welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : مثل هاى آموزنده قرآن در تبيين 57 مثل قرآنى*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

مثل هاى آموزنده قرآن در تبيين 57 مثل قرآنى

صفحه 1
بسم الله الرحمن الرحيم

صفحه 2

صفحه 3
مثل هاى آموزنده قرآن
در تبيين 57 مثل قرآنى
حضرت آيت الله العظمى جعفر سبحانى
انتشارات
مؤسسه امام صادق (عليه السلام)

صفحه 4
آية الله العظمى سبحانى تبريزى، 1308 ـ
مثل هاى آموزنده قرآن/ جعفر سبحانى. ـ قم: مؤسسه امام صادق (عليه السلام)، 1432 ق. = 1390 .
392 ص.ISBN: 978 - 964 - 357 - 480 - 2
كتابنامه به صورت زير نويس.
1. قرآن ـ ـ امثال. الف. مؤسسه امام صادق (عليه السلام). ب. عنوان.
1390 8041 الف 2 س / 4 / 84 BP   154 / 297
اسم كتاب:   …مثل هاى آموزنده قرآن
مؤلّف:   … آية الله العظمى سبحانى
چاپخانه:   …مؤسسه امام صادق (عليه السلام)
ناشر:    …مؤسسه امام صادق (عليه السلام)
تاريخ:    …1390 / 1432 ق
چاپ:   …سوم
تعداد:   …2000
مسلسل انتشار: 652   مسلسل چاپ اول: 144
مركز پخش
قم ـ ميدان شهدا، كتابفروشى توحيد
تلفن: 7745457; 09121519271

صفحه 5
بسم الله الرحمن الرحيم

امثال يكى از اركان ادبيات هر زبانى است

در هر زبانى كم و بيش امثالى است كه در اداء مقصود از آن كمك گرفته و مسائل غير ملموس در قالب ملموس ريخته مى شود، و جايگاه مَثَل در مسائل محسوس، جايگاه برهان، در معقولات است زيرا مرور زمان، «مَثَل» را شفاف و روشن مى سازد و جاى ترديد در آن باقى نمى گذارد، هرگاه موردى كه در تبيين آن از مثل بهره مى گيريم، همتاى مَثَل باشد، قهراً، شفافيت مثل را خواهد داشت.
فرض كنيد جوان بى تجربه اى، دارايىِ موروثى خود را، در موارد غير ضرورى مصرف مى كند تا آنجا كه حالت اسرافكارى به خود مى گيرد، ديگر پس از اندى، آهى در بساط نخواهد داشت، در تبيين مضرّات و زيان هاى اين نوع رفتار دور از خرد، هيچ دليل و برهانى برنده تر از مثل وارد در شعر سعدى نيست:
ابلهى كو روز روشن شمع، كافورى نهد *** زود باشد كش، به شب روغن ندارد در چراغ
يا فردى كه بيش از درآمد خود، خرج مى كند، و از طريق قرض و وام به زندگى خود رونق بيشترى مى بخشد، در تبيين واقعيت دور از خرد اين عمل، هيچ بيانى گوياتر از مثل زير نيست.
«پايت را به اندازه گليمت دراز كن».

صفحه 6
سعدى نيز در نصايح خود از اين مثل، كمك گرفته و مى گويد:
مكن تُرك تازى بكن ترك آز *** به قدر گليمت بكن پا دراز
حتى حافظ كه بر خلاف سعدى غالباً در آسمان راه مى رود، نه در زمين، اين بار در زمين راه رفته و از اين مثل بهره گرفته و مى گويد:
زين سرزنش كه كردترا دوست حافظا *** بيش از گليم خويش مكن پاكشيده اى

تعريف مثل

تصور اجمالى هر چيزى، در گرو تعريف آن است كه إنسان را با واقعيت موضوع به طور اجمال آشنا سازد، بنابراين شايسته است كه به تعريف «مثل» سپس ويژگى هاى آن بپرادازيم.
در مقدمه كتاب «امثال و حكم» دهخدا، آمده است:... اصولاً استاد علامه (دهخد)، در مقدمه كتابهاى خود احتياط عجيب مقرون به وسواس داشت، و پاسخ نگارنده راجع به علت عدم تحرير مقدمه براى امثال و حكم اظهار داشت «در زبان فرانسوى هفده لغت پيدا كردم كه در فرهنگ هاى عربى و فارسى همه را مثل ترجمه كرده بودند، و در فرهنگ هاى بزرگ فرانسوى تعريف هايى كه براى آنها نوشته اند، مُقْنِع نيست و نمى توان با آن تعريفات، آنها را از يكديگر تميز داد... از اين رو در نوشتن مقدمه و تعريف «مثل» و «حكمت» وغيره خوددارى كردم و كتاب را بدون مقدمه منتشر ساختم .1
جاى شگفت است كه ايشان، براى تعريف مثل اين همه وسواس به خرج داده است، لفظ «مثل» هر چند واژه عربى است، ولى قرنها وارد زبان فارسى شده و عضو اين خانواده گرديده است و در نزد اهل زبان فرقى ميان «مَثَل» و «مَثَل» نيست ايشان با امعان در خصوصياتِ امثالى كه در كتاب خود گرد آورده، مى توانست، مثل را به صورت روشن تعريف كند.
گذشته از اين، علماى ادب، مثل را به صورت شفاف و روش تعريف كرده و

1 . امثال و حكم: 1 / 98 يادداشتى از ناشر.

صفحه 7
قسمتى از آنها را «ميدانى» (متوفاى سال 518) در مقدمه كتاب خود «مجمع الأمثال» آورده است.
مبرد (ت 285) مى گويد: مثَل برگرفته از «مِثال» است و آن گفتار رايجى كه به وسيله آن حال دومى به حال اولى تشبيه و تبيين مى گردد.1
ابن سكيت مى گويد: مثل از نظر لفظ، با موردى كه در آن به كار مى گيريم، مغاير ولى از نظر معنى يكسان مى باشند، شبيه نمونه و الگويى كه در اختيار صنعتگران قرار مى گيرد تا مطابق آن بسازند.2
در توضيح گفتار آنان مى افزاييم:
مثل سخنى است كه به وسيله آن، حالتى را كه اخيراً رخ داده به حالتى كه پيش از آن پديد آمده است تشبيه كنند، زيرا هر دو، شبيه يكديگر، و همتاى هم مى باشند.
مثلاً درباره صنعتگر يا صاحب كالايى كه در نهايت نياز، از حاصل صنعت و يا كالاى خود، بهره نمى گيرد، مى گويند: «كوزه گر از كوزه شكسته آب مى خورد» و به گفتن اين سخن حالت آن شخص را به حالت كوزه گرى كه پيش از أو وجود داشته، و با داشتن كوزه هاى سالم از كوزه شكسته آب مى خورده است، تشبيه مى كنند.

ويژگى هاى مثل

آنچه كه به«مثل، زيبايى مى بخشد، و به گفتگوها و پرسشگرى ها تا حدى خاتمه مى دهد، و يژگى هاى چهارگانه است كه غالباً مثل ها از آنها برخوردار مى باشند:
1. ايجاز لفظ .
2. وضوح و روشنى معنى.
3. حسن تشبيه.
4. لطافت آن.
كه پايه هاى فصاحت و بلاغت «مثل» را مى ريزند.

1 . مجمع الأمثال: 1 / 5 ـ 6 .
2 . مجمع الأمثال: 1 / 5 ـ 6 .

صفحه 8
ابو عبيد قاسم بن سلام مؤلف كتاب «الأموال» متوفاي 224 در باره امثال عرب مى گويد مَثَل رشته وشعبه اي از فلسفه وحكمت عرب در زمان جاهليت وپس از اسلام است كه در گفتگوها از آن كمك مى گيرند وگوينده مقصود خود را به وسيله آن روشن مى سازد، وبه جاى تصريح به مقصود، از كنايه وتشبيه استفاده مى كند، واختصار لفظ واستوارى معنى، وزيبايى تشبيه لطافت آن، از ويژگى هاى آن است.
درباره اين سه مثل كه يكى عربى وديگرى، فارسى وسومى شعر منظوم است كمى دقت كنيد كه همگى از ويژگى هاى چهارگانه برخوردار بوده، هر چند از نظر لفظ مختلفند ولى از نظر معنى، يك هدف راتعقيب مى كنند.
1. ماتَزْرَعْ تَحْصَد.
2. هر چه بكارى همان بدروى.
3. نشنيدستى تو اين مثل پندارى *** باخشت به آسياى شوى خاك آرى
در اين سه جمله اين حقيقت كه سرنوشت هر كس در گرو كردار پيشين خودش است به نحو مبرهن وروشن بيان شده كه هر مجادله گر را قانع وخاموش مى سازد.

تمثيل است نه مثل

در بحث هاى آينده، روشن خواهيم ساخت كه مثل هاى قرآن همگى تمثيل وتشبيه اند، و حد مثل اصطلاحى بر آنها صدق نمى كند، ولى در عين حال نتيجه اى كه از شنيدن «مثل» عايد مخاطب مى گردد و از شنيدن تمثيل نيز به دست مى آيد.
پيش از آن كه به تبيين مثل هاى آموزنده قرآن بپردازيم يك رشته بحث مقدماتى درباره «مثل» انجام مى دهيم كه مطالعه پيشين آنها، روشنى بخش مثل هاى قرآنى است.
نگارنده اين دسته گل را كه تار وپود آن را از آيات قرآنى برگرفته است، به قرآن پژوهان كشور تقديم مى نمايد اميد آن دارد كه در روز رستاخيز، مشمول شفاعت قرآن گردد، ودر شمار عاملان به آن قرار گيرد.
قم ـ 26 ماه صفر المظفر 1424
برابر 9/2/1382

صفحه 9

«مَثَل» و«مِثْل» در لغت وقرآن

از بحث شيرين وزيبايى قرآن مثل هاى وارد در سوره هاى مختلف آن است از آنجا كه إنسان با امور محسوس وملموس، انس بيشترى دارد هرگاه يك رشته مفاهيم عقلى ومعارف الهى، در قالب مسائل حسى ريخته شود، براى نوع مخاطبان، روشن تر جلوه مى كند.1
«مِثْل» و«مَثَل» در قرآن يك معنى بيش ندارند وآن همانندى دو چيز است». هرگاه لفظ «مَثيل» رانيز بر آن بيفزاييم، هر سه لفظ، معنى واحدى خواهند داشت.
اتّفاقاً در لغت عرب از ماده ديگر «شبه» سه لفظ داريم كه با اين سه واژه، هموزن وهم معنى مى باشند. مانند «شِبْه» و«شَبَه» و«شَبيْه» وهمگى حاكى از همگونى وهمنوايى دو شىء با يكديگر است.
بنابراين به كارگيرى «لفظ» مَثَل در مورد «تشبيه» به خاطر همگونى «مشبّه»

1 . به كتاب «اصالت روح از نظر قرآن» نوشته نگارنده مراجعه بفرماييد.

صفحه 10
(چيزى كه از طريق تشبيه در صدد بيان حال وى هستيم)، با«مشبه به» (چيزى كه وضع وحال اوبراى ماروشن است) مى باشد.
قرآن «عذاب هاى نازل بر امت هاى پيشين را، «مَثُلات» مى خواند و مى فرمايد:
(...وَ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلاَتُ...). 1
«پيش از آنان، عذاب هاى عبرت انگيز نازل شده است».
زيرا اين عذاب مى تواند مانع از انجام مجدد يك رشته اعمال باشد كه نظير اين عذاب را به دنبال دارد.
اين بيان كه عصاره چيزى است در كتابهاى لغت 2 وارد شده است، مى رساند كه اين واژه حامل معنى همسان وهمگونى است، واين حقيقت در همه موارد كارگيرى آن، محفوظ است.
گاهى تصور مى شود كه اين واژه در معنى دومى مانند «صفت» و«توصيف» نيز به كار مى رود وبرخى از پيشوايان لغت بر اين معنى اصرار مىورزند، وابن منظور مؤلف «لسان العرب» آن را از لغت دانانى مانند يونس بن حبيب (متوفاى 182) ومحمد بن سلام جمحى (م/232) وابو منصور ثعالبى (م/429) نقل كرده است.
زرشكى يكى از مؤلفان پيش كسوت در علوم قرآن مى نويسد ظاهر كلام اهل لغت اين است كه «مَثَل» به معنى «وصف» در حالى كه ابوعلى فارسى (م/377) آن را انكار كرده ومى گويد اين واژه در لغت عرب يك معنى بيش ندارد، وآن «تمثيل» است. 3

1 . رعد/6.
2 . مقاييس اللغة: 5/296 ; لسان العرب: 13/22، ماده «مثل».
3 . البرهان في علوم القرآن: 1/490.

صفحه 11
اين گروه بر گفتار خود با دو آيه استدلال مى كنند:
1.(مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللهِ وَ رِضْوَانًا سِيَماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الإِنْجِيلِ...).1
«محمد فرستاده خدا است وكسانى كه با أو هستند، باكافران سر سخت ودر ميان خود مهربانند، پيوسته آنها را در حال ركوع وسجود مى بينى، آنان پيوسته خواهان رضاى خدا هستند نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمايان است، اين توصيف آنها در تورات وتوصيف آنها در انجيل است».
يعنى ويژگيهاى آنان در اين دو كتاب همان است كه در اين آيه بيان گرديد: «بر كافران سرسخت، وبر مؤمنان رؤوف ومهربان.
در اين آيه لفظ «مَثل» به معنى وصف وتوصيف به كار رفته است نه تمثيل وتشبيه چيزى به چيزى.
2.(مَثَلُ الْجَنَّةِ التي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِيهَا أَنْهَارٌ مِنْ مَاء غَيْرِ آسِن وَ أَنْهَارٌ مِنْ لَبَن لَمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ وَ أَنْهَارٌ...).2
«وصف بهشتى كه به پرهيزگاران وعده داده شده است چنين است كه در آن نهرهايى از آب صاف وخالص است كه بد بو نمى شود، ونهرهايى از شير كه طعم آن هرگز دگرگون نمى گردد ونهرهايى از...».

1 . فتح/29.
2 . محمد/15.

صفحه 12
«مَثَل» در اين آيه، در معنى «توصيف» به كار رفته وصفت بهشت موعود همان چهار نهر بزرگى است كه در اين آيه به شرح آن پرداخته است.
در آينده (در بحث پاسخ به يك پرسش)، روشن خواهد شد كه «مثل» در معنى وصف در آيه ويا آيات ديگر نيز به كار رفته است ـ مع الوصف بايد يادآور شويم كه كاربرد اين واژه بيشتر در مورد، تشبيه دو شىء به يكديگر است، واگر هم در موردى به معنى «توصيف» به كار مى رود، بسيار اندك است.
در لغت عرب گاهى به جاى «تماثل» كه از ماده «مِثل» گرفته شده است، واژه «مساوات» به كار مى رودو بااين قيد آنجا كه بخواهند برابرى دو شىء را از نظر كميت بيان كنند، واينكه اين دو شىء از نظر «مقدار» يكسان است وفزونى وكاستى در ميان آن دو نيست، واژه «مساوات» به كار مى برند، هر چند آن دو باهم از نظر ماهيت مختلف باشند مانند برابرى دو در آهنى وچوبى، در حالى كه واژه «تماثل» را در مورد دو چيز يكسان از نظر «ماهيت» به كار مى برند مانند دو فرد از إنسان. 1
از اين جا به نكته ديگرى نيز دست مى يابيم وآن اين كه، جايگاه تجربه بااستقرا كاملا متفاوت است، تجربه در مواردى صورت مى پذيرد كه همگان از نظر ماهيت يكسان باشند مانند آزمون در فلزات كه نتيجه آن انبساط در حال حرارت است، در صورتى كه مورد «استقراء» موضوعات، گوناگون از نظر ماهيت مى باشد، مثلا إنسان باتفحص در ميان انواع مختلف از حيوانها مانند گوسفند، وگاو وشتر به اين نتيجه مى رسد، كه حيوان به هنگام غذا خوردن،

1 . مقاييس اللغة: 5/296.

صفحه 13
فك پايين را به حركت در مى آورد واز اين استقرا قانونى را در مورد حيوان انتزاع مى كند.
خلاصه تجربه از آن «متماثل ها» واستقراء از آن «متساويها» است.

پاسخ به يك پرسش

بحث پيشين ثابت كرد كه «مِثْل» و«مَثَل» به يك معنى مى باشند، در صورتى كه قرآن هو نوع «مِثْلى» را براى خدا نفى كرده ولى براى أو «مثل» يا مثلهايى راثابت مى نمايد.
در باره نفى «مثل» مى فرمايد:
(لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيءْ).1
«براى أو همتايى نيست».
ودرباره اثبات «مثل» مى فرمايد:
(لِلَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ مَثَلُ السَّوْءِ وَ للهِ الْمَثَلُ الأَعْلَى وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ). 2
«براى آنان كه به سراى آخرت ايمان ندارند صفات زشت است وبراى خدا صفات عالى وأو عزيز وحكيم است».
پاسخ: آنجا كه قرآن از خدا «نفى مِثْل» مى كند مقصود واجب الوجود ديگرى است كه از نظر «خصوصيت» كه لازمه تعدد است متفاوت ولى از نظرهاى ديگر يكسان باشند وچنين همانندى بارى خدا به حكم ادلة توحيد

1 . شورى/11.
2 . نحل/60.

صفحه 14
محال است.
وآنجا كه براى أو «مَثل» ثابت مى نمايد، مقصود اسماء وصفات الهى است كه از كمالات خدا حكايت مى كنند.
بنابراين معنى آيه دوم اين مى شود: كافران به خاطر انكار معاد خدا را باصفات زشت، مانند ظلم توصيف كرده در حالى كه أو داراى نام هاى زيبا، وصفات نيكو است.
از اين بيان به يك قاعده لغوى دست مى يابيم وآن اين كه خدا از «امثال» جمع «مِثْل» منزه ودر عين حال براى أو «امثالى» (جمع «مَثَل») زياد هست.
(وَلله الأسماء الحُسنى والأمثال العُلْياء).

«مَثَل»هاى رايج در محاورات مردم

مَثَل چيست؟
چگونه بايد آن را تعريف كرد؟
فرق آن باحكمت وكلمات حكيمانه وكوتاه بزرگان چيست؟
در پاسخ هر سه سؤال به صورت كلى مى توان چنين گفت:
هرگاه نكته سنجى در موردى به مناسبتى سخن حكيمانه اى بگويد، وبه خاطر زيبايى لفظ ولطافت معنا در جامعه انتشار يابد، واهل زبان آن را در موارد مشابه بكار برند، چنين سخن را مَثَل مى نامند واحياناً آن را با پسوندى

صفحه 15
مانند «سائر» يا «رائج» همراه مى سازند، ومى گويند: «مَثَل سائر» يا «مثل رائج».
باتوجه به تعريفى كه از «مثل» انجام گرفت، روشن مى شود كه اين پسوند كاملا قيد توضيحى بوده وقيد احترازى نيست ودر ماهيّت «مَثَل» گردش در زبانها وانتشار در ميان مردم نهفته است، ودر غير اين صورت آن را «حكمت» مى نامند.
نخستين كسى كه به اين نكته توجه پيدا كرد، ومورد بكارگيرى اين دو واژه را «مثل وحكمت» از هم جدا ساخت، ابو هلال عسكرى (متوفاى سال 400 هـ) است، أو مى گويد:
هر سخن حكيمانه اى كه در محاورات مردم رواج پيدا كند «مثل» ناميده مى شود ولى گاهى گوينده اى سخن زيبايى را كه شايستگى ضر المثل دارد، در محاوره خود مى آورد، امّا به هر علتى رواج پيدا نمى كند، چنين سخنى، مَثَل ناميده نمى شود.1
شاعر عرب زبان، إنسان بزرگوارى را كه همه مردم أو را مى شناسند، «مَثَل سائر» مى نامند. و وجه شبه همان شناخت نوع مردم از أو بسان شناخت آنان از «مثل سائر» است، چنان كه مى گويد:
ماأنت إلاّ مثل سائر *** يعرفه الجاهل والخابر
«تو جز مثل سائر چيزى نيستى كه أو را ناآگاه وآگاه مى شناسد».
گاهى «مَثَل» را «مثال» نيز مى نامند و«مثال» در لغت به معنى نمونه است. وشايد علت اين كه مثل رامثال مى نامند، اين است كه مضمون مثل

1 . جمهرة أمثال العرب: 1/5.

صفحه 16
نمونه اى است از يك مفهوم كلى كه بر همه موارد منطبق است، به اين معنا كه مثل مضمونى دارد كه مخصوص مورد خود است ولازمى دارد كه بر همه موارد به صورت يكسان منطبق است ومضمون مثل نمونه اى است از اين لازم كلى.
واين حقيقت را باتجزيه وتحليل يك «مَثَل» روشن مى سازيم.
عرب در موردى كه طرف فرصت طلايى را از دست بدهد، مثلا دانشجو درس نخواند، كارگر كار صورت ندهد مثل مى زند ومى گويد: «في الصيف ضيعت اللبن»: «در تابستان شير را فاسد كردى».
مضمون مثل «اضاعه شير در تابستان» مخصوص همان مخاطب معين است ولى اين مضمون كنايه از يك معنى لازم است به معنى تفويت فرصت كه در همه موارد يكسان صدق مى كند ومورد مثل نيز، نمونه «مثال» از آن معنى كلى است.
سرور شهيدان در پاسخ دخت گراميش كه درخواست كننده بازگردانيدن آنان به سرزمين مدينه بود، چنين فرمود: «لو تُرِكَ القَطا لَيلا لَنامَ».
«هرگاه مرغ قطا (مرغى است زيبا شبيه كبوتر) به حال خود واگذار مى شد، در لانه خود مى خوابيد وشب لانه خود را به خاطر ترس از صيد صيّاد ترك نمى كرد».
كلام سرور شهيدان كه امروز حالت مثل به خود گرفته، مضمونى دارد كه مخصوص مورد خود أو، وآن اين كه اگر مرغ قطا را به حال خود مى گذاشتند در لانه خود مى خوابيد، ولازمى دارد وآن كنايه از يك معنى كلى است وآن تن دادن به كارهاى ناخواسته به صورت جبر واكراه، واين لازم كلى بر صدها موارد تطبيق مى كند.

صفحه 17
تا اينجا باتعريف مثل ومثال وفرق آن باحكمت آشنا شديم، اكنون لازم است در فوايد ومزاياى مثل كمى گفت وگو كنيم.

فوايد وآثار سازنده مَثَل

بهره گيرى از مَثَل در گفتار ونوشتار مزايايى دارد كه به صورت فشرده به آنها اشاره مى كنيم:
1. حضور پيوسته يك سخن كوتاه در ميان جامعه، آن هم به مدت طولانى، بيانگر پختگى فكرى است كه «مَثَل» حامل آن مى باشد واگر حامل فكر خامى بود، تجربه ومرور زمان خلاف آن راثابت مى كرد، ومثل از چشمها مى افتد واز حافظه زمان حذف مى گرديد.
اگر براى مسائل طبيعى ورياضى، آزمايشگاهى وجود دارد كه درستى ونادرستى فورمول، راثابت مى كند، براى انديشه هاى اجتماعى كه امثال بيانگر آن مى باشند، آزمايشگاهى است به نام تاريخ زندگى اقوام وملل. واستوارى يك انديشه در ميان آنان وپايدارى آن در حافظه جامعه، نشانه پختگى فكر وپشتيبانى مردم از آن است مااين حقيقت را با توضيح يك مَثَلى روشن مى كنيم:
براى بيدار كردن إنسان بى عار كه در گوشه اى لميده وپيوسته خواب ثروت مى بيند بدون اين كه دست خود را به سياه وسفيد بزند بهترين منطق، همين شعرى است كه در جامعه به صورت مثل درآمده است. وتجربه وآزمون پشتيبان آن مى باشد.
نابرده رنج، گنج، ميسر نمى شود *** مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد
2. نوع مثل به خاطر ايجاز واختصار، از نيم خط تجاوز نمى كند امّا در

صفحه 18
حقيقت بازگو كننده حقايقى است كه در يك رساله ويك كتاب مى گنجد.
از اين جهت است كه توده مردم به حفظ مثل علاقه بيشترى نشان داده زيرا درس يك ماه را در يك لحظه فرا مى گيرد.
3. «مَثَل» براى خود حد ومرزى را نمى شناسد زيرا يك حقيقت زنده است كه براى تمام ملل مطرح مى باشد، تو گويى واقعيت يك مثل، مانند قوانين رياضى وهندسى است كه مرزهاى زمان ومكان را درهم مى كوبد وبراى خود محدوديتى قايل نمى باشد.
به خاطر همين ويژگى است كه برخى از مثل ها جنبه جهانى داشته وبه قوم وملتى اختصاص ندارد واگر كسى در اين مورد تتبع كند واز زبان هاى مختلفى آگاه باشد، مى تواند مثل هاى جهانى را در دفترى گردآورد.
اينك برخى را يادآور مى شويم:
1. در زبان فارسى مى گويند: «ديوار موش دارد وموش گوش». در حالى كه در زبان عربى اين مَثَل به اين گونه مى باشد: «للحيطان أذان». 1
2. در زبان فارسى كسى كه ازبد برهد وبه بدتر گرفتار آيد، مى گويد: «آه از چاه برون آمد در دام افتاد» در حالى كه در عربى مى گويند: «فَرّ مِنَ المَطَرِ وَ وَقَعَ تحتَ الميِزاب». 2
3. در زبان فارسى مى گويند: «چاه مكن كه خود در آن افتى» در عربى مى گويند: «من حَفَرَ بِئْراً وَقَعَ فيِه». 3
ودر قرآن مجيد مضمون اين مَثَل وارد شده است چنان كه مى فرمايد:

1 . مجمع الأمثال: 1/57.
2 . همان.
3 . همان.

صفحه 19
(وَ لاَ يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّىِّءُ إِلاَّ بِأَهْلِهِ)1
«خدعه زشت، جدعه گران را احاطه مى كند».
فردوسي در اين مورد مي گويد:
كسى توبره بر كند ژرف چاه *** سنرد گر كند خويشتن رانگاه
4. «مثل» حقايق اخلاقي واجتماعي را كه فراتر از حس ولمس است، در قالب امور محسوس مي ريزد وآن را به اذهان نزديكر مى سازد، چنان كه مي گويند:
حق «مثل»ها را زند هر جابه جاش *** مى كند معقول را محسوس وفاش
تا كه در يابند مردم از مثل *** آنچه مقصود است بى نقص وخلل
5. «مثل» به خاطر برگيرى يك رشته افكار وانديشه هاى بلند، طرف را به كنجكاوى وادار مى كند تافكر وانديشه خويش را بكار اندازد واقعيت را به دست أورد، مااين حقيقت رابايك مثل روشن مي كنيم:
در زبان عرب آنجا كه پاسخ نيكى به بدى داده شود، مى گويند: «جزى جزاء سنمار».
استماع اين مثل طرف را وادار مى كند كه از واقعيت «سنمار» و جزاى أو آگاه شود قهراً بايد تاريخ را ورق بزند، وتاريخ مي گويد: سنمار بنايى بود رومى، قصر عظيمي را در كنار رود فرات براى نعمان ملك حيره بنا كرد، آنگاه كه كه آن را به نيكويى به پايان رسانيد، نعمان امر كرد تا أو را از بام قصر فرو افكنند تا بميرد تا نتواند مانند آن قصر را براى ديگرى بنا كند از آن پس جزاى أو در عرب مثل سائر گشت ودرباره كسى كه در مقابل كار نيك، به بد جزاء داده شود،

1 . فاطر /43

صفحه 20
مى گويند: جُزِىَ جزاء سنمّار.
واين حكايت رانظامى به بيانى لطيف وسخنى نغر به نظم آورده است، واجمال آن مفصّل اين است:
چون سنمّار سوى نعمان رفت *** رغبت كار شد يكى در هفت
آنچه مقصود بود از أو درخواست *** وانگهى كرد كار أو راراست
تاهم آخر به دست زرين چنگ *** كرد سيمين بنايى از گچ وسنگ 1
6. درمقام پند ونصيحت ونكوهش افراد ضرب المثل ها اثر معجز آسا دارد زيرا بدون اين كه طرف را به عواقب كار خود متوجه سازد، نتيجه كار ديگرى را كه با اين مورد همسو بوده، مطرح مى كند وآن را در نظرش مجسّم مى سازد واز اين طريق احساسات طرف را عليه خود تحريك نمى كند وبه گفته شاعر:
خوشتر آن باشد كه وصف دلبران *** گفته آيد در حديث ديگران
7. سرانجام «مَثَلهاى» هر قومى نمايانگر پايه فرهنگ وسطح تفكر وتعقل آنها است، ومَثَل ها به خاطر عمومى بودن در ايفاى اين نقش، بر اشعار وادبيات برترى دارد زيرا آثار ادبى توسط افراد محدودى پديد مى آيد، در حالى كه مَثَل ها برخاسته از فرهنگ عمومى واستعداد توده ها است.
تو گويى قرآن به خاطر اين نوع آثار سازنده «مَثَل»ها مى گويد:
(وَ تِلْكَ الأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ). 2
اينها يك رشته فوايد متنى ياجانبى مَثَل ها است كه در اينجا يادآور شديم،

1 . براى آگاهى از بقيه اشعار به بهرام نامه نظامى (هفت اورنگ) مراجعه شود.
2 . حشر/21.

صفحه 21
مسلماً فوايد ديگرى دارد كه مافعلا از بازگويى آنها خوددارى مى كنيم، وفقط به سخنان برخى از بزرگان درباره فوايد مَثَل اشاره مى كنيم:
إبراهيم نظام (متوفاى 231) مثل بايد از چهار مزيّت برخوردار باشد:
1. ايجاز لفظ.
2. عبارت در عين ايجاز بيانگر معنا باشد.
3. تشبيه كه در مورد مثل از زيبايى خاصى برخوردار باشد.
4. رابطه معنى ظاهر «مثل» بامعناى كنايى آن روشن باشد. 1
ابن قيّم جوزى (متوفاى 751) مى نويسد:
خدا ورسول أو در قرآن مثل هايى زده اند وهدف از آن تفهيم معنا وايصال مقاصد به اذهان مردم است، خصوصاً احضار همجنس براى فهم حقيقت كمك بيشترى مى كند، ونفس إنسان بانظاير واشباه انس زيادى دارد.2
زمخشرى در فوايد مَثَل مى گويد:
«در نزد عرب ضرب المثل وتكلّم علما باامثال ونظاير، شأنى رفيع دارد كه از روى معانى مخفى پرده برمى دارد، ونكات تاريك را روشن مى سازد، تا آنجا كه امر مخيّل، به نظر چون محقّق مى رسد، وشىء متوهّم در جاى متيقّن قرار مى گيرد، وغايب مانند شاهد جلوه مى كند. واز همين جهت در قرآن وديگر كتب الهى خداوند امثال بسيار

1 . مجمع الأمثال: 1/6.
2 . اعلام الموقعين: 1/291.

صفحه 22
ايراد كرده است وپيامبر وديگر پيامبران وحكيمان مَثَل هاى بى شمار آورده اند. 1
در اين جا گفتار ما درباره فوايد سازنده «مَثَل» به پايان رسيد چيزى كه بايد پيرامون آن سخن گفت، تفاوت مَثَل هاى رايج در ميان مردم است كه در فصل اينده پيرامون آن سخن خواهيم گفت.

سيماى «مثل»هاى قرآن

باواقعيت «مثل» در محاورات مردمى كاملا آشنا شديم وحد ومرز آن روشن گرديد، اكنون وقت آن رسيده است كه به تحليل كلى مثل هاى قرآنى بپردازيم تا روشن شود كه آيا «مثل»هاى قرآنى از مقوله همان مثل هاى مردمى است كه در محاوره ها بر آن تكيه مى شود يا واقعيت ديگرى دارد هر چند همگى تحت پوشش «مثل» قرار مى گيرد.
آيات قرآنى حاكى از آن است كه در اين كتاب آسمانى «مثل»هاى فرو فرستاده شده تا مايه عبرت و وسيله تحريك انديشه ها گردد كه به عنوان نمونه يكى را مى آوريم:
(لَوْ أَنْزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَل لَرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُتَصَدِّعًا مِنْ

1 . كشاف: 1/72، شگفت اين جا است كه زمخشرى اين سخن را از حمزه اصفهانى (متوفاى 351)، گرفته بدون آن كه از آن نام ببرد. به كتاب «الدرة الفاخرة»: 1/59ـ60 مراجعه بفرماييد.

صفحه 23
خَشْيَةِ اللهِ وَ تِلْكَ الأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ).1
«اگر اين قرآن را بر كوهى نازل مى كرديم، آن را در برابر قرآن خاشع واز خوف خدا متلاشى شده مى ديدى، اينها مثالهايى است براى مردم مى زنيم تا در آنها بينديشند».
در اينجا دو نكته هست كه بايد هر دو باهم مورد نظر قرار گيرند.
أ: اين آيه ونظير آن حاكى است كه مثل هاى قرآن به هنگام نزول بر قلب مبارك پيامبر، از مقوله «مَثَل» بوده است، وحامل وحى جبرئيل امين «مَثَل»هارا از مقام ربوبى گرفته وفرود آمده است.
ب: از طرف ديگر مَثَل آن سخن حكيمانه است كه به مناسبتى در موردى گفته شود سپس بافرسايش خاصى در طول زمان جزء فرهنگ مردم قرار گيرد و پيوسته با آن استدلال شود.
اين دو مطلب در مورد مثل هاى قرآن هماهنگ نمى باشند، لازمه مطلب نخست اين است كه وحى قرآنى به هنگام فرود آمدن مثل بوده ولزومى به فرسايش وسينه به سينه گشتن در طول زمان نداشته است در حالى كه لازمه مطلب دوم اين است كه سخن حكيمانه روز نخست حكمت است مثل نيست، بلكه در صورتى مثل مى گردد كه حافظه زمان آن را حفظ كند وبه تدريج درجامعه مورد تمثل قرار گيرد وسرانجام به صورت مثل درآيد.
اكنون چه بايد كرد، چگونه ميان اين دو مطلب مختلف توافقى ايجاد كنيم.
حل اين گره در اين جا است كه توجه كنيم كه مثل دو معنى دارد:

1 . حشر/21.

صفحه 24
1. سخن حكيمانه كه به مناسبتى در موردى گفته مى شود، وبه تدريج در فرهنگ مردم وارد مى شود و سينه به سينه از نسل منتقل مى گردد تا رنگ مثل به خود مى گيرد.
2. مثل به معنى تمثيل است كه اساس آن را تشبيه واستعاره، وكنايه و مجاز تشكيل مى دهد، وچنين تمثيلى ارتباطى به «مَثَل» به معنى نخست ندارد، باتوجه به دو نوع تفسير از مثل بايد دانست كه قرآن مثل دارد امّا نه به معنى نخست بلكه به معنى دوم يعنى جمله هايى كه در آن تشبيه واستعاره وامثال آنها بكار رفته باشد. ودر چنين تمثيل، مرور زمان لازم نيست، واز روز نخست نام مثل به معنى تمثيل را دارد هر چند فاقد نام مَثَل اصطلاحى است.
خطيب قزوينى در تلخيص مفتاح العلوم سكاكى مى گويد:
«تمثيل از مقوله (مجاز مركب) است، وآن همان لفظ مركبى است كه در موردى بكار مى رود كه به معنى اصلى آن لفظ تشبيه شده، وصورت تشبيه را تمثيل مى نامند، وهدف مبالغه در تشبيه است». آنگاه مثال مى زند و مى گويد: يزيد بن وليد بن مروان بن محمدـ آنگاه كه در بيعت با أو تعلل مىورزيدـ چنين نامه نوشت:
«أما بعد، فإنّي أراك تقدم رجلا وتؤخر أخرى فإذا أتاك كتابي هذا فاعتمد على أيهما شئت، والسّلام».
«تو را مى بينم گاهى پائى به جلو وگاهى پائى به عقب مى نهى، آنگاه كه نامه من به تو رسيد يكى از دو امر «بلى يانه» را انتخاب كن».
خطيب مى گويد: اين تمثيل در تبيين حال طرف از نظر تردد ودودلى از

صفحه 25
منزلت خاصى برخوردار است كه اگر به جاى اين مثل واقعيت آن امر با لفظ خود اداء مى شد فاقد چنين بلاغت بود. مثلا مى گفت: «تو از بيعت من تعلل ورزيده اى، آنگاه كه نامه من به تو رسيد يكى از دو طرف را برگزين».
باتوجه به آنچه كه بيان گرديد مثل هاى قرآن جزو مَثَل هاى اصطلاحى نيست بلكه همگى از مقوله تمثيل وتشبيه مى باشند كه علاوه بر مضمون لفظى هدف مقدسى را نيز تعقيب مى كنند.
در اينجا لازم است به تعريف امور چهارگانه كه اركان تمثيل هاى قرآنى تشكيل مى دهد بپردازيم:
1. تشبيه، 2. استعاره مصرحه، 3. استعاره مكنيه، 4. كنايه، 5. مجاز.

1. تشبيه

هرگاه پديده اى (مانند شير) ويژگى بارزى مانند (شجاعت) داشته باشد وبخواهيم پديده ديگرى را (رجل دلاور) در اين ويژگى با أو همسو كنيم ناچاريم دومى را همانند اوّلى قرار دهيم وبگوييم: زيد كالأسد في الشجاعة.
وبه تعبير اهل فن: بيان مشاركت دو چيز با يكديگر در نوعى از ويژگى آن هم باحروف مخصوص تشبيه است مثل اين كه بگوييم: «العلم كالنور في الهداية»، در اصطلاح اوّلى را «مشبه به» مى گويند.
اينك به عنوان نمونه مثال بزنيم:
شاعرى بوى دهن فرد مورد علاقه خود را به «مشك» و«لادن» تشبيه مى كند ومى گويد:

صفحه 26
بوى بهشت مى گذرد يانسيم صبح *** اين نكهت دهان تو يابوى لادن است

2.استعاره مصرحه

هرگاه در كلام فقط از مشبه به ذكرى صورت گيرد، آن را استعاره مى نامند، مثلا بگويد: رأيت أسداً في الحمام.
شاعر مى گويد:
ژاله از نرگس چكيد، وبرگ گل را آب داد *** وزن تگرگ ناز پرور، مالش عناب داد
شاعر در اين شعر اشك را به ژاله، چشم را به نرگس، صورت را به برگ، دندان را به تگرگ، لب را به عناب تشبيه كرده وتنها «مشبه به» را به ميان آورده و از «مشبه» چيزى ذكر نشده است ولى قرينه گواهى مى دهد كه مقصود از چند مشبه به، إنسان با اين خصوصيات است.

3.استعاره مكنيّه

در استعاره مكنيه جريان بر عكس استعاره مصرحه است در اين مورد فقط از «مشبه» گفت وگويى به ميان مى آيد وقرينه گواهى مى دهد كه مقصود از «مشبه»، «مشبه به» است چنان كه شاعر مى گويد:
وإذا المنية انشبت أظفارها *** الفيت كل تميمة لاتنفع
آنگاه كه مرگ چنگال هاى خود را فرو برد در اين صورت هيچ حرزى سود نمى بخشد.

صفحه 27
شاعر در اين مورد مرگ را به درنده تشبيه تشبيه كرده ولى از دومى نامى نبرده، وفقط مشبه (منيّه) راذكر كرده است، ومقصود از آن درنده است به گواه اين كه از چنگال أو (اظفار) نامى به ميان آورده است.

4. كنايه

كنايه اين است كه جمله در معنى موضوع له بكار رود ولى هدف توجه مخاطب به لازم آن است، مثلا بگويد «زيد طويل النجاد» معنى آن اين است كه زيد بند شمشيرش بلند است كنايه از اين كه أو بلند قامت است.

5.مجاز

مجاز از نظر مشهور ادبا اين است كه لفظ به خاطر يكى از علائق، در غير موضوع له بكار رود، هرگاه مصحح اين استعمال وجود مشابهت بين موضوع له وغير موضوع له باشد، آن مجاز را استعارى مى گويند، مانند: رأيت أسداً في الحمام.
واگر علاقه ومصحح استعمال غير از مشابهت باشد به آن مجاز مرسل مى گويند، دمثل اين كه گفته مى شود: «رعت الماشية الغيث»: «گوسفندان باران راچريدند».
مسلماً مقصود از «غيث» گياه است كه به وسيله باران روييده مى شود، و در حقيقت سبب (غيث) گفته شده و از آن مسبب اراده گشته است.
تا اينجا بااصطلاحات پنج گانه كه در حقيقت ستون فقرات تشبيهات قرآنى است آشنا شديم، وسرانجام نتيجه گرفتيم كه مثل هاى قرآنى از مقوله مثل هاى اصطلاحى نيست بلكه از قبيل تمثيل است هرچند ممكن است

صفحه 28
مثل هاى قرآن به مرور زمان جزو مثالهاى اصطلاحى گردد. چنانچه در آينده در اين مورد گفت و گو خواهيم كرد.

اقسام تمثيل ها

اكنون كه روشن شد مثل هاى قرآن از مقوله تمثيل است شايسته است به اقسام تمثيل به نوعى اشاره كنيم تاروشن گردد كه تمثيل هاى قرآن از كدام يك از اين اقسام مى باشند.

تمثيل رمزى

مقصود از تمثيل رمزى آن داستانهايى است كه از زبان پرندگان وگياهان حتى سنگ ها وصخره ها بيان مى شود، وكتاب كليله ودمنه نوع بارز از اين تمثيل رمزى است. وشاعر معروف عطار نيشابورى از اين شيوه در كتاب «منطق الطير» بهره گرفته است.
مورخان مى گويند: طبيب ايرانى بنام «بزويه» بر كتاب كليله ودمنه كه در سرزمين هند به زبان سانسكريت نوشته شده بود واقف گشت وآن را به زبان پهلوى ترجمه نمود وبه دربار انوشيروان ساسانى هديه كرد واين كتاب به همان زبان پهلوى در ميان ايرانيان محفوظ بود تا اين كه عبدالله بن المقفع (106ـ134) به عربى ترجمه نمود، سپس نويسنده معروف نصرالله بن محمد عبد الحميد در قرن ششم آن را به زبان پارسى ترجمه كرد واكنون همين ترجمه از رواج كامل برخوردار است. ودر قرن نهم هجرى نويسنده معروف به «كاشفى» آن را به زبان پارسى نيز ترجمه كرد، ورودكى آنچه كه ابن مقفع

صفحه 29
ترجمه كرده بود به نظم در آورد. واز تواريخ استفاده مى شود كه برخى از مضامين اين كتاب به شبه جزيرة العرب نفوذ كرده بود ودر عصر رسالت وپس از أو نيمه رواجى داشت، زيرا از امير مؤمنان (عليه السلام) نقل مى كند كه أو فرمود: «إنما أكِلْتُ يَومَ أكِلَ الثورُ الأبيضُ» در حالى كه اين مثل در اين كتاب وارد شده است.
برخى از ناآگاهان كه پيوسته آب آسياب دشمن مى ريزند، مى خواهند قصص قرآنى را بالأخص آنچه كه مربوط به داستان آدم وپيروزى شيطان بر أو سرگذشت قابيل وهابيل ويا سخن گفتن مورچه باسليمان را از مقوله تمثيل رمزى بدانند، در حالى كه يك چنين تفسير بر خلاف تصريح قرآن است زيرا اين كتاب اصرار مىورزد كه قصص خود را يك رشته حقايق غيبى بداند كه پيامبر نيز از آن آگاه نبود، چنان كه مى فرمايد:
(لَقَدْ كَانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي الأَلْبَابِ مَا كَانَ حَدِيثًا يُفْتَري وَ لَكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصِيلَ كُلِّ شَيءْ وَ هُدًى وَ رَحْمَةً لِقَوْم يُؤْمِنُونَ). 1
«براستى در سرگذشت آنان براى خردمندان عبرتى است اين قصص سخنى نيست كه به دروغ ساخته شده باشد بلكه تصديق آنچه از كتابهايى است كه پيش از آن بوده وروشن گر هر چيز است وبراى مردمى كه ايمان مى آورند رهنمود ورحمنتى است».
چه جمله صريح تر از اين كه مى فرمايد: (مَا كَانَ حَدِيثًا يُفْتَري).

1 . يوسف/111.

صفحه 30

2. تمثيل قصصى

مقصود از تمثيل قصصى داستان هايى است كه بيانگر سرگذشت اقوام پيشين است به منظور اين كه آيندگان از آن عبرت بگيرند وقصه هاى قرآن از آدم تا خاتم همگى از اين مقوله بوده، ودر حقيقت نوعى تشبيه مخفى در بر دارند وآن تشبيه آيندگان به گذشتگان است، قرآن مى فرمايد:
(ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَةَ نُوح وَ امْرَأَةَ لُوط كَانَتَا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحِينِ فَخَانَتَاهُمَا فَلَمْ يُغْنِيَا عَنْهُمَا مِنَ اللهِ شَيْئًا وَ قِيلَ ادْخُلاَ النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِينَ). 1
«خداوند براى كسانى كه كفر ورزيده اند زن نوح وزن لوط را مثل آورده كه هر دو در نكاح دو بنده از بندگان شايسته مابودند وبه آنها خيانت كردند وكارى از دست شوهران آنها در برابر خدا ساخته نبود، وگفته شد با داخل شوندگان، داخل آتش شويد».

3. تمثيل طبيعى

مقصود از تمثيل طبيعى تشبيه غير محسوس به محسوس است مشروط بر اين كه مشبه به از امور آفرينشى باشد، چنانكه مى فرمايد:
(إِنَّمَا مَثَلُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا كَمَاء أَنْزَلْنَاهُ مِنَ السَّمَاءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الأَرْضِ مِمَّا يَأْكُلُ النَّاسُ وَ الأَنْعَامُ حَتَّى إِذَا أَخَذَتِ الأَرْضُ زُخْرُفَهَا وَ ازَّيَّنَتْ وَ ظَنَّ أَهْلُهَا أَنَّهُمْ قَادِرُونَ عَلَيْهَا أَتَاهَا

1 . تحريم/10.

صفحه 31
أَمْرُنَا لَيْلاً أَوْ نَهَارًا فَجَعَلْنَاهَا حَصِيدًا كَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالأَمْسِ كَذَلِكَ نُفَصِّلُ الْآيَاتِ لِقَوْم يَتَفَكَّرُونَ).1
«در حقيقت، مثل زندگى دنيا، بسان آبى است كه آن را از آسمان فرو ريختيم پس گياه زمين از آنچه مردم و دامها مى خورند با آن درآميخت، تا آنگاه كه زمين پيرايه خود را برگرفت و آراسته گرديد و اهل آن پنداشتند كه آنان بر آن قدرت دارند، شبى يا روزى فرمان ] و يرانى [ ما آمد و آن را چنان درو شده كرديم كه گويى ديروز وجود نداشته است. اين گونه نشانه هاى خود را براى مردمى كه انديشه مى كنند به روشنى بيان مى كنيم».
خلاصه سخن اينكه مثل هاى قرآنى يا از مقوله تمثيل قصصى است يا تمثيل طبيعى است و هرگز در قرآن تمثيل رمزى كه تأويل گران به آن گرايش دارند وجود ندارد.

مثل هاى قرآنى در احاديث

ائمه اهل بيته(عليهم السلام)به تدبر در مثل هاى قرآنى اهميت داده و در سخنان و ادعيه خود به آن اشاره نموده اند كه نقل همگى براى ما مقدور نيست و فقط نمونه هايى را متذكر مى شويم:
1. امير مؤمنن على (عليه السلام)مى فرمايد:
«كتاب ربّكم فيكم مبيناً حلاله وحرامه، وفرائضه و فضائله، وناسخه ومنسوخه، ورخصه وعزائمه، وخاصه وعامه، وعبره وأمثاله».2

1 . يونس/24.
2 . نهج البلاغه: خطبه 81 .

صفحه 32
«كتاب پروردگارتان در ميان شماست، بيانگر حلال وحرام، واجب و مستحب، ناسخ و منسوخ، جايز وواجب، خاص و عام، عبرت ها و مثال هاى آن است».
باز اميرمؤمنان (عليه السلام)مى فرمايد:
«نزل القرآن أربع أرباعاً، ربع فينا و ربع في عدونا، و ربع سنن و أمثال، وربع فرائض و أحكام».1
«قرآن در چهار بخش فرو فرستاده شده است: يك چهارم آن در حقّ ما، ويك چهارم ديگر در مورد دشمنان ما، ويك چهارم آن سنت هاى الهى و مثل هاى آن است و يك چهارم آن فرايض و احكام مى باشد».
در اين مورد روايا بيش از آن است كه در اينجا نقل شود.

4

مثل صريح و كامن

يا

آشكار و پنهان

مثل هاى قرآن ى به «صريح» و «كامن» كه معادل فارسى آن «آشكار» و «پنهان» است، تقسيم مى شود.

1 . بحار الأنوار: 24 / 305، باب جواب تأويل ما نزل فيهم، حديث 1 .

صفحه 33
نخستين كسى كه اين تقسيم را يادآور شده بدر الدين زركشى (متوفاى 794) مؤلف «البرهان في علوم القردن» است، وى پس از تقسيم مثل هاى قرآن به اين دو، مثل «كامن» را آن مى داند كه با لفظ مثل همراه نباشد، امّا به جاى مثل به كار رود.1
جلال الدين سيوطى (متوفاى 9119 پس از نقل اين تقسيم از زركشى، به تفسير آن پرداخته مثل صريح را آن مى داند كه در آن لفظ مثل وارد شده باشد، مثل:
(مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ نَارًا )2 .
«حال منافقان بسان كسى است كه آتشى را برافروخته و...».
و مثل «كامن» را آن مى داند كه در پاسخ حسين بن فضيل در جواب سؤال مردى وارد شده است.
س: مردى از حسين بن فضيل پرسيد، تو مثل هاى عرب و عجم را از قرآن استخراج مى كنى، بفرماييد مضمون مثل معروف «خير الأُمور اوسطها» در كدام آيه وارد شده است.
ج: در چند آيه وارد شده است به عنوان نمونه:
(وَ الَّذِينَ إِذَا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كَانَ بَيْنَ ذَلِكَ قَوَامًا)3.
«يكى ازنشانه هاى بندگان خدا اين است كه وقت انفاق اسراف و يا سخت گيرى نمى كنند، بلكه راه ميانه اى را ميان اين دو، پيش مى گيرند».

1 . البرهان في علوم القرآن: 1 / 488 .
2 . بقره: 17 .
3 . فرقان: 67 .

صفحه 34
س: مضمون مثل معروف «من جهل شيئاً عاداه»: «هر كس چيزى را نداند آن رادشمن مى شمارد» در كدام آيه وارد شده استظ
ج: در آيه: (بَلْ كَذَّبُوا بِمَا لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ )1.
«چيزى را كه بر آن آگاهى ندارند تكذيب كردند».
سپس سؤال كننده مثل هاى ديگرى نيز مطرح مى كند و حسين بن فضل آياتى را كه متضمن معانى اين مثل ها هست يادآور مى شود.
جلال الدين سيوطى معتقد است كه مقصود از مثل هاى كامن اين نوع از مثل ها است كه لفظ آن در قرآن وارد نشده اما مضمون آن وارد شده است.
يك چنين تفسير از «مثل كامن» كاملاً بى پايه است، و در گفت و گوى آن دو نفر اشاره اى بر چنين تسميه اى نشده است. و نتيجه پرسش و پاسخ آن دو، جزء اين نيست كه برخى از مثل ها به لفظ در قرآن واد نشده بلكه مفاد آن وارد شده است، و اما اين نوع از آيات مثل كامن ناميده مى شوند در اين گفت و گو حتى به آن، اشاره نشده است.

تفسير ديگرى از مثل كامن

ممكن است مثل كامن را به نحوى ديگر تفسير كرد، و آن هر مثلى كه با حرف تشبيه (مانند مثل ـ كاف تشبيه) همراه نباشد ولى مفهوم آن تمثيل زيبا مى باشد كه يك انديشه دور از حس را در قالب تمثيل مجسم سازد و براى اين نوع از تمثيل نمونه هاى فراوانى از قرآن هست.

1 . يونس: 39 .

صفحه 35
1.(وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبَاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذِي خَبُثَ لاَ يَخْرُجُ إِلاَّ نَكِدًا كَذَلِكَ نُصَرِّفُ الْآيَاتِ لِقَوْم يَشْكُرُونَ). 1
«سرزمين پاكيزه، گياه آن به اذن پروردگار به خوبى مى رويد ولى زمين ناپاك گياهش جز اندك وبى فايده رشد نمى كند، آيات خود را براى گروهى شكر گزار اين چنين بيان مى كنيم».
اين تمثيل زيبا هر چند فاقد كلمه مثل يا«كاف» تشبيه است امّا يك تمثيل گويا است كه مى تواند حال دو گروه مؤمن وكافر را بيان كند.
قرآن با اين تمثيل حال مؤمن وكافر را تشريح مى نمايد: مؤمن به خاطر پاكى روح ودورى از آلودگى هاى عقيدتى واخلاقى بسان سرزمين پاكى است كه مواعظ در آن اثر گذارده وفضايل رشد مى كند، در حالى كه كافر به خاطر آلودگى ها فكرى ورفتارى بسان سرزمين هاى شوره زارى است كه هر نوع تعليم وتربيت در أو اثر چشمگيرى نمى گذارد.
2. (إِنَّ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْهَا لاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ وَ لاَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِيَاطِ وَ كَذَلِكَ نَجْزِي الُْمجْرِمِينَ). 2
«كسانى كه آيات مارا تكذيب مى كنند واز پذيرفتن آنها كبر مىورزند درهاى آسمان بر ايشان گشوده نمى شود. و وارد بهشت نمى گردند مگر اينكه شتر وارد سوراخ سوزن شود آنچنان بزهكاران را كيفر مى دهيم».
در زبان عرب براى ابراز امتناع از انجام يك شىء چنين مى گويند:

1 . اعراف/58.
2 . اعراف/40.

صفحه 36
«لا أفعل كذا حتى يشيب الغراب أو يبيّض القار».
«من اين كار را انجام نمى دهم تا لحظه اى كه كلاغ سفيد شود ياقير سفيد گردد».
ولى قرآن در مقام بيان امتناع يك شىء از مثل وارد در آيه بهره گرفته وآن اين كه درهاى رحمت براى كافران گشوده نمى شود: مگر در يك صورت وآن اين كه شتر از سوراخ سوزن وارد شود. يعنى همين طورى كه دومى محال است اولى نيز حكم آن را دارد.
البته در قرآن اين نوع تمثيل هاى بديع وزيبا بدون علائم تشبيه حقايق برتر را در قالب امور حسى مى ريزد، فراوان است وما به همين دو آيه اكتفا مى كنيم، وشايد مقصود زركشى از تقسيم مثل به صريح وكامن همين باشد كه در اينجا يادآور شديم.

تفسير «ضرب المثل»

در محاورات مردم لفظ «ضرب المثل» فراوان ديده مى شود، وقرآن نيز همين لفظ را بامثل در جاهاى متعدد
ذكر كرده است، مثلا مى فرمايد:
(...وَ تِلْكَ الأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ). 1
ونيز مى فرمايد:
(...ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً...). 2
ونيز مى فرمايد:

1 . حشر/21.
2 . إبراهيم/24.

صفحه 37
(وَ لَقَدْ ضَرَبْنَا لِلنَّاسِ فِي هَذَا الْقُرْآنِ مِنْ كُلِّ مَثَل لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ).1
اكنون سؤال مى شود كه مقصود از كلمه «ضرب» در اين آيات چيست؟

پاسخ

«ضرب» به صورت مفرد به آنجا كه بالفظ «مثل» همراه نباشد معنى زدن است، چنانكه مى فرمايد:
(...أَنِ اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْحَجَرَ...). 2
«اى موسى باعصا بر سنگ بزن» ولى بايد ديد مقصود از همين كلمه آنگاه كه لفظ مثل همراه مى باشد چيست.
مفسران در اين مورد وجوهى را ذكر كرده اند كه برخى را متذكر مى شويم:
1. ضرب در اين موارد به معنى «تمثيل» است، چنانكه مى فرمايد:
(وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً أَصْحَابَ الْقَرْيَةِ إِذْ جَاءَهَا الْمُرْسَلُونَ ).3
«براى آنان ساكنان قريه اى را مثل بزن آنگاه كه فرستادگان عيسى به آن نقطه آمده اند».
در حقيقت لفظ (واضرب) به معنى «مثل» است يعنى «مثل لهم مثلا» ويا در آيه ديگر مى فرمايد: (يَضْرِبُ اللهُ الْحَقَّ وَ الْبَاطِلَ). 4 أي يمثل الله الحقّ والباطل». 5

1 . زمر/27.
2 . اعراف/160.
3 . يس/13.
4 . رعد/17.
5 . لسان العرب: 2/37، ماده ضرب ; قاموس المحيط، ماده ضرب.

صفحه 38
2. ضرب در اين موارد به معنى توصيف وبيان است، به گواه اينكه مى فرمايد:
(ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً عَبْدًا مَمْلُوكًا لاَ يَقْدِرُ عَلَى شَيءْ... )1.
«خد مثل مى زند بنده زرخريد را كه هيچ كارى از أو برنمى آيد».2
به عقيده صاحب اين قول «ضرب» به معنى «وصف» و «بين» است يعنى خدا حال بنده اى را بيان مى كند كه قادر بر انجام كارى نيست ولى اين وجه قابل اعتماد نيست به گواه اينكه اگر فعل «ضرب» را برداريم و به جاى آن فعل «وصف» يا «بين» را بگذاريم آيه انسجام خود را از دست مى دهد، مثلاً چنين بگوييم: «وصف الله مثلاً عبداً مملوكاً». مگر اينكه «مثلاً» نيز به معنى «وصفاً» باشد، و تقدير آيه چنين مى شود: «وصف الله وصفاً عبداً مملوكاً».
در حالى كه اين تفسير در آيه ياد شده روا نيست ولى در موردى مى توان اين تفسير را صحيح دانست آنجا كه قردن از مشركان نقل مى كند كه آنان پيامبر را «رجل مسحور» معرفي كردند و مى گفتند:
(إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاَّ رَجُلاً مَسْحُورًا)3.
شما از مرد افسون شده پيروى مى كنيد».
قرآن در نقد اين پندار ناروا چنين مى فرمايد:
(اُنْظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوا لَكَ الأَمْثَالَ فَضَلُّوا فَلاَ يَسْتَطِيعُونَ سَبِيلاً)4.

1 . نحل: 75 .
2 . تفسير طبرى: 1 / 175 .
3 . فرقان: 8 .
4 . فرقان: 9 .

صفحه 39
«بنگر چگونه براى تو مثل ها زدند و گمراه شدند و در نتيجه نمى توانند راهى بيابند».
مسلماً جمله (ضَرَبُوا لَكَ الأَمْثَالَ)به معنى «انظر كيف وصفوك »، ومراد از وصف همان جمله (رَجُلاً مَسْحُورًا) است كه در آيه قبل گذشته است.
تو گويى خدا چنين مى فرمايد: بنگر اين بى خردان تو را چگونه إنسان والايى كه از نظر حكمت و خرد در درجه بالايى قرار گرفته است به عنوان إنسان مسحور توصيف مى كنند.
بنابراين آنچه درترجمه رايج قرآن جمله (ضَرَبُوا لَكَ الأَمْثَالَ) به معنى ضرب المثل تفسى شده است، تفسير دور از حقيقت است.
3. ضرب در اين موارد به معنى طى مسافت و قطع مسير است، و اين لفظ كنايه از اين است كه اين تمثيل راه خود را در جامعه در پيش گرفته و سينه به سينه و شهر به شهر منتشر گردد. در اين صورت معنى ضرب المثل پيمودن مثل، راههاى پرپيچ و خم در دل جامعه است تا در همه قلوب جا گيرد.
ابن قيم جوزيه (متوفاى 751) از كسانى است كه اين احتمال را برگزيده مى گويد:
خدا براى بندگانش مثل هايى زده همچنانكه رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)براى امت مثل ها زده، حكيمان و دانشمندان نيز مثل هايى زده اند، اكنون بايد ديد مقصود از ضرب المثل چيست.
ضرب در اين جمله به معنى سير و گردش است چنان كه مى گويد: «ضرب في الأرض»: أى سار فيها.
در اين صورت معنى «ضرب المثل» بيان يك حقيقت است كه در بلاد در

صفحه 40
حال سير و گردش باشد.
در ميان اين احتمالات، احتمال سوم به واقع نزديك تر است هر چند ممكن است معنى ديگرى نيز داشته باشد.

كتابهايى پيرامون امثال قرآن

مثل هاى قرآن از روزهاى نخست مورد عنايت و اهميت مفسران و محقّقان قرار گرفته و درباره آن كتابهاى كوچك و بزرگ نوشته شده است كه به برخى از آنان اشاره مى كنيم:
1. امثال القرآن نگارش جنيد بن محمد قواريرى (متوفاى 298) .
2. امثال القردن نگارش إبراهيم بن محمد بن عرفه (معرف بن نفطويه) (متوفاى 323) .
3. الدرة الفاخرة في الأمثال السائرة نگارش حمزة بن حسن اصفهانى (متوفاى 351).
4. امثال القرآن نگارش محقق شيعى محمد بن أحمد بن جنيد اسكافي (متوفاى 381).
5. امثال القرآن نگارش شيخ ابو عبدالرحمن محمد بن حسين سلمى نيشابورى (متوفاى 314).
6. الامثال القرآنية نگارش ابوالحسن على بن محمد ماوردى شافعى (متوفاى 450).
7. امثال القرآن نگارش شيخ شمس الدين محمد بن قيم الجوزيه (متوفاى 751).

صفحه 41
8. الامثال القرآنية نگارش عبدالرحمن بن حسن حنبكة ميدايى.
9. روضة الأمثال نگارش فقيه بزرگوار أحمد بن عبدالله الكوزكنانى (متوفاى 1327) كه در سال 1324 در قطع رحلى در تبريز چاپ شده است .
10. امثال القرآن نگارش دكتر محمود بن شريف.
11. الأمثال في القرآن الكريم نگارش دكتر محمد جابر الفياضى كه اخيراً چاپ شده ا ست.
12. الصورة الفنية في المثل القرآنى نگارش دكتر محمد حسين على صغير كه اخيراً نيز چاپ شده است.
13. امثال قرآن به زبان فارسى نگارش على اصغر حكمت كه به زيور چاپ آراسته شده است.
14. تفسير امثال القرآن به زبان فارسى نگارش دكتر إسماعيل اسماعيلى.
15. الأمثال في القرآن الكريم به زبان عربى نگارش جعفر سبحانى كه در سال 1420 چاپ شده است.
قرآن بحر عميقى است كه به ژرفاى آن هيچ كس نمى رسد و هرچه درباره آيات و موضوعات آن بحث و بررسى به عمل آيد هنوز براى سخن گفتن جا فراوان است، و آيندگان نيز بسان گذشتگان مثل هاى قرآنى را بانوك تحقيق تشريح خواهند كرد.

صفحه 42

5

ويژگى مَثَل هاى

مكّى ومدنى

قرآن در عين اين كه در بيان مثلها از فرهنگ محيط تأثير نمى پذيرد، ولى مثل هاى آن پيوسته متناسب با اهدافي است كه در هر محيطى آن راتعقيب مى كند.
إنسان از محيطى كه در آنجا پروش يافته، تأثيرپذير مى باشد، و فرهنگ محيط در سخنان أو ا ز شعر و نثر جوانه مى زند و افراد آگاه از و يژگى هاى ملت ها، مزادگاه سخنان را به خوبى تشخيص مى دهند.
امروز دانشى به نام دانش «سبك شناسى» در جهان ادبيات پى ريزى شده تا إنسان بر اثر آگاهى از كيفيت انديشه ها و سبك گفتارهاى هر عصرى، زمان تقريبى نثر و شعر را بشناسد. و در حد امكان گوينده آن را تعيين كند، تا آنجا كه حافظ و سعدى شناسان روى شناختى كه با فرهنگ و ادبيات حاكم بر محيط زندگى اين دو شاعر دارند، اشعار واقعى آنها را از دروغين منسوب به آنها جدا مى سازند، و به پيرايش ديوانها و نثرهاى ادبى مى پردازند.
شخصيت إنسان كه خود را در گفتار و رفتار أو پنهان مى سازد، زاييده مثلثى است كه يك ضلع آن را عامل محيط تشكيل مى دهد، و دو ضلع ديگر آن «عامل وراثت» و «تعليم و تربيت» است.
اديبان والامقام عرب، شعر جاهلى را از شعر شعراى اسلامى هر چند در

صفحه 43
دو عصر به هم نزديك زندگى كنند، به خوبى تشخيص مى دهند، همچنان كه سروده هاى دوران اموى را از سروده هاى دوران عباسى باز مى شناسند.

اثر ناپذيرى قرآن از محيط

قرآن سخن آدمى نيست كه از محيط تأثير بپذيرد، أو سخن خدا است كه آفريدگار انسانها و محيط و فرهنگ و آنچه در جهان امكانى نام هستى دارد، مى باشد. انتظار اين كه قرآن از فرهنگ محيط مكى و يا مدنى متأثر گردد، انديشه باطل است كه گاه و بيگاه دامنگير خاورشناسان مغرض مى گردد و برخى از افراد را فريب مى دهد.
مسأله اثر پذيرى قرآن از محيط كاملاً بى اساس است، بلكه اگر سخنى هست مربوط به جاى ديگر است، و آن اين كه هدف قرآن از مثل هاى ابداعى وابتكارى، بيان يك انديشه نامحسوس در قالب محسوس است تا آن حقيقت نامرئى در لباس يك واقعيت مرئى، براى مخاطبان جلوه كند.
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)در محيط مكه گرفتار شرك مشركان، و نيايش آنان در برابر سنگ و فز وچوب بود. از اين جهت وحى الهى بايد در مثلهاى هدايت گرانه خود، در صدد معالجه اين بيمارى باشد، ومثل هايى مطرح كند كه ناظر به تحقير خدايان دروغين آنها مى باشد تا از اين طريق مشركان را به زشتى پندار وكردار خود متوجه سازد.
البته اين نه به آن معناه است كه تمام مثل هاى آيات مكى بر محور نكوهش از بت پرستى دور مى زند، بلكه مقصود اين است كه مثل هاى آيات مكى به گونه اى است كه مى خواهد بيمارى هاى فراگير و حاكم بر محيط مكه را مداوا

صفحه 44
كند، خواه اين بيمارى بت پرستى باشد يا رباخوارى، كشتن اولاد بى گناه باشد، ياخرافه گرايى.
ولى شرايط حاكم بر مدينه غير از شرايط حاكم بر مكه بود، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در مدينه گرفتار نفاق منافقان وانسانهاى دو چهره، ويهود لجوج ومعاند بود كه پيوسته هر دو گروه به كارشكنى پرداخته وبراى رهبر وپيروان أو مشكلاتى پديد مى آوردند.
از اين جهت مَثَل هاى هدايت گرانه كه در آيات مدنى وارد شده است، بيمارى هاى مخصوص اين محيط را نشانه گرفته، وپيوسته كوشيده است تلاش هاى منافقان را بى اثر وياكارهاى رياكارانه را بيهوده جلوه دهد.
در اين مَثَل ها ديگر مسأله بت پرستى وتحقير بت ها يا نكوهش امثال اينها مطرح نيست تا مَثَل ها به معالجه اين نوع از بيمارى ها بپردازد.

همچون لانه عنكبوت

براى اين كه سخن ما خالى از شاهد وگفتار نباشد، نمونه اى از مَثَل هاى مكى ونمونه اى ديگر از مَثَل هاى مدنى را ارائه مى كنيم كه هر يك بيمارى محيط را نشانه گرفته ودر صدد علاج آن برآمده اند.
قرآن در تحقير خدايان دروغين مثلى را مى زند وآن اين است كه دل بستن به اين خدايان دروغين، بسان دل بستن عنكبوت، به لانه سست خويش مى باشد كه كوچكترين مقاومت وايستادگى در برابر حوادث ندارد چنان كه مى فرمايد:
( مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللهِ أَوْلِيَاءَ كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتًا وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ لَوْ كَانُوا

صفحه 45
يَعْلَمُونَ). 1
«كسانى كه غير خدارا اولياى خود برگزيده اند، بسان عنكبوتند كه خانه براى خود بتند وسست ترين خانه ها خانه عنكبوت است، اگر مى دانستند».
چه مثلى زيباتر وچه تشبيهى روشن تر از اين، لانه عنكبوت در نظر أو از دوام واستحكامى بر خوردار است،امّا در برابر ملايم از جاى كنده مى شود، وبا افتادن قطره آبى پاره مى گردد، وبا نزديك شدن شعله آتش از هم مى پاشد. بتان وهمچنين هر پايگاهى غير خدا مانند قدرت وثروت، عشيره واولاد، بسان لانه عنكبوت است كه در يك چشم به هم زدن فرو مى ريزد واثرى از آن باقى نمى ماند.
در اين آيه مكى، تحقير شرك وخدايان دروغين مورد هدف قرار گرفته در حالى كه در مَثَل هاى مدنى، بيمارى خاص آن محيط، مورد تعرض قرار گرفته است.

چارپايى بر او كتابى چند

مَثَل هاى مدنى از مبارزه باشرك فارغ بوده، گاهى نادانى يهودان را نشانه مى گيرد. در باره عدم بهره گيرى آنان از توراتى كه در اختيار دارند، مثل ياد شده در زير را مطرح مى كند:
(مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ الْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَارًا).2

1 . عنكبوت/41.
2 . جمعة/4.

صفحه 46
«وحال كسانى كه مكلف بر تورات شده اند، ولى حق آن را ادا نمى كنند، بسان دراز گوشى است كه كتابهايى بر أو حمل مى كنند».
يهود مدينه خصوصيات و ويژگى هاى پيامبر خاتم (صلى الله عليه وآله وسلم) را در تورات مى خوانده اند وپيوسته از ظهور آن حضرت خبر مى دادند، ولى آنگاه كه آن حضرت با آن ويژگيها ونشانه ها ظاهر گرديد به جاى اين كه در ايمان به وى پيشگام باشند، به انكار نبوّت آن حضرت پرداخته وتورات را مخفى وپنهان كردند چنان كه مى فرمايد:
(وَ لَمَّا جَاءَهُمْ كِتَابٌ مِنْ عِنْدِ اللهِ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَهُمْ وَ كَانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمَّا جَاءَهُمْ مَا عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللهِ عَلَى الْكَافِرِينَ). 1
«وهنگامى كه از جانب خداوند كتابى كه مؤيد آنچه نزد انان است، بر ايشان آمد، واز ديرباز در انتظارش بر كسانى كه كافر شده بودند، پيروزى مى جستند، ولى همين كه آنچه (كه اوصافش) را مى شناختند، بر ايشان آمد، انكارش كردند. پس لعنت خدا بر كافران باد».
باطرح اين دو مثل روشن شد در عين اين كه قرآن از فرهنگ محيط تأثير نمى پذيرد، ولى مثل هاى آن پيوسته متناسب با اهدافى است كه در هر محيطى آن را تعقيب مى كند.

طرح موجودات پست

قرآن به خاطر هدف هدايت، گاهى از موجوداتى نام مى برد كه در انظار

1 . بقرة/89.

صفحه 47
مردم از حقارت خاصى برخوردارند مانند سگ ودرازگوش، مگس وپشه. در شرايطى كه خدا ميخواهد خدايان دروغين مشركان را تحقير كند و آنها را بى ارزش معرفي كند، لازم است آنها را به چنين جاندارانى تشبيه كند كه همگان بر حقارت آنها اتفاق دارند، واين نوع تشبيه وتمثيل را بايد لازمه بلاغت شمرد نه وسيله انتقاد.
قرآن در آيه اى در باره بى ارزش بودن معبودان دروغين چنين مى فرمايد:
(يَا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُبَابًا وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبَابُ شَيْئًا لاَ يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ). 1
«اى مردم مثلى زده شده است كه به آن گوش فرادهيد، كسانى را كه غير از خدا مى خوانيد هرگز نمى توانند مگسى را بيافرينند هر چند در اين كار دست به دست هم بدهند، وهرگاه مگس چيزى از آنان بربايد نمى توانند آن را باز پس بگيرند هم عبادت گران ناتوانند وهم معبودان آنها».
چه تحقيرى بالاتر از اين كه معبودان دروغين آنها را ناتوان تر از مگس پست، معرفي مى كند ومى فرمايد: آنها توان آفريدن مگس را ندارند، واگر مگس چيزى از آنها ربود، قدرت پس گيرى را فاقد مى باشند.
اين نوع مَثَل ها مايه دلخورى مشركان وديگران مى گشت ولذا به پيامبر اعتراض مى كرند كه هدف از اين مثل ها چيست، وچنين مى گفتند:
(مَاذَا أَرَادَ اللهُ بِهَذَا مَثَلاً يُضِلُّ بِهِ كَثِيرًا وَ يَهْدِي بِهِ كَثِيرًا وَ مَا يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفَاسِقِينَ). 2

1 . حج/73.
2 . بقرة/26.

