welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

نام کتاب : تفسير صحيح آيات مشكله قرآن*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی-تنظیم و نگارش:سید هادی خسروشاهی*

تفسير صحيح آيات مشكله قرآن

صفحه 1

بحثهاى استاد جعفر سبحانى
تفسير صحيح
آيات مشكله قرآن
تنظيم و نگارش
سيّد هادى خسروشاهى
نشر
مؤسسه امام صادق (عليه السلام)ـ قم
1371

صفحه 2
شنانامه كتاب
اسم كتاب:    تفسير صحيح آيات مشكله قرآن
مؤلّف:    حضرت آيت الله العظمى سبحانى
تنظيم ونگارش:   دانشمند معظم سيد هادى خسروشاهى
چاپخانه:    مؤسسه امام صادق (عليه السلام)
ناشر:   مؤسسه امام صادق (عليه السلام)
تاريخ:   1391 / 1433 ق
چاپ:    پنجم
تعداد:   1000

صفحه 3

صفحه 4

صفحه 5

مقدمه چاپ دوم:

بسم اللّه الرحمن الرحيم

قرآن و عترت

يا دو يادگار گرانبهاى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)

پيامبر گرامي در روز بيست و هشتم ماه صفردر سال يازدهم هجرت از ميان امت رخت بربست، و با رحلت او باب « وحى» و « نبوت» ختم گرديد، ديگر، پس از وى نه پيامبرى خواهد آمد، و نه شريعتى فرو فرستاده خواهد شد. زيرا آنچه براى تكامل جامعه بشرى لازم بود، دراختيار امت قرار گرفت.
اين مشعل فروزان هرچند پس از بيست و سه سال تلاش و تكاپو، خاموش گرديد، و روح او به « رفيق اعلى »! پيوست، ولى دو چيز گرانبهائى در ميان امت اسلامى از خود به يادگار گذارد كه مى توانند تا روز قيامت فيض بخش و نور پاش باشند، و راه سعادت و خوشبختى را براى جامعه بنمايانند.
اين دو اثر گرانبها همان « كتاب و عترت» است كه رسول گرامى كراراً از هردو، با عظمت ياد كرده و همگان را به تمسك به آن دعوت نموده و فرموده است :
« إنِّي تارِكٌ فِيْكُمُ الثِّقْلَيْنِِ كِتابَ اللّهِ وَ عِتْرَتِي ما اِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما لَنْ تَضِلُّوا اَبَداً وَ لَنْ يَفْتَرِقا حَتى يَرِدا عَلَيَّ الْحَوْضَ» .
(من درميان شما دو چيز گرانبها مى گذارم واين دو اثر سنگين و

صفحه 6
گران قيـمت عبارتند از: كتاب خدا، و عترت من، تا روزى كه بر اين دو چنگ مى زنيد گمراه نمى شويد واين دو هرگز از هم جدا نمى شوند.
اين حديث از متواترترين احاديث اسلامى است و محدثان اسلامى در هر عصر و قرنى آن را نقل كرده واحدى جز افراد غير مطلع و يا مريض وبيمار در صحت آن شك و ترديد نكرده است و نويسندگان اسلامى رساله هاى بس ارزنده اى پيرامون اسناد و متن اين حديث، نگاشته و حقيقت را روشن و هويدا ساخته اند1.
تنها از طرف « دارالتقريب بين المذاهب الإسلامية» در « قاهره» رساله اى نسبتاً مفصل و مستدلى در اين زمينه چاپ ومنتشر شده است.
شكى نيـست كه مقصود از وديعت نهادن « قرآن» و « عترت» درميان امت، بهره گيرى از آنها در زمينه هاى مختلف است. تو گوئى رسول گرامى با «ابداع» اين امانت هاى گرانبها و سنگين، از ميان مانرفته و مابسان دوران حيات او، از وى بهره مى گيريم و در پرتو نور قرآن، راه سعادت را مى پيماييم هم چنانكه از عترت نيز بهره مى گيريم و در پرتو نـور عتـرت به وظائف خـود آشنا گشته و برمعارف الهى واقف مى شويم.
نزديك به ربع قرن پيش در شهرستان تبريز كتابى، به نام « تفسير آيات مشكله قرآن» به قلم آقاى « يوسف شعار» منتشر شد. مؤلف آن كتاب بدون ملاحظه اصول و قواعد تفسير، به توضيح يك رشته آيات پرداخت و درنتيجه دچار لغزشهايى نابخشودنى گرديد.
پس از انتشار اين كتاب، نگارنده نقدى بر آن بنام« تفسير صحيح آيا ت مشكله قرآن» نوشت و منتشر ساخت و در ميان علاقمندان تفسير باحسن استقبال روبرو شد. نگارنده در آن كتاب به خوانندگان گرامى قول داده بود كه جلد دومى نيز تحت همين نام منتشر خواهد ساخت و در آن جلد علاوه بر بيان لغزشهاى مؤلف در

1 . مرحوم ميرحامد حسين مؤلف « عبقات الأنوار» بخشى از اجزاء كتاب خود را به بيان اسناد و تبيين متن آن اختصاص داده و تنها همين بخش در شش جلد چاپ شده است.

صفحه 7
تفسير، قسمتهاى ديگرى از آيات، طى مقدمه گسترده اى ريشه هاى اشتباهات نويسنده كتاب را بيان خواهد ساخت ولى گرفتاريهاى گوناگون مانع از آن گرديد كه نگارنده به وعده خود وفا كند ولى اكنون بر اثر اصرار برخى از دوستان و ناياب شدن جلد نخست، توفيق آن را يافت كه به وعده خود به صورت ديگرى وفا كند و مجموع هردو جلد را دريك جلد در ضمن « سى» فصل كه فصل اخير آن بيانگر ريشه هاى اشتباهات نويسنده كتاب ياد شده است، منتشر سازد درحالى كه مطلب «سى ام» در بيان علل اشتباه نويسنده كافى است ـ مع الوصف ـ در اين جا به بيان برخى از ريشه هاى لغزشهاى او مى پردازيم:

برخى از علل اشتباهات نويسنده تفسير:

اساس اشتباهات نويسنده تفسير را امور زير تشكيل مى دهد:

الف ـ نـاديده گرفتن اخبار صحيح:

يكى از علل اشتباهات مؤلف كتاب اين است كه اخبار صحيح اسلامى را ناديده گرفته و اساساً به آن توجهى ندارد و به خاطر همين جهت در تفسير آيه « مودت ذوى القربى» و آيه « اليوم اكملت لكم دينكم» دچار اشتباه شده است و در فصل سى ام كتا ب، كه جايگزين مقدمه موعود در جلد نخست است، علت نياز تفسير بـه احاديـث صحـيح و مقـدار و پايـه آن را ، بيـان كرديـم ديگر در اين جا تكرار نمى كنيم.

ب ـ جمود برسياق آيات:

از شـيوه تفسـير نويسـنده كتاب « تفسـير آيا ت مشكله قرآن» چنين استفاده مى شود كه وى تصور كرده است كه نظم فعلى آيات سوره هاى قرآن با نظم نزول آن يكسان بوده و همه آيات يك سوره يكجا و به صورت منظم نازل شده است از اين

صفحه 8
جهـت سياق آيـات را بر ديگر دلائل قطعى مقـدم مى دارد در حـالى كـه همـگان مى دانيم نظم آيات يك سوره از نظر كتابت با نظم نزولى آن فرق دارد و هرگز آيات يك سوره يك جا نازل نشده و ميان اين دو نظم اختلاف روشنى وجود دارد و اين بحث، مربوط به تاريخ نظم قرآن است كه از حوصله بحث ما خارج است و در اين باره محققان داد سخن داده اند1.
بنابراين هرگاه دلائل قطعي گواهى دادكه بخشى از آيات سوره مربوط به آيات قبلى وبعدى نيست بايد دليل قطعى را بر سياق آيات مقدم بداريم واز اين جهت معتقديم كه آيه ( إنَّما يُرِيْدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْت وَِيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً))(سوره احزاب، آيه 33) مربوط به همسران پيامبر نيست ومصلحتى او را برآن داشته كه آن را در ميان اين آيات قرار دهد 2.
ياد آور مى شويم سياق آيات يكى از كليدهاى فهم آيات قرآن است ولى اين قاعده تا آنجا مفيد و سودمند است كه دليل قطعى برخلاف آن از پيامبر و يا خاندان رسالت وارد نشود.

ج ـ اشتباه مفهوم به مصداق:

شكى نيست كه مفهوم يك كلمه غير از مصداق آن است چه بسا ممكن است مصداق داراى خصوصياتى باشد كه هرگز در مفهوم وجود نداشته باشد مثلاً كلمه خليفه در آيه: ( إنِّي جاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً) به معنى جانشين است و مصداق آن در آن روز حضرت آدم پيامبر خدا بوده است، و نبوت آدم از خصوصيات مصداق است كه هرگز در مفهوم اخذ نشده است.
دراينجا خلط ميان حكم مفهوم و با حكم مصداق مايه پاره اى از اشتباهات

1 . به كتاب « الإتقان» نگارش جلال الدين سيوطى، جلد 1، ص 164 ـ 183 مراجعه بفرمائيد.
2 . نظم آيات سوره ها و قرار گرفتن هر آيه اى در جايگاه خاص به دستور پيامبر بوده است، به كتاب « الإتقان» ج1، ص 176 مراجعه بفرمائيد.

