welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

نام کتاب : خلافت اسلامى از دو منظر تنصيص و انتخاب*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

خلافت اسلامى از دو منظر تنصيص و انتخاب

صفحه 1
    خلافت اسلامى از دو منظر تنصيص و انتخاب
   

صفحه 2

صفحه 3
خلافت اسلامى
از دو منظر تنصيص و انتخاب

صفحه 4

صفحه 5
 
خلافت اسلامى
از دو منظر: تنصيص و انتخاب
 
 
نگارش
جعفر سبحانى

صفحه 6
جعفر سبحانى،1308 ـ
خلافت اسلامى از دو منظر تنصيص و انتخاب/جعفر سبحانى. ـ قم: مؤسسه امام صادق(عليه السلام)1431 ق = 1391
؟؟ ص.
كتابنامه به صورت زيرنويس:
؟؟؟4 ـ 415ـ357 ـ964ـ978ISBN:
فهرستنويسى بر اساس اطلاعات فيپا
1........ الف. مؤسسه امام صادق(عليه السلام). ب. عنوان.
1388 9ت2س/ 6/226BP   44/297
اسم كتاب:    خلافت اسلامى از دو منظر تنصيص و انتخاب
نگارش:   جعفر سبحانى
چاپخانه:   مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
ناشــر:   مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
تاريخ:    1391/1434ق
چاپ:    اول
تعداد:   1000
مركز پخش
قم ـ ميدان شهدا، كتابفروشى توحيد
?7745457 ; 09121519271
http://www.imamsadiq.org
www.shia.ir

صفحه 11
 
پيش گفتار

پيش گفتار

جانشينى پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) از موضوعاتى است كه انديشه عالمان اسلامى را به خود مشغول كرده و كمتر كتاب كلامى است پيرامون آن بحث و گفتگو نداشته باشد. محور سخن در كتابهاى شيعى، احاديث و سخنان پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)در مورد خلافت اميرمؤمنان است و سعى مى شود تا تواتر و استحكام دلالت آنها بر خلافت تبيين گردد در حالى كه محور سخن در كتاب هاى متكلمان سنى، تبيين سيره صحابه و تابعان در مورد خلافت خلفا است.
مسلّماً بحث متكلمان، بحث زيربنايى است و از ويژگى خاصى برخوردار است ولى در كنار اين نوع كنكاش لازم است شرايط اجتماعى و سياسى هر دو نظريه نيز مورد بررسى قرار گيرد و روشن شود كه زمينه براى كدام يك از دو نظريه: «گزينش الهى، يا گزينش مردمى» مساعد بود تا موضوع به صورت جامع الاطراف مورد تحقيق قرار گيرد.

صفحه 12
اين نوشته، به دنبال تكميل بحث هاى متكلمان است و به تبيين زمينه هاى مساعد چه از نظر اجتماعى و چه از نظر سياسى پرداخته است و خواننده به روشنى درخواهد يافت كه شرايط فقط با تنصيص الهى هماهنگ بوده است.
قم ـ جعفر سبحانى
12محرم الحرام1434
برابر8/9/1391

صفحه 13
 
خلافت اسلامى و منطق قائلان به تنصيص
1

خلافت اسلامى و منطق قائلان به تنصيص

همه امت ها و نحله ها اعم از يونانى ها، هندوها و ايرانيان چه قبل از اسلام و چه بعد از اسلام حكومت را در جامعه امرى ضرورى تلقى كرده; و معتقدند كه جامعه، بدون حكومت نمى تواند جامعه اى پايدار باشد. فقط گروهى از خوارج به نام عجارده، قائلند كه حكومت، امرى ضرورى نيست. و وقتى به على بن ابى طالب(عليه السلام)اعتراض مى كردند و مى گفتند: «لاحكم إلاّ للّه» مقصودشان از حكم همان فرمانروايى بود.
اين سخن كه جامعه نيازى به حكومت ندارد و بدون حكومت، مى تواند زندگى كند سخنى است بى اساس; گويندگان اين سخن افراد نادانى هستند كه معنى آيه شريفه «ان الحكم إلاّللّه» را نفهميده اند و خيال كرده اند كه اميرى و فرمانروايى، منحصراً

