صورتى صحيح است كه مسئله در كتاب هاى فقهى فقيهان بزرگ اسلام در چند عصر عنوان شده باشد; درحالى كه به ندرت مى توان عنوان اين مسئله را در كتاب هاى فقهى يافت.
***
2 . سوگند دادن خدا به حق مخلوق فاقد موضوع است، چون مخلوق بر خدا حقى ندارد تا به آن سوگند داده شود.
پاسخ: اين استدلال اجتهاد در مقابل آيات قرآن است، خداوند در آيات زيادى مخلوق خود را صاحب حق بر خود دانسته است. اينك به نقل چهار آيه اكتفا مى كنيم:

1 . كشف الارتياب، ص 32 به نقل از كتاب الهدية السنية.

صفحه 263
1 . (... وَ كَانَ حَقًّا عَلَيْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ);1 ... و يارى مؤمنان، همواره حقّى است بر عهده ما.
2 . (... وَعْداً عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْرَاةِ وَ الإِنْجِيلِ...);2 ... اين وعده حقّى است بر او، كه در تورات و انجيل ... .
3 . (... كَذَلِكَ حَقًّا عَلَيْنَا نُنْجِ الْمُؤْمِنِينَ);3 ... و همين گونه، بر ما حق است كه مؤمنان (به تو) را (نيز) رهايى بخشيم.
4 . (إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهَالَة ...);4پذيرش توبه از سوى خدا، تنها براى كسانى است كه كار بدى را از روى جهالت انجام مى دهند ... .
گذشته از آيات، يك سلسله رواياتى است كه در آن ها مخلوق خدا ذى حق بر خدا شمرده شده است; دو نمونه را نقل مى كنيم:
«حقّ على الله عونُ مَنْ نكَح التماسَ العفافِ مما حَرّم اللهُ»;5
«برعهده خداست كمك به كسى كه براى حفظ نفس از حرام، مى خواهد ازدواج كند».

1 . روم: آيه 47 .
2 . توبه: آيه 111 .
3 . يونس: آيه 103 .
4 . نساء: آيه 17 .
5 . كنز العمال، ج16، ص276، شماره 44443.

صفحه 264
2 . رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
«ثَلاثَةٌ حق على الله عونُهم الغازي فى سبيل الله و المكاتَب الذي يريد الاداء، و الناكح الذي يُريد التعفّف»;1
«بر خداست بر سه گروه كمك كند: 1 . جهادگر در راه خدا; 2 .برده اى كه با مولاى خود قرار داد بسته كه با پرداخت پولى آزاد شود; 3 . كسى كه براى حفظ عفت نفس، در صدد ازدواج است».
گفتنى است هيچ فردى بالذات بر خدا حقى ندارد، زيرا بندگان خدا هر چه دارند از آن خداست، ولى گاهى حق تعالى از روى تفضّل و رحمت بى كران، بندگان خود را ذى حق و خود را «عليه الحق» معرفى مى كند; چنان كه گاهى خود را وام گير و بندگان را وام ده توصيف مى كند. بنابراين، اين حقوقى كه بندگان بر خدا دارند حقى است كه خدا آن را از باب تفضّل و تكريم به بندگان گرامى خود عطا كرده است. اين نوع جعل حق، از لطف و عنايت بى پايان خدا به بندگانش سرچشمه مى گيرد. كسانى كه اين نوع حقوق را منكرند حق تعالى را به خوبى نشناخته اند.
***

1 . سنن ابن ماجه، ج2، ص842، شماره 2518.

صفحه 265
 
عقايد وهابيان
      18

سوگند به غير خدا

بحث پيشين مربوط به سوگنددادن خدا به مقام و منزلت و حقوق بندگان برگزيده او بود، ولى بحثى كه اكنون به آن اشاره مى كنيم سوگند به غير خداست، كه معمولا در محاورات عرفى انسان به پيامبر و قرآن و كعبه و آنچه مقدس است قسم مى خورد.وهابيان اين نوع قسم ها را نيز تحريم كرده اند اكنون مسئله را بر قرآن عرضه مى كنيم.

سوگند به غير خدا در قرآن

در قرآن مجيد، قريب به چهل سوگند وارد شده كه خدا در آن موارد به يك رشته مخلوقات خود قسم خورده است. در سوره شمس به يازده چيز سوگند خورده كه هشت تاى آن غير خداست.

