welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار ریحانة الأدب

نام کتاب : جهان بينى مادى معاصر*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

جهان بينى مادى معاصر

1

2

3
جهان بينى مادى
معاصر

4

5
 
جهان بينى مادى
معاصر
تأليف
آية الله العظمى جعفر سبحانى
مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
1392 ش

6
سبحانى تبريزى، جعفر ، 1308 ـ
جهان بينى مادى معاصر/ تأليف جعفر سبحانى. ـ قم: توحيد قم ، 1392.
291 ص.    ISBN: 978 - 600 - 93750 - 4- 2
فهرستنويسى بر اساس اطلاعات فيپا.
كتابنامه به صورت زير نويس.
1. ماركسيم ـ ـ فلسفه . 2. ماركسيم ـ ـ نقد وتفسير. الف. عنوان.
9ج 2س 8/ 809 B   4/335
1392
اسم كتاب:    جهان بينى مادى معاصر
نگارش:    آية الله العظمى جعفر سبحانى
چاپخانه:   مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
ناشــر:   توحيد قم
تاريخ:    1392
چاپ:    اول
تعداد:   1000
      مسلسل انتشار: 5            مسلسل چاپ اول: 5
مركز پخش
قم ميدان شهدا، انتشارات موسسه امام صادق (عليه السلام)
تلفن: 37745457 ; 09121519271
http://www.imamsadiq.org
www.shia.ir
www.tohid.ir

7
    جهان بينى مادى معاصر
   

فهرست مطالب

مقدّمه   …15
پيش گفتار چاپ نخست   …17
   ماركسيسم در كشاكش دو نيروى متضاد   …22
ماركسيسم در چشم انداز ما
   1ـ ماترياليسم ديالك تيك يا مادى گرى فلسفى   …26
   2ـ ماترياليسم تاريخى يا مادى گرى تاريخى   …27
   3ـ مادى گرى اقتصادى   …27
      الف ـ بيوگرافى ماركس   …27
      ب ـ مكتب التقاطى   …29
         آيا ديالك تيك ماركس غير از ديالك تيك هگل است؟   …31
         پويايى يا جاودانى جامعه و نهايت سير تاريخ   …32
      ج ـ الغاى دين، مالكيت و دولت   …33
      د ـ اصول ماترياليسم ديالك تيك   …35

8
ديالك تيك
   1ـ ديالك تيك در دوره فلاسفه قبل از يونان   …40
   2ـ ديالك تيك در دوره سقراط و پيروان او   …41
      الف ـ ديالك تيك افلاطون   …42
      ب ـ ديالك تيك ارسطو   …43
   3ـ ديالك تيك در قرون وسطى   …43
   خلاصه   …44
   4ـ ديالك تيك در دوره جديد   …45
   نتيجه بحث   …47
      ديالك تيك، فلسفه يا علم و يا روش؟   …48
تضاد; نخستين اصل ديالك تيك
   وحدت تضاد   …51
   اتحاد ضدين در منطق ارسطو   …52
   اتحاد نقيضين   …53
   امتناع اجتماع دو نقيض پايه هرگونه تصديق است   …56
   نخستين لغزشگاه   …58
   يادآورى چند نكته   …60

9
شرايط امتناع تضاد و تناقض
   شرايط امتناع اجتماع ضدين يا نقيضين   …67
   تركيب از دو عنصر يا دو نيرو، تضاد فلسفى است نه منطقى   …69
   روان انسان از نيروهاى مختلف تركيب شده است   …73
   تضادهاى اجتماعى ربطى به اجتماع ضدين ندارد   …76
   تضاد منطقى    …79
   تضاد فلسفى   …79
   مثلث هگل و ماركس، ارتباطى به ضدين ندارد   …80
دلايل هگل بر امكان جمع نقيضين
   آيا حركت آميزه اى از وجود و عدم است؟   …84
   حركت نه تناقض است و نه حل كننده آن   …87
   پاره اى ديگر از توهّمات جمع ضدين   …94
مكانيسم عمومى تحولات جهان و فلسفه هگل
   با اصول ديالك تيك هگل آشنا شويم   …100
   تضاد درونى اشياء يا تز و آنتى تز   …101
   توضيحى درباره مثلث هگل   …103
   تحولات تاريخى بر طبق قانون ديالك تيك   …106
   در صحنه تاريخ تماشاگريم نه بازيگر   …108
ديدگاه هايى درباره مثلث هگل
   1ـ تز و آنتى تز و سنتز به جاى فعليت و قوه و فعليت   …112

10
   2ـ تضاد هگل تضاد فلسفى است نه منطقى   …114
   «خودتخريبى» هگليسم و ماركسيسم   …116
تضاد و توجيه تحولات
   الف ـ توجيه تحولات براساس تلاقى، تركيب و توليد   …120
   ب ـ نقش عامل خارجى در تكامل   …124
   ج ـ تأثير عامل خارجى در تحولات اجتماعى   …129
مثلث هگل و تحول فرد جامعه
   1ـ تكامل فرد قابل انكار نيست   …133
   2ـ واحد حقيقى و واحد اعتبارى چيست؟   …135
   3ـ قواى متضاد مكمل يكديگرند، نه نافى هم   …136
      الف. نهادهاى پايين   …138
      ب. نهادهاى عالى   …139
   نقش غرايز در تكامل جامعه ها   …141
   علل مبارزه هاى گروهى   …143
نبرد ضدين و سنتز برتر
   1ـ آيا هر نوع بى قرارى در طبيعت، مايه تكامل است؟   …148
   2ـ آيا تحول تزها به سنتزها همه جا با تكامل همراه است؟   …150
      تكامل جامعه و تاريخ   …154
      بازگشت به كمون نخست يك حركت ارتجاعى است   …155

11
هدف ماركسيسم از طرح اصل تضاد چيست؟
   ارتباط جهان بينى با ايدئولوژى   …162
      ايدئولوژى چيست؟   …163
      دو معناى ايدئولوژى   …163
   جهان بينى علمى و فلسفى چيست؟   …164
   پايه ارتباط ايدئولوژى يا جهان بينى   …165
   جهان بينى توليد كننده ايدئولوژى نيست   …168
   بى پايگى چنين نتيجه گيرى ها   …172
      1 . نژادپرستى براساس جهان بينى   …173
      2 . تجويز جنگ براساس جهان بينى داروين   …174
      3 . نظام سرمايه دارى و سوسياليستى براساس جهان بينى داروين   …176
فرضيه هگل و بى خدايى جهانى
   چگونگى ماده نخستين، از سادگى در آمد؟   …181
   تضاد، نقش آفرينش گرى ندارد   …185
   انتقادهاى ديگر   …186
تفسير منطقى به جاى اصل عليت
   پاسخ   …190
   ضرورت هاى منطقى، به جاى اصل عليت و معلوليت   …191

