welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : انديشه هاى جاويد / ج 2*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

انديشه هاى جاويد / ج 2

1
انديشه هاى جاويد
پاسخ به پرسشهاى عقيدتى
برگرفته از تفسير موضوعى
منشور جاويد
تأليف
آية الله جعفر سبحانى
جلد دوم
تدوين
اكبر اسد عليزاده
باهمكارى: سعيد دينى

2
اسم كتاب: انديشه هاى جاويد / ج 2
تدوين: اكبر اسد عليزاده، با همكارى سعيد دينى
تاريخ انتشار: اوّل ـ پاييز 1382
چاپ: مؤسسه امام صادق (عليه السلام)
تيراژ: 2000 نسخه
ناشر: مؤسسه امام صادق (عليه السلام)
مركز پخش: قم ـ ميدان شهداء، انتشارات توحيد
تلف: 7745457
فكس: 2922331

3
بسم الله الرحمن الرحيم

4

5

مقدمه حضرت آيت اللّه جعفر سبحانى

فكر و انديشه، واقعيت انسان يا مهمترين بخش از وى را تشكيل مى دهد. انسانِ فارغ از تفكر، انسانِ كامل نيست بلكه بايد او را در رديف ديگر جانداران شمرد، و اگر مولوى مى گويد:
اى بـرادر تــو همـان انديشــه اى *** ما بقى، خود استخوان و ريشه اى
در حقيقت واقعيتى را در قالب شعر ريخته است. انديشمندان و مخترعان ، بيشتر فكر مى كنند، و كمتر سخن مى گويند. قرآن مجيد در پاره اى از آيات، به اهميّت تفكّر اشاره نموده، بالأخص تفكّر در آفرينش آسمانها و زمين و تفكر در نفس انسانى، و پاره اى از مخلوقات را مورد تأكيد قرار داده است، چنانكه مى فرمايد:
(وَيَتَفكّرونَ فِى خَلْق السَّماوات وَالأَرض).1
و در آيه اى ديگر انسانها را دعوت به تفكر در آفرينش خويش مى كند، چنان كه مى فرمايد:
(سَنُرِيهِمْ آياتنا فِى الآفاقِ وَفى أَنْفُسِهِم).2

1 . آل عمران/191.
2 . فصلت/54.

6
و پيش از آن كه جهان غرب از ابزار تجربه و آزمايش، بهره گيرد، قرآن مجيد به آن دعوت كرده و مى فرمايد:
(قُل انْظُرُوا ما ذا فِى السَّماواتِ وَالأَرض).1
مسلّماً مقصود از نظر به آسمانها و زمين نگاه سطحى نيست، بلكه همراه با فكر و انديشه است كه درهاى آسمانها را بر روى بشر مى گشايد.
اين آيات و آيات ديگر كه بشر را به تفكر و انديشه دعوت مى كند، نشانه ى اهميّت انديشه و دقت در آفرينش انسان و جهان است. كسانى كه از كنار حوادث به سادگى مى گذرند، دور از حقايق اين آيات هستند، ولى گروهى كه حتّى در ساده ترين پديده ها مى انديشند، و از افتادن يك سيب از درخت در فضاى باز و آرام، قانون عظيم جاذبه را كشف مى كنند، از اين رهنمودها بهره برده اند.

تدبّر در آيات قرآن

در حالى كه خواندن و تلاوت قرآن، ثواب ويژه اى دارد و مايه ى روحانيت دل و روان مى باشد ولى مسلّماً هدف نهايى از آيات قرآن تلاوت آن نيست، بلكه تلاوت، مقدمه تدبّر در معانى و مفاهيم بلند آنها و عمل به دستورات آنهاست. خود قرآن تدبّر را از اهداف نزول خود مى داند، و مى فرمايد:
(كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُباركٌ لِيدبّروا آياته وليتذكّر أُولوا الأَلباب).2

1 . يونس / 101 .
2 . ص / 29 .

7
«قرآن را به سوى تو فرو فرستاديم، كتاب پر بركتى است كه تا در آيات آن بينديشيد و بايد خردمندان متذكر شوند».

تدبّر در آيات قرآن به دو صورت انجام مى گيرد:

1. گاهى آيات يك سوره را مورد انديشه قرار داده و به حقايق آن پى مى برند و اين همان راه ديرينه است كه غالباً از همين راه وارد مى شدند و تفسيرهايى به ترتيب سور و آيات قرآن مى نوشتند.
2.قرآن در موضوعات بيشمارى اعمّ از آفاقى و انفسى; فردى و اجتماعى، تشريعى و تكوينى سخن گفته است، و در مناسبتهاى مختلفى درباره ى اين موضوعات، آياتى نازل شده است. از اين جهت، آيات يك موضوع، چه بسا در 10 سوره يا بيشتر به مناسبتهايى وارد شده كه هر آيه اى بخشى از موضوع را بيان مى كند، و اگر مجموع آيات اين موضوع، در جايى گردآورى شود، در پرتو انديشه، آفاقى از حقايق براى ما روشن مى شود.
مثلاً درباره ى خلقت انسان، در سوره هاى مختلفى، از آن گفتگو شده است. برداشت حقيقى از نظر قرآن، در پرتو گردآورى اين آيات در كنار يكديگر است، كه با همسو ساختن آنها، ابهام برخى مرتفع، و هدف نهايى آشكار مى شود.
اين همان راهى است كه ما از سالها پيش، آن را پيموده ايم، و نخستين اثر خود را بر اساس اين روش كه آن را تفسير موضوعى ناميده اند در سال 1393هـ برابر 1353ش به نام «مفاهيم القرآن» منتشر كرديم، و اين مجموعه كه موضوعات عقيدتى قرآن را مطرح مى كند، در 10 جلد منتشر گرديده است.

