welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : منشور جاويد / ج 9*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

منشور جاويد / ج 9

صفحه 1
نخستين تفسير موضوعى
به زبان فارسى
منشور جاويد
منافقان در قرآن
و
شناخت إنسان
جلد نهم
نگارش
آية الله جعفر سبحانى

صفحه 2
اسم كتاب   منشور جاويد / جلد 9
موضوع   منافقان در قرآن و شناخت إنسان
مؤلّف   آية الله جعفر سبحانى
نوبت چاپ   اوّل
تاريخ انتشار   زمستان 1383
چاپ   مؤسسه امام صادق (عليه السلام)
تيراژ   2000 نسخه
ناشر   مؤسسه امام صادق (عليه السلام) ـ قم

صفحه 3
بسم الله الرحمن الرحيم

صفحه 4

صفحه 5

پيشگفتار

قرآن از زبان خودش

براى شناخت قرآن مجيد و عظمت أبعاد و محتواى آن، لزومى ندارد كه دست به دامن اين و آن شويم و از شرق و غرب و داخل و خارج «شهود» جمع آورى كنيم، هر چند گواه در اين زمينه از شرق و غرب فراوان داريم، و به نوبه خود از نظر كميت وكيفيت، قابل ملاحظه اند، بلكه نزديكترين واساسى ترين راه آن است كه به سراغ خود قرآن برويم، در محضرش زانو بزنيم و از خود او معرفى بخواهيم.
چرا كه لااقل اين واقعيت بر همگان اعم از مسلمانان مؤمن به قرآن و غيره، مسلم است كه قرآن گزافه گو نيست ومحتوا و جمله بنديها و حتى تعبيراتش همه حساب شده و سنجيده و خالى از مبالغه و افراط است.
با توجه به اين اصل، كافى است به معرفى هايى كه قرآن در لابلاى بحثها از خودش كرده و به تعبير دقيقتر: موضعش را در برابر انسان، جهان، تعليم و تربيت، جنگ و صلح، هدايت و ضلالت، سعادت و شقاوت و خلاصه آنچه در سرنوشت انسانها در ابعاد مختلف مؤثر است، مشخص كرده است از زبان خودش بشنويم.
البته اين موضوع ـ براى آنها كه با قرآن سر وكار دارند ـ يك موضوع بسيار

صفحه 6
گسترده است كه زير عنوان «قرآن از زبان خودش»مى تواند موضوع يك بحث تفسير موضوعى قرار گيرد، و چه بحث جالبى خواهد بود.
امّا به صورت يك گفتار فشرده و كوتاه كافى است تعبيرات پر معنى آيات زير را مورد توجه قرار دهيم:
1. قرآن روشنايى و نور است روشنى بخش تاريكيها: (...قَدْ جائَكُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَكِتابٌ مُبينٌ).1
2. قرآن كتاب هدايت براى دلهاى آماده و پرهيزگار است: (...هُدىً لِلْمُتَّقينَ) .2
3. قرآن كتابى است مملو از كرامتها و ارزشها:(إِنَّهُ لَقُرآنٌ كَرِيمٌ) .3
4. قرآن كتابى است پيروز و شكست ناپذير:(...وَإِنَّهُ لَكِتابٌ عَزيزٌ).4
5. قرآن كتابى است موزون، سنجيده، و پر از حكمتها:(يس*وَالْقُرآنِ الْحَكيمِ) .5
6. اگر قرآن بر كوهها نازل مى شد همه آنها در برابر آن خاضع مى گشتند و از خوف پروردگار از هم شكافته مى شدند:(لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرآنَ على جَبَل لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ...) .6
7. قرآن با صراحت تمام، حقايق را بازگو مى كند:(قُرآناً عَرَبِيّاً غَيْرَ ذى عِوَج...) .7

1 . مائده/15 .
2 . بقره/2.
3 . واقعه/77.
4 . فصلت/41.
5 . يس/1و2.
6 . حشر/21.
7 . زمر/28.

صفحه 7
8. قرآن به سوى مستقيم ترين راهها، راهى كه هيچ گونه كجى و اعوجاج در آن نيست هدايت مى كند:(إِنَّ هذَا الْقُرآنَ يَهْدِى لِلَّتِى هِىَ أَقْوَمُ...).1
9. به همين دليل هيچ گونه تضاد و تناقض و اختلاف در محتواى آن نيست: (...وَلَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِاللّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً) .2
10. قرآن كتابى است كه بر محور حق مى گردد و حق بر محور آن دور مى زند:(ذلِكَ بِأَنَّ اللّهَ نَزَّلَ الكِتابَ بِالْحَقِّ...).3
11. قرآن كتاب پر بركتى است كه انديشه ها را بيدار و عقل ها را هشيار مى سازد: (كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُباركٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ...).4
12. قرآن براى اين نازل شده كه مردم با الهام از آن به اقامه قسط و عدل برخيزند:(وَأَنْزَلْنا مَعَهُمُ الكِتابَ وَالْمِيزانَ لِيَقُومَ النّاسُ بِالقِسْطِ ...) .5
13. در قرآن از هر نوع تمثيل آگاهى بخش براى حركت مردم به سوى يك رستاخيز عظيم فكرى استفاده شده است:(وَلَقَدْ صَرَّفْنا فى هذَا الْقُرْآن لِلنّاسِ مِنْ كُلِّ مَثَل...) .6
14. تلاوت آيات قرآن براى انسانها مايه پاكى روح و تصفيه دل و پرورش و رشد ملكات عالى است:(...يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ...).7
15.قرآن حاوى بهترين سخنان است، سخنانى كه هر يك از ديگرى دلپذيرتر و روح پرورتر است:(اَللّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَديثِ كِتاباً مُتَشابِهاً...).8

1 . اسراء/9.
2 . نساء/82.
3 . بقره/176.
4 . ص/29.
5 . حديد/25.
6 . كهف/54.
7 . جمعه/2.
8 . زمر/23.

صفحه 8
16. قرآن دربردارنده بهترين داستانهاست هم از نظر جاذبه، و هم از نظر نتيجه هاى عالى و انسانى:(نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ...) .1
17. تمام مسايلى كه در سرنوشت انسان از نظر سعادت و نيك بختى يا شقاوت و بدبختى مؤثر است در آن بازگو شده:(...وَنَزَّلْناعَلْيكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَىْء...) .2
18. وبالأخره قرآن محكى است براى سنجشِ حق، وجداسازى آن از باطل، و معيارى است براى يك نظام ارزشى: (تَبارَكَ الَّذِى نَزَّلَ الْفُرقانَ عَلى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعالَمِينَ نَذِيراً) .3
19. روى اين جهات براى اثبات صدق دعوى پيامبر اسلام، گوياترين معجزه است:(أَوَ لَمْ يَكْفِهِمْ أَنّا أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ يُتْلى عَلَيْهِمْ...) .4
20. و درست به همين دليل كتابى است كه هيچ گونه شك و ترديد در آن راه ندارد:(ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فيهِ...) .5

دو بحث مهم

در ميان ابحاث مهم قرآن، دو بحث آن، مانند برخى ديگر از مباحثش، از اهميت خاصى برخوردار است و براى نسل معاصر كاملاً حائز اهميت مى باشد و اين دو بحث عبارتند از:
1. نفاق و منافقان.

1 . يوسف/3.
2 . نحل/89.
3 . فرقان/1.
4 . عنكبوت/51.
5 . بقره/2.

صفحه 9
2. شناخت انسان.
بحث نخست، بُعد اجتماعى دارد در حالى كه بحث دوم داراى بعد فلسفى است، در اهميت بحث نخست كافى است كه قرآن در آغاز سوره «بقره» كه پيرامون دو گروه به نام «مشرك» و «منافق» سخن گفته است درباره گروه نخست به دو آيه اكتفا كرده در حالى كه درباره گروه دوم سخن را با سيزده آيه با ترسيم دو مثل بديع و جالب، به پايان رسانيده است.1
و اين مى رساند كه شر نفاق و خطر منافق بيش از كافر و مشرك است.
حتى برخى مدعى هستند كه اگر مجموع آيات مربوط به «نفاق» را در يك جا گرد بياوريم سه جزء از اجزاى سى گانه قرآن را تشكيل مى دهند و در حقيقت يك دهم قرآن مربوط به بيمارى نفاق وزندگى منافقان عهد رسالت است.
نگارنده تاكنون موفق به شمارش آيات مربوط به نفاق و منافقان نشده ولى يادآور مى شود كه اين موضوع در سوره هاى زيادى مورد بحث واقع شده است. مانند سوره هاى :
بقره، آل عمران، نساء، مائده، انفال، توبه، عنكبوت، احزاب، محمّد، فتح، حديد، مجادله، حشر و منافقين.
در اهميت بحث دوم كافى است كه شناخت هيچ چيزى براى انسان بالاتر از شناخت خود او نيست او و ديگر شناخت ها را براى بالا بردن معرفت خود مى خواهد، طبعاً شناخت خويش براى او هدفى اصيل وذاتى خواهد بود.
ولى شناخت اين اعجوبه خلقت با ابعاد مختلفى كه دارد در اين

1 . آيه هاى 6و7 درباره كافران و آيه هاى 8 تا 20 درباره منافقان فرود آمده است.

صفحه 10
صفحات نمى گنجد طبعاً بايداز زاويه محدودى به او نگريست و مورد بررسى قرار داد، از اين جهت محور بحث در اين بخش، سرگذشت خلقت و آفرينش او، غرايز و تمايلات درونى وى، و ارج و ارزش و سرانجام اختيار و آزادى او است و بحث پيرامون ديگر ابعاد او موكول به وقت ديگر مى گردد.
در سال هزار و سيصد و پنجاه و چهار از نگارنده كتابى تحت عنوان «دوست نماها» به عنوان تفسير سوره «منافقين» انتشار يافت كه مورد استقبال نسل معاصر و بالأخص نسل جوان قرار گرفت. و بارها در تيراژ بس وسيعى منتشر گرديد و همين امر سبب شد كه در اين سرى از «تفسير موضوعى»، موضوع «نفاق و منافقان» به صورت گسترده تر مطرح گردد و غالب آيات آن مطرح، و در قسمتهاى تاريخى و شأن نزول آيات از مصادر اصيل تاريخى ومذهبى كمك گرفته شود. و نيز يادآور مى شود كه در گذشته نه چندان دور پيرامون اين موضوع دو كتاب به زبان عربى منتشر شده كه يكى به نام «المنافقون فى القرآن» 1 نگارش «عبدالأمير قبلان» مفتى شيعيان لبنان، و ديگرى به نام «النفاق والمنافقون فى عهد رسول اللّه» به قلم ابراهيم على سالم مصرى است2 كتاب نخست به جمع و تنظيم آيات بيشتر پرداخته در حالى كه دومى به بيان حوادث منافقان در صدر اسلام و ويژگيهاى آنان، همت گمارده است و ما در عين تشكر و سپاس از هر دو مؤلف بيشتر تحت تأثير نگارش دوم قرار گرفته و از خطوط او الهام گرفته ايم.
و در بحث دوم، جنبه فلسفى آن بيشتر مورد نظر ما بود از اين جهت

1 . در 96 صفحه قطع رقعى چاپ مطبعه نعمان، تاريخ چاپ 1380هـ.ق.
2 . در 350 صفحه قطع رقعى چاپ مطبعه حسنى، تاريخ چاپ 1368هـ.ق.

صفحه 11
موضوع «حريت و آزادى» انسان را به صورت گسترده مورد بحث قرار داده ايم.
در پايان از همه كسانى كه ما را در پيمودن اين راه (تفسير موضوعى) تشويق كرده و به كار كوچك ما با ديده لطف و مرحمت نگريسته و آن را مفيد و سودمند تلقى مى نمايند تشكر مى كنيم و از خداوند بزرگ خواهانم كه ما را در خدمت به «ثقلين» ـ كتاب و عترت ـ دو يادگار پيامبر گرامى، اخلاص و پيراستگى عطا بفرمايد.
قم. مؤسسه امام صادق (عليه السلام)
دهم شعبان 1405هـ.ق
برابر با
11 ارديبهشت ماه 1364 هـ. ش
جعفر سبحانى

صفحه 12

صفحه 13

1

منافقان و حزب نفاق

آيات موضوع

1.(وَمِنَ النّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنّا بِاللّهِ وَبِالْيَومِ الآخِرِ وَما هُمْ بِمُؤْمِنينَ* وَإِذا قيلَ لَهُمْ لاتُفْسِدُوا فِى الأَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ)(بقره/8 و 11)
2.(وَمِنَ النّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَيُشْهِدُ اللّهَ عَلى ما فى قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصام* وَإِذا تَوَلّى سَعى فِى الارْضِ لِيُفْسِدَ فِيها وَيُهْلِكَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ وَاللّهُ لا يحِبُّ الْفَسادَ) (بقره/204و205)
3.(وَلِيَعْلَمَ الَّذِينَ نافَقُوا ... يَقُولُونَ بِأَفْواِهِهِمْ ما لَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ وَاللّهُ أَعْلَمُ بِما يَكْتُمُونَ) (آل عمران/167)
4.(يا أَيُّهَا الرَّسُولُ لا يَحْزُنْكَ الَّذِينَ يُسارِعُونَ فِى الكُفْرِمِنَ الَّذِينَ قالُوا آمَنّا بِأَفْواهِهِمْ وَلَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ...) (مائده/41)
6.(وَقالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَونَ يَكْتُمُ إِيمانَهُ...* أَتَقْتُلُونَ

صفحه 14
رَجُلاً أَنْ يَقُولَ رَبِّىَ اللّهُ وَقَدْ جاءَكُمْ بِالْبَيِّناتِ مِنْ رَبِّكُمْ وَإِنْ يَكُ كاذِباً فَعَلَيْهِ كِذْبُهُ وَإِنْ يَكُ صادِقاً يُصِبْكُمْ بَعْضُ الَّذِى يَعِدُكُمْ...)(غافر/28)
7.(إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللّهِ وَاللّهُ يعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَاللّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقينَ لَكاذِبُونَ)(منافقون/1)
8.(وَإِذا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسامُهُمْ وَإِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَولِهِمْ كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ...)(منافقون/4)

ترجمه آيات

1.«برخى از مردم هستند كه مى گويند ما به خدا و سراى ديگر ايمان داريم ولى هرگز مؤمن نيستند هر موقع به آنان گفته مى شود در روى زمين افساد نكنيد مى گويند ما اصلاح طلبانيم».
2.«گفتار برخى از مردم در زندگى اين جهان، براى تو خوش آيند است و خدا را بر آنچه كه در دل دارند گواه مى گيرند، آنان بدترين دشمنان مى باشند زيرا اگر مصدر كار شدند كوشش مى كنند در روى زمين فساد كنند وكشت وزرع ونسل و فرزندان را به فساد بكشند و خدا فساد را دوست نمى دارد».
3.«تا افراد منافق بدانند... آنان با زبان چيزى مى گويند كه در قلبهاى خود وجود ندارد خداوند به آنچه كه پنهان مى كنند داناتر است».
4.«اى پيامبر خدا، كار آنان كه به سرعت به سوى كفر پيش مى روند تو را غمگين نسازد، افرادى كه به زبان گفتند ايمان آورديم در حالى كه دلهاى آنان ايمان نياورده است».
6.«مردى از خانواده فرعون كه ايمان خود را پنهان مى داشت و كفر خود را اظهار

صفحه 15
مى كرد، چنين گفت: آيا فردى را مى كشيد كه مى گويد خدا پروردگار من است در حالى كه با دلايل روشن به سوى شما آمده است، اگر دروغ مى گويد ضرر آن متوجه خود او خواهد بود و اگر راست مى گويد برخى از آنچه كه مى گويد به شما اصابت خواهد نمود».
7.«آنگاه كه افراد منافق به سوى تو مى آيند مى گويند: ما گواهى مى دهيم كه تو پيامبر خدا هستى وخدا مى داند تو پيامبر او هستى، خدا گواهى مى دهد كه منافقان دروغگويانند».
8.«هنگامى كه آنان را مى بينى، شكل و قيافه آنها تو را به شگفت مى آورد و اگر سخن بگويند (بر اثر قيافه حق به جانبى كه به خود مى گيرند) تو را به سخنان خود جلب مى نمايند، گويى چوب هايى هستند كه به ديوار تكيه داده شده اند».

تفسير موضوعى آيات

واژه هاى «نفاق» و «منافق» واژه هاى عربى هستند كه بر اثر فزونى استعمال جزو زبان فارسى درآمده و همگى با اين دو لفظ، و معنى ومفهوم آنها آشنايى داريم و فرهنگ نويسان لغت عرب مى نويسند: «نفاق» به معنى «اخفاء» و «اغماض» است1 و به انسان دورو يعنى : «كسى كه گفتار او با آنچه كه در دل دارد، مخالف است» از اين نظر «منافق» مى گويند كه مكنون قلبى

1 . مقاييس اللغة:4/455 نويسنده اين كتاب علاوه بر آنچه كه در متن آورديم وجه ديگرى نيز در اين مورد يادآور مى شود كه راغب نيز آن وجه را در مفردات ، ص 502 يادآورى كرده است و آن تشبيه افراد دو چهره به لانه موش صحرايى كه دو راه دارد يكى آشكار به نام «قاصعا» و ديگرى پنهان به نام «نافقا» درست مانند افراد منافق كه «چهره اى در زيردارند در برابر آنچه در بالاستى».

صفحه 16
خود را پنهان كرده وغير آن را اظهار مى دارد.
آيين اسلام به صورت يك شريعت الهى در محيط مكه ظهور كرد، و پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)سيزده سال تمام در آنجا به تبليغ و ترويج شريعت خود پرداخت و در پوشش تحمل رنجها و دردهاى فراوانى توانست گروهى را هدايت كند و نداى آسمانى خود را به گوش مردم مكه و اطراف آن برساند.
افراد مؤمن به او، در سرزمين مكه، كاملاً در اقليت و ناتوانى بودند، و از مثلثى به نام «مؤمن» و «مشرك» و «منافق» خبرى نبود، بلكه ايمان و كفر رو در روى يكديگر قرار گرفته، و ضلع سومى اصلاً وجود نداشت.
«نفاق» در مقابل اسلام، خاصيت محيطى است كه اسلام و مسلمانان داراى قدرت و نيرو باشند و مخالف به خاطر ترس از قدرت، نتواند اظهار مخالفت كند، در اين موقع است كه گروه «مخالف» راه «نفاق» را در پيش مى گيرند، و خلاف آنچه را كه در دل دارند اظهار مى نمايند، و چنين شرايطى براى مسلمانان فقط در مدينه، فراهم گرديد.
رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)پس از سيزده سال اقامت در مكه به خاطر خنثى ساختن توطئه «قريش» كه قصد ترور او را داشتند، سرزمين مكه را به عزم اقامت در مدينه ترك گفت و مهاجرت، موقعى صورت پذيرفت كه «انصار»آمادگى خود را براى دفاع از وجود پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)اعلام كرده و اكثريت قابل ملاحظه اى از آنان ايمان آورده بودند. در چنين شرايطى بود كه بذر نفاق در قلوب گروهى از افراد دو قبيله انصار پاشيده شد، و به خاطر يك رشته علل روانى وتعصب هاى پندارى رشد نمود، و حزب نفاق به كمك «مشركان» منطقه، خصوصاً «مكه» و يهودان «مدينه» و «خيبر» كاملاً شكل گرفت، و براى مسلمانان گرفتارى هايى

صفحه 17
پديد آورد و توطئه هاى آنان، وقت گرانبهاى پيامبر خدا را گرفت.

سران نفاق در مدينه

تاريخ از نبردهاى صد ساله اقوام «اوس» و «خزرج» داستانها و سرگذشت هايى را نقل مى كند، اين دو گروه كه داراى تيره ها و شاخه هايى بودند، سرانجام از نبرد خسته شده و تصميم گرفتند كه از در آشتى وارد شوند، و از ميان خود رئيس و سرپرستى و يا پادشاه و سلطانى برگزينند و همگى تحت لواى او گرد آيند، و زندگى خصمانه را به زندگى برادرانه تبديل سازند، قرعه فال سلطنت به نام «عبداللّه بن اُبىّ خزرجى» اصابت كرد كه شخصيت سالخورده اى بود و در ميان قوم خود احترام خاصى داشت، و شايد روز مراسم تاجگذارى نيز تعيين گرديد.1
در اين اثنا سران خزرج كه براى زيارت خانه خدا به مكه رفته بودند، هنگام بازگشت، خبر طلوع ستاره اسلام را به مدينه ارمغان آوردند ونيز اعزام «مصعب بن عمير» نخستين قارى و مبلغ ورزيده اسلام به مدينه از جانب پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، وحمايت «اسعد بن زراره خزرجى» از او، سبب انتشار اسلام در مدينه گرديد، و نور اسلام به اكثر خانه هاى «خزرجيان » و «اوسيان» راه يافت پس از دعوت هاى پياپى، پيامبر خدا روز دوازدهم ربيع الأول در چهاردهمين سال بعثت و نخستين سال هجرت، وارد سرزمين مدينه گرديد، و با استقبال پر شور «اوس» و «خزرج» روبرو شد.2

1 . سيره ابن هشام:1/585.
2 . سيره ابن هشام:1/590.

صفحه 18
در همان روز ورود پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)كه هنوز مركب پيامبر زانو به زمين نزده و استراحت گاه او تعيين نشده بود، وقتى پيامبر از كنار «عبداللّه» گذشت او با خود انديشيد كه پيامبر بر او وارد خواهد شد، با قيافه خاصى رو به پيامبر كرد وگفت: «برو سراغ كسانى كه تو را فريب داده اند و تو را به اين نقطه آورده اند، بر آنها وارد شو و ما را فريب مده».
او با گفتار خود عناد خويش را نسبت به رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)ابراز كرد، ولى پيامبر با سكوت شكوهمندى از كنار او گذشت، سعد بن عباده فوراً خود را به رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)رسانيد و عذر گفتار او را خواست و گفت: «از گفتار او چيزى بر دل شما ننشيند، اوسيان و خزرجيان تصميم گرفته بودند كه او را بر خود رئيس و فرمانروا سازند، او مشاهده مى كند كه ورود شما، سرنوشت او را دگرگون ساخته و فرمانروايى را از او سلب كرده است پس چه بهتر برما وارد شوى، ما خزرجيان صاحبان قدرت و عزت هستيم».1
اين اولين و آخرين بار نيست كه اين مرد، كينه خود را آشكار مى سازد، بلكه پس از گذشت زمانى كه كار اسلام بالا گرفت، و شرك در محيط مدينه نابود گرديد و عبداللّه به ظاهر اسلام آورد، باز دشمنى خود را به نحوى آشكار مى ساخت.
روزى رسول گرامى براى عيادت «سعد بن عباده» رهسپار خانه او شد و در مسير راه به دژ «عبداللّه بن ابى اوسى» رسيد و مشاهده كرد كه عبداللّه در ميان گروهى مشغول سخن گفتن است، پيامبر كه مظهرعالى اخلاق بود نخواست با بى اعتنايى از آنها بگذرد، از اين جهت از مركب خود فرود آمد و در

1 . اعلام الورى، ص 44 وبحار:19/108.

صفحه 19
ميان آنان نشست، مقدارى قرآن تلاوت كرد و آنان را به سوى خدا دعوت نمود و همگان را به ياد خدا افكند و از خشم او بيم داد و به رحمت او اميدوار ساخت.
وقتى پيامبر از سخنان خود فارغ گرديد، عبداللّه رو به پيامبر كرد و گفت: سخنى بهتر از سخنان تو نيست و اگر واقعاً حق است چه بهتر در خانه خود بنشينى و هر كس به سراغ تو آمد، به او بگويى و اگر كسى به خانه تو نيامد بر او فشار نياورى و به جلسه او وارد نشوى و سخنى را كه او دوست ندارد نگويى.
اتفاقاً در مجلس «عبداللّه» مسلمان غيورى به نام «عبداللّه بن رواحه» بود وى براى جبران اهانتى كه عبداللّه به رسول خدا روا داشت رو به پيامبر كرد وگفت: اى رسول خدا، ما را در پوشش رحمت خود قرار ده، به مجالس و منازل ما تشريف بياور، به خدا سوگند از تشريف فرمايى تو خوشحال مى شويم، خدا ما را به وسيله تو عزيز گردانيده و هدايت كرده است.
در اين موقع رسول گرامى از جاى خود برخاست و به منزل «سعد بن عباده» رفت، سعد از چهره گرفته پيامبر فهميد كه حادثه اى رخ داده است، وقتى از جريان امر آگاه شد، پوزش پيشين را تكرار كرد و گفت: اى پيامبر خدا با او مدارا كن به خدا سوگند آن روز كه تو براى هدايت ما برانگيخته شدى ما مقدمات تاجگذارى او را فراهم مى كرديم، او تصور مى كند كه تو مايه به هم خوردن وضع او شده اى.1

1 . سيره ابن هشام:1/588.

صفحه 20
دومين رهبر منافقان«ابو عامر اوسى» بود. او پس از اندك زمانى حجاب نفاق را كنار زد كفر خود را آشكار ساخت و هرگز بسان «عبداللّه بن ابى» در پوشش نفاق باقى نماند، او در ميان قوم خويش نيز مطاع و محترم بود، و در دوران جاهليت، تمايلاتى به مسيحيت پيدا كرد و عباى مويين خشنى را پوشيد، تا آنجا كه او را «راهب» مى ناميدند، عمل رياكارانه او مقام و موقعيتى براى او بخشيده بود.
وقتى پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)با آن آيين كامل و معنويت عظيم وچشمگير، وارد مدينه شد، او حضور رسول خدا رسيد و مذاكره اى به شرح ياد شده در زير، ميان آنان انجام گرفت.
ابوعامر: آيينى را كه آورده اى، چه آيينى است؟
پيامبر: آيين حنيف و دين ابراهيم (عليه السلام)است.
ابوعامر: من بر همان آيين هستم.
پيامبر: نه چنين نيست، تو هرگز بر آيين او نيستى.
ابوعامر: تو بر آيين ابراهيم مسايلى را وارد كرده اى كه هرگز از آن نيست.
پيامبر: من آيين ابراهيم را به صورت درخشان و پيراسته از پيرايه آورده ام.
ابوعامر: هركس دروغ بگويد خداوند او را در غربت بميراند.
پيامبر: من هم مى گويم خداوند دروغگو را به همين سرنوشت دچار سازد.
ابوعامر در توطئه بر ضد پيامبر و مسلمانان از پاى ننشست تا اين كه از مدينه به مكه گريخت و به مشركان پيوست و پس از فتح مكه به طائف پناهنده شد و پس از گشودن طائف به «شام» رفت و در «دومة الجندل» كه از نقاط

صفحه 21
مرزى «شام» است، سكنى گزيد و به منافقان مدينه دستور داد كه با فرمانرواى «دومة الجندل» مكاتبه كنند و او را بر تسخير مدينه تشويق كنند.
ابوعامر همان فردى است كه دستور دادمنافقان قبيله «بنى غنم بن عوف» براى حزب نفاق مركزى به نام «مسجد» بسازند و در مواقع نماز همگى در آنجا گرد آيند و اين مركز در نزديكى هاى مسجد «قبا» ساخته شد، چون اين بنا، مركز توطئه و تفرقه بود، خدا نام آن را مسجد «ضرار » ناميد1 و به پيامبر دستور داد كه آنجا را با خاك يكسان سازد و سرانجام ابوعامر در شام غريبانه دور از اهل و عيال جان سپرد.2
اين دو نفر از سران نفاق بودند، و اسامى و شرح زندگى سران ديگر را در آينده به مناسبت هايى خواهيم نگاشت.

مثلث شوم

حزب نفاق آنگاه بر تحرك خود قدرت بيشترى بخشيد كه به يهودان منطقه پيوست.(چه آن طوايف سه گانه از يهود كه در مدينه مى زيستند، وچه آنهايى كه در خيبر به سر مى بردند) و در سايه ارتباط با «شرك» خصوصاً مشركان مكه، مثلث منحوسى را به اضلاع «نفاق» و «يهود» و «شرك» تشكيل دادند، وحوادث ناگوارى را آفريدند و بخش عظيمى از وقت پيامبر را گرفتند.
از اين كه قرآن مسأله «منافقان» را بسيار جدى گرفته و در سوره هاى بقره، آل عمران، نساء، مائده، انفال، توبه، حج، عنكبوت، احزاب، فتح،

1 . توبه/107.
2 . سيره ابن هشام:1/585; تفسير صافى، ص 214.

صفحه 22
حديد، مجادله، حشر، منافقون و تحريم از آنان سخن گفته است، خود نشانه خطرناك بودن وحادثه آفرينى اين حزب درعصر رسول خدا بوده است.
منافقان آن زمان درست مانند منافقان مسلمان نماى برخى از كشورهاى اسلامى امروز بودند كه در عين ادعاى اسلام با صهيونيسم بين المللى و كفر جهانى كاملاً در ارتباطند و در اردوگاههاى آنان شريك و سهيم اند و همين ها هستند كه ضلعى از اضلاع مثلث منحوس (شرك، نفاق، يهود) را تشكيل مى دهند.
اگر قضيه فلسطين حل نمى گردد و قدس عزيز باز پس گرفته نمى شود، و كشورهاى اسلامى روز به روز وابسته تر مى گردند، و نفوذ استعمار به صورت نامرئى عميق تر مى شود به خاطر سران نفاق است كه در عين ادعاى اسلام با اردوگاه يهود و كفر جهانى در ارتباط مى باشند و عضو حساس و كارآى چنين اتحاديه ها به شمار روند.

خطر نفاق بيش از همه خطرها است

خطر دشمن دوست نما بيش از دشمن شناخته شده است، انسان از دشمن شناخته شده مى پرهيزد و خود را در برابر او مسلح مى سازد، مشكل، مشكل دشمن دوست نما است كه در سنگر دوستى، شكننده ترين ضربه را بر انسان وارد مى سازد.
از اين جهت اميرمؤمنان از رسول خدا نقل مى كند كه وى فرمود: من بر امت خود از مؤمن و مشرك نمى ترسم، زيرا ايمان مؤمن، او را از ضرر زدن باز مى دارد، خداوند شر شرك را در پرتو تلاش هاى افراد با ايمان ريشه كن مى سازد، من از منافق هراس دارم كه در گفتار با شما هماهنگ است، ولى در

صفحه 23
مقام عمل خلاف آنچه را كه مى گويد انجام مى دهد.1
مسأله مهم درباره حزب نفاق صدر اسلام اين است كه تا پيامبر خدا در قيد حيات بود، اين حزب در مقايسه با مقام رسالت، فعاليت و تحرك داشت ولى پس از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)حزب نفاق آنچنان در سكوت وجمود فرو رفت و فروكش كرد كه در تاريخ از فعاليت و تلاش آنان خبرى ديده نمى شود.
حال راز اين جريان چه بود؟ اين مطلبى است كه بايد در پايان بحث به تحليل آن پرداخت و علل فروكش كردن آن را به دست آورد، و اجمالاً خواهيم گفت. نفاقى فروكش كرد، نفاقى ديگر پديد آمد.

تفاوت «نفاق» با «دروغ» و«تقيه»

«كذب» و «نفاق» يا «دروغ» و «دورويى» از واژه هايى است كه انسانها از آن دورى مى جويند وچه بسا از شنيدن آن ناراحت مى شوند، ولى آنچه زشت و زننده است، واقعيت اين دو لفظ مى باشد نه خود آنها.
اگر در موردى لفظى، رنگ زشتى به خود مى گيرد به خاطر حكايت از حقيقتى است كه زشت مى باشد، گويى زشتى معنى به لفظ، سرايت مى كند. ولى متأسفانه آنچه كه مردم بيشتر از آن مى گريزند، همان الفاظ : «دروغ» و «دورويى» است ولى آنچه كمتر از آن پرهيز مى نمايند، واقعيت وحقيقت آنها است، بلكه به گواهى تاريخ بشر «كذب» و «نفاق» تار وپود زندگى بسيارى از افراد بشر را تشكيل داده و زندگى آنان با اين دو آميخته بوده است، اكنون بايد

1 . نهج البلاغه نامه 23.

صفحه 24
ديد فرق «دروغ» با «نفاق»چيست؟ در اين مورد به گونه اى فشرده توضيح مى دهيم.

تفاوت نفاق با دروغ

پيش از آن كه به سرگذشت منافقان در صدر اسلام بپردازيم، لازم است يك بحث لغوى پيرامون «نفاق» و «كذب» انجام دهيم و تفاوت اين دو را روشن سازيم.
در اين جا به صورت اجمال يادآور مى شويم، حقيقت نفاق مربوط به اختلاف «لسان با قلب» و دوگانگى «زبان» با «دل» است. منافق كسى است كه سخنى را مى گويد و خود به آن ايمان ندارد، از مكتبى دم مى زند كه به آن معتقد نيست و به خاطر همين دوگانگى زبان و دل، شيوه سخن گفتن را «نفاق» و شخص را منافق مى نامند. حال خواه خود سخن راست باشد يا نباشد. در «نفاق» واقعيت داشتن مطرح نيست، آنچه مطرح است، مخالفت لسان با قلب و زبان عقيده است، و اگر به اين شخص، دو رو و دو چهره مى گويند به خاطر همين جهت و به همين ملاك مى باشد.
در حالى كه محور بحث در «كذب»، اختلاف سخن با واقع است، يعنى كلام،مطابق واقع نيست و سخن فاقد حقيقت است. حال خواه خود گوينده به اين جهت (سخن او فاقد حقيقت است و مطابق واقع نيست) توجه داشته باشد يا نداشته باشد.
و به ديگر سخن: هر يك از نفاق و كذب در اين جهت مشتركند كه يك نوع دوگانگى و اختلاف در هر دو وجود دارد ولى اختلاف نفاق همان تضاد ظاهر انسان با باطن، و برون اوبا درون او; و سخن او با اعتقاد اوست.

صفحه 25
درحالى كه اختلاف كذب، همان تضاد سخن با حقيقت و واقع است، بهگونه اى كه سخن با واقع مطابق نيست يعنى: وقتى به خارج از محيط سخن، مراجعه مى كنيم براى گفتار طرف، مصداق و حقيقتى نمى يابيم.
اين بيان تفاوت اجمالى ميان «نفاق» و «كذب» است، و اگر بخواهيم اين بيان را در قالب فنى بريزيم، بايد بگوييم ميان «نفاق» و «كذب» از چهار نسبت معروف «عموم وخصوص من وجه» است. بدين معنى كه اين دو صفت گاهى از هم جدا مى شوند و گاهى هر دو بر يك مورد صدق مى نمايند.
مثلاً هرگاه يك فرد مادى دم از خدا و سراى ديگر بزند كه هرگز به آن عقيده ندارد، رياكار و منافق مى باشد وبرون و درون او با هم مطابق نيست هر چند سخن او عين حقيقت وواقعيت است.
در صورتى كه اگر فردى از فرضيه باطلى مانند فرضيه بطلميوس جداً طرفدارى كند، سخن يك چنين فرد، از نظر ما دروغ است، هر چند منافق نيست، زيرا سخنى را مى گويد كه به آن معتقد است.
پس در مورد نخست «نفاق» صادق است ولى «دروغ» صادق نيست، در حالى كه در مورد دوم «كذب» منطبق است ولى «نفاق» منطبق نيست.
گاهى هر دو عنوان به يك كلام و به يك شخص منطبق مى گردد و آن در صورتى است كه طرف از سخن باطلى دم بزند كه خود به آن معتقد نباشد. در اين جا از آن نظر كه به سخن خود معتقد نيست، عنوان «نفاق» و «منافق» منطبق مى گردد، و از آن نظر كه خود سخن، فاقد واقعيت وحقيقت مى باشد مسأله «دروغ» و «دروغگو» مطرح مى شود، و صحيح است كه به اين سخن هم عنوان «دروغ» و هم «نفاق» بدهيم وگوينده را نيز «دروغگو» و «منافق»

صفحه 26
بناميم.1
در آيات قرآنى به اين نوع تفاوت اشاره اى شده است كه برخى را يادآور مى شويم.
قرآن هر كجا درباره «نفاق» و «منافق» سخن مى گويد مسأله را از دريچه «دوئيت زبان با دل» ويا «تخالف لسان با قلب» بررسى مى كند. چنان كه مى فرمايد:
(وَلِيَعْلَمَ الَّذِينَ نافَقُوا ... يَقُولُونَ بِأَفْواِهِهِمْ ما لَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ وَاللّهُ أَعْلَمُ بِما يَكْتُمُونَ) .2
«تا افراد منافق بدانند... آنان با زبان چيزى مى گويند كه در قلبهاى خود وجود ندارد خداوند به آنچه كه پنهان مى كنند داناتر است».
وباز مى فرمايد:
(يا أَيُّهَا الرَّسُولُ لا يَحْزُنْكَ الَّذِينَ يُسارِعُونَ فِى الكُفْرِمِنَ الَّذِينَ قالُوا آمَنّا بِأَفْواهِهِمْ وَلَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ...) .3
«اى پيامبر خدا، كار آنان كه به سرعت به سوى كفر پيش مى روند تو را غمگين نسازد، از آن افرادى كه به زبان گفتند ايمان آورديم در حالى كه دلهاى آنان ايمان نياورده است».
اين دو آيه كه هر دو درباره منافق سخن مى گويند مسأله را روى دوئيت زبان با قلب مطرح كرده و از اين نظر آنان را منافق قلمداد مى نمايند. در

1 . اين بيان مربوط به تفاوت اين دو واژه در اصطلاح امروز است، ولى قرآن درباره «نفاق» اصطلاح خاصى دارد كه بعداً بيان مى شود.
2 . آل عمران/167.
3 . مائده/41.

صفحه 27
حالى كه قرآن هر موقع درباره راست و دروغ سخن مى گويد، مسأله را از دريچه حقيقت داشتن و يا فاقد حقيقت بودن مى نگرد. مثلاً در داستان مباهله پيامبر با سران نجران چنين آمده است:
(...ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ) .1
«آنگاه همديگر را نفرين كنيم ولعنت خدا را بر افراد دروغگو قرار دهيم».
در جريان سرگذشت مردم «نجران» صحت گفتار طرفين مطرح است و اين كه آيا گفتار پيامبر حق و عين حقيقت است و يا گفتار سران نجران كه براى حضرت مسيح مقامى مانند الوهيت معتقد بودند، واقعيت دارد؟ و هرگز مسأله دورويى و اين كه يكى از طرفين يا هر دو به گفته خود معتقد نيست. مطرح نمى باشد و همچنين است ديگر مواردى كه در قرآن لفظ «كذب» در آنها به كار رفته است.
تا اين جا تفاوت «نفاق» و«دروغ» روشن شد، اكنون به گونه اى به توضيح مطلب ديگرى كه تفاوت «تقيه» با «نفاق» باشد و خود نيز حائز اهميت است، مى پردازيم.

تقيه با نفاق فرق جوهرى دارد

در اين جا سؤال ديگرى مطرح است و آن فرق «تقيه» با «نفاق» است و اين كه اين دو با هم چه تفاوتى دارند، زيرا ظاهر كار يك فرد «تقيه گر» مانند فرد «منافق» با درون او مخالف مى باشد. بنابراين آيا صحيح است كه بگوييم كه «تقيه» از شاخه هاى «نفاق» است؟ چيزى كه هست دومى حرام، و اوّلى جايز و

1 . آل عمران/61.

صفحه 28
شايسته و احياناً واجب است.
پاسخ اين پرسش اين است كه «تقيه» با «نفاق» تفاوت جوهرى دارد، و هرگز اولى ازمقوله دومى نيست كه تنها در حكم (تجويز وتحريم) با هم تفاوت داشته باشند.
توضيح اين كه لفظ «نفاق» در لغت عرب معنى خاصى دارد و براى نخستين بار قرآن روى مناسبت با معنى اصلى 1آن را در معنى ديگرى يعنى «دورو» به كار برده و پيش از نزول قرآن چنين اصطلاحى وجود نداشته است.
ابن منظور مصرى كه در سال 630 ديده به جهان گشوده، و در سال 711 درگذشته است، در كتاب ارزشمند خود «لسان العرب»2 مى نويسد:در احاديث لفظ «نفاق» با ديگر مشتقاتش از اسم و فعل زياد وارد شده است واين اصطلاح يك اصطلاح اسلامى است كه عرب پيش از آن با چنين اصطلاحى آشنا نبود، هر چند خود لفظ در ميان آنان وجود داشته است و مقصود از آن در اين اصطلاح كسى است كه «كفر» را پنهان داشته و خلاف آن را اظهار كند.
بنابراين به كار بردن لفظ «منافق» درباره افراد «دورو» يك اصطلاح قرآنى است نه اصطلاح عمومى و قرآن اين لفظ را در خصوص آن گروه از كافران و

1 . ابن منظور مى گويد: موش صحرايى براى لانه خود دو راه قرار مى دهد كه يكى را «نافقا» و ديگرى را «قاصعا» مى نامند، از يكى وارد و از ديگرى خارج مى گردد، گويى منافق نيز از يك در وارد و از ديگرى خارج مى گردد «و باز از برخى نقل مى كند كه موش صحرايى داراى دو لانه مى باشد، يكى آشكار به نام «قاصعاء» و ديگرى «نافقا». اولى را آشكار مى سازد و دومى را پنهان مى دارد. هر موقع از ناحيه لانه آشكار مورد حمله قرار بگيرد فوراً به لانه ديگر پناه مى برد».
2 . لسان العرب:10/359.

صفحه 29
فاقدان ايمان به كار مى برد كه با داشتن كفر باطنى ايمان را آشكار مى سازد، چنان كه مى فرمايد:
(إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللّهِ وَاللّهُ يعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَاللّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقينَ لَكاذِبُونَ) .1
«آنگاه كه افراد منافق به سوى تو مى آيند مى گويند: ما گواهى مى دهيم كه تو پيامبر خدا هستى وخدا مى داند تو پيامبر او هستى، خدا گواهى مى دهد كه منافقان دروغگويانند».
قرآن در اين آيه لفظ «منافق» را درباره آن گروه از دورويان به كار مى برد كه مدعى ايمانند در حالى كه در دل فاقد آن مى باشند.
بنابراين، نفاق هر نوع دورويى و اظهار خلاف باطن نيست، بلكه آن نوع اظهار خلاف است كه فرد، كفر را پنهان بدارد و ايمان را آشكار سازد.
در حالى كه جريان در تقيه بر عكس است. فرد تقيه گر كفر را اظهار داشته و ايمان را پنهان مى دارد. چنان كه قرآن درباره مؤمن آل فرعون مى فرمايد:
(وَقالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَونَ يَكْتُمُ إِيمانَهُ...) .2
«مردى از خانواده فرعون كه ايمان خود را پنهان مى داشت و كفر خود را اظهار مى كرد، چنين گفت:...».
اين آيه يكى از آيات مربوط به تقيه است ونشان مى دهد كه در مورد تقيه مسأله درست نقطه مقابل نفاق است و فرد تقيه گر پنهان كننده ايمان و آشكار

1 . منافقون/1.
2 . غافر/28.

صفحه 30
كننده كفر، بر خلاف منافق مى باشد.
روى اين اساس روشن مى شود كه تقيه با نفاق در هدف و انگيزه نيز متفاوت مى باشد،هدف از نفاق افساد در جامعه و دگرگون ساختن نظام اسلامى است. در حالى كه هدف در تقيه اصلاح و يا لااقل حفظ جان و مال و مقام مشروع است.
مؤمن آل فرعون براى حفظ جان موسى (عليه السلام)تقيه مى كرد، يعنى هدف او از هماهنگى با فرعونيان اين بود كه جان افرادى مانند موسى را حفظ كند از اين جهت رو به آنان كرد و چنين گفت:
(...أَتَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ يَقُولَ رَبِّىَ اللّهُ وَقَدْ جاءَكُمْ بِالْبَيِّناتِ مِنْ رَبِّكُمْ وَإِنْ يَكُ كاذِباً فَعَلَيْهِ كِذْبُهُ وَإِنْ يَكُ صادِقاً يُصِبْكُمْ بَعْضُ الَّذِى يَعِدُكُمْ...).1
«آيا فردى را مى كشيد كه مى گويد خدا پروردگار من است در حالى كه با دلايل روشن به سوى شما آمده است، اگر دروغ مى گويد ضرر آن متوجه خود او خواهد بود و اگر راست مى گويد برخى از آنچه كه مى گويد به شما اصابت خواهد نمود».
اگر فرد تقيه گر براى اصلاح و حفظ جان، اظهار كفر كرده و ايمان را پنهان مى دارد، منافق براى افساد، در ظاهر با افراد با ايمان هماهنگى مى كند، در حالى كه فاقد آن است. قرآن در اين مورد مى فرمايد:
(وَمِنَ النّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنّا بِاللّهِ وَبِالْيَومِ الآخِرِ وَما هُمْ بِمُؤْمِنينَ* وَإِذا قيلَ لَهُمْ لاتُفْسِدُوا فِى الأَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ) .2

1 . غافر/28.
2 . بقره/8 و 11.

صفحه 31
«برخى از مردم هستند كه مى گويند ما به خدا و سراى ديگر ايمان داريم ولى هرگز مؤمن نيستند هر موقع به آنان گفته مى شود در روى زمين افساد نكنيد مى گويند ما اصلاح طلبانيم».
اين بيان گسترده مى رساند كه اين دو حالت (نفاق و تقيه) از نظر ماهيت و هدف با هم تفاوت روشنى دارند. از نظر ماهيت «نفاق» اظهار ايمان و پنهان داشتن كفر است در حالى كه تقيه بر خلاف آن مى باشد.
هدف از نفاق منافق، افساد و براندازى است در حالى كه هدف از تقيه، اصلاح و حفظ جان وناموس ومال است.
در اين جا نظر شما را به آيه ياد شده در زير جلب مى كنيم كه چگونه هدف منافق را در موقع قدرت و تمكن تشريح مى كند، آن جا كه مى فرمايد:
(وَمِنَ النّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَيُشْهِدُ اللّهَ عَلى ما فى قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصام* وَإِذا تَوَلّى سَعى فى الارْضِ لِيُفْسِدَ فِيها وَيُهْلِكَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ وَاللّهُ لا يحِبُّ الْفَسادَ) .1
«گفتار برخى از مردم در زندگى اين جهان، براى تو خوش آيند است و خدا را بر آنچه كه در دل دارند گواه مى گيرند، آنان بدترين دشمنان مى باشند زيرا اگر مصدر كار شدند كوشش مى كنند در روى زمين فساد كنند وكشت وزرع ونسل و فرزندان را به فساد بكشند و خدا فساد را دوست نمى دارد».
در اين جا نكاتى را يادآور مى شويم:
1. احاديثى از حضرت صادق (عليه السلام)پيرامون تقيه وارد شده است كه آن را از نظر ماهيت و اهداف به صورت روشن بيان مى كند. تقيه از نظر امام صادق (عليه السلام)سپر مؤمن است كه با آن شر را از خود دفع مى كند چنان كه

1 . بقره/204 و 205.

صفحه 32
مى فرمايد: «التقية جنة المؤمن».1
و در حديثى ديگر مى فرمايد: «اصحاب كهف» ايمان را پنهان و شرك را اظهار كردند و از اين جهت داراى دو پاداش گرديدند.
اين دو حديث ماهيت تقيه را توضيح مى دهد كه آن عبارت از اين است كه مرد با ايمان به خاطر اهدافى، ايمان خود را پنهان مى دارد، و كفر را اظهار مى كند، و در حقيقت از تقيه به عنوان سپر بهره مى گيرد.
و نيز امام صادق (عليه السلام)در حديثى ديگر يكى از اهداف تقيه را مطرح مى كند و مى فرمايد: «تقيه از آن نظر تشريع شده است كه به وسيله آن خونها محفوظ بماند».2
2. ممكن است گفته شود در برخى از روايات موضوعى به نام «ذولسانين» مطرح گرديده و از آن نكوهش شده است و هدف از آن، اين است كه زبان ظاهرى با زبان باطنى مخالف باشد، در اين صورت چگونه مى توان تقيه را توجيه كرد در حالى كه فرد تقيه گر نيز به يك معنى «ذولسانين» است.
پاسخ اين سؤال روشن است زيرا آن نوع «دورويى» بد ونكوهيده است كه هدف از آن سودجويى و كسب مقام و يا آسيب رسانى به ديگرى باشد، ولى اگر فردى از اين «دورويى» براى حفظ جان و ناموس و مقام خود بهره بگيرد نه تنها نكوهيده نيست بلكه در مواردى از نظر عقل لازم و واجب مى باشد.
3. غالباً منافق در قرآن به آن گروه گفته مى شود كه اظهار ايمان مى كنند، و در باطن كافرند، ولى احياناً به گروه ديگرى نيز گفته مى شود كه در

1 . وسائل الشيعة: ج11، صفحات 460، 476 و 482.
2 . وسائل الشيعة: ج11، صفحات 460، 476 و 482.

صفحه 33
اعماق دل به حقانيت اسلام و آورنده آن پى برده اند، امّا برترى طلبى ها و تعصب هاى جاهلى مانع از آن است كه در ظاهر به آن اعتراف كنند و اين افراد نيزبه گونه اى منافق مى باشند زيرا ظاهر آنان با آنچه كه در اعماق دل دارند يكسان نيست، و قرآن درباره اين افراد مى فرمايد:
(وَجَحَدُوا بِها وَاسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَعُلُوّاً...) .1
«دلايل نبوت پيامبر ما را به خاطر برترى طلبى ها و ستم جويى ها انكار كردند ولى در باطن به صحت آن يقين داشتند».

عبداللّه بن اُبىّ، مرد شماره يك حزب نفاق

شبكه مخفى نفاق در مدينه و تاكتيكهاى آن

پس از گسترش اسلام، در مدينه وحومه آن، گروهى كه به خاطر گرايش مردم به آيين توحيد، منافع مادى آنها، به مخاطره افتاده بود، و در خود قدرت مقابله و رويارويى با آيين جديد را نمى ديدند، به فكر افتادند با تشكيل يك شبكه زيرزمينى در فرصت مناسبى ضربت خود را بر پيكر آيين جديد وارد سازند، و محيط مدينه را به وضع گذشته خود بازگردانند، در رأس اين گروه دو نفر به نام هاى «عبداللّه بن ابى» و «ابوعامر» قرار داشتند دومى كمى پس از انتشار اسلام در مدينه، به طرز مرموزى به مكه گريخت، و پس از فتح مكه، به طائف و از آنجا به شام رفت و تا زنده بود، حزب را از دور رهبرى مى كرد.

1 . نمل/14.

صفحه 34
عداوت و دشمنى اين دو نفر جاى شگفت نيست، زيرا هر انسان مادى بالأخص مادى اخلاقى، دشمن معنويت مى باشد و از نداى آزادى، ناراحت مى گردد. شگفت در گرايش فرزندان اين دو منافق به آيين اسلام است، گرايشى كه در راه آن، سر از پا نشناخته و با تمام توان در راه آن جان بازى مى كردند، و از جانبازان و پيش مرگان راه حق و حقيقت به شمار مى رفتند، و به حق مى توان آنان را مصداق بارز :(يُخْرِجُ الحَىَّ مِنَ المَيِّتِ...) 1 :«زنده را از مرده بيرون مى آورد» شمرد.
اينك توضيحى در اين قسمت:
1. «حنظله» فرزند منافق شماره دو،در جريان جنگ اُحد، وضع بس شگفت آورى داشت در حالى كه پدرش ابوعامر همراه مشركان از مكه به سرزمين اُحد آمده بود، ولى فرزند او حنظله در صف مجاهدان اسلام شمشير مى زد، عواطف پدرى و فرزندى او را از گرايش به حق و از كشيدن شمشير بر چهره منافق باز نداشت.
او با دختر «عبداللّه بن ابى» مرد شماره يك نفاق، ازدواج كرده بود، شب زفاف او، با حركت مسلمانان از مدينه به سرزمين «اُحد» مصادف بود اوبا استجازه از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)يك شب در مدينه توقف كرد، و فرداى آن روز بستر شهادت را بر حجله عروس ترجيح داد و بامدادان، با نوعروس خود وداع نمود، و به سرزمين احد، ميعادگاه عاشقان «لقاء اللّه» شتافت و پس ازنبردى قهرمانانه نقش زمين گرديد، و روح او به جهان ابديت پيوست، از آنجا كه او پيش از انجام غسل جنابت، به ميدان شتافته بود، پس از شهادت، فرشتگان

1 . روم/19.

صفحه 35
آسمان او را غسل دادند، از اين جهت او را «غسيل الملائكه» خواندند.1
«حنظله» فرزند «ابو عامر»، و «جميله» دختر « عبداللّه بن ابى» بودند، هر اندازه كه پدر آندو نسبت به اسلام كينه مىورزيدند، اين دو نفر به اسلام و آورنده آن عشق مىورزيدند.
«جميله» همسر «حنظله» بود كه در جنگ احد به شهادت رسيده ، وقتى «حنظله» با عروس خود خواست وداع كند فوراً او چهار نفر را به خانه خود دعوت كرد و آنان را گواه گرفت كه ديشب مراسم عروسى انجام گرفته و ميان دو دلباخته راه خدا، آميزش رخ داده است آنگاه افزود: ديشب در عالم رؤيا ديدم كه آسمان شكافت وحنظله بالا رفت، آنگاه آسمان به هم پيوست و من از اين رؤيا فهميدم كه شوهرم فردا در بستر شهادت خواهد افتاد و روان او به جهان بالا خواهد رفت و شربت شهادت خواهد نوشيد.
يكى از فرزندان عبداللّه بن ابى كه از دل باختگان اسلام و شيفته رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)بود، بسيار اصرار مىورزيد كه پدر ايمان بياورد و دست از نفاق بردارد، روزى به رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)پيشنهاد كرد كه اجازه دهد آب وضوى او را جمع كند، و آن را به پدر بنوشاند شايد از اين راه در او دگرگونى حاصل شود او اين برنامه را انجام داد ولى اثر نبخشيد.
عبداللّه بن ابى بارها در مجالس انصار سخنان تندى، پشت سر پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)مى گفت و مى افزود: فرزند «ابى كبشه»2 (كنايه از پيامبر ) وضع ما را دگرگون و ناراحت ساخت فرزند وى از شنيدن سخنان پدر برافروخته شد

1 . اسد الغابة:2/59; بحار:20/57.
2 . ابى كبشه، كنيه يكى از نياكان پيامبر است.

صفحه 36
سرانجام از پيامبر اجازه خواست كه به زندگانى پدر خاتمه بخشد پيامبر اجازه نداد و به او گفت: تو در حقّ او پيوسته نيكى كن.

سرزمين شوره زار

اصرار فرزند عبداللّه در هدايت پدر اثر نبخشيد و اين مرد پيوسته درخواب و خيال سلطنت بود و تصور مى كرد كه روزى فرا مى رسد كه او در رديف شاهان «غسانى»، «منذرى»، «كندى» و «عينى» قرار خواهد گرفت و هر موقع به تاج زرين خود كه به دست هنرمندان اوس و خزرج ساخته شده بود مى نگريست وضع او آشفته تر مى گشت وكينه هايش دو چندان مى شد.
تنها بذر سالم و يا تلاش هاى باغبان، در رشد، بذر كافى نيست، بلكه لياقت وشايستگى زمين، شرط اساسى آن است و قرآن مجيد به اين نكته اشاره مى كند و مى فرمايد:
(وَالْبَلَدِ الطِّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَالَّذِى خَبُثَ لا يَخْرُجُ إِلاّ نَكِداً كَذلِكَنُصَرِّفُ الآياتِ لِقَوم يَشْكُرُونَ).1
«گياه در سرزمين پاكيزه به امر پروردگار خود، مى رويد امّا در سرزمين هاى بدطينت وشوره زار، جز گياه بى ارزش وناچيز نمى رويد اين گونه آيات را براى افراد سپاسگزار شرح مى دهيم».
براى آشنايى با روحيات كثيف مرد شماره يك نفاق خوب است به اين فراز از تاريخ توجه كنيد:

1 . اعراف/58.

صفحه 37

بازرگانى با نواميس

روزى كه زنا تحريم گشت، شغل «عبداللّه بن ابى» بهره كشى از كنيزانى بود كه آنها را خريده بود، و پيوسته آنها را در اختيار جوانان قرار مى داد و از اين طريق سودى به دست مى آورد وقتى آيات تحريم زنا نازل شد، و اين عمل شنيع به كلى قدغن گرديد، او از شغل خود دست برنداشت و به حرفه كثيف خود همچنان ادامه مى داد.
كنيزان وى كه در رنج روحى عظيمى به سر مى بردند حضور رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)رسيدند و او را از جريان آگاه ساختند و افزودند كه فرزند «ابى» آنها را بر اين عمل زشت مجبور مى سازد در حالى كه آنان مى خواهند از اين به بعد، با عفت و پرهيزگارى به سر برند در اين موقع آيه ياد شده در زير فرود آمد:
(...وَلا تُكْرِهُوا فَتَياتِكُمْ عَلَى الْبِغاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً لِتَبْتَغُوا عَرَضَالْحَياةِ الدُّنْيا...) .1
«دختران جوان خود را آنگاه كه خواهان پاكدامنى هستند به خاطر مال دنيا، به زنا وادار نكنيد».2
آيا انتظار داريد كه روحيه مردى كه با ناموس زنان بدبخت تجارت مى كرد و از اين طريق به گردآورى ثروت مى پرداخت، با نوشيدن آب وضوى پيامبر دگرگون گردد، و آيات الهى در خانه دل او، روشنى پديد آورد.

1 . نور/33.
2 . مجمع البيان:4/141; الدر المنثور:5/46 مدرك اخير يادآور مى شود كه نام كنيزان او «مسيكه، اميمه ومعاذه» بود.

صفحه 38
قرآن درباره اين مرد وپيروان او مى گويد:
(وَإِذا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسامُهُمْ وَإِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَولِهِمْ كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ...) .1
«هنگامى كه آنان را مى بينى، شكل و قيافه آنها تو را به شگفت مى آورد و اگر سخن بگوييد (بر اثر قيافه حق به جانبى كه به خود مى گيرند) تو را به سخنان خود جلب مى نمايند، گويى چوب هايى هستند كه به ديوار تكيه داده شده اند».
جمله (خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ) بيانگر حال امثال عبداللّه بن ابى است كه در برابر منطق قرآن بسان چوب خشك به ديوار تكيه كرده وكوچك ترين حركت و انفعالى از خود نشان نمى دادند.

آمار اعضا و شبكه پنهانى نفاق

«عبداللّه بن ابى»، بر شرك و بت پرستى خود باقى بود، تا جنگ «بدر» رخ داد و قدرت و نيرومندى سربازان اسلام در معركه، بر حزب منافق قطعى گشت،از اين جهت چاره نديد جز اين كه از طريق «نفاق» عضو جامعه اسلامى گردد و با تظاهر به اسلام، شبكه سرّى را كه در آن مسلمان نماها و مشركان و يهودان مدينه، عضويت داشتند بگرداند.
تاريخ، اسامى گروهى از اعضاى اين حزب سرى را ضبط كرده است و از حادثه جنگ «اُحد» كه عبداللّه بن ابى با سيصد نفر از نيمه راه بازگشتند و از شركت در نبرد، سرباز زدند2 ومسلمانان را رها كردند، كاملاً استفاده مى شود

1 . منافقون/4.
2 . سيره ابن هشام:2/64: پيامبر با يك گروه هزار نفرى از مدينه بيرون رفت وعبداللّه با يك سوم آن جمعيت، از نيمه راه به مدينه بازگشت.

صفحه 39
كه او توانسته بود يك شبكه سيصد نفرى را در دل جامعه اسلامى پديد آورد و آنها را به تجسس دركارهاى مسلمانان و مداخله و خرابكارى در امور آنان وادار سازد.

كوشش مجدد براى هدايت او

غور و بررسى در شأن نزول آيات نشان مى دهد كه ياران رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)، در جلب علاقه «عبداللّه» كوشش فراوانى داشتند، روزى گروهى از ياران پيامبر، از او درخواست كردند كه به ملاقات وى برود، شايد توجه او را به اسلام جلب كند، رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)در حالى كه بر مركبى سوار شده بود و مسلمانان اطراف او را گرفته بودند راه خانه او را در پيش گرفت.
وقتى پيامبر با او روبرو شد او نه تنها به شرايط ساده مهمان نوازى عمل نكرد حتى نتوانست كينه و عداوت خود را نسبت به پيامبر پنهان دارد فوراً بدبويى پشگل مركب رسول خدا را بهانه كرد و عقب رفت در اين موقع يك نفر از انصار به مقابله برخاست وگفت مدفوع اين حيوان از تو خوش بوتر است و همين جمله سبب شد كه دو گروه به جان يكديگر بيفتند و در اين مورد آيه ياد شده در زير فرود آمد:
(وَإِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنيِنَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما...) .1
«اگر دو گروه از افراد با ايمان با هم به نبرد برخيزند، ميان آنان سازش برقرار كنيد».2
نه تنها اسلام او،يك اسلام مصلحتى بود، حتى گروهى از اعضاى اين

1 . حجرات/9.
2 . مجمع البيان:5/132; الدر المنثور:6/90.

صفحه 40
شبكه كه پيش از او نيز به اسلام تظاهر مى كردند اسلام نفاقى بود و بعيد نيست كه اين تظاهر از طرف ياران او به منظور دست يابى بر اسرار و رموز كارهاى جامعه اسلامى صورت مى گرفت تا به موقع مانند جاسوسان، ضربه هاى خود را بر پيكر اسلام وارد سازند.
اكنون ببينيم كه اين شبكه در طول حيات سياسى اسلام در زمان پيامبر چگونه بر ضد منافع مسلمين تلاش وكوشش مى كرد و چگونه پيامبر نقشه هاى آنان را به هم مى زد.

صفحه 41

2

تاكتيك هاى حزب نفاق در نبرد «بدر»

و يهوديان «قين قاع»

آيات موضوع

1.(وَإِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قالُوا آمَنّا وَإِذا خَلَوْا إِلى شَياطِينِهِمْ قالُوا إِنّا مَعَكُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِءُونَ) . (بقره/14)
2.(إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَالَّذِينَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَّ هؤُلاءِ دينُهُمْ وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ فَإِنَّ اللّهَ عَزيزٌ حَكِيمٌ) (انفال/49)
3.(وَإِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَالَّذِينَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللّهُ وَرَسُولُهُ إِلاّ غُرُوراً)(احزاب/12)

ترجمه آيات

1.«هر موقع به افراد با ايمان روبه رو شوند مى گويند، ما نيز ايمان آورديم وقتى با شيطان هاى خود خلوت مى كنند مى گويند ما بر آيين شما هستيم، افراد با ايمان را مسخره مى كنيم».
2.«آنگاه كه منافقان و افراد بيمارگونه مى گفتند: آيين مسلمانان، آنان را فريب داده (و تصور مى كنند كه مى توانند با سپاه نيرومند قريش درافتند و پيروز شوند)

صفحه 42
ولى هركس بر خدا توكل كند، خداوند با قدرت وحكيم است».
3.«آنگاه كه منافقان و بيمارگونگان مى گفتند كه خدا وپيامبر او ما را فريب داده اند (و نويد پيروزى جز فريب چيزى نيست)».

تفسير موضوعى آيات

پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)در رمضان سال دوم هجرت، در سرزمين «بدر» با سيصد و سيزده نفر كه سلاح برنده آنان «ايمان» و «عشق به پيروزى آيين حق» يا «شهادت در راه خدا» بود، در برابر سپاه مجهز قريش كه از نظر نفرات چند برابر سپاه اسلام بود و در ميان آنها «صد سواره نظام زره پوش» وهشتصد پياده نظام كه تا دندان زير سلاح رفته بودند، وجود داشت، قرار گرفت و نبرد به خاطر برترى سلاح «ايمان» به نفع اسلام تمام گرديد و سپاه قريش با دادن هفتاد كشته و هفتاد اسير، پا به فرار نهادند و شكوه ديرينه خود را از دست دادند، اكنون ببينيم كه نقش «حزب نفاق» در اين نبرد و سرگذشت يهودان «بنى قين قاع» چه بود؟

1. تضعيف روحيه سپاه اسلام

نقش حزب نفاق پيش از آغاز نبرد ايجاد رعب و ترس و تضعيف روحيه مسلمانان بود و قرآن در آيه اى به اين نوع از نيرنگ اشاره مى كند و مى فرمايد:
(إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَالَّذِينَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَّ هؤُلاءِ دينُهُمْ وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ فَإِنَّ اللّهَ عَزيزٌ حَكِيمٌ) .1
«آنگاه كه منافقان و افراد بيمارگونه مى گفتند: آيين مسلمانان، آنان را فريب داده

1 . انفال/49.

صفحه 43
(و تصور مى كنند كه مى توانند با سپاه نيرومند قريش درافتند و پيروز شوند) ولى هركس بر خدا توكل كند، خداوند با قدرت وحكيم است».
تاريخ به طور دقيق محل گفتار آنان را در جنگ «بدر» تعيين نمى كند و اين كه اين گروه در چه زمانى به تضعيف روحيه ها مى پرداختند، همين اندازه مى توان گفت كه اين كار، نخستين كار تخريبى آنان در اين نبرد سرنوشت ساز بود و مى خواستند روحيه ها را ضعيف وناتوان سازند.1
تضعيف روحيه ها، كار پيوسته منافقان بود، و در جنگ «احزاب» به اين عمل دست زدند، آنجا كه قرآن از آنان نقل مى كند:
(وَإِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَالَّذِينَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللّهُ وَرَسُولُهُ إِلاّ غُرُوراً) .2
«آنگاه كه منافقان و بيمارگونگان مى گفتند كه خدا وپيامبر او ما را فريب داده اند (و نويد پيروزى جز فريب چيزى نيست)».

2. شايعه سازى بر ضد پيامبر

آنگاه كه نبرد به نفع مسلمانان پايان يافت پيامبر «عبداللّه بن رواحه» و«زيد بن حارثه» را مأمور نمود كه بر شتر مخصوص پيامبر سوار شوند و به سرعت خود را به مدينه برسانند و مسلمانان را از پيروزى اسلام بر كفر آگاه سازند وقتى «عبداللّه» در بخش بالاى مدينه و«زيد» در بخش پايين آن، خبر

1 . سيوطى در «الدر المنثور»:3/191 مى گويد: مقصود گروهى از مردم مدينه است كه بدون عذر موجه در نبرد شركت نكردند و اين نقل، محل تضعيف روحيه را، هنگام حركت مسلمانان از مدينه معرفى مى كند.
2 . احزاب/12.

صفحه 44
پيروزى اسلام و سالم بودن پيامبر و كشته شدن گروهى و اسير گشتن گروه ديگرى از مشركان را، به سمع مسلمانان مى رسانيدند «كعب اشرف» كه از طرف پدر عرب، و از طرف مادر يهودى بود وبا حزب نفاق سر وسرى داشت گفت: اگر اين گزارش راست باشد بايد زير زمين بهتر از روى آن باشد.
انتشار خبر پيروزى، حزب نفاق را سخت لرزاند ولى باز دست از شيطنت خود برنداشته و به يكى از ياران صميمى رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)«ابو لبابه» گفتند: جريان به گونه ديگر است و مسلمانان پا به فرار نهاده اند و محمّد كشته شده و نشانه قتل محمد شتر او است كه «زيد» بر آن سوار شده و از ترس نمى داند كه چه مى گويد.
«اسامه» فرزند «زيد» مى گويد از گفتگوى آن منافق با «ابولبابه» آگاه شدم فوراً خود را به حضور پدر رسانيدم و گفتم واقعاً جريان همان طور است كه تو مى گويى، گفت: به خدا سوگند آرى، در اين موقع من با روحيه اى قوى و نيرومند راه را بر آن منافق بستم وگفتم: چرا بر ضد اسلام شايعه سازى مى كنى؟ به همين زودى تو را معرفى مى كنم، تا به سزاى كردار خود برسى، منافق در حالى كه در وحشت فرو رفته بود گفت: آنچه را كه گفتم منهم از كسى شنيده ام.1

3. اغفال مسلمانان از طريق كمك هاى جزئى

پيروزى چشم گير مسلمانان در نبرد «بدر» سبب شد كه رئيس منافقان «عبداللّه بن ابى» به اسلام تظاهر كند، و در پوشش اسلام نفاقى، خود را از آسيب حفظ نمايد وسرانجام حزب «سرى» را بهتر رهبرى كند.

1 . سيره ابن هشام:1/642 و643; سيره حلبى:2/193و194.

صفحه 45
او براى فريب دادن پيامبر، به خدمات مادى تظاهر مى كرد و در جنگ بدر وقتى عباس عموى پيامبر، اسير گشت و با دادن مبلغى آزاد شد و اسلام آورد، پيامبر خواست او را با پيراهنى بپوشاند، از آنجا كه او مرد بلند قدى بود پيراهنى كه متناسب با اندام او باشد، پيدا نشد در اين موقع عبداللّه كه خود نيز مانند او بلند قد بود پيراهن خود را در اختيار پيامبر نهاد تا عموى خود را با آن بپوشاند1 تا از اين طريق پرده اى بر اعمال گذشته خود بيفكند و تمايلات مسلمانان را بر خود جلب نمايد.

4. حمايت از دشمنان در غزوه بنى قين قاع

«قين قاع» يكى از سه قبيله يهود بود كه در داخل مدينه زندگى مى كردند، و خبر شكست قريش در ميدان نبرد سخت آنان را وحشت زده كرد و جنگ سرد را بر ضدّمسلمانان آغاز كردند.
پيامبر خواست نخست آنان را پند دهد تا از جنگ سرد بر ضدّ اسلام دست بردارند از اين جهت همه آنان را در بازار مخصوص خودشان گرد آورد و چنين گفت: از بلايى كه قريش را در سرزمين «بدر» فرا گرفت بترسيد شما مى دانيد كه من پيامبر و فرستاده خدا هستم و اين را در كتاب هاى خود مى خوانيد ولى غرور شماها را سخت گرفته است.
يهود در سايه غرور، و به خاطر عدم شناخت صحيح از جامعه اسلامى رو به پيامبر كردند و گفتند: تو فكر مى كنى كه ما مانند قوم تو قريش هستيم، غرور دامن تو را نگيرد و تو با گروهى نبرد كردى كه به رموز جنگ آشنا نبودند و

1 . سيره حلبى:2/209.

صفحه 46
اگر با ما روبرو شوى، در اين موقع مرد جنگ را باز مى شناسى.1
اين گستاخى باز براى پيامبر وياران او قابل تحمل بود ولى آنان دست به كارى زدند كه عهدشكنى خود را آشكار ساختند و آن اين كه زن يكى از انصار كالايى را براى فروش به بازار «بنى قين قاع» آورد و نزد مغازه يك زرگر يهودى نشست، يهوديان بازار خواستند به هر حيله اى شده است روى او را باز كنند ولى آن زن امتناع ورزيد، زرگر، پايين جامه زن را به پشت او گره زد، آنگاه زن از جاى خود برخاست، قسمتى از بدن او نمايان گشت و زن، مورد تمسخر جوانان يهودى قرار گرفت آن زن فرياد كشيد، ناگهان مرد مسلمانى به زرگر حمله برد و او را كشت، يهوديان بى درنگ بر آن مرد مسلمان تاختند و او را كشتند بستگان آن مقتول، مسلمانان را به فرياد رسى دعوت كردند وجريان بالا گرفت.
به طور مسلّم مسأله هتك ناموس به تنها كافى است كه گروهى را به هم بريزد تا چه رسد كه قتل انسانى نيز به آن ضميمه گردد از اين جهت يهوديان بنى قين قاع احساس خطر كردند و مغازه هاى خود را بستند و به خانه هاى خود كه در ميان قلعه بلند و محكمى بود پناه بردند، تحصن در قلعه نشانه موضع گيرى و مخالفت مستقيم آنان با رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)بود.
در اين موقع دو نفر ازسران خزرج كه با گروه «بنى قين قاع» در دوران جاهليت پيمانى داشتند حضور پيامبر رسيده و سخنانى به شرح زير ياد كردند:
«عبادة بن صامت» رو به رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)كرد وگفت: اى پيامبر خدا

1 . سيره ابن هشام:2/47 وسيره حلبى:2/220 و در مدرك اخير آمده است كه پيامبر اين سخنان را هنگام محاصره آنان در دژ خويش بيان كرد، ولى آنچه ابن هشام ضبط كرده است دقيق تر است زيرا بعيد است افراد محاصره شده يك چنين گستاخى كنند.

