welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : سقيفه; زمينه ها، معيارها و پيامدها*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحاني*

سقيفه; زمينه ها، معيارها و پيامدها

صفحه 1
    سقيفه; زمينه ها، معيارها و پيامدها
   

صفحه 2

صفحه 3
سقيفه
زمينه ها، معيارها و پيامدها

صفحه 4

صفحه 5
 
سقيفه
زمينه ها، معيارها و پيامدها
 
 
نگارش
استاد محقّق
آيت الله العظمى جعفر سبحانى
مؤسسه امام صادق(عليه السلام)

صفحه 6
سبحانى تبريزى، جعفر، 1308 ـ
سقيفه; زمينه ها، معيارها و پيامدها / جعفر سبحانى. ـ قم: توحيد قم، 1392.
232 ص.
ISBN: 978 - 600 - 93750 - 2 - 8
فهرستنويسى بر اساس اطلاعات فيپا.
كتابنامه: ص 225 ـ 232، همچنين به صورت زيرنويس.
1. سقيفه بنى ساعده. 2. خلفاى راشدين. 3.على بن ابى طالب (عليه السلام)، امام اول، 23 قبل از هجرت ـ 40 ق. اثبات خلافت. 4. فاطمه زهراء (عليها السلام)، 8؟ قبل از هجرت ـ 11 ق . تعقيب وايذاء. الف. عنوان.
7س2س54/ 223BP   452/297
1392
اسم كتاب:    سقيفه; زمينه ها، معيارها و پيامدها
نگارش:   آيت الله العظمى جعفر سبحانى
چاپخانه:   مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
ناشــر:   انتشارات توحيد قم
تاريخ:    1392
چاپ:    اول
تعداد:   1000
مسلسل انتشار: 3    مسلسل چاپ اول: 3
مركز پخش
قم ـ ميدان شهدا، مؤسسه امام صادق (عليه السلام)
? 7745457 ; 09121519271
http://www.imamsadiq.org
http://www.tohid.ir www.shia.ir

صفحه 7
فهرست مطالب

فهرست مطالب

   پيش گفتار   13
1. خلافت اسلامى و منطق قائلان به تنصيص
پيش بينى حكومت در ميان مسلمانان   18
شيوه حكومت پس از رحلت پيامبر   18
   1. حديث غدير   19
   2. آيه ولايت   20
   3. حديث منزلت   22
   4. حديث «ولىّ كلّ مؤمن»   25
2. خلافت اسلامى و منطق قائلان به انتخاب
گزينش عمومى در جامعه قبيله اى   25
انتخابات عمومى و جامعه قبيله اى   26
شيوه انتخاب ديگر خلفا   28
انتخاب خليفه سوم از طريق شورا   30
3. مثلث شوم و واگذارى جانشينى به امت
خطر دو امپراتورى   32

صفحه 8
خطر نفاق از داخل   33
نتيجه گيرى   35
فقدان تجربه در گزينش خليفه   37
4. گزينش خليفه از طريق شورا
آيه نخست   40
آيه دوم   43
شورا، قربانى هوسها   46
5. گزينش خليفه از طريق بيعت عمومى
بيعت مسلمانان با پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)براى تعيين حاكم نبود   53
   1. پيمان عقبه   53
   2. بيعت رضوان   54
   3. بيعت با زنان   55
بيعت و كشف افكار عمومى   56
پاسخ يك سؤال   57
6. علل پيدايش دو انديشه در كتاب هاى كلامى
دامنه مسئوليت حاكم در نظريه گزينش   62
دامنه مسئوليت حاكم در ديدگاه تنصيص   65
   1. بيان احكام و فروع نوظهور   65
      پاسخ يك سؤال   67

صفحه 9
   2. تفسير قرآن مجيد   69
   3. حفظ دين از تحريف   69
7. منطق حاضران در سقيفه
معيار گزينش خليفه در منطق سعد   74
معيار گزينش خليفه در سخنان ابوبكر   77
ايجاد تنش در ميان جبهه متحد و انصار   78
لحظات حساس   79
علل شكست جبهه متّحد انصار   81
ارزيابى بيعت سقيفه از ديدگاه اميرمؤمنان(عليه السلام)   83
8. رويدادى غم انگيز پس از گزينش سقيفه
رهايى از دست سعد بن عباده   87
دعوت بنى هاشم به بيعت   89
يورش به خانه وحى   90
مدينه در حكومت نظامى   93
9. چرا بيعت على(عليه السلام) ناديده گرفته شد؟
قرآن و نافرمانى برخى از ياران   100
نافرمانى برخى از ياران در روايات   103
رويداد روز پنجشنبه   106

صفحه 10
10. شيوه حكومت اسلامى در عصر غيبت
مقبوليت و مشروعيت حكومت   119
تأكيد بر مكتبى بودن چرا؟!   120
راه مكتبى شدن حكومت   124
پس لرزه هاى سقـيفه
وحدت اسلامى و واقع گرايى   131
حوادث دردناك پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)   135
   اول: عصمت حضرت زهرا در كلام پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)   143
   دوم: جايگاه والاى خانه حضرت زهرا (عليها السلام) در قرآن و سنت   147
1. تاريخ نگاران از هجوم و تهديدات دستگاه خلافت
به خانه فاطمه (عليها السلام) سخن مى گويند
1. بلاذرى و «الانساب»   153
2. ابن قتيبه و «الامامه والسياسه»   155
3. طبرى و كتاب «تاريخ»   158
4. ابن عبد ربّه و «العقد الفريد»   161
5. ابن عبدالبرّ و «الاستيعاب»   162
6. ابن ابى الحديد معتزلى و «شرح نهج البلاغه»   163
7. ابوالفداء و «المختصر فى اخبار البشر»   164
8. نويرى و «نهاية الارب فى فنون الادب»   164

صفحه 11
9. سيوطى و «مسند فاطمه»   166
10. متّقى هندى و «كنز العمّال»   167
11. دهلوى و «ازالة الخفا»   167
12. محمّد حافظ بن ابراهيم و «قصيده عمريه»   168
13. عمر رضا كحاله و «اعلام النساء»   171
2. ابو بكر نسبت به حمله به خانه فاطمه(عليها السلام)
و گشودن در آن اعتراف واظهار پشيمانى مى كند
14. ابوعبيد و كتاب «الاموال»   175
15. نظّام و «الوافى بالوفيات»   176
16. مبرد و «الكامل»   178
17. مسعودى و «مروج الذهب»   180
18. ابن ابى دارم و «ميزان الاعتدال »   181
19. طبرانى و «المعجم الكبير»   182
20. ابن عبد ربّه و «العقد الفريد»   182
21. ابن عساكر و «مختصر تاريخ دمشق»   183
22. ابن ابى الحديد و «شرح نهج البلاغه»   184
23. جوينى و «فرائد السمطين»   185
24. ذهبى و «تاريخ الإسلام »   185
25. نور الدين هيتمى و «مجمع الزوائد»   188
26. ابن حجر عسقلانى و «لسان الميزان»   188
27. متقى هندى و «كنز العمال»   189

صفحه 12
28. عبدالفتّاح عبدالمقصود و كتاب «الامام على»   189
در اسناد معتبر تاريخى   193
اسناد معتبر تاريخى   195
   1. استدلال عروة بن زبير به كار عمر بن خطاب ...   196
   2. نامه يزيد بن معاويه به عبدالله بن عمر   198
   3. احاديثى كه بخارى وديگران نقل كرده اند   199
   4. خطبه فاطمه زهرا پس از وفات پدر   202
اسناد و مدارك خطبه فاطمه زهرا(عليها السلام)   217
   1. ابو الفضل احمد بن طاهر (204 ـ 280 هـ)   217
   2. ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى (م 323 هـ)   219
   3. شريف المرتضى (355 ـ 436 هـ)   219
   4. ابن ابى الحديد (م 655 هـ)   220
   5. ابوالحسن أربِلى (م 693 هـ)   221
فهرست منابع و مآخذ   225

صفحه 13
 
پيش گفتار

پيش گفتار

جانشينى پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) از موضوعاتى است كه انديشه عالمان اسلامى را به خود مشغول كرده و كمتر كتاب كلامى است پيرامون آن بحث و گفتگو نداشته باشد. محور سخن در كتابهاى شيعى، احاديث و سخنان پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)در مورد خلافت اميرمؤمنان است و سعى مى شود تا تواتر و استحكام دلالت آنها بر خلافت تبيين گردد در حالى كه محور سخن در كتاب هاى متكلمان سنى، تبيين سيره صحابه و تابعان در مورد خلافت خلفا است.
مسلّماً بحث متكلمان، بحث زيربنايى است و از ويژگى خاصى برخوردار است ولى در كنار اين نوع كنكاش لازم است شرايط اجتماعى و سياسى هر دو نظريه نيز مورد بررسى قرار گيرد و روشن شود كه زمينه براى كدام يك از دو نظريه: «گزينش الهى، يا گزينش مردمى» مساعد بود تا موضوع به صورت جامع الاطراف

صفحه 14
مورد تحقيق قرار گيرد.
اين نوشته، به دنبال تكميل بحث هاى متكلمان است و به تبيين زمينه هاى مساعد چه از نظر اجتماعى و چه از نظر سياسى پرداخته است و خواننده به روشنى درخواهد يافت كه شرايط فقط با تنصيص الهى هماهنگ بوده است.
قم ـ جعفر سبحانى
12محرم الحرام1434
برابر8/9/1391

صفحه 15
 
خلافت اسلامى و منطق قائلان به تنصيص
1

خلافت اسلامى و منطق قائلان به تنصيص

همه امت ها و نحله ها اعم از يونانى ها، هندوها و ايرانيان چه قبل از اسلام و چه بعد از اسلام حكومت را در جامعه امرى ضرورى تلقى كرده; و معتقدند كه جامعه، بدون حكومت نمى تواند جامعه اى پايدار باشد. فقط گروهى از خوارج به نام عجارده، قائلند كه حكومت، امرى ضرورى نيست. و وقتى به على بن ابى طالب(عليه السلام)اعتراض مى كردند و مى گفتند: «لاحكم إلاّ للّه» مقصودشان از حكم همان فرمانروايى بود.
اين سخن كه جامعه نيازى به حكومت ندارد و بدون حكومت، مى تواند زندگى كند سخنى است بى اساس; گويندگان اين سخن افراد نادانى هستند كه معنى آيه شريفه «ان الحكم إلاّللّه» را نفهميده اند و خيال كرده اند كه اميرى و فرمانروايى، منحصراً

صفحه 16
مخصوص خداوند است در حاليكه حقى كه منحصر به خداست حق تشريع و قانون گذارى است نه فرمانروايى چون فرمانروا بايد در ميان مردم و از جنس آنان باشد تا بتواند فرمانروايى كند. و خدا كه جسم نيست تا در ميان مردم باشد و فرمانروايى كند.
گروهى از ماركسيست ها بر اين عقيده اند كه اگر اختلاف طبقاتى از بين برود ديگر نيازى به حكومت نداريم و مراد ايشان از نبود اختلاف طبقاتى اين است كه همه مردم، درآمد يكسان داشته باشند.
سخن اين گروه عملاً باطل شد; چون ساليان درازى اينها اختلاف طبقاتى را از بين بردند; ولى دولت شوروى به حال خودش باقى بود. آن ها فكر مى كردند كه فقط به خاطر اختلاف طبقاتى، وجود دولت لازم است در حالى كه حتى اگر اختلاف طبقاتى هم نباشد در ميان مردم، مايه نزاع فراوان است و خود خواهى ها و تعصب ها گاهى آتش جنگ را روشن و شعلهور مى كند براى امنيت چاره اى جز وجود يك نوع حكومت نيست.
اتفاقاً در كلمات امير مؤمنان هم به اين مسئله اشاره شده كه جامعه نمى تواند بدون دولت، زندگى كند او زمانى كه شنيد خوارج نهـروان مى گويند:« لا حُكْمُ اِلاّ لِلّهِ» فرمـود:
«گفتار حقّى است كه از آن باطلى اراده شده. آرى حكمى

صفحه 17
نيست مگر براى خدا، ولى اينان مى گويند: زمامدارى مخصوص خداست. در حالى كه براى مردم حاكمى لازم است چه نيكوكار و چه بدكار، كه مؤمن در عرصه حكومت او به راه حقّش ادامه دهد، و كافر از زندگى بهره مند گردد، و نيز به وسيله او غنائم جمع گردد، و به توسط او جنگ با دشمن اداره شود و راهها امن گردد، و در فرمانروايى وى حق ناتوان از قوى گرفته شود، تا مؤمن نيكوكار راحت شود، و مردم از شرّ بدكار در امان باشند».1
بالاخره وجود حاكم، ضرورى است حتى حاكم فاجر، چون وى نيز به خاطر اين كه بتواند حكومت كند; امنيت و تا حدى رفاه ايجاد مى كند و از تجاوز دشمنان به مملكت، جلوگيرى مى نمايد. پس هر چند او فاجر و گناهكار است اما در عين حال وجودش بهتر از نبودش مى باشد.

1. دشتى، صبحى صالح، فيض الاسلام، نهج البلاغة، خطبه40. وَ مِنْ كَلام لَهُ(عليه السلام)فِى الْخَوارِجِ لَمّا سَمِعَ قَوْلَهُمْ: لاحُكْمَ اِلاّ لِلّهِ، قالَ(عليه السلام): كَلِمَةُ حَقّ يُرادُ بِها باطِلٌ. نَعَمْ اِنَّهُ لا حُكْمَ اِلاّ لِلّهِ، وَلكِنْ هؤُلاءِ يَقُولُونَ: لا اِمْرَةَ اِلاّ لِلّهِ. وَ اِنَّهُ لابُدَّ لِلنّاسِ مِنْ اَمير، بَرّ اَوْ فاجِر، يَعْمَلُ فى اِمْرَتِهِ الْمُؤْمِنُ، وَ يَسْتَمْتِعُ فيهَا الْكافِرُ، وَ يُبَلِّغُ اللّهُ فيهَا الاَْجَلَ، وَ يُجْمَعُ بِهِ الْفَىُْ، وَ يُقاتَلُ بِهِ الْعَدُوُّ، وَ تَأْمَنُ بِهِ السُّبُلُ، وَ يُؤْخَذُ بِهِ لِلضَّعيفِ مِنَ الْقَوِىِّ، حَتّى يَسْتَريحَ بَرٌّ، وَ يُسْتَراحَ مِنْ فاجِر.

صفحه 18

پيش بينى حكومت در ميان مسلمانان

اين بيان ثابت كرد كه در ميان جامعه حتماً بايد امير و حاكمى باشد اين مطلب به صورت كلى مطرح شد. اما مطلبى كه بايد در اينجا به تبيين آن بپردازيم اين است كه شيوه حكومت اسلامى چيست؟
در كتب فقهى اهل سنت براى تخلى و دستشويى شانزده مستحب از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)نقل شده است; حال آيا مى شود پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)براى آداب تخلى شانزده نكته بگويد; اما درباره حكومت اسلامى كه از نظر اهميت از درجه بالايى برخوردار است سكوت كند و چيزى نگويد.
بنابراين سخن اهل سنت كه مى گويند پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) درباره حكومت و شيوه حكومت، سخنى نگفته و آن را به امت واگذار كرده، كاملاً بى اساس است.

شيوه حكومت پس از رحلت پيامبر

از مطالعه قرآن و احاديث مى فهميم كه حكومت در اسلام، جنبه تنصيصى دارد. تنصيص در زمان غيبت با زمان حضور، فرق دارد; در زمان حضور، تنصيص به اسم مى باشد. يعنى هر امام، امام بعدى را معين مى كند تا هر نوع بهانه اى از مخالفان گرفته شود.
قائلان به لزوم تنصيص بر رهبر با رواياتى استدلال كرده اند كه

صفحه 19
پيامبر خدا بر شخص امام پس از خود تنصيص كرده است كه هركدام از آنها براى خود بحث گسترده اى دارد و ما به مهمترين آن روايات اشاره مى كنيم، چون تفصيل درباره آنها ما را از هدف باز مى دارد:

1. حديث غدير

رسول گرامى(صلى الله عليه وآله) در سال دهم هجرت، پس از انجام مراسم حج در منطقه «جحفه» در سرزمينى به نام «غدير خم» از طرف خدا مأمور شد كه امام على(عليه السلام) را به خلافت نصب كند و اين نقطه جاى جدا شدن قافله هاى حج به سوى شرق و جنوب و مدينه بود، و لذا در يك اجتماع بزرگ، پس از آن كه از مردم بر اصول سه گانه:  ( توحيد، رسالت خويش و معاد )  گواهى گرفت، فرمود:
«أيّها الناس من كنت مولاه فهذا علىٌّ مولاه. اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله».
«اى مردم! آن كس كه من اولى به نفس او هستم، على نيز نسبت به او چنين است، پروردگارا دوست بدار آن كس كه على را دوست بدارد و دشمن بدار كسى كه على را دشمن بدارد».1

1 . اسانيد روايت غدير بيش از آن است كه بتوان به آنها اشاره كرد.

صفحه 20

2. آيه ولايت

(إنّما وَليّكم الله ورسوله و الذين آمنوا الّذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكاة و هم راكعون).1
سرپرست و ولى شما تنها خدا و پيامبر او و كسانى هستند كه ايمان آورده اند همانها كه نماز را برپا مى دارند و در حال ركوع، زكات مى دهند».
بسيارى از مفسران نوشته اند، اين آيه در حق على(عليه السلام) نازل شده، آنگاه كه فقيرى وارد مسجد شد و درخواست كمك كرد، هيچ كس اجابت ننمود، على(عليه السلام) در حالى كه در ركوع بود، با دستش اشاره به او كرد كه بيايد و انگشترى را از او بگيرد.
و ولىّ در آيه، به معناى اولى به تصرف است، چنان كه مى گويند: «فلان ولىّ القاصر» و در روايات، از پيامبر(صلى الله عليه وآله) نقل شده است:«لا نكاح إلاّ بولىّ».

3. حديث منزلت

حديث منزلت از احاديث متضافر بلكه متواتر است شأن صدور حديث چنين است پيامبر(صلى الله عليه وآله)به هنگام رهسپارى به تبوك، على(عليه السلام)را در مدينه جانشين خود قرار داد. در اين موقع منافقان

1 . مائده: 55، درباره نزول اين آيه، در مورد ياد شده به كتاب الغدير، ج2، ص 52 و ج3، ص 156 مراجعه شود.

صفحه 21
شايعه سازى كردند كه روابط على با پيامبر(صلى الله عليه وآله)تيره شده به گواه اين كه او را همراه خود به تبوك نبرد. امام خود را به پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)رساند كه هنوز از اردوگاه حركت نكرده بود و جريان را عرضه كرد. حضرت اين جمله تاريخى را فرمود:
«أما ترضى أن تكون منّى بمنزلة هارون من موسى إلاّ أنّه ليس بعدى نبىّ إنّه لا ينبغى أن أذهب إلاّ و أنت خليفتى».1
«آيا خرسند نيستى كه مقام تو نسبت به من همان موقعيت هارون نسبت به موسى باشد، جز اين كه بعد از من پيامبرى نيست. هرگز شايسته نيست كه من بروم مگر آن كه تو جانشين من باشى»
همگان مى دانيم بارزترين مقام و موقعيت هارون نسبت به موسى وزارت اوست چنان كه فرمود:
(وَاجْعَل لى وزيراً من أهلى* هارون أخى* اشدد به أزرى* و أشركه فى أمرى).2
«خدايا براى من وزيرى از خاندان خودم، قرار بده، هارون

1 . مستدرك حاكم، ج3، ص 132; تلخيص مستدرك نگارش ذهبى، و او نيز را صحيح شمرده است; مسند احمد، ج5، ص 25، حديث 3062.
2 . طه: 29 ـ 31.

صفحه 22
برادرم را. مرا به وسيله او تقويت كن و او را در امر رسالت و نبوّت من شريك ساز».

4. حديث «ولىّ كلّ مؤمن»

پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
«يا علىّ أنت ولىّ كلّ مؤمن و مؤمنة بعدى».1
«اى على! تو سرپرست هر مرد و زن مؤمنى پس از من هستى».
تا اينجا ما به صورت فشرده، برخى از دلايل قائلان به تنصيص را نقل كرديم كه در حقيقت، اين روايات، نظريه تنصيص را به كاملاً تأييد مى كند.
تبيين نظريه قائلان به تنصيص در گرو رساله مستقلى است كه از هدف اين نگارش بيرون است زيرا هدف اصلى ما بررسى نظريه قائلان به انتخاب است كه معتقدند مسأله خلافت و امامت به خود مردم واگذار شده است. اين چيزى است كه ما آن را در اين جا از نظر جامعه شناسى و شرايط حاكم بر جامعه آن روز، دنبال مى كنيم تا روشن شود كه شرايط حاكم بر زندگى مردم آن روز كدام يك از دو نظريه را ايجاب مى كرد، و زمينه براى كدام يك از دو ديدگاه مساعد بود. شيخ الرئيس معتقد است كه شرايط براى تنصيص

1 . خصائص على بن ابى طالب للنسائى، ص 75; سنن ترمذى، ج5، ص 632.

صفحه 23
مساعد بوده، او در آخر كتاب شفا در بحث امامت مى گويد: حكومتى كه تنصيصى باشد، خيلى بهتر از حكومتى است كه توسّط شورا مشخص شود، چون در تنصيص، اختلاف از ميان برداشته مى شود و ديگر كسى نمى تواند اعتراض كند.1

1 . شفاء، ج1، ص 452.

صفحه 24
 

صفحه 25
 
زمينه هاى گزينش
          1خلافت اسلامى و منطق قائلان به انتخاب
2

خلافت اسلامى و منطق قائلان به انتخاب

گزينش عمومى در جامعه قبيله اى
با دلائل روشن قائلان به تنصيص آشنا شديم، اكنون وقت آن رسيده است كه با منطق قائلان به انتخاب امت آشنا شويم.
آنان معتقدند: رسول خدا كسى را جانشين خود قرار نداد، بلكه رهبرى امت را به خود آنان واگذار نمود تا خود رهبر را از طريق رجوع به افكار عمومى گزينش كنند و به اصطلاح دموكراسى را به تدريج تجربه كنند.
اين نظر به ظاهر بسيار زيبا و دلكش است امّا سخن اين جا است كه آيا در جامعه آن روز چنين انديشه اى قابل اجراء بود. بررسى ياد شده در زير به روشنى ثابت مى كند كه در جامعه هاى قبيله اى، افكار عمومى كوچكترين ارزشى ندارد فقط رأى يك نفر نافذ است. اينك بيان اين مطلب:

صفحه 26

انتخابات عمومى و جامعه قبيله اى

شيوه زندگى مردم شبه جزيره عربستان، كاملاً زندگى قبيله اى بود و در محيط مدينه دو قبيله بزرگ به نام هاى «اوس» و «خزرج»، زندگى مى كردند و جمعيت مهاجر نسبت به آنها بسيار اندك بود. در چنين محيطى تصميم گيرنده در تمام مسائل سياسى و اجتماعى و اقتصادى رئيس قبيله است. البته ممكن است شمار جمعيت بسيار زياد باشد، ولى هيچ يك از آنها حق رأى نخواهد داشت. حق رأى فقط از آنِ بزرگ قبيله است، كه حرف اول و آخر را او مى زند. در چنين محيطى سخن گفتن از «افكار عمومى» يا آراء مردم بى معنى است.
بنابراين، نظريه انتخاب خليفه از طريق آراى مردم در مدينه منوره، امكان پذير نبود. فقط دو نفر حق رأى داشتند، آن هم «سعد بن عباده» از طرف خزرجيان، و «اُسيد بن حضير» از طرف اوسيان، دومى در ميان قبيله خود، رقيب نداشت، ولى سعد بن عباده در داخل قبيله با رقيبى به نام «بشير بن سعد»، روبرو بود.
اجتماعى كه در سقيفه بنى ساعده تشكيل شد، و اوس و خزرج، حضور صددرصد داشتند، پس از سخنرانى «سعد بن عباده» عقربه انتخاب در حال حركت به سوى سعد بن عباده بود، ولى اين مطلب، براى پسر عموى او و نيز رئيس اوسيان، بسيار

صفحه 27
سنگين و غير قابل تحمّل بود، به حكم مثل معروف «كرم سيب از خود سيب است» رقيب سعد بن عباده براى ناكام گذاردن وى، برخاست و با ابوبكر بيعت كرد و رئيس اوسيان نيز براى اينكه خزرجيان را محروم سازد، با وى بيعت نمود چون سعد بن عباده، با چنين صحنه اى روبرو شد، خزرجيان بدون بيعت با كسى صحنه را ترك كردند و حتى گروهى فرياد زدند كه ما فقط با على(عليه السلام) بيعت مى كنيم.1
نتيجه اين كه «رأس» در سقيفه فراوان بود، ولى حق رأى از آن رئيس به نام اسيد بن حضير از اوسيان و نيمه رئيس به نام بشير بن سعد بود.
در اين جا سؤال مى شود كه آيا مى توان در اين شرايط از «تز» دموكراسى يا افكار عمومى يا مراجعه به آراى مردم سخن گفت؟ يا اين نوع «تز»ها از آن ملّتى است كه از استقلال فكرى برخوردار بوده و به اصطلاح در ميان آنها «آقا بالاسرى» وجود نداشته باشد؟!
***
خطّ حاكم براى رسيدن به كرسى خلافت، در تمام ادوار تا آخرين خليفه عباسى خطّ انتصاب بود، نه انتخاب. انتصاب از ناحيه رئيس قبيله در مورد ابوبكر يا انتصاب از سوى خليفه قبلى

1. سيره ابن هشام، ج2، ص 65 و 660.

صفحه 28
در مورد عمر و به نوعى عثمان و يا از طريق وراثت در مورد اموى ها و عباسى ها.
الفاظ «اتو كشيده» مانند «دموكراسى»، «شوراى حلّ و عقد»، انديشه هايى است كه بعداً در كتاب هاى كلامى مطرح شد و از اين طريق خواستند، خلافت خلفا را توجيه كنند، در حالى كه خليفه دوم، درباره خلافت ابى بكر، مى گويد:
واللهِ ما كانتْ بيعةُ ابى بكر إلاّ فلْتةَ وقَى اللهُ شرَّها و مَنْ بَايعَ رجُلاً مِنْ غير مَشْورة المسلِمين لا بيعةَ له».1
«به خدا سوگند، بيعت با ابى بكر، بدون مشورت با مسلمانان نوعى لغزش و كار بى اساس بود، خدا مسلمانان را از شر آن حفظ كرد و هر كس بدون مشورت با مسلمانان بيعت كند، بيعت او بى ارزش خواهد بود».

شيوه انتخاب ديگر خلفا

هرگاه خليفه نخست، با آراى محدودى، زمام خلافت را به دست گرفت و بعداً افرادى، بر اثر وعد و وعيد دور او را گرفتند، امّا خليفه دوم با وصيت خليفه اول بر اريكه خلافت تكيه زد، اينك مشروح جريان:

1. سيره ابن هشام، ج2، ص 658; تاريخ طبرى، ج2، ص 205.

صفحه 29
هنگامى كه ابوبكر در بستر بيمارى افتاده بود، احساس كرد كه اجل وى فرا رسيده و هر چه زودتر بايد از اين جهان رخت بربندد، از اين جهت براى تعيين جانشين، عثمان را به عنوان نويسنده احضار كرد و به او دستور داد كه بنويسد:
اين وصيت عبدالله فرزند عثمان است به مسلمانان...
هنگامى كه سخن ابوبكر به اينجا رسيد، اغماء به او دست داد و از حال رفت. نويسنده وصيّت از فرصت استفاده كرد و فوراً نوشت:
قد استخلفت عليكم عُمر بن الخطّاب.
«من عمر را جانشين خود در ميان شما قرار دادم».
وقتى ابوبكر از حال اغماء بيرون آمد عثمان جمله اى را كه افزوده بود، براى ابوبكر خواند. وى از كار عثمان سخت خوشحال گشت، و بى اختيار تكبير گفت و كار خودسرانه عثمان را چنين توجيه كرد كه عثمان ترسيد من در اين غشوه بميرم و مسلمانان بر سر تعيين خليفه دچار اختلاف و دودستگى گردند، از اين جهت مصلحت ديد كه عمر را به عنوان خليفه در وصيت من بنويسد.
عمل خليفه، مورد انتقاد برخى از بزرگان صحابه قرار گرفت، حتى طلحه به ابى بكر اعتراض كرد كه مرد سنگدلى را بر ما مسلط نمودى، وى در پاسخ طلحه گفت: اگر خدا از من بازخواست كند،

صفحه 30
مى گويم: من زمام كار را به دست بهترين مردم سپردم.1
راستى اگر تعيين جانشين، رافع اختلاف و دودستگى است، چرا به عقيده دانشمندان اهل تسنّن، پيامبر گرامى به اين اصل حياتى توجه ننموده و وصى و جانشينى براى خود تعيين نكرد؟
***

انتخاب خليفه سوم از طريق شورا

انتخاب خليفه سوم عثمان را در فصل چهارم به تفصيل مى خوانيد و روشن مى شود كه شورا قربانى هوى و هوس بوده است.

1. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج2، ص 165.

صفحه 31
 
مثلث شوم و واگذارى جانشينى به امت
3

مثلث شوم

و
واگذارى جانشينى به امت
حكومت جوان و نوپاى اسلامى، بر اساس دعوت به بندگى خدا، و گسستن بندگى طاغوت ها، و يكسان شمردن حقوق انسان ها، زنگ خطر را در محيط زندگى فرمانروايان مستبد و خودسران آن روز، نواخت، و سران آنها را در خوف و ترس فرو برد، بالاخص كه اخبار منطقه دهن به دهن به سمع آنان مى رسيد و مى شنيدند كه حكومت جوان، گام به گام پيش مى رود، و سنگرها را يكى پس از ديگرى، تسخير مى كند و مطمئن بودند كه اگر كار به همين منوال پيش رود روزى فرا مى رسد كه ارتش اسلام دو

صفحه 32
امپراتورى روم و ايران را نشانه مى گيرد و تعامل دور از منطق هر دو امپراتورى با سفيران اسلامى، نشانه خشم فوق العاده آنان از چنين پديده بود.

خطر دو امپراتورى

پيامبر در سال هفتم هجرى نامه اى به «حارث غسانى» فرمانرواى شام كه تحت نفوذ روميان بود نوشت و او را به پذيرش اسلام دعوت نمود، سفير پيامبر وقتى به منطقه «مؤته» رسيد، و «شرحبيل غسانى» از آمدن سفير و نامه پيامبر آگاه شد بلافاصله او را پيش خود خواند، و گردن او را زد. و اجازه نداد كه نامه به دست فرمانرواى كل يعنى حارث غسانى برسد.
يك چنين عمل زشت و بر خلاف اصول ديپلماسى پذيرفته شده، عمق ترس آنان را نشان مى دهد. لذا ـ پيامبر در سال هفتم هجرى لشگرى به فرماندهى جعفر بن ابى طالب، به منطقه اعزام نمود، پس از رشادت هاى فراوان، هر سه فرمانده عالى مقام اسلام يعنى جعفر بن ابى طالب، و زيد بن حارثه، و عبدالله بن رواحه جام شهادت نوشيدند و سپاه اسلام شكست خورده به مدينه بازگشت.
باز در همان سال هفتم، پيامبر نامه اى به امپراتور ايران يعنى خسروپرويز نوشت و او را به پرستش خدا دعوت نمود، وقتى نامه

صفحه 33
به دست وى رسيد او، نامه پيامبر را پاره كرد و به فرماندار يمن نوشت، مدعى نبوت را دستگير كن و به سوى من بفرست.
پيامبر گرامى نمى توانست سايه شوم اين دو امپراتورى را ناديده بگيرد و لذا در سال نهم هجرت با سپاه سنگينى متشكل از سى هزار نفر، براى مقابله با روميان، حركت كرد و تا سرزمين «تبوك» كه حدود ششصد كيلومتر با مدينه فاصله دارد، پيش رفت و با هيچ نيروى مزاحمى برخورد نكرد و توافق هاى عدم تعرض با سران برخى از عشائر منطقه به امضاء رسيد.
مع الوصف خطر اين دو امپراتورى از انديشه آن حضرت بيرون نمى رفت. در روزهاى آخر عمر خود، نيز فرمان داد سپاه اسلام به فرماندهى «اسامة بن زيد»، به منطقه اعزام شود، ولى بيمارى پيامبر و خبر ارتحال آن حضرت مانع از رفتن سپاه گرديد.

خطر نفاق از داخل

اگر دو امپراتورى ايران و روم از خارج، اساس اسلام را تهديد مى كردند، وجود حزب نيرومند «نفاق» در داخل مدينه و بيرون از آن، نيز كيان دولت جديد را تهديد مى نمود، و آنان پيوسته مترصد بودند كه با مرگ پيامبر، كار را يكسره كنند و شعار آنان اين بود: (بل

صفحه 34
هو شاعر نتربص به ريب المنون)1، «سخنان او شعر است و ما منتظر، مرگ او هستيم». حزب نفاق هر چند به اسلام تظاهر كرده و در مسجد براى نماز حاضر مى شدند اما در باطن از فتنه گرى دست برنداشته و پيوسته مشكلاتى براى پيامبر و مسلمانان پديد مى آوردند.
آنان در بازگشت پيامبر از جنگ تبوك، با رم دادن شتر وى در عقبه در صدد ترور او برآمدند ولى نقشه شوم آنها با وحى الهى خنثى گشت، و قرآن به اين توطئه شوم اشاره مى كند و مى فرمايد:
(ولئن سألتهم ليقولن انّما كنّا نخوض ونلعب قل أبالله وآياته ورسوله كنتم تستهزؤن).2
«هرگاه از اعمال زشت آنان سؤال شود مى گويند شوخى و بازى مى كرديم بگو آيا خدا و آيات او و پيامبرش را به سخره گرفته ايد».
آنان در سال نهم هجرت، مسجدى در مقابل مسجد«قبا» ساختند كه در حقيقت لانه جاسوسى و براى تربيت نيرو و كادر برانداز براى «ابوعامر» بود كه رئيس فرارى منافقان به شمار مى رفت. و پيامبر گرامى پس از بازگشت از تبوك، به امر خدا دستور

1. طور: 30.
2. توبه: 65.

صفحه 35
داد مسجد را با خاك يكسان كنند و آنجا را به محل زباله تبديل ساخت.1
اگر حزب نفاق، بسيار ضعيف و ناتوان بود، قرآن درباره آن با اهميت فراوانى سخن نمى گفت. وحى الهى در چهارده2 سوره از سوره هاى قرآن درباره آنان سخن گفته و يك سوره مستقل درباره آنان دارد.
گردآورى مجموع آيات مربوط به منافقان، مى تواند قدرت تخريبى آنان را نشان مى دهد. به عقيده برخى3، سه جزء از سى جزء آيات قرآن آيات مربوط به منافقان را تشكيل مى دهد.
***

نتيجه گيرى

اكنون سؤال مى شود: با وجود چنين خطر قطعى، كه براى همگان مشهود و ملموس بود، آيا صحيح بود پيامبر موضوع جانشينى را رها كند و درباره آن نينديشد و فرد لايقى را براى رهبرى امت برنگزيند تا امت اسلامى را از خطر تفرقه برهاند و

1. به تفسير آيه107 و 108 سوره توبه مراجعه شود.
2. سوره هاى 1. بقره، 2. آل عمران، 3. نساء، 4. مائده، 5. انفال، 6. توبه، 7. عنكبوت، 8. احزاب، 9. محمد، 10. فتح، 11. مجادله، 12. حديد، 13. حشر، 14. منافقين.
3. مؤلف كتاب «النفاق والمنافقون»نگارش ابراهيم على سالم مصرى.