صفحه 266
مانند: 1 . آفتاب; 2 . نور آفتاب; 3 . ماه; 4 . روز; 5 . شب; 6 . آسمان; 7 . زمين; 8 . نفس انسان.
در سوره النازعات به سه چيز قسم خورده است و در سوره مرسلات به دو چيز. همچنين سوگند به غير خدا در سوره هاى طارق، قلم، عصر و بلد، وارد شده است.
اينك ما به نمونه هايى از اين سوگندها كه در قرآن وارد شده است اشاره مى كنيم:
(وَ التِّينِ وَ الزَّيْتُونِ * وَ طُورِ سِينِينَ * وَ هَذَا الْبَلَدِ الأَمِينِ);1
«قسم به انجير و زيتون ]يا: قسم به سرزمين شام و بيت المقدس [* و سوگند به، طور سينين * و قسم به اين شهر امن ]مكه[».
(وَ اللَّيْلِ إِذَا يَغْشَي * وَ النَّهَارِ إِذَا تَجَلَّى);2
«قسم به شب در آن هنگام كه (جهان را) بپوشاند * و قسم به روز هنگامى كه تجلّى كند».
(وَ الْفَجْرِ * وَ لَيَال عَشْر * وَ الشَّفْعِ وَ الْوَتْرِ * وَ اللَّيْلِ إِذَا يَسْرِ);3
«به سپيدم سوگند * و به شب هاى دهگانه * و به زوج و فرد * و به

1 . تين: آيات 1-3 .
2 . ليل: آيات 1-2 .
3 . فجر: آيات 1-4 .

صفحه 267
شب، هنگامى كه (به سوى روشنايى روز) حركت مى كند سوگند (كه پروردگارت در كمين ظالمان است)!».
(وَ الطُّورِ * وَ كِتَاب مَسْطُور * فِي رَقّ مَنْشُور * وَ الْبَيْتِ الْمَعْمُورِ * وَ السَّقْفِ الْمَرْفُوعِ * وَ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ);1
«سوگند به كوه طور * و كتابى كه نوشته شده * در صفحه اى گسترده * و سوگند به «بيت المعمور» * و سقف برافراشته * و درياى مملو و برافروخته * كه عذاب پروردگارت واقع مى شود».
با وجود اين آيات چگونه مى توان گفت سوگند به غير خدا حرام است.
ممكن است بگويند سوگند به غير خدا مخصوص خود خداست، اما بر غير او حرام است.
پاسخ: آنان مى گويند: سوگند به غير خدا، شرك است. مى گوييم اگر سوگند به غير خدا واقعاً شرك باشد در اين مسئله نبايد بين خدا و مخلوق فرقى باشد; مثلا اگر ظلم و تعدى زشت و قبيح باشد بين خالق و مخلوق فرق نخواهد بود.
افزون بر اين، قرآن، كتاب هدايت و راهنماست، اگر سوگند به غير خدا شرك و حرام بود هرگز اين همه سوگند به غير او در قرآن وارد نمى شد، زيرا معنايش اين است كه خدا مى تواند براى خود

1 . طور: آيات 1-6 .

صفحه 268
شريكى قرار دهد، اما ديگران را از اتخاذ شريك باز مى دارد.
البته سوگند خدا بر يك رشته امور كه جز ذات و اسماء و صفات اوست، يكى از دو جهت را دارد:
1 . گاهى مورد قسم، اسرار و رموز عظيمى دارد و هدف،
جلب توجه ما به شناخت اسرار اين موجودات است تا از طريق شناخت آن ها به عظمت حق پى مى ببريم و يا در زندگى از
اسرار آن ها بهره بگيريم. تمام سوگندهاى سوره «الشمس» از اين مقوله است.
2 . اشاره به قداست و برترى موجودى است كه به آن سوگند مى خورد تا ما را با مقام برتر او آشنا سازد. لذا در برخى از آيات به جان پيامبر سوگند مى خورد، چنان كه گذشت: (لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ);1 به جان تو سوگند، اين ها در مستى خود سرگردانند (و عقل و شعور خود را از دست داده اند).