صفحه 47
من از پيمانى كه با آنان بسته ام به سوى خدا و پيامبر اوپناه مى برم، خدا و پيامبر او و افراد با ايمان را دوست مى دارم.
ولى دست نفاق و عداوت با اسلام از آستين «عبداللّه بن ابى» در عين تظاهر به اسلام درآمد و گفت: من از پيمانى كه با يهود بسته ام دورى نمى جويم، من از حوادث آينده خائف و ترسناكم پيامبر به او فرمود: تو نيز مانند عباده، پيمان خود را از آنها بازگير ولى عبداللّه بن ابى با سماجت بيشتر اصرار داشت كه پيامبر، پيمان او را با اين گروه محترم شمارد و از كيفر آنان صرف نظر كند.
مسلمانان به فرمان پيامبر پانزده شبانه روز از نيمه شوال تا آغاز ذى القعده سال دوم هجرت، دژ آنها را محاصره كردند و در اين نبرد پيامبر پرچم را به دست حمزة بن عبدالمطلب سپرد.
در اين موقع رئيس حزب نفاق به دفاع از آنان برخاست و به صورت بس زننده به شفاعت از آنان پرداخت وگفتگويى به شرح زير ميان او و پيامبر درگرفت:
عبداللّه: درباره هم پيمانان من به نيكى رفتار كن آنگاه از پشت سر دست در جيب زره رسول خدا كرد.
رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)از اين كار بى ادبانه خشمگين شد و گفت: واى بر تو مرا رها كن.
عبداللّه: من رها نخواهم كرد تا در حقّ آنان نيكى كنى و من از حوادث آينده مى ترسم كه تو در يك روز همه آنها را درو كنى.
پيامبر: خدا يهودان بنى قين قاع وعبداللّه را از رحمت خود دور كند سپس فرمود: آنان را بگير، خدا اين كار را بر تو مبارك نكند آنگاه دستور داد كه يهودان

صفحه 48
بنى قين قاع زير فرماندهى «عبادة بن صامت» در ظرف سه روز مدينه را ترك كنند.
اين بار عبداللّه نيز به شفاعت برخاست و تصميم گرفت به حضور رسول خدا برسد ولى ياران پيامبر به او اجازه ورود ندادند و پس از يك درگيرى كوچك كه منجر به مجروح شدن صورت ابى شد، او مأيوسانه برگشت.
شگفت اين جا است كه يهود موقع خروج از مدينه از زحمات عبداللّه بن ابى تقدير كرده و گفتند: ما در شهرى كه با (ابو حباب) چنين رفتار شود زندگى نمى كنيم.1
در اين موقع آيه اى در ستايش «عبادة بن صامت» و آياتى در نكوهش از كار حزب نفاق فرود آمد:
قرآن درباره «عباده» چنين مى فرمايد:
(وَمَنْ يَتَوَلَّ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ).2
«هركس خدا و رسول او و افراد با ايمان را دوست بدارد، حزب خدا، پيروز است».
آياتى كه درباره نكوهش حزب نفاق وارد شده است چنين است:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا اليَهُودَ وَالنَّصارى أَوْلياءَ بَعْضُهُمْ أَولياءُ بَعْض وَمَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللّهَ لا يَهْدِى الْقَومَ الظّالِمينَ).3
«اى افراد با ايمان يهود و نصارى را به دوستى نگيريد آنان برخى دوستدار برخى

1 . سيره ابن هشام:2/48ـ 49; سيره حلبى:2/222.
2 . مائده/56.
3 . مائده/51.

صفحه 49
ديگرند و هر كس از شما آنان را دوست بدارد به حقيقت از آنها مى باشد خدا افراد ستمگر را دوست نمى دارد».
(فَتَرَى الَّذِينَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يُسارِعُونَ فيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشى أَنْ تُصيبَنا دائِرَةٌ فَعَسَى اللّهُ أَنْ يَأْتِىَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْر مِنْ عِنْدِهِ فَيُصْبِحُوا عَلى ما أَسَرُّوا فى أَنْفُسِهِمْ نادِمينَ) .1
«آن گروه ازمسلمانان كه در دلهاى آنها بيمارى است (منافقان) در دوستى با آنان شتاب مى كنند ومى گويند مى ترسيم كه مبادا در گردش روزگار آسيبى به ما برسد، اميد است كه خدا براى مسلمانان پيروزى پيش بياورد ويا امر ديگرى (عزت مسلمانان را تضمين كند) منافقان آنچه را در دل پنهان كرده اند پشيمان گردند».
(وَيَقُولُ الَّذِينَ آمَنُوا أهؤُلاءِ الَّذِينَ أَقْسَمُوا بِاللّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ إِنَّهُمْ لَمَعَكُمْ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فَأَصْبَحُوا خاسِرينَ).2
«اهل ايمان مى گويند آيا اين گروه منافقان كه با جديت و مبالغه سوگند ياد مى كردند كه از شما هستيم (چگونه پرده رياى آنان دريده شد) اعمال آنان باطل گشت، سخت زيانكار شدند».

5. تظاهر به ايمان

تظاهر به ايمان يكى از اصول «نفاق» است تظاهرى كه هرگز يك مسلمان واقعى، به خود اجازه نمى دهد كه مانند آن خودنمايى كند.
مفسران مى گويند:
رئيس حزب نفاق پيوسته به دار و دسته خود تعليم مى داد كه در برابر

1 . مائده/52.
2 . مائده/53.

صفحه 50
مسلمانان به اسلام تظاهر كنند و خود عبداللّه روزى عملاً اين شيوه نفاق را پياده كرد آنگاه كه با گروهى از ياران رسول خدا روبرو شد در حالى كه اطراف او را، اعضاى حزب فرا گرفته بود، رو به يك يك اصحاب رسول خدا كرد و هر يك را به نوعى ستود، ابى بكر را يار غار پيامبر شمرد و عمر را بزرگ قبيله «بنى عدى» ياد كرد، وقتى به على رسيد گفت: آفرين بر پسر عم رسول خدا و داماد او و سرور قبيله بنى هاشم پس از پيامبر.1
امام على (عليه السلام)كه هيچ گاه در برابر نفاق سكون و سكوت را بر خود اجازه نمى داد، رو به عبداللّه كرد و فرمود: از خدا بترس، از در نفاق وارد مشو، افراد منافق بدترين مردم روى زمين هستند.
مرد شماره يك نفاق با كمال سماجت، پاسخ گفت و به على يادآور شد كه چرا چنين مى گويى ايمان وعقيده ما به اسلام، بسان ايمان وعقيده شما است وقتى ياران پيامبر از آنان فاصله گرفتند او رو به اعضاى حزب كرد و گفت: همان طور كه ديديد من با آنان برخورد كردم شما نيز چنين برخورد كنيد بايد آنان را در ظاهر ستود و در باطن از آنها جدا بود.
در اين مورد دو آيه ياد شده در زير فرود آمد:2
(وَإِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قالُوا آمَنّا وَإِذا خَلَوْا إِلى شَياطِينِهِمْ قالُوا إِنّا مَعَكُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِءُونَ) .3
«هر موقع به افراد با ايمان روبه رو شوند مى گويند، ما نيز ايمان آورديم وقتى با شيطان هاى خود خلوت مى كنند مى گويند ما بر آيين شما هستيم، افراد با ايمان را مسخره مى كنيم».

1 . الدر المنثور:1/31. در اين مدرك رد على (عليه السلام) بر عبداللّه وارد نشده است ولى آن را مؤلف «النفاق والمنافقون » نقل كرده است.
2 . الدر المنثور:1/31. در اين مدرك رد على (عليه السلام) بر عبداللّه وارد نشده است ولى آن را مؤلف «النفاق والمنافقون » نقل كرده است.
3 . بقره/14.

صفحه 51

3

خيانت هاى حزب نفاق در جنگ احد

آيات موضوع

1.(ما كانَ اللّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّى يَميزَ الْخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَما كانَ اللّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِوَلكِنَّ اللّهَ يَجْتَبِى مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ فَآمِنُوا بِاللّهِ وَرُسُلِهِ وَإِنْ تُؤْمِنُوا وَتَتَّقُوا فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظيمٌ) (آل عمران/179)
2.(فَما لَكُمْ فِى الْمُنافِقينَ فِئَتَيْنِ وَاللّهُ أَرْكَسَهُمْ بِما كَسَبُوا أَتُريدُونَ أَنْ تَهْدُوا مَنْ أَضَلَّ اللّهُ وَمَنْ يُضْلِلِ اللّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبيلاً) (نساء/88)
3.(إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَالَّذِينَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَّ هؤُلاءِ دِينُهُمْ...)(انفال/49)
4.(...وَفِيكُمْ سَمّاعُونَ لَهُمْ...) (توبه/47)

ترجمه آيات

1.«هرگز خداوند جامعه مؤمنان را بر آن حالتى كه هستند، باقى نمى گذارد، مگر اين كه ناپاك را از پاك جدا سازد، و هرگز خدا شما را از امور پنهانى مطلع

صفحه 52
نمى كند، مگر از رسولان خود كسانى را كه بخواهد برمى گزيند به خدا و پيامبران او ايمان بياوريد و پرهيزگارى را پيشه خود سازيد براى شما است پاداش بزرگ».
2.«چه رخ داده است كه درباره منافقان دو گروه شديد. خداوند افكار آنان را به خاطر اعمال خويش وارونه ساخته است(حق را تميز نمى دهند) آيا مى خواهيد كسى را كه خدا او را گمراه ساخته است، راهنمايى كنيد، هركس را خدا گمراه كند براى او راه نجاتى نيست».
3.«آنگاه كه منافقان وكسانى كه در دل آنان بيمارى شرك هست و گفتند: افراد با ايمان را آيين آنها مغرور ساخته است».
4.«و در ميان شما افراد دهن بين كه پيوسته گوش به حرف منافقان وكافران مى دهند، موجود است».

تفسير موضوعى آيات

«نفاق» پرده اى است كه منويات و ضماير «منافق» را مى پوشاند و تا حادثه تكان دهنده اى پيش نيايد، پرده نفاق كنار نمى رود، و چهره واقعى منافق شناخته نمى شود، و سرانجام مؤمن از منافق جدا نمى گردد.
اعضاى حزب «نفاق» در مدينه وحومه آن، تا شوال سال سوم هجرت، در پوشش «دورويى» و «دوچهره اى»زندگى مى كردند و افراد حزب درست شناخته نمى شدند، ولى رويداد غزوه «احد» اين پرده را كنار زد، و اكثريت قريب به اتفاق آنان، براى مسلمانان شناخته گرديدند وحقيقت وحى الهى، تحقق پذيرفت. آنجا كه درباره ماجراى «جنگ اُحد» مى فرمايد:
(ما كانَ اللّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَما كانَ اللّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِوَلكِنَّ اللّهَ يَجْتَبِى مِنْ

صفحه 53
رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ فَآمِنُوا بِاللّهِ وَرُسُلِهِ وَإِنْ تُؤْمِنُوا وَتَتَّقُوا فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظيمٌ).1
«هرگز خداوند جامعه مؤمنان را بر آن حالتى كه هستند، باقى نمى گذارد، مگر اين كه ناپاك را از پاك جدا سازد، و هرگز خدا شما را از امور پنهانى مطلع نمى كند، مگر از رسولان خود كسانى را كه بخواهد برمى گزيند به خدا و پيامبران او ايمان بياوريد و پرهيزگارى را پيشه خود سازيد براى شما است پاداش بزرگ».
درست است كه در حادثه «بنى قين قاع» پرده از چهره رئيس حزب، به نام «عبداللّه بن ابى»كنار رفت امّا اين بازشناسى مربوط به شخص اول حزب بود، و هرگز اعضاى آن به خوبى شناخته نشدند ولى در حادثه «احد» مشت آنان باز شد، و خيانت آنان آشكار گرديد، و مسلمانان فهميدند كه اين گروه در ميان جامعه با ايمان، جز خيانت و كارشكنى هدف ديگرى ندارند و در حقيقت گفتار قرآن (حَتّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ) جامه عمل پوشيد.
اينك مشروح رويداد:

قريش در كنار كوه اُحد

رزمندگان اسلام در نبرد «بدر» ضربه شكننده اى بر ارتش «قريش» وارد ساختند، و سرانجام ارتش با دادن هفتاد كشته، و هفتاد اسير پا به فرار نهاد و با رسوايى جبران ناپذيرى به مكه باز گريخت.
ابوسفيان« فرعون مكه» براى تشديد حس «انتقام جويى» هر نوع گريه و زارى را ممنوع ساخت، تا در فرصت مناسب راه مدينه را در پيش گيرد و انتقام

1 . آل عمران/179.

صفحه 54
خون كشتگان بدر را باز ستاند.
از اين جهت، ارتش قريش به فرماندهى ابوسفيان با تجهيزات بسيار كافى در روز چهارشنبه دوازدهم ماه شوال سال سوم1 در شمال مدينه در «وادى عقيق» در دامنه كوه اُحد مستقر گرديد اين نقطه بر اثر نبودن نخلستان ومسطح بودن زمين، براى فعاليت نظامى آماده تر بود، و به همين جهت مدينه از اين سمت بيشتر آسيب پذير بود.
در حالى كه پيامبر، از طريق عموى خود، «عباس» از تصميم قريش آگاه شده بود2 امّا براى تحقيق بيشتر، فرزندان «فضاله » را به نام هاى «انس» و «مونس» به بيرون مدينه روانه كرد، و عصر روز پنجشنبه، پيشروى سپاه دشمن به سوى مدينه براى پيامبر مسلم گرديد، ارتش اسلام از حمله شبانه دشمن بيم داشت از اين جهت گروهى پاسدارى خانه پيامبر ومسجد و دروازه هاى شهر را بر عهده گرفتند تا روز روشن فرا رسيد و شوراى نظامى به فرمان پيامبر تشكيل گرديد.

اختلاف نظر در نحوه دفاع

در شوراى نظامى، در نحوه دفاع اختلاف نظر پديد آمد و مجموع آرا به دو اصل، بازگشت مى كرد:
1. قلعه دارى: مسلمانان از مدينه بيرون نروند و مردان در كوچه ها تن به تن بجنگند، و زنان از بالاى بام ها و برجها، روى دشمن سنگ بريزند اين نظريه را «عبداللّه بن ابى» رئيس حزب نفاق پيشنهاد كرد و بيش از حد روى آن

1 . تاريخ الخميس:1/431، به نقل از سيره ابن اسحاق.
2 . تاريخ الخميس:1/430 وغيره.

صفحه 55
پافشارى مى نمود و مى گفت: مدينه تاكنون فتح نشده، و هر موقع دشمن برما روى مى آورد، ما از اين راه بر آنها پيروز مى شديم.
2. دفاع در بيرون شهر: رزمندگان و دلاوران، به بيرون مدينه بروند و به دفاع بپردازند زيرا براى آنان عيب و ننگ است كه در داخل شهر بمانند و دست روى دست بگذارند تا دشمن به آنها روى بياورد آنگاه به دفاع بپردازند.
اين نظريه را، انصار و يا جوانان آنان تأييد مى كردند و بيش از همه افسر رشيد اسلام حمزه بر اين نظريه اصرار مى كرد. وبراى پايان بخشيدن به ماجرا و هر نوع گفتگو، رو به پيامبر كرد و گفت: به خدايى كه قرآن بر تو نازل كرده است، غذا نخواهم خورد، تا با دشمن در بيرون مدينه نبرد كنم.
سرانجام نظريه دوم برگزيده شد و پيامبر با آن موافقت كرد، و به داخل خانه رفت، زره را پوشيد، و شمشير حمايل كرد، سپرى به پشت انداخت و كمانى به شانه آويخت و نيزه اى به دست گرفت و از خانه بيرون آمد.

ارزيابى نظريه نخست

شكى نيست كه نظريه «قلعه دارى» اگر هم در مواقع ديگر نتيجه بخش بود در آن شرايط مقرون به مصلحت نبود، بلكه كاملاً خطرناك بود.
اوّلاً: مسلمانان با پيروزى چشم گير خود در جنگ بدر، افتخاراتى كسب كرده بودند كه مايه اعجاب دوست و دشمن شده بود تا آنجا كه دشمن از دادن ضايعات، پا به فرار نهاده و شكست فاحشى خورده بود، حالا همان دشمن شكست خورده، با نيروهاى تازه نفس، آهنگ مدينه كرده است، اگر در اين شرايط مسلمانان در كنج خانه بنشينند و دست روى دست بگذارند، و براى

صفحه 56
دفاع از زنان كمك بگيرند، زهى دور ازروح سلحشورى خواهد بود كه د رجنگ «بدر» آن را به ثبوت رسانيده بودند.
ثانياً: نبرد در داخل «مدينه» كه بخشى از خانه هاى آن مى توانست براى دشمن، مأمن و پناهگاهى باشد، بسيار خطرناك بود، هيچ بعيد نبود اعضاى حزب نفاق در گرماگرم نبرد، وسيله تسلط دشمن را بر شهر فراهم سازند و به راهنمايى و كمك دشمن داخلى، بر نقاط حساس شهر مسلط گردند، و تلفات سنگينى بر مسلمانان وارد آورند.
به خاطر چنين پيش بينى بود كه عموى پيامبر راه بحث و مذاكره پيرامون نحوه دفاع را بست، و با سوگندى كه خورد، تكليف را يك سره ساخت.
تحليل ياد شده، ايجاب مى كند كه نظريه پيامبر در دفاع نيز همين بوده باشد ولى ابن هشام مى نويسد: پيامبر خروج از مدينه و جنگ در خارج شهر را دوست نمى داشت.1
حلبى در سيره خود مى گويد: توقف در مدينه و دفاع از خود شهر نظريه بزرگان صحابه از مهاجر وانصار بود ولى اصرار جوانانى كه در جنگ بدر شركت نكرده و عاشق نبرد با دشمن بودند، بر خروج از شهر سبب شد كه رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)از نظريه نخست منصرف گردد و نظريه جوانان را مقدم دارد.
ولى همين حلبى در چند سطر بعد يادآور مى شود كه انصار با نظريه «حمزه» موافق بودند.2
با توجه به تحليل گذشته، مى توان در اصالت اين نوع نقل ها شك و

1 . سيره ابن هشام:2/13.
2 . سيره حلبى:2/231.

صفحه 57
ترديد كرد، بالأخص كه هرگز پيامبر مصالح عامه را از نظر دور نمى داشت، به خاطر اصرار چند جوان، مصلحت را زير پا نمى گذارد.
اعتماد به چنين نقل ها حاكى از عدم شناخت پيامبر است رسول گرامى رئيس عادى نيست كه به خاطر افكار عمومى، مصالح را ناديده بگيرد و بر خلاف آن، صحه بگذارد.
اميرمؤمنان(عليه السلام)مى فرمايد:
«فَوَاللّهِ ما غُزِىَ قَومٌ فى عُقْرِ دارِهِمْ إِلاّ وَقَدْذَلُّوا».1
«به خدا سوگند آن گروه كه در خانه بنشينند و دشمن بر سر آنها بريزد، قطعاً خوار و ذليل شده اند».
پيشنهاد «عبداللّه بن ابى» مصداق گفتار على (عليه السلام)است كه مى خواست دشمن بر سر مسلمانان بريزد و در داخل خانه با آنان بجنگد و هيچ بعيد نبود كه اعضاى حزب نفاق اعم از مسلمان نما و متحدان آنان از يهود به عنوان ضد انقلاب داخلى، از دشمن حمايت كند.

نقشه ديگر رئيس حزب نفاق

ستونى از يهود در نيمه راه

چشم پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)در مسير خود به سوى «اُحد» به گروهى افتاد كه جدا از مسلمانان به صورت يك ستون نظامى در حال حركت به سوى اُحد بودند وقتى شناسايى شدند، معلوم گرديد كه همگى يهودى و ازهم پيمانان

1 . نهج البلاغة، خطبه 6.

صفحه 58
رئيس حزب نفاق مى باشند، و به عنوان دفاع از«مدينه» مسلح شده و رهسپار جبهه نبرد مى باشند پيامبر فرمود آيا آنان اسلام آورده اند؟ گفتند: خير، فرمود:ما را نيازى به آنان نيست، من هرگز از كافر و مشرك كمك نمى گيرم، به همگان فرمان دهيد كه به سوى مدينه بازگردند.
در اين جا پرسشى مطرح است و آن اين كه يهودان مدينه مى دانستندكه قريش كارى بامدينه ندارند، وهدف آنان جز گرفتن انتقام از مسلمانان، سپس بازگشت به مكه، چيز ديگرى نيست، در اين صورت چه معنى داشت كه يهودان مدينه به عنوان دفاع از شهر، آن هم بدون اجازه پيامبر مسلح شوند وبه موازات ارتش اسلام به سوى جبهه حركت كنند، وبالأخص كه همگى از هم پيمانان «عبداللّه بن ابى» بودند اين جا است كه تحليل گر تاريخ مى تواند، بر نقطه بس حساسى انگشت بگذارد، وحضور آنان را در جبهه، نقشه خائنانه اى از ناحيه رئيس حزب نفاق بر ضدّمسلمانان در صحنه نبرد بداند، و گويا مى خواستند با برنامه بس حساب شده اى در لحظات خاصى به قريش بپيوندند، و مسلمانان را از پاى درآورند وپيامبر با درايت خاصى از جريان آگاه گرديد، و همه را تحت عنوان اين كه من از كافر ومشرك كمك نمى گيرم، به شهر بازگردانيد.

گواهى روشن بر اين طرح

صرف نظر از اين كه قرائن گذشته، تحليل ياد شده را تأييد مى كند، گواه ديگرى در متن تاريخ است كه مى تواند شاهد گوياى اين مطلب باشد و آن اين كه «عبداللّه بن ابى» با اعضاى حزب نفاق در ركاب پيامبر شركت كرده وعازم

صفحه 59
جبهه بود وقتى واكنش پيامبر را از نزديك درباره هم پيمانان او از يهود مشاهده كرد چيزى نگذشت كه در نقطه اى به نام «بواط» كه باغستانى ميان «مدينه» و «اُحد» بود با سيصد تن، از منافقان از ارتش رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)جدا شد و آهنگ مدينه كرد و هر چه شخصيتى مانند «عبداللّه» پدر «جابر» كه خود مانند او از سران قبيله خزرج بود، او را پند داد، نپذيرفت و به بهانه اين كه پيامبر رأى آن جوانان را بر نظريه او مقدم داشت از شركت در جهاد سرباز زد.1
آيا يك چنين عكس العمل پس ازبازگردانيدن ستون نظامى يهودان چه معنايى مى تواند داشته باشد، جز اين كه رئيس حزب نفاق با عقب رانده شدن يهوديان از شركت در صحنه نبرد، طرح خود را ناكام ديد، و به شكست خود مطمئن گشت و دانست كه باقى مانده حزب نفاق را ياراى پياده كردن نقشه و طرح او نيست از اين جهت مسأله گزينش نظريه جوانان را بهانه كرد و از نيمه راه بازگشت و در برابر اصرار پدر «جابر» كه از ارتش اسلام جدا نشود گفت: من مى دانم جنگى رخ نمى دهد و اگر چنين جريانى پيش آيد، در كنار شما خواهم بود.
اين نوع سخنان و پريدن از شاخه اى به شاخه ديگر حاكى از نقشه عميقى است كه خوشبختانه جامه عمل نپوشيد.
قرآن به عمل زشت حزب نفاق و گفتگوى منافقان با پدر «جابر» اشاره مى كند و در اين مورد مى فرمايد:
(...وَقيلَ لَهُمْ تَعالَوْا قاتِلُوا فى سَبيلِ اللّهِ أَوِ ادْفَعُوا قالُوا لَوْ نَعْلَمُ قِتالاً لاتَّبَعْناكُمْ هُمْ لِلْكُفْرِيَومَئِذ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلإيمانِ يَقُولُونَ

1 . سيره حلبى:2/223; تاريخ الخميس:2/423.

صفحه 60
بِأَفْواهِهِمْ ما لَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ وَاللّهُ أَعْلَمُ بِما يَكْتُمُونَ).1
«به افراد منافق گفته شد كه بياييد در راه خدا نبرد كنيد و يا در كنار ما قرار گيريد و دفاع نماييد گفتند اگر بدانيم كه نبردى رخ مى دهد به دنبال شما مى آييم، آنان در آن روز به كفر از ايمان نزديك تر بودند، در زبان آنچه را كه در دل ندارند، مى گويند، خدا به آنچه در دل پنهان مى دارند، آگاه است».
هنگام بازگشت «عبداللّه» با اعضاى حزب، در ميان ارتش اسلام اختلاف خطرناكى پديد آمد و طايفه هاى «بنوحارثه» از «اوس» و «بنوسلمه» از «خزرج» به هم پريدند. گروه نخست گفتند: بايد با اين دشمن داخلى بجنگيم، گروه دوم به خاطر هم قبيله اى، به حمايت از او برخاستند و براى يك ارتش چيزى خطرناك تر از اختلاف و دودستگى نيست، آن هم در لحظه اى كه دشمن تا نزديكى هاى ديوار خانه آنها آمده باشد.
قرآن مجيد در اين مورد مى فرمايد:
(فَما لَكُمْ فِى الْمُنافِقينَ فِئَتَيْنِ وَاللّهُ أَرْكَسَهُمْ بِما كَسَبُوا أَتُريدُونَ أَنْ تَهْدُوا مَنْ أَضَلَّ اللّهُ وَمَنْ يُضْلِلِ اللّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبيلاً) .2
«چه رخ داده است كه درباره منافقان دو گروه شديد. خداوند افكار آنان را به خاطر اعمال خويش وارونه ساخته است(حق را تميز نمى دهند) آيا مى خواهيد كسى را كه خدا او را گمراه ساخته است، راهنمايى كنيد، هركس را خدا گمراه كند براى او راه نجاتى نيست».
بازگشت رئيس حزب نفاق با ياران و همفكران خود اثر بس بدى در ارتش اسلام گذارد، زيرا نه تنها با آنان از نيمه راه بازگشت، بلكه گروهى را نيز

1 . آل عمران/167.
2 . نساء/88.

صفحه 61
به بازگشت دعوت كرد و نزديك بود كه دو گروه، از ارتش از نيمه راه بازگردند1 قرآن در اين مورد مى فرمايد:
(إِذْ هَمَّتْ طائِفَتانِ مِنْكُمْ أَنْ تَفْشَلا وَاللّهُ وَلِيُّهُما وَعَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِالْمُؤْمِنُونَ) .2
«به ياد آر زمانى را كه دو گروه تصميم گرفتند كه سستى نشان دهند و از نيمه راه بازگردند خدا ناصر و كمك آنها است افراد با ايمان به خداوند توكل مى كنند».
سرانجام پيامبر با هفتصد تن 3 رهسپار منطقه احد گرديد، وبه سخت ترين نبرد، در حساس ترين لحظات تن داد، ولى هرگز ارتش اسلام با بازگشت «عبداللّه» با سيصد تن، از وجود منافق پاك نشد.
و همانها بودند كه وسايل شكست ارتش اسلام را در نبرد اُحد فراهم آوردند و تفصيل اين قسمت را مى خوانيد.

خيانت حزب در رويداد اُحد

بامداد روز هفتم شوال در سال سوم هجرى، سپاه حق، در سرزمين «اُحد» در برابر لشگر شرك قرار گرفت، ارتش اسلام نقطه اى را اردوگاه خود قرار داد كه از پشت سر به يك مانع طبيعى يعنى كوه اُحد محدود مى گشت ولى در

1 . مجمع البيان:1/495: برخى از مفسران مى گويند آيه مربوط به اختلاف طايفه هاى بنو حارثه وبنو سلمه است ولى اين نظر صحيح نيست و صحيح همان است كه در بالا نگاشته شد زيرا در آن لحظه از اين دو گروه فقط يك گروه، سستى نشان داد، نه هر دو گروه و ظاهر اين آيه اين است كه هر دو گروه سستى نشان دادند.
2 . آل عمران/122.
3 . تاريخ الخميس:1/422 وغيره.

صفحه 62
وسط كوه «اُحد»، شكاف وبريدگى خاصى قرار داشت كه احتمال مى رفت، لشگر دشمن، كوه اُحد را دور بزند، و از وسط آن شكاف، در پشت اردوگاه اسلام، ظاهر گردد، و از پشت سر مسلمانان را مورد حمله قرار دهد.
پيامبر براى دفع اين خطر، دسته تيراندازى، روى تپه مستقر ساخت و به فرمانده آنها «عبداللّه بن جبير» چنين گفت: شما با پرتاب تير، دشمن را برانيد، نگذاريد با دور زدن اين كوه، از پشت سر وارد ميدان گردد و ما را غافل گير سازد، شما هرگز اين جا را ترك نكنيد، خواه ما در نبرد پيروز شويم يامغلوب گرديم.
بخارى مى نويسد: پيامبر فرمود: هرگاه ديديد كه مرغان هوا ما را مى ربايند از جاى خود حركت نكنيد تا من به شما اجازه دهم و اگر ديديد كه دشمن را مغلوب كرديم باز در همين جا مستقر باشيد تا فرمان من به شما برسد.1
با اين سفارش اكيد رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)، گروه تيرانداز با فرمان مؤكد پيامبر مخالفت ورزيدند، زيرا در نخستين لحظات نبرد كه پيروزى نصيب مسلمانان گرديد تيراندازان تپه «دهليز» را به بهانه اين كه، ديگر نيازى به حفاظت اين نقطه نيست، سنگر را خالى كردند و دشمن شكست خورده با يك گردش دورانى سريع، از نقطه بريدگى كوه وارد ميدان شد و مسلمانان را از پشت سر مورد حمله قرار داد، و آنچه نبايد رخ بدهد رخ داد وخسارتى كه در اين نبرد بر مسلمانان وارد شد در هيچ يك از نبردها وارد نشد.
شكى نيست كه سپاه اسلام با بازگشت «عبداللّه» از نيمه راه از وجود

1 . تاريخ الخميس:1/423.

صفحه 63
منافقان پاك سازى نشده بود، و هيچ بعيد نيست كه فتنه انگيزانى از منافقان در ميان نگهبانان تپه، سبب شكست گرديده باشند،و به اغواى چنين افرادى، سربازان اسلام آن جا را تخليه كرده و راه را براى افراد دشمن باز گذاردند و سرانجام فرمانده آنان با ده نفر كه تا آخرين توان، استقامت ورزيدند، و سنگر را ترك نكردند، به دست دشمن كشته شدند و راه براى كشتار سربازان اسلام كه همگى غافلگير شده بودند، باز شد.
گواه روشن بر وجود منافقانى در ميدان نبرد آيه ياد شده در زير است آنجا كه مى فرمايد:
(ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ أَمَنَةً نُعاساً يَغْشى طائِفَةً مِنْكُمْ وَطائِفَةٌ قَدْأَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ يَظُنُّونَ باللّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِيَّةِ يَقُولُونَ هَلْ لَنا مِنَ الأَمْرِ مِنْ شَىء قُلْ إِنَّ الأَمْرَكُلَّهُ للّهِ يُخْفُونَ فى أَنْفُسِهِمْ ما لا يُبْدُونَ لَكَ يَقُولُونَ لَوْ كانَ لَنا مِنَ الأَمْرِ شَىْءٌ ما قُتِلْنا هيهُنا قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فى بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلى مَضاجِعِهِمْ وَلِيَبْتَلِىَ اللّهُ ما فى صُدُورِكُمْ وَلِيُمَحِّصَ ما فى قُلُوبِكُمْ وَاللّهُ عَليمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ).1
«خداوندپس از غم و اندوه(در شب پس از حادثه) خواب وآرامش بخشى فرستاد كه گروهى از شماها را فرا گرفت ولى گروهى از شما كه در خواب فرو نرفتند، در فكر جان خود بودند، درباره خدا، گمان هاى باطل بسان گمان هاى دوران جاهليت داشتند و مى گفتند: آيا چيزى از پيروزى نصيب ما مى شود، بگو پيروزى ها به دست خدا است آنان آنچه را كه در دل پنهان مى دارند براى تو آشكار نمى كنند، مى گويند اگر ما ، نصيبى ازپيروزى داشتيم، در اين جا كشته

1 . آل عمران/154.

صفحه 64
نمى شديم ، بگو اگر در خانه هاى خود قرار بگيريد آنان كه براى آنها كشته شدن نوشته شده است از خانه هاى خود به سوى قتلگاه خود بيرون مى آيند و اين براى اين است كه خداوند آنچه در سينه هاى شما هست بيازمايد وآنچه در دل از ايمان داريد، خالص گرداند وخداوند ازآنچه در دل داريد آگاه است».
دقت در مفاد اين آيه وضع روحى گروهى ازياران پيامبر را روشن مى سازد اينك به نكات آيه، اشاره مى كنيم:

وضع روحى گروهى ازسربازان (منافقان)

برخى از مفسران مى گويند:اين خواب آرامش بخش، در شب بعد از حادثه اُحد رخ داد، در حالى كه برخى ديگر آن را مربوط به روز حادثه مى دانند و مى گويند، موقعى كه سربازان اسلام در پيچ و تاب جراحات به سر مى بردند، اين چنين خواب آرامش بخش به آنان دست داد ولى آنچه مهم است اين است كه بدانيم اين خواب به گواه لفظ ( منكم)گروه خاصى را فرا گرفت نه همه را.
گروه نخست، گروه با ايمان بودند كه آرامش روحى را از دست نداده بودند، و ترس ووحشت فضاى روح آنان را فرا نگرفته بود، طبعاً توانستند از اين خواب كوتاه (نعاس) بهره ببرند.
گروه دوم به خاطر فقدان يا ضعف ايمان، در وحشت فرو رفته بودند وخواب به ديدگان آنها راه نيافت، زيرا وحشت و ترس يكى از عوامل بى خوابى است، و آيه صفات گروه دوم را به شرح ياد شده در زير تشريح مى كند و هدف ما تشريح صفات و حالات اين گروه است.
الف. (...قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ...) به فكر جان خود بودند، تا خود را

صفحه 65
از دم مرگ كه در كمين آنها بود، رها سازند، و هرگز به فكر اسلام و مسلمانان نبودند.
ب. (...يَظُنُّونَ بِاللّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِيَّةِ...)
«درباره خدا گمان هايى، بسان گمان هاى دوران جاهليت مى بردند».
ظاهر جمله اين است كه آنان درباره خود خدا گمان بد داشتند و در مرحله نخست، همين معنى به ذهن انسان تبادر مى كند، مثلاً آنان درباره اصل وجود خدا شك و ترديد كردند ولى به طور مسلم اين معنى مقصود نيست زيرا عرب جاهلى درباره خدا شك و ترديد نداشت وبازگشت به دوران جاهليت هرگز موجب شك در اصل وجود خدا نمى گردد بلكه مقصود يكى از دو احتمال ياد شده در زير است.
1. خداوند به پيامبر خود، وعده پيروزى داده بود و اين كه آيين اسلام بر تمام آيين ها پيروز مى گردد1 ولى اين گروه با مشاهده شكست در ميدان نبرد، تصور كردند كه اين نويد بى اساس و دروغ بوده است.
اين تنها جنگ «اُحد» نيست كه دشمن چنين مى انديشد، بلكه در نبرد «حديبيه» كه پيامبر رهسپار زيارت خانه خدا گرديد و احتمال برخوردنظامى با قريش در ميان بود، منافقان پنداشتند كه پيامبر در اين نبرد كشته مى شود وپرونده شريعت بسته مى گردد و در سوره فتح آيه هاى ششم و دوازدهم چنين آمده است:
(وَيُعَذِّبَ الْمُنافِقينَ وَالْمُنافِقاتِ وَالْمُشْرِكينَ وَالْمُشْرِكاتِ الظّانِينَ بِاللّهِ ظَنَّ السَّوْءِ...) .

1 . >>...لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ<< (صف/9).

صفحه 66
«تا مردان و زنان منافق و مشرك را معذب سازد كه درباره خدا گمان بد دارند».
(بَلْ ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ يَنْقَلِبَ الرَّسُولُ وَالْمُؤْمِنُونَ إِلى أَهْلِيهِمْ أَبَداً وَزُيِّنَ ذلِكَ فى قُلُوبِكُمْ وَظَنَنْتُمْ ظَنَّ السَّوءِ وَكُنْتُمْ قَوْماً بُوراً) .
«بلكه گمان كرديد كه بار ديگر پيامبر و افراد با ايمان به خانواده خود باز نمى گردند و اين مطلب در نظر شما خوب جلوه كرد و گمان بد برديد و شما گروه فاسدى بوديد».
خلاصه مفاد گمان آنان اين بود كه به همين زودى، پرونده اسلام بسته مى شود و سران آنان كشته مى گردند ووعده هاى الهى داير بر پيروزى اسلام همگى بى اساس است.
در اين معنى محور گمان بد تخلف خدا از وعده هاى خود مى باشد نه حقانيت پيامبر و نه حقانيت آيين او.
2. آنان تصور مى كردند كه آيين حق بايد پيوسته با نصر و پيروزى توأم باشد و زمام پيروزى به دست پيامبر بر حق سپرده گردد ولى با مشاهده شكست در جنگ و نبرد، در صحت و استوارى نبوت پيامبر تشكيك كردند و آن را باطل و بى اساس انگاشتند.
خدا در انتقاد از اين نظر در همين مورد و موارد ديگر يادآور مى شود كه پيروزى در دست خدا است نه در دست پيامبر چنان كه در فراز «د» خواهد آمد.
ج. (...يَقُولُونَ هَلْ لَنا مِنَ الأَمْرِ مِنْ شَىْء...) .
«آيا پس از اين شكست باز براى ما پيروزى هست».
بنابراين احتمال مقصود از (الأمر) پيروزى است چنان كه مقصود از امر

صفحه 67
در جمله بعدى نيز همين است.1
د. (قُلْ إِنَّ الأَمْرَ كُلَّهُ للّهِ) .
بگو غلبه و پيروزى در دست خدا است نه در دست پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)و خدا براى پيروزى اسباب و مسبباتى معين كرده است كه هر كس از آن طريق وارد شود پيروزى از آن اوست و هركس اسباب آن را ناديده بگيرد شكست در كمين او خواهد بود و شما اسباب پيروزى را ناديده گرفته و به فرمان فرمانده خود گوش نداديد و راه را براى ورود دشمن باز گذارديد آيا با اين وضع خواهان پيروزى هستيد.
اگر خدا پيامبران خود را در مواردى ازجانب غيب كمك مى كند اين كار يك جريان استثنايى است وگرنه پيروزى ها و شكست هاى پيامبران تابع سنت هاى الهى است كه در جهان مقرر داشته است.
هـ.(...يُخْفُونَ فى أَنْفُسِهِمْ ما لا يُبْدُونَ لَكَ يَقُولُونَ لَوْ كانَ لَنا مِنَ الأَمْرِ شَىْءٌ ما قُتِلْنا هيهُنا...).
اين جمله دو احتمال دارد:
1. مقصود از «امر» همان حقانيت واستوارى آيين اسلام باشد و اين كه اگر ما بر حق بوديم در اين جا كشته نمى شديم وشكست در اين معركه نشانه نااستوارى نبوت و پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)و آيين اوست.
2. اين جمله اشاره به نظريه خودشان است كه در شوراى نظامى مطرح

1 . احتمال دارد مقصود از «امر» همان حقانيت و استوارى آيين پيامبر باشد يعنى آيا پس از اين همه شكست مى توان گفت كه ما بر حق هستيم و پيامبر بر حق بوده و آيين او آيين استوارى است، زيرا اگر ما بر حق بوديم شكست نمى خورديم و اگر پيامبر بر حق بود شكست نمى خورد. در اين احتمال مقصود از «امر» همان حقانيت است.

صفحه 68
كردند و گفتند كه به جاى نبرد در بيرون شهر، در خود شهر بمانند و از آن دفاع كنند و اكنون يادآور آن مسأله مى شوند ومى گويند: اگر اختيار با ما بود و پيامبر به حرف ما گوش مى داد در اين جا كشته نمى شديم.
آنان در اين گفتار، ادعاى آشنايى با عوامل مرگ داشتند، ومى گفتند كه پيروزى از سخنان آنان، افراد را از مرگ نجات مى بخشد.
خدا در مقام انتقاد از اين نظريه يادآور مى شود و مى فرمايد:
(...قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فى بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلى مَضاجِعِهِمْ...) .
«بگو اگر شماها در خانه هاى خود مى مانديد آنان كه مرگشان فرا رسيده است از خانه هاى خود بيرون مى آمدند و در آن نقطه كه بايد كشته شوند، قرار مى گرفتند».
اين فراز، پاسخ پندار آنان است و نتيجه آن اين است كه مرگ يك تقدير و سرنوشت الهى است و هرگز كشته شدن شما در معركه «اُحد» نه نشانه نااستوارى نبوت پيامبر و نه نشانه تصميم غير صحيح پيامبر مى باشد.
آنگاه براى اين نبرد و شكست و ثبات گروهى و فرار گروه ديگر، نتيجه ديگرى يادآور مى شود و مى فرمايد:
ز. (...وَلِيَبْتَلىَ اللّهُ ما فى صُدُورِكُمْ وَلِيُمَحِّصَ ما فى قُلُوبِكُمْ...) .
«اين شكست نتيجه ديگرى هم دارد و آن اين است كه در اين نبرد آنچه در سينه ها بود آشكار گشت و پاك از ناپاك و مؤمن از منافق بازشناخته شد».
اين آيه از نظر گروهى از مفسران مربوط به منافقان است و از نظر برخى ديگر مربوط به افراد ضعيف الايمان ازياران پيامبر اكرم مى باشد و در هر حال دقت در مفاد اين آيه حاكى است كه حتى پس از مراجعت عبداللّه بن ابى از

صفحه 69
نيمه راه هنوز ارتش پيامبر پاكسازى نشده و در ميان آنان منافق و ضعيف الايمان فراوان بوده است.
از نظر ما بعيد نيست كه اين آيه نيز مربوط به باقى مانده از منافقان باشد كه در ارتش رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)شركت كرده بودند.
آيات ديگر حاكى است كه در ميان ياران رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)علاوه بر اين گروه، دوگروه ديگرى نيز بودند كه از نظر خطر كمتر از حزب منافق نبودند و آن دو گروه عبارتند از:
1. آنان كه قلوب بيمارى داشتند چنان كه مى فرمايد:
(إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَالَّذِينَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَّ هؤُلاءِ دينُهُمْ...).1
«آنگاه كه منافقان وكسانى كه در دل آنان بيمارى شرك هست و گفتند: افراد با ايمان را آيين آنها مغرور ساخته است».
2. دهن بين ها كه قرآن آنها را به نام «سمّاعون» مى خواند و مى فرمايد:
(...وَفِيكُمْ سَمّاعُونَ لَهُمْ...) .2
«و در ميان شما افراد دهن بين كه پيوسته گوش به حرف منافقان وكافران مى دهند، موجود است».

نشر اكاذيب در ميان ارتش اسلام

در گرماگرم نبرد اُحد، مشركى از قريش به نام «ابن قميئه» در ميان ميدان

1 . انفال/49.
2 . توبه/47.

صفحه 70
فرياد زد«محمد» كشته شد، فوراً منافقان در ارتش اسلام به نشر اين دروغ پرداختند و به دنبال آن خواستند كه اراده مسلمانان را سست سازند.
يكى گفت: اگر پيامبر بود كشته نمى شد، به آيين نخست خود باز گرديد، ديگرى گفت: به دنبال «عبداللّه بن ابى» بفرستيد تا از ابوسفيان براى ما امان بگيرد.
برخى ديگر گفتند: محمد كشته شد، به مدينه باز گرديد پيش از آن كه به دست قريش كشته شويد.
تا آنجا كه گروهى راه مدينه را در پيش گرفتند وقتى با «ام ايمن» كه زخميان را پرستارى مى كرد روبرو شدند، او مشتى خاك برداشت و بر صورت آنها پاشيد و گفت شمشيرتان را به من بدهيد و شما مانند زنان، به دنبال نخ ريسى برويد.
در اين ميان شخصيت هايى مانند «انس بن نضر» رو به آنان كرد وگفت: اگر محمد كشته شد، ولى خداى محمد زنده است، برخيزيد و در راهى كه او مى جنگيد، شما نيز نبرد كنيد.
آيه زير پيرامون اين حادثه و استنكار تصميم آنان وارد شده است، آنجا كه مى فرمايد:
(وَما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئاً وَسَيَجْزِى اللّهُ الشّاكِرينَ) .1
«محمد پيامبرى بيش نيست و پيش از او پيامبرانى آمده اند و رفته اند، اگر بميرد يا

1 . آل عمران/144.

صفحه 71
كشته شود به عقب (آيين شرك) باز مى گرديد، هر كس به عقب برگردد، خدا را ضرر نمى رساند، خدا سپاسگزاران را پاداش مى دهد».

شماتت و زخم زبان

منافقان از نشر قتل پيامبر چندان بهره اى نبردند و سرانجام پيامبر به وسيله گروهى جان به سلامت بدر برد، و پيروزى مجدد نصيب مسلمانان گرديد، ولى اين بار زبان به شماتت گشودند و به صورت دلسوزى گفتند:اگر مسلمانان به جنگ و جهاد نمى رفتند و در مدينه مى ماندند، كشته نمى شدند و از اين طريق در تضعيف ايمان و اراده مسلمانان مى كوشيدند، قرآن شماتت و زخم زبان آنان را در آيات ياد شده بازگو مى كند آنجا كه مى فرمايد:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاتَكُونُوا كَالَّذِينَ كَفَرُوا وَقالُوا لاخْوانِهِمْ إِذا ضَرَبُوا فِى الأَرْضِ أَوْ كانُوا غُزّىً لَوْ كانُوا عِنْدَنا ما ماتُوا وَما قُتِلُوا لِيَجْعَلَ اللّهُ ذلِكَ حَسْرَةً فى قُلُوبِهِمْ وَاللّهُ يُحْيى وَيُميتُ وَاللّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ).1
«اى افراد با ايمان مانند كافران نباشيد آنگاه كه برادران آنها به مسافرت مى رفتند و يا در جهاد شركت مى كردند، به آنان مى گفتند: اگر نزد ما بودند نمى مردند وكشته نمى شدند(شما اين سخنان را نگوييد) و اين حسرت را بر دل آنها بگذاريد خداوند زنده مى كند و مى ميراند، خداوند به آنچه انجام مى دهيد بينا است».
اثر تخريبى اين سخنان، آن هم به صورت دلسوزى، قابل توصيف نيست از اين جهت قرآن به شدت از آن انتقاد مى كند كه مبادا يك چنين انديشه در ميان سربازان رسوخ كند.

1 . آل عمران/156.

صفحه 72
قرآن بار ديگر اين شماتت را از زبان منافقان نقل مى كند و مى فرمايد:
(الَّذِينَ قالُوا لاِخْوانِهِمْ وَقَعَدُوا لَوْ أَطاعُونا ما قُتِلُوا قُلْ فَادْرَؤُا عَنْ أَنْفُسِكُمُ الْمَوتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ).1
«آنانند كه به برادران خود گفتند: اگر آنها از ما پيروى مى كردند كشته نمى شدند بگو (اگر شما مى توانيد مرگ افراد را پيش بينى كنيد) پس مرگ را از خود دور سازيد اگر راست مى گوييد».
منافقان ادعاى برادرى مى كردند، و در لحظه حساس، برادران خود را تنها مى گذاردند، چنان كه جمله (وَقَعَدُوا)حاكى از آن است.
از طرف ديگر ادعاى آگاهى از غيب داشتند و علل مرگ را پيش بينى مى كردند و مى گفتند علت مرگ، سفر و شركت در جهاد است، قرآن در انتقاد از آن مى گويد: برخيزيد علل مرگ را از خود دور كنيد و در چنگال مرگ قرار نگيريد، آيا چنين توانايى داريد؟

رأفت و مهربانى

با اين همه تخريب و كارشكنى، خداوند پيامبر را به رحمت و رأفت و رفتار عاطفى با كليه كسانى كه در اُحد پا به فرار نهادند، امر كرد، خواه منافق و خواه ضعيف الايمان آنجا كه مى فرمايد:
(فَبِما رَحْمَة مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنْتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَولِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْلَهُمْ وَشاوِرْهُمْ فِى الأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلينَ) .2

1 . آل عمران/168.
2 . آل عمران/159.

صفحه 73
«در پرتو رحمت خدا بر آنها مهربان شدى و اگر خشن و سنگدل بودى از اطراف توپراكنده مى شدند از آنها درگذر، و درباره آنان از خدا طلب آمرزش بنما و در كارها با آنان مشورت كن هر موقع تصميم گرفتى بر خدا توكل كن و خداوند متوكلان را دوست مى دارد».
چه برنامه عظيم و بزرگى در اين آيه نهفته است، نخست به مزاياى اخلاقى پيامبر اشاره مى كند آنگاه دستور عفو و گذشت از خطاكاران را صادر مى نمايد، بلكه دستور مى دهد كه پا در ميانى كند و از خداوند براى آنان طلب آمرزش نمايد و براى احياى شخصيت آنان، در امور، مشورت كند و سرانجام خود شخصاً تصميم بگيرد وبه خدا توكل نمايد.
به خاطر اين بزرگوارى بود كه پيامبر توانست با وجود چنين خرابكاريها در مدت ده سال، بر كليه مشكلات پيروز گردد.

پررويى رئيس حزب منافقان

نبرد اُحد به پايان رسيد و دشمن به سرزمين خود بازگشت، ونيرومندى ارتش اسلام را لمس نمود، و دشمن سيهروى داخلى، به فكر تجديد موقعيت افتاد كه در يكى از روزهاى جمعه ى پس از جنگ، وقتى رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)خواست خطبه اى ايراد كند، «عبداللّه بن ابى»با كمال پررويى از جايگاه خود برخاست و رو به مردم كرد وگفت:
اى مردم اين پيامبر خدا در ميان شما است، خداوند به وسيله او، شما را عزيز و گرامى گردانيد، او را يارى كنيد، و سخنان او را بشنويد.
گفتن اين سخنان پس از آن همه تخريب، حاكى از وقاحت و سماجت رئيس حزب نفاق است و لذا در يكى ازروزهاى جمعه كه او اين سخن را تكرار

صفحه 74
مى كرد، يكى از ياران رسول خدا دامن لباس او را گرفت وگفت: بنشين تو با آن كردارتان شايسته اين نوع توصيه نيستى، ولى او از اعتراض يك فرد عادى عصبانى شد، و از مسجد بيرون رفت و در درب مسجد با يك فرد انصارى روبرو شد، و ازعلت خروج بى موقع عبداللّه پرسيد، وى در پاسخ گفت:
من در تأييد اين مرد (پيامبر) سخن مى گفتم يك نفر از ياران او بر من پريد، تو گويى من سخن بدى مى گفتم، آن مرد انصارى او را نصيحت كرد وگفت: برگرد پيامبر درباره تو طلب آمرزش كند.
ولى او نتوانست نفاق خود را انكار كند وگفت من به استغفار او نيازى ندارم.1

1 . تاريخ يادآور مى شود كه او در نماز جمعه جايگاه خاصى داشت و مردم به خاطر تأليف قلب و يا دورى از شر وى، مزاحم او نمى شدند و جاى او را نمى گرفتند.(سيره ابن هشام:2/105).

صفحه 75

4

منافقان و سرگذشت «بنى النضير»

تحريك و تهييج دشمنان، وعده و نويد به آنان،
تخلف و فرار از مسؤوليت، تبرى و بيزارى در پرتگاه،
از صفات بارز منافقان است.

آيات موضوع

1.(أَلَمْ تَرَإِلَى الَّذينَ نافَقُوا يَقُولُونَ لإخْوانِهمُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الكِتابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَلا نُطيعُ فيكُمْ أَحَداً أَبَداً وَإِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّكُمْ وَاللّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ) (حشر/11)
2.(لَئِنْ أُخْرِجُوا لا يَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَلَئِنْ قُوتِلُوا لا يَنْصُرُونَهُمْ وَلَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَيُوَلُّنَّ الأَدْبارَ ثُمَّ لا يُنْصَرُونَ) (حشر/12)
3.(لأَنْتُمْ أَشَدُّ رَهْبَةً فِى صُدُورِهِمْ مِنَ اللّهِ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لايَفْقَهُونَ)(حشر/13)

صفحه 76

ترجمه آيات

1.«آيا منافقان را نمى بينى كه به برادران كافر خود از اهل كتاب (يهودان بنى النضير) گفتند: اگر شما اخراج شديد، ما هم به همراهى شما خارج مى شويم، و در راه حمايت از شما از كسى اطاعت نمى كنيم و اگر كار به زد و خورد كشيده شديد، شما را يارى مى كنيم وخدا گواهى مى دهد كه آنان دروغگو هستند».
2.«اگر (يهودان) اخراج شوند، آنها (منافقان) همراه آنها خارج نمى شوند و مدينه را ترك نمى گويند و اگر مورد نبرد قرار گيرند منافقان كمك نمى كنند، و اگر هم يارى كنند فوراً پشت به جنگ كرده وفرار مى كنند آنگاه (يهودان) نصرت نخواهند شد».
3.«منافقان در باطن از شما (مسلمانان) هراس بيشترى دارند تا خدا، اين براى اين است كه آنان گروه نادانند».

تفسير موضوعى آيات

در ماه صفر سال چهارم از هجرت پيامبر، مسلمانى به نام «عمرو بن اميه» خون دو نفر از قبيله «بنى عامر»را ريخت، انگيزه او از قتل اين دو نفر انتقام گيرى از قبيله «بنى عامر» بود كه تصور مى كرد آنان خون چهل معلم قرآن را درمنطقه اى به نام «بئر معونه» ريخته اند، ولى او در اين مورد دچار اشتباه شده بود، زيرا خون اين چهل معلم به وسيله سه تيره از قبيله «بنى سليم» ريخته شده بود و قبيله «بنى عامر» به خاطر امانى كه بزرگ آنان به نام «ابو براء» در حضور پيامبر به معلمان قرآن داده بود، از هر نوع دست درازى خوددارى كرده بودند.
وقتى «عمرو» حضور پيامبر رسيد و جريان را گفت، پيامبر فرمود: بايد

صفحه 77
خون بهاى اين دو نفر را بپردازم، تو كسانى را كشتى كه خون آنها محترم است.1
طايفه «بنى النضير» يكى از سه طايفه يهود بود، كه در محيط مدينه زندگى مى كردند، و با پيامبر، هم پيمان شده، و در آن پيمان، پذيرفته بودند كه هر دوگروه در پرداخت خونبها همديگر را كمك كنند.2
پيامبر به خاطر اين اصل يا به علت ديگر كه در تاريخ منعكس است با ده نفر از ياران خود به قلعه «بنى النضير» رفت تا از آنان در اين مورد كمك بگيرد، آنان در دژ را باز كردند وبا گشاده رويى خاصى، اصرار ورزيدند كه پيامبر وارد اين دژ شود، ولى رسول خدا در بيرون دژ كنار ديوارى نشست و با ياران خود به مذاكره پرداخت و منتظر نتيجه بود، در اين موقع سران بنى نضير تصميم گرفتند كه رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)را در حالى كه در كنار ديوار نشسته بود با پرتاب سنگ بزرگى از بالا، ترور كنند و «عمروبن جحاش» انجام آن را بر عهده گرفت، ولى پيش از انجام كار، فرشته وحى، پيامبر را از نقشه خائنانه آنان آگاه ساخت و رسول خدا جاى خود را به عنوان اين كه مى خواهد كارى انجام دهد و برگردد، ترك گفت و راه مدينه را در پيش گرفت، و ياران پيامبر، پس از تحقيق فهميدند كه پيامبر خدا به مدينه بازگشته است، همگى نيز به مدينه بازگشتند.
رسول خدا هنگام ورود به مدينه با طايفه هاى سه گانه يهود، پيمانى به شرح زير بسته بودند «اين سه گروه متعهد مى شوند كه به ضرر پيامبر و ياران او گامى برندارند، ومسلمانان از زبان و دست آنان در امان باشند، و هرگز سلاح و مركب در اختيار دشمنان آنان نگذارند، و اگر بر خلاف تعهد خود رفتار

1 . سيره ابن هشام:1/590.
2 . سيره حلبى:2/277.

صفحه 78
كردند دست پيامبر در قتل آنان و اسير كردن زنان و فرزندان آنها و ضبط اموال آنان باز خواهد بود و از طرف «بنى النضير» «حُيّى بن أخطب» و از طرف طايفه «بنى قين قاع» «مخريق» و از طرف «بنى قريظه» «كعب بن اسد» امضا كرده بودند.1
اكنون كه گروه بنى النضير پيمان خود را شكستند و بر ترور او تصميم گرفتند وقت آن رسيده است كه پيامبر به متن پيمان عمل كند.
پيامبر رحمت، اقل مجازاتى كه براى آنان قائل شد اين بود كه اين گروه مدينه را ترك گويند، زيرا آنان عملاً ثابت كردند كه همگى مترصد فرصت هستند و در موقع مناسب، ضربت خود را خواهند زد، از اين جهت به فرمان رسول خدا قلعه «بنى النضير» مورد محاصره قرار گرفت و اخطار كرد كه شهر را به مدت ده روز ترك گويند.

نقشه منافقان

به خاطر داريد كه رئيس منافقان «عبداللّه بن ابى» در جريان گروه ديگر از جنايت پيشه گان يهود به نام «قين قاع» چه لجاجتى از خود نشان داد، آنگاه كه پيامبر آنان را وادار به ترك سرزمين مدينه كرد.
اصرار عبداللّه درباره اين گروه به ظاهر قابل توجيه بود، زيرا اين گروه با «خزرجيان» كه خود عبداللّه از آنان است در عصر جاهليت هم پيمان بودند ولى دفاع عبداللّه از گروه «بنى النضير» كه هم پيمانان «اوسيان» كه از مخالفان سرسخت خزرجيان بودند، بسيار شگفت آور است.
علت اصرار او بر اين كار، اين بود كه او احساس مى كرد كه با تخليه

1 . بحار الأنوار:19/110ـ 111.

صفحه 79
محيط مدينه از نيروهاى مخالف، عرصه بر حزب منافق تنگ خواهد گشت و ديگر نخواهد توانست، كارى بر ضد اسلام صورت دهد، از اين جهت چهار تن از سران حزب نفاق كه ابن هشام اسامى آنها را آورده است به طور سرى با سران «بنى النضير» تماس گرفتند، و از آنان خواستند كه سرسختى نشان دهند و خانه هاى خود را ترك نگويند و به آنان قول دادند كه هرگز آنها را تحويل محمد نخواهند داد و اگر جنگ آغاز شود در كنار آنها خواهند جنگيد و اگر به زور از مدينه بيرون روند، آنها نيز بيرون خواهند رفت.
«بنى النضير» فريب وعده هاى توخالى سران نفاق را خوردند، هر چه صبر كردند، خبرى از آنان نشد، و ترس و لرز زندگى آنان را فرا گرفت و نمى دانستند كه چه بكنند.1
حلبى در سيره خود مى نويسد: عبداللّه بن ابى به سران بنى النضير پيامى فرستاد و گفت: از سرزمين خود بيرون نرويد و در دژهاى خود بمانيد، دو هزار مرد نيرومند از قبيله خود و غيره گوش به فرمان من هستند، آنها در لحظه حساس به دژ شما وارد مى شوند، و آخرين فرد آنان پيش از آن كه از «بنى قريظه» و يا از هم پيمانان شما از «غطفان» كمك به شما برسد، آنها از شما دفاع مى كنند، بنى النضير مرعوب، به جسارت آمدند و به پيامبر پيام فرستادند كه ما خانه هاى خود را ترك نمى كنيم، هر تصميمى كه درباره ماها مى توانى بگيرى، بگير!
در ميان گروه بنى النضير مرد عاقل و خردمند و منافق شناسى بود به نام «سلام بن مشكم» وى رو به رئيس قبيله خود فرزند «اخطب» كرد وگفت: ارزش

1 . سيره ابن هشام:2/292.

صفحه 80
جان خود را بدان و فريب وعده هاى عبداللّه بن ابى را نخور، او مى خواهد تو را به ميدان نبرد بكشد تا با محمد نبرد كنى آنگاه خود در خانه بنشيند و تو را رها سازد.
ناتوانى «عبداللّه» از دفاع از تو و قوم تو بسيار روشن است زيرا او كسى را نزد «كعب بن اسد»،(رئيس قبيله بنى قريظه گروه سوم از طوايف يهود مقيم در مدينه) فرستاده تا از ما دفاع كنند، رئيس قبيله پيغام داده كه يك نفر از ما پيمان شكنى نمى كند و او از «بنى قريظه »مأيوس گرديده است.
او در جريان قبيله «بنى قين قاع» از اين وعده هاى توخالى زياد داد، مانند همين وعده اى كه الآن به تو مى دهد و آنها فريب اين مرد را خوردند و اعلام جنگ دادند و سرانجام دژ آنها از طرف مسلمانان محاصره گرديد و هر چه انتظار كشيدند نصرت و كمكى از طرف عبداللّه به آنان نرسيد، بلكه او با كمال آرامى در خانه خود نشست و دست مسلمانان را در تسلط دژ باز گذارد و سرانجام گردن به فرمان «محمد» نهادند.
اومردى است كه به هم پيمانان خود (قين قاع) كمك نكرد آيا ما را كمك مى كند.
من در شگفتم چگونه چشم به كمك او دوخته اى در حالى كه ما در گذشته با هميارى «اوسيان» آنان را با شمشيرهاى خود درو مى كرديم.1
رئيس قبيله، سخن اين مرد دورنگر و منافق شناس را نپذيرفت و بر ماندن خود در دژ اصرار ورزيد تا آنجا كه دژ به وسيله سربازان اسلام به محاصره درآمد در موقع محاصره نيز رئيس حزب نفاق، پيامهاى توخالى به

1 . سيره حلبى:2/278.

صفحه 81
سران بنى النضير مى فرستاد، تا كار به جايى رسيد كه گروهى از بنى النضير، بر سر رئيس داد زدند و گفتند چه شد، وعده هاى فرزند «ابى» سرانجام رئيس براى توجيه وضع خود، مسأله تقدير و سرنوشت را پيش كشيد وگفت: ذلت بر ما يهودان نوشته شده است.

قرآن ووعده حزب نفاق

قرآن در سوره «حشر» سرگذشت گروه «بنى النضير» را مطرح مى نمايد و در ضمن، نقش منافقان را در اين جريان به صورت بس زيبا در ضمن مثلثى تشريح مى كند، اينك متون آيات و ترجمه آنها، آنگاه توضيح برخى از نكات آنها:
(أَلَمْ تَرَإِلَى الَّذينَ نافَقُوا يَقُولُونَ لاخْوانِهِمُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الكِتابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَلا نُطيعُ فيكُمْ أَحَداً أَبَداً وَإِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّكُمْ وَاللّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ) .
«آيا منافقان را نمى بينى كه به برادران كافر خود از اهل كتاب (يهودان بنى النضير) گفتند: اگر شما اخراج شديد، ما هم به همراهى شما خارج مى شويم، و در راه حمايت از شما از كسى اطاعت نمى كنيم و اگر به زد و خورد كشيده شديد، شما را يارى مى كنيم وخدا گواهى مى دهد كه آنان دروغگو هستند».
(لَئِنْ أُخْرِجُوا لا يَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَلَئِنْ قُوتِلُوا لا يَنْصُرُونَهُمْ وَلَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَيُوَلُّنَّ الأَدْبارَ ثُمَّ لا يُنْصَرُونَ).
«اگر (يهودان) اخراج شوند، آنها (منافقان) همراه آنها خارج نمى شوند و مدينه را ترك نمى گويند و اگر مورد نبرد قرار گيرند منافقان كمك نمى كنند، و اگر هم يارى كنند فوراً پشت به جنگ كرده وفرار مى كنند آنگاه (يهودان) نصرت نخواهند شد».

صفحه 82
(لأَنْتُمْ أَشَدُّ رَهْبَةً فى صُدُورِهِمْ مِنَ اللّهِ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ)
«منافقان در باطن از شما (مسلمانان) هراس بيشترى دارند تا خدا، اين براى اين است كه آنان گروه نادانند».
(كَمَثَلِ الشَّيْطانِ إِذْ قالَ لِلإنْسانِ اكْفُرْ فَلَمّا كَفَرَ قالَ إِنِّى بَرىءٌ مِنْكَ إِنِّى أَخافُ اللّهَ رَبَّ الْعالَمينَ) .
«مثل اين منافقان مثل شيطان است آنگاه كه به انسان گفت: كافر شو، او نيز كفر ورزيد، شيطان مى گفت: من از تو بيزارم من ازخداى عالميان مى ترسم».
(فَكانَ عاقِبَتَهُما أَنَّهُما فِى النّارِ خالِدينَ فيها وَذلِكَ جَزاءُ الظّالِمينَ).1
«سرانجام هر دو (شيطان و انسان كافر) اين است كه هر دو در آتش دوزخ مخلد مى باشند اين است سراى ستمگران».
در اين آيات، قرآن از روش منافقان گزارشى مى دهد و مى رساند كه طبيعت نفاق، جز اين نيست كه نويد دهد، وخلف ورزد و اگر روزى هم خواست تظاهر به كمك كند، در لحظات حساس پا به فرار مى گذارد.
او مانند شيطان، دشمن انسانيت و انسان ها است وقتى انسان را بدبخت كرد، خود از او بيزارى مى جويد و كنار مى رود ولى منافق بايد بداند كه اين نوع زيركى ها و تزويرها او را نجات نخواهد داد و بسان شيطان در آتش دوزخ مخلد خواهد بود.
اين آيات، گذشته بر تشريح ماهيت نفاق، بيانگر يك رشته خبرهاى غيبى است كه خود يكى از طرق «اعجاز» قرآن به شمار مى رود.

1 . سوره حشر، آيه هاى: 11، 12، 13، 16، 17.

صفحه 83
قرآن پس از نقل وعده هاى دروغين حزب نفاق، در آيه يازدهم به تكذيب اين وعده ها پرداخته و قاطعانه از پس پرده غيب سه گزارش مهم مى دهد و مى فرمايد:
1. اگر «بنى النضير» مدينه را ترك گويند، حزب نفاق به خاطر آنان مدينه را ترك نخواهند گفت:(لَئِنْ أُخْرِجُوا لا يَخْرُجُونَ مَعَهُمْ...).
2. اگر «بنى النضير» مورد هجوم قرار گيرند، هرگز منافقان آنان را كمك نخواهند كرد:(...وَلَئِنْ قُوتِلُوا لا يَنْصُرُونَهُمْ...) .
3 . اگر چند لحظه به كمك آنان بشتابند پا به فرار مى گذارند: (...وَلَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَيُوَلُّنَّ الأَدْبارَ...) .
آنگاه در آيه هفدهم چهره منافق را با تشبيه به كار شيطان آنچنان زيبا وگويا ترسيم مى كند و آشكار مى رساند كه منافقان تا لحظه اى كه انسان در مخاطره قرار نگرفته با او همراهى مى كنند و در مواقع حساس، آن چهره ديگر را نشان مى دهند و از همكار و همفكر خود ترس و بيزارى مى جويند همچنان كه شيطان نيز داراى چنين خصيصه است.

صفحه 84

5

نقش حزب نفاق در جنگ احزاب

تضعيف روحيه ها; فرار از ميدان نبرد

و دعوت به فرار

آيات موضوع

1.(لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِبَعْضِكُمْ بَعْضاً قَدْ يَعْلَمُ اللّهُ الَّذِينَ يَتَسَلَّلُون مِنْكُمْ لِواذاً فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصيبَهُمْ عَذابٌ أَليِمٌ)(نور/63)
2.(وَإِذْيَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَالَّذِينَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنا اللّهُ وَرَسُولُهُ إِلاّ غُرُوراً)(احزاب/12)
3.(وَإِذْ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ يا أَهْلَ يَثْرِبَ لا مُقامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا وَيَسْتَئْذِنُ فَريقٌ مِنْهُمُ النَّبِىَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ وَما هِىَ بِعَوْرَة إِنْ يُريدونَ إِلاّفِراراً) (احزاب/13)
4.(وَلَوْ دُخِلَتْ عَلَيْهِمْ مِنْ أَقْطارِها ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ لأَتَوْها وَما تَلْبَّثُوا بِها إِلاّ يَسيراً)(احزاب/14)
5.(وَلَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللّهَ مِنْ قَبْلُ لا يُوَلُّونَ الأَدْبارَ وَكانَ عَهْدُ اللّهِ مَسْؤُولاً)(احزاب/15)

صفحه 85

ترجمه آيات

1.«خواندن پيامبر را در ميان خود مانند نداى برخى از شما نسبت به برخى ديگر قرار ندهيد (ادب را رعايت كنيد; خداوند كسانى را كه مخفيانه يكى پس از ديگرى فرار مى كنند، مى داند آنها كه با فرمان او مخالفت مى كنند، از اين بترسندكه فتنه دامن آنها را بگيرد، يا عذاب دردناك به آنها برسد».
2.«آنگاه كه منافقان و كسانى كه در دل هاى آنان بيمارى است مى گويند خدا و رسول او ما را فريب داده اند».
3.«گروهى از منافقان گفتند: اى مردم يثرب (مدينه) اين جا (كرانه خندق) جاى ماندن نيست، به خانه هاى خود بازگرديد و گروهى از آنان از پيامبر اجازه مى گرفتند كه به خانه هاى خود بروند(و عذر مى آوردند) كه خانه ها ى ما ديوار بلند وحفاظى ندارد (آنان دروغ مى گويند) خانه هاى آنها ديوارهاى بلند وحفاظ دارد عذر مى آورند كه از معركه فرار كنند».
4.«اگر سپاه عرب از نواحى مختلف مدينه، وارد شهر گردد و از آنان درخواست بازگشت به شرك نمايد، جز انگشت شمارى درخواست آنان را اجابت مى نمايند».
5.«آنان با خدا پيمان بسته بودند كه از معركه نبرد فرار نكنند پيمان هاى الهى مورد بازخواست قرار خواهد گرفت».

تفسير موضوعى آيات

فعاليت و تلاش هاى حزب «نفاق» در تثبيت و جلوگيرى از تبعيد يهوديان مدينه به نتيجه نرسيد، و سرانجام دو قبيله پيمان شكن از آنان به نام هاى «بنى قين قاع» و «بنى النضير» مدينه را به قصد «شام » و «خيبر» ترك گفتند و در نتيجه حزب نفاق چشم اميد به اعضاى خود، و گروه سوم از

صفحه 86
يهوديان مدينه به نام «بنى قريظه» دوخت. در اين شرايط ناگهان جنگ احزاب به تحريك «يهوديان» تبعيد شده به خيبر، در سال پنجم هجرت رخ داد، و سران «بنى النضير» دست به توطئه جديد زدند و آهنگ مكه كردند و قريش را به نبرد با محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)تحريك نمودند. آتش افروزان جنگ پس از آماده كردن قريش براى نبرد، رهسپار سرزمين «غطفان» شدند و تيره هايى از اين قبيله را به جنگ با مسلمانان بسيح كردند و به آنان قول دادند كه اگر در اين نبرد «قريش» را همراهى كنند، محصول يك سال خيبر به آنان تعلق خواهد داشت. كار در اين جا پايان نيافت قريش هم پيمان خود «بنى سليم»، و «غطفان» نيز هم پيمان خود «بنى اسد» را براى شركت در نبرد همدست كردند و تاريخ حركت تعيين گرديد، ناگهان جمعيت انبوهى از قبايل مختلف عرب، سيل آسا از نقاط مختلف عربستان مدينه را محاصره كردند.1
پيامبر براى جلوگيرى از ورود سپاه عرب به داخل مدينه به كندن خندقى به طول پنج كيلومتر ونيم و پهنا و ژرفاى پنج متر، فرمان داد وبه قسمت آسيب پذير مدينه، با كندن خندق و گماردن مأموران ورزيده و نيرومند، در اطراف خندق، صيانت بخشيد، و قسمت ديگر مدينه به خاطر موانع طبيعى مانند كوه و باغها و اشجار فراوان، چندان نيازى به حفاظت نداشت، و عبور از اين موانع بسيار توان فرسا وبا مشكلات روبرو بود.
ولى با اين همه تدبير، مسلمانان ميان دو دشمن نيرومند قرار گرفته بودند در پيشاپيش سپاه عرب مشرك بود كه در آن سوى خندق فرود آمده بود، و در

1 . سيره ابن هشام:1/214ـ 215، و تاريخ شروع جنگ احزاب ماه شوال از سال پنجم هجرت بوده است.

صفحه 87
پشت سر يهود «بنى قريظه»، ساكن داخل مدينه، قرار داشت و آنان در ظاهر ابراز بى طرفى مى كردند، ولى در باطن، منتظر فرصت بودند كه به كمك نيروهاى خارجى، كار اسلام ومسلمانان را يكسره سازند.
مسلمانان در مدّت محاصره مدينه كه قريب يك ماه طول كشيد، با هوشيارى كامل مدينه را از تجاوز هر دو دشمن حفاظت كردند، به گونه اى كه نه دشمن خارجى توانست از خندق عبور كند، و نه دشمن داخلى توانست دست از پا خطا نمايد: هر چند سر وصدايى به راه انداخت و دشمنى درونى وپاى بند نبودن خود را به پيمان، آشكار ساخت، و سرانجام به كيفر اعمال خود رسيد.
اكنون ببينيم، نقش حزب نفاق، اين ستون پنجم در اين گيرودار و لحظات حساس چه بود؟

نقش حزب نفاق در جنگ احزاب

حساسيت اين جنگ با توجه به شرايط حاكم بر آن، بر همگان واضح و آشكار است. ده هزار سرباز مسلح از اطراف و اكناف شبه جزيره، مانند مور و ملخ در لب خندق فرود آمده، ومصمم بودند تا كار اسلام را يكسره نسازند، به سرزمين هاى خود باز نگردند.
از يك طرف اين حادثه موقعى رخ داد كه مدينه با كمى آذوقه روبه رو بود و ياران پيامبر با شكم هاى گرسنه، با بستن سنگ بر شكم، به حفر خندق اشتغال مىورزيدند، و اعضاى حزب نفاق نه تنها در حفر خندق مسلمانان را چندان يارى نمى كردند، بلكه به تضعيف روحيه ها مى پرداختند و مسلمانان را به فرار و ترك معركه نبرد، دعوت مى كردند.

صفحه 88
در حفر خندق، مسلمانان با صخره عظيمى روبه رو شدند كه نتوانستند آن را بشكنند، از رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)كمك طلبيدند، پيامبر در پرتو نيروى الهى، با سه ضربه، صخره را خُرد كرد، و گفت: از اين جا، كاخ هاى شاهان حيره، ومدائن كسرى و قصور روميان برا ى من آشكار گشت، فرشته وحى به من خبر داد كه امت من بر آنها پيروز مى شوند، و تمام قصرها و كاخ هاى آنان را تصرف مى كنند، آنگاه فرمود:
بشارت باد بر شما اى مسلمانان، و سپاس خدا را در برابر اين نويد قطعى كه به دنبال اين محاصره، پيروزى است.
در اين موقع يكى از منافقان به نام «معتب» رو به مسلمانان كرد وگفت: آيا از محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم)تعجب نمى كنيد كه چگونه شما را به آرزو وا مى دارد و نويدهاى بى اساس مى دهد و مى گويد: از اين جا قصور حيره و مدائن و روم را مى بيند و به همين زودى فتح مى شوند. وى موقعى اين نويد را مى دهد كه شما از رويارويى با دشمن ترس و هراس داريد.1
شكى نيست كه وظيفه فرمانده تقويت روحيه سربازها و اميدوار ساختن آنان به آينده جنگ است، تا چه رسد به فرماندهى كه سخنان او از مبدأ وحى سرچشمه مى گيرد و گذشت زمان صدق گفتار پيامبر را نيز ثابت مى نمايد، ولى نقش منافق درست نقطه مقابل نقش پيامبر بود.
در برابر سم پاشيهاى اين منافق، آيه ياد شده در زير فرود آمد:
(قُلِ اللّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِى الْمُلْكَ مَنْ

1 . سيره ابن هشام:2/219، ابن هشام در سيره خود ج2، ص 222، مى گويد: گوينده فرد ديگرى بوده و «معتب» بدريست و فرد با ايمان بوده است.