صفحه 36
همگان را در پرتو اتفاق كلمه براى مقابله با خطر بسيج نمايد.
او در پرتو وحى الهى مى دانست كه ايمان بسيارى از اعراب باديه نشين، صورى است و هنوز ايمان به دل آنها راه نيافته است.1
وحى الهى حتى از ارتداد گروهى از مسلمانان ـ پس از درگذشت پيامبر ـ تلويحاً گزارش داده و فرموده بود:
(وَ مَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللهَ شَيْئًا وَ سَيَجْزِي اللهُ الشَّاكِرِينَ).2
«محمد(صلى الله عليه وآله) فقط فرستاده خداست و پيش از او فرستادگان ديگرى نيز بوده اند. آيا اگر او بميرد و يا كشته شود، شما روى برمى گردانيد؟ ( و به دوران جاهليت باز مى گرديد )  هر كس به روى برگرداند، به خدا ضررى نمى زند و خداوند به زودى شاكران را پاداش خواهد داد».
انسان علاقمند به كار خويش هر چند كوچك باشد براى پايدارى آن، برنامه ريزى مى كند، و فرد لايقى به عنوان جانشين معرفى مى كند كه كار دچار وقفه و يا اختلاف و دودستگى نگردد،

1. ( قالت الأعراب آمنا قل لم تؤمنوا ولكن قولوا أسلمنا ولما يدخل الإيمان فى قلوبكم) ( حجرات: 14.
2. آل عمران: 144.

صفحه 37
آيا شجره نظام اسلامى كه خون هاى پاك به پاى آن ريخته شده بود ـ به اندازه يك شركت تجارى، يا يك دانشگاه ارزش نداشت كه مؤسس براى بقاء جدّاً بينديشد؟

فقدان تجربه در گزينش خليفه

واگذارى كار خلافت به امت در كنار چنين خطرى، در صورتى عقلايى شمرده مى شود كه آ نان در اين مورد تجربه داشته باشند، تا پس از رحلت پيامبر از تجارب خود بهره گرفته و شايسته ترين فرد را برگزينند، در حالى كه امت، براى نخستين بار بود كه مى خواست اين موضوع را تجربه كند.
پيامبر، جامعه خود را بهتر از ديگران مى شناخت او با چشم خود ديد كه در مورد نصب «حجراسود» بر جاى خويش، نزديك بود جنگ داخلى درگيرد و هر قبيله اى خواهان نصب آن به دست شيخ قبيله خود بود تا اين كه امين قريش  ( پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) )  در آن روز غائله را به نحوى خاموش ساخت.1
جايى كه يك چنين موضوع كوچك اين همه اختلاف انگيز باشد، مسأله خلافت كه سرورى بر تمام مسلمانان است، بيشترين اختلاف را پديد خواهد آورد.

1. سيره ابن هشام، ج1، ص 196 و مروج الذهب، ج2، ص 282.

صفحه 38
از اين بيان نتيجه مى گيريم: هرگاه به خلافت اسلامى پس از رحلت پيامبر از ديدگاه يك جامعه شناس بنگريم، و از آيات و روايات كه مسأله تنصيص را، صريحاً بازگو مى كنند، صرف نظر كنيم بايد بگوييم، با توجه به شرايط زندگى قبيله اى و وجود خطرهاى سه گانه و فقدان تجربه در امر جانشينى، واگذارى امر خلافت به امت بر خلاف مصالح بود. و هرگز نمى توان گفت پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)كه خردمندترين بشرى است كه خدا آفريده است از اين اصل عدول كرده و به پيامدهاى آن توجه ننموده است.

صفحه 39
 
گزينش خليفه از طريق شورا
4

گزينش خليفه از طريق شورا

بررسى هاى پيشين ثابت نمود: مصالح اسلام و مسلمانان در گرو نصب امام از جانب وحى الهى بود تا از هر نوع اختلاف و دودستگى جلوگيرى نمايد، و اصولاً در جامعه آن روز، كوچك ترين زمينه براى رجوع به افكار عمومى وجود نداشت.
حالا فرض كنيم: چنين زمينه اى وجود داشته باشد آيا گزينش از طريق شورا ( اهل حلّ و عقد ) ، پشتوانه قرآنى و حديثى دارد؟
شيوه گزينش جانشين پيامبر از نظر آنان بر دو اصل استوار است:
الف. گزينش جانشين از طريق شوراى اهل حلّ و عقد
ب. بيعت مردم با امام منتخب شورا
اكنون بند «الف» را بررسى مى نماييم:
در اين كه شورا، يكى از عناصر سازنده جامعه مترقّى است،

صفحه 40
ترديدى وجود ندارد، پيرامون شورى دو آيه در قرآن1 و روايات متعددى وارد شده است، ولى سخن در اينجاست كه آيا شورا، اساس حكومت اسلامى را تشكيل مى دهد؟! طرفداران گزينش خليفه از طريق شورى بر دو آيه تكيه مى كنند:

آيه نخست

(فَبَِما رَحْمَة مِنَ اللهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شَاوِرْهُمْ فِي الأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللهِ إِنَّ اللهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ).2
«به خاطر لطف و رحمت خدا بر آنان نرم شدى. اگر سخت و سنگدل بودى، از اطراف تو پراكنده مى شدند. پس آنان را عفو كن و براى آنان استغفار كن و در امور با آنان مشورت كن. آنگاه كه تصميم گرفتى بر خدا توكل كن كه خدا متوكلان را دوست دارد».
آنان مى گويند: پيامبر مأمور به مشورت در امور شده است و اين در حقيقت يك دستور جامع براى همه مسلمانان است. ما هم

1. آل عمران: 159; و شورى: 38.
2. آل عمران/159.

صفحه 41
در امر خلافت و جانشينى از پيامبر، بايد به مشورت بپردازيم و جانشين را معين كنيم.

پاسخ

استدلال با اين آيه، با اشكالاتى مواجه است كه هرگز نمى تواند يك دليل قاطع بر يك چنين مسأله اى باشد.
اوّلاً: شأن نزول آيه حتى آيات ماقبل و مابعد، گواهى مى دهند كه مورد مشاوره، جنگ با مشركان و مخالفان است، و مقصود ا ز كلمه (فى الأمر) اشاره به همين موضوع است، بنابراين، آنچه كه بايد نتيجه گرفت اين كه در جنگ با دشمنان، مسلمانان بايد به مشورت بپردازند و امّا فزون از مسائل نظامى، آيه، ناظر به آن نيست.
و به عبارت ديگر، «ال» در كلمه (فى الأمر) اشاره به موضوع معهود است، كه همان مسائل نظامى و نبرد با دشمنان باشد، تنها چيزى كه مى توان از اين آيه، نتيجه گرفت اين كه مسلمانان در امور نظامى به مشورت بپردازند تا از راههاى نتيجه بخش وارد كارزار شوند، و امّا آيه بر مشورت در امور خارج از شأن نزول، دلالت ندارد.
ثانياً: فرض كنيم كه «ال» در كلمه(فى الأمر) براى جنس است،

صفحه 42
چيزى كه مى تواند آن را دربرگيرد، مشورت در كليه امور عادى است كه در رديف مسائل نظامى باشد. نه در امور برتر از
امور عادى، مانند امامت و خلافت، كه جانشينى از پيامبر خاتم است، و خليفه بايد كليه مسئوليتهاى پيامبر ـ جز وحى ـ را برعهده بگيرد.
ثالثاً: مشورت پيامبر(صلى الله عليه وآله)، براى كسب آگاهى نبوده بلكه براى احياى شخصيّت بزرگان قوم بوده، كه از طريق مشورت، همدلى پيدا كنند و در جنگ، مجدّانه شركت نمايند، زيرا علم و آگاهى پيامبر(صلى الله عليه وآله) بالاتر از آن است كه در اين مسائل به امّت خود نيازمند باشد، آنجا كه مى فرمايد:
(وَ عَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَ كَانَ فَضْلُ اللهِ عَلَيْكَ عَظِيًما).1
«آنچه را كه نمى دانستى به تو آموخت، لطف خدا بر تو بسيار بزرگ است».
و مقصود از كلمه (فضل الله) در آيه كه آن را عظيم شمرده به قرينه ( مَا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ)، علم و دانش اوست.
گواه بر اين كه مشورت پيامبر، براى كسب آگاهى نبوده اين است كه سران قوم، احياناً به پيامبر(صلى الله عليه وآله)اعتراض مى كردند كه چرا با

1. نساء/113.

صفحه 43
آنها مشورت نمى كند، و ( اين اعتراض كاملاً بى جا بوده ) ، خدا به پيامبر دستور مى دهد كه از گناه آنان بگذرد و در حق آنان استغفار كند، چنان كه مى فرمايد:(فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ).
رابعاً: مشورت پيامبر در امور نظامى و غيره با آنان، الزام آور نبوده بلكه پيامبر مى توانست رأى ثالثى را انتخاب كند، و لذا در آخر آيه مى فرمايد: (فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللهِ)، «آنگاه كه
تصميم گرفتى بر خدا توكل كن» يعنى محور تصميم خود پيامبر است.
با توجه به اين سؤال ها و پرسش ها و اشكالات كه در استدلال است، نمى توان با آن بر يك مسأله حياتى كه تا روز رستاخيز در سرنوشت امت مؤثر است استدلال نمود.

آيه دوم

(وَ الذينَ استجابوا لربّهم وأقاموا الصلاة وأمرهم شورى بينهم و ممّا رزقناهم يُنفقون).1
«كسانى كه دعوت پروردگارشان را اجابت كرده و نماز را برپا مى دارند، و كارهايشان به صورت مشورت در ميان آنهاست، و از آنچه كه به آنها روزى داديم، انفاق مى كنند».

1. شورى: 38.

صفحه 44
گاهى تصور مى شود كه اين آيه دليل بر گزينش خليفه از
طريق مشورت است، در حالى كه در آن كوچكترين دليلى نيست، زيرا واژه «و أمرهم» يعنى اضافه «امر» به سوى ضمير «هم» كه
اشاره به مؤمنان است حكايت از آن مى كند كه مقصود مشورت در امور مربوط به آنان است، ولى آيا جانشينى پيامبر از، امور
مربوط به مؤمنان است يا مربوط به خدا و پيامبر است. آيه
از اين مسأله ساكت است و به تعبير ديگر، حكم موضوع خودش
را ثابت نمى كند. آيه مى گويد: در امور مربوط به خود، مشورت
كنيد و امّا آيا فلان موضوع، ( جانشينى )  از امور مربوط به
آنهاست يا به مقام برتر مربوط مى شود؟ آيه از آن ساكت
است .
گواه روشن بر اين كه امور در آن روز به دو صورت بوده اين كه، اگر پيامبر(صلى الله عليه وآله) حكمى را صادر مى كرد، برخى سؤال مى كردند
كه آيا اين يك حكم الهى است كه قابل اظهار نظر نباشد يا مربوط
به چگونگى تطبيق قانون الهى است كه بتوان در آن اظهار نظر
كرد؟!
در كنزالعمال از سعيد بن مسيّب از اميرمؤمنان(عليه السلام)، روايت شده است كه آن حضرت فرمود:
«قلت يا رسول الله! الأمر ينزل بنا ولم ينزل فيه قرآن

صفحه 45
ولم تمض فيه سنّتك؟ قال: أجمعوا له العالمين من المؤمنين فاجعلوه شورى بينكم ولا تقضوا فيه برأى واحد».1
«عرض كردم اى رسول خدا! كارى براى ما پيش مى آيد كه در آن، آيه اى از قرآن نازل نشده و سنّت تو در آن اجرا نگشته است. پيغمبر خدا فرمود: علماى با ايمان را جمع كنيد و آن امر را در ميان خودتان به مشورت بگذاريد و به رأى يك نفر عمل نكنيد».
بعد از قتل عثمان و بيعت مردم با اميرمؤمنان على(عليه السلام)، طلحه و زبير، به حضرتش عرض كردند: چرا با ما در امور مشورت نمى كنى؟ حضرت در پاسخ فرمود:
«لو وقع حكم ليس فى كتاب الله بيانه ولا فى السنة برهانه، واحتيج إلى المشورة لشاورتكما».2
«اگر پيشامدى رخ داد كه حكم آن در كتاب خدا و سنّت پيامبر وارد نشده باشد و به مشورت نيازمند شوم با شما مشورت مى كنم».
اصولاً مورد مشورت در جايى است كه حكم و موضوع از

1. كنزالعمال:2/340، به شماره 4188، نيز الدر المنثور:6/10.
2. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج7، ص 41.

صفحه 46
جانب خدا معين نشود، در غير اين صورت جاى مشورت نيست. و ادلّه قاطع بر تعيين جانشين از جانب پيامبر(صلى الله عليه وآله) در روز غدير، در دست است، بنابراين مسأله خلافت به امت واگذار نشده تا در آن به شورى بپردازند و جاى مشورت نيست.

شورا، قربانى هوسها

فرض كنيم كه اساس گزينش جانشين پيامبر(صلى الله عليه وآله)، شوراست، ولى هيچگاه اين اصل، در گزينش خلفاى سه گانه پس از رسول خدا، عملى نگرديد.
ما در ميان گزينش خلفا درباره كاملترين شورايى كه عمر آن را براى گزينش خليفه تشكيل داد، سخن مى گوييم كه در تاريخ به شوراى شش نفرى معروف است، و جمعى از مفسران، هنگامى كه به آيه (و شاورهم فى الأمر) مى رسند، درباره اين شورا سخن مى گويند.
بررسى شوراى شش نفرى كه از طريق خليفه دوم انتخاب شد، نشان مى دهد كه اين كار بازيچه اى بيش نبوده و هدف، محروم كردن اميرمؤمنان، از خلافت بوده است، در حالى كه اين شورا كه از نظر اهل سنت، فاخرترين شوراهاست، ولى نارسايى هايى دارد كه هرگز نمى توان آنها را شوراى مشروع دانست.

صفحه 47
اينك سرگذشت اين شورا:
هنگامى كه خليفه احساس كرد كه مرگش نزديك است، ابوطلحه انصارى را خواست و گفت: هرگاه از دفن من برگشتى با پنجاه نفر از انصار در كنار غرفه اى باش كه اين شش نفر در آنجا براى انتخاب خليفه به مشورت مى پردازند و آنان عبارتند از: على، عثمان، طلحه، و زبير و سعد بن ابى وقاص و عبدالرحمن بن عوف، هرگاه پنج نفر بر خلافت كسى نظر داد و نفر ششم مخالفت كرد، گردن او را بزن و اگر چهار نفر بر خلافت يكى نظر دادند و دو نفر مخالفت كردند گردن آن دو را بزن و اگر به طور مساوى دو نفر را انتخاب كردند، آن كس كه مورد نظر عبدالرحمن بن عوف است، او را انتخاب كنيد. اگر آن سه نفر بر مخالفت خود، اصرار ورزيدند، آنها را گردن بزن.
اين گوشه اى از شوراى فاخرى است كه خليفه سوم بر آن اساس، انتخاب شد.
از اين گذشته، از شگردى كه عبدالرحمن بن عوف در محروميت على به كار برد، كاملاً روشن مى شود كه گزينش فرد مورد نظر از قبل طراحى شده بود.
توضيح اينكه طلحه به نفع عثمان كنار رفت، زبير هم به نفع على كناره گيرى كرد. سعد وقاص نيز به نفع عبدالرحمن بن عوف،

صفحه 48
از دائره خارج شد، ماند سه نفر به نامهاى على، عثمان و عبدالرحمن و هر كدام داراى دو رأى.
عبدالرحمن به على و عثمان گفت: كداميك از شما حاضريد از خلافت صرف نظر كنيد؟ چون پاسخى نشنيد گفت: من از خلافت كناره گيرى مى كنم.
در اين هنگام رو به على كرد و گفت: من با تو بيعت مى كنم به شرط آن كه طبق كتاب خدا و سنت پيامبر و سيره شيخين حكومت كنى. اميرمؤمنان فرمود: من طبق كتاب خدا و سنت پيامبر حكومت مى كنم. آنگاه رو به عثمان كرد و همان جمله را تكرار كرد، او پذيرفت. آنگاه دست عثمان را به عنوان خلافت فشرد و كار، پايان يافت. عبدالرحمن بن عوف مى دانست كه على شرط سوم را نمى پذيرد ولى عثمان مى پذيرد، لذا اين شرط را افزود تا خلافت را از على به سوى مقصود خود برگرداند.
اين همان شوراى فاخرى است كه با آن استدلال مى كنند.1
در پايان از تذكر دو نكته ناگزيريم:
1. در اين روش، گزينش به اهل حل و عقد واگذار شده است و اصولاً مفهوم حلّ و عقد، كاملاً مبهم است. ترجمه حلّ و عقد يعنى

1. درباره سرگذشت شوراى شش نفرى به شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج1، ص 85 تا ص 94 مراجعه شود.

صفحه 49
كسانى كه مى گشايند و مى بندند، آيا مقصود علما و دانشمندان هستند؟
يا مقصود حافظان حديث و راويان اخبارند؟
يا مقصود نظاميان و كسانى كه گشايش كشورها به دست آنهاست؟
يا گروه سياستمداران؟
اگر جانشينى پيامبر(صلى الله عليه وآله) از چنين كانالى مى گذرد; شايسته بود كه اين لفظ از جانب پيامبر تعريف شود.
2. اگر واقعاً گزينش جانشين پيامبر(صلى الله عليه وآله) از طريق شوراست بايد واقعاً حد و حدود شورا از جهات مختلف، روشن شود:
1. چه كسانى حق عضويت در اين شورا را دارند؟ چه از نظر سنى و چه از علمى و تقوايى؟
2. تعداد آنان چقدر بايد باشد؟ و حد نصاب چه اندازه است؟
3. آيا گزينش اين افراد فقط بايد از مدينه منوره باشد يا حومه و مكّه و ديگر سرزمين هايى كه امكان دسترسى به آنهاست را نيز دربرمى گيرد؟
در مقام اختلاف در آرا، چه كسى بايد داورى كند؟ و راه حل اختلاف چيست؟ يا بر پايه اقل و اكثر است يا جهات ديگر؟
خلاصه اين نوع ابهامها حاكى از آن است كه اصلاً مسأله

صفحه 50
جانشينى برتر و بالاتر از مسائل شورايى است كه تصور شده است اساس آن را تشكيل مى دهد.
تا اينجا سخن درباره شورا به پايان رسيد، مسأله بيعت در بخش پنجم مورد بحث و بررسى قرار مى گيرد.

صفحه 51
 
گزينش خليفه از طريق بيعت عمومى
5

گزينش خليفه از طريق بيعت عمومى

آيين اسلام، آيين فردى نيست كه در يك رشته اذكار و اوراد خلاصه گردد و هر فردى بتواند در درون خانه خود آن را انجام دهد، و نيازى به وجود حكومتى به نام دين نباشد، بلكه
داراى احكام سياسى و اجتماعى و اقتصادى و امور خانوادگى است كه بدون يك حكومت، جامه عمل نمى پوشد، و لذا بايد
لزوم حكومت را در دل برنامه هاى اسلام جستجو كرد. آنان كه نسبت به حكومت اسلامى بى تفاوت هستند، غالباً از دريچه غربى ها به مسائل مى نگرند كه دين كوچك ترين تأثيرى در زندگى آنها ندارد.
روشن ترين گواه بر لزوم تشكيل حكومت در اسلام، شيوه

صفحه 52
زندگى پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) است كه پس از ورود به مدينه، نظام توحيدى را در قالب حكومت دينى پياده كرد و در اين موارد، عهدنامه و به اصطلاح قانون اساسى نوشته شد كه براى خود بحث جداگانه اى دارد.
علاقه مندان اگر بخواهند از اين عهدنامه كه ميان پيامبر و قبايل ساكن مدينه، نگارش يافت يا معاهده اى كه ميان مسلمانان و يهوديان مدينه نوشته شد، آگاهى يابند، به سيره ابن هشام، جلد 2، صفحات 73 تا 81 مراجعه كنند.
كتاب «الوثائق السياسية» نگارش پروفسور محمد حميدالله، استاد دانشگاه پاريس و كتاب «مكاتيب الرسول» كه حاوى 186 عهدنامه سياسى و قراردادهاى اقتصادى است، منبع خوبى براى فهم لزوم حكومت است و هر دو اثر حاكى است كه حكومت، ركن ركين اسلام و اساس آن است كه بدون آن، پياده كردن احكام اسلامى، امكان پذير نيست.
ولى بايد ديد كه رسول خاتم براى ادامه حكومت پس از رحلت خويش چه راهى را برگزيده است. متكلمان سنّى مى گويند راه انتخاب امت  ( به وسيله شوراى اهل حل و عقد )  و يا بيعت ما نخستين راه را در بحث پيشين مورد بررسى قرار داديم، اكنون راه دوم را بررسى مى نماييم.

صفحه 53
اگر گزينش حاكم پس از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از طريق بيعت به خود مردم واگذار شده است، بايد در سخنان پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)جايگاه عظيمى داشته باشد و لااقل دهها روايت درباره حاكم و شرايط او و كيفيت گزينش او وارد شده باشد.
بيعت مسلمانان با پيامبر براى تعيين حاكم نبود
در عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) چند بار مردم با پيامبر(صلى الله عليه وآله) بيعت نمودند ولى هرگز بيعت آنها براى تعيين حاكم نبود، بلكه حاكم از طريق خدا معين شده بود، آنان، از طريق بيعت، وفادارى و استوارى و حمايت خود را، آشكار مى كردند.
اينك به همگى به صورت فشرده اشاره مى كنيم:

1. پيمان عقبه

هنوز پيامبر گرامى در مكّه معظمه و به مدينه مهاجرت نكرده بود كه نداى اسلام، به گوش مردم مدينه رسيد. آنان از يهوديان مقيم مدينه شنيده بودند كه به زودى از ملّت عرب، پيامبرى مبعوث مى شود، از اين جهت برخى از سران دو قبيله «اوس» و «خزرج» كه براى حج به مكه آمدند و با پيامبر تماس گرفتند و پس از گفتگوهايى در «عقبه» كه بين مكه و مناست، در دو سال پياپى، دو بار با پيامبر بيعت كردند. بيعت اوّل بر اساس اين بود كه از شرك

صفحه 54
بپرهيزند و گناه و دزدى نكنند. در سال بعد، بيعت بر اين بود كه او را كمك كنند و از او دفاع نمايند و همين سبب شد كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)مكه را به عزم مدينه ترك كند. تفصيل هر دو بيعت كه در سال هاى يازدهم و دوازدهم بعثت در عقبه و در تاريكى شب انجام شده در سيره ابن هشام آمده است.1
بنابراين در اين بيعت، هدف تعيين حاكم نبود، بلكه منصب او قبلاً پذيرفته شده بود، و بيعت براى دفاع از دين يا دفاع از شخص حاكم انجام گرفت. در اين صورت، اين نوع بيعت نمى تواند دليل بر روش گزينش حاكم از طريق مردم باشد .

2. بيعت رضوان

بيعت رضوان در سال ششم هجرت در سرزمين حديبيه انجام گرفت در آن هنگام مسلمانان از ورود به حرم ممنوع شدند. آنان با ساز و برگ جنگى از مدينه بيرون نيامده بودند و احتمال درگيرى نيز وجود داشت. ازاين جهت پيامبر تصميم گرفت كه از مسلمانان بار ديگر بيعت بگيرد از اين رو زير سايه درختى نشست و تمام يارانش، دست وى را به عنوان بيعت براى وفادارى به پيمان

1. سيره ابن هشام، ج1، ص 431ـ 438 و نيز به كتاب فروغ ابديت، ص 390 تا 396 ( پيمان عقبه )  مراجعه شود.

صفحه 55
فشردند و سوگند ياد كردند كه تا آخرين نفس از آيين پاك اسلام و رسول خدا دفاع خواهند كرد و در قرآن مجيد به اين پيمان چنين اشاره شده است:
(لَقَدْ رَضِىَ اللهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَ أَثَابَهُمْ فَتْحًا قَرِيبًا)
«خداوند از مؤمنانى كه زير درخت با تو پيمان بستند، خشنود شد و از وفا و خلوص آنها آگاه بود كه آرامش روحى كاملى بر ايشان فرستاد و آنان را با فتحى نزديك پاداش داد».

3. بيعت با زنان

پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) در مكّه، براى اوّلين بار به صورت رسمى از زنان بر انجام وظايف زير بيعت گرفت:
1. شريكى براى خدا قرار ندهند
2. خيانت نكنند
3. از فحشا دورى كنند
4. فرزندان خود را نكشند
5. فرزندان ديگران را به شوهران خود نسبت ندهند

صفحه 56
6. در كارهاى خير و نيك با پيامبر مخالفت نكنند.1
علّت اين بيعت آن بود كه در ميان مكيان، زنان آلوده و ناپاك، فراوان بودند. اگر از آنان ميثاق و پيمانى گرفته نمى شد، احتمال داشت به اعمال ننگين خود، در خفا ادامه دهند.
در اين مورد هم بيعت براى تعيين حاكم نبود، بلكه حاكمِ مسلّم از پيروان خود، پيمان مى گرفت كه به احكام الهى عمل كنند.
بنابراين نمى توان به استناد اين روايات بيعت را اساس تعيين حاكم قرار داد.

بيعت و كشف افكار عمومى

اگر شيوه حكومت پس از رحلت پيامبر گرامى، گزينش مردمى باشد ( هر چند اين امر ثابت نشده بلكه خلاف آن ثابت شده است )  مى توان گفت:بيعت، طريقى براى جلب افكار عمومى است، و اين مطلب از كلمات امام على بن ابى طالب(عليه السلام) كاملاً استفاده مى شود.
تاريخ نگاران مى نويسند پس از قتل عثمان، مردم به خانه على(عليه السلام) ريختند و مى خواستند با او در خانه اش بيعت كنند، حضرت به آنان فرمود:
«فإنّ بيعتى لاتكون خفية ولا تكون إلاّ فى

1. سيره ابن هشام، ج2، ص 417.

صفحه 57
المسجد».1
«بيعت من نبايد به صورت پنهانى انجام بگيرد، بلكه بايد به صورت آشكار آن هم در مسجد انجام شود».
اين نوع كلمات و مشابه آن در سخنان امام ديده مى شود.

پاسخ يك سؤال

هرگاه اساس حكومت را تنصيص پيامبر تشكيل مى دهد، و اميرمؤمنان نيز از اين طريق، اين منصب را حيازت كرده بود، پس چرا خود آن حضرت در نامه اى به معاويه بر حقانيت خود از طريق بيعت مهاجر و انصار استدلال مى كند، و مى فرمايد: همان كسانى كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كردند، با همان شرايط و كيفيت، با من بيعت نمودند، بنابراين، آنكه حاضر بود، هم اكنون اختيار فسخ ندارد و نه آنكه غايب بود، اجازه نپذيرفتن دارد.2
پاسخ: اين سخن روشن است، هر چند ابن ابى الحديد نخستين فردى است كه مى گويد نظام حكومت در اسلام پس از درگذشت پيامبر، نظام شورايى و اخذ بيعت است، ولى اگر كسى مجموع

1. تاريخ ابن اعثم كوفى، ص 161; كامل ابن اثير، ج3، ص 98.
2. إنّه بايعنى القوم الذين بايعوا ابابكر و عمر و عثمان على ما بايعوهم عليه فلم يكن للشاهد أن يختار ولا للغائب أن ترد».

صفحه 58
نامه هاى نهج البلاغه را مطالعه كند، بالاخص بخش هايى كه سيد رضى نقل نكرده ولى در كتاب «وقعه صفين» نصر بن مزاحم آمده است، به روشنى مى فهمد كه امام، از طريق جدال احسن وارد شده است1 و در حقيقت به آيه مباركه (وَ جادِلْهُمْ بِالّتى هى أحسَن)عمل كرده است، زيرا مى گويد: اگر پايه نظام حكومت، بيعت مهاجر و انصار است و شما آنها را در مورد آن سه نفر پذيرفته ايد، همانها نيز با من بيعت كرده اند، چگونه بيعت آنها را مى پذيريد، امّا در بيعت من اشكال تراشى مى كنيد؟
بهترين دليل بر اين كه حضرت در مقام جدال است، اين كه سخن را با بيعت ابوبكر و عمر و عثمان آغاز مى كند كه معاويه كاسه ليس حكومت آنها بود و اگر خود بيعت در عصر حضور، اساس نظام حكومت را تشكيل مى داد، دليلى نداشت كه حضرت از آن افراد نام ببرد.
در پايان يادآور مى شويم در جايى كه امام منصوب در ظاهر نباشد و مردم از طريق بيعت، مقبوليت حكومت را آشكار ساخته باشند، عمل به اين پيمان، لازم و واجب است و در حقيقت تحت دو آيه قرار مى گيرد:

1. وقعه صفين، ص 29.

صفحه 59
1. (أوفوا بالعقود)1
2.(أوفوا بالعهد إنّ العهد كان مسؤولاً)2
و از كلمات امام در نهج البلاغه استفاده مى شود كه پيمان شكنى از گناهان كبيره است. و هرگز حاكم منصوص را از مقام خود، بركنار نمى سازد.
درباره طلحه و زبير مى فرمايد: «ظلماني و نكثا بيعتي».3
و درباره بىوفايى بيعت كنندگان در خطبه شقشقيه مى فرمايد:
«فلّما نهضت بالأمر نكثت طائفة و مرقت أُخرى».4
«آن گاه كه به امر امامت پرداختم، گروهى پيمان شكستند و گروهى ديگر نيز از دين بيرون رفتند».
از اين بحث گسترده درباره حكومت اسلامى چند نتيجه گرفته مى شود:
1. حكومت جزء لاينفك دين اسلام است و بدون آن كاخ رفيع دين فرو مى ريزد.

1. مائده/1.
2. اسراء: 34.
3. نهج البلاغه، خطبه 134.
4. همان، خطبه3.

صفحه 60
2. دلايل عقلى و نقلى به روشنى ثابت مى كنند كه پس از رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله) شرايط حاكم بر مسلمانان، ايجاب مى كرد كه خليفه مسلمين از طريق تعيين پيامبر و به امر الهى تعيين شود.
3. شورا و بيعت، كارآمد نبوده و دليلى بر گزينش حاكم از اين دو طريق نيست .

صفحه 61
 
علل پيدايش دو انديشه در كتاب هاى كلامى
6

علل پيدايش دو انديشه

در كتاب هاى كلامى
بررسى هاى پيشين به روشنى ثابت كرد كه شرايط داخلى و خارجى حاكم بر جامعه قبيله اى عربستان آن روز، ايجاب مى كرد كه رسول گرامى، جانشين خود را در حال حيات تعيين كند و گزينش او را به امّت واگذار نكند. و هيچ يك از دو طريق: شوراى اهل حل و عقد و يا بيعت در آن عصر كارساز نبوده است.
در اينجا فقط يك نكته مبهم وجود دارد كه بايد مورد بررسى قرار گيرد و آن اين كه هيچ يك از خلفاى سه گانه ( چنانچه گذشت )  به وسيله امّت، انتخاب نشدند. مع الوصف در كتاب هاى كلامى هر دو گروه نظريه هاى انتصاب و انتخاب، مطرح مى باشد. سبب طرح اين دو انديشه با اين كه هيچ گاه اتفاق نيفتاده چيست؟

صفحه 62
اين پرسش، دو پاسخ دارد: اجمالى و كوتاه و مشروح و گسترده.
پاسخ اجمالى اين كه: وجود دو ديدگاه درباره دامنه مسؤوليت هاى خليفه سبب طرح اين دو انديشه در كتاب هاى كلامى شده است.
متكلمان سنّى فقط بر محور مديريت و زمامدارى خليفه تكيه مى كنند و مى گويند براى شناسايى چنين فردى، امّت اسلامى توانايى كافى دارد.
متكلمان شيعه بر محوريّت برطرف كردن خلأهاى پديد آمده از رحلت رسول خدا تكيه مى كنند و مى گويند: پر كردن اين خلأها كار فرد عادى نيست، بلكه كارى فردى است كه از جانب خدا آموزش هايى ديده باشد.
اينك پاسخ تفصيلى:

دامنه مسئوليت حاكم در نظريه گزينش

آنان معتقدند جانشينى از پيامبر(صلى الله عليه وآله) چيزى جز اين نيست كه مرد لايقى زمام خلافت را به دست گيرد كه بتواند حدود الهى را اجرا كند، و امنيّت عمومى و نيازمندى هاى مردم را تأمين نمايد. و به ديگر سخن: جانشين پيامبر، درست مانند حاكمان امروزى و

صفحه 63
ديروزى جهان است، جز اين كه در حكومت هاى غير دينى موضوع دين و مذهب مطرح نيست، ولى در حاكم اسلامى، دين و مذهب جوهره حكومت را تشكيل مى دهد.
بنابراين اگر فردى بتواند قوانين را اجرا كند، و امنيت را تأمين نمايد، و نيازمندى ها را برآورد، و جهاد در راه اسلام را رهبرى كند، همين قدر كافى است كه او جانشين پيامبر بشود. و مسئوليت او در همين امور خلاصه مى شود.
اگر واقعاً طبيعت حكومت اسلامى پس از پيامبر(صلى الله عليه وآله) در
لياقت در اداره كشور خلاصه شود، مسلّماً گزينش چنين
فردى آن هم در شرايط خاصى  ( نه جايى كه امام منصوص در ميان باشد ) ، كفايت مى كند، هر چند فاقد بسيارى از ملكات و
آگاهى ها باشد.
باقلانى ( متوفاى 403هـ .ق )  بزرگترين دانشمند اشاعره مى نويسد:
در خليفه شرايط زير، معتبر است:
1. قرشى باشد.
2. به اندازه يك قاضى آگاهى داشته باشد.
3. نسبت به رموز جنگ و اداره سپاه و حفظ مرزهاى شايستگى كامل داشته باشد.

صفحه 64
از آنجا كه براى اين امور جز لياقت چيز ديگرى شرط نيست، او مى گويد: هرگز امام با غصب اموال، و نواختن سيلى بر صورت ها، كشتن نفوس محترم، محو حقوق حقه و عدم اجراى حدود، از مقام و موقعيت خود، بركنار نمى شود، بلكه بر امّت لازم است كه او را نصيحت كنند و بترسانند و در موارد گناه، از او فرمان نبرند.1
تفتازانى كه از متكلّمين بارز اشاعره در قرن هشتم است، مى نويسد:
هرگاه امام بميرد و امام ديگرى مقام خلافت را از
طريق نيروى نظامى به دست آورد، او خليفه اسلام خواهد
بود و همچنين است اگر فاسق شود، يا به احكام اسلام جاهل
باشد. تنها اگر به كار نامشروعى فرمان داد; اطاعت او لازم
نيست.2
گاهى برخى كه بينش صحيح ترى دارند، مى گويند: امام
بايد عادل باشد تا ستم نكند و در اصول و فروع مجتهد
باشد.3

1. التمهيد، ص 181.
2. شرح مقاصد الطالبين فى علوم اصول عقائد الدين.
3. مواقف، نگارش عضدالدين ايجى ( م756 ) .