8
آنگاه براى جوانانى كه علاقمند به تفسير موضوعى هستند، و به اندازه ى كافى با زبان عربى آشنا نيستند، تفسير «منشور جاويد» را تأليف كرده ايم كه آن نيز در 14 جلد منتشر شده است، و قلمرو بحث در تفسير موضوعى فارسى گسترده تر از اصل عربى آن است.
در تفسير موضوعى فارسى بسيارى از مسائل عقيدتى، اجتماعى، اخلاقى و تاريخى مطرح شده و در ضمن تفسير آيات به اين موضوع به بسيارى از پرسش ها پاسخ گفته شده است و گردآورى خصوصاً اين بخش از كتاب، براى بسيارى از گويندگان و نويسندگان مفيد است.
از اين جهت،آقاى اكبر اسد عليزاده سرپرست مركز پاسخ به پرسش ها در مؤسسه ى امام صادق (عليه السلام) با همكارى آقاى سعيد دينى، در پرتو مطالعات ممتد به استخراج اين بخش ها پرداخته و آن را در 2 جلد تدوين نموده اند كه زحمات آنان مورد تشكر و سپاس مى باشد.
اينك مؤلف و اعضاى مؤسسه ى امام صادق(عليه السلام) و كليه ى دوستداران تفسير و عقايد از اين گام بزرگ خوشحال هستند و اميدوارند كه اين كتاب چراغى فرا راه جوانان عزيز گردد، و در حقيقت در اين كتاب، به پرسش كلامى، فلسفى، اجتماعى، تاريخى، و غير آنها پاسخ گويا و مفصّل داده شده است.
قم ـ مؤسسه ى امام صادق(عليه السلام)
جعفر سبحانى
دهم جمادى الأُولى1424هـ
19تيرماه 1382ش

9

فصل اوّل:

قرآن شناسى


10

11

66

واژه وحى در قرآن

پرسش: منظور از وحى چيست؟
پاسخ:از واژه هايى كه قرآن در مواردى به كار برده است، واژه ى «وحى» است آنچه در اين جا مطرح است بررسى واژه ى «وحى» و كاربرد آن در قرآن است قبلاً لازم است واژه ى وحى را در لغت عرب، بررسى كنيم.
ابن فارس در مقاييس مى گويد:
«وحى تعليم به صورت پنهان است».1
راغب مى گويد:
«وحى اشاره سريع است و به خاطر سرعتى كه در واژه ى وحى نهفته است گاهى به مطالب رمزى و تعريض «وحى» مى گويند».2
ابن منظور مى گويد:

1 . معجم مقاييس اللغة، ج6، ص 93.
2 . مفردات، ص515.

12
«وحى اشاره، نوشتن، الهام، سخن پنهانى و آنچه كه به ديگرى القا مى گردد، مى باشد».1
با توجه به سخنان اين گروه از لغت شناسان عرب مى توان حدس زد كه وحى آن القاى به غير است كه در آن دو عنصر وجود داشته باشد، يكى : خفا و پنهانى، دومى: سرعت و تندى و اگر به ارتباطى كه پيامبران با خدا برقرار مى كنند و تعاليم و احكام الهى را دريافت مى نمايند، وحى مى گويند از اين نظر است كه اين يك نوع آموزش غير عادى و پنهانى است و به سرعت صورت مى گيرد.
مرحوم شيخ مفيد، مقوّم و عنصر لازم در به كار بردن لفظ «وحى» را خفاى آموزش مى داند در حالى كه سرعت نيز بسان خفا، در آن دخالت دارد.
اكنون كه با معناى لغوى وحى آشنا شديم به بررسى كاربرد آن در قرآن مى پردازيم.

الف. ادراك غريزى

زندگى قسمت اعظم جانداران خصوصاً جانوران بر پايه فعاليت هاى غريزى استوار است تا آنجا كه علم و دانش از آن گزارش مى دهد، فعاليت هاى شگفت انگيز زنبور عسل و لانه تنيدن عنكبوت و غيره همگى برخاسته از ندايى است كه از درون وجود آنها بر مى خيزد، و آنها را در زندگى كمك مى كند، و به تعبير ديگر: به صورت خودكار، و بدون آموزش از بيرون و بدون داشتن مسير دومى جز همان مسير، راه زندگى را مى پيمايند شكى نيست كه رفتار يك جانور

1 . لسان العرب، ج15، ص 379.

13
و پديد آوردن كارهاى شگفت آورى كه بشر بر انجام آن قادر وتوانا نيست، بدون علت نخواهد بود، از طرف ديگر نمى توان گفت آنها از طريق فكر و انديشه و محاسبات سود و زيان و پيش بينى هاى متفكرانه دست به اين كار مى زنند پس چاره اى جز اين نيست كه بگوييم يك نوع آموزش مخفى و رمزى است كه به موجود جاندار القا مى گردد قرآن در اين باره مى فرمايد:
(وَأَوحى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذى مِنَ الجِبالِ بُيُوتاً وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمّا يَعْرِشُونَ * ثُمَّ كُلِى مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ فَاسْلُكى سُبُلَ رَبِّكِ ذُللاً...).1
«خداى تو به زنبور عسل وحى كرد كه از كوه ها و درختان و از نقاط مرتفع لانه بگزين، آنگاه دستور داد از انواع ميوه ها بخور، و راه پروردگارت را با هموارى بپيما».
بنابر اين كار لانه سازى با آن هندسه شگفت آور و اداره وحراست آن از ورود زنبورهاى متعفن، سپس تلاش هاى شبانه روزى آنان در گلزارها و باغ ها و مكيدن شيره ى درختان،و تبديل آن به عسل، و قالب سازى ها وبسته بندى هاى مخصوص، همگى كارهاى غريزى است

ب. الهام بر قلب

گاهى وحى درباره ى القاى بر روح و روان به كار رفته است، يعنى طرف بدون اين كه القا كننده را ببيند يا تحت آموزش قرار گيرد مطلبى را از بيرون دريافت مى كند اين دريافت معلول دو چيز است:

1 . نحل/69 ـ 68.