صفحه 9
نويسنده تفسير شده است مثلاً در تفسير آيه ياد شده به شدت موضع گيرى مى كند و مى گويد: مقصود از خليفه حضرت آدم نيست زيرا خليفه به معنى پيامبر نيامده است درحالى كه همگى مى دانيم كه نبوت آدم از خصوصيات مصداق است و دخلى به مفهوم خليفه ندارد و اگر مى گوئيم مقصود از خليفه در آن زمان حضرت آدم است نه از اين نظر است كه او نبى بوده واز اين لحاظ جانشين بوده است بلكه علت جانشينى او جز اين نبود كه انسان بود واز اين نظر جانشين خدا در روى زمين قرار گرفت و نبوت او از مقارنات اتفاقى است كه در اين تطبيق كوچك ترين دخالتى نداشته است.
د ـ شكى نيست كه الفاظ قرآن در روز نزول آن داراى معانى خاصى بوده كه به مرور زمان برخى از آن الفاظ در عرف ما معانى ديگرى براى خود پيدا كرده است و هرگز مفسر نبايد به معانى متبادر در عصر حاضر اكتفاء ورزد، بلكه بايد در تفسير آيات به ريشه يابى پرداخته و معانى اصيل كلمات قرآن را به دست آورد و در اين مورد كتاب « المقاييس» نگارش « ابو على زكرياى فارسى» متوفاى 395 بهترين راه گشا است.
نويسنده كتاب براثر غفلت از اين اصل در تفسير آيات مربوط به حضرت آدم دچار لغزشهائى شده و آدم را متهم به گناه و عدم عصمت نموده است درحالى كه اگر او به ريشه يابى الفاظ :« عصى، غوى و تاب عليه» مى پرداخت دچار چنين اشتباهاتى نمى شد.

ح ـ نا آگاهى از تاريخ عرب جاهلى و صدر اسلام:

تاريـخ زنـدگانى عـرب در عـصر نزول قـرآن به منزله قرائن متصلى است كه مى تواند روشنگر بسيارى از آيات قرآن باشد از اين جهت بر مفسر لازم است در تفسير آيات از تاريخ حاكم برعصر نزول قرآن كاملاً آگاه گردد مثلاً تاريخ مى گويد زنان عرب در عصر جاهليت به هنگام مرگ شوهران يكسال تمام عده نگاه مى داشتند

صفحه 10
و پس از يك سال به خود اجازه مى دادند كه زينت كنند و ازدواج نمايند و اسلام اين سنت را به طور موقت امضاء كرده و آيه :( وَالَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ اَزْواجاً وَصِيَّةً لأزْواجِهِمْ مَتاعاً اِلىَ الْحَوْلِ) ( سوره بقره، آيه 240).، ناظر به همين سنت است هرچند اين سنت پس از اندى به وسيله آيه:( وَالَّذِينَ يُتَوَفُّونَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ اَزْواجاً يَتَرَبَّصْنَ بِاَنْفُسِهِنَّ اَرْبَعَةَ اَشْهُر وَ عَشْراً) ( سوره بقره، آيه 234) منسوخ گرديد.
نويسنده كتاب براثر غفلت از اين اصل در تفسير آيه نخست دچار لغزش شده است كه به صورت گسترده در اين كتاب مورد نقد قرار گرفته است.
اينها ريشه هاى برخى از اشتباهات مؤلف است ودر اين جا علل ديگرى نيز هست كه به خاطر فوت نويسنده از باز گوئى آنها خود دارى مى كنيم واز خداوند منّان مى خواهيم كه از لغزشهاى ما واو در گذرد و علاقه مندان او را به راه راست هدايت فرمايد.
قم ـ حوزه علميه،
23 شهريور ماه 1363
برابر عيد غدير 1404 هجرى قمرى
جعفر سبحانى

صفحه 11

مقدمه چاپ نخست:

آبان 1340 هجرى شمسى
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيِمِ

قرن چهاردهم، عصر نهضت قرآنى

هر نهضتى نتيجه يك رشته علل و عواملى است كه هسته انقلاب و تحول را از مدت ها پيش در دل خود مى پروراند، و زمينه را براى قدوم مولود جديد (نهضت) آماده مى سازد.
اين اصـل، همه نهضت ها را ( اعم از سياسى و علمى و اجتماعى) در بر مى گيردو مى رساند كه هيچ انقلابى بدون مقدمه نمى باشد.
بررسى اوضاع دينى مسلمانان در اين صد سال اخير، مى رساند كه در اين قرن تحول عميقى در سراسر كشورهاى اسلامى نسبت به آموزش قرآن پديد آمده است و نمونه بارز آن، تفسير ها و ترجمه هاى فراوانى است كه در اين قرن اخير اسلامى، (قرن چهاردهم) در نقاط مختلف جهان از مصر و هند و لبنان و عراق و ايران و .... نوشته و چاپ و منتشر شده است و اگر بنا باشد كه نام و خصوصيات اين تفاسير و ترجمه ها نوشته شود سخن به درازا مى كشد و از مقصد باز مى مانيم.
اين تحول و كوشش براى گسترش آموزش قرآن، بيانگر يك جنبش عميق و

صفحه 12
ژرفـى اسـت كـه در دل جامعـه اسلامى پديـد آمـده است و پيوسـته روبـه تكامـل مى باشد.
عامل اين تحول را نمى توان شئ واحد و معينى دانست، بلكه عواملى دست به دست هم داده و اين نهضت علمى قرآنى را پديد آورده است، ولى ميان همه عوامل مى توان گفت: تبليغات زهرآگين دستگاه مسيحيت بر ضد قرآن و پيامبر عظيم الشأن، به اين مطلب كمك مؤثرى كرده و سبب عنايت و توجه جهان اسلام به قرآن و بحث هاى اجتماعى و اقتصادى و فلسفى و سياسى آن، گرديده است.
از اين رو مسلمانان بر آن شدند كه درمان دردها، و ترميم بد بختى ها و عقب ماندگى خويش را از قرآن ( كه روزى اساس سعادت و سيادت و ترقى و تعالى آنها بود) بخواهند و به جاى بحث در جنبه هاى ادبى قرآن، بيشتر به مباحث اجتماعى و اقتصادى آن توجه كنند.
يكى از افراد مؤثر كه در گسترش اين تحول سهم به سزائى دارد مرحوم سيد جمال الدين اسد آبادى است 1.

1 . در سال 1254 هجرى ( مطابق با 1839م) متولد، و در سال 1314 هجرى ( 1897م) وفات كرده است، برا ى مزيد اطلاع از شرح زندگى اين نابغه بزرگ جهان اسلام رجوع شود به : « مشاهير الشرق» تأليف « زيدان» و « خاطرات جمال الدين الأفغانى» تأليف « محمد مخزومى پاشا و « اعيان الشيعة» (ج16، مجلد 17) تأليف علامه فقيد آقا سيد محسن جبل عاملى و « طبقات اعلام الشيعة» ج1، ص 310 و 314 تأليف علامه بزرگ آقا شيخ بزرگ تهرانى و « شرح حال و آثار سيد جمال الدين «» به قلم ميرزا لطف الله اسد آبادى و « حاضر العالم الاسلامى» تأليف لو تروپ استو دارد امريكائى و « جمال الدين الافغانى ذكريات و احاديث» تأليف شيخ عبدالقادر مغربى و « زعماء الاصلاح فى العصر الحديث» تأليف «احمد امين» و « الم آثر والأثار» تأليف اعتماد السلطنة و« انقلاب يا نهضت سيد جمال الدين» تأليف دوست ارجمند حسين عبداللهى خوروش».
وهمچنين به مقدمه « اسلام و علم» كه : به قلم سيد جمال الدين در رد « ارنست رنان» فيلسـوف فرانسوى نوشـته و ما آن را به فارسـى بر گردانيده ايم و به ضميمه مقدمه اى منتشر مى شود، مراجعه شود.

صفحه 13
وى پس از سياحت در اكثر نقاط جهان اسلام مصمم شد كه مسلمانان را از خواب مرگبارى كه در آن فرو رفته اند، بيدار نمايد و براى استخلاص عالم اسلام از بد بختى ها به انتشار مجله « العروة الوثقى» ( با همكارى شاگرد بزرگ خود شيخ عبده) دست زد و اين نشريه ولوله عجيبى در ميان دول اسلامى و غير اسلامى بر پا نمود، به گونه اى كه ورود اين نشريه به مستعمرات انگليسى اكيداً ممنوع گرديد، و استعمار گران كوشيدند تا اين ستاره درخشان پس از انتشار شماره هيجدهم، غروب نمود.
مرحوم اسد آبادى براى تحقق هدف خود( بيدار كردن زعماى مسلمانا ن و توجه دادن آنان به قرآن ) انجمنى در مصر تشكيل داد، و دلباختگان حقايق اسلامى، گرد شمع وجود او جمع شدند و محلى براى استماع سخنرانى هاى او در نظر گرفتند وى در ضمـن يكـى از سخـنرانى هـاى خـود چـنين گفـت: « بار الها تو خود گفته اى ( وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إنَّ اللّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ) و گفتار تو حق محض است گرامى ترين دستور خدا ( قرآن ) كه مختصر شراره آن جمعيت عرب عقب افتاده را بر جهان مسلط كرد، چطور امـروز منحـصر در امور زير است:
تلاوت بالاى قبور شب هاى جمعه، مشغوليت روزه داران، زباله مسجدها، كفاره گناه، بازيچه بچه هاى مكتب، داروى چشم زخم، مايه گدائى، زينت قنداق، سينه بند عروس، بازوبندنانوا، گردن بند بچه ها، حمايل مسافران، نمايش طاق نصرت، عقد ، انتقال اثاث منزل، سرمايه كتاب فروشى ها و...
اين گرامى كلام الهى، اين مايه سعادت از ديوان سعدى و حافظ و مثنوى وابن فارض كمتر محل اعتناء واقع شده است.
« اَىْ وَ حَقِّكَ سُبْحانَكَ اَلّلهُمَّ اَنْتَ الْقائِلُ وَ قَوْلُكَ الْحَقُّ ... نَسُوا اللّهَ فَاَنْساهُمْ اَنْفُسَهُمْ» : به حق تو سوگند كه از هرگونه عيب منزه هستى، توئى گوينده اين گفتار... تو را فراموش كرديم، توهم آينه قلب ما را از اشراق انوارحق محروم

