welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

نام کتاب : كاوشى در كلام و فقه/ج 1*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

كاوشى در كلام و فقه/ج 1

صفحه 1
   
    كاوشى در كلام و فقه/1

صفحه 2

صفحه 3
   زيرنظر استاد عليرضا سبحانى
كاوشى در
كلام و فقه
برگرفته از سلسله نشست هاى علمى
آيت الله العظمى جعفر سبحانى(دام ظله)
در جمع اساتيد و دانش پژوهان حوزه علميه مشهد
تنظيم و گرد آورى:
واحد پژوهش مدرسه علميه عالى نواب
سال هاى 1390ـ 1388

صفحه 4
سبحانى تبريزى، جعفر، 1308 ـ
كاوشى در كلام و فقه: سلسله نشست هاى علمى آية الله العظمى جعفر سبحانى در جمع اساتيد و دانش پژوهان حوزه علميه مشهد/تنظيم و گردآورى، واحد پژوهش مدرسه علميه عالى نواب مشهد، زير نظر عليرضا سبحانى. ـ قم: مؤسسه امام صادق(عليه السلام)، 1391.
457ص.
فهرست نويسى بر اساس اطلاعات فيپا.   0 ـ 497ـ357 ـ964ـ978ISBN:
كتابنامه: ص.]429[ ـ 439; همچنين به صورت زيرنويس.
1. كلام شيعه ـ ـ مقاله ها و خطابه ها 2. شيعه اماميه ـ عقايد ـ مقاله ها و خطابه ها 3.اسلام ـ ـ مسائل متفرقه. الف. واحد پژوهش مدرسه علميه عالى نواب، گردآورنده. ب. سبحانى، عليرضا، 1353، مشرف ج. مؤسسه امام صادق(عليه السلام). د. عنوان.
2ك 2س/ 5/200 BP   408/297
1391
اسم كتاب:    كاوشى در كلام و فقه
مؤلّف:    حضرت آيت الله العظمى سبحانى
تنظيم و گردآورى:    مدرسه علميه نوّاب مشهد
زير نظر:    عليرضا سبحانى
چاپخانه:   مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
ناشــر:   مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
تاريخ:    1391
چاپ:    اوّل
تعداد:   1000
         مسلسل انتشار:703            مسلسل چاپ اول:384
مركز پخش
قم ـ ميدان شهدا، انتشارات توحيد
?7745457 ; 09121519271
http://www.imamsadiq.org
www.shia.ir
www.tohid.ir

صفحه 5
   
مشهد مقدس، كه بارگاه ملكوتى ثامن الحجج على بن مـوسى الـرضا(عليه السلام)در آن قرار دارد. از دير زمان، مهد علم و دانش و ادب و حديث بوده است.
تاريخ خراسان و بالاخص تاريخ اين شهر، از نوابغ بزرگى نام مى برد كه در كلام و فقه و حديث، سر آمد روزگار بوده اند و شنيدن نام مشهد يا خراسان، دانش و فضيلت را به ياد مى آورد.
مـدارس بزرگ شهر مشهد حاكى از وجود حوزه هاى گرم و گسترده اين شهر است كه هر يك در دامن خود بزرگانى را تربيت كرده اند.
در ميان اين مدارس مدرسه مباركه نواب از درخشندگى خاصّى برخوردار است و از روزى كه بناى آن به پايان رسيده، قبله آمال جويندگان فضيلت
و پويندگان دانش بوده است و اخيراً مركز تدريس علوم عقلى بالاخص كلام اسلامى شده و توانسته است فرهيختگانى را در دامن خود پرورش دهد. چند سالى است كه حضرت والد ـ دام ظله ـ دعوت مدير علمى اين مدرسه را
در فصل تابستان پذيرفته، و در فرصت كوتاه مسائلى را در كلام و فقه كه موضوع روز است، مطرح نموده اند.
مجموع بحث هاى سه سال، به وسيله مديريت محترم گردآورى شده و به

صفحه 6
صورت سه جلد مستقل به زيور چاپ آراسته شده است، ولى اكنون با بازبينى جديد همگى در يك جلد اما در سه بخش به صورت كاملتر در اختيار علاقه مندان قرار مى گيرد. و نگارنده نيز آخرين نمونه چاپى را به دقت خوانده و به ترجمه تمام آيات پرداخته و در تصحيح متن در حد توان كوشش لازم انجام داده است. اميد است اين تلاش هاى علمى مايه رضايت حق تعالى و توجهات خاص ولىّ او باشد. و از ايزد منان خواهانيم كه پيوند بهره گيرى حوزه هاى علميه از يكديگر را پيوسته نگاه دارد و دانشمندان را به تعاون وهمكارى علمى و فكرى بيش از پيش موفق گرداند زيرا «يدالله مع الجماعة».
قم. مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
عليرضا سبحانى
7 ربيع الأوّل 1432هـ

صفحه 7
   

پيشگفتار

09195191339
الحمدللّه ربّ العالمين والصّلاة والسّلام على خير خلقه محمّد و آله الطّاهرين لاسيّما ناموس الدّهر و ولىّ العصر الحجّة ابن الحسن العسكرى عجّل اللّه تعالى له الفرج.
دانش كلام از پوياترين علوم انسانى و اسلامى است. شايد گزافه گويى نباشد اگر ادعا كنيم دانش كلام يكى از سرزنده ترين دانش ها در بستر تحولات علمى بشر است. به نظر شما راز اين پويايى و رمز اين سرزندگى چيست؟
بى ترديد دين به عنوان عنصرى فوق العاده تأثيرگذار در ابعاد گوناگون حيات بشرى مطرح است، اما برخى از ناباوران دين گريز، به دليل ناسازگارى دين با منافع و هوسرانى آنها، با آموزه هاى وحيانى به ستيز و مقابله مى پردازند و به قصد خاموش كردن مشعل فروزان وحى، دين و متوليان آن را با افترا، تهمت، شبهه و... به باد انتقاد مى گيرند.
امّا تاريخ گواهى مى دهد كه منكران و معاندان دين با وجود اين همه دشمنى و انكار،توفيق بسيار اندكى داشته اند:

صفحه 8
(يُرِيدُونَ أَن يُطْفِؤُواْ نُورَ اللّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللّهُ إِلاَّ أَن يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ)1
«تصميم دارند با دهان هايشان (شبهه افكنى، افترازنى و...) نور خدا (دين و وحى) را خاموش كنند، و خداوند چيزى جز فراگير كردن نور خود (جهان شمولى دين) را نمى خواهد، هر چند بر كافران خوشايند نباشد.»
اين آيه به ما بشارت مى دهد كه شبهات، در طول تاريخ دفن مى شوند چنانكه شبهه افكنان در خاك هضم شدند. و نهال دين هر روز بارورتر مى شود.
همان ها كه گاهى قرآن را «افسون» مى خواندند و آورنده آن را «افسون زده»، زمانى نيز دين را «افيون توده ها» مى دانستند و معاد و روز واپسين را چيزى جز توهّم نمى شمردند. زمانى رسيد كه پيامبرى را «نبوغ ذاتى »، وحى را «جوشش آن نبوغ » و پيامبر را «اصلاح گر خير خواه اجتماع» تلقى كردند و وراى اين تعبيرات، حقيقتى نديدند و به تعبير صحيح تر، نمى خواستند كه ببينند.
كسى چه مى دانست روزى فرا خواهد رسيد كه دين ستيزى در قالب «روشنفكرى دينى»، «آسيب شناسى دينى»، «نهضت و رنسانس دينى» و. . . به امرى تشكيلاتى، سازماندهى شده و جهت دار تبديل مى شود و شبهه افكنى، رسالت يك روشنفكر دينى تلقى مى گردد.
واقعيت اين است; كارى كه تا امروز اتفاق مى افتاد، اين بود كه دين به صورت «محترمانه » انكار مى شد امّا امروزه با بى باكى و بى حرمتى تمام تيشه به ريشه دين و وحى زده مى شود.
تاكنون با شبهه افكنى، دين و آموزه هاى آن انكار و مبدأ و معاد، بعيد شمرده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . توبه: 32.