14
1. گاهى نفس به خاطر طهارت و پاكى و نورانيت معنوى به مقامى مى رسد كه شايستگى آن را پيدا مى كند كه از معلمان نورانى و موجودات برتر، وحتى از مقام ربوبى حقايق را دريافت نمايد.
در اين جا علو و برترى روح سبب دريافت چنين الهاماتى مى شود.
2. گاهى نفس از نظر دنائت و پستى و ظلمت و تاريكى به جايى مى رسد كه با موجوداتى هم سنخ خود ارتباط يافته و سخنان بى اساس و فريبنده اى به او القا مى شود.
و اگر در هر مورد كلمه ى وحى به كار رفته است ملاك آن خفا و پنهانى و سرعت و تندى چنين آموزشى است و بهتر است از قسم نخست به «الهام و اشراق» نام برده و از ديگرى به «وسوسه ى شيطانى» ياد كنيم.

ج. وحى تشريعى

انسان هاى عادى از طريق حس و تجربه و يا تفكر و استدلال به نتايجى مى رسند ولى هرگاه انسانى از ابزار شناختى بهره گرفت كه مربوط به اين دو نوع معرفت نيست، بلكه يك نوع آگاهى سوم باشد كه از عالم بالا بر نفس او فرود آيد و هدف آن، هدايت اجتماع بشرى به سوى كمال باشد در اين صورت به چنين آگاهى «وحى تشريعى» گفته مى شود در حقيقت، وحى تشريعى از نظر ماهيت وحقيقت با برخى از اقسام پيشين، تفاوت ومباينت ندارد، چيزى كه هست در وحى تشريعى مسأله ى هدايت انسان ها به سوى مبدأ و معاد، به عنوان قيد لازم اخذ گرديده است چنان كه مى فرمايد:

15
(نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأَمِينُ * عَلى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ المُنْذِرينَ).1
«جبرئيل آن را بر قلب تو نازل كرده تا از فرستادگان باشى (افرادى كه براى هدايت انسان ها مبعوث مى شوند».
بنابر اين پيامبران اگر چه از ابزار حس وعقل بهره مى گيرند ولى شريعت آنان معلول اين دو نوع ابزار معرفت نيست، بلكه همگى مربوط به جهان بالا است كه به امر الهى بر روح و روان آنان فرود مى آيد و در گرفتن وحى، و ضبط و حفظ آن و يا ابلاغ و بيان آن كوچك ترين اشتباهى نمى كنند بنابر اين كسانى كه بخواهند برنامه هاى پيامبران را در قلمرو هدايت، محصول حس وعقل يا استعداد و نبوغ آنان بدانند كژ راهه را پيموده اند و هرگز به هدف نمى رسند و چون اين گروه به جهان بالاتر از طبيعت اعتقاد ندارند ناچارند تمام حوادث را رنگ مادّى و بشرى بخشند و براى آن علل مادى بينديشند.
خدا درباره ى گروهى از پيامبران يادآور مى شود كه ما آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما انسان ها را هدايت مى كنند سپس آنها را چنين توصيف مى كند:
(...وَأَوحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الخَيْراتِ وَإِقامَ الصَّلاةِ وَإِيتاءَ الزَّكاةِ وَكانُوا لَنا عابِدينَ) .2
«به آنان انجام كارهاى خير را وحى كرديم همچنين برپايى نماز و دادن زكات را و قبلاً نيز ما را پرستش مى كردند».
اكنون بايد ديد وحى در اين آيه به چه معنى است؟ غالب مفسران

1 . شعراء/193.
2 . انبياء/73.

16
گفته اند: مقصود از اين وحى همان وحى تشريعى است كه بر همه ى پيامبران نازل مى شود و وظايف خود و بندگان را در بر دارد بنابر اين آيه ى فوق ناظر به وحى خاصى جز نيست.
با توجه به مطالب ياد شده مى توان گفت: وحى يك معنى بيش ندارد و در قرآن نيز كلمه ى وحى در همان معنى واحد به كار رفته است چيزى كه هست متعلق هاى آن مختلف است، و در مجموع، يك ملاك، مجوز همه اين استعمال ها مى باشد و آن اين كه:
در همه ى موارد، اين آموزش يك نوع آموزش مخفى و پنهان همراه با سرعت مى باشد خواه طرف آموزش انسان باشد و يا ساير جانداران وجمادات، و خواه آموزش، مربوط به هدايت انسان ها باشد و يا غير آن، خواه آموزش دهنده خدا باشد و يا غير او.1

1 . منشور جاويد، ج10، ص 79 ـ 95.

17

67

خداوند و مسأله هدايت و ضلالت

پرسش:خداوند در برخى آيات به عنوان هادى و در برخى ديگربه عنوان مضل و گمراه، معرفى شده است،چگونه مى توان خدا را، اضلال گر معرفى كرد؟
پاسخ: جامع بدون گردآورى تمام آيات و تشريح حقيقت هدايت و ضلالت در خدا و قرآن امكان پذير نيست، ولى با توضيح دو نوع هدايت عمومى و خصوصى از نظر قرآن و از تدبر در معنى هدايت خصوصى، معنى اضلال و گمراه ساختن خدا نيز روشن مى گردد.

هدايت همگانى

مقصود از آن اين است كه خدا از طريق دعوت و كشش فطرت، نور و عقل و خرد، و اعزام پيامبران، راه سعادت و شقاوت را به تمام بشر نشان داده ومشيت الهى بر اين تعلق گرفته است كه تمام افراد بشر، در پوشش چنين هدايت قرار گيرند، و آيات زيادى در قرآن بر اين هدايت همگانى گواهى مى دهند مانند:

18
(...قَدْجاءَكُمُ الحََقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنِ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدِى لِنَفْسِِهِ وَمَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها وَمَا أَنَا عَلَيْكُمْ بوَكِيل).1
«دعوت حق به سوى شما آمده است هر كس هدايت پذيرد، به نفع خويشتن است و هر كس از آن سرباز زند بر ضرر خود او است و من هرگز بر شما مسلط نيستم».
قرآن در اين آيه، با جمله :(فَمَنِ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدِى لِنَفْسِهِ) از هدايت عمومى گسترده خبر مى دهد، و اين نوع هدايت الهى شامل همگان مى باشد، و همه مى توانند از اين وسايل بهره گيرند، وهدايت پذيرى از آن، در اختيار خود انسان است و احدى از پوشش اين هدايت خارج نيست.