صفحه 89
تَشاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَىْء قَديرٌ).1
«بگو خدايا، تو مالك و فرمانروا هستى، فرمانروايى را به هر كس بخواهى مى دهى، و از هر كس بخواهى باز مى ستانى، تو هر كس را بخواهى ذليل و هر كس را بخواهى عزيز مى گردانى، خير و بركت در دست تو است تو بر همه چيز قادر و توانا هستى».2
وحى الهى به اين مقدار اكتفا نكرد بلكه گذشته بر تقويت روحيه ها به وسيله همين آيه، با آيه ديگر پرده از چهره كريه حزب نفاق برداشت و آيه ياد شده در زير فرود آمد و عقيده درونى منافقان را آشكار ساخت آنجا كه مى فرمايد:
(وَإِذْيَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَالَّذِينَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنا اللّهُ وَرَسُولُهُ إِلاّ غُرُوراً) .3
«آنگاه كه منافقان و كسانى كه در دل هاى آنان بيمارى است مى گويند خدا و رسول او ما را فريب داده اند».

نگهبانى خندق

اگر كندن آن خندق عظيم در مدت شش روز با صعوبت و سختى همراه بود، حفاظت و نگهبانى آن كه مبادا دشمن از آن عبور كند مشكل تر و سخت تر بود، زيرا پيوسته سپاه شرك، قصد عبور از آنجا را داشت و مسلمانان به وسيله تير و سنگ از عبور آنان جلوگيرى كرده و قريب يك ماه، شب و روز

1 . آل عمران/26.
2 . تاريخ الخميس:1/483ـ 484.
3 . احزاب/12.

صفحه 90
اين مقاومت ادامه داشت، مسأله نگهبانى خندقى به طول يك فرسخ در برابر هجوم سيل آساى دشمن، به مدت يك ماه1 كار آسانى نبود و اگر كاردانى پيامبر توأم با جانبازى مسلمانان نبود، سپاه شرك با پر كردن بخش كوچكى از خندق، از روى آن عبور مى كرد و چوب حراج بر هستى اسلام و مسلمانان مى كوبيد.
دلاوران مشرك به طور مرتب به نوبت حمله را آغاز مى كردند و با نوميدى باز مى گشتند و مسلمانان نيز به نوبت حفاظت از خندق را بر عهده مى گرفتند ولى در اين لحظات حساس، منافقان حضور رسول خدا مى رسيدند وبه بهانه اين كه خانه هاى آنان در بيرون مدينه بى حفاظ است اجازه مى گرفتند كه ميدان نبرد را ترك گويند و آيه ياد شده نيت آنان را از اين استجازه روشن مى سازد آنجا كه مى فرمايد:
(وَإِذْ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ يا أَهْلَ يَثْرِبَ لا مُقامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا وَيَسْتَئْذِنُ فَريقٌ مِنْهُمُ النَّبِىَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ وَما هِىَ بِعَوْرَة إِنْ يُريدُونَ إِلاّ فِراراً).2
«گروهى از منافقان گفتند: اى مردم يثرب (مدينه) اين جا (كرانه خندق) جاى ماندن نيست، به خانه هاى خود بازگرديد و گروهى از آنان از پيامبر اجازه مى گرفتند كه به خانه هاى خود بروند(و عذر مى آوردند) كه خانه ها ى ما ديوار بلند وحفاظى ندارد (آنان دروغ مى گويند) خانه هاى آنها ديوارهاى بلند وحفاظ دارد عذر مى آورند كه از معركه فرار كنند».

1 . تاريخ نويسان مدت محاصره را از بيست روز تا بيست وهفت روز و قريب به يك ماه نوشته اند به تاريخ الخميس:1/384; سيره ابن هشام:2/223 مراجعه فرماييد.
2 . احزاب/13.

صفحه 91
آنگاه آيه بعد، پرده از فقد ايمان آنان برمى دارد، و مى فرمايد:
(وَلَوْ دُخِلَتْ عَلَيْهِمْ مِنْ أَقْطارِها ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ لأَتَوْها وَما تَلَبَّثُوا بِها إِلاّ يَسيراً) .1
«اگر سپاه عرب از نواحى مختلف مدينه، وارد شهر گردد و از آنان درخواست بازگشت به شرك نمايد، جز انگشت شمارى درخواست آنان را اجابت نمى نمايند».
(وَلَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللّهَ مِنْ قَبْلُ لا يُوَلُّونَ الأَدْبارَ وَكانَ عَهْدُ اللّهِ مَسْؤُولاً) .2
«آنان با خدا پيمان بسته بودند كه از معركه نبرد فرار نكنند پيمان هاى الهى مورد بازخواست قرار خواهد گرفت».
از برخى از آيات استفاده مى شود كه گروه «اجازه بگير» گروهى از منافقان بودند كه مى كوشيدند ظواهر را حفظ كنند و با كسب اجازه از ميدان نبرد فرار نمايند.
ولى در ميان آنان گروهى بودند كه در آن هنگام كه پيامبر با انبوه مسلمانان به سرعت مشغول كندن خندق در اطراف مدينه بودند، تا چشم مسلمانان را غافل مى ديدند، بدون استجازه از پيامبر آهسته به خانه هاى خود مى رفتند.
قرآن اين گروه را به شدت ملامت مى كند و در مقابل افراد با ايمان را مى ستايد و مى فرمايد: آنان كسانى هستند كه اگر كار ضرورى پيش آيد از پيامبر اجازه، مى گيرند و به محض اين كه كار خود را انجام دادند به معركه نبرد، و يا حفر خندق باز مى گردند تا از اين كار خير باز نمانند، اينك توصيف

1 . احزاب/14.
2 . احزاب/15.

صفحه 92
هر دو گروه در ضمن دو آيه، يكى درباره افراد با ايمان، و دومى درباره گروه منافق.
آيه اى كه بيانگر وضع افراد با ايمان است عبارت است از آيه:
(إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللّهِ وَرَسُولِهِ وَإِذا كانُوا مَعَهُ عَلى أَمْر جامِع لَمْ يَذْهَبُوا حَتّى يَسْتَأْذِنُوهُ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَأْذِنُونَكَ أُولئِكَ الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَرَسُولِهِ فَإِذا اسْتَأْذَنُوكَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَنْ لِمَنْ شِئْتَ مِنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمُ اللّهَ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ).1
«مؤمنان واقعى كسانى هستند كه به خدا و پيامبر او ايمان آورده اند وقتى در كار مهمى با او باشند، بدون اجازه او، جايى نمى روند كسانى كه از تو اجازه مى گيرند، آنها به راستى به خدا و رسول او ايمان آورده اند در اين صورت هرگاه از تو براى برخى از كارها ى مهم خود اجازه گرفتند، هر كس را بخواهى (صلاح مى دانى) اجازه بده و براى آنها استغفار بكن، خداوند آمرزنده و رحيم است».
اين آيه مى رساند كه استجازه گروه با ايمان براى انجام كار ضرورى مى باشد نه براى فرار از ميدان نبرد، به گواه اين كه پس از رفع ضرورت، به سر كار خود باز مى گردند و در مقابل آنان منافقانى كه اصلاً منتظر فرصت بودند كه مخفيانه از ميدان جنگ فرار كنند، حتى بدون يك استجازه ظاهرى چنان كه مى فرمايد:
(لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِبَعْضِكُمْ بَعْضاً قَدْ يَعْلَمُ اللّهُ الَّذِينَ يَتَسَلَّلُون2 مِنْكُمْ لِواذاً3 فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصيبَهُمْ عذابٌ 4أَليمٌ) .

1 . نور/62.
2 . «تسلُّل» در لغت عرب به معنى جدا شدن.
3 . «لواذ» به معنى استتار و مخفيانه است.
4 . نور/63.

صفحه 93
«خواندن پيامبر را در ميان خود مانند دعوت برخى از شما نسبت به برخى ديگر قرار ندهيد (ادب را رعايت كنيد) خداوند كسانى را كه مخفيانه يكى پس از ديگرى فرار مى كنند مى داند آنها كه با فرمان او مخالفت مى كنند، از اين بترسندكه فتنه دامن آنها را بگيرد، يا عذاب دردناك به آنها برسد».
بررسى اين بخش از تاريخ اسلام در پرتو اين آيات مى رساند كه افراد با ايمان يك وضع و يك حالت بيش ندارند و آن اين كه با پايمردى تمام در معركه نبرد مقاومت مى كنند و اگر يك وضع استثنايى پيش آيد، بدون كسب اجازه از پيامبر، ميدان را ترك نمى كنند، و پس از انجام كار، بار ديگر به معركه جنگ باز مى گردند.(آيه 62، سوره نور).
در حالى كه منافقان بر دو گروهند، يا اجازه را سپر فرار قرار داده اند و از ميدان مى روند، ديگر به آن باز نمى گردند، (احزاب آيه 13; و يا، مترصد فرصت هستند، كه از غفلت مسلمانان استفاده كرده و بستر جنگ را ترك مى گويند.(آيه 63 سوره نور).
و علت اختلاف اين دو گروه يك چيز بيش نيست، گروه مؤمن، به مكتب ايمان دارند و در راه آن جانبازى مى كنند، گروه منافق «ايمان» را سپر زندگى قرار داده به مكتب معتقد نمى باشند.
شگفت اين جا است كه در جنگ احزاب نامى از رئيس منافقان «عبداللّه بن ابى» به ميان نيامده است گويا خود را در پشت پرده نگاه داشته بود، و انگشت او پس پرده كار مى كرد. و منتظر حوادث آينده بود كه خود را در صحنه ظاهر سازد، و خوشبختانه حوادث آينده در كام او تلخ بود، و سپاه شرك پس از يك ماه محاصره با يأس و نوميدى، و دادن تلفات، محيط مدينه را ترك گفتند و به سرزمين هاى خود بازگشتند.

صفحه 94

6

حزب نفاق و جنگ بنى المصطلق

آيات موضوع

1.(إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللّهِ وَاللّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَاللّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقينَ لَكاذِبُونَ)(منافقون/1)
2.(إِتَّخَذُوا أَيْمانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبيلِ اللّهِ إِنَّهُمْ ساءَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ) (منافقون/2)
3.(هُمُ الَّذينَ يَقُولُونَ لا تُنْفِقُوا عَلى مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللّهِ حَتّى يَنْفَضُّوا وَللّهِ خَزائِنُ السَّماواتِ وَالأَرْضِ وَلكِنَّ الْمُنافِقِينَ لايَفْقَهُونَ)(منافقون/7)
4.(يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَى الْمَدينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الأَعَزُّ مِنْهَا الأَذَلَّ وَللّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنينَ وَلكِنَّ الْمُنافِقينَ لا يَعْلَمُونَ) (منافقون/8)
5.(وَإِذا قيلَ لَهُمْ تَعالَوا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَرَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَهُمْ مُسْتَكْبِرُونَ)(منافقون/5)

صفحه 95
6.(سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ يَغْفِرَ اللّهُ لَهُمْ إِنَّ اللّهَ لا يَهْدِى الْقَومَ الْفاسِقينَ)(منافقون/6)

ترجمه آيات

1.«آنگاه كه منافقان نزد تو آمدند و گفتند كه گواهى مى دهيم كه تو پيامبر خدايى و خدا مى داند كه تو نيز پيامبر خداهستى، خدا گواهى مى دهد كه آنان دروغ مى گويند».
2.«سوگندهاى خود را سپر جان خود قرار داده اند، خود و ديگران را از پيروى راه خدا بازداشته اند آنان چه كار بدى انجام داده اند».
3.«آنان كسانى هستند كه مى گويند: به ياران پيامبر انفاق نكنيد تا از اطراف او پراكنده شوند(ولى آنان كور خوانده اند) براى خدا است گنجينه هاى آسمانها و زمين ومنافقان نمى فهمند».
4.«مى گويند: اگر به مدينه بازگشتيم، عزيز، ذليل را بيرون مى كند، عزت براى خدا و رسول اوست ولى منافقان نمى دانند».
5.«وقتى به آنان گفته مى شود كه بياييد به نزد پيامبر خدا، تا درباره شما از خدا طلب آمرزش كند، سرهاى خود را مى پيچند،(و به عنوان اعتراض به آن سو بر مى گردانند) و متكبرانه خود را از پيروى راه خدا باز مى دارند».
6.«خواه در باره آنان طلب آمرزش بنمايى يا ننمايى خدا آنان را نخواهد بخشيد، خداوند گروه فاسق را نمى بخشد».

تفسير موضوعى آيات

غائله جنگ احزاب با پيروزى اسلام بر سپاه شرك، به پايان رسيد، و منافقان در اين نبرد نتوانستند بر ضد سپاه اسلام، كارى صورت دهند و بيرون

صفحه 96
راندن تيره هاى سه گانه يهود از سرزمين مدينه، منافقان را وحشت زده كرد و دانستند كه پيروزى اسلام در منطقه قطعى است. ولى در عين حال از توطئه وكارشكنى وفتنه انگيزى و ايجاد اختلاف در ميان مسلمانان خوددارى نمى كردند.
در ماه رجب سال ششم هجرى گزارشى به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)رسيد كه قبيله «بنى مصطلق» كه تيره اى از قبيله «خزاعه» بودند در صدد گردآورى سلاح و سرباز مى باشند.
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)براى كشف حقيقت يكى ازياران خود به نام «بريده» را به سرزمين دشمن روانه كرد، تا جريان را به صورت دقيق گزارش كند. مأمور پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)به گونه اى با رئيس قبيله تماس گرفت، و از نيت بد آنان آگاه شد و گزارش كرد كه قبيله ياد شده به تدريج آماده نبرد وجنگ با مسلمانان مى شوند از اين جهت هر چه زودتر، فتنه بايد در نطفه خفه گردد.
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)در نيمه ماه شعبان همان سال، «ابوذر غفارى» را جانشين خود در مدينه قرار داد و با سپاهى گران و سنگين به سوى دشمن شتافت و آنان را در نقطه اى به نام «مريسيع» غافلگير كرد و دشمن با دادن ده كشته، تسليم سپاه اسلام گرديد و همگى با اموال خود در اختيار مسلمانان قرار گرفتند.1
در اين نبرد رئيس حزب نفاق و اكثر اعضاى آن شركت داشتند، هدف از شركت در اين جنگ اين بود كه غنيمتى به دست آورند زيرا مى دانستند كه سربازان ايثارگر و فداكار اسلام، صد در صد پيروز مى شوند و دشمن را تار و مار مى سازند.

1 . سيره ابن هشام:2/281.

صفحه 97
گذشته از اين، فاصله محل نبرد با مدينه چندان زياد و با رنج و زحمت توأم نبود. نبرد به پايان رسيد و سپاه اسلام به استراحت پرداختند ولى رئيس حزب نفاق و اعضاى آن در صدد بودند كه در صورت امكان از هر نوع حادثه بر ضد اسلام بهره بگيرند، آنان در اين فكر بودند كه حادثه ياد شده در زير رخ داد.

نزاع مهاجر و انصار

هيچ چيزى بر يك لشگر، زيان بارتر از تفرقه و دودستگى، آن هم در سرزمين دشمن، نيست امّا با كمال تأسف چنين جريانى رخ داد و بر اثر كم ظرفيتى دونفر ازسپاهيان اسلام، حادثه اى پيش آمد كه مهاجر و انصار را رودر روى يكديگر قرار داد و آن اين كه: هنگام كشيدن آب از چاه، دو نفر به نامهاى «جهجاه» از مهاجر و «سنان» از انصار بر سر آب با يكديگر اختلاف پيدا كرده، مرد مهاجر سيلى محكمى بر چهره مرد انصارى نواخت. در اين موقع هر يك به رسم جاهلى، اقوام و بستگان خود را به كمك خود دعوت كرد، ناگهان گروهى از «انصار»، و گروهى از «مهاجر» با شمشيرهاى برهنه در محل نزاع حاضر شدند و نزديك بود نبرد خو نينى در سرزمين دشمن رخ دهد كه اگر تدبير شخص رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)نبود صحنه نبرد با دشمن، به نبرد مهاجر با انصار، تبديل مى گشت.
پيامبر شخصاً به ميان جمعيت آمد و گفت: اين نزاع و دعوا، و اين نوع كمك خواهى بد بو و نفرت انگيز است.1

1 . به پاورقى سيره ابن هشام:2/290 مراجعه شود.

صفحه 98
در اين جا بايد دقت كرد كه چرا پيامبر اين نوع كمك خواهى را نفرت انگيز خواند، نكته آن اين است كه اين نزاع شبيه نزاعهاى عصر جاهلى بود، در عصر جاهليت اگر فردى از قوم خود، كمك خواهى مى كرد، فوراً قوم او وى را كمك و يارى مى نمود، ديگر كارى نداشتند كه طرف، مستحق كمك هست يا نيست و شعار آنان اين بود كه :«اُنْصُرْ أَخاكَ ظالِماً أو مَظْلُوماً» برادر خود را خواه ستمگر باشد يا ستمكش، يارى كن.1

نقش منافقان در بهره گيرى از اين حادثه

رئيس حزب نفاق به خوبى تشخيص داد كه زمينه براى كاشتن تخم عداوت در دل انصار بر ضد مهاجر كاملاً مساعد مى باشد زيرا در اين جريان فرد انصارى در منطقه خود و در حضور بزرگان آنان از يك فرد مهاجر سيلى خورد، و مورد هتك واقع شد. او در اين شرايط در حضور جمعى از انصار شروع به سخن رانى كرد و چنين گفت:
«آرى مهاجران در سرزمين ما، بر ما غلبه كردند ما از ياران محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)شديم تا سيلى بخوريم تو گويى سزاى نيكى، بدى است2 به خدا سوگند نبايد وضع چنين باشد اگر به مدينه باز گرديم عزيز (مقصود خود عبداللّه است) ذليل

1 . اين جمله در حديث رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)به عنوان يك اصل اسلامى نيز وارد شده ولى به صورت ديگرى معنى شده است و پيامبر آنگاه كه اين اصل را مطرح كرد فوراً توضيح داد و فرمود: مقصود از كمك به برادر ظالم اين است كه او را نصيحت كند و از ستم گرى باز دارد و دين و معنويت او را حفظ نمايد.
2 . او در اين مورد «مثلى» را به كار برد كه به خاطر زنندگى، به صورتى كه در بالا ياد كرديم، ترجمه كرديم.

صفحه 99
(مقصود پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)است) بيرون خواهد كرد، آنگاه به افرادى كه در اطراف او نشسته بودند چنين گفت: اين بلايى است كه خود شما بر سر خود آورديد، به اجانب در سرزمين خود جاى داديد و آنها را شريك اموال خود ساختيد، به خدا سوگند اگر از انفاق بر آنان خوددارى كنيد همگى از دور محمد (صلى الله عليه وآله وسلم)پراكنده مى شوند وكسى از آنان در مدينه باقى نمى ماند.
چه نقشه ماهرانه وچه سخن دلنشينى كه مى توانست انصار خدمت گزار ولى در عين حال ستم ديده را بر ضد مسلمانان و شخص پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)بشوراند.
در آن مجلس جوان نورسى به نام «زيد بن ارقم» بود كه سخنان رئيس حزب نفاق را به دقت گوش مى كرد و غيرت دينى جوان به او اجازه نداد در برابر فتنه جويى عبداللّه سكوت كند، از اين جهت رو به پير نفاق كرد و گفت:
«ذليل و بى چاره و منفور در ميان قوم خود تو هستى و محمد (صلى الله عليه وآله وسلم)در پوشش عزت الهى و قوه و نيروى مسلمانان قرار دارد.
عبداللّه بر سر آن جوان داد كشيد و گفت: اكنون شايسته تو بازى كردن است وبس، نه دخالت در اين امور....

زيد بن ارقم در حضور پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)

آن جوان نورس به پرخاش كوتاه خود اكتفا نكرد و به محضر رسول گرامى آمد و او را از فتنه انگيزى «عبداللّه» بر ضد مسلمانان آگاه ساخت و متن سخنان او را نقل كرد، رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)روى مصالحى «زيد» را تصديق نكرد وگفت: شايد بر او خشمگين شدى؟ شايد گوش تو بد شنيده، شايد مطالب بر تو مشتبه شده است؟

صفحه 100
زيد در پاسخ هر يك از پرسش هاى پيامبر گفت: نه چنين نبوده است.1
خليفه دوم به پيامبر پيشنهاد كرد كه شرّعبداللّه را از سر مسلمانان به وسيله يك فرد انصارى برطرف سازد ولى پيامبر دورنگر پيشنهاد او را نپذيرفت و گفت: در اين موقع شايعه پردازان منتشر مى كنند كه محمد ياران خود را مى كشد2 و آينده ثابت كرد كه حق با پيامبر بود، و قتل او با تمام شرارت هايى كه داشت در اين شرايط مقرون به مصلحت نبود.
پيامبر به دنبال «عبداللّه» فرستاد وجريان را از او پرسيد او با كمال سماجت گزارش زيد را تكذيب كرد و گفت: به خدايى كه قرآن را بر تو فرستاده است من هرگز سخنى نگفته ام و اين جوان خلاف مى گويد و برخى از انصار به كمك «عبداللّه» برخاستند و گفتند: «عبداللّه» بزرگ خرزج است و هرگز نمى توان او را به خاطر گزارش يك جوان تكذيب نمود و شايد آن جوان اشتباه كرده است.
ولى قراين صدق گفتار «زيد » و كذب «عبداللّه» را نشان مى داد ولى مصلحت ايجاب مى كرد كه پيامبر به ظاهر عبداللّه را تكذيب نكند و در اين مورد منتظر وحى الهى گردد.

فرمان حركت براى محو اثر توطئه

درست است كه طرفين ازيكديگر فاصله گرفتند ولى هنوز تلخى نزاع در كام همگان بالأخص«انصار» مظلوم باقى بود، و فتنه جويى پير نفاق آن را تشديد مى كرد وشايد ساده لوحان انصار تصور مى كردند كه يارى پيامبر، مايه

1 . كشاف:3/234.
2 . تاريخ الخميس:1/471; سيره حلبى:2/302.

صفحه 101
ستمكشى آنان گرديده است. اكنون بايد كارى كرد كه نزاع از خاطره ها محو گردد تو گويى نه نزاعى بود و نه كمك خواهى و آن اين كه، سپاهيان هر چه سريع تر بر مركب هاى خود سوار شوند و راه مدينه را در پيش گيرند.
«اسيد بن حضير» خدمت پيامبر آمد و گفت: هرگز شما در چنين شرايطى كه هوا به شدت گرم است فرمان حركت صادر نمى كرديد.
پيامبر فرمود: مگر سخن «عبداللّه» به گوش تو نرسيده است، او گفته است كه در موقع بازگشت به مدينه، «عزيز» ، «ذليل» را بيرون خواهد كرد.
«اسيد» يادآور شد كه رسول گرامى با او مدارا كند، زيرا پيامبر در شرايطى كه بنا بود «عبداللّه» تاجگذارى كند وارد مدينه شد، و طومار سلطنت خيالى او پيچيده گرديد و او تصور مى كند ورود شما او را از چنين مقام و موقعيت بازداشته است از اين جهت، چنين سخنانى مى گويد.
پيامبر در يك وقت غير مناسب، فرمان حركت را صادر كرد تا همگان راه مدينه را در پيش گيرند و هرگز موفق به گفتگو پيرامون حادثه نشوند، سپاهيان اسلام در باقى مانده همان روز، و شب و بخشى از فرداى آن روز را راهپيمايى نمودند و آنچنان خسته شدند كه وقتى فرمان فرود صادر گرديد و بدن آنها به زمين قرار گرفت، همگان در خواب عميقى فرو رفتند و پس ازمدتى كه بيدار شدند، ديگر حادثه تلخ، اثر تند وحاد خود را از دست داده بود.

منافق رسوا مى گردد

هنوز پيامبر به مدينه نرسيده بود1 كه وحى الهى مبنى بر تصديق زيد و

1 . بنابه نقل «مجمع البيان»:5/194 اين آيات پس از ورود پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به مدينه نازل شده است.

صفحه 102
تكذيب منافق فرود آمد و منافق رسوا را رسواتر ساخت.
زيد بن ارقم مى گويد: احساس كردم كه پيامبر دچار ناراحتى شده و عرق از پيشانى او سرازير مى گردد، و فهميدم كه وحى بر او نازل مى شود آرزو داشتم كه وحى مرا تصديق و منافق را تكذيب كند، پس از مدتى، پيامبر مرا خواست و گفت: وحى الهى تو را تصديق و منافقان را تكذيب كرد.
آياتى كه در اين مورد نازل گرديده همان بخشى از آيات سوره منافقين است كه همگان با آن آشنايى داريم.
اينك برخى از اين آيات:
(إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللّهِ وَاللّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَاللّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقينَ لَكاذِبُونَ) .
«آنگاه كه منافقان نزد تو آمدند و گفتند كه گواهى مى دهيم كه تو پيامبر خدايى و خدا مى داند كه تو نيز پيامبر خداهستى، خدا گواهى مى دهد كه آنان دروغ مى گويند».
(إِتَّخَذُوا أَيْمانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبيلِ اللّهِ إِنَّهُمْ ساءَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ).
«سوگندهاى خود را سپر جان خود قرار داده اند، خود و ديگران را از پيروى راه خدا بازداشته اند آنان چه كار بدى انجام داده اند».
قرآن در اين سوره متن گفتار رئيس حزب نفاق را به انتقاد از آن نقل مى كند، آنجا كه مى فرمايد:
(هُمُ الَّذينَ يَقُولُونَ لا تُنْفِقُوا عَلى مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللّهِ حَتّى يَنْفَضُّوا وَللّهِ خَزائِنُ السَّماواتِ وَالأَرْضِ وَلكِنَّ الْمُنافِقينَ لا يَفْقَهُونَ) .

صفحه 103
«آنان كسانى هستند كه مى گويند: به ياران پيامبر انفاق نكنيد تا از اطراف او پراكنده شوند(ولى آنان كور خوانده اند) براى خدا است گنجينه هاى آسمانها و زمين ومنافقان نمى فهمند».
(يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَى الْمَدينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الأَعَزُّ مِنْهَا الأَذَلَّ وَللّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنينَ وَلكِنَّ الْمُنافِقينَ لا يَعْلَمُونَ) .
«مى گويند: اگر به مدينه بازگشتيم، عزيز، ذليل را بيرون مى كند، عزت براى خدا و رسول اوست ولى منافقان نمى دانند».
نزول اين آيات منافق رسوا را، رسواتر ساخت ـ مع الوصف ـ گروهى بر اين بودند كه «عبداللّه» را به نزد پيامبر ببرند تا پيامبر در حقّ او «طلب آمرزش» كند، وقتى به او چنين پيشنهاد كردند او بر اثر فقدان ايمان « استغفار» پيامبر را كه جز دعا در حقّ اوچيزى نبود سجده، بر پيامبر تلقى كرد و گفت: دستور داديد كه به او ايمان بياورم، ايمان آوردم، گفتيد زكات مال خودم را بدهم ، دادم، اكنون مى گوييد بروم بر او سجده كنم.
ناگفته پيدا است: زمينه هاى نا مساعد، هر نوع بذر صالح و پاك را ضايع مى سازد و سخن ناصحان در كام بدانديشان تلخ مى آيد.
قرآن در اين مورد مى فرمايد:
(وَإِذا قيلَ لَهُمْ تَعالَوا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَرَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَهُمْ مُسْتَكْبِرُونَ).
«وقتى به آنان گفته مى شود كه بياييد به نزد پيامبر خدا، تا درباره شما از خدا طلب آمرزش كند، سرهاى خود را مى پيچند،(و به عنوان اعتراض به آن سو بر مى گردانند) و متكبرانه خود را از پيروى راه خدا باز مى دارند».

صفحه 104
ناصحان عبداللّه از يك نكته غفلت داشتند و آن اين كه دعاى رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)در زمينه هاى مساعد و آماده مستجاب مى گردد نه در قلوب كور، و گوشهاى كر، دعاى اوليا بسان بذر صالح است كه اگر در سرزمين ناپاك پاشيده گردد هرگز رشد نمى كند از اين جهت قرآن در اين مورد مى فرمايد:
(سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ يَغْفِرَ اللّهُ لَهُمْ إِنَّ اللّهَ لا يَهْدِى الْقَومَ الْفاسِقينَ) .
«خواه در باره آنان طلب آمرزش بنمايى يا ننمايى خدا آنان را نخواهد بخشيد، خداوند گروه فاسق را نمى بخشد».

جوانى در كشاكش عاطفه و ايمان

رفتار رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)با رئيس حزب نفاق سبب شد كه نزديك ترين فرد به او، بر ضد او بشورد، تاريخ مى گويد: رئيس حزب نفاق فرزندى دارد به نام «عبداللّه» كه در ميان خزرجيان نيكوكارتر از او نسبت به «والدين»وجود نداشت ـ مع الوصف ـ او از كارشكنى هاى پدر خود آگاه بود از اين جهت حضور رسول گرامى رسيد و گفت: اگر بنا است پدرم كشته شود، مبادا انجام اينكار بر عهده ديگرى گذارده شود زيرا در اين صورت ممكن است دست من به خون قاتل پدرم آلوده گردد و هرگز نمى توانم ببينم كه قاتل پدرم زنده است در اين صورت مسلمانى به خاطر كافرى كشته مى شود.
اگر مقام رسالت تصميم بر چنين كار دارد، چه بهتر، انجام آن را بر عهده من بگذارد، ومن شخصاً اورا به قتل برسانم.
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)به او فرمود: برو با اومدارا كن وما نيزبا او رفتار نيكو خواهيم داشت.

صفحه 105
از برخى از تفاسير استفاده مى شود كه پيامبر به مدينه وارد شده و آياتى در تكذيب او نازل گرديده بود و ميان مسلمانان منتشر شده بود، امّا هنوز «عبداللّه بن ابى» وارد مدينه نشده بود از اين جهت وقتى رئيس حزب نفاق خواست وارد مدينه گردد، فرزند وى راه را به روى پدر بست و گفت تا پيامبر به تو اجازه ورود به مدينه ندهد نبايد گام بر اين شهر بگذارى و بنا به نقلى گفت: تا بر ذلت خود و عزت رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)اعتراف نكنى، نمى توانى وارد شهر شوى. عبداللّه از دست فرزند خود به پيامبر شكايت كرد، پيامبر بازفرمود با او مدارا كن و ما نيز با او مدارا خواهيم كرد.1
پس از حادثه «بنى مصطلق» عبداللّه سخت كوبيده شد، و از هر طرف موج اعتراض بر ضدّ او بلند گرديد و در انظار مردم خوار و ذليل گرديد، و ديگر قد علم نكرد.
پيامبر به عمر گفت: روزى كه پيشنهاد كردى كه من فرمان قتل او را صادر كنم، در آن روز اگر چنين كرده بودم گروهى به حمايت از او برمى خاستند امّا امروز همانها كه آن روز از او حمايت مى كردند آنچنان از او متنفرند كه اگر دستور قتل او را صادر نمايم، بدون چون و چرا او را مى كشند.2

1 . تاريخ الخميس:1/472 و مجمع البيان:5/294.
2 . سيره ابن هشام:2/293.

صفحه 106

7

حزب نفاق و داستان «افك»

آيات موضوع

1.(إِنَّ الَّذِينَ جاؤُوا بِالإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ لا تَحْسَبُوهُ شَرّاً لَكُمْ بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ لِكُلِّ امْرىء مِنْهُمْ مَا اكْتَسَبَ مِنَ الإِثْمِ وَالَّذِى تَوَلّى كِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذابٌ عَظِيمٌ) (نور/11)
2.(لَوْلا إِذْسَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيراً وَقالُوا هذا إِفْكٌ مُبينٌ)(نور/12)
3.(لَوْلا جاؤُوا عَلَيهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَداءَ فَإِذْ لَمْ يَأْتُوا بِالشُّهَداءِ فَأُولئِكَ عِنْدَ اللّهِ هُمُ الْكاذِبُونَ)(نور/13)
4.(وَلوْلا فَضْلُ اللّهِ عَلْيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ فِى الدُّنْيا وَالآخِرَةِ لَمَسَّكُمْ فى ما أَفَضْتُمْ فيهِ عَذابٌ عَظيمٌ)(نور/14)
5.(إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ وَتَقُولُونَ بِأَفْواهِكُمْ ما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ وَتَحْسَبُونَهُ هَيِّناً وَهُوَ عِنْدَ اللّهِ عَظِيمٌ)(نور/15)
6.(وَلَوْلا إِذْسَمِعْتُوهُ قُلْتُمْ ما يَكُونُ لَنا أَنْ نَتَكَلَّمَ بِهذا سُبْحانَكَ هذا بُهْتانٌ عَظيمٌ)(نور/16)

صفحه 107
7 . (... وَ لا تَحْسَبُوهُ شَرّاً لَكُمْ بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ...) ( نور/11)

ترجمه آيات

1.«آنها كه با آن دروغ بزرگ آمدند، گروهى از شما بودند تصور نكنيد كه اين جريان براى شما بد است بلكه براى شما خير است، براى هر كس به اندازه اى كه مرتكب شده است سهمى است و براى كسى كه بخش عظيم آن را بر عهده داشته است، عذاب بزرگى است».
2.«چرا افراد با ايمان وقتى اين جريان را شنيدند، نسبت به خود (و كسى كه مانند خود آنها است) گمان خير نبردند، چرا نگفتند كه اين بهتان و دروغ بزرگ است».
3.«چرا چهار شاهد براى آن نياوردند، اكنون كه نياوردند در پيشگاه خدا دروغ گويانند».
4.«اگر فضل و رحمت الهى شامل حال شما در دنيا و آخرت نمى بود، به خاطر اين گناهى كه كرديد، عذاب عظيمى به شما مى رسيد».
5.«آن زمان كه شايعه را از زبان يكديگر مى گفتيد و در زبان چيزى را مى گفتيدكه نمى دانستيد، و آن را آسان مى انديشيديد و آن در نزد خدا گناه بزرگ است».
6.«چرا آنگاه كه آن را شنيديد نگفتيد كه بر ما شايسته نيست كه درباره آن سخن بگوييم، خداوندا تو منزهى اين شايعه گناه بزرگ است».
7.« اين رويداد را بر خورد بد تلقى و حساب نكنيد، بلكه براى شما خوب است».

تفسير موضوعى آيات

«عبداللّه بن ابى»رئيس حزب نفاق در عصر جاهليت حتى پس از ورود اسلام به مدينه، با نواميس مردم و كنيزانى كه مى خريد، تجارت مى كرد، و

صفحه 108
پيوسته آنهارا در اختيار مردم قرار مى داد و از اين طريق سودى به دست مى آورد وقتى آيات تحريم زنا نازل گرديد او همچنان به حرفه كثيف خود ادامه مى داد.
تا آنجا كه كنيزان وى كه در رنج روحى عظيمى به سر مى بردند، از دست «عبداللّه» شكايت به حضور پيامبر بردند و گفتند: ما مى خواهيم پاك و منزه باشيم ولى اين مرد ما را به عمل زشت اجبار مى كند، آيه ياد شده در زير در نكوهش عمل اين مرد نازل شد چنان كه مى فرمايد:
(...وَلا تُكْرِهُوا فَتَياتِكُمْ عَلَى الْبِغاءِإِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً لِتَبْتَغُوا عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا...).1
«دختران خود را آنگاه كه خواهان پاكدامنى هستند به خاطرمال دنيا به زناوادار نكنيد».2
يك چنين فرد تجارتگر با نواميس زنان و دختران مردم، مى خواهد ساحت يك زن متشخصه اى كه در جامعه آن روز، عظمت و شخصيت و پيوند نزديكى با جامعه اسلامى داشت 3 آلوده سازد و او را به عمل زشت متهم نمايد.
عداوت«نفاق» با «ايمان» بالاترين دشمنيهاست، زيرا فرد مشرك، با اعمال دشمنى، از غيظ و خشم خود مى كاهد ولى منافق كه ايمان را سپر كرده

1 . نور/33.
2 . مجمع البيان:4/141; الدر المنثور:5/46.
3 . اين تعبير به خاطر اين است كه خصوصيت دو نوع شأن نزولى كه درپاره اى از آيات مربوط به «افك» نقل شده است، نزد نگارنده ثابت نيست و دلايل عدم ثبوت آن را در اين بحث مى خوانيد، آنچه از مجموع آيات و روايات استفاده مى شود همان است كه در بالا نگارش يافت و اين كه اجمالاً يك زن با شخصيتى درجامعه اسلامى آن روز از طرف منافقان مورد اتهام قرار گرفته بود و امّا اين زن چه كسى بود نظر قاطع نمى توان درباره آن داد.

صفحه 109
در ظاهر نمى تواند تظاهر به دشمنى كند،عداوت باطنى او گاهى به حد انفجار مى رسد، و بسان ديوانگان بدون حساب وكتاب سخن مى گويد و تهمت مى زند.
در سرگذشت«بنى مصطلق» ذلت رئيس حزب آشكار گرديد و فرزند وى از ورود او به مدينه جلوگيرى كرد وسرانجام با وساطت پيامبر وارد شهر شد. و در نتيجه كار فردى كه پيوسته به فكر سلطنت بود وخواب آن را مى ديد به جايى منتهى شد كه نزديك ترين فرد به او، مانع از ورودش به زادگاه او شد و از پيامبر التماس كرد كه شرّ فرزند او را از سرش كوتاه سازد.
يك چنين فرد، ديوانهوار به هر تر وخشكى دست مى زند، به دنبال شايعه سازى مى رود تا انتقام خود را از جامعه اسلامى باز ستاند.
وقتى دشمن با رويارويى ، توانا بر وارد كردن صدمه نيست، دست به چنين شايعات مى زند و از اين طريق افكار عمومى را نگران و به خود مشغول مى سازد و از مسايل ضرورى و حساس منحرف مى كند.
شايعه سازى يكى از سلاحهاى مخرب براى جريحه دار ساختن حيثيت پاكان ونيكان و سرانجام پراكنده ساختن مردم از اطراف آنهاست.

7منافقان به يك فرد پاكدامن تهمت مى زنند

آياتى كه پيرامون حديث «افك» وارد شده حاكى است كه منافقان يك فرد بى گناهى را به عمل منافى عفت متهم نمودند و درباره فردى تهمت زدند كه در جامعه آن روز از ويژگى خاصى برخوردار بوده است و منافقان از اين حربه تهمت، به نفع خويش و زيان جامعه اسلامى بهره مى گرفتند كه آيات قرآن با

صفحه 110
قاطعيت كم نظيرى با آن برخورد نمود و آنان را بر سر جاى خود نشاند.
حالا اين فرد بى گناه كيست، مفسران در اين باره اختلاف نظر دارند غالباً مى گويند، مقصود عايشه همسر رسول خدا است و گروهى ديگر معتقدند كه مقصود «ماريه» مادر ابراهيم است و شأن نزول هايى كه در اين زمينه نقل مى كنند، خالى از اشكال نيست اينك ما نخست شأن نزولى را كه مى گويد آيات «افك» مربوط به همسر رسول خدا «عايشه » است، نقل مى كنيم و نقاط صحيح وغير صحيح آن را توضيح مى دهيم.

شأن نزول نخست

محدثان و مفسران اهل سنت شأن نزول آيات «افك» را مربوط به عايشه مى دانند و در اين مورد داستان مفصلى را نقل مى كنند كه قسمتى از آن با عصمت پيامبر تطبيق نمى كند ولذا نمى تواند شأن نزول را به همان صورت به طور دربست قبول كرد.
اينك ما در اين جا به آن قسمت از شأن نزول كه با مقام نبوت سازگار است اشاره مى كنيم، و سپس به نقل و ترجمه آيات «افك» مى پردازيم. آنگاه در پايان بحث به بيان قسمت ديگر از شأن نزول كه با عصمت پيامبر مخالفت دارد مى پردازيم.
سند داستان «افك» به خود عايشه منتهى مى گردد وى مى گويد پيامبر هنگام مسافرت يكى از همسران خود را به حكم قرعه همراه خود مى برد، در جنگ «بنى مصطلق» قرعه فال به نام من اصابت كرد و من در اين سفر، افتخار ملازمت او را داشتم، سركوبى دشمن به پايان رسيد و سپاه اسلام عازم بازگشت به مدينه گرديد و در نزديكى مدينه، شب هنگام به استراحت پرداخته

صفحه 111
بود كه ناگهان نداى «الرحيل» سراسر سپاه اسلام را فرا گرفت و من از كجاوه خود درآمدم و براى قضاى حاجت، به نقطه دور رفتم، وقتى به نزد كجاوه خود بازگشتم متوجه شدم گردن بندى كه از مهره «يمنى» داشتم باز شده وبه زمين افتاده است، من بار ديگر به دنبال آن رفتم و مقدارى معطل شدم وگردن بند را در آنجا جستم وقتى به جايگاه خود بازگشتم ديدم كه سپاه اسلام حركت كرده و محمل مرا به گمان اين كه من در ميان آن هستم روى شتر گذارده و به راه افتاده اند و من تك و تنها در آنجا ماندم و مى دانستم وقتى به منزل بعدى رسيدند ومرا در محمل نديدند به سراغ من مى آيند.
اتفاقاً يك نفر از سپاهيان اسلام به نام «صفوان» از لشگر عقب مانده بود، به هنگام صبح مرا از دور ديد نزديك آمد و مرا شناخت بى آنكه با من سخن بگويد كلمه (إِنّا للّهِ وَإِنّا إليه راجِعُونَ) را به زبان جارى ساخت و شتر خود را خوابانيد ومن بر آن سوار شدم او مهار ناقه را در دست داشت و مرا به سپاه اسلام رساند وقتى منافقان بالأخص رئيس آنان از جريان آگاه شد به شايعه سازى پرداختند وشايعه در شهر پيچيد ونقل مجالس گرديد.
كار به جاى كشيد كه گروهى از مسلمانان درباره من گمان بد بردند. و پس از مدتى آيات «افك» نازل گرديد و مرا از تهمت منافقان پاك ساخت.
اين بخش از «شأن نزول» كه ما آن را از يك داستان بس مفصل، خلاصه كرديم قابل انطباق با آيات قرآنى هست و در آن چيزى كه با عصمت پيامبر منافى باشد، وجود ندارد.
اينك آياتى كه درباره اين جريان نازل شده است.
(إِنَّ الَّذِينَ جاؤُوا بِالإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ لا تَحْسَبُوهُ شَرّاً لَكُمْ بَلْ هُوَ

صفحه 112
خَيْرٌ لَكُمْ لِكُلِّ امْرىء مِنْهُمْ مَا اكْتَسَبَ مِنَ الإِثْمِ وَالَّذِى تَوَلّى كِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذابٌ عَظيمٌ) .
«آنها كه با آن دروغ بزرگ آمدند، گروهى از شما بودند تصور نكنيد كه اين جريان براى شما بد است بلكه براى شما خير است، براى هر كس به اندازه اى كه مرتكب شده است سهمى است و براى كسى كه بخش عظيم آن را بر عهده داشته است، عذاب بزرگى است».
(لَوْلا إِذْسَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيراً وَقالُوا هذا إِفْكٌ مُبينٌ) .
«چرا افراد با ايمان وقتى اين جريان را شنيدند، نسبت به خود (و كسى كه مانند خود آنها است) گمان خير نبردند، چرا نگفتند كه اين بهتان و دروغ بزرگ است».
(لَوْلا جاؤُوا عَلَيهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَداءَ فَإِذْ لَمْ يَأْتُوا بِالشُّهَداءِ فَأُولئِكَ عِنْدَاللّهِ هُمُ الْكاذِبُونَ) .
چرا چهار شاهد براى آن نياوردند، اكنون كه نياوردند در پيشگاه خدا دروغ گويانند».
(وَ لوْلا فَضْلُ اللّهِ عَلْيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ فِى الدُّنْيا وَالآخِرَةِ لَمَسَّكُمْ فى ما أَفَضْتُمْ فيهِ عَذابٌ عَظيمٌ) .
«اگر فضل و رحمت الهى شامل حال شما در دنيا و آخرت نمى بود، به خاطر اين گناهى كه كردند، عذاب عظيمى به شما مى رسيد».
(إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ وَتَقُولُونَ بِأَفْواهِكُمْ ما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ وَتَحْسَبُونَهُ هَيِّناً وَهُوَ عِنْدَ اللّهِ عَظيمٌ).
«آن زمان كه شايعه را از زبان يكديگر مى گفتيد و در زبان چيزى را مى گفتيدكه نمى دانستيد، و آن را آسان مى انديشيديد و آن در نزد خدا گناه بزرگ است».

صفحه 113
(وَلَوْلا إِذْسَمِعْتُوهُ قُلْتُمْ ما يَكُونُ لَنا أَنْ نَتَكَلَّمَ بِهذا سُبْحانَكَ هذا بُهْتانٌ عَظيمٌ) .
«چرا آنگاه كه آن را شنيديد نگفتيد كه بر ما شايسته نيست كه درباره آن سخن بگوييم، خداوندا تو منزهى اين شايعه گناه بزرگ است».

نكات آيات

از قراين مى توان به دست آورد كه سر نخ اين تهمت در دست منافقان بوده اينك اين قرائن:
1. مى گويند(مقصود از جمله (والّذى تولى كبره) آن كه بخش آن را برعهده داشت) همان «عبداللّه بن ابى» رئيس حزب نفاق است.
2. در آيه يازدهم از گروه تهمت زن، به لفظ «عصبة» تعبير مى آورد، و اين لفظ درباره گروه متحد و همكار و همفكر به كار مى رود، و مى رساند كه توطئه گران ارتباط نزديك و محكمى با هم داشتند ويك چنين گروه در ميان مسلمانان جز منافقان گروه ديگرى نبود.
3. به خاطر مخالفتى كه از ورود اوبه مدينه انجام گرفته بود او در دروازه مدينه متوقف بود كه ورود همسر پيامبر را با شتر صفوان مشاهده كرد و پس از شناخت او، فوراً دست به تهمت زد و گفت: همسر پيامبر شب را با فرد بيگانه اى به سر برده است، به خدا سوگند هيچ كدام از گناه نجات نيافته اند.
4. باز در همان آيه يازدهم مى فرمايد:(...لا تَحْسَبُوهُ شَرّاً لَكُمْ بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ...) اين رويداد را بر خورد بد تلقى و حساب نكنيد، بلكه براى شما خوب است.
اكنون بايد ديد چگونه متهم ساختن يك فرد پاك، براى مؤمنان بد نيست

صفحه 114
بلكه خوب است، جهت آن اين است كه اين جريان از نيت پليد منافقان پرده برداشت و همگى رسوا شدند، گذشته از اين، مسلمانان از اين حادثه درسهاى خوبى آموختند.

شاخ و برگ اين سرگذشت

اين مقدار از سرگذشت قابل تطبيق با قرآن است و با عصمت پيامبر مخالفتى ندارد، ولى در لابلاى اين شأن نزول كه بخارى آن را نقل كرده و ديگران غالباً از او گرفته اند، دو اشكال دارد كه در اين جا يادآور مى شويم.

1. بامقام نبوت و عصمت سازگار نيست

بخارى از خود عايشه نقل مى كند:
من از مسافرت بازگشتم در حالى كه بيمار شده بودم، پيامبر به ديدن من مى آمد، ولى مهر سابق او را نمى ديدم ولى از جريان آگاه نبودم، كم كم حالم خوب شد و بيرون آمدم، شايعه به گوشم رسيد دو مرتبه بيمار شدم بيماريم شدت گرفت، از پيامبر اجازه گرفتم به خانه پدرم بروم، وقتى به خانه پدرم منتقل شدم از مادرم پرسيدم مردم درباره من چه مى گويند، گفت زنانى كه امتياز دارند، مردم پشت سر او سخن بسيار مى گويند.
پيامبر در اين جريان با اسامه مشورت كرد اسامه به پاكى من گواهى داد ، با على مشورت نمود، على گفت از كنيز او تحقيق كن، پيامبر كنيز مرا خواست و از او تحقيق كرد او گفت به خدايى كه تو را به پيامبرى مبعوث كرده است من هيچ كار خلافى از او نديده ام.1

1 . صحيح بخارى، جزء ششم تفسير سوره نور، ص 102ـ 103 و نيز جزء پنجم، ص 118.

صفحه 115
اين بخش از تاريخ، با عصمت پيامبر سازگار نيست زيرا اين قسمت حاكى است كه پيامبر تحت تأثير موج شايعه قرار گرفت تا آنجا كه رفتار خود را با عايشه دگرگون كرد، وبا ياران خود در اين مورد به مشاوره پرداخت اين نوع رفتار با متهمى كه هيچ نوع دليل و گواه بر اتهام او در دست نيست نه تنها با مقام عصمت پيامبر سازگار نيست، بلكه با مقام يك فرد با ايمان نيز سازگار نمى باشد، زيرا هرگز نبايد شايعه، رفتار يك فرد مسلمان را با يك فرد متهم دگرگون سازد، و اگر در انديشه او نيز اثر بگذارد، هرگز نبايد، در رفتار او ايجاد دگرگونى كند.
قرآن در آيه هاى دوازدهم وچهاردهم كسانى را كه تحت تأثير شايعه قرار گرفته اند سخت توبيخ مى كند و مى فرمايد چرا هنگامى كه اين تهمت را شنيديد شما اى مردان و زنان با ايمان چرا نسبت به متهم، گمان خير نبرديد، و چرا نگفتيد كه اين دروغ آشكار است؟. و اگر رحمت خدا شامل حال شما در دنيا و آخرت نمى شد به خاطر اين گناهى كه كرديد عذاب عظيمى به شما مى رسيد.
اگر اين بخش از شأن نزول صحيح باشد، بايد بگوييم كه شخص پيامبر نيز مشمول اين عتاب و عقاب بود و هرگز مقام نبوت كه همراه با عصمت است اجازه نمى دهد كه بگوييم اين خطاب و عتاب متوجه شخص او نيز مى باشد.
از اين جهت بايد همه اين شأن نزول را كه بخشى از آن با مقام نبوت و عصمت سازگار نيست، رد كرد، و يا آن را تجزيه نمود و قسمت نخست را كه منافاتى با عصمت و نبوت ندارد، پذيرفت و قسمت ديگر را رد كرد.

2. سعد معاذ قبل از حادثه «افك» در گذشته است

بخارى در صحيح خود در ذيل شأن نزول از خود عايشه نقل مى كند

صفحه 116
پيامبر پس از تحقيق از كنيز من به نام «بريره» بر بالاى منبر قرار گرفت، و رو به مسلمانان كرد وگفت: «چه كسى مرا در تأديب كسى معذور مى شمارد كه اهل بيت مرا ناراحت كرده در حالى كه من از او جز نيكى نديدم، و همچنين مردى را متهم مى كنند كه از اوجز خوبى سراغ ندارم» در اين موقع سعد معاذ1 برخاست و گفت اى رسول خدا من تو را معذور مى شمارم اگر آن كس از قبيله اوس باشد گردن او را مى زنيم و اگر از برادران خزرجى ما باشد دستور تو را نيز در باره او اجرا مى نمايم.
اين سخن بر سعد بن عباده رئيس خزرج گران آمد و برخاست بر او پرخاش كرد وگفت به خدا سوگند دروغ مى گويى تو قادر بر كشتن او نيستى.
«اسيد بن حضير» عموزاده سعد بن معاذ برخاست و بر فرزند عباده پرخاش كرد وگفت به خدا سوگند ما مى كشيم و تو منافق هستى و از منافقان دفاع مى كنى، افراد دو قبيله در حالى كه پيامبر بر فراز منبر قرار داشت برخاستند تا به جان يكديگر بيفتند، سرانجام با فرمان پيامبر از هم جدا شدند و بر جاى خود نشستند».
اين بخش از شأن نزول با تاريخ صحيح سازگار نيست زيرا اصولاً «سعد معاذ» در غزوه احزاب به وسيله جراحتى كه برداشته بود، پس از صدور حكم درباره «بنى قريظه» درگذشت و اين مطلب را خود بخارى در صحيح خود، جزء پنجم، ص 113، باب «جنگ احزاب و بنى قريظه» آورده است در اين صورت چگونه مى تواند، اين مرد در حادثه «افك» كه ماهها پس از حادثه بنى قريظه رخ داده است زير منبر پيامبر باشد وبا سعد عباده به مناقشه و نزاع

1 . سعد معاذ رئيس «اوس»و «سعد بن عباده» رئيس قبيله «خزرج» بود و در ميان اين دو قبيله پيوسته جنگ و رقابت وجود داشت و «عبداللّه بن ابى» نيزخرزجى بود.

صفحه 117
بپردازد.
سيره نويسان مى گويند جنگ «خندق» و پس از آن غزوه بنى قريظه در سال پنجم در ماه شوال رخ داده و غائله بنى قريظه در نوزده ذى الحجه به پايان رسيد و سعد معاذ در اين جريان به خاطر انفجار زخم و خونريزى شديد بلافاصله در گذشت.1 در حالى كه غزوه بنى مصطلق در ماه شعبان سال ششم هجرت رخ داد.
آرى آنچه مهم است اين است كه بدانيم كه حزب نفاق مى كوشيد كه زن با شخصيتى را كه در جامعه آن روز از مقام وموقعيت خاصى برخوردار بود متهم سازد و از اين طريق روحيه ها را تضعيف كند.
و جمله (اَلَّذِى تَوَلّى كِبْرَهُ) در شأن نزول ها به عبداللّه بن ابى تفسير شده است و استفاده مى شود كه وى اين شايعه را رهبرى مى كرد.

شأن نزول دوم

اين شأن نزول مى گويد: آيات درباره «ماريه» همسر رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)و مادر ابراهيم نازل شده است، وقتى ابراهيم درگذشت و پيامبر در غم او فرو رفت يكى از همسران پيامبر به او گفت چرا غمگين هستى او فرزند تو نبود، او فرزند «ابن جريح» بود، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)على (عليه السلام)را فرمان داد كه برود او را بكشد وى با شمشير به در باغى آمدكه وى در آنجا كار مى كرد، وقتى على را خشمگين ديد در را به روى على باز نكرد، على به داخل باغ وارد شد و اورا تعقيب كرد او

1 . مدرك سابق، ص 11، ابن هشام در سيره خود، از «سعد معاذ» نام نمى برد، فقط مناقشه سعد بن عباده را با «اسيد» يادآور مى شود به سيره ابن هشام:2/300 مراجعه شود.

صفحه 118
از ترس على بالاى نخلى رفت، على نيز بالاى نخل رفت، «جريح » از ترس خود را به پايين افكند ناگهان لباس هاى او كنار رفت و معلوم شد كه اصلاً آلت جنسى ندارد. على حضور پيامبر رسيد، جريان را بازگو كرد.
اين شأن نزول كه محدث بحرينى آن را در تفسير برهان، ج2، ص 126ـ 127 و «حويزى» در تفسير «نورالثقلين» ج3، ص 582ـ 581 نقل كرده است از نظر مضمون ضعيف و نااستوار است و نياز به بازگو ندارد. و هرگز با موازين قضايى اسلام سازگار نمى باشد «حاشا» پيامبر خدا، بدون تحقيق، فرمان قتل فردى را صادركند و اگر صدور چنين فرمان به خاطر عمل به «علم» بود، نه بيّنه وشهود، چرا علم رسول خدا خلاف واقع درآمد.
از اين جهت نمى توان هر دو شأن نزول را پذيرفت و آنچه مهم است، اصل جريان است، حالا شخص متهم هر كه مى خواهد ، باشد.

صفحه 119

8

جاسوسى به سود يهوديان،

كوردلى در برابر معجزه ها

آيه موضوع

(قُلِ اللّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِى الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُوَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلى كُلِّشَىْء قَديرٌ) (آل عمران/26)
«بگو خدايا مالك ملك تويى، حكومت را به هر كس كه بخواهى مى دهى و از هر كس كه بخواهى مى ستانى، هر كس را بخواهى عزيز، و هر كس را بخواهى ذليل مى گردانى، خير در دست تو است، و تو بر هر چيز توانايى».

تفسير موضوعى آيه

سرگذشت «بنى مصطلق» و داستان «افك»، حزب نفاق و رئيس سرشناس آن را كوچك و سرافكنده كرد، و ديگر نتوانستند نفاق و عداوت خود را با صاحب رسالت مخفى وپنهان سازند ناچار حزب نفاق، تصميم گرفت براى كور كردن خط «نفاق» به اخلاص و ايمان بيشتر تظاهر كند، تا در موقع مناسب باز ضربت خود را وارد سازد.

صفحه 120

شركت در «حديبيه»

پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)پس از سركوبى شورش طايفه «بنى مصطلق» ماه رمضان و شوال سال ششم را در مدينه ماند، آنگاه تصميم گرفت كه در ذى القعده همان سال همراه گروهى ازياران خود، فريضه «عمره» را به جا بياورد وقتى خبر مسافرت پيامبر در ميان مسلمانان منتشر گرديد گروهى در حدود هزار و هشتصد نفر آمادگى خود را براى شركت در اين مراسم اعلام كردند و پيامبر براى اثبات صحت نيت خود كه هدفى جز زيارت خانه خدا و انجام مراسم عمره ندارد سلاحى جز سلاح مسافر، برنداشت.
او در «ذوالحليفه» با ياران خود احرام بست وهفتاد شتر براى قربانى معين شد آنگاه همگى حركت كردند ولى در نزديكى حرم در نقطه اى به نام «حديبيه» با ممانعت جدى قريش روبرو شدند، سرانجام صلح نامه اى تنظيم گرديد كه پيامبر از همين نقطه به مدينه باز گردد و انجام مراسم عمره را به سال ديگر موكول كند، پيامبر نيز به خاطر علل و مصالحى كه در سرگذشت «حديبيه» مذكور است آن را پذيرفت.
در روزهايى كه مسلمانان در سرزمين حديبيه از پيشروى بازداشته شده بودند و به آنها اجازه ورود به حرم داده نمى شد، ناگهان مأموران قريش به «عبداللّه بن ابى» رئيس حزب نفاق كه در ركاب پيامبر بود، اجازه دادند كه به سرزمين حرم وارد شود و خانه خدا را طواف كند، و هر موقع خواست باز گردد.
فرزند «عبداللّه بن ابى» از جريان آگاه شد، و او را از ورود به حرم وجدايى

صفحه 121
از صفوف مسلمانان بازداشت وگفت: پدر! تو را به خدا ما را رسوا مكن.1
او در حالى براى ورود به حرم خوددارى كرد ولى عقايد شركى خود را نتوانست حفظ كند و در يكى از روزهايى كه باران سرزمين شن زار حديبيه را فرا گرفت، و آب باران در همه جا جارى شد پيامبر فرمود: در پرتو رحمت خدا و كرم او در پوشش باران قرار گرفتيم ولى ا2و به رسم عرب جاهلى نزول باران را به ستاره «شعرى» نسبت داد، وگفت: در پرتو ستاره شعرى باران ما را فرا گرفت.3
قرآن به انتقاد از اين عقيده باطل كه در عرب جاهلى راسخ بود خدا را «رب» ستاره شعرى معرفى مى كند، و مى فرمايد:
(وَأَنَّهُ هُوَ رَبُّ الشِّعْرى) .4
«بنابراين «شعرى» خود «مربوب» است به رب».

كوردلى در برابر معجزه

در سرزمين حديبيه كم آبى بر مسلمانان غلبه نمود و آب تنها چاهى كه ياران پيامبر از آن بهره مى گرفتند، فروكش كرد.
پيامبر گرامى يكى از ياران خود را به نام «تاجيه» خواست و تيرى از ترك خود بيرون كشيد وبه او داد و فرمود: با اين دلو و تير خود را به قعر چاه برسان ، و آب را به وسيله اين تير، پيگيرى كن، او دستور پيامبر را عملى نمود، آب چاه

1 . سيره حلبى:3/20.
2 . مُطِرْنا بِرَحْمَةِ اللّهِ وَفَضْلِهِ.
3 . مطرنا بالشعرى، سيره حلبى:3/29.
4 . نجم/49.

صفحه 122
رو به افزايش نهاد و تا لب چاه رسيد و همگى از آب چاه بهره مند گشتند، يك چنين كرامت در سخت ترين لحظات، مايه روشنى چشم مسلمانان گرديد، حتى گروهى از كوردلان نفاق مانند «عبداللّه بن ابى» كه در كنار چاه بودند ، اين كرامت را با ديدگان خود مشاهده كردند اوس بن خولى، رو به عبداللّه كرد وگفت: آيا وقت آن نشده است كه بيدار و بينا شوى، آيا كرامتى بالاتر از اين هم مى شود؟!1

فرار از بيعت

در روزهاى «حصر» كه نمايندگان پيامبر و قريش در رفتوآمد بودند تا شايد مشكل را از طريق مذاكره حل كنند ناگهان گزارش رسيد كه قريش نماينده پيامبر راكشته اند، پيامبر فرمود: در صورتى كه درستى گزارش ثابت شود از اين جا نمى روم مگر اين كه با قريش نبرد كنم، در اين موقع پيامبر از فرصت استفاده كرد، در زير سايه درختى به نام «سمره» نشست و از ياران خود بيعت گرفت، تا جان بر لب دارند در برابر دشمن بايستند و اين بيعت در كتابهاى تاريخ به نام «بيعت رضوان» معروف است.
خداوند در سوره «فتح آيه 18» پيرامون اين بيعت چنين مى فرمايد: خداوند از مؤمنان آنگاه كه زير درخت با تو پيمان بستند خشنود شد و از آنچه در دل دارند (وفا و خلوص) آگاه گرديد آرامش روحى به آنان فرو فرستاد و پيروزى نزديكى را به آنان نويد داد.
با اين كه مسلمانان در مراسم بيعت بر يكديگر سبقت مى گرفتند «سلمة

1 . سيره حلبى:3/13ـ 14.

صفحه 123
بن اكوع» مى گويد: ديدم برخى از منافقان مانند «جد بن قيس» خود را پشت شترش پنهان كرد و ازميدان بيعت دورى جست.1

نقش منافق در خيبر

پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)در ماه محرم سال هشتم هجرى رهسپار سرزمين خيبر گرديد و تصميم گرفت با هزار و ششصد سرباز كه دويست سواره نظام در ميان آنها بود دژهاى خيبر را محاصره كند و آخرين لانه فساد و جاسوسى و تحريك را برچيند.
شيوه پيامبر در نبرد با دشمنان اين بود كه پيوسته از روش استتار بهره مى گرفت تا كسى از مقصد او آگاه نشود از اين جهت او راه شمال را به گونه اى در پيش گرفت كه افراد تصور كردند كه پيامبر تصميم دارد قبيله «غطفان» را كه با يهودان خيبر و قريش در جنگ احزاب شركت داشتند، سركوب سازد وقتى به سرزمين «رجيع» كه ميان «خيبر» و «غطفان» قرار دارد رسيد، محور ستون را به سوى خيبر قرار داد تا دشمن خيبرى را غافلگير كند و در ضمن رابطه اين دو را از هم قطع نمايد.
ولى با اين همه استتار، رئيس حزب نفاق در سايه عوامل ناشناخته خود، از تصميم پيامبر آگاه شد و خيبرى ها را از حركت سربازان اسلام آگاه ساخت، او به خيبريان پيام داده بود: محمد به سوى شما حركت مى كند اسلحه را برگيريد اموال خود را در دژى قرار دهيد و براى نبرد با او از دژ بيرون آييد و از او نترسيد تعداد سربازان او كم است و شمار رزمندگان شما زياد است.
اتفاقاً شيوه دفاع خيبريان از خود به همين نحوى بود كه از رئيس حزب

1 . تاريخ الخميس:2/20.

صفحه 124
نفاق الهام گرفته بودند، چيزى كه هست، يهودان خيبر هر روز از دژها بيرون مى آمدند، و به تمرين مى پرداختند ولى چون ستون سپاه اسلام ديرتر از موعد مقرر به سرزمين خيبر رسيد آنان تصور كردند كه پيامبر، از مقابله با خيبريان منصرف شده است، و ـ لذا ـ وقتى پيامبر خيبر را محاصره كرد و كليه خطوط ارتباطى آنها را قطع نمود آنان در خواب شيرين فرو رفته بودند، و بامدادان كه درهاى دژ را باز كردند، با نيروى اسلام روبرو شده و فوراً به داخل دژ پناه بردند و همگى مى گفتند: محمد آمد، محمد آمد.1
با اين فتوحات چشم گير كه نصيب مسلمانان گرديد، حزب نفاق نغمه ديگرى را ساز كرده و مى گفتند كه اگر قبايل عرب، در برابر محمد سر تسليم فرود آورند، ولى محمد قادر به نبرد با دو امپراتور بزرگ جهان ، ايران و روم نيست و در اين موقع آيه ياد شده در زير فرود آمد:
(قُلِ اللّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِى الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُوَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَىْء قَديرٌ).2
«بگو خدايا مالك ملك تويى، حكومت را به هر كس كه بخواهى مى دهى و از هر كس كه بخواهى مى ستانى، هر كس را بخواهى عزيز، و هر كس را بخواهى ذليل مى گردانى، خير در دست تو است، و تو بر هر چيز توانايى».
بزرگترين خيانت «حزب نفاق» در جنگ «تبوك» بود كه نقشه قتل پيامبر را كشيدند. و در برابر «مسجد قبا» ، مسجد «ضرار» را ساختند و تفصيل اين دو خيانت در بحث آينده خواهد آمد.

1 . تاريخ الخميس:2/43.
2 . آل عمران/26.

صفحه 125

9

غزوه تبوك

يا آخرين تحرك منافقان

در عصر رسالت

آيات موضوع

1.(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ما لَكُمْ إِذا قيلَ لَكُمُ انْفِرُوا فى سَبيلِ اللّهِ اثّاقَلْتُمْ إِلَى الأَرْضِ أَرَضيتُمْ بِالْحَياةِ الدُّنْيا مِنَ الآخِرَةِ فَما مَتاعُ الحَياةِ الدُّنْيا فِى الآخِرَةِ إِلاّ قَلِيلٌ) (توبه/38)
2.(وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ ائْذَنْ لى وَلا تَفْتِنّى أَلا فِى الفِتْنَةِ سَقَطُوا وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحيطَةٌ بِالْكافِرينَ)(توبه/49)
3.(لَوْ كانَ عَرَضاً قَريباً وَسَفَراً قاصِداً لاتَّبَعُوكَ وَلكِنْ بَعُدَتْ عَلَيْهِمُ الشُّقَّةُ وَسَيَحْلِفُونَ بِاللّهِ لَوِ اسْتَطَعْنا لَخَرَجْنا مَعَكُمْ يُهْلِكُونَ أَنْفُسَهُمْ وَاللّهُ يَعْلَمُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ) (توبه/42)
4.(...وَقالُوا لا تَنْفِرُوا فِى الحَرِّ قُلْ نارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّحَرّاً لَوْ كانُوا يَفْقَهُونَ) (توبه/81)

صفحه 126
5.(وَلَئِنْ سَأْلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّما كُنّا نَخُوضُ وَنَلْعَبُ قُلْ أَ بِاللّهِ و آياتِهِ وَرَسُولِهِ كُنْتُمْ تَسْتَهْزِئُونَ)(توبه/65)

ترجمه آيات

1.«اى افراد با ايمان چرا وقتى به شما گفته مى شود كه در راه خدا كوچ كنيد، به زمين سنگينى مى كنيد، آيا به زندگى دنيا در مقابل زندگى آخرت راضى شده ايد، كالاى دنيا (در مقابل نعمت هاى سراى ديگر) بسيار ناچيز است».
2.«برخى از آنان مى گويند، اذن بده ما در مدينه بمانيم، و ما را در بوته فتنه و آزمايش قرار مده، آگاه باشيد آنها (هم اكنون) در گناه سقوط كره اند، و دوزخ بر كافران احاطه دارد».
3.«اگر غنايمى نزديك و سفرى سهل و آسان بود از تو پيروى مى كردند ولى اكنون راه دور و پر مشقت است و به خدا سوگند ياد مى كنند كه اگر مى توانستيم با شما بيرون مى آمديم، خود را نابود مى كنند و خدا مى داند كه آنان دروغ مى گويند».
4.«گفتند: در هواى گرم كوچ نكنيد، بگو آتش جهنم، گرم تر و داغ تر است اگر بفهميد».
5.«اگر از آنان بپرسى كه اين كارهاى خلاف چيست مى گويند ما بازى و شوخى مى كرديم، بگو آيا خدا و آيات او و پيامبرش را مسخره مى كنيد».

تفسير موضوعى آيات

در نيمه سال نهم هجرت از طريق كاروانهاى بازرگانى، گزارشى به شرح ياد شده در زير به مدينه رسيد: قيصر روم به كمك فرمانروايان دست نشانده خود در «شام» و كرانه هاى آن، در صدد تسخير مدينه و براندازى حكومت

صفحه 127
نوبنياد وجوان اسلامى است.
رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)در ماه رجب همان سال تصميم گرفت با سپاه گران رهسپار كرانه هاى شام گردد و پيش از آن كه دشمن به داخل محيط اسلامى هجوم بياورد او را غافلگير كرده و فتنه را در نطفه خفه كند، از اين جهت، از قبايل اطراف كه گرايش استوار به اسلام داشتند كمك گرفت و به فرماندار «مكه»، «عُتّاب بن اسيد» اطلاع داد كه گروهى را براى شركت در اين نبرد، گسيل دارد، سرانجام رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)با سى هزار نفر، مدينه را به عزم «تبوك» ترك گفت و در آن روز قيادت و رهبرى يك چنين سپاه در چنين سرزمين، بسيار اعجاب انگيز بود پيامبر در اين سفر، هر چند با دشمن روبرو نشد زيرا، دشمن از حركت سپاه اسلام آگاه شده، و از مقابله با لشگر فداكار و ايثارگر، خوددارى كرد وبه نحوى متفرق شد ووانمود كرد كه اصلاً، نقشه اى در كار نبوده است ولى پيامبر با لشگركشى در آن فصل گرم و هدايت سپاه سى هزار نفرى تا كرانه هاى شام و بستن پيمان با سران قبايل مرزنشين، زهر چشمى از دشمن گرفت تا آنجا كه تا پيامبر زنده بود، دشمن انديشه حمله را در مغز نپروراند وپس از درگذشت پيامبر، نخستين نقطه اى كه فتح شد، سرزمين شام بود.
هدف در اين بحث تشريح انگيزه ها و نتايج اين نبرد نيست، نظر ما در اين بحث، بيان تحريكات زيان بخشى است كه منافقان در اين جنگ بيش از هر موقع از خود نشان دادند و آيات زيادى در مورد آنان نازل گرديد و بيشتر آيات سوره «برائت» كه آخرين سوره اى است كه بر پيامبر نازل شده است مربوط به آنها است، وبه خاطر اين كه اين گروه به وسيله آيات اين سوره رسوا شدند آن را سوره «فاضحه» و يا «مخزيه» مى نامند، تو گويى آيات اين سوره، حزب نفاق را رسوا كرد، و آنان را در انظار خوار و ذليل ساخت.

صفحه 128
اينك ما در اين بخش به خيانت هاى آنان اشاره مى كنيم:

1. ما را در دل فتنه قرار مده

رسول خدا در اين نبرد از اصل «استتار» و «پنهان كردن هدف» استفاده نكرد، زيرا فاصله مدينه تا «تبوك » طولانى بود، و بايد سربازان اسلام با توجه به دورى راه، زاد و راحله خاصى تهيه كنند، ومسلمانان با توجه به اهميت موضوع، كمك نمايند، و هزينه ارتش اسلام در آن روز از طريق اعانات و كمك هاى بى دريغ مردم مسلمان، تأمين مى گشت، از اين جهت رسول گرامى مسير و هدف را كاملاً مشخص نمود در اين موقع تعلل و سنگينى، در گروهى از افراد با ايمان تا چه رسد به افرا دمنافق، بروز كرد وخدا به وسيله آيه ياد شده در زير آنان را توبيخ كرده و فرمود:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ما لَكُمْ إِذا قيلَ لَكُمُ انْفِرُوا فى سَبيلِ اللّهِ اثّاقَلْتُمْ إِلَى الأَرْضِ أَرَضيتُمْ بِالْحَياةِ الدُّنْيا مِنَ الآخِرَةِ فَما مَتاعُ الحَياةِ الدُّنْيا فِى الآخِرَةِ إِلاّ قَليلٌ).1
«اى افراد با ايمان چرا وقتى به شما گفته مى شود كه در راه خدا كوچ كنيد، به زمين سنگينى مى كنيد، آيا به زندگى دنيا در مقابل زندگى آخرت راضى شده ايد، كالاى دنيا (در مقابل نعمت هاى سراى ديگر) بسيار ناچيز است».
اين آيه در قلوب افراد با ايمان، آتش شوق بر جهاد را برافروخت و كمك هاى مالى سرازير بيت المال گرديد و افراد دسته دسته به لشگرگاه مدينه به نام «جرف» سرازير شدند دراين ميان پيامبر به يكى از سران «نفاق» به نام «جد

1 . توبه/38.

