welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

نام کتاب : منشور جاويد / ج 9*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

منشور جاويد / ج 9

صفحه 1
نخستين تفسير موضوعى
به زبان فارسى
منشور جاويد
منافقان در قرآن
و
شناخت إنسان
جلد نهم
نگارش
آية الله جعفر سبحانى

صفحه 2
اسم كتاب   منشور جاويد / جلد 9
موضوع   منافقان در قرآن و شناخت إنسان
مؤلّف   آية الله جعفر سبحانى
نوبت چاپ   اوّل
تاريخ انتشار   زمستان 1383
چاپ   مؤسسه امام صادق (عليه السلام)
تيراژ   2000 نسخه
ناشر   مؤسسه امام صادق (عليه السلام) ـ قم

صفحه 3
بسم الله الرحمن الرحيم

صفحه 4

صفحه 5

پيشگفتار

قرآن از زبان خودش

براى شناخت قرآن مجيد و عظمت أبعاد و محتواى آن، لزومى ندارد كه دست به دامن اين و آن شويم و از شرق و غرب و داخل و خارج «شهود» جمع آورى كنيم، هر چند گواه در اين زمينه از شرق و غرب فراوان داريم، و به نوبه خود از نظر كميت وكيفيت، قابل ملاحظه اند، بلكه نزديكترين واساسى ترين راه آن است كه به سراغ خود قرآن برويم، در محضرش زانو بزنيم و از خود او معرفى بخواهيم.
چرا كه لااقل اين واقعيت بر همگان اعم از مسلمانان مؤمن به قرآن و غيره، مسلم است كه قرآن گزافه گو نيست ومحتوا و جمله بنديها و حتى تعبيراتش همه حساب شده و سنجيده و خالى از مبالغه و افراط است.
با توجه به اين اصل، كافى است به معرفى هايى كه قرآن در لابلاى بحثها از خودش كرده و به تعبير دقيقتر: موضعش را در برابر انسان، جهان، تعليم و تربيت، جنگ و صلح، هدايت و ضلالت، سعادت و شقاوت و خلاصه آنچه در سرنوشت انسانها در ابعاد مختلف مؤثر است، مشخص كرده است از زبان خودش بشنويم.
البته اين موضوع ـ براى آنها كه با قرآن سر وكار دارند ـ يك موضوع بسيار

صفحه 6
گسترده است كه زير عنوان «قرآن از زبان خودش»مى تواند موضوع يك بحث تفسير موضوعى قرار گيرد، و چه بحث جالبى خواهد بود.
امّا به صورت يك گفتار فشرده و كوتاه كافى است تعبيرات پر معنى آيات زير را مورد توجه قرار دهيم:
1. قرآن روشنايى و نور است روشنى بخش تاريكيها: (...قَدْ جائَكُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَكِتابٌ مُبينٌ).1
2. قرآن كتاب هدايت براى دلهاى آماده و پرهيزگار است: (...هُدىً لِلْمُتَّقينَ) .2
3. قرآن كتابى است مملو از كرامتها و ارزشها:(إِنَّهُ لَقُرآنٌ كَرِيمٌ) .3
4. قرآن كتابى است پيروز و شكست ناپذير:(...وَإِنَّهُ لَكِتابٌ عَزيزٌ).4
5. قرآن كتابى است موزون، سنجيده، و پر از حكمتها:(يس*وَالْقُرآنِ الْحَكيمِ) .5
6. اگر قرآن بر كوهها نازل مى شد همه آنها در برابر آن خاضع مى گشتند و از خوف پروردگار از هم شكافته مى شدند:(لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرآنَ على جَبَل لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ...) .6
7. قرآن با صراحت تمام، حقايق را بازگو مى كند:(قُرآناً عَرَبِيّاً غَيْرَ ذى عِوَج...) .7

1 . مائده/15 .
2 . بقره/2.
3 . واقعه/77.
4 . فصلت/41.
5 . يس/1و2.
6 . حشر/21.
7 . زمر/28.

صفحه 7
8. قرآن به سوى مستقيم ترين راهها، راهى كه هيچ گونه كجى و اعوجاج در آن نيست هدايت مى كند:(إِنَّ هذَا الْقُرآنَ يَهْدِى لِلَّتِى هِىَ أَقْوَمُ...).1
9. به همين دليل هيچ گونه تضاد و تناقض و اختلاف در محتواى آن نيست: (...وَلَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِاللّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً) .2
10. قرآن كتابى است كه بر محور حق مى گردد و حق بر محور آن دور مى زند:(ذلِكَ بِأَنَّ اللّهَ نَزَّلَ الكِتابَ بِالْحَقِّ...).3
11. قرآن كتاب پر بركتى است كه انديشه ها را بيدار و عقل ها را هشيار مى سازد: (كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُباركٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ...).4
12. قرآن براى اين نازل شده كه مردم با الهام از آن به اقامه قسط و عدل برخيزند:(وَأَنْزَلْنا مَعَهُمُ الكِتابَ وَالْمِيزانَ لِيَقُومَ النّاسُ بِالقِسْطِ ...) .5
13. در قرآن از هر نوع تمثيل آگاهى بخش براى حركت مردم به سوى يك رستاخيز عظيم فكرى استفاده شده است:(وَلَقَدْ صَرَّفْنا فى هذَا الْقُرْآن لِلنّاسِ مِنْ كُلِّ مَثَل...) .6
14. تلاوت آيات قرآن براى انسانها مايه پاكى روح و تصفيه دل و پرورش و رشد ملكات عالى است:(...يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ...).7
15.قرآن حاوى بهترين سخنان است، سخنانى كه هر يك از ديگرى دلپذيرتر و روح پرورتر است:(اَللّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَديثِ كِتاباً مُتَشابِهاً...).8

1 . اسراء/9.
2 . نساء/82.
3 . بقره/176.
4 . ص/29.
5 . حديد/25.
6 . كهف/54.
7 . جمعه/2.
8 . زمر/23.

صفحه 8
16. قرآن دربردارنده بهترين داستانهاست هم از نظر جاذبه، و هم از نظر نتيجه هاى عالى و انسانى:(نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ...) .1
17. تمام مسايلى كه در سرنوشت انسان از نظر سعادت و نيك بختى يا شقاوت و بدبختى مؤثر است در آن بازگو شده:(...وَنَزَّلْناعَلْيكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَىْء...) .2
18. وبالأخره قرآن محكى است براى سنجشِ حق، وجداسازى آن از باطل، و معيارى است براى يك نظام ارزشى: (تَبارَكَ الَّذِى نَزَّلَ الْفُرقانَ عَلى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعالَمِينَ نَذِيراً) .3
19. روى اين جهات براى اثبات صدق دعوى پيامبر اسلام، گوياترين معجزه است:(أَوَ لَمْ يَكْفِهِمْ أَنّا أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ يُتْلى عَلَيْهِمْ...) .4
20. و درست به همين دليل كتابى است كه هيچ گونه شك و ترديد در آن راه ندارد:(ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فيهِ...) .5

دو بحث مهم

در ميان ابحاث مهم قرآن، دو بحث آن، مانند برخى ديگر از مباحثش، از اهميت خاصى برخوردار است و براى نسل معاصر كاملاً حائز اهميت مى باشد و اين دو بحث عبارتند از:
1. نفاق و منافقان.

1 . يوسف/3.
2 . نحل/89.
3 . فرقان/1.
4 . عنكبوت/51.
5 . بقره/2.