صفحه 9
مى شد. امّا امروز با فروكاستن وحى به «تجربه شخصى پيامبر»، «بشرى و زمينى دانستن قرآن و رسالت»، و «عرفى كردن فقاهت» و «سكولاريزه نمودن ديانت» سعى در قطع ارتباط فرش با عرش دارند.
دين همواره مورد هجمه فكرى و شبهات اعتقادى قرار گرفته است امّا تا جايى كه حافظه علمى و تاريخى شيعه يارى مى دهد، هيچ يك از شبهات نتوانسته ذره اى از منطق قوى شيعه بكاهد، بلكه اين سنگ اندازى هاى شبه علمى، محصولى جز رشد فكرى انديشه شيعه نداشته است.
اراده خدا بر اين تعلق گرفته كه دين، اين ناموس الهى، بماند و زمينيان را از جهالت برهاند; زمانى بدست «هشام بن حكم » جوان تربيت شده صادق آل محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)، زمانى بدست «شيخ مفيد» عالم سودمند شيعه، روزگارى بدست نادره دوران خواجه نصير طوسى و. . . اينك به عصرى مى رسيم كه كسانى مردانه عليه التقاط و شبهات به پا خاسته اند; كسانى چون علامه طباطبايى; و شهيد علامه مطهّرى; يكى عليه الحاد بيرونى و ديگرى عليه التقاط درونى.
آيت الله جعفر سبحانى دام ظله كه خود افتخار شاگردى علامه را دارد، مرزبانى از اعتقادات در برابر شبهه ها را رسالت هر «روحانى » مى داند. ايشان بيش از سى سال است كه همچون ديده بانى مترصّد، شبهات و مسائل جديد كلامى- فقهى را پى گيرى نموده، پاسخ مى گويند. حجت الاسلام و المسلمين خسروپناه (يكى از شاگردان ايشان) مى گفتند: بنده هر وقت به حضور استاد مى رسم سؤال هميشگى ايشان اين است كه «چه خبر؟ شبهه يا مسئله جديدى مطرح نشده است؟»
مدرسه علميه عالى نواب مشهد، افتخار اين را داشته كه در تابستان سال هاى اخير، ميزبان اين استاد برجسته حوزه علميه باشد.

صفحه 10
ايشان، براى آشنايى طلاب و فضلاى حوزه مشهد با مباحث فكرى روز، موضوع سخنانشان را به بررسى برخى شبهات جديد فقهى و كلامى اخير اختصاص داده اند كه اين مجموعه محصول ويراسته ى آن نشستهااست.
به راستى رسالت مرزبانى از حريم دين در برابر شبهات ايمان شكن، در فرداهاى نه چندان دور بر عهده چه كسى جز من و توست؟!
واحد پژوهش مدرسه علميه عالى نواب
                                             زمستان 1388

صفحه 11
بخش اول
* 1. نياز بشر به دين يا انتظار بشر از دين؟
* 2. وحيانى بودن لفظ و معناى قرآن
* 3. فرضيه عرفى شدن دين
* 4. بررسى نظريه اشعرى
* 5. جايگاه عقل در معارف اسلامى
* 6. نيازمندى فقه به علم كلام
* 7. نقش تاريخ در استنباط احكام
* 8. سلف و سلفى گرى
* 9. حسن و قبح عقلى و ثمرات آن
* 10. كثرت گرايى
* 11. هرمنوتيك
   

صفحه 12
 

صفحه 13
نياز بشر به دين يا انتظار بشر از دين؟
1

نياز بشر به دين يا انتظار بشر از دين؟

مسئله «نياز بشر به دين » با تعبيرهايى همچون نياز بشر به دين، آثار سازنده دين، و هدف بعثت انبيا بيان شده است.
برخى افراد عنوان اين مسئله را عوض مى كنند و به جاى آن، تعبير «انتظار بشر از دين » را به كار مى برند. كتاب هايى هم تحت اين عنوان تأليف كرده اند. بنابراين ابتدا بايد بررسى كنيم كه كدام يك از اين دو عنوان درست و كدام نادرست است؟
به اعتقاد ما همان عنوانى كه از قديم مورد بحث بوده، صحيح مى باشد و آن «نياز بشر به دين» است. ولى نويسندگان جديدى كه رويكرد سكولارى دارند، مسئله را با عنوان «انتظار بشر از دين» مطرح مى كنند. اما اين عنوان صحيح نيست و اشكالات زيادى بر آن وارد است. كه برخى از آن ها در چهار محور ارائه مى شود:
محور اول: نارسايى تعبير «انتظار بشر از دين »
الف. حد انتظار بشر از دين تا كجاست؟
اولين اشكال آن است كه انسان ها مختلفند و هر كدام به تناسب نيازهاى

صفحه 14
مشخص خود، انتظارى از دين دارند. به عنوان مثال دختر و پسر جوانى كه ازدواج نكرده و تشكيل خانواده نداده اند، انتظارشان از دين آن است كه دين براى آن ها خانه بسازد و زمينه ازدواج آنان را فراهم كند. افرادى هم كه به دنبال مقام و منصب هستند انتظارشان اين است كه دين به آن ها منصب بدهد. بنابراين هر يك از انسان ها از دين انتظارى دارند و نمى توان حدود انتظار بشر از دين را مشخص كرد.
ب . ناشناخته نمى توان از دين انتظار داشت.
ابتدا بايد دين را بشناسيم بعد نسبت به آن توقع داشته باشيم. كسى كه دين را نشناسد نمى تواند توقعى از دين داشته باشد. زيرا بر اساس قانون «ضرورت سنخيت بين علت و معلول»، هر چيزى نمى تواند علت هر چيز شود. مثلاً داروى گوش درد، غير از داروى چشم درد است و نمى توان با آن چشم را درمان كرد. بنابراين تا دين را نشناسيم نمى توانيم از آن انتظارى داشته باشيم.
ج . با قداست دين ناسازگار است.
تعبير «انتظار بشر از دين» دين را در حد لوازم و ابزار مادى تنزل مى دهد و نشان مى دهد كسانى كه مسئله را اين گونه مطرح مى كنند، به دين نگاه ابزارى دارند; همانند نگاه به يك چكش. اين نگاه برخلاف واقعيت دين و ناسازگار با قداست آن است، زيرا دين وابستگى انسان و جهان به خداست كه هم عقايد دارد و هم تكاليف و هم اخلاقيات و نه يك ابزار مادى.

د . اصالت دادن به بشر

اساساً طرح مسئله انتظار بشر از دين، آن هم با اين عنوان ريشه و خاستگاه «اومانيستى» دارد.