صفحه 129
بن قيس» گفت آيا تو در نبرد با روميان شركت مى كنى؟ او در پاسخ گفت: پيامبر خدا اذن بده من در مدينه بمانم و مرا به «فتنه» نيفكن همه مى دانند كه من به زن علاقه خاصى دارم از آن مى ترسم كه زنان روميان را ببينم و استقامت نورزم».
در اين موقع آيه ياد شده در زير فرود آمد:1
(وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ ائْذَنْ لى وَلا تَفْتِنّى أَلا فِى الفِتْنَةِ سَقَطُوا وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحيطَةٌ بِالْكافِرينَ) .2
«برخى از آنان مى گويند، اذن بده ما در مدينه بمانيم، و ما را در بوته فتنه و آزمايش قرار مده، بگو (بر اثر تخلف از رسول خدا)، در فتنه و آزمايش بزرگ ترى قرار گرفته اى، و دوزخ بر كافران احاطه دارد».
«جد بن قيس» خود را به امور «جنسى» متهم مى سازد در حالى كه از نظر سن در سطح بالا بود و انسان در اين سن رغبت شديدى به امور جنسى پيدا نمى كند، گذشته از اين در زندگى او، ماجراى جنسى وجود ندارد.
ولى او به خاطر نفاق و تمرد از دستور خدا، حاضر شده كه حيثيت خود را لكه دار سازد و زير بار تكليف الهى نرود، و اين يكى از نشانه هاى نفاق است.
وقتى او اين سخن را به پيامبر گفت فرزند وى كه از نيت او آگاه بود رو به وى كرد و گفت: محرك شما از عدم شركت و عذرتراشى جز نفاق چيز ديگرى نيست و خدا نفاق تو را به وسيله قرآن فاش خواهد ساخت او از گفتار پسر

1 . سيره ابن هشام:2/516.
2 . توبه/49.

صفحه 130
عصبانى شد و با كفش بر چهره او كوبيد وقتى آيه ياد شده فرود آمد، پسر رو به پدر كرد و گفت: نگفتم خدا تو را به وسيله آيه رسوا خواهد كرد، او باز متنبه نشد، و نهيبى بر پسر زد وگفت : وضع تو بر من، مشكل تر از «محمد» شده است.

2. جهاد در فصل گرما توان فرسا است

در حالى كه پيامبر با آيات جهاد، مسلمانان را بر شركت در جنگ دعوت مى كرد و گروهى نيز، نداى او را از طريق بذل مال و جان پاسخ مى گفتند، ولى اعضاى حزب نفاق در فكر عذرتراشى بودند تا در مدينه بمانند و در حقيقت، گروهى از آنان به خاطر دورى راه، از شركت در اين جهاد باز ماندند و اگر راه نزديك، ومقصد چندان دور نبود(به خاطر غنايم جنگى هم بود كه غالباً سربازان اسلام از آن بى نصيب نبودند) شركت مى كردند و قرآن اين حقيقت را يادآور مى شود و مى فرمايد:
(لَوْ كانَ عَرَضاً قَريباً وَسَفَراً قاصِداً لاتَّبَعُوكَ وَلكِنْ بَعُدَتْ عَلَيْهِمُ الشُّقَّةُ وَسَيَحْلِفُونَ بِاللّهِ لَوِ اسْتَطَعْنا لَخَرَجْنا مَعَكُمْ يُهْلِكُونَ أَنْفُسَهُمْ وَاللّهُ يَعْلَمُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ) .1
«اگر غنايمى نزديك و سفرى سهل و آسان بود از تو پيروى مى كردند ولى اكنون راه دور و پر مشقت است و به خدا سوگند ياد مى كنند كه اگر مى توانستيم با شما بيرون مى آمديم، خود را نابود مى كنند و خدا مى داند كه آنان دروغ مى گويند».
ولى در عين حال برخى گرمى هوا را بهانه كرده و افراد با ايمان را از

1 . توبه/42.

صفحه 131
شركت باز مى داشتند چنان كه مى فرمايد:
(...وَقالُوا لا تَنْفِرُوا فِى الحَرِّ قُلْ نارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّحَرّاً لَوْ كانُوا يَفْقَهُونَ).1
«گفتند: در هواى گرم كوچ نكنيد، بگو آتش جهنم، گرم تر و داغ تر است اگر بفهميد».

3. تشكيل كلوپ مخفى در خانه يهودى

تخلف اعضاى حزب نفاق نتوانست تأثير مهمى در اراده رزمندگان اسلام بگذارد، زيرا قشرهاى زيادى از خود مدينه و اطراف آن براى مشاركت در جهاد در اردوگاه مدينه گرد آمده و مى رفت كه سپاه اسلام براى خود شكل و صورتى بگيرد در اين موقع سران حزب نفاق در خانه يك فرد «يهودى» به نام «سويلم» دور هم گرد آمدند و گفتند چه كنيم كه افراد را از شركت باز داريم، سرانجام تصيم گرفتند كه با ايجاد رعب و ترس در ميان سپاه اسلام و اين كه نبرد با روميان بازى با دم شير است و جنگ با آنان، مانند جنگ عرب با عرب نيست، آنان را از مشاركت باز دارند.
گزارشگران، رسول خدا را از اجتماع سران حزب نفاق در خانه يك فرد يهودى مطلع ساختند.
تعجب نخواهيم كرد وقتى بشنويم كه اعضاى حزب نفاق، محل صالح ترى براى نقشه كشى جز خانه يهودى پيدا نكردند و اين امر نشان مى دهد كه منافقان پيوسته با «يهوديان» در ارتباط و تماس بودند همچنان كه امروز نيز، سران نفاق در كشورهاى اسلامى با «صهيونيسم» در ارتباط و تماس مى باشند.

1 . توبه/81.

صفحه 132
پيامبر براى اين كه اين نوع كارها بار ديگر تكرار نشود، «طلحه» را فرستاد تا خانه مزبور را كه لانه فساد و نقطه نقشه كشى بر ضد اسلام بود آتش بزند و از اين طريق آنان را متفرق سازد، وقتى آنان گرم سخن گفتن بودند، ناگهان خانه آتش گرفت، يكى از آنان به نام «ضحاك بن خليفه» از پشت خانه، خود را نجات داد و پاى او شكست، بقيه نيز به نوعى از خانه بيرون ريختند ومتفرق گشتند.1
پيامبر عمار ياسر را فرستاد تا از آنان بپرسد كه در آنجا چه مى كردند وچه گفتند، و اگر انكار ورزيدند به آنان بگويد شما چنين و چنان مى گفتيد، وقتى پرده از راز آنان برافتاد، يك نفر از آنان به نام «وديعة بن ثابت» حضور پيامبر رسيد وگفت ما در آن خانه، بازى و شوخى مى كرديم.
قرآن در انتقاد از پوزش آنان چنين مى فرمايد:
(وَلَئِنْ سَأْلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّما كُنّا نَخُوضُ وَنَلْعَبُ قُلْ أَ بِاللّهِ و آياتِهِ وَرَسُولِهِ كُنْتُمْ تَسْتَهْزِئُونَ) .2
«اگر از آنان بپرسى كه اين كارهاى خلاف چيست مى گويند ما بازى و شوخى مى كرديم، بگو آيا خدا و آيات او و پيامبرش را مسخره مى كنيد».3

4. حزب نفاق و اعراب باديه نشين

در حالى كه تبليغات در مدينه كم اثر بود، ولى شايعه سازى و تبليغات آنان در افراد باديه نشين كاملاً مؤثر بود، زيرا قبايل غريب مدينه ما نند «غفار»

1 . سيره ابن هشام:2/517.
2 . توبه/65.
3 . درباره اين آيه شأن نزول ديگرى نيز نقل نشده است.

صفحه 133
و «اشجع» و «اسلم» از نظر پايه ايمان در آن حدى نبودند كه آيات و يا سخنان رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)در اين گروه ايجاد حركت كند، و تلخى سفر، و دشوارى راه را در فصل گرما، تحمل نمايند از اين جهت گروهى از باديه نشينان، حضور پيامبر رسيدند و از شركت پوزش طلبيدند، چنان كه قرآن از آن حكايت مى كند:
(وَجاءَ الْمُعَذِّرُونَ مِنَ الأَعْرابِ لِيُؤْذَنَ لَهُمْ وَقَعَدَ الَّذِينَ كَذَبُوا اللّهَوَرَسُولَهُ سَيُصيبُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذابٌ أَليمٌ) .1
«گروهى از باديه نشينان پوزش طلبان از شركت در جهاد نزد تو آمدند تا به آنان اذن داده شود، و دروغ گويان به خدا وپيامبر، تقاعد كردند، به زودى به كسانى از آنها كه مخالفت كردند (و معذور نبودند)، عذاب دردناكى خواهد رسيد»!.

5. بازگشت سپاه نفاق به مدينه

شكى نيست كه اين نوع تحركات شيطانى زير سر رئيس حزب «نفاق» «عبداللّه بن ابى» بود، او محور نفاق و فرد الهام بخش و ترسيم گر خط حزب بود و كراراً به وسيله ايادى خود در ميان ياران رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)مطلب زير را منتشر كرده بود.
«محمد مى خواهد با فرزندان زرد مو(روميان) با كمى امكانات و هواى گرم و دورى راه بجنگد و اين كار قمارى بيش نيست من دارم مى بينم ياران او به ريسمان اسارت كشيده شده و به مدينه بازگردانيده مى شود.2
با اين كه او از طريق نشر اين فكر مى كوشيد كه اراده ها را سست و عزمها

1 . توبه/90.
2 . سيره ابن هشام:2/520 و 531.

صفحه 134
را نااستوار سازد، بالأخره وحى الهى و ايمان مردم كار خود را كرد، و مسلمانان آماده حركت شدند، اين بار «عبداللّه» همان نقش را ايفا كرد كه در جنگ «احد» ايفا نمود، او بخش پايين از «ثنية الوداع» را لشگرگاه خود قرار داد، و همفكران و هواداران و متأثران به فكر خود را زير پرچم دعوت كرد و گروهى را زير لواى خود در آورد.
شكى نيست كه هدف او از گردآورى اين افراد، شركت در جهاد نبود بلكه نظر او اين بود كه به هنگام حركت سپاه پيامبر، او با لشگر خود به مدينه باز گردد و از اين طريق علاوه بر اشباع غريزه رياست خواهى خود، تزلزلى در سپاه پيامبر پديد آورد و گروهى را به مدينه باز گرداند.
اتفاقاً او در لحظات حركت سپاه اسلام، با اردوى خود راه مدينه را در پيش گرفت ولى نه تنها نتوانست خللى در اراده سربازان پديد آورد، بلكه ناخودآگاه به سپاه اسلام خدمت كرد، زيرا سپاه اعزامى تا حدى از اعضاى حزب نفاق پاكسازى شد، و خاطر مسلمانان از شر آنان مأمون گرديد.
قرآن در آيه ياد شده در زير به اين نكته اشاره كرده و مى فرمايد:
(لَوْ خَرَجُوا فيكُمْ ما زادُوكُمْ إِلاّخَبالاً وَلأَوضَعُوا خِلالَكُمْ يَبْغُونَكُمُ الْفِتْنَةَ وَفيكُمْ سَمّاعُونَ لَهُمْ وَاللّهُ عَليمٌ بِالظّالِمينَ).1
«اگر همراه شما از مدينه بيرون مى آمدند چيزى جز اضطراب و ترديد پديد نمى آوردند و به بحث در ميان شما به فتنه انگيزى مى پرداختند و در ميان شما افراد سست هستند كه تأثيرپذير مى باشند و خداوند از ظالمان با خبر است».
آرى تبليغات وسيع و گسترده حزب نفاق توانست چهار نفر از افراد با

1 . توبه/47.

صفحه 135
ايمان را از شركت باز بدارد جز اين كه يكى از آنها به نام «ابوخيثمه» پس از اندى به پيامبر پيوست، و تنهاسه نفر از آنان بر اثر ضعف ايمان و علاقه به گردآورى محصول در مدينه توقف كردند، و رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)پس از بازگشت از تبوك، هر سه نفر را به گونه اى تأديب كرد. و از اين طريق انديشه تخلف را در دفاع از اسلام زدود و آيه (وَعَلَى الثَّلاثَةِ الَّذينَ خُلِّفُوا...)1 بيانگر وضع آنها است.2

6. شايعه سازى در مدينه

رسول گرامى با سپاه گران به سوى كرانه هاى شام حركت كرد در حالى كه محمد بن مسلمه را به عنوان فرماندار مدينه نصب كرد و على (عليه السلام)را سرپرست خانواده خود قرار داد.
هدف حزب نفاق در غياب مسلمانان، نشر اكاذيب وجعل دروغ و ايذاء، و آسيب رسانى به گروهى بود كه روى اعذار شرعى در مدينه باقى مانده بودند پيامبر به خاطر يك چنين مصالح، على (عليه السلام)را در مدينه جانشين خود قرار داد و به سوى شام حركت كرد، حزب نفاق احساس نمود كه با وجود على بن ابى طالب (عليه السلام)اين كار عملى نيست و در برابر يك چنين جوان شجاع، نمى توان دست از پا خطا كرد، فوراً دست به شايعه سازى زد تا به گونه اى على (عليه السلام)را از مدينه خارج كند، و به پيامبر بپيوندد و سرانجام فضاى مدينه براى حزب نفاق از هر نوع مزاحم خالى باشد.
ناگهان درمدينه منتشر شد كه روابط على با پيامبر به تيرگى گراييده از اين

1 . توبه/118.
2 . سيره ابن هشام:2/520 وغيره.

صفحه 136
جهت اين بار پيامبر على را همراه خود به جهاد نبرده است.
انتشار اين خبر در محيط مدينه سبب شد كه على (عليه السلام)سلاح خود را بردارد و به رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)كه در سه ميلى مدينه بود بپيوندد، وجريان را به سمع رسول خدا برساند، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)شايعه را تكذيب كرد و جمله اى گفت كه مضمون آن اين است كه «من تو را جانشين خود قرار دادم زيرا در پشت سر خود افرادى را ترك كردم كه از شر آنها به اهل بيت خود مطمئن نيستم، برگرد وجانشين من در ميان اهل من و اهل بيت خود باش، آيا راضى نمى شوى كه منزلت تو نسبت به من، منزلت هارون نسبت به موسى باشد، جز اين كه پس از من پيامبرى نيست.1
از اين جهت على (عليه السلام)، به مدينه آمد و در مدينه باقى ماند تا پيامبر از سفر خود بازگشت.

7. تحريف حقايق در نيمه راه

بازگشت عبداللّه بن ابى از كنار اردوگاه پيامبر به مدينه، هر چند به تصفيه سپاه اسلام از عناصر نفاق، كمك مؤثرى نمود، ولى در عين حال نفاق در تار و پود جامعه اسلامى آن روز نفوذ كرده، و پاكسازى منافقان به اين زودى امكان پذير نبود از اين جهت اعضاى موجود در ارتش اسلام به صورت نامرئى دست به تحريف حقايق زده و حادثه ها آفريدند.
در نيمه راه، آب هاى ذخيره سپاه اسلام پايان پذيرفت و عطش بر افراد غلبه كرد تا آنجا كه گاهى براى رفع آن، از كشتن شتران و بهره گيرى از آبهاى ذخيره در شكم آنها بهره مى گرفتند، سربازان اسلام به حضور پيامبر رسيدند و

1 . صحيح بخارى:3/58.

صفحه 137
درخواست كردند كه پيامبر خدا دعا كند تا خدا باران بفرستد، پيامبر آب طلبيد و وضو گرفت و برخاست نماز گزارد، چيزى نگذشت كه باد وزيد ابرى گرد آمد، و باران سيل آسا فرو ريخت و آب همه بيابان را فرا گرفت.
اعضاى حزب نفاق با ديدن چنين كرامتى، پرده از دل برنداشته و به رسم عرب جاهلى نزول آن را به كواكب و ستارگان نسبت دادند.

8. تكذيب نبوت پيامبر

در نيمه راه شتر رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)گم شد، ياران پيامبر به جستجوى آن پرداختند، در اين ميان منافق و يا منافقان براى تكذيب نبوت او، گم شدن شتر را بهانه كردند و گفتند: محمد خود را پيامبر مى داند و به امر خدا شما را از يك رشته مطالب پوشيده آگاه مى سازد در حالى كه جاى شتر خود را نمى داند.
وقتى خبر به پيامبر رسيد، فرمود: به خدا سوگند من جز آنچه خدا به من آموخته است، چيزى را نمى دانم خدايم به من خبر داد كه شتر من در فلان دره است و زمام او به درختى پيچيده و مانع از حركت او شده است برخيزيد برويد و آن را بياوريد.

9. نقشه ترور پيامبر در نيمه راه

اعضاى حزب نفاق كه در اين نبرد شركت كرده بودند از پانزده نفر تجاوز نمى كردند ولى در عين حال سموم خود را ريخته و در تحريف حقايق و تضعيف روحيه ها كوشا بودند، وقتى از كارهاى خود موقع رفتن به تبوك نتيجه نگرفتند تصميم گرفتند كه پيامبر را در موقع بازگشت ترور كنند و آن موقعى بود كه پيامبر در نيمه شب تصميم گرفت كه وادى «مشفق» را از طريق گردنه

صفحه 138
بپيمايد و اعضاى حزب نفاق تصميم گرفتند كه شتر او را رم دهند تا او را از بالاى گردنه به دره پرتاب كنند.
رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)در تاريكى شب به دامنه گردنه رسيد شخصى از جانب پيامبر ندا در داد كه او طول اين «وادى» را از طريق گردنه مى پيمايد و ديگران مسير خود را از خود «وادى» قرار دهند و كسى از اين گردنه بالا نيايد مسلمانان همگى راه صحرا را در پيش گرفتند و پيامبر راه گردنه را در پيش گرفت.
پيامبر به عمار دستور داد كه زمام شتر را به دست بگيرد و آن را بكشد، «حذيفه» را مأمور كرد كه آن را از پشت براند، حركت پيامبر از عقبه، اعضاى حزب نفاق را بر آن داشت كه به نقشه خود جامه عمل بپوشانند لذا فوراً با صورت هاى پوشيده راه «عقبه» را در پيش گرفتند، پيامبر «حس حس» آنان را شنيد فوراً به حذيفه فرمود: آنها را ازحركت بازدار، حتى به اين هم اكتفا نكرد با چوب دستى كه در دست داشت بر صورت شتران آنان زد و گفت: باز گرديد اى دشمنان پيامبر.
اعضاى حزب نفاق فهميدند كه دست آنها رو شده وپيامبر از نيت سوء آنها آگاه گشته، فوراً از گردنه پايين آمدند و خود را در ميان مردم مخفى كردند.
پيامبر رو به حذيفه كرد و فرمود: آنها را شناختى و از هدف آنها آگاه شدى؟
حذيفه گفت: تاريكى شب و پوشيدگى صورت آنها مانع از شناخت من شد، آنگاه پيامبر آنها را معرفى كرد و پرده از نيت سوء آنان برداشت و فرمود: آنان تصميم گرفته بودند كه شترم را رم دهند تا مرا به ميان دره پرتاب كند ولى خدايم مرا از نقشه هاى آنان آگاه ساخت و من آنان را به تو معرفى مى كنم ولى تو

صفحه 139
اسامى آنان را مكتوم بدار.
بامدادان «اسيد بن حضير» حضور پيامبر رسيد و گفت: حركت در دل صحرا، به مراتب آسانتر از پيمودن «عقبه» بود، شما چرا آن مسير را برگزيدى، پيامبر سرگذشت شب گذشته را يادآور شد، و او درخواست كرد كه پيامبر آنان را معرفى كند تا همگان به وسيله افراد قبيله خود اعدام گردند.
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: اين كار مصلحت نيست و من دوست ندارم كه مردم بگويند: وقتى محمد قدرت پيدا كرد ياران خود را كشت، «اسيد» يادآور شد گفت: آنان ياران تو نيستند.
پيامبر فرمود: در ظاهر به شهادتين اعتراف دارند.1
مسأله در اين جا به پايان رسيد آنگاه پيامبر در يك جلسه خصوصى آنان را خواست و اطلاع خود را از نقشه آنها يادآور شد آنان همگى سوگند ياد كردند كه چنين چيزى نبود، و چنين تصميمى نداشتند.
در اين موقع آيات ياد شده در باره آنان نازل گرديد:
(يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا وَلَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِوَكَفَرُوا بَعْدَ إِسْلامِهِمْ وَهَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا...).2
«به خدا سوگند مى خورند كه سخنان زننده نگفته اند در حالى كه سخنان كفر آميز گفته اند و پس از اسلام كافر شدند و به كار بدى كه تصميم گرفته بودند نرسيدند».

1 . مجمع البيان:3/46 ذيل تفسير آيه (ولئن سألتهم...) تاريخ بغداد:1/161; اسد الغابة:1/391; الاستيعاب:1/277.
2 . توبه/74.

صفحه 140

10. پوزش پس از نشر اراجيف

اعضاى حزب نفاق كه جز پانزده نفر از آنان همگى در مدينه مانده بودند در غياب سپاه اسلام، به نشر اكاذيب پرداخته و شايع كرده بودند كه «محمد» و ياران او در اين نبرد كشته و عده اى نيز در بند اسارت درآمده اند.
آنان سرگرم چنين كار ى بودند كه طلايه داران سپاه اسلام وارد شهر مدينه شدند و عملاً بر تمام اين اراجيف قلم بطلان كشيدند.
و در اين مورد آيه هاى ياد شده در زير نازل گرديد:
(يَعْتَذِرُونَ إِلَيْكُمْ إِذا رَجَعْتُمْ إِلَيْهِمْ قُلْ لا تَعْتَذِرُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكُمْ قَدْنَبَّأَنَا اللّهُ مِنْ أَخْباركُمْ وَسَيَرىَ اللّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلى عالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ) .1
«هنگامى كه به سوى متخلفان از جهاد باز مى گرديد، از شما عذرخواهى مى كنند، بگو عذرخواهى مكنيد ما هرگز به شما ايمان نخواهيم آورد، خدا ما را از كارهاى شما آگاه ساخته است و به زودى خدا و پيامبر او اعمال شما را مى بينند، سپس به سوى كسى مى رويد كه از پنهان و آشكار آگاه است و شما را از آنچه كه انجام مى دهيد آگاه مى سازد».
(سَيَحْلِفُونَ بِاللّهِ لَكُمْ إِذَا انْقَلَبْتُمْ إِلَيْهِمْ لِتُعْرِضُوا عَنْهُمْ فَأَعْرِضُوا عَنْهُمْ إِنَّهُمْ رِجْسٌ وَمَأْويهُمْ جَهَنَّمُ جَزاءً بِما كانُوا يَكْسِبُونَ).2
«وقتى به سوى آنان باز مى گرديد، براى شما سوگند ياد مى كنند كه از آنان صرف نظر نماييد، شما نيز از آنها اعراض كنيد، آنان پليدند و جايگاه آنها دوزخ است كه سزاى كارهايى است كه انجام مى دهند».

1 . توبه/94.
2 . توبه/95.

صفحه 141
(يَحْلِفُونَ لَكُمْ لِتَرْضَوا عَنْهُمْ فَإِنْ تَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنَّ اللّهَ لا يَرْضى عَنِالْقَومِ الْفاسِقينَ) .1
«براى شما سوگند ياد مى كنند كه از آنها راضى شويد، خداوند از گروه فاسق راضى نخواهد شد».
پس از ورود سپاه اسلام به مدينه و انتشار اخبار «غزوه» و دست آوردهاى چشم گير آن، جناح نفاق آنچنان سرافكنده شد و حيثيت آنها آنچنان آسيب ديد كه اعتبار و آبروى خود را از دست داد و ديگر نتوانست در صحنه ظاهر شود و يا تحرك و يا شورشى بيافريند و بالأخص كه رئيس حزب نفاق دو ماه بعد درگذشت و شبكه حزب به حسب ظاهر از هم پاشيده شد و در ظاهر نام و نشانى از آنان باقى نماند، هر چند گروهى از آنان تا لحظه وفات پيامبر بر كفر خود باقى مانده و برخى نيز پس از رحلت پيامبر مصدر كار گرديدند.

1 . توبه/96.

صفحه 142

10

مسجد ضرار يا لانه جاسوسى

آيات موضوع

1.(وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مَسْجِداً ضِراراً وَكُفْراً وَتَفْريقاً بَيْنَ الْمُؤْمِنينَ وَإِرْصاداً لِمَنْ حارَبَ اللّهَ وَرَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ وَلَيَحْلِفُنَّ إِنْ أَرَدْنا إِلاَّ الْحُسْنى وَاللّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ) (توبه/107)
2.(لا تَقُمْ فيهِ أَبَداً لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى مِنْ أَوَّلِ يَوْم أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فيهِ فيهِ رِجالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا وَاللّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرينَ)(توبه/108)
3.(أَفَمَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى تَقْوى مِنَ اللّهِ وَرِضْوان خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ على شَفا جُرُف هارفَانْهارَ بِهِ فى نارِ جَهَنَّمَ وَاللّهُ لا يَهْدِى الْقَومَ الظّالِمينَ) (توبه/109)
4.(لا يَزالُ بُنْيانُهُمُ الَّذِى بَنَوْا ريبَةً فى قُلُوبِهِمْ إِلاّ أَنْ تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ وَاللّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ)(توبه/110)

صفحه 143

ترجمه آيات

1.«آنان كه مسجد بنا كرده اند، هدف آنان ضرر زدن به مسلمانان و تقويت كفر و ايجاد تفرقه ميان مسلمانان و كمين گاه براى كسى است كه با خدا و پيامبر از پيش مبارزه كرده وسوگند ياد مى كنند كه جز نيكى نظرى نداشتند، خدا گواهى مى دهد كه آنان دروغگويانند».
2.«هرگز در آنجا نماز مگزار، مسجدى كه از روز نخست بر تقوا و پرهيزگارى بنا شده شايسته تر است كه در آنجا نماز بگزارى، در آنجا مردانى است كه مى خواهند پاك شوند و خداوند پاكيزگان را دوست دارد».
3.«آيا كسى كه ساختمان خود را بر اساس پرهيز از خدا و خشنودى او بنا كند، بهتر است يا آن كس كه ساختمان خود را كنار پرتگاه سستى بنانمايد كه ناگهان (خود با بناء) در آتش دوزخ فرو ريزد و خداوند گروه ستمگر را هدايت نمى كند».
4.«اين بنايى كه آنها به پا داشته اند به صورت وسيله شك و ترديد در دلهاى آنان باقى مى ماند مگر اين كه دلهاى آنان پاره شود(بميرند و از بين بروند) وخداوند حكيم و دانا است».

تفسير موضوعى آيات

در سالى كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)از مكه به مدينه مهاجرت كرد، پيش از ورود به مدينه در سرزمين «قبا» اقامت گزيد و در انتظار ورود «على» به سر برد، در روزهاى اقامت خود در «قبا» كه در دوازده كيلومترى «يثرب» قرار دارد، براى قبيله «بنى عمرو بن عوف» عموزادگان (بنى غنم بن عوف) مسجدى بنا نمود و اين مسجد، مركز عبادت فرزندان «عوف» بود، و آنان به خاطر دورى از مدينه در همان جا به عبادت و انجام وظيفه دينى مى پرداختند.

صفحه 144
حزب نفاق اين منظقه را به خاطر آرامى و دورى از مركز، براى فعاليت هاى سرى، منطقه امنى تشخيص داد، و از طرف ديگر، اعضاى حزب، ازيكى از سران به نام «ابوعامر» كه از خارج، حزب را رهبرى مى كرد، نامه اى دريافت كردند وى در آن نامه هواداران خود را براى ساختن محلى براى فعاليت هاى حزبى و سرى در پوشش مسجد، دعوت كرده بود تا اعضا در آن منطقه گرد آيند و در آن جا به تبادل افكار و كسب اطلاعات و تجسس و احياناً گردآورى سلاح بپردازند و در انتظار روزى باشندكه وى همراه فرمانرواى روم، مدينه را تسخير كند و به حكومت نوجوان اسلام خاتمه بخشد.
اعضاى حزب كه مقيم محله دور افتاده «قبا» بودند خواستند پيامبر را در مقابل عمل انجام شده قرار دهند، از اين جهت بدون كسب اجازه از مقام صاحب رسالت، يك چهار ديوارى مسقفى را بنا كردند و براى اين كه بناء، جنبه رسمى به خود بگيرد و مورد اعتراض اين و آن نشود، حضور پيامبر شرفياب شدند و گفتند: نماز گزاردن در مسجد «قبا» در شب هاى بارانى براى بيماران و پيران با مشكلات، توأم و همراه است از اين جهت ما براى اين گروه مسجدى ساخته ايم و شايسته است با نمازگزارى شما افتتاح شود.
پيامبر درخواست آنان را رد نكرد و فرمود: من اكنون عازم سفر هستم و پس از بازگشت از سفر اگر خدا بخواهد اين كار انجام مى گيرد.
تاريخ، اسامى دوازده تن را مى برد كه پايه گذاران اين لانه جاسوسى كه به ظاهر مسجد بود، به شمار مى رفتند و در ميان آنان افرادى مانند «نبتل بن حارث» است كه كار او خبرچينى وجاسوسى به نفع كافران نبود و يا افرادى مانند «وديعة بن ثابت» بود كه از سران نفاق به شمار مى رفت و مسلمانان با

صفحه 145
نفاق او آشنا بودند.
آنان براى رد گم كردن، جوان صالحى را به نام «مجمع بن حارثه» براى امامت دعوت كرده و با اين طريق برمنويات باطل خود پوشش گذاردند، آنگاه براى اين كه مسجد «قبا» را در انظار كوچك كنند، شايع كردند كه سرزمين آن، مربوط به زنى است كه الاغ خود را در آنجا مى بست و چنين سرزمينى براى اقامه نماز و پرستش خدا شايستگى ندارد.
سفر رسول گرامى به كرانه هاى شام مدت چهار ماه طول كشيد بانيان مسجد، در تعمير و تكميل كارهاى آنجا كوشيدند و با امامت آن جوان صالح توانستند توجه گروهى را به آن مسجد جلب كنند عده اى كه در گذشته به مسجد «قبا» مى رفتند به اين مركز جذب شدند و از اين طريق تفرقه و دودستگى ميان آنان پديد آمد.
رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)از سفر تبوك بازگشت، سران نفاق به حضور پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)رسيدند و درخواست كردند كه براى تبرك هم باشد در آنجا نماز بگزارد، پيامبر لباس خود را پوشيد و آماده حركت بود كه وحى الهى فرود آمد و پرده از كار زشت آنان برداشت و يادآور شد كه اين بناء براى اهدافى ساخته شده است كه مهم آنها دو هدف ياد شده در زير است:
1. ايجاد تفرقه ميان افراد با ايمان (وَتَفْرِيقاً بَيْنَ الْمُؤْمِنينَ) .
2. جاسوسى براى ابوعامر مرد دشمن خدا(وَارْصاداً لِمَنْ حارَبَ اللّهَ وَرَسُولَهُ مِنْ قَبْل) .
از اين جهت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)گروهى را مأمور كرد كه سقف آن را كه با شاخه و برگ خرما پوشيده شده بود، آتش بزنند و سپس بنا را به وسيله بيل و كلنگ با خاك يكسان كردند.

صفحه 146
پيامبر به اين نيز اكتفا نكرد و دستور داد كه مردم آن منطقه زباله هاى خانه خود را در آن جا بريزند و به اين طريق آنجا را بى اعتبار اعلام كرد.
ورود اين حادثه در قرآن، به آن ابديت بخشيده و به مسلمانان درس هايى را آموخته است، اينك با آيات وارد پيرامون اين رويداد آشنا شويم:
آيات قرآن در اين مورد چنين است:
(وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مَسْجِداً ضِراراً وَكُفْراً وَتَفْريقاً بَيْنَ الْمُؤْمِنينَ وَإِرْصاداً لِمَنْ حارَبَ اللّهَ وَرَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ وَلَيَحْلِفُنَّ إِنْ أَرَدْنا إِلاَّ الْحُسْنى وَاللّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ).1
«آنان كه مسجد بنا كرده اند، هدف آنان ضرر زدن به مسلمانان و تقويت كفر و ايجاد تفرقه ميان مسلمانان و كمين گاه براى كسى است كه با خدا و پيامبر از پيش مبارزه كرده وسوگند ياد مى كنند كه جز نيكى نظرى نداشتند، خدا گواهى مى دهد كه آنان دروغگويانند».
(لا تَقُمْ فيهِ أَبَداً لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى مِنْ أَوَّلِ يَوْم أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فيهِ فيهِ رِجالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا وَاللّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرينَ).2
« هرگز در آنجا نماز مگزار، مسجدى كه از روز نخست بر تقوا و پرهيزگارى بنا شده شايسته تر است كه در آنجا نماز بگزارى، در آنجا مردانى است كه مى خواهند پاك شوند و خداوند پاكيزگان را دوست دارد».
(أَفَمَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى تَقْوى مِنَ اللّهِ وَرِضْوان خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ على شَفا جُرُف هارفَانْهارَ بِهِ فى نارِ جَهَنَّمَ وَاللّهُ

1 . توبه/107.
2 . توبه/108.

صفحه 147
لايَهْدِى الْقَومَ الظّالِمينَ).1
«آيا كسى كه ساختمان خود را بر اساس پرهيز از خدا و خشنودى او بنا كند، بهتر است يا آن كس كه ساختمان خود را كنار پرتگاه سستى بنانمايد كه ناگهان (خود با بناء) در آتش دوزخ فرو ريزد و خداوند گروه ستمگر را هدايت نمى كند».
(لا يَزالُ بُنْيانُهُمُ الَّذِى بَنَوْا ريبَةً فى قُلُوبِهِمْ إِلاّ أَنْ تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ وَاللّهُ عَليِمٌ حَكِيمٌ).2
«اين بنايى كه آنها به پا داشته اند به صورت وسيله شك و ترديد در دلهاى آنان باقى مى ماند مگر اين كه دلهاى آنان پاره شود(بميرند و از بين بروند) وخداوند حكيم و دانا است».
در كشورى كه مذهب و آيين، در آن رواج داشته و از اهميت خاصى برخوردار باشد، از خود مذهب بر ضد آن، بيش از هر عاملى مى توان استفاده كرد، براى شكستن وحدت مسلمانان، و ايجاد تفرقه در ميان آنان، بهترين وسيله، يك عمل مذهبى است به نام مسجد، تا دشمن از اين طريق منويات فاسد، جامه عمل بپوشد.

آتش نفاق خاموش مى گردد

در ماه ذى القعدة الحرام سال نهم، رئيس حزب نفاق، عبداللّه بن ابى، درگذشت، از آنجا كه پيامبر با گروه منافق بسان يك فرد مسلمان معامله مى كرد و به كفر درونى آنها ترتيب اثر نمى داد در دوران بيمارى «عبداللّه» از وى عيادت كرد،عبداللّه بن ابى به خاطر اين كه در جنگ «بدر» پيراهن خود را به عموى

1 . توبه/109.
2 . توبه/110.

صفحه 148
پيامبر عباس داده بود، از او درخواست كرد كه وى پيراهن زيرين خود را به او بدهد تا اورا با آن كفن كنند، پيامبر پيراهن رويى خود را براى او فرستاد ولى او نپذيرفت و درخواست كرد كه پيراهن زيرين كه بدن او را مس كرده بفرستد، پيامبر نيز پيراهن خود را فرستاد ولى يادآور شد كه اين كار به حال او مفيد نخواهد بود.
خانه عبداللّه، لانه جاسوسى منافقان بود و آنان پيوسته به آنجا رفت و آمد مى كردند، و درخواست پيراهن به آن شكل، دگرگونى خاصى در برخى از هواداران نفاق ايجاد كرد، برخى از آنان، راه توبه را در پيش گرفتند و اسلام آوردند و برخى ديگر بر همان حالت نفاق باقى ماندند.

چرا پيامبر، پيراهن خود را به عبداللّه داد؟

بخشيدن پيراهن به عبداللّه به خاطر جبران حقى بود كه وى بر پيامبر پيدا كرده بود زيرا در جنگ «بدر» عموى پيامبر عباس اسير گرديد، عباس مرد بلند قامتى بود و نياز به لباس داشت و پيراهنى به اندازه او، جز پيراهن عبداللّه بن ابى كه مانند او بلند قامت بود، پيدا نشد. عبداللّه يكى از پيراهن هاى خود را به حضور پيامبر فرستاد كه آن را به عباس بدهد و از اين طريق حقى بر پيامبر پيدا كرد، به همين جهت پيامبر خواست به درخواست اوپاسخ مثبت بدهد.
گذشته از اين، ارسال پيراهن، قلوب گروهى را متوجه اسلام كرد و از اين طريق توانست قلوب گروهى از خزرجيان منافق را كه عبداللّه رئيس آنان بود، جلب نمايد.
وانگهى او داراى فرزند صالح و به حق مصداق (يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ)بود. و رد درخواست پدر او، نوعى مايه سرشكستگى چنين فرد

صفحه 149
صالح بود كه اخلاص خود را در موارد بى شمارى ثابت كرده بود.

آيا پيامبر بر جنازه او نماز گزارد؟

شكى نيست كه نماز گزاردن بر جنازه «منافق» به صريح آيه ياد شده در زير، تحريم شده است چنان كه مى فرمايد:
(وَلا تُصَلِّ عَلى أَحَد مِنْهُمْ...)1.2
«بر جنازه احدى از آنان نماز مگزار».
در اين جا دو نظر هست، برخى نزول آن را پس از وفات رئيس حزب نفاق مى دانند و برخى ديگر پيش از آن، و چون تاريخ نزول آن براى ما روشن نيست، طبعاً نمى توان در اين جا اظهار نظر قطعى نمود.

بروز نفاق در جامعه به شكل ديگر

با هلاك«عبداللّه» كمر حزب شكست، گروه كمى راه ندامت را در پيش گرفتند و گروهى بر همان حالت نفاق باقى ماندند امّا ديگر تحرك نداشتند و پس از درگذشت پيامبر، سروصدايى از آنان شنيده نشد، و همگى جذب در جامعه وحكومت شدند و اين خود يك معضله تاريخى است زيرا نزول آيات زياد پيرامون حزب نفاق در جامعه اسلامى حاكى از كثرت و فزونى وجدى بودن

1 . توبه/84.
2 . برخى مى گويند: پيامبر پس از نزول اين آيه نيز بر جنازه منافقان نماز مى گزارد، البته با چهار تكبير و تكبير پنجم را كه متضمن دعا بر ميت است در حق آنان انجام نمى داد.
اين گروه لفظ (ولا تُصَلِّ) را به معنى «دعا مكن» تفسير مى كنند نه به معنى «نماز مگزار» به طور مسلم يك چنين تصور بر خلاف ظاهر آيه است.

صفحه 150
خطر «منافقان» مى باشد.
و از طريق ديگر پس از وفات پيامبر، كوچك ترين مانور سياسى از اين گروه ديده نشد، آيا واقعاً همگى نابود و هلاك شدند و يا خط فكرى آنان دگرگون گرديد، ويا حكومت را متناسب با ايده و خواسته خود ديدند، قضاوت و داورى در اين مورد به وقت ديگر موكول مى گردد.
آرى قاطعانه مى توان گفت: نفاق در جامعه به شكل ديگر بروز كرد زيرا پس از فتوحات اسلامى، علماى يهود و راهبان مسيحيان، و دانشمندان ديگر مذاهب، لباس اسلام پوشيده و در قيافه افراد مسلمان مكتبهايى را پايه گذارى كردند وپنداره هاى يهوديان ومسيحيان وخرافات مجوس و مزدك در ميان مسلمانان پخش گرديد و از اين طريق به فرقه گرايى وگروه بندى و پيدايش مكاتب كمك شايانى كردند و فاجعه هايى آفريدند و در اين ميان مى توان از «كعب احبار» و «وهب بن منبه» در عصر خلفا و «مانوى هاى » عصر عباسى نام برد و بحث در اين موضوع دامنه دار است و ما در اين جا دامن سخن را كوتاه كرده و به اين مقدار در تفسير آيات مربوط به «حزب نفاق» اكتفاء مىورزيم.
اكنون شايسته است كه با صفات وخصوصيات آنان از طريق آيات قرآن آشنا شويم.

صفحه 151

11

صفات منافقان در قرآن

آيات موضوع

1.(مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِى اسْتَوقَدَ ناراً فَلَمّا أَضاءَتْ ما حَولَهُ ذَهَبَ اللّهُ بِنُورِهِمْ وَتَرَكَهُمْ فى ظُلُمات لا يُبْصِرُونَ) (بقره/17)
2.(أَوْ كَصَيِّب مِنَ السَّماءِ فيهِ ظُلُماتٌ وَرَعْدٌ وَبَرْقٌ يَجْعَلُونَ أَصابِعَهُمْ فى آذانِهِمْ مِنَ الصَّواعِقِ حَذَرَالْمَوتِ وَاللّهُ مُحيطٌ بِالْكافِرينَ) (بقره/19)
3.(يَكادُ الْبَرْقُ يَخْطَفُ أَبْصارَهُمْ كُلَّما أَضاءَلَهُمْ مَشَوْا فيهِ وَإِذا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قامُوا وَلَوْ شاءَاللّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَأَبْصارِهِمْ إِنَّاللّهَ عَلى كُلِّ شَىْء قَديرٌ)(بقره/20)
4.(الَّذِينَ يَترَبَّصُونَ بِكُمْ فَإِنْ كانَ لَكُمْ فَتْحٌ مِنَ اللّهِ قالُوا أَلَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ وَإِنْ كانَ لِلْكافِرينَ نَصيبٌ قالُوا أَلَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَيْكُمْ وَنَمْنَعْكُمْ مِنَ الْمُؤْمِنينَ فَاللّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقيامَةِ وَلَنْ يَجْعَلَ اللّهُ لِلْكافِرينَ عَلَى الْمُؤْمِنينَ سَبيلاً)(نساء/141)
5.(مُذَبْذَبينَ بَيْنَ ذلِكَ لا إِلى هؤلاءِ وَلا إِلى هؤلاءِ وَمَنْ يُضْلِلِ اللّهُ

صفحه 152
فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبيلاً) (نساء/143)
6.(وَإِنَّ مِنْكُمْ لَمَنْ لَيُبَطِّئَنَّ فَإِنْ أَصابَتْكُمْ مُصيبَةٌ قالَ قَدْ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَىَّ إِذْ لَمْ أَكُنْ مَعَهُمْ شَهيداً)(نساء/72)
7.(وَلَئِنْ أَصابَكُمْ فَضْلٌ مِنَ اللّهِ لَيَقُولَنَّ كَأَنْ لَمْ تَكُنْ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُ مَوَدَّةٌ يا لَيْتَنى كُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوزاً عَظيماً) (نساء/73)
8.(...وَإِذا قامُوا إِلَى الصَّلاةِ قامُوا كُسالى...) (نساء/142)
9.(وَيَحْلِفُونَ بِاللّهِ إِنَّهُمْ لَمِنْكُمْ وَما هُوَ مِنْكُمْ وَلكِنَّهُمْ قَوْمٌ يَفْرَقُونَ)(توبه/56)
10.(لَوْ يَجِدُونَ مَلْجَاءً أَوْ مَغارات أَوْ مُدَّخَلاً لَوَلَّوْا إِلَيْهِ وَهُمْ يَجْمَحُونَ)(توبه/57)
11.(...وَلا يَأْتُونَ الصَّلاةَ إِلاّ وَهُمْ كُسالى...) (توبه/54)
12.(قُلْ أَنْفِقُوا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً لَنْ يُتَقَبَّلَ مِنْكُمْ إِنَّكُمْ كُنْتُمْ قَوْماً فاسِقينَ)(توبه/53)
13.(وَما مَنَعَهُمْ أَنْ تُقْبَلَ مِنْهُمْ نَفَقاتُهُمْ إِلاّ أَنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللّهِ وَرَسُولِهِ وَلا يَأْتُونَ الصَّلاةَ إِلاّ وَهُمْ كُسالى وَلا يُنْفِقُونَ إِلاّ وَهُمْ كارِهُونَ) (توبه/54)
14.(الَّذينَ يَلْمِزُونَ الْمُطَوِّعينَ مِنَ الْمُؤْمِنينَ فى الصَّدَقاتِ وَالَّذِينَ لا يَجِدُونَ إِلاّ جُهْدَهُمْ فَيَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ اللّهُ مِنْهُمْ وَلَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ)(توبه/79)

صفحه 153
15.(وَمِنْهُمْ مَنْ يَلْمِزُكَ فِى الصَّدَقاتِ فَإِنْ أُعْطُوا مِنْها رَضُوا وَإِنْ لَمْيُعْطَوْا مِنْها إِذا هُمْ يَسْخَطُونَ)(توبه/58)
16.(وَلَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا ما آتاهُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَقالُوا حَسْبُنَا اللّهُ سَيُؤْتِينَا اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَرَسُولُهُ إِنّا إِلَى اللّهِ راغِبُونَ)(توبه/59)
17.(ذلِكَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا فَطُبِعَ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لايَفْقَهُون)(منافقون/3)

ترجمه آيات

1.«منافق، همان كسى است كه (در بيابان تاريك) آتشى برافروخته، هنگامى آتش اطراف او را روشن ساخت، خداوند (طوفانى مى فرستد) و آن را خاموش مى كند و در تاريكى وحشتناكى كه چشمان آنان چيزى را نمى بيند آنها را رها مى سازد».
2.«مثل منافقان، مانند رهگذرانى است كه در شب تاريك توأم با رعد و برق وصاعقه، باران شديد بر سر آنان ببارد، آنان از ترس مرگ انگشتان خود را در گوش خود مى گذارند تا صداى صاعقه را نشنوند خداوند بر كافران احاطه دارد».
3.«روشنايى خيره كننده اى نزديك است نور چشم آنان را بربايد (خيره سازد) هر لحظه اى در صفحه بيابان برق مى زند،(پيش پاى خود را مى بينند) و راه مى روند و هر موقع خاموش مى گردد توقف مى كنند هرگاه خدا بخواهد گوش وچشم آنان را از بين مى برد خداوند بر هر چيزى توانا است».
4.«آنان كه در انتظار به سر مى برند، هرگاه پيروزى نصيب شما شد مى گويند: آيا ما با شما نبوديم واگر براى كافران پيروزى دست داد، فوراً به آنان مى گويند: آيا شما را به مبارزه و عدم تسليم در برابر مؤمنان تحريك نكرديم(پس ما

صفحه 154
سهمى داريم)، خداوند در روز رستاخيز در ميان آنان حكم مى كند، خداوند براى كافران راهى بر افراد با ايمان قرار نداده است».
5.«حيرت زده و سرگردانند، نه به اين گروه مى پيوندند و نه به آن گروه آن كس را كه خدا گمراه سازد براى او راه و چاره اى نيست».
6.«در ميان شما افراد دوچهره هستند كه به سستى و كندى (محافظه كارانه) گام برمى دارند اگر مصيبتى به شما برسد مى گويند خدا بر ما منت نهاد كه با مسلمانان در معركه نبرد نبوديم».
7.«اگر غنيمتى به شما برسد درست مثل اين كه ميان شما و آنان رابطه دوستى نبود (همديگر را نمى شناختيد) مى گويند: اى كاش ما هم با آنان بوديم و به پيروزى بزرگ نايل مى شديم».
8.«وقتى به نماز برمى خيزند، با كسالت برمى خيزند».
9.«به خدا سوگند مى خورند كه آنها از شما هستند در حالى كه از شما نيستند ولى آنان گروه خائفى هستند(وحشت دارند دروغ مى گويند)».
10.«اگر پناهگاه يا غارها ويا راهى در زمين پيدا كنند با سرعت و شتاب به سوى آن مى روند».
11.«نماز را به جا نمى آورند مگر در حالى كه كسل هستند».
12.«بگو انفاق كنيد از روى ميل يا اكراه از شما پذيرفته نمى شود، شماها گروه فاسق بوديد».
13.«چيزى مانع از پذيرفته شدن انفاق هاى آنان نشد جز اين كه آنان به خدا و رسول او كفر ورزيدند، ونماز به جا نمى آورند مگر با كسالت و انفاق نمى كنند مگر با كراهت».
14.«كسانى كه از افراد مطيع عيب جويى مى كنند، و آنهايى را كه جز به مقدار توانايى خود دسترسى ندارند، مسخره مى كنند خدا نيز آنان را مسخره مى نمايد(كيفر استهزاء آنان را مى دهد) و براى آنان است عذاب دردناك».
15.«برخى از منافقان بر تو ايراد مى گيرند اگر از غنايم و «صدقات» داده شوند

صفحه 155
خشنود مى شوند، و اگر محروم گردند ناگهان اظهار خشم مى كنند».
16.«اگر آنان به آنچه كه خدا وپيامبر او داده راضى گردند و بگويند خدا ما را كافى است، خدا و پيامبر او از كرم خود به ما مى بخشد، ما به سوى خدا متوجه هستيم(به نفع آنهاست)».
17.«نخست ايمان آوردند، آنگاه كافر شدند، بر قلوب آنها مهر خورده و ديگر ايمان نمى آورند».

تفسير موضوعى آيات

1. سرگردانى و دلهره
2. تذبذب وفرصت طلبى
3. زندگى در دل ترس
با تاريخ تشكيل حزب «نفاق» در سرزمين «مدينه» و فعاليت هاى سرى آنان تا روزى كه رئيس حزب به نام «عبداللّه بن ابى» درگذشت، كاملاً آشنا شديم و نيزيادآور شديم كه با مرگ «عبداللّه» قدرت حزب، به تحليل رفت، و ستاره بخت آنان به افول گراييد، و پس از وفات پيامبر باقى مانده اعضا كاملاً رنگ عوض كردند و گروهى از آنان داراى مقام و منصب شدند و در حقيقت آن نوع نفاق رايج در عصر رسالت سپرى گرديد، و امّا نفاق به شكل ديگر در صفوف مسلمانان رخنه كرد كه مايه پيدايش فرقه ها گرديد.
آنچه لازم است اين است كه صفات و ويژگيهاى منافقان كه در قرآن وارد شده است به نوعى تشريح گردد تا از اصول كلى كه قرآن در اين مورد مطرح كرده در حيات معاصر خود بهره بگيريم.

صفحه 156
قرآن در تشريح ويژگيهاى منافقان، دو مثل مطرح كرده، كه بازگو كننده حالات روحى و روانى منافقان است، اينك ما هر دو مثل را يادآور شده ونكات هر دو را بازگو مى كنيم:
شكى نيست كه بيمارى «نفاق» بدترين بيمارى ها و كانون انواع پليدى ها و ذمايم اخلاقى است، در ميان آثار روانى نفاق، «حيرت» و «سرگردانى» بيش از صفات ديگر، چشم گيرتر است و پيوسته خود را از لابه لاى افعال و حركات آنها نشان مى دهد زيرا از آنجا كه منافق دورو و دوچهره است و پيوسته مى خواهد كسى از درون او آگاه نگردد، به خاطر تضاد درون با برون پيوسته، «حيرت» و «سرگردانى» آنگاه «اضطراب» و «دلهره» سراسر زندگى او را فرا مى گيرد و قرآن در دو مثل روى اين دو صفت كه دومى زاييده اولى است، تأكيد مى كند و مى فرمايد:

مثل نخست

(مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِى اسْتَوقَدَ ناراً فَلَمّا أَضاءَتْ ما حَولَهُ ذَهَبَ اللّهُ بِنُورِهِمْ وَتَرَكَهُمْ فى ظُلُمات لا يُبْصِرُونَ) .1
«منافق، همان كسى است كه (در بيابان تاريك) آتشى برافروخته، هنگامى آتش اطراف او را روشن ساخت، خداوند (طوفانى مى فرستد) و آن را خاموش مى كند و در تاريكى وحشتناكى كه چشمان آنان چيزى را نمى بيند آنها را رها مى سازد».
فرض كنيد: ظلمت و تاريكى شب، محيط زندگى كسى را در بيابانى كه مملو از درنده وگزنده است فرا گيرد، و آن شخص براى ديدن اطراف خود،

1 . بقره/17.

صفحه 157
آتشى را برافروزد تا در پرتو آتش هر نوع آسيب را از خود دفع كند، ناگهان طوفانى فرا رسد، آتش او را خاموش و نابود كند، در اين صورت چه حالتى براى اين شخص رخ مى دهد، جز حيرت و سرگردانى، جز اضطراب و دلهره.
وضع منافق درست وضع همين شخص طوفان زده است زيرا همانطور كه حيرت و سرگردانى توأم با اضطراب و دلهره، چنين فردى را فرا مى گيرد وحتى پريشانى چنين شخصى بيش از اضطراب كسى است كه از اوّل فاقد نور بوده و پيوسته در ظلمت به سر مى برد، همچنين است وضع منافق، زيرا نور اسلام و ايمان، نخست محيط زندگى منافقان را بر اثر پذيرش روشن كرد و به حكم (ذلك بانّهم آمنوا)ايمان آوردند ولى بر اثر در پيش گرفتن «نفاق» و دورويى وتبديل ايمان به كفر، آن نور به خاموشى گراييده و مايه خاموشى آن گرديد و همگان را در يك تاريكى سر در گمى رها ساخت از اين جهت وضع آن فرد طوفان زده با اين افراد نفاق زده يكسان است.
در اين تفسير: گرايش به اسلام و ايمان به منزله آتشى است كه برافروخته شده، و اختراع نفاق و دو چهرگى بعدى، طوفانى است كه آن را خاموش نموده و هرگز در دنيا وا خرت از اين آتش سودى نمى برند.
و لذا قرآن درباره منافقان مى فرمايد:
(ذلِكَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا فَطُبِـعَ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَفْقَهُون).1
«نخست ايمان آوردند، آنگاه كافر شدند، بر قلوب آنها مهر خورده و ديگر ايمان نمى آورند».

1 . منافقون/3.

صفحه 158

تفسير تشبيه به گونه اى ديگر:

مى توان اين تشبيه را به گونه اى ديگر در زندگى اهل نفاق پياده كرد، و آن اين كه گرايش ظاهرى آنان به اسلام وايمان، تا حدى محيط آنان را روشن ساخته بود، ولى آنگاه كه پرده ها بالا رفت و درون آنان روشن گرديد، آن نور اززندگى آنها نيز رخت بربست.
در اين تفسير، خود تظاهر به اسلام و ايمان به منزله نورى است كه اطراف آنان را روشن ساخته و بروز نفاق و اين كه معلوم گشت كه درون آنان با برون آنان متفاوت است بسان طوفانى است كه خرمن زندگى آنان را به باد داده ونابود ساخته است.
حالا خواه آيه را به شيوه نخست تفسير كنيم يا به شيوه دوم، زندگى اهل نفاق در محيط اسلامى (بسان زندگى يك اقليت در ضمن يك اكثريت كه مى خواهد در ظاهر ابراز علاقه كند، و در درون مخالف آنان باشد) پيوسته با حيرت و سرگردانى و به اصطلاح (چه كنيم كه با مشكلى روبرو نشويم) دست به گريبان است.
در هر حال انسان هميشه در سايه نفاق نمى تواند زندگى كند، از يك طرف، ضد اكثريت حاكم بر سرنوشت ها باشد، وپيوسته از مزاياى اجتماعى بهره مند گردد، از طرف ديگر گردى بر دامن او ننشيند، و يا خارى بر پاى او فرو نرود، بلكه سرانجام پرده از روى كار، كنار مى رود، و حيثيت وآبروى انسان ريخته مى شود وجان و مال او در كام خطر فرو مى رود، از چراغ خيال كه به نام نفاق برافروخته بود فقط كمى بهره مى گيرد، و براى مدت كوتاهى نه براى هميشه.

صفحه 159

مثل دوم

(أَوْ كَصَيِّب مِنَ السَّماءِ فيهِ ظُلُماتٌ وَرَعْدٌ وَبَرْقٌ يَجْعَلُونَ أَصابِعَهُمْ فى آذانِهِمْ مِنَ الصَّواعِقِ حَذَرَالْمَوتِ وَاللّهُ مُحيطٌ بِالْكافِرينَ).1
«مثل منافقان، مانند رهگذرانى است كه در شب تاريك توأم با رعد و برق وصاعقه، باران شديد بر سر آنان ببارد، آنان از ترس مرگ انگشتان خود را در گوش خود مى گذارند تا صداى صاعقه را نشنوند خداوند بر كافران احاطه دارد».
(يَكادُ الْبَرْقُ يَخْطَفُ أَبْصارَهُمْ كُلَّما أَضاءَلَهُمْ مَشَوْا فيهِ وَإِذا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قامُوا وَلَوْ شاءَاللّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَأَبْصارِهِمْ إِنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَىْء قَديرٌ).2
«روشنايى خيره كننده اى نزديك است نور چشم آنان را بربايد (خيره سازد) هر لحظه اى در صفحه بيابان برق مى زند،(پيش پاى خود را مى بينند) و راه مى روند و هر موقع خاموش مى گردد توقف مى كنند هرگاه خدا بخواهد گوش وچشم آنان را از بين مى برد خداوند بر هر چيزى توانا است».
در مثال نخست، منافقان به فردى تشبيه شده اند كه در بيابانى توقف كرده و با افروختن آتش مى خواهند اطراف خود را ببينند، در حالى كه در اين تشبيه آنان به رهگذرانى در بيابان تشبيه شده اند كه با باران سيل آسا روبه رو شده اند و صداى غرش وحشت زا و مهيب «رعد» نزديك است پرده هاى گوش آنان را پاره كند يا در آتش صاعقه بسوزاند.
براى رهايى از چنين مهلكه اى مى خواهند، راهىِ پناهگاهى شوند، هر

1 . بقره/19.
2 . بقره/20.

صفحه 160
موقع از كناره افق، برق پرنورى مى جهد فوراً چند گام بر مى دارند و هر موقع خاموش مى شود، فوراً توقف كرده وحيران و سرگردان آميخته با اضطراب و دلهره در خود فرو مى روند.
از ترس غرش مهيب و وحشتزاى «رعد» انگشت در گوش مى نهند، تا پرده گوش آنان پاره نشود امّا از طرف ديگر نور برق آنچنان نيرومند است كه نزديك است كه ديد چشم آنان را بربايد.
از طرف سوم، ترس از آتش صاعقه آنچنان آنان را حيران و سرگردان ومضطرب و پريشان ساخته كه نمى دانند چه كنند.
اين حال آن رهگذرانى است كه در چنين شرايطى قرار گيرند، قرآن يادآور مى شود كه وضع منافقان درست همانند وضع چنين رهگذرانى است كه در خطر تاريكى و سيل و رعد و برق و صاعقه قرار گرفته باشند.
حالا اين تشبيه چگونه در زندگى منافقان صادق است ومقصود ازتاريكى وباران و يا رعد و برق و صاعقه در زندگى آنان چيست؟ هم اكنون به تفسير آن مى پردازيم.
مفسران اسلامى در تفسير و تبيين اين مثل، دو راه را برگزيده اند، گاهى آن را به صورت «تشبيه هاى متعدد» تحليل كرده اند و براى هر يك از آحاد و اجزا مثل «مشبهى» در جانب منافقان تعيين مى كنند، و گاهى آن را از قبيل «تشبيه مركب» مى دانند كه مجموع حالات منافقان شبيه حال يك چنين فرد گرفتار در باران است هر چند براى هر يك از اجزاى مثل، «مشبهى» در ناحيه منافقان وجود نداشته باشد.
راه دوم صحيح تر و استوارتر به نظر مى رسد، هدف تشبيه سرگردانى و

صفحه 161
دلهره منافقان به سرگردانى يك چنين فرد باران زده وگرفتار در ظلمت هاى باران و ابر و شب مى باشد در حالى كه در راه نخست بايد براى هر يك از آحاد مثل، برابرى در ناحيه منافقان تعيين كنيم مثلاً بگوييم:
مقصود از«باران» آيين اسلام است كه بسان آب، مايه حيات قلوب است، وهدف از «ظلمات» افكار شيطانى منافقان مى باشد كه قلوب آنان را فرا مى گيرد همچنان كه مقصود از «رعد و برق» وعده و وعيدهاى الهى، و مقصود از «صواعق» واكنش اعمال آنها است و در هر حال اين دو مثل از مثلهاى بس زيباى قرآن است كه حالات منافقان را ترسيم مى كنند.
قرآن با ترسيم دو مثل درباره منافقان كه هم اكنون به تشريح آنها پرداختيم، يادآور شد كه حيرت و سرگردانى نتيجه مستقيم «نفاق» است، و يك اقليت با پرده پوشى بر عقايد وكردارهاى خود، بخواهد در ظاهر به نفع «اكثريت» شعار بدهد وچنين وانمود كند كه از آنها است ولى درست در نقطه مقابل آنها باشد، پيوسته در وادى حيرت واين كه «چه كند وچه نكند» كه پرده از رازش برون نيفتد، به سر مى برد و اين تحير و سرگردانى را تمثيل هاى ياد شده كاملاً مجسم ساخت.
اين حالت براى خود يك رشته پيامدهايى دارد وحالات ديگرى را با خود «يدك» مى كند كه قرآن در سوره هاى گوناگون و به مناسب هاى مختلف به بيان آنها پرداخته است اينك ما نيز به تشريح آنها مى پردازيم.

2. تذبذب و فرصت طلبى

رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)در يكى از سخنان گرانبهاى خودمنافق را به بره اى تشبيه

صفحه 162
مى كند كه در ميان دو گوسفند به راه افتد، گاهى به اين مى پيوندد، و گاهى به آن، و به همين شكل پيش مى رود.1
درست منافقان عصر رسول خدا همين حالت را دارا بودند پيوسته در انتظار آن بودند كه ببينند به جامعه اسلامى از خير و شر چه مى رسد، مثلاً آنگاه كه مسلمانان بر يهود و يا مشركان پيروز مى گشتند، فوراً ادعاى عضويت در جامعه اسلامى مى كردند و مى گفتند با شما بوديم وسهم ما را از غنايم جنگى بپردازيد، ولى آنگاه كه شكستى بر مسلمانان وارد مى شد، فوراً به آن گروه از يهود يا مشركان كه مثلاً مى خواستند اسلام بياورند، ولى تبليغات منافقان جلو تمايلات آنها را گرفته بود، مى گفتند ما به شما نگفتيم كه دولت اسلام يك دولت مستعجل است و اين گروه روز به روز به ضعف گراييده و از بين مى روند و شما را از آوردن اسلام باز داشتيم، اكنون نشانه هاى ضعف و زوال آنها را ديديد.
قرآن اين حقيقت را «تذبذب در زندگى» و يا فرصت طلبى مى نامد در آيه ياد شده در زير آن را بازگو مى فرمايد:
(الَّذِينَ يَترَبَّصُونَ بِكُمْ فَإِنْ كانَ لَكُمْ فَتْحٌ مِنَ اللّهِ قالُوا أَلَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ وَإِنْ كانَ لِلْكافِرينَ نَصيبٌ قالُوا أَلَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَيْكُمْ وَنَمْنَعْكُمْ مِنَ الْمُؤْمِنينَ فَاللّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقيامَةِ وَلَنْ يَجْعَلَ اللّهُ لِلْكافِرينَ عَلَى الْمُؤْمِنينَ سَبيلاً).2
«آنان كه در انتظار به سر مى برند، هرگاه پيروزى نصيب شما شد مى گويند: آيا ما

1 . مَثَلُ المُنافِقِ مَثَلُ الشّاةِ الْعابِرَة بَيْنَ الْغَنَمَيْنِ تَعْبُرُ الى هذِه مَرَّةً والى أُخْرى مَرَّةً.(مسند احمد حنبل ج2، ص 32).
2 . نساء/141.

صفحه 163
با شما نبوديم واگر براى كافران پيروزى دست داد، فوراً به آنان مى گويند: آيا بر شما هشدار نداديم و شما را از آوردن اسلام باز نداشتيم، خداوند در روز رستاخيز در ميان آنان حكم مى كند، خداوند براى كافران راهى بر افراد با ايمان قرار نداده است».
(مُذَبْذَبينَ بَيْنَ ذلِكَ لا إِلى هؤُُلاءِ وَلا إِلى هؤُلاءِ وَمَنْ يُضْلِلِ اللّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبيلاً) .1
«حيرت زده و سرگردانند، نه به اين گروه مى پيوندند و نه به آن گروه آن كس را كه خدا گمراه سازد براى او راه و چاره اى نيست».
اين آيه تلويحاً مى رساند كه منافقان در ميان مشركان، عيون و جاسوسانى داشتند كه هرگاه يكى از آنان تمايل به اسلام پيدا مى كرد و مى خواست به گروه مسلمانان بپيوندند، فوراً با او تماس مى گرفتند و او را از ايمان و پيوستن به مسلمانان باز مى داشتند و مى گفتند بر آيين خود باشيد مسلمانان دولتى بس مستعجل دارند و جمله (أَلَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَيْكُمْ وَنَمْنَعْكُمْ مِنَ الْمُؤْمِنينَ) بر اين مطلب گواهى مى دهد.
آيه ديگر اين «تذبذب» را به گونه ديگرى نيز شرح مى دهد و يادآور مى شود:
برخى با كندى و محافظه كارانه گام برمى دارند تا ببينند كه چه حادثه اى رخ مى دهد كه فوراً از آن به سود خويش بهره بردارى كنند اگر مصيبتى به شما رخ دهد شادمانند كه با شما نبودند و از آسيب محفوظ ماندند و اگر پيروزى نصيب شما گردد حسرت مى خورند كه چرا با شما نبودند تا شريك مواهب

1 . نساء/143.

صفحه 164
جنگ و پيروزى گردند چنان كه مى فرمايد:
(وَإِنّ مِنْكُمْ لَمَنْ لَيُبَطِّئَنَّ فَإِنْ أَصابَتْكُمْ مُصيبَةٌ قالَ قَدْ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَىَّ إِذْ لَمْ أَكُنْ مَعَهُمْ شَهيداً) .1
«در ميان شما افراد دوچهره هستند كه به سستى و كندى (محافظه كارانه) گام برمى دارند اگر مصيبتى به شما برسد مى گويند خدا بر ما منت نهاد كه با مسلمانان در معركه نبرد نبوديم».
(وَلَئِنْ أَصابَكُمْ فَضْلٌ مِنَ اللّهِ لَيَقُولَنَّ كَأَنْ لَمْ تَكُنْ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُ مَوَدَّةٌ يا لَيْتَنى كُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوزاً عَظيماً) .2
«اگر غنيمتى به شما برسد درست مثل اين كه ميان شما و آنان رابطه دوستى نبود (همديگر را نمى شناختيد) مى گويند: اى كاش ما هم با آنان بوديم و به پيروزى بزرگ نايل مى شديم».
خلاصه«تذبذب» آنان در طول زندگى به هر دو صورت جلوه مى كرد گاهى به صورت طلبكارى از مؤمنان در حالت پيروزى و از كافران در صورت شكست، و گاهى به صورت خوشحالى در مصيبت، و حسرت برى در پيروزى.

3. زندگى در دل ترس

زندگى منافق را ترس ووحشت فرا مى گيرد و آنى از آن بيرون نمى رود و عامل ترس در منافقان صدر اسلام اين بود كه هر روز شاهد عظمت و گسترش اسلام بودند و مى ديدند كه ارتش اسلام پيروزمندانه در صحراى شبه جزيره پيش

1 . نساء/72.
2 . نساء/73.

صفحه 165
مى رود، و سطح جزيره را در سيطره خود در مى آورد از اين جهت مى ترسيدند كه پرده از راز آنان برافتد و جان فرزندان و ثروت آنها قربانى زندگى نفاق گرانه آنان گردد.
قرآن اين حقيقت را چنين يادآور مى شود:
(وَيَحْلِفُونَ بِاللّهِ إِنَّهُمْ لَمِنْكُمْ وَما هُوَ مِنْكُمْ وَلكِنَّهُمْ قَوْمٌ يَفْرَقُونَ).1
«به خدا سوگند مى خورند كه آنها از شما هستند در حالى كه از شما نيستند ولى آنان گروه خائفى هستند(وحشت دارند دروغ مى گويند)».
(لَوْ يَجِدُونَ مَلْجَاءً أَوْ مَغارات أَوْ مُدَّخَلاً لَوَلَّوْا إِلَيْهِ وَهُمْ يَجْمَحُونَ).2
«اگر پناهگاه يا غارها ويا راهى در زمين پيدا كنند با سرعت و شتاب به سوى آن مى روند».
قرآن در آيه ديگر، عامل اين وحشت را به گونه اى ديگر نيز شرح مى دهد و يادآور مى شودكه آنان خود را ميان دو محذور مى بينند، اگر واقعاً ايمان بياورند مورد تعرض اقوام و عشيره مشرك خود قرار مى گيرند و اگر بر شرك خود باقى بمانند گرفتار تهديدهاى اسلام و قرآن مى شوند ولى سرانجام پرهيز از آسيب اقوام را، بر عذاب الهى ترجيح مى دهند تا منافقانه زندگى كنند، و در عين حال از مزاياى اسلام بهره مند گردند.
قرآن در اين مورد مى فرمايد:
(وَمِنَ النّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنّا بِاللّهِ فَإِذا أُوذِىَ فِي اللّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النّاسِ

1 . توبه/56.
2 . توبه/57.

صفحه 166
كَعَذابِ اللّهِ وَلَئِنْ جاءَنَصْرٌ مِنْ رَبِّكَ لَيَقُولُنَّ إِنّا كُنّا مَعَكُمْ أَوَ لَيْسَ اللّهُ بِأَعْلَمَ بِما فى صُدُورِ الْعالَمينَ).1
«برخى از مردم كسانى هستند كه مى گويند: به خدا ايمان آورديم، وقتى در راه خدا مورد آزار قرار گرفتند، فتنه مردم (آزار) را مانند عذاب الهى مى شمارند(و در گرايش خود به اسلام تجديد نظر مى كنند) و همين گروه سست وقتى پيروزى از جانب پروردگار تو بيايد مى گويند ما با شما بوديم، آيا خدا از آنچه در قلوب جهانيان است، آگاه تر نيست؟!»
(وَلَيَعْلَمَنَّ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الْمُنافِقينَ) .2
«البته خدا افراد با ايمان را مى شناسد همچنان كه افراد منافق را نيز مى شناسد».
تا اين جا با سه ويژگى از ويژگى هاى منافقان كه همگى معلول حالت نفاق آنان است، آشنا شديم، اكنون لازم است پيرامون چهار موضوع ديگر نيز بحث كنيم.

1 . عنكبوت/10.
2 . عنكبوت/11.

صفحه 167

12

منافقان و فرائض عبادى و مالى

آيات موضوع

1.(أَلَمْ تَرَإِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ يُريدُونَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَى الطّاغُوتِ وَقَدْ أُمِروُا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ وَيُريدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلالاً بَعيداً) (نساء/60)
2.(وَإِذا قيلَ لَهُمْ تَعالَوا إِلى ما أَنْزَلَ اللّهُ وَإِلَى الرَّسُولِ رَأَيْتَ الْمُنافِقينَ يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُوداً)(نساء/61)
3.(فَلا وَرَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَبَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فى أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيماً)(نساء/65)
4.(وَإِذْقالَتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ يا أَهْلَ يَثْرِبَ لا مُقامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا وَيَسْتَأْذِنُ فَريقٌ مِنْهُمُ النَّبِىَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ وَما هِىَ بِعَوْرَة إِنْ يُريدُونَ إِلاّ فِراراً)(احزاب/13)
5.(وَيَقُولُ الَّذِينَ آمَنُوا لَولا نُزِّلَتْ سُورَةٌ فَإِذا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ مُحْكَمَةٌ وَذُكِرَ فيهَا الْقِتالُ رَأَيْتَ الَّذِينَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ

صفحه 168
نَظَر الْمَغْشِىِّ عَلَيْهِ مِنَ الْمَوتِ فَأَولى لَهُمْ) (محمد/20)

ترجمه آيات

1.«آيا به آن افراد نمى نگرى كه گمان مى كنند كه به آنچه كه به تو نازل شده و يا آنچه كه پيش از تو نازل گرديده ايمان آورده اند ولى (با وجود تو) مى خواهند، محاكمه را نزد طاغوت ببرند، در حالى كه مأمورند به اين گونه از افراد كفر ورزند و شيطان مى خواهد آنان را گمراه سازد گمراهى دور».
2.«وقتى به آنان گفته مى شود كه به سوى قرآنى كه خدا نازل كرده و سوى پيامبر او بشتابيد، منافقان را مى بينى كه از تو روى برمى گردانند( و به سوى ديگر متوجه مى شوند).
3.«چنين نيست كه به خدا سوگند مؤمن شمرده نمى شوند مگر اين كه تو را در نزاعهاى خود داور قرار دهند و در درون از قضاوت تو رنج نبرند و آن را از صميم دل بپذيرند».
4.«آنگاه گروهى از (منافقان) گفتند كه اى مردم مدينه ديگر شما را در ميدان نبرد جاى ماندن نيست و گروهى از آنان براى ترك معركه نبرد، از پيامبر اذن مى خواستند و مى گفتند كه خانه هاى ما امن نيست، در حالى كه چنين نيست آنان دروغ مى گويند و مى خواهند فرار كنند».
5.«افراد با ايمان مى گويند چرا سوره اى كه در آن حكم جهاد با كافران باشد، نازل نشده است آنگاه كه سوره محكم و صريحى فرود آمد و در آن جنگ ذكر شد آنان را كه در قلوب آنها بيمارى (نفاق) است مى بينى كه به تو مانند افرادى كه از ترس، حالت مانند بيهوشى دست مى دهد، مى نگرند، اين حالت بر آنها سزاوارتر است».