صفحه 48
«(مى گفتند) منظور خدا از اين مثلها چيست. مثل هايى كه گروهى را گمراه وگروهى را هدايت مى كند البته تنها فاسقان از آن گمراه مى گردند».
البته ناخوشايندى آنان مانع از آن نبود كه وحى از اين تمثيل ها در اهداف هدايت گرانه خود كمك بگيرد، زيرا هدف، تحقير معبودهاى دروغين آنها بود، واين هدف با اين تشبيه ها به خوبى تأمين مى گرديد.
قرآن در اين گونه تمثيل ها در مقام بيان عظمت خلقت ويا جلالت وقدرت خدا نيست وگرنه در اين موارد آفرينش آسمان ها وزمين وستارگان وكهكشان ها را مطرح مى كرد، بلكه هدف تحقير بت ها وخدايان باطل است، ودر اين مورد حتماً بايد از اين تمثيل ها كمگ گرفته شود.
شگفت از برخى مفسران است كه بر اثر نا آگاهى از اهداف اين نوع تمثيل ها سخن در باره عظمت آفرينش مگس وپشه گفته ودر اين باره داد سخن داده است. 1
عظمت آفرينش اين نوع حشرات جاى سخن نيست، ولى مقصود از تشبيه چيزى ديگر است وآن ناتوانى آن حيوانات در دفاع از خود و ديگرى است. از اين رو در اين مورد سخن در آفرينش آنها خارج از بلاغت خواهد بود.

شمار مَثَل هاى قرآن

در گذشته يادآور شديم كه مقصود از «مَثَل» در قرآن «مَثَل هاى»

1 . سيد قطب در تفسير آيه 73 سوره حج.

صفحه 49
اصطلاحى نيست، بلكه مقصود «تشبيه» و «استعاره» است ومثل در قرآن به اين معنا طبق شمارش دانشمند محترم آقاى محمد حسين على الصغير از پنجاه وهشت آيه تجاوز نمى كند، وما متون اين آيات را در كتاب «الأمثال فى القرآن الكريم» آورده ايم، ولى متأسفانه شمارش ايشان نه جامع است و نه مانع يعنى برخى از آياتى كه جنبه تشبيهى دارند، از قلم أو افتاده وبرخى را نيز جزء امثال قرآن شمرده كه هرگز مثل به آن معنا نيست.
مثلا آيه (الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبَا لاَ يَقُومُونَ إِلاَّ كَمَا يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطَانُ مِنَ الْمَسِّ)1 را جزء مثل ها نياورده چون لفظ «مَثَل» يا«كاف تشبيه» در آن وارد نشده است در حالى كه محتواى آن يكى از زيباترين تمثيل هاى قرآنى است كه جايگاه انسانهاى رباخوار را بيان مى كند. از اين جهت گفتيم شمارش ايشان جامع افراد نيست.
اگر بنا شود در شمارش مثل هاى قرآن فقط آياتى را وارد بحث كنيم كه بر لفظ «مثل» مشتمل باشد، در اين صورت تعداد آيات از 15 آيه تجاوز نخواهد كرد.2
واقعيت مثل بر اين محور ظاهرى دور نمى زند، بلكه هرگاه محتواى آيه، جنبه تشبيه وتنزيل داشته باشد، بايد آن را از امثال شمرد.

1 . بقرة/275.
2 . جاهاى اين آيات عبارتند از: اسراء: 89; كهف: 54; نحل: 60; روم: 27 و58; زمر: 27; رعد: 17 ; إبراهيم: 25 و45 ; نور: 35; عنكبوت: 43; حشر: 21; محمد: 3; نور: 34; فرقان: 33.

صفحه 50

آياتى كه از آنها به عنوان مثل بهره مى گيرند

آمارى از امثال قرآنى

در گذشته يادآور شديم كه حقيقت مثل اين است كه سخنى در رابطه با پديده اى گفته شود وبه مرور زمان در موارد مشابه آن بهره گيرى گردد. واين نوع بهره گيرى به قدرى مستمر باشد كه سخن حالت «ضرب المثل» به خود بگيرد.
آيات الهى كه حامل پيامهاى حكيمانه يابيانگر سنت هاى الهى مى باشد، در طول زمان از آنها در كلمات خطيبان ونويسندگان به عنوان شاهد مثال بهره گيرى شده وبه تدريج حالت مثل اصطلاحى به خود گرفته است. تا آنجا كه جامعه اسلامى اين نوع آيات را به عنوان مثل در موارد مشابه به كار مى برد.
جعفر بن محمد شمس معروف به «افضى» (متوفاى 622) در كتاب خود به نام «الآداب» براى اين نوع از آيات بابى گشوده وآياتى را در اين زمينه يادآور شده است، وعبد الرحمن سيوطى (848ـ911) در كتاب «الاتقان» 1 سه نمونه از اين كتاب نقل كرده هر چند در كتاب خود مؤلف شصت ونه آيه مطرح شده است.

1 . الاتقان: 2/1042، نوع 66.

صفحه 51
شهاب الدين محمد بن أحمد (790ـ850) مؤلف كتاب «المستطرف فى كل فن مستظرف» بيشترين آياتى را كه در كتاب «الآداب» وارد شده، آورده است.1
وى از آيات يادشده در زير به عنوان مثل هاى جارى در لسان مردم يادآور مى شود:
1. (لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّي تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ). 2
2.(...الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ...). 3
3.(...قُضِىَ الأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيَانِ ). 4
على اصغر حكمت (1310ـ1396) مؤلف كتاب «أمثال قرآن» با تتبع شايان تقدير از 245 آيه ياد مى كند كه به مرور زمان در ميان مردم حالت مثلى به خود گرفته است.5
دكتر محمد حسين صغير باتتبع فراوان توانسته است بر 495 آيه دست يابد كه به مرور زمان در ميان مردم عنوان مثلى به خود گرفته وهمگان از آن بهره مى برند.6

1 . المستطرف فى كل من مستظرف: 1/27.
2 . آل عمران/92.
3 . يوسف/51.
4 . يوسف/41.
5 . امثال قرآن.
6 . الصورة الفنية في المثل القرآنى: 387ـ402.

صفحه 52

امثال قرآنى بر محور تشبيه واستعاره

همان طورى كه در گذشته يادآور شديم هدف ما در اين كتاب پى گيرى اين نوع آيات نيست كه به خاطر اتقان مضمون وبلاغت فزون از حد، حالت مثل به خود گرفته است وپيوسته گويندگان ونويسندگان بر اين آيات، مانند ديگر مثل ها تكيه مى كند، بلكه بحث ما در اين جا مثلهايى است بر محور تشبيه واستعاره مى چرخد كه مسائل غير محسوس را درقالب محسوس مى ريزد. واز اين طريق بر مقاصد خود از بهترين راه دست مى يابد، ولى براى اينكه مقاله حاضر خالى از نمونه هاى قسم نخست نباشد به برخى از آياتى كه در طول زمان به خاطر كثرت استعمال حالت مثلى به خود گرفته است اشاره مى كنيم. وبراى احاطه بر اين آيات به دو كتاب ياد شده مراجعه فرماييد.
1.(...كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لاَ تُسْرِفُوا...).1
«بخوريد وبياشاميد ولى اسراف نكنيد».
2.(...هَذَا فِرَاقُ بَيْني وَ بَيْنِكَ...).2
«اين لحظه جدايى ميان من وتوست».
3.(نُورٌ عَلَى نُور...).3
«نورى است بر فراز نور».
4.(...وَ مَا عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاَغُ...).4
«بر پيامبر وظيفه اى جز ابلاغ پيام نيست».

1 . اعراف/31.
2 . كهف/78.
3 . نور/35.
4 . نور/54.

صفحه 53
5.(يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَىِّ...). 1
«زنده را از مرده ومرده را از زنده بيرون مى آورد».
6.(هَلْ يَسْتَوِى الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لاَ يَعْلَمُونَ...).2
«آيا عالمان وغير عالمان برابر مى باشند».
7.(يَدُ اللهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ). 3
«دست خدا بالاى دست آنها است».
8.(هَلْ جَزَاءُ الإِحْسَانِ إِلاَّ الإِحْسَانُ). 4
«پاداش نيكى جز نيكى نيست».
9. (لِمَ تَقُولُونَ مَا لاَ تَفْعَلُونَ). 5
«چرا آنچه را مى گوييد به آن عمل نمى كنيد».
10.(لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِي دِينِ). 6
«آيين شما براى خودتان وآيين من براى خودم».
اين آيات ده گانه نمودار آيات بى شمارى است به خاطر عمق ومحتوا در كلمات خطيبان ودانشمندان حالت مثل خود گرفته ودر مناسبت هاى مختلف از اين آيات به عنوان ضرب المثل بهره مى گيرند.

1 . روم/19.
2 . زمر/9.
3 . فتح/ 10.
4 . رحمن/60.
5 . صف/2.
6 . كافرون/6.

صفحه 54

مثلهاى معادل امثال قرآنى

شيخ بهاء الدين عاملى (953 ـ 1030 هـ) در كتاب «مخلاة» در فصلى دياتى را آورده كه قبلاً در زبان عرب براى آنها معادل نيز بوده است ولى از تقابل آيه هاى قرآنى با آن كلمات، عظمت قرآن از نظر بلاغت ولطافت مطلب روشن مى گردد ما در اين مورد به دو نمونه بسنده مى كنيد:
1. عرب آنگاه كه حقيقت آشكار شود و پرده ابهام بالا مى رود به عنوان مثل مى گويد:
«قد وضح الصبح لذى عينين»: صبح براى إنسان دو چشمى آشكار گشت.
ولى قرآن در اين زمينه مى فرمايد:
(الآن حصحص الحق).
«كنون حق آشكار گشت».
2. عرب به هنگام بيان تأثير قصاص چنين مى گويد:
«القتل أنفى للقتل» قتل مانع از قتل هاى ديگر است.
ولى قرآن در اين مورد مى فرمايد:
(ولكم في القصصا حياة يا أولى الألباب).
«براى شما در قصاص حيات و زندگى است اى صاحبان خرد».

مثل هاى برگرفته از قرآن

همچنين بهاء الدين عاملى نيز در همان كتاب خود از مثل هايى باد مى كند كه برگرفته از قرآن و در حقيقت قرآن الهام بخش اين نوع مثل ها بوده است، اينك در اين مورد نيز آياتى را يادآور مى شويم.

صفحه 55
قردن مى گويد:
1. (... من يعمل سوء يجز به...).1
«هر كس عمل بدى انجام دهد در برابر آن كيفر داده مى شود».
در زبان عرب مى گويد: ما تزرع تحصد: هر چه كشت كنيد آن را درو مى كنيد.
2. (.. وفيكم سماعون لهم...).2
«در ميان شما جاسوسان براى آنها است».
در زبان عرب مى گويد: للحيطان آذان: ديوارها گوش دارند.
3. (... وَ مَا نَقَمُوا إِلاَّ أَنْ أَغْنَاهُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ...)3.
«عيبى نجسته اند جز اينكه خدا و پيامبرش از فضل خود آنها را بى نياز كرده است».
در زبان عرب مى گويند: إحذر شرَّ من احسنت إليه: از بدى كسى كه به أو نيكى مكردى بپرهيز.
4. (... ولا يلدوا الا فاجراً كفارا) .4
«جز نسلى گنهكار و ناسپاس بوجود نمى آورند».
در زبان عرب مى گويند: لا تلد الحية الا الحية، مار جز مار نمى زايد.
آنچه كه اين محققان در باره اين آيات مى گويند جاى شگفت نيست زيرا قرآن پيام الهى است كه براى خود ساحل ندارد، همچنان كه پيامبر آن را با اين جمله توصيف مى كند:

1 . نساء: 123.
2 . توبه: 47 .
3 . توبه: 74 .
4 . نوح: 27 .

صفحه 56
«لا تحصى عجائبه ولاتبلى غرائبه»1.
«شگفتيهاى قردن پايان پذير نيست».

امثال نبوى

يادآور شديم تشبيه معقول به محسوس يكى از ابزار بلاغت و وسيله تعليم و تربيت است و قردن مجيد نيز در تعقيب همين هدف امثالى را به كار گرفته، و حقايقى را در لباس محسوسات بيان كرده است .
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)كه معلم و مبلغ قرآن مى باشد در سخنان خود كه به عنوان تعليم و تربيت مطرح مى كند، از مثل هايى بهره گرفته و تشبيهات بليغ و استعاره هاى زيبا در كلام أو فراوان است.
ولى متأسفانه در گذشته عالمان اسلامى عنايتى به گردآورى امثال نبوى از خ ود نشان نداده جز محدث ترمذى در كتاب حديثى خود بابى تحت عنوان «أبواب الأمثال عن رسول الله» گشوده و در آن 14 مثل يعنى «تشبيه» نقل كرده است. و در هر حال اگر راهى را كه ترمذى گشوده ديگران تعقيب مى كردند گنجينه بزرگى در اختيار امت اسلامى قرار مى دادند.
پس از ترمذى تنها كسى كه اين راه را تعقيب كرده جلال الدين سيوطى است كه در حدود چهل و دو مثل از امثال نبوى را در كتاب خود «جامع الصغير» جاى داده است در حالى كه پيامبر بليغى كه پيوسته در حال خطابه و هدايت است بايد پيش از اين در سخنان أو مثل وجود داشته باشد.
خوشبختانه اخيراً محقق معاصر جناب آقاى محمد غروى به اهميت

1 . كافي 2 / 599، كتاب فضل القرآن، حديث 2.

صفحه 57
موضوع پى برده و باتتبع شايان تقدير امثال نبوى را در دو جزء طبق حروف ابجد گردآورده و به نام «الأمثال النبوية» منتشر ساخته است.
ما در اينجا نمونه اى از مثل هاى نبوى يادآور مى شويم كه مى تواند پايه بلاغت رسول خدا را روشن سازد.
1. «مثل الصلوات الخمس كمثل نهر جار عذب على باب أحدكم، يغتسل فيه كل يوم خمس مرات، فما يبقى ذلك من الدنس».
«نمازهاى پنج گانه بسان آب شيرين نهرى است كه از در خانه إنسان مى گذرد و هر روز درآن پنج بار خود را شستشو مى دهد در اين حالت آلودگى در آن باقى نمى ماند».
2. «مثل العالم الذي يعلم الناس الخير و ينسى نفسه، كمثل السراج يضىء للناس و يحرق نفسه».
«مثل دانشمندى كه نيكى را به مردم مى آموزد اما خود را فراموش مى كند، بسان چراغى است كه اطراف خود را روشن مى كند ولى خود را مى سوزاند».
3. «مثل أهل بيتى كمثل سفينة نوح، من ركبهانجى و من تخلف عنها غرق».
«مثل خاندان من بسان كشتى نوح است، هر كه بر آن سوار شد نجات يافت و آن كس كه از آن عقب ماند هلاك گشت».
4. «مثل المؤمن كمثل السنبلة، تميل أحياناً و تقوم أحياناً».
«مثل مؤمن بسان سنبلى است كه در مقابل باد شديد متمايل مى شود سپس برمى خيزد».

صفحه 58

امثال علوى

تاريخ بشر، سخنوران فصيح و بليغ فراوانى به خود ديده است، اما به تصديق همگان سخنان اميرمؤمنان و كلمات أو براى خود حساب جداگانه داردز
در عضمت زيبايى و حلاوت كلام أو همين بس كه مى گويند: «دون كلام الخالق و فوق كلام ا لمخلوق». پايين تر از زيبايى قرآن و بالاتر از سخنان ديگران است».
به خاطر عظمتى كه در سخنان امام نهفته است گروهى از محققان به گردآورى سخنان أو پرداخته حتى عبدالواحد آمدى (متوفاى 505) در كتاب «غرر الحكم ودرر الكلم» قريب به دوازده هزار كلمات قصار براى آن حضرت گردآورده است.
در كلمات اميرمؤمنان (عليه السلام)تمثيل و تشبيه به فراوانى ديده مى شود و خوشبختانه محقق معاصر جناب آقاى شيخ محمد غروى در اين باره نيز پيش قدم شده و اثر جاويدانه براى خود به يادگار گذاشته است، و ما براى اختصار حتى از آوردن نمونه پوزش مى طلبيم.
تا اينجا بحث هاى مقدماتى ما به پايان رسيد و به تفسير تمثيل هاى قرآنى به ترتيب سور آن مى پردازيم.
و نخستين تمثيل آن مربوط به منافقان است كه در سوره بقره آيه هاى 14 ـ 18 وارد شده است.

صفحه 59

مثل يكم

خاموشى نور در بيانان تاريك و وحشت زا

(مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ نَارًا فَلَمَّا أَضَاءَتْ مَا حَوْلَهُ ذَهَبَ اللهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ فِي ظُلُمَات لاَ يُبْصِرُونَ)1.
آنان (منافقان) همانند كسى هستند كه آتشى برافروخته (تا در سايه آن راه پيدا كند وقتى اطراف أو را روشن ساخت ناگهان آتش أو خاموش گردد) خدا نور آنان (منافقان) را برد و آنان را در تاريكى ها رها ساخت كه نمى بينند.
(صُمٌّ بُكْمٌ عُمْىٌ فَهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ) 2 .
«آنها كر، گنگ و كورند، از گمراهى باز نمى گردند».
***
قرآن در آغاز سوره بقره، مردم را نسبت به پذيرش آيين اسلام به سه گروه تقسيم مى كند. و مجموع بحث أو درباره اين سه گروه در آيه بيستم از سوره، پايان مى پذيرد. اين سه گروه عبارتند از:
1. متقيان و پرهيزگاران و گفت و گوى أو درباره اين گروه در آيه پنجم به پايان مى رسد.
2. كافران كه درست نقطه مقابل گروه متقيان مى باشند و بحث أو درباره اين گروه در آيه هفتم، به پايان مى رسد.

1 . بقره: 17 .
2 . بقره: 18 .

صفحه 60
3. منافقان و گروه دو چهره، كه به ظاهر ايمان آورده و در باطن، جزو كافران مى باشند وحكم ستون پنجم در ميان مسلمانان را دارند، بررسى قرآن درباره اين گروه، از آيه هشتم آغاز شده و در آيه بيستم پايان مى يابد.
بنابراين در آغاز سوره بقره، درباره متقيان، پنج آيه، كافران دو آيه، منافقان سيزده آيه وارد شده است و از اين كه گفتار خود را درباره كافران در دو آيه، ولى درباره دو چهره ها در سيزده آيه خلاصه مى كند، خود گواه روشن بر اهميت شناخت منافقان است كه از نظر موضع گيرى، به مراتب خطرناك تر از كافران مى باشند.
دشمنان نقاب دار، و ناشناخته، دوست نمايانى هستند كه از گرگ بيابانى، درنده ترند،آنان در سنگر دوستى از پشت خنجر مى زنند، به ظاهر دوستند و غم خوار، اما در باطن دشمنى خوشحال. اصرار مىورزند كه امين و رازدارند ولى در واقع خائن وجاسوسند، و از اسرار زندگى و نقاط ضعف وقوت إنسان، كاملاً با خبرند پرهيز از چنين دشمنان ناشناخه بسيار مشكل و احياناً محال است .
چنين دشمنى، همان منافق دو رويى است كه قرآن در مورد آن در سوره هاى مختلفى بحث و گفت و گو نموده است حتى سوره اى مستقل درباره منافقان فرو فرستاده است اميرمؤمنان از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)درباره ابن گروه چنين نقل مى كند:
من از هيچ يك از ملل جهان بر اسلام نمى ترسم، بلكه فقط از يك گروه مى ترسم و آن كافران مسلمان نما وگروه منافق و دوچهره گانند كه شيرين زبان و خوش گفتارند ولى در واقع از دشمنان اسلام هستند، در گفتار با شما

صفحه 61
هماهنگى دارند، ولى يك گام با شما بر نمى دارند.1
بنابراين نبايد تعجب كنيم كه قرآن كريم درباره منافقان در سوره بقره، آل عمران، نساء، انفال، توبه، عنكبوت، احزاب، فتح، منافقون، حديد، و تحريم، بحث و گفت و گو نموده است، و سيماى اين گروه به ظاهر شيرين و در باطن تلخ رانشان داده است .
***
دو آيه دور آغاز بحث از طريق تمثيل وضع آنان را روشن مى سازد .
فرض كنيد در شب تاريك كه سياهى همه جا را فراگرفته و احتمال هجوم گزنده ها و درنده ها روح و روان إنسان را رنج مى دهد براى پيدا كردن راه گريز و مسير صحيح آتشى را روشن مى كنيم تا اطراف خود را ببينيم و راه را از كوره راه تشخيص دهيم.
در اين حالت كه با نيم اميدى بسر مى بريم طوفانى برمى خيزد و آتش را خاموش مى كند و اميد إنسان به نا اميدى، و نشاط را به غم و دلهره تبديل مى سازد.
قرآن وصف چنين شخصى را كه در اين گيرودار در اثر برافروختن آتش روح جديد در كالبدش دميده مى شود و مى خواهد از آن بهره بگيرد آنگاه طوفان تمام سرمايه را از أو مى گيرد، چنين بيان مى كند:
(... كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ نَارًا فَلَمَّا أَضَاءَتْ مَا حَوْلَهُ... )2.
بسان كسى كه آتش را برافروخته آنگاه كه اطراف أو را روشن كرد، ناگهان خاموش مى شود.

1 . نهج البلاغه، نامه 37، پاراگراف 7 .
2 . بقره: 17 .

صفحه 62
بنابراين جمله (فَلَمَّا أَضَاءَتْ)نياز به جواب دارد و جواب آن محذوف است يعنى (طفئت ناره) أو (أطفأ الله نوره) وجواب «لما» به خاطر جمله بعدى حذف شده است .
قرآن يادآور مى شود كه حال منافقان در اين جهان نيز بسان همين گروه است، زيرا گروه منافق روزى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)وارد مدينه شد به أو ايمان آوردند، چنانكه مى فرمايد:
(ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا...).1
«آنان در تاريكى شرك وجهالت بودند، ايمان آنان بسان نورى بود كه در دل ظلمت و كفر درخشيد، و راه و چاه را به آنان نشان داد. و تا مدتى نيز از نور ايمان بهره گرفتند، ولى آنگاه كه راه كفر را زير نقاب نفاق در پيش گرفتند، خدا نور را از آنان برگرفت و آنها به صورت انسانهاى گمراهى درآمدند كه نمى توانند راهى براى نجات بيابند».
بنابراين تشبيه ياد شده وضع زندگى آنان را در همين جهان تبيين مى كند، اميد و نااميدى، ايمان و كفر همگى در اين جهان صورت پذيرفته، و ارتباطى به جهان ديگر ندارد ولى برخى از مفسران بخش نخست از مثل را مربوط به اين جهان دانسته و بخش ديگر را به پس از مرگ ; يعنى منافقان در سايه تظاهر به اسلام در اين جهان بهره مى گيرند ولى به خاطر كفر و خاموش شدن چراغ ايمان در جهان ديگر معذّب مى گردند.
اين گروه به خاطر از دست دادن تفكر صحيح، از ابزار شناخت بهره نمى گيرند گوش دارند اما با آن نمى شنوند، زبان دارند ولى در واقع گنگند ،

1 . منافقون: 3 .

صفحه 63
چشم دارند ولى با آن نمى بينند، چنان كه مى فرمايد:
(صُمٌّ بُكْمٌ عُمْىٌ فَهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ).
در پايان دو نكته را يادآور مى شويم:
1. در اين تمثيل مشبَّهى است و مشبه به.
مشبه كلمه (مثلهم) كه م قصود منافقان است.
مشبه به جمله (كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ نَارًا)مى باشد.
اكنون سؤال مى شود كه چرا «مشبه» به صورت جمع (مثلهم) ولى مشبه به، به صورت مفرد (كمثل الذى) وارد شده است .
پاسخ آن اين ا ست كه هدف تشبيه جمع به فرد نيست، بلكه غرض تشبيه حال واحوالاين دو به هم مى باشد، مثلاً مى گويند:
اين گروه به ظاهر متمدن، بسان گرگ درنده است .
2. از آنجا كه اين افراد از ابزار شناخت بهره نمى گيرند، اميد بهاصلاح آنان نيست، زيرا دستگاه تفكر از طريق ابزار شناخت كمك مى گيرد و به قول گوينده:
چشم باز و گوش باز، اين عما *** حيرتم در چشم بندى خدا

صفحه 64

مثل دوم

گروه سرگردان در بيابان تاريك و وحشت زا

1. (أَوْ كَصَيِّب مِنَ السَّمَاءِ فِيهِ ظُلُمَاتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ يَجْعَلُونَ أَصَابِعَهُمْ فِي آذَانِهِمْ مِنَ الصَّوَاعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ وَ اللهُ مُحِيطٌ بِالْكَافِرِينَ)1.
«يا همچون بارانى كه در شب تاريك توأم با رعد و برق و صاعقه (بر سر گرفتاران در بيابان ببارد9 آنها از ترس مرگ، انگشت در گوش خود مى گذارند، تا صداى صاعقه را نشنوند و خداوند بر كافران احاطه دارد».
2. (يَكَادُ الْبَرْقُ يَخْطَفُ أَبْصَارِهِمْ كُلَّمَا أَضَاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِيهِ وَ إِذَا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قَامُوا وَ لَوْ شَاءَ اللهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصَارِهِمْ إِنَّ اللهَ عَلَى كُلِّ شَىء قَدِيرٌ)2.
«نزديك است برق (روشنايى خيره كننده اى) چشم آنها را بربايد، لحظه اى كه برق جستن مى كند (صفحه بيابان را) روشن مى سازد، چند قدمى در پرتو روشنايى برمى دارند، آنگاه كه خاموش مى شود، توقف مى كنند اگر خدا بخواهد گوش وچشم آنها را از بين مى برد، خداوند بر هر چيزى توانا است».

1 . بقره: 19 .
2 . بقره: 20 .

صفحه 65
پيش از آنكه به تفسر «تمثيل» بپردازيم، برخى از مفردات آيه را توضيح مى دهيم:
1. «صيب»: باران سنگين و پرپشت.
2. «رعد». صداى غرش وحشتزا و مهيب كه از ناحيه ابر به گوش مى رسد.
3. «برق»: نور قوى كه به هنگام نزول باران، محيط را روشن مى سازد.
4. «صاعقه»: آتشى كه به هنگأم غرش رعد و درخشيدن برق، از بالا متوجه زمين مى گردد.
5. «خطف»: گرفتن و ربودن ا ست.
در اين تمثيل بايد با سه ركن اساسى آشنا شويم:
1. مشبه: گروهى كه آيه مباركه در صدد بيان وضع آنهاست و در واقع در آيه مورد بحث، «مشبه» انسانهاى منافق و دو چهره است كه به ظاهر اسلام آورده ولى در باطن كفر مىورزند.
2. مشبه به: رهگذرانى كه شبانگاه در يك بيابان مسطح و هموار كه نه راه مشخصى در آن پيدا است، و نه پناهگاهى مانند كوه و غار وجود دارد در اين هنگام طرفتار باران پرپشتى مى شوند كه با عوامل بسيار مهيبى از قبيل رعد و برق و صاعقه همراه مى باشند، از ترس صاعقه، دستها را در گوش مى گذارند شايد از خطر آن محفوظ بمانند، قدرت برق به اندازه اى است كه مى خواهد چشم ها را بربايد، لحظه اى افق در سايه آن روشن مى شود، براى نجات از اين سرزمين چند گامى برمى دارند، آنگاه كه خاموش گشت، روى پا ايستاده در حيرت و سرگردانى فرو مى روند نمى دانند چه كنند.

صفحه 66
مشبه به: گروه سرگردان در بيابان با جمله (أَوْ كَصَيِّب مِنَ السَّمَاءِ)آغاز گرديده و با جمله (وَ إِذَا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قَامُوا)پايان پذيرفته است و جمله (وَ لَوْ شَاءَ اللهُ)ارتباطى به مشبه به ندارد بلكه نوع تحديدى است درباره منافقان و مى رساند كه خدا مى تواند هر نوع ابزار معرفت و شناخت را از آ،ان بگيرد.
3. وجه شبه: سومين چيزى كه بايد به آن توجه نمود، وجه شبه است يعنى تشابه و وجه اشتراك گروه نخست (منافقان) با اين گروه سرگردان در بيابان كه دچار حادثه اى مهيب شده اند و هدف در اين مقاله بيان همين قسمت است .
اين نوع اركان سه گانه،در هر تمثيلى بايد مورد نظر قرار گيرد آنگاه إنسان بتواند به تبيين تمثيل بپردازد.
يادآور مى شويم مفسران در بيان وجه شبه اين دو گروه دو راه مختلف برگزيده اند.

1. تطبيق مفرق

مقصود از تطبيق مفرق اين است كه كليه مفردات وارد در «مشبه به» به گونه اى بر احوال منافقان تطبيق شود. مثلاً: در مورد مشبه به به مفرداتى از قبيل:
1. باران پرپشت.
2. برق.
3. رعد.
4. صاعقه.
5. ظلمات.

صفحه 67
بايد تلاش كنيم مشابه اين امور پنجگانه را در زندگى منافقان به دست آيد مثلاً بگوييم مشابه باران يا رعد و برق و يا ظلمات در زندگى منافقان مى باشد. و همچنين است ديگر امورى كه در درون مشبه به نهفته است كه به نوعى بيان گرديد.
تحليل تمثيل از اين طريق با مشكلات زيادى روبرو است هر چند دو مفسر بزرگ اين راه را برگزيده اند مانند طبرسى (471 ـ 548 هـ) در مجمع البيان 1 و محقق بلاغى (1284 ـ 1352 هـ) در آلاء الرحمن .2

2. تطبيق مركب

در حالات منافقان و زندگى رهگذران گرفتار باران و همراه با پديده هاى مهيب، نوعى تشابه كلى وجود دارد كه اين دو را مشابه و همرنگ يكديگر قرار داده است و در حقيقت دو حالت به هم تشبيه شده اند، نه مفردات موجود در هر طرف به مفردات موجود در طرف ديگر، و به اصطلاح از قبيل تشبيه مركب به مركب است، نه مفردات به مفردات و اين راهى است كه زمخشرى در كشاف پيموده است و آن را قول فصل و مذهب استوار ناميده است.
در اين ميان هرگز براى مفرداتى كه در مشبه به هست معادلى در مشبه وجود نخواهد داشت بلكه دو نوع حالت كلى وجود دارد كه كاملاً شبيه هم خواهند بود 3 و شايد اين راه نسبت به راه نخست واضح تر و روشن تر باشد.

1 . مجمع البيان: 1 / 157 .
2 . آلاء الرحمن: 1 / 74 .
3 . كشاف: 1 / 162 ـ 163 .

صفحه 68
در تشبيه مركب هر چند با مفردات سر وكار نداريم، بلكه يك حالت كلى و يكسان و مشترك در دو طرف موجود است و از اين جهت يكى به ديگرى تشبيه شده است، ولى عناصرى كه تشكيل دهند آن هيئت انتزاعى مى باشند عبارتند از:
1. احاطه ترس ووحشت بر رهگذارانى كه در چنين فضايى گير كرده اند، قلب آنان مالامال از خوف و ترس مى باشد، و پيوسته باران پرپشت ورعد و برق وصاعقه مايه افزايش ترس ورعب مى باشد چنانكه مى فرمايد:
(أَوْ كَصَيِّب مِنَ السَّمَاءِ فِيهِ ظُلُمَاتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ).
2. تلاشهاى احمقانه و ابلهانه آنان، آنجا كه انگشت در گوشهامى كنند كه صداى مهيب را نشنوند و سرانجام از مرگ نجات پيدا كنند، در حالى كه انگشت در گوش كردن مانع از گرفتارى در سيل و صاعقه نمى گردد، چنانكه مى فرمايد:
(... يَجْعَلُونَ أَصَابِعَهُمْ فِي آذَانِهِمْ مِنَ الصَّوَاعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ...).
3. بهره گيرى هاى جزئى از روشنايى برق كه شايد چند لحظه پيش طول نمى كشد چنانكه مى فرمايد:
(كُلَّمَا أَضَاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِيهِ).
از اين عناصر سه گانه حالتى را انتزاع مى كنيم كه درست با حالت منافقان يكسان است، زيرا اين عناصر سه گانه كه پديد آورندگان هيئت انتزاعى در رهگذران هستند درباره منافقان نيز به نوعى وجود دارد اينك بيان اين

صفحه 69
از يك طرف ترس ورعب آنان را فرا گرفته وانتشار اسلام در شبه جزيره پيوسته آنان را مرعوب قدرت مسلمان ساخته است.
از طرف ديگر قرآن از بدبختى كافران گزارش مى دهد بالأخص بدبختى كه پس از مرگ دامنگير آنها مى شود، آنان براى صيانت خود از چنين آينده تاريك كوشش مى كردند كه آيات الهى را نشنوند بسان همان رهگذرانى كه انگشت در گوشهاى خود مى نمودند كه از شر صاعقه و رعد مصون بمانند.
از طرف ديگر منافقان بسان همين رهگذاران با يك حالت تذبذب زندگى مى كردند، گاهى آيات الهى را شنيده، گامى به سوى اسلام برمى داشتند ولى چيزى نمى گذشت كه گام به عقب نهاده وبه كافران ملحق مى شدند، درست مانند رهگذرانى كه تا لحظه اى كه برق در افق باشد به سوى هدف گام برمى دارند ودر غير اين صورت از حركت باز مى ايستند.
بانگرش به اين عناصر سه گانه در هر دو طرف، مى توان گفت حالات اين دو گروه از نظر رعب و وحشت واز نظر تلاشهاى بى ثمر، وتذبذب در زندگى يكسان مى باشند.
قرآن مجيد در برخى از آيات از استيلاء رعب و وحشت بر منافقان چنين گذارش مى دهد:
(يَحْذَرُ الْمُنَافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِمَا فِي قُلُوبِهِمْ قُلْ اسْتَهْزِئُوا إِنَّ اللهَ مُخْرِجٌ مَا تَحْذَرُونَ). 1
«منافقان از آن بيم دارند كه سوره اى بر ضد آنان نازل گردد وبه آنها از اسرار درون قلبشان خبر دهد بگو استهزا كنيد خداوند آنچه از أو بيم داريد آشكار مى سازد».

1 . توبه / 64.

صفحه 70
ودر آيه ديگر از سرانجام بد زندگانى آنان پس از مرگ گذارش مى دهد و مى فرمايد:
(لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ الْمُنَافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدِينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لاَ يُجَاوِرُونَكَ فِيهَا إِلاَّ قَلِيلاً * مَلْعُونِينَ أَيْنَ مَا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِيلاً). 1
«اگر منافقان وبيمار دلان وآنها كه اخبار دروغ وشايعات بى اساس در مدينه پخش مى كنند دست از كار خود برندارند، تو را بر ضد آنان مى شورانيم، سپس جز مدت كوتاهى نمى توانند در كنار تو در اين شهر بمانند واز همه جا طرد مى شوند وهر جا يافته شوند گرفته خواهند شد و به سختى به قتل خواهند رسيد».

1 . احزاب/60ـ61.

صفحه 71

مثل سوم معبودانى پست تر از پشه

(إِنَّ اللهَ لاَ يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلاً مَا1 بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَهَا فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَأَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا فَيَقُولُونَ مَاذَا أَرَادَ اللهُ بِهَذَا مَثَلاً يُضِلُّ بِهِ كَثِيرًا وَ يَهْدِي بِهِ كَثِيرًا وَ مَا يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفَاسِقِينَ). 2
«خداوند از اين كه (به موجود پستى مانند) پشه وحتى بالاتر از آن (در پستى) مثل بزند، شرم نمى كند (در اين ميان) آنها كه ايمان آوزده اند، مى دانند كه آن (نوع مثل ها) حقيقتى است كه از طرف پروردگارشان، واما آنها كه كفر ورزيده اند (اين موضوع را بهانه كرده) ومى گويند، منظور خداوند از مثل چه بوده است، با اين مثل جمع كثيرى راگمراه وگروه زيادى را هدايت مى كند، در حالى كه فقط فاسقان با آن گمراه مى شوند».
بحث مثل سوم را در پنج بخش از نظر خوانندگان گرامى مى گذرانيم:

1 . در اعراب آيه برخى «ما» را زائد گرفته ومى گويند: معنى تأكيدى دارد مانند (فبما رحمة من الله لنت لهم)در اين صورت «مثلا» مفعول نخست و«بعوضة» مفعول دوم فعل «ضَرَب» خواهد بود(مجمع البيان 10/66). بنابراين قول، بهتر است كه «بعوضة» بدل ويا عطف بيان باشد.
2 . بقرة/26.

صفحه 72

1. حيا وشرم در مورد خدا

آيه مباركه خدا را باجمله (لايتحيى)توصيف مى كند، ويادآور مى شود كه خدا از زدن برخى از مثل ها كه جنبه هاى هدايتى دارند، شرم نمى كند.
اكنون سؤال مى شود: «شرم كردن ويانكردن» از صفات موجود امكانى است كه پذيراى تأثر از عوامل درونى وبرونى باشد، وذات اقدس خدا، فراتر از آن است كه پذيراى تأثير باشد.
وبه ديگر سخن: «شرم» ويا «حيا» يك حالت روانى است كه باگرفتگى روح، همراه بوده واثر آن در اعضاى إنسان بالأخص چهره ظاهر مى گردد و خداى بزرگ بالاتر از ماده تأثير گذار ويا تأثيرپذير است تا نفياً واثباتاً محور اين نوع امور روانى باشد.
اين پرسش به «حيا» اختصاص ندارد، بلكه در تمام پديده هاى روانى كه از فعل وانفعال ذات خبر مى دهد نيز مطرح مى باشد، مانند خشنودى و خشمگينى خدا كه در برخى از آيات وارد شده است، از باب نمونه:
1.(لَقَدْ رَضِىَ اللهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ).1
«خدا آنگاه كه مؤمنان باتو بيعت مى كردند، خشنود گرديد».
2.(غَضِبَ اللهُ عَلَيْهِمْ). 2
«خدا بر آنان «يهود» غضب كرد».
در حالى كه خشنودى وخشمگينى كه در زبان عربى به آن «رضا» و «غضب» مى گويند، دو حالت روانى است كه شرايط مساعد، ونامساعد،

1 . فتح / 18.
2 . فتح/6.

صفحه 73
پديد آرنده آن دو مى باشد و در نتيجه ذات تحت تأثير عوامل برون از خود قرار مى گيرد.
پاسخ در اين موارد، يك كلمه بيش نيست و آن اين كه: نتيجه را بايد گرفت و مقدمه را بايد رها ساخت.1
توضيح اينكه: حقايق و معارف فراتر از جهان ماده (واقعيت اسماء و صفات خدا) وقتى در قالب الفاظى ـ كه بشر براى رفع نيازهاى روزمره خود، آنها را وضع كرده است ـ درآمد براى خود چنين حالتى پيدا مى كند واين قصور و كوتاهى لسان بشرى است كه آن را ياراى بيان حقايق جهان بالا نيست و ا؟ر براى بشر امكان آشنايى با زبان متناسب با معارف الهى بود، به كارگيرى اين الفاظ نيازى نبود.
و از طرفي چون سنت الهى بر اين تعلق گرفته كه با زبان مردم سخن بگويد وتمام پيامبران نيز با زبان قوم خود برانگيخته شده اند 2 براى تفهيم يك رشته معارف از به كارگيرى اين الفاظ ـ كه معنى ظاهرى آنها، با ذات اقدس الهى مناسبت ندارد ـ چاره اى نيست ولى در عين حال افراد كنجكاو و آشنا به زبان قرآن، مى توانند با ضميمه كردن ديگر آيات، به اهداف اين آيات پى برند و بدانند كه مقصود از وصف الهى با اين اوصاف، اين نيست كه ذات اقدس الهى، كانون اين نوع پديدهاى روانى است، بلكه هدف، گزارش از واكنش هاى متناسب با اين دو پديده است نه واقعيت خود آنها، توضيح اينكه:
به هنگام خشنودى از فردى دو چيز احساس مى شود.

1 . به تعبير متكلمان اسلامى: خذ الغايات واترك المبادى.
2 . (مَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُول إِلاَّ بِلِسَانِ قَوْمِهِ)إبراهيم: 4 .

صفحه 74
1. نوعى انبساط در روح و روان پديد مى آيد.
2. از خودواكنش متناسب مانند ستايش و يا پاداش نشان مى دهيد.
اين سخن در خشم نيز حاكم است، در آنجا نيز اين دو مطلب حاكم است. در مورد رضا و خشم الهى، به خاطر پيراستگى ذات، مرحله نخست محكوم به بطلان است، اما مرحله دومكه از آن به عكس العمل و واكنش تعبير مى كنيم كاملاً حاكم است هرگاه خدا از خشنودى خود نسبت به فردى يا گروهى خبر داد، مقصود اين است كه به أو پاداش خواهد داد و به همين شيوه است «خشم».
از اين بيان، هدف از به كارگيرى واژه «حيا» درباره خدا، و سلب آن از وى روشن گرديد، مقصود نفى واكنش هاى اين پديده روانى است، زيرا إنسان خجول در سايه تحول روانى دچار گرفتگى چهره و زبان مى گردد، در حالى كه خدا از اين واكنش پيراسته مى باشد و لذا مقصود خود را پوست كنده مى گويد، وا مى فرمايد: (إِنَّ اللهَ لاَ يَسْتَحْيِي )1 يعنى أو از گفتن حقايق پروايى ندارد، همچنان كه افراد غير خجول نيمز چنين مى باشند، و لذا در برخى از آيات مى فرمايد:
(... إِنَّ ذَلِكُمْ كَانَ يُؤْذِي النَّبي فَيَسْتَحْيِي مِنْكُمْ وَ اللهُ لاَ يَسْتَحْيِي مِنَ الْحَقِّ...)2.
«جلوس طولانى شما در خانه پيامبر مايه ناراحتى أو مى گردد و از بازگويى اين حقيقت شرم مى كند، ولى خدا از بيان حق، شرم نمى كند».
***

1 . بقره: 26 .
2 . احزاب: 53.

صفحه 75

2. بعوضه چيست ؟

(بعوضة)در زبان عرب به معنى «پشه هاى ريز» است و به نوع بزرگ «بق» مى گويند، و در ادبيات فارسى بيشتر در مورد تحقير به كار مى رود.
عنصرى مى گويد:
نايد زور هژبر و پيل، زپشه *** نيايد بوى عبير و گل، ز سماروغ
فردوسى از آن در مواقع تحقير و بى ارزش نمايى چيزى بهره مى گيرد، چنانكه مى گويد:
بدانگه كه قيصر نباشد به روم *** نسنجد به يك پشه اين مرز و بوم
سر پشه و مور تا شير وگرگ *** رها نيست از چنگ و منقار مرگ
بيابان چنان شد ز هر دو سياه *** كه بر مورد و بر پشه شد تنگ راه
معزى مى گويد:
خصم مسكين پيش خسرو كى تواند ايستاد *** پشه كى جولان كند جايى كه باد صرصر است
سعدى با اين كه از قدرت پشه در صورت فشردگى سخن مى گويد و آن را پيروز بر پيل مى داند، مع الوصف آن را نيز نوعى تحقير مى كند چنان كه مى فرمايد:
پشه چو پر شد بزند پيل را *** با همه تندى وصلابت كه در او است
پشه نه تنها موجود ناتوانى است بلكه از عمر بسيار كوتاهى برخوردار است چنانكه مولوى مى گويد:

صفحه 76
پشه كى داند كه اين باغ از كى است *** در بهاران زاد و مرگش در دى است
در شعر معروف كه گوينده آن براى نگارنده معلوم نيست، پشه كاملاً تحقير شده است.
جايى كه عقاب پر بريزد *** از پشه لاغرى چه خيزد
بنابراين هر جا كه سخن از «پشه» است تحقير و بى ارزشى با او همراه مى باشد.

3. شأن نزول آيه

قردن در آياتى براى تحقير خدايان مشركان و عمل آنان، دو مثل كوبنده اى زده كه مايه ناراحتى مشركان گرديده است.
گاهى براى ترسيم ناتوانى خدايان دروغين آنان مى فرمايد: خدايان دروغين مشركان به اندازه اى ناتوانند كه نمى توانند مگسى را بيافرينند، واگر مگسى چيزى از آنها بگيرد، قدرت پس گرفتن آن را ندارند، چنان كه مى فرمايد:
(... إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُبَابًا وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبَابُ شَيْئًا لاَ يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ...).1
«آنان كه جز خدا را مى پرستند نمى توانند مگسى را بيافرينند هر چند دست به دست هم بدهند، هرگاه مگسى چيزى از آنان سلب كرد، نمى توانند پس بگيرند».

1 . حج: 73 .

صفحه 77
در آيه ديگر خود مشركان را به عنكبوت و خدايان آنان را به لانه آن تشبيه مى كند و مى فرمايد:
(مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللهِ أَوْلِيَاءَ كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتًا وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ)1.
«آنان كه اوليايى جز خدا، براى خود انتخاب كرده اند، بسان عنكبوتى هستند كه براى خودلانه اى ساخته و (بر آن اعتماد مى كند) در حالى كه سست ترين خانه ها، خانه عنكبوت است».
اين نوع مثل ها مايه ناراحتى مشركان عصر رسالت گرديد و زبان به اعتراض گشوده و گفتند هدف از اين ضرب المثل ها چيست، تو گويى وحى الهى را بالاتر از آن مى دانستند كه اين نوع حشرات را مطرح كند و در اطراف آنها سخن بگويد، ولى غافل از يك نكته و آن اين كه براى تحقير خدايان مشركان و خ ود آنها يك چنين تشبيه ها عين بلاغت، و ايراد سخن بر وفق اقتضاى مقام است.
با توجه به اين امور:
يادآور مى شويم: جامعه شرك ازاين مثل هاى كوبنده كه بتهاى مشركان را پست تر از مگس معرفي مى كرد و آنها را را بسان لانه عنكبوت ترسيم مى نمود، سخت ب آشفته بودند زيرا اين نوع تمثيل ها، كار ده ها برهان ودليل فلسفى را انجام مى دهد، و به مغزها حركت و بينش مى بخشد، تا از اين موجودات پست تر از مگس دست بردارند، و بر خانه هاى سست لانه عنكبوت تكيه

1 . عنكبوت: 41.

صفحه 78
ننمايند.
ملاك صحت واستوارى تمثيل اين است كه به مقصود عقلانى و انسانى گوينده تجسم بخشد، و امر عقلانى را در لباس حسى درآورد.
هرگاه گوينده در مقام بيان عظمت آفرينش و آفريدگار باشد، بايد از كهكشانها و منظومه شمسى و آفرينش إنسان و جهان سخن بگويد در اين گونه موارد مطرح كردن پشه و مگس و لانه عنكبوت دور از بلاغت است، هر چند آفرينش همگان حاكى از قدرت بى پايان خالق آنها است ولى چون نگرش جامعه به آنها نگرش تحقيرى است، نبايد در اينمقام از آنها سخن گفت.
ولى هرگاه هدف، بيان تحقير و بى ارزش جلوه دادن بتها و خدايان چوبين و فلزى مشركان باشد، هيچ تشبيهى بليغ تر و گوياتر از تمثيل هاى باد شده نيست ـ لذا ـ خدا مى فرمايد:
(إِنَّ اللهَ لاَ يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلاً مَا بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَهَا...).
«خدا از مثل زدن به پشه و حتى بالاتر از آن (از نظر پستى) شرم نمى كند زيرا اين مثلها تأمين كننده غرض متكلم است».

4. واكنش هاى گوناگون مثل هاى قرآن

مردم در برابر اين مثل ها به دو دسته تقسيم مى شوند:
الف. گروه معتقد به نبوت پيامبر و حقانيت قرآن.
ب. گروهى كافر و غير معتقد.
گروه نخست به خاطر اعتقاد به حقانيت قرآن مى گويند اين نوع مثل ها نيز بسان سائر آيات قردن حق و پابرا است:

صفحه 79
(... فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ...) .
گروه دوم به خاطر بى ايمانى و بى اعتقادى درباره اى مثل ها سرگردان مى شوند و مى گويند خدا از اين مثل ها چه هدفى را تعقيب مى كند:
(وَأَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا فَيَقُولُونَ مَاذَا أَرَادَ اللهُ بِهَذَا مَثَلاً...).1
خدا نسبت به اعتراض مشركان پاسخ مى گويد و مى فرمايد: خدا به وسيله اين مثل ها گروهى را هدايت و گروه ديگرى را گمراه مى سازد، ولى جز فاسقان و خارجان از اطاعت قرآن، از اين مثل ها گمراه نمى شوند.
هدايت از آن مؤمنان و گمراهى از آن فاسقان مى باشد،و به اين دو نوع نتيجه گوناگون چنين اشاره مى كند:
(يُضِلُّ بِهِ كَثِيرًا).
«گروه زيادى گمرا مى كند (كافران).
(وَ يَهْدِي بِهِ كَثِيرًا).
«خدا گروه زيادى را نيز هدايت مى كند».
سرانجام يادآور مى شود علت گمراهى را بايد از درون كافران جست و جو كرد و در حقيقت خود آنان زمينه هايى فراهم ساخته اند كه از هدايت قردن بهره نبرند، و عدم بهره مندى آنها از اين آيات همان گمراه شدن است.
گروهى از اين نوع آيات انديشه جبر مى سازند و مى گويند: اين كه خدا گروهى را هدايت، و گروه ديگرى را گمراه مى كند، به اين معنى است كه: هدايت و ضلالت در دست خدا است نه در دست بشر. و انسانها در اين مورد نقشى از خود ندارند.

1 . بقره: 26 .

صفحه 80
ولى استفاده انديشه جبر از اين آيات كاملاً محكوم است و قرآن با جمله (وَ مَا يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفَاسِقِينَ)يادآور مى شود گمراه كردن خدا بى سبب نيست و آنان به خاطر فسق و تمرد سبب گمراهى خود را فراهم ساخته اند و در نتيجه از نور قرآن بهره نبردند.
تعجب ندارد كه كتابى براى گروهى مايه هدايته و براى گروه ديگر مايه ضلالت باشد، زيرا اين دوگانگى در تأثير از خود قرآن سرچشمه نمى گيرد، قرآن براى همه كتاب هدايت است بلكه از ذات انسانها سرچشمه مى گيرد. انسانى كه خود را در معرض نسيم رحمت قرار دهد از نسيم صبحى بهره مند مى شود ولى آن كس كه در اتاق را ببندد و زير لحاف پنهان شود از اين باد بهارى جان پرور، محروم مى گردد، مثل مؤمن مثل انسانى است كه خود را در معرض نسيم رحمت قرار مى دهد و مثل إنسان كافر بسان آن إنسان پنهان شده در خانه است كه خود را محروم مى سازد و به قول گوينده:
باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست *** در باغ لاله رويد، و در شوره زار خس
سالمترين و پاكترين غذا براى جوان، نيروبخش است ولى همان غذا براى طفل خردسال كه معده او براى هضم چنين غذايى آمادگى ندارد، مصيبت بار بلكه مرگ آفرين است.
تا اينجا از تفسير آيه فارغ شديم.

5. ساختمان پشه

در حالى كه پشه در آيه مورد بحث ما از نظر جامعه ما نشانه حقارت و پستى است ولى از نظر ديگر ساختمان وجودى او سراسر اعجاب انگيز است.

صفحه 81
پشه داراى خرطومى بسان فيل است كه خون إنسان را بسان سرنگ به صورت مغناطيسى مى مكد و پس از اندى آن را هضم و سرانجام دفع مى كند، اوداراى دو بال است كه با آن به پرواز در مى آيد تا غذاى خود را تأمين كند.
او جانور بسيار حساسى است كه با كوچكترين احساس خطر، جايگاه خود را ترك كرده و از تيررس بيرون مى رود.
پشه ماده، هر بار قريب 150 تخممى ريزد، بر سطح آب راكد مانند حوض يا آبى كه در يك چاله جمع شود وحتى آب يك قوطى حلبى تخم مى گذارد، تخم ها به هم چسبيده اند و توده يك پارچه، تشكيل مى دهند، نوزاد به زودى از تخم بيرون مى آيد، هر نوزاد لوله تنفسى دارد كه به سطح آب مربوط است و نوزادان به آن آويزان باقى مى مانند، چند روز بعد نوزاد به شفيره تبديل مى شود. شفيره كه ظاهراً بى حركت است، درون پوسته اى كه به دور خود دارد، تغيير فراوان مى كند، پس از چند روز پشه بالغ از پوسته خارج مى شود و پرواز مى كند.
پشه بقيه عمر خود رادر هوا زندگى مى كند. اگر پشه نر باشد از شيره گياهى و عصاره ميوه ها تغذيه مى كند ولى پشه ماده بيشتر خون مى مكد. وقتى كه پشه اى به كسى نيش مى زند در جست و جوى خوراك است.
همه پشه ها حشراتى كوچكند كه تنها دو بال دارند، داستان زندگى بسيارى از پشه ها بسيار شبيه يكديگر است.
پشه معمولى جانورى است مزاحم ولى آزار بسيار به ا نسان نمى رساند، بعضى از خويشاوندان آن ناقل بيمارى خطرناكند، يكى از آنهاناقل مالاريا

صفحه 82
است، پشه ديگرى ناقل تب زرد است.1
اميرمؤمنان (عليه السلام)در آفرينش پشه بيانى دارد كه متن آن را در پاورقى و ترجمه آن را در متن مى آوريم:2
اگر همه موجودات زنده جهان، اعم از پرندگان، چهارپايان، و آن گروه از آنها كه شبانگاه به جايگاه خود بمى گردند، و همانها كه در بيابان مشغول چرا هستند، وتمام انواع گوناگون آنها، هم آنها كه كم هوشند و هم آنها كه زيركند، اگر همه آنها گرد آيند، هرگز در ايجاد پشه اى در عدم توانايى ندارند، و هيچگاه طريق ايجاد آن را نتوانند شناخت، خردهاى آنها در آگاهى به اسرار آفرينش متحير مى ماند، و نيروهاى آنها ناتوان و خسته مى شود، و پايان مى پذيرد و سرانجام پس از تلاش شكست خورده و ناتوان بازگردند و اعتراف نمايند كه در برابر آفرينش پشه اى درمانده شده اند و به عجز از ايجاد آن اقرار نمايند و حتى به ناتوانى خويش از نابود ساختن آن اذعان كنند.

1 . فرهنگنامه: 5 / 437 ـ 438 .
2 . كيف ولو اجتمع جميع حيوانها من طيرها وبهائمها، وما كان من مراحها وسائمها، وأصناف أسناخها وأجناسها، ومتبلدة أُممها وأكياسها على إحداث بعوضة ما قدرت على إحداثها، ولا عرفت كيف السبيل إلى ايجادها. ولتحيرت عقولها فى علم ذلك وتاهت، وعجزت قواها تتاهت ورجعت خاسئة حسيرة، عارفة بانها مقهورة، مقرة بالعجز عن إنشائها، مذعنة بالضعف عن إفتائها. (نهج البلاغه، خطبه 186).

صفحه 83

مثل چهارم

(ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ فَهِىَ كَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَ إِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الأَنْهَارُ وَ إِنَّ مِنْهَا لَمَا يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْمَاءُ وَ إِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللهِ وَ مَا اللهُ بِغَافِل عَمَّا تَعْمَلُونَ)1.
«سپس دلهاى شما پس از اين جريان (ذبح بقره براى شناخت قاتل) سخت شد، آنها مانند سنگ اند يا سخت تر از آن (زيرا) برخى از سنگها است كه از آن آب فوران مى كند، برخى از آنها مى شكافد و آب ازآن بيرون مى آيد، و برخى از آنها از ترس خدا، فرو مى افتد خداوند از آنچه كه انجام مى دهيد بى خبر نيست».
پيش از تفسير اين «مثل» نكاتى را يادآور مى شويم:

1. داستان بقره بنى اسرائيل

از آنجا كه قردن اين «تمثيل» را پس از داستان بقره «بنى إسرائيل مطرح كرده است لازم است به صورت فشرده به داستان آن اشاره شود، تا ارتباط آيه با ما قبل خود، روشن گردد.

1 . بقره: 74 .

صفحه 84
يك نفر از «بنى إسرائيل » به دست كسى كشته مى گردد، ولى قاتل آن شناسايى نمى شود، تمام قبايل خود را تبرئه كرده،و مير رفت كه خون مقتول لوث شود، و در نتيجه، درگيرى بزرگى در ميان اسباط رخ دهد، سرانجام خصومت نزد موسى (عليه السلام)برده شد تا گره كور اين حادثه پيچيده را بگشايد، جريان از طريق موازين عادى، قابل حل نبوده، بايد از غيب استمدادى برسد.
وحى الهى فرود آمد، و دستور داد كه گاوى را سر ببرند، و برخى از اعضاى مقتول را به گاو بزنند، او زنده مى گردد، و قاتل خود را معرفى مى نمايد.
آنان سخن موسى (عليه السلام)را شوخى و يا استهزاء تلقى كردند و باتحاشى حضرت موسى كه فرمود: (أَعُوذُ بِاللهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجَاهِلِينَ) (به خدا پناه مى برم كه از جاهلان باشم) روبرو شدند و فهميدند كه كار جدى است و شوخى در كار نيست.
ولى چو فرمان خدا را از صميم دل نپذيرفته بودند در صدد برآمدند كه به گونه اى از آن شانه خالى كنند.
از اين رو يك رشته سؤال ها كه همگى نوعى بهانه جويى براى فرار از تكليف بود مطرح كردند.
نخست از سن و سال گاو پرسيدند.
خطاب آمد: ميان سال باشد، نه آن قدر پير كه از كار افتاده و نه آن قدر جوان كه نزاييده باشد.
در مرحله دوم از رنگ آن پرسيدند.

صفحه 85
خطاب آمد كه زرد رنگ باشد كه بينندگان را خوشحال كند.
در مرحله سوم خواستر ديگر مشخصات گاو شدند.
خطاب آمد: گأوى كه براى شخم زدن رام نشده، و كار آن آب كشى براى زراعت ها نبوده و رنگ آن يكپارچه، و در سراسر بدن او رنگ ديگرى نباشد.
آنگاه كه درهاى بهانه جويى را بسته ديدند راهى جز تسليم نداشتند و خواه ناخواه به موسى گفتند: (الآنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ): «حالا حق مطلب را ادا كردى».
ولى چنين تصديقى، جز ظاهر سازى، چيز ديگرى نبود، از لحظات نخست صدور فرمان، تصميم بر فرار از تكليف بود، سرانجام فرمان الهى را باكمال كراهت و بى ميلى اجرا كردند چنان كه مى فرمايد:
(فَذَبَحُوهَا وَ مَا كَادُوا يَفْعَلُونَ) 1.
«گاو را سر بريدند ولى مايل نبودند كه آن را انجام دهند».
موسى (عليه السلام) براى پيدا كردن قاتل، دستور داد كه پاره اى از بدن مقتول را به گاو بزنند تا وى زنده گردد و قاتل خود را معرفى كند، سرانجام دستور انجام گرفت و مقتول پس از زنده شدن، قاتل خود را معرفى كرد.
شايسته بود كه بنى إسرائيل باديدن اين معجزه بزرگ كه نشانه عظمت خدا، و صدق رسول او موسى، و نمونه اى از معاد بود، نرمى بيشتر نشان بدهند، و كفه معنويت آنها بر كفه ماديت سنگينى كند، ولى بر عكس با مشاهده اين آيت الهى، قساوت آنان بيشتر شد، و پيوسته از جاده حق،

1 . بقره: 71 .

صفحه 86
منحرف مى شدند.
قرآن به اين وضع اسفبار با جمله (ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ)اشاره مى كند يعنى پس از اين پديده ياد شده، دلهاى شما به جاى انعطاف و گرايش به معنويت، سخت تر گرديد.

2. قلب صنوبرى مظهر حيات

قلب صنوبرى كه در سمت چپ سينه إنسان قرار دارد عضوى از بدن إنسان است كه وظيفه آن پخش خون به سراسر بدن مى باشد، در حالى كه قلب عضوى از كل بدن است، مظهر حيات إنسان به شمار مى رود، و ايستادن آن، غالباً نشانه مرگ مى باشد واثر پديده هاى روانى در آن، زودتر از اعضاى ديگر مشاهده مى شود. قلب إنسان هنگام فرح و شادى، غضب و خشم، حوف و ترس، زودتر از اعضاى ديگر، عكس العمل نشان مى دهد، ضربان آن تند و يا كند مى گردد.
به خاطر چنين ويژگى، بسيارى از امور روانى حتى تعقل و تفكر بهآن نسبت داده مى شود، درحالى كه قلب مظهرى بيش براى اين موضوعات نيست، و مركز آنها همان نفس إنسان و قوه عاقله اوست وبه خاطر همين و يژگى، قساوت و بى رحمى كه پديده روانى خاصى است، در آيه مورد بحث به «قلوب» نسبت داده شده و فرموده است: (ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ)در حالى كه محور واقعى آن روح و روان است.

3. دلهاى سخت تر از سنگ

در زبان فارسى به إنسان بى رحم و بى مروت سنگدل مى گويند، انسانى

صفحه 87
كه در برابر پديده ها رأفت خيز، واكنشى از خود نشان نمى دهد واز كنار آنها با بى تفاوتى كامل مى گذرد، در ريخن خون إنسان هاى بى ك ناه نمى نالد، بلكه چه بسا از آن لذت مى برد.
در ادبيات فارسى واژه هاى «سنگدل» و «سنگدلى» كه اولى وصف، و دومى حاصل مصدر است در اين مورد به كار مى رود.
حافظ مى گويد:
بر خود چو شمع خنده زنان، گريه مى كنم *** تا با تو سنگدل چه كند سوز و ساز من
سعدى مى گويد:
در انديشه ام تا كدامين كريم *** از آن سنگدل دست گيرد بسيم
فردوسى مى گويد:
سياه اندرون باشد و سنگدل *** كه خواهد كه مورى شود تنگدل
و نيز مى گويد:
ز هر كس بپرسيد و شد تنگدل *** كه آن مرد بى دانش و سنگدل
اگر «سنگدل» صفت مركبى است و به معنى بى رحم، «سنگدلى» حاصل مصدر است كه در ادبيات از آن بهره مى گيرند.
و د شعر فرخى هر دو در يك بيت آمده اند .
اى پسر نيز مرا سنگدل و تند مخوان *** تندى و سنگدلى پپشه تواست اى دل وجان
***

صفحه 88

تفسير تمثيل

از آنجا كه در جهان «سنگ» به صلابت و مقاومت معروف است، دلهاى فارغ از رحمت و رأفت را كه هيج نوع رقت به آن دست نمى دهد، به سنگ تشبيه مى كند، قرآن در معرفى قوم بنى إسرائيل از اين تمثيل بهره مى گيرد و مى فرمايد:
(ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ فَهِىَ كَالْحِجَارَةِ...) .
«پس از مشاهده جريان گاو، دلهاى شما به جاى «نرم دلى» قسى و بى رحم و بسان سنگ گرديد».
بعداً گام فراتر نهاده و يادآور مى شود كه قلوب بنى إسرائيل در نتيجه دورى از معنويات حتى از سنگ هم سخت تر شدند، نه تنها آنان سنگ دلانند بلكه از سنگ هم سخت تر و قسى ترند.
براى روشن شدن اين تمثيل قردن به سه نوع تأثير پذيرى سنگ اشاره مى كند كه هر كدام مى تواند برهانى بر طفتار خود (از سنگ هم سخت ترند) باشد.
1. گاهى شكاف وسيعى در سنگ كه در دامنه كوه است رخ مى دهد كه ناگهان آب روانى از آن بيرون مى جهد كه نهر عظيمى را تشكيل مى دهد.
اين شكاف وسيع كه قرآن آن را «انفجار» مى نامند، نخست در صخره پديد آيد، آنگاه در آب، و قرآن براى اختصار آن را به آب كه تشكيل دهنده نهر است نسبت داده، چنان مى فرمايد:
(وَ إِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الأَنْهَارُ).
«برخى از سنگها به گونه اى است كه نهرها از آن فوران مى كند».
2. گاهى شكاف ريز و كوچكى در دل سنگ پديد مى آيد كه قردن از آن

صفحه 89
به لفظ «يشقق» تعبير مى كند، آنگاه آب كمى از آن بيرون آمده كه در لغت عرب آن را «عين» و يا به زبان فارسى «چشمه» مى نامند.
3. برخى از سنگها، به خاطر اسحاس عظمت حق، از نقطه بالا به زير مى افتد هر چند دانش بشرى براى آن، علّت طبيعى معرفى مى كند ولى اين مانع از آن است كه در طول آن، عامل ديگرى كه همان احساس عظمت حق است مؤثر باشد.
در هر حال سنگ با آن صلابت و سختى از پديده نرمى به نام آب دو نوع اثر مى پذيرد در حالى كه دلهاى بنى إسرائيل از هيچ حادثه و پديده اى به خاطر قساوت متأثر نمى شوند زيرا يك نوع أنانيّت و خود خواهى و غير خود نخواهى بر آنها حكومت مى كند.
اين بيان بر اين اساس است كه هر نوع انفجار و «شقاق» معلول فشار آب و تأثير آن است، ممكن است در اين مورد عامل ديگرى نيز مانند زلزله و صاعقه كمك كند، و انفجار و يا شكافى در صخره ها پديد آيد و آب محبوس با فشار راه خود را باز كند، و موانع را از سر راه خود بردارد.
در هر حال، سنگ باآن صلابت، صخره با آن سختى در مقابل حادثه، تأثيرپذير بوده و از خود نرمش مى دهند ولى فرزندان إسرائيل به خاطر تربيت هاى ناصحيح و عوامل موروثى در برابر هر نوع پند و اندرزى، و دليل و برهان مقاومت نشان داده و به روح و روان و قلوب آنان راه پيدا نمى كنند.
عكس العمل حكومت إسرائيل در برابر انتفاضه امروز، گواه روشن بر قساوت و سنگدگى آنها است، با اين كه جهان خشونت إسرائيل را محكوم مى كند، وهيچ سياستمدار واقع بينى آن را حمايت نمى كند ولى آنان به عمل ننگين خود مانند طشتن نونهالان وشيرخواران در آغوش پدران و مادران ادامه

صفحه 90
مى دهند، ملت إسرائيل يك جمعيت كولى و خانه به دوش هستند كه از اطراف جهان به اين سرزمين فراخوانده شده، با اخراج ملت فلسطين از خانه و كاشانه خود سرزمين آنها را تصاحب كرده اند .
درباره سقوط سنگ از قله كوه به خاطر احساس ترس در عظمت، در جلد دوم منشور جاويد به صورت گسترده سخن گفته ايم، و ثابت نموده ايم كه از نظر براهين عقلى و آيات قرآنى، احساس و شعور بر سراسر موجودات جهان حاكم است و عارفان در اين مورد سخنانى دارند و به عنوان نمونه چند بيت مرحوم صدر المتألهين را مى آوريم:
بر عارف همه ذرات عالم *** ملك وارند در تسبيح هر دم
كف خالى كه در روى زمين است *** بر عارف كتاب مستبين است
بهر جا، دانه اى در باغ و راغى است *** درون مغز او، روشن چراغى است
به فعل آيد ز قوه هر نهانى *** ز هر خاكى، يكى عقلى و جامى
بود نامحرمان را چشم دل كور *** و گرنه هيچ ذره نيست بى نور
بخوان تو آيه نور السماوات *** كه چون خورشيد يابى، جمله ذرات
كه تا دانى كه در هر ذره اى خاك *** يكى نورى است تابان گشت زان پاك

صفحه 91

گسترش شعور ودانشهاى امروز

خوشبختانه دانشهاى امروز بر اثر زحمات پژوهشگران، وجود علم و ادراك را در جهان نبات ثابت نموده است تا آنجا كه دانشمندان روسى معتقدند كه گياهان اعصاب دارند و فرياد هم مى كشند. لابراتوار علائم كشاورزى «مسكو» فرياد و گريه هاى ريشه گياهى را كه در آب گرم قرار گرفته بود ضبط كرد. خبرگزاريهاى جهان از راديو مسكو نقل مى كنند كه گياهان اعصاب دارند، فرياد مى كشند.
راديو مسكو چندى قبل گوشه اى از نتايج تحقيقات دانشمندان روسى را در نباتات و گياهان فاش ساخت و گفت دانشمندان به اين نتيجه رسيده اند كه گياهان نيز داراى دستگاهى شبيه شبكه اعصاب حيواناتند. ايننتيجه آزمايش يك دانشمند است كه در ساقه «كدو» و به دستگاههاى «اليافى» آن فرستنده هايى نصب كرد و سپس مطالعات را با تعقيب ريشه و گياه دنبال كرد و انجام بريدگى در ريشه گياه، با عكس العمل گياه مواجه شد.
همزمان با اين آزمايش، آزمايش مشابهى به بار آورد. در اين آزمايش ريشه گياهى را در آب گرم قرار دادند و متوجه شدند كه صداى فرياد گياه بلند شد البته فرياد گياه آنچنان نبود كه به گوش برسد ولى گريه ها و فريادهاى نامرئى اين گياه را دستگاههاى دقيق الكترونيكى روى نوار پهنى ضبط كردند.1

1 . روزنامه اطلاعات، 16 بهمن 1352 .

صفحه 92

مثل پنجم

بسان جاندارى كه جز داد و فرياد، بهره اى نمى برد

1. (وَ إِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنْزَلَ اللهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ شَيْئًا وَ لاَ يَهْتَدُونَ)1.
«وقتى به آنان (مشركان) گفته شود از آنچه كه خدا فرو فرستاده است پيروى كنيد، مى گويند: از (آيينى كه) پدران خود را بر آن يافته ايم، پيروى مى كنيم. هر چند پدران آنها نه چيزى مى فهميدند و نه به (حقيقت) راه مى بردند».
2. (وَ مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِمَا لاَ يَسْمَعُ إِلاَّ دُعَاءً وَ نِدَاءً صُمٌّ بُكْمٌ عُمْىٌ فَهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ)2.
«داستان دعوت كافران بسان كسى است كه بانگ مى زند چيزى را (گوسفند) كه نمى شنود جز خواندن و فرياد، كافران كر و لال و كورند چيزى نمى فهمند».

تفسير لغات

1. «دعاء» و «نداء» دو واژه عربى است كه در معنى صدا زدن و فرا خواندن بكار مى روند، چيزى كه هست هرگاه كسى را از نزديك بخوانند در آن

1 . بقره: 170 .
2 . بقره: 171 .

صفحه 93
جا كلمه «دعا» و هرگاه ازنقطه دور صدا بزنند لفظ «ندا» بهكار مى برند، مثلاً: گاهى مى گويند: «جعوت زيداً» و گاهى مى گويند: «ناديت زيداً».
و در آيه كريمه هر دو واژه وارد شده و مقصود از مجموع آن دو، سر و صدا است.
2. «ينعق» از ماده «نعق» گرفته شده كه به معنى زجر و بازدارى حيوان از انجام كار است، مثلاً آنجا كه حيوان مى خواهد بيراهه رود چوپان داد و فرياد راه مى اندازد، در حالى كه حيوان از آن جز سر وصدا چيزى نمى فهمد، و اگر با شنيدن صداى چوپان از راه رفتن باز مى ايستد، نه اين است كه مقصود چوپان را مى فهمد، بلكه يك نوع سرگردانى به آن دست مى دهد و متحيروار مى ايستد.
قرآن به اين حقيقت با اين جمله آغاز مى كند:
(كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِمَا لاَ يَسْمَعُ إِلاَّ دُعَاءً وَ نِدَاءً...) .
«بسان كسى كه حيوان را بانگ مى زند در حالى كه حيوان جز سر وصدا چيزى احساس نمى كند».
3. «صُمّ» جمع «أصم» به معنى كر و «بُكْم» جمع «أبكم» به معنى لال، «عُمْي» جمع «أعمى» به معين كور است.
وهدف از توصيف افراد با اين صفات، نفى شعور و آگاهى است مى گويند: فلانى كر و لال و كور است يعنى چيزى درك نمى كند و لذا در آيه مباركه پس از اين سه وصف مى گويد: (فَهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ): «چيزى نمى فهمند» .
و جهت آن نيز روشن است زيرا عقل و خرد از مجارى حس، مايه مى گيرد و هرگاه فردى اين سه حس را از دست داد يا آز آنها بهره نگرفت طبعاً

صفحه 94
دستگاه تفكر او نيز تعطيل مى شود و در حقيقت آيه مباركه به اين نكته كه در شناخت به آن توجه كامل هست، اشاره مى نمايد.
در آيه ديگر نيز حس را مجارى آگاهى معرفى مى كند چنان كه مى فرمايد:
(وَ اللهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَيْئًا وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الأَبْصَارَ وَ الأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ)1.
«خدا شما را از شكم مادرانتان بيرون آورد در حالى كه چيزى نمى دانستيد براى شما گوشها و چشمها و دلها قرار داد شايد شكرگزار باشيد» .
خدا در اين آيه نخست از نا آگاهى إنسان سخن مى گويد (أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَيْئًا).
در جمله بعد از ابزار شناخت به نام «سمع» و «بصر» و «فؤاد» ياد مى كند اشاره به اين كه آن نا آگاهى از طريق بكارگيرى ابزار شناخت از بين مى رود، و اگر اين ابزار از دست إنسان گرفته شود و يا آنها را بكار نگيرد، در نادانى مطلق فرو مى رود.
تا اينجا با لغات وخصوصيات آيه آگاه شديم اكنون به تفسير آيه نخست كه پيرامون نكوهش تقليد است مى پردازيم.

