welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر اخبار ریحانة الأدب

نام کتاب : فرهنگ عقائد و مذاهب اسلامى / ج 3*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

فرهنگ عقائد و مذاهب اسلامى / ج 3

صفحه 1
ملل ونحل
3
فرهنگ عقائد و مذاهب اسلامى
تبييين انديشه هاى ابن تيميه
ومحمد بن عبد الوهاب
جلد سوّم
نگارش
استاد محقّق جعفر سبحانى

صفحه 2
شناسنامه كتاب

صفحه 3
بسم الله الرحمن الرحيم

صفحه 4

صفحه 5

پيشگفتار

بسم الله الرحمن الرحيم
اگر عقائد وانديشه هاى طوائف اسلامىواقع بينانه نگارش يابد، ومؤلف نيز درتحليل عقائد آنان، راه انصاف در پيش گيرد، به وحدت كلمه وتوحيد صفوف كمك مى كند .امروز، طوائف اسلامى به خاطر دورى از يكديگر وعدم آگاهى از عقائدبرادران خود، يكديگر را به خوبى نمى شناسند، وهمه را نسبت به خود، بيگانه ومخالف مى انديشند، درحالى كه به هنگام مراجعه به عقائد طوائف معروف اسلامى ، جز «باطنيه » كه درحقيقت از جرگه مسلمانا ن بيرونند، همگى مشتركات زياد وفراوانى درميان خود دارند .
اگر درروزگار كذشته، نويسندگان ملل ونحل ويا متكلمان اسلامى براثر عدم آگاهى، برخى ازپندارها ى بى اساس را به طائفه اى نسبت مى دادند، شايد معذور بودند، ولى امروز با كوتاه شدن مسافتها، و گسترش فرهنگ ملل از طريق نشركتاب و مجله وروزنامه ووسائل ارتباط جمعى، ديگر اين عذر پذيرفته نيست .
اگر احمد امين مصرى، بانوشتن كتاب «فجر الإسلام »تهمتهائى به شيعه زد،وسپس در نجف اشرف درمحضر مصلح كبير شيخ محمد حسين كاشف الغطاء معذرت خواست وگفت : ريشه اشتباه من اين بود كه مصادر ومدارك كافى درباره

صفحه 6
عقيده شيعه نداشتم(1)، ديگر امروز اين عذرها ى صورى نيز پذيرفته نيست، وبايد نويسندگان ملل ونحل ويانويسنده مسائل كلامى، به مصادر ومدارك هرملتى كه مورد اعتبار واعتماد مشايخ وبزرگان آنها است، مراجعه كنند وبدون تعيين مصدر، انديشه اى رابه كسى نسبت ندهند.
اگر نويسندگان اسلامىومحققان باهدف اين راه را بپيمايندخواهيم ديد كه بسيارى ازنسبتها بى پايه است ومجموع طوائف اسلامى، مشتركات فراوانى دارند ودرسايه اين مشتركات، ميتوانند دست واحدى دربرابر ديگران باشند .
دراينجا ازتذكر نكته اى ناگزيريم وآن اينكه هركتابى را هرچند نويسنده آن از دانشمندان وبزرگان آن فرقه باشد، نمى توان مصدر ومدرك براى كل فرقه دانست ، خصوصا اگر كتاب، كتاب حديثى وروايتى باشد، زيرا وجود روايت، گواه برعقيده نيست . محدثان اسلامى، وظيفه اى جز گرد آورى روايت با ذكر اسناد، نداشتند . اين وظيفه ديگران است كه به نقّادى روايات بپردازند وحق را از باطل جدا سازند.
امروز مسأله تهمت زدن به شيعه كار رائجى شده است وانقلاب اسلامى ايران سبب شد كه جهان به فرهنگ شيعه توجه پيدا كند، از آنجا كه گرايش جهانيان به چنين فرهنگى، كه با «ثوره»و پرخاشگرى دربرابر ظالمان ومستكبران عجين است، به سود استكبار جهانى نيست، ازاين جهت، گروهى مزدور را برآن داشتند كه چهره فرهنگ شيعى را خدشه دار سازند، وتا آنجا كه بتوانند اوهام وپندارها را سرهم كرده وبه عنوان عقيده شيعه معرفى كنند و براى حق جلوه دادن خود، كتابهاى حديثى شيعه را ويا نوشته هاى افرا دبى مايه را مدرك معرفى كنند، درحالى كه ياد آور شديم كتاب حديث كتاب عقيدتى نيست، مگر آنگاه كه نقادى شود . وبهترين كتاب حديثى شيعه كه كتاب كافى تأليف ثقة الإسلام كلينى است، كتابى صد درصد صحيح نيست بلكه درآن صحيح وموثق وحسن وضعيف وجود دارد، ازاين جهت،

1 . به مقدمه كتاب «اصل الشيعة و اصولها» مراجعه شود.

صفحه 7
بايد به نقادى آن پرداخت وهمچنين كتاب هرعالم شيعى غير معروف وبى مايه رانميتوان گواه برعقيده كل شيعه دانست . عقائد شيعه رابايد ازنوشته هاى قهرمانان علم كلام شيعه مانند شيخ مفيد ومرتضى، محقق طوسى وعلاّمه حلّى وفاضل مقداد گرفت، نه از كتاب حديثى ونه از كتاب «فصل الخطاب » مرحوم نورى، كه مملو از مراسيلى است كه از كتابهاى ديگران وارد كتب شيعه شده است.
نگارنده چنين دردهائى را درباره فرقه شيعه لمس كرده است دراين كتاب كه به عنوان تبيين« فرهنگ عقائد ومذاهب اسلامى» نگارش مييابد، ملتزم است كه آراء وعقائد هر طائفه اى را از رسمى ترين كتابها ى آنان بگيرد، آنگاه به تحليل آن بپردازد،زيرا در غير اين صورت هم گمراه شده وهم ديگران را گمراه خواهد كرد ديگر نه ارزش دنيوى خواهد داشت و نه پاداش اخروى .
در بخش اوّل و دوّم از اين فرهنگ، عقائد اهل حديث وحنابله واشاعره به صورت كلى مطرح شد ومورد تجزيه وتحليل قرار گرفت. وشايسته بود پس ازاين دو گروه، به ديگر طواف اسلامى كه از اصالت وقدمت بيشترى برخوردارند،بپردازيم، مانند فرقه هاى : (معتزله،ماتريديه و...)ولى چون خط فكرى اهل حديث وانديشه هاى حنابله وسلفيها امروز به وسيله پيروان ابن تيميه ومحمد بن عبدالوهاب ترويج مى شود، ودرحقيقت، پيروان اين دوشخصيت احياگران انديشه هاى محدثان وحنابله هستند، مناسب ديده شد كه موضوع بخش سوم فرهنگ، تبيين عقائد ابن تيميه وعقائد محمد بن عبدالوهاب باشد كه ازمجموع به نام وهابيّت اسم مى بريم وبراى تحقيق در عقائد اين گروه در دو بخش سخن ميگوئيم :
بخش نخست به بيوگرافى ابن تيميه ومحمد بن عبدالوهاب وخطوط كلّى عقائد اين دو اختصاص دارد دراين بخش، پس از تبيين ديدگاه علماء ودانشمندان درباره ابن تيميه ومحمد بن عبدالوهاب، دو مسأله را به صورت جدا گانه مورد بحث وبررسى قرار داديم .
1ـ شرك درعبادت .

صفحه 8
2ـ تحديد بدعت .
از آنجا كه بسيارى ازانديشه هاى وهابيان، ازاين دو مسأله سرچشمه ميگيرد وآنان به خاطر عدم تحديد منطقى ازاين دو مسأله كلامىوقرآنى، بسيارى از كارها را از جزئيات شرك در عبادت واز مصاديق بدعت دانسته اند ازاين جهت به تحديد اين دو موضوع پرداختيم تا در پرتو ضوابط كلى كه از قرآن وسنت الهام گرفته است به تحليل عقائد آنان بپردازيم .
بخش دوم مربوط به جزئيات عقائد آنهاست ودرميان اينها مسا ئل دهگانه اى را بر گزيديم كه فهرست آن را مى آوريم :
1ـ سفر براى زيارت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)
2ـزيارت قبر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)
3ـ تعمير قبور
4ـ مسجد سازى دركنار مشاهد
5ـ نماز گزاردن درمشاهد
6ـ توسل به پيامبران
7ـ سوگند به مقدسات
8ـ سوگند دادن خدا به حق اولياء
9ـ تبرك به آثار پيامبران واولياء
10ـ نذر براى انبياء وصالحان
اميد است اين خدمت ناچيز مورد رضايت خداوند بزرگ قرار گيرد وما را از لغزش در گفتار ورفتار واز تعصب در بينش باز دارد.
قم ـ مؤسسه اما م صادق (عليه السلام) جعفر سبحانى
15/6/1369 برابر با 15/2/1411