صفحه 169

تفسير موضوعى آيات

1.منافقان و فرايض الهى 2. منافقان و فرايض مالى
3. منافقان و داورى پيامبر 4. منافقان و ميدان نبرد
عبادت و پرستش خدا، به منظور رفع نياز از ساحت قدس الهى نيست، خدا موجود بى نيازى است كه به عبادت فردى و ستايش انسانى نياز ندارد، زيرا او «واجب الوجود»ى است كه غنا و بى نيازى عين ذات او است و هرگز از او جدا نمى شود، و هر موجودى هر چه دارد از آن او است در اين صورت چگونه مى تواند نيازمند ديگرى باشد.
هرگاه از يك فرد جامع تمام كمالات، فرمان صادر گردد، مثلاً بندگان خود را به عبادت خويش و ستايش ذات اقدس خود، دستور دهد، طبعاً در آن مصلحتى است كه عايد خود ستايشگر مى گردد.
اينك توضيح اين قسمت:
تمايلات هر انسانى بر «خودخواهى»، «خودمحورى»و «تأمين خواست هاى نفسانى خويش» بر كسى پوشيده نيست و يك چنين كشش بخشى از شخصيت انسان را تشكيل مى دهد، در حالى كه اين تمايلات يكى ازپايه هاى زندگى و رمز بقاى او شمرده مى شود ولى اگر تعديل و رهبرى نشود، انسان به صورت درنده اى در مى آيد كه از هر درنده اى خطرناك تر مى گردد. در اين موقع بايد كارى كرد كه از خودخواهى ها و خودمحوريهاى انسان، كاسته شود و او در حد اعتدال بماند.
يكى از طرق كاهش تمايلات درونى انسان اين است كه عواطف و

صفحه 170
علايق او را به موجود كاملتر و برتر متوجه سازيم و عشق و كشش به سوى او را در دل او پديد آوريم به گونه اى كه خود را در كنار او، فراموش كند، و شيفته خواسته هاى او گردد(نه خواسته هاى خويش).
تهذيب و پالايش انسان در اين حد، كار آسانى نيست و در همه افراد يك چنين استعداد وشايستگى وجود ندارد و بر فرض وجود به مربيان زبردستى نياز دارد كه در درون انسان، آتش عشق به خدا را شعلهور سازند و دسترسى به چنين مربيان در هر زمان و مكان كار آسانى نيست.
راه آسان و گسترده كه همه افراد را دربر گيرد. اين است كه روح اطاعت از فرمانهاى خدا را در دل انسان پديد آوريم و او را از پاداش فرمانبرى و كيفر سرپيچى از دستورات او كه در مسير تعديل غرايز انسان قرار دارند، آگاه سازيم تا سرانجام اوبه خاطر يك آينده نگرى عميق، از خودخواهى و غرق در غرايز دست كشيده و راه اعتدال را در پيش گيرد و يك چنين روح جز با توجه به رحمت و خشم او كه با عبادت و پرستش حق، همراه است امكان پذير نيست.
از اين جهت قرآن نماز را ياد خدا مى داند وياد او را مانع از كردارهاى زشت و پليد معرفى مى كند و مى فرمايد:
(...أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْرى) .1
«نماز را به خاطر ياد من به پا دار».
(إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَالْمُنْكَرِ...).2
«نماز انسان را از كارهاى زشت و بد باز مى دارد».

1 . طه/14.
2 . عنكبوت/45.

صفحه 171
آثار تربيتى نماز در صورتى تحقق مى پذيرد كه انگيزه انسان بر انجام عبادت، عشق و علاقه او به كمال خدا، و يا اميد به رحمت و ترس از خشم او باشد، يك چنين انگيزه است كه نماز را در كام انسان شيرين، و گاهى برخى را عاشق خود مى سازد.
اگر يك چنين انگيزه اى در كار نباشد، و فرد فقط رياكارانه يا ترس از تشكيلات و يا ترس ازمردم به نماز بايستند نه تنها اثر تربيتى ندارد، بلكه انجام دو ركعت نماز براى او از هموار كردن كوهى سخت تر و گران تر جلوه مى كند از اين جهت گروهى را مى بينيم كه سخت ترين كارها را به خاطر منافع مادى تحمل مى كنند ولى هرگز براى نماز كه دقايقى بيش طول نمى كشد تن در نمى دهند.
قرآن كافران مسلمان نما را كه فاقد انگيزه ياد شده هستند، چنين توصيف مى كند:
(...وَلا يَأْتُونَ الصَّلاةَ إِلاّ وَهُمْ كُسالى...) .1
«نماز را به جا نمى آورند مگر در حالى كه كسل هستند».
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(...وَإِذا قامُوا إِلَى الصَّلاةِ قامُوا كُسالى...) .2
«وقتى به نماز برمى خيزند، با كسالت برمى خيزند».
زيرا نه شيفته جمال و كمال خدا هستند كه عاشق ستايش او گردند، ونه ايمان به پاداش و دوزخ او دارند كه با علاقه و از صميم دل به سوى آن

1 . توبه/54.
2 . نساء/142.

صفحه 172
برخيزند.

منافقان و فرايض مالى

اين گروه كه در انجام فريضه الهى (نماز) كه دينارى نبايد بپردازند اگر تا اين حد گران و سنگين بودند، در اداى فرايض مالى از قبيل زكات و تأمين هزينه هاى جنگى چگونه بايد باشند، از يك طرف، دنيا و ثروت آن، كعبه آمال آنان بود، بلكه علاقه هر انسانى به مال جزو سرشت او است، از طرف ديگر براى حفظ نفاق وپوشيدن كفر ناچار بودند بخشى از اموال خود را به عنوان زكات، و يا تأمين نيازمنديهاى مجاهدان اسلام بپردازند در اين موقع بود كه خشم وغضب گلوى آنان را مى فشرد و نمى دانستند كه چه كنند، قرآن اين حالت روحى را، يادآور شده و مى فرمايد:
(قُلْ أَنْفِقُوا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً لَنْ يُتَقَبَّلَ مِنْكُمْ إِنَّكُمْ كُنْتُمْ قَوْماً فاسِقينَ).1
«بگو انفاق كنيد از روى ميل يا اكراه از شما پذيرفته نمى شود، شماها گروه فاسق بوديد».
(وَما مَنَعَهُمْ أَنْ تُقْبَلَ مِنْهُمْ نَفَقاتُهُمْ إِلاّ أَنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللّهِ وَرَسُولِهِ وَلا يَأْتُونَ الصَّلاةَ إِلاّ وَهُمْ كُسالى وَلا يُنْفِقُونَ إِلاّ وَهُمْ كارِهُونَ) .2
«چيزى مانع از پذيرفته شدن انفاق هاى آنان نشد جز اين كه آنان به خدا و رسول او كفر ورزيدند، ونماز به جا نمى آورند مگر با كسالت و انفاق نمى كنند مگر با كراهت».

1 . توبه/53.
2 . توبه/54.

صفحه 173
اصولاً در هر امر خيرى و كردار نيكى كه خدا منظور نباشد، فاقد اثر تربيتى است و نمى تواند رنج طاعت را به راحتى و تلخى آن را به شيرينى مبدل سازد.

منافقان و هميارى ديگران

تنها مشكل كار منافقان انفاق خودشان نبود، بلكه پيوسته در مقابل بذل و بخشش ديگران اعم از متمكن و فقير، اشكال تراشى و همگان را به باد مسخره، و استهزا مى گرفتند و در اين مورد سرگذشتى را كه قرآن نيز متذكر است يادآور مى شويم:
در سال نهم هجرت پيامبر،مسلمانان را براى جهاد در راه خدا آن هم با روميان در كرانه هاى شام، دعوت نمود، از آنجا كه راه دور و دشمن قوى و توانا بود، بر خلاف مواقع ديگر، نقطه نبرد و طرف جنگ را فاش ساخت از اين جهت مسلمانان مدينه در داخل و خارج، به گردآورى هزينه جنگى ومواد غذايى پرداختند و سپاهى بس گران (سى هزار سوار و پياده نظام) كه در تاريخ حجاز آن روز، كاملاً بى سابقه بود، تشكيل گرديد.
در ميان ياران رسول خدا برخى مانند عبدالرحمان بن عوف سپاه اسلام را با چهار هزار درهم يارى كرد و عاصم بن عدى هفتاد وسق1 خرما تحويل بيت المال داد و همچنين....
منافقان كه خواهان شكست اسلام بودند و فكر نمى كردند كه چنين سپاهى با تأمين نيازمنديهاى مالى و غذايى متشكل گردد، وقتى چنين فداكارى

1 . هر وسق معادل 180 كيلوگرم مى باشد.

صفحه 174
و هميارى را مشاهده كردند، زبان به تمسخر گشودند و گفتند: «ما أعظم رياءهم» :چه عمل رياكارانه بزرگى انجام مى دهند.
آنگاه كه مسلمان فقيرى به نام ابوعقيل كه يك شب براى آبيارى با يكى از انصار براى دو من خرما اجير شده بود و يك من از آن را براى خانواده خود برده و يك من ديگر را حضور رسول خدا آورد وپيامبر با تمام احترام آن را پذيرفت، منافقان باز زبان به اعتراض گشوده وگفتند: خدا به يك من خرماى تو نياز ندارد.
خلاصه نه متمكن از شرّ زبان آنان در امان بود و نه فقير و براى پرده بردارى از سوء نيت منافقان آيه زير فرود آمد:
(الَّذينَ يَلْمِزُونَ الْمُطَوِّعينَ مِنَ الْمُؤْمِنينَ فى الصَّدَقاتِ وَالَّذِينَ لايَجِدُونَ إِلاّ جُهْدَهُمْ فَيَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ اللّهُ مِنْهُمْ وَلَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ) .1
«كسانى كه از افراد مطيع عيب جويى مى كنند، و آنهايى را كه دسترسى جز به مقدار توانايى خود ندارند، مسخره مى كنند خدا نيز آنان را مسخره مى نمايد(كيفر استهزاى آنان را مى دهد) و براى آنان است عذاب دردناك».

منافقان و تقسيم غنايم و زكات

تقسيم غنايم وسيله خوبى براى آزمون روحيات افراد بود، افراد بلند همت كه رضاى خدا براى آنان بالاتر از همه چيز بود به آنچه كه پيامبر به آنان مى داد، راضى و خشنود بودند، و چشم طمع به بيشتر از آن نمى دوختند ولى گروه منافق كه دنيا يگانه خواسته آنها بود هنگام تقسيم غنايم، دنائت طبع و آز

1 . توبه/79.

صفحه 175
شديد خود را آشكار مى ساختند اگر مال فراوانى نصيب آنان مى گرديد خوشحال بودند و اگر سهم كمترى نصيب آنان مى گشت خشمگين مى شدند و تلويحاً وتصريحاً به پيامبر اعتراض مى كردند و مى گفتند: وى نزديكان خود را بر ديگران مقدم مى دارد و در تقسيم غنايم راه عدالت را در پيش نمى گيرد و در اين مورد تاريخ مواردى را ضبط كرده كه برخى را يادآور مى شويم:
1. منافقى به نام «ابوالجواط» كه چوپانىِ گوسفندان خود و يا ديگران را برعهده داشت به رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)گفت: آيا خدا به تو امر كرده كه زكات را به فقيران ومساكين دهى نه به افراد چوپان.
پيامبر به او فرمود: چوپانى عيب نيست مگر موسى و داوود چوپان نبودند، وقتى او مجلس را ترك كرد پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: از اين مرد و دوستان او پرهيز كنيد كه منافقند.
2. داستان «ذوالخويصره تميمى» كه بعدها رئيس فرقه خوارج گرديد در تقسيم غنايم جنگ طائف به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)اعتراض كرد وگفت: عدالت را پيشه خود ساز.
پيامبر در پاسخ وى فرمود: واى بر تو اگر من عدالت نكنم ديگر از چه كسى انتظار عدالت دارى، مردى از ياران پيامبر آماده شد كه او را به قتل برساند.
پيامبر فرمود: پناه به خدا، مبادا بگويند كه من ياران خود را پس از به قدرت رسيدن مى كشم، ولى از آينده خطرناك اين مرد گزارش مى دهم اين مرد و ياران او از دين، به سرعتِ پرتاب تير از كمان، بيرون مى روند آنان قرآن را مى خوانند ولى قرآن از حنجره آنان بالا نمى رود.1

1 . التاج الجامع الاصول:5/286، كتاب الفتن.

صفحه 176
در اين موارد آيات ياد شده در زير فرود آمد:
(وَمِنْهُمْ مَنْ يَلْمِزُكَ فِى الصَّدَقاتِ فَإِنْ أُعْطُوا مِنْها رَضُوا وَإِنْ لَمْ يُعْطَوْا مِنْها إِذا هُمْ يَسْخَطُونَ) .1
«برخى از منافقان بر تو ايراد مى گيرند اگر از غنايم و «صدقات» داده شوند خشنود مى شوند، و اگر محروم گردند ناگهان اظهار خشم مى كنند».
(وَلَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا ما آتاهُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَقالُوا حَسْبُنَا اللّهُ سَيُؤْتِينَا اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَرَسُولُهُ إِنّا إِلَى اللّهِ راغِبُونَ) .2
«اگر آنان به آنچه كه خدا وپيامبر او داده راضى گردند و بگويند خدا ما را كافى است، خدا و پيامبر او از كرم خود به ما مى بخشد، ما به سوى خدا متوجه هستيم(براى آنها بهتر است)».
(إِنَّما الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَالْمَساكِينِ وَالْعامِلينَ عَلَيْها وَالْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَفِى الرِّقابِ وَالْغارِمينَ وَفى سَبيلِ اللّهِ وَابْنِ السَّبيلِ فَريضَةً مِنَ اللّهِ وَاللّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ) .3
«زكات مخصوص فقيران و مسكينان و كاركنانى كه براى جمع آورى آن كار مى كنند و كسانى كه جلب محبتشان (به حال اسلام مفيد است) وبندگان و بدهكاران و واماندگان در راه، اين يك فريضه است از جانب خدا، خدا دانا و حكيم است».

منافقان و داورى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)

يكى از نشانه هاى «ايمان»، پذيرش داوريهاى خدا و پيامبر او است،

1 . توبه/58.
2 . توبه/59.
3 . توبه/60.

صفحه 177
مؤمن به حكم ايمان، به عدل الهى و پيراستگى پيامبر از هر نوع تعدى و ستم، به داورى خدا و پيامبر تن داده و از حكم صادره استقبال مى كند در حالى كه منافق به خاطر فقدان ايمان، از داورى خدا و پيامبر گريزان بوده و پيوسته خواهان منافع خويش مى باشد.
قرآن افراد با ايمان را با مفاد آيه ياد شده در زير توصيف مى كند و مى فرمايد:
(إِنَّما كانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنينَ إِذا دُعُوا إِلَى اللّهِ وَرَسُولِهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ أَنْ يَقُولُوا سَمِعْنا وَأَطَعْنا وَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ) .1
«سخن افراد با ايمان آنگاه كه به سوى خدا و پيامبر دعوت مى شوند اين است كه بگويند: شنيديم و پيروى كرديم آنان رستگارانند».
(وَمَنْ يُطِعِ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَيَخْشَ اللّهَ وَيَتَّقِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ) .2
«هركس از خدا و پيامبر پيروى كند و از مخالفت خدا بترسد و بپرهيزد آنان رستگارانند».
منافقان عصر رسالت به خاطر آگاهى از شيوه پيامبر در قضاوت، از داورى پيامبر گريزان بوده و پيوسته مى خواستند، اختلافهاى خود را در محاكم ديگر مانند «يهود» حل و فصل كنند زيرا مى دانستند كه پيامبر به «عدل»داورى خواهد كرد، خواه در جانب منافق باشد خواه در جانب ديگران، از اين جهت مسايل مربوط به قضاوت و داورى يكى از لغزشگاههاى منافقان بود، غالباً در اين مواقع مشت آنان باز مى شد و از ارجاع «شكايت» به محضر پيامبر سر، باز مى زدند و تاريخ در اين قسمت نمونه هايى را يادآور شده است.

1 . نور/51.
2 . نور/52.

صفحه 178
1. «مغيرة بن وائل» يكى از منافقان صدر اسلام با يكى از ياران پيامبر، در زمينى شريك بود وقتى زمين را قسمت كردند قسمت نامرغوب به نام آن فرد مسلمان درآمد «مغيره » درخواست كرد كه سهم او را نيز بخرد، او نيز سهم خود را فروخت و بهاى زمين را دريافت كرد و كار پايان پذيرفت ولى پس از مدتى خريدار از كار خود پشيمان شد و گفت: من از وضع اين زمين آگاه نبودم و بايد بهاى گرفته را پس بدهى و زمين خود را بردارى، طبعاً يك چنين خصومت بايد در دادگاه اسلام فيصله پذيرد از اين جهت آن فرد مسلمان، منافق را به دادگاه اسلام دعوت كرد ولى او پذيرا نشد و گفت: «محمد» مرا دشمن مى دارد از آن مى ترسم كه بر من ستم كند در اين هنگام آيات ياد شده در زير فرود آمد.1
(وَيَقُولُونَ آمَنّا بِاللّهِ وَبِالرَّسُولِ وَأَطَعْنا ثُمَّ يَتَوَلّى فَريقٌ مِنْهُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ وَما أُولئِكَ بِالْمُؤمِنينَ).2

1 . برخى از مفسران آيات ياد شده را مربوط به نزاع اميرمؤمنان با عثمان مى دانند ومى گويند على(عليه السلام) براى رفع مخاصمه پيشنهاد كرد حضور پيامبر بروند ولى عبدالرحمان بن عوف پيشنهاد نمود كه پيش «ابن شيبه» يهودى رفع اختلاف كنند(نور الثقلين:3/615).
عجيب اين كه «ابن شيبه» به عثمان گفت: شما محمد را امين خدا نسبت به وحى او مى دانيد ولى در داورى او را متهم مى كنيد.
در مجمع البيان، ج4/150، آيه را مربوط به نزاع منافقى با يهودى دانسته آنگاه از بلخى نقل مى كند كه آيه مربوط به نزاع على و عثمان مى باشد و على براى رفع خصومت پيامبر را پيشنهاد كرد ولى «حكم بن عاص» كه از بستگان عثمان بود، پيامبر را متهم كرد كه در داورى جانب على را مى گيرد.
تفسير طبرى و تفسير «الدر المنثور» كه بر اساس تفسير قرآن به حديث نوشته شده است در اين مورد سكوت اختيار كرده و اجمالاً يادآور شده اند كه آيه مربوط به منافقان است.
2 . نور/47.

صفحه 179
«مى گويند: به خدا وپيامبر او ايمان آورديم و از او اطاعت پذيرفتيم آنگاه گروهى از آنان پس از اين سخن، از اسلام روگردان مى شوند آنان افراد با ايمان نيستند».
(وَإِذا دُعُوا إِلَى اللّهِ وَرَسُولِهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ إِذا فَريقٌ مِنْهُمْ مُعْرِضُونَ).1
«وقتى به سوى خدا و پيامبر او دعوت شوند كه در حقّ آنان داورى كنند، گروهى از آنان از اين كار روى مى گردانند».
(وَإِنْ يَكُنْ لَهُمُ الْحَقُّ يَأْتُوا إِلَيْهِ مُذْعِنينَ) .2
«اگر بدانند حق در جانب آنان است با ابراز ايمان به سوى (خدا و پيامبر) مى آيند».
(أَفِى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَمِ ارْتابُوا أَمْ يَخافُونَ أَنْ يَحيفَ اللّهُ عَلَيْهِمْ وَرَسُولُهُ بَلْ أُولئِكَ هُمُ الظّالِمُونَ).3
«آيا در دل هاى آنان بيمارى است، آيا در حقانيّت پيامبر شك كرده اند، يا از آن مى ترسند كه خدا و پيامبر او بر آنان ستم كند، آنان افراد ستمگرند».
مفاد اين آيات به روشنى مى رساند كه آنان به دنبال منافع شخصى خود بوده و با حق و باطل كارى نداشتند اگر داورى را به نفع خود تشخيص مى دادند دادگاه اسلام را محترم مى شمردند و رأى آن را نافذ و قاطع تلقى مى كردند ولى اگر آن را به ضرر خود تشخيص مى دادند، به عناوين مختلف زير بار آن نرفته و طالب تشكيل دادگاه طاغوتى مى شدند چنان كه در آيات ديگر به آن اشاره شده است.

1 . نور/48.
2 . نور/49.
3 . نور/50.

صفحه 180
2. منافقى به نام «بشر» با يك فرد يهودى در يك مسأله مالى اختلاف پيدا كردند، يهودى پيشنهاد كرد كه شكايت را حضور «ابوالقاسم» (پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)) ببرند، ولى آن فردمنافق(به ظاهر مسلمان) گفت: نزد «كعب بن الاشرف» كه جزو داوران يهود بود، ببرند، علت عدول منافق از پيامبر و توجه او به داورى يهودى اين بود كه مى دانست كه پيامبر به حق داورى خواهد كرد، و براى اوجز حق چيزى مطرح نيست، در حالى كه «كعب بن الاشرف»فرد دنياپرستى است كه به آسانى مى توان رأى او را خريد.1
و در اين مورد آيات ياد شده در زير فرود آمد:
(أَلَمْ تَرَإِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ يُريدُونَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَى الطّاغُوتِ وَقَدْ أُمِروُا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ وَيُريدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلالاً بَعيداً).2
«آيا به آن افراد نمى نگرى كه گمان مى كنند كه به آنچه كه به تو نازل شده و يا آنچه كه پيش از تو نازل گرديده ايمان آورده اند ولى (با وجود تو) مى خواهند، محاكمه را نزد طاغوت ببرند، در حالى كه مأمورند به اين گونه از افراد كفر ورزند و شيطان مى خواهد آنان را گمراه سازد گمراهى دور».
(وَإِذا قيلَ لَهُمْ تَعالَوا إِلى ما أَنْزَلَ اللّهُ وَإِلَى الرَّسُولِ رَأَيْتَ الْمُنافِقينَ يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُوداً) .3
«وقتى به آنان گفته مى شود كه به سوى قرآنى كه خدا نازل كرده و سوى پيامبر او بشتابيد، منافقان را مى بينى كه از تو روى برمى گردانند( و به سوى ديگر متوجه

1 . مجمع البيان:2/25 وغيره.
2 . نساء/60.
3 . نساء/61.

صفحه 181
مى شوند).
در قسمت آخر اين آيات يادآور مى شود كه اين گروه را نمى توان مؤمن ناميد مگر اين كه در محاكمات، پيامبر را حكم و داور قرار دهند و از رأى و داورى او ناراحت نشوند، و در برابر رأى او تسليم گردند چنان كه مى فرمايد:
(فَلا وَرَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَبَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فى أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيماً).1
«چنين نيست كه به خدا سوگند مؤمن شمرده نمى شوند مگر اين كه تو را در نزاعهاى خود داور قرار دهند و در درون از قضاوت تو رنج نبرند و آن را از صميم دل بپذيرند».
اينها نمونه هايى است كه تاريخ ضبط كرده و در شأن نزول قسمتى از آيات مربوط به داورى پيامبر، مطالب مشابهى نقل شده است.2

منافقان و ميدان نبرد

بزرگترين لغزشگاه منافقان، موقعى بودكه رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)بسيج عمومى را اعلام مى كرد و بايد اكثريت قريب به اتفاق مسلمانان راهى ميدان نبرد شوند.
تا پيش از رويداد «احد» منافقان مى توانستند به نيرنگهاى گوناگون از شركت در جهاد خوددارى كنند و احياناً مقدمات شكست مسلمانان را فراهم آورند، ولى پس ازنبرد «احد» و طرد يهود از مدينه، ديگر نقشه هاى آنان مؤثر نبود و به اصطلاح «حناى آنان رنگ نداشت» از اين جهت هر موقع نام جهاد به

1 . نساء/65.
2 . به شأن نزول آيات 105ـ 114 سوره نساء مراجعه فرماييد.

صفحه 182
گوش آنان مى رسيد، تو گويى فرشته مرگى فرود آمده و مى خواهد جان آنان را بگيرد، نگاه هاى مرگ آميز آنان به پيامبر و بهانه گيرى هاى كودكانه آنها و اين كه جنگ و نبرد، افساد در روى زمين است و ما نبايد با ارحام و قبايل خود نبرد كنيم ـ همگى ـ حاكى از وحشت و اضطرابى بودكه بر اندام آنان مستولى گشته بود.
قرآن اين گونه از حالات منافقان را در آيات ياد شده در زير توصيف مى كند و مى فرمايد:
(وَيَقُولُ الَّذِينَ آمَنُوا لَولا نُزِّلَت سُورَةٌ فَإِذا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ مُحْكَمَةٌ وَذُكِرَ فيهَا الْقِتالُ رَأَيْتَ الَّذِينَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ نَظَرَالْمَغْشِىِّ عَلَيْهِ مِنَ الْمَوتِ فَأَولى لَهُمْ) .1
«افراد با ايمان مى گويند چرا سوره اى كه در آن حكم جهاد با كافران باشد، نازل نشده است آنگاه كه سوره محكم و صريحى فرود آمد و در آن جنگ ذكر شد آنان را كه در قلوب آنها بيمارى (نفاق) است مى بينى كه به تو مانند افرادى كه از ترس، حالت مانند بيهوشى دست مى دهد، مى نگرند، اين حالت بر آنها سزاوارتر است».

ترك ميدان نبرد

در جنگ «احزاب» كيان اسلام از طرف ارتش مؤتلف از شرك و يهود، مورد تهديد قرار گرفت و شهر مدينه قريب به يك ماه در محاصره دشمن درآمد مسلمانان براى جلوگيرى از تجاوز دشمن به كندن خندق توسل جستند و بهطور تناوب شب و روز در كنار آن پاسدارى مى دادند منافقان به جاى شركت

1 . محمد/20.

صفحه 183
در دفاع بى حفاظى خانه هاى خود را بهانه كرده و از ميدان نبرد مى گريختند، قرآن مجيد در اين مورد مى فرمايد:
(وَإِذْقالَتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ يا أَهْلَ يَثْرِبَ لا مُقامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا وَيَسْتَأْذِنُ فَريقٌ مِنْهُمُ النَّبِىَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ وَما هِىَ بِعَوْرَة إِنْ يُريدُونَ إِلاّ فِراراً) .1
«آنگاه گروهى از (منافقان) گفتند كه اى مردم مدينه ديگر شما را در ميدان نبرد جاى ماندن نيست و گروهى از آنان براى ترك معركه نبرد، از پيامبر اذن مى خواستند و مى گفتند كه خانه هاى ما امن نيست، در حالى كه چنين نيست آنان دروغ مى گويند و مى خواهند فرار كنند».
اگر قرآن در اين آيه از گروهى ياد مى كند كه بدون داشتن عذر موجه از پيامبر، اذن ترك ميدان مى گرفتند، در مقابل در آيه ديگر از گروهى بدتر ياد مى كند كه از غفلت مسلمانان استفاده كرده و بدون تحصيل اذن ظاهرى ميدان نبرد را ترك مى گفتند، همچنان كه گروهى را مى ستايد كه در مواقع عذر از پيامبر رخصت خواسته و پس از رفع عذر مجدداً به ميدان نبرد باز مى گشتند و در دو آيه ياد شده در زير دو گروه مطرح شده اند:
(إِنَّمَا الْمُؤمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللّهِ وَرَسُولِهِ وَإِذا كانُوا مَعَهُ عَلى أَمْر جامِع لَمْ يَذْهَبُوا حَتّى يَسْتَأْذِنُوهُ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَأْذِنُونَكَ أُولئِكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَرَسُولِهِ فَإِذا اسْتَأْذَنُوكَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَاذَنْ لِمَنْ شِئْتَ مِنْهُمْ وَاسْتَغْفِر لَهُمُ اللّهَ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ).2

1 . احزاب/13.
2 . نور/62

صفحه 184
«مؤمنان حقيقى كسانى هستند كه اگر در كار مهمى با او باشند از او اذن نگرفته به جايى نمى روند آنان كه از او اذن مى گيرند، آنها به راستى به خدا و پيامبر او ايمان آورده اند و اگر برخى براى كار خود اذن گرفت به هر كس خواستى اذن بده و از براى او طلب مغفرت كن زيرا، خدا آمرزنده و مهربان است».
(لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِبَعْضِكُمْ بَعْضاً قَدْيَعْلَمُ اللّهُ الَّذِينَ يَتَسَلَّلُونَ مِنْكُمْ لِواذاً فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصيبَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ) .1
«نداى پيامبر را در ميان خود مانند نداى بعضى نسبت به بعض قرار ندهيد خدا كسانى را كه در پشت ديگران پنهان مى شوند، و يكى پس از ديگرى فرار مى كنند، مى شناسد، آنان كه با اوامر پيامبر مخالفت مى كنند از آن بترسند كه فتنه دامن آنان را بگيرد و به عذاب دردناك گرفتار بشوند».

1 . نور/63.

صفحه 185

13

سلاح منافق در زندگى

آيات موضوع

1.(يُخادِعُونَ اللّهَ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَما يَخْدَعُونَ إِلاّأَنْفُسَهُمْ وَما يَشْعُرُونَ)(بقره/9)
2.(وَمِنَ النّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِى الحَياةِ الدُّنْيا وَيُشْهِدُ اللّهَ عَلى ما فى قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ)(بقره/204)
3.(سَيَقُولُ السُّفَهاءُ مِنَ النّاسِ ما وَلّيهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الّتى كانُوا عَلَيْها قُلْ للّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْربُ يَهْدِى مَنْ يَشاءُ إِلى صِراط مُسْتَقيم)(بقره/142)
4.(إِنْ تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَإِنْ تُصِبْكُمْ سَيِّئَةٌ يَفْرَحُوا بِها وَإِنْ تَصْبِرُوا وَتَتَّقُوا لا يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئاً إِنَّ اللّهَ بِما يَعْمَلُونَ مُحيطٌ) (آل عمران/120)
5.(يَسْتَخْفُونَ مِنَ النّاسِ وَلا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّهِ وَهُوَ مَعَهُمْ إِذْيُبَيِّتُونَ ما لا يَرضى مِنَ الْقَوْلِ وَكانَ اللّهُ بِما يَعْمَلُونَ مُحيطاً) (نساء/108)

صفحه 186
6.(وَيَقُولُونَ طاعَةٌ فَإِذا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِكَ بَيَّتَ طائِفَةٌ مِنْهُمْ غَيْرَ الَّذى تَقُولُ وَاللّهُ يَكْتُبُ ما يُبَيِّتُونَ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ وَكَفى بِاللّهِ وَكِيلاً)(نساء/81)
7.(وَإِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذاعُوا بِهِ وَلَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَإِلى أُولِى الأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ) (نساء/83)
8.(اَلْمُنافِقُونَ وَالْمُنافِقاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْض يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ وَيَنْهَونَ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَيَقْبِضُونَ أَيْدِيَهُمْ نَسُوا اللّهَ فَنَسِيَهُمْ إِنَّالْمُنافِقينَ هُمُ الْفاسِقُونَ)(توبه/67)
9.(وَيَحْلِفُونَ بِاللّهِ إِنَّهُمْ لَمِنْكُمْ وَما هُمْ مِنْكُمْ وَلكِنَّهُمْ قَوْمٌ يَفْرَقُونَ)(توبه/56)
10.(وَإِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ أَيُّكُمْ زادَتْهُ هذِهِ إِيماناً فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَزادَتْهُمْ إِيماناً وَهُمْ يَسْتَبْشِرُونَ)(توبه/124)
11.(يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِما فى قُلُوبِهِمْ قُلِ اسْتَهْزِءُوا إِنَّ اللّهَ مُخْرِجٌ ما تَحْذَرُونَ) (توبه/64)
12.(إِنْ تُصِبْكَ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَإِنْ تُصِبْكَ مُصيبَةٌ يَقُولُوا قَدْ أَخَذْنا أَمْرَنا مِنْ قَبْلُ وَيَتَوَلَّوا وَهُمْ فَرِحُونَ) (توبه/50)

صفحه 187

ترجمه آيات

1.(«به گمان خود) خدا و افراد با ايمان را فريب مى دهند، ولى جز خود كسى را فريب نمى دهند و نمى فهمند».
2.«برخى از مردم هستند كه گفتار آنان در زندگى اين جهان، تو را به شگفت وامى دارد و خدا را بر آنچه كه در دل دارند گواه مى گيرند، ولى از لجوج ترين دشمنان مى باشند».
3.«برخى از بى خردان خواهند گفت چه چيز مسلمانان را از قبله پيشين برگردانيد بگو مشرق ومغرب از آن خدا است هر كس را بخواهد به راه راست هدايت مى كند».
4.«اگر پيروزى به شما برسد غمگين مى گردند و اگر حادثه ناگوارى بر شما وارد آيد، خوشحال مى شوند و اگر استقامت ورزيد و تقوا را پيشه خود سازيد حيله هاى آنان سستى به شما وارد نمى سازد خدا به آنچه كه انجام مى دهند محيط و آگاه است»
5.«آنان در حضور تو مى گويند، اطاعت مى كنيم وقتى از نزد تو بيرون مى روند، گروهى از آنان جلسات سرى شبانه بر ضدّ گفتار تو تشكيل مى دهند از آنان رو برگردان (و اعتنا نكن) بر خدا توكل كن وكافى است كه خدا مدافع تو باشد».
6.«كارهاى خود را از مردم پنهان مى دارند، ولى از خدا پنهان نمى دارند آنگاه جلسات سرى شبانه تشكيل مى دهند وسخنان ناپسند مى گويند خدا از اعمال آنان آگاه است».
7.«هنگامى كه خبرى از قدرت وضعف به آنها مى رسيد فوراً آن را شايع مى كردند و اگر آن را به پيامبر و صاحبان فرمان از خود باز مى گردانيدند «استنباط گران» از آنها، به خوبى تحليل مى كردند».
8.«مردان و زنان منافق برخى از برخى ديگرند(تافته جدابافته نيستند) به بدى ها فرمان مى دهند و از نيكيها باز مى دارند و دستهاى خود را (از انفاق) مى بندند، خدا را فراموش كرده اند، خدا نيز آنان را فراموش كرده است منافقان افراد فاسق

صفحه 188
هستند».
9.«به خدا سوگند ياد مى كنند كه از شماها (مسلمانان) هستند در حالى كه از شما نيستند، بلكه آنان گروه مخالف هستند».
10.«هر موقع آيه اى فرود بيايد برخى از منافقان مى گويند، اين آيه، ايمان كدام يك از شماها را افزود(بگو) آنان كه ايمان آورده اند بر ايمان آنها افزوده و خرسند مى باشند».
11.«منافقان از آن مى ترسند كه سوره اى فرود آيد و از آنچه آنان در دلهايشان پنهان مى سازند، گزارش دهد بگو مسخره كنيد خدا و آنچه را كه از آن مى ترسيد آشكار مى سازد».
12.«اگر پيروزى به تو برسد ناراحت مى شوند، و اگر مصيبتى (شكست در نبرد) به تو برسد مى گويند: ما قبلاً تصميم لازم را گرفته (و پيش بينى كرده بوديم) آنگاه پشت به مسلمانان كرده در حالى كه خرسندند».

تفسير موضوعى آيات

زندگى براى افراد دوچهره در ميان يك اكثريت مكتبى، كار آسانى نيست، زيرا از يك طرف به حفظ روابط خود با جامعه علاقمند مى باشند و مى كوشند وانمود كنند كه عضو صميمى آن هستند وحتى گامى از آنها عقب تر نمى باشند، از طرف ديگر در درون، ايمان به مكتب ندارند و با خطوط اكثريت در تضاد و تزاحم و كشمكش هستند.
حفظ يك چنين موقعيت متضاد، كار آسانى نيست، و با درستكارى نمى توان آن را حفظ كرد و چيزى نمى گذرد كه دست منافق رو مى شود و مشت او باز مى گردد.
از اين جهت، منافق براى حفظ خود، سلاح خاصى دارد و در سايه آن

صفحه 189
مى تواند تا مدتى به زندگى نفاق گرانه خود ادامه دهد. قرآن از اين سلاح به دو نوع ياد مى نمايد، گاهى به صورت عمومى بدون اين كه به نوع سلاح اشاره كند، و گاهى به صورت خصوصى و انگشت روى سلاح گذارده و آن را معرفى مى كند، و در قسمت نخست مى گويد:
(اَلْمُنافِقُونَ وَالْمُنافِقاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْض يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ وَيَنْهَونَ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَيَقْبِضُونَ أَيْدِيَهُمْ نَسُوا اللّهَ فَنَسِيَهُمْ إِنَّ الْمُنافِقينَ هُمُ الْفاسِقُونَ).1
«مردان و زنان منافق برخى از برخى ديگرند(تافته جدا بافته نيستند) به بدى ها فرمان مى دهند و از نيكيها باز مى دارند و دستهاى خود را (از انفاق) مى بندند، خدا را فراموش كرده اند، خدا نيز آنان را فراموش كرده است منافقان افراد فاسق هستند».
جمله (يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ وَيَنْهَونَ عَنِ الْمَعْرُوفِ) مى تواند پايه اخلاق منافقان را در نظر ما مجسم كند از كسانى كه شيوه زندگى آنان بر اساس فرمان به بديها، و بازدارى ازمعروف باشد، انتظار هر نوع خير كاملاً بى جا است.
قرآن به خاطر يك چنين پليدى كه روح آنها را فرا گرفته بود، به شديدترين لحن آنان را تهديد كرده و مى گويد:
(إِنَّ الَّذِينَ يُحادُّونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ كُبِتُوا كَما كُبِتَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَقَدْ أَنْزَلْنا آيات بَيِّنات وَلِلْكافِرينَ عَذابٌ مُهينٌ) .2
«آنان كه خدا و پيامبر او را دشمن مى دارند، بسان كافران پيشين به رو (در آتش) افتاده اند، وما آيات روشنگر فرو فرستاديم، براى كافران عذاب خوار كننده است».

1 . توبه/67.
2 . مجادله/5.

صفحه 190
(يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللّهُ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا أَحْصاهُ اللّهُ وَنَسُوهُ وَاللّهُ عَلى كُلِّ شَىْء شَهيدٌ) .1
«روزى خدا همه آنان را برمى انگيزد و آنان را از كارهاى خود آگاه مى سازد، خدا اعمال منافقان را شمرده و آنان فراموش كرده وخداوند به همه چيز گواه است».
در حالى كه اين آيات از شيوه كلى و خط عمومى آنان گزارش مى دهد، آيات ديگر به خصوصيات زندگى و سلاح خاصى كه با آن مجهز شده بودند، اشاره مى كند، ما نيز بخشى از اين آيات را يادآور مى شويم:
1. سوگندهاى دروغ
آنان براى جلب نظر پيامبر و اكثريت جامعه، به سوگندهاى دروغ متوسل مى شدند وپيوسته سوگند مى خوردند كه ما مسلمان و مؤمنيم چنان كه مى فرمايد:
(وَيَحْلِفُونَ بِاللّهِ إِنَّهُمْ لَمِنْكُمْ وَما هُمْ مِنْكُمْ وَلكِنَّهُمْ قَوْمٌ يَفْرَقُونَ).2
«به خدا سوگند ياد مى كنند كه از شماها (مسلمانان) هستند در حالى كه از شما نيستند، بلكه آنان گروه مخالف هستند».
قرآن در سوره منافقون به سوگندهاى دروغين آنان اشاره مى كند و يادآور مى شود كه اين گروه از سوگندهاى خود به عنوان سپر بهره مى گيرند چنان كه مى گويد:
(اتَّخَذُوا أَيْمانَهُمْ جُنَّةً...) .3

1 . مجادله/6.
2 . توبه/56.
3 . منافقون/2.

صفحه 191
«سوگندهاى خود را سپر اخذ كرده اند».1

2. خدعه و حيله

قرآن در دو مورد از خدعه آنان ياد كرده و مى فرمايد:
(يُخادِعُونَ اللّهَ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَما يَخْدَعُونَ إِلاّأَنْفُسَهُمْ وَما يَشْعُرُونَ).2
(«به گمان خود) خدا و افراد با ايمان را فريب مى دهند، ولى جز خود كسى را فريب نمى دهند و نمى فهمند».3
از بررسى زندگى منافقان استفاده مى شود كه آنان به خاطر يك رشته اغراض دنيوى از در حيله وارد مى شدند و اين اغراض عبارتند از:
الف. در جامعه اسلامى خصوصاً نزد پيامبر محترم و گرامى باشند.
ب . از اسرار مسلمانان به خوبى آگاه گردند و در كمين آنان باشند ومشركان را از نقاط ضعف آنان آگاه سازند.
ج. علاوه بر اين كه مصونيت جانى و مالى پيدا كنند در غنايم جنگى شريك و سهيم باشند.
قرآن اين نوع فريب را به ضرر منافقان مى داند و مى گويد: آنان خود را فريب مى دهند(وَما يَخْدَعُونَ إِلاّ أَنْفُسهُمْ) زيرا عذاب اخروى در كمين آنها است و در اين دنيا دير يا زود نقاب نفاق، عقب مى رود وچهره منافق نمايان

1 . قرآن در سوره هاى مختلف به ديگر سوگندهاى دروغين آنان اشاره كرده است، لطفاً به سوره توبه آيه هاى 62، 74; نور53; مجادله 14ـ 19 مراجعه فرماييد.
2 . بقره/9.
3 . به سوره نساء آيه 142 نيز مراجعه شود.

صفحه 192
مى گردد.
قرآن يادآور مى شود كه برخى از منافقان آنچنان شيرين زبان و پشت هم انداز هستند كه با گفتار خود حتى توجه پيامبر را جلب مى كنند، در حالى كه از لجوج ترين دشمنان اسلام مى باشند چنان كه مى فرمايد:
(وَمِنَ النّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِى الحَياةِ الدُّنْيا وَيُشْهِدُ اللّهَ عَلى ما فى قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ) .1
«برخى از مردم هستند كه گفتار آنان در زندگى اين جهان، تو را به شگفت واى دارد و خدا را بر آنچه كه در دل دارند گواه مى گيرند، ولى از لجوج ترين دشمنان مى باشند».
نشانه دنائت طبع منافقان اين است كه خدا و پيامبر را دشمن مى داشتند و همه اعمال زشت را مرتكب مى شدند و در هيچ كار خيرى شركت نمى كردند، ولى به پيامبر مى گفتند:
(نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللّهِ) .

3. تشكيل جلسات سرّى بر ضدّ پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)

منافقان روزها در مجالس پيامبر حاضر مى شدند و به سخنان اوگوش مى دادند، ولى براى توطئه و خنثى نمودن نقشه هاى پيامبر، جلسات شبانه سرى تشكيل مى داند تا در برنامه هاى او كارشكنى كنند، قرآن نام اين عمل را «تبييت» مى نامد و در دو آيه از اين كار نام برده است:
(يَسْتَخْفُونَ مِنَ النّاسِ وَلا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّهِ وَهُوَ مَعَهُمْ إِذْ يُبَيِّتُونَ ما

1 . بقره/204.

صفحه 193
لا يَرضى مِنَ الْقَوْلِ وَكانَ اللّهُ بِما يَعْمَلُونَ مُحيطاً) .1
«آنان در حضور تو مى گويند، اطاعت مى كنيم وقتى از نزد تو بيرون مى روند، گروهى از آنان جلسات سرى شبانه بر ضدّ گفتار تو تشكيل مى دهند از آنان رو برگردان (و اعتنا نكن) بر خدا توكل كن و كافى است كه خدا مدافع تو باشد».
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(وَيَقُولُونَ طاعَةٌ فَإِذا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِكَ بَيَّتَ طائِفَةٌ مِنْهُمْ غَيْرَ الَّذى تَقُولُ وَاللّهُ يَكْتُبُ ما يُبَيِّتُونَ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ وَكَفى بِاللّهِ وَكِيلاً) .2
«كارهاى خود را از مردم پنهان مى دارند، ولى از خدا پنهان نمى دارند آنگاه جلسات سرى شبانه تشكيل مى دهند وسخنان ناپسند مى گويند خدا از اعمال آنان آگاه است».
ولى با اين اعمال زشت گاهى با كمال وقاحت حضور رسول خدا مى رسيدند و براى پرده پوشى بر كارهاى ضد اسلامى خود، از پيامبر درخواست طلب آمرزش مى كردند تا پيامبر در حقّ آنان دعا كند و چون هدف طلب مغفرت نبود، بلكه نظر اين بود كه پيامبر را فريب دهند خدا به پيامبر خود چنين خطاب مى كند:
(اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللّهُ لَهُمْ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللّهِ وَرَسُولِهِ وَاللّهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْفاسِقينَ) .3
«براى آنان طلب آمرزش بنمايى يا ننمايى هرگاه هفتاد بار نيز براى آنان طلب مغفر

1 . نساء/108.
2 . نساء/81.
3 . توبه/80.

صفحه 194
نمايى، خدا آنان را نخواهد بخشيد زيرا به خدا و رسول او كفر ورزيده اند خدا گروه فاسق را هدايت نمى كند».

4. تفرقه افكنى ميان مسلمانان

منافقان در ايجاد تفرقه ميان مسلمانان، نقش مهمى داشتند نمونه اين تفرقه افكنى را در گذشته بيان كرديم علاقمندان مى توانند به فصل «نقش منافقان در نبردهاى (اُحد) و (بنى مصطلق)» مراجعه فرمايند.
و آيه ياد شده در زير حاكى است كه آنان كه مسلمانان را آنچنان فريب داده بود كه سرانجام طايفه اى از مسلمانان وحدت كلمه خود را درباره منافقان از دست داده بودند آنجا كه مى فرمايد:
(فَما لَكُمْ فِى الْمُنافِقينَ فِئَتَيْنِ وَاللّهُ أَرْكَسَهُمْ بِما كَسَبُوا أَتُريدُونَ أَنْ تَهْدُوا مَنْ أَضَلَّ اللّهُ وَمَنْ يُضْلِلِ اللّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبيلاً) .1
«چرا درباره منافقان دو دسته شده ايد، خداوند آنها را به خاطر اعمال زشتشان وارونه كرده است، آيا شما مى خواهيد كسى را كه خدا گمراه كرده است هدايت كنيد؟ هركس را كه خدا گمراه كرد براى هدايت او راهى نخواهيد يافت».
مفسران درباره مفاد آيه، شأن نزول هاى مختلفى را يادآور شده اند و همگى حاكى از اين است كه سخنان فريبنده منافقان، مايه تفرقه در ميان مسلمانان بود.

5. تشكيك در تشريع اسلامى

منافقان مى كوشيدند كه به عناوين گوناگونى در صحت تشريع اسلامى

1 . نساء/88.

صفحه 195
شك و ترديد نشان دهند و سرانجام اعتقاد پاك مسلمانان را نسبت به قوانين اسلامى بربايند و تاريخ در اين جا نمونه هايى را ياد كرده كه برخى را متذكر مى شويم:

الف. داستان ازدواج زينب

زيد بن حارثه در دوران جاهليت پسر خوانده پيامبر بود، اوبه راهنمايى پيامبر با دختر عمه پيامبر «زينب» ازدواج كرد ولى بر اثر عدم تفاهم ميان زن و شوهر، سرانجام از هم جدا شدند و رسم عرب جاهلى اين بودكه همسر پسر خوانده انسان، پس از طلاق مانند همسر پسر واقعى، بر پدرخوانده حرام بود، قرآن براى ابطال يك چنين سنت جاهلى، به پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)دستور داد كه با زينب ازدواج كند تا اين رسم كهن با اقدام پيامبر باطل اعلام گردد چنان كه مى فرمايد:
(...فَلَمّا قَضى زَيْدٌ مِنْها وَطَرَاً زَوَّجْناكَها لِكَىْ لا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنينَ حَرَجٌ فى أَزْواجِ أَدْعِيائِهِمْ إِذا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً...).1
«آنگاه كه زيد همسر خود را طلاق داد، او را در عقد تو درآورديم تا هر نوع محدوديت نسبت به زنان پسرخوانده ها برداشته شود آنگاه كه طلاق داده شوند».

ب. داستان تحويل قبله

مسلمانان تا هفده ماه از آغاز هجرت رو به «بيت المقدس» نماز مى خواندند پس از هفده ماه، دستور الهى فرود آمد كه مسلمانان هنگام نماز متوجه «مسجدالحرام» گردند، در مورد تحويل قبله و همچنين ازدواج با

1 . احزاب/37.

صفحه 196
زينب، منافقان بيش از همه افراد گرد وخاك كردند و هياهو راه انداختند وپيامبر را به تناقض گويى در تشريع متهم كردند قرآن به عنوان پيش بينى از انتقاد منافقان درباره تحويل قبله چنين مى فرمايد:
(سَيَقُولُ السُّفَهاءُ مِنَ النّاسِ ما وَلّيهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الّتى كانُوا عَلَيْها قُلْ للّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْربُ يَهْدِى مَنْ يَشاءُ إِلى صِراط مُسْتَقِيم).
«1برخى از بى خردان خواهند گفت چه چيز مسلمانان را از قبله پيشين برگردانيد بگو مشرق ومغرب از آن خدا است هر كس را بخواهد به راه راست هدايت مى كند».
درباره پسرخوانده يادآور مى شود و مى فرمايد:
(...وَما جَعَلَ أَدْعياءَكُمْ أَبْنائَكُمْ ذلِكُمْ قَولُكُمْ بِأَفْواهِكُمْ وَاللّهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَهُوَ يَهْدى السَّبيلَ) .2
«هرگز پسر خوانده هاى شما پسران واقعى شما نيستند اين نوع نام گذارى چيزى است كه در زبان مى گوييد وخدا حقيقت را مى گويد و به راه راست هدايت مى كند».

6. مسخره كردن مقدسات

افراد عاجز و ناتوان و فاقد منطق و دليل، آنگاه كه در برابر منطق نيرومند طرف، به زانو در مى آيند به جاى گرايش به حقيقت، به مسخره و استهزاء پناه برده و از اين طريق كوشش مى كنند حق را پايمال كنند.
منافقان صدر اسلام هر روز شاهد اوج و عظمت اسلام بودند و مى ديدند كه چگونه عذوبت و شيرينى و استحكام و استوارى منطق قرآن، هر روز

1 . بقره/142.
2 . احزاب/4.

صفحه 197
گروهى را به جرگه اسلام وارد مى كند در اين موقع بود كه خود را به سلاح «مسخره» مجهز مى كردند و مى گفتند:
(وَإِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ أَيُّكُمْ زادَتْهُ هذِهِ إِيماناً فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَزادَتْهُمْ إِيماناً وَهُمْ يَسْتَبْشِرُونَ) .1
«هر موقع آيه اى فرود بيايد برخى از منافقان مى گويند، اين آيه ايمان كدام يك از شماها را افزود(بگو) آنان كه ايمان آورده اند بر ايمان آنها افزوده و خرسند مى باشند».
آيات الهى بسان باران در زمينه هاى مساعد و قلوب پاك اثر مى گذارد امّا دلهاى مملو از نفاق شايسته بهره گيرى از آن را ندارند.
منافقان از آن مى ترسيدند كه آيه اى فرود آيد و تمام منويات فاسد و كارهاى زشت آنان را روى دايره بريزد و همگى رسوا گردند چنان كه مى فرمايد:
(يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِما فى قُلُوبِهِمْ قُلِ اسْتَهْزِءُوا إِنَّ اللّهَ مُخْرِجٌ ما تَحْذَرُونَ) .2
«منافقان از آن مى ترسند كه سوره اى فرود آيد و از آنچه آنان در دلهايشان پنهان مى سازند، گزارش دهد بگو مسخره كنيد خدا و آنچه را كه از آن مى ترسيد آشكار مى سازد».

7. تبليغات سوء

در هر زمان تبليغات زهر آگين، حربه برنده در دست مخالف است و امروز تبليغات، حربه عظيمى است كه دولت ها در اختيار دارند، و بقاى برخى

1 . توبه/124.
2 . توبه/64.

صفحه 198
از قدرت هاى ضد مردمى در گرو تبليغات دروغين و گمراه كننده آنها است و اگر وسايل تبليغى از دست آنان گرفته شود قدرت مادى آنان فروكش كرده و از بين مى رود.
منافقان عصر رسالت از اين حربه بسان رجال سياست امروز، بهره گرفته و در سايه اثر پذيرى گروهى، مى توانستند روحيه ها را سست كنند و از اين طريق توازن قدرت اسلام و شرك را در منطقه حفظ نمايند، بالأخص كه بخشى از مسلمانان از بستگان سران نفاق بودند و به آنان از ديده عظمت مى نگريستند.
منافقان مى كوشيدند اخبارى منتشر كنند كه دلها را بلرزاند، و افراد را وحشت زده سازد، مثلاً گاهى شكست كوچكى را بزرگ كرده و روحيه ها را تضعيف مى نمودند و اگر مسلمانان قدرت و عظمت پيدا مى كردند و ساز و برگ نظامى به دست مى آوردند، فوراً دشمنان را مطلع مى ساختند تا در برابر قدرت اسلام آمادگى بيشترى پيدا كنند.
قرآن در اين زمينه مى فرمايد:
(وَإِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذاعُوا بِهِ وَلَوْ رَدُّوهُ إِلَيالرَّسُولِ وَإِلى أُولِى الأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ...) .1
«هنگامى كه خبرى از قدرت وضعف به آنها مى رسيد فوراً آن را شايع مى كردند و اگر آن را به پيامبر و صاحبان فرمان از خود باز مى گردانيدند «استنباط گران» از آنها، به خوبى تحليل مى كردند».

1 . نساء/83.

صفحه 199

8. سرزنش مسلمانان

شادى در غم ديگران، سلاح افراد عاجز و ناتوان است افرادى كه قدرت مبارزه با طرف را از دست مى دهند، پيوسته منتظرند مصيبتى به طرف وارد آيد آنگاه شادمانى كنند و منافقان عصر رسالت نيز از اين حالت كنار نبوده و قرآن درباره آنان چنين مى فرمايد:
(إِنْ تُصِبْكَ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَإِنْ تُصِبْكَ مُصيبَةٌ يَقُولُوا قَدْ أَخَذْنا أَمْرَنا مِنْ قَبْلُ وَيَتَوَلَّوا وَهُمْ فَرِحُونَ).1
«اگر پيروزى به تو برسد ناراحت مى شوند، و اگر مصيبتى (شكست در نبرد) به تو برسد مى گويند: ما قبلاً تصميم لازم را گرفته (و پيش بينى كرده بوديم) آنگاه پشت به مسلمانان كرده در حالى كه خرسندند».
افراد با ايمان مى دانند كه به پيشانى حق، پيروزى ظاهرى مستمرّ نوشته نشده است، چه بسا ممكن است مكتب حق، در شرايط خاصى شكست بخورد، و يا مكتب باطل به طور موقت جوش و خروشى پيدا كند، از اين جهت قرآن در اين باره مى فرمايد:
(إِنْ تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَإِنْ تُصِبْكُمْ سَيِّئَةٌ يَفْرَحُوا بِها وَإِنْ تَصْبِرُوا وَتَتَّقُوا لا يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئاً إِنَّ اللّهَ بِما يَعْمَلُونَ مُحيطٌ).2
«اگر پيروزى به شما برسد غمگين مى گردند و اگر حادثه ناگوارى بر شما وارد آيد، خوشحال مى شوند و اگر استقامت ورزيد و تقوا را پيشه خود سازيد حيله هاى آنان سستى به شما وارد نمى سازد خدا به آنچه كه انجام مى دهند محيط و آگاه است».

1 . توبه/50.
2 . آل عمران/120.

صفحه 200
در روزهايى كه رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)مسجد مدينه را مى ساخت يكى از صميمى ترين ياران او به نام «اسعد بن زراره» كه رئيس قبيله «بنى النجار» بود به طور ناگهانى درگذشت در اين موقع يهودان مدينه و منافقان ابراز خوشحالى كرده و به منطق كودكانه تكيه كرده و مى گفتند اگر دعوت اين مرد حقيقت داشت، نزديك ترين دوست او نمى مرد، تو گويى مرگ بر افراد انسان يك قضاى حتمى نيست.

صفحه 201

14

پرسشهايى پيرامون نفاق،

در عصر رسالت

آيات موضوع

1.(...وَمِنْ أَهْلِ الْمَدينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ...)(توبه/101)
2.(وَلَوْ نَشاءُ لأَرَيْناكَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسيماهُمْ وَلَتَعْرِفَنَّهُمْ فى لَحْنِالْقَوْلِ وَاللّهُ يَعْلَمُ أَعْمالَكُمْ)(محمد/30)
3. (...تَحْسَبُهُمْ جَميعاً وَقُلُوبُهُمْ شَتّى ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لايعْقِلُونَ)(حشر/14)

ترجمه آيات

1.«از اهل مدينه كسانى هستند كه در نفاق خود فرو رفته اند ولى تو آنها را نمى شناسى ما مى شناسيم».
2.«اگر بخواهيم آنان را نشان تو مى دهيم و همگى را به سيما و صورت مى شناسى ولى قطعاً در شيوه سخن گفتن، آنان را مى شناسى و خدا كارهاى شما را مى داند».

صفحه 202
3. «آنان را متحد مى انديشند در حالى كه دلهاى آنان پراكنده است زيرا آنان افراد نادانى هستند».

تفسير موضوعى آيات

با سرگذشت منافقان در عصر رسالت آشنا شديم، و روشن گرديد كه با مرگ رئيس حزب نفاق هر چند حزب نفاق از هم پاشيد، ولى اصل «نفاق» در ميان مسلمانان از ميان نرفت بلكه شكل خود را عوض كرد.
درست است كه پس از كشورگشايى مسلمانان پيروان مذاهب و شرايع پيشين، رو به اسلام آورده و گروه بس عظيمى از يهود و نصارى و پيروان آيين هاى «برهمن»، «زرتشت»، «مزدك» و... از اسلام پيروى كردند و از آيين هاى پيشين دست كشيدند و اكثريت آنان هر چند صميمانه به اسلام رو آوردند، اما در ميان آنان اقليتهايى بود كه از عقايد پيشين خود دست نكشيده و فقط تظاهر به اسلام مى كردند و در موارد حساس از تزريق عقايد خويش، غفلت نورزيده و شبهاتى را در ميان مسلمانان پخش مى كردند و همين شبهات بود كه مبدأ پيدايش مكتبهايى در كلام و فلسفه گرديده و در ميان ملت واحد، هفتاد و دو ملت و يا بيشتر را پديد آورد.
يك قرن و دو قرن از تاريخ سياسى و علمى مسلمانان نگذشته بود كه در عراق و حجاز و شام، مذاهبى پديد آمد و وحدت كلمه مسلمين را در فروع و اصول درهم شكست وقسمت اعظم اين اختلافات معلول پيوستن ملل جهان با عقايد مختلف و گوناگون، به صفوف مسلمانان بود، گروهى كه هنوز دست از عقايد پيشين خود نشسته و بر آن باقى بودند، و در عين حال به اسلام و قرائت قرآن و اقامه فرايض نيز تظاهر مى نمودند.

صفحه 203
اين بخش از تاريخ حيات ملت اسلامى ما، نياز به بررسى بيشترى دارد، آنچه براى ما در اين جا مطرح است يك سلسله پرسشهايى است كه در سرگذشت منافقان عصر رسالت وجود دارد وبايد در اين جا به آنها پاسخ گفت.

1. چرا به انسان دو چهره «منافق» مى گويند؟

پاسخ اين پرسش را نويسندگان فرهنگ هاى عربى چنين مى گويند: نفاق از كلمه «نافقا» گرفته شده كه به يكى از دو سوراخ لانه موش صحرايى گفته مى شود، زيرا اين حيوان براى ساختن لانه، زمين را سوراخ مى كند و به حدى پيش مى رود كه مجدداً به قشر زمين مى رسد و آن را نازك مى سازد ولى از بين نمى برد، هر موقع خوف و ترس براى آن در لانه رخ داد، فوراً پوسته را برانداخته و از آن درب فرار مى كند، سوراخ نخست را «نافقا» و دومى را «قاصعا» مى گويند، قسمت دوم از لانه آن، به ظاهر خاك است ولى درون آن، گودى و فرورفتگى است بسان منافق كه ظاهر او ايمان و در درون او كفر است.1

2. قرآن به خطر منافق چه اندازه اهميت داده است؟

قرآن در آغاز سوره «بقره» مردم را بر گروه مؤمن و كافر و منافق تقسيم كرده و گروه نخست را با چهار آيه بيان كرده و درباره گروه دوم به دو آيه قناعت نموده ولى وضع منافقان را در سيزده آيه شرح داده و صفات و احوال آنان را مطرح نموده و در اين مورد دومثال بس عجيب آورده است.2

1 . لسان العرب، ماده «نفق».و در آغاز كتاب در اين باره نيز سخن گفتيم.
2 . بقره/8و20.

صفحه 204
برخى در اين مسأله به اندازه اى پيش رفته اند كه مدعى شده اند كه مجموع آيات مربوط به منافقان، يك دهم آيات قرآن را تشكيل مى دهند.1
عنايت قرآن به نفاق حاكى است كه خطر«منافق» بيش از خطر كافر است و نكته آن روشن است:
اوّلاً: كافر در صدد فريب مسلمانان نيست در حالى كه منافق، هدفى جز فريب دادن، ندارد و در نتيجه، اولى دشمن شناخته شده، و در سنگر عداوت با مسلمانان مى جنگد، دومى، دشمن ناشناخته، بلكه دشمن دوست نمايى است كه در سنگر دوستى، از پشت خنجر مى زند، و مى كوشد غافلگيرانه انسان را از پاى درآورد.
ثانياً: كافر در اظهار كفر و انكار مقدسات، به عقيده خود دروغ نمى گويد، هرچند عقيده او بر خلاف واقع است ولى منافق در اظهار ايمان به عقيده خود دروغ مى گويد.
ثالثاً: كافر داراى چنين شهامت است كه عقيده خود را مطرح كند، ولى منافق به خاطر فقدان شهامت و شجاعت و به خاطر ترس و وحشتى كه او را فرا مى گيرد، نمى تواند عقيده قلبى خود را بيان كند، هر چند بر اثر فشار ذهن ناخود آگاه، گاهى آنچه را كه در ذهن خود دارد، بيرون ريخته و خدا و آيات الهى را به باد مسخره مى گيرد چنان كه قرآن مى فرمايد:
(...قُلْ أَبِاللّهِ وَآياتِهِ وَرَسُولِه كُنْتُمْ تَسْتَهْزِؤُنَ) .2
«بگو آيا خدا و آيات و پيامبر اورا مسخره مى كرديد».

1 . النفاق والمنافقون، ص 191.
2 . توبه/65.

صفحه 205

3. آيا منافقان شناخته شده بودند؟

منافقان عصر رسالت مربوط به يك تيره يا دو تيره از يك قبيله و دو قبيله نبودند، بلكه تمام شاخه هاى قبيله هاى اوس و خزرج منافق داشته همچنان كه در ميان قبايل سه گانه يهود(بنى قين قاع، بنى النضير، و بنى قريظه) منافق وجود داشته و به اسلام تظاهر مى كردند و قسمت مهم منافقان را، اعراب حاشيه مدينه تشكيل مى دادند و همگى را عامل واحدى به هم پيوند مى داد و آن «تجمع» بر ضد پيامبر بود ولى به خاطر فقدان يك ايدئولوژى حركت آفرين، فاقد انسجام بودند از اين جهت قرآن مى فرمايد:
(...تَحْسَبُهُمْ جَمِيعاً وَقُلُوبُهُمْ شَتّى ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يعْقِلُونَ).1
«آنان را متحد مى انديشند در حالى كه دلهاى آنان پراكنده است زيرا آنان افراد نادانى هستند».
سران حزب نفاق مانند «عبداللّه بن ابى» هر چند شناخته شده بودند، ولى اعضا و هواداران آنان در پوشش نفاق پنهان مانده و به وسيله پيشامدها و حوادث ناگوار به تدريج شناخته مى شدند، و در غزوه هاى «بدر» و «احد»، «احزاب» و «تبوك» پرده نفاق از روى برخى برافتاد2 ـ مع الوصف ـ هر چه آنان در ستر نفاق خود كوشش مى كردند، شيوه گفتار آنان نفاقشان را آشكار مى ساخت و در اين مورد قرآن مى فرمايد:
(وَلَوْ نَشاءُ لأَرَيْناكَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسيماهُمْ وَلَتَعْرِفَنَّهُمْ فى لَحْنِالْقَوْلِ وَاللّهُ يَعْلَمُ أَعْمالَكُمْ) .3

1 . حشر/14.
2 . به سوره آل عمران، آيه هاى 166ـ 167 و سوره توبه آيه 16 مراجعه فرماييد.
3 . محمد/30.

صفحه 206
«اگر بخواهيم آنان را نشان تو مى دهيم و همگى را به سيما و صورت مى شناسى ولى قطعاً در شيوه سخن گفتن، آنان را مى شناسى و خدا كارهاى شما را مى داند».
اگر قرآن مى فرمايد:
(...وَمِنْ أَهْلِ الْمَدينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ...) .1
«از اهل مدينه كسانى هستند كه در نفاق خود فرو رفته اند ولى تو آنها را نمى شناسى ما مى شناسيم».
ولى مفاد آيه مانع از آن نيست كه پيامبر آنها را از طريق ديگر بشناسد.

4.آيا اين سه حالت ملاك نفاق نيست؟

محدثان اسلامى از رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)نقل مى كنند كه آن حضرت فرمود:سه خصلت است كه هر كس آنها را دارا باشد، منافق است هر چند روزه بگيرد و نماز بخواند و تصور كند كه فرد با ايمان است.
آن كس كه هر موقع خبر دهد، دروغ بگويد، آنگاه كه وعده كند، تخلف ورزد، و هر موقع امين شمرده شود خيانت نمايد.2
در اين جا پرسشى مطرح است و آن اين كه:
اگر اين سه صفت ملاك نفاق باشد در اين صورت بايد بسيارى از افراد

1 . توبه/101.
2 . سفينة البحار:2/65(ماده نفاق، سنن نسائى: 7/116 باب علامة المنافق ثَلاثة من كُنّ فيه فَهُو مُنافِقٌ وإن صامَ وصلّى وَزعم أنّه مؤمن: اذا حدّث كذَبَ و اذا وَعدَ أخْلَف، واذا ائْتُمِنَ خانَ.

صفحه 207
با ايمان، جزء منافقان درآيند و به تعبير «واصل بن عطاء» طبق اين حديث بايد تمام فرزندان يعقوب را منافق ناميد، زيرا داراى هر سه خصلت بودند.
1. گزارش دادند ولى دروغ گفتند:(أَكَلَهُ الذِّئْبُ) :«يوسف را گرگ خورد».
2. وعده كردند، تخلف ورزيدند زيرا گفتند:(وَإِنّا لَهُ لَحافِظُونَ) : «ما از او محافظت مى كنيم» ولى نكردند.
3. امين شمرده شدند ولى در امانت خيانت كردند و يوسف را در چاه افكندند چنان كه مى فرمايد:
(...وَأَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِى غَيابَتِ الْجُبِّ...).
«تصميم گرفتند او را در كنار ديوار چاه قرار دهند».
محدثان اسلامى در تفسير حديث به تكاپو افتاده ونظرات مختلفى را برگزيده اند، برخى مانند نويسنده صحيح بخارى ظاهر حديث را گرفته و دارندگان اين حالات را منافق خوانده است.
برخى ديگر ملاك بودن اين سه حالت را، مخصوص منافقان عصر رسالت دانسته ويادآور شده اند كه مفاد حديث قانون كلى براى تميز مؤمن از منافق نيست، بلكه جريان خصوصى است كه مربوط به منافقان عصر رسالت مى باشد زيرا منافقان آن عصر داراى چنين خصالى سه گانه بودند، و از اين طريق مى شد كه آنان را شناخت، نه اين كه هر كس داراى چنين صفاتى شد ولو به خدا و رسول اومؤمن باشد او منافق است و در اين مورد بر هر حديثى استناد جسته اند.
برخى در معنى حديث تصرف كرده و گفته اند، مقصود هر نوع دروغ گويى در گزارش نيست، بلكه مقصود دروغ گفتن هنگام گزارش از خدا

صفحه 208
است و در حقيقت معنى «إذا حَدَّثَ كَذَبَ» اين است كه : «إذا حَدَّثَ عَنِ اللّهِ كَذَبَ».1
در اين جا علاوه بر اين سه توجيه، توجيهات ديگرى نيز هست كه از بازگويى آنها خوددارى مى شود.
ولى در اين جا درجات ديگرى براى نفاق است كه با درجه پيش، تفاوت روشنى دارد، مثلاً ريا از مراتب نفاق است، در حالى كه واقعيت نفاق در آن، ضعيف تر از نفاق در «منافق» است و با توجه به اين مطلب مى توان پرسش را پاسخ داد و اساس پرسش و اعتراض را يك مطلب تشكيل مى دهد و آن اين كه تصور شده است كه نفاق يك معنى و يا يك درجه بيش ندارد، و آن اين كه: تظاهر به اسلام كند در حالى كه در باطن كافر باشد، در حالى كه نفاق درجات و مراتبى دارد، و يكى از درجات آن همان است كه گفته شد، زيرا فرد رياكار به ظاهر مدعى است كه براى عبادت انگيزه الهى دارد در حالى كه در باطن انگيزه ديگرى دارد.
يكى از مراتب نفاق اين است كه فردى مدعى علاقه به انسان باشد در حالى كه او را دشمن دارد و يا در ظاهر، تظاهر به صلاح و فلاح كند، در باطن فاسق و بدكار باشد.
بنابراين، نفاق معنى وسيعى دارد كه اين نوع از نفاق ها را نيز در بر مى گيرد و در مورد حديث گذشته،صدق نفاق از اين جهت است كه انسانى مدعى اسلام و ايمان است، ولى عمل او بر خلاف آن گواهى مى دهد چه نفاقى روشن تر وچه دو نوع چهره اى واضحتر، از اين كه مدعى ايمان به خدا و

1 . سيوطى در شرح سنن ترمذى.

صفحه 209
ترس از مخالفت او باشد، ولى عملاً بر خلاف آن گام برمى دارد.
و به ديگر سخن: گاهى نفاق مربوط به عقيده است و گاهى مربوط به عمل، دارندگان اين صفات سه گانه هر چند از نظر عقيده نفاق ندارند ولى ازنظر عمل نفاق دارند و به يك اعتبار دوچهره هستند، زيرا ادعاى ايمان و ترس ازخدا كجا، و دروغ گويى، و خيانت به مسلمان كجا؟

5. دلهاى سالم و مرده و بيمار

قرآن قلوب انسانها را كه مظهر حيات مادى و معنوى آنها است به سه نوع تقسيم نموده و آن را «سليم»، «ميت» و «بيمار» توصيف مى كند.
مقصود از«قلب سليم» دلى است كه از هر نوع كشش بر مخالفت امر و نهى خدا پيراسته باشد، چنان كه مى فرمايد:
(يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَلا بَنُونَ * إِلاّ مَنْ أَتَى اللّهَ بِقَلْب سَليم) .1
«روزى مال و فرزندان سودى نبخشند مگر آن كس كه به سوى خدا با قلب پاك و پيراسته از ميل به مخالفت بشتابد».
مقصود از قلب «ميت» كه قرآن از آن به «قلوب قاسيه» تعبير مى آورد، اين است كه خداى خود را نشناسد و او را پرستش نكند و در برابر شهوات و لذايذ دنيوى، خشنودى و سخط خدا براى او مطرح نباشد.
مقصود از «قلب بيمار» آن دل نيمه زنده است كه كشش و علاقه اى به اطاعت حق را دارد ولى در برابر شهوات، عنان اختيار از دست مى دهد و در دام شيطان مى افتد.

1 . شعراء/88و 89.

صفحه 210
قرآن در آيه ياد شده در زير ميان اين دو قلب جمع كرده و مى فرمايد:
(لِيَجْعَلَ ما يُلْقى الشَّيْطانُ فِتْنَةً لِلَّذينَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَالْقاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ وَإِنَّ الظّالِمينَ لَفى شِقاق بَعَيد) .1
«تا آنچه را كه شيطان القا مى كند مايه امتحان قرار مى دهد براى كسانى كه در دلهاى آنها بيمارى (گناه) است و افرادى كه قسّى و سنگدل مى باشند و ستمگران در عداوت شديدى قرار دارند».
مقصود از (القاسية قلوبهم) همان دل مرده هايى هستند كه در روح آنان كوچك ترين شناخت خدا و احساس وظيفه نيست و بسان سنگ، فاقد حركت و احساس مى باشند.
در اين جا از تذكر نكته اى ناگزيريم و آن اين كه: گاهى قرآن «منافقان را» در مقابل كسانى قرار مى دهد كه در دلهاى آنان بيمارى است آنجا كه مى فرمايد:
(إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَالَّذِينَ فِى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ...) .2
«آنگاه كه منافقان و كسانى كه در دلهاى آنان بيمارى است».3
و گاهى منافقان را با اين صفت توصيف مى كند و مى فرمايد:
(فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً...) .4
«در دلهاى آنان بيمارى است خدا نيز بر بيمارى آنان افزوده است».

1 . حج/53.
2 . انفال/49.
3 . به سوره توبه/ 125; نور/50; محمد/29 نيز مراجعه فرماييد.
4 . بقره/10.

صفحه 211
ولى اين اختلاف، معلول اختلاف درجات و مراتب نفاق است، آنجا كه درجه آن حادّ و شديد باشد، طبعاً قلب او مرده و او فرد سنگدلى بيش نخواهد بود، ولى آنجا كه درجه آن حاد و شديد، نباشد بايد او را زنده بيمارگونه خواند كه روح او، لانه هر نوع كشش مى باشد، از يك طرف كششى به سوى خدا دارد، از طرف ديگر عقل و خرد او در چنگال شهوات، اسير مى باشند.
پايان بحث نفاق ومنافقان در قرآن

صفحه 212

صفحه 213

بخش دوم

إنسان در قرآن


صفحه 214

صفحه 215

شناخت انسان در قرآن

1 . (وَفِى الأَرْضِ آياتٌ للْمُوقِنِينَ وَفى أَنْفُسِكُمْ أَفَلا تُبْصِرُونَ) . ( قرآن مجيد)
«در زمين و آفرينش خود نشانه هايى براى افراد با ايمان است چرا دقت نمى كنيد».

