welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : منشور جاويد / ج 14*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

منشور جاويد / ج 14

صفحه 1
بسم الله الرحمن الرحيم

صفحه 2

صفحه 3
منشور جاويد

صفحه 4
شناسنامه

صفحه 5
نخستين تفسير موضوعى
به زبان فارسى
منشور جاويد
اخلاقى و اجتماعى
جلد چهاردهم
نگارش
آية الله جعفر سبحانى

صفحه 6

صفحه 7

قرآن

اقيانوس ناپيدا كرانه

پيش گفتار

قرآن كتاب سماوى ووحى آسمانى است كه به مدت بيست و سه سال به وسيله «امين وحى» بر قلب مبارك پيامبر گرامى صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم 1 فرود آمده و او از طريق تلاوت و قرائت2 مردم را با آن آشنا ساخته، سپس به دستور خود وى به صورت سوره هاى طوال و قصار، جمع و گردآورى گرديده است.3
از روزى كه قرآن به صورت نقوش و خطوط بر روى كاغذ درآمد، آنچنان مورد استقبال انديشمندان قرار گرفت كه هرگز در تاريخ تمدن وعلم براى آن نظير و مانندى نمى توان يافت.
توجه دانشمندان اسلامى به تلاوت و فهم معانى قرآن سبب گرديد كه دو نوع علوم، در اين زمينه، تدوين گردد، و هدف از هر دو نوع، فهم مضامين

1 . (نزل به الروح الأمين * على قلبك لتكون من المنذرين) (شعراء/193 و 194).
2 . آل عمران/164.
3 . به كتاب «البرهان» رزكشى:1/256; «اتقان» سيوطى:1/172ـ 173 مراجعه فرماييد.

صفحه 8
عالى قرآن و تلاوت صحيح آن است، اين دو نوع علوم عبارتند از:
1. علوم عربيه: از قبيل صرف و نحو، لغت و اشتقاق و معانى و بيان و بديع و غيره كه بايد اينها را كليد فهم معانى ابتدايى قرآن دانست. درست است كه بهره بردارى از اين كليد، مخصوص به قرآن نيست بلكه از طريق اين علوم، انسان به زبان عربى آشنا شده و از كليه كتابهايى كه به زبان عربى نگارش يافته اند بهره مى گيرد، ولى انگيزه اصلى و اساسى از كشف قواعد زبان عربى و تدوين اين علوم فهم «كتاب اللّه» بوده است.
2. علوم قرآن: مقصود از آن، علومى است كه مربوط به خود قرآن بوده و از خود قرآن مايه مى گيرد، مانند«قصص پيامبران»، «شأن نزول ها»، و «قرائت»، «تجويد» و نظاير اينها، اين نوع علوم از متن قرآن مدد مى گيرند، از طريق خود اين كتاب تدوين مى گردند.
علومى كه از متن خود قرآن كمك مى گيرند، به اين علوم منحصر نيست، بلكه با پيشرفت تمدن اسلامى و تكامل انديشه ها، گسترش ديدها و بينش ها، «علوم قرآن» افزايش يافته است.
قطب الدين شيرازى (متوفاى 710)در كتاب «درة التاج» علوم قرآن را به دوازده علم تقسيم كرده است، در حالى كه «جلال الدين سيوطى»(متوفاى سال 911)، در كتاب «اتقان» علوم قرآن را به هشتاد نوع رسانيده است.
«بدرالدين زركشى»(متوفاى 794) در كتاب «البرهان فى علوم القرآن» انواع علوم قرآن را به چهل و هفت نوع رسانيده و بسيارى از انواع علوم را كه بعدها سيوطى آنها را به صورت علمى مستقل شمرده است، در برخى ادغام كرده است.

صفحه 9
امير مؤمنانعليه السَّلام آيات و علوم قرآن را در حديثى به نوعى تقسيم كرده است.1
جالب توجه اين كه رشته تأليف و نگارش در هر يك ازاين علوم ودانش ها كه همگى به منظور درك مفاهيم آن تدوين شده اند، در هيچ زمانى از تكامل باز نايستاده و رشته نگارش در همگى مستمر و پيوسته بوده است واگر مجموع كتابهاى انديشمندان اسلامى در اين خصوص در نقطه اى گردآورى شود، عظيم ترين كتابخانه را تشكيل مى دهد، و اگر كتابهايى كه به طور مستقل درباره قرآن نوشته شده، به آنها ضميمه گردد، عظمت اين كتاب آسمانى، تجلى بيشترى پيدا كرده و هر انديشمندى، انگشت تعجب وحيرت به دندان مى گزد و با خود مى گويد:
«قرآن چه اقيانوس ناپيدا كرانه اى است كه هيچ شناورى به ساحل آن نمى رسد و نمى تواند حد و مرز آن را تعيين كند».
تنها از طرف دانشمندان شيعه صدها تفسير 2 بر قرآن نوشته شده و قسمتى از آنها بر اثر مرور زمان از بين رفته و قسمتى به صورت مطبوع و مخطوط در كتابخانه هاى جهان محفوظ مانده است و اگر تفاسيرى كه از طرف دانشمندان اهل تسنن بر آن نوشته شده به آنها ضميمه گردد، عقل و خرد درباره قرآن مبهوت و مدهوش مى گردد و با خود مى گويد: چه كتاب بديع و اعجاب انگيزى است كه اين همه جاذبه دارد، چه فضاى بى كرانى است كه براى آن نمى توان افقى تعيين كرد و چه آسمان پر ستاره اى است كه براى ستاره هاى آن شمارشى نيست؟

1 . بحار الانوار:19/94ـ 119، باب 128، چاپ كمپانى.
2 . به «الذريعة»، ج4، صفحات 231ـ 345 مراجعه فرماييد.

صفحه 10

كتابنامه قرآن

با توجه به چنين استقبال بى نظير كه اين كتاب با آن روبرو شده و از جهات گوناگون مورد توجه قرار گرفته است، شايسته است در كشورهاى اسلامى «دارالقرآنى» تأسيس گردد و در آنجا كارهايى كه از آغاز صدر اسلام تاكنون پيرامون قرآن انجام گرفته منعكس گردد وكتاب هاى مربوط به قرآن اعم از مطبوع و غير مطبوع از طريق افست و زيراكس و فتوكپى، در آن (دار القرآن) گرد آيد و از اين طريق عظمت اين كتاب وپايه جاذبه آن كه مغزهاى دانشمندان را طى چهارده قرن، متوجه خود نموده است روشن گردد.
در عظمت وگستردگى وپايان ناپذيرى قرآن كافى است كه بدانيم محققان و مفسران اسلامى پيرامون موضوعات ياد شده در زير كه هريك از قرآن مدد وكمك مى گيرد، كتاب هاى متعددى نوشته اند، حتى در برخى از اين موضوعات، تعداد كتب تأليف شده از صد نيز متجاوز است.
اگر درباره قراء سبعه و يا اختلافات قراءات آنان صدها كتاب نوشته شده، درباره هر يك از اين موضوعات كه هم اكنون به آنها اشاره مى كنيم كتاب هاى فراوانى كه احتمالاً از صد جلد تجاوز مى كند، نگارش يافته است، اينك موضوعات ياد شده:
1. اعراب قرآن، 2. اساليب النفى فى القرآن، 3. اساليب الاستفهام فى القرآن، 4. غريب قرآن، 5. مجازات قرآن، 6. وجوه قرآن، 7. معانى قرآن، 8. اعجاز قرآن و فنون بلاغى آن، 9. ناسخ و منسوخ قرآن، 10. محكم ومتشابه قرآن، 11. قصص قرآن، 12. كشف الآيات، 13و14. اخلاق: تعليم و تربيت، 15. مباحث كلامى، 16. علوم امروزه، 17،

صفحه 11
اهلبيت ، 18. سوگندهاى قرآن، 19. شأن نزول هاى قرآن، 20. ترجمه هاى قرآن به زبان هاى مختلف جهان.
اينها اجمالى از موضوعاتى است كه پيرامون آنها كتابهايى نگارش يافته است و انسان غرق در شگفتى مى گردد وقتى آگاه مى شود كه تنها درباره لغات قرآن بيش از صد جلد و درباره ناسخ و منسوخ آن بيش از 75 جلد و درباره محكم و متشابه آن بيش از 60 جلد كتاب نوشته شده است و تاكنون قرآن به هفتاد زبان (غير فارسى) ترجمه شده است كه تعداد ترجمه ها بر دو هزار بالغ مى باشد.
هرگاه بر اين كار، فهرست قرآن هاى خطى و چاپى، فهرست تفسيرهاى فلسفى، ادبى و عرفانى نيز اضافه شوند در اين موقع است كه انسان بى اختيار مى گويد:
(وَانّهُ لَتَنْزِيلُ رَبِّ العالَمينَ * نَزَلَ به الرُّوحُ الأَمينُ * عَلى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ المُنْذِرِينَ * بِلِسان عَربىّ مُبين)(شعراء/192ـ 195)
مگر خواننده در اين كتاب چه مى يابد؟ و چه مى شنود؟ يك نگاه اجمالى به اين اقيانوس ناپيدا كرانه هر نوع شك و تزلزل درونى رابه يقين و اطمينان خاطر برمى گرداند.

قرآن در قرآن

تعريف قرآن به صورت منطقى، و به شكل جامع و مانع از توان انسان عادى بيرون است، زيرا قدرت بر چنين معرفى، فرع احاطه بر آن مى باشد و با عظمتى كه قرآن از نظر لفظ و معنى دارد، مرغ انديشه انسان به قله آن نمى رسد

صفحه 12
و بر آن احاطه پيدا نمى كند.
همان طور كه آب دريا در كاسه اى نمى گنجد، همچنين اقيانوس معارف قرآن نيز در انديشه كوچك ما نمى گنجد، و در قالب الفاظ در نمى آيد و هر نوع تعريف از قرآن مى تواند اشاره اى به بخشى از عظمت او باشد.
بهترين معرف قرآن، خود او، و گفتار حامل وى، پيامبر گرامى صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم مى باشد، هرگاه مجموع آياتى را كه پيرامون خود قرآن سخن گفته است، در يك جا گرد آوريم به عظمت اين كتاب، از طريق خود او بهتر آگاه مى شويم و به حق بايد معرف سخن خدا خود او باشد، و اگر مجموع سخنانى را كه پيامبرصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم و يا ديگر پيشوايان معصوم عليهم السَّلام درباره قرآن گفته اند، مورد بررسى قرار دهيم، قرآن در نظر ما عظمت و جلوه ديگرى خواهد داشت.
اكنون نمونه هايى را درباره معرفى قرآن، از خود كتاب آسمانى، نقل مى كنيم،تنها نمونه هايى را، نه همه و نه اكثر آن را:
1. (ذلِكَ الكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدَىً لِلْمُتَّقينَ) (بقره/2).
«اين كتابى است كه در استوارى آن ترديدى نيست و راهنماى پرهيزگاران است».
2. (...قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَكِتابٌ مُبينٌ) (مائده/15).
«از جانب خدا براى شما نور و روشنى بخش تاريكى ها و كتاب آشكار آمده است».
3. (...قَدْ جاءَكُمْ بُرهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَأَنْزَلْنا إِلَيْكُم نُوراً مُبِيناً) (نساء/174).
«از طرف پروردگار شما، گواهى آمده و به سوى شما نور روشنى بخش فرود آمده است».

صفحه 13
4. (لَوْ أَنْزَلْنا هذَا القُرآنَ عَلى جَبَل لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ...)(حشر/21).
«اگر اين قرآن بر كوهها نازل مى گشت، آنها در برابر آن خاضع مى گشتند و از ترس پروردگار خود درهم كوبيده مى شدند».
5. (...كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النّاسَ مِنَ الظُّلُمات إِلَيالنُّورِ...)(ابراهيم/1).
«كتابى است كه آن را فرو فرستاديم تا مردم را ازتاريكى هاى(شرك و كورى) به روشنى(ايمان) منتقل كنى».
اينها نمونه هايى است از معرفى قرآن به وسيله خود قرآن، ما به همين اندازه در اين پيش گفتار اكتفا نموده و تفصيل در اين موضوع را به وقت ديگرى موكول مى نماييم.
قم ـ مؤسسه امام صادق عليه السَّلام
30 ديماه 1362
برابر
16 ربيع الثانى 1404
جعفر سبحانى

صفحه 14

صفحه 15

1

جهاد در اسلام

آيات موضوع:

1.(وَقاتِلُوا فِى سَبيلِ اللّهِ الَّذِينَ يُقاتِلُونَكُمْ وَلا تَعْتَدُوا إِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّالْمُعْتَدينَ) (بقره/190)
2.(وَما لَكُمْ لا تُقاتِلُونَ فِى سَبيلِ اللّهِ وَالْمُسْتَضْعَفينَ مِنَ الرِّجالِ وَالنِّساءِ وَالْوِلْدانِ الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْيَةِ الظّالِمِ أَهْلُها وَاجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّاً وَاجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ نَصِيراً)(نساء/75)
3.(أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُم ظُلِمُوا وَإِنَّ اللّهَ عَلى نَصْرِهِمْ لَقَديرٌ) (حج/39)
4.(اَلَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بِغَيْرِ حَقّ إِلاّ أَنْ يَقُولُوا رَبُّناَ اللّهُ وَلَولا دَفْعُ اللّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْض لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَبِيَعٌ وَصَلواتٌ وَمَساجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللّهِ كَثيراً وَلَيَنْصُرَنَّ اللّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ إِنَّ اللّهَ

صفحه 16
لَقَوِىٌّ عَزيزٌ)(حج/40)
5.(اَلَّذِينَ إِنْ مَكَّناهُمْ فِى الأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَآتُوا الزَّكاةَ وأَمَرُوا بِالمَعْرُوفِ ونَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِوَللّهِ عاقِبَةُ الأُمُورِ)(حج/41)

ترجمه آيات:

1.«در راه خدا با كسانى كه با شما مبارزه مى كنند، نبرد كنيد ولى هرگز راه ستم و جور را پيش نگيريد كه خداوند ستمگران را دوست نمى دارد».
2.«چرا در راه خدا و در راه آن عده از مردان و زنان و كودكانى كه ناتوان و بيچاره اند، جهاد نمى كنيد؟ آنان كه مى گويند: پروردگارا! ما را از اين شهرى كه مردم آن ستمگرند، بيرون ببر، و از جانب خود براى ما سرپرستى معين كن وخود براى ما ياورى قرار ده».
3.«به كسانى كه با آنان نبرد مى شود، اجازه داده شده كارزار كنند زيرا مورد ستم واقع شده اند و مسلماً خدا بر يارى آنان تواناست».
4.«آنان كه از ديارشان بدون علت رانده شده اند جز اين كه مى گفتند: پروردگار ما خدا است اگرخداوند برخى از مردم را به بعض ديگر دفع نكند، ديرها و كليساها«كنشتها» و مساجدى كه نام خدا در آنجاها زياد برده مى شود، ويران مى گردد. هر كس خدا را يارى كند خداوند نيز او را يارى مى نمايد».
5.«آنان كه اگر به آنها در روى زمين قدرت بدهيم، نماز را بپا مى دارند و زكات مى دهند، به نيكى ها امر مى كنندو از بدى ها باز مى دارند. سرانجام كارها با خدا است».

صفحه 17

تفسير آيات:

***
انسان به حكم عاطفه انسان دوستى، جنگ را يك اقدام وحشيانه و غير انسانى مى داند به طورى كه از ياد آورى مصايب و عواقب شوم و زيانبار جنگ، انقلابى در روحيه انسان به وجود مى آيد و لذا جنگ را در شرايط عادى محكوم و تقبيح مى كند واين، يك احساس بشرى است. اسلام كه يك دين فطرى و طبيعى است به اين واقعيت اعتراف دارد وجنگ را از نظر طبيعت بشرى نيز سنجيده و مى گويد:
(كُتِبَ عَلَيْكُمُ القِتال وَهُوَ كُرْهٌ لَكُمْ) .
«جهاد بر شما واجب گرديده و حال آن كه براى شما موجب دشوارى و كراهت است».
ولى بايد به اين مسئله عميقاً رسيدگى كرد كه آيا جنگ از نظر عقل، هميشه و در هر شرايط محكوم و نارواست؟ و هيچ ملتى در هيچ شرايطى نبايد دست به مبارزه مسلحانه بزند؟ يا گاهى براى ملتى شرايطى پيش مى آيد كه به حكم قطعى عقل، هيچ راهى جز توسل به جنگ، براى آنان باقى نمى ماند، در اين صورت جنگ نه تنها غير انسانى نيست، بلكه ترك آن جز ذلت و خوارى چيز ديگرى نمى باشد.

صفحه 18
اگر جامعه اى مورد تعدى و تجاوز واقع گرديد انسان بايد به حكم عقل و فطرت از جامعه و از حقوق خود دفاع كند و چنين جنگى از نظر عقل واجب است و بلكه دفاع از حق، حق طبيعى هر موجود زنده است.
هيچ ملتى در طول تاريخ نمى تواند با دشمنى كه حيات اورا تهديد مى كند، جنگ را در صورت امكان ضرورى نداند و در صورتى كه بر انداختن چنين دشمنى با هيچ وسيله جز كشتن يا كشته دادن ميسر نگردد خونريزى را روا وجايز نشمارد.
به همين دليل، دنياى امروز پس از آن همه تقبيحى كه از جنگ كرده، عاقبت در مواردى آن را مشروع و قانونى شناخته است.
اسلام نيز چون يك آيين فطرى است و قوانين و مقررات خود را روى اساس آفرينش و مشخصات فطرى استوار كرده است، لذا «جهاد» را در شرايطى لازم و واجب مى داند . هم اكنون بايد ديد، علل وانگيزه براى تشريع جهاد در اسلام چه بوده است؟

انگيزه تشريع جهاد

نخستين آياتى كه پيرامون «جهاد» وارد شده است، چهار آيه سوره حج است. دقت در مفاد اين آيات مى رساند كه انگيزه واقعى براى تشريع جهاد، همان دفاع از جان ومال بوده است.
از آنجا كه مسلمانان در مكه پيوسته زير ضربات شكننده دشمن قرار داشتند وجان ومال آنان مورد تجاوز قرار مى گرفت، تا آنجا كه آنان را مجبور ساختند كه خانه هاى خود راترك كنند و در ديار غربت آواره شوند. وقتى كه در

صفحه 19
مدينه اجتماعى پيدا كردند و قدرت وتوانايى آنان براى دفاع از حق از دست رفته خود، به حد كفايت رسيد، در اين هنگام از جانب خدا مأمور شدند كه به خاطر دفاع از حقوق از دست رفته خود، قيام كنند و دشمن را سركوب سازند و حقوق طبيعى خود را به دست آورند. اينك متن آيات:
(إِنَّ اللّهَ يُدافِعُ عَنِ الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ خَوّان كَفُور) .
«خداوند از افراد با ايمان دفاع مى كند، خداوند هر خيانتكار ناسپاس را دوست نمى دارد».
(أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُم ظُلِمُوا وَإِنَّ اللّهَ عَلى نَصْرِهِمْ لَقَديرٌ) .
«به كسانى كه با آنان نبرد مى شود، اجازه داده شده كارزار كنند زيرا مورد ستم واقع شده اند و مسلماً خدا بر يارى آنان تواناست».
در آيه ديگر مى خوانيم:
(اَلَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بِغَيْرِ حَقّ إِلاّ أَنْ يَقُولُوا رَبُّنا اللّهُ وَلَولا دَفْعُ اللّه النّاسَ بَعَضُهُمْ بِبَعْض لَهُدِّمَتْ صَوامِع وَبِيَعٌ وَصَلواتٌ وَمَساجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللّهِ كَثيراً وَلَيَنْصُرنَّ اللّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ إِنَّ اللّهَ لَقَوِىٌّ عَزيزٌ).
«آنان كه از ديارشان بدون علت رانده شده اند جز اين كه مى گفتند: پروردگار ما خدا است اگرخداوند برخى از مردم را به بعض ديگر دفع نكند، ديرها و كليساها«كنشتها» و مساجدى كه نام خدا در آنجاها زياد برده مى شود، ويران مى گردد. هر كس خدا را يارى كند خداوند نيز او را يارى مى نمايد».
و در آيه ديگر آمده است:
(الَّذِينَ إِنْ مَكَّناهُمْ فِى الأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَآتُوا الزَّكاةَ وأَمَرُوا

صفحه 20
بِالمَعْرُوفِ ونَهَوا عَنِ الْمُنْكَرِوَللّهِ عاقِبَةُ الأُمُورِ) .1
«آنان كه اگر به آنها در روى زمين قدرت بدهيم، نماز را بپا مى دارند و زكات مى دهند، به نيكى ها امر مى كنندو از بدى ها باز مى دارند. سرانجام كارها با خدا است».
اين چهار آيه نخستين آياتى است كه در اصل تشريع جهاد نازل گرديده و در آنها به علل وانگيزه هاى جهاد نيز اشاره شده است. دقت در اين آيات ما را با انگيزه هاى جهاد آشنا مى سازد.
اوّلاً : رزمندگان راه حق هرگز آغاز به جنگ نكرده بلكه پاسخگوى نبردى بودند كه از طرف متجاوزان آغاز شده بود. يعنى اين گروه جنگ زده هستند نه جنگجو، در اين صورت دفاع كسى از خود كه مورد تجاوز است قهراً لازم وواجب خواهد بود، و در غير اين صورت تحمّل خوارى است و زبونى.
ثانياً: نشانه دوم بر تجاوز دشمن اين است كه آنان را به جرم اعتقاد به خداى يگانه از خانه و ديار خود بيرون رانده اند، گويا كه اعتقاد به خداى يگانه در نظر آنان آنچنان جرم است كه معتقد به آن بايد محيط زندگى خود را ترك كند.
ثالثاً: مشركانى كه با الوهيت خدا و پرستش حق مخالف هستند بايد به وسيله مردان خداپرست، نابود شوند و زمين از لوث وجود آنها پاك گردد و در غير اين صورت معابد الهى ويران مى گردد.
رابعاً: اگر خداوند در اين آيات به چنين بپا خاستگان وعده پيروزى مى دهد، به خاطر اين است كه اگر آنان در روى زمين قدرت و اقتدار پيدا

1 . حج/38ـ 41.

صفحه 21
كردند راه ستمگران را پيش نمى گيرند بلكه پيوند خود را با خدا (اقاموا الصلاة) و پيوند خود را با مردم (آتوا الزكاة)محكم تر مى سازند و در اشاعه نيكى و محو بديها مى كوشند و از هيچ كس نمى ترسند.
اين آيات، نيمى از سيماى جهاد وانگيزه تشريع آن را در صدر اسلام براى ما روشن مى سازد، ومعلوم مى شود كه بسيارى از اشكالات و تاخت و تازهاى مسيحيان بر اين حكم حياتبخش اسلام، بسيار بى اساس و بى پايه است و يك چنين جهاد و كوشش براى باز پس گرفتن حقوق، وعقب راندن متجاوز در قاموس تمام مليت ها، مشروع و يك فريضه وجدانى و ملّى است.

جهاد ابتدايى

فقها«جهاد» را بر دو قسم تقسيم كرده اند: يكى را دفاعى، ديگرى را ابتدايى ناميده اند ولى اگر در انگيزه هاى جهاد دقت كنيم، خواهيم ديد كه تمام جهادهاى اسلامى حتى بخش ابتدايى و تعرضى آن نيز، دفاعى است و توضيح اين مطلب در گرو اين است كه مجموع انگيزه هاى جهاد ابتدايى به طور فشرده مطرح گردد.

1. نجات ستم ديدگان از تحت ظلم

ممكن است خود امت اسلامى، مورد تجاوز قرار نگيرد ولى گزارش رسدكه گروهى تحت ستم واقع شده اند و مظلومانه زير چكمه هاى ستمگران جان مى سپارند، و امت اسلامى نيز خود را قادر مى داند از اين گروه رفع ستم كند، به خصوص اين كه گروه ستم كش مسلمان باشند و در نقطه اى از جهان به صورت يك اقليّت بسر برند در اين صورت لازم است امت اسلامى به يارى

صفحه 22
ستم ديدگان بشتابد و آنان را از ظلم و ستم برهاند.
يك چنين جهاد و لو اين كه به ظاهر ابتدايى و تعرضى است ولى در واقع جهاد دفاعى است. البته در اين جا دفاع از شخص و مال و يا ميهن و امت اسلامى نيست بلكه دفاع از انسانهاى مظلوم و ستمكش مى باشد در اين جا تجاوز به امت اسلامى نيست بلكه تجاوز به نوع انسان مطرح است. تجاوزى كه خود يك نوع ستم، و مبارزه با آن دفاع از عدالت و مقابله با ظلم است. آيا مى توان يك چنين مبارزه را، جهاد تعرضى و يا ابتدايى صد در صد ناميد؟ يا يك چنين جهاد، مقابله با ستمگرى است كه انسان آزاد را تحت ستم درآورده و او را به زنجير كشيده است.
گاهى نقل شده است موقعى كه مردم الجزاير با فرانسوى ها مبارزه مى كردند، برخى از فرانسوى ها دوشادوش الجزايرى ها با فرانسوى ها جنگ مى كردند در صورتى كه كوچكترين تجاوزى به فرانسه رخ نداده بود. امّا چون انسانى در نقطه اى از جهان مظلوم شده بود وانسان ديگرى مى توانست از آن دفاع كند و او را نجات دهد، از اين جهت اين گروه به خود حق مى دادند كه در دفاع از مردم الجزاير با هموطنان متجاوز خود مبارزه نمايند.
قرآن مجيد به اين قسمت از جهاد كه به ظاهر ابتدايى وتعرضى است امّا در حقيقت دفاعى وآزادى بخش مى باشد، در آيه اى اشاره مى كند و مى فرمايد:
(وَما لَكُمْ لا تُقاتِلُونَ فِى سَبيلِ اللّه وَالْمُسْتَضْعَفينَ مِنَ الرِّجالِ وَالنِّساءِ وَالْوِلْدانِ الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْيَةِ الظّالِمِ أَهْلُها وَاجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّاً وَاجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ نَصِيراً)(نساء/75).

صفحه 23
«چرا در راه خدا و در راه آن عده از مردان و زنان و كودكانى كه ناتوان و بيچاره اند، جهاد نمى كنيد؟ آنان كه مى گويند: پروردگارا! ما را از اين شهرى كه مردم آن ستمگرند، بيرون ببر، و از جانب خود براى ما سرپرستى معين كن وخود براى ما ياورى قرار ده».
اما آيا شتافتن به يارى مظلوم در هر حال واجب و لازم است يا در صورتى واجب است كه از مسلمانان كمك بخواهد و نيز در صورتى واجب است كه مسلمان و يا در مسير پيوستن به مسلمانان باشد ويا لااقل در مسير ضد حكومت اسلامى نباشد يا مطلقاً واجب است؟ ما فعلاً در اين مورد بحث نمى كنيم، زيرا اين وظيفه فقه اسلامى است كه اين قيود را بيان كند.
آرى اين نوع جهاد، مقدس ترين جهادى است كه تاكنون بشر به خاطر دارد. در اين جا يك انگيزه معنوى و صد در صد انسانى مجاهد را وادار مى سازد كه با ريختن خون خود، نجات مظلومان و ستم ديدگان را فراهم سازد و هرگز مسلمان نبايد به بهانه اين كه حقوق شخصى ويا نوعى او مورد تجاوز قرار نگرفته تماشاگر صحنه قتل مظلومان و بيچارگان باشد واين وظيفه مسلمانان است كه جهاد كنند تا آنان را از اسارت نجات دهند.
آرى اسلام پيكار مى كند تا توده ها بتوانند راه صحيح زندگى را با اراده خود انتخاب كنند، اسلام هرگز راضى نمى شود در سراسر دنيا بنده اى از بندگان مورد تعدى و تجاوز قرار بگيرد وحقوق ملتى به دست ملت ديگر پايمال گردد. اسلام با قانون جهاد از حقوق بيچارگان دفاع مى كند و در حقيقت پناهگاه مظلومان است.
خلاصه: از آنجا كه انگيزه پيكارگران اسلامى، آزاد ساختن زير سلطه ها و محو ظلم و ستم از ستمديدگان است بايد نام آن را «جهاد دفاعى» يا «جهاد

صفحه 24
آزادى بخش» ناميد نه ابتدايى و تعرضى.
تصور اين كه دولت ويا ملتى نبايد در امور داخلى دولت ها وملت ها، مداخله نمايد،سفسطه اى بيش نيست، اين اصل مربوط به موردى است كه دولتى با حمايت ملت خود، كارى را صورت دهد، نه اين كه دولتى به زور سرنيزه، بر جمعى بتازد، وگروهى را حاكم، و گروهى را محكوم و سر به نيست سازد.

2. جهاد براى رفع موانع دعوت

حالا اگر تجاوز به شخص و شخصيت مسلمانى در كار نباشد، ولى حاكم مستبدى آنچنان ايجاد اختناق كند كه نگذارد دعوت پيامبران كه از جانب خدا براى انسان هاى عاقل فرو فرستاده شده است به آنان برسد، و مردم را در حصارى قرار دهد كه مانع از وصول كلام خدا مى باشد، آيا جهاد با چنين فرد و يا نظام، يك جهاد تعرضى است يا جهاد دفاعى. اگر دقت كنيم خواهيم ديد كه جهاد دفاعى است زيرا جلوگيرى از تبليغ مبلغ، يك نوع سلب آزادى از انسان ها است كه گوينده و مستمع را از چنين حق طبيعى ممنوع ساخته است، اين نوع جهاد مانند كوشش براى آزاد ساختن مستضعفان، يك نوع قيام بر خلاف ظلم واستبداد است زيرا نظامى كه پيوسته عقايد فاسد را به مردم تزريق مى كند، و مانع از دعوت پيامبر و نشر برنامه هاى حياتبخش پيامبران مى گردد، ظالمى است كه حقوق طبيعى را از مردم سلب كرده گو اين كه گاهى ملت مظلوم، به مظلوميت خود توجه ندارد و از ستمى كه بر او شده است بى خبر است. مبارزه با چنين رژيمى ستمگر، قيامى است دفاعى از حقوق انسان ها كه رژيم، از آن ها سلب كرده است و مبارزه اى است با ظلم و.

صفحه 25
ستم .
و به عبارت روشن تر: ميزان در مقدس بودن جهاد اين نيست كه دفاع از خود باشد، بلكه جهاد در تمام مراحل از آن نظر، انسانى است كه به صورت دفاع از حق و حقيقت صورت پذيرد واگر دفاع از خود و ملت خويش زيبا وانسانى باشد به خاطر اين است كه يك چنين عمل، دفاع از حق وحقيقت است در اين صورت ديگر لزوم ندارد كه فريضه جهاد را به دفاع از شخص و يا ملت منحصر كنيم بلكه هر جا كه دفاع از حق و حقيقت صورت پذيرد هر چند خود انسان و يا ملت او مورد تجاوز قرار نگيرد، جهاد مقدس خواهد بود.
ايجاد اختناق از طرف زمامداران خسروانى ويا قيصرى، وجلوگيرى از نفوذ نور الهى در دل ها ومشغول كردن مردم با عقايد پوسيده و خرافى، تجاوز به حريم حق و حقيقت، و يا تجاوز به حقوق انسان ها است وبايد با چنين اختناق مبارزه كرد ومحيط آزاد به دست آورد و سخن خدا را به گوش مردم رسانيد. آنگاه مردم مختارند، (فَمَنْ شاءَفَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شاءَ فَلْيَكْفُر) .
در جهان امروز حقوقى به نام «حقوق بشر» و جمعيتى به نام حاميان حقوق انسان ها، مطرح است، كسانى كه در ميان مردم به عنوان دفاع از حقوق انسان ها سخن مى گويند و از حقوق آن ها دفاع مى كنند، احترام و آبروى خاصى كسب مى كنند (گو اين كه گاهى در پوشش اين حمايت، يك رشته اغراض سياسى دارند كه مى خواهند از اين طريق به آن برسند).
در اين جا كسى به آنها اعتراض نمى كند كه شما چه مى گوييد، حقوق ملى و يا شخصى شما كه به خطر نيفتاده است، چرا هياهو راه مى اندازيد، چرا؟! براى اين كه حق دفاع، منحصر به دفاع از شخص و شخصيت و مليت نيست، بلكه اگر حقوق بشرى به خطر افتاد در اين صورت بايد به عنوان دفاع

صفحه 26
از حق و حقيقت قيام كرد و خون داد و خون ريخت تا حق را باز ستاند و لذا امروز جهان قيام گروهى را كه فقط براى آزادى قيام مى كنند، و با حاكمى كه ايجاد اختناق كرده، مى جنگند، قيام مقدس مى شمارد.
پس اگر دولت هاى كافر، مانع از نفوذ اسلام و تبليغ مردم و نشر معارف و احكام آن نباشند و هيچ گونه مانعى بر سر راه دعوت پيامبران و اولياى الهى و نمايندگان آنان ايجاد نكنند در اين صورت، حكومت اسلامى با چنين حكومت ها كارى نخواهد داشت و منتظر نظريه مردم در گزينش راه و رسم ها است تا چه خطى را انتخاب كنند و از چه مكتبى پيروى نمايند.
به طور مسلم فطرت هاى پاك و دست نخورده انسان ها، به تدريج شيفته تبليغات اسلام مى گردند و مردم جهان (در صورت آزاد بودن تبليغ) به اين مكتب حيات بخش جذب مى شوند و چيزى نمى گذرد كه مردم دسته دسته به سوى اسلام كشيده مى شوند و ايمان مى آورند. ومفاد آيه: (وَرَأَيْتَ النّاس يَدْخُلُونَ فِى دِينِ اللّه أَفْواجاً) در تمام زمان ها و عصرها تحقق پيدا مى كند.
اين جا است كه بايد گفت، تمام جهادهاى اسلام دفاعى بوده و غالباً در مسير آزاد ساختن ملت ها از زير سلطه و كسب آزادى براى تبليغ و بيدار ساختن ملت ها، صورت مى پذيرفته است.
اگر مسلمانان صدر اسلام با يك دست سلاح، و با دست ديگر قرآن بر مى داشتند و راهى كشورهاى زير سلطه مى شدند براى اين بود كه مستضعفان را از زير سلطه بيرون بكشند و اختناق را كه حاكمان وقت در محيط خود به وجود آورده بودند از بين ببرند، تا راه را براى تفكر مردم درباره منطق توحيد باز كنند، و دستورهاى الهى در اختيار مردم قرار گيرد، و حجت بر مردم تمام گردد.

صفحه 27

3. جلوگيرى از يك عمل منكر

عامل ديگر براى جهاد ابتدايى، جلوگيرى از يك عمل منكر و در نتيجه براى بسط يك ارزش انسانى است توضيح اين كه:
در محيط اسلامى، پيروان هر يك از شرايع آسمانى مانند كليميان و مسيحيان و زردشتيان در انجام سنن و تعاليم مذهبى خود، آزادند و هيچ فرد مسلمان نبايد متعرض آنان گردد فقط بايد مالياتى به نام «جزيه» كه به مراتب كمتر از مالياتى است كه مسلمانان مى پردازند، بپردازند واين ماليات در برابر خدمات مختلف و گوناگونى است كه دولت اسلامى درباره آنان، وغير آنها انجام مى دهد.
علت آزادى آنان اين است كه آنها از جاده توحيد كه براى بشر سرنوشت ساز و سعادت آفرين است، منحرف نشده و با تمام خرافاتى كه بعداً وارد شريعت آنها شده است، خود را موحد قلمداد مى كنند.
ولى در محيط اسلامى، بت پرست نمى تواند رسميت داشته باشد، وحكومت اسلامى، بت و بت پرستى را تحمل نمى كند و با قدرت هر چه تمام تر، محيط را از لوث يك چنين عمل منكر وبد، كه انسان را در برابر سنگ و گل زبون و بيچاره مى سازد، پاك مى كند، در اين صورت سؤال مى شود كه جهاد، با حريت وآزادى كه اسلام منادى آن است چگونه سازگار است.
پاسخ: حقيقت اين است كه حدود آزادى انسان را در عقيده و عمل بايد روشن ساخت و ديد كه انسان تا چه حدى آزاد است در اين مورد بايد توجه كرد كه كارهاى انسان بر دو نوع است.
1. كارهايى كه مربوط به سليقه شخصى و زندگى مادى او است.

صفحه 28
بهطور مسلم هر انسانى براى خود ذوق و سليقه اى دارد، و هرگز نمى توان دو انسانى را يافت كه از نظر سليقه يكسان باشند، هر كدام از انسان ها، آرايش خاصى را مى پسندد و هر كدام از دوخت معينى در لباس استقبال مى كند، خلاصه هر انسان در فرم لباس و نوع آرايش، رشته تحصيل و كار، خصوصيت و گزينش همسر، سليقه اى دارد كه مربوط به زندگى شخصى مادى او است و نبايد مزاحم او شد وغالباً در سعادت و خوشبختى ويا شقاوت و بدبختى و زندگى معنوى او مؤثر نيست.
2. كارهايى كه با سعادت و خوشبختى او كاملاً مربوط است، و گزينش جز يك راه معينى، مايه بدبختى او مى گردد، آزادى در اين قسمت ممنوع است و نمى توان دست افراد جاهل و نادان را در اين قسمت باز گذارد مانند: اعتياد به مواد مخدر از هروئين و ال، اس، دى و شراب، دراين مورد حفظ سعادت بشر بر حفظ آزادى او مقدم است مثلاً در جامعه اى كه ميكروب «وبا» پيدا شود مجبور ساختن گروه هاى نادان به واكسينه شدن نه تنها بد نيست بلكه يك عمل زيبا و صد در صد انسانى است و در جهان هيچ مأمور بهداشت را به خاطر يك چنين عمل، متجاوز به حريم آزادى افراد، قلمداد نمى كنند.
بت پرستى، از منكراتى است كه مايه بدبختى انسان مى گردد وسعادت انسان را به خطر مى افكند، جلوگيرى از يك چنين منكر، قدمى است به سوى سعادت او و يك چنين اقدام خردمندانه، مقدم بر حفظ آزادى او است كه از آن سوء استفاده كرده و خود را در گرداب بدبختى فرو مى برد.
در اين جا باز مى توان گفت پرستش غير خدا، يك نوع تجاوز به حقوق الهى و ضايع كردن آن است، مبارزه با يك چنين عمل منكر، مبارزه با ظلم و

صفحه 29
تجاوز به حقوق الهى است.
آرى حد و پايان اين مبارزه، برچيده شدن بساط بت و بت پرستى است، امّا هرگز نمى توان براى ايجاد اعتقاد به توحيد، مبارزه كرد، زيرا چيزى مبارزه برمى داردكه فعل و ترك آن در دست انسان باشد، در صورتى كه اعتقاد به يك مذهب در دست كسى نيست كه آن را به جبر و زور بر ديگرى تزريق كند. در چنين مواردى بايد از منطق خرد ودعوت هاى حكيمانه كه قرآن ما را به آن هدايت مى كند پيروى كنيم آنجا كه مى فرمايد:
(ادْعُ إِلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوعِظَةِ الحَسَنةِ وَجادِلْهُمْ بِالّتى هِىَ أَحْسَنُ...)(نحل/125).
«به راه پروردگارت با دليل و برهان وپندهاى دلنشين دعوت كن و با آنان به بهترين راه، بحث و مناظره بنما».

4. مبارزه با مفسد

اسلام براى اين آمده است كه تا عدالت و آزادى به معنى واقعى در روى زمين تحقق پذيرد و صلح و امنيت در جامعه ها حكم فرما گردد.
به طور مسلم، براى عملى شدن اين رسالت آسمانى، يك منبع نيرو و قدرت لازم است چون خواه ناخواه اشخاصى پيدا مى شوند كه به خاطر نفع شخصى زير بار عدالت نمى روند و در صدد به هم زدن آسايش و امنيت عمومى برمى آيند. بدين ترتيب در جامعه فتنه و آشوب به پا مى سازند از اين جهت براى تأمين عدالت اجتماعى، قدرت و نيرو لازم است تا مردمى را كه از طريق حق منحرف شده اند آنها را به راه راست باز گرداند و از ظلم ستمگران و دشمنى طاغيان، جلوگيرى نمايد. امنيت و صلح را براى عامه مردم حفظ

صفحه 30
كند.
ولذا اسلام «آهن»(مظهر قدرت) را در رديف ترازوى عدل و ترازوى عدل را در كنار كتاب و وحى نام برده است، آنجا كه مى فرمايد:
(لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالبَيِّناتِ وَأَنْزَلْنا مَعَهُمُ الكِتابَ وَالمِيزانَ لِيَقُومَ النّاسُ بِالقِسْطِ وَأَنْزَلْنَا الحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَديدٌ...)(حديد/25).
پيامبران با حجت قاطع و دليل روشن از طرف خداوند آمده اند تا مردم را راهنمايى كنند كسانى كه عقل و درك صحيح دارند روى همان برهان از پيامبران اطاعت مى كنند و رستگار مى شوند ولى اشخاص لجوج و عنود سهل است كه خود ايمان نمى آورند بلكه در راه وصول اين خير عمومى براى مردم مانع ايجاد مى كنند و با نيرو و قدرت خود، بين آن و مردم حايل مى گردند يقيناً اين قبيل اشخاص، دشمن سر سخت بشر و متجاوز به حقوق تمام افراد انسان مى باشند و مخالف نام خدا و اراده عمومى او هستند.
پس بايد اين سنگ را از سر راه خير و سعادت اجتماع بشرى برداشت تا اين خير عمومى به همه برسد و عدالت مطلق و امنيت عمومى در جامعه برقرار گردد چنان كه در آيه ذيل خداوند صريحاً دستور مى دهد:
«آنان كه با خدا و رسولش جنگ مى كنند و نظم و آرامش عمومى را به هم مى زنند مجازاتشان اين است كه كشته شوند يا به دار كشيده شوند يا يكى از دستها و يكى از پاهايشان به عكس يكديگر بريده شود، يا از آن سرزمين تبعيد شوند اين رسوايى آنها در دنياست و در آخرت عذاب بزرگ دارند».1
كسانى كه واقعاً در روى زمين موجب فساد گشته اند، اسلام براى حفظ

1 . مائده/43.

صفحه 31
توده مردم از شر آنها، كيفرهاى سخت و دردناكى را مقرر كرده است.
پس هرگاه كسى راه طغيان و خودسرى پيش گيرد و آرامش و امنيت عمومى را به هم زند و بر ضد مصالح اجتماع قدم بردارد، بر مسلمانان واجب است با وى بجنگند و او را به سوى حق باز گردانند در برابر اين حكم، مسلمان و غير مسلمان يكسان است.
آرى اگر مسلمان راه تمرد و طغيان و بيدادگرى را پيش گيرد و از عدالت و انصاف دورى گزيند او با حكم خدا مخالف است و بر مسلمانان لازم است با چنين شخصى براى اعلاى كلمه توحيد و گسترش عدل به شكل زير پيكار نمايند.
«اگر دو دسته از مؤمنان كارزار كنند، ميانشان صلح دهيد، اگر يكى از آنها بر ديگرى تجاوز كند با متجاوز بجنگيد تا به فرمان خدا باز آيد، اگر به سوى حق بازگشت، بين آنان به عدالت اصلاح دهيد و انصاف كنيد كه خدا انصاف گران را دوست مى دارد».1
وقتى كه اسلام، مسلمانها را امر مى كند كه با مسلمانى كه راه ظلم و ستم را پيش گرفته (براى از بين بردن ظلم و برقرارى عدالت) مبارزه كنند،بى شك به آنها امر خواهد كرد كه براى دفع هر گونه ظلم، مبارزه كنند، به شرط اين كه خودشان به هيچ وجه مرتكب بيدادگرى نشوند.
(وَقاتِلُوا فِى سَبيلِ اللّهِ الَّذِينَ يُقاتِلُونَكُمْ وَلا تَعْتَدُوا إِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدينَ) .2

1 . حجرات/9.
2 . بقره/190.

صفحه 32
«در راه خدا با كسانى كه با شما مبارزه مى كنند، نبرد كنيد ولى هرگز راه ستم و جور را پيش نگيريد كه خداوند ستمگران را دوست نمى دارد».
اسلام، تنها براى اين نوع هدفهاى بزرگ انسانى، جنگ را جايز مى داند و امر جهاد را بزرگ مى شمارد و به سربازان مجاهد،عاليترين درجات شهادت و پاداش را نويد مى دهد:
(إِنَّ اللّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ يُقاتِلُونَ فِى سَبيلِ اللّهِ فَيقتلُونَ ويُقْتَلُونَ وَعداً عَلَيْهِ حَقّاً فِى التَّوارةِ وَالإِنْجِيلِ وَالقُرآنِ...) .1
«خداوند از مؤمنان جانها و مالهايشان را خريدارى كرده در عوض براى آنها بهشت قرار داده تا در راه خدا مبارزه كنند يا دشمن را بكشند ويا كشته شوند و اين وعده حق خدا است كه در تورات و انجيل و قرآن آمده است».
تنها اسلام براى همين هدفهاى عالى وانسانى است كه به مسلمانان دستور مى دهد كه براى نبرد با دشمن، ارتش مجهز و نيرومندى فراهم سازند.
تا اين جا با علل و انگيزه هاى جهاد در اسلام كه در چهار انگيزه خلاصه مى شود آشنا شديم و هيچ كدام از اين انگيزه ها بر خلاف حقوق طبيعى انسان ها نيست. و رزمندگان در صدد تحميل عقيده اى بر كسى و سلب آزادى از فردى نمى باشند، بلكه در تمام اين موارد چهارگانه، هدف، شكستن موانعى است كه سر راه تكامل انسان و حريت و آزادى و حقوق طبيعى وى پديد آمده، و يا براى دفع شر اشرار و مفسدانى است كه براى نابودى نظام اسلامى قيام كرده و يا نظم و آرامش را به هم مى زنند.

1 . توبه/111.

صفحه 33

بررسى آيات جهاد به صورت جمعى

هر چند در گذشته آيات مربوط به جهاد را به طور پراكنده مورد بررسى قرار داديم ولى از آنجا كه بحث از مجموع آيات به صورت جمعى و يك جا، روشنى خاصى به موضوع مى بخشد، از اين جهت مجموع آيات وارد در موضوع جهاد را با تقسيم به گروه هاى مختلف، مورد بررسى قرار مى دهيم.

1. آياتى كه بدون قيد و شرط فرمان جهاد مى دهد

بخشى از آيات، افراد را بدون قيد و شرط، به جهاد در راه خدا دعوت مى كند و در اين مورد، دو نمونه مى آوريم يكى درباره مشركان و منافقان كه در واقع نيز مشرك بودند و ديگرى در باره (اهل كتاب)پيروان كليم و مسيح عليمها السَّلام درباره مشركان چنين مى فرمايد:
(يا أَيُّهَا النَّبِىُّ جاهِدِ الكُفّارَ وَالْمُنافِقِينَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ وَمَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئِسَ الْمَصِيرُ ) (توبه/73).
«اى پيامبر، با كافران و منافقان جهاد بنما و بر آنان سخت بگير جايگاه آنها دوزخ است، چه سرانجام بدى است».
و درباره اهل كتاب مى فرمايد:
(قاتِلُوا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلا بِاليَومِ الآخِرِ وَلا يُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلا يَدِينُونَ دِينَ الحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الكِتابَ...) (توبه/29).
«با كسانى از اهل كتاب كه نه به خداوند و نه به روز جزا ايمان دارند و نه آنچه را كه خدا و پيامبر او تحريم كرده است حرام مى شمرند و نه آيين حق را مى پذيرند، نبرد

صفحه 34
كنيد تا زمانى كه جزيه را به دست خود با خضوع و تسليم بپردازند».
در آيه نخست نبرد با مشركان را تا آن حد تجويز مى كند كه آنان از بين بروند، در صورتى كه آيه دوم نبرد با اهل كتاب را تا آن حد لازم مى شمارد كه جزيه بپردازند. و به عبارت ديگر: در آيه نخست موجوديت مشرك را به رسميت نمى شناسد، در صورتى كه در آيه دوم به خاطر اين كه اهل كتاب از نظر پيروى از يك دين آسمانى شباهتى با مسلمانان دارند هر چند از جهتى نيز شبيه به مشركان هستند، نبرد با آنان را تا آن حد كه جزيه بپردازند، تجويز مى كند و براى آنان يك سلسله احكام حد وسط ميان مسلمان و مشرك قائل مى شود، و در صورت پرداخت جزيه آنها را به رسميت مى شناسد.
آنگاه در آيه دوم، علت نبرد با اهل كتاب را تا حد جزيه دادن تشريح مى كند و جهات زير را علل نبرد با آنان مى داند:
1. (لا يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلا بِاليَومِ الآخِرِ) :« آنان به خدا و روز معاد ايمان ندارند».
در اينجا سؤالى مطرح است وآن اين كه: چگونه اهل كتاب به اين دو ركن اساسى ايمان ندارند در حالى كه خود را خداپرست و از پيروان پيامبران مى دانند؟ پاسخ آن اين است كه ايمان آنان صحيح و خالص نيست بلكه آلوده به شرك است. يهوديان «عزير» را فرزند خدا، مى دانند، و مسيحيان به خدايان سه گانه اعتقاد دارند. ايمان آنان به معاد بسيار تحريف يافته است، معاد از نظر آنان، فقط روحانى محض است از اين جهت آنان از گروه غير مؤمن به خدا و روز رستاخيز شمرده شده اند.
2. (لا يُحْرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ) : «حرام هاى خدا و پيامبر او را حرام نمى شمارند».

صفحه 35
اگر مقصود از «رسوله» پيامبر آنان يعنى حضرت كليم و حضرت مسيح باشد، در اين صورت معنى آيه اين مى شود كه حرام هاى كتاب هاى خود را از شراب و ربا، حرام نمى شمارند. و اگر مقصود از آن، «پيامبر» اسلام باشد، مقصود اين است كه آنها در برابر حرام هاى قرآن تسليم نمى شوند. از آنجا كه لفظ «رسول» در آيه به صورت مفرد آمده است، ناچار بايد گفت: مقصود از آن، پيامبر اسلام است و اگر مقصود پيامبران خودشان بود، مناسب بود بفرمايد «ورسلهم» چنان كه در آيه ديگر مى فرمايد:
(وَلَقَدْجائَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالبَيِّنات)(اعراف/101).
«پيامبران آنان با دلايل روشن به سوى آنها آمدند».
3. (وَلا يَدينُونَ دِينَ الحَقِّ) :« آيين حق را نمى پذيرند».
مقصود از «دين الحق» همان آيين اسلام است به گواه اين كه در آيه اى از همين سوره مى فرمايد:
(هُوَ الّذى أَرْسَلَ رَسُولهُ بِالهُدى وَدِينِ الحَقّ...) (توبه/33).
«او است كه پيامبر خود را با هدايت و آيين حق فرستاد».
قرآن با اين دلايل سه گانه جهاد با آنها را لازم مى شمرد و يادآور مى شود كه:
اكنون كه از مسير آيين حق منحرف شده ايد و انبوهى از خرافات جايگزين عقايد راستين شده است و حاضر نيستيد كه فكر و ذهن خود را از اين خرافات شستشو دهيد، و از طرفى، آلودگى به شراب، رباخوارى، خوردن گوشت خوك و بسيارى از بى بند و بارى هاى جنسى، محيط زندگى شما را فرا گرفته است، لااقل بايد به صورت يك اقليت در كنار مسلمانها با

صفحه 36
شرايط زندگى مسالمت آميز، قرار گيريد و آن اين است كه با پرداخت جزيه كه آن نيز در مصالح شما صرف خواهد شد، زندگى مسالمت آميز خود را در كنار مسلمانان آغاز كنيد.
و اگر شما، عقايد خرافى را پيرامون خدا و پيامبر او، كنار بگذاريد وبه آيين برتر از آيين هاى قبلى، گردن نهيد و خود را از آلودگى ها پاك سازيد، برادران دينى خواهيد بود كه از هر نظر با ديگران يكسان بشمار مى رويد.

2. با گروهى بجنگيد كه با شما مى جنگند

گروهى ديگر از آيات جهاد، عبارت از آياتى است كه جهاد را در صورتى واجب مى داند كه طرف مقابل با مسلمانان آهنگ جنگ داشته باشد چنان كه مى فرمايد:
(وَقاتِلُوا فِى سَبيلِ اللّهِ الَّذِينَ يُقاتِلُونَكُمْ وَلا تَعْتَدُوا إِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الْمُعتَدينَ)(بقره/190).
«در راه خدا با آنان كه با شما مى جنگند، جهاد كنيد ولى مواظب باشيد از حريم عدالت تجاوز نكنيد، خداوند متجاوزان را دوست نمى دارد».
در اين آيه، نبرد با افرادى الزامى معرفى شده است كه آنان در حال نبرد با مسلمانان باشند. و اين خود «قيد»و «شرطى» است كه در اين آيه وارد شده است.

3. گروهى كه به پيمان هاى خود مقيد نيستند

بخشى از آيات جهاد مربوط به گروهى است كه كوچك ترين تقيد به

صفحه 37
پيمان هاى خود ندارند و در اين زمينه آياتى وارد شده است كه روشن ترين آنها آيه هاى 8 ،10و 13 سوره توبه است و ما به عنوان نمونه يكى را نقل مى كنيم:
(كَيْفَ وَإِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ لا يَرْقُبُوا فِيكُمْ إِلاًّ وَلا ذِمَّةً...) (توبه/8).
«چگونه (پيمان مشركان ارزش دارد)، درحاليكه اگر بر شما غالب شوند، نه ملاحظه خويشاوندى با شما را مى كنند و نه پيمان را؟!».
و ـ لذا ـ در همين سوره گروه مقيد به پيمان را استثنا كرده و اجازه نمى دهد كه با آنان نبرد شود چنان كه مى فرمايد:
(...إِلاَّ الّذِينَ عاهَدْتُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الحَرامِ فَمَا اسْتَقامُوا لَكُمْ فَاْسَتقِيمُوا لَهُمْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقينَ) (توبه7).
«مگر افرادى كه با آنها نزديك «مسجد الحرام» پيمان بستيد، تا آنها بر عهد وپيمان خود ثابت و پا برجا باشند، شما نيز بر پيمان خود وفادار باشيد، خداوند پرهيزگاران را دوست دارد».
با توجه به اين بخش از آيات روشن مى گردد، آياتى كه در گروه نخست به طور مطلق فرمان نبرد با مشركان را مى داد در حقيقت مشركانى بودند كه براى حفظ موجوديت خود، پيمان بسته بودند و هدف معنوى و اخلاقى نداشتند و پيوسته به دنبال فرصت بودند كه در موقع قدرت حمله كنند و ريشه اسلام را بكنند.

4. دفاع از مستضعفان

در اين بخش از آيات به جهادى دعوت شده ايم كه در آن، مال و جان خود، و يا امت مان در معرض خطر قرار نگرفته است بلكه گروهى دور از ما،

صفحه 38
خواه مسلمان باشند خواه غير مسلمان، زير سلطه قرار گرفته اند و مى خواهند از تحت سلطه افراد ستمگر بيرون آيند و ما نيز قدرت نبرد و دفاع از آنها را داريم، در اين مورد بر ما لازم است كه از حريم عدالت و حقوق انسان هاى تحت فشار دفاع نماييم چنان كه قرآن مى فرمايد:
(وَما لَكُمْ لا تُقاتِلُونَ فى سَبيلِ اللّه وَالمُسْتَضْعَفينَ مِنَ الرِّجال وَالنِّساءِ وَالوِلْدان الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ القَرْيَة الظّالِم أَهْلها وَاجْعَل لَنا مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّاً وَاجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ نَصِيراً)(نساء/75).
«چرا در راه خدا و در راه مردان و زنان و كودكانى كه (به دست ستمگران) تضعيف شده اند پيكار نمى كنيد آنان كه مى گويند خدايا ما را از اين شهر (مكه) كه اهلش ستمگرند بيرون ببر و براى ما از طرف خود سرپرست قرار بده و براى ما از طرف خود يار وياورى تعيين نما».
در اين آيه سخن از «مستضعف» است نه از ضعيف، دومى كسى است ناتوان باشد ولى مستضعف كسى است كه بر اثر مظالم ستمگران از نظر فكرى و فرهنگى، يا از نظر اخلاقى و اجتماعى و سياسى و يا از نظر اقتصادى، ضعيف و ناتوان شده است.
اين نوع جهاد ايثارگرانه، بهترين جهاد است; زيرا انسان خود را فدا مى كند كه ديگرى زنده بماند، جان و خون مى دهد تا ديگرى زنده شود، چه ايثارى بالاتر و بهتر از اين.

5. تحميل عقيده ممنوع

در اين بخش، آياتى مطرح مى شود كه هر نوع تحميل عقيده را ممنوع

صفحه 39
اعلام مى دارد، زيرا اعتقاد به يك اصل براى خود مقدماتى لازم دارد كه تا آن مقدمات حاصل نشود، اعتقاد به آن شىء، صورت نمى پذيرد هر چه هم خود انسان آن را بخواهد و يا از خارج فشار بياورند.
قرآن در اين زمينه مى فرمايد:
(لا إِكْراهَ فِى الدِّين...) (بقره/256).
«در دين وعقيده اكراه و اصرارى نيست»،يعنى اكراه بى فايده است مفسران در شأن نزول آن، مطالبى نقل كرده اند كه چكيده آنها اين است كه دو فرزند يك نفر انصارى به نام «ابو الحصين» در سايه تبليغات يك تاجر مسيحى به مسيحيت گرويده بودند و اين كار براى ابو الحصين سنگين آمد، و در قلب خود از سكوت پيامبر كه آنان را دستگير نمى كند ناراحت بود كه در اين زمينه اين آيه نازل گرديد.1
از آنجا كه اعتقاد به يك اصل، نياز به تفكر و انديشيدن دارد و در سايه يك رشته مقدمات «عقد قلب» فراهم مى گردد، قرآن به پيامبر خود دستور مى دهد كه:
(ادْعُ إِلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالحِكْمَةِ وَالمَوعِظَةِ الحَسَنَةِ وَجادِلْهُمْ بِالّتِى هِىَ أَحْسَنُ...)(نحل/125).
«به راه پروردگار خود با دليل و نصيحت هاى زيبا دعوت كن و با آنان، به نحو احسن، بحث و مناظره بنما».
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(وَقُلِ الحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شاءَ فَلْيَكْفُر...)

1 . مجمع البيان:1/363.

صفحه 40
(كهف/29).
«بگو حق از جانب خدا براى شما آمد، هر كس بخواهد ايمان بياورد و هر كس بخواهد كفر ورزد».
در اين مورد آيات ديگرى هست كه به گونه اى دست افراد را در گرايش به آيين حق باز گذارده و به يك طرف اصرار نمىورزد.
شما مى توانيد اين آيات را در سوره يونس آيه 99; شعراء آيه 4 مطالعه فرماييد.

6. صلح بر اساس حقوق متقابل

دسته ديگر از آيات، مسلمانان را به صلح و سازش (نه تسليم در مقابل ظلم) بر اساس حقوق متقابل و حفظ اصول دعوت مى كند وبا ارائه يك چنين نرمش كه حافظ جان و مال طرفين است سيماى انسانى خود را نشان مى دهد و در اين مورد به صورت قانون كلى مى فرمايد:
(...وَالصُّلْحُ خَيرٌ...) (نساء/128).
«صلح خوب است».
اين آيه هر چند در اختلاف زناشويى وارد شده است، امّا اصل كلى است كه بايد از آن در موارد ديگر با حفظ شرايط استفاده كرد.
(وَإِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها...)(انفال/61).
«اگر براى صلح گرايش پيدا كردند، تو نيز از خود تمايل نشان بده».
وباز مى فرمايد:
(...فَإِن اعْتَزلُوكُمْ فَلَمْ يُقاتِلُوكُمْ وَأَلْقَوا إِلَيْكُمُ السَّلَمَ فَما جَعَل اللّهُ

صفحه 41
لَكُمْ عَلَيهِمْ سَبيلاً) (نساء/90).
«اگر كنار رفتند و با شما نبرد نكردند و از در صلح و سلم وارد شدند، خداوند براى شما درباره آنان حق تعرض قرار نداده است».
در اين آيات سيماى انسانى و عاطفى اسلام به خوبى ديده مى شود پس از ملاحظه تمام آيات جهاد بالأخص اين گروه ششگانه كه تحت قيود و شروطى اجازه جهاد مى دهد مقصود الهى را مى توان به دست آورد.
از نظر قواعد فقهى بايد آيات مطلق، به وسيله آيات ديگر كه براى جهاد شروطى متذكر مى شود، مقيد گردند.
در اين جا نكته ديگرى نيز هست و آن اين كه به حكم اين آيات ششگانه، نوع جهادهاى اسلامى، جنبه دفاعى و به يك معنى، جنبه آزاديبخشى داشته است، زيرا گذشته از آيات گروه نخست،آيات ديگر، جهاد را به عنوان دفاع از حريم جان و مال و يا حريم انسان هاى مستضعف تجويز مى كند وجهاد را يك نوع ضرورت اجتماعى تلقى مى نمايد كه به خاطر دفاع از جان و مال اشخاص، يا امت و ملت متعلق به انسان يا دفاع از امت هاى زير سلطه، يا دفاع از آزادى هاى مشروع به نام تبليغ دين خدا انجام مى گيرد. هر چند در مقام تقسيم، جهاد به نوع دفاعى وابتدايى تقسيم مى شود امّا روح همگى دفاع از حق و حقيقت است.

صفحه 42

صفحه 43

2

هجرت در قرآن

آيات موضوع:

1.(إِنَّ الّذينَ آمَنُوا وَالَّذِينَ هاجَرُوا وَجاهَدُوا فِى سَبيلِ اللّهِ أُولئِكَ يَرجُونَ رَحْمَةَ اللّهِ...)(بقره/218)
2. (...فَالَّذِينَ هاجَرُوا وَأُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَأُوذُوا فِى سَبيلى...) (آل عمران/195)
3.(...وَمَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ المَوتُ فَقَدْوَقَعَ أَجرُهُ عَلى اللّه...) (نساء/100)
4. (وَالّذِينَ هاجَرُوا فِى اللّهِ مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِى الدُّنْيا حَسَنَةً...) (نحل/41)
5. (وَالَّذِينَ هاجَرُوا فِى سَبيلِ اللّهِ ثُمَّ قُتِلُوا أوَ ماتُوا لَيَرْزُقَنَّهُمُ اللّهُ رِزْقاً حَسَناً ...) (حج/58)
6.(فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ وَقالَ إِنِّى مُهاجِرٌ إِلى رَبّى إِنَّهُ هُوَ العَزِيزُ الْحَكِيمُ)(عنكبوت/26)

صفحه 44

ترجمه آيات:

1.«كسانى كه ايمان آورده اند و مهاجرت كرده اند و در راه خدا جهاد نموده اند، آنان به رحمت خدا، اميدوار مى باشند».
2.«آنان كه ترك وطن گفته اند و يا از وطن اخراج شده و در راه من اذيت شده اند».
3.«هر كس از خانه خود به سوى خدا هجرت كند و در اين راه مرگ او فرا رسد پاداش او بر خداست».
4.«آنان كه پس ازمورد ستم قرار گرفتن در راه خدا مهاجرت كرده اند، در اين دنيا جايگاه (و مقام)خوبى به آنها مى دهيم».
5.«آنان كه در راه كسب رضاى خدا ترك وطن كرده اند و آنگاه در اين راه كشته و يا مرده اند، خدا روزى نيكو در بهشت نصيبشان مى كند».
6.«لوط به ابراهيم ايمان آورد و گفت من به سوى خدايم مهاجرت مى كنم، او است عزيز و حكيم».

صفحه 45

تفسير آيات:

***
مهاجرت، در قرآن واحاديث اسلامى با اهميت خاصى تلقى شده است و مقصود از آن همان طور كه بيان خواهد شد حركت از نقطه اى به نقطه ديگر، براى نجات ايمان و حفظ دين و تمكن از انجام وظايف الهى است، نه كسب ثروت و تحصيل مقام.
«هجرت» در لغت به معنى بريدن از يك شىء است واگر انتقال از نقطه اى به نقطه ديگر را «مهاجرت» مى گويند براى اين است كه شخص مهاجر با انتقال خود، پيوند خويش را از مكان سابق مى برد.
مهاجرت براى تأمين امور زندگى و يا ديگر اهداف مادى، مهاجرت جسمانى است واگر انسان در اين راه به مقصودى دست يابد، به كمال مادى دست يافته است، در صورتى كه مهاجرت مورد نظر قرآن، انتقال جسم و روح با هم است، بدين معنى كه جسم، مكان وجايگاه خود را عوض مى كند، وروح از شرك به توحيد، از كفر به ايمان، از گناه به اطاعت، از بى تمكنى در انجام فرايض، به تمكن و قدرت به انجام فرايض، پرواز مى نمايد.
در مهاجرت نخست، جسم پيوند مادى خود را از مكان خاصى قطع مى كند، در حالى كه در مهاجرت به معنى دوم، نه تنها جسم پوند خود را از مكان خاصى قطع مى كند، بلكه روح نيز از آشيان تنگ و تاريك و وحشتزايى كه قادر به حفظ ايمان و دين خود نيست، يا متمكن از انجام فرايض

صفحه 46
نمى باشد، به فضاى فراخى كه از نظر معنويت كمبودى ندارد، منتقل مى گردد، و در آنجا لانه مى گزيند.
تا آنجا كه پيامبر گرامى فرمود:
«المهاجر من هجر ما حرم اللّه عليه».1
«مهاجر كسى است كه از حرام و گناه هجرت كند و دورى گزيند».
و در باره اين نوع هجرت در پايان بحث، گفتگوى فشرده اى خواهيم داشت.
از اين جهت مشاهده مى كنيم كه قرآن وحديث، مسأله «مهاجرت»را با عنايت خاصى تلقى مى كنند، تا آنجا كه «هجرت» با تمام مشتقات خود بيست و چهار بار در قرآن وارد مى شود.2
غالباً هر موقع سخن از «هجرت» مى آيد، اذهان متوجه مهاجرت پيامبر از مكه معظمه به مدينه منوره مى شوند و حركت تاريخى پيامبر را به نظر مى آورند كه بسيار پربار و پر ارزش بوده است و به خاطر نقش بزرگى كه داشته، در ميان صدها حوادث تاريخ اسلام، مبدأ تاريخ مسلمانان گرديده است.
ولى اين سبقت و تبادر، به خاطر انس ذهن ما است و هرگز مقصود از

1 . جامع الأُصول:1/154.
2 . اجمال آن به قرار زير است: لفظ (هاجروا)9 بار، لفظ (المهاجرين)5بار، لفظ (يهاجروا) 3. بار،لفظ (مهاجراً) 2 بار، لفظ (يهاجر) يك بار، لفظ (هاجر)يك بار، لفظ (هاجرن) يك بار، لفظ (مهاجرات) يك بار، و لفظ (تهاجروا)نيز يك بار وارد شده اند و با مراجعه به المعجم، جايگاه اين الفاظ معلوم مى شود در اين بحث قسمتى از اين آيات مورد بررسى قرار خواهد گرفت.

صفحه 47
«هجرت» اين مصداق خاص نيست بلكه هجرت يك سنت اصيل آسمانى است كه نمونه هاى آن را در پيامبران پيشين مشاهده مى كنيم، اينك بحث خود را از اين جا آغاز مى كنيم.

1. مهاجران در قرآن

هجرت و جهاد در راه هدف، دو اصل استوار از اصول اجتماعى اسلام است كه در مواردى از آيات قرآن در كنار هم وارد شده اند.
مهاجرت، همان شتافتن به سوى هدف است در حالى كه جهاد، رفع هر نوع مانع در راه تحقق اين هدف مى باشد.
هدف يك فرد الهى گسترش حكومت «اللّه» در تمام شؤون زندگى و پايان بخشيدن به هر نوع حكومت غير الهى است از آنجا كه در طريق وصول به اين هدف، موانعى وجود دارد كه رفع آنها، بدون اعمال قدرت امكان پذير نيست، هر نوع كوشش در رفع مانع را جهاد مى نامند. از اين جهت شعار فرد با ايمان در طول زندگى، هجرت وجهاد است، چنان كه مى فرمايد:
(إِنَّ الّذينَ آمَنُوا وَالَّذِينَ هاجَرُوا وَجاهَدُوا فِى سَبيلِ اللّهِ أُولئِكَ يَرجُونَ رَحْمَةَ اللّهِ...) (بقره/218).
«كسانى كه ايمان آورده اند و مهاجرت كرده اند و در راه خدا جهاد نموده اند، آنان به رحمت خدا، اميدوار مى باشند».
از آنجا كه اين دو ركن، در صورت توأم بودن، اثر بسزايى در تحقق بخشيدن به اهداف الهى دارند، قرآن در پنج مورد1 به دنبال گفتگو از هجرت،

1 . به سوره بقره آيه 218 و سوره انفال آيه هاى 72، 74، 75، و سوره توبه آيه 40 مراجعه بفرماييد.

صفحه 48
بلافاصله مسأله جهاد در راه خدا را مطرح مى نمايد. ما اين حقيقت را به روشنى در زندگى پيامبر گرامى و امير مؤمنان و ساير پيشوايان به خوبى مشاهده مى كنيم، جهاد پيامبر وامير مؤمنان پس از مهاجرت از مكه به مدينه، و يا جهاد حسن بن على و حسين بن على عليهم السَّلام پس از مهاجرت از مدينه به كوفه، بيانگر اهميت هماهنگى اين دو اصل است به گونه اى كه يكى بدون ضميمه ديگرى چندان مؤثر نيست.

هجرت و پيامبران آسمانى

تاريخ زندگى رهبران آسمانى به خوبى نشان مى دهد كه هر موقع محيط را براى تبليغ، مناسب نمى ديدند و يا براى جان و هدف خود احساس خطر مى كردند، محيط خود را براى به دست آوردن نقطه متناسب ترك مى گفتند.
اين نه تنها پيامبر اسلام صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم است كه خفقان مكه اورا به ترك زادگاه و فرود در مدينه وادار كرد، بلكه مهاجرت به حكم عقل و خرد، يك سنت الهى است كه گروهى از پيامبران از آن بهره گرفته اند و قرآن سرگذشت آنها را بازگو كرده است و ما نيز به گونه اى فشرده از آنان ياد مى كنيم.

الف: ابراهيم، قهرمان توحيد

ابراهيم خليل الرحمان شايد نخستين پيامبرى است كه زادگاه خود را براى نشر وگسترش رسالت خود در محيط مناسب، ترك گفت، وى در مبارزه خود با شرك و بت پرستى، با شكستن بت ها به شديدترين مجازات محكوم گرديد، و لطف الهى او را از چنگال دشمن نجات داد، و چون «بابل» را محيطى

صفحه 49
مناسب براى پخش بذر توحيد نديد، تصميم بر مهاجرت گرفت و قوم خود را از تصميم خود آگاه ساخت چنان كه قرآن مى فرمايد:
(وَأَعْتَزِلُكُمْ وَما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ وَادْعُوا ربِّى عَسى أَلاّ أكونَ بِدُعاءِ ربِّى شَقِيّاً * فَلَمّا اعْتَزلَهُمْ وَما يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ وَهَبْنا لَهُ إِسحاقَ وَيَعْقُوبَ وَكُلاًّ جَعَلْنا نَبِيّاً) (مريم/48ـ 49).
«من از شما و بت هايى كه مى پرستيد دورى مى گزينم وخدا را مى خوانم، اميدوارم مرا محروم نگرداند. آنگاه كه او از قوم خود و بت هايى كه به جاى خدا مى پرستيدند، دورى گزيد، ما هم به لطف و مرحمت خود، اسحاق و يعقوب را به او عطا كرديم و به هر دو، شرف نبوت بخشيديم».
قرآن در آيه ديگر باز به مهاجرت ابراهيم اشاره مى كند و مى فرمايد:
(قالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْياناً فَأَلْقوهُ فِى الجَحِيمِ* فَأَرادُوا بهِ كَيْداً فَجَعلْناهُمُ الأَسْفَلين * وَقالَ إِنِّى ذاهِبٌ إِلى رَبِّى سَيَهْدِينِ * رَبِّ هَبْ لِى مِنَ الصّالِحينَ)(صافات/97ـ 100).
«قوم او گفتند براى او آتشخانه اى بسازيد و او را در آتش بسوزانيد، آنان قصد جانش كردند ما نيز آنان را پست قرار داديم(و نقشه هاى آنان را نقش بر آب كرديم) و ابراهيم به آنان گفت به سوى خداى خود خواهم رفت، او مرا هدايت خواهد نمود، پروردگارا! براى من فرزندى از صالحان عطا فرما».
مفسران مى گويند آيات هر دو سوره ناظر به مهاجرت ابراهيم از بابل به «ارض مقدس» است، او با همسر خود و «لوط» به سرزمين شام مهاجرت كردند، او براى تشويق ديگران (كسانى كه به او گرويده بودند) به مهاجرت، و به كورى چشم دشمنان خود، مى گويد (سيهدين) : خدايم مرا در اين مقصد يارى و راهنمايى مى كند.

صفحه 50
و براى اين كه در سرزمين غربت، تنها نماند، خداوند به او دو فرزند عطا مى كند و هر دو را به مقام نبوت مى رساند آنجا كه مى فرمايد:
(...وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَيَعقُوبَ وَكُلاًّ جَعَلْنا نَبِيّاً) (مريم/49).
«به او اسحاق و يعقوب را عطا كرديم و به هر دو شرف نبوت داديم».1

ب: لوط

اين پيامبر الهى خواهرزاده ابراهيم بود، وى نخستين شخصى است كه به ابراهيم ايمان آورد، لوط از آنجا كه محيط بابل سرزمين كنونى (عراق) را مناسب نديد، حساب خود را از قوم خود جدا كرد.
قرآن در مورد او چنين مى گويد:
(فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ وَقالَ إِنِّى مُهاجِرٌ إِلى رَبّى إِنَّهُ هُوَ العَزِيزُ الْحَكِيمُ) (عنكبوت/26).
«لوط به ابراهيم ايمان آورد و گفت من به سوى خدايم مهاجرت مى كنم، او است عزيز و حكيم».

ج: موسى بن عمران

او مظالم دستگاه فرعون را مى ديد و پيوسته از آن انتقاد مى كرد و مستضعفان را بر ضدّمستكبران مى شورانيد. سرانجام فعاليت هاى چشمگير موسى با شعار (...فَلَنْ أَكُونَ ظَهيراً لِلْمُجْرِمينَ)(قصص/17): «من هرگز پشتيبان افراد گنهكار نخواهم بود» ، حكومت فرعون را به وحشت انداخت وحكومت

1 . مجمع البيان:3/517 و4/451.

صفحه 51
جبار مصر نقشه قتل او را كشيد، ولى جوان فرزانه اى كه خود عضو دستگاه فرعون بود، و در باطن به موسى ايمان داشت، و در پوشش تقيه، زندگى مى كرد موسى را از تصميم فرعونيان آگاه ساخت و به او گفت:
(...إِنَّ المَلأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّى لَكَ مِنَ النّاصِحين) (قصص/20).
«رجال دربار فرعون درباره تو شور مى كنند كه تو را بكشند، هر چه زودتر مصر را ترك كن من خيرخواه تو هستم».
موسى به دنبال آگاهى از اين نقشه خطرناك، تصميم به ترك مصر گرفت. قرآن سرگذشت مهاجرت او را با اين آيه آغاز مى كند:
(فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِى مِنَ الْقَومِ الظّالِمِينَ) (قصص/21).
«موسى با حال ترس و وحشت، از مصر به سوى مدين رهسپار شد و گفت خدايا مرا از شر قوم ستمگر نجات بخش».
آنگاه قرآن در سوره قصص دنباله مهاجرت او را به مدين متذكر مى شود كه فعلاً براى ما مطرح نيست.
از برخى آيات استفاده مى شود كه حضرت صالح و شعيب نيز پس از نابودى قوم، محيط زندگى را ترك كرده و به نقطه ديگرى مهاجرت نموده اند هر چند آياتى كه در اين زمينه وارد شده است چندان صراحت در مفهوم مهاجرت اصطلاحى ندارند، و در آينده به گونه اى درباره مهاجرت اصحاب كهف سخن خواهيم گفت.

