welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : فرهنگ عقائد و مذاهب اسلامى / ج 3*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

فرهنگ عقائد و مذاهب اسلامى / ج 3

صفحه 1
ملل ونحل
3
فرهنگ عقائد و مذاهب اسلامى
تبييين انديشه هاى ابن تيميه
ومحمد بن عبد الوهاب
جلد سوّم
نگارش
استاد محقّق جعفر سبحانى

صفحه 2
شناسنامه كتاب

صفحه 3
بسم الله الرحمن الرحيم

صفحه 4

صفحه 5

پيشگفتار

بسم الله الرحمن الرحيم
اگر عقائد وانديشه هاى طوائف اسلامىواقع بينانه نگارش يابد، ومؤلف نيز درتحليل عقائد آنان، راه انصاف در پيش گيرد، به وحدت كلمه وتوحيد صفوف كمك مى كند .امروز، طوائف اسلامى به خاطر دورى از يكديگر وعدم آگاهى از عقائدبرادران خود، يكديگر را به خوبى نمى شناسند، وهمه را نسبت به خود، بيگانه ومخالف مى انديشند، درحالى كه به هنگام مراجعه به عقائد طوائف معروف اسلامى ، جز «باطنيه » كه درحقيقت از جرگه مسلمانا ن بيرونند، همگى مشتركات زياد وفراوانى درميان خود دارند .
اگر درروزگار كذشته، نويسندگان ملل ونحل ويا متكلمان اسلامى براثر عدم آگاهى، برخى ازپندارها ى بى اساس را به طائفه اى نسبت مى دادند، شايد معذور بودند، ولى امروز با كوتاه شدن مسافتها، و گسترش فرهنگ ملل از طريق نشركتاب و مجله وروزنامه ووسائل ارتباط جمعى، ديگر اين عذر پذيرفته نيست .
اگر احمد امين مصرى، بانوشتن كتاب «فجر الإسلام »تهمتهائى به شيعه زد،وسپس در نجف اشرف درمحضر مصلح كبير شيخ محمد حسين كاشف الغطاء معذرت خواست وگفت : ريشه اشتباه من اين بود كه مصادر ومدارك كافى درباره

صفحه 6
عقيده شيعه نداشتم(1)، ديگر امروز اين عذرها ى صورى نيز پذيرفته نيست، وبايد نويسندگان ملل ونحل ويانويسنده مسائل كلامى، به مصادر ومدارك هرملتى كه مورد اعتبار واعتماد مشايخ وبزرگان آنها است، مراجعه كنند وبدون تعيين مصدر، انديشه اى رابه كسى نسبت ندهند.
اگر نويسندگان اسلامىومحققان باهدف اين راه را بپيمايندخواهيم ديد كه بسيارى ازنسبتها بى پايه است ومجموع طوائف اسلامى، مشتركات فراوانى دارند ودرسايه اين مشتركات، ميتوانند دست واحدى دربرابر ديگران باشند .
دراينجا ازتذكر نكته اى ناگزيريم وآن اينكه هركتابى را هرچند نويسنده آن از دانشمندان وبزرگان آن فرقه باشد، نمى توان مصدر ومدرك براى كل فرقه دانست ، خصوصا اگر كتاب، كتاب حديثى وروايتى باشد، زيرا وجود روايت، گواه برعقيده نيست . محدثان اسلامى، وظيفه اى جز گرد آورى روايت با ذكر اسناد، نداشتند . اين وظيفه ديگران است كه به نقّادى روايات بپردازند وحق را از باطل جدا سازند.
امروز مسأله تهمت زدن به شيعه كار رائجى شده است وانقلاب اسلامى ايران سبب شد كه جهان به فرهنگ شيعه توجه پيدا كند، از آنجا كه گرايش جهانيان به چنين فرهنگى، كه با «ثوره»و پرخاشگرى دربرابر ظالمان ومستكبران عجين است، به سود استكبار جهانى نيست، ازاين جهت، گروهى مزدور را برآن داشتند كه چهره فرهنگ شيعى را خدشه دار سازند، وتا آنجا كه بتوانند اوهام وپندارها را سرهم كرده وبه عنوان عقيده شيعه معرفى كنند و براى حق جلوه دادن خود، كتابهاى حديثى شيعه را ويا نوشته هاى افرا دبى مايه را مدرك معرفى كنند، درحالى كه ياد آور شديم كتاب حديث كتاب عقيدتى نيست، مگر آنگاه كه نقادى شود . وبهترين كتاب حديثى شيعه كه كتاب كافى تأليف ثقة الإسلام كلينى است، كتابى صد درصد صحيح نيست بلكه درآن صحيح وموثق وحسن وضعيف وجود دارد، ازاين جهت،

1 . به مقدمه كتاب «اصل الشيعة و اصولها» مراجعه شود.

صفحه 7
بايد به نقادى آن پرداخت وهمچنين كتاب هرعالم شيعى غير معروف وبى مايه رانميتوان گواه برعقيده كل شيعه دانست . عقائد شيعه رابايد ازنوشته هاى قهرمانان علم كلام شيعه مانند شيخ مفيد ومرتضى، محقق طوسى وعلاّمه حلّى وفاضل مقداد گرفت، نه از كتاب حديثى ونه از كتاب «فصل الخطاب » مرحوم نورى، كه مملو از مراسيلى است كه از كتابهاى ديگران وارد كتب شيعه شده است.
نگارنده چنين دردهائى را درباره فرقه شيعه لمس كرده است دراين كتاب كه به عنوان تبيين« فرهنگ عقائد ومذاهب اسلامى» نگارش مييابد، ملتزم است كه آراء وعقائد هر طائفه اى را از رسمى ترين كتابها ى آنان بگيرد، آنگاه به تحليل آن بپردازد،زيرا در غير اين صورت هم گمراه شده وهم ديگران را گمراه خواهد كرد ديگر نه ارزش دنيوى خواهد داشت و نه پاداش اخروى .
در بخش اوّل و دوّم از اين فرهنگ، عقائد اهل حديث وحنابله واشاعره به صورت كلى مطرح شد ومورد تجزيه وتحليل قرار گرفت. وشايسته بود پس ازاين دو گروه، به ديگر طواف اسلامى كه از اصالت وقدمت بيشترى برخوردارند،بپردازيم، مانند فرقه هاى : (معتزله،ماتريديه و...)ولى چون خط فكرى اهل حديث وانديشه هاى حنابله وسلفيها امروز به وسيله پيروان ابن تيميه ومحمد بن عبدالوهاب ترويج مى شود، ودرحقيقت، پيروان اين دوشخصيت احياگران انديشه هاى محدثان وحنابله هستند، مناسب ديده شد كه موضوع بخش سوم فرهنگ، تبيين عقائد ابن تيميه وعقائد محمد بن عبدالوهاب باشد كه ازمجموع به نام وهابيّت اسم مى بريم وبراى تحقيق در عقائد اين گروه در دو بخش سخن ميگوئيم :
بخش نخست به بيوگرافى ابن تيميه ومحمد بن عبدالوهاب وخطوط كلّى عقائد اين دو اختصاص دارد دراين بخش، پس از تبيين ديدگاه علماء ودانشمندان درباره ابن تيميه ومحمد بن عبدالوهاب، دو مسأله را به صورت جدا گانه مورد بحث وبررسى قرار داديم .
1ـ شرك درعبادت .

صفحه 8
2ـ تحديد بدعت .
از آنجا كه بسيارى ازانديشه هاى وهابيان، ازاين دو مسأله سرچشمه ميگيرد وآنان به خاطر عدم تحديد منطقى ازاين دو مسأله كلامىوقرآنى، بسيارى از كارها را از جزئيات شرك در عبادت واز مصاديق بدعت دانسته اند ازاين جهت به تحديد اين دو موضوع پرداختيم تا در پرتو ضوابط كلى كه از قرآن وسنت الهام گرفته است به تحليل عقائد آنان بپردازيم .
بخش دوم مربوط به جزئيات عقائد آنهاست ودرميان اينها مسا ئل دهگانه اى را بر گزيديم كه فهرست آن را مى آوريم :
1ـ سفر براى زيارت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)
2ـزيارت قبر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)
3ـ تعمير قبور
4ـ مسجد سازى دركنار مشاهد
5ـ نماز گزاردن درمشاهد
6ـ توسل به پيامبران
7ـ سوگند به مقدسات
8ـ سوگند دادن خدا به حق اولياء
9ـ تبرك به آثار پيامبران واولياء
10ـ نذر براى انبياء وصالحان
اميد است اين خدمت ناچيز مورد رضايت خداوند بزرگ قرار گيرد وما را از لغزش در گفتار ورفتار واز تعصب در بينش باز دارد.
قم ـ مؤسسه اما م صادق (عليه السلام) جعفر سبحانى
15/6/1369 برابر با 15/2/1411

صفحه 9

بخش اوّل

تاريخچه وريشه هاى عقائد وهّابيان

1. معرفي نفاق افكنان وابعاد فكرى ابن تيميّه
2. مسأله تجسيم يا نخستين لغزشگاه ابن تيميّه
3. ابن تيميّه در آينه انديشه متفكران
4. محمد بن عبدالوهاب وحركت وهّابيت
5. شعار وهابيان: تكفير مسلمانان جهان
6. توحيد وشرك درعبادت
7. تحديد منطقى بدعت وانكار تقسيم آن به حسنه وسيئه

صفحه 10

صفحه 11

1

نفاق افكنان و وحدت اسلامى

و

ابعاد فكرى ابن تيميّه

درمسائل مربوط به فرد وجامعه، كمتر مسأله اى از نظر بداهت وروشنى به پايه «لزوم وحدت ملتها » و «يگانگى امتها » ميرسد وهيچ فر د خردمندى درمفيد بودن «اتحاد » وزيانبار بودن « نفاق» و« خلاف » شك وترديد نميكند، مگر انسانهاى روباه سيرت، محيل وفتنه انگيز كه منافع مادى خود را در تفرقه افكنى ميبينند، واز طريق گل آلود كردن آب، به شكار ماهى مى پردازند، اين گروه براى خود حساب جدا گانه اى دارند، اگر از آنان بگذريم همه انسانهاى سالم از «توحيد كلمه » وبسيج كردن نيروهادريك مسير، استقبال ميكنند،ونفاق آفرينان را نكوهش مى نمايند .
بررسى سيره پيامبر گرامى به ثبوت مى رساند كه حضرتش به موازات بسط توحيد ويكتا پرستى درجامعه انسانى، به «توحيد كلمه » يعنى وحدت امت اسلامى اهميت به سزائى ميداد، وهيچ عاملى، را شكننده تر از ايجاد شكاف در پيكر امت اسلامى نمى دانست ، وبراى اينكه گفتار خود را با شاهد وگواه، همرا ه سازيم، از سيره آن پيامبر بزرگ نمونه هايى مى آوريم تا روشن شود چگونه با روش و

صفحه 12
گفتار حكيمانه خود آتش اختلاف را خاموش مى كرد، ودر تحكيم وحدت، سعى وكوشش مى نمود :
1ـ درجنگ با قبيله «بنى المصطلق » پس ا ز پيروزى مسلمانان برمشركان، ميان دو نفر ازمسلمانان كه يكى ازمهاجران وديگرى از انصار بود، درگيرى لفظى رخ داد . اين دو نفر به شيوه عصر جاهلى، قبيله خود را به كمك خويش طلبيدند، نداى تفرقه افكنى آنان، آن هم درسرزمين دشمن شكست خورده،به گوش پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) رسيد، وفوق العاده اورا متأثّر ساخت.پيامبر فرمود : به اين نداهاى خبيثانه ، اعتناء نكنيد، اينها شعار جاهلى است آنگاه براى زدودن انديشه تلخ گروه گرايي ازمغز آنان، درهمان لحظه كه نيمروز گرم بود، فرمان حركت داد وپس از طى يك مسافت طولانى كه كاملا بى سابقه بود فرمان فرود صادرشد واز فرط خستگى، همه را خواب ربود،به گونه اى كه پس از بيدارى ازآن حادثه تلخ، چيزى جز به صورت كمرنگ درخاطره ها وجود نداشت .
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) با اين تدبير بار ديگر به جامعه وحدت بخشيد(1).
2ـ جوانان اوس وخزرج كه پيش از اسلام درمدينه، باهم درجنگ وستيز بودند، پس از اسلام وحدت واتحاد خود رابا ز يافته وبرادرانه باهم زندگى ميكردند . روزى دربيرون مسجد پيامبر دور هم حلقه زده بودند وگل مى گفتند و گل ميشنيدند، يكى ازسران يهود ساكن مدينه به نام «شاس » از ديدن اين منظره سخت ناراحت شد، جوانى يهودى را تحريك كردكه وارد حلقه آنان شود و با تجديد خاطره هاى تلخ جنگهاى دو قبيله درعصر جاهليت، تخم نفاق درميان آنان بيفشاند، آن جوان يهودى نقش خود را بخوبى ايفاء كرد، به گونه اى كه درپايان همان جلسه،

1 . سيره ابن هشام،ج3ـ ص303.

صفحه 13
كار به نزاع ودرگيرى كشيد، وجوانان هر دو گروه، دست به قبضه شمشير بردند ونزديك بود كه درگيرى آغاز شود، وقتى پيامبر ازماجرا آگاه شد، خود را به ميان آنان رساند وبا ندائى بلند گفت :
«اللّهَ!اللّهَ! أبِدعوى الْجاهليةِ وأَنا بَين َأَظْهُركم بَعْد أنْ هَداكُم اللّهُ بالإسلام ِ و أكرمَكُم به و قَطَع به عنكُم أمرَ الجاهلية واستنقذكم من الكفر والّف بين قلوبكم»؟
«شما را به خدا ! شما را به خدا ! آيا بااين كه من درميان شما هستم، ادعاهاى جاهليت را زنده مى كنيد درحالى كه خدا شما را به وسيله اسلام هدايت كرد،وگرامى داشت وروابط عصر جاهليت را بريد، وشمارا ازكفرنجات داد . ودلهايتان را به هم نزديك ساخت »؟
سخن پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بسان آب سردى بود كه برشعله هاى آتش ريخته شود، جوانان هردو گروه فهميدند كه فريب فتنه گرى جوان يهودى را خورده ووحدت را به نزاع مبدل ساخته اند،آنگاه برخاستند ودست يكديگر را به عنوان برادرى فشردند وبه آّغوش گرم وحدت پناه بردند.(1)
پس از رحلت پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) شايستگى وبرترى امام على (عليه السلام) برهمه روشن وهويدا بود ولى جريان سياسى، لايق ترين فرد امت را،به عقب زد وزمام رهبرى را به دست ديگرا ن داد، وضع جامعه اسلامى درآن روز،به گونه اى بود كه ايجاد هرنوع خراش وآسيب در پيكر آن، وياعدم همكارى باامت اسلامى، پى آمدهاى ناگوارى دربر داشت، او پس از يك مطالعه عميق، سكوت شكوهمند را برتلاش براى احراز حق خود ترجيح داد، ودرسخنان خود پيوسته به انگيزه آن اشاره مى كرد درخطبه اى كه درآن امت اسلامى را به «توحيد كلمه» دعوت كرده است چنين

1 . سيره ابن هشام، ج2ـ ص250.

صفحه 14
مى فرمايد:
«فَخَشيتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ الإسْلام َ وَ أَهْلَهُ أَنْ أَرَى فِيهِ ثَلْماً أَوْ هَدْماً تكونُ المُصيِبَةُ بهِ عليّ أَعْظَمَ مِنْ فَوتِ وِلايَتِكُمُ الَّتي إنَّماهِيَ مَتاعُ أيّام قَلائلَ» (1).
«از آن ترسيدم كه اگر اسلام ومسلمانان رايارى نكنم، در آن شكاف وويرانى مشاهده كنم كه مصيبت آن، بالاتر ازمصيبت از دست رفتن حكومت چند روزه است».
اين نمونه هاى تاريخى براى مسلمانان، اعم از سنى وشيعه بسيار آموزنده است وانحراف از آن، انحراف از اسلام راستين است .
در جهانى كه ملتهاى دورازيكديگر با ايدئولوژيهاى متناقض، دست اتحاد وهمكارى به سوى يكديگر دراز كرده، و آهنگ وحدت سر مى دهند،چرا مسلمانان جهان، باداشتن مشتركات فزون از حد، از آنان درس نگيرند، واگر دست برادرى به يكديگر نمى دهند، چرا درمقابل يكديگر مى ايستند ؟
ولى بسيار جاى تأسف است برخى ازمامداران كه خود را متوليان اسلام وحرمين شريفين ميدانند، درايجاد اختلاف سعى وكوشش فراوان دارند، ويك قسمت ازدرآمد نفتى را درايجاد بدبينى ودرگيرى درميان مسلمان بكار مى گيرند، تو گويى براى شقّ عصاى مسلمين مأموريت خاصى دارند، مأموريت دارند كه به آيه(...يُنْفِقُون َأَمْوالَهُمْ لِيَصُدُّوا عَنْ سَبِيْل اللّهِ) (2) تجسم بخشند.
درجهانى كه مسلمانان جهان درمناطق مختلف در آتش صهيونيسم وكمونيسم و هندوئيسم مى سوزند، اين زمامداران باهزينه بسيار گزاف، توانسته اند از هزار و هشتصد عالم نما ووعاظ السلاطين حكم كفر پيروان اهل بيت را بگيرند، وعداوت

1 . نهج البلاغة ـ خطبه 127.
2 . سوره انفال ـ آيه 36.

صفحه 15
باخاندان رسالت نشانه اسلام، وولاى آنان رانشان كفر وبى دينى معرفى كنند.
كار آسانى نيست كه دوميليون نسخه از كتاب يك نويسنده معلوم الحال را دركشور بسيار فقيرى مانند«سودان » منتشر نمايند، تاروح ولاء واخلاص به خاندان رسالت را كه با گوشت وپوست مردم آن آميخته است، نابود سازند.
آيا وقت آن نرسيده كه مسلمانان جهان، اين نوع حركتهاى مزّورانه را رد يابى نمايند، ودست رد برسينه نامحرمان زده وهمگى به ريسمان وحدت چنگ بزنند وبه جاى «فرِّق ْتَسُد » شعار (وَاعْتَصِمُوابِحَبْلِ اللّه ِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَ قُوا) را زنده سازند؟

پرده ها بالا مى روند!

با شهادت امير مؤمنان على (عليه السلام) پرونده خلافت به ظاهر شورائى بسته شد، وخلافت اسلامى، به صورت سلطنت موروثى درآمد، وشتر خلافت ازسالهاى چهل هجرى تاسال صد وسى و دو، بر در منازل امويان منافق زانو زد، و نخستين كسى كه اين بدعت را پايه گذارى كرد، معاوية بن ابى سفيان بود، وى درسال پنجاه وشش هجرى، پس ازشهادت حسن بن على (عليه السلام) از طريق وعده ووعيد ، براى فرزند خود يزيد بيعت گرفت، از آن به بعد، خاندان اموى زعامت و حكومت راميراث خود دانسته، ونسل اندر نسل تا سال صدو سى ودو، براريكه سلطنت تكيه زدند وسرانجام با قيام گسترده ملتهاى ايران وعراق ، بساط حكومت آنان بر چيده شد و عباسيان جاى آنان را گرفتند، آنان نيز گوى خلافت را به يكديگر پاس دادند وسر انجام خلافت آنها درسال 656 با حمله مغول پايان پذيرفت و از خلافت اسلامى حتى نامى، باقى نماند وميهن اسلامى به دست بت پرستانى افتاد كه جز خونريزى وويرانگرى، هدفى نداشتند.

صفحه 16

اتحاد صليب وصنم

زمامداران عباسى، بسان حكام اموى غالباً افراد ناشايست وبى هنرى بودند،ودراداره كشور «طوطى صفتانى » بودند كه هرچه اطرافيانشان مى گفتند، باز گو مى كردند، دربار خلافت بغداد دردوره عباسيان مجسّمه بى روحى بود كه حكام وسلاطين بلاد، ازنام ونشان وقداست ظاهرى آنان بهره مى گرفتند، وسبب پيشرفت اسلام در قرون نخست واستوار ماندن آن دربرابر حوادث، دراتقان آئين و فداكارى مسلمانان، خلاصه مى شد، نا گفته پيدا ست كه اين دو عامل به صورت محدودمى توانستند مؤثر وكار ساز باشند،ازاين جهت از آغاز قرن ششم (پانصد به بعد) فروپاشيدگى خاصى درنظام آشكار گشت، وصليبيان با برنامه ريزى دقيق، درصدد تسخير بيت المقدس برآمدند، تا نخستين قبله اسلامى وزادگاه مسيح را از چنگ مسلمانان به در آورند.ازاين جهت،حملات وحشيانه خود را از سال 489 شروع كرده وتا سال 660،ادامه دادند ودرباره حجم جنايات آنان كافى است كه بدانيم تنها در «بيت المقدس » هفتاد هزار نفر را كشتند، ومسجد واطراف آن را به صورت درياچه اى از خون در آوردند، هنوز سرزمينهاى اسلامى زير چكمه هاى صليبيان ضجه وناله مى كرد، ومسلمانان با مسيحيان، درحال نبرد وجنگ بودند، وحملات اروپائيان از طريق دريا وخشكى ادامه داشت، كه ناگهان جبهه دومى از جانب شرق برضد مسلمانان گشوده شد و وحشى ترين ملل جهان ، حمله خود را برميهن اسلامى آغاز كردند، ومشوق و يا محرك آنان نيز صليبيان مقيم دربار«مغول» بودند كه آنان را به تسخير كشور دعوت نموده، وسرانجام درسايه اتحاد «صليب » و«صنم»ملت مسلمان، با دشمنى به مراتب بدتر از صليبيان روبرو شدند، دشمنى كه بر كو چك و بزرگ رحم نكرده وبا تبديل بلاد اسلامى به تلى ازخاك، گام به گام پيش مى رفت، اين حملات دد منشانه ازسال 603، آغاز شد، وعاصمه خلافت

صفحه 17
(بغداد) در سال 656سقوط كرد. آنان پس از تسلط كامل بر عراق ، آهنگ شام وبيت المقدس نمودند وپس از يك موفقيت نسبى در قلمرو اسلامى، تا سال 807 حكومت كردند.
درحالى كه دلها از رعب سپاه مغول پر بود وسنگرها يكى پس ا ز ديگرى فرو مى ريخت، وشهرها يكى پس از ديگرى ويران مى گشت ، صليبيان ازنقطه سومى، حمله جديدى را آغاز كردند وتصميم گرفتند كه مسلمانان را از سرزمين اندلس (اسپانياى كنونى ) برانند . حمله سوم، در گرما گرم حملات اروپائيان از يك طرف، وسپاه مغول ازطرف دوم، آغاز شد، وجهان اسلام را در غم واندوه، وماتم بزرگى فرو برد، وسرانجام تقدير، برتدبير، پيروز گرديد، ونبرد درجبهه سوم كه از سال 609، آغاز گرديد ه بود وتا سال 897، ادامه داشت، سبب شد، كه سرزمين خاطره ها، از پيكر ميهن اسلامى، جدا گردد، وتاكنون نيز جدا مانده، هر چند آثار اسلامى كم وبيش محفوظ مانده است .
اكنون بايك محاسبه كوچك ميتوان ازوضع وموقعيت كشورهاى اسلامى دراين چهار قرن بطور اجمال آگاه شد.
از سال 489 ـ تا سال 660 حمله صليبيان
از سال 603ـ تاسال 807 حمله مغول
از سال 609 ـ تا سال 897 حمله مسيحيان به اندلس
دراين جا مى توان اجمالاً به عظمت مصيبت وحجم فاجعه پى برد وحال ملتى كه چها ر قرن با سنگدل ترين انسان نماها، ووحشى ترين ملتها در جنگ ونبرد باشد، كاملا واضح وروشن است، وهرگز هيچ نويسندهاى نميتواند حتى نيمرخى روشن ازاين فاجعه، ترسيم كند، بلكه ارقام رياضى ونجومى، قادر به بيان آن نيست .

صفحه 18
«ابن اثير » جزرى كه خود شاهد واقعه بوده وبا خامه تواناى خود، حوادث را پي گيرى مى كرده، مى گويد : من سالها ازتنظيم حوادث مربوط به حمله مغول، خود دارى كردم، زيرا حجم جنايات ومصائب به اندازه اى بود كه توانايى نوشتن راازمن سلب كرد، چه كسى ميتواند خبر مرگ اسلام ومسلمانان را بنويسد ؟ اى كاش مادر مرا نمى زاد ويا قبل از اين وقايع مى مردم . آنگاه حمله مغول را با حمله «بخت نصر » به بابل مقايسه مى كند وبه اين نبيجه مى رسد، مجموع جنايات «بخت نصر » با جنايات يك روز سپاه مغول برابر است (1).
ابن اثير، نويسنده اين جمل وكلمات، درسال 630 در گذشت وهنوز اسكلت خلافت عباسى برقرار بود زيرا طومار خلافت عباسى بيست وشش سال بعداز فوت او، درهم پيچيده شد، وبغداد درسال 656 سقوط نمود . ودرتسخير عاصمه، قريب به يك ميليون انسان بى گناه كشته شدند، ودرميادين وكوچه هاى شهر، اجساد كشته شدگان به صورت تلهائى در آمده وبوى تعفن درسرتاسر شهر پيچيده ، وبيمارى وبا، كشتار مى كرد (2).

وظيفه يك روحانى بيدار

درچنين شرايط بحرانى وسرنوشت ساز، وظيفه متفكران وانديشمندان دلسوزچيست ؟عقل وخرد بدون شك مى گويد : بايد در پرتو توحيد كلمه، ووحدت ملّى واسلامى، روح عظمت وعزّت را به جامعه اسلامى باز گردانيد، وقدرت نظامىودفاعى را تقويت كرد، ويرانيهاى جنگ رامرمت نمود و... واز طرح هرنوع مسا ئل فرعى ويا حتى اصلى، كه مايه تفرقه ودودستگى مسلمانان شكست خورده

1 . الكامل 12/360.
2 . البداية والنهاية 13/213.

صفحه 19
گردد، پرهيز نمود.
حالا اگر دريك چنين شرائط استثنائى كه به قول ابن اثير تاريخ نگار، جهان تابوده وهست نظير آن رانديده ونخواهد ديد، فردى كه خود را « شيخ اسلام » ميداند ويا ديگران اورا شايسته اين مقام مى دانند، مسائلى را مطرح كند كه جز، ايجاد شكاف واختلاف، نتيجه اى نداشته باشد، چگونه ميتوان او رايك فرد دانا وآگاه، از وضع زمان،علاقمند و آگاه به مجد وعظمت مسلمين انگاشت ؟، آيا مى توان اورا شيخ اسلام ورهبر جامعه انديشيد؟!
آيا صحيح است درچنين شرائط بسيار استثنائى، با طرح مسا ئلى، مسلمانان را به يكديگر بدبين كرد، واسباب تكفير اكثر مسلمين را فراهم نمود ومدعى شد كه هركس به اين مسائل معتقد نباشد، ازجرگه مسلمانان بيرون است .
1ـ خدا درعرش برتخت خود نشسته است !
2ـ مسافرت برا ى زيارت پيامبر اكرم حرام است !
3ـ ساختمان سازى روى قبرها بدعت وشرك است !
4ـ توسل به ارواح پيامبران ومحبوبان درگاه الهى، شرك است ! و....
حالا اين شخص كيست ؟ ودرچه عصر وزمانى، باطرح اين مسائل، چماق تكفير را بر طوائف اسلامى كه با او دراين مسائل ونظائر آن، هم رأى نبودند فرو آورد؟ با اندكى بردبارى درسطور زيربا شخصيت وى آشنا ميشويد.

بيوگرافى «ابن تيميه »

درماه ربيع الاول سال 661 هجرى قمرى، درست 5سا ل پس از سقوط عاصمه خلافت عباسى (بغداد ) كودكى دريكى از نقاط شام به نام (حران ) ديده به

صفحه 20
جهان گشود وتا 7 سالگى درآن سرزمين زندگى كرد، ولى بخاطر حمله سپاه مغول، خانواده وى مجبور به جلاى وطن شد ورحل اقامت درشهر شام افكند . پدر او روحانى حنبلى مذهب بود كه درعقايد وفقه ازمذهب «احمد بن حنبل » (م/241) پيروى ميكرد، ازاين جهت فرزند خود رابه مدارس «حنابله » فرستاد تا فقه حنبلى را فراگيرد .
اين كودك همان «احمد بن عبدالحليم، بن تيميه حرّانى » است كه آيين وهابيت در قرن 12 هجرى براساس افكار وآراء او پى ريزى گرديد .
شناخت عقايد وهابيان در گرو شناخت ابن تيميه وآراء وعقايد اواست . محمد بن عبدالوهاب مؤسس «وهابيت » بخشى ازعقائد اورا گرفت، وقسمتهاى ديگر آنرا رها كرد وبه آن اهميت نداد.
ابن تيميه تاسال 698 هجرى درشام بسان يك روحانى حنبلى ميزيست، وتا آن سال ازاو لغزشى مشاهده نشد واز آن به بعد، يعنى وقتى رساله اى به نام «الرسالة الحموية » نوشت، آّثا ر انحراف دراو ظاهر گرديد،وى اين رساله را درپاسخ پرسش مردم « حماة» (1) كه يكى از شهرهاى سوريه است، نوشت وآشكارا براى خدا «جهت» و«سمت » قائل شد وتلويحاً اورا جسم دانست .
تنزيه خدا از جسم وجسمانى بودن واز هرنوع مماثله با موجودات امكانى يكى ازافتخارات اسلام وقرآن است كه آشكارا ميفرمايد(لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىْءٌ )(2) «براى اومانندى نيست »وبه خاطر نفى پندار جهت وسمت، اورادرهمه جا حاضر وناظر ميداندو مى فرمايد:(وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْن َما كُنْتُمْ)(3) «او باشما است درهر كجا

1 . شهر «حماة» در صدو پنجاه كيلومترى دمشق قرار گرفته است .
2 . سوره شورى /11.
3 . سوره حديد /4.

صفحه 21
باشيد». ونيز ميفرمايد :(وَهُوَ الَّذي فِي السَّماءِ إِلهٌ وفِي الأرْضِ إِلهٌ... )(1) «او (خدا) كسى است كه در آسمانها خدا است ودرزمين خداست ».ولى فرزند تيميه با وجودچنين آيات صريح وروشن ودلائل محكم واستوار متكلمان اسلامى اعم از معتزلى واشعرى وشيعى، خرق اجماع كرد و آشكارا گفت : خدا فوق آسمانهااست، وبرعرش خود تكيه كرده است .

مبانى فكرى ابن تيميه درچهار بُعد

مبانى فكرى ابن تيميه را در چهار بخش ميتوان خلاصه كرد:

1ـ حمل صفات خبرى برمعانى لغوى

دراصطلاح علم كلام، بخشى از صفات خدارا، صفات خبرى مى نامند، صفاتى كه قرآن وحديث از آن خبرداده و خرد آنرا درك نكرده است، مانند «وجه » و«يد» و«استواءبرعرش» ونظائر آنها كه قسمتى از آنها در قرآن، وبرخى ديگر درحديث نبوى وارد شده است .
شكى نيست كه معانى لغوى اين صفات، ملازم با جسمانى بودن خداست زيرا «وجه» به معنى «صورت » و «يد» به معنى دست و«استواء» به معنى استقرارويا جلوس، ازشؤون موجودات امكانى است، وخداى واجب الوجود،منزه از چنين معانى، ميباشد، ازاين جهت همه طوائف اسلامى به جزگروه «مجسِّمه » با توجه به قرا ئنى كه درسياق آيات است،معانى خاصى براى اين صفات مطرح ميكنند، كه با مراجعه به تفاسير وكتابهاى كلامى روشن مى گردد.

1 . سوره زخرف/ 84.

صفحه 22
ولى متأسفانه شيخ الاسلام قرن هشتم، اصرارمىورزد كه آنچه دراين باره وارد شده، برهمان معانى لغوى ومتداول عرفى بايد حمل گردد وكسانى را كه اين نوع از صفات را بكمك قرائن موجود در آيات وروايات بر معانى مجازى وكنائى حمل ميكنند، «مُؤَوِّلِه» ناميده وبه باد انتقاد مى گيرد، وبه اين نيزاكتفا ء نميكند وميگويد : همه صحابه وتابعان نيز براين عقيده بوده اند وما درآينده، ترجمه عبارت «رساله حمويّه » اورا خواهيم آورد.

2ـ كاستن از مقامات پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)

بخش دوم تفكر او عادى جلوه دادن مقامات پيامبران واولياى الهى است واينكه آنان پس از مرگ كوچكترين تفاوتى با افراد عادى ندارند، اودراين راستا،مسائلى را مطرح ميكند كه همگى يك هدف را تعقيب ميكنند، وآن عادى جلوه دادن پيامبران، مخصوصا پيامبر اسلام و اولياء بزرگ دين است . روى اين اساس ميگويد :
1ـ سفر براى زيارت پيامبر حرام است .
2ـ كيفيت زيارت پيامبر، ا ز كيفيت زيارت اهل قبور تجاوز نمى كند .
3ـ هرنوع پناه وسايبان برقبور حرام مى باشد.
4ـ پس از درگذشت پيامبر هرگونه توسل به آن حضرت بدعت وشرك است.
5ـ سوگند به پيامبر وقرآن، ويا سوگند دادن خدا، به آنها شرك مى باشد.
6ـ برگزارى مراسم جشن وشادى درتوّلد پيامبر، بدعت به شمار مى رود.
وهمچنين... كه يكايك آنها به صورت گسترده خواهد آمدوزير بناى آراء ونظريات او دراين مسائل اين است كه براى توحيد وشرك، حدّ منطقى قايل نشده

صفحه 23
وروى انگيزه خاصى، آنها را شرك، وبدعت ويا لااقل حرام مى داند .
او دراين قسمت، آراء ونظرياتى رامطرح ميكند، كه پيش ازاو، احدى از علماى اسلام، نگفته وي با لجاج خاصى به جنگ همه مى رود، وازاين جهت از همان زمان، وپس از آن، افكار عمومى اهل سنت براو شوريد. وبارها دستگير وزندانى شد ودهها كتاب بررد انديشه هاى اونوشته گرديد.

3ـ انكار فضائل اهل البيت

بخش سوم ازمبانى فكرى او را انكار فضائل مسلّم اهل بيت عصمت وطهارت كه درصحاح ومسانيد اهل سنت وارد شده، تشكيل ميدهد وى دركتاب خود به نام «منهاج السنة» كه به حق بايد آنرا «منهاج البدعة » دانست احاديث صحيحى را كه مربوط به مناقب على وخاندان اوست، بدون ارائه مدركى، انكار مى نمايد وهمه را مجعول اعلام ميكند، فضائلى كه دهها حافظ وحاكم ازمحدثان آنرا نقل كرده وبهصحت آنها تصريح كرده اند . ازباب نمونه مى گويد :
1ـ نزول آيه : (إنّْما وَلِيّكم اللّه وَ رَسُوْله) درباره على، به اتفاق اهل علم دروغ است، منهاج السنة ج 1 ص 1 درحالى كه متجاوز ازشصت وچهار محدث ودانشمند، بر نزول آن درباره امام تصريح كرده اند(1).
2ـ آيه : (قُلْ لا أَسألُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرَاً إِلاَّ الْمَوَدةَ فِيِ الْقُرْبى)، درباره خاندان رسالت نازل نشده است، منهاج السنة 2/118، درحالى متجاوز از چهل وپنج محدث ودانشمند آنرا نقل كرده اند (2).
وهمچنين... اين نوع نقدها وردها، علاوه براينكه حاكى از عدم مبالات، در

1 . به الغدير 3/156تا 172 مراجعه فرماييد.
2 . به الغدير 3/156تا 172 مراجعه فرماييد.

صفحه 24
انتقاد است، خالى ازيك نوع دشمنى باطنى با خاندان پيامبر نمى باشد.
او با گشودن اين با ب، زحمات احمد بن حنبل را در تثبيت فضائل امام على (عليه السلام) به هدر داد.
تا پيش از احمد بن حنبل م/241، خليفه راشد بودن امام درميان محدثان اهل سنت جا نيفتاده بود ودراين قضيه موافق ومخالف وجود داشت،او بود كه على را رسماً خليفه چهارم از خلفاى راشد اعلام كرد وبا زحمات فراوان توانست مسأله «تربيع خلافت» را تثبيت كند، وازاين طريق با ناصبى گرى، سخت مبارزه نمود وكتاب «مناقب الصحابه»او بهترين گواه براين مطلب است .
«حمصى » مى گويد وقتى مسأله «تربيع» از جانب احمد بن حنبل اعلام شد، به حضور او رفته وگفتم، كارشما، طعن بر طلحه وزبيراست، او صورت درهم كشيد و گفت : من چه كار با آنان دارم؟ آنگاه سخنى از عبداللّه بن عمر نقل كردم، او درپاسخ گفت : عمر بهتر از فرزندش است، او على را عضو شوارى شش نفره قرار داد، وعلى نيز خود را امير مؤمنان معرفى كرد، حالا من بگويم،على امير مؤمنان نيست؟(1)
ولى ابن تيميه حنبلى از راه امام مذهب خود، منحرف شد وبا انكار فضائل امام على (عليه السلام)، روح ناصبى گرى وانكار فضائل اهل البيت را پرورش داد.

4ـ مخالفت با مذاهب چهار گانه اهل سنت

بخش چهارم ازانحراف فكرى او مخالفت وى با مذاهب چهار گانه اهل سنت درباب نكاح وطلاق است كه فعلاً براى ما مطرح نيست،وشايد دربرخى ازمسائل،

1 . طبقات الحنابلة، 1 / 393 .

صفحه 25
حق باابن تيميه باشد ولى يك چنين مخالفت بامبانى فكرى اهل سنت كه اجماع فقهاى يك عصر، تا چه رسد به چند عصر را حجت ميدانند، سازگار نيست .
محمد بن عبدالوهاب كه از نيم خورده ابن تيميه استفاده مى كند، تنها، بخش دوم از مبانى فكرى اورا گرفت، وبه سه بخش ديگر اهميت نداد، هرچند اخيراً بخش نخست (جهت داشتن خدا ) به وسيله مفتى سعودى «عبدالعزيز بنباز» به صورت كمرنگ احياء شده است .
واخيراً درعربستان سعودى كتابى بنام «علاقة الإثبات والتفويض » پيرامون صفات خبرى با تقريظ « عبدالعزيز بن باز » منتشر شده است، ومجموع كتاب حاكى است كه مؤلف وتقريظ نويس درصدد احياء بخش نخست ازمبانى فكرى «ابن تيميه » هستند .
(فََوَيْلٌ لَهُمْ مِمّا كَتَبتْ أيْدِيهِمْ وَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ )(سوره بقره آيه 79).

صفحه 26

2

مسأله تجسيم

يا نخستين نقطه لغزش

پس از در گذشت پيامبر گرامى، جلوگيرى از نوشتن حديث پيامبر، تاسال143 هجرى قمرى، سبب شد كه گروهى از علماى يهودى ومسيحى، مانند «كعب الأحبار » و« وهب بن منبه » و« تميم دارى » كه به ظاهر اسلام آورده بودند; به داستان سرائى وحديث گوئى بپردازند، واخبار مربوط به جسم بودن، وجهت داشتن خدا را، درميان مسلمانان پخش كرده وتنزيه بليغ قرآنى را درنظرمردم، خدشه دار سازند، از آن به بعد، مسأله «صفات خبرى » تا چند قرن، از بحثهاى داغ ميان محدثان ومتكلمان بود . ودرعصر ابن تيميه، چنين مسائلى، افكار را به خود مشغول ساخته بود.ازاين جهت مى بينيم درسال 698 مردم «حماة» كه يكى از شهرهاى شام وسوريه امروز است، از علماى دمشق پيرامون صفات خبريه «استفتاء» كرده و سئوال مى كنند ومى نويسند :
سروران دانشمند! پيشوايان دين ! درباره آيات وروايات صفات خدا (مقصود تنها صفات خبرى است ) چه ميگوييد؟

صفحه 27
آيه اى خدا را چنين توصيف ميكند(الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى) (ومفاد ظاهرى آيه، اين است كه خدا بر عرش خود جلوس كرده است)
وروايتى مى گويد: قلوب فرزندان آدم،ميان دوانگشت از انگشتان خداست.
وحديث ديگر مى گويد : خدا قدم خود رابه دوزخ مى نهد ودوزخ از طغيان باز ميايستد.
اين آيات وروايات را چگونه بايد تفسير كرد ؟!
ازاينكه، طرف سئوال،كلى بوده وازائمه دين سئوال شده است ميتوان گفت،پرسش به صورت نامه سرگشاده بوده كه همه كس مى توانست خود را طرف خطاب انگارد، وبه آن پاسخ دهد.
اكنون، ببينيم كه «شيخ الاسلام » قرن هشتم، به اين پرسشها چگونه پاسخ گفته است ! وى درآن رساله مى نويسد :
كتاب خدا از آغاز تا پايان وهمچنين سخنان ياران پيامبر، وتابعان، وپيشوايانى كه پس ازاو آمده اند همگى صريح ويا ظاهر دراين است كه خدا فوق همه چيز، وبرروى همه چيز، وبالاى آسمان هااست، به گواه اينكه خدا مى گويد :(إلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّب ُ)«سخن پاكيزه به سوى او بالا ميرود ».
ودرباره مسيح مى گويد: (إِنِّي مُتَوَّفيكَ وَ رافِعُكَ إِلَيَّ)«من تورا مى گيرم وبه سوى خود بالا مى برم »، ودرمقام تهديد بدكاران مى فرمايد:(ءَأمِنْتُمْ مَنْ فِي السَّماءِ أنْ يُرْسِلَ عَلَيْكُمْ حَاصِبَاً)«آيا از عذاب آنكه درآسمان است مطمئن هستنيد كه براى شما طوفان شن نميفرستد؟» ونيز خدا درشش مورد ميفرمايد:(ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ)« برعرش خود مستقر گرديد »ودريك مورد مى گويد : (الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى)«رحمان برعرش خود قرار گرفت»، وفرعون به هامان ميگويد :(يَا

صفحه 28
هَامَانُ ابْن ِليِ صَرْحَاً لَعَلِّى أَبْلُغُ الأسْبَابَ*أَسْبابَ السَّماواتَ فأطَّلِع َ إلى إلهِ مُوسى)«اى هامان براى من كاخ بلندى بساز، تا شايد به وسائلى برسم،وسائل صعود به آسمانها تا برخداى موسى اطلاع پيدا كنم »(1).
او از مجموع اين آيات، نتيجه مى گيرد كه خدا دربالاى اين عالم محسوس است زيرا درهمه اينها، از«صعود»، «رفع » و «من في السماء» سخن به ميان آمده است وهمگى حاكى است كه او بالاى اين جهان محسوس قرار دارد، وآيات ديگر جايگاه اورا عرش ميداند، طبعاً عرش او، بالاى آسمانها خواهد بود،وازاين كه درباره او «استوى» به كار برده قهراً او برعرش، مستقر خواهد بود.
چنين تفسيرى براى اين آيات ، نتيجه اى جز جسم بودن خدا وجهت داشتن او ندارد وهركس بخواهد دامن اورا ازاين تهمت، پاك سازد، حتى با به كارگيرى آب دجله وفرات براين كار قادر نخواهد بود !
اصولاً، نقطه آغاز اختلاف اوبا علما ءودانشمندان شام ومصر، همين جملهها بوده كه مااندكى ازآن را از «رساله حموّيه» نقل كرديم .
او سپس با روايات به جاى مانده از دانشمندان يهودى ومسيحى استدلال ميكند،( آنان اين روايات را باتزوير وتردستى خاصى وارد احاديث اسلامى كرده اند)، آنگاه مى گويد : گواه براينكه خدا بالاى همين جهان قرار دارد، اين است كه همه انسانها به هنگام دعا، متوجه بالا ميشوند، ونيز پيامبر درروز عرفه به هنگام ايراد خطبه در حجة الوداع درحالى كه با انگشت خود به آسمان اشاره ميكرد گفت : خدا يا شاهد باش من به وظيفه خود عمل كردم، وپيامهاى تو را ابلاغ نمودم .

1 . العقيدة الحموية، رساله يازدهم از «الرسائل الكبرى /429».

صفحه 29
اونه تنها در«رساله حمويه» براين عقيده پافشارى ميكند بلكه در« رساله واسطيه» (1) نيز براين تأكيد مينمايد، ومطالعه اين دورساله كه درضمن مجموعه اى به نام « مجموعة الرسائل الكبرى » چاپ شده اند هرانسان آشنا به زبان عربى را، مطمئن مى سازد كه و ى از گروه «مجسمه » بوده وبراى خدا جهت قائل بوده است .
وى درنوشته سوم خود از جمله هايى كه متكلمان درتوصيف خدا به كار مى برند مانند اين كه (خدا جوهر وجسم نيست ومكان ندارد )، انتقاد ميكند و ميگويد : ظاهر اين جمله ها تنزيه خدااست ولى درباطن هدف، نفى بودن خدا دربالاى آسمانها است واينكه او روى عرش خود مستقراست(2).
دراين سه مورد، صراحت گفتار او به اندازه اى است كه پس از نشر «رساله حمويه» او را به محكمه شرع احضار كردند ولى او مقاومت كرد وحاضر نشد، سرانجام قاضى مجبور شد كه درشهر اعلام كند : «مطالب رساله حمويه بى اساس است ».
البته اوبسان برخى ازنويسندگان تردست، دربرخى از كتابهاى خود، جمله هاى دو پهلويى آورده كه انگيزه آن خدعه وفريب است .
چگونه مى توان او را ازاعتقاد به تجسيم تنزيه كرد درحالى كه او بالاى منبر ، براى خدا حركتى مانند حركت يك انسان ، ثابت ميكند ! توجه كنيد :
ابن بطوطه جهانگرد معروف در رحله «سفرنامه» خود مى نويسد : من در دمشق بودم ويكى از بزرگان فقيهان حنابله به نام تقى الدين ابن تيميه در موضوعات مختلف سخن مى گفت ولى در عقل وخرد او كاستى بود واهل دمشق

1 . العقيدة الواسطية ـ رساله نهم از «الرسائل الكبرى /400».
2 . مجموعة الرسائل والمسائل 1/203.

صفحه 30
مى گويد : سرانجام او زندانى شد ودرسايه ناله وزارى مادرش آزاد گشت سپس مى افزايد روزى من دردمشق بودم او روز جمعه روى منبر مسجداُموى مردم را موعظه مى كرد . چنين گفت : خدا از عرش به آسمان پائين ، فرود مى آيد مانند فرود آمدن من از منبر آنگاه يك پله از پله هاى منبر پائين آمد . يك فقيه مالكى به نام « ابن الزهراء » براو اعتراض كرد ولى مردم ازابن تيميه طرفدارى كردند وآن معترض را با دست وكفش كتك زدند!!(1)
اين كلمات همگى حاكى است كه وى درصفات خبريّه همان مذاق مجسِّمه را داشته است .
دراين جا از تذكر دونكته ناگزيريم :
1ـ اين نوع از آيات كه دستاويز امثال ابن تيميه است ;دونوع ظهور دارند،يكى ظهور افرادى وتصورى، وديگرى ظهور جملى وتصديقى، گروه مجسمه در تفسير اين نوع آيات، از ظهور نخست پيروى كرده، ودومى را به دست فراموشى ميسپارند، درصورتى كه كلام عرب، ومخصوصاً فصيحان وبليغان ، مالامال از مجازو كنايه است، ودراين صورت بايد پس از ظهور افرادى وتصورى به دنبال ظهور

1 . رحله ابن بطوطة .ص95ـ96 چاپ بيروت.

صفحه 31
جملى وتصديقى رفت وآنرا گرفت .
مثلاً درقرآن مى خوانيم كه يهود مى گفتند :(يَدُاللّهِ مَغْلُولَة) دستهاى خدا بسته است،قرآن در پاسخ آنان ميفرمايد :(بلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ)(1) دستهاى او باز است،ظهور مفردات آيه حاكى است كه خدامانند بشر دو دست دارد، كه يهود ميگويد : هر دوتاى آنها بسته، وقرآن مى گويد : خير هردوتاى آنها بازاست درحالى كه هيچ انسان آشنا به رموز كلام عقلاء درامثال اين موارد به دنبال ظهور مفردات نرفته، بلكه سعى ميكند ظهور مجموع جمله را كه ظهور تصديقى مينامند، به دست آورد واگر به دنبال ظهور تصديقى كه قرائن متصل ومنفصل آن راتأييد مينمايد; برويم ; آيه معنى ديگرى پيدا ميكند وآن اينكه يهود ، خدا را به عجز متهم كردند وقرآن اورا قادر وتوانا ميداند ،زيرا بسته بودن دست، كنايه. ازعجز وبازبودن آن، كنايه از قدرت است .
2ـ اين نوع از آيات، آيات متشابهى هستند كه بايد از طريق مراجعه به آيات محكم، تفسير شوند، وقرآن درسوره آل عمران آيات قرآن را به دو قسمت كرده وميفرمايد:(مِنْهُ آياتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ اُمّ الْكِتابِ وَ اُ خَرُ مُتَشابِهاتٌ)(2) برخى از آيهها آيات محكمى هستند كه از نظر دلالت ازاستحكام واستوارى خاصى برخورددارندواينها ريشه واصل كتابند وقسمت ديگر آيات متشابه هستند كه هاله اى ازشبهه برآنها مستولى است، ومقصود واقعى آنها چندان روشن نيست، آنگاه ياد آور مى شود : گروهى كه درقلوب آنان، انحراف است به خاطر فتننه انگيزى از آيات متشابه پيروى مى كنند .
گروه مجسِّمه اگر اهل فهم وشعور باشند، بايد باتوجه به اين دو نكته، مانند تمام مفسران اسلامى به تفسير اين نوع آيات بپردازند، وازآيات متشابه، بدون ارجاع به محكمات پيروى ننمايند.

1 . سوره مائده /64.
2 . سوره آل عمران /7.

صفحه 32

3

ابن تيميه

در آئينه انديشه متفكران

جهان هستى، جهان كنشها وواكنشها، وبه اصطلاح علمى، جهان عملها و عكس العملها است، لطيف ترين نسيمى كه درآن نقطه جهان مىوزد، در تلطيف هواى تمام نقاط جهان مؤثر است، ويانورى كه از دورترين نقاط جهان بر زمين ميتابد، در پرورش گياهان وجانداران وديگر اوضاع جهان مؤثر مى باشد واگر بشر براى لمس اين تأثيرها و تأثرها وسيله اى دراختيار ندار د، آسيبى به ضابطه علمى نمى رساند .
ابن تيميه درسرزمين علم ودانش، مهد فلاسفه ومتكلمان وفقيهان انديشه جسم بودن و جهت داشتن خدا را مطرح كرد وسفر به زيارت مرقد رسول گرامى را تحريم نمود، توسل به ارواح مقدس پيامبران واولياء را شرك ناميد وبزرگداشت ميلاد نبى را،بدعت شمردو...شكى نيست، به حكم ضابطه ياد شده، اين كنشها، بدون واكنش، نخواهد بود، درجهان اسلام پيوسته انديشمندان غيورى بوده وهستند كه از اصول اسلام و دستاوردهاى قرآن، به شدت دفاع ميكنند،وآنچه درتوان دارند، دراين راه، نثار مينمايند .
ابن تيميه، با انتشار رساله« العقيدة الحموية » دست به ريسك بزرگى زد و

صفحه 33
پس ازآن، با ولاء و عشق مسلمانان به پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) ، بازى كرد و با يك رشته ظاهر سازيها ، سنت هفتصد ساله را، به باد انتقاد گرفت ، تبرك به قبر پيامبر را، حرام دانست وازاين طريق وصيت شيخين را كه سفارش كرده بودند، در كنار قبر پيامبر به خاك سپرده شوند، خدشه دار ساخت .
به طور مسلم، هريك ازاين كارها كافى بود كه قلمها وخامه هاى انديشمندان اسلامى برضد او به حركت درآيند، وعلماى اسلام، او را به محاكمه بكشند، وتوده مردم را ازانديشه هاى زيانبار او برحذر دارند.
درجهان اهل سنت سابقه ندارد يك عالم حنبلى، بارها به داد گاه دعوت شود، وبه تبعيد، زندان محكوم گردد ود ر خود زندان، از مطالعه ونگارش محروم شود وما اجمال سرگذشت محنت بار اورا به نقل از شاگرد وى ابن كثير درتاريخ خود بنام «البداية والنهاية» دراين جا مى آوريم :
1ـ درسال 698، گروهى از فقهاء برضد ابن تيميه قيام كرده و خواستند كه او را به مجلس قاضى جلال الدين حنفى احضار كنند، او حاضر نشد، سرانجام درشهر بر ضد رساله او به نام « الحمويه » ندا سر داده شد.
2ـ در هشتم رجب سال 705، قضات شهر همراه با ابن تيميه درقصر نائب السلطنة حاضر شدند ورساله «الواسطية» ابن تيميه قرائت شد ودر دوازدهم ماه درنشست دوم، كمال الدين زملكانى با او به مناظره پرداخت، ومردم از جودت ذهن وبحث نيكوى مناظر تشكر كردند.
درهفتم شعبان، درنشست سوم، وى به تبعيد به مصر محكوم شد، ودمشق را به عزم مصر ترك گفت وچون درآنجا، نيز از نشر انديشه خود دست برنداشت، درمجلس مخصوصى، شمس بن عدنان بااو به مناظره پرداخت ، سرانجام ابن محلوف مالكى قاضى وقت، او را محكوم به زندان كرد ،ورسماً برضد او درمصر وشام اعلاميه منتشر شد،واين برحنابله كه ابن تيميه نيز از آنان بوده، سنگين آمد.

صفحه 34
وسرانجام پس از فعل وانفعالها، شيخ در 22 ربيع الأول سال 707 اززندان آزاد شد واقامت درمصر را برانتقال به دمشق ترجيح داد.
3ـ وى پس ا ز آزادى درنشر عقايد خود پافشارى ميكرد وابن عطاء بااو مناظره نموده واورابه محكمه قاضى بدرالدين بن جماعة كشانيد قاضى احساس كه كه وى درسخنان خود، نسبت به پيامبر ادب را رعايت نميكند، او را روانه زندان كرد وسرانجام در آغاز سال 708، آزاد شد.
4ـ فعاليت مجدد شيخ سبب شدآخر ماه صفر 709 به اسكندريه مصر تبعيد شود وپس از هشت ماه اقامت درآنجا، در 709 به قاهره باز گشت ودرآنجا ماند تاسال 712به شام باز گشت (1).
5ـ درروز پنجشنبه دوم رجب سال 720، به خاطر فتاواى دوراز مذاهب اسلامى به دار السعادة احضار شد، قضاة هر چهار مذهب او را نكوهش كردند، ومحكوم به زندان شد تا دوم محرم 721، اززندان آزاد گرديد.
6ـ شكايات فراوانى از علماء ودانشمندان درباره او سبب شد كه حاكم وقت او را در قلعه دمشق زندانى سازد، وازهرنوع فعاليت حتى نوشتن،ممنوع گرددوسرانجام درسال 728 درزندان جان سپرد .(2)
دراين جا از تذكر نكته اى ناگزيريم و آن اينكه : ممكن است،كسى يك چنين مقاومت واستوارى درراه انديشه را مايه ستايش بداند واورا اسطوره مقاومت وثبات درراه عقيده تلقى كند، ولى يك چنين انديشه جز ساده نگرى، چيزى بيش نيست زيرا لجاجت دربرابر حق، غيرازمقاومت درراه عقيده است، خصلت نخست كاملاً محكوم ونكوهيده است، ودومى درصورتى قابل ستايش است، كه خود عقيده

1 . البداية والنهاية، ج 14، ص52و....
2 . المنهل الصافي والمستوفي بعد الوافي، ص340.

صفحه 35
كاملاً مقدس باشد، انسانى كه روى يك رشته انگيزه هاى مادى، واغراض شخصى به ثبات درراه عقيده تظاهر ورزد، آن نيز مقدس نيست .
اگر ثبات درراه عقيده به طور دربست كار خوبى باشد بايد شيطان رابه خاطر ثبات در عقيده خود، ستايش كنيم زيرا اونيز درراه عقيده خود تا درون دوزخ پيش رفت، و«نار» را بر «عار» برگزيد .
ثبات ابن تيميه، لجاجت دربرابر كليه علماى اسلام ومذاهب چهارگانه اهل سنت بود ، او به روشنى مى ديد كه انديشه هاى او درباره صفات خدا ومقامات پيامبر، افكار كليه فقيهان وقضاة اسلام را برضد او شورانيده، وپيوسته دستگير وتبعيد وزندانى ميشود، ودراين ميان، مسأله سياسى نبود تا تصور شو د كه گروهى روى اغراض سياسى، ويا شخصى ومادى با او در افتاده وپيوسته او را به محاكم قضائى مى كشند :
درمكتب اهل سنت اتفاق علماى يك عصر، تا چه رسد ، اتفاق علماء هفت قرن، حجت وواقع نما است وتخلف از آن تخلف از جامعه اسلامى است كه دوزخ را به دنبال دارد . وآنان براين مطلب با آيه ياد شده در زير استدلال ميكنند آنجا كه ميفرمايد :
(وَمَنْ يُشَاقِقِ الرَّسُول َ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الهُدى وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيْلِ المُؤمِنِينَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّى وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ سَآءَتْ مَصِيراً)(1).
كسى كه پس از روشن شدن حقيقت ازدر مخالفت با پيامبر در آيد واز راهى جز راه مؤمنان پيروى كند، ما او را از پى همان كسى كه دوست داشته، مى فرستيم و دردوزخ وارد مى كنيم، چه جايگاه بدى است.
نكته قابل توجه در آيه : جمله (وَ يَتَّبِع غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤمِنِينَ)است، كه

1 . سوره نساء /115.

صفحه 36
تخلف از جرگه مؤمنان را جائز نميشمارد اكنون ياد آور ميشويم كه جامعه مؤمنان، متجاوز از هفتصد سال، به قبر وضريح پيامبر تبرك جسته، وساختن سايبان و بنا رايك نوع اظهار محبت به پيامبر مى دانستند، ويكى از فرائض افراد باايما ن، اظهار علاقه به پيامبر وابراز محبت است، مخالفت با چنين سنت چند صد ساله اى، جز تجسم بخشيدن به (ويَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيْلِ الْمُؤْمِنينَ ) چيزى ديگرى نيست .
پاسداران اصول وفروع اسلام درعصر ابن تيميه وپس ازاو، بيانات نافذ ومحكمى درباره شخص او وكتابهاى وى، دارند وگاهى قضات مذاهب چهارگارنه سند واحدى را امضاء كرده ومردم را از پيروى از افكار وى باز ميداشتند،ودر حيات و پس از مرگ ابن تيميه، رساله ها وكتابهاى فراوانى، در نقد انديشه هاى او نوشته اند كه ذكر اسامى آنها،مايه اطاله سخن است ومااكنون به صورت گذرا اين شخصيتها رانام مى بريم شخصيتهائى كه هريك درعصر خود، ستاره فروزانى بودند كه امت اسلامى از نور انديشه هاى آنان، بهره مى گرفت وهيچ دانشمند اسلامى نميتواند ، نقد وردّ آنها را از طريق اغراض شخصى تفسير كند.

برخورد انديشه ها مايه تكامل است

برخورد دوانديشه به صورت نفى واثبات مانند اصطكاك دوسيم مثبت ومنفى است كه از آن نور وحرارت مى جهد و به محيط، روشنى و گرمى مى بخشد ، وتكامل علوم وپيشرفت تمدن، درسايه گفت وشنودها، بررسيها و درگيريها ى علمى صورت مى پذيرد، و پس ا ز اندى، فرضيه ها به حقيقت، وانكارها وشكها،به علم و يقين تبديل مى شود .از اين جهت نبايد، اختلاف دو دانشمند را با يكديگر، نشانه حقد وكينه انگاشت وآنرا غير اصولى توصيف كرد . ولى هرگاه ابراز انديشه از طرف عالمى سبب شود، كه همه دانشمندان برضد فكر او بشوند، وبه رد ونقد انديشه هاى او بپردازند، وكوچكترين انعطاف پس از مرور قرنها پديدنيايد،طبعاً بايد

صفحه 37
يك چنين اتفاقى را گواه بر بى پايگى آن انديشه ها دانست، وآن را جز از طريق علاقه به اظهار حق، وزدودن باطل، نبايد تحليل كرد.
اختلاف دانشمندان اسلام، با ابن تيميه درباره صفات خدا، وتوحيد وشرك،مربوط به ضابطه دوم است، واز روزى كه مسأله كفر آميز، تجسم وجهت داشتن خدا، ويا جسارت به ساحت انبياء واولياء از جانب ابن تيميه عنوان شد، قلمها وخامه ها، مناظرات ومحاكمات ، براى صيانت عقائد توده مردم به حركت درآمدند، وهركسى، به نوعى اورا محكوم كرد، وسخن اورا نقد نمود و بزرگان اهل سنت كه باوى هم عصر بودند، ويا پس از وى مى زيستند، درنقد انديشه هاى او بيش از بيست رساله نوشتند وناقدان انديشه هاى او از شخصيتهائى بودند، كه مراجعه به بيو گرافى آنها دركتابهاى تراجم، ما را به مقام بلند علمى آنها رهبرى ميكند . اينك دراين بخش، به ذكر اسامى، ونقل و گزيده اى از سخنان آنها درباره ابن تيميه اكتفاء ميكنيم واگر رد وانتقاداتى را كه از طرف دانشمندان شيعه انجام گرفته، برآنها بيفزاييم با انبوهى از كتاب ورساله، يامناظره و محاكمه روبرو مى شويم كه درتاريخ براى خود كم نظير است .

1ـ صفى الدين هندى ـ 644 ـ 715

صفى الدين از داناترين مردم به مذهب امام ابوالحسن اشعرى بوده و در هر دو اصول : ( اصول دين، واصول فقه ) سرآمد روزگار به شمار مى رفت ; وى نخستين كسى است كه درسال 705 در دار السعادة با ابن تيميه به منا ظره پرداخت، ودر تقرير وتبيين مطلب،فوق العاده توانا بود، ودرمناظره به يك نقطه فشار مى آورد، در حالى كه ابن تيميه از شاخه اى به شاخه اى مى پريد ازاين جهت صفى الدين به وى گفت چرا ادب مناظره را رعايت نميكنى، توگنجشك وار، از شاخه اى به شاخه اى مى پرى، مجلس مناظره در دار السعادة دمشق، با پيروزى

صفحه 38
صفى الدين به پايان رسيد وابن تيميه ودار ودسته او از وظائف دولتى بركنار شدند(1).

2ـ كمال الدين زملكانى ت ـ667 ـ 733

كمال الدين معروف به قاضى القضاة زملكانى ، قاضى تواناى منطقه حلب بود، واو دومين كسى است كه درسال 705 باابن تيميه به مناظره پرداخت، واو مؤلف كتاب «الدرة المضيئة في الرد على ابن تيميه » است كه كشف الظنون از آن ياد كرده است،سبكى مى گويد : وى نظريه ابن تيميه را پيرامون زيارت وطلاق رد كرده است.(2)

3ـ شهاب الدين حلبى /م 733

شهاب الدين حلبى از دانشمندان بنام دمشق ، ومعاصر باابن تيميه بوده ودر نقد نظريه او پيرامون جهت داشتن خدا رساله مستقلى نوشته، وسبكى در طبقات الشافعيه متن رساله وى را در ترجمه او نقل كرده است . وى د ر آغاز رساله مى گويد : آنچه مرا به نگارش اين رساله وا دار كرد اين بو د كه اخيرا ً رساله اى از طرف برخى منتشر شده وكسانى را كه قدم راسخى در معارف ندارند، فريب داده است، من نخست عقيده اهل سنت رانقل كرده، آنگاه به نقد عقيده ابن تيميه مى پردازم (3).

4ـ شمس الدين ذهبى /م748

ذهبى ازشخصيتهاى بزرگ حنابله است، ودر تاريخ ورجال خدمات ارزنده اى

1 . طبقات الشافعية 9/162ـ 164.
2 . طبقات الشافعية9/190ـ191ـ كشف الظنون 1/744 وهدية العارفين 2/846.
3 . طبقات الشافعية 9/35.

صفحه 39
انجام داده وكتابهاى او جزء مصادر رجالى وتاريخى است . وى دركتاب «تذكرة الحفاظ » به ترجمه ابن تيميه پرداخته ود ر آنجا چيزى نگفته است . ولى پس ا ز روشدن عقائد او، نامه گسترده اى به وى نوشته ونامه را بااين جمله ها آغاز ميكند:
«يَا رَبّ ارْحَمْنِي وَ اَقِلْنِي عَثْرَتِي... وَ ا اَسَفَاِهُ عَلَى الّسنة وَ أهْلِها، وَا شوقَاهُ إلى إخْوان يُعاوِنُني عَلَى الْبُكاءِ...»
خدايا برمن رحم كن ولغزش مرا پس گير، تأسف برنابودى سنت پيامبر واهل آن !(1)

5ـ صدرالدين مرحل م حدود 750

صدرالدين پيشواى بزرگ دركلام اشعرى ومحقق در دو اصول (اصول دين واصول فقه ) بشمار ميرود واز ذكاوت شگفت آور و حافظه فوق العاده اى برخوردار بود ومناظرات متعددى با ابن تيميه انجام داد دشمن شكست خورده در سنگر علم درصدد سنگ اندازى در مسائل اجتماعى برآمد واورا متهم به مطالبى كرد كه از آن پيراسته بود(2).

6ـ على بن عبدالكافى سبكى م / 756

على بن عبدالكافى، ازمحدثان وفقيهان بزرگ دمشق بوده ونويسنده «طبقات الشافعيه » تاج الدين سبكى فرزند اواست، وى درجلد دهم كتاب خود ص 176 و... ترجمه گسترده اى از پدر آورده كه علاقمندان ميتوانند به آن مرا جعه كنند.وى درفقه، شافعى، و دركلام، اشعرى بود،شيخ ذهبى با آنكه به حنابله تعصب مىورزيد نسبت به او فوق العاده خاضع بود واو را با دو بيتى ستوده كه مضمون آنرا

1 . تكملة السيف الصقيل،ص 190 ومقدمه اسماء وصفات بيهقى ص139.
2 . طبقات الشافعية 9/253.

صفحه 40
مى آوريم :
«منبر مسجد اموى كه گردن مى كشيد، دربرابر محدثى مانند سبكى آنگاه كه روى آن قرار گرفت، خضوع كرده وى حافظ ترين مشا يخ عصر در حديث وسخنورترين وداورترين آنهاست»(1) وى كتاب مستقلى به عنوان رد برانديشه هاى ابن تيميه نوشت، درآن به كليه شبهات اوپيرامون مسافرت براى زيارت پيامبر، وزيارت قبر اوپاسخ گفته وآن را « شفاء السقام » ناميد. اين رساله به سال 1318، در مصر چاپ شدهاست،وى علاوه براين كتاب، كتاب ديگرى به نام « الدرّة المضيئة» نوشته و در آغاز آن چنين مى گويد : ابن تيميه دراصول عقايد، بدعتها نها د، واستوانه هاى اسلام واركان آن را شكست او مدتها درپوشش پيروى از كتاب وسنت، وتظاهر به دعوت به حق ، زيست ناگهان نقاب كنار رفت ، پيروى از كتاب وسنت به بدعت گذارى ودورى از مسلمانان تبديل شد.

7ـ محمد بن شاكر كتبى م /764

محمد بن شاكر كتبى مؤلف « فوات الوفيات » كه آن را به عنوان « ذيل » كتاب وفيات الأعيان ابن خلكان نوشته است، مى گويد : ابن تيميه كتابى پيرامون فضائل معاويه نوشته وفتوى داده است كه لعن بر يزيد جائز نيست (2).

8ـ ابو محمد يافعى م /768

ابو محمد عبداللّه بن اسعد مورخ، معروف به يافعى نويسنده كتاب «مرآة الجنان » درترجمه ابن تيميه مينويسد : ابن تيميه به خاطر مسائل فكرى خاصى،

1 . فرقان القرآن /129.
2 . فوات الوفيات 1/77.

صفحه 41
زندانى وباز داشت شد، بدترين فتواى وى اين بو د كه از زيارت پيامبر نهى كرده و اعتقاد به «جهت » را مطرح نمود او « استوا» را در آيه (إنّ اللّهَ عَلَى الْعَرْشِ استَوى) به معنى ظاهرى تفسير مى كرد وبراى خدا، حرف وصوت معتقد بود و براى پيشگيرى از سرايت عقيده او در دمشق ندا شد كه هركس برعقيده او باشد جان و مال او هدراست(1).

9ـ ابوبكر حصنى دمشقى م / 829

تقى الدين، پيشواى بزرگ، مؤلف كتاب « دفع شُبَهِ من شَبَّهَ و تمرّد» كه در سال 1350 درمصر چاپ شده است، دركتاب ياد شده مى نويسد :
درسخنان ابن تيميه نگريستم، احساس كردم كه وى ميل به باطل و گرايش به پيروى ازآيات متشابه براى فتنه انگيزى دارد دركتابها ى او چيزهايى ديدم كه زبان را ياراى گفتن وانگشتان را قدرت نگارش نيست(2).

10ـ ابن حجر عسقلانى م / 852

احمد بن حجر عسقلانى، شخصيتى است كه نياز به تعريف وتوصيف ندارد او درعصر خود پيشواى بلا منازع بود، و دركتاب « الدررالكامنة» زندگى ابن تيميه را منعكس كرد ه ومى گويد:
ابن تيميه درمحكمه اى كه قاضى آن مالكى مذهب بود، محكوم و بازداشت شد، كه وقتى قاضى آگاه شد كه برخى بااو دررفت و آمد هستند، دستور داد، كه اگر او را نكشته اند، هرنوع تماس بااو را ممنوع سازند وچون او كفر ورزيده، كشتن

1 . مرآة الجنان 4/277،240.
2 . دفع شبهة من شبّه و تمرّد ـ ص216.

صفحه 42
او بدون مانع است .
سرانجام ياد آور ميشود ، كه برخى مى گويند : او خواهان رياست بودواز جسارت به خلفاء ابا نداشت(1).
آيا گواهى اين شخصيتها كافى درانحراف فكرى او نيست ؟ آيا باز ميتوان او را، پيرو مذهب اهل سنت وجماعت دانست ؟ درحالى، كه شخصيتهاى عظيمى از آنان دست رد برسينه او زده وافكار اوراكاملاً نادرست مى شمارند واين افراد غالباً با او معاصر بوده ويا كمى پس از او زندگى مى كردند.واگر تصور شود، انگيزه اين پرخاشگريها مسأله «تعاصر » وبه اصطلاح حجاب معاصرت بوده است پاسخ آن با خواندن نقدها وانتقادها ى متأخران، از وى، روشن مى گردد، وهم اكنون با آوردن نظريه ها ى دانشمندان متأخر از عصر او،واقعيت اين انتقادها را آشكار ميسازيم.

انگيزه پرخاشگريها ودر گيريها

حسّ واقع گرائى، يا حجاب معاصرت ؟!

در زندگى دانشمندان ، انگيزه درگيريها درمسائل فكرى وعلمى، در گرايشهاى درونى به نام « حسّ واقع گرائى » و«حقيقت طلبى » خلاصه ميشود، واين ندائى است كه انسان آنرا از درون مى شنود، وپيوسته با قطع نظر از ديگر انگيزه هاى شخصى ومادى، از حقيقت ( ولو به عقيده خودش ) جانبدارى كرده وچه بسا درراه آن جان ومال خود را نيز نثار كند .
ولى ـ درعين حال ـ نميتوان از عامل ديگرى به نام « حجاب معاصرت » چشم پوشيد، معاصرت دودانشمند، حجاب غليظى است كه مانع از رؤيت حقيقت

1 . الدرر الكامنة، ج1ص 154ـ156.

صفحه 43
درآينه انديشه معاصر ميشود، وازاين جهت ستايش معاصر دركلمات معاصر ديگر كم است، درحالى كه براى ستايش گذشتگان قلمها وخامه ها پيوسته درحركت وجريان مى باشد.
ولى بايد توجه نمود پرخاشگرى برافكار وانديشه هاى ابن تيميه، ارتباطى به مسأله «معاصرت» نداشته، ومعاصر و غير معاصر دراين خط يكسان بودند.
پرخاشگران گذشته كه با نام ونظريه آنان درباره ابن تيميه در صفحات قبل آشنا شديم ـ هرچند معاصر ويا نزديك به عصر بودند ولى انتقاد از افكار او اختصاص به معاصران يا نزديكان به عصر او نداردبلكه دور افتادگان از عصر او در ريشه كن كردن انديشه ها ى او، دست كمى از هم عصران ويا نزديكان به عصر او را نداشتهاند، ورشته انتقادتا اين لحظه كه قلم نگارنده روى كاغذ مى گردد ادامه دارد ودرتمام اقطار اسلامى عربى وغير عربى مانند هند و پاكستان و بنگلادش وتركيه وايران، ردّيّه هاى فراوانى بر مكتب او نوشته اند، اينك براى ارائه اين حقيقت از دانشمندان بزرگ ديگرى نام مى بريم، كه راه گذشتگان را پيموده اند،وبايد بدانيم تا انديشه هاى ايشان به وسيله قدرتهاى ذى نفع، ترويج مى شود، اين راه ادامه خواهد داشت، زيرا دانشمندان اسلامى، سخن حضرت رسول را كه فرمود : «إِذا ظَهَرَتِ الْبِدَع ُفَعَلَى الْعالِم أَنْ يُظْهِرَ عِلْمَهُ وَ إِلاّ فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللّه » (1) را به خاطر سپرده اند ورهروان اين راه هستند، مگر اينكه اين فتنه بخوابد، ومحيط زيست اسلامى ازاين سموم پاك گردد.

11ـ جمال الدين اتابكى ( 812 ـ 874)

وى مؤلف كتاب « المنهل الصافي والمستوفي بعد الوافي » است كه به عنوان

1 . كنز العمال 1/903و10/29140،سفينة البحار مادة «بدع».

صفحه 44
استدراك دوم بر « وفيات » ابن خِلّكان نوشته شده است واو مينويسد : ابن تيميه دريكى از محاكم سندى را امضاء كرد ودرآن خود را اشعرى مذهب خواند،و صريحاً گفت : كه ظاهر آيه (الَّرحمن ُعَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى) مقصود نيست ونزول خدا به آسمان اول، بسان استواء او برعرش، براى او مجهول است،آنگاه از گفتههاى قبلى خود توبه كرد وگروهى از علماء بر صحت سند ووامضاء او گواهى دادند(1).