هدايت خصوصى

مقصود از آن كمك هاى غيبى و امدادهاى خارج از اختيار انسان است كه انسان را به مقصد سريع تر مى رساند، و اين نوع هدايت از آن كسانى است كه از هدايت نخست بهره گرفته باشند، يعنى به مخالفت كشش فطرت و راهنمايى خرد، و دعوت پيامبران، برنخاسته وخود را در مسير وزش نسيم رحمت قرار داده باشند، اين گروه از عنايات خاص الهى بر خوردار مى گردند و در نيل به سعادت صد در صد موفق مى شوند، چنان كه مى فرمايد:
(وَالّذِينَ اهْتَدَوا زادَهُمْ هُدىً...).2
«آنان كه هدايت همگانى را پذيرفتند، بر هدايت و (موفقيت آنان) افزوده است».

1 . يونس/108.
2 . محمد/17.

19
(وَالّذِينَ جاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا وَإِنَّ اللّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ).1
«آنان كه در طريق ما كوشش كنند ما آنان را راهنمايى مى كنيم، و خداوند با نيكوكاران است».
از آنجا كه مقصود از هدايت مهيا ساختن وسايل سعادت درباره كسانى است كه از هدايت همگانى بهره گرفته اند و مقصود از ضلالت، قطع چنين رحمت وواگذاردن طرف به خود او است، قرآن در قسمتى از آيات مربوط به ضلالت چنين مى فرمايد:
(وَيُضِلُّ اللّهُ الظّالِمينَ...)2(...كَذلِكَ يُضِلُّ اللّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرتابٌ)3(...كَذلِكَ يُضِلُّ اللّهُ الكافِرين)4 اين آيات و نظاير آنها كه در قرآن كم نيست، علت اضلال خدا را روشن مى سازد و مى گويد:
چون اين گروه ظالم، اسراف گر و كافرند، يعنى از هدايت همگانى كه در اختيار داشتند، بهره نگرفتند، مشمول هدايت خصوصى خدا نشده و خداوند مقدمات سعادت آنها را فراهم نمى سازد. زيرا به خاطر فسق، ظلم و اسراف، لياقت و شايستگى آن را ندارند كه مشمول لطف فوق العاده خدايى قرار گيرند، درست مثل اين كه به كسى كه از مقصدى سؤال مى كند، مى گوييد از اين خيابان برو، در آنجا علامتى است كه با توجه به آن مى توانيد مقصد را

1 . عنكبوت/69.
2 . ابراهيم/27.
3 . غافر/34.
4 . غافر/74.

20
پيدا كنيد، اين فرد در صورتى از علامت بهره مى برد، و مقصد را پيدا مى كند كه از هدايت اول كه همان طى كردن طول خيابان است، استفاده كرده باشد و در غير اين صورت، امكان بهره بردارى از عامل دوم وجود ندارد. از اين بيان روشن مى گردد مفاد آيه (فَيُضِلُّ اللّهُ مَنْ يَشاءُ وَيَهدى مَنْ يَشاءُ) كه مربوط به هدايت خصوصى است و مقصود از هدايت آماده كردن مقدمات سعادت و مقصود از ضلالت قطع چنين عنايت است، هرگز ناظر به جبرى گرى نيست.
با روشن شدن اين گوشه از بحث، اكنون بايد نوع ديگر از عوامل ضلالت را يادآور شد كه فقط مايه ضلالت و انحراف انسان است.

نوع دوم از عوامل ضلالت

قرآن به مناسبت هاى گوناگون، از عوامل مختلفى نام مى برد كه فقط عامل ضلالت بوده و نتيجه اى جز گمراه كردن بندگان از راه راست، ندارند. شناخت اين عوامل براى بندگان علاقمند به سعادت خويش مايه تكامل است زيرا درست است كه اين عوامل زيانبار، مايه بدبختى و بدفرجامى گروهى از انسان ها مى شوند كه با حريت و آزادى، زمام زندگى خود را به دست آنها مى سپارند ولى همين عوامل براى افراد با ايمان و هوشيار، مايه تكامل و سبب استوارى مبانى دينى و اخلاقى مى گردند.
اصولاً بايد توجه نمود كه وجود هر نوع رقيب و دشمن، خالى از نفع و سود نيست زيرا دشمن مايه ى تكامل انسان و سبب آشنايى وى به نقاط ضعف وجهات نقص خود و در نتيجه سبب رفع آن مى باشد، در هر جامعه اى كه رقابت هاى معقول فروكش كند آن جامعه، تا مدتى درجا مى زند و سرانجام گام

21
به عقب نهاده و نابود مى شود.
بزرگترين دشمن سوگند خورده انسان «شيطان» است ولى وجود همين دشمن قسم خورده1، براى اولياى الهى و افراد بيدار و علاقمند به سرانجام زندگى كه از قدرت و نيرو وحيله ها و مكرهاى او آگاهند، مايه ى تكامل و وسيله ى فزونى ايمان است، زيرا پيوسته از طريق پيكار بى امان با دشمن نامرئى خود، بر قدرت و نيرو و استقامت و استوارى خود مى افزايند.
وجود دشمن براى فرد و اجتماع، بسان ميكروب مفيد در بدن است كه بر استقامت و مصونيت انسان مى افزايد، انسان هايى كه مى كوشند در محيط هاى دور از ميكروب زندگى كنند، و از هر نوع آلودگى ميكروبى به دور باشند، و پيوسته ميوه و سبزى و ظروف مورد نياز را «استرليزه» و ضد عفونى مى كنند، در برابر هجوم دشمن نامرئى(ميكروب) فوراً از پاى درمى آيند و بسان بيد لب جوى به هر نسيمى مى لرزند، در صورتى كه از نظر پزشكان امروز، در مسأله دورى از ميكروب بايد راه وسط را برگزيد تا از مصونيت بدن در مقابل هجوم دشمن كم نشود.2

1 . شيطان در آيه ياد شده در زير، به عزت خدا سوگند ياد مى كند و مى گويد:
(...فَبِعِزَّتِكَ لأُغْوِيَّنهُمْ أَجْمَعين * إِلاَّ عِبادكَ مِنْهُمُ المُخْلَصين)(ص/82ـ 83): «سوگند به عزت تو، همه بندگان را به گناه ترغيب مى كنم مگر گروه مخلصان را».
2 . منشور جاويد، ج 3. ص 153 ـ 156.