صفحه 14
فرمودى: « عَلَيْكُمْ بِذِكْرِ اللّهِ الأعْظَمِ، وَ بُرْهانُهُ الآَقْوَم، فَاِنَّهُ نُورُهُ الْمُشْرِقِ الَّذِى بِهِ يُخْرَجُُ مِنَْ ظُلُُماتِ الْهَواجِسِ،وَ يُتَخَلَّصُُ مِنْ عِتَمِةِِ الْوَسْواسِ وَ هُوَ مِصْباحُ ُ النَّجاةِ مَنِ اهْتَدى بِها نَجى وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهُ هَلَكَ وَ هُوَ صِراطُ اللّهِ الْقَوِيمِ، مَنْ سَلَكَهُ هَدى وَمَنْ اَهْْمَلَهُ غَوى...».
هدف شرح و بيان حيات علمى و سياسى مرحوم اسد آبادى نيست، بلكه هدف اين است كه بدانيم: توجه به فرا گيرى قرآن و تعمق و غور در حقايق آن، اختصاص به نقطه اى از نقاط كشورهاى اسلامى ندارد، بلكه اين نهضت در بيشتر كشورها پديد آمده و دانشمندان اسلام از صد سال پيش بنيان گذار اين تحول بودند و مرحوم اسد آبادى نيز يكى از افراد مؤثر اين تحول جديد بود، و اين فكر و توجه را يك رشته عوامل خارجى و داخلى در انديشه دانشمندان پديد آورده است، روى همين علل سالى نمى گذرد كه تفسيرى و ترجمه اى و تأليفى پيرامون قرآن نوشته نشود، و يا نوشته هاى گذشتگان به شيوه جالبى چاپ نگردد.
ما فعلاً با تفاسيرى كه در نقاط مختلف كشورهاى اسلامى نوشته شده است، كارى نداريم، بلكه اگر به تفاسيرى كه در هشتاد سال اخير در شهرستان « تبريز» نوشته شده است نظر افكنيم درمى يابيم كه شعاع اين نور، و دامنه اين تحول در مدت كوتاهى به اين نقطه دور افتاده رسيده و دراين سنوات مفسرانى عاليقدر، و نوشـته هاى ارزشمندى به اجتماع تحويل داده شده است كه به برخى از آنها اشاره مى نمائيم:
1 ـ محقق عصر خود: مرحوم سيد محمود شيخ الاسلام طباطبائى كه در سال 1310 هجرى قمرى به رحمت الهى پيوسته است، وى با داشتن تبحر كامل در اغلب فنون، در تفسير آيات و احاطه به اقوال مفسران و جرح و تعديل آنها كاملاً ماهر بود و تأليفى در اين باب دارد كه در ميان احفاد وى موجود است.
2 ـ فقيه عاليقدر مرحوم حاج شيخ اسماعيل فقيه تبريزى كه در سال 1294 ديده به جهان گشوده و در سال 1360 وفات نموده است قسمت هاى مختلفى از

صفحه 15
تفسير وى در مطبعه علميه تبريز به طبع رسيده و قسمت عمده آن خطى است.
3 ـ حجة الإسلام والمسلمين جناب آقاى آقا سيد محمد مولانا ( متولد سال 1290 ومتوفاى سال 1363) وى تفسيرى به سبك تفسير جلالين برقرآن نوشته واخيراً در تبريز چاپ گرديده است.
4 ـ دانشمند عاليقدر، حجة الإسلام والمسلمين آقاى آقا شيخ حسين شنب غازانى ( متولد 1304 متوفاى سال 1377) كه عمرى براى مردم تبريز تفسير گفته است وى آنچه را كه درمجلس درس تفسير خود القاء مى نمود، به صورت كتابى در آورده است اميدواريم كه علاقمندان قرآن و شاگردان مجلس تفسير آن استاد در نشر آثار وى كوشش نمايند.
5 ـ استاد عاليمقام نابغه علم وادب، مرحوم آقا ميرزا محمد على مدرس خيابانى ( متولد سال 1296 و متوفاى سال 1373) كه حقوق زيادى بر گردن دانشمندان و نويسندگان معاصر دارد خود مفسر توانائى بود و اخيراً تصميم گرفته بود كه تفسير« آلاء الرحمن» اثر نفيس مرحوم بلاغى را به پايان برساند.
6 ـ فقيه عصر خود، آية اللّه آقاى آقا ميرزا رضى تبريزى، ( متولد سال 1294، متوفاى سال 1374) وى علاوه بر اينكه يك فقيه كامل بوده، در تفسير آيات قرآن يد طولائى داشت، و در برخى از ماههاى رمضان گروهى از دانشمندان و علاقمندان را پس از اقامه نماز با بيانات خود مستفيض مى فرمود.
7 ـ خطيب دانشمند مرحوم حاج ميرزا محمد خيابانى متولد 1309 و متوفاى 1389 وى تفسيرى بر قرآن نوشته و هنوز به زيور طبع آراسته نگرديده است و كراراً در سخنرانى ها، از تفسير خود نام مى برد.
اينها افرادى هستند ( آنهم از گذشتگان) كه ما فعلاً از وضع آنها اطلاع داريم، و به طور مسلم در اين ميان كسانى هستند كه در تفسير قرآن زحمت ها كشيده و تفسير ها نوشته اند كه ما از آنها اطلاعى نداريم.
آيا با اين وضع، جا دارد كه مؤلف كتاب « تفسير آيات مشكله» سنگ ابتكار به

صفحه 16
سينه خود بزند، خود در مقدمه كتاب، يا ديگرى در حق او بنويسد: افتخار بانى (مجلس تفسير تبريز) در اين است كه عمر خود را در راه نشر حقايق قرآن مجيد گذرانيده و در محيطى كه تعليم و تعلم قرآن مجيد جرم شناخته مى شد ، اين حقيقت را به برادران دينى تفهيم كرده است كه قرآن قابل فهميدن است، اگرچه در راه نيل به اين هدف مقدس، آماج تيرهاى زهرآگين تهمت و افتراء قرار گرفت... ولى جاى تشكر است بذرى را كه كاشته، به ثمر رسيد و اكنون در اغلب مساجد و مجالس دينى تبريز درس تفسير قرآن دائر گرديده است.
شگفتا وى ادعاء دارد مورد تهمت و افتراء قرار گرفته است، در صورتى كه نويسنده سطور ياد شده خود دراين دو سطر كوتاه تهمت زده و خلاف گفته است.
خواننده گرامى مى تواند از نويسنده اين مقدمه بپرسد چرا اين دانشمندان عالى مقام و مفسران عاليقدر را كه استوانه هاى علم و ادب و تفسير بودند، فراموش كرده و وى را مبتكر دانسته است مگر نامبردگان از هر نظر ( سن و سال، علم و فضيلت) برنويسنده مزبور برترى ندارند، مگر اينها استاد؟ يا به منزله استاد او نيستند.؟
آرى اين بزرگان در همين شهر پيش از آن كه نويسنده تفسير، ديده به جهان بگشايد ويا پس از تولد در اين واديها گام نهد، تفسير ها نوشته اند و درس ها گفته اند، شب و روز همين مردم تبريز را با بيانات علمى و قرآنى خود مستفيض نموده اند زهى بى انصافى است كه كسى بگويد: مبتكر اين تحول در اين شهر كس ديگرى بوده است.
با كتاب « تفسير آيا ت مشكله» آشنا شويم:
اخيراً كتابى در تبريز به اين نام چاپ و منتشر شده است، ولى قسمت معظم آياتى كه در آن كتاب عنوان شده ابدا از آيات مشكله نيست، و برخى نيز براى تزريق عقائد مخصوصى كه نويسنده آن كتاب دارد، عنوان شده است و قسمتى مختصر كه

صفحه 17
جا دارد آنها را « آيا ت مشكله» بخوانيم، مورد بررسى صحيح قرار نگرفته است.
شكى نيست وجود اين كتاب در دسترس گروه بى اطلاع وساده لوح مايه انحراف عقيده است زيرا نتيجه اى كه از خواننده از اين كتاب مى برد اين است كه :
انبياء معصوم نبودند، گاهى ويا پيوسته خدا را نافرمانى مى كردند.
هيچ گاه خدا مودت خويشاوندان رسول خدا را برما لازم نكرده است.
آيه: ( اليوم اكملت لكم دينكم) در باره على نازل نشده است.
خطبه معروف صديقه طاهره (عليها سلام) مجعول است و هكذا...
روى اين ملاحظات برخى از دوستان از نگارنده درخواست كردند كه درباره اين كتاب صفحاتى بنويسد از اين رو بر خود لازم ديدم كه پاره ا ى از اين آيات را كه لغزش هاى نويسنده تفسير در تفسير آنها نابخشودنى است، عنوان نموده و به تفسير آن، ورد گفتار وى بپردازد.
اينك جلد اول از كتاب را كه حاوى تفسير بيست وپنج آيه است، با اين مقدمه كوتاه تقديم مى گردد و نگارنده اميدوارست كه به زودى جلد دوم اين كتاب را كه آن نيز حاوى تفسير بخشى ديگر از آيات عنوان شده در آن كتاب است به ضميمه مقدمه سودمندى به خواست خدا تقديم خوانندگان گرامى بنمايد.
قم : جمادى الأولى 1381 هجرى قمرى
برابر آبان ماه 1340 هجرى شمسى

صفحه 18

صفحه 19

مطلب يكم 1

تفسير آيه:

( قُلْ لا اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أجْراً اِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِىْ الْقُرْبى )(شورى/23).
مقصود از « المودة فى القربى» چيست؟
اكثريت نزديك به اتفاق مفسران مى گويند: مقصود از آيه ياد شده اين است كه : « من از شما پاداشى نمى خواهم جز اينكه خويشاوندان مرا دوست بداريد».
گاهى در تفاسير اقوال ديگرى نيز به چشم مى خورند كه همگى در رديف نظريه هاى شاذ قرار دارند و مورد توجه بزرگان تفسير نمى باشند و معنى ياد شده را روايات متواتر تأييد مى كنند.
ولى متأسفانه، مؤلف كتاب « تفسير آيات مشكله» روى عدم دقت، خرده هائى بر معنى مشهور گرفته است و ما در اين جا پاسخ يكايك آنها را از نظر خوانندگان مى گذرانيم،ولى پيش ازورودبه اصل مطلب، نكاتى راياد آورمى شويم:

1 . مربوط به مطلب 22 از ملحقات كتاب ص 340 ـ از كتاب « تفسير آيات مشكله قرآن » هدف از طرح اين آيه پائين آوردن مقام خاندان عصمت است، و براى تزريق عقيده شخصى، اين آيه مطرح شده است.