نكوهش تقليد ناروا

پروش إنسان در نخستين روزهاى زندگى، در پرتو تقليد و پيروى از حركات پدر و مادر صورت مى پذيرد واگر غريزه تقليد در نهاد كودك نبود او

1 . نحل: 78 .

صفحه 95
گامى به سوى تكامل بزنمى داشت. اين روح «محاكات» است كه هر روز صفحه جديدى در زندگى كودك به روى او مى گشايد، ولى بايد توجهنمود كه حس تقليد در نخستين فصول زندگى إنسان كاملاً مفيد و سازنده است ولى پس از سپرى گرديدن چنين مرحله، بايد نيروى فكر و انديشه جاى تقليد و محاكات را بگيرد، و از طريق تفكر وتعقل و با آگاهى كامل چيزى را بپذيرد يا رد كند، قرآن در آيات متعددى إنسان را به انديشيدن دعوت كرده و از پپروى هاى نسنجيده از پدر و مادر و يا محيط، نكوهش نموده است و در آيه اى چنين مى فرمايد:
(وَ لاَ تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤَادَ كُلُّ أُولَئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْئُولاً)1.
از چيزى كه به آن يقين ندارى، پيروى مكن زيرا هر يك از گوشها و چشمها و دل مسئول مى باشد».
قرآن در بازدارى مشركان از پرستش سنگ و گل و چوب و فلز آنان را به كارگيرى نيروى خرد دعوت مى كند حتى دعوت به تفكر اساس دعوت تمام پيامبران الهى را تشكيل مى دهد. از باب نمونه:
إبراهيم (عليه السلام)به مشركان عصر خود كه بستگان او بودند چنين خطاب مى كند:
(قَالَ هَلْ يَسْمَعُونَكُمْ إِذْ تَدْعُونَ * أَوْ يَنْفَعُونَكُمْ أَوْ يَضُرُّونَ)2 .

1 . اسراء: 36.
2 . شعراء: 72 و 73 .

صفحه 96
«آيا آنگاه كه شما بت ها را عبادت مى كنيد و از آنها درخواست حاجت مى نماييد آنها سخنان شما را مى شنوند يا سود و زيانى به شما مى رسانند».
پاسخ مشركان در همه عصرها از عصر إبراهيم (عليه السلام)تا عصر نبى خاتم (صلى الله عليه وآله وسلم)يكى بود، و آن اين كه درست است آنها نه سخن ما را مى شنوند و نه سود و زيانى به ما مى رسانند، اما علت گرايش ما پيروى از روش نياكان است چنان كه مى فرمايد:
(قَالُوا بَلْ وَجَدْنَا آبَاءَنَا كَذَلِكَ يَفْعَلُونَ )1.
گفتند پدرانمان را ديديم چنين مى كنند (ما نيز چنين مى كنيم).
ولذا مشركان همين منطق را در برابر دعوت پيامبر اسلام به توحيد تكرار كردند و گفتند:
(بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا).
از راه پدران خود پيروى مى كنيم.
در حقيقت جهان شرك در همه دورانها در مقابل رسالت پيامبران يك منطق پوشالى بيش نداشت و هم اكنون نيز بر منطق تكيه مى كنند.
اين همان تقليد كوركورانه و تعصب هاى بى جا است كه إنسان بدون دليل از ديگران پيروى مى كند بدون اين كه در عواقب آن بينديشد.
شعراى نغزسرا درباره اين نوع تقليد سرودهايى دارند كه دو بيت را يادآور مى شويم:
ناصرخسرو مى گويد:

1 . شعراء: 74.

صفحه 97
بيان كن حال وجايش را، اگر دانى مرا ور نه *** مپوى اندر ره حكمت، ز تقليدى اى پسر عميا
سعدى مى گويد:
عبادت به تقليد گمراهى است *** خنك رهروى را كه اگاهى است

رجوع به متخصص حساب جداگانه دارد

در اينجا از يادآورى نكته اى ناگزيريم وآن اين كه رجوع به إنسان متخصص ارتباطى به تقليد كوركورانه ندارد زيرا در رجوع به متخصص إنسان از دليل اجمالى كه اورا بر پيروى از گفتار او دعوت مى كند پيروى مى نمايد وآن دليل اجمالى اين است كه او فرد درس خوانده وآگاه است وپاسى از عمر خود را در اين راه بكار گرفته ومن يك فرد ناآگاهم وناآگاه بايد مشكلات خود را از طريق رجوع به فرد آگاه برطرف كند.
وبه ديگر سخن: زندگى اجتماعى بر اساس تقسيم مسئوليت ها استوار است وهر انسانى مسئوليتى بر عهده گرفته كه بايد ديگران از تجارب واندوخته علمى او بهره گيرند، از اين جهت پزشك به هنگام ساختن خانه به مهندس ومعمار مراجعه كرده وآن دو به هنگام بيمارى از دانش پزشك، بهره مى گيرند.
مسأله مراجعه به فقهيان آگاه از احكام اسلام بسان مراجعه به پزشك و مهندس است زيرا آنان پاسى از عمر خود را در فراگيرى احكام الهى بكار برده ودر اين قسمت خبير ومتخصص گشته اند از اين جهت مهندس ومعمار و طبيب وپزشكيار در احكام شرعى بايد به فقيه مراجعه كنند همچنان كه فقيه نيز در رفع نيازهاى زندگى به آنها مراجعه مى نمايد.

صفحه 98
حاصل سخن اين كه بهره گيرى از دانش إنسان هاى خبير پيروى نسنجيده و بى دليل نيست بلكه با دليل اجمالى همراه ا ست.
تا اينجا تفسير آيه نخست به پايان رسيد.
اينك به تفسير ديه دوم ك موضوع اصلى است مى پردازيم:

موقعيت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)در برابر مشركان

قردن براى ترسيم اثرپذيرى مشركان در مقابل دعوت پيامبران و مصلحان از تمثيلى بهره مى گيرد، و اين تمثيل براى خود اركانى دارد كه به تدريج روشن مى گردد. قرآن يادآور مى شود كه:
موقعيت مصلحان و صاحبان رسالت هاى آسمانى در برابر مشركان كوردل كه درباره سخنان پيامبران نمى انديشند بسان چوپان دلسوزى است كه بر گله داد و فرياد مى زند و آنها را از بيراهه رفتن باز مى دارد.
همانطور كه گوسفندان از سر و صداى چوپان جز داد و فرياد چيزى درك نمى كنند، همچنين مشركان دوران رسالت از آيات قرآنى و دعوت پيامبر جز الفاظ چيزى نمى شنوند بى آنكه در معانى آنها بينديشند.
در حقيقت اين تشبيه بر دو پايه استوار است .
1. پيامبران صاحب رسالت، بسان سرپرستان دلسوز گله اند.
2. بهره گيرى مشركان از اين دعوت ها بسان بهره گيرى گوسفندان از داد و فرياد چوپان است.
وجه شبه در هر دو، اين است كه هر دو سرپرست به نجات مورد سرپرستى خود علاقمند است و در عين حال مورد سرپرستى در هر دو مورد از

صفحه 99
بهره گيرى صحيح محروم است و جزيك مشت صداى ممتد چيزى به گوش او فرو نمى رود.
اكنون برگرديم آيه را تطبيق كنيم .
(مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ).
با توجه به تقريرى كه از مثل كرديم كلمه اى در آيه مقدر است و آن
«مثلك مع الذين كفروا» يعنى موقعيت تو اى رسول خدا در برابر كافران بسان موقعيت چوپان فريادگر است كه داد و فرياد مى كند ولى گله از داد و فرياد او جز سر وصدا چيزى نمى فهمد.
در اين جمله به دو ركن نخست چنين اشاره شده است.
الف: مثلك.
ب: كمثل الذي ينعقُ.
و به دو ركن ديگر با جمله هاى ديگر اشاره شده است يعنى:
الذين كفروا.
بما لا يسمع الا دعاء ونداء.
از آنجا كه گروه مشركان از ابزار شناخت بهره نمى گيرند قرآن آنها را حكماً كر و لال و كور مى خواند زيرا فرقى با فاقدان اين ابزار شناخت ندارند، اگر فاقدان ابزار شناخت راهى به حقيقت ندارند آنان نيز به خاطر عدم بهره گيرى از ابزار شناخت درنتيجه با آنها يكسانند.
در پايان يادآور مى شويم تفسيرى كه ما انتخاب كرديم طبرسى 1 آن را

1 . مجمع البيان: 1 / 254 وى به جاى كلمه «مثلك » كه ما در تقدير گرفتيم جمله ديگرى را در تقدير گرفته مى گويد: «مثل الذين كفروا فى دعائك إباهم».

صفحه 100
نخستين تفسير آيه قرار داده، هر چند نظريات ديگرى نيز نقل كرده است .
بار ديگرتكرار مى كنيم علت تقدير واژه «مثلك» اين است كه منهاى آن، آيه مفهوم صحيحى پيدا نمى كند واگر به ظاهر آيه اكتفا ورزيم نتيجه اين خواهدبود.
خدا كافران را به چوپان تشبيه مى كند و مى گويد: (مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ)در حالى كه واقع تشبيه غير از آن است.
خدا رسول گرامى را از نظر دلسوزى به چوپان گله، و نافهمى و بى شعورى مشركان را به نافهمى حيوانات تشبيه مى كند.
و در حقيقت جمله (مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا)اشاره به جامعه كافران و مشركان است كه پيامبر در ميان آنان بوده است و در حقيقت چنين مى گويد: «مثل اين جامعه با ويژگى كه (رسول خدا در ميان آنها است) دارد، مثل چوپانى است كه بر سر گوسفندان داد و فرياد مى كشد...

صفحه 101

مثل ششم

در كشاكش سختى ها و ناراحتى ها

(أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْسَاءُ وَ الضَّرَّاءُ وَ زُلْزِلُوا حَتَّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتَى نَصْرُ اللهِ أَلاَ إِنَّ نَصْرَ اللهِ قَرِيبٌ)1.
آيا گمان كرديد داخل بهشت مى شويد، بى آن كه حوادثى همچون حوادث گذشتگان به شما برسد، گرفتاريها و ناراحتيها به آنها رسد، و آنچنانناراحت شدند كه پيامبر و افرادى كه به او ايمان آورده بودند گفتند: پس يارى خدا كى خواهد رسيد، آگاه باشيد يارى خدا نزديك است».

تفسير لغات آيه

در آيه ياد شده مفرداتى نياز به تبيين دارند و آنها عبارتند از:
1. البأساء.
2. الضراء.
3. زلزلوا.
دو واژه نخست در مورد فشار بكار مى روند، فشارى كه إنسان را از خارج

1 . بقره: 214 .

صفحه 102
و داخل تهديد كند چيزى كه هست هرگاه عامل خارجى، مايه فشار باشد در آنجا «بأساء» بكار مى برند مثل اين كه فردى ثروت خود را از دست بدهد، موقعيت اجتماعى او پايين آيد، يا با مرگ فرزندان روبرو شود و غيره.
در حالى كه «ضراء» در موردى بكار مى رود كه عامل درونى وجود إنسان را نشانه بگيريد ماند بيمارى، مجروح شدن وغيره.
گاهى مى گويند: فرق اين دو واژه به صورت ديگر است.
«بأساء» فقدان نعمت در مقابل «نعماء» است.
«ضرّاء» غمگينى در مقابل «سراء» به معنى شادابى است.
و در هر حال در دو لفظ حاكى از مصيبت هاى سنگين بارى كه بر إنسان متوجه مى شود.
ناصر خسرو مى گويد:
اگر «سراء»، به «ضراء» درنديدنسى، نكو بنگر *** ستاره زير ابر اندر، چو سراء زير ضرائى
سعدى مى گويد:
گه اندر نعمتى مغرور و غافل *** گه اندر تنگدستى خسته و ريش
چو در سراء و ضراء كارت اين است *** ندانم كى بحق پردازى و خويش
و اما «زلزلة» كه جمع آن «زلزال» است به معنى تكاد وحركت مى باشد و مقصود از آن در اينجا تكان روحى است كه به إنسان در مواردى دست مى دهد و كنترل خود رااز دست مى دهد.

صفحه 103
تا اينجا با تفسير سه واژه آشنا شديم.
اكنون بايد ببينيم مقصود از تمثيل در اينجا چيست؟
همين طور كه در گذشته يادآور شديم مثل هاى قرآن به معنى تمثيل و تشبيه است و در آيه مورد بحث: وضع مسلمانان صدر اسلام در پيكارهاى خود با مشركان و كافران، به وضع افراد با ايمان در امت هاى پيشين، تشبيه شده است بنابراين بايد دو گروه كه به عنوان مشبه به و مشبه مطرح مى شوند به دست آوريم.
اينك بيان هر دو:

1. مشبه به

آيات قرآن حاكى است كه امت هاى پيشين به رهبرى پيامبران خود در پيكار با مشركان دچار فشارهايى از داخل و خارج مى شدند. ويا با فقدان نعمت و حكومت پريشانى روبرو مى گشتند و سرانجام در برابر اين مشكلات مقاومت و پايمردى نشان مى دادند.
اصولاً قرآن مجيد صابران را در سختى ها و پريشانى ها را چنين ستايش مى كند:
(وَ الصَّابِرِينَ فِي الْبَأْسَاءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حِينَ الْبَأْسِ أُولَئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ أُولَئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ) 1.
«آنان كه در برابر محروميت ها و بيمارى ها و در ميدان جنگ استقامت به خرج مى دهند آنها كسانى هستند كه راست مى گويند، و اينها هستند پرهيزكاران».

1 . البقره: 177 .

صفحه 104
اين آيه هر چند در شأن مؤمنان صدر رسالت و پس از آن نازل گرديده ولى مضمون آن جنبه همگانى دارد، حتى مؤمنان پيش از عهد رسالت را نيز كه در سختيها، استقامت از خود نشان داده اند در برمى گيرد.
و در هر حال آيه حاكى است كه در امت هاى پيشين، مردان با ايمانى با پايمردى هرچه تمامتر در ميدان نبرد استقامت به خرج مى دادند و گاهى فشار به حدى مى رسيد كه نفسها به تنگ افتاده تا آنجا كه پيامبر و افراد با ايمان به عنوان دعا و درخواست كمك غيبى مى گفتند (مَتَى نَصْرُ اللهِ): «يارى خدا كى به ما مى رسيد».
البته اين جمله همان طور كه گفتيم جنبه دعايى و درخواستى دارد، و در حقيقت درخواست كمك است و هرگز به اين معنى نيست كه از نظر آنان در رسيدن كمك هاى غيبى تأخير رخ داده بود و گوياى اين حقيقت هستند، زيرا چنين سخنى نه در شأن افراد با ايمان است و نه در شأن پيامبران بزرگ.
تا اينجا بامشبه به آشنا شديم.

2. مشبه

مشبه در اين آيه گروه با ايمان است كه در نبرد خندق ازهر طرف محاصره شدند رسول خدا آنان را به صبر و بردبارى و رسيدن امدادهاى غيبى سفارش مى كرد، ولى در عين حال رئيس ستون پنجم «عبد الله بن ابى» به اطرافيان خود مى گفت چرا خود را به كشتن مى دهيد اگر محمد پيامبر بود نبايد ياران او اسير و كشته نمى شدند.
قرآن براى ايجاد روح استقامت و بردبارى در ميدان مبارزه يادآور مى شود

صفحه 105
كه مسلمانان بايد از گروه با ايمان در امت هاى گذشته، درس بگيرند آنها هم مثل شما تحت فشار قرار گرفته و جانها به لب مى آمد و فرياد «متى نصر الله» بلند مى شد، و چيزى نمى گذشت كه يارى خدا مى رسيد، شما نيز در مسلمانان از آنان پيروى كنيد.
مسلماً پيروزى در گرو صبر و شكيبايى است، ميوه پيروزى را كسانى مى چينند كه در طريق هدف، صابر و بردبار باشند و به گفته شاعر سخن ساز، سعدى شيرازى :
صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند *** كه از اثر صبر نوبت ظفر آيد
امروز مسلمانان براى شكستن حلقه محاصره غرب، و برانداختن حكومت بيگانه، بايد از نيروى صبر و بردبارى كمك گيرند.
و در حد گفتار اين شاعر:
بقدر الكد تكسب المعالى *** فمن طلب العلى سهر الليالي
به اندازه كوشش، مقامات بالا، به دست مى آيد، آن كس كه در انديشه تسخير بلنداى دانش است بايد شب هابا مطالع به سر ببرد.

هدف از مصايب و گرفتاريها چيست؟

شكى نيست كه خدا مى تواند مؤمنان را بدون اين كه دچار فشارهاى داخلى و خارجى شوند، بر دشمن پيروز گرداند، اكنون سؤال مى شود كه چرا آنها را در گردونه فشار قرار داده تا از اين رهگذر به آرمان خود يعنى پيروزى اسلام برسند.
و اگر گفته شود كه اين نوع فشارها، نوعى امتحان است بايد توجه نمود

صفحه 106
امتحان از آن كسى است كه از وضع طرف آگاه نباشد در حالى كه خدا كه از برون و درون افراد آگاه است پس چه نيازى دارد كه افراد را در بوته سختى ها و مصايب قرار دهد و از اين طريق آنها را امتحان نمايد.
پاسخ اين سؤال در گرو، بيان انگيزه هاى امتحان است، امتحان الهى به ظاهر مى تواند براى تحصيل امور ياد شده در زير صورت پذيرد يعنى:
الف: شناسايى طرف و پايه ا عتقاد وتسليم او.
ب: به فعليت رساندن كمالات بالقوه.
ج: شناسايى افراد صالح از ناصالح.
د: اتمام حجت بر عاصيان و كافران.
هدف نخست از آن امتحان كنندگان ناآگاه است كه طرف را نمى شناسد و مى خواهد او را از طريق امتحان بشناسد. و در امتحان هاى الهى نمى توان چنين انگيزه اى تصور كرد، طبعاً سبب امتحان، بايد انگيزه ديگر باشد.
2. هدف از امتحان الهى ايناست كه كمالات بالقوه افراد، به مرحله فعليت برسد و اگر در بوته امتحان قرار نگيرند اين كمالات به صورت دست نخورده به حالت يك توان در زواياى روح و روان طرف پنهان مى ماند، مثلاً إبراهيم خليل از نظر تفانى و فداكارى در راه خدا در حد بالايى بود و اين كمال را به صورت بالقوه حائز بوده ولى آنگاه كه مأمور شد ك فرزند خود را به امر الهى ذبح كند بالقوه به فعليت كامل رسيد.
3. هدف از امتحان شناساندن افراد است، امتحان كننده هر چند آنها را به خوبى مى شناسد، ولى هدف شناساندن آنها به جامعه است واين نوع امتحان مربوط به امتحان دسته جمعى است افراد صالح و فاسد، مؤمن و

صفحه 107
منافق و خوب و بد باز شناخته شوند، قرآن مجيد به اين نكته به لفظ «تمحيص» اشاره مى كند و مى فرمايد:
(وَ لُِيمَحِّصَ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ يَمْحَقَ الْكَافِرِينَ)1.
«تا خداوند، افراد باايمن را خالص گرداند و كافران به به تدريج نابود سازد».
4. گاهى هدف از امتحان الهى، اتمام حجت براى آن عده از مدعيان دروغگو است كه در مواقع عادى هزارگونه ادعا دارند ودر مقام عمل هيچ، يعنى مرد سخن هستند نه مرد عمل، با امتحان و آزمايش وضع آنها روشن مى گردد.
اگر اين گونه افراد در بوته امتحان قرار نگيرند و درون تهى خود را، كه بر خلاف ظاهر آراسته آنها است، آشكار نكنند، ممكن است هم خودشان در اشتباه بمانند و هم ديگران، و در نتيجه كيفرهاى خدا، يا عدم الطاف الهى را ظالمانه فرض كنند، اما امتحان پرده از روى كار آنها برمى دارد.
آنها كه فلز وجودشان بى ارزش است اما پوشش از آب طلا به رويش كشيده اند به مصداق شعر معروف:
سياه سيم زر اندود بهكوره برند *** لاف آن به در آيد كه خلق پندارند
پوشش ظاهرى كنار مى رود و حقيقت وجودشان به خودشان و ديگران آشكار مى گردد، اين است فلسفه آزمايشهاى الهى.

سخنى از امام على (عليه السلام)درباره امتحان

اميرمؤمنان در تفسير اين آيه كه مى فرمايد:
(وَ اعْلَمُوا أَنَّمَا أَمْوَالُكُمْ

1 . آل عمران: 141.

صفحه 108
وَ أَوْلاَدُكُمْ فِتْنَةٌ): «بدانيد كه اموال و ثروت و فرزندان شما مايه امتحان است» چنين مى گويد:
هيچكس از شما نگويد خداوندا من به تو پناه مى برم از امتحان شدن زيرا هيچ كس نيست مگر اين كه در بوته امتحان قرار مى گيرد، كسى كه مى خواهد به خدا پناه ببرد از امتحانات گمراه كننده به خدا پناه ببرد، خدا مى فرمايد:(وَ اعْلَمُوا أَنَّمَا أَمْوَالُكُمْ وَ أَوْلاَدُكُمْ فِتْنَةٌ) و معنى آن اين است كه خداوند مردم را با اموال و اولادشان آزمايش مى كند.
آنگاه امام به يكى از اهداف امتحان الهى اشاره مى كند كه همان انگيزه دوم و سوم است در اين مورد چنين مى فرمايد:
«لِيَتَبَيَّنَ السَّاخِطَ لِرِزْقِهِ، وَ الرَّاضِيَ بِقِسْمِهِ، وَإِنْ كَانَ سُبْحانَهُ أَعْلَمَ بِهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ، وَلكِنْ لِتَظْهَرَ الاَْفْعَالُ الَّتِي بِهَا يُسْتَحَقُّ الثَّوَابُ وَالْعِقَابُ»1.
«هدف اين است كه آن صفات درونى مانند رضا و خشنودى و يا غضب و خشم از بهره هاى خدا داد، آشكار گردد هر چند خدا به آنان از خود آنها آگاه تر است و اين صفات باطنى به صورت فعل و عمل خارجى تجلى كند تا استحقاق ثواب و عقاب و كيفر و پاداش صورت گيرد.

1 . نهج البالغه، بخش كلمات قصار، شماره 93 .

صفحه 109

مثل هفتم

بسان دانه اى كه به هفتصد دانه تبديل مى شود

(مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللهِ كَمَثَلِ حَبَّة أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِي كُلِّ سُنْبُلَة مِائَةُ حَبَّة وَ اللهُ يُضَاعِفُ لِمَنْ يَشَاءُ وَ اللهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ )1.
«كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى كنند بسان بذرى هستند كه هفت خوشه بروياند كه در هر خوشه يك صد دانه باشد، و خداوند براى هر كسى بخواهد دو يا چند برابر مى كند، (رحمت) خداوسيع و او دانا است».
(الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللهِ ثُمَّ لاَ يُتْبِعُونَ مَا أَنْفَقُوا مَنًّا وَ لاَ أَذًى لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاَ هُمْ يَحْزَنُونَ)2.
«كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى كنند، و پس از انفاق نه منت مى گذارند، و نه آزارى مى رسانند براى آنان پاداشى است نزد پرودگارشان نه ترسى دارند و نه غمگين مى شوند».
(قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَيْرٌ مِنْ صَدَقَة يَتْبَعُهَا أَذًى وَ اللهُ غَنِىٌّ حَلِيمٌ) 3.

1 . البقرة: 261 .
2 . البقره: 262 .
3 . بقره: 263 .

صفحه 110
«در برابر سائلان) گفتار خوش، و عفو گذشت نيكوتر از انفاقى است كه به دنبال آن آزارى باشد، خدا بى نياز و بردبار است».

مثل هاى پياپى

قرآن مجيد در سوره بقره در ضمن آيه هاى (261 ـ 266) چهار تمثيل مطرح كرده كه هر يك براى خود پيام خاصى دارد .
در تشبيه نخست، انفاق إنسان را به بذرى تشبيه مى كند كه به هفتصد دانه تبديل مى گردد (آيه 261).
در تشبيه دوم انفاق رياكاران و كسانى را كه پس از انفاق منت مى گذارند و يا آزار مى رسانند به بذرى تشبيه مى كند كه بر قطعه سنگى كه روى آن خاك نازكى باشد بذر بر آن افشانده شود، سپس باران درشت ببارد، خاك و بذر را بشويد. (آيه 264) .
در تشبيه سوم، انفاق افراد بااخلاص را به باغى تشبيه مى كند كه در نقطه بلندى قرار گيرد و باران درشت به آن برسد و ميوه خود را دو خندان دهد. (آيه 265).
در تشبيه چهارم بار ديگر انفاق رياكاران و گروه منت گذار و آزار رسان پس از انفاق را به باغى تشبيه مى كند كه از هر ميوه اى در آن مى باشد، اما ناگاه باد سوزاننده اى به آن برخورد كند و بسوزد (آيه 266).
اين تشبيهات چهارگانه كه همگى بر محور انفاق دور مى زند، جنيه تربيتى دارد و علاوه بر دعوت بر انفاق، راه رسم آن را مى آموزد، و در صورت عدم تمكن از انفاق، شيوه برخورد با فقيرا تذكر مى دهد و بر اخلاص

صفحه 111
در عمل و نيت و دورى از ريا و منت و آزار تأكيد مىورزد.
اينك ما يكايك اين تمثيل ها را مورد بررسى قرار مى دهيم:

تمثيل نخست: انفاق و پاداش هفت صد برابر

جامعه انسانى بسان پيكر واحدى است كه اعضاى دن به كمك يكديگر مى شتابند و اظهار همدردى مى كنند تا آنجا كه اگر دل إنسان درد كند ديده اشك مى ريزد.
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)در حديث معروف خود به اين نكته تذكر داده و فرموده است:
«مثل المؤمنين فى توادهم وتعاطفهم وتراحمهم كمثل الجسد الواحد إذا اشتكى منه عضو تداعى له سائر الجسد بالسهر والحمى»1.
«جامعه با ايمان در دوستى و مهربانى و ترحم به يكديگر بسان بدن واحد است كه هرگاه عضوى از آن بدرد آيد اعضاى ديگر نيز با بيدارى و تب ابراز همدردى مى كنند».
در چنين جامعه اى نبايد اختلاف طبقاتى به پايه اى برسد كه يكى از پخورى دچار بيمارى هايى مزمن گردد، و ديگرى از گرسنگى جان بسپارد بلكه بايد حس تعاون و همدردى بر جامعه حكومت كند و بخشى از ثروت افراد براى بهبود وضع مستمندان اختصاص يابد.
طبيعت به ما درس آموزنده مى دهد، درخت شيره وجود خود را به صورت

1 . مسند أحمد: 4 / 270 .

صفحه 112
ميوه در اختيار ما مى گذارد، آفتاب پيوسته نور مى پاشد وپيوسته مى سوزد تا منظومه را روشن كند.
در آيين اسلام علاوه بر انفاقهاى واجب تحت عناوين زكات، كفارات بر انفاقهاى مستحب تأكيد شده وقرآن در آيه هاى مختلف، جامعه اسلامى را به آن دعوت كرده است. وآيات مربوط به انفاق به چند گروه تقسيم مى شود:
گاهى اصل انفاق را مطرح مى كند ومى فرمايد:
(...وَ مَا تُنْفِقُوا مِنْ شَيءْ فَإِنَّ اللهَ بِهِ عَلِيمٌ ).1
«آنچه كه از مال دنيا انفاق كنيد خدا از آن آگاه است».
وگاهى ديگر به بيان كيفيت آن مى پردازد ويادآور مى شود كه در انفاق بايد ميانه روبود نه اسرافگر ونه امساك پيشه.
(وَ الَّذِينَ إِذَا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا...).2
«آنان كه انفاق مى كنند در حالى كه نه در انفاق اسراف مى كنند ونه راه امساك را در پيش مى گيرند».
در مرحله سوم يادآوؤ مى شود كه انفاق بايد براى رضاى خدا باشد نه كسب مقام ونه نام ونشان چنان كه مى فرمايد:
(...وَ مَا تُنْفِقُونَ إِلاَّ ابْتِغَاءَ وَجْهِ...).3
«انفاق نمى كنند مگر براى كسب رضاى خدا».
در مرحله چهارم يادآور مى شود كه فرد انفاقگر نبايد بر فقير منت بگذارد

1 . آل عمران / 92.
2 . فرقان/67.
3 . بقرة / 272.

صفحه 113
ونه به او آزار برساند همچنان كه در آيات مورد بحث خواهد آمد آنجا كه مى فرمايد:
(...لاَ يُتْبِعُونَ مَا أَنْفَقُوا مَنًّا وَ لاَ أَذًى...).1
«انفاق خود را بامنت وآزار همراه نمى سازند».
در مرحله پنجم يادآور مى شود كه انفاق به هر دو حالت خوب است آشكار وپنهان، چنان كه مى فرمايد:
(...وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرًّا وَ عَلاَنِيَةً...).2
«از انچه كه به آنان داديم به صورت پنهان وآشكار انفاق مى كند».
بنابراين آيات انفاق به گروههاى مختلف تقسيم شده است وهر گروهى هدف خاصى را تعقيب مى كند.
ولى در آيه مورد بحث هدف ديگرى تعقيب مى شود وآن اين كه إنسان انفاقگر در راه خدا به دانه اى تشبيه مى شود كه در دل زمين پنهان گرديده سپس پس از يك رشته فعل وانفعالات وريزش باران وتابش آفتاب به هفتصد دانه تبديل مى گردد. چنانكه مى فرمايد:
(مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللهِ كَمَثَلِ حَبَّة أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِي كُلِّ سُنْبُلَة مِائَةُ حَبَّة...).3
«كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى كنند بسان دانه اى است كه هفت سنبل مى روياند ودر هر سنبل صد دانه هست».
ظاهر آيه إنسان انفاقگر را به دانه تشبيه مى كند ولى از نظر تحليل

1 . بقرة/262.
2 . فاطر/29.
3 . بقرة/261.

صفحه 114
حقيقت به شكل ديگر است.
الف: إنسان انفاقگر بسان كشاورز است كه دانه مى كارد.
ب: انفاق اين إنسان بسان دانه است كه كشاورز آن را در دل زمين پنهان مى سازد.
ج: همانطورى كه دانه به هفتصد دانه تبديل مى شود، انفاق إنسان نيز دهها برابر مى گردد.
ولى ممكن است سؤال شود اگر واقعيت تمثيل همين است كه در سه بخش آمده پس چرا قرآن خود شخص انفاقگر را به دانه تشبيه مى كند در حالى كه شخص بايد به زارع، وانفاق به دانه تشبيه شود.
پاسخ اين سؤال اين است كه عمل هر انسانى پرتوى از وجود او است مثلا ايمان مؤمن وكفر كافر نمونه روحيات اوست وعمل هرچه توسعه پيدا كند تو گويى ذات إنسان گسترش يافته است.
بنابراين هر دو تشبيه صحيح مى باشد، خواه منفق را به دانه تشبيه كنيم، ياعمل اورا، تو گويى ذات وعمل، دو رو از يك سكه مى باشد كه گاهى به آن ذات گفته مى شود واحياناً عمل.
ممكن است در اين مورد وجه ديگرى نيز باشد وآن اين كه افراد نيكوكار بر اثر فزونى اعمال نيك، مجسمه انفاق مى باشند كه واقعيت جز نيكى واحسان ندارند ولذا تشبيه شخص به دانه بسان تشبيه انفاق به دانه است.

واقعيت است نه تخيل

قرآن در اين آيه از تبديل يك دانه به هفتصد دانه خبر مى دهد واين يك دانه واقعيت است كه كشاورزان كاركشته از صحت آن خبر مى دهند زيرا:

صفحه 115
در شرايطى كه زمين آماده كشت باشد وخورشيد همراه با باران كافى، بر آن بتابد چه بسا ممكن است يك دانه به فزونتر از آنچه كه در آيه آمده تبديل شود. كشاورزى آگاه از اصول كشاورزى به خود اينجانب گفت من در برخى از سالها از يك بوته نهصد دانه برداشت كردم وچه بسا ممكن است فزونتر از آن نيز رخ دهد.
هدف آيه اين است كه يك مطلب عقلانى را به صورت محسوس درآورد زيرا قرآن قبل از اين آيه به افرادى كه در راه خدا قرض مى دهند نويد مضاعف داده وچنين مى فرمايد:
(مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللهَ قَرْضًا حَسَنًا فَيُضَاعِفَهُ لَهُ أَضْعَافًا كَثِيرَةً وَ اللهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ). 1
«كيست كه به خدا قرض الحسنه اى دهد واز اموإلى كه خدا به او بخشيد انفاق كند تا آن را براى او چندين برابر كند؟ وخداوند است كه روزى بندگان را محدود ياگسترده مى سازد، وانفاق هرگز باعث كمبود روزى آنها نمى شود وبه سوى او باز مى گرديد».
اين آيه گزارش مى دهد كه خدا به وام دهندگان چند برابر مى دهد ودر آيه مورد بحث مى فرمايد:
(وَ اللهُ يُضَاعِفُ لِمَنْ يَشَاءُ).
«خدا در باره هر كس بخواهد پاداش بيشترى بدهد».
اكنون در ذهن إنسان اين مطلب جلوه مى كند كه چگونه يك عمل كوچك، به چند برابر تبديل مى شود براى رفع هر نوع استعباد، خدا مسأله

1 . بقرة /245.

صفحه 116
معقول را دل لباس محسوس ريخته، از تبديل دانه به هفتصد دانه خبر داده و از اين طريق حيرت و ترديد ساده لوحان پايان بخشيده است.

شرايط انفاق

در حالى كه انفاق و كمك به افتادگان و بينوايان يك عمل نيكى است اما اسلام انفاق را به هر صورت نمى پذيرد، تنها به انفاقى پاداش مى دهد كه انگيزه آن خدا باشد و طبعاً كارى كه براى خدا است بايد از هر نوع پيرايه، پيراسته باشد، مثلاً هرگاه بينوايى را كمك كرد و منت بر او نگذارد يا او را آزار و اذيت نكند; زيرا در اين دو صورت عمل قداست خود را از دست داده و فاقد پاداش خواهد بود.
اصولاً انفاق به افراد همراه با منت و آزار سبب شكست روحى و تحقير طرف مى شود و در اين صورت اگر لقمه نانى به او داده در برابر سرمايه روحى او را از دست وى گرفته است. زيرا اين فرد آنچنان احساس حقارت در خود مى كند كه اين لقمه نان جبران آن را نمى كند ولذا در آيه بعدى مى فرمايد:
(الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللهِ ثُمَّ لاَ يُتْبِعُونَ مَا أَنْفَقُوا مَنًّا وَ لاَ أَذًى لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاَ هُمْ يَحْزَنُونَ)1.
«كسانى كه اموال خود را در راه خدا، انفاق مى كنند، و پس از انفاق كه منت مى گذارند و نه آزارى مى رسانند براى آنان پاداشى است نزد پروردگارشان نه ترسى دارند و نه غمگين مى شوند».
اين آيه ناظر به آداب انفاق توانگران است كه بايد عمل نيك آنان پيراسته

1 . بقره: 262 .

صفحه 117
از منت و آزار باشد.
آيه بعدى ناظر به آداب گروهى است كه از آنها درخواست كمك مى شود ولى توانايى كمك كردن ندارند، وظيفه اين گروه چيز ديگر است و آن اين كه با زبان خوش سائلان را رد كنند و از آنها معذرت و پوزش طلبند، چنان كه مى فرمايد:
(قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَيْرٌ مِنْ صَدَقَة يَتْبَعُهَا أَذًى وَ اللهُ غَنِىٌّ حَلِيمٌ)1.
«در برابر سائلان، گفتار خوش و عفو و گذشت نيكوتر از انفاق است كه به دنبال آن آزار باشد خداوند بى نياز و بردبار است».

خلاصه محتويات سه آيه

آيه نخست گزارش از پاداش هاى بزرگ براى انفاق انفاقگران مى دهد كه چه بسا ممكن است يك درهم آنان به هفتصد درهم تبديل شود.
آيه دوم آداب انفاق رابيان مى كند كه يك فرد توانگر بعد از انفاق حق منت نهادن و اذيت كردن ندارد زيرا مال، مال خداست و إنسان نماينده خدا در تصرف در آن است، ووكيل خدا، حق هيچ نوع دخالت ندارد.
آيه سوم وظيفه افراد ناتوان را بيان مى كند كه با بينوايان با زبانى نيك و درخواست مغفرت سخن بگويند و چنين عملى از كمك همراه با منت بهتر است.
ما اين بخش را با حديثى از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)كه از سخنان گرانبهاى او در مورد انفاق وانفاقگران است به پايان مى رسانيم.

1 . بقره: 263 .

صفحه 118
حضرتش فرمود:
«إذا سئل السائل فلا تقطعوا عليه مسألته حتى يفرغ منها ثم ردوا عليه بوقار، ولين إما ببذل يسير او رد جميل، فانه قد يأتيكم من ليس بانس ولا جان ينظرونكم كيف صنيعكم فيما خولكم الله تعالى .1
هنگامى كه حاجتمندى از شما چيزى بخواهد گفتار او را قطع نكنيد تا تمام مقصود خويش را شرح دهد، سپس با وقار و ادب و ملايمت به او پاسخ بگوييد يا چيزى كه در خواست دارد در اختيار او بگذاريد و يا به طرز شايسته اى او را بازگردانيد زيرا ممكن است سؤال كننده فرشته باشد كه مأمور آزمايش شما است تا ببيند در برابر نعمتهايى كه خداوند به شما ارزانى داشته، چگونه عمل مى كنيد».

1 . تفسير نور الثقلين: 1 / 283 .

صفحه 119

مثل هشتم

بسان كشتزارى بر سنگ خارا

(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تُبْطِلُوا صَدَقَاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الأَذَى كَالَّذِي يُنْفِقُ مَالَهُ رِئَاءَ النَّاسِ وَ لاَ يُؤْمِنُ بِاللهِ وَ الْيَوْمِ الآخِرِ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوَان عَلَيْهِ تُرَابٌ فَأَصَابَهُ وَابِلٌ فَتَرَكَهُ صَلْدًا لاَ يَقْدِرُونَ عَلَى شَيءْ مِمَّا كَسَبُوا وَ اللهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ)1.
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد بخششهاى خود را با منت و آزار باطل نسازيد همانند كسى كه مال خود را براى نشان دادن به مردم انفاق مى كند و به خدا و روز رستاخيز ايمان نمى آورد، كار او همچون قطعه سنگى است كه بر آن قشر نازكى از خاك باشد و بذرهايى در آن افشانده شود و رگبار باران به آن برسد، وآن را صاف و خالى از خاك و بذر رها كند آنها از كارى كه انجام داده اند، چيزى به دست نمى آورند، وخداوند جمعيت كافران را هدايت نمى كند» .

تفسير واژه ها

1. (صفوان) جمع «صفوانه»: سنگ صاف است.
2. (صلد): سنگ براق.

1 . بقره: 264 .

صفحه 120
3. (وابل): باران درشت.
4. (ضِعْفين): تثنيه ضِعْف، دو برابر وهدف از تثنيه تأكيد است.

دو ديدگاه متفاوت در عمل نيك

در ارزيابى عمل نيك دو ديدگاه متفاوت وجود دارد: يكى مربوط به مكاتب مادى، يعنى افرادى كه به مسايل اجتماعى از ديدگاه «منهاى مذهب» مى نگرند، ديگرى از آن انسانهايى كه رضاى خدا را محور فعاليت هاى اجتماعى مى دانند، اينك تشريح هر دو نظريه:

1.نظريه نخست

واقعيت عمل نيك، يك چيز بيش نيست وآن كارى است كه گره از جامعه بگشايد، خواه انگيزه آن خدمت به خلق باشد ياخودنمايى وظاهر سازى، وكسب رضاى مردم براى نيل به مقامات ومناصب دنيوى.
در اين نظريه معيار ماهيت عمل است واز سرچشمه عمل كه نيت وانگيزه است خبرى نيست، در اين مكتب انگيزه هر چند هم آلوده ونفسانى باشد ضررى به زيبايى عمل نمى زند ولذا هرگاه فردى دست به ساختن بيمارستان بزند كه در سايه آن در انتخابات كشورى ويا منطقه اى حائز آراء باشد، عمل او مورد ستايش است ودر گشايش آن رسانه هاى گروهى به ستايش سازنده آن مى پردازند.

1.نظريه دوم

در اين معيار عمل نيك دو چيز است:
1. خود عمل زيبا باشد وگرهى از جامعه بگشايد.

صفحه 121
2. انگيزه عمل، كاملا الهى باشد ويا لااقل انسانى باشد، بااجتماع اين دو شرط، مى توان عمل را نيك وفرد را نيكوكار واز ديگران جدا ساخت.
در اين نقطه برترى مكتب تربيتى قرآن بر ديگر مكاتب روشن مى گردد، مكاتب «منهاى مذهب» ظاهر بين وزودگذرند باچهره عمل سر وكار دارند نه با ريشه آن، در حالى كه اسلام هم رويه عمل وهم باريشه آن مطرح است.
تعجب نخواهيد كرد كه اسلام حق هر نوع مسجد سازى را از مشركان سلب مى كند وآن را از آن افراد با ايمان مى داند. در حالى كه گروه نخست از نظر ظاهر، كار زيبايى صورت مى دهند ولى چون نيت آنان آلوده است خدا پذيراى عمل آنان نمى باشد، زيرا هدف از مسجد سازى پرستش خداست در حالى كه مشركان به جاى پرستش خدا، بت ها به جاى پرستش خدا، بت ها را مى پرستند، لذا مى فرمايد:
( مَا كَانَ لِلْمُشْرِكِينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَسَاجِدَ اللهِ شَاهِدِينَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ بِالْكُفْرِ أُولَئِكَ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ وَ فِي النَّارِ هُمْ خَالِدُونَ). 1
«مشركان حق ندارند مسجدهاى خدا را تعمير وآباد كنند در حالى كه بر كفر خويش گواهى مى دهند وبر بت پرستى به جاى خداپرستى تظاهر مى كنند، اعمال آنان تباه وهميشه در آتش است».
در حالى به اعمال مشركان هر چند از نظر ظاهر زيبا است ارزش قائل نمى شود ولى اين حق را به افراد با ايمان مى دهد كه به انگيزه الهى دست به مسجد سازى مى زنند ومى فرمايد:
(إِنَّمَا يَعْمُرُ مَسَاجِدَ اللهِ مَنْ آمَنَ بِاللهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ أَقَامَ

1 . توبة/17.

صفحه 122
الصَّلَوةَ وَ آتَى الزَّكَاةَ وَ لَمْ يَخْشَ إِلاَّ اللهَ فَعَسَى أُولَئِكَ أَنْ يَكُونُوا مِنَ الْمُهْتَدِينَ). 1
«مساجد خدا را تنها كسى آباد مى كند كه به خدا وروز قيامت ايمان آورد، ونماز را بر پا دارد وزكات رابپردازد وجز از خدا نترسد اميد است چنين گروهى از هدايت يافتگان باشند».
باتوجه به اين اصل به تشريح آيه مى پردازيم:
در تشريح تمثيل هفتم ـ چنانچه گذشت ـ قرآن از انفاق توأم بامنت وآزار جلوگيرى نمود ودر تمثيل هشتم كه هم اكنون در صدد تفسير آن هستيم علاوه بر پاسدارى از انفاق توأم با منت وآزار، به نكوهش انفاق ريايى مى پردازد، انفاقى كه كاملا به ظاهر آراسته ولى در باطن آلوده است، عمل زيبايى كه به ظاهر فريبنده است وإنسان تصور مى كند كه عواطف انسانى ويا جلب رضاى خدا او را بر اين كار وادار كرده است ولى در باطن انگيزه ديگر او را به اين كار كشيده در حالى كه قلب او مانند سنگ خارا، سخت وصاف است.
عمل ريايى شاخه اى از نفاق است نفاقى كه عقل وشرع در نكوهش آن همفكرند، سرايندگان شيرين زبان در ادب فارسى در نكوهش ريا تشبيه هايى دارند كه آنها قبل از بيان تشبيه قرآن مطرح مى كنيم تا به هنگام مقايسه برترى تشبيه قرآن كاملا روشن گردد.
فردوسى مى گويد:
زنا وريا آشكارا شود *** دل نرم چون سنگ خارا شود

1 . توبة/18.

صفحه 123
ناصر خسرو مى گويد:
اگر احسان كنى بامستحق كن *** نه از بهر ريا، ازبهر حق كن
خاقانى مى گويد:
مى خورى به گر ز ريا طاعت كنى *** گفتم و، تير از كمان آمد برون
سعدى مى گويد:
اين درونت برهنه از تقوا *** كز برون جامه ريا داريد
در اين اشعار ونظاير آن مرد رياكار وانگيزه او وقلب او به گونه اى تشريح شده است اكنون ببينيم قرآن در باره عمل ريايى چه مى گويد ورياكار را به چه چيز تشبيه مى كند.

كشتزارى بر قطعه سنگ خارا

قطعه سنگ عظيمى را در نظر بگيريد كه چند هكتار زمين را با سختى تمام پوشانيده است، ونفوذ در دل زمين باوجود چنين مانع، مشكل مى باشد ولى قشر نازكى از خاك چهره آن را پوشانيده وإنسان تصور مى كند كه عمق خاك به ده متر مى رسد، كشاور ناآگاه از درون زمين، بذر مى افشاند به اميد اين كه چند برابر برداشت كند، كار پايان مى يابد وچند روزى آفتاب مى تابد ولى ناگهان باران درشت دانه اى فرود مى آيد آن قشر نازك خاك را با دانه هاى نهفته در چشم انداز كشاورز جز سنگ خشن وسياه، چيزى نمى باشد.
قلب رياكار به خاطر دورى از معنويت بسان سنگ خارايى است كه نفوذپذير نيست.

صفحه 124
انفاق ظاهر پسند او، بسان بذرى است كه بر روى اين سنگ پوشيده از خاك نازك افشانده شود، همان طورى كه كشاورز از آن بذر نتيجه نمى گيرد چون ريشه در زمين ندارد، مرد رياكار نيز در روز رستاخيز از عمل خود بهره نمى گيرد چون ريشه در قلب وروح او نداشته است، وچون انگيزه او جلب رضا مردم سپس نيل به مناصب دنيوى است به پاداش عمل خويش مى رسد، ديگر حق ندارد در روز قيامت از خدا پاداش بطلبد.
از اين بيان روشن مى گردد كه گروهى مخترع ومبتكر كه بااعمال نيك خود خدمتگزار جامعه مى باشند به دو گروه تقسيم مى شود.
1.برخى از آنها انگيزه الهى وانسانى داشته است وبا انگيزه پاك وارد عمل مى گردد، اين گروه مسلّماً بى پاداش نخواهند بود.
2. گروهى ديگر كسانى در استخدام قدرت هاى جهانى وشيطانى در آمده وباقرادادهاى سنگين مشغول تحقيق مى گردد، آنان پاداش خود را از كارفرمايان خود دريافت نموده ودر روز رستاخيزطلبى نخواهند داشت.
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) مى فرمايد:
«إن الله لاينظُرُ إلى صُوَركُم ولكن ينظر إلى قُلُوبُكم وأعمالكم». 1
«خدا به ظاهر شما نمى نگرد بلكه به نيات واطاعت شما نگاه مى كند».

رياء عابدان وزاهدان

ريا دام گسترده براى آن گروه است كه نفس سرگش را از تظاهر به گناه باز مى دارند، وشيطان از جذب آنان به گناه از جرائم ظاهرى مأيوس مى گردد.

1 . المحجة البيضاء: 6/108.

صفحه 125
در اين صورت، خويشتن دارى از گناه، وترك لذايذ نفسانى از طريق قواى ظاهرى، در درون گروهى كه روح آنان از عشق به خدا ومعنويت خالى است، خلأ عظيمى پديد مى آورد ونفس هوسباز، پيوسته به دنبال روزنه اى مى گردد كه از آن راه اين خلأ را پر كند، از اين جهت نفس به خاطر بريدگى از ظاهر، متوجه درون ودل مى گردد، وآنجا را نقطه فعاليت خود قرار مى دهد. چون لذت عبوديت وپيوستگى به كمال مطلق را نچشيده، تحسين وتمجيد مردم وستايشگرى هاى آنان در كام او شيرين مى آيد، سپس كم كم با تلويح و تصريح كارهاى نيك را انجام مى دهد كه سر وصداى آفرين واعجاب وستايشگرى مردم را برانگيزد وبا اوج گيرى اين روح، كم كم از مرز معنويت دور شده وبه حريم گناه نزديك مى گردد، انگيزه او در كار نيك به جاى (مرضات الله) ويا پاداشهاى اخروى، همان شهرت وستايش مردم مى گردد، وعمل صالح در نظر او، جز پل پيروزى براى كسب جاه ومقام، وتحصيل شهرت وموقعيت حقيقت ديگرى پيدا نمى كند سپس كار به آنجا مى رسد كه فرايض الهى را از آن نظر انجام مى دهد كه مردم او را عابد وزاهد، متقى وپرهيزگار بينديشند وتقوا وپرهيزگارى ونيكوكارى او نقل محافل گردد ودر اجتماع از احترام فوق العاده اى برخوردار شود.
يك چنين فرد به ظاهر خدا پرست، خود پرست وخود مدار است، خداى او، نفس او است، دين او لذايذ نفسانى او است وبه قول مولوى:
چون سزاى اين بت نفس او نداد *** زبت نفس، بتى ديگر بزاد

صفحه 126
مادر بت مابت نفس شما است *** زانكه آن بت مار، واين بت اژدهاست
برخى تا پايان عمر در اين حد باقى مى مانند وبه تظاهر وريا عمر خودرا به سر مى برند ودست از فرايض وواجبات واعمال صالح به صورت رياكارانه برنمى دارند، وبرخى ديگر پس از گذشت زمانى نقاب نفاق از چهره برمى كشند، از ريا وتزوير، براى كسب مقامات دولتى ومناصب اجتماعى بهره مى گيرند وبا آن زهد وعبادت دروغين نيز وداع مى نمايند، وپس از ارتقاء از تظاهر به زشت كارى والحاد نيز اباء نمى كنند.

صورت ملموسى از تمثيل قرآن

در رژيم گذشته، در يكى از شهرهاى جنوب، شهردار رياكارى بود كه در جاى چمن هاى فلكه بزرگ شهر، گل كارى نكرده بود، اتفاقاً گزارش رسيد كه طاغوت وقت، عازم جنوب است واز آن نقطه عبور خواهد كرد، شهردار رياكار يك روز پيش از ورود طاغوت، گل هايى را از گل فروشى ها خريد وبر زمين چمن نشاند تا لحظه اى توجه ارباب خود را جلب كند، آنگاه پس از دو روز گاها افسرده شد وچمن، آرايش دروغين خود را از دست داد. من پس از شنيدن اين جريان به ياد آيه مورد بحث افتادم كه عمل رياكار را به شكل عمل آن شهردار رياكار توصيف مى كند وروشن مى سازد كه عمل رياكاران كاملا بى عمق وبى ريشه است، در حالى كه كارهاى الهى كاملا عميق وريشه دار مى باشند.

صفحه 127

مثل نهم انفاق خالصانه در راه خدا

(وَ مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللهِ وَ تَثْبِيتًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ كَمَثَلِ جَنَّة بِرَبْوَة أَصَابَهَا وَابِلٌ فَ آتَتْ أُكُلَهَا ضِعْفَيْنِ فَإِنْ لَمْ يُصِبْهَا وَابِلٌ فَطَلٌّ وَ اللهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ). 1
«وكار كسانى كه اموال خود را براى خشنودى خدا وتثبيت ملكات انسانى در روح خود انفاق مى كنند همچون باغى است كه در نقطه بلندى باشد وبارانهاى درشت به آن برسد وميوه خود را دو چندان دهد (وهميشه شاداب وباطراوت است) واگر باران درشت به آن نرسد بارانى نرم به آن مى رسد وخداوند به آنچه انجام مى دهيد بيناست».

تفسير واژه ها

1. رَبْوَة مفرد، وجمع آن رُبى است، وبه نقطه بلند از زمين گفته مى شود.
2.وابِل: باران درشت.
3.طل: باران ريز.

1 . البقرة/265.

صفحه 128

اخلاص در عمل يا انقالب ارزشها

اخلاص در عمل و يا كار براى خدا از اصولى است كه اسلام به آن دعوت كرده و مايه انقلا ارزشها شده است، و اگر اين اصل در جامعه پياده شود فضاى زندگى جامعه را شفاف و خندان مى گردد و بسيارى از كشمكشها وخودخواهى هاپايان مى پذيرد.
مسلماً كار، بدون انگييزه صورت نمى پذيرد و كار بدون انگيزه نوعى خطا وغفلت بشمار مى رود. چيزى كه هست محرك و انگيزه در امور فردى، نوعاً سود شخصى مى باشد مثلا آنجا كه إنسان احساس نياز مى كند براى رفع نياز خود دست به تلاش مى زند، يك چنين كار در چهارچوب كارهاى فردى بسيار مستحسن و ستوده است.
ولى آنجا كه كار، آهنگ اجتماعى پيدا مى كند، انگيزه بايد دگرگون گردد و رضاى الهى و يا لا اقل علاقه به انسانها محرك إنسان باشد، اگر انگيزه كار آلوده گردد، خودخواهى و«غير خود نخواهى» محرك إنسان شود كار تظاهرى بيش نبوده و ديرى نخواهد پاييد.
قردن در تبيين عقيم ماندن كارهاى ريايى و در مقابل، ثمر بخش بودن كارهاى توأم با اخلاص، از دو تمثيل بهره مى گيرد كه با تمثيل نخست در شماره قبل آشنا شديم، اكنون به تبيين تمثيل دوم در مورد كارهاى همراه با اخلاص مى پردازيم.
كشاورزى، زمين مناسبى را در يك نقطه بلندى براى احداث باغ اختصاص مى دهد، نقطه اى كه هم از تابش آفتاب بهره مى گيرد و هم از

صفحه 129
بارانهاى فصلى اعم از درشت و ريز، او نهالها را در دل زمين كاشته و هماهنگ باشرايط جوى به پرورش آنها همت مى گمارد، چيزى نمى گذرد كه نهال ها به صورت درخت برومند درآمده و دو چندان ميوه مى دهد.
شگفت آنجا است كه باران درشت گاهى مايه تباهى زراعت مى گردد چنانكه در مثل قبلى بيان گرديد، در حالى كه در اين تمثيل باران درشت مايه پرورش نهال ها و درختان مى گردد، چطور شد كه يك عامل در شرايطى ويرانگر و در شرايطى ديگر نعمت پرور است؟
علت آن اين است كه در تثميل نخست كشاورز بدون آگاهى از شرايط زمين دانه بر خاك ضعيفى كه روى سنگ را پوشانيده بود افشانده بود، طبعا در چنين شرايطى بوته در دل زمين ريشه نمى دواند و باران درشت خاك و بوته را مى شويد، و به رودخانه مى ريزد.
در حالى كه در تمثيل دوم نهال هاى كشاورز پنجه در دل زمين افكنده و در قشرى از زمين پنهان شده است، باران نه تنها درخت را از جاى برنمى كند بلكه در دل زمين نفوذ كرده و ريشه ها را آبيارى مى كند.
با توجه به اين نكته مثل موقعيت مرد رياكار با إنسان مخلص كاملاً روشن مى گردد، مثل رياكار مثل آن كشاورز بذرافشان است كه بر خاك ضعيفى كه بر روى سنگ قرار گرفته بذر مى افشاند، اگر دانه در اين حالت در دل زمين ريشه نمى دواند و به قول شاعر:
هر آن كس فكند تخم بر روى سنگ *** چو آيد وقت دخلش، نيايد به چنگ

صفحه 130
عمل رياكار نيز در روح و روان إنسان ريشه ندوانيده و جز ظاهرسازى چيزى نمى باشد.
از اين بيان روشن مى گردد كه چرا اعمال رياكاران پس از اندى مى خشكد واز حركت باز مى ماند ولى كارهاى مردان خدا دور از ريا صدها سال، نعمت و بركت مى دهد.
بى ريشه بودنكار ريايى، هم مورد تأييد وحى الهى است و هم مشاهدات اجتماعى آن را تأييد مى كند.
جمله (وَ تَثْبِيتًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ)به اين معنى است كه انفاق كنندگان با اخلاص نه تنها در انفاق خواهان تحصيل رضاى خدا هستند بلكه پيوسته خود را آماده مى سازند كه در آينده آن را با منت باطل نسازند.
اين جمله مى تواند، اشاره به مطلب ديگرى باشد و آن اين كه افراد با ايمان با انفاق در راه خدا به نفس و روان خود ثبات و آرامش مى بخشند و انفاق مايه آرامى روح آنان مى گردد زيرا (أَلاَ بِذِكْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ): «دلها با ياد خدا آرام مى گيرد».

كمال اخلاص

اخلاص براى خود مراتب مختلفى دارد كه مرحله اتم آن از آن اولياى خدا است.
در دوران نوجوانى از استادى شنيدم: بعد از درگذشت والد شريف مرتضى و شريف رضى قرار شد اثاث خانه ميان آن دو برادر تقسيم شود پس از تقسيم همه اثاث، قرآنى در وسط باقى ماند، مقسم تصميم گرفت آن

صفحه 131
را به يكى از دو برادر بدهد.
مقسم گفت: قرآن را آن كس بردارد كه از زمان تكليف تا به حال گناهى را مرتكب نشده است، ناگهان هر دو برادر دست روى قردن نهادند.
مقسم گفت: اين قرآن را كسى بردارد كه تاكنون مكروهى را مرتكب نشده، هر دو برادر دست روى قردن نهادند.
مقسم گفت: اين قرآن را آن كس بردارد كه هيچ وقت مباحى را مرتكب نشده باشد.
در اين موقع مرتضى دست روى قردن نهاد و رضى از نهادن دست روى قرآن خوددارى كرد.
مقسم پرسيد: چگونه هيچ مباحى را مرتكب نشديظ
مرتضى گفت: من از دوران تكليف به اين طرف همه كارهاى خود را از خواب و خوراك براى خدا انجام داده ام، تا در سايه انجام امور مباح، بتوانم در خدمت خدا و اطاعت او باشم !
ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا!
مولوى در مثنوى داستانى رااز اخلاص حضرت على (عليه السلام)نقل مى كند كه به حق آموزنده است زيرا إنسان از نظر اخلاص به پايه اى مى رسد كه خشم خود رادر برابر دشمنى كه بر او پيروز شده فرو مى برد و پس از فروكش كردن خشم براى خدا به زندگى دشمن خاتمه مى بخشد زيرا در حال خشم از آن واهمه دارد كه كشتنش براى خشم خويش باشد نه براى خدا، چنان كه مى فرمايد:

صفحه 132
از على آموز اخلاص عمل *** شير حق را تو غنى دان از دغل
در «غزا» برپهلوانى دست يافت *** زود شمشيرى برآورد و شتافت
او خدو انداخت بر روى على *** افتخار هر نبى و هر ولى
او خدو انداخت بر روى كه ماه *** سجده آرد پيش او در سجده گاه
در زمان انداخت شمشير آن على *** كرد او اندر غزايش كاهلى
گشت حيران آن مبارز زين عمل *** و از نمودن عفو رحم بى محل
گفت بر من تيغ تيز افراشتى *** از چه افكندى مرا بگذاشتى
از چه ديدى بهتر از پيكار من *** تا شدى تو ست در آشكار من
تا اينكه مى گويد على (عليه السلام)پاسخ گفت:
گفت من تبغ از پى حق مى زنم *** بنده حقم نه مأمور تنم
شير حقم نيستم شير هوا *** فعل من بر دين من باشد گواه1

1 . مثنوى: 1 / 97 ـ 98، دفتر اول.

صفحه 133

قرآن و دعوت به اخلاص

قرآن به صورت هاى گوناگون به اخلاص در عمل دعوت مى كند و تحت عناوين ياد شده در زير اين حقيقت را بيان مى كند:

1. مرضات الله

قرآن آن گروه را مى ستايد كه كار را براى تحصيل رضا و خشنودى خدا، انجام دهند آنجا كه مى فرمايد:
(وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللهِ وَ اللهُ رَؤُوفٌ بِالْعِبَادِ) .1
«برخى از مردم با جان خود رضاى الهى را مى خرند، خدا به بندگان مهربان است».

2. وجه الله

در بسيارى از آيات، انگيزه را وجه الله معرفى مى كند و مى فرمايد:
(وَ مَا تُنْفِقُونَ إِلاَّ ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللهِ)2 .
«انفاق نمى كنيد مگر براى تحصيل رضاى خدا».
كلمه وجه در اين موارد به معنى ذات خداست چنان كه مى فرمايد:
(وَ يَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلاَلِ وَ الإِكْرَامِ )3 .
گواه بر اين كه وجه به معنى ذات است اين كه در اين آيه، ذو الجلال

1 . بقره: 207 .
2 . بقره: 272 .
3 . رحمن: 27 .

صفحه 134
وصف «وجه» است، نه وصف «رب» زيرا اگر وصف «رب» بود لازم بود بفرمايد:
(ذِى الْجَلاَلِ وَ الإِكْرَامِ)1 مسلماً آنچه كه داراى جلالت و عظمت است ذات حق تعالى است.

3. رضوان الله

سومين واژه اى كه قرآن در دعوت به اين اصل به كار مى برد، واژه «رضوان» است كه در نزد اهل معرفت جذبه و كشش خاصى دارد، و براى اهل كمال لذتى بالاتر از تحصيل آن نيست و نهايت آرزوى هر عارف اين است كه اعمال بدنى و قلبى او مظهر رضاى حق باشد. قردن اين لفظ را به صورت هاى «رضوانالله»، «رضون من الله»، «رضوانه»، «رضوان» و «رضواناً» به كار مى برد، ازباب نمونه (تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللهِ وَ رِضْوَانًا)2، پيامبر و ياران او را در حال ركوع و سجود مى بينى كه خواهان كرم خدا و خشنودى او مى باشند.

1 . الرحمن: 78.
2 . فتح: 39 .

صفحه 135

مثل دهم

منت پس از انفاق

يا

آتشبارى در باغ زندگى

(أَيَوَدُّ أَحَدُكُمْ أَنْ تَكُونَ لَهُ جَنَّةٌ مِنْ نَخِيل وَ أَعْنَاب تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهَارُ لَهُ فِيهَا مِنْ كُلِّ الَّثمَرَاتِ وَ أَصَابَهُ الْكِبَرُ وَ لَهُ ذُرِّيَّةٌ ضُعَفَاءُ فَأَصَابَهَا إِعْصَارٌ فِيهِ نَارٌ فَاحْتَرَقَتْ كَذَلِكَ يُبَيِّنُ اللهُ لَكُمُ الآيَاتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ)1.
«آيا كسى از شما دوست دارد كه باغى از درختان خرما و انگور داشته باشد كه از زير درختان آن نهرها بگذرد، و براى او در آن باغ از هرگونه ميوه اى وجود داشته باشد در حالى كه به سن پيرى رسيده و فرزندانى كوچك و ضعيف دارد در اين هنگام گردبادى كوبنده كه در آن آتش سوزانى است به آن برخورد كند وشعله ور گردد وب سوزد اين چنين خداوند آيات خود را براى شما آشكار مى سازد شايد بينديشيد».

تفسير واژه ها

1. «ود» فعل ماضى و مضارع آن «يود» به معنى دوست داشتن است.

1 . بقره: 266 .

صفحه 136
2. «جنت» به معنى باغ است و معنى ريشه اى آن پوشانيدن است توگويى درختان باغ چهره زمين را مى پوشاند.
3. نخيل جمع نخل و يا اسم جمع است به معنى درخت خرما.
4. اعناب جمع عنب به معنى انگورها است و قرآن هر موقع از خرما ياد مى كند نام درخت مى برد در حالى كه هر موقع بخواهد از درخت مو سخن بگويد از ميوه آن نام مى برد به نام «عنب».
5. «اعصار» گردبادى است كه از زمين برمى خيزد و به صورت عمودى بالا مى رود، و چه بسا ممكن است حامل انرژى آتش باشد.

مساله احباط و تكفير

از مسايل ديرپا در ميان متكلمان اسلامى، مسأله «احباط» و «تكفير» است، احباط در لغت به معنى «ابطال» ونابود و بى اثر ساختن است مثلاً مى گويد: «احبط الله عمل الكافر»: أبطله، خدا عمل كافر را حبط نمود، يغنى ابطال كرد» .1
«تكفير» نيز در لغت به معنى پوشانيدن است. به كشاورز در لغت «كافر» اطلاق مى شود چون دانه را در زير خاك پنهان مى سازد، چنان كه قردن مجيد مى فرمايد:
(كَمَثَلِ غَيْث أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَبَاتُهُ )2.
«بسان بارانى كه رويش گياهان، مايه شگفتى كشاورزان گردد» .

1 . مقايبس اللغة: 2 / 129، ماده حبط.
2 . حديد: 20 .

صفحه 137
در اصطلاح متكلمان «حبط» اين است كه پاداش كارهاى نيك، به وسيله گناه، از بين برود همچنان كه «تكفير» در اصطلاح آنان اين است كه كيفر گناهان پيشين در پرتوا اعمال نيك بخشيده شود، و در حقيقت «ابطال حسنه» به وسيله گناه، احباط، و «اسقاط سيئه» در پرتو حسنه، «تكفير» است.
در كتابهاى كلامى، معتزله به عنوان حاميان «احباط» و «تكفير» معرفى شده، و اماميه و اشاعره منكران، هر دو 1 در حالى كه حق اين است كه اماميه در هر دو مسأله راه وسط را برگزيده و در موارد خاصى، احباط و تكفير را پذيرفته اند و يكى از موارد احباط، ديه مورد بحث است كه متضمن تبيين حال انفاقى است كه پشت سر آن گناهى مرتكب شود.
توضيح اين كه «تمثيل» يادآور مى شود:
انفاق در صورتى پذيرفت مى شود و در برابر يك درهم موقعى هفتصد درهم پرداخت مى گردد كه پس از انفاق از إنسان انفاق گر عملى سر نزند كه غضب الهى راشعله ور سازد و آن را بسوزاند، حالا اين چه عملى است كه خرمن انفاق را مى سوزاند و به صورت خاكستر درمى آورد، بعداً درباره آن گفتگو مى كنيم.
در اواخر قرن نخست اسلامى، گروه بس خطرناكى تشكيل گرديد كه شعارهاى جوان پسند آنان، موجب گرايش برخى به آنان گرديد، آنان مى گفتند:
«لا تضرُّ مع الإيمان معصية»: «گناه ضرر بر ايمان نمى زند» وهدف اين بود كه ايمان قلبى كافى و مايه نجات است، و گناه گنهكار مانع از نجات آنان

1 . بحوث فى الملل والنحل: 3 / 409 .

صفحه 138
نيست و اين نوع شعار كه بوى اباحيگرى مى دهد چراغ سبزى براى بزهطاران بود، تا غم گناه را نخورند آنگاه كه در دل ايمان دارند، بنابراين باده گسارى، قماربازى، اعمال منافى عفت، كوچك ترين مانعى از دخول بهشت نخواهند بود آنجا كه ايمان در دل محفوظ بماند.
البته شعار «لا تضر مع الايمان معصية» شعار دو لبه و به يك معنى صحيح است زيرا معصيت، سبب كفر و خروج از ايمان نمى گردد، ولى بايد توجه نمود آنچنان هم نيست كه تنها ايمان در نجات إنسان كافى باشد هر چند پشت سنگين بار از گناه داشته باشد.
به خاطر بدآموزى اين مكتب در دعوت جوانان به اباحيگرى، امام صادق (عليه السلام)به ياران خود هشدار مى دهد و مى فرمايد:
«بادروا أولادكم باحلديث قبل أن يسبقكم إليهم المرجئة».1
به داد جوانان خود برسيد، پيش از آن كه گروه «مرجئه» آنها را شكار كنند» .
يعنى آموزشهاى لازم درباره آنان انجام دهيد، كه ديگر مرجئه نتوانند در آنها اثر بگذارند.
***
يادآور شديم كه آيه هشدار مى دهد كه برخى از اعمال نكوهيده چه بسا سبب مى شود كه خرمن انفاق هر چه بزرگ و عظيم باشد، با آتش گناه بسوزد، وجز خاكسترى از آن نماند، و د بيان اين حقيقت از يك تمثيل

1 . كافى: 6 / 47، حديث 5 .

صفحه 139
كمك مى گيرد.
باغ سرسبزى را فرض كنيد كه با انواع درختان ميوه اى پوشيده و بيش از همه در آن، درخت خرما و انگور به چشم مى خورد، و نهر آبى از كناردرختان آن مى گذرد و ديگر نيازى به آبيار نيست.
باغ متعلق بهع يك كشاورز سالخورده اى است كه ثمره عمر او حساب مى شود، و اطراف او را يك مشت فرزندان خردسال گرفته كه مانند پدر، توان كار ندارند و چشم اميد ب اين باغ دوخته اند كه ميوه هاى اين باغ را بفروشند و هزينه زندگى سالانه راتأمين كنند.
ناگهان در نيمه روز گردبادى آتشبار، از نقطه اى برخيزد و در مسير خود از باغ در سايه حمل آتش و يا صاعقه باغ را به صورت تلى از خاكستر درآورد. حسرت ومايه اندوه آن پير سالخورده را نمى توان با بيان ترسيم كرد، چه بسا از سنگينى غم، قلب او از كار مى افتد.
انفاق گرانى كه بخشى از هستى خود را در اختيار مستمندان مى گذارند تصور نكنند كه صد در صد از آن بهره مى گيرند، بلكه بهره مندى از انفاق در گرو اين است كه به دنبال دن عمل خلافى از آنان سر نزند، بر فقير منت نگذارند و يا آزار ندهند، در غير اين صورت عمل آنان باطل، و با ديده بر آن خواهند نگريست، همچنان كه آن پير سالخورده بر آن باغ آتش گرفته مى نگرد.
مقصود از گردباد تشبار، همراه با صاعقه، همان منت نهادن و آزار رسانيدن است كه در آيه هاى 262 و 264 از آن سخن به ميان آمده، و يا گناهان كبيره است كه مايه احباط حسنات مى گردد.
مفسران آن را به منت و ايذاء تفسير مى كنند، در حالى كه در خود آيه

صفحه 140
قرينه اى بر آن نيست ولى ممكن است معنى وسيع و گسترده اى داشته باشد كه علاوه بر اين دو، گناهان كبيره ديگر را نيز در برگيرد.
جمله (وَ أَصَابَهُ الْكِبَرُ وَ لَهُ ذُرِّيَّةٌ ضُعَفَاءُ): «صاحب باغ پير شده و فرزندان كوچك و ناتوان دارد» حاكى است كه از نتايج انفاق» نه تنها خود إنسان بهره مى گيرد، بلكه فرزندان إنسان نيز در طول زمان، از بركات آن بهره مند مى باشند، واين حقيقت از تشبيه انفاق گر به صاحب باغ كه دور آن را كودكان قرار گرفته است به دست مى آيد، زيرا نه تنها پيرمرد از آن باغ بهره مى گيرد، بلكه فرزندان خردسال او نيز بهره مى گيرند.
تا اين جا تبيين چها رتمثيل كه همگى بر محور انفاق دور مى زدند به پايان رسيد سخن آينده در مورد تمثيل يازدهم است كه رباخوار را به إنسان ممسوس و ديوانه تشبيه مى كند.

صفحه 141

مثل يازدهم

رباخواران
بسان ديوانگان فاقد تعادل!
(الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبَا لاَ يَقُومُونَ إِلاَّ كَمَا يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطَانُ مِنَ الْمَسِّ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا إِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبَا وَ أَحَلَّ اللهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبَا فَمَنْ جَاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهَى فَلَهُ مَا سَلَفَ وَ أَمْرُهُ إِلَى اللهِ وَ مَنْ عَادَ فَأُولَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ)1.
«كسانى كه ربا مى خورند برنمى خيزند مگر مانند كسى كه بر اثر تماس شيطان ديوانه شده و نمى تواند تعادل خود را خحفظ كند اين به خاطر آن است كه گفتند: داد و سند هم مانند ربا است در حالى كه خدا بيع را حلال كرده و ربا را حرام (زيرا فرق ميان اين دو بسيار است) واگر كسى اندرزالهى به او رسد و از رباخوارى خوددارى كند، سودهايى كه در سابق به دست آورده مال اوست، و كار او به خدا واگذار مى شود و اما كسانى كه باز گردند اهل آتشند و هميشه در آن مى مانند».