صفحه 65
اين نوسان ها حاكى از آن است كه بيشترين تكيه گاه آنان بر مديريت اوست، و لذا گاهى عدالت را شرط مى دانند و گاهى از آن سرباز مى زنند.
روى همين نظريه است كه خلفاى اموى و عباسى كه
بسيارى از آنان حتى شرايط لازم در نظريه گزينش را
نداشتند، قرنها بر مسند خلافت نشستند و خود را اميرمؤمنان خواندند.

دامنه مسئوليت حاكم در ديدگاه تنصيص

در ديدگاه تنصيص، جانشين پيامبر(صلى الله عليه وآله) تمام مسؤوليت هاى پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) را برعهده دارد، جز اين كه طرف وحى نيست، يعنى جبرئيل بر او نازل نمى شود، تا براى او وحى بياورد. در اين ديدگاه، امام نسخه دومِ پيامبر خدا است، جز اين كه فاقد نبوّت است و به تعبير جامع تر تمام خلأهايى كه با رحلت پيامبر پديد مى آيد، را برطرف مى نمايد جز خلأ وحى.
اينك به برخى از اين خلأها اشاره مى شود:

1. بيان احكام و فروع نوظهور

پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)، سيزده سال تمام در مكّه مكرمه به سر برد و به خاطر حكومت خفقان، فقط توانست مردم را به توحيد و

صفحه 66
روى گردانى از بت پرستى دعوت كند، بى آن كه بتواند چيز مهمى از احكام گسترده اسلام را بيان نمايد، چه از طريق قرآن و چه از طريق سنّت.
و زندگانى ده ساله پيامبر(صلى الله عليه وآله) در مدينه منوّره، آن چنان آكنده از حوادث و رويدادهاى مختلف بود كه كمتر موفق شد احكام فرعى اسلام را بيان كند. آيات قرآنى مربوط به فروع، بسيار محدود است، بهويژه آياتى كه با دلالت مطابقى، حكم شرعى را مى رساند. احاديثى كه اهل سنت از پيامبر(صلى الله عليه وآله)در مورد احكام عملى نقل كرده اند، از 500 حديث تجاوز نمى كند.1 مسلّماً اين مقدار از روايات، نمى تواند بيانگر فروع دين باشد، آن هم دينى كه تا روز قيامت، امت را از هر نوع قانون غير الهى بى نياز سازد.و از طرفى صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله)حق تشريع ندارند و اين جا است نظريه تعيين جانشين از طرف خدا تعين پيدا مى كند، و منتخب خدا بايد كسى باشد كه بسان پيامبر، توان پاسخگويى به تمام مسائل نوظهور را داشته باشد و از غير مجراى طبيعى، بر معارف و احكام فرعى دست يابد

1. الوحى المحمدى، ج6، ص 212; تفسير المنار، ج5، ص 189 هر دو نگارش سيد محمد رشيد رضا است.

صفحه 67

پاسخ يك سؤال

ممكن است گفته شود، كاستى حديث در مورد فروع، با آيه اكمال دين، سازگار نيست آنجا كه قرآن مى فرمايد:
(اَلْيَومَ أكملتُ لَكُمْ دينكُمْ وَأتْمَمْتُ عَليكُم نِعمَتى وَرَضِيتُ لَكُمُ الإسلامَ دِيناً).1
«امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را در حق شما به اتمام رساندم و آيين اسلام را براى شما برگزيدم».
پاسخ: آيه ناظر به إكمال دين از نظر فروع نيست به گواه اين كه پس از نزول اين آيه نيز برخى از احكام مانند حكم «كلاله» و «ربا» نازل شده است.2 اين آيه ناظر به تكميل دين از نظر تضمين پابرجايى آن پس از رحلت پيامبر است، و شأن نزول آيه، نصب على(عليه السلام) در روز غدير براى خلافت است.3
كاستى از نظر فروع چيزى نيست كه ما بازگو كننده آن باشيم، بلكه فقيهان اهل سنّت نيز بدان معتقدند، به همين دليل، صحابه پس از درگذشت پيامبر با يك جهان از مسائل نوظهور روبرو شدند كه

1. مائده: 3.
2. الدر المنثور، ج1، ص 365; تفسير رازى، ج2، ص 374، ط مصر، در 8جلد.
3. به كتاب الغدير، ج1، ص 230ـ238 مراجعه شود، نزول آيه اكمال را در روز غدير از شانزده محدث و مؤرخ نقل كرده است.

صفحه 68
در قرآن و سنّت بيانى براى آنها نيافتند، و از همين رو ناچار شدند يك رشته قواعدى را براى استنباط احكام اين گونه موضوعات، تأسيس كنند، مانند:
1. قياس، 2. استحسان، 3. سدّ ذرائع، 4. فتح ذرائع، 5. مصالح مرسله، 6. حجيّت قول صحابى و...
از آنجا كه اسلام آيين خاتم و مدعى است كه هر حكمى كه مربوط به خدا نباشد، حكم جاهلى است، چنان كه مى فرمايد:(أَفَحُكْمَ الْجَاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ...).1
طبعاً بايد تمام احكام از خانه وحى به دست مردم برسد،
نه از طريق يك رشته قواعدى كه مربوط به خانه وحى نبوده
و با انديشه و فكر انسانى براى رفع نياز، تأسيس شده
باشد.
در اين ديدگاه، جانشين پيامبر بايد وارث علم نبوى و احكام تمام موضوعات را از پيامبر آموخته باشد تا واقعاً بتواند اين كاستى ها را برطرف كند.
اين حقيقت را مى توان از حديث ثقلين به درستى آموخت. در اين حديث، رسول گرامى، اهل بيت خود را مرجع علمى معرفى كرده و آنها را همتاى قرآن مى شمارد، بنابراين معنى آن اين است كه

1. مائده: 50.

صفحه 69
اين خاندان مى توانند در كنار كتاب، كليه نيازهاى شرعى امّت را برطرف كنند.

2. تفسير قرآن مجيد

يكى از مسؤوليت هاى پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)، تفسير قرآن مجيد است. البته قرآن به زبان عربى روشن فرود آمده است، امّا اين بدان معنى نيست كه برخى از آيات بى نياز از معلم باشد. كتاب هاى درسى مربوط به فيزيك و شيمى به زبان فارسى روز است امّا بى نياز از معلم نيست. قسمتى از آيات قرآن، عمومات و مطلقات است كه در شريعت، از اطلاق آنها كاسته شده و يا عموم آنها تخصيص خورده است. مقيّدها و مخصّص ها بايد از طريق وحى برسد، و امامى كه وارث علوم نبوى نباشد، در اين راه نمى تواند خلأى را پر كند. متأسفانه روايات مسند از پيامبر، پيرامون تفسير قرآن، بسيار كم هستند و شمار آنها از صد بالا نمى رود كه همگان را سيوطى در كتاب«الاتقان» آورده است.1
3. حفظ دين از تحريف
شكى نيست كه در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله)، هيچ نوع فرقه گرايى دينى

1. اتقان، ج4، ص 214ـ 257.

صفحه 70
پديد نيامد، زيرا وجود يك فرد معصوم كه پناهگاه امّت در معارف و احكام باشد مانع از آن مى شود كه دو دستگى در مورد معارف و اصول، و احكام و فروع پديد آيد. هر چند در باطن، دو دستگى سياسى وجود داشت، امّا پس از درگذشت پيامبر، اختلاف در اصول و فروع، مسلمانان را دچار پراكندگى ساخت و وحدت اسلامى را از ميان برد، و لذا مسلمانان به جاى گسترش اسلام به جنگ هاى داخلى پرداختند.
شما با ورق زدن كتاب هاى ملل و نحل، از كثرت فرق اسلامى، در وحشت فرو مى رويد. تنها گروه معتزله، كه پايه گذار آن واصل بن عطاست به گروه هاى واصليه، هذيليه، نظاميه، حاقديه، حدثيه، بشريه، معمريه، مرداريه، ثماميه، هشاميه، حافظيه، كعبيه، جياشيه، بهشميه، تقسيم مى شوند.
گروه صفاتيه كه مى خواهند صفات خبريه را كه مانند وجه و يد، كه در قرآن درباره خدا آمده است به معناى لغوى حمل كنند به گروه هاى اشعريه، مشبّهه، كراميه تقسيم مى شوند.
گروه خوارج كه از خطرناكترين فرقه هاى اسلامى هستند به گروه هايى مانند: محكّمه، ازارقه، عاذريه، عجارده، ثعالبه، اباضيه، صفريه، منقسم مى شوند.
بگذريم از گروه هاى ديگر.

صفحه 71
چرا در عصر رسول گرامى از فرقه گرايى خبرى نبود چون او حافظ اصول و فروع و مرجع حق و باطل بود، پس از رسول خدا به خاطر سرپيچى از امام منصوص كه وارث علوم نبوى بود، چنين خلأى پيش آمد و گروه هاى مختلف، قارچ گونه، روييدند. اينجاست كه محاسبات عقلانى به داورى مى نشيند كه براى تكميل دين در قلمرو احكام، و تفسير آيات قرآن و حفظ امت از تفرق و تشتّت، امام منصوصى لازم است كه آگاه از همه احكام، و مسلّط بر تفسير قرآن، و حافظ دين از نظر تحريف باشد، و چنين فردى با آموزش هاى معمولى پديد نمى آيد، بلكه براى پرورش چنين شخصى مانند رسول گرامى، آموزش هاى غيبى لازم است و شناختن چنين فردى، بدون وحى، امكان پذير نيست.
در پايان يادآور مى شويم: مسأله گزينش خليفه به وسيله مردم يا مهاجر و انصار به طور مستقيم يا از طريق اهل حل و عقد، تنها در كتاب هاى كلامى مطرح است و متكلمان اهل سنت براى اقناع پيروان خود چنين نظريه را مطرح مى كنند، در حالى كه پس از رحلت پيامبر، چيزى كه تحقق نپذيرفت، همين گزينش مردمى بود و هرگز خلفاء ـ جز امام على(عليه السلام) از اين طريق به مقام خلافت نايل نيامدند.

صفحه 72
 

صفحه 73
 
معيارهاى گزينش
          2منطق حاضران در سقيفه
7

منطق حاضران در سقيفه

زمينه هاى دو ديدگاه پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) مورد بررسى قرار گرفت و روشن شد كه هرگز براى گزينش خليفه به وسيله مهاجر و انصار، زمينه مساعد نبود. حالا فرض كنيم زمينه براى تطبيق چنين نظريه اى مساعد بود، اكنون ببينيم آيا در گردهمايى سقيفه، با چه معيارهايى خليفه گزينش شد؟ آيا واقعاً معيارهاى اسلامى و يا عقلانى را در نظر گرفتند و فردى را انتخاب كردند و يا معيارهاى جاهلى را مطرح نمودند و هر دو طرف بر آن معيارها اصرار مىورزيدند؟
در حالى كه پيكر پاك پيامبر هنوز روى زمين بود، و مسلمانان در انتظار مراسم تجهيز پيامبر به سر مى بردند، ناگهان دو نفر از مخالفان سعد بن عباده  ( كانديداى خلافت براى انصار ) ، از راه

صفحه 74
رسيدند و به ابى بكر گفتند: نطفه فتنه در حال انعقاد است و انصار در سقيفه بنى ساعده گرد آمده اند و مى خواهند با سعد بيعت كنند. وى فوراً با دو تن از مهاجران، يعنى عمر بن خطاب و ابى عبيده از جا برخاستند و مراسم كفن و دفن پيامبر را ناديده گرفتند، و راهى سقيفه شدند و از ميان مهاجران كه در آنجا گرد آمده بودند، فقط اين سه نفر، ناگهان از چشم ها پنهان شدند و ديگر مهاجران در انتظار مراسم تجهيز پيامبر بودند، وقتى وارد سقيفه شدند، ديدند كه تيره هاى اوس و خزرج، همگى زير عنوان انصار در آنجا، گرد آمده اند و مى خواهند جانشين پيامبر را انتخاب كنند، و مشاهده كردند كه سعد بن عباده مشغول سخنرانى است، و اصرار مىورزد كه جانشين پيامبر بايد از انصار باشد زيرا آنان از پيامبر دفاع كرده اند و در گسترش اسلام، سهم بيشترى دارند، براى اين كه علاقه مندان از متن سخنرانى وى آگاه شوند، اينك به ترجمه خطابه او مى پردازيم:

معيار گزينش خليفه در منطق سعد

«اى گروه انصار! شما پيش از ديگران به آيين اسلام
گرويديد، از اين جهت، براى شما فضيلتى هست كه براى ديگران نيست. پيامبر اسلام، متجاوز از ده سال، قوم خود را به

صفحه 75
خداپرستى و مبارزه با شرك و بت پرستى دعوت كرد، جز گروه بسيار كمى، كسى به او ايمان نياورد و در همان افراد كم، هم
قادر به دفاع از پيامبر(صلى الله عليه وآله)و گسترش آيين او نبودند. اگر حادثه ناگوارى متوجه خود آنها مى شد، توانايى دفاع از خود را نداشتند. هنگامى كه سعادت به شما روى آورد، و به خدا و پيامبر او ايمان آورديد، و دفاع از پيامبر و ياران او را برعهده گرفتيد، براى
گسترش اسلام و مبارزه با دشمنان، جهاد كرديد، و در تمام دوره ها، سنگينى كار بر دوش شما بود، و شمشيرهاى شما روى زمين را رنگين كرد و عرب سركش در پرتو قدرت شما مطيع گرديد تا رسول خدا از ميان رفت، در حالى كه از همه شما راضى بود، بنابراين هر چه زودتر زمام كار را به دست بگيريد كه جز شما كسى لياقت اين كار را ندارد».1
از نظر ديپلماسى، خطابه سعد، در آن لحظه حساس بسيار پرتحرك و سازنده بود، وى در اين نطق كوتاه از مجموع گروه انصار اعم از خزرج و اوس تجليل كرد و شخصت آنها را احيا كرد و گفت: شما بوديد كه به مهاجران پناه داديد و آنان را از گزند دشمنان حفاظت و صيانت نموديد. گذشته از اين نكته مهم در پايان سخنرانى او اين بود بدون اين كه خود را كانديداى خلافت

1 . تاريخ طبرى، ج3، ص 218.

صفحه 76
كند و نامى از خود ببرد، رو به آنان كرد و گفت: برخيزيد و زمام امور را به دست بگيريد. يعنى زمامدارى و رهبرى شخص من مطرح نيست و زمامدار واقعى خود شما هستيد و من مجرى نظرات شما هستم. و اگر غير از من ديگرى را براى اين كار شايسته تر ديديد، او را انتخاب كنيد.1
دقت در سخنان سعد، مى رساند كه او به دنبال اين بود كه فردى از انصار، زمام امور را به دست گيرد، چون اسلام به وسيله آنها گسترس پيدا كرد آيا ملاك در گزينش همان است كه او بر آن تكيه كرد، يا ملاك در گزينش، ايمان بالا و تدبير برتر و آگاهى از اصول و فروع است.
سخنان سعد بن عباده به پايان رسيد و جا داشت كه او مردم را تحريك كند كه برخيزند تا فردى از انصار را برگزيند ولى او سكوت كرد و همين سبب شد كه ابوبكر برخيزد و رشته سخن را به دست گيرد و بسان سعد بر معيارهاى جاهلى تكيه كند و بگويد چون پيامبر از قريش بوده، حتماً بايد خليفه از قريش باشد، نه از انصار، و اگر فردى لايق تر در جانب مخالف باشد، او حاضر به پذيرش وى نيست.
اينك متن سخنرانى او:

1 . تاريخ طبرى، ج3، ص 218

صفحه 77

معيار گزينش خليفه در سخنان ابوبكر

«خداوند، محمد را براى پيامبرى به سوى مردم فرستاد تا او را بپرستند و شريك و انبازى براى او قرار ندهند براى عرب، ترك آيين شرك، سنگين و گران بود. گروهى از مهاجران به تصديق و ايمان و يارى او در لحظات سخت، بر ديگران سبقت گرفتند و از كمى جمعيت نهراسيدند. آنان نخستين كسانى بودند كه به او ايمان آوردند و خدا را عبادت نمودند. خويشاوندان پيامبر به زمامدارى و خلافت از ديگران، شايسته تر هستند».
وى سپس براى جلب نظر انصار، و تجديد خاطرات تلخ گذشته تيره هاى اوس و خزرج و درهم شكستن وحدت انصار چنين گفت:
«فضيلت و موقعيت و سابق شما در اسلام، براى همه مردم روشن است. كافى است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) شما را براى يارى و كمك به دين خود، انتخاب كرد و بيشتر ياران و همسران پيامبر از شما هستند. اگر از گروه سابقين در هجرت بگذريم، هيچ كس به مقام و موقعيت شما نمى رسد. بنابراين چه بهتر كه رياست و خلافت را گروه سابق در هجرت به دست بگيرند و وزارت و مشاورت را به شما واگذار كنند و هيچ كارى را بدون تصويب شما انجام

صفحه 78
ندهند».1 روى سخن در اين جا تجليل از انصار بود كه بتواند عواطف آنان را جلب كند.

ايجاد تنش در ميان جبهه متحد و انصار

او در فراز بعد از گفتار خود خواست وحدت كلمه انصار را
به تفرقه و دودستگى دچار سازد از اين جهت گفت:ميان اين دو قبيله معروف شما «اوس» و «خزرج» خونهايى ريخته و افرادى كشته شده اند، و زخم هايى غير قابل جبران پديد آمده است
كه هرگز فراموش شدنى نيست، هرگاه يك نفر از شما خود را براى خلافت آماده كند و انتخاب شود، مانند آن است كه خود را ميان دهان شير افكنده و سرانجام ميان دو فك مهاجر و انصار
خُرد مى شود».2
ناگفته پيدا است وى در سخنان خود، گذشته از اين كه خواست هر دو گروه را از خود، راضى سازد، و قلوب همه را به دست آورد، كوشش كرد، به طور غير مستقيم به آتش اختلاف دامن زند و وحدت كلمه نظر انصار را از بين ببرد.

1 . تاريخ طبرى، ج3، ص 220.
2 . البيان و التبيين، ج2، ص 181.

صفحه 79

لحظات حساس

پس از سخنرانى ابوبكر، لحظه حساس فرا رسيد. چيزى كه سبب شد حزب نيرومند انصار، لطمه بخورد، اين بود كه شخصيتى از آنان «تز» نامعقول دو رئيسى را مطرح كرد و از همين جهت، انصار، به نوعى در موضع انفعال قرار گرفتند. اين مرد ساده، حباب بن منذر بود. پس از يك سخنرانى گفت: ا گر مهاجران اصرار ورزند كه امير از آنان باشد، چه بهتر اميرى از مهاجران، و اميرى از انصار برگزيده شود.
هنگامى كه حباب بن منذر از خزرجيان چنين نظرى را مطرح كرد، سعد بن عباده كه مرد هوشيارى بود، با كمال تأسف گفت: اين آغاز شكست است و به حق آغاز شكست بود.
در اين هنگام، عمر بن خطاب تز نامعقول دو رئيسى را با شديدترين لحن محكوم كرد و گفت: هرگز دو شتر را نمى توان به يك ريسمان بست، هرگز عرب زير بار شما نمى روند و شما را براى خلافت نمى پذيرند، در صورتى كه پيامبر آنها از غير شماست. كسانى بايد زمام خلافت را به دست بگيرند كه نبوّت در خاندان آنها بوده است.
در اين هنگام ابوبكر احساس كرد كه در ميان انصار، وحدت كلمه از ميان رفته است. فرصت را مغتنم شمرد و فوراً دو نفر را

صفحه 80
جلو انداخت و گفت: اى مردم! به نظر من، عمر بن خطاب و ابوعبيده براى خلافت شايستگى دارند. اكنون با هر كدام مى خواهيد بيعت كنيد. ناگفته پيداست كه اين پيشنهاد رنگ جدى نداشت، بلكه گزينش مقدمه اى بود كه آن دو نفر برخيزند و بگويند با وجود شما  ( ابوبكر )  نوبت به ما نمى رسد، همين طور شد و آن دو نفر برخاستند و گفتند: تو از ما شايسته تر هستى. تو همسفر رسول در هجرت و يار او در غار ثور بودى. چه كسى مى تواند بر تو سبقت بگيرد؟ سپس گام پيش نهادند و به طرف ابوبكر رفتند و گفتند: دست خود را به ما بده تا با تو به عنوان خليفه مسلمين بيعت كنيم. ابوبكر نيز ديگر چيزى نگفت و دست خود را براى بيعت دراز كرد.1 گويا بيعت اين دو نفر، نمايانگر بيعت همان مهاجر بود كه دور از سقيفه مشغول تجهيز پيامبر بودند.
معروف است كه كرم درخت پيوسته از خود درخت است.
در اين لحظه هم دو نفر نيز از انصار، با ابوبكر بيعت كردند، يكى از آن دو نفر بشير بن سعد از خزرج بود و او براى محروم ساختن سعد بن عباده از خلافت، با ابى بكر بيعت كرد و ديگرى هم اسيد بن حضير از اوس بود، او براى جلوگيرى از انتخاب خليفه از خزرج با ابى بكر بيعت نمود و همين دو بيعت سبب شد كه ابوبكر

1 . سيره ابن هشام، ج2، ص 659ـ 660 و منابع ديگر.

صفحه 81
با جمعى از سقيفه بيرون بيايد و خود را خليفه مسلمين معرفى كند و كسانى كه اطراف او را گرفته بودند، با دادن شعار او را خليفه مسلمين مى خواندند.
با اين شيوه گزينش خليفه در سقيفه، آيا مى توان آن را مصداق گزينش شوراى اهل حلّ و عقد دانست؟
قرآن مجيد دستور مى دهد كه افراد با ايمان به دور هم گرد آيند و گره مشكلات خود را با انگشت تبادل نظر، بگشايند مقصود از اين دستور ارزنده اسلامى اين است كه گروه خردمند و كارآمد، در محيطى آرام با واقع بينى، دور از هر نوع تعصّب دور هم جمع شوند و مسير زندگى را از راه اصطكاك افكار خود، روشن سازند نه اين كه بر معيارهاى خشك جاهلى و قبيله اى تكيه كنند.

علل شكست جبهه متّحد انصار

با اين كه گردهمايى انصار، از اوس و خزرج به ظاهر يك جبهه متّحد بود، اما نتوانست در برابر سه نفر از مهاجران، از اين وحدت ظاهرى بهره بگيرد، و علل شكست انصار را مى توان در امور زير خلاصه كرد:
1. ابوبكر در سخنرانى خود، هر دو قبيله را به اختلافات ديرينه خويش، متوجه ساخت در حالى كه پيامبر آنان را برادر هم، خوانده

صفحه 82
بود و هر نوع سخن گفتن، از سوابق خصمانه، جلوگيرى كرده و آن را يك امر گنديده خوانده بود1، ولى ابوبكر با گفتن اين جمله كه «ميان دو قبيله خون هايى ريخته و افراد كشته شده و زخم هاى غير قابل جبران پديد آمده» عداوت ديرينه را بار ديگر زنده كرد و كم كم رئيس اوسيان احساس كرد كه نبايد به قبيله خزرج امتياز داد و ـ لذا ـ حاضر شد با سلب امتياز قبيله از اوس، از دادن امتياز به سعد، جلوگيرى كند و امتياز را به فرد ثالثى بدهد.
2. طرح دو رئيسى، كه در حقيقت غير قابل اجرا بود، سبب شد كه جبهه مهاجر، فعاليت بيشترى كند. چرا؟ زيرا ديدند نيمى از افكار طرفداران سعد، بدون كوشش با آنان موافق است و اگر فعاليت كنند، نيم ديگر را نيز به عناوينى مى توانند با خود همراه سازند و همين آغاز شكست سياسى آنان بود كه تا آخر آنها را محروم كرد.
3. حكومت رعب و وحشت در خود سقيفه، نمايان شد، اوسيان به پيروى از رهبر خود، اسيد بن حضير، با ابوبكر، بيعت كردند و اين سبب شد كه سعد در گوشه سقيفه منزوى شود و به هنگام خروج نزديك بود زير دست و پا بماند حتى براى شكستن موقعيت سعد، عمر بن خطاب او را لگد زد. مردى به عمر گفت:

1 . سيره ابن هشام، ج2، ص...

صفحه 83
قتلتم سعد بن عباده، عمر در پاسخ گفت: قتل الله سعد بن عباده، در همين حالت فرزند سعد به نام قيس كه به قهرمانى معروف بود يقه عمر بن خطاب را گرفت و تنش عجيبى بين اين دو پديد آمد كه با هشيارى ابوبكر، پايان يافت، زيرا ابوبكر احساس كرد كه اكنون، هنگام انتقام نيست، لذا به رفيق خود خطاب كرد: على رِسْلك ( آرام باش ) .1
اين نوع گزينش به قدرى دور از منطق خرد و شرع بود كه عمر بن خطاب بعدها آن را يك نوع لغزش خواند گفت:
«والله ما كانت بيعة ابى بكر الاّ فلتة وقى الله شرّها و من بايع رجلاً من غير مشورة المسلمين لا بيعة له».
«به خدا سوگند بيعت ابوبكر و انتخاب وى براى خلافت، يك كار نابهنگام و نادرست بود هر گاه كسى بدون مشورت مسلمانان با كسى بيعت كند، بيعت او ارزشى ندارد».2

ارزيابى بيعت سقيفه از ديدگاه اميرمؤمنان(عليه السلام)

هنوز هواداران خليفه مشغول گردآورى رأى بودند كه گزارشگرى به خانه على آمد و جريان سقيفه را بازگو كرد. على(عليه السلام)فرمود: انصار در سقيفه چه گفتند؟ او در پاسخ گفت: برنامه آنان

1 . البداية و النهايه، ج12، ص 387; سيره حلبى، ج3، ص 490.
2 . سيره ابن هشام، ج2، ص 658; تاريخ طبرى، ج3، ص 205.

صفحه 84
حكومت دو رئيسى بود، فرمود: آنان به حكم گفتار پيامبر از تصدّى اين مقام محروم هستند، زيرا پيامبر درباره انصار سفارش فرموده كه به نيكوكاران آنان نيكى كنيم و از گناه و تقصير بدكاران آنها درگذريم.1 اگر بنا بود انصار مقام زمامدارى را اشغال كنند، هرگز جا نداشت، پيامبر درباره آنان چنين سفارشى كند، زيرا همواره توصيه و سفارش درباره كسانى انجام مى گيرد كه تحت رهبرى ديگران باشند.
سپس على(عليه السلام) فرمود: منطق قريش در دعوت به خويش چه بود؟ وى گفت: آنان مى گفتند پيامبر اسلام در خاندان ماست و همگى شاخه هاى يك درخت  ( قريش )  هستيم. امام(عليه السلام) در پاسخ گفتار انان فرمود: آنان درخت را گرفته و ميوه آن را كه خاندان پيامبر است، ضايع نموده اند.2
و اگر آنان، از اين نظر كه با شجره وجود رسول خدا پيوند دارند، خود را شايسته مقام خلافت مى دانند، خويشاوندان و فرزندان آن حضرت به خلافت و امامت، از آنها سزاوارترند، زيرا آنان، ميوه شجره رسالت هستند.
ابن ابى الحديد مى گويد: امام پس از اين گفتگوى كوتاه، دو

1 . رجوع كنيد به: ابن عبدربه، عقدالفريد، ج4،ص 259.
2 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج18، ص 416.

صفحه 85
بيت شعر زير را كه متضمن ابطال منطق اهل سقيفه است، انشا فرمود:
فإن كنتَ بالشورى مَلِكتَ أمورَهم *** فكيفَ بهذا و المُشيرون غُيّب؟
وإن كنتَ بالقربى حَججتَ خصيمَهم *** فغيرُك أولى با لنبى و أقرب!
اگر انتخاب شما بر اساس مشورت و مراجعه به افكار عمومى بوده، اين چه شورايى و انتخابى بود، كه رأى دهندگان غايب بوده اند؟!
و اگر علت جلو افتادن شما پيوند خويشاوندى با پيامبر بوده است، ديگران  ( اهل بيت )  كه از شما به پيامبر نزديكترند.
در اين جا اين سؤال مطرح است كه چرا انصار به تشكيل گردهمايى در سقيفه بنى ساعده دست يازيدند با اين كه قبيله خزرج، با اميرمؤمنان همسويى داشتند، و لذا پس از شكست در سقيفه، همگى فرياد زدند: «ما جز على با كسى بيعت نمى كنيم»، شايد علت اين بود كه سعد بن عباده مى دانست: اميرمؤمنان، بر اثر خصومت قريش با وى، كه سران آنها را كشته بود، با مقاومت آنها روبرو خواهد شد، و از طرف ديگر، گروه مهاجر هم با انصار رابطه خوبى نداشتند، زيرا جوانان آنان بسيارى از بستگان آنان را در

صفحه 86
جنگ هاى بدر و احد و احزاب و غيره به خاك مذلّت افكنده بودند. از اين جهت ترسيدند كه اگر قريش خلافت را به دست گيرد دمار از روزگار آنها برآورد، لذا پيشدستى كردند و گردهمايى را در سقيفه تشكيل دادند، تا خود را از چنين خطرى برهانند.
متأسفانه نه تنها برنده نشدند بلكه قريش نيز انتقام خود را از فرزندان انصار گرفت در ماجراى حرّه كه در سال 62 رخ داد، سه روز خون و عرض فرزندان انصار، در مدينه مباح اعلام شد كه قلم از بيان اين جنايات ناتوان است.
ما در اين جا دامن سخن را درباره خود سقيفه و ارزيابى منطق هر دو طرف كوتاه مى سازيم، ولى شايسته است در بحث ديگر به تبيين پس لرزه هاى سقيفه بپردازيم كه پيامدهاى بسيار ناگوارى داشت.

صفحه 87
 
پيامدهاى گزينش
          3رويدادى غم انگيز پس از گزينش سقيفه
8

رويدادى غم انگيز پس از گزينش سقيفه

انتخاب خليفه به صورتى كه بيان شد به پايان رسيد و به ظاهر كار تمام شده بود، اما دو گروه قوى و نيرومند، از انتخاب ابوبكر، ناراضى بودند: يكى خزرجيان، ديگرى بنى هاشم و تا اين دو مخالف در صحنه بودند، پايه هاى خلافت ابوبكر از استحكام برخوردار نمى شد و لذا بايد كار اين دو گروه به نحوى فيصله پيدا كند.

رهايى از دست سعد بن عباده

سعد به خاطر اهانتى كه در سقيفه به او شده بود، و زير دست و پا مانده بود، دوران نقاهت را در منزل مى گذراند، پيكى از طرف خليفه روانه خانه او شد و پيام خليفه را مبنى بر اين كه هر چه زودتر بيعت كند و از تفرقه بپرهيزد، به او رساند، سعد از پيام خليفه

صفحه 88
سخت ناراحت شد و گفت: به خدا سوگند من هرگز با شما بيعت نمى كنم و آخرين تيرى كه در تركش دارم به سوى شما پرتاب مى كنم و نيزه خود را با خون شما رنگين مى سازم و با شمشيرم بر شما مى كوبم و با قبيله خود با شما مى جنگم. به خدا سوگند هرگاه همه مردم از شما پشتيبانى كنند، من هرگز با شما بيعت نخواهم كرد، تا با پروردگارم ملاقات نمايم.
پيك خليفه، پيام سعد را به ابوبكر رساند. عمر اصرار ورزيد كه خليفه او را رها نكند تا از او بيعت بگيرد. بشير بن سعد پسر عموى وى و نخستين شخصى از خزرجيان كه با سعد مخالفت كرد و اجتماع سقيفه را به نفع ابوبكر به پايان رساند، رو به خليفه كرد و گفت: سعد، مرد سرسختى است، ممكن است با شما بيعت نكند تا كشته شود و اگر كشته شود، تمام عشيره و فاميل او در راه دفاع از او كشته مى شوند، شما او را رها كنيد، مخالفت او ضررى براى شما ندارد.
سعد، از جامعه كناره گيرى كرد و با ابوبكر نماز نمى خواند، تا اين كه ابوبكر درگذشت و در آغاز خلافت عمر، ناگزير مدينه را ترك كرد و به شام رفت و در سال 15 هجرى در آنجا به نحو مرموزى كشته شد و قتل او را به گردن جنّيان انداختند.1

1 . تاريخ طبرى، ج2، ص 223; اسدالغابه، ج2، ص 284.

صفحه 89

دعوت بنى هاشم به بيعت

تحصّن بنى هاشم و جمعى از شخصيت هاى بزرگ اسلامى، مانند مقداد و سلمان و ابوذر و عبادة بن صامت و ابن تيهان و حذيفه و عمّار و زبير، خاطر خليفه را سخت آزرده كرده بود و مى دانست كه با اعتصاب آنان، پايه هاى خلافت، محكم نمى شود. مغيرة بن شعبه،  ( كه پرونده سياهى در دوران جاهليت داشت، بعدها عضو مؤثر دستگاه خلفا و مخصوصاً دربار معاويه گشت ) ، پيشنهاد كرد كه با ايجاد اختلاف ميان بنى هاشم مى توان بر آنها پيروز شد، شما با عموى پيامبر(صلى الله عليه وآله) عباس ملاقات كنيد و براى او فرزندانش، سهمى از خلافت در نظر بگيريد و از اين راه، ميان او و على بن ابى طالب(عليه السلام) جدايى افكنيد، پيشنهاد مغيره، مورد تصويب اعضا، قرار گرفت، همگى راه خانه عباس را پيش گرفتند و بر او وارد شدند، ولى نقشه مغيره نتيجه بخش نبود، و با هشيارى عموى پيامبر(صلى الله عليه وآله)، نقشه آنان، نقش بر آب شد. او در مقابل پيشنهاد آنان چنين گفت:
«اگر موضوع خلافت به خود مردم واگذار شده و خود مردم بايد رهبر خويش را انتخاب كنند، پس شما چگونه بدون اطلاع جمعيّت عظيم مسلمانان براى اين منظور انتخاب شده ايد و اگر اين مقام را از رسول خدا به ارث برده ايد، بايد بدانيد كه ما به اين مقام

صفحه 90
سزاوارتريم، زيرا پيامبر درختى است كه ما شاخه او هستيم در حالى كه شما همسايگان او هستيد.
بدتر از همه رشوه اى است كه مى خواهيد به من بدهيد، در برابر كار شما سكوت كنم و شما نيز در خلافت سهمى براى من و فرزندانم در نظر بگيريد، هر چه مى خواهيد به من بدهيد، براى خودتان نگاه داريد، زيرا اگر اين حق، به عموم مسلمانان تعلق دارد، پس شما حق دخالت در آن را نداريد و اگر به ما تعلق دارد، چرا در حقوق ما، مداخله مى كنيد؟ اين كه عمر مى گويد: از آن ترسم كه مردم بر ضد ما ( بنى هاشم )  قيام كنند و... سخنى تكرارى است، مشركان نيز اين سخن را درباره بنى هاشم مى گفتند.
جلسه بدون نتيجه به پايان رسيد و آنها دست خالى بازگشتند ولى نقشه خطرناكترى را طراحى كردند.