صفحه 20

1 ـ آيه مودَّت و علماء اسلام:

ما بارها از دانشمندان بنام « تبريز» شنيده بوديم كه مؤلف تفسير در تفسير آيات قرآن عنايتى به روايات واحاديث ندارد و روى حسن ظنى كه بايد به همه مسلمانان داشت، نسبت ياد شده را باورنمى كرديم، خصوصا كه شنيديم كه نويسنده كتاب، در حضور گروهى از علماء و دانشمندان « تبريز» اعتراف واقرار نموده است كه از نظر اصول و فروع پيرو طريقه حقه اماميه و در تفسير آيات الهى، از روش معمول ميان دانشمندان بنام اسلام تجاوز نمى كند.
اين حسن ظن وقتى تشديد شد كه ديديم نويسنده در صفحه 100 از كتاب خود لا اقل حاضر است در تفسير قرآن ، چشم از روايات متواتر نپوشد، ولى وقتى بقيه صفحات كتاب را ورق زديم، ديديم نه تنها روايات آحاد در نظر اين شخص ارزش ندارد، بلكه در تفسير آيات از طرح روايات متواتر كه علماء اسلام از سنى و شـيعه آن را سينه به سينه ويا كتاب به كتاب براى ما نقل كرده اند، كوچك ترين واهمه اى ندارد.
ما كار با عقائد شخصى او نداريم، ان شاء اللّه او برهمان طريقه است كه اعتراف نموده است، ولى هرگاه نوشته اشخاص، ميزان داورى در طرز تفكر اشخاص باشد، كتاب وى گواه براين است كه او از پيروان « تز» غير معقول « حسبنا كتاب اللّه» است و يا لااقل در تفسير آيات قرآن، از اين اصل پيروى مى كند ما فعلاً با آنچه كه دانشمندان شيعه پيرامون آيه نقل كرده اند، كار نداريم فقط نام برخى از دانشمنـدان «سـنى » را در اين جـا مى بريم كه صراحـتاً گفـته انـد كه آيـه «مودت فى القربى» در حق خويشاوندان مخصوص پيامبر نازل شده و مقصود اين است كه به خاندان پيامبر مهر ورزيـم و آنان را دوست بداريم، اينك براى آگاهى از مدارك به پاورقى مراجعه فرمائيد .1

1 . صحيح بخارى ط مصر، ج6، ص 129، تفسير طبرى، ط مصر، ج25، ص 14، مستدرك حاكم ج3، ص 172، البحر المحيط تأليف ابوحيان، ط مصر، ج7، ص 516 ، تفسير كشاف ، ط مصر، ج 2، ص 402، تفسـير فخر رازى، ط مصر، ج27، ص 166 ، درالمنثور سيوطى، ج6، ص 7، مطالب السئول، تأليف شيخ محمد شافعى ط تهران، ص 8، ذخائر العقبى ، تأليف محب الدين احمد طبرى، ط مصر، ص 25، الكافى فى تخريج احاديث الكشاف تأليف ابن حجر، ط مصر، ص 145، الفصول المهمة، تأليف ابن صباغ مالكى، ط نجف، ص 11، الصواعق المحرقة، تأليف ابن حجر، ط مصر، ص 101، حبيب السير مير خواند، ط مصر، ج35، ص 29، اسعاف الراغبين ، تأليف شيخ محمد صبان، ط مصر، ص 115( در حاشيه نور الابصار) نورالابصار شبلنجى، ط مصر، ص 150، ينابيع المودة قندوزى، ط آستانه، ص 106.

صفحه 21
اين مطلب در اعصار گذشته به اندازه اى مسلم و روشن بود كه امام شافعى (طبق نقل ابن حجر در « صواعق » ص 77، و زرقانى در « شرح مواهب » ص7، و حمزه اى مالكى در « مشارق الانوار » ص88، و...) مضمون آيه را كه اظهار مودت به خويشاوندان مخصوص پيامبر است در قالب شعر ريخته و مى گويد:
يا اهل بيت رسول الله حبكم *** فرض من الله في القرآن انزله
كفاكم من عظيم القدر انكم *** من لم يصل عليكم لا صلاة له 1

2 ـ روايت مخالف با كتاب كدام است ؟

جاى شك نيست كه روايت مخالف با قرآن كوچكترين ارزشى ندارد، و جانشينان پيامبر مكرر بر مكرر دستور داده اند كه روايت مخالف قرآن را نپذيريم و آن را بر ديوار بزنيم، ولى بايد ديد روايت مخالف كدام است؟! تا سرانجام از اين حربه سوء استفاده نكرده و رواياتى را كه كوچكترين مخالفتى با قرآن ندارند به اين بهانه از بين نبريم.
مقصود از روايت مخالف اين است كه با نص صريح قرآن، كاملاً مبائن و

1 . اى خاندان پيامبر، مودت شما فريضه اى است از جانب خدا كه در قرآن وارد شده است در عظمـت مـقام شـما همـين بس كه هـر كسى در نماز براى شما درود نفرستد براى او نمازى نيست ( نماز او باطل است ).

صفحه 22
متضاد بوده باشد مثلاً قرآن كه « اكل ميته» را تحريم كرده است روايتى آن را حلال بشمارد، يا قرآن تزويج « ربيبه» را در شرائطى حرام دانسته و روايتى آن را درهمان شرائط حلال اعلام كند. ولى هرگاه در قرآن مطلقى وارد شود، و روايت صحيح و مورد اطمينانى ياد آور قيد آن باشد، هرگز نبايد گفت كه روايت مقيد، با اطلاق قرآن، مخالف است و بايد آن را كنار گذاشت.
وهمچنين اگر در قرآن حكمى به صورت عموم وارد شود و روايتى متضمن تخصيص و تضييق دائره آن باشد هرگز نمى توان اين دو را باهم مخالف دانست.
جاى شك نيست كه عموم(اَحَلَّ اللّهُ الْبَيْعَ) تمام داد و ستدها را امضاكرده است يا عموم ( اَوْفُوا بِالْعُقوُدِ)انسان را نسبت به عقود و عهود خود ملزم مى سازد، ولى هرگز اين اطلاق و عموم، مورد قبول و فتواى دانشمندان اسلام نيست، زيرا رسم قانون گذارى درتمام جهان بر اين نيست كه تمام مخصص ها و مقيد ها دركنار عمـوم ها و مطـلق ها بيـان شوند بلكه چه بسا حكم به صورت عموم و مطلق بيان مى گردد و پس از مدتى، در فرصت ديگر، مخصص ها و مقيدها وارد مى شوند.
اتفاقاً جريان در اين دو آيه نيز به همين قرار است، اطلاق آيه نخست و عموم آيه دوم به وسيله خود پيامبر كه مورد اتفاق تمام مفسران است، تقييد و تخصيص خورده است و برهمين جهت معاملات ربوى، و غررى و يا بيع « منابذه» و «ملامسه» اكيداً تحريم شده است و ما به حكم آيـه: ( وَما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا) (حشر آيه 7) بايد از آنچه پيامبر نهى فرموده است، خود دارى كنيم.
روى اين بيان، مخالف قرآن، همان مباين كلى را مى گويند، ولى تقييد و تخصيص و يا منحصر كردن عمومى به گروهى، مخالف نيست. مثلاً هرگاه در قرآن به آيه ( قُلْ تَعالَوْا نَدْعُ اَبْنائَنا و اَبْنائَكُمْ وَ نِسائَنا وَ نِسائَكُمْ وَ اَنْفُسَنا وَ اَنْفُسَكُمْ ...) ( سوره آل عمران، آيه 61) برخورديم، واجمال آيه مانع از آن شد كه در باره آن قضاوت صريح بنمائيم در اين صورت بايد از اخبار صريح و مورد اطمينان كمك بگيريم هرگاه صريح اخبار، جمله هاى مزبور را در گروه معينى منحصر كردند، ما

صفحه 23
نبايد در برابر آن صف آرائى كنيم، و بگوييم: الفاظ آيه عام است، به چه دليل شما آن را، به ذوات محترمى مانند على و فاطمه و حسن و حسين (عليهم السلام) منحصر مى كنيد؟
ما در باره نياز مفسر به اخبار صحيح در بخش « روش صحيح تفسيير قرآن»1 بيش از اين سخن گفته ايم، اكنون به خرده هاى نويسنده گوش فرا دهيد:
***

1 ـ اشكالات چهارگانه بر تفسير مشهور:

مؤلف تفسير، كوشيده است با اشكالات پنج گانه، تفسير معروف ميان علما را غـير صحـيح اعلام كـند ما در اين جا يكايك اشكالات اورا مطرح كرده و پاسخ مى گوئيم:
اشكال اول: « القربى» در آيه عام است و به معنى مطلق خويشاوندان است و هرگز نمى شود لفظ مطلق را معناى مقيد داد، و هرگاه منظور خويشاوندان خود پيامبر بود، لازم مى آمد كه مثلاً بگويد:« الا المودة فى قرباىَ» و يا لااقل براى خاص بودن آن، بايد قرينه در ما قبل و ما بعد آيات باشد، و هرگز يك چنين قرينه اى در آيات قبلى و بعدى نيست.
پاسخ :
اولاً : بايد توجه نمود كه لفظ « قربى» بروزن « زُلفى» مصدر است به معنى «خويشاوندى » است و هرگز « صفت مشبهه» به معنى « خويشاوند» نيست تا قرآن براى تفهم مقصود خود « فى قرباىَ » بگويد مؤلف تصور كرده است كه « قربى » صفت مشبهه است، به معنى « قريب » كه مرادف « خويشاوند» در زبان فارسى است در صورتى كه اين لفظ به معنى « قرابت » است نه « قريب» از اين جهت اين

1 . اين بخش درآخر كتاب چاپ شده است، لطفاً مراجعه بفرمائيد.