12ـ شهاب الدين ابن حجر هيتمى( م 973)

ابن حجر هيتمى دركتاب « الفتاوى الحديثة » ابن تيميه را چنين معرفى مى كند :ابن تيميه كسى است كه خدا او را خوار وذليل وگمراه وكور و كر ساخته است و پيشوايان بزرگ، فساد عقيده ودروغ بودن اقوال او را روشن ساخته وهركس مايل است ; به كتاب پيشواى بزرگ كه درامامت وجلالت واجتهاد او اتفاق نظر است يعنى ابوالحسن سبكى، وكتاب فرزند او تاج الدين ونوشته عزبن جماعت وشخصيتهاى ديگر ازفقهاى شافعى و مالكى و حنفى، مراجعه كند .
ابن تيميه نه تنها متأخرين را به باد انتقاد مى گيرد بلكه بر پيشينيا ن مانند عمر بن الخطاب وعلى بن ابى طالب نيز اعتراض مى نمايد . خلاصه ، سخن او قيمت ندارد، وبايد اورا بدعت گذار، گمراه و گمراه كننده دانست . خدا با عدلش بااو رفتار كند وما را از شر عقيده او حفظ نمايد . او براى خدا جهت ثابت كرده وبراى وجود او جزء انديشيده است(2).

13ـ ملا على قارى (م/1016)

وى شارح كتاب « الشفاء في تعريف حقوق المصطفى » نگارش عياض بن

1 . المنهل الصافى، ج1/ص336ـ340.
2 . الفتاوى الحديثة، ص 86 سخن ابن حجر گسترده است به همين اندازه بسنده شد.

صفحه 45
موسى (م /544) است واين كتاب از نفيس ترين كتابهائى است كه درباره حقوق پيامبر گرامى نوشته شده است وآنرا گروهى شرح كرده اند، از آنهاست، ملا على قارى كه شرح وى بر شرح شفاى قاضى عياض معروف است، وى مى گويد: ابن تيميه سفر زيارتى راتحريم كرده وراه افراط را در پيش گرفته است، همچنان گروهى كه آن را از ضروريات دين شمرده اند، كه انكار آن مايه كفراست، راه افراط رفته اند هرچند نظريه دوم، نزديك به حقيقت است،زيرا تحريم چيزى كه علماء اسلام بر استحباب آن اتفاق دارند، بالاتر از تحريم چيزى است كه علماء برمباح بودن آن، اتفاق داشته باشند، ودومى درنظر دانشمندان مايه كفراست (1).

14ـ المكناسى معروف به ابن القاضى (960 ـ 1025)

وى ابن تيميه را دركتاب خود به نام « درّة الحجال فى اسما ء الرجال » نام برده ومى گويد : او فتاواى شاذّ داشت، وخيال ميكرد كه مجتهد است(2).

15ـ شيخ محمد بخيت(م پس از1330)

شيخ محمد بخيت از علماى بزرگ «ازهر » واز مدرسان عالى مقام آنجا بوده ومرحوم مصلح بزرگ شيخ محمد حسين كاشف الغظاء دركتاب خود به نام « نقض فتاوى الوهّابيّة » ياد آور مى شود كه درسال 1330 درمصر، درمجلس درس او حاضر شده و از او بهره گرفته است . وى دركتاب « تطهير الفؤاد من دنس الإعتقاد » عبارت ابن حجر را در فتاواى حديثه نقل كرده آنگاه ياد آورمى شود درزمان ما گروهى به نشر كتابهاى ابن تيميّه همت گمارده، وفتنه خوابيده را بيدار مى كنند، ازاين

1 . حاشيه نسيم الرياض، ج3ص514.
2 . درّة الحجال فى أ سماء الرجال 1/30، اين كتاب به عنوان ذيل بر كتاب «وفيات الأعيان » ابن خلّكان نوشته شده است.

صفحه 46
جهت برخود لازم ديدم كه كتاب « شفاء السقام » سبكى را كه بهترين ردّبر ابن تيميّه است منتشر سازم(1) ودر حقيقت كتاب «تطهير الفؤاد » را به عنوان مقدمه كتاب سبكى نوشته وهر دو درسال 1318 درمصر چاپ شده است .

16ـ يوسف ابن اسماعيل نبهانى( 1265 ـ 1350)

يوسف بن اسماعيل نبهانى، رئيس محكمه حقوق بيروت، مؤلّف « القصيدة الرائية الصغرى فى ذمّ البدعة الوهابية» دركتاب « شواهد الحق » پس از ياد آورى گروهى ازمنتقدان برابن تيميه مينويسد : دانشمندان مذاهب چهارگانه برردّ بدعتهاى ابن تيميه اتفاق نظر دارند، نه تنها مطالب اورا استوار ندانسته اند، دركمال عقل اونيز خدشه كرده اند . او با اجماع مسلمانا ن مخالفت كرده مخصوصاً آنچه مربوط به سرور مرسلين است.(2)
نبهانى از نويسندگان معروف قرن چهاردهم اسلامى است وكتاب ارزشمند او به نام « الشرف المؤبدّ» از كتابهاى جاودان مى باشد، ومجموع كتاب حاكى است كه يك فرد واقع گرا بوده است .

17ـ شيخ سلامه قضاعى عزّامى(م1379)

شيخ سلامه از دانشمندان ازهر، مؤلف كتاب « فرقان الفرقان » است كه درمقدمه «الأسماء والصفات » بيهقى چاپ شده است، ازهمين كتاب احاطه اوبرمسائل كلامى، وحديث نبوى كاملا هويدا است وى مى گويد : مذهب ابن

1 . تطهير الفؤاد من دنس الإعتقاد ص9ـ12ـ چاپ مصر.
2 . كتاب شواهد الحق، با پنج رساله ديگر بنام « علماء المسلمين والوهابيون» به همت حسين حلمى در استامبول چاپ شده است .

صفحه 47
تيميه معجونى از مذاهب گوناگون است .
او د ر مسأله توحيد، كاملا ازمذهب « كراميه »(1) پيروى مى كند كه براى ذات خدا، اجزاء، جهت، مكان، حركت، فرود وبالا رفتن قائل است .
دربرخورد با ديگر مذاهب اسلامى، ويژگى خوارج به خود ميگيرد، تمام فرق اسلامى را تكفير مى كند، وهمه را مشرك مى داند،او درنوشته هاى خود دچار تناقض است، نخست مدعى مى شود كه اگر حوادث را تعقيب كنيم، به سرآغاز آن نمى رسيم و صحابه وتابعان نيز براين عقيده بوده اند، اندكى بعد مى گويد : صحابه درنخستين چيزى كه خدا آفريده اختلاف كرده اند كه آيا آن آب است يا قلم،در حالى كه اختلاف درنخستين آفريده با بى نهايت بودن خلقت سازگار نيست.
او درحالى كه به «جهميه » بد مى گويد ناگهان « جهمى» مى شود و ميگويد : آتش دوزخ پايان مى پذيرد وكافران در دوزخ جاودان نيستند (2).

18ـ شيخ محمد كوثرى مصرى /م1371

كوثرى از نوادر روزگار در تتبع وكتاب شناسى وآشنايى به فرق اسلامى است، وى با انتشار كتاب سبكى به نام «السيف الصقيل » وافزودن تكمله اى بر آن، ضربت مهلكى بر وهابيت درمصر فرود آورد . وى در مقدمه اسماء وصفات بيهقى از كتاب غوث العباد (ط حلبى مصر) از ابن تيميه نقل مى كند كه وى تصريح كرده كه خدا مى تواند بر پشت مگسى قرار گيرد تا چه رسد به عرش با آن عظمت! وهمه اينها

1 . منسوب به كرام سجستانى است كه درسال 250 درگذشته است وگروه مجسمه، پيرو اين مذهب مى باشند.
2 . فرقان القرآن /132ـ 137.

صفحه 48
گواه بر مجسّم بودن اواست (1).

19ـ محمد ابو زهره /م1396

شيخ محمد ابو زهره كتابى پيرامون زندگى ابن تيميه نوشته وتا آنجا كه توانسته كوشيده است نقاط ضعف او را منعكس نكند، ولى سرانجام ناچار مى شود درمواردى نظريه هاى او را تخطئه كند از آن موارد : مسأله منع تبرك به آثار پيامبر است مى گويد : من با ابن تيميه درمسأله تبرك به آثار پيامبر كاملاً مخالف هستم . تبرك به اثر، عبادت صاحب اثر نيست، بلكه مايه ياد آورى وعبرت گيرى وبصيرت طلبى است(2).
20ـ در اين جا دامن سخن با نقل مضمون سندى كه قضات چهار گانه مذاهب اهل سنت درباره ابن تيميه امضاء كرده اند به پايان مى رسانيم تا روشن شود كه نظر علماء وقضات نسبت به اين مرد چگونه بوده است .
پس از بالا گرفتن انديشه هاى ابن تيميه، قضات مذاهب چهارگانه، همگى تصميم برطرد او گرفتند، تااو را به خاطر جسارتهاى زياد از پيكر امت اسلامى جدا سازند وسرانجام او را يك مرد منحرف معرفى كردند كه بايد ازنشر انديشه هاى خود دست بردارد، ودر غير اين صورت، زندانى مى گردد وبه توده مردم آگاهى داده ميشود كه از او پيروى نكنند اين سند را افراد ياد شده درزير كه قضات مذاهب چهارگانه بودند امضاء كردند:(3)
1ـ بدربن جماعه، قاضى شافعيّه
2ـ شهاب الدين جهبل، قاضى مالكيه

1 . مقدمه اسماء صفات، ص ب.
2 . ابن تيميه حياته و شخصيته، ص228.
3 . السيف الصقيل ص155، دفع شبهة من شبّه و تمرد،ص45.

صفحه 49
3ـ محمد بن جريرى انصارى، قاضى حنفيّه
4ـ احمد بن عمر مقدس حنبلى قاضى حنابله
آيا با وجود اين كلمات واين محكوميتها ، براى كسى جاى شك و شبهه باقى مى ماند ؟ يك نفر يا دونفر رامى توان گول زد ودين يك نفر ودو نفر را مى توان خريد،نه چهار قاضى القضات مذاهب چهار گانه كه دهها قاضى زير نظر آنها كا ر مى كنند.

عوامل چهره ساز : زر و زور و تزوير

تاريخ، شاهد زندگى انسانهاى خود كامه اى است كه درسايه پول وقدرت، وتبليغات مزّورانه از آنها چهره هاى معصومانه ساخته شده است، تو گوئى به سنگينى پر پشه،خلافى را مرتكب نشده اند . وكاخهاى سر به فلك كشيده شان برويرانه هاى مظلومان ومحرومان بنا نشده، وتازيانه هاى خونبار خود ر برا جساد بى روح ملتها فرود نياورده اند !
روزگارى، رهبر حزب كمونيست اتحاد جماهير شوروى ( استالين ) در ايران وسائر نقاط جهان، زمامدار انسان دوست، وصلح جويى معرفى ميشد تو گوئى فرشته صلح برگردا گرد وجود او پرو بال گشوده است . ولى آنگاه كه پرده ها كنار رفت و جنايات هولناك وتبعيد ها وكشتارها ى ميليونى او روشن شد، بشريت به خود لرزيد و در بهت وشگفت عميق فرو رفت. تاريخ، زندگى ننگين فرزندان بنى اميه را فراموش نكرده و خاطره تلخ كربلا، و وقعه حرّه وسنگ باران كردن كعبه، وشمشير خونبار حجاج، وسياه چالهاى عبدالملك بن مروان، وآل مروان، در وجدانهاى بيدار، زنده است وسيزده قرن تمام، امت اسلامى بر يزيد وآل يزيد لعن كرده و از اعما ل ننگين آنها تبرى جسته اند . اما در قرن بيستم قرن واژگون نشان دادن حوادث تاريخى، ايدئو لوژى الحادى « پان عربيسم » با به كار گرفتن نويسندگان بى هدف

صفحه 50
ومزدور ـ بر خلاف شهادت قطعى تاريخ ـ ميخواهد تمام جنايات بنى اميه را منكر شود واز يزيد بن معاويه چهره خليفه اسلامى بسازد، ودودمان اميّه را، دودمان « پان عربيسم » معرفى كرده ، تو گويى درمدت سلطنت هشتاد ساله خود از دماغ كسى قطره خونى بيرون نيامده است .
تحريف حقايق در عصر ما و در اعصار پيشين، وجود داشته وتحريف گران تاريخ، از عوامل مادى مانند زر وزور ، ويا روحى ومعنوى ماند « تزوير » بهره ميگرفتند وهم اكنون نيز مى گيرند . واين اصلى است كه بايد آنرا به عنوان يك سنت تاريخى در زندگى خود كامه ها پذيرفت .
انديشه هاى ابن تيميه پيرامون تجسيم ذات خداوند سبحان، ومقامات پيامبران واولياء، فتنه اى بودكه در عصر ظهورش، خاموش شد، وقضات بيدار مذاهب چهار گانه، با امضاى بيانيه اى در سال 726، توانستند، از پيشرفت فتنه، جلو گيرى به عمل آورند، كتابها و رساله هاى علمى، توانست سستى انديشه او را روشن سازد،واو را به عنوان يك عنصر لجوج وعنود،قشرى وسطحى معرفى كند.
در طول تاريخ بشر، هيچ دعوتى بدون پيرو وهيچ مدعى بدون مقتدى نبوده است، و گرايش گروه معدودى به مكتب وى، نشانه حق يا باطل بودن، نيست . آنچه مسلم است، تا آغاز قرن چهاردهم، « تيميه گرى » و « سلفى گرى » واحياء كتايهاى ابن تيميه وشاگرد او « ابن القيم » نه تنها بازار داغى نداشت، بلكه چندان مطرح نبود ولى از آغاز قرن چهاردهم، دوره بيدارى شرق، دوره باز گشت مسلمانان به خويشتن، يعنى باز گشت به اسلام اصيل وصحيح، افكار ابن تيميه به صورت كمرنگ به وسيله شيخ محمدعبده (م / 1322) ترويج شده و جمال الدين قاسمى دمشقى (م1333)كه خود نيز داعيه اصلاح داشت، به اين گروه پيوست و آثار ابن تيميه را از اين جا وآنجا،گرد آورد ودر نشر وچاپ آن كوشيد، وكتاب مجموعة الرسائل والمسائل ابن تيميه كه بيانگر افكار ونظريات اواست، وبه

صفحه 51
صورت نسخه منحصر به فرد در كتابخانه او بود، در معرض نشر قرار داد.
ازاين دو نفر كه بگذريم شاگرد عبده، سيدمحمد رشيد رضا پس از بريدن از شرفا (شريف حسين ) وپيوستن به آل سعود، در نشر افكار ابن تيميه كوشش فراوانى نمود وسرانجام سلفى گرى به وسيله مجلّه «المنار» ترويج شد .
وبه موزات آن، ازابن تيميه ( عنصر نامطلوب چند قرن گذشته ) به عنوان شيخ الإسلام زنده كننده سنت، قلع كننده بدعت ياد شد، و با زگشت به اسلام صحيح، واسلام عصر رسالت در « حنبلى گرى » آنهم درطيف خاصى خلاصه گرديد، و تصور شده كه دورى از فلسفه وكلام اسلامى، وطرد عقل وخرد از قلمرو مسائل عقيدتى واقبال به ظوا هر قرآن، واحاديث، باز گشت به اسلام راستين است، ولى چون حنبلى گرى، و « قشرى مآبى » نميتوانست عطش نسل جوان را فرو نشاند واز طرفى، بحثهاى فلسفى وكلامى، رنگ غير اسلامى به خود گرفته بو د، كم كم تفسير مادى قرآن، وتطبيق معارف غيبى برعوامل طبيعى ومادى، جايگزين بحثهاى عقلى شد وخود شيخ عبده، وتفسير المنار نيز از آن مصون نماندند .
به عبارت ديگر « حنبلى گرى » به صورت « قشرى مآبى » در محيطهاى علمى مانند مصر و غيره ( البته نه نجد و حجاز )و نمى توانست عطش انسانهاى علم دوست ومعارف خواه رافرو نشاند، واز طرفى ازناحيه اين گروه تبليغات شديدى برضد فلسفه وكلام اسلامى اعم از معتزله واشاعره، صورت گرفته بو د.
سلفى گرى در چنين محيطها رنگ ديگرى پيدا كرد، معارف غيبى، از قبيل فرشته وجن، وحى، برزخ تفسير مادى به خود گرفت واين نوع بحثها جايگزين بحثهاى عقلى وفلسفى وكلامى گرديد و درنتيجه دست خود شيخ عبده وتلميذ او تا مرفق دراين جنايت علمى فرو رفت (1).

1 . به مقدمه جلد چهارم مفاهيم القرآن اثر نگارنده مراجعه بفرمائيد.

صفحه 52
باز گشت به اسلام صحيح اين نيست كه زحمات هزار ساله انديشمندان بزرگ اسلام را درقلمرو معارف ناديده بگيريم وعقل وخرد را به دست رواياتى بسپاريم كه قسمت مهم آنها ( درخصوص عقايد) ساخته وپرداخته احبار يهود، وراهبان مسيحى است وكتاب « توحيد» ابن خزيمه و «سنت » ابن حنبل، و « إبانه » اشعرى را وحى منزل انديشيده، و طوطى صفتانه آنها را تكرا ر كنيم .
بازگشت به اسلام صحيح اين است كه انديشمندان بزرگ اسلام، با يك عمل انقلابى، فاصله ها را كم كنند، وبدون پيشداورى به قرآن مراجعه كرده وسنت هاى صحيح پيامبر را از مجعولات وموضوعات امثال كعب الأحبار ووهب بن منبه وتميم دارى پيراسته ساخته واهل بيت پيامبر را لاأ قل به عنوان يك مرجع علمى بپذيرند واز احكام فطرى عقل سرباز نزنندو دلائل روشن آن را درباب معارف مورد دقت قرار دهند، ودر باز سازى كشو ر از نظر علوم وتمدن به جاى بهره گيرى از طبيعيات دوران ارسطو، از ديگر روشها بهره گيرند.
شرح اين هجران واين خون جگر *** اين زمـان بگذار تـا وقت دگـر
ما در اين جا دامن سخن را كوتاه كرده، به تشريح عامل دوم كه سبب ظهور ابن تيميه در مجامع علمى گرديد، اشاره ميكنيم .

حركت وهابى در منطقه

عامل مهم درترويج افكار ابن تيميه، حركت ناچيز ى بود كه بوسيله محمد بن عبدالوهاب نجدى (ت1115 ـ 1206)آغاز گرديد، منطقه نجد، كه از هر نوع علم وآگاهى بى بهره بو د، افكار او را درباره توحيد وشرك پذيرا شد وهرنوع خضوع واحترام را در برابر مخلوق خصوصاً اموات، عبادت و پرستش خواند،او سرانجام نعره تكفير تمام طوائف اسلامى را سرد اد . وخاندان سعود، نخستين كسانى بودند

صفحه 53
كه با او بيعت كردند، آنگاه، اعراب نا آگاه منطقه نجد، به عنوان سپاه تو حيد زير پرچم او فرا خوانده شدند و جنگهاى بى امان وحملات وحشيانه خود را بر مناطق مجاور آغاز كرده و به صورت قطّاع الطريق، امنيت را از منطقه گرفتند . خلافت عثمانى، در آنروزها دچار اختلافات داخلى بو د، وصهيونيزم بين المللى با پديد آوردن ايدئو لوژى « پان تركيسم » خليفه وحواشى را دچار مشكلات كرده بود، ازاين جهت دولت وابسته خود يعنى دولت خديويان مصر را مأمور سركوبى وحركت وهابى كرد، وتاحدى دراين كار موفق گر ديدوفتنه خاموش شد.
ولى در جنگ جهانى دوم كه منجر به سقوط خلافت عثمانى شد وكشورهاى عربى، بسان گوشت قربانى، به صورت حكومتها ودولتهاى كوچك در آمدند، استعما ر بين المللى مصلحت ديد حرمين شريفين را از چنگال، «خانواده شريف » بيرون آورد، ود ر اختيار دوستان مخلص وبا وفاى خود يعنى آل سعو د بگذارد، دوستانى كه مخلصانه در طرد تركان عثمانى ازمنطقه با پير سياست، انگلستان همكارى كردند، وصحنه را براى ورود نيروهاى كفر جهانى، از انگلستان وفرانسه هموار نمودند.
از آغاز تسلط آل سعود بر حرمين يعنى ازسال 1344قمرى هجرى برابر 1304 شمسى، تاكنون، به عناوين مختلف كتابهاى ابن تيميه و پس ا ز وى، كتابهاى محمد بن عبدالوهاب به عنوان سمبل سلفى گرى چاپ ومنتشر مى شود، نه تنها ابن تيميه مطرود، شيخ الإسلام، وشيخ امت اسلامى لقب گرفته، بلكه محمّد بن عبدالوهاب نيز دراين منصب بااو شريك گشته است اكنون كه، با زندگى ابن تيميه آشنا شديم، شايسته است با زندگى محمّد بن عبدالوهاب كه مذهب خود را براساس نيم خورده هاى ابن تيميه بنا كرده آشنا شويم، آنگاه به تحليل اصول اعتقادى آنان بپردازيم .

صفحه 54

4

محمد بن عبدا لوهاب

و حركت و هابيّت

فتنه ابن تيميه خاموش شده بود،وانديشه هاى او وشاگردش ابن القيم مى رفت كه در لابلاى كتابها دفن شود، كه ناگهان چهار قرن بعد، اين افكار مجدداً جان تازه اى به خود گرفت وتوسط محمد بن عبدالوهاب احياء گرديد.
محمد بن عبدالوهاب درسال 1115در شهر «عُيَينَة» واقع در صحراى «نجد» عربستان چشم به جهان گشود ودر سال 1206 يا 1207 ديده از جهان فروبست .
پدرش عبدالوهاب از علماى حنبلى ومورد احترام مردم شهر خود (عيينه)بود.
فرزند عبدالوهاب پس از به پايان رساندن دروس مقدمات، زادگاهش را ترك گفت وبه مدينه مهاجرت كرد و پس از اقامت كوتاهى درمدينه به بصره وسپس به بغداد وآنگاه به كردستان و همدان و اصفهان روانه شد ودر هريك از اين شهرها مدتى چند اقامت گزيد تا آنجا كه به شهر «قم» نيز آمد وسرانجام تصميم گرفت كه به زادگاه خود برگردد وپس از باز گشت، هشت ماه ازمردم دورى گزيد، وسپس مردم را به آيين جديدى فرا خواند(1).

1 . احمد امين: زعماء الإصلاح ، ص10، ط بيروت.

صفحه 55
دربسيارى از كتابهاى عربى، مسافرت شيخ به شهرهاى مختلف واقامت او در آن مناطق آمده است. وقديمى ترين كتاب فارسى كه در آن نامى ازمحمد بن عبدالوهاب وپاره اى ازعقايد او به ميان آمده است، كتاب « ذيل تحفة العالم»نوشته «عبداللطيف شوشترى » است(1).
وى سالها درهند اقامت داشت وبا محمد بن عبدالوهاب معاصر بود.
كتاب فارسى ديگرى كه ازاين مرد نام برده،كتاب مآثر سلطانيه تأليف عبدالرزاق دنبلى ت(1067) ـ م(1242) است كه توقف طولانى شيخ را در اصفهان براى فراگيرى فقه و اصول متذكر شده است (2)سومين كتاب فارسى كه از او نام برده كتاب سفرنامه ميرزا ابوطالب اصفهانى است كه اونيز باشيخ معاصر بوده و مسافرت او به اصفهان واكثر بلاد ايران وخراسان تا سرحد غزنين را آورده است(3).
غالب بيوگرافى نويسان، درباره محمد بن عبدالوهاب ياد آور ميشوند كه از همان دوران جوانى سخنان زننده اى ازاو شنيده ميشد، و پدر او كه مرد صالحى بود،نيز انحراف او را پيش بينى ميكرد.
شيخ درجوانى غالبا به مطالعه زندگى نامه كسانى كه مدعى نبوت شده بودند مانندمسيلمه كذاب وسجاج واسود عنسى وطليحه اسدى علاقه خاصى داشت(4).
اگر اين گزارش درست باشد، حاكى از آن است كه او از همان آغاز، سوداى رهبرى را درسر مى پروراند ه و سرانجام اين سودا در دعوت وهابيگرى جلوه كرد،وازاين طريق به تكفير تمام فرق اسلامى پرداخته وديگران را جاهل ونادان و

1 . سيد عبداللطيف : ذيل التحفة، ص8 به بعد. چاپ بمبئى.
2 . دنبلى، عبدالرزاق : المآثر السلطانية، ص82 به بعد.
3 . ميرزا ابو طالب : سفرنامه، ص409 به بعد.
4 . صدقي الزهادي: الفجر صادق، ص17وأحمد زيني دحلان :فتنة الوهابيّة،ص66.

صفحه 56
مشرك وبدعت گذار ناميده واين سيره همه بدعت گذاران وفرقه سازان است.

انتقال به «حريمله»

پدر محمد بن عبدالوهاب از محل اصلى خود به نام عيينه به بخش حريمله منتقل شد ودر آنجا زيست تا درسال 1143 مرگ او فرا رسيد. او از فرزندخود راضى نبود وپيوسته او را سرزنش ميكرد. حتى برادرش سليمان بن عبدالوهاب از مخالفان سرسخت وى بود و بعدها كتابى در رد انديشه هاى او نوشت.وقتى پدر فوت كرد، او محيط را براى اظهار عقايد خود بى مانع ديد، ولى با هجوم عمومى مردم حريمله روبرو شد ونزديك بود كه خونش را بريزند.ناچار از آنجا به زادگاه خود عيينه باز گشت، پس از ورود به زادگاهش با امير آنجا به نام عثمان بن معمر پيمان بست كه هريك از آن دو ، بازوى ديگرى باشد وامير اجازه دهد او عقايد خود را بى پرده مطرح كند.
شايد نتيجه آن، اين باشد كه امير بر همه امير نشينهاى منطقه نجد كه عيينيه نيز يكى از آنهاست تسلط يابد. آنگاه براى اينكه پيوند محمّد بن عبدالوهاب با امير استوارتر گردد، وى خواهر امير را گرفت و پس از بستن عقد، ووعده همكارى صميمانه، شيخ به امير گفت : اميد است خدا نجد واعراب نجد را به تو ببخشد!
بدينگونه پيمانى ميان شيخ وامير بسته شد كه در حقيقت داد وستدى بيش نبود(1).
شيخ، منطقه را به امير بخشيد، درحالى كه نه از تقواى او آگاهى صحيح داشت ونه از سرانجام كار او ! پس ازاين پيمان نخستين اثر آن اين شد كه قبر زيد بن الخطاب،برادر خليفه دوم، با خاك يكسان گشت زيرا از ديد شيخ، بناى برقبور

1 . فيلبي، عبداللّه :تاريخ نجد، ص36ـ چاپ بيروت.

صفحه 57
بدعتى بود كه بايد ازميان مى رفت،ولى همين كار، واكنشهايى در منطقه ايجاد كرد وامير احساء وقطيف به نام سليمان حميرى، به امير عينيه (عثمان بن معمر ) فرمان داد كه هرچه زودتر اين فتنه را بخواباند وشيخ را به قتل برساند امير عيينيه ناچار شد كه عذر شيخ را بخواهد تا او عيينيه را ترك كند. دراين موقع شيخ منطقه سومى را به نام «درعيه» برگزيد و در سال 1160 به آنجا منتقل شد. اين بخش همان زادگاه مسيلمه كذاب بود.
شيخ پس از آمدن به درعيه با امير منطقه محمد بن سعود، نياى خاندان سعودى، تماس گرفت و همان پيمانى كه با امير عيينيه بسته بود، با محمد بن سعود بست، وهمان طور كه منطقه را با عربها ى ساكن آن، به عثمان بن معمر فروخته بود، اين با ربه ابن سعود فروخت.
ناگفته پيداست جنگها و نبردهاى آنان با كفار ومشركان نبود. حملات آنان دريك قرن ونيم تنها به قبائل اسلامىوكشورهاى همجوار بود كه همگى گوينده « لا إِلهَ إلاّ اللّه، محمّد رسول اللّه» بودند وپيوسته خدا را عبادت ميكردند وفرائض را به جاى مى آوردند.(1)
اما چرا مردم از نظر محمد بن عبدالوهاب كافر ومشرك بودند؟ دليل آن اين است كه بر قبور صالحان سايبانى ساخته وبه زيارت قبر پيامبر مى آمدند وبه ارواح مقدسه توسل مى جستند!!
ابن سعود از پيمان خود با شيخ فوق العاده خوشحال بو د، ولى دو چيز را با او مطرح كرد :
1ـ اگر ماتو را يارى كرديم وكشورها را گشوديم ميترسيم مار ا ترك كنى و درنقطه ديگرى سكنى گزينى !

1 . فيلبي، عبداللّه :تاريخ نجد، ص39.

صفحه 58
2ـ ما در فصل رسيدن ميوه ها ازمردم درعيه ماليات مى گيريم. مى ترسيم كه تو ماليات را تحريم كنى !
شيخ در پاسخ گفتار ابن مسعود گفت : من هرگز تو را با ديگرى عوض نخواهم كرد وخدا در فتوحاتى كه نصيب ما خواهد كرد، غنائمى قرا ر خواهد داد كه تو را ازاين ماليات ناچيز بى نياز خواهد ساخت سپس (1)براى تحكيم روابط ميان دو خانواده، امير درعيه دختر شيخ را به ازدواج فرزند خود عبدالعزيز درآورد، وازاين طريق رابطه زناشوئى ميان دو خانواده برقرار شد وتا كنون نيز اين رابطه در شعاع گسترده اى محفوظ مانده است(2).

موحدى جز من و جز چند نجدى نيست

پيمان شيخ با « محمد بن سعود» به مرور زمان استحكام بيشترى يافت. نخستين برنامه اى كه شيخ براى محاربه با كفار ! ريخت، گرفتن انتقام از امير «عُييِنة» به نام« عثمان بن معمر» بود،زيرا وى به اشاره امير« احساء»و «قطيف» كه در منطقه از مقام برترى برخورددار بود، پيمان خود را شكست. انديشه انتقام هنگامى قوت گرفت كه شيخ آگاه شد وى با امير « احساء » مكاتبات سرّى دارد، ودر صدد خيانت به شيخ مى باشد، ازاين جهت دونفر از جانب شيخ به نامهاى « احمد بن راشد » و « إبراهيم بن زيد» اعزام شدند كه امير عيينه را ترور كنند. هردو نفر پس از ورود به منطقه او را درحال خواندن نماز جمعه ترور كردند، واين مطلبى است كه هم اكنون سعوديها به آن اقرار دارند، ودر كتابى كه اخيراً به عنوان « رسائل محمّد بن عبدالوهاب » با نظارت عبدالعزيز بن باز مفتى عربستان سعودى منتشر

1 . أبوعليه :محاضرات في تاريخ الدولة السعودية الاُولى، ص13ـ14.
2 . فيليب حتي: تاريخ العرب، ج2،ص926.

صفحه 59
شده چنين آمده است :
«عثمان بن معمر مشرك و كافر بودومسلمانا ن وقتى از كفر و شرك او آگاه شدند، تصميم گرفتند كه او را بكشند.»
از اين جهت درماه رجب 1163 وقتى او ازنماز جمعه فارغ گشت، هنوز از مصلّى خارج نشده بود كه او را به قتل رساندند. سه رو ز پس از قتل او، خود شيخ وارد عيينه شد وبراى آنان حاكمى به نام « مشارى بن معمر » تعيين كرد(1).
اين نخستين خونى بو د كه بوسيله ايادى شيخ، در منطقه ريخته شد. ودر حقيقت نخستين كافرى !!! كه به دست آنان كشته شد، مردى بود كه در سنگر عبادت، اقامه نماز مى كرد ! وهنوز دقايقى از پايان نما ز نگذشته بود كه به خون خود درغلطيد. او جرمى جز اين نداشت كه حاضر به خضوع در برابر شيخ نشده بود. (وَما نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلاَّأَنْ يُؤْمِنُوا باللّهِ الْعَزِيزِ الْحَمِيِدِ) (البروج ـ 8)
ترور امير عيينه به اتهام كفر وشرك، حاكى از عقيده شيخ درباره همه مردم نجد، بلكه تمام مسلمانان است، زيرا جز گروه معدودى در « درعيّة» همه مردم نجد وهمه مسلمانان با امير « عيينه» هم عقيده بودند. اگر انگيزه قتل او، كفر و شرك او بود، مى بايست همه را به اين جرم بكشد.
اتفاقاً كليه لشكر كشى ها ونبردهاى شيخ با طوائف نجد و قبائل منطقه روى اين اصل بود. و درحقيقت همه مسلمانان جهان جز شيخ واتباع او كافر ومشرك بودند!!!
نظامى كه شيخ در عيينه به وجود آورد واميرى را كه براى مردم آنجا نصب كرد، نتوانست رضايت مردم را جلب كند. سرانجام بر او شوريدند. وقتى خبر به شيخ

1 . فليبي، عبداللّه : تاريخ نجد، ص97.

صفحه 60
ومحمد بن سعود رسيد، فوراً با گروهى بر عيينه حمله وهمه شهر را با خاك يكسان كردند، تا آنجا كه درختها را سوزاندند، و چاهها را پر كردند ومردها را كشتند وزنان را اسير كردند وبه نواميس مردم تجاوز نمودند و فزون تر از آن نيز جناياتى كردند كه قلم از بيان آن شرم دارد واين شهر تا به امروز ، به صورت ويرانه اى باقى مانده است. به عقيده شيخ، اين عذابى بود كه خدا براى آنان فرستاد(1).
كشتن امير عيينه ولشكر كشى مجدّد وويران كردن شهر و كشتن مردان واسير كردن زنان، رعب ووحشتى درمنطقه بوجود آورد، وشيخ ومحمد بن مسعود را بر توسعه حكومت تشويق كرد . ازاين جهت محمد بن عبدالوهاب نامه هايى به مردم نجد نوشت، وآنان را به مذهب توحيد !!! دعوت كرد. آنان كه آئين او را مى پذيرفتند، درامن وامان بودند. ولى آنان كه مذهب او را ردّ مى كردند، پيوسته مورد هجوم اتباع شيخ بودند،وساليان درازى نبرد ميان نجد واحساء برقرار بود.
حملات وحشيانه اتباع شيخ، گروهى را بر آن داشت كه پرده از اعمال شيخ بردارند، وجهان را متوجه جنايات وى سازند. برادر شيخ ( سليمان بن عبدالوهاب ) در كتاب خود به نام « الصواعق الإلهيه» به شيخ واتباعش چنين خطاب مى كند:
«شما به كوچكترين چيز، بلكه با كوچكترين ظن و گمان مردم را تكفير ميكنيد. شما كسانى را كه آشكارا معترف به اسلامند، كافر مى شماريد. حتى آنان را كه در تكفير اين گر وه توقف مى كنند، نيز كافر مى دانيد» (2).
دعوت شيخ به آيين توحيد وتظاهر به مبارزه با شرك، در آغاز كار بسيار جالب و فريبنده بود و افرادى كه از دور ناظر بر دعوت شيخ بودند، مجذوب آوازه دعوت او شده، حتى سيد محمد بن اسماعيل كه يكى از امراى يمن بود، در يك

1 . ناصر السعيد، تاريخ آل سعود، ص22و23.
2 . الصواعق الإلهية،ص27ـ 29 چاپ ـ1306.

صفحه 61
قصيده طولانى شيخ را ستود كه مطلع آن چنين است :
سلام على نجد ومن حلّ في نجد *** وإن كان تسليمي علـى البُعد لايُجدى!
درود بر نجد وكسانـى كه در آنند *** هر چند درود من از دور، سودى ندارد
ولى هنگامى كه خبر كشتارها وحملات وحشيانه وهابيان به وى رسيد، از قصيده اى كه در مدح او سروده بود، پشيمان شد و قصيده ديگرى در نكوهش او سرود كه مطلع آن چنين است :
رَجَعت ُ عن القول الّذي قلت فى نجد فقد صح لي عنه خلاف الذي عندي!
ازسخنى كه در باره نجد گفته بودم، برگشتم، زيرا خلاف آنچه كه در گذشته فكر ميكردم ، براى من ثابت شد.
شاعر يمنى به قصيده دوم اكتفاء نكرد واين قصيده را شرح كرد ونام آن را «محو الحوبة في شرح أبيات التوبة» نهاد(1).

تكفير مسلمين،يگانه شعار محمد بن عبدالوهاب !

آيين وهابيّت، آيين نفاق افكن وتفرقه آفرينى است كه از روز نخست چنين پيامدى را بدنبال داشت. محمّد بن عبدالوهّاب در خطبه هاى نماز جمعه مى گفت هركس به پيامبر متوسل شو د، كافرشده است، و عجيب اين كه برادرش سليمان سخت بااو مبارزه مى كرد. روزى به برادرش گفت : اركان اسلام چند است ؟ گفت:پنج تا (شهادتين، بپا داشتن نماز، و پرداخت زكات، فريضه حج، روزه رمضان ) (2).

1 . الأمين، سيد محسن : كشف الإرتياب، ص16.
2 . صحيح بخارى كتاب ايمان،1/7.

صفحه 62
برادر گفت : تو ركنى را نيز بر آن افزوده اى، وآن اينكه هركس از تو پيروى نكند مسلمان نيست واين نيز ركن ششم است(1).
روزى به برادر خود گفت : خدا درهر شب از شبهاى ماه رمضان چند نفررا از آتش دوزخ آزاد مى كند ؟ گفت:درهر شب صد هزار نفر، ودر شب آخر ماه رمضان به اندازه همه كسانى كه در آن ماه آزاد كرده، يكجا آزاد مى فرمايد.
برادر گفت : پيروان تو به يك دهم اين مقدار نيز نرسيده است، پس اين مسلمانانى كه خدا آنها را آزاد مى كند،كجا هستند؟ تو كه مسلمانان را درخود واتباع خود محصور ساخته اى ! شيخ در پاسخ برادر ماند وچيزى نگفت.
كار نزاع ميان دو برادر به جايى رسيد كه سليمان بر جان خود ترسيد ودر عيه را به قصد مدينه ترك گفت ودر آنجا رساله اى بر رد برادر نوشت وبرايش فرستاد. متأسفانه رساله مؤثر واقع نشد، بلكه كتابهاى ديگرى نيز كه علماى حنبلى وديگران نوشتند، دراو مؤثر نيفتاد.

1 . سيد أحمد زيني دحلان : الدرر السنيّة،ص39ـ40.

صفحه 63

5

شعار وهابيّان:

تكفير مسلمانان جهان

كفر چو منى گزاف و آسان نبود *** محكم تر از ايمان من، ايمان نبود
در دهر يكى چو من، وآنهم كافر *** پس درهمه دهر، يك مسلمان نبودا
از روزى كه احمد بن تيميه مكتب خود را پى ريزى كرد، تلويحاً وتصريحاً خود واتباع خود را موحد ومسلمان دانسته و ديگر طوائف را كافر ومشرك ميشمرد.برخى از اعمال مسلمانان از قبيل توسل به پيامبر وسفر براى زيارت قبر وى و جشن گرفتن درمواليد را شرك وبدعت توصيف مى كرد ومفاد آن اين بود كه مرتكبين اين اعمال، مشرك بوده وطبعاً كافر نيز خواهند بود. پس از ابن تيميه (كاسهليس) سفره او محمد بن عبدالوهاب همين شعار را تكرار كرد و در رساله «أربع قواعد» در قاعده چهارم مى گويد :
« مشركان زمان ما بدتر از مشركان گذشته اند، زيرا مشركان گذشته، در حال رفاه، شرك مىورزيدند، اما درحال سختى به خداى يگانه پناه مى بردند و خالصانه، تنها او را مى خواندند، اما اينان درهردو حال به پيامبر متوسل شده و

صفحه 64
هميشه شرك مىورزند»!!(1).
ودر رساله ديگر مى گويد :
«توحيد ى كه مشركان زمان ما آن را انكار كرده اند ، توحيد در عبادت است»(2).
مادر تحليل عقايد وهابيت توحيد وشرك را به صورت منطقى تعريف كرده وحد ومرز آن را بيان خواهيم كرد وروشن خواهيم ساخت كه اگر معيارى را كه اين دو نفر براى توحيد و شرك ترسيم مى كنند،صحيح باشد، هرگز درروى زمين نميتوان موّحدى يافت واساس اشتباه هردو نفراين است كه براى عبادت حدّ صحيحى قائل نشده و هرنوع توسل به اسبا ب را پرستش سبب خوانده اند،وميان تعلق به سبب، وعبادت سبب فرقى قائل نشده اند.
شعار وهّابيان در تكفير مسلمانان به قدرى افراطى وشوراست كه به اصطلاح«حتى خان هم فهميده» تا آنجا كه يكى از طرفداران آنان مانند آلوسى صاحب تاريخ نجد، بر آنان خرده گرفته ومى گويد :
«سعود بن عبدالعزيز به اطراف لشكر كشى كرد وبزرگان عرب در برابر او سر فرود آوردند ولى متأسفانه او مردم را از زيارت خانه خدا باز داشت و بر خليفه عثمانى خروج كرد ومخالفان خود را تكفير نمود ودرقسمتى از احكام شدت عمل به خرج داد ودر باره برخى از اعمال مسلمين باديدى ظاهر بينانه قضاوت كرد وآنان را متهم به شرك ساخت ، در حالى كه اسلام، آيين سهل وآسان است، نه آيين سخت، آنچنان كه علماى نجد انديشيده اند و پيوسته بر مسلمانا ن منطقه يورش

1 . محمّد بن عبدالوهاب : أربع قواعد،ص4.
2 . محمّد بن عبدالوهاب: كشف شبهات، ص3.

صفحه 65
برده واموال آنان را به عنوان جهاد فى سبيل اللّه غارت مى كنند»(1).

دگرگونى در موضع وهابيان

همان طور كه گفته شد اساس وهابيت را ايجاد تفرقه ودو دستگى ميان مسلمانان تشكيل مى دهد واين ايده تا آغاز زمامدارى عبدالعزيز(1304هـ )باقى بود، ولى پس ازا اشغال حجاز به دست او و تماس وهابيان با ملل مختلف اسلامى،موضع آنان به تدريج دگرگون گرديد، زيرا وهّابيان پيش از اشغال حرمين در صحرا ها وباديه ها زندگى مى كردند، وبا گروه هاى معدود تماس داشتند،واقعاً فكر مى كردند كه اسلام واقعى همان است كه فرزند عبدالوهاب به آنان آموخته است وجز آنان در جهان مسلمانى نيست، وپس از تسلّط بر حرمين شريفين و گسترش تماسها، فكر خشونت به تدريج كاهش يافت خصوصاپس از مرگ عبدالعزيز وروى كار آمدن فرزندان او مانند سعود، و فيصل، كه مدتها در اروپا وآمريكا زندگى كرده بودند، فكر خشونت وتكفير مسلمين ـ به دست فراموشى سپرده شد وتصميم گرفتند كه دامنه تبليغات را گسترده سازند. ولى موضع آنان نسبت به شيعه تغيير نكرد، بلكه پس از پيروزى انقلاب اسلامى ايران، موضع آنان سخت تر شده است،زيرا پيوسته از آن ميترسند كه موج انقلاب به سرزمين آنان برسد و توده مستضعف بر آنان بشورند واركان سلطنت را متزلزل سازند ولذا ماه ويا هفته اى نمى گذررد كه جزوه اى، رساله اى، نشريه اى و يا كتابى بر ضد شيعه ننويسند وپيوسته همان دروغهاى شاخدارى را كه در ده قرن گذشته پشت سر شيعه گفته شده، تكرار مى كنند.

1 . سيد محسن امين، كشف الإرتياب، ص9 به نقل از تاريخ نجد.

صفحه 66

پاسخ به يك پرسش

دراينجا پرسشى است وآن اينكه پايه گذار مكتب يعنى احمد بن تيميه در دعوت خود، پيروز نشد بلكه گروه معدودى از او پيروى كرد وچندان موجى در جهان اسلام پديد نياورد، حتى آنانكه به او مهر مىورزيدند، يك مشت عوامى بودند كه از عقائد او آگاه نبودند، به گواه اينكه مريدان او، هنگام خروج جنازه وى اززندان، با تابوت او تبرك مى جستند(1).
همان تبركى كه در نظر او كفر وشرك است ! بلكه افكار او به صورت بذرى در دل كتابها مدفون گرديد و شكوفا نشد، درحالى كه محمّد بن عبدالوهاب درعصر خود دعوت را گسترش داد وپس از وى آل سعود ، به كمك شاگردانش درنشر مكتب وى كوشيدند.
اكنون سئوال ميشود كه چرا استاد در دعوت خود پيرو ز نگشت اما شا گردش پيروزى نسبى پيدا كرد ؟ پاسخ اين سئوال با توجه به محيط دعوت روشن ميشود.ابن تيميه بذر خود را در محيطى افشاند كه مملو از دانشمندان اسلامى بود كه هريك به تنهائى ميتوانست تبليغ او را خنثى نمايد. محيط شام ومصر در آن زمان، بزرگترين مراكز اسلامى بود كه در آنها محدثان ومحققان ومتكلمان بزرگى مى زيستند وبه آسانى توانستند دعوت او را بى اثر سازند،وابن تيميه را رسوا و ضلالت وگمراهى را در نطفه خفه كنند، ولى محمد بن عبدالوهاب در نجد ودرميان اعراب بيابانگردى مى زيست كه از هر علم و دانشى به دور بودند، وكوچكترين اطلاعى درباره شرك و توحيد نداشتند ودربست در پرتو قدرت آل سعود در اختيار شيخ بودند ونا گفته پيدا است كه دعوتهاى گمراه كننده درميان افراد نا آگاه فوراً رشد كرده و پر وبال باز

1 . البداية والنهاية، 14/141.

صفحه 67
ميكند و پيوسته دجالان زمان درميان دور افتادگان از فرهنگ،به تبليغ دست زده و ساده لوحان را فريب مى دهندولى در سرزمينهاى عالم خيز ودانشمندپرور كه پيوسته مردم زير پوشش ارشاد دانشمندان واقع بين قرار دارند، اين نغمه ها جائى ندارند.البته اين بدان معنى نيست كه هيچ عالم ودانشمندى رانميتوان فريب داد و به عناوين گوناگون دين او را خريد، بلكه مقصود تبيين يك اصل غالب است وآن اينكه دعوت هاى گمراه كنند ه در محيطى رشد مى كند كه مردم آنجا آگاهى صحيح از دين نداشته باشند ومحيط فرزند عبدالوهاب كاملاً حائز اين شرط بود، درحالى كه محيط ابن تيميه، فاقد اين قابليت بود.

لزوم برگزارى يك كنفرانس جهانى پيرامون

«توحيـــد وشــرك»

تمام فرق اسلامى در يك اصل، وحدت كلمه دارند وآن اينكه بايد خدا را پرستش كرد واز پرستش غير او دورى جست وهمگان درنمازهاى واجب روزى ده بارميگويند(إِيَّاكَ نَعْبُدُ )(تنها تو را مى پرستيم ) ويكى از مراتب توحيد، توحيد درعبادت وپرستش است واينكه عبادت از آن خداست نه از آن مخلوق واصولا نميتوان براى فردى شناسنامه اسلامى صادر كرد ويانام او را در دفتر مسلمانان ثبت نمود مگر آنكه اين اصل را بپذيرد وآن توحيد در عبادت است.
گرچه اين اصل مورد اتفاق است، ولى جزئيات ومصاديقى مطرح است كه ابن تيميه وشاگر د مكتب او محمد بن عبدالوهاب مى گويند : انجام اين كارها عبادت مخلوق است،درحالى كه تمام فرق اسلامى ميگويند: اين كارها « عبادت مخلوق » نيست بلكه « احترام مخلوق » است، مثلا اگر كسى پس از در گذشت

صفحه 68
رسول خدا به او متوسل شود وازاو استمداد جويد ودرخواست كند كه در باره او شفاعت كند، يا حاجت او را از خدا بخواهد ، مثلا از خدا بخواهد كه خداوند بزرگ اختلاف كلمه را به وحدت تعبير كند، خشكسالى حاكم بر منطقه را برطرف كند، فوراً وهابيها مى گويند:درخواست حاجت وحتى درخواست دعا از ميت، پرستش ميت است،و پرستش، مخصوص خداست وتو با اين درخواست، غير خدا را عبادت كرده اى !واز اصل مسلم اسلامى(إيَّاكَ نَعْبُدُ) بيرون رفته اى، ودر مقابل، متوسلان به روح مقدس پيامبر گرامى ميگويند :اين همان توسلى است كه در دوران حيات پيامبر، همه صحابه انجام مى دادند وقرآن هم در مواردى فرمان داده است كه مردم به سوى پيامبر بروند واز او درخواست دعا كنند، آنجا كه فرمود ه است:
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَُروااللّهواسْتَغْفَرَلَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَتوَّاباً رَحيِماً)(نساء /64)
«اگر آنان كه بر خويشتن ستم كرده اند، پيش تو مى آمدند واز تو درخواست مى كردند كه براى آنان از خدا طلب آمرزش كنى، خدا را بخشاينده ورحيم مييافتند.»
بنا براين، اگر در خواست حاجت درحال حيات، عين توحيد است چگونه مى شود همين درخواست پس از رحلت پيامبر، شرك و كفر گردد؟ موت و حيات نميتواند ملاك شرك وتوحيد باشد واگر ماهيت عملى، با اصول توحيد موافق باشد قهرا درحال ممات نيز مخالف آن نخواهد بود. تنها چيزى كه موت مى تواند ايجاد كند،اين است كه درخواست، به خاطر انقطاع ارتباط، مؤثر واقع نشود، نه اينكه متوسل مشرك گردد.
اين نمونه اى است ازمواردى كه وهابيان آن را پرستش مخلوق وديگران آن را تعلق به سبب ميدانند. اكنون چه بايد كرد؟ هر دو گروه اصل كلى « انحصار

صفحه 69
عبادت،به خدا » را پذيرفته اند. اختلاف آنان در جزئيات و مصاديق است، وراه حل آن اينست كه دريك مجمع علمىو فكرى كه انديشمندان اسلامى ازتمام فرق ومذاهب كه همگى در ظل لواى قرآن وسنت پيامبر گرامى زندگى مى كنند وهر دو را محترم مى شمارند، پيرامون ضابطه كلى شرك و تو حيد به بحث و بررسى بپردازند وهمگى به خا طرحفظ وحدت وريشه كن كردن نفاق وتفرقه، موضع واحدى را اتخاذ كنند. دراين صورت، تكليف اين جزئيات ومصاديق از نظر علماى اسلام روشن شده ومشايخ وهابى كه خود را تابع قرآن وسنت مى دانند، بايد از رأى كنفرانس، كه در آن اكثريت قاطع، نظرى را انتخاب مى كنند، پيروى كنند. در غير اين صورت، مشمول اين آيه كريمه مى گردند:
(...ويتَّبِع غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنيِنَ نُوَلِّهِ ماتَوَلَّى وَ نُصْلِهِ جهَنََّمَ وَسَآءَتْ مَصيِراً) (نساء /115)
«هركس راه ديگرى جز راه مؤمنان برگزيد او را از پى آنكه پيرو او بوده مى فرستيم واو را به دوزخ مى بريم و چه سرنوشت بدى است» !
شكى نيست كه حاضران دراين جلسه بايد به دور از مسائل سياسى، مسأله را مطرح كرده وهيچ گونه فشارى از قدرتها ودولتها بر آن سايه نيفكند و جلسات كنفرانس، زير نظر يك هيئت رئيسه، از بزرگان مذاهب تشكيل شود وبدون عجله و دستپاچگى با گوش دادن به گفتارهاى منطقى همه سخنرانان وصاحب نظران، رأيى را اتخاذ نموده و حقيقت را به مسلمانان جهان اعلام كنند.
اكنون ما شاهد كنفرانسهاى جهانى در غرب براى وحدت ميان شرايع توحيدى هستيم، ومتفكران مى كوشند مجموع شرايع آسمانى را كه همگى پيرو آيين توحيدند،به هم نزديك كنند وفاصله ها را كمتر سازند و به جنگ وستيز دو هزار ساله يهوديان ومسيحيان پايان دهند ! جايى كه اين گروهها دست به چنين رفرمهاى

صفحه 70
سازنده اى مى زنند ـ هر چند دراين رفرمها، انگيزه هاى سياسى نيز دخالت دارد ـ چرا متفكران اسلامى كه تعداد آنان هم ـ به فضل الهى ـ كم نيست، دور هم جمع نمى شوند تا لااقل ازميان صدها عامل اختلاف افكن، اين پديده نو ظهور را مورد بررسى بيشترى قرار دهند ؟
نگارنده شك ندارد كه اگر چنين كنفرانسى با شرايط صحيح برگزار شود، بخش بزرگى از مسا ئل مورد اختلاف در زمينه وهابيت، براى همگان، حتى بزرگان وهابيّت نيز روشن ميشود. ولى اين كنفرانس را چه كسانى بايد برگزار كنند؟ودر كجا بر پا شود؟ وچگونه براى آن برنامه ريزى شود ؟ اين خود به يك كنفرانس مقدماتى نياز دارد كه علماى واقع بين، بدون تكيه بر دولتها وسازمانها، آن را برگزار كنند وهمين كار، نقطه آغاز براى برگزارى يك كنفرانس جهانى گردد.

هدر رفتن نيروها

جهان اسلام، امروز با انبوهى از مشكلات اجتماعى وسياسى روبروست وبايد براى حل مستمر آنها برنامه ريزى كند، ونيروهاى معنوى ومادى خود را دراين را ه بسيج سازد.متأسفانه ، امروز قسمت مهمى از نيروها، برسر نزاعهاى فرقه اى به هدر ميرود ـ مااكنون نمونه كوچكى را دراين مورد ياد آ ور ميشويم تا ببينيد كه چگونه پديده وهابيگرى در مدت دو قرن ونيم، نيروهاى متفكران ما را در سرزمينهاى اسلامى ، سر گرم نقد و رد بر انديشه هاى محمد بن عبدالوهاب نموده ومجموع رديه هايى كه بر استاد و شاگرد (ابن تيميه وابن عبدالوهاب ) از جانب علماى اسلام از حنفى وشافعى ومالكى وحنبلى وشيعه امامىو زيدى به زبانهاى فارسى، عربى، اردو، بنگالى وغيره نوشته شده از 200 كتاب فزونتر است، وبراى اينكه خوانندگان گرامى از چنين گرفتارى فكرى كه مدتهاست دامنگير جامعه اسلامى شده است،

صفحه 71
آگاه شوند، اسامى چند اثر از علماى اهل سنت دراين زمينه را مى آوريم :
1ـ مقدمه شيخ محمد بن سليمان كرد بر رساله برادر شيخ (سليمان بن عبدالوهاب ).
«تجريد سيف الجهاد لمدعى الإجتهاد» نوشته استاد شيخ (عبداللّه بن عبداللطيف شافعى )
«الصواعق والرعود »از علامه عفيف الدين عبداللّه بن داود حنبلى
«الصارم الهندي في عنق النجدي » از شيخ عطاء مكى
«السيف الباتر لعنق المنكر على الأكابر» نوشته سيد علوى بن احمد حداد
«تحريض الأغبياء على الإستغاثة بالأنبياء والأولياء» از علاّمه عبداللّه بن ابراهيم مير غنى، از علماى طائف
«الإنتصار للأولياء الأبرار» از علاّمه طاهر سنبل حنفى
«مصباح الأنام وجلاء الظلام و...» از علاّمه سيد علوى بن احمد حداد
«الصواعق الإلهية» از برادر شيخ، به نام سليمان بن عبدالوهاب
10ـ«سعادة الدارين في الرد على الفريقين » ـ الوهابيّة والظاهرية ـ از شيخ ابراهيم سمنودى منصورى
11ـ«الدرر السنية »از احمد زينى دخلان، مفتى مكه.
12ـ «شواهد الحق في التوسل بسيد الخلق » از شيخ يوسف نبهانى.
13ـ «الفجر الصادق » از جميل صدقى زهاوى
14ـ «إظهار العقوق ممّن منع التوسل بالنبي والولي الصدوق » از شيخ مشرفى مالكى جزائرى.
15ـ « رسالة في جواز التوسل » از شيخ مهدى وازنانى مفتى «فاس».

صفحه 72
16ـ « غوث العباد في بيان الرشاد » ازشيخ مصطفى حمامى مصرى.
17ـ «جلال الحق في كشف أحوال شرار الخلق » ازشيخ ابراهيم حلبى قادرى اهل اسكندريه.
18ـ «البراهين الساطعة » از شيخ سلامه عزّامى.
19ـ « النقول الشرعية في الرد على الوهّابية»از شيخ حسن شطى حنبلى دمشقى.
20ـ «المقالات الوفية في الرد على الوهّابية» از شيخ حسن قزبك.
در پايان، ياد آور مى شويم : كسانى كه بخواهند از كتابهايى كه در باره نقد انديشه هاى ابن تيميه ومحمد بن عبدالوهاب نوشته شد ه، آگاه شوند به كتابهاى ياد شده در زير مراجعه بفرمايند:
«علماء المسلمين والوهّابيون »، از حسين حلمىـ چاپ اسلامبول ـ 1973.
« الوهابية في نظر علماء المسلمين »،از:عبداللطيف بكرى
3ـ مجله تراثنا»، سال چهارم،شماره 4.

صفحه 73

6

توحيد وشرك در عبادت

با يك تعريف منطقى براى عبادت ميتوان بر بسيارى از اختلافات وهابيان پايان بخشيد.
اساسى ترين مسائل قرآنى وكلامى، مسأله توحيد وشرك است وعلماء و دانشمندانى كه در باره توحيد وشرك سخن گفته اند، به اقسام گونا گون آن دو اشاره كرده اند، تو حيد همانند شرك، برا ى خود انواع واقسامى دارد كه در كتابهاى عقيدتى واحياناً تفسيرى پيرامون آنها بحث وگفتگو شده است.براى اينكه خوانندگان گرامى از مجموع اقسام آن به صورت فشرده آگاه باشند، فهرست آن را دراينجا مى آوريم، سپس درباره يك قسم كه همان توحيد وشرك در عبادت است، به طور گسترده سخن مى گوييم، زيرا محور بحث ابن تيميه وپيرو او محمد بن عبدالوهاب، همين مسأله است.آنان مسلمانان ر ا به شرك در عبادت ، متهم مى كنند ودر ديگر اقسام، همه را با خود همآهنگ مى دانند، و آنچه كه بيش از همه در كتابهاى آنها به چشم مى خورد، مسأله شرك است. ونازلترين بدگوئى آنان درباره يك نفر، متهم كردن او به «شرك »است، از آنجا كه براى «توحيد در عبادت »

صفحه 74
يك تعريف منطقى ارائه نداده اند، غالباً در تشخيص مصاديق آن دچار اشتباه شده و چيز هائى كه ارتباطى به عبادت و پرستش ندار د، ازمصاديق آن مى انگارند.
اصولاً كليد مناظره با وهابيان وحلّ عقده ها و گرههائى كه از جمود آنان مايه مى گيرد تفسير صحيح از « عبادت »است كه در نتيجه، موارد آن روشن شود، وانسان عبادت و پرستش را از احترام وارج گذارى وديگر مفاهيم جدا سازد، وتا اين گره گشوده نشود وعبادت و پرستش به شكل دقيق، تفسير نگردد، هرنوع بحث ومذاكره بااين گروه سودى نداشته وطرفين به نتيجه نمى رسند.
مثلا پيروان محمد بن عبدالوهاب مى گويند :توسل به پيامبران وصالحان، استغاثه به آنان واستمداد از اولياء عبادت آنهاست، واز آنجا كه عبادت، مخصوصخداست، طبعاً چنين اعمالى پرستش غير خدا به شمار مى رود وپرستشگر غير او مشرك ومحكوم به قتل است.
درحالى كه گروه هاى ديگر مى گويند توسل به صالحان ، از مقوله توسل به اسباب است استغاثه واستمداد از ارواح صالحان، پرستش آنها نيست بلكه توسل به وسائل غيبى است كه در شرائطى مؤثر مى باشند.
وما صريحا اين مسأله را اعلام ميكنيم كه نقطه مركزى اختلاف وهابيان با ديگر مسلمانان،مسأله تحديد معناى عبادت وپرستش و در نتيجه جدا سازى مصاديق آن، از مصاديق ديگر مفاهيم،مانند احترام وبزرگداشت يا توسل به اسباب و وسائل، است وبه كليه مناظران ونويسندگان با هدف توصيه مى كنيم كه پيش از هر چيز، اين مشكل را حل كنند و مناظر را وادار سازند كه از «عبادت » يك تعريف جامع ومانع ارائه دهد.
مايه تأسف اينكه دراين سه قرن كه كتابهاى وهابيان، در اكثر مناطق منتشر

صفحه 75
شده و همه مسلمانان را به جز گروه خود متهم به شرك مى كنند، فصلى ويا بابى براى تعريف عبادت، اختصاص نداده اند، وغير از كلى گويى كار ديگرى نكردهاند.و چون اين بحث جنبه كليدى دار د، اگر اندكى سخن به درازا كشد واز حالت فشرده بيرو ن آيد ; از خواننده گرامى پوزش مى خواهيم وبراى اينكه اين را ه را به صورت روشن وساده بپيماييم، يك رشته مسائل اساسى را تحت عناوينى جداگانه مى آوريم.

1ـ اقسام توحيد

همانطور كه ياد آور شديم توحيد براى خود وقهراً شرك نيز دربرابر آن اقسامى دارد كه فقط عناوين آنها را با يك تفسير اجمالى مى آوريم.
الف ـ توحيد ذاتى ـ خداى واجب الوجود، يگانه است وبراى او نظير ومانندى نيست، ونيز او بسيط است و ذات او از تركيب پيراسته است.
ب ـ توحيد صفاتى ـ صفات ثبوتى خدا همگى عين ذات اوهستند. البته نه به اين معنا كه خدا فقط ذاتى دارد واز صفاتى مانندعلم و قدرت در وجود او خبرى نيست(1) بلكه ذات از نظر كمال به پايه اى رسيده است كه علم، جدا از ذات وقدرت جدا از واقعيت او نيست، و واقعيت وجود او را اين كمالات تشكيل ميدهد.البته اين نوع از توحيد از آن عدليه است كه معتزله و اماميه در پوشش آن قرار گرفته اند

1 . اهل حديث مانند أحمد بن حنبل وپيرو راه او أبو الحسن أشعرى اتحاد صفات را باذات به صورت ياد شده تفسير نموده ونتيجه گرفتند كه اين گروه منكر صفات خدا هستند وچون نمى توانند آشكارا بگويند خدا فاقد علم و قدرت وحيات است،ناچارند درلفافه سخن بگويند، وآن اينكه صفات او عين ذات اواست.
يك چنين داورى درباره قائلان به توحيد در صفات، از بى اطلاعى عميق سرچشمه مى گيرد، تفصيل اين مطالب در جلد دوم اين كتاب « فرهنگ عقائدو مذاهب اسلامى»، گذشت.

صفحه 76
ولى اهل حديث، با اين اصل مخالفت نموده وصفات او را زائد بر ذات او مى انگارند و اشاعره، نيز در اين مسأله پيرو احمد بن حنبل هستند.
ج ـ توحيد در خالقيت ـ درجهان آفرينش، خالق واقعى وحقيقى ومستقلى جز خدا نيست وتأثير ديگر موجودات،از فرشته وانسان وعلل طبيعى، همه وهمه، جنبه ظلى وتبعى دارند وبه اذن ومشيت او كار، انجام مى دهند.اين همان معناى صحيح «توحيد در خالقيت » است كه بحثهاى دقيق علمىو قرآنى، ما را به آن رهبرى نموده است، در حالى كه اشاعره واهل حديث توحيد در خالقيت را به گونه ناروايى تفسير كرده اندكه امروز دستاويز ملحدان ومنكران مذهب، واقع شده است، وآن اينكه درجهان، يك مؤثر (اعم از اصلى وتبعى ) بيش نيست، وخداى جهان مستقيماً بدون تأثير گذارى علل واسباب، پديد آرنده اشياء وآثار است، ودر حقيقت، خدا درحال تقارن علل واسباب طبيعى وامكانى، مستقيماً اثر بخش است، و موقعيت علل، جز مو قعيت مقارنت ونمايش چيزى نيست.
اين نوع تفسير نارسا از توحيد در خالقيت،سبب شده است كه ماركسيستها، خدا شناسان را متهم به نفى قانون عليت ومعلوليت نموده و بگويند آنان معتقدند خداى جهان، جانشين تمام علل و اسبا ب است، واين خداست كه مستقيما تب مالاريا را در وجود انسان پديد مى آورد وميكرب،نقشى درآ ن بيمارى ندارد آنگاه به صورت صحيح ونا صحيح بر مذاهب بتازند وآنانرا ضد علم و دانش معرفى كنند، درحالى كه نمى دانند، گفتار مورد نظر آنان، مربوط گروه خاصى است.
فلاسفه و محققان اسلامى از اين نظريه كاملا بيزارند و گروه عدليه وپيروان اهل بيت، در تفسير توحيد در خالقيت، تفسير دوم را ناروا دانسته، وهمگى به تفسير نخست معتقدند، و آيه (هَلْ مِنْ خَالِق غَيْرُ اللّهِ) (فاطر /3) رابه شكل ياد شده در بالاتفسير مى كنند.

صفحه 77
د ـ توحيد در ربوبيت ـ ربوبيت، مشتق از «رب» به معناى صاحب است، عرب هر موقع بگويد : رب البيت، رب الدابة، رب الضيعة، مقصود صاحبان خانه واسب و مزرعه است، ولى از آنجا كه تدبير و كار گردانى هر چيزى بر عهده صاحب آن است، طبعا مقصود از توحيد در ربوبيت، همان توحيد در تدبير و كار گردانى است يعنى خدا جهان را آفريد (توحيد در خالقيت ) وتدبير وكارگردانى آن نيز بر عهده اوست آنچنان نيست كه اصل خلقت از آن خدا باشد و كارگردانى آن را بر عهده فرشتگان، پريان وانبياء واولياء بگذارد.بلكه او هم خالق است وهم مدبّر وجهان يك خالق ويك مدبر اصيل بيش ندارد البته اعتراف بوجود يك مدبّر اصيل و مستقل، مانع از آن نيست كه جهان آفرينش تو ده اى از علل واسباب باشد كه روى يكديگر اثرنهاده وجهان آفرينش به صورت زنجيره اى ازعلل و معلولات پيش برود. همان طوركه در توحيد درخالقيت ياد آور شديم، اعتقاد به چنين توحيدى به معنى نفى ديگر علل چه از نظر آفرينندگى و چه از نظر تأثير در يكديگر، نيست، بلكه مقصوداين است كه خالق اصيل ومدبر مستقل خداست، و خالقيت و آفرينندگى موجودات امكانى،همه وهمه به اذن ومشيت و سرپرستى اوست، همچنين توحيد در تدبير،مانع ازاعتراف به مدبران ظلى وتبعى نيست كه تحت فرمان او، انجام وظيفه مى كنند، چنانكه مى فرمايد:(فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً) (سوره نازعات / آيه 5)( سوگند به كار گردانان امر آفرينش).
هـ ـ توحيد در حاكميت وولايت ـ مقصود از چنين توحيد اين است كه بر بندگان خدا فقط خدا حق حكومت دارد، وهيچ انسانى بر هيچ انسانى حق حكومت نداردچنانكه مى فرمايد:(إِن ِالْحُكْمُ إِلاَّ للّهِ)(يوسف /40) در همين جا نيز سخن ياد شده در توحيد در خالقيت وربوبيت،تكرار مى شود. وآن اينكه حصر حقِ حاكميت به خدا مانع از آن نيست كه گروهى به فرمان او حكومت كنند و تحت

صفحه 78
برنامه دقيق الهى به اداره اجتماع انسانى بپردازند.
وـ توحيد در اطاعت و فرمانبردارى ـ حق اطاعت از شؤون حكومت است و چون حاكميت اصيل از آن خداست طبعا حق اطاعت از آن اوست وهيچ فردى نسبت به فردى واجد چنين حقى نيست، ولى انحصار چنين حقى به خدا، مانع از آن نيست كه گروهى به صورت نمايندگى از جانب خدا لازم الطاعة باشندو طاعت آنان در حقيقت اطاعت خدا باشد چنانكه مى فرمايد : (مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللّهَ)(نساء /80) «هركس از پيامبر فرمان برد، در حقيقت از خدا فرمان برده است.»
ز ـ توحيد در تشريع و قانونگذارى ـ مقصود از آن، اين است كه قانونگذارى، حق خاص خداست وهيچ فردى نميتواند براى كسى جعل قانون كند وخداست كه با فرستادن پيامبران و كتابهاى آسمانى، بشر را به قوانين سعادت بخش، آشنا مى سازد،البته قانونگذارى از آن خداست،ولى برنامه ريزى مربوط به خود جامعه است كه در پرتو آن قوانين كلى، براى اداره كشور برنامه ريزى مى كند واما كار مجتهدان، همان شناسايى قوانين الهى ومعرفى آنهاست كه كارشناسان اين قسمت به شمار مى روند.
ح ـ توحيد در عبادت ـ يعنى عبادت مخصوص خداست وجز او نبايد كسى را به هيچ عنوانى پرستيد. اگر برخى ازمراتب توحيد (مانند توحيد صفات ) مورد اختلاف است، دراين مسأله كه «عبادت ازآن خداست وجز او نبايد كسى را عبادت كرد»اختلافى وجود ندارد اصولا نميتوان فردى را موحد يا مسلمان خواند مگر آنكه اصل (إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ ِإيَّاكَ نَسْتَعيِنُ) را بپذيرد يعنى (تنها تو را مى پرستيم وتنها از تو يارى مى جوييم ).
هدف اساسى از اعزام پيامبران، گسترش اين اصل است، زيرا مردم به مرور

صفحه 79
زمان از توحيد فطرى منحرف شده و به جاى خداى واقعى، خدا نماها را پرستش ميكردند خدا پيامبران را فرستاد تامردم را به همان توحيد فطرى باز گردانند چنانكه مى فرمايد :
(كَانَ النَّاسُ اُمَّةً وَاحِدَةً فَبعَثَ اللّهُ النَّبيِيِّنَ مُبَشِّريِنَ وَ مُنْذِ رِينَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ...)(بقره /213).
(مردم همه يك امت بودند، تااينكه خدا پيامبران نويد بخش وبيم دهنده را بر انگيخت وبه همراه آنها كتاب را به حق فرو فرستاد تا در باره آنچه مردم بر سر آن اختلاف كرده بودند داورى كنند).
آيات قرآن صريح در اين است كه توحيد در پرستش، اصل مشترك در ميان تمام پيامبران مى باشد، چنانكه مى فرمايد :
(وََلَقَدْ بَعَثْنا فِي كُلِّ اُمَة رَسُولاًأَنِ اعْبُدُوااللّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ...)(نحل /36)
« درميان هرامتى پيامبرى فرستاديم كه :خدا را بپرستيد واز پرستش بتها بپرهيزيد.»
بنابراين، اصل كلى مورد اختلاف نيست وهمه ميگويند كه عبادت از آن خداست وهرنوع شرك ودوگانه پرستى و انحراف از خط توحيد محكوم است وبايد از آن دورى جست، واگر اختلافى در كار است،فقط وفقط در تشخيص جزئيات است كه آيا مثلاً توسل به انسان پاكدامن، مصداق پرستش اوست، يا از جزئيات توسل به اسباب است. اينجاست كه لازم است عبادت به صورت منطقى تحديد شود، تا با در دست داشتن مقياس و ضابطه صحيح، درباره موضوعات مورد نزاع به داورى بپردازيم.

صفحه 80

2ـ فرق توحيد ربوبى واُلوهى:

در كتابهاى وهابيان به پيروى از بنيانگذار اين مكتب، از دو نوع توحيد نام ميبرند ومى گويند :« توحيد ربوبى » و «توحيد اُلوهى».
توحيد نخست را به توحيد در خالقيت وتوحيد دوم را به توحيد در عبادت و پرستش تفسير ميكنند، و ياد آور مى شوند كه همه فرق اسلامى، توحيد در خالقيت را پذيرفته، وخالقى جز خدا قائل نيستند ولى آنان در الوهيت گرفتار شرك شده اند، زيرا كارهاى آنان مانند توسل به پيامبران وصالحان، ويا استغاثه واستمداد از آنان ويا طلب شفاعت از پيامبران، همه وهمه پرستش انبياء و پيامبران است وازاين جهت با مشركان عصر رسالت، يكسان و همگام هستند، واگر توحيد، در ربوبيت، براى نجات از عذاب كافى بو د، همه مشركان عصر رسالت، اهل نجات بودند(1).
دراينجا دونكته را ياد آور مى شويم :
1ـ تفسير ربوبيّت به خالقيّت، والوهيّت به پرستش از اشتباهات رائج وهابيان است كه هرگز در آن تجديد نظر نكرده اند وخلف از سلف اين اصطلاح را گرفته و پيوسته مى تازند، زيرا همانطور كه ياد آور شديم، ربوبيت از كلمه «رب» به معناى صاحب گرفته شده است، وصاحب و مالك بودن يك جاندار ويا يك مزرعه تناسب باخالقيت و آفرينندگى ندارد، بلكه مناسب با مقام كارگردانى و تدبير آنهاست. صاحب يك اسب، به خاطر بهره گيرى ازآن، سرپرستى زندگى او را برعهده ميگيرد وبا دادن آب وعلوفه، وسيله ادامه حيات او را فراهم مى سازد، چنانكه صاحب يك مزرعه براى پرورش گياهان ودرختان برنامه ريزى كرده و كار گردانى آنجارا بعهده

1 . فتح المجيد تأليف عبدالرحمان بن حسن بن محمّد بن عبدالوهاب م/1285ص12و20.