صفحه 15
توضيح اين كه ماترياليست هاى قرن اخير، چون دريافتند در اين مكتب، انسان فقط توليدكننده و مصرف كننده توصيف شده است (مانند حيوان) و از معنويت در ديدگاه هاى آن ها خبرى نيست، براى فريب دادن مردم، در مكتب فكرى خود معنويتى ايجاد كردند تا ديگران نگويند ماترياليست ها فاقد معنويت اند. آن معنويت مصنوعى، اصالت انسان يا «اومانيسم» است. اينان به انسان اصالت بخشيدند و دين و خدا و مذهب را در خدمت بشر قرار دادند و در مقابل خداپرستان، گفتند اگر مقدسات شما خدا، ملائكه و پيامبران هستند، از نظر ما بشر مقدس است. ايشان تعبير «انتظار بشر از دين» را به جاى «نياز بشر به دين» به كار بردند. نويسندگانى هم كه اين مسئله را مطرح مى كنند از همان مكتب تأثير گرفته اند. اما متدينان، اصالت را به دين مى دهند و بشر را در خدمت دين مى شمارند.

هـ . ناسازگارى اصالت ابزار توليد با اومانيسم

همه مادى گراها و كسانى كه اصالت انسان را مطرح مى كنند و آن را مى پذيرند، انسان را بنده ى اقتصاد مى دانند و در حقيقت اصالت را به اقتصاد و ابزار توليد مى دهند.
مى گويند ابزار توليد، محرك تاريخ است. نيروى حاكم بر اقتصاد و جامعه شناسى و فرهنگ و... را ابزار توليد مى دانند و مدعى اند اگر ابزار توليد عوض شود، اقتصاد و فرهنگ عوض مى شود. بنابراين كسانى كه مى خواهند اصالت را به انسان ببخشند چون اصالت را به ابزار توليد (اقتصاد) داده اند، در واقع اصالت را از انسان سلب كرده اند.
البته اين اشكال به تمام اومانيست ها وارد است و به كسانى كه تعبير «انتظار بشر از دين» را مطرح مى كنند اختصاص ندارد.

صفحه 16

و . مطرح نبودن حق و باطل

كسانى كه مسئله را با عنوان «انتظار بشر از دين» مطرح مى كنند، در واقع به دنبال پيدا كردن «حق و باطل» نيستند. بلكه به دنبال چيزى هستند كه مشكل را برطرف كند. اگر روزى مسلك حق، درد آن ها را چاره كرد، به آن رو مى آورند و اگر روزى هم، مسلك بودايى و هندو و ساير آيين هاى خرافى، درد آن ها را دوا كرد پيرو آن ها خواهند شد. اين ها كارى به حق يا باطل بودن چيزى ندارند، تنها مى خواهند نيازشان را برطرف و مشكل خود را چاره كنند. در حالى كه دين پژوه و متكلم اسلامى هدفش شناخت حق و آيين حق و دورى از باطل است.
علاوه بر اين نتيجه چنين نگرشى، توجيه گرى باطل و تقديرگرايى به معناى نادرست آن است. به عنوان مثال بنابر آيين بودا و برهمن كه به تناسخ اعتقاد دارند، كسانى كه در حال حاضر زنده اند ده ها بار آمده اند و رفته اند. به نظركسانى كه در اين زمان فقير و بدبختند، به خاطر آن است كه در زندگى قبلى گناهكار بوده اند و اكنون جزاى اعمال خود را مى بينند. اما انسان هايى كه در حال حاضر صدرنشين هستند ارواح نيكوكارى بوده اند كه در زندگى جديد، پاداش اعمال خود را دريافت مى كنند. اين انديشه، درد كسانى را كه مى خواهند انقلاب ها را خاموش كنند و بگويند حق با صدرنشين هاست و كارگر و كشاورز حقى ندارد، چاره و مشكلشان را برطرف مى كند.
پس در واقع اين عده دنبال حق و باطل نيستند بلكه دنبال توجيه گرى كار باطل خود هستند، همچنانكه قضا و قدر (به معناى باطل آن)، توجيه گر نظام معاويه بود كه مى گفت قضا و قدر اين است كه من مالك الرقاب شما باشم و شما برده و بنده من باشيد. اينكه در مكتب اشعرى قضا و قدر خيلى با اهميت است ازآثار و بازمانده هاى دوران معاويه است.

صفحه 17

محور دوم: نياز بشر به دين

دو عامل باعث نياز بشر به دين مى شود:

الف. حسّ مذهبى

دين به تعبير عوام، غذاى روح انسان است و به تعبير علمى صدايى است كه بشر آن را از درون خود مى شنود.
روانشناسان مى گويند بشر از نظر روحى چهار بعد دارد و يا به تعبير بهتر چهار خواسته غريزى و فطرى دارد و خداوند اين چهار خواسته را در درون انسان ها نهاده است :
1. بعد علمى و حس آگاهى: بشر مى خواهد از وقايع و امور آگاه شود; حتى بچه زمانى كه صدايى بشنود، متوجه آن جهت مى شود تا ببيند صدا از كدام سو آمده است. اين ويژگى همان حس آگاهى و بعد علمى روح انسان است.
اگر خالق انسان اين حس آگاهى را در درون او قرار نداده بود، بشر از نظر علمى در همان پله اول باقى مى ماند. اگر مشاهده مى كنيم بشر، از پلكان علم بالا رفته است، علتش همين حسّ علمى است.
2. حسّ اخلاقى و حسّ نيكوكارى: در همه افراد (حتى فاسق و قاتل) ميل به نيكى وجود دارد. البته گاهى اين ميل، منحرف و فطرت دگرگون مى شود كه امرى ثانوى است. به خاطر اين حس است كه تمام بچه ها راستگو هستند و محال است بچه، روز اول دروغ بگويد زيرا راست گويى، فطرى انسان است و اگر تمام دنيا را جست وجو كنيد، حس آگاهى و حسّ نيكى را در انسانها خواهيد يافت.
3. حسّ گرايش به زيبايى: تمام افراد بشر به موجودات زيبا علاقه دارند.

صفحه 18
همه مردم وقتى وارد باغى مى شوند از گل هاى زيبا لذت مى برند. اگر حس زيبايى شناسى نبود، هنرى هم نبود و كاشى كارى و خوش نويسى ونقاشى و فرش هاى رنگارنگ و معمارى هاى با شكوه وجود نداشت.
4. حسّ مذهبى: مذهب يعنى توجه به ماوراى طبيعت. در تمام افراد بشر نوعى توجه به ماوراى طبيعت وجود دارد. به ويژه پيش از بلوغ، در نوجوانان بحرانى پديد مى آيد كه توجه به ماوراى طبيعت نتيجه آن است.
ويل دورانت كتابى درباره تاريخ تمدن دارد كه در آن مى نويسد: قديمى ترين آثار باقى مانده از بشر، آثار مذهبى است. هركجا رفته ايم و كنجكاوى كرده ايم، در آن جا آثارى از اعتقادات دينى و مذهبى ديده ايم و آثار دينى همراه بشر بوده است; گويى دين و بشر همزاد بوده اند.
بنابراين معلوم مى شود در تمام افراد بشر نوعى گرايش به دين وجود داشته و دارد. البته اگر اين گرايش در او پرورش يابد، متدين مى شود و اگر محيط و محل تعليم و تربيت، آلوده باشد اين حسّ در باطن منزوى مى گردد. قرآن هم به فطرى بودن دين اشاره مى كند و مى فرمايد:
(فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا)1.
«پس روى خود را متوجه آيين خالص پروردگار كن اين فطرتى است كه خداوند، انسانها را بر آن آفريده».
كلمه «فطرة الله» در اين جا از نظر ادبى «حال» براى «دين» است; همان كه در قرآن چنين توصيف شده است:
(فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا)2.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . روم: 30.
2 . همان.

صفحه 19
بنابراين خدا بشر را با روح و انگيزه دينى آفريده است.