12
   وحدت عين و ذهن   …194
   استنتاج مقوله اى از مقوله اى   …195
   ضرورت نشانه بى نيازى از علت است   …198
ماركسيسم و ديالك تيك هگل
   نارسايى فلسفه مادى   …207
   بازگشت به اصل عليت   …207
   فلاكت جدايى علم از فلسفه   …209
   آيا تضاد، عامل حركت است   …211
   ماركسيسم و جزمى بودن مكتب   …215
ديالك تيسين ها
   روش ديالك تيسين ها در طرح مسائل فلسفى   …219
   اصلِ «نفى در نفى»   …227
   نارسايى هاى سخنان انگلس   …229
   حركت چيست؟   …233
   مقصود از تدريج چيست؟   …234
   لغزش ماركسيسم در تفسير حركت   …237
حركت: اصل دوم ديالك تيك
   اشكال مختلف حركت ازعالى و پست در سيستم واحدى ادغام نمى شوند   …243

13
   لغزش ماركسيسم در تفسير حركت هاى مختلف   …245
   آيا وحدت ماده جهان، طرفدار نظريه ماركسيسم نيست؟   …247
      1ـ وحدت جهان ماده از نظريه بعد مكانى   …247
      2ـ پيوستگى تحولات در طول زمان   …248
   ماده و طبيعت با حركت مساوى است   …248
حركت و تكامل حركت و محرك
   1ـ ماركسيسم و تكامل علمى   …254
   2ـ هر متحركى محركى لازم دارد   …257
جهش و انقلاب: اصل سوم ديالك تيك
   گذار از تغييرات كيفى به تغييرات نوعى   …263
   توجيه نادرست دوره هاى تاريخى پنج گانه بشريت   …265
   پديده هاى عينى نه ذهنى   …266
   قانون مند نبودن اصل جهش   …268
   جهان شمول نبودن اصل جهش و انقلاب   …270
   هر انقلابى روبه تكامل نيست   …273
اصل جهش و انقلاب
   «طبيعت مآبى» در انسان و «انسان مآبى» در طبيعت   …275

14
تأثير متقابل پديده ها: اصل چهارم ديالك تيك
   پيوستگى تكامل ها در قلمرو فلسفه و علم   …283
   اين اصل تازگى ندارد   …285
   يادآورى دو نكته   …288
   آيا علت به معلول و معلول به علت تبديل مى شود؟   …289

15
   

مقدّمه

فروپاشى نظام اتحاد جماهير شوروى، اين انديشه را در اذهان برخى پديد آورد كه زير بناى اين نظام، يعنى جهان بينى مادى، از هم فروپاشيده و ديگر درباره آن نبايد انديشيد يا سخن گفت در حالى كه واقع چنين نيست و فرو پاشى نظام سياسى و يا اقتصادى، دليل نابودى زيربناى فكرى آن نيست، زيرا نظام سرمايه دارى نيز براساس جهان بينى مادى بنا شده، ولى هنوز سر پاست. از اين جهت نبايد از حربه دشمن، غفلت كرد و اين مباحث را ناديده گرفت.
آنچه كه اكنون به خوانندگان گرامى تقديم مى شود، يك رشته تحليل و نقد درباره جهان بينى مادى است كه مى تواند براى جوانان علاقه مند به بحث هاى فلسفى مفيد و سودمند باشد.
جهان بينى الهى پيوسته در مقابل مادى گرى قرار داشته. چه در دوران يونان باستان و چه در اعصار بعدى، ولى هيچ گاه در

16
دوران هاى پيشين، تجهيز به برهان و استدلال نبوده ولى از دو قرن اخير از «فويرباخ» گرفته تا «هگل» تا برسد به «ماركس» و «انگلس» براى خود، قيافه فلسفى گرفته كه در اين كتاب در ضمن بيست بحث مورد تحليل و نقد قرار گرفته است. اميد است اين بحث ها براى علاقه مندان، مفيد و سودمند باشد.
قم ـ جعفر سبحانى
12/7/92

17
   
    جهان بينى مادى معاصر

پيش گفتار

با تمام تحولات و دگرگونى هايى كه در علم و فلسفه پديده آمده است، هنوز اصلى به نام اصل عليت اعتبار و ارزش خود را از دست نداده و جز چند فرد انگشت شمار، در آن شك و ترديد نكرده است، بر پايه همين اصل، رواج مادى گرى در اروپا پس از رنسانس و هم چنين پيدايش شاخه اى از آن به نام «ماركسيسم» در نيمه قرن نوزدهم، و گرايش هاى چشم گير و روز افزون كشورهاى فقير به اين مكتب در نيم قرن اخير، بى جهت و علت نيست و شايسته است در اين پيش گفتار درباره هر سه موضوع، به گونه اى فشرده بحث و بررسى به عمل آيد و مى توان از اين بحث هاى سه گانه، با اين عناوين ياد كرد:
1ـ علل گرايش به مادى گرى در اروپا پس از رنسانس;
2ـ علل پيدايش ماركسيسم;
3ـ علل گرايش به ماركسيسم.
درباره پديده نخست در كتاب راه خداشناسى به طور گسترده سخن گفته ايم. از اين جهت بايد دو موضوع ديگر به طور واقع بينانه مورد