صفحه 14
مخصوص خداوند است در حاليكه حقى كه منحصر به خداست حق تشريع و قانون گذارى است نه فرمانروايى چون فرمانروا بايد در ميان مردم و از جنس آنان باشد تا بتواند فرمانروايى كند. و خدا كه جسم نيست تا در ميان مردم باشد و فرمانروايى كند.
گروهى از ماركسيست ها بر اين عقيده اند كه اگر اختلاف طبقاتى از بين برود ديگر نيازى به حكومت نداريم و مراد ايشان از نبود اختلاف طبقاتى اين است كه همه مردم، درآمد يكسان داشته باشند.
سخن اين گروه عملاً باطل شد; چون ساليان درازى اينها اختلاف طبقاتى را از بين بردند; ولى دولت شوروى به حال خودش باقى بود. آن ها فكر مى كردند كه فقط به خاطر اختلاف طبقاتى، وجود دولت لازم است در حالى كه حتى اگر اختلاف طبقاتى هم نباشد در ميان مردم، مايه نزاع فراوان است و خود خواهى ها و تعصب ها گاهى آتش جنگ را روشن و شعلهور مى كند براى امنيت چاره اى جز وجود يك نوع حكومت نيست.
اتفاقاً در كلمات امير مؤمنان هم به اين مسئله اشاره شده كه جامعه نمى تواند بدون دولت، زندگى كند او زمانى كه شنيد خوارج نهـروان مى گويند:« لا حُكْمُ اِلاّ لِلّهِ» فرمـود:
«گفتار حقّى است كه از آن باطلى اراده شده. آرى حكمى

صفحه 15
نيست مگر براى خدا، ولى اينان مى گويند: زمامدارى مخصوص خداست. در حالى كه براى مردم حاكمى لازم است چه نيكوكار و چه بدكار، كه مؤمن در عرصه حكومت او به راه حقّش ادامه دهد، و كافر از زندگى بهره مند گردد، و نيز به وسيله او غنائم جمع گردد، و به توسط او جنگ با دشمن اداره شود و راهها امن گردد، و در فرمانروايى وى حق ناتوان از قوى گرفته شود، تا مؤمن نيكوكار راحت شود، و مردم از شرّ بدكار در امان باشند».1
بالاخره وجود حاكم، ضرورى است حتى حاكم فاجر، چون حاكم فاجر هم به خاطر اين كه بتواند حكومت كند; امنيت و تا حدى رفاه ايجاد مى كند و از تجاوز دشمنان به مملكت، جلوگيرى مى نمايد. پس هر چند اين حاكم فاجر و گناهكار است اما در عين حال وجودش بهتر از نبودش مى باشد.

1. دشتى، صبحى صالح، فيض الاسلام، نهج البلاغة، خطبه40. وَ مِنْ كَلام لَهُ(عليه السلام)فِى الْخَوارِجِ لَمّا سَمِعَ قَوْلَهُمْ: لاحُكْمَ اِلاّ لِلّهِ، قالَ(عليه السلام): كَلِمَةُ حَقّ يُرادُ بِها باطِلٌ. نَعَمْ اِنَّهُ لا حُكْمَ اِلاّ لِلّهِ، وَلكِنْ هؤُلاءِ يَقُولُونَ: لا اِمْرَةَ اِلاّ لِلّهِ. وَ اِنَّهُ لابُدَّ لِلنّاسِ مِنْ اَمير، بَرّ اَوْ فاجِر، يَعْمَلُ فى اِمْرَتِهِ الْمُؤْمِنُ، وَ يَسْتَمْتِعُ فيهَا الْكافِرُ، وَ يُبَلِّغُ اللّهُ فيهَا الاَْجَلَ، وَ يُجْمَعُ بِهِ الْفَىُْ، وَ يُقاتَلُ بِهِ الْعَدُوُّ، وَ تَأْمَنُ بِهِ السُّبُلُ، وَ يُؤْخَذُ بِهِ لِلضَّعيفِ مِنَ الْقَوِىِّ، حَتّى يَسْتَريحَ بَرٌّ، وَ يُسْتَراحَ مِنْ فاجِر.