فرق بين امور عادى و فطرى

ممكن است اين سؤال به ذهن آيد كه چگونه مى توان امور عادى را از امور فطرى تفكيك كرد و تفاوت آن ها چيست؟
در پاسخ بايد گفت سه فرق بين امور عادى و فطرى وجود دارد:
1. امور عادى علت مى خواهد درحالى كه امور فطرى ذاتى است و غير معلّل.
2. ممكن است در محيط هاى مختلف، امور عادى متفاوت شوند اما امور فطرى ثابتند.
3. امور عادى را مى توان ريشه كن كرد اما امور فطرى، هر چند ممكن است ضعيف و كم نور شوند اما ريشه كن نمى شوند. به عنوان مثال در شوروى سابق، هفتاد و نه سال عليه خدا تبليغ كردند اما بعداز فروپاشى، دوباره بازگشت به مساجد و كليساها آغاز شد و فطرت مذهبى مردم آشكار گشت.
اگر اين چهار حسّ فطرى بشر را درك كرديم مى فهميم كه مذهب، مورد نياز بشر است. بشر مى خواهد با اين حسّ، پاسخ اين سؤال ها را پيدا كند: از كجا آمده ام؟ براى چه آمده ام؟ و به كجا خواهم رفت؟
مذهب به اين سؤال ها جواب مى دهد. اين سوال ها از حسّ مذهبى بشر ناشى شده است و دين به آن ها پاسخ مى دهد و مى گويد:
از كجا آمده ام؟ عالم غيب.
براى چه آمده ام؟ تكامل.
كجا خواهم رفت؟ به جهان ديگر.

صفحه 20
بنابراين اولين علت نياز بشر به دين، حس مذهبى بشر است و دين به اين حس پاسخ مى دهد حتى ممكن است بگوييم دين حس علمى انسان را هم تكميل مى كند. از اين رو مى توان گفت: دين كه همان وابستگى انسان و جهان به خداست، پاسخگوى دو بعد از ابعاد روحى بشر است.
همين پاسخ گويى است كه موجب تفاوت انسان شناسى و جهان شناسى خداشناسان و مادى گرايان مى شود; زيرا در نظر خداشناسان، انسان و جهان مانند كتابى است كه اول و آخر دارد و اول و آخر آن هم معلوم است، اما در نگاه مادى گرايان، مانند كتابى است كه اول و آخر آن معلوم نيست .

ب . نياز بشر به قانونگذارى

عامل ديگر نياز بشر به دين، آن است كه اگر بشر بخواهد زندگى متعادلى داشته باشد، نياز به قانونى دارد كه در آن حقوق همه انسان ها رعايت شده باشد. هيچ جامعه اى نمى تواند بدون قانون، بطور متعادل زندگى كند.
اين قانون را بشر نمى تواند تعيين كند، زيرا بشر از اين قانون سود مى برد و به سود خود و اقوام و قبيله و طبقه و. . . گرايش بيشترى دارد.
اگر بشر، واقعاً بخواهد يك قانون جهانى وضع كند بايد اين قانون از دو شرط برخوردار باشد:
1. قانون گذار، انسان شناس باشد.
2. قانون گذار، سود شخصى نبرد.
اين دو شرط در دين موجود است، اما در قوانين بشرى نيست. به سازمان ملل كه نمايندگان صد و نود و چهار كشور در آنجا جمع شده اند، بنگريد. همه كشورها، عاقل ترين افراد خود را به آن جا مى فرستند، ولى تا به حال نتوانسته اند

صفحه 21
يك گره از مشكلات بشر باز كنند. چون انسان شناس نيستند و هر كدام مى خواهند به نفع دولت خود كار كنند نه به نفع بشريت و انسانيت.

محور سوم: آثار سازنده دين

براى دين مى توان چهار اثر سازنده بيان كرد:
الف. تكامل علوم در سايه مذهب
ب . ضمانت اجراى قوانين
ج . تعديل غرائز
د . پرورش فضائل

الف . تكامل علوم در سايه مذهب:

از اين همه انسان محقق و كاشف كه با تلسكوپ و ميكروسكوپ پديده هاى جهان را مى بينند مى پرسيم گمشده ى شما چيست؟ مى گويند مى خواهيم نظام حاكم بر آسمان و زمين و نظام حاكم بر اين ميكروب و ذرات را كشف كنيم. همه به دنبال كشف يك گمشده هستند و آن، نظام حاكم بر عالم خلقت است. از اين كاوشگران مى پرسيم چرا مى گوييد قانون و نظامى هست؟ شايد جهان بى قانون باشد. از اين كه مى گوييد نظامى هست معلوم مى شود اين نظام، سامان دهنده دارد و اگر معتقد به سازمان دهنده نشويم نمى توانيم بگوييم خود طبيعت به خودش نظام بخشيده، چون طبيعت بى عقل و شعور نمى تواند به چيزى نظام ببخشد. بنابراين تكامل علوم، در سايه اعتقاد به ارتباط جهان با ماوراى طبيعت مى باشد. پس اگر به خدا باور داشته باشيم بهتر مى توانيم سراغ تحقيق برويم چون مى دانيم اين جهان سازمان دهنده اى دارد.

صفحه 22
انيشتين در كتاب «دنيايى كه من مى بينم» مى گويد:
«من تأييد مى كنم كه مذهب، قوى ترين وعالى ترين محرّك تحقيقات و مطالعات علمى است و فقط آن ها كه معناى كوشش خارج از حد متعارف و باورنكردنى دانشمندان را مى شناسند، مى توانند نيروى عظيم هيجاناتى را كه مصدر اين همه ابداعات عجيب و فنون زندگى است، دريابند».1
مى گويد كسانى كه با محققان آشنا باشند مى دانند محرّك آن ها براى تحقيق، اعتقاد به خدايى است كه به اين جهان نظم و نظام بخشيده و به خاطر اين اعتقاد است كه سراغ كشف نظم و قوانين مى روند و اگر اين اعتقاد نبود هرگز محركى براى تحقيق و كشف رازها نداشتند.
بنابراين دين نه تنها ضد علم نيست بلكه محرّك علم است. دين خيلى مظلوم است. با اين كه دين هميشه محرّك محققان بوده است، مى گويند دين با علم در تضاد است. نه تنها چنين نيست، بلكه راه علم و دين يكى است به شرط اينكه علم هم، علم باشد نه فرضيه و تئورى.2

ب . ضمانت اجراى قوانين

دين، ضامن اجراى قوانين است و اين بدان معنا نيست كه ما نظام هاى ظاهرى را نپذيرفته ايم; نظام هاى ظاهرى پذيرفته شده است; بشر شهردارى و نيروى انتظامى و... مى خواهد.
در اسلام هم قوه مقننه هست به معناى برنامه ريز نه «قانونگذار» و هم قوه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . مدخل مسائل جديد در علم كلام، آية الله العظمى سبحانى، ج3، ص221.
2 . همان، ص221، انتظار بشر از دين، جوادى آملى، ص43-41.