صفحه 52

2. مبدأ و مقصد در اين مهاجرت چيست؟

شكى نيست كه مبدأ هجرت، خانه و زادگاه انسان است كه به صورت يك امر عادى جلوه مى كند، ولى عجيب اين جا است كه مقصود در اين سفر يك امر معنوى والهى است مثلاً شخصى كه در زمان پيامبر اكرم صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم خاك شرك را به قصد پيوستن به صفوف مسلمانان ترك گفت، به ظاهر، خاكى را به قصد فرود در خاك ديگر ترك مى نمود ولى از نظر معنى يك چنين شخصى هر چه به مدينه نزديك تر مى شد، قرب او به خدا و رسول او زيادتر مى گشت و نزول در مدينه، نزول در رحمت حق و لطف گسترده او بود از اين جهت در تمام آيات قرآن، مقصد هجرت، خدا و رسول او معرفى شده است كه قسمتى از آنها را ذيلاً مى آوريم:
ابراهيم مى گويد: (ذاهبٌ إِلى رَبّى) : «به سوى پروردگارم مى روم».
لوط مى گويد: (إِنِّى مُهاجِرٌ إِلى رَبّى) : «من به سوى پروردگارم مهاجرت مى كنم».
قرآن در موردى هدف را (الى اللّه) و در مورد ديگرى (فى اللّه ) و در مورد سوم (فى سبيل اللّه) و درمورد چهارم (فى سبيلى) معرفى مى كند و همگى مى رساند كه مقصد در اين سفر، يك امر معنوى است نه مادى و ما اين موارد را ذيلاً يادآور مى شويم:
1. (...وَمَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ المَوتُ فَقَدْوَقَعَ أَجرُهُ عَلى اللّه...) (نساء/100).
«هر كس از خانه خود به سوى خدا هجرت كند و در اين راه مرگ او فرا رسد پاداش او بر خداست».
2. (وَالّذِينَ هاجَرُوا فِى اللّهِ مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِى الدُّنْيا

صفحه 53
حَسَنَةً...) (نحل/41).
«آنان كه پس ازمورد ستم قرار گرفتن در راه خدا مهاجرت كرده اند، در اين دنيا جايگاه (و مقام)خوبى به آنها مى دهيم».
3. (وَالَّذِينَ هاجَرُوا فِى سَبيلِ اللّهِ ثُمَّ قُتِلُوا أوَ ماتُوا لَيَرْزُقَنَّهُمُ اللّهُ رِزْقاً حَسَناً ...)(حج/58).
«آنان كه در راه كسب رضاى خدا ترك وطن كرده اند و آنگاه در اين راه كشته و يا مرده اند، خدا روزى نيكو در بهشت نصيبشان مى كند».
4. (...فَالَّذِينَ هاجَرُوا وَأُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَأُوذُوا فِى سَبيلى...) (آل عمران/195).
«آنان كه ترك وطن گفته اند و يا از وطن اخراج شده و در راه من اذيت شده اند».
به همين جهت است كه اين نوع مهاجرت، عبادت خدا و مايه نزديكى به خدا مى باشد، و انسان مى تواند آن را به حساب خدا بگذارد.

دو نوع مقصد

در زمان پيامبر گرامى صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم پس از گسترش اسلام، گروهى خانه خود را ترك مى گفتند تا از طريق شركت در جهاد، به مال و ثروتى دست يابند و در ضمن خود را نيز «مهاجر» قلمداد كنند، پيامبر گرامى صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم درحديث تاريخى خود، آب پاكى روى دست اين گونه افراد ريخت و مهاجر را به دو گروه تقسيم كرد گروهى كه مقصد آنان خدا و رسول او است و گروهى كه مقصد آنها مال دنيا و لذايذ جنسى است، و هر كدام سرانجام به هدفى كه براى آن هجرت كرده اند مى رسند پيامبر درباره اين دو گروه چنين فرمود:
«الأعمال بالنيات ولكل امرئ ما نوى فمن كانت هجرته إلى اللّه ورسوله

صفحه 54
فهجرته إلى اللّه ورسوله ومن كانت هجرته لدنيا يصيبها أو امرأة يتزوجها فهجرته إلى ما هاجر إليه».1
«حساب هر عمل، وابسته به نيت آن است و هر انسانى به آنچه نيت كرده است مى رسد، آن كس كه براى خدا و پيامبر ترك وطن كند، هجرت او به سوى خدا و رسول او است (و او بايد پاداش بدهد) و آن كس كه هجرت او براى دنيايى باشد كه به آن مى رسد، و يا براى زنى باشد كه با آن ازدواج مى كند، نتيجه هجرت او همان است كه براى آن مهاجرت كرده است. و چيزى از خدا طلبكار نيست».

جوانمردان كهف

اين، نه تنها پيامبران آسمانى مانند ابراهيم و لوط و موسى بودند كه در مواقع خاص جلاى وطن كرده و زادگاه خود را براى نجات ايمان و تحقق سنن الهى ترك مى گفتند.
بلكه قرآن از افراد پاكدل و پاك باخته اى ياد مى كند كه براى حفظ دين از همه چيز از خانه و زندگى، از زن و فرزند، دست كشيدند، و به غارى پناهنده شدند و سرانجام با سرنوشت شگفت انگيزى روبرو گشتند، اين گروه در حالى كه از نظر سن و سال جوان نبودند، قرآن از آنها به نام «الفتية» ياد مى كند تو گويى از نظر ضمير بسان جوان، پاك و روشن، و از نظر طرز كار، جوانمرد بودند كه براى حفظ نهال توحيد در قلوب و انجام وظايف، رنج مهاجرت را تحمل كردند.2

1 . صحيح بخارى:1/16.
2 . در تفسير برهان:2/456 در اين مورد حديثى دارد كه مضمون آن اين است: امام باقر عليه السَّلام از شخصى پرسيد «فتى» كيست؟ طرف پاسخ داد كه «فتى» نزد ما همان جوان است، امام فرمود: نمى دانى كه اصحاب كهف همگى سالخورده بودند خداوند آنان را «فتية» خوانده است، جوان كسى است كه ايمان بياورد و پرهيزگار باشد.

صفحه 55
قرآن در معرفى آنان چنين مى گويد:
(إِذْ أوَى الفِتْيَةُ إِلَى الكَهْفِ فَقالُوا رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَهَيِّئ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً) (كهف/10).
«آنگاه كه اين گروه جوانمرد به غار پناه بردند و در آنجا پنهان شدند گفتند: پروردگارا رحمت خود را بر ما نازل كن ووسيله رشد و هدايت ما را فراهم ساز».
خداوند دعاى آنان را مستجاب كرده و در اين مورد چنين مى فرمايد:
(...إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمنوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْناهُمْ هُدىً)(كهف/13).
«آنان به خداى خود ايمان آوردند وما نيز بر هدايت آنها افزوديم».
افزايش هدايت و تأمين وسيله تكامل كسانى كه گام در مسير تكامل بگذارند و خواهان هدايت و راهنمايى باشند، يك سنت قطعى الهى است چنان كه مى فرمايد:
(وَالَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا...)(عنكبوت/69).
«آنان كه در هدايت خود كوشش كنند ما آنان را به راههاى خود هدايت مى كنيم».
اكنون انسان از خود سؤال مى كند علت مهاجرت اين جوانمردان چه بود، چرا سر به بيابانها نهادند و سرانجام به غار پناهنده شدند قرآن پرده از اين راز بر مى دارد و مى گويد:
(وَإِذَا اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَما يَعْبُدُونَ إِلاّ اللّهَ فَاوا إِلَى الكَهْفِ ينْشُر لَكُمْ ربُّكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَيُهَيئّى لَكُمْ مِنْ أَمْرِكُمْ مِرْفَقاً)(كهف/16).
«آنان به يكديگر گفتند، شما كه از اين مشركان و خدايان باطل آنها دورى جستيد، بايد به غار كوه پناهنده شويد، اگر چنين كرديد، خدا رحمت خود را بر شما مى گستراند و اسباب كار شما را با روزى حلال مهيا مى سازد».

صفحه 56
از دقت در مضمون آيه و شأن نزول آيه 1 كاملاً استفاده مى شود كه زورمداران مشرك، آنچنان مسلط بودند كه مردم را به عبادت خدايان باطل وادار كرده و از گرايش هاى توحيدى باز مى داشتند و اين گروه چاره اى نديدند جز اين كه سر به بيابان ها بگذارند، و به غارى پناهنده شوند، تا سرنوشت آنان معين گردد.
آنان آنچنان به الطاف الهى مطمئن بودند كه به يكديگر وعده مى دادند اگر گروه مشرك را ترك كنيم، در پوشش رحمت خدا قرار مى گيريم و خدا اسباب زندگى را فراهم مى سازد و اين حقيقتى است كه ما آن را از زبان وحى در آيات ديگر نيز مى شنويم و ما در اين مورد تحت عنوان «امدادهاى غيبى در باره مهاجران» بحث خواهيم كرد.

3. هجرت در شرايطى فريضه است

انگيزه هجرت پيامبر اكرم صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم، حفظ جان خود و تحصيل محيط آزاد براى تبليغ رسالت اسلام بود زيرا محيط پر خفقان مكه به پيامبر اجازه نمى داد كه رسالت الهى خود را تبليغ كند، و توحيد و يكتاپرستى را گسترش دهد و انسان ها را از منجلاب شرك نجات بخشد، و چون از جانب غيب آگاه شد كه دشمنان توحيد، قصد جان او را كرده اند، به فرمان خدا زادگاه خود را ترك گفت و به سوى «يثرب» حركت كرد و آيه ياد شده در زير، ناظر به همين جريان است:
(وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ

1 . مجمع البيان:3/452 و تفسير برهان:2/456.

صفحه 57
وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللّهُ وَاللّهُ خَيْرُ الْماكِرينَ) (انفال/30).
«به ياد آر زمانى را كه گروه كافر نقشه كشيدند كه تو را زندانى كنند يا بكشند و يا از زادگاهت بيرون كنند، آنان نقشه مى كشند و تدبير مى كنند، و خداوند نيز تدبير مىورزد، خدا بهترين چاره جويان است».
قرآن در آيه ديگر نيز به مهاجرت پيامبر اشاره مى كند آنجا كه مى فرمايد:
(الاّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهَ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثانِىَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِى الغارِ إِذْ يَقُولُ لِصاحِبهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنا فَأَنْزَل اللّهُ سَكِينَتهُ عَلَيْهِ وَأَيَّدَهُ بِجُنُود لَمْ تَرَوها وَجَعَلَ كَلمةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلى وَكَلِمَةُ اللّهِ هِىَ الْعُلْيا وَاللّهُ عَزيزٌ حَكيمٌ)(توبه/40).
«اگر او را يارى نكنند، خداوند او را يارى خواهد كرد، همچنان كه او را آن هنگام كه كافران از مكه بيرون كردند، يارى كرد و او دومين نفر بود (و يك نفر بيش همراه نداشت) و هر دو در غار بودند و او به همسفر خود مى گفت: غم مخور، خدا با ماست. در اين موقع خداوند آرامش خود را بر او فرستاد و با سپاهى كه شما آن را مشاهده نكرديد، او را تقويت كرد وهدف كافران را پايين قرار داد، وآيين خدا بالا و پيروز، وخداوند عزيز و حكيم است».
قرآن در مورد سوم به هجرت پيامبر به شيوه ديگر اشاره مى كند و مى فرمايد:
(وَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَة هِىَ أَشَدُّ قُوّةً مِنْ قَرْيَتِكَ الّتى أَخرجَتْكَ أَهْلَكناهُمْ فَلا ناصِرَ لَهُمْ)(محمد/13).
«چه بسا مناطقى بودند كه مردم آن ها از مردم شهرى كه تو را از آنجا بيرون كردند، نيرومندتر بودند وما آنها را نابود كرديم، و براى آنان ياورى نبود».

صفحه 58
ملاحظه اين آيات سه گانه كه پيرامون مهاجرت پيامبر به مدينه، سخن مى گويد، ما را با نكات ياد شده در زير آشنا مى سازد:
اوّلاً: كسى كه براى خدا و براى حفظ اهداف معنوى و الهى، ترك وطن مى كند، هر نقشه و توطئه اى كه از جانب دشمنان توحيد و دين بر ضدّ او به كار رود، با عنايات الهى خنثى مى گردد، چنان كه مى فرمايد:
(...وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللّهُ وَ اللّهُ خَيْرُ الماكِرين) توطئه و حيله آنان براى نابود كردن شخص مهاجر به كار مى رود، ولى در برابر آن، الطاف الهى تمام نقشه هاى آنان را خنثى مى سازد. اگر قرآن نابود كردن نقشه هاى باطل آنان را «مكر» مى نامد، به خاطر مقابله با آنان است چون كار كافران مكر و حيله است، خدا تدبير خود را مكر خوانده است، در حاليكه حقيقت آن، مكر نيست بلكه نابود كردن نقشه هاى شيطانى آنان است و به اين نوع سخن گفتن كه در اصطلاح اهل بلاغت «مشاكله» مى گويند در همه زبان ها رواج دارد.
آيه دوم مى رساند كه خدا نه تنها نقشه دشمنان مهاجران را نابود مى سازد، بلكه مهاجر را در پوشش لطف خود (با بخشيدن آرامش قلبى و يارى وى با جنود غيبى) قرار مى دهد و به اين نوع لطف و مرحمت در آيه دوم با جمله (...فَأَنْزَلَ اللّه سَكِينتَهُ عَلَيْهِ وَأَيَّدَهُ بِجُنُود لَمْ تَرَوها...)اشاره شده است.
سرانجام آيه سوم يادآور مى شود كه قدرت هاى شيطانى هر چه هم قوى و نيرومند باشند در برابر مناديان حق و عدالت و سفيران الهى، از پاى در مى آيند، و در زباله دانى تاريخ ريخته مى شوند چنان كه قدرت هاى بوجهلى و بوسفيانى مكه كه سهل است، بلكه گروههاى بسيار نيرومندتر از آنها، هلاك و نابود شدند و كسى به كمك آنها نشتافت و خداوند با اشاره به اين معنى

صفحه 59
مى فرمايد:
(وَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَة هِىَ أَشَدُّ قُوَّةً مِنْ قَرْيَتِكَ الّتِى أَخْرَجَتْكَ أَهْلَكْناهُمْ فَلا ناصِرَ لَهُمْ) .
مفسران مى گويند: پيامبر در مهاجرت خود به مدينه، در نيمه راه (جحفه) زادگاه خود را به خاطر آورد و به ياد آنجا افتاد، ناگهان وحى الهى به او نويد قطعى داد كه خدا تو را به آن سرزمين باز خواهد گردانيد، و اين نويد غيبى در سال هفتم هجرت تحقق پذيرفت و پيامبر با گروهى از افراد با ايمان در حالى كه رجال شرك بر مكه حكومت مى كردند، عازم زيارت خانه خدا شد و پس از سه روز توقف در مكه و انجام مراسم عمره به مدينه باز گشت، آنگاه در سال هشتم با ارتش سنگين و گران، حكومت شرك را برانداخت و با سپاه توحيد وارد شهر توحيد گرديد، آيه ياد شده در زير، بيانگر اين نويد الهى است:
(إِنَّ الَّذِى فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرآن لَرّادُّكَ إِلَى مَعاد...) (قصص/85).
«آن كس كه تبليغ قرآن را بر تو واجب كرده است، تو را به وطن باز خواهد گردانيد».
يك چنين نويد قطعى در نيمه راه كه هنوز قدرت اسلامى شكل نگرفته بود، نشانه ارتباط آورنده قرآن، با مقام ربوبى است.1

4. هجرت يك سنت الهى است

در حالى كه مهاجرت پيامبر، يك حادثه بزرگ و پربار بود به گونه اى كه

1 . مجمع البيان:3/269.

صفحه 60
اين پديده به ظاهر ساده، صفحه تاريخ را دگرگون ساخت و در سايه آن، مسير تاريخ عوض گرديد ولى بايد توجه نمود كه مهاجرت در قرآن و احاديث اسلامى تنها يك حادثه تاريخى نيست كه هر موقع سخن از هجرت و مهاجرت به ميان آيد، اذهان متوجه هجرت رسول اكرم گردد، و از ديگر ابعاد آن غفلت شود، بلكه به حكم اين كه پيامبر گرامى صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم «اسوه» و «الگو» است چنان كه مى فرمايد:
(لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِى رَسُول اللّه أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ...) (احزاب/21).
«پيامبر گرامى براى شما مردم، اسوه و الگوى نيكو است» .
و بايد پا، به جاى پاى او نهاد و به خاطر همان انگيزه ويا مشابه آن، كه حضرتش مهاجرت كرد، ما نيز بايد از نقاطى كه قادر به نجات ايمان وحفظ فرايض مذهبى خود نيستيم، مهاجرت كنيم و بدانيم كه مهاجرت از بلاد كفر، به بلاد اسلام و از نقطه اى كه قادر به تبليغ و ارشادو عمل و قيام به وظايف اسلامى نيستيم، به نقطه ديگر كه به ما همه نوع امكانات دينى مى بخشد، يكى از احكام الهى است كه در تمام شرايع آسمانى وجود داشته و در اسلام نيز تا به امروز به قوت خود باقى است.
رسول گرامى صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم مى فرمايد:
«لَنْ تَنْقطع الهِجرة ما قُوتل الكفّار».1
«تا ميان مسلمانان وكافران نبردى وجود دارد، هجرت بر افراد لازم است».
امير مؤمنان عليه السَّلام در اين مورد مى فرمايد:
«والهجرة قائمة على حدّها الأوّل، ما كان للّه فى الأرض حاجّة من مستسر

1 . جامع الأُصول: 12/261.

صفحه 61
الأُمة ومعلنها(نهج البلاغة ، عبده خطبه 184).
«وجوب مهاجرت به بلاد اسلام بر حكم نخستين خود باقى است واين تكليف به نفع خود مهاجر است، زيرا آن كس كه ايمان خود را بر اثر خفقان محيط پنهان بدارد، با آن كس كه آن را آشكار سازد، در نزد خدا يكسان است».
و اگر پيامبر صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم فرموده است «لا هجرة بعد الفتح»1 مقصود، مهاجرت از مكه است يعنى پس از آن كه مكه در قلمرو حكومت اسلامى درآمد، و هر نوع مانع از سر راه بندگان خدا در نجات ايمان و قيام به وظايف الهى برداشته شد ديگر لازم نيست مسلمانان مانند سابق از مكه مهاجرت كنند، و اگر مهاجرت نمايند، هرگز تحت عنوان «مهاجرون» كه در قرآن وارد شده است، قرار نمى گيرند نه اين كه پس از فتح مكه، حكم مهاجرت براى گروه مستضعف از نقطه اى كه در آنجا قادر به حفظ ايمان و انجام فرايض خود نيستند، برداشته شده است. ما در اين بحث نظر قرآن را پيرامون مهاجرت به طور كلى مطرح خواهيم كرد.

5. هجرت مستضعفان فكرى

تشريح موضوع «مستضعف» در قرآن به بحث گسترده اى نياز دارد كه در جاى خود از آن بحث خواهيم كرد.

1 . صحيح بخارى كتاب صيد، حديث 10، مؤيد اين توجيه سخنى است كه ابن اثير در جامع خود، ج12، ص 261 از عايشه نقل مى كند وى در توضيح جمله «لا هجرة اليوم» گفت: افراد با ايمان در گذشته براى حفظ آيين خود از زادگاه خود فرار مى كردند ولى اكنون كه اسلام بر همه جا پيروز گرديد، مؤمن مى تواند هر كجا بخواهد خداى خود را بپرستد بنابراين نفى هجرت، يك نفى نسبى است نه مطلق، و تابع شرايط خاصى است و هر موقع عامل هجرت موجود شد هجرت الزامى خواهد بود.

صفحه 62
يك گروه از مستضعف، كسانى هستند كه در عين اين كه تحت سلطه قرار دارند، و زورمندان، از رشد و تكامل آنها جلوگيرى مى كنند، ولى در عين حال توانايى آن را دارند كه از قلمرو نفوذ آنان بيرون آيند، تا در محيط باز، نيروهاى معنوى و مادى آنان شكفته گردد ولى آنان به عللى، زير سلطه بودن را بر ترك زادگاه و زندگى در غربت، ترجيح مى دهند، و سرانجام در استضعاف فكرى باقى مى مانند و در نتيجه، به حفظ ايمان موفق نمى شوند. قرآن اين گروه را كه مى توانند خود را از تحت سلطه خارج سازند مذمت كرده و مى فرمايد:
(إِنَّ الّذِينَ تَوَفّاهُمُ المَلائِكة ظالِمى أَنْفسهمْ قالُوا فِيمَ كُنْتُمْ قالُوا كُنّا مُسْتَضْعَفينَ فِى الأَرْضِ قالُوا أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللّهِ واسِعَةً فَتُهاجرُوا فِيها فَأُولئِكَ مَأواهُمْ جَهَنَّم وَساءَتْ مَصِيراً)(نساء/97).
«آنگاه كه فرشتگان جان كسانى را مى گيرند كه بر نفس خود ستم كرده اند، از آنها مى پرسند در دنيا چه مى كرديد آنان مى گويند تحت سلطه حكام بوديم، فرشتگان مى گويند آيا روى زمين خدا پهناور نبود كه به آن جا سفر كنيد (و از محيط جهل و كفر به سرزمين علم و ايمان برويد) و در نتيجه از اين گروه اعتذار پذيرفته نمى شود، جايگاه آنان دوزخ است چه جايگاه بدى است».
اين آيه حجت را بر گروه مستضعفانى كه مى توانند خود را از تحت سلطه حكام كافر برهانند، تمام كرده است، و به ديگر سخن: اين آيه هجرت را درباره افراد قادر وتوانا يك فريضه الهى مى داند، تا از اين طريق، سرزمين شرك را به قصد سرزمين توحيد ترك كنند و هر نوع عذر و پوزش را از آنان نمى پذيرد. و فقط در آيه بعدى گروهى از بيچارگان را استثنا مى كند كه توانايى جسمى و فكرى بر هجرت ندارند چنان كه مى فرمايد:
(إِلاّ الْمُسْتَضْعَفينَ مِنَ الرِّجالِ وَالنِّساءِ وَالوِلْدانِ لا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً

صفحه 63
وَلا يَهْتَدُونَ سَبيلاً) (نساء/98).
«مگر آن گروه از مردان و زنان و كودكان ناتوان كه به راهى آشنا نيستند».
و در آيه ديگر، درباره آن گروه از تحت سلطه كه مى انديشند كه پيروى از آيين الهى، سبب مى شود كه مورد خشم مستكبران قرار گيرند و سرانجام از سرزمين خود رانده شوند و آواره گردند، چنين مى فرمايد:
(وَقالُوا اِنْ نَتَّبِعِ الهُدى مَعكَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنا أَوَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً يُجْبى إِليهِ ثَمراتُ كُلِّ شَىء رِزْقاً مِنْ لَدُّنا وَلكنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ)(قصص/57).
«مى گويند اگر از اسلام پيروى كنيم از سرزمين خود رانده مى شويم آيا ما براى آنان مكه را حرم امنى قرار نداديم كه انواع نعمت ها از اطراف به آنجا آورده مى شود ولى بيشتر آنان نمى دانند».
يعنى اكنون كه در حال كفر، در پوشش لطف خدا هستند وحرم امنى را براى شما جايگاه قرار داد، كه از تمام نقاط، انواع نعمت ها به آنجا سرازير مى شود، قطعاً در حال ايمان و پيروى از فرمانهاى خدا، بيشتر در پوشش لطف قرار خواهيد گرفت.
اين جا است كه اميرمؤمنان عليه السَّلام در سخنان خود به استوارى اصل مهاجرت تصريح مى كند و مى فرمايد:
«والهجرة قائمة على حدّها الأوّل»(نهج البلاغة، خطبه 188).
حكم هجرت به وضع نخستين خود باقى است و بر هر فرد مسلمانى است كه در شرايط خاصى سرزمين كفر را ترك گفته و به سرزمين ايمان بپيوندد.
محقق و فقيه عاليقدر اسلام در قرن هفتم هجرى در كتاب ارزنده خود

صفحه 64
«الشرايع» مى نويسد:
«ويجب المهاجرة عن بلد الشرك على من يضعف عن إظهار شعائر الإسلام مع المكنة، والهجرة باقية مادام الكفر باقياً».1
« آن كسى كه در سرزمين كفر قادر بر انجام وظايف و برپا داشتن شعار اسلام نيست در صورت قدرت بايد مهاجرت كند و تا كفر در زمين هست، حكم هجرت به قوت خود باقى است».
در حديثى از پيامبر گرامى صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم نقل شده است كه آن حضرت فرمود: هر كس از سرزمين ديگرى به منظور فرار از شرك هر چند فاصله آن دو، يك وجب باشد، مهاجرت كند پاداش او بهشت است چنين فردى با ابراهيم وپيامبر اسلام، مهاجر و همنشين خواهد بود».2
مؤلف «المنار» در جلد 9، ص 4 مى نويسد: روزگارى كه اندلس مورد هجوم مسيحيان قرار گرفت، برخى از مسلمانان تصور كردند كه مى توانند در اين محيط، ايمان خود را حفظ كرده و به آداب و سنن اسلامى عمل كنند چيزى نگذشت كه محيط بر فرزندان آنان غلبه كرد و اعقاب آنان از اسلام برگشتند و به آيين كليسا وارد شدند.

6. تعرب پس از هجرت

در احاديث اسلامى مسئله اى به نام «تعرب بعد الهجرة» وارد شده است و مقصود از آن اين است افراد پس از مهاجرت و پيوستن به صفوف مسلمانان ديگر نبايد سرزمين اسلامى را ترك گويند، و به سرزمين شرك كه خطر محو و نابودى ايمان را دارد، باز گردند و در اين مورد، پيامبر صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم به على عليه السَّلام به عنوان

1 . شرايع:1/3087، كتاب جهاد.
2 . مجمع البيان:2/100; جواهر الكلام:21/35.

صفحه 65
تعليم ديگران مى فرمايد: ولا تعرب بعد الهجرة1 :پس از مهاجرت به سرزمين اسلام، صحرا نشينى كه در آن روزگار، مايه ترك وظايف اسلامى بود ممنوع است.
مردى از امام ششم عليه السَّلام سؤال مى كند، فردى در نقطه اى زندگى مى كند كه در بخش اعظم سال در آنجا جز برف و يخ چيزى نيست و قدرت بر غسل ووضو ندارد، امام عليه السَّلام فرمود در حال ضرورت تيمم كند ولى از آنجا كوچ كند ديگر به آنجا باز نگردد كه دين خود را نابود كند.2
يكى از وظايف اسلامى در زمان پيشوايان معصوم اين بود وقتى امامى در مى گذشت، براى شناخت جانشين او، لازم بود، افراد بصير و آگاه از نقاط مختلف جهان، حركت كنند، و به مدينه بيايند و از جانشين امام، كسب آگاهى كنند.
امام صادق عليه السَّلام بر لزوم چنين مهاجرت با آيه و حديثى استدلال مى كند، از يك طرف پيامبر فرموده است:
من مات و لم يعرف إمام زمانه فقد مات ميتة جاهلية: هر كس بميرد و پيشواى زمان خود را نشناسد، مرگ او مرگ دوران جاهليت خواهد بود، و از طرف ديگر قرآن دستور مى دهد:
(فَلَوْلا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرقَة مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِى الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَومَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُون)(توبه/122).
«چرا از هر قومى، گروهى حركت نمى كنند كه در مسايل دينى بصيرت بيشترى

1 . وسائل الشيعة:11/75 امير مؤمنان در مذمت گروهى مى فرمايد: «واعلموا انّكم صرتم بعد الهجرة أعراباً»(نهج لبلاغه، خطبه 187).
2 . وسائل الشيعة:11/75 امير مؤمنان در مذمت گروهى مى فرمايد: «واعلموا انّكم صرتم بعد الهجرة أعراباً»(نهج لبلاغه، خطبه 187).

صفحه 66
پيدا نمايند و پس از بازگشت، آنان را به حلال و حرام خدا آشنا سازند و از مخالفت خدا بترسانند، شايد آنان نيز بترسند».
آنگاه امام صادق عليه السَّلام مى فرمايد: اگر كسى براى تحقيق در امور دينى حركت كند و در نيمه راه مرگ او فرا رسد، پاداش او بر عهده خدا خواهد بود و به عنوان گواه اين آيه را تلاوت كرد:1
(...وَمَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ المَوتُ فَقَدْوَقَعَ أَجرُهُ عَلى اللّهِ...) (نساء/100).
از اين بحث گسترده روشن گرديد كه در موارد ياد شده در زير، مهاجرت از شرك لازم و ضرورى است.
1. محيط پر خفقانى كه از انسان، آزادى دينى را سلب كند و در نتيجه قادر به حفظ ايمان و انجام وظايف مذهبى نباشد.
2. محيطى كه انسان در آنجا قادر به آموزش احكام و شناخت اصول معارف دين خود نباشد در اين شرايط چه بسا بايد پس از آموزش براى ارشاد ديگران به محل نخست باز گردد.
3. مهاجرت براى تشكيل دولت اسلامى، شكى نيست اجراى احكام نورانى اسلام بدون وجود يك قدرت امكان پذير نيست، بلكه تمام اسلام بدون يك زنجير دفاعى به نام دولت، ممكن نمى باشد، در اين صورت است كه بايد مسلمانان از اقطار مختلف جهان در نقطه اى گرد آيند ، تا اين زنجير دفاعى را به وجود آورند.

1 . تفسير نورالثقلين: 2/282 و 284.

صفحه 67

7. هجرت نشانه ايمان است

مدعيان ايمان كه از نظر عمل با افراد فاقد ايمان يكسانند قطعاً فاقد ايمان مى باشند، قرآن مهاجرت و ترك زندگى مادى مرفه را نشانه وجود ايمان راستين مى داند آنجا كه مى فرمايد:
(وَالَّذِينَ آمَنُوا وَهاجَرُوا وَجاهَدُوا فى سَبِيلِ اللّهِ وَالَّذِينَ آووا وَنَصَرُوا أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّاً...) (انفال/74).
«آنان كه ايمان آوردند و براى حفظ آن مهاجرت كرده و در راه خداجهاد نموده اند، و آنان كه به مهاجران جاى داده اند آنان به راستى مؤمنان واقعى هستند» .
و در آيه ديگر به اين حقيقت، به شيوه ديگر تصريح شده است، چنان كه مى فرمايد:
(لِلْفُقَراءِ المُهاجِرينَ الَّذِينَ أَخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَأَمْوالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَرِضْواناً وَينصُرُونَ اللّه وَرَسولَهُ أُولئِكَ هُمُ الصّادِقُونَ)(حشر/9).
«تهى دستان مهاجر كه از خانه ها و اموال خود رانده شده اند، كرم و رضايت خدا را مى طلبند و خدا و پيامبر او را كمك مى كنند(در ادعاى ايمان) مدعيان راستگو هستند».
قرآن در آيه ديگر به گونه اى به اين مطلب اشاره مى كند و مى فرمايد:
(وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ كَما كَفَرُوا فَتَكُونُونَ سَواءً فَلا تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ أَولياءَ حَتّى يُهاجروا فِى سَبيلِ اللّهِ...) (نساء/89).
«كافران (بر ايمان شما رشك مى برند) و آرزو مى كنند كه شما نيز مانند آنان كافر شويد تا همگى يكسان گرديد. تا در راه خدا مهاجرت نكنند آنان را دوست مَگيريد».

صفحه 68
شما براى آگاهى بيشتر مى توانيد در آيات ياد شده در زير مقام و موقعيت مهاجر را نزد خدا به دست آوريد، لطفاً به سوره هاى: بقره/ 216، آل عمران/ 196، نساء/102، انفال/77، و توبه/ 102 و 119 مراجعه بفرماييد.

8. امدادهاى غيبى

مهاجرت از يك نقطه به قيمت به هم زدن يك نظام و پديد آوردن نظام جديدى تمام مى شود، و اقدام به يك چنين كار، نياز به دل و جرأت و بالاتر از همه به ايمان به پيروزى در اين مسير دارد، قرآن در اين مورد، به كمك مهاجران مى شتابد و به آنان وعده امدادهاى غيبى مى دهد كه هرگز با هجرت، وضع زندگى آنها مختل نمى شود، چنان كه مى فرمايد:
(وَالَّذِينَ هاجَرُوا فِياللّهِ مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا لنُبَوئَنَّهُمْ فِى الدُّنْيا حَسَنةً وَلأَجْرُ الآخِرَةِ أَكْبَرُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُون) (نحل/41).
«آنان را كه در راه خدا مهاجرت كرده اند پس از آن كه در سرزمين خود ستم ها ديده اند، به آنان جايگاه نيكويى در اين جهان مى دهيم (و بدانند) كه پاداش اخروى بالاتر است».
در آيه ديگر قاطعانه اميد مى دهد كه اين گروه سرانجام، جايگاه وسيعى براى زندگى و آسايش به دست مى آورند چنان كه مى فرمايد:
(وَمَنْ يُهاجِر فِى سَبيلِ اللّه يَجِدْ فِى الأَرْضِ مُراغَماً كَثيراً وَسَعَةً...)(نساء/100).
«هر كس در راه خدا مهاجرت كند در زمين، جايگاه وسيع براى زندگى به دست مى آورد».

صفحه 69
و در آيه ديگر، به بندگان تحت سلطه خود خطاب مى كند و مى فرمايد:
(يا عِبادِىَ الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ أَرْضِى واسِعَةٌ فَإِيّاىَ فَاعْبُدُونِ) (عنكبوت/56).
«اى بندگان با ايمان من، زمين من وسيع است مرا بپرستيد».
و تصور نكنيد كه جز آن محيط پر خفقان كه مانع از پرستش خدا است، زمين ديگرى نيست واگر آنجا را ترك كنيد شيرازه زندگى از هم مى گسلد.

9. سبقت در هجرت

در حالى كه هجرت در تمام احوال مورد ترغيب قرآن است، ولى قرآن براى آن گروه كه در موقع ضعف و ناتوانى اسلام، دست از زندگى كشيده اند و زندگى در غربت را براى پرورش نهال اسلام، تحمل نموده اند، مقام و موقعيت ديگرى قائل است آنجا كه مى فرمايد:
(وَالسَّابِقُونَ الأَوَّّلُونَ مِنَ المُهاجِرِينَ وَالأَنْصارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسان رَضِىَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ...) (توبه/100).
«سبقت كنندگان به ايمان از مهاجر و انصار وكسانى كه از آنان پيروى كرده اند خداوند از آنان خشنود و آنان نيز از خدا خشنودند».
براى همين جهت آن گروه كه پيش از فتح مكه انفاق و جهاد كرده اند بر گروه ديگر كه پس از پيروزى اسلام با فتح مكه، جهاد و انفاق انجام داده اند، يكسان نيستند زيرا اخلاص گروه نخست پيش از گروه دوم بوده است، چنان كه مى فرمايد:
(...لا يَسْتَوى مِنْكُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الفَتْحِ وَقاتَلَ أُولئِكَ أَعْظَمُ

صفحه 70
دَرَجَة مِنَ الَّذِينَ أَنْفَقُوا مِنْ بَعْدُ وَقاتَلُوا وَكُلاً وَعْدَ اللّهُ الْحُسْنى...) (حديد/10)
«گروهى كه پيش از فتح مكه انفاق و جهاد كرده اند با آن گروه كه پس از فتح اين كار را انجام داده اند، يكسان نيستند، خداوند براى هر دو گروه وعده نيك داده است».

10. زنان مهاجر

مسأله مهاجرت براى حفظ دين و نجات ايمان از فرايض الهى است كه در آن زن و مرد بسان ديگر احكام يكسانند و قرآن در دو مورد، از زنان مهاجر، به طور كلى نام مى برد و به ايمان آنها ارج مى نهد، و دستور مى دهد كه پس از ثبوت ايمان آنان، به شوهران كافر خود، حرام مى شوند، زيرا مرد كافر، همشأن زن مسلمان نيست و نبايد زنان مسلمان را به سوى آنان باز گرداند آنجا كه مى فرمايد:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا جاءَكُمُ المُؤْمِناتُ مُهاجِرات فَامْتَحِنُوهُنَّ اللّهُ أَعْلَمُ بايمانِهِنَّ فَإِنْ عَلِمْتُموهُنَّ مُؤْمِنات فَلا تَرْجِعُوهُنَّ إِلَى الكُفّارِ...)(ممتحنه/10)
«اى افراد با ايمان آنگاه كه زنان مؤمن مهاجر، به سوى شما آمدند، آنان را بيازماييد خدا از ايمان آنان آگاه است هرگاه ايمان آنان ثابت شد آنها را بر شوهران كافر خود باز نگردانيد».
در سوره احزاب آيه 50 به گونه اى از زنان مهاجر نام برده است.
و در برخى از روايات وارد شده است كه پيامبر زنان مهاجر را سوگند مى داد كه بگويند:

صفحه 71
به خدا سوگند، من از خشم شوهرم و يا از روى علاقه به اين آب و خاك و يا براى تحصيل دنيا، وطن را ترك نكرده ام، من نيامدم مگر به خاطر خدا و پيامبر او.1
امير مؤمنان در خطبه و نامه هاى متعدد خود، درباره هجرت مطالبى بيان كرده و خود را چنين توصيف مى كند:
«فانّى ولدت على الفطرة وسبقت إلى الإيمان و الهجرة».2
«من بر آيين توحيد متولد شدم و بر ايمان و هجرت سبقت جسته ام».

11. مهاجرت از گناه

در اسلام علاوه بر هجرت اصطلاحى، هجرت ديگرى است كه مربوط به قلب و دل است و آن، مهاجرت از گناه به طاعت است، يعنى انسان تصميم بگيرد، كه ديگر گرد گناه نگردد واز فرمان خدا سرپيچى نكند، به اين نوع از هجرت در قرآن و احاديث اشاره شده است آنجا كه مى فرمايد:
(...فَالَّذِينَ هاجَرُوا وَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَأُوذُوا فِى سَبيلى وَقاتَلُوا وَقُتِلُوا لأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيئاتِهِمْ...)(آل عمران/195)
«آنان كه مهاجرت كرده اند و از خانه هاى خود بيرون رانده شده اند و در راه من اذيت شده اند ما، بديهاى آنان را مى پوشانيم(مى بخشيم)».
از آنجا كه در اين آيه مهاجرت در مقابل خروج از خانه قرار گرفته است امكان دارد كه مقصود از آن، مهاجرت به معنى وسيع كه شامل ترك گناه و پاكى

1 . جامع الأُصول ابن اثير:12/262.
2 . نهج البلاغه، خطبه 56.

صفحه 72
از آلودگى است، باشد.
هر چند فخر رازى اين دو جمله را به گونه ديگر تفسير كرده و مى گويد: مقصود از (هاجروا) كسانى است كه به اختيار، ترك زادگاه كرده و مقصود از (أخرجوا) كسانى است كه به اجبار ترك وطن گفته اند.
ولى مؤيد مطلب قبل، رواياتى است كه پيرامون اين نوع از مهاجرت وارد شده آنجا كه فردى از پيامبر سؤال مى كند كه كدام يك از دو نوع مهاجرت افضل است، پيامبر مى فرمايد:
«أن تهجر ما كره ربّك»1.
«آنچه را كه خدا آن را دوست نمى دارد ترك كنى».
در حديثى از امير مؤمنان چنين وارد شده است كه فرمود:
«يقول الرجل هاجرت ولم يهاجر إنّما المهاجرون الّذين يهجرون السّيئات ولم يأتوا بها».2
«مردى مى گويد: من از زمين شرك به سرزمين اسلام مهاجرت كرده ام، نه! چنين فردى مهاجرت نكرده است(چون هدف از مهاجرت كه پاكى از گناه است حاصل نشده است) مهاجران كسانى هستند كه گناهان را ترك كنند و انجام ندهند».
و در برخى از روايات از پيامبر گرامى صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم نقل شده است كه آن حضرت فرمود:
«لا تنقطع الهجرة حتى تنقطع التوبة».3
«مهاجرت تا لحظه اى كه درِ توبه باز است، قطع نمى شود».

1 . جامع الاصول ابن اثير: 12/262.
2 . سفينة البحار:2/697.
3 . جامع الأُصول:12/261.

صفحه 73
مقصود از اين نوع مهاجرت، همان تصفيه روح و روان، از آلودگى است كه به وسيله توبه و سير و سلوك شرعى انجام مى گيرد البته بايد توجه كرد كه پذيرش اين نوع مهاجرت نبايد به معنى نفى آن مهاجرت معروف باشد كه انسان هاى با ايمان، خانه و زندگى را براى خدا ترك مى كنند، زيرا چه بسا برخى فكر مى كنند كه اگر هدف از مهاجرت جسمانى، خدا است ما اين كار را از طريق سير و سلوك و تدبير وتفكر انجام مى دهيم، زيرا فرض اين است كه حفظ ايمان به صورت كامل در صورتى امكان پذير است كه انسان سرزمين كفر را به قصد سرزمين ايمان ترك نمايد و در اين فرض تنها سير و سلوك فكرى در تحقق هدف نهايى كافى نخواهد بود.
طريحى در مجمع البحرين ماده «هجر» جمله هاى ياد شده در زير را نقل مى كند و گويا هر سه جمله حديث باشد.
«والمهاجر من هاجر ما حرم اللّه عليه، والمهاجر من ترك الباطل إلى الحقّ وفى الحديث من دخل الإسلام طوعاً فهو مهاجر».
«مهاجر كسى است كه حرام هاى خدا را ترك كند و از باطل به سوى حق باز گردد و (در حديث آمده است) هر كس اسلام را از صميم دل پذيرفت او مهاجر است».

صفحه 74

صفحه 75

3

حق و باطل در قرآن

آيات موضوع:

1.(فَذلِكُمُ اللّهُ رَبُّكمُ الحَقُّ فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلالُ فَأَنّى تُصْرَفُونَ) (يونس/32)
2.(أنْزلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أودِيَةٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّيلُ زَبَداً رابِياً وَمِمّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِى النّارِ ابتِغاءَحِلْيَة أَوْمَتاع زبَدٌ مِثْلُهُ كَذلِكَ يَضْرِبُ اللّهُ الحَقَّ وَالْباطِلَ فَأَمّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً وَأمّا ما يَنْفَعُ النّاسَ فَيَمْكُثُ فِى الأَرْضِ كَذلِكَ يَضْرِبُ اللّه الأَمْثالَ) (رعد/17)
3.(هُنالِكَ الوَلايةُ للّهِ الحَقِّ...)(كهف/44)
4.(ذلِكَ بِأَنَّ اللّهَ هُوَ الحَقُّ وَاَنَّ ما يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الْباطِلُ وَاَنَّاللّهَ هُوَ العَلِىُّ الْكَبِيرُ) (حج/62)
5.(فَتَعالَى اللّهُ المَلِكُ الحََقُّ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ...) (مؤمنون/116)
6.(...وَ يَعْلَمُونَ اَنَّ اللّهَ هُوَ الحَقُّ المُبِينُ) (نور/25)

صفحه 76
7.(وَمَا هذِهِ الحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ لَهْوٌ وَلَعِبٌ وإنَّ الدّارَ الآخِرَةَ لَهِىَ الحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ)(عنكبوت/64)

ترجمه آيات:

1.«اين چنين است پروردگار حق شما، و پس از حق، جز گمراهى چيزى نيست، كجا مى رويد».
2.«خداوند آبى از آسمان نازل نمود، و آب در دره ها و نهرها به اندازه وسعت و گنجايش آنها جارى گرديد (رودهاى كوچك به هم پيوست و سيلى را تشكيل داد) سيل كف هاى بالا رونده اى را با خود حمل نمود،(اين نه تنها سيل است كه كف هايى را با خود حمل مى كند) بلكه در روى فلزاتى كه براى زينت و يا ابزار زندگى بر اثر فشار آتش ذوب مى شوند كف هايى ظاهر مى گردد، خداوند اين چنين حق و باطل را ترسيم مى كند(و اندازه ثبات وپايدارى حق و باطل را مجسم مى سازد) امّا كف ها از بين مى روند ولى آنچه براى مردم سود دارد (مانند خود آب و فلزات) در زمين باقى مى ماند، خداوند اين چنين مثل ها را مى زند (و مقام حق و باطل را روشن مى نمايد)».
3.«آنجا حكمفرمايى از آن خداى حق است».
4.«اين براى آن است كه او خداى حق است، و غير او را كه مى پرستند، باطل است و خداوند بلند مقام و بزرگ است».
5.«بالاتر و برتر است فرمانرواى حق، جز او خدايى نيست».
6.«مى دانند كه خدا، حق آشكار است».
7.«زندگى اين جهان جز سرگرمى و بازى چيز ديگرى نيست و سراى ديگر، زندگى حقيقى است اگر بدانند».

صفحه 77

تفسير آيات:

***
قرآن با عنايت بليغى مسأله حق و باطل را مطرح مى كند، لفظ «حق» با تمام مشتقات آن، 287 بار و لفظ «باطل» 35 بار در قرآن آمده است.
درست است كه واژه حق و باطل، واژه عربى است، ولى هر دو لفظ قريب چهارده قرن است كه در فرهنگ ما وارد شده به گونه اى كه معادل فارسى آنها، متروك گرديده است(از اين جهت) در ترسيم معنى هر دو لفظ، به كاوش بيشترى نياز نداريم و برداشت ما از اين دو لفظ، با افراد عرب زبان، چندان تفاوتى ندارد.
ولى براى روشنگرى بيشترى به توضيح لغوى هر دو واژه، و اين كه روز نزول قرآن، مردم عرب زبان از اين دو لفظ، چه مى فهميدند، مى پردازيم.
ولى قبلاً نكته اى را يادآور مى شويم و آن اين كه براى شناختن معنى: «حق» و «باطل» راههايى وجود دارد:
الف: مراجعه به فرهنگ هاى اصيل عربى كه ما را با مفهوم واقعى اين دو لفظ آشنا مى سازد، وا ين همان است كه اكنون انجام مى گيرد و روشن مى گردد كه «حق» آن چيز پايدارى است كه به خاطر داشتن واقعيت، از اتقان واستوارى، و بقا وپايدارى خاصى برخوردار است، و باطل آن چيز لرزان و ناپايدارى است كه به خاطر فقدان واقعيت، گذرا بوده و مكث و بقاى آن كوتاه

صفحه 78
و بسيار محدود است، و روى اين اساس، درباره حق و باطل گفته شده است:للحقّ دولة وللباطل جولة.
حق از طريق «تداول» و دست به دست گشتن، پايدار است و باطل فقط نمايشى زودگذر دارد.
ب: ارائه نمونه هاى بارزى از هر دو كه برخى از آنها ملموس انسان مى باشد. قرآن در معرفى حق و باطل، اين راه را نيز برگزيده و «خدا» و «قرآن» را به عنوان نمونه هاى برگزيده حق مطرح كرده است.
ج: تشريح ويژگى هاى حق و باطل كه مى تواند معرف واقعيت هر دو باشد و قرآن اين راه را نيز پيموده و ما نيز پيرامون آن بحث خواهيم كرد. اكنون به توضيح هر سه جهت مى پردازيم.

1. مفهوم حق و باطل در فرهنگ هاى عربى

ريشه شناس معانى لغت عرب درباره لفظ «حق» مى گويد:
«له أصل واحد يدل على أحكام الشىء وصحته وهو نقيض الباطل ثمّ يرجع إليه كلّ فرع بجودة الاستخراج».1
لفظ حق، ضد باطل است و يك ريشه كه حاكى از اتقان و پايدارى شىء است، بيش ندارد و تمام معانى به ظاهر مختلف آن، با دقت به همين يك معنى برمى گردد، آنگاه در معنى «باطل» مى نويسد: باطل يك معنى بيش ندارد و آن بىواقعيتى است كه ملازم با ناپدارى و كوتاهى مكث و بقاى آن

1 . مقاييس اللغة: 2/15.

صفحه 79
است1 اگر به يك شىء حقيقت دار «حق» و به بى حقيقت «باطل» مى گويند، به خاطر واقعيت دارى حق است كه موجب اتقان واستحكام و پايدارى آن مى گردد و به خاطر بى حقيقتى باطل است كه طبعاً ناپايدار بوده و مكث و بقايى نخواهد داشت.
از مجموع سخنان مؤلف «مقاييس» و فرهنگ نويسان ديگر به روشنى مطلب ياد شده در زير استفاده مى شود:
هر چيزى كه به گونه اى با واقعيت (كه نتيجه آن استحكام و اتقان و دوام و استمرار است)، توأم باشد «حق» خواهد بود. و در برابر آن، باطل است كه بر اثر فقدان واقعيت، پس از نمايش كوتاهى، نابود و سپرى مى گردد.

2. نمونه هاى حق در قرآن

اكنون كه با معنى هر دو لفظ به گونه اى آشنا شديم لازم است به گونه اى با مصاديق «حق» كه در قرآن وارد شده است آشنا شويم، البته هدف اين نيست كه مصداق حق، منحصر به همان است كه قرآن، آنها را به اين وصف، توصيف كرده است، بلكه از آنجا كه اين موارد از روشن ترين موارد حق مى باشند، قرآن روى مناسباتى از آنها ياد كرده است.

1. خدا حق مطلق است

قرآن خدا را، حق مطلق كه كوچك ترين بطلان در ذات او راه ندارد توصيف كرده و به گونه اى حق را در صفحه هستى به او منحصر ساخته

1 . له أصل واحد وهو ذهاب الشىء وقلة مكثه ولبثه وسمى الشيطان الباطل لانّه لا حقيقة لأفعاله.مقاييس اللغة:1/58.

صفحه 80
است، چنان كه مى فرمايد:
(ذلِكَ بِأَنَّ اللّهَ هُوَ الحَقّ وَاَنَّ ما يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الْباطِلُ وَاَنَّ اللّهَ هُوَ العَلِىُّ الْكَبِيرُ).
«اين براى آن است كه او خداى حق است، و غير او را كه مى پرستند، باطل است و خداوند بلند مقام و بزرگ است»(سوره حج، آيه 62 و لقمان ، آيه 30).
اين آيه به يك مضمون و يك عبارت در دو سوره ياد شده آمده است، جز اين كه در سوره لقمان به جاى (هو الباطل) لفظ(الباطل) وارد شده است، و به حق، اين آيه در ميان آيات هر دو سوره درخشندگى و جذبه خاص دارد كه ديگر آيات هر دو سوره را، يك چنين ويژگى نيست. آيات قرآن در حالى كه، همگى در سر حد اعجاز قرار دارند، و انسان ها را ياراى مقابله با آنها نيست مع الوصف برخى بر برخى امتياز و برترى خاصى دارد. و اين آيه از نظر مضمون و تعبير يكى از آنهاست.
تو گويى شاعر سخن ساز عصر جاهلى عرب «لبيد» از طريق فطرت الهى به گونه اى در درجه پايين، به مضمون آيه اشاره كرده و مى گويد:
ألا كلّ شىء ما خلا اللّه باطل و كلّ نعيم لامحالة زائل
«هر چيزى جز خدا باطل است، و هر نعمتى قطعاً ناپايدار است».

حق مطلق و حق نسبى

هدف از آوردن لفظ «هو» در جمله هاى: (هُوَ الحَقُّ وَانّ ما يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الباطِلُ) ترسيم نحوه حق بودن خدا و باطل بودن معبودهاى دروغين است و كسانى كه از ادب عربى آگاهى دارند، مى دانند كه لفظ «هو» در اين

صفحه 81
موارد بيانگر منحصر بودن حق به ذات خدا است. و اين كه او فقط حق است و بس، و غير او از معبودهاى دروغين، باطل محض مى باشند.
اكنون بايد ديد كه چگونه خدا، حق مطلق، ومعبودهاى دروغين باطل محض هستند.
توضيح اين كه: مشركان درباره بت ها، به نوعى ربوبيت معتقد بوده و تصور مى كردند كه بخشى از كارهاى خدا در جهان هستى از قبيل: نزول باران وساير خيرات و بركات و يا كارهايى از قبيل: مغفرت و شفاعت به بت هاى آنها سپرده شده است و آنها، مالك بخشى از مقام ربوبيت مى باشند.1
قرآن در مقام ابطال اين انديشه خدا را حق مطلق، و بت هاى چوبى و فلزى را، باطل محض معرفى مى كند، زيرا اگر معيار در توصيف شىء به حق و باطل، داشتن ربوبيت و يا فاقد بودن آن باشد، اين حقيقت، منحصر به خدا است و جز او كسى مالك مقام الوهيت و ربوبيت نيست، زيرا، محور بحث اين است كه آيا الوهيت و ربوبيت، منحصر به ذات خدا است، يا اين كه معبودهاى دروغين آنان نيز سهمى در اين قسمت دارند، بنابراين حق و باطل بودن، بر محور داشتن يا نداشتن چنين واقعيت دور مى زند، و شكى نيست كه اين واقعيت، منحصر به خدا است، و غير او سهمى از الوهيت و ربوبيت ندارد.
چيزى كه اين مطلب را تأييد مى كند اين است كه در دو سوره (حج و لقمان) پيش از اين آيه، آيات مربوط به تدبير جهان و كارگردانى آن وارد شده

1 . در اين قسمت به جلد اوّل، بخش «توحيد در ربوبيَّت»، صفحه 328 ـ 364 مراجعه فرماييد.

صفحه 82
است كه مربوط به ربوبيت خدا است. در سوره حج چنين وارد شده است:
(ذلِكَ بِأَنَّ اللّهَ يُولِجُ اللَّيْلَ فِى النَّهاِر وَيُولِجُ النَّهارَ فِى اللَّيلِ وََانَّ اللّهَ سَميعٌ بَصْيرٌ)(حج/61).
«اين است كه خداوند شب را در روز و روز را در شب وارد مى سازد حقا كه خداوند شنوا و بينا است».
و در سوره لقمان چنين مى خوانيم:
(أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللّهَ يُولِجُ اللَّيْلَ فِى النَّهارِ وَيُولِجُ النَّهارَ فِى اللَّيلِ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِى إِلى أَجَل مُسَمّىً وََ أَنَّ اللّهَ بِما تَعْمَلُونَ خَبيرٌ)(لقمان/29).
«آيا نمى بينى كه خداوند شب را در روز و روز را در شب وارد مى كند وآفتاب و ماه را تسخير كرده و هر يك تا زمان معينى در حال حركت هستند و خداوند از اعمال شما آگاه است».
همين طور كه ملاحظه مى فرماييد آيات ما قبل آيه مورد بحث، پيرامون افعال مربوط به مقام ربوبيت سخن مى گويند، افعالى كه مربوط به خدا است و به احدى واگذار نشده است، آنگاه مى گويد: (ذلِكَ بِانَّ اللّهَ هُوَ الحَقّ...)
در اين صورت مى توان گفت ملاك توصيف خدا به حق و غير او به باطل همان داشتن واقعيت مقام الوهيت و ربوبيت است، و يك چنين ملاك فقط درخدا موجود است و غير خدا از اين حقيقت كاملاً پيراسته است از اين جهت، او حق مطلق و غير او باطل مطلق مى باشد.
البته اگر مى گوييم خدا به تنهايى «رب» و كارگردان كارهاى جهان است، مقصود اين است كه «كارگردان» مستقل و غير مستمد از شخص و

صفحه 83
مقامى، فقط او است ولى اين عقيده مانع از آن نيست كه عواملى مانند فرشتگان به اذن پروردگار و با استمداد از نيروى لايزالى و مطابق اراده حكيمانه او خدمتگزار مقام ربوبى بوده و كارگردانى جهان را به عنوان سبب بر عهده بگيرند. توضيح اين مطلب در كتاب «مبانى توحيد» مشروحاً بيان گرديده است.
ولى اگر ملاك و معيار در حق و باطل بودن، الوهيت و ربوبيت شىء نباشد، بلكه ملاك داشتن هستى و اشغال بخشى از صفحه وجود باشد در برابر چيز معدوم و غير موجود، كه سهمى از وجودو هستى ندارد، در اين صورت، خدا حق مطلق بوده، و غير او هر چه باشد، اگر هستى پذيرفته باشد، حق نسبى خواهد بود.
زيرا، وجود و هستى خدا، يك هستى ازلى و ابدى است، ووجود او متعلق به خود او است و از درون او مى جوشد، در حالى كه وجود ديگر موجودات، وابسته به خدا و خصيصه ازلى و ابدى بودن را ندارند از اين جهت، عدم و نيستى كه ملازم با بطلان است، به ذات خدا راه ندارد، او حق محض است كه هرگز بطلان پذير نيست، وامكان اين كه «عدم» به ذات او راه يابد وجود ندارد.
در حالى كه ديگر موجودات از اين نظر كه سهمى از هستى دارند، و صفحه هستى را به نوعى اشغال كرده اند، در مقابل اشياى معدوم كه تحت ظلمت و تاريكى عدم باقى هستند، حق خواهند بود، امّا توصيف آنها به حق، يك وصف نسبى است، يعنى نسبت به اشياى معدوم حق و داراى حقيقت مى باشند، ولى از نظر اين كه وجود آنها وابسته به ديگرى است و فيض از جاى ديگر مى گيرند و هرگز ابدى و پايدار نمى باشند، قهراً باطل بوده و از

صفحه 84
حيطه حق محض خارج مى باشند.1
قسمتى از آياتى كه خدا را به «حق» توصيف مى كند همان بود كه از سوره هاى حج و لقمان تحت شماره هاى 62 و30 نقل كرديم در آيات ديگرى نيز خدا به عنوان حق مطلق توصيف شده است مانند:
(فَذلِكُمُ اللّهُ رَبُّكمُ الحَقُّ فَما ذا بَعْدَ الْحَقّ إِلاَّ الضَّلالُ فَأَنّى تُصْرَفُونَ) (يونس/32).
«اين چنين است پروردگار حق شما، و پس از حق، جز گمراهى چيزى نيست، كجا مى رويد».
(...وَ يَعْلَمُونَ انَّ اللّهَ هُوَ الحَقُّ المُبِينُ)(نور/25).
«مى دانند كه خدا، حق آشكار است».
(هُنالِكَ الولايةُ للّهِ الحَقِّ...)(كهف/44).
«آنجا حكمفرمايى از آن خداى حق است».
(فَتَعالَى اللّهُ المَلِكُ الحَقُّ ّ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ...)(مؤمنون/116).
«بالاتر و برتر است فرمانرواى حق، جز او خدايى نيست».

جهان در چشم انداز عارف

در حالى كه در تقسيم هستى وواقعيت به واجب و ممكن، يا به موجود مستقل و غير مستقل، نمى توان وجود ممكنات را انكار كرد يا آنها را موجودات مجازى دانست، و براى آنها واقعيتى قائل نشد، بلكه همان طور كه يادآور

1 . تقسيم حق و باطل به مطلق و نسبى، ارتباطى به نسبى بودن صدق و كذب قضايا در علم منطق ندارد و مطلب بر افراد آگاه، پنهان نيست.

صفحه 85
شديم، هستى در اين مرحله مانند حقيقت به مطلق ونسبى تقسيم مى گردد. ولى از ديده عارف، جهان وَهْم و پندارى بيش نيست، يعنى در مقام مقايسه به موجود مستقل، شايسته نام هستى حقيقى نيست هر چند با قطع نظر از اين مقايسه براى خود واقعيت وحقيقتى دارد. و مثل اين دو، مثل چراغ پنج شمعى است به نور پر فروغ آفتاب جهان تاب. و براى اين مطلب، در قرآن نظير و يا نظايرى وجود دارد:
قرآن مجيد حقيقت زندگى را، زندگى اخروى مى داند و زندگى اين جهان را جز سرگرمى و بازيچه، چيزى بيش تلقى نمى كند آنجا كه مى فرمايد:
(وَمَا هذِهِ الحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ لَهْوٌ وَلَعِبٌ وإنَّ الدّارَ الآخِرَةَ لَهِىَ الحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ) (عنكبوت/64).
«زندگى اين جهان جز سرگرمى و بازى چيز ديگرى نيست و سراى ديگر، زندگى حقيقى است اگر بدانند».
كودكان و نوجوانان در موقع بازى براى خود رئيس ومرئوسى مى تراشند و مقامات متعددى براى خويش قائل مى شوند، امّا همه آنها دايم و پيوسته نيست.پس از لحظاتى از همه آن مقام ها و منصب ها خبرى نيست. زندگى جهان و تمام مقامات و مناصب آن از نظر زودگذرى مانند: دوره بازى دو كودك و يا چهار نوجوان است كه لحظاتى چند به غروب آفتاب مانده براى خود نقشه و برنامه اى مى ريزند و با رسيدن تاريكى همه را به هم مى زنند.
بنابراين، همان طور كه در مقابل زندگى سراى جاويدان مى توان گفت، زندگى دنيوى، زندگى نبوده وجز سرگرمى و بازيچه چيزى نيست. همچنين وجود ممكنات را در مقابل وجود پر توان و پر فروغ وجود واجب، مى توان هيچ

صفحه 86
و بىواقعيت شمرد.
سعدى از آن جمله افرادى است كه اين حقيقت را در قالب اشعار نغز خود ريخته و در اين مورد چنين مى گويد:
ره عقل جز پيچ بر پيچ نيست *** بر عاشقان جز خدا هيچ نيست
توان گفتن اين با حقيقت شناس *** ولى خرده گيرند اهل قياس
كه پس آسمان و زمين چيستند؟ *** بنى آدم و دام و دد كيستند؟
پسنديده پرسيدى اى هوشمند *** بگويم جوابت گر آيد پسند
كه هامون و دريا وكوه و فلك *** پرى آدميزاد و ديو و ملك
همه هر چه هستند از آن كمترند *** كه با هستيش نام هستى برند
عظيم است پيش تو دريا و موج *** بلند است خورشيد تابان بر اوج
ولى اهل صورت كجا پى برند؟ *** كه ارباب معنا به ملكى درند
كه گر آفتابست يك ذره نيست *** وگر هفت درياست يك قطره نيست
چو سلطان عزت علم بر كشيد *** جهان سر به جيب عدم بر كشيد1
و با توجه به اين برداشت از جهان، راستى مى توان گفت جز خدا، همه چيز باطل و بىواقعيت است:
(ذلِكَ بانَّ اللّهَ هُوَ الحَقُّ وَ اَنّ ما يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُو الْباطِلُ) .

1 . بوستان سعدى، ص118، چاپ 1338.

صفحه 87

2. قرآن مجيد

قرآن در آيات متعددى خود را به «حق» توصيف كرده است، چه حقى بالاتر از قرآن كه در معارف عقلى و احكام و دستورات حيات بخش آن سر سوزن خطا نيست و در ادعاى خود كه از جانب خدا نازل گرديده است، كوچك ترين ترديدى وجود ندارد، و به خاطر داشتن چنين حقيقت، ثابت و پايدار و معجزه جاويدان پيامبر گرامى مى باشد.
تو گويى سخن خدا، مانند خود خدا، حق مطلق است كه باطل به هيچ وجه به آن راه ندارد و از هر نوع باطل مبرا و پيراسته مى باشد چنان كه مى فرمايد:
(...وَ إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ * لا يَأْتيهِ الباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ ولا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيم حَميد) (فصلت/41ـ42).
«اين كتاب صاحب عزت است كه باطل به هيچ نحو به آن راه ندارد، از جانب خداوند حكيم و ستوده فرو فرستاده شده است».
بنابراين، ذات خداوند، حق مطلق، و كتاب او حق مطلق مى باشد خداوند به خاطر حق مطلق بودن، ازلى وابدى است، و كتاب آسمانى او به خاطر چنين حقيقتى، ابدى و جاودانى است.
اينك آياتى كه قرآن را حق توصيف مى كند:
(وَإِذا قيلَ لَهُمْ آمنوا بِما أنْزل اللّه قالُوا نُؤْمِن بِما أُنْزِلَ عَلَيْنا وَيَكْفُرونَ بما وَرائَهُ وَهُوَ الحَقُّ مُصدِّقاً لِما مَعَهُمْ...)(بقره/91).
«وقتى به يهود گفته مى شود: به آنچه كه خدا نازل كرده است، ايمان بياوريد، در پاسخ مى گويند ما به آنچه كه بر ما نازل شده (تورات) ايمان مى آوريم و به غير آن

صفحه 88
كفر مىورزيم در حالى كه قرآن حق و تصديق كننده توراتى است كه با آنها است».
يكى از طرق شناخت حقانيت قرآن، مراجعه به دانشمندان بى غرض از اهل كتاب است كه در شناخت كتاب هاى آسمانى و از سيره و حيات پيامبران آگاهى كامل دارند از اين جهت قرآن در آيه ياد شده در زير در حالى كه خود را «حق» مى خواند، براى تفهيم ديگران به پيامبر خطاب مى كند كه اگر در حقانيت و انتساب قرآن، به خدا شك و ترديد دارند، مى توانند از علماى يهود و نصارا پرسش كنند چنان كه مى فرمايد:
(فَإِنْ كُنْتَ فِى شَكّ مِمّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ فَاسْئَلِ الَّذِينَ يَقْرَؤُونَ الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكَ لَقَدْ جاءَكَ الحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرينَ) (يونس/94).
«اگر در آنچه كه به تو نازل كرديم شك و ترديد داشته باشى از كسانى كه پيش از تو كتاب (عهدين) مى خوانند بپرس،(كتاب) حق از جانب پروردگار تو، به سوى تو آمده است از افراد ترديد كننده مباش».
باز در اين سوره (يونس آيه 108) قرآن به حق توصيف مى كند و مى گويد:
(...يا أَيُّهَا النّاسُ قَدْ جاءَكُمُ الحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنِ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدى لِنَفْسِِه...).
«اى مردم از سوى پروردگار شما، حق آمد، هر كس هدايت بپذيرد، براى خود هدايت پذيرفته است».
و مقصود از «حق» در آيه، همان قرآن است به گواه اين كه در آيه بعدى

صفحه 89
مى گويد:
(وَاتَّبِعْ ما يُوحى إِلَيْكَ...) (يونس/109) .
« از آنچه كه به تو وحى كرديم پيروى كن».
قرآن در آيات ديگرى خود را حق توصيف كرده است لطفاً به سوره سجده آيه 3 ، سبأ آيه هاى 6 و 48 و فاطر آيه 31 مراجعه بفرماييد.

3. توحيد ويكتاپرستى

روزى كه پيامبر گرامى صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم دژ شرك را درهم كوبيد و پايگاه شرك را گشود، بت هاى «هبل» ، «ساف» و «نائله» بر سر درب كعبه منصوب بودند، پيامبر به شكرانه پيروزى بزرگى كه نصيب ارتش اسلام گرديده بود، وارد مسجد شد و با اشاره به مردم، همه را به سكوت دعوت كرد و خود شروع به طواف كرد و در نخستين دور طواف متوجه بت هاى سه گانه شد كه بر سر درب كعبه نصب شده اند، در اين موقع با نيزه اى كه در دست داشت، ضربه محكمى بر آنها زد و همه را به روى زمين افكند و اين آيه را تلاوت كرد:
(...قُلْ جاءَالحَقُّ وَزَهَقَ الباطِلُ إِنَّ الباطِلَ كانَ زَهُوقاً) (اسراء/81).
«بگو حق با شكوه و پيروزمندانه جلوه كرد و باطل محو و نابود گرديد، حقّا كه باطل نابود شدنى است».1
اين آيه هر چند از يك معنى گسترده اى برخوردار است ولى روشن ترين مصداق حق وباطل، همان پرستش حق، ونابودى پرستش معبودنماهاى باطل وپوچ است در اين صورت پرستش او به خاطر همين جهت، حق خواهد بود،

1 . مجمع البيان:4/397 و تفسير فخر رازى:5/544 طبع هشت جلدى.

صفحه 90
و در مقابل، چون معبودهاى دروغين فاقد هر نوع كمال است، قهراً پرستش آنها به خاطر فقدان ملاك، باطل و پوچ خواهد بود.
و نظير اين آيه است، دو آيه ياد شده در زير:
(لِيُحِقَّ الحَقَّ وَيُبْطِلَ الباطِلَ وَلَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ) (انفال/8).
«تا حق را پايدار و باطل را ناپايدار بدارد، هر چند گروه گناه كار آن را خوش ندارند».
مقصود از حق در اين آيه، يكتاپرستى و يا مجموع تعاليم اسلام است.
(قُلْ جاءَ الحَقُّ وَما يُبْدئُ الْباطِلُ وَما يُعيدُ) (سبأ/49).
«بگو حق آمد و براى باطل نه آغازى ماند و نه پايانى».

4. معجزه

اعجاز در برابر سحر و جادو است، قرآن، اولى را «حق» و دومى را «باطل» توصيف مى كند، زيرا معجزه متكى به اراده قاهر الهى است كه از هر بطلان و سستى پيراسته است، در حالى كه سحر و جادو از اراده ضعيف و ناتوان ساحر مدد مى گيرد، قرآن در اين مورد مى فرمايد:
(فَلَمّا جاءَهُمُ الحَقُّ مِنْ عِنْدِنا قالُوا إِنَّ هذا لَسِحْرٌ مُبينٌ * قالَ مُوسى أَتَقُولُونَ لِلحَّقِّ لَمّا جاءَكُمْ أَسِحْرٌ هذا وَ لا يُفْلِحُ السّاحِرونَ)(يونس/76ـ77).
«آنگاه كه حق از جانب ما آمد، گفتند: اين همان سحر آشكار است، موسى به آنان گفت: آيا به حق (معجزه) كه به سوى شما آمده است، سحر مى گوييد، و هرگز جادوگران رستگار نمى شوند».

صفحه 91
قرآن طى آياتى به واقعيت معجزه كه متكى به اراده خلل ناپذير حق است، اشاره مى كند و مى فرمايد:
(وَما كانَ لِرَسُول أَن يَأْتِىَ بِ آيَة إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ) (رعد/38).
«براى هيچ پيامبرى ممكن نيست معجزه اى بياورد جز به اذن خداوند».
قرآن در آيه اى ديگر، واقعيت سحر را به خود ساحر نسبت مى دهد آنگاه يادآور مى شود كه سحر به وسيله اراده قاهر حق، نابود مى شود آنجا كه مى فرمايد:
(...ما جِئْتُمْ بِهِ السِّحرُ إِنَّ اللّهَ سَيُبْطِلُهُ...)(يونس/81).
«آنچه آورده ايد، سحر است و خداوند آن را نابود مى سازد».
و در جاى ديگر مى فرمايد:
(فَوَقَعَ الحَقُّ وَبَطَلَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ)(اعراف/118).
«حق به ظهور پيوست و كارهاى آنان باطل گرديد».

5. نبوت پيامبر

قرآن، پيامبر را مصداق روشن حق مى داند، و در اين مورد مى فرمايد:
(...رَبَّنَا لَولا أَرْسَلْتَ إِلَيْنا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آياتِكَ وَ نَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنينَ * فَلَمّا جاءَهُمُ الحَقُّ مِنْ عِنْدِنا قالُوا لَولاَ أُوتِى مِثْلَ ما أُوتِىَ مُوسى أَوَ لَمْ يَكْفُروا بِما أُوتِى مُوسى مِنْ قَبْلُ...) (قصص/47ـ48).
«مى گويند پروردگارا چرا پيامبرى نفرستادى تا از آيات تو پيروى كنيم و به او ايمان بياوريم، ولى آنگاه كه حق از جانب ما به سوى ايشان آمد،(شروع به اعتراض

صفحه 92
كرده)و گفتند كه چرا وى معجزه اى مانند موسى ندارد، آيا آنان معجزه موسى را نيز انكار نكردند؟!».
از آنجا كه نبوت پيامبران از واقعيت برخوردار است، خود پيامبر گرامى مصداق حق معرفى شده است.

6. رستاخيز

رستاخيز و تجديد حيات بشر، كه سرآغاز يك زندگى كامل ترى است، از جمله حقايقى است كه همه پيامبران آسمانى آن را نويد داده اند، و دين به معنى واقعى بدون اعتقاد به چنين اصلى، امكان پذير نيست، قرآن در اين مورد مى فرمايد:
(يَسْتَعْجِلُ بِهَا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِهَا وَالَّذِينَ آمَنُوا مُشْفِقُونَ مِنْها وَيَعْلَمُونَ أَنَّهَا الحَقّ...) (شورى/18).
«افراد كافر نسبت به تحقق رستاخيز شتاب مىورزند، و افراد با ايمان از آن مى ترسند و مى دانند كه حق است».
قرآن باز در اين مورد مى فرمايد:
(وَيَسْتَنْبِئُونَكَ اَحَقُّ هُوَ قُلْ اِى وَرَبّى إنَّهُ الَحَقٌّ وَما أَنْتُمْ بِمُعْجِزينَ) (يونس/53).
«از تو خبر مى گيرند كه آيا رستاخيز حق است، بگو سوگند به خدايم كه حق است و شما از آن راه گريزى نداريد».
و به قول ناصر خسرو علوى:
روزگار و چرخ و انجم سر به سربازيستى *** گـر نـه ايـن روز دراز دهـر را فـرداستـى

صفحه 93
و به قول شاعر ديگر:
من به خود نامدم اينجا، كه به خود باز روم *** آن كــه آورده مــرا بـــاز بـــرد در وطنــم

7. مال مشروع

قرآن مال حلالى را كه بر عهده بدهكار است، حق مى نامد و دستور مى دهد كه ديون و كليه مطالبات به وسيله نويسنده عادلى نوشته شود آنجا كه مى فرمايد:
(...وَلْيُمْلِلِ الَّذِى عَلَيْهِ الحَقُّ وَلْيَتَّقِ اللّهَ رَبَّهُ وَلا يَبْخَسْ مِنْهُ شَيْئاً فَإِنْ كانَ الَّذِى عَلَيْهِ الحَقُّ سَفِيهاً أَوْ ضَعيفاً أَوْ لا يَسْتَطيعُ أَنْ يُمِلَّ هُوَ فَلْيُمْلِل وَلِيّهُ بِالعَدلِ...) (بقره/282).
«آن كس كه بدهى بر ذمه او است نوشته را امضا كند و تقوا را پيشه خود سازد (و در پرداخت قرض بكوشد) و چيزى از آن نكاهد، و اگر مديون ، سفيه يا ناتوان باشد ولى او با رعايت كمال عدالت، نوشته را امضا كند».
اگر قرآن مال دنيا را حق مى خواند به خاطر كار و كوششى است كه صاحب آن در تحصيل آن به كار برده و شايستگى مالكيت و ذيحق بودن نسبت به آن را پيدا كرده است.

8. مثل هاى واقع نما

افراد خردمند در محاورات خود از مثل كمك مى گيرند، ومثل امور نظرى را در قالب امور حسى ريخته ومطالب را در نظر مخاطب مجسم

صفحه 94
مى سازد. قرآن براى ترسيم پايه قدرت معبودهاى دروغين چنين مثل مى زند و مى فرمايد:
(...إِنَّ الَّذِينَ تدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً وَلَوِ اجْتَمعُوا لَهُ وَانْ يَسلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيئاً لاَ يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ)(حج/73).
«اى مردم مثلى زده شده است كه به آن گوش فرا دهيد: بت هاى دروغين شما بر خلقت مگس هر چند همه دست به دست هم بدهند، قدرت ندارند، و اگر مگس ناتوان چيزى از آنها بگيرد، آنها قدرت بر باز پس گرفتن آن ندارند، طالب ومطلوب هر دو ناچيز و ناتوانند».
هيچ برهانى نمى تواند در تحقير معبودهاى دروغين به اندازه اين مثل گويا باشد و پوچى اين نوع گرايش را روشن سازد. بت پرستان از اين مثل و تمثيل به عنكبوت كه در آن سوره(آيه 41)، وارد است سخت ناراحت شده شروع به مغالطه كردند كه چرا خدا، در تبيين حقايق از اين حيوانات بى ارزش بهره مى گيرد، خدا در پاسخ آنان فرمود:
(إِنَّ اللّهَ لا يَسْتَحيى أَنْ يَضْرِبَ مَثلاً ما بَعُوضَةً فَما فَوقَها فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ اَنَّهُ الحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَأَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا فَيَقُولُونَ ماذا أَرادَاللّهُ بِهذا مَثَلاً...)(بقره/26).
«خداوند از اين كه به موجودات به ظاهر كوچك مانند پشه و مگس وحتى بالاتر از آنها (از نظر حقارت) مثل بزند، شرم ندارد، آنان كه ايمان آورده اند، مى دانند كه اين مثل ها حق است(و معبودهاى دروغين ازمگس هم پست ترند) و امّا آنها كه راه كفر پيموده(مثل ها را بهانه كرده) مى گويند: منظور خداوند از مثل ها چه بوده است؟».

صفحه 95
قرآن در اين آيه مثل مورد نظر را «حق» توصيف كرده است زيرا از يك واقعيت مسلمى كه همان ناتوانى وكوچكى بت ها است حكايت مى كند.

9. ارزاق و مواعيد

قرآن، آسمان را سرچشمه ارزاق و مواعيد انسان دانسته ومى فرمايد:
(وَفِى السَّماءِ رزْقُكُمْ وَما تُوعَدُونَ * فَوَرَبِّ السَّماءِ وَالأَرْضِ اِنَّهُ لَحَقُّ مِثْلَ ما اَنّكُمْ تَنْطِقُونَ) (ذاريات/22/23).
«در آسمان است روزى هاى شما و آنچه به شما وعده داده ايم (بهشت) به پروردگار آسمان و زمين سوگند، اين مطلب حق است، همان طور كه سخن مى گوييد».
حالا مقصود از آسمان در اين آيه چيست؟ ميان مفسران اختلاف نظر است، گروهى آن را به معنى «جهت بالا» گرفته و مى گويند: مقصود برف و باران است كه بر زمين فرود مى آيد، وموجب رويش گياهان و درختان و پرورش جانداران مى گردد، ولى احتمال دارد كه مقصود از آن، جهان غيب باشد كه به عقيده قرآن1 همه چيز از آنجا ناشى مى گردد و از آنجا فرود مى آيد، خصوصاً اگر بگوييم مقصود از (وَ ما تُوعَدون)بهشت موعود است.2

10. واقعيت هاى خلل ناپذير

در موارد گذشته، قرآن انگشت روى مصاديق روشن مى گذارد، ولى در آيات ديگر اين لفظ را در معنى بسيار وسيع خود به كار برده و مى فرمايد:

1 . حجر/21.
2 . الميزان:18/407.