صفحه 81
ميگيرد. بنابراين لازم وشايسته است كه به جاى توحيد در ربوبيّت همان اصطلاح معروف«توحيد در خالقيت» را بياورند.واز اصطلاح خو د قرآن پيروى كنند.
نظير چنين اشتباهى در كلمه الوهيت رخ داده است، ولى تحقيق اين است كه «إله» به معنى «معبود » نيست واگر هم احيانا در آن به كار رو د، اصطلاح جديدى است كه هرگز قرآن بر آن اصطلاح سخن نمى گويد. بلكه لفظ اللّه واله يك معنا بيش ندارد. چيزى كه هست، اولى «علم » واسم خاص است ودومى كلى واسم عام. درحقيقت هر دو به معناى «خدا » هستند ولى در زبان عربى بر خلاف زبان فارسى، خدا دو نوع اسم دارد. خاص وعام، خاص، تنها بر خداى واجب الوجود اطلاق مى شود و بس، درحالى كه عام، هم او را شامل است وهم ديگر خدايان پندارى را كه بت پرستان آنها را خدا مى انگارند، هر چند از خدايى جز اسم، نصيب ديگرى ندارند وبه تعبير قرآن :
(مَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُوْنِهِ إِلاَّ أسْمَآءً سَمَّيْتُمُوهَاأنْتُمْ وَ آبَاؤُكُمْ مَا أنْزَلَ اللّهُ بِهَا مِنْ سُلْطَان...)(يوسف /40)
«شما جز خدا، تنها بتهايى را مى پرستيد كه خودتان و پدرانتان،نام خدا بر آن نهاده ايد هرگز خدا بر خدايى آنان، دليل وبرهانى نفرستاده است ».
در زبان انگليسى عين همين اختلاف هست.مثلاً در زبان انگليسى كه به خدا «گاد» گفته مى شود. اسم خاص را به صورت « God» واسم عا م را به صورت « god» مى نويسند وازاين طريق اسم خاص را از عام جدا مى كنند.
از دقت در آيات قرآنى ميتوان اين معنى را استفاده كرد كه «إله» در قرآن به معنى خداست، البته به صورت معناى عام ، نه به معنى معبود ، زيرا در غير اين صورت، تفسيرقسمتى از آيات دچار اشكال مى شود، اينك در آيات ياد شد ه درزير دقت بفرمائيد :

صفحه 82
(لَوْ كَانَ فِيْهِمَا الِهَةٌ إِلاَّاللّهُ لَفَسَدَتَا )(انبياء /22)
«هرگاه در آسمانها وزمين خدايان ديگرى جز اللّه وجود داشتند،نظام آفرينش دچار فساد و تباهى مى شد.
مضمون آيه وبرهانى كه آيه ياد آور مى شود در صورتى صحيح است كه «اله » را به معنى خدا بگيريم نه به معنى معبود و درغير اين صورت، استدلال ناتمام خواهد بو د، ومقصود اين است اگر در جهان خدايانى، همانند، واجب الوجود بود، دستگاه آفرينش دچار فساد وتباهى مى شد، زيرا خدايان ديگر، بسان خداى واقعى داراى علم وقدرت، خلقت وآفرينش (ولااقل ) تصرف وتدبير در آسمانها وزمين هستند، وتعدد مدبر، جز تباهى كار نتيجه اى ندارد، ولى اگر بگوئيم : مقصود اين است كه اگر معبودهايى جز خدا بودند، جهان دچار تباهى مى شد، طبعاً استدلال نارسا خواهد بود زيرا : در جهان، معبودانى به حق و يا باطل جز خدا هستند و لى نظام بر پاست.
ولذا وقتى گروهى كه اله را به معنى معبود مى گيرند، با چنين اشكالى روبرو مى شوند ، ناچار مى شوند كلمه «بحق » در خود آيه مقدر كنند و بگويند قل لو كان فيهما آلهة (بحق ) يعنى اگر معبودان بحقى جز خدا بودند، دستگاه آفرينش دچار تباهى مى شد، طبعا معبودان به حق بايد مانند «اللّه» داراى خلقت وتصرف باشند دراين صورت، تالى فاسدى را كه آيه متذكر شده به دنبال خواهد داشت.
ناگفته پيداست، چنين تصرفى در كلام فصيح وبليغ بسيار نارواست وتا دليلى در كار نبا شد، تقدير، باطل خواهد بود، عين همين گفتار در آيه ديگر نيز حاكم است. يعنى استدلال درصورتى صحيح است كه اله در آن به معنى خدا ( به صورت عام ) باشد نه به معنى معبود، وگرنه استدلال ناتمام بوده و براى تكميل آن ناچاريم كلمه بر حق را تقدير بگيريم.

صفحه 83
(وَمَا كَانَ مَعَهُ مِنْ إله إِذاً لَّذَهَبَ كُلُّ إِله بِمَا خَلَقَ ولَعَلا بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْض سُبْحَانَ اللّهِ عَمَّا يَصِفُونَ)( مؤمنون /91)
«بگو اگر با او خداى ديگرى بود (نه معبود ديگر )، در اين صورت، هرخدايى به سوى تدبير مخلوق خود مى رفت، وبرخى بر برخى برترى مى جستند.»
آنچه مى تواند اين برهان را روشن سازد اين است كه در كنار خدا، خداى ديگرى باشد كه به گونه اى در جهان متصّرف باشد، نه معبود ديگر، وگرنه اعتقاد به معبودهاى ناتوان وبيچاره كه از تصرف وتدبير دور باشند چنين تالى فاسدى را به دنبال ندارد.
(قُلْ لَوْكَانَ مَعَهُ آلِهَةٌ كَمَا يَقُولُونَ إِذاً لاَبْتَغَوْا إِلَى ذِى الْعَرْشِ سَبِيلاً)(اسراء/42)
«اگر با او خدايانى بود، هر يك از آنان سعى ميكرد كه به سوى خداى صاحب عرش راهى پيدا كند.»
مضمون آيه اين است كه تعدد «اله » مايه اينست كه آن اله پندارى، به خداى واقعى را ه پيدا كند واين درصورتى است كه مقصود ازاله همان خدا با شد كه خلقت وتصرف در آفرينش از شؤون اوست،وگرنه تعد د معبود منهاى اين دو صفت، ملازم باهم رتبه بودن با خدا نيست، تا به سوى او راه پيدا كند.
(إِنَّكُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ حَصَبُ جَهنَّمَ أَنْتُمْ لَهَا وَارِدُونَ*لَوْكَانَ هؤلآءِ آلِهَةً مَا وَرَدُو هَا...)( انبياء /98ـ99)
«شما و آنچه را كه جز او مى پرستيد هيزم جهنم خواهيد بود وهمگى بر آن وارد مى شويد. اگر آنچه مى پر ستيد، خدا بودند، قطعاً وارد دوزخ نمى شدند»
برهانى كه اين آيه اقامه مى كند درصورتى نتيجه مى بخشد كه آلهه به معنى خدايان

صفحه 84
باشد، زيرا خدايى خداست كه مانع از ورود او به دوزخ مى شود نه معبود بودن او.
خلاصه دراين آيات چهارگانه كه قرآن براهين عقلى دقيق بر يكتايى خدا، اقامه ميكند، نا چاريم كه إله وآلهه را به همان معناى خدا به معناى عام بگيريم نه به معنى معبود ودر غير اين صورت براهين مورد نظر، بى نتيجه خواهند بود، زيرا تعددخداست كه مايه فساد دستگاه آفرينش مى شود نه تعدد معبود (مضمون دو آيه اول و دوم ) ودوگانگى خداست كه سبب مى شود هرخدايي به خداى واقعى راه پيدا كند نه دو گانگى معبود (مضمون آيه سوم ) خدا بودن است كه مانع از آن مى شود كه هيزم دوزخ گردد نه مجرد معبود بودن ولى اگر لفظ اله دراين آيات به معنى معبود گرفته شود، ناچاريم براى تصحيح معنى آيات، كلمه (بحق ) را مقدّر بگيريم.

3ـ لفظ جلاله به معنى عامّ

گاهى لفظ جلاله معنى علميت وجزئيت را از دست مى دهد و حالت كلى به خود مى گيرد يعنى از لفظ جلاله (اللّه )، إله اراده مى گردد، و در دو آيه ياد شده در زير جريان ازاين قبيل است.
(هُوَ اللّهُ الَّذِي لا إلهَ إلاَّ هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ *سُبْحَانَ اللّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ) (حشر /23)
(هُوَاللّهُ الْخَالِقُ الْبَارِىء ُالْمُصَوِّرُلَهُ الاْسْمَاءُ الْحُسْنَى يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّمواتِ وَ الاْرَضِ وَ هُوَ الْعَزيِزُ الْحَكيمُ)(حشر /24)
«در اين دو آيه، لفظ جلاله حالت علمىوجزئى بودن را از دست داده وبه جاى اله به كار رفته است، تو گويى در آيه نخست چنين مى گويد : او خدايى است كه چنين اوصافى را دارد : پادشاه است، منزه از نقايص است و...»

صفحه 85
ودر آيه دوم چنين مى گويد : « او آن خدايى است آفريننده وصورتگر، براى او نامهاى زيباست اين تنها دو آيه ياد شده نيست كه لفظ جلاله در آنها معنى كلى پيدا كرده وبا اوصاف بعدى از كليت آن كاسته شده است، بلكه در بعضى آيات ديگر نيز جريان چنين است چنانكه مى فرمايد :
(وَهُوَ اللّهُ فِى السَّمواتِ وَ فِى الأَرْضِ * يَعْلَمُ سِرَّكُمْ وَ جَهْرَكُمْ وَ يَعْلَمُ مَا تَكْسِبُونَ)(أنعام /3)
«اوست خدا درآسمانها وزمين، پنهان وآشكار شما را مى داندواز كردار شما آگاه است.»
اين آيه بسان آيه ياد شده در زير است كه در آن به جاى لفظ جلاله، لفظ إله به كار رفته است.
(وهُوَ الَّذِي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَفِي الأَرْضِ إِلهٌ وَ هُوَ الْحَكِيمُ الْعَليِمُ)(زخرف/84)
«اوست خدا در آسمانها و اوست خدا درزمين واو حكيم وداناست »
سرانجام اين بحث را با ذكر آيه اى ديگر به پايان مى رسانيم :
(وَلاَ تَقُولُوا ثَلاثةٌ اِنْتَهُوا خَيْرَاً لَكُمْ إِنَّمَا اللّهُ إِلهٌ وَاحِد* سُبْحَانَهُ أَنْ يَكُونَ لَهُ وَلَدٌ)(النساء /171).
«نگوييد خدا سه تاست. از اين گفتار باز ايستيد كه براى شما نيك است،جز اين نيست كه خدا،خداى يگانه است،پيراسته است از اين كه فرزندى داشته باشد.»
اين آيه به روشنى مى رساند كه اللّه وإله مفهوم واحدى دارند، جزاينكه يكى از سعه وگستردگى برخوردار است، ولذا يكى بر ديگرى حمل مى شود.
دقت در مفاد اين آيه، وآيات پيشين ما را به يك اصل كلى رهبرى مى كند،

صفحه 86
وآن اينكه اله والوهيت، به معنى خدايى و خداوندگارى است نه معنى معبوديت وعبادت، واين اصطلاح معروف در كتابهاى وهابيّان، كه از توحيد در عبادت به توحيد در الوهيت تعبير مى آورند، كاملا بى پايه است، وازاينكه ما در اينجا به صورت گسترده سخن گفتيم، پوزش مى طلبيم.

4ـ شرك عرب جاهلى، شرك ربوبى نيز بود

دربسيارى از كتابهاى وهابيان وأحيانا ديگران، ديده مى شود كه شرك عرب جاهلى را منحصر به شرك درعبادت نموده واينكه آنان، بتها را شفيعان درگاه الهى مى دانستند و مى پرستيدند وپيوسته مى گفتند :
(مَا نَعْبُدُهُمْ إلاّلِيُقَرِّبُونَا إلَى اللّهِ زُلْفَى)(زمر /3)
«آنان را نمى پرستيم مگر براى اينكه ما را به خدا نزديك سازند»
و(ويَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِمَالايَضُرُّ هُمْ وَلايَنْفَعُهُمْ وَيَقُولُونَ هؤُلآءشُفَعَاؤُناعِنْدَاللّهِ)(يونس /18)
«جز خدا چيزهايى را مى پرستند كه نه به آنها ضرر مى رساند نه سود وميگويند اينها نزد خدا شفيعان ماهستند»
با اين دو آيه ياد آور مى شوند كه شرك عرب جاهلى تنها شرك در عبادت بود،در حالى كه اين دو آيه، ناظر به گروهى از اعراب جاهلى است، درحالى كه گروههاى ديگر از بت پرستان، در مسأله تدبير و كا رگردانى جهان، نيز مشرك بودند، ودرميان آنها گر وهى فرشتگان و پريان ويا آفتاب وستارگان را مى پرستيدند، قرآن در باره مردم يمن (قوم سبأ) ياد آور مى شود كه هدهد سفير سليمان به او گزارش كرد كه :

صفحه 87
(...وَجَدْتُّهَا وَ قَوْمَهَا يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُوْنِ اللّهِ...)(نمل /24)
«ملكه وقوم او را ديدم كه آفتاب را مى پرستيدند»
اصولا ورود بت پرستى به مكه از طريق شرك در ربوبيت بود، يعنى خدايانى را كردگار جهان شمرده و او ضاع جوى را ازنظر نزول باران وغيره مربوط به آنان مى دانستند.تاريخ نگاران ياد آورى مى شوند : عمرو بن «لُحى» امير مكه درسفر خود به بلقاء شام گروهى را ديد كه بتهايى را مى پرستيدند، از آنان پر سيد: چرا اينها را ميپرستيد ؟ در پاسخ گفتند : ما اينها را مى پرستيم واز آنها باران مى طلبيم. آنها باران مى فرستند، كمك مى جوييم ما را كمك مى كنند. امير مكه، تحت تأثير تبليغات آنان قرار گرفت. بتى به نام هبل را همراه خود آورد و برسطح كعبه نهاد و مردم رابه پرستش آن دعوت كرد(1).
حتى در صلح حديبيه انديشه چنين شركى در مغز برخى از صحابه وجود داشت، و پيامبر، آن را عقيده اى شرك آميز دانست و گفت :«هرگز نگوييد باران، به وسيله طلوع و غروب ستارگان به مامى رسد »البته نه به اين معنا كه طلوع و غروب ستاره اى را در شرق و غرب نشانه نزول باران يا حكومت خشكى ميانديشيدند، بلكه آنها را مؤثر مستقل در ريزش باران ياقبض آن مى دانستند (2) البته، دراينكه قاطبه عرب جاهلى در مسأله خالقيت، موحد بودند، جاى ترديد نيست وآياتى بر اين

1 . سيره ابن هشام :ج 1، ص79.
2 . درصلح حديبيه آنگاه كه تشنگى وبى آبى بر ياران پيامبر چيره شد، سرانجام درپرتو دعاى رسول گرامى باران منطقه را فرا گرفت وپيامبر دستور داد كه نمازها را د ر محملها بخوانند وسپس فرمود : هركسى بگويد درسايه رحمت وكرم خدا باران مارا فرا گرفت، او به خدا مؤمن، وهركس بگويد درسايه ستاره، ويا غروب وطلوع ستاره اى باران فرود آمد، او به ستاره مؤمن و به من كفر ورزيده است و درهمان واقعه منافقان گفتند درسايه ستاره «مشترى» باران آمده و از عبارات و سخنان رايج آنان اين بود كه «مُطِرْنا بِنَوء كذا »: به سيره حلبى 3:25 مراجعه شود.

صفحه 88
مسأله گواهى مى دهد، مانند:
(وَلَئِن سَألتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالأرْضَ لَيَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزيِزُ الْعَليِمُ) (زخرف /9) (1).
«اگر از آنان بپرسيد كه : آسمانها وزمين را چه كسى آفريده است ؟ مى گويند خد ا».
البته شرك جهان مسيحيت ويا شرك يونانيان و روميان برا ى خود سر گذشت ديگرى دارد كه فعلا وارد آن نمى شويم و در شرك آنان مسأله توحيد در خالقيت دچار آسيب شده بود.

5ـ تحديد عبادت

مسأله مهم در اينجا كه اين فصل، براى تبيين آن گشوده شده، تحديد منطقى عبادت است كلمه عبادت، بسان بسيارى از كلمات مانند زمين، آسمان، ستاره و غيره است كه همگى مفهوم بسيط آن را به روشنى درك ميكنيم، اما چه بسا قادر بر تحديد دقيق ومنطقى آن نيستيم. آنچه مهم است اين است كه بدانيم لفظ عبادت مرادف باخضوع، خشوع، تكريم، احترام، تعظيم، اظهار ذلت يا هركلمه ديگرى كه معادل آنها باشد، نيست. حتى مفهوم عبادت، با نهايت خضوع مساوى نيست. اينك ما براى روشن شدن مطلب، در دو مورد، سخن مى گوييم.

الف ـ عبادت به معناى خضوع وتذلل نيست

در كتابهاى لغت عبادت به خضوع وتذلل تفسير

1 . وبه همين مضمون است آيات 25 لقمان و38 زمر.

صفحه 89
مى شود، ولى اين يك تفسير به معنى اعم وتفسير به لازم است. زيراهمگى مى دانيم كه خضوع فرزندان، دربرابر والدين، فروتنى دانشجو در برابر استاد،هر چند به بالاترين حدّخود برسد، عبادت پدر ومادر يا استاد نيست، قرآن به مسلمانان دستور ميدهد كه در برابر والدين، آخرين حدّ خضوع و كوچكى را ابراز دارند، چنانكه ميفرمايد:
(وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُلْ رَبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيانِي صَغِيراً)(اسراء /24).
« از روى مهربانى، پر وبال فروتنى برا ى آن دو (پدر ومادر )بگشاى و بگو:پرودگارا آن دو را مشمول رحمتت قرار بده چنانكه مرا در كودكى پرورش دادند.»
بنابراين هرنوع تذلل وفروتنى و كوچكى به تنهايى نمى تواند نام عبادت به خود بگيرد.
نا گفته پيداست چه بسا عاشقان در برابر معشوقه ها، بيش از حد اظهار خضوع مى كنند، و بردست و پاى او بوسه مى زنند ولى هرگز نميتوان كار آنها را عبادت خواند.گروهى كه عبادت را به ذلت وتواضع تفسير ميكنند، وقتى با چنين اشكالى روبرو مى شوند براى ترميم تحديد يا دآور مى شوند كه عبادت، خضوع مطلق نيست، بلكه آخرين مرحله خضوع در برابر كسى است كه عظمت وكمال او مورد اذعان است(1).
ولى اين تعريف، بسان تعريف پيشين، خالى از اشكال نيست، زيرا سجده فرشتگان بر آدم،آخرين مرحله خضوع يك موجود امكانى است، آن هم با درك عظمت ومقام شامخ مسجود. مع الوصف چنين كارى، عبادت آدم نبود، بلكه

1 . «العِبادَةُ نِهايَةُ اْلخُضُوع بَيْنَ يَدَى مَنْ تُدْرَكُ عَظَمُتُه ُوكَماُلُه»

صفحه 90
تكريم آدم بود(1). چنانكه مى فرمايد:
(وَإِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوالِادَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلِيسَ...)(بقره/ 34)
«بياد آر آنگاه كه به فرشتگان گفتيم براى آدم سجده كنيد. همگان سجده كردند، جز ابليس.»
سجده فرشتگان از نظر ظاهر، با سجده آنان براى خدا يكسان بود، به گواه اينكه در هر دومورد لفظ (لام) به كار مى رود. اگر دراين مورد مى فرمايد:(اسجدوا لآدم)در جاى ديگر فرموده است (وَللّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي السَّمواتِ والاْرْضِ...)(رعد/15) و تعبير در هر دو مورد يكسان است در حالى كه سجده فرشتگان برآدم كه به صورت نهايت خضوع انجام گرفت، عبادت نبود، ولى دومى عبادت خداست ـ عين همين مطلب درباره سجود پدر ومادر وبرادران يوسف در برابر اوحاكم است،چنانكه مى فرمايد:
(وَخَرُّوا لَهُ سُجَّدَاً وَقَالَ يَا أَبَتِ هَذا تَأويِلُ رُؤيَاىَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبِّي حَقّاً)(يوسف /100)
«همگان براى يوسف سجده كردند ويوسف گفت : پدر جان ! اين سجده، حقيقت خوابى است كه من قبلاً ديده بودم »
يوسف در خواب ديده بود كه يازده ستاره به ضميمه ماه وخورشيدبراى او سجده مى كنند.
ازاين بيان روشن مى شود كه هرگز نمى توان «عبادت » را در چار چوب «تذلل»،«تعظيم » «تكريم»، «نهايت خضوع » خلاصه كرد بلكه بايد براى تحديد

1 . براى آگاهى ازمجموع تعريفهاى نارسا به المنار، ج1ص57 وتفسير القرآن الكريم، نوشته شيخ شلتوت، ص137 والعبودية، ص38 نگارش ابن تيميه مراجعه شود.

صفحه 91
عبادت و جدا سازى آن ، ازاين مفاهيم،تلاش ديگرى كرد واز خود آيات قرآنى كمك گرفت.

پاسخ شگفت آور

اخيراً گويندگان ونويسندگان وهابى كه عبادت را يك نوع تعظيم وتكريم تلقى مى كنند، در برابر اين آيات انگشت حيرت به دندان گرفته وسرانجام خواسته اند، دست به توجيه بزنند بگويند كه: سجده فرشتگان بر آدم، در صورتى عبادت و پرستش او تلقى مى شد كه خدا به آن فرمان نداده بود ولى از آنجا كه سجده آنان به فرمان خدا انجام گرفت، قطعاً كار آنان عبادت خدابود، نه پرستش آدم.
اين پاسخ كه امام مسجد نبوى شيخ عبدالعزيز آن را مطر ح مى كرد، كاملا شگفت آور است، زيرا اگر ماهيت يك كا ر(سجده فرشتگان بر آدم ) ماهيت عبادت بود، هرگز فرمان خدا واقعيت آن را دگرگون نمى ساخت ونتيجه اين مى شد كه فرشتگان به فرمان خدا آدم را پرستش كردند، واين سخنى است كه خرد هيچ انسانى آن را نمى پذيرد كه بگويد خدا فرمان داد:مخلوقى مخلوق ديگر را بپرستد، در حالى كه شرك و پرستش بشر يك نوع ظلم و فحشاست وخدا هرگز به كار زشت فرمان نمى دهد.چنانكه مى فرمايد:
(قُلْ إِنَّ اللّهَ لايَأمُرُ بِالْفَحْشَاءِ أَتَقُولُونَ عَلَى اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ)(اعراف /28)
« بگو خدا به كار زشت فرمان نمى دهد آيا چيزى را كه نمى دانيد مى گوئيد؟»
گاهى گفته مى شود : فرشتگان براى خدا سجده كردند وآدم قبله آنان بود، ولى اين پاسخ با ظاهر آن سازگار نيست، زيرا در آيات قرآن، سجده بر آدم، با كلمه لام وارد شده است،يعنى همان لامى كه در مورد سجده براى خدا به كارمى رود مانند (اُسْجُدُوُا لآدَم...)، (اسْجُدوُا ِللّهِ...).

صفحه 92
گذشته ازاين، هدف از سجده كردن فرشتگان براى آدم، يك نوع خضوع در برابراو بو د يعنى خضوع افراد نا آگاه در برابر فرد آگاه، و قبله بودن آدم براى او شرف و كرامتى نيست.
وانگهى اين پاسخ با سجده يعقوب و فرزندانش ساز گارنيست. در آنجا واقعاً پدر و مادر يوسف، همراه فرزندان براى يوسف سجده كردند، و خواب يوسف را كه قرآن نقل كرده است، تجسم بخشيدند. خواب يوسف از نظر قرآن، سجده خورشيد وماه و ستارگان براى يوسف بود. چنانكه مى فرمايد :
(إنِّى رأيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَبَاً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأيْتُهُمْ لِي سَاجِديِنَ)(يوسف/4)
«من يا زده ستاره وماه وخورشيد را ديدم كه براى من سجده ميكردند.»
اين نوع دست و پا زدنها، حاكى از آن است كه وهابيّان، هنوز نتوانسته اند به يك تعريف منطقى در باره « عبادت » برسند. و اكنون ما با مطرح كردن تعريف درستى از عبادت، به اين نزاع خاتمه مى دهيم.

ب ـ اعتقاد به الوهيت وربوبيت،عنصر مقوم عبادت است

شكى نيست كه عبادت يك نوع اظهار خضوع گفتارى و كردارى دربرابر ديگرى است، امّا خضوع، بخشى از واقعيت عبادت را تشكيل مى دهد، ولى در كنار اين، عنصر ديگرى نيز لازم است كه از مقوله عقيده است و قلب وروان انسان تجليگاه آن مى باشد، و آن اينكه فرد خاضع در باره آن شخص اعتقاد خاصى داشته باشد، وخضوع وى ازچنين اعتقادى سرچشمه بگيرد وتااين عنصر بر قلب و دل حاكم نباشد، بالاترين خضوعها و فرو تنيها و تواضعها وستايشها، رنگ عبادت به

صفحه 93
خود نمى گيرد. اكنون بايد ديد اين عنصر چيست وآن مقومى كه حتماً در صدق عبادت لازم است، چگونه است.
راه دستيابى براين مقوم وعنصر لازم، بررسى عقيده موحدان ومشركان به هنگام خضوع در برابرخدا وبتهاست،چيزى كه هست، يكى عبادت حق است وديگرى عبادت باطل.
در بررسى وضع اعتقادى موحدان، همگى براين نكته اذعان داريم كه يك موحد، پيش از قيام به عبادت، طرف را خدا مى داند، و او را ربّ العالمين ميانديشد،وسر نوشت خود را در دست وى مى داند. او باتوجه به اين امور، وتوصيف طرف به الوهيت وربوبيت، واينكه سرنوشت من در دست اوست، به خضوع در برابر او وستايش وى مى پردازد.
ازاين تحليل به دست مى آيد كه در كنار خضوع،مقوم ديگرى وجود دارد وآن اينكه خاضع وستايشگر ، طرف را «إله » «خدا »، «رب» ومدير ومدبر جهان وسر رشته دار زندگى خويش مى داند وازاين جهت، در برابر او خضوع مى كند و به ستايش لسانى او مى پردازد، و در حد يكسان شدن با خاك، در پيشگاه او فروتنى ميكند.اگر چنين اعتقادى را از موحد بگيريم، كارهاى زبانى و عملى او رنگ پرستش به خود نمى گيرد.
در باره مشركان عين همين نظر حاكم است.آنان در برابر بتها خضوع مى كردند، ولى بتها را موجود ى ساده نمى پنداشتند،بلكه معتقد بودند كه آنها بهره اى از خدائى دارند، وبه اصطلاح آنها را خداى كوچك مى ناميدند و سرانجام همگى آنها را رب و كار گردان بخشى از امور جهان مى انگاشتند و لاأقل مى گفتند كه خشكسالى و فراوانى باران در دست آنهاست، وبه گونه اى سر نوشت خود را ولو در يك محدوده كوچك از نظر مغفرت و شفاعت و سعادت اخروى در دست

صفحه 94
آنها مى انگاشتند، و به ديگر سخن در پرتو عقيده به الوهيت وربوبيت پندارى واينكه سعادت و شقاوت زندگى آنها در دست آنهاست، به خضوع و فروتنى در برابر آنها مى پرداختند.
البته الوهيتى كه در باره بتان قائل بودند ويا ربوبيتى كه به آنان نسبت مى دادند با الوهيت واجب الوجود و ربوبيتى كه براى او قائل بودند فرق روشنى داشت. خداوند واجب الوجود در نظر آنها رب الارباب وإله الإلهه بو د وبه اصطلاح خداى بزرگ ورب كل بو د، در حالى كه اصنام وبتان، خدايان كوچك و ارباب نازلى بودند كه خداوند بزرگ، بخشى از كارهاى خود را به آنان واگذار كرده واز نظر آنان همگى متصر ف در جهان يا بخشى از آن بودند، واگر هم در ميان برخى از طوايف از ربوبيت و تصرف اصنام وبتها سخنى درميان نبود، لاأقل بت پرستان، سرنوشت خود را در دست آنان مى ديدند ومى گفتند : آنان بخشايشگر گناهان وشفيعان تام الإختيار هستند. بدون آنكه در كار خود به اذن و اجازه خدا نيازى داشته باشد.
قرآن، عقيده آنان را در باره بتها، در آيات متعددى حكايت ميكند كه صريحترين آنها را يا د آور مى شويم :
(وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللّهِ أَنْداداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللّهِ)( بقره /165)
«برخى ازمردم هستند كه براى خدا مثل ومانندى قائل مى شوند ، آنگاه آنها را مانند خدا دوست مى دارند.»
و در آيه اى ديگر مى فرمايد:
(تَاللّهِ إِنْ كُنَّا لَفِي ضَلال مُبِين *إِذْ نُسَوِّ يكُم بِرَبِّ الْعَالَمِينَ)(شعراء/97و98)
« به خدا سوگند ما در گمراهى آشكارى بوديم كه شما خدايان دروغين را با خدا يكسان قرار ميداديم »

صفحه 95
اين تسويه و برابر شمردن كه در روز قيامت بدان اعتراف ميكنند وازآن نادم مى گردند، چيست ؟
جزاين نيست كه خدا يكتا و بى نظير وبى مثيل است وآنان براى خدا نظير ومثيلى انگاشته ووحدانيت او را خدشه دار كرده بودند.درست است كه آنان ازنظر پرستش وعبادت نيز آنها را با خدا يكسان مى شمردند،ولى يكسان شمردن در پرستش،معلول عقيده آنان بو د كه اين بتان، به نوعى مانند خدا هستند و در حقيقت إله و رب مى باشند، و دربخشى از امور با او شريكند، وهمين اعتقاد به يكسانى بود كه آنها را به عبادت و پرستش بت مى كشانيد و اگر يك نوع مماثلت وهمسانى ميان آلهه واله واقعى نمى انديشيدند، هرگز پيشانى در برابر آنها به خاك نميسائيدند.
البته لازم نيست كه همسانى از هر نظر حكم فرما باشد.مسلّماً قاطبه عرب ويا اكثريت آنان،معبود هاى خود را آفريدگار جهان نمى انديشيدند وآفريدگارى را از آن خداى واقعى مى دانستند، ولى از نظر تدبير و كارگردانى گروه كثيرى مشرك بودند وتفويض تدبير جهان ويا گوشه اى از آن، درميان آنان رائج بود،و در گذشته ياد آور شديم كه شرك براى نخستين با ر،به صورت شرك در ربوبيت وارد مكه شد، و«هبل » را از آن نظر وار دمكه كردند كه به نظر آنها مى توانست خشكسالى را برطرف كند وباران رحمت بفرستد،واگر هم مسأله شرك در ربوبيت وكارگردانى جهان مطرح نبود،مسلّماً بتها را موجوادتى سرنوشت ساز كه قسمتى از كارهاى خدا را انجام ميدهد،مى پنداشتند، و مى گفتند: مغفرت وشفاعت وسعادت وشقاء از نظر آنان در دست آنها است.
وبه ديگر سخن،مشركان صدر رسالت،براى آنان در انجام امورى مانند : مغفرت، وشفاعت، نوعى استقلال قائل بودند كه مى توانند پرستندگان خود را به

صفحه 96
گونه اى كمك كنند و يا ذلت بخشند، ولذا قرآن در نقد اين انديشه مى فرمايد:
(أَيْنَ مَا كُنْتُمْ تَعْبُدُونَ * مِنْ دُونِ اللّهِ هَلْ يَنْصُرُونَكُمْ أَوْ يَنْتَصِروُنَ)(شعراء/92ـ93).
«كجا هستند آنها كه به جاى خدا مى پرستيديد. آيا شما را كمك مى كنند يا خود بر دشمنانشان پيروز مى شوند. »
و باز ميفرمايد:
(أَمْ لَهُمْ آلِهَةٌ تَمْنَعُهُمْ مِنْ دُوْنِنَا لا يَسْتَطِيعُونَ نَصْرَ أَنْفُسِهِمْ ولا هُمْ مِنَّا يُصْحَبُونَ)( انبياء /42).
«آيا براى آنان خدايانى هست كه آنان را بدون اذن ما از عذاب باز دارند، آنها نمى توانند خود را كمك كنند ونه از عذاب ما در امانند.»
مجموع اين آيات وآنچه كه ياد آور نشديم، بالأخص آياتى كه در باره سود وزيان رساندن بتها وعجز وناتوانى آنها در كمك كردن به افراد و فريادرسى نازل شده است،همگى حاكى از آن است كه مشركان در باره معبودها وارباب وآلهه خود اعتقاد خاصى داشتند يعنى همان عقيده اى كه در باره خدا ورب العالمين داشتند در باره بتها نيز اظها ر مى كردند چيزى كه فكر مى كردند اين بود كه دايره فيض رسانى و قدرت خداى واقعى وسيع، و دايره آن در آلهه پندارى وارباب دروغين تنگتر است ولى همه معتقدند كه سرنوشت آنها در دست بتهاست.
ازاين بيان نتيجه مى گيريم كه تعريف منطقى عبادت اين است كه بگوئيم «هرنوع خضوع واظهار فروتنى به وسيله گفتار وكردار، در برابر شخصى كه از اعتقاد به الوهيت ويا ربوبيت ويا در دست داشتن سر رشته زندگى انسان، سر چشمه بگيرد، عبادت است.»

صفحه 97
چنين خضوعى ولو به صورت كم رنگ وكم سو،عبادت مى باشد،ولى خضوع و فروتنى هر چند به عاليترين حد برسد اگر از چنين عقيده اى سرچشمه نگيرد،تعظيم و تكريم است،نه عبادت و پرستش.واگر بخواهيم اين بيان را در يك قالب عربى تعريف كنيم،ناچاريم چنين بگوييم:
«الْعِبادةُ خضوعٌ أَمَامَ مَنْ نَعْتَبِرُهُ إلَهاً أوربّاً أو مصدراً للأعمال الإلهيّةِ»
عبادت فروتنى در برابر كسى است كه او را خدا (اعم از واقعى وپندارى ) يا پروردگار وكار گردان جهان ( همه ويا بخشى از آن ) ويا عهده دار كارهاى خدايى بدانيم.»
در اينجا بايد كارهاى الهى به صورت صحيح روشن شود،وآن اينست كه «فعل الهى، كارى است كه از او سر چشمه مى گيرد»، واو در انجام كار از هيچ مقامى استمداد نمى كند،واگر هم براى انجام كارى اسبابى بر مى انگيزد،درآن استقلال دارد،مسأله استقلال،به معنى پيراستگى از برانگيختن اسباب ووسائل نيست.استقلال اين است كه فاعل در كارخود ( به هرشكلى صورت بگيرد )،نيازى به هيچ موجودى ندارد،خواه كار را بدون اسباب در جهان ايجاد كند،مثلاً عصا را ناگهان به اژدها تبديل كند ويا كارها را با برانگيختن اسباب طبيعى صورت بخشد. براى روشن شدن مطلب مثالى را مى آوريم:
قرآن،احيا و اماته را فعل خدا مى داند ومى فرمايد:

صفحه 98
(وَ هُوَ الَّذِي يُحْيِي ويُمِيتُ) ( مؤمنون / 80)
« او ست كه زندگى مى بخشد ومى ميراند».
ولى در قرآن، «إحيا» را به حضرت مسيح و «إماته » را به فرشتگان نيز نسبت داده است،چنانكه در باره مسيح مى فرمايد:
(وَاُحْيي الْمَوتَى بِاِذْنِ اللّهِ) (آل عمران / 49)
« مردگان را به اذن خدا زنده ميكنم »
ودر باره فرشتگان مى فرمايد :
(حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدُكُمُ الْمَوتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا و...)(انعام /61)
«تا اينكه چون مرگ آنان رسد،فرستادگان ما آنان را مى ميرانند».
افراد نا وارد،درميان اين دودسته از آيات،به گونه اى تناقض مى بينند،ولى سرچشمه اين پندار آن است كه تصور مى كنند كه احياء واماته،بدون قيد وشرط،فعل خداست،در حالى كه اين دو و غير اين دو،در صورتى فعل خدا به شمار مى روند كه فاعل،بدون شرط وبدون استمداد و كمك خواهى،به فعل خود جامه عمل بپوشانند،ولى فاعلانى كه همين دو فعل و يا غير اين دو را به اذن ومشيّت الهى انجام مى دهند،كار خدا را صورت نمى دهند،بلكه به كار ويژه خود،جامه عمل مى پوشانند وهر چند به نوعى ميتوان آن را نيز كار تسبيبى خدا شمرد.
روى اين اساس،بايد ديد كه عقيده مشركان درباره برخى از كارهاى الهى چه بود؟ آنان درمسأله باران رسانى و كار گردانى بخشى از جهان آفرينش،ويا لااقل در مسائل مربوط به مغفرت، و گناه بخشى و شفاعت و سعادت آفرنيى،در باره بتها،نوعى استقلال قائل بودند وانديشه تفويض بر آنها حاكم بود ازاين جهت،در اكثر آيات قرآن كه پيرامون شفاعت وارد شده،مسأله اذن الهى مطرح گرديده وبا تأكيد مى فرمايد:
(مَنْ ذَا الَّذي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إلاّ بِإ ِذْنِهِ ...) ( بقره /255)
« كيست كه نزد او بدون اذن وى شفاعت كند.»

صفحه 99
ودر آيات گذشته، لفظ (مِنْ دُونِنَا) يا (مِنْ دون اللّه) را به كار مى برد و ياد آور ميشود:كيست كه بدون استمداد از خدا،كسى را كمك كند.
نتيجه اينكه عنصر مقوم ولازم در عبادت،وجود چنين اعتقادى در پرستشگر است و وجود اين عنصر به عمل،رنگ عبادت مى بخشد ومنهاى آن،نام عبادت نخواهد داشت.
آرى گاهى افراد از باب مبالغه به افرادى كه نسبت به كارى ويا به شخصى و يا مقامى علاقه اكيدى دارند،كلمه پرستش به كار مى برند ومى گويند: مقام پرست،پول پرست،شهوت پرست،دنيا پرست،واين اصطلاح نوعى استعاره است كه مجوز آن اين است كه فكر مى كنند: اين موضوعات براى آنان سعادت بخش بوده و سرنوشت زندگى وسعادت آنها در گروه اينهاست.
شما با توجه به اين تعريف واصل ميتوانيد بر بسيارى از مسائل مورد اختلاف ميان وهابيان ومسلمانان خاتمه بخشيد وداورى كنيد كه آيا قسمتى از اعمال وكارهاى موحدان كه از نظر وهابيان «شرك » و پرستش مرده است،واقعاً عبادت است يا نام ديگرى دارد،وبراى اينكه ازاين بحث گسترده،نتايج درخشان و روشنى بگيريم،اين ضابطه را بر موارد اختلاف تطبيق و ميان آنها داورى مى كنيم.

در پرتو ضابطه قرآنى در موارد اختلاف داورى كنيم

بررسى عقيده موحدان به هنگام پرستش خداى واقعى وعقيده مشركان به هنگام پرستش خدايان پندارى، اين مطلب راـ روشن كرد كه،گروه مشرك بسان موحد به هنگام عبادت،در باره معبودهاى خود،اعتقاد خاصى داشتند وآنها را خداى جهان ويا كار گردان عالم آفرينش ويا لااقل،سر رشته دار سرنوشت انسانها

صفحه 100
مى دانستند و با چنين اعتقادى در برابر آنها خضوع مى كردند وبه ستايش زبانى وعملى مى پرداختند. واين ثابت ميكند كه در تحقق مفهوم عبادت وجودچنين عنصرى در پرستشگر لازم است،و در غير اين صورت،لفظ عبادت بر آن،صدق نخواهد كرد ـ اكنون وقت آن رسيده كه با در دست داشتن چنين ضابطه كلى به داورى در موارد مشكوك ومبهم بپردازيم،مواردى كه وهابيان آنها را ازجزئيات عبادت،و ديگر طوائف اسلامى همه را از مقوله ديگر مى دانند،ولى پيش از آنكه به تبيين اين بخش برسيم،در تأييد ضابطه مزبور،ياد آور مى شويم :
1ـ نه تنها بررسى حالات موحدان ومشركان،بر لزوم وجود چنين عنصرى گواهى مى دهد،بلكه از آيات قرآن نيز ميتوان بر وجود آن استدلال كرد.قرآن به هنگام فرمان پرستش خدا ونفى پرستش غيراو،روى اين تكيه مى كند كه جز او «اله » (خدا)يى نيست، چنانكه مى فرمايد:
(يَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ مَا لَكُمْ مِنْ إله غَيْرُهُ ) ( اعراف /59).
«اى قبيله من ! خدا را عبادت كنيد،براى شما جز او خدايى نيست»(1).
دقت درمعنى اين آيه حاكى است كه آن كس مستحق وشايسته عبادت است كه «اله»باشد، وبه اصطلاح بتوان او را خدا ناميد واين بتها ومعبودهاى آنان،سهمى از آن ندارند،وبه ديگر سخن،اين آيه مى رساند كه عبادت از شؤون «اله» است وآن كس كه داراى الوهيت است شايسته چنين مقامى هست و چون چنين مقامى در خور شأن غير خداى آفريدگار نيست،غير او شايسته پرستش نمى باشد.
2ـ همچنين برخى از آيات ديگر گواهى مى دهند كه عبادت و پرستش،از

1 . مضمون اين آيه در موارد زيادى، درقرآن وارد شده است (اعراف/65ـ 73، 85، هود/50، 61،84ـ وانبياء /25ومؤمنون /23،32وطه /12).

صفحه 101
شؤون ربوبيت است وتا فردى داراى چنين شأن و مقامى نباشد،شايسته عبادت نيست،چنانكه مى فرمايد:
(يَا اَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقُكُمْ وَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِكُمْ...)( بقره/21)
«اى مردم،پروردگارخود را كه شما و پيشينيان شما را آفريده،بپرستيد.»
واگر بخواهيم شيوه استدلال با اين دو آيه را( كه يكى،عبادت را از ويژگيهاى «الوهيت » و ديگرى از ويژگيهاى ربوبيت مى داند ) در قالب اصطلاح علمى بريزيم،بايد بگوييم كه اين دو آيه ازمصاديق قاعده معروف است كه مى گويد اگر عنوانى موضوع حكم قرا ر گر فت، اين گواه بر عليت و دخالت آن عنوان در ثبوت حكم است(1) يعنى اين الوهيت وربوبيت است كه انسانها را به پرستش دعوت ميكند و چون بتها فاقداين عنوانند، طبعاً فاقد چنين شايستگى مى باشند و كسانى كه به نوعى در باره آنان به الوهيت وربوبيت ولو به صورت محدود،معتقدند،سخت در اشتباهند،زيرا الهى و ربى جز اونيست.
اين حقيقت كه عبادت از شؤون ربوبيت است،در آيات زيادى آمده است كه برخى را ياد آورمى شويم :
(وَقَالَ الْمَسِحُ يَا بَنِى إسْرائيِلَ اعْبُدواللّهَ رَبِّي وَ ربَّكُمْ )(مائده /72)
«مسيح گفت:اى بنى اسرا ئيل خدا را كه پرودگار من و پرودگار شماست،بپرستيد.»
(إنَّ هذِهِ اُمَّتُكُمْ اُمَةً وَاحِدَةً وَأنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُون)(انبياء / 92)
«اين،امت شماست كه امت يكپارچه اى است وما پروردگار شما هستيم،پس مرا بپرستيد.»

1 . در اصطلاح علمى مى گويند: « تعليق الحكم بالوصف، مشعر بالعليّة».

صفحه 102
(إِنَّ اللّهَ رَبِّي وَرَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هذا صِرَاطٌ مُسْتَقِيمٌ)( آل عمران /51)
«اللّه،پروردگار من و پروردگار شماست واين راه مستقيم است.»
اگر يك فرد مفسر،با دقتى بيشتر در اين نوع از آيات بنگرد;ضابطه اى را كه ياد آور شديم به روشنى استخراج مى كند وآن اينكه درميان تمام ملل،عبادت،از اعتقاد انسانها به الوهيت وربوبيت افراد سرچشمه مى گرفت.چيزى كه هست،بت پرستان از روى جهل ونادانى،معبودهاى خود را الهه وارباب مى خواندند.
3ـ در قسمتى از آيات،اصرار براين است كه شفاعت ومغفرت از آن خداست وهيچ كس بدون اذن او بهره اى از آن ندارد.چنانكه مى فرمايد:
(قُلْ للّهِ الشَّفَاعَةُ جَمِيعاً)(زمر /44)
«بگو شفاعت،همگى از آن خداست.»
ونيز مى فرمايد :
(وَمَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إلاَّ اللّهُ)(آل عمران /135)
« كيست جز خدا كه گناهان را ببخشد؟»
يكى از اهداف اين اصرار آنست كه مشركان فكر مى كردند كه شفاعت وبخشايشگرى كه از افعال خداست دربست در اختيار معبودهاى آنهاست.وازاين جهت آنها را سررشته دار سرنوشت خود مى دانستند و چنين عقيده اى آنها را به خضوع وتعظيم وا مى داشت.
با توجه به اين سه فراز از سخن،مى توان به اصالت آن ضابطه،كه از بررسى حالات موحدان و مشركان به دست آمد،از نظرقرآن نيز به آن پى ببريم،از اين بيان نتيجه مى گيريم كه خضوع وتواضع و فروتنى به صورت لفظى وعملى بر دو قسم است :

صفحه 103
1ـ تعظيمى كه ا ز اعتقاد ستايشگر به الوهيت و ربوبيت وسرنوشت ساز بودن او صورت مى گيرد.
2ـ تواضع و فروتنى كه براى خود،مبادى ومحركهاى ديگرى دارد كه مربوط به اين عناوين سه گانه نيست.مانند مهر پدرى ومادرى ومعلّمى ويا داشتن موقعيت اجتماعى وعناوين ديگر.
قسم نخست را عبادت و پرستش و قسم ديگر را تكريم و احترام و تواضع و فروتنى مى نامند(1).

تحديد منطقى،وداورى در موارد مبهم

با توجه به اين ضابطه،اكنون وقت آن رسيده است كه درپرتو آن،موارد اختلاف را از نظر شرك در عبادت يا تكريم واحترام،روشن سازيم،اينك مواردى را ياد آور مى شويم:

1 . ازنظر علمى نبايد گفت كه اعتقاد به الوهيت يا ربوبيت يا سر رشته دار بودن معبود، جز ء معنى عبادت است به گونه اى دلالت لفـظ عبادت، براين قيود،از قبيل دلالت تضمنى باشد، بلكه مقصود اين است كه تعظيم درچنين شرايطى نام عبادت به خود مى گيرد، واين نوع تعريفها از قبيل « زيادة الحدّ على المحدود» است وبراى آن درلغت عرب نظائر فراوانى وجود دارد مثلاً مى گويند « صهيل » صداى اسب است و« زقزقة » صوت گنجشك است. مسلماً اسب وگنجشك بودن جزء معنى دو لفظ ياد شده نيست، اما براى تبيين خصوصيت صوت، ناچاريم از چنين الفاظى كمك بگيريم. عين همين مطلب در عبادت نيز حاكم است. در باره تبيين اين قسم از تواضع نا چاريم وجود يكى ازعناوين سه گانه را مطرح كنيم تا اين قسم ازتواضع را از قسم ديگر جدا سازيم مثلا درتعريف « قوس» مى گويند : «نصف الدائرة » وهمگى مى دانيم كه درقوس نصف دايره بودن، شرط نيست، ممكن است قوسى بدون دايره محقق شود ولى براى تبيين معناى قوس چاره اى جز آوردن«لفظ دايره » نيست.

صفحه 104

1ـ توسل به پيامبران وصالحان

توسل به پيامبران وصالحان،به صورتهاى مختلف انجام مى گيرد.گاهى انسان از آنها درخواست دعا مى نمايد همچنانكه در حال حيات،در خواست دعا ميكرد،و گاهى از آنها در خواست انجام عملى مى كند ومى گويد بچه مرا شفا ده وگمشده مرا باز گردان.هر دو قسم ميتواند به دو صورت انجام بگيرد:
هرگاه متوسل به آنان،معتقد به الوهيت و ربوبيت ويا لااقل سررشته دار بودن آنان باشد (وگمان نمى كنم در ميان مسلمانان چنين فردى پيدا شود) طبعاً عمل آنها عبادت پيامبران بوده وجز ء مشركان خواهند بود،ولى آنچه كه در ميان همه متوسلان،مشهود و چشمگير است اينست كه همگى، آنان را بندگان بر گزيده و انسانهاى وارسته اى مى دانند كه دعاى آنها رد نمى شود و با اين اعتقاد به آنها متوسل مى شوند.در اين صورت نمى توان،عمل آنان را جز توسل به اسباب چيزى ناميد.
دراينجا ممكن است گفته شود كه شفا دادن بيمار وباز گرداندن گمشده، فعل خداست ودر خواست فعل خدا از غير از شرك است.در پاسخ آن به گفتارى كه در تعريف عبادت ياد آور شديم،بايد توجه كرد،زيرا جدا سازى فعل خدا از فعل بشر اين نيست كه كارهايى كه سبب عادى دارند فعل بشر وكارهائى كه علل غيبى دارند فعل خدا باشد،بلكه مقياس،اين است كه فاعل در انجام فعل،مستقل باشد يا وابسته،واگر كسى بگويد : اى پيامبر گرامى با قدرت وابسته خود، اين دو كار را انجام ده;گام در دايره شرك ننهاده، بلكه متوسل به اسباب شده است ـ حالا آيا پيامبر درجهان برزخ، داراى چنين قدرت وابسته اى هست يانه ؟ اين مسأله ديگرى است وارتباط به شرك و توحيد ندارد.

صفحه 105
اگر او دراين حالت، داراى چنين قدرتى باشد، قطعا درخواست ما صحيح بوده و در غير اين صورت، در خواست نا درستى خواهد بود (ونه شرك).
در تبييين حدود « فعل خدا » و«فعل بشر » بايد بيش از اين دقت كرد. در غالب اذهان افراد عادى اين است كه احياء واماته فعل خداست ( ما هم مى گوييم فعل خداست ) اما كدام قسم ؟ كدام صورت ؟ آن قسم و آن صورتى كه فاعل در انجام كار وابسته نباشد والاّ غير خدا اگر وابسته به او باشد و با كمك او،كار احياء واماته را انجام مى دهد، همچنانكه در باره مسيح و فرشتگان مأمور قبض ارواح،در گذشته ياد آور شديم;اين كار بشرى است نه إلهى،هرچند از نظر ديگر كه همه افعال به خدا منتهى مى شود فعل تسبيبى خدا نيز به شمار ميرود.

2ـ استمداد از پيامبران وصالحان واستغاثه به آنان

استمداد از پيامبران وصالحان ودرخواست كمك ونجات در حال حيات آنهاو چه پس از رحلت ايشان از اين جهان،بسان توسل به آنان به دو صورتميتواندانجام گيرد، كسانى كه مى گويند «يا رَسُولَ اللّهِ أغثنا » « يا رَسُولَ اللّهِ إشْفَعْ لَناعِنْدَاللّهِ» از آنجا كه او را بنده بر گزيده ووارسته مى دانند،نداها ودعوتها،رنگ عبادت به خود نمى گيرد،زيرا عنصر عبادت اعتقاد به ربوبيت والوهيت ولوبه صورت پندارى و در دائره محدود ويا اختيار دار بودن سرنوشت استمدادكنندگان است،حالا آنها در حيات برزخى نيز ميتوانند مددبرسانند وانسانرا نجات دهنديا نه؟ يك بحث صغروى است كه ارتباطى به مسأله شر ك و توحيد ندارد.
اگر آياتى مى گويد :

صفحه 106
(فَلا تَدْعُوا مَعَ اللّهِ أَحَداً ) (1) يا اينكه مى فرمايد : (لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ والَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لايَسْتَجِيبُونَ لَهمْ بِشَىء)(2) اين آيات ونظائر آنها،مربوط به دعوتوخواندن مشركان است كه در مقام معبودهاى خود،عناصر ياد شده را به همراه داشتند.از اين جهت،خدا، در خواست آنان را ممنوع شمرده است،نه هر در خواستى را به گواه اينكه در حال حيات، درخواست حاجت،كوچكترين ايرادى ندارد.
گواه براينكه آنها معبودهاى خود را مالكان سرنوشت خود مى دانستند،انتقادى است كه قرآن از عقيده آنها مى كند و مى فرمايد:
(وَالَّذينَ تَدْعُونَ مِنْ دُوْنِهِ مَا يَمْلِكُونَ مِنْ قِطْمير ) (فاطر /13)
«كسانى كه به جز او مى خوانيد به اندازه رشته باريك ميان هسته خرما نيز در قدرت ندارند»
به ديگر سخن،دعوتهاى ممنوع دراين آيات وآيات مشابه،كنايه از عبادت غير خداست.
بنا براين،نمى توان هر دعوتى را ممنوع و شرك دانست.
گواه روشن بر اينكه بت پرستان،خدايان خود را مالكان شؤون الهى مى دانستند، همان شعارى بو دكه به هنگام طواف سر مى دادند و مى گفتند : لبيك لا شريك لك،لبيك، إلا شريك لك، تملكه وماملك .(3)
در اينجا ياد آور مى شويم از مجموع نوشته هاى وهابيان استفاده مى شود كه

1 . پس با خدا كسى را مخوانيد.( سو ره جن/18).
2 . دعوت حق ازآن اوست وكسانى كه جز اورا مى خوانند ;به آنها پاسخى نمى دهند. سوره رعد/14.
3 . تكملة السيف الصقيل، ص28.

صفحه 107
مرز شرك و توحيد امور ياد شده است :
1ـ حيات وممات.
2ـ قدرت وعجز.
3ـ در خواست امورى كه سبب عادى دارند ودرخواست امور خارق عادت.
ياد آور مى شويم : تعيين چنين مقياسهايى،چيزى جز نوعى پيش داورى چيزى نيست.
چگونه مى شود در خواست دعا از پيامبر كه به نص قرآن،امر مطلوب ومحبوبى است(1)، درحال حيات،عين توحيد ودرحال ممات شرك باشد؟!
اگر در حال حيات پيامبر بگوييم :«اسْتَغْفِر لَنا » اين عين توحيد است ولى اگر در حال حيات برزخى بگوييم :«اسْتَغْفِر لَنا » اين رنگ شرك به خود مى گيرد. يك چنين داورى ومرز بندى كاملا برخلاف عقل وكتاب الهى است.
موت وحيات مى تواند مرز عقلائى و غير عقلائى بودن كا رباشد،وهمچنين قدرت وعجز مى تواند به كار،رنگ عقلايي يا رنگ خلاف آن بدهد،نه رنگ شرك.
در باره مقياس سوم ياد آور مى شويم كه اگر درخواست كارهاى خارج از قلمرو قوانين عادى، رنگ شرك به خود بگيرد بايدـ نعوذ باللّه ـ سليمان نبى را در شمار غير موحّدان به شمار آورد، زيرا او از اطرافيان خود خواست كه تخت بلقيس را از يمن به فلسطين بياورند.گفت :
(يَا اَيُّهَا الْمَلاَُ اَيُّكُمْ يَاْتِيْنىِ بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَنْ يَأتُونِي مُسْلِمِيِنَ) (نمل / 38)
«گفت اى گروه حاضر كداميك مى توانيد تخت بلقيس را پيش از آنكه از در تسليم پيش من آيند،براى من بياوريد؟)

1 . سوره نساء /64.

صفحه 108
وعجيب اينكه دو نفر اعلام آمادگى كردند،يكى گفت:قبل از آنكه مجلس تو به پايان برسد من حاضر مى كنم.ديگرى گفت در يك چشم به هم زدن،ودومى برنده شد وانجام داد(1).
با توجه به چنين آياتى كه نظائر آن در قرآن فراوان است،مى توان گفت كه هيچيك از اين ضوابط كه وهابيان روى آن تكيه مى كنند،مقياس شرك و توحيد د ر عبادت نيست.اگر اينها را مقياس بدانيم،اينها مقياس مفيد وغير مفيد بودن، عقلائى وغير عقلائى بودن ونظائر اينهاست،نه مقياس شرك وتوحيد،ومتوسلان به پيامبران وصالحان، آنها را حى وزنده وبه فرمان خدا قادر و توانا بسان حيات دنيوى مى دانند.از اين جهت به آنها متوسل مى شوند واگر در اين عقيده،خطا كار باشند، توسل آنان سودى نخواهد داشت، نه اينكه مشرك باشند.
شما با توجه به اين ضابطه،مى توانيد در بسيارى از موارد كه وهابيان تاخت وتاز مى كنند واصيل ترين موحدان را در پرتو جمود وكم عمقى به شرك متهم ميسازند،به صورت روشن داورى كنيد واز خدا بخواهيد كه خدا به اين گروه،بينايى وروشنى،درك وآگاهى،پيراستگى ازتعصب و تقليد،آزادگى در فكر و انديشه و وارستگى از علاقه به مناصب و مقامات عطا فرمايد.

1 . سوره نمل، /39و40

صفحه 109

7

بدعـت چيسـت؟

با تحديد مفهوم «بدعت روشن ميشود كهبسيارى از
امورى كه وهابيان بدعت مى خوانند بدعت نيست
پس از مسأله «شرك »،رايج ترين كلمه درميان وهابيان واژه «بدعت» است وانسان،از گروه « آمران به معروف وناهيان از منكر»، پيوسته اين دو كلمه را مى شنود، توگوئى در فرهنگ آنان،جز اين دوكلمه،واژه ديگرى موجود نيست واگر گفتار آنان،صحيح واستوار باشد،تمام مسلمانان جهان،جز گروه اندكى،مشرك وبدعت گزار بوده،وازاين دو شيوه زشت پيراسته نيستند. انسان هرگاه بخواهددر كنار قبور اولياء نماز بگزارد ويا آثارآنان را ببوسد فوراً مى گويند اين كار شرك است وبدعت. آنگاه كه مسلمانان به هنگام شنيدن نام پيامبر،از گلدسته هاى مساجد،صلوات مى فرستند،فوراً فرياد « بدعت » بلند ميشود. بالاتر از آن،اينكه مسلمانان هرگاه در ميلاد پيامبر جشن وسرورى بر پا مى كنند، فوراً برچسب «بدعت» مى زنند و وسائل ارتباط جمعى در نكوهش اين گروه كه ميلاد رهبر خود را

صفحه 110
گرامى مى دارند، به كار افتاده،و وآنان را مبدع و بدعت گزار مى نامد،واحاديث مربوط به بدعت را كه پيامبر فرموده است « شر الاُمور محدثاتها » سر مى دهند.
اكنون شايسته است پس از تحديد معنى شرك در عبادت، پيرامون بدعت سخن بگوييم،تا كا ربرد اين حربه كه در دست وهابيان است،روشن شود.اينك به تبيين اين قسمت مى پردازيم.

1ـ بدعت ازنظر لغت

بدعت در لغت عرب، به معنى كار بى سابقه است كه نمونه قبلى نداشته باشد.قرآن، خدا را چنين توصيف مى كند :(بَدِيعُ الَّسَمَاواتِ وَالأرضِ)(انعام/101)
«آفريننده آسمان و زمين است ». كه آنها را بدون الگو ونمونه پيشين، آفريده است، وبه عبارت ديگر، هرچيز جديد وبى سابقه را «بديع» و كار نو ظهور را «بدعت » توصيف مى كنند.راغب در مفردات مى گويد «الإبداع إنشاء صنعة بلا إحتذاء وإقتداء ومنه قيل ركيّة بديع أى جديدة الحفر »
«ابداع،پديد آوردن چيزى است كه نمونه و سابقه اى نداشته باشد وچاهى راكه تازه حفر كرده باشند،بديع مى گويند.»
قرآن پيامبر را چنين توصيف مى كند:
(قُلْ مَا كُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ)(احقاف /9).
«بگو من درميان پيامبران پديده نو ظهورى نيستم، بلكه پيش از من نيز پيامبرانى آمده اند»
بدعت به معنى لغوى، يعنى كارهاى نو ظهور نمى تواند بدون قيد وشرط حرام

صفحه 111
باشد، زيرا جهان زندگى پيوسته در دست تغيير و دگر گونى است وهمانطور كه طبيعت به طور مستمر درحركت وتغيير ونو آورى است، زندگى انسان نيز از نظر پوشاك و خوراك ومسكن وصنايع،پيوسته درحال دگرگونى و نو شدن است وهيچ عاملى نمى تواتند حركت عظيم زندگى انسان را متوقف سازد، بلكه او بايد طبق سنت الهى گام به پيش نهد وزندگى را هر روز رنگين تر ساخته و چهره زندگى را هر روز تازه تر سازد.
هردم ازاين باغ برى مى رسد *** تازه تر از تازه ترى مى رسد
اكنون كه با معناى لغوى بدعت آشنا شديم،شايسته است با مفهوم شرعى آن كه فقهاء آن را تحريم مى كنند آشنا شويم.

2ـ بدعت از نظر فقهاء

بدعت از نظر فقها عبارت از دين سازى وا فزودن چيزى بر مذهب كه به آن فرمان نداده است وبه تعبير فقهاء (إدْخالُ ما لَيْسَ مِنَ الدِّينِ فِيِ الدّينِ)(1) وارد كردن چيزى در دين كه در آن نيست .
ازاين تعريف واز آنچه كه در پاورقى از قاموس وراغب نقل كرديم،روشن ميشودكه هر نو ظهورى بدعت نيست بلكه آن گونه اعمال و عقايدى كه به دست انسانها ساخته شده و به دين نسبت داده مى شود، بدعت است وبه ديگر سخن بدعت در صورتى انجام مى گيرد كه انسان كارى را انجام دهد وآن را به حساب دين

1 . صاحب قاموس مى گويد :« اَلْبِدْعَةُ : اَلْحَدَثُ فِي الدِّينِ بَعْدَ الاْكْمالِ،أوْ ما اسْتَحْدَثَ فِيِ الدِّيِنِ بَعْدَ النَّبِي مِنَ الأهْواءِ وَالاْعْمَالِ»(بدعت افزونى بر دين پس از تكميل آن يا گرايشها واعمال نوظهور دردين است كه پس از پيامبر ايجاد شده است).وگفتار راغب درمفردات نيز نزديك به همين است.

صفحه 112
بگذارد وبه دروغ بگويد كه قرآن يا سنت چنين دستورى داده است،ولى هرگاه عملى را انجام دهد كه از نظر قوانين اسلام با لذات حلال باشد ولى هرگز آن را جزء دين نداند وبه حساب آن نگذارد،طبعاً چنين چيزى بدعت لغوى خواهد بود،اما از نظر شرع بدعت به شمار نمى رود،زيرا همانطور كه در تعريف بدعت يادآور شديم،بدعت نوعى بازى با شريعت و دين است،ولى هرگاه عمل انسان رنگ دينى به خود نگيرد، حلا ل و حرام بودن آن در گرو اين است كه قوانين اسلام آن را تحريم نموده باشد يانه؟
وبه ديگر سخن،دليل حرمت بدعت اين است كه بدعتگزارى، نوعى افتراء برخداست وافتراء بر اواز گناهان كبيره است،چنانكه مى فرمايد:
(ءَآللّهُ أَذِنَ لَكُمْ أَمْ عَلَى اَللّهِ تَفْتَرُونَ)(يونس /59)
«آيا خدا اجازه چنين كارى را داده است يا بر او افترا مى بنديد؟»
وباز مى فرمايد :
(وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِباً...)(انعام/21)
«كيست ستمكارتر از آنكه بر خدا دروغ ببندد؟...»
ولى اگر كارى با لذات حلال باشد وانسان در انجام آن ويا دعوت مردم به آن پاى دين را به ميان نكشد هرگز چنين كارى بدعت در دين نخواهد بود.يك چنين عمل،كار نوظهورى است،اما كار نو ظهور در دين به شمار نمى رود.
ازاين بيان روشن مى شود كه اگر پيامبر گرامى فرمود : «وشرّ الاْمور محدثاتها وكلّ محدثة بدعة وكلّ بدعة ضلالة وكلّ ضلالة في النار » (1) مقصودساختگيهائى

1 . بدترين كارها ، آنها است كه ساختگى باشد وهرچيز ساختگى بدعت است وهربدعتى مايه گمراهى وسرانجام گمراهى آتش است .

صفحه 113
است كه به دين نسبت داده شود و به عنوان اينكه جزء دين وشريعت است و خدا ورسول فرمان داده است انجام گيرد . ازاين جهت،وقتى ابن حجر عسقلانى به تفسير حديث ياد شده ميرسد،مى گويد:
«مقصود،آن كار تازه اى است كه به دين نسبت داده مى شود،با آنكه در دين مدركى براى آن نيست».(1)
روى اين اصل،يك حقيقت روشن مى شود وآن اينكه تمام دگرگونيهايى كه درزندگى بشر از جهات گوناگون پديد مى آيد،هرگاه رنگ دينى به خود نگيرد،بدعت نخواهد بود،وحلال و حرام بودن آن تنها در گرو اين است كه با ديگر اصول اسلام مخالف نباشد.
از اين بيان روشن مى گردد:آداب ورسوم ملى چه داراى سوابقى باشد و چه نباشد، جزء بدعت نخواهد بود.فرض كنيد گروهى از مردم، هرسال درنقطه اى دورهم گردمى آيند ويا به ديدار يكديگر مى پردازند ودر روزى ابراز شادى كرده وبه كمك يكديگر مى شتابند، وآن روز را براى خود «عيد ملّى»مى دانند چنين كارى كه صد در صد جنبه ملّى دارد، از ماهيت بدعت شرعى بيرون است وهر گز سخن رسول اللّهناظر به اين نو آوريها نيست . فر ض كنيد ملّت ستمديده الجزاير پس از نزديك به دو قرن استعمار، روز استقلال خود را جشن مى گيرند،وتلگرامهاى شادباش براى يكديگر مخابره مى كنندچنين كارى جنبه ملى وعرفى داشته و سخن رسول خد ا ناظر به آن نيست، زيرا چنين كارى دروغ بستن به خدا و دين اونيست،بلكه نو آورى درزندگى است كه مصالح ملتى در گرو چنين تصميمى است، روى اين اصل بايد كليه آداب وسنن ملى وبه اصطلاح امروز

1 . ابن حجر: فتح البارى ،ج13، ص253

صفحه 114
«فولكلور» (فرهنگ مردم ) را ازبدعت اصطلاحى بيرون شمرد وبايد گفت در صورتى كه با اصول كلى اسلام مخالف نباشد،اسلام،دست مردم را دراين امور باز گذاشته است.امروز شناخت فرهنگ مردمى،براى خود رشته خاصى به شمار مى رود وكلاس واستاد وكتابخانه وموزه هاى مخصوص دارد واحياى اين نوع سنن ويا ادامه آنها،خواه درزمان پيامبر، نمونه اى از آن بوده ويا نبوده باشد،درصورتى كه مخالف قوانين كلى نباشد; بى اشكال است .
امروز همه ملتها بازيهاى فوتبال،واليبال،بسكتبال وديگر ورزشها وسرگرميها را از ملل غربى اقتباس كرده اند.نميتوان اين ورزشها را به عنوان بدعت تحريم كرد. بلكه حكم به تحريم،خود بدعتى است كه اسلام از آن بى خبر است.آرى احياى رقصهاى سنتى مبتذل به گونه اى كه زنان ومردان نامحرم در آن در هم بپيچند، حرام است.اما آن هم نه بخاطر بدعت بلكه حرمت آنها ذاتى است ومقدم بر حرمت پندارى آن از نظر بدعت است .
حتى ابن تيميه كه بيش ازهمه كلمه بدعت را تكرار مى كند،درباره عادات محلى مى گويد:اصل و قاعده كلى اين است كه آنها را حلال بدانيم،مگر اينكه خدا آنها را تحريم كند(1).

3ـ نو آورى كه در دين اصل وريشه اى نداشته باشد

كارهايى كه به عنوان دين صورت مى گيرد،بر سه نوع است:
الف ـ كارى كه اسلام همه خصوصيات آن را از اصل و فرع،ازماده وصورت از واقعيت وشكل بيان كرده و دربست در انحصار خود قرار داده است،مانند نماز و

1 . المجموع من فتاوى ابن تيميه ، ج4، ص96

صفحه 115
روزه واعمال حج كه آنچه كه مربوط به واقعيت اين عبادات است،با تمام خصوصيات بيان شده است. انجام چنين عباداتى به عنوان دين،اطاعت خدا محسوب مى شود وبس.
ب ـ كارهايى كه اسلام، اصل وحقيقت ومادّه آن را بيان كرده ولى شكل وصورت ولباس آن را به مقتضيات زمان واگذار نموده است واينكه مسلمانان در هر عصرى به مقتضاى زمان و امكانات خود وبا در نظر گرفتن ديگر اصول اسلام به فرمان الهى جامه عمل بپوشانند.
در اينجا تحقق بخشيدن به فرمان خدا به هر صورت وبه هر كيفيت كه با ديگراصول مخالف نباشد، حرام وبدعت نخواهد بود، زيرا فرض اينست كه اساس آن در كتاب وسنت بيان شده و شكل و كيفيت آن، در اختيار امت گذارده شده است . نمونه هاى اين قسمت در فقه اسلام كم نيستند . اينك برخى را ياد آور ميشويم:
1ـ اسلام به آموزش فرزندان، فرمان داده و با ديوجهل و بى سوادى مبارزه ميكند، آيات وروايات دراين زمينه به اندازه اى است كه حتى با نقل نمونه هاى آنها سخن به درازا مى كشد، ولى چگونگى اين آموزش در اسلام معين نشده بلكه آن را به مقتضيات زمان موكول كرده است . روزگارى بشر از طريق نوشتن بر لوحه هاى سنگى، و پوست حيوانات و پوسته درخت خرما، آموزش مى ديد، ولى با گذشت روزگار، چگونگى آموزش، دچار دگرگونى شده واز نگارش با قلم نى گرفته تا به امروز كه از ديسكتها ى كامپيوترى استفاده ميكنند همه وهمه به آرمان اسلاميتحققمى بخشند. هرگز بر هيچ فقيهى شايسته نيست كه براين وسائل آموزشى ايرادبگيرد وآنها را بدعت بشمارد وبگويد در زمان پيامبر اين شكلها وآموزشها نبود،زيرا يكچنين ايراد كننده فقيه واقعى نيست . اگر فقيه بود; چنين

صفحه 116
خرده اى نميگرفت،واصولا آيبن خاتم اگر بخواهد ،خاتميت آن محفوظ بماندبايد دست بشررا در شكل دادن به احكام كلى اسلام باز بگذارد، مشروط برآنكه با ديگر اصول آن مخالفت نكند، ودر غير اين صورت، اسلام قابل پياده شدن نخواهد بود.
2ـ دفاع از اسلام ونواميس مسلمين يك فريضه الهى است مسلمانان بايد پيوسته بر توان رزمى خود بيفزايند تا قدرتمندان جهان از آنان حساب ببرند وقرآن اين حقيقت را در ضمن آيه كوتاهى بيان كرده ومى فرمايد:
(وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَة...)( انفال /60)
«در برابر كافران، تاميتوانيد نيرو آماده كنيد...»
جاى گفتگو نيست كه شكل اجراى اين اصل، در هرزمان فرق مى كند و هرگز اسلام، كيفيت آن را مشخص نفرموده واگر مشخص مى نمود، نمى توانست آيين خاتم باشد، زيرا شكل اجراى يك حكم نمى تواند در برابر تحولات عميق جامعه بشرى مقاومت نمايد. ازاين جهت،رهبر مسلمانان بايد در هر عصرى ارتش اسلام را با پيشرفته ترين سلاحها مجهز كند، تا آنجا كه برترى آنان محفوظ بماند بنا براين خدمت زير پرچم آنگاه كه شرائط زمان، عمومى بودن آن را ايجاب كند نوعى تحقق بخشيدن به اين اصل قرآنى است، هرچند اين مطلب به صورت جزئى در لسان رسول خدا نيامده است، تا چه رسد آموزش دادن جوانان مسلمان با تجهيزات نظامى امروز از قبيل پرواز در اعماق آسمانها وسير در زير دريا و پرتاب موشكهاى بالستيك و....
3ـ قرآن حفظ اموال يتيمان را توصيه فرموده وحيف و ميل آن را تحريم كرده است،ولى اين اصل كلى در هر زمان براى خود شكل وخصوصيتى دارد، وتجارت با

صفحه 117
مال يتيم ويا سپردن آن به بانك و يا سرمايه گذارى در كارهاى سود آور وغير اينها، اشكال مختلف آن است كه ولىّ يتيم بايد غبطه او را در نظر بگيرد،آنگاه دست به كار شود.
4ـ حفظ قرآن و گسترش آموزش آن و تعليم سنت وترويج آن، از فرائض دينى است، ولى در هرزمان، اين فريضه براى خود شكل خاصى مى طلبد كه نمى توان اشكال آن را بدعت شمرد، ولذا مسلمانان پس از در گذشت پيامبر،على رغم مخالفت برخى،پس از اندى به گرد آورى سنت پيامبر به صورتهاى مختلف پرداختند و هم اكنون به زيباترين صورت طبع ونشر مى گردد.
خلاصه،عملى كه بر اثر پيشرفت تمدن موجب صيانت وحفظ قرآن وگسترشسنت محسوب شود، حتى اِعراب گذارى و نقطه گذارى وجمع و فهرس ومعجمنگارى همه و همه صورتهاى مختلف صيانت قرآن و آموزش سنتاست.
بنا براين، هر چيزى كه اصلى در اسلام دارد، ولى براى آن شكل خاصى معين نشده، تحقق بخشيدن به آن اصل، مطابق مقتضيات زمان، بدعت نيست .
ما قبل از آن كه از اين بيان، نتيجه بگيريم،به بيان قسم سوم مى پردازيم آنگاه از مجموع نتيجه مى گيريم .
ج ـ كارهايى كه به عنوان امر دينى انجام گيرد، وبه هيچ نحوى در دين، اصل و سابقه نداشته باشد مثلا پيامبر گرامى فرائض يوميه را هفده ركعت تعيين كرده است.اگر كسى تعداد ركعات را افزايش دهد، اين بدعت است .قرآن، ازدواج با محارم را تحريم كرده است . اگر كسى برخى از آنها را حلال اعلام كند،اين كار بدعت بشمار مى رود، سنت پيامبر اجزاء اذان و اقامه را مشخص كرده اگر شخصى بر اجزاء آن بيافزايد اين هم بدعت است . خلاصه در قلمرو امور دينى وبه عنوان

صفحه 118
دين، در كيفيت واجب تصرف كند ويا واجبى را حرام ويا حرامى را حلال معرفى كند به گونه اى كه نتوان براى آن دستورى واصلى در اسلام جست .
شكى نيست هر كار دينى كه ماده وصورت آن در آيين اسلام وارد نشده است،بدعت بوده و انجام دهنده آن، بدعت گذار به شمار مى رود. مثلاشيعهمعتقد استكه يكى از فصول اذان، جمله «حي ّعلى خير العمل» است «الصّلاة خيرمن النوم» جزء فصول اذان نيست. هرگاه كسى اذانى را به غير اين صورتبگويد طبعا بدعت خواهد بود، و روشن ترين مصداق « شرُّ الاْمُورِ مُحْدَثاتُها»است.
باتوجه به اين تقسيم اكنون وقت آن رسيده است كه به نتيجه گيرى بپردازيم.
درباره قسم نخست وقسم سوم سخنى نيست. اولى،مصداق روشن اطاعت وسومى مصداق واضح بدعت است . آنچه مهم است،سخن در باره قسم دوّم است كه بايد به نوعى تشريح شود.چيزى كه در اسلام،اصل وريشه اى دارد . نمى توان صورت آن را بدعت خواند وبا توجه به مثالهايى كه ياد آور شديم;مسأله كاملاً روشن است.اين تنها مانيستيم كه آن را بدعت نمى خوانيم.بلكه اين سخنى است كه جملگى بر آنند.
ابن حجر عسقلانى در شرح حديث « وشرّ الامور محدثاتها » مى گويد:
«والمراد بها ما أحدث وليس له أصل فى الشرع ويسمى في عرف الشرع بدعة وما كان له أصل يدل عليه الشرع فليس ببدعة »(1).
«مقصود، آن نو پردازى است كه در شرع، اصلى وحكمى نداشته باشد ودر اصطلاح شرع به آ ن بدعت مى گويند. واگر چيزى در اسلام حكم وريشه اى داشته

1 . ابن حجر : فتح البارى فى شرح صحيح البخارى،ج13، ص253

صفحه 119
باشد;بدعت نيست.
ما اگر بخواهيم گفتار ابن حجر را در قالب علمى بريزيم و با توضيح فزونترى بيان كنيم، بايد بگوييم مقصود اينست كارهايى كه انسان به عنوان شرع انجام ميدهد، اگر شارع مقدس اصل و فرع ماده وصورت و حقيقت وشكل آن را بيان كرده وبه كسى اجازه نداده باشد كه در آن از هيچ نظر،تصرف كند، تصرف در آن امر، به هرنحوى، بدعت است، ولذا اذان دوم پس از اذان اول، واقامه دوم پس از اقامه اول، بدعت است، وكسى حق ندارد بگويد چون اصل اذان واقامه در شرع وارد شده،پس دومىوسومى نيز بى مانع است .
ولى اگر شارع، اساس حكمى را بيان كرده، ولى شكل ولباس آن را محدود نكرده باشد، طبعا هرنوع دگرگونى در شكل و صورت و كيفيت اجزاء، امر مطلوبى بوده وبدعت نخواهد بود.
اتفاقا ًمسأله گرامى داشت پيامبر به صورتهاى مختلف از روشنترين مصاديق اين قسم است، زيرا آيات وروايات، فرمان داده است كه مسلمانان به پيامبر خود مهر ورزند واو را دوست بدارند. چنين اصل اسلامى برا ى خود، در هرزمان اشكال وصورتهاى مختلفى دارد. دراين جا دو مطلب را يادآور مى شويم :
1ـ برخى از آيات ورواياتى كه مسلمانان را به دوستى و تكريم پيامبر دعوت مى كند.
2ـ اشكال وصورتهاى مختلف دوست داشتن او كه در هرزمان براى خود شكل خاصى دارد.
درباره امر نخست كافى است كه به آيات ياد شده درزير توجه فرماييد:
(وَمَنْ يَتَوَلَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذيِنَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ

صفحه 120
الْغالِبُونَ)(مائده/56)
«هركس خدا وپيامبر ومؤمنان را دوست بدارد، پس حزب خدا پيروز است »
(فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وعَزَّرُوهُ ونَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا الُّنُورَ الَّذي ُاُنْزِلَ مَعَهُ اُوْلئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ)(اعراف/157)
«وآنانكه به او ايمان آوردند واورا گرامى داشتند ويارى كردند وازنورى كه براو نازل شده پيروى نمودند،رستگارانند»
شاهد گفتار، كلمه (عَزَّرُوهُ) است كه به معنى تكريم و گراميداشت پيامبراست نه كمك كردن به او،زيرا مسأله كمك كردن در جمله (وَنَصَرُوهُ) آمدهاست.
در برخى از آيات ياد آور مى شود كه بايد علاقه به خدا و پيامبر و جهاد در راه خدا، بيش از علاقه انسان به پدران و فرزندان وبرادران وهمسران و ثروتهاى انباشته وتجارتى كه ازكساد آن مى ترسد و خانه هايى كه به آن علاقه دارد، باشد(1).
دركلمات پيامبر گرامى،مسأله حب نبى ودوست داشتن او فزون از حد واردشده كه ما به نقل اندكى از بسيار،اكتفاء مى كنيم :
«لا يؤمن أحدكم حتّى أكون احب إليه من ولده ووالده والناس أجمعين»(2).
«هيچيك از شما نمى تواند ادعاى ايمان كند، مگر اينكه من در نظر او محبوبتر از فرزند و پدر وهمه مردم باشم.»