صفحه 23
قضائيه هست (يا داوود اِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِى الأرْضِ فَاحْكُم بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ)1و هم قوه مجريه كه همان امر به معروف و نهى از منكر است. ما قواى سه گانه را پذيرفته ايم. پس اسلام داراى نظام است.
در كتاب «معالم الحكومة الاسلامية» درباره هر سه قوه از نظر آيات و روايات بحث شده است. ولى معتقديم اين نظام هاى سه گانه تا حدى مى تواند جلوى قانون شكنى ها را بگيرد. اما جلوگيرى از قانون شكنى هاى پنهان، كار قواى سه گانه نيست بلكه كار مذهب و اعتقاد به خدا است. اعتقاد به دين، بخشى از قوانين را در نهان اجرا مى كند.
مثلا اگر سيم لختى كه نيروى برق در آن جريان دارد در اينجا باشد، چه كسى حاضر است دستش را به آن بزند؟ هيچ كس. چرا؟ چون مى داند دست زدن همان و مرگ هم همان.
اگر انسان يقين كند كه اين عمل، ظاهر و باطن دارد; ظاهر آن طلا و نقره است و باطن آن آتش، هرگز مال مردم را نمى خورد.
دين علاوه بر ظاهر، باطن ها و پنهانى هاى اعمال را به ما مى شناساند. بنابراين اگر دولت هاى جهان، دين را ترويج كنند قسمت زيادى از قوانين خود به خود اجرا مى شود.
عده زيادى از مردم اگر بدانند قانون راهنمايى و رانندگى، قانون شرع است، و نقض آن خلاف و گناه است و نتيجه گناه، آتش است، مرتكب خلاف نمى شوند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . ص: 26.«اى داود! ما تو را نماينده و خليفه در زمين قرار داديم، پس در ميان مردم به حق داورى كن».

صفحه 24
آيه( انّ الَّذِينَ آمَنُواْ وَلَمْ يَلْبِسُواْ إِيمَانَهُم بِظُلْم أُوْلَئِكَ لَهُمُ الأَمْنُ )1 دراين باره است. امنيت در جامعه اى است، كه اعضاى آن يكتا پرست باشند.
البته اين آيه، قواى سه گانه را نفى نمى كند ولى چون در خفا، قانون شكنى براى مردم آسان است اگر بخواهيم بخشى از قوانين در خفا اجرا شود، بايد ايمان را ترويج كنيم.
داستان يوسف و زليخا، بهترين شاهد بر اين سخن است; آن جا كه يوسف گفت: (معاذالله اِنَّهُ رَبّى اَحْسَنَ مَثْوَايَ)2، همان قوه و قدرت ايمان بود. او با علم غيب و آگاهى كامل مى دانست كه باطن اين عمل آتش است. در سوره تكاثر مى خوانيم: (كَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ) 3 اگر علم يقين پيدا كنيم از همين جهان آتش را لمس كرده و مى بينيم.

ج . تعديل كننده غرايز:

خداوند به همه ما غريزه داده است، و اين يك ضرورت در وجود ما است. گمان نكنيد غريزه به ضرر ما است. خشم و غضب نعمت است. اگر خشم و غضب نباشد، انسان طعمه درندگان مى شود. اگر شهوت نباشد نسل انسان قطع مى شود، اگر علاقه به ثروت نباشد تمدن از بين مى رود.
روزى عيسى بن مريم(عليه السلام)ديد پيرمردى نهال مى كارد، گفت: «خدايا اميد را از قلب اين مرد بگير.» پيرمرد نهال را رها كرد و در گوشه اى نشست. بعد دعا كرد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . انعام: 82; ترجمه:آنها كه ايمان آوردند، و ايمان خود را با شرك و ستم نيالودند، ايمنى تنها از آنِ آنها است و آنها هدايت يافتگانند.
2 . يوسف: 23; ترجمه: پناه مى برم به خدا! او صاحب نعمت من است، مقام مرا گرامى داشته.
3 . تكاثر: 5; ترجمه: چنان نيست (كه شما خيال مى كنيد) اگر شما علم اليقين (به آخرت) داشتيد (افزون طلبى شما را از خدا غافل نمى كرد).

صفحه 25
خدايا اميد را به اين پيرمرد بازگردان. دو مرتبه بلند شد و نهال را كاشت. حضرت مسيح(عليه السلام)سؤال كرد: «پيرمرد! چرا دو حال مختلف در تو ديدم؟»
گفـت: «مشغـول كاشتـن بـودم كه بـا خـود فكـر كـردم از كجا معلـوم كـه من از اين نهال بهره خواهم گرفت. پس آن را رها كردم. بعد فكر كردم شـايد عمـر مـن طولانى شـود و من از اين نهال بهره بگيرم. دوباره به نهال كارى مشغول شدم.»
اميد مايه حيات است. هر يك از اين غرائز اگر در مسير خودش باشد خوب است. انسان مادى براى مال و مقام و منصب حد و مرزى قائل نيست. بنابراين مذهب و دين و اعتقاد به آخرت يكى از آثارش اين است كه خشم و شهوت را محدود مى كند و فردى روز عاشورا براى ملك رى، پسر پيغمبر را نمى كشد. تمام اين ها به خاطر دورى از دين است.
اگر تعداد كشته هاى عراق در دوران صدام را حساب كنيم، شايد
در طول چهارده قرن، غير از حمله مغول اين تعداد از مردم عراق
كشته نشده باشند.
اين نتيجه غريزه خشم و شهوت و مقام خواهى است. مذهب، اثرش اين است كه اين غرايز را تعديل مى كند. 1

د . پرورش دهنده فضائل:

اگر بخواهيد باغچه اى را آباد كنيد ابتدا علف هاى هرز را از بين مى بريد، بعد گل ها را مى كاريد. در علم اخلاق كار اول را تخليه و دومى را تحليه مى نامند.
نفس ما به مزرعه اى شبيه است كه در آن علف هرز زيادى روييده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . مدخل مسائل جديد در علم كلام، آية الله العظمى سبحانى، ج3، ص223 .

صفحه 26
بايد علف هاى هرز را به وسيله تعديل غرايز، تخليه كرد. بعد از آن نوبت پرورش فضائل مى رسد و گلهاى عفت و عدالت خواهى و مانند آن كاشته مى شود. تمام اين فضايل انسانى در سايه اعتقاد به خدا، وابستگى انسان به خدا و اعتقاد به اين كه بعد از دنيا، زندگى ديگرى هست پرورش مى يابد.
چرا بشر مى خواهد سقط جنين را قانونى كند؟! چون دچار بى عفتى است. عفت گلى است كه بستر آن، نفس دخترى است كه از خدا بترسد. اگر ترس از خدا داشته باشد عفت در گلستان او رشد مى كند. آدم ثروتمند نيز هر روز بر ثروت خود نمى افزايد; بلكه مقدارى به ديگران مى دهد. 1

محور چهارم: هدف بعثت انبيا

انبيا براى دعوت به توحيد آمده اند. همه كمالات در توحيد است. توحيد انواع و مراتبى دارد:
1. توحيد در ذات.
2. توحيد در خالقيت;
3. توحيد در ربوبيت;
4. توحيد در عبادت. 2
اما در ظاهر، انبيا فقط براى مرتبه اخير آمده اند چون سه مرتبه اوّل تقريباً بين بشر پذيرفته شده است. انبيا فقط براى مرتبه چهارم آمده اند (وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِى كُلِّ أُمَّة رَّسُولاً أَنِ اعْبُدُواْ اللّهَ وَاجْتَنِبُواْ الطَّاغُوتَ). 3
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . همان، ص224 .
2 . الالهيات، آية الله العظمى سبحانى، ج2.
3 . نحل: 36; ترجمه: ما در هر امّتى رسولى برانگيختيم كه:خداى يكتا را بپرستيد و از طاغوت اجتناب كنيد.