صفحه 16

پيش بينى حكومت در ميان مسلمانان

اين بيان ثابت كرد كه در ميان جامعه حتماً بايد امير و حاكمى باشد اين مطلب به صورت كلى مطرح شد. اما مطلبى كه بايد در اينجا به تبيين آن بپردازيم اين است كه شيوه حكومت اسلامى چيست؟
در كتب فقهى اهل سنت براى تخلى و دستشويى شانزده مستحب از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)نقل شده است; حال آيا مى شود پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)براى آداب تخلى شانزده نكته بگويد; اما درباره حكومت اسلامى كه از نظر اهميت از درجه بالايى برخوردار است سكوت كند و چيزى نگويد.
بنابراين سخن اهل سنت كه مى گويند پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) درباره حكومت و شيوه حكومت، سخنى نگفته و آن را به امت واگذار كرده، كاملاً بى اساس است.

شيوه حكومت پس از رحلت پيامبر

از مطالعه قرآن و احاديث مى فهميم كه حكومت در اسلام، جنبه تنصيصى دارد. تنصيص در زمان غيبت با زمان حضور، فرق دارد; در زمان حضور، تنصيص به اسم مى باشد. يعنى هر امام، امام بعدى را معين مى كند تا هر نوع بهانه اى از مخالفان گرفته شود.
قائلان به لزوم تنصيص بر رهبر با رواياتى استدلال كرده اند كه

صفحه 17
پيامبر خدا بر شخص امام پس از خود تنصيص كرده است كه هركدام از آنها براى خود بحث گسترده اى دارد و ما به مهمترين آن روايات اشاره مى كنيم، چون تفصيل درباره آنها ما را از هدف باز مى دارد:

1. حديث غدير

رسول گرامى(صلى الله عليه وآله) در سال دهم هجرت، پس از انجام مراسم حج در منطقه «جحفه» در سرزمينى به نام «غدير خم» از طرف خدا مأمور شد كه امام على(عليه السلام) را به خلافت نصب كند و اين نقطه جاى جدا شدن قافله هاى حج به سوى شرق و جنوب و مدينه بود، و لذا در يك اجتماع بزرگ، پس از آن كه از مردم بر اصول سه گانه: (توحيد، رسالت خويش و معاد) گواهى گرفت، فرمود:
«أيّها الناس من كنت مولاه فهذا علىٌّ مولاه. اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله».
«اى مردم! آن كس كه من اولى به نفس او هستم، على نيز نسبت به او چنين است، پروردگارا دوست بدار آن كس كه على را دوست بدارد و دشمن بدار كسى كه على را دشمن بدارد».1

1 . اسانيد روايت غدير بيش از آن است كه بتوان به آنها اشاره كرد.

صفحه 18

2. آيه ولايت

(إنّما وَليّكم الله ورسوله و الذين آمنوا الّذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكاة و هم راكعون).1
سرپرست و ولى شما تنها خدا و پيامبر او و كسانى هستند كه ايمان آورده اند همانها كه نماز را برپا مى دارند و در حال ركوع، زكات مى دهند».
بسيارى از مفسران نوشته اند، اين آيه در حق على(عليه السلام) نازل شده، آنگاه كه فقيرى وارد مسجد شد و درخواست كمك كرد، هيچ كس اجابت ننمود، على(عليه السلام) در حالى كه در ركوع بود، با دستش اشاره به او كرد كه بيايد و انگشترى را از او بگيرد.
و ولىّ در آيه، به معناى اولى به تصرف است، چنان كه مى گويند: «فلان ولىّ القاصر» و در روايات، از پيامبر(صلى الله عليه وآله) نقل شده است:«لا نكاح إلاّ بولىّ».

3. حديث منزلت

حديث منزلت از احاديث متضافر بلكه متواتر است شأن صدور حديث چنين است پيامبر(صلى الله عليه وآله)به هنگام رهسپارى به تبوك، على(عليه السلام)را در مدينه جانشين خود قرار داد. در اين موقع منافقان

1 . سوره مائده، آيه 55، درباره نزول اين آيه، در مورد ياد شده به كتاب الغدير، ج2، ص 52 و ج3، ص 156 مراجعه شود.