صفحه 9

بخش اوّل

تاريخچه وريشه هاى عقائد وهّابيان

1. معرفي نفاق افكنان وابعاد فكرى ابن تيميّه
2. مسأله تجسيم يا نخستين لغزشگاه ابن تيميّه
3. ابن تيميّه در آينه انديشه متفكران
4. محمد بن عبدالوهاب وحركت وهّابيت
5. شعار وهابيان: تكفير مسلمانان جهان
6. توحيد وشرك درعبادت
7. تحديد منطقى بدعت وانكار تقسيم آن به حسنه وسيئه

صفحه 10

صفحه 11

1

نفاق افكنان و وحدت اسلامى

و

ابعاد فكرى ابن تيميّه

درمسائل مربوط به فرد وجامعه، كمتر مسأله اى از نظر بداهت وروشنى به پايه «لزوم وحدت ملتها » و «يگانگى امتها » ميرسد وهيچ فر د خردمندى درمفيد بودن «اتحاد » وزيانبار بودن « نفاق» و« خلاف » شك وترديد نميكند، مگر انسانهاى روباه سيرت، محيل وفتنه انگيز كه منافع مادى خود را در تفرقه افكنى ميبينند، واز طريق گل آلود كردن آب، به شكار ماهى مى پردازند، اين گروه براى خود حساب جدا گانه اى دارند، اگر از آنان بگذريم همه انسانهاى سالم از «توحيد كلمه » وبسيج كردن نيروهادريك مسير، استقبال ميكنند،ونفاق آفرينان را نكوهش مى نمايند .
بررسى سيره پيامبر گرامى به ثبوت مى رساند كه حضرتش به موازات بسط توحيد ويكتا پرستى درجامعه انسانى، به «توحيد كلمه » يعنى وحدت امت اسلامى اهميت به سزائى ميداد، وهيچ عاملى، را شكننده تر از ايجاد شكاف در پيكر امت اسلامى نمى دانست ، وبراى اينكه گفتار خود را با شاهد وگواه، همرا ه سازيم، از سيره آن پيامبر بزرگ نمونه هايى مى آوريم تا روشن شود چگونه با روش و

صفحه 12
گفتار حكيمانه خود آتش اختلاف را خاموش مى كرد، ودر تحكيم وحدت، سعى وكوشش مى نمود :
1ـ درجنگ با قبيله «بنى المصطلق » پس ا ز پيروزى مسلمانان برمشركان، ميان دو نفر ازمسلمانان كه يكى ازمهاجران وديگرى از انصار بود، درگيرى لفظى رخ داد . اين دو نفر به شيوه عصر جاهلى، قبيله خود را به كمك خويش طلبيدند، نداى تفرقه افكنى آنان، آن هم درسرزمين دشمن شكست خورده،به گوش پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) رسيد، وفوق العاده اورا متأثّر ساخت.پيامبر فرمود : به اين نداهاى خبيثانه ، اعتناء نكنيد، اينها شعار جاهلى است آنگاه براى زدودن انديشه تلخ گروه گرايي ازمغز آنان، درهمان لحظه كه نيمروز گرم بود، فرمان حركت داد وپس از طى يك مسافت طولانى كه كاملا بى سابقه بود فرمان فرود صادرشد واز فرط خستگى، همه را خواب ربود،به گونه اى كه پس از بيدارى ازآن حادثه تلخ، چيزى جز به صورت كمرنگ درخاطره ها وجود نداشت .
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) با اين تدبير بار ديگر به جامعه وحدت بخشيد(1).
2ـ جوانان اوس وخزرج كه پيش از اسلام درمدينه، باهم درجنگ وستيز بودند، پس از اسلام وحدت واتحاد خود رابا ز يافته وبرادرانه باهم زندگى ميكردند . روزى دربيرون مسجد پيامبر دور هم حلقه زده بودند وگل مى گفتند و گل ميشنيدند، يكى ازسران يهود ساكن مدينه به نام «شاس » از ديدن اين منظره سخت ناراحت شد، جوانى يهودى را تحريك كردكه وارد حلقه آنان شود و با تجديد خاطره هاى تلخ جنگهاى دو قبيله درعصر جاهليت، تخم نفاق درميان آنان بيفشاند، آن جوان يهودى نقش خود را بخوبى ايفاء كرد، به گونه اى كه درپايان همان جلسه،

1 . سيره ابن هشام،ج3ـ ص303.

صفحه 13
كار به نزاع ودرگيرى كشيد، وجوانان هر دو گروه، دست به قبضه شمشير بردند ونزديك بود كه درگيرى آغاز شود، وقتى پيامبر ازماجرا آگاه شد، خود را به ميان آنان رساند وبا ندائى بلند گفت :
«اللّهَ!اللّهَ! أبِدعوى الْجاهليةِ وأَنا بَين َأَظْهُركم بَعْد أنْ هَداكُم اللّهُ بالإسلام ِ و أكرمَكُم به و قَطَع به عنكُم أمرَ الجاهلية واستنقذكم من الكفر والّف بين قلوبكم»؟
«شما را به خدا ! شما را به خدا ! آيا بااين كه من درميان شما هستم، ادعاهاى جاهليت را زنده مى كنيد درحالى كه خدا شما را به وسيله اسلام هدايت كرد،وگرامى داشت وروابط عصر جاهليت را بريد، وشمارا ازكفرنجات داد . ودلهايتان را به هم نزديك ساخت »؟
سخن پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بسان آب سردى بود كه برشعله هاى آتش ريخته شود، جوانان هردو گروه فهميدند كه فريب فتنه گرى جوان يهودى را خورده ووحدت را به نزاع مبدل ساخته اند،آنگاه برخاستند ودست يكديگر را به عنوان برادرى فشردند وبه آّغوش گرم وحدت پناه بردند.(1)
پس از رحلت پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) شايستگى وبرترى امام على (عليه السلام) برهمه روشن وهويدا بود ولى جريان سياسى، لايق ترين فرد امت را،به عقب زد وزمام رهبرى را به دست ديگرا ن داد، وضع جامعه اسلامى درآن روز،به گونه اى بود كه ايجاد هرنوع خراش وآسيب در پيكر آن، وياعدم همكارى باامت اسلامى، پى آمدهاى ناگوارى دربر داشت، او پس از يك مطالعه عميق، سكوت شكوهمند را برتلاش براى احراز حق خود ترجيح داد، ودرسخنان خود پيوسته به انگيزه آن اشاره مى كرد درخطبه اى كه درآن امت اسلامى را به «توحيد كلمه» دعوت كرده است چنين

1 . سيره ابن هشام، ج2ـ ص250.

صفحه 14
مى فرمايد:
«فَخَشيتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ الإسْلام َ وَ أَهْلَهُ أَنْ أَرَى فِيهِ ثَلْماً أَوْ هَدْماً تكونُ المُصيِبَةُ بهِ عليّ أَعْظَمَ مِنْ فَوتِ وِلايَتِكُمُ الَّتي إنَّماهِيَ مَتاعُ أيّام قَلائلَ» (1).
«از آن ترسيدم كه اگر اسلام ومسلمانان رايارى نكنم، در آن شكاف وويرانى مشاهده كنم كه مصيبت آن، بالاتر ازمصيبت از دست رفتن حكومت چند روزه است».
اين نمونه هاى تاريخى براى مسلمانان، اعم از سنى وشيعه بسيار آموزنده است وانحراف از آن، انحراف از اسلام راستين است .
در جهانى كه ملتهاى دورازيكديگر با ايدئولوژيهاى متناقض، دست اتحاد وهمكارى به سوى يكديگر دراز كرده، و آهنگ وحدت سر مى دهند،چرا مسلمانان جهان، باداشتن مشتركات فزون از حد، از آنان درس نگيرند، واگر دست برادرى به يكديگر نمى دهند، چرا درمقابل يكديگر مى ايستند ؟
ولى بسيار جاى تأسف است برخى ازمامداران كه خود را متوليان اسلام وحرمين شريفين ميدانند، درايجاد اختلاف سعى وكوشش فراوان دارند، ويك قسمت ازدرآمد نفتى را درايجاد بدبينى ودرگيرى درميان مسلمان بكار مى گيرند، تو گويى براى شقّ عصاى مسلمين مأموريت خاصى دارند، مأموريت دارند كه به آيه(...يُنْفِقُون َأَمْوالَهُمْ لِيَصُدُّوا عَنْ سَبِيْل اللّهِ) (2) تجسم بخشند.
درجهانى كه مسلمانان جهان درمناطق مختلف در آتش صهيونيسم وكمونيسم و هندوئيسم مى سوزند، اين زمامداران باهزينه بسيار گزاف، توانسته اند از هزار و هشتصد عالم نما ووعاظ السلاطين حكم كفر پيروان اهل بيت را بگيرند، وعداوت

1 . نهج البلاغة ـ خطبه 127.
2 . سوره انفال ـ آيه 36.