صفحه 27
عبادت دو ركن دارد:
يكى ركن ظاهرى (خضوع)، و ديگرى ركن قلبى. عبادت وقتى صدق مى كند كه اين دو ركن وجود داشته باشد. عبادت وقتى مطلوب است كه من او را در سرنوشت خود مؤثر بدانم و فكر كنم سرنوشت من به دست اوست و اگر اين ركن نباشد اعمال من عبادت نيست. ملائكه بر آدم سجده كردند ولى عبادت نكردند; كرنش بود، اما ريشه اش نه خالقيت بود و نه ربوبيت. فقط به عنوان معلم سجده كردند.
حضرت يعقوب(عليه السلام)و فرزندانش در مقابل يوسف(عليه السلام)، سجده كردند ولى فقط به خاطر خضوع نه عبادت. البته در اسلام سجده براى غير خدا حتى به عنوان تعظيم حرام است. ما حتى در حرم ائمه(عليهم السلام)، نبايد براى آن ها سجده كنيم. حتى سجده شكر به عنوان توفيق زيارت پيدا كردن را بايد در جايى ديگر، انجام داد تا دشمن بهانه اى براى اعتراض پيدا نكند. 1
ما شيعيان كه به حرم ها مى رويم، نه ائمه را آفريدگار مى دانيم و نه كردگار. در تمام زيارت هاى ما آنان را به عبوديت خدا توصيف مى كنيم، ولى در عين حال آنها، مقام شامخى دارند و «مستجاب الدعوه» هستند و ما به ايشان احترام مى گذاريم. توسل ما، توسل به دعاى آن ها و براى اين است كه در حق ما دعا كنند و دعاى آن ها مستجاب مى شود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . الشفاعة فى الكتاب و السنة، آية الله العظمى سبحانى، ص78-70.

صفحه 28
وحيانى بودن لفظ و معناى قرآن
2

وحيانى بودن لفظ و معناى قرآن

از گذشته تاكنون اين پرسش قرآنى در ميان صاحب نظران مطرح بوده است كه آيا لفظ و معناى قرآن هر دو وحيانى و از سوى خداوند است يا فقط معنا از طرف خدا نازل شده و لفظ و صورت از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)است؟ به عبارت ديگر نقش پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)در قرآن چيست؟ آيا پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)در ايجاد و خلق قرآن تنها نقش قابلى داشته يا اين كه نقش فاعلى و توليدى هم داشته است؟
در جواب اين پرسش سه نظريه بيان شده است:
1. عقيده مسلمانان از صدر اسلام تاكنون بر اين بوده است كه لفظ و محتوا هر دو وحيانى و از سوى خداوند است و پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)تنها نقش قابلى داشته است چنانكه قرآن مى فرمايد:
(وَإِنَّكَ لَتُلَقَّى الْقُرْآنَ مِن لَّدُنْ حَكِيم عَلِيم )1.
«به يقين اين قرآن از سوى حكيم و دانايى، بر تو القا مى شود».
و در آيه ديگر مى فرمايد:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . نمل: 6 .

صفحه 29
(فَإذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرآنَهُ)1;
«پس هرگاه آن را خوانديم، از خواندن آن پيروى كن».
ولى اخيراً برخى نسبت به اين مطلب روشن، اشكال كرده اند و بر اثر ارتباط مسلمانان با متكلمان مسيحى دو نظريه ديگر در ميان برخى از صاحب نظران پيدا شده است، كه در ادامه به آن مى پردازيم:
2. لفظ و معناى قرآن هيچ يك وحيانى نيست و پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)هم نقش فاعلى و هم نقش قابلى دارد. اين نظريه نبوت را به شعر تشبيه كرده و مى گويد: خداوند به يك نفر قريحه شعرى مى دهد اما به او نمى گويد با چه لفظ و ادبياتى و بر چه وزن و محتوايى شعر بگويد. نبوت هم همين طور است. خداوند نبوت را به پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)اعطا كرده است و بقيه را به خود پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)واگذار كرده است تا هر طور توانست سخن بگويد و هر قانونى را خواست، تشريع كند و پيامبرهم مطابق با محيط و مقتضيات فرهنگى عصر خود دستورات اسلامى را تشريع كرده است.
اين نظريه در نهايت بطلان و از درجه اعتبار ساقط است.
3. نظريه ديگرى كه اخيراً در محافل رسانه اى كشور توسط آقاى دكتر سروش و برخى ديگر مطرح شده اين است كه مى گويد: پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)در ايجاد، نقش فاعلى دارد و اگر چه معنا وحيانى و از خداست اما لفظ آن از سوى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)است. بر پايه اين نظريه، وحى يك حقيقت بى صورت است و وقتى وارد قوه خيال (مدرك جزئيات) پيغمبر مى شود، خيال ايشان اين حقيقت بى صورت را صورت مى دهد و آن را در قالب الفاظ مى ريزد و براى مردم تلاوت مى كند. به همين خاطر برخى از آيات فصيح تر از آيات ديگر است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . قيامت: 18 .

صفحه 30
اين نظريه در دو مرحله قابل بررسى است:
1 در مرحله ثبوت:
اين فرض را كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)حقيقت وحى را دريافت كند و به آن در قالب كلمات، صورت دهد عقل، محال نمى داند و ممكن است اتفاق بيفتد. اما امكان عقلى به تنهايى دليل بر وقوع آن در عالم واقع نيست.
2. در مرحله اثبات:
بايد دليل قطعى بر اين نظريه اقامه شود، اگر دليل اقامه شد نظريه پذيرفته مى گردد و گرنه رد مى شود.

ادلّه نظريه دكتر سروش

دكتر سروش و ديگران بر مدعاى خود ادله اى اقامه نموده اند كه در ادامه مورد نقد و بررسى قرار مى گيرند:

دليل اول: استناد به مسئله تسبيب و مباشرت

همان طور كه كارهاى طبيعى مانند نزول باران، هم به علل و
اسباب طبيعى نسبت داده مى شود و هم به خدا، چه اشكالى دارد در باب
وحى نيز صورت سازى و لفظ قرآن نيز بى واسطه به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)و باواسطه به خدا نسبت داده شود؟ بنابراين پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)و خدا در الفاظ قرآن هر دو نقش فاعلى دارند، با اين تفاوت كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)فاعل بى واسطه و خدا فاعل باواسطه است. چنان كه در قرآن جان گرفتن (توفى) گاه به خدا نسبت داده شده است: (اللَّهُ يَتَوَفَّى الأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا)1 و گاه به فرشتگان: (الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . زمر: 42; ترجمه: خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مى كند.

صفحه 31
الْمَلائِكَةُ...)1 و يا درباره نزول باران مى فرمايد: (وَاللّهُ أَنزَلَ مِنَ الْسَّمَاءِ مَاءً فَأَحْيَا بِهِ الأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا)2 با اين كه نزول باران بر اثر اسباب طبيعى صورت مى گيرد اما چون خداوند خالق اين اسباب است به خدا هم نسبت داده مى شود.

پاسخ:

پاسخ اجمالى اين دليل آن است كه در مورد آن دو مثال (جان گرفتن و نزول باران) دليل داريم، اما محل بحث را نمى توان به آن ها قياس كرد، زيرا قياس، دليل ظنى است و با قياس ظنى نمى توان ادعاى كلامى و اعتقادى را ثابت كرد. اما براى پاسخ تفصيلى به اين نظريه سه راه را مى توان بررسى كرد:
1. كشف و شهود: بررسى اين نظريه از اين راه امكان ندارد. چون از راه كشف و شهود امكان دسترسى و درك نبوت وجود ندارد. ابن عربى و امثال او كه بزرگان اين علمند، به اين امر اعتراف دارند.
2. تجربه: اين راه نيز در مسائل مادى جارى است نه در مسائل عقلى و غير مادى مانند وحى.
3. مراجعه به قرآن و سنت: تنها راه بررسى اين نظريه مراجعه به قرآن و سنت است.