صفحه 24
كلمه در قرآن با « مضافى» مانند « ذى» ،« ذوى »،و « اولو» به كار مى رود و در آيه كلمه اى مانند« اهل » مقدر است 1.
ثانياً: فرض مى كنيم آيه مورد بحث عام است ولى هرگز لازم نيست قرينه در خود آيه باشد، بلكه كافى است، روايات صحيح و مورد اعتبار، تا چه رسد به تواتر، بيانگر چنين تخصيص باشد همچنانكه مخصص و مقيد بسيارى از عموم ها و مطلق هاى قرآن در خود قرآن نيست، بلكه در روايات است.
ثالثاً: روى قرائنى مانند كلمه هاى « اجر» و « استثناء» كه بعداً بيان مى شوند آيه عام نيست و اين دو كلمه قرينه بر اين است كه متكلم در باره ارحام خود سخن مى گويد، نه در باره مطلق اقربا و خويشاوندان ديگران.
اين مطلب در صورتى روشن مى شود كه بدانيم قرآن در آيات ديگر نيز در باره نزديكان پيامبر سخن گفته و در سوره هاى « انفال» و « اسراء» اين لفظ در باره خصوص خويشاوندان پيامبر به كار رفته است.
روشن تر بگوييم: نزديكان و خويشاوندان رسول گرامى آن روز براى مسلمانان معهود و روشن بود، خصوصاً در برخى از آيات سهمى از « خمس» را براى آنان اختصاص داده است مانند آيه: (فَانََّّ للّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسوُلِ وَ لِذِىِ الْقُرْبى)(انفال، آيه 41) كه به اتفاق تمام مفسران مقصود از « ذى القربى » همان اقرباى خود رسول گرامى است و همچنين در آيه ديگر مانند:( وَ آتِ ذاَ الْقُرْبى) ( اسراء، آيه 26) به پيامبر دستور داده است كه حق آنان را بپردازد.
از اين جهت مى توان گفت كه مفاد آيه از نخست وقت نزول، عام نبوده و اين قرائن نشان مى دهند كه او فقط در باره نزديكان خود سخن مى گويد:

گواهى از خود آيه

كلمه « اجر» و خود « استثناء» بهترين گواه است كه مقصود از « ذا القربى »

1 . كشاف ، ج3، ص 18.

صفحه 25
كسانى است كه با پيامبر پيوند خويشاوندى دارند، زيرا اگر استثناء را، متصل بگيريم و بگوئيم « مودت در قربى » حقيقتاً مصداق اجر است و بعداً از آن خارج شده است، ناچار بايد « مودت » چيزى باشد كه در نظر عرف مردم، براى پيامبر مزد حساب شود، و اين مطلب در صورتى امكان پذير است كه مقصود خويشاوندان خود او باشد و گرنه دوستى و محبت هركس به خويشاوندان خود چه ارتباطى به پيامبر دارد؟
هرگاه استثنا را، استثناء منقطع بگيريم در اين صورت هرچند مستثنى داخل در « مستثنى منه» نمى باشد، ولى بايد از شئون و لوازم آن به شمار برود، به طورى كه انسان تصور كند كه « مستثنى منه» شامل آن نيز هست.
مثلاً مى گويند: امروز همه فاميل به منزل ما آمده بودند، جز خدمتكار آنان، درست است كه لفظ « فاميل » خصوص بستگان را شامل است، نه خدمتكار بيگانه را كه براى « حقوقى » درمنزل انسان كار مى كند، اما چون وقتى خانواده اى به صورت دست جمعى به خانه كسى ميرود، معمولاً خدمتكار را نيز همراه مى برد، از اين جهت زمينه براى چنين استثناء وجود دارد و بگويد كه برخلاف رسم عمومى، خدمتكار آنان نيامده بود، تو گويى لفظ « فاميل » به طور ادعايى و مجازى، خدمتكار را نيز در بر مى گيرد، و در صورت نيامدن، استثناء او صحيح مى باشد.
بنابراين بايد گفت: مقصود همان دوست داشتن خويشاوندان خود پيامبر است، زيرا چيزى كه شبيه اجر است و مى تواند تالى تلو آن به شمار برود و يا حقيقتاً در آن وارد شود، همان « مودت » فرزندان و خويشاوندان رسول گرامى است و گرنه مهر ورزيدن يك افريقائى به افريقائى ديگر كه از اقرباى خود او مى باشد به پيامبر چه ارتباطى مى تواند داشته باشد؟
شكى نيست كه محبت هركسى به بستگان خود بسيار خوب و مستحسن است ولى نمى توان آن را به حساب پيامبر گذارد و يك چنين چيز را نمى توان، « اجر حقيقى » شمرد و استثنا را متصل دانست و نه « اجر ادعايى» و در نتيجه استثنا را منقطع، شمرد، زيرا استثناء منقطع بى قيد و شرط نيست مثلاً نمى توان گفت « همه

صفحه 26
فاميل آمـدنـد جـز مرغـان خانـه هاى آنها، در حالى كه صحيح است گفته شود «جز خدمتكاران آنان» توگويى كه كلمه « فاميل » حواشى و متعلقات آنان را نيز شامل است و جمله « همه فاميل آمد» به نوعى موهم آمدن اين ملازمان نيز هست، در اين صورت جا دارد كه گوينده به استدراك بپردازد و آن ها را استثناء كند، و در آيه مورد بحث، « مودت در قربى » در صورتى مى تواند ( حكماً و مجازاً) داخل در « اجر » باشد كه به نحوى مربوط به پيامبر باشد، و در صورتى مربوط مى گردد كه مقصود «اقرباى » او باشد نه مهر ورزيدن هركسى به خويشاوندان خويش.

پاسخ به يك سئوال

ممكن است گفته شود كه مودت اهل بيت نمى تواند اجر رسالت باشد ونه به منزله اجر آن، زيرا صريح آيات در باره پيامبران ياخود پيامبر اين است كه هرنوع اجر براى پيامبران فقط بر عهده خدا است، چنانكه در سوره هود ا يه 29 مى فرمايد:
( لا اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مالاً اِنْ اَجْرِىَ اِلاّ عَلىَ اللّهِ) .
: از شما مزدى نمى خواهم، اجر من فقط بر عهده خدا است.
بنابراين نمى توان چيزى را خواه مودت باشد يا چيز ديگر اجر رسالت دانست.

پاسخ:

آيه (47) از سوره سبأ آشكارا دلالت دارد كه رسول گرامى اجر طلبيده ولى پاداشى كه سرانجام، نتيجه آن برخودامت عائد مى باشد چنانكه مى فرمايد:
( قُلْ ما سَئَلْتُكُمْ مِنْ اَجْر فَهُوَ لَكُمْ اِنْ اَجْرِىَ اِلاّ عَلىَ اللّهِ) .
چيزى كه از شما به عنوان پاداش طلبيده ام به نفع شما است و اجر واقعى من بر عهده خدا است».

صفحه 27
از آنجا كه در آيات قرآن تناقض وجود ندارد بايد در مقام جمع گفت:پاداشى كه پيامبر در سوره هاى « شورى» و « سبأ» طلبيده است غير آن است كه در آيات ديگر آن را بر عهده خدا گذارده است، پاداشى را كه به نفع مردم تمام مى شود، و نتيجه آن به خود آنها بر مى گردد، مطالبه نموده است مانند« مودت قربى » كه وسيله سعادت خود مردم است ( توضيح اين قسمت خواهد آمد) ولى پاداشى كه نتيجه آن فقط به خود پيامبر باز گردد بر عهده مردم نيست، بلكه به عهده خود خدا است.
خلاصه: اجر واقعى پيامبر كه مربوط به خود او باشد، نه بر ديگران، برعهده خدا است و چون در دنيا چنين پاداشى به پيامبر و يا ديگر انبياء داده نشده است، طبيعتاً مقصود همان درجات اخروى است ولى پاداشى كه به ظاهر پاداش است ولى اگر درون آن را بشكافيم، سود آن به خود مردم باز مى گردد، يك چنين اجرى را رسول گرامى به حكم آيه سوره « سبأ» درخواست كرده است و چنين اجرى جز «مودت قربى » ومانند آن نمى تواند باشد، زيرا مودت بستگان رسول گرامى اگر چه به ظاهر به نفع پيامبر است ولى نتيجه آن به خود مردم باز مى گردد زيرا اهل بيت پيامبر« ثقل اصغرند» ومانند كتاب خدا، مايه هدايت و سبب سعادت مى باشند و دوستى آنان مايه پيروى از آداب و اخلاق، آنان مى باشـد و در نتيجـه مايه رستگارى دوسـتدار مى گردد و در اين صورت صحيح است گفته شود « قُلْ ماسَئَلْتُكُمْ مِنْ اَجْر فَهُوَ لَكُمْ» (سبأ، آيه 47).
به ديگر سخن: كدام پاداش است كه در ظاهر اجر رسالت ولى در حقيقت صد در صد به سود مردم باشد؟ يك چنين پاداش جز محبت بستگان او و يا نظائر آن چيز ديگرى نمى تواند باشد زيرا محبت به نزديكان و خويشاوندان او، مايه تمسك به اسباب هدايت است و بس.
مرحوم شيخ مفيد اشكال يادشده را به گونه اى ديگر حل كرده مى فرمايد: استثناء درجمله: ( اِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِىِ الْقُرْبى) استثناى متصل نيست، بلكه استثناء منقطع است، و معناى آن اين است كه ( قُلْ لا اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْراً لكِن ْ اُلْزِمُكُمُ ـ الْمَوَدَّةَ فِىِ الْقُرْبى وَ اَسْئَلُكُمُوُها) روى اين بيان آيه مورد بحث داراى دو جمله مستقله

صفحه 28
است و در قرآن استثناء منقطع مانند آيه ( فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ اَجْمَعُونَ اِلاّ اِبْلِيْسَ) ( الحجر، آيه 30) زياد است، و در اشعار بُلَغا و سخنوران عرب نيز وجود دارد1.
***

اشكال دوم:

اصولاً اين معنى ( خواستن مودت اهل بيت و خويشاوندان) غير متين است.