صفحه 15
باخاندان رسالت نشانه اسلام، وولاى آنان رانشان كفر وبى دينى معرفى كنند.
كار آسانى نيست كه دوميليون نسخه از كتاب يك نويسنده معلوم الحال را دركشور بسيار فقيرى مانند«سودان » منتشر نمايند، تاروح ولاء واخلاص به خاندان رسالت را كه با گوشت وپوست مردم آن آميخته است، نابود سازند.
آيا وقت آن نرسيده كه مسلمانان جهان، اين نوع حركتهاى مزّورانه را رد يابى نمايند، ودست رد برسينه نامحرمان زده وهمگى به ريسمان وحدت چنگ بزنند وبه جاى «فرِّق ْتَسُد » شعار (وَاعْتَصِمُوابِحَبْلِ اللّه ِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَ قُوا) را زنده سازند؟

پرده ها بالا مى روند!

با شهادت امير مؤمنان على (عليه السلام) پرونده خلافت به ظاهر شورائى بسته شد، وخلافت اسلامى، به صورت سلطنت موروثى درآمد، وشتر خلافت ازسالهاى چهل هجرى تاسال صد وسى و دو، بر در منازل امويان منافق زانو زد، و نخستين كسى كه اين بدعت را پايه گذارى كرد، معاوية بن ابى سفيان بود، وى درسال پنجاه وشش هجرى، پس ازشهادت حسن بن على (عليه السلام) از طريق وعده ووعيد ، براى فرزند خود يزيد بيعت گرفت، از آن به بعد، خاندان اموى زعامت و حكومت راميراث خود دانسته، ونسل اندر نسل تا سال صدو سى ودو، براريكه سلطنت تكيه زدند وسرانجام با قيام گسترده ملتهاى ايران وعراق ، بساط حكومت آنان بر چيده شد و عباسيان جاى آنان را گرفتند، آنان نيز گوى خلافت را به يكديگر پاس دادند وسر انجام خلافت آنها درسال 656 با حمله مغول پايان پذيرفت و از خلافت اسلامى حتى نامى، باقى نماند وميهن اسلامى به دست بت پرستانى افتاد كه جز خونريزى وويرانگرى، هدفى نداشتند.

صفحه 16

اتحاد صليب وصنم

زمامداران عباسى، بسان حكام اموى غالباً افراد ناشايست وبى هنرى بودند،ودراداره كشور «طوطى صفتانى » بودند كه هرچه اطرافيانشان مى گفتند، باز گو مى كردند، دربار خلافت بغداد دردوره عباسيان مجسّمه بى روحى بود كه حكام وسلاطين بلاد، ازنام ونشان وقداست ظاهرى آنان بهره مى گرفتند، وسبب پيشرفت اسلام در قرون نخست واستوار ماندن آن دربرابر حوادث، دراتقان آئين و فداكارى مسلمانان، خلاصه مى شد، نا گفته پيدا ست كه اين دو عامل به صورت محدودمى توانستند مؤثر وكار ساز باشند،ازاين جهت از آغاز قرن ششم (پانصد به بعد) فروپاشيدگى خاصى درنظام آشكار گشت، وصليبيان با برنامه ريزى دقيق، درصدد تسخير بيت المقدس برآمدند، تا نخستين قبله اسلامى وزادگاه مسيح را از چنگ مسلمانان به در آورند.ازاين جهت،حملات وحشيانه خود را از سال 489 شروع كرده وتا سال 660،ادامه دادند ودرباره حجم جنايات آنان كافى است كه بدانيم تنها در «بيت المقدس » هفتاد هزار نفر را كشتند، ومسجد واطراف آن را به صورت درياچه اى از خون در آوردند، هنوز سرزمينهاى اسلامى زير چكمه هاى صليبيان ضجه وناله مى كرد، ومسلمانان با مسيحيان، درحال نبرد وجنگ بودند، وحملات اروپائيان از طريق دريا وخشكى ادامه داشت، كه ناگهان جبهه دومى از جانب شرق برضد مسلمانان گشوده شد و وحشى ترين ملل جهان ، حمله خود را برميهن اسلامى آغاز كردند، ومشوق و يا محرك آنان نيز صليبيان مقيم دربار«مغول» بودند كه آنان را به تسخير كشور دعوت نموده، وسرانجام درسايه اتحاد «صليب » و«صنم»ملت مسلمان، با دشمنى به مراتب بدتر از صليبيان روبرو شدند، دشمنى كه بر كو چك و بزرگ رحم نكرده وبا تبديل بلاد اسلامى به تلى ازخاك، گام به گام پيش مى رفت، اين حملات دد منشانه ازسال 603، آغاز شد، وعاصمه خلافت

صفحه 17
(بغداد) در سال 656سقوط كرد. آنان پس از تسلط كامل بر عراق ، آهنگ شام وبيت المقدس نمودند وپس از يك موفقيت نسبى در قلمرو اسلامى، تا سال 807 حكومت كردند.
درحالى كه دلها از رعب سپاه مغول پر بود وسنگرها يكى پس ا ز ديگرى فرو مى ريخت، وشهرها يكى پس از ديگرى ويران مى گشت ، صليبيان ازنقطه سومى، حمله جديدى را آغاز كردند وتصميم گرفتند كه مسلمانان را از سرزمين اندلس (اسپانياى كنونى ) برانند . حمله سوم، در گرما گرم حملات اروپائيان از يك طرف، وسپاه مغول ازطرف دوم، آغاز شد، وجهان اسلام را در غم واندوه، وماتم بزرگى فرو برد، وسرانجام تقدير، برتدبير، پيروز گرديد، ونبرد درجبهه سوم كه از سال 609، آغاز گرديد ه بود وتا سال 897، ادامه داشت، سبب شد، كه سرزمين خاطره ها، از پيكر ميهن اسلامى، جدا گردد، وتاكنون نيز جدا مانده، هر چند آثار اسلامى كم وبيش محفوظ مانده است .
اكنون بايك محاسبه كوچك ميتوان ازوضع وموقعيت كشورهاى اسلامى دراين چهار قرن بطور اجمال آگاه شد.
از سال 489 ـ تا سال 660 حمله صليبيان
از سال 603ـ تاسال 807 حمله مغول
از سال 609 ـ تا سال 897 حمله مسيحيان به اندلس
دراين جا مى توان اجمالاً به عظمت مصيبت وحجم فاجعه پى برد وحال ملتى كه چها ر قرن با سنگدل ترين انسان نماها، ووحشى ترين ملتها در جنگ ونبرد باشد، كاملا واضح وروشن است، وهرگز هيچ نويسندهاى نميتواند حتى نيمرخى روشن ازاين فاجعه، ترسيم كند، بلكه ارقام رياضى ونجومى، قادر به بيان آن نيست .

صفحه 18
«ابن اثير » جزرى كه خود شاهد واقعه بوده وبا خامه تواناى خود، حوادث را پي گيرى مى كرده، مى گويد : من سالها ازتنظيم حوادث مربوط به حمله مغول، خود دارى كردم، زيرا حجم جنايات ومصائب به اندازه اى بود كه توانايى نوشتن راازمن سلب كرد، چه كسى ميتواند خبر مرگ اسلام ومسلمانان را بنويسد ؟ اى كاش مادر مرا نمى زاد ويا قبل از اين وقايع مى مردم . آنگاه حمله مغول را با حمله «بخت نصر » به بابل مقايسه مى كند وبه اين نبيجه مى رسد، مجموع جنايات «بخت نصر » با جنايات يك روز سپاه مغول برابر است (1).
ابن اثير، نويسنده اين جمل وكلمات، درسال 630 در گذشت وهنوز اسكلت خلافت عباسى برقرار بود زيرا طومار خلافت عباسى بيست وشش سال بعداز فوت او، درهم پيچيده شد، وبغداد درسال 656 سقوط نمود . ودرتسخير عاصمه، قريب به يك ميليون انسان بى گناه كشته شدند، ودرميادين وكوچه هاى شهر، اجساد كشته شدگان به صورت تلهائى در آمده وبوى تعفن درسرتاسر شهر پيچيده ، وبيمارى وبا، كشتار مى كرد (2).

وظيفه يك روحانى بيدار

درچنين شرايط بحرانى وسرنوشت ساز، وظيفه متفكران وانديشمندان دلسوزچيست ؟عقل وخرد بدون شك مى گويد : بايد در پرتو توحيد كلمه، ووحدت ملّى واسلامى، روح عظمت وعزّت را به جامعه اسلامى باز گردانيد، وقدرت نظامىودفاعى را تقويت كرد، ويرانيهاى جنگ رامرمت نمود و... واز طرح هرنوع مسا ئل فرعى ويا حتى اصلى، كه مايه تفرقه ودودستگى مسلمانان شكست خورده

1 . الكامل 12/360.
2 . البداية والنهاية 13/213.