صفحه 96
(بَلْ نَقْذِفُ بِالحَقِّ عَلى الباطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذا هُوَ زاهِقٌ...) (انبياء/18).
«ما هميشه حق را بر باطل پيروز مى گردانيم تا باطل را محو ونابود سازد».
اين آيه حاكى ازپايدارى حق وناپايدارى باطل است كه از ويژگى هاى هر دو به شمار مى رود، و ما در آينده پيرامون ويژگى هاى هر دو از نظر قرآن بحث خواهيم كرد.

كارهاى به حق

قرآن در موارد زيادى افعال الهى را با لفظ «بالحقّ» توصيف مى كند مثلاً آنجا كه از آفرينش آسمان ها و زمين سخن مى گويد، بلا فاصله لفظ «بالحق» به دنبال آن مى آورد و چنين مى فرمايد:
(وَهُوَ الَّذِى خَلَقَ السَّماواتِ وَالأَرْْضَ بِالحَقِّ...) (انعام/73).
«او است كه آسمان ها و زمين را به حق آفريد».
و اين مضمون و اين تعبير در سوره هاى متعددى مانند سوره عنكبوت آيه 44 و زمر آيه 5 و جاثيه آيه 22 وارد شده است.
و در جاى ديگر مى فرمايد:
(أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللّهَ خَلَقَ السَّماواتِ وَالأَرضَ بِالْحَقِّ...)(ابراهيم/19)
ونيز مى فرمايد:
(وَما خَلَقْنَا السَّمواتِ والأَرْضَ وَما بَيْنَهُما إِلاَّ بِالحَقِّ...) (حجر/85)

صفحه 97
كليد فهم اين نوع از آيات اين است كه بدانيم، لفظ «باء» در اين موارد، به معنى «مصاحبت» و همراه بودن است، يعنى آفرينش آسمان ها و زمين با حق همراه مى باشد و آفرينش آنها عبث و لغو و بازيچه نيست، چنان كه در آيات ديگر اين حقيقت را به شكل روشن تر بازگو كرده و مى فرمايد:
(وَما خَلَقْنَا السَّماءَ وَالأَرضَ وَما بَيْنَهُما لاعِبين) (انبياء/16).
وباز مى فرمايد :
(وَما خَلَقْنَا السَّمواتِ والأَرْض وَما بَيْنَهُما لاعِبينَ) (دخان/38).
(وَما خَلَقْنَا السَّماءَ والأَرْضَ وَما بَيْنَهُما باِطِلاً ذلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا...)(ص/27).
مضمون هر سه آيه اين است كه ما آسمان و زمين و آنچه را در آنها قرار دارد، عبث و بى هدف نيافريديم.
از اين بيان مى توان معنى بسيارى از آياتى را كه فعل الهى در آنها با لفظ «بالحق» توصيف شده است، به دست آورد. از باب نمونه خداوند در آياتى نزول قرآن و بعثت پيامبر اسلام را باز با لفظ «بالحق» توصيف كرده و در اين مورد مى فرمايد:
(ذلِكَ بِانَّ اللّهََ نَزَّلَ الْكِتابَ بِالحَقِّ...)(بقره/176).
«خداوند قرآن را به حق نازل كرده است».
و در جاى ديگر مى فرمايد:
(يا أَيُّهَا النّاسُ قَدْجاءَكُمُ الرَّسُولُ بِالحَقِّ مِنْ رَبِّكُمْ...) (نساء/170).
«اى مردم! پيامبر از جانب پروردگارتان به حق ارسال شده است».

صفحه 98
مقصود از اين نوع تقييد، اين است كه نزول كتاب از جانب خدا و يا بعثت پيامبر اسلام قرين حق بوده و هرگز بطلان و خطا و اشتباه به آن راه ندارد.
خلاصه در تمام اين نوع از موارد، لفظ «بالحقّ» اشاره است به مصاحبت و همراه بودن فعل خدا با حق و اين كه كار با حقيقت، همراه مى باشد، چيزى كه هست بايد در هر موردى براى لفظ «حق» مصداق مناسبى (مانند هدف دارى در خلقت آسمان ها و زمين، و پيراستگى از دروغ و خطا و اشتباه در نزول كتاب و بعثت پيامبر اسلام) جست و آيه را توضيح داد.

ويژگى هاى حق و باطل

با مفاهيم وسيع «حق و باطل» در قرآن و لغت عرب و همچنين با مصاديق هر دو كلمه كه در قرآن آمده است، آشنا شديم، اكنون وقت آن رسيده است كه با آثار و ويژگى هاى هر دو كلمه كه در قرآن به آنها اشاره و يا تصريح شده است نيز آشنا شويم، زيرا شناخت ويژگى ها، يكى از طرق شناخت واقعيت شىء به شمار مى رود، بلكه گاهى شناخت يك شىء به شناخت آثار و خواص آن منحصر مى گردد، و ماهيت شىء در هاله اى از ابهام مى ماند. اتفاقاً جريان در علوم طبيعى غالباً چنين است مثلاً ما از الكتريسيته جز خواص، و از اتم جز ويژگى ها چيزى نمى دانيم و واقعيت اين دو پديده طبيعى، پوشيده و مبهم است و تنها از دريچه خواص مى توان با آنها آشنا شد. اكنون درباره حق و باطل نيز اين راه را مى پيماييم.

حق پايدار و باطل ناپايدار است

بارزترين اثر حق و باطل، پايدارى حق و ناپايدارى باطل است، حق به

صفحه 99
خاطر داشتن واقعيت، جاودانى بوده و باطل به خاطر پيراستگى از حقيقت، خودنمايى موقتى بيش نخواهد داشت.
حق بسان طلاى خالص است كه مرور زمان از درخشندگى آن نمى كاهد، در حالى كه باطل، حق نمايى است كه چند روزى ماسك حقيقت بر چهره دارد و بسان مس سياه است كه آب طلا به آن داده باشند، و پس از چندى لعاب آن فرسوده مى گردد و هويت خود را نمايان مى سازد.
قرآن مجيد روى اين ويژگى تكيه مى كند و مى فرمايد:
(بَلْ نَقْذِفُ بِالحَقِّ عَلىَ الباطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذا هُوَ زاهِقٌ...) (انبياء/18).
«ما به وسيله حق، باطل را طرد مى كنيم كه در نتيجه، حق آن را نابود مى سازد و ناگهان باطل پوچ مى گردد».

مكاتب علمى و فلسفى و اخلاقى پايدار

هر فكر و انديشه و طرح علمى و فلسفى واخلاقى كه با خارج از انديشه وفق دهد، و از يك واقعيت خارج از محيط

صفحه 100
فكر، حكايت كند طبعاً چنين انديشه اى حق واستوار خواهد بود. با پايدارى واقعيت، خود فكر نيز ثابت و پا برجا خواهد بود، ولى هر نوع انديشه و طرحى كه به واقعيتى منهاى محيط انديشه، متكى نباشد بر اثر نداشتن يك تكيه گاه ثابت واستوار، خود به خود باطل و پوچ و غير پايدار خواهد بود.
اگر قواعد رياضى و اصول هندسى و بسيارى از علوم طبيعى، حق و پايدارند روى ملاكى است كه گفته شد زيرا همگى با واقعيت خارج از محيط انديشه وفق مى دهند، و داراى واقعيتى ثابت و پايدار مى باشند و بر اثر پايدارى آن، خود اصول نيز رنگ ابديت و قيافه جاودانگى به خود گرفته اند، ولى بر عكس آن سلسله نظرياتى كه بر يك مشت تخيلات و اوهام استوار باشند، با يك چشم زدن، پوچ و نابود مى شوند.
اين تنها انديشه هاى علمى و فلسفى نيست كه به دو جناح مختلف تقسيم مى شوند، بلكه دعوت هاى اجتماعى و مكتب هاى سياسى و اخلاقى نيز از اين تقسيم بركنار نيستند، هر نوع دعوت اصلاحى و قوانين اجتماعى و اخلاقى كه بر اساس فطرت انسانى و اصول عدل و انصاف، و رعايت حقوق بشرى، استوار باشد، طبعاً پايدار بوده، و قيافه ابدى به خود خواهد گرفت، و مبارزه با آن بسان شنا بر خلاف مسير آب مى باشد، و شخص مبارز پس از اندكى، خسته و ناتوان مى گردد هم چنان كه شناگر مزبور پس از مدتى خسته و ناتوان مى شود و ناچار مى گردد كه خود را در مسير طبيعى جريان آب قرار دهد، اين شخص نيز سرانجام مجبور مى شود كه دست از ستيز بردارد و از اصول فطرت انسانى و قوانين عدل و انصاف پيروى نمايد.
برخى از احزاب و گروه هاى سياسى كه داراى منويات ناسالم و غير صحيح هستند براى جلب افكار عمومى كوشش مى كنند كه اهداف و منويات خود را در قالب اصول انسانى و درخواست هاى فطرى جلوه دهند، و در اين راه از يك سلسله ماسك ها و نقاب ها استفاده مى كنند ولى پس ازمدتى ماسك كنار رفته، و پس از وضوح ماهيت، خود حزب با تمام منويات و اهداف خود، به دست فراموشى سپرده مى شود.
اين ويژگى به صورت روشن در مثلى كه قرآن بر اساس ترسيم حق و باطل مطرح كرده است نيز وارد شده و در اين بحث به شرح آن خواهيم پرداخت.

صفحه 101
به خاطر اين اصل است كه گفته مى شود:
«للحقّ دولة وللباطل جولة».
«حق ثابت و پايدار، و براى باطل جز خودنمايى موقت چيزى نيست».
در احاديث اسلامى آمده است كه:
«الحقّ القديم لا يبطله شىء».
«حق ديرينه را، چيزى باطل نمى كند».

پايدارى موقت باطل چرا؟

اگر حق متكى بر واقعيت، و باطل عارى از هر نوع واقعيت مى باشد، پايدارى موقت باطل را چگونه توجيه كنيم و چرا مى گويند «للباطل جولة» در صورتى كه به خاطر پيراستگى از هر نوع حقيقت، بايد لحظه اى هم دوام نياورد.
ولى پاسخ اين پرسش روشن است، زيرا باطل پيوسته با لباس حق، و با ماسك حقيقت پا به ميدان مى نهد و از اين راه ساده لوحان را گول مى زند، و تا مدتى افكار را متوجه خود مى سازد و اگر از روز نخست، با چهره واقعى، خودنمايى مى كرد، هرگز نمى توانست در بازار حقيقت، حتى به طور موقت خودنمايى كند.
امير مؤمنان عليه السَّلام در اين مورد بيان بس لطيفى دارند كه شايسته دقت و توجه است و مى فرمايد:
«فلو انّ الباطل خلص من مزاج الحقّ لم يخف على المرتادين، ولو انّ الحَقّ خلص من لبس الباطل انقطعت عنه السن المعاندين ولكن يؤخذ من هذا

صفحه 102
ضغث و من هذا ضغث فيمزجان».1
«اگر باطل با حق آميخته نمى گشت، حق بر «حق خواهان» پوشيده نمى گرديد، و اگر حق در ميان باطل پنهان نمى بود، دشمنان هرگز نمى توانستند از آن بدگويى كنند، ولى بخشى از حق، و بخشى از باطل گرفته و به هم آميخته مى شود در اين لحظه شيطان بر دوستان خود، مسلط مى گردد».

ديگر ويژگى هاى حق و باطل

قرآن مجيد در ترسيم ويژگى هاى حق و باطل، مثلى را مطرح مى كند كه در باب خود بسيار بديع و بى نظير است و دقت در مضمون اين مثل ما را با بسيارى از ويژگى هاى حق و باطل آشنا مى سازد. اينك ما نخست متن آيه را با ترجمه آن در اين جا مى آوريم، آنگاه به رموز و اسرارى كه از اين تمثيل استفاده مى شود، تحت ارقام رياضى اشاره مى كنيم:
(أنْزلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أودِيَةٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّيلُ زَبَداً رابِياً وَمِمّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِى النّارِ ابتغاءَحِلْيَة أَوْمَتاع زبدٌ مِثْلُهُ كَذلِكَ يَضْرِبُ اللّهُ الحَقَّ وَالْباطِلَ فَأَمّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً وَأمّا ما يَنْفَعُ النّاسَ فَيَمْكُثُ فِى الأَرْضِ كَذلِكَ يَضْرِبُ اللّه الأَمْثالَ) (رعد/17).
«خداوند آبى از آسمان نازل نمود، و آب در دره ها و نهرها به اندازه وسعت و گنجايش آنها جارى گرديد (رودهاى كوچك به هم پيوست و سيلى را تشكيل داد) سيل كف هاى بالا رونده اى را با خود حمل نمود،(اين نه تنها سيل است كه

1 . نهج البلاغه، خطبه 50.

صفحه 103
كف هايى را با خود حمل مى كند) بلكه در روى فلزاتى كه براى زينت و يا ابزار زندگى بر اثر فشار آتش ذوب مى شوند كف هايى ظاهر مى گردد، خداوند اين چنين حق و باطل را ترسيم مى كند(و اندازه ثبات وپايدارى حق و باطل را مجسم مى سازد) امّا كف ها از بين مى روند ولى آنچه براى مردم سود دارد (مانند خود آب و فلزات) در زمين باقى مى ماند، خداوند اين چنين مثل ها را مى زند (و مقام حق و باطل را روشن مى نمايد)».
1 . اين مثل يكى از مثل هاى پر مغز و پر معنى قرآن است، در اين آيه ترسيمى دقيق و پر نكته از مبارزه حق و باطل و موقعيت و نتايج آن دو، به عمل آمده است. در اين مثل، حق به آب و فلزات تشبيه شده و باطل بسان كف روى آب يا كف فلزات ذوب شده تلقى شده است، در اين مثل، مانند آياتى كه قبلاً يادآور شديم، ثبات و پايدارى از آثار حق و بى ثباتى و فروكش كردن را از علايم باطل مى داند، حق را بسان آب و فلز مصفايى مى داند كه در مسير خود روى زمين باقى مى ماند و پس از اندكى به صورت چشمه و چاه ظاهر مى گردد ويا به صورت ابزار و آلات زندگى در دست مردم مورد استفاده واقع مى شود، ولى باطل بسان كفهاى روى آب و يا روى فلزات ذوب شده است كه كاملاً بى ثبات بوده و پس از لحظاتى فرو كش مى كند، واين همان ويژگى بود كه از آيات قبلى نيز استفاده كرديم اكنون لازم است به بيان ديگر اسرار و رموز اين مثل كه بيانگر هويت حق و باطل در ميدان مبارزه است بپردازيم و با توجه به اين كه «پايدارى» و «ناپايدارى» نخستين اثر حق و باطل است، تبيين ديگر آثار و ويژگى ها را با شماره دو آغاز مى كنيم.
2. باطل، ظاهرى فريبنده و تو خالى دارد، و در عين حال بسان كف هاى روى آب و يا روى فلزات ذوب شده خودخواه و بلند پرواز است، ولى حق از هر نوع فريبندگى و تظاهرات تو خالى، دور بوده و پيوسته متواضع

صفحه 104
واز تكبر و بلند پروازى منزه و پيوسته مى باشد.
قرآن براى اشاره به اين حقيقت لفظ «زبد» را كه به معنى كف است با لفظ «رابياً» كه به معنى بالا رونده است توصيف كرده است.
3. گاهى مبارزه حق و باطل به صورت مبارزه ايمان و كفر درمى آيد، در اين صورت تشبيه حق (ايمان) به آب، تجلى خاصى پيدا مى كند، زيرا همان طور كه آب، مايه حيات بلكه ريشه حيات جانداران و گياهان است و قرآن مجيد درباره آن مى گويد:
(...وَجَعَلْنا مِنَ المَاءِ كُلَّ شَىء حَىّ...)(انبياء/30).
«هر موجود زنده اى را از آب آفريديم».
همچنين ايمان به خدا و روز رستاخيز، مايه حيات اجتماعى مى باشد و در پرتو ايمان به خدا، عدل اجتماعى كه در حقيقت مايه زندگى اجتماعى است زنده مى گردد، عواطف انسانى و احساسات پاك بشرى، تجلى خاصى پيدا مى كند، در صورتى كه ملت فاقد ايمان، هيچ انگيزه اى براى مراعات حقوق افتادگان و اجراى عدالت اجتماعى ندارد و همواره در لب پرتگاه فاصله طبقاتى قرار گرفته، و با جنگ هاى كوچك و بزرگ دست به گريبان است.
روزى آقاى «فرويد» روانكاو معروف تصور مى كرد كه روزگار دين سپرى گرديده و نظامات مدنى و تربيت هاى اجتماعى، جايگزين دين شده است، ولى تلفات وحشت آور جنگ اول جهانى، كه آمار تلفات آن از ده ميليون تجاوز كرد، او را مجبور كردكه فرضيه خود را پس بگيرد، و جنگ دوم جهانى روشن ساخت كه اروپاى ماشينى، فاقد حيات انسان اجتماعى است، و هنوز به صورت درنده باقى است.

صفحه 105
اگر ايمان ، به فلزات تشبيه شده آن نيز براى اين است كه برخى از آنها مايه حيات انسان است و قرآن درباره يكى از آنها چنين مى فرمايد:
(...وَأَنْزَلْنَا الحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَديدٌ وَمَنافِعُ لِلنّاسِ...) (حديد/25).
«آهن را آفريديم در آن قدرت عظيم و سودهايى براى مردم است».
اگر اين فلز از بين برود زندگى انسان دچار اختلال مى گردد.
4. كف هاى روى سيل يا فلزات ذوب شده بسان حجابى است كه تا مدتى چهره آب و فلز را فرا مى گيرد ولى طولى نمى كشد كه تمام كف ها نابود شده و سيماى شفاف آب، چشم ها را به سوى خود جلب مى كند، همچنين چهره حقيقت گاهى به وسيله نقاب باطل، پوشيده مى شود امّا سرانجام نقاب باطل بر كنار رفته، سيماى حق با درخشندگى خاصى خودنمايى مى كند.
گاهى افكار شيطانى و آراى باطل تا مدتى آفتاب حق را بسان ابرهاى تيره بهار مى پوشانند ولى اين پرده پوشى هميشگى نيست و قرآن اين حقيقت را به زبان ديگر نيز بيان كرده است آنجا كه مى فرمايد:
(وَقُلْ جاءَ الحَقُّ وَزَهَقَ الباطِلُ إِنَّ البَاطِلَ كانَ زَهُوقاً) (اسراء/81).
«بگو حق آمد و باطل نابود گرديد و باطل از ميان رفتنى است».
و در جاى ديگر مى فرمايد:
(...وََيَمْحُ اللّهُ الباطِل وَيُحِقُّ الحقَّ بِكَلماتِهِ...) (شورى/24).
«خداوند باطل را نابود مى سازد، و حق را با سخنان خود پايدار مى دارد».
5. باطل، بى خاصيت و بى فايده است ولى حق منبع انواع بركات

صفحه 106
مى باشد از كف هاى روى آب، گلى رشد نمى كند، و درختى سبز نمى شود، و تشنه اى سيراب نمى گردد، ولى آب، سرچشمه هزاران جلوه حيات و زندگى در جانداران و گياهان مى باشد.
6. همان طور كه باران از آسمان مى بارد و هر نقطه اى به اندازه لياقت و شايستگى خود از آن بهره مند مى گردد و به اصطلاح «در باغ لاله رويد و در شوره زار خس» علاوه بر اين ظرفيت دره ها و نهرها و مسيل ها يكسان نيست و هر يك به اندازه گنجايش خود آب برمى دارد، همچنين روح و روان افراد بشر از نظر گنجايش يكسان نيستند، هر كدام به اندازه شايستگى خود، از معارف و تعاليم آسمانى بهره مى گيرند، قلوب وارواح از نظر گنجايش با هم اختلاف دارند برخى به اندازه يك سبو، و گاهى به اندازه يك دريا، و هر كدام به نسبت گنجايش خود، از تعاليم آسمانى بهره مند مى گردند.
قرآن براى رسانيدن اين نكته لفظ «بقدرها» را آورده است.
اختلاف در مسئله آفرينش به قدرى مهم است كه قرآن روى آن تكيه كرده و مى فرمايد:
(وَقَدَ خَلَقَكُمْ أَطْواراً) (نوح/14).
«شماها را مختلف و جوراجور آفريده است».
پيامبر اكرم صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم استعداد و شايستگى افراد را به معادن زيرزمينى تشبيه كرده كه برخى طلا و برخى نقره است آنجا كه فرموده است:
«الناس معادن كمعادن الذهب والفضّة».1

1 . بحار الأنوار:4/405.

صفحه 107
امير مؤمنان عليه السَّلام در سخن معروف خود به كميل چنين فرمود:
«انّ هذه القلوب أوعية فخيرها أوعاها».1
«قلوب و ارواح مردم ظرف هايى هستند و بهترين آنها، روحى است كه وسيع تر باشد».
خلاصه هر فردى به اندازه شايستگى خود از نعمت هاى معنوى و مادى بهره مى گيرد.
7. رمز بقا و پيروزى در صحنه هاى مبارزه اين است كه وجود انسان براى مردم مفيد وسودمند باشد و خداوند براى تفهيم اين مطلب چنين فرموده است:
(وأمّا ما يَنْفَعُ النّاس فَيَمْكُثُ فِى الأرْضِ).
«آنچه كه به حال مردم مفيد است در زمين باقى مى ماند».
8. باطل به شكل هاى گوناگون وچهره هاى مختلفى در صحنه هاى متعددى خودنمايى مى كند همان طور كه كف هم بر روى آب ها و هم بر روى فلزهاى ذوب شده، آشكار مى گردد چنان كه مى فرمايد:
(وَمِمّا يوقِدونَ عَلَيهِ فِى النّار) .
«كف نه تنها برروى آب ها بلكه بر روى فلزات ذوب شده نيز ظاهر مى گردد».
9. پرتو ناپايدار باطل، از فروغ جاودانه حق است و باطل حتى در خودنمايى موقت خود مديون حق مى باشد و تا از حيث حق بهره نگيرد، نمى تواند خود را حق قالب بزند، كف هاى باطل از موقعيت آب استفاده مى كنند و خود را نشان مى دهند و اگر آبى در كار نبود كف را ياراى خودنمايى نبود. قرآن براى افهام اين نكته جمله (فَاحْتَمَلَ السّيلُ زَبداً رابِياً) را آورده

1 . نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 147.

صفحه 108
است. و به تعبير ديگر: باطل در سايه حق قدم برمى دارد و با حركت آن حركت مى كند، و باطل پيراسته از حق، قابل حركت نيست.
10. باطل همواره از بازار آشفته و محيط هاى هرج و مرج استفاده كرده و خود را نشان مى دهد و در محيط هاى آرام و بى صدا نمى تواند خودنمايى كند همچنان كه كف موقعى ظاهر مى شود كه سيلاب از سراشيبى تند كوه ها با شورو هيجان، به پايين مى ريزد امّا وقتى آب به جلگه و نقاط صاف و هموار رسيد، وشور و هيجان سپرى گرديد به تدريج به خاموشى مى گرايد.

ملاك حق وباطل

فلاسفه اسلامى به پيروى از دلايل فلسفى معتقدند هر جريان فكرى و ذهنى كه با واقعيت خارج از خود مطابق باشد، آن فكر و انديشه، صحيح و راست بوده و خلاف آن باطل و دروغ خواهد بود، مثلاً اگر مى گوييم اين سالن به شكل مستطيل است و يا آن را در ذهن به صورت مستطيل مى انديشيم، اگر سالن در خارج نيز به همين شكل باشد اين سخن و انديشه، سخن وانديشه حق، و در غير اين صورت، باطل و بى اساس خواهد بود.

صفحه 109
خلاصه: آنجا كه براى يك فكر وانديشه، يا خبر و گزارش، واقعيتى خارج از ذهن و محيط سخن، وجود داشته باشد (چنان كه جريان در افكار و گزارش هايى كه ناظر به وجود مضمون فكر وسخن در خارج است، چنين است) ملاك حقيقت، تطابق ذهن با عين، يا صورت ذهن با واقعيت خارجى و محتوا با «نفس الأمر»است و در غير اين صورت انديشه و فكر و كلام و سخن، باطل و خطا خواهد بود.
فلاسفه اسلامى براى هر نوع انديشه و سخن كه مفاد حكايتى وگزارشى دارد يك نوع واقعيت و نفس الأمرى قائلند و تطابق آن دو را ملاك حق و حقيقت بودن انديشه و سخن مى دانند.
البته در همه جا لازم نيست كه واقعيت شىء مانند مستطيل بودن سالن، يك واقعيت مرئى و يا ملموس و به اصطلاح مشت پر كن باشد، بلكه واقعيت و نفس الامر اعم و گسترده تر از اين است كه در مورد سالن به چشم مى خورد، اينك ذيلاً به چند نمونه از واقعيت ها اشاره مى كنيم.
شكى نيست كه قوانين كلى فيزيك و شيمى براى خود واقعيتى دارند كه هرگز به صورت كلى در مقام تجربه با يكى از حواس پنجگانه درك نمى گردند، همچنين رياضيات براى خود واقعيت خارج از ذهن دارند هر چند اين واقعيت به وسيله يكى از حواس پنج گانه احساس نمى شود ولى محسوس نبودن چيزى است، وواقعيت نداشتن چيز ديگر.
همگى مى گوييم محيط هر دايره اى مساوى است با ضرب قطر آن در عدد «پى»(14/3) و اين ادراك را يك ادراك حق و راستين مى دانيم، زيرا حاكى از يك واقعيت مسلمى است كه در خارج از ذهن وجود دارد، همچنين در مسايل مربوط به روان شناسى يك رشته قواعد و قوانين كلى وجود دارد كه اين قوانين داراى واقعيت است، هر چند اين واقعيت به معنى «عينيت خارجى» و «حقيقت ملموس» نيست، امّا عارى از واقعيت و نفس الامر نيز نمى باشد. خلاصه: معنى واقعيت داشتن اين نيست كه آن واقعيت يك امر «مشت پر كن» و با چشم و دست ديده و لمس گردد، بلكه هر جريان فكرى در مقام مراجعه به خارج، با آن منطبق باشد، قطعاً حق خواهد بود و تمام قضاياى رياضى و هندسى داراى چنين ويژگى مى باشد، در حالى كه خلاف اين قضايا

صفحه 110
داراى چنين ويژگى نيست.
اگر روان شناسى مثلاً از وجود «عقده حقارت» سخن مى گويد، وويژگى هاى آن را مى شمارد به حق سخن گفته و انديشه راستين دارد با آن كه عقده بالا در روان انسان لانه مى گزيند، ولى هرگز عينيت خارجى ندارد زيرا هرگز معنى حق بودن اين نيست كه موضوع فكر و انديشه، واقعيت ملموس و يا عينيت مشت پركنى داشته باشد.
علم منطق پيرامون تصور و تصديق سخن مى گويد، و احكام ويژه هر دو را بيان مى نمايد، آنچه از اين احكام با واقعيت تطبيق كند حق، و در غير اين صورت باطل خواهد بود، ولى معنى واقعيت به معنى عينيت ملموس نيست، بلكه معنايى گسترده تر از اين دارد، حتى خود تصور و تصديق كه موضوع علم منطق است، عينيت خارجى ندارد ولى فاقد واقعيت و نفس الامر نيست.
خلاصه ملاك حق و باطل يكى از دو چيز ياد شده در زير است:
1. آن قضيه و كلام، صادق وحق است كه با عينيت خارجى مطابق باشد مثل اين كه بگوييم تمام سربازان دشمن در جبهه كشته شدند، يا بگوييم هر جسمى داراى ابعاد سه گانه است كه اولى را قضيه خارجيه، و دومى را قضيه حقيقيه مى نامند حالا تفاوت ميان اين دو چيست، فعلاً براى ما مطرح نيست.
2. انديشه و سخن با «نفس الامر» وواقعيت متناسب خود فكر وكلام، مطابق و برابر باشد، مانند قضاياى مربوط به علم منطق، روانشناسى، علوم رياضى و هندسى كه موضوعات آنها به صورت ملموس و عينى در خارج نيست، امّا از يك واقعيت و نفس الامرى خاص برخوردار است و اگر كسى بگويد حاصل ضرب دو در دو، چهار است سخن واقعيت دارى گفته است چنان كه اگر بگويد: حاصل ضرب آن دو، پنج است، سخن دور از واقعيت

صفحه 111
گفته است.
البته محققان اسلامى در بيان حقانيت اين نوع قضايا بيانات و توجيهات ديگرى دارند كه فعلاً براى ما مطرح نيست وآنچه مى تواند براى عموم مفيد و سودمند باشد همان است كه بيان گرديد.

قرآن و ملاك حقيقت

قرآن بسان هر فيلسوف رئاليست، ملاك حق بودن را حقيقت داشتن و معنى حقيقت داشتن را انطباق فكر و انديشه، كلام و سخن، فعل و كار، با متن واقع و نفس الامر مى داند و اين حقيقت از مطالعه آياتى كه پيرامون «حق»، «صدق»، «باطل» و«كذب» وارد شده است به روشنى استفاده مى شود در اين بحث، فرصت آن نيست كه بتوان به اين آيات اشاره كرد ولى اجمالاً چند آيه را يادآور مى شويم.
قرآن درباره اهل كتاب كه مسيح را خدا مى دانند و او را به گونه اى توصيف مى كنند كه با واقع وفق نمى دهد، چنين گويد:
(يا أَهْلَ الكِتابِ لا تَغْلُوا فِى دِينِكُمْ وَلا تَقُولُوا عَلىَ اللّهِ إِلاَّ الحَقُّ...)(نساء/171).
«اى اهل كتاب در آيين خود غلو نكنيد و بر خدا جز حق و آنچه واقعيت دارد نسبت ندهيد».
قرآن درباره منكران رستاخيز و بهشت و دوزخ كه مى گفتند:
(...إِنْ هِىَ إِلاَّ حَياتُنَا الدُّنْيا وَمَا نَحْنُ بِمَبْعُوثِينَ) (انعام/29).
«زندگى همين زندگى دنيا است و ما برانگيخته نمى شويم»، چنين مى گويد:

صفحه 112
(وَلَوَ تَرى إِذْوُقِفُوا عَلى رَبِّهِمْ قالَ أَلَيْسَ هذا بِالحَقِّ قالُوا بَلى وَربّنا...) (انعام/30).
«اگر ببينيد وقتى در برابر پروردگار خود ايستاده ايد و خدا به آنان خطاب مى كند كه آيا اين دوزخ كه منكر واقعيت آن بوده ايد، حق نيست (واقعيت خارج از ذهن ندارد) همه مى گويند چرا»؟
آيات در اين مورد بيش از آن است كه در اين جا نقل گردد و فقط به نقل آيه ديگرى اكتفا مىورزيم:
(...إِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ فَلا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَياةَ الدُّنْيا...) (لقمان/33).
«وعده هاى الهى راستين است(واقعيت دارد)زندگى دنيوى شماها را فريب ندهد».

ملاك حق و باطل در قوانين

آنچه بيان گرديد مربوط به ملاك حق و باطل در جريان هاى خبرى و گزارش هاى انسان از خارج بود ولى در اينجا بخش ديگرى از جريان هاى فكرى وجود دارد كه ملاك حق و باطل آن نمى تواند به صورت ياد شده در بالا باشد، بلكه بايد براى آن ملاك ديگرى انديشيد و آن عبارت است از قوانينى كه از جانب خدا يا مجالس قانون گذارى براى بشر تصويب و تدوين مى گردد در اين مورد ملاك حق و باطل چيز ديگر است نه مطابقت با خارج از ذهن، زيرا در اين مورد از خارج گزارشى نمى دهيم كه مسئله مطابقت وعدم مطابقت پيش آيد، بلكه قانون گذار، به صورت امر و نهى مى گويد بكنيد يا نكنيد، حالا بايد ببينيم ملاك حق بودن يك قانون و يا باطل بودن آن چيست؟ در اين مورد

صفحه 113
متفكران بر دو گروهند.
گروهى، كه افكار عمومى را سرچمشه قانون مى دانند ملاك حق و باطل بودن قانون را اين مى دانند كه قانون گذار با رضايت ملت بركرسى قانون گذارى تكيه زند و هر قانونى كه از پشتيبانى ملت برخوردار باشد حق بوده و غير آن باطل خواهد بود.
در حالى كه از نظر قرآن ملاك حق و باطل چيز ديگر است و آن اين كه تأمين كننده سعادت انسان بوده و با مقتضاى فطرت و آفرينش او مخالف نباشد.
بنابراين تصويب مسئله مصرف نوشابه هاى الكلى هر چند از رضايت عمومى برخوردار باشد حق نبوده، بلكه قانون باطلى خواهد بود ولى توحيد و يكتاپرستى چون مطابق فطرت و آفرينش انسان است قانون حق بوده هر چند جامعه مشرك و توده ملت به مخالفت با آن برخيزند.
قرآن در آن مورد كه درباره لزوم پرستش خداى يكتا، سخن مى گويد و به جامعه بشرى دستور مى دهد كه تنها او را بپرستيم بلافاصله مسئله آفرينش بشر را كه با خداپرستى و يكتاپرستى آميخته شده است پيش مى كشد و مى فرمايد:
(فَأقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنيفاً فِطْرَتَ اللّهِ الّتِى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللّهِ ذلِكَ الدِّينُ القَيِّمُ وَلكِنْ أَكْثر النّاسِ لا يَعْلَمُونَ) (روم/30).
«به آيين راست خدا رو كن آيين راستى كه آفرينش خدا است و بشرها را بر آن اساس آفريده است. دگرگونى، در خلقت خدا نيست، اين است آيين استوار در حالى كه بيشتر مردم نمى دانند».

صفحه 114
اين جاست كه قرآن از ديگر مجامع حقوقى فاصله مى گيرد زيرا در مجامع حقوقى غرب در حق بودن قانون مسئله خوشبختى طرف مطرح نيست، ميزان خواست مردم است هر چند خواسته هاى آنان لطمه به سعادت آنان بزند و قانون مستند به چنين افكار عمومى قانون حق مى باشد و لذا برهنگى، فساد اخلاقى، ميگسارى و قمار بازى اعمال قانونى شمرده شده و طرف خود را در تظاهر به منكرات محق مى داند در حالى كه از نظر قرآن قانونى حق و پابرجاست كه منتهى به خدا بوده و منطبق بر فطرت انسان و تضمين كننده سعادت و خوشبختى فرد و جامعه باشد. و توضيح اين مطلب بعداً مى آيد.

پاسخ اعتراض ها

همان طور كه يادآور شديم ملاك حق و باطل در نظر فلسفه كه مورد تأييد قرآن نيز مى باشد اين است كه جريان فكرى با خارج از ذهن و با واقعيت خود منطبق باشد. در اين مورد، از طرف دانشمندان گذشته وحال سه اعتراض وجود دارد كه به تشريح هر سه مى پردازيم:

1. انطباق در مسايل هندسى چگونه است؟

اين نظريه، درباره قوانين رياضى و هندسى و روان شناسى صادق نيست، زيرا براى اين قوانين، واقعيت خارج از ذهن وجود ندارد كه جريان فكر با آن منطبق گردد.
پاسخ اين اعتراض به بيانى كه گذشت روشن گرديد زيرا گفته شد كه معنى «واقعيت» اين نيست كه در رديف امور محسوس و ملموس قرار گيرد:

صفحه 115
بلكه همين مقدار كافى است كه اگر پس از آگاهى از يك چنين جريان فكرى به خارج از ذهن برگشتيم، و خارج را با آن، به گونه اى موافق يافتيم، اين نشانه مطابقت جريان فكرى با واقعيت آن است واين مقدار از انطباق در صادق بودن يك فكر كافى است.
درست است كه از نظر براهين فلسفى، در خارج، نقطه، خط، دايره و غيره نداريم زيرا وجود واقعى اين نوع اعراض كه در اصطلاح از اقسام «كم» متصل مى باشند سبب وجود «جزء لا يتجزّاى» در خارج مى گردد كه از نظر عقل محال است ولى بايد قبول كرد كه يك رشته واقعيت هايى در خارج از ذهن است كه سبب مى گردد كه اين مفاهيم از خود آنها به ذهن ما وارد گردد و همين واقعيت ها است كه احكام خط و دايره و مثلث را تحمل مى كنند، و آنها را واقعيت دار مى سازند و به ديگر سخن: نبودن خط و دايره با تمام خصوصياتش مطلبى است، و نبودن يك رشته واقعيت هايى كه منشأ درك اين نوع از مفاهيم مى گردد، مطلب ديگرى است، و در صدق و حقانيت اين بخش از مفاهيم، وجود چنين منشأها كافى است و لازم نيست كه نقطه و خط در خارج با تمام خصوصيات خود، وجود داشته باشد.1

2. انطباق در حوادث گذشته چگونه است؟

گاهى مى گويند: اگر ملاك حق و باطل وحقيقت همان است كه گفته شد، اين تعريف در وقايع تاريخى كه از بين رفته و واقعيتى از آنها، باقى نمانده است، صادق نيست زيرا در ظرف انديشه و سخن، واقعيتى در بيرون

1 . مشروح اين مباحث را در بحث شناخت آورده ايم.

صفحه 116
از انديشه وجود ندارد تا انديشه و سخن با آن منطبق گردد.
ولى پاسخ اين سخن نيز روشن است زيرا اين مغالطه گر چون ميان وجود واقعيت در ظرف انديشيدن و يا سخن گفتن، و داشتن واقعيت در ظرف تحقق خويش فرق نگذارده، دچار چنين پندارى شده است زيرا وقتى مى گوييم:
قهرمان خيبرى به نام «مرحب» به دست على عليه السَّلام كشته شد، درست است در ظرف سخن، نه على عليه السَّلام هست و نه مرحب، ونه قتل، ولى در آن ظرفى كه اين سخن از آن ياد مى كند، چنين واقعيتى وجود داشته، و واقعاً در چهارده قرن قبل اين قهرمان يهودى به دست امير مؤمنان عليه السَّلام كشته شده است به گونه اى كه اگر چرخ زمان را به عقب برگردانيم، اين حادثه را در آن ظرف، عينيت يافته خواهيم ديد. خلاصه: وقايع تاريخى ديرينه، در ظرف سخن، وجود خارجى ندارد ولى هر كدام در ظرف تحقق خود، واقعيت داشته و هم اكنون نيز در آن ظرف تحقق دارند.

3. اين نظريه از جمودگرايى سرچشمه مى گيرد

تعريف حقيقت به اين كه ذهن با عين منطبق گردد، از يك نوع جمودگرايى در طبيعت سرچشمه مى گيرد زيرا فلاسفه تصور مى كنند كه جهان عين و طبيعت، تغيير نمى كند و به يك حالت ووضع باقى مى مانند، از اين جهت ملاك حقيقت را تطابق حكم ذهن با

صفحه 117
عين قرار مى دهند ولى گروهى كه جهان خارج را پيوسته در حال تغيير و دگرگونى مى دانند و جهان را در دو آن، به يك حالت تصور نمى كنند، چگونه ملاك حق بودن را مطابق حكم ذهن با خارج مى دانند زيرا تا كسى بخواهد اين دو را به هم تطبيق دهد، جهان دگرگون وواقعيت عوض شده است.
پاسخ اين اشكال نيز روشن است و به يك معنى به اشكال دوم بازگشت مى كند و با توجه به مطلبى كه در آنجا گفته شد يادآور مى شويم كه اگر جهان طبيعت در حال تغيير و دگرگونى است، و پيوسته در سايه حركت، چهره خود را عوض مى كند اين مانع از آن نيست كه يك صورت ذهنى، و يك انديشه علمى بر يكى از چهره هاى واقعيت منطبق گردد و براى چهره ديگر از طبيعت، نياز به صورت ذهنى مجدد و انديشه نوى داشته باشيم، و هرگز فيلسوف الهى مدعى آن نيست كه يك قضيه، بر تمام حالات مختلف از يك موضوع، منطبق است.
مثلاً براى افراد دورانهايى از قبيل: نوزادى، كودكى، نوجوانى، جوانى، كامل سنى، پيرى و فرتوتى است و براى هر كدام، تصورى در ذهن وجود دارد كه منطبق بر يك دوره از آن ادوار مختلف است، نه بر همه ادوار، و آنچه را دستگاه ادراكى از خارج گرفته فقط به يك حالت از وجود آن منطبق مى گردد و هر چند بعدها آن حالت موجود نباشد ولى انطباق تصوير، به خاطر تحقق همان حالت در ظرف خود، انجام مى گيرد.
خلاصه: تصوير ذهنى ما از يك پديده طبيعى كه متدرجاً در امتداد زمان تغيير و تكامل پيدا مى كند نسبت به يك حالت از آن پديده، صحيح و صادق است و ا مّا نسبت به حالات ديگر، احتياج به تصويرهاى جداگانه دارد و هر يك از تصويرهاى متعدد ذهنى ما فقط يكى از حالات متعاقب آن پديده را نشان مى دهد نه همه حالات را و در مقام تشبيه بايد گفت دستگاه ادراكى ما بسان دستگاه عكسبردارى است كه از يك پديده كه به تدريج در حال تكامل

صفحه 118
باشد، عكس هاى متعددى بر مى دارد و هر يك از اين تصويرها مرحله خاصى از تكامل پديده را نشان مى دهد و تنها نسبت به آن صادق و منطبق است ولى نسبت به حالات ديگر احتياج به عكس هاى ديگر داريم.
و به ديگر سخن، اعتقاد به دگرگونى در طبيعت، مانع از آن نيست كه صور ذهنى ما نسبت به يك مرحله از پديده صادق باشد، نه نسبت به مراحل گذشته.

طبيعت متغير است نه قوانين حاكم بر آن

از اين گذشته آنچه متغير و دگرگون مى گردد، همان خود طبيعت است، نه قوانين حاكم بر آن، اگر متعلق ادراك ما صفات پديده وحالات متبدل آن باشد جا دارد كه گفته شود براى صورت ذهنى، موضوعى در خارج نيست تا شما صورت ذهنى را با آن تطبيق كنيد زيرا تا شما بياييد صورت ذهنى را بر آن تطبيق كنيد خارج عوض شده و موضوع از بين مى رود ولى اگر متعلق علم ما، قوانين حاكم بر طبيعت باشد، هرگز حركت و دگرگونى در قوانين راه ندارد، و با دگرگونى موضوع، قوانين حاكم بر طبيعت عوض نمى شود مثلاً حركت و حاصل ضرب هفت در هفت مطلقا، 49 و سه زاويه مثلث پيوسته 180 درجه بوده و مى باشد و خواهد بود و ما در علوم، بيشتر با قوانين سر وكار داريم نه با مصاديق و جزئيات متغير.
اكنون كه با نظريه واقع گرايانه قرآن و فلسفه اسلامى درباره حق و باطل آشنا شديم شايسته است با برخى از نظريات معروف در ميان دانشمندان غرب نيز آشنا شويم.

صفحه 119

1. نظريه اگوست كنت

اگوست كنت، حقيقت را براى يك فرد چنين تعريف مى كند و مى گويد: هرگاه انديشه اى با ديگر انديشه ها سازگار باشد، چنين انديشه اى حقيقت، در غير اين صورت يعنى در صورتى كه انديشه اى با انديشه هاى ديگر ناسازگار باشد، خطا و غلط خواهد بود.
وى حقيقت را براى يك اجتماع چنين توصيف مى كند: هرگاه مردم يك زمان انديشه اى را بپذيرند و در آن اتفاق كلمه پيدا كنند، آن انديشه حقيقت خواهد بود، واگر پس از مدتى انديشه ها عوض گردد و مردم آن زمان خلاف انديشه نخستين را بپذيرند در اين صورت، حقيقت همان انديشه دومى خواهد بود.
مثل فرضيه بطلميوس قرنها حقيقت بود، زيرا علما و دانشمندان شرق وغرب آن را پذيرفته بودند.
و پانزده قرن كه فرضيه بطلميوس سيطره خود را بر افكار جهانيان حفظ كرده بود، برخى از افراد مانند ابوريحان بيرونى و يا شيخ بهايى با آن مخالفت مى كردند امّا چون اين مخالفت جزئى بود ضررى به حقيقت بودن نمى زد آنگاه كه گاليله آمد، ونظريه را عوض كرد و دانشمندان با او موافقت كردند، نظريه نخست در عداد نظريه هاى غلط و نظريه دوم در جرگه حقيقتها درآمد.

انتقاد از اين نظريه

در اين نظريه پذيرش اذهان يك جامعه اين توان را دارد كه بر انديشه انسانى تا روزى كه مورد پذيرش انسانها است، جامه حقيقت بپوشاند، و روزى

صفحه 120
كه اذهان جامعه آن را طرد كرد و چيز ديگر را پذيرفت لباس حقيقت را از آن بر كند و بر اندام ديگرى بپوشاند تو گويى پذيرايى، نقش آفرينشگرى دارد. اين نظريه شبيه نظريه دانشمندان اهل تسنن درباره اتفاق دانشمندان يك عصر، بر حكمى از احكام الهى است آنان مى گويند: هرگاه علماى يك قرن مثلاً بر تحريم و يا جواز چيزى، اتفاق نظر پيدا كردند، حكم الهى همان نظريه آنان است آنگاه كه نظريه علماى قرن دوم بر خلاف آن تعلق گرفت، حكم الهى همان نظريه دوم خواهد بود. تو گويى حكم الهى ميزان و ملاك واقعى ندارد، حكم خدا بستگى به تصميم و نظريه دانشمندان اسلام دارد و لذا اين گروه را «مصوبه» مى گويند.
در حالى كه شيعه حكم خدا را، يكى بيش نمى داند، و اتفاق و اجماع در نظر آنان ارزشى جز اين كه مى تواند به نوعى از حكم خدا كشف كند، ندارد و در موارد تغيير نظر، يكى از دو اجماع و اتفاق را (بر فرض وجود اين دو نوع اتفاق) باطل و بى پايه مى داند و لذا آنان را «مخطئه» مى نامند.

حقيقت با اصطلاح عوض نمى شود

اگوست كنت و فيليسين شاله اين حساب را نكرده اند كه علم وانديشه انسان وصف ذاتى دارد وآن حالت حكايت گرى و كشف از واقع است، و اين كه هر علمى از ماوراى خود حكايت مى كند و به اصطلاح فلاسفه اسلامى «علم»و «آگاهى»، «فكر» و «انديشه انسانى»، حالت مرآتى و واقع نمايى دارند و از طرفى هم واقعيت هم يك جور بيش نيست، زيرا يا زمين مركز است و خورشيد به دور آن مى چرخد، و يا خورشيد مركز منظومه است و زمين به گرد آن حركت مى كند در اين صورت چگونه مى تواند، انديشه هاى بطلميوسى و

صفحه 121
كپرنيكى كه ضد يكديگر و نقطه مقابل هم قرار دارند حقيقت باشند يعنى هر دو به نوعى از واقعيت و عينيت خارج حكايت كنند، و هر دو راست و استوار باشند، هر انسانى آزاد است هر طورى بخواهد حقيقت را تعريف كند و بگويد هر چيزى كه اذهان عمومى آن را بپذيرد آن حقيقت است و تا اين پذيرش وجود دارد، نام آن حقيقت است. امّا بالأخره اين سؤال باقى است از ا ين دو نظريه كه هر كدام در زمان خاصى مورد پذيرش بوده است، كدام واقع نما است، و با عينيت تطبيق مى كند اگر بگويند هر دو تطبيق مى كند، اين دروغ است زيرا واقع يك جور بيش نيست زيرا يا از اول زمين مركز بوده و هست و خواهد بود يا خورشيد بوده و هست و خواهد بود هر كدام را حساب كنيد آن ديگرى نبوده و نيست و نخواهد بود، در اين صورت چگونه مى گويند كه هر دو از واقع حكايت مى كنند، و هر دو مطابق واقع است و اگر بگويند يكى تطبيق مى كند، نه آن ديگرى پس آن كه تطبيق مى كند حقيقت است و آن ديگرى خطا و غلط است و اگر بگويند هيچ كدام تطبيق نمى كند، معلوم مى شود كه حقيقت سومى است كه هنوز وارد فضاى انديشه بشرى نشده است.
آرى نظريه اين دو دانشمند درباره مسايل حقوقى كه جنبه احساسى و خواسته اى دارد و براى آن حقيقتى در خارج نيست و مصداقى در بيرون ندارد، كاملاً صحيح واستوار است.
حقوق يك ملت، تابع خواسته هاى آنان است، و هر جور بخواهند همان حق و حقيقت خواهد بود، اگر پس از مدتى خواسته هاى آنان دگرگون گرديد فقط دومى حق و حقيقت به شمار خواهد رفت.
ما هرگز در مسايل احساسى و حقوقى نظرى به خارج نداريم تا مسئله انطباق با خارج پيش بيايد، بلكه مقصود اين است كه سرنوشت هر جامعه اى

صفحه 122
به دست خود او است مثلاً روزگارى نياكان ما نظام مشروطه را مى خواستند اكنون نظام جمهورى اسلامى مى خواهند هر دو خواسته اگر جدى و راستين باشد حق است، بايد شكل حكومت و رژيم حاكم، از خواسته مردم سرچشمه بگيرد در اين صورت مى توان هر دو نظام را حق دانست، خلاصه: فرق است ميان انديشه هايى كه از خارج محيط ذهن، حكايت مى كند و مى گويد: عينيت چنين و چنان است يا چنين و چنان خواهد بود. در اين صورت چون عينيت يك جور بيش نيست، قطعاً يكى از دو علم حقيقى يعنى واقع نما خواهد بود، نه هر دو علم، و ميان احساسات و خواسته ها كه مى گوييم بايد چنين بشود و يا چنين نشود هرگاه زمام خواسته ها در دست مردم باشد، هر چه را بخواهند (تا روزى كه خلاف آن را نخواهند) حقيقت خواهد بود.1

با ديگر تعريفهاى حقيقت آشنا شويم

حق وحقيقت آن است كه براى انسان مفيد و سودمند واقع گردد پس هر مفيدى حق است. طرفداران اين نظريه حق بودن و مفيد بودن و يا حق بودن و مصلحت بودن را با يكديگر ملازم مى دانند اتفاقاً در خصوص مسائل اجتماعى (نه هر جريان فكرى كه مربوط به جهان آفرينش باشد)، حقيقت و مصلحت ملازم يكديگرند، به طورى كه دروغ و تهمت اگر بر خلاف حقيقت است، بر خلاف مصلحت نيز مى باشد. همچنان كه راستگويى اگر عين حقيقت است مفيد و سودمند نيز مى باشد ولى اين تلازم مربوط به مسايل كلى است و در

1 . اين مطلب بر اساس نظريه غربيان درباره حقوق انسان است ولى در اسلام مطلب به گونه ديگر است و در گذشته اجمالاً اشاره كرديم و گفتيم آن قسم از تشريع حق است كه تضمين كننده سعادت انسان باشد و خواست تنها كافى نيست.

صفحه 123
موارد جزئى يعنى در مقام تطبيق اين كليات بر موارد مشخص، چه بسا ممكن است حقيقت گويى مايه ضرر و زيان گردد، فرض كنيد، پدر پيرى است كه در بستر بيمارى افتاده است، و از طريق مراقبت هاى پزشكى مى تواند، دو سه سالى نيز زندگى كند، فرزند جوان او كه در خارج مشغول تحصيل بود، دچار حادثه اى شده است. بازگويى جريان فرزند هر چند حقيقت است، امّا مصلحت نيست زيرا مايه ناراحتى شديد او مى گردد و چه بسا سكته كند در اين مورد حقيقت گويى ملازم با سودمند بودن نيست و از امثال رايج سخن معروف سعدى در مورد اسيرى است كه امير وقت به قتل او فرمان داده بود وقتى اسير از حيات خود نوميد شده بود به امير فحش مى داد امير از يكى از وزرا خواست كه سخن اسير را ترجمه كند وى چنين ترجمه كرد: «الكاظمين الغيظ والعافين عن الناس» خشم را فرو مى برند و مردم را عفو مى كنند. وزير ديگر گفت ما را نشايد به امير دروغ بگوييم او به امير ناسزا مى گويد. امير با انصاف گفت، سخن دروغ او برا ى من، از راست تو لذت بخش تر است زيرا در اين دروغ نجات يك انسان نهفته است در حالى كه در اين راست، مرگ يك انسان، و دروغ مصلحت آميز به از راست فتنه انگيز است. حالا خواه چنين قصه اى حقيقت داشته يا نه؟ و آيا در دنيا چنين اميرانى پيدا مى شوند كه نجات انسانى را بر غرور و كبر خود ترجيح دهند يا نه فعلاً براى ما مطرح نيست سخن اين جا است كه در اين مورد راستگويى به حال اسير مفيد نمى باشد.
قرآن مجيد به ملازمه كلى ميان حق و حقيقت و مفيد و سودمند بودن در سوره رعد آيه 17 اشاره مى كند و مى فرمايد:
(أَنْزلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَودِيَةٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّيلُ زَبداً رابِياً وَمِمّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِى النّار ابْتِغاءَ حِلْيَةً أو متاع زبدٌ مِثْلُهُ

صفحه 124
كَذلِكَ يَضْرِبُ اللّهُ الحَقَّ وَالباطِلَ فَأمّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً وَأَمّاَ ما يَنْفَعُ النّاسَ فَيَمْكُثُ فِى الأَرْضِ كَذلِكَ يَضْرِبُ اللّهُ الأَمْثالَ) .
«خداوند از آسمان آبى نازل كرد و آب ها در دره ها به اندازه گنجايش آنها، جارى گرديد (رودهاى كوچك به هم پيوست) و سيلى را تشكيل داد، سيل با كف هاى همراه خود، حركت كرد. اين نه تنها سيل است كه كف هايى را با خود حمل مى كند بلكه روى فلزاتى كه براى زينت و يا ابزار زندگى بر اثر فشار آتش، ذوب مى شود كف هايى ظاهر مى گردد خداوند حق و باطل را چنين ترسيم مى كند كف ها از بين مى روند ولى آنچه براى مردم سود دارد (مانند خود آب و فلزات) در زمين باقى مى ماند خداوند اين چنين مثل ها را مى زند».
جمله(أمّا ما يَنْفَعُ النّاس فَيَمْكُثُ فِى الأَرض) :«آنچه مفيد است در زمين باقى مى ماند» اشاره به اين است كه هر چيزى كه به سود مردم تمام گردد حق است و هر چيزى كه به زيان جامعه باشد، باطل است. اين جمله با توجه به اين كه در ماقبل آن جمله (كَذلِكَ يَضْرِبُ اللّه الحَقّ وَالباطِل) وارد شده است، بيانگر اين است كه حق بودن و نافع بودن، با يكديگر متلازمند.

آيا حقيقت يك امر نسبى است؟

آنان كه حقيقت را نسبى مى دانند، و حقيقت را به طور مطلق انكار مى كنند، مى گويند: حقيقت عبارت است از نتيجه حاصل از مجموع برخورد قواى ذهنى با جهان خارج، مثلاً هنگامى كه حواس انسان با خارج تماس برقرار مى كند، خارج روى حواس اثر مى گذارد، وحواس ما نيز روى اثر وارد از خارج، عكس العمل نشان مى دهد. نتيجه حاصل از تأثير خارج وواكنش حواس، همان حقيقت است به شكل تز و آنتى تز و سنتز.

صفحه 125
مثلاً نورى از جسم برمى خيزد ووارد چشم مى شود، چشم ما تنها اثر پذير نيست بلكه اثر بخش نيز هست چشم در مجموع شرايطى كه با خارج دارد روى پديده اثر مى گذارد، مجموع حاصل از اين دو برخورد كه معلول برخورد عالم عين با عالم ذهن است، حقيقت است.
وقتى به آنان گفته مى شود كه ممكن است يك شىء را دو نفر، به دو كيفيت ببينند، مثلاً آدم مبتلا به بيمارى يرقان، به خاطر بيمارى، اشيا را زرد، و آدم سالم اشيا را به رنگ خود مى بيند در پاسخ مى گويند هر دو حقيقت است حقيقت براى فرد نخست همان زردى است و براى فرد دوم رنگ خود شىء است.
وقتى به آنان گفته مى شود كه ممكن است ما يك شىء را به دو صورت احساس كنيم، مثلاً هر گاه يك دست خود را در ميان آب گرم و دست ديگر را در ميان آب سرد بگذاريم بعداً هر دو دست را در ميان آب ملايم وارد كنيم با يك دست احساس سردى، با دست ديگر احساس گرمى خواهيم كرد، در پاسخ مى گويند: هر دو حقيقت است بنابراين، حقيقت ملاك خاصى ندارد، و اعتقاد به ملاك خاص همان مطلق انديشى است بلكه حقيقت نسبت به شرايط در اشخاص مختلف مى باشد دوستى كه در شرايط خاصى او را فرد نيك و در شرايط ديگر او را بد تلقى كرديم هر دو حقيقت است در آن شرايط حقيقت، خوب بودن او بود و در شرايط ديگر، حقيقت نقطه مقابل آن است.
اشيا، يك واقعيت مسلم و محدودى ندارند، كه ما دريافت ذهنى خود را با آن بسنجيم، بلكه حقيقت با اختلاف شرايط كه مايه اختلاف درك ها و احساس مى گردد، خود نيز مختلف مى باشد.
و لذا امروز مى گويند بايد انديشه مطلق بودن اشيا را به دور ريخت و

صفحه 126
همه چيز را به صورت نسبى انديشيد براى بطلميوس حقيقت همان بود كه مى انديشيد و نحوه آفرينش جهان را تصور مى كرد و براى گاليله و ديگران حقيقت همان بود كه مى انديشيدند و هر تصورى نسبت به شرايط خود حقيقت است.
اگر روزگارى مى گفتند عناصر چهار تا است و امروز مى گويند، صد و خرده اى است، هر دو حقيقت است زيرا نتيجه شرايط نخست، جز دريافت نخست، و نتيجه شرايط ديگر جز دريافت دومى چيزى نيست اگر گروهى مى گويند خدا هست و برخى او را انكار مى كنند هر دو حقيقت است، زيرا دريافت هر كسى با شرايط درك خود متناسب مى باشد و هر شرايطى جز همان درك، چيز ديگرى را ايجاب نمى كند مثلاً شرايط گروه نخست ايجاب مى كند كه به وجود خدا، معتقد باشند و شرايط افراد ديگر جز نفى آن، چيزى را ايجاب نمى كند. اين همان نظريه ماترياليست هاى معاصر است كه از اين راه همه چيز را توجيه مى كنند.

انتقاد از نظريه نسبى بودن حقيقت

نظريه نسبى بودن حقيقت و خطا با صرف نظر از واقع نمايى علم و واقع گرايى و واقع جويى انسان كاملاً قابل توجيه است امّا با توجه به واقع نمايى علم و رئاليست بودن انسان ها، و اين كه حقيقت جز يكى نمى تواند باشد، نسبى بودن حقيقت و خطا افسانه اى بيش نيست.
انسانهايى كه در استاديوم هاى ورزشى زندگى مى كنند، فضاى حياط يك مدرسه پانصد مترى، در نظر آنان بسيار كوچك است، در حالى كه براى انسان هايى كه در خانه هاى پنجاه و شصت مترى زندگى مى كنند اين فضا يك

صفحه 127
فضاى وسيع است، هر كدام با خصوصيت ذهنى و انس قبلى خود درباره فضاى حياط مدرسه سخن مى گويند و هر دو راست و حقيقت مى گويند ولى از آن جا كه كوچكى و بزرگى يك امر نسبى است وواقعيت و عينيتى جز نسبت ندارد مى تواند هر كدام در ظرف خود راست واستوار باشد، ولى اگر بنا شد هر دو نفر درباره متراژ حياط سخن بگويند متراژ حيات در نظر هر دو از پانصد متر تجاوز نمى كند و چون يك واقعيت بيش ندارد، يك حقيقت بيش نيز نخواهد داشت.
خلاصه آن جا كه اين دو نفر با خصوصيات ذهنى خود درباره فضاى حيات قضاوت كنند ممكن است هر دو قضاوت به دو اعتبار صحيح باشد، ولى آنجا كه در قضاوت خود از چنين خصوصيات صرف نظر كنند و با خود واقع سر و كار پيدا كنند، و به علم و آگاهى خود از ديده واقع نمايى بنگرند، مثلاً بخواهند مساحت واقعى زمين را معين كنند، قطعاً يكى، بيش حقيقت نخواهد بود.
درباره دو احساس مختلفى كه به انسان دست مى دهد جريان از اين قبيل است، دستى كه در ميان آب گرم قرار دارد، از حرارت آن متأثر مى شود و حرارت آب روى اعصاب دست اثر مى گذارد همچنين دست ديگرى كه در ميان آب سرد قرار دارد، سردى آب، روى اعصاب دست اثر گذارده و آن را متأثر مى سازد.
اگر هر دو دست خود را در ميان آب ملايم وارد كنيم دو احساس مختلف به ما دست مى دهد اين احساس مختلف مربوط آب سوم نيست يعنى آب سوم هم گرم و هم سرد نيست بلكه مربوط به تأثر است كه هر دو دست از آب خارج پيدا كرده اند اگر مى گوييم اين آب هم سرد است و هم گرم به يك

صفحه 128
معنى هر دو صحيح است و به يك معنى هر دو غلط و يا لااقل يكى غلط است.
اگر مقصود اين است كه اعصاب يك دست از آن آب، احساس سردى و اعصاب دست ديگر، از آن آب احساس گرمى مى كند، اين سخن صحيح و استوار است يعنى يكى مى گويد كه من از اين آب احساس سردى مى كنم آن ديگرى مى گويد من از اين آب احساس گرمى مى كنم، اتفاقاً هر دو راست مى گويند ولى اگر مقصود اين است كه اين آب هم سرد و هم گرم است خطا و دروغ است زيرا آب حرارت معينى دارد كه هرگز از آن تجاوز نمى كند از اين جهت نمى تواند هم سرد و هم گرم باشد اشتباه گوينده اين جا است كه دو احساس مختلف خود را، (گرمى و سردى) به جاى اين كه به اعصاب خود نسبت دهد به آب نسبت مى دهد و اين نسبت سبب مى شود كه انسان حقيقت را يك امر نسبى تلقى كند، تمام سخن اين جا است كه آيا دست ها احساس سردى و گرمى مى كنند يا آب سرد و گرم است يعنى مثلاً هم 30 درجه بالاى صفر و هم 10 درجه بالاى آن است؟! به طور مسلم جريان از قبيل اولى است نه دومى.

نخستين مبازره حق وباطل در قرآن

قرآن نخستين مبارزه حق و باطل را در ميان فرزندان آدم، در سرگذشت دو فرزند آدم، هابيل و قابيل مى داند كه هر دو فرزند حضرت آدم بودند. اين مبارزه موقعى آغاز شد كه هر دو براى تقرب به درگاه الهى عملى را انجام دادند و از يكى پذيرفته شد و از ديگرى پذيرفته نشد. و دومى تصميم بر قتل برادر خود گرفت و او را كشت.

صفحه 129
قرآن در اين مورد چنين مى گويد:
(وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأ ابْنَى آدَمَ بِالحَقِّ إِذْ قَرَّبا قُرباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ احدِهما وَلَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الآخرِ قالَ لأقتُلَنَّكَ قالَ إِنَّما يَتَّقَبَل اللّهُ مِنَ المُتَّقينَ) (مائده/27).
«داستان دو فرزند آدم را به طور صحيح 1 براى آنان بخوان، آنگاه كه هر دو عملى را براى تقرب به درگاه الهى انجام دادند، امّا از يكى پذيرفته شد و از ديگرى پذيرفته نشد،(برادرى كه عمل او قبول نشده بود به برادر ديگر گفت) من تو را خواهم كشت، آن ديگر در پاسخ او گفت (من چه گناهى دارم) خدا عمل پرهيزگاران را مى پذيرد (اگر عمل تو پذيرفته نشده است به خاطر بى تقوايى خود مى باشد)».
و افزود:
(لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَىَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِى مَا أَنَا بِباسِط يَدِىَ إلَيْكَ لأَقْتُلكَ إنّى أَخافُ اللّهَ رَبَّ العالَمينَ) (مائده/28).
«اگر تو براى كشتن من دست دراز كنى، من هرگز دست به قتل تو نمى گشايم من از پروردگار جهانيان مى ترسم».
(إِنّى أُريدُ أَنْ تَبُوأ بِإِثْمِى وَإِثْمِكَ فَتَكُونَ مِنْ أَصحابِ النّارِ وَذلِكَ جَزاءُ الظّالِمينَ)(مائده/29).
«من مى خواهم گناه من وخودت را به دوش بكشى (اكنون كه تصميم بر قتل من گرفته اى من تو را نمى كشم، تا گناه من و خود را بر دوش برگيرى) و سر انجام از دوزخيان گردى و اين است كيفر افرادستمگر».

1 . لفظ «بالحق» اين حقيقت را مى رساند، گويا اشاره به اين است كه در كتاب هاى ديگر مانند تورات اين داستان به گونه غير صحيح نقل شده است.

صفحه 130
دقت در متون آيات سه گانه، نكات زير را به ما مى آموزد:
1. سرگذشت فرزندان آدم، داستان فرضى و به اصطلاح امروز «سمبوليك» نيست بلكه واقعيتى است كه قرآن صورت راستين آن را آورده است چنان كه لفظ «بالحق» در آيه نخست اشاره به همين مطلب است.
2. ريشه نزاع و مبارزه اين دو، جنبه طبقاتى و اينكه يكى در استثمار ديگرى بوده، نداشت بلكه غريزه «خودخواهى» و «غير خود را نخواهى» و «حسد» سبب شد كه برادرى، دست خود را به خون برادر ديگر آلوده سازد.
به ديگر سخن: ريشه نزاع در اين داستان جنبه آرمانى و عقيدتى دارد، يك طرف نزاع را انسان معتقد وارسته از هوس و طرف ديگر را فرد خودخواه وحسود تشكيل مى دهد.
يكى از دو طرف از اين كه عمل او پذيرفته درگاه الهى است، خشنود است و به خاطر ترس از كيفر عمل، حاضر به كشتن طرف مقابل نيست، در حالى كه طرف ديگر، محكوم غرايز نفسانى خويش است، غرايزى كه شعله هاى عواطف برادرى را خاموش كرده و ترس از كيفر عمل را بى اثر نموده است.
اين جريان را مى توان در ميان دو گروه نيز حاكم دانست، يعنى نزاع دو گروه عظيم را، متأثر از حكومت عقيده و آرمان و هوى و هوس دانست نه اختلاف طبقاتى.
ماركسيسم مى خواهد تمام مبارزات انسان ها را، از سپيده دم تاريخ از طريق اختلاف طبقاتى توجيه كند و تمام جنگ هاى مقدس را كه ميان انسان هاى حق طلب و آرمان خواه، با انسان هاى منحط و حيوان صفت برپا بوده، از اين راه تفسير نمايد ولى او، تنها به يك بخش از مبارزات انسان ها

صفحه 131
چشم دوخته است و از بسيارى از مبارزات مقدس انسان، چشم پوشيده است.
3. اين سرگذشت مى رساند كه چگونه ايمان و آرمان به انسان سكون و آرامش مى بخشد كه به دشمن مى گويد:
(ما أَنَا بِباسط يَدى إلَيْكَ لأقْتُلَكَ إِنِّى أَخافُ اللّه ربّ العالَمين) .
«من دست به قتل تو دراز نمى كنم زيرا من از پروردگار جهان مى ترسم».1
همچنان كه مى رساند انسان فاقد ايمان و آرمان، فاقد ترس از خدا، آنچنان جانور وحشى مى گردد كه عواطف برادرى و ديگر عوامل باز دارنده را محكوم مى سازد و دست به قتل برادر مى زند چنان كه در آيه بعدى مى فرمايد:
(فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخيهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرينَ) (مائده/30).
«نفس سركش، او را بر قتل برادر مصمم ساخت و او را كشت و از زيانكاران شد».

پيروزى حق يا پيوستگى جريان هاى باطل چگونه است؟

آخرين سخنى كه درباره حق و باطل وجود دارد اين است كه:
اگر حق پايدار و باطل ناپايدار است و به تعبير قرآن باطل زايل شدنى است پس چرا تاريخ زندگى بشر را پيوسته حكومت هاى باطل تشكيل داده و ظلم و ستم كه مصداق روشن باطل مى باشد فرا گير بوده است؟

1 . البته، قيام به قتل برادرى كه خواهان قتل او است، غير از دفاع از خويشتن است، آنچه او نفى مى كند، اقدام به قتل برادر است، نه دفاع از خود.

صفحه 132
پاسخ: هدف آيات اين نيست كه هرگز باطلى پديد نخواهد آمد، و ريشه باطل در صفحه اجتماع قطع خواهد شد.
بلكه مقصود اين است كه هر باطلى كه در كنار حق مى رويد و رشد مى كند، پس از مدتى از بين رفته و نابود خواهد شد و شخص آن باقى نخواهد ماند، ولى اين مانع از آن نيست كه باطل ديگرى به صورت و شكل ديگرى، در كنار حق باز برويد و ريشه كند.
خلاصه اشخاص باطل محو و نابود مى شوند هر چند نوع آن، در كنار تداوم حق و در پرتو آن محفوظ مى ماند.
در اين جا دو پاسخ ديگرى هست كه فعلاً بازگو نمى شود، اميد است در فرصت ديگر اين دو پاسخ را بازگو كنيم.

صفحه 133

4

اخلاص در عمل

يا كار فقط براى خدا

آيات موضوع:

1.(وَمِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغاءَمَرْضاتِ اللّهِ وَاللّهُ رَؤوفٌ بِالْعِبادِ) (بقره/207)
2.(ما كانَ لِلْمُشْرِكينَ أنْ يَعْمُروا مَساجِدَ اللّهِ شاهِدِينَ عَلى أنفُسهِمْ بِالكُفر أُولئِكَ حَبطَتْ أعمالُهُمْ وفِى النّارِ هُمْ خالِدُونَ)(توبه/17)
3.(إِنَّما يَعْمُرُ مَساجِدَ اللّهِ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَاليَوْمِ الآخِرِ...) (توبه/18)
4.(تِلْكَ الدَّارُ الآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُريدُونَ عُلُوّاً فِى الأَرْضِ ولاَ فساداً...) (قصص/83)
5.(قُلْ إِنَّمَا أَعِظُكُمْ بِواحِدَة أَنْ تَقُومُوا للّهِ مَثْنى وَ فُرادى ثُمْتَتَفَكَّروا...)(سبأ/46)

صفحه 134
6.(إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللّهِ لا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَلا شُكُوراً) (انسان/9)

ترجمه آيات:

1.«برخى از مردم با جان خود، رضاى الهى را مى خرند، خدا به بندگان مهربان است».
2.«مشركان حق ندارند مساجد خدا را آباد كنند در حالى كه به كفر خويش گواهى مى دهند، اعمال آنها نابود و بى ارزش شده و در آتش جاودانه خواهند ماند».
3.«مساجد خدا را آن كس آباد مى كند كه به خدا و روز رستاخيز ايمان داشته باشد».
4.«سراى ديگر را از آن گروهى قرار مى دهيم كه برترى طلب و مفسد نباشند».
5.«بگو من شما را با يك سخن پند مى دهم و آن اين كه براى خدا قيام كنيد! خواه به صورت دسته جمعى وخواه به صورت فردى آنگاه بينديشيد».
6.«براى كسب رضاى خدا شما را اطعام مى كنيم واز شما پاداش و سپاسى نمى خواهيم».

صفحه 135

تفسير آيات:

***
اخلاص در عمل ويا كار براى خدا، از اصول مسلم اسلامى است كه به اين مكتب آسمانى، روشنى و درخشندگى خاصى بخشيده و آن را در زمينه هاى عقيدتى، اخلاقى واجتماعى، از ديگر مكاتب بشرى جدا ساخته، و در مورد قضاوت و داورى درباره افراد، مايه انقلاب ارزش ها شده است. در حقيقت يكى از پربارترين اصولى است كه اسلام دعوتگر آن مى باشد. و از اين اصل در هيچ مكتبى جز شرايع الهى اثر نيست، و در حقيقت جز اين هم نمى تواند باشد.

1. نيكوكار در مكاتب مادى واسلام

در مكاتب مادى1 مرد نيكوكار كسى است كه كار نيك انجام دهد، خواه انگيزه او براى كار، روح انسان خواهى باشد، يا نام و نشان، هدف جلب رضاى خدا باشد، يا تحصيل امتيازات اجتماعى، سرانجام خود را از هر نوع

1 . مقصود از مكاتب مادى، آن نيست كه پايه گذاران آن، ملحد و منكر خدا و ماوراى طبيعت باشند بلكه مكاتبى است كه به مسائل اخلاقى و اجتماعى به شكل «منهاى» مذهب مى نگرند.

صفحه 136
سود جويى مرئى و نامرئى دنيوى پيراسته سازد، يا آن را پل پيروزى براى مناصب دنيوى قرار دهد، در هر حال يك چنين فرد، مورد ستايش مكاتب مادى است.
فرض كنيد فردى از در آمد مشروع خود بيمارستانى مجهز با آخرين وسايل پزشكى مى سازد و در تأمين كادر ادارى وجلب نيروى انسانى لازم براى بيمارستان، بيش از حد تلاش مى نمايد، و روزى آن را با حضور نمايندگان جرايد و رسانه هاى گروهى، افتتاح مى كند در اين موقع روزنامه ها با چاپ عكس بنيان گذار و سر در بيمارستان و ديگر نقاط حساس و اعجاب انگيز آن، به تمجيد و تحسين از او مى پردازند و راديو و تلويزيون با پخش مصاحبه خود با مؤسس و نشان دادن قسمت هاى مختلفى از بيمارستان، او را به عنوان مرد نيكوكار به جامعه معرفى مى كند.
در حالى كه از نظر مكتب اخلاقى اسلام، تنها كار نيك، در آفريدن ارزش، كافى نيست، بلكه در كنار آن بايد انگيزه نيك وجود داشته باشد، يعنى انگيزه او، در ساختن بيمارستان، يك امر معنوى پيراسته از شوائب مادى باشد، مثلاً آنجا را براى خدا بسازد نه براى سود جوئى، هدف خدمت به انسانها باشد نه شهرت. خلاصه: زير بناى كار را انگيزه هاى پاك الهى و انسانى تشكيل دهد نه امور مادى و اغراض نفسانى.
اين جا است كه اخلاص در عمل در تحسين و يا تمجيد افراد، مايه انقلاب ارزشها مى شود، و فرد نيكوكار در مكاتب مادى به خاطر پليدى نيت، غير نيكوكار معرفى مى گردد. و سرانجام اسلام در داورى در حق افراد، به دو پرونده مى نگرد، پرونده عمل و پرونده نيت، و اگر هر دو با هم، هماهنگ

صفحه 137
شدند، او را نيكوكار مى داند، و از او ستايش كرده و در هر دو جهان پاداشى نيك مى دهد، و در غير اين صورت آن را فاقد ارزش مى داند.
پيامبر گرامى صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم فرمود: «إنّ اللّه لا ينظر إلى صوركم ولكن ينظر إلى قلوبكم وأعمالكم».1
«خداوند به ظاهر شما نمى نگرد بلكه بر نيات و اعمال شما مى نگرد».
در زمان پيامبر گرامى صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم، بت پرستان مكه «مسجد الحرام» را تعمير مى كردند، و گروه ظاهرنگر، كار آنان را تحسين مى نمودند.
در حالى كه قرآن عمل به ظاهر نيك آنان را كاملاً بى ارزش مى خواند، زيرا گرچه عمل آنها ظاهر شايسته اى داشت ولى در درون، آلوده به انواع غرض هاى ناپاك بود و در اين مورد چنين مى فرمايد:
(ما كانَ لِلْمُشْرِكينَ أنْ يَعْمُروا مَساجِدَ اللّهِ شاهِدِينَ عَلى أنفُسهِمْ بِالكُفر أُولئِكَ حَبطَتْ أعمالُهُمْ وفِى النّارِ هُمْ خالِدُونَ)(توبه/17).
«مشركان حق ندارند مساجد خدا را آباد كنند در حالى كه به كفر خويش گواهى مى دهند، اعمال آنها نابود و بى ارزش شده و در آتش جاودانه خواهند ماند».
قرآن هر عمل صالح را ميوه درخت ايمان مى شمرد زيرا عمل، پرتوى از نيت انسان است و خواه ناخواه شكل و رنگ آن را به خود مى گيرد، و هرگز ممكن نيست كه نيت آلوده، بازتاب پاكى داشته باشد و بلكه روزى، آلودگى خود را نشان مى دهد و براى همين لحاظ، عملى را ارج مى نهد كه از درخت

1 . المحجة البيضاء:6/108.

صفحه 138
ايمان تراوش كند و كار رسماً براى خدا انجام گيرد چنان كه مى فرمايد:
(إِنَّما يَعْمُرُ مَساجِدَ اللّهِ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَاليَوْمِ الآخِرِ...) (توبه/18).
«مساجد خدا را آن كس آباد مى كند كه به خدا و روز رستاخيز ايمان داشته باشد».