1 . بقره: 275 .

صفحه 142

تفسير واژه ها

1. «ربا» به معنى افزايش است و در اصطلاخح عبارت است از اين كه فردى از كسى وام بگيرد به اين شرط كه در موقع پرداخت بيش از آنچه گرفته است، بپردازد.
خاقانى مى گويد:
تا يك دهى به خلق، دو خواهى ز حق جزا *** آن را ربا شمر كه شمردى عطاى خويش
2. «خبط» در لغت عرب به معنى نشستن شتر بر زمين با كوبيدن دستهايش بر آن است، سپس در مورد كسى كه تعادل بدن را به هنگام راه رفتن حفظ نمى كند «خبط» به كار مى رود زيرا شيوه راه رفتن اين شخص به شيوه نشستن شتر بر زمين است، و در برخى از استعمالات آن كسى كه بدن آگاهى وارد كارى شود به آن مى گويند كار خبطى انجام داد.
3. «مس» كنايه از جنون است.
پيش از اى كه به تبيين تشبيه آيه بپردازيم به نكات آيه اشاره مى كنيم:
1. آهنگ آيه آهنگ قانون گذارى نيست بلكه حاكى از آن است كه قبلا تحريم ربا اعلام شده و در اينجا به بيان كيفر رباخواران پرداخته شده است.
و از آيه 278 سوره بقره استفاده مى شود كه مسلمانان حتى پس از تحريم ربا از رباخوارى دست برنداشته بودند ولذا آنان را هشدار مى دهد و مى فرمايد:
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَ ذَرُوا مَا بَقِىَ مِنَ الرِّبَا إِنْ كُنْتُمْ

صفحه 143
مُؤْمِنِينَ * فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْب مِنَ اللهِ وَ رَسُولِهِ وَ إِنْ تُبْتُمْ فَلَكُمْ رُؤُوسُ أَمْوَالِكُمْ لاَ تَظْلِمُونَ وَ لاَ تُظْلَمُونَ)1.
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد از خدا بپرهيزيد و آنچه از مطالبات ربا باقى مانده رها كنيد اگر ايمان داريد.
اگر چنين نكنيد بدانيد با جنگ با خدا و رسول او روبرو خواهيد بود و اگر توبه كنيد سرمايه هاى شما از آن شماست (اصل سرمايه بدون سود) نه ستم مى كنيد و نه بر شما ستم وارد مى شود».
اين بخش از آيات حاكى است كه مسلمانان صدر اسلام آنچنان نبودند كه به مجرد تحريم عموماً دست از كار خود بردارند بلكه هشدارهاى پياپى سبب مى شد كه آنان از اعمال زشت مانند ربا كنار بروند.
مع الوصف مدعيان عدالت صحابه همه را عادل دانسته و به تعداد صحابه، معصوم معرفى مى كنند.
2. آيات ربا پس از آيات صدقه آمده وارتباط اين دو كاملاً ارتباط دو شىء متقابل و متضاد است زيرا «ربا» گرفتن مال ديگران بدون عوض است در حاليكه صدقه پرداخت مال بدون عوض مى باشد، و هرچه ربا آثار و يرانگرى داشته باشد صدقه آثار سازنده دارد.
3. قرآن مجيد در پاره اى از گناهان كبيره لحن بسيار شديدى دارد مانند آيات مربوط به قمار و شراب و زنا و قتل نفس ولى هرگز از نظر شدت لحن به بابه آيات ربا نمى رسند زيرا رباخوارى را نوعى اعلام جنگ با خدا معرفى مى كند، و اين حاكى از آن است كه آثارويرانگر اين عمل آنچنان فاجعه آميز

1 . بقره: 278 ـ 279 .

صفحه 144
است كه قرآن براى جلوگيرى از آن به اين تشبيه متوسل شده است .
4. ظاهر آيه حاكى از آن است كه ديوانگى افراد بر اثر تماس شيطان با فرد ديوانه است كه مايه زوال عقل و خرد او مى گردد، و اين نظريه در ميان عرب رايج بود.
اكنون سؤال مى شود كه از نظر قرآن علت جنون، مس شيطان و يا جن است، در حالى كه از نظر علوم امروزه علت ديوانگى همان اختلالاتى است كه در اعصاب ادراكى پديد مى آيد، اما چگونه ميان نقل و عقل جمع كنيم.
به ديگر سخن نقل مى گويد: ديوانگى افراد معلول تصرفات موجوداتى مانند شيطان و جن است در حالى كه علم مى گويد: ديوانگى معلول پيدايش اختلالات در دستگاه ادراكى إنسان است.
در اينجا جوابهاى مختلفى گفته شده كه از نظر خوانندگان مى گذرد:

پاسخ نخست

تشبيهى كه در اين آيه صورت پذيرفته نوعى همراهى با عقيده توده مردم است چون نوع مردم آن زمان جنون را جنون را معلول تصرف جن مى دانسته اند، قرآن نيز با اين عقيده همراهى كرده است، و اين همراهى مانعى ندارد زيرا تنها تشبيه است (خالى از حكم وتصديق) و معنى آيه اين است كه حال رباخواران مانند حال ديوانه است كه شيطان در او تصرف كند و شيطان بر عقل او مسلط گردد.
علامه طباطبائى بر اين پاسخ خرده گرفته، و مى گويد: خداى متعال اجل از اين است كه در كلام خود به هر نحو به باطل و لغو استناد جويد جز

صفحه 145
اين كه بطلانش را بيان كرده و آن را رد نمايد چنان كه در آيه 42 از سوره فصلت مى فرمايد: (لاَ يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لاَ مِنْ خَلْفِهِ)و در آيه 13 و 14 از سوره طارق مى فرمايد: (إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ *وَ مَا هُوَ بِالْهَزْلِ). 1

پاسخ دوم

مؤلف «المنار» در صدد تصحيح ظاهر آيه برآمده ومى گويد: مقصود از جن زدگى كه مايه ديوانگى مى شود همان ميكروبهاى ريزى است كه با ميكروسكوبها ديده مى شود، ومتكلمان مى گويند: جن جسم زنده است كه ديده نمى شود پس چه مانعى دارد كه ظاهر آيه را بگيريم وآن را بادانش روز هماهنگ كنيم. 2
ضعف اين پاسخ نيز روشن است، زيرا در آيه مورد بحث عامل جنون «مس شيطان» معرفى شده نه «مس جن».
تفسير شيطان در آيه (يتخطبه الشيطان) به ميكروب از مصاديق تفسير به رأى است كه مؤلف «منار» براى جمع كردن بين عقل ونقل به آن دست زده است در حالى كه آيات مربوط به شيطان او را به گونه اى معرفى مى كند كه نمى توان آن را به ميكروبهاى ريز تفسير كرد، مثلا در باره آدم وحوا مى فرمايد:
(فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطَانُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا كَانَا فِيهِ). 3
«شيطان آدم وحوا را لغزانيد وآن دو را از بهشت بيرون كرد».

1 . همانا آن گفتارى جدا سازنده (ميان حق وباطل) است وآن شوخى نيست.
2 . المنار: 3/95.
3 . بقرة/36.

صفحه 146
در آيه ديگر مى فرمايد:
(إِنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةَ وَ الْبَغْضَاءَ فِي الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ).1
«شيطان مى خواهد به وسيله شراب وقمار در ميان شما دشمنى را گسترش دهد».
اين آيات حاكى است كه شيطان يك موجود عاقل ودانا است كه با نقشه هاى گوناگون بشر را گمراه مى سازد.

پاسخ سوم

جنون ممكن است سبب محسوس وغير محسوس داشته باشد بلكه اسباب قريبه آن همان اسباب طبيعى مانند اختلال اعصاب وآفت فكر ومغز است ودر عين مؤثر بودن آنها، در پشت سر شيطان نيز مؤثر باشد، چنان كه كرامات به ملك نسبت داده مى شود، با اين كه اسباب طبيعى در كار است. وما در بحث فلسفى يادآور شديم كه علم، حق اثبات دارد ولى حقّ نفى ندارد.
در قرآن شريف (سوره ص آيه 1) از قول ايوب پيغمبر نقل مى كند كه به پروردگار عرض كرد: (انّي مسني الشيطان بنصب وعذاب) ودر سوره انبياء آيه 83 مى فرمايد: (انّي مسّني الضر وأنت أرحم الراحمين) ومنظور از ضر همان مرض است كه بدان مبتلا شده بود، ومرض اسباب طبيعى دارد كه در بدن ظاهر مى شود، در عين حال ايوب آن را در آيه اوّل به شيطان نسبت داده است. 2

1 . مائده/91.
2 . الميزان:3/413.

صفحه 147
در هر حال اين مسأله نياز به بررسى بيشترى دارد و الآن نمى توان درباره آن قضاوت قطعى كرد.
واكنون با توجه به اين امور به تبيين تشبيه مى پردازيم، بارها گفته ايم تمثيل دو پايه دارد:
الف: مشبه به    ب: مشبه.
مشبه به: إنسان ديوانه است كه به هنگام راه رفتن تعادل خود را از دست مى دهد و افتان و خيزان راه مى رود، بهزمين مى خورد و برمى خيزد، و اين يك مسأله مشهود و ملموس است و اگر همه مجنون ها چنيننباشند بسيارى ازآنان چنين راه مى روند.
واما مشبه حال ربا خوار است كه او هم مانند إنسان مجنونافتان و خيزان راه مى رود.
اكنونسؤال مى شود كه چگونه آنان داراى چنين و يژگى هستند؟
درا اينجا مفسران آراء و نظرات مختلفى دارند كه يادآور مى شويم:
الف: مقصود اين است كه آنان در روز قيامت داراى چنين حالتى مى باشند و چنين حالت نشانه رباخوارى در دنيا است.
معنى آيه اين است كه آنان ديوانه وار ازقبرها برمى خيزند همچنان كه إنسان مجنون از زمين برمى خيزد.
ب: هدف آيه تبيين شخصيت اجتماعى رباخواران در دنيااست زيرا عمل آنان عمل ديوانگان است كه فاقد تفكر صحيح اجتماعى مى باشند، زيرا ربا توازن و تعادل اجتتماع را به هم مى زند و بر فطرت انسانى پرده افكنده و آن را به دست فراموشى مى سپارد، و اين همان خبطى است كه رباخوار بدان مبتلا

صفحه 148
مى شود، زيرا رباخوارى موجب اينمى گردد كه نظام داد و ستد و معاوضه در نظر او مختل شود و ديگر ميان خريد و فروش عادى، و رباخوارى فرق نگذارد، و اگر او را به ترك رباخوارى دعوت كنند بگويد: بيع هم مثل ربا است و مزيتى بر آن ندارد تا دست از ربا برداريم و به بيع بپردازيم. همين كلام در آيه شريفه دليل خبط رباخوار قرار داده شده مى فرمايد: (ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا إِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبَا).1

پاسخ به يك پرسش

رباخواران در تصحيح عمل خود مى گفتند: فرقى ميان بيع و ربا نيست، و ربا نيز مانند بيع است، و همين طورى كه بيع حلال است ربا نيز حلال است اين منطق رباخواران بود.
ولى قرآن در مقام بيان منطق آنان مى فرمايد: آنها مى گويند: ( إِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبَا)بيع مثل ربا است در حالى كه منطق آنان بر عكس اين تعبير بود.
پاسخ اين سؤال روشن است و آن اين كه آنان براى مبالغه در تحليل ربا از واقعيت گفتار خود پا فراتر نهاده بيع را به ربا تشبيه كردند تا از اين طريق در تحليل ربا مبالغه بيشترى كنند.
در حقيقت اين نوع كلام متضمن قلب است كه در برخى از موارد بكار مى رود.

1 . الميزان: 2 / 413 .

صفحه 149

مثل دوازدهم

عيسى نيز همچون آدم، پدر نداشت

(إِنَّ مَثَلَ عِيسَى عِنْدَ اللهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرَاب ثُمَّ قَالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ )1.
«مثل عيسى در نزد خدا همچون آدم است كه او را از خاك آفريد، و سپس به او فرمود: موجود باش، او هم (طبق مشيت خدا) تحقّق پذيرفت).
جهان آفرينش جهان اسباب و مسببات است، مشيت الهى بر اين تعلق گرفته كه هر پديده اى از سبب ويژه اى پديد آيد، و در عين حال همه اسباب و مسببات، قائم به خدا بوده و تأثيرگذارى اسباب، و تأثير پذيرى مسببات يكى از مظاهر اراده او است .
جهان امكانى در حالى كه از يك رشته اسباب و مسببات تشكيل يافته و روابط پيچيده اى ميان آنها حاكم است ولى همگان يك كاسه، قائم به وجود الهى بوده و همه از او نيرو مى گيرند.
اين مكتب همان مكتب «بين الامرين» است كه عقل و نقل بر صحت آن متفقند. در مقابل اين مكتب، دو نظريه ديگر هست كه آنها را بايد به افراط و يا تفريط توصيف كرد.

1 . آل عمران: 59.

صفحه 150

1. نظرية اشاعره در تأثيرگذارى پديده ها

يكى از اين دو، نظريه «اشاعره» است كه هر نوع رابطه طبيعى و يا على و معلولى در ميان پديده ها را نپذيرفته و در عالم هستى به يك علت بيش معتقد نيستند و آن خداست. و از نظر آنان خدا مستقيماً أثرگذار در صفحه هستى است حتّى اگر مثلاً إنسان دچار بيمارى مالاريا مى شود سبب بلاواسطه آن خداست.
مسلماً اين نظريه بر خلاف نظريه قرآن است زيرا قرآن به تأثيرهاى تبعى اشياء در يكديگر تصريح مى كند و ما، در بحث هاى عقايدى خود در اين باره به صورت گسترده سخن گفته ايم 1 اكنون تنها به نقل يك آيه بسنده مى كنيم.
قرآن مجيد مى فرمايد:
(الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الأَرْضَ فِرَاشًا وَ السَّمَاءَ بِنَاءً وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الَّثمَرَاتِ رِزْقًا لَكُمْ فَلاَ تَجْعَلُوا للهِ أَنْدَادًا وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ)2.
«آن كس كه زمين را بستر شما و آسمان راهمچون سقفى بالاى سر شما قرار داد و از آسمان آيى فرو فرستاد، و به وسيله آن ميوه ها را پرورش داد تا روزى شما باشد، بنابراين براى خدا همتايانى قرار ندهيد در حالى كه مى دانيد».
اين آيه مباركه به روشنى مى گويد: آب در پرورش گياهان مؤثر است با اين صراحت چگونه مى توان روابط على و معلولى ميان پديده هاى

1 . منشور جاويد: 1 / 342 .
2 . بقره: 22.

صفحه 151
طبيعى را انكار كرد.
توحيد در خالقيت و ربوبيت اين نيست كه روابط على و معلولى ميان اشيا را انكار كنيم و در نتيجه به جنگ علم و دانش برويم بلكه معنى آن اين است كه تمام تأثيرها و تأثرهاى مادى و طبيعى طبق مشيت الهى صورت گرفته و همگى در پرتو اراده او صورت مى گيرند.

2. نظريه معتزله در تأثيرگذارى پديده ها

در مقابل اين نظريه، نظريه اعتزال است، اين مكتب براى حفظ اصل عدل الهى،، عمل إنسان را مربوط به إنسان مى داند و هر نوع ارتباط آن را با خدا انكار مى كند، سخن آنان هر چند در باره افعال إنسان است ولى در ميان فواعل طبيعى، إنسان خصوصيت ندارد، أطر فعل إنسان را بريده از خدا بدانيم بايد تمام پديده هاى جهان را مربوط به علل طبيعى آنها بينگاريم، وارتباط آنها را با خدا قطع كنيم وا ين همان ثنويت و نوعى شرك خفى است.
در برابر اين دو مكتب افراطى و تفريطى، مكتب واقع گرا همان مكتب بين الامرين است كه در عين اعتقاد به روابط طبيعى، همه را قائم به خدا دانسته و بريده از آن نمى داند.
از آنجا كه بحث در اين موضوع دامنه گسترده اى دارد در همين جا دامن سخن را كوتاه مى كنيم و يادآور مى شويم كه اين اصل يعنى تأثير علل طبيعى، گاهى به خاطر يك رشته مصالح ناديده گرفته مى شود و پديده بدون طى كردن علل طبيعى پديد مى آيد و اين در شرايطى است كه پيامبرى، دست به اعجاز بزند و يا إنسان والا مقامى صاحب كرامت گردد.

صفحه 152
در اعجاز پيامبران پديده طبيعى، بدون طى كردن علل مادى بوجود مى آيد و اين حقيقت در تمام معجزه ها به چشم مى خورد، مانند عصاى موسى كه در يك لحظه تبديل به اژدها مى گردد، بيمارى هاى صعب العلاج كه با كشيدن دست، بهبود پيدا مى كند، و همچنين.
البته اعجاز، به معنى پديده بدون علت نيست بلكه پديده اى بدون علت طبيعى عادى و رايج است.
مثلاً مشيت الهى بر اين تعلق گرفته كه حضرت مسيح (عليه السلام)به عنوان آيه و معجزه گام به پهنه هستى نهد و وجود او خود نشانه ارتباط او با عالم بالا باشد، چنان كه مى فرمايد:
(وَ لِنَجْعَلَهُ آيَةً لِلنَّاسِ وَ رَحْمَةً مِنَّا وَ كَانَ أَمْرًا مَقْضِيًّا)1 .
«و تا او را براى مردم نشانه قرار دهيم و رحمت باشد از سوى ما و اين امرى است پايان يافته».
علت آيت بودن حضرت مسيح (عليه السلام)همان تولد غير طبيعى اوست، تولدى كه حتّى مادر او نيز در امكان آن ترديد مى كرد آنگاه كه جبرئيل به او از تولد چنين فرزندى گزارش داد و او در پاسخ جبرئيل چنين گفت:
(أَنى يَكُونُ لِي غُلاَمٌ وَ لَمْ يَمْسَسْني بَشَرٌ وَ لَمْ أَكُ بَغِيًّا)2.
«چگونه ممكن است فرزندى براى من باشد در حالى كه تاكنون انسانى با من تماس نداشته و زن آلوده هم نبودم».
خطاب آمد:

1 . مريم: 21.
2 . مريم: 20 .

صفحه 153
(قَالَ كَذَلِكِ قَالَ رَبُّكِ هُوَ عَلَىَّ هَيِّنٌ)1 .
«پروردگارت فرمود: مطلب همين است اين كار براى من آسان است».
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(وَ جَعَلْنَا ابْنَ مَرْيَمَ وَ أُمَّهُ آيَةً وَ آوَيْنَاهُمَا إِلَى رَبْوَة ذَاتِ قَرَار وَ مَعِين )2.
«ما فرزند مريم و مادر او را آيت و نشانه قرار داديم و آنها را در سرزمين مرتفعى كه داراى امنيت و آبى جارى بود جاى داديم».
در آيه ديگر قرآن وضع حضرت مريم را از دوران آبستنى تا دوران زايمان و مقدارى پس از آن شرح مى دهد كه چگونه عيسى بدون تماس حضرت مريم با كسى از مادر متولد شد، در پايان چنين مى گويد:
(ذَلِكَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ قَوْلَ الْحَقِّ الذِي فِيهِ يَمْتَرُونَ)3.
«اين است سرگذشت عيسى پسر مريم گفتار حق كه در آن ترديد مى كنند».
شاعر معروف منوچهرى مى گويد:
اين يكى گويا چراشد، نارسيده چون مسيح *** وآن دگر بى شوى چون مريم چرا برداشت بار
حضرت محمد (صلى الله عليه وآله وسلم)آن پيامبر درس نخوانده و مكتب نرفته ولى آموزش ديده مكتب وحى، كيفيت تولد او را به بهترين تقرير از وحى الهى گرفته و بازگو نموده است ولى متأسفانه مسيحيان عصر رسالت كه گويا بيشتر مردم

1 . مريم: 21 .
2 . مؤمنون: 50 .
3 . مريم: 24.

صفحه 154
سرزمين «نجران» بودند كيفيت تولد مسيح را، نشانه فرزند بودن او مى گرفتند.
كيش مسيحيت، خدا را مركب از سه اصل يا سه اقنوم مى داند، آن سه اصل عبارتند از: خداى پدر، و خداى پسر، و خداى روح القدس، يعنى در حاليكه مسيح را جزئى از الوهيت مى داند با اين وصف فرزند خدا نيز مى پندارد واين خود نوعى تناقض است، زيرا عنصرى از يك طرف تشكيل دهنده الوهيت و خدايى است، و از طرف ديگر فرزند او است.
دستاويز آنان بر اين كه فرزند خداست يك مطلب بيش نيست و آن اين كه وى بدون اين كه كسى با مادر او تماس بگيرد متولد شده است .

منطق قرآن در رد اين انديشه

قرآن مجيد در آيه 59 سوره آل عمران در ردّ اين انديشه از طريق تمثيل وارد مى شود، يك مسأله عقلانى را در قالب حس مى ريزد تا از إنسان هاى حق جو از محسوس، به معقول پى ببرند. و آن آفرينش آدم است، آدم به اعتقاد همه شرايع، آفرينش ابتدايى داشته است يعنى از پدر و مادرى آفريده نشده است، هرگاه نداشتن پدر نشانه فرزند بودن خدا باشد حضرت آدم اولى به اين مقام است، زيرا او بدون داشتن پدر ومادر گام به صفحه هستى نهاد.
در اين تمثيل يك مشبه هست و يك مشبه به.
مشبَّه: تولد مسيح از مادر بدون پدر.
مشبَّه به: آفرينش آدم است بدون پدر و مادر.
هرگاه دومى را امر ممكن و آيت الهى مى دانيد آفرينش مسيح را نيز از همين راه تفسير كنيد، چنان كه مى فرمايد:

صفحه 155
(إِنَّ مَثَلَ عِيسَى عِنْدَ اللهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرَاب ثُمَّ قَالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ) .1
«مثل عيسى در نزد خدا همچون آدم است كه او را از خاك آفريد سپس به او فرمود موجود باش او هم (طبق مشيت خدا) تحقق پذيرفت».
بنابراين ولادت مسيح بدون پدر، دليل بر فرزند بودن او نيست.

نكته ادبى

قرآن مجيد در پاره اى از موارد از آن جمله آيه مورد بحث جمله (كُنْ فَيَكُونُ) را بكار برده است.
مانند: (فَإِذَا قَضَى أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ).2
و در آيه مورد بحث:
(خَلَقَهُ مِنْ تُرَاب ثُمَّ قَالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ)3.
اكنون سؤال مى شود كه چرا در جمله جزائيه صيغه، مضارع مانند «فيكون» بكار رفته است بلكه لازم بود، فعل ماضى مانند «فكان» بكار رود، زيرا مشيت الهى، مشيت نافذه است و تعلق آن بر تحقق چيزى ملازم با وجود آنى او است و نيازى به مرور زمان كه جمله (فيكون) از آن حاكى است ندارد.
پاسخ: تعلق اراده خدا بر شىء بر دو نوع است: گاهى اراده او بر وجود فورى شىء تعلق مى گيرد، در اين صورت مسلما بدون درنگ تحقق مى پذيرد

1 . آل عمران: 59 .
2 . غافر: 68 .
3 . آل عمران: 59 .

صفحه 156
چنانكه در مسأله تبديل عصاى موسى به اژدها از اين قرار است، آنجا كه مى فرمايد:
(فَأَلْقَي عَصَاهُ فَإِذَا هِىَ ثُعْبَانٌ مُبِينٌ * وَنَزَعَ يَدَهُ فَإِذَا هِىَ بَيْضَاءُ لِلنَّاظِرِينَ)1.
«موى عصاى خود را افكند ناگهان اژدهاى آشكارى شد و دست خود را از گربان بيرون آورد براى بينندگان درخشان بود».
در اين موارد به گواهى كلمه «فإذاً» كه معنى ناگهانى دارد مشيت خدا بر وجود آنى و دفعى شىء تعلق گرفته بود، وط بق مشيت تحقق يافت.
ولى گاهى مشيت خدا بر وجود تدريجى شىء تعلق مى گيرد، مثلاً مشيت او بر آفرينش آدم به صورت تدريجى با عبور از مراحل ثلاثه تعلق گرفته بود در اين صورت تحقق او به نحو تدريجى خواهد بود اين مراحل عبارتند از:
مرحله نخست: خاك متحول.
مرحله دوم: مرحله تصوير.
مرحله سوم: مرحله دميدن روح.
و هر يك از اين مراحل براى خود درجاتى دارد، مثلا خلقت آدم در همان مرحله نخسن مراتب متعددى را طى كرد يعنى خاك، گِل، گِل چسبنده، گِل تيره رنگ، چكيده گِل، گِل خشكيده، به نام سفال.
از اين بيان روشن مى شود كه در آفرينش آدم و يا حضرت مسيح بايد از كلمه (فيكون) بهره گرفت نه «فكان» و در دو آيه ياد شده كه يكى درباره

1 . اعراف: 107 ـ 108 .

صفحه 157
حضرت آدم و ديگرى درباره حضرت مسيح وارد شده كلمه «فيكون» رمز تدريجى بودن خلقت اين شخصيت والا است.
***
سرانجام مسيح، مانند آغاز حيات او با اعجاز توأم گرديد، او از ديدگان دشمنان كه مقدمات كشتن او را فراهم مى آوردند، پنهان گرديد، و به گفته قرآن مجيد (بل رفعه الله)، به سوى جهان بالا برده شده.
تن رها كن تا چو عيسى بر فلك گردى سوار *** ورنه عيسى مى نشايد شد، ز يك خر داشتن

صفحه 158

مثل سيزدهم

انفاق كافران

بسان زراعتى در گردباد سوزان

(إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَنْ تُغْنِىَ عَنْهُمْ أَمْوَالُهُمْ وَ لاَ أَوْلاَدُهُمْ مِنَ اللهِ شَيْئًا وَ أُولَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ * مَثَلُ مَا يُنْفِقُونَ فِي هَذِهِ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا كَمَثَلِ رِيح فِيهَا صِرٌّ أَصَابَتْ حَرْثَ قَوْم ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ فَأَهْلَكَتْهُ وَ مَا ظَلَمَهُمُ اللهُ وَ لَكِنْ أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ)1.
«كسانى كه كافر شدند هرگز نمى توانند در پناه اموال و فرزندانشان از مجازات خدا در امان بمانند آنها اصحاب دوزخند و جاودانه در آن خواهند ماند، آنچه آنها در اين زندگى پست دنيوى انفاق مى كنند، همانند باد سوزانى است كه به زراعت قومى كه بر خود ستم كرده، بوزد و آن را نابود سازد، خدا به آنها ستم نكرده بلكه آنها خودشان، به خويشتن ستم مى كنند».

1 . آل عمران: 116 ـ 117 .

صفحه 159

تفسير واژه

«صرّ» در لغت عرب به باد بسيار سرد را مى گويند كه مايه نابودى زراعت مى گردد، طبرسى در مجمع البيان از زجاج نقل مى كند «صر» به صداى شعله هاى آتش نيز گفته مى شود.
بنابراين مقصود از آن در آيه باد مسمومى است كه به خاطر سردى و يا داغى فوق العاده مايه نابودى كشاورزى مى گردد، و برگ درختان و ميوه ها را نابود مى سازد.
جمله (حَرْثَ قَوْم ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ): «زراعت كسانى كه به خويشتن ظلم نمودند» تا حدى مبهم است، مفسران مى گويند مقصود كشاورزانى است كه در مكان و يا زمان نامناسب كشت كنند، وطبعاً جنين افرادى به خاطر نامناسب بودن محل و يازمان از عمل خود نتيجه نمى گيرند، و اين خود كشاورز است كه بر خويش ظلم مى كند يا در نقطه بلندى زراعت مى كند كه آب نمى رسد، يا ديرتر دست به كار مى شود، كه پيش از رسيدن زراعت، فصل سرما مى رسد.

تكيه گاه كافران

گروه كافر كه از خدا بريده و به غير خدا پيوسته اند در دنيا بر سه چيز تكيه مى كنند.
1. فرزندان .
2. اموال.
3. انفاق و بخشش .

صفحه 160
قرآن مجيد دو تكيه گاه نخست را بى اهميت شمرده و يادآور مى شود كه هرگز مايه نجات آنان از دوزخ نخواهند بود زيرا حساب آخرت غير حساب دنياست، ممكن است در زندگى دنيا مال و فرزند به داد إنسان برسد ولى در آخرت عمل إنسان مى تواند او را نجات دهد نه فرزند و ثروت چنان كه مى فرمايد:
(إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَنْ تُغْنِىَ عَنْهُمْ أَمْوَالُهُمْ وَ لاَ أَوْلاَدُهُمْ مِنَ اللهِ شَيْئًا وَ أُولَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ * مَثَلُ مَا يُنْفِقُونَ فِي هَذِهِ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا كَمَثَلِ رِيح فِيهَا صِرٌّ أَصَابَتْ حَرْثَ قَوْم ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ فَأَهْلَكَتْهُ وَ مَا ظَلَمَهُمُ اللهُ وَ لَكِنْ أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ)1.
تنها چيزى كه براى آنان تكيه گاه شمرده مى شود انفاقها و بخششهاى آنها در دنيا است، آنان از اين طريق تظاهر به إنسان دوستى كرده و گروهى را به خود جلب مى كنند ولى از آنها نيز بهره نمى گيرند زيرا:
1. انفاق آنان تظاهرى بيش نيست و محرك آنها جز خودنمايى چيزى نمى باشد.
2. آنان چه بسا با انفاق اموال، لشكرى را بر ضدّ توحيد تشكيل مى دهند چنان كه مى فرمايد:
(إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ لِيَصُدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللهِ فَسَيُنْفِقُونَهَا ثُمَّ تَكُونُ عَلَيْهِمْ حَسْرَةً ثُمَّ يُغْلَبُونَ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِلَى جَهَنَّمَ يُحْشَرُونَ )2.

1 . آل عمران: 116 ـ 117 .
2 . انفال: 36.

صفحه 161
«آنها كه كافر شدند اموالشان را براى بازداشتن مردم از راه خدا خرج مى كنند آنان اين اموال را انفاق مى كنند اما مايه حسرت و اندوهشان خواهد شد و سپس شكست خواهند خورد و در جهان ديگر كافران همگى به سوى دوزخ گردآورى خواهند شد».
بنابراين، آنان نه تنها در انفاق خود رياكار مى باشد بلكه چه بسا انفاق آنان موجب بازدارى مردم از راه خدا مى گردد.
در آيه مورد بحث انفاق آنان را به خاطر اين دو جهت، به كار كشاورزى تشبيه مى كند كه كشت خود را در غير زمان و مكان مناسب انجام دهد، جاى نامناسب مظنه عدم دسترسى به آب است، زمان غير مناسب سبب ريدن باد زمستان قبل از برداشتن زراعت مى باشد.
همچنان كه اين كشاورز از عمل خود به خاطر كوتاهى در رعايت شرايط كشاورزى بهره نمى گيرد همچنين اين گروه نيز از انفاق رياكارانه و يا بدتر از آن جلوگيرى راه خدا نتيجه نمى گيرند.

مشبه و مشبه به در آيه

مشبه: كافرى كه رياكارانه يا براى جلوگيرى مردم از راه خدا، انفاق كند.
مشبه به: كشاورزى كه با ناديده گرفتن شرايط كشاورزى در غير زمين و زمان نامساعد كشت كند.
وجه شبه: نتيجه نگرفتن هر دو گروه.
كمك هاى به ظاهر بشر دوستانه غربيان به جهان سوم، مصداق واضح

صفحه 162
اين آيه است، هدف آنان از انفاق، ايجاد استيلا بر كشور، و بازدارى مردم از راه خداست. هم اكنون كه قلم روى كاغذ است، كمك هاى بشر دوستانه غربيان به سرزمين افغانستان جنگ زده سرازير شده، ولى هدف سوزاندن باورهاى دينى، و اشاعه فرهنگ غربى و در نتيجه استيلا و استعمار است.
امريكا با ترفندهاى ويژه غربى، شوروى سابق را وادار به جنگ در افغانستان كرد تا رسوابى شكست خود را در «ويتنام» از اين طريق جبران سازد، رقيب شرقى پس از دادن هزاران كشته خود را از جنگ بى حاصل خلاص كرد، و كشور را به نوچه هاى كمونيست خود از قبيل «نجيب الله» و غيره سپرد، ولى مردم غيور و مسلمانان افغان با يك خيزش همگانى، سرانجام دست نشانده ها را از پاى درآوردند، و كشور به دست مجاهدان افغان افتاد.
امريكا فرصت را مغتنم شمرد، تا با كاشتن گروه طالبان، بتواند سلطه خود را در آسياى ميانه گسترش دهد، ولى از قضا سركه انگبين صفرا فزود، دست نشانده به صورت يك قدرت مخالف آمريكا در آمد، و به اين اكتفا نكرد و در صدد دست اندازى به منافع آمريكا برآمد، اين بار نيز شيطان بزرگ با همراه ساختن متمدنان غربى، به بهانه مبارزه با تروريسم، زير پاى طالبان را خالى كرد و اكنون يكه تاز ميدان شده تا آنجا كه دست روى فرهنگ مردم افغان نهاده و قريب چهار ميليون كتاب درسى براى فرزندان غيور افغان در امريكا چأپ و به اين كشور سرازير شده است.
تمام اين حاتم بخشى ها و انفاق هاى بلا عوض و وام هاى طويل المدة آنان براى «تاجيك ها» و «ازبك ها» از انگيزه شيطانى آنان سرچشمه مى گيرد و هدف گسترش قدرت، مكيدن خون مردم آسياى ميانه است كه قيب هشتاد

صفحه 163
سال در خدمت كمونيسم بودند و مى رود كه از اين به بعد در خدمت امپرياليزم باشند.
مردم مسلمان منطقه بايد فريب اين انفاق ها، و ساختن بيمارستان ها، و ديگر مراكز فرهنگى و درمانى را نخورند و بدانند كه همگى ترفندى است براى كسب قدرت و گسترش استيلا بر معادن و مواهب طبيعى، و دامى است براى كشورهاى مجاور.

صفحه 164

مثل چهاردهم

زندگى در نور ايمان، با زندگى

در تاريكى كفر برابر نيست

(أَوَ مَنْ كَانَ مَيْتًا فَأَحْيَيْنَاهُ وَ جَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِج مِنْهَا كَذَلِكَ زُيِّنَ لِلْكَافِرِينَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ)1.
«آيا كسى كه مرده بود سپس او را زنده كرديم و نورى برايش قرار داديم كه با آن در ميان مردم راه برود، همانند كسى است كه در ظلمت ها باشد و از آن خارج نگردد؟ اين گونه براى كافران اعمال زشتى كه انجام مى دادند تزيين شده و زيبا جلوه كرده است».

تفسير واژه

«ميت» با تخفيف به معنى ميّت با تشديد، كنايه از كافر است، طبعاً در مقابل آن «حتّى» كنايه از مؤمن است».
«نور» به معنى روشنى، كنايه از ايمان همچنان كه «ظلمات» به معنى تاريكى كنايه از الحاد است.

1 . انعام: 122.

صفحه 165
در باره نور ايمان بايد گفت:
چراغى است در پيش چشم خرد *** كه دل ره به نورش به يزدان برد
بنابراين كافر حكم ميت داشته و مؤمن حكم حى و زنده، و ايمان بسان نور، حالتى روشنى بخش داشته و كفر بسان ظلمت مايه تاريكى ها است .

شأن نزول آيه

مفسران مى گويند: آيه در حق حمزه عموى پيامبر و ابو جهل فرود آمده است، حمزه در بيرون مكه به شكار رفته بود، پس از بازگشت آگاه شد كه ابوجهل برادرزاده او (حضرت محمد (صلى الله عليه وآله وسلم)را آزار و اذيت كرده است او از اين كار سخت برآشفت، بدون اين كه لباس سفر از تن بيرون بياورد سراغ ابوجهل رفت و با سلاحى كه در دست داشت بر سر او كوبيد به گونه اى كه خون از صورت او جارى شد، ولى ابو جهل كه از شجاعت حمزه آطاه بود سخنى نگفت و بدون هيچ عكس العملى جريان پايان يافت.
بنابراين حمزه از دو ويژگى برخوردار شد:
1. كافر بود مؤمن گرديد، مرده بود و زنده شد.
2. در ظلمت و تاريكى مى زيست، از آن بيرون آمد و در فضاى روشن ايمان زندگى كرد.
ولى ابو جهل از اين دو نعمت بى بهره گشت:
1. كافر بود يعنى ميت، به همان حال باقى ماند.
2. در ظلمت وتاريكى مى زيست و از آن بيرون نيامد.
اين آيه نخستين آيه اى نيست كه مؤمن را زنده، و كافر را مرده، ترسيم

صفحه 166
مى كند بلكه در آيات ديگر وارد شده است چنان كه مى فرمايد:
(فَإِنَّكَ لاَ تُسْمِعُ الْمَوْتَى )1 .
«تو نمى توانى صداى خود را به گوش مردگان برسانى».
ونيز مى فرمايد:
(وَ مَا يَسْتَوِي الأَحْيَاءُ وَ لاَ الأَمْوَاتُ)2 .
«زندگان و مردگأن يكسان نيستند».
در اين آيه ها حى و ميت كنايه از مؤمن و كافر مى باشد و در آيات ديگر نيز نور به عنوان كنايه از ايمان به كار رفته است زيرا همان طور كه نور راه را براى إنسان روشن مى سازد، ايمان نيز روشنگر راه مؤمن است چنان كه مى فرمايد:
(مَا كُنْتَ تَدْري مَا الْكِتَابُ وَ لاَ ال-إِيمَانُ وَ لَكِنْ جَعَلْنَاهُ نُورًا نَهْدِى بِهِ مَنْ نَشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا وَ إِنَّكَ لَتَهْدِى إِلَى صِرَاط مُسْتَقِيم )3.
تو بيش از اين نمى دانستى كتاب و ايمان چيست ولى ما آن را نورى قرار داديم كه به وسيله آن هر كس از بندگان قوم خويش را بخواهيم هدايت مى كنيم و تو مسلماً به سوى راه راست هدايت مى نماييد».
درست است شأن نزول آيه اين دو نفر و احياناً ابو جهل و عمار معرفي شده اند ولى شأن نزول مايه اختصاص آيه به آن دو مورد نيست، اصولاً يك حكم كلى است.

1 . روم: 52.
2 . فاطر: 22.
3 . شورى: 52.

صفحه 167
زيرا ايمان به خدا، مايه تحرك در ابعاد مختلف زندگى است، زيرا در نظر وى كار زيبا و نازيبا يكسان نيست، ايمان او را به سوى كارهاى زيبا حركت بخشيده و مظهر حيات و تحرك مى گردد، در حالى كه در نظر كافر، اين دو عمل در جهان يكسان حساب مى شوند، و بازخواستى از إنسان نمى شود، لذا مبدأ كارهاى خير و نيك نمى گردد.
مؤمن به خاطر اعتقاد به ارتباط اين جهان با عالم بالا و پيوستن اين جهان به سراى ديگر فضا را روشن مى بيند وجهان از نظر گذشته و حال و آينده در نظر او روشن است، در حالى كه كافر به خاطر عدم ايمان به سرسلسله هستى در يك ظلمت فرو مى رود و از گذشته بريده و نسبت به آينده اظهار بى اطلاعى مى كند.
بنابراين مرد مؤمن به خاطر حركت به سوى كارهاى نيك زنده است و كافر به خاطر عدم ايمان مرده و بى تحرك است.
ايمان افق زندگى را روشن مى كند و كفر مايه تاريكى مى گردد.
در پايان يادآور مى شويم تشبيه در اين آيه تشبيه مركب است نه بسيط.
1. تشبيه مؤمن به مرده اى كه از نو زنده شده و در زندگى همراه با نور است.
2. تشبيه كافر به ميت فاقد نور كه در ظلمت باقى مى ماند.

صفحه 168

مثل پانزدهم

قلب مؤمن بسان سرزمين پاكيزه

(وَ هُوَ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّيَاحَ بُشْرًا بَيْنَ يَدَىْ رَحْمَتِهِ حَتَّى إِذَا أَقَلَّتْ سَحَابًا ثِقَالاً سُقْنَاهُ لِبَلَد مَيِّت فَأَنْزَلْنَا بِهِ الْمَاءَ فَأَخْرَجْنَا بِهِ مِنْ كُلِّ الَّثمَرَاتِ كَذَلِكَ نُخْرِجُ الْمَوْتَى لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ * وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبَاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذِي خَبُثَ لاَ يَخْرُجُ إِلاَّ نَكِدًا كَذَلِكَ نُصَرِّفُ الآيَاتِ لِقَوْم يَشْكُرُونَ)1.
«او كسى است كه بادها را بشارت دهنده در پيشاپيش رحمتش مى فرستد تا ابرهاى سنگين بار را بر دوش كشند، سپس ما آنهارا به سوى زمينهاى مرده مى فرستيم و به وسيله آنها آب را زنازل مى كنيم و با آن از هر گونه ميوه اى بيرون مى آوريم، اين گونه مردگان را زنده مى كنيم شايد متذكر شويد.
سرزمين پاكيزه و شيرين، گياهش به فرمان پروردگار مى رويد اما سرزمين هاى بد طينت جز گياه ناچيز و بى ارزش از آن نمى رويد اين گونه آيات را براى آنها كه شكرگزارند، بيان مى كنيم».

1 . اعراف: 57 ـ 58 .

صفحه 169

تفسير واژه ها

«أقلت» فعل ماضى، أقل به معنى حمل كردن و برداشتن است.
«ثقال» جمع ثقيل به معنى سنگين.
«طيب» يعنى پاك، مقصود سرزمينى است كه خاك آن پاكيزه بوده و آماده كشت باشد، و زراعت در آن به آسانى رشد كند.
«خبث» سرزمين شوره زار كه چيزى در آن نمى رويد و اگر چيزى بدهد به سختى بدست مى آيد.
«نكد» به معنى بخيل و ممسك كه به آسانى چيزى نمى دهد وا گر هم داد بسيار بى ارزش خواهد بود، و سرزمين هاى شوره زار حال چنين انسانى را دارد كه يا ثمر نمى دهد و اگر هم داد كم ارزش مى باشد.

نكات آيات

آيه نخست از مقدمات تشكيل باران گزارش مى دهد:
1. برخى از بادها پيشاپيش از آمدن باران خبر مى دهند.
چنان كه مى فرمايد:
(هُوَ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّيَاحَ بُشْرًا بَيْنَ يَدَىْ رَحْمَتِهِ).
اين بادها با رطوبت خفيفى همراهند و از در راه بودن باران گزارش مى دهند.
2. باران يك پديده طبيعى است و مشيت الهى بر آن تعلق گرفته كه بادها از اقيانوسها برخيزند وابرها سنگين بار و پر آب را با خود حمل كنند چنان كه مى فرمايد:
(حَتَّى إِذَا أَقَلَّتْ سَحَابًا ثِقَالاً).
«اين بادها كه حامل ابرهاى پرآبند».

صفحه 170
3. آنها را به سوى سرزمين هاى خشك و مرده مى آورند واز اين طريق آبيارى آن اراضى صورت مى پذيرد چنان كه مى فرمايد:
(سُقْنَاهُ لِبَلَد مَيِّت فَأَنْزَلْنَا بِهِ الْمَاءَ).
4. در اين موقع زمين ها بر دو نوعند، زمين قابل و آماده قهراً در پرتو ريزش باران و استعداد زمين همه نوع گياه در آنجا مى رويد چنان كه مى فرمايد:
(فَأَخْرَجْنَا بِهِ مِنْ كُلِّ الَّثمَرَاتِ).
5. اگر زمين مرده به وسيله ريزش باران حيات نو پيدا مى كند و خاك تيره بار ديگر زنده مى شود إنسان نيز در روز قيامت در پرتو مشيت الهى زنده شده و غبار مرگ از چهره خود مى شويد، بنابراين نبايد در امكان حيات مجدد شك و ترديد كرد. چنان كه مى فرمايد:
(كَذَلِكَ نُخْرِجُ الْمَوْتَى لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ).
6. براى پرورش إنسان دو نيرو لازم است.
الف: مربى لايق .
ب: شايستگى در طرف.
تنها عامل نخست كافي در پرورش نيست، پيامبران كه در كمال آنان سخنى نيست از تربيت ابو جهل و ابوسفيانها عاجز ماندند، قرآن به اين حقيقت در آيه دوم اشاره مى كند و مى فرمايد:
(وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبَاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذِي خَبُثَ لاَ يَخْرُجُ إِلاَّ نَكِدًا كَذَلِكَ نُصَرِّفُ الآيَاتِ لِقَوْم يَشْكُرُونَ).

واقعيت تمثيل

قرآن مجيد در آيه دوم تمثيلى را مطرح مى كند و دن اين كه قلب مؤمن

صفحه 171
مانند سرزمين پاك وپاكيزه است قلب كافر بسان سرزمين شوره زار بى حاصل است.
وجه شبه: كلمات انبياء واولياء بسان بارانى كه در سرزمين آماده هم مؤثر است در قلب مؤمن هم اثر مى گذارد ولى همين كلمات بسان ريزش باران كه در شوره زار كه جز خس در آن نمى رويد، در قلب كافر جز گمراهى اثر به بار نمى آورد.
چه زيبا مى گويد سعدى سخن ساز:
باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست *** در باغ لاله رويد در شورزار خَسْ
اسلام در مسأله زناشويى به جامعه مردان وزنان سفارش مى كند در انتخاب همسر طهارت ونجابت وعفت خانواده مورد دقت قرار گيرد.
رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) مى فرمايد:
«انظر في أيّ شيء تضع ولدك فانّ العرق دسّاس». 1
«ببينيد نطفه خود را در چه محلى مستقر مى سازيد، زيرا رگ انتقال دهنده اخلاق پدران به فرزندان است».
پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) در انتخاب همسر مى فرمايد:
«إياكُم وخضراءَ الدمن، قِيلَ يارسولَ الله وما خضراءُ الدَمَن؟ قال: المرأةُ الحسناء فى منبت سوء».2
«مردم از «خضراء الدمن» بپرهيزيد، عرض شد مقصود چيست؟ فرمود: زن زيبا كه در خاندان بد وپليد متولد شود».

1 . مستطرف: 2/218.
2 . بحار الأنوار:23/54.

صفحه 172
امام على (عليه السلام) به مالك در باره انتخاب كارمندان ومديران مى فرمايد:
«وَتَوَخّ مِنْهُمْ أهْلَ التّجْرِبَةِ وَالْحَياءِ منْ أهلِ البُيُوتات الصّالحَة وَالقَدم فى الإسلام المُتَقَدّمةِ فَإنّهُم أكْرَمُ أخْلاقاً وَأصَحُّ أعراضاً وأقَلُّ في المَطامِعِ إشرافاً وَأبلغُ فى عواقبِ الأمورِ نَظراً».1
«مردان باتجربه وعفيفى كه از خانواده هاى شريف بوده وبه حريم مقدس اسلام زودتر قدم گذارده اند به كارمندى اداريت انتخاب كن زيرا آنان اخلاقى كريمتر وروشى پسنديده تر دارند وهمچنين بى طمع ومآل انديشند».

1 . نهج البلاغه، نامه شماره 53، نامه امام به مالك.

صفحه 173

مثل شانزدهم دانشمند بد فرجام بسان حيوان درنده است

(وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْنَاهُ آيَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطَانُ فَكَانَ مِنَ الْغَاوِينَ). 1
«براى آنان سرگذشت كسى را بخوان كه آيات خود (ومعارف ودانشهاى الهى) را به او داديم ولى سرانجام او از آنها برهنه گشت وشيطان او را پيرو خود ساخت واز گمراهان گشت».
(وَ لَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَ لَكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ ذَلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ). 2
«اگر مى خواستم مقام او را با اين آيات بالا مى برديم، امّا او به پستى گراييد واز هواى نفس پيروى كرد، مَثَل او همچون سگى است كه اگر به او حمله كنى زبانش را بيرون مى آورد واگر او را رها كنى باز هم اين كار را انجام مى دهد. اين، مثل گروهى است كه آيات ما را تكذيب كردند. (اى پيامبر) اين داستانها را براى آنان بازگو كن شايد بينديشند».

1 . اعراف/175.
2 . اعراف/176.

صفحه 174
(سَاءَ مَثَلاً الْقَوْمُ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا وَ أَنْفُسَهُمْ كَانُوا يَظْلِمُونَ). 1
«جه بد مثلى دارند گروهى كه آيات مارا تكذيب كردند ولى آنها به خود ستم مى كنند».

نكات آيات

1.«سلخ» در لغت عرب به معنى كنار نهادن پوشش است. از اين جهت پوست كندن گوسفند را سلخ مى گويند 2، چنان كه به كنار نهادن چادر يا لباس زن را سلخ مى نامند. 3
قرآن در مورد اين شخص واژه (انسلخ)به كار برده، تا برساند كه آيات ومعارف، به سان لباسى سراپاى او را پوشانيده بود، ولى متأسفانه پيروى از شيطان سبب شد كه پوشش بيرون آيد، واز شيطان پيروى كند.
2. (أخْلَدَ إلى الأرْض)، واژه أخلد به معناى ميل وگرايش است وگرايش به زمين به معناى آن است كه شخص ياد شده، به مادّيات چسبيد واز معنويات كه جنبه آسمانى دارند، باز ماند.
3.(يَلْهَث): لهث در لغت عرب به معنى بيرون آوردن زبان سگ است.
تا اين جا با لغات آيات آشنا شديم، اكنون بايد ديد اين فردى كه آيات الهى به او داده شده بود، خدا اورا چگونه معرفى مى كند؟ قرآن در باره او، اين جمله ها را به كار برده است:

1 . اعراف/177.
2 . سلخ الخروف: بره را پوست كند.
3 . سلخت المرأة درعها: زن، پيراهن خود را درآورد.

صفحه 175
1. سرگذشت او يك سرگذشت بزرگ و عظيم بوده است به گونهاى كه درباره او كلمه «نبأ» را به كار برده و مى گويد: (وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْنَاهُ آيَاتِنَا)، ونبأ به خبر بزرگ و با اهميت گفته مى شود، نه هر خبر، حتى در آيه مباركه (إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإ)1، مقصود از «نبأ»، خبر عظيم و با اهميت است، نه هر خبر هر چند جزئى و پيش پا افتاده باشد.
2. اين فرد، از نظر علم و دانش به پايه اى رسيده بود كه بر حجج و بينات الهى احاطه داشت، تو گويى آيات الهى به سان لباسى بود كه بر اندام او پوشانيده شده و سراپاى بدن او را فراگرفته بود.
3. (فانسلخ منها)، اين آيات كه به سان جلد يا پوشاك بر بدن او بود كه بر اثر پيروى از شيطان از اين كمالات برهنه گشت، تو گويى علم و دانش و تقوا لباسى است بر اندام إنسان ، و لذا قرآن درباره تقوا مى گويد: (ولباس التقوى ذلك خير).2
4. (فاتبعه الشيطان): اين جمله حاكى ازآن است كه شيطان از گمراه كردن او به حد ياس و نوميدى رسيده بود. ولى آنگاه كه از هوا و هوس پيروى كرد، شيطان به او رسيد و او را پيرو خود ساخت.
تا اينجا از تفسير آيه مى رساند كه اين فرد مقام بزرگى از علم و دانش در امتهاى پيشين را دارا بوده است. مفسران مى گويند: مقصود بلعم بن باعورا است كه از علماى بنى إسرائيل به شمار مى رفت. برخى مى گويند: او يكى از علماى كنعانى است كه به او علم كتاب داده شده بود. برخى مى گويند: مقصود امية بن أبى الصلت ثقفى است كه

1 . حجرات: 6 .
2 . اعراف: 26.

صفحه 176
كتابهاى پيشينيان را خوانده بوده و مى دانست كه خدا پيامبرى را مى فرستد و اميد آن داشت كه او همان رسول نويد داده باشد. آنگاه كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)به امر الهى برانگيخته شد، او به رسالت پيامبر كفر ورزيد.
در هر حال، آيات قرآنى با مرور زمان كهنه و فرسوده نمى شود و در هر زمان مصداقى دارد، و اگر شأننزول خاصى داشته باشد هرگز مقيد بهآن فرد نيست.
امام باقر (عليه السلام)بسيار سخن نيكويى در اين مورد دارد، و مى فرمايد:
«الأصل فى ذلك بلعم، ثم ضربه الله مثلاً لكل مؤثر هواه على هدى الله من أهل القبلة.1
«اصل اين آيه درباره بلعم است سپس خدا آن را به عنوان يك مثل درباره همه كسانى كه هواپرستى را بر خداپرستى و هدايت الهى در اين است، مقدم بشمارد، بيان كرده است».

هماهنگى گفتار و رفتار

درست است هر كس كه دانشى را بياموزد، او دانشمند مى نامند، ولى از نظر امام صادق (عليه السلام)دانشمند كسى است كه رفتارش، گفتار او را تصديق كند، در غير اين صورت يك چنين دانش، وبالى بر گردن است چنان كه مى فرمايد:
«العالم من صدق فعله قوله، ومن لم يصدق فعله قوله فليس بعالم».
«دانشمند كسى است كه رفتار او گفتار او را تأييد كند، آن كس كردارش، گفتار او را تأييد نكند او عالم نيست».

1 . مجمع البيان: 4 / 500 .

صفحه 177
قرآن مجيد با شديدترين لحن، چنين گروهى را توبيخ مى كند و مى فرمايد:
(يا أيها ا لذين آمنوا لم تقولون ما لا تعلمون).
«ايافراد با ايمان چرا چيزى را كه انجام نمى دهيد به مردم مى گوييد».
(كبر مقتاً عند الله أن تقولوا ما لا تفعلون).1
«در نزد خدا مبغوض و گناه بزرگ است كه كارى را كه خود انجام نمى دهيد، به ديگران بگوييد».

ترسيمى گويا از گفتار بى كردار

مثل معروف است كه با گفتن حلوا، حلوا، دهن شيرين نمى شود، همچنان كه پهنه تاريك شب با نام چراغ روشن نمى شود، و با گفتن گل، گلستان پديد نمى آيد، و به قول گوينده:
نام فروردين نيارد گل به باغ *** شب نگردد روشن از اسم چراغ
اسم گفتى و مسما را بجوى *** ماه در بالاست نى در آب جوى
هيچ اسم بى مسمى ديده اى *** يا ز «گاف» و «لام» گل چيده اى
تا قيامت عارف ار مى مى كند *** تا ننوشد باده، مستى كى كند

1 . صف: 2 ـ 3 .

صفحه 178

تفسير آيه دوم

در حالى كه آيه نخست از سقوط و تنزل اين دانشمند گواهى مى دهد، آيه ديگر يادآور مى شود كه خدا مى توانست به نيروى جبر او را از سقوط و لغزش باز دارد، ولى چنين هدايت جبرى بى ارزش است. هدايت در صورتى ارزشمندست كه از روى اختيار بوده، و إنسان با كمال آزادى پوياى راه حق باشد، چنانكه مى فرمايد:
(ولو شئنا لرفعناه بها) .
«اگر ما مى خواستيم با همان آيات او را از انحطاط نجات داده و بالا مى برديم». اما نكرديم، زيرا شرط هدايت اين است كه فرد، آماده آن باشد، ولى هرگاه، إنسان فاقد چنين آمادگى شد، هدايت الهى نصيب اونمى شود، و اين حققت از دو جمله ياد شده در زير استفاده مى شود:
(ولو شئنا لرفعناه بها).
«اگر مى خواستيم او را باآن آيات بالا مى برديم».
چرا نكرديم؟ زيرا:
(ولكنه أخلد إلى الأرض).
«او فاقد چنين شايستگى بود، و ماديات را، بر امور معنوى مقدم داشت».

تبيين مثل

كراراً يادآور شده ايم كه در مثل مشبهى لازم است و مشبه به ووجه شبهى.

صفحه 179
«مشبه» در اين آيه بلعم بن باعورا است كه از دانش خود در راه سعادت بهره نگرفت. مشبه به، سگ است كه پيوسته دهان باز كرده و زبان بيرون مى آورد.
وجه شبه اين است: همان طورى كه آن كار سگ، نتيجه خلقت و فطرت اوست، وبالذات اين كار را انجام مى دهد، خواه تشنه باشد و خواه سيراب، همچنين است افرادى كه با بودن چراغهاى هدايت، راه ظلمانى را پيش مى گيرند، به نوعى به خواسته درونى خود عمل مى كنند. مسلماً اين فطرت، فطرت ثانوى است كه در طول سال ها، از طريق كارهاى زشت به دست آورده، والا فطرت نخستين إنسان فطرت پاك و پاكيزه است. پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود:
«كل مولود يولد على الفطرة، ثم إن أبواه يهودانه و بنصرانه ويمجسانه».1
سرانجام از اين آيه، استفاده مى شود كه هر نوع قضاوت درباره فرد بايد به طور موقت باشد و قضاوت قطعى در گرو اين است كه انسانن زندگى را به پايان برساند، و در حالى كه در صراط مستقيم بوده، جان به جان آفرين بسپارد، چه بسا كسانى در آغاز زندگى و يا نيمه هاى آن، لباس تقوا بر تن كرده و در صراط مستقيم قرار داشته اند، ولى در پايان زندگى از صراط مستقيم لغزيده و پيرو كژراهه شده اند .
ازاين بيان مى توان درباره ياران پيامبر چنين گفت: در اين كه آنها، نور هدايت را ديده، و شرفياب محضر رسول خدا شده اند، شك و ترديدى نيست،

1 . التاج الجامع للاصول: 4 / 180 ; تفسير البرهان: 3 / 261، حديث 5 .

صفحه 180
ولى قضاوت قطعى درباره هر يك بستگى به پاى بندى آنها به اصول شريعت تا پايان عمر دارد.
برخى آز آيات كه از رضايت خدا نسبت به برخى از صحابه خبر مى دهد رضايت خود را مقطعى اعلام مى كند نه پيوست و مى گويد به هنگام بيعت با پيامبر، خدا از آنان راضى شد نه تا آخرين لحظه زندگى چنانكه مى فرمايد:
(لَقَدْ رَضِىَ اللهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَ أَثَابَهُمْ فَتْحًا قَرِيبًا)1.
«خداوند از مؤمنان راضى و خشنود شد خدا آنچه را در درون دلهايشان نهفته بود دانست، از اين رو آرامش را بر دلهايشان نازل كرد و پيروزى نزديكى به عنوان پاداش نصيب آنها فرمود».
درست است در برخى از آيات خدا از سه گروه اظهار رضايت نموده:
الف: پيشگامان از مهاجران.
ب: پيشگامان از انصار.
ج: كسانى كه از آنها در هجرت و نصرت تا فتح مكه پيروى كردند. زيرا پس از فتح مكه موضوع هجرت منتفى شد و پيامبر فرمود: لا هجرة بعد الفتح.
(وَ السَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الأَنْصَارِ وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَان رَضِىَ اللهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّات تَجْرِي

1 . فتح: 18 .

صفحه 181
تَحْتَهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ)1.
«پيشگامان نخستين از مهاجرين و انصار و كسانى كه به نيكى از آنها پيروى كردند خداوند از آ،ها خشنود گشت و د،ها از او خشنود شدند و باغهايى از بهشت براى آنان فراهم ساخته كه نهرها از زير درختانش جارى است جاودانه در آن خواهند بود و اين است پيروزى برزگ».
ولى اظهار رضايت خدا از اين طروه ها نمى تواند دليل بر عصمت يا عدالتآنان تا روز بازپسين زندگى آنان باشد بلكه چه بسا ممكن است بسان بلعم باعورا بعدها بلغزند.
چنانكه مى فرمايد:
گواه بر اينكه هدايت مقطعى دليل بر هدايت مطلق نيست اين است كه قرآن پس از ستودن ياران پيامبر تنها به برخى از د،ان وعده مغفرت و پاداش مى دهد نه به همگى چنانكه مى فرمايد:
(مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللهِ وَ رِضْوَانًا سِيَماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الإِنْجِيلِ كَزَرْع أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَأَزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْرًا عَظِيًما)2.

1 . توبه: 100 .
2 . فتح: 29 .

صفحه 182
«محمد فرستاده خداست و كسانى كه بااو هستند در برابر كفار سرسخت و شديد و در ميان خود مهربانند، پيوسته آنها را در حال ركوع و سجود مى بينى در حالى كه همواره فضل خدا و رضاى او را مى طلبند، نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمايان است، اين، توصيف آنان در تورات و توصيف آنان در انجيل است همانند زراعتى كه جوانه هاى خود را خارج ساخته و به تقويت آن پرداخته تا محكم شده و بر پاى خود ايستاده است و زارعان را به شگفتى وامى دارد اين براى آن است كه كافران را به خشم آورد، كسانى از آنها را كه ايمان آورده و كارهايشايسته انجام داده اند خداوند وعده آمرزش و اجر عظيمى داده است».
گروهى كه در اين آيه مورد ستايش قرار گرفته اند نشانه هايى دارند كه يكى از آنها (اشداء على الكفار رحماء بينهم) مى باشد، در حالى كه همه صحابه از اين نشانه برخوردار نبودند زيرا در جنگ هاى جمل وصفين، گروهى ازصحابه، به دست خود صحابه، جام شهادت نوشيدند.
بنابراين، با اين آيه نمى توان، بر عدالت و پيراستگى همه صحابه استدلال كرد، حداكثر، برخى از صحابه را در برمى گيرد.

صفحه 183

مثل هفدهم

بناى استوار و بناى ناپايدار

(وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مَسْجِدًا ضِرَارًا وَ كُفْرًا وَ تَفْرِيقًا بَيْنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ إِرْصَادًا لِمَنْ حَارَبَ اللهَ وَ رَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَيَحْلِفُنَّ إِنْ أَرَدْنَا إِلاَّ الْحُسْنَي وَ اللهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ)1.
«] دسته اى از منافقان [، كسانى هستند كه به منظور ضرر زدن به مسلمانان و تقويت كفر و ايجاد دو دستگى ميان مؤمنان، مسجدى ] و در واقع [ كمين گاهى براى كسانى كه قبلاً با خداوند و پيامبر وى به محاربه برخاسته بود، ساخته اند و سوگند مؤكد ياد مى كنند كه ما جز كار خير هدفى نداشتيم وخداوند گواهى مى دهد كه آنان دروغ مى گويند» .
(لاَ تَقُمْ فِيهِ أَبَدًا لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوَى مِنْ أَوَّلِ يَوْم أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِيهِ فِيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا وَ اللهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ)2 .
«هرگز در آنجا نماز مگزار، مسجدى كه از روز نخست بر پايه تقوا بنا شده است، شايسته است كه در آن نماز بگزارى، در آن مسجد مردانى نماز مى گزارند كه مى خواهند پاك شوند و خداوند افراد پاك را دوست دارد».

1 . التوبة: 107 .
2 . التوبة: 108 .

صفحه 184
(أَفَمَنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَى تَقْوَى مِنَ اللهِ وَ رِضْوَان خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَى شَفَا جُرُف هَار فَانْهَارَ بِهِ فِي نَارِ جَهَنَّمَ وَ اللهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ)1.
«آيا آن كس كه شالوده كار خود را بر اساس پرهيزكارى و خشنودى خداوند گذارده است، بهتر است يا آن كه آن را بر لب سيل گاهى كه در حال ريختن است نهاده و با آن، در آتش جهنم سقوط مى كند؟ و خداوند ستمكاران را هدايت نمى كند».

لغات آيات

«ضرار» به معنى ضرر زدن از روى عمد و دشمنى است.
«ارصاد» به معنى كمين كردن.
«بنيان» به معين ساختمان است كه امروز در زبان عرب، واژه «مبنى» به كار مى برند.
«تقوى» از وقايه گرفته شده و آن نوعى خصلت در إنسان است كه در سايه آن إنسان از گناهان پرهيز مى كند و در حقيقت سپرى است كه از روى آوردن گناه به إنسان جلوگيرى مى نمايد.
«شفا» به معناى لبه.
«جرف» به معناى كناره هاى رودخانه، كه آب زير آن را خالى كرده است.
«هار» چيزى كه در آستانه فرو ريختن است.
تا اينجا با لغات آيات آشنا شديم. اكنون شأن نزول آيه را بيان مى كنيم.

1 . توبة: 109 .

صفحه 185

تفسير آيات

در شهر «يثرب» پيش از هجرت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)به آن شهرن مردى به نام «ابوعامر» اطلاعات جامع و وسيعى درباره كتب عهدين داشت و پيش از بعثت پيامبر، ظهور او را نويد مى داد، و علائم و نشانه هاى او را در اين دو كتاب براى مردم بازگو مى كرد. آنگاه كه رسول گرامى، گام به اين شهر نهاد، «ابو عامر» نيز به او ايمان آورد، ولى آن عظمت و نفوذ كلمه اى را كه به عنوان پيشواى روحانى داشت، از دست داد و به صورت يك فرد عادى درآمد. در اين هنگام، انگيزه حسد، سبب شد كه او با منافقان قبيله هاى «اوس» و «خزرج» همكارى صميمانه را آغاز كند، و شالوده حزب نفاق را در مدينه بريزد. از اين جهت، ازمدينه به مكه گيخت و براى براندازى حكومت نوبنياد اسلام، سفرى به شام كرد، و تمايلات بزرگ روميان را براى نبرد با مسلمانان جلب نمود.
او در نامه اى به منافقان مدينه، نوشت كه مركزى را به عنوان آموزش تعليمات و تصميمات خرابكارانه بسازند، و براى پوشش و اغفال مسلمانان، نام آن محل را «مسجد» بگذارند. از اين جهت، دوازده نفر از سران حزب نفاق كه از ساكنان دهكده قبا 1 بودند، مسجدى را در آن محل بنا كردند، در حالى كه در دهكده قبا، مسجد با سابقه اى بود كه محل تجمع مسلمانان به شمار مى رفت. آنان باى كسب مجوز، حضور پيامبر رسيدند و گفتند: پيران و بيماران در شبهاى تار و بارانى موفق نمى شوند مسافت ميان خانه و مسجد قبا را طى كنند. از اين جهت، ناچاريم براى چنين ايام فوق العاده، مسجدى در

1 . دهكده اى بود در 12 كيلومترى مدينه ولى اكنون به آن وصل شده است.

صفحه 186
كنار خانه هاى خود داشته باشيم. پيامبر سخنان آنان را شنيد، ولى نفياً واثباتاً چيزى نگفت. وقتى كه پيامبر از جنگ تبوك بازگشت، مركز منافقان كه خداوند آن را خانه «ضرار» ناميده و آنان مسجد مى ناميدند آماده بهره بردارى بود. منافقان اصرار داشتند كه پيامبر آنجا را با اقامه جماعت، افتتاح فرمايد تا به تمام معنا رنگ مسجد به خود بگيرد وديگر مسلمانان نتوانند آن را ويران كنند. فرشته وحى نازل گرديد وپيامبر از منويّات سوء منافقان آگاه ساخت وبا آوردن آيات ياد شده، اهداف منافقان را از ساختن اين معبد، در چهار كلمه خلاصه كرد، اكنون به شرح اين چهار هدف مى پردازيم:

ويژگيهاى لانه جاسوسى

يادآور شديم كه منافقان براى آموزش وتصميمات خرابكارانه خود، مركزى به ظاهر اسلامى ولى در واقع لانه جاسوسى ساختند كه به فرمان رئيس حزب به نام «ابوعامر» جامه عمل بپوشانند. اين مركز از نظر قرآن دارى چهار ويژگى بود.
الف: ضراراً: هدف، ضربه زدن وضرر وارد كردن به مسلمان بود.
ب: كفراً: براى تقويت كفر بنا شده بود.
ج: وتفريقاً: هدف، ايجاد دو دستگى ميان مردم قبا بود.
د: إرصاداً لمن حارب الله ورسوله: كمينگاه براى ابوعامر بود كه محارب با خدا وپيامبر به شمار مى رفت.
وشگفت اينجاست كه آنان بر مصلح بودن خود اصرار ورزيده وپيوسته سوگند ياد مى كردند كه هدف، بسيار مقدس است، ولى قرآن بر دروغگو بودن

صفحه 187
آنان گواهى مى دهد.
چنانكه قرآن در انتقاد از آنان مى فرمايد:
(وَ لَيَحْلِفُنَّ إِنْ أَرَدْنَا إِلاَّ الْحُسْنَي وَ اللهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ).1
آيه دوم، پيامبر را از افتتاح اين مسجد ونمازگزاردن در آنجا باز مى داد كه مبادا از اين طريق، رنگ رسمى به خود بگيرد وديگر تخريب آن، امكان پذير نباشد، ولذا جبرئيل، فرود آمد وپيامبر را از اهداف سازندگان اين بنا آگاه ساخت و او را از هر نوع نماز گزاردن ويا عمل ديگر در آن مكان بازداشت وچنين فرمود:
( لاَ تَقُمْ فِيهِ أَبَدًا).2
«هيچگاه در آنجا براى نماز ودعا توقف مكن».
آنگاه قرآن دو مسجد را مقايسه مى كند:
1. مسجدى كه از روز نخست بر اساس تقوا بر پا شده است، مانند مسجد قبا.
2. بنايى كه به صورت ظاهر مسجد ولى در باطن، لانه جاسوسى ونقشه كشى عليه اسلام ومسلمانان است.
در مسجد نخست، افراد پاكدامن نماز مى گزارند، طبعاً در محل دوّم افراد ناپاك جمع مى شوند، چنان كه مى فرمايد:
(لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوَى مِنْ أَوَّلِ يَوْم أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِيهِ فِيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا وَ اللهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ).3
در آيه بعدى دو گروه مؤمن وكافر را مقايسه مى كند ويادآور مى شود:

1 . توبة/107.
2 . توبة/108.
3 . توبة/108.

صفحه 188
مؤمن كسى است كه ساختمان خود را بر شالوده تقوا ورضايت خدا برپا مى كند، در حالى كه إنسان منافق، ساختمان خود را بر لبه رودخانه اى مى سازد كه زير آن را آب شسته وبرده ودر حال فرو ريختن است.
مسلّماً مقصود، ظاهر قضيه نيست كه اينها بنايى را بر لب رودخانه اى ساخته اند كه زير آن شستشو شده است، بلكه مقصود، عقيده ودين آنهاست كه بر اساس آن زندگى مى كنند وبه خاطر بى پايگى آيين سرانجام به جهنم فرو خواهند افتاد، چنان كه مى فرمايد:
(أَفَمَنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَى تَقْوَى مِنَ اللهِ وَ رِضْوَان خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَى شَفَا جُرُف هَار فَانْهَارَ بِهِ فِي نَارِ جَهَنَّمَ وَ اللهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ).1
تا اينجا به تفسير آيه ها پرداختيم ومفاد آنها نيز روشن گشت، ولى اكنون به تشريح تمثيل مى پردازيم.

تبيين تشبيه

كراراً يادآور شديم كه مثلهاى قرآن، تمثيل وتشبيه است وهر تشبيهى داراى سه پايه است:
1. مشبّه، 2.مشبه به، 3.وجه شبه.
از آنجا كه آيه، داراى دو تمثيل است قهراً به تعدد تمثيل، اين جنبه هاى سه گانه نيز متعدد خواهند بود.

تمثيل اوّل

مشبّه: مؤمن كه داراى عقيده اى محكم واستوار است.

1 . توبة/109.

صفحه 189
مشبّه به: بنيانى كه بر اساس محكم ساخته شده باشد.
وجه شبه: از آنجا كه عقايد مؤمن از حقانيت واستوارى برخوردار است، قهراً بسان بناى محكم، پايدار خواهد بود.

تمثيل دوم

مشبّه: منافق كه داراى عقيده اى سست وبى پايه است.
مشبّه به: خانه اى كه بر لبه رودخانه كه زير آن را سيل شسته باشد، بنا گردد.
وجه شبه: همچنان كه خانه دوم در آستانه ريزش است، وساكنان خود را در كام مرگ فرو مى ريزد، همچنين منافقان كه بر عقايد باطل، تكيه كرده اند، به خاطر سستى آنها، به كام دوزخ فرو مى روند.

