welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

نام کتاب : مثل هاى آموزنده قرآن در تبيين 57 مثل قرآنى*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

مثل هاى آموزنده قرآن در تبيين 57 مثل قرآنى

صفحه 1
بسم الله الرحمن الرحيم

صفحه 2

صفحه 3
مثل هاى آموزنده قرآن
در تبيين 57 مثل قرآنى
حضرت آيت الله العظمى جعفر سبحانى
انتشارات
مؤسسه امام صادق (عليه السلام)

صفحه 4
آية الله العظمى سبحانى تبريزى، 1308 ـ
مثل هاى آموزنده قرآن/ جعفر سبحانى. ـ قم: مؤسسه امام صادق (عليه السلام)، 1432 ق. = 1390 .
392 ص.ISBN: 978 - 964 - 357 - 480 - 2
كتابنامه به صورت زير نويس.
1. قرآن ـ ـ امثال. الف. مؤسسه امام صادق (عليه السلام). ب. عنوان.
1390 8041 الف 2 س / 4 / 84 BP   154 / 297
اسم كتاب:   …مثل هاى آموزنده قرآن
مؤلّف:   … آية الله العظمى سبحانى
چاپخانه:   …مؤسسه امام صادق (عليه السلام)
ناشر:    …مؤسسه امام صادق (عليه السلام)
تاريخ:    …1390 / 1432 ق
چاپ:   …سوم
تعداد:   …2000
مسلسل انتشار: 652   مسلسل چاپ اول: 144
مركز پخش
قم ـ ميدان شهدا، كتابفروشى توحيد
تلفن: 7745457; 09121519271

صفحه 5
بسم الله الرحمن الرحيم

امثال يكى از اركان ادبيات هر زبانى است

در هر زبانى كم و بيش امثالى است كه در اداء مقصود از آن كمك گرفته و مسائل غير ملموس در قالب ملموس ريخته مى شود، و جايگاه مَثَل در مسائل محسوس، جايگاه برهان، در معقولات است زيرا مرور زمان، «مَثَل» را شفاف و روشن مى سازد و جاى ترديد در آن باقى نمى گذارد، هرگاه موردى كه در تبيين آن از مثل بهره مى گيريم، همتاى مَثَل باشد، قهراً، شفافيت مثل را خواهد داشت.
فرض كنيد جوان بى تجربه اى، دارايىِ موروثى خود را، در موارد غير ضرورى مصرف مى كند تا آنجا كه حالت اسرافكارى به خود مى گيرد، ديگر پس از اندى، آهى در بساط نخواهد داشت، در تبيين مضرّات و زيان هاى اين نوع رفتار دور از خرد، هيچ دليل و برهانى برنده تر از مثل وارد در شعر سعدى نيست:
ابلهى كو روز روشن شمع، كافورى نهد *** زود باشد كش، به شب روغن ندارد در چراغ
يا فردى كه بيش از درآمد خود، خرج مى كند، و از طريق قرض و وام به زندگى خود رونق بيشترى مى بخشد، در تبيين واقعيت دور از خرد اين عمل، هيچ بيانى گوياتر از مثل زير نيست.
«پايت را به اندازه گليمت دراز كن».

صفحه 6
سعدى نيز در نصايح خود از اين مثل، كمك گرفته و مى گويد:
مكن تُرك تازى بكن ترك آز *** به قدر گليمت بكن پا دراز
حتى حافظ كه بر خلاف سعدى غالباً در آسمان راه مى رود، نه در زمين، اين بار در زمين راه رفته و از اين مثل بهره گرفته و مى گويد:
زين سرزنش كه كردترا دوست حافظا *** بيش از گليم خويش مكن پاكشيده اى

تعريف مثل

تصور اجمالى هر چيزى، در گرو تعريف آن است كه إنسان را با واقعيت موضوع به طور اجمال آشنا سازد، بنابراين شايسته است كه به تعريف «مثل» سپس ويژگى هاى آن بپرادازيم.
در مقدمه كتاب «امثال و حكم» دهخدا، آمده است:... اصولاً استاد علامه (دهخد)، در مقدمه كتابهاى خود احتياط عجيب مقرون به وسواس داشت، و پاسخ نگارنده راجع به علت عدم تحرير مقدمه براى امثال و حكم اظهار داشت «در زبان فرانسوى هفده لغت پيدا كردم كه در فرهنگ هاى عربى و فارسى همه را مثل ترجمه كرده بودند، و در فرهنگ هاى بزرگ فرانسوى تعريف هايى كه براى آنها نوشته اند، مُقْنِع نيست و نمى توان با آن تعريفات، آنها را از يكديگر تميز داد... از اين رو در نوشتن مقدمه و تعريف «مثل» و «حكمت» وغيره خوددارى كردم و كتاب را بدون مقدمه منتشر ساختم .1
جاى شگفت است كه ايشان، براى تعريف مثل اين همه وسواس به خرج داده است، لفظ «مثل» هر چند واژه عربى است، ولى قرنها وارد زبان فارسى شده و عضو اين خانواده گرديده است و در نزد اهل زبان فرقى ميان «مَثَل» و «مَثَل» نيست ايشان با امعان در خصوصياتِ امثالى كه در كتاب خود گرد آورده، مى توانست، مثل را به صورت روشن تعريف كند.
گذشته از اين، علماى ادب، مثل را به صورت شفاف و روش تعريف كرده و

1 . امثال و حكم: 1 / 98 يادداشتى از ناشر.

صفحه 7
قسمتى از آنها را «ميدانى» (متوفاى سال 518) در مقدمه كتاب خود «مجمع الأمثال» آورده است.
مبرد (ت 285) مى گويد: مثَل برگرفته از «مِثال» است و آن گفتار رايجى كه به وسيله آن حال دومى به حال اولى تشبيه و تبيين مى گردد.1
ابن سكيت مى گويد: مثل از نظر لفظ، با موردى كه در آن به كار مى گيريم، مغاير ولى از نظر معنى يكسان مى باشند، شبيه نمونه و الگويى كه در اختيار صنعتگران قرار مى گيرد تا مطابق آن بسازند.2
در توضيح گفتار آنان مى افزاييم:
مثل سخنى است كه به وسيله آن، حالتى را كه اخيراً رخ داده به حالتى كه پيش از آن پديد آمده است تشبيه كنند، زيرا هر دو، شبيه يكديگر، و همتاى هم مى باشند.
مثلاً درباره صنعتگر يا صاحب كالايى كه در نهايت نياز، از حاصل صنعت و يا كالاى خود، بهره نمى گيرد، مى گويند: «كوزه گر از كوزه شكسته آب مى خورد» و به گفتن اين سخن حالت آن شخص را به حالت كوزه گرى كه پيش از أو وجود داشته، و با داشتن كوزه هاى سالم از كوزه شكسته آب مى خورده است، تشبيه مى كنند.

ويژگى هاى مثل

آنچه كه به«مثل، زيبايى مى بخشد، و به گفتگوها و پرسشگرى ها تا حدى خاتمه مى دهد، و يژگى هاى چهارگانه است كه غالباً مثل ها از آنها برخوردار مى باشند:
1. ايجاز لفظ .
2. وضوح و روشنى معنى.
3. حسن تشبيه.
4. لطافت آن.
كه پايه هاى فصاحت و بلاغت «مثل» را مى ريزند.

1 . مجمع الأمثال: 1 / 5 ـ 6 .
2 . مجمع الأمثال: 1 / 5 ـ 6 .