1 . (قُلْ إِنْ كانَ آباؤكُمْ وَأبْنَاؤكُمْ وإِخْوانُكُمْ وَ أَزْوَاجُكُمْ وَ عَشِيرَتُكُمْ وأَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَونَ كَسَادَهَا وَمَسَاكِنُ تَرْضَونَهاأَحَبَّ إلَيْكُمْ مِنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ وجِهَادفِي سَبِيلِهِ فَتَربَّصُوا حَتَّى يَأتِيَ اللّهُ بِأَمْرِهِ وَاللّهُ لايَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقينَ)(توبه/24)
2 . كنز العمال ، ج2و6و12.

صفحه 121
«ثلاث مَن كنّ فيه ذاق طعم الإيمان : مَن كان لاشيء أحب إليه مِن اللّه ورسوله...»(1).
«سه چيز است كه هركس داراى آن باشد،مزه ايمان را چشيده است:يكى اينكه چيزى براى او از خدا و پيامبر او محبوبتر وگرامى تر نباشد....»
اين روايات همگى دستور مى دهند كه انسان بايد پيامبر گرامى را دوست بدارد. شكى نيست شكل اين اصل، براى خود در هر زمان خصوصيتى را ايجاب مى كند.
گذشته ازاين كه عمل به دستورهاى پيامبر، در قلمرو واجبات ومحرمات خود نشانه حبّ وعلاقه است . گراميداشت زاد روز ويا روز بعثت او وتشكيل مجلس براى باز گويى زحمات وكوششهاى او وسرودن اشعار مليح ونمكين در فضايل راستين ومناقب حقيقى او كه در كتاب وسنت آمده است، يكى از نشانههاى «حب ّالنبي » است كه در سنت وارد شده است .
اگر قرآن، به مهر ورزيدن نسبت به پيامبر دستور داده،مودّت خويشاوندان وبستگان پيامبر را نيز به نوعى لازم دانسته است آنجا كه مى فرمايد:
(قُلْ لا أسْألُكُمْ عَلَيْهِ أجْراً إلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُربَى) (شورى /23)
« بگو من پاداشى جز مهر ورزى به بستگان ونزديكان خود نمى خواهم .»
شكى نيست كه محبت، پديده اى روانى است كه براى خود تجلياتى دارد وهرگز مقصود، اين نيست كه مودّت ومهر آل رسول، در دلها وقلوب، محبوس ومكتوم بماند، بلكه بايد چنين مهرى در اعضاء واعمال و در زندگى ما خود را نشان

1 . كنز العمال ، ج2و6و12 ، دراين سه جلد ، روايات فراوانى درباره لزوم موّدت پيامبر وفرزندان او وارد شده است ، وبه خاطر فراوانى روايات از نقل آنها خود دارى ورزيديم.

صفحه 122
دهد.برگزارى جشنها ى زاد روز امامان معصوم وبرگزارى مجالس سوگوارى در روزهاى وفات وشهادت،از جلوه هاى اين مهر ومحبت است.آرى ما هرگز مدعى آن نيستيم كه برگزارى مراسم جشن و سوگوارى، تجليگاه منحصر اين فريضه قرآنى وحديثى است بلكه مدعى آن هستيم كه يكى ازتجليگاهها ست .
بنا براين،كارى كه مسلمانان قريب به ده قرن ( تا آنجا كه تاريخ نشان ميدهد) انجام داده اند و پيوسته اين ايام وليالى را گرامى مى دارند،كارى جز تجسم وتحقق بخشيدن به اين اصل نيست .
يكى از چيزهاى مكروه ونا پسند نزد وهّابيان، فرستادن صلوات بر پيامبر گرامى، قبل از اذان و يا پس از آن ويا به هنگام شنيدن نام مقدس آن حضرت ازمؤذن است.تا آنجا كه محمّد بن عبدالوهاب،مؤذنى را به جرم اينكه بدعت گذار است و بر بدعت خود اصرار مىورزد; كشت.اين مؤذن تنها جرمش اين بود كه پس از آوردن نام پيامبر صلوات مى فرستاد. او راه شهادت در پيش گرفت . زيرا تنها ميخواست به اين آيه جامه عمل بپوشد :
(إِنَّ اللّهَ وَمَلائِكَتُهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يَا اَيُّهَا الَّذيِنَ آمَنُوا صَلُّواعَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيماً)( احزاب /56).
«خدا وفرشتگانش بر پيامبر درود مى فرستند.اى مؤمنان بر او صلوات ودرود فرستيد»
هرگز دراين آيه قيدى براى فرستادن صلوات، ازنظر زمان ومكان،بيان نشده است.
ازاين بيان،روشن مى شود كه بناى بر قبور وتنظيف مشاهد واهداى پاكترين اموال به مراقد انبياء واولياء كارى جز تحقق بخشيدن به حب، وانگيزه اى جز اظهار

صفحه 123
ارادت به ساحت اولياى الهى نيست، واگر با اصول روانكاوى از آنان سئوال شود،روشن مى شود كه ريشه همه،يكنوع مهرورزى به ساحت ربوبى است ومهر ورزيدن به رجال الهى پرتوى ازآنست .
اگر زائرى به هنگام زيارت، در و ديواتر مشاهد را ميبوسد، انگيزه اى جز اظهار محبت ندارد، چون دستش به دامن خود پيامبر نمى رسد، طبعاً آثار اورا ميبوسد ومجنون وار در وديوار خانه محبوب را بوسه باران ميكند . مجنون به هنگام بوسه زدن بر در وديوار خانه ليلى مى گفت «من ديوار را دوست ندارم بلكه مهر ساكن اين خانه رادر دل دارم». ازاين جهت پيوسته ملل عالم به گراميداشت مواليد ووفيات ومراقد بزرگان خود، به صورتهاى مختلف مى پردازند،حتى ملل پيش از اسلام، قبور پيامبران خود را گرامى داشته و بناهاى با شكوهى برروى قبور آنها ساخته اند كه هم اكنون به همان كيفيت باقى است، ومسلمانان نيز پس از فتح شام، همان مشاهد را به همان كيفيت، باقى گذاردند وهرگز ويران نكردند، بلكه براى حفاظت آنها خدمتگزارانى را معرفى كردند ويا خدمتگزاران پيشين را درمقام خود تثبيت كردند(1).
امروز شعراى متعهد به هدفى، با سرودن اشعار روح بخش وحماسه ساز، مقامات ومجاهدات وفداكاريهاى پيشوايان دين را در پيشبرد اسلام، زنده كرده ومسلمانان را به پيمودن راه آنان دعوت مى كنند. كشتن اين قريحه ها وتحريم سرودن شعر در باره عظمت فداكاريهاى آنان، خواسته دشمنان اسلام است كه از حلقوم اين گروه شنيده مى شود. درزمان پيامبر گرامى، شعراى عرب، قصائدى را درمدح او ميسرودند ودر محضرش مى خواندند وهريك فرا خور حال خود، مورد مهر پيامبر، قرار مى گرفتند. چه زيبا مى گويد كعب بن زهير در قصيده لاميه خود:

1 . دائرة المعارف الإسلامية ، ج5 ، ص484 ، مادّه تميم دارى

صفحه 124
إنّ الرسول لنور يستضاء به *** مهنّد من سيوف اللّه مسلول(1)
«پيامبر،روشنايى است كه همه از او پرتو ميگيرند واو شمشير آبدار واز نيام بركشيده خداست» .

باز هم سخنى پيرامون جشنهاى ميلاد

گرامى داشت زاد روز بزرگان ومصلحان جهان، ازشيوه هاى پسنديده جامعههاى مترقى و پيشرو است، بزرگداشت چنين روزى، نه تنها احترام به شخص اوست،بلكه احترام به اهداف بزرگى است كه به او شخصيت بخشيد ه است. امروزهدرجهان نه تنها زاد روز بزرگان را گرامى مى دارند، بلكه به مناسبتهائى روز درگذشت آنانرا رانيز گرامى مى شمارند، وازاين طريق حق نمك را اداء مى كنند.هيچ شخصيتى در جهان ، در قلوب مردم جاى باز نمى كند،مگر اينكه به نوعى از خود،كاروخدمتى نشان داده وگامى در سعادت وخوشبختى جامعه برداشته باشد.و چنين شخصيتهاى بزرگ شايسته آنند كه از آنها به نوعى تقدير و احترام به عمل آيد.
اگر گفتار معروف كه «مَنْ لَمْ يَشْكُرِ الْمَخْلُوق لَمْ يَشْكُرِ الْخاِلق » گفتار معصوم باشد، طبعاً بزرگداشت انبياء و اولياءعلماء ودانشمندان به عناوين گوناگون شكر مخلوق است كه به آن دعوت شده است.در جهان امروز گاهى بر اى زيارت جسد موميايى بزرگان تاريخ، صفهاى طولانى تشكيل مى شود، وبه خاطر كسى خطو ر نمى كند كه چنين كارى مرده پرستى و پرستش مردگا ن است، بلكه همگان براين اتفاق دارند كه اين نوع گراميداشت شخص و شخصيت، در حقيقت بزرگداشت

1 . ابن هشام : السيرة النبوية، ج2،ص666

صفحه 125
اهداف مقدس و كار ساز آنان است .
درميان مسلمانان، دراينكه گراميداشت زاد روز ويا دبود پيامبر گرامىو ديگراولياى الهى كارى پسنديده و صد درصد مشروع است، سخنى نيست . تنها ابن تيميه و پيروان منهج او كه پيوسته خواهان پايين آوردن مقامات پيامبران هستند، با اين مطلب مخالفت مى كنند ودر عين حال اقرا ر دارند كه جشنهاى زاد روز پيامبر گرامى عالمگير بوده و قرنهاست مسلمانان روز تولد ويا روز بعثت او را جشن ميگيرند.
اين گروه با اينكه پيوسته اجماع علماى يك قرن را بسا ن كتاب وسنت حجت مى دانند، اجماع دراين مسأله چه پيش از ابن تيميه و چه پس از آن، ناديده گرفته وكوچكترين ارزشى براى آن قائل نيستند و پيوسته اين جشنها و كنفرانسها را بدعت ونو آورى در دين مى شمارند، وگفتار پيامبر گرامى را كه فرموده است :«وشرُّ الاُُْمُو ر مُحْدَثاتُها »، بر آن تطبيق مى كنند.
با توجه به تحديد منطقى كه از بدعت به عمل آمد، روشن گرديد كه هرگز بزرگداشت ميلاد پيامبر بلكه بر پائى هرنوع مجالس سرور وشادى به مناسبتهاى مختلف، درباره پيامبران وصالحان، بدعت نيست، زيرا بدعت آن است كه اصلى در كتاب وسنت نداشته باشد، وما به روشنى ثابت كرديم كه«حبّ النبي » اصل مسلمى است در قرآن وسنت .نه تنها حب پيامبر، بلكه دوست داشتن اهل بيت او وصحابه باوفايش، از اصول مسلم اسلام است، و در حقيقت بر پائى اين مجالس،جز مجسم كردن اين اصل، چيز ديگرى نيست.شما اگر يك چنين مجالس را بر افراد عادى عرضه كنيد،افرادى كه ذهن آنان، ازاين قيل و قالها فارغ و بيراسته است واز آنان بپرسيد كه آيا بر پائى اين مجالس، اظهار محبت ومودت است يا اظهار عداوت و دشمنى؟همگى به اتفاق كلمه مى گويند:اظهار محبت وتجسم

صفحه 126
بخشيدن به اصل حب و دوستى است .
با توجه به وجود چنين اصل وريشه، در كتاب وسنت،نمى توان تبلورهاى آن را شرك وبدعت خواند.
ما دراينجا دامن سخن را كوتاه ميكنيم واميد داريم كه اگر مدعيان توحيدواقعى و برائت جويان از بدعتها به اين مطلب از ديده دقت بنگرند،حقيقت را ازمجاز به خوبى تشخيص مى دهند.

تقسيم بدعت به نيك وبد

يكى از تقسيمات رائج در نوشته هاى اهل سنت، تقسيم بدعت به حسنه وسيئه است، مثلا «صلاة تراويح» به صورت جماعت را،« بدعت حسنه» مى خوانند و مى گويند زيرا نماز تراويح درزمان پيامبر، به صورت فرادى خوانده مى شد ولى در خلافت خليفه دوم به امامت ابى بن كعب به صورت جماعت برگزار گرديد، وقتى خليفه دوم اين عمل را مشاهده كرد، آن را بدعت حسنه خواند، زيرا برگزارى نماز شبهاى ماه رمضان به صورت فرادى در گوشه هاى مسجد، جلب توجه نمى كرد ودر افراد ايجاد شوق و رغبت نمى نمود، وقتى به صورت جماعت خوانده شد، براى خود عظمت پيدا كرد.
ما فعلاً پيرامون صلاة تراويح كه زمان پيامبر چگونه برگزار ميشد وبعداً چهحالتى به خود گرفت، سخن نمى گوييم، زيرا اين يك موضوع فقهى است كهنياز به تتبع در ادلّه دارد، ولى همين قدر مى دانيم كه در خلافت اميرمؤمنان دركوفه وقتى نماز تروايح به صورت جماعت برگزار شد، على (عليه السلام) از آن نهى كرد. آنچه مهم است، اين است كه آيااين تقسيم مى تواند مفهوم صحيحى داشته باشد؟

صفحه 127
دراينجا يا دآور ميشويم اگر محور تقسيم به حسنه وسيئه، آداب وتقاليد ورسوم ملى باشد كه ارتباطى به دين وشريعت ندارند، چنين تقسيمى صحيح خواهد بود، زيرا مراسم ملى كه بعدها به صورت سنت در مى آيد، گاهى به نفع ملت و موافق با اصول شريعت مى باشد.قهراً پايه گذارى چنين رسم نويى، بدعت حسنه خواهد بود، ولى آنگاه كه سنتهاى نوبه ضرر جامعه ويامخالف اصول شريعتمقدسه باشند، قهراً بدعت بد خواهند بود.امروز درميان مردم رسم است كه سالروز و تولد خود را جشن مى گيرند، ودوستان خود را دعوت مى كنند، مسلما چنين رسمى، اگر ازمعاصى پيراسته باشد رسم نيك است همچنانكه در جوامع باصطلاح متمدن در مهمانيهاى رسمى، استفاده ازشراب و رقص دسته جمعى مردانوزنان، سنتى است كه به آن انس گرفته اند، ولى ازنظر ما، سنت بد وامر محرمى است .
ولى اگرمحور تقسيم، نو آوريهايى باشد كه ارتباط تنگاتنگ با دين دارند وبه نام دين انجام مى گيرند، چنين بدعتى فقط مى تواند يك قسم داشته باشد وآن بدعت بدو حرام است،زيرا بدعت دراين مورد، تصرف در شؤون تشريع ووارد كردن چيزى كه جزء دين نيست در دين است، چنين كارى صد درصد حرام بوده ونمى تواند حسن وزيبا باشد.
درهمان مسأله نماز تراويح با جماعت، اگر در عصر رسالت هيچگاه به جماعت برگزار نشده باشد، تبديل نماز فرادى به جماعت، بدون دليل، بدعت سيئى بوده وهيچگاه نام حسن ونيك به خود نخواهد گرفت،مگر آنكه فرض كنيم در عصر رسالت،گاه و بيگاه به صورت جماعت خوانده شده است . هرچند غالباً به صورت فرادى مى خواندند، دراين صورت بايد يك چنين بدعت را بدعت نيك خواند ونام گذارى آن به بدعت از آن روست كه يك كار جائز ازنظر شرع كه مورد توجه نبوده

صفحه 128
احيا شده است، البته ازاينكه اميرمؤمنان از اقامه چنين نمازى به صورت جماعت نهى كرد، مى توان حدس زد كه در عصر رسالت حتى يكبار هم اين نماز به جماعت خوانده نشده بود.ولى توجيه گران اعمال سلف مدعى هستند كه به صورت نادر وشاذ در عصر رسالت خوانده شده است.وتحقيق دراين مسأله فرعى موكول به فقه است كه فعلاً از قلمرو بحث ما بيرون مى باشد.

صفحه 129

بخش دوّم

عقائد وانديشه هاى وهّابيان

1. سفر براى زيارت پيامبر
2. زيارت قبر پيامبر
3. تعمير قبور
4. مسجد سازى در كنتار مشاهد
5. نماز گزاردن در مشاهد
6. توسّل به پيامبران
7. سوگند به مقدّسات
8. سوگند دادن خدا به حقّ اولياء
9. تبرك به آثار رسالت
10. نذر براى صالحان

صفحه 130

صفحه 131

1

سفر براى زيارت پيامبر

از روزگار بس ديرينه ملل عالم، براى زيارت قبور شخصيتهاو رهبران بزرگ بار سفر بسته و پس از پشت سر نهادن پستيها وبلنديها، در آرامگاه آنها حضور يافته،واز آنها تجليل خاصى به عمل مى آوردند، اين شخصيتها به حكم اينكه، در احياء اجتماع،جانبازى وفداكارى كرده اند، شايسته آن شدند كه ملل جهان به عنوان حق شناسى از دور ونزديك، رنج سفر را برخود هموار سازند،ود رحال حيات، ازخود آنان، ودرحال ممات از آرامگاه آنان ديدن به عمل آورند.
گاهى عارفان عاشق،ودلدادگان معنويت،وقتى درخود مقدمات مسافرت فراهم نمى ديدند، از طريق باد«صبا »كه رازدار عاشقان است، پيام مى فرستادند كه وقتى از آن سرزمين مى گذرد، برآنجا بوسه زند واز جانب او سلام گويد وهدف از اين تمثيلها وتشبيه هاى عارفانه و گفتگو با باد صبا، جز اظهار علاقه نسبت به مراد ومعشوق چيز ديگرى نبوده است .حافظ مى گويد:
اى صبـا گربگذرى بر ساحـل رود ارس *** بوسه زن برخاك آن وادى ومشكين كن نفس
باز مى گويد:
اى هدهد صبا به سبا مى فرستمت *** بنگر كه از كجا به كجا مى فرستمت

صفحه 132
اين سنت درميان تمام ملل جهان بوده وهست و پيوسته ملل جهان با عقايد و فرهنگهاى مختلف، با تشكيل تورهاى مسافرتى براين «ايده» لباس عمل پوشانيده، ودر فكر هيچ انسانى، اين مطلب خطور نكرد كه رفتن به زيارت قبور شخصيتها، يك نوع بشر پرستى واعراض از خط توحيداست .
پس از رحلت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) وخاك سپارى او درخانه خودش، پيوسته مسلمانان از دور ونزديك به زيارت قبر پيامبرآمده، وقريب هفتصد سال واندى، زائران خانه خدا، پس از فراغت از اعمال حج، براى زيارت قبر پيامبر، به مدينه مى آمدندوحتى كسانى كه براى زيارت خانه خدا دومسير داشتند، ميكوشيدند از طريق مدينه رهسپار مكه شوند، تا قبر پيامبر را دوبار زيارت كنند.
ولى متأسفانه در اوائل قرن هشتم «ابن تيميه » براى اولين با ر، اصل زيارت قبر پيامبر را پذيرفت، اما سفر زيارت را تحريم كرد وگفت:چنين سفرى معصيت است ونمى توان نماز را درآن شكسته خواند.
براى رفع هر نوع اشتباه، ياد آور مى شويم كه دراين جا دو مسأله مطرح است:
1ـ سفر از دور ونزديك براى زيارت قبر پيامبر واولياء الهى
2ـ زيارت قبور پيامبر واولياء .
ما فعلاً در بخش نخست گفتگو مى كنيم وسخن در بخش دوم را به بعد موكول مى نمائيم اينك دلائل فقهاى بزرگ مذاهب چهارگانه اهل سنت رامنعكس مى كنيم :

1ـ رفتار مسلمانان در طول 14 قرن

درميان دلائل فراوانى كه مى توان براى روا بودن سفر براى زيارت قبر پيامبر

صفحه 133
مطرح كرد، همان سيره عموم مسلمانان جهان است كه پيوسته پس از رحلت تا به امروز ادامه داشته است.وهيچ كس نمى تواند، يك چنين سيره و روش را انكار كند وپيوسته درتمام ادوار اسلامى، حج وزيارت توأم بوده اند در اين جا گفتارى را ازيكى از انديشمندان بزرگ اهل سنت يعنى «سُبْكى» را مى آوريم:
او مى گويد : ما، همه مسلمانان جهان را كه عازم حج بود ه اند، ديده ايم، وكسانى كه قبل ازما مى زيستند، آنان نيز ديده اند، ومطلب نيز سينه به سينه نقل شده كه تمام مسلمانان جهان، بابذل جان ومال، پيوسته به زيارت قبر پيامبر شتافته، ودراين را ه مشتاقانه رنج سفر را تحمل مى كردندو چنين اتفاقينميتواند خطا و نادرست باشد بلكه همگى اين كار را براى خدا انجام ميدادند، وهركس كه از كاروان عقب مى ماند، ازاينكه به زيارت قبر پيامبر تشرف نيافته، اندوهگين ميشد.
ابن تيميه و پيروان او مى گويند : سفر توده هاى عظيم مسلمانانان در هر سال، ازمكه به مدينه ويا از وطن به مدينه، براى برگزارى نماز در مسجد النبى است،نه براى زيارت قبر پيامبر، ولى شكى نيست كه اين گفتار كاملاً بى اساس است، به گواه اينكه مسلمانان كمتر به « بيت المقدس » سفر مى كنند در حالى كه فضيلت نماز در آن مسجد بسان برگزارى نماز در مسجد النبى است.اگر هدف از تحمل رنج سفر،در عزم به حج يا باز گشت از آن تنها نماز گزارى در مسجد النبى باشد، بايد نمونه اين هجوم را در سفر به بيت المقدس نيز مشاهده كنيم،واگر كسيدراين مطلب شك و ترديد دارد،مى تواند آن را از مسافران و قاصدان سفر بپرسد(1).

1 . تقى الدين سبكى ـ شفاء السقام في زيارة خير الانام، ص 85 ـ 86 چاپ بولاق ـ مصر.

صفحه 134

2ـ صحابه وسفر براى زيارت قبر پيامبر

دراينجا بايد توجه نمود پس از زمان پيامبر،صحابه و يا تابعين،براى زيارت قبر پيامبر با ر سفر مى بستند وآن را كارى عبادى ومايه نزديكى به خدا مى دانستند.
الف ـ بلال حبشى مؤذّن رسول خد اپس از در گذشت پيامبر،مدينه را به عزم انجام فريضه بزرگ مرزبانى (مرابطه ) ترك گفت.شبى پيامبر را در خواب ديد كه به او فرمود:آيا وقت آن نشده كه مارا زيارت كنى ؟ با اندوه فراوان از خواب بر خاست ورو به راه نهاد.يك سره به سوى قبر پيامبر آمد،ودر كنار قبر به گريستن پرداخت چهره بر قبر مى سود.ناگهان نور ديدگان پيامبر حسن وحسين را ديد وهر دور را به آغوش كشيد وبوسيد وهر دو ازاو درخواست كردند كه اذان او را بشنوند. بلال در همانجا ايستاد، كه درزمان پيامبر براى اذان مى ايستاد ونداى تكبير آغاز كرد.
مردم مدينه وقتى صداى تكبير او را شنيدند، شهر به لرزه در آمد، وچون شهادت نخست را به پايان برد،غوغايى به پا خاست ووقتى به رسالت پيامبر شهادت داد، زن ومرد ازخانه بيرون ريختند.گوئى پيامبر دوباره برانگيخته شده . چنان ميگريستند كه هرگز مدينه آن حالت را به خود نديده بود.
ب ـ عمر بن عبدالعزيز، افرادى را از شام به مدينه اعزام مى كرد، تا سلام او را به پيامبر برسانند وبر گردند(1).
ج ـ عمر بيت المقدس را فتح كرد، و كعب الأحبار درآن منطقه به او پيوست وتظاهر به اسلام كرد، عمر به وى گفت : آيا مى خواهى با من به مدينه بيايى وقبر پيامبر را زيارت كنى ؟واز زيارت او بهره ببرى ؟ وى در پاسخ گفت : آرى حاضرم،

1 . عبد الغنى مقدسى، الكمال في ترجمة بلال به روايت شفاء السقام: ص44 ـ 47.
كسانى كه زندگى نامه بلال را نوشته اند، به اين رويداد، اشاره كرده اند.

صفحه 135
وقتى خليفه به مدينه رسيد، نخستين كارى كه كرد، اين بود كه به مسجد رفت وبرپيامبر سلام كرد(1).
ابن عساكر در تاريخ خود، وابن جوزى در كتاب «مثير الغرام» از محمد بن حرب هلالى آورده اند كه گفت : به مدينه رفتم، به مسجد پا نهادم وقبر پيامبر را زيارت كردم . ناگهان يك عرب بيابانى به مسجد آمد و گفت :اى بهترين پيامبران!خدا كتاب صادقى را برتو فرستاده و در آن گفته است كه اگر افراد بر خويشتن ستم كنند وبه سوى تو آيند واز خدا آمرزش خواهند وتو در باره آنان استغفار كنى خدا را بخشاينده ورحيم خواهند يافت .من به سوى تو آمدم . از خدا مغفرت مى طلبم وتورا شفيع خود قرا ر مى دهم . آنگاه گريست ودو بيت شعر سرود:
يا خير من دفنت بالقاع أعظمه *** فطاب من طيبهن القاع والأكم
نفسى الفداء لقبـر أنت ساكنـه *** فيه العفاف وفيه الجود والكرم(2)
«اى بهترين كسى كه استخوانهاى او به خاك سپرده شده، و در پرتو بوى خوش او، دشت و صحرا خوشبو شده ! جانم فداى قبرى كه تو در آن جاى دارى كه درآن پاكدامنى وبخشش وبزرگوارى نهفته است» !
اصولاً ابن تيميه ومحمد بن عبدالوهاب،زيارت پيامبر اكرم را تجويز مى كنند و به ظاهر،منكر آن نيستند. اكنون مى پرسيم:اگر زيارت،كار خوبى است،چرا سفر كه راه رسيدن به آن است،كار حرام ونادرستى شمرده شود؟ در حالى كه وسيله از نظر حكم تابع مقصد است .
با توجه به سيره عموم مسلمانان جهان وعمل صحابه وتابعين، نبايد در باره مباح بودن سفر براى زيارت شك وترديد كرد، ولى در اينجا دو مطلب ديگر را ياد آور

1 . تقى الدين سبكى، شفاء السقام، ص47 به نقل از فتوح الشام.
2 . وفاء الوفاء، ج4، ص 1361 ـ به نقل از تاريخ ابن عساكر و مثير العزم الساكن، نگارش ابن جوزى.

صفحه 136
ميشويم كه مى تواند تكميل كننده دلائل پيشين باشد:
1ـ مشايخ حديث،همگى از ابن عمر نقل كرده اند كه گفت : رسول خدا فرمود:«مَنْ جَائَني زائرا لاتحمله إلا زيارتي كان حقاً عليّ أن أكون له شفيعاً يوم الْقيامة»(1).
«هركس براى زيارت من آيد وانگيزه اى جز زيارت من نداشته باشد، شايسته است،من روز رستاخيز شفيع او باشم».
ودر روايت ديگر فرمود :
«من حج فزار قبرى بعدوفاتي كان كمن زارني في حياتي »(2)
«هركس قبر مرا پس از رحلتم زيارت كند، بسان اين است كه در دوران زندگيم، به ديدار من آمده باشد»
ازاين گذشته، خود پيامبر، براى زيارت قبور شهداء، ازمدينه، بيرون مى رفت.طلحة بن عبداللّه مى گويد : با پيامبر ازمدينه بيرون آمديم وعازم زيارت قبور شهداء شديم، وقتى به سرتربت آنان رسيديم فرمود: اينها قبور برادران ما هستند(3).
با توجه به اين روايات كه برخى نيز در صحاح اهل سنت آمده، هيچ انسان منصفى نمى تواند در درستى آنها ترديد كند، به ويژه كه انبو هى از علماى اهل سنت،سفر برا ى زيارت قبر پيامبر را مستحب شمرده اند و همگى در كتابهاى مناسك حج آن را ياد آور شده اند.
* * *
ما در اينجا به اندكى از بسيار از سخنان علماى اهل سنت دراين باره، اكتفاء

1 . مدرك اين دو حديث: در بخش زيارت پيامبر، خواهد آمد.
2 . مدرك اين دو حديث: در بخش زيارت پيامبر، خواهد آمد.
3 . ابو داود، سنن، 1/313 ـ بيهقى، سنن كبرى 5/242.

صفحه 137
مىورزيم :
1ـ ابوالحسن احمد بن محمّد المحاملى شافعى، در گذشته در 425 در «تجريد » مى گويد:
براى زائر خانه خدا مستحب است كه چون از كار مكه پرداخت، قبر پيامبر را زيارت كند.
2ـ ابوالحسن ماوردى در گذشته در 450 در كتاب «أحكام سلطانيه » مينويسد:
هرگاه، امير حاجيان، از كار حج فارغ شد آنان را برا ى زيارت قبر پيامبر، به مدينه برد....
3ـ محفوظ بن احمد فقيه بغدادى حنبلى، در گذشته در 510، در كتاب «هداية» مى نويسد:
هرگاه كار حج را به پايان برد، مستحب است كه به زيارت قبر پيامبر ودويارش برود.
4ـ قاضى عياض مالكى، در گذشته در 544، در «شفاء» از اسحاق بن ابراهيم فقيه آورده است :
«يكى از كارهاى حاجيان، زيارت مدينه ونماز در مسجد پيامبر و بهره بردن از بركات روضه ومنبر وقبر وجايگاه نشستن او ...است.»
5ـ ابو محمد عبدالكريم بن عطار مالكى، در گذشته در 612،در مناسك خود مى گويد:
...هرگاه حج وعمره تو به صورتى كه در شرع آمده، انجام يافت، ديگر كارى نمانده جزآنكه به مسجد پيامبر بروى وبر او سلام كنى و....

صفحه 138
6ـ نجم الدين ابن حمدان حنبلى، در گذشته 695، در«رعاية كبرى» در اين زمينه مى گويد :
«براى كسى كه كار مناسك حج را به پايان برده مستحب است كه به زيارت قبر پيامبر ودو يار او برود....»
7ـ قاضى حسين گفته است :
هرگاه از حج فارغ شد... سپس به مدينه بيايد وقبر پيامبر را زيارت كند.
8ـ امام ابن الحاج محمد بن عبدرى قيروانى مالكى، درگذشته در 737، دركتاب «المدخل » در بخش زيارت قبور،ج1، ص257 مى نويسد:
بايد به زيارت حضرات پيامبران رفت وزائر، از راه دور مى تواند به زيارت آنها برود.
9ـ شيخ تقى الدين سبكى شافعى، درگذشته در756، در «شفاء السقام فى زيارة خيرالأنام » آورده است :
« از جمله كسانى كه از راه دور به زيارت پيامبر رفته اند، بلال بن أبى رباح است ....»
10ـ شيخ الإسلام ابو يحيى زكرياى انصارى شافعى، در گذشته در 925، دركتاب (أسنى المطالب) ج1، ص501، در بخش «مستحبات حج» مى نويسد:
سپس به زيارت قبر پيامبر مى رود و در مدينه براو و دو يارش سلام مى كند.
11ـ شيخ محمد خطيب شربينى، در گذشته در 977، در «مغنى المحتاج » ج1، ص357،زيارت پيامبر را در هرحال مستحب مى داند و ميگويد:
اينكه برخى از علماء،زيارت آن حضرت را تنها پس ازحج آورده اند. به دليل استحباب بيشتر آن است وبه اين معناست كه بر زائر بيت خدا بيش از ديگر ان لازم

صفحه 139
است.
12ـ شيخ زين العابدين عبدالرؤوف مناوى، در گذشته در 1031، در شرح جامع الصغير،ج6،ص140آورده است :
زيارت قبر شريف آن حضرت،مايه كمال حج است.
13ـ شيخ حسن بن عمار شرنبلائى در«مراقى الفلاح بإمداد الفتاح» در فصل زيارت پيامبر مى نويسد:
زيارت پيامبر، يكى از بهترين راه هاى نزديكى به خداست،زيرا خود آن حضرت مردم را براين كار تشويق كرده و فرموده : هركس بتواند مرا زيارت كند واين كار را انجام ندهد، بر من جفا كرده است.
14 ـ قاضى شهاب الدين خفاجى حنفى مصرى، درگذشته در 1062،در شرح شقّ،ج2، ص566 مينويسد : بدان كه اين روايت (لا تشدّ الرحال إلاّ إلى ثلاثة مساجد...) ابن تيميه وهمفكرانش چون ابن قيم را وا داشته تا سخنى بگويند كه ديگران آن را كفر بدانند، و سبكى كتابى جداگانه بر رد او بنويسد.چون آنها از زيارت قبر پيامبر وسفر براى زيارت، جلوگيرى كردند.
15ـ ابوالحسن سندى، محمد بن عبدالهادى حنفى، در گذشته در 1138، در شرح سنن ابن ماجه، ج2ص268 مى نويسد : دميرى گفته است :
زيارت پيامبر يكى از بهترين طاعات وعبادات ووسائل نزديكى به خداست، زيرا آن حضرت خود فرمود:هركس به ديدا رمن آيد وجز ديدار من انگيزه اى نداشته باشد، برمن لازم است كه روز قيامت شفيع او باشم.
16ـ شيخ ابراهيم با جورى شافعى در حاشيه خود بر شرح ابن غزّى بر متن شيخ أبى شجاع در فقه شافعى ج1،ص 347مى نويسد:

صفحه 140
زيارت قبر آن حضرت، حتى براى كسانى كه در حج وعمره نباشند هم مستحب است، و نيز مستحب است كسى كه براى زيارت آن حضرت به مدينه ميرود بسيار برآن حضرت صلوات فرستد.(1)
17ـ شيخ عبدالمعطى سقا در ارشادات سنيه، ص260، آورده است :
هرگاه زائر خانه خدا وعمره گزار بخواهد ازمكه باز گردد، خوب است به مدينه منوّره برود تا به ثواب زيارت آن حضرت برسد.
18ـ شيخ محمد زاهد كوثرى در «تكملة السيف الصقيل»، ص156 مينويسد:
ابن تيميه از خدا نترسيد وسفربراى زيارت پيامبر را سفر معصيت ناميد كه نماز تمام است وآن را به اما م ابن الوفاء حنفى نسبت داد، در حاليكه دامان او از اين تهمت پاك است و در كتاب تذكره اش بسيار بر زيارت پيامبر وتوسل به او ارج نهاده است.

سفرهاى زيارتى و دستاويز وهابيان

قرآن وسخنان پيامبر گرامى، دو اصل استوار ومهم براى استنباط احكام شرعى است وهيچ مجتهدى در اسلام،نمى تواندبدون در نظر گرفتن آيات احكام وسنت پيامبر، به استنباط حكمى بپردازد. ازاين جهت، مجتهدان عاليقدر اسلام، كتاب وسنت را دومرجع بزرگ و پس از اين دو، اتفاق مسلمانان وداوريهاى عقل وخرد را در قلمرو خاصى، حجت الهى مى دانند.

1 . علامه امينى دركتاب شريف الغدير ، ج5 مجموع اين نصوص را درضمن نصوص ديگرى كه مربوط به اصل زيارت است ، آورده است . به صفحات 109ـ124 مراجعه فرماييد.

صفحه 141
ولى آيا با هر حديث وخبرى مى توان حكم الهى را استنباط كرد؟ يا بايدحديث، از نظر سند، صحيح و استوار بوده وازنظر دلالت، واضح وروشن باشد؟
پس از در گذشت پيامبر گرامى،سطحى گرائى و ظاهر بينى درميان گروهى از مسلمانان رواج يافت وبه حفظ روايت بيش از تدبر وانديشه درمفهوم ومضمون آن،همت گماردند. خطر اين ظاهر بينان وسطحى نگران بر واقعيت اسلام كمتر از خطر دشمنان خارجى نيست.
پيامبر گرامى در خطبه معروف خود در مسجد خيف چنين فرمود:
«نضّراللّه إمرءاً سمع مقالتي فوعاها ثم أدّاها إلى من لم يسمعها فربّ حامل فقه لافقه له وربّ حامل فقه إلى من هو أفقه منه» (1).
«خدا خرم گرداند كسى را كه سخن مرا بشنود وآن را فرا گيرد وسپس به آنكه نشينده برساند، چه بسا كسانى دانشى را به ديگران مى رسانند بى آنكه خود از آن چيزى بفهمند وچه كسانى دانشى را به نزد دانشمندتر از خو د مى برند....»
امير مؤمنان، على (عليه السلام) ياران خود را از سطحى نگرى ،باز داشته و پيوسته علا قمند بود كه مسلمانان ، بسان ائمه اهل بيت (عليهم السلام)دردين،ژرف نگر بوده واز ظاهر بينى دور باشند ودر توصيف آنان مى فرمايد:
«عَقَلُوا الدِّينَ عَقْلَ وِعَايَة وَرعايَّة، لا عقلَ سَمَاعَ وروايَة...)(2).
«درباره دين انديشيد ه اند، وانديشه شان آنها را به واقعيت دين رسانيده وبه شنيدن وباز گو كردن آن، اكتفا نكرده اند»

1 . احمد بن حنبل ، مسند، ج4،ص8 و ج5، ص183.
2 . نهج البلاغة ، خطبه 234 ـ239

صفحه 142
آفت وهابيت از ابن تيميه گرفته تا به امروز ، همان آفت سطحى نگرى ودورى از دقت درسند ومضمون روايت است واگر ابن تيميه در قرن هشتم به حديثى استدلال كرده آنان معتقدند حتما استدلال او خطا ناپذير بوده وپيوسته همان را تكرار مى كنند. ديگر به خود اجازه نمى دهند كه درباره آن تجديد نظر كنند، يا به انتقاد محققان گوش فرا دهند. اكنون، در اينجا نمونه اى بارز، از سطحى نگرى ابنتيميه ومحمد بن عبدالوهاب را در باره تحريم سفر براى زيارت قبر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)مى آوريم:
توضيح اينكه براى نخستين بار، در آغاز قرن هشتم، ابن تيميه در رساله اى كه پيرامون زيارت بيت المقدس نوشت،سفرهاى زيارتى را ممنوع وتحريم كرد،و گفت:
از پيامبر نقل شده است : بار سفر بستن جايز نيست مگر براى سه مسجد : مسجد الحرام، مسجد اقصى، ومسجد م.
ابن تيميه، ازاين حديث نتيجه گرفت كه اگر كسى نذر كند به زيارت قبر خليل الرّحمان (عليه السلام)يا پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)برود، نذر او به اتفاق پيشوايان مذاهب چهارگانه منعقد نمى شود، زيرا سفر به اين مراكز به قصد زيارت، حرام است !(1).
گفتار ابن تيميه مورد پذيرش شيخ وهابيان قرار گرفته واونيز همان حديث وهمان استدلال را بدون كم وكاست تكرار ميكند ووهابيان امروز به گمان اينكه به دليل استوارى دست يا فته اند وازاين طريق مى توانندمسلمانان را از سفر براى زيارت قبر پيامبر باز دارند، اين حديث را به صورت تابلوهاى تبليغاتى درمسير زائران مكه

1 . ابن تيميه مجموعه رسائل الكبرى 2/57 رساله سوم در باره زيارت بيت المقدس.

صفحه 143
ومدينه نصب مى كنند.
تنها گفتارى كه از ابن تيميه دراين مورد نقل كرديم، گواه بر دو چيز است :
1ـ اين مرد، بدون تتبّع وبدون دقت مطالب را به ديگران نسبت مى دهد واز زبان پيشوايان مذاهب چهارگانه نقل مى كند كه آنان سفرهاى زيارتى را تحريم كردهاند،درحالى كه ما، در گذشته ، نصوص فقهاى بزرگ چهار مذهب را منعكس كرديم كه همگى سفر زيارتى را جايز مى دانند.
ازاينجا شما مى توانيد به پايه تقواى ابن تيميه درنقل مطالب پى ببريد.او همانطور كه بى پرده مطالبى را به ديگران نسبت مى دهد، باكمال بى پروايى، احاديث مربوط به مناقب اهل بيت را مجعول وموضوع (ساختگى ) مى پندارند، اما دليلى بر اين ادعا نمى آورد. تنها دليلش اين است كه اين احاديث درمذاق ابن تيميه تلخ است.
ازاين نسبت ناروا وبى پايه گذشتيم. روشن ترين دليل بر سطحى نگرى او استدلال با حديثى است كه ابوهريره آن را از پيامبر نقل كرده كه هم اكنون متون آن را با چشم پوشى از سند آن مى آوريم، تاروشن شود كه چگونه با حديثى كه پيوندى با مدعاى او ندارد، استدلال مى كند و چگونه با به هم دوختن آسمان وريسمان، بهدليل سازى مى پردازد. اينك متن حديث كه به سه صورت مختلف، نقل شده است:
1ـ تشدّ الرّحال إلى ثلاثة مساجد: المسجد الحرام والمسجد الاقصى ومسجدي هذا.
2ـ إنّما يسافر إلى ثلاثة مساجد : مسجد الكعبة ومسجدي ومسجد إيلياء.
3ـ لا تشدّ الرحال إلاّ إلى ثلاثة مساجد : مسجدي هذا، و المسجد الحرام و

صفحه 144
المسجد الاقصى (1).
روشن ترين گواه بر كمى دقت او ويا مسا محه وى در استنباط حكمى از سنت پيامبر، استدلال با اين حديث بر تحريم سفرهاى زيارتى است، زيرا استدلال با حديث، در صورتى صحيح است كه تمام صور منقول آن دلالت بر مدعاى او كند، نه يك صورت، از صورتهاى مختلف آن، در حالى كه دو صورت نخست، از موضوع بحث او كاملا به دور است وصورت سوم كه به ظاهر بر مقصد او دلالت دارد، پس از دقت، خلاف آن ثابت مى شود، واگر ابن تيميه به كلام «غزالى» در احياء العلوم درباره توضيح حديث مراجعه مى كرد، در صورتى كه بى غرض بود، لب فرو مى بست، واگر وهابيان به كتابهائى كه پس از ابن تيميه در نقد استدلال او با اين حديث نوشته شده ; مراجعه مى نمودند، هرگز سفر زيارتى را تحريم نميكردندـ آنچه ما در اينجا مى نگاريم، چكيده گفتار غزالى در احياء العلوم ومحقق سبكى در شفاء السقام است، چيزى كه هست آنها مطالب را به زبان علميتر نوشته اند وما به ساده نويسى مى پردازيم. اينك بيان اين مطلب:
حديث نخست مى گويد: «براى زيارت سه مسجد، مى توان بار سفر بست».
ابن تيميه مى خواهد ازاين عبارت، دو حكم را استفاده كند:
الف ـ تحريم سفر به ساير مساجد.
ب ـ تحريم سفر براى ديگر اماكن،كه جنبه مسجدى ندارند.
استنباط حكم نخست كاملا بيجاست،زيرا اگر گفته شود كه سفر براى آن سه

1 . صحيح مسلم كتاب حج4/126 وسنن أبي داود كتاب حج8/469 وسنن نسائى 3/37 حديث به صورتهاى ديگرى نيز نقل شده كه سبكى آنها را دركتاب شفاء السقام ص 97و 98 آورده وما بخاطر پرهيز از اطاله سخن از نقل آنها خوددارى كرديم .

صفحه 145
مسجد جايز است هرگز دليل بر آن نمى شود كه سفر براى زيارت ديگر مساجد،جايز نيست وبه اصطلاح علماى علم اصول، اين جمله ها فاقد « مفهوم » است. اگر كسى بگويد : «مسيح، پيامبر است » دليل بر آن نمى شود كه پيامبر خاتم، پيامبر نيست واگر گفته شود كه : «اگر سفر براى زيارت تمام مساجد ويا براى اقامه نماز در

صفحه 146
آنها جايز است، چرا پيامبر ازاين سه مسجد نام برده است ؟
پاسخ آن اينست كه چون اين سه مسجد از فضيلت بيشترى برخوردارند،ازاين جهت آن سه مسجد را بالخصوص نام برده است.
استنباط حكم دوم، بسيار ناروا وباطل است، زيرا حديث، درباره مساجد سخن مى گويد، وبرفرض دلالت بايد سفر براى ساير مساجد را تحريم كند نه سفر براى ساير اماكن، اين چه سطحى نگرى است ؟!
حديث دوم مى گويد: فقط سفر براى سه مسجد رواست واگر دلالت اين حديث كافى باشد، فقط ميتواند نسبت به ساير مساجد دلالت كند. يعنى برساند كه سفر براى غير اين مساجد روانيست وبه اصطلاح، حكم نخست را ثابت مى كند، نه حكم دوم را يعنى سفر براى زيارت قبور اولياى خدا را، زيرا آنچه محور بحث نفياً واثباتاً است همان مساجد است، نه قبور صالحان وزائران واگر سفر براى زيارت ويا اقامه نماز، براى برخى از مساجد، ناروا شد، دليل بر ناروايى ديگر مسافرتها نيست كه اصلا در موضوع بحث داخل نيستند.
در اينجا غزالى سخنى دارد ومى گويد: هرگز نميتوان حتى تحريم سفر به سوى ساير مساجد را با اين حديث ثابت كرد، زيرا لسان حديث، لسان ارشاد وراهنمايى است، وآن اينكه چون غير از اين سه مسجد، تمام مساجد، ازنظر فضيلت يكسان ويكنواخت هستند، ديگر صحيح نيست مسلمانى وقت خود را تلف كند ورنج سفر بر خود هموار سازد و به زيارت ديگر مساجد ويا اقامه نماز در آنها برود،زيرا آنچه را كه از ثواب نماز گزاردن در مساجد دور دست، مى طلبد، درمساجد نزديك هم موجود است(1)، مثلا ثواب نماز در مسجد جامع تهران، با ثواب نماز در مسجد جامع شيراز يكى است، جهت ندارد كه مسلمانى خود را به زحمت بيندازد.
آنچه مهم است، صورت سوم از حديث است كه هم اكنون دستاويز وهابيان شده واز آن، چنين برداشت مى كنند كه هرنوع سفر براى زيارت هرنقطه اى، جز به سوى آن سه مسجد، حرام است، وما برا ى تحليل حديث ناچاريم دوباره متن آن را باز گو كنيم:«لاتشدّ الرّحال إلاّ إلى ثلاثة مساجد....»
حال ببينيم اين حديث تا چه حد دلالت دارد. ياد آور مى شويم كه جمله «إلاّ إلى ثلاثة مساجد» مستثنى است وطبعاً مستنى منه آن در تقدير است، وبايد آن را مشخص كرد، تا مضمون حديث روشن شود.
دراينجا دو احتمال وجود دارد:
يكى اينكه مستثنى منه «إلى مسجد» باشد.
دوم اينكه مستثنى منه «إلى مكان »باشد.
بنا برفرض او ل، مدلول حديث، با مدلول صورت دوم حديث يكسان خواهد بودو نتيجه اين مى شود كه به جز اين سه مسجد، به مساجد ديگر بار سفر بسته نميشود.
دراين صورت، دو گفتار قبلى را همين جا تكرار مى كنيم :
يكى اينكه اين حديث، در باره سفر به مساجد نفياً واثباتاً بحث مى كند، چه ارتباطى دارد به سفر به اماكنى كه مسجد نيست ؟

1 . غزالى ،إحياء العلوم ، 2/247ـ كتاب آداب السفر

صفحه 147
ديگرى اينكه ناروا بودن سفر به ديگر مساجد به معنى تحريم آن نيست، بلكه به معنى بى فايده بودن آن است،
وبنا بر فرض دوم كه مستثنى منه،مكان است،معنى حديث اين مى شود كه به هيچ مكانى جزاين سه مسجد نمى توان سفر كرد! دراين صورت، بايد گفت كه اين حديث با اصول مسلم اسلام مخالف بوده ونمى تواند حجت باشد، زيرا چگونه مى توان گفت : به هيچ مكانى جز اين سه مسجد سفر روا نيست، درحالى كه تمام مردم به ويژه عقلا و مسلمانان جهان سفرهاى بى شمارى به نقاط مختلف جهان داشته ودارند كه برخى از آنها واجب وبرخى مستحب است ؟
سفر واجب مانند سفر به عرفات، مشعر،منى ومكه
سفر مستحب مانند سفر به بلاد مختلف براى كسب علم و دانش، زيارت ارحام يا سفر براى آموزشهاى نظامىوعلمىوبراى عبرت آموختن از سرانجام كار ستمگران كه فرموده قرآن است :
(قُلْ سِيْرُوا فِىِ الاَْرضِ ثُمَّ انْظُروا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ)(الانعام /11)
آيا صحيح است پيامبر يك چنين حكم عام و گسترده اى را بيان كند، سپس اين همه تخصيص وتضييق بر آن وارد سازد؟
گذشته ازاين، اگر اين حديث، ناظر به زيارت پيامبران وصالحان باشد، طبعاً در برابر سيره مسلمين، حديث منسوخ، ويا حديث مؤّولى خواهد بود، زيرا پيش از تولد ابن تيميه، همه مسلمانان جهان، به زيارت قبر پيامبر مى شتافتند، واين سيره عمليه، بزرگترين حجت بر جواز واستحباب قصدسفر براى زيارت است،همان طور كه گفته شد فقهاى اهل سنت، اجماع علماى يك عصر را حجت شرعى مى دانند، تا چه رسد به اجماع علماى چهار ده قرن.

صفحه 148
در پايان يادآور مى شويم :
اگر فرض شود كه اين حديث، از دلالت گسترده اى برخوردار است. نه تنها سفر به ديگر مساجد را تحريم مى كند، بلكه سفر به ديگر اماكن را نيز حرام ميشمارد، ولى بايد توجه نمود كه در صورت تسليم دلالت آن، مقصود، تحريم سفرهايى است كه براى تعظيم مكان خاصى، انجام مى گيرد، اما اگر هدف از سفر،تعظيم انسانى باشد كه خدا اورا بزرگ شمرده وما را به تكريم ومحبت او دعوت نموده، چنين سفرى به هيچ وجه داخل در مدلول روايت نيست.

صفحه 149
عقائد وهابيان

2

زيارت وادى خاموشان

وآثار تربيتى واجتماعى آن

زيارت قبر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)

زيارت وادى خاموشان، ومشاهده سرزمين به خاك سپردگان، آثار اخلاقى وتربيتى واجتماعى فراوانى دارد، از نظر تربيتى همين بس كه انسان با ديدگان خود مشاهده ميكند كه چراغ زندگى همه افر اد از غنى و فقير، نيرومند وناتوان، به خاموشى گراييده و شاه و گدا با سه قطعه پارچه سفيد زير خاك آرميده اند، آنچه را كه در جهان به آن مى باليدند وافتخار مىورزيدند وقدرت مى شمردند، همه وهمه نقش بر آب شده و چيزى از آن باقى نمانده است.
مشاهده اين منظره مى تواند، كبر و گردن فرازى را از سر انسان بيرون كند واز آز وطمع انسان بكاهد و انسان، ازاين رهگذر درسهاى عبرت بگيرد وبا خود بينديشد و بگويد زندگى دنيا كه پايان آن پنهان شدن زير خروارها خاك وسرانجام آن پوسيدگى ومحو ونابودى است، ارزش ندارد كه انسان بر سرآن مورى را بيازارد ودلى رابشكند وبرخودى وبيگانه ستم روا دارد.

صفحه 150
نظاره اى كوتاه براين آخرين آرامگاه بشر، سخت ترين دلها را نرم مى سازد وبه گوشهاى سنگين شنوايى مى بخشد وبه كم سوترين چشمها فروغ مى دهد وسرانجام،سبب مى شود كه انسان در برنامه زندگى خود، تا حدّ ى تجديد نظر كند و در مسئوليتهاى اجتماعى خويش در برابر خدا ومردم خوب بينديشد واز خودكاميبكاهد وبا خود چنين زمزمه كند:
آخرين منزل ما وادى خاموشان است *** حاليا غلغله بر گنبد افلاك انداز
انسان هر چه باشد ودر هر پايه از قدرت ونيرو قرار گيرد، وهر پايه وهر اندازه از صحت وسلامت برخوردار باشد، سرانجام بايد جان به جان آفرين تسليم كند و به عمق خاك فرو رود كه جز تاريكى وتنگى چيزى در آنجا مشاهده نمى شود.تو گويى زندگى براى آنها افسانه اى بيش نيست.
و به تعبير علامه طباطبائى :
جز افسون وافسانه نبود جهان *** كه بستند چشم خشايارها
به اندوه آينده خود را مباز *** كه آينده،خوابى است چون پارها
فريب جهان را مخور زينهار *** كه در پاى اين گل بو د خارها

پيامبر وزيارت قبر مؤمن

پيامبر گرامى، جامعه اسلامى را به زيارت قبور مؤمنان دعوت كرده و آثار سازنده آن، يعنى عبرت گيرى وپند آموزى را يادآور ميشود ومى فرمايد:
«زُوْروا القُبُورَ فَإِنَّها تُذَكِّرَكُم الآخرة»(1).

1 . ابن ماجه ،صحيح ،1/113ـ 114،باب ما جاء في زيارة القبوروترمذى،3/274ـ ابواب الجنائز ـ همراه با شرح ابن عربي مالكي ـ چاپ لبنان.

صفحه 151
« به زيارت قبرها برويد كه شما را به ياد، جهان ديگر مى اندازند»
در آغاز بعثت، ومقدارى از هجرت، پيامبر گرامى، چنين دستورى نميداد، زيرا بيشتر اموات مسلمانان در آن روزها، مشرك وغير مسلمان بودند، ولى پس از اندى دستور داد كه از قبور گذشتگان زيارتى به عمل آورند كه آثار اخلاقى وتربيتى دارد، وفرمود:
«كُنْتُ نَهَيْتُكُم عَنْ زِيارةِ الْقُبُور، فَزوروها فَإِنَّها تزهد في الدُّنيا و تذكّر الآخرة»(1).
«من شما را از زيارت قبور نهى كرده بودم. از اين بعد آنها را زيارت كنيد، زيرا زيارت آنها، شما را به دنيا بى رغبت ساخته و به ياد آخرت مى اندازد.»
ودر روايت سوم، پيامبر، پس از زيارت قبر مادر خود وگريه در كنارقبر وى،وگرياندن ياران فرمود:
«فزوروا القبور فإنّها تذكّركُم الموتَ»(2).
«قبرها را زيارت كنيد كه شما را به ياد مرگ مى اندازند.»
شايد يكى ديگر از علل نهى از زيارت قبور اين بود كه در آغاز هجرت مسلمانان كاملاً با آداب اسلامى آشنا نبوده و در زيارت قبور عزيزان خود، سخنان خارج از ادب اسلامى برزبان مى راندند ولى پس ا ز گسترش دين اسلام و پا بر جائى

1 . ابن ماجه ،صحيح ،1/113ـ 114،باب ما جاء في زيارة القبوروترمذى،3/274ـ ابواب الجنائز ـ همراه با شرح ابن عربي مالكي ـ چاپ لبنان، مى گويد :حديث دوم صحيح است. اهل دانش به آن عمل ميكنند واين مورد فتواى شافعى واحمد وابن مبارك واسحاق است.
2 . مسلم، صحيح ، 3/65 باب استئذان النّبي ربّه لزيارة قبر اُمّه ، وابن ماجه ، صحيح، 1/114 وأبو داود، سنن 2/195ـ كتاب الجنائز ومسلم،صحيح 4/74 ـ باب زيارة قبر المشرك.

صفحه 152
آن در دل افراد، ممنوعيت شكست وبه خاطر منافع تربيتى واخلاقى، دستور زيارت صادر شد.
پيامبر گرامى، گاهى با همسر خود، عايشه به زيارت قبرستان بقيع مى رفت و مسلمانان خفته در خاك را زيارت مى كرد وكيفيت زيارت را به همسرش نيز مى آموخت ومى فرمود :
«السَّلامُ عَلى أهْلِ الدِّيارِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُسْلِمِينَ رَحِمَ اللّه ُ الْمسْتَقْدِمين َ منّا والمُسْتَأخرين وإِنَّا إِنْ شاءَ اللّهُ بكم لاحقونَ» (1).
درباره كيفيت زيارت قبور، از پيامبر گرامى، نصوص مختلفى نقل شده كه همگى گواهى مى دهند پيامبر، كراراً به زيارت قبور مى رفته و آنها را به جملات وبيانات مختلف،زيارت مى كرده است وكسانى كه علاقمند باشند از نصوص وارده در باره چگونگى زيارت مردگان آگاه شوند به كتابها ى صحاح ومسانيداهل سنت مراجعه كنند، وما براى پرهيز از اطاله كلام، از نقل اين نصوص، صرف نظر ميكنيم.

قرآن وزيارت قبر مؤمن

اين نه تنها سنت پيامبر است كه صريحاً به زيارت قبور مسلمانان،دستور ميدهد، بلكه اگر در آيات قرآن امعان نظر كنيم، مى توان حكم زيارت قبور را از آن استفاده كرد. قرآن به روشنى، پيامبر را از دو چيز نهى مى كند:
1ـ هيچ گاه نبايد در حق منافقى دعا كند (وَلاتُصَلِّ عَلى أَحَد مِنْهُمْ ماتَ أبَدَاً).

1 . نسائى ، سنن 3/76 ومسلم ، صحيح 3/64.

صفحه 153
2ـ هيچ گاه نبايد بر سر قبر منافقى برود(وَلا تَقُمْ عَلى قَبْرِهِ)
مقصود از جمله (ولاتُصَلِّ) خصوص نماز ميت نيست، زيرا نماز ميت در باره هركس، يك با ر انجام مى گيرد، در حالى كه قرآن، كلمه (أَبَداً) به كار برده كه معناى استغراق زمانى را مى رساند ومفاد آن اينست كه هيچ گاه در باره هيچ منافقى دعا نكندـ دراين صورت، بايد از كلمه دعا در (وَلاتُصلِّ)معنى گسترده ترى را اراده كرد. خواه دعا در حال دفن وخواه دعا بعدا ز دفن.
وبه حكم اينكه جمله دوم :(وَلاتَقُمْ عَلى قَبرهِ) عطف بر جمله پيشين است، لفظ «ابدا» در آن نيز مقدر خواهدبود. تو گويى چنين فرمود«ِ وَ لا تَقُمْ على قبرَأَحَد مِنْهُم أبَداً » واز آنجا كه لفظ ابدا براى استغراق در زمان ا ست، طبعاً نهى از توقف مطلق در كنار قبر منافق خواهد بودو مفاد آن اينست كه هيچ گاه در كنار قبر هيچ منافقى توقف نكند،خواه به هنگام دفن وخواه پس از دفن، به عنوان زيارت ـ ازاين جهت مفسران محقق، چنين برداشت كرده اند:«وَلاتَقُمْ على قَبْرِهِ للدَّفْن أو للزيارةِ»(1).
با توجه به اينكه آيه، درباره منافق وارد شده است وپيامبر را از دو چيز در باره منافق نهى مى كند، ناچار بايد گفت :اين دو كار، در حق مسلمان، مباح بلكه مستحب است و پيامبر مى تواند درحق مؤمن دو كار را انجام دهد:
1ـ پيامبر، هر وقت كه بخواهد مى تواند در حق مؤمن دعا كند،خواه اقامه به به هنگام اقامه نماز ميت وخواه مدتها پس از آن.
2ـ پيامبر مى تواند هرگاه بخواهد بر سر قبر مؤمن بيايد وتوقف كند، خواه هنگام دفن وخواه مدتى پس از آن واينجاست كه حكم مؤمن از منافق متمايز

1 . تفسير بيضاوى ، 3/77.

صفحه 154
ميشود. ودو چيز ممنوع در باره او مباح مى گردد.
بنا براين، زيارت قبور به صورت مطلق، ريشه قرآنى دارد وسنت پيامبر نيز در باره آن مستفيض ومتواتر است و هيچ كس نمى تواند جواز بلكه استحباب آن را انكار كند.

زيارت قبور شخصيتهاى بزرگ وآثار اجتماعى آن

تا اينجا با آثار تربيتى واخلاقى زيارت قبور مؤمنان آشنا شديم وخود پيامبر گرامى بر فلسفه اين زيارت، تصريح كرد وفرمود : مايه ياد آورى آخرت است، ويكى از ويژگيهاى مؤمن اينست كه مى توان قبر او را زيارت كرد ولى هرگز قبر كافر قابل زيارت نيست.
دراينجا نكته ديگرى است وآن اينكه هر گاه، قبر، مزار يك شخصيت بزرگ اسلامى باشد،چون مزار پيامبر و يا مزار شهداء ويا مزار اولياى الهى، در اين صورت،زيارت اين قبور علاوه برآثار تربيتى واخلاقى، اثر اجتماعى خاصى داردوآن اينكه زيارت قبور اين بزرگان دين، نوعى سپاسگزارى از خدمات و فدا كاريهاى آنان است واين خود در انسان حس تقدير و شكر گزارى را بيدار مى كند وانسان را به مقام والايى از فهم ودرك مى رساند.
زيارت قبورشخصيتهاى بزرگ، نوعى آموزش به فرزندان اجتماع است تا از اين طريق به ارزشهاى والاى اسلامى پى ببرند وبا ديدگان نافذ خود مشاهده كنند كه افراد جان نثار وخدمتگزار، پيوسته مورد توجه مؤمنان وعلاقه مندان هستندو حتى پس ا ز قرنها،مردم براى اداى احترام، رنج سفر را برخود هموار ساخته و در مزار آنان حضور مى يابند.
در جهان امروز، ملتهاى زنده وآگاه براى زيارت مزار شخصيتهاى بزرگ ابراز

صفحه 155
علاقه مى كنند و پيوسته مزار آنان پراست از انبوه زائران كه با دسته گلها به حضور آنان مى شتابند، واين همان انعكاس حكم فطرت است كه بايد از بزرگان و شخصيتهايى كه خود را وقف جامعه كرده اند، تقدير و تشكر گردد ودر حقيقت، مسأله تشكر وسپاس در لباس حضور در مزار و القاى كلمه پيرامون خدمات آنان، تجلى ميكند.
زيارت قبور پيامبران وصالحان، تقدير از خدمات آنان وارج گذارى بر مكتب آنان است وهدف اينست كه بفهمانند مكتب وراه آنان در ميان جامعه زنده است، تا آنجا كه عواطف واحساسات مردم را بر انگيخته كه كار وزندگى خود را ترك كنند. ودركنار مدفن ايشان بايستند واشگ شوق بريزند وراه آنان را زنده ومكتبشان را جاودان اعلام كنند. از اين جهت، پيامبر گرامى در احاديث متعددى، مسلمانان را به زيارت قبر خود تشويق كرده و مى فرمايد:
«مَنْ زَارَ قَبْري وجبت لَهُ شَفَاعَتي ِ» (1).
«هركس قبر مرا زيارت كند سزاوار شفاعت من مى گردد.»
«مَنْ جاءَني زَائراً لا تحملهإالاّ زيارتي كان حقّاًعليَّ أَنْ اَكُونَ لَهُ شفيعاً يوْمَ القيامةِ» (2).
« هركس به ديدار من آيد وانگيزه اى جز ديدن من نداشته باشد سزاوار است كه من روز قيامت شفيع او باشم.»
دراينجا نكته اى قابل توجهى است وآن اينكه اين دو حديث، ميان زيارت قبر

1 . اين حديث را مرحوم علامه امينى از 41 مصدر وحديث بعدى را از 16 مصدر نقل كرده است علاقه مندان به الغدير ج 5، ص93ـ 98 مراجعه فرمايند ودر آينده ، اجمالاً به منابع اين دو حديث ، اشاره خواهيم كرد.
2 . اين حديث را مرحوم علامه امينى از 41 مصدر وحديث بعدى را از 16 مصدر نقل كرده است علاقه مندان به الغدير ج 5، ص93ـ 98 مراجعه فرمايند ودر آينده ، اجمالاً به منابع اين دو حديث ، اشاره خواهيم كرد.

صفحه 156
پيامبر و شفاعت، نوعى رابطه قائل مى شود و شايد نكته آن اينستكه شفاعت پيامبر،از آن موحدان است نه مشركان ومؤمنان، نه منافقان وزيارت قبر پيامبر نشانه ايمان به مكتب توحيد است، چنانكه زيارت قبر او نشانه ايمان قلبى به اوست كه حتى پس از رحلت او نيز با طيب خاطر بر سر تربت او آمده است.
حضور درمزار، نشستن در كنار قبر، همه وهمه نشانه ايمان زائر به مكتب پيامبر گرامى است.طبعاً چنين زيارتى، رابطه تنگاتنگى با توحيد وانزجار از شرك دارد كه پيامبر گرامى منادى ومبشر آن است.شگفت اينجاست كه يك انسان، بدون توجه به مسائل علمى، زيارت قبر پيامبر را نشانه شرك بداند، در حالى كه رابطه مستقيمى با ايمان به مكتب او يعنى توحيد دارد، وما در اين قسمت در آينده بحث خواهيم كرد.

دليل تراشى به جاى واقع بينى

از آثار سازنده زيارت قبور به طور عموم،به خصوص، آثار اجتماعى وسياسى آن، درمورد زيارت انبياء واولياء و شهداء وصالحان، آگاه شديم، با وجود هدايت قرآنى و تنصيص رسول خدا، در هردو مورد، ديگر به نقل سخنان ائمه مذاهب اربعه، نيازى نيست، ولى د ر عين حال، در طول تاريخ، علماى اسلام بدون استثناء زيارت قبور را به هر دو صورت جايز وشايسته شمرده اند، ونقل كلمات آنان مايه گسترش دامنه سخن مى گردد.
حتى برخى ا ز علماى اهل سنت كتابهاى مستقلى در اين مورد نوشته اند، كه يكى از آنها را يا دمى كنيم وآن كتاب «شفاء السّقام في زيارة خير الأنام »، نگارش تقى الدين سبكى متوفاى( 756 )، است. حتى دانشمند معروف ، سمهودى متوفاى (911)بخشى از كتاب خود را كه در باره مدينه نوشته وآن را «وفاء الوفاء

صفحه 157
بأحوال دار المصطفى » ناميده، به اين مسأله اختصاص داده است (1).
وهم اكنون، مؤلف كتاب « الفقه على المذاهب الأربعة » كه منعكس كننده فتاواى چهار پيشواى فقهى اهل سنت است، آشكارا مى گويد : زيارت قبر پيامبر يكى از بهترين كارهاى قربى است (2).
وبا وجود چنين دلايل محكم واستوار، به شبهه تراشى امثال ابن تيميه نبايد گوش فرا داد و به قدرى شبهه او در اين مورد بى پايه است كه شاگرد مكتبش محمّد بن عبدالوهاب در اين مورد از او كمى فاصله گرفته ومى گويد:
«تسن زيارة النبي إلاَّ أنّه لا تشدّ الرّحال إلاّ لزيارة المسجد ِ والَّصلاة فيه» (3).
زيارت پيامبر مستحب است، ولى سفر بايد به نيت زيارت مسجد ونماز گزاردن در آن انجام گيرد.
بنابراين ما هرگز الزامى نمى بينيم كه تك تك فتاواى اهل سنت را در باره استحباب زيارت قبر پيامبر، يادآور شويم و كسانى كه بخواهند بر اين متون ونصوص دست يابند به كتاب شريف «الغدير » كه با تتبع شايان تقدير گرد آورده است، مرا جعه كنند(4).
چيزى كه در اين بحث بايد مطرح شود، دو شبهه است كه ابن تيميه آن رامطرح كرده است :
1ـ زيارت قبر پيامبر، به صورت فعلى بدعت است وريشه اى در قرآن وسنت

1 . وفاء الوفاء ،4/1336.
2 . الفقه على المذاهب الأربعة ،1/505.
3 . الهدية السنية ، رساله دوم.
4 . الغدير 5/109ـ129.

صفحه 158
ندارد.
2ـ زيارت قبور، تعظيم غير خداست و چه بسا ممكن است انسان را به شرك بكشاند.
اينك تحليل هر دو شبهه:

آيا زيارت قبر پيامبر بدعت است ؟

بدعت، يعنى چيزى را كه در دين نيست، از دين بدانيم، وبه اصطلاح، عملى را به عنوان اينكه جزء شريعت اسلام است انجام بدهيم، در حاليكه در شريعت اسلام وارد نشده است، روى اين اصل چگونه مى توان زيارت قبور به طور مطلق وزيارت قبر پيامبر گرامى را به طور خصوص كه ريشه ايى در قرآن وسنت دارند بدعت و چيز نو ظهورى شمرد كه در اسلام وارد نشده است؟
ما در بحثهاى گذشته با نصوص پيامبر گرامى در باره زيارت قبورمؤمنان ونيز زيارت قبر خود آن حضرت آشنا گشتيم. با وجود اين روايات كه برخى از آنها را متجاوز از چهل محدث نقل كرده اند، چگونه زيارت قبر شريف او، بدعت و چيز نو ظهورى شمرده مى شود؟
تنها محدثان سنى 15حديث از شخص پيامبرگرامى در مورد زيارت قبر او نقل كرده اند كه ما براى اختصار به نقل اندكى اكتفا مى كنيم. اين رقم مربوط به احاديثى است كه در آنها لفظ «زيارت» وارد شده واگر احاديثى را كه در آنها دستور «سلام »و درود فرستادن بر پيامبر وارد شده، بر آنها بيفزائيم شماره آنها از حد تواتر مى گذرد. اينك متون آن احاديث:

صفحه 159

(1 )

«مَنْ زَارَ قَبْرِي وَجَبَتْ لَهُ شَفاعَتِي »
«هركه قبر مرا زيارت كند شايسته شفاعت من مى گردد.»
منابع روايت
1ـ ابو بشر محمد رازى (م/310) در «الكنى والأسماء»:2/64
2ـ ابوالحسن ماوردى(م/450)در «الأحكام السلطانية»، 105
3ـ قاضى عياض (م544) در «شفاء» به شرح شفاء:2/567ـ مراجعه شود.
4ـ عبدرى مالكى معروف به ابن الحاج(م/737)در «المدخل»:1/261
5ـ تقى الدين سبكى (م/756)در«شفاء السقام» 103ـ وى در اين كتاب به تصحيح سند حديث پرداخته و در ص9 مى گويد: سند حديث تا موسى بن هلال صحيح است، وموسى نيز از مشايخ احمد است، واحمد مقيد بود كه فقط از ثقات نقل كند.
6ـ شعيب معروف به «حريفيش » (م/ 801)در «الروض الفائق» :2/137
7ـ سمهودى (م911)در « وفاء الوفاء» :2/394
8ـ جلال الدين سيوطى (م911) در « ترتيب الجامع الكبير»: 8/99
9ـ شمس الدين شربينى (م/977)در «المغني »:1/494
10ـ زين الدين مناوى(م1031) در «كنوز الحقائق»: 141
ما در اين جا به اين ده مصدر اكتفاء كرده و علاقمندان تفصيل، به كتابهايى كه در آخر بحث نام خواهيم برد، مراجعه كنند.