صفحه 19
شايعه سازى كردند كه روابط على با پيامبر(صلى الله عليه وآله)تيره شده به گواه اين كه او را همراه خود به تبوك نبرد. امام خود را به پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)رساند كه هنوز از اردوگاه حركت نكرده بود و جريان را عرضه كرد. حضرت اين جمله تاريخى را فرمود:
«أما ترضى أن تكون منّى بمنزلة هارون من موسى إلاّ أنّه ليس بعدى نبىّ إنّه لا ينبغى أن أذهب إلاّ و أنت خليفتى».1
«آيا خرسند نيستى كه مقام تو نسبت به من همان موقعيت هارون نسبت به موسى باشد، جز اين كه بعد از من پيامبرى نيست. هرگز شايسته نيست كه من بروم مگر آن كه تو جانشين من باشى»
همگان مى دانيم بارزترين مقام و موقعيت هارون نسبت به موسى وزارت اوست چنان كه فرمود:
(وَاجْعَل لى وزيراً من أهلى* هارون أخى* اشدد به أزرى* و أشركه فى أمرى).2
«خدايا براى من وزيرى از خاندان خودم، قرار بده، هارون

1 . مستدرك حاكم، ج3، ص 132; تلخيص مستدرك نگارش ذهبى، و او نيز را صحيح شمرده است; مسند احمد، ج5، ص 25، حديث 3062.
2 . سوره طه، آيه 29 ـ 31.

صفحه 20
برادرم را. مرا به وسيله او تقويت كن و او را در امر رسالت و نبوّت من شريك ساز».

4. حديث «ولىّ كلّ مؤمن»

پيامبر فرمود:
«يا علىّ أنت ولىّ كلّ مؤمن و مؤمنة بعدى».1
«اى على! تو سرپرست هر مرد و زن مؤمنى پس از من هستى».
تا اينجا ما به صورت فشرده، برخى از دلايل قائلان به تنصيص را نقل كرديم كه در حقيقت، اين روايات، نظريه تنصيص را به كاملاً تأييد مى كند.
تبيين نظريه قائلان به تنصيص در گرو رساله مستقلى است كه از هدف اين نگارش بيرون است زيرا هدف اصلى ما بررسى نظريه قائلان به انتخاب است كه معتقدند مسأله خلافت و امامت به خود مردم واگذار شده است. اين چيزى است كه ما آن را در اين جا از نظر جامعه شناسى و شرايط حاكم بر جامعه آن روز، دنبال مى كنيم تا روشن شود كه شرايط حاكم بر زندگى مردم آن روز كدام يك از دو نظريه را ايجاب مى كرد، و زمينه براى كدام يك از دو ديدگاه مساعد بود. شيخ الرئيس معتقد است كه شرايط براى تنصيص

1 . خصائص على بن ابى طالب للنسائى، ص 75; سنن ترمذى، ج5، ص 632.

صفحه 21
مساعد بوده، او در آخر كتاب شفا در بحث امامت مى گويد: حكومتى كه تنصيصى باشد، خيلى بهتر از حكومتى است كه توسّط شورا مشخص شود، چون در تنصيص، اختلاف از ميان برداشته مى شود و ديگر كسى نمى تواند اعتراض كند.1

1 . ابوعلى سينا، شفاء، ج1، ص 452.

صفحه 22
 

صفحه 23
 
خلافت اسلامى و منطق قائلان به انتخاب
2

خلافت اسلامى و منطق قائلان به انتخاب

با دلائل روشن قائلان به تنصيص آشنا شديم، اكنون وقت آن رسيده است كه با منطق قائلان به انتخاب امت آشنا شويم.
آنان معتقدند: رسول خدا كسى را جانشين خود قرار نداد، بلكه رهبرى امت را به خود آنان واگذار نمود تا خود رهبر را از طريق رجوع به افكار عمومى گزينش كنند و به اصطلاح دموكراسى را به تدريج تجربه كنند.
اين نظر به ظاهر بسيار زيبا و دلكش است امّا سخن اين جا است كه آيا در جامعه آن روز چنين انديشه اى قابل اجراء بود. بررسى ياد شده در زير به روشنى ثابت مى كند كه در جامعه هاى قبيله اى، افكار عمومى كوچكترين ارزشى ندارد فقط رأى يك نفر نافذ است. اينك بيان اين مطلب:

صفحه 24

الف. انتخابات عمومى و جامعه قبيله اى

شيوه زندگى مردم شبه جزيره عربستان، كاملاً زندگى قبيله اى بود و در محيط مدينه دو قبيله بزرگ به نام هاى «اوس» و «خزرج»، زندگى مى كردند و جمعيت مهاجر نسبت به آنها بسيار اندك بود. در چنين محيطى تصميم گيرنده در تمام مسائل سياسى و اجتماعى و اقتصادى رئيس قبيله است. البته ممكن است شمار جمعيت بسيار زياد باشد، ولى هيچ يك از آنها حق رأى نخواهد داشت. حق رأى فقط از آنِ بزرگ قبيله است، كه حرف اول و آخر را او مى زند. در چنين محيطى سخن گفتن از «افكار عمومى» يا آراء مردم بى معنى است.
بنابراين، نظريه انتخاب خليفه از طريق آراى مردم در مدينه منوره، امكان پذير نبود. فقط دو نفر حق رأى داشتند، آن هم «سعد بن عباده» از طرف خزرجيان، و «اُسيد بن حضير» از طرف اوسيان، دومى در ميان قبيله خود، رقيب نداشت، ولى سعد بن عباده در داخل قبيله با رقيبى به نام «بشير بن سعد»، روبرو بود.
اجتماعى كه در سقيفه بنى ساعده تشكيل شد، و اوس و خزرج، حضور صددرصد داشتند، پس از سخنرانى «سعد بن عباده» عقربه انتخاب در حال حركت به سوى سعد بن عباده بود، ولى اين مطلب، براى پسر عموى او و نيز رئيس اوسيان، بسيار

صفحه 25
سنگين و غير قابل تحمّل بود، به حكم مثل معروف «كرم سيب از خود سيب است» رقيب سعد بن عباده براى ناكام گذاردن وى، برخاست و با ابوبكر بيعت كرد و رئيس اوسيان نيز براى اينكه خزرجيان را محروم سازد، با وى بيعت نمود چون سعد بن عباده، با چنين صحنه اى روبرو شد، خزرجيان بدون بيعت با كسى صحنه را ترك كردند و حتى گروهى فرياد زدند كه ما فقط با على(عليه السلام) بيعت مى كنيم.1
نتيجه اين كه «رأس» در سقيفه فراوان بود، ولى حق رأى از آن رئيس به نام اسيد بن حضير از اوسيان و نيمه رئيس به نام بشير بن سعد بود.
در اين جا سؤال مى شود كه آيا مى توان در اين شرايط از «تز» دموكراسى يا افكار عمومى يا مراجعه به آراى مردم سخن گفت؟ يا اين نوع «تز»ها از آن ملّتى است كه از استقلال فكرى برخوردار بوده و به اصطلاح در ميان آنها «آقا بالاسرى» وجود نداشته باشد؟!
***
خطّ حاكم براى رسيدن به كرسى خلافت، در تمام ادوار تا آخرين خليفه عباسى خطّ انتصاب بود، نه انتخاب. انتصاب از ناحيه رئيس قبيله در مورد ابوبكر يا انتصاب از سوى خليفه قبلى

1. سيره ابن هشام، ج2، ص 65 و 660.

صفحه 26
در مورد عمر و به نوعى عثمان و يا از طريق وراثت در مورد اموى ها و عباسى ها.
الفاظ «اتو كشيده» مانند «دموكراسى»، «شوراى حلّ و عقد»، انديشه هايى است كه بعداً در كتاب هاى كلامى مطرح شد و از اين طريق خواستند، خلافت خلفا را توجيه كنند، در حالى كه خليفه دوم، درباره خلافت ابى بكر، مى گويد:
واللهِ ما كانتْ بيعةُ ابى بكر إلاّ فلْتةَ وقَى اللهُ شرَّها و مَنْ بَايعَ رجُلاً مِنْ غير مَشْورة المسلِمين لا بيعةَ له».1
«به خدا سوگند، بيعت با ابى بكر، بدون مشورت با مسلمانان نوعى لغزش و كار بى اساس بود، خدا مسلمانان را از شر آن حفظ كرد و هر كس بدون مشورت با مسلمانان بيعت كند، بيعت او بى ارزش خواهد بود».

شيوه انتخاب ديگر خلفا

هرگاه خليفه نخست، با آراى محدودى، زمام خلافت را به دست گرفت و بعداً افرادى، بر اثر وعد و وعيد دور او را گرفتند، امّا خليفه دوم با وصيت خليفه اول بر اريكه خلافت تكيه زد، اينك مشروح جريان:

1. سيره ابن هشام، ج2، ص 658; تاريخ طبرى، ج2، ص 205.