2. ريا دامى است براى گروه خاص

ريا دام گسترده براى آن گروه است كه نفس سركش را از تظاهر به گناه باز مى دارد، و شيطان از جذب آنان به گناه از جرايم ظاهرى مأيوس مى گردد.
در اين صورت خويشتن دارى از گناه، و ترك لذايذ نفسانى از طريق قواى ظاهرى، در درون آن گروه كه روح آنان مملو از عشق به خدا و معنويت نيست، خلأ عظيمى پديد مى آورد و نفس هوسباز، پيوسته به دنبال روزنه اى مى گردد كه از آن راه اين خلآ را پر كند، از اين جهت نفس به خاطر بريدگى از ظاهر، متوجه درون و دل مى گردد، و آنجا را نقطه فعاليت خود قرار مى دهد. چون لذت عبوديت و پيوستگى به كمال مطلق را نچشيده، تحسين و تمجيد مردم و ستايشگرى هاى آنان در كام او شيرين مى آيد، سپس كم كم با تلويح وتصريح، كارهاى خير و نيك گذشته را به رخ اين و آن مى كشد، و آن بخش از كارهاى نيك را انجام مى دهد كه سر و صدا آفرين و اعجاب و ستايشگرى مردم را برانگيزد و با اوج گيرى اين روح، كم كم از مرز معنويت دور شده و به حريم گناه نزديك مى گردد، انگيزه او در كار نيك به جاى «مرضات اللّه»و يا پاداشهاى اخروى، همان شهرت و ستايش مردم مى گردد و عمل صالح در نظر او، جز پل پيروزى براى كسب جاه و مقام، و تحصيل شهرت و موقعيت، حقيقت ديگرى پيدا نمى كند سپس كار به آنجا مى رسد كه فرايض الهى را از آن

صفحه 139
نظر انجام مى دهد كه مردم او را عابد و زاهد، متقى و پرهيزگار بينديشند و تقوا و پرهيزگارى و نيكوكارى او نقل محافل گردد و در اجتماع از احترام فوق العاده اى برخوردار شود!
يك چنين فرد به ظاهر خداپرست، خودپرست و خودمدار است، خداى او، نفس او است، دين او لذايذ نفسانى او است و به قول مولوى:1
چــون سـزاى ايـن بـت نفـس او نـداد *** مـادر بـت ها بـت نفس شمـا اسـت
از بـت نفسـى، بتـى ديگــر بـزاد *** زانكـه آن بـت مار، و ايـن بـت اژدهـاست
برخى تا پايان عمر در اين حد باقى مى مانند و به تظاهر و ريا عمر خود را به سر مى برند و دست از فرايض وواجبات و اعمال صالح به صورت رياكارانه برنمى دارند، و برخى ديگر پس از گذشت زمانى، نقاب نفاق از چهره برمى كشند، از ريا و تزوير، براى كسب مقامات دولتى و مناصب اجتماعى بهره مى گيرند و با آن زهد و عبادت دروغين نيز وداع مى نمايند، و پس از ارتقا، از تظاهر به زشت كارى و الحاد نيز ابا نمى كنند.

3. مفاسد جاه طلبى

شكى نيست كه هر عمل نيك و كار سودمندى مايه شهرت و توجه مردم مى گردد و عمل صالح، علاقه مردم را به فرد نيكوكار جلب مى كند تا آنجا كه

1 . مثنوى:1/21.

صفحه 140
قرآن مى فرمايد:
(إِنَّ الَّذِينَ آمَنوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّاً) (مريم/96).
«آنان كه به خدا ايمان دارند و عمل صالح انجام مى دهند خداوند محبت افراد با ايمان و نيكوكار را در قلوب مردم پديد مى آورد».
ولى بايد توجه نمود كه سخن در باب ريا درباره چنين بازتاب قهرى نيست، بلكه جان سخن اين جا است كه يك چنين واكنش نبايد انگيزه كار، و وادار كننده انسان به عمل نيك باشد.
پيامبران و اولياى الهى، مورد علاقه مردم مى باشند وشهرت آنان جهان را پر كرده و در ميان همه انسان ها، دو انسان الهى يعنى حضرت مسيح وحضرت محمدصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم بيش از همه انسان ها، مشهور و مورد علاقه جامعه بشرى مى باشند ولى هرگز زيربناى كار آنان را شهرت وكسب جاه و مقام تشكيل نمى داد بلكه آنان به خاطر خدا وجلب رضاى الهى، هر نوع آلام و رنجها را بر خود هموار ساخته، و پيوسته به مردم مى گفتند:
(قُلْ إِنَّمَا أَعِظُكُمْ بِواحِدَة أَنْ تَقُومُوا للّهِ مَثْنى وَ فُرادى ثُمْ تَتَفَكَّروا...) (سبأ/46).
«بگو من شما را با يك سخن پند مى دهم و آن اين كه براى خدا قيام كنيد! خواه به صورت دسته جمعى وخواه به صورت فردى آنگاه بينديشيد».
بنابراين نبايد بازتاب قهرى را، با انگيزه هاى اختيارى كه مورد سخن ما است به هم مخلوط كرد.
حبّ جاه بيش از حد، انگيزه كوبنده اى است كه انسان را به ريا و فريب

صفحه 141
مى كشد و اعمال نيك انسان را تباه مى سازد و از اين جا است كه، اهل معرفت مى گويند:
«آخر ما يخرج من رؤوس الصديقين حبّ الرئاسة».1
«آخرين پيوند نفسانى كه از مغز افراد صديق بيرون مى آيد، مقام و رياست خواهى است».
در آفت بودن غريزه حب جاه كافى است كه از نظر قرآن، جاه طلبى با رستگارى در سراى ديگر قابل جمع نيست آنجا كه مى فرمايد:
(تِلْكَ الدَّارُ الآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُريدُونَ عُلُوّاً فِى الأَرْضِ ولاَ فساداً...)(قصص/83).
«سراى ديگر را از آن گروهى قرار مى دهيم كه برترى طلب و مفسد نباشند».
امام هشتم عليه السَّلام به معمر بن خلاّد فرمود: ضرر دو گرگ درنده در گله اى كه شبان هاى آن، از آن غفلت كرده اند بيش از ضرر رياست خواهى در دين مسلمان نيست.2
قرآن ضررهاى فردى و اجتماعى ريا را ضمن مثلى بيان مى كند، اكنون وقت آن رسيده است كه با طرح آن مثل، با مفاسد همه جانبه آن آشنا شويم:

ريا در عمل

قرآن، در حالى كه امت اسلامى را به اخلاص در عمل و كار براى خدا دعوت مى كند، از رياكارى و ظاهر سازى كه اثر مستقيم ريا است به شدت

1 . المحجة البيضاء:6/107.
2 . ما ذئبان ضاريان فى غنم قد تفرق رعاؤها، بأضرّ فى دين المسلم من الرئاسة.(رجال كشى، ص 313).

صفحه 142
باز مى دارد و مثال هاى زيبايى براى اعمال رياكارانه مى زند.
ريا براى خود ابعادى دارد، بُعدى در عقيده، و بعدى در اجتماع، وبعدى در اخلاق، يعنى عاملى است كه در هر سه مرحله براى خود نمايشى دارد.
عبادت و پرستش به انگيزه جلب توجه مردم، وكسب نام و نشان نوعى شرك در عبادت است كه روايات اسلامى آن را شرك خفى مى نامند، و مظهر اين شرك هر چند عمل و خود عبادت است ولى ريشه آن را بايد در روح و روان و عقيده آدمى جستجو نمود زيرا:
شرك در عبادت گاهى به صورت روشن انجام مى گيرد، مانند عبادت بت پرستان كه به جاى خدا، بت را مى پرستيدند، و گاهى به صورت مخفى و پنهان. و كار رياكار، شرك مخفى و پنهانى است، زيرا به ظاهر خدا را مى پرستد، ولى چون انگيزه او از عمل، جلب توجه مردم است، در حقيقت غير او را مى پرستد، و به گواه اين كه اگر چنين انگيزه اى در كار نبود، هرگز قيام به عبادت نمى كرد.
امام صادق عليه السَّلام فرمود:
«الرجل يعمل شيئاً من الثواب لا يطلب به وجه اللّه إنّما يطلب تزكية الناس يشتهى أن يسمع الناس فهذا الذى أشرك بعبادة ربّه ثمّ قال ما من عبد أسر خيراً فذهبت الأيّام أبداً حتى يظهر اللّه له خيراً».
«آن كس كه كار ثوابى را انجام مى دهد، ولى نه براى خدا، بلكه براى اين كه مردم او را فردى پاك بدانند و مى خواهد، پاكى او به گوش مردم برسد، اين فرد با پرستش خود، براى خدا شريك قرار مى دهد و هر بنده اى كار نيكى را پنهانى انجام دهد سرانجام كار خير، خود را نشان مى دهد».

صفحه 143
در قلب عارف جز خدا و جز ولاء او هيچ ولايى وجود ندارد و به تعبير آن سالك:
در ضمير ما نمى گنجد به غير از دوست كس *** هر دو عالم را به دشمن ده كه ما را دوست بس
براى اين جهت است كه پيامبر گرامى صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم فرمود:
«مَنْ عَمِلَ عَمَلاً اَشْرَكَ فِيهِ غَيرِى فَهُوَ لَهُ كلُّه وأنَا أغنىَ الأَغنياءِ مِنَ الشِّرْكِ».1
«هر كسى كارى انجام دهد و در آن غير از من، ديگرى را شريك سازد، همه آن عمل براى اواست و من بى نيازترين بى نيازان از شريك هستم».
نفوذ ريا در قلوب به گونه اى ناخود آگاه است كه چه بسا خود انسان نيز متوجه آن نگردد و تصور كند كه عمل او پيراسته از ريا است.
در اين مورد، حديثى از پيامبر گرامى صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم نقل شده است كه از نفوذ عجيب ريا در قلوب نوع انسانها گزارش مى دهد آنجا كه فرموده است:
«الرياء أخفى من دبيب النملة السوداء على الصخرة الصماء فى الليلة الظلماء».2
«نفوذ ريا در قلوب فرزندان آدم ناپيداتر از حركت مورچه بر سنگ صاف در شب تاريك است».
هيچ انسانى هر چه هم تيز گوش و تيز چشم باشد، نمى تواند صداى

1 . صحيح ابن ماجه، حديث شماره 203، چه نيكو مى گويد شاعر:
يار مفروش به دنيا كه بسى سود نكرد *** آنكه يوسف به زر ناسره بفروخته بود
2 . مسند احمد:4/304; مستدرك الوسائل:1/12.

صفحه 144
حركت پاى مورچه را بشنود و يا آن را ببيند، و ريا از نظر نفوذ در قلب، وحركت در عمل، ناشنواتر وناپيداتر از حركت مور در شب تار است از اين جهت بر افراد مؤمن لازم است به هوش باشند كه ريا به طور ناخود آگاه به قلوب و اعمال آنان نفوذ نكند.
اين قسمت بُعد عقيدتى ريا است اكنون لازم است كه با بعد اجتماعى و اخلاقى آن آشنا شويم:
بزرگترين ضرر و آسيبى كه «ريا» بر اخلاق جامعه و فرد وارد مى آورد اين است كه كار را بى ريشه مى سازد، و از عمق عمل مى كاهد، و افراد را بر ظاهر سازى (هر چند دردى را دوا نمى كند) وادار مى سازد.
فرض كنيد كه فردى به افتادگان و آسيب ديدگان جامعه كمك مى كند اين كار از انگيزه هاى الهى و مايه هاى انسانى او سرچشمه نمى گيرد، بلكه به خاطر به دست آوردن شهرت و نام و نشان و سرانجام تحصيل مال و مقام، به اين كار دست مى زند، به طور مسلم كار او عمق و ريشه پيدا نخواهد كرد وجريان كار، به طور موقت تا لحظه حصول نتيجه ادامه خواهد داشت. و پس از اخذ نتيجه، نه گرد او را خواهيم ديد و نه كار او را، نه از تاك نشان خواهيم يافت و نه از تاك نشان، حتى همان كار موقت او، ظاهرى خواهد داشت نه باطن، به جنبه هاى نمايشى آن توجه بيشترى خواهد نمود، و از توجه به جنبه هاى باطنى و سودمندى آن، سر برخواهد تافت.
در حاليكه اگر اين كار نيك، از انگيزه هاى الهى و انديشه هاى انسانى درست، سرچشمه بگيرد، كار، ريشه و عمق پيدا كرده، و از دوام و پيوستگى برخوردار خواهد بود، تا حدى كه فرد نيكوكار گاهى زندگى را بر خود سخت مى گيرد تا خدمت بيشترى درباره طبقه افتاده انجام دهد.

صفحه 145
در دوران طاغوت، در يكى از شهرهاى جنوب، شهردار رياكارى بود، كه در جاى چمن هاى فلكه بزرگ شهر، گل كارى نكرده بود، اتفاقاً گزارش رسيد كه طاغوت وقت، عازم جنوب است و از آن نقطه عبور خواهد كرد، شهردار ريا كار يك روز پيش از ورود طاغوت، گل هايى را از گل فروشى ها خريد و بر زمين چمن نشاند تا لحظه اى توجه ارباب خود را جلب كند، آنگاه پس از دو روز گلها افسرده شد و چمن، آرايش دروغين خود را از دست داد. من پس از شنيدن اين جريان به ياد آيه اى افتادم كه عمل رياكار را به شكل عمل آن شهردار ريا كار توصيف مى كند و روشن مى سازد كه عمل رياكاران كاملاً بى عمق و بى ريشه است، در حالى كه كارهاى الهى كاملاً عميق و ريشه دار مى باشند و قرآن اين حقيقت را در ضمن مثلى بيان مى كند كه يك جهان نكته دارد آنجا كه مى فرمايد:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالمَنِّ وَالأَذَى كَالَّذِى يُنْفِقُ مالَهُ رِئاءَ النّاسِوَلا يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَاليَومِ الآخِرِ فَمَثلهُ كَمَثلِ صَفْوان1 عَلَيْهِ تُرابٌ فَأَصابهُ وابِلٌ2 فَتَرَكهُ صَلداً3 لا يَقْدِرُونَ عَلى شَىء مِمّا كَسَبُوا وَاللّهُ لا يَهْدِى الْقَومَ الكافِرينَ) (بقره/264).
«اى افراد با ايمان، بخشش هاى خود را با منت و آزار باطل نسازيد، مانند كسى كه مال خود را براى نشان دادن به مردم انفاق مى كند و به خدا و روز رستاخيز ايمان ندارد كار چنين افراد مانند قطعه سنگ صافى است كه بر آن قشر نازكى از خاك باشد و بذر را در آن بيفشانند و باران درشت بر آن برسد و همه خاك را بشويد

1 . صفوان، «سنگ صاف».
2 . وابل: «باران درشت».
3 . صلد: «سنگ براق».

صفحه 146
و از بين ببرد و آن را صاف و خالى از خاك و بذر سازد، آنها از كارى كه انجام داده اند چيزى به دست نمى آورند و خداوند كافران را راهنمايى نمى كند».
قرآن در اين آيه، عمل گروهى را كه كار خود را براى كسى، با منت و اذيت زبانى بدرقه مى كنند به كار رياكار تشبيه مى كند، و قدر مشترك هر دو اين است كه هيچكدام كار را براى خدا صورت نمى دهند زيرا اگر انگيزه كار، خدا، بود هرگز منت نمى گذاشت، و تصريحاً و تلويحاً كار را به رخ طرف نمى كشيد، اين يك تشبيه.
آنگاه قرآن بر مى گردد عمل رياكار را به عمل آن دهقان تشبيه مى كند كه بر قطعه سنگ محكمى كه قشرهايى از خاك بر آن نشسته باشد بذر بيفشاند و يك چنين زمين كه در معرض خورشيد و هواى آزاد است، ناگهان با باران درشت و سيل آسا روبرو مى شود و همه آن قشر خاك و بذرها را شسته و جز سنگ صاف كه چيزى در آن نمى رويد، براى او باقى نمى گذارد، چرا دهقان از اين عمل نتيجه نگرفت براى اين كه، كار وى ريشه نداشت و دانه، هر چه زور داشته باشد نمى تواند دل سنگ را بشكافد.
هر آنك افكند تخم بر روى سنگ جوى وقت دخلش نيابد به چنگ
در حالى كه هر گاه عمل او ريشه دار بود و بذر خود را در يك سرزمين آماده و خاك قابل نفوذ مى افشاند اين باران نه تنها، آسيبى به آن نمى رساند بلكه به رشد و پرورش او كمك مى كرد.
از نظر قرآن اعمال افراد رياكار شبيه كار آن دهقان است در حالى كه اعمال افراد با ايمان كه كار را براى خدا صورت مى دهند درست نقطه مقابل آن است آنجا كه مى فرمايد:
(وَمَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمُ ابْتِغاءَمَرضاتِ اللّهِ وَتَثْبِيتاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ

صفحه 147
كَمَثَلِ جَنَّة بِرَبْوَة1 أصابَها وابِلٌ فَآتَتْ أُكُلَها ضِعْفَينِ فَإِنْ لَمْ يُصِبْها وابِلٌ فَطَلٌّ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ) (بقره/265).
«كسانى كه كارهاى خود را براى كسب رضاى خدا و ايجاد آرامش در دل و جان، انفاق مى كنند همانند باغى است كه در بلندى قرار گيرد، و باران هاى درشت بر آن برسد، و ميوه هاى خود را دو چندان دهد و اگر باران درشت نرسد، باران ريز و شبنم بر آن مى رسد (و طراوت باغ را حفظ مى كند) خداوند به آنچه كه انجام دهيد بينا است».
اكنون سؤال مى شود كه چرا آن باران در آنجا آسيب مى رساند، ولى در اين جا مايه دو چندانى ميوه مى گردد،نكته آن اين است كه كار نخست بى ريشه و كار دومى كاملاً عميق و ريشه دار بوده است.
از اين بيان روشن مى گردد كه چرا اعمال رياكاران پس از اندى، مى خشكد و از حركت باز مى ماند، ولى كارهاى مردان خدا، دور از ريا، صدها سال، نعمت و بركت مى دهد.
بى ريشه بودن كار ريايى، هم مورد تأييد وحى الهى است و هم

1 . مفسران «ربوه» را به معنى نقطه بلند گرفته اند به تصور اين كه اگر باغ در بلندى قرار گيرد پرثمرتر مى شود، در صورتى كه بلند بودن زمين باغ، در گذشته مايه نرسيدن آب مى شد، گذشته از اين، چنين زمينى پيوسته در معرض رسيدن بادهاى داغ و سوزان درمناطق گرمسير مى باشد، و بهترين نقطه براى تأسيس باغ زمين مسطح است، نه زياد بلند و نه زياد گود، بنابراين مقصود از «ربوة» در آيه، آن خاك داغى است كه پس از نشست باران حالت برآمدگى پيدا مى كند، و براى كشاورزى و باغدارى بهترين زمين مى باشد و در قرآن مجيد، لفظ «ربوة» در اين معنى به كار رفته است، آنجا كه مى فرمايد: (...وَتَرى الأَرض هامِدة فَإِذا أَنْزَلنا عَلَيها الماء اهتزت و ربت) (حج/5; فصلت/39): زمين را آرام مى بينيد آنگاه كه آبى براى آن فرو فرستاديم تكان مى خورد و بالا مى آيد و حالت برآمدگى پيدا مى كند(كشاورزان مى گويند زمين نفس مى كشد). و «ربوة» به اين معنى با مورد مثل مناسبت تر است.

صفحه 148
مشاهدات اجتماعى آن را تأييد مى كند.
جمله (وَتَثْبِيتاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ) به اين معنى است كه نه تنها در انفاق، خواهان تحصيل رضاى خدا هستند، بلكه پيوسته خود را آماده مى سازند كه در آينده آن را با منت باطل نسازند.
اين جمله مى تواند، اشاره به مطلب ديگرى باشد و آن اين كه افراد با ايمان با انفاق در راه خدا به نفس و روان خود ثبات و آرامش مى بخشند و انفاق مايه آرامى روح آنان مى گردد زيرا (أَلا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُ الْقُلُوب) : دلها با ياد خدا آرام مى گيرد.
قرآن طى آياتى افراد با ايمان را به اخلاص در عمل و پاكى دعوت مى كند و اين حقيقت را تحت عنوان (مرضات اللّه) و (وجه اللّه) و (رضوان اللّه) و (مخلصين له الدين) ، (قوموا للّه) بيان كرده است و با مراجعه به آياتى كه اين الفاظ در آنها وارد شده است مطلب روشن تر مى گردد.
و اصول اين بيان ها را مى توان به صورت ياد شده در زير خلاصه كرد:

1. مرضات اللّه

قرآن آن گروه را مى ستايد كه كار را براى تحصيل رضا و خشنودى خدا، انجام دهند آنجا كه مى فرمايد:
(وَمِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغاءَمَرْضاتِ اللّهِ وَاللّهُ رَؤوفٌ بِالْعِبادِ)(بقره/207).
«برخى از مردم با جان خود، رضاى الهى را مى خرند، خدا به بندگان مهربان است».1

1 . (مرضات ا للّه) در سوره بقره آيه 265 و نساء آيه 114 نيز وارد شده است .

صفحه 149

2. وجه اللّه

وجه در لغت عرب همان چهره و صورت است. ولى از آنجا كه سيماى انسان، مظهر رضا و غضب، و خشنودى وخشم انسان است و اگر انسان از چيزى خشنود شد، آثار آن در چهره او نمايان مى گردد و به آن رو مى آورد ويا اگر خشمگين شد از آن روى برمى تابد، از اين جهت، در لغت عرب، گاهى اين لفظ به عنوان كنايه از رضا و خشنودى به كار مى رود.
قرآن مجيد، در دعوت بر اين اصل مى فرمايد: انگيزه كار بايد تحصيل خشنودى خدا باشد و در اين باره از اين واژه كمك مى گيرد و مى فرمايد:
(ابتغاء وجه اللّه) ، (لوجه اللّه) ، (وجه ربّه الأعلى) ، (وجه اللّه) 1 از باب نمونه:
(...وَما تُنْفِقُونَ إِلاَّ ابْتِغاءَ وَجْهِ اللّهِ)(بقره/272).
«بخشش نمى كنند مگر براى تحصيل رضاى خدا».
خاندان رسالت وقتى طعام شب خود را به مستمندان مى دادند مى گفتند:
(إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللّهِ لا نُِريدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَلا شُكُوراً) (انسان/9).
«براى كسب رضاى خدا شما را اطعام مى كنيم واز شما پاداش و سپاسى نمى خواهيم».

3. رضوان اللّه

سومين واژه اى كه قرآن در دعوت به اين اصل به كار مى برد، واژه

1 . در اين مورد به سوره بقره/272; روم/38ـ39; انسان/9; ليل/20 مراجعه فرماييد.

صفحه 150
«رضوان» است كه در نزد اهل دل و معنى، جذبه و كشش خاصى دارد. و براى اهل كمال، لذتى بالاتر از تحصيل آن نيست و نهايت آرزوى هر عارف اين است كه اعمال بدنى و قلبى او مظهر رضاى حق باشد و قرآن اين لفظ را به صورت هاى:
(رضوان اللّه) ، (رضوان من اللّه) ، (رضوانه) ، (رضوان) و (رضواناً) به كار مى برد1 از باب نمونه :
(...تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضلاً مِنَ اللّهِ وَرِضْواناً...) (فتح/29)
«پيامبر و ياران او را در حال ركوع و سجود مى بينى كه خواهان كرم خدا و خشنودى او مى باشند».

4. اخلاص در عمل

«خلوص» در لغت عرب به چيزى مى گويند كه با غير خود آميخته نباشد و در يك رشته از آيات قرآن روى «اخلاص در دين» تأكيد شده است و جمله هايى از قبيل (وَأَخْلصوا دينهم للّه) ، (فاعبدوا اللّه) ، (مخلصاً له الدين) ، (مخلصاً له دينى) و (مخلصين له الدين2)وارد شده است.
اكنون بايد ديد مقصود از «اخلاص در دين» چيست؟ در اين آيات دو احتمال وجود دارد كه احتمال نخست از احتمال دوم روشن تر است، اينك هر

1 . در اين مورد به سوره آل عمران /15، 162 و174; مائده/2و16; توبه /21، 72 و109; محمد/28 ;فتح/29; حديد/20و 27 وحشر/8 مراجعه فرماييد.
2 . به سوره هاى بقره/139; نساء/146; اعراف/29; زمر/2، 11و 14 مراجعه فرماييد.

صفحه 151
دو احتمال را يادآور مى شويم:
1. مقصود از «دين» همان طاعت است و يكى از معانى قطعى «دين» در لغت، همان طاعت مى باشد1 و هدف از اين آيات اخلاص در اطاعت است، يعنى جز خدا، از كسى اطاعت نشود، حتى پيامبر و امام را از آن نظر بايد اطاعت كرد كه خدا امر به اطاعت آنها فرموده است.
مؤيد اين احتمال يك رشته آياتى است كه به روشنى به توحيد در اطاعت دعوت مى كند، مانند:
(وَلَهُ ما فِى السَّمواتِوَالأَرْضِ وَلَهُ الدِّينُ واصِباً...)2(نحل/52).
«براى او است آنچه در آسمان ها و زمين است، و براى او است اطاعت دايم و پيوسته».
و مانند:(إِلاَّ الَّذِينَ تابُوا وَأَصْلَحُوا وَاعْتْتَصَمُوا بِاللّهِ وَأَخْلَصُوا دِينَهُمْ للّهِ...)(نساء/146).
«مگر آنان كه به سوى خدا باز گردند و خويشتن را اصلاح كنند، و به (آيين) خدا چنگ زنند و اطاعت خود را براى خدا، خالص سازند».
در اين دو آيه و ديگر آيات، معنى مناسب «دين» همان «اطاعت» است، بنابراين آياتى كه دعوت به اخلاص در دين مى نمايد ناظر به توحيد در اطاعت خواهد بود واين كه در جهان، «مطاع بالذاتى» جز خدا نيست.

1 . به مفردات راغب و مجمع البحرين مراجعه فرماييد.
2 . واصب به معنى دايم و پيوسته است و معنى مناسب دين در آيه همان «اطاعت» است و هرگز صحيح نيست كه گفته شود كه «دين» به معنى «اصول و فروع» است زيرا در اين صورت قيد «واصباً» بى فايده خواهد بود.

صفحه 152
2. احتمال دوم اين كه مقصود از «دين» شريعت، و به تعبير ديگر: اصول و فروع آيين است1 و مقصود از اخلاص در دين اين است كه در مورد خدا، آن هم مسأله مربوط به عبادت غير او را نپرستيم و تنها او را بپرستيم و در حقيقت اين نوع آيات مربوط به توحيد در عبادت خواهد بود و اين كه بايد تنها او را پرستش كرد، نه غير او را، و نه او را به ضميمه ديگرى ولى ناگفته روشن است كه اين معنا نسبت به معنى نخست، چندان روشن نيست زيرا چنين معنا بستگى دارد كه «دين» را به معنى «ملت» و شريعت يعنى مجموع اصول و فروع بگيريم آنگاه هدف از آن مجموع، تنها اصول و هدف از اصول مسأله توحيد در عبادت باشد و يك چنين معنى به خاطر نياز به واسطه دور از فهم عرفى است.
از نظر اين گونه آيات ناظر به همان توحيد در «اطاعت»است كه مشركان فاقد آن بودند و به توحيد در عبادت، ويا پيراستگى از ريا و نفاق ارتباط ندارد و هر چند بسيارى از فقها با اين گروه از آيات بر لزوم پيراستگى عبادت از «ريا» استدلال كرده اند.
از اين بيان روشن مى گردد كه معنى مناسب «دين» در بسيارى از آيات همان اطاعت است و تفسير دين به معنى اصول، به ويژه آنچه مربوط به ذات خدا، يا صفات و يا عبادت او است خالى از ابهام نيست، مانند:
(يا أَهْلَ الكِتابِ لا تَغْلُوا فِى دِينِكُمْ وَلا تَقُولُوا عَلى اللّهِ إِلاَّ الحَقَّ إِنَّمَا الْمَسيحُ عِيسَى ابنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللّهِ...)(نساء/171).
«اى پيروان كتاب، در «دين»(اطاعت) از حد اعتدال بيرون نرويد و بر خدا جز حق چيزى نگوييد. مسيح، فرزند مريم رسول خدا است».

1 . راغب مى گويد: يك چنين استعمال، استعمال مجازى است.

صفحه 153
اين حقيقت در صورتى روشن مى شود كه بدانيم كه مسيحيان، مسيح را به حكم اين كه «خدا» مى دانستند، مطاع بالذات مى انديشيدند.
و مانند: (...وَلا يُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلا يَدينُونَ دِين الحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الكِتابَ...) (توبه/29).
«اهل كتاب آنچه را خدا و رسول او تحريم كرده، آن را حرام نمى شمارند،و به صورت حقيقى اطاعت مى كنند».
و مانند: (لا إِكْراهَ فِى الدِّينِ ...)(بقره/256): «در اطاعت اكراه و اجبارى نيست»، يعنى اطاعت واقعى، اكراه بردار و اجبار پذير نيست.
ما اين جا با چهار گروه از آيات كه به مسأله ريا ارتباط و يا امكان ارتباط داشت، آشنا شديم. اكنون وقت آن رسيده كه به توضيح گروه پنجم بپردازيم.

5. قيام براى خدا

گروهى از آيات دستور مى دهد كه امت اسلامى بايد براى خدا قيام كند، وحركات وسكنات آنان، براى خدا باشد مانند:
(...وَقُومُوا للّهِ قانِتِينَ)(بقره/238):«براى اطاعت خدا قيام كنيد ».
(...وَأَقِمِ الصَّلاة لِذِكْرى) (طه/14) :«نماز را به ياد من بپا دار».
(وَ الَّذِينَ يَبيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَقِياماً)(فرقان/64):
«آنان كه شب را براى خدا سجده كنان وايستاده، صبح مى كنند».
اين گروه از آيات مانند گروه ديگر، افراد با ايمان را به كار و كوشش، عبادت و پرستش براى خدا دعوت مى كند.

صفحه 154

صفحه 155

5

نور و ظلمت

در قرآن

موضوع آيات:

1.(اللّهُ وَلِىُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيائُهُمُ الطّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّور إِلَى الظُّلُماتِ...) (بقره/257)
2.(يَا أَيُّهَا النّاسُ قَدْ جاءَكُمْ بُرهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَأَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ نُوراًمُبيناً) (نساء/174)
3.(...قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَكِتابٌ مُبينٌ) (مائده/15)
4. (...وَآتَيْناهُ الإِنْجِيلَ فيهِ هدىً وَنُورٌ)(مائده/46)
5.(اَلحَمْدُ للّهِ الَّذِى خَلَقَ السَّمواتِ وَالأَرْضَ وَجَعَلَ الظُّلُماتِ وَالنُّورَ ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ)(انعام/1)

صفحه 156

ترجمه آيات:

1.«خداوند سرپرست افراد با ايمان است آنها را از تاريكى ها به روشنى بيرون مى برد، ولى افراد كافر، طاغوت است آنان را از روشنى به تاريكى، وارد مى سازند».
2.«اى مردم دليل و راهنمايى از جانب خدا به سوى شما آمده است و ما براى شما نور روشنگرى فرو فرستاديم».
3. «به سوى شما از جانب خدا نور و كتاب آشكار نازل شده است».
4. «به مسيح انجيل را داديم و در آن هدايت و نور است».
5.«ستايش خدايى را كه آسمان ها و زمين را آفريد، و تاريكى و روشنى را قرار داد و افراد كافر براى خدا شريك قرار مى دهند».

صفحه 157

تفسير آيات:

***
از موضوعاتى كه در قرآن مجيد وارد شده مسأله «نور» و «ظلمت» است. در اين كتاب آسمانى روى هر دو موضوع در ابعاد مختلفى، تكيه شده است، مثلاً لفظ «نور» 49 بار به صورت هاى «النور» ، «نوراً»، «نوركم»، «نورنا»، «نوره»، «نورهم»، «المنير»، و «منيراً» وارد شده است. همچنان كه «ظلمت» با تمام مشتقات خود 26 بار به صورت هاى «اظلم» ، «مظلماً»، «مظلمون» و «ظلمات» وارد شده است.
نور و ظلمت از مفاهيم بديهى وواضح است كه نياز به معرفى ندارد، ومعادل اين دو، در زبان فارسى «روشنايى » و «تاريكى» است. در قرآن هر دو لفظ به طور مجاز و به صورت استعاره در نور و ظلمت معنوى به كار رفته اند، و قرآن انگشت روى مصاديق آنها گذارده و امورى را «نور»و چيزهايى را «ظلمت» خوانده است.

نور امر وجودى، و ظلمت امر عدمى است

از نظر تحليل علمى، «نور» يك امر وجودى است كه از اجسام منور

صفحه 158
بالذات مانند«خورشيد» و غيره برمى خيزد، در حالى كه «ظلمت» حقيقتى جز فقدان نور، ندارد مثلاً اطاقى كه تمام درهاى آن بسته باشد، به خاطر فقدان نور، تاريك بوده و با نفوذ نور در داخل آن روشن مى گردد يا شاخصى كه بر زمين نصب مى شود قسمت سايه آن به اين علت، داراى ظلمت كم رنگى است كه شاخص، مانع از تابش نور به آن مى گردد، بنابراين در حقيقت، سايه واقعيتى جز نبودن نور ندارد.
در اين جا سؤالى مطرح مى گردد و آن اين است كه اگر ظلمت، واقعيتى جز «فقدان نور» ندارد، پس چگونه متعلق جعل الهى قرار مى گيرد چنان كه آيه ياد شده در زير از آن حاكى است آنجا كه مى فرمايد:
(الحَمْدُ للّهِ الَّذِى خَلَقَ السَّمواتِ وَالأَرْضَ وَجَعَلَ الظُّلُماتِ وَالنُّورَ ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ) (انعام/1).
«ستايش خدايى را كه آسمان ها و زمين را آفريد، و تاريكى و روشنى را قرار داد و افرا دكافر براى خدا شريك قرار مى دهند».
پاسخ اين پرسش با توجه به حقيقت «ظلمت» روشن است، زيرا تاريكى شب جز سايه زمين، چيزى نيست و از آنجا كه خداوند خورشيد را آفريده و زمين را بر محورى قرار داده كه پيوسته نيمى از آن روشن و نيم ديگر آن تاريك است در اين صورت پديد آورنده چنين تدبيرى، در واقع پديد آورنده تاريكى و ظلمت نيز مى باشد.
به ديگر سخن: درست است كه ظلمت امر عدمى است، ولى سرچشمه اين امر عدمى يك امر وجودى است كه متعلق قدرت و خلقت مى باشد و آن طرح خلقت زمين به گونه اى كه پيوسته نيمى از آن تاريك

صفحه 159
مى باشد، در اين صورت مى توان گفت كه ظلمت نيز مخلوق خدا است. امّا مخلوق بالعرض و بالتبع.
فرض كنيد كسى برا ى چاپ عكسى، تمام منافذ نور را در تاريكخانه مى بندد، در اين صورت صحيح است گفته شود : فلانى اتاق را تاريك كرده و ظلمت را به وجود آورده، هر چند او مستقيماً تاريكى را به وجود نياورده، بلكه كارى انجام داده كه نتيجه آن پديد آمدن تاريكى است.

نسبيت ظلمت ها

گذشته از اين، ظلمت ها غالباً ظلمت مطلق نيست، بلكه با نور كم رنگ و ضعيفى از ستارگان يا منابع ديگر نور، آميخته مى باشد، و آيه مى خواهد بگويد خداوند براى ما روشنى روز و تاريكى شب را كه اولى نور نيرومند و ديگرى نور ضعيف است قرار داده، و يك چنين ظلمت، مخلوق خدا است.
البته همان طور كه يادآور شديم، غالباً ظلمت ها، ظلمت نسبى است ولى هميشه چنين نيست زيرا گاهى ظلمت، صورت ظلمت مطلق است مانند «رحم» مادر كه قرآن از آن به «ظلمات ثلاث» تعبير مى آورد آنجا كه مى فرمايد:
(...يَخْلُقُكُمْ فِى بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ خَلقاً مِنْ بَعْدِ خَلْق فِى ظُلُمات ثَلاث...) (زمر/6).
«شما را در شكم مادرانتان با تحولات گوناگون در سه تاريكى «مشيمه» ، «رحم» و «بطن» مى آفريند».

چرا نور، مفرد و ظلمت جمع؟

از اين بيان پاسخ يك پرسش ديگر نيز روشن مى گردد و آن اين است كه

صفحه 160
چرا «نور» در قرآن به صورت مفرد، و ظلمت به صورت جمع وارد شده است، و علت اين اختلاف در تعبير چيست؟
علت اين اختلاف را بايد در ريشه نور جستجو كرد، ريشه نور در همان منظومه خورشيد است و انرژيهاى مجتمع در درختان و معادن كه در شرايطى، روشنى بخش مى باشند، همگى از خورشيد است، اجسامى مانند نباتات، انرژى ها را به تدريج از خورشيد دريافت كرده و در خود ذخيره مى كنند و در شرايط خاصى آن را آزاد مى سازند، بنابراين، مركز «نور» يك چيز بيش نيست و آن آفتاب جهان تاب است، ولى هر جسمى براى خود سايه اى دارد و هر جسمى در شرايطى ظلمت آفرين مى باشد، از اين جهت «نور» پيوسته مفرد، و «ظلمت» به صورت جمع نيز آمده است.
اين توجيه مربوط به «نور و ظلمت» حسى است ولى درباره نور و ظلمت معنوى مطلب به گونه اى ديگر است، در اينجا نور نشانه حق، و ظلمت رمز باطل است، وحق پيوسته يكى است و اين باطل است كه به صورت هاى گوناگونى، خودنمايى مى كند، نور همان «صراط مستقيم» است كه يكى بيش نيست كه ما را به حق رهنمون مى باشد، در حالى كه ظلمت همان كجى ها و كانال هاى متعدد انحرافى است كه پيمودن آنها نتيجه اى جز سقوط در دره هاى تاريك و هولناك ندارد.
از اين جهت در «نور» معنوى نيز جانب مفرد بر جانب جمع (بر عكس ظلمت) ترجيح داده شده است.
در تفسير همين آيه كه در آغاز سوره «انعام» وارد شده است، روايت بس نغزى از امير مؤمنان عليه السَّلام نقل شده است كه ترجمه آن را در اين جا مى آوريم.
امام صادق عليه السَّلام مى فرمايد: امير مؤمنان مى فرمود اين آيه در پاسخ سه

صفحه 161
گروه منحرف: مادى ها، ثنوى ها، ومشركان وارد شده است.
در پاسخ مادى ها كه جهان را ازلى وابدى مى دانند مى گويد:(خلق السموات والأرض) :«آسمان و زمين را آفريد». در پاسخ ثنويها كه نور و ظلمت را مدبر جهان مى انگارند مى فرمايد: (وجعل الظلمات والنور) : «تاريكى ها و روشنى را قرار داد». و در پاسخ مشركان كه بتان خود را خدايان مى انديشند مى فرمايد: (ثُمَّ الّذين كفروا بربّهم يعدلون) 1: «آنان مخلوق خدا را شريك خدا مى پنداشتند». يعنى آفرينش آسمانها و زمين نشانه حدوث آنها، و خلقت نور و ظلمت، گواه بر نياز آنها بر تدبير است، وغير خدا را به جاى خدا قرار دادن، دليل بر كفر آنان نسبت به خدا مى باشد.

آثار طبيعى نور حسى

بحث در اين كه حقيقت «نور» حسى چيست؟ يك بحث فيزيكى است كه از قلمرو بحث ما بيرون است، آنچه شايسته توجه است اين است كه از آثار تكوينى نورحسى آگاه گرديم، تا آن را به گونه اى ديگر در مورد نور معنوى نيز كه قرآن بيشتر روى آن تكيه مى كند، جستجو كنيم. آثار طبيعى نور حسى به قرار زير است:
1. داراى سريع ترين حركات است به گونه اى كه در هر ثانيه مسافت سيصد هزار كيلومتر را طى مى كند.
2. عامل پرورش جانداران وگياهان است، به گونه اى كه فقدان نور هر چند به طور موقت باشد مايه نابودى حيات در روى زمين است.

1 . نور الثقلين:1/581.

صفحه 162
3. روشنگر محيط زندگى ونشان دهنده راه از چاه است.
4. رسوا كننده دزدان وخيانت پيشگان است تا آنجا كه فقط در تاريكى شب مى توانند بيرون بيايند و به منويات پليد خود جامه عمل بپوشانند.
و ما پس از بيان «انوار معنوى»در قرآن به وجود اين خصايص در آنها اشاره خواهيم كرد.

انوار عقلى و معنوى

در حالى كه در لسان مردم «نور» به همان نور حسى كه از خورشيد و ديگر اجسام نورانى برمى خيزد، گفته مى شود قرآن چيزهايى را «نور» خوانده است، كه به گونه اى شبيه به نور «حسى» بوده و يكى يا اكثر خواص «نور حسى» را دارا مى باشند و تتبع در آيات قرآن ما را به اين «انوار»رهبرى مى كند وبا دقت و كنجكاوى مى توان جهت شباهت آنها را به «نور حسى» دريافت، و برخوانندگان گرامى است كه در هر مورد از اين موارد كه قرآن آنها را «نور» خوانده است توقف كنند و نحوه شباهت و به اصطلاح «وجه تشبيه» آنها را به نور حسى به دست آورند. وما اكنون آثار و خواص نورحسى را بيان كرديم، و قطعاً بايد در اين موارد لااقل يكى از اين خواص وجود داشته باشد.
اينك بيان اين موارد به صورت فشرده:

1. قرآن نور است

در پاره اى از آيات، قرآن خود را «نور» مى خواند آنجا كه مى فرمايد:
(يَا أَيُّهَا النّاسُ قَدْ جاءَكُمْ بُرهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَأَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبيناً) (نساء/174).

صفحه 163
«اى مردم دليل و راهنمايى از جانب خدا به سوى شما آمده است و ما براى شما نور روشنگرى فرو فرستاديم».
مقصود از «برهان» در اين آيه پيامبر خدا، و مقصود از «نور» به گواه «أنزلنا» همان قرآن است.
و باز مى فرمايد:
(...فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذىِ اُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ) (اعراف/157).
«آنان كه به پيامبر خدا ايمان آورده، و او را گرامى داشته و به او كمك مى كنند، و از نورى كه به او نازل گرديده پيروى مى نمايند، (آنان) رستگارانند».
و باز مى فرمايد:
(وَكَذلِكَ أَوحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما كُنْتَ تَدرِى مَا الكِتابُ وَلاَ الإِيمانُ وَلكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدى بِهِ مَنْ نَشاءُمِنْ عِبادِنا وَإِنَّكَ لَتَهْدى إِلى صِراط مُسْتَقيم)(شورى/52).
«قرآن را به فرمان خود به تو وحى مى كرديم در صورتى كه به طور تفصيل از مضامين آن آگاه نبودى (و به همين صورت به آن ) اذعان و ايمان نداشتى وما آن را نورى قرار داديم كه به وسيله آن هر كدام از بندگان خود را بخواهيم، راهنمايى مى كنيم و تو نيز به راه راست هدايت مى كنى».
مقصود از «روحاً» در جمله (وَأَوحَيْنا إِلَيْك رُوحاً) به عقيده بسيارى از مفسران، به قرينه لفظ (أوحينا) قرآن است، و ضمير در جمله (ولكن جعلناه نوراً) به روح بر مى گردد و نتيجه آيه اين مى شود كه ما قرآن را به تو وحى كرديم وآن را نورى قرار داديم كه وسيله آن بندگان شايسته هدايت را، راهنمايى

صفحه 164
مى كنيم.
در اين جا دو نكته را يادآور مى شويم:
1. برخى مى گويند كه مقصود از «روحاً» در جمله (وَأَوحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا )، همان روح است كه همراه فرشتگان نازل مى گردد آنجا كه مى فرمايد: (تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَالرُّوحُ...) (قدر/4): «فرشتگان و روح نازل مى گردند».
ولى اين نظر با ظاهر آيه تطبيق نمى كنند زيرا اگر مقصود از «روح» فرشته بود لازم بود به جاى (وَأَوحَيْنا) لفظ «أرسلنا» به كار برد زيرا روح به اين معنى، مخلوق عالى مقام ومجرد از ماده است مانند ساير فرشتگان و يا بالاتر از آنان، و يك چنين موجود قابل وحى نيست، بلكه

صفحه 165
شايسته اعزام و ارسال است مثلاً هرگز صحيح نيست كه گفته شود: جبرئيل را وحى كرديم، بلكه گفته مى شود كه او را اعزام كرديم، در صورتى كه قرآن در اين آيه مى فرمايد:(أَوحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرنَا) خلاصه «وحى» با كلام و سخن مناسب است نه با موجود مجردى مانند روح وجبرئيل و غيره، از اين جهت دارنده اين نظر مجبور شده است كه لفظ (أوحينا) را به معنى «أرسلنا» بگيرد، و اين خود بسيار خلاف ظاهر است.
2. برخى جمله (ما كنت تدرى مَا الكتاب ولا الإِيمان) را به صورت غير صحيح معنى مى كنند و آن را گواه بر اين گرفته اند كه رسول خدا پيش از بعثت، فاقد ايمان بوده است در صورتى كه اگر در سياق آيه دقت كنند و خود را از هر نوع پيشداورى پيراسته سازند هرگز چنين تفسير ناروايى را بر قرآن تجويز نمى كنند زيرا هدف آيه در خطاب به پيامبر اين است كه به مردم برساند كه معارف و شرايعى كه براى مردم آورده است زاييده عقل و خرد او نيست، بلكه خدا آن را از طريق وحى به اوتعليم داده است و اين ارتقا به مقام نبوت است كه او را بر اين معارف و شرايع به صورت تفصيلى و گسترده آگاه ساخته و در درون او ايمان واذعان آنچنانى را پديد آورده است.
بنابراين، آن آگاهى و ايمانى كه رسول خدا پس از ارتقا به مقام نبوت به دست آورد، آگاهى تفصيلى به معارف و شرايع و اذعان تفصيلى به آنها است و اين مانع از آن نيست كه پيامبر خدا، قبل از بعثت ايمان به خدا داشته باشد و در برابر خدا خضوع بنمايد زيرا نفى علم و ايمان تفصيلى به محتويات قرآن، پيش از بعثت، مانع از داشتن ايمان به خدا، و اعتقاد اجمالى به معارف آن نيست.
كليد حل اشكال يك كلمه است و آن اين كه آيا نزول وحى، اصل علم و ايمان را به پيامبر داد يا آگاهى تفصيلى از معارف و شرايع را به او بخشيد، و آيه ناظر به معنى دوم است نه معنى اول، و نبودن علم و ايمان تفصيلى پيش از نبوت، مانع از علم و ايمان اجمالى قبل از آن نيست. و آيات ديگر قرآن، نيز ناظر به همين معنى است آنجا كه مى فرمايد:
(نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَا أَوحَيْنا إِلَيْكَ هذَا القُرآنَ وَإِنْ كُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الغافِلينَ) (يوسف/3).
«ما بهترين داستان ها را از طريق وحى قرآن به تو بازگو مى كنيم هر چند قبل از وحى از افراد ناآگاه بودى».
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(تِلْكَ مِنْ أنْباءِ الغَيْبِ نُوحِيها إِلَيْكَ ما كُنْتَ تَعْلَمُها أَنْتَ وَلاَ قَومُكَ مِنْ قَبلِ هذا فَاصْبِر إِنَّ العاقِبةَ لِلْمُتَّقينَ) (هود/49).

صفحه 166
«اينها گزارش هاى غيبى است كه به تو وحى مى كنيم و تو و قوم تو از آن آگاهى نداشتيد، شكيبا باش سرانجام از آن پرهيزگاران است».
نظريه آن گروه افراط گر كه تصور مى كنند، وضع پيامبر پس از نبوت از نظر آگاهى و ايمان تفاوت نكرد، به وسيله اين آيات محكوم است حق همان است كه يادآور شديم پيامبر خدا پيش ازبعثت، آگاهى و ايمان اجمالى به معارف و شرايع داشت و پس از ارتقا به مقام نبوت، آگاهى و ايمان او رنگ تفصيلى به خود گرفت.

2. پيامبر نور است

اگر قرآن خويشتن را نور مى خواند، پيامبر گرامى صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم را نيز نور مى خواند آنجا كه مى فرمايد: (...قَدْجاءَكُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَكِتابٌ مُبينٌ)(مائده/15) مقصود از «نور» در آيه به قرينه «مقابله» با جمله (وكتاب مبين)همان پيامبر است و علت اين كه قرآن وپيامبر «نور» خوانده شده اند، با توجه به آثار نور حسى روشن است.

3 و 4. تورات وانجيل نور است

كتاب هاى آسمانى به حكم اين كه از جانب خدا فرو فرستاده شده اند و از نور وحى سرچشمه گرفته اند روشنگر راه امت هايى مى باشند كه پيامبران الهى آنها را براى آنان آورده اند آنجا كه مى فرمايد:
(...قُلْ مَنْ أَنْزَل الكِتابَ الَّذِى جاءَ بِهِ مُوسى نُوراً وَهُدًى لِلنّاسِ...) (انعام/91).
«بگو آن كتاب (تورات) را چه كسى براى موسى فرستاده در حالى كه سراسر نور و

صفحه 167
هدايت برا ى مردم است».
و درباره انجيل مى فرمايد:
(...وَآتَيْناهُ الإِنْجِيلَ فِيهِ هُدىً وَنُورٌ...)(مائده/46).
«به مسيح انجيل را داديم و در آن هدايت ونور است».
تعريف و توصيف از تورات و انجيل مخصوص اين دو آيه نيست بلكه در برخى از آيات از «تورات» به عنوان «امام» ياد شده است آنجا كه مى فرمايد: (...ومِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسى إِماماً وَرَحْمَةً...) (هود /17 و احقاف/12).
«پيش از قرآن كتاب موسى كه پيشوا و رحمت است».
البته بايد توجه كرد كه اين ستايش مربوط به اين دو كتاب واقعى است كه دست تحريف به آنها راه نيافته است، نه اين عهدين رايج كه مملو از پندار و چيزهاى بى مايه است.

5. ايمان يا بينش ايمانى

قرآن مجيد در آياتى «ظلمات» را به صورت جمع و «نور» را به صورت مفرد آورده است و با ملاحظه مجموع آيات روشن مى گردد كه مقصود از آنها يكى از اين دو معنى است:
1. ايمان.
2. بينش ايمانى.
خواه مقصود از «نور»، «ايمان» باشد ويا «بينش ايمانى»، هر دو بهگونه اى داراى نور وروشنى است، هم چنان كه «كفر»و «بينش الحادى»

صفحه 168
ظلمت وتاريكى است.
زيرا مقصود از ايمان، اذعان به يك رشته از واقعيات خلل ناپذير مانند خدا و سراى جاويدان، و فرشتگان و پيامبران و كتابهاى آنها است، يك چنين اذعان به خاطر حقيقت بودن، عين نور و روشنى مى باشد، در حالى كه «كفر» به معنى انكار اين حقايق مسلم، عين ظلمت و تاريكى است. البته مقصود اين نيست كه هر اذعانى مايه روشنى و هر انكارى مايه تاريكى است، بلكه مقصود آن نوع اذعان هاى استوار، و انكارهاى نااستوار است كه يكى را ايمان و ديگرى را كفر مى ناميم.
اين نه تنها ايمان و كفر است كه توأم با روشنى و تاريكى مى باشند، بلكه بينش هاى ايمانى و الحادى نيز داراى چنين حالتى مى باشند، بينش ايمانى به خاطر استوارى ايمان روشن گرانه است و در حالى كه بينش الحادى، با ظلمت و تاريكى همراه مى باشد و سرچشمه يكى از بينش ها، نور، و ديگرى ظلمت است. وچنين سرچشمه هايى، بى تأثير در بينش ها و آنگاه در روش ها نخواهد بود.
در اين جا آياتى را يادآور مى شويم كه ايمان و يا بينش ناشى از ايمان را «نور» و نقطه مقابل آنها را «ظلمات» خوانده است مانند:
(اللّهُ وَلِىُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَوليائُهُمُ الطّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّور إِلَى الظُّلُماتِ...) (بقره/257).
«خداوند سرپرست افراد با ايمان است آنها را از تاريكى ها به روشنى بيرون مى برد، ولى افراد كافر، طاغوت است آنان را از روشنى به تاريكى، وارد مى سازند».

صفحه 169
مضمون اين آيه در سوره هاى مائده آيه 16، و ابراهيم آيه هاى (1و5) و فاطر آيه 20 وارد شده است، و در سوره زمر آيه 22، تنها سخن از ايمان به ميان آمده نه از كفر، چنان كه مى فرمايد:
(أَفَمَنْ شَرَحَ اللّهُ صَدْرَهُ لِلإِسْلامِ فَهُوَ عَلى نُور مِنْ رَبِّهِ...) .
«آيا آن كس كه خداوند سينه او را براى اسلام باز كرده و داراى نورى از جانب خداست(با آن كس كه چنين نيست يكسان است)».
خلاصه مقصود از «نور» در اين آيات خود ايمان و يا بينشى است كه ايمان به دارنده آن مى بخشد و همچنين است آيه هاى ياد شده در زير:
1. (أَوَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَجَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشى بِهِ فِى النّاسِ كَمَنْ مَثَلهُ فِى الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارج مِنْها...)(انعام/122).
«آيا آن كه مرده بود و او را ( وسيله ايمان) زنده كرديم و براى او نورى قرار داديم كه در جهان با آن راه مى رود، مانند كسى است كه در تاريكى قرار دارد و از آن بيرون نمى آيد».
2. (...مَنْ لَمْ يَجْعَلَ اللّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُور) (نور/40).
«آن كس كه خدا به او نورى نداده است، ديگر برا ى او روشنى نيست».
3. (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَآمِنوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَيَجْعَل لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ وَ يغْفِرْ لَكُمْ...)(حديد/28).
«اى افراد با ايمان از مخالفت خدا بپرهيزيد و به پيامبر او ايمان بياوريد، در اين صورت دو بهره از رحمت خود را نصيب شما مى گرداند و در زندگى نورى مى دهد كه با آن در جامعه راه مى رويد».

صفحه 170
از مضامين اين آيات استفاده مى شود كه ايمان آنچنان كانون نور و روشنى است كه راه زندگى را در جنبه هاى معنوى و مادى براى انسان روشن مى سازد و در هر دو جنبه به انسان نيرو مى بخشد.

نور عمل در سراى ديگر

مسأله «تجسم اعمال»از جمله مسايلى است كه قرآن از آن پرده برداشته است و مى رساند: هر عملى كه از انسان در اين جهان سر مى زند در سراى ديگر به صورت مناسب آن سرا، مجسم مى گردد تو گويى واقعيت عمل يكى است و لباس و صورت آن در هر نشأتى، مناسب آن نشأت مى باشد، مثلاً نماز در جهان ماده و طبيعت، به صورت يك رشته حركات واذكار جلوه مى كند، ولى در جهان برزخ به صورت يك موجود زيبا و نورانى تجلى مى نمايد. حتّى كسانى كه چشم برزخى دارند، مى توانند در همين جهان، صورت برزخى عمل خود را مشاهده نمايند.
قرآن مجيد به اين حقيقت در آياتى تصريح مى كند كه ما برخى را يادآور مى شويم:
(كَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ اليَقين * لَتَرَوُنَّ الْجَحيمَ) (تكاثر/5ـ6).
«اگر «علم يقين» داشتيد( در همين جهان) دوزخ را مى ديديد».
«علم يقين» پايه خاصى از آگاهى است كه اگر انسان به آن پايه از آگاهى برسد، پديده هاى برزخى حتى امور مربوط به سراى ديگر را، از اين نقطه مشاهده مى كند.
2. (يَومَ يُحْمى عَلَيْها فِى نار جَهَنَّم فَتُكْوى بِها جِباهُهُمْ وَجُنُوبُهُمْ

صفحه 171
وَظُهُورُهُمْ هذا ما كَنَزْتُمْ لأَنْفُسِكُمْ فَذُوقُوا ما كُنْتُمْ تَكْنِزُون) (توبه/35).
«روزى كه طلاها و نقره هاى به گنج كشيده شده در آتش دوزخ بر افروخته مى شوند و پيشانى و پهلو و پشت گنج كنندگان داغ مى شود(گفته مى شود) اين آتش، همان است كه براى خود اندوخته بوديد پس نتيجه كار خود را (جهان طبيعت) بچشيد».
اين آيه حاكى است كه يك عمل در اين جهان به صورتى و در سراى ديگر به صورت ديگر تجسم پيدا مى كند. در اين جهان به صورت گنج و طلا و نقره فريبنده كه عقل و هوش از سر دنيا خواهان مى برد، و در جهان ديگر خود را به شكل آتش برافروخته نشان مى دهد.
تصديق اين مطلب براى كسانى كه با معارف قرآن آشنايى دارند، و يا بر اثر تهذيب نفس و تصفيه باطن، چشم برزخى پيدا كرده اند بسيار سهل و آسان است.
امير مؤمنان عليه السَّلام در توضيح اين حقيقت مثلى دارد كه آن را يادآور مى شويم:
عربى استخوان مشركى را كه از لاى خاك بيرون افتاده بود، به حضور امام آورد وگفت: به عقيده ما، كافران و مشركان پس از مرگ به آتش الهى معذبند، در حالى كه من به اين استخوان دست مى زنم كاملاً سرد است.
امام فرمود آهن (چخماق) و سنگى بياورند، آنگاه امام هر دو را گرفت و بهم زد، و آتشى از ميان آن جهيد. سپس به آن مرد عرب گفت كه دست خود را روى آهن و سنگ بگذار او دست خود را روى آنها نهاد.
آنگاه فرمود: آيا از اين دو، حرارت آتش را احساس مى كنى؟ گفت: نه.

صفحه 172
فرمود: پس اين حرارت و آتش در كجاى اين دو جسم نهفته است.1
شكى نيست كه بيان امام مثلى است كه مى تواند مشكل معذب بودن كافران را در جهان برزخ به گونه اى روشن سازد، و هرگز لازم نيست كه هر مثلى با مورد آن از هر نظر مطابق و يكسان باشد.
از اين جهت نبايد تعجب كرد كه قرآن مى گويد: بخشى از اعمال انسان در سراى ديگر به صورت «نور» تمثل پيدا مى كند، و مسيرى را در محشر، روشن مى سازد. آنجا كه مى فرمايد:
(...يَوْمَ لا يُخْزِى اللّهُ النَّبىَّ وَالّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ نُورُهُمْ يَسْعى بَيْنَ أَيْديهِمْ وَبِأَيْمانِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنا أَتْمِمْ لَنا نُورنا وَاغْفِرْ لَنا إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَىء قَديرٌ)(تحريم/8).
«روزى كه خدا افراد با ايمان را خوار نمى سازد، در آن روز نور آنها در پيش رو و سمت راست ايشان مى رود، مى گويند پروردگارا نور ما را به كمال برسان».
در آيه ديگر مى فرمايد:
(يَوْمَ تَرَى الْمُؤْمِنينَ وَالْمُؤْمِنات يَسْعى نُورهُمْ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَبِأَيْمانِهِمْ بُشريكُمُ اليَومَ...) (حديد/12).
«روزى كه نور افراد با ايمان از مرد و زن را مى بينى كه پيش رو و سمت راست آنها حركت مى كند، مژده باد بر شما».
نورى كه قرآن در اين دو آيه از آن ياد مى كند و مى گويد: محشر را نورانى ساخته و افراد با ايمان در پرتو آن راه مى روند، تجلى باطن ايمان و يا اعمال

1 . الغدير:8/219، ط نجف، نقل از «زين الفتى»مخطوط نگارش «عاصمى».

صفحه 173
صالح است كه افراد با ايمان در اين جهان داشتند، حالا واقعيت اين نور چه نورى است آيا شبيه اين نور حسى است يا واقعيت ديگرى دارد فعلاً براى ما روشن نيست.

آثار نور حسى در انوار معنوى

بحث گذشته پيرامون انوار معنوى به روشنى ثابت كرد كه قرآن، تورات، انجيل، پيامبر اسلام، ايمان و عمل صالح، انوار معنوى الهى مى باشند و تشبيه آنها به نور حسى به خاطر اين است كه آثار نور ظاهرى در اين انوار معنوى به گونه اى موجود است، زيرا انوار معنوى بسان انوار حسى داراى خصوصيات ياد شده در زير مى باشند:
1. اگر نور حسى، روشنگر راه از چاه و مسير از بيراهه است، كتاب هاى آسمانى و پيامبران، روشنگر راه سعادت و خوشبختى، وجدا كننده حق از باطل مى باشند چنان كه خدا درباره قرآن مى فرمايد:
(يَهْدِى بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلام وَيُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَيَهْدِيهِمْ إِلى صِراط مُسْتَقيم)(مائده/16).
«خدا به بركت قرآن، كسانى را كه از (وسايل) خشنودى او پيروى مى كنند به راههاى ايمنى بخش هدايت مى كند، و از تاريكى ها به سوى روشنى مى برد و آنها را به راه راست رهبرى مى نمايد».
درباره پيامبر گرامى صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم مى فرمايد:
(...وَإِنَّكَ لَتَهْدِى إِلى صِراط مُسْتَقيم)(شورى/52).
«تو اى پيامبر به راه راست رهبرى مى كنى».

صفحه 174
و همچنين است ديگر انوار معنوى كه هر كدام به گونه اى روشنى بخش مسير زندگى مادى و معنوى انسان ها مى باشند.
2. اگر نور حسى پرورش دهنده جسم وجان است به گونه اى كه اگر نور خورشيد به مدت موقتى بر كره خاكى نتابد حيات و زندگى از اين نقطه رخت بر مى بندد، همچنين انوار معنوى بدون استثنا مايه حيات معنوى انسان است و قرآن به اين مطلب در آيه ياد شده، در زير تصريح مى كند:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا للّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْييكُمْ وَاعْلَمُوا انَّ اللّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرءِ وَقَلْبِهِ وَ أَنّهُ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ) (انفال/24).
«اى افراد با ايمان به نداى خدا و پيامبر او پاسخ بگوييد، آنگاه كه شما را به سوى چيزى مى خواند كه شما را زنده مى كند، بدانيد خداوند، ميان انسان و قلب او حايل مى شود و همه شما نزد او (روز رستاخيز) گرد خواهيد آمد».
حيات، بر خلاف آنچه كه مردم ناخود آگاه تصور مى نمايند به حيات مادى كه حركت و توليد مثل، اثر بارز آن است مخصوص نيست، زيرا حيات اخلاقى حيات فرهنگى، حيات سياسى، حيات اقتصادى و حيات در ديگر زمينه ها، از مصاديق حيات است و اين آيه هدف اسلام را در يك جمله روشن مى سازد و آن اين كه تعاليم اسلام، كارى جز بخشيدن حيات در تمام زمينه هاى مربوط به انسان چيزى نيست.
قرآن، انسان فاقد ايمان را كه طبعاً فاقد حيات فكرى و عقلانى است مرده مى خواند آنجا كه مى فرمايد:
(أَوَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأحْيَيْناهُ وَجَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشى بِهِ فِى النّاسِ...) (انعام/122).

صفحه 175
«آيا كسى كه مرده بود، او را با ايمان زنده كرديم و براى او نورى قرار داديم كه در ميان مردم راه مى رود (با آن كس كه چنين نيست، يكسان است)».
ملت هاى فاقد ايمان كه در عصر جاهلى گذشته زندگى مى كردند، يا گروههايى الحادى كه در عصر جاهلى قرن بيستم به سر مى برند فقط حيات حيوانى دارند، اما فاقد حيات معنوى و عقلانى صحيح مى باشند.
اين بيان، روشنگر اين مطلب است كه: آيين اسلام، يك مشت اذكار خشك و تعاليم دور از زندگى صحيح انسانى نيست. حقيقت دين همان حيات و تحرك در تمام ابعاد زندگى مى باشد و اگر گروهى لفظ (لما يحييكم) را به جهاد و غيره تفسير كرده اند، در حقيقت آن را تنها به يك عامل حيات تطبيق كرده اند، وگرنه مجموع تعاليم اسلام، مايه حيات و زندگى است.
3. اگر دزدان اموال و ثروت، در تاريكى شب، از لانه و دخمه هاى خود بيرون مى آيند و به زندگى مردم دستبرد مى زنند، و در روشنايى جرأت ظهور ندارند، همچنين، دزدان سعادت و افراد شياد در محيطى كه مذهب حكومت مى كند، و پيامبران و كتاب هاى آسمانى راهنماى مردم است، وافراد جامعه با نيروى ايمان و تقوا مجهز مى باشند، قدرت خودنمايى ندارند، و در گوشه اى، مى خزند، آنها فقط در محيط هاى آشفته و فارغ از علم و ايمان، خودنمايى مى كنند و به تبليغ فرهنگ باطل و نادرست مشغول مى شوند، و به فرقه سازى، و گروه گرايى مى پردازند.
4. اگر سريع ترين حركت از آن نور است كه در هر ثانيه، سيصد هزار كيلومتر را طى مى كند، نور قرآن و ايمان در محيط هاى آماده و در قلوب پاك، برق آسا نفوذ كرده و قطر عظيمى را در اندك مدتى روشن مى كنند.

صفحه 176
بنابراين هر چهار خصيصه اى كه نور «حسى» دارد، همه را، انوار معنوى به گونه اى دلپذير دارا مى باشند.

6. خدا نور است

قرآن گذشته بر اين كه، اسلام و ايمان و ديگر چيزها را نور مى خواند، خود «خدا» را نيز نور معرفى مى كند آنجا كه مى فرمايد:
(اللّهُ نُورُ السَّمواتِ وَالأَرْض مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكوة فِيهَا مِصْباحٌ المِصْباحُ فِى زُجاجَة الزُّجاجَةُ كَأَنَّها كَوكَبٌ دُرِّىٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرة مُبارَكة زَيْتُونَة لا شَرْقِية وَلا غَرْبيّة يَكادُ زَيْتُها يُضئُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلى نُور يَهْدِى اللّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ وَيَضْرِبُ اللّهُ الأَمْثالَ لِلنّاسِ وَاللّهُ بِكُلِّ شَىء عَلِيمٌ)(نور/35).
«خدا روشنى آسمان ها و زمين است، روشنى او چيزى است از قبيل چراغدانى كه در آن چراغى است، چراغ در داخل شيشه است، شيشه گويى ستاره اى درخشان است، سوخت آن از درخت زيتون با بركتى است كه نه از خاور و نه از باختر، روشنى آن در آستانه بر افروختن است، هر چند آتشى به آن نرسيده باشد، روشنى بر فراز روشنى، خدا هر كه را بخواهد به سوى روشنى اش هدايت مى كند، خدا اين نمونه ها را براى مردم مى آورد و خدا از همه چيز آگاه است».
مقصود از اين كه خدا «نور آسمان و زمين»است اين است كه او هستى بخش كائنات و پديد آرنده موجودات است از تاريكى «عدم» و «نيستى» به فضاى روشن «وجود» و «هستى» هيچ تاريكى بدتر از «عدم» نيست، و اگر فيض «وجود» از خداوند جهان قطع گردد، تاريكى مطلقى كه هيچ نوع در آن

صفحه 177
نور و روشنى، و تمايز و جدايى چيزى از چيزى ديده نمى شود، تسلط مى يابد و اين نور «وجود» امكانى است كه به جهان نور بخشيده و به «نور حسى» نيز لمعان و روشنى داده است.
بحث در باره تشريح مثلى كه در آيه نور آمده است به وقت ديگر موكول مى گردد.

صفحه 178

صفحه 179

6

عوامل ضلالت و گمراهى

آيات موضوع:

1.(...لأَتَّخِذَنَّ مِنْ عِبادِكَ نَصِيباً مَفْرُوضاً * وَ لأُُضِلنَّهُمْ...) (نساء/118 ـ 119)
2.(كُتِبَ عَليهِ اَنّهُ مَنْ تَوَلاّهُ فَاَنَّهُ يُضِلّهُ وَيَهْديهِ إِلى عَذابِ السَّعيرِ)(حج/4)
3.(وَالّذِينَ جاهََدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا وَإِنَّ اللّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ) (عنكبوت/69)
4.(...وَلا تَتَّبِِعِ الهَوى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبيلِ اللّهِ...) (ص/26)
5.(أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ...)(جاثيه/23)
6.(وَالّذِينَ اهْتَدَوا زادَهُمْ هُدىً...)(محمد/17)

صفحه 180

ترجمه آيات:

1.«من بخشى از بندگان تو را مى گيرم وآنها را محققاً گمراه مى سازم».
2.«اين مسأله حتمى است كه هر كسى شيطان را دوست بدارد، وى او را گمراه مى سازد و به عذاب دوزخ رهبرى مى كند».
3.«آنان كه در طريق ما كوشش كنند ما آنان را راهنمايى مى كنيم، و خداوند با نيكوكاران است».
4.«از هوى و هوس پيروى مكن كه تو را از راه خدا باز مى دارد».
5.«آيا ديدى كسى را كه هوس هاى خود را خداى خود قرار داده است».
6.«آنان كه هدايت همگانى را پذيرفتند، بر هدايت و (موفقيت آنان) افزوده است».

صفحه 181

تفسير آيات:

***
آيا در آفرينش انسان، عوامل هدايت و كشش به سوى هدفى كه براى آن آفريده شده است، پى ريزى گرديده است؟ به گونه اى كه اگر عامل يا عواملى از خارج در وضع روحى و فكرى او دخالت نكنند او پيوسته در طريق مقصدى كه براى آن خلق شده است، قرار مى گيرد؟ يا اين كه در آفرينش، نسبت او، به سعادت و شقاوت و خوبى ها و بدى ها يكسان است و اين پيوسته عامل خارجى است كه او را به يك سو مى كشد، و جذب مى نمايد؟!
و به عبارت ديگر: آيا همان طور كه صحت و تندرستى و سلامت خلقت در انسان اصيل است، و بيمارى و نقصان خلقت، يك نوع انحراف از قانون خلقت در انسان مى باشد، همچنين هدايت و راهيابى نيز بسان تندرستى، اصل استوارى در خلقت انسان بوده و گمراهى و خروج از جاده حقيقت، بسان بيمارى، خروج از قانون آفرينش است كه عواملى آن را بر انسان تحميل مى كند؟ يا اين كه جريان چنين نيست و نسبت انسان به هر دو طرف يكسان مى باشد؟
قرآن مجيد طرفدار نظريه نخستين است و آفرينش انسان را با عوامل درونى هدايت كه او را به سوى تكامل مادى و معنوى رهبرى مى كند، همراه

صفحه 182
مى داند، و انسان فطرى از نظر قرآن انسانى است كه خلقت او با اين عوامل عجين شده و تمام وسايل راهيابى به صورت زمينه در وجود او نهفته است، و انسان مكتبى، انسانى است كه كارهاى او مطابق فطرت و ارزشهاى فطرى باشد، و يك چنين فرد، انسان راستين و فرد مقابل او انسان مسخ شده است.
در اينجا «اگزيستانسياليسم» به مخالفت برخاسته و نظر دوم را برگزيده است اين مكتب نظريه خود را بر اساس حفظ آزادى گذارده و منكر فطرت و وجدان طبيعى براى انسان شده است، زيرا وجود يك چنين سرشت از نظر پيروان اين مكتب، ميدان كار و خواست او را محدود مى سازد ديگر او نمى تواند بر خلاف فطرت، كارى صورت دهد و يا لااقل كفه تمايل او را به يك طرف، سنگين تر مى سازد، و چنين محدوديت و تمايل بر خلاف آزادى است، از اين جهت انسان در اين مكتب نه تنها فاقد فطرت ووجدان بلكه فاقد طبيعت و ماهيت و هر نوع قيد و بند ذاتى است كه مخالف آزادى او مى باشد، انسان در اين مكتب فقط وجود دارد و هر چه به انسان قيد و رنگ مى دهد. خود او است آن هم از طريق انتخاب و آزادى.
ما فعلاً در صدد اثبات و يا نقد اين نظريه نيستيم، هدف ما شناخت نظريه قرآن در اين مورد است، و فقط پيرامون نظريه «اگزيستانسياليسم» دو نكته را يادآور مى شويم:
1. روانكاوى امروز براى انسان احساسات اصيل كه ابعاد روحى او را تشكيل مى دهد، ثابت مى كند. وبراى چنين تمايلات ريشه عميقى در روح وروان انسان قايل است مانند حس اخلاق ونيكى، حس هنر و زيبايى، حس علم و كنجكاوى، و به عقيده گروهى حس مذهب وخداجويى. و تحقيقات پى گير در ابعاد ديگر روح انسان آنان را در اين عقيده محكم تر و راسخ تر

صفحه 183
مى سازد و او اين تمايلات و احساسات را در هيچ مكتبى، جز مكتب خلقت نياموخته است، در اين صورت چگونه مى توان گفت: انسان پيراسته از هر نوع خصوصيت و تمايلى ازمادر زاييده مى شود، و هر نوع قيد و بند روحى كه پيدا مى كند، آن را از طريق اختيار و اراده كسب مى نمايد.
2. از آنجا كه غرايز و تمايلات درونى به صورت زمينه در انسان موجود است، هرگز از انسان سلب اختيار و آزادى نمى كند. به گواه اين كه انسان مى تواند براى مدتى غرايز خود را سركوب كند. مثلاً با داشتن حس علم و كنجكاوى، دنبال تحقيق نرود، و با بودن حس اخلاق و ميل به نيكى، دنبال كار زشت و بد برود.
اين نوع تمايلات در انسان كشش ملايمى براى انجام امورى كه مورد درخواست آنها است، ايجاد مى كند.
ولى در عين حال، اراده وخواست انسان بالاتر از تمام غرايز است و او در سايه اختيار فطرى، مى تواند زمام زندگى را به دست گيرد. و به هر طرف خواست پيش برود.
گاهى انسان روى ملاحظاتى، تمايلات درونى را بر ديگر مسايل مقدم مى دارد، و به خاطر جهات خارجى، تسليم آنها نمى شود. خلاصه آزادى انسان در گرو انكار غرايز و احساسات ذاتى انسان نيست، بلكه در تثبيت اراده مستقل و خواست اصيل انسانى است.
آياتى كه در قرآن به فطرى بودن دين و مذهب بلكه به وجود وجدان طبيعى در انسان گواهى مى دهند فراوان است وغالب خوانندگان گرامى با اين آيات آشنايى دارند، مانند آيات ياد شده در زير:
1.(فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللّهِ الّتى فَطَرَ النّاسَ

صفحه 184
عَلَيْها...) (روم/30).
«رو به آيين راست خدا بياور، آيينى كه آفرينش انسان را روى آن قرار داده است».
2. (وَنَفْس وَما سَوّاها * فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَتَقْواها) (شمس/7ـ8).
«سوگند به انسان و خدايى كه او را آفريده و خوبى، و بدى ها را به او الهام كرده است».
3. (أَلَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنِ * وَلِساناً وَ شَفَتَينِ * وَهَدَيْناهُ النَّجْدَينِ) (بلد/8ـ10).
«آيا ما به او دو چشم و يك زبان و دو لب نداديم و خير و شر را به او نشناسانديم».
4. (إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إِمَّا شاكِراً وَإِمَّا كَفُوراً) (انسان/3).
«ما او را به راه راست هدايت كرديم او يا سپاسگزار و يا حق ناشناس است».
در اين آيات آشنايى انسان به خوبى ها و بدى ها و يا راهى كه او را به سعادت رهبرى مى كند، فطرى معرفى شده است، و قرآن اين مطلب را موقعى مطرح مى كند كه در آفرينش او سخن مى گويد.
بنابراين هدايت و راهيابى در انسان اصالت دارد و اين عوامل خارجى است كه گاهى امر فطرت را خنثى ساخته و مايه گمراهى او مى گردد و قرآن در آيه هاى گوناگون به عوامل مخرب فطرت ووجدان درونى، اشاره كرده است، و پيش از توضيح اين عوامل قبلاً به تقسيم عوامل گمراهى به دو نوع كه يكى هم مبدأ هدايت و هم مبدأ ضلالت است، و ديگرى پيوسته مبدأ گمراهى مى باشد، اشاره مى كنيم، ومبدأ ضلالت بودن

صفحه 185
در نوع اول با مبدأ ضلالت بودن نوع دوم متفاوت است كه در اثناى بحث روشن مى شود.