22

68

توصيف قرآن به عربى مبين

پرسش: قرآن درپاره اى از آيات، به عربى مبين توصيف شده، در اين صورت، چه نيازى به تفسير دارد؟
پاسخ: از آنجا كه مشركان عرب در مقابل «تحدى» قرآن احساس ناتوانى مى كرند، پيوسته در فكر فرو رفته بودند كه براى آن مبدأ و منشأ اى بينديشند سرانجام گفتند:
پيامبر، قرآن را از دو غلام رومى به نام « جبر» و «يسار» و مانند آنها فرا مى گيرد1 چنانكه ما قبل آيه را حكايت مى كند، اّنجا كه مى فرمايد:
(وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّمَا يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسانَ الَّذِى يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِىٌّ وَهذا لِسانٌ عَرَبِىٌّ مُبِينٌ).2
ما مى دانيم كه مشركان مى گويند: محمد را بشرى آموزش مى دهد در حالى كه زبان كسى كه قرآن را به او نسبت مى دهند عجمى است و قرآن زبان

1 . كشاف:ج2، ص 218.
2 . نحل/103.

23
عربى آشكار است.
«عجم» در اصل به معنى «ابهام» است و «اعجمى» به كسى گفته مى شود كه در بيان او نقص باشد خواه عرب باشد يا غير عرب، از آنجا كه عربها از زبان غير خود، اطلاعاتى نداشتند غير عرب را عجم مى خواندند، زيرا عربى را به درستى نمى فهمد و يا به درستى نمى تواند با آن سخن بگويد:
با توجه به اين شأن نزول كه نوع مفسران آن را نقل كرده اند مى توان گفت كه هدف آيه اين است كه آيا صحيح است كه بگويند: «پيامبر» قرآن را از چنين افرادى مى گيرد در حالى كه قرآن سراسر فصاحت و بلاغت و جذبه و كشش، و عذوبت و شيرينى است، در صورتى كه گفتارهاى اين دو نفر، فاقد اين مزيت مى باشد، زيرا اين دو نفر به خاطر «رومى بودن»، يا جاهل به زبان عربى هستند، و يا اگر هم آشنا باشند به خوبى به آن تكلم نمى كنند و كلمات و سخنان آنها از، تحريف و غلط خالى نيست.
بنابر اين مفاد آيه اين است كه قرآن يك كلام صحيح و يك سخن بليغ است و از هرگونه غلط و تحريف پيراسته مى باشد از اين جهت نمى تواند زاييده مغز اين دو نفر و يا مانند آنها باشد.
ولى بايد توجه نمود كه فصيح بـودن و بليـغ بودن كلام و يـا دور از غلط و تحريف بــودن آن، مـلازم با ايـن نيست كه در تفسير آن بـه مقدماتى نياز نداشتـه باشيم و هرگـز نيـاز بـه يك چنيـن مقدمـاتى بـا «عربى مبيـن» بـودن منافاتى ندارد.
امروز در تمام كشورهاى جهان، كتاب هاى علمى مربوط به آموزش و پرورش و يا آموزش عالى به نثر بسيار سليس و دور از اغلاق و پيچيدگى نوشته

24
مى شود، مع الوصف همه و يا بسيارى از آنها بى نياز از معلم و تدريس استاد نيست.
روشن تر بگوييم: اگر قرآن يك نثر عربى آشكار است، مقصود اين است كه شيوه گفتن آن، مانند شيوه سخن گفتن ناآگاهان از زبان عربى نيست كه يك مشت كلمات مغلوط و محرف را سر هم مى كنند و به گمان خود، با زبان عربى سخن مى گويند، بلكه اين كتابى است كه با اسلوب زبان عربى موافق، و از هر نوع تحريف و غلط از هر نوع مغلق گويى و پيچيده سرايى، دور و پيراسته است.
در اين جا دامنه سخن را كوتاه كرده و به بحث خود، با نقل گفتارى از امير مؤمنان(عليه السلام)پايان مى بخشيم.
امير مؤمنان(عليه السلام) ابن عباس را براى احتجاج با خوارج اعزام كرد و اين چنين دستور داد:
«لا تخاصمهم بالقرآن فان القرآن ذو وجوه و حمال، تقول و يقولون و لكن حاججهم بالسنة فانهم لن يجدوا عنها محيصاً.1
اى فرزند عباس هرگز هنگام مذاكره با خوارج با قرآن احتجاج مكن، زيرا آيات قرآن داراى احتمالاتى است، ممكن است تو احتمالى را بگيرى و آنان احتمال ديگرى را، و در نيتجه بحث و نزاع به درازا بكشد، با آنان با احاديث پيامبر احتجاج كن كه در دلالت خود بر مطلوب صريح تر مى باشند.
اين جمله گرانمايه آشكارا مى رساند كه برخى از آيات قرآنى محتملاتى

1 . نهج البلاغه،خطبه 77.