صفحه 19
گردد، پرهيز نمود.
حالا اگر دريك چنين شرائط استثنائى كه به قول ابن اثير تاريخ نگار، جهان تابوده وهست نظير آن رانديده ونخواهد ديد، فردى كه خود را « شيخ اسلام » ميداند ويا ديگران اورا شايسته اين مقام مى دانند، مسائلى را مطرح كند كه جز، ايجاد شكاف واختلاف، نتيجه اى نداشته باشد، چگونه ميتوان او رايك فرد دانا وآگاه، از وضع زمان،علاقمند و آگاه به مجد وعظمت مسلمين انگاشت ؟، آيا مى توان اورا شيخ اسلام ورهبر جامعه انديشيد؟!
آيا صحيح است درچنين شرائط بسيار استثنائى، با طرح مسا ئلى، مسلمانان را به يكديگر بدبين كرد، واسباب تكفير اكثر مسلمين را فراهم نمود ومدعى شد كه هركس به اين مسائل معتقد نباشد، ازجرگه مسلمانان بيرون است .
1ـ خدا درعرش برتخت خود نشسته است !
2ـ مسافرت برا ى زيارت پيامبر اكرم حرام است !
3ـ ساختمان سازى روى قبرها بدعت وشرك است !
4ـ توسل به ارواح پيامبران ومحبوبان درگاه الهى، شرك است ! و....
حالا اين شخص كيست ؟ ودرچه عصر وزمانى، باطرح اين مسائل، چماق تكفير را بر طوائف اسلامى كه با او دراين مسائل ونظائر آن، هم رأى نبودند فرو آورد؟ با اندكى بردبارى درسطور زيربا شخصيت وى آشنا ميشويد.

بيوگرافى «ابن تيميه »

درماه ربيع الاول سال 661 هجرى قمرى، درست 5سا ل پس از سقوط عاصمه خلافت عباسى (بغداد ) كودكى دريكى از نقاط شام به نام (حران ) ديده به

صفحه 20
جهان گشود وتا 7 سالگى درآن سرزمين زندگى كرد، ولى بخاطر حمله سپاه مغول، خانواده وى مجبور به جلاى وطن شد ورحل اقامت درشهر شام افكند . پدر او روحانى حنبلى مذهب بود كه درعقايد وفقه ازمذهب «احمد بن حنبل » (م/241) پيروى ميكرد، ازاين جهت فرزند خود رابه مدارس «حنابله » فرستاد تا فقه حنبلى را فراگيرد .
اين كودك همان «احمد بن عبدالحليم، بن تيميه حرّانى » است كه آيين وهابيت در قرن 12 هجرى براساس افكار وآراء او پى ريزى گرديد .
شناخت عقايد وهابيان در گرو شناخت ابن تيميه وآراء وعقايد اواست . محمد بن عبدالوهاب مؤسس «وهابيت » بخشى ازعقائد اورا گرفت، وقسمتهاى ديگر آنرا رها كرد وبه آن اهميت نداد.
ابن تيميه تاسال 698 هجرى درشام بسان يك روحانى حنبلى ميزيست، وتا آن سال ازاو لغزشى مشاهده نشد واز آن به بعد، يعنى وقتى رساله اى به نام «الرسالة الحموية » نوشت، آّثا ر انحراف دراو ظاهر گرديد،وى اين رساله را درپاسخ پرسش مردم « حماة» (1) كه يكى از شهرهاى سوريه است، نوشت وآشكارا براى خدا «جهت» و«سمت » قائل شد وتلويحاً اورا جسم دانست .
تنزيه خدا از جسم وجسمانى بودن واز هرنوع مماثله با موجودات امكانى يكى ازافتخارات اسلام وقرآن است كه آشكارا ميفرمايد(لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىْءٌ )(2) «براى اومانندى نيست »وبه خاطر نفى پندار جهت وسمت، اورادرهمه جا حاضر وناظر ميداندو مى فرمايد:(وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْن َما كُنْتُمْ)(3) «او باشما است درهر كجا

1 . شهر «حماة» در صدو پنجاه كيلومترى دمشق قرار گرفته است .
2 . سوره شورى /11.
3 . سوره حديد /4.

صفحه 21
باشيد». ونيز ميفرمايد :(وَهُوَ الَّذي فِي السَّماءِ إِلهٌ وفِي الأرْضِ إِلهٌ... )(1) «او (خدا) كسى است كه در آسمانها خدا است ودرزمين خداست ».ولى فرزند تيميه با وجودچنين آيات صريح وروشن ودلائل محكم واستوار متكلمان اسلامى اعم از معتزلى واشعرى وشيعى، خرق اجماع كرد و آشكارا گفت : خدا فوق آسمانهااست، وبرعرش خود تكيه كرده است .

مبانى فكرى ابن تيميه درچهار بُعد

مبانى فكرى ابن تيميه را در چهار بخش ميتوان خلاصه كرد:

1ـ حمل صفات خبرى برمعانى لغوى

دراصطلاح علم كلام، بخشى از صفات خدارا، صفات خبرى مى نامند، صفاتى كه قرآن وحديث از آن خبرداده و خرد آنرا درك نكرده است، مانند «وجه » و«يد» و«استواءبرعرش» ونظائر آنها كه قسمتى از آنها در قرآن، وبرخى ديگر درحديث نبوى وارد شده است .
شكى نيست كه معانى لغوى اين صفات، ملازم با جسمانى بودن خداست زيرا «وجه» به معنى «صورت » و «يد» به معنى دست و«استواء» به معنى استقرارويا جلوس، ازشؤون موجودات امكانى است، وخداى واجب الوجود،منزه از چنين معانى، ميباشد، ازاين جهت همه طوائف اسلامى به جزگروه «مجسِّمه » با توجه به قرا ئنى كه درسياق آيات است،معانى خاصى براى اين صفات مطرح ميكنند، كه با مراجعه به تفاسير وكتابهاى كلامى روشن مى گردد.

1 . سوره زخرف/ 84.

صفحه 22
ولى متأسفانه شيخ الاسلام قرن هشتم، اصرارمىورزد كه آنچه دراين باره وارد شده، برهمان معانى لغوى ومتداول عرفى بايد حمل گردد وكسانى را كه اين نوع از صفات را بكمك قرائن موجود در آيات وروايات بر معانى مجازى وكنائى حمل ميكنند، «مُؤَوِّلِه» ناميده وبه باد انتقاد مى گيرد، وبه اين نيزاكتفا ء نميكند وميگويد : همه صحابه وتابعان نيز براين عقيده بوده اند وما درآينده، ترجمه عبارت «رساله حمويّه » اورا خواهيم آورد.

2ـ كاستن از مقامات پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)

بخش دوم تفكر او عادى جلوه دادن مقامات پيامبران واولياى الهى است واينكه آنان پس از مرگ كوچكترين تفاوتى با افراد عادى ندارند، اودراين راستا،مسائلى را مطرح ميكند كه همگى يك هدف را تعقيب ميكنند، وآن عادى جلوه دادن پيامبران، مخصوصا پيامبر اسلام و اولياء بزرگ دين است . روى اين اساس ميگويد :
1ـ سفر براى زيارت پيامبر حرام است .
2ـ كيفيت زيارت پيامبر، ا ز كيفيت زيارت اهل قبور تجاوز نمى كند .
3ـ هرنوع پناه وسايبان برقبور حرام مى باشد.
4ـ پس از درگذشت پيامبر هرگونه توسل به آن حضرت بدعت وشرك است.
5ـ سوگند به پيامبر وقرآن، ويا سوگند دادن خدا، به آنها شرك مى باشد.
6ـ برگزارى مراسم جشن وشادى درتوّلد پيامبر، بدعت به شمار مى رود.
وهمچنين... كه يكايك آنها به صورت گسترده خواهد آمدوزير بناى آراء ونظريات او دراين مسائل اين است كه براى توحيد وشرك، حدّ منطقى قايل نشده

صفحه 23
وروى انگيزه خاصى، آنها را شرك، وبدعت ويا لااقل حرام مى داند .
او دراين قسمت، آراء ونظرياتى رامطرح ميكند، كه پيش ازاو، احدى از علماى اسلام، نگفته وي با لجاج خاصى به جنگ همه مى رود، وازاين جهت از همان زمان، وپس از آن، افكار عمومى اهل سنت براو شوريد. وبارها دستگير وزندانى شد ودهها كتاب بررد انديشه هاى اونوشته گرديد.