صفحه 8
ابو عبيد قاسم بن سلام مؤلف كتاب «الأموال» متوفاي 224 در باره امثال عرب مى گويد مَثَل رشته وشعبه اي از فلسفه وحكمت عرب در زمان جاهليت وپس از اسلام است كه در گفتگوها از آن كمك مى گيرند وگوينده مقصود خود را به وسيله آن روشن مى سازد، وبه جاى تصريح به مقصود، از كنايه وتشبيه استفاده مى كند، واختصار لفظ واستوارى معنى، وزيبايى تشبيه لطافت آن، از ويژگى هاى آن است.
درباره اين سه مثل كه يكى عربى وديگرى، فارسى وسومى شعر منظوم است كمى دقت كنيد كه همگى از ويژگى هاى چهارگانه برخوردار بوده، هر چند از نظر لفظ مختلفند ولى از نظر معنى، يك هدف راتعقيب مى كنند.
1. ماتَزْرَعْ تَحْصَد.
2. هر چه بكارى همان بدروى.
3. نشنيدستى تو اين مثل پندارى *** باخشت به آسياى شوى خاك آرى
در اين سه جمله اين حقيقت كه سرنوشت هر كس در گرو كردار پيشين خودش است به نحو مبرهن وروشن بيان شده كه هر مجادله گر را قانع وخاموش مى سازد.

تمثيل است نه مثل

در بحث هاى آينده، روشن خواهيم ساخت كه مثل هاى قرآن همگى تمثيل وتشبيه اند، و حد مثل اصطلاحى بر آنها صدق نمى كند، ولى در عين حال نتيجه اى كه از شنيدن «مثل» عايد مخاطب مى گردد و از شنيدن تمثيل نيز به دست مى آيد.
پيش از آن كه به تبيين مثل هاى آموزنده قرآن بپردازيم يك رشته بحث مقدماتى درباره «مثل» انجام مى دهيم كه مطالعه پيشين آنها، روشنى بخش مثل هاى قرآنى است.
نگارنده اين دسته گل را كه تار وپود آن را از آيات قرآنى برگرفته است، به قرآن پژوهان كشور تقديم مى نمايد اميد آن دارد كه در روز رستاخيز، مشمول شفاعت قرآن گردد، ودر شمار عاملان به آن قرار گيرد.
قم ـ 26 ماه صفر المظفر 1424
برابر 9/2/1382

صفحه 9

«مَثَل» و«مِثْل» در لغت وقرآن

از بحث شيرين وزيبايى قرآن مثل هاى وارد در سوره هاى مختلف آن است از آنجا كه إنسان با امور محسوس وملموس، انس بيشترى دارد هرگاه يك رشته مفاهيم عقلى ومعارف الهى، در قالب مسائل حسى ريخته شود، براى نوع مخاطبان، روشن تر جلوه مى كند.1
«مِثْل» و«مَثَل» در قرآن يك معنى بيش ندارند وآن همانندى دو چيز است». هرگاه لفظ «مَثيل» رانيز بر آن بيفزاييم، هر سه لفظ، معنى واحدى خواهند داشت.
اتّفاقاً در لغت عرب از ماده ديگر «شبه» سه لفظ داريم كه با اين سه واژه، هموزن وهم معنى مى باشند. مانند «شِبْه» و«شَبَه» و«شَبيْه» وهمگى حاكى از همگونى وهمنوايى دو شىء با يكديگر است.
بنابراين به كارگيرى «لفظ» مَثَل در مورد «تشبيه» به خاطر همگونى «مشبّه»

1 . به كتاب «اصالت روح از نظر قرآن» نوشته نگارنده مراجعه بفرماييد.

صفحه 10
(چيزى كه از طريق تشبيه در صدد بيان حال وى هستيم)، با«مشبه به» (چيزى كه وضع وحال اوبراى ماروشن است) مى باشد.
قرآن «عذاب هاى نازل بر امت هاى پيشين را، «مَثُلات» مى خواند و مى فرمايد:
(...وَ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلاَتُ...). 1
«پيش از آنان، عذاب هاى عبرت انگيز نازل شده است».
زيرا اين عذاب مى تواند مانع از انجام مجدد يك رشته اعمال باشد كه نظير اين عذاب را به دنبال دارد.
اين بيان كه عصاره چيزى است در كتابهاى لغت 2 وارد شده است، مى رساند كه اين واژه حامل معنى همسان وهمگونى است، واين حقيقت در همه موارد كارگيرى آن، محفوظ است.
گاهى تصور مى شود كه اين واژه در معنى دومى مانند «صفت» و«توصيف» نيز به كار مى رود وبرخى از پيشوايان لغت بر اين معنى اصرار مىورزند، وابن منظور مؤلف «لسان العرب» آن را از لغت دانانى مانند يونس بن حبيب (متوفاى 182) ومحمد بن سلام جمحى (م/232) وابو منصور ثعالبى (م/429) نقل كرده است.
زرشكى يكى از مؤلفان پيش كسوت در علوم قرآن مى نويسد ظاهر كلام اهل لغت اين است كه «مَثَل» به معنى «وصف» در حالى كه ابوعلى فارسى (م/377) آن را انكار كرده ومى گويد اين واژه در لغت عرب يك معنى بيش ندارد، وآن «تمثيل» است. 3

1 . رعد/6.
2 . مقاييس اللغة: 5/296 ; لسان العرب: 13/22، ماده «مثل».
3 . البرهان في علوم القرآن: 1/490.

صفحه 11
اين گروه بر گفتار خود با دو آيه استدلال مى كنند:
1.(مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللهِ وَ رِضْوَانًا سِيَماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الإِنْجِيلِ...).1
«محمد فرستاده خدا است وكسانى كه با أو هستند، باكافران سر سخت ودر ميان خود مهربانند، پيوسته آنها را در حال ركوع وسجود مى بينى، آنان پيوسته خواهان رضاى خدا هستند نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمايان است، اين توصيف آنها در تورات وتوصيف آنها در انجيل است».
يعنى ويژگيهاى آنان در اين دو كتاب همان است كه در اين آيه بيان گرديد: «بر كافران سرسخت، وبر مؤمنان رؤوف ومهربان.
در اين آيه لفظ «مَثل» به معنى وصف وتوصيف به كار رفته است نه تمثيل وتشبيه چيزى به چيزى.
2.(مَثَلُ الْجَنَّةِ التي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِيهَا أَنْهَارٌ مِنْ مَاء غَيْرِ آسِن وَ أَنْهَارٌ مِنْ لَبَن لَمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ وَ أَنْهَارٌ...).2
«وصف بهشتى كه به پرهيزگاران وعده داده شده است چنين است كه در آن نهرهايى از آب صاف وخالص است كه بد بو نمى شود، ونهرهايى از شير كه طعم آن هرگز دگرگون نمى گردد ونهرهايى از...».

1 . فتح/29.
2 . محمد/15.

صفحه 12
«مَثَل» در اين آيه، در معنى «توصيف» به كار رفته وصفت بهشت موعود همان چهار نهر بزرگى است كه در اين آيه به شرح آن پرداخته است.
در آينده (در بحث پاسخ به يك پرسش)، روشن خواهد شد كه «مثل» در معنى وصف در آيه ويا آيات ديگر نيز به كار رفته است ـ مع الوصف بايد يادآور شويم كه كاربرد اين واژه بيشتر در مورد، تشبيه دو شىء به يكديگر است، واگر هم در موردى به معنى «توصيف» به كار مى رود، بسيار اندك است.
در لغت عرب گاهى به جاى «تماثل» كه از ماده «مِثل» گرفته شده است، واژه «مساوات» به كار مى رودو بااين قيد آنجا كه بخواهند برابرى دو شىء را از نظر كميت بيان كنند، واينكه اين دو شىء از نظر «مقدار» يكسان است وفزونى وكاستى در ميان آن دو نيست، واژه «مساوات» به كار مى برند، هر چند آن دو باهم از نظر ماهيت مختلف باشند مانند برابرى دو در آهنى وچوبى، در حالى كه واژه «تماثل» را در مورد دو چيز يكسان از نظر «ماهيت» به كار مى برند مانند دو فرد از إنسان. 1
از اين جا به نكته ديگرى نيز دست مى يابيم وآن اين كه، جايگاه تجربه بااستقرا كاملا متفاوت است، تجربه در مواردى صورت مى پذيرد كه همگان از نظر ماهيت يكسان باشند مانند آزمون در فلزات كه نتيجه آن انبساط در حال حرارت است، در صورتى كه مورد «استقراء» موضوعات، گوناگون از نظر ماهيت مى باشد، مثلا إنسان باتفحص در ميان انواع مختلف از حيوانها مانند گوسفند، وگاو وشتر به اين نتيجه مى رسد، كه حيوان به هنگام غذا خوردن،

1 . مقاييس اللغة: 5/296.