25
دارد هرگز تعيين يكى از محتملات بدون طى مقدماتى امكان پذير نيست و تنها با داشتن اطلاعات ادبى، اين سنخ ابهامها، بر طرف نمى شود، رفع اين گونه ابهام از طرفى است كه توضيح داده شده.
اين حديث مى رساند كه همه آيات قرآن سرتاسر صريح الدلاله نيست و بايد در تعيين محتملات مفاد آيه از مبادى ديگر استفاده نمود.1

1 . منشور جاويد، ج3، ص 312ـ 314.

26

69

مقصود از تاويل آيه

پرسش: در قرآن مجيد واژه «تأويل» در مواردى وارد شده، مقصود از تاويل آيه چيست؟
پاسخ: راغب مى گويد: لفظ «تفسير» در الفاظ و مفردات به كار مى رود، در حالى كه لفظ «تأويل» بيشتر در معانى و جمله ها استعمال مى شود.
ديگرى مى گويد: توضيح الفاظ آيه اى كه يك احتمال بيش ندارد تفسير آيه است، در حالى كه بازگردانيدن لفظ يا جمله اى كه محتملاتى دارد، به يك معنى آن هم به كمك قرآن و دلايل ديگر، تأويل است.1
با توجه به اين تعريف ها، و تعريف هاى ديگر كه درباره تأويل و تفسير وارد شده است روشن مى گردد كه تفسير آيه در نزد گروهى از مفسران غير از تأويل آيه بوده است، توضيح آيه از نظر مفردات و هيئت تركيبى و ديگر

1 . كشف الظنون:1/242 بحث «علم التأويل» و ص 297 بحث «علم تفسير» در اين دو بحث اقوال و نظريات بسيار متقارب و نزديك به هم ، درباره تفاوت تأويل و تفسير نقل شده است كه براى اختصار از نقل آن خوددارى مى شود.

27
خصوصيات مربوط به ظاهر آيه، تفسير آيه است، در حالى كه بازگردانيدن آيه به مقصود نهايى به كمك آيات و احاديث اسلامى ويا ساير دلايل عقلى و نقلى، تأويل مى باشد.
مفسران قرن سوم و چهارم مانند: «طبرى» در تفسير خود «جامع البيان» غالباً لفظ تأويل را به جاى تفسير به كار مى برند، و به جاى تفسير آيه، «تاويل» آيه مى گويند، و اين نوع استعمال اشعار مى دارد، كه اين دو لفظ نزد آنان از الفاظ مترادف بوده است در صورتى كه مفسران قرن هاى بعد، ميان اين دو لفظ فرق گذارده و هر كدام را در معناى ويژه اى به كار برده اند.
در هر حال خواه يك چنين تفصيل ميان تفسير و تأويل درست باشد يا نباشد قرن ها مفسران اسلامى روى اين اساس بحث كرده و تفسير آيه را غير از تأويل آن دانسته اند، و تفسير را به معنى پرده بردارى و آشكار ساختن معانى مفردات و جمله ها دانسته، در حالى كه تأويل را به باز گردانيدن آيه به معنى واقعى و مقصود نهايى آن گرفته اند.
در عصر حاضر، استاد بزرگ حضرت علاّمه طباطبايى درباره حقيقت تأويل نظريه مخصوص دارند كه در تفسير هفتمين آيه از سوره آل عمران مطرح كرده اند.
شكى نيست كه لفظ تفسير و تأويل هر دو در رفع ابهام آيه به كار مى روند، ولى هرگاه ابهام آيه مربوط به معنى لفظ و مضمون جمله آن باشد، به چنين رفع ابهامى «تفسير» گفته مى شود ولى اگر ابهامى در مفردات يا مضمون ابتدايى آيه در كار نباشد، ولى مقصود نهايى از آيه به خاطر وجود احتمالات زياد، مبهم و پوشيده باشد، به رفع چنين ابهامى تأويل گفته مى شود.

28
به عبارت ديگر: تفسير: پرده بردارى از معنى و مضمون مفردات و جمله هاى آيه است، به گونه اى كه معنى آيه كه الفاظ و جمله هاى آن، قالب آن است، به دست بيايد، و در اين صورت هرگز آيه مورد تفسير داراى دو مضمون: به نامهاى «ابتدايى»و «نهايى»نيست، بلكه يك مضمون بيش ندارد و با شناختن معانى مفردات و جمله ها و يا شأن نزول و سياق آيات، مضمون آيه كاملاً به دست مى آيد در صورتى كه در تأويل، مضمون ابتدايى آيه كاملاً روشن است ولى همان مضمون مى تواند كنايه از مقصود نهايى، يا پلى براى معنى ديگرى باشد، در اين صورت بازگردانيدن آيه به آن مقصود نهايى، تأويل خواهد بود.1

1 . منشور جاويد، ج3، ص 227، 229، 247، 248.

29

70

منظور از روح در آيه(قُل الرُّوح)

پرسش: قرآن مجيد در سوره ى اسراء آيه 85 مى فرمايد: (وَيَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبّى...)مقصود از روح چيست؟
پاسخ: آنچه كه در احاديث اسلامى پيرامون تفسير آيه وارد شده است، روح را به فرشته بزرگ تفسير كرده است و در ميان دوازده روايتى كه در تفسير «البرهان»1 و هفت روايتى كه در تفسير «نور الثقلين»2 نقل شده است، فقط در يك روايت به روح انسانى تفسير گرديده است.
سيوطى در تفسير «الدر المنثور» رواياتى نقل كرده كه شايد يكى بيشتر مربوط به روح انسانى وحيوانى نيست.

عقيده ى يهوديان درباره «جبرئيل»

آيات قرآن و شأن نزول هايى كه پيرامون آنها وارد شده است مى رساند كه جامعه يهود و يا لااقل يهود معاصر با پيامبر، جبرئيل را دشمن داشته و او را

1 . تفسير برهان، ج2، ص 444ـ 445.
2 . نور الثقلين، ج3، ص 215 ـ 219.