3ـ انكار فضائل اهل البيت

بخش سوم ازمبانى فكرى او را انكار فضائل مسلّم اهل بيت عصمت وطهارت كه درصحاح ومسانيد اهل سنت وارد شده، تشكيل ميدهد وى دركتاب خود به نام «منهاج السنة» كه به حق بايد آنرا «منهاج البدعة » دانست احاديث صحيحى را كه مربوط به مناقب على وخاندان اوست، بدون ارائه مدركى، انكار مى نمايد وهمه را مجعول اعلام ميكند، فضائلى كه دهها حافظ وحاكم ازمحدثان آنرا نقل كرده وبهصحت آنها تصريح كرده اند . ازباب نمونه مى گويد :
1ـ نزول آيه : (إنّْما وَلِيّكم اللّه وَ رَسُوْله) درباره على، به اتفاق اهل علم دروغ است، منهاج السنة ج 1 ص 1 درحالى كه متجاوز ازشصت وچهار محدث ودانشمند، بر نزول آن درباره امام تصريح كرده اند(1).
2ـ آيه : (قُلْ لا أَسألُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرَاً إِلاَّ الْمَوَدةَ فِيِ الْقُرْبى)، درباره خاندان رسالت نازل نشده است، منهاج السنة 2/118، درحالى متجاوز از چهل وپنج محدث ودانشمند آنرا نقل كرده اند (2).
وهمچنين... اين نوع نقدها وردها، علاوه براينكه حاكى از عدم مبالات، در

1 . به الغدير 3/156تا 172 مراجعه فرماييد.
2 . به الغدير 3/156تا 172 مراجعه فرماييد.

صفحه 24
انتقاد است، خالى ازيك نوع دشمنى باطنى با خاندان پيامبر نمى باشد.
او با گشودن اين با ب، زحمات احمد بن حنبل را در تثبيت فضائل امام على (عليه السلام) به هدر داد.
تا پيش از احمد بن حنبل م/241، خليفه راشد بودن امام درميان محدثان اهل سنت جا نيفتاده بود ودراين قضيه موافق ومخالف وجود داشت،او بود كه على را رسماً خليفه چهارم از خلفاى راشد اعلام كرد وبا زحمات فراوان توانست مسأله «تربيع خلافت» را تثبيت كند، وازاين طريق با ناصبى گرى، سخت مبارزه نمود وكتاب «مناقب الصحابه»او بهترين گواه براين مطلب است .
«حمصى » مى گويد وقتى مسأله «تربيع» از جانب احمد بن حنبل اعلام شد، به حضور او رفته وگفتم، كارشما، طعن بر طلحه وزبيراست، او صورت درهم كشيد و گفت : من چه كار با آنان دارم؟ آنگاه سخنى از عبداللّه بن عمر نقل كردم، او درپاسخ گفت : عمر بهتر از فرزندش است، او على را عضو شوارى شش نفره قرار داد، وعلى نيز خود را امير مؤمنان معرفى كرد، حالا من بگويم،على امير مؤمنان نيست؟(1)
ولى ابن تيميه حنبلى از راه امام مذهب خود، منحرف شد وبا انكار فضائل امام على (عليه السلام)، روح ناصبى گرى وانكار فضائل اهل البيت را پرورش داد.

4ـ مخالفت با مذاهب چهار گانه اهل سنت

بخش چهارم ازانحراف فكرى او مخالفت وى با مذاهب چهار گانه اهل سنت درباب نكاح وطلاق است كه فعلاً براى ما مطرح نيست،وشايد دربرخى ازمسائل،

1 . طبقات الحنابلة، 1 / 393 .

صفحه 25
حق باابن تيميه باشد ولى يك چنين مخالفت بامبانى فكرى اهل سنت كه اجماع فقهاى يك عصر، تا چه رسد به چند عصر را حجت ميدانند، سازگار نيست .
محمد بن عبدالوهاب كه از نيم خورده ابن تيميه استفاده مى كند، تنها، بخش دوم از مبانى فكرى اورا گرفت، وبه سه بخش ديگر اهميت نداد، هرچند اخيراً بخش نخست (جهت داشتن خدا ) به وسيله مفتى سعودى «عبدالعزيز بنباز» به صورت كمرنگ احياء شده است .
واخيراً درعربستان سعودى كتابى بنام «علاقة الإثبات والتفويض » پيرامون صفات خبرى با تقريظ « عبدالعزيز بن باز » منتشر شده است، ومجموع كتاب حاكى است كه مؤلف وتقريظ نويس درصدد احياء بخش نخست ازمبانى فكرى «ابن تيميه » هستند .
(فََوَيْلٌ لَهُمْ مِمّا كَتَبتْ أيْدِيهِمْ وَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ )(سوره بقره آيه 79).

صفحه 26

2

مسأله تجسيم

يا نخستين نقطه لغزش

پس از در گذشت پيامبر گرامى، جلوگيرى از نوشتن حديث پيامبر، تاسال143 هجرى قمرى، سبب شد كه گروهى از علماى يهودى ومسيحى، مانند «كعب الأحبار » و« وهب بن منبه » و« تميم دارى » كه به ظاهر اسلام آورده بودند; به داستان سرائى وحديث گوئى بپردازند، واخبار مربوط به جسم بودن، وجهت داشتن خدا را، درميان مسلمانان پخش كرده وتنزيه بليغ قرآنى را درنظرمردم، خدشه دار سازند، از آن به بعد، مسأله «صفات خبرى » تا چند قرن، از بحثهاى داغ ميان محدثان ومتكلمان بود . ودرعصر ابن تيميه، چنين مسائلى، افكار را به خود مشغول ساخته بود.ازاين جهت مى بينيم درسال 698 مردم «حماة» كه يكى از شهرهاى شام وسوريه امروز است، از علماى دمشق پيرامون صفات خبريه «استفتاء» كرده و سئوال مى كنند ومى نويسند :
سروران دانشمند! پيشوايان دين ! درباره آيات وروايات صفات خدا (مقصود تنها صفات خبرى است ) چه ميگوييد؟

صفحه 27
آيه اى خدا را چنين توصيف ميكند(الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى) (ومفاد ظاهرى آيه، اين است كه خدا بر عرش خود جلوس كرده است)
وروايتى مى گويد: قلوب فرزندان آدم،ميان دوانگشت از انگشتان خداست.
وحديث ديگر مى گويد : خدا قدم خود رابه دوزخ مى نهد ودوزخ از طغيان باز ميايستد.
اين آيات وروايات را چگونه بايد تفسير كرد ؟!
ازاينكه، طرف سئوال،كلى بوده وازائمه دين سئوال شده است ميتوان گفت،پرسش به صورت نامه سرگشاده بوده كه همه كس مى توانست خود را طرف خطاب انگارد، وبه آن پاسخ دهد.
اكنون، ببينيم كه «شيخ الاسلام » قرن هشتم، به اين پرسشها چگونه پاسخ گفته است ! وى درآن رساله مى نويسد :
كتاب خدا از آغاز تا پايان وهمچنين سخنان ياران پيامبر، وتابعان، وپيشوايانى كه پس ازاو آمده اند همگى صريح ويا ظاهر دراين است كه خدا فوق همه چيز، وبرروى همه چيز، وبالاى آسمان هااست، به گواه اينكه خدا مى گويد :(إلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّب ُ)«سخن پاكيزه به سوى او بالا ميرود ».
ودرباره مسيح مى گويد: (إِنِّي مُتَوَّفيكَ وَ رافِعُكَ إِلَيَّ)«من تورا مى گيرم وبه سوى خود بالا مى برم »، ودرمقام تهديد بدكاران مى فرمايد:(ءَأمِنْتُمْ مَنْ فِي السَّماءِ أنْ يُرْسِلَ عَلَيْكُمْ حَاصِبَاً)«آيا از عذاب آنكه درآسمان است مطمئن هستنيد كه براى شما طوفان شن نميفرستد؟» ونيز خدا درشش مورد ميفرمايد:(ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ)« برعرش خود مستقر گرديد »ودريك مورد مى گويد : (الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى)«رحمان برعرش خود قرار گرفت»، وفرعون به هامان ميگويد :(يَا