پاسخ:

نويسنده روشن نكرده است كه چرا غير متين است؟ شما فرض كنيد: مردى عمر خود را در اصلاح اجتماع به كار ببرد سپس در پايان عمر خود در برابر تمام خدمات خود، محبت فرزندان و خويشان خود را به عنوان پاداش بطلبد و يا از طريق توقع و تقاضا آن را از مردم بخواهد و فرزندان او نيز اهل و صالح و شايسته محبت باشند، آيا در چنين صورت، شما تقاضاى اورا غير متين مى شماريد؟ خصوصاً چيزى را بطلبد كه سود آن صد در صد به خود مردم باز گردد و بگويد: مردم تصور نكنيد اين پاداشى كه طلبيده ام به سود من است بلكه :
( قُلْ ما سَئَلْتُكُمْ مِنْ اَجْر فَهُوَ لَكُمْ) (سبأ، آيه 47).
آنچه طلبيده ام به سود شما است و شما از اين طريق به حق و حقيقت نزديك مى شويد، و از هرگونه لغزشى باز مى مانيد، زيرا لازمه محبت و مودت به كسى، پيروى از سخنان او است، و پيروى از سخنان و خويشاوندان صالح و شايسته او، شخص پيرو را، از هرگونه انحراف هاى فكرى و عملى باز داشته و او را به حقيقت هدايت مى كند، زيرا تمام گفتارهاى آنان روى علوم صحيح و دانش هاى الهى است.
***

1 . براى مزيد توضيح به كتاب شرح عقائد صدوق ط تبريز، ص 67 و 68 مراجعه نمائيد.

صفحه 29

اشكال سوم:

هرگاه « مودت قُربى» يك نوع توصيه عادى باشد كه مردم نسبت به يك ديگر مى كنند، در اين صورت يك امر جزئى و ساده اى است، و ذكر آن دركتاب آسمانى موردى نداشت و هرگاه اين درخواست پيامر را لزومى بدانيم در چنين هنگام اين يك نوع اجر مسلم و معلومى بوده و با عبارت « قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْراً »متناقض خواهد بود.

پاسخ:

شما فرض كنيد، مودت و دوست داشتن اهل بيت جنبه توصيه اى دارد و الزامى دركار نيست، ولى از آنجا كه دوست داشتن آنها، وسيله وحدت كلمه و مايه نجات امت است از اين نظر اين مسئله كه حيات سياسى و علمى مسلمانان با آن ارتباط دارد، مسأله جزئى نخواهد بود اين كه مى گويد: قرآن متعرض امور جزئى نمى شود، بسيار مجمل است زيرا هرگاه يك امر جزئى به نوبه خود منشأ سعادت و سيادت ملتى گردد چرا نبايد آن را متذكر گردد، قرآن پيراسته از مطالب بى فايده است، و مطالب بى فايده غير از امور جزئى است كه چه بسا ممكن است نتائجى در بر داشته باشد، حالا شما اگر نام چنين چيزى را كلى بگذاريدما مانع از آن نيستيم.
قرآن در باره سوره « توبه» و غيره، كار هاى منافقان وخيمه شب بازى هاى آنان را تشريح كرده و جزئيات نيرنگ هاى آنها را آفتابى ساخته است و هركدام براى نسل هاى آينده درس آموزنده است، درحالى كه هريك در ظرف خود، يك جريان شخصى به شمار مى رود.
شگفت آور شق دوم گفتار او است كه مى گويد: هرگاه اين درخواست الزامى باشد در چنين صورت با عبارت « قُلْ لا اَسأَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْراً» متناقض خواهد بود.
ظاهر سخن اين است كه مقصود او از آن عبارت « صدر» آيه است ولى اين

صفحه 30
سخن مايه شگفت است زيرا هر استثنايى با جمله قبلى خود مخالف مى باشد و در بخش « روش صحيح تفسير قرآن» ياد آور خواهيم شد كه يكى از شرائط تفسير قرآن آگاهى از قواعد زبان عربى است و بدون چنين آگاهى، تفسير صحيح نمى باشد اكنون ملاحظه كنيد فردى كه داعيه تفسير گفتن چند ساله را دارد، هنوز اختلاف مستثنى را با مستثنى منه « تناقض» مى خواند در صورتى كه گوينده مادامى كه سخن مى گويد مى تواند لواحق سخن خود را بياورد مثلاً فردى را خارج و يا ديگرى را وارد سازد.
ممكن است گفته شود مقصود او از تناقض، تناقض ذيل آيه با ديگر آياتى است كه در آنها پيامبر، هرنوع درخواست اجر را نفى نموده است، نه تناقض ذيل آيه، با صدر آن، زيرا در سوره انعام آيه 90 خداوند به پيامبر دستور مى دهد كه بگويد:«قُلْ لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْراً اِنْ هُوَ اِلاّ ذِكْرى لِلْعالَمِينَ» بگو من از شما پاداشى نمى طلبم، قرآن جز يادآورى براى جهانيان چيزى نيست.
پاسخ اين اختلاف را قبلا ياد آور شديم و گفتيم در اين مورد دو نوع پاداش داريم كه مطالبه يكى منفى است و برعهده خدا است و ديگرى مثبت است و خود مردم مسئول آن مى باشند.

اشكال چهارم:

(دقت بفرمائيد) سوره شورى مكّى است و درمكه نازل گرديده و در آن روز، پيروان آن حضرت بسيار كم و معدود بودند و لذا توصيه اولاد و خويشاوندان در چنين هنگام معنى ندارد.

پاسـخ:

اولاً:رسول گرامى در روزهاى نخست بعثت، على را به خلافت و وصايت و وزارت نصب كرد، در صورتى كه جز على و خديجه پيروى نداشت، شما اين

صفحه 31
مطلب را مى توانيد در تفسير آيه:
( وَ اَنْذِرْ عَشِيْرَتَكَ الأقْرَبِينَ) ( سوره شعراء، آيه 214).
خويشاوندان نزديك خود را بترسان.
بخوانيد و تقريباً محدثان و مفسران از فريقين جز عده انگشت شمارى، همگى متعرض اين جريان شده اند هرگاه نداشتن پيرو، مانع از توصيه دوستى فرزندان باشد بايد به طريق اولى مانع از نصب امام و تعيين وزير گردد، در صورتى كه رسول گرامى در يك مجلس بسيار با شكوه كه بزرگان بنى هاشم در آن جا گرد آمده بودند دست به چنين كارى زد.
ثانياً: بسيار متأسفيم كه نويسنده داعيه سى و پنج سال مطالعه قرآنى دارد مع الوصف چطور از اين نكته غافل است كه بزرگان تفسير اتفاق نظر دارند كه بيشتر آيات سوره شورى مكى است ولى برخى ا ز آن در مدينه نازل گرديده است و از آن جمله آيه مورد بحث مى باشد شما مى توانيد، اين مطلب را در تفاسير مجمع البيان، كشاف و... مطالعه بفرماييد.
وهرگاه مطالعه اين كتاب ها براى او زحمت دارد، همين قرآن هائى را كه در كشور مصر چاپ شده ملاحظه فرمايد در بالاى سوره مزبور نوشته شده است: «سورة الشورى مكية الاَّ الايات 23، 24، 25 و 27 فمدنية)1.
دانشمندان اسلام در باره تعيين آيه هاى مدنى در سوره هاى مكى و بالعكس كتاب هائى نوشته اند 2 و شما شرح مبسوطى از اين بحث را، در بخش « روش صحيح تفسير» كتاب مطالعه مى فرمائيد.

1 . به قرآن مجيد، ط مصر كه با اجازه مشيخه مقارى مصرى چاپ شده است، مراجعه فرمائيد.
2 . از آن جمله كتاب نفيس نظم الدر وتناسق الايات و السور تأليف ابراهيم بن عمر بقاعى شافعى كه از دانشمندان قرن نهم اسلامى است او نيز در آن كتاب، آيات فوق را مدنى دانسته است.

صفحه 32

نظريه نويسنده تفسير:

مى گويد: از آن جا كه در سوره يوسف در آيه 104 پس از جمله « وَ ما تَسْئَلُهْمْ عَلَيْهِ مِنْ اَجْر » جمله « اِنْ هُوَ اِلاّ ذِكْرٌ لِلْعالَمِين» گفته شده چنانكه در سوره فرقان آيه 57 پس از جمله « قُلْ ما اَسأَلُكُمْ عَلَيْه مِنِْ اَجر» جمله « الا من شاءَ ان يتخذ الى ربه سيلاً» آمده است، روى مقايسه بايد گفت جمله هاى «اِنْ هُوَ اَلاّ ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ» و « اِلاّ مَنْ شاءَ اَنْ يَتَّخِذَ اِلى رِبِّهِ سَبِيلاًً» با جمله « اِلاَّ الْمَوَدَّدَةَ فِىْ الْقُرْبى» به يك معنى است.
و در نتيجه در جمله نخست مى خواهد برساند كه من اجرى نمى خواهم غرض من اين است كه شما را به وسيله قرآن هدايت كنم، ودرجمله دوم مى فرمايد: منظور من اين است كه شما به راه پروردگاربيائيد و در آيه مورد بحث مى فرمايد من از شما پاداش نمى خواهم هدف من ايجاد اتحاد و يگانگى و حسن معاشرت در ميان افراد است مقصود اين است كه اى مردم به وسيله اين قرآن، كينه ها و عداوت ها، را از ميان برداشته و اتحاد و يگانگى در ميان قبايل و افراد بشر ايجاد كنند.