صفحه 9
2. شناخت انسان.
بحث نخست، بُعد اجتماعى دارد در حالى كه بحث دوم داراى بعد فلسفى است، در اهميت بحث نخست كافى است كه قرآن در آغاز سوره «بقره» كه پيرامون دو گروه به نام «مشرك» و «منافق» سخن گفته است درباره گروه نخست به دو آيه اكتفا كرده در حالى كه درباره گروه دوم سخن را با سيزده آيه با ترسيم دو مثل بديع و جالب، به پايان رسانيده است.1
و اين مى رساند كه شر نفاق و خطر منافق بيش از كافر و مشرك است.
حتى برخى مدعى هستند كه اگر مجموع آيات مربوط به «نفاق» را در يك جا گرد بياوريم سه جزء از اجزاى سى گانه قرآن را تشكيل مى دهند و در حقيقت يك دهم قرآن مربوط به بيمارى نفاق وزندگى منافقان عهد رسالت است.
نگارنده تاكنون موفق به شمارش آيات مربوط به نفاق و منافقان نشده ولى يادآور مى شود كه اين موضوع در سوره هاى زيادى مورد بحث واقع شده است. مانند سوره هاى :
بقره، آل عمران، نساء، مائده، انفال، توبه، عنكبوت، احزاب، محمّد، فتح، حديد، مجادله، حشر و منافقين.
در اهميت بحث دوم كافى است كه شناخت هيچ چيزى براى انسان بالاتر از شناخت خود او نيست او و ديگر شناخت ها را براى بالا بردن معرفت خود مى خواهد، طبعاً شناخت خويش براى او هدفى اصيل وذاتى خواهد بود.
ولى شناخت اين اعجوبه خلقت با ابعاد مختلفى كه دارد در اين

1 . آيه هاى 6و7 درباره كافران و آيه هاى 8 تا 20 درباره منافقان فرود آمده است.

صفحه 10
صفحات نمى گنجد طبعاً بايداز زاويه محدودى به او نگريست و مورد بررسى قرار داد، از اين جهت محور بحث در اين بخش، سرگذشت خلقت و آفرينش او، غرايز و تمايلات درونى وى، و ارج و ارزش و سرانجام اختيار و آزادى او است و بحث پيرامون ديگر ابعاد او موكول به وقت ديگر مى گردد.
در سال هزار و سيصد و پنجاه و چهار از نگارنده كتابى تحت عنوان «دوست نماها» به عنوان تفسير سوره «منافقين» انتشار يافت كه مورد استقبال نسل معاصر و بالأخص نسل جوان قرار گرفت. و بارها در تيراژ بس وسيعى منتشر گرديد و همين امر سبب شد كه در اين سرى از «تفسير موضوعى»، موضوع «نفاق و منافقان» به صورت گسترده تر مطرح گردد و غالب آيات آن مطرح، و در قسمتهاى تاريخى و شأن نزول آيات از مصادر اصيل تاريخى ومذهبى كمك گرفته شود. و نيز يادآور مى شود كه در گذشته نه چندان دور پيرامون اين موضوع دو كتاب به زبان عربى منتشر شده كه يكى به نام «المنافقون فى القرآن» 1 نگارش «عبدالأمير قبلان» مفتى شيعيان لبنان، و ديگرى به نام «النفاق والمنافقون فى عهد رسول اللّه» به قلم ابراهيم على سالم مصرى است2 كتاب نخست به جمع و تنظيم آيات بيشتر پرداخته در حالى كه دومى به بيان حوادث منافقان در صدر اسلام و ويژگيهاى آنان، همت گمارده است و ما در عين تشكر و سپاس از هر دو مؤلف بيشتر تحت تأثير نگارش دوم قرار گرفته و از خطوط او الهام گرفته ايم.
و در بحث دوم، جنبه فلسفى آن بيشتر مورد نظر ما بود از اين جهت

1 . در 96 صفحه قطع رقعى چاپ مطبعه نعمان، تاريخ چاپ 1380هـ.ق.
2 . در 350 صفحه قطع رقعى چاپ مطبعه حسنى، تاريخ چاپ 1368هـ.ق.

صفحه 11
موضوع «حريت و آزادى» انسان را به صورت گسترده مورد بحث قرار داده ايم.
در پايان از همه كسانى كه ما را در پيمودن اين راه (تفسير موضوعى) تشويق كرده و به كار كوچك ما با ديده لطف و مرحمت نگريسته و آن را مفيد و سودمند تلقى مى نمايند تشكر مى كنيم و از خداوند بزرگ خواهانم كه ما را در خدمت به «ثقلين» ـ كتاب و عترت ـ دو يادگار پيامبر گرامى، اخلاص و پيراستگى عطا بفرمايد.
قم. مؤسسه امام صادق (عليه السلام)
دهم شعبان 1405هـ.ق
برابر با
11 ارديبهشت ماه 1364 هـ. ش
جعفر سبحانى

صفحه 12

صفحه 13

1

منافقان و حزب نفاق

آيات موضوع

1.(وَمِنَ النّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنّا بِاللّهِ وَبِالْيَومِ الآخِرِ وَما هُمْ بِمُؤْمِنينَ* وَإِذا قيلَ لَهُمْ لاتُفْسِدُوا فِى الأَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ)(بقره/8 و 11)
2.(وَمِنَ النّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَيُشْهِدُ اللّهَ عَلى ما فى قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصام* وَإِذا تَوَلّى سَعى فِى الارْضِ لِيُفْسِدَ فِيها وَيُهْلِكَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ وَاللّهُ لا يحِبُّ الْفَسادَ) (بقره/204و205)
3.(وَلِيَعْلَمَ الَّذِينَ نافَقُوا ... يَقُولُونَ بِأَفْواِهِهِمْ ما لَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ وَاللّهُ أَعْلَمُ بِما يَكْتُمُونَ) (آل عمران/167)
4.(يا أَيُّهَا الرَّسُولُ لا يَحْزُنْكَ الَّذِينَ يُسارِعُونَ فِى الكُفْرِمِنَ الَّذِينَ قالُوا آمَنّا بِأَفْواهِهِمْ وَلَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ...) (مائده/41)
6.(وَقالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَونَ يَكْتُمُ إِيمانَهُ...* أَتَقْتُلُونَ

صفحه 14
رَجُلاً أَنْ يَقُولَ رَبِّىَ اللّهُ وَقَدْ جاءَكُمْ بِالْبَيِّناتِ مِنْ رَبِّكُمْ وَإِنْ يَكُ كاذِباً فَعَلَيْهِ كِذْبُهُ وَإِنْ يَكُ صادِقاً يُصِبْكُمْ بَعْضُ الَّذِى يَعِدُكُمْ...)(غافر/28)
7.(إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللّهِ وَاللّهُ يعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَاللّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقينَ لَكاذِبُونَ)(منافقون/1)
8.(وَإِذا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسامُهُمْ وَإِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَولِهِمْ كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ...)(منافقون/4)

ترجمه آيات

1.«برخى از مردم هستند كه مى گويند ما به خدا و سراى ديگر ايمان داريم ولى هرگز مؤمن نيستند هر موقع به آنان گفته مى شود در روى زمين افساد نكنيد مى گويند ما اصلاح طلبانيم».
2.«گفتار برخى از مردم در زندگى اين جهان، براى تو خوش آيند است و خدا را بر آنچه كه در دل دارند گواه مى گيرند، آنان بدترين دشمنان مى باشند زيرا اگر مصدر كار شدند كوشش مى كنند در روى زمين فساد كنند وكشت وزرع ونسل و فرزندان را به فساد بكشند و خدا فساد را دوست نمى دارد».
3.«تا افراد منافق بدانند... آنان با زبان چيزى مى گويند كه در قلبهاى خود وجود ندارد خداوند به آنچه كه پنهان مى كنند داناتر است».
4.«اى پيامبر خدا، كار آنان كه به سرعت به سوى كفر پيش مى روند تو را غمگين نسازد، افرادى كه به زبان گفتند ايمان آورديم در حالى كه دلهاى آنان ايمان نياورده است».
6.«مردى از خانواده فرعون كه ايمان خود را پنهان مى داشت و كفر خود را اظهار

صفحه 15
مى كرد، چنين گفت: آيا فردى را مى كشيد كه مى گويد خدا پروردگار من است در حالى كه با دلايل روشن به سوى شما آمده است، اگر دروغ مى گويد ضرر آن متوجه خود او خواهد بود و اگر راست مى گويد برخى از آنچه كه مى گويد به شما اصابت خواهد نمود».
7.«آنگاه كه افراد منافق به سوى تو مى آيند مى گويند: ما گواهى مى دهيم كه تو پيامبر خدا هستى وخدا مى داند تو پيامبر او هستى، خدا گواهى مى دهد كه منافقان دروغگويانند».
8.«هنگامى كه آنان را مى بينى، شكل و قيافه آنها تو را به شگفت مى آورد و اگر سخن بگويند (بر اثر قيافه حق به جانبى كه به خود مى گيرند) تو را به سخنان خود جلب مى نمايند، گويى چوب هايى هستند كه به ديوار تكيه داده شده اند».