30
فرشته عذاب مى ناميدند تا آنجا كه درباره او مى گفتند كه خداوند به او دستور داده بود كه نبوت را در سلسله فرزندان اسراييل قرار دهد ولى او آن را به فرزندان اسماعيل داد و جمله «خان الأمين» كه نويسندگان جاهل و نادان به شيعه نسبت مى دهند مربوط به اين گروه است كه او را به خيانت در عوض كردن محل نبوت متهم كرده و به عللى او را دشمن مى داشتند1و به مودت ميكاييل تظاهر كرده و به جبرييل عداوت مىورزيدند قرآن در مقام انتقاد از چنين عقيده چنين مى فرمايد:
(قُلْ مَنْ كانَ عَدُوّاً لِجبريلَ فإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللّه مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ وَهُدىً وَبُشرى لِلْمُؤْمِنينَ).2
«بگو هر كس دشمن جبرئيل باشد( او دشمن خدا است و او مأمورى بيش نيست) او به اذن خدا قرآن را بر قلب تو نازل كرده ، كتاب هاى پيشين را تصديق مى كند ومؤمنان را هدايت نموده ومايه بشارت است».
وباز مى فرمايد:
(مَنْ كانَ عَدُوّاً لِلّهِ وَمَلائِكَتِهِ وَرُسُلِهِ وَجِبْرِيلَ وَمِيكالَ فإِنَّ اللّهَ عَدُوٌّ لِلْكافِريَن).3
«هر كس دشمن خدا و فرشتگان و پيامبران او وجبرئيل و ميكائيل باشد، (محققاً او كافر است)و نيز دشمن كافران است».
از اين آيات به روشنى استفاده مى شود كه آنان به عللى «روح الأمين» را

1 . تفسير فخر، ج1، ص 437 ط مصر 1308 مجمع البيان، ج1، ص 167.
2 . بقره/97.
3 . بقره/98.

31
دشمن مى داشتند و قرآن هم او را از هر لغزش پيراسته مى داند و يادآور مى شود كه او مأمور خدا بوده است.
از آنجا كه گروه يهود جبرئيل را به خيانت متهم مى كردند، خداوند او را با لفظ «الامين» توصيف مى كند و مى فرمايد:
(نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأَمينُ * عَلى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ).1
«روح الأمين قرآن بر قلب تو نازل كرده تا تو از بيم دهندگان باشى».
با توجه به اين مقدمات بالأخص اين كه طراحان سؤال، گروه يهود بودند و درباره او عقيده ويژه اى داشتند و او را به علت اين كه: مأمور عذاب بود، و از زوال ملك بنى اسراييل به وسيله بخت نصر گزارش داده بود و در مسأله نبوت خيانت ورزيده و آن را از نسل اسرائيل به نسل ديگر منتقل ساخته است (با توجه به اين مطالب) مى توان گفت كه مقصود آنان از روح همان «روح الأمين» است و آنان مى خواستندكه از اين طريق نظريه پيامبر را درباره وى به دست آورند، كه اگر با نظريه آنان موافقت داشته باشد، از تأييد او بهره بگيرند، و در غير اين صورت با او مخالفت ورزند از اين جهت به قريش تعليم دادند كه از او درباره «روح» نيز سؤال كنند.
بنابراين تفسير روح در اين آيه به روح«مبدأ حيات»در انسان وحيوان بسيار بعيد است و اين تفسير فقط در يك روايت وارد شده است. دورتر از آن اين كه بگوييم مورد سؤال، قديم وحادث بودن روح انسانى است كه هرگز براى يهود آن زمان و عرب جاهلى مفهوم و مورد نظر نبود.

1 . شعراء/193 ـ 194.

32
تا اين جا روشن گرديد كه مقصود از «الروح» در مورد سؤال، همان روحالأمين و جبرئيل است، اكنون بايد ديد كه جواب قرآن از اين سؤال چيست؟!
به ديگر سخن: ثابت شد كه مقصود از روح كه در آيه (وَيَسْأَلُونَكَ عَنِالرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى)همان «روح الأمين» است اكنون بايد ديد مقصود از جواب قرآن (قُل الرُّوح مِنْ أَمْرِ رَبّى)چيست؟
ابن عباس مى گويد: پيامبر به جبرئيل گفت: چرا ما را بيشتر از آنچه كه ملاقات مى كنيد، ملاقات نمى نماييد در اين موقع در پاسخ پرسش پيامبر آيه ياد شده در زير نازل گرديد:
(وَما نَتَنزَّلُ إِلاّ بِأَمْرِ رَبِّك).1
«ما به فرمان پروردگار تو فرود مى آييم و پيرو دستور او هستيم».2
با توجه به اين مطلب، به روشنى مى توان گفت: مقصود از جمله ى(قُلِالرُُّّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبّى) اين است كه اى پيامبر به سؤال كنندگان بگو: روح (الأمين) مقام و موقعيتى جز اين كه مأمورى از مأموران خدا است، ندارد و او در سمت فرمانبردارى به پايه اى رسيده است كه تو گويى سراپا (امر) و (فرمان) خدا است، همچنان كه گاهى فردى از نظر عدالت و پاكى به پايه اى مى رسد كه تو گويى عين عدل و عدالت است.3

1 . مريم/64.
2 . مجمع البيان، ج3، ص 521.
3 . منشور جاويد، ج3، صفحات 204 ـ 211 و 215و 216.

33

71

راسخون در علم

پرسش: در سوره ى آل عمران آيه 7 مى فرمايد: (...وَما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاّ اللّه وَالرّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ...)1مقصود از (الراسخون فى العلم)چيست و چه كسانى را در بر مى گيرد؟
پاسخ: رسوخ در لغت عرب به معنى «ثبوت» و «نفوذ» است و مقصود از آن اين است كه علم و آگاهى انسان ريشه و اصالت داشته باشد و به همين مناسبت قرآن برخى از دانشمندان يهود را كه اطلاعات وسيعى پيرامون آئين خود دارند «راسخ فى العلم» توصيف كرده و درباره آنها چنين مى فرمايد:
(لكِنِ الرَّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ مِنْهُمْ وَالْمُؤْمِنُونَ يُؤْمِنُونَ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَالْمُقِيمينَ الصَّلَوةَ وَالْمُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَ الْمُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَاليَوْمِ الآخِرِ أُولئِكَ سَنُؤْتيهِمْ أَجْراً عَظِيماً).2
آن گروه از يهود كه استوار در عملند و افراد با ايمان به تمام آنچه كه بر تو نازل

1 . آل عمران/7.
2 . نساء/162.