يورش به خانه وحى

گروهى از بنى هاشم و شخصيت هاى ديگر در خانه على متحصن شده و معترض خلافت خليفه بودند چون از ايجاد اختلاف به وسيله عمومى پيامبر(صلى الله عليه وآله) نتيجه اى نگرفتند، بار ديگر از راه زور و فشار وارد شدند تا تحصن را به پايان برسانند مقاومت متحّصنان در برابر دعوت هاى پياپى دستگاه خلافت، خليفه را

صفحه 91
سخت عصبانى و ناراحت كرد. سرانجام، باز عمر را با گروهى روانه خانه فاطمه(عليها السلام) كرد. و او در خانه فاطمه را زد. هنگامى كه دخت پيامبر(صلى الله عليه وآله) صداى مهاجمان را شنيد پشت در با صداى بلند ناله كرد و گفت: «پدرجان! اى پيامبر خدا! پس از درگذشت تو، چه گرفتارى هايى كه از دست زاده خطّاب و فرزندان ابى قحافه پيدا كرده ايم. امّا عمر و گروهى ديگر كه براى گرفتن بيعت از على و بنى هاشم اصرار مىورزيدند. به هر قيمتى بود، على را به وضع دلخراشى از خانه بيرون كشيدند و به مسجد آوردند و اصرار ورزيدند كه حتماً با ابوبكر بيعت كند. مقاومت سرسختانه على(عليه السلام)در برابر دستگاه خلافت، سبب شد كه على را به حال خود واگذارند.
در اين جا ما در برابر روشنفكرانى كه از انتخاب خليفه از طريق افكار عمومى ستايش مى كنند، مسائل ياد شده را سؤال مى كنيم:
1. آيا صحيح بود كه مأموران خليفه تصميم بگيرند به زور وارد خانه فاطمه شوند؟
2. آيا صحيح بود كه اميرمؤمنان را با وضع زننده و دلخراش به مسجد ببرند تا از او بيعت بگيرند؟
4. آيا صحيح بود كه دخت گرامى پيامبر(صلى الله عليه وآله) در اين حادثه به

صفحه 92
دست مهاجمان صدمه ببيند و فرزندى را كه در رحم داشت، ساقط كند؟
قرآن مجيد از خانه هايى كه در آنجا، خدا را صبح و شام، تسبيح و تقديس مى كنند، سخن مى گويد و آنها را شايسته احترام مى داند، چنان كه مى فرمايد:
(فِي بُيُوت أَذِنَ اللهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَ الآصَالِ)1
«خداوند به ترفيع و تكريم، خانه هايى فرمان داده است كه در آنها مردان پاك خداوند را صبح و عصر تسبيح و تنزيه مى كنند».
و خانه على و زهرا(عليهما السلام) يكى از برترين اين خانه هاست. سيوطى در كتاب «الدرّ المنثور» نقل مى كند: هنگامى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)اين آيه را در مسجد تلاوت كرد، مردى از پيامبر پرسيد: مقصود از اين خانه ها چيست؟ پيامبر فرمود:خانه هاى پيامبران است، ابوبكر به خانه على و زهرا اشاره كرد و پرسيد: آيا اين خانه هم از آن خانه هاست؟ پيامبر در پاسخ فرمود: «نعم من أفاضلها» ( يعنى آرى يكى از بالاترين آنهاست».2

1 . نور: 36.
2 . الدر المنثور، ج 6، ص 203 .

صفحه 93
ولى متأسفانه پس از درگذشت پيامبر(صلى الله عليه وآله) خانه زهرا كه خانه وحى است، مورد بى احترامى قرار گرفته. هم در خانه شكسته شد و هم پهلوى زهرا زخمى گشت، از آنجا كه تفصيل اين مسأله را در كتاب «ياس در آتش» به طور گسترده نوشته ايم، اينجا به همين اندازه بسنده مى كنيم.

مدينه در حكومت نظامى

مسلماً در ميان صحابه پيامبر بالأخص خزرجيان كسانى بودند كه از چنين پيشامدى سخت ناراحت بودند، خاندان بنى هاشم از يك سو و خزرجيان از سوى ديگر و ياران واقعى پيامبر كه چنين گزينشى را بر خلاف موازين مى دانستند از سوى سوم، و هر لحظه احتمال داشت بر ضد خلافت سست بنيان شورش كنند.
از طرفى ديگر، اعراب بيرون مدينه يعنى باديه نشين ها غالباً به صورت سطحى اسلام آورده بودند و هرگز ايمان به دل آنان راه نيافته بود، چنان كه خود قرآن اين نكته را متذكر مى شود و مى فرمايد:
(قَالَتِ الأَعْرَابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لَكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الإِيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ).1

1 . حجرات: 14.

صفحه 94
«عرب هاى باديه نشين گفتند ايمان آورده ايم، بگو شما ايمان نياورده ايد ولى بگوييد اسلام آورده ايم، اما هنوز ايمان وارد قلب شما نشده است».
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(وَ مِنَ الأَعْرَابِ مَنْ يَتَّخِذُ مَا يُنْفِقُ مَغْرَمًا وَ يَتَرَبَّصُ بِكُمُ الدَّوَائِرَ عَلَيْهِمْ دَائِرَةُ السَّوْءِ وَ اللهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ)1
گروهى از اعراب باديه نشين چيزى را كه در راه خدا انفاق مى كنند، غرامت به شمار مى آورند و انتظار حوادث دردناكى براى شما دارند. حوادث دردناك براى خود آنها باشد، خداوند شنوا و داناست».
و در آيه سوم مى فرمايد:
(الأَعْرَابُ أَشَدُّ كُفْرًا وَ نِفَاقًا وَ أَجْدَرُ أَلاَّ يَعْلَمُوا حُدُودَ مَا أَنْزَلَ اللهُ عَلَى رَسُولِهِ وَ اللهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ)2
«عرب هاى باديه نشين كفر و نفاقشان سخت تر است و سزاوارترند كه حدود و احكامى كه خدا بر پيامبرش فرستاد، را ندانند و خداوند دانا و حكيم است».
بنابراين، حكومت مصلحت ديد كه از وجود چنين اعرابى بر

1 . توبه: 98.
2 . توبه: 97.

صفحه 95
اين تحكيم حكومت بهره بگيرد.
ابن اثير مى نويسد: قبيله اسلم به مدينه آمد و با ابوبكر بيعت كرد او به وسيله آنها قدرت يافت. پس از آن مردم با او بيعت كردند.1
طبرى مى نويسد: هشام از ابومخنف نقل مى كند: ابوبكر فرزند محمد خزاعى به من گفت: قبيله اسلم همگى به مدينه آمدند و از فزونى جمعيت، كوچه ها پر شد. آنها با ابوبكر بيعت كردند. عمر مى گويد: هنگامى كه اين قبيله با ابى بكر بيعت كردند، من به پيروزى يقين پيدا كردم.2
ابن ابى الحديد مى نويسد: قبيله اسلم آمد و جانب ابى بكر را گرفت. ابوبكر قدرتمند شد، سپس مردم با او بيعت كردند.3
و اگر روايات شيعه را بر آن بيفزاييم، روشن مى شود كه بيعت مردم، در حال وحشت و ترس از اين اعراب مسلّح بوده كه وارد شهر شده و پيوسته مخالفان را تهديد مى كردند.
اين نكات جسته و گريخته حاكى از يك واقعيت گسترده است، هر چند تاريخ نگاران اهل سنت كمتر در اين مورد سخن

1 . الكامل فى التاريخ، ج2، ص 14.
2 . طبرى، ج2، ص 226.
3 . شرح نهج البلاغه، ج2، ص 128، ذيل خطبه 26.

صفحه 96
گفته اند و علّت آن واضح است كه سياست حاكم بر محيط مانع از آن بود كه وقايع را لخت و عريان بنويسند ولى دانشمندان شيعه در اين مورد گسترده تر سخن گفته اند. شيخ مفيد از ابومخنف لوط بن يحيى ازدى و او از محمد بن سائب كلبى و ابى صالح تا برسد به زائدة بن قدامه چنين نقل مى كنند كه:
«گروهى از اعراب خارج مدينه وارد مدينه شدند تا نيازمندى هاى خود را خريدارى كنند. مردم به خاطر درگذشت رسول خدا به آنها توجه نكردند و لذا به هنگام بيعت در سقيفه آنان در مدينه بودند، عمر آنان را خواست و گفت:«ما به شما كمك مالى مى كنيم و آذوقه مورد نياز شما را نيز در اختيارتان مى گذاريم، شما هم برويد و مردم را به بيعت خليفه دعوت كنيد و اگر كسى خوددارى كرد بر سر و روى او بكوبيد.
راوى مى گويد: به خدا سوگند ديدم اعراب كمربندهاى خود را محكم بسته و پيراهن هاى بلند يمنى  ( صنعانى )  را پوشيدند و چوب ها را به دست گرفتند و بر سر مردم ريختند و آنها را به زور و اكراه به بيعت كشاندند».1
از احتجاج طبرسى استفاده مى شود كه 12نفر از ياران رسول

1 . كتاب الجمل نگارش شيخ مفيد : ص 59، باب دعوى الإجبار في البيعة.

صفحه 97
خدا هر كدام با منطق خاصى خليفه را استيضاح كردند و او را شايسته مقام خلافت ندانسته و خلافت او را بر خلاف وصيت رسول خدا معرفى مى كردند، چون ابوبكر پاسخى براى اعتراض آنان نداشت، از منبر پايين آمد و گفت:«مرا بر سر اين كار گذاشته اند در حالى كه شايسته ترين فرد براى آن نيستم. مرا بركنار كنيد».
اين جمله را گفت و به منزل خود رفت، ولى اين 12نفر سه روز از شركت در مسجد خوددارى كردند، جمع اينها به وسيله چند نفر كه هركدام از آنها هزار نفر نيروى مسلّح با خود آورده بودند، پراكنده شد، فرماندهان اين نيروها عبارتند از: خالد بن وليد، سالم مولى ابن حذيفه و معاذ بن جبل.1
اينها چيزهايى است كه جسته و گريخته در تاريخ ديده مى شود و همگى حاكى از آن است كه نوعى ارعاب و تهديد بر مدينه حاكم بود و اعراب بيرون مدينه كه ايمان راسخى نداشتند با هر بادى به جنبش درآمدند و هر تطميعى آنان را به حركت وا مى داشت.
در اين شرايط بايد به همين پس لرزه هايى كه يادآور شديم، اعتماد جازم پيدا كرد و نمى توانيم انتخاب خليفه را يك انتخاب شورايى واقعى بدانيم.

1 . احتجاج طبرسى، ج1، ص 199ـ 200 .

صفحه 98
 

صفحه 99
 
چرا بيعت على ( ع )  ناديده گرفته شد؟
9

چرا بيعت على(عليه السلام) ناديده گرفته شد؟

از زمان هاى ديرينه، در ميان علاقه مندان به مسائل كلامى
سؤالى مطرح است و آن اين كه: اگر در سرزمين غدير كه قريب 000،80 نفر حضور داشتند و پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)ولايت اميرمؤمنان(عليه السلام) را از جانب خدا اعلام كرد، چگونه ياران پيامبر كه در ميان آنها انسان هاى والايى وجود داشتند ولايت على(عليه السلام) را ناديده گرفتند، و مسأله تنصيص بر خليفه را فداى انتخاب خود
ساختند؟
اتفاقاً اين همان سؤالى است كه شيخ سليم بشرى كه با شرف الدين عاملى در مسأله امامت نامه نگارى داشته، مطرح كرده است، او مى گويد:
در ميان ياران رسول خدا افراد با بصيرت و انديشمند،

صفحه 100
فراوان بودند كه از مخالفت با اوامر و نواهى پيامبر(صلى الله عليه وآله)
دورى مى جستند.
ديگر قابل تصور نيست كه با وجود نص بر امامت على(عليه السلام)، آنان فرمان پيامبر را ناديده بگيرند و ديگرى را براى خلافت برگزينند.1
پاسخ به اين پرسش در گرو بررسى فراگير رفتار ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله)نسبت به فرمان هاى اوست. جناب شيخ سليم تصور كرده است كه آنان همواره نسبت به فرموده هاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) حالت تسليم داشته اند، در حالى كه آيات و روايات بر خلاف آن، دلالت دارند.

قرآن و نافرمانى برخى از ياران

برخى از آيات پيش بينى مى كند كه ممكن است گروهى از همان ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله)پس از درگذشت او راه ارتداد را در پيش بگيرند و نه تنها فرمان هاى او را ناديده انگارند، بلكه اصولاً از معارف هم دور بشوند، چنان كه مى فرمايد:
(وَ مَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى

1 . المراجعات، مراجعه83.

صفحه 101
عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللهَ شَيْئًا وَ سَيَجْزِي اللهُ الشَّاكِرِينَ1)
«محمد(صلى الله عليه وآله) فقط فرستاده خداست، و پيش از نيز فرستادگانى بوده اند، آيا اگر او بميرد يا كشته شود، اسلام را رها كرده به دوران جاهليت باز مى گرديد؟ و هر كس اسلام را رها كند و به عقب باز گردد، به خدا زيانى نمى رساند، و خداوند سپاسگزاران را پاداش خواهد داد».
اين حالت تسليم هميشگى كه مرحوم بشرى رئيس الازهر درباره ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله)تصور كرده چندان با قرآن سازگار نيست و گواه اين مطلب بيش از آن است كه در اينجا بنگاريم، از باب نمونه:
2. پيامبر در حال خواندن خطبه نماز جمعه بود، ناگهان صداى شيپور كاروان بازرگانى كه از شام وارد مدينه شده بود، به گوش حاضران در نماز جمعه رسيد، آنان پيامبر را در حالى كه خطبه مى خواند، رها كردند و به سوى كاروان شتافتند. تاريخ مى گويد: فقط 12نفر پاى سخنرانى پيامبر ماندند و همگى مسجد و نماز را رها كردند. و لذا قرآن مى فرمايد:
(وَ إِذَا رَأَوْا تِجَارَةً أَوْ لَهْوًا انْفَضُّوا إِلَيْهَا وَ تَرَكُوكَ
قَائِمًا قُلْ مَا عِنْدَ اللهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجَارَةِ


1 . آل عمران: 144.

صفحه 102
وَ اللهُ خَيْرُ الرَّازِقِينَ)1
«هنگامى كه آنها يك تجارت يا سرگرمى را ببينند
پراكنده مى شوند و به سوى آن مى روند و تو را ايستاده به
حال خود رها مى كنند، بگو آنچه نزد خداست از سرگرمى و تجارت و بازرگانى بهتر است و خدا بهترين روزى دهندگان است».
3. برخى از آنان داورى حاكمان باطل را بر قضاوت پيامبر(صلى الله عليه وآله)ترجيح مى دادند. قرآن در اين مورد مى فرمايد:
(أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ مَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحَاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ وَ يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلاَلاً بَعِيدًا)2
«آيا نديدى كسانى را كه گمان مى كنند به آنچه از كتاب هاى آسمانى بر تو و بر پيشينيان نازل شده، ايمان آورده اند، ولى مى خواهند براى داورى نزد طاغوت و حكّام باطل بروند؟ با اينكه به آنها دستور داده شده كه به طاغوت كافر شوند، امّا شيطان مى خواهد آنان را گمراه كند و به بيراهه دوردستى بيفكند».

1 . جمعه: 11.
2 . نساء: 60.

صفحه 103

نافرمانى برخى از ياران در روايات

از آيات قرآنى بگذريم در روايات نيز آمده است كه رفتار ياران او با پيامبر حاكى از آن است كه گاهى در برخى از مسائل با او درگير شده و كاملاً مخالفت مى كردند.
1. در صلح حديبيه كه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) به امر الهى با مشركان، صلح نمود و آينده ثابت كرد كه چنين صلحى صد درصد به نفع مسلمانان بوده، تا آنجا كه دو سال نگذشت كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) دژ شرك يعنى مكّه را فتح كرد ولى با اين همه، گروهى اين كار پيامبر(صلى الله عليه وآله) را ناستوده دانستند حتى عمر بن خطاب گفت:«لا نُعطى الدنيّة فى ديننا» ( ما در دين خود، خوارى را نمى پذيريم ) .1
پس از مذاكرات ابوبكر، او ساكت شد.
2. در تقسيم غنائم هوازن، انصار به پيامبر اعتراض كردند اينك به صورت گسترده به آن اشاره مى شود:
پيامبر(صلى الله عليه وآله) در تقسيم غنائم هوازن به افرادى كه تا ديروز
از سران شرك بودند، سهم بيشترى داد، و اين مطلب، براى
انصار بسيار گران آمد سعد بن عباده، به نمايندگى از طرف
انصار، پيام گلايه آميز آنان را به حضور پيامبر رساند. پيامبر
فرمود: آنها را در جايى گرد هم آوريد تا من حقيقت را براى

1 . طبقات كبرى، ج3، ص 153.

صفحه 104
آنان، روشن سازم. فرمود:
«اى گروه انصار! چرا از مختصر مالى كه به قريش دادم تا
آن ها در اسلام استوار گردند، و شما را به اسلام خود واگذار نمودم، دل گير شديد؟ آيا راضى نيستيد كه ديگران شتر
و گوسفند ببرند و شما پيامبر را همراه خود ببريد؟ به خدا سوگند اگر همه مردم به راهى بروند و انصار به راه ديگر،
من راه انصار را انتخاب مى كنم سپس براى انصار و فرزندان انصار، طلب رحمت كرد. سخنان پيامبر آن چنان عواطف انصار را تحريك كرد كه همگى گريه كنان گفتند: اى رسول خدا! ما به قسمت خود راضى هستيم و كوچك ترين گله اى نداريم».
1
3. پيامبر(صلى الله عليه وآله)در آخرين روزهاى زندگى تصميم گرفت سپاه عظيمى را به فرماندهى اسامة بن زيد به سمت روم روانه سازد و بزرگان مهاجر را در اين سپاه سازماندهى كرد و حتى ابوبكر و عمر و ابوعبيده و سعد بن ابى وقاص، را در اين سپاه جاى داد و با دست خود پرچمى بست و به دست اسامه داد و گفت: به نام خدا جهاد كن و در راه خدا پيش برو و با كافران بجنگ، سپس پرچم را به دست «بُرَيده» داد و قرار شد در اردوگاهى به نام «جرف» گرد آيند و

1 . سيره ابن هشام، ج4، ص 43ـ 144.

صفحه 105
بعد حركت كنند.
رسول گرامى مى دانست كه از اين بيمارى كه در پيش دارد به لقاءالله خواهد پيوست و مى خواست بعد از درگذشت او مدينه از چنين شخصيت هاى جنجالى خالى شود و خليفه واقعى مسلمانان بر سر كار آيد. در اين مورد ياران رسول خدا، كه انسان فكر مى كند همگان تسليم او بودند، مخالفت هايى انجام دادند به اين ترتيب:
1. فرماندهى اسامه را نپذيرفتند و ادعا كردند كه با وجود سالخوردگان نبايد جوانى فرمانده سپاه باشد.
پيامبر از اعتراض آنان، آگاه شد. از خانه بيرون آمد و به آنان گفت: چرا درباره فرماندهى اسامه اشكال تراشى مى كنيد و قبلاً نيز درباره پدر او چنين اعتراض داشتيد؟ به خدا سوگند هم پدر شايستگى اين مقام را داشت و هم فرزند او و سپس با جمله هايى مانند: «جهّزوا جيش أسامة»، «انفذوا جيش أُسامة»، «أرسلوا بعث أسامة» آنها را به اين كار ترغيب كرد.
2. با اينكه پيامبر تأكيد فراوان بر اعزام سپاه اسامه داشت،
ولى وقتى خبر شدّت بيمارى پيامبر به لشكرگاه رسيد، اكثر آنان
از رفتن خوددارى نموده و به مدينه بازگشتند، و تصميم گرفتند
كه به كلّى سفر خود را لغو كنند. شهرستانى نقل مى كند كه
چون پيامبر از تخلف آنان آگاه شد و گفت:«جهّزوا جيش اسامة

صفحه 106
لعن الله من تخلّف عنه».1
3. سرانجام پرچمى كه به دست پيامبر بسته شده بود، بر زمين ماند و اسامه نيز از فرماندهى بركنار شد و سپاه منحّل گشت و همگى در مدينه ماندند تا جريان سقيفه پيش آمد.2

رويداد روز پنجشنبه

رويداد روز پنجشنبه، كه ابن عباس از آن به «رزّية يوم الخميس» ( مصيبت روز پنجشنبه ) ، ياد مى كند يكى از شاخصه هاى روشن عدم تسليم در برابر نص رسول خداست، و شگفت اينجاست كه بخارى محافظه كار اين نوع ناسازگارى را در موارد مختلفى در صحيح خود آورده است. وى در كتاب «علم» كه از كتاب هاى آغازين صحيح بخارى است سرگذشت روز پنجشنبه را به صورت واضح و روشن نقل مى كند، مى گويد: پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)فرمود:«قلم و كاغذى برايم بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه گمراه نشويد».
تا اين جمله از زبان پيامبر درآمد، عمر گفت: بيمارى بر پيامبر غلبه كرده است، كتاب خدا نزد ماست، و آن براى ما كافى است. در

1 . الملل و النحل، ج1، ص 23، چاپ بيروت.
2 . درباره حادثه سپاه اسامه، تاريخ طبرى، ج3، ص 226; كامل ابن اثير، ج2، ص 335; و مفصل تر از آنها: شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج1، ص 159 به بعد، مراجعه شود.

صفحه 107
اين هنگام، حاضران در مجلس در مورد دستور پيامبر(صلى الله عليه وآله) دچار دودستگى شدند. وقتى پيامبر اين وضع را ديد، فرمود: «برخيزيد، هرگز شايسته نيست در نزد من با هم كشمكش كنيد». ابن عباس مى گويد: من در آن مجلس بودم. هنگامى كه بيرون آمدم، اين جمله را گفتم: همه مصيبت ها زمانى براى ما پيش آمد كه نگذاشتند پيامبر وصيت خود را بنويسد.1
مسلّماً نظر رسول خدا از نگارش نامه، سفارش درباره اهل بيت خود بود، زيرا اين جمله را فرمود: «لئلا تضلّوا; تا گمراه نشويد». شاهد اين گفتار آن كه حضرت، همين جمله را در حديث ثقلين به كار برده و فرموده است:
«إنّى تاركٌ فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى».
«من از ميان شما مى روم، ولى دو امانت گرانبها را در ميان شما مى گذارم، كه يكى كتاب خدا، و ديگرى اهل بيت من هستند».
بعد فرمود:
«فما إن تمسكتم بهما لن تضلّوا».
«تا زمانى كه به اين دو چنگ بزنيد، گمراه نمى شويد».
عمر با هوش سياسى خود، مسأله را احساس كرد و جلوگيرى

1 . بخارى، كتاب علم، باب نگارش علم، ج1، ص 30.

صفحه 108
نمود. گاهى مى گويند: چرا پيامبر اصرار بر آوردن كاغذ نكرد؟ و جلو مخالفان نايستاد؟ كه اگر اين نامه را مى نوشت هيچ گونه اختلافى در ميان مسلمانان پديد نمى آمد.
ولى پاسخ آن روشن است، زيرا آن كس كه گفتار پيامبر را نتيجه بيمارى دانست، نامه پيامبر را نيز از اين راه توجيه مى كرد و نتيجه آن، اين مى شد كه بسيارى از فرمان هاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) زاييده بيمارى او باشد.
ولى بعدها خود عمر بن خطاب پرده از روى نيّت خود برداشت و گفت: من دانستم كه مى خواهد خلافت على را بنويسد، از آن جلوگيرى كردم:1
***
اينها نمونه هايى از مخالفت ياران رسول خدا است.
ما اگر بخواهيم ديگر مخالفت ها را در اين جا بنويسيم، سخن به درازا مى كشد و همين قدر به عناوين برخى از اين مخالفت ها اشاره مى كنيم:
1. بى بهره ساختن فرزندان رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را از ميراث پدر. گويا همه فرزندان مسلمانان، از پدران ارث مى برند، جز دخت گرامى پيامبر(صلى الله عليه وآله)، در حالى كه قرآن از ارث بردن فرزندان پيامبران

1 . شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج3، ص 97.

صفحه 109
گزارش مى دهد و مى فرمايد:
(و وَرِثَ سُليمان داود) .1
«سليمان از داود ارث برد».
و زكريا از خداوند خواهان فرزندى است كه از او ارث ببرد، چنان كه مى فرمايد:
(فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا *يَرِثُنِىِ وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ) .(2)
و بهانه آنان اين بود كه پيامبر فرمود:«لا نورث، ما تركناه صدقة»2.
اگر واقعاً پيامبر، چنين سخنى را فرموده باشد، بايد آن را به دخت گرامى خود و خاندانش گفته باشد، نه به يك فرد دور از موضوع، از اين گذشته ناقل اين روايت ابوبكر است ولى دختر او عايشه خانه محلّ سكونت خود را از پيامبر(صلى الله عليه وآله) به ارث برد و هرگز ميان مسلمانان تقسيم نشد.
2. پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) دو متعه را در عصر خود تجويز كرد:
1. متعه حج
2. متعه نساء

1 . نمل: 16.   2 . مريم: 6.
2 . صحيح بخارى، حديث شماره 6725 و 6727.

صفحه 110
ولى خليفه دوم با هر دو مخالفت كرد، و پيوسته مردم را
به حج «اِفراد»، دعوت مى نمود و همچنين از متعة النساء به شدّت نهى مى كرد و حاضر بود كسانى كه از آن بهره بگيرند، را با
اجراى حدّ مجازات كند و براى تثبيت نظريه خود، بالاى منبر
چنين گفت:
«متعتان كانتا فى عصر رسول الله حلالاً و أنا أحرّمهما و أعاقبُ عليهما: متعةُ الحج و متعةُ النساء».1
«دو نوع بهره گيرى در زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) حلال بودند ولى من آنها را حرام مى كنم و هر كس آنها را انجام دهد، كيفر مى دهم، بهره گيرى در حج و بهره گيرى از زنان».
با اين حال ممنوعيت او در حج تمتع نتيجه نبخشيد و ياران رسول خدا(صلى الله عليه وآله) با او مخالفت كردند، اما درباره متعة النساء توفيق بيشترى يافت كه بعداً به يكى از مسائل جنجال برانگيز فقهى تبديل شد.
مخالفت هاى خلفا و بعد از آن، اموى ها با نصوص قرآن و سنت، بيش از آن است كه در اين برگ ها به آنها اشاره شود و مرحوم شرف الدين عاملى در كتاب«النص و الاجتهاد» به صد مورد، اشاره مى كند، كه در آنها خلفا در مقابل نص و دليل قرآنى و

1 . شرح تجريد قوشچى، ص 484.

صفحه 111
حديثى، به اجتهاد و اظهار نظر پرداخته اند و مصلحت انديشى را بر نص الهى مقدم داشتند.
از اين بيان نتيجه مى گيريم كه ناديده گرفتن بيعت غدير، يك مسأله شگفت آور نبود.
اوّلاً بسيارى از اعراب، كه از نظر قرآن، پايگاه ايمانى نداشتند، به دلايلى، با خلافت ابى بكر همسو شدند و ديگران را تهديد مى كردند.
و ثانياً بسيارى از مسلمانان به خاطر شرايط محيط سكوت را بر مخالفت برگزيدند و در اين مسأله بى تفاوت شدند، زيرا كار را تمام شده انگاشتند ولى گروهى اندك نيز مخالفت كردند و پيوسته ناصر و معين و يار و ياور امامت بودند.
گاهى گفته مى شود: على(عليه السلام) با آن شجاعت و شهامت، چرا از قدرت خود، استفاده نكرد؟
پاسخ آن را خود امام(عليه السلام) در نهج البلاغه مى فرمايد و آن اين كه:
«وقتى من ملاحظه كردم كه گروهى از مسلمانان دوران رسول خدا در منطقه اى دور از مدينه راه ارتداد را پيش گرفتند، در چنين شرايطى قيام من به ضرر اسلام و مسلمين بود و من در اين موقع از حق خود به ظاهر صرف نظر كردم تا اسلام پا بگيرد و در غير اين صورت، با نابودى اسلام روبرو

صفحه 112
بودم كه آن براى من دردآورتر از اين بود».
اينك متن نامه امام را به اهل مصر همراه مالك اشتر نوشته است در اينجا مى آوريم:
«فوالله ما كان يلقى فى روعى ولا يخطر ببالى أنّ العرب تزعج هذا الأمر من بعده(صلى الله عليه وآله) عن أهل بيته ولا أنّهم منحّوه عنى من بعده فما راعنى الا انثيال الناس على فلان يبايعونه فامسكت يدى حتى رأيت راجعة الناس قد رجعت عن الاسلام، يدعون إلى محق دين محمّد(صلى الله عليه وآله) فخشيت ان لم أنصر الإسلام و أهله أن أرى فيه ثلماً أو هدماً، تكون المصيبة به علىّ أعظم من فوت ولايتكم التى إنّما هى متاع أيام قلائل يزول منها ما كان، كما يزول السراب، أو كما يتقشع السحاب، فنهضت فى تلك الاحداث حتى زاح الباطل و زهق واطمأن الدين وتنهنه».1
«به خدا سوگند هرگز فكر نمى كردم; و به خاطرم خطور نمى كرد. كه عرب بعد از پيامبر، امر امامت و رهبرى را از اهل بيت او بگردانند ( و در جاى ديگر قرار دهند و باور نمى كردم )  آنها آن را از من دور سازند! تنها چيزى كه مرا

1 . نهج البلاغه، نامه 62.

صفحه 113
ناراحت كرد اجتماع مردم اطراف فلان... بود كه با او بيعت كنند، دست بر روى دست گذاردم تا اينكه با چشم خود ديدم گروهى از مردم از اسلام بازگشته اند و مى خواهند دين محمد(صلى الله عليه وآله)را نابود سازند. ( در اينجا بود )  كه ترسيدم اگر اسلام و اهلش را يارى نكنم شاهد نابودى و شكاف در اسلام باشم كه مصيبت آن براى من از رها ساختن خلافت و حكومت بر شما بزرگتر بود چرا كه اين بهره دوران كوتاه زندگى دنيا است، كه زايل و تمام مى شود. همانطور كه «سراب» تمام مى شود و يا همان گونه كه ابرها كه از هم مى پاشند. پس براى دفع اين حوادث به پا خاستم تا باطل از ميان رفت و نابود شد و دين پابرجا و محكم گرديد».

صفحه 114
 

صفحه 115
 
شيوه حكومت اسلامى در عصر غيبت
10

شيوه حكومت اسلامى در عصر غيبت

شيوه حكومت اسلامى پس از رحلت پيامبر گرامى،بيان گرديد، و منطق پيروان روش «تنصيص» بيان گشت و نارسايى هاى موجود در روش گزينش مردمى نيز روشن شد.
شيعه معتقد به مكتب تنصيص، نام دوازده امام را در جدول امامت قرار داده و دلايل امامت و رهبرى آنان را بيان نموده است و به اين نتيجه رسيده كه آخرين وصى پيامبر، به امر الهى براى يك رشته مصالح از ديدگان غايب گرديده اما در اجتماع به صورت ناشناخته حاضر است و امت از وجود او بهره ها مى برند.
اكنون سؤال مى شود: شيوه حكومت در چنين عصرى كه مردم دسترسى به امام منصوص ندارند، چيست؟ اين يكى از موضوعات مهم در زندگى اجتماعى ما است.

صفحه 116
در اين جا چهار فرضيه پيش روى ما است:
حكومت اسلامى را به چهار نوع مى شود تصوّر كرد:
1.حاكم فردى باشد كه به عنوان پادشاه بر مردم حكومت كند. قرآن اين شيوه را نمى پسندد و مى فرمايد:
(قالَتْ إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً وَ كَذلِكَ يَفْعَلُون).1
«گفت: پادشاهان وقتى به شهر و كشورى وارد شوند تباهش كنند و عزيزانش را ذليل سازند كارشان همواره چنين بوده است».
مگر واقعاً پادشاهى كه از طرف انبيا، معرفى شده باشد انبياء باشد همانطور كه در بنى اسرائيل اين گونه بود كه خداوند متعال مى فرمايد :
( وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً قالُوا أَنَّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ قالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِى الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللَّهُ يُؤْتى مُلْكَهُ مَنْ يَشَاءُ وَ اللهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ )2.

1. نمل: 38.
2. بقره: 247.

صفحه 117
پيامبرشان به آن ها گفت: خدا طالوت را فرمانرواى شما قرار داد، گفتند: چگونه او را بر ما فرمانروايى باشد! در حالى كه ما سزاوارتر از او به فرمانروايى هستيم، دارايى چندانى به او داده نشده است. گفت خدا او را بر شما برگزيد و براى او توان علمى و بدنى قرار داده است و خدا فرمانروايى خود را به هر كه بخواهد مى دهد و قدرت خدا گسترده و او دانا است.
درست است خدا در موردى خود را «ملك» خوانده و آن را از صفات خود شمرده است، چنان كه مى فرمايد:
(هُوَ اللَّهُ الَّذِى لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ)1.
ولى بايد توجه نمود كه پس از «الملك» كلمه «القدوس» را آورده تا به ذهن مردم خطور نكند كه خدا هم پادشاهى است مانند باقى پادشاهان. لذا با لفظ «القدوس» مى فهماند كه اين ملك غير از آن ملك ها است و اين منزه از ظلم و ستم و استبداد است.
بنابراين ما نمى توانيم بگوييم سيره حكومت در زمان غيبت به صورت ملوكيت است چون قرآن مجيد با ملوكيت سازگار نيست. مگر اين كه ملك در سطح بسيار بالايى در پارسايى باشد ولى در همين صورت نيز فاقد يك شرط اساسى است و آن مشروعيت و نمايندگى از جانب خدا است زيرا حكومت جدا از تصرف در

1. حشر: 23.

صفحه 118
اموال و انفس نيست، پادشاه هر چه هم عادل و متقى باشد، چون از جانب خدا منصوب نيست، نمى تواند در اموال و نفوس مردم تصرف كند و لذا، پس از پذيرش مردمى، نبايد از شرط مشروعيت نيز غافل بود. هر چند در دموكراسى غربى جز مقبوليت و پذيرش مردمى چيز ديگر شرط نيست.
2. فردى از اشراف حكومت را در دست گيرد و مقصود از اشراف، برگزيدگان فكرى و عقلى جامعه است چنين فردى در صورت پذيرش از جانب مردم، فاقد شرط دوم است كه مشروعيت مى باشد. كه بعداً توضيح مى دهيم.
3. فردى از ميان ثروتمندان زمامدار جامعه باشد. حكومت چنين فردى جز استبداد نتيجه ديگرى ندارد، زيرا ثروت براى بشر عادى جز استبداد نتيجه ديگرى نداشته است او در سايه ثروت گروهى را مى خرد كه پايه هاى حكومت او را مستحكم سازند.
4. آخرين فرضيه اين است كه فردى بر مردم حكومت كند كه واجد دو ويژگى باشد، مقبوليت و مشروعيت و به عبارت ديگر: حكومت او مردمى و مكتبى باشد و در سايه اين دو ويژگى از استبداد دور بوده، و مقبول شرع نيز گردد.
اين فرضيه از برجستگى خاصى برخوردار است، كه اكنون بيان مى گردد.