صفحه 13
فك پايين را به حركت در مى آورد واز اين استقرا قانونى را در مورد حيوان انتزاع مى كند.
خلاصه تجربه از آن «متماثل ها» واستقراء از آن «متساويها» است.

پاسخ به يك پرسش

بحث پيشين ثابت كرد كه «مِثْل» و«مَثَل» به يك معنى مى باشند، در صورتى كه قرآن هو نوع «مِثْلى» را براى خدا نفى كرده ولى براى أو «مثل» يا مثلهايى راثابت مى نمايد.
در باره نفى «مثل» مى فرمايد:
(لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيءْ).1
«براى أو همتايى نيست».
ودرباره اثبات «مثل» مى فرمايد:
(لِلَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ مَثَلُ السَّوْءِ وَ للهِ الْمَثَلُ الأَعْلَى وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ). 2
«براى آنان كه به سراى آخرت ايمان ندارند صفات زشت است وبراى خدا صفات عالى وأو عزيز وحكيم است».
پاسخ: آنجا كه قرآن از خدا «نفى مِثْل» مى كند مقصود واجب الوجود ديگرى است كه از نظر «خصوصيت» كه لازمه تعدد است متفاوت ولى از نظرهاى ديگر يكسان باشند وچنين همانندى بارى خدا به حكم ادلة توحيد

1 . شورى/11.
2 . نحل/60.

صفحه 14
محال است.
وآنجا كه براى أو «مَثل» ثابت مى نمايد، مقصود اسماء وصفات الهى است كه از كمالات خدا حكايت مى كنند.
بنابراين معنى آيه دوم اين مى شود: كافران به خاطر انكار معاد خدا را باصفات زشت، مانند ظلم توصيف كرده در حالى كه أو داراى نام هاى زيبا، وصفات نيكو است.
از اين بيان به يك قاعده لغوى دست مى يابيم وآن اين كه خدا از «امثال» جمع «مِثْل» منزه ودر عين حال براى أو «امثالى» (جمع «مَثَل») زياد هست.
(وَلله الأسماء الحُسنى والأمثال العُلْياء).

«مَثَل»هاى رايج در محاورات مردم

مَثَل چيست؟
چگونه بايد آن را تعريف كرد؟
فرق آن باحكمت وكلمات حكيمانه وكوتاه بزرگان چيست؟
در پاسخ هر سه سؤال به صورت كلى مى توان چنين گفت:
هرگاه نكته سنجى در موردى به مناسبتى سخن حكيمانه اى بگويد، وبه خاطر زيبايى لفظ ولطافت معنا در جامعه انتشار يابد، واهل زبان آن را در موارد مشابه بكار برند، چنين سخن را مَثَل مى نامند واحياناً آن را با پسوندى

صفحه 15
مانند «سائر» يا «رائج» همراه مى سازند، ومى گويند: «مَثَل سائر» يا «مثل رائج».
باتوجه به تعريفى كه از «مثل» انجام گرفت، روشن مى شود كه اين پسوند كاملا قيد توضيحى بوده وقيد احترازى نيست ودر ماهيّت «مَثَل» گردش در زبانها وانتشار در ميان مردم نهفته است، ودر غير اين صورت آن را «حكمت» مى نامند.
نخستين كسى كه به اين نكته توجه پيدا كرد، ومورد بكارگيرى اين دو واژه را «مثل وحكمت» از هم جدا ساخت، ابو هلال عسكرى (متوفاى سال 400 هـ) است، أو مى گويد:
هر سخن حكيمانه اى كه در محاورات مردم رواج پيدا كند «مثل» ناميده مى شود ولى گاهى گوينده اى سخن زيبايى را كه شايستگى ضر المثل دارد، در محاوره خود مى آورد، امّا به هر علتى رواج پيدا نمى كند، چنين سخنى، مَثَل ناميده نمى شود.1
شاعر عرب زبان، إنسان بزرگوارى را كه همه مردم أو را مى شناسند، «مَثَل سائر» مى نامند. و وجه شبه همان شناخت نوع مردم از أو بسان شناخت آنان از «مثل سائر» است، چنان كه مى گويد:
ماأنت إلاّ مثل سائر *** يعرفه الجاهل والخابر
«تو جز مثل سائر چيزى نيستى كه أو را ناآگاه وآگاه مى شناسد».
گاهى «مَثَل» را «مثال» نيز مى نامند و«مثال» در لغت به معنى نمونه است. وشايد علت اين كه مثل رامثال مى نامند، اين است كه مضمون مثل

1 . جمهرة أمثال العرب: 1/5.

صفحه 16
نمونه اى است از يك مفهوم كلى كه بر همه موارد منطبق است، به اين معنا كه مثل مضمونى دارد كه مخصوص مورد خود است ولازمى دارد كه بر همه موارد به صورت يكسان منطبق است ومضمون مثل نمونه اى است از اين لازم كلى.
واين حقيقت را باتجزيه وتحليل يك «مَثَل» روشن مى سازيم.
عرب در موردى كه طرف فرصت طلايى را از دست بدهد، مثلا دانشجو درس نخواند، كارگر كار صورت ندهد مثل مى زند ومى گويد: «في الصيف ضيعت اللبن»: «در تابستان شير را فاسد كردى».
مضمون مثل «اضاعه شير در تابستان» مخصوص همان مخاطب معين است ولى اين مضمون كنايه از يك معنى لازم است به معنى تفويت فرصت كه در همه موارد يكسان صدق مى كند ومورد مثل نيز، نمونه «مثال» از آن معنى كلى است.
سرور شهيدان در پاسخ دخت گراميش كه درخواست كننده بازگردانيدن آنان به سرزمين مدينه بود، چنين فرمود: «لو تُرِكَ القَطا لَيلا لَنامَ».
«هرگاه مرغ قطا (مرغى است زيبا شبيه كبوتر) به حال خود واگذار مى شد، در لانه خود مى خوابيد وشب لانه خود را به خاطر ترس از صيد صيّاد ترك نمى كرد».
كلام سرور شهيدان كه امروز حالت مثل به خود گرفته، مضمونى دارد كه مخصوص مورد خود أو، وآن اين كه اگر مرغ قطا را به حال خود مى گذاشتند در لانه خود مى خوابيد، ولازمى دارد وآن كنايه از يك معنى كلى است وآن تن دادن به كارهاى ناخواسته به صورت جبر واكراه، واين لازم كلى بر صدها موارد تطبيق مى كند.

صفحه 17
تا اينجا باتعريف مثل ومثال وفرق آن باحكمت آشنا شديم، اكنون لازم است در فوايد ومزاياى مثل كمى گفت وگو كنيم.