صفحه 28
هَامَانُ ابْن ِليِ صَرْحَاً لَعَلِّى أَبْلُغُ الأسْبَابَ*أَسْبابَ السَّماواتَ فأطَّلِع َ إلى إلهِ مُوسى)«اى هامان براى من كاخ بلندى بساز، تا شايد به وسائلى برسم،وسائل صعود به آسمانها تا برخداى موسى اطلاع پيدا كنم »(1).
او از مجموع اين آيات، نتيجه مى گيرد كه خدا دربالاى اين عالم محسوس است زيرا درهمه اينها، از«صعود»، «رفع » و «من في السماء» سخن به ميان آمده است وهمگى حاكى است كه او بالاى اين جهان محسوس قرار دارد، وآيات ديگر جايگاه اورا عرش ميداند، طبعاً عرش او، بالاى آسمانها خواهد بود،وازاين كه درباره او «استوى» به كار برده قهراً او برعرش، مستقر خواهد بود.
چنين تفسيرى براى اين آيات ، نتيجه اى جز جسم بودن خدا وجهت داشتن او ندارد وهركس بخواهد دامن اورا ازاين تهمت، پاك سازد، حتى با به كارگيرى آب دجله وفرات براين كار قادر نخواهد بود !
اصولاً، نقطه آغاز اختلاف اوبا علما ءودانشمندان شام ومصر، همين جملهها بوده كه مااندكى ازآن را از «رساله حموّيه» نقل كرديم .
او سپس با روايات به جاى مانده از دانشمندان يهودى ومسيحى استدلال ميكند،( آنان اين روايات را باتزوير وتردستى خاصى وارد احاديث اسلامى كرده اند)، آنگاه مى گويد : گواه براينكه خدا بالاى همين جهان قرار دارد، اين است كه همه انسانها به هنگام دعا، متوجه بالا ميشوند، ونيز پيامبر درروز عرفه به هنگام ايراد خطبه در حجة الوداع درحالى كه با انگشت خود به آسمان اشاره ميكرد گفت : خدا يا شاهد باش من به وظيفه خود عمل كردم، وپيامهاى تو را ابلاغ نمودم .

1 . العقيدة الحموية، رساله يازدهم از «الرسائل الكبرى /429».

صفحه 29
اونه تنها در«رساله حمويه» براين عقيده پافشارى ميكند بلكه در« رساله واسطيه» (1) نيز براين تأكيد مينمايد، ومطالعه اين دورساله كه درضمن مجموعه اى به نام « مجموعة الرسائل الكبرى » چاپ شده اند هرانسان آشنا به زبان عربى را، مطمئن مى سازد كه و ى از گروه «مجسمه » بوده وبراى خدا جهت قائل بوده است .
وى درنوشته سوم خود از جمله هايى كه متكلمان درتوصيف خدا به كار مى برند مانند اين كه (خدا جوهر وجسم نيست ومكان ندارد )، انتقاد ميكند و ميگويد : ظاهر اين جمله ها تنزيه خدااست ولى درباطن هدف، نفى بودن خدا دربالاى آسمانها است واينكه او روى عرش خود مستقراست(2).
دراين سه مورد، صراحت گفتار او به اندازه اى است كه پس از نشر «رساله حمويه» او را به محكمه شرع احضار كردند ولى او مقاومت كرد وحاضر نشد، سرانجام قاضى مجبور شد كه درشهر اعلام كند : «مطالب رساله حمويه بى اساس است ».
البته اوبسان برخى ازنويسندگان تردست، دربرخى از كتابهاى خود، جمله هاى دو پهلويى آورده كه انگيزه آن خدعه وفريب است .
چگونه مى توان او را ازاعتقاد به تجسيم تنزيه كرد درحالى كه او بالاى منبر ، براى خدا حركتى مانند حركت يك انسان ، ثابت ميكند ! توجه كنيد :
ابن بطوطه جهانگرد معروف در رحله «سفرنامه» خود مى نويسد : من در دمشق بودم ويكى از بزرگان فقيهان حنابله به نام تقى الدين ابن تيميه در موضوعات مختلف سخن مى گفت ولى در عقل وخرد او كاستى بود واهل دمشق

1 . العقيدة الواسطية ـ رساله نهم از «الرسائل الكبرى /400».
2 . مجموعة الرسائل والمسائل 1/203.

صفحه 30
مى گويد : سرانجام او زندانى شد ودرسايه ناله وزارى مادرش آزاد گشت سپس مى افزايد روزى من دردمشق بودم او روز جمعه روى منبر مسجداُموى مردم را موعظه مى كرد . چنين گفت : خدا از عرش به آسمان پائين ، فرود مى آيد مانند فرود آمدن من از منبر آنگاه يك پله از پله هاى منبر پائين آمد . يك فقيه مالكى به نام « ابن الزهراء » براو اعتراض كرد ولى مردم ازابن تيميه طرفدارى كردند وآن معترض را با دست وكفش كتك زدند!!(1)
اين كلمات همگى حاكى است كه وى درصفات خبريّه همان مذاق مجسِّمه را داشته است .
دراين جا از تذكر دونكته ناگزيريم :
1ـ اين نوع از آيات كه دستاويز امثال ابن تيميه است ;دونوع ظهور دارند،يكى ظهور افرادى وتصورى، وديگرى ظهور جملى وتصديقى، گروه مجسمه در تفسير اين نوع آيات، از ظهور نخست پيروى كرده، ودومى را به دست فراموشى ميسپارند، درصورتى كه كلام عرب، ومخصوصاً فصيحان وبليغان ، مالامال از مجازو كنايه است، ودراين صورت بايد پس از ظهور افرادى وتصورى به دنبال ظهور

1 . رحله ابن بطوطة .ص95ـ96 چاپ بيروت.

صفحه 31
جملى وتصديقى رفت وآنرا گرفت .
مثلاً درقرآن مى خوانيم كه يهود مى گفتند :(يَدُاللّهِ مَغْلُولَة) دستهاى خدا بسته است،قرآن در پاسخ آنان ميفرمايد :(بلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ)(1) دستهاى او باز است،ظهور مفردات آيه حاكى است كه خدامانند بشر دو دست دارد، كه يهود ميگويد : هر دوتاى آنها بسته، وقرآن مى گويد : خير هردوتاى آنها بازاست درحالى كه هيچ انسان آشنا به رموز كلام عقلاء درامثال اين موارد به دنبال ظهور مفردات نرفته، بلكه سعى ميكند ظهور مجموع جمله را كه ظهور تصديقى مينامند، به دست آورد واگر به دنبال ظهور تصديقى كه قرائن متصل ومنفصل آن راتأييد مينمايد; برويم ; آيه معنى ديگرى پيدا ميكند وآن اينكه يهود ، خدا را به عجز متهم كردند وقرآن اورا قادر وتوانا ميداند ،زيرا بسته بودن دست، كنايه. ازعجز وبازبودن آن، كنايه از قدرت است .
2ـ اين نوع از آيات، آيات متشابهى هستند كه بايد از طريق مراجعه به آيات محكم، تفسير شوند، وقرآن درسوره آل عمران آيات قرآن را به دو قسمت كرده وميفرمايد:(مِنْهُ آياتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ اُمّ الْكِتابِ وَ اُ خَرُ مُتَشابِهاتٌ)(2) برخى از آيهها آيات محكمى هستند كه از نظر دلالت ازاستحكام واستوارى خاصى برخورددارندواينها ريشه واصل كتابند وقسمت ديگر آيات متشابه هستند كه هاله اى ازشبهه برآنها مستولى است، ومقصود واقعى آنها چندان روشن نيست، آنگاه ياد آور مى شود : گروهى كه درقلوب آنان، انحراف است به خاطر فتننه انگيزى از آيات متشابه پيروى مى كنند .
گروه مجسِّمه اگر اهل فهم وشعور باشند، بايد باتوجه به اين دو نكته، مانند تمام مفسران اسلامى به تفسير اين نوع آيات بپردازند، وازآيات متشابه، بدون ارجاع به محكمات پيروى ننمايند.

1 . سوره مائده /64.
2 . سوره آل عمران /7.