صفحه 119

مقبوليت و مشروعيت حكومت

جاى گفتگو نيست كه سه نوع اول از حكومت كه مايه استبداد و خودكامگى حاكمان است با قواعد اسلام، تطبيق نمى كند و لذا بايد كه حكومت، مردمى باشد; و مردم بر مردم حكومت كنند. اين نوع حكومت كه فقط به «مردمى بودن» تكيه مى كند از يك نظر خوب و از نظر ديگر نازيبا است .
خوب است چون كه استبداد نيست بلكه مردمى است، نازيبا است چون ميزان در تعيين و اجراء، رأى مردم است، چه بسا ممكن است رأى آنان، مخالف شرع باشد بنابراين بايد علاوه بر مقبوليت، مشروعيت قوانين و صحيح بودن اجراى آن به وسيله كارشناس اسلامى به نام «ولى فقيه» تضمين شود.
و به ديگر سخن حكومت مردم بر مردم در سه مرحله است مرحله اول: قوه مقننه، مرحله دوم: قوه قضائى، مرحله سوم: قوه اجرائى است. و نظارت ولى فقيه بر اين سه قوه سبب مشروعيت اين حكومت و انطباق آن بر شريعت مى شود.
بنابراين با كنترل قواى سه گانه توسط ولى فقيه، حكومت اسلامى، حكومتى مى شود كه ممتزج از دو چيز است به يك معنا الهى است; چون تمام موازينش توسط ولى فقيه، كنترل و نظارت مى شود كه از خط الهى بيرون نروند. و به يك معنا مردمى است چون مردم انتخاب مى كنند.

صفحه 120

تأكيد بر مكتبى بودن چرا؟!

از ويژگى هاى حكومت اسلامى، مكتبى بودن حكومت است، حكومت فرانسه و آلمان حكومت مردم بر مردم است اما مكتبى نيست.
عده اى مى گويند در جمله«جمهورى اسلامى» تناقض وجود دارد چون «جمهورى» يعنى رأى مردم و«اسلامى» يعنى قوانين الهى كه اين دو با هم سازگار نيست.
اين مطلب درست نيست چون«جمهورى» يعنى رأى مردم اما رأى مردم مشروط بر اين است كه از حدود و قوانين الهى بيرون نرود ولذا هر نوع برنامه ريزى در مجلس بايد در حدود قوانين اسلامى باشد يك چنين التزام، شگفت آور نيست، امروز تمام كشورها ملتزمند كه مصوبات آنان مخالف حقوق بشر نباشد و يا نمايندگان حق ندارند بر خلاف قانون اساسى حرف بزنند و قانونى تصويب كنند.
برخى تلاش مى كنند جمهورى اسلامى را از جنبه الهى و اسلامى جدا و تهى كنند. لذا اصل ولايت فقيه را مورد هدف قرار داده و مى گويند اگر ولايت فقيه باشد حكومت، استبدادى مى شود.
در حقيقت هدف اين گروه اين است كه حكومت را از قرآن و سنت جدا كنندتا تبديل به حكومت غربى شود.

صفحه 121
در حالى كه اگر بخواهيم يك حكومت اسلامى داشته باشيم حتماً بايد مشروعيت آن احراز شود، و آن با نظارت ولى فقيه انجام مى پذيرد، وى با نظارت و كنترل قواى سه گانه، نگهبان اين حكومت است تا همه ما را به سوى خدا رهنمون شود; كه ثمره اين حكومت الهى، جارى شدن نعمت هاى خداوند است.
هدف حكومت اسلامى اين است كه جامعه، جامعه ى پاكى باشد تا رحمت حق بر همگان فرود آيد. و الاّ اگر بخواهيم ولى فقيه را برداريم و نظارت از بين برود ثمره آن حكومت غربى خواهد بود كه ارزش قرآنى ندارد و بنابراين بايد به سخن امام خمينى(رحمه الله) كه فرمودند:«جمهورى اسلامى نه يك كلمه كم و نه يك كلمه زياد»1پايبند باشيم.
حكومت در اسلام، مسئوليت است نه اينكه براى انسان يك مقام مادى و اجتماعى باشد; اگر چه اينها لازمه حكومت است; اما متن حكومت، همان مسئوليت حاكم است كه قبل از اين كه به حكومت برسد هيچ مسئوليتى نداشت اما الآن مسئول است. بر خلاف حكومت در جاهاى ديگر كه رياست جمهورى و نخست وزيرى در حقيقت يك مقام اجتماعى و مادى است كه به آن مى بالند و براى آن مبالغ زيادى را هزينه مى كنند; تا به اين مقام

1 . امام خمينى (قدس سره) صحيفه نور، ج6، ص 465ـ 457.

صفحه 122
اجتماعى برسند ولى از اين آيه شريفه (الَّذينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِى الأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَ لِلَّهِ عاقِبَةُ الأُمُورِ)1 استفاده مى شود كه همانطور كه پدر
مسئول فرزندانش، و طبيب مسئول بيمار است; حاكم هم مسئول اين جماعت و مملكت مى باشد تا نسبت به برپايى نماز و پرداخت زكات به فقرا و امر به معروف و نهى از منكر نظارت داشته باشد و جلو فساد اخلاقى را بگيرد.
بنابراين يكى از مشخصه ها و مميزاتى كه مى تواند حكومت اسلامى را در زمان غيبت از ديگر حكومت ها جدا كند اين است كه در ديگر حكومت ها، رسيدن به مقام و امتيازات اجتماعى هدف است در حالى كه از نظر قرآن، حاكم مسئول است كه قوانين اسلام را اجرا نمايد.
ابن عباس مى گويد: ما از مدينه به بصره براى سركوب عهدشكنان در ركاب اميرمؤمنان حركت كرديم اما هنوز به بصره نرسيده بوديم در منطقه اى به نام «ذى قار» اميرمؤمنان در چادر خود نشسته بود گروهى از رؤساى قبايل آن منطقه آمدند كه با امام

1 . حج: 41; ترجمه:  ( آنان كه خدا را يارى مى كنند )  آنهايى هستند كه اگر در روى زمين به آن اقتدار و تمكين دهيم نماز به پا مى دارند و زكات مى دهند و امر به معروف و نهى از منكر مى كنند و  ( از هيچ كس جز خدا نمى ترسند چون مى دانند كه )  عاقبت كارها به دست خداست.

صفحه 123
على(عليه السلام) ديدار كنند. من به محضر امام على(عليه السلام)مشرف شدم در حالى كه ايشان مشغول دوختن كفش خود بود به ايشان عرض كردم مردم منتظر شما هستند; امام على(عليه السلام) فرمودند: اى ابن عباس! قيمت وارزش اين كفش پاره چه قدر است؟ من گفتم: ارزشى ندارد امام على(عليه السلام)فرمودند: به خدا قسم ارزش اين حكومتى كه الآن بر دوش من است به اندازه اين كفش پاره مى باشد; مگر اينكه من بتوانم حقى را به پا دارم يا باطلى را از بين ببرم.
بين حكومتى كه اسلام مطرح مى كند با حكومتى كه الآن در دنيا رايج است تفاوت فراوانى وجود دارد. در دنيا احزاب پول مى ريزند تا يك نفر را بر سر كار و از او استفاده كنند در حالى كه حكومت اسلامى از ريخت و پاش دور است.
اميرمؤمنان(عليه السلام) در نامه اى به اشعث بن قيس مى نويسد:
«حوزه فرمانروايى ات طعمه تو نيست، بلكه امانتى است
بر گردن تو، و از تو خواسته اند كه فرمانبردار كسى باشى
كه فراتر از توست. تو را نرسد كه خود هر چه خواهى
رعيت را فرمان دهى . يا خود را درگير كارى بزرگ كنى،
مگر آنكه، دستورى به تو رسيده باشد. در دستان تو مالى
است از اموال خداوند عزّو جلّ، و تو امانتدار آن هستى تا

صفحه 124
آن را به من تسليم كنى».1

راه مكتبى شدن حكومت

ولى فقيه، ولايت خود را از سه راه اعمال مى كند از طريق شوراى نگهبان در مجلس شوراى اسلامى; و رئيس قوه قضائيه در دادگسترى، و رئيس جمهور در قوه مجريه; و همگان چشم ولى فقيه مى باشند تا نظام از مسير اسلامى خود بيرون نرود بنابراين اين كه مى گويند حكومت اسلامى استبدادى است تهمت و دروغ محض مى باشد.
برخى براين عقيده اند: در هر كشورى اقليتى وجود دارد كه اين اقليت نه به قانون رأى داده نه به مجلس و نه به رئيس جمهور در عين حال بايد قوانين اين كشور و اين نظام بر آن اقليت حكومت كند. كه اين حكومت اكثريت بر اقليت است و يك نوع ظلم و تحميل مى باشد.
پاسخ آن روشن است: جامعه از نظر فلاسفه يك معنى واز نظر

1 . و من كتاب له(عليه السلام) إلى اشعث بن قيس و هو عامل آذربيجان :
وَ إِنَّ عَمَلَكَ لَيْسَ لَكَ بِطُعْمَة، وَ لَكِنَّهُ فِى عُنُقِكَ أَمَانَةٌ وَ أَنْتَ مُسْتَرْعىً لِمَنْ فَوْقَكَ لَيْسَ لَكَ أَنْ تَفْتَاتَ فِى رَعِيَّة، وَ لاَ تُخَاطِرَ إِلا بِوَثِيقَة وَ فِى يَدَيْكَ مَالٌ مِنْ مَالِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ أَنْتَ مِنْ خُزَّانِهِ حَتَّى تُسَلِّمَهُ إِلَيَّ وَ لَعَلِّي أنْ لا أَكُونَ شَرَّ وُلاَتِكَ لَكَ، وَ السَّلاَمُ.
( نهج البلاغه، نامه 5 ) 

صفحه 125
علماى حقوق معنى ديگرى دارد.
جامعه از نظر فلاسفه يك امر موهوم و اعتبارى است و آنچه كه واقعيت دارد تك تك افراد جامعه مى باشند.
به عنوان مثال شما اگر ده نفر را براى ضيافت دعوت كنيد ده نفر را دعوت كرديد كه اين ده نفر جامعه را تشكيل مى دهند و اين گونه نيست كه فرد يازدهمى به نام جامعه وجود داشته باشد.
اما از نظر جامعه شناسان، جامعه يك نوع واقعيتى دارد غير از واقعيت فرد فرد افراد.
بنابراين جامعه را از دو نظر فلسفى و جامعه شناسى مى شود مورد بررسى و مطالعه قرار داد كه از نظر فلسفى، جامعه واقعيت ندارد; اما از نظر جامعه شناسى، جامعه براى خودش روح، فرهنگ و آثارى غير از آثار فرد دارد.
جامعه شناسان مى گويند كسانى كه زندگى اجتماعى دارند اينها در حقيقت با يكديگر قرارداد مى بندند كه حقوق و شرايط يكديگر را رعايت كنند. به عنوان مثال اگر شما در شهرى زندگى مى كنيد كه احتياج به خيابان دارد و اتفاقاً خانه شما مزاحم خيابان باشد بايد اجازه بدهيد خانه را خراب كنند چون زندگى در ميان جامعه يك نوع اتفاق نظر بر اين است كه بايد شئون جامعه حفظ بشود زيرا همگان متعهد شده اند كه شئون جامعه را حفظ كنند و آن را عملاً

صفحه 126
امضاء نموده اند هر چند به زبان نياورده اند. اصولاً زندگى اجتماعى بدون يك اتفاق نظر ممكن نيست واين جزء لوازم زندگى اجتماعى مى باشد و كسى كه به زندگى اجتماعى تن دهد لوازم آن را هم بايد بپذيرد. بنابراين آن اقليت به حكم اين كه زندگى اجتماعى را پذيرفته است بايد به رأى اكثريت تن دهد در غير اين صورت يا بايد اقليت بر اكثريت حكومت كند و يا اين كه جامعه بدون حكومت، باشد و هيچ يك از اين دو قابل پذيرش نيست.
بنابراين اشكالى ندارد اقليتى در جمهورى اسلامى زندگى كنند و در عين حال در كسب و كارشان آزاد باشند. اگر گفته شود جزيه و ماليات گرفتن از آنها يك نوع تحقير و تحميل و تجاوز به حقوق است. در پاسخ گفته مى شود فرقى بين مسلمانها و اهل كتاب نيست و لكن مسلمانها به عنوان زكات و خمس و مسيحيان به عنوان جزيه، ماليات پرداخت مى كنند; حتى مالياتى كه مسلمان ها به دولت اسلامى مى دهند بيش از مالياتى است كه اقليت هاى مذهبى تحت عنوان جزيه به دولت اسلامى مى پردازند.
غربى ها در رسانه هاى خود معترفند اقليت ها در دولت هاى اسلامى در كمال رفاه هستند; برخلاف اقليت مسلمان در دولت هاى كافر كه در نهايت فشار و سختى مى باشند. و مؤيد اين مطلب فرمايش اميرمؤمنان(عليه السلام)است كه چون شنيدند سپاهى از

صفحه 127
طرف معاويه مأمور شده و به شهر انبار رفته وغارتگرى كرده است مى فرمايند: به من خبر رسيده مهاجمى از آنان بر زن مسلمان و زنى كه در پناه اسلام زندگى مى كند، تاخته و خلخال و دستنبد و گردنبند و گوشواره او را به يغما برده، و آن بينوا در برابر آن غارتگر جز كلمه استرجاع و طلب رحم راهى نداشته، آن گاه اين غارتگران با غنيمت بسيار بازگشته اند، در حالى كه يك نفر از آن ها زخمى نشده. و احدى از آنان به قتل نرسيده است.
اگر بعد از اين حادثه مسلمانى از غصه بميرد جاى ملامت نيست، بلكه مرگ او در نظر من شايسته است.1
در جمهورى اسلامى مسيحيان در روز يكشنبه آزادند كه اعمال خودشان را در كليسا انجام دهند اما در فرانسه دخترى كه مى خواهد ناموس خودش را حفظ كند و با حجاب باشد اجازه رفتن به مدرسه را ندارد.
بنابراين هيچ مانعى ندارد كه اقليتى در عين حال كه معتقد به اسلام نيستند در جمهورى اسلامى زندگى كنند و آزاد باشند البته

1 . دشتى، صبحى صالح، فيض الاسلام، نهج البلاغة، خطبه 27.
وَ لَقَدْ بَلَغَنى اَنَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ كانَ يَدْخُلُ عَلَى الْمَرْاَةِ الْمُسْلِمَةِوَ الاُْخْرَى الْمُعاهَدَةِ فَيَنْتَزِعُ حِجْلَها وَ قُلْبَها وَ قَلائِدَها وَ رِعاثَها، ما تَمْتَنِعُ مِنْهُ اِلاّ بِاِلاْسْتِرْجاعِ وَ الاِْسْتِرْحامِ، ثُمَّ انْصَرَفُوا وافِرينَ، ما نالَ رَجُلاً مِنْهُمْ كَلْمٌ، وَلا اُريقَ لَهُمْ دَمٌ. فَلَوْ اَنَّ امْرَءاً مُسْلِماً ماتَ مِنْ بَعْدِ هذا اَسَفاً ما كانَ بِهِ مَلُوماً، بَلْ كانَ بِهِ عِنْدى جَديراً.

صفحه 128
مشروط بر اينكه احترام قوانين اسلامى را داشته باشند و تظاهر به محرمات نكنند و علناً شراب نخورند و ميگسارى نكنند.
ما در اين جا دامن سخن را كوتاه مى كنيم، اميد است اين بررسى ها براى كشف حقيقت، مفيد و سودمند باشد و مسلمانان پس از چهارده قرن، پى به حقيقت برده و به ريسمان وحدت كه همان كتاب و عترت است تمسك بجويند و از هر نوع انحراف از اين دو چراغ فروزان، خوددارى نمايند.
قم ـ جعفر سبحانى
23/9/91
بيست و نهم محرم1434

صفحه 129
 
پس لرزه هاى سقيفه

صفحه 130
 

صفحه 131
 
وحدت اسلامى و واقع گرايى

وحدت اسلامى و واقع گرايى

وحدت اسلامى، يكى از پايه هاى اساسى جامعه اسلامى است. قرآن مجيد، گروه هاى متفرّق و پراكنده را به سان كسى مى داند كه در ميان چاه قرار گرفته كه مرگ قطعى در كمين اوست و تنها راه نجات او اين است كه به ريسمانى چنگ بزند و از چاه بيرون آيد. امّت متشتت و متفرق نيز با چنين سرنوشتى روبروست مگر اين كه به حبل الله وحدت تمسك جويند و مشتركات را پايه وحدت قرار داده و در مسائل اختلافى، به بحث و گفتگوى برادرانه بنشينند. اگر به نتيجه واحدى رسيدند، چه بهتر بر مشتركات آنان افزوده شده، و اگر نرسيدند، هر كدام بر رأى و نظر خود باقى بماند، امّا ريسمان وحدت ضعيف و ناتوان نشود و به قول شاعر عرب:
نحن بما عندنا و أنت بما *** عندك راض و الرأى مختلف
روى اين اساس، بحث هاى تاريخى براى كشف حقيقت، دور از تعصّب يكى از پايه هاى تحكيم وحدت اسلامى است. گروه

صفحه 132
ناآگاه فكر مى كنند پرده افكندن روى واقعيات، به وحدت كمك شايانى مى كند، در حالى كه اين يك نوع فريبكارى و قرار دادن جامعه اسلامى در جهل و ناآگاهى است.
امّت اسلامى، چهارده قرن و اندى را پشت سر گذاشته اند و حوادث گوناگونى در ميان آنان پديد آمده است. تحليل آنها چه از نظر علل و چه از نظر آثار و پيامدها، مى تواند ما را بيش از پيش، به ريسمان وحدت پيوند دهد تا روشن شود در طول تاريخ چه گروهى بر اين وحدت ضربه وارد كرده و چه گروهى در خط واقعى اسلام، باقى مانده اند.
بحث در رويداد سقيفه، اگر بر اساس بدگويى و ناسزاگويى باشد، مسلّماً كار خلاف و ناروا است و هيچ نويسنده هدفمندى دست به اين كار نمى زند و امّا اگر دور از اين زمينه ها موضوع را بشكافند و در اطراف آن برادرانه بحث و گفتگو كنند در اين صورت، روشن مى شود كه بسيارى از فاصله ها بيجا بوده و بايد فاصله ها را كم كنند.
از اين گذشته، بحث در اطراف سقيفه يك نوع بحث كلامى و يا فقه سياسى است كه اصولاً بايد ديد، قرآن و سنت پيامبر و ياران رسول خدا درباره آن چه ديدگاهى داشته اند تا پس از روشن شدن

صفحه 133
سياسى واقع، زندگى را بر آن اساس قرار دهيم اكنون كه بيدارى اسلامى و به تعبير نويسندگان عرب «الربيع العربى» آغاز شده است و اسلام گرايان مى خواهند، حكومت هاى اسلامى را برپا كنند، بايد الگو را از پيامبر(صلى الله عليه وآله) و ياران واقعى او بگيرند و پيرو آنها باشند و اين كار، جز با موشكافى درباره جانشينى پيامبر(صلى الله عليه وآله)نمى تواند صورت گيرد. روى اين اساس، اين بحث ها انجام گرفته و براى تكميل مطلب، پس لرزه سقيفه را كه غالباً مورّخان بر آن پرده افكنده اند، به صورت روشن، ترسيم مى كنيم و در اين مورد، نگارش جناب آقاى سيد ابوالحسن عمرانى را كه ترجمه اى از كتاب اينجانب به نام «الحجّة الغرّاء على شهادة الزهراء» است، در اينجا به طور كامل مى آوريم. اميدواريم علاقه مندان دور از تعصّب به تاريخ اسلام، با ديده دقت بنگرند و اگر هم اشكالى و لغزشى باشد، يادآور شوند.
جعفر سبحانى
14 صفر 1434
برابر
8/10/91

صفحه 134
 

صفحه 135
 
حوادث دردناك پس از رحلت پيامبر

حوادث دردناك پس از رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)

پس از آنكه پيامبر، دل از سراى فرودين ناسوتى بر كند، و رحل اقامت را در عوالم فرازين ملكوت افكند بادهاى آزماينده بر مسلمانان وزيدن گرفت و همگان را غربالى نمود به گونه اى كه ايمانداران كه در عقيده خويش استوار بودند را از منافقانى كه نقاب اسلام بر چهره زده بودند از يكديگر جدا كرد.
و گفتار حضرت سبحان جل و علا راست از آب در آمد آنجا كه فرمود:
(وَ مَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللهَ شَيْئًا وَ سَيَجْزِي اللهُ الشَّاكِرِينَ)1
اين آزمايش هايى كه دامنگير مسلمانان شد پرده از كينه هاى نهفته برخى نسبت به خاندان نبوت ـ كه خدايشان از هر پليدى به

1 . آل عمران: 144.

صفحه 136
دور داشت و آنانرا پاكيزه گردانيد ـ و نسبت به پيشاهنگ آن بزرگواران، على ابن ابى طالب (كه در جايگاه هاى متعددى پيامبر به جانشينى او به صراحت سخن گفته بود)1 برانداخت.
مسلمانان، پس از رحلت رسول خدا بايد وصيت او را با جان و دل پذيرا مى شدند. چه كه او على را جانشين پس از خويش گماشته و به همگان سفارش كرده بود كه در زير پرچم او قد افراشته و از اختلافاتى كه كيان و اركان دولت جوان و تازه به پا خاسته اسلامى را تهديد مى كنند دورى ساخته، و به حفظ دين نو پا كه پيوسته از داخل و خارج در خطر جدى است پرداخته و از آن نگهدارى نمايند.
اما جريان داخلى حزب منافقان بود كه تخم كينه و دشمنى را در ميان صفوف مسلمانان مى افشاندند تا بدان وسيله به اهدافشان دست يابند. انگيزه آنها بر انداختن و از ميان برداشتن دولت

1 . يكى از آن جايگاه ها «يوم الدار» و پس از نزول آيه (وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الأَقْرَبِينَ)، شعراء: 214 بود. جايگاه ديگر، هنگامى بود كه پيامبر على را در مدينه گماشت و خود به جانب تبوك روانه گرديد و به على فرمود: «اما ترضى ان تكون منى بمنزلة هارون من موسى إلاّ انه لا نبى بعدى» آيا خشنود نيستى كه نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى باشى جز اينكه پس از من پيامبرى نيست. و جايگاه ديگر روز غدير بود كه در آن ازدحام زياد يپامبر، امام امّت و جانشينى على را پس از خود به تمام مسلمانان اعلام و ابلاغ نمود. «در اين باره به كتاب هايى كه در اين موضوع نگاشت شده مراجعه فرماييد».

صفحه 137
اسلامى و از بين بردن پيشواى دينى يعنى پيامبر اكرم بود.
آنان پيوسته بر اين بودند كه مسلمانان را در محاصره قرار داده و آنها را به شكست وادارند. تا اينكه پيامبر به سرچشمه انوار افلاك بر پريد و در جوار حضرت دوست آرميد.
و شگفت آن بود كه زمانى كه على مشغول تجهيز و تدفين پيامبر بود، ابو سفيان دست پيش آورد تا با على بيعت كند و گفت:
«به خدا سوگند تارى گرد و غبارى مى بينم كه جز خون نمى تواند فرونشاندش. اى فرزندان عبد مناف! ابوبكر را چه كار به كار شما؟ كجايند ستم رسيدگان، كجايند ظلم شدگان، على و عباس. و سپس افزود: ابو الحسن دست بگشاى تا با تو بيعت نمايم. على دست رد بر سينه او زد و او را از خود راند و فرمود: به خداى سوگند تو هدفى جز فتنه و شرّ ندارى. به خدا سوگند تو در طولانى مدت دشمن اسلام بوده اى و در پى ايجاد بلوايى مرا به نصيحت تو نيازى نيست.1
على از اندرون ناپاك و پليد ابوسفيان نيك آگاه بود. ومى دانست كه او و پيروان منافقش در پى شكست اسلامند و هر آن منتظر به دست آوردن فرصتى تا درخت نوپاى اسلام را از ريشه قطع نمايند.

1 . تاريخ طبرى: 2 / 449 ـ حوادث سال 11 هجرى .

صفحه 138
حزب منافقين كه خداوند سبحان در لابه لاى خيلى از آيات خطرات آنها را گوشزد كرده بود و در شهر مدينه و اطراف آن به وفور يافت مى شدند، در كمين بودند تا اسلام را در محاصره گيرند. اين خطرى بود كه از داخل اركان حكومت اسلامى را تهديد مى كرد.
اما خطر خارج از مرزهاى اسلامى، خطر امپراطورى روم بود كه به عنوان يك خطر جدى و تهديد كننده نظام اسلامى مطرح بود و با حزب نفاق در شهر مدينه در ارتباط و هماهنگى بود و حمله روم به مركز حكومت اسلامى يعنى مدينه امرى دور از ذهن نبود و خطر آنها هرگز از انديشه پيامبر دور نمى شد.
حتّى آن زمان كه در بستر مرگ افتاده بود اصحاب خويش را فرمان داد كه به فرماندهى اسامة بن زيد به جانب مرزهاى روم بشتابند و هر آن كه به لحظه مرگ نزديك تر مى شد اصرارش بر حركت سپاه افزونى مى يافت تا آنجا كه كسانى كه از حركت با سپاه اسامه خود دارى كردند را لعنت نمود و فرمود:
«سپاه اسامه را همراهى كنيد و حركت دهيد. خداوند هر كسى را كه از حركت با اين سپاه سرباز زند لعنت كند».1
عامل سومى هم وجود داشت كه دل كسانى كه براى اسلام

1 . ملل ونحل / شهرستانى: 1 / 23 ـ شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد: 2 / 20 ط . مصر.

صفحه 139
مى تپيد از آن در اضطراب بود و آن عبارت بود از اينكه در قبيله هاى (تازه مسلمان شده) اطراف مدينه روح عصيان و تمرد وجود داشت و آنان در آستانه ارتداد قرار داشتند زيرا از پرداخت زكات و ماليات به حكومت مركزى خود دارى نموده بودند.
اين عوامل سه گانه كه وجود يكى از آنها در برانگيختن تشويش و نگرانى كافى بود، سبب شد كه امام على (عليه السلام)از حق خويش چشم پوشى كند و در برابر جرياناتى كه در سقيفه اتفاق اوفتاد مهر خموشى بر لب زند.
چه كه اگر امام بر به دست گرفتن خلافت منصوص خود اصرار مىورزيد و براى دست يابى به هدف خود دست به شمشير مى برد و متوسّل به قوه قهريه مى گرديد هيچ بعيد نبود كه منافقين از آن فرصت استفاد كرده و از آب گل آلود ماهى بگيرند و در پى آن روميان هجوم خود را به جانب مدينه بياغازند و اسلام را نابود سازند. امام (عليه السلام)خود در برخى از خطبه هايش به اين امور سخت و دشوار كه وى را وادار به سكوت نمود، اشارت مى كند و مى گويد:
«سوگند به خداوند هرگز در انديشه ام نيامده بود كه عرب، امر خلافت پيامبر از خاندان او برگيرد و مرا از اقدام بدان باز دارد. چيزى مورد شگفتى ام نگرديد جز توجّه مردمان به ديگرى كه به او دست بيعت مى دهند. لذا دست خود را باز داشتم. ديدم كه گروهى

صفحه 140
از مردم از دين اسلام سر باز زده و در پى نابودى آيين محمّدند . هراس برم داشت كه اگر اسلام و مسلمانان را يارى ننمايم در ديواره آن رخنه پديد مى آيد تا اينكه به طور كامل فرو مى ريزد. در اين صورت مصيبتى بر من وارد مى شد كه بسى بزرگتر و زجر آورتر بود از سلب حكومت چند روزه بر شما كه كالاى چند روزه اى بود مانند سراب يا ابر كه به زودى سپرى مى شد و از ميان مى رفت. پس با آن حوادث ستيزه نمودم (و پيوسته در پى يارى دين بودم) تا اينكه باطل رخت بربست و دين آرامش يافت».1
پيامبر كه به واسطه نور خدايى مى نگريست (وآينده را مى ديد) در برخى از گفته هايش به خطراتى كه على و اهل بيتش را پس از مرگ او تهديد مى نمود اشارت كرده و هشدار داده بود.
«حاكم» در «مستدرك» آورده كه پيامبر به على فرمود: «آگاه باش كه پس از من به سختى دچار خواهى شد. على عرضه داشت: در آن حال دينم سالم خواهد ماند. فرمود: دينت در سلامت است».2
«محبّ الدين طبرى» روايتى را نقل كرده كه پيامبر به على فرمود: «كينه هايى در سينه هاى اين مردمان است كه آشكار

1 . نهج البلاغه، از نامه امام به مردم مصر، نامه شماره 62 .
2 . مستدرك، حاكم نيشابورى: 3 / 140. ذهبى نيز آن را صحيح دانسته است.

صفحه 141
نمى كنند مگر پس از من».1
و در سخن ديگرى به على فرمود: «على جان تو به زودى پس از من به رنج و بلايى مبتلا خواهى شد. اما هرگز دست به شمشير مبر و مستيز».2
اين روايات گوياى آن است كه پيامبر از همان زمان مى دانست كه مردم حقوق امام على را پايمال خواهند كرد ولذا او را به صبر و استقامت توصيه نمود و به وى سفارش كرد كه به قهر و جبر با مردم برخورد نكند.
***
در اين روزها مقاله اى را از يكى از نويسندگان معاصر خواندم كه در آن شمه اى از فضائل حضرت زهرا (عليها السلام)عنوان شده بود تا با محمل قرار دادن آن، بتواند مقصود خود را به اثبات برساند. مطلبى كه نويسند اين مقاله در پى آن بوده است اين كه شهادت زهرا (عليها السلام)، يك افسانه تاريخى است كه هيچ حقيقتى ندارد.
هر كس در اين مقاله بنگرد در مى يابد كه نويسنده آن هيچ اطّلاعى از تاريخ نداشته وتنها عقيده درونى اش وى را بر آن داشته

1 . رياض النضره: محب الدين طبرى: 2 / 210.
2 . كنز الدقائق، مناوى: 188 .

صفحه 142
تا در پى انكار اين حقيقت آشكار، اين چنين قلم فرسايى كند. به همين جهت بر آن شديم كه پيش روى خواننده اين سطور، مصادر و منابع قوى و اطمينان آور كه گوياى شهادت و هتك حرمت حضرت زهراست، به نگارش آوريم.
بحث ما در اين مقوله در سه محور است:
اول: عصمت حضرت زهراء (عليها السلام)در كلام پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم).
دوم: جايگاه والاى خانه حضرت زهرا (عليها السلام)در قرآن و سنت.
سوم: حوادث تلخ و غم انگيزى كه پس از رحلت رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)بر فاطمه زهرا (عليها السلام)گذشت.

صفحه 143
عصمت حضرت زهرا در كلام پيامبر
1

عصمت حضرت زهرا در كلام پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)

فاطمه زهرا(عليها السلام)در نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)از جايگاه و رتبت بسيار والايى برخوردار بود به گونه اى كه پيامبر در شأن او فرمود:
«فاطمه پاره تن من است. هر كس او را به خشم آورد مرا خشمگين كرده است».1
به راستى كه به خشم آوردن پيامبر در پى آزردن آن حضرت است و هر كس او(پيامبر) را بيازارد محكوم به عذاب دردناك است. زيرا خداوند سبحان مى فرمايد:
(وَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللهِ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ)2.
«آنان كه رسول خدا را مى آزارند بر ايشان عذابى دردناك مهياست».
و در روايت ديگرى بيان مى دارد كه خشم و خشنودى زهرا (عليها السلام)موجب خشم و خشوندى خداست. و مى فرمايد:

1 . فتح البارى فى شرح صحيح البخارى: 7 / 84 ; نيز صحيح بخارى: 4 / 210 دار الفكر بيروت.
2 . توبه: 61 .

صفحه 144
«يا فاطمةُ إنَّ الله يغضبُ لغضبك ويرضى لرضاكِ».1
«اى فاطمه، خداوندگار به خاطر خشم تو خشم مى گيرد و از خشنودى تو خشنود مى گردد».
بلندى جايگاه و رتبت زهرا(عليها السلام)تا چه اندازه است كه خشم و خشنودى او ملاك و موجب خشم و خشنودى خداست. واين كلام اگر گوياى موضوعى باشد، آن موضوع «عصمت حضرت زهرا(عليها السلام)» است.
چه كه خداى سبحان به جهت عدالت و حكمتش خشم نمى گيرد مگر بر كافر و نافرمان و خشنود نمى شود مگر از شخص با ايمان و فرمان بردار.
و در سايه اين كرامت و بزرگورى بود كه فاطمه زهرا (عليها السلام)در كلام پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)«سرور زنان جهانيان» لقب گرفت. پيامبر بدو فرمود:
«يا فاطمة ألا ترضين أن تكوني سيّدة نساء العالمين وسيّدة نساء هذه الأُمّة وسيّدة نساء المؤمنين»2.

1 . مستدرك حاكم: 3 / 154 ; مجمع الزواد: 9 / 203 ; بخارى و مسلم، خود اين حديث را اخراج نكرده اند، امّا حاكم در كتاب خود احاديث صحيح را طبق شروط بخارى و مسلم آورده است. بنابر اين، اين حديث در نزد بخارى و مسلم صحيح است.
2 . مستدرك حاكم: 3 / 156 .

صفحه 145
«اى فاطمه، آيا خشنود نيستى كه سرور زنان جهان و سرور زنان امت اسلام و سرور زنان با ايمان باشى؟»
و عليرغم اينكه زهرا معصوم است و نافرمانى وگناه را مرتكب نشده اما مقام نبوت را ندارد. زيرا هيچ ملازمه اى ميان نبوّت و عصمت نيست (يعنى غير پيامبر هم مى تواند معصوم باشد).
براى نمونه حضرت مريم، بتول عذرا، كه به تصريح قرآن، معصوم است، پيامبر نيست و مقام نبوت ندارد. عصمت آن بانو در اين كلام خداوند هويداست:
(وَ إِذْ قَالَتِ الْمَلاَئِكَةُ يَا مَرْيَمُ إِنَّ اللهَ اصْطَفَاكِ وَ طَهَّرَكِ وَ اصْطَفَاكِ عَلَى نِسَاءِ الْعَالَمِينَ)1.
«و آنگاه كه فرشتگان گفتند: اى مريم خدايت برگزيد و پاك گردانيد و بر زنان جهان برتريت بخشيد».
اينكه خداوند مى گويد مريم برگزيده و منتخب است و سپس مى گويد او پاكيزه و طاهره است، دليل بر پاكى او از گناهان
است.
اما اينكه مريم، مقام نبوت ندارد موضوع آشكار و واضحى است كه نيازمند هيچگونه توضيح و بيانى نيست. با اين توصيف دختر پيامبر خاتم كه سرور زنان جهان است، همانند مريم مقام

1 . آل عمران: 42.