صفحه 216
2 . پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود:
أعْلَمُكُمْ بِنَفْسِهِ أَعْلَمُكُمْ بِرَبِّهِ
«داناترين شما بر خويشتن داناترين شماست به پروردگار خود».
( امالى مرتضى ج2، ص329)

3 . اميرمؤمنان على (عليه السلام)مى فرمايد:

أَمْ هذَا الَّذى أَنْشَأَهُ فى ظُلُماتِ الأَرْحامِ، وَشُغُفِ الأَسْتار، نُطْفَةً دِهاقاً،وَعَلَقَةً مُحاقاً،وَجَنيناً وراضِعاً، وَوَليداً وَيافِعاً، ثُمَّ مَنَحَهُ قَلْباً حافِظاً وَلِساناً لافِظاً وَبَصَراً لاحظاً لَيَفْهَمَ مُعْتَبِراً وَيُقْصِرَ مُزْدَجِراً. (نهج البلاغه، خطبه 80)
اين همان انسانى است كه آن را در تاريكى هاى رحم وغلافهاى تودرتوى شكم، از نطفه ريخته شده و خون بسته ناتمام، به صورت جنين درآورد، آنگاه نوزاد شيرخوارى شد، كم كم به مرحله كودكى ونوجوانى رسيد، آنگاه به او قلبى حافظ و نگاهدارنده اسرار، و زبانى گويا وچشمى بينا بخشيد، تا درك كند و عبرت بگيرد و از بديها دورى جويد، در حالى كه پذيراى نهى هاى الهى است، تا لحظه اى كه به حد كمال رسيد و برپاى خود ايستاد، آغاز به كبر كرد و بى پروا در بيراهه گام نهاد....
يادآور مى شوم مجموع بحث هاى ما پيرامون إنسان در ده فصل به پايان مى رسد. و در حقيقت در اين بخش به ده پرسش پيرامون آفرينش إنسان پاسخ قرآنى گفته شده است .

صفحه 217

1

پرسش هاى دهگانه

در آفرينش انسان

آيات موضوع

1.(سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِى الآفاقِ وَفى أَنْفُسِهِمْ حَتّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ...)(فصلت/53)
2.(وَفِى الأَرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنينَ *وَفى أَنْفُسِكُمْ أَفَلا تُبْصِرُونَ)(ذاريات/20ـ21)
3.(وَلا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ)(حشر/19)

ترجمه آيات

1.«به همين زودى نشانه هاى خود را در جهان و در وجود خود انسان ها مى نمايانيم تا روشن گردد كه او حق است».
2.«در زمين و در وجود شما نشانه هايى براى افراد با يقين است، چرا دقت نمى كنيد».
3.«از آن گروه نباشيد كه خدا را فراموش كرده و در نتيجه به خودفراموشى دچار شده اند».

صفحه 218

تفسير موضوعى آيات

گذشت زمان و تكامل دانش ها و انديشه ها و دست يابى بشر بر گنجينه هاى تازه اى از علوم،غالباً نظريات وانديشه دانشمندان پيشين را پيرامون جهان و انسان، به دست فراموشى مى سپارد، ويا لااقل از قيمت و ارزش آنها مى كاهد، و اگر جز اين بود، كاروان علم و دانش در مسير تكامل قرار نمى گرفت، ولى در اين ميان، انديشه هايى وجود دارد كه مرور زمان نه تنها از ارزش آنها نكاسته بلكه بر عظمت آن نيز افزوده است، و از ميان آنها به عنوان نمونه مى توان مسأله «خود را بشناس» را يادآور شد.
تا آنجا كه مى گويند: روزى سقراط بر سر در معبدى در يونان ديد كه نوشته است «خود را بشناس» واين جمله، او را به خود جذب كرد كه فلسفه را از آسمان به زمين فرود آورد و افزود:
«دانش سودمند اين است كه بدانيم چه هستيم؟ وبراى چه آفريده شده ايم؟ و سعادت ما در چيست؟ و چه كنيم كه براى خود و ديگران سودمند باشيم».
و پيوسته مى گفت: «بالاترين دانش ها، خودشناسى وعلم و اخلاق است».
شناخت انسان مسأله اى است كه براى تمام انسان ها مطرح مى باشد واز پرسش هايى كه در تمام جوامع بشرى مطرح بوده، اين سه سؤال ياد شده در زير مى باشد:
از كجا آمده ام؟ براى چه آمده ام؟ به كجا خواهم رفت؟
و حافظ كه زبان گوياى ضميرهاى بيدار و آگاه انسان ها است در اين

صفحه 219
زمينه مى گويد:
از كجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود *** به كجا مى روم آخر، ننمايى وطنم
كشفيات جديد درباره انسان،انديشمندان بزرگ جهان را در برابر موجود بس عجيبى قرار داده با اين همه شناختى كه در اطراف انسان دارند، به او لقب «موجود ناشناخته» داده اند.1
قرآن مجيد از ديدگاهى كه به جهان طبيعت و كتاب آفرينش مى نگرد، از همان ديدگاه نيز به انسان و به اصطلاح «كتاب نفسى» مى نگرد، و هر دو را در كنار هم يادآور مى شود وبه مطالعه و بررسى شگفتى هاى هر دو،دعوت مى كند و مى فرمايد:
(وَفِى الأَرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنِينَ *وَفى أَنْفُسِكُمْ أَفَلا تُبْصِرُونَ) .2
«در زمين و در وجود شما نشانه هايى براى افراد با يقين است، چرا دقت نمى كنيد».
«خودشناسى و معرفت نفس» عارفان را بيش از هر چيز به خود جذب كرده و درون گرايى را كليد شناخت حقايق مى دانند و در اين مورد بيش از حد پيش مى روند و جلال الدين در اين مورد مى گويد
آن چه حق است اقرب از حبل الوريد *** تو فكندى تير فكرت را بعيد
اى كمان و تيرها بر تاخته *** گنج نزديك و تو دور انداخته3

1 . الكسيس كارل مؤلف كتاب«انسان موجود ناشناخته».
2 . ذاريات/20ـ 21.
3 . مثنوى دفتر ششم، ص 588، چاپ ميرخانى.

صفحه 220
ولى اگر اين منطق را بر قرآن عرضه كنيم، قرآن به جهان و انسان در كنار هم مى نگرد، و به شناخت هر دو دعوت مى كند و مى فرمايد:
(سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِى الآفاقِ وَفى أَنْفُسِهِمْ حَتّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ...).1
«به همين زودى نشانه هاى خود را در جهان و در وجود خود انسان ها مى نمايانيم تا روشن گردد كه او حق است».
و در حقيقت منطق اسلام در عين دعوت به درون گرايى دعوت به برون گرايى نيزهست.
اگر انسان معاصر در شناخت موجودات زمينى و كيهانى توفيق عظيمى پيدا كرده ولى متأسفانه بر اثر اغراق، در برون گرايى وشناخت روابط موجودات طبيعى، از خويشتن، بيگانه گشته و آن توفيق را درباره خود پيدا نكرده است.
اين انصراف و يا سرخوردگى از روزى آغاز گرديد، كه علم جهت خود را كه كشف حقيقت و نيل به واقعيات بود، دگرگون كرد و در خدمت زر و زور قرار گرفت، در گذشته علم وسيله درك حقيقت بود و آن را براى كمال فرا مى گرفتند و تحصيل آن را امر بسيار مقدس مى دانستند، ولى در تحول علمى غرب، منطق انسان درباره فراگيرى علم دگرگون گرديد و در اين مورد«بيكن انگليسى» و پس از آن «دكارت فرانسوى» در دگرگون ساختن و جهت دادن آن به سوى تحصيل قدرت و نيرو، سهم بسزايى دارند و در حقيقت علمى مطلوب شد كه حافظ منافع مادى انسان و مايه بسط قدرت او باشد ولذا علمى ترقى كرد كه در مسير كشف طبيعت و مايه تسلط انسان بر جهان خارج گردد

1 . فصلت/53.

صفحه 221
ودانايى او مقدمه توانايى او باشد و در نتيجه توجه به شناخت انسان آن هم شناخت ارزش واقعى و والاى انسان، و خواسته طبيعى و روحى او، فروكش كرد، وبه اتهام اين كه اين علوم، علوم ايده آليستى است از قلمرو بحث خارج گرديد.
در اين صد سال اخير علومى به نام «روانشناسى» و «روانكاوى» از نو پايه گذارى گرديد و يا به تعبير بهتر از زواياى كتابخانه ها در قلمرو بحث و بررسى قرار گرفت و انسان كنجكاو بر نكات تازه اى از روان انسان دست يافت، ولى هرگز مباحث آن، از دايره «جان شناسى» بيرون نرفت وعطش علاقمندان به شناخت انسان را فرو ننشاند اين دو علم پيرامون پديده هاى روانى و تأثير آنها در برخورد با خارج، و علل پيدايش آنها سخن مى گويد و از اين حد بالا نمى رود.
اخلاق غربى مانند جامعه شناسى آن، نيز جنبه مادى دارد، و بيشتر مى خواهد بر توانايى انسان بيفزايد نه اين كه او را انسان سازد، و همچنين است ديگر علوم انسانى كه در غرب پى ريزى شده ويا تكامل يافته است.

هدف از انسان شناسى

انسان شناسى از نظر اسلام غالباً به خاطر يكى از دو صورت انجام مى گيرد.
1. شناخت انسان، راهى است به شناخت خدا، و در حقيقت راه خداشناسى از انسان شناسى عبور مى كند و در اين مورد به برخى از نصوص اسلامى كه علاوه بر آنچه قبلاً يادآور شديم، اشاره مى كنيم.

صفحه 222
قرآن مجيد پيوند انسان را با مقام ربوبى آنچنان محكم و استوار مى انديشد كه غفلت از خدا را ،مايه غفلت از خود انسان مى داند و براى نخستين بار قرآن از اين مطلب پرده برداشته ومى فرمايد:
(وَلا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ) .1
«از آن گروه نباشيد كه خدا را فراموش كرده و در نتيجه به خودفراموشى دچار شده اند».
قرآن بر خلاف انديشه «ماركس» كه خداشناسى و علايق مذهبى را مايه از خودبيگانگى مى انديشد، حفظ پيوندهاى دينى را مايه خويشتن گرايى دانسته و بى توجهى به اين اصل را، وسيله از خود بيگانگى مى داند و گواه او بر اين مطلب، بسيار روشن است، زيرا انسان به حكم اينكه معلول و مخلوق خدا است واقعيتى جز وابستگى به علت وپديد آورنده خود ندارد، وناديده گرفتن اين اصل، جز ناديده گرفتن حقيقت خويش ندارد وحذف اين پيوند، معادل باحذف خود انسان است و به قول عارف:
در اندرون من خسته دل ندانم كيست؟ *** كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود:«أَعْلَمُكُمْ بِنَفْسِهِ، أَعْلَمُكُمْ بِرَبِّهِ».2
«آگاهترين شما بر خويش، داناترين شما به پروردگار خود مى باشد».
روزى يكى از همسران پيامبر از او پرسيد: چه زمان انسان خدا را مى شناسد؟

1 . حشر/19.
2 . امالى مرتضى:2/329، ط مصر.

صفحه 223
حضرت فرمود: إذا عَرَفَ نَفْسَهُ: آنگاه كه خود را بشناسد.1
مى گويند عارفى به همتاى خود مى گفت: تو مى گويى : «إلهى عَرِّفْنى نَفْسَكَ» :خدايا خود را براى من بشناسان، ولى من مى گويم «إلهى عَرِّفْنى نَفْسى» خودم را بر خودم بشناسان.2
از «بوعلى» در رساله «حجج عشره» نقل شده است كه مى گويد:
از پيشواى پيشوايان على بن أبى طالب (عليه السلام)نقل شده است كه مى فرمود:«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْعَرَفَ رَبَّهُ».
ورئيس الحكما ارسطو، نيز مى گويد: آن كس كه از شناخت خود ناتوان است ناچار از شناخت خداى خود نيز ناتوان خواهد بود و چگونه مى توان به شناخت يك نفر اعتماد كرد آنگاه كه خود را نشناسد.3
سخنى را كه بوعلى از امام نقل مى كند در غرر الحكم در باب سخنانى كه با لفظ «مَنْ» وارد شده است آمده است.4
امام صادق (عليه السلام)در تفسير حديث پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)كه دانش را هر چند در كشور چين باشد بياموزيد، چنين مى فرمايد:«هُوَ مَعْرِفَةُ عِلْمِ النَّفْسِ وَفيها مَعْرِفَةُ الرَّبّ»5 مقصود شناخت انسان است كه در آن، شناخت پروردگار نيز

1 . مدرك سابق:1/274.
2 . ميان اين دو نوع درخواست اختلاف نيست، زيرا يكى از وسايل شناخت خدا، شناخت خويشتن است، آن كس كه مى گويد خدايا خود را براى ما بشناسان تو گويى سبب آن را كه همان شناخت خويشتن است نيز مى خواهد ولذا در ذيل سخن آن عارف آمده است:
«فانّ مَعْرِفَةَ النَّفْسِ مِرْقاةُ مَعْرِفَة الرَّبّ»: «شناخت خويش نردبانى براى شناختن خدا است».
3 . رساله «انه الحق» نقل از رساله حجج عشره بوعلى.
4 . غرر الحكم، ص 282، ط نجف چاپ نعمانى.
5 . مصباح الشريعه وغيره.

صفحه 224
نهفته است.
به طور مسلم هدف امام صادق (عليه السلام)بيان فرد شاخص و مهمّ و با ارزش علم است كه انسان بايد آن را به هر نحوى كه باشد بياموزد، ولى كلام حضرت رسول از گستردگى خاصى برخوردار است.
2. شناخت انسان ـ به خاطر برآوردن نيازهاى مادى ومعنوى اوـ اين بخش از شناخت است كه مى تواند مقدمه تصميم گيرى، ووسيله شناخت بايستى ها ونبايستى ها وجهت بخشيدن به ايدئولوژى انسان باشد و هيچ مكتبى بدون شناخت انسان نمى تواند، براى او تكليف ووظيفه اى معين كند، امر ونهى نمايد، براى او نظام حقوقى، سياسى، اقتصادى، پى ريزى كند و يا نظام خانوادگى خاصى و شيوه حكومتى را پيشنهاد نمايد، تا مكتبى انسان را نشناسد چگونه مى تواند درباره حيات فردى و اجتماعى او، طرح صحيح و جامعى بريزد، و روش و فرهنگ خاصى را، بر او عرضه كند مگر نه اين است كه هر نوع طرح نوين درباره انسان، و هر نوع بايد و نبايد براى تعالى و بالا بردن مقام او است در چنين صورت شناخت انسان به صورت پايه براى تعيين برنامه زندگى او لازم و ضرورى است.
در احاديث اسلام به اين نوع از شناخت اشاره هايى وجود دارد كه برخى را يادآور مى شويم:
اميرمؤمنان فرمود:
«أَعْظَمُ الْجَهْلِ، جَهْلُ الإِنْسانِ أَمْرَ نَفْسِهِ، أَعْظَمُ الْحِكْمَةِ مَعْرِفَةُ الإِنْسانِ نَفْسَهُ وَوُقُوفُهُ عِنْدَ قَدْرِهِ ».1

1 . غرر الحكم، ص 77.

صفحه 225
«بزرگ ترين ناآگاهى، خويشتن نشناسى است و بالاترين دانش ها شناخت خويشتن، تا از اندازه خود تجاوز نكند».
جمله«ووقوفه عند قدره» دستور مى دهد كه برنامه هاى زندگى انسان بايد مطابق حد و مرزى باشد كه از انسان به دست مى آيد، مثلاً اگر در شناخت خود از انسان به يك درخواست درونى، مانند خداجويى، و دانش طلبى، و يا از قبيل گرايش جنسى، واقف شديم بايد در برنامه زندگى ما، عبادت و نيايش، و علم و دانش جويى، ارضاى قريحه جنسى به صورت يك وظيفه و امور بايستى مطرح شود.
در ديگر سخنان امام على (عليه السلام)چنين آمده است:
«اَلْعارِفُ مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَأَعْتَقَها وَنَزَّهَها عَنْ كُلّ ما يُبَعّدُها وَيُوبِقُها» .1
«عارف كسى است كه خود را بشناسد و خود را از بردگى برهاند، و از آنچه او را از كمال دور مى سازد پاكيزه گرداند».
در اين بحث فشرده كه درباره «شناخت انسان» از نظر قرآن انجام مى گيرد، همه خصوصيات وابعاد وجودى او نمى تواند مطرح باشد، زيرا بحث درباره اين «موجود» ناپيدا كرانه، آن هم از نظر قرآن نياز به بحث هاى گسترده اى داردكه فعلاً نمى توانيم مطرح كنيم، از اين جهت، بحث ما، چارچوب خاصى دارد كه به آن اشاره مى كنيم.
موضوعاتى كه در اين بخش مورد بحث و بررسى قرار گرفته است عبارتند از:
1. طرح مستقل و طرح مشترك در آفرينش انسان.

1 . مدرك سابق.

صفحه 226
2. مراحل آفرينش انسان نخست.
3. روح انسان و بقاى آن پس از مرگ.
4. واقعيت انسان، روح و روان او است.
5. ابعاد روان انسان.
6. ارزش انسان در قرآن.
7. انسان آميزه اى از خير و شر نيست.
8. انسان و تعديل غرايز.
9. انسان و شكوفايى كمالات.
10. اختيار و آزادى انسان.
بنابراين، مجموع سخان در اين بخش در ده فصل به پايان مى رسد.
نخستين مسأله اى كه در شناخت انسان مطرح مى باشد، شناخت كيفيت خلقت انسان نخستين است، و هر انسان متفكرى علاقمند است كه اسلاف خود را بشناسد و از نياكان و چگونگى نشو و نماى آنان آگاه گردد.
از دوره تمدن يونانى درباره خلقت انسان در ميان دانشمندان دونظريه مطرح بود:
1. نظريه طرح مستقل درباره انسان و ديگر انواع و اين كه هر موجود زنده اى، از روز نخست به همين شكل وكيفيت بود كه حالا هست، و اگر مرور زمان تفاوت هايى پديد آورده است، مربوط به حالات و عوارض انواع مى باشد نه اين كه تغييرات به پايه اى برسد كه نوعى را بر نوع ديگر منقلب سازد و نوع جديدى را پديد آورد.
2. نظريه طرح مشترك در خلقت انسان و ديگر جانداران و اين كه انواع مختلف جانداران همه و همه به يك و يا چند نوع انگشت شمارى بازگشته و به

صفحه 227
تدريج تفاوت هايى در آن به وجود آمده و سرانجام نوعى به نوعى تكامل يافته و انواع زيادى پديد آمده اند.
در فلسفه يونانى هر دو نظريه، مطرح بوده همچنان كه در رسائل «اخوان الصفا» و نوشته هاى «ابن مسكويه» در دوره انتقال علوم يونانى به اسلام، هر دو نظريه در مطلق جانداران مطرح و مورد گفتگو مى باشد ولى نظر قاطعى درباره يكى از دو طرف مسأله اظهار نشده است.
مسأله تحول و تكامل تدريجى انواع، از زمانى قوت گرفت كه «لامارك» طبيعى دان فرانسوى ( 1744ـ 1829) «سازش تدريجى با تغييرات محيط» را در تغيير و تكامل انواع مؤثر دانست و معتقد شد كه سازش تدريجى با تغييرات محيط از تغيير رژيم غذايى ومخصوصاً با استعمال و يا عدم استعمال اعضا، فراهم مى شود و هر عضو هر چه بيشتر به كار افتد بيشتر نمو مى كند و هرچه از كار باز بماند مايه از بين رفتن آن مى گردد.
انديشه تكامل انواع، و طرح واحد آفرينش گياهان و جانداران، آنگاه بيشتر مورد توجه قرار گرفت كه «چارلز داروين» (1828ـ 1908) دانشمند انگليسى فرضيه ياد شده را با اصول چهارگانه معروف خود مطرح ساخت و مسأله تغيير تدريجى و تكامل نسلى گياهان وجانداران را روشن نمود و «ثمره» وجود انسان را از نظر تكامل ترسيم كرد و از روز انتشار فرضيه داروين، مسأله تحول انواع و تكامل تدريجى آن به صورت هاى گوناگون پيش رفت و فرضيه هايى تحت عنوان «لاماركيسم» و «نئولاماركيسم» و «داروينيسم» و «نئوداروينيسم» به مجامع علمى راه يافت. و اخيراً تمام اين فرضيه ها دگرگون گرديده و فرضيه تحول بر اساس «موتاسيون» و يا «جهش» در محافل زيست

صفحه 228
شناسان قوت گرفته است، تفاوت فرضيه اخير با ديگر فرضيه ها در اين است كه آن چهار فرضيه، تكامل را تدريجى مى دانند، در حالى كه فرضيه اخير آن را به صورت دفعى مى انديشد كه ناگهان نوعى، تحت علل ناشناخته اى به نوعى تبديل مى گردد.
بالأخره فرضيه تحول انواع در گياهان وجانداران و انسان از دلايلى مانند «تشريح تطبيقى» و «جنين شناسى تطبيقى»و «فسيل شناسى» كمك مى گيرد.
ما همه دلايل آنان را در كتاب «داروينيسم ويا تكامل انواع» مورد بررسى قرار داده ايم ديگر به آن مطالب بازگشت نمى كنيم و اگر از مختصات فرضيه ها صرف نظر كنيم، بايد بگوييم دانشمندان درباره خلقت گياهان وجانداران دونظر دارند:
1. ثبوت انواع: و اين كه هر گياه و جاندارى خلقت مستقل دارد و از آغاز، همان طور بود كه هم اكنون هست به عبارت روشن تر: طرح كلى خلقت به گونه اى است كه هرگياه و ياجاندارى از هم نوع خود، پديد نيامده، و مشتق نشده است.
2. تكامل انواع، و اين كه انواع مختلف گياهان و جانداران خلقت مستقل ندارند وهمه با يكديگر پيوند خويشاوندى دارند، و از نياكان مشتركى برخوردارند.
ولى پيش از آن كه به اصل موضوع وارد شويم ناچاريم نكاتى را يادآور شويم:
الف. وجود اين فرضيه هاى پنجگانه در اين دو قرن (از زمان لامارك تا به امروز) نشانه بى ثباتى و لرزان بودن اين نوع فرضيه ها است و هرگز يك انسان محتاط در عقيده، در عين تقدير از زحمات دانشمندان، نمى تواند بر آنها تكيه كند و تصور كند كه كليد كشف واقعيات را به دست گرفته اند.

صفحه 229
ب. مسأله خلقت جدا و مستقل گياهان و جانداران و تكامل و تحول تدريجى و يا دفعى آنها براى ما مطرح نيست، خواه شما آفرينش هر يك از آنها را مستقل وجدا از هم بينديشيد و خلقت آنها را بر اساس «فيكسيسم» (ثبوت انواع) بدانيد، و يا اساس ساختمان آنهارا يكى بدانيد وبراى همه طرح واحد و مشتركى بينديشيد وبه اصطلاح طرفدار «تراتسفورميسم» باشيد(هيچ كدام از اينها براى ما مطرح نيست)، چيزى كه فعلاً براى ما مطرح است اين است كه خصوص پرونده آفرينش انسان را در قرآن مطالعه و بررسى كنيم و بدانيم كه آيا ظواهر آيات قرآن، كدام يك از دو نظر را تأييد مى كند آيا آفرينش انسان را بر اساس خلقت مستقل وجدا از انواع ديگر مى داند، و يا براى انسان وجانداران طرح مشتركى انديشيده و او را جدا شده از انواع ديگر معرفى مى كند.
و آنچه ما در اين مورد مى نگاريم برداشتى است از قرآن به اميد اين كه اشتباه نكنيم.
ج.موضوع سخن، خلقت آدم و همسر او است كه قرآن آن دو را پدر و مادر انسان هاى كنونى در روى زمين معرفى كرده است و فشار سخن اين جا است كه آيا اين دو فرد، آفرينش مستقل داشته اند، يا خلقت آنها تكامل يافته از نوع ديگر است كه نام آن نوع در قرآن نيامده است و فقط علوم زيست شناسى پرده از آن برداشته است.
ولى بايد توجه نمود كه اعتقاد به آدم به عنوان «ابوالبشر»، به آن معنى نيست كه او نخستين آدمى است كه گام بر اين كره خاكى نهاده است و يا اعتقاد به چنين پدر و خلقت مستقل او كه از هيچ نوعى مشتق نشده، و تكامل نيافته است، به معنى نفى بشرهاى قبل از او نيست زيرا به حكم ظواهر آيات و روايات، پيش از آدم «ابوالبشر»، آدم ها و انسانهايى به نام هاى خاصى در روى

صفحه 230
زمين مى زيستند و به عللى منقرض شده اند و در اين مورد علاوه بر يك رشته آيات، احاديث روشنى داريم كه علاقمندان مى توانند به مدارك حديثى آن مراجعه نمايند.1
از اين بيان روشن مى گردد كه مجموع مطالعات دانشمندان درباره فسيل و سنگواره هاى انسان ها مى تواند مربوط به انسان هاى قبل از آدم ابوالبشر باشد و بر فرض صحت آن نظريات و برداشتها، نمى تواند مايه قضاوت درباره انسان هاى كنونى گردد و خود اين سنگواره هاى انسانى براى اثبات يك مطلب خوب است و آن اين كه موجود زنده اى به صورت انسان در زمان هاى بس ديرينه در اين كره خاكى زندگى مى كرده، و اين موجود دهها هزار سال پيش در اين پهنه، داراى حيات بوده است، و دست يابى بر اين تحقيقات از طريق «ديرينه شناسى» نظريه اين كه: قبل از آدم و حوا انسانى در روى زمين نبوده است به كلى محكوم مى گردد، بالأخص كه تاريخچه آدم و حواء از چند هزار سال پيش تجاوز نمى كند.
حالا در اين جا يك سخن باقى مى ماند و آن اين كه كسانى كه به صحت و استوارى وحى عقيده مندند، هرگاه نصوص و ظواهر قرآن، طرح مستقل خلقت آدم را تأييد كرد در اين صورت به حكم قطعيت و خلل ناپذيرى وحى، تمام مطالعات ديرينه شناسان و برداشت هاى آنان، مربوط به انسان هاى قبل از آدم و حوا خواهند دانست، نه انسانى كه از طريق وحى آن را شناخته وبا خلقت آن آشنا شده ايم.

1 . توحيد صدوق، ص 277 وخصال ص 639 واميرمؤمنان در يكى از مناجات خود خدا را چنين توصيف مى كند:
وَلَمْ يَزَلْ سَيّدى بِالحَمْدِ مَعْروفاً *** وَلَمْ يَزَلْ سَيِّدى بِالجُودِ مَوصوفاً

صفحه 231
مثلاً ديرينه شناسى مى گويد: مطالعه روى اسكلت هايى كه از ميليون ها سال پيش، به دست آمده نشان مى دهد كه موجودات زنده از صورت هاى ساده به صورت هاى پيچيده تر و كامل ترى تغيير شكل داده اند. و عبور از سادگى به پيچيدگى، مثبت نظريه تحول انواع واشتقاق برخى از برخى ديگر است.
اين نظريه بر فرض صحت، همگى مربوط به انسان هايى خواهد بود كه به قول آنان از ميليون ها سال پيش در اين پهنه، زندگى مى كردند نه به انسان جديد و جوان كه وحى آسمانى از آن پرده برداشته است.
طرفداران تحول انواع علاوه بر «ديرينه شناسى» از «تشريح تطبيقى» نيز كمك گرفته و مى گويند: كه تشريح مقايسه اى نشان مى دهد كه ميان موجودات، شباهت هاى زيادى به چشم مى خورد كه نشان دهنده رابطه نزديكى ميان انواع جانداران است و آنان روى مطالعه بر دستگاه گردش خون، دستگاه تنفس، و دستگاه اعصاب، شباهت هايى ميان موجودات به دست آورده و سرانجام نتيجه گرفته اند كه اين دستگاه ها از سادگى رو به پيچيدگى مى روند.
فرض كنيد كه اين نظريه صد در صد صحيح و پابرجا است و در عين صحت، از دو مطلب نبايد غفلت كرد:
1. زيست شناسى جز ارائه انواع مشابه قادر به ارائه چيزى ديگرى نيست و امّا اينكه نوعى از نوع ديگر مشتق و جدا شده است يك مسأله حدسى است و هرگز نمى توان آن را جزء محسوسات شمرد، و به خاطر يك چنين امر حدسى، دست به تأويل وحى الهى زد.
به ديگر سخن: اين گونه نشانه ها هرگز گواه بر خويشاوندى انسان با ساير جانوران نيست و هرگز اشتقاق جاندارى را از جاندار ديگر، ثابت نمى كند

صفحه 232
چه مانعى دارد كه طراح آفرينش، موجودات و انواع مشابهى بيافريند و براى همگى طرح مستقلى بريزد و به طور ابداع و بدون سابقه، انواع مشابهى را يك جا پديد آورد، بدون اين كه يكى از ديگرى مشتق گردد توگويى طرح خلقت به منزله يك بناى عظيمى است كه مصالح ساختمانى آن ثابت است منتها براى پديد آوردن اين همه جانوران متنوع، فقط در ظواهر آن آرايش هاى گوناگون انجام داده است.
2. تاريخ اين تحولات به تصديق طرفداران آن مربوط به انسان هايى است كه در بالاى صد هزار سال مى زيستند، در اين صورت اگر منطق وحى به طرح مستقل خلقت آدمى كه از نظر قدمت نسبت به انسان هاى ديرينه، بسيار جوان است، سخن گفت در اين صورت بايد اين بررسى هاى علمى را مربوط به انسان هاى قبل از آدم دانست كه قرآن و احاديث اسلامى نيز بر وجود آنها صحّه گذارده است.
د. قرآن كتاب هدايت و راهنماى انسان ها در مسايلى است كه اگر قرآن توجه نمى داد، عقل و خرد بشر، به آسانى به آن نمى رسيد، از اين جهت نبايد از قرآن انتظار داشت كه مسأله تحول انواع و ثبات آن را به صورت يك كتاب طبيعى و يا زيست شناسى مطرح كند، امّا با اين وصف آنجا كه قرآن خلقت انسانرا براى هدف هاى تربيتى و اجتماعى مطرح مى كند، بياناتى دارد كه مى تواند بيانگر يكى از اين دو نظريه باشد.
هـ. اعتقاد به مسأله تكامل خلقت انسان به معنى پذيرفتن فرضيه داروين و امثال آن كه معتقد به اتصال مستقيم انسان به بوزينگان و مانند آنها نيست زيرا اين فرضيه جز يك تئورى، چيزى بيش نيست و هرگز معتقد به تكامل را

صفحه 233
نبايد از اين طريق محكوم كرد زيرا چه بسا ممكن است كه طريق تكامل انسان به اين شكل باشد كه حضرت آدم داراى خلقت مستقل نبوده و از همان افراد هم عصر خود برگزيده شده است و آن افراد نيز به حكم اتصال و پيوستگى تكامل ها به انواع ديگر بازگشت كرده و سرانجام به انسان كنونى منتهى گرديده است.
و. اعتقاد به طرح خلقت مستقل در انسان به معنى نفى تكامل انسان از جهات فكرى و عقلى و ساير جهات اجتماعى نيست و هرگز نبايد گروه معتقد به خلقت مستقل را، منكران اصل تكامل درباره انسان ها دانست زيرا تكامل انسان از اين جهات يك مسأله نظرى نيست كه يكى منكر آن و ديگرى مثبت آن گردد، و چه بسا خلط ميان اين مسائل، مايه تشويش ذهن گردد و هرگز نبايد، اعتقاد به ثبوت نوع انسان را به معنى نفى مطلق تكامل انديشيد.
با توجه به اين نكات ششگانه اكنون وقت آن رسيده است كه پرونده آفرينش انسان را در قرآن مطرح و مطالعه كنيم، وبرداشت خود را از آيات وارد در اين موضوع روشن سازيم.

صفحه 234

2

مراحل آفرينش انسان نخست

در قرآن

آيات موضوع

1.(إِنَّ اللّهَ اصْطَفى آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ إِبْراهيمَ وَآلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمينَ* ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْض وَاللّهُ سَميعٌ عَليِمٌ)
(آل عمران/32و33)
2.(وَلَقَدْخَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّابْليسَ لَمْ يَكُنْ مِنَ السّاجِدينَ)(اعراف/11)
3. (وَلَقَدْخَلَقْنَا الإِنْسانَ مِنْ صَلْصال مِنْ حَمَأ مَسْنُون) (حجر/26)
4.(وَإِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّى خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصال مِنْ حَمَأ مَسْنُون *فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحِى فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ)(حجر/28و 29)
5.(فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحى فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ) (حجر/29)

صفحه 235
6.(يا أَيُّهَا النّاسُ إِنْ كُنْتُمْ فى رَيْب مِنَ الْبَعْثِ فَإِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْتُراب...)(حج5)
7.(وَلَقَدْ خَلَقْنَا الإِنْسانَ مِنْ سُلالَة مِنْ طين) (مؤمنون/12)
8.(ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَكَسَوْنَا العِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقينَ)(مؤمنون/14)
9.(...وَبَدَأَ خَلْقَ الإِنْسانِ مِنْ طِين* ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَة مِنْ ماءمَهين)(سجده/7ـ8)
10.(...إِنّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طِين لازِب) (صافات/11)
11. (خَلَقَ الإِنْسانَ مِنْ صَلْصال كَالْفَخّارِ) (رحمن/14)

ترجمه آيات

1.«خداوند آدم و نوح و فرزندان ابراهيم و عمران را بر جهانيان برگزيد فرزندانى كه برخى از نسل برخى ديگرند، خداوند شنوا و دانا است».
2.«پس شما را آفريديم آنگاه صورت بندى كرديم، سپس به فرشتگان امر كرديم كه بر آدم سجده كنند، و جز ابليس همگى سجده كردند».
3.«ما انسان را از صلصال كه از گل تيره رنگ و بدبو گرفته شده بود آفريديم».
4.«و(به خاطر بياور) هنگامى كه پروردگارت به فرشتگان گفت: «من بشرى را از گِل خشكيده اى كه از گِل بدبويى گرفته شده، مى آفرينم. هنگامى كه كار آن را به پايان رساندم، و در او از روح خود (يك روح شايسته و بزرگ) دميدم، همگى براى او سجده كنيد!»

صفحه 236
5.«آنگاه كه او را پرداختم(اعضاى بدن آن را متساوى و متناسب قرار دادم) و در آن از روح خود (روحى بزرگ و شايسته) دميدم، همگى براى او سجده كنيد».
6.«اى مردم اگر درباره رستاخيز شك و ترديد داريد، ما شما را از خاك آفريده ايم».
7.«ما انسان را از چكيده گل آفريديم».
8.«آنگاه نطفه را علقه، و علقه را گوشت پاره، و گوشت پاره را استخوان، سپس بر استخوان، گوشت پوشانيديم آنگاه (با دميدن روح) به او خلقت ديگر داديم، آفرين بر قدرت خدا كه بهترين آفريننده ها است».
9.«آفرينش انسان را از گل آغاز كرد آنگاه آفرينش نسل و بقاى انسان را در آب بى ارزش قرار داد».
10.«آنها را از گل چسبنده آفريديم».
11.«انسان را از گل خشكيده مانند كوزه سفالين كه به هنگام برخورد با چيزى صدا مى كند، آفريديم».

تفسير موضوعى آيات

نخستين مسأله اى كه درباره انسان مطرح مى باشد، مسأله «شناخت خلقت انسان» است و اين كه او از چه و چگونه به وجود آمده است. و به ديگر سخن: مبدأ خلقت و كيفيت آن، چگونه مى باشد؟ اتفاقاً قرآن كه صحيح ترين منبع براى بينش اسلامى است، هر دو موضوع را به گونه اى متذكر مى باشد و مجموع آيات وارده درباره انسان را در سه بخش مى توان مطرح كرد:
1. قرآن ومبدأ آفرينش انسان.

صفحه 237
2. قرآن و تحولات مبدأ نخست.
3. قرآن و مرحله تعلق روح.
و به ديگر سخن: قرآن براى انسان نخست سه مرحله از خلقت قائل است .
مرحله مبدأ از قبيل «گل، گل چسبنده، گل تيره رنگ، چكيده گل، گل خشكيده مانند سفال».
مرحله «تصوير» و «تسويه» و صورت بندى بر روى آن هيكل گلى كه از آن در آيات به لفظ «تصوير» ويا «تسويه» تعبير آورده شده است.
مرحله تعلق روح، و اين كه به صورت موجودى متحرك و حساس درآمد.
ما مجموع آيات هر سه بخش را در اين بحث مطرح مى كنيم و به تشريح آيه و يا آياتى را كه تصور شده است گواه بر تكامل تدريجى خلقت انسان و اين كه وى تكامل يافته از ديگر موجودات زنده است، مى پردازيم اينك تشريح مبدأ خلقت انسان.

1. مبدأ آفرينش انسان چيست؟

مقصود از مبدأ آفرينش، ماده نخستين است كه خلقت انسان به آن منتهى مى گردد، به گونه اى كه اگر مراحل بعدى خلقت را يكى پس از ديگرى پشت سر بگذاريم، سرانجام به اين ماده مى رسيم، البته ماده نخست مى تواند، حالات مختلف داشته باشد، و برخى از آن، بر برخى ديگر مقدم و ريشه دومى شمرده شود ولى از آنجا كه اين حالات، مايه پيدايش انواع مختلف

صفحه 238
نمى گردند بلكه حالات و كيفيات همان ماده شمرده مى شوند، ما همه را، تحت عنوان «مبدأ واحد» مى آوريم هر چند ممكن است ميان آنها، تقدم و تأخرى نيز وجود داشته باشد. مثلاً خاك و گل، و يا عصاره و چكيده گل و يا گل خشك مانند سفال، انواع متعدد نيستند، بلكه حالات مختلف ماده «ترابى» مى باشند كه آن را به دو صورت و يا صورت هاى گوناگون نشان مى دهند هر چند واقعيت همگى يك شئ بيش نيست و لذا ما همه اين حالات را «مبدأ آفرينش» ناميده و در اين بخش آورديم.
قرآن مبدأ آفرينش انسان را امورى، به شرح زير معرفى مى كند:
انسان از:
1. خاك، 2. گل، 3. گل چسبنده، 4. گل بدبو و تيره رنگ، 5. چكيده گل، 6. گل خشكيده كه به هنگام برخورد با چيزى صدا مى كند (مانند سبو و سفال) آفريده شده است.
مجموع اين امور ششگانه، حالات مختلف يك شئ به شمار مى روند و ماده واقعى در همگى يك چيز بيش نيست و براى آگاهى از متون آيات اين امور ششگانه از هر يك فقط به ذكر يك آيه اكتفا مى كنيم و به مواضع آيات ديگر اشاره مى نماييم.
1. خاك: (يا أَيُّهَا النّاسُ إِنْ كُنْتُمْ فى رَيْب مِنَ الْبَعْثِ فَإِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ تُراب...).1
«اى مردم اگر درباره رستاخيز شك و ترديد داريد، ما شما را از خاك آفريده ايم».
و نيز به سوره آل عمران/59، كهف/37، روم /20، فاطر/11،

1 . حج/5.

صفحه 239
غافر/67 مراجعه فرماييد.
2. گل: (الَّذِى أَحْسَنَ كُلَّ شَىْء خَلَقَهُ وَبَدَأَ خَلْقَ الإِنْسانِ مِنْ طين) .1
«خدايى كه آفرينش هر چيزى را، زيبا قرار داده و آفرينش انسان را از گل آغاز كرده است».
ونيز به سوره انعام/ 2 و اعراف/12، ص /71و76، اسراء/61 مراجعه فرماييد.
3. گل چسبنده:(...إِنّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طين لازِب) .2
«آنها را از گل چسبنده آفريديم».
4. گل بدبو و تيره رنگ: (وَلَقَدْخَلَقْنَا الإِنْسانَ مِنْ صَلْصال مِنْ حَمَأ مَسْنُون).3
«ما انسان را از صلصال 4 كه از گل تيره رنگ و بدبو گرفته شده بود آفريديم».
و به همان سوره آيه هاى 28 و33 مراجعه فرماييد.
5. چكيده گل:(وَلَقَدْ خَلَقْنَا الإِنْسانَ مِنْ سُلالَة مِنْ طين) . 5
«ما انسان را از چكيده گل آفريديم».
6. از گل خشكيده مانند «كوزه سفالين»: (خَلَقَ الإِنْسانَ مِنْ صَلْصال كَالْفَخّارِ) . 6
«انسان را از گل خشكيده مانند كوزه سفالين كه به هنگام برخورد با چيزى صدا مى كند، آفريديم».

1 . سجده/7.
2 . صافات/11.
3 . حجر/26.
4 . گل خشكيده كه به هنگام برخورد با چيزى صدا مى كند.
5 . مؤمنون/12.
6 . رحمان/14.

صفحه 240
و به همين مضمون در سوره حجر آيه هاى 26 و28 و 33 وارد شده است.
اين آيات بيانگر ماده نخستين انسان است، و امور ششگانه حالات ماده نخستين مى باشند، بدون اين كه آنها به عنوان تبدل و دگرگونى نوعى به نوعى ديگر، شمرده شوند.

تحولاتى كه مبدأ نخست پيدا كرده است

از آيات ياد شده، ماده نخستين وجود انسان روشن گرديد اكنون وقت آن رسيده است كه دومين مسأله را يعنى كارهايى كه روى ماده نخست انجام گرفته است مطرح سازيم.
همان طور كه يادآور شديم قرآن كتاب علوم طبيعى نيست ولى گاهى براى هدايت انسان ها مسائلى از اين علوم را مطرح مى كند كه هدف جنبه هاى تربيتى آن است بنابراين اگر آيه و يا آياتى، تحولاتى را كه روى ماده نخست انجام گرفته است، متذكر گرديد، به خاطر جنبه هاى تربيتى آن است.
برخى مى خواهند از آيات گذشته بالأخص آياتى كه ماده نخست را، چيزى مانند «صلصال» وشبيه «فخار»1 مى داند، دورنمايى از تحولاتى را كه روى ماده نخست انجام گرفته ترسيم كنند و در اين نظريه از يك رشته استعاره ها و تشبيه ها كمك مى گيرند ومى گويند:
«چينى سازان وكوزه گران، گِل را مدتى مىورزند تا خوب مخلوط شود، و خود را بگيرد و آماده به كار رفتن شود.
كوزه گران براى ساختن يك كوزه و يك كاسه از ابتدا، صدها شكل

1 . فخار به معنى سبو يا كوزه سفالين.

صفحه 241
متوالى، به گل دستگارى اش مى دهد، تا آن كه چيزى را كه مى خواهد پديد آورد.
شكل انواع گلدان، كاسه، تقار، كوزه، سبو، خمره وغيره در ابتدا يكى است و به تدريج، شكل هاى ديگر ظاهر مى شود، تا آن كه به شكل و نوع منظور منتهى مى گردد، گل خام و بى قدرت، مقاومتى در برابر عوامل مخرّب ندارند و بر اثر گرما سفت و سخت مى شود و عكس العمل تام سفال ها در مقابل حرارت يكسان نيست برخى ذوب و يا نقص پيدا مى كنند ولى سفال هايى كه جنس خاك آنها ناخالص نداشته و گل آنها كاملاً پرورش داده شده باشد در مقابل حرارت كاملاً مقاوم و سالم و خوشرنگ از كار در مى آيند».1

پيشداورى اساس اين برداشت است

هدف از استخراج اين مفاهيم از آيات چيزى جز يك پيشداورى درباره خلقت انسان، نيست و آن اثبات تكامل تدريجى انسان و تحول وى از نوعى به اين نوع است ولذا مى گويد:
«كوزه گر براى ساختن يك كوزه از ابتدا صدها شكل متوالى به گل دستكارى اش مى دهد...» و وجود انواع در زمان و شرايط مختلف زندگى در نظر او، بسان وجود كوزه سفال در كوره سوزان است، يعنى همان طور عكس العمل سفالها در برابر حرارت يكسان نيست همچنين مقاومت جانداران در برابر شرايط گوناگون يكسان نمى باشد و در نتيجه بخشى از جانداران نابود مى شوند و بخشى كه توانايى بيشترى دارند، و شايسته بقا و زندگى هستند

1 . خلقت انسان 125ـ 127.

صفحه 242
محفوظ مى مانند و سرانجام انواعى كه انسان از آن تحول يافته، بر اثر ضعف و ناشايستگى، نابود گرديده اند و تنها انسان باقى مانده است.
ولى اگر ما ذهن خود را از اين مسائل، تجريد كنيم، از اين آيات، بيش از اين نمى فهميم كه هيكل نخست انسان، بسان خاك خشكيده بوده كه در پرتو عنايات الهى، داراى كمال و روح گرديد و او است كه اين موجود بى مقدار را اين همه كمال بخشيده است و اما ديگر خصوصيات كه اين نويسنده درباره ماده چينى و سفال و سازندگان آن دو، تصور كرده و بر ماده انسان و سازنده آن نيز تلويحاً نسبت داده، هرگز از اين بيان مفهوم نمى گردد.
قرآن از مجموع خصايص ماده سفالى فقط يك خصوصيت را متذكر است و آن اين كه انسان را از گل چسبنده آفريديم1 وناگفته پيدا است كه اگر چسبنده نباشد هيكلى درست نمى شود كه در آن روح دميده شود.
اگر بخواهيم در اين مورد روشن تر بگوييم بايد بگوييم هدف، تشبيه ماده انسان به «فخار»2 است، نه تشبيه خالق و آفريننده اوبه چينى ساز وكوزه گر، و هميشه در تشبيه صفت بارز مشبه را در نظر مى گيرند، نه تمام خصوصيات اورا اگر مى گوييم زيد شير است، يعنى در شجاعت نه در يال و كوپال يا پنجه و دم، و بدبويى دهن و غيره.
اگر اين نظريه بى دليل است، همچنين نظريه مقابل آن نيز بى گواه است وآن اين كه تمام حالات مختلف ماده نخستين دفعى بوده و فاصله زمانى ميان آنها نبوده است زيرا هيچ بعيد نيست كه اين مراحل كه ما تمام آنها را، حالات ماده

1 . (...انّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طين لازِب) (صافات/11).
2 . (خَلَقَ الإِنْسانَ مِنْ صَلْصال كَالْفَخّارِ) (الرحمن/14).

صفحه 243
نخستين انسان گذارديم در فواصل خاصى از زمان انجام گرفته باشد و برخى از اخبار نيز، بر آن گواهى مى دهد1خلاصه قرآن در اين مورد ساكت است و نمى توان چيزى را بر آن تحميل كرد.
تنها تحولى كه قرآن نسبت به ماده نخست متذكر است، مسأله تصوير و صورت بندى آن است اكنون لازم است كه در اين باره به توضيح بپردازيم.

2. مرحله تصوير پس از آفرينش يا مرحله تحول مبدأ نخست

قرآن براى انسان نخست، تصويرى پس از آفرينش معتقد است، آنجا كه مى گويد:
(وَلَقَدْخَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّابْليسَ لَمْ يَكُنْ مِنَ السّاجِدينَ).2
«پس شما را آفريديم آنگاه صورت بندى كرديم، سپس به فرشتگان امر كرديم كه بر آدم سجده كنند، و جز ابليس همگى سجده كردند».
اكنون بايد ديد مقصود از تصوير پس از خلقت چيست؟ قبلاً نكته اى را يادآور مى شويم و آن اين كه لفظ «خلق» در لغت عرب در دو معنى به كار مى رود:
1. اندازه، و بر اين اساس مى گويند «خلق الخيّاطُ الثوبَ»، خياط پارچه را اندازه گرفت.

1 . بحار الأنوار:11/120 به نقل از «سعد السعود» ابن طاووس.
2 . اعراف/11.

صفحه 244
2. ايجاد و آفريدن.
مؤلف «اساس البلاغه» اصرار دارد كه معنى صحيح و اساسى «خلق» همان اندازه گيرى است و معنى دوم به مرور زمان پيدا شده است.1
ولى اگر اين سخن صحيح باشد، قطعاً در اين آيه، معنى دوم مراد است به گواه اين كه پس از اين جمله (لَقَدْ خَلَقْناكُمْ)جمله هاى: (ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا) آمده است و ناگفته پيدا است صورت بندى و سجده فرشتگان با انسان آفريده شده سازگار است، نه با انسانى كه فقط آفرينش او اندازه گيرى شده است.
و در هر حال بايد ديد مقصود از «تصوير» در آيه ياد شده چيست؟!
روشن ترين تفسير اين آيه، همان آيه اى است كه در سوره حجر در اين مورد آمده است آنجا كه مى فرمايد:
(وَإِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّى خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصال مِنْ حَمَأ مَسْنُون *فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحِى فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ).2
جمله (خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصال ) به منزله جمله (إِنّا خَلَقْناكُمْ) در آيه مورد بحث مى باشد.
جمله (فَإِذا سَوَّيْتُهُ ) 3 مفسر معنى : (ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ) است با اين تفاوت محور بحث در آيات سوره حجر، خلقت آدم است و در آيه مورد بحث، آفرينش تمام انسانها است و از آنجا كه قرآن خلقت آدم را، خلقت

1 . المنار:8/328.
2 . حجر/28 و29.
3 . آنگاه كه آفرينش (جسمانى) او پايان پذيرفت.

صفحه 245
تمام انسان ها تلقى مى كند، مراحل خلقت اورا به تمام انسان ها نسبت مى دهد. وبا مراجعه به آيات مربوط به آفرينش انسان اين مطلب كاملاً روشن است.1
بنابراين پس از آفرينش انسان از گل خشكيده، مرحله اى به نام مرحله «تصوير» و «تسويه» آغاز مى گردد و اين همان مرحله صورت بندى ظاهرى انسان است كه هنوز روح در آن دميده نشده است زيرا پس از اين مرحله، مرحله (وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِى) آغاز مى گردد.
لفظ «ثمّ» كه ميان خلقت انسان از گل خشكيده و مرحله تصوير به كار رفته است، بيش از اين نمى رساند كه يك فاصله زمانى ميان اين دو مرحله وجود داشته است و امّا مدت اين مرحله چه اندازه بوده، قرآن از آن ساكت است و هرگز نمى توان آن را گواه بر سرگذشت ميليون ها سال دانست، همچنان كه نمى توان آن را گواه بر وجود صدها نوع در اين ميان انديشيد.
گذشته از اين، اين انواع بايد داراى جان و روح حيوانى باشند در صورتى كه انسان در مرحله تصوير و تسويه، فاقد روح وجان است به حكم جمله (فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحِى) بعداً واجد روح مى گردد.
از اين كه در سوره اعراف كلمه «ثم» به كار برده و در آيات سوره «حجر» لفظ «فا» استعمال كرده است معلوم مى شود كه فاصله اين دومرحله (ميان خلقت و تصوير) بسيار اندك بوده كه مجوّز استعمال اين دو نوع حرف عطف كه از نظر معنى مختلف مى باشند، بوده است.
كسانى كه بخواهند جمله (ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ) را گواه بر گذشتن ميليونها

1 . به سوره سجده آيه 8 و غافر آيه 67 مراجعه بفرماييد.

صفحه 246
سال و وجود هزاران انواع بگيرند، معنى مورد نظر خود را بر آيه تحميل كرده اند وبس. از آن طرف هم نمى توان گفت: كه ميان خلقت ماده نخست، و تصوير آن به صورت انسان هيچ نوعى در كار نبوده است زيرا قرآن در اين قسمت ساكت است و تصريحى ندارد.

3. مرحله دميدن روح

از نظر قرآن، مرحله «صورتگرى» پايان آفرينش او نيست بلكه پشت سر آن، مرحله اى بس عظيم و بزرگى وجود دارد. و آن همان مرحله «نفخ روح» و يا «دميدن» روان در كالبد او است و اگر انسان، برگزيده خلقت و موجود برتر به شمار مى رود به خاطر داشتن همين روح وروان است كه او را بر دو كار بزرگ قادر و توانا ساخته است.
1.او در پرتو روح مى انديشد، استدلال مى كند از مقدمات به نتيجه مى رسد و به خاطر داشتن چنين خصيصه، او را عقل و خرد مى نامند، و از اين جهت او را به عنوان «ناطق»(متفكر) معرفى مى كنند.
2. او در مواقع خاصى تحريك مى شود، امورى را مى خواهد و از امورى مى گريزد، و به خاطر همين خصيصه او را «نفس» مى خوانند، و به عنوان مركز غرايز گوناگون معرفى مى شود.
و در حقيقت روح داراى تجليات خاصى است و انديشيدن و خواستن، و يا ادراك و تحريك از ويژگيهاى روح به شمار مى رود و اگر فلاسفه مى گويند انسان داراى عقل ونفس است، در حقيقت مى خواهند به خصيصه هاى گوناگون روان انسان اشاره كرده و جلوه هاى گوناگون او را نشان دهند وگرنه روح و عقل و نفس، سه موجود متمايز و جدا از هم هستند، بلكه سه تعبير از

صفحه 247
يك حقيقت مى باشند.
قرآن اين مرحله از خلقت انسان را در آيات مختلفى بيان كرده است كه برخى را مى آوريم:
1. (فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحى1 فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ) .2
«آنگاه كه او را پرداختم(اعضاى بدن آن را متساوى و متناسب قرار دادم) و در آن از روح خود (روحى بزرگ و شايسته) دميدم، همگى براى او سجده كنيد».
و به همين مضمون است آيه 72 سوره ص. و اين آيه مربوط به انسان نخستين است.

1 . در سوره اعراف آيه 11 چنين مى فرمايد: (وَلَقَدْخَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ...)همان طور كه ملاحظه مى فرماييد اين آيه متعرض دو مرحله از خلقت انسان است: 1. خلقت از خاك و گل و ... 2. مرحله «تصوير» و هرگز نامى از نفخ روح نمى برد، بلكه پس از بيان اين دو مرحله، مسأله سجده فرشتگان را با لفظ «ثم» مطرح مى كند در حالى كه در آيه سوره حجر پس از مسأله تصوير و تسويه موضوع دميدن روح را متذكر مى شود و آنگاه مسأله سجده فرشتگان را با لفظ «فا» مطرح مى نمايد اكنون بايد علت اختلاف را به دست آورد. ولى راه جمع ميان مضمون دو آيه اين است كه در آيه سوره اعراف، پس از مسأله تصوير، مسأله سجده ملائكه را با لفظ «ثم» كه حاكى از يك فاصله زمانى ميان تصوير و سجده فرشتگان است مطرح مى كند و مى رساند كه ميان تصوير و سجده فرشتگان فاصله اى در كار بوده است، و قهراً در اين فاصله جريان نفخ روح صورت پذيرفته است ولى در آيه سوره حجر سجده ملائكه را پس از دميدن روح، با لفظ «فا» كه حاكى از ترتّب و عدم فاصله زمانى ميان آن دو است، مطرح مى كند و مى فرمايد: (وَنَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحى فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ) .
واين نوع دقت در سخن حاكى از اين است كه اين دو كلام از جهان وحى است و مصنوع فكر بشر نيست آن هم در طول بيست و سه سال كه زمان نزول قرآن است و آورنده آن با انبوهى از مشكلات روبه رو بوده است.
2 . حجر/29.

صفحه 248
2.(ثُمَّ سَوّيهُ وَنَفَخَ فيهِ مِنْ رُوحِهِ وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالأَبْصارَ وَالأَفْئِدَةَ قَليلاً ما تَشْكُرُونَ) .1
«آنگاه او را به صورت انسان آفريد، و در آن از روح خود دميد و براى شما گوش ها و چشم ها و دلها قرار داد امّا كمتر شكر اين نعمت ها را به جا مى آوريد».
مقصود از «تسويه» در آيه، همان خلقت اعضا به صورت اعتدال و دور از افراط و تفريط است و به تعبير ديگر: صورتگرى انسان به صورت حكيمانه دور از نقص و عيب، و در آيات ديگر، مقصود از «تسويه» نيز همين است چنان كه مى فرمايد:
(الَّذِى خَلَقَكَ فَسَوّاكَ...) .2
«تو را آفريد (و به مقتضى اراده حكيمانه خود) بر آن اعتدال بخشيد».
و باز مى فرمايد:
(الَّذى خَلَقَ فَسَوّى) .3
«خداى انسان را آفريد و به آن پرداخت».
بنابراين مقصود از «تسويه» تكميل خلقت ظاهرى است و در زبان عرب به كسى كه از نظر خلقت ظاهرى، صحيح و معتدل باشد «سوى» مى گويند.
آنگاه مرحله سوم كه همان تعلق روح است آغاز مى گردد چنان كه در همان آيه مى فرمايد: (وَنَفَخَ فيهِ مِنْ رُوحِهِ) اين مرحله از خلقت آنچنان عالى و برتر است كه قرآن آن را در آيات ياد شده با لفظ (مِنْ رُوحِهِ) بازگو مى كند،

1 . سجده/9.
2 . انفطار/7.
3 . اعلى/2.

صفحه 249
يعنى خداوند از روح خود در آن دميد».
دقت در مفاد آيه ياد شده به گونه اى ما را با عظمت روح انسان آشنا مى سازد، زيرا پس از مسأله «دميدن روح»، مسأله «شنوايى»و «بينايى» را مطرح مى كند و مى فرمايد:
(وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالأَبْصارَ وَالأَفْئِدَةَ قَليلاً ما تَشْكُرُونَ) .
«براى شما گوش ها و چشمها و دلها قرار داد اما كمتر سپاسگزارى مى كنيد».
طرح اين قسمت از شؤون وجود او( شنيدن، ديدن و انديشيدن) پس از «دميدن روح» بيانگر آن است كه اين نوع فعاليتهاى حسى و فكرى همگى از شؤون روح است، روح است كه از دريچه گوش مى شنود، روان است كه از دريچه چشم مى بيند، اوست كه از طريق قلب تعقّل و تفكّر مى كند.
خلاصه پس از مرحله صورتگرى، و يا به تعبير قرآن تصوير و تسويه، مرحله تعلّق روح آغاز مى گردد، خواه در انسان نخستين، به گواه آيه 29 سوره حجر، و خواه در انسان كنونى، به گواه آيه 9 سوره سجده.
با توجه به اين مرحله، قرآن انسان را معجونى مى داند مركب از ماده و روح، اگر جنبه مادى آن را در نظر بگيريم و به تحليل آن بپردازيم به خاك و گل تيره رنگ و بدبويى مى رسيم كه لجنى بيش نيست و اگر به جنبه معنوى آن توجه كنيم، داراى روحى است كه از نظر عظمت و شايستگى به مرحله اى رسيده است كه خدا آن را به خود نسبت مى دهد و

صفحه 250
مى گويد:
«در آن روحى از خود دميدم» و همگى مى دانيم كه خدا نه جسم است و نه روح، ولى در عين حال، خدا روح انسان را به خاطر عظمت آن به خود اضافه مى كند همچنان كه كعبه را به خاطر عظمتش به خود نسبت مى دهد و مى گويد:
(...أَنْ طَهِّرا بَيْتىَ لِلطّائِفينَ...) .1
«خانه ام را بر طواف كنندگان، از بت پاك گردان».
همچنان كه در احاديث اسلامى به ماه مبارك رمضان «شهر اللّه» گفته شده است و اين نوع اضافه تشريفى در هر زبان و ملتى رايج است هم اكنون «مجلس شورا» را خانه ملت مى نامند.
قرآن در اين مرحله، خلقت نخستين انسان را پايان يافته تلقى مى كند و به خاطر اين روح الهى و استعدادهاى گوناگونى كه در آن نهفته بود و آگاهى خاصى كه از اشيا و جهان داشت، به فرشتگان دستور داد كه در برابر اين اعجوبه خلقت، سجده كنند و او را تعظيم نمايند و قرآن درباره مراحلى كه ممكن است در اثناى اين مراتب سه گانه اى وجود داشته باشد كاملاً ساكت است و هرگز نمى توان نظرى را بر آن تحميل كرد.

قرآن و مدعيان تحوّل انواع

برخى خواسته اند درباره انسان نخست، مراحل ديگرى كه منطبق با نظريه طرفداران تكامل مى باشد ثابت كنند و آيات قرآن را بر آن منطبق سازند در اين ميان با آياتى كه مهم ترين آنها، آيه ياد شده در زير است، استدلال مى كنند اكنون لازم است پس از نقل آيه، به استدلال آنان گوش فرا دهيم. اينك متن آيه:
(إِنَّ اللّهَ اصْطَفى آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ إِبْراهيمَ وَآلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمينَ*

1 . بقره/125.

صفحه 251
ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْض وَاللّهُ سَميعٌ عَليمٌ) .1
«خداوند آدم و نوح و فرزندان ابراهيم و عمران را بر جهانيان برگزيد فرزندانى كه برخى از نسل برخى ديگرند، خداوند شنوا و دانا است».
امّا شيوه استدلال با اين آيه، بر نظريه تكامل چنين است:
اين آيه نام «آدم» را مانند «نوح» و «ابراهيم» به صورت خاصى ياد مى نمايد وبيان روشنى راجع به وضع و محيط پيدايش آدم نيز دارد زيرا:
«اصطفى» به معنى برگزيدن و انتخاب كردن است، برگزيدن هر فرد از ميان جمع و جمعيت هاى همسان وهمنوع او صورت مى گيرد، نوح و هر يك از برگزيدگان آل ابراهيم و آل عمران، از ميان قوم خود يعنى مردمى كه با آنها زندگى مى كردند، انتخاب شده اند وقتى به نص آيه، نوح و پيامبران آل ابراهيم وآل عمران از ميان مردم زمان خود برگزيده شده اند، طبعاً همين وضع براى آدم كه شرايط خاصى براى او در آيه ذكر نشده است نيز فراهم بوده است، يعنى او هم از ميان هم نوعان خود كه از نظر جسمى و وضع زندگى مثل او بودند برگزيده شده است.
پايه2 استدلال اين است كه «عالمين» در آيه به معنى مردم معاصر با آدم و يا نوح است در اين صورت لازمه برگزيدن آدم اين خواهد بود كه در زمان وجود او، هم نوعانى مانند او وجود داشته باشد.
ولى يك چنين تفسير براى لفظ «عالمين» بر خلاف معنى لغوى و قرآنى آن است.
زيرا آنجا كه در قرآن از لفظ «عالمين» موجودات عاقل و ذيشعور، اراده مى گردد، مقصود تمام جهانيان و همه انسان هايى است كه گام به اين پهنه

1 . آل عمران/33 ـ 34.
2 . خلقت انسان 105ـ 106.

صفحه 252
نهاده اند نه خصوص انسان هاى معاصر و اين حقيقت با توجه به آيات ياد شده در زير روشن مى شود:
(...وَمَا اللّهُ يُريدُ ظُلْماً لِلْعالَمينَ) .1
«خداوند براى جهانيان ستمى نمى خواهد».
(إِنَّ أَوَّلَ بَيْت وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذى بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَهُدىً لِلْعالَمينَ).2
«نخستين خانه اى كه در روى زمين براى عبادت مردم بنا گرديد همان خانه مكه است كه در آن بركت و هدايت جهانيان مى باشد».3
بنابراين در برگزيدن انسانى مانند آدم، لازم نيست كه در زمان خود او هم نوعى وجود داشته باشد بلكه با در نظر گرفتن تمام انسان هاى روى زمين كه در آينده در اين پهنه گام خواهند نهاد، امر گزينش انجام مى گيرد و مقصود از گزينش اين است كه او را با كمالات و خصايصى آفريده كه هرگز درباره انسان هاى ديگر چنين كارى نكرده و مفاد آيه اين است كه خدا از ميان تمام انسان هاى قرون و اعصار، اين افراد معدودى را برگزيد، نه اين كه آنان را بر انسان هاى قبل از خود و يا معاصر خويش انتخاب نمود.
طرفداران نظريه تحول انواع با آيات ديگرى نيز استدلال كرده اند4 كه

1 . آل عمران/108.
2 . آل عمران/96.
3 . در اين مورد به سوره بقره/ 251 ; شعراء/165; اعراف/140; عنكبوت/29 مراجعه فرماييد در اين آيات مقصود از «عالمين» همه انسان ها وجهانيان است، نه انسان هاى معاصر.
4 . در اين بخش به توضيح آياتى كه بيشتر مورد استدلال آنان است پرداختيم، يكى همين آيه «اصطفاء» است و ديگرى آيه اى كه خلقت انسان را از «صلصال » و «فخار» مى داند، سومى آيه اى كه مرحله «تصوير» را با لفظ ثم عطف مى كند، وناتوانى هر سه استدلال در اين بخش كاملاً روشن گرديد.

صفحه 253
هرگز نمى توان بر آنها نام استدلال نهاد وجز تحميل رأى بر آيه، معنى ديگرى ندارند.

نتيجه بحث

با ملاحظه آيات وارده در آفرينش انسان نخست، مى توان گفت آهنگ آيات قرآن، آهنگ خلقت مستقل انسان است، اگر هم ميان آفرينش آدم از خاك تا انسان نخست، مراحلى از قبيل انواع متحولى بوده است، هرگز قرآن به چنين انواع اشاره اى نمى كند بالأخص كه دلايل طرفداران تحول انواع از دايره تئورى بيرون نرفته و هنوز اذعان و ايمان دانشمندان را صد در صد به خود جلب نكرده است ولى مضمون آيات نيز به گونه اى نيست كه صريحاً اين مراحل را رد كند بلكه تاب آن را نيز دارد و اگر روزى تحول انواع در پيدايش انسان نخست به مرحله قطعيت رسيد قرآن مناقض آن نخواهد بود.

بقاى نسل انسان نخست

قرآن پس از بيان آفرينش انسان نخست، بقاى نسل او را از راه لقاح و آميزش انسان نر وماده مى داند و در اين مورد آيات فراوانى در سوره هاى مختلف وارد شده است و ما به صورت فشرده به برخى از آنها اشاره مى كنيم:
(...وَبَدَأَ خَلْقَ الإِنْسانِ مِنْ طِين* ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَة مِنْ ماءمَهين).1
«آفرينش انسان را از گل آغاز كرد آنگاه آفرينش نسل و بقاى انسان را در آب بى ارزش قرار داد».

1 . سجده/7ـ 8.

صفحه 254
قرآن گاهى از مايه بقاى نسل، به لفظ «ماء» و گاهى به لفظ «نطفه» ياد مى كند و مجموع آيات مربوط به اين موضوع را در آيه هاى ياد شده در زير مى يابيد.1
قرآن نحوه تكامل نطفه را در رحم در آيات مختلفى آورده ولى در اين ميان به نحو جامع، در سوره مؤمنون مطرح كرده است كه هم اكنون به نقل و ترجمه آن مى پردازيم:
(ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَكَسَوْنَا العِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقينَ) .2
«آنگاه نطفه را علقه، و علقه را گوشت پاره، و گوشت پاره را استخوان، سپس بر استخوان، گوشت پوشانيديم آنگاه (با دميدن روح) به او خلقت ديگر داديم، آفرين بر قدرت خدا كه بهترين آفريننده ها است».
اين شجره نسب وجود انسان كنونى است و آگاهى از اين شجره، در هيچ انسانى ايجاد عقده و ناراحتى نكرده و هرگز تحقير نمى شود امّا ديگر مكاتب كه انسان را زاده جانوران و از آن پس موجوداتى شبيه ميمون، سپس ميمون هاى انسان نما مى دانند انسان را تحقير كرده و در او يك نوع عقده حقارت و احساس كوچكى توليد مى كنند.

1 . به سوره هاى فرقان آيه 54; سجده/8; مرسلات/20; طارق/6، (در اين سوره ها لفظ «ماء» آمده است) و نيز به سوره هاى نحل/4; كهف/37; حج/5; مؤمنون/13و14; فاطر/11;يس/77; غافر/67; نجم/46; قيامت/37; انسان/2; عبس/19 مراجعه فرماييد.
2 . مؤمنون/14.

صفحه 255

3

روح انسان و بقاى آن بعد از مرگ

آيات موضوع

1.(وَلا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فى سَبيلِ اللّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَلكِنْ لاتَشْعُرُونَ) (بقره/154)
2. (وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فى سَبيلِ اللّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ) (آل عمران/169)
3.(فَرِحِينَ بِما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ الاّ خَوفٌ عَلَيْهِمْ وَلا هُمْ يَحْزَنُونَ)
(آل عمران/170)
4.(ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَكَسَوْنَا العِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقينَ)(مؤمنون/14)
5.(النّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوّاً وَعَشِيّاً وَيَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَفِرْعَونَ أَشَدَّ الْعَذابِ)(غافر/46)

صفحه 256

ترجمه آيات

1.«به افرادى كه در راه خدا كشته مى شوند مرده نگوييد آنان زندگانند كه شما نمى دانيد».
2.«كشتگان در راه خدا را مرده مپندار، آنان زندگانند كه در نزد پروردگار خود روزى مى خورند».
3.«به افرادى كه پشت سر آنان قرار دارند وبه آنها پيوسته اند، بشارت مى دهند و مى گويند كه براى آنان ترس و اندوهى نيست».
4.«نطفه را به صورت خون بسته، آنگاه آن را به صورت گوشت، درآورديم وگوشت را استخوان كرديم وروى آن را با گوشت پوشانيديم، پس به او آفرينش ديگرى داديم، بزرگ است خدايى كه بهترين آفريدگارها است».
5.«آل فرعون بامداد و عصر، به آتش عرضه مى شوند روزى كه آخرت برپا مى شود حكم مى شود كه آل فرعون را به سخت ترين عذاب وارد كنند».

تفسير موضوعى آيات

با آخرين مرحله از مراحل آفرينش انسان آشنا شديم، و روشن گشت كه مرحله «دميدن روح» آخرين مرحله از مراحل خلقت او مى باشد، و اين مقطع از آفرينش وى، ريشه آگاهيها و سرچشمه خواست ها و به اصطلاح غرايز و فطريات او است.
و به ديگر سخن: روشن گرديد كه روح انسان دو بعد دارد، عقلانى و ادراكى نفسانى و غريزى.1
ولى در اين جا يك رشته پرسش هايى مطرح است كه جهان بينى اسلامى بايد به آنها پاسخ بگويد البته پاسخى كه از قرآن و احاديث اسلامى استفاده

1 . در آينده درباره اين دوموضوع بحث خواهيم كرد.

صفحه 257
شود.

اين پرسشها عبارتند از:

1. مقصود از تعلق روح به بدن وبه تعبير قرآن «نفخ روح» چيست؟ و آيا اين مرحله از خلقت، تكامل مراحل خلقت هاى قبلى است و ماده از طريق تكامل، به «روح» تبديل مى شود؟! يا اين كه «روح» ساخته و پرداخته جهان ديگر است و در شرايط خاصى به بدن متعلق و ضميمه مى شود و به ديگر سخن: آيا آفرينش «روح» پس از آفرينش تن و پس از «تسويه» يا «تصوير» بدن است، يا اين كه «روح» قبل از بدن خلق مى شود و در شرايط خاصى به بدن ضميمه مى گردد.
بنابراين نظريه اول، آفرينش ارواح پس از ابدان، وبنابر نظريه دوم جريان برعكس است.
2. آيا روح پس از تعلق به بدن خصيصه مادى دارد يا اين كه پيراسته از اين خصيصه مى باشد؟! و به ديگر سخن: آيا روح يك موجود مادى است؟! يا موجود پيراسته از ماده و خصايص آن است؟!
3. آيا با مرگ انسان كه بدن فانى و متلاشى مى شود، «روح» نيز راه فنا را در پيش مى گيرد يا اين كه فناى بدن، مايه فناى روح نمى باشد و روح پيوسته وجاودانى است.
اين پرسش هاى سه گانه براى هر مكتبى مطرح و براى مكتب اسلام كه جهان بينى آن بر اساس برداشت از وحى الهى است بيش از همه مطرح مى باشد و قرآن به اين پرسشها، پاسخهاى فشرده اى مى گويد.

صفحه 258

پاسخ به دو پرسش نخست

آيه چهاردهم ازسوره مؤمنون به دو پرسش نخست پاسخ مى گويد، آنجا كه مى فرمايد:
(ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَكَسَوْنَا العِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقينَ) .1
«نطفه را به صورت خون بسته، آنگاه آن را به صورت گوشت، درآورديم وگوشت را استخوان كرديم وروى آن را با گوشت پوشانيديم، پس به او آفرينش ديگرى داديم، بزرگ است خدايى كه بهترين آفريدگارها است».
جمله (ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ) به هر دو پرسش پاسخ مى گويد و آگاهى از نحو پاسخ، بستگى دارد كه درباره نكات چهارگانه موجود در اين جمله دقت كنيم.
1. در ضمير «انشأناه» دقت كافى به عمل بياوريم و با مرجع آن به خوبى آشنا شويم.
2. در مقام عطف آفرينش روح به جمله هاى پيشين، لفظ «ثم» را به كار برده در حالى كه در عطف جمله هاى قبلى به همديگر لفظ«فا» را به كار برده است.
3. در اين مورد لفظ«انشأناه» به كار برده كه در لغت عرب معناى مخصوصى دارد.
4. آفرينش روح را «خلق آخر» كه به معنى «آفرينش ديگر» است ناميده

1 . مؤمنون/14.