پاسخ:

روشن نيست كه چرا نويسنده به آيه سوره يوسف استشهاد كرده است در حالى كه در آنجا چيزى از جمله قبل استثناء نشده است در صورتى كه در آيه مورد بحث و آيه سوره فرقان از جمله قبل چيزى، استثناء شده است و مورد بحث اين است كه معناى استثنا را بفهميم، نه هرجمله اى كه پس از جمله «قُلْ لا اَسْأَلُكُمْ عَلَيْههِ اَجْراً» واقع شده است و گرنه در قران به طور مكرر پس از جمله مزبور، جمله « اِنْ اَجْرِىَ اِلاّ عَلى رَبِّ الْعالَمِينَ» واقع شده است به سوره شعراء، آيه هاى 127 و 45 و164 و180) مراجعه بفرمائد.
بنابراين بايد پيرامون دو استثنا كه در سوره هاى « فرقان» و « شورى» واقع شده است، بحث كنيم، در اين باره مى گوئيم ما هيچ الزامى نداريم كه اين دو استثناء را

صفحه 33
به يك معنى بر گردانيم، زيرا كوچكترين اجمالى در « جمله استثنائى» نيست كه ما به وسيله يكى از ديگرى رفع ابهام نمائيم، زيرا در آيه مورد بحث آشكارا مودت و دوستى قربى را استثناء كرده و آن را مطالبه نموده است، وابهامى در اين استثناء نيست اما جمله « اِلاّ مَنْ شاءَ اَنْ يَتَّخِذَ اِلى رِبِّهِ سَبِيلاًً» دو احتمال دارد:
1 ـ لفـظ « مـن» را شرطيه بگيريم، و جـزاى آن را كه عبارت است از جمله «فلا امنعه» ومانند آن، مقدر بدانيم دراين صورت مقصود از « اتخاذ سبيل» همان كمك هاى مادى و معنوى است دراين صورت معناى آيه چنين مى شود « از شما اجرى نمى خواهم ولى اگر كسى بخواهد به سوى پروردگار خود اتخاذ سبيل كند، من از آن جلو گيرى نمى كنم».
در نتيجه معناى هر دو جمله استثنائى در سوره هاى « شورى» و « فرقان» كاملاً باهم متفاوت است و نقطه مشتركى ميان آنها نيست.
2 ـ لفظ « من » را موصوله بگيريم، و بگوئيم معناى جمله استثنائى اين است كه من مزدى نمى خواهم مگر كسى را مى خواهم كه به سوى پروردگار خود راهى يابد در اين صورت بايد دقت كرد و ديد راه امت به سوى پروردگار خود پس از پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) چيست، آيا جز قرآن و عترت كه حقايق را در دست امت مى گذارند، راه ديگرى هست؟ آرى يكى از طرق انسان به پروردگار خود، گرايش به اهل بيت است كه در سايه آن به خدا راه مى يابد، و از لغزش مصون مى ماند.
روشن تر بگويم: « مودَّت قربى» يك امر « طريقى» است كه در سايه آن، افراد با ايمان از گفتار و كردار آنان دروسى فرا مى گيرند و در پرتو اين « سبيل» (مودت اهل بيت و پيروى از گفتار آنان) به هدف اصلى مى رسند، بنابراين هر دو جمله استثنائى يك مطلب را تعقيب مى نمايند.
اين احتمال روشنتر از احتمال اول است و معناى دوم را فقره هاى زيارات وارده بيشتر تأييد مى كند چنانكه مى خوانيم:
«اَنْتُمُ السَّبِيلُ الاْعظَمُ وَ الصِّراطُ الأقْوَمُ وَ شُهَداءُ دارِ الْفَناءِ وَ شُفَعاءُ دارِ الْبَقاءِ».

صفحه 34
شگفت آور اين است كه مى خواهد بازور معانى هرسه استثناء را به يك معنى بر گرداند و مى گويد: « هدف آيه اين است كه از شما پاداشى نمى خواهم و هدف من ايجاد اتحاد و يگانگى و پديد آوردن حسن معاشـرت در ميان قبائل افـراد بشـر مى باشد».
ما هرگز باورنمى كنيم كه هدف آيه امر به اتحاد باشد، زيرا اصلا اين جمله قالب اين معنى نيست، هرگاه نظـر اين بود ماننـد سائر آيات صريحا دستور اتحاد مى داد و مى گفت :
( و لا تَنــازَعُـوا فَتَفْشـَلـُوا وَ تــَذهـََبَ رِيْحُكُم ْ) ( انـفال، آيـه 46) ويـا مى فرمود:( وَاعَْتَصِمُوا بْحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا ) ( آل عمران ، آيه 103) علاوه بر اين دركدام محافل علمى و ادبى لفظ « القربى» را به معنى « افراد » معنى كرده اند چنانكه نويسنده معنى كرده است.
بار ديگر در پايان نظر خوانندگان گرامى را به مضامين عالى دعاى ندبه كه از ساحـت مقدس پيشـوايان بـزرگ جهـان تشـيع به دست ما رسيده است، معطوف مى داريم، خواهشمنديم دقت بفرمائيد كه چگونه آياتى را كه در باره اجر رسالت وارد شده است جمع نموده و تمام آنها را به يك مضمون بر گردانيده است اينك جمله هائى از آن:
« ثُمَّ جَعَلْتَ اَجْرَ مُحَمَّد صَلَواتُُ اللّهِ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مَوَدَّتَهُمْ فِى كِتابِكَ فَقُلْتَ لا اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْراً اِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِيْ الْقُرْبى وَ قُلْتَ: ما سَئَلْتُكُمْ مِنْ اَجْر فَهُوَ لَكُمْ وَ قُلْتَ ما اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ اَجْر اِلاّ مَنْ شاءَ اَنْ يَتَّخِذَ اِلى رَبِّهِ سَبِيلاً فَكانوُا هُمُ السَّبِيلُ اِلَيْكَ وَ الْمَسْلَكُ اِلى رِضْوانِكَ ».
وهرگاه نويسنده لا اقل به برخى، از تفاسير متداول مراجعه مى كرد، شايد نقطـه ابهامى در تطبيق جمله استثنائى سوره فرقان بر « مودت قربى» براى او باقى نمى مانـد، و ما براى اختـصار از نقـل عبارات مفسران در تطبـيق « مـودت قربـى » بر «اتخاذ سبيل» خود دارى مى نمائيم.

صفحه 35

مطلب دوم 1

آيا آزر، پدر ابراهيم بوده است؟

( ما كانَ لِلنَّبِىِّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا اَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ وَ لَوْ كانوُا اُولـى قُرْبـى مـِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمْ اَنَّهُمْ اَصْحابُ الْجَحِيمِ)(توبه، آيه 113).
« پيامبر و كسانى كه ايمان آورده اند حق ندارند براى مشركان پس از آنكه روشن گشت كه آنها اهل آتش هستند، طلب آمرزش كنند، هر چند آنان از نزديكان آنها باشند».
نويسنده « تفسير آيات مشكله قرآن» در ذيل اين آيه مى كوشد ابراهيم را كه در حق « آزر» استغفار كرد، به گونه اى تبرئه كند، و مى گويد: حضرت ابراهيم كه در حق « پدرش» استغفار كرده، مرتكب گناهى نشده است زيرا نمى دانست كه او از روى عناد « حقايق» را انكار مى كند، وقتى عناد او روشن گشت از او دورى جست.
در اين كه ابراهيم مرتكب گناهى نشده است، شكى نيست و نيازى به گفتگو ندارد زيرا آيه بعدى اين نكته را روشن مى سازد آنجا كه مى فرمايد:

1 . مربوط به مطلب 15 ص 184 ـ از كتاب « تفسيرآيات مشكله قرآن» و هدف از طرح آيه، تأييد نظريه برخى از دانشمندان اهل تسنن است كه مى گويند: لازم نيست كه پدر و مادر پيامبران الهى، موحد باشند.

صفحه 36
(وَ ما كانَ اسْتِغْفارُ إبْراهِيمُ لإبِيهِ إلاّ عَنْ مَوْعِدَة وَعَدَها إيّاهُ فَلَمّا تَبَيَّنَ لَهُ أنَّهُ عَدُوٌّ للّهِ تَبْرأ مِنْهُ إنَّ إبْراهِيمَ لأوّاهٌ حَلِيمٌ)
( سوره توبه، آيه 114).
ولى از تكرار كلمه « پدر » در اين بحث، چنين بر مى آيد كه كسى كه ابراهيم در حق او ( آزر) استغفار كرده بود، پدر واقعى ابراهيم بوده است.
درصورتى كه ميان شيعه اماميه، مشهور و معروف اين است كه تمام پدران پيامبـران مؤمـن و موحـد بوده اند و نـور نبوت در صلب پـدرى مشـرك و كافر قرار نمى گيرد1.
كلمه « اب » كه در آيات 2 مربوط به حضرت ابراهيم وارد شده است به معنى پدر اصطلاحى نيست، بلكه مراد از « اب » در اين مورد « عمو» و مانند آن است و در قرآن گواه روشنى است كه اين لفـظ در اين مورد نيز به كار مى رود، اينك گواه:

لفظ اب در مورد عمو

در خود قرآن مجيد، كلمه « اب » درمورد « عمو » به كار رفته است چنان كه مى فرمايد:
(إذْ قالَ لِبَنِيهِ ما تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِى قالُوا نَعْبُدُ إلهَكَ وَ إلهَ آبائِكَ إبْراهِيمَ وَإسْماعِيلَ وَ إسْحقَ إلهاً واحِداً وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ)(بقره، آيه 133).

1 . شيخ مفيد در كتاب « اوائل المقالات» اين مطلب را مورد اتفاق علماى اماميه دانسته است و گروه زيادى از دانشـمندان اهـل تسـنن نـيز بر اين عقيـده اند ( بـه كتـاب اوائـل المقـالات فى المذاهب المختارات ، ط تبريز، ص 12 و 13) مراجعه بفرمائيد.
2 . لفـظ « اب» در سـرگذشت ابراهـيم در سوره هاى انعام، آيه 74، توبه ، آيه 114 ـ مريم ، آيه هاى 42، 43، 44، 45 ـ انبياء، آيه 52ـ شعراء، آيه 70، صافات، آيه 85 ـ زخرف، آيه 26 ـ ممتحنه، آيه 4 وارد شده است.