صفحه 160
(2)
«مَنْ جَاءَنِي زائِراً لاتَحْمِلُهُ إلاّ زِيارَتي كَانَ حَقّاً عَلَيَّ
أنْ أكُونَ لَهُ شَفِيعَاً يَوْمَ الْقِيامَةِ»
«هركه به ديدار من آيد وانگيزه اى جز ديدار من نداشته باشد،
بر من لازم است كه روز رستاخيز، شفيع او باشم.»
منابع حديث:
1ـابو حامد غزالى (م /505)در« احياء العلوم» :1/246
2ـ تقى الدين سبكى (م/756) در« شفاء السقام» 13ـ16) وى اين حديث را از طرق گوناگون استخراج كرده است.
3ـ سيد نور الدين سمهودى (م/911)در« وفاء الوفاء»: 2/396
4ـ شيخ محمد خطيب شربينى (م/977) در «غنى المحتاج»:1/494
5ـ شيخ عبدالرحمان شيخ زاده (م/1078) در «مجمع الأنهر»: 1/157
(3)
« مَنْ حَجَّ، فَزَارَ قَبْرِي بَعْدَ وَفاتِي كانَ كَمَنْ زَارَنِي فِي حَياتِي»
«هركس حج بگزارد وقبر مرا پس از در گذشتم زيارت كند،
مانند آن است كه مرا در زندگى زيارت كرده باشد.»
منابع حديث:
1ـ ابوبكر بيهقى (م/458) در«سنن كبرى »: 5/246
2ـ تقى الدين سبكى (م/756) در « شفاء السقام» ( /12ـ16)وى اين

صفحه 161
حديث را از حافظان بزرگ حديث نقل كرده است.
3ـ شعيب عبداللّه مصرى معروف به «حريفيش»(م/801) در «الروض الفائق»: 2/137
4ـ سيدنور الدين سمهودى (م911)در«وفاء الوفاء»:2/397
5ـ جلال الدين سيوطى (م/911)در «ترتيب الجامع الكبير»:(8/99)
6ـ شهاب الدين خفاجى حنفى (م/1069)به «شرح شفاى قاضى » : 3/567، مراجعه شود.
7ـ شيخ عبدالرحمان شيخ زاده (م/1078) در «مجمع الأنهر» : 1/157
8ـ شيخ محمد شوكانى (م/1250) در «نيل الأوطار» : 4/325
9ـ سيد محمد دمياطى در «مصباح الظلام »: 2/144
(4)
«مَنْ حَجَّ الْبَيْتَ وَلَمْ يَزُرْنِي فَقَدْ جَفانِي »
«هركس به حج خانه خدا برود ومرا زيارت نكند، بر من ستم كرده است.»
منابع حديث:
1ـ تقى الدين سبكى (م/756) در «شفاء السقام »: 22، وى اين حديث را از طرق مختلف نقل كرده است.
2ـ سيد نور الدين سمهودى (م/911)در «وفاء الوفاء»: 2/398
3ـ شيخ اسماعيل جراحى عجلونى (م/1162) در« كشف الخفاء»:2/278
4ـ سيد مرتضى زبيدى حنفى ( م/1205)در« تاج العروس »: 10/74
5ـ شيخ محمد شوكانى (م/1250)در« نيل الأوطار»:4/325

صفحه 162
(5)
«مَنْ زَارَ قَبْرِي كُنْتُ لَهُ شَفِيعَاً» (شَهِيدَاً)
« هركس قبر مرا زيارت كند; من شفيع يا گواه او خواهم بود.»
منابع حديث:
1ـ ابو داود طيالسى (م/204)«مسند»:1/12
2ـ ابوبكر بيهقى (م/458)در«سنن كبرى» :5/245
3ـ تقى الدين سبكى (م/756)در« شفاء السقام »:22
4ـ نور الدين سمهودى (م/911)در« وفاء الوفاء»: 2/399
5ـ زين الدين عبدالرؤف مناوى (م/1031) در «كنوز الحقائق»
6ـ شيخ اسماعيل عجلونى (م/1162) در« كشف الخفاء»2/278
ما در اينجا دامن سخن را كوتاه مى سازيم ، و فقط به نقل متون احاديث ديگر اكتفا مى كنيم ، وكسانى كه مايل باشند مى توانند با منابع حديث از طريق كتابهايى كه در آخر بحث نام مى بريم آشنا شوند.
(6)
«مَنْ زَارَنِي بَعْدَ مَوْتي فَكَأَنَّما زَارَنِي فِي حَياتيِ»
«هركه پس از در گذشتم به زيارت من آيد چنان است
كه گويا در حال زندگيم مرا ديدار كرده باشد.

صفحه 163
(7)
«مَنْ حَجّ حجّة الإسلام وَ زارَ قَبْرِي... لَمْ يَسْألهُ اللّهُ عزّ وجلّ
فيما افترض عليه»
«هركه حج واجب به جاى آورد وبه ديدار قبر من آيد ...
خدا از او درباره واجباتش سؤال نخواهد كرد.»
(8)
«منْ زَارَنيِ بَعْدَ مَوْتي فَكَاَنَّما زارَنيِ وأَنَا حيّ ومَنْ زَارني
كُنْتُ لَهُ شهيداً وشفيعاً يَوْمَ الْقِيامَةِ»
«هركه پس از در گذشت من به ديدارم آيد، گويا در حال زندگى
مرا ديدار كرده ومن روز قيامت گواه وشفيع او خواهم بود.»
(9)
«مَنْ زارَني بالمدينةِ محتسباً كان في جَواري يومَ القيامة»
هركس براى خدا ، درمدينه به ديدار من آيد ،
روز قيامت در همسايگى من خواهد بود.»

صفحه 164
(10)
«مَنْ زارني ميّتاً فكانّما زارني حيّاً ومن زار قبري
وجبت له شفاعتي يَوْمَ القيامة»
« هركس پس ازمرگم مرا ديدار كند ، گويا در حال زندگى به ديدار
من آمده است وهركس قبر مرا زيارت كند، شفاعت من
در روز قيامت شامل حال او خواهدبود.»
(11)
« مَن زارني في مماتي كانَ كَمَن ْ زارَني في حياتي وَمَن زارني
حتى ينتهيَ الى قبري كنت له يوم القيامة شهيداً»
«هركس پس ازمرگم به زيارت من آيد ، مانند آن است كه در حيات من ،
مرا زيارت كرده است وهركس به زيارت من آيد تا آنجا كه
به سر قبر من آيد ، روز قيامت گواه او خواهم بود»
(12)
«مَنْ أتَى المدينة زائراً وجبت لهُ شفاعتى يومَ الْقيامة
ومن مات َ في أَحدِ الْحَرَمينِ بعث آمنا»
« هركس در مدينه به زيارت من آيد ، روز قيامت سزاوار شفاعت من
خواهد بود، وهركس در يكى از دو حرم (مكه ومدينه ) بميرد ،
روز قيامت آسوده بر انگيخته مى شود»

صفحه 165
(13)
«من حجّ إلى مكّة ثمَّ قصدني في مسجدي كتب له
حجّتان مَبْرُورتانِ»
«هركس براى حج به مكه برود و سپس در مسجدم به ديدار
من آيد ، براى او ثواب دو حج پذيرفته مى نويسند.»
(14)
«من زارني إلى المدينة كنت له شهيدا أو شفيعاً»
«هر كه در مدينه به ديدار من آيد من گواه يا شفيع او خواهم بود.»
البته بايد توجه نمود كه قسمت اعظم راويان اين احاديث ، علماى بزرگ ومحدثان عاليقدرى هستند كه كتابهاى آنان امروزه ، منبع ، فقه و حديث شمرده ميشود.
در اينجا بايد از زحمات دو دانشمند بزرگ كه يكى از علماى اهل سنت وديگرى از علماى شيعه است ، تقدير گردد.
عالم نخست تقى الدين سبكى است كه در كتاب شفاء السقام در دو باب ، روايات مربوط به زيارت را گرد آورى كرده و در تصحيح اسناد آنها دقت كافى به عمل آورده است . يكى از دو باب ، مربوط به رواياتى است كه كلمه «زيارت» در آنها وارد شده وديگرى مربوط به رواياتى كه در آنها «سلام » بر پيامبر وارد ده است ،علاقمندان مى توانند به كتاب او مراجعه كنند . تنها در باب او ل ، 15 حديث آورده ، ولى احاديث باب دوم را شمارش نكرده است .

صفحه 166
عالم دوم كه بايد از تتبع توانفرساى او تقدير كرد ، مرحوم علامه امينى است كه اسناد ومصادر اين روايات را در كتاب خود آورده است(1).
تا اينجا بى پايگى شبهه نخست ابن تيميّه كه زيارت پيامبر را بدعت مى شمرد،روشن شد و شگفت اينجاست كه زيارت قبور تمام مؤمنان مشروع باشد ، ولى زيارت قبر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)مشروع نباشد! مگر اينكه اصل زيارت را مشروع بداند و در كيفيت آن خدشه كند .
اين پندار نيز بى اساس است ، زيرا در زيارت پيامبر ، كيفيت خاصى لازم نيست ، بنا براين ، زيارت به هر كيفيتى كه دو ر از افراط و تفريط انجام گيرد ، مشمول روايات خواهد بود.
شبهه دوم
وى در شبهه دوم از آن مى ترسد كه زيارت پيامبر كه در بر گيرنده تعظيم آن حضرت است ، منجر به شرك شود، ولى او از يك نكته غفلت كرده ويا خود را به تغافل زده است .
كسانى كه به تعظيم پيامبر مى روند جهتى جز اين ندارد كه او را منادى توحيد ومبارز با شرك وبت پرستى مى انديشند ، چگونه تعظيم او از اين ديدگاه ميتواند مايه شرك باشد؟!
يك چنين خوف وترسى ، انگيزه اى جز كاستن منزلت ومقام نبوت ندارد ، مسلمانان از رحلت پيامبر تا زمان ابن تيميه وا ز آن زمان تا به حال ، به زيارت قبر پيامبر شتافته اند وتاكنون كسى ازاين را ه دچار شرك و عبادت پيامبر نشده است ،

1 . الغدير 5/109ـ129.

صفحه 167
واگر كسى هم در اين راه بلغزد ، بايد اورا هدايت كرد نه اينكه چنين سنت مؤكدى را تحريم نمود.
در اينجا شيخ محمد زاهد كوثرى مصرى ، مؤلف كتاب «تكملة السيف الصقيل» سخنى دارد. او مى گويد:
«تحريم ابن تيميه از حقد و كينه درونى او نسبت به رسول خدا سر چشمه مى گيرد . چگونه زيات قبر او مى تواتند منجر به شرك شود در حاليكه مسلمانان هر روز 20 با ر به بندگى ورسالت پيامبر گواهى مى دهند ومى گويند:
«أشهد أنّ محمّدا (صلى الله عليه وآله وسلم) عبده و رسولهُ»
علماى اسلام پيوسته بابدعت مبارزه مى كنند وعوام را در لغزشهاهدايت مى نمايند ، ولى تاكنون ديده نشده است كه فردى را به خاطر زيارت ويا توسل ، متهم به شرك كنند ونخستين كسى كه آن را وسيله شرك دانست ، ابن تيميه بود،وپس از او تنها محمد بن عبدالوهاب به انگيزه مصادره اموال مسلمانان وريختن خون آنان، اين اعمال را شرك و بدعت شمرد(1).

1 . تكلمة السيف الصقيل ، ص156.

صفحه 168
عقائد وهابيان

3

آثار عصر رسالت نشانه اصالتها است

ملل جهان ، در حفظ آثار ديرينه خود ، سعى بليغ واكيدى دارند ، و پيوسته از ميراث گذشتگان ، به عنوان آثار باستانى ويادگار نياكان ، پاسدارى مى كنند، زيرا وجود اين آثار نشانه اصالت ملت ها ، وتمدن ديرينه آنها است وتاريخ تمدن وپايه رشد وترقى آنانرا در اعصار گذشته با زگو مى كند.
امروز يكى از وسايل كشف تاريخ ملل وپايه هاى تمدن آنها ، آثار به جاى مانده از آنها ست ، گاهى براى كشف اين آثار ،مساحت عظيمى ازمحل زندگى اقوام گذشته را حفارى مى كنند ، تا از آثار بدست آمده ، تاريخ وپايه تمدن آنها را به دست آورند ، وسرانجام درپرتو آثار به دست آمده ، اخلاف ملتها به خود مى بالند كه نياكان آنها داراى چنين تمدن وعظمت و يا چنين شخصيتها وبزرگانى بودند كه در صحنه علم و دانش ويا دين ومعنويت ظهور كرده ، وعلم وتمدن را پايه ريزى نمودهاند.
امروز مرمت آثار ديرينه ، به قدرى در جهان اهميت دارد كه براى حفظ يك پل ويا سر در ، بلكه براى حفظ چند كاسه سفالين اداره ها وسازمانهايى پديد مى آورند تا ريشه هاى تاريخ ملت خود را از دستبر دحوادث مصون دارند.

صفحه 169
امروز ملت فرانسه به خاطر تبيين اصالت خود ، دروازه كهنه و فرسوده اى كه در ششصد سال قبل مردم پاريس از آن نقطه وارد شهر مى شدند ، حفظ كرده اند واجازه نمى دهند خراشى بر آن وارد شود. بازى با آثار نياكان ونشانه هاى شخصيتها وبزرگان وتخريب وويران كردن آنها ، بسان بازى كودك نا آگاه با ميراث پدر وكتابهاى مدرسه اى خويش است كه جسورانه همه را به آتش مى كشد وخراب ميكند.
امروز ملل جهان متوجهند كه وجود اين آثار مى تواند گواه بر اصالت وتمدن و پيشگامى آنان در عرصه علم و دانش باشد واگر آثار نياكان را به دست فراموشى بسپارند چه بسا ممكن است گذشته آنان ، حالت افسانه اى به خود بگيرد و كسى باور نكند اين ملت داراى چنين تمدن طلايى وعظمت تاريخى بودند.

چرا مسيح در غرب حالت افسانه اى دارد؟

كليه مظاهر تمدن غرب ، غربى است ، جز مذهب كه شرقى است زيرا مسيح در فلسطين متولد شده و همه چيز او نيز شرقى بوده ، آنان مسيح را به عنوان «ناجى » پذيرفته وكتاب انجيل او را به عنوان كتاب دينى قبول كرده اند ،ولى از آنجا كه از مسيح چيز ملموسى به جاى نمانده ، نه قبرى دارد، كه نشانه وجود او باشد ، نه قبر مادرش مشخص است كه نشانه اصالتش باشد، ونه از حواريون وى اثر وجودى به جاى مانده جز اناجيل چهارگانه محرّف كه شبيه ادبيات قرن دوم ميلادى يا به بعد آن است . ازاين جهت جوانان روشنفكر غرب در باره مسيح و شريعت او به شك وترديد افتاده واصل وجود مسيح و كتاب او ، حالت افسانه اى به خود گرفته وبا خود مى گويند از كجا معلوم كه داستان مسيح ومادرش مريم وشاگردانش به نام حواريين ، جزء افسانه هاى تاريخى (ليلى ومجنون) نباشد كه عواملى آنرا ، ترويج

صفحه 170
كرده و به عنوان آئين الهى بر ما تحميل نموده ومارا به آن مؤمن ساخته اندوبه راستى جا دارد جوان غربى در چنين شرايطى ،مسيح خود را موجودى افسانه اى بپندارد.
اما افتخار مسلمانان جهان اين است كه تمام آثار مربوط به پيامبر وشريعتش وصحابه ويارانش را با جان ودل حفاظت كرده ، وازاين طريق ثابت مى نمايند كه شريعت اسلام ، باتمام خصوصياتش يك واقعيت تاريخى است كه هر گز رنگ شك وترديد به خود نمى گيرد.
آنان با صداى بلند جهانيان رامورد خطاب قرا ر مى دهند ومى گويند : هان اى مردم!!هزار وچهار صد سال واندى پيش، پيامبرى در مكه براى هدايت مردم مبعوث شد، ومعجزه جاويدانى آورد ، واز طريق تبليغ وبيان وبرداشتن موانع ، شريعت خود را درجهان نشر داد، وقلوب ميليونها تن را به خودمتوجه ساخت .
هان اى مردم اينجا زادگاه اوست.اين نقطه زادگاه پدر ومادر ، واين نقطه مدفن جد وعمو ونياكان و بستگان اوست .
هان اى مردم او در اين نقطه (كوه حراء ) مبعوث به هدايت شده و به اين نقطه هجرت كرده واينجاست قبور شهداء و جانبازان راه او وقبور همسرانش واينجاست آثار به جاى مانده از او كه همه را تاريخ ضبط كرده ومسلمانان ، دست به دست ، آنها را از سلف به خلف تحويل داده اند.
امروز در سرزمين مكه ومدينه چاه هايى كه پيامبر گرامى از آنها آب نوشيده ومساجدى كه در آنها نماز گزارده ونقاطى كه در آنها به وعظ و خطابه پرداخته همه وهمه به عنوان اثر اسلامى محفوظ مانده اگر كلنگ وهابيت از تخريب باز ايستد اين قسمتها همچنان محفوظ مى ماند.
آيين اسلام ، آيين ابدى وجاودانى است وتا روز رستاخيز آيين ديگرى نخواهد

صفحه 171
آمد وهيچ كس از وقت قيامت ولحظه ظهور آن آگاه نيست وهيچ بعيد نيست كه دهها قرن ديگر به وقت قيامت باقى مانده باشد واين آيين بايد به حالت دست نخورده وبه صورت يقين آفرين وشك زدا ، به دست آيندگان برسد، وحتى كسانى كه پنجاه قرن بعد ديده به جهان خواهند گشود ، اين اسلام را به عنوان واقعيت قطعى ويقين آور ، وآثار آن را به عنوان يك حقيقت ترديد نا پذير ، بپذيرند واگر مسلمانان جهان اجازه دهند ، حكومت وهابى با پشت گرمى كه از دول مسيحى وغيره دارد ، با كلنگ ويرانگر خود ، تمام اين آثار را تحت عنوان بدعت وشرك نابود كند .وقبور فرزندان پيامبر و صحابه وياران او وهمسران وخانه ميزبان وكليه آثار تاريخى او را ، ازميان برداردو فقط از اسلام ، يك قرآن محفوظ بماند وبس ، چگونه اين شريعت با تمام ابعادش براى آيندگان به صورت يك واقعيت تاريخى تجلى خواهد كرد؟!
آيا در چنين صورتى نسلهاى آينده ، پس از فاصله هاى زياد با خود نميانديشند كه پيامبر گرامىوآنچه كه مربوط به اوست ، افسانه اى بيش نبوده ومثلثى به نام زر وزور وتزوير آن را برما تحميل كرده است ؟!
ما وجدان هر خواننده دور از تعصب را در اينجا به داورى مى طلبيم كه آيا حفظ اين آثار (به همان شكل كه پس از چهارده قرن به دست ما رسيده است) براى آيندگان مفيد وسودمند است يا ويران كردن وبا خاك يكسان كردن آن ؟ گمان نميكنيم يك انسان حرّ وآزاده كه با ديده واقع بين بر قضايا بنگرد ، جز صورت نخست ، مطلب ديگرى را بگويد.او مى گويد: آنچه كه در صدر اسلام تحقق پذيرفته بايد حفظ شود وآنچه كه حاكى از واقعيتهاست ومى تواند اصالتها را نشان دهد ، بى كم و فزون بايد محقوظ بماند.
اما چه بايد كرد؟ از سالهاى 1304 هجرى شمسى تا به حال كه حرمين شريفين در قلمرو حكومت آل سعود قرار گرفته ، روز به روز آثار اسلامىونشانه هاى

صفحه 172
عصر رسالت به عناوين مختلف ، دستخوش نابودى مى گردد، روزگارى به عنوان شرك و بدعت ، واخيرا به نام توسعه مسجد ، قسمت مهمى از آثار اسلامى نابود ميشود. درحالى كه توسعه مسجد مى تواند با حفظ اين آثار صورت پذيرد .
امروز معارف مسلمين در قسمت حديث مرهون اهل بيت پيامبر و صحابه اوست ومتأسفانه قبور صحابه نابود شده واثرى از آنها باقى نمانده و قبور خاندان رسالت به صورت ويرانه اى در آمده است كه وضع ناهنجار آن ، دلها را مى فشرد واحساسات را بر ضد ويرانگران بر مى انگيزد.
يكى از عقايد ابن تيميه تحريم بنا وسايبان بر قبور است واينكه بايد هرنوع بنا بر قبر را ويرا ن كرد وسايبان را از بين برد . از قبر جز يك مشت خاك ، نبايد اثرى باقى بماند . ما اين نظريه را بر سيره مسلمانان جهان ، وقرآن كريم وسنت نبوى عرضه مى كنيم تا روشن شود كه اين مدارك بر كدام يك از دو طرف قضيه گواهى مى دهند ، آيا خواهان تكريم واحترام انبياء و اولياء وصالحان هستند؟ ، و يا با مرگ آنان ، حيات اجتماعى ، آنان نيز مرده ، وبايد مزارهاى آنان به صورت تلى از خاك در آيند ، واحياناً در مسير خيابانها قرار گيرند كه ديگر نه از تاك ، نشان بماند ونه از تاك نشان»

مزارانبياء وسيره مسلمانان

مسلمانان جهان ، بلكه كليه موحدان وپيروان شرايع پيشين ، همگى نسبت به مقا بر ومزارات انبياء واولياء همت گماشته و پيوسته از طريق بنا بر مقابر ، مراتب احترام خود را نسبت به آنان ، ادا مى كردند، انبياى بزرگوار كه پيش از اسلام ، آمدهاند ورفته اند ، قبور بخشى از آنان در ايران وعراق و فلسطين مصون ومحفوظ است ، وقبل از اسلام برروى آن قبور ، قبه وبارگاهى ساخته شد ه كه هم اكنون به

صفحه 173
همان حالت محفوظ است .
هنگامى كه مسلمانان ، اين مراكز را فتح كردند ، هرگز حتى به فكر يك نفر قشرى و سطحى هم خطور نكرد كه بناى بر قبور حرام يا بدعت وشرك است ،پس بياييد «كلنگ توحيد» را به دست بگيريم واين مظاهر شرك را با خاك يكسان كنيم . بلكه در مدت اين چهارده قرن ، حفاظت وصيانت آنها را مسلمين بر عهده گرفته و خراشى بر آن وارد نكرده اند.
روزى كه پيامبر گرامى در گذشت ، پيامبر را ـ به هرعلتى بود ـ در خانه خودش به خاك سپردند، وهرگزاحدى از ياران پيامبر اين كار را نا صواب نشمرد ، حتى شيخين وصيت كردند كه آنها را در جوار پيامبر به خاك بسپارند .جوارى كه داراى سقف و سايبان بود، هرچند به مرور زمان اين سقف و سايبان ، به وضع بهترى تبديل شده وهم اكنون گنبد سبز آن در مدينه منوّره باقى است ، ووهابيان جرأت ندارند آن را ويران سازند تا بيش از پيش عداوت خود را با اسلام و آورنده آن ثابت كنند.
اين نه تنها قبور پيامبران وصالحان است ، بلكه در تمام اقطار اسلامى پيوسته براى قبور علما وخطبا وشهدا و خدمتگزاران صديق اسلام ، قبه و با رگاهى بوده وملت مسلمان چنين كارى را خدمت نا چيزى مى انديشيد كه بايد به ساحت آنان تقديم شود.
كدام اجماع وكدام اتفاق مى تواند بالاتر ازاين اجماع واتفاق باشد كه از رضايت صاحب شرع حكايت كرده است ؟
اين مطلب به قدرى روشن وواضح است كه خود وهابيان به آن اقرار مى كنند.
امير يمنى كه فريفته مسلك وهابى بوده وكتابى وقصيده اى در باره آن سروده

صفحه 174
است ، در كتاب « تطهير الإعتقاد » چنين مى گويد:
«اين مطلب ، عموم بلاد مشرق ومغرب را فرا گرفته است ، ونقطه اى از بلاداسلامى نيست كه در آنجا قبر ومشهدى نباشد، حتى مساجد مسلمانان نيز خالى از آن نيست ، وعقل باور نمى كند كه چنين چيزى حرام باشد وعلماى اسلام در برابر آن سكوت كنند»(1).
وبه ديگر سخن ، هفت قرن تمام ، علماى اسلام ، نه تنها در مقابل تكريم اوليا ازاين طريق لب فرو بسته اند ،بلكه عملا نيز آن را تأييد كرده اند وتمام مشاهير علما به زيارت قبور صالحان وپاكان كه برروى قبر آنان بنا وساختمانى هست،ميرفته اند وبا خواندن فاتحه و آياتى از قرآن ، روح آنها را شاد ميكردهاند.
اصولاً در اينجا يك سئوال است وآن اينكه فر ض كنيم همه علما،خائف وترسو بودند و درمقابل عمل عوام لب فرو بسته اند ، ولى در باره خليفه دوم ، چه ميتوان گفت ؟ چرا هنگام فتح بيت المقدس ، اين ابنيه رفيع را ويران نكرد؟ چرا با مشركان زمان خود سازش نمود؟ چرا خود وصيت كرد كه اورا در زير بنا به خاك بسپارند ؟ بنايى كه پيوسته تجديد شده و آخرين بنا بر روى مزار پيامبر وشيخين ، بناى سلطان عبدالحميد است كه ساختمان آن از سال 1270آغاز گرديد وپس از چهار سال به پايان رسيد، ومورخ معروف ، سمهودى در تاريخ مدينه ، تاريخ بناهايى كه برروى قبر پيامبر گرامى انجام گرفته ، آورده است . علاقمندان مى توانند به آن كتاب و كتابهايى كه پس از در گذشت او نوشته شده مرا جعه كنند(2).

1 . محمّد بن إسماعيل ، تطهير الإعتقاد عن أدران الإلحاد ، ص17چاپ مصر به نقل كشف الإرتياب....
2 . وفاء الوفاء ، ج ص383ـ390.

صفحه 175

تربت پاكان، ميعادگاه عاشقان

كسانى كه از مسلك ومذهبى پيروى مى كنند واز صميم دل به آن ايمان مى آورند ، طبعاً نسبت به آورنده آن مسلك يا مذهب ، علاقه قلبى داشته واورا دوست مى دارند; وچه بسا در پرتو اين محبت قلبى ، جان ومال خود را فداى او ميسازند.انكار اين اصل ،يعنى مهر ورزى به آورنده مذهب ، انكار يك اصل ضرورى است .

1ـ مهر ورزيدن به پيامبر

اسلام براى تحكيم اين رابطه فطرى در قرآن ، مردم را به دوست داشتن پيامبر دعوت كرده و آن را يكى از نشانه ها ى ايمان دانسته است .
شما مى توانيد ، ضمن بررسى آيات اين موضوع، به آيه هائى كه صريحا به اين امر دعوت مى كنند ، دست يابيد كه ما نمونه هايى از آن را ذكر مى كنيم:
(وَمَنْ يَتَوَلَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذيِنَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ)(مائده/56)
«هركس خدا ورسول او وافراد باايمان را دوست بدارد (سعادتمند است ) وهمانا حزب خدا پيروزند»
(قُلْ إِنْ كَانَ آبَاؤكُمْ وأَبْنَا ؤُكُمْ ... أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهَاد فِى سَبِيْلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّى يَأتِىَ اللّهُ بِأَمْرِهِ وَاللّهُ لايَهْدِى الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ)( توبه/24)
«بگو اگر پدران و فرزندان خود را و...از خدا ورسول او وجهاد در راه وى بيشتر دوست داريد ، صبر كنيد تا فرمان خدا برسد وخدا گروه فاسق را هدايت نمى كند».

صفحه 176
اين تنها قرآن نيست كه محبت پيامبر را به صورت يك اصل ، بيان كرده بلكه متجاوز از هشتاد روايت در صحاح ومسانيد درباره محبت به پيامبر وعترت پاك او در صحيح بخارى ومسلم ونسائى وغيره وارد شده است كه ما به ذكر نمونه هايى ميپردازيم :
«لا يُؤمِن أَحَدُكُم حتّى أكون أَحبّ إليه من وَلدِه وَوَالِده وَمِنَ النَّاسِ أَجْمَعينَ»(1)
«هيچ يك از شما ايمان كامل ندارد مگر اينكه من نزد او از فرزند وپدرش وهمه مردم ، محبوب تر باشم.»
«وَالَّذي نَفْسيِ بِيَدِهِ لايُؤمِن أَحدُكُم حتّى أكونَ أحبّ النَّاس إليه ِمن ْ والِدِهِ وَولَدِهِ» (2)
«سوگند به خدايى كه جان من در دست اوست ، هيچ يك ا زشما مؤمن نمى شود مگر اينكه من از پدر وفرزندان او نزد او محبوبتر باشم.»
«ثلاث مَنْ كُنَّ فِيْهِ ذَاقَ طَعْمَ الإيمان ِ : لا شيء أحبّ إليه مِنَ اللّهِ وَ رسُولِهِ،...»(3)
«سه چيز است كه هركه داشته باشد ، مزه ايمان را چشيده است : هيچ چيز نزد او از خدا و پيامبر محبوبتر نباشد ،...»
ما از ميان هشتاد حديث وروايت كه در اين مورد از صحاح ومسانيد گرد آوردهايم،به همين سه حديث بسنده مى كنيم ، واين براى كسانى كه صحيح بخارى

1 . صحيح بخارى، ج1، ص17 ـ وجامع الاُصول ، ج1 ص238 ، حديث 21 ـ به نقل از بخارى ومسلم ونسائى
2 . صحيح بخارى ، ج1، ص17 وجامع الاُصول ، ج1 ، ص238 ، حديث 22.
3 . كنز العمال ، ج1ص 238ـ حديث 72.

صفحه 177
را تالى تلو قرآن مى دانند ، در اثبات موضوع كافى وروشن است .
شكى نيست مهر وموّدت ، يك خصلت قلبى است ، ولى آثارى در اعضاء واعمال انسان مى طلبند . آثار آن در اعضا اين است كه دوستان پيامبر ، راه او را بر مى گزينند وهرگز در زندگى با او مخالفت نمى كنند.
ادعاى دوستى ، با مخالفت درمقام عمل ، با هم سازگار نيستند. دوستداران پيامبر پيروان راه او هستند ، نه پيروان راه هوى .
تعصي الإله وأنت تظهر حبه *** هذا مَحال في الفعال بديع
لو كان حبّك صادقاً لأطعته *** إنّ المحب لمن يحب مطيع(1)
ولى در عين حال ، مودت ، يك خصيصه قلبى وپديده روانى است كه براى خود ، علاوه بر پيروى راه محبوب ، جلوه هاى ديگرى نيزبه دنبال دارد، ويكى از جلوه هاى آن ، علاقه به آثار باقى امانده از محبوب است كه به صورتهاى مختلف آن حفظ كرده و گه گاهى به آن مراجعه مى كنند.
پيكر هاى پاك پيامبران ، در دل خاك نهفته اند ، وطبق روايات فراوان ، هرگز زمين پيكر آنان را نمى خورد، وهمواره كانون توجه ارادتها ومهر ورزيها وابراز علاقه هستند و افراد با ايمان ،پيوسته گم شده خود را در آنجا مى يابند.
بنا براين ، تعمير قبور و تنظيف اطراف آن واجتماع بر گرد آن ، براى باز گو كردن خدمات ارزنده وايثار گريهاى فراوان اين راد مردان الهى ، همه وهمه جلوه حب ومهر است كه قرآن وحديث آن را فريضه شمرده اند .

1 . سفينة البحار ، مادّه «حب» ص199 : خدارا مخالفت مى كنى وميگويى اورا دوست دارم؟، اين كار ، عجيب و محال است اگر به راستى اورا دوست مى داشتى ، اورا اطاعت ميكردى زيرا علاقمندكسى ، مطيع او مى باشد.

صفحه 178
اهانت به مزاز ومرقد اين مردان الهى ، نشانه دشمنى باطنى با آنهاست كه ازاين طريق خود را نشان مى دهد بنا براين ، تعمير قبور وساختن بنا و سايبان ، جهتى جز عشق وعلاقه به صاحب رسالت واهل بيت پاك او ندارد، واگر مهرورزى براى پيامبر حرام باشد، پس اين اعمال نيز حرام خواهد بود، ولى مهر ورزيدن به ساحت پيامبر ، نشانه اخلاص وايمان است ودشمنى با او نشانه كفر ونفاق است ، وهر دو براى خود جلوه اى لازم دارد، وهركسى طبق سريره خود ، يكى از اين جلوهها را انتخاب مى كند. يكى ، ازمرقد ومزار او پاسدارى مى كند وبه تنظيف آن ميپردازد. ديگرى كلنگ دشمنى به دست گرفته ، همه آثار او را باخاك يكسان ميكند.«ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا؟!»

2ـ مهر ورزيدن به نزديكان پيامبر

اگر مهر ورزيدن به پيامبر گرامى، يك فريضه دينى است ، دوست داشتن نزديكان پيامبر نيز يك فريضه اسلامى است ، آنجا كه مى فرمايد:
(قُلْ لاأَسْألُكُمْ عَلَيْهِ أجْراً إلاّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُربَى)(شورى /23).
«بگو من مزد و پاداشى نمى خواهم ، جز دوستى با نزديكانم».
ما فعلا در آن بحث نمى كنيم كه آيا اين دوست داشتن نزديكان پيامبر ، پاداش واقعى پيامبر است يا پاداش واقعى او با خداست؟چنانكه مى فرمايد:
(إِنْ أَجرِىَ إِلاّ على اللّهِ ربِّ الْعالَميِنَ )(شعراء/ 109، 127، 145 164 ،180).
ولى در هرحال ، رسول گرامى آنرا ، به فرمان خدا از مردم طلبيده است ، چنانكه بحث در باره جزئيات «قربى» به وقت ديگر موكول مى شود، ولى شكى

صفحه 179
نيست كه فرزندان پيامبر ، قطعا از بستگان پيامبر بوده و روشن ترين مصداق آيه هستند .
كيفيت مهر ورزيدن به آنان در حال حيات ، نياز به توضيح نداردولى مهر ورزيدن به آنان پس از رحلت ، براى خود جلوه هايى دارد كه يكى نيز پاسدارى از ميراث آنهاست ، وآنچه كه در حقيقت به آنها منتسب است .، حفظ مراقد ومزارات آنان ، از آلودگى وتنظيف وبنا وساختمان در اطراف آن ، يك نوع تكريم واحترام است وبه قلب هيچ كس خطور نمى كند ، كه اين عمل ، پرستش آنهاست وتمام خردمندان جهان ، براى آرامگاه شخصيتهاى خود ، احترام خاصى قائلند واهانت به آن مراكز را جرمى نا بخشودنى مى دانند . حتى هنگامى كه اجساد بى روح اصحاب كهف ، كشف شد ، گروهى برآن شدند كه روى قبر آنان ، بنايى بسازند وياد آنان را زنده نگه دارند ، ولى گروهى ديگر گفتند بهتر است ، برروى قبور آنان مسجدى بسازيم(1).
بنا براين ، هر نوع وسوسه در تكريم مراقد بزرگان ، وسوسه شيطانى است وحاكى از فقدان اخلاص وارادت به ساحت آنهاست كه به اين صورت ، خود را نشان مى دهد.

3ـ خانه هاى گرانقدر

قرآن مجيد ، از بيوتى ، سخن مى گويد كه با ديگر بيوت ، فرق روشنى دارند، مقصود ازاين بيوت ، خانه هاى پيامبران واولياى الهى است كه خدا فرمان داده است كه گرامى شمرده شوند ونام خدا در آنجا برده شود وطبعاً درچنين خانه ها ،

1 . (فَقَالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمُْ بُنْيَاناً رَبُّهُمْ أعْلَمُ بِهِمْ قَالَ الَّذينَ غَلَبُوا عَلى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً)(الكهف ـ21) درباره اين آيه ، درآينده نيز بحث خواهيم نمود.

صفحه 180
مردان الهى بامدادان وشامگا هان به ذكر خدا مى پردازند و داد وستد ، آنان را ازاين كار خدايى باز نمى دارد.
اينك آيه اى كه از اين بيوت ياد مى كند وبراى او احكام ياد شده ، را ثابت نمايد و مى فرمايد:
(فِي بُيُوت أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيْهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فيها بِالْغُدُوِّ والاْصَالَ *رِجَالٌ لا تُلْهيْهِمْ تِجَارَةٌ ولا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللّهِ... )(نور/36ـ 37)
« در خانه هائى كه خدا فرمان داده تا گرامى شمرده شوند ، ونام او در آنها برده شود . درآن خانه ها ، بامداد و شامگاه ، مردانى به تسبيح خدا مشغولند كه داد وستد ، آنان را از ياد خدا باز نمى دارد.»
در فهم معنى آيه بايد پيرامون دو مطلب سخن گفت :

1ـ مقصود از «بيوت » چيست؟!

مقصود از بيوت در آيه ، مساجد نيست و در قرآن هر دو واژه وارد شده است اما مورد استعمال هريك ، غير از ديگرى است، هيئت بيت، با هيئت مسجد فرق دارد.بيت از چهار ديوارى تشكيل مى شود كه حتما بايد سقف داشته باشد، در حاليكه در مسجد ، چنين چيزى لازم نيست ، بسيارى از مساجد در مناطق گرمسير فاقد سقف هستند ، وهم اكنون مسجد الحرام تنها چهار ديوارى دارد وفاقد سقف است ، واز اين جهت ، در اسلام مستحب است كه مسجد در فضاى باز قرار بگيرد ، در حالى كه بيت بدون سقف مفهومى ندارد.
دليل بر اينكه هيئت مسجد با هيئت بيت فرق دارد، واين دو ، در زبان عرب به دو هيئت مختلف وضع شد ه اند ، آنست كه قرآن ، بيت را با سقف همراه

صفحه 181
مى داند، آنجا كه مى فرمايد:
(وَلَوْلا أَنْ يَكُونَ النَّاسُ اُمَةً وَاحِدَةً لَجَعَلْنَا لِمَن يَكْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّة وَمَعَارِجَ عَلَيْها يَظْهَرُونَ)(الزخرف/33)
«اگر نبود كه همه مردم ، يكباره كافر مى شدند ، براى كسانى به خداى رحمان كفر مىورزند ، سقف خانه شان را ازنقره مى ساختيم وبه آنها نردبانهايى مى داديم تا از آن بالا بروند.»
همانطور كه ملاحظه مى فرماييد در اينجا «بيت» را با سقف ملازم شمرده است،در حاليكه در مسجد سقف مطر ح نيست وبه همين جهت ، كعبه كه داراى سقف است ، بيت اللّه خوانده مى شود، نه مسجد.

2ـ مقصود از « ترفيع » چيست؟

اكنون كه با معنى «بيوت» در آيه آشنا شديم ، بايد معنى رفع نيز روشن شود ، مقصود ازاين رفع چيست ؟ در اينجا دو احتمال وجود دارد:
الف ـ مقصوداز رفع ، رفع حسى است ، يعنى پايه هاى آن را محكم كنند و ديوارها را بالا ببرند ود رظاهر به صورت خانه با شكوهى در آيد ، چنانكه رفع در آيه ياد شده در زير ، در همين معنا به كار رفته است :
(إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْمَاعيل)
«آنگاه كه ابراهيم واسماعيل ، ديوارهاى كعبه را بالا مى بردند.»
ب ـ مقصود از رفع ، رفع معنوى است ، چنانكه مى فرمايد:
(وَرَفَعْنَاهُ مَكَاناً عليّاً)«به او جايگاه والايى داديم»
هرگاه ، مقصود از رفع ، همان رفع حسى باشد ، بيوت وارد در آيه ، بايد

صفحه 182
تعمير شوندوهر نوع خرابى ومرمت آنها ، برطرف شود.
واگر مقصود از آن، رفع معنوى باشد ، هدف ، دعوت به احترام گذاردن به اين بيوت است وتعمير آن جلوه اين احترام و تكريم خواهد بود.
از اين آيه دو مطلب استفاده مى كنيم :
«بيوت نبي » وخانه هاى منتسب به او ، ازمصاديق روشن اين آيه هستند وبايد در ترفيع آنها ، چه از نظر حسى و چه ازنظر معنوى كوشيد وما حق نداريم اين آثار را ويران كنيم ، زيرا اين خانه ها ، همان خانه هايى هستند كه در آن ، رسول خدا ، به ذكر خدا مى پرداخت ، خواه اجساد مطهر آنان ، دراين بيوت به خاك سپرده شده باشد يا نه.
بلكه كليه بيوت منتسب به رسول خدا ، كه داراى چنين ويژگى بوده ، بايد از هر نوع تخريب مصون بماند و به تعمير و عمران آن اقدام شود.
بنا براين ، ويران كردن آثار رسالت وخانه هاى رسول خدا واهل بيت وياران صالح وبا وفايش كه در آن ، بامداد وشام ، مردانى به ياد خدا مى پر داختند ، اقدامى بر خلاف اين آيه است .
2ـ هرگاه جسد صاحبان اين بيوت، در آن خانه ها به خاك سپرده شود ، تخريب اين خانه ها حرام و ترفيع آنها مستحب ويا فريضه است ، وهمگى ميدانيم كه جسد پيامبر گرامى در خانه اوبه خاك سپرده شده و همچنين برخى از اهل بيت رسالت كه خانه آنها مدفن آنهاست، چگونه با وجود اين آيه صريح ، دشمنان ولايت با كلنگ استعمار اين بيوت را با خاك يكسان مى كنند، واخيرا نيز به عنوان توسعه مسجد ، مدارس اهل بيت،كه درمحلّه بنى هاشم بود ،با خاك يكسان گشت و جگر اهل ولا ، ودوستان اهل بيت را سوزاند؟!

صفحه 183
آيا وقت آن نرسيده است كه مسلمانان براى حفظ حقوق پيامبر خود به پا خيزند ودست ابولهب ها وابوجهل ها را از كعبه وحرم كوتاه سازند،وبه تعبير مرحوم مرجع بزرگ،سيد صدر الدين صدر:
أمـا مـن مسلـم للّه يرعــي *** حقوق نبيّه الهادي الشفيـع
در پايان ، با نقل حديثى به تفسير اين آيه پايان مى بخشيم:
انس بن مالك وبريده مى گويند : پيامبر گرامى، آيه(فِي بُيُوت أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ) را تلاوت كرد.مردى برخاست وگفت : مقصود ازاين بيوت ، چيست؟فرمود:خانه هاى پيامبران ، ابوبكر برخاست و گفت : اى رسول گرامى! اين بيت (اشاره به خانه على و فاطمه (عليهما السلام) از همين خانه هاست ؟ پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود : از بهترين آنهاست(1).
ما از همه اين آيات وروايات وسيره مسلمين صرف نظر مى كنيم . اصولاً چرا بايد تعمير قبور وصيانت مراقد شخصيتهاى الهى حرام وممنوع باشد؟ در حاليكه اصل نخستين در اسلام ، همان جواز و اباحه است وتا دليلى بر تحريم نباشد ، اين اصل حاكم است .اكنون بايد ببينيم ابن تيميه در برابر اين اصل ، حتى دليل كوچكى هم دارد يانه؟

دلائل وهابيان در باره تحريم بنا بر قبور

بحثهاى پيشين ، ما را به وضوح ، به لزوم حفظ وصيانت قبور پيامبران و جواز بنا بر آنها ، رهبرى نمود ودلائل روشن ثابت كرد كه مسلمانان ، در هرزمان ، به عنوان تكريم صاحب قبر ، نوعى بنا ويا ساختمان بر روى قبور شخصيتها

1 . سيوطى ، الدرّ المنثور ،5/50.

صفحه 184
ميساختند ولى در آغاز قرن هشتم ، براى اولين بار سخنى از ابن تيميه شنيد ه شد كه مى گويد : « تعمير وبناى بر روى قبور ، مشروع نيست »(1).
اين انديشه به صورت بذرى در لابلاى كتابها ، باقى ماند ، وبه خاطر نا مساعد بودن محيط ظهور، اين انديشه رشد نكرد ، تا اينكه محمّد بن عبدالوهاب در نيمه دوم قرن دوازدهم هجرى قمرى به آبيارى اين بذر پرداخت ، وبار ديگر اين انديشه را زنده كرد.
درسال 1304 هجرى شمسى وقتى ابن سعود به كمك استعما ر انگليس ، برحرمين شريفين ، مسلط شد ، دوماه تمام براى ويران كردن آثار رسالت درنگ كرد،وشايد هم بنا نداشت به اين زودى ، اين آثار را ويران كند ، ولى مشايخ وهابى كه او را به عنوان امير توحيد! برگزيده بودند ، شايعه سازى آغاز كرده و دراطراف او سخنانى را پخش كردند كه عبدالعزيز در اجراءاصول توحيد! ، مسامحه مى كند ،او در وقت شايعه پراكنى ، در مكه ويا طائف به سر مى برد ، و پس از اطلاع از شايعه،قاضى القضاة يعنى ابن بليهد را از رياض به مدينه فرا خواند ، تا مسأله را با علماى مدينه درميان نهد ، وبا ظاهر سازى خاصى كانونهاى نور ومعنويت را به ويرانه تبديل سازد.
قاضى پس از ورود به مدينه ، صورت استفتائى درست كرد ودر آن پاسخهاى مورد نظر خود را گنجانيد، تا مفتيان ، شيوه پاسخ را ازمتن سئوال بياموزند!، در حالى كه در هيچ كجاى دنيا ديده نشده كه مستفتى وپرسشگر ِ واقعى ، جواب خودرا در سئوال بگنجاند وتثبيت آن را از طرف بخواهد.
يكى از سئوالها، مسأله تعمير وبناى بر قبور بود ، وآنان در جوى مملو از

1 . مجموعة الرسائل والمسائل ، ج1، ص59 ـ 60 چاپ مصر .

صفحه 185
رعب و خوف چنين پاسخ دادند:
«بناى بر قبور به اتفاق علماى اسلام ، ممنوع است !»وروايات صحيحى در اين زمينه وارد شده است.
2ـ بنايى كه برروى قبور ساخته شده باشد ، بايد آن را ويران كرد.
به دليل حديثى كه ابى هياج از على (عليه السلام)نقل كرده است على(عليه السلام) به او فرمود :من تور ا به دنبال همان كارى مى فرستم كه رسول خدا مرا به دنبال آن فرستاد وآن اينكه :
أن لاتدع تمثالاً إلاّ طمسته و لاقبراً مشرفاً إلاّ سوَّيته...»(1).
«هيچ تصويرى را نبينى مگر اينكه آن را محو كنى ونه قبر برجسته اى مگر اينكه آن را صاف كنى» .
در كنار حديث أبى الهياج ، حديث جابر است كه گاهى به آن نيز احتجاج مى كنند وما ، در آينده پيرامون آن نيز بحث خواهيم كرد.
دراين جا دو مسأله را بايد مورد بحث و بررسى قرار داد:
الف ـ بناى بر قبور ، حرام است يا نه؟
ب ـ بر فرض اينكه، چنين بنائى انجام گرفت، ويران كردن آن لازم است يانه؟
در پاسخ آن استفتاءآمده است كه :بناى بر قبور حرام است و دليل آن اتفاق علما بر تحريم است و تخريب آن واجب است و دليل آن ، حديث « أبي الهياج » است كه اكنون هر دو دليل را بر رسى مى كنيم:
در باره پرسش نخست ، ادعا شده است كه تحريم آن اتفاقى واجماعى

1 . روزنامه «امّ القرى » چاپ مكّه ، 17شوال ، 1344.

صفحه 186
است،ولى يك چنين پاسخ را جز وقاحت وبى شرمى، چيز ديگرى نمى توان ناميد.
چگونه مى توان بر تحريم بنا ادعاى اتفاق نمود ، در حالى كه مسلمانان ، جسد پيامبر و همچنين ، شيخين را در خانه پيامبر به خاك سپردند كه بنائى نيز بر آن بودوهرگز انسان فكر نمى كند كه بنا ، حدوثا حرام باشد ، اما بقاءً جايز ! يعنى از اول نمى توان برورى قبر بنايى ساخت ، امامى توان اموات را زير بنا، به خاك سپرد .اين تفكيك بى ملاك است و فطرت انسان ، برخلاف آن گواهى مى دهد.
چگونه مى توان بر تحريم آن ادعاى اجماع كرد در صورتى كه ، كتاب «الفقه على المذاهب الأربعة»كه هم اكنون محور عمل وفتوا ، براى فقهاى مذاهب چهارگانه است مى گويد : بنابر قبور مكروه است(1).
نا گفته پيداست كه اين كراهت با عناوين خاصى كه در گذشته ياد آور شديم،برطرف مى گردد يعنى آنجا كه بنا بر قبور ، جلوه گاه محبت به پيامبر واولياى الهى و مايه بقاى اصالتها ونشانه ها گردد.اين كراهت مربوط به افراد عادى است كه زندگى وبقاى آنان ، تأثيرى درزندگى دينى مردم نداشته وبايد به تدريج نام و نشان خود را از دست دهند وسنت الهى نيز بر اين جارى است، نه افرادى مانند پيامبران و اولياء كه مشعلهاى هدايت ، و كانون مهر وعلاقه هستند.
به راستى انسان در شگفت است : چگونه آنان چنين اجماعى را ادعا ميكنند،در حالى كه «نووى » شارح صحيح مسلم، در شرح همان حديث أبيالهياج مى گويد : بناى بر قبور در ملك شخص مكروه است ، و در قبرستانهايى كه براى عموم وقف شده است، به خاطر مانع بودن از استفاده ديگران حرام است!(2)

1 . الفقه على المذاهب الأربعة ، ج1، ص421.
2 . نووي ، شرح صحيح مسلم7/27،كتاب جنائز.

صفحه 187
همان طورى كه ملاحظه مى فرماييد: تحريم در صورتى است كه عمل انسان،مخالف باهدف وغرض واقف باشد،واما اگر خود اجازه دهد ويا اصلا محل دفن ، زمين بى صاحبى باشد كه مردم ، اموات خود را در آنجا به خاك ميسپارند، براى تحريم بنا وجهى نيست .
چگونه مى توان در اين مسأله ، ادعاى اتفاق كرد، در حاليكه قبور ائمه مذاهب اربعه ، همگى داراى قبه وبنائى بوده و هم اكنون قبرشافعى در مصر و ابوحنيفه در بغداد داراى گنبد وبا رگاه است ونيز تا چندى قبل قبر مالك ، در مدينه واحمد در بغداد داراى ساختمان كاملى بودند كه اولى را كلنگ وهابى ودومى را سيل ويران كرد!وهمه اين مقابر همواره زيارتگاه مردم بوده اند.

آيا تخريب بنا بر قبور واجب است ؟

تا اينجا روشن شد كه براى تحريم بنا ، دليلى به نام اتفاق واجماع وجود ندارد.اكنون به بررسى مسأله دوم يعنى لزوم تخريب بنا ، پس از احداث ميپردازيم.
دستاويز آنان در اين جا ، حديث أبى الهياج است كه بايد هم از نظر سند وهم از نظردلالت مورد بحث وبررسى قرار گيرد وهمگى مى دانيم كه استدلال با حديث در گرو دو چيز است :
درستى سند يعنى مورد اعتماد بودن واسطه ها
استوارى متن وروشن بودن دلالت
اتفاقاً حديث ياد شده ، از هر دو نظر كاملا مخدوش و مردود است .
ازنظر سند ، افراد ياد شده در زير، اين حديث را از يكديگر نقل كرده اند:

صفحه 188
1ـ وكيع 2ـ سفيان ثورى 3ـ حبيب بن أبى ثابت 4ـ أبو وائل
در باره وكيع ، گفته اند كه احمد بن حنبل معتقد بوده او در 500 حديث اشتباه كرده است ، وبسيارى از اوقات ، حديث را نقل به معنى مى كردند در حالى كه اهل زبان نبود وازاين راه موجب پيدايش اشتباه در معناى روايات مى گرديد(1).
در باره سفيان ثورى ، ابن مبارك مى گويد : سفيان ، سرگرم نقل حديث بود. وقتى من به مجلس پا نهادم ، ديدم كه در نقل حديث ، خيانت مى كند .وقتى مر ا ديد ، شرمش آمد .
يحياى قطان مى گويد : سفيان ثورى كوشيد تا راوى ضعيفى را در نظر من راستگو جلوه دهد ، ولى نتوانست(2).
در باره حبيب بن أبى ثابت ، از ابن حبان نقل مى كنند كه گفت: حبيب،ظاهر ساز بود واز قظان نقل مى كنند كه او گفته است : از احاديث او نمى توان پيروى كرد(3).
در باره ابو وائل همين بس كه با على (عليه السلام) دشمن بود(4).
از اين گذشته خود أبى الهياج ، تنها يك حديث نقل كرده آن هم همين است!
هرگاه چنين فردى كه اصلاً با حديث سر وكارى نداشته ، وبه طور تصادفى حديثى را نقل كند،، آن هم حديثى كه با سيره وروش مسلمانان درتمام جهان وطول چهارده قرن تاريخ اسلام مخالف باشد ، نمى توان به سخن او ، اعتماد كرد.

1 . ابن حجر عسقلانى ، تهذيب التهذيب ، 11/125 و 130.
2 . ابن حجر عسقلانى ، تهذيب التهذيب 4/115و11/215.
3 . همان منبع ، 3/179.
4 . ابن أبي الحديد، شرح نهج البلاغة ، 9/199.

صفحه 189
آيا با چنين حديث بيما رگونه اى مى توان تمام آثار رسالت را نابود كرد؟
تا اينجا وضع سند روشن شد . اكنون وقت آن رسيده كه به تو ضيح دلالت واستوارى معناى آن برسيم .
فهم حديث در گرو فهم دقيق معناى دو جمله است :
«ولا قبراً مشرفاً»
«إلاّ سويته»
لفظ «مشرف» ازمادّه «شرف» به معنى «بلندى » گرفته شد ه است . عرب ميگويد :«أشرَف الشيء : علا و ارتفع »، و به كوهان شتر به خاطر ارتفاعى كه دارد «شرف البعير » مى گويند كه همان «سنام » يا كوهان است .
عرب مى گويد :« منكب أشرف » يعنى شانه بلند(1).
اكنون كه مشرف به معنى بلندى است ، در اينجا دو احتمال براى اين نوع بلندى هست:
1ـ بلندى قبر از زمين
2ـ ناهموار بودن سطح قبر يعنى به صورت پشت ماهى يا كوهان شتر باشد كه به آن «مسنّم » مى گويند.
البته بايد توجه كرد كه معنى دوم مغاير با معنى نخست نيست بلكه يكى از افراد آن است يعنى بلندى قبر بر دونوع است :
يكى اينكه روى قبر ، مسطح ولى از زمين بلندتر باشد ، ديگر اينكه قبر به صورت پشت ماهى وكوهان شتر ساخته شده باشد ، و درميان پيشوايان مذاهب چهار گانه درساختن سطح قبر اختلاف نظر است برخى مى گويند بايد سطح قبر

1 . لسان العرب ، مادّه «شرف» ـ قاموس، همين ماده.

صفحه 190
مسنّم باشد و برخى ديگر مى گويند بايد مسطح باشد.
هرگاه مقصود ، احتمال نخست باشد ، تا حدودى بر مقصود مستدل دلالت مى كند ، واگر مقصود دومى باشد ، ارتباطى به مدعاى اوندارد،بلكه ناظر به مسألهاى خواهد بود كه در ميان فقها،مورد اختلاف است ، وآن اينكه روى قبر بايد مسطح وصاف باشد نه مسنم يعنى به صورت پشت ماهى وكوهان شتر .
اكنون بايد ديد كه مقصود كداميك از اين دو احتمال است ؟
تعيين يكى از دو احتمال بستگى به آن دارد كه در جمله « سوّيته » دقت كنيم كه به چه معناست ؟
در اينجا نيز دو احتمال وجود دارد:
الف ـ برابرى و يكسان بودن دو چيز .
ب ـ صاف بودن سطح يك چيز ونبودن بلندى و پستى درآن . يعنى هيچ نوع تحدّب واعوجاج در آن نباشد.
عرب آنگاه كه مساوات دو چيز را قصد كند ، پس از فعل «سوى» از دو متعلق نام مى برد، چنانكه مى فرمايد:
(إِذْ نُسَوِّيكُم بِرَبِّ الْعَالَمينَ)( شعراء 98)
« ما ، شما بتها را با خدا يكسان مى شمرديم.»
دراين آيه پس از فعل ، دو متعلق آمده است، يكى ضميرمتصل ،ديگرى «ربّ العالمين»
وباز مى فرمايد :
(يَوْمَئِذ يَوَدُّ الَّذينَ كَفَرُوا وَعَصَوُا الرَّسُولَ لَوْ تُسَوَّى بِهِمُ الأْ رضُ ولايَكْتُمُونَ اللّهَ حديثاً)( نساء/42)

صفحه 191
«درروز قيامت افراد كافر وكسانى كه با پيامبر به مخالفت بر خاسته اند ، آرزو مى كنند كه با زمين يكسان بودند، يعنى خاك مى شدندوسخنى را از خدا پنهان نميكردند.»
در اين آيه نيز ، پس از فعل، دومتعلق آمده است يكى ضمير متصل و ديگرى لفظ «الأرض»
چنانكه ملاحظه مى فرماييد : در اينجاكه برابرى دو چيز ازنظر ظاهر ويا باطن قصدشده ، به هر دو طرف اشاره گرديده و گاهى نيز براى برابرى دو چيز ، با كلمه «ساوى» بيان مى شود وباز به هردو طرف،اشاره مى گردد مانند :
(حَتَّى إِذا سَاوَى بَيْنَ الصَّدَ فَينِ قَالَ انْفُخُوا...) ( كهف /96)
«آنگاه كه ميان دو كوه را برابر كرد(پر كرد )گفت در آن بدميد.»
خلاصه در زبان عرب آنجا كه از فعل « تسويه » مساوات وبرابرى دو شى ء قصد شود ، حتما بايد از دو طرف نام برده شودو گفته گردد:« يسو ي هذا بهذا» : اين با اين مساوى است.
ولى آنگاه كه معنى دوم يعنى صاف ومسطح بودن واز بين بردن تحدّب واعوجاج واحيانا كامل شدن از نظر آفرينش اراده گردد وبه اصطلاح وصف خود چيز باشد، نه توصيف دوچيز درمقايسه با هم ، در اين صورت فقط يك متعلق ذكر ميشود،چنانكه مى فرمايد:
(فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُّوحيِ فَقَعُوا لَهُ سَاجِديِنَ)(حجر /29)
«آنگاه كه آفرينش آدم را به حد كمال رساندم وروحم را درآن دميدم،براو سجده كنيد.»
ونيز مى فرمايد :

صفحه 192
(بَلَى قَادِرينَ عَلَى أَنْ نُسَوِّ ىَ بَنَانَهُ) ( قيامت /4)
« ما مى توانيم بار دگر سر انگشتان او را به همان صورت نخست درست كنيمكه هيچ كم وكسرى در آن نباشد»
ونيز مى فرمايد :
(الَّذي خَلَقَ فَسَوَّى )( اعلى /2)
«خدايى كه آفريد وآفرينش را به حد كمال رساند او از هرنوع كسرى ونارسايى پيراسته ساخت .»
وخلاصه در زبان عرب ، آنگاه كه تسويه صفت خود شىء باشد ،واز آن مسطح بودن ، در مقابل محدب، اراده شود ، فقط يك متعلق ذكر مى شود.در لسانالعرب آمده است : مى گويند : «سوّي الشىء وأسواه: جعله سوياً،والسوي المستوي»(1).
اكنون بايد ديد مقصود از «سويته» در حديث چيست ؟ با توجه به ضابطه قبلى،بايد گفت مقصود همان هموار بودن خود قبر است ، نه مساوى بودن آن با زمين ، به گواه اينكه فقط يك مفعول براى «سوي» آمده نه دوتا و فرموده است «إلاّ سويته» واگر مقصود برابرى قبر با زمين بود ، حتماً دومفعول ذكر مى شدومى فرمود «سوَّيته بالارض» چنانكه در قرآن آمده :
(لَوْ تُسَوَّى بِهِمُ الاَْرضُ ) و (إِذْ يُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعَالَمينَ)
از اينجا مى توان به مقصود ازكلمه پيشين يعنى «مشرفاً» نيز پى برد، زيرا مقصود هرگونه بلندى نيست بلكه بلندى خاصى را كه همان تحدب «گوژ

1 . لسان العرب ، ماده سوى ، ج14 ، ص415ـ «سوى الشيء وأسواه» يعنى آن را يكنواخت وهموار ساخت وكلمه «أسوى » يعنى هموار وبى پستى وبلندى .

صفحه 193
پشتى»باشد امام فرمان مى دهد را از بين ببرد.
با توجه به تحليلى كه در پرتو آيات قرآن وحديث به عمل آمد ، اين حديث كوچكترين دلالتى بر مقصود طرف ندارد.
در اينجا قرائن ديگرى نيز احتمال دوم را اثبات مى كند كه مقصود ، يكسان بودن قبر با زمين نيست ، بلكه مقصود ، هموار بودن سطح خود قبر است ، خواه از زمين بلندتر باشد يانه؟اينك اين قرائن :
1ـ شارحان حديث ، همگى از آن همين معنا را فهميده اند.
«نووى» در شرح خود بر حديث مسلم كه اين روايت در آن آمده مى گويد:
«سنت اين است كه قبر اززمين چندان بلندتر نبوده و به صورت « پشت ماهى» نباشد، واين مذهب شافعى است ، هرچندقاضى عياض ازمالك وديگران آورده كه مستحب ، همان محدب «گوژ پشت » بودن قبر است ».
2ـ صحيح مسلم ، اين حديث را در باب تسوية القبور آورده است . مسلم،در اين با ب از تمامه نقل مى كند كه:
«من با فضالة بن عبيد در سرزمين روم بودم كه يكى از ما ، از دنيا رفت . فضاله او را به خاك سپرد وروى قبر وى را صاف كرد و گفت : از رسول خدا شنيدم كه فرمان مى داد كه روى قبر مسطح باشد. پس از آن ، حديث أبى الهيا ج را براى من خواند»(1).
3ـ ابن حجر عسقلانى در تفسير حديث مى گويد :« لمْ يُرد تسويته بالأرض وإنّما أراد تسطيحه جمعاً بين الأخبار»(2).

1 . نووى ، شرح صحيح مسلم7/36ـ چاپ سوم .
2 . ابن حجر عسقلانى ، إرشاد السارى 2/468.

صفحه 194
« هرگز على يكسان بودن قبر را با زمين اراده نكرده ، بلكه مقصود مسطح بودن آن است» .
4ـ قرطبى در تفسير حديث مى گويد : ظاهر حديث اينستكه از ساختن قبر،به صورت پشت ماهى وبلند ، جلو گيرى مى كند(1).
5ـ اگر مقصود ، يكسان بودن قبر با زمين است ، نيازى به لفظ « مشرف » نيست جمله و لاقبراً إلاّ سويته ، بلند بودن زمين را مى رساند ، زيرا اگر «سويته » به معنى برابر كردن قبر با زمين باشد ، از خود اين جمله ، بلند بودن قبر استفاده مى شود، ديگر نيازى به كلمه مشرف نيست ، زيرا تا يك نوع نا برابرى ميان دو شى ء نباشد ، دستور « تسويه» بى جهت خواهد بود. ولى اگر مقصود صاف و مسطح كردن خود قبر باشد ، بايد كلمه مشرفاً ضميمه شود،تا برساند كه اين قبر ، محّدب است ، نه مسطح ، مسنّم است ، نه مستوي .
6ـ اگر مقصود يكسان كردن قبر با زمين است ، اين مطلب با اتفاقى كه علماى اهل سنت بر استحباب ارتفاع قبر به مقدار يك وجب دارند، سازگار نيست.
7ـ از همه اينها گذشته ، حديث ، بيش ازاين ثابت نمى كند كه قبر را بايد ويران كرد وبا زمين يكسان ساخت نه ساختمان بالاى قبر كه محل بحث ماست.زيرا نمى گويد « ولا بناءً ولا قبة إلاّ سويته»
با توجه به اين قرائن هفتگانه مى توان بى پايگى استدلال به اين حديث را به دست آورد.

آخرين تير در تركش دشمن

در پاسخ استفتاى صورى وظاهر ى قاضى القضاة رياض به نام « سليمان بن

1 . القرطبى ، تفسير سوره الكهف2/380.

صفحه 195
بليهد» آمده بود كه بناى بر قبور حرام است واگر بنائى صورت گرفت ، تخريب آن واجب است . براى حكم نخست ، با دو حديث استدلال كرده اند .
يكى حديث أبى الهياج كه مشروحاً به توضيح آن پرداختيم و ديگرى حديث «جابر» است كه در كتاب « جنائز» از « صحيح مسلم» و «صحيح ابن ماجه» وارد شده است .
همانطور كه ياد آور شديم ، استدلال با يك حديث در گرو اين است كه حديث از نظر سند ودلالت ، به پايه اى برسد كه قابل استدلال باشد. در حالى كه حديث«جابر» ازنظر سند ، بسيار مخدوش است و دلالت آن بر تحريم بنا ثابت نيست، از نظرسند ، در تمام اسانيد آن ، دونفر وارد شده اند كه علماى علم رجال ، آنها را تضعيف كرده اند:
1ـ ابن جريج ، عبدالملك بن عبدالعزيز بن جريج
2ـ ابو الزبير محمد بن مسلم اسدى
درباره شخص نخست ، يحيى بن سعيد مى گويد : ضعيف است ـ به او گفته شد كه او مى گويد : فلانى بر اى من روايت كرد ، در پاسخ گفت : ارزش ندارد.
احمد بن حنبل مى گويد : هرگاه ابن جريج گفت:فلانى براى من روايت كرد،چنين روايت منكر وغير قابل قبول است .
مالك بن انس مى گويد : فرزند «جريج» مانند كسى است كه شب هيزم جمع كند كنايه از اينكه در روايات او خوب و بد فراوان است .
دار قطنى مى گويد: از ظاهر سازى فرزند «جريج » بپرهيز، او آنجا كه روايت را از افراد ضعيف بشنود، كوشش مى كند كه آنرا از افراد ثقه نقل كند.

صفحه 196
ابن حِبّان مى گويد : ابن جريج در حديث تدليس مى كند(1).
در باره شخص دوم، احمد بن حنبل مى گويد: او ضعيف است .
شعبه مى گويد : آرزو مى كردم كه « أبو الزبير » را زيارت كنم . به حضور او برسم و حديثى از او بشنوم . درآن موقع كه در حضور او بودم، شخصى وارد شد ومطلبى را سئوال كرد . او در پاسخ، به سئوال كننده تهمتى زد . گفتم چگونه به او تهمت زدى؟ گفت مرا خشمگين كرد. گفتم : آيا سزاى خشمگين كردن، افترا بستن است ؟، از اين جهت از او حديثى روايت نكردم.
باز شعبه مى گويد : من حديث او را ترك كردم، زيراديدم او در سنجش،عدالت را رعايت نمى كند.
ابن أبى حاتم مى گويد : از پدرم سئوال كردم : نظر تو در باره أبو الزبير چيست ؟ گفت : حديث او نوشته مى شود، ولى براى استدلال، شايسته نيست . باز مى گويد : از أبو زرعه پرسيدم : آيا با حديث وى مى توان استدلال كرد ؟ گفت با حديث افراد مورد اعتماد وعادل مى توان استدلال كرد.
تا اين جا وضع سند براى ما روشن شد . ديگر با چنين حديثى نمى توان بر تحريم بنا استدلال نمود واما از نظر مضمون، حديث جابر به هفت صورت نقل شده است، واين اضطراب در متن حاكى است كه سخن پيامبر به صورت دقيق نقل نشده است، اينك ماصورتهاى مختلف آن را نقل مى كنيم :
«نهَى رسولُ اللّهِ عن تجْصِيص القَبْروالإعتماد عليهِ» : بيامبر از گچ كارى وتكيه بر قبر نهى فرمود.
«نَهى رسُولُ اللّهِ عَنْ تَجْصِيصِ الْقَبْرِ»:رسول خدا از گچ كارى قبر منع كرد.

1 . ابن حجر ، تهذيب التهذيب ، ج6، ص2ـ6.

صفحه 197
« نَهى رَسُولُ اللّهِ عَنْ تَجْصِيصِ الْقَبْرِ وَالْكِتابَة عَلَيهِ وَالْبَناءُ عَلَيْهِ وَالْمَشْي عَلَيهِ»: رسول خدا از گچ كارى قبر و نوشتن وساختن بنا وراه رفتن بر روى آن، نهيكرد.
«نَهى رَسُولُ اللّه عَنِ الْكِتابَةِ عَلَى الْقَبْرِ» : پيامبر از نوشتن بر روى قبر جلوگيرى فرمود.
«نَهى رَسُولُ اللّهِ عَنِ الْجُلُوسِ عَلَى الْقَبْرِ وتَجْصِيصِهِ وَالْبَناءُ والكِتابةُ عَلَيهِ» : رسول خدا از نشستن روى قبر وگچ كارى آن وبناى بر آن ونوشتن بر روى قبر نهى كرد.
«نَهى رَسُولُ اللّهِعَنِ الْجُلوسِ عَلَى الْقَبْرِ وَتَجْصِيصِهِ وَالْبَناءُ عَلَيهِ» : رسول خدا از نشستن بر قبر و گچ كارى و بنا برآن نهى نمود.
«نَهى رَسُولُ اللّهِ عَنِ الْجُلُوسِ عَلَى الْقَبْرِ وَتَجْصِيصِهِ وَالْبَناءُ عَلَيهِ وَالزِّيارَة وَالْكِتابة عَلَيهِ»:پيامبر از نشستن روى قبر و گچ كارى وساختمان سازى بر روى آن وزيارت ونوشتن روى قبرجلوگيرى فرمود.
1ـ اين متون مختلف، در مدارك ياد شده در زير آمده است (1): كه بر فرض صحت حديث، سخن پيامبر گرامى، درست ضبط نشده است وقطعاً اين حديث،از پيامبر به يك صورت صادر شده است نه به هفت صورت !
2ـ شگفت اينجاست كه قدر مشترك بين هفت صورت وجود ندارد يعنى مثلاً نهى از بنا بر قبور كه محل بحث است، فقط در 4 صورت آمده است، نه در همه 7 صورتها .

1 . مسلم، صحيح ، كتاب جنائز، 3/62ـ ترمذى ، سنن، 2/208 وابن ماجه ، صحيح ، 1/473 ، نسائى ، صحيح ، 4/187، أبى داود ، سنن،3/216احمد ، مسند، 3/295و332و399.

صفحه 198
نهى از: گچ كارى در شش صورت
نهى از زيارت در يك صورت
نهى از تكيه در يك صورت
نهى از راه رفتن در يك صورت
نهى از نشستن در يك صورت
واردشده است . دراين صورت نمى توان با حديثى كه صور مختلف آن، قدر مشترك ندارند، استدلال كرد.
3ـ ظاهر حديث اين است كه نقل به معنا شده، يعنى پيامبر جمله اى فرمود كه مضمون آن با ز داشتن از همه يا يكى از آن كارها بوده و راوى آن را نقل به معنا كرده وگفته : «نهى النبي... » وچون متن كلام پيامبر در دست نيست نمى توان از آن تحريم فهميد، زيرا پيامبر، همچنانكه ازمحرمات جلوگيرى مى كرد، از مكروهات نيز نهى مى فرمود، بنا بر اين، تا متن گفتار پيامبر در دست نباشد، دليل بر تحريم نيست .
4ـ اتفاقاً شارحان حديث، وناقلان آن، از آن، كراهت را فهميده اند . مثلاً ترمذى در صحيح خود آن را تحت عنوان « مكروه بودن گچ كارى قبور » آورده است .«سندى » در شرح صحيح ابن ماجه از حاكم نيشابورى نقل مى كند كه برخى از مضامين اين حديث، مور د عمل نيست . همه مسلمانان جهان، نام صاحب قبر را روى قبر مى نويسند.
همانطور كه درگذشته يا دآور شديم، كراهت يك كار، گاهى به خاطر عناوين مختلف، مرتفع مى گردد . اين نوع از نهيها وباز داريها مربوط به انسانهاى عادى است كه بقاى قبر آنان پس ازمدتى، چندان اهميتى ندارد واما در مورد صاحبان رسالت وحاملان علم ومشاعل هدايت، تعمير وبناى بر قبورآنان مايه حفظ

صفحه 199
اصالتها وجلو ه گاه اظهار محبت به صاحب رسالت ونزديكان اوست،ودرسايه اين بناها، افراد را از سرما وگرما حفظ كرده و به قرائت قرآن و دعا و اهداى ثواب آن به صاحب قبر مى پردازند.

تحليل سه حديث ديگر

در اينجا، سه حديث ديگر هست كه با آنها نيز بر تحريم بنا، استدلال شده است، كه هرسه بسان حديث جابر از ضعف سند، واضطراب در متن برخور دارند.
«إنّ النّبى نهَى أَنْ يُبْنى على القَبْر»(1) : پيامبر از ساختمان سازى بر روى قبر جلو گيرى فرمود.
« نهى رسول اللّهِ أَنْ يُبْنى على القَبْر أو يُجَصَّص » (2): پيامبر از بناى بر قبر يا گچ كارى آن نهى كرد.
«نهى أَنْ يُجَصَّص قبراً وَ يُبنَى عليه أَوْ يُجلَس»(3): پيامبر، از اينكه قبر گچ كارى شود، ياروى آن چيزى بسازند ويا بنشينند، جلو گيرى فرمود.
در سند حديث نخست، شخصى به نام «وهب » آمده كه اين نام ميان 17 نفر مشترك است كه برخى از آنان دروغگو وحديث ساز بوده اند(4).
در سند حديث دوم و سوم، عبداللّه بن لهيعه آمده است كه ابن معين مى گويد: ضعيف است وبا حديث او نمى توان احتجاج كرد، ويحيى بن سعيد، عالم رجالى، ارزشى براى احاديث او قائل نبود.(5)

1 . ابن ماجه ، صحيح ، 1/474.
2 . احمد بن حنبل ، مسند، 6/299:
3 . احمد بن حنبل ، مسند، 6/299:
4 . ذهبى ، ميزان الإعتدال ، 3/350.
5 . ذهبى ، ميزان الإعتدال ، 2/476 وتهذيب ، 1/444.

صفحه 200

شماتت به خاندان رسالت

اين تيره بختان كه چشم ديدن آثار رسالت وعظمت پيامبر و فرزندان او را ندارند، گاه وبيگاهى،به سخنان اين وآن،تمسك مى كنند كه حتى رنگ استدلال نيزندارد وگفتار فردناصالحى را به عنوان فرد صالح نقل مى كنند .اينك متن آن گفتار:
وقتى حسن بن حسن در گذشت، همسر او يك سال بر قبر او خيمه زد. آنگاه خيمه را برچيد . در اين موقع از مردصالحى شنيده شد كه گفت :
آيا آنچه را كه گم كرده بودند،باز يافتند؟
صالح ديگرى پاسخ گفت:خير،نوميد شدند و باز گشتند!(1)
اين روايت،برخلاف مقصود مستدل، دلالت دارد، زيرا حاكى ازآن است كه در برابر ديدگان ياران پيامبر، همسر حسن بن الحسن خيمه اى بر قبر شوهر خود زد،واحدى ازتابعان وفقيهان مدينه براو اعتراض نكرد . او اين خيمه را برا ى آن زد تادر سايه آن، كتاب خدا راتلاوت نمايد وثواب آن را به روح همسرش هديه كند.
واما گفتارى كه از صالح نقل شد،شكى نيست كه اين گفتار، يك نوع شماتت به زن مسلمانى بود كه نياز به تسليت داشت، او اين خيمه را براى آن نزده بود كه شوهر خود را باز يابد. بلكه آن را براى تكريم واحترام شوهر خود بر پا داشته بود.
وگوينده اين سخن و پاسخ دهنده به آن، از افراد ناصالحى بودند كه عداوت خاندان رسالت را در دل مى پروراندند و لذا به جاى عرض تسليت، به شماتت همسر داغدار، حس بن حسن پرداختند و شگفت از بخارى است كه اين افراد را صالح مى نامد!

1 . بخارى ، صحيح ، كتاب جنائز ، 2/11 ونسائى ، سنن، 2/171.