صفحه 27
هنگامى كه ابوبكر در بستر بيمارى افتاده بود، احساس كرد كه اجل وى فرا رسيده و هر چه زودتر بايد از اين جهان رخت بربندد، از اين جهت براى تعيين جانشين، عثمان را به عنوان نويسنده احضار كرد و به او دستور داد كه بنويسد:
اين وصيت عبدالله فرزند عثمان است به مسلمانان...
هنگامى كه سخن ابوبكر به اينجا رسيد، اغماء به او دست داد و از حال رفت. نويسنده وصيّت از فرصت استفاده كرد و فوراً نوشت:
قد استخلفت عليكم عُمر بن الخطّاب.
«من عمر را جانشين خود در ميان شما قرار دادم».
وقتى ابوبكر از حال اغماء بيرون آمد عثمان جمله اى را كه افزوده بود، براى ابوبكر خواند. وى از كار عثمان سخت خوشحال گشت، و بى اختيار تكبير گفت و كار خودسرانه عثمان را چنين توجيه كرد كه عثمان ترسيد من در اين غشوه بميرم و مسلمانان بر سر تعيين خليفه دچار اختلاف و دودستگى گردند، از اين جهت مصلحت ديد كه عمر را به عنوان خليفه در وصيت من بنويسد.
عمل خليفه، مورد انتقاد برخى از بزرگان صحابه قرار گرفت، حتى طلحه به ابى بكر اعتراض كرد كه مرد سنگدلى را بر ما مسلط نمودى، وى در پاسخ طلحه گفت: اگر خدا از من بازخواست كند،

صفحه 28
مى گويم: من زمام كار را به دست بهترين مردم سپردم.1
راستى اگر تعيين جانشين، رافع اختلاف و دودستگى است، چرا به عقيده دانشمندان اهل تسنّن، پيامبر گرامى به اين اصل حياتى توجه ننموده و وصى و جانشينى براى خود تعيين نكرد؟
***

انتخاب خليفه سوم از طريق شورا

انتخاب خليفه سوم عثمان را در فصل چهارم به تفصيل مى خوانيد و روشن مى شود كه شورا قربانى هوى و هوس بوده است.

1. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج2، ص 165.

صفحه 29
 
مثلث شوم و واگذارى جانشينى به امت
3

مثلث شوم

و
واگذارى جانشينى به امت
حكومت جوان و نوپاى اسلامى، بر اساس دعوت به بندگى خدا، و گسستن بندگى طاغوت ها، و يكسان شمردن حقوق انسان ها، زنگ خطر را در محيط زندگى فرمانروايان مستبد و خودسران آن روز، نواخت، و سران آنها را در خوف و ترس فرو برد، بالاخص كه اخبار منطقه دهن به دهن به سمع آنان مى رسيد و مى شنيدند كه حكومت جوان، گام به گام پيش مى رود، و سنگرها را يكى پس از ديگرى، تسخير مى كند و مطمئن بودند كه اگر كار به همين منوال پيش رود روزى فرا مى رسد كه ارتش اسلام دو

صفحه 30
امپراتورى روم و ايران را نشانه مى گيرد و تعامل دور از منطق هر دو امپراتورى با سفيران اسلامى، نشانه خشم فوق العاده آنان از چنين پديده بود.

خطر دو امپراتورى

پيامبر در سال هفتم هجرى نامه اى به «حارث غسانى» فرمانرواى شام كه تحت نفوذ روميان بود نوشت و او را به پذيرش اسلام دعوت نمود، سفير پيامبر وقتى به منطقه «مؤته» رسيد، و «شرحبيل غسانى» از آمدن سفير و نامه پيامبر آگاه شد بلافاصله او را پيش خود خواند، و گردن او را زد. و اجازه نداد كه نامه به دست فرمانرواى كل يعنى حارث غسانى برسد.
يك چنين عمل زشت و بر خلاف اصول ديپلماسى پذيرفته شده، عمق ترس آنان را نشان مى دهد. لذا ـ پيامبر در سال هفتم هجرى لشگرى به فرماندهى جعفر بن ابى طالب، به منطقه اعزام نمود، پس از رشادت هاى فراوان، هر سه فرمانده عالى مقام اسلام يعنى جعفر بن ابى طالب، و زيد بن حارثه، و عبدالله بن رواحه جام شهادت نوشيدند و سپاه اسلام شكست خورده به مدينه بازگشت.
باز در همان سال هفتم، پيامبر نامه اى به امپراتور ايران يعنى خسروپرويز نوشت و او را به پرستش خدا دعوت نمود، وقتى نامه