صفحه 146
عصمت را داراست بى آنكه مقام نبوت را داشته باشد.
در توضيح وبيان فضائل حضرت زهرا به همين اندازه اندك اكتفا مى كنيم. زيرا سخن تام و كامل در اين مقوله نيازمند نگارش كتابى جداگانه است.
جايگاه والاى خانه حضرت زهرا (عليها السلام)در قرآن و سنت   

صفحه 147
 
2

جايگاه والاى خانه حضرت زهرا (عليها السلام)

در قرآن و سنت
آيه شريفه (فِي بُيُوت أَذِنَ اللهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ )1.
در مسجد، بر پيامبر نازل گرديد. مردى برخاست و پرسيد، اى رسول خدا اين خانه ها كدامند؟ فرمود: خانه هاى پيامبران.
پس ابو بكر برخاست و در حاليكه به خانه على و فاطمه اشارت مى نمود پرسيد: آيا اين خانه از آن خانه هاست؟ فرمود: آرى و اين خانه از برترين آنهاست.(2)
در اين آيه شريفه از لحاظ ادبيات عرب «في بيوت» ظرف ما قبل خودش است كه آن عبارت است از (مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاة فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَة... )2.
يعنى خاستگاه و منبع پرتو افشانى اين نورى كه خداوند در

1 . نور: 36.   2 . الدرّ المنثور: 6 / 203 ; تفسير سوره نور ـ روح المعانى: 18 / 174 .
2 . نور: 35 .

صفحه 148
اين آيه بدان اشارت مى كند، همان خانه هايى است كه خداوند اذن فرموده تا رفعت يابند. پس چگونه دارى كرامت و منزلت و بزرگى نيستند.
سيوطى مى گويد: «ترمذى» اين روايت را آورده و آن را صحيح دانسته است.
«ابن جرير»، «ابن منذر» و «حاكم» هم آن را نقل كرده و صحيح شمرده اند. هم چنين «ابن مردويه» و «بيهقى در كتاب سنن» از طريق امّ سلمه نقل كرده اند كه وى گفت: آيه شريفه: (إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ)1 در خانه من نازل گرديد و آن هنگام در خانه من، فاطمه، على، حسن وحسين بودند. رسول خدا عبايى كه بر تن داشت بر آنان افكند آنگاه گفت:
«اينان اهل بيت منند. پليدى را از ايشان بزداى و پاكشان گردان».
سيوطى هم چنين مى گويد: «ابن ابى شيبه»، «احمد»، «ترمذى» روايتى را از «انس بن مالك » نقل كرده و آن را «حسن»2 شمرده اند

1 . احزاب: 33.
2 . دانشمندان اهل سنّت روايت «حسن» را اين گونه تعريف كرده اند: «روايتى كه منبع آن شناخته شده و رجال آن مشهور باشند، بيشتر دانشمندان آن را پذيرفته و عموم فقها آن را به كار گرفته باشند». (التقريب والتسير: 1 / 43 و 122 و 144). (نك : اصول الحديث و أحكامه فى علم الدرايه: 48 تأليف استاد جعفر سبحانى) مترجم .

صفحه 149
نيز «ابن جرير»، «ابن منذر»، «طبرانى» و «حاكم»، همان روايت را آورده و آن را «صحيح»1 دانسته اند. هم چنين «ابن مردويه» همان روايت را از انس نقل كرده، مى گويد: هرگاه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)براى نماز صبح از منزل بيرون مى رفت، از كنار در خانه فاطمه عبور مى كرد و در آنجا با صداى مباركش آوا مى زد :
«الصلاة يا أهل البيت، الصلاة، انّما يريد الله...».2
وقتى كه اين خانه در نزد خداوند اين چنين داراى منزلت و كرامت است، پس هجوم آوردن به سوى آن و گشودن آن از بزرگترين و زشت ترين گناهان شمرده خواهد شد.
امّا سفارش پپامبر درباره احترام به اين خانه و صاحبانش ناديده گرفته شد. بسيارى از تاريخ نگاران حوادث تلخ و دردناكى كه بر سر آن خانه آمد را نگاشته اند كه ما صراحت گفته هاى ايشان را به ترتيب فاصله زمانى كه آنان مى زيسته اند در اينجا ياد آور مى شويم.
تاريخ پردازان در اين مقوله بر دو دسته اند:
يك دسته از ايجاد هراس و دستورات آمرانه و نيات و مقاصد

1 . روايت «صحيح» به تعريف دانشمندان اهل سنّت اينگونه است: «روايتى كه سند آن به اشخاص عادل ضابط برسد، با اين ويژگى كه از حيث تعداد اندك نباشند و ايراد و اشكالى هم در آن ها نباشد. (ر. ك: اصول الحديث و أحكامه فى علم الدرايه: 48، تأليف استاد سبحانى) مترجم.
2 . الدرّ المنثور: 6 / 604 ـ 605، چاپ دار الفكر بيروت ـ المصنف: 7 / 527 .

صفحه 150
شوم و پليد، اشارت دارند و دسته ديگر با تفصيل و توضيح بيشتر به حوادث بعدى اشاره مى كنند.
ما در اين گفتار فصل اوّل را به ذكر نام دسته اوّل و گفتارشان اختصاص داده ايم و در فصل دوم نام گروه دوم بر شمرده و به گفتار آنان پرداخته ايم .

صفحه 151
   
سخن تاريخ نگاران اهل سنت

1

تاريخ نگاران از هجوم و تهديدات دستگاه خلافت

به خانه فاطمه (عليها السلام)سخن مى گويند


صفحه 152
 

صفحه 153
 

1. بلاذرى و «الانساب»

«احمد بن يحيى بن جابر بلاذرى» نويسنده بزرگ و صاحب كتاب تاريخ معروف اين حادثه دلخراش را در كتاب خود يادآور شده است. وى در خلال گفتار مفصلى پيرامون سقيفه مى گويد:
«هنگامى كه مردمان با ابو بكر بيعت كردند، على و زبير از بيعت سر باز زدند.
تا آنجا كه مى گويد:
ابوبكر به دنبال على فرستاد تا بيعت نمايد. اما او بيعت نكرد. پس عمر در حالى كه ابزار آتش افروزى به همراه داشت بدانجا آمد. فاطمه او را در كنار در خانه ديد و بدو گفت: پسر خطاب! آيا مى خواهى در خانه ام را بر روى من آتش بزنى؟ عمر گفت: بلى، و آتش زدن در خانه تو براى تقويت رسالت پدرت است».1
استدلال به اين روايت در گرو وثاقت مؤلف كتاب (بلاذرى) و

1 . انساب الاشراف: 1 / 586، چاپ دار المعارف قاهره.

صفحه 154
راويان آن است. «ذهبى» در كتاب «تذكرة الحفاظ» به نقل از «حاكم» مى گويد:
بلاذرى يگانه دوران خودش در حفظ احاديث بود. ابو على حافظ و ديگر مشايخ و اساتيد ما در مجلس وعظ او حضور مى يافتند و از بيان اسانيد وى لذت مى بردند و من هرگز نديدم كه ايشان پيرامون اسناد وى اشكال يا انتقادى نمايند .1
وى همچنين در كتاب «سير اعلام النبلاء» مى گويد: علامه، اديب، مصنف ابو بكر احمد بن يحيى بن جابر بغدادى بلاذرى نويسنده و صاحب «التاريخ الكبير» است.2
«ابن كثير» در كتاب «البداية والنهاية» به نقل از ابن عساكر مى گويد: بلاذرى اديبى توانا بود. او كتاب هاى زيبايى را به رشته تحرير درآورده است.3

1 . تذكرة الحفاظ: 3 / 892 شماره 860 .
2 . سير اعلام النبلاء: 13 / 163 شماره 96 .
3 . البداية والنهايه: 11 / 96، حوادث سال 279 .
اما بررسى و شرح احوال راويان كه نامشان در سلسله سند اين روايت آمده: مدائنى ـ مسلمة بن محارب، سليمان بن طرخان و ابن عون.
مدائنى: نامش على بن محمّد، يا الحسن مدائنى اخبارى است. او كتاب هاى متعددى را تأليف نموده و راويانى همچون زبير بن بكار، احمد بن زهير، و حارث بن ابى اسامه از او روايت كرده اند. ذهبى از يحيى نقل كرده كه وى گفت: مدائنى ثقه است، ثقه است، ثقه است. او در سال 224 يا 225 از دنيا رفت ـ ميزان الاعتدال: 3 / 153 ـ شماره ترجمه 921.
مسلمة بن محارب: بخارى در تاريخ خود نام او را آورده است ـ تاريخ الكبير: 7 / 387 شماره ترجمه 1685. اهل علم مى دانند كه عدم جرح روايان به وسيله «ابوزرعه»، «ابى حاتم» يا «بخارى» و سكوت ايشان گوياى توثيق آن راوى است. «حافظ ابن حجر» در كتاب «تعجيل المنفعه» اين روش را پياده كرده است. وى در جاهاى متعددى مى گويد: بخارى اين را نقل كرده و متعرض جرح راوى آن نشده است. ر. ك. قواعد فى علوم الحديث 385 و 403 و تعجيل المنفعه 219، 223، 225 و 254 .
سليمان بن طرخان تيمى: وى از انس ابن مالك و طاووس و ديگران روايت كرده است. ربيع بن يحيى به نقل از سعيد مى گويد: كسى را راستگوتر از سليمان تيمى نديدم. و عبدالله بن احمد از قول پدرش مى گويد: او ثقه است. ابن معين و نسائى مى گويند: او ثقه است. عجلى مى گويد: ابن طرخان تابعى (نسل اول پس از پيامبر) است. او ثقه و از نيكان اهل بصره است. گفته هاى ديگرى نيز پيرامون توثيق وى وجود دارد. او در سال 97 هـ از دنيا رفت. تهذيب التهذيب، ج 4 / 201 ـ 202 ـ شماره ترجمه 341 .
ابن عون: يا عون بن ارطبان مزنى بصرى است. «انس بن مالك» را ديدار كرده بود و در سال 151 هـ از دنيا رفت. نسائى در كتاب «الكنى» مى گويد: او ثقه و امين است. و در جاى ديگرى مى گويد: او ثقه و داراى ثبات است. «ابن حيان» در «الثقات» مى گويد: او در عبادت و فضيلت و پارسايى و پايدارى در سنت و سختگيرى با بدعت گذاران از بزرگان زمانه خويش بود. تهذيب التهذيب: 5 / 346 ـ 348، شماره ترجمه 600 .
با بررسى شرح حال مؤلف (در متن) و راويان حديث در سلسله سند آن روشن شد كه سند اين حديث و نيز اصل روايت صحيح است. تمامى راويان آن مورد وثوق اند و همين امر براى صحت روايت كافى است .

صفحه 155

2. ابن قتيبه و «الامامه والسياسه»

تاريخ نگار پر آوازه، عبدالله ابن مسلم بن قتيبه دينورى (276 ـ 213 هـ) از پژوهشگران ادبيات و تاريخ است. او كتاب هاى زيادى

صفحه 156
را به رشته تحرير در آورده كه برخى از آنها عبارتند از :
«تأويل مختلف الحديث»، «ادب الكاتب» و كتب ديگر.1
نامبرده در كتاب «الامامه والسياسه» كه به «تاريخ خلفا» شهرت يافته مى گويد:
ابوبكر دريافت، كسانى كه از بيعت با او سرپيچى كرده اند نزد على اند. پس عمر را به جانب ايشان فرستاد. عمر به آنجا آمد و با فرياد، آنان را كه در خانه على بودند فرا خواند. اما كسى از خانه خارج نشد. هيزم خواست و گفت: سوگند به كسى كه جان عمر در دست اوست از خانه خارج شويد وگرنه خانه را بر سر ساكنانش آتش مى زنم.
به او گفتند: اى ابا حفص، فاطمه در اين خانه است. گفت: باشد...
تا آنجا كه مى گويد:
سپس عمر برخاست و به همراه گروهى به در خانه فاطمه آمد. در راكوبيدند، وقتى كه فاطمه صداى آنها را شنيد با صداى بلند فرياد زد:
پدر! اى رسول خدا، پس از تو از دست پسر خطاب و پسر ابوقحافه چه مى كشيم. آن گروه وقتى كه صداى گريه فاطمه را

1 . الاعلام: 4 / 137 .

صفحه 157
شنيدند با چشمى گريان از آنجا دور شدند.
نزديك بود دل هايشان گدازان و جگرهايشان سوزان گردد.
عمر، به همراه عده اى باقى ماندند. على را از خانه بيرون آورده و او را به سوى ابوبكر بردند و به او گفتند: بيعت كن. على گفت: اگر بيعت نكنم چه مى كنيد؟
گفتند: سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست گردنت را مى زنيم.1
هر كس كتاب «الامامه والسياسه» را مطالعه كند مى بيند كه اين كتاب مانند ساير كتب تاريخى ديگر، از تاريخ نگارانى چون بلاذرى، طبرى و ديگران است.
ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه، اين كتاب را به دينورى نسبت داده است.
وى مطالب زيادى را از ابن قتيبه نقل مى كند كه آن مطالب در كتاب «الامامه و السياسه» چاپ مصر كه در دست و مورد استفاده نگارنده است وجود ندارد. و اين، گواه آن است كه اين كتاب دستخوش تحريف شده است.
«الياس سركيس» هم در كتاب «معجم» خود اين كتاب را بدو

1 . الامامة و السياسة: 12 ـ 13، چاپ مكتبة التجارية الكبرى ـ مصر.

صفحه 158
نسبت داده است.1
ناگفته نماند كه صاحب «الاعلام» مى گويد: برخى از علما نسبت به اينكه كتاب فوق از اين نويسنده باشد در ترديدند. اما هيچ يك انتساب آن را به اين نويسنده هرگز انكار نكرده اند. به هر حال اين كتاب هم يك كتاب تاريخى مانند ساير كتب تاريخى ديگر است.

3. طبرى و كتاب «تاريخ»

محمّد بن جرير طبرى (224 ـ 310 هـ) صاحب كتاب تاريخ و تفسير كه اين دو كتاب در ميان دانشمندان معروفيت و شهرت به سزايى دارند و تمام تاريخ نگاران پس از وى، منبع تاريخى خود را از كتاب هاى وى برگرفته اند، ما جراى غمبار سقيفه را ياد آور مى شود و با ذكر سلسله سندى مى گويد:
عمر بن خطاب به سوى منزل على آمد. در آن جا طلحه و زبير و گروهى از مهاجران بودند. عمر صدا زد: براى بيعت از خانه بيرون آييد و گرنه به خدا سوگند خانه را بر سرتان آتش مى زنم.
زبير شمشير به دست از خانه برون آمد. پايش لغزيد و شمشير از دستش فرو افتاد. بر او هجوم آورده و او را برگرفتند.(2)
اين قسمت از تاريخ اسلام گوياى آن است كه بيعت گرفتن

1 . معجم المطبوعات العربية: 1 / 212.   2 . تاريخ طبرى: 2 / 443 ـ چاپ بيروت.

صفحه 159
براى خليفه به جبر و زور بوده است. وهركس از بيعت سرپيچى مى نموده با تهديدهاى گوناگون از قبيل آتش زدن و تخريب خانه مواجه مى شده است.
در امامت و وثاقت نويسنده كتاب (طبرى) هيچ ترديدى وجود ندارد.
ذهبى او را با اين تعبيرات معرفى كرده است:
«امام، مفسر، صاحب تأليفات ژرف، موثق، راستگو».1
(رجال واقع در سلسله سند حديث نيز افراد برجسته و مورد وثوق و اعتمادند)2

1 . ميزان اعتدال: 4 / 498، شماره 7306 .
2 . از آنجا كه طبرى اين جريان را با ذكر سند نقل كرده است لازم است (همچنانكه به بررسى سلسله سند روايت بلاذرى پرداختيم) اسناد اين روايت را نيز مورد بررسى قرار دهيم تا اين روايات به كمك يكديگر ترديد كسانى كه نسبت به اين موضوع مشكوكند را بر طرف نمايند.
راويان اين حديث عبارتند از:
ابن حميد، جرير بن عبدالحميد، مغيرة بن مقسم و زياد بن كليب.
ابن حميد: او محمّد بن حميد، حافظ، ابو عبدالله رازى است. از كسانى همچون يعقوب بن عبدالله قمى، ابراهيم بن مختار، جرير بن عبدالحميد روايت كرده و كسانى همانند ابو داوود، ترمذى، ابن ماجه، احمد بن حنبل، يحيى بن معين و ديگران از او روايت كرده اند. عبدالله بن احمد بن حنبل از پدرش نقل كرده كه: تا محمّد بن حميد زنده است ، دانش، پيوسته در شهر رى وجود خواهد داشت. به محمّد بن يحيى زهرى گفتند نظرت درباره محمّد بن حميد چيست؟ گفت: نمى بينى كه من هم اينك از او روايت مى كنم. ابن خيثمه گفت: درباره او از ابن معين پرسيد در پاسخ گفت: او ثقه است. هيچ ايرادى در وى نيست. اهل رى و مردى زيرك است. ابو العباس بن سعيد مى گويد: از جعفر بن ابو عثمان طيالسى شنيدم كه مى گفت: ابن حميد ثقه است. «يحيى» از وى كتابت كرده. او در سال 248 هـ از دنيا رفت. تهذيب التهذيب: 9 / 128 ـ 131، شماره ترجمه 180. نا گفته نماند كه برخى، او را جرح كرده اند، اما گفتار تعديل كنندگان بر جرح كنندگان ترجيح و تقدم دارد.
جرير بن عبدالحميد: او پسر عبدالحميد بن قرط ضبى، ابو عبداله رازى قاضى است. در يكى از روستاهاى اصفهان زاده شد و در كوفه نشو و نما كرد. در شهر رى ساكن گرديد. إسحاق بن راهويه، پسران ابى شيبه، على بن مدينى و يحيى بن معين و گروه ديگرى از او نقل روايت كرده اند. او ثقه بود و مردمان براى اخذ حديث به نزدش مسافرت مى كردند. ابن عمار موصلى مى گويد: او حجت است و نگاشته هايش صحيح. تهذيب التهذيب: 2 / 75، شماره ترجمه 116.
مغيرة بن مقسم ضبى: از اهل كوفه وفقيه است. شعبه، ثورى و گروهى ديگر از او روايت كرده اند. ابو بكر بن عياش مى گويد: هيچ كس را فقيه تر از مغيره نيافتم. پس گفته هايش را گردن نهادم. عجلى مى گويد: مغيره ثقه است و داناى در حديث، نسايى مى گويد: او ثقه است. و در سال 136 هـ از دنيا رفته. «ابن حبّان» او را در «الثقات» نام برده است. تهذيب التهذيب: 10 / 270، شماره 482 .
زياد بن كليب: «ذهبى» او را اين گونه معرفى مى كند: او ابو معشر تميمى كوفى است. از ابراهيم و شعبى (ونيز روايت مغيره از شعبى) نقل شده كه او در سن 110 سالگى در سنين فرتوتى از دنيا رفت. نسائى و ديگران او را توثيق كرده اند. ميزان الاعتدال: 2 / 92، شماره 2959. «ابن حجر» از قول «عجلى» مى گويد: او در حديث ثقه بود. و از قول «ابن حبّان» مى گويد: او از حافظان مورد يقين بود. تهذيب التهذيب: 2 / 382، شماره 698 .
بررسى سند روايت طبرى نيز در همين جا به انجام مى رسد و به همين اندازه براى صحت آن بسنده مى كنيم.

صفحه 160

صفحه 161

4. ابن عبد ربّه و «العقد الفريد»

شهاب الدين احمد معروف به ابن عبد ربّه اندلسى (م / 463 هـ) مبحثى از كتاب خود را به ماجراهاى سقيفه بنى ساعده اختصاص داده و در ذيل عنوان «آنانكه از بيعت ابو بكر سرپيچى كردند» مى گويد:
(آنان عبارت بودند از) على، عباس، زبير و سعد بن عباده. اما على و عباس و زبير در خانه فاطمه نشستند تا اينكه ابوبكر، عمر بن خطاب را فرستاد تا آنها را از خانه فاطمه بيرون بياورد و به او گفت: اگر سرباز زدند با آنان بستيز. عمر با مشعل آتشينى آمد تا خانه را بر آنها آتش بزند. فاطمه پيش آمد به او گفت: پسر خطاب آمده اى تا خانه ما را آتش بزنى. گفت: بله يا اينكه تن به بيعت در دهيد.1
اين سخن بى پرده از اين تاريخ نگار بزرگ قوى ترين گواه بر اين است كه خليفه به جهت بيعت گرفتن از على و همراهان دستور سوزاندن در خانه را صادر كرد. و راستى بيعتى كه با قهر و زور گرفته شود چه ارزشى دارد؟

1 . عقد الفريد: 4 / 87، تحقيق خليل شرف الدين.

صفحه 162

5. ابن عبدالبرّ و «الاستيعاب»

ابو عَمرو يوسف بن عبدالله بن محمّد بن عبدالبرّ (368 ـ 463 هـ) در كتاب ارزشمندش «الاستيعاب فى معرفة الاصحاب» با ذكر سلسله سندى1 مى گويد:
هنگامى كه مردم با ابو بكر بيعت مى كردند على و زبير به حضور فاطمه آمده و در اين باره با او به شور نشستند، و از انجام بيعت خوددارى نمودند. اين خبر به عمر رسيد و او به آنجا آمد و گفت: اى دخت رسول خدا هيچ كس نزد ما گرامى تر از پدرت نبود و پس از او هيچ كس گرامى تر از تو در نزد ما نيست. خبر يافته ام كه اين چند تن در خانه تواند. اگر اين خبر راست باشد هر آينه چنين و چنان خواهم كرد. سپس بيرون آمد.
فاطمه به آنها گفت: عمر بدينجا آمده و سوگند خورده كه اگر ديگر بار اينجاگرد آييد چنين و چنان خواهد كرد و سوگند به خدا كه او به سوگندش عمل خواهد نمود .2
«ابن عبدالبر» ديگر در اينجا صراحت سخن عمر را ياد آور

1 . سلسله سند آن بدين ترتيب است: حدثنا محمّد بن احمد حدثنا محمّد بن ايوب حدثنا احمد بن عمرو بزّاز حدثنا احمد بن يحيى حدثنا محمّد بن نسير حدثنا عبدالله بن عمر عن زيد بن اسلم عن أبيه .
2 . استيعاب: 3 / 975، تحقيق على محمّد بجاوى، چاپ قاهره.

صفحه 163
نشده است. او فقط گفته كه عمر گفت: هر آينه چنين و چنان خواهم كرد. در حالكيه پيش از اين در روايت «بلاذرى» و «طبرى» صراحت كلام عمر را ديديم. (كه او تهديد به آتش زدن در خانه نمود).
شايد اين مورخ ديده كه شرائط براى نقل گفته عمر مناسب نيست.

6. ابن ابى الحديد معتزلى و «شرح نهج البلاغه»

عبدالحميد بن هبة الله مدائنى معتزلى (م 655 هـ) با نقل روايتى از كتاب «السقيفه» تأليف احمد بن عبدالعزيز جوهرى مى گويد:
آنگاه كه مردمان به بيعت با ابوبكر اقدام نمودند زبير و مقداد در ميان تنى چند از مردم به جانب على، در خانه فاطمه آمدند و با او به شور نشستند و از بيعت خوددارى كردند. پس عمر حركت كرد و نزد فاطمه آمد و گفت: دختر رسول خدا! هيچ كس در نزد ما محبوب تر از پدرت نبود و پس از او هيچ كس محبوب تر از تو نيست به خدا اگر اين چند تن در خانه تو باشند اين محبت جلوگيرم نخواهد بود كه اين خانه را بر سر ايشان آتش بزنم. عمر كه از آنجا بيرون رفت. آنان به نزد فاطمه آمدند فاطمه به آنها گفت:

صفحه 164
عمر بدينجا آمده و سوگند خورده اگر بار ديگر گرد هم آييد هر آينه خانه را بر سرتان آتش مى زند و به خدا قسم او به سوگندش عمل خواهد كرد.1

7. ابوالفداء و «المختصر فى اخبار البشر»

اسماعيل بن على معروف به ابوالفداء (م 732 هـ) كتابى را با نام «المختصر فى اخبار البشر» تأليف كرده و تقريباً همان نگاشته هاى ابن عبدربّه در «العقد الفريد» را ياد آور شده است. وى مى گويد:
آنگاه ابو بكر، عمر را به سوى على و همراهان فرستاد تا آنان را از خانه فاطمه بيرون كشد و گفت:
اگر سرباز زدند با آنها بستيز، عمر آتش به دست به آنجا آمد تا خانه را آتش بزند. فاطمه او را ديد و گفت: پسر خطاب كجا؟ آمده اى تا خانه مان را آتش بزنى، گفت: بلى، يا اينكه به دانچه امت بر آن وارد شده اند وارد شويد.2

8. نويرى و «نهاية الارب فى فنون الادب»

احمد بن عبدالوهاب نويرى (677 ـ 733 هـ) يكى از اديبان نامدار است. وى در تاريخ، اطلاعات فراوانى دارد. زركلى در

1 . شرح نهج البلاغه: 2 / 45، تحقيق محمّد ابو الفضل ابراهيم .
2 . المختصر فى تاريخ البشر: 1 / 156، چاپ دار المعرفه بيروت.

صفحه 165
«الاعلام» در باره وى مى گويد: دانشمند، پژوهشگر، داراى آگاهى زياد. همچنين كتاب «نهاية الارب فى فنون الادب» وى را اينگونه توصيف نموده است: «نهاية الارب» عليرغم اينكه در دوره جديد نگاشته شده اما در بردارنده اخبار مهمى است كه مؤلف آن، اخبار را از تاريخ نگاران كهن مانند «ابن رقيق» و «ابن رشيق» و «ابن شداد» و ديگران كه كتاب هاى تاريخى ايشان به دست ما نرسيده نقل كرده است .1 «نويرى» در اين كتاب مى گويد: ابن عبدالبرّ با سند خود از زيد بن اسلم و او از پدرش روايت كرده كه:
به هنگام بيعت مردمان با ابوبكر، على و زبير نزد فاطمه آمده و پيرامون آن موضوع با وى به مشورت نشستند. عمر اين جريان را دريافت.
بدانجا رفت و گفت: اى دخت رسول خدا هيچ كس در نزد ما محبوب تر از پدرت نبود و پس از او هيچ كس محبوب تر از تو نيست. خبر يافته ام كه اين افراد در خانه تو هستند اگر اين خبر راست باشد چنين و چنان خواهم كرد. سپس از آنجا بيرون رفت. آنان نزد فاطمه آمدند. فاطمه به ايشان گفت: عمر به اينجا آمده و سوگند خورده كه اگر بار ديگر اجتماع كنيد چنين و چنان خواهد كرد و به خدا سوگند او به

1 . الاعلام: 1 / 165 .

صفحه 166
سوگندش عمل خواهد نمود.1

9. سيوطى و «مسند فاطمه»

جلال الدين عبدالرحمن سيوطى (848 ـ 911 هـ) آن پژوهشگر بزرگ و تاريخ نگار سترگ، در كتاب «مسند فاطمه» همان روايتى كه تاريخ نگاران از زيد بن اسلم و از اسلم نقل كرده اند، ياد آور گرديده است. وى باذكر آن روايت مى گويد:
پس از وفات رسول خدا هنگاميكه مردمان با ابو بكر بيعت مى كردند على و زبير نزد فاطمه دختر رسول خدا آمدند و در آن باره با وى به مشورت نشستند. وقتى كه عمر بن خطاب متوجه اين موضوع شد به نزد فاطمه آمد و گفت اى دختر رسول خدا به خدا سوگند اگر اينان در نزد تو باشند اين محبت نمى تواند جلوگيرم باشد كه اين در را بر آنان آتش بزنم. وقتى عمر از آنجا رفت، آنان به نزد فاطمه آمدند. فاطمه گفت: بازدانيد كه عمر بدينجا آمده و سوگند خورده كه اگر بار ديگر در اينجا گرد هم آييد اين در را بر شما مى سوزاند. و به خدا سوگند او طبق قسمش عمل خواهد كرد.2

1 . نهاية الارب فى فنون الادب: 19 / 40، چاپ قاهره 1395 هـ .
2 . مسند فاطمه، سيوطى: 36، چاپ مؤسسه الكتب الثقافيه بيروت.

صفحه 167

10. متّقى هندى و «كنز العمّال»

على بن حسام الدين معروف به متقى هندى (م 975 هـ) در كتاب ارزشمند «كنز العمال» ماجراى خانه فاطمه زهرا را به گونه اى كه در كتاب «المصنف» تأليف ابن ابى شيبه نگاشته شده ياد آور گرديده است. وى مى گويد:
از «اسلم» روايت است كه پس از رحت رسول خدا و به هنگام بيعت با ابوبكر، على و زبير به نزد فاطمه دختر رسول خدا آمدند و درباره بيعت كردن با وى به شور نشستند. چون عمر بن خطاب اين موضوع را دريافت حركت كرد وبه نزد فاطمه آمد و گفت: اى دختر رسول خدا در نزد ما هيچ كس دوست داشتنى تر از پدر تو نبود و پس از پدرت هيچكس محبوب تر از تو نيست. به خداى سوگند، اگر اين چند تن در نزد تو گرد آمده باشند محبوبيتت نمى تواند جلويم را بگيرد كه دستور سوزاندن در خانه را بر آنها بدهم .1 إلى آخر.

11. دهلوى و «ازالة الخفا»

ولى الله بن مولوى عبدالرحيم العمرى دهلوى هندى حنفى (1114 ـ 1176 هـ) در كتاب «ازالة الخفاء» ما جراى سقيفه بنى ساعده را بيان داشته است. وى در آنجا مى گويد: از طريق «اسلم» با

1 . كنزالعمال: 5 / 651، شماره 14138 .

صفحه 168
اسنادى كه در ديدگاه شيخين (مسلم و بخارى) صحيح است روايت شده كه:
پس از رسول خدا به هنگام بيعت با ابوبكر، على و زبير نزد فاطمه دختر رسول خدا آمدند... 1 تا آخر روايت (عيناً همانچه كه در كتاب فوق، «كنز العمال» روايت شد را ياد آور مى شود) وى در كتاب ديگرى با نام «قرّة العينين» روايتى داراى مضمونى نزديك به همين روايت نقل كرده است .2
12. محمّد حافظ بن ابراهيم و «قصيده عمريه»
محمّد حافظ بن ابراهيم فهمى مهندس معروف به حافظ ابراهيم (1287 ـ 1351 هـ) شاعر مصرى است كه ديوان اشعار وى در دو جلد به چاپ رسيده است. يكى از قصائد وى «قصيدهّ عمريه» نام دارد كه مورد توجه بسيار اديبان مصر قرار گرفته است.
از جمله ابيات قصيده فوق اين چند بيت است:
وقولة لِعليٍّ قالَها عُمرُ *** أكرمْ بسامِعِها أَعْظِمْ بِمُلْقيها
حرّقتُ دارك لا أُبقي عَليكَ بِها *** اِنْ لَمْ تُبايِعْ وبنتُ المُصطفى فيها

1 . ازالة الخفاء: 2 / 178 .
2 . قرة العينين: 78 .

صفحه 169
ما كان غير ابي حفص يَفوهُ بِها *** أمام فارِسِ عَدنان وَحامِيها1
ـ و گفتار عمر، كه على را مخاطب ساخت، شنونده اش را گرامى دار و گوينده اش را بزرگ شمار.
ـ اگر بيعت نكنى خانه ات را آتش مى زنم و در آن كسى بر جاى نمى گذارم. هر چند دختر پيامبر خدا در آن باشد.
ـ چه كسى جز ابو حفص (عمر) مى تواند اين سخن را روبروى شهسوار و حمايتگر قبيله عدنان بر زبان راند.
جاى بسى شگفتى است كه شاعر نيل، آنچه را كه موجب هلاك مى شود موجب نجات، و گناهان را، حسنات به حساب آورده است. و اين جز براى آن است كه «دوستى»، آدمى را كور و كر مى كند؟
معناى اين سخن آن است كه عمر هيچ احترامى براى دختر پيامبر قائل نبود زيرا براى خليفه شدن ابوبكر حاضر شد خانه فاطمه را با ساكنانش آتش بزند.
«علامه امينى» پس از نقل اين سه بيت از اشعار «شاعر نيل» مطلبى را با اين مضمون بيان مى دارد:
من چه بگويم پس از اينكه در اوائل سال 1918 م مصريان،

1 . ديوان حافظ ابراهيم: 1 / 82 .

صفحه 170
قصيده عمريه كه اين چند بيت در آن قرار دارد را مورد توجه خاص خود قرار داده و در محافل عمومى به سرايش آن همت گماشتند و روزنامه ها و نشريات، آن را در سراسر جهان منتشر كردند و رجال نامى مصر مانند احمد امين، احمد الزين، ابراهيم الابيارى، على جارم، على امين، خليل مطران، مصطفى دمياطى بيگ و ديگران، نسبت به چاپ ونشر «ديوانى» كه «شعرش» اين نمونه است و تقدير از «شاعرى» كه «شعورش» اين گونه است، اهتمام ورزيدند و احساسات را در اين عصر و روزگار سخت جريحه دار نمودند و به جاى صلح و صفا در جامعه اسلامى اين نعره هاى فرقه اى را در بوق كرده و موجب جدايى در ميان فرق مسلمانان مى شوند و مى پندارند كه كار نيكو انجام مى دهند... تا آنجا كه مى گويد:
اين افراد تا آن اندازه در ثنا و ستايش اين مرد و قصيده اش مبالغه و زياده روى نموده اند كه گويى دانش فراگير يا ديدگاه نيكوى نو و تازه اى براى مردم يا فضيلت و ويژگى والا و منحصر به فردى براى «عمر» آورده كه موجب شادمانى امت اسلام و پيامبر والا مقام گرديده است.
پس بايد به پيامبر، بسى مژده داد كه نه پاره تن او فاطمه در نزد گوينده اين گونه سخنان، ارزش و حرمتى دارد، و نه خانه فاطمه،

صفحه 171
مكانى است كه خداوند ساكنانش را پاك فرموده و از دست او (شاعر نيل) و از سوزاندن آن خانه بر سر ساكنانش مصونيت بخشيده است. پس آفرين بر انتخابى كه چنين شأن و مقامى دارد و مرحبا به بيعتى كه با اين تهديدها، و با آن رسوايى ها انجام پذيرفت...1

13. عمر رضا كحاله و «اعلام النساء»

عمر رضا كحاله از نويسندگان معاصر است كه به وسيله نگارش كتاب «اعلام النساء» كه در آن به شرح زندگانى دختر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)فاطمه زهرا (عليها السلام)پرداخته، شهرت و معروفيت به سزايى يافته است. از جمله مطالبى كه وى در ترجمه 2 حضرت زهرا مى گويد اين است:
ابوبكر دريافت كسانى كه از بيعت با او سر باز زده اند مانند عباس و زبير و سعد بن عباده، در نزد على بن ابى طالب و در خانه فاطمه (عليها السلام)جمع شده اند. لذا عمر را به سوى آنان فرستاد.
عمر به آنجا آمد و آنان را صدا زد. اما ايشان از منزل خارج نشدند. عمر هيزم طلبيد و گفت سوگند به كسى كه جان عمر

1 . الغدير: 7 / 86 ـ 87 .
2 . «تراجم» دانشى است كه شخصيت ها (دانشمند، راوى يا غير اينها) را معرفى كرده و به شرح حال آنها مى پردازد. (علم الرجال / استاد سبحانى / 13).