صفحه 201
عقائد وهابيان

4

مسجد سازى در كنار مشاهد

ونماز گزاردن در آنها

از زمانهاى ديرينه، پيروان شرايع سماوى، اجساد شخصيتهاى بزرگ ومحترمرا در كنار مراكز دينى و بالأخص معابد،به خاك مى سپردند واحياناً در كنارمراقد بزرگان، مركز دينى ومعبدى تأسيس مى كردند و هدف از اين كار، دو چيزبود:
1ـ خاك سپارى افراد در كنار مراكز دينى،يك نوع احترام به آن شخصيتها بود.
2ـ در اين خاك سپارى، هدف تبرك جستن به معابد بود كه اين جسد را در بر گرفته ويا در كنار آن به خاك سپرده شده است وبه فكر كسى خطور نمى كرد كه اين مجاورت، بشر پرستى است .
ما از اين سيره ممتدّ ميان پيروان شرايع آسمانى صرف نظر مى كنيم ومسأله را بر قرآن وسيره صحابه وتابعان عرضه مى نماييم تا ازاين راه حكم مسأله را به دست آوريم.اينك نخست قرآن را به داورى مى طلبيم.

صفحه 202

1ـ داورى قرآن درموضوع

از برخى از آيات قرآن استفاده مى شود كه موحدان جهان، مراقد بزرگان را مسجد قرار مى دادند، تا درچنين معبدى كه در كنار يا روى قبور صالحان ساخته شده، به عبادت خدا بپردازند واز مجاورت مسجد با چنين تربتى تبرك بجويند وقرآن،اين حقيقت را از موحدان پيش از اسلام نقل مى كند،بدون اينكه كوچكترين انتقادى از آن به عمل آورد، ياد آورمى شود وقتى اجساد اصحاب كهف براى مردم مجاور غار كشف شد، آنان به دو گروه تقسم شدند:
گروهى گفتند:برروى قبر، بناى يادبودى بسازيم وآرامگاه آنان را با اين بنا گرامى بداريم.
گروهى ديگر گفتند:برروى غارى كه اجساد آنان در آن نهفته است، مسجد بسازيم .
قرآن اين حقيقت را چنين بيان مى كند:
(فَقَالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمُ بُنْيَاناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قَالَ الذَّينَ غَلَبُوا عَلى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً)(كهف /21).
ازاين آيه استفاده مى شود كه درآن زمان هم، بنا بر روى قبر امر رائجى بود وهم مسجد سازى روى قبر، چيزى كه هست نظريه نخست مربوط به غير مؤمنين و نظريه دوم، مربوط به موحدان بوده است (1).
گواه بر اينكه پيشنهاد دوم از آن موحدان بوده است، تاريخ معروفى است كه

1 . طبرى ، تفسير 15/225 ونيز به تفسير قرطبى وكشاف زمخشرى وغرائب القرآن نيشابورى ، ذيل همين آيه مراجعه فرمائيد همگى متفقند كه پيشنهاد اول مربوط به مشركان وپيشنها د دوم مربوط به موحدان بوده است.

صفحه 203
در باره زندگانى اصحاب كهف در كتب تفسير وتاريخ موجود است وآن اينكه، آنان وقتى از خواب بيدار شدند، فردى را روانه شهر كردند، واو وضع شهر را دگرگون ديد وگرايشهاى مردم به مسيح را مشاهد ه كرد و تعجب كرد كه چگونه اين شهر كه مركز مشركان بود، بلكه وجود موحدان درآن غير قانونى به شمار مى رفت به چنين حالت ووضعى در آمده است(1)، گويا براى تبيين يك چنين دگرگونى در اوضاع دينى مى فرمايد:
(قَالَ الَّذينَ غَلبَوُا عَلى أمْرِهمْ ...) يعنى كسانى كه بر گروه نخست پيروز شده بودند ومقصود اين است كه ازنظر فكر وانديشه وايدئو لوژى پيروز شده بودند نه از نظر سياسى، و پيشنهاد مسجد سازى گواه بر اين است كه پيشنهاد دهندگان مردم متدين بودند واز اين نظر، بر گروه ديگر غلبه كرده بودند، نه اينكه اهل قدرت و سلطه بودند تا گفته شود : گفتار چنين گروه، شايسته پيروزى نيست(2) .
بنا براين آيه از دو جهت مى تواند سند ما باشد:
الف ـ ازاينكه سخنى را از گروهى نقل مى كند بدون اينكه آن را نقد كند، واين خود نشانه مشروع بودن آن است، در غير اين صورت، آن را نقد مى كرد.شما اگر به آيات قرآن نظرى بيفكنيد آنجا كه گفتارى را از ديگران نقل مى كند، در صورت غير صحيح بودن به نقد آن مى پردازد، مثلاً فرعون به هنگام غرق شدن در امواج دريا اظهار ايمان كرد وگفت :
(آمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ الَّذىِ آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إسْرائيلَ وَ أنَا مِنَ المُسْلِمِيِنَ)(يونس /90).

1 . طبرى، تفسير ،15/225.
2 . نويسنده كتاب « تحذير الساجد » ناصرالدّين البانى براى ناديده گرفتن دلالت آيه ، آن را به گروه سلطه وزور تفسير كرده است.در حالى كه به گواهى تفسير طبرى،مقصود غلبه دينى است.

صفحه 204
« من ايمان آوردم كه خدايى جز آنكه بنى اسرائيل به او ايمان آورده اند،نيست ومن از مسلمانان هستم.»
قرآن، براى اينكه ديگران نپندارند كه ايمان درچنين لحظاتى نافع وسودمند است، فوراً نقد مى كند ومى فرمايد:
(الآنَ وقَدْ عَصَيْت من قَبْلُ وَكُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ) (يونس /91).
ب ـ :قرآن، اين حكم را از جمعيت پيروز بر مشركان نقل مى كند،واين خود حاكى از آنست كه اين گروه اين پيشنهاد را به عنوان حكم شريعت خود، مطرح مى كردند وهمگى مى دانيم كه شرايع سماوى ازنظر اصول وقواعد كلى يكسانند واختلاف، در كيفيتها وجزئيات است(1) ازاين جهت فقها مى گويند احكام ثابت در شرايع پيشين براى ما حجت است، مگر اينكه دليل محكمى بر منسوخ شدن آن داشته باشيم .
وهابيان، به حق در استفاده حكم الهى از اين آيه كوتاهى كرده و به اصطلاح، آن را دست كم گرفته اند و با رواياتى كه دلالت آنها كاملاً مخدوش است، حكم كتاب را كنار نهاده اند.

2ـ سيره مسلمين، پس از در گذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)

رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)، دعوت حق را لبيك گفت وبه هر علتى بود، جسد مطهر اورا در خانه خودش به خاك سپردند . خانه رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) ديوار به ديوار مسجد بود

1 . وبه تعبير قرآن : (وَلِكُلّ جَعَلْناشِرْعَةً وَمِنْهَاجاً ) (مائده/47)
(براى هريك از امتها آيين (طريق ) وروشى قرار داديم) . بنابراين ، فيض الهى به عنوان شريعت از نظر روح واصول ، يكى است واختلاف درصورتها ولباسها وطرقى است كه مارا به آن مى رساند.گذشته بر كمالى كه شريعت پسين بايد دارا باشد.

صفحه 205
واز خانه او درى به مسجد باز مى شد و پس از خاكسپارى دور خانه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)ديوار مدّورى كشيدند، مدور كردن ديوار براى اينكه شبيه كعبه نباشد، واما اصل ديوار براى اين بود كه مبادا افرادى، به عنوان تعظيم وتكريم براى او سجده كنند ويا قبر او را قبله قرار دهند، زيرا هنوز در صدر اسلام عقائد توحيدى در دلها پا بر جا نشده بود، هرچه هست اين عمل صحابه پيامبر بود، واز برخى از رويات(1) اين نكته استفاده مى شود.
از نظر جغرافياى مسجد، قبر پيامبر وحجره هاى زنان او در ضلع شرقى مسجد قرار داشت و در حقيقت، مسجد در غر ب حجرات قرار گرفته بود ولى در دوران خليفه دوم وسوم، در خود مسجد توسعه هايى انجام گرفت اما حجره هاى زنان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)همچنان بيرون مسجد بود، ولى افزايش مسلمانان ونماز گزاران وتنگ بودن مسجد نسبت به جمعيت، خلفا را برآن داشت كه مسجد را از طرف شرق نيز توسعه دهند، وحجرات زنان را كه در دست وارثان آنها بود وغالبا ازخشت وسعف خرما وحصير ساخته شده بودند، ويران كرده و همه را جزء مسجد قرار دهند.وليد بن عبدالملك درسال 88 هجرى به فرماندار مدينه عمر بن عبدالعزيز نامه نوشت واو را بر اين كار مأمور ساخت او فقهاى دهگانه مدينه و سران شهر را دعوت كرد، وهمگى از اين طرح استقبال كردند. آنگاه فرمان تخريب بيوت وتوسعه مسجد صادر شد. بنى هاشم وگروهى ديگر با اين كار مخالف بودند،بنى هاشم ازاين نظر كه مالكان بيوت بودند وبرخى ديگر ـ به خاطر اينكه بقاى اين خانه ها نشانه تقوا وزهد عصر رسول اللّه است وسبب مى شود كه مردم كه از دور ونزديك مى آيند، وضع زندگى آنهار اتماشا كنند و فريفته دنيا نشوند .ـ با تخريب مخالف بودند ولى فرماندار به اين مخالفتها گوش نداد و تخريب آغاز شد وهمه را جزئى از مسجد قرار

1 . روايت همسر پيامبر عائشه كه بعداً نقل مى شود.

صفحه 206
داد وحجره اى كه قبر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)در آن بود نيز به همان حالت بدون تخريب داخل مسجد قرار گرفت وبه همان شكل سابق باق ماند(1).
وهابيان مى گويند : سعيد بن مسيب با اين كار مخالف بود اين سخن درست است ولى مخالفت او، مربوط به ضميمه كردن حجره پيامبر به مسجد نبود، بلكه او طرفدار آن بود كه همه حجرات به حال خود باقى بماند، ونكته آن همان بود كه ياد آور شديم كه بقاى اين حجره ها، نشانه اندازه پيراستگى وپاى بند نبودن رسول خدا به دنيا بود(2).
فقط در اين ميان ابن كثير مى گويد او با داخل كردن حجره پيامبر در وسط مسجد، مخالف بوده ولى ابن كثير، براى گفتار خود نه سندى نقل مى كند ونه مدركى نشان مى دهد وخود او پيرو ابن تيميه است ودر اين نقل، متهم است .
آيا موافقت همه تابعين يعنى حضرت سجاد وباقر (عليهما السلام) (دو چراغ فروزان خاندان رسالت) وفقهاى دهگانه مدينه كه اساتيد پيشوايان مذاهب چهارگانه مى باشند، وهمه مردم مدينه نشانه مشروعيت آن نيست ؟ آيا مى توان يك چنين اتفاقى را نا ديده گرفت ؟
نتيجه اينكه تابعان و فقهاى دهگانه وهمه مسلمانان مدينه ومسلمانان دوره هاى بعد، همگى قبر پيامبر را نمازگاه ومصلى اتخاذ نموده و در كنار قبر او نماز گزارده اند وتبرك جستند چه دليلى محكم تر از اين ؟ چه گواهى روشنتر ازآن؟
ابن تيميه وقتى در برابر اين اتفاق قرار مى گيرد، مى گويد دراين زمان، همه

1 . طبرى : تاريخ الاُمم والملوك ج5 ، ص222 ـ وابن أثير : البداية والنهاية، ج8 ، ص65.
2 . سمهودى : وفاء الوفاء ، ج2ص577 ، عبارت او چنين است :
«واللّهِ لَوَدْدتُ أنّهُم لَو ترَكُوها على حالها » وضمير در «تركوها» به مجموع حجرات وبيوتات نبى بر مى گردد نه خصوص قبر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم).

صفحه 207
صحابه در گذشته بودند ويك نفر از آنها باقى نمانده بود(1).
وناصر الدين آلبانى مقيم شام كه مدافع مكتب حنبلى به شكل وهابى است، همين جواب را تكرار مى كند(2).
از اينها سؤال مى شود آيا فقهاى اهل بيت (عليهم السلام) وفقهاى دهگانه ومجموع تابعين، ازنظر علم ودانش وآگاهى ازسنت وتقوا و وارستگى، به پاى يك صحابى نمى رسيدند؟كه اگر در زمان يك صحابى اين كار انجام مى گرفت اين نشانه درستى كار بود اما حالا كه در زمان گروه بعدى (تابعين ) كه ما اسلام وقرآن را از آنها فرا گرفتهايم، انجام گرفته است، نشانه صحت ودرستى نيست ؟!
شگفتا تك تك صحابه درميان آنان لباس عصمت پوشيده و مقياس حق وباطل شده اند، همان صحابه اى كه بخارى در صحيح خود مى نويسددر روز قيامت، پيامبر راهى بهشت مى شود وآنان راهى جاى ديگر(3) وهر چه پيامبر فرياد مى كشد ياران مرا به كجا مى بريد؟خطاب مى آيد تو نمى دانى پس از در گذشت تو چه كارهايى انجام دادند . آنان به عصر جاهليت باز گشتند.
بنا براين، چگونه اين گروه، وجود يك صحابى را در يك حادثه نشانه حقانيت مى دانند ولى به تصويب همه تابعان ومسلمين چند قرن، ارجى نمى نهند .
بنا براين همين تابعانى كه احاديث مورد نظر وهابيان را نقل كرده اندعملا قبر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)را نماز گاه ومصلاى خود ساختند . دراين صورت عمل آنان گواه بر اين است كه اين احاديث كه بعدا ياد آور خواهيم شد، معنى ديگرى دارند.

1 . الجواب الباهر، ص71.
2 . تحذير الساجد، ص71.
3 . جامع الاُصول ج11ص 120 ، شماره حديث 7973 « إرتدوا على أدبارهم القهقرى»

صفحه 208

3ـ قبر حضرت يحيى درميان مسجد

مسلمانان، پس از فتح شام بر مدفن حضرت يحيى مسجد بنا نمودندو هم اكنون در وسط مسجد است واگر واقعاً قبر ومسجد باهم سازگار نيستند، پس چگونه درصدر اسلام با يكديگر جمع مى شدند؟آيا نبايد ازسلف صالح پيروى كرد و پيوسته اين آيه را پيش روى خود قراردادكه:
(ومن يشَاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدى وَيَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ المُؤمِنينَ نُوَلِّهِ مَا تَوَلَّى وَنُصْلِهِ جَهَنَّمَ وساءَتْ مَصِيراً)( نساء/115).
«هركس پس ازآنكه حق براى او آشكار شد، با پيامبر به نزاع برخيزد واز غير راه مؤمنان پيروى كند، او را از پى آنكه دوست دارد، مى فرستيم، و او را به جهنم مى بريم وچه سرنوشت بدى ».
نويسنده وهابى « ناصر الدين آلبانى » مى گويد: اين قبر موجود در مسجد جامع شام، قبر حضرت يحيى نيست، بلكه مى گويند قبر حضرت يحيى در حلب است واحياناً مى گويند محل دفن سر حضرت يحيى است .
چنين اشكال تراشيها از فرط بيچارگى است ما با واقع وحقيقت قبر كه از آن كيست، كارى نداريم سخن درجاى ديگر است،وآن اينكه روزى كه مسلمانان در قرن اول، كلنگ مسجد را زدند وپى ها را بالا بردند، قبر ى به نام يحيى، ويا قبر يك انسان صالح در آنجا وجود داشت كه روى آن مسجد ساختند ويا ساختمان موجودى ر ابر روى آن قبر، تبديل به مسجد كردند،ووجود چنين قبر،مانع ازمسجد سازى نشد.

4ـ مسجد سازى دركنار قبور شهداء در عصر صحابه

گذشته از اين، از تواريخ استفاده مى شود كه در عصر صحابه قسمتى از

صفحه 209
مساجد، در كنار قبور بنا شده است سمهودى در تاريخ مدينه مى گويد : فاطمه بنت اسد در گذشت، رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمان داد كه براى او قبرى آماده كنند، قبر او در جائى قرار گرفت كه بعد ها به مسجد تبديل شدوهم اكنون به آن «قبرفاطمه » ميگويند(1).
ونيز مى گويد : مصعب بن عمير وعبداللّه بن جحش،زير مسجدى دفن شدند كه برروى قبر حمزه بنا شده بود(2).
ومسجدى كه سمهودى از آن نام مى برد، تا اين اواخر باقى بود.وقتى وهابيان بر حرمين مسلط شدند با كلنگ ستم اين مسجد را ويران كردند، با توجه به اين اصول،مى توان مسجد سازى در كنار مراقد شهدا واوليا را صد در صد موافق اصول اسلامى دانست.
با توجه به اين نقلها كه مؤلفان صحاح وحفاظ حديث، نقل كرده اند، ميتوان گفت:ساختن مسجد بر روى قبور صالحان و پيامبران وگزاردن نماز در مدفن ومولد آنان، بى اشكال بوده واگر مشكلى هست در جاى ديگر است كه هم اكنون باز گو مى كنيم :
***

دستاويز هاى وهابيان

ابن تيميه و پس از او محمد بن عبدالوهاب، به شدت بر مسجد سازى بر تربت پيامبران وصالحان حمله نموده اند ونماز در آن نقاط را حرام وباطل، واخيراً آن را گناه كبيره مى دانند(3) وبا رواياتى بر اين مسأله استدلال مى كنند.

1 . سمهودى : وفاء الوفاء ، ج3 ص897 و 922.
2 . سمهودى : وفاء الوفاء ، ج3 ص897 و 922.
3 . محمّد ناصر الدّين الآلبانى: « تحذير الساجد من إتخاذ القبور مساجد».

صفحه 210
اين روايات بر دو گروه هستند:
1ـ گروهى كه در آن ازمسجد قرار دادن قبور پيامبران، نهى شده ومرتكب، مورد لعن قرار گرفته است .
2ـ گروهى كه در باره مطلق قبور، سخن گفته و فقط از مسجد قرار دادن نهى كرده است، نه سخن از قبور پيامبران به ميان آمده ونه لعنى در آنها وارد شده است .
در باره گروه نخست، چند حديث را ياد آور مى شويم و مى توان آن را يك حديث دانست كه به صورتهاى مختلف، نقل شده است :
الف ـ :« قَاتَلَ اللّهُ الْيَهود اتَّخذوا قُبُورَ أَنبِيائهم مساجِدَ».
«خدا يهود را بكشد كه قبور پيامبران خود را مسجد قرار دادند.»
ب ـ «لعن اللّهُ اْليهودوالنَصَارى اتَّخذُوا قُبُورَ أنْبِيائهم مساجِدَ»
« خدا يهود ونصارى را لعنت كند كه قبرهاى پيامبران خود را مسجد قرار دادند.»
ج ـ «إنَّ شرارَ النَّاس الَّذين اتّخذُوا قُبور َ أنبيائهم مساجدَ»
« بدترين مردم، كسانى هستند ه قبرهاى پيامبران خودر ا مسجد قرار دادند.»(1)
2ـ از گروه دوم مى توان از اين سه حديث، ياد كرد:
الف ـ أبى مرصد غنوى مى گويد :
پيامبر فرمود: « لا تَجْلِسُوا على القبور ولا تصلّوا إليها » .

1 . درباره اين احاديث به صحيح بخارى، ج2، ص111 وسنن نسائى،ج2، ص871 وصحيح مسلم، ج2ص568 مراجعه فرماييد ونويسنده معاصر محمد ناصرالدين البانى دركتاب «تحذير الساجد من إتخاذ القبور مساجد» 14 صورت براى اين حديث نقل كرده كه غالباً صورتهاى مختلف ازيك حديث هستند.

صفحه 211
« بر قبور منشينيد وبه سوى آن نماز مگزاريد.»
ب ـ ابى سعيد خدرى مى گويد : پيامبر فرمود: « الأرضُ كلّها مسجد إلاّ المقبرة والحمّام »(1).
ج: از عبداللّه بن عمر نقل شده كه او از گزاردن نماز در مقبره نهى كرده است(2).
اكنون ما با دو گروه از روايات روبرو هستيم وجاى دقت اين جااست : قبور پيامبران بايد مايه تبرك وحداقل با ديگر قبور يكسان باشد، چه شده است كه نماز گزاردن در كنار قبر پيامبران با لعن ولحن شديد همراه است ؟
اينجاست كه فقيه بايد با توجه به قرائن متصل ومنفصل به تفسير گروه نخست پرداخته و موضوع نهى را تحديد كند.
در اين روايات، چهار احتمال وجود دارد:
1ـ مقصود اين است كه به عنوان تعظيم وتكريم بر قبر پيامبران سجده كنند.
2ـ مقصود اين است كه در حال نماز قبر را قبله خود قرار دهند.
3ـ مقصود اين است كه مسجد بسازند تا در آنجا به عنوان تبرك به صاحب قبر،نماز گزارده شود.
4ـ مقصود، مجرد نماز گزارى در كنار قبر پيامبران و ضرايح آنهاست.
آيا احاديث گروه نخست هر چهار صورت ياد شده را در بر مى گيرد؟ حتى اگر انسان رهگذرى بخواهد در كنار قبر پيامبر، يا قبور ديگر پيامبران، نماز فريضه را

1 . صحيح مسلم ج7 ص 38 سنن أبي داود ج1 ص 184.
2 . موارد الظمآن ، ص10 به نقل از رياض الجنّة ، ص وعبارت آن چنين است «عن عبداللّه بن عمر: نهى عن الصلاة في المقبرة»

صفحه 212
بگزارد، مشمول لعن مى شود؟ ( صورت چهارم ) يا اينكه ناظر به دو صورت نخست است واصولاً صورت سوم وچهارم را نمى گيرد؟
فقيه ناچار است برا ى تعيين يكى از دو احتمال، با توجه به قرائن متصل ومنفصل، يكى را تعيين كنددر اينجا ، قرائن حاكى است كه مقصود، دو صورت نخست است واساساً مسأله مسجد سازى مطرح نيست،بلكه مسأله،سجده برقبريا قبله قرار دادن قبر است .

اينك اين قرائن:

1ـ در حديث، عمل يهود ونصارا ملاك تحريم قرا گرفته است، وهمگى مى دانيم كه اين دو گروه، در بت پرستى وانحراف از توحيد غرق بودند، حتى درزمان خود موسى (عليه السلام)خواستار بت پرستى شدند واز كليم خواستند كه براى آنان خدايى مانند خدايان ديگران معين كند (1) چنانكه مى دانيم، در غياب موسى ودرحضور هارون يكتا پرستى را به گوساله پرستى تبديل كردند(2) چنانكه مسأله بت پرستى در مسيحيان به صورت پيكر تراشى و صورتگرى و پرستش آنها مطرح بوده و همگى از آن آگاهيم .بنا بر اين بايد گفت : مقصود، يك عمل ساده و گزاردن نماز در كنار قبور پيامبران و صالحان نيست واگر مقصود اين بود، جهتى نداشت كه پاى يهود ونصارا را به ميان آورد.در اين صورت اجمالاً بايد گفت كه موضوع حرمت، آن نوع نماز گزارى است كه به نوعى آلوده به شرك شود وازاين جهت، ياد آور شديم كه اين روايات، ناظر به سجده بر قبريا قبله قرار دادن قبر است، ود رغير اين صورت خواندن يك نماز ساده در كنار قبر، چه ارتباطى به عمل يهود ونصارا دارد

1 . (قَالُوا يامُوسى اجْعَل لَنا إلهَاً كَما لَهُم آلِهَةٌ ...)(اعراف /138)
2 . (وَاتَّخَذَ قَوْمُ مُوسَى مِنْ بَعدِهِ مِنْ حُلِّيهِمْ عِجْلاً ّّجَسَداً لَهُ خُوارٌ...)(اعراف/148)

صفحه 213
كه از سر تا پا، غرق در بت پرستى وشرك هستند؟
2ـ پيامبر گرامى، در روايات گروه نخست، چنين افرادى را بدترين وشرورترين مردم روى زمين ناميده است آنگاه كه ام حبيبه وام سلمه همسران رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)براى او تعريف كردند كه در حبشه، تصاويرى را درمعابد آنجا ديده اند . پيامبر فرمود : اين گروه كسانى هستند كه هر موقع صالحى از جهان ميرفت،برروى قبر او مسجدى مى ساختند و در آن مسجد به صورت سازى ميپرداختندسپس افزود:
«اُولئكَ شِرارُ الخَلْق عندَ اللّهِ»(1).
آيا مى توان تنها مسجد سازى وانجام يك فريضه معمولى را در كنار قبر پيامبرى، بدترين كارها وعامل آن را شرورترين انسانها خواند؟در حالى كه قرآن مشركان را بدترين جنبدگان روى زمين مى داند و مى فرمايد:
(إنَّ شَرَّ الدَّوابِّ عِنْدَاللّهِ الصُّمُّ البُكْمُ الَّذينَ لا يَعْقِلُونَ) ( انفال /22).
ونيز مى فرمايد:
(إنَّ شَرَّ الدَّوابِّ عِنْدَ اللّهِ الذَّينَ كَفَرُوا فَهُمْ لايؤمِنُونَ)( انفال /55).
ومضمون هردو آيه اين است كه بدترين جنبده ها نزد خدا، انسانهاى كرولالى هستند كه نمى انديشند وكافرانى هستند كه ايمان نمى آورند، آيا خود اين، گواه بر اين نيست كه روايات گروه نخست، ناظر به نماز گزاردن ساده يا مسجد سازى بدون پيرايه نيست، بلكه ناظر به گروهى است كه كارهاى آنان شبيه به كارهاى كافران ومشركان باشد كه در قرآن به عنوان بدترين انسانها معرفى شده اند، واين در صورتى است كه روايات، ناظر به دو صورت نخست باشد، نه صورت سوم وچهارم .

1 . مسلم: صحيح ، ج2،كتاب مساجد ، ص666.

صفحه 214
3ـ همان گروه كه اين روايات نخست را نقل كرده اند، در سال 88 هجرى كه هنوز يك قرن از هجرت نگذشته بود، با تخريب حجرات زنان پيامبر، قبر آن حضرت را در وسط مسجد قرار دادندو گردا گرد آن به نماز ايستادند،وهرگز در فكر آنها خطور نكرد كه آنان، راويان احاديث گروه نخست هستند كه پيامبر فرمود لعنت خدا بر يهود ونصارا كه قبرپيامبران خود را جايگاه نماز قرار مى دادند، زيرا اين احاديث، هرچند به وسيله صحابه از پيامبر به ما رسيده، ولى پس از صحابه، حاملان حديث، همين «تابعين » هستند وپس از آنان دوره فقهاء مى رسد كه در پيشاپيش همه، چهار فقيه بزرگ چهار مذهب قرار دارندچگونه مى توان عمل آنان را با گفتارشان تطبيق كرد؟
4ـ همسر پيامبر عائشه كه خود ناقل اين حديث است، در ذيل آن از خود مى افزايد:
«وَلَولا ذَلك لاُبرِزَ قبرُه، غير انّه خُشِىَ أَنْ يُتّخذ مسجداً »(1).
«اگر خوف آن نبود كه قبر او را مسجد قرار دهند ، هرگز بر گرد آن ديوارى نميكشيدند وآن را آشكار مى ساختند.»
ناگفته پيداست كه ديوار مدورى كه گرد قبر كشيدند، فقط مى تواند از سجده بر قبر يا قبله قرار دادن آن جلوگيرى كند، نه از نماز در كنار قبر و ازاين بيان روشن مى شود كه هدف از كشيدن ديوار اين بود كه اين دو كار صورت نگيرد ونهى رسول خدا امتثال شود.
در اينجا بايد از يك نويسنده عرب در شگفت بود كه جمله ياد شده از عائشه

1 . بخارى:صحيح ، ج2، ص59 لفظ «أبرز» صيغة ماضى مجهول از باب «افعال » است واحياناً به صيغه جمع معلوم ( أبرزوا)نيز نقل شده است ولفظ«خشى » ماضى مجهول از ثلاثى مجرداست .

صفحه 215
را به گونه اى بسيار دور از ذهن معنا كرده است .او مى گويد : مقصود اين است كه اگر خوف اين نبود كه مسلمانان، قبر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را مسجد قرار دهند، او را در يك زمين رو باز، يعنى بيرون از مسجد وخانه به خاك مى سپردنددرحاليكه هيچ شارح صحيحى جمله ياد شده را به آن صورت تفسير نكرده است، گذشته ازاين همسر پيامبر در باره قبر موجود سخن مى گويد كه «لأبرز قبره» واگر مقصود اين بود كه در زمين رو باز به خاك سپرده مى شد، مى گفت «فَلَوْلا ذلك لدفن في ساحة مكشُوفَة»
5ـ ابو هريره از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)نقل مى كند كه آن حضرت فرمود
«اللّهمَّ لا تَجْعَل قَبْري وثناً لعَنَ اللّهُ قوماً اتّخذوا قُبُورَ أنبيائهِم مساجِدَ»
«خدايا قبر مرا بت قرارنده ! خدا لعنت كند مردمى را كه قبور پيامبران خود را مسجد قرار دادند».
حفظ رابطه ميان دو جمله ما را بر آن مى دارد كه ذيل حديث را به گونه اى تفسير كنيم كه با بت شدن قبر تطبيق كند وآن، سجده بر قبر ويا قبله قرار دادن آن است، نه مسجد ساختن ونماز گزاردن در كنار آن بدون آنكه قبر درنماز انسان دخالتى داشته باشد واگر دخالتى تصور شود، اين باشد كه انسان از صاحب قبر تبرك جويد چنانكه نماز گزار در مسجد الحرام ازمقام ابراهيم تبرك مى جويد.
6ـ مفسران ، در تفسير آيه ( ولا تَذَرُنَّ آلِهَتَكُمْ ولا تَذَرُنَّ وَدّاً ولا سُوَاعاً ولا يَغُوثَ وَيَعُوقَ وَنسْراً)(نوح/23)
«اى مردم معبوداتى را به نام ود وسواع ويغوث ويعوق ونسر را ترك نكنيد»
از ابن عباس نقل مى كنند : صاحبان اين نامها در قوم خود ، افراد صالحى بودند ، وقتى در گذشتند ، مردم به قبور آنان رو آوردندو صورتها آنان را بر ديوارها كشيدند ، وپس از گذشت مدتى طولانى ، آنها را پرستش كردند.

صفحه 216
اين حديث بيانگر حالت گروهى است كه با تصوير صورت صالحان ، آنان را مى پرستيدند و در حديث ام سلمه وام حبيبه نيز همين جريان وارد شده ، چيزى كه هست در آنجا سخن ازتصوير به ميان آمده واز پرستش صالحان صريحا چيزى گفته نشده است ، ولى ناگفته پيداست كه تصوير صورتهاى آنان ،مقدمه پرستش آنان بوده است .
7ـ شارحان احاديث ياد شده كه هريك از پى افكنان علم حديث وچراغهاى فروزانى در ميان محدثان اسلام هستند، احاديث ياد شده را به نحوى كه ما تفسير كرديم ، تفسير مى كنند ، يعنى مى گويند مربوط به جايى است كه بر قبر سجده كنند،يا آن را قبله قرار دهند ، نه اينكه مسجدى ساخته شود وخدا را در آن عبادت كنند.اينك ما گفتار برخى را در اينجا مى آوريم:
الف ـ عسقلانى مى گويد : درزمانهاى ديرينه ، پيروان شرايع سابق ، تصوير صالحان را تهيه مى كردند تا به يا د آنان باشند واز افعال آنان پيروى كنند ، وقتى اين طبقه در گذشت وطبقه ديگرى روى كار آمد ، آنان تصور كردند كه نياكان آنان ، همين تصاوير را عبادت مى كرده اند .پيامبر ، مسلمانان را از اين كار باز داشت تا مقدمات شرك ، فراهم نشود. سپس از بيضاوى نقل مى كند كه يهود ونصارا ، براى تعظيم وتكريم پيامبران ، به قبور آنان روى آورده و آنهار ا قبله ويا معبود خود مى ساختند ومسلمانان از اين كار ممنوع شده اند ، ولى هرگز انسانى در جوار انسان صالحى مسجدى بسازد و هدف ، تبرك جويى ازآن انسان باكمال باشد، نه اينكه قبر او را قبله خود قرار دهد ويا او را عبادت كند، چنين عملى داخل درنهى پيامبر نيست (1).

1 . عسقلانى : فتح البارى درشرح صحيح البخارى ،ج1 ص525 ; قسطلانى:إرشاد السارى، ج2 ص437 باب بناى مسجد بر قبر.

صفحه 217
ب ـ نووى درشرح صحيح مسلم مى گويد : پيامبر از اين جهت نهى كرد كه قبر او وغير او پرستشگاه نشود و مردم در تعظيم او مبالغه نكنند ، وبيش از اندازه دلباخته او نشوند وچه بسا اين كار ، به كفر انجامد، و سر گذشت امتهاى پيشين تكرار شود.
وقتى مسلمانان پس از در گذشت پيامبر ، به توسعه مسجد پرداختند خانه هاى همسران پيامبر ومدفن رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)وشيخين را نيز داخل در مسجد قرار دادند بر گردا گرد قبر پيامبر ، ديوار مدورى كشيدند، تا قبر پيامبر پيدا نباشد، مبادا عوام به سوى او نماز گزارند ومحذور تكرار شود، ولذا همسر پيامبر گفت : اگر چنين بيمى نبود ، دور قبر او ديوار نمى كشيدند ولى از آن ترسيدند كه مبادا پرستشگاه شود(1).
ج ـ سندى شارح صحيح نسائى مى گويد : مسيحيان ، قبور پيامبران خود را قبله خويش ساختند واز اين جهت چنين كارى بر مسلمانان تحريم شد وچه بسا اين عمل ، منجر به عبادت صاحب قبر شود. پيامبر از آن بيمناك بود كه مسلمانان با قبر اوهمان كنند كه يهود ونصارا با قبور پيامبران خود كرده بودند وآنان يا بر قبور سجده مى كردند ويا قبور آنان را قبله خود قرار مى دادند(2).
با توجه به اين بيانات شيوا ، از شارحان حديث وبا در نظر گرفتن فرائنى كه متذكر شديم ، بى پايگى استدلال كاملاً روشن مى شود ، وجاى بسيار تأسف است كه مساجد خدا ، به بهانه هاى واهى با كلنگ وهابيت ويران گرديد وبه صورت بيغولههايى درآمد.

1 . نووى : شرح صحيح مسلم، ج5ص13 ـ14.
2 . سندى، سنن ج2ص41 چاپ الأزهر.

صفحه 218
8 ـ اگر ما از همه اين قرائن صرف نظر كنيم هرچند يك فقيه هرگز نمى تواند آنهار اناديده بگيرد بايد گفت كه اين حديث ، مربوط به نقطه اى است كه مسجد بر روى قبر ساخته شود،به گونه اى كه بگويند مقبره صالحان ، مسجد شده است ولى اگر دركنار قبر و جداى از آن مسجدى ساخته شود كه متصل به محل دفن صالحان وپاكان باشد ، هرگز چنين رواياتى ، مانع از اين كار نيست . اتفاقاً در تمام مشاهد صالحان واوليا ، مشهد ، غير مسجد است واحكام اين دو باهم متفاوت است ، وبه اصطلاح حرمى داريم ومسجدى هرچند اين دو به هم چسبيده اند واين مطلب به قدرى روشن است كه حتى نويسنده « تحذير السَّاجد من إتخاذ القبور مساجد » نيز آن را نپذيرفته است (1).
9ـ روايات ناظر به آن صورتى است كه مقصد، نمازگزاردن در مسجدى باشد كه روى قبر يا كنار آن ساخته شده است، ولى اگر انسانى فريضه را بدون اين نيّت در كنار قبر صالحان به جاى آورد حديث ناظر به اين صورت نيست واتفاقا نويسنده كتاب « تحذير السَّاجد» نيز اين صورت را استثنا كرده است هرچندازاين استثنا ، ناخشنود است زيرا آنان مايلند كه آثار اسلامى به كلى فراموش شود وكسى از آنها يادى نكند.
10ـ قسمتى ازاين احاديث ـ البته نه همه ـ توان آن را دارد كه حمل بر كراهت شود، جز رواياتى كه در آن كلمه شرّ الخلق وارد شده است وكلمه لعن ، در مكروه نيز به كار رفته است خداوند ، آنكس را كه تنها به سفر برود وراه بيابانى را پيش بگيرد،لعن كرده و فرموده :«لعن اللّهُ راكبَ الْفَلاةِ وَحده...»(2).
حتى در برخى از روايات « شّر الخلق » به كسى كه صفات نكوهيده دارد ،

1 . البانى ،تحذير الساجدمن إتخاذ القبور مساجد.
2 . احمد، مسند ج2ص287.

صفحه 219
اطلاق شده است ، چنانكه مى فرمايد:
«اخْبِركُم بِشَرِّ الناس؟قُلْنا نَعَم، يا رسول اللّه قال : الذى يُسأل باللّه عَزَّ وجلَّ ولا يُعْطِي بهِ»(1).
«به شما خبر بدهم از بدترين انسانها ؟ گفتيم بلى يا رسول اللّه فرمود: كسى كه او را به خدا سوگند مى دهند واو نمى دهد»
در حديث ديگر رسول گرامى فرمود :
«خيركم مَنْ يُرْجى خيْرُه ويُؤمَنُ شرُّه وشرُّكم مَنْ لايُرجى خيرُهُ ولا يُؤمنُ شرُّهُ »(2)
« نيكو ترين شما كسى است كه به نيكى او اميدوار و ازبدى او در امان باشند وبدترين شما كسى است كه به نيكى او اميدى نباشد واز شر او در امان نباشند.
با توجه به اين قرائن متصل ومنفصل نمى توان با اين احاديث به جنگ دلالت قرآن وسيره مسلمين در اعصار گذشته رفت وبايد اين روايات را به گونه اى توجيه وتفسير كرد.
در پايان از ناصرالدين آلبانى كه مرجع محدثان اهل سنت در تصحيح وتضعيف اسانيد صحاح ومسانيد مى باشد سؤال مى شود كه چرا در تفسير اين احاديث به كلمات شارحان آنها كه مخالف با نظر او بوده اند ، حتى اشاره اى هم نكرده و پيوسته كوشيده از ابن تيميه وكاسه ليسان او استشهاد كند واگر او بى طرفى را رعايت مى كرد ;كتابش ارج پيدا مى كرد .
(ولَوْ أنَّهُم فَعَلُوا مَا يُوعَظُونَ بهِ لَكَانَ خيُراً لَهُم وأشَدَّ تَثبيتاً)( نساء /66).

1 . نسائى : سنن ، ج3 ، ص84 ، دارمى: سنن، ج2ص202.
2 . صحيح ترمذى ، ج4ص كتاب فتن، باب 76 ، ص528.

صفحه 220
عقائد وهابيان

5

نماز گزاردن در مشاهد

در شرايع پيشين، امتهاى پيامبران، خصوصاً امت بنى اسرائيل، مأمور بودندكه در مساجد نماز بگزارند وازاين جهت آنها اعمال عبادى خود را در كنيسه ها بجاى مى آوردند، ولى پروردگار بزرگ، به امت اسلامى، آزادى عمل بيشتر ى داد واجازه فرمود در همه نقاط جهان، او را عبادت كنند وپيامبر گرامى در اين مورد فرمود:«جُعِلَت لِيَ الاْرضُ مسجداً و طهوراً »(1).
ازاين جهت، مسلمانا ن در پرتو اين رحمت گسترده، در همه نقاط جهان اجازه دارند، فرايض الهى را انجام دهند، ولى در عين حال مراكزى از فضيلت بيشترى برخور دار بوده و در مراكزى نيز انجام فرايض از ثواب كمترى برخورداراست . روى اين اصل، مقابر پيامبران ومشاهد شهدا ومزار اوليا، نيز بخشهايى از زمين هستند وجهت ندارد كه نماز در كنار قبور عزيزان خدا، باطل و حرام باشد، ولى ابن تيميه براى اولين بار، نماز در كنار قبور انبيا را غير مشروع شمرد، واز گروهى نقل كرد كه نماز باطل است ولازم است فقط وفقط بيوت خدا يعنى مساجد،مورد احترام

1 . بخارى، صحيح، 1/91 واحمد، مسند،2/222.

صفحه 221
قرار گيرند وهمه عبادات در آنجا صورت پذيرد(1).
ولى شاگرد مكتب او، محمد بن عبدالوهاب مى گويد : احدى از گذشتگان نگفته است كه نماز در مشاهدمستحب است، بلكه نماز در مساجد وخانه هاى شخصى بالاتر از نماز در كنار قبور صالحان و اوليا مى باشد(2).
عبارت محمد بن عبدالوهاب حاكى است كه وى نماز در مشاهد را باطل نمى داند، فقط مى گويد مستحب نيست در صورتى كه استاد مكتب، آن را باطل مى شمارد.
البته وقتى استنباط بر محور كتاب وسنت نباشد، بايد استاد وشا گرد از چنين اختلافى برخوردار باشند. يكى بگويد حرام است وباطل و ديگرى بگويد مستحب نيست و صحيح است !
ولى اكنون سران وهّابى در حرمين شريفين آن را نوعى شرك تلقى مى كنند و چون شرك در عبادت را به صورت منطقى تحديد نكرده اند ناچار شدند چنين اعمال عبادى را كه به منظور تبرك در مشاهد، انجام ميگيرد، شرك در عبادت بشمارند.
اكنون مسأله را بر قرآن وسيره مسلمين عرضه مى كنيم تا حكم آن روشن شود.
1ـ قرآن به زائران خانه خدا دستور مى دهد كه در مقام ابراهيم نمازبگزارند وميفرمايد:
(وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَيَْتَ مَثَابَةً لِلنَّاسِ وأمْنَاً واتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إبْراهيِمَ مُصَلًّى...) (بقره/125)
«آنگاه كه كعبه را زيارتگاه مردم ساختيم، واز مقام ابراهيم، نماز گاهى براى

1 . ابن تيميه، مجموعة الرسائل والمسائل، 1/60.
2 . محمّد بن عبدالوهاب، زيارة القبور، ص159ـ 160.

صفحه 222
خود برگزينيد».
اكنون سئوال مى شود : چرا خدا فرمان مى دهد كه ازمقام ابراهيم نماز گاهى براى خود انتخاب كنند.آيا مطلب جز اين است كه مى خواهد از جاى آن معلّم توحيد، تبرك جوييم ؟
دراين صورت آيا ميان مقام ابراهيم ومقام پيامبر اسلام، تفاوتى هست ؟ ويا ميان مقام پيامبران وآرامگاه آنان كه اجساد آنان را در برگرفته، فرقى هست ؟
2ـ پيامبر گرامى طبق احاديث، در شب معراج، در مدينه وطور سينا وبيت لحم فرود آمد و درآنجا نماز خواند جبرئيل به او گفت : اى پيامبر خدا مى دانى كجا نماز خواندى ؟ تو در طيبه نماز خواندى كه به آنجا هجرت خواهى كرد.ود رطور سينا نماز گزاردى كه خدا در آنجا با موسى سخن گفته است ودر بيت لحم نماز گزاردى كه عيسى در آنجا متولد شده است(1).
آيا با توجه به اين حديث مى توان بين زادگاه وآرامگاه فرق گذارد؟ يا آن آيه واين روايت همگى به يك ضابطه كلى اشاره مى كنند وآن اينكه زمينى كه با جسد رجال توحيد ومردان خدا در تماس بوده وهست ; جاى مباركى است چه بهتر، انسان در آن نقطه خدارا بپرستد، وهمه مى دانيم، پرستش در اين جايگاه ها، عبادت انسانها نيست، بلكه پرستش خداست در اماكن متبركه .
گاهى تلاشهاى يك ا نسان صبورويك زن باايمان، سبب مى شود كه جاى پاى او، عبادتگاه شود ودرآن نقطه خدارا پرستش كنند،مانند هاجر مادر اسماعيل كه چون در راه خدا صبر كرد ورنجها را تحمل نمود، خدا جاى پاى اورا محل عبادت قرار داد، وفرمان داد كه زائران خانه خدا، بين صفا ومروه سعى كنند، همچنانكه

1 . جلال الدين سيوطى، خصائص كبرى،1/154.

صفحه 223
هاجر سعى كرده بود هرگاه صبر وبردبارى اين بانو به جاى پاى اواين كرامت وفضيلت را بخشيده است وخدا مسلمانان را مأمور نمود،ه كه در آن مكان، او را عبادت كنند، چرا جايگاهى كه جسد نبى أعظم را در برگرفته، مبارك ومقدس نباشد، در حالى كه او بيش از «هاجر» درراه خدا متحّمل مصائب ومشكلات شده است!
شگفت اينجاست كه ابن القيم شاگرد ابن تيميه، ناخود آگاه به اين حقيقت، اعتراف كرده است. وى مى گويد:سرانجام، بردبارى هاجر وفرزند او بردورى وتنهائى وغربت، و آمادگى مادر براى ذبح فرزند، به اينجا منتهى شد كه اثر پاى مادر وفرزند، مركز عبادت مردان وزنان مؤمن قرار گرفت، اين سنت خداست درباره كسى كه بخواهد به او رفعت بخشد(1).
3ـ اگر نماز دركنار قبور پيامبران، مكروه وياحرام وباطل باشد،مسلمانان جهان، چهارده قرن است، در كنار قبر پيامبر به پرستش خدا ميپردازند. پس چرا احدى از صحابه وتابعان وعلما براين مطلب اعتراض نكرده است ؟ واگر شما در مسجد پيامبر در قسمت صفه نماز بگزاريد، قبر پيامبر در پيش روى شما قرار خواهدگرفت . آيا مى توان گفت : چنين نمازى باطل ويامكروه است؟
4ـ همگى با مقام دخت پيامبر گرامى آشنا هستيم . او بانوى بزرگى است كه پامبر در حق او فرمود : «إِنَّ اللّهَ يَرْضَى بِرِضَى فاطِمِة ويَغْضَب بِغَضَبِهَا » (2).
«خدا با خشنودى فاطمه خشنود وبا خشم او خشمگين مى شود»
همين دخت پيامبر گرامى روزهاى جمعه به زيارت قبر عموى خود حمزه

1 . ابن القيم، زاد المعاد،چاپ قاهره.
2 . بخارى، صحيح، 5 باب مناقب قرابة رسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم).

صفحه 224
مى رفت، نماز مى گزارد ودر كنار قبر او اشگ مى ريخت(1).
5ـ همسر پيامبر عايشه، ساليانى دراز پس از پيامبر زندگى كرد و در حجره اى كه بدن پيامبر را در آن به خاك سپرده بودند، نماز مى گزارد وخدا را عبادت مى كرد واحدى به او چنين اعتراضى نكرد.
سمهودى در وفاء الوفاء ياد آور مى شود كه عايشه گفت : تا روزى كه عمر را در حجره من به خاك سپردند، فاصله اى ميان من وقبور سه گانه نبود، ولى از آن به بعد، ديوارى ميان من و قبور ساخته شد.(2)
اين مى رساند كه همسر پيامبر قريب پانزده سال در كنار قبر رسول خدا نماز گزارده و هرگز در هيچ تاريخى مشاهده نشده است كه وى براى اقامه نماز از حجره خارج مى شده است.
6ـ همگى مى دانيم كه « حجر إسماعيل » آرامگاه هاجر و فرزند اواسماعيل است واحدى از فقها نگفته است،كه نماز در حجر اسماعيل،مكروه ويا باطل است.
اين گروه نه تنها نماز در كنار قبور شهدا را تحريم مى كنند بلكه معتقدند، به هنگام دعا نبايد به حجره پيامبر نگريست بلكه بايد رو به قبله ايستاد ودعا كرد، درحالى كه ابو جعفر منصور در حرم پيامبر از فقيه مدينه، مالك بن انس پرسيد: آيا من روبه قبله بايستم ودعا كنم ويا روبه قبر پيامبر كنم وخدارا بخوانم ؟مالك در پاسخ گفت:چرا از پيامبر، روى مى گردانى، در حالى كه او وسيله نجات تو وپدرت آدم است. روبه پيامبر كن وازاو شفاعت بخواه. خدا اورا شفيع تو قرار ميدهد(3).

1 . بيهقى، سنن، 4/78، حاكم مستدرك الصحيحين،1/377.
2 . سمهودى: وفاء الوفاء، ج2، ص544.
3 . سمهودى، وفاء الوفاء، 4/1376.

صفحه 225
با توجه به اين شش وجه، ديگر جهتى ندارد كه مشاهد انبياو اوليا را حتى از زمينهاى موات هم بى ارزش تر بدانيم كه نماز در آنجا صحيح ومقبول است .
در پايان، ياد آور مى شويم : وهابيان، روشن كردن چراغ را در شب ودر كنار قبور تحريم مى كنند وبه حديث ياد شده درزير استناد مى جويند:
«لَعَنَ رسولُ اللّه ِ زائرات القُبُور والمُتَّخِذِين عَلَيهاَ المساجدَ والسرجَ»(1)
«پيامبر خدا زنان زائر قبرها وكسانى كه آرامگاه پيامبران را عبادتگاه خويش ساخته اند ودرآن چراغ روشن مى كنند ; لعنت فرمود.»
چنين حديثى شايسته استدلال نيست، زيرا چگونه مى توان گفت پيامبر، زنان زائر قبور را لعن كرده، در صورتى كه خود، همراه همسرش عايشه به زيارت قبور مى رفت؟!
هرانسانى، نسبت به پدر ومادر وعزيزان خود، علاقه خاصى دارد. بريدن علاقه پس از مرگ آنها، كارى خلاف فطرت انسانى است ولذا همه انسانها از طريق فطرت، خواهان تكريم عزيزان خود، ولو با حضوردر آرامگاه آنها هستند.
امكان دارد مقصود از جمله «والمتخذين عليها المساجد »،نماز گزاردن در كنار قبور انسانهاى عادى باشد نه شخصيتهاى الهى ولذا نماز گزاردن در قبرستانها مكروه است با توجه به ادله پيشين، آرامگاه انبيا واوليا حساب ديگرى دارد، واگر پيامبر، روشن كردن چراغ را كارى ناشايست مى شمارد، مربوط به آن صورتى است كه ازاين روشنائى، استفاده نشود، وإلااگرّ روشن كردن چراغ، براى قرائت قرآن ودعا و توجه به خدا صورت گيرد ; چرا بايد حرام باشد؟
اتفاقاً شارحان حديث نيز همين نكته را ياد آور شده اند(2).

1 . نسائى، سنن، 3/77ـ چاپ مصر.
2 . نسائى، سنن،3/77و4/95 چاپ بيروت وشرح جامع صغير 2/198.

صفحه 226
عقائد وهابيان

6

توسل به پيامبران وصالحان واولياى الهى

جهان هستى آميزه اى است از علل ومعاليل واسباب ومسببات.فيض حسى از جانب خدا براى بشر از طريق اسباب مادى مى رسد. پرورش جانداران در پرتو تابش آفتاب صورت مى گيرد، ادامه حيات براى انسان، از طريق بهره گيرى از آب،انجام مى پذيرد . بشر سرما و گرما را از طريق وسائل مادى بر طرف مى كند . بالأخره روزى انسان در گرو يك رشته اسباب طبيعى وتلاشهاى بى وقفه است كه براى او حيات وزندگى را فراهم مى سازد وسنت حكيمانه خداوند بزرگ، بر اين تعلق گرفته است كه مواهب، با كوبيدن درهاى اسباب آن، به دست آيد، در اينجا امام صادق (عليه السلام) سخن بسيار زيبائى دارد كه شايسته است علاقمندان اهل بيت از آن بهره مند شوند اما م فرمود:
«أبَى اللّهُ أَنْ يُجْرِيَ الاْشياءَ إِلاّ بأسباب وجعلَ لِكُلِّ شي ء سَبَباً »(1).
«خداوند مشيت حكيمانه اش بر اين تعلق گرفته كه اشيا در جهان از طريق اسباب وعلل، پديد آيند و به همين جهت، براى هر چيزى در جهان خلقت سبب

1 . اصول كافى،كتاب حجت، باب معرفة الإمام، حديث 7.

صفحه 227
وعلّتى معين نموده است .»
اگر در مسائل مادى، جهان بر آميزه سبب ومسبب استوار است، به تصديق آيات قرآن، فيض معنوى نيز از همين طريق به دست بشر مى رسد. خدا براى هدايت بشر، پيامبرانى مى فرستد ومستقيماً با خود انسان سخن نمى گويد سخن گفتن خدا با پيامبران به سه صورت انجام مى گيرد وبه وسيله آنها پيام الهى به ما ميرسد، چنانكه مى فرمايد :
(وَمَا كانَ لِبَشَر أَنْ يُكَلِّمَهُ اللّهُ إِلاّ وَحْياً أَوْمِنْ وَراءِ حِجَاب أو يُرْسِلَ رَسُولاً فَيُوحِىَ بِإِذْنِهِ مَا يَشاءُ إنَّهُ علَيٌّ حَكيمٌ)(شورى /51)
«خدا با هيچ انسانى سخن نمى گويد مگر از راه وحى (القاء بر قلب ) يااز پشت پرده (مانند سخن گفتن خدا با موسى) ويا پيامبرى را مى فرستد تا پيامهاى خدارا به انسانها برساند وآنچه رامى خواهد به آن پيامبر وحى مى كند واوست بلند مرتبه و حكيم.»
اين نه تنها نعمت هدايت است كه از طريق پيامبران، به انسانها مى رسد، بلكه خداوند،مغفرت وآمرزش خود را نيز از طريق اسباب، شامل حال انسان ميفرمايد، وازاين جهت، خدا به افراد گنهكار دستور مى دهد كه حضور پيامبر برسند و ازاو بخواهند كه در حق آنان طلب مغفرت كند(1).
خدا منافقان را نكوهش مى كند كه چرا هنگا مى كه به آنان گفته مى شود به حضور پيامبر برسيد تا براى شما طلب مغفرت كند،سر تكان مى دهند وروى بر ميتابند(2).

1 . سوره نساء /64.
2 . منافقون/5.

صفحه 228
وقتى فرزندان يعقوب،از پيشگاه پدر خواستند كه براى آنان ازخدا طلب مغفرت كند، پدر درخواست آنان را پذيرفت ووعده داد كه از خدا براى آنان آمرزش خواهد خواست (1).
شكى نيست كه آمرزش گناهان، كار خداست، ولى همين مغفرت، از طريق اسباب به انسانها مى رسد وشفاعت شفيع در روز قيامت، مايه تحقق اين آرمان مى گردد. كار شفيع بخشيدن گناهان نيست.كار شفيع،جلب رحمت حق به سوى بنده عاصى وگنه كار است، آن هم در شرايط خاص . وهابيان، هرچند طلب شفاعت از پيامبر را ممنوع مى دانند، ولى اصل شفاعت را پذيرفته اند واينك در پرتو شفاعت پيامبران وصالحان،گنهكاران بخشوده مى شوند.
اكنون سئوال مى شود : چرا فيض معنوى حق بدون واسطه به دست نمى رسد؟ اصولا چه نيازى به اين واسطه ها واسباب وعلل است ؟پاسخ آن اين است كه جهان هستى، جهان سبب ومسبب است، وحقيقت هستى در غير ذات حق بر چنين اساسى استوار است ونا ديده گرفتن آن، ناديده گرفتن واقعيت هستى امكانى است،بنا براين، نبايد تعجب كنيم كه چرا فيوض حسى ومعنوى حق، بدون واسطه به دست ما نرسيده وپيوسته خدا اسبابى را بر انگيخته وبراى بشر وسائلى را پيش آورده تا به مسبب نايل آيد.

توسُّلهاى مجاز به نظر وهابيان

نويسندگان وهابى، براى آنكه از كاروان متوسلان به اسباب ، عقب نمانند، سه نوع توسل را تجويز كرده اند كه هرگز جاى بحث وگفتگو نبوده اند:

1 . يوسف /97ـ98.

صفحه 229
1ـ توسل به ذات حق تعالى واسماء وصفات او .
2ـ توسل به اعمال صالحى كه انسان در گذشته انجام داده است .
3ـ درخواست دعا از برادر مؤمن.
وهابيان براى جايز نشان دادن اين سه نوع توسل، صفحاتى را سياه كرده و درحقيقت كاغذ وقلم را حرام مى كنند(1).
در صورت نخست توسل مفهوم وواقعيتى ندارد، زيرا توسل بر انگيختن وسيله است ميان خود وخدا واگر،معنى «توسل» همين است، توسل به ذات حق تعالى چه معنى مى دهد؟وهمچنين توسل به اسماء وصفات او كه هريك حاكى از حقيقتى در ذات اقدس الهى است و به حكم اينكه در ذات، تركيب نيست واز همه جهات،«بسيط» است، توسل به اسماء وصفات، نوعى توسل به ذات اقدس و گفتهشد كه توسل معنى ندارد ، مگر به طور مجاز.
توسل به صورت دوم، هرچد توسل است ولى احدى از مسلمانان در باره آن بحث و گفتگو ندارد، گذشته از آن كه صورت دوم بسيار نادر است .چه فردى مى تواند عمل صالح خود را به رخ خدا بكشد وتضمين كند كه آن عمل با اخلاص توأم بوده تا خدا به خاطر آن، حاجت او را برآورده سازد؟مگر اينكه انسان بسيار وارسته اى باشد كه از حقيقت عمل خود آگاه شود، چنانكه در باره سه نفر ازبنى اسرائيل اين جريان رخ داد . اين سه تن بر اثر ريزش كوه در غارى زندانى شدند وراه خروج ازغار برروى آنها بسته گرديد وهريك خدا را به كارنيكى كه كرده بودند سوگند دادندتاراه باز شد(2).

1 . به كتاب «التوصل إلى حقيقة التوسل» مراجعه فرماييد.
2 . احمد، مسند 2/116، يكى احترام فوق العاده به پدر و مادر، دومى عفت وخويشتن دارى درمسائل جنسى،سومى امانت دارى خودرا ياد آور شد، و با يا د آّورى هريك قسمتى از سنگ جلو غار، عقب مى رفت .

صفحه 230
توسل به صورت سوم، همان توسلى است كه در گذشته ياد آور شديم واينكه خدا به گنهكاران دستور مى دهد كه به نزد پيامبربروند واز او درخواست دعا كنند، ولى وهابيان در همين نوع از توسل تصرف كرده مى گويند : اين نوع توسل تنها مخصوص زندگان است وتنهااز انسان زنده در اين جهان، مى توان درخواست دعا كرد، نه از انسان مرده (زنده در جهان برزخ) ودر غير اين صورت اين گونه درخواست،نوعى شرك وبشر پرستى است، وما هم اكنون، اقسام ديگر توسل را كه وهّابيان آنرا شرك و بدعت ويا حرام مى دانند،مطرح مى كنيم ودر پايان بحث، ثابت مى كنيم كه نوع سوم از توسل، اختصاصى به زندگان در اين جهان مادى ندارد واگر دو چيز ثابت شد، چنين در خواستى بلامانع خواهد بود.
الف ـ پيامبران واولياى الهى، بس از مرگ نيز زنده اند.
ب ـ رابطه ما باآنان قطع نشده وسخنان ما را مى شنوند.
در اين صورت، با وجود احراز اين دو شرط، چنين درخواستى، شرك وبدعت وحرام نخواهدبود.

توسلهاى ممنوع نزد وهابيان

1ـ توسل به انسانهاى ارجمند ومكانهاى محترم وماههاى گرانقدر، مانند كعبه، مشعر، ماه رمضان وشب قدر وماههاى حج وماههاى حرام.
2ـ توسل به مقام انسانهاى با فضيلت وحرمت وقداست آنان نزد خدا.
3ـ سوگند دادن خدا به حرمت وقداست چنين شخصيتها.
4ـ درخواست دعا از پيامبران وصالحان پس از درگذشت آنان.
سه نوع توسل نخست، هرچند به سه صورت جلوه مى كنندولى درواقع همگى

صفحه 231
به يك چيز باز ميگردند وآن اينكه همگى كرامت انبيا واوليا را وسيله قرار داده اند تا خدا به احترام آنان ، دعاى انسان رامستجاب كند، وگرنه، ذات منهاى كرامت وقداست نمى تواند وسيله استجابت دعا گردد.
ما، دلائل هرچهار قسم از توسل را از طريق روايات اهل سنت، ثابت كرده ايم واگر روايات صادره ازخاندان رسالت را ضميمه آن كنيم، مطلب به صورت امر بديهى در مى آيد.
اينك در باره انسانهاى الهى:

صفحه 232

صورت نخست

توسل به پيامبران و صالحان

در اين مورد، احاديث وروايات، بيش ازآنست كه در اين گفتار بگنجد، ما ازميان آنها، محكمترين واستوارترين روايات را بر مى گزينيم تا باب هرنوع مجادله رابر روى مخالف ببنديم.

1ـ نا بينايى به ذات پيامبر متوسل مى شود

عثمان بن حنيف مى گويد: مرد نابينايى به حضور پيامبر آمد وچنين گفت: بيمارم از خدابخواه ديدگانم را شفا بخشد.
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم): اگر مى خواهى دعا كنم واگر صبر كنى براى تو بهتر است .
بيمار: دعا كن!
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم): وضوى كاملى بگير ودو ركعت نماز بگزار وخدارا به اين دعا بخوان:
«اللَّهُمَّ إنِّى أَسْألُكَ وأَتَوَجَّهُ إِلَيْكَ بِنَبِيِّكَ نبِّي الرَّحمة ِ *يا محَمَّد ! إِنِّي أَتَوَجَّهُ بكَ إِلى رَبِّي فِي حَاجَتي لِتُقْضى* اللَّهُمَّ شفّعهُ فيّ»
«پروردگارا من از تو مى خواهم وبه سوى تورو مى كنم وپيامبر تورا كه پيامبر رحمت است، در درگاه تو واسطه مى سازم اى محمد! من به وسيله تو به پروردگارم روى مى آورم تا حاجتم برآورده شود.پروردگارا! شفاعت او را در حق من بپذير .»
عثمان بن حنيف مى گويد : به خدا سوگند، مجلس ما چندان به درازا

صفحه 233
نكشيد وماهنوز از جا برنخاسته بوديم وپراكنده نشده بوديم كه اين مرد نابينا نزد ما آمد،گويا ازروز نخست، بيمار نبوده است .
استدلال با اين حديث، درگرو دو مطلب است :
1ـ حديث ازنظر سند، صحيح و درست باشد.
2ـ دلالت حديث بر مقصود، كاملا روشن باشد.
اكنون هر دو قسمت را بررسى مى كنيم:
درباره صحت سند كافى است كه لجوج ترين افراد در اين مسائل مانند ابن تيميه آن را حديث صحيحى مى خواند .او مى گويد : ترمذى حديث صحيحى نقل كرده است كه پيامبر مردى را تعليم كرد كه چنين دعا كند:
«اللَّهُمَّ إِنِّي أسألُكَ وأَتَوَسَّلُ إِلَيْكَ بِنَبِيِّكَ» سپس مى گويد : اين دعا را نسائى نيز نقل كرده است(1).
رفاعى، سلفى معاصر كه پيوسته كوشش مى كند روايات توسل را تضعيف كند، در برابر آن زانو زده ومى گويد : اين حديث، صحيح ومشهور است (2).
مؤلف المنار، سيد محمّد رشيد رضا كه در اواخر عمر خود، ازشريف حسين امير مكه ومدينه بريد وبا وهابيان عقد اخوّت بست وپيوسته در ترويج وهابيت مى كوشيد، در پاورقى هاى كتاب «مجموعة الرسائل والمسائل» نوشته ابن تيميه، مى كوشد كه حديث را تضعيف كند ومى گويد : در سند حديث، ابو جعفر وارد شده واين غير ابو جعفر خطمى است كه همگان به وثاقت او گواهى داده اند.
ولى مؤلف المنار در داورى عجله كرده ودقت كافى به خرج نداده است، زيرا

1 . مجموعة الرسائل والمسائل،1/13.
2 . رفاعى، التوصل إلى حقيقة التوسل، ص158.

صفحه 234
همه اين گروه مقلد وپيرو مكتب احمد بن حنبل هستند . وى اين حديث را در مسند خود آورده و ابوجعفر را به « خطمى» توصيف كرده است .
اين تنها احمد بن حنبل نيست كه ابو جعفر را به خطمى توصيف كرده است بلكه مؤلف معجم طبرانى نيز اورا به خطمى مدنى توصيف كرده تا ديگر جاى شك وشبهه نباشد، حتى رفاعى، نويسنده معاصر نيز از ابن تيميه نقل كرده كه اونيز ابوجعفر را همان ابو جعفر خطمى دانسته كه بالإتفاق ثقه است(1).
براى اينكه خواننده گرامى از اهمّيّت وموقعيت حديث در صحاح ومسانيد آگاه شود ،ما مدارك حديث را در همين جا از نظر شريف اومى گذرانيم.
1ـ احمد بن حنبل درمسند خود، ج 4،ص 138 اين حديث را از مسند عثمان بن حنيف نقل كرده وبراى آن سه طريق ذكر نموده است.
2ـ ترمذى در صحيح خود، ج5، كتاب الدعوات، باب 119، اين حديث را به شماره 3578 آورده وآن را حديث صحيح خوانده است .
3ـ ابن ماجه، در سنن خود، ج1، ص441 حديث را به شماره 1385 نقل كرده وآنرا صحيح توصيف كرده است .
4ـ حاكم در مستدرك الصحيحين، ج1، ص313، چاپ حيد ر آباد هند اين حديث را آورده وياد آور شده است كه اين حديث برابر شرايطى كه بخارى ومسلم براى صحت حديث قائل شده اند، حديث صحيح است.
5ـ طبرانى در معجم كبير، ج9، باب مسند عثمان بن حنيف، ص 17 به شماره 8311، آن را نقل كرده است،وحتى در معجم صغير خود، ج1، ص183 نيز آن را آورده است، ومحقق معجم طبرانى نيز، حديث را صحيح ناميده

1 . رفاعى، التوصل إلى حقيقة التوسل،ص228.

صفحه 235
ومى گويد:ابو جعفر خطمى همان عمير بن يزيد است كه ثقه است .
بنا براين، در صحت سند حديث، شك وترديد، روا نيست . وهابيان با احاديثى كه ازنظر صحت به پايه اين نوع احاديث نمى رسند، استدلال مى كنند . چگونه مى شود احاديثى كه مؤلفان سه صحيح آن را نقل كرده اند واحمد نيز درمسند وطبرانى نيز در معجم آن را نقل كرده اند، قابل استناد نباشد؟
اكنون بايد بحث را به مرحله دوم كشيد:

بيان دلالت حديث

دقت درمجموع حديث، دومسأله رامسلم مى كند وهيچ انسان باانصافى نميتواند آنرا انكار كند:
الف ـ آن مرد نابينا از پيامبر دعا خواست وباز تأكيد مى كنيم كه آن مرد نابينا به دعاى پيامبر توسل جست به گواه اينكه گفت « ادع اللّه أن يعافينى »
ب ـ پيامبر به اين مر د بيمار آموخت كه در دعايى كه مى كند به ذات پيامبر متوسل شود وازخدا به وسيله او سئوال كند، واز طريق او به خدا توجه پيدا كند، چنانكه مى گويد: بگو :
«اللهّم إنّى أسألك وأتوجّه إليك بنبيّك» ولفظ «بنبيك» به هر دو فعل توجه دارد.تو گويى چنين مى گويد:« أسالك بنبيّك وأتوجّه إليك بنبيّك» وآنچه را كه واسطه قرار مى دهد، ذات پيغمبر وشخص اوست يعنى خدا را به مقام وموقعيت او قسم مى دهد كه حاجت اورا برآورده سازد.
براى اينكه روشن شود، در دعائى كه پيامبر به اين مرد تعليم كرده است ; توسل، به شخص پيامبر ومقام وموقعيت اوست،( ودر گذشته گفتيم توسل به ذات

صفحه 236
نشانه توسل به قداست وكرامت فرد است، زيرا ذات بدون فضيلت، نمى تواند وسيله قرار گيرد)الفاظ حديث را يكى پس از ديگرى نقل مى كنيم:
«أسألك بنبيِّكَ»
«أتوجَّهُ إليكَ بنبيِّكَ »
«نبيُّك نبيُّ الرَّحمةِ»
4ـ يا محمّد إنّي « أتوجّّه بك إلى ربّي»
با توجه به اين الفاظ مرتب وهماهنگ كه همگى اشاره به شحص پيامبر با توجه به مقام وموقعيت وى نزد خدا هستند، بايد گفت : پيامبربه اين مرد بيمار تعليم داد كه در دعاى خود، پيامبر را وسيله قرا ردهد، يعنى ذات پيامبر، ذاتى كه رمز كرامت و فضيلت وقداست واحترام است .
با توجه به اين جهات، نمى توان در دلالت حديث خدشه كرد.

تأويل حديث از جانب وهابيان

گروهى كه گرفتار پيشداورى هستند وهمواره ميخواهندعقايد خود را اثبات كنند، از تأويل روشنترين آيات وروايات ناگزير هستند . شما اين حديث را به هركس كه كمترين آشنايى با زبان عربى دارد، بدهيد وحقيقت را از او بپرسيد مى گويد : پيامبر به اين مرد دستور داد كه در دعاى خود به پيامبر توسل جويد.
ولى از روزى كه ابن تيميه، مسأله توسل رامطرح كرد، را ه تشكيك در دلالت حديث را باز كرده و هم اكنون، وهابيان همان راه را مى پيمايند، وهيچ انگيزهاى براى تشكيك در دلالت، جزپيشداورى نيست .
ابن تيميه مى گويد : برخى از مردم مى گويند كه اين حديث دلالت دارد كه

صفحه 237
به ذات پيامبر درحال حيات وممات، مى توان توسل جست، ولى برخى مى گويند دراين حديث، توسل به دعا وشفاعت پيامبر شده است، نه توسل به ذات پيامبر(1).
در پاسخ اين تشكيك، ياد آور مى شويم كه با يد در حديث، به دونكته توجه كرد:
1ـ آن مرد بيمار از پيامبر، چه خواست؟
2ـ پيامبر چه نوع دعايى را به او آموخت؟
شكى نيست كه آن مرد بيمار از پيامبر دعا خواست، يعنى به دعاى او متوسل شد.
ولى بايد ببينيم كه پيامبر چه نوع دعايى به او آموخت؟ ود ر ضمن دعا، چه نوع توسلى آمده است ؟ توسلى كه درآن وارد شده جزء توسلهاى ممنوع از نظر وهابيان است يا جزء توسلهاى مجاز؟ دقت در آن به روشنى ثابت مى كند كه توسل در آن، از توسلهاى ممنوع از نظر وهابيان است زيرا پيامبر به او نگفت : برو به دعاى پيامبر متوسل باش، زيرا اين چيزى نبود كه او غافل از آن باشد، بلكه به او آموخت كه به هنگام دعا ودر مقام توجه به سوى پروردگار ، به پيامبر متوسل گردد،تا در پرتو اين وساطت، دعاى او مستجاب شود.
نويسندگان وهابى اصرار دارند كه اين حديث را به آن نوع توسلى كه خود مجاز مى دانند، برگردانند، يعنى درخواست دعا از پيامبر، ودر خواست دعا از مؤمن زنده. اين گروه به خاطر پيشداورى ( توسل به شخصيتهاى بزرگ الهى در مقام دعا جايز نيست ) به فكر تأويل اين حديث افتاده اند،زيرا اين حديث يكى از دلائل محكمى است كه كمر وهابيت را كاملاً مى شكند، ولى آنان دو موضوع را با هم

1 . ابن تيميه،مجموعة الرسائل والمسائل، 1/13.

صفحه 238
مخلوط مى كنند وقطعا مى دانند كه اين دو موضوع، ربطى به هم ندارد، وآن دو عبارتند از :
1ـ مرحله ابتدايى
2ـ مرحله نهايى
در مرحله ابتدايى، شكى نيست كه آن مرد نابينا به دعاى پيامبر متوسل شد يعنى از پيامبر دعا خواست وشاهد آن، جمله هايى است كه در حديث هست .
1ـ بيمار گفت :«اُدع اللّه أن يعافيني »، از خدا بخواه تا به من شفا بخشد.
2ـ پيامبر پاسخ گفت : « إن شئتَ دعوت وإن شئتَ صبرت » ( اگر بخواهى دعا مى كنم واگر مى خواهى صبر كنى، صبر كن.
3ـ مرد بيمار اصرار ورزيد وگفت : «فادعه» دعا كن.
در اينجا مرحله نخست پايان مى پذيرد ومحور سخن در آن، درخواست دعا از پيامبر است .
درمرحله دوم، مطلب به گونه ديگر است وپيامبر به او دستور مى دهد كه وضو بگيرد و دو ركعت نماز بخواند و دعايى را كه به او تعليم مى دهد، بخواند ودرضمن آن دعا توسل به ذات پيامبر، به صورت روشنى آمده است .در اين جا وهابيان ناچار مى شوند دست و پا كنند، وبر خلاف تمام اصول در تفسير حديث، به تأويل آ ن پرداخته ومى گويند:
جمله « أسألك بنبيّك» يعنى « أسألك بدُعاء نبيّك» وجمله « أتوجّه إليك بنبيّك» يعنى « أتوجه إليك بدعاء نبيّك » يا مى گويد « يامحمد إنَّي أَتوجّْه بك إلى ربِّي » يعنى « أتوجّه بدعائك إلى ربِّي»ولى همگى مى دانيم چنين توجيهى خيانت به حديث وجنايت به فقه آن است. ما با يد بگوئيم، در مرحله نخست، توسل به

صفحه 239
دعاست و درمرحله دوم به هنگام دعاء وتوجه به مقام ربوبى،توسل به شخص است.

پاسخ به دو سئوال

1ـ آيا پيامبر گرامى، علاوه بر اين دعايى كه به مرد بيمار تعليم كرد، خود نيز دعا فرمود يا به همين دعا اكتفا كرد؟
اگر ما باشيم وهمين حديث، بايد بگوييم نه، واينكه پيامبر، جز دعايى كه به بيمار تعليم داد، دعاى ديگرى نكرد، و به همين دعايى كه به بيمار آموخت، اكتفا ورزيد، وازاين طريق معلوم مى شود كه نه تنها دعاى پيامبر به طور مستقيم مؤثر است، بلكه اگر دعايى را كه به كسى بياموزد، آن نيز مؤثر است ودرحقيقت پيامبر به طور مستقيم دعا نكرد، بلكه به طور تسبيبى دعا فرمود.
2ـ معنى جمله « وشفّعه فيّ» در آخر دعا چيست؟
در اين جمله دو احتمال وجود دارد:
1ـ اورا در دنيا و هم در آخرت شفيع من قرار بده و د رضمن اشاره به اينكه : من اكنون كه در دعاى خود، او را شفيع قرار دادم، شفاعت او را بپذير .
2ـ دعاى او را در حق من مستجاب فرما.
ولى احتمال دوم ضعيف است، زيرا اگر پيامبر دعا كرده بود به خاطر اهمّيّتى كه دارددر ضمن روايت نقل مى شد وبر فرض صحت، چنين احتمالى به استدلال آسيب نمى رساند زيرا در اين مورد دو دعا وجود داشته است .
1ـ دعاى پيامبر كه كيفيت آن به خاطر مذكور نبودن در روايت، معلوم نيست.
2ـ دعائى كه پيامبر، به بيمار تعليم نمود، وبه او دستور داد، كه درآن به

صفحه 240
پيامبر توسل شود و شخص اورا شفيع درگاه الهى قرار دهد ومحور استدلال، دومى است، نه دعاى پيامبر.