صفحه 259
است. اينك توضيح هر چهار نكته:

نكته نخست

1. ضمير در «أنشأناه»، به انسان (كه در آغاز آيه وارد است) برمى گردد آنجا كه مى فرمايد:
(وَلَقَدْ خَلَقْنَا الإِنْسانَ مِنْ سُلالَة مِنْ طين* ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فى قَرار مَكين) .
«انسان را ازمايه اى از گل آفريديم آنگاه آن را به صورت نطفه در پايگاه استوارى قرار داديم».
در اين صورت مقصود از ضمير «انشأناه» انسانى است كه مراحل ششگانه را پشت سر نهاده است، يعنى مراحل: «گلى» نطفه اى، علقه اى، مضغه اى، استخوانى، پوشش استخوان با گوشت را، به پايان رسانيد ودر مقطع جديد از خلقت قرار گرفته است و خداوند به چنين انسان مى گويد: (ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ) : «به يك چنين انسان آفرينش جديد داديم».
هرگاه خداوند درباره چنين انسانى كه مراحلى را طى كرده است، مى گويد: آفرينش جديدى به او بخشيديم قهراً از اين ميان دو نتيجه ياد شده در زير به دست مى آيد:
الف. بدن انسان مراحلى را طى مى كند، و به تعبير قرآن مرحله «تسويه» و «تصوير» را به پايان مى رساند آنگاه آنچنان شايستگى پيدا مى كند كه به روح و روان تبديل مى گردد، در اين صورت نتيجه اين مى شود كه روح حقيقتى جز تكامل ماده و تحول آن بر اثر تكامل، به روح و روان، ندارد و اين خود از آيات الهى است كه ماده فاقد درك و شعور را به پايه اى از تكامل مى رساند كه در

صفحه 260
دامن خود چنين موجودى را كه سراسر درك و شعور است پرورش مى دهد.
ب. آفرينش روح پس از آفرينش بدن و تكامل تن بوده است وتكامل ماده، زمينه ساز، پيدايش روح و روان مى باشد نه اين كه روح پيش از بدن آفريده مى شود و در شرايط خاصى به بدن حساس ملحق مى گردد.
تا اين جا با بيان نكته نخست كه همان دقت در مرجع ضمير در جمله «انشأناه» بود پاسخ نخستين پرسش روشن گرديد اكنون به بيان نكته هايى كه مى توانند، به سؤال دوم پاسخ بگويند مى پردازيم.

نكته دوم

قرآن در بيان مراتب آفرينش انسان، گاهى لفظ «ثمّ» و گاهى لفظ «فا» به كار برده است و نكته آن اين است كه هر مرتبه اى كه فاصله آن نسبت به مرتبه ديگر زياد باشد در اين موارد لفظ «ثمّ» به كار برده است، مانند مراتب «طين» نسبت به «نطفه» و «نطفه» نسبت به «علقه»، زيرا «گل» و «منى» و «خون بسته» ، سه نوع موجود مختلف شمرده مى شوند و در انظار اختلاف جوهرى دارند، ولى در مواردى كه اختلاف مراتب تنها از نظر صفات باشد مانند اختلاف علقه با مضغه و مضغه با عظام، در اين موارد لفظ «فا» كه حاكى از كمى فاصله زمانى در آفرينش ويا حاكى از كمى فاصله جوهرى است، به كار رفته است از اين بيان روشن مى گردد كه چرا قرآن، در بيان آخرين مرحله آفرينش انسان، لفظ «ثمّ» به كار برده و مى گويد:(ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ) زيرا فاصله جوهرى اين مرتبه با مرتبه پيش، بسيار عميق است و انسان در مرتبه ماقبل، جز يك پارچه گوشت آميخته با استخوان چيز ديگرى نيست، نه آگاهى

صفحه 261
دارد و نه توانايى ولى در اين مرحله گام به مرحله بس بلند ووالايى مى گذارد ديگر آن موجود به ظاهر مرده نيست كه از حيات، جز حيات حيوانى چيزى نداشت بلكه حياتى عالى همراه با علم و آگاهى و قدرت و توانايى دارد و در رديف بهترين مخلوق قرار مى گيرد.
به عبارت روشن تر: سنخيت و تشابهى كه ميان نطفه و علقه و مضغه و مراحل بعدى وجود دارد هرگز ميان اين مراحل و مرحله اخير موجود نيست، در مراحل پيشين، اثر خلقت جز اين نبود كه رنگى جاى رنگى را مى گرفت و سلول سفيد انسانى، به صورت خون قرمز در مى آمد، و يا خون قرمز، شديدتر و سفت تر شده وصورت گوشت به خود مى گرفت ولى هرگز هيچ يك از اين مراحل داراى حيات خاص و شعور وقدرت و توانايى نبود، تنها در اين مرحله از آفرينش است كه قيافه خلقت، به كلى دگرگون گرديده وآفرينش جداگانه اى پيدا مى كند.

نكته سوم

قرآن در بيان آخرين مرحله آفرينش انسان، جمله (ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ)به كار برده است و انشاء «در لغت عرب» احداث و ايجاد بى سابقه را مى گويند مثلاً هنگامى كه انسان شعر كسى را بخواند، مى گويند: «انشد» ولى وقتى خود شعرى را بسازد، مى گويند: «انشاء».
قرآن با به كار بردن لفظ (انشأناه) مى رساند كه اين خلقت كاملاً، يك خلقت جديد و ابداعى است و هرگز مشابه حالات پيشين نيست، البته اين، نه به آن معنى است كه ماده انسان وحالات پيشين او در پيدايش آن، بى دخالت بوده اند بلكه در حالى كه گذشته، زمينه ساز يك چنين تحول و ايجاد بود،

صفحه 262
مع الوصف اين مرحله از خلقت، از مراحل پيشين، فاصله بس زيادى دارد.

نكته چهارم

قرآن مجيد اين مرحله از خلقت را (خَلْقاً آخَرَ) توصيف كرده است، و اين مى رساند كه اين نوع آفرينش، يك آفرينش ديگر است، يك نوع اختلاف ذاتى و دوئيت جوهرى بر اين مرحله حاكم مى باشد.
با در نظر گرفتن اين نكات سه گانه اخير، پاسخ پرسش دوم كاملاً روشن مى گردد، زيرا به حكم اين كه در بيان اين مقطع، لفظ «ثمّ» به كار برده شده كه مى تواند حاكى از فاصله جوهرى ميان اين مرحله، و مراحل پيشين باشد، ونيز از لفظ «انشاء» كه در خلقت هاى ابداعى وكاملاً بى سابقه به كار مى رود كمك گرفته، علاوه بر اين آن را آفرينش ديگر خوانده است، مى توان گفت كه قرآن خلقت روح را با خلقت هاى قبلى مغاير دانسته است و مقصود ازاين مغايرت،جز مادى بودن مراحل قبلى، و زمينه تجرد اين مرحله، چيز ديگر نمى تواند باشد، و يا لااقل آيه در اين معنى ظهور دارد.

پاسخ به سؤال سوم

در اين جا گذشته از دو پرسش پيش، پرسش سومى نيزمطرح است و آن بقاى روح پس از فناى جسم و تن مى باشد و قرآن به اين حقيقت در آيات متعددى تصريح كرده است كه برخى را مى آوريم.
بقاى روح پس از مرگ بدن، از معارف بلند اسلامى است كه مرگ را پايان زندگى ندانسته بلكه آن را روزنه اى به زندگى ديگر آن هم در جهان برتر تلقى مى كند.

صفحه 263
قرآن بر خلاف انديشه عرب جاهلى كه مى گفت:
(...ما هِىَ إِلاّ حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَنَحْيا وَما يُهْلِكُنا إِلاّ الدَّهْرُ...).1
«جز زندگى دنيا زندگى نيست وما را زمان نابود مى سازد».
مى گويد: رشته زندگى پس از مرگ باقى است، و هرگز از هم گسسته نمى شود، واين حقيقت ضمن آياتى بيان شده كه برخى را مى آوريم.

1. شهيدان زنده اند

قرآن با صراحت هر چه كامل تر شهيدان راه حق را زنده مى خواند ومى فرمايد:
(وَلا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فى سَبيلِ اللّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَلكِنْ لا تَشْعُرُونَ) .2
«به افرادى كه در راه خدا كشته مى شوند مرده نگوييد آنان زندگانند كه شما نمى دانيد».
2. (وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فى سَبيلِ اللّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ) .3
«كشتگان در راه خدا را مرده مپندار، آنان زندگانند كه در نزد پروردگار خود روزى مى خورند».
(فَرِحينَ بِما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ الاّ خَوفٌ عَلَيْهِمْ وَلا هُمْ يَحْزَنُونَ) .4

1 . جاثيه/24.
2 . بقره/154.
3 . آل عمران/169.
4 . آل عمران/170.

صفحه 264
«به افرادى كه پشت سر آنان قرار دارند وبه آنها پيوسته اند، بشارت مى دهند و مى گويند كه براى آنان ترس و اندوهى نيست».
اين آيات از حيات شهيدان در راه خدا خبر مى دهد كه هم آثار جسمانى حيات را دارا هستند (آنجا كه روزى مى خورند) وهم آثار روحى و نفسانى را دارا مى باشند آنجا كه مى گويد:(فَرِحينَ بِما آتاهُمُ اللّه) :«به آنچه خدا داده است شادمانند».

2. فرعونيان به آتش عرضه مى شوند

(النّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوّاً وَعَشِيّاً وَيَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَونَ أَشَدَّ الْعَذابِ) .1
«آل فرعون بامداد و عصر، به آتش عرضه مى شوند روزى كه آخرت برپا مى شود حكم مى شود كه آل فرعون را به سخت ترين عذاب وارد كنند».
اين آيه از حيات مجرمانى مانند آل فرعون گزارش مى دهد كه هم پيش ازوقوع آخرت زنده اند و هم پس از برپايى آن، چيزى كه هست كيفر آنان پيش از برپايى آخرت، نشان دادن آنان بر آتش است كه همچنان كه كيفر آنها پس از برپايى آخرت، ورود به خود آتش است.
آياتى كه به بقاى روح پس از مرگ گواهى مى دهند بيش ازآن است كه در اين جا آورده شوند و ما كليه آيات مربوط به اين بخش را در كتاب «اصالت روح از نظر قرآن» ؟ص 65 تا 72؟ آورده ايم لطفاً به كتاب ياد شده مراجعه بفرماييد.

1 . غافر/46.

صفحه 265

4

واقعيت انسان روح وروان اوست

آيات موضوع

1. (...وَلَوْ تَرى إِذِ الظّالِمُونَ فِى غَمَراتِ الْمَوتِ وَالْمَلائِكَةُ باسِطُوا أَيدِيهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ الْيَومَ تُجْزَونَ عَذابَ الْهُونِ بِما كُنْتُمْ تَقُولُونَ عَلى اللّهِ غَيْرَالْحَقِّ وَكُنْتُمْ عَنْ آياتِهِ تَسْتَكْبِرُونَ) (انعام/93)
2.(وَقالُوا ءَإِذا ضَلَلْنا فِى الأَرْضِ أَئِنّا لَفى خَلْق جَدِيد...) (سجده/10)
3. (...بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ كافِرُونَ) (سجده/10)
4. (قُلْ يَتَوَفّاكُمْ مَلَكُ الْمَوتِ الَّذِى وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْتُرْجَعُونَ)(سجده/11)

ترجمه آيات

1.«اگر مستكبران را ببينى كه در گرداب هاى مرگ قرار دارند و فرشتگان دست هاى خود را گسترده اند به آن مى گويند جان هاى خويش را بيرون كنيد،

صفحه 266
امروز به خاطر سخنان ناحقى كه مى گفتيد و در مقابل آيات خدا، كبر ورزيديد، با عذاب خوار كننده كيفر داده مى شويد».
2.«مى گويند اگر ما مرديم و اجزاى بدن ما در جهان پخش و گم گشت، آيا ما داراى آفرينش مجدد خواهيم بود».
3.«آنان به لقاى پروردگار خود، كفر مىورزند».
4.«بگو فرشته مرگ بر شما گمارده شده است، شماها را مى گيرد آنگاه به سوى پروردگار خود باز مى گرديد».

تفسير موضوعى آيات

برخلاف نظريه «ثنويت» درباره انسان كه او را تركيبى از جسم و جان، و يا عصاره اى از نور و ظلمت مى داند و معلم بزرگ يونان «ارسطو»، و پايه گذار رنسانس، در غرب دكارت به شدت از آن دفاع مى كنند، قرآن انسان را تركيبى از تن و روان و يا جسم و روح نمى داند، و چنين برداشت از آيات، با ديگر آيات آن، كه در اين زمينه صراحت كامل دارند منافات دارد.
آيات قرآن، واقعيت انسان را همان روح و روان، و نفس وجان او مى داند و اگر چند روزى با بدن همراه است، به خاطر اين است كه بدن ابزار كار او است، و اگر اين ابزار از دست او گرفته شود نمى تواند كارى را صورت دهد ويا به تكامل برسد.
اين نوع از آيات كه نظريه قرآن را به صورت روشن بيان مى كند، بيش از آن است كه در اين جا منعكس شوند و ما برخى را يادآور مى شويم.
قرآن در سوره سجده پس از آيه نهم، اعتراض برخى از مشركان را درباره

صفحه 267
امكان بازگشت به حيات مجدد، نقل مى كند و مى گويد:
(وَقالُوا ءَإِذا ضَلَلْنا فِى الأَرْضِ أَئِنّا لَفى خَلْق جَديد...) .1
«مى گويند اگر ما مرديم و اجزاى بدن ما در جهان پخش و گم گشت، آيا ما داراى آفرينش مجدد خواهيم بود».
آنگاه قرآن بر اين اعتراض دو نوع پاسخ مى دهد.
1. (...بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ كافِرُونَ) .
ًّ«آنان به لقاء پروردگار خود، كفر مىورزند».
2. (قُلْ يَتَوَفّاكُمْ مَلَكُ الْمَوتِ الَّذِى وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ) .
«بگو فرشته مرگ بر شما گمارده شده است، شماها را مى گيرد آنگاه به سوى پروردگار خود باز مى گرديد».
پاسخ واقعى معترض در اين پاسخ دوم نهفته است و نحوه پاسخ گويى قرآن در صورتى روشن مى گردد كه بدانيم مقصود از «توفى» در آيه «ميراندن» نيست بلكه قبض و اخذ و گرفتن است و اين لفظ در اين جا و در آيات متعددى در اين معنى به كار رفته و مفاد آن با مراجعه به موارد اين لفظ در آيات قرآن روشن مى شود.
و حقيقت پاسخ اين است كه بدن هاى شما در جهان پخش و گم مى شود، امّا آنچه كه واقعيت شما را تشكيل مى دهد، به اصطلاح اصل كار، وحقيقت شما است، همان روح شماها است كه پيش ما محفوظ مى باشد و فرشته مرگ كه بر شما گمارده شده است آن را مى گيرد و در اختيار ما مى گذارد

1 . سجده/10.

صفحه 268
و هر موقع آن را به جهان ماده بازگردانيم، همان مى باشد كه در آغاز بود.
و به ديگر سخن: آنچه گم مى شود قشر است و پوست و آنچه كه واقعيت شما را تشكيل مى دهد همان است كه فرشته مرگ آن را مى گيرد چنان كه مى فرمايد:(يَتَوَفّاكُمْ) :«شماها را مى گيرد».
از اين بيان معلوم مى شود كه واقعيت انسان ها، همان روح آنها است كه فرشته مى گيرد، و اگر واقعيت آنها چيز ديگرى بود، صحيح نبود بفرمايد:(يتوفاكم) : «شماها را قبض مى كند».
از دو آيه ياد شده در زير اين مطلب نيز استفاده مى شود.
1. (وَلا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ) .1
«مانند كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند، آنگاه خدا آنها را به خودفراموشى دچار كرد، آنان گروه فاسق مى باشند».
اين «خود» و «خويشتن» وبه تعبير قرآن (أنفسهم) چيست؟!، كه فراموشى خدا، مايه فراموشى آن مى گردد، آيا فكر مى كنيد كه مقصود از آن چشم و تن ولذايذ جسمانى است، به طور مسلم نه، زيرا گروه «فاسق» و بيرون از اطاعت خدا، آنچه را كه هرگز فراموش نمى كنند«تن» است بلكه جز به تن پرورى و غور در لذايذ مادى، به چيزى نمى انديشند، مقصود از «خود» و «خويشتن» در آيه، همان روح است كه حقيقت «من» و«او» و «خود» و «خويشتن» و آنچه را كه معادل اين الفاظ است، تشكيل مى دهد.
بنابراين چيزى را كه گروه فاسق فراموش مى كنند، غير آن است كه فراموش نمى كنند و در عين حال همان فراموش شده واقعيت و خويشتن آنها

1 . حشر/19.

صفحه 269
است، نه بيگانه و نه جزئى از خويشتن، به گواه لفظ (أنفسهم) : خويشتن.
2. (...وَلَوْ تَرى إِذِ الظّالِمُونَ فى غَمَراتِ الْمَوتِ وَالْمَلائِكَةُ باسِطُوا أَيدِيهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ الْيَومَ تُجْزَونَ عَذابَ الْهُونِ بِما كُنْتُمْ تَقُولُونَ عَلى اللّهِ غَيْرَالْحَقِّ وَكُنْتُمْ عَنْ آياتِهِ تَسْتَكْبِرُونَ).1
«اگر مستكبران را ببينى كه در گرداب هاى مرگ قرار دارند و فرشتگان دست هاى خود را گسترده اند به آنان مى گويند جان هاى خويش را بيرون كنيد، امروز به خاطر سخنان ناحقى كه مى گفتنيد و در مقابل آيات خدا، كبر مىورزيديد، با عذاب خوار كننده كيفر داده مى شويد».
اين آيه با جمله هاى ياد شده در زير گواهى مى دهد كه واقعيت انسان همان روح و روان او است آنجا كه مى گويد:
(أَخْرِجُوا أَنفُسَكُمْ) : «جان هاى خود را بيرون كنيد».
وباز مى گويد:
(اَلْيَوْمَ تُجْزَونَ ) : «امروز كيفر داده مى شويد».
ولى به حكم اين كه اين كيفر لحظه اى نيست ومقيد به وقت نزع جان نيست بلكه به شهادت «جمله مضارع» (تجزون) ادامه دارد قطعاً مقصود عقوبت روان است و چيزى كه مى تواند پس از مرگ، عقوبت دايمى داشته باشد، همان روح است وگرنه جسم با مرگ به تدريج متلاشى مى شود.2
بنابراين در حالى كه از نظر سطحى انسان مركب از تن و روان است، ولى واقعيت انسان او را روان او تشكيل مى دهد.

1 . انعام/93.
2 . البته اين بحث مربوط به عالم برزخ است و در معاد روح وجسم همراه يكديگر معذب مى شوند.

صفحه 270

5

ابعاد روان انسان

آيه موضوع

(وَنفْس وَما سَوّاها* فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَتَقْواها) (شمس/7و 8)
«سوگند به روان انسان وخدايى كه اورا آفريد، و به او بدى ها و خوبيها را آموخت».

تفسير موضوعى آيه

علما و دانشمندان علم اخلاق، انسان را موجود دوبعدى معرفى مى كنند كه بعدى مادى و بعدى معنوى دارد. زيرا از آنجا كه از گل بدبو و تيره رنگ آفريده شده وپس از تكامل به صورت موجود «مستقيم القامة» در آمده است، بعد مادى دارد.
و از آنجا كه در برخى از مراحل خلقت او، روحى از جانب خدا در كالبد او دميده شده وبه او صفا و جلاى خاص بخشيده، بعد معنوى دارد.
آنگاه مى افزايند كه انسان پيوسته ميان اين دو بعد كه هر يك براى خود جذبه و كشش خاصى دارد، در حال نوسان است. برخى اعتدال را رعايت كرده و بسيارى، به يكى از دو قطب جذب مى شوند، هرگاه گرايش او به امور

صفحه 271
مادى افزايش يابد، او در دره بدبختى سقوط كرده و پست تر و درنده تر از حيوان مى گردد، و اگر گرايش او به امور معنوى فزون تر شود از فرشته نيز بالاتر مى رود و به قول گوينده:
آدمى زاده، طرفه معجونى است *** كز فرشته، سرشته و حيوان
گر رود سوى اين، شود كم از اين *** ور كند ميل آن، شود به از آن
اين سخنى است كه استادان تربيت و علماى اخلاق دارند و آيه (ثُمَّ سَواه ونفخ فيه من روحه) گواه روشن بر تركيب انسان از ماده و معنى يا از تن و روان مى باشد، و اين تقسيم به گونه اى صحيح و پا برجا است، و در عين استوارى مى توان گفت انسان موجود سه بعدى، بلكه بالاتر و بيشتر است.
زيرا همان بعد دوم از وجود انسانى به نام روح و روان از دو خصيصه مختلف برخوردار است، وهر خصيصه را مى توان جزئى از روان انسان ناميد اين دو خصيصه عبارتند از:
1. عقلانى و ادراكى.
2. نفسانى وغريزى.
توضيح اين كه: انسان داراى درك و شعور است و در پرتو قوه ادراك، معارف بزرگ الهى را درك مى كند، و رازهاى نهفته در طبيعت را كشف مى نمايد و معادلات دو مجهولى را حل مى كند و به همين جهت او را مجرد مدرك (عاقل) مى نامند.
در برابر اين خصيصه، او داراى ويژگى خاصى است كه به درك و انديشه او ارتباطى ندارد و آن اين كه در شرايط خاصى به يك رشته از مسايل كشيده مى شود. وبراى امورى تحريك مى گردد.

صفحه 272
اين رشته از خواسته هاى درونى را، امور نفسانى، ويا امور فطرى و غريزى مى نامند.
بنابراين، تركيب انسان از تن و روان صحيح، همچنان كه تركيب روان او از عقل و نفس از ادراك و تحريك، نيز صحيح و پا برجا است.
مسأله تركيب روح انسانى از عقل و نفس كه با يكى درك مى كند و با يكى تحريك مى شود براى تفهيم و سهولت در بيان است، و گرنه حقيقت بالاتر از اين تعبيرها است، زيرا روح انسان يك موجود واحد بسيطى است كه تركيبى در آن وجود ندارد. آنچه هست تجليات اين موجود واحد است كه در هر شرايطى به گونه اى است.
آنجا كه انسان به درك و كشف نياز دارد، قوه عاقله به كار مى افتد و انسان ديدنيها و شنيدنيها و انديشيدنيها را درك مى كند، آنجا كه مسأله نيازهاى روانى مطرح مى گردد روح در شرايط خاصى تحريك مى گردد و انسان در درون احساس نياز مى كند و به دنبال خواسته ها مى رود و در نتيجه يك شيئ به نام روان در هر شرايطى براى خود تجليات و خودنمايى دارد.
و روشن ترين تعبير اين است كه بگوييم روح انسانى داراى دو بعد است، بعدى به صورت حس و درك وانديشيدن، و بعدى به صورت خواست و تحريك، بخش نخست را قواى عقلانى و بخش دوم را امور نفسانى مى نامند.

فطريات و غرايز چيست؟

اين بيان فشرده توانست ما را با دو بعد از ابعاد روح و روان انسان آشنا سازد. و نتيجه بحث اين شد، آنجا كه روان درك مى كند و مى انديشد، عقل

صفحه 273
ناميده مى شود، و آنجا كه تحريك مى گردد و خواسته اى دارد، نفس خوانده مى شود و در حقيقت عقل ونفس، دو مرتبه از وجود روان ويا دو بعد از ابعاد روح انسان است و هرگز به صورت دو موجود متمايز و جدا از هم نمى باشند از اين جهت بايد گفت: روح وروان با عقل و نفس او مساوى مى باشند. البته اين يك اصطلاح رائج فلسفى است وهرگز مانع ندارد، كه خود روح را، عقل ويا نفس بناميم، همچنان كه در آيه ياد شده در زير مجموع قواى روحانى، نفس ناميده شده است آنجا كه مى فرمايد:
(وَنفْس وَما سَوّاها* فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَتَقْواها) .1
«سوگند به روان انسان وخدايى كه اورا آفريد، و به او بدى ها و خوبيها را آموخت».
آنچه مهم است اين است كه ما با امور نفسانى كه همان خواسته هاى درونى و نيازهاى روحى ما است بيشتر آشنا شويم.
نيازهاى روحى وروانى انسان يكى و دوتا نيست بلكه به موازات پيشرفت علوم انسانى، نيازهاى روحى بيشترى كشف مى شود و علم بر يك رشته تمايلات درونى دست مى يابد كه در گذشته براى دانشمندان معلوم نبود. نخست لازم است با تعريف اجمالى اين خواسته ها و نيازها آشنا شويم.
به طور اجمال بايد گفت: هر نوع ميل درونى و تحريك باطنى كه در يك مقطع و يا تمام مقاطع عمر به انسان دست مى دهد و او از درون نسبت به آن جذبه و كششى، ميل وحركتى احساس مى كند از امور نفسانى بوده ودر انسان پايگاه«سرشتى» و «فطرى» و «غريزى» دارد و مشخصات آنها عبارتند از:
1. اين نوع احساسات و تمايلات درونى، ندا و دعوتى است كه انسان

1 . شمس/7 و 8.

صفحه 274
آن را از درون مى شنود، و تحريكى است كه محرك آن دستگاههاى درونى انسانى مى باشد و هرگز به تعليم و آموزش نياز ندارد، و انسان بدون اين كه تعليمى ببيند و يا از كسى سخن بشنود، به سوى آن كشيده مى شود.
2. چون مبدأ اين نوع كشش ها، خلقت و آفرينش انسان است، خلقت و آفرينشى كه در همگان مساوى وبرابر مى باشد، قهراً اين نوع تمايلات، جهانى و همگانى خواهد بود و تمام انسان ها را زير پوشش خواهد گرفت.
اگر سرچشمه تمام اين نوع تمايلات، خلقت انسان است و همگى از نحوه آفرينش او سرچشمه مى گيرند، طبعاً اوضاع جغرافيايى و شرايط اقتصادى و عوامل سياسى و يا تبليغاتى به صورت ستايش و يا نكوهش از آنها در تكوّن و پيدايش آنها مؤثر نمى باشند هر چند مى توانند دررشد ونمو ويا ضعف وكاهش آنها مؤثر گردند.
و به ديگر سخن: اين عوامل، پديد آورنده و يا نابود كننده تمايلات درونى نمى باشند، هر چند در شعلهور و يا خاموش شدن آنها مى توانند مؤثر گردند.
3. تمايلات و خواسته هاى درونى «پايه رفتارى» دارند، و در زندگى فردى و اجتماعى كاملاً مؤثر مى باشند.

تفاوت فطرت با غريزه

آيا ميان امور فطرى و غريزى تفاوتى وجود دارد.
در اين جا، پرسشى مطرح است كه غالباً انسان با آن روبه رو است و آن اين كه اگر خواسته هاى درونى انسان را، امور «فطرى» و «غريزى» مى نامند، آيا ريشه اين دو لفظ كه همان «فطرت» و «غريزه» است معادل يكديگر و به يك

صفحه 275
معنى مى باشند، و يا به دو معنى و از نظر مفاد با هم اختلاف دارند.
در پاسخ اين پرسش بايد گفت: «فطرت» در لغت عرب همان پى ريزيهاى نخستين آفرينش است كه ديگر آفرينش، و يا ديگر تكامل ها بر اساس آن استوار مى گردد و به عبارت روشن تر: آن صفات از انسان است كه كاملاً طبيعى باشد، نه اكتسابى و در قرآن نيز به همين معنى به كار رفته است.1
«غريزه» در لغت به معنى «طبيعت» و «سرشت» است وبا اين كه هر دو لفظ از نظر ريشه به يك معنى بازگشت مى كنند، ولى غالباً «امور فطرى» به آن رشته تمايلات و درخواست هاى متعالى انسان مى گويند كه مانند: خداجويى، عدالت خواهى، كنجكاوى، و غيره باشد و «غريزه» در آن نوع ا ز تمايلات درونى به كار مى رود، كه جنبه تعالى نداشته و بيشتر حالت قدر مشترك ميان انسان و حيوان را دارد، مانند «حس جنسى» و «خودخواهى» و براى همين جهت است كه لفظ «غريزه» را بيشتر در حيوان به كار مى برند.
شما مى توانيد ميان اين دو به گونه ديگر تفاوت بگذاريد و آن اين كه:
غرايز به آن رشته از امور سرشتى مى گويند كه در انسان پايگاه «فيزيكى ـ شيميايى» دارند مانند غريزه جنسى كه داراى دو نوع پايگاه است:
1. پايگاه فيزيكى: جايگاهى در بدن (بيضه ورحم) دارد.
2. پايگاه شيميايى: داراى اثر شيميايى خاصى مى باشند.
مانند ترشح هورمون منى از بيضه و رحم ولى قسمتى از تمايلات درونى كه به آنها فطريات گفته مى شود فاقد هر دو پايگاه مى باشند مانند حس

1 . روم/30.

صفحه 276
خداجويى، عدالت طلبى، نوع دوستى، كه هرگز در بدن پايگاه فيزيكى ندارند و عضو خاصى در بدن، مظهرى براى تحريك اين نوع احساسات درونى نيست همچنان كه، تجلى اين نوع تمايلات با يك رشته فعل و انفعالات شيميايى در بدن همراه نمى باشند.

تعداد امور فطرى وغريزى

با پيشرفت علوم انسانى، مخصوصاً روان شناسى علم بر يك رشته امور فطرى وغريزى دست يافته است كه در گذشته مورد توجه نبوده است ولى بسيارى از آنها شاخه هايى از يك رشته اصول فطرى مى باشند كه در گذشته معلوم ومشهود بوده است وما در اين جا نمونه هايى را مطرح مى كنيم كه برخى اصل و برخى ديگر شاخه اى است از اصل ديگر مانند:
1. حس خداجويى، 2. حس كنجكاوى، 3. حس نيكى، 4. حس زيبايى، 5. حس خودخواهى، 6. حس ثروت اندوزى، 7. حس راحت طلبى، 8. حس جنسى، 9. مهر مادرى، 10. حس تجاوزگرى و....
همان طور كه يادآور شديم برخى از اين امور را بايد به يك ريشه باز گردانيده و پرتوى از يكديگر دانست.

«انسان فطرى» و «انسان مكتبى»

بررسى زندگى انسان از دوره كودكى و نوجوانى، وجوانى تا دوره پيرى و فرتوتى، به روشنى ثابت مى كند كه وجود وهستى انسان از نخستين دوره حيات با يك سلسله تمايلات و كشش ها و استعدادها و شايستگى ها سرشته شده و با

صفحه 277
رشد و تكامل انسان، اين خواست هاى درونى نيز رشد و تكامل پيدا مى كنند.
گواه روشن بر سرشتى بودن نوع تمايلات همان گستردگى وجهان شمول بودن آنها است، به گونه اى كه هر انسانى در هر نقطه اى از نقاط جهان با چنين كشش ها قرين و همراه است و هيچ انسان صحيح و سالمى را بدون آنها نمى توان يافت.
مثلاً بروز تمايلات جنسى در تمام جهان و در دوره هايى از ادوار حيات انسانى، نشانه فطرى و سرشتى بودن اين نوع كششهاى روحى است و اگر يك چنين تمايل، فطرى و غريزى نبود و عامل خارجى مانند اوضاع جغرافيايى، شرايط اقتصادى، تبليغات و فرهنگ در تكوين و پيدايش و رشد آن دخالت داشت، هرگز تا اين حد عمومى و گسترده نمى گشت، زيرا از اين كه تمام افراد انسان زير پوشش چنين تمايلات قرار گرفته اند، نشانه آن است كه عامل واحدى كه بر همه افراد انسان يكسان حكومت مى كند، در طرح و رشد آنها دخالت دارد و چنين عامل مشترك جز خلقت و سرشت، چيزى نمى تواند باشد.
اگر از اين عامل صرف نظر كنيم، هرگز نمى توان اين نوع از روحيات را با عوامل ديگرى كه از حوزه آفرينش او بيرون مى باشند، تفسير و توجيه كرد زيرا اين عوامل هيچ گاه به صورت مشترك و يك نواخت بر انسانها حكومت نمى كنند.
مثلاً اوضاع جغرافيايى و شرايط اقتصادى در همه جا يكسان نيست و هيچگاه سياست و فرهنگ واحدى بر همه قشرها حكومت نمى كند تا بتوان اين نوع تمايلات روانى را از طريق آنها توجيه نمود.

صفحه 278
در تمام جهان مادران سالم، به فرزندان خود مهر مىورزند و يا تمام افراد عدل و داد را ستوده و جور و ستم را نكوهش مى كنند، رد امانت در ميان تمام ملل جهان خوب، و خيانت به آن بد و نكوهيده است.
اين تمايلات واحد را چگونه مى توان بدون استناد به فطرت، و خلقت توجيه كرد، اگر پديد آورنده آنها، اوضاع جغرافيايى و شرايط اقتصادى ملت ها است، فرض اين است كه اين اوضاع و شرايط در هر نقطه اى به گونه خاصى است، اگر اين كشش ها مولود سياست هاى وقت و يا اوضاع فرهنگى آنها است فرض اين است كه اين نوع عوامل هيچ گاه يك نواخت نبوده و پيوسته حالتهاى مختلفى داشته اند.
از اين جهت چاره نيست جز اين كه اين نوع تمايلات را مولود سرشت انسان دانست، ومعتقد شد كه سرچشمه اين نداها وجود انسان است، و همگى به حكم قضايى و تكوينى در صفحه وجود او نگارش يافته است.
از اين جهت انسان فطرى از نظر قرآن انسانى است كه آفرينش او با يك رشته تمايلات و كشش هاى روحى عجين گرديده و به صورت زمينه در وجود نقش بسته است.
در حقيقت اين تمايلات يك رشته سرمايه هاى اوليه است كه بشر مى تواند با كمال آزادى از آنها به سعادت و سود خود بهره بگيرد و در عين حال اين نوع كشش ها دست او را در انتخاب هر نوع راهى كه بخواهد نبسته است.
«انسان مكتبى» انسانى است كه كارهاى او مطابق فطرت وارزش هاى فطرى او باشد، و يك چنين فرد، انسان راستين و فرد مقابل او انسان مسخ شده است.

صفحه 279
امروز روان شناسان، گستردگى رفتارى را در ميان جامعه هاى بشرى نشانه غريزى بودن آن مى گيرند و در اين مورد مى گويند:
كشف اين كه: رفتارى در تمام جوامع بشرى با وجود تفاوت فرهنگ آنها مشترك است دليل نيرومندى بر ثبات رفتار آنها است.1

اگزيستانسياليست وانكار سرشت

در اين جا «اگزيستانسياليسم» به مخالفت برخاسته و نظريه خود را بر اساس حفظ آزادى گذارده و منكر فطرت ووجدان طبيعى براى انسان شده است، زيرا وجود يك چنين سرشت از نظر پيروان اين مكتب، ميدان كار و خواست او را محدود مى سازد ديگر او نمى تواند بر خلاف فطرت، كارى صورت دهد و يا لااقل كفه تمايل او را به يك طرف، سنگين تر مى سازد، و يك چنين محدوديت و تمايل بر خلاف آزادى است، از اين جهت انسان در اين مكتب، نه تنها فاقد فطرت ووجدان بلكه فاقد طبيعت وماهيت و هر نوع قيد وبند ذاتى است كه مخالف آزادى او مى باشد انسان در اين مكتب فقط وجود دارد و هر چه به انسان قيد و رنگ مى دهد خود او است آن هم از طريق انتخاب و آزادى.
تنها محدوديتى كه اين مكتب براى انسان قائل است، همان حالت هاى خاصى است كه بر او حكومت مى كند مانند:
1. در جهان بودن، 2. در جهان كار كردن، 3. در ميان ديگران زيستن، 4. آنگاه نابود شدن.

1 . روان شناسى اجتماعى:1/930.

صفحه 280
«اگزيستانسياليسم» در رد هر نوع محدوديت مى گويد:
وجود انسان بر ذات (ماهيت وطبيعت) اومقدم است و از اين رو:
اوّلاً: هيچ گونه نقشه يا عقيده اى پيش از پديدار شدن شخصيت يا وجود انسان درباره او وجود ندارد.
ثانياً : ما خود ذات خويش را با انتخاب آزاد خود و با متحول شدن به حكم اراده خود مى سازيم.1
به عبارت ديگر: انسان داراى هيچ گونه طبيعت خاص نيست، مگر آن طبيعتى كه خودش بر خودش بدهد، انسانى كه موجود مختار و آزاد است، دايره اختيار و آزادى او در اين حد است كه به خودش سرشت مى دهد و طبيعت و ماهيت مى بخشد، نام اين انديشه را «اصالت وجود» و يا «تقدم وجود بر ماهيت» گداشته اند.

ماهيت عمومى و خصوصى

«اگزيستانسياليسم» ميان «ماهيت عمومى» انسان كه از پيش براى او ساخته شده و «ماهيت خصوصى» كه به دست خود در پرتو اراده و اختيار وى ساخته مى شود، فرق نگذارده از اين جهت انسان را فاقد هر نوع ماهيت مشخص مى داند در حالى كه ميان اين دو نوع ماهيت فرق روشنى است.
موقعى كه انسان به صورت سلول و يا جنين در رحم مادر زندگى مى كند و يا پس از مدتى ديده به جهان مى گشايد و هنوز قادر بر تصميم و انتخاب نيست، داراى طبيعت و ماهيت عمومى است كه او را از روييدنيها و جماد جدا مى سازد و بسان يك موجود زنده براى خود خواصى از تقسيم و تكثير و

1 . از سخنان «ژان پل سارتر» به كتاب عصر تجزيه و تحليل ص 125 مراجعه فرماييد.

صفحه 281
غيره دارد در اين صورت چگونه مى توان گفت وجود انسان مقدم بر ذات و ماهيت او است و هيچ گونه نقش و طرح پيشين وجود ندارد.
آرى ماهيت خصوصى و شخصيت وبه اصطلاح «منش» روانى او ساخته و پرداخته صفت انتخاب خود او است كه در پرتو آزادى و حالت انتخاب گرى راه خود را بر مى گزيند و ذات و طبيعت مخصوص خود را مى سازد.
شگفت آور اين كه تصور شود اعتقاد به يك رشته تمايلات طبيعى و فطرى سبب محدوديت حوزه آزادى انسان مى گردد در حاليكه غرايز و تمايلات درونى به صورت زمينه در انسان موجود است و هرگز از انسان سلب اختيار و آزادى نمى كند به گواه اين كه انسان مى تواند براى مدتى، غرايز خود را سركوب سازد.
اين نوع تمايلات در انسان كشش هاى ملايم براى انجام امورى كه موافق آنها است، ايجاد مى كند ولى در عين حال، اراده و خواست انسان بالاتر از تمام غرايز است و او در سايه اختيار فطرى، مى تواند زمام زندگى را به دست بگيرد.
تا آنجا كه گاهى انسان روى ملاحظاتى بر خلاف خواسته غرايز پيش مى رود.
آزادى انسان در گرو انكار غرايز و احساسات ذاتى اونيست بلكه در تثبيت اراده مستقل و خواست اصيل انسان است.
درست است كه انسان داراى تمايلات و نهادها و داراى استعدادها وكشش ها است امّا چنين تمايلات، سازنده شخصيت نهايى وماهيت خاص او نيست بلكه او بايد در سايه كوشش و اراده از اين سرمايه هاى طبيعى و فطرى

صفحه 282
بهره بگيرد وخود را بسازد و «ماهيت» و «چگونگى» خود را مشخص نمايد.
در اين مورد «اگزيستانسياليسم» به مطلب ديگرى دست افكنده و تصور كرده است كه اعتقاد به تقدير الهى مايه سلب اختيار از او مى گردد از اين جهت اصرار دارد كه انسان را مسؤول ساختن خويش معرفى كند و سرنوشت وى را منحصراً در دست انتخاب او قرار دهد.
و ما در بحث آزادى انسان و تقدير الهى به نقد اين نظريه خواهيم پرداخت و روشن خواهيم ساخت كه تقدير الهى مانع از آزادى و انتخاب گرى انسان نيست.(دقت كنيد)

صفحه 283

6

ارزش انسان در قرآن

آيات موضوع

1.(وَإِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّى جاعِلٌ فِى الأَرْضِ خَليفَةً قالُوا أَتَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فيها وَيَسْفِكُ الدِّماءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّى أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ) (بقره/30)
2.(وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِؤُنى بِأَسْماءِ هؤلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ)(بقره/31)
3.(قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلاّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُالْحَكِيمُ)(بقره/32)
4.(...مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِنَفْس أَوْ فَساد فِى الأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَمِيعاً وَمَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النّاسَ جَمِيعاً)(مائده/32)
5.(وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِى آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذَرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَالقِيامَةِ إِنّا كُنّا عَنْ هذا غافِلِينَ) (اعراف/172)

صفحه 284
6.(أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَكَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ وَكُنّا ذُرِّيَّةً مِنْ بَعْدِهمْ أَفَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ)(اعراف/173)
7.(وَسَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ دائِبَيْنِ وَسَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَالنَّهارَ)(ابراهيم/33)
8.(وَلَقَدْكَرَّمْنا بَنى آدَمَ وَحَمَلْناهُمْ فِى الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَفَضَّلْناهُمْ عَلى كَثير مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضيلاً)(اسراء/70)
9.(...وَإِنْ مِنْ شَىْء إِلاّيُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبيحَهُمْ...)(اسراء/45)
10. (أَلَمْ تَرَوْا أَنَّ اللّهَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِى السَّمواتِ وَما فِى الأَرْضِ وَأَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَباطِنَةً...)(لقمان/20)
11.(إِنّا عَرَضْنَا الأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَالأَرْضِ وَالجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَأَشْفَقْنَ مِنْها وَحَمَلَها الإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً) (احزاب/72)
12.(وَسَخَّرَ لَكُمْ ما فِى السَّمواتِ وَما فِى الأَرْضِ جَمِيعاً مِنْهُ...)(جاثيه/13)

ترجمه آيات

1.«به ياد آر هنگامى را كه پروردگار تو به فرشتگان گفت: مى خواهم در زمين خليفه اى قرار دهم آنان گفتند: آيا كسى را در زمين جانشين قرار مى دهى كه

صفحه 285
فساد و خون ريزى كند ما تو را از طريق حمد و ثنا، تسبيح مى گوييم، خدا گفت: من چيزى را مى دانم كه شماها نمى دانيد».
2.«خداوند اسماء را به آدم آموخت سپس آنها را به فرشتگان عرضه كرد وگفت: اگر راست مى گوييد مرا به اسماء آنها آگاه سازيد».
3.«فرشتگان گفتند: منزهى تو ما جز آنچه كه به ما تعليم داده اى، نمى دانيم تو دانا و حكيم هستى».
4.«هركس انسانى را(بى جهت) نه براى قصاص و نه براى فسادى كه در روى زمين كرده باشد، بكشد گويا تمام انسان ها را كشته واگر انسانى را احياء كند(از مرگ نجات دهد) مانند اين است كه همه را زنده كرده است».
5.«به يادآر زمانى را كه پروردگار تو از پشت فرزندان آدم، نسل آنها را برگرفت وآنها را بر خويشتن گواه ساخت وگفت: آيا من پروردگار شما نيستم، گفتند: آرى اين را براى آن گرفتيم تا روز قيامت نگوييد ما از اين كار غافل بوديم».
6.«تا نگوييد پدران ما قبلاً مشرك بودند وما فرزندان آنها بوديم آيا ما را با آنچه كه باطل گرايان انجام داده اند نابود مى كنيد».
7.«خورشيد و ماه كه پيوسته انجام وظيفه مى كنند و شب و روز را براى انتفاع انسان تسخير نمود».
8.«ما انسان را گرامى داشتيم و او را بر خشكى و دريا مسلط ساختيم و ازروزى هاى پاكيزه نصيبشان ساختيم و بر بسيارى از مخلوقات برترى بخشيديم».
9.«چيزى در جهان نيست، مگر اين كه او را از عيب و نقص و شريك و انباز تنزيه مى كند ولى شماها آن را درك نمى كنيد».
10.«آيا نمى بينيد كه خداوند آنچه را كه در آسمان ها و زمين است به نفع شما تسخير كرده و نعمت هاى برونى ودرونى خود را در حقّ شما تكميل نموده است».
11.«ما امانت را بر آسمان ها و زمين و كوهها عرضه كرديم آنان از حمل آن سرباز

صفحه 286
زدند و انسان آن را حمل نمود، حقا كه انسان ستم پيشه و نادان است».
12.«براى شما آنچه در آسمان و زمين است تسخير كرده است و همگى از او است».

تفسير موضوعى آيات

1. برترى انسان بر تمام موجودات، 2. انسان خليفه خدا در روى زمين، 3. انسان مسجود ملائك، 4. انسان حامل امانت، 5. انسان نمايشگر هدف خلقت، 6. تسخير جهان براى انسان، 7. ارزش معنوى و مادى انسان.
تمدن ماشينى غرب،و قدرت فزاينده «تكنيك» چشم ها را خيره و عقل هاى ظاهربين را، مبهوت ساخت، ونسل معاصر را بر آن داشت كه به زندگى نياكان خود با ديده تمسخر بنگرد و آنان را بيچارگانى بينديشد كه چشم وگوش بسته در جهان زيستند و رفتند.
قدرت «ماشين» تحول عظيمى در مسأله «توليد» و «مصرف» پديد آورد، و «زراندوزى» و «ثروت يابى» را كاملاً آسان ساخت و در نتيجه تمايلات درونى انسان هارا تحريك نمود و در اين مجال حس طمع و آز انسان بيش از هر حسى، شانس داشت.
توجه به يك حس و ناديده گرفتن ديگر تمايلات درونى، سبب شد كه بسيارى از مرزهاى اخلاقى آسيب پذيرد. و كرامت و شرافت انسانى در ثروت و توليد خلاصه گردد.
در مجتمعى كه «اقتصاد» و «توليد» وبه اصطلاح گذشتگان «سيم و زر»

صفحه 287
محور ستايش و هِرم فضايل شمرده شود، بحث از زهد ووارستگى، تقوا وپارسايى بى معنى و يك نوع ارتجاع خوانده خواهد شد.
تمدن غرب نه تنها به مسأله «توليد» سهولت بخشيد و حسّ آز او را تحريك كرد، بلكه بر اثر حذف هر نوع حاجز و مانع در طريق توليد، ومجاز شمردن فزونى ثروت از هر طريق ممكن، ديگر تمايلات و كشش هاى درونى انسان، تحريك شد، و در اين مورد، حس جنسى بيش از ديگرتمايلات سهم داشت و در نتيجه انسان در «اقتصاد» و «شهوت» و به تعبير ديگر در «شكم» و «مادون آن» خلاصه گرديد و هر روز مكاتب متنوع در زمينه هاى اقتصاد و غرايز بروز كرد تا آنجا كه ماركسيسم اقتصاد را محور ومحرك چرخ تاريخ دانست و «فرويد» پديده هاى اجتماعى و فردى را از طريق عوامل جنسى تفسير كرد و هر دومكتب كه يكى بر «توليد»، و ديگرى بر «شهوت»، تكيه مى نمايد ضربت سهمگينى بر ارزش انسان وبالأخص بر اخلاق وارد ساختند.

اومانيسم يا اصالت انسان

«فوئرباخ» كه ماركس «ماديگرى» را از او گرفته، وقتى به خشونت «ماشين» و بى ارزش گشتن انسان در چنين محيط توجه پيدا كرد و لمس كرد كه خود و پيروانش درباره ارزش انسان زير سؤال قرار گرفته اند، نغمه جديدى را ساز كرد و مسأله «اومانيسم» يا اصالت انسان را مطرح نمود، تا از اين طريق از خشونت و بى رحمى تمدن ماشينى بكاهد، و بر افكار مادى خود، سرپوشى بگذارد و همين سرپوش را «ماركس» طوطىوار از او گرفت و در «تز» خود وارد ساخت و به اندازه اى در اين قلمرو پيش رفت كه تعلق انسان را به غير خود

صفحه 288
حتى خدا و پيامبران كه مظاهر كمال وجمالند، مايه از خود بيگانگى انسان دانست.1
شگفتا كسى كه جز ماده و ماديات چيزى در نظر او اصالت ندارد، ومعنويت و روحانيت در نظر او، ارتجاع به حساب مى آيد، چگونه مى تواند دم از اصالت انسان بزند، وبراى جبران خشونت مكتب وجلب نظر توده هاى ساده لوح، «اومانيسم» را مطرح سازد.

1. برترى انسان بر تمام موجودات

مكتبى مى تواند براى انسان اصالت قائل شود كه او را تركيبى از تن و روان، از ماده و معنى، از فنا و بقا بداند و اصولاً مجموع جهان را تأليفى از «ملك» و «ملكوت» بينديشد، وچهره ظاهرى اشيا او را نفريبد، و مطمئن باشد كه همه آنچه در اين عالم هست «صورتى در زير دارد آنچه در بالاستى».
يك چنين مكتب مى تواند با صداى هر چه رساتر درباره انسان بگويد:
(وَلَقَدْكَرَّمْنا بَنى آدَمَ وَحَمَلْناهُمْ فِى الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْناهُمْ مِنَالطَّيِّباتِ وَفَضَّلْناهُمْ عَلى كَثير مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضيلاً) .2
«ما انسان را گرامى داشتيم و او را بر خشكى و دريا مسلط ساختيم و ازروزى هاى پاكيزه نصيبشان ساختيم و بر بسيارى از مخلوقات برترى بخشيديم».
در اين آيه، انسان با جمله هاى چهارگانه اى توصيف شده است كه

1 . در جلد سوم همين كتاب پيرامون مسأله «از خود بيگانگى انسان» كه ماركس آن را مطرح كرده، به صورت گسترده سخن گفته ايم و يادآور شده ايم كه اعتقاد به خدا مايه تعالى و تكامل او است، نه مايه ازخودبيگانگى، به صفحات256 ـ 268 مراجعه بفرماييد.
2 . اسراء/70.

صفحه 289
به توضيح آنها مى پردازيم و آنها عبارتند :
1. (كَرَّمْنا) ، 2. (حَمَلناهُمْ) ، 3. (رَزَقْناهُمْ مِنَ الطِّيِّباتِ) ، 4. (وَفَضَّلْناهُمْ عَلى كَثير مِمَّنْ خَلَقْنا) .
اينك به مفاد هر يك از اين معرفها اشاره مى كنيم:
الف: لفظ (كرَّمنا) به طور سربسته مى گويد: او را گرامى داشتيم ولى چگونه اورا گرامى داشته، هرگز در آيه به آن اشاره نمى كند و نكته آن اين است كه مواهبى كه خدا به انسان داده يكى دو تا نيست تا به طور مشخص مطرح شوند او مجموعه اى است از استعدادها وشايستگى ها، از قابليتها و... ولى در اين ميان نمى توان از موهبت عقل و خرد چشم پوشيد، موهبتى كه انسان را از ديگر جانداران جدا ساخته و اختيار فراوانى به اوبخشيده است تا آنجا كه ديگر مواهب بدون اين موهبت بزرگ كارساز نبوده و وسيله تكامل وتعالى نمى باشند.
ب: لفظ (وَحَمَلْناهُمْ فِى الْبَرِّ وَالْبَحْرِ) اشاره به نعمت حركت است كه بهره گيرى از طيبات وانواع روزى ها بدون آن امكان پذير نيست، وبه ديگر سخن: هر موجودى بر بخشى اززمين تسلط دارد و اين تنها انسان است كه بر تمام پهناى زمين در سايه نيروى عقل وخرد، تسلط دارد و بر آن حكومت مى كند.
ج: (وَرَزَقْناهُمْ مِنَ الطِّيِّباتِ) لفظ «طيب» در لغت عرب به معنى هر چيز پاكيزه است بنابراين دايره اين نعمت بسيار گسترده تر از آن است كه ما تصور مى كنيم.
د: (وَفَضَّلْناهُمْ عَلى كَثير مِمَّنْ خَلَقْنا) در آغاز آيه اورا با جمله (كرّمنا) و در اين جا با لفظ (فضّلنا) توصيف مى كند اكنون سؤال مى شود تفاوت اين

صفحه 290
دو لفظ چيست؟ شايد جمله نخست ناظر به مواهب آفرينشى و دومى اشاره به مواهب اكتسابى او است.
و در هر حال اين آيه با اين جمله هاى كوتاه، شخصيت موجودى را ترسيم مى كند كه مورد كرامت و تفضل الهى قرار گرفته و بر دشت و دمن، و خشكى و دريا تسلط يافته و طيبات در تسخير او قرار گرفته و بر بيشتر1 و يا همه كاينات برترى يافته است.

2. انسان خليفه خدا در روى زمين

(وَإِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّى جاعِلٌ فِى الأَرْضِ خَليفَةً قالُوا أَتَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فيها وَيَسْفِكُ الدِّماءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّى أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ) .2
«به ياد آر هنگامى را كه پروردگار تو به فرشتگان گفت: مى خواهم در زمين خليفه اى قرار دهم آنان گفتند: آيا كسى را در زمين جانشين قرار مى دهى كه فساد و خون ريزى كند ما تو را از طريق حمد و ثنا، تسبيح مى گوييم، خدا گفت: من چيزى را مى دانم كه شماها نمى دانيد».
در اين آيه برخلاف آيه قبلى، سخن از برترى انسان از طريق تسلط بر كل زمين و طيبات نيست، بلكه محور سخن، جانشينى او از خدا در روى زمين است او بايد آنچنان موجود برتر ووالا باشد كه بتواند جانشين و نماينده خدا در روى زمين باشد، خدايى كه جامع تمام كمالات است.

1 . ترديد به خاطر اين است كه احتمال دارد كه «كثير» به معنى جميع باشد، چنان كه قرآن درباره شياطين مى فرمايد :(...وأَكْثَرُهُمْ كاذِبُونَ)(شعراء/223) در حالى كه همه شياطين دروغگو هستند نه بيشترشان.
2 . بقره/30.

صفحه 291
مقصود از خلافت از جانب خدا اين است كه او با صفات و كمالات خود، صفات و كمالات خدا، و با فعل و كار خود، افعال خدا را ترسيم كند وآينه ايزدى گردد.
و به ديگر سخن: با كليه شؤون و خصوصيات وجودى و فعلى خويش، كمالات و صفات او را نشان دهد و يك چنين مقام وموقعيت فقط از آن انسان است وبس.
برخى از افراد ناآگاه كه با قرآن درست انس نگرفته وروح وروان آنان «قرآنى» نشده است، تصور كرده است كه مقصود، جانشينى آدم از موجودات ديرينه است كه پيش از آدم، منقرض شده و راه فنا را رفته اند.
يك چنين نظريه جز پيشداورى، علت واساسى ندارد، و دقت در مضمون آيات چهارگانه كه در اين مورد فرود آمده است بى پايگى آن را ثابت مى كند.1
اين نه تنها ما هستيم كه از خلافت آدم، جانشينى از جانب خدا را مى فهميم، بلكه فرشتگان نيز از «جانشينى انسان» همين معنى را درك كرده و ـ لذا ـ زبان به سؤال و پرسش گشوده وگفتند: «موجود خاكى كه زندگى پرتزاحم او، با فساد وخونريزى توأم است چگونه مى تواند جانشين خدا گردد، وبا شؤون خود مظهر اسما و صفات او شود، آنگاه افزودند اگر هدف از جعل خلافت «تسبيح» و «تقديس» تو است، اين كار كه از ما ساخته است وما پيوسته ثناخوان و تسبيح گويان تو هستيم».
خدا در اين هنگام در برابر پرسش آنان دو پاسخ داد، يكى اجمالى و آن اين كه «من چيزى مى دانم كه شما نمى دانيد»، ديگرى تفصيلى كه آيه هاى

1 . به تفسير صحيح آيات مشكله قرآن نوشته مؤلف مراجعه فرماييد.

صفحه 292
بعد، آن را بازگو مى كند آنجا كه مى فرمايد:
(وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِؤُنى بِأَسْماءِ هؤلاءِ إِنْ كُنْتمْ صادِقينَ) .
«خداوند اسماء را به آدم آموخت سپس آنها را به فرشتگان عرضه كرد وگفت: اگر راست مى گوييد مرا به اسماء آنها آگاه سازيد».
(قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلاّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَليمُ الْحَكيمُ).1
«فرشتگان گفتند: منزهى تو ما جز آنچه كه به ما تعليم داده اى نمى دانيم تو دانا و حكيم هستى».
در اين آيه كه پاسخ تفصيلى فرشتگان در آن آمده است، نكاتى است كه به تدريج يادآور مى شويم:
1. مقصود از تعليم اسماء چيست؟ آيا مقصود از آن اسامى و نام اشيا و موجودات است يا چيز ديگر.
به طور مسلم مقصود تعليم اسامى نيست، زيرا در اين صورت تفاوتى ميان آدم و فرشتگان نخواهد بود زيرا همان طور كه آدم اين اسامى را از خدا آموخت فرشتگان نيز آنها را از آدم آموختند2 و سرانجام هر دو يكسان شدند، چيزى كه هست آدم بدون واسطه آموخت، فرشتگان با واسطه و يك چنين تفاوت مايه تفاضل نمى شود.
در اين صورت بايد گفت مقصود از «آگاهى آدم از اسماء» آگاهى

1 . بقره/31ـ 32.
2 . چنان كه مى فرمايد: (قالَ يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ فَلَمّا أَنْبَأْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ قالَ أَلَمْ أَقُلْ لَكُمْ إنّى أَعْلَمُ غَيْبَ السَّمواتِ وَالأَرْضِ وَأَعْلَمُ ماتُبْدُونَ وَ ماكُنْتُمْ تَكْتُمُونَ)(بقره/33).

صفحه 293
خاصى است كه در آدم قدرت وتوان چنين آموزشى بود ولى فرشتگان فاقد چنين شايستگى بودند وگرنه آگاهى از لغات و الفاظ و اسامى و نامها در توان هر دوگروه بود، و هر دوگروه آنها را به تدريج آموختند.
گواه روشن بر اين كه آگاهى آدم از اسما به صورت آگاهى از الفاظ و اسامى اشيا نبود همان جمله :(ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ) است.
ضمير متصل هم در (عَرَضَهُمْ) حاكى است كه مقصود از اين تعليم آموزش اسما و نامها نبوده است زيرا اگر مقصود اين بود لازم بود بفرمايد: «وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْماءَكُلَّها ثُمَّ عَرَضَها».
و با توجه به اسلوب آيه بايد گفت: مقصود از تعليم اسما تعليم اسرار و رموز جهان آفرينش است كه اين اسرار به گونه اى در نظر آدم مجسم گرديد و در چشم انداز او قرار گرفت و از اين جهت لفظ «عرض»(در معرض قرار دادن) به كار برده است و فرشتگان را استعداد و شايستگى درك چنين حقايق و اسرار را نبود.
و علت اين كه لفظ «هم» كه غالباً در موجودات زنده عاقل به كار مى برند، به كار برده شده، اين است كه عظمت و جلالت حقايق جهان واسرار آن مجوّز آن شد، كه درباره آن ضميرى كه مخصوص ذوى العقول است به كار برده شود چنان كه يك چنين كارى نيز درباره شمس و قمر در سوره يوسف انجام گرفته است آنجا كه مى فرمايد:
(...وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لى ساجِدينَ) .1
«خورشيد وماه را ديدم كه بر من سجده مى كنند».

1 . يوسف/4.

صفحه 294
2. آيا اين جانشينى از خصايص آدم است يا فرزندان او نيز در اين فضيلت سهمى دارند، اگر نظر نخست استوار باشد، ارتباطى به ارزش انسان نخواهد داشت.
پاسخ: ظاهر آيات ديگر نظريه دوم را تأييد مى كند زيرا قرآن پس از تثبيت والامقامى آدم و اين كه او اسرارى را تحمل كرد كه فرشتگان را ياراى تحمل آن نبود، فوراً جريان سجده فرشتگان را بر آدم مطرح مى كند و روشن مى سازد كه ملاك مسجود شدن آدم، همان والامقامى او است و اگر داراى چنين مقام و فضيلتى نبود، هرگز خدا فرشتگان را امر نمى كرد كه بر او سجده كنند، اين از يك طرف.1
از طرف ديگر در بحث آينده خواهيم گفت سجده فرشتگان، بر آدم رنگ خصوصى نداشته است، بلكه سجده بر او به اين عنوان بود كه او نماينده كل آدم ها و انسان ها است، و سجده بر او حكم سجده بر كل انسان ها را داشته است.
با توجه به اين دو مطلب مى توان گفت: جانشينى از خدا، به شخص آدم مربوط نبوده، بلكه اين فيض درباره فرزندان آدم نيز جريان داشته است.
و به ديگر سخن: از گسترش معلول و اين كه فرشتگان با سجده بر آدم، مطلق آدمى زاد را سجده كرده اند وسجده بر او به عنوان نمايندگى از تمام انسان ها بوده است مى توان به وسعت علت (تمام افراد انسان خليفه خدا مى باشند و در همه انسان ها امكان آگاهى از اسرار جهان هست) پى برد. چيزى كه هست آدم ابوالبشر تمام اين اسرار و رموز را بالفعل ويك جا آموخت چون در جايى زندگى مى كرد كه در آنجا حركت و تدريج در كار نبود، ولى

1 . طه: آيههاى 117 ـ 119 مراجعه شود.

صفحه 295
فرزندان آدم در نقطه اى زندگى مى كنند كه اساس آن را، تدريج وحركت، استعداد وفعليت تشكيل مى دهد از اين جهت آموزش آنان به صورت «ابداع استعداد» وداشتن لياقت و امكان مى باشد كه به تدريج بتوانند بر اسرار هستى دست يابند و از آنها آگاه شوند.
گذشته از اين، از برخى آيات مى توان استفاده كرد كه جانشينى آدم اختصاص به وى نداشته و فرزندان وى در اين مورد با او شريكند زيرا خدا مجموع انسان هاى عصر رسول اسلام و پس از او را چنين توصيف مى كند:
(...وَيَجْعَلُكُمْ خُلَفاءَ الأَرْضِ أَ إِلهٌ مَعَ اللّهِ قَليلاً ما تَذَكَّرُونَ).1
«شماها را جانشينانى در زمين قرار مى دهيم آيا با خدا، خدايى هست، كمتر يادآور مى شويد».

3. انسان مسجود ملائك

ارزيابى موقعيت انسان و تشريح ارزش وجودى او در اين مكتب، در صورتى به نحو شايسته انجام مى گيرد، كه با واقعيت او آشنا گرديم و ملاك انسانيت انسان را در اين مكتب دريابيم.
توده مردم واقعيت انسان را در پيكر وصورت ظاهرى او آنگاه كه با حس و حركت توأم باشد، خلاصه مى كنند و اگر خيلى دقيق باشند، او را تركيبى از تن و روان مى انگارند كه هر يك، بخشى از واقعيت او را تشكيل مى دهد در حالى كه از نظر فلسفه اسلامى واقعيت او را روح و روان او تشكيل مى دهد و تن جامه اى است كه بر روان او پوشانيده شده و به او قدرت كار و فعاليت بخشيده

1 . نمل/62.

صفحه 296
است.
و به ديگر سخن: تن ابزارى است براى روح، تا از اين طريق ديدنيها را ببيند وشنيدنيها را بشنود، و همچنين... تا آنجا كه از طريق درك حسيات، به مسائل عقلائى و معارف دست يابد.
شكى نيست كه انسان روز نخست، روزى كه از نهانخانه «رحم» به روشنسراى جهان، گام نهاد داراى يك چنين روح وروان توأم با يك چنين درك و بينش نبود، بلكه پيكرى بود به شكل انسان، از آثار حيات، حس وحركت داشت كه فاصله چندانى با حيات حيوانى ندارد، آنگاه به تدريج در پرتو حركت جوهرى و درونى، شايستگى آن را يافت كه چنين روح وروان بر او افاضه گردد و يا ماده تن از در دامن خود چنين روحى را بپرورد، وروانى را دارا گردد كه جولانگاه افكار و انديشه ها و يا تلاش هاى مادى و طبيعى خود قرار دهد.
از نظر اين مكتب، اگر براى بدن و تن او فنا هست، براى روح او، فنا و نابودى نيست و هرگز با مرگ تن، و سرد شدن بدن و فروكش كردن حرارت غريزى آن، روح او فانى نگشته و در سراى ابديت به نحوى زنده است.
تشريح دلايل فلسفى و قرآنى اين موضوع از قلمروبحث ما بيرون است1 چه بهتر مقام و موقعيت او را در اين مكتب ارزيابى كنيم.

انسان مسجود ملائكه

خداوند به فرشتگان دستور مى دهد كه بر آدم سجده كنند و از او تكريم

1 . در اين مورد به كتاب «اصالت روح از نظر قرآن» مراجعه فرماييد، و در گذشته در بخش چهارم در اين مورد نيز سخن گفتيم.

صفحه 297
وتعظيم خاصى به عمل آورند چنان كه مى فرمايد:
(وَإِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إبْلِيسَ أَبى وَاسْتَكْبَرَ وَكانَ مِنَ الكافِرينَ).1
«آنگاه به فرشتگان فرمان داديم كه بر آدم سجده كنند همگان سجده كردند جز شيطان كه از كافران گرديد».
يك چنين فرمان ، بى جهت و بى ملاك نبوده و اگر آدم گل سرسبد خلقت نبود هرگز مورد تكريم وتعظيم ملائك نبود چيزى كه موجب چنين فرمان شد همان آگاهى آدم از رموز و اسرار جهان آفرينش است، كه فرشتگان را توان تحمل آن نبود و به خاطر همين آگاهى بود كه او در روى زمين خليفه خدا گشت، خليفه اى كه با دانش و توان خود، توانست مظهر صفات خدا و مجلاى علم و قدرت او گردد و همچنين.
آدم چه گوهر ارزنده و گرانبهايى است كه ملائكه خداوند كه پيوسته فرمانبر خدا مى باشند و آنى از فرمان او سر نمى پيچند، پيشانى خضوع بر آستان او گذارده و او را تعظيم وتكريم مى كردند.
در اين جا، دو سؤال مطرح است كه هر دو را به گونه اى پاسخ مى گوييم:

1. آيا سجده فرشتگان بر خصوص آدم بود؟

ظاهر آيه ياد شده اين است كه سجده فرشتگان مخصوص آدم بوده و تمام اين تكريمها و تعظيمها مخصوص او بوده است در اين صورت چگونه

1 . بقره/34.

صفحه 298
مى توان با اين آيه بر ارزش گذارى تمام آدمها استدلال كرد.
پاسخ آن اين است كه آيات ديگر كه در اين زمينه وارد شده است گواهى مى دهند كه سجده بر آدم به اين عنوان صورت گرفت كه او نماينده تمام انسان ها است وسجده بر او، در حقيقت سجده بر تمام آدمها بوده است چنان كه مى فرمايد:
(وَلَقَدْخَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَة اسْجُدُوا لآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبليسَ لَمْ يَكُنْ مِنَ السّاجِدينَ).1
«شماها را آفريديم آنگاه صورت گرى كرديم، سپس به فرشتگان گفتيم كه بر آدم سجده كنند همگان سجده كردند جز شيطان كه از سجده كنندگان نبود».
آغاز آيه به روشنى مى رساند كه خدا نخست همه آدميزادها را آفريده وصورتگرى كرده، سپس به فرشتگان فرمان داد كه بر آدم سجده كنند، در صورتى كه در آن روز از خلقت و تصوير فرزندان آدم كوچكترين اثرى نبود ولى از آنجا كه آدم نمونه و نماينده تمام انسان ها بود توگويى خلقت و تصوير او آفرينش و تصوير تمام انسان ها بوده است از اين جهت مى گويد همه شما را آفريديم وصورتگرى كرديم در اين صورت بايد گفت: سجده بر او، سجده بر تمام فرزندان اونيز بوده است.
و به ديگر سخن: اگر قرآن خلقت و تصوير او را خلقت و تصوير تمام افراد بشر تلقى مى كند و مى گويد:(وَلَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ) طبعاً سجده بر او را نيز چنين تفسير مى نمايد.
نمونه بودن و نمايندگى آدم نه تنها موجب اين شد كه آفرينش و

1 . اعراف/11.

صفحه 299
صورتگرى او، خلقت و تصوير همه فرزندان شود، بلكه آثار ديگرى نيز در بردارد مثلاً قرآن هبوط آدم را، هبوط تمام انسان بر روى زمين دانسته و مى فرمايد:
(قالَ اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْض عَدُوٌّ وَلَكُمْ فِى الأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتاعٌ إِلى حين).1
«خدا گفت: فرود آييد، برخى، برخى را دشمن بوده وبراى شماها در زمين استقرار و زندگانى محدود است».
حتى به اين نيز اكتفا نمى كند در همان لحظه اى كه آدم از بهشت اخراج مى گردد به كليه فرزندان آدم خطاب مى كند و مى فرمايد:
(قالَ فيها تَحْيَوْنَ وَفيها تَمُوتُونَ وَمِنْها تُخْرَجُونَ) .2
«خدا گفت: در روى زمين زندگى مى كنيد و در آنجا مى ميريد و از آنجا بيرون مى آييد».
محور يك چنين خطاب هاى گسترده در روزى كه از فرزندان آدم خبرى نبود همان است كه يادآور شديم كه آدم در آن روز، به عنوان نماينده كليه انسان ها مطرح بوده كه از اين جهت تمام احكام و توصيفهايى كه در حق او انجام گرفته بر ديگران نيز حاكم مى باشد.

2. سجده بر آدم و توحيد در عبادت

سؤال: سجده بر آدم، عبادت و پرستش او است، و در حد شرك در عبادت مى باشد در اين صورت چگونه خدا به پرستش غير خود فرمان داده

1 . اعراف/24.
2 . اعراف/25.

صفحه 300
است؟!
در اين مورد پاسخ هاى مختلف وگوناگونى گفته شده است ولى پاسخ متقن و استوار اين است كه سجده در تمام احوال عبادت و پرستش مسجود نيست، بلكه در يك صورت عبادت و پرستش محسوب مى شود كه اين عمل از اعتقاد به الوهيت و خدايى طرف سرچشمه بگيرد، يعنى او را خدا و يا مبدأ كارهاى خدايى بداند وبا چنين عقيده بر او سجده كند ولى اگر سرچشمه عمل غير اين باشد، مثلاً به عنوان احترام و تعظيم در برابر اوليا و يا پدران ومادران سجده كند هرگز عبادت و پرستش تلقى نمى شود و از آنجا كه سجده فرشتگان علتى جز تعظيم و تكريم آدم نداشت و فرشتگان، كوچك ترين اعتقاد به الوهيت او نداشتند طبعاً، سجده آنان عبادت محسوب نشد.
امام صادق (عليه السلام)مى فرمايد: فرشتگان پيشانى هاى خود را بر زمين نهادند به خاطر تكريم آدم كه خدا به آن فرمان داده بود1 و در حديث ديگر فرمود: فرشتگان با اين عمل، امر خدا را اطاعت كرده و به آدم اظهار مهر نمودند.2
قرآن به روشنى گواهى مى دهد كه فرزندان يعقوب در برابر «يوسف» سجده كردند، و از اين طريق بر خواب«يوسف» تمثّل بخشيدند و هرگز مورد نكوهش پدر قرار نگرفتند چنان كه مى فرمايد:
(وَرَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَخَرُّوا لَهُ سُجَّداً...) .3
«پدر ومادر خود را بر روى تخت برد و همگان بر او سجده كردند».

1 . تكرمة من اللّه تعالى، بحار الأنوار:11/139.
2 . كان ذلِكَ طاعَةَ اللّه وَمَحَبّةً منهم لآدَمَ ، مدرك سابق و در نور الثقلين:1/49 قريب به اين مضمون نيز نقل شده است.
3 . يوسف/100.

صفحه 301
اين آيه حاكى است كه سجده بر انسان در شرايط خاصى عبادت نيست، در شرايع پيشين نيز جايز بوده است، هر چند در شريعت اسلام هر نوع سجده بر غير خدا جايز نيست چنانكه عبادت و پرستش شمرده نشود.

3. انسان حامل امانت خدا

آيات قرآن انسان را امانت دار خدا معرفى مى كند، امانتى كه آسمانها و زمين و كوهها از حمل آن ابا ورزيدند و ترسيدند ولى انسان بار امانت را به دوش كشيد.
انسان هاى حامل امانت در برابر امانت الهى به سه گروه تقسيم مى شوند منافق ومشرك و مؤمن. دو گروه نخست به خاطر خيانت به امانت كيفر مى بينند، و گروه سوم مورد رحمت الهى قرار مى گيرند.
اينك متن هر دو آيه:
(إِنّا عَرَضْنَا الأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَالأَرْضِ وَالجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَأَشْفَقْنَ مِنْها وَحَمَلَها الإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً) .1
«ما امانت را بر آسمان ها و زمين و كوهها عرضه كرديم آنان از حمل آن سرباز زدند و انسان آن را حمل نمود، حقا كه انسان ستم پيشه و نادان است».
(لِيُعَذِّبَ اللّه الْمُنافِقينَ وَالْمُنافِقاتِ وَالْمُشْرِكينَ وَالْمُشْرِكاتِ وَيَتُوبَ اللّهُ عَلى الْمُؤْمِنينَوَالْمُؤْمِناتِ وَكانَ اللّهُ غَفُوراً رَحيماً) .2
«تا خداوند مردان و زنان منافق و مشرك را كيفر داده و رحمت خود را شامل افراد با ايمان بنمايد خداوند، آمرزنده و رحيم است».

1 . احزاب/72.
2 . احزاب/73.

صفحه 302

امانت چيست؟

مالى را كه انسان به كسى مى سپارد، امانت ناميده مى شود و شخص گيرنده را مؤتمن مى نامند و وظيفه او اين است كه امانت را صحيح و سالم به صاحبان آن بازگرداند چنان كه مى فرمايد:
(إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الأَماناتِ إِلى أَهْلِها...).1
«خداوند فرمان مى دهد كه امانتها را به صاحبان آنها بازگردانيد».
هرگاه «مؤتمن»:امانت را پس نداد، و يا در آن تصرف كرد و رد نمود در اين صورت به امانت خيانت ورزيده است كه خود گناه بزرگى است قرآن در اين مورد مى فرمايد:
(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَخُونُوا اللّهَ وَالرَّسُولَ وَتَخُونُوا أَماناتِكُمْ وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ) .2
«اى افراد با ايمان به خدا وپيامبر خيانت نكنيد و همچنين به امانات يكديگر خيانت نورزيد در حالى كه مى دانيد».
امانت در لغت به مالى گفته مى شود كه به كسى سپرده شود ولى در اصطلاح قرآن و حديث، اين لفظ معنى گسترده اى دارد تا آنجا كه اگر كسى سخنى را به تو مى گويد و راضى نيست آن را فاش كنى به آن نيز «امانت» گفته مى شود چنان كه در حديث مى خوانيم:
«إذا حَدَّثَ الرَّجُلُ بِحَديث ثُمَّ الْتَفَتَ فَهُوَ أَمانَةٌ».
«اگر كسى سخنى بگويد آنگاه به اطراف خود بنگرد كه آيا كسى آن را شنيد يا نه، آن سخن

1 . نساء/58.
2 . انفال/27.