فوايد وآثار سازنده مَثَل

بهره گيرى از مَثَل در گفتار ونوشتار مزايايى دارد كه به صورت فشرده به آنها اشاره مى كنيم:
1. حضور پيوسته يك سخن كوتاه در ميان جامعه، آن هم به مدت طولانى، بيانگر پختگى فكرى است كه «مَثَل» حامل آن مى باشد واگر حامل فكر خامى بود، تجربه ومرور زمان خلاف آن راثابت مى كرد، ومثل از چشمها مى افتد واز حافظه زمان حذف مى گرديد.
اگر براى مسائل طبيعى ورياضى، آزمايشگاهى وجود دارد كه درستى ونادرستى فورمول، راثابت مى كند، براى انديشه هاى اجتماعى كه امثال بيانگر آن مى باشند، آزمايشگاهى است به نام تاريخ زندگى اقوام وملل. واستوارى يك انديشه در ميان آنان وپايدارى آن در حافظه جامعه، نشانه پختگى فكر وپشتيبانى مردم از آن است مااين حقيقت را با توضيح يك مَثَلى روشن مى كنيم:
براى بيدار كردن إنسان بى عار كه در گوشه اى لميده وپيوسته خواب ثروت مى بيند بدون اين كه دست خود را به سياه وسفيد بزند بهترين منطق، همين شعرى است كه در جامعه به صورت مثل درآمده است. وتجربه وآزمون پشتيبان آن مى باشد.
نابرده رنج، گنج، ميسر نمى شود *** مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد
2. نوع مثل به خاطر ايجاز واختصار، از نيم خط تجاوز نمى كند امّا در

صفحه 18
حقيقت بازگو كننده حقايقى است كه در يك رساله ويك كتاب مى گنجد.
از اين جهت است كه توده مردم به حفظ مثل علاقه بيشترى نشان داده زيرا درس يك ماه را در يك لحظه فرا مى گيرد.
3. «مَثَل» براى خود حد ومرزى را نمى شناسد زيرا يك حقيقت زنده است كه براى تمام ملل مطرح مى باشد، تو گويى واقعيت يك مثل، مانند قوانين رياضى وهندسى است كه مرزهاى زمان ومكان را درهم مى كوبد وبراى خود محدوديتى قايل نمى باشد.
به خاطر همين ويژگى است كه برخى از مثل ها جنبه جهانى داشته وبه قوم وملتى اختصاص ندارد واگر كسى در اين مورد تتبع كند واز زبان هاى مختلفى آگاه باشد، مى تواند مثل هاى جهانى را در دفترى گردآورد.
اينك برخى را يادآور مى شويم:
1. در زبان فارسى مى گويند: «ديوار موش دارد وموش گوش». در حالى كه در زبان عربى اين مَثَل به اين گونه مى باشد: «للحيطان أذان». 1
2. در زبان فارسى كسى كه ازبد برهد وبه بدتر گرفتار آيد، مى گويد: «آه از چاه برون آمد در دام افتاد» در حالى كه در عربى مى گويند: «فَرّ مِنَ المَطَرِ وَ وَقَعَ تحتَ الميِزاب». 2
3. در زبان فارسى مى گويند: «چاه مكن كه خود در آن افتى» در عربى مى گويند: «من حَفَرَ بِئْراً وَقَعَ فيِه». 3
ودر قرآن مجيد مضمون اين مَثَل وارد شده است چنان كه مى فرمايد:

1 . مجمع الأمثال: 1/57.
2 . همان.
3 . همان.

صفحه 19
(وَ لاَ يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّىِّءُ إِلاَّ بِأَهْلِهِ)1
«خدعه زشت، جدعه گران را احاطه مى كند».
فردوسي در اين مورد مي گويد:
كسى توبره بر كند ژرف چاه *** سنرد گر كند خويشتن رانگاه
4. «مثل» حقايق اخلاقي واجتماعي را كه فراتر از حس ولمس است، در قالب امور محسوس مي ريزد وآن را به اذهان نزديكر مى سازد، چنان كه مي گويند:
حق «مثل»ها را زند هر جابه جاش *** مى كند معقول را محسوس وفاش
تا كه در يابند مردم از مثل *** آنچه مقصود است بى نقص وخلل
5. «مثل» به خاطر برگيرى يك رشته افكار وانديشه هاى بلند، طرف را به كنجكاوى وادار مى كند تافكر وانديشه خويش را بكار اندازد واقعيت را به دست أورد، مااين حقيقت رابايك مثل روشن مي كنيم:
در زبان عرب آنجا كه پاسخ نيكى به بدى داده شود، مى گويند: «جزى جزاء سنمار».
استماع اين مثل طرف را وادار مى كند كه از واقعيت «سنمار» و جزاى أو آگاه شود قهراً بايد تاريخ را ورق بزند، وتاريخ مي گويد: سنمار بنايى بود رومى، قصر عظيمي را در كنار رود فرات براى نعمان ملك حيره بنا كرد، آنگاه كه كه آن را به نيكويى به پايان رسانيد، نعمان امر كرد تا أو را از بام قصر فرو افكنند تا بميرد تا نتواند مانند آن قصر را براى ديگرى بنا كند از آن پس جزاى أو در عرب مثل سائر گشت ودرباره كسى كه در مقابل كار نيك، به بد جزاء داده شود،

1 . فاطر /43

صفحه 20
مى گويند: جُزِىَ جزاء سنمّار.
واين حكايت رانظامى به بيانى لطيف وسخنى نغر به نظم آورده است، واجمال آن مفصّل اين است:
چون سنمّار سوى نعمان رفت *** رغبت كار شد يكى در هفت
آنچه مقصود بود از أو درخواست *** وانگهى كرد كار أو راراست
تاهم آخر به دست زرين چنگ *** كرد سيمين بنايى از گچ وسنگ 1
6. درمقام پند ونصيحت ونكوهش افراد ضرب المثل ها اثر معجز آسا دارد زيرا بدون اين كه طرف را به عواقب كار خود متوجه سازد، نتيجه كار ديگرى را كه با اين مورد همسو بوده، مطرح مى كند وآن را در نظرش مجسّم مى سازد واز اين طريق احساسات طرف را عليه خود تحريك نمى كند وبه گفته شاعر:
خوشتر آن باشد كه وصف دلبران *** گفته آيد در حديث ديگران
7. سرانجام «مَثَلهاى» هر قومى نمايانگر پايه فرهنگ وسطح تفكر وتعقل آنها است، ومَثَل ها به خاطر عمومى بودن در ايفاى اين نقش، بر اشعار وادبيات برترى دارد زيرا آثار ادبى توسط افراد محدودى پديد مى آيد، در حالى كه مَثَل ها برخاسته از فرهنگ عمومى واستعداد توده ها است.
تو گويى قرآن به خاطر اين نوع آثار سازنده «مَثَل»ها مى گويد:
(وَ تِلْكَ الأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ). 2
اينها يك رشته فوايد متنى ياجانبى مَثَل ها است كه در اينجا يادآور شديم،

1 . براى آگاهى از بقيه اشعار به بهرام نامه نظامى (هفت اورنگ) مراجعه شود.
2 . حشر/21.

صفحه 21
مسلماً فوايد ديگرى دارد كه مافعلا از بازگويى آنها خوددارى مى كنيم، وفقط به سخنان برخى از بزرگان درباره فوايد مَثَل اشاره مى كنيم:
إبراهيم نظام (متوفاى 231) مثل بايد از چهار مزيّت برخوردار باشد:
1. ايجاز لفظ.
2. عبارت در عين ايجاز بيانگر معنا باشد.
3. تشبيه كه در مورد مثل از زيبايى خاصى برخوردار باشد.
4. رابطه معنى ظاهر «مثل» بامعناى كنايى آن روشن باشد. 1
ابن قيّم جوزى (متوفاى 751) مى نويسد:
خدا ورسول أو در قرآن مثل هايى زده اند وهدف از آن تفهيم معنا وايصال مقاصد به اذهان مردم است، خصوصاً احضار همجنس براى فهم حقيقت كمك بيشترى مى كند، ونفس إنسان بانظاير واشباه انس زيادى دارد.2
زمخشرى در فوايد مَثَل مى گويد:
«در نزد عرب ضرب المثل وتكلّم علما باامثال ونظاير، شأنى رفيع دارد كه از روى معانى مخفى پرده برمى دارد، ونكات تاريك را روشن مى سازد، تا آنجا كه امر مخيّل، به نظر چون محقّق مى رسد، وشىء متوهّم در جاى متيقّن قرار مى گيرد، وغايب مانند شاهد جلوه مى كند. واز همين جهت در قرآن وديگر كتب الهى خداوند امثال بسيار

1 . مجمع الأمثال: 1/6.
2 . اعلام الموقعين: 1/291.