بطلان اين نظريه از طريق قرآن

با مراجعه به قرآن كريم مى توان حداقل ده دليل بر بطلان اين نظريه اقامه نمود كه عبارتند از:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . نحل: 28; ترجمه: همانها كه فرشتگانِ(مرگ) روحشان را مى گيرد.
2 . نحل: 65، ترجمه: خداوند از آسمان آبى فرستاد و زمين را پس از آن كه مرده بود حيات بخشيد».

صفحه 32

1. استفاده از عنوان كتاب و كلام الله براى وحى:

در قرآن براى وحى، عناوين «كلام الله» و «كتاب الله» استفاده شده كه شامل لفظ وحى هم مى شود. زيرا كلام «ما يتلفظ به» است و «كتاب» نيز به معنى «مكتوب» است و چيزى كه «مكتوب» است «ملفوظ» نيز مى باشد.
در قرآن كريم آمده است:
(وَإِنْ أَحَدٌ مِّنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجَارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلاَمَ اللّه...)1
«اگر يكى از مشركان از تو پناهى بخواهد، به او پناهى ده تا سخن خدا را بشنود».
و يا در مورد يهود مى فرمايد:
(نَبَذَ فَرِيقٌ مِّنَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ كِتَابَ اللّهِ وَرَاء ظُهُورِهِم)2
«جمعى از آنان كه به آنها كتاب (آسمانى) داده شده بود، كتاب خدا را پشت سر افكندند».
در اين آيه هر چند منظور از كتاب الله، تورات است ولى تورات هم، وحيانى است و در اين جهت بين قرآن و تورات تفاوتى نيست و اگر براى تورات عنوان «كتاب الله» استفاده شود براى ساير كتاب هاى آسمانى هم استفاده مى شود. پس اين دو آيه از نظر ظاهر دلالت مى كنند كه الفاظ هم، از جانب خداست نه از جانب پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم).
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . توبه: 6.
2 . بقره: 101.

صفحه 33

2. تنزيل كتاب:

خداوند در سوره آل عمران مى فرمايد:
(نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ)1.
«كتاب را به حق بر تو نازل كرد».
اگر ادعاى اين افراد درست بود، بايد مى فرمود: «نَزّل عليكَ المعنى» زيرا كتاب يعنى مكتوب و مكتوب، لفظ دارد و معناى بى صورت نيست.

3. تلقى قرآن:

خداوند در سوره نمل مى فرمايد:
(وَإِنَّكَ لَتُلَقَّى الْقُرْآنَ مِن لَّدُنْ حَكِيم عَلِيم)2.
در اين آيه خدا خطاب به پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)مى فرمايد: «و بى ترديد تو قرآن را از سوى حكيمى دانا دريافت مى دارى». كلمه «قرآن» مصدر يا اسم مصدر است. و در هر صورت به معناى مفعول است يعنى قرائت شده و آنچه قرائت شده داراى لفظ نيز هست.

4. اقراء پيامبر:

خداوند در سوره اعلى مى فرمايد:
(سَنُقْرِؤُكَ فَلا تَنسَى).3
«به زودى بر تو خواهيم خواند تا فراموش نكنى» .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . آل عمران: 3.
2 . نمل: 6.
3 . اعلى: 6.

صفحه 34
اگر الفاظ از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)باشد، خواندن و «اقراء» معنا ندارد .
همچنين در سوره قيامت فرموده است:
(فَإِذَا قَرَأْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ )1 .
«و هنگامى كه ما آن را خوانديم از آن پيروى كن».
بر اساس اين آيه هم اگر لفظ قرآن از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)باشد معنا ندارد كه بگويد از قرائت ما پيروى كن.
5. تلاوت:
درباره قرآن، تعبير «تلاوت» به كار رفته است. خداوند متعال مى فرمايد:
(تِلْكَ آيَاتُ اللَّهِ نَتْلُوهَا عَلَيْكَ بِالْحَقِّ)2
«اين آيات خداست كه به راستى بر تو تلاوت مى كنيم».
كلمه «نتلوها» دلالت مى كند كه لفظ هم از جانب خداست، زيرا تلاوت به خدا نسبت داده شده است.

6. عربى قراردادن قرآن:

بنابر آيه شريفه:
(اِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا لَّعَلَّكُمْ تَعْقِلُون)3
«ما آن را قرآنى عربى قرار داديم باشد كه دريابيد» .
عربى بودن لفظ قرآن فعل خداوند است، نه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم).
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . قيامت: 18.
2 . جاثيه: 6.
3 . زخرف: 3.

صفحه 35

7. كلمه «قل» خطاب به پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم):

در قرآن بيش از سيصد مرتبه، كلمه «قل» به كار رفته است واز آن استفاده مى شود كه الفاظ هم، از جانب خداست زيرا معنا ندارد پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)خودش را مخاطب قرار دهد و از كلمه «قل» استفاده كند.
اگر صاحب نظريه بگويد «قل» خطاب پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)به خودش است زيرا پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)با جبرئيل اتحاد پيدا كرده و در واقع به نوعى خداگونه شده است. به اين خاطر به خودش خطاب مى كند كه: قل. . . .
مى گوييم: اگر چه مى توان اين سخن را در بعضى از آيات تا حدى پذيرفت اما در بعضى آيات، اين توجيه محال و نامعقول است. مانند اين آيه كه مى فرمايد:
(قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا) 1 .
«بگو اى بندگان من كه به زيان خود، اسراف كرده ايد، از رحمت من نااميد نشويد زيرا خدا تمام گناهان را مى آمرزد. او آمرزنده مهربان است».
در چنين آياتى محال است خطاب «قل» از سوى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)باشد زيرا معنا چنين مى شود كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)(نعوذ بالله) بندگان خدا را بندگان خود بداند. !

8. فهم مخاطبان عصر رسالت:

فهم مخاطبان قرآن در عصر رسالت اين بود كه قرآن لفظ و معنايش از جانب خداست و فهم آن ها براى ما حجت است. زيرا تبادر يكى از علائم كشف حقيقت از مجاز است.
توضيح مطلب اين كه مشركان مى گفتند:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . زمر: 53.

صفحه 36
(وَقَالُوا لَوْلاَ نُزِّلَ هَذَا الْقُرْآنُ عَلَى رَجُل مِّنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيم)1
«گفتند چرا اين قرآن بر مرد بزرگى از اين دو شهر نازل نشده است».
اعتراض مشركان اين بود كه اگر قرآن از جانب خداست بايد بر شخص ثروتمندى نازل مى شد نه بر فقير. و تصور آن ها از «قرآن» هم لفظ و هم معنا، بوده است.

9. شباهت موقعيت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)و كوه:

خداوند در سوره حشر مى فرمايد:
(لَوْ أَنزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَل لَّرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُّتَصَدِّعًا مِّنْ خَشْيَةِ اللَّهِ)2
«اگر اين قرآن را بر كوهى نازل مى كرديم مى ديدى كه در برابر آن به خشوع در مى آيد و از ترس خدا مى شكافد.»
در اين آيه با اين كه «كوه» عقل و شعور ندارد محل نزول قرآن فرض شده است پس موقعيت كوه در نزول قرآن، تنها موقعيت قابلى است، همين تعبير درباره نزول قرآن بر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به كار رفته است بنابراين موقعيت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)نيز نسبت به قرآن موقعيت قابلى است نه فاعلى.