صفحه 190

مثل هيجدهم

جهان ناپايدار بسان بهار زودگذر

(إِنَّمَا مَثَلُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا كَمَاء أَنْزَلْنَاهُ مِنَ السَّمَاءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الأَرْضِ مِمَّا يَأْكُلُ النَّاسُ وَ الأَنْعَامُ حَتَّى إِذَا أَخَذَتِ الأَرْضُ زُخْرُفَهَا وَ ازَّيَّنَتْ وَ ظَنَّ أَهْلُهَا أَنَّهُمْ قَادِرُونَ عَلَيْهَا أَتَاهَا أَمْرُنَا لَيْلاً أَوْ نَهَارًا فَجَعَلْنَاهَا حَصِيدًا كَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالأَمْسِ كَذَلِكَ نُفَصِّلُ الْآيَاتِ لِقَوْم يَتَفَكَّرُونَ). 1
«زندگى دنيا بسان آبى است كه آن را از آسمان فرود آورديم كه بر اثر آن گياهان گوناگونى روئيده ومردم وچارپايان آن را مى خورند، تا زمانى كه زمين، زيبايى خود را برگرفت وآراسته گرديد ومردم آن زمين مى انديشند كه مى توانند از آن تامدّتى بهره بگيرند، ناگهان فرمان ما شب ياروز فرود مى آيد وآنها را (چنان) درو مى كند، كه گويى هرگز نبوده اند، اين چنين آيات خود را براى گروه متفكر، شرح مى دهيم».
(وَ اللهُ يَدْعُوا إِلَى دَارِ السَّلاَمِ وَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ إِلَى صِرَاط مُسْتَقِيم). 2
«خدا به سراى صلح وسلامت دعوت مى كند وهر كس را بخواهد راه راست هدايت مى كند».

1 . يونس/24.
2 . يونس/25.

صفحه 191

لغات آيه

«اختلاط» در لغت عرب به معنى آميزش است، وجمله (فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الأَرْضِ) را مى توان دو جور تفسير كرد:
1. «بـ» در واژه «بِه» به معناى مصاحبت است، در اين صورت معنى جمله اين خواهد بود: آب باران بانباتات درهم آميخته مى شود وآب در بافتها وسلولهاى آنها نفوذ مى كند.
2. «بـ» در واژه «به» به معنى سببيت است، در اين صورت معنى آيه اين خواهد بود كه به وسيله آب باران، گياهان رشد كرده وبه هم مختلط گشته اند ودرهم پيچيده اند.
جمله (أَخَذَتِ الأَرْضُ زُخْرُفَهَا وَ ازَّيَّنَتْ)از بلاغت بسيار بالايى برخوردار است. اين آيه، زمين را به عروسى تشبيه مى كند كه در لباسهاى فاخر از هر رنگى مى پوشد وبه انواع زينتها خود را آرايش مى كند. ومعنى جمله اين است كه زمين زينتهاى خود را برگرفته وخود را باآنها آراسته است.
جمله (قَادِرُونَ عَلَيْهَا)به اين معنى است كه آنان فكر مى كنند كه پيوسته مى توانند از اين نباتات وچارپايان بهره بگيرند امّا غافل از آنند كه سنّت الهى بر ناپايدارى آنها تعلّق گرفته است.
جمله (أَتَاهَا أَمْرُنَا) (فرمان ما به آنها مى رسد) كنايه از نزول آفاتى است كه مزارع را مى خشكاند وسرانجام مايه مرگ ومير چگارپايان نيز مى شود.
جمله (كَأَنْ لَمْ تَغْنَ) به منزله اين است كه بگويد: «كأن لم ينبت زرعها» (گويا اصلا گياه وجانورى نبوده است).
آيه دوم بهشت را به عنوان «دار السلام» معرفى مى كند كه درست نقطه

صفحه 192
مقابل دنياست. جهان مادّه محور بلاها وگرفتاريها ومرگ وميرهاست، در حالى كه آن جهان، سراپا سلامت وسازگارى است. تا اينجا با تفسير جمله هاى آيه آشنا شديم، اينك تبيين مثل آيه:

تفسير مثل

در گذشته يادآور شديم كه هر تمثيلى داراى سه ركن است:
1. مشبّه: چيزى كه در صدد تشبيه آن هستيم.
2. مشبّه به: چيزى كه شىء مورد نظر، به آن تشبيه مى شود.
3. وجه شبه: چيزى كه اين دو را يكسان نشان مى دهد، ومايه تشابه آن دو است.
نخست به توضيح مشبه به مى پردازيم تا فهم «مشبّه» آسانتر باشد.
فرض كنيد سرزمينى است كه از نظر خاك آماده پرورش گياهان ورشد درختان مى باشد، ودر منطقه اى خوش آب وهوا قرار گرفته كه در مواقع خاص از آب باران مشروب مى شود، وآفتاب ملايم بر اين سرزمين مى تابد وكشاورزان ماهر در حراست اين باغ مى كوشند. چيزى نمى گذرد كه اين سرزمين به يك باغ زيبا تبديل مى شود كه دل را مى ربايد، وزمين آن به صورت عروسى درمى آيد كه خود را باانواع گياهان وگلها وميوه ها آراسته است. صاحبان باغ پيوسته از ميوه ها وگلهاى معطّر آن بهره مند شده، وبراى اين باغ نوعى جاودانگى معتقدند. در همين رفت وآمدها ونگاه هاى پر معنا كه عقل وهوش را از إنسان مى ربايد، ناگهان باغ دچار حادثه اى يا باد مسمومى مى گردد كه همه چيز را از ريشه مى خشكاند وباغ به صورت يك مشت چوب خشك و

صفحه 193
برگهاى زرد درمى آيد كه مايه وحشت بيننده مى گردد.
اين، حال مشبه به است وامّا مشبّه، اين دنياى فانى است كه هر فردى به نوعى براى خود، آمال وآرزوهايى در سر مى پروراند، وبر جوانى خود اعتماد نموده ومال وفرزند را مايه قدرت ونيرو مى داند، ولى چيزى نمى گذرد كه جوانى به پيرى تبديل شده وقواى بدن كاهش يافته وإنسان در آستانه مرگ قرار مى گيرد واولاد وفرزندنان، هر يك به نقطه اى رفته، تو گويى آن اجتماع وآن زندگى پر طراوت وجود نداشت.
مؤيد الدين اصفهانى معروف به طغرايى در لاميّه خود كه به نام «لامية العجم» معروف است، وضع دنيا را چنين توصيف مى كند:
ترجو البقاء لدار لاثباتَ لَها *** فهل سمعتَ بظل غيرَ منتقل
«آيا براى خانه اى كه جاودانى نيست، آرزوى پايدارى دارى؟ آيا هيچ شنيده اى كه سايه اى جابجا نشود؟».
روى اين بيان، تمثيل وارد در آيه، تمثيل مركّب است، يعنى مجموع مشبه، به مجموع مشبه به تشبيه مى شود، نه اينكه هر جزئى از اجزاى مشبه به جزئى از اجزاى مشبه به تشبيه شود.
اما مرحوم طبرسى يا ارتكاب تكلفى، آيه را از قبيل تشبيه مفرد به مفرد گرفته ودر اين مورد بيان خاصى دارد كه علاقه مندان مراجعه كنند. 1
ضمناً يادآور مى شويم كه اين تمثيل به گونه اى ديگر، در سوره كهف آيه 45 وسوره حديد آيه 20 وارد شده كه در جاى خود خواهند آمد.
آيه با اين تمثيل، ما را از دنيا پرستى ودنيا خواهى بى حد

1 . مجمع البيان: 3/102.

صفحه 194
وحساب باز مى دارد ويادآور مى شود كه به جاى دنياخواهى، آخرت خواهى را پيشه خود قرار دهيم، اين جهان، جهان بلاست وآخرت، خانه سلامت است. ودر اين مورد، از تعبير «دار السلام»: «خانه سلامت»، بهره مى گيرد ومى فرمايد: ( وَ اللهُ يَدْعُوا إِلَى دَارِ السَّلاَمِ): «خدا به خانه امن وسلامت دعوت مى كند»، نه به اين دنيا كه «دار البلاء» است وزيبايى هاى آن ناپايدار مى باشد.
دوست عزيز، شاعر خاندان رسالت، آقاى حسان، در اين مورد ابياتى دارد كه از نظر خوانندگان مى گذرد:

آثار پاينده

بر آب است، بنيان بنيادها *** خرابى است، پايان آبادها
نه غمهاى پر شور، پاينده است *** نه لبخند شيرين دلشادها
نه اين كلبه ها و، نه آن كاخها *** نه در باغ، گلها وشمشادها
جوانى وپيرى وفقر وغنى *** نپايند چون مهر ومردادها
غنيمت شماريد اين عمر خويش *** چو عمّار وسلمان ومقدادها
همه، مال ومكنت كه در دست ماست *** غبارى است در معرض بادها
***

صفحه 195
نماند بجز نام در اين جهان *** كه آن هم رود آخر از يادها
مگر نام آن با خدا مردمى *** كه از قيد نفسند آزادها
زآثار نيكويشان باقى اند *** چو دارند پاينده بنيادها
بشر سوزد از آتش كفر وجهل *** زهر سوبلند است فريادها
همه، تشنه دين ودانايى اند *** همه، چشم در راه امدادها
يقين علم ودين، از ميان مى برند *** همه رنج وغمها وبيدادها
بياييد گرد هم آييم ما *** بكوشيم در راه ارشادها
كه تقديم قرآن وعترت كنيم *** زهر حوزه علم، استادها
«حسان» توشه برگير تا فرصت است
كه تقوا بود بهترين زادها
امير مؤمنان در ترسيم ناپايدارى دنيا، كلمات بس شيرين وزيبايى دارد كه نمونه اى از آنها را يادآور مى شويم:

صفحه 196
«دارٌ بالبلاء محفوفة، والغدر معروفة، لاتدوم أحوالها، ولا يسلم نزالها».1
«دنيا، خانه اى است پوشيده با بلا، وبه حيله ومكر، مشهور است، اوضاع آن ناپايدار، ساكنان در آن، از بلا در امن نيستند».

1 . نهج البلاغه، خطبه 226.

صفحه 197

مثل نوزدهم

دو گروه بينا ونابينا يكسان نيستند

(إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَ أَخْبَتُوا إِلَى رَبِّهِمْ أُولَئِكَ أَصْحَابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ).
«آنان كه ايمان آورده اند وعمل صالح انجام داده اند ودر برابر خداوند تسليم وخاضع گشته اند، آنان بهشتيانند ودر آنجا جاودان خواهند بود».
(مَثَلُ الْفَرِيقَيْنِ كَالأَعْمَى وَ الأَصَمِّ وَ الْبَصِيرِ وَ السَّمِيعِ هَلْ يَسْتَوِيَانِ مَثَلاً أَفَلاَ تَذَكَّرُونَ). 1
«حال اين دو گروه (مؤمن ومنكر) حال نابينا وكر وبينا وشنواست، آيا اين دو همانند وهمسانند؟ چرا يادآور نمى شويد؟».

لغات آيه

«إخبات» در لغت عرب به معنى خضوع وخشوع است وگاهى نيز در معنى اطمينان به كار مى رود. ودر آيه مورد بحث معنى نخست مناسبتر است.
سه واقعيت مرتبط به هم:

1 . هود/23ـ24.

صفحه 198
آيه نخست، سه واقعيت مرتبط به هم را يادآور شده كه هر يك، بعدى را به دنبال مى آورد:
1. ايمان، 2. عمل صالح، 3. تسليم در برابر حق.
ايمان به يك حقيقت، ايجاب مى كند كه إنسان بر طبق آن حركت كند. فردى كه مى داند در سيم لختى، نيروى برق جريان دارد، ودست زدن همان ومرگ هم هم همان، مسلماً از تماس با آن خوددارى مى كند، وسرانجام در برابر اين حقيقت، خضوع مى كند وهرگز به اين فكر نمى افتد كه در برابر آن سرسختى نشان دهد.
گروه مؤمن، كه به خداى دانا وتوانا ايمان دارند ومى دانند كه وى براى بررسى اعمال آنان روز معاد را فراهم كرده ومحاسبهاى دقيق، كار آنان را رسيدگى مى كنند، گرد عمل زشت نمى گردند وپيوسته مبدأ عمل صالح مى شوند زيرا در آن جهان ميوه آن را مى چينند وسرانجام در مقابل خدا وآموزگاران ودستورات وى سر تسليم فرود مى آورند.
اين گروه چشم باز وگوش شنوايى دارند، امير مؤمنان، در ستايش پرهيزكاران چنين مى فرمايد:
«غُضّوا أبصارهم عمّا حرّم الله عليهم ووقفوا أسماعهم على العلم النافع لهم،... فهم والجنّة كمن قد رأها فهم فيها منعّمون، وهم والنار كمن قد رأها فهم فيها معذّبون». 1
«پرهيزكاران، ديدگان خود را از هر حرامى پوشيده وگوشهاى خود را بر دانشهاى سودمند باز مى كنند.... تو گويى آنان بهشت را مى بينند كه در

1 . نهج البلاغه، خطبه همام، شماره 193.-

صفحه 199
آنجا در نعمتند وگويا دوزخ را مشاهده مى كنند، كه در آنجا معذّبند».
در مقابل اين گروه، گروهى كافرند كه به خدا كفر ورزيده ودر نتيجه فاقد عمل صالح بوده واز تسليم در برابر اوامر ونواهى الهى سرباز مى زنند. ودر نتيجه آنان نسبت به حقايق نابينا وناشنوا هستند.
اكنون سؤال مى شود: آيا دو گروه زير يكسانند:
1. گروهى كه ايمان به خدا داشته وعمل صالح انجام داده ودر مقابل خالق، خاضع وخاشعند، وبا چشم وگوش باز به حقايق جهان مى نگرند ونداهاى الهى را مى شنوند.
2. گروهى كه منكر خدا بوده وفاقد عمل صالح وخضوع در برابر خدا مى باشند ودر نتيجه، چشم بسته واز حقايق علوى ناآگاهند، تو گويى نسبت به آنها نابينا وكرند.
پاسخ: هرگز اين دو گروه يكسان نمى باشند.

حقيقت تمثيل

مشبّه در اين آيه، كافر ومؤمنند، ومشبّه به، دو گروه نابينا وناشنوا وبينا وشنواست، ودر حقيقت، مؤمن به خاطر دل آگاهى بسان إنسان بينا وشنواست. كافر به خاطر دل مردگى بسان نابينا وكر مى باشد.

صفحه 200

مثل بيستم

فرياد رسانانى بيچاره و زبون

(لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ وَ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لاَ يَسْتَجِيبُونَ لَهُمْ بِشَىءْ إِلاَّ كَبَاسِطِ كَفَّيْهِ إِلَى الْمَاءِ لِيَبْلُغَ فَاهُ وَ مَا هُوَ بِبَالِغِهِ وَ مَا دُعَاءُ الْكَافِرِينَ إِلاَّ فِي ضَلاَل )1.
«دعوت حق از آن اوست ] و بايد او را خواند [، و كسانى كه غير از خدا را مى خوانند، به دعوت آنان پاسخ نيم گويند. آنان همچون كسى هستند كه دستهاى خود را به سوى آب مى گشايند تا آب به دهانشان برسد و هرگز نخواهد رسيد و درخواست كافران جز گمراهى چيزى نيست».
إنسان ذاتاً يك موجود محتاج و نيازمند است، در حالى كه به كارهاى شگفت انگيزى دست مى زند و إنسان را به كره ماه مى فرستد و در صدد تسخير كرات ديگر است، اما فقر وحاجت و نياز، سراسر وجود او را فرا گرفته و با به هم خوردن شرايط زندگى دچار سختيها و بدبختيها مى شود و در اين هنگام به دنبال فريادرسى مى رود كه او را يارى دهد و گره كار او را بگشايد.
در اينجا مردم بر دو گونه اند :
1. گروه مؤمن كه به خالق جهان اعتقاد راسخ دارند و او را دانا و توانا

1 . رعد: 14.

صفحه 201
مى دانند، به او پناه برده و او را مى خوانند. قرآن اين نوع دعوت را «دعوة الحق» مى خواند.
2. گروهى ديگر، از دعوت و خواندن خدا، سرباز زده، به مخلوق پناه مى برند و بتها و معبودهاى دروغين را فريادرس خود مى دانند و آنها را مى خوانند.
دعوت اين گروه دعت بيهوده است، زيرا معبودهاى دروغين توانايى پاسخگويى را ندارند، و اگر دعوت نخست «دعوة الحق» است، دعوت دوم، «دعوة الباطل» است، زيرا موجود پست و ناتوان را كه از خود نمى تواند دفاع كند، به يارى مى طلبند. قرآن دعوت اين گروه را چنين بيان مى كند:
(وَ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لاَ يَسْتَجِيبُونَ لَهُمْ بِشَىءْ).
«آنان كه جز خدا را براى فريادرسى مى خوانند بدانند كه ] معبودهاى باطل آنان، [توانايى پاسخگويى دعوت آنها را ندارند».
آنگاه قرآن بر اين دعوت باطل تمثيل و تشبيهى دارد كه توضيح آن چنين است:
فرض كنيد انسانى بر لب چاهى به عمق بيست مترى نشسته است، و پيوسته دست به درون چاه دراز كرده، آب مى طلبد تا به دهان او برسد و در نتيجه تشنگى خود را برطرف كند، آيا چنين فردى به مقصد و خواسته خود مى رسد؟ به طور مسلم نه! همچنين است كسانى كه براى رفع نيازها و درخواستهاى خود، بتهاى بيجان را مى خوانند تا به خواسته هاى آنان جامه عمل بپوشانند، اين گروه هرگز به مقصد نمى رسند.
بنابراين مشبه كسى است كه بر كنار چاه عميقى نشسته و مى خواهد از

صفحه 202
درون چاه، آب برگيرد و مشبه به بت پرستانى هستند كه از بتها حاجت مى طلبند.
وجه شبه در هر دو، ناكامى هر دو طرف است.
زمخشرى در كشاف، تمثيل را به گونه اى ديگر بيان مى كند، او مى گويد: مشبه انسانى است كه در كنار چاه نشسته و از آب مى طلبد كه به دهان او برسد. و مشبه به بت پرستى است كه از بت فاقد شعور حاجت مى طلبد.1
و در هرحال، نتيجه يكى است و آن اين كه درخواست ازبتان و معبودان دروغين بسان نشستن بر كنار چاه است كه با دراز كردن دست مى خواهد آب بياشامد (تفسير نخست). يا بسان درخواست از آب چاه است كه خود را به دهان إنسان تشنه برساند (تفسير دوم).
قرآن در ذيل آيه، دعوت كافران را كه با پرستش بتها انجام مى گرفت، ضلالت مى خواند و مى گويد: (وَ مَا دُعَاءُ الْكَافِرِينَ إِلاَّ فِي ضَلاَل)وخواندن كافران جز ضلالت نيست. زيرا ضلالت اين است كه إنسان از راه بيرون رود و راهى را طى كند كه هرگز به مقصد نمى رسد، و درخواست بت پرستان از بتها به جاى درخواست حاجت از خدا، نوعى ضلالت و انحراف از راه مستقيم است. هدف از دعا و خواندن، ايجاد توجه در طرفي است كه به درخواست إنسان پاسخ بگويد، خدايان دروغين، يا فاقد توجهند (اگر سنگ و گل باشند) و يا ناتوان از استجابتند (اگر موجود عاقلى مانند جن وملك را باشند) وچه ضلالتى روشنتر از اين !

1 . كشاف: 2 / 162.

صفحه 203

مثل بيست و يكم

مقايسه حق و باطل

(أَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَدًا رَابِيًا وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ ابْتِغَاءَ حِلْيَة أَوْ مَتَاع زَبَدٌ مِثْلُهُ كَذَلِكَ يَضْرِبُ اللهُ الْحَقَّ وَ الْبَاطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَاءً وَ أَمَّا مَا يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الأَرْضِ كَذَلِكَ يَضْرِبُ اللهُ الأَمْثَالَ)1.
«خداوند از آسمان آبى فرستاد. رودخانه ها به اندازه خود جارى گشت ـ آب در هر رودخانه اى به اندازه گنجايش آن جارى گشت ـ سپس سيل بر روى خود كفى را حمل كرد، و از آنچه در كوره ها براى بدست آوردن زينت آلات يا چيزهاى ديگر آتش روشن مى كنند نيز كفهايى پديد مى آيد. اما كفها به بيرون ريخته مى شوند ولى آنچه بر مردم سود مى رساند ـ آب يا فلز خالص ـ در زمين مى ماند. خداوند اين چنين مثل مى زند».

تفسير آيه

آيه ياد شده از آيه هاى بس زيبا و پرمعنى قرآن است (هر چند همه آيات

1 . رعد: 17.

صفحه 204
آن، زيبا و پرمعناست) قبل از تبيين تشبيه به تفسير جمله هاى آيه مى پردازيم:
1. (أَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً)ناظر به آب باران است كه از بالا فرو مى ريزد و حيات بخش و حركت آفرين است.
2. (فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌ)رودها به راه مى افتند، زيرا در سايه ريختن باران شديد، سيلابها از نقطه بالا مانند كوهها و تپه ها به سمت زير سرازير شده، و آبها پشت هم، رود عظيمى را تشكيل مى دهند و رودخانه ها را پر مى كنند.
3. (بِقَدَرِهَا)درست است آن سيل آسا از بالا فرو مى ريزد و از كوهها و تپه ها به سمت پايين سرازير مى شود، ولى هر رودى به اندازه گنجايش خود، آب برمى دارد. چه بسا آب پشت رود، ده برابر باشد ولى رود جز گنجايش خود آب نمى گيرد. با واژه (بِقَدَرِهَا) به اين حقيقت اشاره مى كند.
4. (فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَدًا رَابِيًا). هنگامى كه سيل در رودها به راه مى افتد، كفى را نيز همراه دارد، بلكه آن را با خود حمل مى كند «زبد» به معنى كف و «رابى» به معنى بلندى است.
5. (وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ ابْتِغَاءَ حِلْيَة أَوْ مَتَاع زَبَدٌ مِثْلُهُ)، نه تنها سيل كفى را با خود حومل مى كند، بلكه آنگاه كه فلزات كه براى ساختن زينت آلات يا وسائل ديگر در كوره قرار مى گيرد، از آن نيز كفى برمى خيزد، بسان كفى كه در آب است.
در لغت عرب هرگاه چيزى را روى آتش قرار دادند عرب هنگامى كه براى پختن، آتش روشن كند، مى گويند: «أوقد النار»، ولى اين جمله در آيه با واژه «عليه» همراه است، تو گويى آتش كوره همه جوانب فلز را در برگرفته، از بالا و پايين تا به خوبى ذوب شود و نا خالصى هاى آن بيرون رود و ماده خالص در

صفحه 205
كف ديگ باقى بماند.
6. (كَذَلِكَ يَضْرِبُ اللهُ الْحَقَّ وَ الْبَاطِلَ)اين جمله يادآور آن است كه هدف از مطرح كردن اين دو مطلب:
الف: سيلاب جارى مى شود و كف را همراه خود مى برد.
ب. فلزاتى در كوره ذوب قرار مى گيرند و ناخالصيهاى آنها بيرون ريخته مى شود.
ترسيم واقعيت حق و باطل است، چنانكه بيان مى كند.
7. (فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَاءً): «كف بيرون ريخته مى شود و از بين مى رود».
8. (وَ أَمَّا مَا يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الأَرْضِ): «ولى آنچه كه به مرد سود مى رساند، مانند و فلز خالص، در زمين مى ماند».
9. (كَذَلِكَ يَضْرِبُ اللهُ الأَمْثَالَ): «خدا اين گونه مثل مى زند و حق و باطل را ترسيم مى كند». حق بسان آب و فلز خالص است كه پس از طى مراحلى در زمين باقى مى ماند، يكى مايه حيات، ديگرى هم مايه زينت يا وسيله زندگى.
در حالى كه باطل بسان كف روى آب، يا كف روى ديگ كوره است كه پس از اندى خاموش مى شود يا به دور ريخته مى شود و به تعبيرى ديگر، حق: پايدار، و باطل: لرزان و ناپايدار است.
تا اينجا از تفسير جمله هاى آيه فارغ شديم. اكنون هنگام آن رسيده است كه نكاتى را كه آيه بدان اشاره مى كند، بيان كنيم.
1. حق و باطل، گاهى براى إنسان مشتبه مى شود، و به راستى

صفحه 206
مى خواهد حق را از نشانه هايش و باطل را از و يژگيهايش بشناسد. قردن و يژگيهاى هر دور را چنين بيان مى كند:
حق ثابت و پايدار و سودمند است، و باطل لرزان و ناپايدار و بى فايده است .
2. حق هميشه پر محتواست، در حالى كه باطل، بى محتواست و اگر مى بينيم آب، سنگين و كف سبك و يا فلز، سنگين و كفهاى روى ديگ سبك است، نشانه آن است كه سنگين، با محتواست، در حالى كه كف، جوف و خالى و بى محتواست، و ما اين ويژگى را در حقيقت و پندار لمس مى كنيم. جدول ضرب فيثاغورث ثابت و پايدار و پر معنى و سودمند و در طول زمان خدشه ناپذير است، اما تئوريها و نظريه هاى برخى از دانشمندان كه به علل خاصى آن را مطرح مى كنند، ناكام و كم محتوا و به مرور زمان به دست فراموشى سپرده مى شوند.
3. حق پيوسته متكى بر خويش و معتمد بر نفس است، ولى باطل به خاطر ناپايدارى متكى به حق و سوار بر آن است، كه اگر آب و فلز را كنار بگذاريم، از باطل خبرى نيست.
و اين جمله مى رساند كه باطل، پيراسته از حق نمى تواند حتّى لحظه اى دوام بياورد و اگر مكتبهاى باطل چند صباحى در جامعه جولانى دارند و خودنمايى مى كنند به خاطر آن است كه با مشتى از حقايق آميخته شده و لباس حقى بر باطل پوشانده اند .
تا اين جا ما به توضيح جمله هاى آيه پرداختيم و مفهم آيه را روشن كرديم. ولى به بيان نكاتى كه در آيه نهفته است، مى پردازيم:

صفحه 207
آيه در اين تمثيل به نكات دهگانه اى اشاره م يكند، و اين خود مى رساند كه قرآن و بالاخص اين آيه محصول فكر انسانى نيست كه در محيطى دور از علم و دانش پرورش يافته، بلكه سخنى است كه از عالم بالا بر او القاگرديده است. اين نكات عبارتند از:
1. گاهى مبارزه حق و باطل به صورت مبارزه ايمان به خدا و كفر به او در مى آيد در اين صورت تشبيه حق (ايمان) به آب، تجلى خاصى پيدا مى كند، زيرا همان طور كه آب، مايه حيات بلكه آغاز حيات جانداران و گياهان است و قردن مجيد درباره آن مى گويد:
(وَ جَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ كُلَّ شَيءْ حَىّ )1 .
«هر موجود زنده اى را از آب آفريديم».
همچنين ايمان به خدا و روز رستاخيز مايه حيات اجتماعى مى باشد و در پرتو ايمان به خدا، عدل اجتماعى كه در حقيقت مايه زندگى اجتماعى است زنده مى گردد، و عواطف انسانى و احساسات پاك بشرى، تجلى خاصى پيدا مى كنند، در صورتى كه ملت فاقد ايمان، هيچ انگيزه اى براى مراعات حقوق افتادگان و اجراى عدالت اجتماعى ندارد و پيوسته در لب پرتگاه فاصله طبقاتى قرار گرفته، و با جنگهاى كوچك و بزرگ دست به گريبان است.
روزى «فرويد» روانكاو معروف تصور مى كرد كه روزگار دين سپرى گرديده و نظامات مدنى و تربيتهاى اجتماعى، جايگزين دين شده است، ولى تلفات وحشت آور جنگ اول جهانى، كه آمار تلفات آن از ده ميليون نفر تجاوز

1 . انبياء: 30 .

صفحه 208
كرد، او را مجبور كرد كه فرضيه خود را پس بگيرد، و جنگ دوم جهانى روشن ساخت كه اروپاى ماشينى فاقد حيات إنسان اجتماعى است، و به صورت درنده نقابدار زندگى مى كند.
اگر ايمان به فلزات تشبيه شده است، آن نيز براى اين است كه برخى از آنها مايه حيات إنسان است و قرآن درباره يكى از آنها چنين مى فرمايد:
(وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَ مَنَافِعُ لِلنَّاسِ )1 .
«آهن را آفريديم در آن قدرت عظيم و سودهايى براى مردم است».
اگر اين فلز از بين برود زندگى إنسان دچار اختلال مى گردد.
2. كفهاى روى سيل يا فلزات ذوب شده بسان حجابى است كه تا مدتى چهره آب و فلز را مى گيرد ولى طولى نمى كشد كه تمام كفها نابود شده و سيماى شفاف آب، چشم ها را خره مى سازد همچنين چهره حقيقت گاهى به وسيله نقاب باطل پوشيده مى شود، اما سرانجام نقاب باطل بر كنار مى رود، سيماى حق با درخشندگى خاصى خودنمايى مى كند.
گاهى افكار شيطانى و آراء باطل، تا مدتى آفتاب حق را بسان ابرهاى تيره بهار مى پوشاند ولى اين «پرده پوشى» هميشگى نيست و قرآن اين حقيقت را به زبان ديگر نيز بيان كرده است آنجا كه مى فرمايد:
(وَ قُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا)2 .
«بگو حق آمد و باطل نابود گرديد و باطل از ميان رفتنى است».
و در جاى ديگر مى فرمايد:

1 . حديد: 25.
2 . الاسراء: 81 .

صفحه 209
(وَ يَمْحُ اللهُ الْبَاطِلَ وَ يُحِقُّ الْحَقَّ بِكَلِمَاتِهِ )1 .
«خداوند باطل را نابود مى سازد، وحق را با سخنان خود پايدار مى دارد».
3. باطل بى خاصيت و بى فايده است ولى حق منبع انواع بركات مى باشد، از كفهاى روى آب، گلى رشد نمى كند، و درختى سبز نمى شود، و تشنه اى سيراب مى گردد، ولى آب سرشمه هزاران جلوه حيات و زندگى در جانداران و گياهان مى باشد.
4. همان طور كه باران از آسمان مى بارد هر نقطه اى به اندازه لياقت و شايستگى خود از آن بهره مند مى گردد و به اصطلاح «در باغ لاله رويد در شوره زار خس» از آنجا كه ظرفيت دره ها و نهرها و مسيلها يكسان نيست و هر يك به اندازه گنجايش خود آب برمى دارد، همچنين روح و روان افراد بشر از نظر گنجايش يكسان نيستند، هر كدام به اندازه شايستگى خود، از معارف و تعاليم آسمانى بهره مى گيرند قلوب و ارواح از نظر گنجايش با هم اختلاف دارند، برخى به اندازه يك سبو، و گاهى به اندازه يك دريا، و هر كدام به نسبت گنجايش خود، از تعاليم آسمانى بهره مند مى گردد.
قرآن براى رسانيدن اين نكته لفظ (بقدرها) را آورده است.
اختلاف در مسئله آفرينش به اندازه اى مهم است كه قرآن روى آن تكيه كرده و مى فرمايد:
(وَ قَدْ خَلَقَكُمْ أَطْوَارًا)2 .
«شماها را مختلف و جوراجور آفريده است».

1 . شورى: 24.
2 . نوح: 14 .

صفحه 210
پيامبرگرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)استعداد و شايستگى افراد را به معادن زيرزمينى تشبيه كرده كه برخى طلا و برخى ديگر نقره است آنجا كه فرموده است :
«الناس معادن كمعادن الذهب والفضة».1
اميرمؤمنان در سخن معروف خود به كميل جنين فرمود:
«ان هذه القلوب أوعية فخيرها أوعاها»2.
«قلوب و ارواح مردم ظرف هايى هستند بهترين آنها، وسيع ترين آنها است».
خلاصه هر فردى به اندازه شايستگى خود از نعمت هاى معنوى و مادى بهره مى گيرد.
5. رمز بقا و پيروزى در صحنه هاى مبارزه اين است كه شيء مفيد و سودمند باشد و خداوند براى تفهيم اين مطلب چنين فرموده است:
(وَ أَمَّا مَا يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الأَرْضِ).
«آنچه كه به حال مردم مفيد است در زمين باقى مى ماند».
6. باطل به شكل هاى گوناگون و چهره هاى مختلفى در صحنه هاى متعددى خودنمايى مى كند همان طور كه كف هم بر روى آبها و هم بر روى فلزهاى ذوب شده، آشكار مى گردد، چنانكه مى فرمايد:
(وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ).
«كف نه تنها بر روى آبها بلكه بر روى فلزات ذوب شده نيز ظاهر مى گردد!».

1 . بحار الأنوار: 4 / 405.
2 . نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 127.

صفحه 211
7. فروغ ناپايدار باطل، از فروغ پيوستگى حق است، و باطل در خودنمايى موقت خود مديون حق مى باشد و تا از حيث حق بهره نگيرد، نمى تواند خود را به جايى قالب بزند، كفهاى باطل از موقعيت آب استفاده مى كنند و خود را نشان مى دهند و اگر آبى در كار نبود كف را ياراى خودنمايى نبود، قرآن براى افهام اين نكته جمله (فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَدًا)را آورده است.
8. باطل همواره از بازار آشفته و محيطهاى هرج و مرج استفاده كرده و خود را نشان مى دهد و در محيطهاى آرام و بى صدا، نمى تواند خودنمايى كند همچنان كه كف موقعى ظاهر مى شود كه سيلاب از سراشيبى تند كوهها با هيجان و شور، به پايين بريزد اما وقتى آب به جلگه و نقاط صاف و هموار رسيد، و شور و هيجان سپرى گرديد، به طور تدريجى به خاموشى مى گرايد.
9. حركت باطل بر حركت حق استوار است، تا باطل بر دوش حق، سوار نشود، باطل نمى تواند حتّى به صورت موقت حركت كند همچنان كه حركت كف، بر اثر حركت آب انجام مى گيرد.
10. باطل محض چون تاريكى و تيرگى خالص است نمى تواند خود را نشان دهد بلكه بايد خود را با باطل به نوعى بياميزد تا بتواند خود را نشان دهد همچنان كه كف در همان خودنمايى موقت خود نيازمند ذرات آبى است كه در درون آن نهفته است و به خاطر همين ذرات است كه مى تواند خود را نشان دهد و كف بدون ذرات از هر نوع خودنمايى ناتوان است.
اميرمؤمنان (عليه السلام)در يكى از سخنان پرمغز خود به اين حقيقت اشاره كرده و مى فرمايد:
«فلو ان الباطل خلص من مزاج الحق لم يخف على

صفحه 212
المرتادين، ولو ان الحق خلص من لبس الباطل انقطعت عنه السن المعاندين ولكن يؤخذ من هذا ضغث ومن هذا ضغث فيمزجان فهنالك يستولى الشيطان على أوليائه، وبنجو الذين سبقت لهم من الله الحسنى».1
«اگر باطل با حق آميخته نمى شد، حق براى راه پويان پوشيده نيم شد و اگر حق در ميان باطل پنهان نمى گشت، زبان معاندان بريده مى شد ولى بخشى از باطل و بخشى از حق گرفته و آميخته به هم گرديده، آنگاه شيطان بر دوستان خود تسلط يافت و كسانى كه قضاء الهى بر هدايت آنان رفته است، نجات مى يابند».

1 . نهج البلاغه، خطبه 49، چاپ عبده و خطبه 50، صبحى صالح.

صفحه 213

مثل بيست ودوم

همچون خاكسترى در تندباد

(مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمَالُهُمْ كَرَمَاد اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ فِي يَوْم عَاصِف لاَ يَقْدِرُونَ مِمَّا كَسَبُوا عَلَى شَيءْ ذَلِكَ هُوَ الضَّلاَلُ الْبَعِيدُ)1.
«اعمال كسانى كه به پرودگارشان كفر وريدند همچون خاكسترى است كه در برابر تند باد در يك روز طولانى. آنان از آنچه انجام داده اند، بهره اى نمى برند، اين گمراهى دور و دراز است.

تفسير لغات آيه

«رماد» در لغت عرب به معنى خاكستر است كه از ذرات ريزى به وجود مى آيد و اجزاى آن كاملاً از هم جداست و در مقابل نسيم مختصرى توان مقاومت ندارد، تا چه رسد در برابر تند باد كه ذرات آن را در فضا پخش مى كند.
«عاصف» باد تندى را مى گويند كه به شدت مىوزد. و چه بسا شاخه هاى درختان را شكسته و چه بسا درختان كهنسال را نيز سرنگون مى كند، كيفيت

1 . إبراهيم: 18.

صفحه 214
تأثير آن در گرو شدت وزش باد است. بادى كه در هر ساعت 200 كيلومتر را درهم مى نوردد، مسلماً شيروانى ساختمانها را نيز كنده و آفريده اى را به جاى نمى گذارد.
عاصف اگر چه به معنى تند باد است، وبايد صفت «ريح» (باد) باشد، اما قرآن آن را وصف روز (يوم) قرار داده و اين نيز نشانه بلاغت قرآن است. تو گويى باد به قدرى تند و فراگير است كه روز، تبديل به تندباد شده است. چنان كه در لغت عرب به روز بارانى، «يوم ماطر» مى گويند به جاى اين كه بگويند «سحاب ماطر»، تو گويى باران به قدرى زياد است كه روز سرتا پا باران شده است.
با توجه به اين نكات، اكنون به تفسير اين آيه مى پردازيم:
كارهاى نيك كافران بر سه نوع است:
1. كارهاى نيكى كه براى خدا انجام مى دهند.
2. كارهاى نيكى كه براى تقرب به بتها و خدايان دروغين، انجام مى دهند، و انگيزه الهى ندارند.
3. كارهاى نيكى كه براى كسب شهرت و مقام انجام مى دهند و در حقيقت هدف از كار، اين است كه با كسب رضاى مردم، به مناصب عالين نائل گردند.
قردن مجيد، درباره نوع كار آنان مثلى دارد كه به توضيح آن مى پردازيم:
فرض كنيد كاورزى مقدارى خاكستر براى تقرويت باغ در يك فضاى باز فراهم آورده كه به تدريج آن را در سطح باغ پخش كند، ناگهان تندبادى مىوزد و تمام ذرات آن را در فضا پخش مى كند و به هيج قيمت نمى توان از پخش آن

صفحه 215
جلوگيرى كرد. مسلما چنين كشاورزى از اين كار نتيجه نبرده و دست روى دست خواهد گذاشت. قردن در باره اعال كافران، خواه اعمالى كه براى تقرب به معبودان دروغين انجام مى دهند يا كارهاى خيرى كه براى كسب شهرت و پيشرفت در امور زندگى سر و صورت مى دهند، مى فرمايد: اعمال اين گروه در پيشگاه خدا كوچكترين سودى ندارد، مثل اين گروه بسان آن خاكسترى است كه در فضاى باز در مسير تندباد قرار گيرد، همان طور كه كشاورز از عمل پيشين خود سودى نمى برد، اين گروه نيز سودى نمى برند، زيرا آنان كارهاى خود را براى بتها و يا شهرت انجام داده اند و بايد پاداش خود را از آنها بگيرند، نه از خدا كه هرگز براى او حركتى انجام نداده اند .
در مكتب تربيتى اسلام، پذيرش عمل دو شرط دارد:
1. زيبايى عمل و كار.
2. زيبايى انگيزه.
كارهاى اين گروه هر چند شرط نخست را داراست. چه بسا بيمارستانى ساخته و به افراد عقب مانده كمك مى كنند، اما انگيزه آنان، پست و آلوده است، يا مى خواهند مقامى را كسب كنند يا به خدايان دروغين تقب جويند.
اصولاً در مكتب اسلام، مرد نيكوكار، انسانى است كه عمل او نيك و انگيزه او نيز نيك تر باشد، يعنى كار را براى خدا انجام دهد، و در آن كار، هيچ نوع نيت مادى و كسب مقام يا تقرب به فرد ديگر نباشد.
در اينجا مكتب اسلام، با ديگر مكتبهاى تربيتى فاصله زيادى مى گيرد. در مكتبهاى غربى كه غالباً روح مادى دارد، مقياس در ستايش افراد، نيك بودن عمل است، نه نيك بودن نيت، در حالى كه در مكتب اسلام، علاوه بر

صفحه 216
نيك بودن عمل، نيكى انگيزه نيز كاملاً مورد نظر مى باشد.
در زمان رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)، مشركان مكه، مسجد الحرام را تعمير و بازسازى مى كردند، ولى قرآن، عمل آنان را بى ارزش شمرده و حق بازسازى وتعمير مساجد را از آنان سلب مى كند و مى گويد:
(مَا كَانَ لِلْمُشْرِكِينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَسَاجِدَ اللهِ شَاهِدِينَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ بِالْكُفْرِ أُولَئِكَ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ وَ فِي النَّارِ هُمْ خَالِدُونَ)1.
«مشركانى كه بر كفر خود گواهى مى دهند، شايستگى تعمير مساجد خدا رانداراند، عمل آنان پوچ و تباه شده و در آتش جاودانه هستند».
در اين آيه حق تعمير مسجد الحرام كه از كارهاى بسيار زيباى إنسان است، از آ،ان سلب شده و تصريح مى كند كه كفر آنان مايه حبط عمل و بى ارزش بودن كار زيباى آنان خواهد بود، زيرا اين كار به ظاهر زيباست ولى در درون نازيباست، اگر خانه خدا را تعمير مى كنند، بايد خدا را بپرستند، نه مصنوع او را.
ولذا در آيه ديگر تعمير مساجد خدا را حق كسانى دانسته كه ايمان به خدا را با عمل صالح ضميمه كنند، و روح خداترسى و انگيزه الهى بر آنها حكومت كند، چنانكه مى فرمايد:
(إِنَّمَا يَعْمُرُ مَسَاجِدَ اللهِ مَنْ آمَنَ بِاللهِ وَ الْيَوْمِ الآخِرِ وَ أَقَامَ الصَّلَوةَ وَ آتَى الزَّكَاةَ وَ لَمْ يَخْشَ إِلاَّ اللهَ فَعَسَى أُولَئِكَ أَنْ يَكُونُوا مِنَ الْمُهْتَدِينَ)2.

1 . توبه: 17.
2 . توبه: 18.

صفحه 217
«بازسازى مساجد خدا از آن كسى است كه داراى ايمان به خدا و روز ديگر باشد و نماز را به پا دارد، و زكات بدهد و از كسى جز خدا نترسد. شايد آنان از هدايت يافتگان باشند».
اگر در پايان آيه، هدايت يافتن اين گروه را به صورت جزمى و قطعى نمى گويد به خاطر آن است كه هدايت قطعى با پايان يافتن عمر، روشن مى شود، چه بسا همين گروه تحت تأثير وسوسه هاى شيطانى قرار گرفته و از صراط مستقيم بيرون بروند، قطعاً اعمال آنان نيز بسان خاكستر بيهوده خواهد بود.
آرى اعمال نيك كافرانى مانند مسيحيان وغيره كه خدا را پذيرفته ولى شريعت را نپذيرفته اند، ممكن است مايه تخفيف عذاب گردد و در برخى از روايات استفاده مى شود كه كارهاى نيك اين نوع از كافران، بيهوده نيست، چنانكه خداوند مى فرمايد:
(إِنَّ اللهَ لاَ يُضِيعُ أَجْرَ الُْمحْسِنِينَ).
«خدا پاداش نيكوكاران را ضايع نمى كند».

صفحه 218

مثل بيست وسوم

عقيده پاك همچون شجره طيبه است

(أَلَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَة طَيِّبَة أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَ فَرْعُهَا فِي السَّمَاءِ)1.
«آيا نديدى چگونه خداوند مثلى را زده است: گفتار پاك بسان درخت پاكى است كه ريشه آن در زمين ثابت، و شاخه هاى آن، در آسمان است».
(تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِين بِإِذْنِ رَبِّهَا وَ يَضْرِبُ اللهُ الأَمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ)2 .
«ميوه هاى خود را در هر زمان، به اذن پروردگارش مى دهد، خدا اين مثلها را براى مردم مى زند، شايد به ياد آورند».

تفسير آيات

در اين فصل، و فصل آينده، خدا از دو مثل متقابل ياد مى كند:
الف: تشبيه كلمه پاك به درخت پاك كه ريشه در دل زمين و شاخه در آسمان دارد و پيوسته ميوه هاى شيرين خود را مى دهد.

1 . إبراهيم 24.
2 . إبراهيم: 25.

صفحه 219
ب. تشبيه سخن پليد به درخت ناپاك كه از زمين بركنده شده و براى او هيچ نوع ثبات و استقرارى نيست.
پيش از اين كه به تبيين مثل بيست و سوم بپردازيم، لازم است در توضيح اين آيه مطالبى را يادآور شويم:
در اين آيات، «كلمه «طيبه» (گفتار پاك) به درخت پاك تشبيه شده است. چيزى كه هست و يژگيهاى مشبه به (درخت پاك) به صورت دلپذيرى بيان گشته است. اينك ويژگيهاى شجره طيبه:
1. درخت پاك، درختى است كه از نظر منظر، زيبا و از نظر ميوه، خوشمزه و سودمند و از نظر شكوفه و گل، زيبا و از نظر سايه، گسترده مى باشد كه اگر نسيمى بر آن بوزد، هواى بس لطيفى از آن برمى خيزد. به اين ويژگى ها با كلمه (طيبة) اشاره شده است.
2. ريشه آن ثابت و استوار است كه توفانها و تندبادها آن را از جاى برنمى كنند. و به اين ويژگى با جمله (اصلها ثابت) اشاره گشته است.
3. شاخه هاى اين درخت، سينه هوا را شكافته و به سوى آسمان پر مى كشد، چنن كه مى فرمايد: (وفرعها في السماء)، مسلماً بالا رفتن شاخه ها سبب لطافت ميوه ها و پاكيزگى آنها است كه از هواى سالم و نور كافي بهره مند مى شود.
4. اين درخت، بى بر نيست، بلكه داراى ميوه اى است كه مردم از آن بهره مند مى شوند. در حقيقت، كار درخت، كار توليدى است و كار إنسان مصرف ميوه آنهاست. و به اين ويژگى با جمله (تؤتى أكلها) اشاره مى كند.
5. ميوه دادن آن منحصر به فصل خاصى نيست، بلكه در هر زمان ميوه

صفحه 220
مى دهد و ديگران را بهره مند مى سازد، چنان كه مى فرمايد: (كل حين).
6. كار اين درخت خودسرانه نيست بلكه روى نظام الهى است و به اذن خداوند جهان، انجام وظيفه مى كند.
اين ها ويژگيهاى شش گانه «شجره طيبه» است، حال آيا چنين درختى در زندگى ما وجود دارد يا نه؟ نيازمند جستوج است. ولى در برخى از محيطهاى گرمسيرى، درختانى هست كه در هر دو فصل ميوه مى دهند. از يك طرف، ميوه آن را مى چينند و از طرف ديگر گل مى كند. ممكن است در پهنه زمين در ميان جنگلها و اطراف جهان، چنين درختى وجود داشته باشد و اگر هم وجود نداشته باشد، ضررى به تشبيه نمى زند، زيرا شرط تمثيل اين نيست كه «مشبه به» وجود خارجى داشته باشد، چه بسا إنسان در عالم تمثيل امورى را به چيزى تشبيه مى كند كه قط در انديشه او وجود دارد.
تا اينجا از بيان مشبه به فارغ شديم.
قرآن يادور مى شود كه «كلمه طيبه» نيز بسان درخت پاك داراى اين ويژگيهاست. يعنى اين كلمه از پاكى برخوردار بودهن ريشه هى آن ثابت واستار و شاخه هاى متنوع آن داراى آثار حياتى است.
اكنون بايد ديد مقصود از اين كلمه پاك چيست؟ مفسران در اين باره، اقوال گوناگونى نقل كرده اند كه به برخى از آنها اشاره مى كنيم:
1. مقصود از كلمه طيبه، كلمه توحيد است يعنى شهادت أن لا إله إلاّ الله.
2. هر كلامى است كه متضمن امر و نهى الهى است. علت اين كه آن

صفحه 221
را طيبه خوانده اند، به خاطر اين است كه عاملان به اوامر الهى در سايه اطاعت، به خيرات و بركات فراوانى مى رسند.
آنچه مى توان گفت، اين است كه اين تمثيل عطف بر تمثيل بيست و يكم است كه در سوره «رعد» وارد شده است، چيزى كه هست در تمثيل نخست، حق به آب وفلزات تشبيه شده و باطل به كف روى آب، يا روى فلزات مذاب. ولى در اين آيه حق كه «كلمه طيبه» است به شجره طيبه تشبيه شده با آن ويژگيها، بنابراين، كلمه طيبه، عقايد حقه الهى است كه از واقعيت صحيح برخوردار باشد، چنين كلمه اى مانند همين شجره طيبه است. بازده آن شيرين و اثر آن گسترده واز دوام و پيوستگى برخوردار است، واگر در نظريه نخست به كلمه «لا اله إلاّ الله» كه حاكى از يك عقيده صحيح است، بسنده شده، در حقيقت به يكى از موارد حق اشاره شده است. بنابراين عقايد صحيح واخلاق نيك داراى ويژگى خاصى است. مثلاً إنسان در سايه توحيد و اعتقاد به خداى دانا و توانا و اين كه پس از مرگ روز جزا سزايى هست، خود را با ملكات فاضله آراسته و ميوه هاى دين خود را در اين جهان و در جهان ديگر مى چيند.

صفحه 222

مثل بيست و چهارم

انديشه ناپاك بسان درخت ناپاك است

( وَ مَثَلُ كَلِمَة خَبِيثَة كَشَجَرَة خَبِيثَة اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الأَرْضِ مَا لَهَا مِنْ قَرَار)1.
«مثل گفتار پليد بسان درخت ناپاكى است كه از زمين بركنده شده و براى دن ثباتى نيست».
(يُثَبِّتُ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَ فِي الآخِرَةِ وَ يُضِلُّ اللهُ الظَّالِمِينَ وَيَفْعَلُ اللهُ مَا يَشَاءُ )2.
«خداوند در اين جهان و جهان ديگر افراد با ايمان را به خاطر گفتار ثابتشان ثابت قدم نگاه مى دارد، و ستمگران را گمراه مى سازد (توفيق خود را از آنها سلب مى نمايد) خداوند هر كارى را بخواهد انجام مى دهد.
با مثل بيست و سوم به خوبى آشنا شديم، قرآن پس از اين مثل بيست و چهارمى را مطرح مى كند و آن تشبيه كلمه خبيثه به شجره خبيثه است و در اين جا، به خلاف مثل پيشين، به فشرده گويى بسنده مى كند. شجره خبيثه را با يك ويژگى معرفي مى كند، و آن درختى است كه از ريشه كنده شده و در سايه

1 . إبراهيم: 26 .
2 . إبراهيم : 27 .

صفحه 223
باد و توفان، قرار و ثباتى ندارد، از اين گوشه به آن گوشه پرتاب شده و سرانجام، طعمه آتش گرديده ونابود مى شود.
اين يكى از نشانه هاى بلاغت قرآن است كه در مورد محبوب ومطلوب خود، به گستردگى سخن مى گويد ولى در مورد خلاف خود به ايجاز برگزار مى كند.
نتيجه اين كه در عالم هستى، حق و باطل رو در روى هم قرار گرفته است. حق كه از واقعيت برخوردار است، ثابت و پا برجا بوده و به خاطر ثبات خود آثار جاودانه دارد، در حالى كه باطل كه فاقد واقعيت است، جولانى بيش نداشته و سرانجام نابود و معدوم مى گردد.
قردن در آيه سوم، يادآور مى شود كه خدا افراد باايمان را در سايه همان قول ثابت (كلمه پاك) در زندگى دنيوى و اخروى ثابت و استوار نگه مى دارد، زيرا ايمان به خدا، مايه ثابت إنسان در زندگى دنيوى وزندگى اخروى است، يعنى إنسان ، نتيجه ايمان را در دنيا وآخرت مى بيند و ميوه آن را مى چيند، بنابراين، مانعى ندارد كه ايمان مايه ثبات إنسان در زندگى دنيوى و اخروى باشد، ولى گروه ظالم كه از ايمان بهره اى ندارد، گمره مى شود، و پاداش خود را مى بيند و هيچكس در مقابل خدا حق اعتراض ندارد، چنانكه مى فرمايد:
(وَ يُضِلُّ اللهُ الظَّالِمِينَ وَيَفْعَلُ اللهُ مَا يَشَاءُ).

برترى مكتب انبيا بر مكاتب ديگر

بشر در طول تاريخ در تفسير جهان و إنسان با دهها مكتب و انديشه روبرو بوده، و هر مكتبى خواسته است جهان را به نوعى تفسير و براى إنسان

صفحه 224
برنامه ريزى كند، ولى چون اين مكتبها از انديشه إنسان قابل خطا و اشتباه سرچشمه مى گيرد، پايدار نبوده و پيوسته فرضيه اى جانشين فرضيه ديگر گرديده است، در حالى كه مكتب انبياء و كليه شرايع آسمانى، با صرف نظر از اختلافات جزئى، بر وحى متكى بوده، اصول عقيدتى و احكام فطرى آنها پيوسته ثابت مى باشند. وجامعه در سايه اين متب با ثبات و آرامش روبرو است. (يُثَبِّتُ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا)و نتيجه آن را در آخرت نيز مى بيند، چنان كه مى فرمايد: (وَ فِي الآخِرَةِ)، سخن پيرامون اين آيه، فزونتر از آن است كه ما در اينجا مطرح كرديم، ولى چون هدف ما تبيين مثل قرآنى است به همين اندازه بسنده نموديم.

صفحه 225

مثل بيست وپنجم

بسان ملت هاى پيشين

(وَ أَنْذِرِ النَّاسَ يَوْمَ يَأْتِيهِمُ الْعَذَابُ فَيَقُولُ الَّذِينَ ظَلَمُوا رَبَّنَا أَخِّرْنَا إِلَى أَجَل قَرِيب نُجِبْ دَعْوَتَكَ وَ نَتَّبِعِ الرُّسُلَ أَوَ لَمْ تَكُونُوا أَقْسَمْتُمْ مِنْ قَبْلُ مَا لَكُمْ مِنْ زَوَال)1.
«مردم را از روزى كه عذاب الهى فرو مى آيد، بترسان در آن روز ظالمان مى گويند: پرودگارا مدت بس محدودى به ما مهلت بده تا دعوت تو را بپذيريم و از پيامبران پيروى كنيم ـ به آنان پاسخ داده مى شود ـ مگر قبلاً سوگند ياد نكرده بوديد كه براى شما زوال و فنايى نيست».
(وَ سَكَنْتُمْ فِي مَسَاكِنِ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ وَ تَبَيَّنَ لَكُمْ كَيْفَ فَعَلْنَا بِهِمْ وَ ضَرَبْنَا لَكُمُ الأَمْثَالَ)2 .
«شما بوديد كه در كاخهاى كسانى كه به خويشتن ستم كرده بودند ـ ولى نابود گشته بودند ـ سكنى گزيديد و براى شما آشكار گشت كه با آنها چگونه رفتار كرديم و براى شما از سرگذشت پيشينيان مثلها زديم».

تفسير آيات

تاريخ بشر گواهى مى دهد كه در روى زمين، ملتهايى مى زيسته اند كه از

1 . إبراهيم: 44.
2 . إبراهيم: 45.

صفحه 226
نظر شرايط و امكانات زندگى در حد بسيار بالايى بودند. آنان به جاى اين كه در برابر اين نعمت ها سپاسگزار باشند و هر نعمتى را در جاى خود مصرف كنند، از اين نعمتها سوء استفاده كرده و سرانجام عمرى را به فساد و تبهكارى سپرى مى كردند.
طبعاً هر عملى عكس العملى دارد و جهان، نسبت به ملتهاى تبهكار وستمگر بى تفاوت نيست، و پيش از آن كه در رستاخيز به كيفر اعمال خود برسند، در اين جهان كيفر مى بينند. قرآن مجيد در برخى از آيات، نوع كيفرها را بيان مى كند و مى فرمايد:
(فَكُلاًّ أَخَذْنَا بِذَنْبِهِ فَمِنْهُمْ مَنْ أَرْسَلْنَا عَلَيْهِ حَاصِبًا وَ مِنْهُمْ مَنْ أَخَذَتْهُ الصَّيْحَةُ وَ مِنْهُمْ مَنْ خَسَفْنَا بِهِ الأَرْضَ وَ مِنْهُمْ مَنْ أَغْرَقْنَا )1 .
اين آيه از چهار نوع كيفر در اين جهان، درباره ملتهاى عصيانگر گزارش مى دهد و مى فرمايد:
1. گروهى راسنگباران كرديم (فَمِنْهُمْ مَنْ أَرْسَلْنَا عَلَيْهِ حَاصِبًا).
2. گروهى را با صيحه آسمانى نابود كرديم (وَ مِنْهُمْ مَنْ أَخَذَتْهُ الصَّيْحَةُ).
3. گروهى را زمين به كام خود فرو برد (وَ مِنْهُمْ مَنْ خَسَفْنَا بِهِ الأَرْضَ) .
4. گروهى را در دريا غرق كرديم (وَ مِنْهُمْ مَنْ أَغْرَقْنَا).
آياتى كه بيانگر كيفر بينى اقوام پيشين است، فزونتر از آن است كه در

1 . عنكبوت: 40 .

صفحه 227
اينجا منعكس شود. انديشه عبرت گيرى از حوادث ايجاب مى كرد كه ملّتهاى بعدى باچشم وگوش باز، به تاريخ اقوام پيشين بنگرند واز آنها درس عبرت بگيرند واز تبهكارى وفساد، اجتناب ورزند، امّا متأسفانه بسيارى از ملّتها كه غرق در فساد بودند، آنگاه كه عذاب الهى آنها را در اين جهان فرا گرفت دچار ندامت وپشيمانى مقطعى شدند وبه راز ونياز پرداخته واز خدا مى خواستند آنان را مهلت ديگرى بدهد تا دعوت انبيا را بپذيرند وگرد گناه نگردند.
اين حقيقت در اين آيه آمده است:
(وَ أَنْذِرِ النَّاسَ يَوْمَ يَأْتِيهِمُ الْعَذَابُ فَيَقُولُ الَّذِينَ ظَلَمُوا رَبَّنَا أَخِّرْنَا إِلَى أَجَل قَرِيب نُجِبْ دَعْوَتَكَ وَ نَتَّبِعِ الرُّسُلَ).
«مردم را از روزى كه عذاب الهى فرود مى آيد بترسان. در آن روز ستمگران مى گويند: پروردگارا مدّت بس محدودى به ما مهلت بده تا دعوت تو را بپذيريم واز پيامبران پيروى كنيم».
در چنين هنگامى دو پاسخ به آنها داده مى شد:
1. مگر شما همانها نبوديد كه براى قدرت ومكنت خود، زوإلى نمى انديشيديد وسوگند ياد مى كرديد كه بر اريكه قدرت واستمرار فساد، باقى خواهيد بود؟ چنانكه مى فرمايد:
(أَوَ لَمْ تَكُونُوا أَقْسَمْتُمْ مِنْ قَبْلُ مَا لَكُمْ مِنْ زَوَال).
2. آيا شما نبوديد كه در خانه هاى ستمگران پيشين كه به عذاب الهى هلاك شده بودند سكنى مى گزيديد چرا از اين منازل ومنازل خالى از صاحبان

صفحه 228
خويش، درس عبرت نگرفتيد؟ چنان كه مى فرمايد:
(وَ سَكَنْتُمْ فِي مَسَاكِنِ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ وَ تَبَيَّنَ لَكُمْ كَيْفَ فَعَلْنَا).
با توجه به اين دو پاسخ محكم واستوار، خدا حال ملّتهاى پسين را كه عذاب الهى را ديدند، ومهلت خواستند ولى پاسخ منفى شنيدند وسرانجام نابود شدند به احوال ملتهاى پيشين تشبيه مى كند كه آنان نيز در عين قدرت ومكنت، غرق در فساد بودند وبه هنگام نزول عذاب خواهان مهلت بودند، ولى پاسخ مثبت به آنان داده نشد.
در اينجا سؤإلى مطرح است: چرا به مهلت خواهى آنان پاسخ مثبت داده نشد وبر خداى رحيم شايسته بود به آنان مهلت دهد تا راه اصلاح را در پيش گيرند.
پاسخ اين سؤال روشن است. اين نوع اظهار ندامت وپشيمانى ودرخواست مهلت تا در رديف صالحان قرار گيرد، يك امر مقطعى است. يعنى شرايط زندگى حكم مى كند كه پشيمانى رخ دهد تا از اين طريق نجات يابند ولى اگر شرايط، دگرگون گردد وعذاب الهى به رحمت تبديل شود، افراد فرومايه به همان زندگى پيشين باز مى گردند وپيامهاى الهى را فراموش مى كنند.
حتى اين گروه در آخرت نيز در خواست چنين مهلتى وبه تعبير بهتر بازگشت به دنيا مى كنند، ولى قرآن، يادآور مى شود كه اگر اين گروه گنهكار به زندگى دنيوى باز گردند، باز از كارهاى زشت خود دست برنمى دارند، چنان كه مى فرمايد:

صفحه 229
(...وَ لَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ وَ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ). 1
«اگر روزى به زندگى دنيوى باز گردند باز به آنچه كه از آن نهى شده اند، بازگشت مى كنند وآنها دورغ مى گويند».
با اين بيان حال مشبّه (گروه تبهكار متأخر) وحال مشبه به (گروه تبهكار پيشين) ووجه شبه نيز روشن گرديد ونيازى به تكرار نيست.

1 . انعام/28.

صفحه 230

مثل بيست وششم

بسان موجود ناتوان كه نياز به غذا وفرزند دارد

(وَ يَجْعَلُونَ لِمَا لاَ يَعْلَمُونَ نَصِيبًا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ تَاللهِ لَتُسْأَلُنَّ عَمَّا كُنْتُمْ تَفْتَرُونَ). 1
«آنان براى بتهايى كه هيچ گونه آگاهى ندارند، از آنچه به ايشان روزى داده ايم سهمى قرار مى دهند. به خدا سوگند در روز رستاخيز از آن دروغ وتهمت، باز پرسى مى شوند».
(وَ يَجْعَلُونَ للهِ الْبَنَاتِ سُبْحَانَهُ وَ لَهُمْ مَا يَشْتَهُونَ).2
«آنان براى خدا دخترانى قائل مى شوند، او ازداشتن فرزند منزه است ـ ولى براى خودشان آنچه ميل دارند، قائل مى شوند».
(وَ إِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالأُنْثَى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ). 3
«هر گاه به يكى از آنان مژده دهند كه دخترى نصيب او شده است صورتش از ناراحتى سياه مى شود وخشم خود را فرو مى برد».
( يَتَوَاري مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ مَا بُشِّرَ بِهِ أَيُمْسِكُهُ عَلَى هُون أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرَابِ أَلاَ سَاءَ مَا يَحْكُمُونَ). 4
«او از قبيله خود به خاطر بشارت بدى كه به او داده شده است، پنهان

1 . نحل/56.
2 . نحل /57.
3 . نحل /58.
4 . نحل / 59.

صفحه 231
مى شود، ونمى داند چه كند، آيا اين ننگ را بپذيرد ـ دختر را زنده نگه داردـ يا در خاك پنهانش كند؟ چه بد داورى مى كنند».
(لِلَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ مَثَلُ السَّوْءِ وَ للهِ الْمَثَلُ الأَعْلَى وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ).1
«براى آنان كه به سراى آخرت ايمان ندارند، صفت بد وخدا صفت برتر را دارد و او قدرتمند وحكيم است».

صفات مشركان

مشركان عهد رسالت، كه بتها را به عنوان ربّ وپروردگار جهان وإنسان مى انگاشتند، وتصوّر مى كردند كه كارهاى خدا به آنها تفويض شده است، آنها را باصفاتى توصيف مى كردند كه باتوجه به ديگر آيات روشن مى شود.
1. از آنچه كه خدا از دام وغلّه روزى مشركان كرده بود، بخشى از آن را از آن خدا، وبخشى ديگر را از آن بتان قرار مى دادند، چنان كه در آيات نيز به اين اشاره مى كند.
(وَ جَعَلُوا للهِ مِمَّا ذَرَأَ مِنَ الْحَرْثِ وَ الأَنْعَامِ نَصِيبًا فَقَالُوا هَذَا للهِ بِزَعْمِهِمْ وَ هَذَا لِشُرَكَائِنَا فَمَا كَانَ لِشُرَكَائِهِمْ فَلاَ يَصِلُ إِلَى اللهِ وَ مَا كَانَ للهِ فَهُوَ يَصِلُ إِلَى شُرَكَائِهِمْ سَاءَ مَا يَحْكُمُونَ). 2
«آنان از زراعت ودامى كه خدا آفريده بود بخشى را به خدا اختصاص مى دادند وبه اعتقاد خود مى گفتند اين براى خدا واين هم براى شريكان ما (كه همان بتها باشند)، آنچه كه براى خدا واين هم براى شريكان ما ولى از آنچه كه براى خدا قرار مى دادند، به بتها داده مى شود، چه بد داورى مى كردند».

1 . نحل/60.
2 . انعام/136.

صفحه 232
ودر آيه مورد بحث مى فرمايد: (وَ يَجْعَلُونَ لِمَا لاَ يَعْلَمُونَ نَصِيبًا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ)، آنگاه يادآور مى شود، در روز قيامت از اين تقسيم بى پايه وبى اساس كه نوعى افترا است بازخواست مى شوند.
2. يكى ديگر از ويژگيهاى آنان اين بود كه براى خداى پيراسته از جسم وجسمانيات، دخترانى قائل بودند ومعتقد بودند كه آنها فرزندان خدا هستند، وبه اين نكته با اين جمله اشاره مى كند: ( وَ يَجْعَلُونَ للهِ الْبَنَاتِ)، آنگاه قرآن به نقد اين نظر با لفظ (سبحانه) مى پردازد، يعنى خدا منزه از چنين فرزنددارى است، خواه دختر باشد، خواه پسر، وهمگى در سوره توحيد در نمازها مى خوانيم: (لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ).
در آيات ديگر اين دختران در انديشه مشركان، همگان فرشتگان هستند، چنانكه مى فرمايد:
(وَ جَعَلُوا الْمَلاَئِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمَنِ إِنَاثًا). 1
«فرشتگان را كه بندگان خدا هستند دختر مى پنداشتند».
سپس يادآور مى شود كه آنان براى خدا دختر قائل شده ولى حاضر نبودند كه براى خود، دخترى را بپذيرند، به گواه اين كه دختران را زنده به گور مى كردند واز داشتن دختر رنج مى بردند وآن را ننگ مى دانستند، وبه اين مطلب با جمله (وَ لَهُمْ مَا يَشْتَهُونَ)اشاره مى كند.
در آيه ديگر باز از اين منطق كه براى خدا فرزندان دختر وبراى خويش، فرزندان ذكور قائل شده بودند، انتقاد مى كند ومى فرمايد:

1 . زخرف/19.

صفحه 233
(أَفَأَصْفَاكُمْ رَبُّكُمْ بِالْبَنِينَ وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلاَئِكَةِ إِنَاثًا).1
«آيا شما را با دادن پسر، امتياز داده، وخود از ملائكه فرزند دختر را برگزيده است؟».
3. سومين ويژگى آنان اين بود كه اصولا وجود دختر را مايه ننگ وعار مى دانستند وهرگاه همسر آنان پسر مى زاييد، ياهمسر واطرافيانش باچهره باز، روبرو مى شدند وهرگاه به آنان مژده دختر داده مى شد، رنگشان سياه شده ودر جهانى از خشم فرو مى رفتند، چنانكه مى فرمايد:
(يَتَوَاري مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ مَا بُشِّرَ بِهِ).
«به خاطر خبر بدى كه به او داده شده بود، از قبيله خود پنهان مى گشت».
پس از اين، قرآن به مشكلى ديگر مشركان اشاره مى كند، وآن اين كه پدر از نگهدارى دختر رنج مى برد وخود را ميان دو محذور مى پنداشت.
الف: اين ننگ را بپذيريد، چنانكه مى فرمايد: (أَيُمْسِكُهُ عَلَى هُون).
ب: اين دختر را زنده به گور كند (أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرَابِ).
قرآن هر دو انديشه را محكوم مى كند، زيرا وجود دختر يك نعمت الهى است كه به خانواده داده شده واگر زايمان منحصر به پسر گردد، نسل بشر منقرض مى شود. گذشته از اين، دختر نيز مانند پسر، إنسان كاملى است. او هم فكر وانديشه، مهر وعاطفه وديگر سجاياى انسانى دارد ومى تواند براى شوهر، مايه آرامش خاطر باشد. قرآن در محكوميت هر دو نظر مى فرمايد: (أَلاَ سَاءَ مَا يَحْكُمُونَ).
مسأله زنده به گور كردن دختران، سابقه ديرينه اى دارد كه فعلا مجال

1 . اسراء/40.

صفحه 234
بازگويى آن نيست، همچنين حقوقى كه اسلام براى زن قائل شده واو را ركن اجتماع دانسته خود موضوع مستقلى است كه در كتابهاى حقوق زن، ز آن گفت و گو شده است. اكنون بايد ببينيم، تشبيه در كجاى اين بحثهاى پيشين است؟
مثل در اين آيات، در اين نقطه متمركز است كه مشركان، خدا را مانند يك إنسان عاجز وناتوان انديشيده كه به حكم آيه نخست، براى او نصيبى قائل مى شدند، تو گويى خدا نياز به دام ودانه آنها دارد واز طرفى ديگر او را به بسان موجودى مادى مى انديشيدند كه داراى فرزند است. اين موقعيت خدا بود در انديشه مشركان.
در حالى كه جايگاه خدا در انديشه افراد موحد اين است كه او موجود بى همتايى است كه همه صفات برجسته را داراست. او داراى حيات وعلم وقدرت وعزّت وعظمت است، وبه كسى نيازى ندارد.
قرآن به اين دو انديشه در آخر اين آيه چنين اشاره مى كند:
(لِلَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ مَثَلُ السَّوْءِ وَ للهِ الْمَثَلُ الأَعْلَى وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ).
«براى آنان كه به آخرت ايمان ندارند، خدا را باصفات مادّى وپست توصيف مى كنند، در حالى كه خدا داراى صفات برتر ووالاتر است، زيرا او حكيم وقدرتمند است».
پس واقعيت تشبيه در اين آيه روشن شد كه فرد كافر، خدا را به موجود مادى نيازمند تشبيه مى كند، در حالى كه فرد مؤمن او را موجودى برتر ووالاتر وداراى همه صفات كمال مى شناسد.

صفحه 235

مثل بيست وهفتم

موقعيت معبودهاى دروغين ومعبود واقعى

(وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ مَا لاَ يَمْلِكُ لَهُمْ رِزْقًا مِنَ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضِ شَيْئًا وَ لاَ يَسْتَطِيعُونَ).
«آنها غير از خدا، موجودى را مى پرستند كه مالك روزى آنها از آسمان وزمين نيستند وبراى روزى رسانى توانايى ندارند».
( فَلاَ تَضْرِبُوا للهِ الأَمْثَالَ إِنَّ اللهَ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ).
«براى خدا نظيرها ومانندهايى قائل نشويد زيرا خدا مى داند وشما نمى دانيد».
(ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً عَبْدًا مَمْلُوكًا لاَ يَقْدِرُ عَلَى شَيءْ وَ مَنْ رَزَقْنَاهُ مِنَّا رِزْقًا حَسَنًا فَهُوَ يُنْفِقُ مِنْهُ سِرًّا وَ جَهْرًا هَلْ يَسْتَوُونَ الْحَمْدُ للهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ). 1
«خدا مثلى را زده است، برده مملوكى را كه بر چيزى قادر نيست وانسانى كه از نزد خودمان به او رزق نيكو بخشيده ايم، واو از آن روزى پنهان وآشكار، انفاق مى كند، آيا اين دو نفر برابرند؟! ستايش خدا راست ولى بيشتر آنان نمى دانند».

1 . نحل/73ـ75.

صفحه 236

تفسير

منطق قرآن در ابطال بت پرستى اين است كه بايد موجودى را پرستش كرد كه بتواند نياز پرستشگر را برطرف كند، وروزى وزندگى او در دست او باشد. در حالى كه بتهاى مورد ستايش، فاقد چنين قدرت وتوانايى هستند. در اين صورت چگونه اين موجودات پست مورد ستايش قرار گرفته وبراى خدا «مِثل» و«نظير» پنداشته شده اند؟
در آيه نخست، اين حقيقت بيان شده است، چنانكه مى فرمايد:
(وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ مَا لاَ يَمْلِكُ لَهُمْ رِزْقًا).
«جز خدا معبودانى را مى پرستيد كه مالك روزى آنان نيستند، نمى توانند رزق آنان را از زمين وآسمان، تحويل آنها دهد».
سپس در آيه بعدى انتقاد از آن مى كند كه اين بيچراگان وفرومايه ها، بتها را مثل ونظير خدا قرار داده اند، وبراى تفهيم اين مطلب از اين جمله بهره مى گيرد: ( فَلاَ تَضْرِبُوا للهِ الأَمْثَالَ): «براى خدا، مثل ونظيرى قائل نشويد».
جمله ( فَلاَ تَضْرِبُوا للهِ الأَمْثَالَ)به معناى اين است «لا تجعلوا لله الأشباه والأمثالَ فى العبادةِ».1
آنگاه خداوند بزرگ، موقعيت بتها را نسبت به خود، روشن مى سازد، به اين بيان: فرض كنيد برده مملوكى است كه توانايى انجام كارى ندارد، اگر هم مالى داشته باشد، نمى تواند در آن تصرف كند، در مقابل آن فردى است ثروتمند وتوانگر وشب وروز در حال انفاق بوده وفيض خود را به ديگران مى رساند.