صفحه 32

3

ابن تيميه

در آئينه انديشه متفكران

جهان هستى، جهان كنشها وواكنشها، وبه اصطلاح علمى، جهان عملها و عكس العملها است، لطيف ترين نسيمى كه درآن نقطه جهان مىوزد، در تلطيف هواى تمام نقاط جهان مؤثر است، ويانورى كه از دورترين نقاط جهان بر زمين ميتابد، در پرورش گياهان وجانداران وديگر اوضاع جهان مؤثر مى باشد واگر بشر براى لمس اين تأثيرها و تأثرها وسيله اى دراختيار ندار د، آسيبى به ضابطه علمى نمى رساند .
ابن تيميه درسرزمين علم ودانش، مهد فلاسفه ومتكلمان وفقيهان انديشه جسم بودن و جهت داشتن خدا را مطرح كرد وسفر به زيارت مرقد رسول گرامى را تحريم نمود، توسل به ارواح مقدس پيامبران واولياء را شرك ناميد وبزرگداشت ميلاد نبى را،بدعت شمردو...شكى نيست، به حكم ضابطه ياد شده، اين كنشها، بدون واكنش، نخواهد بود، درجهان اسلام پيوسته انديشمندان غيورى بوده وهستند كه از اصول اسلام و دستاوردهاى قرآن، به شدت دفاع ميكنند،وآنچه درتوان دارند، دراين راه، نثار مينمايند .
ابن تيميه، با انتشار رساله« العقيدة الحموية » دست به ريسك بزرگى زد و

صفحه 33
پس ازآن، با ولاء و عشق مسلمانان به پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) ، بازى كرد و با يك رشته ظاهر سازيها ، سنت هفتصد ساله را، به باد انتقاد گرفت ، تبرك به قبر پيامبر را، حرام دانست وازاين طريق وصيت شيخين را كه سفارش كرده بودند، در كنار قبر پيامبر به خاك سپرده شوند، خدشه دار ساخت .
به طور مسلم، هريك ازاين كارها كافى بود كه قلمها وخامه هاى انديشمندان اسلامى برضد او به حركت درآيند، وعلماى اسلام، او را به محاكمه بكشند، وتوده مردم را ازانديشه هاى زيانبار او برحذر دارند.
درجهان اهل سنت سابقه ندارد يك عالم حنبلى، بارها به داد گاه دعوت شود، وبه تبعيد، زندان محكوم گردد ود ر خود زندان، از مطالعه ونگارش محروم شود وما اجمال سرگذشت محنت بار اورا به نقل از شاگرد وى ابن كثير درتاريخ خود بنام «البداية والنهاية» دراين جا مى آوريم :
1ـ درسال 698، گروهى از فقهاء برضد ابن تيميه قيام كرده و خواستند كه او را به مجلس قاضى جلال الدين حنفى احضار كنند، او حاضر نشد، سرانجام درشهر بر ضد رساله او به نام « الحمويه » ندا سر داده شد.
2ـ در هشتم رجب سال 705، قضات شهر همراه با ابن تيميه درقصر نائب السلطنة حاضر شدند ورساله «الواسطية» ابن تيميه قرائت شد ودر دوازدهم ماه درنشست دوم، كمال الدين زملكانى با او به مناظره پرداخت، ومردم از جودت ذهن وبحث نيكوى مناظر تشكر كردند.
درهفتم شعبان، درنشست سوم، وى به تبعيد به مصر محكوم شد، ودمشق را به عزم مصر ترك گفت وچون درآنجا، نيز از نشر انديشه خود دست برنداشت، درمجلس مخصوصى، شمس بن عدنان بااو به مناظره پرداخت ، سرانجام ابن محلوف مالكى قاضى وقت، او را محكوم به زندان كرد ،ورسماً برضد او درمصر وشام اعلاميه منتشر شد،واين برحنابله كه ابن تيميه نيز از آنان بوده، سنگين آمد.

صفحه 34
وسرانجام پس از فعل وانفعالها، شيخ در 22 ربيع الأول سال 707 اززندان آزاد شد واقامت درمصر را برانتقال به دمشق ترجيح داد.
3ـ وى پس ا ز آزادى درنشر عقايد خود پافشارى ميكرد وابن عطاء بااو مناظره نموده واورابه محكمه قاضى بدرالدين بن جماعة كشانيد قاضى احساس كه كه وى درسخنان خود، نسبت به پيامبر ادب را رعايت نميكند، او را روانه زندان كرد وسرانجام در آغاز سال 708، آزاد شد.
4ـ فعاليت مجدد شيخ سبب شدآخر ماه صفر 709 به اسكندريه مصر تبعيد شود وپس از هشت ماه اقامت درآنجا، در 709 به قاهره باز گشت ودرآنجا ماند تاسال 712به شام باز گشت (1).
5ـ درروز پنجشنبه دوم رجب سال 720، به خاطر فتاواى دوراز مذاهب اسلامى به دار السعادة احضار شد، قضاة هر چهار مذهب او را نكوهش كردند، ومحكوم به زندان شد تا دوم محرم 721، اززندان آزاد گرديد.
6ـ شكايات فراوانى از علماء ودانشمندان درباره او سبب شد كه حاكم وقت او را در قلعه دمشق زندانى سازد، وازهرنوع فعاليت حتى نوشتن،ممنوع گرددوسرانجام درسال 728 درزندان جان سپرد .(2)
دراين جا از تذكر نكته اى ناگزيريم و آن اينكه : ممكن است،كسى يك چنين مقاومت واستوارى درراه انديشه را مايه ستايش بداند واورا اسطوره مقاومت وثبات درراه عقيده تلقى كند، ولى يك چنين انديشه جز ساده نگرى، چيزى بيش نيست زيرا لجاجت دربرابر حق، غيرازمقاومت درراه عقيده است، خصلت نخست كاملاً محكوم ونكوهيده است، ودومى درصورتى قابل ستايش است، كه خود عقيده

1 . البداية والنهاية، ج 14، ص52و....
2 . المنهل الصافي والمستوفي بعد الوافي، ص340.

صفحه 35
كاملاً مقدس باشد، انسانى كه روى يك رشته انگيزه هاى مادى، واغراض شخصى به ثبات درراه عقيده تظاهر ورزد، آن نيز مقدس نيست .
اگر ثبات درراه عقيده به طور دربست كار خوبى باشد بايد شيطان رابه خاطر ثبات در عقيده خود، ستايش كنيم زيرا اونيز درراه عقيده خود تا درون دوزخ پيش رفت، و«نار» را بر «عار» برگزيد .
ثبات ابن تيميه، لجاجت دربرابر كليه علماى اسلام ومذاهب چهارگانه اهل سنت بود ، او به روشنى مى ديد كه انديشه هاى او درباره صفات خدا ومقامات پيامبر، افكار كليه فقيهان وقضاة اسلام را برضد او شورانيده، وپيوسته دستگير وتبعيد وزندانى ميشود، ودراين ميان، مسأله سياسى نبود تا تصور شو د كه گروهى روى اغراض سياسى، ويا شخصى ومادى با او در افتاده وپيوسته او را به محاكم قضائى مى كشند :
درمكتب اهل سنت اتفاق علماى يك عصر، تا چه رسد ، اتفاق علماء هفت قرن، حجت وواقع نما است وتخلف از آن تخلف از جامعه اسلامى است كه دوزخ را به دنبال دارد . وآنان براين مطلب با آيه ياد شده در زير استدلال ميكنند آنجا كه ميفرمايد :
(وَمَنْ يُشَاقِقِ الرَّسُول َ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الهُدى وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيْلِ المُؤمِنِينَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّى وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ سَآءَتْ مَصِيراً)(1).
كسى كه پس از روشن شدن حقيقت ازدر مخالفت با پيامبر در آيد واز راهى جز راه مؤمنان پيروى كند، ما او را از پى همان كسى كه دوست داشته، مى فرستيم و دردوزخ وارد مى كنيم، چه جايگاه بدى است.
نكته قابل توجه در آيه : جمله (وَ يَتَّبِع غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤمِنِينَ)است، كه

1 . سوره نساء /115.

صفحه 36
تخلف از جرگه مؤمنان را جائز نميشمارد اكنون ياد آور ميشويم كه جامعه مؤمنان، متجاوز از هفتصد سال، به قبر وضريح پيامبر تبرك جسته، وساختن سايبان و بنا رايك نوع اظهار محبت به پيامبر مى دانستند، ويكى از فرائض افراد باايما ن، اظهار علاقه به پيامبر وابراز محبت است، مخالفت با چنين سنت چند صد ساله اى، جز تجسم بخشيدن به (ويَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيْلِ الْمُؤْمِنينَ ) چيزى ديگرى نيست .
پاسداران اصول وفروع اسلام درعصر ابن تيميه وپس ازاو، بيانات نافذ ومحكمى درباره شخص او وكتابهاى وى، دارند وگاهى قضات مذاهب چهارگارنه سند واحدى را امضاء كرده ومردم را از پيروى از افكار وى باز ميداشتند،ودر حيات و پس از مرگ ابن تيميه، رساله ها وكتابهاى فراوانى، در نقد انديشه هاى او نوشته اند كه ذكر اسامى آنها،مايه اطاله سخن است ومااكنون به صورت گذرا اين شخصيتها رانام مى بريم شخصيتهائى كه هريك درعصر خود، ستاره فروزانى بودند كه امت اسلامى از نور انديشه هاى آنان، بهره مى گرفت وهيچ دانشمند اسلامى نميتواند ، نقد وردّ آنها را از طريق اغراض شخصى تفسير كند.