صفحه 22
ايراد كرده است وپيامبر وديگر پيامبران وحكيمان مَثَل هاى بى شمار آورده اند. 1
در اين جا گفتار ما درباره فوايد سازنده «مَثَل» به پايان رسيد چيزى كه بايد پيرامون آن سخن گفت، تفاوت مَثَل هاى رايج در ميان مردم است كه در فصل اينده پيرامون آن سخن خواهيم گفت.

سيماى «مثل»هاى قرآن

باواقعيت «مثل» در محاورات مردمى كاملا آشنا شديم وحد ومرز آن روشن گرديد، اكنون وقت آن رسيده است كه به تحليل كلى مثل هاى قرآنى بپردازيم تا روشن شود كه آيا «مثل»هاى قرآنى از مقوله همان مثل هاى مردمى است كه در محاوره ها بر آن تكيه مى شود يا واقعيت ديگرى دارد هر چند همگى تحت پوشش «مثل» قرار مى گيرد.
آيات قرآنى حاكى از آن است كه در اين كتاب آسمانى «مثل»هاى فرو فرستاده شده تا مايه عبرت و وسيله تحريك انديشه ها گردد كه به عنوان نمونه يكى را مى آوريم:
(لَوْ أَنْزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَل لَرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُتَصَدِّعًا مِنْ

1 . كشاف: 1/72، شگفت اين جا است كه زمخشرى اين سخن را از حمزه اصفهانى (متوفاى 351)، گرفته بدون آن كه از آن نام ببرد. به كتاب «الدرة الفاخرة»: 1/59ـ60 مراجعه بفرماييد.

صفحه 23
خَشْيَةِ اللهِ وَ تِلْكَ الأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ).1
«اگر اين قرآن را بر كوهى نازل مى كرديم، آن را در برابر قرآن خاشع واز خوف خدا متلاشى شده مى ديدى، اينها مثالهايى است براى مردم مى زنيم تا در آنها بينديشند».
در اينجا دو نكته هست كه بايد هر دو باهم مورد نظر قرار گيرند.
أ: اين آيه ونظير آن حاكى است كه مثل هاى قرآن به هنگام نزول بر قلب مبارك پيامبر، از مقوله «مَثَل» بوده است، وحامل وحى جبرئيل امين «مَثَل»هارا از مقام ربوبى گرفته وفرود آمده است.
ب: از طرف ديگر مَثَل آن سخن حكيمانه است كه به مناسبتى در موردى گفته شود سپس بافرسايش خاصى در طول زمان جزء فرهنگ مردم قرار گيرد و پيوسته با آن استدلال شود.
اين دو مطلب در مورد مثل هاى قرآن هماهنگ نمى باشند، لازمه مطلب نخست اين است كه وحى قرآنى به هنگام فرود آمدن مثل بوده ولزومى به فرسايش وسينه به سينه گشتن در طول زمان نداشته است در حالى كه لازمه مطلب دوم اين است كه سخن حكيمانه روز نخست حكمت است مثل نيست، بلكه در صورتى مثل مى گردد كه حافظه زمان آن را حفظ كند وبه تدريج درجامعه مورد تمثل قرار گيرد وسرانجام به صورت مثل درآيد.
اكنون چه بايد كرد، چگونه ميان اين دو مطلب مختلف توافقى ايجاد كنيم.
حل اين گره در اين جا است كه توجه كنيم كه مثل دو معنى دارد:

1 . حشر/21.

صفحه 24
1. سخن حكيمانه كه به مناسبتى در موردى گفته مى شود، وبه تدريج در فرهنگ مردم وارد مى شود و سينه به سينه از نسل منتقل مى گردد تا رنگ مثل به خود مى گيرد.
2. مثل به معنى تمثيل است كه اساس آن را تشبيه واستعاره، وكنايه و مجاز تشكيل مى دهد، وچنين تمثيلى ارتباطى به «مَثَل» به معنى نخست ندارد، باتوجه به دو نوع تفسير از مثل بايد دانست كه قرآن مثل دارد امّا نه به معنى نخست بلكه به معنى دوم يعنى جمله هايى كه در آن تشبيه واستعاره وامثال آنها بكار رفته باشد. ودر چنين تمثيل، مرور زمان لازم نيست، واز روز نخست نام مثل به معنى تمثيل را دارد هر چند فاقد نام مَثَل اصطلاحى است.
خطيب قزوينى در تلخيص مفتاح العلوم سكاكى مى گويد:
«تمثيل از مقوله (مجاز مركب) است، وآن همان لفظ مركبى است كه در موردى بكار مى رود كه به معنى اصلى آن لفظ تشبيه شده، وصورت تشبيه را تمثيل مى نامند، وهدف مبالغه در تشبيه است». آنگاه مثال مى زند و مى گويد: يزيد بن وليد بن مروان بن محمدـ آنگاه كه در بيعت با أو تعلل مىورزيدـ چنين نامه نوشت:
«أما بعد، فإنّي أراك تقدم رجلا وتؤخر أخرى فإذا أتاك كتابي هذا فاعتمد على أيهما شئت، والسّلام».
«تو را مى بينم گاهى پائى به جلو وگاهى پائى به عقب مى نهى، آنگاه كه نامه من به تو رسيد يكى از دو امر «بلى يانه» را انتخاب كن».
خطيب مى گويد: اين تمثيل در تبيين حال طرف از نظر تردد ودودلى از

صفحه 25
منزلت خاصى برخوردار است كه اگر به جاى اين مثل واقعيت آن امر با لفظ خود اداء مى شد فاقد چنين بلاغت بود. مثلا مى گفت: «تو از بيعت من تعلل ورزيده اى، آنگاه كه نامه من به تو رسيد يكى از دو طرف را برگزين».
باتوجه به آنچه كه بيان گرديد مثل هاى قرآن جزو مَثَل هاى اصطلاحى نيست بلكه همگى از مقوله تمثيل وتشبيه مى باشند كه علاوه بر مضمون لفظى هدف مقدسى را نيز تعقيب مى كنند.
در اينجا لازم است به تعريف امور چهارگانه كه اركان تمثيل هاى قرآنى تشكيل مى دهد بپردازيم:
1. تشبيه، 2. استعاره مصرحه، 3. استعاره مكنيه، 4. كنايه، 5. مجاز.

1. تشبيه

هرگاه پديده اى (مانند شير) ويژگى بارزى مانند (شجاعت) داشته باشد وبخواهيم پديده ديگرى را (رجل دلاور) در اين ويژگى با أو همسو كنيم ناچاريم دومى را همانند اوّلى قرار دهيم وبگوييم: زيد كالأسد في الشجاعة.
وبه تعبير اهل فن: بيان مشاركت دو چيز با يكديگر در نوعى از ويژگى آن هم باحروف مخصوص تشبيه است مثل اين كه بگوييم: «العلم كالنور في الهداية»، در اصطلاح اوّلى را «مشبه به» مى گويند.
اينك به عنوان نمونه مثال بزنيم:
شاعرى بوى دهن فرد مورد علاقه خود را به «مشك» و«لادن» تشبيه مى كند ومى گويد:

صفحه 26
بوى بهشت مى گذرد يانسيم صبح *** اين نكهت دهان تو يابوى لادن است

2.استعاره مصرحه

هرگاه در كلام فقط از مشبه به ذكرى صورت گيرد، آن را استعاره مى نامند، مثلا بگويد: رأيت أسداً في الحمام.
شاعر مى گويد:
ژاله از نرگس چكيد، وبرگ گل را آب داد *** وزن تگرگ ناز پرور، مالش عناب داد
شاعر در اين شعر اشك را به ژاله، چشم را به نرگس، صورت را به برگ، دندان را به تگرگ، لب را به عناب تشبيه كرده وتنها «مشبه به» را به ميان آورده و از «مشبه» چيزى ذكر نشده است ولى قرينه گواهى مى دهد كه مقصود از چند مشبه به، إنسان با اين خصوصيات است.