1 . مجمع البيان: 3/374.

صفحه 237
آيا اين دو فرد در نظر عقل وخرد، يكسانند؟ آيا مى توان إنسان ناتوان را باإنسان توانا يكسان گرفت؟
در پرتو اين مقايسه، موقعيت بتها را نسبت به خود، روشن مى كند. بت موجود ناتوانى است كه نمى بيند ونمى شنود وحتى قدرت دفاع از خود ندارد، وهيچ نوع مبدأ اثرى وكارى نيست. در حالى كه خدا، موجود عظيم ودانا وتوانايى است كه همه كمالات، از وجود او سرچشمه مى گيرد، چگونه مى توان اين دوتا را يكسان دانست؟
در حقيقت با اين تمثيل، مقام هر دو معبود را روشن ساخت، معبود دروغين ومعبود حقيقى.
از نظر ما آيه (ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً)مثلى است براى تبيين موقعيت بتها ومقام عظيم الهى. چيزى كه هست «مشبّه به» در اوّلى برده مملوك است ودر دومى إنسان ثروتمند بخشنده، وحاصل سخن اين كه همين طورى كه إنسان برده عاجز را نمى توان با إنسان توانگر منفق يكسان دانست، همچنين نمى توان بتهاى ناتوان وعاجز را با خداى دانا وتوانا يكسان گرفت.
واين همان معنايى است كه مرحوم طبرسى نيز برگزيده است. 1 گواه روشن بر اين كه آيه در مقام بيان موقعيت معبود دروغين ومعبود واقعى است، نخستين آيه مورد بحث است كه مى فرمايد: (وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ مَا لاَ يَمْلِكُ)، آنگاه پس از اين جمله، وارد اين مثل مى شود واين خود مى رساند كه آيه در صدد بيان موقعيت بتها نسبت به خداى بزرگ است.

1 . طبرسى: 3/375، پس از بيان مثل مى گويد: فكيف يسوى بين الحجارة التى لاتعقل ولاتتحرك و بين الله عزّ اسمه، القادر على كل شيء، الخالق، الرازق لجميع خلقه.

صفحه 238

مثل بيست وهشتم

موقعيت مؤمن وكافر

(وَ ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً رَجُلَيْنِ أَحَدُهُمَا أَبْكَمُ لاَ يَقْدِرُ عَلَى شَيءْ وَ هُوَ كَلٌّ عَلَى مَوْلاَهُ أَيْنَ مَا يُوَجِّهْهُ لاَ يَأْتِ بِخَيْر هَلْ يَسْتَوِي هُوَ وَ مَنْ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلَى صِرَاط مُسْتَقِيم). 1
«خدا مثلى را زده است، دو نفر را كه يكى از آن دو گنگ مادرزاد است وتوانايى برهيچ كارى ندارد وسربار مالك خود مى باشد، او را سراغ هر كارى بفرستد، كار خوبى انجام نمى دهد، در مقابل انسانى كه به عدل وداد دعوت مى كند ودر راه راست گام برمى دارد، آيا اين دو نفر باهم يكسانند؟».

توضيح مفاد آيه

در مثل بيست وهفتم، هدف، انتقاد از معبودهاى دروغين، در مقايسه با معبود حقيقى بود به گواه اينكه فرمود: (وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ مَا لاَ يَمْلِكُ) ولى هدف در اينجا بيان حال كافر ومؤمن است وقرآن مى خواهد با مثلى موقعيت اين دو را روشن كند.
1. فرض كنيد برده اى است گنگ ولال، بر چيزى توانايى ندارد، وبه خاطر عجز، سربار مولاى خود مى باشد، او را براى هر كارى روانه كند،

1 . نحل / 76.

صفحه 239
نتيجه نمى گيرد.
2. فرض كنيد انسانى است كه جامعه را به عدل وداد، دعوت كرده واز نظر انديشه ورفتار بر «صراط مستقيم» است.
آيا اين دو نفر باهم يكسانند؟
اگر اين دو نفر نيستند پس كافر ومؤمن نيز يكسان نمى باشند. از نظر قرآن كافر بسان فرد نخست كه چهار ويژگى دارد كه هر يك، نوعى نقص وكاستى هست.
1. گنگ ولال است: (ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً رَجُلَيْنِ أَحَدُهُمَا أَبْكَمُ) واز آنجا كه گنگ ولال است، ناشنوا هم خواهد بود چون دومى نتيجه اولى است، وغالباً لالى افراد به كر وناشنوايى آنها است، چون سخنان پدر ومادر نمى شنوند، طبعاً، قوه ناطقه، تحريك نمى شود.
2. بر چيزى توانايى ندارد: (لاَ يَقْدِرُ عَلَى شَيءْ).
3. او سربار مولاى خود است ومصرف كننده است، نه توليد كننده: (وَ هُوَ كَلٌّ عَلَى مَوْلاَهُ).
4. او را پى هر كارى بفرستد، نتيجه نمى گيرد: (أَيْنَ مَا يُوَجِّهْهُ لاَ يَأْتِ بِخَيْر).
در حقيقت انسانى است انگل، جز خوردن وخوابيدن، كارى از او ساخته نيست، در مقابل، فردى كه مؤمن را به او تشبيه مى كند، با دو ويژگى از او ياد مى كند، ويژگيهايى كه، ديگر كمالات را به دنبال دارد:
1. او به دادگرى وعدالت دعوت مى كند: (يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ)وكسى كه به چنين كارى قيام مى كند قهراً گويا وشنوا خواهد بود. دعوت جامعه به عدل، فرع آن است كه از قدرت گويندگى وشنوايى برخوردار باشد ويك

صفحه 240
چنين فرد طبعاً شجاع ودلير خواهد بود، زيرا دعوت به عدل نوعى امر به معروف است كه نياز به شجاعت در فكر وانديشه دارد وبدون يك سلسله قدرت روحى وجسمى امكان پذير نيست.
2. او بر صراط مستقيم است چنان كه مى فرمايد: (وَ هُوَ عَلَى صِرَاط مُسْتَقِيم) ومقصود از صراط مستقيم آن است كه از نظر انديشه وكار وبرنامه، راه درستى را مى پيمايد ومنحرف به چب وراست نمى شود، بلكه در راهى گام برمى دارد كه او را به مقصد برساند.
مثل نخست، مثل كافر است ومثل دوم، مثل مؤمن است، زيرا فرد نخست، از هدايت الهى بى بهره بوده، وطبعاً كور وكر ودور از عدل وانصاف خواهد بود، در حالى كه دومى در پرتو هدايت الهى بافساد وتبعيض مبارزه كرده، همگان را به اعتدال در زندگى دعوت مى كند وخود نيز عامل است.
اكنون بايد ديد از كدام يك از اين دو فرد بايد پيروى كرد؟ مسلّماً دومى، چنان كه مى فرمايد:
(...أَفَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمْ مَنْ لاَ يَهِدِّي إِلاَّ أَنْ يُهْدَى...). 1
«آيا آن كس كه افراد را به حق وحقيقت هدايت مى كند، شايسته پيروى است، يا آن كس كه توان چنين هدايتى را ندارد».
با اين بيان روشن شد كه مثل پيشين مربوط به تبيين موقعيت خدايان دروغين وخداى حقيقى است در حالى كه اين مثل، براى تبيين موضع مؤمن وكافر است.

1 . يونس / 35.

صفحه 241

مثل بيست ونهم

بسان زنى كه رشته ها را، وا مى تابد

(وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللهِ إِذَا عَاهَدْتُمْ وَ لاَ تَنْقُضُوا الأَيْمَانَ بَعْدَ تَوْكِيدِهَا وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللهَ عَلَيْكُمْ كَفِيلاً إِنَّ اللهَ يَعْلَمُ مَا تَفْعَلُونَ).
«هنگامى كه با خدا پيمان بستيد به عهد او وفا كنيد وسوگندهاى خود را پس از تأكيد نشكنيد، در حالى كه خدا را كفيل وضامن بر سوگند خود قرار داده ايد. خداوند از آنچه كه انجام مى دهيد آگاه است».
(وَ لاَ تَكُونُوا كَالتي نَقَضَتْ غَزْلَهَا مِنْ بَعْدِ قُوَّة أَنْكَاثًا تَتَّخِذُونَ أَيْمَانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ أَنْ تَكُونَ أُمَّةٌ هِىَ أَرْبي مِنْ أُمَّة إِنَّمَا يَبْلُوكُمُ اللهُ بِهِ وَ لَيُبَيِّنَنَّ لَكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مَا كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ)1
«مانند آن زن بى فكر نباشيد كه ريسيده هاى خود را پس از استحكام، وامى تابيد (وبه اصطلاح رشته ها را پنبه مى كرد) در حالى كه سوگندهاى خود را وسيله خيانت وفساد قرار مى دهيد، به خاطر اين كه گروهى از گروه ديگر فزونتر ونيرومندتر هستند، خدا مى خواهد شما را به اين وسيله

1 . نحل / 91ـ92.

صفحه 242
آزمايش كند، در روز قيامت آنچه را كه در آن اختلاف مى كرديد، باى شما روشن مى سازد».

توضيح مفردات آيه

«نقض» در لغت عرب به معنى شكستن است و در موردى به كار مى رود كه متعلق آن از استحكام خاصى برخوردار باشد، خواه استحكام آن، حسى و جسمانى باشد، مانند پنبه رشته شده، يا وجدانى و اخلاقى مانند پيمان كه ازنظر وجدان وعرف عقلا از استحكام خاصى برخوردار است و نشانه شرف و مردانگى إنسان است.
«كفيل» در لغت عرب به معنى ضامن است، تو گويى انسانى كه به خدا سوگند مى خورد ـ خصوصاً در برابر مردم ـ خدا را ضامن خود معرفى مى كند.
«دخل» به آن چيز بيگانه مى گويند كه در چيزى نفوذ مى كند و آن را فاسد مى سازد و احياناً در «خدعه» به كار مى رود. ابوعبيده مى گويد: هر چيزى كه صحيح نباشد «دخل» است. تا اينجا از معنى مفردات آيه آگاه شديم.

شأن نزول آيه

مفسران مى گويند در زمان نزول قرآن زن بى مغزى از قريش كار او و كنيزانش اين بود كه از آغاز روز به تابيدن پنبه و پشم مى پرداختند، آنگاه به هنگام ظهر به آنان دستور مى داد آنچه راتابيده اند، واتابند.

صفحه 243

پايبندى به پيمان

از آنجا كه لزوم عمل به ميثاق، جنبه فطرى دارد و در سرتاسر جهان، عمل به پيمان يك عمل نيك و شكستن پيمان، عمل زشت تلقى مى شود، قرآن نيز بر لزوم وفا به پيمان، تأكيد مى كند و شكستن پيمان را بسان كار آن زن تهى مغز زشت مى داند كه إنسان رشته هاى خود را واتابد ولذا در بسيارى از آيات بر عمل به پيمان تأكيد شده است كه برخى را يادآور مى شويم:
(... وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كَانَ مَسْئُولاً) 1.
«به عهد و پيمان وفادارباشيد، زيرا از پيمان سؤال مى شود».
در آيه ديگر:
(وَ الَّذِينَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ رَاعُونَ)2.
«آنان كه به ا مانتدارى و عهد و پيمان خويش پايبندند».
و در آيه مورد بحث، عهد با خدا را مورد بحث قرار مى دهد و مى فرمايد: (وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللهِ إِذَا عَاهَدْتُمْ)، طبعاً مقصود پيمانى است كه إنسان با خدا و پيامبر خدا و امام مى بندد.
با توجه به مجموع آيات روشن مى شود پيمان بر امر مشروع خواه طرف پيمان خدا باشد يا غير خدا، لازم العمل است و شكستن آن حرام. چيزى كه هست آيات نخست، مطلق پيمان را مطرح مى كرد ولى اين آيه پيمان با خدا و نمايندطان خدا را.

1 . اسراء: 34.
2 . مؤمنون: 8 .

صفحه 244

پاى بندى به سوگند

همان طورى كه عمل به پيمان و حفظ بيعت با خدا و رسول و يا انسانهاى ديگر از احترام بالايى برخوردار است، همچنين سوگند به خدا خواه اين سوگند، در برابر خدا باشد يا در برابر مردم، اما هر سوگندى را مطرح نمى كند، بلكه سوگندى را كه مورد تأكيد قرار گيرد. اكنون بايد ديد تفاوت اين دو نوع سوگند چيست. تفوات آن دو اين است كه برخى از سوگندها ناخواسته بر زبان إنسان جارى مى شود و افراد بدون توجه «والله» و «بالله» مى گويند. اين همان سوگند لغو است كه چندان اثرى ندارد.
ولى برخى از سوگندها، با توجه وعزم و عقد قلب انجام مى گيرد. اين همان سوگند مؤكد است كه آيه يادآور مى شود و مى فرمايد: (وَ لاَ تَنْقُضُوا الأَيْمَانَ بَعْدَ تَوْكِيدِهَا). ودر آيه ديگر به اين نوع از سوگند نيز اشاره مى كند و مى گويد:
(لاَ يُؤَاخِذُكُمُ اللهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمَانِكُمْ وَ لَكِنْ يُؤَاخِذُكُمْ بِمَا عَقَّدْتُمْ الأَيْمَانَ... )1.
«خدا شما را با سوگندهاى لغو مؤاخذه نمى كند، بلكه با سوگندى كه آن را با عزم و عقد قلب ياد كرده ايد».
آنگاه آيه، علت تحريم سوگند شكنى را يادآور مى شود و آن اين كه: آن كس كه در برابر مردم به خدا سوگند ياد مى كند گويا براى قانع كرد مردم، خدا را كفيل و ضامن قرار مى دهد كه اگر دروغگو باشد خدا اورا كيفر دهد، بنابراين سوگندشكنى اهانت به خداست، چنان كه

1 . مائده: 89 .

صفحه 245
مى فرمايد:
(وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللهَ عَلَيْكُمْ كَفِيلاً).
«خدا را بر آنچه سوگند خورده ايد ضامن قرا رداده ايد» .
مثلاً انسانى كه به برادر دينى خود مى گويد: به خدا سوگند من اين كار را مى كنم يا نمى كنم او هم گول سوگند به لفظ جلاله را خورده سخن او را مى پذيرد، هرگاه كسى سوگند شكنى كند، تو گويى اهانت به مقام ربوبى كرده است .
تا اينجا با مفاهيم آيه نخست آشنا شديم، اكنون به تفسير آيه دوم مى پردازيم كه جايگاه مثل است. قرآن مى فرمايد: افراد پيمان شكن بسان آن زنى هستند كه تابيده هاى خود را وامى تابيد»، چنان كه مى فرمايد:
(وَ لاَ تَكُونُوا كَالتي نَقَضَتْ غَزْلَهَا مِنْ بَعْدِ قُوَّة أَنْكَاثًا).
اكنون سؤال مى شود چرا اين افراد به پيمان وسوگند خود پاى بند نيستند؟ آيه دو نكته را تذكر مى دهد:
1. اين افراد، پيمان وسوگند خود را پوششى براى خدعه و حيله قرار داده و با آراستن ظاهر مى خواهند طرف خود را فريب دهند و سرانجام از در حيله و خدعه وارد مى شوند و آيه چنين اشاره مى كند: (تَتَّخِذُونَ أَيْمَانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ).
2. چه بسا اين افراد، با خدا و پيامبر كه از جمعيت كمى برخوردار بوده اند پيمان مى بندند، آنگاه مخالفان پيامبر را گروه فزونتر مى بينند و به خاطر عظمت دشمن، پيمان و سوگند خود را مى شكنند و هم اكنون بسيارى از دولت هاى كوچك ، پيمانى را با ديگر دولت ها بسته اند، به خاطر ترس از

صفحه 246
دولت هاى بزرگ مى شكنند و آيه به اين مطلب چنين اشاره مى كند: (أَنْ تَكُونَ أُمَّةٌ هِىَ أَرْبي مِنْ أُمَّة) .
ولى در پايان قرآن هشدار مى دهد كه اين افراد، از آزمايشهاى الهى غافلند.
سوگندهاى الهى وسيله آزمايش و امتحان است، چنانكه مى فرمايد: (إِنَّمَا يَبْلُوكُمُ اللهُ بِهِ).
وسرانجام، روز قيامت به كيفر اعمال خود مى رسند و خدا حقايق را براى مردم آشكار مى سازد، چنانكه مى فرمايد: (وَ لَيُبَيِّنَنَّ لَكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مَا كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ).

صفحه 247

مثل سى ام

كفران نعمت هاى مادى و معنوى

(وَ ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً قَرْيَةً كَانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً يَأْتِيهَا رِزْقُهَا رَغَدًا مِنْ كُلِّ مَكَان فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللهِ فَأَذَاقَهَا اللهُ لِبَاسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ بِمَا كَانُوا يَصْنَعُونَ)1.
«خداوند (براى آنان كه كفران نعمت مى كنند ـ مثلى زده است: منطقه آبادى را كه از امن و اطمينان برخوردار بود و پيسته روزيش به طور وافر از هر مكانى به آنجا سرازير مى گشت. اما نعمت خدا را كفر ورزيدند ـ خداوند به خاطر اعمالى كه انجام داده بودند لباس گرسنگى و ترس را بر آنان پوشانيد» .
(وَ لَقَدْ جَاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْهُمْ فَكَذَّبُوهُ فَأَخَذَهُمُ الْعَذَابُ وَ هُمْ ظَالِمُونَ)2.
«پيامبرى از خود آنان براى هدايت آنها مد اما تكذيب كردند. عذابالهى آنان را گرفت در حالى كه ستمگر بودند».

تفسر لغات آيه

«رغد» به معنى گوارا مى باشد، چنان كه در آيه ديگر مى فرمايد:

1 . نحل: 112 .
2 . نحل: 113.

صفحه 248
(وَ كُلاَ مِنْهَا رَغَدًا) .
«و به آدم و حوا خطاب شد از ميوه هاى گواراى بهشت بخوريد».
«آمنة» به معنى امن و امان است، يعنى منطقه اى كه در آنجا هيچ نوع شرارت و غارتگرى و سلب اموال و تجاوز به اعراض نيست.
«مطمئنة» مركزى كه ساكنان آن، مطمئن بودند كه وسيله زندگى آنها براى آنان فراهم است. تجارتشان با رونق و كار و كسبشان از سود سرشارى برخوردار.
اصولا پديده مهاجرت كه در جهان رشد يافت است و پيوسته روستاها كه جايگاه توليد است، خالى گشته، و شهرها به صورت نامطلوب گسترش پيدا كرده است معلول دو چيز است.
1. امن و امان از آباديها رخت بربسته است.
2. وسايل اشتغال، در آمدزا نيست.
و هزينه بالا، و درآمدها براى هزينه ها نيست.
تا اينجا با لغات آيات آشنا شديم، اكنون تفسير آيات.

تفسير آيات

قرآن از سرزمينى خبر مى دهد كه از چهار ويژگى برخوردار بوده است: اين چهار ويژگى عبارتند از:
1. از امن و امان برخوردار بود «آمنة».
2. مردم آنجا به ادامه زندگى خود اعتماد و اطمينان داشتند. «مطمئنة» .
3. مركزى بود كه از هر نقطه ميوه ها به آنجا سرازير مى شد، زيرا مردم

صفحه 249
اطراف براى خريد به آن نقطه مى آمدند و لذا اجناس نيز به آن نقطه سرازير مى گشت: (يَأْتِيهَا رِزْقُهَا رَغَدًا مِنْ كُلِّ مَكَان).
4. آنها نه تنها از اين سه نعمت مادى برخوردار بودند، بلكه نعمت معنوى نيز به آنان داده شده بود و خدا از قبيله خودشان رسولى براى آنان فرستاده بود چنانكه در آيه دوم مى فرمايد: (وَ لَقَدْ جَاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْهُمْ).
درست است در اين آيه، كلمه قريه به كار رفته و قريه معمولاً براى ده و نقطه كوچك به كار مى رود ولى مقصود از قريه در اين آيه مركزى است كه مردم از اطراف براى فروش اجناس و خريد ما يحتاج به آنجا مى آمدند، چنانكه فرمود: (مِنْ كُلِّ مَكَان)و چنين نقطه اى با اين و يژگى ده نبوده، بلكه شهر مركزى بوده ودر قرآن كريم قريه به معنى شهر به كار رفته، چنانكه برادران يوسف با پدر چنين خطاب كردند: (وَ اسْأَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنَّا فِيهَا...)1: «از آن آبادى كه در آن بوديم بپرس» و مراد از آبادى همان مصر است كه در آن زمان خود كشورى بوده است.
ساكنان چنين نقطه آبادى، سپاس نعمتهاى مادى را به جاى نياورده، همچنانكه نعمت معنوى را نيز تكذيب كردند.
در اينجا سؤال مى شود كه چگونه ساكنان اين منطقه سپاس نعمتهاى مادى را به جا نياوردند در اين مورد روايات چنين مى گويد: گروهى از ساكنان اين منطقه، در سايه رفاه، از مواد غذايى مجسمه هاى كوچك مى ساختند و احياناً با آن خود را پاك مى كردند. چه كفران نعمتى بالاتر از اين كه نعمت الهى را در موضع تطهير به كار برند، در حالى كه بايد از آب استفاده كنند، و در

1 . يوسف: 82 .

صفحه 250
صورت ضرورت از سنگ و ديگر چيزهاى پاك كردنى.
و اما چگونه به نعمت معنوى كفر ورزيدند؟ قرآن مى فرمايد: به تكذيب او پرداختند و به سخن او گوش نكردند.
جهان در برابر اين كفران نعمت، ساكت و آرام نيست و عكس العمل نشان مى دهد. واكنش اين كفران، اين بود كه نعمتهاى مادى از آنان گرفته شد وحيوان ريزى بر آنها مسلط گرديدند. درخت و گياهان آنان را خوردند و چيزى براى آنان باقى نگذاشتند. سرانجام ناچار شدند آن مواد غذايى را كه براى تطهير به كار برده بودند، براى ادامه حيات مصرف كنند.
اين جريان هشدارى براى كشورهاى بزرگ است كه چرا نسنجيده نعمت هاى خدا را مى سوزانند و يا به دريا مى ريزند، در حالى كه در گوشه و كنار دنيا گروهى از گرسنگى مى ميزند.
اما خدا چگونه آنان را كيفر داد؟ دو چيز را بر آنان مسلط كرد:
1. گرسنگى .
2. خوف و ترس.
اين دو كيفر آنچنان زندگى آنان را مختل كرد كه تو گويى چون لباسى از گرسنگى و ترس وجود آنا را فرا گرفت، و به اين نكته چنين اشاره مى كند: (فَأَذَاقَهَا اللهُ لِبَاسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ).
در اينجا برخى از نا آگاهان از ريزه كاريهاى زبان عرب، به تصور واهى خود بر قرآن خرده گرفته اند، و آن اين كه مى گويند: لازم بود با تناسب واژه لباس خدا بفرمايد: «فكساهم الله لباس الجوع والخوف» و اگر مقياس در به كار بردن «اذاق» (چشاندن) جوع و خوف باشد بايد لفظ لباس را حذف كند.

صفحه 251
حاصل اين كه بايد به يكى از دو صورت سخن بگويد:
الف: «لباس گرسنگى و ترس را بر آنان پوشاند».
ب. «گرسنگى و خوف را به آنان چشانديم».
جمع بين «اذاق» و «لباس» صحيح نيست.
پاسخ آن روشن است:
1. علت اين كه قرآن كلمه «لباس» را به كار برده براى اين كه برساند كه گرسنگى و تشنگى تمام مظاهر حيات آنان را فرا گرفته بود، از هر نظر گرسنه و خائف و ترسان بودند و اين حقيقت جز با كلمه «لباس» روشن نمى شود.
2. واژه «ذوق» را به كار گرفته، زيرا چشيدن طعام غير از چشيدن گرسنگى است. چشيدن طعام امرى سطحى است كه إنسان با زدن زبان مى فهمد كه غذا شور است يا نه؟ ولى چشيدن گرسنگى معنى عميق ترى دارد. مادامى كه گرسنگى بر اعمال بدن اثر نگذارد و از درون تهى بودن را درك نكند، كلمه ذوق به كار نمى برد.
بنابراين هم به كارگيرى لباس و هم به كارگيرى ذوق از مقتضاى بلاغت است.
در آيه دوم قرآن به كفران نعمت آنان اشاره مى كند، چنان كه مى فرمايد:
(وَ لَقَدْ جَاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْهُمْ فَكَذَّبُوهُ).
جايگاه اين آبادى با اين اوصاف كجا بوده است ؟
گاهى گفته مى شود جايگاه اين آبادى مكه معظمه بوده كه مردم آنجا در پرتو نعمتهايى كه ازهر طرف به آنجا سرازير مى شد، بهره مند بودند، اما به تكذيب پيامبر الهى برخاستند و خدا گرسنگى را هفت سال بر آنان مسلط كرد و

صفحه 252
براى ادامه حيات به خوردن ميته و اتسخوان پناه بردند.
و اما خوف آنان از اين طريق بود كه گروه اعزامى از جانب پيامبر گاه و بى گاه به حمله ايذائى دست مى زدند و امنيت آنان برهم مى خورد.
ولى اين تفسير نه با ظاهر آيه تطبيق مى كند و نه با تاريخ، زيرا قرآن در اين آيه با مردم مكه سخن مى گويد و طبعاً مثلى را كه مى زند، از غير آنها بايد باشد، زيرا اين سوره، مكى است و فقط قسمت ناچيزى از آن مدنى مى باشد، مانند آيه هاى 14 و 101 كه در آنها از مهاجرت در راه خدا سخن به ميان آمده است و همچنين آيه 126 كه در آن، از مجازات مساوى سخن گفته شده است.
بنابراين، چون مخاطب در اين آيات قريش مكه است، بايد مثل مورد نظر كه بايد مايه عبرت آنها گردد، غير خود آنها بايد باشد، و مؤيد اين نظر اين است كه قرآن، اين حادثه را با فعل ماضى بيان مى كند و مى فرمايد:
1. (رضب الله مثلاً).
2. (كانت آمنة).
3. (كفرت بأنعم الله).
4. (ولقد جاءهم رسول منهم).
اين بيان ايجاب مى كند كه اين حادثه در عصرى قبل از پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)در ميان امم ديگر رخ داده باشد است و لذا در روايات ما نقل شده است كه مربوط به گروهى از بنى إسرائيل است.

صفحه 253

بيان تشبيه

همان طور كه يادآور شديم، هر مثلى از سه چيز تركيب مى يابد: مشبه و مشبه به ووجه شبه.
1. مشبه، در اقوامى هستند كه پس از نزول قرآن زندگى مى كنند و در رفاه و امن وامان به سر مى برند و از نعمتهاى مادى برخوردارند، اما به تكذيب پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)برمى خيزند.
2. مشبه به، همان أقوام نابود شده اى هستند كه با آن ويژگيهاى چهارگانه، گرسنگى، و نا امنى آنان را فرا گرفت.
از اين بيان وجه شبه نيز روشن مى شود يعنى سرنوشت گروه نخست با سرنوشت گروه دوم گره خورده است، چون هر دو گروه در كفران نعمت مادى و معنوى شريك و يكسانند.

صفحه 254

مثل سى و يكم

ميانه روى در انفاق

(وَ لاَ تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلَى عُنُقِكَ وَ لاَ تَبْسُطْهَا كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُومًا مَحْسُورًا)1.
«هرگز دست خود را بسته بر گردن خويش مساز و آن را به يك باره باز مگشا كه مورد سرزنش قرارگيرى و از كار فرو مانى».
( إِنَّ رَبَّكَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشَاءُ وَ يَقْدِرُ إِنَّهُ كَانَ بِعِبَادِهِ خَبِيرًا بَصِيرًا)2.
«پروردگارت براى هر كس كه بخواهد روزى او را گسترش مى دهد يا تنگ مى سازد، او به بندگان خود آگاه و بيناست».

لغات آيات

«غل» به زنجيرى مى گويند كه با آن اعضاى بدن را مى بندند ومقصود از جمله (مغلولة إلى عنقك ) اين است كه دستت را آنچنان مبند كه امكان باز شدن براى آن نباشد. تو گويى دستت را با زنجير به گردنت بسته اند، و اين جمله كنايه از آن است كه آنچنان به... و بخل ميل مكن كه چيزى از تو به

1 . اسراء: 29 .
2 . اسراء: 30 .

صفحه 255
ديگران نرسد.
(مسحوراً) به معنى فرو مانده از كار است. طبرسى در مجمع البيان مى گويد: «المحسور: المنقطع به لذهاب ما في يده وانحساره عنه» ونيز مى گويد: «قال: حسرت الرجل بالمسألة إذا أفنيت جميع ما عنده»1.

تفسير آيات

مسأله انفاق و همكارى با جامعه يكى از اصول دين مبين اسلام است، ولى اين پديده اخلاقى، بسان ديگر پديده ها بايد در چارچوب اعتدال قرار گيرد، نه مانند افراد بخيل و خودخواه همه چيز را براى خود بخواهد و درهم و دينارى را به ديگرى ندهد، و به اصطلاح امروزى دست دهنده نداشته باشد، بسان آدمى كه دست او را به گردنش ببندند و توانايى كارى نداشته باشد، ونه مانند افراد مسرف كه حتّى در انفاق، اسراف كند وچيزى براى خود و فرزندانش نگذارد و همه را به اين و آن بدهد، و سرانجام مورد سرزنش بستگان و فرزندان و خانواده مى گردد ـ حتّى دستمايه اى نيز براى خود نگه ندارد تا بتواند به كار و كسب خود ادامه دهد و سرانجام از زندگى بريده شود.
بلكه بايد راه سومى را برگزيند بين بخل و اسراف و آن حد وسط است، و درع عين انفاق، خود و زيردستان خود را نيز در نظر بگيرد، و در آيه ديگر اين حقيقت به اين گونه منعكس است:
(وَ الَّذِينَ إِذَا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كَانَ بَيْنَ ذَلِكَ قَوَامًا )2.

1 . مجمع البيان: 3 / 411، در تفسير همين آيه.
2 . فرقان: 67 .

صفحه 256
«بندگان خدا كسانى هستند كه به هنگام انفاق نه اسراف مىورزند و نه سخت گيرى مى كنند بلكه حد وسطى را انتخاب مى كنند».
كلينى از عبدالملك بن عمرو نقل مى كند: امام صادق (عليه السلام)آيه (وَ الَّذِينَ إِذَا أَنْفَقُوا)را تلاوت كرد، آنگاه معنى آيه را با عمل خاصى در نظر ما مجسم كرد. دست برد و مشتى ريگ را برداشت و دست خود را محكم فشرد، به گونه اى كه چيزياز آن نريخت، فرمود اين هان «تقتير» است كه خدا در كتاب خود گفته است.
سپس آن را ريخت و مشت ديگرى از سنگ ريزه ها را برداشت، سپس هه را رها كرد و چيزى در كفش باقى نماند و فرمود اين همان «اسراف» است .
آنگاه مشت ديگرى را گرفت، كمى دستش را باز كرد، قسمتى از آن ريخت و بخشى در دستش باقى ماند، فرمود: اين همان «قوام» و «اقتصاد» و اعتدال است .1

1 . مجمع البيان: 3 / 412 .

صفحه 257

مثل سى و دوم

منطق مؤمن و كافر در جهان آفرينش

(وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً رَجُلَيْنِ جَعَلْنَا لِأَحَدِهِمَا جَنَّتَيْنِ مِنْ أَعْنَاب وَ حَفَفْنَاهُمَا بِنَخْل وَ جَعَلْنَا بَيْنَهُمَا زَرْعًا).
«براى آنان مثلى بزن، آن دو مرد كه براى يكى از آنها دو باغ انگور قرار داديدم و گرداگرد آن دو باغ را با درختان نخل پوشانديم و در ميانشان زراعتى پر بركت پديد آورديم».
(كِلْتَا الْجَنَّتَيْنِ آتَتْ أُكُلَهَا وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَيْئًا وَ فَجَّرْنَا خِلاَلَهُمَا نَهَرًا).
«هر دو باغ، ميوه آورده بود و چيزى فروگذار نكرده بود، و ميان آن دو نهر بزرگى جارى ساخته بوديم».
(وَ كَانَ لَهُ ثَمَرٌ فَقَالَ لِصَاحِبِهِ وَ هُوَ يُحَاوِرُهُ أَنَا أَكْثَرُ مِنْكَ مَالاً وَ أَعَزُّ نَفَرًا) .
«صاحب اين باغ درآمد فراوانى داشت پس به فردى كه با او گفت و گو مى كرد چنين گفت: من از نظر ثروت از تو برتر واز نظر نفرات نيرومندترم».

صفحه 258
(وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظَالِمٌ لِنَفْسِهِ قَالَ مَا أَظُنُّ أَنْ تَبِيدَ هَذِهِ أَبَدًا).
«در حال كه بر خود ستمكار بود به باغ خويش گام نهاد و گفت: من گمان نمى كنم كه هرگز اين باغ نابود شود».
( وَ مَا أَظُنُّ السَّاعَةَ قَائِمَةً وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلَى رَبِّي لَأَجِدَنَّ خَيْرًا مِنْهَا مُنْقَلَبًا).
«باور نمى كنم كه قيامت برپا گردد و اگر به سوى پروردگأرم بازگردانده شوم ـ اگر قيامتى در كار باشد ـ ، جايگاهى بهتر ازاين خواهم يافت».
( قَالَ لَهُ صَاحِبُهُ وَ هُوَ يُحَاوِرُهُ أَكَفَرْتَ بِالذِي خَلَقَكَ مِنْ تُرَاب ثُمَّ مِنْ نُطْفَة ثُمَّ سَوَّاكَ رَجُلاً).
«طرف مذاكره به او گفت: آيا به خدايى كه تو را از خاك و سپس از نطفه آفريد و پس از آن تو را مرد كاملى قرارد داد، كافر شدى؟!».
(لَكِنَّا هُوَ اللهُ رَبِّي وَ لاَ أُشْرِكُ بِرَبِّي أَحَدًا).
«ولى من كسى هست كه الله پروردگار من است و هيچ كس را شريك پروردگارم نمى سازم».
(وَ لَوْلاَ إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَكَ قُلْتَ مَا شَاءَ اللهُ لاَ قُوَّةَ إِلاَّ بِاللهِ إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْكَ مَالاً وَ وَلَدًا).
«چرا هنگامى كه وارد باغت شدى نگفتى آنچه خدا بخواهد همان انجام مى گيرد نيرويى جز از سوى خدا نيست، اگر مى بينى من از نظر مال و فرزند از تو كمترم مهم نيست».
(فَعَسَى رَبِّي أَنْ يُؤْتِيَنِ خَيْرًا مِنْ جَنَّتِكَ وَ يُرْسِلَ عَلَيْهَا حُسْبَانًا

صفحه 259
مِنَ السَّمَاءِ فَتُصْبِحَ صَعِيدًا زَلَقًا).
«شايد پرورد گارم بهتر از باغ تو به من بدهد و مجازات حساب شده اى از آسمان بر باغ تو فرو فرستد به گونه اى كه آن را به زمين بى گياه و لغزنده اى تبديل كند».
(أَوْ يُصْبِحَ مَاؤُهَا غَوْرًا فَلَنْ تَسْتَطِيعَ لَهُ طَلَبًا) .
«و يا آب آن در زير زمين فرو رود تا هرگز نتوانى آن را به دست آورى».
(وَ أُحِيطَ بِثَمَرِهِ فَأَصْبَحَ يُقَلِّبُ كَفَّيْهِ عَلَى مَا أَنْفَقَ فِيهَا وَ هِىَ خَاوِيَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا وَ يَقُولُ يَا لَيْتَنِي لَمْ أُشْرِكْ بِرَبِّي أَحَدًا).
«و ميوه هاى آن نابود شد (به خاطر هزينه اى كه صرف آن كرده بود) ; دستهايش را به هم مى ماليد و در حالى كه باغ با داربستهايش فرو ريخته بود، مى گفت: اى كاش كسى را همتاى پروردگارم قرار نداده بودم».
(وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ فِئَةٌ يَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اللهِ وَ مَا كَانَ مُنْتَصِرًا).1
«گروهى نداشت كه او را برابر ـ عذاب ـ خداوند يارى دهند و از خودش (نيز) نمى توانست يارى گيرد».

تفسير آيات

اين آيه با طرح مثلى طرز تفكر مؤمن و كافر را ترسيم مى كند، يكى به خداى جهان و معاد، معتقد بوده و ديگرى معاد و رستاخيز را منكر بوده است. يكى به فضل الهى اعتماد داشت و ديگرى به دنيا تكيه كرده و براى آن نوعى جاودانگى قائل بود.
قرآن در اين مثل، منطق بعضى از كافران را كه به اموال خود تكيه

1 . كهف: 32 ـ 43 .

صفحه 260
مى كردند، ابطال كرده، كه اين تكيه طاه جاودانه و پيوسته نيست. به همين زودى به دست فنا سپرده مى شود و از ميان مى رود، ولى آن كس كه به خدا و روز ديگر مؤمن باشد، حيات جاودانه اى در سراى ديگر خواهد داشت و در اين جهان، نيز با زندگى آبرومندى روبرو خواهد بود. اينك بيان مثل:
دو برادر بودند، پدر آنان فوت كرد و اموال زيادى را به ارث نهاد. برادر مؤمن، سهم خود را گرفت و قسمت اعظم آنها را در راه خدا صدقه داد و براى خود نيز مقدارى حفظ كرد كه با آن مى زيست، ولى برادر ديگر، با آن ثروت دو باغ خريد و در ميان دو باغ مزرعه عظيمى بود چنانكه از وسط آن دو نهر آب عظيمى مى كذشت.

منطق برادر مشرك

قرآن منطق او را در چند فراز چنين نقل مى كند:
1. من از نظر ثروت و اولاد بر تو برترى دارم (أَنَا أَكْثَرُ مِنْكَ مَالاً وَ أَعَزُّ نَفَرًا) .
2. من فكر نمى كنم كه اين باغ تا ابد نابود شود (وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظَالِمٌ لِنَفْسِهِ قَالَ مَا أَظُنُّ أَنْ تَبِيدَ هَذِهِ أَبَدًا).
3. من فكر نمى كنم رستاخيزى بر پا شود: ( وَ مَا أَظُنُّ السَّاعَةَ قَائِمَةً).
4. بر فرض اين كه قيامتى باشد، جايگاهى بهتر از اين خواهم داشت: (وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلَى رَبِّي لَأَجِدَنَّ خَيْرًا مِنْهَا مُنْقَلَبًا).

منطق برادر مؤمن

برادر مؤمن او را چنين نصيحت كرد و منطق او اين بود:

صفحه 261
1. چگونه معاد را منكر مى شوى و مى گويى: گمان نمى كنم قيامتى برپا شود، در حالى كه خدا تو را از خاك آفريد، سپس خاك را به صورت نطفه درآورد، آنگاه از آن، تو را به صورت يك إنسان كامل پرداخت. آن كس كه بر آغاز آفرينش توانا است بر بازگرداندن آن نيز توانا خواهد بود (أَكَفَرْتَ بِالذِي خَلَقَكَ مِنْ تُرَاب ثُمَّ مِنْ نُطْفَة ثُمَّ سَوَّاكَ رَجُلاً).
2. آن خداى بزرگ پروردگار من است. من هرگز به او شرك نمىورزم (لَكِنَّا هُوَ اللهُ رَبِّي وَ لاَ أُشْرِكُ بِرَبِّي أَحَدًا).
3. تو به هنگام ورود به باغت با حال تبختر گفتى «فكر نمى كنم اين باغ نابود شود»، پس چرا نگفتى: آنچه خدا بخواهد، همان خواهد شد، زيرا نيرويى جز از آن خدا نيست (وَ لَوْلاَ إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَكَ قُلْتَ مَا شَاءَ اللهُ لاَ قُوَّةَ إِلاَّ بِاللهِ ).
4. اگر مرا به اين حال مى بينى كه از نظر ثروت و فرزند از تو كمترم، مهم نيست. اميد است خداى من باغى بهتر از باغ تو در اختيار من بگذارد و مجازات حساب شده اى بر باغ تو بفرستد. آنگاه باغت به سنگ صاف و لغزنده اى تبديل شود، يا نهرى كه در ميان آن روان است، در دل خاك فرو رود و ديگر نتوانى آن را به دست آورى (... إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْكَ مَالاً وَ وَلَدًا * فَعَسَى رَبِّي أَنْ يُؤْتِيَنِ خَيْرًا مِنْ جَنَّتِكَ وَ يُرْسِلَ عَلَيْهَا حُسْبَانًا مِنَ السَّمَاءِ فَتُصْبِحَ صَعِيدًا زَلَقًا * أَوْ يُصْبِحَ مَاؤُهَا غَوْرًا فَلَنْ تَسْتَطِيعَ لَهُ طَلَبًا).

تحليل دو تفكر مادى و الهى

تا اينجاا محاوره اين دو برادر پايان پذيرفت و طرز تفكر هر دو آشكار

صفحه 262
گشت. برادر نخست، معاد را ناديده گرفته و به تمام معنى دنيا خواه بود و دنيا براى او آخرين مرحله از زندگى بود، با اين كه با چشم خود، دگرگونيهاى جهان را مى ديد ولى عبرت نمى گرفت و مى انديشيد كه باغ او جاودان است.
حتّى خود خواهى، كار او را به جايى رسانده بود كه با اين كه خدا را نمى پرستيد، ولى انتظار داشت كه اگر روز قيات زنده گشت، بهترين مقام را دارا باشد.
قرآن او را به عنوان «ظالم لنفسه» معرفي مى كند، يعنى فردى كه بر خويشتن ستم كرده بود، چه ستمى بالاتر از اين كه هر روز در برابر چشمانش نمونه هاى فراوانى از تجديد حيات مى ديد، ولى امكان تجديد حيات خود را منكر بود. باغ و مزرعه او هر سال تجديد حيات مى كرد و پس از يك خواب مرگبار، بار ديگر، درختان، و مزرعه، خود را با برگها و شكوفه ها مى آراستند و زمين، با گل و سنبل، به محفل رونقى مى داد و خود نمونه حيات مجدد بود، ولى با اين همه، اودر برابر اين منطق، قانع نشده و مى گفت: (وَ مَا أَظُنُّ السَّاعَةَ قَائِمَةً).
خلاصه در منطق مرد مشرك، خودخواهى از يك طرف، غير خودنخواهى از طرف ديگر، عشق به زمين و ثروت از طرف سوم، خيالبافي و اين كه در آخرت، مقام بهترى خواهد داشت، از طرف چهارم ديده مى شود .
اما در منطق آن مرد مؤمن، واقع گرايى و تيزبينى در حيات به چشم مى خورد. نخست منطق معاد و برهان آن را يادآور مى شود و آفرينش نخستين او را به رخ او مى كشد. آنگاه به توحيد در خالقيت و ربوبيت مى پردازد و مى گويد: آفريدگار و گرداننده اى جز او نيست سپس به او تعليم مى دهد كه

صفحه 263
همه كارها دست خداست و هيچ كارى بدون مشيت خدا صورت نمى پذيرد .
در مرحله چهارم رجا واميد خود را بازگو مى كند كه آينده او ممكن است بهتر از گذشته باشد.
در مرحله پنجم نفرين خود را بر اين فرد خودخواه كه دينارى به حال جامعه سودى ندارد، فرو مى فرستد و نابودى باغ برادر را از خدا مى خواهد كه هم باغش را نابود كند، و هم آبش فرو رود.

عكس العمل جهان در برابر عمل فرد مشرك

إنسان تصور نكند كه جهان در برابر فعل إنسان ، ساكت و خاموش است و عكس العمل نشان نمى دهد، بلكه جهان با چشم باز و گوش باز مراقب عمل إنسان است و به تناسب عمل واكنش نشان مى دهد. جهان در برابر فرد نيكوكار، درهاى رحمتش را به روى وى باز مى كند ولى در مقابل إنسان بخيل و تنگ نظر درهاى رحمت را به روى او مى بندد و مال و منال او را طعمه عذاب مى سازد.
(وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُري آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكَات مِنَ السَّمَاءِ وَ الأَرْضِ وَ لَكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْنَاهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ )1.
«هرگاه مردم سرزمينى ايمان بياورند و تقواپيشه باشند، درهاى بركات و خيرات را از آسمان و زمين به روى آنان مى گشاييم ولى آنان به تكذيب آيات ما پرداختند. ما هم آنان را به اعمال خود سزا داديم».

1 . اعراف: 96 .

صفحه 264
اين سنت الهى پيوسته در هر زمان حاكم بوده و اتفاقاً در مورد اين دو برادر نيز تحقق پذيرفت. دعاى آن برادر مستجاب شد. ناگهان سرتاسر اين باغ را بلا احاطه كرد. باغ با داربستهايش فرو ريخت. در اين موقع آنگاه كه وارد باغ شد به عنوان تأسف دستها را به هم مى ماليد و از كردار خود اظهار ندامت مى كرد. چنانكه مى فرمايد:
(وَ أُحِيطَ بِثَمَرِهِ فَأَصْبَحَ يُقَلِّبُ كَفَّيْهِ عَلَى مَا أَنْفَقَ فِيهَا وَ هِىَ خَاوِيَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا وَ يَقُولُ يَا لَيْتَنِي لَمْ أُشْرِكْ بِرَبِّي أَحَدًا).
«و ميوه هاى آن نابود شد و به خاطر هزينه اى كه صرف آن كرده بود ; دستهايش را به هم مى ماليد و در حالى كه باغ بر داربستهايش فرو ريخته بود، مى گفت: اى كاش كسى را همتاى پروردگارم قرار نداده بودم».
گروه مشرك چه بسا در ظاهر به هم پيوسته به نظر مى رسند ولى آنگاه كه بلا برخى از آنها را فرا گرفت به خاطر فقدان عواطف به يارى او نمى شتابند، چنان كه مى فرمايد:
(وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ فِئَةٌ يَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اللهِ وَ مَا كَانَ مُنْتَصِرًا).
بنابراين مثل كافر مثل برادر نخست و مثل مؤمن بسان مثل دوم است .
از اين مثل درسهايى مى آموزيم:
الف: ثروت و اموال زياد، در انسانهاى بى ظرفيت، غرور آفرين است، اين گونه إنسان پيوسته ثروت خود را به رخ ديگران مى كشد و از تحقير ديگران بهره مى گيرد و شعارش اين است (أَنَا أَكْثَرُ مِنْكَ مَالاً وَ أَعَزُّ نَفَرًا) .
گاهى اين نوع غرور او را به افسانه اى معتقد مى سازد و آن اين كه ثروت

صفحه 265
من جاودانه است و حال آن كه در اعماق قلب مى داند كه اين منطق افسانه اى بيش نيست و مرگ و مير بر پيشانى هر موجود امكانى با قلم قضا نوشته شده است. گاهى غرور او به حدى مى رسد كه جهان ماوراى طبيعت را انكار مى كند.
ب: نه ثروت دليل عزت است و نه فقر مايه ذلت. هرگاه ثروت در مسير هوا وهوس قرار گرفت، مايه بدبختى است واگر فقر با اميد همراه شد، مايه سعادت است.
ج. بلاهايى كه دامنگير إنسان مى شود، پشت سرش ندامت هست واين ندات بعد از بلا براى اين شخص خالى از فايده است، هر چند ديگران ممكن است از آن عبرت بگيرند.
د. شگفت اينجاست كه قرآن، باغ اين برادر مشرك را با اين جمله توصيف مى كند و مى فرمايد: (كِلْتَا الْجَنَّتَيْنِ آتَتْ أُكُلَهَا وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَيْئًا): «هر دو باغ آن برادر ميوه هاى خود را مى داد و هيچگونه ستمى و كاستى در ميوه دادن نداشت» ولى درباره آن صاحب باغ مى گويد: (وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظَالِمٌ لِنَفْسِهِ). علت اين كه او بر خويش ستم مى كرد اين بود كه از اين باغ براى سراى ديگر بهره نبرد.

صفحه 266

مثل سى وسوم

زندگى زودگذر بسان گياهان سرسبز

(وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا كَمَاء أَنْزَلْنَاهُ مِنَ السَّمَاءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِيًما تَذْرُوهُ الرِّيَاحُ وَ كَانَ اللهُ عَلَى كُلِّ شَيءْ مُقْتَدِرًا ).1
«(اى پيامبر) زندگى دنيا را براى آنان به آبى تشبيه كن كه از آسمان فرو مى فرستيم ; و به وسيله آن گياهان زمين (سرسبز مى شود) در هم فرو مى رود. اما بعد از مدتى مى خشكد ; وبادها آن را به هر سو پراكنده مى كند; و خداوند بر همه چيز تواناست».
(الْمَالُ وَ الْبَنُونَ زِينَةُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَ الْبَاقِيَاتُ الصَّالِحَاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَوَابًا وَ خَيْرٌ أَمَلاً). 2
«مال و فرزندان، زينت زندگى دنياست و باقيات صالحات ـ كارهاى نيك ماندنى ـ ثوابش نزد پروردگارت بهتر و اميدبخش تر است».

تفسير لغات آيه

«هشيم» گياه خشك را مى گويند كه ريز وخرد شده باشد.

1 . كهف: 45 .
2 . كهف: 46.

صفحه 267
«ذرى» و «ذرو» كه مصدر فعل «تذروه» است به معنى پراكنده شدن ذرات سبك به وسيله باد است.
مثل پيشين (مثل سى و دوم) از پايان پذيرى نعمتهاى دنيا خبر داد كه كافر آ، را جاودانه و مؤمن آن را پايان پذير تلقى مى كند. اين مثل، باز بر همين مطلب تأكيد مى كند.
فرض كنيد زمينى است آماده نموّ و رشد. در آن تخمهاى سالم به موقع ريخته شود، و باران در فصل مناسب بر آن ببارد و آفتاب بر آن بتابدز ناگهان خواهيم ديد گياه، دل خاك را شكافته و به تدريج پرورش پيدا مى كند و به صورت گلستانى درمى آيد كه چشمها را خره مى كند و إنسان تصور مى كند كه اين گلستان از عمر جاودانى برخوردار است. ناگهان فصل سرما فرا مى رسد. بادهاى سرد مىوزد. آنچنان گلها را افسرده كرده و آنها را مى خشكاند و سپس به صورت برگهاى زرد درآمده، در اندك زمانى ريز ريز شده، باد و توفان، ذرات آنها را به اطراف پخش مى كند. إنسان اين نوع حيات موقت را كه پايان آن مرگ و نابودى است به چشم خود مشاهده مى كند، اما از آن عبرت نمى گيرد.
مثل دنيا، كه إنسان پس از دوران كودكى، جوانى را در پيش مى گيرد و كم كم پا به سن مى گذارد و ثروت و اموإلى را گرد مى آورد و براى خود، خانه و كاشانه مى سازد و زندگى مرفه ترتيب مى دهد. به گمان اين كه چنين زندگى پايدار و جاودانه است، ولى در حقيقت، عمر اين زندگى نيز بسان عمر آن گلستان و باغستان كوتاه است، چيزى نمى گذرد كه مرگ به حيات إنسان خاتمه مى دهد، اموال و ثروت ست به دست گشته و خانه و كاشانه رو به

صفحه 268
ويرانى مى نهد، تو گويى نه انسانى بوده و نه مكنت و زندگى.
در اين مثل، مشبه، زندگى فناپذير دنيا است. «مشبه به» همان گلستانى است كه پس از شكوفايى رو به زردى و پژمردگى نهاده و سپس نابود مى شود. در حقيقت، إنسان و مال و فرزند، بسان همين شكوفه ها و گلها و برگهاى درختان است كه مدتى شكوفا بوده و پس از آن، نابود مى شوند. زندگى دنيا، خود موقت است تا چه رسد زر و زيور آن كه ثروت و اولاد است، قرآن اين حقيقت را چنين بيان مى كند:
(وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا).
«براى زندگى دنيا مثلى بزن و موقعيت آن را با مثل روشن كن، مثل زندگى دنيا اين است».
(كَمَاء أَنْزَلْنَاهُ مِنَ السَّمَاءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الأَرْضِ).
بسان آبى است كه از آسمان فرو فرستاديم، با گياه زمين به هم آميخته و منظره زيبايى را پديد آورده است. واين منظره تا چندى باقى و دلرباست، لكن:
(فَأَصْبَحَ هَشِيًما تَذْرُوهُ الرِّيَاحُ).
«ناگهان بر اثر وزش بادهاى پاييزى و زمستان بسان ذرات خس و خاشاك درآمده و باد آنها را به اطراف جهان پخش مى كند».
در آيه بعدى يادآور مى شود مال و فرزند هر چند مايه زينت زندگى دنياست ولى پايدار نيست، جنانكه مى فرمايد:
(الْمَالُ وَ الْبَنُونَ زِينَةُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا).
«مال و فرزندان زيور زندگى دنياست».

صفحه 269
اگر بشر كار جاودانه مى خواهد، به دنبال كارهاى نيك برود كه پاداش آن جاودانه است چنان كه مى فرمايد:
(وَ الْبَاقِيَاتُ الصَّالِحَاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَوَابًا وَ خَيْرٌ أَمَلاً).
اين مثل قبلاً به صورت مفصل و گسترده در مثل هجدهم آمده .1

1 . ر. ك: مثل هجدهم آيه 24، سوره يونس.

صفحه 270

مثل سى وچهارم

معبودانى پست تر از مگس

(يَا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُبَابًا وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبَابُ شَيْئًا لاَ يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ)1.
«اى مردم، مثلى زده شده است به آن گوش فرا دهيد، كسانى را كه غير از خدا را مى خوانيد نيم توانند مگسى بيافرينند هرچند براى اين كار، دست به دست هم بدهند ـ نه تنها نمى توانند بيافرينند ـ هرگاه مگس چيزى از آ،ها بربايد نمى توانند آن را پس بگيرند. طالب و مطلوب هر دو ناتوانند ـ كنايه از اين كه إنسان عبادتگر و بتهايى كه پرستش مى شوند، هر دو ناتوانند».

تفسير لغات آيه

«ذباب» در لغت عرب به معنى مگس است.
«استنقاذ» كه ريشه «لا يستنقذوه» است، به معناى «پس گرفتن» است.

1 . حج: 73 .

صفحه 271

تفسير آيه

عرب جاهلى در مسأله خالقيت جهان، موحد بود براى جهان و إنسان ، فقط يك خالق و آفريدگار مى شناخت و د، هم خدا بود. او هرگز در اين بخش مشرك نبود، همگان يا غالب آنان بر اين عقيده بودند كه جهان يك خالق بيش ندارد و آن خداست و اين مطلب در آيات بسيارى وارد شده است مانند:
(وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضَ لَيَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِيزُ الْعَلِيمُ)1.
«هرگاه از آنان سؤال شود چه كسى آسمانها و زمين را آفريده است، همگان مى گويند خداى قادر و دانا».
ولى در مسأله تدبير و اداره جهان كاملاً مشرك بودند، و اعتقاد داشتند كه خدا تدبير واداره جهان و سرنوشت إنسان را به دست معبودها و بتها سپرده است، و كراراً قرآن مجيد عقايد آنان را در اين باره بانقد، بيان مى كند و مى گويد:
(...أَأَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ)2.
«آيا خدايان متعدد و پراكنده بهتر است يا يك خداى واحد وقادر».
اين آيه گزارش مى دهد كه مشركان عصر يوسف نيز بسان مشركان عصر رسالت، براى جهان مدبرهاى متعدد و مختلفى قائل بودند.
آيات ديگر حاكى است كه آنان، نصرت و پيروزى و عزت و عظمت را در يارى بتها مى دانستند و اگر آنها را مى پرستيدند، به خاطر اين بود كه با

1 . زخرف: 9 .
2 . يوسف: 39.

صفحه 272
جلب رضايت آنها در جنگ پيروز شوند و در زندگى عزيز گردند، قرآن اين حقيقت را در دو آيه روشن مى سازد.
الف: (وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ يُنْصَرُونَ)1.
«جز خدا، خدايانى براى خويش گرفته اند تا به كمك آنان پيروز شوند» .
ب: (وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللهِ آلِهَةً لِيَكُونُوا لَهُمْ عِزًّا )2.
«خدايانى جز خدا گرفته اند تا براى آنان مايه عزت باشند».
اين آيات روشنگر عقايد مشركان، درباره بتهاست و اين كه آنها در مسأله خالقيت موحد ولى در مسأله تدبير و اداره كاملاً مشرك بودند و چون سرنوشت خود را در دست بتها مى دانستند، طبعاً به جاى عبادت خدا، بتها را عبادت مى كردند.
آياتى در قرآن به نكوهش بت ها پرداخته و كراراً يادآور مى شود كه آنان مالك سود و زيان شما نيستند، و اين آيه حاكى است كه مشركان معتقد بودند كه سود و زيان آنان در دست بتها است. مانند:
(قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِهِ فَلاَ يَمْلِكُونَ كَشْفَ الضُّرِّ عَنْكُمْ وَ لاَ تَحْوِيلاً)3.
«بگو خدايان خود را كه جز خدا مى پنداريد بخوانيد! ولى هرگز ضررى را از شما برطرف نكرده، و در زندگى دگرگونى ايجاد نخواهند كرد».
در آيه دوم يادآور مى شود: چيزى كه سود و زيانى به حال تو ندارد، او را

1 . يس: 74 .
2 . مريم: 81.
3 . اسراء: 56 .

صفحه 273
مپرست، چنانكه مى فرمايد:
(وَ لاَ تَدْعُ مِنْ دُونِ اللهِ مَا لاَ يَنْفَعُكَ وَ لاَ يَضُرُّكَ...)1.
«غير از خدا كسانى را كه نه سودى مى بخشند و نه زيان، عبادت مكن».
در آيه سوم، يادآور مى شود كه معبودان دروغين شما نداى شما را نمى شنوند چنانكه مى فرمايد:
(إِنْ تَدْعُوهُمْ لاَ يَسْمَعُوا دُعَاءَكُمْ...) 2.
«اگر آنها را بخوانيد نداى شما را نمى شنوند».
اين نكوهشها عقيده مشركان عصر رسالت را آشكار مى سازد. اكنون قرآن در مقام تحقير معبودهاى آنان، مثل بسيار آموزنده اى مى زند و معبودان آ،ها را آنچنان تحقير مى كند كه هيچ فرد عاقلى پس از شنيدن اين مثل، تن به عبادت آنها نمى دهد، مشروط بر اين كه در اين مثل دقت كند و خود را از عصبيت و پيروى از روش نياكان، پيراسته سازد.
مى فرمايد: خدايان شما آنچنان ضعيف اند كه نمى توانند موجود پست وآلوده اى مانند مگس را بيافرينند تا چه رسد إنسان و جهان را. پست تر از آن اين كه: اگر مگس چيزى از آنان بربايد، نمى توانند آن را از او پس بگيرند. آيا با اين وضع آنان شايسته پرستش هستند؟
تاريخ مى گويد: عرب هاى عصر رسالت، بتها را با زعفران رنگ آميزى مى كردند، و بر سرهاى آنها عسل مى نهادند و درها را به روى آنها مى بستند، ولى ناگهان مگسى از سوراخى وارد مى شد، عسل را مى خورد و زعفران را پاك

1 . يونس: 106.
2 . فاطر: 14.

صفحه 274
مى كرد. آنها وقتى درها را باز مى كردند، در مقابل عمل انجام شده قرار مى گرفتند و كارى از آنان ساخته نبود. اينك تعبير قردن در تحقير اين خدايان:
(يَا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُبَابًا... )1.
«اى مردم! مثلى زده شده است، گوش فرادهيد، آنهايى را كه جز خدا مى خوانيد ـ مى پرستد ـ توانايى آفريدن مگسى را ندارند، سپس يادآور مى شود اگر مگسى از آنان چيزى را بربايد، قدرت پس گرفتن را ندارند (وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبَابُ شَيْئًا لاَ يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ...).
سپس نتيجه مى گيرد: حق اين است كه پرستشگر و پرستش شده هر دو ناتوانند.
در اينجا سؤإلى مطرح است: چرا آنان تا اين حد تنزل فكرى پيدا كرده و به جاى خدا معبودهاى پست را عبادت مى كردند؟ قرآن در جواب مى گويد:
(مَا قَدَرُوا اللهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِنَّ اللهَ لَقَوِىٌّ عَزِيزٌ)2.
«خدا را آنچنان كه هست نشناختند، خدا توانا و پيروز است».
اگر آنان خدا و منزلت او را نسبت به جهان و نياز همگان را به وى مى دانستند هرگز از پرستش او سرباز نزده و موجودات پست تر از مگس آلوده را عبادت نمى كردند، ولى جهل و ناآگاهى آنان نسبت به مقام ربوبى، آنان را به اين ورطه بدبختى كشيده است.
در اينجا ممكن است گفته شود: مگس هرچند به ظاهر موجودى پست و آلوده است، اما از نظر آفرينش بسيار دقيق وحساب شده است.

1 . حج: 73 .
2 . حج: 74 .

صفحه 275
حشره شناسان درباره مگس و ساختمان پيچيده و حركات مرموز و شگفت آور آن سخنها گفته اند، چگونه ما آن را موجودى پست و ناتوان بدانيم؟!
پاسخ: هدف از تشبيه كوچك كردن آفرينش مگس نيست، بلكه هدف چيز ديگر است، و آن اينكه مگس به خاطر آلودگى، نزد همگان يك موجود پست و آلوده و ناكارآمد است، بتان مورد پرستش إنسان ها، به اندازه اى ناتوانند كه حتّى نمى توانند، چنين موجود مطرود را بيافرينند، در اين صورت، يل چنين تمثيل در مقام تحقير كاملاً يك شاهكار ادبى و عين بلاغت به شمار مى رود. ولى اين مانع از آن نيست كه وجود اين حشره مانند ديگر حشرات، از پيچيدگيهاى خاصى برخوردار بوده و كاملاً اسرارآميز باشد.

صفحه 276

مثل سى و پنجم

بسان ستاره فروزان

( اللهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاة فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَة الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُري يُوقَدُ مِنْ شَجَرَة مُبَارَكَة زَيْتُونَة لاَ شَرْقِيَّة وَ لاَ غَرْبِيَّة يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِىءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُورٌ عَلَى نُور يَهْدِي اللهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشَاءُ وَ يَضْرِبُ اللهُ الأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَ اللهُ بِكُلِّ شَيءْ عَلِيمٌ )1.
«خداوند نور آسمانها و زمين است. مثل نور خداوند همانند چراغدانى است كه در آن، چراغ پر فروغى ـ و چراغ در ميان حبابى و حباب شفاف و درخشنده بسان يك ستاره فروزان است. اين چراغ با روغنى افروخته شود كه از درخت پر بركت زيتون گرفته شود كه نه شرقى باشد و نه غربى نزديك است بدون تماس با آتش خود به خود شعله ور شود. نورى است بر فراز نور خدا هر كس را بخواهد به نور خود هدايت مى كند، خداوند به هر چيزى آگاه است».

1 . نور: 35 .

صفحه 277

تفسير لغات آيه

«مشكوة» چيست؟ مشكوة به جايگاه جراغ در ديوار اتاق مى گفتند يك سوى چراغ به اتاق و سوى ديگر آن به سمت حياط خانه بود و براى اين كه باد چراغ را خاموش نكند، طرف حياط را با شيشه مسدود مى كردند، در عين حال نورش به حياط بتابد.
درست است كه مفسران مشكات را به جايگاه چراغ در ديوار تفسير كرده اند، ولى براى تحقق بخشيدن به مفهوم آيه بايد گفت: مقصود جايگاه چراغ است و لذا ما در ترحمه گفتيم «چراغدان»، چه بسا ممكن است اين جايگاه به صورت سيار و آزادى مانند پايه اى كه چراغ در آن قرار مى گيرد، در اين صورت، اگر حباب مخروطى شكلى بر آن بگذارند، در شب ديجور بسان يك ستاره مى درخشد.
مصباح به معنى چراغ است، و در گذشته از پنج چيز تشكيل مى يافت:
1. روغندان.
2. فتيله.
3. شيشه اى كه بر روى چراغ مى نهادند.
4. چيزى كه فتيله را با آن بالا و پايين مى كردند.1
5. حباب شيشه اى كه به صورت سرپوشى بر روى چراغ قرار مى دادند.
«زيتونة»، درخت زيتون است كه از روغن آن براى سوخت چراغ

1 . شايد اين بخش چهارم مربوط به اعصار پسين باشد و در عصر رسالت اجزاء تشكيل دهندء چراغ همان سه بخش قبلى بوده اند .

صفحه 278
استفاده مى كردند، از آ،جا كه روغن سوخت چراغ اناع گوناگونى دارد مانند پيه و چربى و روغنهاى گياهى ولى بهترين آنها روغنى است كه از درخت زيتون گرفته شود كه صاف و شعله بسيار گرم و پرنورى دارد.
(لا شرقية ولا غربية) درخت زيتون در سه حالت پرورش مى يابد. گاهى در سمت شرق و گاهى در سمت غرب و احياناً در وسط باغ است. آنكه در دو سمت شرق و غرب قرار مى گيرد و ميوه مى دهد، در شبانه روز يكبار آفتاب مى بيند، اما درختى كه در وسط باغ باشد، پيوسته آفتاب بر آن مى تابد نتيجتاً روغن برگرفته از آن، كاملاً صاف است و به سرعت آتش مى گيرد.
تا اينجا با معانى مفردات آيه آشنا شديم. اكنون بايد مشبه به را روشن كنيم، تا در سايه روشن شدن آن، مشبه نيز روشن شود.
مشبه به آن نور فزاينده اى است كه از حباب چراغ به هر سو مى تابد، و اين نورن حاصل روغن زيتون خوب و صافي است كه فتيله آن را به آسانى به خرد جذب مى كند و به تدريج، شعله ور مى شود.
در چنين چراغى، يك نور نيست، نور بالاى نور است. نور شيشه از خود نيست، بلكه از نور چراغ است.
ولذا قردن مى فرمايد: (نور على نور).
فرض كنيد در يك شب تيره و تار كه هيچ نورى در اطراف إنسان نباشد، چراغى را در نقطه اى قرار دهيم كه با روغن صاف زيتون مشتعل شده و حبابى از شيشه به صورت مخروطى بر روى آن نهاده ايم، و از دور كه بر اين چراغ مى نگريم آن را به صورت ستاره اى فروزان مى بينيم كه در دل شب مى سوزد و

صفحه 279
اطراف خود را روشن مى سازد.
اين حال مشبه به است. اكنون بايد ديد مشبه چيست؟ مشبه در اينجا به تصريح آيه، نور الهى است، مسلماً مقصود نور ذات نيست، زيرا ذات براى ما قابل شناخت نيست، طبعاً اين نور بايد فعل الهى باشد. به گواه اين كه در آيه بعد جايگاه اين نور را معين مى كند و مى فرمايد: (في بيوت أذن الله أن ترفع...)1 اين چراغ پر نور در خانه هايى است كه خدا فرمان به ترفيع آن داده است بنابراين بايد ديد كدام يك از افعال الهى مى تواند مشبه آن باشد. مفسران در اينجا موضوعاتى را يادآور شده اند كه هر يك مى تواند مشبه اين مثل باشد. اينك به تدريج به نقل آنها مى پردازيم:
1. مشبه آن هدايت الهى است كه به صورت نورى در قلب مؤمن مى تابد و سراسر وجود او را روشن مى كند، تو گويى در دل مؤمن مشكاتى است كه در آن چراغى برافروخت و سراسر وجود او را روشن كرده است.
در اينجا ممكن است گفته شود چرا نور خدا را به خورشيد تشبيه نكرده است؟ نكته آن اين است كه هدف بيان نورى است كه اطراف آن را تاريكى فرا گرفته ولى اين نور در تاريكى و در ميان اوهام و پندارها بسان ستاره اى بدرخشد، ولى جريان در آفتاب به گونه اى ديگر است. او اگر طلوع كند، ظلمتى باقى نمى ماند، تا مانند ستاره در دل تاريكى بدرخشد.
2. مشبه همان قرآن است كه خدا نيز او را نور خوانده است، چنانكه مى فرمايد:
(قد جاءكم من الله نور و كتاب مبين)2.

1 . نور: 36.
2 . مائده: 15 .

صفحه 280
«از سوى خداوند نور و كتاب آشكارى آمده است».
و در سوره اعراف مى فرمايد:
(.. واتبعوا النور الذى انزل معه...) .1
«كسانى كه از نور نازل شده همراه پيامبر پيروى مى كنند».
3. مقصود رسول گرامى است كه با ارشاد و هدايتهاى خود بسان چراغ مى درخشد و لذا قردن او را در آيه اى (.. سراجاً منيرا) خوانده است.2
و در حقيقت قول دوم و سوم را مى توان از شعبه هاى قول اول خواند، زيرا قرآن و پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)از شاخه هاى هدايت الهى مى باشند.
4. مقصود ايمانى است كه در قلب مؤمن بسان ستاره مى درخشد، ولذا قردن، ايمان را نور خوانده و كفر را ظلمت و درباره ايمان مى فرمايد:
(أَفَمَنْ شَرَحَ اللهُ صَدْرَهُ لِلإِسْلاَمِ فَهُوَ عَلَى نُور مِنْ رَبِّهِ... )3.
«آيا آن كس كه خدا سينه او را براى اسلام گشاده ساخته با كافر تيره دل يكسان است؟ در حالى كه مؤمن با نورى كه از پروردگارش بر دلش تابيده همراه است».
و نيز مى فرمايد:
(... لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ...).4
«تا مردم را از تاريكيهاى كفر به نور ايمان بيرون آورى» .
در اين اقوال در حقيقت تشبيه مجموع به مجموع است، نه تشبيه جزء به

1 . اعراف: 157.
2 . احزاب: 46.
3 . زمر: 22.
4 . إبراهيم : 1 .

صفحه 281
جزء و به عبارت ديگر، هدايت قرآن و پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)و ايمان، بسان چراغى روشن در جايگاه خود هستند، به اين نوع تمثيلن تمثيل مفرد مى گويند، در مقابل تشبيه مركب است كه مقصود از آن اين است كه هر جزئى از هر يك جزئى از ديگرى تشبيه شوند، در حقيقت يك تشبيه نيست، بلكه تشبيه هاى متعددى است به هم پيوسته و به صورت يك تشبيه مركب.

تشبيه مركب

5. برخى خواسته اند كه آيه را از قبيل تشبيه مركب بدانند، يعنى هر جزئى از مشبه به نظير آن در مشبه باشد و آن اين كه مى گويند: مقصود ادارك إنسان است كه دارى مراتب پنجگانه است:
1. قوه حسيه.
2. قوه خياليه.
3. قوه عقليه.
4. قوه فكريه.
5. قوه قدسيه.
اين پنج مطلب، در مقابل پنج امرى است كه در مشبه به از آن ياد شده است :
1. مشكات.
2. مصباح.
3. زجاجه.
4. شجرة.
5. زيت.

صفحه 282
6. برخى اين تمثيل را تركيبى دانسته و براى نفس كه شايسته ادراك معارف و حقايق است، مراحلى قائل شده اند:
الف: عقل هيولانى، آن نفسى كه از هر نوع معرفت و شناخت خالى بوده و در حقيقت قابليت محض است، اين همانند مشكات است كه استعداد قرار گرفتن چراغ در آن است.
ب: در مرحله دوم إنسان به يك رشته علوم بديهى دست مى يابد كه مى تواند در پرتو آنها و از طريق تركيب برخى با برخى علوم نظرى را كسب كند. هرگاه انتقال فرد از اين علوم ضرورى وبديهى به علوم نظرى ضعيف و ناتوان باشد آن شجره است و اگر قوى و توانا باشد، اين همان روغن زيتون است واگر در اخذ اين معارف از شدت بيشترى برخوردار باشد، اين همان زجاجه است كه به صورت ستاره درخشان نمايان مى شود اگر در مرتبه بسيار بالايى قرار گيرد آن نفس قدسيه است كه آيه درباره آن مى گويد: (... يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِىءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ...).
ج: در ملحه سوم كه إنسان علوم نظرى را از علوم ضرورى اكتساب مى كند هرگاه اين علوم نظرى در نفس حضور فعلى نداشته باشد ولى هرگاه به آن مراجعه كند، به دست مى آورد، به آن عقل بالفعل مى گويند كه به منزله چراغ است.
د: در مرحله چهارم، هرگاه اين معارف بالفعل و بدون نياز به مراجعه حضور داشته باشند به آن عقل مستفاد مى گويند كه اين همان نور على نور است.
اين علوم كه براى إنسان رخ مى دهد، در سايه اتصال إنسان به يك گوهر

صفحه 283
روحانى است كه در اصطلاح فلاسفه به آن، عقل فعال مى گويند.
***
7. خداوند سينه إنسان را كه محل معارف است به مشكات و قلب را به شيشه (زجاجه) معرفت را به چراغ تشبيه مى كند كه اين چراغ از يك شجره مباركه روشن مى شود و آن شجره الهامات فرشتگان است. علت اينكه فرشتگان به شجره مباركه تشبيه شده اند، اين است كه مانند درخت از فوايد بالايى برخوردارند و اما اين كه اين فرشتگان، نه شرقى و نه غربيند، زيرا مجرداتند و ما فوق ماده، و اين كه اين فرشتگان به گونه اى هستند كه نزديك است بدون تماس آتش، شعله ور شوند به خاطر فزونى دانش آنان و اطلاع بيشترشان از اسرار الهى است.
8. مقصود از (مثل نوره) است كه ايمانى كه در دل پيامبرش هست بسان مشكاتى است كه در آن چراغ است تو گويى مشكات، صلب پدرش و زجاجه بسان جسم پيامبر و مصباح بسان ايمان در قلب او يا بسان نبوت در روح است.
در اين مورد، نظرهاى ديگر در تفسير آيه است كه براى اختصار، از بازگويى آنها صرف نظر كرديم.
و شايد به مرور زمان، مواردى نيز به نظر برسد كه بتواند نقش «مشبه» را ايفاء كند، و چون هدف بيان واقعيت ها در لباس «مثل» است، مانع ندارد كه همه اين تفاسير صحيح باشد.