18
بررسى قرار گيرد حتى ماركسيسم مى تواند آن را با متد خود در تحليل حوادث تاريخى، مورد بررسى قرار دهد، و طبعاً علتى، جز تكامل ابزار توليد و افزايش توليد، آن گاه دگرگونى روابط توليد، و به دنباله آن، ظهور مكتب هاى سياسى و فلسفى و آداب و اخلاق اجتماعى نمى تواند معرفى كند.
اين كه چگونه ماركسيسم مى تواند در اين تفسير موفقيتى به دست آورد و هر دو پديده را با متد ويژه خود تفسير كند، فعلا براى ما مطرح نيست، چيزى كه درباره پيدايش ماركسيسم مى توان گفت اين است: طلوع چنين جنبش فكرى در شاخص ترين علوم انسانى (فلسفه، اقتصاد و جامعه شناسى) در نيمه قرن نوزدهم چندان جاى تعجب نبوده و تشريح پيدايش آن هرگز دشوار نيست، زيرا تمام مايه هاى فكرى ماركسيسم، قبل از ماركس، موجود بود، تنها ابتكار ماركس اين بود كه نوعى تركيب و انسجام ميان اين مايه هاى فكرى پديد آورد و به نام «ماركسيسم» معروف شد.
در تمام برداشت ها و ديدگاه هايى كه اين مكتب مطرح مى كند، چندان ابتكارى وجود ندارد جز تفسير مادى تاريخ، آن هم به صورت تك عاملى از قبيل اقتصاد و اگر از اين قسمت صرف نظر كنيم، ديگر انديشه اى بلند و اصل كشف نشده اى در اين مكتب وجود ندارد، زيرا او ماترياليسم را، از مادى گرايان زمان خود مخصوصاً «فويرباخ» گرفت، و ديالك تيك هگل را به عنوان منطق برگزيد و سوسياليزم چيز تازه اى نبود، كه وى مدعى آن باشد و خود را مبتكر آن معرفى كند، مع الوصف اوضاع و احوال سرمايه دارى در آن روز، و محروميت طبقه

19
كارگر و كشاورز و پشتيبانى رجال كليسا از قدرتمندان، تأثير خاصى در رشد و نموّ اين مايه هاى فكرى و تلفيق و انسجام آن ها داشته است.
تكامل تكنيك در قرن هاى هيجدهم و نوزدهم، مايه فشردگى كارگران در كارخانه ها گرديد، و اين قشر به طور چشم گيرى حضور خود را در اجتماع ثابت كرد، از طرف ديگر، بالا رفتن سطح آگاهى در توده هاى محروم، وسيله تشكل آنان را فراهم ساخت و زمينه را براى پذيرش فلسفه اى كه حامى محرومان و توجيه قيام و پرخاش گرى آنان برطبقه مقابل باشد، مهيا نمود.
ماركس از وجود اين دو عامل (وجود عناصر فكرى ماركسيسم قبل از او، و مساعد بودن اوضاع براى پذيرش چنين مكتبى) دست به كار شد، و مكتبى كاملا تلفيقى و التقاطى عرضه كرد و براى اين كه مكتب از «خشك انديشى» به دور باشد، «اومانيسم» (انسان مسلكى و انسان گرايى) فويرباخ را بر آن افزود، تا مادى گرى را به رنگ عاطفى عرصه كند و چنين وانمود كند كه ماترياليسمى نو، به جهان عرضه مى دارد.
از اين بحث فشرده كه درباره علل پيدايش ماركسيسم انجام گرفت مى توان علل گسترش گرايش به آن را به دست آورد و تا آن جا كه نيمى از جهان به طور مستقيم يا غيرمستقيم زير سلطه آن قرار دارند (البته اشتباه نشود نيمى از جهان زير سلطه ماركسيسم هستند نه اين كه نيمى از جهان ماركسيست باشند و تفاوت ميان اين دو زياد است) البته علاوه بر اين، شرايط ديگرى به اين گسترش دامن زده كه برخى را يادآور مى شويم:

20
1ـ برخلاف گزافه گويى تئوريسين هاى ماركسيست، علت گسترش آن، عمق و ژرف نگرى مكتب نيست، زيرا بسيارى از اين زير سلطه ها حتى گروهى از اين سلطه گرها از محتواى مكتب به خوبى آگاهى ندارند، بلكه وجود «استثمار» درگذشته و حال و زورگويى كشورهاى سرمايه دارى و غارت گرى هاى روز افزون آن ها زمينه گرايش را به اين مكتب در اكثر محرومان جهان به وجود آورده بدون آن كه در گزيدن آن دقت و سنجش كافى به عمل آوردند.
2ـ اتحاد جماهير شوروى با قدرت سياسى و اقتصادى و نظامى خود (برخلاف اصول مسلم ماركسيسم) در اشاعه و گسترش اين مكتب مى كوشد و آن را به عنوان يك كالاى فكرى و مكتب رهايى بخش، صادر مى كند و ملت هاى ضعيف و ناتوان، گول تبليغات كاذب و گمراه كننده را خورده و تصور مى كنند كشورى كه براى نخستين بار، ماركسيسم را پذيرفته و آن را ايدئولوژى رسمى كشور خود قرار داده است، بهشت روى زمين است و آنان نيز با پذيرش اين مكتب، مى توانند مانند آن را در كشور ديگرى نيز بهوجود آورند و انسان ها را از جهنم سوزان سرمايه دارى نجات دهند.
3ـ سوسياليزمى كه ماركس از آن دم مى زند با سوسياليزمى كه قبل از او، ديگران درباره آن سخن مى گفتند فرق تبليغاتى خاصى دارد; سوسياليزم ديگران، جنبه تخيّلى و رؤيايى داشت; رؤيايى بود كه آن را در سر مى پروراندند، خيالى بود كه در محفظه انديشه، خود نمايى مى كرد، ولى ماركس با اعتقاد به سير جبرى و قهرى تاريخ آن هم براساس تكامل ابزار توليد كه به صورت ملموس در اروپا بهوجود

21
آمده بود پيامبرانه از تولد چنين كودكى گزارش مى داد و مى گفت: چيزى نمى گذرد كه در مرحله اى از تاريخ چنين كودكى متولد مى شود و نقش انسان در اين مورد جز تماشاگرى و حداكثر نقش يك ماما، چيز ديگرى نيست. انقلاب سوسياليزمى، ميوه اى است كه بايد جامعه آن را، در مرحله اى از تاريخ بچيند و يا فرزندى است كه پس از طى دوران خاصى از مادر تاريخ متولد شود، خواه جامعه بخواهد خواه نخواهد خواه با آن مبارزه كند، خواه نكند.
به طور مسلم چنين پيش گويى از آينده چقدر مى تواند در دل ساده لوحان گرايش هايى بهوجود آورد و همگى يك دل و يك جان از اين بهشت زمينى كه ماركسيسم مبشر آن است استقبال كنند، و اين خود يكى از جاذبه هاى اين مكتب است كه مى تواند تأثيرى در قلوب استثمار شدگان بگذارد، بدون آن كه در اطراف و جوانب آن بينديشند.
4ـ يكى ديگر از جاذبه هاى اين مكتب اين است كه تئوريسين هاى آن، كاربرد ديگرى به نام «دانش انقلابى» برايش قائلند و چنين قلمداد مى كنند كه با اين فلسفه مى توان گذشته و وضع حاضر را توجيه و آينده را پيش بينى كرد و اين مكتب راه گشاى آينده نيز هست; به عبارت روشن تر، اين فلسفه نه تنها جهان را تفسير مى كند بلكه آن را نيز دگرگون مى سازد. آنان مى گويند: فلسفه اى كه تنها، تفسير جهان را در گذشته برعهده بگيرد چندان ارزشى ندارد، بلكه بايد علاوه براين، نقش تغيير و يا به عبارت بهتر نقش پيش گويى را نيز برعهده داشته باشد; يعنى اوضاع حاضر را تفسير نمايد و از تحول آينده جامعه، نيز گزارش دهد، مانند پزشكى كه وضع حاضر بيمار را تشريح مى كند و از وضع