3.استعاره مكنيّه

در استعاره مكنيه جريان بر عكس استعاره مصرحه است در اين مورد فقط از «مشبه» گفت وگويى به ميان مى آيد وقرينه گواهى مى دهد كه مقصود از «مشبه»، «مشبه به» است چنان كه شاعر مى گويد:
وإذا المنية انشبت أظفارها *** الفيت كل تميمة لاتنفع
آنگاه كه مرگ چنگال هاى خود را فرو برد در اين صورت هيچ حرزى سود نمى بخشد.

صفحه 27
شاعر در اين مورد مرگ را به درنده تشبيه تشبيه كرده ولى از دومى نامى نبرده، وفقط مشبه (منيّه) راذكر كرده است، ومقصود از آن درنده است به گواه اين كه از چنگال أو (اظفار) نامى به ميان آورده است.

4. كنايه

كنايه اين است كه جمله در معنى موضوع له بكار رود ولى هدف توجه مخاطب به لازم آن است، مثلا بگويد «زيد طويل النجاد» معنى آن اين است كه زيد بند شمشيرش بلند است كنايه از اين كه أو بلند قامت است.

5.مجاز

مجاز از نظر مشهور ادبا اين است كه لفظ به خاطر يكى از علائق، در غير موضوع له بكار رود، هرگاه مصحح اين استعمال وجود مشابهت بين موضوع له وغير موضوع له باشد، آن مجاز را استعارى مى گويند، مانند: رأيت أسداً في الحمام.
واگر علاقه ومصحح استعمال غير از مشابهت باشد به آن مجاز مرسل مى گويند، دمثل اين كه گفته مى شود: «رعت الماشية الغيث»: «گوسفندان باران راچريدند».
مسلماً مقصود از «غيث» گياه است كه به وسيله باران روييده مى شود، و در حقيقت سبب (غيث) گفته شده و از آن مسبب اراده گشته است.
تا اينجا بااصطلاحات پنج گانه كه در حقيقت ستون فقرات تشبيهات قرآنى است آشنا شديم، وسرانجام نتيجه گرفتيم كه مثل هاى قرآنى از مقوله مثل هاى اصطلاحى نيست بلكه از قبيل تمثيل است هرچند ممكن است

صفحه 28
مثل هاى قرآن به مرور زمان جزو مثالهاى اصطلاحى گردد. چنانچه در آينده در اين مورد گفت و گو خواهيم كرد.

اقسام تمثيل ها

اكنون كه روشن شد مثل هاى قرآن از مقوله تمثيل است شايسته است به اقسام تمثيل به نوعى اشاره كنيم تاروشن گردد كه تمثيل هاى قرآن از كدام يك از اين اقسام مى باشند.

تمثيل رمزى

مقصود از تمثيل رمزى آن داستانهايى است كه از زبان پرندگان وگياهان حتى سنگ ها وصخره ها بيان مى شود، وكتاب كليله ودمنه نوع بارز از اين تمثيل رمزى است. وشاعر معروف عطار نيشابورى از اين شيوه در كتاب «منطق الطير» بهره گرفته است.
مورخان مى گويند: طبيب ايرانى بنام «بزويه» بر كتاب كليله ودمنه كه در سرزمين هند به زبان سانسكريت نوشته شده بود واقف گشت وآن را به زبان پهلوى ترجمه نمود وبه دربار انوشيروان ساسانى هديه كرد واين كتاب به همان زبان پهلوى در ميان ايرانيان محفوظ بود تا اين كه عبدالله بن المقفع (106ـ134) به عربى ترجمه نمود، سپس نويسنده معروف نصرالله بن محمد عبد الحميد در قرن ششم آن را به زبان پارسى ترجمه كرد واكنون همين ترجمه از رواج كامل برخوردار است. ودر قرن نهم هجرى نويسنده معروف به «كاشفى» آن را به زبان پارسى نيز ترجمه كرد، ورودكى آنچه كه ابن مقفع

صفحه 29
ترجمه كرده بود به نظم در آورد. واز تواريخ استفاده مى شود كه برخى از مضامين اين كتاب به شبه جزيرة العرب نفوذ كرده بود ودر عصر رسالت وپس از أو نيمه رواجى داشت، زيرا از امير مؤمنان (عليه السلام) نقل مى كند كه أو فرمود: «إنما أكِلْتُ يَومَ أكِلَ الثورُ الأبيضُ» در حالى كه اين مثل در اين كتاب وارد شده است.
برخى از ناآگاهان كه پيوسته آب آسياب دشمن مى ريزند، مى خواهند قصص قرآنى را بالأخص آنچه كه مربوط به داستان آدم وپيروزى شيطان بر أو سرگذشت قابيل وهابيل ويا سخن گفتن مورچه باسليمان را از مقوله تمثيل رمزى بدانند، در حالى كه يك چنين تفسير بر خلاف تصريح قرآن است زيرا اين كتاب اصرار مىورزد كه قصص خود را يك رشته حقايق غيبى بداند كه پيامبر نيز از آن آگاه نبود، چنان كه مى فرمايد:
(لَقَدْ كَانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي الأَلْبَابِ مَا كَانَ حَدِيثًا يُفْتَري وَ لَكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصِيلَ كُلِّ شَيءْ وَ هُدًى وَ رَحْمَةً لِقَوْم يُؤْمِنُونَ). 1
«براستى در سرگذشت آنان براى خردمندان عبرتى است اين قصص سخنى نيست كه به دروغ ساخته شده باشد بلكه تصديق آنچه از كتابهايى است كه پيش از آن بوده وروشن گر هر چيز است وبراى مردمى كه ايمان مى آورند رهنمود ورحمنتى است».
چه جمله صريح تر از اين كه مى فرمايد: (مَا كَانَ حَدِيثًا يُفْتَري).

1 . يوسف/111.

صفحه 30

2. تمثيل قصصى

مقصود از تمثيل قصصى داستان هايى است كه بيانگر سرگذشت اقوام پيشين است به منظور اين كه آيندگان از آن عبرت بگيرند وقصه هاى قرآن از آدم تا خاتم همگى از اين مقوله بوده، ودر حقيقت نوعى تشبيه مخفى در بر دارند وآن تشبيه آيندگان به گذشتگان است، قرآن مى فرمايد:
(ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَةَ نُوح وَ امْرَأَةَ لُوط كَانَتَا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحِينِ فَخَانَتَاهُمَا فَلَمْ يُغْنِيَا عَنْهُمَا مِنَ اللهِ شَيْئًا وَ قِيلَ ادْخُلاَ النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِينَ). 1
«خداوند براى كسانى كه كفر ورزيده اند زن نوح وزن لوط را مثل آورده كه هر دو در نكاح دو بنده از بندگان شايسته مابودند وبه آنها خيانت كردند وكارى از دست شوهران آنها در برابر خدا ساخته نبود، وگفته شد با داخل شوندگان، داخل آتش شويد».

3. تمثيل طبيعى

مقصود از تمثيل طبيعى تشبيه غير محسوس به محسوس است مشروط بر اين كه مشبه به از امور آفرينشى باشد، چنانكه مى فرمايد:
(إِنَّمَا مَثَلُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا كَمَاء أَنْزَلْنَاهُ مِنَ السَّمَاءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الأَرْضِ مِمَّا يَأْكُلُ النَّاسُ وَ الأَنْعَامُ حَتَّى إِذَا أَخَذَتِ الأَرْضُ زُخْرُفَهَا وَ ازَّيَّنَتْ وَ ظَنَّ أَهْلُهَا أَنَّهُمْ قَادِرُونَ عَلَيْهَا أَتَاهَا

1 . تحريم/10.