صفحه 284

مثل سى و ششم

بسان سراب است نه آب

(وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَعْمَالُهُمْ كَسَرَاب بِقِيعَة يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً حَتَّى إِذَا جَاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئًا وَ وَجَدَ اللهَ عِنْدَهُ فَوَفَّاهُ حِسَابَهُ وَ اللهُ سَرِيعُ الْحِسَابِ)1.
«اعمال افراد كافر همچون سرابى است در دشت كوير كه إنسان تشنه آن را از دور، آب مى پندارد، ولى هنگامى كه به نزد آن مى آيد، چيزى نمى يابد و خدا را نزد آن مى يابد كه حساب او را به طور كامل مى رسد و او حسابرش سريعى است».

لغات آيه

«سراب» درخشندگى نقطه دور از كوير است كه به نظر آب مى آيد.
«قيعة»، جمع «قاع» و آن زمين صاف كويرى است.
«ظمآن» تشنه است.
خداوند در اين آيه، اعمال نيك كافران را از نظر ارزش اخروى، به سرابى تشبيه مى كند كه إنسان لب تشنه از دور آن را آب مى پندارد ولى چون به نزديك آن مى رسد، چيزى را در آنجا نمى يابد.
بنابراين مشبه، كار نيك كافر است كه آن را براى ريا و شهرت، يا براى

1 . نور: 39 .

صفحه 285
خدايان دروغين انجام مى دهد، به اميد اين كه پاداشى داشته باشد، ولى سرانجام پاداشى نخواهد داشت.
«مشبه به» إنسان تشنه اى است كه از نقطه دور، تشعشعات خورشيد را بر ذرات كوير، آب مى پندارد و چون به نزديك آن مى رسد، جز شن و خاك چيزى دستگيرش نمى شود.
با اين بيان، وجه شبه نيز روشن است و آن اين كه در هر دو، يك نوع گمان بر بهره گيرى از عمل است، در حالى كه كوچكترين بهره اى در كار نيست.
با توجه به اين بيان، اكنون به تفسير جمله هاى آيه مى پردازيم:
1. (وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَعْمَالُهُمْ ): اعمال كافران كه به ظاهر نيك استن مثلا براى خدايان دروغين، قربانى مى كنند و باطواف بر گردآنها، ذكر و دعا مى خوانند.
2. (كَسَرَاب بِقِيعَة يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً)«بسان آن إنسان است كه سراب را آب مى پندارد ولى چيزى عايدش نمى شود».
قردن، اين إنسان تشنه را با صفات چهارگانه اى توصيف مى كند، ولى برخى از آنها، از اوصاف تشنه جسمى و مادى است، و برخى ديگر از صفات تشنه مجازى است كه از آن بت پرستها باشند. دو وصف نخست مربوط به تشنه نخست و دو وصف ديگر از آن تشنه مجازى است. اينك به بيان اين اوصاف مى پردازيم.
الف: (يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً): «تشنه، آن را از دور آب مى پندارد».
ب: (حَتَّى إِذَا جَاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئًا): «هنگامى كه نزد او آمد چيزى دستگيرش نمى شود».

صفحه 286
اين دو از اوصاف تشنه مادى و حقيقى است. اينك دو وصف ديگر كه از آن تشنه مجازى يعنى مشبه است.
ج: (ووجد الله عنده): «خدا را نزد آن مى يابد، يعنى آنگاه كه مرگ مشرك فرا رسد مى بيند كه از خدايان دروغين كارى ساخته نيست، آنگاه به كيفر اعمال خود مى رسد.
د: (فوفاه حسابه) در اين هنگام دقيقاً به حساب كافر مى رسد و او را به سزاى اعمالش مى رساند.
پس از بيان اين چهار وصف، نوبت آن رسيد كه خدا خود را معرفي كند، مى فرمايد: (وَاللهُ سَرِيعُ الْحِسَابِ) .
با توجه به اين بيان، از نظر ادبى بايد گفت: دو ضمير نخست در الفاظ:
(إذا جاءه) و (لم يجده شيئا) به تشنه حقيقى برمى گردد.
ولى دو ضمير ديگر كه يكى ضمير مستتر در فعل «وجد الله» و يكى ظاهر در «فوفاه» است به تشنه مجازى يعنى مشرك برمى گردد، زيرا اين دو پديده از آن مشرك است، نه از آن تشنه اى كه سراب را آب مى پندارد.
از مجموع تمثيل نتيجه مى گيريم كه إنسان بايد دنبال و هم وپندار نباشد، بلكه بايد با حقيقت گرايى و واقع بينى زندگى كند. إنسان تشنه كه بر اثر وهم و خيال سراب را آب مى پندارد، بهره نمى گيرد، همچنين فرد پيرو وهم و خيال از آن نتيجه نمى گيرد.
آخرين سخن اينكه در اين آيه، اعمال كافران به سراب تشبيه شده ولى در مثل آينده، اعمال كافران به ظلمات تشبيه شده، فرق اين دو تشبيه چيست؟ اين مطلب را در مثل آينده مى خوانيم.

صفحه 287

مثل سى و هفتم

شبى تاريك در دل درياى مواج

(أَوْ كَظُلُمَات فِي بَحْر لُجِّىّ يَغْشَاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحَابٌ ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْض إِذَا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَرَاهَا وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِنْ نُور)1.
«ـ اعمال كافران ـ بسان تاريكى در يك درياى پهانور و عميق است كه موجى آن را پوشانده كه بر فراز آن موجى ديگر و بر بالاى آن ابرى است. تاريكيهايى هستند كه برخى بر بالاى ديگرى هستند، تاريكى دريا، تاريكى موج، تاريكى ابر، و تاريكى، آن قدر شديد است كه اگر إنسان دست خود را بيرون آورد نزديك است كه آن را نبيند. آن كس كه خدا براى او نورى قرار نداده، براى او نورى نيست».

لغات آيه

«لجى» منسوب به «لج» است كه درياى پهناور عيق را مى گويند ولى مقسود از آن در اينجا درياى عميق و پر موج است.
«سحاب» آن ابر سياه پر آب را مى گويند كه آماده بارندگى است، در

1 . نور: 40 .

صفحه 288
حالى كه در لغت عرب «غيم» اعم از آن است و كلمه «سحاب» را به كار برده، تا نشانه تاريكى بيشتر باشد.

تفسير آيه

در مثل گذشته، اعمال كافران را به سراب تشبيه شد، ولى در اين آيه، اعمال آنان را به تاريكيهايى تشبيه شده كه روى هم انباشته شوند. تفاوت اين دو تشبيه چيست ؟
در تشبيه نخست مشبه اعمال نيك آنهاست كه به ظاهر مانند سراب آراسته ولى فاقد باطن است ولى در اين آيه، اعمال بد و زشت آنان را به تاريكيهاى روى هم انباشته تشبيه كرده است كه نور در آن نفوذ نمى كند .
فرض كنيد دريايى است عميق كه نور خورشيد به اعماق آن، نفوذى ندارد، و اگر هم نفوذ كند، به بخشى از عمق در يا مى رسد ولى در اعماق. بيشتر نور نمى تواند نفوذ كند.
اين دريا كاملاً مواج و پر تلاطم است. موج سوار موج مى شود و بالاى امواج، ابر تيره است. مسلماً فردى كه در اعماق چنين دريايى قرار گيرد، در تاريكى مطلق فرو مى رود كه اصلاً نورى در آنجا وجود ندارد، واگر دست خود را هم بيرون بياورد، قابل مشاهده نمى باشد، اين مشبه به.
اكنون به مشبه برسيم. مشبه آن كافر دور از معنويت و معارف است كه نور معرفت به قلب او هيچگونه نفوذى ننموده و بسان در يا سه نوع ظلمت وجود او را احاطه كرده است. اگر آن كس را كه در اعاق در يا قرار گرفته سه ظلمت به نامهاى تاريكى دريا، تاريكى موجها، تاريكى ابرها فرا گرفته كافر را نيز اين

صفحه 289
سه نوع تاريكى احاطه نموده است.
1. تاريكى گفتار و رفتار.
2. تاريكى مراكز ادراك (قلب و چشم و گوش).
3. تاريكى نادانى و نا آگاهى از نادانى خويش و دانا پنداشتن خويش .
خلاصه اين نوع تاريكيهاى معنوى، قلب كافر را حاطه كرده و هرگز نور معرفت، بر آن نفوذ نخواهد كرد ولذا قرآن در پايان آيه مى فرمايد: (وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِنْ نُور).

صفحه 290

مثل سى و هشتم

پناهگاهى سست تر از لانه عنكبوت

(مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللهِ أَوْلِيَاءَ كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتًا وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ )1.
«كسانى كه غير از خدا اوليايى براى خود برگزيده اند، همچون عنكبوتند كه براى خود، خانه اى برگزيده است. سست ترين خانه ها، خانه عنكبوت است».
(إِنَّ اللهَ يَعْلَمُ مَا يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ مِنْ شَيءْ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ )2.
«خداوند آنچه را كه غير از او مى پرستند، مى داند و او قدرتمند و حكيم است».
(وَ تِلْكَ الأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَ مَا يَعْقِلُهَا إِلاَّ الْعَالِمُونَ)3.
«اين مثلها را براى مردم مى زنيم و جز عالمان آن را درك نمى كنند».

تفسير آيات

قرآن براى تحقير خدايان دروغين مشركان به مثلهاى مختلفى دست زده.

1 . عنكبوت: 41 .
2 . عنكبوت: 42.
3 . عنكبوت: 43.

صفحه 291
در گذشته آنها را به «ذباب» و مگس تشبيه كرد و حتّى آنها را هم پست تر حشرات دانست و در اين آيه آنها را به لانه عنكبوت تشبيه مى كند كه از سست ترين لانه ها است.
در اينجا سؤال مى شود كه چرا قرآن در تحقير بتان و خدايان دروغين مشركان اين همه عنايت به تشبيه دارد. پاسخ آن روشن است، زيرا تشبيه اثر عميقى در قلوب مردم دارد. قرآن در عين حال كه براى نكوهش بت پرستان به دليل و برهان روى مى آورد، ولى از تشبيه هم بهره مى گيرد.
قرآن يك بار مى گويد فرد مؤمن نبايد غيبت كند وغيبت گناه كبيره است و داراى كيفر دردناكى است .
يكبار ديگر موقعيت غيبت كننده را چنين ترسيم مى كند: «اى مردم آگاه باشيد كسى كه پشت سر برادر دينى خود بدگويى مى كند، بسان كسانى است كه گوشت مرده برادر نسبى خود را مى خورد، زيرا إنسان غيبت كننده در غياب مؤمن با هتك او، خود را ارضاء مى كند، و روح خود را اشباع مى سازد، همچنن كه فرد ديگر از گوشت برادر تغذيه مى شود.1
هر دو ار در حالى صورت مى پذيرد كه طرف غائب و نا آگاه است. مسلماً يك چنين تشبيهى، در روح و روان انسانها، اثر بيشترى دارد.
از اين بيان روشن مى گردد كه غرض از تشبيه خدايان دروغين، به حشرات زمين ماند پشه و مگس، يا تشبيه آنان به لانه عنكبوت، تحقير و نكوهش آنهاست و اين كه از اين معبودهاى باطل كارى ساخته نيست. همچنان كه از حشرات، كارى ساخته نيست، و يا اين معبودهاى دروغين، دژ محكم واستوارى براى شما نيست، همچنان كه لانه عنكبوت، از چنين استوارى

1 . حجرات: 12.

صفحه 292
برخوردار نيست.
عنكبوت حشره اى است كه نر آن بزرگتر از ماده است. او با پاى خود تارهايى مى تند، و آن را بر ديوار خانه هاى مى گستراند، حشراتى را شكار مى كند. شبكه او از دقت و ظرافت خاصى برخوردار است وعلت چسبندگى اين تارها به هم وجود ماده صمغى است كه در اين تاره وجود دارد، هرگاه، شكارى در اين شبكه قرار گرفت، براى اين كه از فرار آن جلوگيرى كند، دايره شبكه را تنگتر كرده و سمى بر آن مى پاشد كه از حركت بازمانده و از خود دفاع نكند.
در انديشه عنكبوت، اين لانه، از استحكام خاصى برخوردار است ولى اين لانه در برابر حوادث جوى و طبيعى، مقاومت ندارد. اگر نسيم مختصرى بوزد آن را پاره مى كند، اگر قطره آبى بر آن بچكد، متلاشى مى گرد. اگر در نزديكى آتش قراربگيرد، مى سوزد.
تا اينجا با «مشبه به» آشنا شديم.
واما «مشبه» همان بتهاى چوبى و فلزى است كه هم اكنون بسان صدر اسلام در هندو ژاين وجنوب شرق آسيا پرستيده مى شوند. قردن يادآور مى شود كه وضع اينها بسان لانه عنكبوت است. بلكه از آن هم پست تر زيرا صاحب اين خانه يعنى عنكبوت مى تواند براى حيات خود دست و پا كند و حشراتى را شكار كند، ولى بتهاى مورد پرستش كافران براى آنها كوچكترين سودى ندارد.
اكنون برگرديم به تفسير جمله هاى آيه:
(مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللهِ أَوْلِيَاءَ كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتًا...).
«مثل كسانى كه جز خدا را مى پرستند، و آن را پناهگاه خود مى انگارند، بسان عنكبوت است كه لانه خود را پناهگاه خود مى انديشد».

صفحه 293
در اين بخش، مشبه، مشركانى هستند كه به خدايان دروغين، اعتماد مى كنند.
مشبه به عنكبوت است كه به لانه خود مى نازد واعتما مى كند.
آنگاه قرآن به تحقير لانه عنكبوت و در نتيجه به تحقير خدايان دروغين پرداخته و چنين مى فرمايد:
(إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ).
«سست ترين لانه ها، لانه عنكبوت است، طبعاً سست ترين پناهگاهها بتهاى مشركان است».
سپس در آيه ديگر مى فرمايد:
(إِنَّ اللهَ يَعْلَمُ مَا يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ مِنْ شَيءْ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ).
«خدا هر چيزى كه كافران به صورتهاى مختلف جز خدا مى پرستند ; آگاه است».
ولى پرستش آنان، غير خدا را ضررى به خدا نمى زند، زيرا خدا قدرتمند وحكيم است.
قرآن در آيه سوم پرده از راز مثلها برمى دارد كه هدف از اين مثلها، تدبر و تفكر است. چه بسا در پرتو اين تشبيه ها، دلهاى آماده بيدا شوند و از كردار زشت خود دست بردارند، چنان كه مى فرمايد:
(... تِلْكَ الأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَ مَا يَعْقِلُهَا إِلاَّ الْعَالِمُونَ).
«اين مثلها را براى مردم مى زنيم و جز افراد عاقل درباره آنها تدبر نكرده و از آنها نتيجه و بهره نمى گيرند».

صفحه 294

مثل سى ونهم

شريكانى دون و پست

(وَ لَهُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضِ كُلٌّ لَهُ قَانِتُونَ)1.
«براى او است تمام كسانى كه در آسمانها و زمين اند، و همگى در برابر او خاضعند».
(وَ هُوَ الذِي يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ وَ لَهُ الْمَثَلُ الأَعْلَى فِي السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ )2.
«او است آفرينش را آغاز مى كند، سپس آن را باز مى گرداند، و اين كار براى او آسان تر است و براى او است وصف برتر در آسمانها و زمين و او است قدرتمند و حكيم».
(ضَرَبَ لَكُمْ مَثَلاً مِنْ أَنْفُسِكُمْ هَلْ لَكُمْ مِمَّا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ مِنْ شُرَكَاءَ فِي مَا رَزَقْنَاكُمْ فَأَنْتُمْ فِيهِ سَوَاءٌ تَخَافُونَهُمْ كَخِيفَتِكُمْ أَنْفُسَكُمْ كَذَلِكَ نُفَصِّلُ الآيَاتِ لِقَوْم يَعْقِلُونَ)3.
«خداوند براى شما مثلى از خودتان زده است، اگر برده اى داشته باشيد، آيا اين برده ها در روزى هايى كه به شما داده ايم شريك مى باشند!! آنچنان

1 . روم: 26 .
2 . روم: 27 .
3 . روم: 28 .

صفحه 295
كه هر دو مساوى بوده و در تصرف مستقل باشند و از آنان بيم داشته باشيد! همان گونه كه از ديگر شركاى خود بيم داريد (هرگز نه)، اين چنين آيات خود را براى كسانى كه تعقل مى كنند شرح مى دهيم».

تفسير لغات

«قانت» به معنى خاضع، وفروتن و مطيع، بنابراين معنى جمله (كُلٌّ لَهُ قَانِتُونَ) يعنى همه آنچه در آسمان و زمين است مطيع امر الهى مى باشند. البته اين اطاعت، اطاعت تكوينى است يعنى پيوسته پذيراى زندگى و مرگ و حيات مجدد مى باشند.
«أهون» از ماده «هون» گرفته شده و صيغه أفعل تفضيل است كه در معنى آسان تر بكار مى رود، ولى مقصود از آن در آيه آسان است زيرا براى خدا آسان و مشكلى وجود ندارد تا كارى آسان و كارى آسانتر باشد مگر اين كه از ديدگاه إنسان به فعل خدا نگريسته شود در اين صورت مى توان گفت آفرينش ابتدايى مشكل تر و احياى مجدد آسانتر است.

تفسير آيات

مجموع آيات دو مطلب را تعقيب مى كند:
1. اقامه برهان بر امكان معاد.
2. نكوهش از شرك و پرستش و كرنش در برابر غير خدا.
درباره مطلب نخست قرآن يادآور مى شود آنچه در زمين و آسمان است تكويناً در اختيار خدا مى باشد، آن چه را بخواهد جامه هستى پوشانده و آنچه را بخواهد لباس هستى را از تن او برمى كند.

صفحه 296
با توجه به اين مقدمه آن خدايى كه آفرينش را از هيچ آغاز كرد، جهانى و انسانى آفريد، همان خدا (از ديدگاه بشر) بهتر مى تواند بار ديگر انسانهاى مرده را زنده كند.
بنابراين نبايد در امكان و يا وقوع معاد شك و ترديد نمود.
اصولاً خدا صفات برجسته دارد و با آن صفات در آسمانها و زمين معروف است و از آن جمله صفات، «عزت» و «حكمت» و از اسماء او عزيز و حكيم است يعنى قدرتمند و كارهاى آن از اتقان برخوردار است. واين دو صفت گواه بر امكان حيات مجدد است كه در پرتو قدرت و حكمت خدا صورت مى پذيرد.
تا اينجا به تفسير دو آيه پرداختيم و هدف آن روشن گشت.
اكنون به مطلب دوم مى پردازيم و در حقيقت مثل قردنى در اين آيه وارد شده است قرآن مشركان را كه معبودهاى دروغين را شريكان خدا انديشيده و آنها را مى پرستيدند با طرح مثالى نكوهش مى كند و به يك معنى به هدايت آنها مى پردازد و مثلى را به شرح زير مطرح مى كند.
فرض كنيد: مولايى داراى برده و كنيز است هيچ گاه مولى حاضر نمى شود برده و كنيز او در اموال وحقوق شريك او باشد و بسان مولى در دارايى او تصرف كند، نه از چنين شريكى مى ترسد و نه اجازه شركت مى دهد آنها را كمتر ازآن مى داند كه شريك خود پندارد.
در حالى كه اين مولا گاهى با افراد آزاد عقد شركت مى بندد و حاضر است آنها را شريك خود بينديشد و حق تصرفي مانند خود براى آنان قائل شود و براى آنها حساب جداگانه باز مى كند.
علت اين اختلاف اين است كه برده و كنيز از نظر اجتماعى در رتبه

صفحه 297
مولى نيست تا همتاى او شود در حالى كه شريك آزاد از نظر وجهه اجتماعى همتاى او مى شود.
با توجه به اين مقدمه قرآن يادآور مى شود اين بشر مشرك چگونه به خود اجازه نمى دهد كه برده و كنيز، همتا و شريك او باشد در حالى كه مخلوق خدا را كه در درجه خدا نيست شريك خدا قرار مى دهد و براى آن حق تصرفي در آفرينش مانند خدا قائل مى شود.
در حقيقت خدا از طريق بيدار كردن فطرت، بيمارى شرك را معالجه مى كند و آن اين كه مخلوق خدا كه محتاج خدا است پست تر از آن كه شريك خدا باشد همچنان كه برده و كنيز به خاطر نياز به مولى پست تر از آن است كه شريك شما گردد.
اكنون كه به توضيح مثل پرداختيم، به توضيح جمله هاى آيه مى پردازيم :
1. (ضَرَبَ لَكُمْ مَثَلاً مِنْ أَنْفُسِكُمْ)يعنى تشبيه و تمثيلى كه مربوط به خود شما مطرح مى كند.
2. (هَلْ لَكُمْ مِمَّا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ مِنْ شُرَكَاءَ فِي مَا رَزَقْنَاكُمْ)آيا از آنچه كه مالك آنها هستيد مانند بردگان، حاضريد شريك اموال قرار دهيد «فأنتم فيه سواء» يعنى آنان مانند شما در تصرف در اموال يكسان باشند؟!
پاسخ اين است كه نه، هرگز حاضر نمى شوند.
بنابراين استفهام در آيه هل لكم استفهام استنكارى است.
(تَخَافُونَهُمْ كَخِيفَتِكُمْ أَنْفُسَكُمْ).
«آيا از آن بردگأن مى ترسيد، همان طور كه ديگر شريكان آزاد خود مى ترسيد، به طور مسلم نه».
سرانجام قرآن يادآور مى شود اين نوع مثل ها براى افرادى است كه تعقل كنند و از شرك برگردند.

صفحه 298

مثل چهلم

پست تر از آب تلخ

(وَ مَا يَسْتَوِي الْبَحْرَانِ هَذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ سَائِغٌ شَرَابُهُ وَ هَذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ وَ مِنْ كُلّ تَأْكُلُونَ لَحْمًا طَرِيًّا وَ تَسْتَخْرِجُونَ حِلْيَةً تَلْبَسُونَهَا وَ تَرى الْفُلْكَ فِيهِ مَوَاخِرَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ)1.
«هرگز در دريا با هم برابر نيستند، اين يكى دريا شيرين و گوارا، نوشيدنش خوشگوار، و آن ديگرى، شور و تلخ، واز هر دو گوشت تازه اى مى خوريد، و از آن دو وسايل تزيينى استخراج كرده و مى پوشيد و كشتى را در آن دو شكافنده مى بينى و پيش مى رود تا از كرم خدا بهره بگيريد و شايد سپاسگزار باشيد».

تفسير لغات

1. «فرات»: آب شيرين را مى گويند و جمع و مفرد آن يكسان است. چنان كه مى فرمايد:
(وَ أَسْقَيْنَاكُمْ مَاءً فُرَاتًا) .
«شما را با آب گوارا سيراب كرديم».
بنابراين، واژه «عذب» در آيه كه مى فرمايد: (عذب فرات) قيد توضيحى است.
2. «أجاج» آب تلخ است و آن در صورتى است كه شورى آن با حرارت

1 . فاطر: 12.

صفحه 299
همراه باشد.
3. «مواخر» جمع ماخر، شكافنده آب است. اگر به كشتى «ماخر» مى گويند، چون با دماغه خود، آب را شكافته و پيش مى رود.

تفسير مثل

در اين تمثيل، كفر وايمان، يا كافر و مؤمن به آب شيرين و تلخ تشبيه شده اند، و اينكه هر دو با تمام هويت از هم جدا بوده و با يكديگر آميخته نمى شوند.
و اين حقيقت در اقيانوس اطلس به گونه اى حاكم است، زيرا اقيانوس اطلس داراى آب شور است ولى از جانب شمال جريان آب عظيمى از آب شيرين و گوارا در حال جريان است كه هرگز با آب شور و تلخ، آميخته نمى شود، و اين يكى از شگفتيهاى آفرينش است كه در دل درياى شور، نهر عظيمى در حال جريان باشد كه طول آن به صدها و هزارها كيلومتر مى رسد.
در حقيقت حال مؤمن، حال آن آب شيرين و گوارا، و حال كافر بسان آن درياى تلخ است، با اين تفاوت كه آن آب تلخ كه دريايى را تشكيل مى دهد، منشأ بركاتى است، در حالى كه كافر فاقد چنين بركات مى باشد.
اينك آيه به برخى از اين نكات اشاره مى كند:
1. از هر دو دريا (شيرين وتلخ) گوشت تازه اى صيد مى شود چنان كه مى فرمايد: (وَ مِنْ كُلّ تَأْكُلُونَ لَحْمًا طَرِيًّا).
2. از هر دو دريا زينت آلاتى استخراج مى شود كه انسانها در شرايط خاصى از آن بهره مى گيرند چنان كه مى فرمايد:

صفحه 300
2. از هر دو دريا زينت آلاتى استخراج مى شود كه انسانها در شرايط خاصى از آن بهره مى گيرند چنان كه مى فرمايد:
(وَ تَسْتَخْرِجُونَ حِلْيَةً تَلْبَسُونَهَا).
3. هر دريا، حامل كشتيهايى مى شود كه انسانها را از نقطه اى به نقطه ديگر منتقل مى سازد و كشتى با دماغه خود، سينه دريا را شكافته و پيش مى رود، چنان كه مى فرمايد:
(وَ تَرى الْفُلْكَ فِيهِ مَوَاخِرَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ).
البته مضمون اين مثل در سوره نحلن آيه 14 نيز آمده است و بسيارى از جمل هر دو آيه يكسان مى باشد، چنان كه مى فرمايد:
(وَ هُوَ الذِي سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْكُلُوا مِنْهُ لَحْمًا طَرِيًّا وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْيَةً تَلْبَسُونَهَا وَ تَري الْفُلْكَ مَوَاخِرَ فِيهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ)1 .
مضمون هر دو آيه اين است كه كافر، سنگدل و بى بهره كمتر از ذرياى شور است كه داراى اين همه منابع زندگى است، و مضمون اين مثل باز به گونه اى ديگر در سوره بقره آمده است. آنجا كه مى فرمايد:
(ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ فَهِىَ كَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَ إِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الأَنْهَارُ وَ إِنَّ مِنْهَا لَمَا يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْمَاءُ وَ إِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللهِ وَ مَا اللهُ بِغَافِل عَمَّا تَعْمَلُونَ)2.

1 . نحل: 14.
2 . بقره: 74 .

صفحه 301
«دلهاى شما يهوديان پس از آن، سخت تر شد. قلوب شما بسان سنگ، بلكه از آن هم سخت تر، زيرا از ميان سنگها نهر آب مى جوشد، برخى از آنها شكافته مى شود و آب از آن بيرون مى آيد و برخى از سنگها، خضوع و خشوع در برابر خدا سقوط مى كنند».
بنابراين سنگها، نرمتر از كافران، و آبهاى تلخ، بهتر از روان كافران است.

صفحه 302

مثل چهل و يكم

بينا ونابينا، تاريكى و نور يكسان نيست

(وَ مَا يَسْتَوِي الأَعْمَى وَ الْبَصِيرُ * وَ لاَ الظُّلُمَاتُ وَ لاَ النُّورُ * وَ لاَ الظِّلُّ وَ لاَ الْحَرُورُ * وَ مَا يَسْتَوِي الأَحْيَاءُ وَ لاَ الأَمْوَاتُ إِنَّ اللهَ يُسْمِعُ مَنْ يَشَاءُ وَ مَا أَنْتَ بِمُسْمِع مَنْ فِي الْقُبُورِ)1.
«هرگز نابينا و بينا، تاريكى و روشنى، سايه و گرماى سوزنده خورشيد يكسان نيستند، چنانكه زندگان و مردگان يكسان نيم باشند. خدا هر كه را بخواهد مى شنواند ـ هدايت مى كند ـ و هرگز تو نمى توانى آنان را كه در قبرها هستند هدايت كنى».

تفسير لغات آيه

«حرور» شدت گرماى خورشيد است. «ظل» سايه است.
هدف از اين مثل نيز بسان مثل پيشين، بيان منزلت و موقعيت مؤمن و

1 . فاطر: 19 ـ 22 .

صفحه 303
كافر است. مؤمن بسان اين چهار واقعيت ياد شده در زير است:
1. بصير (بينا).
2. نور (روشنى).
3. ظل (سايه).
4. احياء (زندگان).
در حالى كه كافر به خاطر نداشتن ايمان، داراى چهار صفت مى باشد:
1. اعمى (كور) است، زيرا نور ايمان بر دلش نتابيده و طبعاً ديده عقل او كور است.
2. ظلمات (تاريكيها)، كه نتيجه نابينايى ديده عقل است.
3. حرور (گرماى سخت) زندگى او را فرا گرفته، هر چند او آگاه نيست، قرآن يادآور مى شود كه هم اكنون جهنم كافران را دربرگرفته است، چنان كه مى فرمايد: (... وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَُمحِيطَةٌ بِالْكَافِرِينَ)1.
4. اموات و مردگانند.
تا اين جا با مفردات آيه آشنا شديم.
در آيه دو تشبيه وجود دارد:
الف: مؤمن به خاطر داشتن نور ايمان، بسان إنسان زنده و بينا و شنواست.
ب. كافر به خاطر طلب كفر بسان مرده كور و كر است .

1 . توبه: 49 .

صفحه 304

سرنوشتى مشابه مردم انطاكيه

(وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً أَصْحَابَ الْقَرْيَةِ إِذْ جَاءَهَا الْمُرْسَلُونَ).
«براى آنان سرگذشت سرزمين «انطاكيه» را مثل بزن هنگامى كه فرستادگان خدا به سوى آنان آمدند».
(إِذْ أَرْسَلْنَا إِلَيْهِمُ اثْنَيْنِ فَكَذَّبُوهُمَا فَعَزَّزْنَا بِثَالِث فَقَالُوا إِنَّا إِلَيْكُمْ مُرْسَلُونَ).
«هنگامى كه دو تن از رسولان را به سوى آنها فرستاديم، اما آنان رسولان را تكذيب كردند. براى تقويت آن دو، شخص سومى را فرستاديم، آنگاه همگان گفتند: ما فرستادگان خدا به سوى شما هستيم».
(قَالُوا مَا أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنَا وَ مَا أَنْزَلَ الرَّحْمَنُ مِنْ شَيءْ إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ تَكْذِبُونَ).
«آنان، به رسولان ما گفتند: شما بشرى مثل ما هستيد و خداى رحمان چيزى را نفرستاده است. شما دروغ مى گوييد».
(قَالُوا رَبُّنَا يَعْلَمُ إِنَّا إِلَيْكُمْ لَمُرْسَلُونَ).
«رسولان ما گفتند: پروردگار ما آگاه است كه ما قطعاً فرستادگان او به سوى شما هستيم».
(وَ مَا عَلَيْنَا إِلاَّ الْبَلاَغُ الْمُبِينُ).

صفحه 305
«بر عهده ما جز بيان پيامهاى آشكار چيزى نيست».
(قَالُوا إِنَّا تَطَيَّرْنَا بِكُمْ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا لَنَرْجُمَنَّكُمْ وَ لََيمَسَّنَّكُمْ مِنَّا عَذَابٌ أَلِيمٌ).
«گفتند ما شما را به فال بد گرفتيم ـ و شما موجودات شومى هستيد ـ اگر از سخنان خود دست برنداريد شما را سنگسار مى كنيم، و عذاب دردناكى ازما به شما مى رسد».
(قَالُوا طَائِرُكُمْ مَعَكُمْ أَئِنْ ذُكِّرْتُمْ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ).
«گفتند شومى شما از خودتان است، اگر درست بينديشيد، بلكه شما گروه اسرافگرى هستيد».
(وَ جَاءَ مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعَى قَالَ يَا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ).
«از نقطه دور شهر، مردى با شتاب آمد، رو به مردم كرد و گفت: اى قوم من از فرستاده شدگان پيروى كنيد».
(اتَّبِعُوا مَنْ لاَ يَسْأَلُكُمْ أَجْرًا وَ هُمْ مُهْتَدُونَ).
«از كسى پيروى كنيد كه از شما پاداشى نمى خواهد و آنان هدايت شده هستند».
(وَ مَا لِي لاَ أَعْبُدُ الذِي فَطَرَني وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ).
«من چرا كسى را كه مرا آفريده است پرستش نكنم و به سوى او بازگرانده مى شويد».
(أَأَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ آلِهَةً إِنْ يُرِدْنِ الرَّحْمَنُ بِضُرّ لاَ تُغْنِ عَني شَفَاعَتُهُمْ شَيْئًا وَ لاَ يُنْقِذُونَ).

صفحه 306
«آيا غير او، خدايانى را براى خود اتخاذ كنم؟ در حالى كه اگر خداى رحمن بخواهد ضررى بر من برساند، شفات آنان، سودى نمى بخشد و مرانجات نمى دهند» .
(إنِّي إِذًا لَفِي ضَلاَل مُبِين).
«اگر غير او خدايى اتخاذ كنم، در گمراهى آشكارى هستم».
(إنِّي آمَنْتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُونِ).
«رو به رسولان كرد و گفت: من به خداى شما ايمان آوردم. به سخنان من گوش دهيد».
(قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ).
«او ا كشتند)، به او گفته شد: به بهشت وارد شود. او پيام داد: اى كاش قوم من از سرنوشت من آگاه مى شدند».
(بِمَا غَفَرَ لِي رَبِّي وَ جَعَلَني مِنَ الْمُكْرَمِينَ).
«اى كاش آگاه مى شدند ـ خدايم مرا بخشيد ـ و مرا گرامى داشت».
(وَ مَا أَنْزَلْنَا عَلَى قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُنْد مِنَ السَّمَاءِ وَ مَا كُنَّا مُنْزِلِينَ).
«ما در انتقام از قوم او پس از كشتن او لشكرى از آسمان نفرستاديم، و هرگز چنين نمى كنيم».
(إِنْ كَانَتْ إِلاَّ صَيْحَةً وَاحِدَةً...).
«تنها كارى كه كرديم يك صيحه آسمانى بود كه ناگهان همگى خاموش شدند ـ قالب تهى كردند ـ».
(يَا حَسْرَةً عَلَى الْعِبَادِ مَا يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُول إِلاَّ كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُونَ)1.

1 . يس: 13 ـ 30 .

صفحه 307
«افسوس بر اين بندگان كه هيچ پيامبرى به سوى آنان نمى آيد، مگر اين كه او را استهزاء مى كنند».

تفسير لغات آيه

(عززنا) از ريشه تعزيز به معنى تقويت و كمك كردن با كمال اهتمام به كار مى رود.
(تطيرنا) از ريشه تطى به معنى فال بد زدن و شوم پنداشتن است. در اين صورت معنى (انا تطيرنا بكم): «ما شما را به فال بد گرفتيم و خود شما را شوم مى شماريم» است.
(طائر) فال بد است، و مايه شومى را مى گويند. در اين صورت (طائركم معكم) يعنى شومى در وجود شما است، نه ما، زيرا از حق روى گردانيدند و به باطل روى آورديد و خود اين مايه شومى و باعث گرفتاريهاست.
(لنرجمنكم) از ماده «رجم» به معنى سنگسار كردن آمدن است.
(صيحة) صداى بلند.
(خامدون) از خ مود به معنى خاموشى است.

سرگذشت قوم انطاكيه

انطاكيه، شهرى مرزى است بين سوريه و تركيه كنونى كه امروزه آن منطقه را اسكندرون مى نامند و مورد كشمكش هر دو دولت است و هر دو مدعى مالكيت آن مى باشند، و به هنگام تقسيم سرزمين هاى عربى، فرانسويها اين سرزمين را به تركيه بخشيدند كه پيوسته ماده نزاعى بين دو دولت باشد تا

صفحه 308
هگچگاه به وحدت نرسند و به اصطلاح استخوان لاى زخم بماند.
حضرت مسيح، رسولانى را به اطراف فرستاد تا پيام الهى را به گوش مردم برسانند وآنها را از بت پرستى باز دارند. وى دو نفر از حواريهاى خود را به نام «شمعون» و «يوحنا» به اين سرزمين اعزام كرد تا مردم را از بت پرستى باز داشت و به يكتاپرستى دعوت كنند .
رسولان مسيح كه به يك معنى رسولن خدا نيز بودند، وارد انطاكيه شده، آنان را دعوت به آيين توحيد كردند ولى ناگهان با تكذيب مردم و بدگويى آنان روبرو شدند.
حضرت مسيح براى تقويت اين دو نفر، پيام رسان سومى را فرستاد كه درباره نام او در تاريخ اختلاف است. او نيز با رسولان، به تبليغ آيين توحيد پرداخت، و همگى با مخالفت سرسخت مردم روبرو شدند.
اكنون ببينيم منطق مردم انطاكيه در برابر دعوت رسولان چه بود؟
آنان در مقابل اين دعوت سه ايراد گرفتند:
1. (ما انتم الا بشر مثلنا): «شما انسانهايى مانند ما هستيد و هيچ مزيتى بر ما نداريد». بنابراين ادعاى رسالت از جانب مسيح و به يك معنى از جانب خدا ادعاى بى اساسى است.
پاسخ رسولان مسيح جز اين نبود كه بگويند:
0 ربنا يعلم انا اليكم لمرسلون).
«خداى ما مى داند كه پيام رسانان او هستيم».
(وما علينا الا البلاغ المبين).
«ما جز ابلاغ پيام وظفه ديگرى نداريم».

صفحه 309
2. (إِنَّا تَطَيَّرْنَا بِكُمْ):«ماوجود شما را به فال بد مى گيريم واساساً شما مردم شومى هستيد».
3.(لَنَرْجُمَنَّكُمْ وَ لََيمَسَّنَّكُمْ مِنَّا عَذَابٌ أَلِيمٌ): «اگر از دعوت خود دست برنداريد، شما را سنگسار مى كنيم وبا عذاب سخت روبرو مى شويد».
پاسخ رسولان در برابر آنان اين بود كه (طَائِرُكُمْ مَعَكُمْ)يعنى «يعنى شومى در وجود شماست اگر بينديشيد». افزون بر اين، شماها انسانهاى اسراف كار هستيد، ونشانه اسراف آنان، اين بود كه نعمتهاى خدا را در غير مورد آن به كار مى بردند، به جاى پرستش خدا، بتها را مى پرستيدند.
در اين گير ودار كه سه نفر از رسولان با مردم درگير بوده وپيوسته به جدال وچالش مى پرداختند، ناگهان از نقطه دور شهر، فرد چهارمى آمد، وبه قوم خود خطاب كرد: از اين رسولان پيروى كنيد! چرا با انها به نزاع مى پردازيد. اينها خير خواه شما بوده وصلاح شما را مى خواهند.

منطق فرد چهارم

قرآن باذكر اين مطلب كه: اين فرد چهارم از نقطه دور شهر آمده، مى خواهد به اين نكته اشاره كند كه هيچ توطئه اى ميان او، ورسولان نبوده است، بلكه تصادف او را به آن نقطه آورده بود. او بامنطق بسيار استوار باقوم خود سخن مى گويد.
1. او فرياد زد: (اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ)، (اتَّبِعُوا مَنْ لاَ يَسْأَلُكُمْ أَجْرًا وَ هُمْ مُهْتَدُونَ): «از رسولان پيروى كنيد، از كسانى پيروى كنيد كه از شما مزد وپاداشى نمى خواهند». واين نشانه آن است كه اين افراد جز اخلاص انگيزه

صفحه 310
ديگرى ندارند. وبراى خدا رنج سفر را برپ خود تحميل كرده وبدون چشمداشت تبليغ مى كنند، تو گويى اين آيه، نكته اى در قلمرو تبليغ متذكر مى شود وآن اينكه تأثير قول مبلّغ در گرو پيراستگى او از علاقه به مال وثروت وچشمداشت مادّى است.
2. او فرياد زد: (وَ مَا لِي لاَ أَعْبُدُ الذِي فَطَرَني وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ): «اى مردم! چرا خدايى را كه مرا آفريده است، عبادت نكنيم وشما نيز چرا او را عبادت نكنيدـ در حالى كه بازگشت همه به سوى اوست».
در اين گفتار منطق محكم واستوارى است وآن اين كه عبادت از آن موجودى است كه إنسان را آفريده وبه او نعمت وجود و هستى بخشيده است و چون به اعتراف همگان حتى قوم او جز خدا آفريدگارى نيست، چرا غير او را بپرستد؟
3.(أَأَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ آلِهَةً إِنْ يُرِدْنِ الرَّحْمَنُ بِضُرّ لاَ تُغْنِ عَني شَفَاعَتُهُمْ شَيْئًا وَ لاَ يُنْقِذُونَ).
«چگونه من غير خدا، كسانى را بپرستم كه اگر خداى رحمان ضررى بر من رساند، كارى از آنان ساخته نيست وشفاعت آنان پذيرفته نمى شود ومرا نجات نمى دهند».
سپس با دو جمله كوبنده به منطق خود پايان بخشيد».
(إنِّي إِذًا لَفِي ضَلاَل مُبِين): «اگر من غير خدا را بپرستم ـ كنايه از قوم ـ در گمراهى آشكارى خواهم بود».
يعنى شما در گمراهى آشكارى خواهم بود».
يعنى شما در گمراهى آشكارى هستيد.
2. (إنِّي آمَنْتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُون): «من به خداى شما ايمان آوردم، بشنويد (شاهد باشيد)».
در اين اثناء كه سايه سكوت مرگبار بر آن جمعيت حاكم بود زيرا در

صفحه 311
مقابل منطق رسولان وفردى از قوم خود، سرافكنده وشرمنده بودند، بسان جاهلان كه هرگاه محكوم مى شوند، از منطق زور بهره مى گيرند، ناگهان بر سر فرد چهارم ريختند واو راكشتند; واز اين طريق به رسولان فهماندند كه اگر آن نيز به تبليغ خود ادامه دهند، سرنوشت آنان، باسرنوشت اين فرد، يكسان خواهد بود.

واكنش جهان در مقابل اين عمل ننگين

كشتن يك فرد بى گناه آن هم به يك معنى خويشاوند، در مقابل در برابر دعوت به توحيد، بسيار ناجوانمردانه بود، مسلّماً جهان در مقابل مظلوميت اين فرد وستمگرى مردم انطاكيه ساكت نخواهد نشست.
نخستين عكس العمل اين شد كه كه به اين فرد گفته شد كه وارد بهشت شود چنانكه مى فرمايد: (قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ): «به او گفته شد: وارد بهشت شو».
او پس از ورود به بهشت به قوم خود چنين پيام داد:
(يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ *بِمَا غَفَرَ لِي رَبِّي وَ جَعَلَني مِنَ الْمُكْرَمِينَ).
«اى كاش كسانى كه به كشتن من دست زدند، مى دانستند كه خدايم مرا بخشيد وگرامى داشت».
اين بود عكس العمل جهان در برابر اين مؤمن فداكار.
وامّا عكس العمل جهان در باره ستمگران ـ كه در حقيقت سنّت خداست ـ، اين بود كه به آنان مهلت نداد وبه يك صيحه وصداى جانكاه همگان را خاموش كرد. نه ارتشى از آسمان فرستاد ونه كارى ديگر انجام داد، بلكه از همين سنتهاى طبيعى بهره گرفت، چنانكه مى فرمايد:

صفحه 312
( وَ مَا أَنْزَلْنَا عَلَى قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُنْد مِنَ السَّمَاءِ وَ مَا كُنَّا مُنْزِلِينَ «سورة يس-28» *إِنْ كَانَتْ إِلاَّ صَيْحَةً وَاحِدَةً فَإِذَا هُمْ خَامِدُونَ).
«ما بر اين قوم ستمگر پس از قتل آن فرد، لشكرى از آسمان نفرستاديم، وهرگز چنين نمى كنيم، جز يك صداى مهيب كه شايد نتيجه انفجار نقطه اى در انطاكيه بوده، به حيات آنان خاموشى بخشيديم».
در پايان، وحى الهى تأسف خود را بر اين انسانهاى سنگدل ولجوج اظهار مى كند ومى گويد:
( يَا حَسْرَةً عَلَى الْعِبَادِ مَا يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُول إِلاَّ كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُونَ).
«افسوس بر اين مردم هر پيامبرى كه به سوى آنان مى آيد، او را مسخره مى كنند».
تا اينجا ما به بيان مشبه به پرداختيم وامّا مشبّه، كليه اقوامى است كه به تكذيب حق ووحى الهى ورسولان مى پردازند، آنان بايد بدانند كه چنين سرنوشتى در انتظار آنهاست، ممكن است آنها را نه از طريق صيحه، ويا عوامل ديگر، نابود كند.

نكاتى در آيات

1. دو رسول نخست، وهمچنين پيام رسان سوم، در حالى كه از جانب خدا اعزام نشده بودند، بلكه از جانب حضرت مسيح به مأموريت رفته بودندـ مع الوصف ـ قرآن آنها را رسولان خدا مى داند ومى فرمايد: (إِذْ أَرْسَلْنَا إِلَيْهِمُ اثْنَيْنِ). نكته آن اين است كه حضرت مسيح به امر الهى آنان را اعزام

صفحه 313
كرده بود، در اين صورت فعل او فعل خدا نيز شمرده مى شود.
2. آنان در رد پيام رسولان، بشر بودن آنها را به رخ آنان كشيده و گفتند شماها مانند ما بشر هستيد چنانكه مى فرمايد: (ما انتم الا بشر مثلنا).
در اين جمله دو احتمال است :
الف: مقصود آنان از اين اعتراض اين بود: اصولاً نبى و پيام آور از جانب خدا، نبايد بشر باشد بلكه بايد ملك و فرشته به اين مأموريت گماشته گردد.
ب: شما بشرى مانند ما هستيد و هيچ مزيتى بر ما نداريد و شايد اين احتمال به ظاهر آيه نزديك تر است، زيرا اگر مقصود اولى بود، لازم بود بگويند «ما أنتم الا بشر» ديگر لزومى نداشت لفظى مانند «مثلنا» را به دنبال آن بياورند.
3. تهديد رسولان به رجم و سنگسار، نشانه آن است كه منطق افراد لجوج، در برابر مصلحان همان تهديد و ارعاب و احياناً انجام آن است.
4. تطير به رسولان، و شوم شمردن دنها گواه بر اين است كه يكى از سلاح اهل عناد، همين است و بس.
5. قريه در اصطلاح متأخرين، در مورد ده به كار مى رود ولى در اصطلاح قرآن، در مورد آبادى بزرگ مانند مصر نيز به كار رفته است چنان كه برادران يوسف گفتند: (واسئل ا لقرية التى كنا فيها...) 1: از شهرى كه ما در آنجا بوديم (مصر) بپرس. و از اين كه، فرد چهارم، از نقطه دور شهرن سراغ رسولان آمد، گواه بر اين است كه انطاكيه آن روز، شهر بزرگى بوده است.
6. از اين كه از اين فرد چهارم به لفظ «رجل» تعبير مى كند، حاكى از آن

1 . يوسف: 82.

صفحه 314
است كه كوچكترين رابطه اى ميان رسولان سه گانه و اين فرد در كار نبوده است .
7. منطق رسولان در منحصر كردن پرستش به خدا، اين بود: جز آن كس را كه ما راآفريده است (خدا) نبايد فرد ديگر را سجده كنيم، واين گواه بر اين است كه پرستش از شئون خالقيت است، وخالق وآفريدگار شايسته آفرينش مى باشند.
8. بهشتى كه آن فرد چهارم وارد آن شد، بهشت برزخى بود، نه بهشت روز رستاخيز كه إنسان ها پس از برپايى رستاخيز وارد آن مى شوند.
9. از اين كه فرد چهارم از آن جهان پيام فرستاد و گفت: (يا ليت قومى يعلمون) حاكى است كه رابطه ميان اين جهان، و عالم برزخ برقرار است، وآنان سخنان ما را مى شنويم.
10. اين سرگذشت درس عبرت بر مستكبران است كه پيوسته سد راه حق بوده و رسول و پيام رسانان الهى را مسخره و تهديد مى كنند.
سرانجام «مشبه» مستكبرانى است كه پيوسته به تكذيب پيامبران برخاسته، و «مشبه به» سرگذشت قوم «انطاكيه» است.

صفحه 315

مثل چهل و سوم

زندگى پيشين بسان حيات نخستين

(أَوَ لَمْ يَرَ الإِنْسَانُ أَنَّا خَلَقْنَاهُ مِنْ نُطْفَة فَإِذَا هُوَ خَصِيمٌ مُبِينٌ).
«آيا إنسان نمى بيند كه ما او را از نطفه (بى ارزش) آفريديم، ناگهان او با ما به مخاصمه آشكار برخاست» .
(وَ ضَرَبَ لَنَا مَثَلاً وَ نَسِىَ خَلْقَهُ قَالَ مَنْ يُحْيِي الْعِظَامَ وَ هِىَ رَمِيمٌ).
«براى ما مثلى زد و آفرينش خود را فراموش كرد گفت كيست كه اين استخوانها در حالى كه پوسيده است زنده كند».
(قُلْ يُحْيِيهَا الذِي أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّة وَ هُوَ بِكُلِّ خَلْق عَلِيمٌ)1.
«بگو، آن كسى كه شما را نخستين بار آفريد، بار ديگر او شما را (پس از مردن) زنده مى كند، او به (اسرار) هر مخلوقى داناست».

1 . يس: 77 ـ 79 .

صفحه 316

بازگشت به زندگى پس از مرگ

اعتقاد به معاد، و بازگشت إنسان به حيات مجدد، از اصول استوار همه شرايع آسمانى است. و هر نوع دعوت جدا از اين اعتقاد، مسلكى بيش نخواهد بود و نام دين بر آن نمى توان نهاد.
چيزى كه به بسيارى ازباورها و رفتارها روح و روان مى بخشد، و آميزه دين مى دهد اعتقاد به روز جزاست كه تأمين كننده هدف از زندگى دنيوى است.
عرب مشرك از اعتقاد به معاد بسيار خائف و ترسانك بود، به عللى نمى خواست اين باور را بپذيرد و يكى از آن علل اين بود كه اعتقاد به معاد ورز جزا و حساب عملكرد خودكامگان را محدود مى سازد و از آزادى در عمل مى كاهد، در حالى كه زندگانى سران شرك بر شالوده آزادى به معنى شكستن هر نوع قيد و بند استوار بود.
پايه انكار آنان ناسازگارى اعتقاد به معاد با خواسته هاى نفسانى آنان بود، هر چند آنان به اين انگيزه تصريح نمى كردند ولى اگر در اختيار فرد روان كاوى قرار مى گرفتند او مى توانست پايه انكار آنان را به نحوى كه بيان كرديم روشن سازد.
آنان براى سرپوش نهادن بر اين انگيزه حيوانى گاهى قيافه «حق طلبى» به خود مى گرفتند و به توصيف معاد پرداخته و آن را محال قلمداد مى كردند و با خود مى گفتند:
(من يحى العظام وهى رميم).
«چه كسى مى تواند اين استخوانهاى پوسيده را از هم جدا و بار ديگر زنده كند».

صفحه 317
قرآن اين جمله را «ضرب المثل» تلقى مى كند و مى فرمايد:
(وَ ضَرَبَ لَنَا مَثَلاً وَ نَسِىَ خَلْقَهُ قَالَ مَنْ يُحْيِي الْعِظَامَ وَ هِىَ رَمِيمٌ).
اكنون بايد ديد مقصود از ضرب المثل در اين آيه چست.
به طور مسلم مراد ضرب المثل اصطلاحى نيست كه در تبيين جريانى از يك مثل رايج در ميان مردم بهره مى گيرند مثلاً به دانشجوى تنبل كه موقع تحصيل دنبال بازى رفته و به هنگام امتحان رفوزه گشته، مى گويند: «فى الصيف ضيعت اللبن»، بلكه مقصود از اين جمله در اين آيه و نظاير آن صرف توصيف است، بنابراين چه مى گوييم «ضرب مثلاً» يا بگوييم «وصف» هر دو به يك معنا است .
اين توصيف جز اين نيست كهاومعاد را محال شمرد در حالى كه به استخوانهاى پوسيده اشاره مى كرد، مى گفت:
(مَنْ يُحْيِي الْعِظَامَ وَ هِىَ رَمِيمٌ).
«چه كسى آنها را زنده مى كند در حالى كه پوسيده اند».
قرآن در موردى يادآور مى شود كه ستمگران پيامبر را با صفت مسحوراً توصيف مى كنند مى گويند:
(إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاَّ رَجُلاً مَسْحُورًا)1.
«شماها از يك إنسان جادو شده پيروى مى كنيد».
قرآن بلا فاصله از جمله (... ضَرَبُوا لَكَ الأَمْثَالَ)كمك مى گيرد و مى فرمايد:

1 . فرقان: 8 .

صفحه 318
(اُنْظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوا لَكَ الأَمْثَالَ).1
«بنگر چگونه تو را توصيف مى كنند، و چگونه معرفى مى كنند».
بنابراين ضرب المثل در اين موارد وصف موردى است كه اين جمله در اين مورد بكار مى رود.

نكته زيبا در جمله (ونسى خلقه)

نكته زيبا در جمله (ونسى خلقه9 كه در آيه ياد شده وارد شده است، و آن اين كه توصيف اين مرد از معاد، حاكى از آن است كه آفرينش خود را فراموش كرده است و اگر به آفرينش نخست خود توجه داشت هرگز از معاد چنين توصيف نمى نمود، زيرا كسى كه قادر بر آفرينش نخست است بر آفرينش دوم به نحو احسن قادر خواهد بود.
آفرينش نخست بدون ماده پيشين صورت مى گيرد در حالى كه در معاد ماده خلقت در اختيار است فقط نياز به صورت سازى دارد.
از آنجا كه اين معترض آف رينش نخست خود را فراموش كرده و لب به اعتراض گشوده است قرآن به پيامبر مى آموزد كه او را به اين آفرينش توجه دهد و مى فرمايد:
(قُلْ يُحْيِيهَا الذِي أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّة وَ هُوَ بِكُلِّ خَلْق عَلِيمٌ).
«آن كسى كه او راى نخستين بار آرفيد همان زنده خواهد كرد».
قرآن به اين پاسخ در آيه ديگر نيز تصتريح كرده و مى فرمايد:
(وَ هُوَ الذِي يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ...) .2

1 . اسراء: 48.
2 . روم: 27 .

صفحه 319
«او كسى است كه آفرينش را دغاز مى كند، سپس آن را پس از مرگ برمى گرداند و دومى آسانتر است».
مسلماً آسانى آفرينش دوم از ديدگاه ماست كه پيوسته اعاده از نظر تأسيس در نزد ما آسانتر مى باشد و الا از نظر خداى قادر و توانا آسان و دشوارى تصور ندارد.
امير مؤمنان (عليه السلام)مى فرمايد:
«وما الجليل واللطيف والثقيل والخفيف، والقوي والضعيف فى خلقه الا سواء»1.
«بزرگ و كوچك، سبك و سنگين، نيرومند و ناتوان، از نظر آفرينش در برابر او يكسان است».

شأن نزول آيه

مفسرا مى نويسند: ابى بن خلف يا عاص بن وائل استخوان هاى پوسيده و درهم گشته را حضور پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)آورد و به او چنين گفت: «تو گمان مى كنى اين استخوان ها زنده خواهد شد، در حالى كه پوسيده و از هم جدا شده است؟!
سرانجام «مشبه» حيات مجدد در جهان ديگر است و «مشبه به» حيات نخستين إنسان مى باشد.

1 . نهج البلاغة: خطبه 180 .

صفحه 320

مثل چهل وچهارم

بسان بنده يك شخص، وبنده چند شخص

(وَ لَقَدْ ضَرَبْنَا لِلنَّاسِ فِي هَذَا الْقُرْآنِ مِنْ كُلِّ مَثَل لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ).
«ما در اين قرآن از هر نوع تمثيلى براى مردم آورديم شايد متذكر گردند».
(قُرآنًا عَرَبِيًّا غَيْرَ ذِي عِوَج لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ).
«قرآن عربى كه از هر كجى پيراسته است (اين مثل ها را آورديم) شايد پرهيزكار شوند».
(ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً رَجُلاً فِيهِ شُرَكَاءُ مُتَشَاكِسُونَ وَ رَجُلاً سَلَمًا لِرَجُل هَلْ يَسْتَوِيَانِ مَثَلاً الْحَمْدُ للهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ).1
«خدا مثلى مى زند مردى را كه چند تن در او شريكند، وبر سر او اختلاف دارند، ومردى كه تنها از آن يكى باشد آيا اين دو باهم برابرند سؤاس خدا را بلكه بيشترشان مى دانند».

1 . زمر/27ـ29.

صفحه 321

تفسير لغات آيه

1. «متشاكس» از واژه «شكس» گرفته شده كه معنى بدخويى است، ومتشاكس به فرد مجادله گر مى گويند كه به خاطر ناسازگارى خويش با ديگران به نزاع برمى خيزد.
«سلماً» بمعنى خلوص ودور از هر نوع عنصر بيگانه است.

تفسير تشبيه

1. خدا در اين آيه حال كافر ومؤمن را با يك مثل بيان مى كند بنابراين مابايد در اين مورد سه چيز باشد تا تمثيل تحقق پذيرد.
أ. مشبه به.
ب. مشبه.
ج. وجه شبه.
مقصود از مشبه به در اين آيه حال دو برده است:
أ. برده اى كه مملوك چند إنسان ناسازگارى است كه هر كدام از او كارى مى طلبند وبرده نمى داند به سخن كدام يك پاسخ بگويد.
ب. برده اى كه مملوك يك إنسان است وفرمان يك فرد بر او حاكم است، طبعاً او راه وروش خود را به وسيله فرمان او تشخيص مى دهد.
مقصود از «مشبه» حال كافر ومؤمن است، كافر به خاطر خدايان متعددى كه هر كدام براى خود امر ونهى دارند بسان برده اى است كه مملوك چند نفر مى باشد در حالى كه مؤمن خود را بنده خداى حكيم وقادر

صفحه 322
مى داند بسان برده اى است كه فقط يك مالك بيش ندارد.
إنسان مشترك در زندگى متحير بوده وراهى به مقصد نخواهد يافت چون آراى مختلف بر او حاكم است. در حالى كه مؤمن براى خود حاكم واحدى برگزيده ويك رأى بر او حكومت خواهد كرد.
مشرك بر اثر اعتقاد به خدايان متعدد، جهان را به فساد تهديد مى كند چون خدايان متعددى بر جهان حكومت مى كند، چنان كه مى فرمايد:
( لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلاَّ اللهُ لَفَسَدَتَا). 1
«اگر خدايان متعددى بر آسمانها وزمين حكومت مى كرد رو به تباهى مى نهادند».
سرانجام شعار مؤمن اين است:
(أَأَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ). 2
«آيا پروردگاران متعدد وگوناگون نيكو است ويا خداى واحد قهار».

1 . انبياء/22.
2 . يوسف/39.

صفحه 323

مثل چهل وپنجم

سنت الهى درباره مستكبران

(وَ كَمْ أَرْسَلْنَا مِنْ نَبي فِي الأَوَّلِينَ).
«چه پيامبرانى را براى هدايت گذشتگان فرستاديم».
(وَ مَا يَأْتِيهِمْ مِنْ نَبي إِلاَّ كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُونَ).
«هيچ پيامبرى به سوى آنان نيامد مگر اين كه او را مسخره كردند».
(فَأَهْلَكْنَا أَشَدَّ مِنْهُمْ بَطْشًا وَ مَضَى مَثَلُ الأَوَّلِينَ).1
«نيرومندتر از آنان را به هلاكت رسانيديم وسنت پشينيان تكرار شد».

تفسير لغات آيه

بطش در لغت عرب گفتن چيزى باقوه وقدرت است، واحياناً در خود قوه وقدرت بكار مى رود.
بنابراين مقصود از جمله (أَشَدُّ مِنْهُمْ بَطْشًا)، كسانى است كه از كافران مكه قويتر ونيرومندتر بودند.
در اين آيه مشبه به ومشبه و وجه شبه داريم.

1 . زخرف/6ـ7.

صفحه 324
مقصود از اولى كافران در طول تاريخاست كه قبل از پيامبر گرامى آمدند و با قهر الهى نابود شدند، و قوه و قدرت آنان ف زونتر از قدرت قريش بود، مقصود از دومى قريش است كه مانند گروه پيشين به تكذيب پيامبر برخاسته و سد راه تبليغ ايشان بودند.
وجه شبه اين كه جهالت در هر دو گروه مانع از پذيرش بوده و هر دو گروه به سخريه پيامبران برخاسته، چه بسا ممكن است همان سنت هاى خدا درباره امت هاى پيشين دامنگير مشركان عصر رسالت باشد، اينك به تفسير آيات مى پردازيم:
(وَ كَمْ أَرْسَلْنَا مِنْ نَبي فِي الأَوَّلِينَ) چقدر پيامبران را در امت هاى پشين برانگيختيم تا چراغ هدايت بوده و آنان از هدايت انبيا بهره گيرند.
2. (وَ مَا يَأْتِيهِمْ مِنْ نَبي إِلاَّ كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُونَ) شيوه امت هاى پيشين اين بود هر موقع پامبرى به سوى آنان مى آمد، او را ريشخند كرده و به استهزاى او برخاستند.
3. (فَأَهْلَكْنَا أَشَدَّ مِنْهُمْ بَطْشًا وَ مَضَى مَثَلُ الأَوَّلِينَ) .
قريش كافر بداند ك سختر و قويتر از آنان را نابود كرديم و در قرآن سرگذشت آنان به عنوان مثل بيان شده است .
بنابراين قريش كافر از نزول عذاب در امان نباشد زيرا حكم الهى درباره همگان يكسان است .

آيه اى كه تمثيل نيست

در برخياز كتابهاى پيرامون امثال قرآن نوشته آيه ياد شده در زير را جزو

صفحه 325
امثال قرآن معرفى كرده اند .
(وَ إِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِمَا ضَرَبَ لِلرَّحْمَنِ مَثَلاً ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ)1.
«هرگاه به يكى از آنان به آنچه كه خدا را با آن توصيف كردند خبر داده مى شد چهره او سياه مى گشت در حالى كه خشم و تأسف خود را فرو مى برد».
برخى تصور كردند كه اين آيه جزو امثال قرآن است در حالى كه واقع مثل همان تشبيه و تمثيل است و اركان آن را سه چيز تشكيل مى دهد.
1. مشبه به، 2. مشبه، 3. وجه شبه.
در حالى كه در اين آيه اين اركان موجود نيست و مفاد آيه اين است كه هر موقع به يكى از عرب ها گزارش مى دادند كه همسرت دختر زاييده او از شرمسارى صورتش سياه مى گشت و خشم خود را فرو مى برد و اظهار نمى نمود.
اكنون سؤال مى شود كه پس مقصود از (ضَرَبَ لِلرَّحْمَنِ مَثَلاً)چيست؟ در گذشته يادآور شديم قرآن گاهى كلمه «ضرب المثل» را در مورد توصيف يك شىء به كار مى برد، مثلاً درباره پيامبر مى فرمايد: ((اُنْظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوا لَكَ الأَمْثَالَ...). 2: بنگر چگونه تو را توصف و تعريف مى كنند قرآن اين جمله را در مورد مشركان به كار مى برد كه پيامبر را «محور» مى خواندند، و مى گفتند: (إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاَّ رَجُلاً مَسْحُورًا)3 از مرد سحر شده پيروى مى كنيد،

1 . زخرف: 17.
2 . فرقان: 8 .
3 . فرقان: 8 .

صفحه 326
قرآن نام اين توصيف را ضرب المثل مى خواند و مى فرمايد: (اُنْظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوا لَكَ الأَمْثَالَ).
در آيه مورد بحث جريان از اين قبيل است، مشركان مى گفتند فرشتگان دختران خدا هستند چنان كه مى فرمايد:
(وَ جَعَلُوا الْمَلاَئِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمَنِ إِنَاثًا...). 1
«آنان فرشتگان را كه بندگان خدا هستند دختر مى انديشيدند».
در آيه ديگر مى فرمايد:
(وَ يَجْعَلُونَ للهِ الْبَنَاتِ سُبْحَانَهُ وَ لَهُمْ مَا يَشْتَهُونَ).2
«براى خدا دخترانى قرار داده اند و براى خود، آنچه مى خواستند» .
بنابراين چون فرشتگان را دختران خدا مى انديشيدد و خدا را چنين توصيف مى كردند كه او داراى دختر است. خدا در اين مورد يادآور مى شود هر موقع فردى را به چيزى (نوزاد دختر) كه خدا را با آن توصيف مى كردند، بشارت مى دادند، چهره او سياه مى گشت.
در حقيقت جمله (ضَرَبَ لِلرَّحْمَنِ مَثَلاً)كنايه از تولد دختر است چون خدا با آن توصيف مى نمودند.

1 . زخرف/19.
2 . نحل /57.

صفحه 327

لمثل چهل و ششم

نونه اى براى آيندگان

(فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوُه إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمًا فَاسِقِينَ).
«قوم خود را سبك شمرد از او اطاعت كردند، آنان قومى فاسق بودند».
(فَلَمَّا آسَفُونَا انْتَقَمْنَا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْنَاهُمْ أَجْمَعِينَ).
«هنگامى كه ما را به خشم آوردند از آنان انتقام گرفتيم و همگان را غرق نموديم» .
(فَجَعَلْنَاهُمْ سَلَفًا وَ مَثَلاً لِلآخِرِينَ)1.
«و آنان را عبرتى براى آيندگان قرار داديم»

تفسير لغات آيه ها

«أسف»: طبق گفته راغب در مفردات در دو مورد بكار مى رود.
1. غضب و خشم.
2. حزن و اندوه.
ولى مقصود از فعل «آسفونا» در آيه كه از ماده «أسف» گرفته شده است همان معناى نخست است، يعنى هنگامى كه ما را خشمگين كردند.
3. «سلف» جمع «سالف» مانند: «خدم» جمع «خادم» و مراد نمونه

1 . زخرف: 54 ـ 56 .

صفحه 328
پيشين است .
«مثلاً» به معناى وصف حال قوم فرعون، و مقصود «عبرت» است .

تفسير آيه

قردن از آن حكايت مى كند كه مستكبران براى گسترش سلطه خود به افكار عمومى اعتنا نكرده و ملت ها را سبك عقل و سبك خرد مى شمارند و خود را عقل كل و قيم مردم مى دانند. فرعون نيز از همين راه وارد شد، به افكار قوم خود اعتنا نكرد و آنها را سبك مغز شمرد، متأسفانه آنها نيز از انديشه و رفتار فرعون پيروى كرده، و از اطاعت خدا سر باز زدند.
آنگاه كه كفر آنان از حد تجاوز كرد، مورد خشم خدا قرار گرفتند و خدا همه را در دريا غرق كرد.
اين كار مى تواند مايه عبرت براى خلف و آيندگان باشد، همگان بدانند تجاوز از حدود الهى خشم الهى را بر ضد خود تحريك مى كند.
مشبه: مشركان مكه بلكه همه مشركان.
مشبه به: فرعون و قوم او.
وجه شبه: طغيان در فسق و كفر.

صفحه 329

مثل چهل وهفتم

معبودان دروغين، نه همچون مسيح وفرشته

(وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً إِذَا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ).
«و هنگامى كه در باره فرزند مريم مثل زده شد، ناگهان قوم تو به خاطر آن داد وفرياد راه انداختند».
(وَ قَالُوا أَآلِهَتُنَا خَيْرٌ أَمْ هُوَ مَا ضَرَبُوهُ لَكَ إِلاَّ جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ).
«وگفتند: آيا خدايان ما بهترند يا او؟ ولى آنها اين مثل را جز از طريق جدل براى تو نزدند، آنان گروهى كينه توز وپرخاشگرند».
(إِنْ هُوَ إِلاَّ عَبْدٌ أَنْعَمْنَا عَلَيْهِ وَ جَعَلْنَاهُ مَثَلاً لِبَنِي إِسْرَائِيلَ).
«مسيح فقط بنده اى بود كه مانعمت به او بخشيديم واو را نمونه و الگويى براى بنى إسرائيل قرار داديم».
(وَ لَوْ نَشَاءُ لَجَعَلْنَا مِنْكُمْ مَلاَئِكَة فِي الأَرْضِ يَخْلُفُونَ).
«وهرگاه بخواهيم به جاى شما در زمين فرشتگان قرار مى دهيم كه جانشين شما گردند».
(وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ فَلاَ تَمْتَرُنَّ بِهَا وَ اتَّبِعُونِ هَذَا صِرَاطٌ

صفحه 330
مُسْتَقِيمٌ). 1
«او (مسيح) سبب آگاهى به روز قيامت است، هرگز در آن ترديد نكنيد واز من پيروى كنيد كه اين راه مستقيم است».

تفسير لغات آيات

«صدّ»: صدّ در لغت عرب به معنى روى گردانى از چيزى است ولى مقصود از جمله (إِذَا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ)شادمانى وفرياد توأم باخوشحالى قريش مجادله گر است كه احساس مى كنند كه با اين مثل بر منطق پيامبر پيروز شده اند.
2. (لَعِلْمٌ)به معنى علامت ونشانه رستاخيز است.
3. (تَمْتَرُنَّ)از ماده «مريه» به معنى شك گرفته شده است.

شأن نزول آيات

مفسران وهمچنين سيره نويسان شأن نزول آيه را به صورت گسترده بيان كرده اند وحاصل آن اين است كه پيامبر گرامى در گذشته ضمن آياتى از سرنوشت خدايان دروغين قريش گزارش داده بود كه آنها هيزم دوزخ را تشكيل مى دهند، آنگاه از اين بيان نتيجه گرفته بود كه اگر آنان خدايان واقعى بودند وارد آتش نشده ودر آنجا جاودان نمى ماندند.
آياتى كه حامل اين گزارش است در سوره انبياء در آيه هاى 98ـ100 وارد شده است چنان كه مى فرمايد:
(إِنَّكُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنْتُمْ لَهَا

1 . زخرف/57ـ61.