تفسير موضوعى آيات

واژه هاى «نفاق» و «منافق» واژه هاى عربى هستند كه بر اثر فزونى استعمال جزو زبان فارسى درآمده و همگى با اين دو لفظ، و معنى ومفهوم آنها آشنايى داريم و فرهنگ نويسان لغت عرب مى نويسند: «نفاق» به معنى «اخفاء» و «اغماض» است1 و به انسان دورو يعنى : «كسى كه گفتار او با آنچه كه در دل دارد، مخالف است» از اين نظر «منافق» مى گويند كه مكنون قلبى

1 . مقاييس اللغة:4/455 نويسنده اين كتاب علاوه بر آنچه كه در متن آورديم وجه ديگرى نيز در اين مورد يادآور مى شود كه راغب نيز آن وجه را در مفردات ، ص 502 يادآورى كرده است و آن تشبيه افراد دو چهره به لانه موش صحرايى كه دو راه دارد يكى آشكار به نام «قاصعا» و ديگرى پنهان به نام «نافقا» درست مانند افراد منافق كه «چهره اى در زيردارند در برابر آنچه در بالاستى».

صفحه 16
خود را پنهان كرده وغير آن را اظهار مى دارد.
آيين اسلام به صورت يك شريعت الهى در محيط مكه ظهور كرد، و پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)سيزده سال تمام در آنجا به تبليغ و ترويج شريعت خود پرداخت و در پوشش تحمل رنجها و دردهاى فراوانى توانست گروهى را هدايت كند و نداى آسمانى خود را به گوش مردم مكه و اطراف آن برساند.
افراد مؤمن به او، در سرزمين مكه، كاملاً در اقليت و ناتوانى بودند، و از مثلثى به نام «مؤمن» و «مشرك» و «منافق» خبرى نبود، بلكه ايمان و كفر رو در روى يكديگر قرار گرفته، و ضلع سومى اصلاً وجود نداشت.
«نفاق» در مقابل اسلام، خاصيت محيطى است كه اسلام و مسلمانان داراى قدرت و نيرو باشند و مخالف به خاطر ترس از قدرت، نتواند اظهار مخالفت كند، در اين موقع است كه گروه «مخالف» راه «نفاق» را در پيش مى گيرند، و خلاف آنچه را كه در دل دارند اظهار مى نمايند، و چنين شرايطى براى مسلمانان فقط در مدينه، فراهم گرديد.
رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)پس از سيزده سال اقامت در مكه به خاطر خنثى ساختن توطئه «قريش» كه قصد ترور او را داشتند، سرزمين مكه را به عزم اقامت در مدينه ترك گفت و مهاجرت، موقعى صورت پذيرفت كه «انصار»آمادگى خود را براى دفاع از وجود پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)اعلام كرده و اكثريت قابل ملاحظه اى از آنان ايمان آورده بودند. در چنين شرايطى بود كه بذر نفاق در قلوب گروهى از افراد دو قبيله انصار پاشيده شد، و به خاطر يك رشته علل روانى وتعصب هاى پندارى رشد نمود، و حزب نفاق به كمك «مشركان» منطقه، خصوصاً «مكه» و يهودان «مدينه» و «خيبر» كاملاً شكل گرفت، و براى مسلمانان گرفتارى هايى

صفحه 17
پديد آورد و توطئه هاى آنان، وقت گرانبهاى پيامبر خدا را گرفت.

سران نفاق در مدينه

تاريخ از نبردهاى صد ساله اقوام «اوس» و «خزرج» داستانها و سرگذشت هايى را نقل مى كند، اين دو گروه كه داراى تيره ها و شاخه هايى بودند، سرانجام از نبرد خسته شده و تصميم گرفتند كه از در آشتى وارد شوند، و از ميان خود رئيس و سرپرستى و يا پادشاه و سلطانى برگزينند و همگى تحت لواى او گرد آيند، و زندگى خصمانه را به زندگى برادرانه تبديل سازند، قرعه فال سلطنت به نام «عبداللّه بن اُبىّ خزرجى» اصابت كرد كه شخصيت سالخورده اى بود و در ميان قوم خود احترام خاصى داشت، و شايد روز مراسم تاجگذارى نيز تعيين گرديد.1
در اين اثنا سران خزرج كه براى زيارت خانه خدا به مكه رفته بودند، هنگام بازگشت، خبر طلوع ستاره اسلام را به مدينه ارمغان آوردند ونيز اعزام «مصعب بن عمير» نخستين قارى و مبلغ ورزيده اسلام به مدينه از جانب پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، وحمايت «اسعد بن زراره خزرجى» از او، سبب انتشار اسلام در مدينه گرديد، و نور اسلام به اكثر خانه هاى «خزرجيان » و «اوسيان» راه يافت پس از دعوت هاى پياپى، پيامبر خدا روز دوازدهم ربيع الأول در چهاردهمين سال بعثت و نخستين سال هجرت، وارد سرزمين مدينه گرديد، و با استقبال پر شور «اوس» و «خزرج» روبرو شد.2

1 . سيره ابن هشام:1/585.
2 . سيره ابن هشام:1/590.

صفحه 18
در همان روز ورود پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)كه هنوز مركب پيامبر زانو به زمين نزده و استراحت گاه او تعيين نشده بود، وقتى پيامبر از كنار «عبداللّه» گذشت او با خود انديشيد كه پيامبر بر او وارد خواهد شد، با قيافه خاصى رو به پيامبر كرد وگفت: «برو سراغ كسانى كه تو را فريب داده اند و تو را به اين نقطه آورده اند، بر آنها وارد شو و ما را فريب مده».
او با گفتار خود عناد خويش را نسبت به رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)ابراز كرد، ولى پيامبر با سكوت شكوهمندى از كنار او گذشت، سعد بن عباده فوراً خود را به رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)رسانيد و عذر گفتار او را خواست و گفت: «از گفتار او چيزى بر دل شما ننشيند، اوسيان و خزرجيان تصميم گرفته بودند كه او را بر خود رئيس و فرمانروا سازند، او مشاهده مى كند كه ورود شما، سرنوشت او را دگرگون ساخته و فرمانروايى را از او سلب كرده است پس چه بهتر برما وارد شوى، ما خزرجيان صاحبان قدرت و عزت هستيم».1
اين اولين و آخرين بار نيست كه اين مرد، كينه خود را آشكار مى سازد، بلكه پس از گذشت زمانى كه كار اسلام بالا گرفت، و شرك در محيط مدينه نابود گرديد و عبداللّه به ظاهر اسلام آورد، باز دشمنى خود را به نحوى آشكار مى ساخت.
روزى رسول گرامى براى عيادت «سعد بن عباده» رهسپار خانه او شد و در مسير راه به دژ «عبداللّه بن ابى اوسى» رسيد و مشاهده كرد كه عبداللّه در ميان گروهى مشغول سخن گفتن است، پيامبر كه مظهرعالى اخلاق بود نخواست با بى اعتنايى از آنها بگذرد، از اين جهت از مركب خود فرود آمد و در

1 . اعلام الورى، ص 44 وبحار:19/108.