34
شده و آنچه كه پيش از تو نازل گرديده ايمان مى آورند و آنها كه نماز را بر پا مى دارند و زكات مى پردازند و آنها كه به روز رستاخيز ايمان آورده اند ، به همگان پاداش بزرگ خواهيم داد.
در اين آيه، آن گروهى كه علم وسيع و گسترده اى درباره تورات دارند و نشانه پيامبر خاتم را در آن مى بينند، «راسخ در علم» خوانده شده اند.
استعمال اين جمله درباره دانشمندان يهود حاكى از اين است كه اين جمله از يك مفهوم وسيعى برخوردار است كه همه متفكـران و دانشمنـدان را كه در رشته اى از علوم قدم راسخ و آگاهى اصيل و عميق دارند، در بر مى گيرد.
و اگر پيشوايان معصوم در برخى از روايات خود را راسخ در علم خوانده اند، از باب تطبيق كلى بر افراد ممتازى كه از درخشندگى خاصى بر خوردارند، مى باشد.
و ما در اين جا به عنوان نمونه روايتى را متذكر مى شويم و علاقمندان مى توانند، مجموع روايات را از كتابهاى ياد شده در زير1 به دست آوردند.
امام صادق(عليه السلام) فرمود:
«نحن الراسخون فى العلم و نحن نعلم تأويله»:2
«ما راسخان در علم مى باشيم و ما از تأويل «متشابه» يا قرآن آگاهيم».
كسانى كه با روش پيشوايان در تفسير آيات قرآنى آشنا هستند، به خوبى

1 . كافى، ج1، ص 213; تفسير برهان، ج1، ص 270ـ 271; تفسير نور الثقلين، ج1، ص 260ـ 265.
2 . كافى، ج1، ص 213.

35
مى دانند كه روش آنان تطبيق مفاهيم كلى به مصاديق ممتاز و يا فراموش و ناديده گرفته شده است، البته آن هم نه از باب انحصار بلكه از باب تطبيق كلى بر مصاديق ممتاز و درخشنده خود.
و آگاهى از اين روش بسيارى از مشكلات احاديث را بر طرف مى كند.
نا آشنايى برخى با روش اهل بيت در تفسير آيات سبب شده است كه به طرح رواياتى كه «راسخان در علم» را بر پيشوايان معصوم تطبيق مى كند، دست زنند در صورتى كه يك چنين روايات، جنبه تطبيقى داشته و در مقام بيان فرد كامل از مفهوم وسيع و كلى مى باشند.
حتى اگر در برخى از روايات راسخان در علم تنها به اهل بيت تفسير شده است اين حصر به خاطر كم فروع بودن ديگر مصاديق آن در برابر علوم آنها است و يك چنين حصر در قرآن نيز موجود است از باب نمونه:
انبياء و پيامبران با عظمت آنگاه كه علم خود را با علم الهى مى سنجند، علم خود را در برابر علم بى نهايت خدا ناچيز ديده و چنين مى گويند: «لاعلم لنا انك علام الغيوب»1 « ما آگاهى نداريم تو داناى پشت پرده هستى».2

1 . مائده/109.
2 . منشور جاويد، ج2، ص 361ـ 363.

36

37

فصل دوم:

انسان شناسى


38

39

72

شناخت انسان

پرسش: چه هدفى در شناخت انسان نهفته است؟
پاسخ:انسان شناسى از نظر اسلام غالباً به خاطر يكى از دو صورت انجام مى گيرد.
1. شناخت انسان، راهى است به شناخت خدا، و در حقيقت راه خداشناسى از انسان شناسى عبور مى كند و در اين مورد به برخى از نصوص اسلامى اشاره مى كنيم.
قرآن مجيد پيوند انسان را با مقام ربوبى آنچنان محكم و استوار مى انديشد كه غفلت از خدا را مايه غفلت از خود انسان مى داند و براى نخستين بار قرآن از اين مطلب پرده برداشته ومى فرمايد:
(وَلا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ).1

1 . حشر/19.

40
«از آن گروه نباشيد كه خدا را فراموش كرده و در نتيجه به خودفراموشى دچار شده اند».
قرآن بر خلاف انديشه ى «ماركس» كه خداشناسى و علايق مذهبى را مايه از خودبيگانگى مى انديشد، حفظ پيوندهاى دينى را مايه ى خويشتن گرايى دانسته و بى توجهى به اين اصل را، وسيله از خود بيگانگى مى داند و گواه او بر اين مطلب بسيار روشن است، زيرا انسان به حكم اينكه معلول و مخلوق خدا است واقعيتى جز وابستگى به علت وپديد آورنده خود ندارد وناديده گرفتن اين اصل، جز ناديده گرفتن حقيقت خويش ندارد وحذف اين پيوند، معادل باحذف خود انسان است و به قول عارف:
در اندرون من خسته دل ندانم كيست؟
كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
«أَعْلَمُكُمْ بِنَفْسِهِ، أَعْلَمُكُمْ بِرَبِّهِ».1
«آگاهترين شما بر خويش، داناترين شما به پروردگار خود مى باشد».
روزى يكى از همسران پيامبر از او پرسيد: چه زمان انسان خدا را مى شناسد؟
حضرت فرمود: إذا عَرَفَ نَفْسَه2: آنگاه كه خود را بشناسد.
مى گويند عارفى به همتاى خود مى گفت: تو مى گويى : «إلهى عَرِّفْنى

1 . امالى مرتضى:2/329، ط مصر.
2 . مدرك سابق:1/274.
Website Security Test