سوگند به غير خدا در روايات

پيامبر گرامى در مواردى به غير خدا سوگند خورده است. مسلم در صحيح خود اين روايت را نقل مى كند:
«جاء رجل الى النبىّ فقال: يا رسول الله أيّ الصدقة أعظم

1 . حجر: آيه 72 .

صفحه 269
اجراً؟ فقال: امّا ـ وأبيك ـ لَتُنَبِّئَنَّه أن تُصَدّق و أنت صحيح شحيح تخشى الفقر و تامل البقاء»;1
«مردى به حضور پيامبر رسيد و گفت: اى پيامبر خدا كدام صدقه پاداش بزرگى دارد؟ پيامبر فرمود: سوگند به پدرت من تو را از اين موضوع آگاه مى سازم، چيزى را كه صحيح و سالم و مورد علاقه هست در راه خدا ببخشى; درحالى كه تو از فقر مى ترسى و اميد به زندگى دارى».
پيامبر خدا در اين جا به پدر سائل سوگند مى خورد.
در حديثى ديگر در صحيح مسلم آمده است: مردى از نجد حضور رسول خدا رسيد و از وظيفه يك مسلمان سؤال كرد. حضرت فرمود: خواندن پنج وعده نماز در شبانه روز.
سائل بار ديگر گفت: چيز ديگرى هست؟ حضرت فرمود: روزه ماه رمضان.
افزود: چيز ديگرى هست؟ پيامبر گرامى فرمود: زكات.
بار ديگر سائل گفت چيز ديگرى هست؟ حضرت فرمود: نه مگر اين كه بخواهد افزون بر واجبات امور مستحبى را بياورد. آن مرد از محضر رسول خدا مرخص شد و گفت همين ها را به جا مى آورم، نه بيشتر و نه كمتر، در اين موقع رسول گرامى فرمود:

1 . صحيح مسلم، ج3، ص94، كتاب الزكات باب افضل الصدقه.

صفحه 270
أفْلَحَ وَ أبيه إن صَدق: سوگند به پدرش رستگار شد، اگر راست بگويد.
و باز فرمود: دَخَل الْجَنّة وَ أبيه إنْ صدق;1
سوگند به پدرش، بهشت براى او قطعى شد اگر راست بگويد.
در مسند احمد وارد شده است كه پيامبر در پايان حديث گفت: فلعمرى لئن تكلّمَ بمعروف و تنهى عن منكر خير من ان تسكت;2سوگند به جانم اگر زبان به بيان معروفى بگشايى و از كار بدى جلوگيرى كنى بهتر از آن است كه سكوت برگزينى.
اميرمؤمنان در بسيارى از خطبه هاى خود به غيرخدا سوگند ياد مى كند.3
بنابراين تشكيك در جواز چنين سوگندى جز مغالطه چيز ديگرى نيست.
دلايل وهابيان بر تحريم چنين سوگندها
حديث نخست
«ان رسولَ الله سمع عمر و هو يقول، و ابى، فقال ان الله

1 . صحيح مسلم، ج1، ص31، باب ماهو الاسلام.
2 . مسند احمد، 5/225 .
3 . نهج البلاغه، خطبه هاى، 23-25، 56، 85، 161-168، 182-187.

صفحه 271
ينهاكم ان تحلفوا بآبائكم و من كان حالفا فليحلف بالله او يسكت»1;
«رسول خدا شنيد كه عمر بن خطاب به پدرش سوگند ياد مى كند، فرمود: خدا شما را از اين كه به پدرانتان سوگند ياد كنيد باز داشته است، كسى كه مى خواهد قسم ياد كند به خدا قسم بخورد يا سكوت كند».
پاسخ: علت اين كه پيامبر او را از سوگند به پدرش بازداشت اين بود كه پدر او بسان اكثريت پدران قريش بت پرست بودند و فرد بت پرست احترامى ندارد تا به او سوگند بخورند. لذا مى فرمايد: به پدرانتان سوگند نخوريد و نمى فرمايد به غيرخدا سوگند ياد نكنيد.
شاهد اين تفسير دو حديث ياد شده در زير است:
1 . «لا تحلفو بآبائكم و لا بالطواغيت»;
«به پدرانتان و بت ها سوگند نخوريد».
2 . «لا تحلفوا بآبائكم و لا بامهاتكم و لا بالانداد;
«به پدرانتان و مادرانتان و بت ها سوگند نخوريد».
از اين كه در حديث نخست كلمه «طواغيت» و در حديث دوم كلمه «انداد» همراه «آباء» وارد شده است گواه بر آن است كه پدران

1 . سنن ابى ماجه، ج1، ص277 و سنن الترمذى، ج4، ص109.