عثمان بن حنيف ومرد نيازمند

عثمان بن حنيف وبرادرش سهل بن حنيف، هردو از اصحاب پيامبر گرامىواز علاقمندان خاندان رسالت بودند ود ر دوره پنج ساله حكومت امير مؤمنان، سهل بن حنيف فرماندار مدينه وعثمان بن حنيف استاندار بصره بود ودر تاريخ حياة صحابه پيامبر هر دو جايگاه والايى دارند.
عثمان بن حنيف ناقل روايت پيشين است كه مشروحاً در باره آن سخن گفتيم .اواز اين روايت، يك ضابطه كلى فهميده وآن اينكه افراد گرفتار، مى توانند براى رفع گرفتار ى خود، به دعائى كه پيامبر به آن مرد نابينا تعليم كرد، متوسل شوند وتعليم پيامبر، مخصوص آن مرد نابينا نبوده، بلكه يك ضابطه كلى است. ازاين جهت، در دوران حكومت خليفه سوم، مردى به حضور خليفه رفته وحاجت خود رامطرح كرد . اما مورد توجه قرار نگرفت، ولى آنگاه كه مشكل خود را با عثمان بن حنيف در ميان نهاد، وى به او فرمود: برو وضو بگير و به مسجد پيامبر بيا، و دو ركعت نماز بگزار واين دعا را بخوان : «اللّهمَّ إنِّي أسألكَ وأَتوجّه إليك بنَبيّك محمّد نَبِي ّ الرَّحمَةِ، يا مُحمّد إنّي أتوجّه بِكَ إلى رَبّي فَتَقضيِ لِي حاجَتِي » آنگاه حاجت خود را بگو و به سوى خليفه برو .
آن مرد حاجتمند به ترتيبى كه ابن حنيف گفته بود، عمل كرد و درخانه خليفه آمد . دربان در را باز كرد واورا به حضور عثمان راهنمايى نمود .عثمان اورا روى فرش نشانيد وگفت : درخواست تو چيست؟ او درخواست خود را بيان كرد و خليفه نيز آن را برآورده نمود وافزود : چرا تاكنون حاجت خود را به من نگفتى ؟هرنيازى دارى

صفحه 241
بگو تامن بر آورده كنم .
مرد حاجتمند، خانه خليفه را با خوشحالى ترك كرد و با عثمان بن حنيف روبرو شد، از خدا خواست كه به او پاداش خير دهد وگفت : من بارها مراجعه كرده بودم . او به من توجهى نمى كرد تا امروز ... عثمان بن حنيف گفت : به خدا سوگند من در باره تو با عثمان سخن نگفته بودم ولى من رسول خدا را ديدم كه فرد نابينايى به سوى او آمد واز نابينايى خود شكايت كرد. آنگاه حديث گذشته را تكرار نمود.
بحث در باره دلالت حديث نياز به تكرار ندارد وآنچه كه در باره حديث نخستين يا دآور شديم، در اين باره نيز حاكم است، چيزى كه هست بايد مدرك حديث را ياد آور شد.
اين حديث در چهار كتاب ياد شده در زير با سند كامل آمده است :
1ـ معجم كبير، نگارش حافظ ابو القاسم سليمان بن احمد بن ايو ب لخمى طبرانى متوفاى 360، ج9،ص16ـ17، باب مسند عثمان بن حنيف، شماره 8310.
2ـ معجم صغير، نگارش همان نويسنده،ج1،ص183،184. مؤلف در اين كتاب، به توضيح سند پرداخته وروايت را صحيح خوانده است .
3ـ دلائل النبّوة، نگارش ابوبكر احمد بن حسين بيهقى، متوفاى 458، ج6، ص167.
4ـ شفاء السقام، نوشته تقى الدين على ابن عبد الكافى سبكى، متوفاى 756،ص139ـ140
مجموع كسانى كه در سند اين حديث قرار گرفته اند، ثقه وقابل اعتماد ند، ولى اخيراً يكى از نويسندگان وهابى به نام رفاعى بدون مراجعه به اين مصادر،

صفحه 242
مى نويسد:
«در سند اين حديث، مردى وارد شده است به نام روح بن صلاح كه علماى رجال او را تضعيف كرده اند»(1).
در اينجا ياد آور مى شويم كه وى به مدارك مرا جعه نكرده و هرگز در سند حديث، مردى به نام « روح بن صلاح » نيست، آنچه در سند حديث در معجم طبرانى ودلائل النبوة بيهقى آمده است، « روح بن قاسم » است .
ما فرض مى كنيم كه در سند حديث « روح بن صلاح » آمده باشد، ولى هرگز علماى رجال چنين فردى رانيز تضعيف نكرده اند، بلكه تنها « ابن عدى » او را تضعيف كرده و ابن حبّان وحاكم نيشابورى اورا توثيق كرده اند وما مشروح سخنان آنان را در حديث مربوط به فاطمه بنت أسد خواهيم آورد.

اجتهاد در مقابل نص

اين حديث به اين روشنى، هر انسان بى طرفى را در مسأله توسل قانع ميسازد، ولى يكى از نويسندگان وهابى، در اينجا موضع گيرى خاصى دارد،شروع به اشكال تراشى نموده ودر حقيقت ، اجتهاد در مقابل نص مى كند:
1ـ مى گويد : آنچه در اين حديث آمده است ، با سيره عثمان كه مرد رؤف ومهربانى بود ، سازگار نيست .
ما فعلاً در مقام بررسى سيره خليفه سوم نيستيم ، فرض كنيم كه او يك فرد رؤوف وبا تمام مسلمانان مهربان بوده ، ولى بالاخره فرد معصومى نبوده است شايد در ملاقات قبلى ، به عللى نتوانسته به صدق گفتار سائل پى ببرد وحاجت او را رفع

1 . التوصل إلى حقيقة التوسل ،ص237.

صفحه 243
كند.
2ـ مى گويد : اگراين دعا مؤثر باشد بايد در روى زمين نابينا وحاجتمندى باقى نماند.
اين اعتراض ، اعتراض به وحى الهى است وازآن به دو شيوه مى توان پاسخ داد:
1ـ به صورت نقضى ، ياد آور مى شويم : عين همين اعتراض به آيه قرآن نيز متوجه است . مگر نه قرآن مى فرمايد:
(أمَنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَ إذا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُوء)؟ وياد آور مى شود كه خدا پاسخگوى دعا كنندگان وبرطرف كننده نيازهاى مضطران است ؟پس چرا اين همه دعاهاى غير مستجاب در جامعه هست وروى زمين را مضطر پر كرده است ؟
2ـ به صورت حلّى ، مسلّماً دعا در هر شرايطى مستجاب نمى شود وبراى استجابت دعا ، شرايط خاصى لازم است واز اين جهت ، قسمتى از دعاها به هدف اجابت رسيده وقسمتى ديگر به علل ومصالحى كه خدا مى داند ، مستجاب نميشود.
اين نوع اعتراضهاى كودكانه ، منشأ، سببى جز پيشداورى ندارد.

2ـ توسل به كودكان معصوم.

از زمانهاى ديرينه، مردم گرفتار ونيازمند ، درمقام جلب رحمت حق ، به صالحان متوسل مى شدند وآنها را ميان خود وخدا واسطه قرار مى دادند تا خداى بزرگ به خاطر مقام ومنزلت آنان ، به ديگران نيز رحم كند ، خصوصا آنجا كه اين انسانهاى والا ازنظر سرنوشت با انسانهاى نيازمند يكى باشند ، مثلا آنجا كه قحطى

صفحه 244
وكم آبى همه جا را فرا گيرد ، قهراً هر موجود جاندارى آسيب مى بيند ، خواه حيوان باشد يا انسان وانسان هم پارسا صفت باشد يا خلافكار ،و لذا در مقام دعا چهره هاى نورانى را همراه خود آورده اشاره به اينكه ، خدايا اگر ما مستحق رحمت و كرمت نيستيم اين انسان نورانى مستحق رحمت وفضل تواست ، به خاطر او رحمتت را بفرست، وما هم در ظل وجود او بهره مند شويم وگويا زبان حال آنان اين بود كه خدايا باغبانى به خاطر يك درخت ، زمين وسيعى را آبيارى مى كند ، وطبعاً علفهاى هرزه نيز از آن بهره مى گيرند. اى با غبان هستى ! براى نوزادان شير خوار وپيران فرتوت و جانداران بيگناه وانسانهاى معصوم وپارسا ، رحمت خود را بفرست ماهم بسان يك علف هرزه از آن بهره مند مى شويم .
ازمجموع تواريخ وزندگانى امم گذشته اين مطلب به دست مى آيد وبه طور مسلم انبيا وپيامبران ، راهنماى اين كار بوده اند وازاين گذشته ، هر انسانى با انگيزه هاى فطرى خود به اين حقيقت دست مى يابد . ما در اين زمينه ، نمونه هايى را ياد آور مى شويم:
1ـ در سرگذشت قوم يونس مى نويسند: آنگاه كه آنان ، نشانه هاى عذاب را ديدند، به عالمى كه در ميان ايشان بود ، مراجعه كردند وچاره جويى نمودند ، او گفت : به خدا پناه بريد . شايد بر شما رحم كند وعذاب را ازشما بر طرف كند . آنان رو به بيابان نهادند وميان مادران وكودكان و چارپايان وبچه هاى آنان جداى افكندند. آنگاه گريستند ودعا كردند.خدا عذاب را ازآنان برطرف كرد(1).
هدف از ايجاد اين منظره ، جلب رحمت حق بود زيرا هر موجود مهربانى تا چه رسد خداى رحمان ورحيم بر اين منظره بگذرد ، با ديده رحمت برآنها مى نگرد.

1 . مجمع البيان 3/135 ـ تفسير آيه 98 ، سوره يونس، و ديگر تفاسير.

صفحه 245
2ـ در روايات مربوط به نماز استسقا ، وارد شده كه براى اداى اين فريضهالهى ، كودكان و پيران را با خود به مصلا ببرند تا از اين طريق ، رحمت حق راجلب كنند ، وغرض ازاين منظره اينست كه خدا يا اين موجودات بى گناه با ما،درسرنوشت يكسانند.اگر ما شايستگى رحم نداريم ، آنان شايسته رحمت توهستند ـ خدايا بر آنان رحم كن ما هم در ظل رحمت تو برآنان بهره مند ميشويم(1).
3ـ ابن عسا كر نقل مى كند : قحطى وبى بارانى ، مكه واطراف آن را فرا گرفت از ابو طالب درخواست شد كه از خدا برا ى آنان ، باران بطلبد. ابوطالب با كودكى ازمكه بيرون آمد ، كودكى كه مانند خورشيد پس ا زبر طرف شدن ابر ، مى درخشيد و جوانان نيز دور او را گرفته بودند. أبوطالب پشت آن كودك را به ديوار كعبه تكيه داد و به آن كودك اشاره كرد، يعنى خدايا به خاطر اين كودك برما رحم كن. چيزى نگذشت كه ابرها ازاين گوشه وآن گوشه گرد آمدند وباران ريزش كرد. شهر واطراف آن پر از آب شد.
أبو طالب در قصيده لاميه خود به اين داستان واين كودك كه پيامبر اكرم است، اشاره مى كند ومى گويد :
وأبيض يستسقي الغمام بوجهه *** ثمال اليتامى عصمة للأ رامل
«سفيد رويى كه به نور روى او از ابر طلب باران مى شود .او سرپرست يتيمان وپناهگاه بيوه زنان است» .
داستان باران طلبيدن ابو طالب به وسيله پيامبر در كودكى آن حضرت ، معروف ومشهور است وحتى درزمان پيامبر نيز در برخى ازمواقع به اين داستان وشعر

1 . كتاب « الأمّ» نگارش شافعى ، ج1 ، ص220.

صفحه 246
او اشاره مى شد(1).
بيهقى نقل مى كند: عربى از بيابان آمد وگفت : اى پيامبر گرامى به سوى تو آمده ام ، در حالى كه ديگر براى ما شترى نمانده كه نعره زند ونه كودكى كه ناله كند. پيامبر برخاست در حالى كه عباى خود را برزمين مى كشيد ، بالاى منبر قرار گرفت و فرمود : خدايا مارا سيراب فرما ... پس ا ز آمدن باران ، پيامبر فرمود : اگر ابو طالب زنده بود، چشمش روشن مى شد. كسى هست كه شعر اورا براى ما بخواند؟ ـ اشاره به دورانى كه دست پيامبر را گرفت و به بيرون برد ودر حالى كه به او اشاره مى كرد از خدا باران طلبيد ـ در اين هنگام على برخاست و گفت گويا مقصود شما اين شعر است :
وأبيض يستسقي الغمام بوجهه *** ثمال اليتامى عصمة للأرامل(2)
4ـ اين تنها ابو طالب نبود كه در زمان كودكى پيامبر به او متوسل شد واورا به مصلى آورد تا به بركت وجود او از خدا باران بخواهد ،بلكه عبدالمطلب پدر بزرگ آن حضرت نيز درزمان كودكى آن حضرت ، به ايشان متوسل شد و چنين دعا كرد:
«اللّهُمَّ سادَّ الخلّةِ وكاشفَ الكربةِ...»(3)
اين داستانها همگى حاكى است كه مردم به سائقه فطرت يا به اشاره افراددانا،پيوسته به افراد پارسا و وارسته متوسل مى شدند،وآنان را ميان خود وخدا واسطه قرار مى دادند ، وهرگز از آن واسطه ها انتظار دعا كردن يا آمين گفتن نداشتند، پيامبر آن روز كه عبدالمطلب به وسيله او از خدا باران طلبيد ، كودك خرد

1 . ابن حجر ، فتح البارى، 2/494ـ حلبى ـ سيره ، 1/116.
2 . بيهقى ، دلائل النبوة ، 6/141ـ ابن حجر ، إرشاد الساري، 2/338.
3 . بيهقى ، دلائل النبوة ،2/116.

صفحه 247
سالى بيش نبود.
ازاين جهت ، پس از پيامبر گرامى، اين شيوه ادامه يافت وانسانهاى وارسته مورد توسل قرار مى گرفتند ، خواه آن انسان دعايى بخواند ، يا نخواند ، دعاى ديگران رابا « آمين » بدرقه كند يا نه؟ غرض از توسل به اين افراد اين بود كه آنان از نظر سرنوشت با دعا كنندگان يكسان بودند واگر گروه دوم مستحق رحمت نيستند ، گروه نخست شايسته آ ن هستند، پس از اين مقدمات به شرح حديث مى پردازيم:

3ـ توسل خليفه به عموى پيامبر

بخارى در صحيح خود نقل مى كند: عمر بن خطاب كراراً به هنگام بروز قحطى ، به وسيله عباس بن عبدالمطلب ازخدا باران طلبيد.
او چنين مى گفت:
«اللّهُمّ كُنَّا نَتَوَسَّل إِليكَ بِنبيِّنا فتسقينا ،وإنّا نتوسّل إليك بعَمِّ نبييّنا فاسْقِنا»
« خدايا ما پيوسته به پيامبرمان متوسل مى شديم وتو به ما باران مى دادى واينك به عموى اومتوسل مى شويم به ما باران بده.»
راوى گفت : دعاى خليفه مستجاب مى شد وآنان سيراب مى شدند(1).
اكنون شما با توجه به تاريخچه توسل به انسانهاى معصوم وپاك كه برخى از آنها را يا د آور شديم مى توانيد واقعيّت توسل را ترسيم كنيد.آيا خليفه در اينجا خود دعا كرده وعباس را وسيله قرار داده يا از عباس در خواست دعا كرده است ؟!
با توجه به تاريخ مسأله صورت اول متعين مى شود .
علاوه براين دقت در عبارت صحيح بخارى و ديگران ، اين مسأله را قطعى تر

1 . بخارى ، صحيح ، ج2، ص32 ـ باب صلاة الإستسقاء.

صفحه 248
مى سازد . اينك قرائنى كه اين مطلب را روشن مى سازد:
الف ـ دعا ، وظيفه اما م وخليفه است و خليفه براى استجابت دعاى خود ، عباس را وسيله قرار داد، نه اينكه خود خليفه وديگران سكوت كردند واز عباس درخواست دعا كردند بلكه پيشواى جمعيت خود خليفه بود واو دعاى استسقا واحيانا نماز استسقا خواند وعموى پيامبر را شفيع خود ساخت .
بخارى در صحيح خود ، بابى را منعقد كرده است به نام «إذا استشفعوا إلى الإمام ، يستسقي لهم لم يردّهم» (1) سخنانى كه ديگران در اين مورد از خليفه نقل كرده اند ، همگى حاكى از آن است كه استسقا كننده خود خليفه بوده وعباس وسيله اى بيش نبوده است .
ب ـ ابن اثير مى نويسد : عمر بن خطاب ، به وسيله عباس در سال «رماده» باران طلبيد . خدا نيز باران فرستاد عمر در باره عباس چنين گفت :«هذا واللّه الوسيلة إلى اللّه والمكان منه» «به خدا سوگند اين ـ اشاره به عباس ـ وسيله ما به سوى خداست واين مقام ومنزلت عباس را مى رساند»
ج ـ وقتى باران باريد، حسان بن ثابت در باره حادثه شعرى گفت كه دو بيت آن رامى نگاريم:
سأل الإمام وقد تتابع جدبنا *** فسقي الغمـام بغرّة العباس
عمّ النبي وصنو والده الذي *** ورث النبي بذاك دون النّاس
«خليفه از خدا در خواستى كرد در حالى كه خشكسالى ما پياپى بود . ابر به نورانيت عباس ما را سيراب كرد. او عموى پيامبر وبرادر پدرش است كه وارث پيامبر است» .

1 . بخارى، صحيح ، 2/29.

صفحه 249
راوى مى گويد: وقتى باران آمد ، مردم به سراغ عباس رفتند وبراى تبرك دست به سرو صورت او مى كشيدند ومى گفتند :گوارا باد بر تو اى سيراب كننده حرمين !
بنا براين ، در خواست كننده باران خود خليفه بوده ، چنانكه حسان گفت : «سأل الإمام»كه مقصود خود خليفه است(1) .
روشن تر از آن اينكه عمر خود گفت : « هذا واللّه الوسيلة» يعنى شخص عباس«وسيله » ما است وبه خاطر بزرگوارى وفضيلت عباس ،مردم به او تبرك مى جستند.
هـ ـ قسطلانى مى نويسد : وقتى عمر به فكر استسقا افتاد ، رو به مردم كرد و گفت :پيامبر گرامى براى عباس همان مقام ومنزلتى قائل بود كه پسر براى پدر قائل است . پس به پيامبر اقتدا كنيد واو را وسيله خود قرار دهيد(2).
از مجموع اين عبارا ت به روشنى استفاده مى شود كه همراه ساختن عباس در موقع استسقا ، تنها براى اين بود كه خليفه در دعاى خود به شخص ومقام ومنزلت اومتوسل شده وازاين طريق باران بگيرد.
البته همگى مى دانيم استسقا به دو صورت انجام مى گيرد كه كاملترين آن ، گزاردن دو ركعت نماز است (3).
گاه نيز تنها دعا مى كنند وباران مى خواهند . هرگاه در اين استسقا نمازى برگزار شده است ، امام جماعت خود خليفه بوده واو بود كه در دعاى خود عباس راوسيله قرار داد وگفت :
«أللّهمَّ كنّا نتوسَّل إليك بنبيّنا فتسقينا وإناّ نتوسّل إليك بعمِّ نبيّنا فاسقنا »

1 . جزرى ، اُسد الغابة ، 3/11ـ چاپ مصر .
2 . قسطلانى ، ابن حجر، ارشاد السارى، 2/497.
3 . بخارى ، صحيح ، 2/31 ـ ابواب استسقاء.

صفحه 250
واگر استسقا ، تنها با دعا انجام گرفته باشد در اينجا ، دعاى خليفه همان بود كه آورديم.
البته اين منافات ندارد كه خود عباس وهر يك ازنماز گزاران ودعا كنندگان دعايى بخوانند ودر خواست رحمت كنند، چنانكه در باره عباس واردشده كه عباس كرد:
«أللّهمَّ لم يُنْزَل بلاءٌ إلاّ بذنب ولم يُكْشَف إلاّ بتوبة وهذه أيدينا إليك بالذّنوب ونواصينا إليك بالتَّوبة فاسقنا الغيثَ»(1) .
«با الها هيچ بلائى فرود نمى آيد مگر به خاطر گناه وبرطرف نمى شود مگر با باز گشت به سوى تو، پروردگارا اين دستهاى گنهكار ما به سوى تو بلند است و پيشانيهاى ما باتو به سوى تو متوجه شده.پروردگارا بارانت را بفرست.»

تحليلى از دو شبهه

رفاعى نويسنده معاصر وهابى در مقابل اينگونه روايات ، زانوى غم به بغل مى گيرد ، ونمى تواند پاسخى درستى به آنها بدهد، ونا چار مى شود كه با امور بديهى وروشن به ستيزه جويى بپردازد . اواين حديث را صحيح مى خواند و چاره اى هم ندارد، زيرا اين روايت در صحيح بخارى آمده و صحيح بخارى در نظر او خدشه پذير نيست ، ولى او دو اعتراض به آن دارد كه يا د آور مى شويم:
1ـ خليفه در اينجا به دعاى عباس متوسل شده واو را وادار كرده كه براى مسلمانان باران بطلبد ، زيرا عباس چنين وچنان بود.
2ـ اگر هدف ، توسل به شخص عباس بود نه دعا، پيامبر گرامى كه افضل از

1 . قسطلانى ، ارشاد السارى، 2/338.

صفحه 251
عباس ونزديكتر از او به خدا بود، پس چرا او را رها كرد وسراغ عباس رفت ؟(1).
شكى نيست كه انگيزه او بر تراشيدن اين اعتراضها حفظ موضع عقيدتى خود است .او به جاى اينكه عقيده را بر سنت عرضه كند ، سنت را بر عقيده خود عرضه مى كند ما هم اكنون هر دو شبهه پاسخ مى گوئيم :
در باره شبهه نخست يا دآور مى شويم با توجه به تاريخ توسل به اشخاص پاك وپارسا ، مى توان عمل خليفه را تفسير كرد واينكه كار خليفه ، ادامه همان توسلهاى عصر عبدالمطلب وابوطالب بود وبه يك معنا بازگشت به آنچه در شرايع پيشين آمده ورخ داده بود ، بنا براين ، توسل خليفه با توسل عبدالمطلب وابو طالب و قوم يونس يكنواخت وهماهنگ است .
ازاين گذشته ، عباراتى كه خود خليفه در اين باره مطرح مى كند ، همگى حاكى از توسل به شخص است او به هنگام دعا چنين گفت :
«أللّهمّ كنا نتوّسل إليك بنبينا فتسقينا فإنّا نتوّسل إليك بعمّ نبيّنا فاسقنا »
او به نقل ابن اثير رو به مردم كرد وگفت : «هذا واللّهِ الوسيلة إلى اللّهِ والمكان منه».
او به نقل قسطلانى رو به مردم كرد و گفت :
«ايُّها النَّاس إنّ رسولَ اللّهِ يرى للعبَّاس ما يرى الولد للوالد فاقتدوا به في عمّه واتّخذوه وسيلة إلى اللّه»
من نميدانم اگر خليفه مى خواست توسل به شخص رامطرح كند ، با چه عبارتى روشنتر از اين مطرح مى كرد ؟

1 . التّوصل إلى حقيقة التّوسل ،253و256. وى اين اعتراض را از ابن تيميه گرفته است ، به مجموعة الرسائل والمسائل ،1/12مراجعه شود.

صفحه 252
در باره شبهه دوم ياد آور مى شويم كه علت عدول از پيامبر به عباس اين است كه در جلب رحمت حق ،وحدت در سرنوشت،مؤثر است.اين عباس بود كه اگر قحطى ادامه داشت ،مانند ديگران آسيب مى ديد نه پيامبر گرامى كه جهان را وداع كرده بود، از اين جهت او را وسيله قرار مى دهد تا در سايه او ديگران نيز بهره ببرند ، در حالى كه پيامبر ، در اين شرايط نبود .ادامه قحطى وغيره در زندگى پيامبر مؤثر نبود.او درجهان برزخ به سر مى برد و از قحطى اين جهان ، متأثر نمى شد.
خدا نكند انسان بر عقيده اى پا فشارى كند كه طبعاً همه دلائل روشن را زير پا مى نهد.
ما در اين جا دامن سخن در زمنيه توسل به شخص پيامبر وانسانهاى پاك را جمع مى كنيم ، وقسم دوم از وسيله ها را مطرح مى كنيم .

صفحه 253

صورت دوّم

توسل به مقام ومنزلت انبياء و اوليا

در توسل به انسانهاى پاك و اشخاص پارسا ، ياد آور شديم كه توسل به ذات،رمز توسل به مقام وموقعيت ومنزلت افراد نزد خداست واگر ما اين دو نوع توسل را جداى ازهم ذكر مى كنيم ، براى آنست كه در كلمات وهابيان جداى از هم نقل شده ، و گاهى از همين توسل به صورت ، توسل به مقامات صالحان وحقوق آنان بر خدا تعبير مى شود ، وناگفته پيداست كه هيچ انسانى بر خدا حقى ندارد ، به گونه اى كه انسان ، صاحب حق، و خدا موظف به اداى آن باشد، زيرا موجود ممكن،هرچه دارد . از خداى واجب دارد.چگونه انسان ممكن مى تواند نسبت به خدا ، صاحب حقى شود.
ولى دراينجا نكته اى است وآن اينكه : لطف ومرحمت خدا به قدرى وسيع وگسترده است كه گاهى از باب فضل وكرم ، خود را بدهكار ، وانسانرا طلبكار ميخواند ومى فرمايد:
(مَنْ ذَا الَّذي يُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناَ فَيُضَاعِفَهُ لَهُ وَ لهُ اَجْرٌ كَريمٌ)(حديد/11)
«كيست كه به خدا وام نيكو دهد ، تا خدا آن را برايش دو چندان سازد ، وپاداش بزرگوارانه اى داشته باشد؟»
بنابر اين ، اگر در حديثى ، حق انسانى برخدا مطرح شود ، مقصود ، آن

صفحه 254
حق ويا حقوقى است كه خدا با فضل و كرمش پذيرفته وانسانها را ذى حق معرفى كرده است .
اكنون رواياتى را مى آوريم كه به روشنى ، بر جواز اين گونه توسّلات گواهى مى دهند:

1ـ توسل به حق سائلين

«عطيه عوفى » از « ابى سعيد خدرى» روايت كرد كه پيامبر فرمود : هركس ازخانه خود براى اقامه نماز بيرون برود واين دعار ا بخواند ، خدا رو به سوى او مى كند وهفتاد هزار فرشته براى او طلب آمرزش مى كنندوآن دعا اين است :
«أللّهمَّ إنِّى أسألك بحقّ السَّائلين عليك وأسألك بحقِّ ممشاي هذا ، فإنّي لم أخرج أشراً ولابطراً ولا رياءً ولا سمعةً، خرجتُ إتّقاءَ سَخَطِكَ وإبتغاء مرضاتك أَنْ تُعيذني من النَّار وأَن تَغْفِرَ ذُنُوبِي، إنّه لا يغفِر الذُّنوبَ إلاّ أَنتَ»(1).
«پروردگارا من از تو مى خواهم كه بحق سئوال كنندگان (2) برتو وبه حق اين گامهايى كه بر مى دارم من هرگز براى فساد وخوشگذرانى وخودنمائى ازخانه بيرون نيامده ام ، بلكه براى پرهيز ازخشم تو وجلب خشنودى تو بيرون آمده ام ـ مرا از آتش پناه بدهى ، وگناهان مرا ببخشائى كه بخشاينده اى جز تو نيست ».
در اين حديث به روشنى حقى كه سائلان بر خدا دارند مورد توسّل قرار گرفتهاند وسؤال كننده آنرا وسيله قرار داده تا خدا بخاطر آن حق كه سائلان بر گردن

1 . ابن ماجه ، سنن ، 1/256 ـ حديث شماره778 واحمد ، مسند، 3/21.
2 . اشاره به آيه (اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ...) كه دراين آيه تعهد شده است كه خدا درخواست سئوال كننده را اجابت مى كند واين حقى است كه خدا بر عهده گرفته است . وهمچنين جمله دوم كه ياد آور پاداشهائى است كه خدا براى رفتن به مساجد قرار داده است.

صفحه 255
او دارند ، در خواست اورا نيز پاسخ گويد ، زيرا دعا كننده نيز سائل است وچنين حقى را بر خدا دارد.
در دلالت روايت ، كوچكترين خدشه اى نمى توان كرد وهر چه هم «وهابى»بخواهد در آن ايجاد شبهه كند ، نمى تواند ، ولى پس از فكر وانديشه به خاطرش رسيده است كه در سند روايت ، عطيه عوفى است واو در نظر برخى از علماى رجال ، ضعيف است (1).
ولى با توجه به كلمات علماى رجال ، علت تضعيف او روشن مى شود، زيرا او از دوستان على بوده ودر دولت اموى ، به حمايت ودوستى على تظاهر ميكرده ، وولايت وتشيع در نزد برخى ، وسيله تضعيف راوى است .
ما در اينجا گفتار علماى رجال رانقل مى كنيم تا روشن شود كه آنان در باره او دودسته شده اند ، گروهى اورا ستوده وبرخى ديگر اورا به نحوى تضعيف كرده اند وضمناً علت تضعيف او روشن خواهد شد كه جرم اوتشيع وولاى اهل بيت بوده وهرگز دروغگو ويا خلاف كارنبوده است :
1ـ ابن سعد مى نويسد : عطيه با ابن اشعث بر حكومت وقت خروج كرد . حجاج به عامل خود محمد بن قاسم نوشت كه اورا دستگير كند واز او بخواهد كه به على (عليه السلام)ناسزار بگويد واو انسان راستگويى بود واحاديث خوبى دارد و «بزّار»او را از شيعيان على شمرده ومى گويد : غالب راويان ، ازاو نقل روايت كرده اند.
2ـ ذهبى مى نويسد : او از تابعان مشهور واز شيعيان على بوده است .
3ـ ابن معين مى گويد : او انسان شايسته اى است .
4ـ ابن حجر مى گويد :او انسان راستگويى بوده ولى اشتباهاتى هم داشته

1 . رفاعى ، التّوصل إلى حقيقة التّوسل، ص212.

صفحه 256
است .
5ـ ابن عدى مى گويد :او از افراد مورد اعتمادى روايت نقل كرده واز ابى سعيد وديگران روايت دارد.با اينكه او ضعيف است ، حديث او نوشته مى شود واو از شيعيان كوفه بود ودر سال 111 در گذشت .
6ـ ابو حاتم مى گويد : حديث اونوشته مى شود ولى او ضعيف است .
7ـ ساجى مى گويد : قول او حجت نيست . او على را بر همه خلفا مقدم مى شمرد!(1).
ازمجموع كلمات علماى رجال استفاده مى شود كه علّت تضعيف او ، تشيع او بوده ، و تشيع راوى ، يكى از علل ضعف او به شمار مى آيد شيعه در آن زمان در سه معنى به كار مى رفت :
الف ـ كسى كه على را خليفه بلا فصل پيامبر بداند.
ب ـ كسى كه على را خليفه چهارم ولى برتر از سه خليفه ديگر بشمارد.
ج ـ كسى كه به ولاى اهل بيت رسالت تظاهر كند.
چگونه مى توان چنين انسان وارسته اى را تضعيف كرد كه با دلائل روشن ، به تشيع گراييده. او انسانى است كه به خاطر علاقه به كتاب وسنت سه با ر قرآن را برابن عباس عرضه كرده وآنچه ازاوپيرامون تفسيرشنيده در پنج جلد نوشته است.(2) تضعيف چنين افراد وارسته وعلاقه مند به قرآن كار ساده اى نيست ، ولى چه مى توان كرد؟ در كتابهاى رجال اهل سنت ، تشيّع يكى از بزرگترين عوامل تضعيف راوى

1 . ذهبى ، ميزان الإعتدال ، ج3 ص79 وتقريب التهذيب ، ج2، ص14 وابن حجر تهذيب التهذيب ، ج7 ،ص227.
2 . طوسى ، رجال :51.

صفحه 257
شمرده مى شود!
گذشته ازاين ، اتقان حديث وفصاحت كلمات ، وانسجام تعبير ، حاكى از صحت واستوار ى آن است . اصولاً قلمرو جعل حديث بيشتر درمورد مناقب وفضائل افراد ومسائل مربوط به حاكمان وواليان است ، وگاهى هم پيروان مذهبى ، براى كوبيدن پيروان مذهب ديگر جعل حديث مى كردند ، ونيز صفات خدا وزندگى برزخى ويازندگى در سراى ديگر قلمرو جعل حديث براى احبار ورهبان بود ، ولى حديثى مانند حديث عطيّه ( كه حالت يك انسان وارسته را ياد آور مى شود كه ازخانه به سوى مسجد گا م بر مى دارد واز خدا سئوال مى كند به حق آن تعهديكه در باره سائلان نموده است ، اورا از آتش پناه دهد ، وگناهان او را ببخشايد) دور از قلمرو وضع حديث وجعل آن است .

2ـ توسل به حق پيامبر وانبياى پيشين

پيامبر گرامى، وقتى ديده به جهان گشود، پدر او جهان را وداع گفته بود، واو چهره پدر را نديده ومادر او درسن5 و يا 6 سالگى در راه مدينه به مكه ، در منطقه اى به نام «أبواء » درگذشت ، وتا عبدالمطلب در قيد حيات بود ، وى در خانه نياى بزرگ خود پرورش يافت. وقتى به سن 8 سالگى رسيد ، نياى خودرا نيز از دست داد ، وابوطالب عموى وى ، اورا كفالت كرد ، وتا عمو زنده بود از وى حمايت ميكرد. همسر ابوطالب « فاطمه بنت أسد» عروس عبدالمطلب بود كه با او در يك خانه زندگى مى كرد . اين بانوى بزرگ ازهمان كودكى پيامبر ، تربيت جسمى اورا به عهده داشت ، وبسان يك مادر از او پرستارى مى كرد. واويكى از نخستين بانوانى است كه در مكّه به پيامبر ايمان آورد ، وپس از هجرت پيامبر به مدينه ، همراه فرزندش على ، با ديگر زنان باايمان هاشمى به مدينه مهاجرت كرد ود رمدينه در

صفحه 258
گذشت ، وپيامبر وفرزند خود وخانواده بنى هاشم را به سوك نشاند ، اكنون ببينيم پيامبر در درگذشت اين بانوى بزرگ ، چه واكنشى نشان داد .، خوب است اين مطلب را از زبان « أنس بن مالك» كه شاهد جريان بود ، بشنويم:
«أنس بن مالك مى گويد : وقتى فاطمه بنت اسد مادر على (عليه السلام)در گذشت ، پيامبر وارد خانه اوشد . بر بالين اونشست وگفت : اى مادر ! خدا تورا رحمت كند . تو مادر دوم من بودى ، گرسنه مى ماندى ، ومرا سير مى كردى ، برهنه مى ماندى ، ومرا مى پوشاندى. از ديگران كم مى كردى ، وبه من مى دادى ، ودر اين كار جز رضاى خدا وكسب پاداش سراى ديگر ، نيتى نداشتى ، پس از اين گفتار، دستور داد سه با ر او را غسل دهند ، هنگامى كه خواستند اورا با آب وكافور غسل دهند ، به دست خود كافور را در آب ريخت ، وپس از پايان غسل ، پيراهن خود را در آورد و برا و پوشانيدسپس روى آن اورا با بر د يمانى كفن كرد. آنگاه «اسامة بن زيد» و« ابو ايوب انصارى» وعمر بن خطاب ويك خدمتگزار سياه را فرمود تا قبرى بكنند . وقتى قبر را كندند وبه لحد رسيدند پيامبر گرامى با دست خود ، لحد را گود كرد، وخاك آن را با دست خود بيرون ريخت ، وقتى از حفر لحد فارغ شد ، در قبر دراز كشيد وگفت : اى خدايى كه زنده مى كند ومى ميراند، وخود زنده است ونمى ميرد ، مادرم فاطمه بنت اسد را ببخشاى ، وحجت خودرا (در پاسخ دو فرشته) به او تلقين نما .جايگاه اورا وسيع ساز ، به حق پيامبرت وپيامبرانى كه پيش ازمن بودند«بحقِّ نبيِّك والأنبياءِ مِنْ قبلي » وتو أرحم الراحمين هستى . آنگاه با چهار تكبير بر او نماز گزارد وبه كمك عباس وابوبكر اورا درون لحد گذاشت.
اين حديث ، از نظر دلالت در درجه اى است كه هيچ اشكالتراش وشكاكى نمى تواتند بر آن خرده بگيرد ، ولى بايد ديد ارزش اين روايت در نظر اهل حديث تا چه پايه است ؟

صفحه 259
در اينجا دومطلب را ياد آور مى شويم:
الف ـ حديث ازنظر اهميت به پايه اى است كه در كتب حديثى معتبر ، نقل شده است . وما اين حديث را ازمدارك ياد شده درزير براى شما نقل مى كنيم:
1 ـ معجم اوسط ، نوشته طبرانى م360، ص356 و357.
2ـ مستدرك الصحيحين ، نوشته حاكم نيشابورى م415ج3،ص108. او در اين كتاب احاديثى را نقل مى كند ، كه صحت آنها به پايه صحت احاديث بخارى ومسلم است.
3ـ حلية الأولياء،نوشته أبونعيم اصفهانى، م430هـ، ج3، ص121.
4ـ استيعاب،نوشته ابن عبدالبّر،م463هـ،ج4،ص382 ـ در حاشيه «الإصابة فى تمييز الصحابة» .
5ـ سير أعلام النبلاء، نوشته ذهبى،م 748 هـ، ج2،ص 118ـ به شماره17.
6ـ مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، نگارش نور الدّين هيثمى، م807، ج9، ص256ـ257.
او مى گويد : اين روايت را طبرانى در معجم كبير واوسط نقل كرده و در سند آن «روح بن صلاح » است كه ابن حبان وحاكم اورا توثيق كرده اند ودر او به گونه اى ضعف است وبقيه رجال سند، رجال صحيح هستند.
7ـ كنز العمّال،نگارش متقى هندى، ج13،ص636، شماره 37608.
شما از عنايتى كه مشايخ وبزرگان به نقل اين روايت دارند، موقعيت آنرا به دست مى آوريد . تنها سخن در باره يك نفر ازرجال حديث است، بنام «روح بن صلاح» .

صفحه 260
ذهبى مى گويد : روح بن صلاح مصرى « ابن سيابه » وابالحارث نيز خوانده مى شود. ابن عد ى اورا تضعيف كرده وابن حبان اورا از ثقات خوانده وحاكم نيشابورى مى گويد : اوثقه ومأمون است(1).
البته ممكن است علت تضعيف او همان علّت تضعيف عطيه باشد، كه چنين فضيلت وكرامتى را در باره يكى از اعضاء خاندان رسالت نقل كرده و ولاء خود را به اين خاندان ثابت نموده است .

3ـ آدم (عليه السلام)، به حق پيامبر خاتم (صلى الله عليه وآله وسلم) متوسل مى شود

سرگذشت آدم وحوا در كتابهاى مقدس آسمانى آمده است وتنها كتابى كه آن را به صورت معقول ومطابق شرائط معتبر در انبياء، نقل كرده، قرآن مجيد است، و ياد آور مى شود كه آدم بر اثر نا فرمانى مورد بى مهر ى قرار گرفت ومى بايست براى جبران كار خود، از خدا مغفرت بطلبد، اكنون ببينيم او براى طلب مغفرت به چه متوسل شد در اين جا «بيهقى » خبرى را از عمر بن خطاب نقل مى كند كه او از رسول خدا شنيده وچنين نقل كرد:
وقتى آدم آن خطا (ترك اولى ) رامرتكب شد، گفت :
«رَبِّي أسألكَ بحقّ محمد لما غَفَرْتَ لِي» پروردگارا از تو مى خواهم كه بحق محمد (صلى الله عليه وآله وسلم)مرا بيامرزى، خطاب آمد : آدم ! چگونه او را شناختى با آنكه من هنوز اورا خلق نكرده ام . پاسخ گفت : روزى كه مرا آفريدى، در قائمه هاى عرش ديدم كه نوشته است :«لاإلهَ إلاّاللّه، محمّد رسول اللّه» دانستم : اسمى را كه در كنار اسم خود قرار داده اى محبوبترين مخلوقات نزد توست . خطاب آمد : راست گفتى، او

1 . ذهبى : ميزان الإعتدال ، 2/58 به شماره 2801.

صفحه 261
محبوبترين خلق نزد من است . اكنون كه به حق اوسئوال كردى، من تو را بخشيدم واگر او نبود، من تورا خلق نمى كردم(1).
در دلالت حديث نمى توان خدشه كرد، تنها چيزى كه دستاويز نويسندگان وهابى امروز است اين كه درسند حديث « عبدالرحمان بن زيد بن اسلم » وارد شده واحمد بن حنبل وغيره، اورا تضعيف كرده اند(2).
ولى در برابر آن،حاكم نيشابورى او را توثيق كرده وحديث را در مستدرك خود آورده است، و درمستدرك، احاديثى را مى آورد كه از نظر صحت به پايه رجال بخارى ومسلم برسند(3).
بنابراين، عبدالرحمان بدان پايه نيست كه نتوان با حديث او استدلال كرد.ازاين گذشته، جلال الدين سيوطى، حديث را در تفسير خود آورده است .
از تواريخ استفاده مى شود كه توسل آدم،پيامبر گرامى در قرون نخست اسلامى، بسيار مشهور بوده است(4) ولذا وقتى منصور دوانيقى از فقيه مدينه، مالك بن انس پرسيد : در حرم شريف پيامبر، رو به قبله بايستم ودعا كنم يا رو به رسول خدا كنم واز خدا حاجت بخواهم ؟
مالك در پاسخ گفت : چرا از پيامبر كه وسيله پدرت آدم بود، وروز قيامت نيز وسيله توست، رو مى گردانى ؟ بلكه رو به پيامبر كن وازاو شفاعت بخواه، خدا اورا شفيع تو قرا ر مى دهد،زيرا خود فرموده است كه:
(وَلَوْأَنَّهُْمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجدُوا

1 . بيهقى ، دلائل النبوّة ، ج5،ص489.
2 . ذهبى ،ميزان الإعتدال ، ج2، ص564.
3 . حاكم، مستدرك الصحيحين، ج2،ص615.
4 . سيوطى ، الدرّمنثور ، 1/59وحديث را ازمفسران ديگرى نيز نقل كرده است .

صفحه 262
اللّهَ تَوَّاباً رَحِيماً)(نساء /64).
«اگر آنان، هنگامى كه بر خود ستم كرده اند، به سوى تو آيند واز خدا آمرزش بخواهند وپيامبر نيز براى آنان آمرزش بطلبد، خدا را توبه پذير ورحيم مى يابند.»(1).
در اين جا دو نكته را ياد آور مى شويم :
1ـ احاديث مربوط به توسل قريب به سى روايت است كه ما ازآنها اين مقدار را برگزيديم، وبه همين اندازه اكتفا مى كنيم وكسانى كه بخواهند ازمجموع روايات آگاه شوند به كتاب الدرر السنيّه نگارش زينى دحلان مفتى مكه متوفاى 1303 مراجعه كنند وى مجموع اين روايات را در كتاب خود آورده است، واز ملاحظه مجموع، تواتر واجمالى ويا معنوى آنها ثابت مى شودو خدشه در اسناد روايات، آن هم به خاطر موضعگيرى خاص در مذهب بى اثر مى شود.
2ـ ما فرض مى كنيم همه اين روايات، ضعيف وغير صحيح است (هرچند گفتن اين سخن آسان واثبات آن بسيار مشكل وبه قيمت بى اعتبار كردن كتب حديثى مانند بخارى وغيره مى شود)ولى ازاينكه راويان، يك چنين احاديثى را نقل كرده اند، ومحققان ومحدثان آنهارا در كتابهاى حديث وتفسير گرد آورده اند، از مجموع آنها مى توان گفت كه چنين توسلى نه تنها شرك وجرم به شمار نمى رفت، بلكه توسل يك مسأله عادى ومتعارف بود واگر چنين توسلى شرك بود، هرگز راويان حديث، آن را نقل نمى كردند، زيرا راوى حديث، هرچند جاعل وواضع باشد، متاعى را عرضه مى كند كه از او بپذيرند ومسلّماً مضمون شر ك آميز در ميان مسلمين نمى تواند مشترى پيدا كند تا واضع، آن را جعل وناآگاه آن را نقل كند .

1 . سمهودى ، وفاء الوفاء ، ج2،ص1376.

صفحه 263
ازاين گذشته اگر توسل به انبيا واوليا، يك نوع شرك وبرخلاف موازين اسلام بود، هرگز اين محدثان بزرگ، مطالب شرك آميز رانقل نمى كردندواگر هم نقل ميكردند، بى تفاوت از كنار آن نمى گذشتند.
مجموع اين دو مطلب مى تواند موقف وموضع اين احاديث را ازنظر اعتبار وارزش ثابت كند.
درپايان ياد آور مى شويم كه يكى از اقسام توسل، سوگند دادن خدا به حقوق ومقام صالحان وپاكان بود، وچون احاديث گذشته متضمن معنى سوگند نيز بودند هرچند صريحا درآنها سوگند وارد نشده است، پيرامون اين بخش ازتوسل به صورت جداگانه بحث نمى كنيم وسخن را به قسم چهارم يعنى توسل به دعاى پيامبر وصالحان مى بريم.

صفحه 264

صورت سوّم

توسل به دعاى صالحان در حيات و ممات

افراد گنهكار، گاهى در خود، شايستگى استجابت دعا را نمى يابند، ازاين جهت به اين مؤمن وآن مؤمن متوسل مى شوند كه در حق آنان، دعا كنند، و در حقيقت، او با در خواست دعا از برادر مؤمن، با لسانى دعا مى كند كه با آن گناه نكرده است، در برخى از روايات آمده است كه خدا به موسى بن عمران گفت : مرا با زبانى بخوان كه با آن خلافى انجام نداده اى وآن زبان برادر مؤمن تو است كه هرگز با آن گناه نكرده اى، هرچند ممكن است خود او با آن زبان گناه كرده باشد.
اين در صورتى است كه آن برادر مؤمن، فردى عادى باشد، چه بسا دچار گناهى هم شده باشد، ولى هرگاه شخصى كه از او دعا مى طلبيم، انسانى وارسته، پاك ومنزه باشد، طبعاً دعاى او مستجاب خواهد شد وبه همين جهت، قرآن به افراد ستمكار بر خويشس، دستورمى دهد كه حضور پيامبر برسند و از او درخواستدعا كنند وطبعاً در چنين موقعى،خدا را توبه پذير ورحيم خواهند يافت(نساء/64)(1).
ودر گذشته گفتيم كه فرزندان يعقوب از پدر خواستند براى آنان طلب مغفرت كند واو نيز پذيرفت (يوسف /97ـ98) (2).
ودر سوره منافقين، ازآنان انتقاد شده كه وقتى به آنان گفته مى شود كه به

1 . (وَلَوْ أنَّهُمْ إذْ ظَلَمُوا أنْفُسَهُم جَاؤُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوااللّهَ تَوَّاباً رَحيِمَاً)
2 . (قَالُوايَا أبَانَا اسْتَغْفِر لَنَا ذُنُوبَنَا إنَّا كُنَّا خَاطِئِنَ *قَالَ سَوْفَ أسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي إنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ).

صفحه 265
حضور پيامبر برسيدواز او بخواهيد كه در حق شما دعا كنند، سرتكان مى دهند وروى بر مى گردانند(منافقين/5)(1).
روى اين اصل، در عصر رسول خدا، پيوسته مردم به او متوسل مى شدند كه براى افراد، دعا كنند ودرمواردى كه مشكلات پيش مى آمد،مردم دست به دامن پيامبر بودند وازاو درخواست دعا مى كردند . اين مسأله چيزى نيست كه درآن اختلافى باشد.سخن درجاى ديگر است وآن اينكه اكنون كه پيامبر ازميان ما رفته وبه جهان ديگر منتقل شده، آيا اين اصل به قوت خود باقى است ؟ يعنى آيا باز هم ميتوان به اومتوسل شد ودر خواست دعا كرد؟
اين يكى از اقسام توسلاتى است كه براى اولين بار، ابن تيميه آنرا تحريم كرده وتنها يك دليل براى آن آورده است وآن اينكه صحابه پيامبر، پس از در گذشت او، به افراد حى وزنده متوسل مى شدند وهرگز ديده نشد كه پس از درگذشت او، به خود پيامبر متوسل شوند(2).
ما در آينده خواهيم گفت كه اين گفتار برخلاف تاريخ مسلّم است ومردم، پيوسته در حال حيات ودر حال ممات، به پيامبر توسل نموده واين كار، هم اكنون نيز به صورت يك امر رائج درميان فرق اسلامى ادامه دارد.
ما پيش از آنكه دليل ابن تيميه را بررسى كنيم، بايد دو مطلب را ثابت كنيم :
1ـ پيامبران واوليا وشهدا زنده اند.
2ـ ارتباط ميان انسانها در اين جهان با ارواح مقدسه قطع نشده است .
اينك بيان هر دو مقدمه :

1 . (وَإذَا قِيْلَ لَهُمْ تَعَالَوا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللّهِ لَوَّوْا رُؤُوسَهُمْ وَرَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وهُمْ مُسْتَكْبِرُونَ).
2 . ابن تيميه ، مجموعة الرسائل والمسائل1/14.

صفحه 266

پيامبران واولياى الهى زنده اند:

درخواست چيزى از موجود بى جان كار خردمندانه نيست، وهيچ عاقلى از جماد چيزى رانمى طلبد، واگر هم بت پرستان، جماد را مى پرستيدند، واز او چيزى درخواست مى كردند، آن جماد رارمز وصورت حسى خدا ى خود ميدانستندكه مى تواند كارى را صورت دهد . بنا براين، درخواست دعا از پيامبران،در صورتى حكيمانه است كه آنها حى وزنده باشند وما بايد اين مطلب را از مدارك اسلامى به دست آوريم .
امروز اكثريت جهان تسنن درمسائل كلامى، از شيخ ابوالحسن اشعرى پيروى مى كنندوعقيده او در باره پيامبران اين است كه پس از انتقال به عالم برزخ زنده اند، وعلماى اشاعره دراين باره چنين مى گويند:
«وَمِنْ عَقائِدِناَ أنّ الأنبياءَ (عليهم السلام) أَحياءٌ» (1).
ابوالقاسم قشيرى شيخ اشاعره در سال 446 رساله اى نوشته، وبه تمام نقاطى كه مسلمين زندگى مى كردند، ارسال نموده است . در آن آمده است : برخى از بى خردان به اما م اشعرى نسبت داده اند كه پيامبرپس از در گذشت، ديگر نبى ورسول نيست .
اين جمله افترا است.چگونه مى توان آنرا باور كرد، درحاليكه قرآن شهيدان را زنده مى داند و مى فرمايد:
(وَلاتَحْسِبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيْلِ اللّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْىَ آءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ)(آلعمران/169).

1 . سبكى : تاج الدّين ، طبقات الشّافعية الكبرى، 3/384.

صفحه 267
«افرادى را كه در راه خدا كشته مى شوند، مرده نپنداريد،بلكه همگى زنده اند ونزد خدا روزى مى خورند »
واگر شهدا زنده هستند، پس پيامبران به اين فضيلت سزاوارترند، زيرا رتبه شهداء پايين تر از رتبه پيامبران است، چنانكه مى فرمايد:
(فَاُولئكَ مَعَ الَّذينَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِّيين والصِّدِّيقينَ والشُّهَداء والصَّالِحين َ...)
«آنان با كسانى هستند كه خدا بر آنان بخشش نموده از پيامبران وصدّيقان و شهيدان و صالحان و...»
آنگاه وى با يك سلسله روايات كه برحيات پيامبر پس از درگذشت او ازاين جهان،گواهى مى دهند ; استدلال نموده وما بعداً اين روايات را خواهيم آورد، حتى ابوبكر بيهقى صاحب سنن كبرى،متوفاى 458 نيز رساله اى در باره حيات پيامبران، پس از درگذشت نوشته است (1).
البته همانطور كه در كتابهاى كلامى گفته شده است، بايد عقيده ها وانديشهها را بر قرآن وسنت عرضه كرد، قرآنى كه سند آن قطعى ودلالت آن از استوارى خاصى برخوردار است،همچنين بايد از روايتى استفاده كرد كه از راويان ثقه نقل شده باشد، از آنجا كه مسأله حيات برزخى براى وهابيان مشكلى شده است،ما به تحقيق آن ازنظر كتاب وسنت مى پردازيم :
مراجعه به آيات قرآن، نه تنها حيات شهيدان را ثابت مى كند، بلكه دراين مورد، برحيات اولياى الهى نيزصحه مى گذارد. اينك نمونه اى در اين مورد:

1 . سبكى : تاج الدّين ، طبقات الشّافعية الكبرى، 3/406.

صفحه 268

سخن حبيب نجّار

حضرت مسيح دونفر را براى تبليغ به شهر انطاكيه روانه كرد . آنان پس از تبليغ در دست دشمن گرفتار شدند.حبيب نجّار كه از آغاز ورود رسولان به آنان ايمان آورده بود ،وقتى از گرفتارى رسولان آگاه شد ، رو به قوم خود كرد وگفت :
(يَا قَوْمِ اتبعُوا المُرْسَلين*َ اتَّبِعُوا مَنْ لايَسْألُكُمْ أَجرَاً وهُمْ مُهِتَدونَ)(يس/20ـ21)
«ازرسولان پيروى كنيد . از كسانى پيروى كنيد كه ازشما پاداش نمى طلبند وهدايت شده اند».
او براى تثبيت موقعيت رسولان ، اعلام كرد: (إنّي آمَنْتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُونِ)
«من به خداى شما ايما ن آوردم ، بشنويد.»
تصديق رسولان ، در چنين شرايطى بر قوم او گران آمد . اورا زير دست وپا لِه كردندوكشتند . خدا از زبان او اين جمله ها را نقل مى كند كه وى پس ا ز انتقال به جهان ديگر چنين گفت:(قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَةَ قَالَ يَا ليْتَ قَوْميِ يَعَْلَمُونَ *بِما غَفَرَ لي رَبِّي وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُكرَمينَ)(يس/26ـ27).
«به او گفته شد : وارد بهشت شو ! (بهشت برزخى ) او پس از ورود به بهشت گفت : آرزو داشتم كه، قوم من از سرنوشت من آگاه مى شدندواينكه چگونه خدا مرا بخشيد و گرامى داشت .»
اين جمله ها حاكى از حيات حبيب نجار ، پس از انتقال به عالم برزخ است وهرگز نمى توان اين جمله ها را به عنوان تمثيل ويا به صورت سمبليك تفسير كرد،زيرا چنين تفسيرى ، تفسير مادى است ودر نتيجه با اصول قطعى قرآن مخالف است . جائى كه حبيب نجّار ، اين مرد وارسته كه فضيلتش ايمان به رسولان الهى

صفحه 269
است ، زنده باشد ، وحتى پيام دهد ; در باره رسول گرامىواولياى بزرگ خدا چه بايد گفت ؟!
اين تنها مؤمنان وارسته نيستند كه درجهان برزخ ، حيات خاصى دارند، بلكه گروه ناپاك وگنهكاران بزرگ ، در جهان برزخ زنده ومعذب هستند.خد ا درباره آل فرعون مى فرمايد:
(النَّارُ يُعْرَضونَ عَلَيْهَا غُدُوّاً وعَشِيّاًوَ يَوْمَ تَقُوُمُ السَّاعَةُ أدْخِلُوا آلَ فِرْعَونَ أَشَدَّ العَذَابِ)( غافر /46)
«صبحگاهان وشامگاهان آل فرعون را به سوى آتش مى برند . آنگاه كه قيامت بر پا شد (دستور داده مى شود) ،آنان را به سخت ترين عذاب وارد كنيد.»
درباره مشركان عصر نوح ، قرآن ياد آور مى شود : آنان به خاطر خطا هاى خود ، غرق شدند وسپس وارد دوزخ گرديدند، چنانكه مى فرمايد:
(مِمّا خَطِيئاتِهِمْ أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَاراً ...) (نوح/ 25)
اين آتشى كه بر آن وارد مى شوند ، آتش برزخى است نه آتش روز رستاخيز كه هنوز روزآن فرا نرسيده است .
شمااز اين نمونه آيات ، يك اصل را به دست مى آوريد وآن اينكه سران ايمان وكفر در برزخ درقيد حياتند .سران ايمان ، داراى حيات لذيذ برزخى ، وسران كفر در عذاب جانكاه آن به سر مى برند، تا روز رستاخيز بر پا شود وهركس طبق كردار خود پاداش وكيفر بيند.

زندگى پيامبران درروايات

مراجعه به رواياتى كه علماى اهل سنت درمورد درود بر پيامبر نقل كرده اند،

صفحه 270
حيات وزنده بودن او را يك مسأله مسلّم مى سازد، ما از ميان روايات زياد ، به برخى اكتفا مى كنيم:
1ـ پيامبر فرمود : خدا فرشتگانى درگردش دارد كه سلامهاى امت مرا به من ابلاغ مى كنند.
2ـ هيچ كس از شما بر من درود نمى فرستد مگر اينكه به من مى رسد ومن باسخ اورا مى گويم.
3ـ هركس در كنار من برمن درود بفرستد ، من ازآن آگاه مى شوم.
4ـ هركس از دور برمن درود فرستد ، به من مى رسد . من در شب معراج باموسى ملاقات كردم واورا درحال نماز ديدم.
5ـ پيامبران زنده اند وخدا را عبادت مى كنند. برمن درود فرستيد . هركجا باشيد درود شما به من مى رسد.
6ـ هركس پس از درگذشت من برمن درود فرستد ، به ده برابر پاداش ميگيرد.وفرشتگان نيز ده برابر او سلا م مى فرستند، وهركس در كنار قبر من برمن درود فرستد من از آن آگاه مى شوم وپاسخ مى گويم.
اين رو(1)ايات به ضميمه آيات پيشين ، حيات پيامبر را قطعى شمرده وجاى شك و ترديد درآن باقى نمى گذارد.
تا اينجا ، يك مقدمه ثابت شد . اكنون بايد ديد نظر قرآن وسنت پيامبر در باره مقدمه دوم يعنى امكان ارتباط با عالم ارواح چيست؟

1 . براى آگاهى از رواياتى كه حيات برزخى پيامبر را ثابت مى كنند به كتابهاى سنن ابى داود ، ج2، ص218 وكنز العمال، 10/381 وطبقات الشّافعية ، 3/406ـ 408 مراجعه فرماييد. دربرخى ازاين روايات ،كلمه قبرنيز آمده است وقطعاً مقصود حيات برزخى است نه حيات مادى.

صفحه 271

امكان ارتباط با ارواح مقدّسه

مسأله امكان ارتباط با ارواح ، امروز جزء مسائل تجربى درآمده وعلم ودانش مادى مى خواهد روزنه اى به سوى جهان غيب باز كند.حالا علم ودانش در اين زمينه تا چه حد پيش رفته است ، و تا چه اندازه مى توان بر اين آزمونها اعتماد كرد چيزى است كه از قلمرو گفتار ما بيرون است.ما دراينجا بر اين مسأله از طريق كتاب وسنت استدلال مى كنيم ، زيرا بحث ما يك بحث تفسيرى وكلامى است ، وبايد برچنين اساسى استوار باشد.
مراجعه به قرآن ،مسأله امكان ارتباط راروشن مى سازد ، هم اكنون ، سه آيه را دراين باره مطرح مى كنيم .
علاقمندان تفسير قرآن بايد در فهم آيه ، درماقبل ومابعد آن دقت كنند ، وبراى توضيح بيشتر به تفاسير متقن مراجعه نمايند.

1ـ حضرت صالح با قوم هلاك شده خود ،سخن مى گويد.

داستان صالح وپى كردن ناقه او براى همه كم وبيش روشن است .سرانجام قوم خيره سر او اين شد كه عذاب الهى آمد وهمه آنهارانابود كرد.قرآن ازنابودى آنان چنين ياد مى كند:
(فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دَارِهِمْ جَاثِمِينَ)(اعراف /78)
«زمين لرزه اى آنانرا فرا گرفت وصبحگاهان اجساد بى روحشان درخانه ها باقى ماند.»
اين آيه ازنابودى كامل اين قوم سخن مى گويد سپس ياد آور ميشود كه

صفحه 272
صالح، پس از نابودى رو به آنان كرد وچنين گفت :
(فَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَقَالَ يَا قَوْمِ لَقَدْاَبْلَغْتُكُمْ رِسَالةَ رَبِّي وَنَصَحْتُ لَكُم ولكِن لا تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ)( اعراف /79)
«پس از اين حادثه ، صالح از آنان روى برتافت (كنايه ازانزجار از قوم خود)وگفت اى قبيله من ! من پيامهاى پروردگارم را به شما رسانيدم ، وشما رانصيحت كردم ولى شما اندرز دهندگان را دوست نمى داريد».
اين خطاب از صالح نسبت به قوم خود ، پس ازهلاك آنان صادر شده، وخدابراى تفهيم بيشتر اين نكته ، درآغاز آيه دوم حرف «ف »را كه به معنى ترتيب است به كار برده ، تا تفهيم كند كه وى پس از هلاكت قوم خويش ، با آ ن افراد سخن گفت .اگر ارتباط با اين ارواح پليد ، امكان پذير نبود ، خطاب صالح چه معنايى مى توانست داشته باشد؟گاهى برخى ازپيشداوران در نظائر اين مورد،آنرابه خطاب تأثرى وتأسفى حمل مى كنند، يك چنين تفسير ، كاملا تفسير به رأى است وبر خلاف ظاهر آيه است وما مأموريم ازظاهر آيه پيروى كنيم ونبايد كتاب خدارا به بازى بگيريم وبه خاطر عقايد پيشين خود به تأويل آن بپردازيم.
ارتباط با ارواح بسان جسم بودن خدا نيست كه به خاطر ممتنع بودن آن ، آيات مربوط به آن ، بركنايه ومجاز حمل مى شوند ، درحالى كه ارتباط با ارواح كارى ممكن است ، و محال نيست ، اگر قرآن بگويد صالح با قوم خويش از هلاكت سخن گفت ما نبايد آنرا تأويل كنيم .

2ـ شعيب با قوم خود پس از مرگشان سخن مى گويد

نظير اين آيات ، در باره شعيب وارد شده اسيت . وقتى قوم وى بسان قوم

صفحه 273
صالح نابود شدند، اونيز با ارواح آنان سخن گفت . قرآن ازنابود ى آنان چنين گزارش مى دهد:
(فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دَارهِمْ جَاثِمِينَ) (اعراف /91)
«زمين لرزه آنان را فرا گرفت وصحبگاهان اجساد بى جانشان در خانه ها باقى مانده بود.»
آنگاه قرآن ، سخن شعيب را با قوم خود، با كلمه « ف» كه داّل بر ترتيب و تأخّر زمانى است آغاز مى كند ومى فرمايد:
(فَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَقَا لَ يَا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي ونَصَحْتُ لَكُمْ فَكَيْفَ آسى عَلَى قَوْم كافِرِينَ)(اعراف /93)
«پس روى از آنان برگرداند وگفت : اى قبيله من ، من پيامهاى پروردگارم را رسانيدم ،و شما را پند دادم ، پس چگونه براى مشتى كا فر اندوهگين شوم؟!»

3ـ اى پيامبر از پيامبران پيشين بپرس.

قرآن مجيد به پيامبر دستورمى دهد: ازپيامبران پيشين سئوال كند كه ا يا خدا به آنان دستور داده بود كه غير خدا كسى را بپرستند واين حقيقت را چنين بيان ميكند:
(و اسْألْ مَنْ أَرْسَلْنَامِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنَا أَجَعَلْنَا مِنْ دُونِ الرَّحْمَانِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ)(زخرف/45)
«از پيامبران پيشين بپرس: آيا ما براى آنان جزرحمان ، خدايان ديگرى را قرار داده بوديم كه آنهارا بپرستند؟»
دراين آيه ، پيامبر مأمور مى شود كه با پيامبران پيشين سخن بگويد . اگر

صفحه 274
ارتباط با ارواح مقدسه امكان پذير نبود، چنين دعوتى بى اساس بود.
دراينجا گروه پيشداور دست و پا مى كند ومى گويند : مقصود اين است كه از دانشمندان اهل كتاب بپر سند ، نه ازخود پيامبران ، درحالى كه اين سخن تأويل باطلى است كه تنها پيشداورى ، آنان رابه آن وادار نموده است وما هرگز حق نداريم بى حهت به تأويل قرآن بپردازيم.
آرى قرآن گاهى دستور مى دهد كه پيامبران ازاهل كتاب سئوال كنند ، چنانكه مى فرمايد:
(فَسْألِ الَّذينَ يَقْرَؤنَ الْكِتَابَ مِنْ قَبْلِكَ )(يونس /94)
«از كسانى كه قبل از تو ، كتاب مى خوانند ، سئوال كن .»
ودر آيه ديگر دستور مى دهد: ازبنى اسرائيل بپرسد آنجا كه مى فرمايد:
(فَاسْألْ بَنِي إسْرائيِلَ إِذْجَاءَهُمْ...)(اسراء /101)
«ولى با توجه به دومطلب كه هم اكنون ياد مى كنيم روشن مى شود كه يك چنين تفسير ، كاملاً بى پايه است .
1ـ آيه در صورتى برآيه ديگر قرينه مى شود كه آيه نخست درمفاد خود مبهم باشد، در اين صورت ابهام يكى ، به وسيله ديگرى برطرف مى شود، درحاليكه در اين سه آيه ، ابهامىوجود ندارد. وهرگز اشكالى ندارد كه پيامبر با خود پيامبران سخن بگويد ودر عين حال از علماى اهل كتاب يا بنى اسرائيل بپرسد.
2ـ دقت در آياتى كه به پيامبر دستورمى دهد كه ازعلماى اهل كتاب يا بنى اسرائيل بپرسد.، به روشنى مى رساند كه مقصود سئوال خود پيامبر نيست ، بلكه مقصود پرسش ديگران است وبه اصطلاح اين آيه بسان مثل عربى است كه ميگويد:«إيَّاك أَعْنِى واسْمَعى يا جَارَه»ويا ضرب المثل فارسى است « دربزن ،

صفحه 275
ديوار تو بشنو»به گواه اينكه ، آيه را چنين آغاز مى كند:
(فَإِن كُنْتَ فِي شَكّ ممَّا أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ فَاسْألِ الَّذينَ يَقْرَؤنَ الْكِتَابَ)
«اگر در باره آنچه كه برتو فرود آمده شك وترديد دارى ، از علماى اهل كتاب بپرس.»
وهمگى ميدانيم چنين شكى براى پيامبر رخ نمى دهد وخصوصاً در ذيل اين آيات آمده است :
(فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرينَ * وَلاتَكُونَنَّ مِنَ الَّذينَ كَذَّبُوا ب آيَاتِ اللّهِ)(يونس/94ـ95)
«از ترديد كنندگان وشك كنندگان مباش كه آيات الهى را تكذيب كرده اند.»
اين جمله هاگواه برآن است كه خطاب به پيامبر است ولى مقصود آنست كه ديگران براى شناخت پيامبر وعلائم او در تورات وانجيل به اهل كتاب مراجعه كنندتا حقانيت نبوت اورا به دست آورند. بنا براين هيچ گاه مقصود اين نيست كه خود پيامبر بپرسد، تا آيه مورد بحث را بوسيله اين دو آيه اخير ، تفسير كنيم .
مادراينجا به اين مقدار ازآيات اكتفا مىورزيم وكسانى كه ذهن آنان اسيرپيشداورى نباشد ، به حقيقت مطلب مى رسند.

4ـ پيامبر با كشتگان بدر سخن مى گويد

در جنگ بدر ، آنگاه كه سران كفر هلاك ونابود شدند ، پيامبر دستور داد كه اجساد پليد آنان را درگودالى بريزند . دراين موقع پيامبر بر لب گودال آمد وبا آنان چنين گفت :
چه همسايگان بدى براى پيامبر خدا بوديد . اورا ازخانه اش بيرون كرديد .

صفحه 276
آنگاه براى نبرد با او گرد آمديد. من آنچه را كه خدايم به من وعده داده بود حق وپا برجا يافتم .
در اين هنگام ، يكى از ياران پيامبربه او گفت :چگونه با مغزهاى متلاشى شده سخن مى گوئى ؟پيامبر فرمود: شما از آنان شنواتر نيستيد.اندكى بعد ملائكه با گرزهاى آهنين آنان را مى گيرند، منتظرند كه من ازآنها روى بگردانم (1).
ابن هشام مينويسد: انس بن مالك روايت كرده است : ياران پيامبر در نيمه شب ، سخن گفتن اورا با كشته هاى مشركين درگودال بدر شنيدند، كه پيامبر به آنان مى گفت : اى عتبه! اى شيبه! اى اميه! اى ابى جهل ـ وعده اى ديگر را نيز نام مى برد ـ آيا آنچه را كه پروردگار شما به شما وعده داده بود، پا برجا يافتيد؟ياران پيامبر ازاين گفتگو شگفت زده شدند وگفتند : يا رسول اللّه !آيا با اين لاشه هاى گنديده سخن مى گوييد ؟ پيامبر فرمود: شما از آنها شنواتر نيستيد. آنان نمى توانند پاسخ بدهند(2).
امير المؤمنين درجنگ جمل با سران سپاه پيمان شكن همين كار را كرد وهمين اعتراض را شنيد ودرپاسخ گفت : آنان سخنان مرا شنيدند، درست مانند سران شرك كه درگودالى افتاده بودند وسخن پيامبر را شنيدند(3).

توضيح دو آيه

منكران ارتباط بدون اينكه در آيات ديگر تأمل كنند ، دو آيه را دستاويزخود قرار داده اند ومى گويند: ارتباط ممكن نيست :

1 . بخارى ، صحيح ، 5/76، باب قتل أبى جهل.
2 . ابن هشام ; سيره ،2/294.
3 . مفيد: جمل، ص207.

صفحه 277
(إِنَّكَ لاتُسْمِعُ الْمَوتَى)(نمل /80)
«تو نمى توانى چيزى را به گوش مردگان برسانى !»
(ومَا أَنْتَ بِمُسْمِع مَنْ فِي الْقُبُورِ)(فاطر /22)
«تو نمى توانى چيزى را به گوش خفتگان درگور برسانى!»
ميگويند:هدف از اين آيات اين است كه مشركان كوردل، بسان مردگانند كه نمى توان چيزى رابه آنان فهماند وپيداست كه تشبيه در صورتى صحيح است كه وجه اشتراك در هر دو موجود باشد ونتيجه اين مى شود كه خفتگان در گور چيزى از زندگان نمى آموزند، پس مشركان زنده نيز چيزى نخواهند آموخت .
ولى بايد توجه داشت كه آيه مربوط به اجساد خفته در قبور است كه بسان جمادات، قدرت شنوايى ندارند، در حالى كه سخن ما، در ارواح مقدس ويا پليد است كه به حكم آيات پيشين در جهان برزخ زنده وقابل تفهيم ومكالمه هستند.
واگر آيه اى ديگر مى فرمايد : (وَمِنْ وَرآئِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثوُنَ) (مؤمنون/100) «وپيش روى آنان، برزخى است تا روز رستاخيز.»
مقصود از برزخ ، حائلى است ميان دوزندگى واين حائل ، چيزى جز اختلاف ماهيت دونوع زندگى چيز ديگرى است . نه اينكه سد اسكندر يا ديوار چين ميان اين دو زندگى فاصله شده واز رسيدن پيامها جلو گيرى مى كند!
اصولاً اگر ارتباط با جهان ديگر ، امكان پذير نباشد، چرا مسلمانان هرروز پنج بار پيامبر را مورد خطاب قرار داده و مى گويند : «السّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا النّبيُّ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ » وسلام بر پيامبر در تمام صورتهاى تشهد، كه علماى اهل سنت نقل كرده اند، وارد شده است(1).

1 . طوسى :خلاف،1/47.

صفحه 278
اگر ارتباط با جهان ديگر امكان پذير نيست، چرا پيامبر دست همسر خود را مى گرفت و به زيارت بقيع مى رفت ومى گفت :
«السّلامُ على أهلِ الدّيار مِن المسْلِمينَ و الْمُؤمنين َ ... وإنّا إِنْ شاءاللّهُ بِكُمْ لاحِقونَ»(1).
پيامبر گرامى، به زيارت اهل قبور ميرفت وبه صورتهاى مختلف بر همه آنها درود مى فرستاد،.
اصرا ربر انقطاع ارتباط صورت كمرنگى ازيك نوع ماديگرايى است كه گروهى ناخود آگاه به آن كشيده شده اند، البته ما در اين جا، هر مدعى ارتباط با جهان برزخ را تأييد نمى كنيم وبه اصطلاح « نه هركه آينه سازد، سكندرى داند»بلكه در پرتو اين آيات وروايات، مسأله امكان ارتباط را اجمالا تصديق مى كنيم، اكنون بايد ديد با توجه به اين دومقدمه (حيات برزخى انبيا واوليا و امكان ارتباط ) چگونه ميتوان نتيجه گرفت ؟

صحابه پيامبر وتوسل به روح پاك وى

مقدمات ياد شده ،منطقى بودن درخواست دعا را از پيامبر گرامى، روشن كرد، واينكه هم اكنون مى توان در پرتو وجود ارتباط ، درخواست دعا كرد، ولى براى اينكه ازسيره صحابه وتابعان وديگرمسلمانان در اين مورد آگاه شويم ، كمى صفحات تاريخ را ورق مى زنيم، واز توسلهاى فراوان ، به بيان نمونه هائى

1 . درود بر ساكنان خانه ها (قبرها ) از مسلمانان ومؤمنان ...ما به خواست خدا به زودى به شما خواهيم پيوست .
مسلم ; صحيح،3/63 ـ نسائى، صحيح، 4/76 ـ ابى داود: صحيح، 2/196و....

صفحه 279
مى پردازيم، كه همگى حاكى از آن است كه صحابه پيامبر از آيه (وَلَو أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاؤوكَ وَاستَغْفَرُوا اللّهَ واسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَّواباً رَحيماً)(نساء/64).
معناى گسترده تر را فهميدند، يعنى ميان حيات وممات پيامبر فرقى ، قائل نشدند ، وميان طلب مغفرت وديگر در خواستها برداشت يكسان داشتند اينك گزيدهاى ازاين روايات :
1ـ جسد پيامبر گرامى درگوشه منزل قرار داشت ، وهنوز مسلمانان درموت وحيات او شك وترديد مى كردند وخليفه دوم مى گفت نمرده است ، بلكه بسان موسى به معراج رفته است. در اين موقع ابوبكر كه در منطقه «سُنْح» به سر مى برد وارد خانه پيامبر شد و رو انداز اوراكنار زد ، وصورت اورا بوسيد وگفت : پدر ومادرم فداى تو باد. درحال حيات وممات پاك وپاكيزه هستى وازما پيش پروردگار خود يادكن وما را به خاطر داشته باش(1).
2ـ هنگامى كه امير مؤمنان از غسل وتكفين پيامبر فارغ گرديد ، روى اورا باز كرد وگفت :
«بأَبِي أَنْتَ واُمِّي طِبْتَ حيّاً وطبتَ مَيِّتاً واذكرعند ربّك»(2)
«پدر ومادرم فداى تو باد!درحال زندگى ومرگ پاك وپاكيزه هستى . از ما نزد پروردگارت ياد كن!»
دراينجا دونفر از ياران پيامبر ، ازاو پس از درگذشت طلب دعا مى كنند . آيا مى توان عمل اين دونفر را حرام ويا لغو وبى اثر توصيف كرد؟

1 . حلبى: سيره 3/392.
2 . نهج البلاغة ، خطبه 235.