اسباب گمراهى بر دو نوع است

1. چيزى كه هدايت و ضلالت (هر دو ) به آن نسبت داده مى شوند، مانند خدا و قرآن.
2. چيزى كه فقط ضلالت به آن منتسب مى گردد.
اينك تفسير هر دو نوع:
قرآن در حالى كه خدا را سرچشمه هدايت مى خواند، و هدايت ديگر عوامل را، وابسته به اراده و خواست او تلقى مى كند، در عين حال، گاهى ضلالت و گمراهى را نيز به خود خدا نسبت مى دهد، و در يك آيه او را مبدأ هر دو كار مى شمرد، آنجا كه مى فرمايد:
(...فَيُضِلُّ اللّهُ مَنْ يَشاءُ وَيَهْدِى مَنْ يَشاءُ وَهُوَ الْعَزِيزُ الحَكيمُ) (ابراهيم/4).
«هر كس را بخواهد هدايت مى كند، و هر كس را بخواهد گمراه مى سازد و او است قدرتمند و حكيم».
توصيف خدا در آخر آيه به «عزيز» و «حكيم» اشاره به قدرت او به هر دو كار است، و نيز اشاره به اين است كه مشيت و خواست او درباره هر كس، حكيمانه است، و كار او دور از هر نوع عوامل غير حكيمانه مى باشد، و حكيم كسى است كه هر كارى را به مورد خود انجام مى دهد.
عين اين مطلب نيز در مورد قرآن حكم فرما است زيرا قرآن در حالى كه براى مؤمنين، شفا و رحمت است، براى ستم گران مايه خسارت و زيان

صفحه 186
مى باشد، چنان كه مى فرمايد:
(وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنينَ وَ لا يَزِيدُ الظّالِمينَ إِلاّ خَساراً)(اسراء/82).
«از قرآن آنچه مايه شفا و رحمت براى مؤمنان است، فرو مى فرستيم، و همين قرآن مايه فزونى زيان كارى ظالمان مى باشد».
قرآن براى گروهى مايه يادآورى وجذب به سوى خدا، و براى گروه ديگر مايه دورى از رحمت خدا، است آنجا كه مى فرمايد:
(وَلَقَدْ صَرَّفْنا فِى هذَا القُرآنِ لِيَذَّكَّروا وما يَزيِدُهُمْ إِلاّ نُفُوراً) (اسراء/41).
«ما در اين قرآن (حقايق را) بيان كرديم تا متذكر شوند، و براى مشركان جز دورى ازخدا، چيزى نمى افزايد».
در اين جا سؤالى مطرح مى شود، و در كتاب هاى تفسير و عقايد به طور روشن به آن پاسخ داده شده است و آن اين كه : چگونه خدا و قرآن هم مبدأ هدايت و هم سرچشمه ضلالت است آيا صحيح است كه خداى بخشنده و بخشاينده مهربان و دادگر، بندگان خود را گمراه كند، آنگاه آنان را به خاطر گمراهى عذاب نمايد؟
پاسخ اين پرسش در اين جا نمى گنجد، جواب جامع بدون گردآورى تمام آيات و تشريح حقيقت هدايت و ضلالت در خدا و قرآن امكان پذير نيست، ولى براى اين كه از اين پرسش بى جواب نگذشته باشيم به توضيح دو نوع هدايت عمومى و خصوصى از نظر قرآن مى پردازيم و از تدبر در معنى هدايت خصوصى، معنى اضلال و گمراه ساختن خدا روشن مى گردد.

صفحه 187

هدايت همگانى

مقصود از آن اين است كه خدا از طريق دعوت و كشش فطرت، نور و عقل و خرد، و اعزام پيامبران، راه سعادت و شقاوت را به تمام بشر نشان داده ومشيت الهى بر اين تعلق گرفته است كه تمام افراد بشر، در پوشش چنين هدايت قرار گيرند، و آيات زيادى در قرآن بر اين هدايت همگانى گواهى مى دهند مانند:
(...قَدْجاءَكُمُ الحََقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنِ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدِى لِنَفْسِِهِ وَمَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها وَمَا أَنَا عَلَيْكُمْ بَِِوَكِيل)(يونس/108).
«دعوت حق به سوى شما آمده است هر كس هدايت پذيرد، به نفع خويشتن است و هر كس از آن سرباز زند بر ضرر خود او است و من هرگز بر شما مسلط نيستم».
قرآن در اين آيه، با جمله :(فَمَنِ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدِى لِنَفْسِهِ) از هدايت عمومى گسترده خبر مى دهد، و اين نوع هدايت الهى شامل همگان مى باشد، و همه مى توانند از اين وسايل بهره گيرند، وهدايت پذيرى از آن، در اختيار خود انسان است و احدى از پوشش اين هدايت خارج نيست.

هدايت خصوصى

مقصود از آن كمك هاى غيبى و امدادهاى خارج از اختيار انسان است كه انسان را به مقصد سريع تر مى رساند، و اين نوع هدايت از آن كسانى است كه از هدايت نخست بهره گرفته باشند، يعنى به مخالفت كشش فطرت و راهنمايى خرد، و دعوت پيامبران، برنخاسته وخود را در مسير وزش نسيم

صفحه 188
رحمت قرار داده باشند، اين گروه از عنايات خاص الهى بر خوردار مى گردند و در نيل به سعادت صد در صد موفق مى شوند، چنان كه مى فرمايد:
(وَالّذِينَ اهْتَدَوا زادَهُمْ هُدىً...)(محمد/17).
«آنان كه هدايت همگانى را پذيرفتند، بر هدايت و (موفقيت آنان) افزوده است».
(وَالّذِينَ جاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا وَإِنَّ اللّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ) (عنكبوت/69).
«آنان كه در طريق ما كوشش كنند ما آنان را راهنمايى مى كنيم، و خداوند با نيكوكاران است».
اگر قرآن در مسئله هدايت تبعيض قائل مى شود و مى فرمايد: (وَيَهْدِى مَنْ يَشاء)مقصود اين نوع هدايت است كه نمى تواند همگانى باشد، و مخصوص گروهى مى باشد، كه مورد مشيت الهى قرار گيرند. و مشيت الهى تنها به گروهى تعلق مى گيرد، كه به وسيله بهره بردارى از هدايت همگانى، خود را در مسير چنين هدايت قرار دهند، ومقصود از ضلالت در جمله مقابل (فيُضلّ اللّه مَن يشاء) قطع عنايات خاص از گروه معينى است كه از پذيرش هدايت عمومى سرباز زده اند، و چنين گروهى هيچ گاه از عنايات خاص خدايى بهره مند نمى شوند. ومورد مشيت الهى قرار نمى گيرند، و يك چنين تخصيص، تبعيض نيست، زيرا مقصر واقعى خود انسان است كه نمى خواهد، مورد اراده الهى قرار گيرد. و اگر از هدايت عمومى بهره مى گرفت، قطعاً مى توانست خود را در رديف كسانى قرار دهد كه مورد لطف خاص خدا قرار مى گيرند.
از آنجا كه مقصود از هدايت مهيا ساختن وسايل سعادت درباره كسانى

صفحه 189
است كه از هدايت همگانى بهره گرفته اند و مقصود از ضلالت، قطع چنين رحمت وواگذاردن طرف به خود او است، قرآن در قسمتى از آيات مربوط به ضلالت چنين مى فرمايد:
...(وَيُضِلُّ اللّهُ الظّالِمينَ...)(ابراهيم/27) (...كَذلِكَ يُضِلُّ اللّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرتابٌ) (غافر/34) (...كَذلِكَ يُضِلُّ اللّهُ الكافِرين) (غافر/74) اين آيات و نظاير آنها كه در قرآن كم نيست، علت اضلال خدا را روشن مى سازد و مى گويد:
چون اين گروه ظالم، اسراف گر و كافرند، يعنى از هدايت همگانى كه در اختيار داشتند، بهره نگرفتند، مشمول هدايت خصوصى خدا نشده و خداوند مقدمات سعادت آنها را فراهم نمى سازد. زيرا به خاطر فسق، ظلم و اسراف، لياقت و شايستگى آن را ندارند كه مشمول لطف فوق العاده خدايى قرار گيرند، درست مثل اين كه به كسى كه از مقصدى سؤال مى كند، مى گوييد از اين خيابان برو، در آنجا علامتى است كه با توجه به آن مى توانيد مقصد را پيدا كنيد، اين فرد در صورتى از علامت بهره مى برد، و مقصد را پيدا مى كند كه از هدايت اول كه همان طى كردن طول خيابان است، استفاده كرده باشد و در غير اين صورت، امكان بهره بردارى از عامل دوم وجود ندارد. از اين بيان روشن مى گردد مفاد آيه (فَيُضِلُّ اللّهُ مَنْ يَشاءُ وَيَهدى مَنْ يَشاءُ) كه مربوط به هدايت خصوصى است و مقصود از هدايت آماده كردن مقدمات سعادت و مقصود از ضلالت قطع چنين عنايت است، هرگز ناظر به جبرى گرى نيست.
با روشن شدن اين گوشه از بحث، اكنون بايد نوع ديگر از عوامل ضلالت را يادآور شد كه فقط مايه ضلالت و انحراف انسان است.

صفحه 190

نوع دوم از عوامل ضلالت

قرآن به مناسبت هاى گوناگون، از عوامل مختلفى نام مى برد كه فقط عامل ضلالت بوده و نتيجه اى جز گمراه كردن بندگان از راه راست، ندارند. شناخت اين عوامل براى بندگان علاقمند به سعادت خويش مايه تكامل است زيرا درست است كه اين عوامل زيانبار، مايه بدبختى و بدفرجامى گروهى از انسان ها مى شوند كه با حريت و آزادى، زمام زندگى خود را به دست آنها مى سپارند ولى همين عوامل براى افراد با ايمان و هوشيار، مايه تكامل و سبب استوارى مبانى دينى و اخلاقى مى گردند.
اصولاً بايد توجه نمود كه وجود هر نوع رقيب و دشمن، خالى از نفع و سود نيست زيرا دشمن مايه تكامل انسان و سبب آشنايى وى به نقاط ضعف وجهات نقص خود و در نتيجه سبب رفع آن مى باشد، در هر جامعه اى كه رقابت هاى معقول فروكش كند آن جامعه، تا مدتى درجا مى زند و سرانجام گام به عقب نهاده و نابود مى شود.
بزرگترين دشمن سوگند خورده انسان «شيطان» است ولى وجود همين دشمن قسم خورده1، براى اولياى الهى و افراد بيدار و علاقمند به سرانجام زندگى كه از قدرت و نيرو وحيله ها و مكرهاى او آگاهند، مايه تكامل و وسيله فزونى ايمان است، زيرا پيوسته از طريق پيكار بى امان با دشمن نامرئى خود، بر قدرت و نيرو و استقامت و استوارى خود مى افزايند.
وجود دشمن براى فرد و اجتماع، بسان ميكروب مفيد در بدن است كه

1 . شيطان در آيه ياد شده در زير، به عزت خدا سوگند ياد مى كند و مى گويد:
(...فَبِعِزَّتِكَ لأُغْوِيَّنهُمْ أَجْمَعين * إِلاَّ عِبادكَ مِنْهُمُ المُخْلَصين) (ص/82ـ 83): «سوگند به عزت تو، همه بندگان را به گناه ترغيب مى كنم مگر گروه مخلصان را».

صفحه 191
بر استقامت و مصونيت انسان مى افزايد، انسان هايى كه مى كوشند در محيط هاى دور از ميكروب زندگى كنند، و از هر نوع آلودگى ميكروبى به دور باشند، و پيوسته ميوه و سبزى و ظروف مورد نياز را «استرليزه» و ضد عفونى مى كنند، در برابر هجوم دشمن نامرئى(ميكروب) فوراً از پاى درمى آيند و بسان بيد لب جوى به هر نسيمى مى لرزند، در صورتى كه از نظر پزشكان امروز، در مسأله دورى از ميكروب بايد راه وسط را برگزيد تا از مصونيت بدن در مقابل هجوم دشمن كم نشود اكنون پس از اين پيشگفتار كوتاه بايد به تشريح عوامل گمراهى آفرين كه پيوسته در كمين انسان قرار گرفته اند، پرداخت، اين عوامل عبارتند از:

1. شيطان

قرآن در آيات نامبرده در زير، پيروى از شيطان را مايه گمراهى مى داند.
(كُتِبَ عَليهِ اَنّهُ مَنْ تَوَلاّهُ فَاَنَّهُ يُضِلّهُوَيَهْديهِ إِلى عَذابِ السَّعيرِ) (حج/4).
«اين مسأله حتمى است كه هر كس شيطان را دوست بدارد، وى او را گمراه مى سازد و به عذاب دوزخ رهبرى مى كند».
شيطان به هنگام طرد شدن از مقام خود به خدا چنين گفت:
(...لأتَّخِذَنَّ مِنْ عِبادِكَ نَصِيباً مَفْرُوضاً * وَ لأُُضِلنَّهُمْ...) (نساء/118 ـ 119).
«من بخشى از بندگان تو را مى گيرم وآنها را محققاً گمراه مى سازم».
در آيه ديگر خدا از بندگان گمراه شده، به وسيله شيطان گزارش

صفحه 192
مى دهد، و مى گويد:
(وَلَقَدْ أَضَلَّ مِنْكُمْ جِبلاًّ كَثِيراً أَفَلَمْ تَكُونُوا تَعْقِلُونَ) (يس/62).
«شيطان گروه زيادى را گمراه ساخته است، چرا نمى انديشيد؟».

2. هوى و هوس

غرايز و احساسات، مايه بقاى زندگى انسان است، و اگر از زندگى انسان حذف گردند، انسان نابود مى شود، ولى در عين حال اگر تعديل نشوند، و حد و مرز آنها مشخص نگردد، و انسان بازيچه غرايز مرز نشناس خود شود، باز نابود مى گردد، قرآن در اين مورد مى فرمايد:
(...وَلا تَتَّبِِعِ الهَوى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبيلِ اللّهِ...) (ص/26).
«از هوى و هوس پيروى مكن كه تو را از راه خدا باز مى دارد».
از نظر قرآن گروهى كه زمام زندگى خود را به دست نفس وخواست هاى تعديل نشده او بدهند، پرستش گران هوى و هوس هستند كه آن را معبود خود قرار داده اند چنان كه مى فرمايد:
(أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ...)(جاثيه/23).
«آيا ديدى كسى را كه هوس هاى خود را خداى خود قرار داده است».
در حقيقت هوى و هوس همان غرايز و احساسات حيوانى است كه براى آن حد و مرزى نباشد و اگر از طريق فرد و يا شرع محدود و مرزبندى گردند، نه تنها هوى و هوس نيست، بلكه مايه بقاى زندگى است.

3. دوست ناباب

دوست يابى و زندگى با هم نوع و هم سال و هم فكر، براى انسان يك

صفحه 193
امر فطرى است وجلوگيرى از امر غريزى مانند شنا بر خلاف مسير آب است كه قهراً نتيجه اى جز شكست ندارد، ولى در عين حال هر فردى، شايسته دوستى نيست فردى كه دوستى او مايه رها كردن قيود شرعى و اخلاقى در زندگى باشد، مايه بدبختى انسان مى شود، قرآن درباره اين نوع از دوستان چنين مى فرمايد:
(وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظّالِمُ عَلى يَدَيْهِ يَقُولُ يا لَيْتَنى اتَّخَذتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبيلاً * يا وَيْلَتى لَيْتَنِى لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَلِيلاً * لَقَدْأَضَلَّنى عَنِ الذِّكْرِ بَعدَ إِذْ جاءَنى...)(فرقان/27ـ29).
«روزى كه ستمگر دست خود را به دندان مى گزد و مى گويد: اى كاش با پيامبر طرح دوستى مى ريختم اى كاش من با فلانى دوست نبودم، او مرا گمراه كرد وپس از نزول قرآن مرا از پيروى آن باز داشت».
در تاريخ بشريت، داستان هاى فراوانى درباره دوست و «يار» بد وجود دارد كه از نقل آنها خوددارى مى كنيم، زيرا همه مى دانيم كه بارها يك معاشرت كوتاه با يك فرد ناباب مايه از هم پاشيدگى شيرازه زندگى خانواده اى شده است.

4. پيروى نسنجيده از سران

قرآن يكى از عوامل ضلالت را پيروى از رؤسا و سران عشاير و قبايل وغيره مى داند آنجا كه از زبان گمراهان از اين طريق، در روز قيامت چنين نقل مى كند:
(...يا لَيْتَنا أَطَعْنَا اللّهَ وَأَطعنَا الرَّسولا * وَقالُوا رَبّنا انّا أَطَعْنا سادَتَنا

صفحه 194
وَكُبرائَنا فَأَضَلُّونَا السَّبيلاً)(احزاب66ـ67).
«اى كاش ما از خدا و پيامبر اطاعت مى كرديم، خدايا! ما از بزرگان خود (به خاطر تعصب كوركورانه) پيروى كرديم وآنان ما را گمراه ساختند».
در آيه ديگرى نيز به اين عامل اشاره مى كند ومى فرمايد:
(...كُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْْ أُخْتَها حَتّى إِذَا أدّاركوا فيِها جَميعاً قالَتْ أُخْراهُمْ لاُولاهُمْ رَبَّنا هؤلاءِأَضَلُّونا فَآتِهِمْ عَذاباً ضِعْفاً مِنَ النّارِ...)(اعراف/38).
«هر موقع گروهى وارد دوزخ مى شوند، گروه ديگر را لعن مى كنند، وقتى همگى در آنجا گرد آمدند، هر گروهى درباره گروه قبلى كه مايه گمراهى آنان شده اند، از خدا مى خواهند كه عذاب آنان را دو برابر كند».
در اين آيه از سرانى كه مايه گمراهى آنان مى شوند، با لفظ «أُولاهُم» كه به معنى پيشينيان است، تعبير آورده است.

5. پيروى نسنجيده از پدران

در حالى كه پدران و نياكان در اسلام از احترام خاص برخوردارند ولى علاقه درونى نبايد سبب شود كه انسان دستگاه تفكر خود را تعطيل سازد، و خود را دربست در اختيار آنان بگذارد و لذا قرآن، آنجا كه دستور احترام به آنان را مى دهد، يادآور مى شود كه اگر پدر و مادر فرزند را به شرك دعوت كنند، نبايد از آنان پيروى كند آنجا كه مى فرمايد:
(وَإِنْ جاهَداكَ عَلى أَنْ تُشْرِكَ بِى ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلاتُطِعْهُما...) (لقمان/15).

صفحه 195
«اگر كوشش كنند كه برا ى خدا شريكى قرار دهى، از آنان اطاعت مكن».
قرآن در آياتى پيروى نسنجيده از «والدين» را مايه گمراهى مى داند و در اين مورد از زبان گمراهان چنين نقل مى كند:
(...إنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى أُمَّة وَإنّا عَلى آثارِهِمْ مُهْتَدُونَ * وَكَذلِكَ مَا أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ فى قَرْيَة مِنْ نَذِير إِلاّقالَ مُتْرَفُوها إنّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى أُمّة وَانِّا عَلى آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ) (زخرف/22ـ23).
«ما پدران خود را بر اين طريقه يافته ايم و به دنبال آنان مى رويم. همچنين هيچ رسولى را بر هيچ نقطه اى اعزام نكرديم، مگر اين كه گروه «مترف» و اسرافگر آنجا مى گفتند: ما پدران خود را بر اين طريقه يافته و از آنان پيروى خواهيم كرد».
قرآن در انتقاد از اين نوع «تعصب»مى فرمايد:
(...أَوَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ لا يَعْلَمُونَ شَيْئاً وَلا يَهْتَدُون) (مائده/104).
(«آيا باز از آنان پيروى مى كنيد) هر چند آنان چيزى را آشنا نبوده و به حقيقت پى نمى برند».
انسان حر وآزاده، انسانى است كه هر نوع حجاب مانع از رؤيت حقيقت را پاره كند، و حقيقت را بيش از همه چيز دوست بدارد. اگر پدر و مادر گرامى هستند ولى حقيقت جويى و پيروى از آن، از همه چيز گرامى تر، و عزيزتر است.

6. گروهى از جن و انس

قرآن گروهى از جن و انس را مايه گمراهى معرفى مى كند، آنجا كه

صفحه 196
مى فرمايد:
(وَقالَ الَّذِينَ كَفَرُوا رَبَّنَا أَرِنَا الَّذِينَ أَضّلانا مِنَ الجِنّ والإِنْسِ نَجْعَلْهُما تَحْتَ أَقْدامِنا...) (فصلت/29).
«افراد كافر مى گويند: خدايا آن گروه از جن و انس را كه مايه گمراهى ما شدند، نشان ما بده تا ما آنها را زير پاى خود بگذاريم».
احتمال دارد اين گروه همان شياطين و بزرگان و سران و يا دوستان ناباب باشند كه مايه گمراهى انسان ها شده اند، در اين صورت اين نوع پيروى، همان تعصب كوركورانه است كه قرآن درباره آن نيز سخن گفته است و به همين خاطر اطاعت از والدين را در حدودى لازم دانسته كه فرمان به گناه ندهند.1

7. مجرمان و گناهكاران

يكى ديگر از عوامل گمراهى، پيروى از مجرمان است، قرآن از زبان گناهكاران در روز قيامت چنين نقل مى كند:
(وَما أَضَلّنا إِلاَّ المُجْرِمُونَ) (شعراء/99).
«ما را جز افراد مجرم، كسى گمراه نساخت».
البته ممكن است اين گروه را همان سران قبايل و بزرگان عشيره و يا رفيق و دوست ناباب و يا شخص و گروه ديگرى تشكيل بدهند كه در اقسام قبلى از آنها نامبرده شد و همگى انسان را به گمراهى مى كشند.

1 . (وَإِنْ جاهَداكَ عَلى أَنْ تُشْرِكَ بِى ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْم فَلا تُطِعْهُما) (لقمان/15):«اگر پدر و مادر كوشيدند كه ندانسته بر من شرك ورزى، از آنان اطاعت منما».

صفحه 197

8. بت ها

بت ها نيز يكى ديگر از عوامل گمراهى است آنجا كه مى فرمايد:
(ربِّ انَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثيراً مِنَ النّاسِ...)(ابراهيم/36).
«پروردگارا! اين بت ها (به ضميمه حاميان و مروجان آنها) بسيارى از مردمان را گمراه ساخته است».

9. احساس بى نيازى

در حالى كه مال و ثروت مى تواند سعادت آفرين باشد، امّا احساس بى نيازى از خدا، مايه گمراهى مى گردد، در اين مورد قرآن مى فرمايد:
(...وَلكِنْ مَتَّعْتَهُمْ وَآباءَهُمْ حَتّى نَسُوا الذِّكْرَ وَكانُوا قَوماً بُوراً) (فرقان/18).
«پروردگارا آنان و پدرانشان را غرق در نعمت كردى، تا آنجا كه احساس بى نيازى از تو كردند و تو و يا قرآن را فراموش كردند و گروه زيانكارى بودند».
در آيه ديگر اين حقيقت به صورت ديگر بيان شده است آنجا كه مى فرمايد:
(...إِنَّ الإِنْسانَ لَيَطْغى * اَنْ رَآهُ اسْتَغْنى)(علق/6ـ7).
«انسان رو به طغيان مى گذارد و حدود الهى را رعايت نمى كند آنگاه كه در خود احساس بى نيازى كند».

10. پيروى از اكثريت ناآگاه

قرآن پيروى از اكثريت ناآگاه را مايه گمراهى مى شمارد آنجا كه

صفحه 198
مى فرمايد:
(وَإِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِى الأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبيلِ اللّهِ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلاّ يَخْرُصُونَ) (انعام/116) .
«اگر از اكثريت مردم روى زمين پيروى كنى، تو را از خدا باز مى دارند زيرا از گمان و تخمين پيروى مى كنند».
از جمله اخير آيه استفاده مى شود كه پيروى از هر اكثريت مايه گمراهى نيست، بلكه پيروى از اكثريتى كه مصداق :(إِنْ يَتَّبعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ)باشد مايه گمراهى است.
البته در كنار اين عوامل دهگانه گمراهى كه به صورت كلى در قرآن مطرح شده اند، در قرآن، به عامل هاى جزئى گمراهى نيز اشاره شده است كه فعلاً براى ما مطرح نيست، مثلاً قرآن ، «سامرى» را مايه گمراهى قوم بنى اسرائيل معرفى مى كند و مى فرمايد:
(...وَأَضلَّهُمُ السّامِرىُ) (طه/85).
«سامرى قوم موسى را گمراه كرد».
اين بود فشرده عوامل كلى گمراهى كه تشريح هر كدام، بحث گسترده اى لازم دارد.

صفحه 199

7

نعمت هاى معنوى

و جاودانه بهشت

آيات موضوع:

1.(...هذَا الَّذِى رُزِقْنا مِنْ قَبْلُ وَأُوتُوا بِهِ مُتَشابِهاً...) (بقره/25)
2.(وَعَدَ اللّهُ الْمُؤْمِنينَ وَالمُؤْمِناتِ جَنّات تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهارُ خالِدينَ فِيها وَمَساكِنَ طَيِّبَةً فِى جَنّاتِ عَدْن وَرِضْوانٌ مِنَ اللّهِ أَكْبَرُ ذلِكَ هُوَ الْفَوزُ العَظِيمُ)(توبه/72)
3.(...وَاسبَغَ عَلَيْكمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَباطِنَةً...) (لقمان/20)
4.(فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِىَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةَ أَعْيُن جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُون) (سجده/17)

صفحه 200

ترجمه آيات:

1.« اين همان نعمت هايى است كه در دنيا دارا بوديم ولى مشابه آنها، داده شده اند».
2.«خداوند به مردان و زنان با ايمان باغ هايى از بهشت را وعده داده كه از زير درختان آنها نهرها جارى هستند، جاودانه در آن خواهند ماند و مسكن هاى پاكيزه اى در بهشت نصيب آنها ساخته و خشنودى خدا از همه اينها بالاتر است و پيروزى بزرگ همين است».
3.«نعمت هاى آشكار و درونى خود را بر شما ارزانى داشت».
4.«هيچ انسانى نمى داند كه چه نعمت هاى روشنى بخش، براى او ذخيره شده است».

صفحه 201

تفسير آيات:

***
انسان معجونى است مركب از ماده و معنى، جسم و روح، تن و روان، و پيوسته اطراف زندگى او را يك رشته امور مادى ومعنوى فرا گرفته است حتى يك فرد مادى در حالى كه دم از اصالت ماده مى زند، نمى تواند منكر يك رشته امور معنوى مانند علم و دانش، ايثار و فداكارى، مبارزه هاى رهايى بخش براى نجات بشرهاى تحت ستم و غيره گردد، و سرانجام همه بايد معترف شويم كه بشر در زندگى خود در اين جهان غرق يك رشته نعمت هاى مادى ومعنوى است كه اساس و پايه زندگى او را تشكيل مى دهند و قرآن در تبيين اين دو گونه از نعمت ها، تعبير ويژه اى دارد آنجا كه مى فرمايد:
(...وَاسبَغَ عَلَيْكمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَباطِنَةً...)(لقمان/20).
«نعمت هاى آشكار و درونى خود را بر شما ارزانى داشت».
تو گويى لفظ «ظاهرة» اشاره به نعمت هاى جسمانى و لفظ «باطنة» اشاره به نعمت هاى معنوى مى باشد.
اگر بشر در زندگى اين

صفحه 202
جهان، در پوشش دو نوع نعمت مادى ومعنوى قرار گرفته است، در زندگى سراى ديگر كه به مراتب برتر وبالاتر اززندگى اين جهان است بايد در پوشش انواع نعمت ها و تفضل هاى الهى نيز قرار گيرد زيرا معقول نيست كه انسان در زندگى پست اين جهان، داراى اين دو نوع نعمت باشد ولى زندگى اخروى كه قرآن از آن با جمله (...وَاِنَّ الدّارَ الآخِِرَةَ لَهِيَالْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يعْلَمُونَ)(عنكبوت/64)«زندگى سراى ديگر، زندگى واقعى است اگر بدانيد» تعبير مى آورد، فاقد اين دو قسم از نعمت باشد».
بر خلاف انديشه برخى كه نعمت هاى سراى ديگر را در نعمت هاى مادى از قبيل باغ و قصر، حوريان مه پيكر، انواع ميوه ها و نوشيدنى ها، وغيره منحصر دانسته اند و به نعمت هاى معنوى بهشت كه قرآن از آن در سوره هاى مختلف ياد كرده است، توجه نكرده اند.
برخلاف انديشه اين گروه ـ قرآن از يك رشته نعمت هاى معنوى جاودانه بهشت نام مى برد و در نتيجه قلوب و دلهاى بيدار را به سوى آنها متوجه مى سازد.
قرآن، در سوره هاى «دخان، صافات، محمد، الرحمن، واقعه و انسان»، به انواع مختلف از نعمت هاى مادى كه شايد تجسمى از انواع كارهاى نيك و اعمال صالح انسان در اين جهان باشد، اشاره كرده و همگى، كم و بيش از اين نعمت ها آگاهى داريم آنچه شايسته بحث و يادآورى است، آگاهى از نعمت هاى معنوى بهشت است كه براى انسان هاى كامل و نفوس با معرفت، لذت بخش تر و سرور انگيزتر از نعمت هاى ظاهرى وجسمانى است و با بيان اين بخش پاسخ روشنى به اين پرسش داده مى شود كه چرا قرآن براى افراد نيكوكار تنها يك رشته نعمت هاى جسمانى وعده مى كند و از نعمت هاى معنوى نام نمى برد.

صفحه 203
اين سخن گفته كسى است كه آيات قرآن را در اين مورد به دقت بررسى نكرده است و گرنه قرآن پيرامون نعمت هاى معنوى، به صورت گسترده سخن گفته است و پيش از اشاره به اين نوع نعمت ها لازم است نكته اى را يادآور شويم وآن اين كه مجموع آنچه در قرآن پيرامون نعمت هاى جسمانى و معنوى وارد شده است، دورنمايى از نعمت هايى است كه در آن جهان، واقعيتى بس برتر از اين جهان دارند، ولى از آنجا كه براى تفهيم اين نوع نعمت ها راهى جز كمك گيرى از يك رشته الفاظ نبود، لذا قرآن از اين الفاظ كمك مى گيرد ويادآور مى شود كه واقعيت نعمت هاى اخروى براى انسان پنهان است آنجا كه مى فرمايد:
(فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِىَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةَ أَعْيُن جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ) (سجده/17).
«هيچ انسانى نمى داند كه چه نعمت هاى روشنى بخشى، براى او ذخيره شده است».
يعنى واقعيت و يا درجه كمال آن نعمت كه نام آنها در قرآن آمده است بر تمام انسان ها مخفى و پنهان است و تا انسان به آن جهان نرود، و نعمت ها را از نزديك لمس و درك نكند، پى به واقعيت آنها نخواهد برد، زيرا اگر زندگى جهان ديگر برتر و بالاتر از اين جهان است، قهراً نعمت هاى آن جهان نيز بالاتر و برتر مى باشد.
لذا آنگاه كه بهشتيان از نعمت هاى بهشت بهره مى گيرند، مى گويند:
(...هذَا الَّذِى رُزِقْنا مِنْ قَبْلُ وَأُوتُوا بِهِ مُتَشابِهاً...) (بقره/25).
« اين همان نعمت هايى است كه در دنيا دارا بوديم ولى مشابه آنها، داده شده اند».

صفحه 204
اكنون با توجه به اصل مزبور درباره نعمت هاى مادى و معنوى بهشت، بخشى از نعمت هاى معنوى بهشت را يادآور مى شويم:

1. لقاء اللّه

يكى از پاداشهاى سراى ديگر، لقاى پروردگار است چنان كه مى فرمايد:
(...فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَلا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً)(كهف/110).
«هر كس لقاى پروردگار خود را خواهان است، عمل نيك انجام دهد و در پرستش پروردگار خود كسى را شريك قرار ندهد».
مراد از «لقاء اللّه» شهود باطنى و درونى پروردگار جهان است، نه شهود حسى و بصرى. از آنجا كه پروردگار جهان از نظر عظمت و جلالت، و كمال وجمال نامتناهى است، شهود جمال نامتناهى پيوسته و جاودان بوده طبعاً افراد مؤمن هر لحظه كمال تازه اى را با ديده باطن مشاهده خواهند نمود.
البته برخى از مفسران اين نعمت بزرگ را، به ملاقات با صحنه هاى رستاخيز، و يا پاداش ها وكيفرهاى خداوند تفسير كرده اند ولى يك چنين تفسير بر خلاف ظواهر آيات است.1

2. رضوان اللّه

قرآن پس از برشمردن نعمت هاى جهان، مسأله رضوان الهى را بالاتر از

1 . به كتاب لقاء اللّه، نگارش عارف ربّانى مرحوم ملكى مراجعه فرماييد.

صفحه 205
همه پاداش ها دانسته، آنجا كه مى فرمايد:
(وَعَدَ اللّهُ الْمُؤْمِنينَ وَالمُؤْمِناتِ جَنّات تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهارُ خالِدينَ فِيها وَمَساكِنَ طَيِّبَةً فِى جَنّاتِ عَدْن وَرِضْوانٌ مِنَ اللّهِ أَكْبَرُ ذلِكَ هُوَ الْفَوزُ العَظِيمُ)(توبه/72).
«خداوند به مردان و زنان با ايمان باغ هايى از بهشت را وعده داده كه از زير درختان آنها نهرها جارى هستند، جاودانه در آن خواهند ماند و مسكن هاى پاكيزه اى در بهشت نصيب آنها ساخته و خشنودى خدا از همه اينها بالاتر است و پيروزى بزرگ همين است».
هيچ فردى نمى تواند لذت اين نعمت بزرگ را در اين جهان ترسيم كند، ولى مى توان با يك مثال به صورت كم رنگ به اهميت آن پى برد، زيرا لذتى كه انسان از ديدار يك دوست مهربان و بسيار صميمى پس از مدت ها فراق مى برد، يا احساس يك لذت روحانى كه پس از گشودن يك مشكل علمى به انسان دست مى دهد قابل قياس با نعمت هاى مادى و جسمانى نيست.
در اين صورت خشنودى خدا كه كعبه قلوب عارفان است، آنچنان جذبه و نشاط انگيز است كه انسان تمام نعمت ها را در برابر آن، ناچيز مى شمارد و مى گويد:
(وَرِضْوانٌ مِنَ اللّه أَكْبر) .
«رضايت خدا از بنده خويش بالاترين نعمت ها و پاداش ها است».
3. سلامتى از هر گونه مرض و بيمارى جسمى و روانى، چنان كه مى فرمايد:
(أُدْخُلُوها بِسَلام آمِنين) (حجر/46).
«به سلامت وارد شويد».

صفحه 206
و نيز مى فرمايد:
(أُدْخُلُوها بِسَلام ذلِكَ يَوم الخُلُود)(ق/34).
«با سلامت از هر گونه بيمارى جسمى وروانى وارد بهشت شويد».
باز مى فرمايد:
(لَهُمْ دَارُ السَّلامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَهُوَ وَلِيُّهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُون) (انعام/127).
«براى آنها (در بهشت) خانه امن و امان نزد پروردگارشان خواهد بود; و او، ولىّ و ياور آنهاست به خاطر اعمال(نيكى) كه انجام مى دادند».
4. ايمنى از هر خطر، چنان كه مى فرمايد:
(يَدْعُونَ فِيها بِكُلِّ فاكِهَة آمِنين)(دخان/55).
«دربهشت از هر نوع نعمتى كه بخواهند براى آنان آماده و از هر خطرى در ايمنى هستند».
و نيز مى فرمايد:
(إِلاَّ مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صالِحاً فَأُولئِكَ لَهُمْ جَزاءُ الضعفِ بِما عَمِلُوا وَهُمْ فِى الغُرُفاتِ آمِنُون) (سبأ/37).
«مگر آنان كه ايمان بياورند وعمل صالح انجام دهند براى آنان است پاداش دو برابر به خاطر كارهاى نيكى كه انجام داده اند و آنان در قصرها ايمن هستند».
5. پاكى روح وروان از هر نوع صفات زشت اخلاقى، چنان كه مى فرمايد:
(وَنَزَعْنا ما فِى صُدُورِهِمْ مِنْ غِلّ تَجْرى مِنْ تَحْتِهِمُ الأَنْهار) (اعراف/43).
«هر نوع صفات زشت را از حسد و كينه و عداوت و انديشه خيانت از سينه هاى آنها پاك كرديم ».

صفحه 207
و همين مضمون در آيه ديگر نيز وارد شده است، چنان كه مى فرمايد:
(وَنَزَعْنا ما فِى صُدُورِهِمْ مِنْ غِلّ إِخْواناً)(حجر/47).
«سينه هاى آنان را از هر زشتى پاك گردانيديم و سرانجام به صورت برادر زندگى مى كنند».
6 . نزديك ترين پيوند محبت كه همان پيوند برادرى است، ميان آنان برقرار است چنان كه مى فرمايد:
(وَ نَزَعْنا ما فِى صُدُورِهِمْ مِنْ غِلّ اِخْواناً...). (حجر/ 47)
«هرگونه غِلّ = حسد و كينه و دشمنى) را از سينه آنها بر مى كنيم(و روحشان را پاك مى سازيم); درحالى كه همه برادرند».
7. سراسر زندگى آنها آسايش است و خستگى به آنجا راه ندارد و چنان كه مى فرمايد:
(لا يَمَسُّنا فِيها نَصَبٌ وَلا يَمَسُّنا فِيها لغُوب) (فاطر/35).
«در آنجا رنجى به ما نخواهد رسيد و هرگز ضعف و خستگى نخواهيم يافت».
و نيز مى فرمايد:
(لا يَمَسُّهُمْ فِيها نَصَب) (حجر/48).
«به پرهيزگاران در بهشت خستگى دست نمى دهد».
8. پيوسته وجاودانه در بهشت هستند. در قرآن از جاودانگى بهشت ونعمت هاى فراوان آن، با لفظ «خالدون» ياد شده است و با مراجعه به كشف الآيات موارد اين آيه ها روشن مى گردد و ما به نقل يك آيه اكتفا مى كنيم:
(والَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحات أُولئِكَ أَصحابُ الجَنَّةِ هُمْ فِيها خالِدُون)(بقره/82).
«افراد با ايمان كه داراى عمل صالح باشند اهل بهشت هستند و در آنجا جاويدان خواهند بود».

صفحه 208
9 و 10. در آنجا ترسى نيست، و اندوهى وجود ندارد. گواراترين زندگى عبارت است از آن زندگى كه در آن ترس و اندوهى نباشد و اهل بهشت از چنين زندگى پر نشاط برخوردارند چنان كه مى فرمايد:
(ادخلوا الجنّة لاَ خَوفٌ عَلَيْكُمْ وَلاَ أَنْتُمْ تَحْزَنُون) (اعراف/49).
«وارد بهشت شويد بر شما نه ترسى هست و نه در آنجا محزون مى گرديد ».
وباز مى فرمايد:
(أَلا إِنَّ أَولياءَ اللّه لاَ خَوفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُون) (يونس/62).
«براى اولياى الهى نه ترسى هست و نه اندوهى».
باز مى فرمايد:
(وَقالُوا الحَمْدُ للّهِ الَّذِى أَذْهَبَ عَنَّا الحَزَن إِنَّ رَبَّنا لَغَفُورٌ شَكُور) (فاطر/34).
«گفتند: ستايش خدا را كه غم از قلوب ما برد، پروردگار ما بخشاينده و سپاس پذير است».
واين مضمون در قرآن در سوره هاى متعددى وارد شده است.
11. انس با احباب و دوستان كه به زندگى لذت و شيرينى مى بخشد آنجا كه مى فرمايد:
(فِى جَنّاتِ النَّعيمِ * عَلى سُرُر مُتَّقابِلين)(صافات/43 ـ 44).
«در بهشت پر نعمت بر تخت ها روبه روى يكديگر مى نشينند».
و اين موضوع در سوره حجر آيه 47 و دخان آيه 53 و واقعه آيه 16 نيز وارد شده است.
12. گرامى و عزيز هستند، لذتى كه انسان از احترام و عزتى كه مردم

صفحه 209
بر او قائل مى شوند مى برد بالاتر از لذايذ جسمانى است و چه بسا بسيارى از لذايذ جسمانى را فداى آن مى سازند و اهل بهشت داراى چنين لذت ها مى باشند چنان كه مى فرمايد:
(أُولئِكَ فِى جَنّات مُكْرَمُون)(معارج/35).
«آنان در بهشت عزيز و گرامى مى باشند».
و آيه ديگر مى فرمايد:
(أُولئِكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُوم * فَواكه وَهُمْ مُكْرَمُون) (صافات/41 ـ 42).
«براى آنان روزى معين است و هم ميوه و آنها عزيز و گرامى هستند».
13و14. در آنجا سخن بيهوده و دروغ كه روح وروان را زجر مى دهد وجود ندارد، چنان كه مى فرمايد:
(لا يَسْمَعُونَ فِيها لَغْواً وَلا كذّاباً * جَزاءً مِنْ رَبِّكَ عَطاءً حِساباً) (نبأ/35 ـ 36).
«در آنجا سخن بيهوده و دروغ نمى شنوند پاداشى است كه از طرف پروردگار تو اعطا شده است».
اين مضمون در سوره هاى ديگر نيز آمده است.

صفحه 210

صفحه 211

8

وجدان

يا نداى درونى

آيات موضوع:

1.(...اَلآنَ حَصْحَصَ الحَقُّ أَنا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسهِِ و إنَّهُ لَمِنَ الصّادِقينَ)(يوسف/51)
2.(فرَجَعُوا إِلى أَنْفُسهِِمْ فَقالُوا إنَّكُمْ أَنْتُمُ الظّالِمُونَ * ثُمَّ نُكِسُوا عَلى رُؤوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاء يَنْطِقُونَ) (انبياء/64ـ 65)
3.(أَفَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرآهُ حَسَناً فَإِنَّ اللّهَ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَيَهْدى مَنْ يَشاءُ فَلا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسرات إِنَّ اللّهَ عَليمٌ بِما يَصْنَعوُنَ)(فاطر/8)
4. (...وَكَذلِكَ زُيِّنََ لِفِرْعَونَ سُوءُ عَمَلِهِ...) (غافر/37)

صفحه 212

ترجمه آيات:

1.«اكنون حقيقت آشكار گشت، من به او پيشنهاد كام گيرى كرده بودم و او در ادعاى عفّت و پاكدامنى كاملاً راستگو است».
2.«آنها به وجدان خود بازگشتند وگفتند: شماها البته ستمكارانيد آنگاه در برابر برهان نيرومند ابراهيم سر به زير افكندند و گفتند: تومى دانى كه اين بت ها توانايى سخن گفتن ندارند».
3.«آيا كسى كه عمل زشت وى براى او زيبا جلوه نموده و آن را كردار زيبا تلقى نموده است (با آن كس كه چنين نيست يكسان است)، خداوند هر كس را بخواهد گمراه، و هر كس را بخواهد هدايت مى كند و براى روگردانى آنان از راه حق، حسرت مخور، خداوند از كارهاى آنان آگاه است».
4.«واين چنين در نظر جاهلانه فرعون عمل زشتش زيبا نمود».

صفحه 213

تفسير آيات:

***
دانش هاى «روانشناسى و روانكاوى» به مسأله وجدان و تحليل آن با اصول تجربى روى آورده، در قلمرو آن، مسائلى را مطرح كرده و به نتايجى دست يافته است و در ميان آنها، يك مسئله از تمام مسائل مربوط به وجدان از اهميت بيشترى برخوردار است و آن تحليل و بيان ريشه وجودى آن، در نهاد انسان است. ما نيز از ميان ديگر بحث هاى مربوط به آن، اين بحث را جلو انداخته و به گونه اى فشرده پيرامون آن گفتگو مى كنيم.

ريشه هاى وجدان در نهاد انسان

تجارب و آزمون هاى فراوان، گواهى مى دهند كه در درون انسان، درك وآگاهى خاصى كه انسان را از خوبيها و بديها آگاه مى سازد وجود دارد و اين نوع درك و آگاهى را «وجدانيات» مى نامند و در فلسفه اسلامى بخشى از عقل عملى به شمار مى رود.
اين نيروى ادراكى، در تشخيص خوبيها و بديها، به چيزى جز بررسى ماهيت عمل، و در داورى به دادگاهى جز دادگاه خويش، و به داورى، جز

صفحه 214
خود، نيازى ندارد و اگر مى گويند «وجدان، محكمه اى است كه به قاضى نياز ندارد» مقصود اين است كه به داور ديگرى نياز ندارد ووجدان در داورى خود مستقل است.
تجربه ها ثابت كرده كه وجدان، ريشه هايى در خلقت و آفرينش انسان دارد و از روزى كه كودك گام به پهنه هستى مى نهد اين نيرو بسان ديگر نيروها و مانند ديگر غرايز و درخواست هاى طبيعى، در نهاد او به صورت «قوه» و «زمينه» پديد مى آيد و با رشد و تكامل او پرورش مى يابد.
بنابراين نداهاى وجدان، و ادراك هاى تحسين آميز و يا سرزنش گر آن، چيزى نيست كه از خارج به انسان القا شده و به اصطلاح آموزگارى آن را تعليم داده باشد، بلكه همگى يك نوع ندا و ادراكى است كه انسان آن را از ضمير باطن و درون وجود خويش، مى شنود و يك امر فطرى و آفرينشى است كه دست آفرينش در نهاد هر انسانى به وديعت نهاده است كه او را در مسير سعادت، كمك و يارى كند.

تفاوت وجدان فطرى ووجدان اخلاقى

اكنون با طرح مثالى نداهاى فطرى را از غير آن، كه چهبسا ممكن است فطرى نما نيز باشد، مشخص مى سازيم.
شكى نيست كه پيمان شكنى، و خيانت به امانت و تعدى به حقوق مسلم يك فرد، در ميان تمام ملل جهان بد و زشت شمرده مى شود، و هر فردى به درون خود مراجعه كند به روشنى آن را درك مى نمايد، و عاملان آن را سرزنش مى كند يك چنين نداى همگانى را كه از ضمير تمام افراد بشر در همه

صفحه 215
قاره ها و اقوام و ملل شنيده مى شود، نمى توان محصول تربيت هاى اجتماعى و شرايط اقتصادى، و يا نتيجه سياستها و تبليغات و دستگاههاى تبليغى دانست، زيرا اقوام و ملل جهان، هيچگاه در پوشش تربيت واحدى و يا سياست معينى و يا اقتصاد خاصى نبوده بلكه پيوسته با شرايط گوناگونى از نظر اقتصاد و سياست و تربيت، روبرو بوده است، با وجود اين، چنين دركى در زواياى ضمير تمام افراد بشر، وجود دارد و همگى مى گويند: خيانت به امانت و پيمان شكنى، زشت، تجاوز به حقوق ديگران، بد است. از اين جهت بايد آن را نشانه فطرى و آفرينشى بودن چنين نداها و داوريها دانست.
يك انديشه وارداتى كه عوامل خاصى آن را در انسان پديد مى آورد، نمى تواند از چنين گستردگى برخوردار باشد.
در برابر آن، يك رشته اعمالى داريم كه اكثريت عظيمى، آن را زشت مى دانند در حالى كه در ميان گروه ديگرى چنين نيست. مثلاً ازدواج با محارم كه همه شرايع آسمانى بر تحريم آن اتفاق نظر دارند و در ميان پيروان كتابهاى آسمانى از زشتى خاصى برخوردار است ولى در عين حال، در نزد گروهى فاقد چنين زشتى است و عمل نكوهيده شمرده نمى شود، و اگر زشتى چنين عمل، فطرى و نهادى بود، هرگز انسانها درباره آن، اختلاف نظر پيدا نمى كردند. از اين جهت مى توان گفت: زشتى چنين عملى. ريشه فطرى در وجود انسان ندارد و اگر هم به صورت يك امر فطرى نما در آمده است به خاطر تذكرات پياپى ووضع تبليغى شرايع آسمانى است كه زشتى آن را در درون ما جاى داده است و اگر چنين عاملى در كار نبود هرگز به اين صورت منفور و زشت قلمداد نمى شد.
روى اين بيان بايد گفت: براى تميز اين دو نوع ادراك بايد اولى را

صفحه 216
«وجدان فطرى» و دومى را «وجدان اخلاقى» ناميد واگر فرويد مى گويد: مسايل وجدانى، چكيده منهيات اجتماعى است كه در ضمير باطن انباشته شده است، درباره قسم دوم بسيار صحيح و پا برجاست يعنى از يك موضوع در زمان هاى مختلف نهى شده، و انسان نداى «نكن» را در اين مورد از زبان گروههاى مختلف شنيده است، طبعاً مسئله براى او به صورت يك امر فطرى درآمده است در حالى كه چنين امرى در نهاد انسان و بشر ريشه ندارد.
ولى اين بيان درباره آن قسم از درك ها كه همگانى است و از زبان همگان با داشتن شرايط گوناگون تربيتى واقتصادى و سياسى، شنيده مى شود، نمى تواند صادق و پا برجا باشد.

داورى قرآن درباره وجدان

قرآن در سوگندهاى پياپى خود در سوره «والشمس» به روان انسان وآفريدگار او سوگند ياد مى كند و مى گويد:
(وَنَفْس وَما سَوّيها) آنگاه اورا چنين توصيف مى نمايد: (فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَتَقْويها) خوبى ها و بديها را به او الهام كرد.
به طور مسلم مقصود از «نفس» در اين آيه روان انسان است نه جسم و تن او، و نه روان خصوص حضرت آدم. و از اين كه آيه سرچشمه آگاهى انسان را از خوبيها و بديها، الهام الهى مى داند، نه يك آموزش مادى و القائى از حوزه خود انسان ها، ناچار چنين آموزشى، جز فطرى بودن آن، معنى ديگرى نمى تواند داشته باشد.
اگر آگاهى انسان از خير و شر، و به تعبير قرآن «تقوا» و «فجور» معلول

صفحه 217
عوامل مادى از قبيل سياست، تبليغ، شرايط جغرافيايى و غيره بود هرگز صحيح نبود آن را به «الهام» نسبت بدهد.
قرآن، در آيه ديگر به نفس سرزنش گر سوگند ياد مى كند و مى فرمايد:
(وَلاَ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوامّة) (قيامت/2).
مقصود از «نفس لوّامه» خصوص نفس حضرت آدم نيست و همچنين مقصود از آن، نفس ملامت كننده در خصوص روز رستاخيز نيست كه انسان را در آن روز، بر ارتكاب اعمال زشت، ملامت مى نمايد1 بلكه مقصود از آن، نفس ملامت گر و سرزنش كننده انسان است كه پس از ارتكاب گناه و سپرى شدن لذت زودگذر آن، آثار ندامت و پشيمانى در چهره او نمايان مى گردد و خود را در باطن ملامت مى كند.
تو گويى انسان به دنبال هر عملى، بانگى مى شنود، گاهى ستايشگر كه به روح و روان او آرامش مى بخشد و گاهى سرزنشگر كه روان او را زير فشار قرار مى دهد و احياناً او را با ضربات ناپيدايى خرد مى كند و به قول جلالالدين مولوى:
اين صدا در كوه دلها، بانگ كيست *** كه پر است از بانگ اين كه، گه تهى است
هر كجا هست آن حكيم است اوستاد *** بانگ او زين كوه دل، خالى مباد2

1 . آنجا كه مى گويد: (...يا حَسرتى عَلى ما فَرَّطْتُ فى جَنبِ اللّه وَإِنْ كنت لَمن الساخرين) (زمر/56):«آنگاه به خود مى آيد و فرياد «واحسرتا» بر مى آورد و مى گويد: واى بر من در انجام تكاليف كوتاهى كردم و سخنان پيامبر را مسخره كردم».
2 . مثنوى، دفتر دوم، ص 32 چاپ ميرخانى.

صفحه 218
چه بسا انسان كار بدى را انجام مى دهد و سپس احساس ناراحتى مى نمايد ولى سعى مى كند كه خود را از آن منصرف سازد، امّا نفس سرزنش گر يا قاضى محكمه وجدان، او را تحت فشار قرار مى دهد و با تازيانه هاى نامرئى خود، بر او مى تازد.

نمونه هايى از وجدان سرزنشگر

قرآن، در بيان سرگذشت اقوام گذشته به ظهور اين نيروى درونى اشاره كرده و ما دو مورد را يادآور مى شويم:
1. ابراهيم، قهرمان توحيد، همه بتهاى بتكده بزرگ «بابل» را شكست جز بت بزرگ كه آن را به حال خود رها كرد.
انتقادهاى علنى ابراهيم از بت پرستى، سبب شد كه حكومت وقت، ابراهيم را عامل جريان بداند و او را در دادگاه محاكمه نمايد. وقتى هيئت دادرسان دادگاه به وى گفتند: تو اين كار را درباره خدايان ما انجام داده اى؟
وى در پاسخ گفت: اين كار را، بزرگ آنها انجام داده است شما از آنها سؤال كنيد اگر سخن مى گويند.
پاسخ ابراهيم سخت آنان را تكان داد و آنها را به اشتباه ديرينه خود واقف نمود، وشرمنده وجدان خويش ساخت زيرا دريافتند كه يك عمر بر چنين عمل احمقانه صحه گذارده و مرتكب آن شده اند. لذا برگشتند به روى يكديگر نگريستند وگفتند:
ابراهيم ستمگر نيست بلكه شماها ستمگريد، و به نفس خويش اين همه تجاوز و ظلم كرده ايد . آنجا كه مى فرمايد:
(فرَجَعُوا إِلى أَنْفُسهِِمْ فَقالُوا إنَّكُمْ أَنْتُمُ الظّالِمُونَ * ثُمَّ نُكِسُوا عَلى

صفحه 219
رُؤوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاء يَنْطِقُونَ)(انبياء/64ـ 65).
«آنها به وجدان خود بازگشتند وگفتند: شماها البته ستمكارانيد آنگاه در برابر برهان نيرومند ابراهيم سر به زير افكندند و گفتند: تومى دانى كه اين بت ها توانايى سخن گفتن ندارند».
جمله (فرجعوا إلى أنفسهم) بيانگر بيدارى وجدان، و كنار رفتن هر نوع حجاب است كه مانع از شنوايى نداى درونى مى گردد.
6. زليخا، آن زنى كه يوسف را متهم به سوء قصد كرد و به عزيز مصر گفت:
(...ما جَزاءُ مَنْ أرادَ بِأَهْلِكَ سُوءً إِلاّ أَنْ يُسجَنَ أَوْ عَذابٌ أَلِيمٌ) (يوسف/25).
«سزاى آن كسى كه به خانواده تو قصد سوء كند جز زندانى شدن و با كيفر سخت، چيزى ديگر نمى تواند باشد».
ولى همين زليخا پس ازمدتى كه آبها از آسياب افتاد، و نزاهت و پاكى و مقامات معنوى يوسف آشكار گرديد، به خود آمد و تحت فشار وجدان قرار گرفت و بدون اختيار منفجر گشت و صريحاً به گناه خود و پاكدامنى يوسف اعتراف كرد و گفت:
(...اَلآن َحَصْحَصَ الحََقُّ أَنا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِِ و إِنَّهُ لَمِنَ الصّادِقينَ) (يوسف/51).
«اكنون حقيقت آشكار گشت، من به او پيشنهاد كام گيرى كرده بودم و او در ادعاى عفّت و پاكدامنى كاملاً راستگو است».
تو گويى زليخا پس ازمدت ها سكوت آنچنان زير فشار وجدان قرار گرفته بود كه بى اختيار با شهادت قاطع خود، شرمندگى وجدان را جبران كرد.

صفحه 220
قرآن چهارده قرن قبل طراح وجدان فطرى و نفس سرزنش كننده است كه در آن روزها فهم بشرى آن را بو نكرده بود و در ديگر آيات واحاديث اسلامى اين موضوع نيز مطرح شده است.

پايه توانايى وجدان

ندايى كه انسان از درون مى شنود، بانگى كه از ضمير باطن او برمى خيزد، نداى وجدان است. و راهنماى پند دهنده و سرزنش گرى كه گاهى تحسين و گاهى سرزنش مى كند، خود وجدان مى باشد، واين نيروى دراكه هيچ گاه ساكت و آرام ننشسته و هر چه هم انسان بخواهد خود را از چنگال او برهاند، انجام نمى گيرد و به قول حافظ:
در انـدرون مــن خستـه دل نـدانم كيسـت؟ *** كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
آفريدگار جهان براى هدايت و راهنمايى بشر به سعادت، و بازدارى او از عوامل شقاوت و بدبختى، معلم ها و آموزگاران متعددى برانگيخته و هر كدام در قلمرو خاصى، انجام وظيفه مى كنند، از چراغ پرفروغ عقل و خرد گرفته تا برسد به اختران تابناك آسمان نبوت و امامت، تا به علما و دانشمندان در جامعه تا به نداهاى غوغا آفرين فطرت ووجدان كه همگى در فراز و نشيب هاى زندگى دست انسان را مى گيرند و راه سعادت وخوشبختى را به او ارائه نموده و از گرايش به عوامل بدبختى باز مى دارند.
قرآن مجيد درباره اين نعمت اخير الهى چنين مى فرمايد:

صفحه 221
(أَلَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنِ * وَلِساناً وَشَفَتَينِ * وَهَدَيْناهُ النَّجْدَينِ) (بلد/8ـ10).
«آيا ما (براى حفظ حيات او) دو چشم به او اعطا نكرديم و زبان و دو لب به اونداديم و راه خير و شر را براى او آشكار نساختيم».
مقصود از «نجدين» همان خير و شر وحقيقت هدايت به «نجدين» همان هدايت فطرى و درونى او است. به گواه اين كه اين هدايت، در كنار ديگر نعمتهاى طبيعى مانند دو چشم و زبان و دو لب وارد شده است، در اين صورت مقصود از آن، همان هدايت سرشتى خواهد بودكه انسان آن را بدون معلم و آموزگار، از درون دريافت مى كند.
در احاديث اسلامى به روشنى، به وجود يك چنين ادراك درونى و آگاهى سرشتى كه گاهى پند ده و گاهى سرزنشگر است، اشاره شده است و امير مؤمنان در اين زمينه مى فرمايد:
«وَاعلموا انّه من لم يعن على نفسه حتى يكون له منها واعظ وزاجر لم يكن له من غيرها زاجر ولا واعظ».1
«بدانيد آن كس كه خدا اورا كمك نكند و از درون براى او پند ده و سرزنشگرى نباشد، هرگز سرزنش و پند ديگران مؤثر نخواهد افتاد».
باز امير مؤمنان عليه السَّلام درباره راهنماى درونى مى فرمايد:
«ومن كان له من نفسه واعظ كان عليه من اللّه حافظ».2
«هر كس براى او از درون پند دهى باشد، خداوند نيز نگاهدارنده او مى باشد».

1 . نهج البلاغه، خطبه 87 ، چاپ عبده.
2 . كلمات قصار، شماره 89.

صفحه 222

پايه مقاومت وجدان

درست است كه دست آفرينش چنين راهنماى درونى را در ما به وديعت نهاده كه خوبيها و بديها را به وسيله آن درك مى كنيم و ما را به انجام نيكى ها و دورى از بديها دعوت مى كند، و درمواقع خاصى، زبان به تحسين و سرزنش مى گشايد، ولى بايد توجه نمود كه قدرت دعوت وجدان و پايه مقاومت و توان بازدارى او در مقابل طوفانهاى نفسانى و منافع شخصى، بسيار محدود است و علت ناتوانى آن به خاطر يكى از دو علت ياد شده در زير است:
1 . اعمال خلاف و كارهاى زشت، در صورت ندامت به صورت يك كار هولناك و وحشتناك نزد وجدان تجلى مى كند و نيروى درونى پيوسته از آن وحشت مى نمايد و انسان را از ارتكاب آن باز مى دارد ولى آنگاه كه عمل تداوم يافت و تكرار شد، كار به تدريج قبح وزنندگى خود را از دست مى دهد، و عمل قيافه عادى به خود مى گيرد و سرانجام وجدان به صورت يك حاكم معزول در مى آيد كه در قلمرو كار خود قادر به انجام هيچ كارى نمى شود.
2. تمايلات درونى و منافع زود گذر مادى، سبب مى شود كه انسان به توجيه كردارهاى زشت خود بپردازد و شيطنت هاى نفسانى، با آرايش خاصى همه را، در نظر او خوب جلوه مى دهد و سرانجام وجدان انسان، فريب مى خورد و صحه گذار اعمال زشت خود مى گردد.
شكى نيست كه مزاج سالم انسان، پذيراى هيچ نوع دود نيست، و انسان سالم در مرحله نخست كه لب به دود مى زند، با سرفه و عطسه و اشك چشم روبرو مى گردد ولى تكرار عمل آنچنان دگرگونى مصنوعى در مزاج او پديد مى آورد كه همه مأكولات و مشروبات را براى آن مى خورد و مى نوشد كه پس از صرف آنها لب به سيگار بزند و دودى را روانه ريه كند، در حالى كه در روزهاى

صفحه 223
نخست، جريان بر عكس بوده، و نزديكى به دود، مايه سر درد وعطسه و اشك چشم بود، علت آن جز اين نيست كه مزاج انسان بر اثر تكرار اعمال خلاف، دگرگونى خاصى مى پذيرد.
وجدان نيز بسان مزاج سالم انسان است و تكرار عمل، و شيطنت هاى نفسانى، ديد وجدان را كور و تشخيص او را دگرگون مى سازد، و هرگز نمى تواند حقايق را آنچنان كه هست ببيند، بلكه آنها را از طريق منافع شخصى و اعمال روزمره خود توجيه مى كند.
در اين جا مى توان به بى پايگى سخن كسانى كه تصور مى كنند وجدان آدميزاد مى تواند جانشين دين گردد پى برد، در حالى كه مقاومت وجدان، در برابر گناه، بسيار كم و با مقاومت دين و اعتقاد به روز رستاخيز در برابر كارهاى حرام و خلاف قابل قياس نيست.

گواه هايى از قرآن

آيات قرآن به روشنى گواهى مى دهند كه تمايلات درونى و منافع شخصى و عوامل تربيتى و فرهنگى در تشخيص وجدان اثر مى گذارند و كارهاى خلاف و زشت را موجه جلوه مى دهند و كار به جايى مى رسد كه انسان از كار خلاف كوچك ترين احساس ناراحتى نمى كند.
قرآن اين حقيقت را در آيات متعددى يادآور شده و مى فرمايد:
1. (أَفَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرآهُ حَسَناً فَإِنَّ اللّهَ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَيَهْدى مَنْ يَشاءُ فَلا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسرات إِنَّ اللّهَ عَليمٌ بِما يَصْنَعوُنَ)(فاطر/8).

صفحه 224
«آيا كسى كه عمل زشت وى براى او زيبا جلوه نموده و آن را كردار زيبا تلقى نموده است (با آن كس كه چنين نيست يكسان است)، خداوند هر كس را بخواهد گمراه، و هر كس را بخواهد هدايت مى كند و براى روگردانى آنان از راه حق، حسرت مخور، خداوند از كارهاى آنان آگاه است».
جمله (زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِه) بيانگر دگرگونى وجدان و فريب خوردن او است به حدى كه عمل زشت در نظر او خوب جلوه مى كند و نتيجه آن جز محدوديت دايره وجدان چيزى نيست.
گاهى تكرار يك جنايت از زشتى عمل مى كاهد و انسان در برابر جنايت، خونسردى خود را حفظ مى كند، جباران جهان مستكبران عالم مانند حجاج و چنگيز، كه از دم شمشير آنان پيوسته خون مظلومان مى چكيد، ازقتل و اعدام هزاران نفر، باك و هراسى نداشتند زيرا جنايت بر اثر تكرار، زشتى خود را نزد آنان از دست داده، و به صورت يك امر عادى درآمده بود.
گاهى تمايلات مادى ديده وجدان را نابود مى كند و هرگونه عمل زشت را كه به هدف مادى او كمك مى نمايد، عين عدالت و انصاف مى شمرد.
شكى نيست كه امروز دست تمام ابرقدرت هاى جهان پشت پرده كار مى كند و باعث كشتارها و بى خانمان شدن ميليونها نفر مى باشد ولى، علاقه به هدف هاى مادى آنچنان وجدان آنان را كور كرده كه همه كارهاى خود را توجيه مى نمايند و هرگز آنها را خلاف نمى دانند.
از حمله هولناك اسرائيل به جنوب لبنان و كشتار دسته جمعى آوارگان فلسطين در اردوگاههاى صبرا و شتيلا، چند ماهى بيش نمى گذرد و همه جهانيان از دور و نزديك شاهد جنايات سهمگين حكومت غاصب اسرائيل بودند ولى در اين جا جز يكى دو سرباز وافسر اسرائيلى (آن هم معلوم نيست تا

صفحه 225
چه پايه درست باشد)، هيچ يك از آنها كار خود را تقبيح نكرده و كردار خود را زشت نشمرده، بلكه همگى با وجدان آرام خون زنان وكودكان هزاران فلسطينى را ريختند، زيرا منافع خود را در كشتن آنها مى انديشند.
آمريكاى جنايتگر تمام دسيسه هاى خود را به عنوان حفظ منافع خود در جهان توجيه مى كند و از هيچ كارى فروگذار نمى باشد.
اتحاد شوروى بر فقيرترين و بيچاره ترين كشور يعنى «افغانستان» حمله مى كند و از درو كردن كودكان و زنان و مجاهدان افغانى كه براى طرد دشمن از خانه و كاشانه خود، قيام كرده اند، كوچك ترين احساس ناراحتى نمى نمايد.
چند روز قبل بود كه صداميان، قسمتهاى مسكونى شهر مقاوم ذزفول را با موشك هاى سنگين و دوربرد خود مورد حمله قرار داده و زنان و كودكان و پيران سالخورده را در نيمه شب به خاك و خون كشيدند، و از اين طريق خشم شيطانى خود را از شكست مفتضحانه سربازان خودفروخته خود فرو نشاندند.
اين جاست كه بايد گفت: وجدان جهان، مرده و حس و درك خود را از دست داده و به تعبير قرآن(زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ) .
قرآن اين حقيقت را در آيات ديگرى نيز يادآور مى شود كه به برخى اشاره مى كنيم:
2. (...زُيِّنَ لِلَّذِينَ كَفَروا مَكْرُهُمْ...)(رعد/33).
«حيله گرى هاى كافران درباره مسلمانان، در نظرشان خوب جلوه كرده است».
3. (زُيِّنَ لِلْكافِرينَ ما كانُوا يَعْمَلُون)(انعام/122).
4. (...زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمالِهِمْ...)(توبه/37).
5. (...زُيِّنَ لِلْمُسْرِفينَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ)(يونس/12).

صفحه 226
6. (...وَكَذلِكَ زُيِّنََ لِفِرْعَونَ سُوءُ عَمَلِهِ...) (غافر/37).
خلاصه مفاد اين آيات اين است كه براى كافران و اسراف گران و فرعون اعمال بد آنها زيبا جلوه كرده است.
7. (أَفَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرآهُ حَسَناً...) (فاطر/8).
«آيا آن كسى كه زشتى عمل او بر او زيبا جلو كرده با آن كسى كه حقايق را آنچنان كه هست درك مى كند، يكسان است».
اگر خدا به حكم آيه (...وَلكنَّ اللّه حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الإِيمانَ وَزَيَّنَهُ فِى قُلُوبِكُمْ...)(حجرات/7): «ايمان را در فطرت انسان نهاده و آن را خوب و زيبا ارائه كرده است، اين كار مانع از آن نيست كه عوامل شيطانى پرده اى بر روى آن بيفكنند» . و درمواقعى كفر وشرك را در نظر وى خوب جلوه دهند چنان كه مى فرمايد:
8. (...وَلكِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَزَيّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ ما كانُوا يَعْمَلُونَ)(انعام/43).
«قلوب آنان سخت شده و شيطان كفر را بر آن ها خوب جلوه داده است».
گاهى عوامل تربيتى و فرهنگى آنچنان دگرگونى در ديد و داورى انسان پديد مى آورد كه انسان از كشتن جگرگوشه خود لذت مى برد، چنان كه مى فرمايد:
(وَكَذلِكَ زَيَّنَ لِكَثير مِنَ الْمُشْرِكِينَ قَتْلَ أَولادِهِمْ...) (انعام/137).
«بربسيارى از افراد مشرك كشتن فرزندان، زيبا جلوه مى نمود».
9. در قرآن مجيد كراراً از «تسويل نفس» سخن به ميان آمده است و مفاد آن اين است كه نفس انسانى روى تمايلات نفسانى، كارهاى زشت را نزد

صفحه 227
او زيبا جلوه دهد، از اين جهت برخى براى انسان نفسى به نام «مسوله» اثبات كرده اند، در مقابل «نفس مطمئنه» و يا «لوامه» و يا «راضيه» ، مثلاً يعقوب به فرزندان خود كه يوسف را در چاه افكندند، و رياكارانه گفتند كه گرگ او را خورده است، چنين مى گويد:
(...بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَميلٌ...) (يوسف/18)
«نفس شما، كارتان را بر شما زيبا جلوه داده است، صبر و بردبارى كار زيباست».
و باز درباره سامرى كه مردم را به پرستش گوساله دعوت كرد، مى گويد:
(...وَكَذلِكَ سَوَّلَتْ لِى نَفْسِى) (طه/96).
«اين نفس من كار مرا بر من زيبا جلوه داد».
10. رسول گرامى صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم آن جا كه از وضع گروهى خبر مى دهد و مى فرمايد: زمانى فرا مى رسد كه جوانان شما فاسد مى شوند و به كارهاى زشت امر مى كنيد و از كارهاى خوب باز مى داريد، ناگهان مردى از روى تعجب مى پرسد:
آيا چنين چيزى پيش مى آيد. رسول گرامى صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم مى فرمايد: بدتر از اين هم مى شود روزگارى مى آيد كه شماها تشخيص حق را از باطل و نيك را از زشت، از دست مى دهيد و سرانجام كارهاى نيك در نظر شماها بد، وكارهاى بد، در نظرتان نيك جلوه مى كند.1
درحالى كه قرآن فريب وجدان وخودآرايى نفس انسانى را تصديق مى كند ولى يادآور مى شودكه اگر انسان به اعماق وجدان خود بازگشت كند از وضع

1 . وسائل الشيعه: 11/397.

صفحه 228
واقعى خود آگاهى صحيحى به دست مى آورد، به خطا وجرم خود معترف مى گردد آنجا كه مى فرمايد:
(بَلِ الإِنْسانُ عَلى نَفْسِهِ بَصِيرة * وَلَو أَلْقى مَعاذِيرَه) .
(قيامت/14 ـ 15)
«انسان به نفس خود آگاه است هر چند براى توجيه خود عذرهايى بتراشد».
با اين بيان مى توان به پايه ارزش سخن «ژان ژاك روسو» پى برد، آنجا كه مى گويد:
اى وجدان، اى وجدان، اى غريزه الهى، اى نداى ملكوتى و ازلى، اى راهنماى مطمئن ومؤتمن يك موجود نادان ومحدود ولى با خرد وآزاده، اى قاضى مصون از خطا در تشخيص خير و شر، طبيعت انسان را عالى و رفتار او را اخلاقى مى سازى.
تمام اين ستايش ها از وجدان انسان بسيار خوب و عين حقيقت است ولى مشروط بر اين كه، منافع شخصى، تبليغات اهريمنى، تربيت هاى شيطانى پرده اى بر روى وجدان نيفكنند و از قدرت تشخيص ديد او نكاهند و سرانجام مسأله جايگزين ساختن وجدان به جاى دين و ايمان با اين شكست هاى روشن و آسان وجدان، افسانه اى بيش نيست و هيچ عاملى اعم از تعليم و تربيت، تمدن و صنعت، پرورش وجدان و درك درونى، گسترش وسايل پليسى و تحكيم دستگاه قضايى نمى توانند مانند دين مؤثر افتند و نقش دين را در كليه شؤون ايفا نمايند.

صفحه 229

9

رجاء و خوف

يا اميد و ترس

دو نيروى هماهنگ از دو سو

براى حركت صحيح

آيات موضوع:

1.(...وَلاَ تَيْأَسُوا مِنْ رَوحِ اللّه إِنهُ لا يَيْأَسُ مِنْ رَوحِ اللّه إِلاَّ الْقَومُ الكافِرُونَ)(يوسف/87)
2.أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيلِ ساجِداً وَقائِماً يَحْذَرُ الآخِرَةَ...) (زمر/9)
3.(قُلْ يا عِبادىَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ إِنَّاللّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَميعاً إِنَّهُ هُوَ الغَفُورُ الرَّحِيمُ)(زمر/53)

صفحه 230

ترجمه آيات:

1.«از رحمت خدا مأيوس نگرديد فقط گروه كافر از رحمت خدا نوميد مى شوند».
2.«آيا آن كسى كه در نيمه شب خدا را در حال سجده و قيام، عبادت مى كند و از (عذاب) سراى ديگر مى ترسد، (با ديگران كه چنين نيستند يكسان است)».
3.«بگو به آن بندگانم كه در ارتكاب گناه زياده روى كرده اند از رحمت خدا مأيوس نباشند، خداوند همه گناهان را مى بخشد او بخشاينده ومهربان است».

صفحه 231

تفسير آيات:

***
جهان آفرينش بر اساس جذب و دفع استوار است، و اين دو نيروى مختلف هم بر جهان بزرگ مانند منظومه شمسى، و هم بر جهان كوچك مانند ساختمان يك اتم، حكومت كرده و در نتيجه به آن نظم بخشيده است.
اگر بر جهان تنها «جذب» حاكم بود، تمام سيارات منظومه ضميمه خورشيد مى گرديدند، واگر تنها «دفع»، حكومت مى كرد، نظام از هم مى گسست و هر سياره اى به نقطه اى پرتاب مى گرديد، تنها اين دو نيرو است كه توانسته است نظام را حفظ كند، و بر صفحه طبيعت نظم و بقا بخشيد.
در وجود انسان دو كانون عظيم وجود دارد به نام هاى: نفس وعقل كه در واقع به منزله دو نيروى پيش برنده و بازدارنده مى باشند و از پرتو تعادل فعاليت آن دو، انسان رشد مى كند و به تكامل مى رسد.
نفس در وجود انسان مانند موتور ماشين است كه به انسان حركت و قدرت مى بخشد، و او را به تلاش و فعاليت وادار مى سازد، و اگر آدمى فاقد نفس گردد، حيات مادى و طبيعى خود را از دست مى دهد، و ديگر براى چيزى فعاليت و تلاش نمى كند و در حقيقت غرايز نفسانى و خواسته هاى

صفحه 232
درونى است كه به او در مقام خشم و شهوت، جوش و خروش مى بخشد و در حريم مال و مقام، حرص و آز او را تحريك مى كند.
اگر نفس انسان موتور بدن است، عقل و خرد كه كارش سنجيدن امور، آنگاه داورى مى باشد، مانند «ترمز» است كه انسان را از كارهاى نسنجيده و لذت هاى زود گذر ولى بد فرجام باز مى دارد، و اجازه نمى دهد كه غرايز و خواسته هاى درونى انسان، به صورت يك قدرت مرزنشناس تلاش و فعاليت كنند.
يكى از اصول تربيت و مايه هاى تكامل مسأله «رجاء» و «خوف» و يا «اميد» و «ترس» است و اين دو حالت روانى مانند دو نيروى حاكم بر جهان آفرينش و يا مانند دو كانون حاكم بر وجود انسان، در حيات او كاملاً مؤثر مى باشند، نقش رجا و اميد تحريك بخشى و ايجاد تلاش، ونقش خوف و ترس، باز داشتن انسان از امور زيان بخش مى باشد.
و به تعبير دانشمندان علم اخلاق، اميد و ترس بسان دو بال پرنده است كه اگر ميان آن دو توازن و مساوات برقرار باشد، پرنده سينه هوا را مى شكافد و پرواز مى كند، و اگر فاقد يكى گرديد از پرواز وا مى ماند.
در تحريك بخشى «اميد» همين بس كه حضرت مسيح عليه السَّلام مى گويد:
پيرمردى را ديدم كه با بيل خود روى زمين كار مى كرد و زمين را شخم مى زد، از خداوند خواستم كه اميد را از دل او برگيرد، ناگهان ديدم آن پيرمرد بيل را ترك كرد و روى زمين دراز كشيد، پس از لحظاتى، از خداوند خواستم كه اميد را به دل او باز گرداند، ناگهان ديدم پيرمرد برخاست و با بيل خود مشغول كار شد، در اين موقع از او پرسيدم كه چرا كار خود را ترك كردى و بار

صفحه 233
ديگر به كار خود باز گشتى؟
وى در پاسخ من گفت: من مشغول كار بودم ناگهان بر قلبم خطور كرد كه تا كى كار خواهم كرد و ديگر پيرمرد فرتوتى شده ام از اين جهت بيل را ترك كردم و دراز كشيدم، ناگهان فكر ديگرى كردم و با خود گفتم كه: هر چند روزى هم از عمرم باقى بماند باز به معاش نيازمندم از اين جهت دو مرتبه دست به كار شدم.1
اين جريان ترسيم گر موقعيت «أمل» و «رجا» در زندگى است، و انسان فاقد اميد، مرده است و اگر هم نميرد زنده نمايى است كه در گوشه اى مى افتد.
از اين جهت پيامبر گرامى صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم فرمود:
«الأمل رحمة لأُمّتى ولولا الأمل ما رضعت والدة بولدها ولا غرس غارس شجراً».2
«اميد و آرزو بر امت من مايه رحمت است واگر آرزو نبود، نه مادرى فرزندى را شير مى داد و نه باغبانى درختى را غرس مى كرد».

قرآن و رجا

قرآن مسأله رجا را به دو صورت مطرح مى كند و هر كدام در تربيت بندگان اثر خاصى دارد.

1 . سفينة البحار:1/30، ماده «امل».
2 . همان مدرك.

صفحه 234

1. اميد به رحمت خدا

قرآن در آيات متعددى و در ضمن ستايش افراد با ايمان مسأله اميد و رحمت خدا را مطرح مى كند و مى فرمايد:
(يَحْذَرُ الآخِرَةَ وَيَرْجُوا رََحْمَةَ رَبِّهِ)(زمر/9).
«از (عذاب) سراى ديگر مى ترسد، و به رحمت خدا اميد دارد».
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(...أُولئِكَ يرجُون رَحْمَةَ اللّهِ)(بقره/218).
«آنان به رحمت خدا اميد دارند».
ولى براى اين كه اميد به رحمت حق نبايد جنبه منفى به خود بگيرد و انسان به بهانه رحمت خدا، از وظايف شرعى شانه خالى كند، قرآن در آغاز آيه نخست مى فرمايد:
(أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيلِ ساجِداً وَقائِماً يَحْذَرُ الآخِرَةَ...) (زمر/9).
«آيا آن كسى كه در نيمه شب خدا را در حال سجده و قيام، عبادت مى كند و از (عذاب) سراى ديگر مى ترسد، (با ديگران كه چنين نيستند يكسان است)».
اين جمله مى رساند كه اميد مفيد به رحمت خدا، با عبادت در دل شب كه يك عبادت مستحبى است بايد توأم باشد و هرگز نبايد انسان به بهانه اين كه رحمت خدا گسترده است، نوافل تا چه رسد فرايض را ترك نمايد.
مردى به حضرت صادق عليه السَّلام گفت: گروهى از دوستان شما به بهانه اميد خدا نافرمانى مى كنند، امام فرمود: دروغ مى گويند آنان از شيعيان ما نيستند.