صفحه 272
نيز با اين دو، همگون بودند، زيرا بت پرست و بت ها در يك مجرا قرار مى گيرند، بنابراين نهى از سوگند به بت و بت پرست دليل بر تحريم سوگند به كعبه و قرآن و اولياء الله نمى شود.

حديث دوم:

«جاء ابنَ عُمر رجلٌ فقال: أحلف بالكعبة؟ قال له: ولكن إحلف برب الكعبه فان عمر كان يحلف بأبيه فقال رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم): لا تَحلف بأبيك فانّه مَنْ حَلَّفَ بغير الله فقد أشركَ»;1
مردى نزد ابن عمر آمد و پرسيد: آيا مى توانم به كعبه سوگند بخورم؟ گفت: به خداى كعبه سوگند بخور، همانا عمر به پدر خود قسم ياد كرد، پيامبر به او فرمود: به پدرت سوگند مخور، زيرا هركس به غيرخدا سوگند ياد كند براى خدا شريك قرار داده است.
پاسخ: اين حديث از دو چيز تركيب شده است.
1 . گفتار پيامبر به عمر كه به پدرش سوگند ياد نكند.
2 . استنباط فرزند عمر از حديث ياد شده: اين كه به كعبه نيز نبايد سوگند ياد كرد.

1 . سنن النسائى، ج7، ص8 .

صفحه 273
آنچه كه براى ما حجت است همان گفتار پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) است كه نبايد به پدران بت پرست سوگند ياد كرد، امّا عطف كعبه بر پدر، اجتهاد فرزند عمر است كه فقط براى او حجت است، زيرا اجتهاد وى پايه صحيحى ندارد، چون نهى از سوگند خوردن به انسان هاى بت پرست دليل نمى شود كه انسان به كعبه توحيد هم سوگند ياد نكند. استنتاج حكم دومى از حكم نخست كاملا بى جاست.
حديث سوم:
رسول گرامى فرموده است:
«من حلف بغير الله فقد اشرك»;
«هر كس به غير خدا سوگند ياد كند، شرك ورزيده است».
اين حديث ناظر به سوگندهاى رايج در عصر بت پرستى بود كه آن ها به بت هاى خود سوگند ياد مى كردند، حضرت اين نوع سوگندها را نشانه شرك خواند.
شاهد براين مطلب روايت نسائى است كه از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل مى كند:
«من حلف فقال فى حلفه: باللات و العزى فليقل: لا اله الا الله».1
«هر كس به لات و عزى سوگند بخورد فوراً پشت سرش بگويد لا

1 . همان.

صفحه 274
اله الا الله».
اين روايات، حاكى از آن است كه هنوز رسوم جاهليت در قلوب صحابه رسوخ كرده بود كه حتى پس از تشرف به اسلام و پذيرش آيين توحيد هنوز ناخود آگاه به رسم جاهليت از سوگند ياد مى كردند.
در پايان يادآور مى شويم در مورد قضاوت و داورى كه منكر، در صورت نبودن بيّنه از سوى مدعى بايد سوگند ياد كند حتماً بايد به خدا قسم بخورد نه صفات او و نه ساير مقدسات و مورد سخن، غير مقام قضاوت و داورى است.
والسلام
مشهد مقدس، باب الجواد(عليه السلام)
يكم ذوالقعدة الحرام 1437
برابر با 14/5/1395

صفحه 275
 

فهرست مطالب

مقدمه   7
پيش گفتار   11
ابن تيميه; پايه گذار سلفى گرى دينى
و پيرو او محمد بن عبدالوهاب
محمد بن عبدالوهاب; مجدد افكار ابن تيميه در قرن دوازدهم   14
كشتار مردم عراق   18
دورنمائى از نو انديشى هاى ابن تيميه   20
   1 . تشبيه و تجسيم و اثبات جهت براى خدا   21
   2 . تحقير مقامات انبياء و اولياء   23
   3 . انكار فضائل اهل بيت:   24
   4 . تفرقه ميان مسلمانان   25
ناكامى ابن تيميه به خلاف محمد بن عبدالوهاب   26