صفحه 280
3ـ محمّد بن حرب هلالى مى گويد : وارد مدينه شدم وبراى زيارت قبر پيامبر به سوى مسجد آمدم دربرابر قبر نشسته بودم كه ناگهان عربى از بيابان آمد وپيامبر را زيارت كرد وبه او چنين گفت : اى بهترين رسولان ، خدا براى تو كتاب راستگوئى را فرستاده، ودرآنجا فرموده است:«اگر آنان بر خويشتن ظلم كنند وبه سوى تو آيند و از تو در خواست طلب مغفرت كنند و تو نيز طلب مغفرت كنى ، خدارا توبه پذير ورحيم مى يابند« من روى اين اساس به سوى تو آمده ام واز خدا طلب مى كنم و تو را شفيع قرار مى دهم . آنگاه اشك ريخت وگريه كرد و دو شعر سرود كه مضمون آن دو شعر اين است :
اى بهترين كسى كه درزير زمين استخوانهاى اونهفته است ، ودر پرتو پاكيزگى آنها دشت و بيابان پاكيزه شده است. روح من فداى آن قبرى كه تو درآن سكنى گزيده اى ودرآنجا عفت وجود وكرم نيز نهفته است(1).
4ـ درزمان عمر بن خطاب قحطى سختى رخ داد. مردى دركنار قبر پيامبر رو به روضه او كرد و چنين گفت : اى رسول خدابراى امت خود ازخدا باران بطلب . آنان نابود شدند!(2)
سمهودى وديگران كه در خواست دعا از پيامبر را يك امر مشروع مى دانند ، واصولاً قبل ازابن تيميه كسى اين توسلات را ممنوع نمى شمرد، داستانهاى فراوانى دراين مورد نقل مى كند كه اين صفحات گنجايش نقل آنها را ندارد، وعلاقمندان ميتوانند به كتابهاى مختلفى كه ناقل اين قصه هاست مراجعه كنند.
ما ممكن است به پاره اى ازاين داستانها با نظر شك وترديد بنگريم ، وبعضى

1 . سمهودى :وفاء الوفاء ، 4/1361ـ اين مطلب از تاريخ ابن عساكرو«مثير الغرام الساكن» نگارش ابن جوزى وغيره نيز نقل شده است.متن اين دوشعر در صفحه 135 گذشت.
2 . سمهودى ـ وفاء الوفاء ،2/1371.

صفحه 281
از آنها را موضوع ومجعول تلقى كنيم . هرچند دليلى بر جعل ووضع آنها نداريم.
ولى آنچه مهم است اينست كه اين قصص ونقلها با فزونى بسيارى كه در طول تاريخ به خود گرفته است ، در هردو حالت ، خواه صحيح باشند وخواه غير صحيح،شاهد گفتار است.هرگاه واقعاً اين توسلها صحيح و پا برجا باشند وواقعاً صحابه وتابعان براى توسل به حضور پيامبر رسيده واز او درخواست دعا ميكردهاند،در اين صورت گواه براين است كه در خواست دعا يك امر رائج وجائز در ميان صحابه بوده است واگر برخى از آنها را غير صحيح تلقى كنيم بلكه شبهه را قوى تر بدانيم وبگوييم غالب آنها از نظر سند مخدوش هستند ، باز هم مى تواند سند گفتار ما باشند.زيرا اگر درخواست دعا در نظر علما ودانشمندان مسلمان ، كار حرام وشرك آلودى بود ، در اين صورت جاعلان حديث كه براى كسب مقام وافتخار ومنزلت ، دست به چنين كارها مى زنند، چنين دروغى را جعل نمى كردند،زيرا انسان بازيگر تا محيط بازى را درست نشناسد ، دست به چنين كارى نمى زند، واينكه دست به چنين كارها زده اند ، نشانه آن است كه اصل مسأله ، امرى صحيح وجايز ومشروع بوده كه اين افراد ازاين فرصت، بهره بردارى كرده ودر باره آن، حديث جعل كرده اند

پاسخ به يك سئوال

در اينجا پرسشى مطرح است وآن اينكه بحثهاى پيشين ، بيش ازاين ثابت نكرد كه افراد مؤمن ميتوانند ازپيامبران و صالحان پس از رحلت آنان درخواست دعا كنند ، در حاليكه امروز در كنار قبور وضرايح ، فزون از اين، دعا مى كنند وآنان درخواست ميكنند كه پيامبر بيمار آنان را شفا دهد، وگمشده آنان را باز گرداند، وهمچنين چيزهاى ديگر كه از دايره دعا بيرون است .

صفحه 282

اين درخواستها از دو را ه قا بل تفسير است :

1ـ يك فرد محقق با اصول «روانكاوى » حقيقت را از چنين درخواست كنندگان به دست آورد ، واز آنان بخواهد كه مقصود شما ازاينكه پيامبر ، بيمار را شفا دهد ويا گمشده شمارا باز گرداند،چيست؟ وى از آنان يك جواب مى شنود وآن اينكه پيامبران وصالحان ،عزيزان درگاه الهى بوده و دعا و درخواست آنان برنميگردد، وبه اصطلاح ، آنان مستجاب الدعوه هستند. اگر مى گوئيم بيمار ها را بهبودى بخشد ، شفا دهد مقصود اين است از خدا بخواهد كه اين كارها را انجام گيرد ، وما خود كراراً اين كاررا آزموده ايم كه در باطن ، خدا را مؤثر در اين كار ميدانندوبراى پيامبران مقامى جز درخواست دعا ويا توسط وشفاعت چيزى نميانديشند ومردمنصف در داورى به باطن وانگيزه هاى درونى بايد بنگرد نه ظواهر.
2ـ فرض كنيم همه آنان از پيامبر ، بهبودى بيمار را درخواست مى كنند ، ويا ازاومى خواهند كه گمشده اورا باز گرداند و اموال مسروقه او پيدا شود ، ولى اگر از آنان بپرسيم آيا پيامبرا ن به صورت مستقل براين كار قيام مى كنند؟ ويا آنكه خدا در پرتو قدرتى كه به آنان عطا فرمود ه است ، درخواست ها را اجابت مى نمايند؟
من گمان نمى كنم هيچ موحدى در روى زمين ، جز پاسخ اول ، پاسخى بگويد ، حالا اگر موحّدى چنين كارى را ازمسيح بخواهد ، وانديشه باطنى اورا تفسير كنيم ، مقصود او چنين خواهد بود: اى مسيح بزرگوار كه در دوران حيات به تصريح قرآن به بيماران بهبودى مى بخشيدى ، ومردگانرا زنده مى كردى ، هم (1)

1 . (وَ اُبْرِىءُ الأكْمَهَ وَ الأبْرَصَ وَ اُحْيِي الْمَوْتَى بِإذْنِ اللّهِو...)(آل عمران/49)
(وَ تُبْرِىءُ الاْكْمَهَ وَ الاَْبْرَصَ بِإذْنِي وَإذْ تُخْرِجُ الْمَوتى بِإذْنِيِ...)(مائده/110)

صفحه 283
اكنون نيز بر اين كار قيام كن وبيماران درمان ناپذيرما را علاج كن.
اگر چنين درخواستى درحال ممات ، شرك آميز باشد، بايد درحال حيات نيز چنين باشد ، واگر تصور شود كه او در حال حيات قادر بوده نه درحال ممات ، برفرض تسليم آن ، نتيجه اين مى شود كه در خواست در حال ممات لغو وبى اثر باشد ، نه شرك وحرام .
خلاصه پيامبران وصالحان هرگاه درحال ممات داراى چنين قدرتهائى باشند، عمل درخواست كنندگان عمل عاقلانه بوده و درشرائط خاصى به هدف استجابت مى رسد، واگر فاقد چنين قوه وقدرت باشند ، نبايد درخواست كننده رامشرك خواند بلكه بايد اورا ارشاد كرد كه كار تو، بى نتيجه است . وحضرت مسيح درحال ممات چنين قدرتى را ندارد.
دراينجا نكته ديگرى را ياد آور مى شويم : ميان مشركان ومسلمانان ازنظر درخواست بهبودى بيمارا ن از بتان وپيامبران فرق روشنى است .
مشركان به آلهه خود از ديده خدائى مى نگريستند، وآنانرا صاحبان قدرت مسقل مى دانستند، و مى گفتند كه خدا تدبير همه يا برخى از امور را به دست آنان سپرده است وخود از صحنه تدبير كنار رفته است ، وازاين جهت ، آنان را پرستش نموده وبا همين درخواست نيز آنان را پرستش مى كردند.
درحالى كه مسلمانان ، انبيا واوليا را بندگان صالح فقير و نيازمند به خدا مى دانند، كه اگر كارى انجام دهند ، به قدرت كسبى و اذن پروردگار جهان خواهد بود ، وبه ديگر سخن عمل آنان درحال حيات وممات ، عمل كسانى خواهد بود كه در اطراف سليمان گرد آمده بودند . وقتى سليمان گفت:كداميك از شما مى تواند تخت بلقيس را پيش از آمدن او ازيمن به فلسطين بياورد . يكى از ياران سليمان

صفحه 284
گفت: پيش از آنكه مجلس شما متفرق شود من آن را حاضر مى كنم.ديگرى گفت:من دريك چشم به هم زدن كار را انجام مى دهم . دومى كار را صورت داد وسليمان خدا را سپاس گفت(1).
هرگاه درخواست كارهاى غير عادى (شفاى بيمار) از بندگان خدا ، شرك باشد،چگونه مى توان درخواست سليمان را توجيه كرد؟! بدتر ازآن اينكه بگوييم درخواست چنين كارهائى در حال حيات افراد مانعى ندارد ، ولى پس از مرگ آنها شرك است !! زيرا مرگ وزندگى مرز ايمان وشرك نيستند بلكه مرز عقلائى وغير عقلائى بودن كار است .البته مشروط برآنكه در باره مسؤول ، جز بندگى و فقر چيزى نينديشد، واگر در باره او قدرتى فرض كند ، قدرت اوقدرت مأذون باشد ، نه قدرت تفويضى . يعنى جزء كا رگزاران جهان هستى باشد ، كه به اذن وفرمان خدا كارهائى را در جهان هستى انجام مى دهد ، قرآن در آيات گوناگونى به وجود چنين مدبران مأذون تصريح مى كند، ومى فرمايد:
(وَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً) (نازعات /5)
(حتَّى إِذا جَاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوتُ توَفَّتْهُ رُسُلُنَا... )(انعام /61)
(إِنَّ الَّذينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائكَةُ طَالِميِ أَنْفُسِهِمْ...)(نساء /97)
«آنگاه كه فرشتگان جان ظالمان را مى گيرند» . با اين تفاوت كه ملائكه وفرشتگان وديگران موجودات علوى ، به طور پيوسته كا رگزار كشور وجود مى باشند،ولى انبياء واولياء به طور استثنائى ، در تكوين تصرف مى نمايند، وانگيزه ازاين تصرف كه خود جدا از تدبير مورد تصرف نيست ، يا اتمام حجت برمردم وهدايت آنها است ويا لطف وكرم خدا است به بندگان متوسل كه از طريق انبياء

1 . سوره نمل، آيه هاى 39و40.

صفحه 285
واولياء مى رسد.
اين نه تنها انبياء وامامان معصوم هستند كه به اذن خدا داراى چنين قدرت وتوانائى مى باشند ، بلكه انسانهاى پاك ووارسته ، وسالكان راه عبوديت وبندگى ، در پرتو اطاعت خدا ، مى توانند ، به چنين مقامى برسند ، حالا اگر ما به چنين مقاماتى نمى رسيم وحتى نمى توانيم ، آنرا درست بينديشيم ، تقصير واهب منان نيست ،بلكه مربوط به نارسائى خود مااست.
هرچه هست از قامت نا صاف وبى اندام مااست *** ورنــه تشريـف تـو بر انـــدام كس كوتــاه نيست

صفحه 286
عقائد وهابيان

7

آيا سوگند به مقدسات،حرام است ؟

درجهان آفرينش موجوداتى هستند كه ازنظر شرايع سماوى ، داراى قداست بوده ودرپيشگاه خدا ، مقام ومنزلتى دارند. گاهى اين موجودات داراى شعور وادرك بوده احياناً فاقد آن هستند ،اما در درگا ه الهى ازاحترام خاصى برخوردارند.
فرشتگان وپيامبران واولياى الهى ، موجودات مدركى هستند كه در قرآن به صورت افراد معصوم وپيراسته از گناه معرفى شده اند ، وشناخت مقامات پيامبران در قرآن ، مخصوصاً پيامبر گرامى،مقام چشمگير او را در پيشگاه خدا روشن ميسازد.
دربرابر آنان ، كعبه ومقام ابراهيم وصفا ومروه ومشاعر حج وقرآن وديگر كتب آسمانى ، براى خود شأن ومقامى دارند كه با مراجعه به قرآن وحديث ، بركسى مخفى نمى ماند.
درميان مسلمانان ، رسم است كه درمقام جلب اعتماد افراد به چنين مقدساتى قسم ياد مى كنند . گاهى گام از اين فراتر نهاده ، به جان عزيزان خود ،مانند پدر ومادر وفرزندان سوگند ياد مى نمايد ، واين نوع سوگند ، سيره مستمرى است درميان ملل جهان . چيزى كه هست ملل غير مسلمان به جاى قرآن وپيامبر ،

صفحه 287
به تورات وانجيل وموسى ومسيح سوگند يا دمى كنند.
ابن تيميه وپيرو او محمد بن عبدالوهاب چنين سوگندى را گاهى شرك و احياناً حرام اعلام مى كنند ، وبررسى اين موضوع ، درگرو ياد آورى امورى است كه هم اكنون مطرح مى كنيم :

1ـ قرآن وسوگند به مخلوقات

درقرآن مجيد ، گذشته ازسوگند به خدا ، قريب 40سوگند وارد شده است كه خدا در آنها بر آسمان وزمين ، شب وروز ، انجير وزيتون ، وطور سينين وبلد امين،سپيده دم ، شبهاى دهگانه ، وطور وبيت معمور وسقف مرفوع ودرياى مواج و...سوگند ياد كرده است (1).
تا آنجا كه به جان پيامبر نيز سوگند ياد كرده ومى فرمايد :
(لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعَمَهُونَ)(حجر /72)
«به جان تو سوگند آنان در بى خبرى به سر مى برند.»
البته انگيزه خدا براى سوگند ، غير ازانگيزه انسانهاست.غرض از سوگند ، جلب اعتماد شنونده به صحت گفتار خود نيست ، بلكه مقصود اين است كه ازطريق سوگند ، عظمت مخلوق را بيان فرمايد وما را به مطالعه وبررسى اسرار وآثار آن دعوت كند.
اگر قرآن مى فرمايد: (والشَّمْسِ وَضُحيها ) «سوگند به خورشيد ونور آن »

1 . براى آگاهى از متون اين آيات به سوره هاى :شمس، نازعات ، مرسلات،تين ، ليل ، فجر، طور مراجعه بفرمائيد وچون نقل متون آيات ، مايه طولانى شدن بحث مى گرديد، ازنقل آنها خود دارى شد.

صفحه 288
در حقيقت ، دعوت به مطالعه در اسرار آفرينش خورشيد مى فرمايد. همچنانكه درآيه ديگر به صورت كلّى مى فرمايد:
(قُلْ انْظُرُوا مَا ذَا فِي السَّمواتِ والاْرْضِ) (يونس /101)
«بگو : بنگريد تا آگاه شويد ازآنچه كه در آسمانها وزمين است .»
واگر هم به جان پيامبر ، سوگند ياد مى كند ، مقصود ابراز عظمت وقداست مقام اوست در حالى كه انگيزه سوگند در بشر جلب اعتماد طرف به گفتار خويش است ، زيرا انسان متعهد ، هرگز به دروغ سوگند يا دنمى كند.

2ـ در دادگاه اسلامى، تنها سوگند به خدا معتبر است .

درفصل خصومتها وداوريها ، ميان دو فرد كه باهم بر سرمالى وحقى وعرضى اختلاف دارند، آنچه مى تواندبه داروى خاتمه بخشد ، سوگند به خداست ، وهرگز سوگند به قرآن وغيره جايگزين آن نمى گردد ، واين مسأله ،يكى از مسلّمات فقه شيعه ، بلكه فقه اسلامى است .
ودر اين مورد كافى است به كتابهاى «قضاء» در فقه اسلامى مراجعه شود.ازنظرفقهاى اهل سنت،سوگند به طلاق زن وصدقه گشتن اموال ، وآزادى بردگان نيز نافذ است. واگر در گفتار خود دروغگو باشد زن او مطلقه ، واموال او صدقه ، وغلامان او خود به خود ، آزاد مى شوند، ويا اگر با سوگند به اين امور تعهد كند كه كارى را انجام دهد ، وانجام ندهد با ز ، همين نتيجه برآن مترتب مى شود، درحالى كه ازنظر فقه شيعه ، سوگند به اين امور ، باطل ، ودرهيچ حالت خواه راستگو باشد يا دروغگو ، به تعهد خود عمل بكند يا نكند، اثرى براين سوگند ها ، مترتب نمى گردد.

صفحه 289

3ـ سوگند به بت

شكى نيست كه سوگند به بتها حرام ، بلكه شرك است ، زيرا آنكس كه به بت سوگند مى خورد ، همان حالتى رابه خود مى گيرد كه يكفرد بت پرست به هنگام سوگند پيدا مى كند، ازاين جهت در روايات، از سوگند به آنها نهى شده زيرا يك فرد مسلمان نبايد با عمل خود ، عمل مشركان را حكايت كند .پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
«لاتَحْلِفُوا ب آبَائِكُم ولابالطَّواغِيت»(1) ودر حديث ديگر فرمود:
«لا تَحْلِفواب آبائِكُمْ ولا بِاُمَّهاتِكُم وَلابالاِْنْداد»(2) «هرگز به پدران ومادرانتان وبه بتها سوگند ياد نكنيد.»
مقصود از «طواغيت » و« انداد» همان بتهاى معبود مشركان است كه مبغوض ترين موجودات نزد خدا شناسان هستند وهمين ، قرينه بر اين است كه مقصود ازتحريم سوگند به پدران ومادران ، همان پدران ومادران مشرك هستند كه پيش ازاسلام ويا در صدر اسلام به همان حالت شرك درگذشتند.
با توجه به اين سه مقدمه ، اكنون دلائل جواز سوگند بر غير خدا را كه از قداست نزد فرد برخوردار بوده ويا نزد انسان عزيز باشد ، يا د آور مى شويم :
1ـ قرآن به مخلوقات زيادى سوگند ياد كرده وسوگند هاى قرآن ، يكى از بحثهاى مهم آن را تشكيل مى دهد ،وحتى ابن القيم ، شاگرد ابن تيميه ، كتاب خاصى درباره سوگندهاى قرآن به نام «أقسام القرآن » نوشته است . او در اين كتاب،سرّ سوگند به اين امور را تاحدودى تشريح كرده ولى رابطه سوگند به مخلوقات را با پاسخ سوگند و به اصطلاح (جواب قسم )بيان نكرده است ، ودر حقيقت ، به

1 . نسائى : سنن ، ج2ص7و9وابن ماجه : سنن ، ج2،ص278.
2 . نسائى : سنن ، ج2ص7و9وابن ماجه : سنن ، ج2،ص278.

صفحه 290
بخشى از مباحث مربوط به سوگند توجه نموده وبه بخش ديگر كه بيان رابطه ميان مقسم به وجواب قسم باشد; نپرداخته است .
دراينجا شايسته است از فرزند عزيز روحانيم كه در عنفوان جوانى شربتشهادت نوشيد وبال وپر او به وسيله جانيان بعثى بريده شد يعنى مرحوم شيخابوالقاسم رزاقى، ياد كنم . اين عزيز روحانيم كتاب ارزشمندى پيرامونسوگندهاى قران نوشته ودر آن كتاب به هر دو مطلب عنايت خاصى داشته، يعنى هم اسرار «مقسم به » را بيان كرده وهم رابطه آنها را با «جواب قسم» روشن ساخته است .
مثلا خدا درسوره شمس به امورى مانند آفتاب ونور آن ، وماه وروز وشب وآسمان وزمين ونفس انسانى سوگند ياد مى كند. آنگاه در جواب قسم مى فرمايد:
(قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّيهَا وَقَدْ خَابَ مَنْ دَسَّيها) يعنى :آن كس كه روان خود را پاكيزه ساخت رستگار شد وآن كس كه آنرا آلوده كرد، زيان ديد.
وى در اين كتاب ، باقلمى رسا ، رابطه اين جمله را با قسم هاى پيشين روشن ساخته ا ست واينكه چرا ، خدا پس از سوگند به اين امور ،مسأله تزكيه نفوس را مطرح كرده است.وچه ارتباطى ميان اين سوگندها ومسأله تزكيه نفوس وضد آن وجود دارد.
از اين مطلب بگذريم ، و به اصل مسأله با ز گرديم وآن اينكه خدا به مظاهر آفرينش در سوره هاى مختلف سوگند يا د كرده است واگر سوگند به غير خدا شرك بود ، چرا خود خدا اين كار را انجام داده است ؟
اصولاً قرآن ، قدوه واسوه والگوست ، واگر چنين كارى حرام بود ، لااقل تذكر مى داد كه اين سوگند ازخصايص خداست وغيرخدانبايد درآن شريك باشد.

صفحه 291
ازاين بيان ،نتيجه مى گيريم كه سوگند به غير خدا نه شرك است ونه حرام. اگر شرك بود ، خداانجام نمى داد واگر حرام بود ، حرمت آن را به ديگران تذكر مى داد.
آيا درست است كه خدا به جان پيامبر سوگند ياد كند وبگويد:(لَعَمْرُكَ...) در حاليكه چنين سوگندى يا پرستش غير خدا ويا لاأقل كارى حرام است ؟
گاهى تصور مى شود كه چنين سوگندى شرك است اما چون خدا به آن سوگند ياد كرده است ; از محدوده شرك بيرون آمده است.
چنين سخنى كاملا بى ارزش است ، زيرا اگر ماهيت چنين سوگندى پرستش غير خدا بود، با سوگند ياد كردن خدا، ماهيت آن دگرگون نمى شد.

گواهى از احاديث

شگفت اينجاست كه ابن تيميه ودستياران او مى گويند :«چنين سوگندى شرك است» (1)، واحياناً آن را شرك كوچك مى خوانند(2). درحالى كه در صحيح مسلم به روشنى وارد شده است كه پيامبر گرامى به پدر سائل سوگند ياد كرد.اينك ما ترجمه حديث را در اينجا مى آوريم ودر محل استشهاد خود ، لفظ پيامبر گرامى را نقل مى كنيم:
مسلم در صحيح خود مى گويد:
1 ـ «مردى بر پيامبر وارد شد وگفت : اى پيامبر خدا كدام صدقه پاداش بزرگترى دارد؟ پيامبر فرمود: «أما ـ وأبيك ـ لتنبئنه...»آگاه باش سوگند به جان پدرت تو را از آن آگاه مى سازم . سپس فرمود:«أنْ تُصَدِّقَ و أنتَ صحيح شحيحٌ ، تَخْشَى

1 . امير صنعانى : تطهير الإعتقاد ، ص14
2 . حفيد محمد بن وهاب: الهدية السنية ، ص25.

صفحه 292
الْفَقْرَ وتأمَل البَقَاءَ...»(1).
«در راه خدا انفاق كنى درحاليكه توسالم وبه آن مال علاقه مندى ، واز فقر وندارى مى ترسى واميد به زندگى دارى »
2ـ مردى از نجد بر پيامبر وارد شدواز وظايفى كه اسلام بر دوش اونهاده است پرسيد،.
پيامبر:پنج نماز درشبانه روز .
نجدى:آيا غير از اين هم هست ؟
پيامبر:نه، مگر اينكه ، به عنوان نافله نمازى بخوانى.آرى روزه رمضان نيز واجب است .
نجدى:باز غير ازاينها هم چيزى بر من واجب است؟
پيامبر: نه، مگر اينكه روزه مستحبى بگيرى ، آرى زكاة نيز برتو واجب است.
نجدى:غير ازاين ؟
پيامبر:نه ! مگر اينكه صدقه مستحبى بدهى .
نجدى ازمحضر رسول خدا مرخص شد در حاليكه مى گفت : همه را انجام مى دهم ، نه بيشتر ، نه كمتر.
پيامبر فرمود:«أفلح ـ وأبيه ـ إن صدق».
به جان پدرش سوگند ، اگر راست بگويد رستگار شده است .
ودرروايتى فرمود : «دخل الجنة ـ وأبيه ـ إن صدق»
در اين حديث ، پيامبر گرامى به جان پدر اين مرد سوگند ياد كرده است .
3ـ در مسند احمد بن حنبل در ذيل اين حديث آمده است كه پيامبر فرمود:

1 . مسلم : صحيح ، ج3، كتاب الزكاة ، باب أفضل الصدقة،ص94.

صفحه 293
«فلعمري لئن تكلم بمعروف وتنهى عن منكر خير من أن تسكت »(1).
«به جان خودم سوگند اى مرد نجدى اگر به كارنيكى دعوت كنى يا از كار بدى جلوگيرى كنى ، بهتر از آن است كه خاموش بنشينى .»
البته رواياتى كه درا ن ، پيامبر وخلفابه غير خدا سوگند ياد كردهاند ، خصوصاً خطبه هاى امير مؤمنان بيش ازآنست كه در اين صفحات منعكس شود.علاقمندان مى تواند به مدارك ياد شده در پا ورقى مراجعه كنند (2) .
با وجود فراوانى روايات چگونه مى توان ، آن را شرك يا حرام دانست؟
درميان پيشوايان مذاهب چهارگانه ، ابو حنيفه وشافعى قائل به كراهت بودند وبراى مالك دو قول نقل شده است.تنها حنابله هستند كه سوگند به غير خدا وصفات اورا حرام مى دانند البته قسطلانى ياد آور مى شود : هرگز مالك ، قائل به حرمت نبوده ، بلكه آن را مكروه مى دانست (3)حتى نسبت تحريم چنين سوگندى به احمد امام حنابله ثابت نيست ، زيرا ابن قدامه كه زنده كننده فقه احمد است سوگند به پيامبر را جايز مى داند وشكست آن را موجب كفاره مى شمارد(4).
با توجه به چنين روايات محكم واستوار وفتاواى متقن و گواه بر جواز چنين سوگندها، انديشه شرك وحرمت بسيار ضعيف وناتوان است ، ناتوانتر از آنكه به خاطر اين سوگندها خون افراد بى گناه به عنوان مشرك ريخته شود واموال آنان به يغما

1 . احمد :مسند، 5/225.
2 . احمد: مسند، 5/212، ابن ماجه:سنن4/995و 1/255، نهج البلاغة ، عبده خطبه هاى 23ـ25ـ56ـ85ـ161ـ168ـ182ـ187ونامه هاى 6و9و54.
3 . قسطلانى : ارشاد السارى ، 9/358.
4 . ابن قدامة: المغني، ج9، ص517 ومى افزايد كه سوگند به پيامبر، نوعى سوگند به خداست وهر دو كفاره دارد.

صفحه 294
برود.وچنين هجومى را جهاد در راه خدا به شمار آورند.

دلائل وهابيان بر تحريم

وهابيان براى تحريم سوگند به غير خدا به دو حديث استدلال كرده اند كه هرگز دلالت آنها بر حرمت روشن نيست واينك ما هر دو حديث را ياد آور ميشويم.

حديث نخست

«إنّ رسول اللّه سمع عمر وهو يقول : وأبي ...فقال «إِنّ اللّهَ يَنْهَاكُم أَنْ تَحْلِفُوا ب آبائكُمْ فَمَنْ كانَ حالفاً فَلْيَحلِفْ باللّهِ أَوْيَسْكُتْ»(1).
رسول خدا شنيد كه عمر مى گويد : قسم به جان پدرم ... فرمود : خدا شمارا از سوگند به پدرانتان نهى كرده است آن كس كه مى خواهد سوگند ياد كند ، به خدا سوگند بخورد يا سكوت كند.
با چشم پوشى ازسند حديث، دلالت آن نيز خالى از ضعف وسستى نيست زيرا:
1ـ پدر عمر ، يعنى «خطاب» بت پرست بوده وباهمان آيين از جهان رفته است،ودر گذشته يادآور شديم كه سوگند به بت وبت پرست يك نوع شرك ويا ترويج ازشرك است .
روى اين جهت ، پيامبر اورا از سوگند به پدر باز داشت ،وبا اين حديث نميتوان هرنوع سوگند به غير خدا را (هرچند سوگند به امور مقدس ومحترم باشد)

1 . ابن ماجه: سنن ، ج1، 277 ،ترمذى :سنن، ج4، ص109.

صفحه 295
تحريم كرد، بالأخص كه پيامبر گرامى فرمود : «أن تحلفوا ب آبا ئكم » به پدرانتان سوگند بخوريد ، نفرمود : « أَنْ تَحْلِفُوا بالآباءِ»
زيرا درصورت نخست ، قدر متيقن ، پدران مشرك است ، در حالى كه در صورت دوم ، موضوع وسيعتر وهمه پدران را اعم ازمؤمن ومشرك شامل مى شود.
شاهد بر چنين تفسيرى ، روايتهائى است كه قبلاً ياد آور شديم كه پيامبر در آنها پدران را با طواغيت ويا با انداد به معنى بتها همراه آورده است وفرموده:
«لا تحلفوا ب آبائكم ولا بالطّواغيت » ونيز فرموده است : « لا تحلفوا ب آبائكم ولا بامَّهاتكم ولا بالأنداد»
2ـ ممكن است موارد حديث مربوط به باب قضاوت وداورى باشد كه درآن ، فصل خصومت تنها با سوگند به خدا انجام مى گيرد ، نه بر چيز ديگر و اينكه ميفرمايد : «وَمَنْ كانَ حالِفاً »مقصود اين است هركس كه وظيفه اوسوگند ياد كردن باشد.
گذشته ازاين ، روايات گذشته كه به طور صريح ، سوگند به غير خدا را تجويز مى كنند ، قرينه بر اين است كه اين روايت مانند ديگر كه هم اكنون متذكر ميشويم،بايد بهيكى از اين صورت ها توجيه شوند.

حديث دوم

«جاءَ ابن عمر رجلٌ فقال : أَحلف بالكعبة ....»فقال :لا ، ولكن أحلف بربّ الكعبة فإنّ عمر كان يحلف بأبيه فقال رسول اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم): لا تحلف بأبيك ، فإنّ من حلفَ بغير اللّهِ فقد أشرك»(1).

1 . احمد : مسند، ج2، ص69: البيهقي : سنن كبرى ، ج10، ص29.

صفحه 296
پاسخ :اين حديث ازسه بخش تشكيل يافته است :
1ـ مردى نزد ابن عمر آمد وگفت : من به كعبه سوگند مى خورم ، وفرزند عمر اورا از چنين سوگندى باز داشت.
2ـ عمر به پدرش سوگند ياد مى كرد،وپيامبر او را از چنين سوگندى نهى كرد.
3ـ فرزند عمر از پيامبر ، حديثى رانقل مى كند به صورت «مَنْ حَلَفَ بِغَيرِ اللّهِ فَقَد أَشْرَكَ»
قسمت نخست نمى تواند پايه حكم شرعى باشند، زيرا درآن فرزند عمر،مردى را از سوگند به كعبه باز داشته است وهرگز چنين بازدارى ، حجت شرعى نيست مادامى كه به معصوم نرسد،واگر تحريم چنين سوگندى فتواى ابن عمر باشدبراى خود او حجت است ، نه براى ديگران ، فتواى صحابى بلكه فتواى هرمجتهدى در صورتى حجت است كه مستند به سنت پيامبر باشد.
در قسمت دوم ، سرگذشت پدر خود را نقل مى كند كه پيامبر او را از سوگند به جان پدرش باز داشت وما در گذشته گفتيم كه قدرمسلّم ازاين باز دارى موردى است كه پدران مشرك باشند نه موحد ، واگر ابن عمر همين نهى پيامبر را (نهى سوگند بر پدر ) پايه تحريم سوگند بر كعبه قرار داده باشد، قطعاً در اجتهاد خود ، اشتباه كرده است ، زيرا از تحريم سوگند به پدر بر تحريم موضوع مشابه مى توان استدلال كرد نه غير مشابه ، مثلاً بگويد چون پيامبر، پدرم را از سوگند بر پدر كافرش باز داشته ، سوگند بر مادر كافر يا بتخانه ها وكليساها وكنيسه ها نيز حرام است ، نه اينكه سوگند بر كعبه نيز حرام است .
مهم قسمت سوم است (من حلف بغير اللّه فقد أشرك) كه دستاويز قائلان به تحريم است ، اكنون بايد ديد مقصود از بغيراللّه چيست ؟

صفحه 297

مقصود از « به غير خدا » خدايان دروغين است

اگر مقصود از « غير خدا »ما سوى اللّه باشد، در اين صورت شاهد بر تحريم هرنوع سوگند به غير خدا خواهد بود، ولى اگر مقصود از غير خدا ، چيزهائى باشد كه عرب آنها را مثل ومانند خدا مى انديشيد وبر آنها سوگند ياد مى كرد ، در اين صورت گواه بر تحريم سوگند بر اصنام وبتهاست .
وبه ديگر سخن : برا ى گفتار پيامبر «من حلف بغيراللّه فقد أشرك » شأن نزولى است وقطعا پيامبر آنرا درمقامى بيان كرده است كه در دست نيست ولى قدر متيقن از آن ، آن غير خداهائى است كه در مقابل خدا قرار مى گرفتند نه ما سوى اللّه ومقصود ازآن در قرآن همان بتها است نه همه موجودات امكانى چنانكه مى فرمايد :
(وَمَا اُهِلَّ بِه لِغَيرِاللّه ...)(بقره /173)
(قُلْ أَغَيْرَاللّهِ أَتَّخِذُ وَلِيَّاً فَاطِرِ السَّمواتِ والأَرْض ِ...)(انعام /14)
(أَوْ أَتَتْكُمُ السَّاعَةُ أَغَيْرَاللّهِ تَدْعُونَ...) (انعام /40)
(مَنْ إِلهٌ غَيْرُ اللّهِ يأتِيْكُم بِهِ...)(انعام /44)
(أَغَيْرَ اللّهِ أَبْغِيكُمْ إِلهَاً ...) ( اعراف /140)
اين آيات ونظائر آنها حاكى هستند كه هرگاه لفظ «غيراللّه » به ميان مى آمد ، مقصود «ما سوى اللّه »نيست بلكه مقصود ، آن اغيارى است كه ازروى جهل ونادانى در رديف خدا قرا رداده شده اند . قهراً مقصود همان بتها ومظاهر شرك خواهند بود.
تنها چيزى كه باقى مى ماند اجتهاد فرزند عمراست كه از اين حديث معنى كلّى فهميده وآن را بر كعبه نيز تطبيق كرده است، واجتهاد او برخود او حجت است.
از حديثى كه امام حنابله نقل كرده به روشنى استفاده مى شودكه اين قسمت

صفحه 298
سوم حديث مستقلى بوده وابن عمر آنرا به سوگند بر كعبه تطبيق كرده است . اينك متن حديث:
«كانَ يَحْلِف أبى فنهاه النَّبي. قال من حلف بشيء دون اللّهِ فقد أَشرك»
در اين حديث اين جمله با لفظ «قال » به جاى «فقال » بيان شده است واين مى رساند كه جمله ياد شده حديث مستقلى بوده وابن عمر از آن معناى كلى فهميده وبر همه نوع سوگندى تطبيق كرده وضميمه ، كلام خود ساخته است .
ما از همه اين گفته هاصرف نظر مى كنيم .ازمحمول قضيه كه همان «أشرك» باشد ،مى توانيم محدوده «دون اللّه» را تعيين كنيم .چگونه مى توان گفت سوگند بر همه چيز شرك است ، زيرا مقصود ازاين شرك ، شرك در عبادت خواهد بود ، وهرگز چنين حقيقتى در هر نوع سوگند نيست . اگر من گفتم سوگند به اين كعبه وسازنده آن ابراهيم خليل وسوگند به آن مادرى كه هفت بار برا ى بدست آوردن آب ،مسافت صفا ومروه را طى كرد و... چگونه مى توان گفت اين شخص غير خدارا پرستش كرده است ؟ بايد بگوييم غير خدا را دوست داشته ، نه اينكه پرستيده است .

صفحه 299
عقائد وهابيان

8

سوگند دادن خدا به حق اوليا

ازمسائلى كه وهابيان روى آن حساسيّت به خرج مى دهند، سوگند دادن خدا به مقام اولياست وبر تحريم آن با وجوهى استدلال مى كنند.

1ـ تحريم چنين سوگندى اجماعى است

نوه محمّد بن عبدالوهّاب مؤلف كتاب « الهدية السنية » مى گويد : «علماى اهل سنت بر تحريم آن اتفاق نظر دارند» چگونه ادعاى اجماع مى كند در حالى كه مسأله اصلا دركلمات فقها عنوان نشده است واين شيوه وهّابيهاست كه حتى در مسائلى كه ريشه تاريخى ندارند ، ادعاى اتفاق مى كنند !! ودراين مورد از ابن تيميه الهام مى گيرند.

2ـ سوگند دادن خدا به حق اوليا شرك است ؟

مى گويند سوگند دادن خدا،به حق پيامبر،شرك است (لابد پرستش پيامبر است).
فرض كنيد انسانى پس ا زنيمه شب ، برخاسته وپس از اداى نوافل شب ، رو

صفحه 300
به درگاه الهى كند و چنين بگويد :
«أللّهمَّ إنِّي أسالُكَ بِحَقِّ الْمُستَغفِرين َ بالأسحار إغفر لي ذُنُوبي »
«پروردگارا تو را سوگند مى دهم به حق كسانى كه در سحرگاهان استغفار ميكنند،گناهان مرا ببخش ».
آيا مى توان چنين متضرع ودل آشفتهاى را مشرك خواند؟ مشرك آن است كه غير خدا را بپرستد واين تنها خدا را مى پرستد وبه غير خدا توجه ندارد.تنها اورا به حرمت واحترام افراد با ايمان سوگند مى دهد كه به خاطر آنها ، خدا گناهان او را ببخشد . چگونه مى توان اين عمل را پرستش غير خدا ناميد؟
مگر اينكه كسى بگويد : به هنگام پرستش نبايد به غير خدا توجه كرد. پس در اين صورت ، نمازهاى يوميه مانيز شرك است زيرا درآن به غير خدا توجه شده است چنانكه ميگوئيم (صِراطَّ الَّذينَ أنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ)ونيز بر رسالت پيامبر گواهى مى دهيم وبر او وآل او درود مى فرستيم .
قرآن ، برا ى جدا سازى شرك از غير آن محكى معيّن كرده وآن اينكه مشركان، كسانى هستند كه هرموقع تنها از خدا ياد شود منزجر مى شوند، وهرموقع ازبتها نامى به ميان آيد ، خوشحال مى گردند، چنانكه مى فرمايد:
(وَإِذا ذُكِرَ اللّهُ وَحْدهُ اشمَأزَّتْ قُلُوبُ الَّذينَ لا يُؤْ مِنُونَ بالآخرةِ وَإِذاَ ذُكِرَ الَّذينَ مِنْ دُونِهِ إِذا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ) (زمر /45)
«آنگاه كه خدا تنها ياد شود ، كسانى كه به سراى ديگر ايمان ندارند دلتنگ ميشوند ولى آنگاه كه بتها را يا د كنند ، شادمان مى شوند.»(1)
ما در اين زمان ،به افراد بى مايه اى گرفتار ودچار شدهايم كه در اثبات عقايد

1 . وبه همين مضمون است آيه هاى 35و36 صافات.

صفحه 301
وهابيان براى حفظ مقام و موقعيت خود به هر خس وخاشاكى چنگ مى زنند ، تا سخن خود را به كرسى نشانند اگر باورنمى كنيد ، گفتار «رفاعى » را كه در پرتو ثروت روز افزون آل سعود در رياض به سر مى برد بشنويد.
وى مى گويد : علت اينكه چنين سوگندى شرك است ، اين است كه اگر ما خدا را به مخلوق او سوگند دهيم ، مخلوق را با خالق يكسان ديده ايم ، وخالق را دررتبه مخلوق آورده ايم ، زيرا آنچه كه به او سوگند ياد مى شود بايد ، بالاتر و بزرگتر از كسى باشد كه او را سوگند مى دهيم (1).

در اينجا دومطلب را ياد آورمى شويم:

1ـ سوگند به غير خدا ، هرگز مستلزم يكسان شمردن خالق ومخلوق نيست . اينكه مى گويد :مابه خدا سوگند يا د مى كنيم. اگر به غير او نيز سوگند بخوريم ، اين سبب مى شود كه هر دورا در يك رتبه بينديشيم به سان اين است كه كسى بگويد: خدا را موجودى دانا وتوانا وزنده مى دانيم ، اگر بگوييم انسان نيز موجود ودانا وتوانا زنده است ، هر دورا دريك رتبه قرار داده ايم !
2ـ اين كه مى گويد : «آنچه كه به آن سوگند مى خورند بالاتر ازآن كسى است كه او را سوگند مى دهند»بسيار بى پايه است ، زيرا سوگند دادن كسى بر چيزى نشانه محترم بودن آن نزد اوست ، نه بالاتر بودن آن ازاو . اگر ما مى گوييم خدايا به حق «استغفار كنندگان در سحرها»معناى آن اين است كه اين گروه نزد خدا محترمند نه اينكه از او بزرگترند .

1 . رفاعى : التوصل إلى حقيقة التوسل ، ص217 ومتن عبارت او چنين است : «جَعَلْنَا الْمَخْلُوق بِمَرتَبَةِ الْخالِق وَالْخالِق بِمَرْتَبَةِ الْمَخْلُوق، لأنّ الْمَحْلوُفُ بِه أعْظَمْ مِنَ الْمَحلوُف عَلَيهِ وَلِذلك كانَ الْحَلْفُ بِالشَّيء دَلِيلاً عَلى عَظَمَتِه وأنّه أعْظَمُ شَيْء عِنْدَ الْمَحْلُوفُ عَلَيْه.»

صفحه 302

3ـ هيچ مخلوقى برخدا « حق» ندارد

يكى از اشكالات وهّابيان در اين مورد ، اين است كه چگونه خدا را به حق مخلوقى سوگند مى دهيد در حاليكه مخلوق بر خالق حقى ندارد. بلكه تمام حقوق مال خداست .
اين گروه كه با مسائل با خشكى خاصى برخورد مى كنند ، تصور مى كنند كه مقصود اين است ، مخلوقى بر خدا اصالة حق دارد درحالى كه مقصود ، حقوقى است كه خدا از طريق كرم وفضل خود به آنان عطا فرموده است و يا خود رامتعهد به اداى آن حقوق دانسته است ،ودر قرآن ، آيات مربوط به اين حقوق ، فراوان است چون :
(وَكانَ حقّاً عَلَيْنَا نَصْرُ الْمُؤمِنينَ)(روم /47)
(وَعْداً عَلَيْهِ حقّاً فِي التَّوراة والإِنجيلِ)(توبه /111)
(كذلِكَ حقّاً عَلَيْنَا نُنْجى الْمُؤمِنينَ) (يونس /103)
پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود :
«ثلاثٌ حقٌ على اللّهِ عونهم : الغازي في سبيل اللّهِ...»(1).
«برخداست كه سه گروه را يار يكند: جهاد گر در راه خدا...»
چنين حقوقى شبيه آن است كه خدا ازبندگان خود قرض كند وآنها را طلبكار وخود را بدهكار معرفى كند وبفرمايد:
(مَنْ ذَا الَّذي يُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً...) (بقره /245)
«كيست كه خدا را قرض نيكو دهد؟»

1 . سيوطى : جامع صغير ، ج2، ص33.

صفحه 303
اصولاً كسانى كه خدا را به مقام وحق اوليا سوگند مى دهند ، مقصود احترام وحرمتى است كه نزد خدا دارند، و هركس منكر چنين احترامى شود ، مسلماً كتاب وسنت را انكار نموده است .
تااينجا با دلائل وهابيان آشنا شديم . اكنون بايد ديد دلائل كسانى كه چنين سوگندى را تجويز مى كنند ، چيست ؟آنان به جاى دليل سازى او انديشه بافى با روايات صحا ح كه بخشى از آنها را در بحث توسل يادآور شديم ، استدلال ميكنند. در اين مورد شما به داستان ضرير ودعائى كه پيامبر به او آموخت; مرا جعه كنيد.پيامبر به او فرمودبگو:
«اللّهمَّ إِنّي أسألكَ وأَتَوَجَّهُ إليك بنَبيِّكَ نبيِّ الرَّحمةِ...»(1)
در اين حديث ، هر چند كلمه سوگند به صورت صريح وارد نشده ولى جمله «أسالك»متضمن چنين معنائى هست .
پيامبر به هنگام دفن فاطمه بنت اسد در حق او چنين دعا كرد:
«إِغفر لاُمّي فاطمة بنت أسد ووسّع عليها مدخلها بحقّ نبيّك والأنبياء الَّذين من قبلي »(2)
شما اگر به ادعيه اى كه از سيد موحدان امير مؤمنان وسيد ساجدين على بن الحسين(عليهم السلام)نقل شده است ،مراجعه كنيد ، مى بينيد كه در ادعيه آنان چنين سوگندهايى فراوان وارد شده است. امير مؤمنان (عليه السلام)عرض مى كند:
«أللّهم ّ إنّي أسألكَ بحرمة من عاذ بكَ مِنْكَ ولَجأ إلى عزِّك واستظلَّ بفيئكَ واعتصم بحبلك ولم يثق إلاّ بك....(3)

1 . مدرك اين دو حديث ، دربحث توسل گذشت .
2 . مدرك اين دو حديث ، دربحث توسل گذشت .
3 . صحيفه علوية، ص370.

صفحه 304
«پرودگارا من از تو سئوال مى كنم به احترام آن كس كه به تو پناه برده ودست به دامان عزّت تو شده است ، وزير سايه تو جاى گرفته ، وبه ريسمان توچنگ زده وبه غير تو دل نبسته است ....
اصولاً چنين سوگندها ، سوگندهاى عارفان وارسته اى است كه در چهره عابدان ، جز نور خدا چيزى نمى بينند وازاين جهت با چنين دعا وسئوال به غير خدا توجه نمى كنند . مفاهيم اين ادعيه ، جز فرود انسان در بارگاه توحيد چيز ديگرى نيست وما از خامه خود ، شرم داريم كه درباره موضوعى قلم مى زنيم كه از نظر قرآن وسنت وفطرت انسانى يك مسأله روشن و واضح است ،واگر مغالطه هاى وهابيان در كار نبود ; هرگز به عمر خود وقلم خويش بخل مىورزيديم كه درباره روشنترين مسائل توحيدى بحث كنيم كه آيا حرام است يا حلال ؟!
شگفتا از نظر آنان اگر كسى بگويد : خدايا به حرمت قرآن وبه احترام پيامبرت،ما را ببخش از جرگه يكتا پرستان درآمده ، در جرگه مشركان و دوگانه پرستان وارد مى شود!
(فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمّا كتَبَتْ أَيْدِيهِمْ ووَيْلٌ لَهُمْ مِمّا يَكْسِبُونَ) ( بقره /79)

صفحه 305
عقائد وهابيان

9

تبرك به آثار رسالت

وعاشقــان كـوى محمّــدى (صلى الله عليه وآله وسلم)

يكى از مراحل توحيد، «توحيد در خالقيت » ومرحله ديگر « توحيد در ربوبيّت» است .
مقصود از مرحله نخست اين است كه آفريدگار ى جزو خدا نيست ، چنانكه مى فرمايد:
(هَلْ مِنْ خَالِق غَيْرُ اللّهِ) (فاطر /3) «آيا آفريدگارى جز خدا هست ؟»
همچنان مقصود از توحيد ربوبى اين است كه پس از خلقت وآفرينش جهان، تدبير وكارگردانى آن نيز با خداست ، آن چنان نيست كه خدا پس از خلقت ، اداره جهان خلقت را به فرشتگان وقدّيسان وارواح تفويض كرده باشد ، بلكه پس از خلقت نيز تدبير آن به دست او است چنانكه مى فرمايد:(إنَّ رَبَّكُمُ اللّهُ الَّذي خَلَقَ السَّمواتِ والأرْضَ فِي ستَّة أَيَّام ثُمَّ اسْتَوىَ عَلَى الْعرشِ يُدَبِّرُ الاَْمرَ مَا مِنْ شَفيع إِلاّ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ...)(يونس /3)
«حقا كه پروردگار شما كسى است كه آسمانها وزمين را درشش روز(دوره )

صفحه 306
آفريده آنگاه بر عرش مستولى گشت و كار آفرينش را تدبير مى كند وهيچ سبب وعلّتى بدون اذن او مؤثر نيست »
در اين دو مرحله از توحيد، سخن وگفتارى نيست، سخن درجاى ديگر است وآن اينكه مقصود از دومرحله از توحيد چيست ؟ ياد آور مى شويم كه معنى توحيد در خالقيت وهمچنين ربوبيّت اين نيست كه خدا مباشرتاً وبدون واسطه مى آفريند وجهان رابدون به راه انداختن اسباب ايجاد مى نمايد وبه تدبير آن برميخيزد، يك چنين تفسير از دو توحيد، بر خلاف حكم خرد ونصوص آيات قرآنى است كه به تأثير علل واسباب طبيعى كاملاً معترف است، بلكه مقصود ازاين دو توحيد اين است كه جهان امكانى اعم از مجرد ومادى براساس يك رشته اسباب ومسببات به وجود آمده وهر جزئى از جهان در جزء ديگر مؤثر ودر پرتو انسجام اجزاء جهان، كارگردانى آن نيز صورت پذيرفته است، ولى تأثير اسباب، در يكديگر، وتأثر اجزاء جهان وانسجام كه مظهر تدبير است، همگى به امر وفرمان خدا بوده وطبق مشيت واراده او انجام وظيفه مى كنند يعنى اوست كه به خورشيد، حرارت وبه ماه روشنى وبه آتش حرارت وبه آب سردى وخنكى داده وهرموقع بخواهد،اين اسباب را از كار مى اندازد وانبوه آتش را به گلستان تبديل مى كند وبه گفتار خودش: (قُلْنَا يَا نَارُ كُونِي بَرْداً وَسَلاماً علَى إِبراهيمَ)(انبياء /69) تحقق ميبخشد.
اين موضوعى است كه ما در بحثهاى توحيدى پيرامون آن به گستردگى سخن گفته ايم . علاقمندان مى توانند دراين مورد به كتاب منشور جاويد مراجعه كنند(1).
ازاين اصل مى توان قانون كلى را انتزاع كرد وآن اينكه مشيت الهى بر اين تعلق

1 . منشور جاويد، فرهنگ موضوعى قرآن مجيد است كه موضوعات عقيدتى رابه صورت گسترده تفسير مى كند ودراين مورد به جلد دوم ص241ـ 318 مراجعه شود.

صفحه 307
گرفته است كه مواهب ونعمتهاى مادى ومعنوى خود را از طريق اسباب، در اختيار انسان بگذارد يعنى با برانگيختن علل واسباب طبيعى ، وسيله كمال را فراهم سازد.
اين اصل نه تنها درامور مادى حاكم است، بلكه درامور معنوى نيز از طريق اسباب، هدايت وكمالات معنوى را در اختيار بندگان قرار مى دهد، او با بر انگيختن رسولان وپيامبران، يك رشته مواهب معنوى را به بشر ارزانى داشته است واگر اين اسباب نبود، سوق انسان به كمال، امكان پذير نبود، زيرا هرانسانى، توانايى تحمل وحى و رؤيت فرشته ودريافت پيامهاى خدا راندارد. بلكه انسانهاى معدودى، در پرتو تربيتها به چنين توانى دست مى يابند . آنگاه مى توانندكه ديگران را به مقصد كمال هدايت كنند.
اينجاست كه مى توان بر اصل ديگرى كه از شاخه هاى « برانگيختن اسباب وعلل»، دست يافت وآن اينكه گاهى خدا،اثرى را از طريق اسباب طبيعى در اختيار بندگان مى گذارد . مثلا افراد با خوردن داروهاى گياهى وشيميايى ، با عوامل بيمارى به مبارزه برخاسته وسرانجام، بهبود مى يابند. شكى نيست شفا دهنده حقيقى وبهبودى بخش واقعى، همان خداست ولى از طريق يك رشته اسباب طبيعى وعادى كه خود به آنهاسببيّت بخشيده وآنها را وسيله بهبودى بيمار قرار داده است .
گاهى رحمت الهى به بندگان از طريق اسباب غير طبيعى مى رسد وتأثير سبب غير طبيعى نيز بسان سبب طبيعى است ودر هر دو مشيت الهى، مؤثر واقعى بوده وغير او نسبت به او حالت تعلق ووابستگى دارند ودر حقيقت ابزار وادوات مشيت او به شمار مى روند.
ازباب نمونه، قرآن از مسيح ياد مى كندكه وى گفت :
(وَاُبْرِىءُ الاكمَهَ والاَْبْرَصَ واُحييِ الْمَوتَى بإِذْنِ اللّهِ)(آل عمران /49)

صفحه 308
« كورمادر زاد وبيمارى پيسى را درمان مى كنم ومردگان را به اذن خدا زنده ميكنم .)
ادعاى مسيح به اندازه اى قطعى وروشن است كه خود خدا نيز به مسيح آن را نسبت مى دهدومى گويد:
(وَتُبْرِىءُ الاَْكْمَهَ والاَْبْرَصَ بِإِذْنِيِ)(مائده /110).
«نابينايان مادر زاد وافراد پيس را به اذن ما درمان مى كنى ».
در اينجا بايد گفت : درمان، فعل خداست وشفا دهنده حقيقى اوست وآنچه در جهان هستى جلوه دارد، همگى از آن او وبه حول و قوّه اوست، ولى گاهى سبب درمان، جراحيهاى شگفت انگيز پزشكان وداروهاى شيميايى وطبيعى است وگاهى ديگر، سبب آن دم مسيحايى است، كه آثار شگفت انگيزى را به دنبال دارد.بنا بر اين، يك فرد موحد كه دائره وجود را گسترده تر از «علل واسباب طبيعى مى داند، نه تنها بايد درهاى طبيعى و عادى را بكوبد » بلكه نبايد از علل غيبى چشم بپوشد وبه ديگر سخن : در درجه نخست، بايد ازاسباب طبيعى كمك گرفت واين اسباب است كه مظهر فيض الهى ومجراى الطاف اوست ولى درعين حال از علل غير طبيعى وكارهاى خارق العاده انبيا واوليا نبايد غفلت كرد.
اين تنها مسيح نبود كه با كشيدن دست بر چشمهاى نابينايان، آنهارا شفا ميبخشيد . بلكه يوسف نيز با پيراهن خود توانست بينايى را به چشم پدر بازگرداندوطبق نقل قرآن دستور داد كه پيراهن او را بر چشم پدر بيفكنند وگفت كه او بلا فاصله بينا مى شود، پيك يوسف به دستور او عمل كرد ويعقوب بينايى خودرا باز يافت . قرآن هر دومطلب (دستور يوسف وعمل پيك ) را ياد آور شده ودرباره دستور يوسف مى فرمايد:
(اِذْهَبُوا بِقَميِصي هذا فَأْلقُوهُ عَلَى وَجْهِ أَبي يأتِ بَصِيراً)( يوسف /93)

صفحه 309
« اين پيراهن مرا ببريد وبر چهره پدرم بيندازيد، او بينا مى شود»
ودرباره عمل پيك مى گويد:
(فَلَمَا أنْ جَ آءَ البَشِيرُ ألْقَاهُ عَلَى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً ) (يوسف /96).
«وقتى مژده رسان آمد، آن پيراهن رابر صورت اوانداخت واو بينا گشت ».
بنا براين، شفا خواهى از پيامبران وصالحان، يك نوع توسل به اسباب غيبى وعلل خارج از طبيعت است كه در شرائطى اثر خود را نشان مى دهد ويك چنين اعتقاد ودر خواست نه با مسأله توحيد در عبادت منافات دارد ونه با دستور شرع كه فرمان داده است كه بايد به دنبال اسباب وعلل رفت زيرا قدرت نمايى انبيا وصالحان مستقل وجدا از قدرت خدا نيست،اگر آنان كارى راصورت مى دهند، به اذن الهى مى باشد، ومالك چيزى نيستند، بلكه مجارى فيض ومظاهر لطف وجنود غيبى حق ومجريان فرمان او مى باشند، وبراى خود وديگران كوچكترين سود وزيانى رامالك نمى شوند.
اينجاست كه درخواست شفا ودرمان از پيامبران وصالحان، با درخواست بت پرستان از بتها تفاوت جوهرى دارد.
آنان براى بت، مقامى در عرض مقام ربوبى قائل بودند وآنها رامالك قسمتى از كارهاى خدا مى پنداشتند، وبه هنگام طواف وسعى، آلهه خود را چنين توصيف مى كردند:
«لَبَّيكَ أللَّهمَّ لبّيك، لا شَريِكَ لَكَ إلاّ شريك هُوَ لَكَ تَمْلِكُهُ ومَا مَلَكَ»(1).
« لبيك، خدايا لبيك، تو شريكى ندارى، جز شريكى كه خود ازآن توست وتواورا با آنچه دارد مالكى »

1 . تكملة السيف الصقيل ، ص28.

صفحه 310
واز اين جهت يوسف به هم زندانى خويش چنين مى گويد :
(يَا صَاحِبَى السِّجْنِ ءَ أرْبَابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللّهُ الْواحِدُ الَقَّهارُ) (يوسف/39).
«اى دويار هم زنجير ! آيا خدايان پراكنده بهترند يا خداى يگانه پيروز؟!»
ابراهيم به ملّت بابل كه اجرام سماوى وبتهاى زمينى را مى پرستيدند، چنين مى گويد:
(ءَ إفْكَاً آلِهَةً دُونَ اللّهِتُريِدُونَ) (صافات /86)
«آيا به دروغ به دنبال خدايان ديگرى جز اللّه مى رويد؟»
آنگاه كه پيامبر،قريش را به خداى يگانه دعوت كرد آنان از اين دعوت به وحشت افتاده وچنين گفتند:
(أجعل الآلهة إلهاً واحداً) (ص/5)
«آيا خدايان گوناگون را بيك خدا تبديل كرده است.»
همه اين آيات وشعار رائج در حال طواف وسعى، حاكى است كه آنان، معبودهاى خودرا خدايان خويش مى دانستندچيزى كه هست اين خدايان متعدد، مخلوق خداى بزرگ بودند، ولى آنچه را كه خداى بزرگ داشت اينها در دست گرفته بودند وخود سرانه فرمانرواى گيتى ويا لاأقل در دست دارنده سرنوشت بندگان بودند.
در اين هنگام، تبرك ودرخواست شفا از چنين خدايانى، عبادت آنها شمرده شده ومظهر واضح شرك به شمار مى رود در حاليكه درخواست از انبيا واوليا درخواست از بنده صالحى است كه به تعبير قرآن خود مى گويد:
(قُلْ لاأَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعَاً ولا ضَرّاً إلاّ مَا شَ آءَ اللّهُ) (اعراف /188)

صفحه 311
«بگو من براى خود سود وزيانى را جز آنچه خدا بخواهد، مالك نيستم ».
ونيز مى فرمايد:
(قُلْ إِنِّي لاأَمْلِكُ لَكُمْ ضَرَّاً ولا رَشَداً) ( جن/21)
«بگو من براى شما مالك زيان وهدايتى نيستم »
ولى با اقرار به مقام عبودى آنان ياد آور مى شويم :
اولا: آنان افرادى مستجاب الدعوه هستند واگر در باره ما دعا كنند خواسته ما برآورده مى شود.
ثانياً: در شرائطى خداوند بزرگ، فيض وكرامت خود را از طريق آنان به بندگان مى رساند، همچنانكه در باره يوسف ومسيح مشاهده كرديد. روى اين اساس درتمام شرائع پيروان پيامبران، با آثار پيامبر خود، ودرزمان پيامبر اسلام صحابه با آثار او تبرك مى جستند واين مطلب درتاريخ براى خود، باب گسترده اى دارد، وگرد آورى روايات تبرك صحابه به آثار پيامبر، خود نيازمند تأليف مستقلى است.(1)
اينك ما نمونه هايى را ياد آور مى شويم، تا افراد دير باور برآن اذعان پيدا كنند.

برداشتن كام كودكان صحابه به دست پيامبر

هرگاه درمدينه كودكى متولد مى شد، فوراً اورا به حضور پيامبر مى آوردند . حضرتش كام او را با خرما بر مى داشت وبراى او دعا مى كرد.ابن حجر مى گويد :

1 . دراين مورد، عالم مكّى شيخ محمّد طاهر، كتاب مستقلى به نام تبرك الصحابة دارد ودانشمند ارجمند، جناب احمدى كتاب ديگرى بنام التبرك منتشر نموده اند وهمگى به گردآورى روايت دراين باره پرداخته اند. وهرانسان منصفى به اين دو، بنگرد به صحّت تبرك،ايمان راسخ پيدا ميكند.

صفحه 312
هرنوزادى كه پس از هجرت ، درمدينه ديده به جهان گشوده حتماً اورا ديده است، زيرا صحابه پيامبر، مقيد بودندكه كام فرزندان آنان به دست مبارك پيامبر برداشته شود.عايشه مى گويد :كودكان رامى آوردند وپيامبر ، آنان را تبرك مى كرد . عبدالرحمان بن عوف مى گويد: براى كسى مولودى نمى شد،مگر اينكه آن طفل را به حضور پيامبر مى آوردند . پيامبر درباره اودعا مى كرد(1). وقتى عبداللّه بن عباس متولد شد، پيامبر واهل بيت او درشعب ابى طالب به سر مى بردند وپيامبر كام اورا با آب دهان خود برداشت.

تبرك با دست كشيدن پيامبر

اين تنها كودكان نبودند كه از طريق كام برداشتن متبرك مى شدند، بلكه بزرگان اصرار مىورزيدند كه پيامبر دست به سرآنان بكشد وآنان را متبرك سازد. زياد بن عبداللّه از آن گروهى است كه پيامبر در باره آنها دعا كرد ودست بر سر وى نهاد و آنگاه آن را تابينى او كشيد.شاعر درمدح فرزند زياد به نام على چنين مى گويد:
يابن الّذي مسح النبي برأسه *** ودعا له بالخير عند المسجد (2)
در اين مورد، افراد ديگرى نيز هستند كه از ذكر نام آنها خود دارى مى شود.

تبرك به آب وضو وغسل پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)

يكى از كارهاى رائج درزمان حيات رسول خدا اين بود كه به آب وضو وغسل او تبرك جسته وبه خود اجازه نمى دادند كه قطره اى از آن به زمين بريزد،واگر زياد

1 . اصابة، ج1/ ص5 ـ استيعاب ( درحاشيه اصابه) ج 3 ص631.
2 . طبقات ابن سعد ، 1/51ـ اصابه 1/558.

صفحه 313
بود آن را مى خوردند، وگرنه به صورت خويش مى ماليدند.
عروة بن مسعود ثقفى نماينده قريش در صلح حديبيه اين منظره را ديد وبه سران قريش ياد آور شد وگفت ياران محمد براى به دست آوردن آب وضوى او به زد وخورد مى پرداختند . نه تنها آب وضو و غسل او، بلكه با باقيمانده آب وغذاى او وحتى با كاسه اى كه از آن آب خورده يا چاههائى كه ازآن آب نوشيده بود نيز تبرك مى جستند(1).
آنچه در اينجا ياد آور شديم، نمونه اندكى از تبركهاى بى شمارى است كه دراين كتابها آمده است . بنابراين، جلو گيرى از تبرك به آثار رسالت چيزى جز يك جمودو دورى از كتاب وسنت نيست .

انگيزه تبرك

انگيزه تبرك يكى از دو چيز است :
1ـ ترقب آثار معنوى وفيض الهى كه از مجراى علل غير طبيعى به انسانها ميرسد ونمونه هاى آن را يا د آور شديم :
2ـ مهر ومودّت به پيامبر وفرزندان وياران او يكى از دستورات قرآنى است وطبعا مهر و علاقه براى خود مظهرى لازم دارد واين مظهر، درحال حيات، به آن گونه صورت مى گيردكه صحابه انجام مى دادند، ولى درحال ممات، ابراز چنين مهرى براى خود مظاهرى دارد كه مهمترين آنها، ابراز شادى در سالگرد ولادت، وابراز اندوه در ايام وفات آنها وبه هنگام حضور در مشاهد آنان بوسيدن در و ديوار

1 . دراين مورد به كنز العمال ، ج16، ص249 ـ سيره دحلان ، ج2 ، ص246 ـ صحيح مسلم، ج4 ، فضائل ابى موسى ص1943مراجعه كنيد.

صفحه 314
مرقد وضريح مطهر است وهمه اينها برخاسته ازمهر ريشه دار وديرينه ايست كه در قلوب مسلمين جاى گرفته ودر حقيقت اين گروه كه در وديوار وضريح پيامبر رامى بوسند به تخته وآهن عشق نمىورزند بلكه به خود پيامبر عشق مىورزند ولى چون دستشان به معشوق نمى رسد به آثار منتسب به وى ابراز علاقه مى كنند ودر حدّ قول مجنون عامرى سخن مى گويند كه وى مى گويد:
امّر على الدّيار ديار ليلى *** اقبّل ذا الجدار وذا الجدارا
وما حبّ الدّيار شعفن قلبي *** ولكن حبّ مَن سكن الديّارا
من بركوى ليلى مى گذرم واين ديوار و آن ديوار را مى بوسم
هرگز عشق به كوى معشوق قلب مرا شيفته خود نكرده است بلكه مهر كسى كه در اين كوى، جاى گرفته دلم را ربوده است .
آيا شايسته نيست مفتيان وهابى دراين مسائل تجديد نظر كنند وحرم امن خدا ورسول را به صحنه جدال ونبرد وآزار واذيت مؤمنان مبدل نسازند اجازه دهند، عاشقان كوى محمّدى، با قلبى لبريز ازمهر وچشمى اشكبار ازعشق، از كوى محبوب خود بگذارند وآثار او را ببوسند؟

صفحه 315
عقائد وهابيان

10

نذر براى پيامبران و صالحان

يكى از كارهاى رائج درميان مسلمانان، نذر براى پيامبر وصالحان است، نذر مى كند كه اگر حاجت او برآورده شد،يا بيمار او بهبود يافت، گوسفندى ذبح كند وثواب آنرا به روح پيامبر اهدا كند، دراين مورد، هدف از ذبح تقرب جوئى به مقام ربوبى، واهدا ى ثواب عمل، به روح صالحان است .
اين ماهيّت عمل است ولى تعبير فشرده از آن اين است كه مى گويند اين گوسفند نذر پيامبر وامام است آنگاه پس از برآورده شدن حاجت، به نذر خود جامه عمل مى پوشانند.از آنجا كه وهابيان ازماهيت اين كار، آگاهى صحيح ندارند به شدت با آن به مخالفت برخاسته، وآنرا نوعى پرستش مردگان مى دانند وبدتر ازهمه مى گويند : نذر براى پيامبران، شبيه نذر براى بتها ست . با زمى افزايند: نذر براى آنان حاكى ازآن است كه گذشتگان مى توانند ضرر را ازما دفع كنند وبه روزى ما وسعت بخشند وما را ازبلا حفظ كنند.دارنده چنين عقيده اى مشرك وقتل او واجب است (1).

1 . قاعدة جليلة في التّوسل والوسيلة،ص103.

صفحه 316
اين جمله هاى كوتاه از ابن تيميه است ووهابيان نيز همان را تكرار مى كنند واين حاكى ازآن است كه آنها از حقيقت اين نذرها بى اطلاع بوده و از نيت نذر كنندگان آگاه نيستند وحق وباطل را به هم مخلوط كرده اند.
ياد آور مى شويم : تشبيه نذر براى پيامبران به نذر براى بتها، كاملاً سخن بى اساسى است، زيرا عقيده مسلمانان در باره پيامبران، درست نقطه مقابل عقيده مشركان درباره آلهه خويش است.چگونه مى توان به هر دوازيك نظر نگريست ؟
نكته ديگر اين كه هيچ موحدى، پيامبران و صالحان رامالكان سرنوشت انسان نمى انديشد ونفع و ضر ر خود را در دست آنان نمى انگارد. عقيده نذر كنندگان در باره آنان همان است كه در بخش تبرك ياد آور شديم . در اين صورت لازم است به تحليل خود مسأله بپردازيم وازاين پيرايه هاى باطل چشم بپوشيم .

نذر براى خدا و ثواب ازآن صالحان

نذر شرعى آن است كه نذر كننده، متعهد شودكه درشرايطى براى خدا كارى را صورت دهد، مثل اينكه نذر كند اگر در امتحان كنكورپذيرفته شد، دو ركعت نماز بگزارد يا مبلغى را به فقيرى بپردازدو گاهى بر نذر خود مى افزايد : اگر حاجتم برآورده شد، براى خدا نمازى بخوانم وثواب آن را به شخصى ديگر اهدا كنم . حال خواه آن شخص ديگر زنده باشد، خواه مرده.
تفاوت دو صورت اين است كه در صورت نخست، ثواب، ازآن خود اوست ودر صورت دوم، ثواب ازآن شخص ديگرى است اعم اززنده ومرده.
بنابراين، چنين نذرى با موازين توحيد منطبق بوده وكوچكترين شركى در آن نيست، ومجرد آنكه نذر براى پيامبران بانذر براى بتها ازنظر صورت، يكسان

صفحه 317
مى باشند، نمى تواند مبناى تحريم گردد زيرا شناخت ظاهرى، ميزان در قضاوت، نيست بلكه ميزان، واقع كار، ونيت افراد وعقيده آنها است .
ازاين بيان نتيجه مى گيريم كه محرك براى عمل، جلب رضاى خدا وهدف تقرب جويى به مقام اواست هرچند ثواب عمل به انبياء وپيامبران اهدا مى گردد، چيزى كه ابن تيميه ومحمّد بن عبدالوهاب را دراين مسأله فريب داده ومايه ادامه اشتباه شده است، اين است كه انسان به هنگام نذر مى گويد:«صلّيت للّهِ ونذرت للّه».
واين جمله حاكى ازآن است كه انگيزه نذر، جلب رضايت خدا وتقرب جستن به اوست .
ودرمورد نذر براى پيامبران نيز همين جمله را به كار مى برد ومى گويد: «نَذَرْتُ ِلِلنَبّي أَوْ لِلاْمامْ»
آنان مى انديشند كه اين دوعبارت مضمون واحدى دارند ومحرك براى نذر جلب رضايت پيامبر وامام است ونذر براى پيامبران مثل نذر براى خداست وعمل مسلمانان رنگ شرك دارد.
ولى ريشه اشتباه آنان اين است كه تصور مى كنند در هردو مورد «لام» يك معنى بيش ندارد، درحالى كه «لام» درعبارت نخست، لام غاية وانگيزه است ودر صورت دوم، لام انتفاع است، وما هر دوصورت را در قرآن مى يابيم.
مريم، دختر عمرا ن آنگاه كه نذر كرد كودكى كه در رحم دارد، اگر پسر باشد،خادم بيت المقدس قرار دهد، نذر خود رابا اين جمله بيان كرد:
(رَبِّ إِنِّي نَذَرتُ لَكَ مَا فِي بَطْني مُحَرَّراً ) (آل عمران /35)
«پرودگارا من آنچه را در شكم دارم بر آستان تو نذر و در راه تو آزاد كردم ».

صفحه 318
در اينجا مقصود از «لام» در لفظ «لك » همان لام غايت و انگيزه، وهدف، جلب رضاى خداست .
ولى در عين حال، قرآن، همين حرف را در مورد انتفاع نيز به كار ميبرد،چنانكه مى گويد:
(إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ ) (توبه /60)
«صدقات ازآنِ فقرا است .»
وهمگى مى دانيم كه اداى زكات، براى جلب رضاى خداست وانگيزه تقرب جويى به مقام ربوبى است و در نتيجه فقيران نيز منتفع مى شوند.
بنا براين ، اگر ما مى گوئيم «نذرت للنّبي » مقصود، همين لام دوم است نه لام نخست،وهدف، جلب رضايت امام وتحصيل تقرب به اونيست،بلكه هدف اين است كه ثواب اين عمل به او با زگردد واو منتفع شود وچون چنين كارى مايه تقرب به سوى خداست، قهراً سبب مى شود كه حاجت انسان برآورده گردد.
اتفاقاًدر رواياتى كه دراين زمينه وارد شده، عين همين جريان حاكم است . سعد بن عباده به پيامبر گفت : من مادرم را از دست داده ام . اگر اوزنده بود از طرف خود صدقه مى داد. آيا صحيح است من از طرف او صدقه دهم وآيا او ازاين كار سود مى برد؟
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: آرى . آنگاه پرسيد : كداميك از صدقات نافع تر است؟ پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود : استخراج آب، در اين موقع سعد بن عباده چاهى كند وسپس گفت:«هذه لاُم سعد» ( اين براى مادر سعد)، يعنى اين، عملى است كه مادر سعد ازآن بهره مى گيرد، نه ا ينكه نذر براى تقرب جويى به اوست .
شما اگر به روايات بهره گيرى مردگان ازكارهاى زندگان دقت كنيد، عين اين

صفحه 319
مطلب را درآنها مى يابيد. قرآن ياد آور مى شود : حاملان عرش در باره افراد با ايمان، استغفار مى كنند واين حقيقت را چنين بيان مى كند:
(وَيَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذينَ آمَنُوا)(مؤمن /7)
دراينكه مردگان، از اعمال زندگان در صورتى كه از طرف آنان انجام بدهند،بهره مى گيرند روايات بيش ازآن است كه در اينجا مندرج شود.وبه صورت فشرده ياد آور مى شويم كه در صحاح ومسانيداهل سنت، انتفاع اموات ازاموال احياء در موارد زير وارد شده است :
الف ـ روزه گرفتن از طرف ميت
ب ـ حج از جانب ميت
ج ـآزاد كردن بنده ازجانب ميت
دـ صدقه دادن از جانب او
هـ ـ بهره گيرى او از طريق دعا وقرائت قرآن واهداى ثواب آنها به او .
چيزى كه هست گاهى انسان، اين كارهاى خدا پسندانه را بدون تعهد درباره اموات انجام مى دهد واحيانا باتعهد مانند نذر، واين دو نوع كار از نظر حقيقت يكسان مى باشند.
وما مجموع اين روايات را در كتاب « في ظل الاُصول» آورده ايم . وشما ميتوانيد به مدارك زير مراجعه كنيد(1).

1 . صحيح مسلم ، كتاب نذر ، ج5 ، ص73 و78 ـ كنز العمال، ج6 ، ص15.

صفحه 320
Website Security Test