صفحه 235
آنگاه افزود:
«كلّ من رجاء عمل».
«اميد از عمل جدا نيست هر كسى به چيزى اميدوار شد، نسبت به آن كارى صورت مى دهد».1

2. يأس از رحمت خدا

نوميدى از رحمت خدا خواه در اين جهان و خواه در سراى ديگر، از گناهان بزرگ است و اثر آن در نابودى سعادت، بالاتر از قتل انسان مى باشد. آدم مأيوس از لطف خدا، بالأخص از مغفرت خدا در سراى ديگر، به هر جنايتى دست مى زند زيرا با خود فكر مى كند كه من در هر حال دوزخى هستم ديگر چرا از انجام گناه كه مايه لذت نفس است خوددارى كنم از اين جهت قرآن درباره افراد مأيوس مى فرمايد:
(...وَلاَ تَيْأَسُوا مِنْ رَوحِ اللّه إِنَّهُ لا يَيْأَسُ مِنْ رَوحِ اللّه إِلاَّ الْقَومُ الكافِرُونَ)(يوسف/87).
«از رحمت خدا مأيوس نگرديد فقط گروه كافر از رحمت خدا نوميد مى شوند».
زهرى يكى از شخصيت هاى معاصر امام سجاد عليه السَّلام است، دست او به خون بى گناهى آلوده گرديده بود و به خاطر همين گناه وترس از عذاب اخروى، دچار اختلال حواس شده بود، وقتى امام سجاد وضع او را مشاهده كرد فرمود:
«واللّه لقنوطه من رحمة اللّه أشدّ من قتله».2
«نوميدى او از رحمت خدا، بدتر از كشتن انسان محترم است».

1 . ارشاد، ص 173.
2 . ارشاد القلوب، ص 176.

صفحه 236
عبد اللّه بزاز نيشابورى مى گويد: در روزهاى ماه رمضان، بر حميد بن قحطبه طوسى وارد شدم ، او در برابر خود سفره پهن كرد و غذا خورد. گفتم: مگر امير بيمار است؟! گفت: نه، گفتم پس چرا روزه خود را مى خورد، او در پاسخ سؤال من گريست وچيزى نگفت آنگاه كه از خوردن غذا فارغ شد، گفت من به امر هارون در يك شب شصت علوى را از زندان بيرون آوردم و همه را گردن زدم و اجساد آنها را در ميان چاه ريختم، ديگر با اين عمل ننگين وجنايت هولناك نماز وروزه به حال من چه سودى خواهد داشت1 يك چنين فرد مأيوس ونوميد، در راه اهداف شيطانى خود از انجام هيچ جنايتى كوتاهى نخواهد كرد.
قرآن مسأله اميد را به صورت ديگر نيز مطرح مى كند، و در هر دو به گونه اى اشاره شده است كه بايد رجا و اميد كاملاً سازنده بوده يعنى با عمل و كار توأم باشد.
گاهى آن را به صورت «اميد به لقاى خدا» مطرح مى كند و مى فرمايد:
(...فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً...) (كهف/110).
«هر كس كه به لقاى پروردگار خود اميدمند است، براى چنين لقا كار نيك انجام مى دهد».
و گاهى ديگر آن را به صورت «اميد به روز ديگر» مطرح مى كند، ومى فرمايد:
(لَقَدْ كانَ لَكُمْْ فِى رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللّهَ وَاليَوُمَ الآخِرَ...)(احزاب/21).

1 . تتمة المنتهى، ص 256.

صفحه 237
«پيامبر خدا براى كسانى كه اميد به خدا وروز ديگر دارند، بهترين الگو است».
در آيه نخست آنگاه كه اميد به لقاى خدا را مطرح مى كند به دنبال آن مى فرمايد:
(فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً) .
«اميد بايد با كار وكوشش توأم باشد».
در آيه دوم براى آن گروه كه به خدا و روز ديگر اميد دارند، رسول گرامى را اسوه و الگو معرفى مى كند. پيامبرصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم به تعبير حضرت صادق عليه السَّلام در عين اميد خائف ترين فرد از خدا بود. امام صادق عليه السَّلام مى فرمايد:
«كان رسول اللّه أحسن الناس ظناً باللّه وأبسطهم له رجاء وكان أعظم الناس منه خوفاً».1
«پيامبر خدا بيش از همه به خدا حسن ظن داشت و رحمت اورا گسترده مى دانست و بيشتر از همه مردم از خدا مى ترسيد».
البته در اين موارد و مشابه آنها، «رجا» آن نوع اميدى است كه با خوف و ترس توأم و همراه باشد و غالباً رجا و خوف متلازم يكديگر هستند.2
در دعاى افتتاح كه به وسيله محمد بن عثمان بن سعيد عمرى كه يكى از نواب خاص امام زمان ارواحنا فداه است نقل شده است چنين مى خوانيم:
«وأيقنت انّك أرحم الراحمين فى موضع العفو والرّحمة وأشدّ المعاقبين فى موضع النكال والنقمة».3

1 . ارشاد، ص 174.
2 . مفردات راغب، ص 190.
3 . اقبال سيد بن طاوس، ص 296.

صفحه 238
«يقين كردم كه تو رحيم ترين فرد هستى در جاى عفو و رحمت، همچنان كه تو سخت ترين كيفر دهى در جاى عقوبت و انتقام».

انگيزه ها و نتايج اميد

ضرورت وجود «رجا» در حيات انسانى، و اثر سازنده «اميد»در زندگى فردى واجتماعى او، آنچنان روشن است كه نيازى به استدلال ندارد، و به حق مى توان گفت«انسان نوميد» با «انسان مرده» كاملاً مساوى است با اين تفاوت فرد مرده به خاطر فقدان حيات، به دور از الم ورنج است در حالى كه انسان نوميد، غرق در رنج و درد مى باشد.
عواملى كه ما را به اميد رحمت حق و لطف او وا مى دارد فراوان است در اين ميان تنها مطالعه آفرينش انسان و ابزارى كه در ساختمان وجود او به كار رفته است مى تواند، فضاى روان ما را از رجا مالامال سازد. زيرا خداوند نه تنها وجود ما را با ابزار ضرورى زندگى مجهز كرده است كه اگر اين نوع از ابزار در ساختمان وجود ما به كار نرفته بود، زندگى براى ما يك امر محال بود بلكه در آفرينش ما ابزارى را به كار برده كه مايه زينت زندگى، و شيرينى حيات ما مى باشد و اگر هم نبود، حيات انسان مختل نمى گرديد و هر چند داراى آن شكوه و آرايش نبود.1
يك چنين خداى مهربان كه به شيرينى و آرامش حيات انسان علاقمند است، محال است در فكر سعادت و خوشبختى و نيك فرجامى ما نباشد، قطعاً او خواهان هدايت و سعادت ما است، واگر ما به اين مقصد نرسيم، كوتاهى از ناحيه ما است. و در اين مطلب سخنى نيست. قراين و شواهد

1 . مانند اختلاف رنگ چشم، سرخى دو لب، كمانى بودن دو ابرو و غيره....

صفحه 239
زيادى گواهى مى دهند كه خداوند رؤوف، خواهان سعادت انسان و خوشبختى ما مى باشد، بلكه سخن در جاى ديگر است، و آن اين كه خميرمايه اميد، چيست؟ و در چه صورت انسان مى تواند، اميدوار و يا نوميد باشد. اين جا موضع جدايى اميدواران واقعى از مدعيان دروغين اميد و رجا است.

زمينه هاى مساعد رجا و اميد

قرآن به روشنى مى رساند كه كارهاى نيك و تلاش هاى راستين انسان است كه تخم رجا و نور اميد را در دلها مى افشاند و هر نوع رجا و اميد بدون آن، ادعا و پندارى بيش نيست.
اين نه تنها آيات قرآن است كه عمل نيك را زمينه ساز اميد مى داند بلكه زندگى روزانه ما نيز بر اين مطلب گواهى مى دهد.
كشاورزى مى تواند اميدوار باشد كه تخم سالم را در سرزمين شايسته بيفشاند و به موازات آن، در پاك كردن زمين از علف هرزه و آبيارى به موقع، و دادن كود، كوشا باشد. يك چنين كشاورز را مى توان اميدوار به محصول كشت خود دانست، نه آن فردى كه درست نقطه مقابل او قرار گيرد و از كار و كوشش جز پشت هم اندازى، سهمى نداشته باشد.
چه زيبا مى گويد آن شاعر سخن ساز عرب:
ترجوا النجاة ولم تسلك مسالكها *** انّ السفينة لا تجرى على اليبس
«در درياى متلاطم، كه طوفان، كشتى را مانند پر كاه از اين سو به آن سو پرتاب مى كند، اميد به نجات خود دارى؟! در حالى كه راههاى نجات را نپيموده اى آيا كسى شنيده است كه كشتى در خشكى جريان پيدا كند».

صفحه 240
بنابراين، اميدوار به رحمت خدا و آمرزش او كسى است كه در سرزمين قلب بذر ايمان بيفشاند، آنگاه آن را با اعمال صالح و اطاعت خدا آبيارى نمايد در اين موقع است كه مى تواند به اميد رحمت بنشيند و در انتظار فرج قرار گيرد.
اينك آياتى كه كار و تلاشهاى صالحانه انسان را، زمينه ساز رجا مى داند:
(إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَالَّذِينَ هاجَرُوا وَجاهَدُوا فِى سَبيلِ اللّهِ أُولئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَة اللّهِ وَاللّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ)(بقره/218).
«آنان كه ايمان آورده اند و كسانى كه مهاجرت كرده و در راه خدا جهاد نموده اند به رحمت خدا اميدوارند. خداوند بخشنده و رحيم است».
اين آيه به صراحت كامل گروهى را مستحق رجا و اميد مى داند كه داراى شرايط خاصى باشند از قبيل:
1.( آمنوا): در سرزمين روان، بذر ايمان را بيفشاند.
2.( والّذين هاجروا): آنان كه از سرزمين كفر به سرزمين اسلام مهاجرت كرده تا بتوانند با امكانات كامل وظايف مذهبى را انجام دهند.
3.( وجاهدوا فى سبيل اللّه): در راه خدا تلاش و كوشش كنند و با كفر ستيزى خاصى، آيين خدا را در جهان گسترش دهند.
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(إِنَّ الَّذِينَ يَتْلُونَ كِتابَ اللّهِ وَأَقامُوا الصَّلاةَ وَأَنْفِقُوا مِمّا رَزَقْناهُمْ سِرّاً وَعَلانِيَةً يَرْجُونَ تِجارَةً لَنْ تَبُورَ) (فاطر/29).
«آنان كه كتاب خدا را تلاوت مى كنند و نماز را به پا داشته اند، و از آنچه روزى

صفحه 241
آنان كرده ايم، در پنهان و آشكار انفاق كرده اند ، اين گروه شايسته اين هستند كه به تجارتى كه در آن خسارتى نيست، اميدوار باشند».
در اين آيه براى تحقق بذر نجات در قلوب و دلها شرايط ياد شده در زير را، متذكر مى گردد و مى فرمايد:
1. (يَتْلُونَ كِتاب اللّه) : «قرآن را (براى عمل به دستورهاى آن) بخوانند».
2. (أَقامُوا الصَّلاة) : «نماز را بپا دارند».
3. (وَأَنْفِقُوا مِمّا رَزَقْناهُمْ) : «از آنچه كه خدا داده است پنهان و آشكارا انفاق كنند».
وهمه اين شرايط وارد در اين دو آيه و آيات ديگر، در ايمان و عمل نيك خلاصه مى گردد.
قرآن از آن گروه فاقد ايمان و يا عمل صالح انتقاد مى كند كه بدون احراز لياقت و شايستگى، در انتظار رحمت حق نشسته و مى گويند: (سيغفر لنا):« خداوند ما را مى بخشد»، آنجا كه مى فرمايد:
(فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ وَرِثُوا الكِتابَ يَأْخُذُونَ عَرَضَ هذَا الأَدنى وَيَقُولُونَ سَيُغْْفَرُ لَنا وانْ يَأْتِهمْ عَرَضٌ مِثلهُ يَأْخُذُوهُ...) (اعراف/169).
«پس از آنها، افرادى وارث كتاب (تورات) گشتند (كه با آن رفتار نيك نكردند) كالاى اين دنياى پست را گرفته (و آن را بر حكم و فرمان خدا مقدم داشتند) و مى گفتند كه ما گنهكاريم خداوند به زودى ما را مى بخشد، اگر باز كالاى مشابه قبلى به دستشان بيفتد باز آن را مى گيرند (و حكم خدا را پشت سر مى اندازند)».
قرآن آن گروه از فرزندان پيامبران را كه حق وراثت را رعايت نكردند و از راه نياكان منحرف گرديدند و نماز را، رها نموده و از خواسته هاى نفس پيروى

صفحه 242
كرده اند، افراد گمراه مى خواند آنجا كه مى فرمايد:
(فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلاَة وَاتَّبَعُوا الشَّهَواتِ فَسَوفَ يَلْقَوْنَ غَيّاً)(مريم/59).
«گروهى جانشين آنها شدند، كه نماز را ضايع كردند و از شهوات پيروى نمودند، و به همين زودى با نتيجه گمراهى خود روبرو مى شوند».
سرانجام پيامبر گرامى صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم درباره اين گروه كه بدون آمادگى وشايستگى در انتظار رحمت هستند چنين مى فرمايد:
«الأحمق من اتّبع نفسه هواها وتمنّى على اللّه الرجاء».1
«نادان كسى است كه از هواهاى نفس پيروى كند و از خدا تمناى اميد نمايد».
مردى به حضرت صادقعليه السَّلام گفت: گروهى از دوستان شما مرتكب گناه مى شوند و مى گويند ما اميدواريم، امام فرمود: دروغ مى گويند آنان از دوستان ما نيستند آنان كسانى هستند كه آرزوى نفسانى بر آنان غلبه كرده است سپس افزود:
«من رجا شيئاً عمل له ومن خاف شيئاً فرّ منه».2
«هر كسى به چيزى اميدوار شد براى آن تلاش مى كند واگر از چيزى ترسيد از آن مى گريزد».
و در حـديث ديگر فـرمود: مؤمـن واقعى كسى اسـت كه در او دو حـالت وجـود داشتـه باشـد، حالـت ترس و اميد، و اين دو حـالت در صـورتى در انسـان پـديد مى آيـد كه بـراى آنچـه كه از آن مى تـرسد، يـا بـه آن

1 . احياء العلوم:4/142.
2 . كافى:2/67، حديث 6.

صفحه 243
اميد دارد، كار و تلاش كند.1

ديگر عوامل اميد آفرين

اگر ايمان و تلاشهاى انسان در مسير ايمان، زمينه ساز اميد است، باز بودن باب توبه، پذيرفته شدن شفاعت اولياى خدا، و گستردگى رحمت خدا، يك رشته عواملى است كه بذر اميد را در مراحل بعد در قلوب انسان مى پاشند، يعنى پس از ايمان و تلاش، بايد اين عوامل را كه قرآن به آنها اشاره مى كند عوامل درجه دوم براى ايجاد رجا و اميد در قلوب دانست. اينك بيان آنها:

1. مغفرت گسترده خدا

نخستين عامل آفريننده اميد در قلوب افراد با ايمان، پس از تلاش هاى شايسته، همان اعتقاد به رحمت گسترده خدا است، خدايى كه رحمت او بر خشم او مقدم مى باشد.2
قرآن در مواردى بر اين معنى، تصريح كرده و مى فرمايد:
(قُلْ يا عِبادىَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَميعاً إِنَّهُ هُوَ الغَفُورُ الرَّحِيمُ)(زمر/53).
«بگو به آن بندگانم كه در ارتكاب گناه زياده روى كرده اند از رحمت خدا مأيوس نباشند، خداوند همه گناهان را مى بخشد او بخشاينده ومهربان است».

1 . لا يكون المؤمن مؤمناً حتى يكون خائفاً راجياً ولا يكون خائفاً راجياً حتى يكون عاملاً لما يخاف و يوجر(كافى:2/71، حديث11).
2 . يا من سبقت رحمته غضبه.

صفحه 244
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(...وَإِنَّ رَبَّكَ لَذُو مَغْفِرَة لِلنّاسِ عَلى ظُلْمِهِمْ...) (رعد/6).
«پروردگار تو به مردم در حالى كه ستمكار و گناهكارند، داراى بخشايندگى است».
اين گونه آيات خصوصاً آيه دوم، مربوط به آن نوع بخشايندگى است كه گاهى بدون توبه شامل حال بندگان مى گردد، و اگر مقصود آن نوع از بخشايندگى بود كه از طريق توبه عايد انسان مى گردد لفظ (على ظلمهم) (درحالى كه گنهكارند) لزومى نداشت. گذشته از اين، لحن آيه نخست، به گونه اى است كه نمى توان آن را بر خصوص حالت توبه حمل كرد زيرا لحن آيه از يك رحمت وسيع ومغفرت گسترده حكايت مى كند و مى خواهد در دل بندگان بدور افتاده ، نور اميد و بارقه رجا را روشن سازد.

2. استغفار فرشتگان

از عوامل اميد آفرين، طلب آمرزش فرشتگان است زيرا حاملان عرش و آنها كه پيرامون آن هستند در حق افراد با ايمان طلب آمرزش مى كنند آنجا كه مى فرمايد:
(الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرشَ وَمنْ حَولَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَيُؤْمِنُونَ بِهِ وَيَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا وََسِعَتْ كُلَّ شَىء رَحْمَةً وَعِلماً...)(غافر/7).
«فرشتگان حامل عرش و آنها كه دور آن هستند با ستايش خدا، او را تسبيح مى گويند هم خود به خدا ايمان دارند و هم درباره افراد با ايمان طلب آمرزش

صفحه 245
مى كنند و مى گويند پروردگارا! رحمت و علم بى نهايت تو، همه جا را فرا گرفته است».

3. شفاعت اولياى الهى

سومين عامل رجا و اميد، شفاعت اوليا خداوند است كه قرآن از آن درباره رسول گرامى به عنوان «مقام محمود» نام مى برد و مى فرمايد:
(وَمِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَكَ عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً) (اسراء/79).
«بخشى از شب را با انجام نمازهاى نافله، بيدار و متهجد باش، شايد خدايت تو را به مقام بس پسنديده برگزيند».
در آيه ديگر يادآور مى شود كه شفاعت خدا پيامبر را تا آن حد مى پذيرد كه او را راضى سازد آنجا كه مى فرمايد:
(وَلَسَوفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى)(ضحى/5).
«خداى تو آن اندازه به تو مى دهد (و در سايه شفاعت تو گنهكاران امت را مى بخشد) كه تو راضى شوى».
آيا آيه نخست كه درباره لطف گسترده خدا سخن مى گويد بيشتر اميد آفرين است، يا آيه اخير كه مربوط به شفاعت پيامبر است، احاديث خاندان رسالت حاكى است كه آيه مربوط به شفاعت بيش از آيه نخست، رجا آفرين مى باشد. هر چند كه ديگران خلاف آن را برگزيده اند. ولى از اميرمؤمنان حديثى نيز نقل شده است كه قول نخست را تأييد مى كند.1

1 . به مجمع البيان:4/503، ط صيدا و احياء العلوم:4/167 مراجعه بفرماييد.

صفحه 246
در پايان يادآور مى شويم كه با بودن يك چنين وسايل رحمت وعوامل اميد آفرين نبايد خود را فريب داد و به اميد اين عوامل از انجام وظايف خوددارى كرد. همان طور كه اميرمؤمنان عليه السَّلام مى فرمايد: عارف به مقامات خدايى كسى است كه مردم را از رحمت خدا مأيوس نسازد و آنان را از بازتاب گناهان مطمئن ننمايد.1

1 . إنّما العالم الذى لا يقنط الناس من رحمة اللّه ولا يؤمنهم من مكر اللّه(كافى:1/36).

صفحه 247

10

مقصود از «روح»

در آيه (ويَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوح)

چيست؟1

آيات موضوع:

1.(يُنَزِّلُ المَلائِكةَ بِالرُّوح مِنْ أَمْرِهِ عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ...) (نحل/2)
2. (وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى وَما أُوتيتُمْ مِنَ العِلْمِ إِلاَّ قَلِيلاً) (اسراء/85)
3.(نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأََمينُ * عَلى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ) (شعراء/193 ـ 194)

1 . ما درباره «روح در قرآن» رساله جداگانه اى به نام «اصالت روح از نظر قرآن» منتشر كرده ايم از اين جهت در اين بحث، پيرامون خصوص «روح » وارد در آيه (وَيسألُونَكَ عَنِ الرُوح) بحث مى كنيم.

صفحه 248
4.(وَكَذلِكَ أَوحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا...) (شورى/52)

ترجمه آيات:

1.«ما فرشتگان را با وحى بر هر كس از بندگان بخواهيم فرود مى آوريم».
2.«از تو اى پيامبر از روح سؤال مى كنند در پاسخ آنان بگو روح از امر پروردگار من است و به شما دانش كمى داده شده است» .
3.«روح الأمين قرآن بر قلب تو نازل كرده تا تو از بيم دهندگان باشى».
4.«اين چنين قرآن را از امر خود، به تو وحى كرديم».

صفحه 249

تفسير آيات:

***
قرآن مجيد در سوره اسراء آيه 85 مى فرمايد: (وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى وَما أُوتيتُمْ مِنَ العِلْمِ إِلاَّ قَلِيلاً) :«از تو اى پيامبر از روح سؤال مى كنند در پاسخ آنان بگو روح از امر پروردگار من است و به شما دانش كمى داده شده است» .در اين آيه دو نكته سؤالى وجود دارد:
1. مقصود از «روح» در مورد سؤال چيست؟
2. معنى اين كه «روح» از امر پروردگارم است، چيست؟ واين جمله چه هدفى را تعقيب مى كند؟
براى روشن شدن هر دو موضوع جهاتى را بايد مورد توجه قرار داد كه هم اكنون بيان مى شود:

1. چه كسانى طراح سؤال بودند؟

آشنايى با خصوصيات روحى و فكرى طراحان سؤال، به كشف حقيقت كمك مى كند. همه مفسران به اتفاق كلمه مى گويند: طراح و يا طراحان سؤال

صفحه 250
دانشمندان يهود بودند كه در مدينه مى زيستند، هر چند در ظاهر، سؤال كنندگان مشركان مكه بودند، در اين باره شأن نزولى را نقل مى كنند كه ما آن را از سيره ابن هشام كه مدرك اصيل و ديرينه است نقل مى نماييم وى مى نويسد:
دو نفر از مشركان مكه به نام هاى نصر و ابن ابى معيط به نمايندگى از قريش رهسپار مدينه شدند تا درباره، موضوع نبوت پيامبر اسلام صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم تحقيقاتى به عمل آورند، و جريان را با علماى يهود كه بصيرت بيشترى در اين مسايل داشتند در ميان بگذارند. دانشمندان يهود به آنان گفتند سه موضوع ياد شده در زير را از «محمد» بپرسيد هرگاه وى به هر سه پاسخ داد، او پيامبر خدا است و در غير اين صورت مدعى دروغگويى است و آن سه موضوع عبارتند از:
1. سرگذشت اصحاب كهف.
2. سرگذشت ذى القرنين.
3. روح.
آنان پس ازبازگشت به مكه پرسش هاى يهود را مطرح كردند و وحى الهى در پاسخ آنان نازل گرديد و پرسش اول و دوم را در سوره كهف در آيه هاى 9، 22، 83 و 98 و پرسش سوم را در سوره اسراء در آيه 85، پاسخ داد. آنگاه ابن هشام به تشريح همه آيه ها در سيره خود پرداخته است.1
در برخى از تفاسير يادآورى شده است كه دانشمندان يهود گفتند اگر محمد به دو پرسش نخست پاسخ گفت و از دادن پاسخ پرسش سوم خوددارى كرد، اين نشانه راستگويى او است.

1 . سيره ابن هشام:1/300ـ 308; تفسير الدر المنثور:3/99.

صفحه 251
ولى شأن نزول نخست، از اصالت بيشترى برخوردار است، ومفسران روى آن تكيه كرده اند قرآن نيز موضوع سوم را به صورت مبهم بيان كرده، نه اين كه به آن پاسخ نگفته است، گذشته از اين قرآن مى گويد: خداوند تمام اسما (حقايق اشيا) را به آدم آموخت (بقره/31) و درباره پيامبر مى گويد:
(...وَعَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَ َكانَ فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكَ عَظِيماً) (نساء/113).
«و آنچه را نمى دانستى به تو آموخت و لطف وعنايت خدا درباره تو بزرگ است».
و نيز به پيامبر دستور مى دهد كه بگويد :
(وَقُلْ رَبِّ زِدْنِى عِلْماً) (طه/114).
« بگو پروردگارا! دانش مرا زياد كن».
آيا با اين وضع صحيح است كه پيامبر از پاسخ به آن طفره رود وبگويد من از پاسخ آن عاجز و ناتوانم.
از اين جهت بايد گفت شأن نزول نخست درست است ودومى عارى از حقيقت مى باشد.

2. نظريه هاى مفسران درباره مورد سؤال

مفسران درباره مورد سؤال و اين كه مقصود از روح چيست؟ نظريات مختلف و گوناگونى دارند كه به طور اجمال يادآور مى شويم:
1. مقصود روح انسانى وحيوانى است كه مبدأ حيات و زندگى است.
2. مقصود قرآن است و در برخى از آيات، خدا وحى را «روح» ناميده

صفحه 252
است مانند (وَكَذلِكَ أَوحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا...) (شورى/52) اين چنين روحى را به تو وحى كرديم.
3. مقصود عظيم ترين فرشته اى است از فرشتگان خدا كه غير از جبرئيل و ميكائيل است.
4. مقصود از آن روحى است كه در آيه هاى (يَومَ يَقُومُ الرُّوحُوَالمَلائِكةُ صَفّاً...) (نبأ/38)«روزى روح و فرشتگان صف كشان مى ايستند» وارد شده است.
5. مقصود مطلق روح به معنى وسيع وگسترده است.
6. مقصود جبرئيل روح الأمين است.1
3. احاديث اسلامى كه پيرامون تفسير آيه وارد شده است، روح را به فرشته بزرگ تفسير كرده است و در ميان دوازده روايتى كه مؤلف البرهان و 2هفت روايتى كه مؤلف «نور الثقلين» نقل كرده اند فقط در يك روايت به روح انسانى تفسير شده است.
سيوطى در تفسير «الدر المنثور» رواياتى نقل كرده كه شايد يكى بيشتر مربوط به روح انسانى وحيوانى نيست.

عقيده ويژه يهوديان درباره «جبرئيل»

آيات قرآن و شأن نزول هايى كه پيرامون آنها وارد شده است مى رساند كه

1 . تفسير فخر رازى:4/447ـ 448، ط 1308; مجمع البيان:3/437ـ 438; الميزان: 13/212ـ 214، وغيره.
2 . تفسير برهان:2/444ـ 445; نور الثقلين:3/215ـ 219.

صفحه 253
جامعه يهود و يا لااقل يهود معاصر با پيامبر، جبرئيل را دشمن داشته و او را فرشته عذاب مى ناميدند تا آنجا كه درباره او مى گفتند كه خداوند به او دستور داده بود كه نبوت را در سلسله فرزندان اسرائيل قرار دهد ولى او آن را به فرزندان اسماعيل داد و جمله «خان الأمين» كه نويسندگان جاهل و نادان به شيعه نسبت مى دهند مربوط به اين گروه است كه او را به خيانت در عوض كردن محل نبوت متهم كرده و به عللى او را دشمن مى داشتند.1 و به مودت ميكائيل تظاهر كرده و به جبرئيل عداوت مىورزيدند قرآن در مقام انتقاد از چنين عقيده چنين مى فرمايد:
(قُلْ مَنْ كانَ عَدُوّاً لِجبريلَ فإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللّه مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ وَهُدىً وَبُشرى لِلْمُؤْمِنينَ) (بقره/97).
«بگو هر كس دشمن جبرئيل باشد( او دشمن خدا است و او مأمورى بيش نيست) او به اذن خدا قرآن را بر قلب تو نازل كرده ، كتاب هاى پيشين را تصديق مى كند ومؤمنان را هدايت نموده ومايه بشارت است».
وباز مى فرمايد:
(مَنْ كانَ عَدُوّاً لِلّهِ وَمَلائِكَتِهِ وَرُسُلِهِ وَجِبْرِيلَ وَمِيكالَ فإِنَّ اللّهَ عَدُوٌّ لِلْكافِريَن)(بقره/98).
«هر كس دشمن خدا و فرشتگان و پيامبران او وجبرئيل و ميكائيل باشد، (محققاً او كافر است)و نيز دشمن كافران است».
از اين آيات به روشنى استفاده مى شود كه آنان به عللى «روح الأمين» را

1 . تفسير فخر:1/437، ط مصر1308; مجمع البيان:1/167.

صفحه 254
دشمن مى داشتند و قرآن هم او را از هر لغزش پيراسته مى داند و يادآور مى شود كه او مأمور خدا بوده است.
از آنجا كه گروه يهود جبرئيل را به خيانت متهم مى كردند، خداوند او را با لفظ «الامين» توصيف مى كند و مى فرمايد:
(نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأَمينُ * عَلى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ) (شعراء/193 ـ 194).
«روح الأمين قرآن بر قلب تو نازل كرده تا تو از بيم دهندگان باشى».
با توجه به اين مقدمات بالأخص اين كه طراحان سؤال، گروه يهود بودند و درباره او عقيده ويژه اى داشتند و او را به علت اين كه: مأمور عذاب بود، و از زوال ملك بنى اسرائيل به وسيله بخت نصر گزارش داده بود و در مسأله نبوت خيانت ورزيده و آن را از نسل اسرائيل به نسل ديگر منتقل ساخته است (با توجه به اين مطالب) مى توان گفت كه مقصود آنان از روح همان «روح الأمين» است و آنان مى خواستندكه از اين طريق نظريه پيامبر را درباره وى به دست آورند، كه اگر با نظريه آنان موافقت داشته باشد، از تأييد او بهره بگيرند، و در غير اين صورت با او مخالفت ورزند از اين جهت به قريش تعليم دادند كه از او درباره «روح» نيز سؤال كنند.
بنابراين تفسير روح در اين آيه به روح«مبدأ حيات»در انسان وحيوان بسيار بعيد است و اين تفسير فقط در يك روايت وارد شده است. دورتر از آن اين كه بگوييم مورد سؤال، قديم وحادث بودن روح انسانى است كه هرگز براى يهود آن زمان و عرب جاهلى مفهوم و مورد نظر نبود.
تا اين جا روشن گرديد كه مقصود از «الروح» در مورد سؤال، همان

صفحه 255
روح الأمين و جبرئيل است، اكنون بايد ديد كه جواب قرآن از اين سؤال چيست؟!
به ديگر سخن: ثابت شد كه مقصود از روح كه در آيه (وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى) همان «روح الأمين» است اكنون بايد ديد مقصود از جواب قرآن (قُل الرُّوح مِنْ أَمْرِ رَبّى) چيست؟
مفسران در تفسير جمله (قُل الرُّوح مِنْ أَمْرِ رَبّى) اختلاف نظر دارند و قسمتى از اين اختلاف مربوط به اختلاف در مقصود از (الروح) است كه مورد سؤال قرار گرفته است، اينك ما اقوال آنان را در اين جا نقل مى كنيم، آنگاه نظريه خود را بيان مى نماييم.
1. مقصود از «روح مورد سؤال»، قرآن است، زيرا خدا درموردى از قرآن به لفظ «روحاً» يا «الروح» تعبير آورده است، آنجا كه مى فرمايد:
(وَكَذلِكَ أَوحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا...)(شورى/52).
«اين چنين قرآن را از امر خود، به تو وحى كرديم».
و نيز مى فرمايد:
(يُنَزِّلُ المَلائِكةَ بِالرُّوح مِنْ أَمْرِهِ عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ...) (نحل/2).
«ما فرشتگان را با وحى بر هر كس از بندگان بخواهيم فرود مى آوريم».
گذشته از اين در ماقبل و مابعد آيه مورد بحث، سخن از قرآن به ميان آمده است لطفاً به آيه هاى 82 و 86 سوره اسراء مراجعه بفرماييد1 و علت اين

1 . يعنى آيه هاى(وَنُنَزِّلُ مِنَ القُرآن ما هُوَ شِفاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنين) (اسراء/82) (وَلَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَّ بِالذى أَوحَيْنا إِلَيْك) (اسراء/86).

صفحه 256
كه خدا، قرآن را روح مى نامد اين است كه اگر روح انسانى مايه حيات بدن است، قرآن نيز مايه حيات عقل و خرد انسان مى باشد.
از آنجا كه مشركان درباره قرآن انديشه هاى باطل داشتند، گاهى آن را (سحر) و (كهانت) و گاهى ديگر (شعر) توصيف مى كردند، خدا در پاسخ آنان مى گويد:(قُل الرُّوح مِنْ أَمْرِ رَبّى) قرآن از جنس سخن بشر نيست، بلكه از فرمان خدا سرچشمه مى گيرد و به فرمان خدا خود را نشان مى دهد توگويى لفظ «ظهر» در پاسخ، مقدر است و مقصود اين است «قل الروح ظهر من أمر ربّى».1
اين نظريه چندان روشن نيست زيرا ظاهر آيه اين است كه پرسشگران پرسش خود را با لفظ «روح» مطرح كرده اند وهرگز، نه مشركان و نه يهود، قرآن را با لفظ «روح» توصيف نمى كردند و آن را روح نمى ناميدند.
در اين صورت چگونه مى توان گفت: مقصود ازآن، قرآن و هدف از پاسخ اين است كه قرآن از فرمان خدا سرچشمه مى گيرد. گذشته از اين (تقدير) لفظ «ظهر» كاملاً بى دليل است.
2. مقصود از روح در مورد سؤال همان روح انسانى و يا مطلق اشيايى است كه قرآن آن را روح ناميده است و هدف از سؤال كسب آگاهى از ماهيت و واقعيت روح انسان يا مطلق روح است در اين موقع هدف از پاسخ با جمله(قُل الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبّى) اين است كه سنخ وجود روح، سنخ موجودات عالم امر است....
توضيح اين كه از آيه ياد شده زير استفاده مى شود كه دو جهان داريم به

1 . مفاتيح الغيب:4/348.

صفحه 257
نامهاى جهان خلق و جهان امر و هر دو از آن خدا و از وجود او سرچشمه مى گيرند آنجا كه مى فرمايد:
(...أَلا لَهُ الخَلْقُ وَالاََمُْر...) (اعراف/54).
«آگاه باشيد خلق و امر از آن او است».
اكنون بايد ديد تفاوت اين دو جهان چيست؟
موجودات را مى توان به دو بخش تقسيم كرد بخشى از جهان خلق و بخشى ديگر از جهان امر و به تعبير ديگر: موجودات خلقى و موجودات امرى.
در اين مورد علاّمه طباطبايى تحليلى دارند كه ما فشرده آن را در اين جا نقل مى كنيم: پديده هاى مادى كه به تدريج وجود و هستى مى پذيرند، ووجود آنها در گرو يك رشته علل مادى و طبيعى است، و زمان و مكان بر خود آنها احاطه دارد، و هرگز نمى توانند خود را از چنگال اين دو مرز برهانند پديده هايى مربوط به عالم خلق هستند ولى موجوداتى كه از نظر صفات و شرايط در نقطه مقابل اين گروه قرار دارند و هستى پذيرى آنها دفعى است نه تدريجى و وجود آنها در گرو يك رشته علل مادى و طبيعى نمى باشد و بالاتر از مرز زمان و مكان قرار دارند يك چنين موجودات، موجودات امرى بوده و مربوط به عالم امر خواهند بود.
و به تعبير روشن تر: پديده هاى مادى كه واقعيتى جز پيدايش تدريجى، ندارند و در پرتو يك سلسله شرايط و علل مادى، هستى مى پذيرند ووجود آنها با قيد زمان و مكان اندازه گيرى مى گردد، همگى هستى خلقى دارند. در حالى كه مجردات كه در هستى پذيرى درست نقطه مقابل اين صفات و خصوصيات

صفحه 258
مى باشند و در پيدايش آنها تنها خطاب (كن) كافى است و با يك خطاب ايجادى يعنى (كُنْ) موجود كاملى بدون تدريج پديد مى آيد، همگى هستى «امرى» دارند.
قرآن در آياتى به واقعيت موجودات امرى اشاره مى كند و مى فرمايد:
(إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ) (يس/82).
«واقعيت امر خدا اين است كه هر موقع هستى چيزى را بخواهد به آن مى گويد: (باش) او نيز وجود مى پذيرد».
آنگاه، استاد يادآور مى شود كه جهان طبيعت و ماده را مى توان از دو ديدگاه مطالعه و بررسى كرد، و از جهتى آن را به جهان خلق، و از جهتى آن را به عالم امر مربوط دانست.1
سپس نتيجه مى گيرد كه مورد سؤال (بر خلاف نظر كسانى هستند كه مى گويند مقصود روح انسانى است) مطلق چيزى است كه قرآن آن را در موارد مختلف روح ناميده است و مقصود از جمله (قُلِ الرُُّّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبّى) اين است كه سنخ وجود روح به طور مطلق اعم از روح انسانى، يا حيوانى و نباتى، وحتى روح در آيه (يَومَ يَقُومُ الرُّوحُ وَالمَلائِكَةُ صَفّاً...)(نبأ/38) از سنخ عالم امر ياد شده است و بر خلاف نظريه برخى از مفسران كه، مى گويند: قرآن از دادن پاسخ به سؤال از روح خوددارى كرده است، قرآن به سؤال پاسخ گفته ويادآور شده است كه سنخ روح سنخ موجودات امرى است كه شما نسبت به موقعيت و خواص وآثار چنين موجودات آگاهى كمترى داريد آنجا كه در ذيل آيه مى گويد: (وَما أُوتيتُمْ مِنَ العِلْمِ إِلاَّ قَلِيلاً) .

1 . براى توضيح اين قسمت به تفسير الميزان:13/210ـ 211 مراجعه بفرماييد.

صفحه 259

انتقاد از اين نظر

اين نظر با اين تفصيل دو اشكال روشن دارد:
الف: سؤال از حقيقت روح انسان، براى فيلسوف مطرح است نه براى گروه يهود كه در اين مورد نه اطلاعاتى داشتند و نه تخصصى، دورتر از آن اين كه بگوييم مقصود مطلق موجوداتى است كه قرآن از آنها به لفظ روح 1 نام برده است زيرا سؤال كنندگان خواه يهود باشند خواه مشركان، اطلاعاتى از موارد استعمال لفظ روح در قرآن نداشتند تا آن را زير سؤال قرار دهند.
ب: تفسير لفظ (أمر) چه در آيه (أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَالأَمْرُ) وچه در آيه مورد بحث به هستى هاى وارسته از قيد زمان و مكان و بيرون از علل مادى و طبيعى، دور از ظواهر آيات قرآن است و جز آگاهى قبلى از تقسيم موجودات به دو بخش، چيزى باعث چنين تفسير نشده است.
3. گاهى گفته مى شود كه مقصود روح انسانى است، ولى هدف از جمله(قُلِ الرُُّّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبّى) اين است كه آگاهى از حقيقت روح مربوط به كار خدا است و بشر نمى تواند به حقيقت آن پى ببرد.
اين نظريه را شأن نزولى تأييد مى كند كه در آن آمده است كه يهود به مشركان گفتند: اگر محمد به دو سؤال پاسخ گفت و از پاسخ به پرسش از روح، خوددارى كرد اين كار، نشانه صدق گفتار او است.2
اين نظريه نيز چندان استوار نيست زيرا: اوّلاً: سيره ابن هشام كه از اصالت بيشترى در اين مورد برخوردار است، شأن نزول را به گونه ديگر نقل

1 . به كشف الآيات ماده (روح) مراجعه بفرماييد.
2 . مفاتيح الغيب:5/446.

صفحه 260
مى كند و آن اين كه يهود به نمايندگان قريش گفتند اگر محمد به هر سه سؤال ما پاسخ داد او پيامبر است و اگر پاسخ، نداد، او دروغگو است.1
ثانياً: شناخت روح بالاتر از شناخت خدا نيست انسان خدا را از طريق صفات و آثار او مى شناسد، همچنان كه مى تواند روح را از طريق آثار او كه تعقل و تفكر، بينايى و شنوايى از آثار عمده او است بشناسد و شناخت صفات، روزنه اى به شناخت خود شىء به شمار مى رود و اگر هدف شناخت حقيقت و ماهيت روح باشد اين تنها روح نيست كه حقيقت او از افق شناخت انسان بيرون است، بلكه بسيارى از موجودات مادى كه دور وبر ما را گرفته است از افق شناخت ما بيرون است، و آگاهى از حقايق اشيا در انحصار آفريدگار آنها است.
ما الكتريسيته را مشاهده مى كنيم كه فضايى را روشن مى سازد امّا ماهيت آن چيست؟ هرگز براى ما روشن نيست ما با آثار اتم آشنا هستيم امّا حقيقت آن چيست هرگز براى ما معلوم نيست.
بنابراين، ناآگاهى از خاصيت و حقيقت روح، به انسان اختصاص ندارد.

نظريه استوار

با توجه به بحثى كه درباره اين سؤال انجام گرفت و روشن شد كه مقصود از روح در مورد سؤال، امين وحى جبرئيل است كه مورد خشم گروه يهود بود، تفسير جمله(قُل الرُّوح مِنْ أَمْرِ رَبّى)بسيار روشن است.

1 . سيره ابن هشام:1/301.

صفحه 261
و آن اين كه امين وحى از مأموران پروردگار است و او هر كارى را انجام مى دهد به امر و فرمان او انجام مى دهد. اگر قومى را نابود مى سازد، و يا اگر حضرت محمد را به رسالت مفتخر مى كند همگى به اذن خدا بود و از فرمان او الهام مى گيرد. و در اين صورت جهت ندارد كه او را دشمن بداريد و به مخاصمه با او برخيزيد.
ولذا قرآن در آيه ديگر او را (مطاع) و (امين) مى خواند و مى فرمايد:
(إِنَّهُ لَقُولُ رَسُول كَريم * ذِى قُوَّة عِنْدَ ذِى الْعَرْشِ مَكين * مُطاع ثَمَّ أَمين)(تكوير/19ـ21).
«قرآن سخن رسول بزرگوارى (جبرئيل) است فرشته با قوت و با قدرت نزد خداى صاحب عرش و مقتدر، فرمان او (بر ديگر فرشتگان) مطاع و امين وحى است».
ابن عباس مى گويد: پيامبر به جبرئيل گفت: چرا ما را بيشتر از آنچه كه ملاقات مى كنيد، ملاقات نمى نماييد در اين موقع در پاسخ پرسش پيامبر آيه ياد شده در زير نازل گرديد:
(وَما نَتَنزَّلُ إِلاّ بِأَمْرِ رَبِّك) (مريم/64).
«ما به فرمان پروردگار تو فرود مى آييم و پيرو دستور او هستيم».1
با توجه به اين مطلب، به روشنى مى توان گفت: مقصود از جمله(قُلِ الرُُّّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبّى) اين است كه اى پيامبر به سؤال كنندگان بگو: روح (الأمين) مقام و موقعيتى جز اين كه مأمورى از مأموران خدا است، ندارد و او در سمت فرمانبردارى به پايه اى رسيده است كه تو گويى سراپا (امر) و (فرمان) خدا است، همچنان كه گاهى فردى از نظر عدالت و پاكى به پايه اى

1 . مجمع البيان:3/521.

صفحه 262
مى رسد كه تو گويى عين عدل وعدالت است.
بنابراين شما اى قوم يهود بياييد عداوت و كينه جبرئيل را به دل نگيريد، يا او را به خيانت متهم نسازيد زيرا او جز انجام وظيفه كارى صورت نمى دهد.

صفحه 263

11

آيا پيروى از هر آيينى

مايه نجات است؟

آيات موضوع:

1.(إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَالَّذِينَ هادُوا وَالنَّصارى وَالصّابِيئِنَ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْيَومِ الآخِرِ وَعَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَلاَ خَوفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ)(بقره/62)
2.(...تِلْكَ أَمانِيُّهُمْ قُلْ هاتُوا بُرهانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ * بَلى مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ للّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَلاَ خَوفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ) (بقره/111 ـ 112)
3.(فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ ما آمَنْتُمْ بِهِ فَقَد اِهْتَدَوا...) (بقره/137)
4.(وَقالَتِ الْيَهُودُ وَالنَّصارى نَحْنُ أَبْناءُ اللّهِ وَأَحبّاؤُهُ قُلْ فَلِمَ يُعَذِّبُكُمْ بِذُنُوبِكُمْ بَلْ أَنْتُمْ بَشَرٌ مِمَّنْ خَلَقَ...) (مائده/18)

صفحه 264

ترجمه آيات:

1.«افراد با ايمان(مسلمانان) ويهوديان و مسيحيان و صابيان، هر كدام به خدا و روز ديگر (روز رستاخيز) ايمان بياورند، و عمل نيك انجام دهند، پاداششان نزد پروردگارشان است، براى آنان خوف و بيمى نيست و اندوهى نخواهند داشت».
2.«اين مطلب (كه بهشت فقط از آن يهودى و يا مسيحى است) آرزويى بيش نيست، و هرگاه بر گفتار خود دليلى دارند آن را بياورند بلكه بهشت از آن كسى است كه با سراسر وجود خود تسليم خدا شده در حالى كه نيكوكار است و در پيشگاه خدا براى او اجر و پاداش است، و ترس و غصه اى به او راه ندارد».
3.«اگر اهل كتاب به مانند آنچه كه شما مسلمانان به آن ايمان آورديد، ايمان بياورند در اين صورت، هدايت يافته اند».
4.«يهود و نصارى گفته اند كه ما فرزندان و دوستان خدا هستيم، در پاسخ آنان بگو: اگر گمان شما صحيح است پس چرا شما را به خاطر اعمالتان عذاب مى كند بلكه شما بسان ديگران بشر و مخلوق خدا هستيد».

صفحه 265

تفسير آيات:

***
گاهى ديده مى شود كه برخى ها به آيه 62 سوره دوم قرآن تكيه كرده و بر حقانيت آيين هاى ديگر استدلال مى كنند و مدعى مى شوند كه از نظر قرآن هر انسانى از هر يك از آيين هاى ياد شده در آن آيه، پيروى كند، در روز رستاخيز اهل نجات خواهد بود. اينك آيه:

صفحه 266
(إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَالَّذِينَ هادُوا وَالنَّصارى وَالصّابِيئِنَ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْيَومِ الآخِرِ وَعَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَلاَ خَوفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ)(بقره/62).
«افراد با ايمان(مسلمانان) ويهوديان و مسيحيان و صابيان، هر كدام به خدا و روز ديگر (روز رستاخيز) ايمان بياورند، و عمل نيك انجام دهند، پاداششان نزد پروردگارشان است، براى آنان خوف و بيمى نيست و اندوهى نخواهند داشت».1
قرآن براى نجات اين گروهها فقط سه چيز را شرط مى كند، يعنى: ايمان به خدا و ايمان به آخرت و انجام عمل صالح، و نتيجه اين مى شود كه هر كسى كه داراى اين سه شرط شد، از هر فرقه و گروهى باشد، اهل نجات خواهد بود.
آيا واقعاً هدف آيه همين است كه اين افراد از آن برداشت مى كنند؟ يا آيه هدف ديگرى را تعقيب مى كند كه با برداشت اين گروه، تفاوت دارد؟ اين مسأله، نياز به بررسى اصولى و توضيح و پاسخ علمى دارد.
براى آگاهى از هدف آيه، لازم است نخست مطالبى را يادآور شويم كه جا دارد در چند بخش مستقل امّا مربوط به هم بازنگرى شوند:

1. انديشه برگزيدگى امت يهود

يهوديان جهان و هم چنين مسيحيان معاصر دوران رسالت، هر يك براى خود برترى خاصى قائل بودند، و با تكيه بر اين شبهه، خود را برتر از ديگران مى پنداشتند.
مثلاً گوش همه جهانيان، اين جمله را از امت يهود شنيده است كه آنان خود را امت برگزيده و ملت انتخاب شده مى دانند. و قرآن در يكى از آيات خود با يادآورى اين نكته اعلام مى كند كه علاوه بر امت كليم، مسيحيان نيز چنين موقعيتى را براى خود قائل بوده اند، آنجا كه مى فرمايد:
(وَقالَتِ الْيَهُودُ وَالنَّصارى نَحْنُ أَبْناءُ اللّهِ وَاَحِبّاؤُهُ قُلْ فَلِمَ يُعََذِّبُكُمْ بِذُنُوبِكُمْ بَلْ أَنْتُمْ بَشَرٌ مِمَّنْ خَلَقَ...) (مائده/18).
«يهود و نصارى گفته اند كه ما فرزندان و دوستان خدا هستيم، در پاسخ آنان بگو: اگر گمان شما صحيح است پس چرا شما را به خاطر اعمالتان عذاب مى كند بلكه شما بسان ديگران بشر و مخلوق خدا هستيد».
چنان كه ملاحظه مى شود خداوند براى كوبيدن تصور و شبهه آنان

1 . به همين مضمون است آيه 69 سوره مائده.

صفحه 267
مى فرمايد:
(قُلْ فَلِمَ يُعَذِّبُكُمْْ بِذُنُوبِكُمْ بَلْ أَنْتُمْ بَشَرٌ مِمَّنْ خَلَقَ...) .
«پس چرا شما را براى خاطر گناهانتان عذاب مى كند، بلكه شما بشرى مانند ديگران هستيد».
خودخواهى و برترى طلبى يهود به جايى رسيده بود كه مى گفتند جز چند روزى معذب نخواهيم بود، گويا از خداوند جهان بر گفتار خود پيمانى گرفته بودند و مى گفتند:
(...لَنْ تَمَسَّنَا النّارُ إِلاَّ أَيّاماً مَعْدُودَةً...)(بقره/80).
«ما جز چند روزى در آتش دوزخ نخواهيم ماند».
قرآن به دنبال اين تهمت، براى بى پايه ساختن گفتار آنان مى فرمايد:
(قُلِ اتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اللّهِ عَهْداً فَلَنْ يُخْلِِفَ اللّهُ عَهْدَهُ أَمْ تَقُولُونَ عَلَى للّهِ مَا لا تَعْلَمُونَ)(بقره/80).
«بگو آيا از خداوند بر اين مطلب پيمانى گرفته ايد تا خدا به پيمان خود عمل نموده و از آن تخلف نكند، يا اين كه به خدا از روى جهل تهمت مى زنيد؟».
از اين گفتگوها روشن مى شود كه آنان خود را «تافته جدا بافته» مى دانستند و يك نوع برگزيدگى خاصى براى خويش قائل بودند. تو گويى آنها عزيز و دردانه خدا هستند و خدا لطف خاصى و مهر ديگرى بر آنان دارد.

2. الفاظى مانند يهودى و مسيحى مايه نجات نيست

از يك رشته آيات ديگر استفاده مى شود كه اين ملت، علاوه بر افسانه

صفحه 268
برگزيدگى، پيرامون موضوع بهشت و دوزخ و هدايت و ضلالت، نظر خاصى داشته و بهشت را از آن كسانى مى دانستند كه به قوم بنى اسرائيل و يا آيين كليم و مسيح منتسب گردد.
تو گويى انتساب به قوم بنى اسرائيل و يا انتساب به يكى از اين دو آيين، مى تواند انسان را از آتش دوزخ نجات دهد و در سلك بهشتيان درآورد، و درهاى هدايت را به روى او باز كند، هر چند از نظر عمل در درجه پايين قرار گيرد، آنجا كه مى گفتند:
(وَقالُوا لَنْ يَدخُلَ الجَنَّةَ إِلاّ مَنْ كانَ هُوداً أَوْ نَصارى...) (بقره/111).
«مى گويند به بهشت جز يهودى و يا مسيحى كس ديگرى وارد نخواهد شد».
قرآن مجيد براى كوبيدن يك چنين انديشه باطل و بى اساس، در آيه بعد به وضوح و روشنى مى گويد:
انتساب به آيين يهودى و نصرانى ملاك بهشتى بودن نيست، بلكه چيزى كه مى تواند انسان را بهشتى سازد همان ايمان قلبى و تسليم باطنى و عمل نيك است و تنها افرادى مى توانند بهشت را از آن خود بدانند كه واجد حقيقت ايمان بوده و در مسير زندگى مبدأ كارهاى نيك كه مظاهر ايمان و اعتقاد قلبى است، باشند. چنان كه مى فرمايد:
(...تِلْكَ أَمانِيُّهُمْ قُلْ هاتُوا بُرهانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ * بَلى مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ للّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَلاَ خَوفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ)(بقره/111 ـ 112).
«اين مطلب (كه بهشت فقط از آن يهودى و يا مسيحى است) آرزويى بيش

صفحه 269
نيست، و هرگاه بر گفتار خود دليلى دارند آن را بياورند بلكه بهشت از آن كسى است كه با سراسر وجود خود تسليم خدا شده در حالى كه نيكوكار است و در پيشگاه خدا براى او اجر و پاداش است، و ترس و غصه اى به او راه ندارد».
جمله (مَنْ أَسْلَمَ) حاكى از لزوم ايمان واقعى وجمله (وَهُوَ مُحْسِنٌ) گواه بر لزوم عمل به آيين و شريعت است و هر دو جمله مى رساند كه در روز رستاخيز ملاك نجات، نام يهودى و نصرانى بودن نيست بلكه ملاك سعادت و خوشبختى همان ايمان و عمل صالح است.
در آيه ديگر باز به انديشه بى پايه آنان اشاره نموده و مى فرمايد:
آنان ملاك عمل و رستگارى را در انتساب به يهوديت و نصرانيت مى دانند هر چند با شرك و دوگانه پرستى آلوده شوند چنان كه مى فرمايد:
(...وَقالُوا كُونُوا هُوداً أَوْ نَصارى تَهْتَدُوا)(بقره/135).
«گفتند: باشيد يهودى و يا مسيحى تا هدايت يابيد».
خداوند براى بى پايه نشان دادن منطق سست آنان، فوراً راه هدايت و ملاك رستگارى را نشان مى دهد و مى فرمايد:
هدايت در نام هاى يهوديت و نصرانيت نيست، بلكه موجبات هدايت اين است كه از آيين حنيف ابراهيم كه به هيچ نوع شرك آلوده نبوده پيروى كنيد. چنان كه مى فرمايد:
(...قُلْ بَلْ مِلَّةَ إِبْراهيمَ حَنِيفاً وَما كانَ مِنَ الْمُشْرِكين) (بقره/135).
«بگو كه (به جاى انتساب به يهوديت و مسيحيت) از آيين ابراهيم پيروى كنيد كه از مشركان نبوده است».
و در آيه هاى ديگر براى بى ارزش ساختن گرايش بى محتوا به نام هاى

صفحه 270
«يهوديت» و يا «نصرانيت» ابراهيم را از انتساب به اين دو نام پيراسته دانسته و براى آن گروه اولويت قائل شده كه خود را از قيد اين نام ها آزاد سازند و از مكتب ابراهيم كه همان ايمان خالص و توحيد و عمل صالح است پيروى كنند و مى فرمايد:
(ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيّاً وَلاَ نَصْرانِيّاً وَلكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَمَا كانَ مِنَ الْمُشْرِكينَ)(آل عمران/67).
«هرگز ابراهيم يهودى و مسيحى نبود بلكه از آيين حنيف كه همان آيين توحيد است پيروى مى كرد و هرگز از مشركان نبود».
از اين آيات و نظاير آنها استفاده مى شود كه ملت يهود و نصارى خصوصاً ملّت نخست، پيوسته خويشتن را با دو مطلب خوشحال مى ساختند و از انجام فرايض شانه خالى مى كردند و آن دو مطلب عبارتند از:
1. خود را امت برگزيده خدا مى دانستند.
2. در برابر مسؤوليتهاى مذهبى و فرايض آسمانى كه اساس آن را ايمان خالص وعمل صالح تشكيل مى دهد، تنها به نام يهوديت و نصرانيت اكتفا مى كردند.
و قرآن هر موقع يكى از دو پندار آنها را مطرح نموده است با منطق ويژه خود (همه افراد بشر يكسان هستند و نجات انسانها در ايمان و تسليم واقعى و عمل به فرايض الهى و انجام كار نيك است و بس) سخت آنها را كوبيده است.

آيه مورد سؤال را بررسى كنيم:

روى اين بحث گسترده مفاد آيه مورد بحث كه دستاويز گروهى از منكران

صفحه 271
جهانى بودن اسلام قرار گرفته است روشن مى گردد: قرآن مجيد در اين آيه به اتكاى آياتى كه در آنها، انديشه هاى سست ملل يهود و نصارى منعكس كرده است به انتقاد، از انديشه هاى آنها پرداخته و با يك نداى جهانى و عمومى مى فرمايد: «كه تمام افراد انسانها در پيشگاه خداوند يكسان هستند، و هيچ گروهى بر گروه ديگر برترى ندارد، و اين الفاظ و نام ها كه به هر يك گروهى گرويده اند و چنين فكر كرده اند كه انتساب به اين نام ها، كه من مسلمانم، يهوديم، نصرانيم و... مايه نجات و باعث رستگارى نيست بلكه اينها، الفاظ توخالى و بى ثمرى بيش نيستند و نمى توانند براى انسانها در روز رستاخيز سعادت و رستگارى و امنيت و آرامش تأمين كنند، بلكه اساس نجات و علت آرامش و طرد عوامل ترس و اندوه در روز قيامت، جز اين نيست كه انسانها به راستى از صميم قلب، ايمان بياورند، و ايمان خود را با عمل صالح كه نشانه وجود ايمان در دل او است، توأم سازد و بدون اين دو مطلب هرگز روزنه اميدى براى هيچ فردى از اين ملل وجود ندارد.
بنابراين هرگز آيه مورد بحث، ناظر به اين نيست كه تمام شرايع ديرينه رسميت دارند و بشر در انتخاب هر كدام از اين طريق ها مختار و آزاد است بلكه هدف آيات جز ابطال و برترى انديشى گروهى و بى پايه شمردن الفاظى به نامهاى يهوديت و... چيز ديگرى نيست و اين حقيقت نه تنها در اين آيات به طور روشن منعكس گرديده است بلكه در آيات ديگر قرآن نيز منعكس مى باشد و همه آيات سوره «والعصر» ناظر به همين قسمت است اينك آيات اين سوره:
(وَالْعَصْرِ * إِنَّ الإِنْسانَ لَفِى خُسْر * إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ وَتَواصَوا بِالحَقِّ وَتَواصَوا بِالصَّبْرِ).
«سوگند به عصر كه انسان در ضرر است مگر افرادى كه داراى ايمان وعمل صالح

صفحه 272
باشند و يكديگر را به پيروى از حق و صبر و بردبارى سفارش كنند».
قرآن مجيد براى بيان اين حقيقت كه ملاك نجات، ايمان واقعى و انجام تكاليف است براى مرتبه دوم، كلمه ايمان را در آيه مورد بحث تكرار مى نمايد و مى فرمايد:
(إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَالَّذِينَ هادُوا وَالنَّصارى وَالصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ).
در اين صورت مقصود از (آمنوا) در آغاز آيه كسانى هستند كه به ظاهر اسلام آورده و نام مؤمن بر آنها گفته مى شود و مقصود از (آمنوا) ى دوم، ايمان واقعى است كه ايمان در قلوب انسان ها جاى مى گيرد و آثار آن در اعمال و افعال آنها ظاهر مى گردد.
با توجه به اين مقدمات روشن گرديد كه هدف آيه كوبيدن انديشه هاى نوعى ناسيوناليزم «يهودى گرى» و «مسيحى گرى» است و اين كه براى پيروان اين دو آيين، خصوصيتى وجود ندارد و تمام افراد بشر در پيشگاه خدا يكسان مى باشند همچنان كه هدف انتقاد از اكتفا به انتساب به نام، و فراموش كردن، طهارت نفس و ايمان قلبى و اعمال صالح است.
در اين صورت، نمى توان از آيه، نظريه «صلح كلى» را استفاده كرد و مدعى شد كه پيروان تمام مذاهب و مسالك اهل نجات مى باشند، زيرا آيه مورد بحث، در صدد بيان يك چنين انديشه و فكر نيست، آيه ناظر به نفى انديشه هاى باطل و خودخواهى و انحصارطلبى گروههاى يهود و نصارى است، نه اثبات اين مطلب، كه پيروى از هر آيين مايه نجات و سبب فلاح و رستگارى است و برنامه همه پيامبران در تمام زمان ها مايه سعادت و نجات مى باشد. بلكه بايد در اين قسمت به آيات ديگر مراجعه كرد.

صفحه 273
اصولاً هرگز نبايد در تفسير قرآن يك آيه را گرفت و آن را مقياس حق و باطل قرار داد و از آيات ديگر صرف نظر كرد، آيات قرآن هر يك مفسر ديگرى و بيانگر يكديگر مى باشند. اميرمؤمنان درباره آيات قرآن جمله اى دارد كه لازم است همه علاقمندان به تفسير قرآن، از آن پيروى كنند آنجا كه مى فرمايد:
«وينطق بعضه ببعض، ويشهد بعضه على بعض».1
«هر كدام به وسيله ديگرى به سخن درآمده و مقصود خود را آشكار مى سازد و برخى بر برخى گواهى مى دهد».
ما وقتى در زمينه رسالت پيامبر به آيات ديگر مراجعه مى كنيم مى بينيم كه قرآن، آنگاه اهل كتاب را هدايت شده مى داند كه آنان، به آنچه كه مسلمانان ايمان آورده اند، ايمان بياورند، چنان كه مى فرمايد:
(فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ ما آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اِهْتَدَوا...)(بقره/137).
«اگر اهل كتاب به مانند آنچه كه شما مسلمانان به آن ايمان آورديد، ايمان بياورند در اين صورت، هدايت يافته اند».
اكنون بايد ديد كه مسلمانان به چه چيز ايمان آورده اند و كتاب آسمانى آنان چه مى گويد تا يهود و نصارى نيز به آن ايمان بياورند.
آنان مى گويند: پيامبر اسلام، آخرين حلقه از سلسله پيامبران و خاتم آنان مى باشد، آنجا كه قرآن مى فرمايد:
(...وَلكِنْ رَسُولَ الّلهِ وَخاتَمَ النَّبِيِّينَ...)(احزاب/40).
«پيام آور خدا و خاتم پيامبران است».
اين پيام آور خدا، با نظام وسيع و شريعت كاملى برانگيخته شده است و

1 . نهج البلاغه، خطبه شماره 192 طبع عبده.

صفحه 274
آيين خود را كامل ترين شريعت ها و كتاب خود را خاتم كتاب ها و مراقب و نگهبان بر ديگر كتاب ها مى داند آنجا كه مى فرمايد:
(وَأَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ وَمُهَيْمِناً عَلَيْهِ...)(مائده/48).
«ما كتاب را به حق به تو نازل كرديم، تصديق كننده كتابهاى پيشين ومراقب و نگهبان آنها است».
«مهيمن» در اصل به حافظ و نگهبان و شاهد و مراقب گفته مى شود، قرآن در حفظ اصول كتاب هاى پيشين مراقبت كامل دارد، ومقصود اين است كه هرگاه در كتاب هاى پيشين تحريفى رخ داد، اين كتاب مراقب آنها است و با مراجعه به اين كتاب نقاط تحريف شده در آن ها به دست مى آيد.
آورنده قرآن چون آخرين حلقه از سلسله پيامبران است وكامل ترين وجامع ترين شريعت را براى مردم آورده است از اين جهت همه جهانيان را با نداى (...يا أَيُّهَا النّاسُ إِنِّى رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعاً...)1 (اعراف/158) مورد خطاب قرار داده و جهانى بودن خود را ابلاغ كرده است و پس از آمدن خود، براى پيروى از ديگر كتاب ها هيچ نوع مجوزى قايل نشده است و در سالهاى هفتم و هشتم از بعثت خود، به تمام سران كشورها كه از آيين هاى زرتشت و يا مسيح پيروى مى كردند، نامه ها نوشته و پيروى از آيين خود را براى آنان، الزامى دانسته است و متون نامه هاى تبليغى آن حضرت در كتاب هاى تاريخ موجود است.2

1 . آياتى كه بر جهانى بودن رسالت او دلالت دارند بيش از آن است كه در اين جا نقل گردد.
2 . براى آگاهى از اين نامه به كتاب فروغ ابديت :2/604ـ 636 مراجعه بفرماييد.

صفحه 275

نتيجه سخن

خلاصه: هدف آيه نفى امتيازهاى موهوم است كه جامعه يهود و نصارى براى خود قايل بودند و امّا اين كه در اين زمان از چه آيين و كتابى بايد پيروى نمود، در اين قسمت لازم است به ديگر آيات و احاديث مراجعه كرد و همگى به طور اتفاق پيروى از شريعت حضرت ختمى مرتبت را لازم دانسته و پيروى از آيين هاى ديگر را كه هر كدام براى زمان خاصى بودند، تجويز نمى كنند.

صفحه 276

صفحه 277

12

تأويل در قرآن چيست؟

آيات موضوع:

1.(هُوَ الَّذِى اَنَْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمّ الْكِتابِ وَأُخَرُ مُتشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فى قُلُوبِهِمْ زَيغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَة وَابْتِغاءَ تَأْويلِهِ وَما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِى العِلْمِ يَقُولُونَ آمَنّا بهِِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَما يَذَكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الأَلْبابِ) (آل عمران/7)
2.(يَا أيُّهاَ الَّذِينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِى الأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِى شَىء فَردُّوهُ إِلَى اللّهِ وَالرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَاليَومِ الآخِرِ ذلِكَ خَيرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلاً) (نساء/59)
3.(وَلَقَدْ جِئْناهُمْ بِكِتاب فَصَّلْناهُ عَلى عِلم هُدىً وَرَحْمَةً لِقَوم يُؤْمِنُونَ * هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاّ تَأْويلَهُ يَومَ يَأْتِى تَأْوِيلُهُ يَقُولُ الَّذِينَ نَسُوهُ مِنْ قَبْلُ قَدْ جاءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالحَقِّ فَهَلْ لَنا مِنْ شُفَعاءَ فَيَشْفَعُوا لَنا أَوْ نُرَدُّ فَنَعْمَلَ غَيْرَ الَّذِى كُنّا نَعْمَلُ قَدْ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَضَلَّ عَنْهُمْ ما

صفحه 278
كانُوا يَفْتَرُونَ) (اعراف/52ـ53)
4.(أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَاتُوا بِسُورَة مِثْلِهِ وَادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِاللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ * بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحيطُوا بِعِلْمِهِ وَلَمّا يَأْتِهِمْ تَأْويلُهُ كَذلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَانْظُر كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الظَّالِمينَ) (يونس/38ـ39)
5.(...كَذلِكَ يَجْتَبيكَ رَبُّكَ وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْويلِ الاََحادِيثِ...) (يوسف/6)
6.(...ذلِكَ تَأْوِيلُ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً) (كهف/82)

ترجمه آيات:

1.«او كسى است كه اين كتاب (قرآن) را بر تو نازل كرد كه قسمتى ازآن، آيات محكم (صريح وروشن ) است كه اساس اين كتاب مى باشد و قسمتى از آن متشابه است (مقصود واقعى ازآن در بدو نظر روشن نيست، ومراد و غير مراد به هم شبيه هستند)، آنان كه در قلوبشان انحراف است براى فتنه انگيزى و تأويل نادرست، از آيه هاى متشابه پيروى مى كنند، در حالى كه تأويل آن را جز خدا و راسخان در علم نمى دانند، آنان كه مى گويند ما به آيات متشابه ايمان داريم، همه از طرف پروردگار ما است و جز صاحبان خرد متذكر نمى شوند».
2.«اى افراد با ايمان، از دستورهاى خدا و پيامبر و صاحبان فرمان از خود اطاعت كنيد و اگر در مطلبى نزاع واختلاف كرديد، آن را به خدا و رسول او باز گردانيد، اگر به خدا و روز قيامت ايمان داريد(زيرا) اين كار براى شما بهتر و پايان و عاقبت آن نيكوتر است».
3.«ما كتابى براى آنها آورديم كه با كمال آگاهى آن را شرح داديم، كتابى كه مايه

صفحه 279
هدايت و رحمت براى جمعيتى است كه ايمان دارند آيا آنها انتظار دارند، سرانجام وعده هاى الهى را مشاهده كنند(آنگاه ايمان بياورند) آن روز كه اين كار انجام مى گيرد، آنان كه دستورهاى خدا را قبلاً فراموش كرده بودند، مى گويند فرستادگان پروردگار ما، به سوى ما آمدند آيا امروز شفيعانى براى ما وجود دارد كه براى ما شفاعت كنند آيا امكان دارد باز گرديم غير آنچه انجام داديم، انجام دهيم آنان سرمايه عمر را از دست دادند، و معبودهاى دروغين از نظر آنان گم شده اند».
4.«بلكه آنان مى گويند، كه پيامبر به دروغ قرآن را به خدا نسبت داده است بگو اگر راست مى گويند سوره اى مانند آنان بياوريد، و همه افراد جز خدا را براى كمك بطلبيد (تصور نشود كه آنان قرآن را از روى آگاهى انكار مى كنند) بلكه آنان چيزى را تكذيب كردند كه احاطه علمى به آن ندارند، وواقعيت آن براى آنان نيامده و آشكار نگشته است اين چنين نيز پيشينيان تكذيب كردند بنگر چگونه بود سرانجام ستمگران».
5.«اين چنين خدايت تو را برمى گزيند و تو را از سرانجام يك رشته خوابها آگاه مى سازد».
6.«اين ها اسرار و نتايج نهايى كارهايى بود كه تو بر سر آن ها طاقت نياوردى».

صفحه 280

تفسير آيات:

***
لفظ «تأويل» از الفاظى است كه در قرآن و احاديث اسلامى به طور چشم گير وارد شده است، اين لفظ گذشته بر اين كه در اين دو منبع اسلامى آمده، در محاورات مردم نيز زياد به كار مى رود مى گويند: فلانى سخن فلانى را تأويل كرد.
لفظ «تأويل» در مجموع قرآن هفده بار در هفت سوره وارد شده است و براى آگاهى از معنى صحيح وجامع لفظ تأويل بايد اين آيات را به دقت مورد بررسى قرار داد اين آيات عبارتند از: آل عمران آيه 7(دو بار); نساء آيه 59، اعراف آيه 53(دو بار); يونس آيه 39; يوسف آيه هاى 6، 21، 36، 37، 44، 45، 100 و 101، اسراء آيه 35 وكهف آيه هاى 78 و 82.
براى فهم معنى «تأويل » به طور كلى در قرآن، و فهم خصوص هفتمين آيه سوره آل عمران كه آيات قرآن را به دو قسم (محكم) و (متشابه) تقسيم مى كند و براى خصوص آيات متشابه تأويلى قائل مى شود، بايد مجموع آياتى را كه در آنها لفظ تأويل وارد شده است مطرح كنيم آنگاه به نقد و بررسى نظريه ها بپردازيم قبلاً نكاتى را يادآور مى شويم:
1. از مطالعه تفسير محمد بن جرير طبرى متوفاى (310) به دست

صفحه 281
مى آيد كه در عصر ايشان تأويل و تفسير در معنى واحدى به كار مى رفت، از اين جهت وى هنگامى كه مى خواهد بگويد: «تفسير آيه» مى گويد «تأويل آيه» و همچنين است روش سيد مرتضى در امالى خود و سيد رضى در تفسير خويش.
در كشف الظنون مى نويسد: «ابو عبيد» و گروهى تفسير و تأويل را به يك معنى مى گرفتند و هر كدام را به جاى ديگرى به كار مى بردند، در حالى كه گروهى اين نظريه را رد كرده اند و نظرات مختلفى مطرح نموده اند.
راغب مى گويد: لفظ «تفسير» در الفاظ و مفردات به كار مى رود، در حالى كه لفظ «تأويل» بيشتر در معانى و جمله ها استعمال مى شود.
ديگرى مى گويد: توضيح الفاظ آيه اى كه يك احتمال بيش ندارد تفسير آيه است، در حالى كه بازگردانيدن لفظ يا جمله اى كه محتملاتى دارد، به يك معنى آن هم به كمك قرآن و دلايل ديگر، تأويل است.1
با توجه به اين تعريف ها، و تعريف هاى ديگر كه درباره تأويل و تفسير وارد شده است روشن مى گردد كه تفسير آيه در نزد گروهى از مفسران غير از تأويل آيه بوده است، توضيح آيه از نظر مفردات و هيئت تركيبى و ديگر خصوصيات مربوط به ظاهر آيه، تفسير آيه است، در حالى كه بازگردانيدن آيه به مقصود نهايى به كمك آيات و احاديث اسلامى ويا ساير دلايل عقلى و نقلى، تأويل مى باشد.

1 . كشف الظنون:1/242 بحث «علم التأويل»و ص 297 بحث «علم تفسير» در اين دو بحث اقوال و نظريات بسيار متقارب و نزديك به هم، درباره تفاوت تأويل و تفسير نقل شده است كه براى اختصار از نقل آنها خوددارى مى شود.

صفحه 282
در هر حال خواه يك چنين تفصيل ميان تفسير و تأويل درست باشد يا نباشد قرن ها مفسران اسلامى روى اين اساس بحث كرده و تفسير آيه را غير از تأويل آن دانسته اند، و تفسير را به معنى پرده بردارى و آشكار ساختن معانى مفردات و جمله ها دانسته، در حالى كه تأويل را به باز گردانيدن آيه به معنى واقعى و مقصود نهايى آن گرفته اند.
اين نظريه تا قرن هفتم اسلامى، نظريه استوارى بود و كسى با آن مخالفتى نداشت ولى در اوايل قرن هشتم ابن تيميه حرانى دمشقى، نظريه جديدى را مطرح كرد و تأويل آيه را از قبيل مفاهيم و معانى ندانست و آن را واقعيت هاى تكوينى و خارجى انديشيد1، و در اين باره كوشش هايى نموده است كه در آينده مطرح خواهيم كرد و نظريه ايشان، مورد تأييد شيخ محمد عبده مفسر معروف مصرى قرار گرفته است.2
در عصر حاضر، استاد بزرگ حضرت علاّمه طباطبايى درباره حقيقت تأويل نظريه مخصوص دارند كه در تفسير هفتمين آيه از سوره آل عمران مطرح كرده اند.
2. پيش از آن كه به نقل و تحليل آياتى كه لفظ «تأويل» در آنها وارد شده است بپردازيم لازم است معنى لغوى آن را توضيح داده و به ريشه يابى بپردازيم، استاد فن (ريشه يابى) در لغت عرب «ابن فارس» مؤلف كتاب ارزنده «المقاييس» است كه در 6 جلد در مصر چاپ شده است، اين مرد با اين تأليف، خدمت بس ارزنده اى به جهان لغت و تفسير انجام داده است و با احاطه كاملى كه به زبان داشته ريشه معانى اصيل هر لفظى را پيدا كرده و چه

1 . مجموعة الرسائل الكبرى:2/15ـ20.
2 . تفسير المنار:3/172ـ 173.

صفحه 283
بسا ريشه ده معنى را به يك يا دو معنى باز گردانيده است. وى در اين باره مى گويد:
تأويل مصدر فعل ماضى «آل» كه به معنى «رجع» است و عرب مى گويد:
أوّل الحكم إلى أهله: يعنى حكم را به اهلش بازگردان، اعشى شاعر معروف مى گويد:
و أوّل الحكــم إلـى أهلــه *** ليس قضائى بالهوى الجائر
«قضاوت و داورى را به اهل آن واگذار كن، داورى من بر اساس هوى و هوس نيست».
هرگاه در زبان عرب گفته شود، تأويل الكلام: مقصود، عاقبت و سرانجام سخن است كه كلام به آن باز مى گردد.1
با توجه به اين سخن و آنچه كه راغب در مفردات گفته است به خوبى استفاده مى شود كه لفظ تأويل به يكى از دو صورت استعمال مى شود، يا به معنى مصدر است يعنى بازگردانيدن چيزى يا جمله اى به معنى واقعى آن، يا به اسم مفعول است يعنى مال و سرانجام شىء.
اكنون وقت آن رسيده است كه معنى واقعى تأويل را از خود قرآن به دست آوريم، براى اين كه از هر نوع پيش داورى خوددارى كنيم، قبلاً مجموع آياتى را كه در اين زمينه وارد شده است مورد بررسى قرار مى دهيم سپس نظر نهايى را اعلام مى نماييم. از خوانندگان گرامى درخواست مى كنيم تا بحث به پايان نرسيده از هر نوع اظهار نظر خوددارى فرمايند.

1 . المقاييس:1/159.