صفحه 19
ميان آنان نشست، مقدارى قرآن تلاوت كرد و آنان را به سوى خدا دعوت نمود و همگان را به ياد خدا افكند و از خشم او بيم داد و به رحمت او اميدوار ساخت.
وقتى پيامبر از سخنان خود فارغ گرديد، عبداللّه رو به پيامبر كرد و گفت: سخنى بهتر از سخنان تو نيست و اگر واقعاً حق است چه بهتر در خانه خود بنشينى و هر كس به سراغ تو آمد، به او بگويى و اگر كسى به خانه تو نيامد بر او فشار نياورى و به جلسه او وارد نشوى و سخنى را كه او دوست ندارد نگويى.
اتفاقاً در مجلس «عبداللّه» مسلمان غيورى به نام «عبداللّه بن رواحه» بود وى براى جبران اهانتى كه عبداللّه به رسول خدا روا داشت رو به پيامبر كرد وگفت: اى رسول خدا، ما را در پوشش رحمت خود قرار ده، به مجالس و منازل ما تشريف بياور، به خدا سوگند از تشريف فرمايى تو خوشحال مى شويم، خدا ما را به وسيله تو عزيز گردانيده و هدايت كرده است.
در اين موقع رسول گرامى از جاى خود برخاست و به منزل «سعد بن عباده» رفت، سعد از چهره گرفته پيامبر فهميد كه حادثه اى رخ داده است، وقتى از جريان امر آگاه شد، پوزش پيشين را تكرار كرد و گفت: اى پيامبر خدا با او مدارا كن به خدا سوگند آن روز كه تو براى هدايت ما برانگيخته شدى ما مقدمات تاجگذارى او را فراهم مى كرديم، او تصور مى كند كه تو مايه به هم خوردن وضع او شده اى.1

1 . سيره ابن هشام:1/588.

صفحه 20
دومين رهبر منافقان«ابو عامر اوسى» بود. او پس از اندك زمانى حجاب نفاق را كنار زد كفر خود را آشكار ساخت و هرگز بسان «عبداللّه بن ابى» در پوشش نفاق باقى نماند، او در ميان قوم خويش نيز مطاع و محترم بود، و در دوران جاهليت، تمايلاتى به مسيحيت پيدا كرد و عباى مويين خشنى را پوشيد، تا آنجا كه او را «راهب» مى ناميدند، عمل رياكارانه او مقام و موقعيتى براى او بخشيده بود.
وقتى پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)با آن آيين كامل و معنويت عظيم وچشمگير، وارد مدينه شد، او حضور رسول خدا رسيد و مذاكره اى به شرح ياد شده در زير، ميان آنان انجام گرفت.
ابوعامر: آيينى را كه آورده اى، چه آيينى است؟
پيامبر: آيين حنيف و دين ابراهيم (عليه السلام)است.
ابوعامر: من بر همان آيين هستم.
پيامبر: نه چنين نيست، تو هرگز بر آيين او نيستى.
ابوعامر: تو بر آيين ابراهيم مسايلى را وارد كرده اى كه هرگز از آن نيست.
پيامبر: من آيين ابراهيم را به صورت درخشان و پيراسته از پيرايه آورده ام.
ابوعامر: هركس دروغ بگويد خداوند او را در غربت بميراند.
پيامبر: من هم مى گويم خداوند دروغگو را به همين سرنوشت دچار سازد.
ابوعامر در توطئه بر ضد پيامبر و مسلمانان از پاى ننشست تا اين كه از مدينه به مكه گريخت و به مشركان پيوست و پس از فتح مكه به طائف پناهنده شد و پس از گشودن طائف به «شام» رفت و در «دومة الجندل» كه از نقاط

صفحه 21
مرزى «شام» است، سكنى گزيد و به منافقان مدينه دستور داد كه با فرمانرواى «دومة الجندل» مكاتبه كنند و او را بر تسخير مدينه تشويق كنند.
ابوعامر همان فردى است كه دستور دادمنافقان قبيله «بنى غنم بن عوف» براى حزب نفاق مركزى به نام «مسجد» بسازند و در مواقع نماز همگى در آنجا گرد آيند و اين مركز در نزديكى هاى مسجد «قبا» ساخته شد، چون اين بنا، مركز توطئه و تفرقه بود، خدا نام آن را مسجد «ضرار » ناميد1 و به پيامبر دستور داد كه آنجا را با خاك يكسان سازد و سرانجام ابوعامر در شام غريبانه دور از اهل و عيال جان سپرد.2
اين دو نفر از سران نفاق بودند، و اسامى و شرح زندگى سران ديگر را در آينده به مناسبت هايى خواهيم نگاشت.

مثلث شوم

حزب نفاق آنگاه بر تحرك خود قدرت بيشترى بخشيد كه به يهودان منطقه پيوست.(چه آن طوايف سه گانه از يهود كه در مدينه مى زيستند، وچه آنهايى كه در خيبر به سر مى بردند) و در سايه ارتباط با «شرك» خصوصاً مشركان مكه، مثلث منحوسى را به اضلاع «نفاق» و «يهود» و «شرك» تشكيل دادند، وحوادث ناگوارى را آفريدند و بخش عظيمى از وقت پيامبر را گرفتند.
از اين كه قرآن مسأله «منافقان» را بسيار جدى گرفته و در سوره هاى بقره، آل عمران، نساء، مائده، انفال، توبه، حج، عنكبوت، احزاب، فتح،

1 . توبه/107.
2 . سيره ابن هشام:1/585; تفسير صافى، ص 214.

صفحه 22
حديد، مجادله، حشر، منافقون و تحريم از آنان سخن گفته است، خود نشانه خطرناك بودن وحادثه آفرينى اين حزب درعصر رسول خدا بوده است.
منافقان آن زمان درست مانند منافقان مسلمان نماى برخى از كشورهاى اسلامى امروز بودند كه در عين ادعاى اسلام با صهيونيسم بين المللى و كفر جهانى كاملاً در ارتباطند و در اردوگاههاى آنان شريك و سهيم اند و همين ها هستند كه ضلعى از اضلاع مثلث منحوس (شرك، نفاق، يهود) را تشكيل مى دهند.
اگر قضيه فلسطين حل نمى گردد و قدس عزيز باز پس گرفته نمى شود، و كشورهاى اسلامى روز به روز وابسته تر مى گردند، و نفوذ استعمار به صورت نامرئى عميق تر مى شود به خاطر سران نفاق است كه در عين ادعاى اسلام با اردوگاه يهود و كفر جهانى در ارتباط مى باشند و عضو حساس و كارآى چنين اتحاديه ها به شمار روند.

خطر نفاق بيش از همه خطرها است

خطر دشمن دوست نما بيش از دشمن شناخته شده است، انسان از دشمن شناخته شده مى پرهيزد و خود را در برابر او مسلح مى سازد، مشكل، مشكل دشمن دوست نما است كه در سنگر دوستى، شكننده ترين ضربه را بر انسان وارد مى سازد.
از اين جهت اميرمؤمنان از رسول خدا نقل مى كند كه وى فرمود: من بر امت خود از مؤمن و مشرك نمى ترسم، زيرا ايمان مؤمن، او را از ضرر زدن باز مى دارد، خداوند شر شرك را در پرتو تلاش هاى افراد با ايمان ريشه كن مى سازد، من از منافق هراس دارم كه در گفتار با شما هماهنگ است، ولى در

صفحه 23
مقام عمل خلاف آنچه را كه مى گويد انجام مى دهد.1
مسأله مهم درباره حزب نفاق صدر اسلام اين است كه تا پيامبر خدا در قيد حيات بود، اين حزب در مقايسه با مقام رسالت، فعاليت و تحرك داشت ولى پس از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)حزب نفاق آنچنان در سكوت وجمود فرو رفت و فروكش كرد كه در تاريخ از فعاليت و تلاش آنان خبرى ديده نمى شود.
حال راز اين جريان چه بود؟ اين مطلبى است كه بايد در پايان بحث به تحليل آن پرداخت و علل فروكش كردن آن را به دست آورد، و اجمالاً خواهيم گفت. نفاقى فروكش كرد، نفاقى ديگر پديد آمد.