صفحه 172
در دست اوست بايد از خانه بيرون بياييد وگرنه خانه را بر سر ساكنانش آتش مى زنم. به او گفتند: ابا حفص، فاطمه آنجاست. گفت: باشد...
آنگه فاطمه (عليها السلام)بر در خانه ايستاده و گفت:
اى مردم من قومى نكوهيده تر از شماها نديده ام كه جنازه پيامبر را در ميان باز گذاشتيد و به جانب دنيا شتافتيد و از فرمان خداى، روى بر تافتيد و حق ما را نا ديده انگاشتيد...1
***
تا اينجا مطالب نويسندگان اهل سنت «پيرامون مقاصد شوم خليفه درباره دختر پيامبر و خانه او وساكنانش» كه در دسترس ما بوده و بر آن آگاهى يافته ايم، به پايان رسيد.
قابل ذكر است كه در بيشتر اين منابع تاريخى به تفصيل حوادث پرداخته نشده و از وقايع تلخ و جان سوز بعدى اشارتى نرفته است. اما گروه ديگرى از مورخين هستند كه در بيان حقيقت، از خويش شجاعت نشان داده و به حوادث غمبارى كه بر خانه بنى هاشم گذشت، اشارت نموده اند .
در مبحث بعد به نام و گفته آن تاريخ نگاران به حسب زمان زندگانى آنان خواهيم پرداخت.

1 . اعلام النساء: 4 / 114.

صفحه 173
 
اعترافات و اظهار ندامت ابوبكر از زبان تاريخ نگاران

2

أبو بكر نسبت به هتك خانه فاطمه (عليها السلام)

اعتراف واظهار پشيمانى مى كند

صفحه 174
 

صفحه 175
 

14. ابوعبيد و كتاب «الاموال»

ابو على قاسم بن سلاّم (م 224 هـ) يكى از فقهاء بزرگ و از دانشمندان نامدار قرن سوم هجرى است. او را با كتاب گرانسنگ «الاموال» كه بارها به چاپ رسيده مى شناسند. او پرده از چهره حقيقت فرو انداخته و به مصيبت هايى كه بر خانه فاطمه (عليها السلام)وارد آمده پرداخته است. وى روايتى را از عبدالرحمن بن عوف نقل مى كند كه مى گويد:
در مرض منجر به مرگ ابوبكر به نزدش رفتم و گفتم: در تو ايرادى نديدم ـ سپاس خداى را ـ بر دنيايت اندوه مخور، سوگند به خدا تو را نيكو كردارى سازشگر ديديم. ابو بكر گفت:
بر هيچ چيزى اندوه نمى خورم مگر بر سه كار كه انجام دادم و كاش انجام نمى دادم و سه كار كه انجام ندادم و كاش انجام مى دادم. و سه چيز را كه كاش پيرامون آنها از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)پرسيده بودم.

صفحه 176
امّا آن سه كارى كه مرتكب شدم و بر انجام آن پشيمانم، آن است كه كاش چنين و چنان نمى كردم. به دليل ويژگى آن كلام ابو عبيد مى گويد: نخواستم آن مورد را به صفحه بياورم (لذا به واژه چنين و چنان اكتفا نمودم) و كاش روز سقيفه بنى ساعده كار را به گردن يكى از دو تن عمر يا ابوعبيده مى انداختم تا او امير و من وزير باشم.1
نگارنده كتاب «الاموال» هر چند به كلام خليفه اشاره نكرده و خوش نداشته كه بدان اشارت نمايد امّا ديگران به صراحت كلام خليفه در بستر مرگ پرداخته اند كه به زودى سخن آنان را در اين مقال بازگو خواهيم نمود.

15. نظّام و «الوافى بالوفيات»

صلاح الدّين خليل ايبك صفدى كتابى را به نام «الوافى بالوفيات» تأليف كرده كه مستدرك كتاب «وفيات الاعيان» نوشته ابن خلكان است.
وى در آن كتاب به شرح حال نظّام معتزلى، ابراهيم بن سيار بصرى (160 ـ 231 هـ) پرداخته مى گويد:
معتزله مى گويند بدانسان نظّام را ملقّب به اين لقب كرده اند كه

1 . الاموال: 193 ـ 194، مكتبة الكليات الازهرية.

صفحه 177
پيوسته سخنانش آراسته به نظم و نثر بود. او خواهر زاده ابى هذيل علاّف شيخ معتزله بود. داراى ذكاوت بسيار بوده و آراء و انديشه هاى شيخ را نقل كرده است.
وى در آن كتاب مى گويد: روز بيعت، عمر، ضربتى به شكم فاطمه كوفت به گونه اى كه محسن (همان جنينى كه در شكم داشت) را سقط نمود.1

1 . الوافى بالوفيات: 6 / 17، همچنين در ملل و نحل شهرستانى: 1 / 57، چاپ دار المعرفة، نيز نك بحوث فى الملل والنحل: 3 / 248 ـ 255 نگارش مؤلف (استاد سبحانى). نزديك به همين تعبير در «اثبات الوصية» مسعودى: 143، نيز آمده است.
در اين روايت و نيز روايتى كه «ذهبى» از «ابن ابى دارم، ش 18» نقل مى كند با دقّت و تأمّل بنگريد. با اندكى قضاوت منصفانه خواهيد ديد كه «شهادت فاطمه زهرا» افسانه نيست.
ابن ابى الحديد، وقتى داستان «هبّار بن اسود» را نقل مى كند مى گويد: روز فتح مكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) (كه همه مشركين را امان داد) خون وى را مباح كرد. زيرا او به زينب دختر رسول خدا كه در هودج نشسته بود حمله كرده و موجب وحشت وى گرديد و به گونه اى كه زينب فرزند خود را سقط كرد. ابن ابى الحديد مى افزايد: اين داستان را بر، نقيب، ابوجعفر خواندم. گفت: وقتى كه رسول خدا خون هبار بن اسود را به خاطر به وحشت انداختن زينب كه در نتيجه به سقط شدن جنين او منجر شد، مباح دانست، معلوم است كه اگر زنده بود، خون هر كسى كه موجب آزار فاطمه و در نتيجه سقط شدن فرزند او گرديد نيز مباح مى دانست. (شرح نهج البلاغه: 14 / 193). اين در حاليست كه (طبق گواهى تاريخ) همان ضربه اى كه بر پهلوى فاطمه خورد (و باعث سقط جنين او شد) موجب بيمارى و در نهايت از دنيا رفتن آن حضرت گرديد. (مترجم).

صفحه 178

16. مبرد و «الكامل»

محمّد بن يزيد عبدالاكبر بغدادى (210 ـ 285 هـ) يكى از اديبان نويسنده و صاحب آثار گرانبها ست. وى در كتاب «الكامل» روايتى را از عبدالرحمن بن عوف به هنگام ديدار با ابو بكر در بستر مرگ نقل مى كند و مى گويد:
به هنگام بيمارى ابوبكر كه به مرگش منجر گرديد به نزد او رفتم و سلام كردم. از او پرسيدم چگونه اى؟ برخاست و راست نشست. ـ تا آنجا كه مى گويد ـ ابوبكر گفت:
به راستى من بر هيچ چيز اسفناك نيستم مگر بر سه كار كه انجام دادم كه كاش انجام نمى دادم و سه كار كه انجام ندادم و كاش انجام مى دادم و سه چيز را كه كاش از رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)مى پرسيدم.
اما آن سه كه بر انجام آن پشيمانم اينكه كاش درِ خانه فاطمه را نمى گشودم هر چند آنها به عزم جنگ آنرا بسته بودند.
و كاش روز سقيفه بنى ساعده كار خلافت را به عهده يكى از دو تن عمر يا ابو عبيده سپرده بودم تا يكى از آنها امير باشد و من وزير باشم. كاش وقتى فجاءة را به نزدم آوردند دستور سوزاندن او را به آتش نمى دادم. او را با شمشمير مى كشتم يا

صفحه 179
رها مى كردم.1
اما سه چيزى كه انجام ندادم و كاش انجام مى دادم...2 الخ.

1 . فجاءة، نامش اياس بن عبدالله بن عبد باليل بن عميرة بن خفاف است. وى به نزد ابوبكر آمده اظهار داشت، من به دين اسلام گرويده ام و مى خواهم با مرتدان بستيزم. نياز به جهاز جنگى و اسلحه دارم. ابوبكر تجهيزات جنگى را در اختيار وى گذاشت، اما او به همراه مردى از قبيله بنى شريد به نام «نجبة بن ابى الميشاء» متعرض مسلمانان و غارت اموال آنان گرديد. وقتى كه ابوبكر از اين ماجرا با خبر گرديد به «طريفة بن حاجز» نوشت كه: دشمن خدا، فجاءة نزد من آمد و خود را مسلمان جلوه داد و سپس از من خواست تا براى مبارزه با مرتدان اسلحه در اختيارش قرار دهم. من چنين كردم اما اينك خبر يافته ام كه اين دشمن خدا متعرض مسلمانان گرديده، مال آنان را ربوده و مخالفان خود را طعمه شمشير نموده، به همراه سربازانت به نبرد وى بشتاب. او را بكش يا اسير كن و به نزد من آور... وقتى كه فجاءة، طريفه و همراهانش را ديد گفت: تو در انجام كار خويش سزاوارتر از من نيستى، تو فرستاده ابوبكرى، من هم فرستاده اويم. طريفه به او گفت: اگر راست مى گويى اسلحه ات را بينداز و به همراه من به نزد ابوبكر بيا. فجاءة پذيرفت. وقتى كه به نزد ابوبكر آمدند، ابوبكر به طريفه دستور داد فجاءة را به بقيع برده و او را در آتش بسوزاند. طريفه او را به مصلاى شهر برد. آتش را برافروخت و فجاءة را در آتش سوزانيد. طبرى مى نويسد: در مصلاى مدينه هيزم فراوانى گرد آوردند و در آن آتش افروختند. سپس فجاءة را با دست و پاى بسته در آن انداختند. (تاريخ طبرى: 3 / 234). و ابن كثير در رابطه با همين موضوع مى گويد: دستان فجاءة را پشت گردنش محكم بستند. سپس او را به درون آتش پر تاب كردند. تاريخ ابن كثير: 6 / 319، نيز ر ك. الكامل ابن اثير: 2 / 146 و الاصابة: 2 / 322 به نقل از الغدير: 7 / 957. (مترجم).
2 . شرح نهج البلاغه: 2 / 45 ـ 47، نيز نك الكامل: ج 11، تحقيق دكتر محمّد احمد الدالى مؤسسه الرساله بيروت. ازگفتار محقق اين كتاب معلوم مى شود كه اين روايت در «الكامل» وجود دارد. زيرا قسمت هايى از آن را ياد آور شده است. اما دست تحريف تمام روايت را آنچنانكه «ابن ابى الحديد» از «جوهرى» و از «الكامل» مبرّد، نقل كرده ياد آور نشده است. البته، محقق اين كتاب در همان صفحه به روايت مؤلف كتاب «عقد الفريد» اشارتى كرده است .

صفحه 180

17. مسعودى و «مروج الذهب»

ابوالحسن على بن حسين بن على مسعودى (م 346 هـ) يكى از تاريخ نگاران چيره دست است كه در تدوين و نگارش تاريخ اسلام بهره زيادى دارد.
وى در تاريخ خود معروف به «مروج الذهب» به هنگام ذكر نام و نسب ابوبكر وشمّه اى از اخبار پيرامون وى مى گويد:
و از جمله گفتار او در بستر مرگ اين است كه گفت بر هيچ چيز اسفناك نيستم جز بر سه چيز كه انجام دادم كه كاش انجام نمى دادم و سه چيز كه انجام ندادم و كاش انجام مى دادم و سه چيز كه كاش پيرامونشان از پيامبر پرسيده بودم.
اما آن سه كه بر انجام آن اندوهناكم، آنكه: كاش درب خانه فاطمه را نمى گشودم ـ وى در اين باره گفتار زيادى را بيان داشته ـ و كاش فجائه را به آتش نمى سوزاندم. يا رهايش مى كردم يا آشكارا مى كشتم. و كاش روز سقيفه امور خلافت را به گردن يكى از آن دو مرد مى انداختم و او امير و من وزير

صفحه 181
مى گشتم و آن سه كه بر انجام ندادنش اندوهناكم...1.

18. ابن ابى دارم و «ميزان الاعتدال »2

احمد بن محمّد معروف به ابن ابى دارم حديث نگار كوفى (م 357 هـ) است كه ذهبى او را اين گونه شناسانده است: او به حفظ و شناخت حديث موصوف و معروف بود .3 و حاكم از او روايت كرده است.
ذهبى همچنين در كتاب «ميزان الاعتدال» خود به نقل از محمّد بن احمد بن حماد كوفى مى گويد: ابن ابى دارم در تمام عمر درست كار بود. در روزهاى آخر عمرش بيشترين مطالبى كه در نزد او قرائت مى شد عيوب و كارهاى ناپسند خلفا بود. من بر وى وارد شدم ديدم كه مردى در نزد او مى خواند:
« عمر به فاطمه لگدى نواخت كه محسن او سقط
شد » .4

1 . مروج الذهب: 2 / 301، چاپ دار الاندلس، بيروت.
2 . كتاب «ميزان الاعتدال» نوشته ابن ابى دارم نيست. منظور مؤلّف محترم ديدگاه ابن ابى دارم در نگاه ميزان الاعتدال ذهبى است. (مترجم).
3 . سير اعلام النبلاء: 15 / 578، شماره ترجمه 349 .
4 . ميزان الاعتدال: 1 / 139، شماره ترجمه 552 .

صفحه 182

19. طبرانى و «المعجم الكبير»

ابو القاسم سليمان بن احمد طبرانى (260 ـ 360 هـ) صاحب كتاب «المعجم الكبير» است كه ذهبى در «ميزان الاعتدال» خود او را معرفى كرده و درباره او مى گويد: او حافظ حديث و نگاهدارنده آن است .1 وى در فصلى از كتاب خود با عنوان «برخى از مستندات ابوبكر از رسول خدا» با ذكر حديث عبدالرحمن بن عوف از ابوبكر در بستر مرگ آورده كه ابو بكر به وى گفت:
اما من بر هيچ چيز اندوهناك نيستم مگر بر انجام سه چيز و ترك سه چيز و عدم پرسش سه سؤال از رسول خدا. كاش به گشودن در خانه فاطمه اقدام نمى نمودم هر چند آنان به تصميم نبرد آن را بسته بودند و كاش در روز سقيفه كار را به عهده يكى از آن دو مرد «ابو عبيده يا عمر» مى گماردم و او امير و من وزير مى گرديدم... تا آخر روايت.2

20. ابن عبد ربّه و «العقد الفريد»

گفتار ابن عبدربّه پيرامون گفتگوى ميان فاطمه و عمر بن خطاب در مبحث پيشين از نظر گذشت.

1 . ميزان الاعتدال: 2 / 195، شماره ترجمه 3423.
2 . المعجم الكبير: 1 / 62، شماره 43 .

صفحه 183
وى در آنجا به حوادث تلخ و جان سوزى كه پس از آن صورت پذيرفت سخنى به ميان نياورد. اما در جاى ديگر با نقل حديث عبدالرحمن بن عوف از ابو بكر در بستر مرگ به گشودن در خانه فاطمه اشارت نموده است. وى در زير مبحثى با عنوان «جانشينى عمر از ابو بكر» مى گويد: ابو بكر گفت:
راستى كه من در دنيا بر هيچ چيز اسفناك نيستم مگر بر انجام سه چيز و ترك سه چيز و نپرسيدن سؤال از رسول خدا، اما آن سه كه بر انجامش پشيمان هستم آنكه كاش درب خانه فاطمه را نمى گشودم هرچند آن را به تصميم نبرد بسته بودند...1

21. ابن عساكر و «مختصر تاريخ دمشق»

على بن حسن معروف به ابن عساكر (م 571 هـ) كتابى را درباره تاريخ دمشق در هشت مجلّد تأليف نموده و محمّد بن مكرّم معروف به ابن منظور (620 ـ 711 هـ) آن را تلخيص نموده است .
وى در ترجمه ابوبكر نگاشته است كه عبدالرحمن بن عوف در بيمارى منجر به مرگ ابوبكر به عيادت وى رفت. ديد كه در حال هوشيارى است. تا آنجا كه مى گويد:

1 . عقد الفريد: 4 / 93، زير عنوان «استخلاف ابى بكر لعمر».

صفحه 184
ابوبكر گفت از كارهاى دنيا بر هيچ چيزى اندوه نمى خورم مگر بر انجام سه كار و ترك سه كار و عدم پرسش سه سؤال از پيامبر...1
(و در ادامه كلام تاريخ نگاران فوق الذكر را بازگو مى كند).

22. ابن ابى الحديد و «شرح نهج البلاغه»

عبدالحميد بن هبة الله مدائنى معتزلى (م 655 هـ) تاريخ نگار و نويسنده توانمندى است. كه شرح نهج البلاغه را در بيست جلد تدوين و نگارش نموده است. اين كتاب به موضوعات تاريخى، ادبى، كلامى و فلسفى پرداخته و از تبحر و احاطه نويسنده به دانش هاى گوناگون پرده بر مى دارد. وى در اين كتاب مطالب خود را از احمد بن عبدالعزيز جوهرى مؤلف كتاب «السقيفه» 2 نقل كرده است و از مطالب او هيچ نقد و ردى نكرده است.
وى در آنجا گفتار ابوبكر را كه از كتب ديگر هم نگاشتيم با

1 . مختصر تاريخ دمشق: 13 / 122.
2 . كتاب «السقيفه» تأليف «احمد بن عبدالعزيز» قديمى ترين و مشروح ترين كتابى است كه حوادث سقيفه را به تفصيل بيان داشته است. ابن ابى الحديد در مجلدات مختلف كتاب خود، بسيار از او نقل كرده است، به گونه اى كه اگر كسى تمام آنچه را كه ابن ابى الحديد از كتاب «السقيفه» نقل كرده گرد آروى نمايد آن كتاب. ديگر بار به بازار مى آيد.

صفحه 185
عبارتى نزديك به همان مضمون ياد آور مى شود:
... كه اى كاش خانه فاطمه را نمى گشودم هر چند به تصميم نبرد آن را بسته بودند.1
و در جاى ديگر به نقل از قاضى عبدالجبار مى گويد:
و اما حديث سوزاندن در خانه، بر فرض كه درست باشد طعنى بر عمر نيست زيرا وى بر آن بود كه كسانى را كه از بيعت سرپيچى ورزيدند را بترساند.2

23. جوينى و «فرائد السمطين»

ابراهيم بن محمّد الحديد معروف به جوينى (م 722 هـ) از اساتيد ذهبى است. ذهبى درباره وى مى گويد: او امام، حديث نگار، بى همتا، افتخار اسلام و دين است . جوينى در كتاب «فرائد السمطين» با سندى كه به ابن عباس مى رسد آورده كه:
روزى رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)نشسته بودند ناگهان حسن به سوى او آمد چون او را نگريست گريست سپس فرمود پسركم بدينجا بيا پس او را به خويش نزديك گرداند و بر زانوى راستش نشاند. سپس حسين آمد او را كه ديد نيز گريست و بدو فرمود پسركم بدينجا بيا او را نيز بر گرفت و بر زانوى چپ نشاند.

1 . شرح نهج البلاغه: 2 / 46 ـ 47.
2 . شرح نهج البلاغه: 16 / 272 .

صفحه 186
سپس فاطمه پيش آمد چشم رسول خدا كه بر او افتاد اشكش سرازير گرديد سپس فرمود دختركم پيش من بيا. او را پيش روى خويش نشانيد سپس اميرمؤمنان (عليه السلام)آمد با ديدن او نيز اشكش روان شد سپس فرمود برادرم تو هم پيشم بيا و او را نيز در سوى راست خود نشانيد.
اصحابش بدو عرضه داشتند اى رسول خدا چرا با ديدن هر يك از اينان گريستى؟ آيا ديدن آنها موجبات سرور و شادى شما را فراهم نمى آورد. فرمود سوگند به آنكه مرا به پيامبرى برگزيد و مرا بر تمامى آفريدگان برترى بخشيد من و اينان گرامى ترين آفريدگان در نزد خداى عزوجل هستيم و روى زمين هيچ موجودى دوست داشتنى ترين از اينان در نزد من نيست... تا آنجا كه فرمود: و اما دخترم فاطمه سرور زنان عالم از آغازين تا واپسين ايشان است و او پاره تن من و روشنايى چشم من است او ميوه دل من و روح در تن من است.
فاطمه حوريه انسان نماست هر گاه در محرابش پيش روى حضرت كردگار به نماز قامت مى افرازد نور رخساره اش براى فرشتگان آسمان پرتو افشانى مى كند ; همچنان كه نور ستارگان زمينيان را پرتو مى افشانند. خداى عزوجل به فرشتگان مى گويد:
«فرشتگانم! به بنده ام فاطمه سرور زنان، كه اينك پيش رويم ايستاده و از خوف من بدنش به لرزه افتاده و با دلش به عبادتم

صفحه 187
قامت افراشته نظر افكنيد. شما را گواه مى گيرم كه من شيعيان او را از آتش، امان بخشيدم».
و من هرگاه فاطمه را مى نگرم به ياد حوادث تلخى مى افتم كه پس از من بر او وارد خواهد آمد. گويى مى بينمش كه شخص فرومايه اى به خانه اش وارد گشته، حرمتش را شكسته، حقش را ربوده و ارثش را تصاحب نموده، پهلويش را شكسته و جنينش را كشته و او فرياد بر مى آورد پدرم محمّد، اما كسى پاسخش نمى گويد و كمك مى خواهد اما كمك كار نمى جويد...1

24. ذهبى و «تاريخ الإسلام »

شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى (م 748 هـ) در كتاب تاريخ اسلام مى گويد:
علوان بن داود بجلى با ذكر سلسله سند 2 از عبدالرحمن بن عوف روايت مى كند كه در بيمارى ابوبكر به عيادتش رفتم. بر او سلام كرده و چگونگى احوالش را پرسيدم. گفت: به شكر خدا خوبم تا آنجا كه مى گويد. سپس ابوبكر گفت: بر هيچ چيز تأسف

1 . فرائد السمطين: 2 / 34 ـ 35، چاپ بيروت.
2 . سلسله سند آن روايت اين گونه است: روى علوان بن داود البجلى عن حميد بن عبدالرحمن عن صالح بن كيسان عن حميد بن عبدالرحمن بن عوف عن ابيه .

صفحه 188
نمى خورم مگر بر سه چيز... تا آخر حديث .1

25. نور الدين هيتمى و «مجمع الزوائد»

حافظ نورالدين على بن ابى بكر هيتمى (م 807 هـ) در كتاب «مجمع الزوائد» در باب «كراهة الولاية و لمن تستحب» با ذكر روايتى از عبدالرحمن بن عوف مى گويد:
در مرض مرگ ابوبكر به نزدش رفتم و بر او سلام كردم و پرسيدم چگونه اى، برخاست و نشست و گفت، شكر خدا خوبم (تا آنجا كه مى گويد) سپس ابوبكر گفت: اما بر هيچ چيز تأسف نمى خورم مگر بر سه چيز كه...2 تا آخر حديث.

26. ابن حجر عسقلانى و «لسان الميزان»

امام حافظ شهاب الدين ابو الفضل معروف به عسقلانى
(م 852 هـ) در كتاب «لسان الميزان» با ذكر سند خود از حميد
پسر عبدالرحمن بن عوف، از پدرش (عبدالرحمن) آورده كه وى گفت:
هنگام بيمارى ابوبكر بر وى وارد شدم. برخاست و نشست. گفتم بحمد الله خوبى. ابوبكر گفت: اندوهى در من نمى بينى و

1 . تاريخ الإسلام: 3 / 117 ـ 118 .
2 . مجمع الزوائد: 5 / 202 ـ 203 .

صفحه 189
به راستى من بر هيچ چيز غصه دار نيستم مگر بر سه چيز...1

27. متقى هندى و «كنز العمال»

علاء الدين متقى هندى (م 975 هـ) در كنز العمال حديث عبدالرحمن ابن عوف را به تفصيل نگاشته و مى گويد: از عبدالرحمن بن عوف نقل است كه ابو بكر صديق در بيمارى منجر به مرگش به وى گفت من بر هيچ چيز تأسف نمى خورم مگر بر سه چيز...2 تا پايان حديث.

28. عبدالفتّاح عبدالمقصود و كتاب «الامام على»

عبدالفتاح، نويسنده كتاب «امام على» يكى از نويسندگان چيره دست معاصر است. وى با جديّت و تلاش توانفرسا چكيده حقايق را برگرفته. و با نگارش اين كتاب گامى در خور تقدير برداشته است. وى در حادثه خانه فاطمه (عليها السلام)مى گويد:
عمر گفت: سوگند به كسى كه جانم در دست اوست بايد از خانه بيرون آيند يا آن را بر سر ساكنانش آتش مى زنم. گروهى كه خدا ترس بودند و مى خواستند حرمت پيامبر را پس از مرگش رعايت كنند به وى گفتند: اى ابو حفص فاطمه در اين

1 . لسان الميزان: 4 / 188 ـ 189.
2 . كنز العمال: 5 / 631، شماره حديث 14113 .

صفحه 190
خانه است. بى پروا فرياد برداشت، باشد. پيش آمد و كوبه بر در نواخت سپس با لگد بر در كوبيد... على پديدار شد.
در آستانه در صداى ناله زهرا شنيده شد. آواى استغاثه اى كه سر داده مى گفت: پدر اى رسول خدا... بر آن بود تا از دست يكى از اصحابش، او را كه در نزديكيش در رضوان پروردگار خويش آرام غنوده بود، باز گرداند، تا سركش گردن فراز بى پروا را در جاى خويش بنشاند و جبروتش را زايل سازد و شدت عمل و سخت گيريش را نابود نمايد و آرزو مى كرد پيش از آنكه ديده اش به او بيفتد صاعقه اى نازل شده او را در ربايد.
وقتى جمعيت برگشت و مى خواست همچون آهوان رميده در برابر صيحه زهرا فرار كند على از شدت تأثر و حسرت باگلويى بغض گرفته و اندوهى گران چشمش را در ميان آنان مى گردانيد. كاسه بردباريش لبريز گرديده و انگشتانش بر قبضه شمشير فشار مى آورد و مى خواست از شدت خشم در آن فرو رود...1

1 . الامام على، عبدالفتاح عبدالمقصود: 4 / 274 ـ 277، اين نويسنده به همين موضوع در جاى ديگر كتابش نيز پرداخته است. نك جلد اول «امام على» صفحات 192 ـ 193 .
مؤلف محترم استاد سبحانى در متن عربى به جهت اختصار از آوردن آن خوددارى ورزيده اما اينك به نقل آن مطالب مى پردازيم.
... در آن روز در ميان مردمان شايع گرديد كه عمر گام پيش نهاده با تعدادى از ياران و مددكاران خويش به جانب خانه فاطمه روانه گرديده و بر اين انديشه است تا پسر عموى پيامبر را ـ خواه ناخواه ـ بدانچه تا حال بدان تنها در نداده وادار سازد. مردم هر يك بر حدسى بود برخى بر اين باور بودند كه در برابر شمشير سر طاعت فرود مى آيد... و برخى ديگر مى گفتند به زودى شمشير با شمشير روبرو مى شود...
و ديگران كه جز از اين و آن گروه بودند مى گفتند «آتش» تنها راه ايجاد وحدت و رضايت گرفتن و به اعتراف واداشتن است...
آيا زبان مردمان را بسته اند كه نتوانند داستان «هيزم» را نقل كنند. چه كه اين كار دستور پور خطاب بود. فرمان گردآورى هيزم را صادر كرد.
آنگاه خانه فاطمه را كه على و يارانش در آن بودند محاصره نمود تا آنان را قانع سازد يا بر آنها بى پروا بتازد...
خشمگين و خروشان به همراه يارانش به جانب خانه على روى آورد و حمله ور گرديد... ناگهان چهره اى به سان رسول خدا در آستانه در هويدا گرديد. رخساره اى كه از اندوه پوشيده و بر آن اثرات مصيبت و غم پديدار بود. در ديدگانش قطرات اشك مى در خشيد و بر پيشانى اش آثار خشم نمايان بود... ديگر تاب از دل ها رفت چونكه ديدند فاطمه به سان سايه اى به راه افتاد و با گام اندوه زده و لرزان متوجه مزار پدر شد... چشم ها و گوش ها يكسره متوجه او گرديد. ناله اش بلند شد. باران اشكش سرازير بود و از سوز دل پدر را پى در پى آوا مى داد:
پدر اى رسول خدا... پدر اى رسول خدا...
از اين بانگ گويى زمين در زير پاى آن گروه ستم پيشه به لرزه آمده بود... بابا اى رسول خدا... پس از دست پسر خطاب و پسر ابى قحافه چه بر سر ما آمد...
با آواى او دلى نماند به لرزه نيفتد و چشمى نماند كه سيلاب اشكش روان نگردد.
مردم آرزو مى كردند كه كاش مى توانستند زمين را بشكافند و خويشتن را در دخمه هاى تاريك آن مخفى سازند... امام على: 1 / 192 ـ 193. (مترجم).

صفحه 191

صفحه 192
 

صفحه 193
 
در اسناد معتبر تاريخى

در اسناد معتبر تاريخى

در اينجا اسناد تاريخى اى وجود دارد كه از آن ستم و سنگدلى كه بر پيشانى انسانيت داغ ننگ بر نهاده پرده فرو مى افكند.
سند اول: استناد عروه پسر زبير به كار خليفه (آتش زدن خانه) براى توجيه كار برادرش عبدالله كه براى آتش زدن بنى هاشم، هيزم را فراهم آورده بود.
سند دوم: نامه يزيد بن معاويه به عبدالله بن عمر.
سند سوم: احاديثى كه «بخارى» در كتاب هاى «الخمس» و «المغازى» روايت كرده است.
سند چهارم: خطبه غرّا فاطمه زهرا در اجتماع بزرگ مهاجرين وانصار.

صفحه 194
 

صفحه 195
 

اسناد معتبر تاريخى

مطالبى كه در صفحات پيشين مورد بررسى قرار داديم به تنهايى براى اثبات مقصود ما، كفايت مى كند. اگر ما نگاشته هاى تاريخ نگاران شيعه هم به نوشته هاى مورخين اهل سنت
پيرامون سقيفه بيفزاييم اين جريان از قضاياى متواتره بلكه از ضروريات خواهد شد، به گونه اى كه هيچ كس در آن ترديد نخواهد كرد.
اين قضيه در قرون اول دوره اسلامى از امور مسلم و قطعى بود. به گونه اى كه برخى از كسانى كه دستشان به خون مسلمانان آلوده بود نيز با تكيه و استناد به كار خليفه (عمر بن خطاب) كار خود را توجيه مى نمودند.
اينك اين اسناد قوى تاريخى است كه پيش روى شماست:

صفحه 196

سند اول

استدلال عروة بن زبير به كار عمر بن خطاب براى توجيه كار برادرش

مسعودى روايت كرده كه «عبدالله پسر زبير» بنى هاشم را در شعب محاصره نموده و در اطراف آنها هيزم فراوانى گرد آورد. انبوهى هيزم به اندازه اى بود كه اگر در آنها آتش مى افروختند يك تن از بنى هاشم هم جان سالم به در نمى برد. در ميان آنها محمّد بن حنفيه نيز حضور داشت. وى مى افزايد:
«نوفلى» در كتاب خود از ابن عايشه، از پدرش، از حماد بن سلمه روايت كرده كه:
وقتى در نزد عروة بن زبير، از جريان فراهم آوردن هيزم در اطراف بنى هاشم براى آتش زدن ايشان سخن به ميان آمد، عروه (برادر عبدالله زبير) عذر او را موجه دانست و افزود:
عبدالله با اين كار مى خواست آنها را بترساند تا به بيعت او تن در دهند. زيرا بنى هاشم پيشتر از آن نيز سابقه سرپيچى از بيعت را داشتند.
اين تاريخ نگار در ادامه مى گويد: جاى نقل اين خبر در اينجا نبود. ما در مناقب اهل بيت در كتاب «حدائق الاذهان» به ذكر اين مطالب پرداخته ايم .1

1 . مروج الذهب: 3 / 77، چاپ دار الاندلس.

صفحه 197
ابن ابى الحديد نيز اين خبر را آورده و مى گويد:
عروه پسر زبير نسبت به رفتارى كه برادرش (عبدالله) با بنى هاشم نمود و با گرفتار آوردن آنها در شعب و فراهم كردن هيزم به سوزاندنشان تهديد كرد، او را معذور دانسته و گفته است، او با اين كار مى خواسته كه بيعت نكردن بنى هاشم شايع و زبانزد همگان نگردد و مسلمانان به اختلاف نيفتند و همگى به طاعت تن در داده و به گونه كلمه واحده در آيند. عمر بن خطاب هم با بنى هاشم همين گونه رفتاركرد. آنان از بيعت با ابوبكر سرپيچيدند و او هيزم گرد آورد تا خانه را بر سر ايشان آتش بزند.1

1 . شرح نهج البلاغه: 20 / 147 .

صفحه 198

سند دوم

نامه يزيد بن معاويه به عبدالله بن عمر

بلاذرى با نقل روايتى مى گويد:
آن هنگام كه حسين كشته شد عبدالله بن عمر به يزيد بن معاويه نوشت:
اما بعد، فاجعه اى سترگ و سوگى بزرگ اتفاق افتاده و در اسلام حادثه اى عظيم پيش آمده و هيچ روزى همانند روز كشتن حسين نيست.
يزيد به وى بازنوشت:
اما بعد، اى نادان ما به جانب خانه هاى نو و فرش هاى گسترده و بالش نرم بر آمديم و در پى حفظ و دفاع از آنها جنگ كرديم. اگر ما بر حق بوده ايم كه از حقمان دفاع نموده ايم و اگر حق با ديگرى (حسين و پدرش) بوده، كه پدر تو اولين كسى بود كه اين سنت (غصب حق و خلافت) را پايه ريزى نمود و حق را از اهلش بگرفت.1

1 . نهج الحق و كشف الصدق: 356، تعليق فرج الله حسينى، مكتبة المدرسة. وى در آن كتاب از «الانساب» بلاذرى نقل كرده است.