22
آينده و نحوه علاج او هم خبر مى دهد. ماركسيسم مدعى است كه در تاريخ بشر بر فلسفه اى دست يافته است. كه اين قدرت و توان را دارد كه از تحولات آينده جامعه ها به صورت قطعى خبر دهد. چنين ادعايى هر چند هم به ثبوت نرسد، بلكه در نقاط مختلفى از جهان با شكست روبه رو شود، مى تواند در گروه هاى انقلابى، تأثير به سزايى بگذارد و آنان را وادارد كه از آن به عنوان «دانش انقلابى» استفاده كنند و مكتب را گسترش دهند.

ماركسيسم در كشاكش دو نيروى متضاد

متفكران ماركسيسم، پيوسته در كشاكش دو نيروى متضاد قرار گرفته و از درون، از يك جدال آگاهانه رنج مى برند: از يك طرف ماركسيسم را آخرين مكتب فكرى معرفى مى كنند، به گونه اى كه نظامى بالاتر از نظامى كه نويد مى دهد، وجود ندارد توگويى ماركسيسم نظامى است بسته و حقيقتى است مطلق، كه هرگز نمى توان كوچك ترين خدشه اى، در اركان آن بهوجود آورد. از طرف ديگر ماركسيسم خود را يك مكتب علمى كه پيوسته با تحولات علمى همگام و همدوش است، و بسان خودِ تحولات عينى جهان، بايد مورد مطالعه و بازانديشى قرار گيرد.
عامل نخست، آنان را به ثبوت و جمود و مطلق گرايى دعوت مى كند كه هرگز نبايد كلمه اى از مكتب عوض و دگرگون گردد، در حالى كه عامل دوم، روند «ديالك تيك» داشته و زمينه را براى «تجديد نظرطلبى» در تمام اصول و شاخه هاى آن فراهم مى سازد; خصوصاً

23
زمانى كه كاربرد علمى آن فرارسد درهاى بازنگرى و باز انديشى درباره ماركسيسم به اشكال گوناگون گشوده مى شود.
در اين موقع، گروهى تحت تأثير عامل نخست قرار گرفته و از جمود و اطلاق پيروى كرده، و بسان كاتوليك ها، هر نوع رفورم و تجديد نظرطلبى در مكتب را، بدعت و ارتداد از مكتب انديشيده، و آن را ممنوع و مايه انحلال مكتب معرفى كرده اند.
در حالى كه لنين براى اولين بار اين سد را شكست و به صورت گسترده، درهاى بازنگرى و بازانديشى را به روى تئوريسين هاى مكتب گشود، و پس از او پيروان اين مكتب، تجديد نظرطلبى را به پايه اى رسانيده اند كه مكتب در اثر بازنگرى هاى پياپى و بازانديشى هاى متمادى، ماهيت ضد ماركسيستى و خصيصه ضد ديالك تيكى پيدا كرده است.
به عقيده آقاى دكتر انور خامه اى نويسنده كتاب تجديد نظرطلبى از ماركس تا مائو كه قسمت اعظم عمر خود را در شناخت ماركسيسم گذرانده است، اين بازنگرى از خود ماركس و انگلس آغاز شده و تاكنون ادامه دارد، وى در مصاحبه خود با گزارش گر روزنامه كيهان شماره 10118 چنين مى گويد:
«من در بررسى هاى خود از ماركسيسم كه ساليان دراز زندگى ام صرف آن شده است به تدريج به اين نتيجه رسيده ام كه پيكار ميان تجديد نظرطلبى و تعصب در ايدئولوژى بعد از مرگ ماركس و انگلس به وجود نيامده است، بلكه از همان آغاز پيدايش ماركسيسم و تدوين آن، بهوسيله دو نفر وجود داشته، و همواره دوام يافته است. در تحول

24
افكار ماركس و انگلس دو تمايل متضاد به موازات هم ديده مى شود: از يك سو، علاقه به تغيير و اصلاح و تكامل نظريات خود به تناسب پيشرفت هاى علمى و فنى و صنعتى ما از سوى ديگر، تمايل به حفظ و نگه دارى شعارهاى ثابت ايدئولوژيك و يك مسلك پايدار و استوار.
اين دو گانگى از كجا پديد آمده و علت آن چيست؟! من پس از بررسى هاى متمادى پى بردم كه اين دوگانگى ناشى از هدف هاى متضادى است كه ماركس و انگلس برگزيده بود; از يك سوى آن ها صميمانه معتقد به ارزش علم و روش ديالك تيك انديشه بودند و علاقه داشتند علمى بينديشند و واقع بين باشند.
اما از سوى ديگر مى خواستند، مبارزه سياسى كنند، قدرت را به دست گيرند، تحريم اقتصادى و اجتماعى را دگرگون سازند و طرحى نو در اندازند، و براى نيل به اين هدف نياز داشتند، انديشه آن ها در توده مردم نفوذ كند، به گفته ماركس اين انديشه پس از نفوذ در توده مردم به يك نيروى بنيان كن اجتماعى و سياسى مبدل گردد. اما اين هدف با علاقه به تمايل آن ها به پژوهش علمى و ديالك تيكى ايشان. از بنيان ناسازگار است.
گوينده اين جمله ها نويسنده كتابى است درباره مجموع تجديد نظرهايى كه از زمان خود ماركس و انگلس تا زمان مائو در زمينه هاى مختلف اين مكتب انجام گرفته است، و تمام اين بررسى ها با ذكر مدارك و مآخذ بس مورد اعتماد، صورت پذيرفته است، و انسان با مطالعه اين نوع تجديد نظرها، اذعان پيدا مى كند كه از ماركسيسم در محافل علمى امروز جز پوسته اى، باقى نمانده است و حفظ اين پوسته