تفاوت «نفاق» با «دروغ» و«تقيه»

«كذب» و «نفاق» يا «دروغ» و «دورويى» از واژه هايى است كه انسانها از آن دورى مى جويند وچه بسا از شنيدن آن ناراحت مى شوند، ولى آنچه زشت و زننده است، واقعيت اين دو لفظ مى باشد نه خود آنها.
اگر در موردى لفظى، رنگ زشتى به خود مى گيرد به خاطر حكايت از حقيقتى است كه زشت مى باشد، گويى زشتى معنى به لفظ، سرايت مى كند. ولى متأسفانه آنچه كه مردم بيشتر از آن مى گريزند، همان الفاظ : «دروغ» و «دورويى» است ولى آنچه كمتر از آن پرهيز مى نمايند، واقعيت وحقيقت آنها است، بلكه به گواهى تاريخ بشر «كذب» و «نفاق» تار وپود زندگى بسيارى از افراد بشر را تشكيل داده و زندگى آنان با اين دو آميخته بوده است، اكنون بايد

1 . نهج البلاغه نامه 23.

صفحه 24
ديد فرق «دروغ» با «نفاق»چيست؟ در اين مورد به گونه اى فشرده توضيح مى دهيم.

تفاوت نفاق با دروغ

پيش از آن كه به سرگذشت منافقان در صدر اسلام بپردازيم، لازم است يك بحث لغوى پيرامون «نفاق» و «كذب» انجام دهيم و تفاوت اين دو را روشن سازيم.
در اين جا به صورت اجمال يادآور مى شويم، حقيقت نفاق مربوط به اختلاف «لسان با قلب» و دوگانگى «زبان» با «دل» است. منافق كسى است كه سخنى را مى گويد و خود به آن ايمان ندارد، از مكتبى دم مى زند كه به آن معتقد نيست و به خاطر همين دوگانگى زبان و دل، شيوه سخن گفتن را «نفاق» و شخص را منافق مى نامند. حال خواه خود سخن راست باشد يا نباشد. در «نفاق» واقعيت داشتن مطرح نيست، آنچه مطرح است، مخالفت لسان با قلب و زبان عقيده است، و اگر به اين شخص، دو رو و دو چهره مى گويند به خاطر همين جهت و به همين ملاك مى باشد.
در حالى كه محور بحث در «كذب»، اختلاف سخن با واقع است، يعنى كلام،مطابق واقع نيست و سخن فاقد حقيقت است. حال خواه خود گوينده به اين جهت (سخن او فاقد حقيقت است و مطابق واقع نيست) توجه داشته باشد يا نداشته باشد.
و به ديگر سخن: هر يك از نفاق و كذب در اين جهت مشتركند كه يك نوع دوگانگى و اختلاف در هر دو وجود دارد ولى اختلاف نفاق همان تضاد ظاهر انسان با باطن، و برون اوبا درون او; و سخن او با اعتقاد اوست.

صفحه 25
درحالى كه اختلاف كذب، همان تضاد سخن با حقيقت و واقع است، بهگونه اى كه سخن با واقع مطابق نيست يعنى: وقتى به خارج از محيط سخن، مراجعه مى كنيم براى گفتار طرف، مصداق و حقيقتى نمى يابيم.
اين بيان تفاوت اجمالى ميان «نفاق» و «كذب» است، و اگر بخواهيم اين بيان را در قالب فنى بريزيم، بايد بگوييم ميان «نفاق» و «كذب» از چهار نسبت معروف «عموم وخصوص من وجه» است. بدين معنى كه اين دو صفت گاهى از هم جدا مى شوند و گاهى هر دو بر يك مورد صدق مى نمايند.
مثلاً هرگاه يك فرد مادى دم از خدا و سراى ديگر بزند كه هرگز به آن عقيده ندارد، رياكار و منافق مى باشد وبرون و درون او با هم مطابق نيست هر چند سخن او عين حقيقت وواقعيت است.
در صورتى كه اگر فردى از فرضيه باطلى مانند فرضيه بطلميوس جداً طرفدارى كند، سخن يك چنين فرد، از نظر ما دروغ است، هر چند منافق نيست، زيرا سخنى را مى گويد كه به آن معتقد است.
پس در مورد نخست «نفاق» صادق است ولى «دروغ» صادق نيست، در حالى كه در مورد دوم «كذب» منطبق است ولى «نفاق» منطبق نيست.
گاهى هر دو عنوان به يك كلام و به يك شخص منطبق مى گردد و آن در صورتى است كه طرف از سخن باطلى دم بزند كه خود به آن معتقد نباشد. در اين جا از آن نظر كه به سخن خود معتقد نيست، عنوان «نفاق» و «منافق» منطبق مى گردد، و از آن نظر كه خود سخن، فاقد واقعيت وحقيقت مى باشد مسأله «دروغ» و «دروغگو» مطرح مى شود، و صحيح است كه به اين سخن هم عنوان «دروغ» و هم «نفاق» بدهيم وگوينده را نيز «دروغگو» و «منافق»

صفحه 26
بناميم.1
در آيات قرآنى به اين نوع تفاوت اشاره اى شده است كه برخى را يادآور مى شويم.
قرآن هر كجا درباره «نفاق» و «منافق» سخن مى گويد مسأله را از دريچه «دوئيت زبان با دل» ويا «تخالف لسان با قلب» بررسى مى كند. چنان كه مى فرمايد:
(وَلِيَعْلَمَ الَّذِينَ نافَقُوا ... يَقُولُونَ بِأَفْواِهِهِمْ ما لَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ وَاللّهُ أَعْلَمُ بِما يَكْتُمُونَ) .2
«تا افراد منافق بدانند... آنان با زبان چيزى مى گويند كه در قلبهاى خود وجود ندارد خداوند به آنچه كه پنهان مى كنند داناتر است».
وباز مى فرمايد:
(يا أَيُّهَا الرَّسُولُ لا يَحْزُنْكَ الَّذِينَ يُسارِعُونَ فِى الكُفْرِمِنَ الَّذِينَ قالُوا آمَنّا بِأَفْواهِهِمْ وَلَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ...) .3
«اى پيامبر خدا، كار آنان كه به سرعت به سوى كفر پيش مى روند تو را غمگين نسازد، از آن افرادى كه به زبان گفتند ايمان آورديم در حالى كه دلهاى آنان ايمان نياورده است».
اين دو آيه كه هر دو درباره منافق سخن مى گويند مسأله را روى دوئيت زبان با قلب مطرح كرده و از اين نظر آنان را منافق قلمداد مى نمايند. در

1 . اين بيان مربوط به تفاوت اين دو واژه در اصطلاح امروز است، ولى قرآن درباره «نفاق» اصطلاح خاصى دارد كه بعداً بيان مى شود.
2 . آل عمران/167.
3 . مائده/41.

صفحه 27
حالى كه قرآن هر موقع درباره راست و دروغ سخن مى گويد، مسأله را از دريچه حقيقت داشتن و يا فاقد حقيقت بودن مى نگرد. مثلاً در داستان مباهله پيامبر با سران نجران چنين آمده است:
(...ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ) .1
«آنگاه همديگر را نفرين كنيم ولعنت خدا را بر افراد دروغگو قرار دهيم».
در جريان سرگذشت مردم «نجران» صحت گفتار طرفين مطرح است و اين كه آيا گفتار پيامبر حق و عين حقيقت است و يا گفتار سران نجران كه براى حضرت مسيح مقامى مانند الوهيت معتقد بودند، واقعيت دارد؟ و هرگز مسأله دورويى و اين كه يكى از طرفين يا هر دو به گفته خود معتقد نيست. مطرح نمى باشد و همچنين است ديگر مواردى كه در قرآن لفظ «كذب» در آنها به كار رفته است.
تا اين جا تفاوت «نفاق» و«دروغ» روشن شد، اكنون به گونه اى به توضيح مطلب ديگرى كه تفاوت «تقيه» با «نفاق» باشد و خود نيز حائز اهميت است، مى پردازيم.