صفحه 284
از مطالعه مجموع آياتى كه در آنها لفظ تأويل وارد شده است مى توان گفت كه اين لفظ در موارد زير به كار رفته است:

1. واقعيت خوابها

در سوره يوسف لفظ «تأويل»در واقعيتى به كار رفته است كه خواب از آنها حكايت مى كند و به تعبير ديگر: آنچه انسان در خواب مى بيند، صورت هاى تغيير يافته و يا نيافته از يك رشته واقعيت ها و حوادث تلخ و شيرين است كه در آينده انجام مى گيرند و همانها تأويل خواب به شمار مى روند و خواب از آنها به گونه اى حكايت مى كند.
مثلاً انسانى در عالم رؤيا مى بيند كه بر اسبى سوار است و آن را به خوبى مى راند، معبران مى گويند: سوار بر اسب بودن، نشانه رسيدن به قدرت است در اين جا واقعيتى است به نام نيل به قدرت، كه واقعيت و تأويل آن خواب به شمار مى رود، و خواب از آن به گونه اى حكايت مى كند حالا خواب با آن واقعيت چه نسبتى دارد، و رابطه آن با هم چگونه است؟ فعلاً براى ما مطرح نيست تنها چيزى كه مى توانيم بگوييم، اين است كه صورت رؤيايى، صورت ذهنى تغيير يافته و احياناً تغيير نيافته يك رشته واقعيت هاى خارجى است كه در آينده تحقق مى پذيرد.
در سوره يوسف لفظ تأويل در چنين حقيقتى به كار رفته است. ما آيات را به صورت موجز نقل مى كنيم:

الف: يوسف و سجده آفتاب و ماه و ستارگان

يوسف در عالم رؤيا مى بيند كه يازده ستاره و آفتاب و ماه بر او سجده

صفحه 285
مى كنند، خواب خود را به پدر خود مى گويد، پدر اورا از بازگو كردن خواب به برادران خويش باز مى دارد، ويادآور مى شود:
(كَذلِكَ يَجْتَبيكَ رَبّكَ وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْويلِ الاََحادِيثِ...) (يوسف/6).
«اين چنين خدايت تو را برمى گزيند و تو را از سرانجام يك رشته خوابها آگاه مى سازد».
و در آيه بيست و يكم خداوند به عنوان منت يادآور مى شود كه ما اين چنين يوسف را در آن سرزمين جا داديم و او را از «تأويل الأحاديث»آگاه خواهيم ساخت چنان كه مى فرمايد:
(...وَلِنُعَلِّمُهُ مِنْ تَأوِيلِ الأحادِيثِ...) .
در اين دو آيه وعده داده مى شود، كه يوسف به زودى از «تأويل الأحاديث» آگاه خواهد شد. اكنون بايد ديد مقصود از «تأويل الأحاديث» چيست؟ مقصود از آن، واقعيت خواب هايى است كه دو هم زندان او و هم ملك مصر ديده بودند و آنها را با واقع بينى كامل تأويل كرد، و آنان را از واقعيت هايى كه خواب هاى آنان از آن حكايت مى كرد، آگاه ساخت وعلت اين كه به خواب، «احاديث» مى گويند، اين است كه: احاديث جمع حديث به معنى نقل يك سرگذشت است و از آن جا كه انسان خواب خود را براى اين و آن نقل مى كند از اين جهت به خواب نيز حديث گفته مى شود.

ب: تعبير خواب هاى دو هم زندانى

يوسف با دو جوان ديگر كه كوچكترين سابقه اى با آنها نداشت، وارد زندان مى گردد، يكى از دو زندانى خوابى مى بيند كه وى انگور براى شراب

صفحه 286
مى فشارد، و ديگرى خواب مى بيند كه نان بر سرش حمل مى كند و پرندگان از آن مى خورند، سپس از او مى خواهند كه آنان را از تعبير خوابشان آگاه سازد.
يوسف پس از يك رشته تبليغات توحيدى به اولى مى گويد: به همين زودى آزاد مى شوى و ساقى شراب ملك خود مى گردى، آنگاه به دومى رو مى كند و مى گويد: توبه دار آويخته مى شوى و پرندگان سر تو را مى خورند.1
در اين آيات اين دو نوع واقعيت هاى خارجى(ساقى شدن، يا به دار آويخته شدن) تأويل خوانده شده و هيچ كدام، از مفاهيم ذهنى و از مقوله معانى نيست، بلكه يك رشته حقايق عينى و تكوينى است كه مى تواند صورت عينى خواب باشد، همچنان كه خواب را مى توان صورت ضعيف و تغيير يافته اين حقايق عينى دانست.

ج: تعبير خواب ملك

ملك مصر در خواب مى بيند كه هفت گاو لاغر، هفت گاو چاق را مى خورند و هفت خوشه سبز در كنار هفت خوشه خشكيده است. وقتى از يوسف خواسته شد كه خواب ملك را تعبير كند وى گفت:
«هفت سال با كوشش زراعت مى كنيد، و آنچه را درو كرديد مگر كمى كه مى خوريد، بقيه را در خوشه هاى خود بگذاريد،(و ذخيره نماييد) پس از آن، هفت سال سخت مى رسد، آنچه را كه شما ذخيره كرده ايد مى خوريد جز كمى كه براى بذر ذخيره مى نماييد.2

1 . يوسف/36ـ 42.
2 . يوسف/43ـ 48.

صفحه 287
قرآن اين نوع واقعيت عينى را تأويل خواب دانسته و لفظ تأويل را در واقعيت هاى تكوينى بكار برده است.

د: تعبير خواب خود يوسف

ماجراى جدايى يوسف از پدر و مادر خود به پايان مى رسد سرانجام پدر و مادر و برادران به مصر مى آيند و همگى براى يوسف سجده مى كنند، در اين موقع يوسف، سجده پدر و مادر و برادران را تعبير خوابى مى داند كه خود او در دوران كودكى ديده و براى پدر نقل كرده بود و خلاصه آن اين بود كه در عالم رؤيا ديده بود كه آفتاب و ماه و يازده ستاره بر او سجده مى كنند. واقعيت اين خواب، همان سجده پدر و مادر و يازده برادر بود، كه پس از گذشت ساليانى تحقق پذيرفت1 و قرآن يك چنين واقعيت هاى خارجى را «تأويل» مى نامد، چنان كه مى فرمايد: (...يا أَبَتِ هذا تَأْوِيلُ رُؤْياىَ) (آيه100) و باز مى فرمايد: (...وَعَلَّمْتَنى مِنْ تَأْوِيلِ الأَحادِيثِ...)(آيه 101).
تا اين جا يك قسمت از آياتى كه در آنها تأويل وارد شده است مورد بررسى قرار گرفت وروشن شد كه حقيقت تأويل در اين موارد درباره واقعيت خوابها به كار رفته است كه همگى جنبه عينى دارند و از قبيل مفاهيم ذهنى نيست. اكنون بايد ديگر آياتى را كه لفظ تأويل در آنها وارد شده است مورد بررسى قرار دهيم.

1 . يوسف/100ـ 101.

صفحه 288

2. اسرار و انگيزه هاى كارهاى مهم و مرموز

در سوره كهف سرگذشت موسى با يكى از بندگان خدا طى آيه هاى 60ـ 82 وارد شده است، موسى در مسافرت با اين مرد، آشنا مى شود، و براى بهره گيرى از علوم و معارف خدادادى او، از وى درخواست مى كند كه مصاحب او شود.
آن مرد الهى نخست از پذيرفتن درخواست موسى امتناع مىورزد و يادآور مى شود كه موسى توانايى صبر بر اعمال او را ندارد، سرانجام موسى قول مى دهد كه صبر و استقامت را پيشه خود سازد.
هم سفر موسى در طول سفر كارهاى عجيب و شگفت انگيزى انجام مى دهد كه هرگز با موازين عادى سازگار نمى باشد مثلاً آنگاه كه هر دو بر كشتى مى نشينند، او كشتى را سوراخ مى كند، ـ لذا ـ فوراً مورد بازخواست موسى قرار مى گيرد، او پاسخ مى دهد: من نگفتم كه تو را ياراى مصاحبت با من نيست يا وقتى در سرزمينى پياده مى شوند،جوانى را مى كشد باز مانند گذشته مورد اعتراض موسى قرار مى گيرد، هم سفر او نيز همان جمله را تكرار مى كند. آنان باز به مصاحبت خود ادامه مى دهند و در نتيجه وارد دهى مى شوند، و ديوارى را مشاهده مى كنند كه در حال فرو ريختن است فوراً به تعمير آن مى پردازد، وقتى براى بار سوم مورد بازخواست موسى قرار مى گيرد، جدايى قطعى خود را از موسى اعلام مى كند و با تشريح فلسفه كارهاى خود از او جدا مى شود.
وى درباره تخريب كشتى مى گويد: اين كشتى متعلق به گروه مستمندى بود كه از اين طريق امرار معاش مى كردند و سلطان ستم گرى بر سر راه ما بود و كشتى ها را مصادره و تملك مى كرد، من آن را معيوب ساختم تا در آن طمع

صفحه 289
نكند.
جوان را به خاطر اين كشتم كه پدر و مادر او مؤمن بودند، اگر اين جوان مى ماند، پدر و مادر را به طغيان و كفر مى كشيد.
ديوار را از آن جهت تعمير كردم كه زير آن گنجى بود و به دو يتيم بى نوا تعلق داشت، خداوند خواست كه آن گنج، با برپايى ديوار محفوظ بماند تا آنان پس از بلوغ به ثروت پدرانه خود دست يابند.
در اين موقع مصاحب موسى با اشاره به چنين فلسفه و انگيزه ها، فرمود:
(...ذلِكَ تَأْوِيلُ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً)(كهف/82).
«اين ها اسرار و نتايج نهايى كارهايى بود كه تو بر سر آن ها طاقت نياوردى».
در اين مورد لفظ «تأويل» در علل غايى كارهاى مهم و مرموزى به كار رفته است كه براى شخصيتى مانند موسى نيز مخفى و پنهان بود. به طور مسلم اين علل غايى، جنبه خارجى و عينى دارند و از قبيل مفاهيم ذهنى و فكرى نيستند.

3. فلسفه احكام

سومين موردى كه در قرآن لفظ «تأويل» در آن به كار رفته است، فلسفه احكام است كه قرآن از آن به عنوان «احسن تأويلاً» تعبير مى آورد، در سوره نساء آيه 59 چنين دستور مى دهد:
(يَا أيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِى الأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِى شَىء فَردُّوهُ إِلَى اللّهِ وَالرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَاليَومِ الآخِرِ ذلِكَ خَيرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلاً) .

صفحه 290
«اى افراد با ايمان، از دستورهاى خدا و پيامبر و صاحبان فرمان از خود اطاعت كنيد و اگر در مطلبى نزاع واختلاف كرديد، آن را به خدا و رسول او باز گردانيد، اگر به خدا و روز قيامت ايمان داريد(زيرا) اين كار براى شما بهتر و پايان و عاقبت آن نيكوتر است».
جاى شك نيست كه اطاعت از خدا و رسول او، و ارجاع هر نوع اختلاف به هردو، سرانجام نيك و م آل خوبى دارد و مسلمانان را از اختلاف و تشتّت و فرقه گرايى باز مى دارد، در حقيقت حفظ وحدت مسلمانان، فلسفه و تأويل دستورى است كه در آيه ياد شده آمده است.
در سوره اسراء آيه 35 دستور مى دهد كه:
(وَأَوفُوا الكَيْلَ إِذا كِلْتُمْ وَزِنُوا بِالقِسْطاسِ الْمُسْتَقيمِ ذلكَ خَيْرٌ وَأَحسنُ تَأْويلاً) .
پيمانه ها را موقع پيمودن، تمام دهيد و با ترازوى درست بكشيد اين كار براى شما خوب و سرانجام آن نيكو است».
خلاصه: در اين دو آيه دو دستور وارد شده است، يكى رجوع به خدا و پيامبر در موقع اختلاف، ديگرى اداى حقوق مردم با پر كردن پيمانه و توزين درست، آنگاه هر دو دستور، با جمله:(أَحْسَنُ تَأْوِيلاً)مدلل شده است، و نيك فرجامى هر دو دستور بسيـار روشن است زيرا همان طور كه گفته شد، رجوع به خدا و رسول او مايه اتحـاد و يگانگى مى گردد، و درست پيمودن و با ترازوى درست كشيدن، سبب اقـامـه عـدل اجتماعى مى شـود و نيكى هر دو آنچنان واضح است كه نياز به بيان ندارد، در اين دو مورد مصداق تأويل همان مصالح اجتماعى است كه بر عمل اين دو دستور الهى مترتـب مى گردد و

صفحه 291
هـرگز از قبيل مفاهيم ذهنى نيست بلكه يك نوع واقعيت خارجى است كه از عمل به هر دو دستور به وجود مى آيد.

4. تجسم واقعيت عينى وعده هاى قرآن

قرآن در آيه هاى 52 و53 سوره اعراف يادآور مى شود: كه ما براى هدايت مردم و از طريق رحمت كتابى براى مردم فرستاديم و در آن پاداش و كيفرهايى را يادآور شديم، كه در روز رستاخيز دامن گير آنان مى گردد، افراد غير مؤمن انتظار دارند، كه واقعيت پاداش ها و كيفرها را در اين جهان مشاهده كنند، در صورتى كه روزى اين كار انجام مى گيرد، ديگر در آن روز، كار از كار گذشته و بيدارى سودى نخواهد بخشيد، چنان كه مى فرمايد:
(وَلَقَدْ جِئْناهُمْ بِكِتاب فَصَّلْناهُ عَلى عِلم هُدىً وَرَحْمَةً لِقَوم يُؤْمِنُونَ * هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاّ تَأْويلَهُ يَومَ يَأْتِى تَأْوِيلُهُ يَقُولُ الَّذِينَ نَسُوهُ مِنْ قَبْلُ قَدْ جاءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالحَقِّ فَهَلْ لَنا مِنْ شُفَعاءَ فَيَشْفَعُوا لَنا أَوْ نُرَدُّ فَنَعْمَلَ غَيْرَ الَّذِى كُنّا نَعْمَلُ قَدْ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ) .
«ما كتابى براى آنها آورديم كه با كمال آگاهى آن را شرح داديم، كتابى كه مايه هدايت و رحمت براى جمعيتى است كه ايمان دارند آيا آنها انتظار دارند، سرانجام وعده هاى الهى را مشاهده كنند(آنگاه ايمان بياورند) آن روز كه اين كار انجام مى گيرد، آنان كه دستورهاى خدا را قبلاً فراموش كرده بودند، مى گويند فرستادگان پروردگار ما، به سوى ما آمدند آيا امروز شفيعانى براى ما وجود دارد كه براى ما شفاعت كنند آيا امكان دارد باز گرديم غير آنچه انجام داديم، انجام دهيم آنان سرمايه عمر را از دست دادند، و معبودهاى دروغين از نظر آنان گم شده اند».

صفحه 292
اين آيه براى مجموع حقايق غيبى كه قرآن از آنها خبر مى دهد، تأويل وواقعيتى قائل است واقعيت هاى مربوط به پاداش ها، يا كيفرها و ديگر واقعيت هايى كه در اين جهان از ديدگان ما پوشيده است و در آن جهان پس از افتادن حجاب و پرده براى ما آشكار مى گردد.
در اين آيه مقصود از تأويل، واقعيت هاى تكوينى از پاداش ها و كيفرها و ديگر امور غيبى است كه در آن سراى، مشاهده مى شوند و در حقيقت مشاهده درجات بهشتيان و جايگاه دوزخيان و منازل برزخ و اعراف وغيره، تأويل آياتى است كه قرآن در اين جهان از آنها حكايت مى كند.
درست است كه اين آيه براى مجموع قرآن، تأويل و م آل و سرانجامى قايل است كه در روز رستاخيز مجسم مى گردد ولى مقصود، تأويل آن رشته آياتى از امور غيبى است كه ظرف آنها روز قيامت است نه همه آيات قرآن مانند آيات مربوط به احكام و غزوات و قصص.
در سوره يونس در آيه هاى 38 و39 عين اين حقيقت وارد شده است چنان كه مى فرمايد:
(أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَاتُوا بِسُورَة مِثْلِهِ وَادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِاللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ * بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحيطُوا بِعِلْمِهِ وَلَمّا يَأْتِهِمْ تَأْويلُهُ كَذلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَانْظُر كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الظَّالِمينَ).
«بلكه آنان مى گويند، كه پيامبر به دروغ قرآن را به خدا نسبت داده است بگو اگر راست مى گويند سوره اى مانند آنان بياوريد، و همه افراد جز خدا را براى كمك بطلبيد (تصور نشود كه آنان قرآن را از روى آگاهى انكار مى كنند) بلكه آنان چيزى را تكذيب كردند كه احاطه علمى به آن ندارند، وواقعيت آن براى آنان نيامده و

صفحه 293
آشكار نگشته است اين چنين نيز پيشينيان تكذيب كردند بنگر چگونه بود سرانجام ستمگران».
آيه دوم براى آيات قرآن، تأويل و عاقبتى قائل مى شود و يادآور مى گردد كه واقعيت قرآن براى آنان معلوم نگشته است زيرا ظرف شهود چنين واقعيت، روز رستاخيز است نه اين جهان و در حقيقت جمله (بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يحيطُوا بِعِلْمِهِ وَلمّا يَأْتِهِمْ تَأْويُلهُ) همان معنى را مى دهد، كه جمله (هَلْ يَنْظُرونَ إِلاّ تِأْوِيلَهُ يَومَ يَأْتِى تَأْويلُهُ) در سوره قبل تفهيم مى كند.
و آيات هر دو سوره براى امور غيبى قرآن، تأويل وواقعيتى تكوينى ثابت مى كند، كه ظرف مشاهده آنها، فقط روزى است كه پرده و حجاب از برابر ديدگان انسان ها برطرف مى شود، چنان كه مى فرمايد:
(لَقَدْ كُنْتَ فِى غَفْلَة مِنْ هذا فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَومَ حَديدٌ) (ق/22).
«تو از اين وضع (قيامت) كاملاً در غفلت بودى، ما پرده را از برابر ديدگان تو برافكنديم از اين جهت ديدگان تو امروز تيزبين است».
از بررسى مجموع آياتى كه تا اين جا مطرح گرديد، روشن شد كه واقعيت يك خواب (مانند خواب هايى كه يوسف تعبير كرد) يا هدف اصلى يك اقدام (مانند اقدام مصاحب موسى) يا انگيزه هاى يك سلسله دستوره (مانند لزوم رجوع به خدا يا پيامبر در موقع اختلاف) و يا رعايت عدالت در كيل و وزن، و يا مشاهده يك رشته امور پنهان از انسان در روز قيامت، همگى مصداق تأويل است و لفظ تأويل به معنى: م آل و پايان و عاقبت و سرانجام، بر همه اين موارد صدق مى كند، و واقعيت تأويل در اين آيات يك رشته امور تكوينى و عينى است و ارتباطى به عالم مفاهيم و امور ذهنى ندارند.

صفحه 294
اكنون بايد ديد كه آيا مصداق تأويل منحصر به اين امور و نظاير آن است و يا تأويل، مصداق ديگرى دارد كه در عين مصداق تأويل بودن، از امور ذهنى و عالم مفاهيم است و تشريح اين مطلب اكنون انجام مى گيرد.

5. تأويل آيات متشابه

آنچه مهم است، اين است كه بدانيم مقصود از «تأويل» در هفتمين آيه سوره آل عمران چيست؟ آيه اى كه مربوط به تأويل آيات متشابه قرآن است. و اگر معنى تأويل در آيه روشن گردد، قطعاً معنى «متشابه» نيز روشن خواهد گشت.
كليد فهم معنى «متشابه» فهم معنى تأويل در اين آيه است و تا معنى «تأويل» در اين آيه يك سره نشود معنى «متشابه» روشن نخواهد گرديد.
اكنون لازم است معنى و ترجمه آيه را بياوريم، آنگاه به توضيح معنى «تأويل» وارد در اين آيه بپردازيم اينك متن و ترجمه آن:
(هُوَ الَّذِى اَنَْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمّ الْكِتابِ وَأُخَرُ مُتشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فى قُلُوبِهِمْ زَيغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَة وَابْتِغاءَ تَأْويلِهِ وَما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِى العِلْمِ يَقُولُونَ آمَنّا بهِِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَما يَذَكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الأَلْبابِ). (آل عمران/7).
«او كسى است كه اين كتاب (قرآن) را بر تو نازل كرد كه قسمتى ازآن، آيات محكم (صريح وروشن ) است كه اساس اين كتاب مى باشد و قسمتى از آن متشابه است (مقصود واقعى ازآن در بدو نظر روشن نيست، ومراد و غير مراد به هم شبيه هستند)، آنان كه در قلوبشان انحراف است براى فتنه انگيزى و تأويل

صفحه 295
نادرست، از آيه هاى متشابه پيروى مى كنند، در حالى كه تأويل آن را جز خدا و راسخان در علم نمى دانند، آنان كه مى گويند ما به آيات متشابه ايمان داريم، همه از طرف پروردگار ما است و جز صاحبان خرد متذكر نمى شوند».
بررسى پانزده مورد از آيات قرآن كه لفظ تأويل در آنها وارد شده بود، ثابت كرد كه مقصود از تأويل در آنها مفاهيم ذهنى و فكرى نيست بلكه حقيقت تأويل در آنها، يك رشته حقايق خارجى، و عينيت هاى لمسى وحسى است كه مى تواند فى المثل تعبير كننده واقعيت رؤياهاى يوسف و هم زندانانش و يا بيانگر اسرار يك رشته كارهاى به ظاهر زننده هم سفرموسى، و يا روشنگر فلسفه احكامى از قبيل رعايت عدالت در كيل و وزن، باشد و در اين موارد، واقعيت هاى عينى تأويل خوانده شده است، نه يك سلسله مفاهيم ذهنى.
ولى با اين اعتراف، در اين جا سؤالى مطرح مى باشد و آن اين است كه: آيا لفظ «تأويل»در قرآن منحصراً در اين يك مورد يعنى واقعيت هاى خارجى، به كار رفته و در مورد ديگر به كار نرفته است يا اين كه لفظ «تأويل» از يك معنى وسيع و گسترده اى برخوردار است و همان طور كه در عينيت هاى خارجى به كار رفته، در مفاهيم و انديشه هاى ذهنى كه مى تواند م آل و سرانجام كلام متكلم باشد، نيز به كار رفته است؟
حقيقت اين است كه در معنى تأويل هيچ نوع خصوصيت و قيدى اخذ نشده است، اين لفظ، داراى يك معنى وسيع و گسترده اى است خواه از قبيل عينيت هاى خارجى باشد، و خواه از قبيل مفاهيم ذهنى.
لفظ «تأويل» مصدر باب «تفعيل» است كه گاهى به معنى فاعلى يعنى بازگردانيدن و گاهى به معنى مفعولى يعنى «م آل» وبازگشت و سرانجام يك شىء است. و براى تعيين مقصود و مصداق آن (كه آيا عينيت هاى خارجى

صفحه 296
مقصود است يا مفاهيم ذهنى؟) بايد از قراين خارجى كمك گرفت بالاخص بايد ديد كه ما به دنبال تأويل چه چيزى هستيم؟، اگر چيزى كه ما به دنبال تأويل و تحصيل م آل آن هستيم از قبيل رؤيا و خواب و يا فعل وكارى به ظاهر زننده ويا فلسفه احكام است، در اين مورد به طور مسلم مصداق تأويل وم آل وسرانجام آن شىء از قبيل عينيت هاى خارجى خواهد بود.
و اگر چيزى كه ما به دنبال تأويل آن هستيم معنى جمله اى است كه مى تواند ظاهرى داشته باشد و باطنى، يا معنى بدوى و متزلزلى داشته باشد و معنى نهايى و مستقرى، در چنين صورتى، حقيقت تأويل همان مقصود نهايى متكلم از كلام خود خواهد بود، و يك چنين مقصود نهايى، جز يك رشته مفاهيم ذهنى چيز ديگرى نمى تواند باشد.
هرگاه گوينده اى سخنى بگويد كه ظاهر آن، با توجه به ديگر قراين و ديگر كلمات او، نمى تواند مراد و مقصود او باشد، و پس از دقت و تدبير مى توان براى سخن او معنى صحيحى پيدا كرد و مراد او را به دست آورد، در اين صورت معنى دوم كه از قبيل مفاهيم است مى تواند تأويل كلام او باشد، و استعمال لفظ «تأويل» در اين مورد نه تنها كوچكترين اشكالى ندارد بلكه در اين موارد نيز به كار رفته است از باب نمونه:

نمونه اى از تأويل متشابه

خداوند در حال خطاب به فرشتگان درباره آفرينش حضرت آدم عليه السَّلام مى فرمايد:
(فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ روحِى فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ) (حجر/29).

صفحه 297
«آنگاه كه خلقت او را آراستم و در آن از روح خود دميدم همگى بر آن سجده كنيد».
در اين جا آيه، يك مفاد ظاهرى دارد كه بسان كارهاى هم سفرموسى به ظاهر، زننده است و با ديگر كلمات متكلم سازگار نيست، زيرا ظاهر آن اين است كه خداوند داراى روح وروان است، و بخشى از روح خود را در مخلوق خويش دميده است، اين جا است كه بايد كند و كاو كرد وبا ملاحظه ديگر آيات قرآن كه مى تواند روشنگر معنى نهايى اين آيه باشد، مقصود واقعى را از آيه كه تأويل و م آل و سرانجام آن است به دست آورد، در اين مورد تأويل از قبيل مفاهيم ذهنى خواهد بود نه از عينيت هاى خارجى، زيرا چيزى كه ما به دنبال تأويل و واقع يابى آن هستيم از قبيل واقعيت هايى مانند رؤياها و يا كارهاى به ظاهر زننده ووحشت آور، نيست، تا تأويلى همچون خود آن داشته باشد، بلكه به دنبال معنى واقعى كلامى هستيم كه ظاهر آن نمى تواند مقصود باشد و در عين حال مى تواند معنى صحيح و استوارى داشته باشد، در چنين موردى، واقعيت تأويل، امر ذهنى خواهد بود نه عينيت ها وواقعيت ها.

قراين و شواهدى بر اين نظريه

در اين جا يك سلسله قراين گواهى مى دهند كه مقصود از تأويل در خصوص آيه هفتم از سوره آل عمران (آيه مورد بحث) همان ارجاع مفهوم بدوى آيه به مفهوم واقعى آن است كه پس از تدبر در خود آيه و ديگر آيات مى توان به آن پى برد و تأويل به اين معنى جز يك امر ذهنى وفكرى چيزى نيست و به تعبير روشن تر: مقصود از تأويل همان ارجاع وبازگردانيدن متشابه به محكم است يعنى با استمداد از آيات محكم، تشابه را از آيات متشابه برداشتن و تميز دادن

صفحه 298
مقصود واقعى از مقصود نما است، و اين مطلب را مى توان با تدبر در دو مطلب ياد شده در زير به دست آورد:

1. تأويل خصوص متشابه نه تأويل كل قرآن

در آيه مورد بحث تأويل خصوص آيات متشابه، مورد نظر است در حالى كه در سوره اعراف آيه 153 و يونس آيه هاى 38 ـ39 موضوع بحث، تأويل مجموع آيات است و مقصود از آن آياتى است كه مربوط به برزخ و قيامت و امثال آنها مى باشد، و همين تفاوت مى تواند مقصود از تأويل در آيات متشابه را، غير از مقصود از تأويل در اين دو سوره قرار دهد.
توضيح اين كه: آيه مورد بحث پس از تقسيم آيات قرآن به محكم ومتشابه چنين مى فرمايد:
(...وَأَمَّا الَّذِينَ فِى قُلُوبِهِمْ زَيغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَة وَابْتِغاءَ تَأْويلِهِ وَمَا يَعْلمُ تَأْويلُهُ إِلاَّ اللّه...).
«آنان كه در قلوبشان انحراف است به خاطر فتنه انگيزى و به خاطر تأويل آن، از خصوص آيات متشابه پيروى مى كنند در حالى كه تأويل آن را جز خدا كسى نمى داند».
در اين آيه به حكم ضميرهاى موجود در لفظ «تأويله» در دو مورد، تأويل خصوص متشابه مورد نظر است و ضمير در اين لفظ به «ما» موصول در لفظ (ما تشابه) برمى گرددو هرگز نمى توان گفت كه ضمير در اين دو لفظ به «كتاب»كه در آغاز آيه قرار دارد برمى گردد زيرا بازگشت ضمير به مرجع دور، خلاف فصاحت بوده و از متفاهم عرفى دور مى باشد.
در حالى كه ضمير در سوره هاى اعراف ويونس، به خود كتاب كه

صفحه 299
مقصود از آن آيات مربوط به عالم برزخ و قيامت ومانند آنها است، باز مى گردد، چنان كه مى فرمايد:
(وَلَقَدْ جِئْناهُمْ بِكِتاب فَصَّلْناهُ عَلى عِلْم هُدىً وَرَحْمَةً لِقَوم يُؤْمِنُونَ * هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاَّ تَأْويلَهُ يَوْمَ يَأْتِى تَأْويلُهُ...) 1 (اعراف/52 ـ 53).
«ما كتابى براى آنها آورديم كه با كمال آگاهى آن را شرح داديم، كتابى كه مايه هدايت و رحمت براى جمعيتى است كه ايمان دارند، آيا آنان انتظار دارند كه م آل و سرانجام آن كتاب را مشاهده كنند(آنگاه ايمان بياورند!) روزى، اين كار انجام مى گيرد».
و در سوره يونس مى فرمايد:
(أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَة مِثْلهِِ وَادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ * بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ وَلَمّا يَأْتِهِمْ تَأْويُلهُ كَذلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ...) (يونس/38 ـ 39).
«بلكه آنان مى گويند: پيامبر به دروغ قرآن را به خدا نسبت داده است بگو اگر راست مى گويند، سوره اى مانند آن بياورند و همه افراد جز خدا را به كمك بطلبند (تصور نشود كه آنان قرآن را از روى آگاهى انكار مى كنند) بلكه آنان چيزى را تكذيب كردند كه احاطه علمى به آن ندارند، وواقعيت آن براى آنان نيامده و آشكار نگشته است، پيشينيان نيز اين چنين تكذيب كردند».

1 . درگذشته براى اين كه «همه قرآن تأويل دارد»معنى ديگرى نيز يادآور شديم و آن اين كه مقصود از آن، مشاهده حقايقى است كه قرآن از آنها خبر مى دهد مانند: بهشت و دوزخ و امور مربوط به «برزخ»و اين معنى با آنچه كه اكنون مى خوانيد تفاوت روشنى دارد و اين دو معنى با هم تضاد و منافاتى ندارند، هيچ مانعى ندارد كه مجموع قرآن دو نوع تأويل داشته باشد كه يكى مربوط به عينيت هاى خارجى باشد و ديگرى از قبيل امور فكرى و ذهنى به شمار رود.

صفحه 300
همان طور كه ملاحظه مى فرماييد: محور سخن در آيه هاى اين دو سوره، تأويل تمام آيات قرآن است كه به حكم (يَوْمَ يَأْتِى تَأْويله) ويا (وَلَمّا يَأْتِهِمْ تَأْويلهُ)روز رستاخيز ظرف ظهور و تحقق تأويل آنها خواهد بود.
در اين صورت مقصود، آيات مربوط به عالم غيبى است كه قرآن در موارد زيادى از آنها گزارش داده است و عوامل غيبى چيزى جز امور تكوينى وغيبى نمى تواند باشد، ولذا حقيقت تأويل در اين دو آيه همان تأويل تكوينى و عينى است نه مفهوم ذهنى و فكرى. و انسان به حكم آيه:
(لَقَدْ كُنْتَ فِى غَفْلَة مِنْ هذا فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطائَكَ فَبَصَرُكَ اليَومَ حَدِيدٌ) (ق/22).
«تو از اين جهان در غفلت بودى ما پرده از ديدگان تو برداشتيم ديدگان تو امروز تيز بين است»(و به خاطر همين تيز بينى) حقايقى را كه نمى توانست در اين دنيا درك كند در آن جهان درك مى نمايد».
در صورتى كه محور بحث در سوره آل عمران، تأويل قسم خاص از آيات قرآن به نام آيات متشابه است كه ظهور ثابت و مستقرى در مقصود واقعى ندارند، و پيوسته مراد و نامراد به هم شبيه و همانند هستند، در اين مورد به حكم تناسب محور سخن و موضوع (متشابه ) قهراً مقصود از تأويل، ارجاع آيه اى به معنى مقصود آن، واستمداد از محكم براى رفع ابهام و تزلزل از متشابه است و يك چنين تأويل جز يك امر ذهنى و فكرى چيزى نمى تواند باشد.

2. شأن نزول آيه

ابن هشام در سيره خود نزول آيه را به صورت بس گسترده اى نقل مى كند، كه ما خلاصه آن را در اين جا مى آوريم:

صفحه 301
شصت نفر از شخصيت هاى دينى مسيحيان «نجران» وارد مدينه شدند، و در ميان آنان افرادى به نام «العاقب والايهم» ديده مى شدند، وهمگى مى گفتند، مسيح خدا، فرزند خدا، وخداى سوم از خدايان سه گانه است و در تمام اين موارد چنين استدلال مى كردند. او خدا است، چون مردگان را زنده مى كند، بيماران را شفا مى بخشد، و از امور پوشيده خبر مى دهد، و از گل شكل مرغ مى سازد، و در آن مى دمد، وناگهان پرنده مى شود، او فرزند خدا است چون پدرى نداشته است و خداى سوم از خدايان سه گانه است به دليل اين كه خدا، كارهاى خود را به صيغه جمع مطرح مى كند، و مى گويد: قضينا، خلقنا، و اگر او يكتا بود به جاى صيغه جمع، صيغه مفرد مى آورد، و مى گفت: قضيت، و... در اين مورد هشتاد و چند آيه از آغاز سوره آل عمران نازل گرديد.1
شما اگر آيات اين سوره را تا آيه 85 ملاحظه نماييد، خواهيد ديد كه محور سخن در قسمتى از اين آيات، مربوط به حضرت مسيح و معجزات و نحوه تولد و ديگر مسايل مربوط به او است، از اين جهت متن آيات نيز، صحت اين شأن نزول را تأييد مى كند.
اين شأن نزول حاكى است كه گروهى كه در قلوب آنان «زيغ» و ميل به باطل است، پيوسته مى كوشند، از ظواهر آيات كه مختصر تأمل، مفاد واقعى آنها روشن مى سازد، به نفع خود بهره بگيرند، همان طور كه گروه اعزامى نجران از ظواهر چنين كلمات بر «الوهيت» مسيح نتيجه گرفتند، در حالى كه اگر آنها را در كنار آيات «محكم» مى گذاردند، به صورت واضح روشن مى گرديد كه

1 . سيره ابن هشام:1/575 و مجمع البيان:1/410.

صفحه 302
اين خطابات جمع مانند «قضينا»، «أمرنا» و يا بدون پدر خلق شدن حضرت مسيح، گواه بر «الوهيت» او نيست.

پاسخ چند پرسش

اكنون كه سخن به اين جا منتهى گرديد، مناسب است برخى از پرسش ها را كه پيرامون «تفسير» و «تأويل» مطرح است، به صورت فشرده پاسخ گوييم. هر چند در آغاز بحث، پيرامون «تفسير» و «تأويل»اجمالاً گفتگو نموديم وبراى تشريح بيشتر، بار ديگر به آن موضوع باز مى گرديم، و شايد با مطالعه اين پرسش ها و پاسخ ها، همه مسايل مربوط به «تفسير»و «تأويل» روشن گردد.
1. آيا تفسير قرآن همان تأويل آن است، يا اين دو با هم فرق دارند؟
2. در صورت داشتن فرق، چرا تفسير قرآن تحت شرايطى جايز است، ولى تأويل متشابه آن جز از ناحيه خدا و «راسخان در علم» جايز نيست؟
3. آيا تأويل مخصوص آيات متشابه است، يا آيات ديگر نيز مى توانند تأويل داشته باشند؟
4. اين كه در برخى از روايات وارد شده است كه قرآن بطنى دارد، مقصود از آن چيست؟ و آيا بطن قرآن، همان تأويل آن است يا نه؟

پاسخ

1. تفاوت تفسير و تأويل

مفسران قرن سوم و چهارم مانند: «طبرى» در تفسير خود «جامع البيان»

صفحه 303
و مرحوم «سيد رضى» در «حقائق التأويل» و «سيد مرتضى» در «امالى» غالباً لفظ تأويل را به جاى تفسير به كار مى برند، و به جاى تفسير آيه، «تأويل» آيه مى گويند، و اين نوع استعمال اشعار مى دارد، كه اين دو لفظ نزد آنان از الفاظ مترادف بوده است در صورتى كه مفسران قرن هاى بعد، ميان اين دو لفظ فرق گذارده و هر كدام را در معناى ويژه اى به كار برده اند.
ما فعلاً با ماده اى كه لفظ تفسير از آن گرفته شده است، و اين كه آيا اين كلمه از ماده «سفر» به صورت «اشتقاق مقلوب» اخذ، و يا از «فسر» به معناى ايضاح و تبيين، گرفته شده است، كار نداريم، بحث در اين مورد مايه گستردگى سخن است، چيزى كه فعلاً مورد نظر ما است، بيان دو نوع تبيين مفاد آيه است كه يكى را «تفسير» و ديگرى را «تأويل » مى نامند، ما خلاصه آنچه را كه در ميان مفسران اسلامى معروف است در اين جا منعكس مى كنيم:
شكى نيست كه لفظ تفسير و تأويل هر دو در رفع ابهام آيه به كار مى روند، ولى هرگاه ابهام آيه مربوط به معنى لفظ و مضمون جمله آن باشد، به چنين رفع ابهامى «تفسير» گفته مى شود ولى اگر ابهامى در مفردات يا مضمون ابتدايى آيه در كار نباشد، ولى مقصود نهايى از آيه به خاطر وجود احتمالات زياد، مبهم و پوشيده باشد، به رفع چنين ابهامى تأويل گفته مى شود.
به عبارت ديگر: تفسير: پرده بردارى از معنى و مضمون مفردات و جمله هاى آيه است، به گونه اى كه معنى آيه كه الفاظ و جمله هاى آن، قالب آن است، به دست بيايد، و در اين صورت هرگز آيه مورد تفسير داراى دو مضمون: به نامهاى «ابتدايى»و «نهايى»نيست، بلكه يك مضمون بيش ندارد و با شناختن معانى مفردات و جمله ها و يا شأن نزول و سياق آيات، مضمون آيه كاملاً به دست مى آيد در صورتى كه در تأويل، مضمون ابتدايى آيه كاملاً

صفحه 304
روشن است ولى همان مضمون مى تواند كنايه از مقصود نهايى، يا پلى براى معنى ديگرى باشد، در اين صورت بازگردانيدن آيه به آن مقصود نهايى، تأويل خواهد بود، اكنون با طرح دو مثال، تفاوت اين دو نوع رفع ابهام روشن مى گردد.
در سوره توبه آيه 37 چنين مى خوانيم:
(إِنَّما النََّسِىءُ زِيادَةٌ فِى الكُفْرِ يُضَلُّ بِهِ الَّذينَ كَفَرُوا يُحِلُّونَهُ عاماً وَيُحَرِّّمُونَهُ عاماً...) .
«تأخير، فزونى در كفر است، به وسيله آن، گروه كافر گمراه مى شوند، يك سال آن را تحريم و سال ديگر حلال مى كنند».
همان طور كه ملاحظه مى نماييد، مضمون آيه كاملاً مبهم وغير روشن است و انسان نمى داند مقصود از «نسىء» كه به معناى تأخير است، چيست؟ چه تأخير مايه فزونى در كفر است؟ و تازه اگر بدانيم مقصود، تأخير ماههاى حرام است، روشن نيست اين تأخير چگونه بوده است، وروى چه هدفى انجام مى گرفته است و بعداً چگونه جبران مى شده است؟
اين نوع پرده بردارى از مضمون آيه، تفسير آن است نه تأويل آن.
باز در همين سوره، آيه 118 همين حكم را دارد، متن آيه چنين است:
(وَعَلَى الثَّلاثَة الَّذِينَ خُلِّفُوا حَتّى إِذا ضاقَتْ عََلَيْهِمُ الأَرْضُ بِما رَحُبَتْ وَضاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَظَنُّوا أَنْ لا مَلْجأَ مِنَ اللّهِ إِلاَّ إِلَيْهِ ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا إِنَّ اللّهَ هُوَ التَّوّابُ الرَّحيمُ).
«و آن سه نفرى كه بازماندند، زمين با تمام گسترش آن تنگ شد و روح آنان بر خود آنها، تنگ گرديد، و گمان كردند كه پناهگاهى از خدا جز به سوى او نيست.(خداوند) به سوى آنان، با رحمت بازگشت، تا توبه كنند، خداوند توبه پذير و رحيم است».

صفحه 305
با اين كه معنى مفردات و جمله هاى آيه روشن است ـ مع الوصف ـ مفاد آيه كاملاً مبهم مى باشد، و انسان نمى داند كه مقصود از باز ماندن آن سه نفر چيست وچه شد كه زمين براى آنان تنگ شد و روح آنان بر خود آنان فشار آورد؟ همچنين است بقيه مضمون آيه، و بدون مراجعه به سياق و شأن نزول آيات، مفاد آيه روشن نخواهد شد. يك چنين پرده بردارى از مفاد آيه تفسير ناميده مى شود و شما پس از ملاحظه سياق آيات و شأن نزول آنها، خواهيد ديد كه آيه مضمون بس روشنى دارد و سياق آيات و شأن نزول به صورت قراين متصل و منفصل، مفاد آيه را روشن مى سازد.
در حالى كه در تأويل، از ابهام مفردات و جمله ها و يا مضمون ابتدايى آيه، خبرى نيست و در اين قسمت روشنى حكم فرما است ولى اين معنا گذرگاهى است براى يك مقصود نهايى كه براى انسان در بدو امر كاملاً پوشيده است، و بازگردانيدن مفاد ابتدايى آن، به مقصود نهايى تأويل ناميده مى شود. مثلاً درباره حضرت مسيح مى خوانيم:
(...رَسُولُ اللّهِ وَكَلِمَتهُ أَلقاها إِلى مَرْيَمَ وَرُوحٌ مِنْهُ...) (نساء/171).
قرآن در اين آيه حضرت مسيح را كلمه اى از كلمات اللّه و روحى از خود مى خواند«كلمه» در اصطلاح مردم همان لفظ موضوعى است كه به آن تلفظ مى شود و يا روى كاغذ نوشته مى شود، اكنون انسان از خود سؤال مى كند كه چگونه حضرت مسيح به عنوان يك فرد عينى، كلمه خدا شمرده شده است، و چگونه او روحى از خدا است، پرده بردارى از روى اين حقيقت و باز گردانيدن معناى ابتدايى آيه، به معناى نهايى آن، همان تأويل است.

صفحه 306
شما مى توانيد، با توجه به مثالهايى كه زده شد، تفاوت تفسير و تأويل را كاملاً به دست آورده، و موارد آن دو را از هم باز شناسيد.

2. تفسير، مطلوب، ولى تأويل بر دو نوع است

از اين بيان مى توان علت ممنوع بودن تأويل و مطلوب بودن تفسير را به دست آورد، مفسر در تفسير آيه كوچكترين مايه اى از خود نمى گذارد، در مفاد آيه دخل و تصرفى نمى كند، و فكر خود را بر آيه تحميل نمى نمايد، او با مراجعه به لغت و آگاهى از قواعد زبان عرب و توجه به شأن نزول آيه، مقصود خدا را به دست مى آورد، او همان طور كه شعر «امرىء القيس» و يا «خنساء» را تفسير مى كند، به همان نحو، آيات قرآن را تفسير مى نمايد، چنين روشى در تمام جهان در تفسير كلمات و سخنان بزرگان، جارى و حاكم است. در حالى كه در تأويل آيه جريان غير از اين است، در اين جا معنايى بر آيه تحميل مى شود كه مفردات و هيئت تركيبى آيه بر آن دلالت ندارد، و انسان تأويل گر، از معنايى گزارش مى دهد كه آيه از نظر ظاهر و با توجه به معناى الفاظ و جمله ها، قالب آن نيست، در اين صورت چگونه مى توان به چنين معنايى اعتماد كرد، و آن را مقصود نهايى خدا دانست؟

تأويل «متشابه» به كمك «محكم» مجاز است

با توجه به حقيقت و ماهيت تأويل مى توان گفت: فقط يك نوع از «تأويل» صحيح و بلامانع است و آن تأويل آيه «متشابه» به وسيله آيه «محكم» مى باشد. زيرا يك چنين تأويل از آنجا كه به كمك آيه «محكم» انجام مى گيرد و آيه محكم نيز در مفاد خود نص و روشن است و مى تواند ابهام آيه را از نظر

صفحه 307
مدلول رفع كند، قطعاً صحيح و بلا مانع خواهد بود زيرا درست است كه مفسر در چنين تأويل از خود مايه مى گذارد، ولى اين مايه را از سخن خدا مى گيرد.
و به ديگر سخن: اگر تفسير آيه اى به كمك آيه ديگر صحيح و استوار است همچنين تأويل آيه اى كه ظهور ثابتى در معنى خود ندارد، به وسيله آيه ديگر كه در مدلول خود نص و واضح است، نيز صحيح و استوار خواهد بود.
و لذا ـ قرآن در ذيل آيه اى كه آيات قرآن را به «محكم» و «متشابه» تقسيم مى كند و گروهى را به خاطر پيروى از آيات متشابه نكوهش مى نمايد، چنين مى فرمايد:
(...وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ إِلاَّ اللّهُ والرَّاسِخُونَ فِى العِلْمِ يَقُولُونَ آمَنّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَما يَذَّكَّرُ إِلاّ أُولُوا الأَلْبابِ) (آل عمران/7).
«تأويل آن را جز خدا و راسخان در دانش نمى دانند آنان مى گويند ما به متشابه مانند «محكم» ايمان داريم و هر دو از جانب خدا است، جز افراد خردمند كسى متذكر نمى گردد».
«راسخان در علم» به حكم اين كه در معارف الهى راسخ و استوارند، قطعاً از تأويل «متشابه» كاملاً آگاه خواهند بود نه اين كه به متشابه ايمان آورده ولى از مفاد آنها آگاه نخواهند بود زيرا اگر جريان چنين بود، لازم بود به جاى جمله «راسخان در علم»، «راسخان در ايمان» به كار ببرد.
هرگز نمى توان گفت: كه علم وايمان در قرآن معنى واحدى دارند زيرا قرآن به روشنى علم وايمان را به هم عطف مى كند و آن دو را غير هم مى شمرد آنجا كه مى فرمايد:
(وَقالَ الَّذِينَ أُوتُوا العِلْم وَالإِيمانَ...)(روم/56).
«به آنان كه دانش و ايمان داده شده بود گفتند».

صفحه 308
بررسى آيه سوره آل عمران با ذهن دور از هر نوع پيشداورى مى رساند كه گروه «والراسخون فى العلم» به حكم اين كه در شناخت قرآن و معارف الهى راسخ و استوار گامند، قطعاً از تأويل متشابه آگاه مى باشند زيرا بسيار دور از بلاغت است كه گروهى را «راسخ در علم» بخوانيم آنگاه بگوييم آنها از تأويل متشابهه، بهره اى ندارند، و فقط مانند ديگرمسلمانان به حقانيت متشابه مانند محكم، و اين كه هر دو از جانب خدا نازل شده است، ايمان مى آورند.
كار «راسخان در علم» چيست؟ كار آنان اين است كه به كمك آيات محكم، كه از نظر مفاد و دلالت بسيار واضح و روشنند، آيات متشابه را به مقصود واقعى برگردانيده و تزلزل و دو پهلويى را از آنها رفع مى كنند.
مثلاً تأويل مواردى كه دستاويز گروهى از كشيشان نجران واقع شده بود، به كمك ديگر آيات، بسيار سهل و آسان است و يك فرد مفسر راسخ در علم، به توجه به ديگر آيات مى تواند، علت اضافه را در «روح اللّه»و علت جمع آوردن را در «قضينا» و «خلقنا» تشريح كند، بدون اين كه شايبه اى از جسمانيت درباره خدا يا شركى در مقام ذات و يا فعل خدا پديد آمده باشد.
حالا مقصود از «راسخان در علم» كيست؟ آيا مقصود پيشوايان معصوم است يا معنى وسيع ترى دارد، و گروه معصوم، مصداق اتم و بارز آن مى باشند، فعلاً براى ما مطرح نيست هدف در اين جا اين است كه ثابت گردد كه تأويل متشابه به كمك «محكم» از تأويل هاى غير صحيح و نابجا نيست.

تأويل ممنوع كدام است؟

تأويل ممنوع آن نوع از تأويل هايى است كه در آنجا، آيه اى به كمك

صفحه 309
آيه اى نمى شتابد و مفسر در باز گردانيدن آيه به مقصود واقعى جز از فكر و انديشه و عقيده پيشين خود، از جايى كمك نمى گيرد، و در حقيقت به جاى اين كه خود را در خدمت قرآن قرار دهد قرآن را به خدمت انديشه هاى خويشتن مى گيرد و در واقع هدف، تفسير آيه و آگاهى از مقصود خدا نيست، بلكه مقصود اقامه دليل بر انديشه قبلى است. خواه مقصود قرآن همان باشد يا نباشد.
اين همان تأويل باطل است و اين نوع تأويل بدون دليل و قرينه، اختصاص به آيات متشابه ندارد، بلكه قلمرو آن، آيات محكم را نيز مى گيرد و در طول اعصار گذشته گروه باطنيه و گروه پيشداور، با تأويل آيه هايى هر چند از نظر مدلول واضح باشند خوددارى نكرده و در اين راه به خاطر مقاصد و اغراض شخصى پيش رفته اند.
در طول اعصار اسلامى، اين نوع تأويل هاى ممنوع مايه پيدايش مذاهب و عقايدى گرديد كه اسلام از آنها بيزار بوده و در آيات محكم و احاديث روشن از چنين كار منع شده است و حديث معروف: «من فسّر القرآن برأيه...» ناظر به چنين تفسيرها و پيشداورى هايى است كه اسلام را مسخ مى كند و فاصله را ميان آيين الهى كه بر اساس اعتقاد به مبدأ و معاد استوار است، و آيين مادى كه منكر هر دو است، از بين مى برد و اسلام راستين كه مملو از معنويات و اعتقاد به ماوراى طبيعت است، سر از ماترياليسم درآورده و هر دو يكى مى شوند!
مثلاً گروه باطنيه در طول تاريخ، مرتكب تأويلات بس ناروايى در آيات قرآن شده اند كه در حقيقت منجر به انكار معاد و جهان ماوراى طبيعت شده است اين نه تنها گروه باطنيه است كه دچار چنين خبط و خطايى گرديده اند

صفحه 310
بلكه در عصر معاصر نيز گروهك هاى مسلمان نما، مكتب خود را برپايه اينگونه تأويل ها كه نتيجه اى جز ماديگرايى ندارد، استوار ساخته اند و به تعبير قرآن، «ضلّ» و «اضلّ»، گمراه شدند و مايه گمراهى ديگران گردند.
ـ لذا ـ اسلام باب هر گونه تأويل را به روى افراد عادى بسته، و به احدى جز افراد معصوم كه علم و دانش آنان از جهان وحى سرچشمه مى گيرد، اجازه تأويل قرآن را نداده است. زيرا اين نوع تأويل، مايه نابودى دين و تحريف اصول و فروع آن است به حدى كه مى توان دين الهى را كه بر اساس اعتقاد به عوالم غيبى استوار است، از نظر نتيجه با يك مكتب سياسى يكسان دانست. امروز جهان اسلام گرفتار يك مشت منافق مادى مسلمان نما است كه اصول و فروع اسلام را با تأويل هاى مادى گرانه يدك مى كشند، و با تأويل تمام مقدسات اسلامى، خود را مسلمان مى خوانند در حالى كه از نظر عقيده و عمل با يك ماركسيست تفاوت ندارند!

نمونه هايى از تأويل ممنوع

اكنون كه با معناى متشابه و نحوه تأويل آن آشنا شديم، يادآور مى شويم همان طور كه آيات متشابه براى خود تأويل دارند، همه آيات قرآن نيز براى خود تأويلى دارند كه بطن و درون قرآن محسوب مى شوند، و حقيقت تأويل در هر دو يكى است چيزى كه هست در آيات متشابه، مقصود نهايى روشن نيست و محتملاتى در كار است و با تأويل آن به مقصود خدا پى مى بريم ولى در تأويل ديگر آيات قرآن، ابهام و تزلزلى در كار نيست، و يا در مفاد آيه، كوچكترين زنندگى وجود ندارد، چيزى كه هست مفاد آيه مى تواند عمق بيشترى داشته و معناى ديگرى در درون معناى نخست، نهفته باشد.

صفحه 311
به تعبير روشن تر: هر آيه ظاهرى دارد و باطنى، ظاهر آن تنزيل آن، و باطن آن، تأويل آن است و آيه از نظر معنى و مقصود، درجاتى دارد كه نخستين معناى آن براى همه مفهوم است، در حالى كه معانى ديگر آن، براى گروه خاصى كه با جهان وحى ارتباط دارند، مفهوم مى باشد و تا آنان، ارائه طريق نكنند برا ى ديگران ممكن نيست دست به چنين تأويلى بزنند اينك دو نمونه:
1. (قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوراً فَمَنْ يَأْتيكُمْ بِماء مَعين) (ملك/30).
«بگو اگر آبهاى روى زمين در دل آن فرو روند، چه كسى براى شما آب گوارايى خواهد آورد؟».
معناى ظاهرى اين آيه همان است كه ترجمه گرديد، ولى همين آيه مى تواند معناى دومى كه در درون معنى نخست نهفته است و با آن نيز منافاتى ندارد، داشته باشد، و آن اين است كه بگوييم: مقصود از آب، حجت الهى است زيرا همان طور كه آب، مايه حيات مادى است، همچنين حجت خدا مايه حيات معنوى است، و مقصود از فرو رفتن آب، مرگ و رفتن حجت الهى است، و تأويل آيه اين است كه اگر يكى از حجت هاى خداوند كه بيان و فعل آنان مايه حيات معنوى است، از بين برود، چه كسى است كه براى شما حجت ديگرى بياورد.1
يك چنين معنى، تأويل معناى نخست است و جز فرد معصوم كه از هر نوع لغزش مصون است، كسى حق چنين تأويل را ندارد.

1 . تفسير صافى:2/727 و مجمع البيان:1/284.

صفحه 312
2. (...وَلَيْسَ البِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا البُيُوت مِنْ ظُهُورِها وَلكِنَّ البِرَّ مَنِ اتَّقى وَأْتُوا البُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها...) (بقره/189)
«نيكوكارى اين نيست كه از پشت خانه رفت و آمد كنيد، نيكوكارى اين است كه پرهيزگارى را پيشه خود سازيد و از درهاى خانه رفت و آمد كنيد».
هدف آيه كوبيدن يك سنت جاهلى است كه هر موقع مردى براى حج احرام مى بست، از عقب خانه، سوراخى باز مى كرد، و از آنجا رفت و آمد مى نمود.1
آيه در حالى كه اين سنت جاهلى را مى كوبد، معناى ديگرى نيز در بردارد، و آن اين است كه هر كارى را بايد از طريق عقلايى و سنت هاى طبيعى تعقيب كرد، يك چنين تأويل جز از طريق امثال معصوم امكاپذير نيست.
در روايات اسلامى وارد شده است كه:
«وما فى القرآن آية إلاّ ولها ظهر وبطن»: «در قرآن آيه اى نيست مگر آن كه براى آن ظاهرى و باطنى است».
از اين بيان پاسخ سؤال چهارم نيز روشن مى گردد و آن اين است كه: باطن قرآن، همان تأويل و معنى مخفى آن است كه هيچ كس جز افراد معدودى راه به شناختن آن ندارد، در حالى كه باب آگاهى از معناى ظاهرى قرآن به روى همگان باز است.

خلاصه بحث

1. هدف از تأويل در قرآن گاهى حقيقت هاى عينى و خارجى است كه

1 . تفسير شبر، ص 67.

صفحه 313
در روز قيامت تجلى مى كنند و گاهى مقصود از آن ارجاع مفاد ظاهرى آيه به مقصود واقعى است، و طبعاً در اين صورت هدف از تأويل، حقيقت عينى و خارجى نخواهد بود.
2. هدف از تأويل متشابه معنى نخست نيست بلكه همان معنى دوم مى باشد.
3. «تفسير»پرده بردارى از مفاد ظاهرى آيه است كه الفاظ و جمله ها از نظر قواعد عربى بر آن دلالت مى كند، و «تأويل» ارجاع معنى ظاهرى آيه به مفاد واقعى آن است كه چه بسا الفاظ را ياراى ارائه آن نيست.
4. تأويل آيه به معنى ارجاع مفهوم ظاهرى آيه به معنى ديگر، بر دو قسمت است:
الف: مجاز و آن تأويل متشابه به قرينه محكم است.
ب: ممنوع و آن تأويل ظاهر آيه بدون استمداد از قرآن مى باشد و اين جز براى معصوم بر احدى جايز نيست.

صفحه 314

صفحه 315

13

1. خدا فراموشى مايه خود فراموشى است؟ 1

2. مقصود از فراموش كردن خدا، چيست؟

آيات موضوع:

1.(المُنافِقُونَ وَالْمُنافِقاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْض يَأْمُروُنَ بِالمُنْكَرِ وَينْهَونَ عَنِ المَعْرُوف وَيَقْبِضُونَ اَيْْدِيَهُم ْ نَسُوا اللّهَ فَنَسِيَهُمْ إِنَّ الْمُنافِقينَ هُمُ الفاسِقُونَ)(توبه/67)
2.(فَذُوقُوا بِما نَسِيتُمْ لِقاءَ يَومِكُمْ هذا إِنّا نَسيناكُمْ وَذُوقُوا عَذابَالخُلْدِ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ) (سجده/14)
3.(وَلا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِكَ هُمُ الفاسِقُوَن)(حشر/19)

ترجمه آيات:

1.«مردان و زنان منافق برخى از برخى ديگرند، به كارهاى زشت فرمان مى دهند و

1 . پيرامون همين موضوع در جلد نخست صفحات 271ـ 282 به گونه اى بحث شده است ولى در اين جا بحث به گونه ديگر انجام مى گيرد.

صفحه 316
از كارهاى نيك باز مى دارند و دست هاى خود را مى بندند(انفاق نمى كنند) خدا را فراموش كردند خدا نيز آنان را فراموش كرد، منافقان همان فاسقان مى باشند».
2.«به خاطر اين كه ملاقات امروز را فراموش كرديد، ما نيز شما را فراموش كرديم، عذاب پيوسته را به خاطر كارهايى كه كرديد، بچشيد».
3.«مانند آن گروه نباشيد كه خدا را فراموش كردند و خداوند آنان را به «خودفراموشى دچار ساخت آنان گروه فاسق مى باشند».

تفسير آيات:

***
قرآن مجيد معتقد است كه فراموش كردن خدا ملازم با خودفراموشى است، آنجا كه مى فرمايد:
(وَلاَ تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللّهَ فَأَنْساهُمْ أَنفُسَهُمْ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ)(حشر/19).
«مانند آن گروه نباشيد كه خدا را فراموش كردند و خداوند آنان را به خود فراموشى دچار ساخت».
و در آيه ديگر فراموشى خدا را مايه اين دانسته است كه خدا نيز آنان را فراموش مى كند، آنجا كه مى فرمايد:
(المُنافِقُونَ وَالْمُنافِقاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْض يَأْمُروُنَ بِالمُنْكَرِ وَينْهَونَ عَنِ المَعْرُوف وَيَقْبِضُونَ اَيْدِيَهمْ نَسُوا اللّهَ فَنَسِيَهُمْ إِنَّ الْمُنافِقينَ هُمُ الفاسِقُونَ) (توبه/67).

صفحه 317
«مردان و زنان منافق برخى از برخى ديگرند، به كارهاى زشت فرمان مى دهند و از كارهاى نيك باز مى دارند و دست هاى خود را مى بندند(انفاق نمى كنند) خدا را فراموش كردند خدا نيز آنان را فراموش كرد، منافقان همان فاسقان مى باشند».
و در آيه سوم نسيان و فراموشى روز رستاخيز را ملازم با اين مى داند كه خدا نيز آنان را در همان روز فراموش مى كند، چنان كه مى فرمايد:
(...اليَومَ نَنْساكُمْ كَما نَسِيتُمْ لِقاءَ يَومِكُمْ هذا...) (جاثيه/34).
«شما را امروز فراموش مى كنيم همچنان كه شما ملاقات ما را در اين روز فراموش كرديد».
اكنون بايد ديد كه:
اولاً: چگونه فراموشى خدا مايه خود فراموشى است.
ثانياً: مقصود از فراموشى خدا كه در قسمت دوم و سوم از آيات آمده است چيست؟
يادآور مى شويم پاسخ بخش دوم از سؤال بسيار روشن است و آن اين كه مقصود از اين كه خدا آنان را فراموش مى كند اين است كه آنان را از پوشش رحمت خود بيرون مى سازد.
علت اين كه به يك چنين خروج، فراموش كردن خدا گفته شده است اين است كه: همان طورى كه اگر كسى، كسى را فراموش كرد ديگر نمى تواند درباره او كارى انجام دهد و او را در پوشش مودّت و مهر خود درآورد همچنين است خدا، وقتى كسى را از پوشش رحمت خود بيرون برد تو گويى او را فراموش كرده است. در اين جا مقصود از فراموش كردن خدا، نتيجه آن است نه خود آن.

صفحه 318
دانشمندان پيرامون استعمال يك چنين الفاظ درباره خدا قانونى دارند كه تعبير علمى آن اين است كه «خذوا الغايات واترك المبادى»: نتايج را بگير، و مقدمات را رها كن.
توضيح اين جمله اين است كه اگر كسى، كسى را فراموش كرد، نتيجه آن اين است كه درباره او خوبى و نيكى نمى كند، در چنين مورد مقدمه اى است و نتيجه اى.
مقدمه حالت فراموشى است.نتيجه خوبى نكردن، اگر درباره خدا بگوييم خدا فلانى را فراموش كرده است، آن مقدمه كه همان حالت نفسانى است درباره خدا وجود ندارد، ولى نتيجه و غرضى كه بر فراموشى به صورت طبيعى مترتب مى شود، كه همان دورى از لطف و مهر است، قطعاً وجود دارد.
اين قانون و قاعده در كليه الفاظى كه تحقق معانى آنها در خدا محال است حاكم مى باشد، مانند غضب وخشم، مودت و مهر، رضايت و خشنودى و امثال آنها.
و علت اين كه قرآن اين الفاظ را درباره خدا به كار مى برد اين است كه قرآن به زبان مردم سخن مى گويد و مردم پيوسته خدا را با اين الفاظ توصيف مى كنند، هر چند حقايق اين معانى درباره خدا متحقق نمى باشند منتها غايات و آثارى كه بر اين معانى مترتب است در خدا متحقق است.
شما اگر به آيات ديگر در اين زمينه مراجعه بفرماييد بر اين حقيقت به روشنى واقف مى گرديد.
قرآن در سوره سجده آيه 14 آن جا كه نسيان سراى ديگر را سبب آن دانسته است كه خدا نيز آنان را فراموش مى كند، فراموشى خدا را به معنى

صفحه 319
چشيدن عذاب تفسير مى كند، آنجا كه مى فرمايد:
(فَذُوقُوا بِما نَسِيتُمْ لِقاءَ يَومِكُمْ هذا إِنّا نَسيناكُمْ وَذُوقُوا عَذابَ الخُلْدِ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ) .
«به خاطر اين كه ملاقات امروز را فراموش كرديد، ما نيز شما را فراموش كرديم، عذاب پيوسته را به خاطر كارهايى كه كرديد، بچشيد».
جمله (وَذُوقُوا عَذاب الخُلد) بيانگر معنى (نسيناكم) مى باشد و نتيجه اين مى شود كه اگر خدا كسى را فراموش كرد، طبعاً آن شخص به عذاب الهى دچار مى گردد.
و در آيه 34 از سوره جاثيه، گواه روشنى بر اين مطلب است آنجا كه مى فرمايد:
(...اَلْيَومَ نَنْساكُمْ كَما نَسيتُمْ لِقاءَ يَومِكُمْ هذا وَمَأْويكُمُ النّار وَمالَكُمْ مِنْ ناصِرين) .
«امروز شما را فراموش مى كنيم همچنان كه شما اين روز ملاقات را فراموش كرديد، جايگاه شما آتش است و براى شما كمك كننده اى نيست».
جمله (وَمَأْويكُمُ النّار): «جايگاه شما آتش است» پس ازجمله (نَنْساكُمْ)روشنگر معنى فراموشى خدا است و آن همان خروج از رحمت او و دخول در عذاب اومى باشد.
تا اين جا هدف از فراموش كردن خدا، روشن گرديد مهم پاسخ از پرسش نخست است و آن اين كه چگونه «خدا فراموشى» مايه «خود فراموشى» مى باشد.
در اين جا يادآور مى شويم كه قرآن درست نقطه مقابل ماركسيسم (كه خداپرستى را مايه از خود بيگانگى مى داند و تصور مى كند كه توجه به خدا

صفحه 320
وپرستش او، سبب مى گردد كه انسان از خود بيگانه گردد و به ديگرى وابسته شود) خدا فراموشى را مايه خود فراموشى مى داند و آيه نخست گواه روشنى بر اين مطلب مى باشد.
در اينجا براى توضيح مفاد آيه نكاتى را يادآور مى شويم:

1. ارتباط با كمال مطلق، مايه تكامل است

خداپرستى، به معنى ارتباط با كمال مطلق است زيرا خدا از نظر يك فرد مذهبى سراسر جمال و كمال و از هر عيب و نقصى پيراسته مى باشد، او آفريدگار دانا و توانا است كه به جهان و انسان هستى بخشيده است و اگر لحظه اى فيض او قطع گردد، تاريكى وحشت زا كه به معنى «عدم» مطلق است همه جا را فرا مى گيرد.
ارتباط با چنين كمال مطلق مايه تعالى انسان مى باشد، و به وجدان هاى بيدار شعور و ادراك، و به حسّ علم جويى و كنجكاوى انسان، قدرت و نيرو مى بخشد، و موقعيت انسان را در جهان با واقع بينى كاملى روشن مى سازد، و از نخوت و بلند پروازى دروغين او مى كاهد.
معنى اصالت انسان اين نيست كه پيوند او را از كمال مطلق قطع كنيم، و به بهانه اعطاى شخصيت، او را خودخواه و خودپرست بپروريم كه مفهومى جز عجز و ناتوانى او در برابر تمايلات نفسانى، ندارد.
آيا علاقه انسان به علم و دانش، به اخلاق و نيكوكارى، به هنر و زيبايى، مايه از خودبيگانگى او است، يا چون مايه كسب كمال است، يك نوع بازگشت به خويشتن است؟ عين اين سخن درباره خدا جويى و خدايابى نيز حاكم است، زيرا انسان خداجو وخداپرست، مى خواهد از طريق پيوند با

صفحه 321
كما ل مطلق، بر كمال خود بيفزايد.
معنى راستين «اومانيسم» و حفظ«اصالت انسان» نيز سوق او به ارزش هاى اخلاقى و سجاياى انسانى است كه به ذات او بر مى گردد و در ذات والاى او جاى مى گيرد.
ماركسيسم از آثار سازنده خداگرايى آنچنان غافل است كه خداپرست را فاقد شخصيت تلقى مى كند و خويشتن گرايى ونفس پرستى را مايه تجلى شخصيت مى داند.
او خدا را بسان يك حاكم ستمگر و خودكامه تصور كرده است كه از كرنش بندگى و هدم شخصيت آنان لذت مى برد و با سلب شخصيت از آنها، مقام خود را بالا مى انديشد، در صورتى كه پرستش خدا، جز طلب كمال، و سير در خداگونگى، جز يك نوع حق شناسى و قدردانى از نعمت هاى او و جز اظهار لياقت و شايستگى براى بهره مندى نعمت هاى بيشتر چيزى نيست.
خداپرستى، داراى آثار ارزنده و كمال آفرينى است كه هيچ فرد خردمندى در آن شك و ترديد نمى كند.
خداشناسى مايه تكامل علوم و دانش ها، كنترل كننده غرايز مرزنشناس انسانى، پرورش دهنده فضايل اخلاقى و سجاياى انسانى، مايه آرامش روح وروان در سختى ها و دشواريها و... مى باشد و محققان الهى در كتاب هاى مربوط به عقايد و مذاهب، پيرامون آثار سازنده آن سخن گفته اند، و نياز به تكرار آنها نيست.1

1 . براى آگاهى از آثار ارزنده خداشناسى در زمينه هاى ياد شده در بالا به كتاب «راه خداشناسى» مراجعه بفرماييد.

صفحه 322

2. ريشه مذهب در نهانگاه روح

از نظر متفكران، مذهب، ريشه عميقى در روح و روان انسان دارد، توجه به خدا و ماوراى طبيعت تجلى احساس درونى است كه با آفرينش انسان سرشته گرديده است بشر در تاريخ زندگى خود عادات ورسومى را پديد آورده، سپس آنها را به دست فراموشى سپرده است ولى هرگز مذهب را از قاموس زندگى حذف ننموده و با آن وداع نكرده است، و خاصيت تحول پذيرى او، درباره مذهب اثرى نگذارده است، وهمه اينها حاكى است كه مذهب ريشه عميقى در نهانگاه انسانى دارد.
روانشناسى امروز، حس مذهبى را يكى از چهار حس مى داند كه متن روان انسانى را تشكيل مى دهد، و اين چهار حس عبارتند از:
1. حس علم جويى و كنجكاوى.
2. حس اخلاق و نيكوكارى.
3. حس هنرجويى و زيباخواهى.
4. حس خداجويى و مذهبى.
و آنان درباره هر چهار حس كه چگونه با روان انسان آميخته است، سخنان ارزنده اى دارند.
در اين صورت درست بر خلاف نظريه ماركس، خداجويى، يك نوع بازگشت به خويشتن، و الحاد و انكار خدا، يك نوع از خودبيگانگى است و اين حقيقت در آيه زير به روشنى بازگو شده است كه مى فرمايد:
(وَلا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ...) (حشر/19)

صفحه 323
«مانند آن گروه نباشيد كه خدا را فراموش كردند و خداوند آنان را به «خودفراموشى دچار ساخت».
اين آيه به روشنى «خدافراموشى» را مايه «خودفراموشى» مى داند.
نكته آن، همان است كه يادآور شديم.
امير مؤمنانعليه السَّلام در يكى از سخنان كوتاه خود مى فرمايد:
«من نسى اللّه أنساه نفسه وأعمى قلبه».1
« هر كس خدا را فراموش كند، او را به خودفراموشى و كورى دل دچار مى سازد».

3. موقعيت معلول نسبت به علت

اصولاً از نظر دلايل فلسفى، وجود معلول، جز يك وجود وابسته به علت و قائم به او چيزى نيست. و معلول، لطيف ترين و دقيق ترين وابستگى را به مقام علت دارا است، بنابراين، واقعيت «جهان امكانى» اعم از انسان و غيره، جز يك نوع تعلق و وابستگى به آفريدگار چيزى نيست.
بنابراين، اعتراف به وجود خداى يگانه و توجه به منبع كمال يك نوع اعتراف به واقعيتى است كه براهين فلسفى از آن پرده برداشته است، و الحاد و انكار خدا، و يا بى توجهى به آن، يك نوع پرده پوشى بر سيماى حقيقت به شمار مى رود.
اگر واقعاً معلول و مخلوق، جز تعلق ووابستگى مقامى و حقيقتى ندارد، آيا اعتراف به چنين تعلق، حقيقت گرايى است و يا انكار آن؟!... واگر انسان مخلوق ذات بالاتر و برتر است، توجه به چنين وابستگى كه عين واقعيت

1 . فهرست غرر الحكم، ص 381.

صفحه 324
وجود او است، از خودبيگانگى است، يا عين خودگرايى؟
«ماركس» انديشه «از خودبيگانگى» را درباره «مالكيت انسان» مطرح مى كند و معتقد است كه مالكيت انسان به چيزى مايه تعلق انسان به غير او مى باشد و براى فرار از «خودبيگانگى اقتصادى» اصل مالكيت را انكار مى كند.
سخن درباره مالكيت انسان را كه از نظر ماركس مايه از خودبيگانگى است، به وقت ديگرى موكول مى كنيم ولى اجمال سخن درباره آن اين است كه:
حقيقت مالكيت در اسلام، تعلق مال به انسان است نه تعلق انسان به مال، و به تعبير ديگر: مال از نظر اسلام براى انسان وسيله زندگى است نه هدف، مالكيت در صورتى مايه از خودبيگانگى است كه دنيا هدف و كعبه آمال باشد، نه وسيله زندگى.
اميرمؤمنان عليه السَّلام در اين مورد تعبير بس لطيفى دارد آنجا كه مى فرمايد:
«ومن أبصر بها بصرته ومن أبصر إليها اعمته».1
«هر كس به جهان به ديده معبر و گذرگاه، ووسيله و ابزار كار بنگرد، مايه دل روشنى مى گردد و هر كس به آن از زاويه هدف و آرمان نگاه كند، او را كور دل و قلب او را بى بصيرت مى سازد».
از اين جهت در اسلام، دنيادارى و تجمل پرستى مذموم، ومايه نابودى سعادت انسان به شمار مى رود.

1 . نهج البلاغه، خطبه 79. بر اهل ادب تفاوت «بها» و «إليها» واضح وروشن است و امام در اين جمله كوتاه نظريه اسلام را درباره توجه به دنيا روشن ساخته است.

صفحه 325
در پايان يادآور مى شويم نظريه اى كه درباره از خود بيگانگى انسان در سايه مذهب ازماركس نقل شد، مربوط به خود او نيست، بلكه وى آن را از «فويرباخ» پيشواى ماديگرى قبل از «ماركس» گرفته و آن را تحت عنوان «اومانيسم»(انسان گرايى) وارد فلسفه خود ساخته است.
هدف از وارد ساختن اين اصل به فلسفه ماديگرى ترميم خشكى و خشونت فلسفه ماده گرايى است كه انسان غربى آن را لمس مى كند زيرا ماديگرى قرن هجدهم انسان را مانند يك ماشين مى دانست و مكانيسم آن را مثل يك ماشين مى پنداشت، در قرن نوزدهم نظريه ميكانيكى مردود شناخته شد، و ماديگرى «ديالك تيك» جايگزين ماديگرى ميكانيكى گرديد ولى در هر حال هر دو بر اثر اصالت ماده و نفى معنويت با خشكى و خشونت خاصى كه با روح لطيف انسان و معنويت خواه او، ناسازگار است، توأم مى باشد.
«فويرباخ» در يكى از سخنان خود چنين مى گويد: «در انسان پرستشگر، يك نوع حالت تعلق و وابستگى پديد مى آيد، چه بهتر از اين حالت بيرون آيد» به ديگر سخن: وقتى بشر خدا را مى پرستد و از او فرمان مى برد، او يك موجود وابسته و فاقد شخصيت جلوه مى كند، ديگر او به خود تعلق ندارد ماركس نيز همين جمله ها را تكرار مى كند و مى گويد: «انسان بايد گرد خود بگردد نه گرد ديگرى».
ماركسيسم، از اين فرصت استفاده كرده و خواسته است براى «تز» اقتصادى خود يك اصل فلسفى نيز بينديشد و آن اين كه: مالكيت انسان، مايه تعلق او به غير خود مى گردد و انسان نبايد مانند اشيا و ابزار به غير خود متعلق و وابسته گردد.

صفحه 326
ولى با اصرارى كه ماركسيسم در اين مورد انجام مى دهد هنوز نتوانسته است از خشونت و قساوت فلسفه ماديگرى سر سوزنى بكاهد زيرا فلسفه اى كه به چيزى غير از ماده و انرژى نمى انديشد، و تكامل انسان را در پرتو تكامل ابزار توليد و روابط اقتصادى مى داند و حتى عامل تكامل را در انسان امر درونى ندانسته و آن را برخاسته از عامل خارجى (تكامل اقتصادى) فكر مى كند چگونه مى تواند از اصالت انسان و انسان گرايى سخن بگويد و دم از معنويت بزند.
اگر واقعاً مسأله انسان گرايى مطرح است، و معتقدند كه به غير انسان نبايد اصالت داد، پس چرا تكامل انسان را وابسته به تكامل ابزار توليد و روابط اقتصادى مى دانند و به جاى اين كه اقتصاد را در خدمت انسان قرار دهند، انسان را در خدمت اقتصاد و ابزار توليد در مى آورند؟
اگر انسان اصل است، پس چرا او را در حدّ يك حيوان مصرف كننده تنزل داده اند و پيوسته شعار مى دهند: از هر كس بايد به اندازه «توان» كار كشيد و به اندازه نياز پرداخت.