صفحه 276
1
مراحل گوناگون توحيد
1 . توحيد ذاتى   29
2 . توحيد صفاتى   30
3 . توحيد در خالقيت   31
4 . توحيد ربوبى   33
   تأكيد قرآن بر توحيد ربويى   34
   جهان اسباب و مسببات   38
5 . توحيد در حاكميت   40
6 . توحيد در طاعت   40
7 . توحيد در شفاعت   40
8 . توحيد در عبادت   41
2
مرزبندى عبادت و پرستش
توحيد در عبادت اصل مشترك در شرايع الهى   44
تعريف عبادت و پرستش   46
انگيزه خداپرستان   47
انگيزه بت پرستان   48
اثبات شرك ربوبى مشركان   48

صفحه 277
3
شرك در عبادت، نتيجه شرك در ربوبيت
پايه گذار بت پرستى در مكه   52
واكنش قرآن در برابر انگيزه شرك آنان   53
شبهه وهابى ها   54
سه تعريف از عبادت   57
دو نوع درخواست اما با تفاوت فراوان   58
ميزان، نيت افراد است نه ظاهر اعمال   58
تكريم پيامبر يكى از اصول اسلام است   59
اظهار تأسف از يك عمل   60
نتيجه آيات   62
خضوع در مشاهد مشرفه   63
قاعده تعليق الحكم بالوصف   64
تذكر يك اشتباه   65
4
بدعت يا تصرف در شريعت خدا
بدعت در لغت   69
شرك در تقنين، ريشه بدعت   69
شرط نخست: انسان شناس كامل   70
شرط دوم: پيراستگى از سود شخصى   71

صفحه 278
شرط سوم: تأثير نپذيرفتن از قدرت ها   71
پاسخ يك سؤال   72
شرط نخست: قصد تصرف در شريعت الهى   72
شرط دوم: نداشتن پشتوانه شرعى   74
شرط سوم: اشاعه آن در ميان مردم   75
دلايل حرمت بدعت   77
   الف ) تقدس مآبى   80
   ب ) تعصب هاى ناروا   81
   ج ) اعمال سليقه شخصى   83
      1. سجده بر تربت حسينى   85
      2. تقسيم بدعت به حسنه و سيئه   86
      3. صلاة تراويح   87
      4. تحريم جشن هاى ميلاد پيامبر   88
راه پيش گيرى از بدعت در دين   91
5
زيارت قبور پاكان
   1 . زيارت قبور عزيزان   94
   2 . زيارت قبور مسلمانان   95
   3 . زيارت قبور عالمان و دانشمندان   96
   4 . زيارت قبور شهيدان   97

صفحه 279
   5 . زيارت قبر پيامبر و امامان   97
سيره مسلمانان و زيارت قبر پيامبر   100
دليل قرآنى زيارت قبور   102
دليل روايى زيارت قبور   103
زنان و زيارت قبور   105
6
سفر براى زيارت قبر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)
توضيح حديث «لاَ تَشدُّ الرِّحال»   113
تحليل مفاد حديث   114
مخالفت حديث «لا تشد» با ديگر احاديث   117
7
پاسدارى از مراقد پيامبران و اولياى الهى
مسيحيت آيينه عبرت است   125
دلايل لزوم حفظ آثار اسلامى   126
دليل نخست: حفظ تابوت عهد   127
دليل دوم: ترفيع بيوت انبيا و امامان   129
تفسير پيامبر از بيوت   130
دليل سوم: پاسدارى از قبور نوعى ابراز محبت است   133
مهرورزى بر خدا و رسول او   133
مهرورزى بر ذوى القربى   134