صفحه 31
أَمْرُنَا لَيْلاً أَوْ نَهَارًا فَجَعَلْنَاهَا حَصِيدًا كَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالأَمْسِ كَذَلِكَ نُفَصِّلُ الْآيَاتِ لِقَوْم يَتَفَكَّرُونَ).1
«در حقيقت، مثل زندگى دنيا، بسان آبى است كه آن را از آسمان فرو ريختيم پس گياه زمين از آنچه مردم و دامها مى خورند با آن درآميخت، تا آنگاه كه زمين پيرايه خود را برگرفت و آراسته گرديد و اهل آن پنداشتند كه آنان بر آن قدرت دارند، شبى يا روزى فرمان ] و يرانى [ ما آمد و آن را چنان درو شده كرديم كه گويى ديروز وجود نداشته است. اين گونه نشانه هاى خود را براى مردمى كه انديشه مى كنند به روشنى بيان مى كنيم».
خلاصه سخن اينكه مثل هاى قرآنى يا از مقوله تمثيل قصصى است يا تمثيل طبيعى است و هرگز در قرآن تمثيل رمزى كه تأويل گران به آن گرايش دارند وجود ندارد.

مثل هاى قرآنى در احاديث

ائمه اهل بيته(عليهم السلام)به تدبر در مثل هاى قرآنى اهميت داده و در سخنان و ادعيه خود به آن اشاره نموده اند كه نقل همگى براى ما مقدور نيست و فقط نمونه هايى را متذكر مى شويم:
1. امير مؤمنن على (عليه السلام)مى فرمايد:
«كتاب ربّكم فيكم مبيناً حلاله وحرامه، وفرائضه و فضائله، وناسخه ومنسوخه، ورخصه وعزائمه، وخاصه وعامه، وعبره وأمثاله».2

1 . يونس/24.
2 . نهج البلاغه: خطبه 81 .

صفحه 32
«كتاب پروردگارتان در ميان شماست، بيانگر حلال وحرام، واجب و مستحب، ناسخ و منسوخ، جايز وواجب، خاص و عام، عبرت ها و مثال هاى آن است».
باز اميرمؤمنان (عليه السلام)مى فرمايد:
«نزل القرآن أربع أرباعاً، ربع فينا و ربع في عدونا، و ربع سنن و أمثال، وربع فرائض و أحكام».1
«قرآن در چهار بخش فرو فرستاده شده است: يك چهارم آن در حقّ ما، ويك چهارم ديگر در مورد دشمنان ما، ويك چهارم آن سنت هاى الهى و مثل هاى آن است و يك چهارم آن فرايض و احكام مى باشد».
در اين مورد روايا بيش از آن است كه در اينجا نقل شود.

4

مثل صريح و كامن

يا

آشكار و پنهان

مثل هاى قرآن ى به «صريح» و «كامن» كه معادل فارسى آن «آشكار» و «پنهان» است، تقسيم مى شود.

1 . بحار الأنوار: 24 / 305، باب جواب تأويل ما نزل فيهم، حديث 1 .

صفحه 33
نخستين كسى كه اين تقسيم را يادآور شده بدر الدين زركشى (متوفاى 794) مؤلف «البرهان في علوم القردن» است، وى پس از تقسيم مثل هاى قرآن به اين دو، مثل «كامن» را آن مى داند كه با لفظ مثل همراه نباشد، امّا به جاى مثل به كار رود.1
جلال الدين سيوطى (متوفاى 9119 پس از نقل اين تقسيم از زركشى، به تفسير آن پرداخته مثل صريح را آن مى داند كه در آن لفظ مثل وارد شده باشد، مثل:
(مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ نَارًا )2 .
«حال منافقان بسان كسى است كه آتشى را برافروخته و...».
و مثل «كامن» را آن مى داند كه در پاسخ حسين بن فضيل در جواب سؤال مردى وارد شده است.
س: مردى از حسين بن فضيل پرسيد، تو مثل هاى عرب و عجم را از قرآن استخراج مى كنى، بفرماييد مضمون مثل معروف «خير الأُمور اوسطها» در كدام آيه وارد شده است.
ج: در چند آيه وارد شده است به عنوان نمونه:
(وَ الَّذِينَ إِذَا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كَانَ بَيْنَ ذَلِكَ قَوَامًا)3.
«يكى ازنشانه هاى بندگان خدا اين است كه وقت انفاق اسراف و يا سخت گيرى نمى كنند، بلكه راه ميانه اى را ميان اين دو، پيش مى گيرند».

1 . البرهان في علوم القرآن: 1 / 488 .
2 . بقره: 17 .
3 . فرقان: 67 .

صفحه 34
س: مضمون مثل معروف «من جهل شيئاً عاداه»: «هر كس چيزى را نداند آن رادشمن مى شمارد» در كدام آيه وارد شده استظ
ج: در آيه: (بَلْ كَذَّبُوا بِمَا لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ )1.
«چيزى را كه بر آن آگاهى ندارند تكذيب كردند».
سپس سؤال كننده مثل هاى ديگرى نيز مطرح مى كند و حسين بن فضل آياتى را كه متضمن معانى اين مثل ها هست يادآور مى شود.
جلال الدين سيوطى معتقد است كه مقصود از مثل هاى كامن اين نوع از مثل ها است كه لفظ آن در قرآن وارد نشده اما مضمون آن وارد شده است.
يك چنين تفسير از «مثل كامن» كاملاً بى پايه است، و در گفت و گوى آن دو نفر اشاره اى بر چنين تسميه اى نشده است. و نتيجه پرسش و پاسخ آن دو، جزء اين نيست كه برخى از مثل ها به لفظ در قرآن واد نشده بلكه مفاد آن وارد شده است، و اما اين نوع از آيات مثل كامن ناميده مى شوند در اين گفت و گو حتى به آن، اشاره نشده است.

تفسير ديگرى از مثل كامن

ممكن است مثل كامن را به نحوى ديگر تفسير كرد، و آن هر مثلى كه با حرف تشبيه (مانند مثل ـ كاف تشبيه) همراه نباشد ولى مفهوم آن تمثيل زيبا مى باشد كه يك انديشه دور از حس را در قالب تمثيل مجسم سازد و براى اين نوع از تمثيل نمونه هاى فراوانى از قرآن هست.

1 . يونس: 39 .

صفحه 35
1.(وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبَاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذِي خَبُثَ لاَ يَخْرُجُ إِلاَّ نَكِدًا كَذَلِكَ نُصَرِّفُ الْآيَاتِ لِقَوْم يَشْكُرُونَ). 1
«سرزمين پاكيزه، گياه آن به اذن پروردگار به خوبى مى رويد ولى زمين ناپاك گياهش جز اندك وبى فايده رشد نمى كند، آيات خود را براى گروهى شكر گزار اين چنين بيان مى كنيم».
اين تمثيل زيبا هر چند فاقد كلمه مثل يا«كاف» تشبيه است امّا يك تمثيل گويا است كه مى تواند حال دو گروه مؤمن وكافر را بيان كند.
قرآن با اين تمثيل حال مؤمن وكافر را تشريح مى نمايد: مؤمن به خاطر پاكى روح ودورى از آلودگى هاى عقيدتى واخلاقى بسان سرزمين پاكى است كه مواعظ در آن اثر گذارده وفضايل رشد مى كند، در حالى كه كافر به خاطر آلودگى ها فكرى ورفتارى بسان سرزمين هاى شوره زارى است كه هر نوع تعليم وتربيت در أو اثر چشمگيرى نمى گذارد.
2. (إِنَّ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْهَا لاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ وَ لاَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِيَاطِ وَ كَذَلِكَ نَجْزِي الُْمجْرِمِينَ). 2
«كسانى كه آيات مارا تكذيب مى كنند واز پذيرفتن آنها كبر مىورزند درهاى آسمان بر ايشان گشوده نمى شود. و وارد بهشت نمى گردند مگر اينكه شتر وارد سوراخ سوزن شود آنچنان بزهكاران را كيفر مى دهيم».
در زبان عرب براى ابراز امتناع از انجام يك شىء چنين مى گويند:

1 . اعراف/58.
2 . اعراف/40.