تقيه با نفاق فرق جوهرى دارد

در اين جا سؤال ديگرى مطرح است و آن فرق «تقيه» با «نفاق» است و اين كه اين دو با هم چه تفاوتى دارند، زيرا ظاهر كار يك فرد «تقيه گر» مانند فرد «منافق» با درون او مخالف مى باشد. بنابراين آيا صحيح است كه بگوييم كه «تقيه» از شاخه هاى «نفاق» است؟ چيزى كه هست دومى حرام، و اوّلى جايز و

1 . آل عمران/61.

صفحه 28
شايسته و احياناً واجب است.
پاسخ اين پرسش اين است كه «تقيه» با «نفاق» تفاوت جوهرى دارد، و هرگز اولى ازمقوله دومى نيست كه تنها در حكم (تجويز وتحريم) با هم تفاوت داشته باشند.
توضيح اين كه لفظ «نفاق» در لغت عرب معنى خاصى دارد و براى نخستين بار قرآن روى مناسبت با معنى اصلى 1آن را در معنى ديگرى يعنى «دورو» به كار برده و پيش از نزول قرآن چنين اصطلاحى وجود نداشته است.
ابن منظور مصرى كه در سال 630 ديده به جهان گشوده، و در سال 711 درگذشته است، در كتاب ارزشمند خود «لسان العرب»2 مى نويسد:در احاديث لفظ «نفاق» با ديگر مشتقاتش از اسم و فعل زياد وارد شده است واين اصطلاح يك اصطلاح اسلامى است كه عرب پيش از آن با چنين اصطلاحى آشنا نبود، هر چند خود لفظ در ميان آنان وجود داشته است و مقصود از آن در اين اصطلاح كسى است كه «كفر» را پنهان داشته و خلاف آن را اظهار كند.
بنابراين به كار بردن لفظ «منافق» درباره افراد «دورو» يك اصطلاح قرآنى است نه اصطلاح عمومى و قرآن اين لفظ را در خصوص آن گروه از كافران و

1 . ابن منظور مى گويد: موش صحرايى براى لانه خود دو راه قرار مى دهد كه يكى را «نافقا» و ديگرى را «قاصعا» مى نامند، از يكى وارد و از ديگرى خارج مى گردد، گويى منافق نيز از يك در وارد و از ديگرى خارج مى گردد «و باز از برخى نقل مى كند كه موش صحرايى داراى دو لانه مى باشد، يكى آشكار به نام «قاصعاء» و ديگرى «نافقا». اولى را آشكار مى سازد و دومى را پنهان مى دارد. هر موقع از ناحيه لانه آشكار مورد حمله قرار بگيرد فوراً به لانه ديگر پناه مى برد».
2 . لسان العرب:10/359.

صفحه 29
فاقدان ايمان به كار مى برد كه با داشتن كفر باطنى ايمان را آشكار مى سازد، چنان كه مى فرمايد:
(إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللّهِ وَاللّهُ يعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَاللّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقينَ لَكاذِبُونَ) .1
«آنگاه كه افراد منافق به سوى تو مى آيند مى گويند: ما گواهى مى دهيم كه تو پيامبر خدا هستى وخدا مى داند تو پيامبر او هستى، خدا گواهى مى دهد كه منافقان دروغگويانند».
قرآن در اين آيه لفظ «منافق» را درباره آن گروه از دورويان به كار مى برد كه مدعى ايمانند در حالى كه در دل فاقد آن مى باشند.
بنابراين، نفاق هر نوع دورويى و اظهار خلاف باطن نيست، بلكه آن نوع اظهار خلاف است كه فرد، كفر را پنهان بدارد و ايمان را آشكار سازد.
در حالى كه جريان در تقيه بر عكس است. فرد تقيه گر كفر را اظهار داشته و ايمان را پنهان مى دارد. چنان كه قرآن درباره مؤمن آل فرعون مى فرمايد:
(وَقالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَونَ يَكْتُمُ إِيمانَهُ...) .2
«مردى از خانواده فرعون كه ايمان خود را پنهان مى داشت و كفر خود را اظهار مى كرد، چنين گفت:...».
اين آيه يكى از آيات مربوط به تقيه است ونشان مى دهد كه در مورد تقيه مسأله درست نقطه مقابل نفاق است و فرد تقيه گر پنهان كننده ايمان و آشكار

1 . منافقون/1.
2 . غافر/28.

صفحه 30
كننده كفر، بر خلاف منافق مى باشد.
روى اين اساس روشن مى شود كه تقيه با نفاق در هدف و انگيزه نيز متفاوت مى باشد،هدف از نفاق افساد در جامعه و دگرگون ساختن نظام اسلامى است. در حالى كه هدف در تقيه اصلاح و يا لااقل حفظ جان و مال و مقام مشروع است.
مؤمن آل فرعون براى حفظ جان موسى (عليه السلام)تقيه مى كرد، يعنى هدف او از هماهنگى با فرعونيان اين بود كه جان افرادى مانند موسى را حفظ كند از اين جهت رو به آنان كرد و چنين گفت:
(...أَتَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ يَقُولَ رَبِّىَ اللّهُ وَقَدْ جاءَكُمْ بِالْبَيِّناتِ مِنْ رَبِّكُمْ وَإِنْ يَكُ كاذِباً فَعَلَيْهِ كِذْبُهُ وَإِنْ يَكُ صادِقاً يُصِبْكُمْ بَعْضُ الَّذِى يَعِدُكُمْ...).1
«آيا فردى را مى كشيد كه مى گويد خدا پروردگار من است در حالى كه با دلايل روشن به سوى شما آمده است، اگر دروغ مى گويد ضرر آن متوجه خود او خواهد بود و اگر راست مى گويد برخى از آنچه كه مى گويد به شما اصابت خواهد نمود».
اگر فرد تقيه گر براى اصلاح و حفظ جان، اظهار كفر كرده و ايمان را پنهان مى دارد، منافق براى افساد، در ظاهر با افراد با ايمان هماهنگى مى كند، در حالى كه فاقد آن است. قرآن در اين مورد مى فرمايد:
(وَمِنَ النّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنّا بِاللّهِ وَبِالْيَومِ الآخِرِ وَما هُمْ بِمُؤْمِنينَ* وَإِذا قيلَ لَهُمْ لاتُفْسِدُوا فِى الأَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ) .2

1 . غافر/28.
2 . بقره/8 و 11.

صفحه 31
«برخى از مردم هستند كه مى گويند ما به خدا و سراى ديگر ايمان داريم ولى هرگز مؤمن نيستند هر موقع به آنان گفته مى شود در روى زمين افساد نكنيد مى گويند ما اصلاح طلبانيم».
اين بيان گسترده مى رساند كه اين دو حالت (نفاق و تقيه) از نظر ماهيت و هدف با هم تفاوت روشنى دارند. از نظر ماهيت «نفاق» اظهار ايمان و پنهان داشتن كفر است در حالى كه تقيه بر خلاف آن مى باشد.
هدف از نفاق منافق، افساد و براندازى است در حالى كه هدف از تقيه، اصلاح و حفظ جان وناموس ومال است.
در اين جا نظر شما را به آيه ياد شده در زير جلب مى كنيم كه چگونه هدف منافق را در موقع قدرت و تمكن تشريح مى كند، آن جا كه مى فرمايد:
(وَمِنَ النّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَيُشْهِدُ اللّهَ عَلى ما فى قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصام* وَإِذا تَوَلّى سَعى فى الارْضِ لِيُفْسِدَ فِيها وَيُهْلِكَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ وَاللّهُ لا يحِبُّ الْفَسادَ) .1
«گفتار برخى از مردم در زندگى اين جهان، براى تو خوش آيند است و خدا را بر آنچه كه در دل دارند گواه مى گيرند، آنان بدترين دشمنان مى باشند زيرا اگر مصدر كار شدند كوشش مى كنند در روى زمين فساد كنند وكشت وزرع ونسل و فرزندان را به فساد بكشند و خدا فساد را دوست نمى دارد».
در اين جا نكاتى را يادآور مى شويم:
1. احاديثى از حضرت صادق (عليه السلام)پيرامون تقيه وارد شده است كه آن را از نظر ماهيت و اهداف به صورت روشن بيان مى كند. تقيه از نظر امام صادق (عليه السلام)سپر مؤمن است كه با آن شر را از خود دفع مى كند چنان كه

1 . بقره/204 و 205.