25
فقط و فقط به خاطر، مبارزه سياسى و كسب قدرت دگرگون كردن رژيم ها در جهان است و بس، به اميد روزى كه ما نيز در اين زمينه دفترى در كنار ديگر دفترهاى خود كه تاكنون درباره ماركسيسم منتشر كرده ايم، در اختيار خوانندگان گرامى بگذاريم.
قم، مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
مركز تعليمات و تحقيقات اسلامى
1/9/59 ـ جعفر سبحانى

26

1

ماركسيسم در چشم انداز ما

ماركسيسم يك نوع جهان بينى است كه با ايدئولوژى خاصى همراه مى باشد،1 و در نظر قشرى، مكتب او از جاذبه خاصى برخوردار است. از آن جا كه ايدئولوژى ماركس، از جهان بينى او سرچشمه مى گيرد لازم است قبلا با جهان بينى اش كه اصول فلسفى وى را تشكيل مى دهد، آشنا شويم.
اصولا مجموع نظريات ماركس را در سه بخش مى توان خلاصه كرد:

1ـ ماترياليسم ديالك تيك يا مادى گرى فلسفى

در اين بخش مجموع نظريات او درباره جهان هستى و قوانين حاكم بر آن بررسى مى شود.

1 . توصيف ما از جهان، جهان بينى است، تكاليف و وظايفى كه در برابر شناخت جهان برعهده مى گيريم، ايدئولوژى است.

27

2ـ ماترياليسم تاريخى يا مادى گرى تاريخى

در اين بخش نظريات وى درباره تحول و حركت جامعه ها و عامل محرك آن مطرح مى گردد.

3ـ مادى گرى اقتصادى

ماركس از مجموعه جهان بينى و نظريات خود در طبيعت و جامعه، برداشت اقتصادى دارد وى ايدئولوژى مكتب خود را در اين بخش بيشتر نشان مى دهد.
از اين جهت لازم است مجموع بحث هاى خود را در سه بخش متمركز سازيم اينك بحث ما درباره جهان بينى او مى باشد كه امروزه به نام «ماترياليسم ديالك تيك» معروف است. و براى آشنايى بيشتر با واقعيت اين مكتب، آگاهى از مطالب زير لازم است:

الف ـ بيوگرافى ماركس

معمولا فلاسفه بزرگ جهان كه در مسائل مربوط به هستى و جهان، انديشه هاى بلند دارند، بيشتر عمر خود را در محافل علمى و مراكز دانش، با غور در كتاب ها و انديشه ها و ارتباط با انديشمندان مى گذرانند و از اين رهگذر، انديشه ها و ارمغان هاى نوى به حقيقت جويان اهدا مى كنند.
ماركس در اين قسمت با ديگر فلاسفه جهان، فرق دارد و «بيوگرافى» او گواهى مى دهد كه وى از دوران جوانى به مسائل سياسى و حزبى و تحريك گروهى برضد گروه ديگر، بيش از ديگر مسائل علاقه داشت، از اين جهت نتوانسته است ژرف و عميق درباره ديگر

28
مكتب هاى فلسفى جهان، مطالعه كند از همين رو، در داورى هاى خود دچار اشتباهات بزرگ شده است. وى از ميان تمام مكتب هاى فلسفى، بيشتر با فلسفه هگل آشنا بود و قسمتى از اصول فلسفه او را برگزيده است، البته اصولى كه با ايدئولوژى او رابطه خاصى دارند.
كارل ماركس در سال 1818 در شهر «ترو» كه از 1795-1714 جزء فرانسه بود سپس ضميمه كشور آلمان گرديد، متولد شد. خانواده او «بورژوا» و اصلا يهودى بودند كه به سبب اشتغال در مشاغل عمومى به مذهب «پروتستان» روى آورده بود. وى پس از نگارش رساله اى درباره «ابيغور» فيلسوف مادى يونانى و اخذ درجه دكترا در رشته فلسفه، دانشگاه را ترك گفت و به كار روزنامه نگارى پرداخت. او در سال 1842 روزنامه «گارت رنان» را تأسيس كرد چيزى نگذشت كه در سال بعد، روزنامه توقيف شد، وى به اتهام عصيان گرى تحت تعقيب قرار گرفت.
ماركس در پاريس با آلمانى ديگرى به نام «فردريك انگلس» آشنا شد، كه به كمك او و فرد سومى سالنامه هايى به زبان هاى فرانسوى و آلمانى را بوجود آورد كه تنها يك شماره از آن منتشر شده، ماركس به علت هجونامه هايى كه برضد روسيه مى نوشت، به تقاضاى دولت «پروس» از فرانسه اخراج شد و به «بروكسل» پناه برد و انگلس نيز در آن جا به وى پيوست.
ماركس در سال 1848 بيانيه كمونيست را با همكارى انگلس به رشته تحرير در آورد، ماركس در سوم 1848 از بلژيك اخراج شد و به فرانسه رفت و مى خواست به آلمان برود تا روزنامه نگارى خود را از

29
سر بگيرد، سرانجام در سال 1849، نيز از آن جا رانده شد، ماركس پس از توقف كوتاهى در پاريس به لندن رفت و چون در قلب سرمايه دارى زندگى مى كرد كتاب سرمايه را به عنوان انتقاد نوشت.
وى از نظر انديشه و عمل، انقلابى بود و در تحريك اتحاديه هاى انقلابى نقش اساسى داشت، در تأسيس نخستين اجلاسيه بين المللى كارگرى كه در لندن برگزار شد، سهم به سزايى داشت، وى در مدت اقامت خود در لندن هيچ حرفه ثابتى نداشت و به طرز فلاكت بارى زندگى مى كرد و يك بار به علت تأخير در پرداخت اجاره، از محل سكونت خود اخراج شد.1
فردى كه از آغاز جوانى، در كوران سياست هاى مختلف قرار مى گيرد، براى پياده كردن نقشه هاى انقلابى خود از كشورى به كشورى مى رود و در هر نقطه با افراد همفكر خود طرح دوستى مى ريزد چنين فردى براثر گرفتارى هاى سياسى و اجتماعى كمتر موفق مى گردد كه به بررسى مكاتب عميق فلسفى بپردازد، اگر هم درباره آن ها داورى كند طبعاً داوريش ناقص است و نمى تواند مبناى صحيح داشته باشد.