صفحه 36
«لا أفعل كذا حتى يشيب الغراب أو يبيّض القار».
«من اين كار را انجام نمى دهم تا لحظه اى كه كلاغ سفيد شود ياقير سفيد گردد».
ولى قرآن در مقام بيان امتناع يك شىء از مثل وارد در آيه بهره گرفته وآن اين كه درهاى رحمت براى كافران گشوده نمى شود: مگر در يك صورت وآن اين كه شتر از سوراخ سوزن وارد شود. يعنى همين طورى كه دومى محال است اولى نيز حكم آن را دارد.
البته در قرآن اين نوع تمثيل هاى بديع وزيبا بدون علائم تشبيه حقايق برتر را در قالب امور حسى مى ريزد، فراوان است وما به همين دو آيه اكتفا مى كنيم، وشايد مقصود زركشى از تقسيم مثل به صريح وكامن همين باشد كه در اينجا يادآور شديم.

تفسير «ضرب المثل»

در محاورات مردم لفظ «ضرب المثل» فراوان ديده مى شود، وقرآن نيز همين لفظ را بامثل در جاهاى متعدد
ذكر كرده است، مثلا مى فرمايد:
(...وَ تِلْكَ الأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ). 1
ونيز مى فرمايد:
(...ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً...). 2
ونيز مى فرمايد:

1 . حشر/21.
2 . إبراهيم/24.

صفحه 37
(وَ لَقَدْ ضَرَبْنَا لِلنَّاسِ فِي هَذَا الْقُرْآنِ مِنْ كُلِّ مَثَل لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ).1
اكنون سؤال مى شود كه مقصود از كلمه «ضرب» در اين آيات چيست؟

پاسخ

«ضرب» به صورت مفرد به آنجا كه بالفظ «مثل» همراه نباشد معنى زدن است، چنانكه مى فرمايد:
(...أَنِ اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْحَجَرَ...). 2
«اى موسى باعصا بر سنگ بزن» ولى بايد ديد مقصود از همين كلمه آنگاه كه لفظ مثل همراه مى باشد چيست.
مفسران در اين مورد وجوهى را ذكر كرده اند كه برخى را متذكر مى شويم:
1. ضرب در اين موارد به معنى «تمثيل» است، چنانكه مى فرمايد:
(وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً أَصْحَابَ الْقَرْيَةِ إِذْ جَاءَهَا الْمُرْسَلُونَ ).3
«براى آنان ساكنان قريه اى را مثل بزن آنگاه كه فرستادگان عيسى به آن نقطه آمده اند».
در حقيقت لفظ (واضرب) به معنى «مثل» است يعنى «مثل لهم مثلا» ويا در آيه ديگر مى فرمايد: (يَضْرِبُ اللهُ الْحَقَّ وَ الْبَاطِلَ). 4 أي يمثل الله الحقّ والباطل». 5

1 . زمر/27.
2 . اعراف/160.
3 . يس/13.
4 . رعد/17.
5 . لسان العرب: 2/37، ماده ضرب ; قاموس المحيط، ماده ضرب.

صفحه 38
2. ضرب در اين موارد به معنى توصيف وبيان است، به گواه اينكه مى فرمايد:
(ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً عَبْدًا مَمْلُوكًا لاَ يَقْدِرُ عَلَى شَيءْ... )1.
«خد مثل مى زند بنده زرخريد را كه هيچ كارى از أو برنمى آيد».2
به عقيده صاحب اين قول «ضرب» به معنى «وصف» و «بين» است يعنى خدا حال بنده اى را بيان مى كند كه قادر بر انجام كارى نيست ولى اين وجه قابل اعتماد نيست به گواه اينكه اگر فعل «ضرب» را برداريم و به جاى آن فعل «وصف» يا «بين» را بگذاريم آيه انسجام خود را از دست مى دهد، مثلاً چنين بگوييم: «وصف الله مثلاً عبداً مملوكاً». مگر اينكه «مثلاً» نيز به معنى «وصفاً» باشد، و تقدير آيه چنين مى شود: «وصف الله وصفاً عبداً مملوكاً».
در حالى كه اين تفسير در آيه ياد شده روا نيست ولى در موردى مى توان اين تفسير را صحيح دانست آنجا كه قردن از مشركان نقل مى كند كه آنان پيامبر را «رجل مسحور» معرفي كردند و مى گفتند:
(إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاَّ رَجُلاً مَسْحُورًا)3.
شما از مرد افسون شده پيروى مى كنيد».
قرآن در نقد اين پندار ناروا چنين مى فرمايد:
(اُنْظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوا لَكَ الأَمْثَالَ فَضَلُّوا فَلاَ يَسْتَطِيعُونَ سَبِيلاً)4.

1 . نحل: 75 .
2 . تفسير طبرى: 1 / 175 .
3 . فرقان: 8 .
4 . فرقان: 9 .

صفحه 39
«بنگر چگونه براى تو مثل ها زدند و گمراه شدند و در نتيجه نمى توانند راهى بيابند».
مسلماً جمله (ضَرَبُوا لَكَ الأَمْثَالَ)به معنى «انظر كيف وصفوك »، ومراد از وصف همان جمله (رَجُلاً مَسْحُورًا) است كه در آيه قبل گذشته است.
تو گويى خدا چنين مى فرمايد: بنگر اين بى خردان تو را چگونه إنسان والايى كه از نظر حكمت و خرد در درجه بالايى قرار گرفته است به عنوان إنسان مسحور توصيف مى كنند.
بنابراين آنچه درترجمه رايج قرآن جمله (ضَرَبُوا لَكَ الأَمْثَالَ) به معنى ضرب المثل تفسى شده است، تفسير دور از حقيقت است.
3. ضرب در اين موارد به معنى طى مسافت و قطع مسير است، و اين لفظ كنايه از اين است كه اين تمثيل راه خود را در جامعه در پيش گرفته و سينه به سينه و شهر به شهر منتشر گردد. در اين صورت معنى ضرب المثل پيمودن مثل، راههاى پرپيچ و خم در دل جامعه است تا در همه قلوب جا گيرد.
ابن قيم جوزيه (متوفاى 751) از كسانى است كه اين احتمال را برگزيده مى گويد:
خدا براى بندگانش مثل هايى زده همچنانكه رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)براى امت مثل ها زده، حكيمان و دانشمندان نيز مثل هايى زده اند، اكنون بايد ديد مقصود از ضرب المثل چيست.
ضرب در اين جمله به معنى سير و گردش است چنان كه مى گويد: «ضرب في الأرض»: أى سار فيها.
در اين صورت معنى «ضرب المثل» بيان يك حقيقت است كه در بلاد در

صفحه 40
حال سير و گردش باشد.
در ميان اين احتمالات، احتمال سوم به واقع نزديك تر است هر چند ممكن است معنى ديگرى نيز داشته باشد.

كتابهايى پيرامون امثال قرآن

مثل هاى قرآن از روزهاى نخست مورد عنايت و اهميت مفسران و محقّقان قرار گرفته و درباره آن كتابهاى كوچك و بزرگ نوشته شده است كه به برخى از آنان اشاره مى كنيم:
1. امثال القرآن نگارش جنيد بن محمد قواريرى (متوفاى 298) .
2. امثال القردن نگارش إبراهيم بن محمد بن عرفه (معرف بن نفطويه) (متوفاى 323) .
3. الدرة الفاخرة في الأمثال السائرة نگارش حمزة بن حسن اصفهانى (متوفاى 351).
4. امثال القرآن نگارش محقق شيعى محمد بن أحمد بن جنيد اسكافي (متوفاى 381).
5. امثال القرآن نگارش شيخ ابو عبدالرحمن محمد بن حسين سلمى نيشابورى (متوفاى 314).
6. الامثال القرآنية نگارش ابوالحسن على بن محمد ماوردى شافعى (متوفاى 450).
7. امثال القرآن نگارش شيخ شمس الدين محمد بن قيم الجوزيه (متوفاى 751).