صفحه 331
وَارِدُونَ * لَوْ كَانَ هَؤُلاَءِ آلِهَةً مَا وَرَدُوهَا وَ كُلٌّ فِيهَا خَالِدُونَ *لَهُمْ فِيهَا زَفِيرٌ وَ هُمْ فِيهَا لاَ يَسْمَعُونَ).
«شما وآنچه كه غير خدا مى پرستيد هيزم جهنم خواهيد بود همگى در آن وارد مى شويد اگر آنها خدايانى بودند، هرگزوارد آن نمى شدند در حالى كه همگى در آن جاودانه خواهند بود. در آن دوزخ براى آنها ناله هاى دردناكى است وچيزى نمى شنوند».
پيامبر اين آيه ها را براى قريش تلاوت كرد، مضمون آيه نكوهش تند نسبت به خدايان قريش بود، واين كه خدايان آنان همراه باپرستشگران هيزم جهنم خواهند بود وجاودانه در آنجا خواهند ماند واز شدت عذاب ناله هايى سر خواهند داد.
پس از انتشار اين آيات در ميان مشركان، فردى به نام عبدالله بن زُبِعْرى كه از شاعران قريش واز دشمنان پيامبر بود، رو به پيامبر كرد وگفت:
آيا اين سرنوشت مخصوص خدايان ماست ياخدايان همه امت ها را دربرمى گيرد.
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در پاسخ فرمود: اين سرنوشت مربوط به كليه خدايان دروغين است خواه معبودان شما باشد يامعبودهاى امت هاى پيشين.
در اين موقع «ابن زبعرى» فرصت را مغتنم شمرد وگفت: به خداى كعبه سوگند، تو محكوم شدى تو عيسى را پيامبر معرفى كرده وبر او ومادرش ثنا مى خوانيد، اين از يك طرف، واز طرف ديگر مسيحيان پسر ومادر را پرستش مى كنند حتى عزير وفرشتگان مورد پرستش ديگر ملتها هستند.
اگر واقعاً قرار است إنسان هاى والا مانند مسيح وعزير ياموجودات پاكى

صفحه 332
مانند فرشتگان در آتش بسوزند ما نيز آماده ايم همراه بامعبودهاى خود در آتش بسوزيم.
او اين سخن را همراه گروهى از مشركان كه در اطراف او بودند به پيامبر گفت وهمگى از خوشحالى به عنوان احساس پيروزى، فرياد شادى سر دادند.
قرآن به شادمانى اين گروه با اين جمله اشاره مى كند: (إِذَا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ). از آنجا كه آنان فكر مى كردند مستمسك بسيار محكم ونيرومندى به دست آوردند از خوشحالى در پوست نمى گنجيدند.
در اين شرايط آيات مورد بحث فرود آورد وبى پايگى منطق آنان را آشكار ساخت، وچنين فرمود:
(وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً إِذَا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ).
يعنى: آنگاه كه فرزند مريم يعنى مسيح شبيه خدايان آنان شمرده شد آنان خوشحال گشتند وگفتند: (وَ قَالُوا أَآلِهَتُنَا خَيْرٌ أَمْ هُوَ)آيا خدايان ما در نزد تو بهترند يافرزند مريم اگر چنين سرنوشت بدى در انتظار حضرت مسيح است ماهم به چنين سرنوشتى در باره خود وخدايان خويش راضى وخوشحاليم.
قرآن منطق آنها را به صورت هاى مختلفى نقد مى كند:
1. يادآور مى شود هدف آنان از اين تمثيل وتشبيه خدايان خود به حضرت مسيح، چيزى جز سفسطه ومجادله در سخن نيست، واصولا آنان گروه لجوج وعنودند واين حالت جز خميره آنهاست.
2. آنان از واهى بودن گفتار خود آگاهند زيرا قرآن آن گروه از خدايان

صفحه 333
دروغين درا هيزم دوزخ مى داند كه مردم را به عبادت خويشتن دعوت مى كردند مانند فرعون وشداد وديگر إنسان هاى خدايى فروش، نه مانند مسيح ويا عزير كه جز در راه توحيد گام برنداشت.
قرآن به مجموع اين دو پاسخ با جمله (مَا ضَرَبُوهُ لَكَ إِلاَّ جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ)اشاره مى كند.
وبه تعبير ديگر: قرآن اگر ددر آيات ديگر مى فرمايد: (إِنَّكُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ)مقصود خدايانى دروغين است كه باپرستش گران خود هم فكر ودر مسير واحد گامى برداشتند نه آن گروه از بندگان خدا كه پيوسته مردم را به توحيد دعوت مى كردند ولى گروه جاهل ونادان آنها را به عنوان خدايى پرستش كرده اند اگر تقصيرى هست مربوط به پرستش گران است نه خود آنها وهرگز خداى عادل ودادگر، فرد بى گناه را به جرم گناه فرد ديگر كيفر نمى دهد.
ابن زبعرى وهم فكران آنان از اين منطق آگاهند ولى براى جدل به ظاهر آيه (إِنَّكُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ)تمسك جسته تا از اين طريق تظاهر به پيروزى كنند.
معرفى مسيح در اين آيات
از آنجا كه سخن درباره مسيح به ميان آمد، قرآن به معرفى او پرداخته و او را باچند ويژگى معرفى مى كند:
1.(إِنْ هُوَ إِلاَّ عَبْدٌ ): «او يكى از بندگان خدا بود».
2.(أَنْعَمْنَا عَلَيْهِ): «مورد انعام ماقرار گرفته بود».
3.(وَ جَعَلْنَاهُ مَثَلاً لِبَنِي إِسْرَائِيلَ): «او يكى از آيات خدا در ميان

صفحه 334
بنى إسرائيل بود»، زيرا او اعجاز آسا بوده وسخن گفتن او در گهواره دومين كرامت او بود، همچنان كه زنده كردن مردگان، سومين اعجاز او به شمار مى رود، بنابراين او پيامبر توحيد وجز به عبادت خدا به چيزى دعوت نكرده است.
يكى از ويژگى هاى عيسى اين است كه او نشانه فرا رسيدن آخر الزمان است كه آن هم نيز نشانگر برپايى رستاخيز مى باشد، چنان كه مى فرمايد: (وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ فَلاَ تَمْتَرُنَّ بِهَا)، وجود مسيح ونزول او از جهان بالا به روى زمين ونماز گزاردن او پشت سر حجمت زمان (مهدى موعود (عليه السلام)) نشانه نزديكى رستاخيز است.
تا اينجا به توضيح آيه پرداختيم وروشن شد كه مشركان بامنطق واهى به جنگ وحى الهى رفته سرانجام محكوم گشتند، ولى آنچه كه باقى ماند بيان مشبه به ومشبه و وجه شبه است.
مشبه به: خدا خوانده ها مانند مسيح وعزير است كه از نظر منطق قرآن انسانهاى والا مقامى مى باشند كه مردم را به پرستش خدا دعوت كردند.
وگواه بر اين كه حضرت مسيح جز به پرستش كسى دعوت نكرده است سخنان او در روز رستاخيز است، چنان كه مى فرمايد:
(وَ إِذْ قَالَ اللهُ يَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ أَأَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَ أُمِّىَ إِلَهَيْنِ مِنْ دُونِ اللهِ قَالَ سُبْحَانَكَ مَا يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ مَا لَيْسَ لِي بِحَقّ إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِي وَ لاَ أَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِكَ إِنَّكَ أَنْتَ عَلاَّمُ الْغُيُوبِ). 1

1. مائدة/ 116.

صفحه 335
«به ياد آر آنگاه كه خداوند به عيسى بن مريم مى گويد: آيا تو به مردم گفتى كه من ومادرم را به عنوان دو معبود غير از خدا انتخاب كنيد؟ او مى گويد: منزهى تو! من حق ندارم آنچه را كه شايسته من نيست بگويم! اگر چنين سخنى را گفته باشم، تو مى دانى، تو از آنچه در روح وجان من است آگاهى ومن از آن چه در ذات توست آگاه نيستم. به يقين تو ازتمام اسرار وپنهانيها باخبرى».
وامّا مشبه: خدايان دروغين قريش است مانند عزى ولات.
وجه شبه: از نظر آنان اجتماع در مكان واحد يعنى دوزخ، جمله اى كه مى تواند بيانگر تمثيل اصطلاحى باشد همان جمله (وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً)يعنى آنگاه كه فرزند مريم بعنوان تمثيل مطرح شد وخدايان دروغين به او تشبيه گشت.
وامّا جمله (وَ جَعَلْنَاهُ مَثَلاً لِبَنِي إِسْرَائِيلَ)مثل در اين جمله معنى آيت ونشانه است نه مثل مصطلح.

صفحه 336

مثل چهل وهشتم

وصف بهشت موعود

( مَثَلُ الْجَنَّةِ التي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِيهَا أَنْهَارٌ مِنْ مَاء غَيْرِ آسِن وَ أَنْهَارٌ مِنْ لَبَن لَمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ وَ أَنْهَارٌ مِنْ خَمْر لَذَّة لِلشَّارِبِينَ وَ أَنْهَارٌ مِنْ عَسَل مُصَفًّى وَ لَهُمْ فِيهَا مِنْ كُلِّ الَّثمَرَاتِ وَ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ كَمَنْ هُوَ خَالِدٌ فِي النَّارِ وَ سُقُوا مَاءً حَمِيًما فَقَطَّعَ أَمْعَاءَهُمْ). 1
«وصف بهشتى كه به پرهيزگاران وعده داده شده است، چنين است، در آن نهرهايى از آب صاف وبى بو، ونهرهايى از شير كه طعم آن دگرگون نگرديده، ونهرهايى از شراب (پاك) كه مايه لذت نوشندگان است، ونهرهايى از عسل مصفى است وبراى آنها است از همه ميوه ها، همراه با آمرزش از طرف پروردگار، آيا اينها با كسانى كه در آتش جاودانند و از آب جوشان نوشانده مى شوند، كه درونشان را قطعه قطعه مى كند، يكسان مى باشند»؟!

1 . محمد/15.

صفحه 337

تفسير لغات

«آسن» بر وزن «فاعل» از فعل «أسن،يأسن» گرفته شده، وبه معنى «چيز بد بو» است. آيه در وصف آبهاى بهشت اين جمله را به كار مى برد ومى فرمايد:
(فِيهَا أَنْهَارٌ مِنْ مَاء غَيْرِ آسِن).
«در بهشت نهرهايى از آب پاكيزه وبى بو است».
«حميم» به معنى آب فوق العاده داغ است.
«مثل الجنة» يعنى وصف وشرح بهشت موعود.
اين مركب «مثل الجنة» مبتدا است، وخبر آن محذوف است، وتقدير آيه چنين است «مثل الجنّة التى وعد المتّقون (جنّة) فيها أنهار».
سرانجام در آيه، وصف بهشت موعود به قرار زير است.
الف: در آنجا چهار نهر جارى است.
1. نهرهايى از آبهاى پاكيزه: أنهار من ماء غير آسن.
2. نهرهايى از شير پاكيزه كه طعم دگرگون نشده است: أنهار من لبن لم يتغير طعمه.
3. نهرهايى از شراب گوارا: أنهار من خمر لذة للشاربين.
4. نهرهايى از عسل مصفى: أنهار من عسل مصفى.
نهرهاى سوم، نهرهاى شراب است امّا نه از شراب دنيا كه خرد را نابود مى سازد، بلكه قرآن در سوره صافات شراب بهشت را چنين بيان مى كند:
(لاَ فِيهَا غَوْلٌ وَ لاَ هُمْ عَنْهَا يُنْزَفُونَ). 1

1 . صافات /47.

صفحه 338
«اين شراب نه بر خردها غلبه مى كند ونه إنسان را مست مى سازد».
ب: در آنجا از هر نوع ميوه اى كه تصوّر كنى هست: (وَ لَهُمْ فِيهَا مِنْ كُلِّ الَّثمَرَاتِ).
ج: گذشته بر اين نعمت هاى جسمى، نعمت معنوى به نام مغفرت خدا وجود دارد(وَ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ).
اكنون اين بهشت را كه جايگاه پاكان وپرهيزگاران است، باجهنم كه جايگاه دوزخيان است قياس كنيد آيا يكسان خواهد بود، دوزخيان در جهنم جاودانه بوده وآب داغ وگرمى مى نوشند، كه درون آنها را پاره مى كند، (كَمَنْ هُوَ خَالِدٌ فِي النَّارِ وَ سُقُوا مَاءً حَمِيًما فَقَطَّعَ أَمْعَاءَهُمْ).
در هر حال در مثل، اركان سه گانه است:
مشبه: بهشت اخروى.
مشبّه به: باغهاى دنيا.
وجه شبه: زيبايى هر دو باغ.
هر دو شيرينند اما اين كجا وآن كجا.
وبه نوعى تشبيه كامل به ناقص است، وچاره اى جز اين نيست زيرا روى سخن بامردمى است كه جز نعمت هاى دنيوى، نعمت ديگرى به نام نعمت اخروى نديده اند ودر مقام تفهيم چاره اى جز كمك گرفتن از ملموسات نيست وبايد براى تبيين نعمت هاى اخروى از آنچه كه در دنيا هست كمك گرفت.

صفحه 339

مثل چهل ونهم

بسان كشتزارى استوار وشكوفا

(هُوَ الذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ كَفَى بِاللهِ شَهِيدًا).
«او كسى است كه رسولش را با هدايت و دين حق فرستاده تا آن را بر هر دينى پيروز كند، وكافى است كه خدا گواه اين موضوع باشد».
(مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللهِ وَ رِضْوَانًا سِيَماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الإِنْجِيلِ كَزَرْع أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَأَزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْرًا عَظِيًما)1.
«محمد (صلى الله عليه وآله وسلم)فرستاده خداست و كسانى كه با او هستند در برابر كفار سرسخت و شديد، و در ميان خود مهربانند، پيوسته آنها را در حال ركوع و سجود مى بينى، در حالى كه پيوسته فضل خدا و رضاى او را مى طلبند

1 . فتح: 28 ـ 29 .

صفحه 340
نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمايان است، اين توصيف آنان در تورات و توصيف آنان در انجيل است، همانند زراعتى كه جوانه هاى خود را خارج ساخته، و به تقويت آن پرداخته و محكم شده و برپاى خود ايستاده است و زارعان را به شگفتى وا مى دارد اين براى آن است كه كافران را به خشم آورد ولى كسانى از آنها را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده اند خداوند وعده آمرزش و اجر عظيمى داده است».

تفسير لغات

«سيما»: به معنى علامت و نشانه، جمله (سِيَماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ)به معنى علامت ايمن دنان در چهره هاى آنها است، بنابراين بين مضاف «سيما» و مضاف إليه ضمير «هم» واژه «ايمان» مقدر است كه قرينه برآن دلالت دارد.
3. «شطأ» به معنى «جوانه» است و مقصود هنگامى است كه سنبل ها جوانه زدند و دانه خود را به صورت كوچك خود را نشان مى دهد.
4. «غلظت» ضد «رقت» كنايه از استحكام و استوارى شىء است .
5. سوق جمع ساق به معنى پا است.

تفسير آيات

آيه نخست درباره نشانه هاى پيامبر سخن مى گويد و او را با دو نشانه معرفى مى كند:
1. خدا او را با آيين حق فرو فرستاده است: (هُوَ الذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ

صفحه 341
بِالْهُدَى وَ دِينِ الْحَقِّ) .
2. آيين او بر همه آيين هاى جهان غلبه و پيروز خواهد گشت: (لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ) .
البته مقصود از اين پيروزى پيروزى مادى و غلبه در ميدان جنگ نيست بلكه پيروزى حضورى و منطقى است كه روز به روز در جهان در حال گسترش است، و صورت كامل آن، كه همه جهان زير پرچم اسلم قرار گيرند، در عصر امام زمان (عليه السلام)تحقق خواهد پذيرفت.
در آيه دوم در ويژگى هاى ياران رسول خدا سخن مى گويد و او را محور و ديگران را پروانگان شمع وجود او معرفى مى كند، اينك به تفسير جمله هاى متعدد آن مى پردازيم:
(مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ): محمد رسول خداست، يعنى آن كس كه نويد پيروزى آيين او را داديم، همان محمد است كه رسول خدا مى باشد.
آنگاه در جمله هاى بعدى به توصيف ياران او و نشانه هاى آنها مى پردازد، و يادآورمى شود: كه در تورات و انجيل آنان به شرح زير معرفى شدند:
الف: (وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ): «ياران محمد كه در برابر كافران سرسختند».
ب: (رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ)در ميان خود مهربانند، كافى است كه بدانيم پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)جامعه با ايمان را در محبت و مهربانى بسان تن واحدى دانسته كه اگر عضوى از آن بيمار شود اعضاء ديگر، از طريق بيدارى و تب با

صفحه 342
آن همكارى مى كنند.1
ج: (تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا): آنان را در حال ركوع و سجود مى بينى و در حقيقت اين و يژگى معرف ظاهر آنها است.
د: (يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللهِ وَ رِضْوَانًا)آنان پيوسته فضل خدا و رضاى او رامى طلبند يعنى عبادتها و تلاش هاى آنها براى كسب رضاى خداست».
هـ : (سِيَماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ): نشانه ايمان آنها در صورتشان بر اثر كثرت سجده نمايان است.
و: (ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الإِنْجِيلِ): ويژگى هاى آنان در انجيل و تورات اين چنين وارد شده است:
آنگاه قرآن به بيان تمثيل پرداخته است كه هدف تبيين ياران پيامبر است و آن را مى توان چنين توضيح داد:
ياران محمد پيوسته از نظر قدرت و نيرو در حال تكاملند.
توانمندى آنها مايه خشم كافران گشته است، زيرا موقعيت خود را در حال زوال ديده، و اين كه اسلام هرچه زودتر جهان گير خواهد شد.
آنان از نظر تكامل بسان زراعتى مى باشند كه جوانه هاى خود را نشان داده و به تقويت آن پرداخته و محكم شده و بر پاى خود ايستاده است تا آنجا كه كشاورزان را به شگفتى وا مى دارد.
اين قوه و قدرت را به آنان مى دهيم كه كافران را به خشم آورند، خدا به آن

1 . مثل المؤمنين فى توادهم وتعاطفهم وتراحمهم مثل الجسد الواحد إذا اشتكى منه عضو تداعى له ساتر الجسد بالسهر والحمى. (مسند أحمد 4 / 270).

صفحه 343
كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام دادند وعده آمرزش و پاداش بزرگ داده است.
همين طورى كه كراراً يادآور شديم هر تمثيل بر پايه سه اصل استوار است:
مشبه به و مشبه و وجه الشبه، مشبه به همان زراعتى است كه جوانه زده، و پيوسته در حال رشد و تكامل مى باشد و به قدرى قوى و نيرومند گرديده كه به پاى خود مى ايستد و سرانجام مايه شگفتى كشاورزان مى شود كه ثمره كار خود رابه چشم خود مى بينند.
مشبه، جامعه اسلامى است كه در پرتو ايمان و عمل و جهاد تلاش خود گام به سوى تكامل برداشته و مايه چشم روشنى دوستان و خشم دشمنان گشتند، چنان كه مى فرمايد:
(كَزَرْع أَخْرَجَ شَطْأَهُ)(عليهم السلام) زراعتى كه جوانه زده (فَأَزَرَهُ)و جوانه آن زرع پشتيبانى نموده (فَاسْتَغْلَظَ) و محكم گشته، (فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ)بر پاى خود ايستاده (يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ)زارعان را به شگفتى (لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ)كافران را به خشم درآورده است.
تا اينجا مشبه به ووجه شبه مشخص شد و اما وجه شبه و آن اين كه هر دو بر اثر مراقبت هاى باغبانان از حالت ضعف به كمال روى آورده و پيوسته توانمند و قدرتمند مى گردند.

نكته

اين آيه در آر به همه ياران پيامبر نويد مغفرت و پاداش عظيم نمى دهد

صفحه 344
بلكه به آن گروه از ياران محمد كه داراى ايمان و عمل صالح مى باشند، چنان كه مى فرمايد: (وَعَدَ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْرًا عَظِيًما).
كلمه «منهم»1 حاكى از اين است كه همه ياران محمد مشمول مغفرت و پاداش عظيم نمى باشند، بلكه گروهى خاص از آنان به چنين مقامى رفيع مى رسند.
روشن تر گواه كه آيه فراگير نيست جمله (رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ)است و اين وصف در همه ياران متحقق نبوده زيرا برخى از صحابه به دست همتايانشان به قتل رسيده اند .

1 . «من» براى بيان «تبعيض» است نه بيان، زيرا «من» بيانى، بر ضمير وارد نمى شود.

صفحه 345

مثل پنجاهم

ادوار پنج گانه عمر

(اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِينَةٌ وَ تَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكَاثُرٌ فِي الأَمْوَالِ وَ الأَوْلاَدِ كَمَثَلِ غَيْث أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَبَاتُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَرَاهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطَامًا وَ فِي الْآخِرَةِ عَذَابٌ شَدِيدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللهِ وَ رِضْوَانٌ وَ مَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلاَّ مَتَاعُ الْغُرُورِ )1.
«بدانيد زندگى دنيا، تنها بازى، و سرگرمى و آرايش (تحميل پرستى) و فخر فروشى در ميان خود و فزون جويى در ثروت و فرزندان است، (مثل زندگى در دنيا9 بسان باران است كه محصولش كشاورزان را به شگفت درمى آورد سپس آن كشت خشك مى شود به گونه اى كه آن را زرد رنگ مى بينى سپس به خاشاك تبديل مى شود، و در آخرت (براى كافران) عذاب شديد و براى مؤمنان مغفرت و رضاى الهى است در هر حال زندگى دنيا جز متاع فريبنده چيزى نيست».

تفسير لغات

1. «لعب» به معنى بازى است و در هر زمان براى خود جلوه اى دارد،

1 . حديد: 20 .

صفحه 346
در گذشته بازى كودكان به گونه اى و امروزه به گونه ديگر است تا آنجا كه در المپيك جهانى قسمتى از بازى هاى عصر حاضر به نمايش گزارده مى شود.
2. «لهو» به معنى سرگرمى و چيزى كه إنسان را به خود مشغول مى سازد و سرگرمى افراد نسبت به شرايط زندگى و محيط آن مختلف است، إنسان هاى غربى و غرب زدگان را شراب و موسيقى جاز به خود مشغلو ساخته و شرقيان را چيزهاى ديگر .
3. «زينة» به معنى زيور و آرايش است، زيور و آرايش گاهى ثابت و گاهى متغير است برخى از زيور آلات زنان ثابت و برخى ديگر در حال دگرگونى است.
روزگارى بشر خود را با خيمه و خرگاه بيابانى و اسب هاى عربى تندرو، و شترهاى سرخ مو مى آراست، امروزه وضع به گونه ديگر است اكنون تجمل پرستى به وسيله قصرهاى سر به فلك كشيده و لوازم و زندگى مدرن، و وسيله ثقليه آخرين سيستم صورت مى پذيرد.
4. «تفاخر» به معنى فخر فروشى است، بشر در دورانى به حسب و نسب يا شجاعت آفرينى در نبرد با دشمن اتفخار مىورزيد ولى وسيله فخرفروشى امروز مسايل هنرى است آن هم بيشتر هنرهاى تجسمى و احياناً برهنگى اخلاقى. و ظهور در شب نشينى ها و كنسرت ها كه نتيجه اى جز تهييج شهوت و دريدن پرده عفت و حيا ندارد.
5. «تكاثر» به معنى فزون طلبى و مقصود در اينجا ثروت اندوزى و تكثير نسل است، مسلماً اين نوع فزون طلبى بسان سكه دور رويه است، هرگاه انگيزه الهى در كار باشد مايه مغفرت و رضوان و اگر انگيزه هاى مادى و

صفحه 347
خود خواهى ها باشد مايه عذاب.
6. «غيث» به معنى باران است.
7. «كفار» جمع كافر و مقصود در اينجا كشاورز است زيرا كفر به معنى ستر و پوشانيدن است و چون زارع دانه ها را در دل خاك مى پوشاند از اين جهت به آن كافر مى گويند، و اگر به كافر در مقابل مؤمن، كافر نيز مى گويند چون حق را با اين انكار خود مى پوشاند.
8. «يهيج» به معنى خشك شدن است.
9. «مصفر» زرد رنگ كه حاكى از خشك شدن برگها است.
10. «حطام» بهمعنى شكستن است در سوره نمل مى خوانيم كه مورچه اى به ديگر مورچه ها چنين پيام داد، (لاَ يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيَْمانُ وَ جُنُودُهُ )1 و مقصود از واژه «حطام» در آيه شكسته شدن برگهاى زرد است كه آن را به صورت كاه و خاشك در مى آورد.
بررسى زندگى شصت هفتاد ساله يك فرد به روشنى ثابت مى كند كه او عمر خود را با گذراندن مراحل پنجگانه به پايان مى رساند، و هر مرحله اى از عمر، درخواست خاصى دارد. چه بسا ممكن است حس نخست (تمايل به بازى) به پايان نرسديه ميل به سرگرمى شكوفا گردد.
مرحوم بهاء الدين عاملى (متوفاى 1030) در تفسير آيه يادآور مى شود كه غالباً هر يك از اين مرحله ها براى خود هشت سال فعاليت مى طلبد و پس از گذشتن اين مدت، كم رنگ شده و حس ديگر خود را نشان مى دهد، دوران كودكى با مرحله بازى آغاز شده و پيوسته كودك جز بازى چيزى نمى انديشد، و

1 . النمل: 18.

صفحه 348
اين درخواست طبيعى در هر زمانى براى خود نمودى دارد، و بازى هاى بشر در دوران كودكى با ظهور صنعت دگرگون شده است، و در هر حال نخستين بخش زندگى بشر با بازى به پايان مى رسد، البته اين بازى مورد نكوهش نيست بلكه سبب رشد و استحكام عضلات واستخوانهاى اوست واگر از كودك اين ميل گرفته شود بسان مرده زنده نمايى، در مى آيد.
آنگاه كه دوران كودكى سپرى گشت، دوران نوجوانى و جوانى آغاز گرديد در حالى كه ميل به بازى به پايان نرسيده مرحله سرگرمى كه قردن از آن به «لهو» ياد مى كند آغاز مى گردد.
در مرحله سوم روح تجمل پرستى و آرايش خود را در صحنه زندگى نشان مى دهد.
در مرحله چهارم تفاخر آغاز شده و حس فخر فروشى زنده مى گردد، و در هر زمان بشر به نوعى فخر فروخته و بزرگ نمايى مى كند.
در مرحله پنجم ميل به فزونى ثروت و اولاد جلوه مى كند و پيوسته در افزايش اموال و اولاد مى كوشد.
و در هر حال اين مراحل پنج گانه در حالى كه اساس زندگى راتشكيل مى دهد به دو صورت مى تواند در زندگى إنسان فعال باشد.
اين تقسيم اختصاص به اين مراحل پنج گانه ندارد بلكه مجموع آنچه كه بشر در دنيا با آن سر وكار دارد مى تواند به دو نوع باشد.
تا اينجا از تفسير مفردات آيه فارغ شديم اكنون به بيان تمثيل مى پردازيم. كراراً گفته شده كه تمثيل از سه چيز تشكيل مى يابد:
1. مشبه.
2. مشبه به.

صفحه 349
3. وجه شبه.
مراحل پنج گانه زندگى دنيوى «مشبه» است، و قردن اين مراحل پنج گانه را كه پيوسته در حال دگرگونى و لرزانى و رو به فنا است، به كشتزارى تشبيه مى كند كه تفصيل آن را اكنون بيان مى كنيم.

مشبه به

سرزمينى است از نظر آب و خاك كاملاً آماده روبيدن است، كشاورزى در آن به موقع تخم مى اشفاند و شرايط لازم پرورش گياه را فراهم مى آورد، چيزى نمى گذرد صفحه زمين را گياهان سرسبز، زينت بخشيده و پيوسته در حال رشد و نما مى باشد، ولى فصل تابستان سپرى مى گردد باد پاييزى سردى مىوزد، كم كم طراوت گياهان رو به افول نهاده و برگها به زردى مى گرايد، سردى رو به فزونى گذارده چيزى نمى گذرد كه برگها و گياهان در حالى كه زرد رنگ شده به اطراف مى ريزد و با وزش باد و پرتاب از آن سو به آن سو به حالت كاه و ياخاشاك در مى آيد تو گويى در گذشته منظره زيبايى نبوده و از آن مزرعه زيبا خبرى نبوده است.
زندگى دنيا با آن زرق و برقش بسان همين مزرعه پرطراوتى است كه روزى به اوج زيبايى مى رسد، و روزى ديگر زيبايى خود رااز دست مى دهد.

وجه شبه

از آنجا كه زندگى إنسان با آن جلوه هاى قريبنده كاملاً ناپايدار است از اين جهت بسان كشتزارى مى ماند كه پس از جلوه هاى فريبنده بهارى و تابستانى، رو به زردى و شكستگى و پراگندگى مى گذارد كه تو گويى كه اصلا كوچكترين جلوه اى نداشته است.

صفحه 350

مثل پنجاه ويكم

دو سرنوشت يكسان

(لاَ يُقَاتِلُونَكُمْ جَمِيعًا إِلاَّ فِي قُري مُحَصَّنَة أَوْ مِنْ وَرَاءِ جُدُر بَأْسُهُمْ بَيْنَهُمْ شَدِيدٌ تَحْسَبُهُمْ جَمِيعًا وَ قُلُوبُهُمْ شَتَّى ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاَ يَعْقِلُونَ).
«هرگز با شما به صورت گروهى نبرد نمى كنند، مگر در دژهاى محكم و يا از پشت ديوارها، درگيرى آنان در ميان خود شديد است، آنها را متحد مى انديشيد، در حالى كه دلهاى آنان پراكنده است براى اين كه گروهى هستند كه تعقل نمى كنند».
(كَمَثَلِ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَرِيبًا ذَاقُوا وَبَالَ أَمْرِهِمْ وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ)1.
«بسان كسانى كه كمى پيش از آنان بودند، سرانجام ] تلخ[ كار خود را چشيده براى آنان عذاب دردناك است».

شأن نزول آيه

آيه ياد شده در باره يهوديان «بنى النضير» كه در مدينه سكنى داشت، نازل

1 . حشر: 14 ـ 15 .

صفحه 351
شده است، اين گروه از شكست مسلمانان در اُحد سخت خوشحال بودند، روزى پيامبر براى اجراى بند پيمانى كه با آنها بسته بود به دژ آنها رفت آنان اصرار ورزيدند كه پيامبر وارد دژ شود ولى آن حضرت باياران خود در بيرون دژ نشست و با سران اين قوم به گفتگو پرداخت.
حركت مرموزانه آنها پيامبر را نسبت به آنها بدبين ساخت، گويا آنها توطئه كرده بودند كه پيامبر را به صورت مرموزى ترور كنند، و با پرتاب سنگى بزرگ از طبقه بالا به حيات او خاتمه دهند، پيامبر به بهانه اى منطقه راترك كرد و وحى الهى نيز رسول خدا را از نقشه آنان آگاه ساخت، او رهسپار مدينه گرديد و به سران «بنى النضير» پيغام داد كه هر چه زودتر مدينه را ترك كنند.
عبدالله بن أبى كه رئيس حزب نفاق بود به «بنى النضير» پيغام داد كه شما قلعه خود راترك نكنيد و ما به يارى شما مى شتابيم.
پيامبر از پيام رئيس نفاق آگاه شد، خود، همراه يارانش تكبير گويان به سوى قلعه «بنى النضير» حركت كرد، فاصله قبيله بنى قريظه (كه نيز يهودى بودند) و قبيله بنى النضير را لشكرگاه خود قرار داد و رابطه آن دو گروه را از هم قطع كرد و شش شبانه روز به محاصره ادامه داد، ولى يهودان «بنى النضير» بر استقامت و پايدارى، خود افزودند.
سرانجام سر تسليم فرود آوردند و گفتند ما حاضريم سرزمين مدينه را ترك كنيم مشروط بر اين كه اموال منقول خود رااز اين سرزمين ببريم، پيشنهاد آنان مورد موافقت پيامبر قرار گرفت و قرار شد جز سلاح ديگر اموال خود را ببرند.
قرآن مجيد در اين آيه كه از اخبار غيبى قردن به شمار مى رود مسلمانان را از سرنوشت آنان قبل از تسليم شدن آگاه مى سازد، و يادآور مى شود:

صفحه 352
اولا: گروه يهد گروه ترسو و بزدلى هستند، هيچ گاه از دژ خود بيرون نيامده از درون دژ و از پشت ديوارهاى آن با شما مى جنگند، چنان كه مى فرمايد:
(لاَ يُقَاتِلُونَكُمْ جَمِيعًا إِلاَّ فِي قُري مُحَصَّنَة أَوْ مِنْ وَرَاءِ جُدُر).
«آنان با شما نمى جنگند مگر در دژهاى محكم يا پشت ديوارها» .
ملت يهود كه چندان ايمانى به سراى ديگر ندارند به زندگى دنيا علاقه خاصى دارند، و به هيچ قيمتى حاضر نيستند كه جان خود را از دست بدهند.
اتفاقاً جريان چنين شد، در اين محاصره شش روزه فقط سنگ و تير از ميان دژ و پشت ديوار به سوى مسلمانان پرتاب مى كردند.
و ثانياً: قرآن يادآور مى شود كه اين گروه در داخل خودا ختلاف و درگيرى دارند شما تصور مى كنيد كه آنان يك دست و يگانه اند چنان كه مى فرمايد:
(بَأْسُهُمْ بَيْنَهُمْ شَدِيدٌ تَحْسَبُهُمْ جَمِيعًا وَ قُلُوبُهُمْ شَتَّى).
«درگيرى آنان در ميان خود شديد و سخت است آنان را متحد و يگانه مى پنداريد در حالى كه افكار و انديشه هاى پراكنده دارند».
قرآن براى بيدارى نسل ها يادآور مى شود كه سنت الهى درباره گروه هاى متجاوز يكى است و اين كه اين گروه (گروه بنى النضير) به سرنوشت گروه ديگر از يهوديان ساكنان مدينه به نام «قين قاع» دچار شدند زيرا همان گروه نيز به خاطر پيمان شكنى مجبور به جلاى وطن شده و مدينه راترك كردند. و هر دو گروه به سزاى اعمال خود رسيدند، چنان كه مى فرمايد:

صفحه 353
(كَمَثَلِ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَرِيبًا ذَاقُوا وَبَالَ أَمْرِهِمْ وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ)1.
«سرنوشت آنان بسان سرنوشت گروهى شد كه به همين نزديكى طعم اعمال خود را چشيدند».
بنابراين در اين دو آيه مشبه،و مشبه به، و وجه شبه داريم:
1. مشبه گروه بنى النضير است.
2. مشبه به گروه قين قاع است.
3. وجه شبه بين اين دو گروه خيانت و زير پا نهادن پيمان خود با پيامبر و به سزاى اعمال خود (ترك مدينه) رسيدن است.
و در حقيقت اين دو مورد يكى از مظاهر سنت هاى الهى است كه هر كس با حق در افتد و پيمانى را كه با خدا بسته بشكند دير يا زود به سزاى اعمال خود مى رسد.

1 . حشر: 14 ـ 15.

صفحه 354

مثل پنجاه ودوم

نويدى مانند نويد شيطان

(كَمَثَلِ الشَّيْطَانِ إِذْ قَالَ لِلإِنْسَانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قَالَ إنِّي بَرىءٌ مِنْكَ إنِّي أَخَافُ اللهَ رَبَّ الْعَالَمِينَ).
«كار آنان بسان شيطان است كه به إنسان گفت: كافر شو (تا ترا كمك كنم) وقتى كافر شد، گفت من از تو بيزارم من از خداى جهانيان مى ترسم».
(فَكَانَ عَاقِبَتَهُمَا أَنَّهُمَا فِي النَّارِ خَالِدَيْنِ فِيهَا وَ ذَلِكَ جَزَاءُ الظَّالِمِينَ). 1
«سرانجام كارشان اين شد كه هر دو آتش دوزخ جاودانه خواهند بود، اين است سزاى ستمگران».

شأن نزول آيه

در درگيرى كه ميان مسلمانان وقبيله «بنى النضير» رخ داد رئيس منافقان عبدالله بن ابى به سران بن النضير پيغام داد كه در موضع خود ثابت بمانيد ومدينه را ترك نكنيد، اگر شما مدينه را ترك كرديد ماهم نيز همراه شما مدينه را

1 . حشر / 17ـ16.

صفحه 355
ترك مى كنيم، واگر به شما حمله شد، ماشمارا يارى مى كنيم، وقرآن پيام منافقان را به قبيله بنى النضير كه سرگذشت آنان در مثل پيشين گذشت چنين نقل مى كند:
(أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ نَافَقُوا يَقُولُونَ لِإِخْوَانِهِمُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَ لاَ نُطِيعُ فِيكُمْ أَحَدًا أَبَدًا وَ إِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّكُمْ وَ اللهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ). 1
«مگر نديدى كسانى را كه به نفاق برخاستند وبه برادران اهل كتاب خود گفتند اگر اخراج شويد حتماً با شما بيرون خواهيم آمد وبر ضد شما فرمان كسى را نخواهيم پذيرفت واگر با شما جنگيدند حتماً شما را يارى خواهيم كرد، خدا را گواهى مى دهد كه قطعاً آنان دروغگو مى باشند».
سپس خدا در آيه بعد دروغگويى آنان را روشن تر مى سازد ويادآور مى شود كه آنان هرگز به وعده هاى پوچ خود وفا نمى كنند، نه مدينه را ترك مى گويند ونه به يارى بنى النضير مى شتابند، واگر هم يارى كنند فوراً معركه را ترك مى كنند.
(لَئِنْ أُخْرِجُوا لاَ يَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَ لَئِنْ قُوتِلُوا لاَ يَنْصُرُونَهُمْ وَ لَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَيُوَلُّنَّ الأَدْبَارَ ثُمَّ لاَ يُنْصَرُونَ). 2
«اگر يهود اخراج شوند، آنها با ايشان بيرون نخواهند رفت، واگر با آنان جنگيده شود (منافقان) آنها را يارى نخواهند كرد، واگر ياريشان كنند حتماً در جنگ پشت خواهند كرد وديگر يارى نمى يابند».

1 . حشر/ 12.
2. حشر/ 13.

صفحه 356
تا اين جا نتيجه مى گيريم كه حزب نفاق به قبيله بنى النضير در مواقع حساس و سرنوشت ساز، وعده كمك داده بودند اما به وعده خود عمل نكردند و طرف را ذليل و خوار ساختند.
قرآن بادآور مى شود كه اين سرگذشت در امت هاى پيشين نيز نظير داشت، تا آندا كه فرد عابدى در دام شيطان قرار گرفت و شيطان به او وعده كمك كرد، ولى هرگز به وعده خود وفا ننمود.
مفسران مى نويسند: عابدى به نام «برصيصا» ازنظر تقوا و پاكى به پايه اى رسيده بود كه بيماران را به خانه او مى آوردند و درباره آنان دعا مى كرد و چه بسا دعاى او مستجاب مى شد.
روزى زنى را كه دچار جنون شده بود به خانه او آوردند تا مدتى در خانه او باقى بماند وشايد شفا پيدا كند، اين زن كه جزو خانواده بلندپايه اين شهر بود بهوسيله برادران به خانه عابد برده شد.
سرانجام شيطان بر عابد غلبه كرد و او با آن زن ديوانه نزديكى كرد، و آبستن شد، آثار حمل ظاهر گشت، راهب چاره اى جز اين نديد كه او را بكشد و در خانه خود دفن كند.
برادران خواهان جنازه خواهر بودند و او از تحويل جنازه خوددارى مى كرد، سرانجام شكايت ها به نتيجه رسيد و عابد به گناه خود اعتراف و محكوم به دارآويزى شد، آنگاه كه بالاى چوبه دار قرار گرفت شيطان در برابر او مجسم شد و گفت: مى اين برنامه را براى تو ريختم اكنون مى خواهم تو را از اين دار نجات دهم مشروط به اين كه به سخن من گوش كنى.
عابد گفت: چه كنم تا از اين دار خلاص شوم؟

صفحه 357
شيطان گفت: بر من سجده كن.
عابد گفت: چگونه سجده كنم در حالى كه من به چوبه دار بسته شده ام .
شيطان در پاسخ گفت: اشاره نيز كافى است.
عابد بدبخت در اين لحظه راه شرك را پيش گرفت نه تنها قاتل بود كافر نيز گشت.

نتيجه

وعده حزب نفاق به گروه بنى النضير بسان وعده آن شيطان بر عابد بود، هر دو فريب مى دهند اما عمل نمى كنند.
بنابراين «مشبه»، و «مشبه به» و «وجه شبه» روشن است و نيازى به تفسير ندارند.

صفحه 358

مثل پنجاه و سوم

دلهاى سخت تر از صخره ها

(لَوْ أَنْزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَل لَرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُتَصَدِّعًا مِنْ خَشْيَةِ اللهِ وَ تِلْكَ الأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ)1.
«هرگاه اين قردن را بر كوهى نازل مى كرديم، او را از خوف خدا، خاضع و شكافته شده مى ديدى، اين مثل هارا براى مردم مى زنيم شايد بينديشند».

تفسير لغات آيه

خاشعاً: از ماده خشوع گرفته شده است، و قرآن اين واژه را به صدا و چشم نسبت مى دهد تو گويى مظهر خشوع كيفيت سخن گفتن و نگأه كردن است، چنان كه مى فرمايد: (وَ خَشَعَتِ الأَصْوَاتُ)2 (خَاشِعَةً أَبْصَارُهُمْ)3 .
بنابراين خشوع كه يك نوع اظهار كوچكى در برابر موجود برتر است، مظهر آن، كيفيت سخن گفتن و نگاه كردن است، در حقيقت خشوع را مى توان چنين توصيف كرد.

1 . حشر: 21.
2 . طه: 108 .
3 . قلم: 43.

صفحه 359
آرامش حاكم بر اعضاى إنسان به نوعى كه حاكى از شعور به عظمت طرف مقابل باشد.
متصدعاً: از واژه «تصدع» گرفته شده به معنى تفرق و پراكندگى است.

تفسير آيه

مفسران در تفسير آيه به دو گونه سخن گفته اند و آن اين كه:
1. هرگاه اين قرآن را بر كوه نازل مى كرديم و كوه نيز از مفاهيم و معنى آن آگاه بود با آن صلابت و سختى كه دارد در برابر فرستنده آن، به خضوع و خشوع مى پرداخت و از ترس خدا پراكنده مى گشت.
هرگاه كوه دارايچنين شأنى است إنسان نيز بايد چنين باشد مشروط بر اين كه از مفاهيم و معانى آن آگاه گردد.
2. كوه بسان تمام موجودات از يك نوع آگاهى مخصوص به مرتبه وجودى خود برخوردار است. وعلم و آگاهى با وجود و هستى ملازم و همراه مى باشد، بنابراين اگر قرآن بر كوه نازل مى شد، قطعاً در برابر فرستنده آن خاضع و خاشع مى شد و از ترس خدا منفجر مى گشت.
تفاوت اين دو تفسير در اين است كه در تفسير نخست كوه، موجود ناآگاه معرفى شده و خضوع آن مشروط به داشتن آگاهى گشته است ولى در تفسير دوم كوه موجود آگاه انديشيده شده البته آگاهى متناسب مرتبه وجود خود.
گواه بر اين كه دانش و آگاهى با وجود و هستى ملازم است و هر موجودى به تناسب سهم خود سهمى از آطاهى دارد، آيه ياد شده در زير است:

صفحه 360
(وَ إِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الأَنْهَارُ وَ إِنَّ مِنْهَا لَمَا يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْمَاءُ وَ إِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللهِ )1 .
«سپس دلهاى شما (يهودان) پس از اين (سرگذشت بقره) سخت گرديد همانند سنگ يا سخت تر از آن چرا كه از برخى سنگها جويهاى بيرون مى زند، و پاره اى از آنها ميشكافد و آب از آن خارج مى شود و برخى از آنها از بيم خدا فرو مى ريزد، خدا از آنچه كه انجام مى دهيد غافل نيست».
جمله: (وَ إِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللهِ)حاكى از اين است كه سنگ ها و كوه ها از عظمت آفريدگار خود آگاهى دارند و از درك عظمت او فرو مى ريزند.
در تفسير آيه مورد بحث خواه تفسير نخست را بپذيريم يا تفسير دوم را هدف آيه اين است كه قلوب برخى انسانها از سنگ ها سخت تر و صلابت آنها بيشتر است زيرا هرگز از قرآن متأثر نمى شوند و دلها نرم نمى گردد.
بنابراين مشبه در آيه دلهاى كافران و گنهكاران است.
مشبه به: كوه و صخره ها است.
وجه شبه: صلابت و سختى است.
اما هدف چيزى ديگر است و آن اين كه سختى و صلابت قلوب كافران بيش از صلابت كوهها و صخره ها است .
مسلماً گفته خواهد شد وجه شبه (سختى) بايد در مشبه به بيشتر باشد نه در مشبه (قلوب9 وجريان در اين آيه بر عكس است، پاسخ اين است كه مصحح اين تشبيه ملموس بودن دومى و غاير مشهود بودن اولى است، و در غير اين صورت تشبيه شرط لازم را دارا نخواهد بود.

1 . بقره: 74 .

صفحه 361

مثل پنجاه و چهارم

چهار پايى بر او كتابى چند

(مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ الْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَارًا بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللهِ وَ اللهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ)1.
«كسانى كه مكلف به عمل به تورات شدند ولى حق آن را اداد نكردند، مانند دراز گوشى هستند كه كتابهايى جحمل مى كند (اما جيزى از آن نمى فهمد) گروهى كه آيات خدا را انكار كردند وضع بدى دارند، و خداوند قوم ستمگر را هدايت نمى كند».

تفسير لغات آيه

«حمل» هر چند واژه عربى است ولى به مرور زمان جزو لغت فارسى شده و معنى آن روشن است، وحمال به باربردار و به باربر مى گويند، ولى در آيه مباركه از فعل مزيد فيه كه همان «حملوا» است بهره گرفته شده و معمولاً اين لفظ را در موردى بكار مى برند كه چيزى به فردى به طور ناخواسته تحميل شود ولى مقصود اين است كه گروه يهود موظف بودند كه تورات را اقامه كنند و در

1 . جمعه: 5 .

صفحه 362
متن زندگى خود قرار دهند ولى متأسفانه آن را پشت سر نهاده و به احكام آن بى اعتنايى نشان دادند: (حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا): «مكلف بر اقامه آن شدند ولى آن را بر نداشتند يعنى به آن عمل نكردند». تو گويى تورات براى آنان تحميل شده است.
«اسفار» جمع سفر به معنى كتاب است، ولى معنى ريشه اى «سفر» پرده بردارى است و علت اين كه به كتاب «سفر» مى گويند اين است كه كتاب نيز از حقايقى كه در ذهن نويسنده است پرده برمى دارد.
نكوهش يهود به خاطر سرپيچى از قوانين تورات است و مى فرمايد:
(وَ كَيْفَ يُحَكِّمُونَكَ وَ عِنْدَهُمُ التَّوْرَاةُ فِيهَا حُكْمُ اللهِ ثُمَّ يَتَوَلَّوْنَ مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ وَ مَا أُولَئِكَ بِالْمُؤْمِنِينَ)1.
«چگونه تو را به داورى مى طلبند در حالى كه تورات نزد ايشان است و در آن حكم خداست و پس از داورى خواستن از تو، روى برمى گرداند، آنها مؤمن نيستند».
اين آيه و آيات ديگر حاكى است كه بنى إسرائيل به تحريف كتاب خدا پرداخته و به احكام موجود در تورات عمل نمى كردند و از بهره گيرى از تورات كه از نظر قردن نور و هدايت است بى بهره بودند مثل آنان مثل آن دراز گوشى است كه يك رشته كتابهاى حاوى علوم و دانش ها بر او بار كنند.
دراز گوش كتابها را حمل مى كند ولى از آن ها بهره نمى برد.
هر چند مورد آيه يهودان روى گردان از كتاب الهى است ولى حكم الهى

1 . مائده: 43.

صفحه 363
اختصاص به يهودان ندارد بلكه هر گروهى كه با داشتن سرمايه هاى معنوى و مادى از آن بهره نگيرند بسان همان دراز گوشى هستند كه چند كتاب بر او حمل كنند.
ولى متأسفانه در اين قرون اخير حال بسيارى از مسلمانان شبيه اين گروه شده و از كتاب الهى كمتر بهره مى گيرند و غالبا قرآن به جاى بهره گيرى از مفاهيم آن جزو مهيه قرار مى گيرد و يا در يك قاب خاص قرار داده و كمتر گشوده مى شود و بيشترين تلاوت قردن در كنار قبور عزيزان و مجالس ختم صورت مى گيرد، در حالى كه بايد اين كتاب در متن زندگى قرار گيرد و همگان از همان دوره ابتدايى با آن آشنا شوند.
حاصل اين كه ما در آيه مشبه و مشبه به و وجه شبه داريم.
1. گروه يهود كه با داشتن كتاب آسمانى از آن بى بهره اند (مشبه است) .
2. چارپايى كه كتابهاى علمى برآن حمل مى شود و از آن بهره نمى برد (مشبه به است9.
3. وجه شبه بى بهره گى هر دو طرف از آنچه همراه دارند.

صفحه 364

مثل پنچاه و پنجم

گنهكارانى مانند همسران نوح و لوط

(ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَةَ نُوح وَ امْرَأَةَ لُوط كَانَتَا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحِينِ فَخَانَتَاهُمَا فَلَمْ يُغْنِيَا عَنْهُمَا مِنَ اللهِ شَيْئًا وَ قِيلَ ادْخُلاَ النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِينَ )1.
«خداوند باى كسانى كه كافر شدند به همسر نوح و همسر لوط مثل زده است، آن دو، تحت سرپرستى دو بنده از بندگان صالح ما بودند ولى به آن دو خيانت كردند و ارتباط آنان باآن دو (پيامبر9 سودى به حالشان نبخشيد و به آنها گفته شد همراه كسانى وارد آتش مى شوند، وارد آتش شويد».

تفسير آيه

يكى از روش هاى تربيت ارائه الگوهاى بارز است تا از اين طريق مربى به اهداف تربيتى خود نائل آيد.
يكى از ويژگيهاى قرآن اين است كه به هنگام ارائه نمونه خواه نمونه بد يا نموه خوب به بارزترين نمونه دست مى زند، در اين مثل براى ارائه نمونه از

1 . تحريم: 10 .

صفحه 365
زنانى كه از نظر اخلاقى كاملاً سقوط كرده بودند دو نمونه بارز نشان مى دهد كه مظهر كامل فساد اخلاق بودند.
1. همسر نوح.
2. همسر لوط.
با اين كه هر دو با رسولان خدا رابطه زناشويى داشته و به اصطلاح هم بستر بودند اما اين پيوند جسمى نتوانست آنها رانجات دهد و سرنوشت آنان را دگرگون سازد.
نوح سر سلسله پيامبرانو حضرت لوط خواهرزاده حضرت إبراهيم مبلغ شريعت إبراهيم در سرزمين خود بود. اما همسران اين دو به شوهران خود خيانت كردند و از نور وحى بهره نگرفتند و چون رابطه روحى آنان با شوهران خود كاملاً بريده شده بود، شوهران نتوانستند آنان را نجات دهند.
ارائه اين نمونه براى بيدار كردن خانواده هايى است كه گرفتار سوء اخلاق مى باشد و تصور مى كنند كه انتساب آنان به بيوت علم و يا دانش و يا سيادت، مايه نجات آنها خواهد داد.
شگفت آنجا است كه قرآن در آغاز اين سوره درباره دو همسر از همسران رسول خدا سخن به ميان آورده و آنها را نكوهش كرده، و از اين طريق تفهيم مى كند كه پيوند آنان با رسول خدا در صورتى كه در عمل به شريعت كوتاهى كنند مايه نجات نخواهد بود.
قرآن درباره اين دو همسر كه راز پيامبر را آشكار كردند چنين مى فرمايد:
(وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبي إِلَى بَعْضِ أَزْوَاجِهِ حَدِيثًا فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ أَظْهَرَهُ اللهُ عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْض فَلَمَّا نَبَّأَهَا بِهِ

صفحه 366
قَالَتْ مَنْ أَنْبَأَكَ هَذَا قَالَ نَبَّأَني الْعَلِيمُ الْخَبِيرُ)1.
«ياد آر زمانى كه پيامبر يكى از رازهاى خود رابه بعضى از همسرانش گفت، ولى آنگاه كه وى آن را افشا كرد، خداوند پيامبرش را از آن آگاه ساخت، و پيامبر قسمتى از آن را بازگو كرد و از قسمت ديگر خوددارى نمود. وقتى كه پيامبر همسرش را از آن خبر داد، همسرش گفت: چه كسى تو را از اين راز آگاه ساخت؟ فرمود: خداوند عالم و آگاه مرا با خبر ساخت».
آيه حاكى است كه پيامبر يكى از رازهاى خود را به يكى از همسرانش بازگو نمود حالا اين راز چه بود درباره آن مفسران اختلاف نظر دارند و داورى قطعى نياز به تحقيق بيشتر دارد، اجمالاً پيامبر راز خود را به يكى از آنان كه مفسران مى گويند حفصه بود بازگو كرد، راز افراد در نزد إنسان حكم امانت دارد بايد در حفظ وعدم كشف آن بكوشد ولى متأسفانه اين همسر بر خلاف اين اصل راز پيامبر به يكى ديگر از همسران او كه مفسران مى گويند عايشه است بازگو نمود.
مسلما كشف راز آن هم در ميان همسران بى پيامد نخواهد بود، خدا پيامبر را از كردار همسر نخست آگاه ساخت.
قرآن به كشف راز پيامبر به وسيله همسرش با اين جمله اشاره مى كند: (وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبي إِلَى بَعْضِ أَزْوَاجِهِ حَدِيثًا)آنگاه كه پيامبر رازى رابه برخى از همسران خود گفت، همچنان كه به قسمت دوم كه افشا كردن راز پيامبر است با اين جمله اشاره مى كند (فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ)، همچنان قسمت سوم را كه آگاه شدن پيامبر از كشف راز خود است، با اين جمله بيان مى كند: (وَ أَظْهَرَهُ اللهُ

1 . تحريم: 3.

صفحه 367
عَلَيْهِ): خدا اورا از كشف راز آگاه ساخت.
همسر نخست همه راز پيامبر را به عايشه بازگو نمود ولى پيامبر در مقام اعتراض به برخى از آن راز اشاره كرد كه در اختيار ديگرى نهاده است، و اين يكى از شيوه هاى بزرگان است كه در مقام تنبيه و نكوهش طرف ريزظ و درشت را به رخ او نمى كشند و در زبان عرب معروف است كه مى گويند «ما استقصى كريم» انسانهاى كريم در مقام تربيت به محاسبه دقيق نمى پردازند.
قردن به اين حقيقت با جمله «عرف بعضه و اعرض عن بعض» اشاره مى كند.
هنگامى كه حفصه مورد اعتراض پيامبر قرار گرفت از او پرسيد چه كسى تو را از اين راز آگاه ساخت چنان كه مى فرمايد: (فَلَمَّا نَبَّأَهَا بِهِ قَالَتْ مَنْ أَنْبَأَكَ هَذَا)پيامبر در مقام پاسخ گفت: خداى عالم و آگاه ما از كشف سر بوسيله تو آگاه ساخت.
اكنون ببينيم پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)اين دو همسرخود را چگونه پند و اندرز مى دهد، آيااين دو را به سخت ترينكيفر مى سپارد يا اصلاً ناديده مى گيرد يا راه سومى را انتخاب مى كند كه راه كريمان و بزرگان است.
او به دستور خدا به آنان چنين مى گويد: هرگاه توبه كنيد به خاطر اين كه قلب هاى شما به گناه و خلاف متمايل شده خدا توبه شما را مى پذيرد، و اگر بر گناه ورزى اصرار ورزيد و بر ضد من دست به دستت هم بدهيد بدانيد كارى از پيش نخواهيد برد زيرا آنچنان از كمك هاى معنوى برخوردارم كه كار شما در برابر اين قدرت هاى چهارگانه قطره اى در مقابل دريا است، آن چهار قدرت عبارتند از: خدا يار و ياور من است، جبرئيل حامى من است، مؤمنان صالح

صفحه 368
پشتيبان من است، بعد از آنان فرشتگان پشتيبان من مى باشند آيا در مقابل اين قدرت ها كارى از پيش مى بريد چه بهتر اين كه راه نخست را انتخاب كنيد از تكرار اين عمل وامثال آن خوددارى كنيد.
قرآن با اين حقيقت اشاره مى كند:
(إِنْ تَتُوبَا إِلَى اللهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمَا وَ إِنْ تَظَاهَرَا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللهَ هُوَ مَوْلاَهُ وَ جِبْرِيلُ وَ صَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمَلاَئِكَةُ بَعْدَ ذَلِكَ ظَهِيرٌ). 1
«اگر شما از كار خود توبه كنيد زيرا دلهايتان از حق منحرف گشته (چه بهتر) واگر بر ضد او دست به دست هم دهيد (كارى از پيش نخواهيد برد) زيرا خداوند ياور اوست وهمچنين جبرئيل ومؤمنان صالح وفرشتگان بعد از آنان پشتيبان او هستند».
همين طور ياد آور شديم قرآن اين دو فرد را ميان دو اصل مخير مى سازد.
الف: توبه كنند چون دلهاى آنان از حق به گناه متمايل گشت.
ب: واگر بر راه وروش خود ادامه دهند وبه يك معنا بر خلاف مصالح پيامبر دست به دست هم بدهند كارى از پيش نخواهند برد، چنان كه مى فرمايد: (وَ إِنْ تَظَاهَرَا عَلَيْهِ)ومقصود از تظاهر همان تعاون ودست به دست هم دادن بر ايذاء پيامبر.
آيه بعدى حاكى از آن است كه پيامبر چندان دلبستگى به آنان نداشته ولذا امكان طلاق را پيش مى كشد وخدا نويد مى دهد اگر هر دو را رها سازد

1 . تحريم/ 4.

صفحه 369
خدا همسران بهترى نصيب او مى سازد. چنان كه مى فرمايد:
(عَسَى رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَكُنَّ أَنْ يُبْدِلَهُ أَزْوَاجًا خَيْرًا مِنْكُنَّ). 1
«هرگاه او شما را طلاق دهد پروردگارش به جاى شما همسران بهتر براى او قرار مى دهد».
آنگاه ذيل آيه صفات زنان مورد نويد را چنين توصيف مى كند:
(مُسْلِمَات مُؤْمِنَات قَانِتَات تَائِبَات عَابِدَات سَائِحَات ثَيِّبَات وَ أَبْكَارًا).
«همسران مسلمان، مؤمن، مطيع خدا، توبه كار، عابد، پابرجا در اطاعت خدا، زنان غير باكره وباكره».
واگر انصاف دهيم بايد بگوييم كه قرآن حاكى است اين صفات كه براى زنان موعود ذكر شده در آن دو همسر به صورت كامل وجود نداشته است.
از مجموع اين بحث ها نتيجه مى گيريم:
1. ارتباط با إنسان هاى والا ومعاشرت با آنها هر چند مؤثر مى باشد ولى آن چنان نيست كه در همه افراد تأثير بگذارد بلكه اثر بذيرى افراد از معاشرت با إنسان هاى كامل در گرو قابليت ها وشايستگى هاى آنهاست واگر در طرف زمينه هاى گناه فراوان باشد اين معاشرت سودى نمى بخشد.
2. ياران پيامبر كه ساليان درازى در محضر او بوده ونور نبوت را مشاهده مى كرند درصورت وجود قابليت از اين نور بهره مى گرفتند ودر غير اين صورت حكم همسران پيامبران را داشته اند كه از معاشرت نتيجه نگرفته اند.

1 . تحريم/5.

صفحه 370
وبه تعبير ديگر مصاحبت ياران پيامبر از مصاحبت همسران نوح ولوط وياهمسران پيامبر بالاتر نبوده ولذا نمى توان مصاحبت را دليل قطعى بر نيك فرجامى گرفت بلكه بايد آن را مقتضى دانست نه علت تام.
3. اگر دقت كنيم مشبه ومشبه به ووجه شبه در آيه روشن است وآن اين كه در هر دو طرف همسران پيامبران هستند كه از راه حق منحرف شده ومعاشرت آنان با رسولان سودى نبخشيده است.

صفحه 371

مثل پنجاه وششم

همچون زنان پرهيزگارى مانند همسر فرعون ومريم

(وَ ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ آمَنُوا امْرَأَةَ فِرْعَوْنَ إِذْ قَالَتْ رَبِّ ابْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتًا فِي الْجَنَّةِ وَ نَجِّني مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّني مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ).
«وخداوند براى مؤمنان به همسر فرعون مثل زده است، در آن هنگام كه گفت: پروردگارا! خانه اى براى من نزد خودت در بهشت بساز، ومرا از فرعون وكار او نجات ده ومرا از گروه ستمگران رهايى بخش».
(وَ مَرْيَمَ ابْنَةَ عِمْرَانَ التي أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَنَفَخْنَا فِيهِ مِنْ رُوحِنَا وَ صَدَّقَتْ بِكَلِمَاتِ رَبِّهَا وَ كُتُبِهِ وَ كَانَتْ مِنَ القَانِتِينَ).1
«وهمچنين به مريم دختر عمران كه دامان خود را پاك نگه داشت وما از روح خود در او دميديم او كلمات پروردگار وكتابهايش را تصديق كرد واز مطيعان فرمان خدا بود».

1 . تحريم/ 11ـ12.

صفحه 372

تفسير لغات آيات

«أحصنت» از ماده «حصان» گرفته شده ومعنى ريشه آن قلعه ودژ است وبه زنان عفيف محصنه مى گويند، تو گويى در دژى از عفت قرار گرفته كه بيگانه در آن نفوذ نمى كند.
«قانتين» جمع «قانت» به معناى مطيع ويا خاضع وفروتن است، واگر درباره مريم «صيغه مذكر» (قانتين) به كار برده، در حالى كه لازم بود صيغه مؤنث «قانتات» به كار ببرد، به خاطر تغليب است كه در علم نحو براى آن قاعده اى مى باشد.

تفسير آيات

همين طورى كه در تبيين مثل پيش يادآور شديم يكى از راه هاى تربيت ارائه نمونه ها والگو است چه الگوهاى بد وچه الگوهاى خوب تا إنسان مورد تربيت باديدن الگوهاى بد كه به سرنوشت بدى دچار شدند از پيروى راه آنان اعراض كند وبه پيروى از نمونه هاى والا، همت گمارد.
در تشبيه قبل دو نمونه از زنان آلوده نشان داد كه در رده بالاى از فساد وتبهكارى بودند، ابن عباس مى گويد: همسر نوح كافر بود وپيوسته به مردم مى گفت: شوهر من ديوانه است واگر كسى به او ايمان مى آورد مخالفان را گزارش مى داد تا از او انتقام گيرند، همچنان كه همسر لوط باهمجنس بازان همفكر بود آنگاه كه فرشتگان به صورت إنسان هاى زيبا به عنوان مهمان وارد خانه لوط شدند، همسر وى جريان را به خارج منتقل كرد.
در مقابل اين دو نمونه فساد وتبهكارى، قرآن دو نمونه بارز از مظاهر

صفحه 373
اخلاق ارائه مى كند كه مى تواند براى زنان جهان الگوهاى صدق وصفا باشند.
1. همسر فرعون: او با اين كه ملكه مصر بود ودر كاخ فرعون قدرتمند زندگى مى كرد وهمه نوع وسائل عيش وعشرت براى او فراهم بود ولى آنگاه كه حقانيت موسى براى او آشكار گشت وفهميد كه فرعون بانيرنگ خاص مردم را به بردگى كشيده است ايمان خود به موسى وتبرى خويش را از شوهر اعلام كرد.
اين نوع ايمان به قيمت بس گزافى براى او تمام شد زيرا ايمان وى بسان ايمان يك زنى عادى قبطيان نبود بلكه ايمان كسى بود كه در درون خانه فرعون بود. فرعون مصر مطلع شد كه موسى به درون خانه او نفوذ نموده ونزديكترين فرد را به خود مؤمن ساخته است.
فرعون از ترس اين كه اين فكر وانديشه در دربار گسترش پيدا كند همسرش را به اشد مجازات كشت ودر ميدان بزرگ به چهار ميخ كشيد، او هنگامى كه به سوى دار مى رفت قريب به مضمون اين جمله را زمزمه مى كرد:
پروردگارا من از اين قصرهايى كه بر ويرانه هاى ظلم وستم ساخته شده است چشم پوشيدم براى من در بهشت در كنار خود خانه اى بساز چنان كه مى فرمايد:
(رَبِّ ابْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتًا فِي الْجَنَّةِ).
«پروردگارا براى من در كنارت در بهشت خانه بساز ومرا از فرعون وكارهاى زشت او كه مردم را به پرستش خويش دعوت مى كند نجات بخش ومرا از قوم ستمكار برهان».

صفحه 374
( وَ نَجِّني مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّني مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ).
نمونه دوم براى عفت وعصمت كه براى جهانيان الگو است مريم مادر عيسى است قرآن او را فروة رفته در حصنى از عفت معرفى مى كند ويادآور مى شود كه او عفت خود را در طول زندگى حفظ كرد:
(وَ مَرْيَمَ ابْنَةَ عِمْرَانَ التي أَحْصَنَتْ).
«مريم دختر عمران دخترى كه دامان خود را پاك نگاه داشت».
در حقيقت اين جمله نقد انديشه يهود پليد است يك چنين زن نمونه عفت وعصمت را متهم به كار زشت كردند، چنان كه قرآن از آنان نقل مى كند:
(وَ قَوْلِهِمْ عَلَى مَرْيَمَ بُهْتَانًا عَظِيًما).
«سخنان يهود در باره مريم بهتان بزرگى است نسبت به وى».
قرآن نه تنها در اين آيه به عفت وعصمت او اشاره مى كند بلكه در سوره انبيا نيز به پاك دامنى او اشاره نموده كه چنين مى فرمايد:
(وَ التي أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَنَفَخْنَا فِيهَا مِنْ رُوحِنَا وَ جَعَلْنَاهَا وَ ابْنَهَا آيَةً لِلْعَالَمِينَ). 1
«زن پاك دامنى كه عفت خود را حفظ كرد وما روحى از خويش در رحم او دميديم خود وفرزندش را از آيات خود قرار داديم».

پاسخ وپرسش

در سوره انبياء مى فرمايد:

1 . انبياء/ 91.

صفحه 375
(فَنَفَخْنَا فِيهَا مِنْ رُوحِنَا)وهمگى مى دانيم كه «فيها» ضمير مؤمنث است كه طبعاً مرجع ضمير خود مريم خواهد بود.
در حالى كه در آيه بحث كه به عنوان مثل مطرح است از مريم باضمير مذكر «فيه» ياد مى كند مى فرمايد: (فَنَفَخْنَا فِيهِ مِنْ رُوحِنَا). اكنون بايد ديد علت اين تفاوت چيست.
گاهى گفته مى شود كه ضمير در سوره انبيا به مريم وضمير در سوره «تحريم» به عيسى برمى گردد حتى آن گروه از قراء كه در سوره «تحريم» به جاى «فيه»، «فيها» خواندند مى گويند ضمير «فيها» به عيسى برمى گردد، البته به اعتبار «نفس» كه يكى از مؤنثات سماعيه به شمار مى رود.
ولى اين پاسخ صحيح نيست وهر دو آيه در مقام مدح وستايش مريم است، وهر دو آيه يك هدف را تعقيب مى كند وبايد در فكر پاسخ ديگرى بود كه چرا به جاى «فيها» در سوره حشر «فيه» فرموده است.
سرانجام قرآن مريم را با دو صفت بزرگ ياد مى كند.
1. تصديق كننده شرايع الهى وكتابهاى نازل از جانب او چنان كه مى فرمايد: (وَ صَدَّقَتْ بِكَلِمَاتِ رَبِّهَا وَ كُتُبِهِ وَ كَانَتْ مِنَ القَانِتِينَ). ومراد از كلمات شرائع پشتيبان است ومراد از كتب كتابهاى آسمانى است.
2. او را مطيع وخاضع معرفى مى كند ودر حقيقت مريم در درجه بالايى او تقواى الهى داشت كه هرگز خدا را مخالفت نمى نمود.
در اين بخش «مشبه»، زنان مؤمن است كه در پرتو تعاليم الهى به مقام والايى رسيدند.
مشبه به: آسيه ومريم دختر عمران است.

صفحه 376
وجه شبه: اين است كه گروه نخست اين دو فرد را در زندگى براى خود الگو قرار دهند.
در پايان به نقل برخى از روايات مى پردازيم:
1. طبرى از ابو موسى او از پيامبر نقل مى كند كه فرمود: از مردان گروه بى شمارى به حد كمال رسيده اند ولى از زنان چهار نفر 1.آسيه دختر مزاحم، همسر فرعون، 2. مريم دختر عمران، 3. خديجه دختر خويلد، 4. فاطمه دختر محمد.
2. حاكم از ابن عباس نقل مى كند كه پيامبر فرمود: سرور زنان بهشت چهار نفرند. 1
1. خديجه بنت خويلد، 2. مريم دختر عمران، 3. آسيه دختر مزاحم، همسر فرعون، 4. فاطمه دختر محمد. 2

1 . مجمع البيان: 5/320.
2 . الدر المنثور: 8/329.

صفحه 377

مثل پنجاه وهفتم

كدام يك از دو گروه، راه به مقصد مى برند

(أَمْ مَنْ هَذَا الذِي يَرْزُقُكُمْ إِنْ أَمْسَكَ رِزْقَهُ بَلْ لَجُّوا فِي عُتُوّ وَ نُفُور). 1
«آيا كسى كه شما را روزى مى دهد اگر روزيش را باز دارد ولى آنها در سركشى وفرار از حقيقت لجاجت مىورزند».
(أَفَمَنْ يَمْشِي مُكِبًّا عَلَى وَجْهِهِ أَهْدَى أَمْ مَنْ يَمْشِي سَوِيًّا عَلَى صِرَاط مُسْتَقِيم). 2
«آيا ان كسى كه سر به زير راه مى رود، به هدايت نزديك تر است يا كسى كه راست قامت است در راه مستقيم گام برمى دارد.

تفسير لغات آيه

«لجوا» جمع لج از ماده لجاجت وعناد گرفته شده است، واين واژه در جايى بكار مى برند كه بى پايگى انديشه وفكر ياعمل ورفتار روشن باشد، مع الوصف طرف در ادامه ان اصرار ورزد.
«عتّو» به معنى تمرد است.

1 . ملك / 21.
2 . ملك /22.

صفحه 378
«نفور» به معنى دورى از حق است .
«مكب» از كب گرفه شده است و آن در موردى بكار مى رود كه موجود بر روى خود به زمينمى افتد، چنان كه قرآن مى فرمايد: (فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ )1 بر روى خود به آتش مى افتند. ولى در حالى كه اين واژه در سرنگونى و نگونسارى نيز بكار مى رود ولى مقصود در اينجا به رو افتادن نيست بلكه سر به زير راه رفت است به گواه اين كه در مقابل آن مى گويد: (أَمْ مَنْ يَمْشِي سَوِيًّا)آنان كه به صورت راست قامتان راه مى روند در حقيقت حفظ معادله ميان دو گروه ما را به مقصود از «مكباً» هدايت مى كند.
1. كسانى كه سر به زير افكنده جلو پاى خود را نمى بينند.
2. كسانى به صورت راست قامت راه رفته و پيشاپيش خود را آشكار مى نگرند.
جمله دوم حاكى از ن است كه مقصود از جمله (مُكِبًّا عَلَى وَجْهِهِ)اين است سر به زير افكند كه حتى يك قدمى خود را مشاهده نكند .
مسلماً راه رفتن اين دو نفر آن هم در سرزمين كه از پستى و بلندى برخوردار است دو سرنوشت خواهد داشت، فرد نخست كه يك ودو قدمى پاى خود را نمى بيند بر اثر ناصافى راه تعدال خود را از دست داده چه بسا به زمين سرنگون مى شود، و هرگز به مقصد نرسد.
و اما فردى كه به صورت راستقامت با ديدگان تيز بين خود، راه مى پيمايد در هر نقطه اى شرايط لازم در راه رفتن را در نظر مى گيرد، و با تحمل

1 . نمل: 90 .

صفحه 379
مشقت راه، سرانجام به هدف مى رسد.
در اين جا سؤال مى شود كه هدف از اين بيان اين دو گونه فرد كه به دو شيوه خاص راه مقصود را پيش مى گيرند چيست .
پاسخ آن اين است كه هدف تشبيه مشرك به فرد نخست و موحد به فرد دوم است. إنسان مشرك به خاطر روگردانى از برنامه هاى الهى در پيمودن راه فاقد ابزار لازم بوده و راه را از چاه و پستى را از بلندى تشخيص نمى دهد، سرانجام با سرنگونى خاصى در نيمه راه روبرو مى شود، در حالى كه فرد موحد در پرتو هدايت هاى الهى از راز و رمز راه و كيفيت و پيمودن آن آگاه بوده و سرانجام به هدف مى رسد.
در حقيقت در اينآيهدو تشبيه وجود دارد:
1. تشبيه فرد مشرك فاقد هدايت هاى الهى به إنسان سر ب زير افكنده كه به هدف نخواهد رسيد.
2. تشبيه فرد موحد كه از هدايت هاى الهى برخوردار است به فردى كه با تيزبينى راه را مى پيمايد و سرانجام به مقصد مى رسد.
***

مؤلف گويد:

سپاس خدا را كه اين بنده ناچيز راتوفيق داد، تا به تفسير و تبيين مثل هاى قرآنى بپردازد و از درگأه ربوبى خواهان آن است كه اين ضعيف ناتوان را پيوسته از هدايت هاى خود بهره مند فرمايد تا راه پرنشيب و فراز زندگى را در پرتو راهنمايى هاى او، درست بپيمايد و از هر نوع انحراف فكرى و قلمى و رفتارى باز بماند.

صفحه 380
بارالها اين نويسنده ناتوان را كه در بخش پايانى زندگى خود به سر مى برد، به آنچه رضايت در آن است موفق گردان، و قلب و روان او را با عشق به عبادت و پرستش تو، و پيمودن راه بندگى مالامال بگردان، و او را در اين جهان از هدايتهاى انبيا و معصومان محروم مفرما، و در سراى ديگر از شفاعت شفيعان درگاهت بى نصيب مگردان.
بمنك وكرمك
قم ـ مؤسسه امام صادق (عليه السلام)
21 صفر المظفر 1423 هـ
برابر 14 / 2 / 1381
Website Security Test