صفحه 32
مى فرمايد: «التقية جنة المؤمن».1
و در حديثى ديگر مى فرمايد: «اصحاب كهف» ايمان را پنهان و شرك را اظهار كردند و از اين جهت داراى دو پاداش گرديدند.
اين دو حديث ماهيت تقيه را توضيح مى دهد كه آن عبارت از اين است كه مرد با ايمان به خاطر اهدافى، ايمان خود را پنهان مى دارد، و كفر را اظهار مى كند، و در حقيقت از تقيه به عنوان سپر بهره مى گيرد.
و نيز امام صادق (عليه السلام)در حديثى ديگر يكى از اهداف تقيه را مطرح مى كند و مى فرمايد: «تقيه از آن نظر تشريع شده است كه به وسيله آن خونها محفوظ بماند».2
2. ممكن است گفته شود در برخى از روايات موضوعى به نام «ذولسانين» مطرح گرديده و از آن نكوهش شده است و هدف از آن، اين است كه زبان ظاهرى با زبان باطنى مخالف باشد، در اين صورت چگونه مى توان تقيه را توجيه كرد در حالى كه فرد تقيه گر نيز به يك معنى «ذولسانين» است.
پاسخ اين سؤال روشن است زيرا آن نوع «دورويى» بد ونكوهيده است كه هدف از آن سودجويى و كسب مقام و يا آسيب رسانى به ديگرى باشد، ولى اگر فردى از اين «دورويى» براى حفظ جان و ناموس و مقام خود بهره بگيرد نه تنها نكوهيده نيست بلكه در مواردى از نظر عقل لازم و واجب مى باشد.
3. غالباً منافق در قرآن به آن گروه گفته مى شود كه اظهار ايمان مى كنند، و در باطن كافرند، ولى احياناً به گروه ديگرى نيز گفته مى شود كه در

1 . وسائل الشيعة: ج11، صفحات 460، 476 و 482.
2 . وسائل الشيعة: ج11، صفحات 460، 476 و 482.

صفحه 33
اعماق دل به حقانيت اسلام و آورنده آن پى برده اند، امّا برترى طلبى ها و تعصب هاى جاهلى مانع از آن است كه در ظاهر به آن اعتراف كنند و اين افراد نيزبه گونه اى منافق مى باشند زيرا ظاهر آنان با آنچه كه در اعماق دل دارند يكسان نيست، و قرآن درباره اين افراد مى فرمايد:
(وَجَحَدُوا بِها وَاسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَعُلُوّاً...) .1
«دلايل نبوت پيامبر ما را به خاطر برترى طلبى ها و ستم جويى ها انكار كردند ولى در باطن به صحت آن يقين داشتند».

عبداللّه بن اُبىّ، مرد شماره يك حزب نفاق

شبكه مخفى نفاق در مدينه و تاكتيكهاى آن

پس از گسترش اسلام، در مدينه وحومه آن، گروهى كه به خاطر گرايش مردم به آيين توحيد، منافع مادى آنها، به مخاطره افتاده بود، و در خود قدرت مقابله و رويارويى با آيين جديد را نمى ديدند، به فكر افتادند با تشكيل يك شبكه زيرزمينى در فرصت مناسبى ضربت خود را بر پيكر آيين جديد وارد سازند، و محيط مدينه را به وضع گذشته خود بازگردانند، در رأس اين گروه دو نفر به نام هاى «عبداللّه بن ابى» و «ابوعامر» قرار داشتند دومى كمى پس از انتشار اسلام در مدينه، به طرز مرموزى به مكه گريخت، و پس از فتح مكه، به طائف و از آنجا به شام رفت و تا زنده بود، حزب را از دور رهبرى مى كرد.

1 . نمل/14.

صفحه 34
عداوت و دشمنى اين دو نفر جاى شگفت نيست، زيرا هر انسان مادى بالأخص مادى اخلاقى، دشمن معنويت مى باشد و از نداى آزادى، ناراحت مى گردد. شگفت در گرايش فرزندان اين دو منافق به آيين اسلام است، گرايشى كه در راه آن، سر از پا نشناخته و با تمام توان در راه آن جان بازى مى كردند، و از جانبازان و پيش مرگان راه حق و حقيقت به شمار مى رفتند، و به حق مى توان آنان را مصداق بارز :(يُخْرِجُ الحَىَّ مِنَ المَيِّتِ...) 1 :«زنده را از مرده بيرون مى آورد» شمرد.
اينك توضيحى در اين قسمت:
1. «حنظله» فرزند منافق شماره دو،در جريان جنگ اُحد، وضع بس شگفت آورى داشت در حالى كه پدرش ابوعامر همراه مشركان از مكه به سرزمين اُحد آمده بود، ولى فرزند او حنظله در صف مجاهدان اسلام شمشير مى زد، عواطف پدرى و فرزندى او را از گرايش به حق و از كشيدن شمشير بر چهره منافق باز نداشت.
او با دختر «عبداللّه بن ابى» مرد شماره يك نفاق، ازدواج كرده بود، شب زفاف او، با حركت مسلمانان از مدينه به سرزمين «اُحد» مصادف بود اوبا استجازه از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)يك شب در مدينه توقف كرد، و فرداى آن روز بستر شهادت را بر حجله عروس ترجيح داد و بامدادان، با نوعروس خود وداع نمود، و به سرزمين احد، ميعادگاه عاشقان «لقاء اللّه» شتافت و پس ازنبردى قهرمانانه نقش زمين گرديد، و روح او به جهان ابديت پيوست، از آنجا كه او پيش از انجام غسل جنابت، به ميدان شتافته بود، پس از شهادت، فرشتگان

1 . روم/19.

صفحه 35
آسمان او را غسل دادند، از اين جهت او را «غسيل الملائكه» خواندند.1
«حنظله» فرزند «ابو عامر»، و «جميله» دختر « عبداللّه بن ابى» بودند، هر اندازه كه پدر آندو نسبت به اسلام كينه مىورزيدند، اين دو نفر به اسلام و آورنده آن عشق مىورزيدند.
«جميله» همسر «حنظله» بود كه در جنگ احد به شهادت رسيده ، وقتى «حنظله» با عروس خود خواست وداع كند فوراً او چهار نفر را به خانه خود دعوت كرد و آنان را گواه گرفت كه ديشب مراسم عروسى انجام گرفته و ميان دو دلباخته راه خدا، آميزش رخ داده است آنگاه افزود: ديشب در عالم رؤيا ديدم كه آسمان شكافت وحنظله بالا رفت، آنگاه آسمان به هم پيوست و من از اين رؤيا فهميدم كه شوهرم فردا در بستر شهادت خواهد افتاد و روان او به جهان بالا خواهد رفت و شربت شهادت خواهد نوشيد.
يكى از فرزندان عبداللّه بن ابى كه از دل باختگان اسلام و شيفته رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)بود، بسيار اصرار مىورزيد كه پدر ايمان بياورد و دست از نفاق بردارد، روزى به رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)پيشنهاد كرد كه اجازه دهد آب وضوى او را جمع كند، و آن را به پدر بنوشاند شايد از اين راه در او دگرگونى حاصل شود او اين برنامه را انجام داد ولى اثر نبخشيد.
عبداللّه بن ابى بارها در مجالس انصار سخنان تندى، پشت سر پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)مى گفت و مى افزود: فرزند «ابى كبشه»2 (كنايه از پيامبر ) وضع ما را دگرگون و ناراحت ساخت فرزند وى از شنيدن سخنان پدر برافروخته شد

1 . اسد الغابة:2/59; بحار:20/57.
2 . ابى كبشه، كنيه يكى از نياكان پيامبر است.