صفحه 37
«هنـگامى كـه يعـقوب بـه فرزنـدان خود گفـت: پـس از من چه چيز را مى پرستيد؟ گفتند: خداى تو و خداى پدران تو ابراهيم و اسماعيل واسحاق را كه خداى يگانه است پرستش مى كنيم و ما تسليم او هستيم».
جاى شك نيست كه اسماعيل عموى يعقوب بوده نه پدر او زيرا يعقوب فرزند اسحاق است كه برادر اسماعيل بود ولى با اين وضع، فرزندان يعقوب اسماعيل را كه عموى يعقوب بود، پدر او خواندند.
اكنون كه واژه « اب » در قرآن به معنى « عمو» نيز به كار رفته است، هرچند اين استعمال به صورت مجازى بوده ديگر قاطعانه نمى توان گفت: آزر پدر ابراهيم بوده است، خصوصاً كه تاريخ گواهى مى دهد كه آزر سر پرستى ابراهيم را بر عهده داشت، و او پيوسته به آزر به چشم پدرى مى نگريست و از اين جهت اورا « پدر» مى ناميد، بلكه اگر قرائنى بر پدر نبودن او گواهى داد، بايد گفت استعمال « اب » در باره او « مجاز » بوده است.

قرآن آزر را پدر ابراهيم نمى داند:

تا اين جا روشـن گرديد كه لفـظ « اب » در قصه ابراهيـم مى تواند به معنى «عمو» و مانند آن باشد، هر چنـد دليـل قطعى بـر آن اقامه نگرديد ولى اكنون ثابـت مى كنيم كه اين لفظ در داستان «ابراهيم » حتماً به معنى عمو و مانند آن است نه به معنى پدر واقعى واين حقيقت با توجه به مطلب ياد شده در زير روشن مى گردد.
مسلمانان از پيامبر اسلام خواستند كه در باره پدران كافر آنان دعا كند و استغفار ابراهيم را در باره آزر دستاويز قرار دادند، قرآن در پاسخ تقاضاى آنان چنين مى فرمايد:
( وَما كانَ اسْتِغْفارُ إبْراهِيمَ لإبِيهِ إلاّ عَنْ مَوْعِدَة وَعَدَها إيّاهُ فَلَمّا تَبَيَّنَ لَهُ اَنَّهُ عَدُوٌّ للّهِ تَبَرَّأ مِنْهُ إنَّ إبْراهِيمَ لأوّاهٌ حَلِيمٌ)
(توبه،آيه 114).

صفحه 38
« طلب آمرزش ابراهيم براى آزر، به خاطر وعده اى بود كه ابراهيم به وى داده بود، وقتى براى ابراهيم روشن شد كه او دشمن خدا است از او دورى جست و حقاكه ابراهيم مرد بر دبارى بود».
گفتگوى ابراهيم با آزر كه توأم با وعده آمرزش براى او بود و سرانجام منجر به قطع روابط باوى گشت. تمام، در دوران جوانى ابراهيم و در سرزمين « عراق » بود و هنوز آهنگ فلسطين، ومصر و حجاز نكرده بود، و اين مى رساند كه ابراهيم در دوران جوانى پيوند معنوى خود را با « آزر » بريد، و ديگر در حق او دعا نكرد.
ولى آيه ديگر حاكى است كه ابراهيم در دوران پيرى « والد » خود را به طور قطع دعا كرده است و اين موقعى بود كه از بناى كعبه فارغ گشته و كهولت كامل او را فرا رسيده بود.
گواه بر اين كه او موقع فراغ از بناى كعبه پير بود، آيه ياد شده در زير است :
( اَلْحَمْدُ للّهِِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلىَ الْكِبَرِ إسْماعِيلَ وَ إسْحاقَ)
( سوره ابراهيم، آيه 39).
« ستايش خدايى را كه در دوران پيرى اسماعيل و اسحاق را به من بخشيد».
اين آيه مى رساند كه هنگام تولد اسماعيل، ابراهيم پير بوده است تا چه رسد به هنگامى كه او با همكارى فرزند خود ( اسماعيل) كعبه را مى ساخت.
گواه بر اين كه او بر « والد » ( پدر ) خود پس از ساختن كعبه دعاء نمود آيه ياد شده در زيراست:
( رَبَّناَ اغْفِرْلِي وَ لِوالِدَيَّ وَ لِلْمُؤمِنينَ يَوْمَ يَقوُمُ الْحِسابِ) ( ابراهيم، آيه 41).
« پروردگارا پدر و مادرم و مؤمنان را روزى كه حساب بر پا مى شود، بيامرز».
اين آيه مى رساند كه ابراهيم در پايان عمر، پدر خود را دعا كرده است.
هرگاه پدرى كه در اين آيه مورد مهر و علاقه ابراهيم قرار گرفته است همان «آزر » باشد، معلوم مى شود كه ابراهيم تا دم مرگ، تا آخرين ساعات زندگانى، با او

صفحه 39
قطع رابطه نكرده و گاهى براى او نيز طلب آمرزش مى كرده است، در صورتى كه آيه اى كه در پاسخ تقاضاى مشركان وارد شده به طور آشكار مى رساند كه ابراهيم در همان دوران جوانى، پس از روشن شدن مطلب كه « آزر » مرد لجوج و عنود است،از او تبرى كرد و ديگر در حق او دعا ننمود.
از ضميمه كردن اين دو آيه ( در آغاز جوانى از آزر بريد، در دوران پيرى دعا كرد) روشن مى شود كه شخصى كه در آغاز كار ( دوران جوانى ) براى ابد مورد تنفر ابراهيم قرار گرفت، غير آن شخصى است كه در پايان عمر مورد تو جه وياد او بود، واو را با طلب مغفرت يادمى كرده است.
روى همين جهت مى توان علت اختلاف در تعبير را فهميد، جائى كه سخن از « آزر » در ميان باشد آنجا كه با كلمه « اب » كه در مورد عمو نيز به كار مى رود، تعبير مى كند، ودرحالى كه كسى را كه در پايان عمر خود دعا مى كند با لفظ «والد » ياد مى نمايد و لفظ مزبور فقط در پدر به كار مى رود.

بار ديگر خلاصه سخن را در سه بخش ياد آور مى شويم:

1 ـ ابراهيم در سرزمين عراق به دنيا آمد، و درهمان جا با بت پرستان به مبارزه برخاست، و تمام گفتگوهاى او با « آزر » و وعده دعا در باره وى، آنگاه قطع رابطه با او، همگى دراين سرزمين بوده است، وقتى او را در ميان آتش افكندند خدا اورا نـجات داد، او با « لـوط » بـه سـرزمـين « فلسـطيـن » كـه قـرآن از آن با جمـله (إلَىَ الأَرْضِ الَّتِي بارَكْنا)(سوره انبيا، آيه 69) ياد مى كند، مهاجرت نمود، و در همان جا خدا به او دو فرزند به نام اسحاق و يعقوب عطاء كرد چنان كه مى فرمايد:
( قُلْنا يا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى اِبْراهِيمَ وَ اَرادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْناهُمُ الأَخْسَرِينَ وَ نَجَّيْناهُ وَ لُوطاً إلىَ الأَرْضِ الَّتِي بارَكْنا فِيها لِلْعالَمِينَ وَ وَهَبْنا لَهُ إسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ نافِلَةً وَ كُلاًّ جَعَلْنا صالِحِينَ) (انبياء آيه هاى 69 ـ 72).
« به آتش گفتيم براى ابراهيم سرد و سلامت باش، با او از درحيله وارد

صفحه 40
شدند آنان را از زيان كاران قرار داديم، او و لوط را نجات داديم وبه سرزمينى كه آنجا را كه براى جهانيان پربركت كرديم، روانه ساختيم و به او اسحاق و يعقوب داديم و هريك از صالحان مى باشند».
بنابر مفاد اين آيات، تمام جريان مبارزه ها و وعده ها و دعاها سپس قطع رابطه وترك دعا، همگى در دوران جوانى و در موقعى بود كه ابراهيم در سرزمين عراق زندگى مى كرد.
2 ـ آنگاه ابراهيم در دوران پيرى سفرى به حجاز مى كند و از طرف خداوند مأمور مى گردد كه بناى كعبه را تجديد كند، او پس از فراغت از بناى كعـبه چنين مى گويد:
( اَلْحَمْدُ للّهِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَىَ الْكِبَرِ اِسْماعِيلَ وَ اِسْحاقَ إنَّ رَبِّي لَسَمِيعُ الدُّعاءِ رَبَّناَ اجْعَلْنِي مُقِيمَ الصَّلوةِ وَ مِنْ ذُرِيَّتِي رَبَّنا وَ تَقـَبـَّلْ دُعـاءِ رَبَّنــاَ اغْفـِرْ لِـي وَ لـِوالـِدَيَّ وَ لِلْمـُؤمِنـينَ يـَوْمَ يَقوُمُ الْحِسابِ) (ابراهيم ، آيه هاى 39 ـ 41).
« سپاس خداى را كه در دوران پيرى به من اسماعيل و اسحاق را عطاء فرمود خدايم شنونده دعا هاى بندگان است پروردگارا مرا و ذريه مرا به پا دارنده نماز قرار بده، دعاى مرا بپذير پروردگارا مرا و والدم و مؤمنان را روز بر پايى حساب بيامرز».
3 ـ تمام گفتگوهاى ابراهيم با آزر، در سرزمين عراق، پيش از مهاجرت به فلسطين، تا چه رسد به زمان بناى كعبه بود، اگر قرآن مى گويد ابراهيم به آزر چنين گفت:
( وَ اِذْ قالَ اِبْراهِيمُُ لإبِيهِ آزَرَ اَتَتَّخِذُ اَصْناماً آلِهَةً اِنِّي اَريكَ وَ قَوْمَكَ فِي ضَلال مُبِين) ( انعام، آيه 74).
« آنگاه كه ابراهيم به پدر خود آزر گفت آيا بتها را خدايان خود اخذ مى كنى