صفحه 303
امانت است و نبايد آن را فاش كرد».
در برخى از احاديث اسرار مردم، امانت ناميده شده است آنجا كه امام صادق(عليه السلام)مى فرمايد:
«مَنْ غَسَّلَ مُؤْمِناً فَأَدّى فيه الأَمانَةَ غُفِرَ لَهُ».
«هركس مؤمنى را غسل دهد و اداى امانت كند آمرزيده مى شود».
شخصى از امام مقصود از اداى امانت را پرسيد، فرمود: «لا يُخْبِرُ بِما يُرى» آنچه از او در حال غسل ديده گزارش نكند».1
با توجه به اين بيان مى توان گفت كه مقصود از «امانت» در اين آيه «سرّالهى» است كه سخت ترين موجودات جهان را بر اثر نبودن استعداد و لياقت، تاب تحمّل آن نبود، از اين جهت از پذيرفتن آن ابا ورزيدند و ترسيدند آنگاه اين امانت به انسان عرضه شد، او پذيرا گرديد و خود را شايسته آن ديد.
در اينجا پرسش هايى به شرح زير مطرح مى گردد:
1. اين سرّ «الهى» كه انسان آن را تحمل كرد، چيست؟
2. اگر انسان به خاطر شايستگى آن را پذيرفت، پس چرا در ذيل، او را به عنوان «ظلوم» و «جهول» توصيف مى كند، در حالى كه شايسته است او را به صورت ديگر توصيف نمايد؟
3. چگونه انسانها در برابر تحمل اين نوع امانت به سه گروه تقسيم مى شوند در حالى كه بايد از دو گروه (امين و خائن) بيرون نباشند؟

1 . سفينة البحار:1/41.

صفحه 304

1. مقصود از امانت در آيه چيست؟

مقصود از «امانت» كه خدا آن را بر آسمان ها و زمين وكوهها و انسان عرضه كرده وفقط انسان پذيراى آن شده است، همان است كه در آيه مربوط به اصطلاح به «عالم ذر» وارد شده است و خداوند در آن آيه توحيد در «ربوبيت» خود را بر انسان ها عرضه كرده و همگى بر آن اعتراف كرده اند چنان كه مى فرمايد:
(وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِى آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتُهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ القِيامَةِ إِنّا كُنّا عَنْ هذا غافِلينَ) .
«به يادآر زمانى را كه پروردگار تو از پشت فرزندان آدم. نسل آنها را برگرفت وآنها را بر خويشتن گواه ساخت وگفت: آيا من پروردگار شما نيستم، گفتند: آرى اين را براى آن گرفتيم تا روز قيامت نگوييد ما از اين كار غافل بوديم».
(أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَكَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ وَكُنّا ذُرِّيَّةً مِنْ بَعْدِهمْ أَفَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ) .1
«تا نگوييد پدران ما قبلاً مشرك بودند وما فرزندان آنها بوديم آيا ما را با آنچه كه باطل گرايان انجام داده اند نابود مى كنيد».
اين آيه مى تواند از آيه مورد بحث رفع ابهام كند و برساند كه امانت عرضه شده، همان توحيد ربوبى او است.
خداوند به انسان«استعدادى» داده كه او در پرتو اين استعداد مى تواند اين امانت الهى را تحمل كند وزندگى خود را بر اساس يكتايى «رب» و كارگردان

1 . اعراف/172ـ 173.

صفحه 305
جهان آفرينش، بنا كند و قلباً و لساناً بر وحدانيت او اقرار كند وچيزى كه بر خلاف اين اعتراف باشد انجام ندهد.
ممكن است تصور شود كه مجموع جهان آفرينش حتى آسمانها و زمين بر يكتايى او گواهى مى دهند آنجا كه مى فرمايد:
(...وَإِنْ مِنْ شَىْء إِلاّيُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبيحَهُمْ...) .1
«چيزى در جهان نيست، مگر اين كه او را از عيب و نقص و شريك و انباز تنزيه مى كند ولى شماها آن را درك نمى كنيد».
بنابراين،تحمل اين بار، به انسان اختصاص ندارد.
پاسخ: آنچه را كه انسان متحمل شده و بايد به دوش بكشد غير آن است كه غير او انجام مى دهد زيرا تسبيح آنان، تسبيح تكوينى و آفرينشى يعنى ناآگاهانه است در حالى كه تسبيح و توحيد انسان، از طريق قلب و زبان، در پرتو عقل وخرد تشريعى وبا خودآگاهى كامل است و ميان اين دو نوع تسبيح و تنزيه فاصله فراوان است.
مطلوب از موجودات جهان جز انسان، تسبيح تكوينى است كه خواه ناخواه انجام مى گيرد، ولى آنچه از انسان مطلوب وخواسته شده است، تسبيح تشريعى است كه با عقل و خرد، علم وآگاهى و اختيار وحريت توأم مى باشد و در انسان استعداد چنين توحيد و يكتاگرايى است كه نشانه تحمل وپذيرايى اواست در حالى كه در جمادات چنين لياقتى وجود ندارد، و طبعاً متحمل و پذيرا نشده است.

1 . اسراء/45.

صفحه 306
از اين بيان، معنى «عرضه» نيز روشن گرديد، زيرا پرسش وپاسخ، و يا عرضه و پذيرش (أَلَسْتُ بِربّكُمْ قالُوا بَلى) به صورت معمولى و عادى نبوده، بلكه جنبه تكوينى و استعدادى داشته است يعنى به انسان اين لياقت و شايستگى را داديم كه پس از رشد و بلوغ، به يكتايى گرداننده جهان (رب) از صميم قلب اعتراف نمايد، و در زبان نيز آن را بازگو كند و در حالى كه در ديگر موجودات، به خاطر فقدان عقل و خرد چنين شايستگى نبود، در اين جهت انسان به لسان استعداد آن را پذيرفت، وموجودات ديگر به خاطر فقدان استعداد پذيرا نشدند.
گروهى از مفسران«امانت» را به تكاليف الهى از فرايض و محرمات، و يا وسيع تر وگسترده تر از آن تفسير كرده و يادآور شده اند كه انسان به خاطر داشتن عقل و خرد، شايستگى خطاب و تكليف را داشت. يك چنين لياقت نشان تحمل آن است در حالى كه در ديگر موجودات به حكم اين كه جمادند و فاقد خرد و عقل وحريت و آزادى هستند، لياقت تحمل آن را نداشتند و به اصطلاح از آن سر،باز زدند.
هرچند يك چنين تفسير شاهد حديثى نيز دارد ولى با آيه دوم كه مردم را نسبت به اداى امانت به سه گروه تقسيم مى كند، چندان سازگار نيست زيرا مردم نسبت به تكاليف الهى به دو گروه «مطيع» و «عاصى» تقسيم مى شوند نه به سه گروه.
در هر حال معنى نخست، روشن تر از معنى دوم است خصوصاً آيه مربوط به «ذر» نيز گواه بر استوارى معنى نخست مى باشد ومعنى دوم چندان با آيه سازگار نيست مگر اين كه به گونه اى توجيه شود، تا مردم نيز نسبت به تكاليف الهى سه نوع حالت پيدا كنند.

صفحه 307

2. مقصود از جمله(إِ نَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً) چيست؟

خلاصه پرسش اين است كه اگر هدف آيه، مدح و ستايش انسان و يا نشان دادن مقام او است در اين صورت با ذيل آيه كه او را «ظلوم» و «جهول» معرفى مى كند سازگار نيست و اگر مجموع آيه در ذم و نكوهش او است در اين صورت، استدلال به آيه بر ارزش انسان، صحيح نخواهد بود.
پاسخ: مفاد آيه آميزه اى است از مدح و ذم، ستايش ونكوهش، از يك طرف خدا بر او منت مى گذارد كه به وى لياقت و شايستگى خاصى داده كه هرگز نظير آن را به آسمانها و زمين وكوهها نداده و او را آنچنان خلعت بخشيده كه هرگز به ديگران همانند آن را نداده است.
ولى با اين تكريم، وى گاهى از حكم فطرت سرپيچى مى كند و راه شرك را كه «ظلم عظيم» است1 در پيش مى گيرد واين كار علتى جز اين ندارد كه اين موجود به مقام و ارزش خود جاهل و نا آشنا و به اصطلاح : «جهولاً» است در اين صورت معنى جمله ياد شده اين است كه انسان «ظلوم» است و از حد تجاوز مى كند وآلوده به شرك مى گردد و نيز انسان «جهول» است و به مقام خود جاهل، و از ارزش خود آگاهى ندارد.
فخر رازى در تفسير خود درباره اين لفظ مى گويد: مقصود از اين دو وصف اين نيست كه انسان هميشه ستمگر و نادان است، بلكه مقصود اين است كه در وى زمينه ستم و تجاوز، وجهل و نادانى است چنان كه عرب به اسبى كه در آن زمينه سركشى هست مى گويد: «دابة جموح»: اسبى كه زمينه سر كشى دارد نه اين كه هميشه سركش است اين جمله «إِنَّهُ ظَلُومٌ جَهُولٌ»

1 . (انّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظيمٌ) (لقمان/13).

صفحه 308
مى رساند كه انسان با اين كه داراى استعداد و شايستگى خاصى است ولى به خاطر داشتن انواع غرايز در او زمينه هاى «ظلم» و تجاوز، وجهل و ناآگاهى از شأن واقعيتها نيز در او وجود دارد از اين جهت گروهى از حكم استعداد سرپيچى كرده و راه شرك و دوگانگى را در پيش مى گيرند و هر چند گروهى بر همان طهارت وپاكى نفس باقى مى مانند.
استاد علامه طباطبايى به گونه اى به پرسش پاسخ گفته اند و يادآور شده اند كه: «ستم ونادانى» هر چند مايه نكوهش است ولى در عين حال مجوز حمل امانت نيز مى باشد، زيرا آن كس كه به اين دو صفت توصيف مى شود حتماً در او زمينه «عدل و علم» نيز بايد باشد، و اگر در اين انسان زمينه آن دو هست، طبعاً زمينه اين دو نيز وجود دارد در حالى كه در آسمانها و زمين و كوهها، زمينه هيچ كدام نيست.1

3. چگونه انسان به سه گروه تقسيم مى شود؟

از اين بحث گسترده پاسخ سؤال سوم نيز روشن مى گردد:
زيرا همان طور كه يادآور شديم مقصود از «امانت» توحيد ربوبى وتوحيد در عبادت است و مردم در برابر آن به سه گروه تقسيم مى شوند:
1. گروهى موحدند و درخت توحيد در قلوب آنان ريشه مى دواند وشكوفه هاى يكتاگويى ويكتا پرستى از شاخسار كردار وگفتار آنان جوانه مى زند.
2. گروهى مشركند و از هر دو نظر نقطه مقابل گروه پيشين مى باشند

1 . الميزان:16/372.

صفحه 309
وچيزى جز از شرك در درون و برون آنان نيست.
3. گروهى منافقند ونسبت به اين امانت راه «نفاق» را پيموده، در ظاهر مؤمن و در باطن مشرك وكافر مى باشند.

4. انسان هدف آفرينش

بطلميوس در تشريح كاخ خلقت، زمين را مركز دوايرى معرفى كرده و معتقد بود كه تمام افلاك نه گانه بر گرد زمين مى گردند و مى چرخند، در حالى كه در نظريه جديد، خورشيد مركز منظومه و زمين سياره اى معرفى شده است كه بر گرد آن مى چرخد.
برخى نظريه «بطلميوس» را زاييده «خودخواهى انسان» دانسته تا آنجا كه بشر خواسته است محيط زندگى خود را مركز جهان معرفى كند، وبگويد: تمام سيارات حيرت زده و سرگردان بر دور وجود او مى چرخند.
شكى نيست كه يك چنين اعتراض بر نظريه «بطلميوس» به طنز وشوخى شبيه تر است تا استدلال زيرا اگر يك چنين نظريه از خودخواهى انسان سرچشمه گرفته باشد، در مقابل مى توان گفت: نظريه جديد درباره جهان كه به وسيله چهار دانشمند فلكى 1 پى ريزى گرديده و در آن زمين از مركزيت افتاده است، از خودبيگانگى انسان سرچشمه گرفته، و به اندازه اى در اين قسمت

1 . هيأت جديد به وسيله چهار تن از علما پى ريزى گرديده و آنان عبارتند از:
1. كپرنيك لهستانى كاشف مركزيت خورشيد.
2. كپلر منجم آلمانى كاشف مدار بيضى سيارات.
3. گاليله ايتاليايى كاشف ستارگان انبوه به صورت كهكشان.
4. نيوتن كاشف جاذبه عمومى وقوه گريز از مركز.

صفحه 310
پيش رفته است كه نخواسته مهد زندگى خود را محور جهان معرفى كند.
مسائل علمى و فلسفى را نبايد با هزل و مطايبه به هم آميخت، همچنان كه نبايد زحمات دانشمندان را در راه كشف حقايق جهان ناديده گرفت، هر چند با مرور زمان نظريات آنان فرسوده وكهنه شود، زيرا همان نظريات باطل و بى پايه، انسان كنونى رابه حقايق مسلم امروز رهبرى كرده است و اگر آن اغلاط و اشتباهات نبود، دست بشر به تمدن كنونى نمى رسيد و آگاهى گسترده از جهان پيدا نمى كرد.
از مقصد دور نشويم، اگر قرآن در ارزش گذارى انسان، او را هدف آفرينش معرفى كرده روى منطقى است كه در اين بحث به آن اشاره شده است و در معرفى قرآن مسأله «خودخواهى» مطرح نيست قرآن از يك جهان برتر از انسان وتمايلات او، صفحه خلقت را بررسى مى كند و درباره انسان يك چنين داورى مى نمايد و در بينش وحى مسأله سودجويى انسان و خودخواهى او مطرح نيست و خطا و لغزش بر آن راه ندارد وبا توجه به اين اصل اكنون به داورى قرآن درباره هدف آفرينش گوش فرا دهيم.

كاخ آفرينش بى هدف نيست

شكى نيست كه كاخ آفرينش براى هدفى آفريده شده است و خدا منزه و پيراسته تر از آن است كه كار بى هدفى صورت دهد و قرآن در خصوص خلقت جهان چنين مى گويد:
(...ما خَلَقَ اللّهُ السَّمواتِوَالأَرْضَ وَما بَيْنَهُما إِلاّ بِالْحَقِّ...) .1

1 . روم/8

صفحه 311
«آسمان ها و زمين و آنچه كه در ميان آن دو قرار دارد، توأم با حق1 آفريده است يعنى همراه با غايت و غرض حقيقى است كه آفرينش آن را به دنبال آورده است».
قرآن آن گروه را مى ستايد كه صفحه آفرينش را مطالعه مى كنند آنگاه مى گويند:
(...رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً...) .2
«خدا كاخ آفرينش را باطل و پوچ3 و پيراسته از هدف نيافريده است».
با توجه به اين آيات بايد ديد هدف از آفرينش مجموع جهان از زمين و آسمان، از انواع جانداران و گياهان و معادن چيست؟

انسان نمايشگر هدف خلقت است

جهان طبيعت، هر چند به صورت انواع مختلف و گوناگون تجلى مى كند و انسان و انواع جانداران و گياهان هر كدام نوع مستقلى را تشكيل مى دهند ولى قسمت اعظم جهان در خدمت همين انواع قرار دارد از اين جهت مى توان هر يك از اين انواع را غايت خلقت و هدف آفرينش معرفى كرد.
و به ديگر سخن: ارتباط ميان اجزاى ماده جهان و امكان بهره گيرى برخى از برخى ديگر، اين مسأله را تفهيم مى كند كه بخشى ازعالم طبيعت مى تواند، هدف خلقت مجموع آسمان و زمين باشد و در اين ميان انواع برترى مانند گياهان وجانداران و انسان، بيش از هر چيز ديگر، ازعناصر موجود در جهان بهره مى گيرند و به همين جهت هر يك مى تواند هدف خلقت و علت

1 . «باء» در «بالحق» براى مصاحبت است.
2 . آل عمران/191.
3 . هود/7.

صفحه 312
غايى آفرينش باشد بالأخص كه هر يك از اين انواع از نظر قرآن، داراى درك و شعور بوده و آگاهانه وظيفه خود را در برابر خالق خود انجام مى دهند.
در حالى كه هر يك از اين انواع مى تواند هدف خلقت وغرض از آفرينش باشد، در اين ميان، انسان، كامل ترين و استوارترين موجودى است كه در اين جهان پديد آمده است و اگر از نظر علم و عمل به بهترين وجه پرورش پيدا كند، به عالى ترين مقام مى رسد از اين جهت بايد انسان هدف برتر، و غايت اصلى شمرده شود و در اين صورت صحيح است كه بگوييم در حالى كه كاخ آفرينش داراى اهداف و غاياتى است ولى تربيت انسان برتر هدف از خلقت جهان است و در اين زمينه قرآن مى فرمايد:
(وَهُوَ الَّذِى خَلَقَ السَّمواتِ وَالأَرْضَ فى سِتَّةِ أَيّام وَكانَ عَرْشُهُ عَلَيالْماءِلِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً...).1
«او است كه آسمان ها و زمين را در شش روز (دوره) آفريد، و نخست قدرت او بر روى آب قرار داشت( اين كار كرد) تا بيازمايد كه كدام يك از شماها نيكوكارتريد».
در بحث هاى كلامى به روشنى ثابت شده است كه هدف خدا از آفرينش انسان ها كسب علم و آگاهى نيست زيرا چيزى بر او مخفى نيست بلكه هدف، تحقق و بروز كمالاتى است كه در درون انواع و يا افراد نهفته است، و دراين صورت معنى آيه اين مى شود كه خدا جهان خلقت را برپا كرد تا نيكوكارترين فرد از انسان، در جهان استقرار يابد و اين همان است كه در كتابهاى كلامى مى گويند جهان براى انسان كامل آفريده شده است و در حديث قدسى، وارد شده است كه «لَوْلاكَ لَما خَلَقْتُ الأَفْلاكَ»: «اگر وجود تو (اى پيامبر گرامى)

1 . لقمان/20.

صفحه 313
نبود، جهان را آفرينش نبود».
بنابراين چه ارزشى بالاتر از اين كه انسان هدف خلقت، غرض از آفرينش باشد امّا مشروط بر اين كه خود را از قله كمال به حضيض پليدى و زشتى نكشد.

5. تسخير جهان براى انسان

در قرآن هدف بودن انسان براى طرح آفرينش به گونه اى ديگر نيز مطرح شده كه با بيان پيشين كاملاً متفاوت مى باشد در بيان نخست به دنبال تعيين هدف خلقت بوديم وسرانجام به اين نكته رسيديم: در عين اين كه جهان خلقت مى تواند اهداف متعددى داشته باشد ولى در ميان اهداف متعدد، انسان به صورت هدف بالاتر و برتر ترسيم گرديده است.
ولى در اين بيان به دنبال تعيين هدف نيستيم، هدف هر چه باشد، فعلاً برا ى ما مطرح نيست بلكه به دنبال اين هستيم كه جهان خلقت به گونه اى است كه به نفع بشر تسخير و رام شده و انسان از آن به صورت كامل بهره مى گيرد و اين حقيقت در قرآن در سوره هاى متعددى بيان شده است كه برخى از آن را يادآور مى شويم:
1. (أَلَمْ تَرَوْا أَنَّ اللّهَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِى السَّمواتِ وَما فِى الأَرْضِ وَأَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَباطِنَةً...).1
«آيا نمى بينيد كه خداوند آنچه را كه در آسمان ها و زمين است به نفع شما تسخير كرده و نعمت هاى برونى ودرونى خود را در حقّ شما تكميل نموده است».

1 . جاثيه/13.

صفحه 314
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(وَسَخَّرَ لَكُمْ ما فِى السَّمواتِ وَما فِى الأَرْضِ جَمِيعاً مِنْهُ...).1
«براى شما آنچه در آسمان و زمين است تسخير كرده است و همگى از او است».
قرآن در آيات متعددى از تسخير خورشيد و ماه، روز و شب، چشمه ها و درياها سخن گفته ويادآور شده است كه به خاطر مقام و موقعيتى كه انسان دارد اين موجودات بزرگ به سود بشر تسخير و همگى از آنها بهره مى گيرند چنان كه مى فرمايد:
(وَسَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ دائِبَيْنِ وَسَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَالنَّهارَ) .2
«خورشيد و ماه كه پيوسته انجام وظيفه مى كنند و شب و روز را براى انتفاع انسان تسخير نمود».
البته اشتباه نشود. تسخير كننده بشر نيست، بلكه تسخير كننده خدا، وجهان طبيعت تسخير شده است و بشر بهره گير، از اين تسخير مى باشد.

ارزش گذارى معنوى و مادى

انسان در اسلام به دو صورت ارزش گذارى شده است يكى به صورت معنوى و ديگرى به صورت مادى، درباره ارزش گذارى نخست بياناتى دارد كه برخى را يادآور شديم ويكى از آنها اين است كه: قتل يك انسان با كشتن تمام انسان ها برابر است و احياى يك انسان نيز با زنده كردن تمام افراد بشر مساوى قلمداد شده است آنجا كه مى فرمايد:
(...مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِنَفْس أَوْ فَساد فِى الأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ

1 . ابراهيم/33.
2 . مائده/32.

صفحه 315
جَميعاً وَمَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النّاسَ جَميعاً...) .1
«هركس انسانى را(بى جهت) نه براى قصاص و نه براى فسادى كه در روى زمين كرده باشد، بكشد گويا تمام انسان ها را كشته واگر انسانى را احيا كند(از مرگ نجات دهد) مانند اين است كه همه را زنده كرده است».
آيا يك چنين ارزش گذارى، مبالغه در ارزيابى از انسان است يا عين حقيقت مى باشد؟! حاشا كه وحى الهى در جهان بينى خود به مبالغه گويى بپردازد و ارزش موجودى را بى جهت بالا ببرد.
نكته اين ارزش والا اين است كه هركس، انسان بى گناهى را به هر عنوان بكشد آمادگى آن را دارد كه به خاطر همان انگيزه، تمام انسان هاى بى گناه را بكشد، زيرا قتل فرد مشخصى، براى اومطرح نيست، و ميان اين فرد بى گناه ويا آن فرد گناهكار در نظر او تفاوتى وجود ندارد و قهراً او به خاطر همان انگيزه، آمادگى قتل تمام انسان هاى بى گناه را دارد، از اين جهت قرآن درباره او مى فرمايد:
(...فَكَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَميعاً...) .
«يعنى شبيه قتل تمام انسان ها است».
فرض كنيد كسى وارد خانه اى مى شود و مى خواهد يك خانواده بى گناه را قتل عام كند، ولى فقط موفق به قتل يكى از اعضاى خانواده

1 . گسترده ترين رساله درباره ديات اسلام نامه اى است كه اميرمؤمنان (عليه السلام) آن را به فرماندهان سپاه خود نوشته است و در لسان فقها به نام روايت ظريف بن ناصح معروف است ومرحوم صدوق آن را در كتاب «من لا يحضره الفقيه» نقل كرده است به جلد چهارم آن كتاب بخش ديات مراجعه بفرماييد.

صفحه 316
مى گردد، وباقى مانده به علت فرار، جان به سلامت به در مى برند، درباره اين آدم مى توان گفت:
قتل يك كودك بى گناه از اين خانواده، برابر با قتل همه اعضاى خانواده مى باشد زيرا اگر باقى مانده اعضاى خانواده فرار نمى كردند قتل همگى قطعى بود.
در مقابل اگر فردى با سائقه عاطفه انسانى، انسانى را از مرگ نجات دهد چون انگيزه كار، عاطفه انسانى مى باشد و فرد مشخصى براى او مطرح نيست، در اين انگيزه تمام انسان ها با اين انسان يكسان مى باشند، در اين صورت صحيح است كه نجات يك فرد را بسان نجات تمام انسان ها تلقى كنيم.
گذشته از اين، افراد يك جامعه، بسان اعضاى يك فرد انسان مى باشند، اگر عضوى آسيبى ببيند اثر آن در ديگر اعضا به گونه اى آشكار مى شود. همچنين است فقدان فرد، زيرا هر فردى به تناسب شعاع تأثير وجود خود، در ساختن يك جامعه مؤثر است وجدا كردن او از پيكر اجتماع به همان مقدار روى جامعه اثر مى گذارد، همچنين است باز گردانيدن يك فرد به جامعه.

ارزش گذارى مادى

ارزش گذارى مادى همان است كه جان و مال و آبروى انسان را محترم شمرده و با تشريع قانون قصاص، و ديات براى كل ويا عضو، مقام انسان را بالا برده و حساب او را از ديگر جانداران جدا كرده است.
و فقهاى اسلام در كتاب هاى «قصاص» و «ديات» 1 به طور گسترده

صفحه 317
درباره آنها سخن گفته اند و نياز به تكرار نيست ما فقط به صورت كلى سخنى را از پيشواى بزرگ اسلام درباره امنيتهاى چهارگانه انسان نقل كرده و به بحث خود پايان مى بخشيم!
رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود:
«إِنَّ اللّهَ حَرَّمَ مِنَ الْمُسْلِمِ دَمَهُ وَمالَهُ وَعِرْضَهُ وَأَنْ يَظُنَّ بِهِ ظَنَّ السُّوءِ».1
«خداوند تجاوز به خون و مال و آبروى مسلمان را تحريم كرده (بلكه بالاتر) اجازه نداده است كه به او بدگمان شويد».
اين حديث براى فرد مسلمان چهار نوع امنيت تضمين كرده و به حكم امنيت چهارم(سوء ظنّ ممنوع)، اجازه نداده است كه در محيط فكر و در لابلاى پرده هاى مغز، مسلمانى مورد هجوم ديگرى قرار گيرد و يك چنين امنيتهاى چهارگانه جز در پرتو رشد انسان به وسيله ايمان، امكان پذير نيست.

1 . المحجة البيضاء:5/268.

صفحه 318

7

آيا انسان آميزه اى است

از خير و شر؟

آيات موضوع

1.(...إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ) (هود/10)
2.(...إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ* إِلاَّ الَّذينَ صَبَرُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِكَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ كَبيرٌ)(هود/10و 11)
3.(...إِنَّ الإِنْسانَ لَظَلُومٌ كَفّارٌ) (ابراهيم/34)
4.(...وَكانَ الإِنْسانُ عَجُولاً) (اسراء/11)
5.(...وَكانَ الإِنْسانُ قَتُوراً) (اسراء/100)
6.(...وكانَ الإِنْسانُ أَكْثَرَ شَىْء جَدَلاً) (كهف/54)
7.(خُلِقَ الإِنْسانُ مِنْ عَجَل...) (انبياء/37)
8.(...وَحَمَلَها الإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً) (احزاب/72)
9.(...وَإِنْ مَسَّهُ الشَّرُّ فَيَؤُسٌ قَنُوطٌ) (فصلت/49)
10.(...وَإِنَّا إِذا أَذَقْنَا الإِنْسانَ مِنّا رَحْمَةً فَرِحَ بِها وَإِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ

صفحه 319
بِما قَدَّمَتْ أَيْديهِمْ فَإِنَّ الإِنْسانَ كَفُورٌ) (شورى/48)
11.(إِنَّ الإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً* إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً* وَإِذا مَسَّهُالْخَيْرُ مَنُوعاً) (معارج/19ـ 21)
12.(وَتُحِبُّونَ الْمالَ حُبّاً جَمّاً) (فجر/20)
13.(إِنَّ الإِنْسانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ) (عاديات/6)
14.(وَإِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَديدٌ) (عاديات/8)
15.(إِنَّ الإِنْسانَ لَفى خُسْر* إِلاّ الَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ وَتَواصَوْا بِالْحَقِّ وَتَواصَوا بِالصَّبْرِ)(عصر/2و3)

ترجمه آيات

1.«غرق شادى است و فخر فروشى مى شود».
2.«انسان به موقع رسيدن نعمت شادمان و فخر فروش است مگر آنان كه استقامت ورزند و عمل نيك انجام دهند براى آنان آمرزش و پاداش بزرگى است».
3.«انسان!ستمگر و ناسپاس است».
4.«وانسان، هميشه عجول بوده است».
5.«وانسان تنگ نظر است».
6.«ولى انسان بيش از هر چيز، به مجادله مى پردازد!».
7.(آرى) انسان از عجله آفريده شده».
8.«انسان آن را بر دوش كشيد، او بسيار ظالم وجاهل بود».
9.«آنگاه كه بدى به او رسيد او موجود مأيوس و نوميد است».

صفحه 320
10.«آنگاه كه به انسان رحمت خود را چشانيديم خوشحال مى شودو آنگاه كه به او به خاطر اعمال پيشين، بدى برسد،(ناگواريها را مى شمارد و نعمت ها را انكار مى كند) زيرا انسان موجود كفران پيشه است».
11.«به يقين انسان حريص وكم طاقت آفريده شده است، هنگامى كه بدى به او رسد بيتابى مى كند، و هنگامى كه خوبى به او رسد مانع ديگران مى شود(و بخل مىورزد)».
12.«مال و ثروت را شديد دوست مى دارند».
13.«انسان نسبت به پروردگار خود بسيار ناسپاس است».
14. «و او علاقه شديد به مال دارد».
15.«انسان در خسران و زيان كارى است مگر گروه با ايمان كه كردار صالح داشته و يكديگر را به پيروى از حق و استقامت دعوت مى كنند».

تفسير موضوعى آيات

در آغاز نظر، انسان به صورت موجودى كه از خير و شر، ويا مثبت و منفى تركيب يافته است، تجلى مى كند، و آدمى مى انديشد كه انسان آميزه اى است از خير و شر، از خوبى و بدى، از مثبت ومنفى و هركدام از اين ابعاد، براى جهتى و مصلحتى در آفرينش او به كار رفته است.
اين نوع برخورد با انسان با آزمونى كه از او داريم و با ظواهر برخى از آيات كه در اين زمينه وارد شده است، كاملاً تطبيق مى كند، زيرا قرآن در بيان آفرينش او به ابعاد مثبت و منفى وجود او اشاره مى كند و در بدو نظر تصور مى شود كه آفرينش او با خير و شر آميخته است.
در توضيح اين نظر يادآور مى شويم كه در نهاد انسان سائقه هاى مختلفى وجود دارد و اگر در آفرينش او نهاد «حق طلبى»و«حقيقت دوستى»، «عدالت

صفحه 321
خواهى»و«نيك جويى» هست، در مقابل آن كشش هايى مانند «خودخواهى»،«سودجويى»، «مقام طلبى»، «ثروت اندوزى» و «شهرت خواهى» نيز وجود دارد و هرگز نمى توان، به اين دو نوع سائقه به يك نظر نگريست، به طور مسلم يك نوع از اين كشش ها از روح ملكوتى او سرچشمه مى گيرد ديگرى از وجهه مادى وخاكى او.
از اين جهت مى گويند: انسان آميزه اى است از خير و شر، از مثبت و منفى.
ظواهر برخى از آيات مربوط به آفرينش انسان نيز، يك چنين تحليل بدوى را تأييدمى كند، زيرا قرآن در توصيف انسان، به جهات قوت وضعف انسان، اشاره مى كند و او را با صفات مختلف و گوناگون توصيف مى نمايد.
اينك به برخى از صفات ونقاط مختلف از وجود او اشاره مى كنيم:
1. انسان خليفه خدا در روى زمين است:
(إِنَّى جاعِلٌ فِى الأَرْضِ خَلِيفَةً) .1
2. انسان آگاه از حقايق جهان آفرينش مى باشد:
(وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْماءَ كُلَّها) .2
3. معلم فرشتگان است:
(قالَ يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ) .3
4. گرامى ومسلط بر خشكى ها و درياها است:
(وَلَقَدْكَرَّمْنا بَنى آدَمَ وَحَمَلْناهُمْ فِى الْبَرِّ وَالْبَحْرِ) .4

1 . بقره/30.
2 . بقره/31.
3 . بقره/33.
4 . اسراء/70.

صفحه 322
5. متعلم از جانب خدا است:
( عَلَّمَ الإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ).1
6.او را به بهترين تركيب آفريده است:
(لَقَدْ خَلَقْنَا الإِنْسانَ فى أَحْسَنِ تَقْويم) .2
7. آفرينش او را با خداشناسى عجين كرده است:
(فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدّينِ حَنيفاً فِطْرَتَ اللّهِ الّتِى فَطَرَالنّاسَ عَلَيْها...).3
اين آيات و نظاير آنها كه بيانگر خلقت و نقاط قوت انسان است ما را به جهات ملكوتى انسان رهبرى كرده و او را مركز خير ونيكى معرفى مى كند.
در برابر اين آيات، آيات ديگرى است كه بيانگر نقطه ضعف انسان است.
قرآن او را با صفات ياد شده در زير كه هر يك حاكى ازبعد منفى وجود او است، معرفى مى كند.
1. انسان موجود عجول وشتابگر است:
(...وَكانَ الإِنْسانُ عَجُولاً) .4
و در آيه ديگر مى فرمايد:(خُلِقَ الإِنْسانُ مِنْ عَجَل...) .5

1 . علق/5.
2 . تين/4.
3 . روم/30.
4 . اسراء/11.
5 . انبياء/37.

صفحه 323
2. انسان موجود مناقشه كن ومجادله گر است:
(...وكانَ الإِنْسانُ أَكْثَرَ شَىْء جَدَلاً) .1
3. انسان موجود «هلوع»، «جزوع» و«منوع» است كه هر سه صفت در «حرص شديد» او خلاصه مى شود چنان كه مى فرمايد:
(إِنَّ الإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً* إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً* وَإِذا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعاً).2
قرآن در آيه نخست انسان را به صفت «هلوع» (حريص و كم طاقت) توصيف مى كند آنگاه اورا در آيه هاى بعدى به اين كه :اگر زيانى به او برسد داد و فرياد مى كند واگر خيرى به او برسد ديگران را از آن منع مى كند، تفسير مى نمايد و در آيه ديگر او را به «قتور» توصيف مى كند كه از نظر معنى با صفت پيشين نيز هماهنگ است چنان كه مى فرمايد:
(...وَكانَ الإِنْسانُ قَتُوراً) .3
و اگر مجموع اين چهار صفت«هلوع»، «جزوع»، «منوع» و«قتور» را روى هم بريزيم حاكى از علاقه انسان به خود وولع و حرص شديد او به دنيا ولذايذ آن است.
4. انسان موجود «كفور»و«كنود» است و اين دوصفت به معنى حق ناشناسى وناسپاسى او است، آن روز كه نعمت مى رسد، صاحب نعمت را فراموش مى كند و سر به طغيان مى گذارد، و روزى كه به خاطر اعمال بد،

1 . كهف/54.
2 . معارج/19ـ21.
3 . اسراء/100.

صفحه 324
نعمت از كفش بيرون مى رود، داد و فرياد راه مى اندازد، تو گويى طلبكار است و طلب خود را مى خواهد آنجا كه مى فرمايد:
(...وَإِنَّا إِذا أَذَقْنَا الإِنْسانَ مِنّا رَحْمَةً فَرِحَ بِها وَإِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ بِما قَدَّمَتْ أَيْديهِمْ فَإِنَّ الإِنْسانَ كَفُورٌ).1
«آنگاه كه به انسان رحمت خود را چشانيديم خوشحال مى شودو آنگاه كه به او به خاطر اعمال پيشين، بدى برسد،(ناگواريها را مى شمارد و نعمت ها را انكار مى كند) زيرا انسان موجود كفران پيشه است».
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(إِنَّ الإِنْسانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ) .2
«انسان نسبت به پروردگار خود بسيار ناسپاس است».
5. انسان به هنگام از دست دادن نعمت، موجود مأيوس ونوميد و به تعبير قرآن (يؤوس) و (قنوط) است چنان كه مى فرمايد:
(...وَإِنْ مَسَّهُ الشَّرُّ فَيَؤُسٌ قَنُوطٌ) .3
«آنگاه كه بدى به او رسيد او موجود مأيوس و نوميد است».4
6.انسان موجود «ظلوم كفار» ويا «ظلوم و جهول» است و بازگشت همگى به ستمگرى انسان بر خود و ديگران، وناآگاهى ازمقام وموقعيت خود در جهان آفرينش مى باشد چنان كه مى فرمايد:
(...وَحَمَلَها الإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً) .5

1 . شورى/48.
2 . عاديات/6.
3 . فصلت/49.
4 . در اين زمينه به ترتيب به سوره هاى هودو اسراء وروم آيه هاى 9، 83 و 36 مراجعه فرماييد.
5 . احزاب/72.

صفحه 325
و نيز مى فرمايد:
(...إِنَّ الإِنْسانَ لَظَلُومٌ كَفّارٌ) .1
7. او به وقت رسيدن به نعمت شادمان و فخر فروش است چنان كه مى فرمايد:
(...إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ) .2
8. او علاقه شديد به مال و ثروت و كشش خاصى به آن دارد چنان كه مى فرمايد:
(وَإِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَديدٌ) .3
و نيز مى فرمايد:
(وَتُحِبُّونَ الْمالَ حُبّاً جَمّاً) .4
«مال و ثروت را شديد دوست مى دارند».
اين آيات به حسب ظاهر بيانگر ابعاد وجودى انسان و اين كه در آفرينش او، خير و شر، نيكى وبدى، كشش هاى مثبت و منفى به كار رفته است و اين كه او آميزه اى است ازخير و شر.

نظر ديگر درباره اين ابعاد

همان طور كه در آغاز بحث يادآور شديم اين نظر را تجربه و آزمون، وظاهر برخى از آيات تأييد مى كند ولى در اين جا نظر ديگرى است، كه از نظر نخست، عميق تر وظاهر آيات نيز بر آن قابل انطباق مى باشد، و آن اين

1 . ابراهيم/34.
2 . هود/10.
3 . عاديات/8.
4 . فجر/20.

صفحه 326
كه:مجموع كشش هاى موجود در آفرينش انسان، همه خير و خوب، همگى مثبت وسودمند بوده و در سراسر وجود او غريزه شرى وجود ندارد و اگر يكى از اين غرايزاز وجود او كناربرود، و از حيات اوحذف شود، زندگى اودچار اختلال شده و انسانيت، به خطرمى افتد.
انسانى كه خدا در آفرينش او خود را با جمله(فَتَبارَكَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقينَ)1 توصيف مى كند نمى تواند آميزه اى از خير و شر، از خوبى و بدى باشد چيزى كه هست اين است كه برخى از غرايز مانند شمشير دو لبه، يا سكه دو رويه است كه اگر رهبرى صحيح نشوند، اگر از طريق عقل وخرد مهار نگردند مايه تباهى او مى شوند و آنچه كه ابعاد منفى خوانده مى شوند، و مظهر شر و بدى تلقى مى گردند، همگى نتيجه غرايز رهبرى نشده و تعديل نيافته است كه زندگى و بقاى انسان به آنها بستگى دارد و اين مسأله غير اين است كه بگوييم در آفرينش او، خير و شر، خوبى و بدى به هم آميخته شده است.
دقت درباره هر يك از اين ابعاد به اصطلاح منفى و شر، ثابت مى كند كه هرگز در نهاد انسان چنين ابعادى به صورت ابتدايى وجود ندارد، بلكه آنچه كه بعد منفى ويا «شر» ناميده مى شود همگى طغيان يافته يك رشته غرايز ضرورى وجود انسان است كه بر اثر فقدان رهبرى صحيح، به چنين صورتى درمى آيند.
مثلاً، «حرص و آز» در انسان حالت طغيان يافته غريزه «حب ذات» و يا «خودخواهى» است كه بر اثر فقدان تعديل، حالت حرص و آزمندى به خود مى گيرد.

1 . مؤمنون/14.

صفحه 327
حالت«مجادله گرى انسان»، شاخه اى از حس «كنجكاوى» او است چيزى كه هست اين است كه اعمال اين حس در موارد ديگر براى كشف حقيقت وواقع گرايى است ولى آنجا كه به صورت جدال درمى آيد اين حس، در طريق يك رشته اغراض غير صحيح قرار مى گيرد و انسان حالت مناقشه گرى به خود مى گيرد و همچنين است ديگر غرايز منفى انسانى.
گواه بر اين كه ابعاد به اصطلاح منفى، در نهاد بشر ابتداءً موجود نبوده، بلكه اين ابعاد، حالت هاى طغيان پذيرى ديگر غرايز انسانى مى باشند، اين است كه قرآن در مواردى كه انسان را به اصطلاح با ابعاد منفى توصيف مى كند به دنبال آن، افراد صابر را كه داراى اعمال صالح ونيك مى باشند از اين ابعاد فوراً استثنا مى كند وچنين مى فرمايد:
(...إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ* إِلاَّ الَّذينَ صَبَرُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِكَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ كَبيرٌ) .1
«انسان به موقع رسيدن نعمت شادمان و فخر فروش است مگر آنان كه استقامت ورزند و عمل نيك انجام دهند براى آنان آمرزش و پاداش بزرگى است».
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(إِنَّ الإِنْسانَ لَفى خُسْر إِلاّ الَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ وَتَواصَوْا بِالْحَقِّ وَتَواصَوا بِالصَّبْرِ) .2
«انسان در خسران و زيان كارى است مگر گروه با ايمان كه كردار صالح داشته و يكديگر را به پيروى از حق و استقامت دعوت مى كنند».
اين استثنا گواه بر اين است كه شرور وبدى ها و به اصطلاح ابعاد منفى

1 . هود/10 و 11.
2 . عصر/2 و 3.

صفحه 328
در وجود انسان به صورت ابتدايى وجود ندارد زيرا آفرينش همه انسان ها يكسان بوده و در اين مورد تبعيضى نيست، بلكه يك چنين حالات، معلول طغيان پذيرى غرايز افراد غير مؤمن به خدا است ولى گروه با ايمان كه در برابر محرمات، حالت استقامت و خويشتن دارى دارند (إِلاّ الّذينَ آمَنُوا ... وَتَواصَوا بِالصِّبر) از چنين طغيان پيراسته بوده و غرايز آنان در مسير صلاح و تكامل آنان قرار مى گيرد.
و به ديگر سخن: انسانى كه از مكتب وحى وتعاليم حيات بخش پيامبران دورى جويد، غرايز درونى او، وى را عنود ولجوج، ستمگر و آزمند، بار مى آورد ولى آنگاه كه روح او از مكتب وحى الهام بگيرد و در اوحالت خداترسى پديد آيد اين غرايز شكل ديگرى به خود گرفته و همگى از عناصر سازنده تكامل اومى باشد.

علت طغيان پذيرى غرايز

در اين جا سؤالى مطرح مى شود كه اگر اصل غرايز مايه بقاى حيات انسان است، فلسفه انعطاف و طغيان و يا كاهش پذيرى آن چيست؟ وچرا آفرينش ما با چنين حالت توأم وهمراه است.
و به ديگر سخن: چرا انسان به گونه اى آفريده شده است كه مى تواند جلو اعمال غريزه را بگيرد ويا در اعمال آن زياده روى نشان دهد و فلسفه داشتن چنين حالت در آفرينش انسان چيست؟
پاسخ اين سؤال روشن است زيرا داشتن چنين حالت پايه تكامل و مقدمه رشد انسان است و اگر انسان داراى چنين اختيار و آزادى نبود هرگز نمى توانست ازنظر روح و روان يا جسم و تن تكامل پيدا كند، موجود فاقد

صفحه 329
آزادى كه در مسأله غرايز يك حالت بيش براى او مطرح نباشد، نمى تواند در مسير تكامل گام نهد و موجود ملكوتى شود.
موجودى متكامل مى گردد كه بتواند ازحب ذات براى حفظ اصل وجود خود (آن هم به خاطر يك رشته اهداف) بهره بگيرد نه خود را اسير مال و منال سازد وحريص ثروت و ديگر مظاهر لذت مادى شود.
انسانى مى تواند به قله تكامل برسد كه بتواند ازحس علم براى كشف حقيقت بهره بگيرد نه اين كه آن را وسيله شيطنت قرار داده وحقايق مسلم را انكار كند.
خلاصه: مفهوم «تكامل» درباره انسانى صادق است كه وى بر سر دو راهيها بتواند مسير غرايز را دگرگون سازد، وبه آنها هدف بخشد و اين توانستن وكردن است كه «تكامل» مى آفريند، ولى موجودى كه دست او در مهار كردن و «هدف دار ساختن» غرايز كوتاه و بسته باشد، از قافله تكامل عقب مانده و هيچ گاه به آن نمى رسد.
اين جا است كه مسأله غرايز در انسان، آنگاه تعديل آنها پيش مى آيد كه هم اكنون به صورت فشرده هر دو را مطرح مى كنيم.

صفحه 330

8

انسان وغرايز گوناگون

انسان وتعديل غرايز

آيات موضوع

1.(زُيِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَالْبَنِينَ وَالْقَناطيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالأَنْعامِ وَالْحَرْثِ ذلِكَ مَتاعُ الحَياةِ الدُّنْيا وَاللّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمآبِ)
(آل عمران/14)
2. (...فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوى أَنْ تعْدِلُوا...) (نساء/135)
3.(رِجالٌ لا تُلْهيهِمْ تِجارَةٌ وَلا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللّهِ...) (نور/37)
4.(...فَاحْكُمْ بَيْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ وَلا تَتَّبِعِ الْهَوى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبيلِ اللّهِ...)(ص/26)
5.(...وَرَهْبانِيَّةً ابْتَدَعُوها ما كَتَبْناها عَلَيْهِمْ...) (حديد/27)
6.(...وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ) (حشر/9)
7.(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تُلْهِكُمْ أَمْوالُكُمْ وَلا أَولادُكُمْ

صفحه 331
عَنْ ذِكْرِ اللّهِ...) (منافقون/9)
8. (إِنَّ الإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً* إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً* وَإِذا مَسَّهُالْخَيْرُ مَنُوعاً)(معارج/19ـ21)
9. (وأمّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفسَ عَنِ الْهَوى* فَإِنَّالجَنَّةَ هِىَ الْمَأْوى) (نازعات/40ـ41)
10. (وَإِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَديدٌ) (عاديات/8)

ترجمه آيات

1.«علاقه به زنان و فرزندان و اموال فراوان از طلا ونقره و اسبهاى (نشاندار) ممتاز وچهارپايان و زراعت، براى مردم زيبا تجلى كرده است و اينها سرمايه هاى دنيوى هستند وسرانجام نيك نزد خدا است».
2.«از هوس ها پيروى نكنيد تا دادگر باشيد».
3.«مردانى كه تجارت و داد و ستد آنان را از ياد خدا باز نمى دارد ومشغول نمى سازد».
4.«در ميان مردم به حق قضاوت كن و از هوس پيروى منما مبادا تو را از پيمودن راه خدا بازدارد».
5.«ترك لذايذ دنيوى بدعتى است كه هرگز تجويز نشده است».
6.«آن كسى كه از نفس در امان بود، از رستگاران است».
7.«اى افرادبا ايمان ثروت و فرزندان، شما را از ياد خدا مشغول نسازد».
8.«انسان حريص وبى صبر آفريده شده است، اگر شرى به او برسد، بى صبرى مى كند و اگر مالى به او برسد، ديگران را محروم مى سازد».
9.«آن كس كه ازمقام خداى خود بترسد وخويشتن را از «هوس» بازدارد بهشت

صفحه 332
جايگاه او است».
10.«علاقه او به مال دنيا شديد است».

تفسير موضوعى آيات

انسان با استعدادهاى مختلف و شايستگى هاى گوناگونى آفريده شده است در او كشش هاى مثبت و منفى، زمينه هاى فضيلت و رذيلت، وجود دارد و هر كدام مى تواند از مرحله قوه به مرحله فعليت برسد اين انسان انتخاب گر و دورنگر و سرنوشت ساز است كه مى تواند سر نخ زندگى را به يكى از اين دو نوع كشش بسپارد.
اگر در انسان ميل به امور جنسى به وديعت نهاده شده است در مقابل آن، عفت وحيا نيز به صورت زمينه در وجود اوتعبيه شده است، اعمال هر يك از اين دو غريزه بدون قيد و شرط، بدون تعديل و رهبرى، مايه تباهى عمر و زندگى است، اين جا است كه انسان در پرتو خرد كه چراغ«ماشين زندگى» است، و در سايه حريّت و آزادى، كه حكم «ترمز» را دارد، مى تواند غرايز را كه «موتور محرك» زندگى مى باشند، به صورت صحيح تعديل و رهبرى كند و از هر دو غريزه به صورت صحيح بهره بردارى نمايد و درنتيجه بر سعادت خود لطمه اى نزند.
علاقه به مال وگردآورى ثروت در وجود انسان، زمينه بس مناسبى دارد، ولى در برابر آن، مناعت و عزت نفس، نيز به صورت زمينه با وجود او آميخته شده است، و اعمال هر يك بدون قيد و شرط، سد راه رشد و تكامل او است، و بهره بردارى از هر دو، به صورت تعديل شده و رهبرى گشته، ضامن

صفحه 333
سعادت او مى باشد.
اين كار جز در پرتو تشخيص خرد، و سيادت «حريّت» و «آزادى» ذاتى صورت نمى پذيرد.
با طرح و تشريح اين دو مورد از غرايز، حكم ديگر غرايز نيز روشن مى شود و ارزش حريّت و آزادى ونقش انتخاب گرى انسان در مسير زندگى كاملاً تجلى مى كند.
شكى نيست كه بهره گيرى از غرايز در پايه خاصى، مايه بقاى رشد زندگى و حيات فردى و اجتماعى انسان است واگر اصل غريزه ازبين برود ويا مطلقاً از آن بهره بردارى نشود، زندگى انسان از فردى و اجتماعى، دستخوش اختلال مى گردد، مثلاً اگر تمايل جنسى نباشد ويا از آن بهره گيرى نشود، نسل انسان قطع مى گردد، اگر ميل به غذا نباشد ويا از وجود چنين ميل استفاده نشود، گرسنگى انسان را از پا در مى آورد.
اجمال سخن اين كه: حذف غرايز و تعطيل آنها، مايه نابودى انسان است و بهره بردارى بى رويه از آنها فاجعه آفرين و موجب تباهى انسان است و راه اعتدال ميان اين دو، حافظ انسان و انسانيت مى باشد ومشكل انسان در زندگى، يافتن چنين راه وپيمودن آن است.
آنچه مهم است اين است كه بدانيم اصل غريزه و بهره گيرى به صورت معقول بسيار مهم ومطلوب، ولى طغيان غريزه وخودمحورى يك ويا چند غريزه، مايه بيدادگرى و سقوط انسانيت است.
اهداف شرايع آسمانى وبالأخص شريعت اسلام، مقدس شمردن تمام

صفحه 334
غرايز انسان وكيفيت بهره بردارى صحيح از مجموع آن است، جز اين كه بايد ازطغيان آنها جلوگيرى شود، وعقل وخرد، همه را تعديل و رهبرى كند، و زمام زندگى را تمايلات درونى به دست نگيرد، و انسان محكوم غرايز نشود بلكه همه را خرد در استخدام سعادت انسان درآورد و از هر كدام در حدود مصلحت و سعادت بهره بگيرد.
در قرآن با دو گروه از آيات روبه رو مى شويم گروهى كه اصالت يك رشته تمايلات را تصديق مى كند وآنها را ندايى مى داند كه انسان آن را از درون مى شنود وچاره اى جز پاسخ گويى به آنها ندارد.
در مقابل اين گروه، گروه ديگرى است كه زياده روى و افزايش طلبى و بهره بردارى بى قيد و شرط از تمايلات درونى را، مايه خسارت وزيانكارى دانسته و به شدت از آنان جلوگيرى مى كند.
اينك ما در اين جا نمونه هايى از هر دو گروه از آيات را، منعكس مى كنيم:
اينك آيات مربوط به گروه نخست:

الف. دعوت به بهره گيرى از غرايز:

1. (زُيِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَالْبَنينَ وَالْقَناطيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالأَنْعامِ وَالْحَرْثِ ذلِكَ مَتاعُ الحَياةِ الدُّنْيا وَاللّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمآبِ).1
«علاقه به زنان و فرزندان و اموال فراوان از طلا ونقره و اسبهاى (نشاندار) ممتاز

1 . آل عمران/14.

صفحه 335
وچهارپايان و زراعت، براى مردم زيبا تجلى كرده است و اينها سرمايه هاى دنيوى هستند وسرانجام نيك نزد خدا است».
لفظ ( زُيِّن) كه به صورت صيغه مجهول وارد شده و به معنى «زينت داده شده» است حاكى است كه اين تمايلات از درون انسان مى جوشند، وعامل خارجى آن را بر لوح نفس انسان ننگاشته است، گذشته از اين آيه، هر فردى وجداناً چنين علاقه را در خود نسبت به امور ياد شده لمس مى كند، بالأخص كه علاقه به زن و فرزند از نيرومندترين غرايز انسانى است كه مبدأ بسيارى از حوادث بوده است.
از اين كه در ذيل آيه، اين امور شش گانه كالاى پست دنيوى خوانده شده و نيك فرجامى(زندگى سراى ديگر) را نزد خدا دانسته است، حاكى است كه انسان بايد از اين گونه امورد در حد وسيله بهره بگيرد، و هرگز آنها را هدف زندگى قرار ندهد و اين همان تعديل غرايز است كه موضوع گفتار ما را در بحث دوم تشكيل مى دهد.
2. (وَإِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَديدٌ) .1
«علاقه او به مال دنيا شديد است».
3. (إِنَّ الإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً* إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزوعاً* وَإِذا مَسَّهُالْخَيْرُ مَنُوعاً).2
«انسان حريص وبى صبر آفريده شده است، اگر شرى به او برسد، بى صبرى مى كند و اگر مالى به او برسد، ديگران را محروم مى سازد».

1 . عاديات/8.
2 . معارج/19ـ21.

صفحه 336
اين آيات و نظاير آنها، غريزى بودن اين امور و نظاير آنها را، به روشنى ثابت مى كند.
تا اين جا با برخى از آيات مربوط به گروه نخست آشنا شديم، و نقل مجموع آيات مربوط به اين قسمت از قلمرو بحث ما بيرون است.
اكنون وقت آن رسيده است كه با آيات گروه دوم آشنا شويم، گروهى كه از اعمال غرايز آن هم بدون قيد و شرط جلوگيرى كرده و يادآور مى شود كه هرگز لذت غريزى نبايد، قبله انسان و كعبه آمال گردد و براى همين جهت، از پيروى از هوا و هوس به شدت نهى كرده و كرامت و فضيلت و عدالت گرى انسان را در گرو بازدارى نفس از هوس دانسته است.
اينك برخى از آياتى را كه در اين زمينه وارد شده است متذكر مى شويم.

ب. بهره گيرى ازلذايذ هدف نيست:

1. (...فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوى أَنْ تعْدِلُوا...) .1
«از هوس ها پيروى نكنيد تا دادگر باشيد».
2.(...فَاحْكُمْ بَيْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ وَلا تَتَّبِعِ الْهَوى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبيلِ اللّهِ...).2
«در ميان مردم به حق قضاوت كن و از هوس پيروى منما مبادا تو را از پيمودن راه خدا بازدارد».
3. (وأمّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفسَ عَنِ الْهَوى* فَإِنَّ الجَنَّة

1 . نساء/135.
2 . ص/26.

صفحه 337
هِىَ الْمَأْوى).1
«آن كس كه ازمقام خداى خود بترسد وخويشتن را از «هوس» بازدارد بهشت جايگاه او است».
در قرآن آيات فراوانى وارد شده است كه طغيان غرايز و عدم تعادل آنها را به شدت محكوم كرده و از انسان مى خواهد با پرورش تمايلات و غرايز عالى، مشكل غرايز پايين را حل كند، مثلاً مقام و موقعيت اجتماعى را به خاطر بسط عدل و داد، ورفع ظلم وستم، بطلبد، نه براى ارضاى غريزه مقام خواهى وفخر فروشى.
قرآن باجمله بس كوتاه امّا پرمغز، رستگارى را از آن كسى مى داند كه، از سركشى نفس در امان بماند آنجا كه مى فرمايد:
(...وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ) .2
«آن كسى كه از نفس در امان بود، از رستگاران است».
خلاصه آنچه مطلوب ومورد نظر اسلام است، بهره گيرى از تمايلات درونى است، از اين جهت «رهبانيّت» را بدعتى مى داند كه كليسا آن را اختراع كرده است چنان كه مى فرمايد:
(...وَرَهْبانِيَّةً ابْتَدَعُوها ما كَتَبْناها عَلَيْهِمْ...) .3
«ترك لذايذ دنيوى بدعتى است كه هرگز تجويز نشده است».
پيامبر، امت اسلامى را با جمله «لا رُهْبانِيَّةَ فى الإِسْلامِ» متوجه اهداف

1 . نازعات/40ـ 41.
2 . حشر/9.
3 . حديد/27.

صفحه 338
شريعت خود كرد و «عثمان بن مظعون» را كه شب ها را با عبادت و روزها را با روزه به پايان رسانده و زن و فرزند را ترك كرده بود، به شدت نكوهش نمود.1
ولى در عين حال براى بهره گيرى از لذايذ دنيوى حد و قيدى قايل شده وطغيان خشم و شهوت را مايه تباهى انسان دانسته است آنجا كه فرموده:
«اَعْدى عَدُوِّ الإِنْسانِ غَضَبُهُ وَشَهْوَتُهُ».
«سرسخت ترين دشمن انسان، خشم وشهوت او است».
در هر حال اصل اين دو غريزه مايه حيات انسانى است امّا طغيان آن دو، موجب فساد زندگى او مى باشد.
روشن ترين جمله اى كه مى تواند نظر اسلام درباره بهره گيرى از غرايز را بيان كند دو آيه ياد شده در زير است آنجا كه مى فرمايد:
(رِجالٌ لا تُلْهيهِمْ تِجارَةٌ وَلا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللّهِ...) .2
«مردانى كه تجارت و داد و ستد آنان را از ياد خدا باز نمى دارد ومشغول نمى سازد».
(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تُلْهِكُمْ أَمْوالُكُمْ وَلا أَولادُكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللّهِ...).3
«اى افرادبا ايمان ثروت و فرزندان، شما را از ياد خدا مشغول نسازد».
در اين دو آيه، هرگز از تجارت و داد و ستد، و يا علاقه به اموال واولاد نهى نشده است، زيرا چنين بازدارى بر خلاف سنت خلقت وقانون آفرينش

1 . اسد الغابة:5/604.
2 . نور/37.
3 . منافقون/9.

صفحه 339
است، آنچه مورد نهى قرار گرفته، اين است كه مبادا چنين علاقه اى ما را از ياد خدا و ديگر وظايف الهى بازدارد و انسان محكوم غرايز گردد، وزنجير پست ترين بردگى را بر گردن نهد.
اكنون كه سخن به اين جا منتهى گشت قدرى گسترده تر پيرامون نظريه اسلام درباره شيوه اعمال غرايز سخن مى گوييم:
آيا اسلام خواهان ارضاى بى قيد و شرط غرايز انسانى است و در طريق اشباع آنها نبايد چيزى رادع ومانع باشد؟
آيا اسلام طرفدار رهبانيت و حامى سركوبى غرايز انسانى است؟
آيا اسلام خواهان اقناع برخى و سركوبى برخى ديگر است؟
آيات ورواياتى كه در اين مورد وارد شده است هر سه نظريه را به روشنى رد كرده و راه چهارمى را كه خود آن نيز به گونه اى موافق فطرت وآفرينش انسان است مطرح مى كند وما واقعيت نظريه اسلام درباره غرايز را در چند فراز يادآور مى شويم:
1. هر غريزه اى در انسان آفريننده نيازى در جسم وروان او است وبايد بر كليه نيازهاى انسان كاملاً توجه نمود و در رفع همه آنها كوشيد و در اين مورد نبايد استثنا قايل شد.
2. هر غريزه اى در قلمرو خود، اصلى است در زندگى انسان، ازاين جهت نبايد اعمال غريزه اى مايه سركوبى غرايز ديگر گردد. و در غير اين صورت كاخ سعادت فرو مى ريزد، وحيات مادى ومعنوى انسان دستخوش اختلال مى گردد، و توجه به يك اصل، و به يك غريزه و سركوبى وناديده گرفتن غرايز ديگر، بسان اين است كه در برافراشتن كاخى، به يك پى وستون اكتفا ورزيم و از ساختن ديگر پى ها وستون ها غفلت ورزيم.

صفحه 340
3. هر يك از اين غرايز، اصلى است در حيات مادى ومعنوى انسان ها، و هرگز نبايد، با برخى معامله محور نمود و به اصطلاح، يكى را زيربنا، و باقى مانده را روى بنا انديشيد.
4. اسلام با «فرويديسم» كه غريزه جنسى را محور كليه فعاليت هاى جسمى و روحى انسان مى انديشد و كار نيكوكاران حتى مكيدن پستان مادر را، تبلورى از غريزه جنسى مى داند، كاملاً مخالف است. همچنان كه با «ماركسيسم» كه اقتصاد و نيازهاى مالى و اقتصادى را زيربنا مى انديشد و آن را محور جامعه و تاريخ، و عامل محرك كليه حركت ها ونهضت ها و انقلاب ها مى داند نيز مخالف مى باشد.
5. اگر اسلام با اين افراط گران مخالفت ورزيده و انسان ملكوتى را بالاتر از آن مى داند كه كليه حركات او معلول تمايلات جنسى يا نياز اقتصادى او باشد.
همچنين با تفريط گران، كه قسمت اعظم از نيازهاى روحى را ناديده گرفته و به عنوان ترك دنيا، در گوشه بيغوله ها به زندگى پرداخته اند، در جنگ و ستيز است وكسانى را كه از كلمه مقدس «زهد» كه براى خود معنى بس متعالى وفطرت پسند دارد، سوء استفاده كرده، وبسيارى از غرايز خود را سركوب مى سازند، محكوم مى كند.
6. نظريه اسلام را مى توان درباره غرايز در جمله «تعديل غرايز و رهبرى امور فطرى» خلاصه كرد، اسلام نه خواهان طغيان وسركشى و مرزنشناسى غرايز است، ونه حامى سركوبى آنها است بلكه پيوسته در تعديل و رهبرى آنها مى كوشد به گونه اى كه اعمال غريزه اى، لطمه اى بر ديگر غرايز او وارد نسازد،

صفحه 341
وتوجه به غرايز «مُلْكى» (غرايز پايين و حيوانى) مانع از توجه به فطريات ملكوتى (غرايز برتر و انسانى) او نگردد.
7. وجود انسان از غرايز مختلفى تركيب يافته است، بخشى از غرايز او مربوط به جنبه هاى خاكى وحيوانى او است مانند غرايز خشم و شهوت، خودخواهى، حرص وعلاقه به مال ومقام و بخشى ديگر از غرايز او مربوط به جنبه هاى ملكوتى و انسانى او است مانند: تمايلات درونى او به خداخواهى وخداجويى، كشش او به سوى خوبى ها و نيكى ها مانند عدالت و بيزارى از جور وستم.
8. هر نوع از غرايز اعم از ذاتى وعالى، ملكى وملكوتى، حيوانى و انسانى در متن روان اوحضور دارند و بعدى از ابعاد روح و روان اورا تشكيل مى دهند از اين جهت صحيح ترين راه براى تربيت او «تعديل خواست ها» و «رهبرى غرايز» است به گونه اى كه همگى را با هم هماهنگ كرده تا انسان را در مسير تكاملى كه براى آن آفريده شده است قرار دهند و او را يارى كنند.
9. بايد توجه نمود كه اعمال غريزه و ارضاى خواسته هاى درونى، جنبه هدفى ندارد، و انسان براى خور وخواب، خشم وشهوت آفريده نشده است، بلكه از آنجا كه ادامه حيات انسانى در گرو اعمال و ارضاى آنها است، از اين جهت بايد از آنها به عنوان وسيله ونردبان ترقى استفاده نمود.
10. تشريح نقطه نظرهاى اسلام درباره غرايز در اين بيان هاى فشرده نمى گنجد ولى براى نمونه توجه شما را به برخى از رهنمودهاى اسلام درباره غرايز كه به صورت كلى يا خصوصى وارد شده است، جلب مى نماييم:
1. اسلام خداجويى را يك كشش سرشتى مى داند و در آيات و احاديث

صفحه 342
اسلامى به روشنى از آن سخن گفته شده است قرآن مجيد مى فرمايد:
(فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنيفاً فِطْرَتَ اللّهِ الّتى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها...).1
«به آيين خدا، روى آور، آفرينش الهى كه مردم را برآن اصل آفريده است».
رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود:
«كُلُّ مَوْلُود يُوْلَدُعَلَى الفِطْرَةِ».2
«هر انسانى با روح خداشناسى ديده به جهان مى گشايد».
اسلام در احياى روح خداشناسى به دعوت فطرى اكتفا نورزيده، بلكه با بيانات روشن و استوار كوشيده است كه سرشت خداخواهى را به صورت صحيح رهبرى كند از اين جهت با انحرافات ياد شده در زير درباره خداشناسى مبارزه مى كند.
الف. شرك و دوگانگى به صورت هاى گوناگون محكوم است خواه به صورت شرك در ذات و اين كه در صفحه هستى دو اصل قديم موجود است وخواه به صورت شرك در فعل و اين كه براى جهان دو آفريدگار وجود دارد يا به صورت شرك در پرستش و در اين مورد آيات و احاديث به اندازه اى است كه نمى توان حتى بخش كمى از آنها را در اين جا آورد.
ب. تشبيه خدا به موجودات امكانى باطل است ومقصود از آن اين است كه براى او ماده وصورت، و يا زمان و مكان تصور شود. و در قالب و صفات

1 . روم/30.
2 . توحيد صدوق، ص 331.

صفحه 343
يكى از مخلوق خود درآيد.رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود:
«ما عَرَفَ اللّهَ مَنْ شَبَّهَهُ بِخَلْقِهِ».1
«آن كس كه خدا را به آفريده هاى او تشبيه كرد او را نشناخته است».
ج. تعطيل، بسان «شرك» و «تشبيه» محكوم مى باشد و مقصود اين است از بحث درباره وجود خدا و صفات وافعال او لب فرو بنديم و در اين باره چيزى نگوييم بلكه بايد در عين پرهيز از شرك و بيزارى از تشبيه درباره خدا بحث كرده و فطرت خداجويى را به صورت صحيح رهبرى كنيم.
2. غريزه جنسى از غرايز اصيل وكوبنده است و اگر اين تمايل نبود انگيزه اى براى توليد نسل و تشكيل كانونهاى خانوادگى وجود نداشت اسلام مردم را به بهره گيرى از آن دعوت كرده و سركوبى آن را غير منطقى خوانده است تا آنجا كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: هيچ سازمانى در اسلام براى ما دوست داشتنى تر از ازدواج نيست.2
اسلام نه تنها به آن دعوت كرده، بلكه ازدواج را مايه حفظ نيمى از دين جوان دانسته مى فرمايد: هركس ازدواج كند، نيمى از دين خود را به دست آورده و درباره نيمى ديگر بايد به فكر باشد.3
ولى در عين حال براى اين غريزه، قيد وشرطى قايل شده و ارضاى آن را از جهاتى محدود ساخته است كه در فقه اسلامى مشروحاً بيان گرديده است.
3. رغبت به مقام واحترام اجتماعى، يك امر فطرى است، و شاخه اى

1 . توحيد صدوق، ص 47.
2 . ما بُنِىَ بَناءٌ فِى الاسلامِ أَحَبُّ الى اللّهِ عَزَّوجلّ مِنَ التَّزويجِ(وسائل الشيعة:4/3).
3 . من تزوج أحرز نصف دينه فليتق اللّه فى النصف الآخر(مدرك سابق، ص 5).

صفحه 344
است از مسأله «خودخواهى»، اسلام مى كوشد چنين خواست باطنى به صورت كوشش هاى ثمربخش و مطلوب اجتماعى درآيد و هدف از آن، زنده كردن حق، و زدودن باطل باشد.
اميرمؤمنان (عليه السلام)به ابن عباس فرمود: يك جفت كفش كهنه نزد من گرامى تر از فرمانروايى است مگر اين كه حقى را بر پا كنم يا باطلى را طرد نمايم.1
حسين بن علي (عليهما السلام)در يكى از مناجات هاى خود با خدا مى گويد: پروردگارا تو مى دانى كه حركت ما براى قبضه كردن قدرت و يا افزودن ثروت نيست، بلكه براى اين است تا نشانه هاى آيين تو را به مردم بنمايانم واصلاح را در سرزمين هاى تو بگسترانم تا سرانجام، ستمديدگان احساس ايمنى كنند، و به واجبات ومستحبات آيين تو عمل گردد.2
اين بيانات كه نظير آنها در كتاب و سنت كم نيست مى رساند كه اسلام مخالف ارضاى اين غرايز به صورت هاى ثمربخش اجتماعى نيست، اسلام مخالف اين است كه اين نوع تمايلات طغيان كند و به صورت بتى درآيد و سرانجام بر ديگر انگيزه ها چيره شود و بيداد كند و انسان در راه تحصيل آن از صرف پول و چاپلوسى و زبونى و انواع حيله و مكايد شيطانى، كوتاهى نكند و يا براى حفظ و افزايش قدرت از تهديد وجنايت و كشتار و زير پا نهادن تمايلات عالى انسان دوستى و عدالت خواهى، بهره بگيرد.
از اين جهت به حاكم زمان يعنى حضرت داوود، حكومت مى بخشد

1 . واللّهِ لَهِىَ أحَبُّ إلىَّ مِنْ امرَتِكُمْ الاّ أن أُقيمَ حقّاً أو أدْفَعَ باطِلاً(نهج البلاغة خطبه 32).
2 . تحف العقول ص 172 چاپ بيروت و شريف رضى آن را در نهج البلاغه از امام على (عليه السلام)نيز نقل كرده است.

صفحه 345
آنگاه به اوچنين دستور مى دهد:
(فَاحْكُمْ بَيْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ وَلا تَتَّبِعِ الْهَوى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبيلِ اللّهِ).1
«در ميان مردم به حق داورى كن و از پيروى خواهش هاى نفسانى بپرهيز، مبادا تو را از راه خدا گمراه سازد».
اين نمونه از آيات نشان مى دهد كه موقف اسلام در برابر كليه غرايز انسانى كه به حق هر يك مايه زندگى انسان در اين كره خاكى است، جز تعديل و رهبرى آنها چيزى نيست و پيوسته مى خواهد كه تمام تمايلات انسان در مسير كوشش هاى ثمربخش ومفيد اجتماعى قرار گيرد، حتى غريزه هاى كنجكاوى و شوق به آگاهى، جمال دوستى و هنر وزيبايى خواهى و... همگى بايد داراى چنين سرنوشتى باشند.
4. حس كنجكاوى وشوق به آگاهى يكى از غرايزى است و در اسلام در آيات و احاديث بس فراوانى، بر اهميت علم تكيه كرده است.
غريزه علم جويى انسان بايد به صورت صحيح رهبرى گردد، و تلاشهاى علمى انسان در مسير رشد و تكامل او قرار گيرد، نه اين كه به صورت ابزارى در دست استكبار جهانى درآيد، كه سلطه هاى شيطانى خود را گسترش دهند و انسان هاى حر و آزاده را از پاى درآورند.
5. اميرمؤمنان (عليه السلام)در حالى كه جهل را معدن شرّ مى داند ولى آن دانشى كه بشر را اصلاح نكند، گمراهى مى شمارد.2

1 . ص/26.
2 . الجهل معدن الشر، و علم لا يصلحك ضلال.

صفحه 346
6. زيبايى جويى يك سائقه فطرى است و هنر زاييده اين حس است و اسلام اصل اين حس را محترم مى شمرد و با لحن خاصى مى فرمايد:
(قُلْ مَنْ حَرَّمَ زينَةَ اللّهِ الّتى أَخْرَجَ لِعِبادِهِ) .1
«بگو چه كسى زينت هاى خداوند را كه براى بندگان خود آفريده است حرام كرده است».
ولى در عين حال نبايد اين حس آنچنان در مسير سودجويى افراد ديگر قرار گيرد كه شرف وحيثيت انسان را به خطر افكند و هوس را آنچنان در دل زنده سازد كه براى ارضاى حس زيبايى، حد ومرزى نشناسد.

1 . اعراف/32.

صفحه 347

9

انسان وشكوفايى كمالات

بهره گيرى از نيروى انديشه، آشنايى با رازهاى آفرينش، دورى از پيروى هاى نسنجيده، پرهيز از شخصيت زدگى و گرايش هاى غير منطقى، مايه شكوفايى كمالات درونى انسان است.

آيات موضوع

1.(الَّذينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِياماً وَقُعُوداً وَعَلى جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فيخَلْقِ السَّماواتِوَالأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النّارِ)(آل عمران/191)
2.(وَكَذلِكَ نُرى إِبْراهيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَالأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنينَ) (انعام/75)
3.(قلِ انْظُرُوا ماذا فِى السَّمواتِ وَالأَرْضِ وَما تُغْنِى الآياتُوَالنُّذُرُ عَنْ قَوم لا يُؤْمِنُونَ)(يونس/101)
4.(وَاللّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً وَجَعَلَ لَكُمُالسَّمْعَ وَالأَبْصارَوَالأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ)(نحل/78)

صفحه 348
5.(...هَل اتَّبعُكَ عَلى أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمّا عُلِّمْتَ رُشْداً) (كهف/66)
6.(وَلَقَدْ آتَيْنا إِبْراهيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَكُنّا بِهِ عالِمينَ) (انبياء/51)
7.(وَلَقَدْ آتَيْنا إِبْراهيمَ رُشْدَهُ...) (انبياء/51)
8.(فَذَكِّرْ إِنَّما أَنْتَ مُذَكِّرٌ* لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِر)
(غاشيه/21 و 22)
9.(وَهَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ) (بلد/10)