صفحه 280
دليل چهارم: آيه اصحاب كهف   136
8
دليل مخالفان در پاسدارى از قبور انبيا و اوليا
نخست بررسى سند:   143
بررسى دلالت حديث   145
معناى تسويه در لغت   146
9
توسل به ارواح مقدسه
موضوع نخست: انسان موجود دو بعدى است   152
مطلب دوم: مرگ انسان ها پايان زندگى نيست   156
   1 . شهيدان زنده اند   157
   2 . پيام مرد انطاكى به اقوام خويش   157
تلقين اموات   161
مطلب سوم: امكان ارتباط با برزخيان   162
   1 . گفتوگوى نبى صالح با ارواح قوم خود   162
   2 . سخن گفتن نبى شعيب با ارواح قوم خود   164
   3 . سؤال از پيامبران پيشين   165
سخن گفتن پيامبر با كشتگان بدر   169
سخن گفتن ابوبكر با روح پيامبر   171
اميرمؤمنان(عليه السلام) با روح پيامبر سخن مى گويد   171

صفحه 281
10
اقسام توسل
توسل هاى ممنوع در نظر وهابيان   175
اوّل: توسل مرد نابينا به پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)   175
   توسل به انسان با فضيلت   175
   دلالت حديث   178
   تأويل حديث از جانب وهابيان   179
   عثمان بن حنيف و مرد نيازمند   181
   توسل عمربن خطاب به عموى پيامبر   182
   پيش داورى   183
   شعر به رويداد جاودانگى مى بخشد   184
دوم :توسل به منزلت اولياى الهى   185
   1 . توسل به منزلت سائلان مغفرت   186
   2 . توسل حضرت آدم به منزلت پيامبر   187
   3 . توسل به حق پيامبر و حق پيامبران پيشين   189
   4 . توسل اميرمؤمنان(عليه السلام) به حق محمد و آل محمد(عليهم السلام)   190
   5 . توسل به حرمت ماه خاص   190
سوم . توسل به دعاى اولياى الهى   191
شبهه نخست   193
وجود آيه در زيارت پيامبر   195

صفحه 282
شبهه دوم   196
شبهه سوم   196
آخرين شبهه   197
بخش پايانى   198
11
تبرك به آثار اولياى الهى
انديشه جديد وهابيان در مورد تبرك   205
تبرك به قبر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)   207
12
بزرگداشت مواليد اولياى الهى
يكم . جشن هاى ولادت مظهر تكريم و مودّت پيامبر است   210
دوم: ترفيع منزلت پيامبر   212
سوم: ميلاد پيامبر بالاتر از مائده آسمانى است   213
چهارم :   214
13
درخواست شفاعت از عزيزان درگاه الهى
طلب شفاعت از اولياى الهى   217
   1 . طلب شفاعت درخواست دعاست   218
   2 . حديث نبوى و درخواست شفاعت   221
دلايل وهابيان بر تحريم طلب شفاعت   222

صفحه 283
   1 . طلب شفاعت پرستش طرف است   222
   2 . خواندن غير خدا ممنوع است   224
   3 . شفاعت حق مختص خداست   226
پاسخ:   226
   4 . درخواست شفاعت از ميت لغو است   228
14
گريه بر عزيزان پيش از خاكسپارى و پس از آن
دستور گريه بر عمويش حمزه   231
بررسى يك حديث   232
15
عمل نيك و اهداى پاداش آن به والدين و دوستان
   استغفار فرشتگان و برادران ايمانى   237
عمل نيك و اهداى پاداش آن به درگذشتگان   239
   1 . بهره گيرى ميت از روزه و حج نايب   239
   2 . بهره گيرى ميت از تصدّق   241
نذر براى اولياى الهى   242
نظريه محقّقان اهل سنّت   244
فتواى فقيهان اهل سنت   246
پاسخ به يك شبهه   247

صفحه 284
16
نام گذارى به نام هاى عبدالرسول و عبدالحسين
عبوديت و كاربردهاى گوناگون   252
   1 . عبوديت تكوينى و آفرينشى   252
   2 . عبوديت و طاعت   253
   3 . عبوديت وضعى و قانونى   254
به كار بردن لفظ «سيد» در باره انسان   255
17
سوگند دادن خدا به حق اوليا
ميزان شرك و توحيد در قرآن   258
دلايل وهابيان بر تحريم اين نوع سوگند دادن ها   261
18
سوگند به غير خدا
سوگند به غير خدا در قرآن   265
سوگند به غير خدا در روايات   268
دلايل وهابيان بر تحريم چنين سوگندها   270
حديث نخست   270
حديث دوم   272
فهرست مطالب   275

صفحه 285
Website Security Test