برخورد انديشه ها مايه تكامل است

برخورد دوانديشه به صورت نفى واثبات مانند اصطكاك دوسيم مثبت ومنفى است كه از آن نور وحرارت مى جهد و به محيط، روشنى و گرمى مى بخشد ، وتكامل علوم وپيشرفت تمدن، درسايه گفت وشنودها، بررسيها و درگيريها ى علمى صورت مى پذيرد، و پس ا ز اندى، فرضيه ها به حقيقت، وانكارها وشكها،به علم و يقين تبديل مى شود .از اين جهت نبايد، اختلاف دو دانشمند را با يكديگر، نشانه حقد وكينه انگاشت وآنرا غير اصولى توصيف كرد . ولى هرگاه ابراز انديشه از طرف عالمى سبب شود، كه همه دانشمندان برضد فكر او بشوند، وبه رد ونقد انديشه هاى او بپردازند، وكوچكترين انعطاف پس از مرور قرنها پديدنيايد،طبعاً بايد

صفحه 37
يك چنين اتفاقى را گواه بر بى پايگى آن انديشه ها دانست، وآن را جز از طريق علاقه به اظهار حق، وزدودن باطل، نبايد تحليل كرد.
اختلاف دانشمندان اسلام، با ابن تيميه درباره صفات خدا، وتوحيد وشرك،مربوط به ضابطه دوم است، واز روزى كه مسأله كفر آميز، تجسم وجهت داشتن خدا، ويا جسارت به ساحت انبياء واولياء از جانب ابن تيميه عنوان شد، قلمها وخامه ها، مناظرات ومحاكمات ، براى صيانت عقائد توده مردم به حركت درآمدند، وهركسى، به نوعى اورا محكوم كرد، وسخن اورا نقد نمود و بزرگان اهل سنت كه باوى هم عصر بودند، ويا پس از وى مى زيستند، درنقد انديشه هاى او بيش از بيست رساله نوشتند وناقدان انديشه هاى او از شخصيتهائى بودند، كه مراجعه به بيو گرافى آنها دركتابهاى تراجم، ما را به مقام بلند علمى آنها رهبرى ميكند . اينك دراين بخش، به ذكر اسامى، ونقل و گزيده اى از سخنان آنها درباره ابن تيميه اكتفاء ميكنيم واگر رد وانتقاداتى را كه از طرف دانشمندان شيعه انجام گرفته، برآنها بيفزاييم با انبوهى از كتاب ورساله، يامناظره و محاكمه روبرو مى شويم كه درتاريخ براى خود كم نظير است .

1ـ صفى الدين هندى ـ 644 ـ 715

صفى الدين از داناترين مردم به مذهب امام ابوالحسن اشعرى بوده و در هر دو اصول : ( اصول دين، واصول فقه ) سرآمد روزگار به شمار مى رفت ; وى نخستين كسى است كه درسال 705 در دار السعادة با ابن تيميه به منا ظره پرداخت، ودر تقرير وتبيين مطلب،فوق العاده توانا بود، ودرمناظره به يك نقطه فشار مى آورد، در حالى كه ابن تيميه از شاخه اى به شاخه اى مى پريد ازاين جهت صفى الدين به وى گفت چرا ادب مناظره را رعايت نميكنى، توگنجشك وار، از شاخه اى به شاخه اى مى پرى، مجلس مناظره در دار السعادة دمشق، با پيروزى

صفحه 38
صفى الدين به پايان رسيد وابن تيميه ودار ودسته او از وظائف دولتى بركنار شدند(1).

2ـ كمال الدين زملكانى ت ـ667 ـ 733

كمال الدين معروف به قاضى القضاة زملكانى ، قاضى تواناى منطقه حلب بود، واو دومين كسى است كه درسال 705 باابن تيميه به مناظره پرداخت، واو مؤلف كتاب «الدرة المضيئة في الرد على ابن تيميه » است كه كشف الظنون از آن ياد كرده است،سبكى مى گويد : وى نظريه ابن تيميه را پيرامون زيارت وطلاق رد كرده است.(2)

3ـ شهاب الدين حلبى /م 733

شهاب الدين حلبى از دانشمندان بنام دمشق ، ومعاصر باابن تيميه بوده ودر نقد نظريه او پيرامون جهت داشتن خدا رساله مستقلى نوشته، وسبكى در طبقات الشافعيه متن رساله وى را در ترجمه او نقل كرده است . وى د ر آغاز رساله مى گويد : آنچه مرا به نگارش اين رساله وا دار كرد اين بو د كه اخيرا ً رساله اى از طرف برخى منتشر شده وكسانى را كه قدم راسخى در معارف ندارند، فريب داده است، من نخست عقيده اهل سنت رانقل كرده، آنگاه به نقد عقيده ابن تيميه مى پردازم (3).

4ـ شمس الدين ذهبى /م748

ذهبى ازشخصيتهاى بزرگ حنابله است، ودر تاريخ ورجال خدمات ارزنده اى

1 . طبقات الشافعية 9/162ـ 164.
2 . طبقات الشافعية9/190ـ191ـ كشف الظنون 1/744 وهدية العارفين 2/846.
3 . طبقات الشافعية 9/35.

صفحه 39
انجام داده وكتابهاى او جزء مصادر رجالى وتاريخى است . وى دركتاب «تذكرة الحفاظ » به ترجمه ابن تيميه پرداخته ود ر آنجا چيزى نگفته است . ولى پس ا ز روشدن عقائد او، نامه گسترده اى به وى نوشته ونامه را بااين جمله ها آغاز ميكند:
«يَا رَبّ ارْحَمْنِي وَ اَقِلْنِي عَثْرَتِي... وَ ا اَسَفَاِهُ عَلَى الّسنة وَ أهْلِها، وَا شوقَاهُ إلى إخْوان يُعاوِنُني عَلَى الْبُكاءِ...»
خدايا برمن رحم كن ولغزش مرا پس گير، تأسف برنابودى سنت پيامبر واهل آن !(1)

5ـ صدرالدين مرحل م حدود 750

صدرالدين پيشواى بزرگ دركلام اشعرى ومحقق در دو اصول (اصول دين واصول فقه ) بشمار ميرود واز ذكاوت شگفت آور و حافظه فوق العاده اى برخوردار بود ومناظرات متعددى با ابن تيميه انجام داد دشمن شكست خورده در سنگر علم درصدد سنگ اندازى در مسائل اجتماعى برآمد واورا متهم به مطالبى كرد كه از آن پيراسته بود(2).

6ـ على بن عبدالكافى سبكى م / 756

على بن عبدالكافى، ازمحدثان وفقيهان بزرگ دمشق بوده ونويسنده «طبقات الشافعيه » تاج الدين سبكى فرزند اواست، وى درجلد دهم كتاب خود ص 176 و... ترجمه گسترده اى از پدر آورده كه علاقمندان ميتوانند به آن مرا جعه كنند.وى درفقه، شافعى، و دركلام، اشعرى بود،شيخ ذهبى با آنكه به حنابله تعصب مىورزيد نسبت به او فوق العاده خاضع بود واو را با دو بيتى ستوده كه مضمون آنرا

1 . تكملة السيف الصقيل،ص 190 ومقدمه اسماء وصفات بيهقى ص139.
2 . طبقات الشافعية 9/253.

صفحه 40
مى آوريم :
«منبر مسجد اموى كه گردن مى كشيد، دربرابر محدثى مانند سبكى آنگاه كه روى آن قرار گرفت، خضوع كرده وى حافظ ترين مشا يخ عصر در حديث وسخنورترين وداورترين آنهاست»(1) وى كتاب مستقلى به عنوان رد برانديشه هاى ابن تيميه نوشت، درآن به كليه شبهات اوپيرامون مسافرت براى زيارت پيامبر، وزيارت قبر اوپاسخ گفته وآن را « شفاء السقام » ناميد. اين رساله به سال 1318، در مصر چاپ شدهاست،وى علاوه براين كتاب، كتاب ديگرى به نام « الدرّة المضيئة» نوشته و در آغاز آن چنين مى گويد : ابن تيميه دراصول عقايد، بدعتها نها د، واستوانه هاى اسلام واركان آن را شكست او مدتها درپوشش پيروى از كتاب وسنت، وتظاهر به دعوت به حق ، زيست ناگهان نقاب كنار رفت ، پيروى از كتاب وسنت به بدعت گذارى ودورى از مسلمانان تبديل شد.

7ـ محمد بن شاكر كتبى م /764

محمد بن شاكر كتبى مؤلف « فوات الوفيات » كه آن را به عنوان « ذيل » كتاب وفيات الأعيان ابن خلكان نوشته است، مى گويد : ابن تيميه كتابى پيرامون فضائل معاويه نوشته وفتوى داده است كه لعن بر يزيد جائز نيست (2).

8ـ ابو محمد يافعى م /768

ابو محمد عبداللّه بن اسعد مورخ، معروف به يافعى نويسنده كتاب «مرآة الجنان » درترجمه ابن تيميه مينويسد : ابن تيميه به خاطر مسائل فكرى خاصى،

1 . فرقان القرآن /129.
2 . فوات الوفيات 1/77.
Website Security Test