صفحه 327

14

وسوسه هاى شيطان

در تدبير پيامبران

آيات موضوع:

1.(وَما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُول وَلا نَبِىّ إِلاَّ إِذا تَمَنّى أَلْقَى الشَّيْطانُ فى أُمْنِيَّتِهِ فَيَنْسَخُ اللّهُ ما يُلقِى الشَّيطانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللّهُ آياتِهِ وَاللّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ) (حج/52)
2.(لِيَجْعَلَ ما يُلقِى الشَّيْطانُ فِتْنَةً للَّذِينَ فِى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌوالقَاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ وإنَّ الظّالِمِينَ لَفِى شِقاق بَعيد) (حج/53)
3.(ولِيَعْلَمَ الَّذِينَ أُوتُوا العِلْمَ أَنّهُ الحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَيُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ وَإِنَّ اللّهَ لَهادِ الَّذينَ آمَنُوا إِلى صِراط مُسْتَقيم)(حج/54)

صفحه 328

ترجمه آيات:

1.«ما هيچ رسول و نبى را پيش از تو نفرستاديم جز اين كه هرگاه تمنى مى كرد، شيطان در تمناى او دخالت نموده و خداوند آنچه را كه شيطان القا مى نمايد محو مى كند و به آيات خود استوارى مى بخشد خداوند دانا وحكيم است».
2.«خداوند آنچه را كه شيطان انجام مى دهد، مايه آزمايش براى آن گروه قرار مى دهد كه قلوب آنها بيمار است و قساوت دارد، وستمگران در اختلاف بى نهايت هستند».
3.«تا افراد دانا بدانند كه قرآن حق است و از طرف پروردگار تواناست و به آن ايمان بياورند و دلهاى آنان در برابر آن خضوع كند، خداوند كسانى را كه ايمان آورده اند، به راه راست هدايت مى كند».

صفحه 329

تفسير آيات:

***
دلايل عقلى و آيات قرآنى بر عظمت پيامبران گواهى مى دهند. و قرآن به روشنى يادآور مى شود كه شيطان بر بندگان خاص خدا كه پيامبران در رأس آنان قرار دارند، راه ندارد.1
مع الوصف، آيه هاى پنجاه و دو و پنجاه و سه در سوره سجده دلالت دارند كه هر موقع پيامبران و رسولان امرى را تمنى مى كردند، شيطان در تمنيات و خواسته هاى آنان مداخله مى كرد آنگاه خداوند آنچه را كه شيطان القا مى كرد محو و نابود مى نمود.
اكنون بايد ديد مقصود از مداخله شيطان در تمنيات پيامبران چيست؟
و همچنين مقصود از محو ونابودى اثر آن مداخله از جانب خدا، چگونه مى باشد.

پاسخ

براى پاسخگويى از هر دو سؤال لازم است نخست معنى و ترجمه آنها را بياوريم آنگاه به پاسخ هر دو سؤال بپردازيم.

1 . حجر/40; ص /83.

صفحه 330
اينك متن و ترجمه آيه ها:
(وَما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُول وَلا نَبِىّ إِلاَّ إِذا تَمَنّى أَلْقَى الشَّيْطانُ فى أُمْنِيَّتِهِ فيَنَسَخُ اللّهُ ما يُلقِى الشَّيطانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللّهُ آياتِهِ وَاللّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ)(حج/52).
«ما هيچ رسول و نبى را پيش از تو نفرستاديم جز اين كه هرگاه تمنى مى كرد، شيطان در تمناى او دخالت نموده و خداوند آنچه را كه شيطان القا مى نمايد محو مى كند و به آيات خود استوارى مى بخشد خداوند دانا وحكيم است».
(لِيَجْعَلَ ما يُلقِى الشَّيْطانُ فِتْنَةً للَّذِينَ فِى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَالقَاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ وإنَّ الظّالِمِينَ لَفِى شِقاق بَعيد) (حج/53).
«خداوند آنچه را كه شيطان انجام مى دهد، مايه آزمايش براى آن گروه قرار مى دهد كه قلوب آنها بيمار است و قساوت دارد، وستمگران در اختلاف بى نهايت هستند».
(ولِيَعْلَمَ الَّذِينَ أُوتُوا العِلْم أَنّهُ الحَقّ مِنْ رَبِّكَ فَيُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ وَإِنَّ اللّه لَهادِ الَّذينَ آمَنُوا إِلى صِراط مُسْتَقيم)(حج/54).
«تا افراد دانا بدانند كه قرآن حق است و از طرف پروردگار تواناست و به آن ايمان بياورند و دلهاى آنان در برابر آن خضوع كند، خداوند كسانى را كه ايمان آورده اند، به راه راست هدايت مى كند».
اكنون لازم است كه با معنى واقعى «تمنى» و «امنية» آشنا شويم وآگاهى صحيح از معنى واقعى اين دو لفظ مى تواند به هدف آيه روشنى بخشد و در ضمن سنت و روش پيامبران و واكنش دشمنان آنان را، قبل از تفسير آيات يادآور مى شويم.

صفحه 331
اينك بيان اين دو بخش:
1. «تمنى» مشتق از «منى» به فتح ميم و سكون نون است و اين لفظ در عرب يك معنى بيش ندارد و آن تقدير و فرض وجود شىء محبوب است.
اگر به آرزو كردن چيزى «تمنى» مى گويند، براى اين است كه شخص آرزو كننده، وجود خارجى آن شىء را مفروض مى گيرد.
اگر به نطفه انسانى «منى» مى گويند براى اين است كه انسان از او فرض مى شود.
اگر به مرگ (منيه) مى گويند، به خاطر اين است كه مرگ بر تمام جانداران فرض و تقدير شده است.
اگر به صورت ذهنى آرزو«تمنى»مى گويند براى اين است كه وجود آن را در خارج مفروض گرفته است.
اگر به سرزمين «منى» منى مى گويند از اين نظر است كه ذبح گوسفند در آنجا مفروض و مقدر شمرده شده است.1
2. پيامبران پيوسته خواهان نشر هدايت و گسترش آيين خود در ميان امت هاى خود بودند، وبراى پيشبرد اهداف خود، نقشه هايى مى كشيدند و در اين راه به انواع مصايب و شدايد تن داده و استقامت مىورزيدند. و آيات قرآن حاكى از آزار امتها و صبر و بردبارى پيامبران است.
دشمنان پيامبران منحصر به انسانها و امت هاى خود نبوده، بلكه شيطان و شيطان زاده ها پيوسته با وسوسه در قلوب مردم و تحريك آنان بر ضد پيامبران

1 . المقاييس:5/276.

صفحه 332
مى كوشيدند كه نقشه هاى پيامبران را در راه مقاصد خود، نقش بر آب سازند، آنان را از موفقيت در امر هدايت باز دارند.
قرآن مجيد به اين حقيقت در آيه ياد شده در زير اشاره مى فرمايد:
(وَكَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِىّ عَدُوّاً شَياطِينَ الإِنْسُ وَالجِنِّ يُوحِى بَعْضُهُمْ إِلى بَعْض زُخْرُفَ القَولِ غُروراً...) (انعام/112).
«براى تمام پيامبران دشمنانى از شياطين انس و جن قرار داديم و براى فريب مردم گفتارهاى آراسته، به يكديگر القا مى كنند».
پيامبر اسلام نيز، از اين قانون مستثنى نبود، وى براى پيشبرد مقاصد دينى خود، تقديرها ونقشه ها داشت و براى تحصيل آرزوهاى خود، مقدماتى مى چيد، ولى سرانجام با مخالفت مردم و مداخله شيطان از طريق وسوسه در دل مخالفان روبرو مى گرديد، و فعاليت و نقشه هاى او براى مدتى خنثى مى گشت ولى سرانجام در پرتو عنايات خدا از ميان برداشته مى شد، و پيامبر به آرزوى خود كه پيشبرد مقاصد الهى است مى رسيد.
اينك تجزيه و تحليل جمله هاى آيات:
1. (وَما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُول وَلا نَبِىّ) .
«هيچ رسول و پيامبرى را اعزام نكرديم»، مگر اين كه همگى در مطلب زير مشترك بودند.
2. (إِلاّ إِذا تَمَنّى أَلْقَى الشَّيْطانُ فِى أُمْنِيَّتِهِ).
«هر وقت تمنى و آرزويى مى كرد و نقشه اى مى ريخت تا نتيجه اى بگيرد; به عبارت ديگر: وجود خارجى خواسته خود را فرض و مقدر مى گرفت، فوراً شيطان درخواسته هاى او مداخله مى كرد».

صفحه 333
اكنون بايد ديد مداخله شيطان در خواسته هاى او و محو آن چگونه بوده است.

1. مقصود از مداخله شيطان درخواسته هاى پيامبران چيست؟

مداخله شيطان مى تواند به يكى از اين دو صورت انجام گيرد:
1. با ايجاد ترديد و شك در تصميم پيامبران، و اين كه ميان آنان و اهدافشان موانع بى شمارى وجود دارد و با توجه به اين موانع آنها در اهداف خود موفق نمى گردند.
2. هر موقع پيامبران مقدمات كارى را فراهم مى كردند و امارات و قراينى اقدام جدى پيامبرى را نشان مى داد شيطان با تحريك مردم بر ضد پيامبران و ايجاد موانع بر سر راه و مقصد، آنان را از نيل به خواسته خود باز مى داشت.
احتمال نخست نه با ديگر آيات قرآن سازگار است و نه با دومين آيه مورد بحث، امّا از نظر آيات ديگر: زيرا قرآن با صراحت هر چه كاملتر تسلط شيطان را بر بندگان واقعى خدا (هر چند به اين نحو كه به آنان وانمود كند كه قادر به وصول به اهداف و تمنيات خود نيستند) نفى مى كند، آنجا كه مى فرمايد:
(إِنَّ عِبادِى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ...)(حجر/42 واسراء/ 65).
«بر بندگان من تسلطى ندارى».
و باز مى فرمايد:
(إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلى الَّذِينَ آمَنُوا وَعَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُون) (نحل/99).

صفحه 334
«شيطان بر بندگان مؤمن ومتوكل به خدا، تسلطى ندارد».
اين آيات و آيات ديگر كه نفوذ شيطان را در قلوب اولياى الهى نفى مى كند، گواه بر اين است كه مقصود از مداخله شيطان در خواسته هاى پيامبران، سست كردن اراده آنان و بزرگ جلوه دادن موانع كار در نظر آنان نيست.
امّا از نظر خود آيات مورد بحث، آيه دوم و سوم، علت اين مداخله را چنين تفسير مى كند كه ما با اين كار دو گروه را مى آزماييم، يكى گروه هايى كه قلبشان بيمار است و ديگر گروه دانا كه به خدا و آيات او ايمان دارند.
يعنى مداخله شيطان از طريق تحريك مردم بر ضد اهداف پيامبران در گروه نخست، سبب مخالفت آنان با رسولان الهى مى گردد در حالى كه جريان درباره ديگران بر عكس بوده و بر ثبات و استوارى آنان مى افزايد.
از اين كه مداخله شيطان در خواسته هاى پيامبران، اين دو نوع اثر مختلف را دارد، مى رساند كه مداخله شيطان به معنى دوم است، يعنى مداخله، از طريق تحريك مردم بر ضدّ آنان و وسوسه در قلوب دشمنان و ايجاد موانع بر سر راه هدف آنان، صورت مى پذيرد نه اين كه در قلب پيامبران تصرف مى كند، و اراده و تصميم آنان را شل و سست مى نمايد.
تا اين جا معنى مداخله شيطان در تمنيات پيامبران روشن گرديد، اكنون وقت آن رسيده است كه توضيح مطلب دوم، يعنى به توضيح محو خدا آثار اين مداخله را بپردازيم.

صفحه 335

2. مقصود از محو آثار مداخله چيست؟

اگر معنى مداخله شيطان تحريك مردم بر ضد مردم است كه آنان را از پيشرفت باز مى دارد، در اين صورت محو و نابودى خدا عمل و كار شيطان را، اين است كه كيد و شر آنان را از رسولان خود دفع مى كند تا حق بر مؤمنان آشكار گردد و براى تيره دلان آزمايش باشد، همچنان كه در آيه ديگر مى فرمايد:
(إِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَالَّذِينَ آمَنُوا فِى الحَياةِ الدُّنيا...) (غافر/51).
«ما پيامبران و كسانى را كه به او ايمان آورده اند در اين جهان كمك مى كنيم».
خلاصه: قرآن در اين آيات از يك سنت ديرينه و پايدار خدا در ميان پيامبران خبر مى دهد و آن، تمناى پيشبرد اهداف و آرزوى موفقيت در هدايت مردم از جانب پيامبران است، آنگاه مداخله شيطان و شيطان صفتان از انس و جن با ايجاد مانع بر سر راه رسولان خدا، از آن پس، فرا رسيدن امدادهاى الهى و محو ونابود كردن نقشه هاى شيطانى واين يك سنت الهى در ميان تمام امت هاى گذشته بوده است، و تاريخ پيامبران و قصص رسولان از نوح و ابراهيم و پيامبران بنى اسرائيل خصوصاً: موسى وعيسى عليمها السَّلام و تاريخ زندگانى پيامبر خاتم صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم بر اين مطلب گواهى مى دهند.

صفحه 336

صفحه 337

15

عمل صالح در قرآن

آيات موضوع:

1.(...مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْيَومِ الآخِرِ وَعَمِلَ صالحاً..) (بقره/62).
2. (مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَر أَوْ أُنْثى وَهُوَ مُؤْمِنٌ...) (نحل/97).
3. (...فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَملاً صالِحاً...) (كهف/110).
4.. (وَمَنْ أَحْسَنُ قَولاً مِمَّنْ دَعا إِلَى اللّهِ وَعَمِلَ صالِحاً...) (فصلت/33).

ترجمه آيات:

1.«آن كس كه به خدا و سراى ديگر ايمان بياورد و عمل نيك انجام دهد».
2.«هر كس از زن و مرد عمل نيك انجام دهد در حالى كه او (به خدا) ايمان دارد».
3.«هر كس به ملاقات پروردگار خود اميدوار است، حتماً عمل نيك انجام دهد».
4.«كيست نيكو گفتار از آن شخص كه به خدا دعوت كند و عمل نيك انجام دهد».

صفحه 338

تفسير آيات:

***
عنايت قرآن به مسأله «عمل صالح» و تأثير آن در «پرورش نسل صالح» بسيار مشهود و چشم گير است و اين مسأله در قرآن براى خود، ابعاد گسترده اى دارد كه برخى را ترسيم مى كنيم.
نشانه عنايت كتاب آسمانى ما به اين موضوع بسيار روشن است زيرا تنها عمل صالح هشتاد و هفت بار به صورت هاى گوناگون مانند (العمل الصالح)، (عمل صالحاً) ،(عَملوا الصالحات) و(يعملون الصّالحات) و نظاير اينها وارد شده است، و اين خود مى رساند كه عنايت اسلام به مسأله «عمل صالح» كمتر از عنايت آن بر «ايمان» نيست.
زيرا عمل صالح، نه تنها نشانه وجود ايمان در دل ها و مايه تجلى و درخشش آن در قلمرو زندگى است، و ايمان بدون «عمل» و انجام مسئوليت، بسان درخت بى بر است كه فقط به درد سوختن مى خورد نه براى تربيت و پرورش.
آرى نه تنها چنين است، بلكه عمل صالح نسبت به ايمان، به منزله تنه و شاخه، به ريشه آن است، كه هر يك در ديگرى اثر متقابل دارد ووجود هر يك مايه تكامل ديگرى است و آسيب پذيرى يكى موجب آسيب پذيرى ديگرى

صفحه 339
نيز هست، و اين خود يكى از ابعاد عمل صالح است كه بعداً پيرامون آن بحث مى كنيم اكنون به تشريح هر يك از ابعاد به گونه اى مى پردازيم.

1. مفهوم عمل صالح

عمل صالح مفهوم واضح و روشنى دارد كه چندان نياز به توضيح ندارد و ما در زبان فارسى به آن «عمل نيك» مى گوييم و قرآن در مواردى آن را در مقابل «عمل سوء» قرار داده و از اين طريق تفسير آن را به «عمل نيك» تأييد كرده مثلاً در سوره فصلت آيه 46 و سوره جاثيه آيه 15 چنين مى فرمايد:
(مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفْسِِهِ وَمَنْ أَساءَفَعَلْيها وَما رَبُّكَ بِظُلام لِلْعَبيد) .
«هر كس كار نيك انجام دهد به سود خود وهركس كار بد انجام دهد به زيان خود، انجام داده است».
نه تنها در اين دو آيه، عمل صالح در برابر «عمل سوء» قرار گرفته، بلكه در سوره هاى نساء آيه هاى 123ـ 124 و انعام آيه 54 و جاثيه آيه 21، چنين تقابلى مطرح شده است و براى انسان جاى شك باقى نمى ماند كه عمل صالح همان عمل نيك است كه ضد«عمل بد» مى باشد.
اگر قرآن در اين آيات از اعمال نيك و بد به عمل «صالح و عمل سوء» تعبير آورده، در آيات ديگر به جاى اين دو لفظ، الفاظ «حسنات» و «سيئات» را به كار برده و مى فرمايد: (...إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ ذلِكَ ذِكْرى لِلذّاكِرينَ)(هود/114).
«كارهاى نيك، اثر كارهاى بد را از بين مى برد، اين براى يادآوران وسيله يادآورى است».

صفحه 340
حتى به اين اندازه اكتفا نكرده و در مواردى انگشت روى مصاديق عمل صالح نهاده و از اين طريق نمونه هايى را نيز ارائه داده است كه بعداً يادآور مى شويم.

2. ريشه هاى عمل صالح

قرآن در بسيارى از موارد «عمل صالح» را همراه ايمان به خدا و ايمان به سراى ديگر و يا چيزى كه بالملازمه مفيد ايمان به آنها باشد، يادآور شده و از اين طريق ريشه اين شجره پربار را معرفى كرده است.
قرآن در معرفى مبدأ و ريشه عمل صالح از جمله هاى ياد شده در زير و مانند آنها بهره گرفته و مى فرمايد:
1.(...مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْيَومِ الآخِرِ وَعَمِلَ صالحاً...) (بقره/62)
«آن كس كه به خدا و سراى ديگر ايمان بياورد و عمل نيك انجام دهد».
2. (مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَر أَوْ أُنْثى وَهُوَ مُؤْمِنٌ...) (نحل/97).
«هر كس از زن و مرد عمل نيك انجام دهد در حالى كه او (به خدا) ايمان دارد».
3. (وَمَنْ أَحْسَنُ قَولاً مِمَّنْ دَعا إِلَى اللّهِ وَعَمِلَ صالِحاً...) (فصلت/33).
«كيست نيكو گفتار از آن شخص كه به خدا دعوت كند و عمل نيك انجام دهد».
4. (...فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَملاً صالِحاً...) (كهف/110).
«هر كس به ملاقات پروردگار خود اميدوار است، حتماً عمل نيك انجام دهد».

صفحه 341
5.(مَنْ كَفَرَ فَعَلَيْهِ كُفْرهُ وَمَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلأَنفُسهِمْ يَمْهَدُون) (روم/44).
«هر كس كفر ورزد بر ضرر او است، هر كس عمل صالح انجام دهد براى خود ذخيره مى كند».
در هر موردى كه قرآن، از عمل سخن گفته به طور صريح و يا كنايه ايمان به خدا را نيز مطرح كرده و يادآور شده است كه عمل صالح در صورتى پذيرفته مى شود كه درخت عمل از آب زلال ايمان به «اللّه» سيراب گردد، نه از آبهاى آلوده مانند «عجب» ، «ريا» و تظاهر، منت گذارى وجلب آراى مردم در موقع خاص و مانند اينها. تنها در دو آيه عمل صالح به طور مجرد از ايمان مطرح شده است آنجا كه فرموده:
(مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفْسهِ وَمَنْ أَساءَ فَعَلَيْها...)
(فصلت/46 وجاثيه/15).
«هر كس عمل نيك انجام دهد به نفع خود و هر كس كار و عمل بد كند، به ضرر خود انجام داده است».
تجريد عمل صالح از «ايمان به خدا» در اين دو آيه نه براى اين است كه در پذيرش آن، «ايمان به خدا» شرط نيست، بلكه از آنجا كه اين دو آيه در صدد بيان تمام خصوصيات پذيرش نيست و هدف آن دو، اين است كه: نيكيها و بديهاى هر كس مربوط به خود او است و به پاى خود او نوشته مى شود، ديگر از ريشه هاى عمل صالح و مبادى آن و اين كه عمل صالح در چه شرايطى پذيرفته مى شود سخن به ميان نياورده است.
امّا چرا بايد «عمل صالح» از انگيزه ايمان به خدا، سرچشمه گيرد و بدون چنين انگيزه در پيشگاه خدا فاقد ارزش است. در اين مورد مى توان دو

صفحه 342
نكته را يادآور شد:
1. هدف از انجام عمل صالح بالا بردن معنويت و تكامل روحى انسان است و تكامل روحى در صورتى تحقق مى پذيرد كه عمل از هر نوع «خودخواهى » و «سودجويى» پيراسته گردد، و عشق به خدا و عشق به كسب رضايت او، انگيزه انسان شود در اين صورت است كه «انسانيت» و «نفسانيت» نابود مى گردد و عشق به كمال مطلق، سراسر روح انسان را فرا مى گيرد و تكامل، تحقق مى پذيرد.
ولى اگر فاعل از چنين انگيزه اى فارغ باشد، طبعاً، «خودمحورى» به ميان آمده و «خودخواهى» و «غير خودنخواهى» جانشين همه چيز مى گردد، و يك چنين انسان با چنين روحيه اى، از ديوان و دَدان بدتر بوده و مصدر شر و فتنه مى باشد.
2. عمل صالحى كه از روح پاكى به نام «ايمان به خدا» صورت پذيرد نه تنها مايه تكامل روح وروان فاعل است بلكه مايه كمال خود «فعل» نيز مى باشد زيرا كسيكه كارى را براى خدا انجام مى دهد به حكم اين كه او از درون و برون او آگاه است و به حكم اين كه انسان به اميد پاداش هاى او تلاش مى كند، به جاى ظاهرسازى، در اتقان عمل و استوارى كار، مى كوشد و چون پاداش هاى الهى را تخلف ناپذير مى داند در استمرار و بقاى عمل مى كوشد در حاليكه اگر انگيزه، سودجويى و تظاهر در كار باشد به ظاهر سازى اكتفا كرده و كار را تا آنجا ادامه مى دهد كه به هدف مادى خود برسد و پس از تحصيل مقصود، با هر نوع عمل صالح وداع مى نمايد.
در طول زندگى براى همگان يك مسأله بسيار محسوس و ملموس است و آن اين كه هر نوع «مؤسسه خيريه» كه به وسيله مردان با ايمان ساخته و

صفحه 343
پرداخته مى شود، محكم تر و استوارتر، پربارتر وبارورتر مى باشد در مقابل، هر كار به ظاهر نيكى كه به وسيله رياكاران و سوداگران اجتماعى صورت مى پذيرد، به جاى اتقان عمل، به ظاهرسازى پرداخته مى شود و پس از اندى، رو به ويرانى نهاده و سرانجام تعطيل مى گردد و براى اين كار علتى جز اين نيست كه در نوع نخست، ايمان به خدا به عنوان يك انگيزه و پشتوانه معنوى، در ابتدا و ادامه كار كاملاً مؤثر مى باشد در حالى كه در نوع دوم «تظاهر» و كاسبى با كار نيك پشتوانه ناتوانى است كه شعاع برد آن به ظاهر سازى محدود مى گردد و در آن توان و كشش انسان به ادامه كار پس از نيل به مقصود مادى وجود ندارد.
خلاصه هر انگيزه اى عمل را به صورت خود درآورده و خود را از لابلاى عمل نشان مى دهد.

3. نژاد مطرح نيست

شكى نيست كه ميان زن و مرد تفاوتهايى از نظر آفرينش موجود است و هيچ انسانى نمى تواند اين تفاوتها را انكار كند ولى از نظر اسلام اين تفاوت ها مايه تفاوت آنان در پيشگاه خدا نيست، براى قرب و بعد هر يك از انسانها، يك معيار بيش وجود ندارد و آن ايمان به خدا و انجام عمل صالح است، و براى تصريح به اين حقيقت، قرآن آشكارا هر نوع انديشه تفاوت را انكار كرده و با نداى جهانى خود مى گويد:
(مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَر أَوْ أُنْثى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبةً وَلَنَجْزِيَّنَهُمْ أَجرَهُمْ بِأَحْسنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ)(نحل/97).

صفحه 344
«هر فردى عمل نيك انجام دهد خواه مرد باشد ، خواه زن، به او حيات پاكيزه مى بخشيم و پاداش آنها را به بهترين اعمالى كه انجام مى دادند، خواهيم داد».
بنابراين، پذيرش عمل صالح هيچ نوع قيد و شرطى از نظر سن و سال، از نظر نژاد، از نظر جنسيت و از نظر موقعيت اجتماعى ندارد، و همه مردم در برابر اين سفره گسترده يكسان و همسان مى باشند.
در آيه ديگر مى فرمايد:
(...مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَر أَوْ أُنْثى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِكَ يَدْخُلُونَالجَنّةَ يُرْزَقُونَ فيها بِغَيرِ حِساب) (غافر/40).
«هر كس كار نيكى انجام دهد از مرد و زن در حالى كه او مؤمن است، آنان كسانى هستدكه وارد بهشت مى شوند، در آنجا بدون حساب بهره مند مى باشند».
قرآن نه تنها در اين دو آيه به اين حقيقت تصريح كرده است بلكه در سوره هاى نساء آيه 124، كهف آيه 30 ، نيز بر اين حقيقت تأكيد كرده است.
ارزش اين نداها در صورتى روشن مى گردد كه از موقعيت زن در محيط نزول قرآن، و يا در نقاط متمدن جهان آن روز، از ايران و روم آگاه باشيم و بدون يكچنين ارزيابى، ارزش اين سدشكنى ها براى ما كاملاً روشن نخواهد شد.

4. نتايج عمل صالح

قرآن درباره ثمرات و نتايج «عمل صالح» در دو مرحله سخن مى گويد كه يكى مربوط به سراى جاودان، و ديگرى مربوط به اين جهان مادى است.
از نظر نخست يادآور مى شود كه تمام كارهاى نيك به صورت

صفحه 345
سرمايه هاى جاودان درآمده و در صندوق بس نسوزى ذخيره مى گردد چنان كه مى فرمايد:
(...وَمَنْ عَمِلَ صالِحاً فلأنْفُسِهِمْ يَمْهَدُون) (روم/44).
«هر كس عمل نيك انجام دهد براى خود ذخيره مى سازد».
قرآن در بيان تأثير عمل صالح در نيك فرجامى وحيات اخروى از جمله هاى يادشده در زير و نظاير آنها كمك مى گيرد و مى فرمايد:
1.(...وَعَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ...) (بقره/62).
«كسانى كه كار نيك انجام دهند براى آنان نزد پروردگار شان پاداش است».
2. (...وَعَمِلَ صالِحاً فَلا خَوفٌ عَلَيْهِمْ...)(مائده/69).
«كسانى كه كار نيك انجام مى دهند براى آنان ترسى نيست».
3. (...عَمِلَ صالِحاً فَلَهُ جَزاءً الحُسْنى)(كهف/88).
«كسى كه كار نيك انجام دهد براى او پاداش نيك است».
4. (...عَمِلَ صالِحاً فَأُولئِكَ يَدْخُلُونَ الجَنّةَ...) (مريم/60).
«كسانى كه كار نيك انجام مى دهند آنان وارد بهشت مى شوند».
5. (...ْ عَمِلَ صالِحاً فَعسى أَنْ يَكُونَ مِنَ الْمُفْلِحِينَ) (قصص/67).
«هر كس كار نيك انجام دهد از رستگاران خواهد بود».
اينها نمونه هايى است از نتايج عمل صالح در زندگى اخروى و در اين مورد، نمونه هايى ديگر نيز هست كه از نظر مضمون همگى حاكى از يك حقيقت است و آن اين كه عمل صالحى كه از ايمان به خدا سرچشمه گيرد وبا ابديت (خدا)پيوند بزند، رنگ ابديت به خود مى گيرد و زندگى جاودانه اى براى

صفحه 346
انسان فراهم مى سازد وبه صورت (وَ مَا عِِنْدَ اللّه باق) در مى آيد.
اكنون لازم است نتايج عمل صالح در زندگى دنيوى انسان، مورد بررسى قرار گيرد واين خود يكى از ابعاد عمل صالح در قرآن مى باشد و اين اكنون موضوع سخن ما است.

نتايج دنيوى عمل صالح

از عنايت قرآن به موضوع «عمل صالح» و «نتايج اخروى آن» كاملاً آگاه شديم. اكنون وقت آن رسيده است كه از نتايج دنيوى آن نيز به گونه اى آگاه شويم. بالأخص نتايجى كه قرآن از آنها در آيات مختلف ياد كرده و يا روى آنها تكيه كرده است اينك بيان اين بخش:

1. عمل صالح و تكامل ايمان

شكى نيست كه عمل صالح زاييد ايمان به خدا و سراى ديگر است و فزونى عمل نيك، به قدرت ايمان كاملاً بستگى دارد، فردى كه سرلوحه زندگى او را آيه (ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدْوَمَا عِنْدَ اللّهِ باق...)(نحل/96): «آنچه نزد شما است فانى مى گردد و آنچه نزد خدا است پايدار مى ماند» تشكيل مى دهد، در صفحات زندگى او، اعمال صالح به صورت بس چشم گيرى خودنمايى مى كند در حالى كه در زندگى گروهى كه فاقد ايمان مى باشند، و يا با ايمان سست و رنگ باخته اى به سر مى برند، هرگز «كار نيك» ديده نمى شود اگر هم روزى به عللى به آن تظاهر كنند ريشه اى نخواهد داشت.
ايمان به خدا و روز پاداش سبب مى گردد كه انسان تمام سرمايه هاى

صفحه 347
موقت اين جهان را به سرمايه هاى جاودانى تبديل كند، و ميان عمل و مقام ربوبى پيوندى برقرار نمايد، تا همگى رنگ «عند اللّه» به خود بگيرد و از آسيب و فنا محفوظ بماند.
ايمان به خدا و كردار نيك بسان درخت نيرومندى است كه ريشه هاى آن در اعماق دل به نام «ايمان» قرار دارد، و شاخه ها و تنه و ثمرات لذيذ و شيرين آن از شجره زندگى انسان آويزان مى باشد. اگر تقويت ريشه، در رشد تنه و شاخه و خوبى ميوه تأثير بسزا دارد، اصلاح تنه و شاخه و مساعد بودن هوا و تابش خورشيد، در تقويت ريشه و قوت آن كاملاً نيز مؤثر مى باشد.
اگر ريشه، آسيب ببيند تنه و شاخه از آن بى نصيب نخواهد ماند همچنان كه قطع بى رويه ساقه و شاخه، موجبات خشكى ريشه را فراهم مى آورد و به اصطلاح باغبانان «ريشه و تنه همديگر را با هم دارند» و خدمت به يكى خدمت به ديگرى و صدمه بر يكى، صدمه بر ديگرى نيز هست.
اتفاقاً اين جريان درست درباره ايمان و عمل صالح به خوبى حاكم است اگر عمل صالح مولود و زاييده ايمان است، دومى ريشه اولى مى باشد، عمل صالح نيز در بالا بردن ايمان مؤثر بوده و به عقيده انسان استحكام مى بخشد.
مسأله اى كه در زندگى همگان كاملاً محسوس است و آن اين كه ترك وظايف و آلودگى به گناه، به تدريج مايه ضعف ايمان، و چه بسا سبب نابودى آن مى گردد، نظريه امكان «تفكيك ايمان از عمل» و اين كه مى توان در عين آلودگى به گناه، و غرق در فساد، ايمان را حفظ كرد، بسيار نظريه سست و بى پايه است بلكه انجام وظايف، و ترك آلودگى به گناه، حس مسئوليت را تقويت مى كند و مايه اوج گيرى ايمان مى گردد، تو گويى قيام به وظايف چه

صفحه 348
درناحيه واجبات و چه در ناحيه محرمات، ورزشى است كه سازنده ايمان و اعتقاد است، و در غير اين صورت، ايمان به خمودى و سستى گراييده و سرانجام نور ايمان به كلى خاموش مى گردد.
قرآن درباره تأثير عمل صالح در اوج گيرى ايمان و ريشه و تقويت آن چنين مى فرمايد:
(... مَنْ كانَ يُريدُ العِزَّةَ فَلِلّهِ الْعِِزَّة ُجَميعاً إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَالْعَمَلُ الصّالِحُ يَرفَعُهُ وَالَّذِينَ يَمْكُرُونَ السَّيئاتِ لَهُمْ عَذابٌ شَديدٌ وَمَكْرُ أُولئِكَ هُوَ يَبُورُ)(فاطر/10).
«آن كس كه عزت بخواهد، عزت همگى از آن خدا است، كلمه پاكيزه (اعتقاد صحيح) به سوى خدا بالا مى رود، و عمل صالح آن را بالا مى برد آنان كه به مكر و تزوير عمل انجام مى دهند سرانجام آنان عذاب سخت خواهد بود ومكر آنها نابود خواهد شد».
مقصود از «كلم طيب»، الفاظ توحيد نيست بلكه اعتقاد صحيحى است كه سعادت انسان به آن بستگى دارد واين الفاظ حاكى از آن عقيده است، و اين اولين بار نيست كه قرآن، از عقيده به «كلمه» تعبير آورده، بلكه در قرآن نظايرى دارد آنجا كه مى فرمايد:
(أَلَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَة كَشَجَرة طَيِّبَة أَصْلُها ثابِتٌ وَفَرْعُها فِى السَّماءِ * تُؤْتِى أُكُلَها كُلَّ حين بِإِذْنِ رَبِّها...)(ابراهيم/24 ـ 25).
«آيا نديدى كه چگونه خدا كلمه پاكيزه را به درخت پاكيزه اى مثل زد (و تشبيه كرد) كه اصل آن در دل زمين برقرار و شاخه هاى آن بر آسمان است به اذن خدا ميوه هاى خود را در همه اوقات مى دهد».

صفحه 349
مقصود از «صعود»كلم طيب و يا بالا رفتن عقيده، همان قرب معنوى است كه در سايه اعتقاد، به انسان دست مى دهد در اين صورت هرگاه عمل نيز عقيده را تصديق كند و ايمان مبدأ آثارى به نام عمل گردد، اعتقاد راسخ تر گشته و درخشندگى خاصى پيدا مى كند.
تأثير ايمان در عمل صالح به اين نحو است كه ايمان ريشه و عمل صالح تنه و شاخه و ميوه آن است، و تأثير عمل صالح در ايمان به اين است كه به آن رسوخ ونفوذ و قدرت و توان مى بخشد.
شكى نيست كه ايمان خود راهنما و راهگشا است واگر با عمل صالح توأم گردد، هدايت آن افزايش مى يابد و قرآن به اين حقيقت تصريح مى كند:
(إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحات يَهْديهِمْ ربّهم بِإِيمانِهمْ...) (يونس/9).
«آنان كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند، پروردگارشان آنان را به وسيله ايمانشان هدايت و رهبرى مى كند».

2. عمل صالح و زندگى پاكيزه

مقصود از زندگى پاكيزه، آن نوع اززندگى است كه در آن مفاهيم انسانى زنده گردد، صلح و صفا، محبت و دوستى،

صفحه 350
همدردى و همكارى، آرامش و امنيَّت حكمفرما باشد، بشر از قيد انحصارطلبى، «خودمحورى»و ستمكارى بيرون آيد و جامعه در سايه ايمان به خدا از بسيارى از تعديات مصون بماند.
اگر زندگى پاكيزه همين است، يك چنين زندگى، در سايه ايمان به خدا و عمل صالح صورت مى پذيرد زيرا در پرتو «عمل صالح» محبت و دوستى، صفا و صلح به جامعه باز مى گردد و افراد جامعه بسان اعضاى يك تن، به هميارى يكديگر مى شتابند.
قرآن در اين باره مى فرمايد:
(مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَر أو أُنْثى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبةً وَلَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ماكانُوا يَعْمَلُونَ)(نحل/97).
«هر كس عمل نيك انجام دهد در حالى كه مؤمن است، خواه مرد باشد يا زن، به او حيات پاكيزه مى بخشيم و پاداش آنها را به بهترين اعمال كه انجام مى دهند مى دهيم».
قرآن در آيه ديگر از اين حيات پاكيزه به «امن» و آرامش تعبير آورده است و آرامش فردى و اجتماعى را در سايه ايمان وعمل صالح مى داند آنجا كه مى فرمايد:
(...الَّذينَ آمَنُوا وَلَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْم أُولئِكَ لَهُمُ الأَمْنُ...) (انعام/82).
«آنان كه ايمان آورده و ايمان خود را با تعدى و ستم آلوده نكرده اند براى آنان زندگى توأم با امن و آرامش است».
درست است كه در اين آيه سخن از «عمل صالح» به صراحت به ميان نيامده است ولى قيام به وظايف اجتماعى و اداى حقوق انسان عين عدل و داد، و سستى و تنبلى در اين راه عين ظلم و ستم است و به ديگر سخن: بيزارى انسان از ظلم و ستم بدون انجام عمل صالح در ابعاد فردى و اجتماعى امكان پذير نيست درست است كه خدمات اجتماعى، تنها بُعد عمل صالح نيست، بلكه وظايف فردى و فرايضى مانند نماز وروزه نيز عمل صالح است

صفحه 351
ولى يكى از ابعاد واضح آن، خدمات اجتماعى و اصلاح وضع نابسامان افراد جامعه است تا جايى كه رسول گرامى فرمود: «آن كس كه به فكر برادران دينى خود نباشد، مسلمان نيست».1
اگر «حيات طيبه» نتيجه مستقيم ايمان و عمل صالح در زندگى اين جهان است نتيجه آن در سراى ديگر همان است كه در ذيل آيه مى فرمايد:
(...ولَنَجزِينَّهُمْ أَجرَهُمْ بِأَحْسَنِ ماكانُوا يَعْمَلُون) .
«خداوند در نهايت بزرگوارى به عمل متوسط و خوب، پاداش عمل خوبتر و بهتر را مى دهد».
و اين خود يك نوع تفضل الهى است كه تمام اجناس متوسط و خوب را به يك بها مى خرد.

3. محبوبيت در دل مردم

يكى از نتايج مؤثر و «لا ينفك» عمل صالح كه بعد اجتماعى آن، در خدمات و تعاون عمومى مجسم مى گردد، توجه عواطف انسان و علايق قلبى مردم به آن گروه از افراد است كه در خدمت جامعه بوده و براى آنان كار صورت مى دهند.
هيچ كس نمى تواند اين حقيقت را انكار كند كه نتيجه مستقيم خدمت خالصانه به جامعه، جلب عواطف و رسوخ در قلوب مى باشد.
همگان مى دانيم كه پيامبران و آموزگاران الهى مورد احترام جامعه ها بوده و در جهان هيچ شخصيتى مانند حضرت مسيح عليه السَّلام و حضرت محمد صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم عواطف انسان ها و بشر را جلب نكرده است.

1 . من أصبح ولم يهتم بأمور المسلمين فليس بمسلم.

صفحه 352
خاطره زنى كه در كنار قبر امام هشتم عليه السَّلام براى زايران وى مسجدى را بنا نموده است هنوز زنده است، و مهرى بر دلها دارد، همچنين است مكتشفان و مخترعان انسان دوست و بشر خواه.
قرآن به اين گوشه از نتايج عمل صالح اشاره كرده مى فرمايد:
(إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمانُ وُدّاً) (مريم/96).
«آنان كه ايمان آورده و عمل نيك انجام داده اند، براى آنان (در قلوب انسانها) مهر و محبت، پديد مى آوريم».

4. نورانيت و روشنى

در حالى كه خود ايمان نور و روشنى بخش است، ولى ضميمه شدن عمل صالح به آن، مايه درخشندگى بيشتر آن مى گردد و انسان در زندگى از جهات مادى و معنوى، بصير و روشن تر مى گردد.
زيرا افراد «خودخواه» و «هوى پرست» در تاريكيهاى «نفس پرستى» فرو رفته و جز خود، چيزى وكسى را نمى بيند، در حالى كه افراد با ايمان و نيكوكار در افق بالاتر و برتر قرار دارند،وجهان و خويشتن را قائم به خدا و وابسته به او مى بينند و مصلحت خويش را در تأمين مصالح ديگران مى انديشند چه نورانيت و روشنى بهتر وبالاتر از اين.
قرآن در آيه زير به نتايج ايمان و عمل صالح در دو جهان اشاره مى كند اينك متن آيه در دو فراز:
الف. (رَسُولاً يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِ اللّهِ مُبَيّنات لِيُخْرِجَ الَّذِين آمنوا

صفحه 353
وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنَ الظُّلماتِ إِلَى النُّورِ...) .
«پيامبرى را براى شما برانگيختيم كه آيه هاى روشنگر خدا را براى شما تلاوت كند تا افراد با ايمان و نيكوكار از تاريكى (كفر و بد كردارى) به محيط روشن گام نهند».
ب. (...وَمَنْ يُؤْمِنْ بِاللّهِ وَيَعْمَلْ صالِحاً يُدْخِلهُ جَنّات تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهارُ خالِدينَ فِيها أَبَداً قَدْأَحْسَنَ اللّهُ لَهُ رِزقاً)(طلاق/11).
«آن كس كه به خدا ايمان آورد و عمل نيكو انجام دهد، او را وارد بهشت مى سازد كه از زير درختان آن چشمه ها جارى مى گردد و جاودانه در آنجا هست وخدا روزى نيكو براى او فراهم ساخته است».
فراز نخست مبين نتايج عمل صالح در اين سرا، و فراز دوم بيانگر نتايج در سراى ديگر است.

5. مايه آمرزش گناهان

الف. كفر و گناه چون بر خلاف فطرت و درخواست درونى انسان است قهراً مايه ضلالت و گمراهى است.
ب. در حالى كه ايمان و عمل صالح بر روال فطرت انسان مى باشند، طبعاً سعادت آفرين بوده و اگر هم موانعى بر سر راه سعادت به نام «سيئه» و «گناه» وجود داشته باشد به وسيله اين دو، مستور يا بخشوده مى شوند.
قرآن در آياتى به هر دو مطلب تصريح كرده و مى فرمايد:
(الَّذينَ كَفَرُوا وَصَدُّوا عَنْ سَبيلِ اللّهِ أَضَلَّ أَعْمالَهُمْ) (محمد/1).
«آنان كه كافر شدند،و از راه حق اعراض كرده (و يا مانع از هدايت ديگران شده اند) خدا اعمال آنان را بى ثمر ساخته است زيرا كفر و گناه بر خلاف فطرت

صفحه 354
است وچنين چيزى انسان را به هدف نمى رساند».
(وَالَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ وَآمَنوا بِما نُزِّلَ عَلى مُحَمَّد وَهُوَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ كَفَّرَ عَنْهُمْ سَيِئاتِهِمْ وَأَصْلَحَ بالَهُمْ)(محمد/2).
«آنان كه ايمان آورده و عمل نيك انجام داده اند، و بر آنچه كه بر محمد صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم نازل شده در حالى كه آن حق و از جانب خدا است، ايمان آورده اند گناهان آنان را بخشوده و حال آنان را اصلاح كرده است(و به هدف آفرينش كه سعادت دو جهان است هدايت كرده است)».
اين حقيقت كه ايمان و عمل صالح، مايه «تكفير» گناهان و ستر ومغفرت آنها مى گردد در آيات ديگر مانند آيه نهم از سوره تغابن، و آيه هفتم از سوره عنكبوت نيز وارد شده است و نكته اين «تكفير» جز اين نيست كه ايمان و عمل صالح هر نوع موانع را كه انسان روزى، آن را به نادانى مرتكب شده است از ميان بر مى دارد و او را به اهداف آفرينش مى رساند.

6. تبديل سيئه به حسنه

ايمان وعمل صالح نه تنها، مايه «تكفير» و مغفرت گناهان مى شود، بلكه اكسيرى است كه گناه و نافرمانى را به اطاعت تبديل مى سازد، آنجا كه مى فرمايد:
(إِلاَّ مَنْ تابَوَآمَنَ وَعَمِلَ عَملاً صالِحاً فَأُولئِكَ يُبَدِّلُ اللّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَنات وَكانَ اللّهُ غَفُوراً رَحيماً) (فرقان/70).
«مگر آنان كه توبه كنند و ايمان بياورند وعمل نيك انجام دهند، آنان گروهى هستند كه خداوند، كار بد آنها را به نيكى تبديل مى كند و خداوند آمرزنده و مهربان است».

صفحه 355
اگر كيمياگران به دنبال «اكسيرى» هستند كه عنصرى را به عنصرى و سرانجام مس و نقره را، به طلا تبديل كنند، يك چنين «اكسير» در محيط تشريع وجود دارد و عمل صالح به ضميمه نور ايمان به خدا، در جهان «غيب» اين قدرت را دارد كه «سيئه» را به «حسنه» تبديل سازد حالا واقعيت اين تبديل چگونه است و چه مى شود كه نافرمانى، به اطاعت تبديل مى گردد، اين مطلبى است كه براى ما كه در اين نشأت زندگى مى كنيم، كاملاً مستور مى باشد و تا انسان چشم برزخى و حس اخروى پيدا نكند نمى تواند از واقعيت آن اطلاعى به دست آورد.

نمونه هايى از عمل صالح

در حالى كه مفهوم «عمل صالح» بر همگان روشن است ولى قرآن براى رفع ترديد، روى موضوعاتى انگشت نهاده و آنها را از مصاديق «عمل صالح» شمرده است آنجا كه درباره مجاهدان راه حق چنين مى فرمايد:
(...ذلِكَ بِأنَّهُمْ لا يُصِيبُهُمْ ظَمَأٌٌ وَلا نَصَبٌ وَلا مَخْمَصَةٌ فِى سَبيلِاللّهِ وَلا يَطَئُونَ مَوطئاً يَغِيظُ الكُفّارَ وَلا ينالُونَ مِنْ عَدُوّ نَيلاً إلاَّ كُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صالِحٌ اِنَّ اللّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ المُحْسِنينَ) (توبه/120).
«در برابر تشنگى، گرسنگى، خستگى در راه خدا، كه به آنان مى رسد و يا پيمودن راهى كه كافران را به خشم در مى آورد و دست بردى كه به دشمن مى زنند، در نامه اعمال آنان «عمل صالح » نوشته مى شود، خدا اعمال «نيكوكاران » را ضايع نمى كند».
اين آيه با برشمردن نمونه هايى از«عمل صالح» و با يادآورى يك سنت

صفحه 356
الهى (إِنَّ اللّهَ لا يُضيعُ أَجْر المُحْسِنين) : «خدا پاداش نيكوكاران را ضايع نمى كند»، هر نوع ابهام را از مورد «عمل صالح» برطرف مى كند. زيرا:
همان طور كه ملاحظه مى كنيد، قرآن انجام دهندگان «عمل صالح» را «محسنين» خوانده است.
بنابراين در هر نقطه اى كه قرآن اين لفظ و يا ماده آن (حسنه) را به كار برده است آن مورد، عمل صالح، خواهد بود.
بنابراين هر «حسنه اى»، «عمل صالح» است و تمام افراد محسن و نيكوكار، به پا دارندگان «عمل صالح» نيز مى باشند و در اين مورد، تفاوتى ميان اعمال فردى و اجتماعى نيست.
اگر نماز و روزه عمل صالح است مبارزه با كفر و طاغوت و نابود كردن موانع هدايت مردم نيز عمل صالح مى باشد اگر نيايش در دل شب و طواف خانه خدا، عمل صالح است، رسيدگى به وضع بيماران و معلولان و بيوه زنان نيز از مصاديق عمل صالح مى باشد و سنت خدا درباره همگان اين است: (إِنَّ اللّهَ لايُضيعُ أَجْرَ المُحْسِنينَ) و يا (...إِنَّا لا نُضيعُ أَجْرَ الْمُصْلِحينَ) (اعراف/170).
خداوند پاداش مصلحان را ضايع نمى كند و انجام دهندگان «عمل صالح» خود نيز از مصاديق «مصلحان» هستند همچنان كه از مصاديق «محسنان» نيز مى باشند.

صفحه 357

16

نسل صالح در قرآن

آيات موضوع:

1.(...قالَ رَبِّ هَبْ لِى مِنْ لَدُنْكَ ذُرِّيَةً طَيِّبَةً إِنَّكَ سَميعُ الدُّعاء) (آلعمران/38)
2.(وَقَطَّعْناهُمْ فِى الأَرضِ أُمَماً مِنْهُمُ الصّالِحُونَ وَمِنْهُمْ دُونَ ذلِكَ وَبَلَوناهُمْ بِالْحَسَناتِ وَالسَّيِّئاتِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ)(اعراف/168)
3.(فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ وَرِثُوا الكِتابَ يَأْخُذُونَ عَرَضَ هذا الأَدْنى وَيَقُولُونَ سَيُغْفَرُ لَنا وَاِنْ يأتِهِمْ عَرَضٌ مِثْلُهُ يَأْخُذُوهُ ألَمْ يُؤْخَذْ عَلَيْهِمْ مِيْثاقُ الكِتابِ أَنْ لا يَقُولُوا عَلَى اللّهِ إِلاَّّ الحَقّ...)(اعراف/169)
4.(...فَهَبْ لِى مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّاً * يَرِثُنى وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوب وَاجْعَلهُ رَبِّ رَضِيّاً) (مريم/5ـ6)
5.(وَوَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَيَعْقُوبَ وَجَعَلْنا فِى ذُرِّيتَهِ النُّبُوّةَ وَالكِتابَ...)(عنكبوت/27)

صفحه 358

ترجمه آيات:

1.«پروردگارا نسل پاكيزه اى به من لطف بفرما، تو اجابت كننده دعا هستى».
2.«ما آنان (بنى اسرائيل) را در زمين به صورت گروه هايى پراكنده ساختيم، گروهى ازآنان صالح وگروهى غير آن هستند و آنها را به نيكى ها و بديها آزموديم شايد باز گردند».
3.«بعداً فرزندانى جانشين آنها شدند كه وارث كتاب (آسمانى تورات) گشتند (اما با اين حال) متاع اين دنياى پست را گرفته و آن را بر اطاعت خدا مقدم مى داشتند و مى گفتند اگر ما گنهكاريم خداوند به زودى ما را مى بخشد(واگر هم از كرده خود اظهار پشيمانى كنند) امّا اگر متاع ديگرى بمانند قبلى به دستشان بيفتد باز آن را مى گيرند و بر حكم و فرمان خداوند ترجيح مى دهند آيا در كتاب خدا از آنان پيمان گرفته نشده كه جز حق بر خدا چيزى نگويند».
4.«پروردگارا به من فرزندى لطف بفرما كه وارث من و فرزندان يعقوب باشد و پروردگارا او را مورد رضايت خود قرار بده».
5.«ما به ابراهيم، اسحاق و يعقوب را داديم، و در نسل او، پيامبرى و نزول كتاب را مستمر داشتيم».

صفحه 359

تفسير آيات:

***
هر انسانى به طور طبيعى علاقه دارد كه داراى فرزندى باشد. چنين تمايل و كشش، شاخه اى از «حب ذات» و «خودخواهى» تعديل يافته او است، وى وجود فرزند را نشانه بقاى خود و گسترش شخص و شخصيت خويش مى داند از اين جهت به آن علاقه نشان مى دهد.
اگر در آغاز جوانى محرك انسان براى ازدواج، مسأله «تمايلات جنسى» مى باشد ولى آنگاه كه از شدت اين نيرو كاسته مى شود، مايه گرمى اين پيوند مقدس، داشتن فرزند است تو گويى هر يك از فرزندان والدين پشت بند بقاى اين پيوند و گرم بودن محيط زندگى «زوجين» است.
تلاشهاى والدين براى سعادت مادى و يا معنوى فرزندان از تمايلات معنوى آنان سرچشمه مى گيرد، و اولياى آنها هر نوع رنج و تلخى را با كمال ميل مى پذيرند، آنچنان كه اصلاً رنج وتلخى در كار نيست.
خداوند حكيم اگر چنين علاقه اى را به انسان نمى داد، و او نداى اين تمايل را از درون نمى شنيد، بقاى نسل انسان دچار اختلال مى شد، و از ميان مى رفت.

صفحه 360
چه نشانه اى بالاتر بر وجود اين علاقه از اين كه: وقتى خداوند به ابراهيم نويد منصب «امامت»داد و گفت: (...إِنّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً): «من تو را پيشواى مردم قرار مى دهم» . او فوراً اين مقام را براى ذريه و فرزندان خود نيز درخواست كرد و گفت:(...وَمِنْ ذُرّيتى...)(بقره/124).
امام هشتم عليه السَّلام در حديثى فرمود: هرگاه خداوند براى بنده خود نيكى بخواهد پيش از آن كه او را بميراند، به او فرزند عطا مى كند.1
امام عسكرى عليه السَّلام كه به دستور «معتمد عباسى» در بازداشتگاه به سر مى برد روزى به يكى از ياران خود كه او نيز مانند امام بازداشت بود، گفت آيا فرزندى دارى؟ گفت خير امام درباره او دعا كرد آنگاه فرزند را با جمله «نعم العضد الولد» توصيف كرد يعنى چه بازوى خوبى است فرزند.2
شكى نيست كه هر فرزندى مايه گسترش شخص و شخصيت وجواب گوى تمايلات درونى انسان، و بازوان تواناى او نيست، نسل فاسدى كه با آبروى پدر بازى مى كند، هستى او را برباد مى دهد، و به صورت نزديك ترين فرد، از پشت خنجر مى زند، نبودش بهتر از بود او است چقدر پدران و مادرانى هستند كه پيوسته دست به دعا مى باشند و از خدا مى خواهند اولاد هرزه وناپاك آنان را از سر سفره آنها و يا حاشيه زندگى آنها بردارد و آنها را از اين فرزند راحت سازد.

دو نوع الگو

قرآن در موقع بحث از فرزندان پاكترين انسانها، دو نوع فرزند معرفى

1 . سفينة البحار:2/684 «انّ اللّه إذا أراد بعبد خيراً لم يمته حتى يريه الخلف».
2 . همان مدرك.

صفحه 361
مى كند كه يكى مايه انبساط نفس و سرور، و ديگرى مايه انزجار و گرفتگى روح است. نخست براى ترسيم اين دو نوع «نسل» درگيرى فرزندان آدم را مطرح مى كند كه يكى از فرزندان وى به نام «قابيل» است كه بر برادر خود «هابيل» حسد ورزيد و دست خود را به خون برادر بى گناه خود آلوده ساخت آنگاه پشيمان شد. و در ضمن بيان اين داستان چنين مى فرمايد:
(فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفسُهُ قَتْلَ أَخيهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرينَ) (مائده/30).
«هواى نفس، او را به كشتن برادر خود ترغيب نمود و او را كشت و از زيانكاران گرديد».
در اين داستان كه در سوره مائده در ضمن پنج آيه (آيه هاى 26ـ 31) وارد شده است، به دو فرزند برمى خوريم كه نمايندگان نسل هاى «صالح» و «ناصالح» مى باشند و از ويژگيهاى خاصى برخوردار هستند، اينك شرح داستان:
هر دو به پيشگاه خداوند قربانى تقديم مى دارند ولى ازيكى به خاطر پاكى نيت وجامع بودن شرايط، قبول مى شود، ولى از ديگرى به خاطر پليدى نيت، و نقصان عمل، پذيرفته نمى شود(فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَلَم يُتَقَبَّل مِنَ الآخر) .
2. فردى كه قربانى او پذيرفته نشد، به جاى اين كه علت آن را در كار خود جستجو كند،و هر نوع اشكالى را كه در كار او است، برطرف نمايد، دست اندازى به حيات برادر خود مى كند، و به جرم اين كه قربانى او پذيرفته شده به او اعلام خطر مى كند و مى گويد: (لاقتلنك) :« تو را مى كشم».
ولى آن ديگرى كه نمونه «صالح» است به او دو چيز اخطار مى كند:

صفحه 362
الف. من كوچك ترين اشكالى در كار تو ايجاد نكرده ام واگر عمل تو پذيرفته نشده به خاطر اين است كه سرچشمه صالحى نداشت و خداوند اعمال نيك را از پرهيزگاران مى پذيرد:(إِنَّما يَتَّقَبَّلُ اللّهُ مِنَ المُتَّقينَ) .
ب. تو اگر مرا بكشى، من هرگز در صدد قتل تو برنمى آيم:
(لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَىَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِى ما أَنَا بِباسط يَدِىَ إِلَيْكَ لأَقْتُلَكَ انِّى أَخافُ اللّهَ رَبّ العالَمينَ) .
«اگر دست به سوى من دراز كنى كه مرا بكشى، من هرگز دست به سوى تو دراز نمى كنم كه تو را بكشم از خداى جهانيان مى ترسم».
او سرانجام برادر خود را كشت ولى پس از كشتن نمى دانست كه جنازه او را چه كند، به اندازه اى جاهل ونادان بود كه به اندازه يك زاغ آگاهى نداشت كه با جسد هم نوع، چگونه بايد معامله كرد وقتى ديد زاغى خاك هاى زمين را كنار زد و جسد بى جان زاغ ديگر را زير آن پنهان ساخت با خود گفت من از اين زاغ ناتوان تر هستم كه نمى دانم جسد برادر را چطور دفن كنم.
شكى نيست كه اين داستان به حكم جمله (وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَى آدَمَ بِالحَقّ) : «داستان فرزندان آدم را به حق بر آنان بخوان»، يك داستان واقعى است و هرگز جنبه روانى وداستان سرايى ندارد و به اصطلاح «سمبوليك» نيست از اين جهت در اين دو نفر كه نماينده دو نسل صالح و غير صالح مى باشند به خصوصيات ياد شده در زير واقف مى شويم:
در يك طرف تقوا و پرهيزگارى، نيت صالح وپاك وجود دارد و در ديگرى، از اين خصوصيات نشانه اى به چشم نمى خورد.
يكى حسود است، وبه جرم اين كه چرا عمل من قبول نشد و عمل برادرم

صفحه 363
پذيرفته شد، نزديك ترين فرد به خود را، مى كشد، وكوچك ترين پروايى نه از وجدان و عاطفه انسانى و نه از جانب خدا، دارد.
در حالى كه طرف ديگر ناصح مشفقى است كه او را پند مى دهد نقطه ضعف او را دلسوزانه بيان مى كند، و در عين اطلاع از سوء قصد او به خاطر ترس از خدا دست به سوى او دراز نمى كند و به اصطلاح قصاص پيش از جنايت نمى كند.
نسل فاسد به اندازه اى جاهل و نادان است كه از يك مسأله ساده ناآگاه است و ناچار بايد معلمى از زاغ داشته باشد.

الگوهاى ديگر

اين تنها فرزندان آدم و حوا نيست كه در قرآن به عنوان نمونه مطرح شده اند، بلكه آنگاه كه قرآن درباره نسل پيامبران و فرزندان آنان سخن مى گويد به دو نوع نسل كه يكى مصدر نور وپاكى وديگرى منبع ظلمت و تاريكى است اشاره مى نمايد، در اين جا به بخشى از بحث مى پردازيم.
1. «نسل ابراهيم» به صورت بسيار زيبا در قرآن ترسيم شده و آياتى حاكى از وجود فرزندان صالح او است آنجا كه مى فرمايد:
(وَوَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَيَعْقُوبَ وَجَعَلْنا فِى ذُرِّيتَهِ النُّبُوّةَ وَالكِتابَ...)(عنكبوت/27).
«ما به ابراهيم، اسحاق و يعقوب را داديم، و در نسل او، پيامبرى و نزول كتاب را مستمر داشتيم».
و در سوره «انعام» پس از طرح مذاكرات ابراهيم با مشركان از فرزندان او ياد مى كند و به عنوان نمونه از اسحاق و يعقوب و داوود وسليمان و ايوب و

صفحه 364
يوسف و موسى و هارون نام مى برد، آنگاه مى فرمايد: (...وَكَذلِكَ نَجْزى الْمُحْسِنِينَ) (انعام/84): «اين چنين نيكوكاران را پاداش مى دهيم». تو گويى فرزندان صالح و ذريه پاك، اجر دنيوى است كه خداوند به ابراهيم قهرمان توحيد، عنايت فرموده است.
در آيه ديگر مى فرمايد: (...وَآتَيْناهُ أَجُرهُ فِى الدُّنيا...) (عنكبوت/27).
«پاداش او را در اين جهان عطا كرديم» .و يك چنين نسل صالح كه به صورت چشمه فياض به جامعه، حيات و روشنى مى بخشد، بزرگ ترين اجر دنيوى اوبه شمار مى رود.
در حالى كه قرآن از فرزندان ابراهيم و نسل او ستايش مى كند، ولى در ميان اين نسل كه شاخه اى از«اسرائيل» نيز به شمار مى روند از گروهى نام مى برد كه پيوند مكتبى آنان با پدر بريده شده، در حالى كه وارثان تورات بودند امّا به احكام آن كوچك ترين ارجى نمى نهادند، و در اين مورد چنين مى فرمايد:
(وَقَطَّعْناهُمْ فِى الأَرضِ أُمَماً مِنْهُمُ الصّالِحُونَ وَمِنْهُمْ دُونَ ذلِكَ وَبَلَوناهُمْ بِالْحَسَناتِ وَالسَّيِّئاتِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ)(اعراف/168).
«ما آنان (بنى اسرائيل) را در زمين به صورت گروه هايى پراكنده ساختيم، گروهى ازآنان صالح وگروهى غير آن هستند و آنها را به نيكى ها و بديها آزموديم شايد باز گردند».
(فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ وَرِثُوا الكِتابَ يَأْخُذُونَ عَرَضَ هذا الأَدْنى وَيَقُولُونَ سَيُغْفَرُ لَنا وَاِنْ يأتِهِمْ عَرَضٌ مِثْلُهُ يَأْخُذُوهُ ألَمْ يُؤْخَذعَلَيْهِمْ مِيْثاقُ الكِتابِ أَنْ لا يَقُولُوا عَلىَ اللّهِ إِلاَّّالحََقُّ... )(اعراف/169).

صفحه 365
«بعداً فرزندانى جانشين آنها شدند كه وارث كتاب (آسمانى تورات) گشتند (اما با اين حال) متاع اين دنياى پست را گرفته و آن را بر اطاعت خدا مقدم مى داشتند و مى گفتند اگر ما گنهكاريم خداوند به زودى ما را مى بخشد(واگر هم از كرده خود اظهار پشيمانى كنند) امّا اگر متاع ديگرى بمانند قبلى به دستشان بيفتد باز آن را مى گيرند و بر حكم و فرمان خداوند ترجيح مى دهند آيا در كتاب خدا از آنان پيمان گرفته نشده كه جز حق بر خدا چيزى نگويند».
قرآن اين نسل را، فرزندان«خلف»1 و به اصطلاح ما فرزندان «ناخلف» مى خواند زيرا پيوند مكتبى آنان با خانواده خود بريده و دنيا را بر احكام خدا مقدم مى داشتند، و پيوسته وجدان خود را با اميدهاى كاذب و دروغ (ويقولون سيغفر لنا) قانع مى كردند و مى گفتند ما اين منفعت نامشروع را به چنگ مى آوريم خدا كريم و مهربان است.
قرآن در نقد اين نوع اميدهاى كاذب مى فرمايد:
(...أَلَمْ يُؤخَذ عَلَيْهِمْ مِيثاقَ الكِتابِ أن لا يَقُولُوا عَلى اللّهِ إِلاَّ الحَقَّ) .
«آيا در كتاب خدا از آنان ميثاق گرفته نشد كه جز حق و راست بر خدا نگويند».
و در آيه ديگر اين گروه از نسل (اسرائيل) را به صورت بريده از معنويات و فرو رفته در ماديات توصيف مى كند، و مى فرمايد:
(فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلاةَ وَاتَّبَعُوا الشَّهواتِ فَسَوفَ يَلْقَوْنَ غَيّاً)(مريم/59).
«افرادى از آنان جانشين شد كه نماز را ضايع كردند و از خواسته هاى نفسانى پيروى كردند، به همين زودى به آثار گمراهى خود پى مى برند».

1 . «خلف» بر وزن «فرض» فرزند ناصالح و «خلف» بر وزن «صدف» به معنى فرزند صالح.

صفحه 366
در اين جا با الگوهاى صالح و ناصالح آشنا شديم اكنون بايد ديد ويژگى هاى اين دو نوع نسل چيست.

ويژگى هاى نسل صالح

اگر فرزند خواهى و «فرزند دارى» براى انسان يك امر غريزى و خواسته باطنى است به طور مسلم هر فرزندى نمى تواند برآورنده اين حس درونى باشد، بلكه آن دسته از فرزندان مى توانند پاسخگوى اين عاطفه درونى گردند كه از تربيت صحيح برخوردار بوده ومايه افتخار و مباهان والدين باشند.
زكريا آن پيامبر بزرگوار «بنى اسرائيل» پا به سن كهولت نهاده بود كه از خداوند وارثى درخواست كرد كه جانشين او گردد و در ضمن نيايش چنين گفت:
(...قالَ رَبِّ هَبْ لِى مِنْ لَدُنْكَ ذ ُرِّيَةً طَيِّبَةً إِنَّكَ سَميعُ الدُّعاء) (آلعمران/38).
«پروردگارا نسل پاكيزه اى به من لطف بفرما، تو اجابت كننده دعا هستى».
و در آيه ديگر اين حقيقت از حضرت زكريا چنين نقل شده است:
(...فَهَبْ لِى مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّاً * يَرِثُنى وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوب وَاجْعَلهُ رَبِّ رَضِيّاً)(مريم/5ـ6).
«پروردگارا به من فرزندى لطف بفرما كه وارث من و فرزندان يعقوب باشد و پروردگارا او را مورد رضايت خود قرار بده».
دختر عمران آنگاه كه مريم را وضع حمل كرد، از درگاه الهى درخواست كردكه او را از شر شيطان صيانت نمايد و چنين گفت: (...وَإِنِّى أُعيذُها بِك

صفحه 367
وَذُريّتها مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيم) (آل عمران/36).
«خدايا من، او و فرزندان او را از شر شيطان رانده شده در پناه تو قرار مى دهم».
اين نه تنها زكريا و يا دختر عمران است كه چنين درخواستى از خدا دارد، بلكه قهرمان توحيد نيز از خدا مى خواهد كه فرزندان او را در خط اسلام و «تسليم» به او و امر خود، قرار دهد آنگاه كه چنين مى گويد:
(رَبَّنا وَاجْعَلْنا مسْلِمَيْنِ لَكَ وَمِنْ ذُرِّيّتِنا أُمّةً مُسْلِمَةً لَكَ...) (بقره/128).
«خدايا من و فرزندم اسماعيل را تسليم اوامر خود قرار بده و از ذريه ما امت مسلمان پديد بياور».
بررسى آيات ديگر اين مطلب را روشن مى سازد كه مردان الهى درخواست كنندگان فرزندان و ذريه صالح بودند زيرا آن خواسته باطنى، به غير اين صورت اشباع نمى شود. آنچه مهم است اين است كه با ويژگى هاى نسل صالح كه در قرآن به آن اشاراتى شده است آگاه شويم:

ويژگى هاى نسل صالح

از بررسى بخشى از آيات، دو نوع ويژگى به روشنى استفاده مى شود كه هم اكنون متذكر مى شويم:
1. مكتبى بودن نسل
نخستين ويژگى نسل صالح «مكتبى بودن» او است، يعنى فرزندان انسان نه تنها فرزند جسمى او باشند، بلكه ميوه روح او نيز به شمار روند، و اعمال و رفتار آنها «تجسم گر» روح پاك والدين گردد و اگر فرزند فاقد چنين

صفحه 368
پيوند شد، پيوند مادى و جسمى او بى ارزش بوده و عملاً ناديده گرفته مى شود و به اين حقيقت در سرگذشت فرزند «نوح» تصريح شده است.
خداوند به نوح دستور ساختن كشتى را داد، ونويد داد كه در جريان طوفان، از خاندان او به كسى آسيب نمى رسد، وقت عذاب الهى فرا رسيد و آب از بالا و پايين، منطقه را فرا گرفت، نوح به فرزند خود اصرار ورزيد كه هرچه زودتر سوار كشتى شود تا از غرق نجات يابد ولى او به خاطر دو گانگى كه از نظر تفكر و رفتار، با پدر داشت، از سوار شدن ابا ورزيد و گفت: به كوه بلندى پناه مى برم كه مرا از غرق نجات بخشد نوح او را نصيحت كرد و گفت امروز براى كسى، جز پناه خدا(كشتى) پناهگاهى نيست، امواج كوبنده آب به تدريج بالا آمد، و فرزند «عاصى» نوح را در كام خود فرو برد، نوح دست به نيايش بلند كرد و گفت: پروردگارا ! فرزندم از خاندان من ووعده تو وعده حق است و تو بهترين داور هستى.
در اى1ن موقع خطاب آب:
(...إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَير صالِح...) (هود/46).
«او از خانواده تو نيست، او فرد ناصالح و انجام دهنده كارهاى غير صالح است».
اين آيه به روشنى مى رساند فرزندى كه پيوند مكتبى اوبا پدر قطع گردد، فرزند واقعى او نيست، فرزند واقعى انسان، فرزندى است كه پيوند فكرى و معنوى او با پدر قطع نگردد.
در آغاز بحث يادآور شديم كه زكريا از خداوند «ذريه طيبه» و «وارث

1 . اقتباس از آيات 37ـ 45 سوره هود.

صفحه 369
مرضى» خواست، خداوند به او فرزندى به نام يحيى لطف فرمود كه «طيب» و «مرضى» بودن او را با «مكتبى بودن» او تفسير مى كند چنان كه مى فرمايد:
(...إِنَّ اللّه يُبَشِّرُكَ بِيَحْيى مُصَدِّقاً بِكَلمَة مِنَ اللّهِ وَسَيِّداً وَ حَصُوراً وَنَبِيّاً مِنَ الصّالِحِينَ) (آل عمران/39).
«خداوند به تو فرزندى به نام يحيى بشارت مى دهد كه او تصديق كننده حضرت مسيح و پيشوا و پيامبر پرهيزگار و از صالحان است».

2. به نفع والدين كار صورت دهد

دومين نشانه نسل صالح اين است كه نه تنها خود صالح باشد، بلكه به پاس خدماتى كه والدين در حقّ او انجام داده اند، در خدمت آنان قرار گيرد، و صلاح او به نفع والدين نيز تمام شود.
قرآن پيرامون انسان مؤمنى كه به سن چهل سالگى رسيده، سخن مى گويد و او را چنين توصيف مى كند:
(...قالَ رَبِّ أَوزِعْنى أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الّتى أَنْعَمْتَ عَلىَّ وَعَلى والِدَىَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صالِحاً تَرْضاهُ وَأَصْلِحْ لِى فِى ذُرِّيَتِى...)(احقاف/15).
«آنگاه كه انسان به سن چهل سالگى رسيد چنين گفت: خدايا به من بياموز (موفقم گردان) تا شكر نعمتى را كه بر من و والدينم عطا فرمودى، به جا آورم و كار شايسته اى را كه خشنودى تو در آن است انجام دهم و فرزندانم را به نفع و سود من، صالح گردان».
جمله (وَأَصْلِحْ لى فِى ذُرِّيّتِى) شاهد اين شرط دوم است زيرا هرگز نمى گويد ذريه مرا صالح بگردان، بلكه آن نوع صلاح و شايستگى براى آنان

صفحه 370
مى خواهد كه به سود او نيز تمام شود يعنى در حال حيات و ممات والدين در خدمت آنها باشد.
و به يك معنى مى توان اين ويژگى را نيز در ضمن ويژگى نخست باز يافت زيرا يك فرزند مكتبى و با ايمان، واجد چنين شرط نيز مى باشد بر عكس فرزندان ناصالح و فاسد، نه تنها سرانجام بدى دارند، بلكه در موقع نياز والدين به كمك آنان نيز نمى شتابند ووجود آنان به ضرر و زيان والدين مى باشد.
در همين سوره احقاف آيه 17 وضع والدينى را شرح مى دهد كه از كفر فرزند خود به استغاثه درآمده و با كمال اصرار از او درخواست مى كنند كه به آغوش ايمان به خدا و ايمان به سراى ديگر باز گردد آنجا كه مى فرمايد:
(وَالّذى قالَ لِوالِدَيْهِ أُفّ لَكُما أَتَعِداننى أَنْ أَخْرُجَ وقَدْخَلَتِ الْقُرُونُ مِنْ قَبْلِى وَ هُما يَسْتَغيثانِ اللّهَ وَيْلَكَ آمِنْ إِنَّ وَعْدَ اللّهِ حََقٌّ فَيَقُولُ ما هذا إِلاّأَساطِيرُ الأَولينَ)(احقاف/17).
«فرزندى به والدين خود گفت: اف بر شما باد! به من وعده مى دهى كه بار ديگر از دل زمين بيرون مى آيم در حالى كه گروه هاى زيادى در دل زمين رفته اند و بيرون نيامده اند، آنگاه پدر و مادر به استغاثه درآمده وبه او مى گويند واى بر تو، به خدا ايمان بياور، وعده خدا(سراى ديگر) حق است ولى او مى گويد اين سخنان جز افسانه هاى پيشينيان چيزى نمى باشد».
در حديثى پيامبر گرامى صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم مى فرمايد:
آنگاه كه فرزند آدم در مى گذرد ارتباط او با اين جهان از نظر بهره گيرى قطع مى شود، مگر در سه مورد كه از آنها بهره مى برد و اين سه مورد عبارتند از:
1. «صدقة جارية»: كار نيكى كه پيوسته مردم از آن نفع ببرند.

صفحه 371
2. «أو علم ينتفع به»: دانشى كه مردم از آن بهره ببرند.
3. «أوولد صالح يدعوا له»: فرزند صالحى كه در حق او دعا كند.1
پيامبر گرامى صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم فرمود: حضرت مسيح از كنار قبرى عبور كرد و آگاه شد كه صاحب آن در عذاب است سال بعد، از آن نقطه عبور كرد و آگاه شد كه عذاب از او برطرف شده است، خدا او را از اين كار آگاه ساخت و معلوم شد كه او فرد گنهكارى بود فرزند صالحى داشت وقتى بالغ شد، راهى را اصلاح كرد و به يتيمى جاى داد، خداوند به خاطر عمل فرزندش وى را بخشيد.2
جامع ترين تعبير درباره نسل صالح اين است كه مايه چشم روشنى والدين باشد چنان كه قرآن، در توصيف بندگان خدا چنين مى فرمايد:
(وَالَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنا هَبْ لَنا مِنْ أَزْواجِنا وَذُرِّياتِنا قُرَّةَ أَعيُن...) (فرقان/74).
«آنان كسانى هستند كه مى گويند: پروردگارا براى ما از همسران و فرزندان خود، فرزندانى عطا فرما كه مايه چشم روشنى ما باشند».

1 . صحيح مسلم:5/73، كتاب وصيت: إذا مات ابن آدم انقطع عنه عمله إلاّ من ثلاثة إلاّمن صدقة جارية أو علم ينتفع به أو ولد صالح يدعوا له.
2 . نور الثقلين:3/323ـ 324.

صفحه 372

صفحه 373

17

محكم و متشابه در قرآن؟

آيات موضوع:

(هُوَ الَّذِى أَنْزَلَ عَلَيْكَ الكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الكِتابِ وَأُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِى قُلُوبِهم زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغاءَ تَأْويلِه وَما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِيالعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَما يَذَكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الأَلْباب)(آل عمران/7)
2.(...كِتابٌ أُحْكِمَتْ آياتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَكيم خَبير) (هود/1)
3.(اللّهُ نَزََّّلَ أَحْسَنَ الحَدِيثِ كِتاباً مُتشابهاً مَثانِىَ...) (زمر/23)

ترجمه آيات:

«او است كه كتاب (قرآن ) را بر تو نازل كرد بخشى از آن «محكم» كه اساس و ريشه كتاب است و قسمتى از آن «متشابه» مى باشد آنها كه در دلشان انحراف است به خاطر فتنه انگيزى و «تأويل طلبى» از «متشابه» پيروى مى كنند، در حالى كه تأويل آن را جز خدا و راسخان در علم كسى نمى داند، آنان كه مى گويند: ما به همه آنها ايمان آورديم و همگى از طرف پروردگار ما است و جز صاحبان خرد كسى متذكر نمى شود».

صفحه 374
2.«اين كتابى است كه آيات آن استحكام يافته از جانب خداوند حكيم و آگاه تشريع شده است».
3.«خدا بهترين سخن را به تو نازل كرده ، كتابى است متشابه و مكرر» .

تفسير آيات:

از روز نزول اين آيه، مسأله «محكم» و «متشابه» در ميان «صحابه» و «تابعان» و بعداً در ميان مفسران مطرح بوده، و بر اثر مرور زمان، و دورى امت اسلامى از قراين حالى موجود در عصر نزول قرآن، اختلاف عظيمى در تفسير اين دو نوع آيات پديد آمده است تا آنجا كه پيرامون مقصود از آيات محكم و آيات متشابه، فخر رازى در تفسير خود چهار قول1 و مؤلف «المنار» ده قول 2 و علاّمه طباطبايى در «الميزان»3 شانزده نظريه نقل كرده اند مى توان برخى از آنها را در برخى ادغام كرد.
به خاطر همين اختلاف و پراكندگى در تشخيص مفاد «محكم» و «متشابه» است كه به عقيده برخى، خود اين آيه از نوع آيات متشابه گرديده و دست يابى به مقصود واقعى از آن را، مشكل ساخته است، از اين جهت لازم است براى دست يابى بر مراد از آن دو نوع، درباره «مفردات