صفحه 36
سرانجام از پيامبر اجازه خواست كه به زندگانى پدر خاتمه بخشد پيامبر اجازه نداد و به او گفت: تو در حقّ او پيوسته نيكى كن.

سرزمين شوره زار

اصرار فرزند عبداللّه در هدايت پدر اثر نبخشيد و اين مرد پيوسته درخواب و خيال سلطنت بود و تصور مى كرد كه روزى فرا مى رسد كه او در رديف شاهان «غسانى»، «منذرى»، «كندى» و «عينى» قرار خواهد گرفت و هر موقع به تاج زرين خود كه به دست هنرمندان اوس و خزرج ساخته شده بود مى نگريست وضع او آشفته تر مى گشت وكينه هايش دو چندان مى شد.
تنها بذر سالم و يا تلاش هاى باغبان، در رشد، بذر كافى نيست، بلكه لياقت وشايستگى زمين، شرط اساسى آن است و قرآن مجيد به اين نكته اشاره مى كند و مى فرمايد:
(وَالْبَلَدِ الطِّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَالَّذِى خَبُثَ لا يَخْرُجُ إِلاّ نَكِداً كَذلِكَنُصَرِّفُ الآياتِ لِقَوم يَشْكُرُونَ).1
«گياه در سرزمين پاكيزه به امر پروردگار خود، مى رويد امّا در سرزمين هاى بدطينت وشوره زار، جز گياه بى ارزش وناچيز نمى رويد اين گونه آيات را براى افراد سپاسگزار شرح مى دهيم».
براى آشنايى با روحيات كثيف مرد شماره يك نفاق خوب است به اين فراز از تاريخ توجه كنيد:

1 . اعراف/58.

صفحه 37

بازرگانى با نواميس

روزى كه زنا تحريم گشت، شغل «عبداللّه بن ابى» بهره كشى از كنيزانى بود كه آنها را خريده بود، و پيوسته آنها را در اختيار جوانان قرار مى داد و از اين طريق سودى به دست مى آورد وقتى آيات تحريم زنا نازل شد، و اين عمل شنيع به كلى قدغن گرديد، او از شغل خود دست برنداشت و به حرفه كثيف خود همچنان ادامه مى داد.
كنيزان وى كه در رنج روحى عظيمى به سر مى بردند حضور رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)رسيدند و او را از جريان آگاه ساختند و افزودند كه فرزند «ابى» آنها را بر اين عمل زشت مجبور مى سازد در حالى كه آنان مى خواهند از اين به بعد، با عفت و پرهيزگارى به سر برند در اين موقع آيه ياد شده در زير فرود آمد:
(...وَلا تُكْرِهُوا فَتَياتِكُمْ عَلَى الْبِغاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً لِتَبْتَغُوا عَرَضَالْحَياةِ الدُّنْيا...) .1
«دختران جوان خود را آنگاه كه خواهان پاكدامنى هستند به خاطر مال دنيا، به زنا وادار نكنيد».2
آيا انتظار داريد كه روحيه مردى كه با ناموس زنان بدبخت تجارت مى كرد و از اين طريق به گردآورى ثروت مى پرداخت، با نوشيدن آب وضوى پيامبر دگرگون گردد، و آيات الهى در خانه دل او، روشنى پديد آورد.

1 . نور/33.
2 . مجمع البيان:4/141; الدر المنثور:5/46 مدرك اخير يادآور مى شود كه نام كنيزان او «مسيكه، اميمه ومعاذه» بود.

صفحه 38
قرآن درباره اين مرد وپيروان او مى گويد:
(وَإِذا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسامُهُمْ وَإِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَولِهِمْ كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ...) .1
«هنگامى كه آنان را مى بينى، شكل و قيافه آنها تو را به شگفت مى آورد و اگر سخن بگوييد (بر اثر قيافه حق به جانبى كه به خود مى گيرند) تو را به سخنان خود جلب مى نمايند، گويى چوب هايى هستند كه به ديوار تكيه داده شده اند».
جمله (خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ) بيانگر حال امثال عبداللّه بن ابى است كه در برابر منطق قرآن بسان چوب خشك به ديوار تكيه كرده وكوچك ترين حركت و انفعالى از خود نشان نمى دادند.

آمار اعضا و شبكه پنهانى نفاق

«عبداللّه بن ابى»، بر شرك و بت پرستى خود باقى بود، تا جنگ «بدر» رخ داد و قدرت و نيرومندى سربازان اسلام در معركه، بر حزب منافق قطعى گشت،از اين جهت چاره نديد جز اين كه از طريق «نفاق» عضو جامعه اسلامى گردد و با تظاهر به اسلام، شبكه سرّى را كه در آن مسلمان نماها و مشركان و يهودان مدينه، عضويت داشتند بگرداند.
تاريخ، اسامى گروهى از اعضاى اين حزب سرى را ضبط كرده است و از حادثه جنگ «اُحد» كه عبداللّه بن ابى با سيصد نفر از نيمه راه بازگشتند و از شركت در نبرد، سرباز زدند2 ومسلمانان را رها كردند، كاملاً استفاده مى شود

1 . منافقون/4.
2 . سيره ابن هشام:2/64: پيامبر با يك گروه هزار نفرى از مدينه بيرون رفت وعبداللّه با يك سوم آن جمعيت، از نيمه راه به مدينه بازگشت.

صفحه 39
كه او توانسته بود يك شبكه سيصد نفرى را در دل جامعه اسلامى پديد آورد و آنها را به تجسس دركارهاى مسلمانان و مداخله و خرابكارى در امور آنان وادار سازد.

كوشش مجدد براى هدايت او

غور و بررسى در شأن نزول آيات نشان مى دهد كه ياران رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)، در جلب علاقه «عبداللّه» كوشش فراوانى داشتند، روزى گروهى از ياران پيامبر، از او درخواست كردند كه به ملاقات وى برود، شايد توجه او را به اسلام جلب كند، رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)در حالى كه بر مركبى سوار شده بود و مسلمانان اطراف او را گرفته بودند راه خانه او را در پيش گرفت.
وقتى پيامبر با او روبرو شد او نه تنها به شرايط ساده مهمان نوازى عمل نكرد حتى نتوانست كينه و عداوت خود را نسبت به پيامبر پنهان دارد فوراً بدبويى پشگل مركب رسول خدا را بهانه كرد و عقب رفت در اين موقع يك نفر از انصار به مقابله برخاست وگفت مدفوع اين حيوان از تو خوش بوتر است و همين جمله سبب شد كه دو گروه به جان يكديگر بيفتند و در اين مورد آيه ياد شده در زير فرود آمد:
(وَإِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنيِنَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما...) .1
«اگر دو گروه از افراد با ايمان با هم به نبرد برخيزند، ميان آنان سازش برقرار كنيد».2
نه تنها اسلام او،يك اسلام مصلحتى بود، حتى گروهى از اعضاى اين

1 . حجرات/9.
2 . مجمع البيان:5/132; الدر المنثور:6/90.

صفحه 40
شبكه كه پيش از او نيز به اسلام تظاهر مى كردند اسلام نفاقى بود و بعيد نيست كه اين تظاهر از طرف ياران او به منظور دست يابى بر اسرار و رموز كارهاى جامعه اسلامى صورت مى گرفت تا به موقع مانند جاسوسان، ضربه هاى خود را بر پيكر اسلام وارد سازند.
اكنون ببينيم كه اين شبكه در طول حيات سياسى اسلام در زمان پيامبر چگونه بر ضد منافع مسلمين تلاش وكوشش مى كرد و چگونه پيامبر نقشه هاى آنان را به هم مى زد.
Website Security Test