صفحه 199

سند سوم

احاديثى كه بخارى وديگران نقل كرده اند

قرائن و شواهد ديگرى در دست است كه به روشنى دلالت دارد بر اينكه پس از رحلت پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)حوادث تلخى از جانب دستگاه خلافت براى سرور زنان جهان پيش آمد و ادله زير گواه اين موضوع است:
الف: فاطمه زهرا از ابوبكر رويگردان شد و تا زمان مرگ با وى سخن نگفت.
بخارى در كتاب «الخمس» آورده كه: فاطمه دختر رسول خدا بر ابو بكر خشم گرفت و از او رويگردان شد و تا زمان مرگ اين گونه بود .1 و در كتاب «الفرايض» آورده كه فاطمه از ابوبكر رويگردان گرديد و تا زمان رحلت از دنيا با او سخن نگفت. 2 وى هم چنين در كتاب «المغازى» در باب غزوه خيبر مى گويد: فاطمه بر ابوبكر خشم گرفت و تا زمان مرگ هرگز با او سخن نگفت...3
پندار شما نسبت به روايت امام بخارى چيست. اين جز براى

1 . صحيح بخارى: 4 / 42، دار الفكر بيروت.
2 . صحيح بخارى: 8 / 30، دار الفكر بيروت.
3 . صحيح بخارى: 5 / 82 ، دار الفكر بيروت.

صفحه 200
آن است كه حرمت فاطمه زهرا هتك گرديد تا جايى كه به مزار پدرش پناه برد و گفت:
ـ چه باك است كسى را كه خاك مزار احمد بوئيده، ديگر در تمام عمر هيچ بوى خوشى را نبويد.
ـ مصيبت هايى بر من وارد آمده كه اگر بر روزهاى روشن فرود مى آمد چونان شب بى ماهتابشان مى گرداند .1
ب: هنگامى كه على، فاطمه را تجهيز و تكفين نمود و او را در گور نهاد، غم و اندوهى گران بر او مستولى گرديد پس رسول خدا را مخاطب ساخت و گفت: به زودى دخترت برايت باز خواهد گفت كه از دست امتت چه كشيده. از او بازپرس و شرح حال را از او جستجو كن. حاليكه از مرگ تو ديرى نگذشته و نامت فراموش نگشته بود.2
همه اين ها از اين پرده بر مى دارد كه او مظلوم و ستمديده و با حق غصب گرديده، از دنيا رفت.
ج: فاطمه زهرا وصيت نمود كه شب هنگام به خاكش سپارند. راز اين وصيت چيست؟
«بلاذرى» با ذكر سلسله سند مى گويد: على، در دل شب فاطمه

1 . وفاء الوفا: 2 / 444 .
2 . نهج البلاغه: خطبه 202 .

صفحه 201
را به خاك سپرد. تا آنجا كه مى گويد: فاطمه وصيت كرده بود او را بر تخته پاكى نهاده تشييع نمايند. اسماء دختر عميس به او گفته بود: برايت تابوتى به سان آنچه در حبشه مى ساختند، تهيه مى كنم.
چوبى راگرفته و آن را بريد و سپس براى او تابوتى ساخت. فاطمه لبخندى زد. اين در حالى بود كه پس از مرگ پيامبر تا آن لحظه كسى لبخند بر لبان او نديده بود. على و اسماء او را غسل دادند. او خود اين گونه وصيت كرده بود و ابوبكر و عمر از جريان مرگ او آگاه نشدند.1

1 . انساب الاشراف: 1 / 405 .

صفحه 202

سند چهارم

خطبه فاطمه زهرا پس از وفات پدر

از جمله مواردى كه گوياى ستمديدگى، مظلوميت و غصب شدن حق فاطمه زهرا (عليها السلام)است، خطبه معروف وى است كه در نهايت فصاحت و بلاغت و متانت و حجتمندى كه از ويژگى ها و زيبايى هاى خطبه است بيان گرديده است. بر آن تابشى از پرتو نبوت و بوى خوشى از ارجمندى رسالت است. دوست و دشمن آن را نگاشته و روايت كرده اند.
اسناد اين خطبه در پايان متن خطبه از نظر خواهد گذشت.
تاريخ نگاران و حديث پردازان روايت نموده اند كه در آن هنگام كه ابوبكر و عمر فدك را از فاطمه دختر رسول خدا گرفتند و فاطمه جريان را دريافت. معجر بر سر گرفت و در حاليكه خويشتن را كاملاً پوشانيده بود، به همراه گروهى از زنان بنى هاشم به راه افتاد. راه رفتنش بى هيچ تفاوتى چونان راه رفتن رسول خدا بود.
بر مجلس ابوبكر وارد شد. گروهى از مهاجرين و انصار در آنجا بودند.
ميان او و آن جماعت پرده اى آويختند.
در آنجا نشست. ناله اى از نهاد سر داد. مجلس به سان درياى

صفحه 203
خروشان، متلاطم و بى قرار گرديد و مجلسيان بى قرار به فغان آمدند. پس اندكى درنگ نمود تا ناله مردمان فرونشست و مجلس آرام گرديد. سخن را با سپاس و ستايش خداوند و درود بر رسول او آغازيد.
مردمان بار ديگر گريه سر دادند و چون خاموش شدند ديگر بار سخن از سر گرفت و گفت:
«حمد كردگار را بر نعمت هايى كه ارزانى فرموده و ستايش مر او را بر آنچه الهام نموده و ستايش حضرتش را بر آنچه پيشاپيشمان نموده از نعمت هاى فراگيرى كه ساخته و به همگان ارزانى داشته و تمامى نعمت هايى كه پى در پى ارسال داشته، تعدادش از شماره برون و اندازه اش از پاداش فزون است و گستره آن پيوسته از توان هوش بيرون.
مردمان را به جانب خويش خواند تا سپاسش گويند و بدان طريق زيادت نعمت جويند و با افزودن نعمت به آفريدگان ثنايشان را سپاس گفت و به وسيله دعا (ى خلايق) نعمت ها را افزونى داد. و گواهى مى دهم كه كردگارى جز آفريدگار يكتا نيست و همتايى ندارد. كه «اخلاص» را تفسير آن و دل ها را در مسير آن و انديشه ها را معنى پذير آن ساخت. كردگارى كه ديدگان از ديدن و زبان ها از بيان در درك او ناتوانند. موجودات را پيش از وجود هر چيزى

صفحه 204
ساخت و بى آنكه قالبى باشد به ايجاد آنها پرداخت ; با قدرت خويش هستشان نمود و به خواست خويش موجودشان فرمود.
نه به هستى شان نياز داشت و نه به صورت بخشى شان. جز تثبيت حكمت خويش و هشيارى خلايق بر طاعت بيش و نماياندن توان و قدرت و فراخواندن مردمان به طاعت و عزّت بخشيدن به دعوت. آنگاه در برابر فرمانبردارى مردمان پاداش و ثواب و دربرابر نافرمانيشان جزا و عقاب تعيين نموده تا آفريدگانش از خشم و عقاب به جانب بهشت فردوس او شتاب گيرند.
گواهى مى دهم كه پدرم بنده و فرستاده اوست كه پيش از رسالتش برگزيد و پيش از آفريدنش ناميد و پيش از بعثتش به پيامبرى برگزيد. از آن هنگام كه خلايق در جهان غيب نهان و با خاستگاه هاى سرزمين نيستى هم عنان بودند.
و اين به دليل دانش حضرت پروردگار به پايان كار و احاطه وى به پديده هاى روزگار و شناسايى جايگاه تقديرات بود. او را بر انگيخت تا كار خويش را به پايان برد و حكم قطعى خود را امضاء و تقديرات را اجراكند. پس پيامبر ديد مردمان هر گروه بر آيينى و هر فرقه بر دينى اند در برابر آتش ها فرو افتاده و در مقابل بتان سر بر زمين نهاده و با اينكه خداى را مى شناسند وجود او را انكار مى نمايند.

صفحه 205
پس خداوندگار به وسيله محمّد تاريكيهايشان را روشن ساخت، پرده از دل ها و غبار از چشمانشان برداشت و به راهنمائيشان همت گماشت از كورى (دل) نجاتشان داد و به سوى دين استوار و راهِ راستِ هموار رهنمونشان ساخت تا آن هنگام كه حضرت پروردگار او را از روى رغبت و اختيار به جانب خويش رهسپار فرمود. پس محمّد از اندوه و غم هاى اين سرا رهيده و در كنار فرشتگان نيكو رفتار و رضوان پرودگار بخشنده و غفّار و در همسايگى پادشاه جبّار (جلّ و علا) آرميده است. درود خداوند بر پدرم كه پيام آور و امين وحى و برگزيده و پسنديده او در ميان مردم بود و درود و رحمت و بركات خداوند بر وى باد».
آنگاه روى به جانب مردم نمود و فرمود:
«شما اى بندگان خدانگهبان امر و نهى خداوند و حاملان دين و وحى او و امينان خدا بر خويشتنيد و پيام رسانان او به ديگرانيد. خدا را، در ميانتان پيمانى است كه از پيش با شما بسته و يادگارى كه در ميان شما بر جاى نهاده، كتاب گوياى خدا و قرآن راستگو و نور فروزنده و پرتو رخشنده كتابى كه دلائلش آشكار و سرائرش بى شمار و ظواهرش بر قرار، پيروان آن مورد غبطه دگران، هم آنان را به جانب رضوان كشان، نجات بخشى در شنودن آن. بدان به دلائل روشن خداوندى، تفسير واجبات و محرمات، گواهى ها و براهين

صفحه 206
آشكار، فضائل پسنديده شده، و رخصت هاى بخشيده شده و شريعت هاى نوشته شده، مى توان دست يا زيد.
پس خداوند، ايمان را، پديد آورد تا شما را از شرك بزدايد، و نماز را، تا شما را از كبر و بزرگ بينى پاك نمايد. و زكات را، براى پاك كردن جان و افزايش روزيتان. روزه را، براى اخلاص درون، و حجّ را، براى تحكيم دين و عدالت را، براى تنظيم دل هايتان، و پيروى از ما را، براى نظام يافتن ملت اسلام و امامت ما را، براى حفظ وحدت و جهاد را، براى عزت اسلام و صبر را، براى دريافت پادش و امر به معروف را، براى مصالح عمومى اجتماع، و نيكى به پدر و مادر را، وسيله اى براى رفع خشم خويش و پيوند با نزديكان را، وسيله افزايش عمر و جمعيت و قصاص را، وسيله نگاهدارى خون ها و فرمان به نذر را، وسيله آمرزش و به اندازه دادن اجناس براى رفع احتكار و پرهيز از شراب خوارى براى دورى از پليدى ها و پرهيز از تهمت، براى محفوظ ماندن از لعنت پرودگار، و ترك دزدى، براى پاكدامن ماندن، و شرك را، حرام نمود تا اخلاص در يكتا پرستى پديد آيد.
«پس به شايستگى خدا ترس باشيد و جز مسلمان نميريد»1.
در اوامر و نواهى فرمانبردار خدا باشيد كه «به راستى دانايان

1 . از آيه 101 آل عمران.

صفحه 207
خدا ترسانند».1
هان! مردمان باز دانيد كه من فاطمه ام و پدرم محمّد است. آغاز و انجام كلامم يكى است. نه در گفتارم اشتباه و نه در رفتارم خطاست. «پيامبرى از خود شما به ميانتان آمد كه رنج هاى شما بر او گران بود. بر شما دلسوز و بر ايمانداران مهربان»2. اگر بخواهيد او را بشناسيد بازدانيد كه او پدر من است و هيچ يك از زنان شما اينگونه پدرى ندارد. و برادر پسر عموى من (على) است نه برادر مردان شماها و چه نيكو نسبتى است اين نسبت. رسالت خويش را به انجام رسانيد و كار خودرا با انذار آغازيد و روى از پرتگاه شرك ورزان گردانيد.
شمشير بر فرق آنان كوبيد. گلوگاه يشان را فشرد و با زبان حكمت و پند به سوى خدايشان خواند بتان را در هم فرو شكست و سران را به خاك انداخت تا گروهشان پراكنده گرديده و رو به گريز نهادند. شب بساط خود را فرو پيچيد و صبح با نفس پاكش از راه رسيد. رخساره حقيقت از پشت پرده به در آمد. فرمانرواى دين به سخن آمد و هياهوى شيطان ها به خموشى گراييد. خار نفاق (از سرزمين دل ها) پاك و گره كفر و نفاق از هم چاك گرديد. و دهانتان

1 . فاطر: 28.
2 . توبه: 129.

صفحه 208
به گفتن كلمه اخلاص باز شد در ميان گروهى كه سپيدرو و تهى شكم (از مال دگران يا از فرط روزه گرفتن) بودند. «همانانكه خداوند ناپاكى را از آنان زدود و پاكشان گردانيد» 1 «در حاليكه شماها بر لبه پرتگاه آتشين بوديد»2 پست و نيست بوديد. چونان جرعه آبى (قابل خوردن براى همگان) و هر كسى در شما طمع مىورزيد. آتش پاره اىبوديد كه به زودى به خموشى و سردى مى گراييد. لگد مال و به پا افتاده روندگان بوديد. از آب هاى بد بوى پلشت مى نوشيديد و از پوست چارپايان و برگ درختان غذا تهيه مى نموديد. خوار بوديد و بى مقدار هميشه هراسناك از هجوم اين و آن و درمانده از كار. پس از اين روزگار، حضرت كردگار شما را به وسيله پدرم محمّد نجات بخشيد. پس از آن بلاهايى كه از دست پهلوانان و گرگان عرب و سركشان ديگر كشيد. هرگاه آتش جنگ را بر مى افروختيد آن را خاموش مى نمود يا هرگاه شيطان، شاخ بر مى آورد يا اژدهاى مشركان گام مى گشود، او، برادرش على را در اندرون آن رهنمون مى ساخت و او تا پشت و صورت آنها را به خاك نمى ماليد و آتش آنها را به آب شمشير خويش خاموش نمى كرد باز نمى گشت. در

1 . احزاب: 33.
2 . آل عمران: 103.

صفحه 209
راه خدا مى كوشيد و در كار خدا مى جوشيد. نزديك به رسول
خدا، سرورى از دوستان خدا، پيوسته پر تلاش، پايدار، اندرزگوى، استوار، در راه خدا بى پروا از سرزنش ملامتگر بود. اما شماها
در آن روزگار در كمال سر خوشى زندگى را گذرانديد و آرام
و در امان زيستيد و چشم به ره و گوش به خبر مانديد كه كى
چرخ روزگار بر خلاف، گردش را بياغازد. به گاه جدال گريزان بوديد و در آوردگاه ها رو به پشت شتابان، تا اينكه خداوند
خانه پيامبران و منزلگاه برگزيدگان را براى پيامبرش برگزيد. خارهاى دوروئيتان از اندرونتان سر برون زد. لباس دين فرسوده و خموشى گمراهان به گويايى بدل گرديده و فرومايگان منزلت يافتند.
شيطان از مخفى گاه سر برون آورد و آوايتان زد و ديد كه شما ندايش را پاسخگوييد و مهياى فريب خوردن اوييد. بر آن شد از جا برانگيزدتان، و ديد كه سبكبار به پا خاستيد و گرفتارتان كند (شما را به خشم آورد) ديد زود شعله ور مى شويد. پس شما بر اشترى داغ نهاديد كه از آنتان نبود و بر آبشخورى وارد آمديد كه هيچ سهمى از آن نداشتيد. در حاليكه چندى از مرگ پيامبرتان نگذشته آتش سينه ما خاموش نگشته و پيامبر به خاك نرفته بود. براى توجيه كار خود گفتيد، از فتنه هراسمان بود. «بدانيد كه اينك به

صفحه 210
گرداب فتنه فرو افتاده و به راستى كه جهنم كافران را در محاصره مى گيرد».1
اين كار از شما دور مى نمود. چگونه چنين كرديد. به كجا مى رويد حاليكه كتاب خدا پيش روى شماست مطالبش پيدا و احكامش هويداست. نشانى هايش آشكار و نواحى و اوامرش برقرار، اما شما آن را پشت سر انداخته ايد. آبا بدان بى ميل شده ايد يا به غير قرآن حكم ميكنيد. براى ستم كاران بد جانشينى است و «هركه جز اسلام دينى را بگزيند از او پذيرفته نمى شود و در سراى ديگر از زيانكاران خواهد بود»2. سپس جز اندكى درنگ ننموديد چندان كه رميدگى اشترى به آرامش بدل گردد و كشيدن افسارش آسان شود. كه آتش را فروزان و شعله هاى آن را گدازان نموديد و براى پاسخ گويى به آواى شيطان گمراه و خموشى انوار خدا و سنت هاى ختم انبيا (صلى الله عليه وآله وسلم)، آماده و مهياگرديده به بهانه برگرفتن كف شير نهانى، همه اش را نو شيديد و همگى بر خانواده و فرزندان پيامبر كمين كرديد و ما صبر پيشه كرديم. چونان خنجر برّان بر گلو خورده و سنان بر شكم فرو رفته. و اينك شما بر اين يپنداريد كه ما را ارثى نيست. آ يا به گونه عصر جاهلى بر ما حكم مى كنيد «و براى

1 . توبه: 49 .
2 . آل عمران: 85 .

صفحه 211
ايمانداران كدامين حكم، برتر از احكام خداست».1 آيا به راستى نمى دانيد؟ كه مى دانيد. به روشنى آفتاب رخشان آگاهيد كه من دخت اويم.
آى مسلمانان! درست است كه مرا از ارث پدرم باز داريد؟! اى پسر ابو قحافه! آيا در قرآن آمده كه تو از پدرت ارث ببرى و من از پدرم ارث نبرم. شگفتا كه (بر خدا و رسول او بهتان زشتى بسته اى. آيا دانسته و از روى فهم قرآن را رها كرده و پشت سر انداخته ايد. مگرنه قرآن مى گويد:
«سليمان از داود ارث برد».2 و در داستان يحيى و زكريا مى گويد: «زكريا عرضه داشت: پروردگارا به من فرزندى عنايت فرما تا از من و آل يعقوب ارث ببرد»3 و مى گويد: «در قرآن خويشاوندان براى ارث بردن به يكديگر نزديك ترن».4
و نيز: «خداوند درباره فرزندان به شما وصيت مى كند كه براى پسر دو برابر بهره دختر است».5
و نيز: «گاه فرارسيدن مرگ يكى از شماها، لازم است وصيت

1 . مائده: 50 .
2 . نمل: 16.
3 . مريم: 5 ـ 6 .
4 . انفال: 75 .
5 . نساء: 11.

صفحه 212
كنيد براى پدر و مادر و نزديكان. حقى است بر دوش تقوى پيشه گان» .1
شما مى پنداريد من بهره اى ندارم و از پدرم ارث نمى برم. آيا اين آيه مخصوص شماست و پدر مرا شامل نمى شود يا اينكه مى گوييد اهل دو ملت (و دين) از يكديگر ارث نمى برند و من و پدرم دو كيش جداى از هم داريم؟ يا آنكه شما قرآن را بهتر از پدر و پسر عمويم مى دانيد؟ اينك اين تو و اين شتر (خلافت) لگام زده و آماده سوارى، برگير و ببر. ديدار به هنگامه رستاخيز. چه خوب داورى است كردگار و چه نيك وعده گاهى است قيامت. در آن هنگامه، باطل پيمايان زيانكارانند و پشيمانى هيچ كدامتان را سودى نبخشد. براى هر خبرى قرار گاهى خواهد بود، پس به زودى آگاه خواهيد شد كه عذاب خوار كننده چه كسى را در بر خواهد گرفت و عذاب پيوسته و بى وقفه بر چه كسى فرار خواهد رسيد.
سپس به جانب انصار نگريست و فرمود: اى جماعت نيكان، اى بازوان ملت، اى نگهدارندگان دين، فتور و قصور شما نسبت به حق من براى چيست؟ سستى و پستى شما در برابر اين ستمى كه بر من مى رود چراست؟ مگر پدرم رسول خدا نمى فرمود: «هر كسى را

1 . بقره: 180 .

صفحه 213
با حفظ حرمت فرزندانش احترام كنند»1.
چه زود بريديد و چه به سرعت رميديد و خود را از راه فرو گذارديد. همه تان مى دانيد و مى بينيد حق من لگد مال گرديده و در اين راه مى توانيد ياريم كنيم و هوادارى، اما چنين نمى كنيد.
آيا مى گوييد پيامبر مرد (و ديگر همه چيز به پايان رسيد) اين مصيبتى است، و چه مصيبتى! بس بزرگ و در نهايت وسعت. شكافى است پُر ناشدنى و زخمى است درمان ناگرديدنى. بى او زمين را تارى فراگرفته، مِهر و ماه را نقابى از تيرگى بر چهره اوفتاده و در سوگ او ستارگان آسمان، پرتو خود را از دست داده اند. آرزوها به نوميدى گراييده، كوه ها فرو ريخته، حرمت ها پامال و پس از او احترام به بيمقدارى بدل گرديده.
به خداى سوگند، اين سوگ، ماتم بسيار بزرگى است، سوگى بى مانند، كه پيش از اين، خداوند در قرآن (ى كه سپيده و شام، بلند و آرام، باتلاوت و الحان، مى خوانيدش) از آن خبر داده است. سوگى است كه بر پيامبران ديگر هم رسيده و حكمى قطعى و قضايى حتمى است.
«محمّد جز پيامبرى نيست كه پيش از او پيامبرانى آمده اند. اگر بميرد يا كشته شود شما به گذشته بر مى گرديد؟ و هر كس به گذشته

1 . المرء يُحفظ فى ولده. (رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)).

صفحه 214
برگردد هيچ زيانى به خدا نمى رسد و خداوند به زودى سپاسگزاران را پاداش خواهد داد»1.
اى فرزندان قيله 2! آيا درست است كه ميراث پدرم از من بگيرند و شما بنشينيد و ببينيد. سخنم را همه تان مى شنويد و از حالم آگاهيد و نيرو و توان و ابزار و آلات نبرد و اسلحه و زره و سپر در اختيار داريد. ندايم به گوش همه تان مى رسد اما پاسخ نمى گوييد و ناله ام را مى شنويد و طريق ياريم نمى پوييد. شما كه به رزم آورى معروف و به خير و صلاح موصوفيد. شما منتخبان و برگزيدگان هستيد با عرب به ستيزه برخاستيد، به رنج و تعب افتاديد. با امت ها جنگ كرديد و با پهلوانان مبارزه نموديد و پيوسته همراه ما بوديد و سر بر فرمان ما داشتيد. تا آسياى دين به گردش افتاد و شير در پستان مادر گيتى فزون گرديد و نعره هاى شرك

1 . آل عمران: 144.
2 . منظور از فرزندان قيله، قبيله هاى «اوس» و «خزرج» هستند. نام مادر بزرگ آنها «قيله» دختر كاهل بن عذرة بن سعد بوده است. (نهاية: 4 / 134) اما پژوهشگر معاصر دكتر سيد جعفر شهيدى در توضيح واژه «قيله» مى گويد: مردم يثرب «مدينه» از مهاجرانى هستند كه پس از ويرانى سدّ مأرِب و يا به علل ديگر در اين شهر (يثرب) سكونت كردند. در دوره دوم حكومت سبائيان بر جنوب، پادشاهان اين منطقه مشاوران سياسى داشتند كه از ميان اشراف انتخاب مى شدند و آنان را «قَيل» مى گفتند. بنابراين «قيله» مرادف اعيان و بزرگان و مانند اينها است. (زندگانى فاطمه زهرا: 134) (مترجم).

صفحه 215
فروكش كرد. ديگ تهمت از جوش افتاد و آتش كفر رو به خموشى نهاد، آواى هرج و مرج پايانى گرفت و دين نظام يافت .
چرا پس از اين بيان حيران شديد و چه سان پس از آشكار كردن دين در پى نهان كردن آن بر آمديد. و پس از گام پيش نهادن عقب نشينى كرديد و پس از ايمان آوردن به شرك روى كرديد. بدا به حال گروهى كه پيمانشان را پس از اينكه بستند، شكستند و به بيرون راندن پيامبر همت گماشتند. حال كه آنان آغاز گر جنگ بودند «آيا از آنان مى هراسيد؟ بدانيد كه خداوند سزاوارتر است كه از او بهراسيد، اگر ايمان داريد».1
باز دانيد كه من مى نگرم كه شماها تن به خمودى داده و آن كسى را كه به زمامدارى جامعه سزاوارتر بود واپس نهاديد و به تن آسايى عادت نموديد و از تنگنا به فراخناكى رسيده ايد .
آنچه را كه حفظ كرده بوديد بيرون انداختيد و آنچه فرو داده بوديد از حلقوم بر آورديد. «و اگر همه شما و تمام ساكنان زمين كافر گردند، خداى تعالى بى نياز از همگان است».2
بازدانيد كه گفتنى ها را گفتم با آنكه مى دانم سستى و پستى در درون شما لانه گزيده و خيانت و مكارى با خون و پوستتان يكى

1 . توبه: 13.
2 . ابراهيم: 8 .

صفحه 216
گرديده. اما اين ها جوشى از دل اندوهگين و خروشى از سينه سنگين است كه توان تحمل آن را نداشته و سينه ام از آن درد به تنگ آمده. اينك افسار شتر خلافت را بگيريد اما بدانيد كه كوهان اين شتر زخمدار و پاى آن تاول زده و سوراخ است.
ننگ آن پيوسته و جاودان است و از خشم خدايش نشان است. هر آنكه آن را بگيرد فردا در آتش فروزان خداوند فرو خواهد افتاد. كارتان پيش روى خداست و «به زودى ستمكاران خواهند دانست كه به كدام جايگاه باز خواهند گشت»1 و من دختر آن كسى هستم كه شما را از عذاب دردناك پيش روى، بيم داده.
پس هر آنچه در توان داريد انجام دهيد كه ما چنين ميكنيم و شما منتظر بمانيد و ما نيز منتظر خواهيم ماند.

1 . شعرا: 227 .

صفحه 217
 
اسناد و مدارك خطبه فاطمه زهرا(س)

اسناد و مدارك خطبه فاطمه زهرا (عليها السلام)

بسيارى از تاريخ نگاران اين خطبه را روايت كرده اند كه اينك به نام و گفتار آنان به حسب تاريخ زندگيشان مى پردازيم.

1. ابو الفضل احمد بن طاهر (204 ـ 280 هـ)

امام ابوالفضل در كتاب «بلاغات النساء» مى گويد:
گفتار فاطمه (خطبه وى در زمانى كه ابوبكر فدك را از او گرفت) را به ابوالحسين 1 زيد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب يادآور شدم و به او گفتم، برخى مى پندارند اين خطبه جعلى است و ساخته و پرداخته «ابوالعيناء»2 مى باشد.

1 . اين احتمال وجود دارد يك يا چند سند روايت افتاده باشد زيرا صاحب كتاب «بلاغات النساء» خود «زيد شهيد» را درك نكرده و با وى معاصر نبوده است. (اعيان الشيعه: 1 / 315) اين احتمال هم هست كه منظور از «ابو الحسين» زيد اصغر باشد كه او از أصحاب حضرت امام هادى (عليه السلام)مى باشد. نك تهذيب التهذيب: 30 / 420 ; و ارشاد مفيد: 332، ر ك تعليقة الشافى تأليف سيد عبدالزهرا حسينى: 4 / 76 .
2 . ابوالعينا، نامش ابوعبدالله، محمّد بن قاسم بن خلاّد است. اجدادش از اهل «يمامه» بوده اند. او در سال 191 هـ در «اهواز» به دنيا آمد و در «بصره» نشو و نما كرد. سر آمد مردمان در فصاحت كلام و حاضر جوابى بود و شعر نيز مى سرود. در سال 283 هـ از دنيا رفت (اللّمعة البيضاء: 149) برخى مى گويند ابوالعيناء ادعا كرده بود كه اين خطبه را او ساخته است. اما نادرستى اين كلام در روايت متن از نظر گذشت. (مترجم).

صفحه 218
زيد به من گفت: پيران آل ابى طالب را ديدم كه اين خطبه را از پدرانشان روايت مى كردند و به فرزندانشان ياد مى دادند و پدر من هم از جدم از دختر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)اين را نقل كرده است.
و پيش از آنكه پدر بزرگ ابو العيناء متولد شود بزرگان شيعه اين خطبه را روايت كرده و به يكديگر درس مى داده اند. «حسن بن علوان» از «عطيه عوفى روايت كرده كه از «عبدالله بن حسن» شنيده كه او از پدرش نقل كرده است. ابوالحسين سپس گفت:
اگرنه عداوت و كينه توزى آنان با اهل بيت است چگونه است كه اينان اين خطبه فاطمه را منكر مى شوند در حاليكه خطبه عايشه به هنگام مرگ پدرش كه شگفت تر از كلام فاطمه است را روايت مى كنند. سپس آن حديث را ياد آورد شد و گفت: آن هنگام كه ابوبكر، فاطمه دختر رسول خدا را از تصرف فدك باز داشت و فاطمه ماجرا را دريافت معجر بر سر گرفت و با تعدادى از زنان قومش به سوى ابوبكر شتافت...1

1 . بلاغات النساء: 23 ـ 33.

صفحه 219

2. ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى (م 323 هـ)

جوهرى تمام اين خطبه را در كتاب «السقيفه» و در صفحات 97 تا 101 نگاشته است. تعداد زيادى از نامداران مانند «ابن ابى الحديد» در «شرح نهج البلاغه» و «اربلى» در «كشف الغمه» (كه گفتارشان را از نظر خواهيد گذراند) از وى روايت كرده اند .

3. شريف المرتضى (355 ـ 436 هـ)

شريف مرتضى در مقام ردّ بر قاضى عبدالجبار نگارنده «المغنى» مى گويد خيلى از كسانى كه نه متهم به شيعه گرى و نه به داشتن تعصب در تشيع هستند سخن فاطمه را در اين مقال روايت كرده اند. اين راويان بر آنند كه پس از منازعه فاطمه زهرا با ابو بكر و تقاضاى استرداد حق خويش كه خشم و نارضايتى وى را به همراه داشت در پى بيان اين گفتار برآمد.
مادر اينجا از آن اسناد، مقدارى كه مى توان با آن بر صحت گفتار استدلال نمود بسنده مى كنيم.
«ابوعبدالله محمّد بن عمران مرزبانى» با ذكر حديث از محمّد بن احمد كاتب از احمد بن عبيد بن ناصح نحوى، از يادى از شرقى بن قطامى از محمّد بن إسحاق از صالح بن كيسان از عروة از عايشه روايت مى كند. مرزبانى (حديث نگار فوق) هم چنين مى گويد:

صفحه 220
ابوبكر احمد بن محمّد مكى از ابوالعينا محمّد بن قاسم سيمامى، از ابن عايشه روايت مى كند كه:
پس از مرگ پيامبر فاطمه به همراه گروهى از خدمتكارانش به جانب ابوبكر روانه گرديد... ودر روايت اول به نقل از عايشه مى گويد:
هنگامى كه فاطمه شنيد كه ابو بكر تصميم گرفته تا او را از استفاده فدك بازدارد، معجرش را بر سر گرفت و خويشتن را به طور كامل پوشانيد و به همراه گروهى از خدمتكارانش به راه افتاد.1 (تا آخر روايت).
(از اينجا به بعد، نقل اين دو روايت هيچ تفاوتى به چشم نمى خورد و هر دو يك گونه اند).

4. ابن ابى الحديد (م 655 هـ)

اين تاريخ نگار پژوهشگر در شرح نهج البلاغه خود اين خطبه را برگرفته از كتاب «السقيفه» ابوبكر جوهرى به چند سند آورده است.2

1 . الشافى فى الامامه: 4 / 69 ـ 77 .
2 . طرق متعددى كه ابن ابى الحديد از جوهرى نقل كرده اينگونه است:
الف: قال ابو بكر: فحدثنى محمّد بن زكريا قال: حدثنى جعفر بن محمّد بن عُمارة الكندى قال: حدثنى ابى عن الحسين بن صالح بن حىّ، قال: حدثنى رجلان من بنى هاشم، عن زينب بنت على بن أبي طالب (عليهما السلام).
ب: قال: وقال جعفر بن محمّد بن على بن حسين عن ابيه.
ج: قال ابو بكر: وحدثنى عثمان بن عمران العجيفى، عن نائل بن نجيح بن عمير بن شَمِر، عن جابر الجعفى، عن ابى جعفر محمّد بن على (عليه السلام).
د: قال ابو بكر: و حدثنى احمد بن محمّد بن يزيد، عن عبدالله بن محمّد بن سليمان، عن ابيه، عن عبدالله بن حسن بن الحسن (عليه السلام).

صفحه 221
در تمامى اسناد حديث فوق آمده كه: هنگامى كه فاطمه دريافت كه ابو بكر بر آن شده تا فدك را از او بگيرد معجر بر سر گرفت و باگروهى از خدمتكارانش و زنان بنى هاشم به راه افتاد...1تا آخر روايت.

5. ابوالحسن أربِلى (م 693 هـ)

ابوالحسن على بن عيسى بن ابوالفتح اربلى در كتاب «كشف الغمه» روايتى يادآور شده مى گويد:
حال كه گفتار ما بدينجا رسيد ناچاريم خطبه فاطمه (عليها السلام)را يادآور شويم. خطبه اى كه دوست و دشمن آن را نقل كرده اند. و من آن را از روى نسخه قديمى كتاب «السقيفه» تأليف ابو بكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى كه در نزد مؤلفش خوانده شده (و مورد تأييد او بوده) نقل كرده ام .

1 . شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد: 16 / 211.

صفحه 222
من آن خطبه را در ماه ربيع الاخر سال 322 هـ در نزد وى خواندم. رجال آن حديث همگى از طرق گوناگون روايت كرده اند كه هنگامى كه فاطمه خبردار شد ابو بكر فدك را گرفته و متصرف گرديده معجر بر سر گرفت و با گروهى از خدمتكاران و زنان قومش روانه گرديد...1
براى اثبات مدعا به همين مقدار از گفتار بسنده كرده و از اطاله كلام با خواننده گرام خوددارى مىورزيم.
***
و در فرجام اين گفتار درود مى فرستيم بر:
               صديقه به شهادت رسيده،

1 . كشف الغمه: 1 / 108 ـ 116.
علاوه بر كسانى كه به نام و نوشته آنان اشارت رفت تعداد ديگرى از دانشمندان اهل سنت نيز خطبه فاطمه زهرا (عليها السلام)رادر كتاب هاى خويش نگاشته اند كه به ذكر نام آنها اكتفا مى شود:
1. ابن اثير در «النهاية فى غريب الحديث» ج 4 / 273 .
2. مسعودى در «مروج الذهب» ج 2 / 311.
3. ابن منظور در «لسان العرب» ج 12 / 331.
4. توفيق ابوعلم در «اهل البيت» / 157 .
از جمله دانشمندان شيعه كه به ذكر خطبه مذكور پرداخته اند نيز مى توان به نام محمّد بن على بن حسين بن صدوق در «معانى الاخبار» محمّد بن حسن طوسى در «امالى» علامه محمّد باقر مجلسى در «بحار الانوار» اشارت نمود.

صفحه 223
                  از ارث خويش منع گرديده،
                     همو كه بر شوهرش ستم رسيده،
                        و فرزندش شهيد گرديده...
سلامى بى آغاز و بى انجام...
پايان ترجمه
17 / فزوردين / 1381
21 / محرم الحرام / 1423
سيد ابو الحسن عمرانى
لامِرد، محله بنى هاشم(روستاى سبخى)

صفحه 224
 

صفحه 225
 
Website Security Test