ب ـ مكتب التقاطى

از ويژگى هاى مكتب فلسفى ماركس التقاطى بودن آن است; مقصود از التقاطى بودن مكتب اين است كه فيلسوف، افكار مختلفى را از چند مكتب جمع كند و به آن ها وحدت و انسجام بخشد و به صورت مكتب خاصى در آورد.

1 . ماركس و ماركسيسم، ص 3-8.

30
اتفاقاً ماركس از اين روش پيروى كرده است او مادى گرى به معناى اصالت ماده و نفى هر نوع موجود غير مادى را از فلاسفه قرن 18 گرفته و چيزى برآن نيافروده است. در اين قسمت بيشتر مرهون فيلسوفى مادى به نام «فويرباخ» مى باشد، هر چند بعداً حق استادى را ادا نكرد و بر او بيش از حد تاخت.
خلاصه: او مادى گرى را از فويرباخ و ديگر فلاسفه مادى قرن 18 گرفته است و ديالك تيك را از هگل فيلسوف آلمانى اخذ كرده و با تلفيق اين دو مكتب (مادى گرى ـ ديالك تيك) مكتبى را به نام «ماترياليسم ديالك تيك» پايه گذارى نمود و در هيچ كدام از اين دو قسمت فكر تازه اى عرضه نكرده است.
چيزى كه هست هگل با اعتقاد به ديالك تيك به خدا و ماوراء طبيعت كاملا معتقد بوده است، ولى ماركس اين بخش را از ديالك تيك او جدا كرد و مادى گرى را به ديالك تيك به هم آميخت.
ماركس نه تنها ديالك تيك را از هگل گرفت و در اصالت ماده به معناى نفى هر موجود غير مادى، از فويرباخ پيروى كرد، بلكه در اصالت جامعه و نفى ارزش هاى فردى، سخت تحت تأثير «اوگوست كنت» قرار گرفت و با كمك گرفتن از تئورى داروين كه تنازع و نبرد را در ميان جانداران و پيروزى قوى بر ضعيف را يك اصل طبيعى مى انگارد، نظريه اى درباره جامعه و تاريخ اتخاذ كرد و نبرد طبقاتى را عامل تحول تاريخ و جامعه دانست و زير بناى جامعه را، اقتصاد و روابط توليدى (شيوه مالكيت انسان برابزار توليد) و روبناهاى آن را روابط سياسى و اجتماعى و فرهنگى و آيين و مذهب انگاشت و

31
سرانجام سير تحول جامعه را فقط از راه تضاد و كشمكش و جنگ ممكن انديشيد و اين ميراثى بود كه آن را به گونه اى از تضاد ديالك تيك هگل و به نحوى از تئورى داروين به ارث برد.
و به قول برخى ماركس، يك مؤلف هشيار و قوى است، نه يك مبتكر، وى مفهوم طبقه اجتماعى را از «سن سيمون» و نفى مالكيت اجتماعى را از سوسياليست هاى پيش از خود از قبيل «اوون» و ماترياليسم را از فويرباخ و ديالك تيك را از هگل گرفت و هر دو ـ ماترياليسم ديالك تيك ـ را به هم پيوند داد. علت گسترش فلسفه وى هم پشتيبانى او از سوسياليسم و مبارزه هاى كارگرى است و اگر چنين پشتوانه اى نداشت براى فلسفه او جز در كتاب خانه ها جايى نبود.
نبوغ ماركس در التقاط و انسجام و بناى ايدئولوژى براساس جهان بينى ديگران بود، و خود هرگز چندان اصل محكمى را كشف و يا پى ريزى نكرده است.
او براى اثبات اصالت مكتب خود در مواردى بر استادان و پيشتازان بر او، خرده گرفته و خواسته است كه از اين راه به يك نوع نوپردازى دست بزند.

آيا ديالك تيك ماركس غير از ديالك تيك هگل است؟

ديالك تيك يك رشته اصول و قوانين و به تعبير صحيح تر: جهان بينى است كه در اين كتاب در ظرف چند درس، مورد بررسى قرار خواهد گرفت. ماركس به تلويح يا تصريح مدعى است كه ديالك تيك او غير از ديالك تيك هگل است و لذا مى گويد ديالك تيك استاد، روى

32
سر ايستاده بود، او آن را روى پانگاه داشت.1
هگل در عين اعتقاد به ديالك تيك، به خدا و ماوراء طبيعت نيز معتقد بود، مخالفت ماركس با هگل در اين قسمت است، او با اين مخالفت نمى تواند ثابت كند كه ديالك تيك وى غير از ديالك تيك هگل است، بلكه ديالك تيك در هر دو به يك معناست; چيزى كه هست هگل براى ديالك تيك نقش وسيع ترى قائل است و معتقد است كه صدور جهان از ايده مطلق (خدا) نيز براساس قانون ديالك تيك است2حالا خواه ماركس اين را بپذيرد، يا نپذيرد اين مطلب سبب نمى شود كه ديالك تيك هر دو، به دو نحو باشد بلكه واقعيت ديالك تيك در هر دو مكتب يكى است، چيزى كه هست فلسفه استاد و شاگرد با هم تفاوت دارد، يكى الهى است و ديگرى مادى است.
اين نوع دوگانگى، به ديالك تيك طرفين دوئيت نمى بخشد، هر چند مايه دو گانگى اصل مكتب مى گردد، لذا صريحاً مى گوييم كه مكتب هگل و ماركس دو تاست در حالى كه ديالك تيك طرفين يكى است.

پويايى يا جاودانى جامعه و نهايت سير تاريخ

ماركس از جمله كسانى است كه بر افرادى كه سير جامه را در نقطه اى متوصف مى سازند سخت مى تازد در حالى كه وى نهايت سير

1 . سرمايه، ج 1، ص 29 و لوديك فويرباخ، ص 57.
2 . صدور جهان از خدا به شكل ديالك تيك، در فلسفه هگل، بيان خاصى دارد كه فعلا براى ما مطرح نيست همين قدر يادآور مى شويم كه او مردى الهى بود و ديالك تيك را به صورت گسترده در طبيعت و ماوراء آن حاكم مى دانست.