10. مرجع ضمير در آيه:

ضمير در (نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأَمِينُ عَلَى قَلْبِكَ...)3 به قرآن برمى گردد نه به
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . زخرف: 31.
2 . حشر: 21.
3 . شعراء: 193و194، ترجمه: جبرئيل آن را ]قرآن[ بر قلب تو نازل كرد.

صفحه 37
معنا، و قرآن مجموعه لفظ و معناست.

بطلان اين نظريه از طريق سنّت:

در رد اين نظريه، دو حديث به عنوان دليل يازدهم و دوازدهم بيان مى شود:

11. حديث ثقلين:

پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)در حديث متواتر ثقلين مى فرمايد: «انّى تاركٌ فيكم الثّقلين كتابَ الله و عترتى اهلَ بيتى»1 «من دو گوهر گرانبها در ميان شما مى گذارم كتاب خدا و عترتم; اهل بيتم».
در اين حديث پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)عترت را به خود نسبت مى دهد اما قرآن را «كتاب الله» مى نامد. فرمايش ايشان دليل بر اين است كه قرآن، كلام پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)و محصول و مخلوق ايشان نيست. زيرا ايشان «عترت» را به خود نسبت داده است و در سلسله علل ايجاد آن قرار دارد اما قرآن را به خدا نسبت داده است. اين حديث شاهدى است بر اين كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)به هيچ وجه علت فاعلى قرآن نيست.

12. امام باقر(عليه السلام)در حديثى مى فرمايد:

«قرآن يگانه اى است كه از سوى خداى يگانه نازل شده و اختلاف در قرائت ها از سوى راويان و قاريان پديد آمده است». 2
در اين حديث امام باقر(عليه السلام)از قـرآن بـه عنوان كتاب الهى كه از سوى خدا
بر پيـامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)نـازل شـده يـاد مى كند و هرگز از آن به عنوان كلام يا كتاب
رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)تعبير نكرده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . وسائل الشيعه، حر عاملى، ج27، ص33.
2 . اصول كافى، كلينى، ج4 ص439.

صفحه 38
با توجه به ادله دوازده گانه اى كه بيان شد، اين نظريه مردود است و ارزش علمى و دينى ندارد.

دليل دوم: لزوم وجود علت طبيعى

قائلين به غير وحيانى انگاشتن الفاظ قرآن مى گويند: آنچه در طبيعت رخ مى دهد علت طبيعى مى خواهد. بر اساس اين قاعده، چون وحى در عالم طبيعت اتفاق مى افتد و در عالم دنيا بر قلب پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)نازل مى شود علت طبيعى مى خواهد و آن علت، پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)است.
پاسخ :
شما اين قاعده را تحريف كرده ايد. صحيح اين است كه «موجود طبيعى، علت طبيعى دارد» و به عبارتى ديگر «موجود مادى داراى علت مادى است» چون علت و معلول بايد سنخيت داشته باشند. اما وحى موجود مادى و طبيعى نيست تا علت مادى و طبيعى بخواهد. فرض كنيد قرآن، پس از نزول، به صورت يك پديده طبيعى در مى آيد اما چه مانعى دارد كه خداوند يا فرشته وحى، بدون واسطه اين پديده طبيعى را در قلب پيامبرپديد آورد؟
معجزات انبياء مانند ناقه صالح(عليه السلام)، عصاى موسى(عليه السلام)و مانند آن، در عالم طبيعت واقع شده اما علت طبيعى ندارد و علت آن فرشته و. . . است. پس ميان دو گزاره «آنچه طبيعى و مادى است علت مادى دارد» و «آنچه در طبيعت رخ مى دهد علت طبيعى دارد» فرق است. قاعده اول صحيح و دومى اشتباه است.

دليل سوم: قاعده فلسفى «كل حادث مسبوق بمادة»:

هر حادثى مسبوق به ماده و علت مادى است، وحى هم حادث است

صفحه 39
بنابراين علت مادى دارد و علت مادى وحى و قرآن، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)است.

پاسخ :

اين قاعده درست است و مى گويد هر حادثى اگر چه مجرد باشد، مسبوق به علت مادى است. به عنوان مثال روح انسان كه بر اساس فلسفه صدرايى مجرد است، حركت وجودى خود را از نطفه آغاز مى كند و پس از طى مراحلى، تبديل به روح مجرد مى شود. يعنى روح مجرد منشأ مادى دارد و «جسمانية الحدوث» است.
ولى اين قاعده درصدد بيان علت مادى و قابلى است نه علت فاعلى. پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)علت مادى و قابلى وحى هست به اين معنا كه وحى در يك بستر آماده و مناسب كه همان قلب پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)است نازل مى شود; اما علت فاعلى آن، پيامبر نيست.

دليل چهارم: گردآورى شواهد

الف . نظريه فلاسفه:

فلاسفه وحى را مانند تنزل وجود، مى دانند. يعنى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)وقتى از عالم ماده جدا مى شود و روحش با عالم بالاتر ( به تعبير فلاسفه عقل فعال و به تعبير روايات، جبرئيل) مرتبط مى شود، آنگاه حقايق عقلانى به عقل پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)وارد مى شود. به اين حقايق، وحى بى صورت مى گويند. هنگامى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)از عالم عقل به عالم طبيعت برمى گردد، آن حقيقت در عالم ماده به صورت الفاظ، وجود ديگرى پيدا مى كند. چنانكه وقتى عقل فعال (يا همان جبرئيل) به عالم ماده تنزل پيدا مى كند، به صورت انسانى زيبا، در ذهن پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)متمثل مى شود،

صفحه 40
پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم)او را مى بيند اما ديگران نمى بينند، پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)سخن او را مى شنود اما ديگران نمى شنوند.

پاسخ :

الف . از نظر ما تفسير فلاسفه از وحى، در حد يك فرضيه و تئورى است و نمى توانيم آن را تصديق كنيم. به نظر ما وحى چيزى بالاتر از آن است كه فيلسوفان گفته اند.
ب . فلاسفه چنين نظرى ندارند، بلكه مى گويند در بازگشت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)از عالم عقول به عالم مثال و عالم حس، خود آن حقايقى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)دريافت كرده، تنزل پيدا مى كنند و فرشته به صورت انسانى زيبا و معانى به صورت الفاظ، آشكار مى شوند. در اين ديدگاه، پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)در حقيقت قابل است نه فاعل. برخلاف نظر شما كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)را علت فاعلى قرآن مى دانيد.

ب . نظريه معتزله:

معتزله كه بخشى از متكلمان اسلامى هستند قرآن را مخلوق مى دانند. حال مخلوق چه كسى؟ ناچار بايد آن را مخلوق خود پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)بدانند.
پاسخ :
الف . مسئله حادث يا قديم بودن قرآن، در زمان مأمون مطرح شد. مسيحيان كه به دربار عباسى راه داشتند، در طرح اين مسئله بى تأثير نبودند. آن ها براى اين كه بتوانند قديم بودن عيسى(عليه السلام)را ثابت كنند، به اين مسئله دامن زدند.
آن ها مى گفتند: قرآن يا قديم است يا مخلوق. اگر مخلوق باشد، مخلوق يعنى مختلق و دروغين. و مسلمانان نمى توانند به اين معنا، معتقد شوند. بنابراين بايد گفت قرآن، قديم است. حال كه آن ها قرآن را قديم مى دانند ما هم مى گوييم
Website Security Test