33
تاريخ را جامعه بى طبقه و پيدايش بهشت زمينى و برقرارى صلح و امنيت و آسايش همگان مى داند و پس از آن براى تاريخ مرحله اى قائل نيست.
او نخستين مرحله تاريخ را كمون اولى، آن گاه بردگى، فئوداليزم، كاپيتاليزم، سوسياليزم، سرانجام كمونيسم مى انگارد، كه مالكيت از ميان مى رود و همه افراد در برابر تمام فرآورده هاى طبيعى و صنعتى يكسان مى شوند و در همين جا سير جامعه پايان مى پذيرد و اين خود، نوعى ضد تكامل گرايى است كه بافراگيرى حركت و تكامل كه در اين مكتب مطرح است ابداً سازگار نيست.
و اين نوع تناقض گويى نتيجه التقاطى بودن مكتب او است.

ج ـ الغاى دين، مالكيت و دولت

پرخاش گرى ماركس به متفكران عصر خود كه در همه چيز خود، مرهون آن هاست در اين جاپايان نمى پذيرد، او در استفاده از نظريه فويرباخ سخنى دارد كه در ذيل مى خوانيم:
فويرباخ مادى از طرفداران اصالت انسان (اومانيسم) است و معتقد است كه گرايش هاى مذهبى سبب مى گردد كه انسان از خود بيگانه گردد و به جاى اين كه به خود بپردازد، به ديگرى مى پردازد و يك نوع حالت تعلق و وابستگى پيدا مى كند، چه بهتر از اين حالت بيرون آيد و از خود بيگانه نشود.
نقطه اشتباه فويرباخ اين جاست كه هر نوع استقلال را سازنده و هر نوع وابستگى را مايه عقب ماندگى تلقى كرده است در حالى كه هيچ

34
كدام كليت ندارد وابستگى كودك به مادر، شاگرد به استاد، راهرو، به راهبر، مايه كمال و برترى است و داعيه استقلال در اين مورد مايه تباهى و پوچى است.
تعلق و وابستگى انسان به خدا، در حقيقت، در حوزه جاذبه كمال مطلق قرار گرفتن است و ارتباط و پيوند با كمال نامنتناهى، مايه رشد و نموّ تكامل انسانى است، از اين جهت نبايد اين نوع تعلق را مايه فقد شخصيت تلقى كرد. و به قول استاد علامه طباطبائى ـ دام ظله:
مهر خوبان دل و دين از همه بى پروا برد *** رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زيبا برد
من به سرچشمه خورشيد نه خود بردم راه *** ذره اى بودم و عشق تو مرا بالا برد
ماركس در مخالفت يا تكميل سخن استاد خود، فويرباخ سرمايه و دولت را بر دين عطف كرده و از اين رو، نوعى مبارزه با مثلثى را به نام هاى: سرمايه، دولت، دين و به تعبير خود او، زر و زور و تزوير، مطرح كرده است و كوشيده است كه از خود بيگانگى دينى و از خود بيگانگى سياسى و از خود بيگانگى اقتصادى را، به صورت تز كامل مطرح كند.
اين تز آن چنان مشكلاتى را براى ماركسيسم به وجود آورده است كه نئوماركسيست ها را در برابر انبوهى از مشكلات قرار داده است.
گذشته از اين كه دين از نظر روان شناسى و جامعه شناسى، زمينه هاى اصيل و فطرى دارد، سير ماركسيسم در جهان، در مبارزه با اين سه اصل درست، به طور معكوس مى باشد، مالكيت هاى شخصى در كشورهاى كمونيسم رو به توسعه است و شكست اقتصادى

35
شوروى سبب شده كه يك نوع مالكيت به صورت خاص به رسميت شناخته شود و از طرف ديگر پايه هاى دولت ها در اين منطقه روز به روز محكم تر و پايدارتر مى شود و عملا ثابت مى شود كه تزالغاى دين و مالكيت و دولت فكر ايده آليستى است كه هرگز تحقق نخواهد پذيرفت. و از فضاى ذهن و انديشه و پندار، خارج نخواهد شد، لذا هر روز نوعى آزادى محدود به مذهبى ها داده مى شود و از ريشه كن كردن آن به تمام معنا عاجز شده اند رسواتر از همه سخنى است كه ماركس در «مانيفست» (بيانيه حزب كمونيست) دارد كه براى ما مردم مشرق زمين و بالاخص افراد مسلمان بسيار اعجاب انگيز است، وى درباره داشتن يك زن اختصاصى سخنى دارد كه به ص 63 مراجعه شود.

د ـ اصول ماترياليسم ديالك تيك

ماترياليسم ديالك تيك بخش فلسفى ماركسيسم است كه از هگل گرفته شده است و طبعاً بايد همان اركان سه گانه ديالك تيك عينى هگل را داشته باشد ولى شگفت اين جاست با اين كه همگى اعتراف دارند كه ماركسيسم، ديالك تيك را از هگل گرفته است ولى مع الوصف ماركسيست ها در تعداد و درجه بندى آن ها وحدت نظر ندارد.
انگلس در «آنتى دورينگ» كه اصيل ترين متن فلسفى اين مكتب است، از سه اصل نام مى برد.
1ـ تضاد و تناقض 2ـ تبديل كميت به كيفيت1 3ـ نفى در نفى2 و در

1 . از اين دو اصل در بخش نخست، و از اصل سومى در بخش دوم ياد كرده است.
2 . اين اصل تقريباً با حركت يكى مى باشد.

36
كتاب «ديالك تيك در طبيعت» از اصل ديگرى به نام اصل تأثير متقابل اضداد نام مى برد; هرچند درباره آن بحث نمى كند. با توجه به اين اصل، تعداد اصول ديالك تيك، به چهار اصل بالغ مى گردد.
دكتر ارانى در رساله «ماترياليسم ديالك تيك» مهم ترين اصول ديالك تيك را دو اصل ياد شده در زير مى داند:
1ـ اصل نفوذ ضدين 2ـ اصل تكامل در ضدين يا قانون تكاپوى طبيعت (حركت برخاسته از تضاد)، آن گاه تبديل كميت به كيفيت را از طريق جهش، حالت خاصى از اصل نخست شمرده و قانون نفى در نفى را بر اصل دوم تطبيق كرده است.
در حالى كه استالين اصول ديالك تيك را، چهار اصل مى داند كه عبارتند از:
1ـ همبستگى پديده هاى طبيعت;
2ـ حركت همگانى تكاملى;
3ـ تبديل كميت به كيفيت از طريق انقلاب وجهش;
4ـ تضاد.
ژرژپوليستر نيز در كتاب «اصول مقدماتى فلسفه»، ديالك تيك را در اين چهار اصل خلاصه كرده است.
ولى آخرين نظريه ماركسيست ها، اين است كه اصول ديالك تيك را، اصول زير تشكيل مى دهد:
1ـ قانون انتقال از كميت به كيفيت از طريق انقلاب;
2ـ قانون وحدت و كشمكش اضداد;
3ـ قانون نفى در نفى كه تقريباً با اصل حركت يكسان است.

37
ما مجموع اين اصول را به شكلى كه در رساله ماترياليسم ديالك تيك استالين و اصول مقدماتى فلسفه ژرژپوليتسر وارد شده است مورد بررسى قرار مى دهيم، به گونه اى كه تكليف اصول ديگر كه به گونه اى در اين اصول ادغام مى گردند روشن مى گردد.
در اين جا از تذكر نكته اى ناگزيريم و آن اين كه، هنوز ماركسيست ها اين اصول را درجه بندى نكرده اند و روشن نساخته اند كه كدام اصل نخست و كدام اصل دوم و سوم و چهارم است، در حالى كه شايسته يك مكتب فلسفى اين است كه اصول آن، واجد نظام خاصى گردد كه هر موقع گفته شود: اصل اول، فوراً در نظر انسان، يكى از اين اصول به طور مشخص مجسم گردد مثل اين كه از ما بپرسند، نخستين اصل از اصول دين چيست، همگى در پاسخ مى گوييم: توحيد، يا اصل نخست از اصول ترموديناميك كدام است افراد وارد پاسخ مى گويند: بقاى ماده و انرژى.
با اين كه ماركسيسم اين اصول را درجه بندى نكرده است، ولى اگر بنا باشد اين اصول به صورت نظام طبيعى بيان گردد به گونه اى كه اصل اول پايه اصل ديگر باشد، بايد گفت از نظر يك فرد ماترياليست، تضاد، نخستين اصل ديالك تيك است و حركت كه معلول1 تضاد و جدال درونى پديده هاست، اصل دوم مى باشد. وجهش كه از تراكم تغييرات جزئى رخ مى دهد اصل سوم است، در حالى كه همبستگى تكامل ها

1 . در حالى كه از نظر فلسفه اسلامى، حركت، تضاد و اختلاف آفرين است و در طبيعت در سايه حركت كه خود عامل و محركى دارد، مراتب و درجات و اختلاف هايى به وجود مى آيد، نه اين كه تضاد، ايجاد حركت مى كند، و گسترده اين سخن را در درس هاى آينده خواهيد خواند.

38
مى تواند در رديف اصل دوم كه همان حركت و تغيير است قرار گيرد.
اكنون لازم است، نخستين اصل از اصول ديالك تيك را به ترتيبى كه بيان گرديد مطرح كنيم، ولى از آن جا كه اين اصول در فلسفه هگل و ماركس به نام ديالك تيك معروف است، لازم است خوانندگان گرامى را با معانى و اصطلاحات گوناگون اين لفظ آشنا سازيم، تا از سرگذشت شگفت انگيز آن آگاه گردند.

39

2

ديالك تيك

كمتر واژه اى به سرنوشت «ديالك تيك» دچار شده است، در طول تاريخ اين لفظ كاربردهاى گوناگونى داشته و هر كس آن را در معناى خاصى به كار برده است ولى با اين همه، مجموع معانى را مى توان به دو معنا بازگشت داد، و از اين راه ديالك تيك را به دو قسمت قديم و جديد تقسيم كرد، و اين دو معنا را مى توان به نحو ياد شده در زير بيان كرد:
ـ ديالك تيك ذهنى;
ـ ديالك تيك عينى.
ديالك تيك قديم تا زمان هگل (1770-1831م) يك امر ذهنى و نوعى متد فكرى و شبيه منطق بود و افراد از اين راه به مقاصد علمى و سياسى خود مى رسيدند، در حالى كه از دوران هگل، جنبه ذهنى و متدى خود را از دست داد و به معناى قوانين حاكم بر طبيعت و فكر و جامعه به كار رفت و هر موقع اين لفظ در فلسفه هگل و يا فلسفه ماركس به كار مى رود، مقصود از آن يك رشته قوانين عمومى مانند تضاد و حركت است كه جهان و جامعه را در برمى گيرد.

40
پل فولكيه در رساله ديالك تيك كاربردهاى گوناگون اين واژه را در ادوار مختلف، مورد بررسى قرار داده و ما فشرده بررسى او را در اين جا مى آوريم.
ديالك تيك در اصل از كلمه يونانى «ديالكو» مشتق شده است كه دو معناى اصلى، آن «بحث» و «دليل» است. و براى به دست آوردن كار بردهاى مختلف اين لفظ بايد اين معناى را زمانى بندى كرد و به چهار دوره تقسيم كرد، اينك مشروح اين قسمت:

1ـ ديالك تيك در دوره فلاسفه قبل از يونان

الف ـ به گفته «ديوژن لائوس» ارسطو اختراع ديالك تيك را به «زنون» شاگرد «بارمينه» نسبت مى داد، خصوصيات ديالك تيك او اين بود كه هرگز نمى خواست سيستمى را برقرار كند و يا نظريه اى را به اثبات برساند، بلكه قصد او اين بود كه نظريه طرف را منهدم سازد و براى ويرانگرى نظريه طرف، از صغرى و كبرى مورد پذيرش طرف، استفاده مى كرد.1
زنون در تاريخ فلسفه از طرفدارن ثبات و سكون طبيعت بوده است شايد هدف او از ابطال نظريه طرف (حركت) اثبات نظريه خود (سكون) بوده است و چنين كارى جز از راه «قياس خلف» كه خود روشى در منطق است امكان پذير نيست، قياس خلف در موردى است كه مسئله دو صورت بيش نداشته باشد، وقتى يك طرف آن باطل، اعلام گرديد قهراً طرف ديگر خود به خود ثابت خواهد شد. بنابراين

1 . پل فولكيه، رساله ديالك تيك، ترجمه گل گلاب(ترجمه خطى و چاپ نشده).
Website Security Test