welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار ریحانة الأدب

نام کتاب : مناظره هاى معصومان*
نویسنده :آیت الله العظمی سبحانی*

مناظره هاى معصومان

صفحه 1
   
   مناظره هاى معصومان (عليهم السلام)

صفحه 2

صفحه 3
مناظره هاى معصومان
(عليهم السلام)

صفحه 4

صفحه 5
مناظره هاى معصومان
(عليهم السلام)
تأليف
فقيه محقّق
جعفر سبحانى
 
مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
1392 ش

صفحه 6
سبحانى تبريزى، جعفر ، 1308 ـ
مناظره هاى معصومان (عليهم السلام)/ تأليف جعفر سبحانى. ـ قم: توحيد قم ، 1392.
299 ص.    ISBN: 978 - 600 - 93750 - 5- 9
فهرستنويسى بر اساس اطلاعات فيپا.
كتابنامه به صورت زير نويس.
1. چهارده معصوم ـ ـ مناظره ها. 2. ائمه اثنا عشر ـ ـ مناظره ها. الف. عنوان.
8 م 2س / 5 / 36 Bp   95/297
1392
اسم كتاب:    مناظره هاى معصومان (عليهم السلام)
نگارش:    آية الله العظمى جعفر سبحانى
چاپخانه:   مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
ناشــر:   توحيد قم
تاريخ:    1392
چاپ:    اول
تعداد:   1000
صفحه آرايى:    مؤسسه امام صادق (عليه السلام)ـ محسن بطاط
            مسلسل انتشار: 6               مسلسل چاپ اول: 6
مركز پخش
قم ميدان شهدا، انتشارات موسسه امام صادق (عليه السلام)
تلفن: 37745457 ; 09121519271
http://www.imamsadiq.org
www.shia.ir
www.tohid.ir

صفحه 13

شيوه مناظره در اسلام

آفرينش انسانها، پيرو هدفى بوده و او براى مقصود برتر آفريده شده است، براى رسيدن به چنين هدف هر چند فطرت او را كمك مى كند، ولى فطرت، چراغ كم فروغى است كه نمى تواند همه راه را روشن كند و پيمودن راه سعادت را، از خس و خاشاك، پاكيزه سازد، بلكه بايد در اين مورد، از نيروى عقل و خرد، بهره برد كه خود چراغى است روشن در روح و روان انسان.
قرآن مجيد به پيامبر دستور مى دهد كه براى هدايت انسان ها، با به كارگيرى خرد آنها از يكى از سه راه وارد شود:
1. راه برهان و دليل و محاسبات فلسفى و كلامى
2. راه جدال احسن
3. از طريق پند و اندرز و نصيحت هاى خالصانه
چنانكه مى فرمايد:
(ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جَادِلْهُمْ بِالتي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ

صفحه 14
أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ).(1)
«مردم را با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت دعوت كن و با آنان به نيكوترين شيوه به بحث و مجادله بپرداز يقيناً پروردگارت به كسانى كه از راه او گمراه شده اند و نيز به راه يافتگان، داناتر است».

فنّ مناظره

يكى از علوم انسانى، فن مناظره است كه براى خود، تعريف و موضوع و قواعدى دارد و در اين باره، رساله هاى مختلفى نوشته شده است كه ما فعلاً از آنها مى گذريم. در درجه نخست، يادآور مى شويم: مناظره بايد بر اساس واقع بينى و حقيقت يابى استوار شود، نه بر محور خودستايى و به كرسى نشاندن سخن خويش كه در اصطلاح قرآن و حديث به آن «مراء» مى گويند.
قرآن مجيد، به مؤمنان دستور مى دهد با اهل كتاب به روش زيبايى مناظره كنيد، چنان كه مى فرمايد:
(وَ لاَ تُجَادِلُوا أَهْلَ الْكِتَابِ إِلاَّ بِالتي هِيَ أَحْسَنُ).(2)
و در آيه ديگر، از مناظره ابراهيم با نمرود يادآور مى نمايد و مؤمنان را به دقت در آن مناظره دعوت مى كند، چنان كه مى فرمايد:
(أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِي حَاجَّ إِبْرَاهِيمَ فِي رَبِّهِ).(3)

1 . نحل: 125.
2 . عنكبوت: 46.
3 . بقره: 258.

صفحه 15
«آيا نمى نگرى به كسى كه با ابراهيم درباره خدايش مناظره كرد».
روشن ترين مناظره ابراهيم با ستاره پرستان و ماه پرستان، و آفتاب پرستان است كه قرآن همگى را در سوره انعام در آيه هاى 75 و 83 نقل كرده است و براى اينكه مسلمانان را به اين نوع مناظره دعوت كند، گفتگوى ابراهيم را با اين گروه چنين توصيف مى كند:
(وَ تِلْكَ حُجَّتُنَا آتَيْنَاهَا إِبْرَاهِيمَ عَلَى قَوْمِهِ).
«گفتگوى ابراهيم با اين گروه، حجت هاى آسمانى بود كه به او آموخته بوديم».
بنابراين مسلمانان نيز بايد با گروه هاى مخالف، به همان شيوه اى كه پيامبران، مناظره كرده اند، گفتگو كنند و آداب مناظره را رعايت كنند.
مناظره پيامبران با مخالفان كه در قرآن آمده است، خود موضوع مستقلى است كه بايد در فرصتى ديگر پيرامون آنها سخن گفت. فعلاً نظر ما در اين سلسله مقالات، تشريح مناظرات پيامبر اسلام و جانشينان وى با كافران و منافقان و مخالفان است. ولى ما در اين جا، به فضل الهى، درصدد بيان گوشه اى از مناظرات پيامبر و جانشينان معصوم او با مخالفان عصر خويش هستيم و در اين گفتگوها خواهيم ديد كه چقدر معلمان آسمانى ما، با مخالفان، مؤدبانه سخن گفته و به آنها مجال گفتگو مى دادند، بدون اين كه فوراً از خداوند براى آنان مرگ بطلبند يا سخنانى بر زبان جارى كنند كه عواطف آنها را خدشه دار سازند.
ادب در گفتگو و فرصت دادن به مخالف، در تمام حوارهاى اسلامى مشهود و واضح است، در حالى كه تا آن زمان، يك چنين روشى آن هم در

صفحه 16
شبه جزيره عربستان، سابقه نداشت.

چه كسانى حق مناظره دارند؟

گاهى تصور مى شود كه مناظره و حوار در اسلام مشروع نيست و گويا چنين افرادى هر نوع گفتگوى منطقى را نوعى «مراء» تلقى كرده اند، در حالى كه بهترين عبادت حتى در شب هاى قدر، گفتگوى علمى براى حقيقت يابى است.
البته نبايد، از اين نكته غفلت كرد كه حوار با مخالفان، كار افراد ضعيف و ناتوان نيست، افرادى كه هنوز خود را نساخته اند، نمى توانند بر روى مخالف، اثر بگذارند بلكه چه بسا گفتگوهاى جذاب طرف، آنها را از پاى درآورد و از حقيقت دور شوند.
در مكتب امام صادق(عليه السلام) رجال برجسته اى تربيت شده بودند، كه امام از وجود آنان براى مناظره استفاده مى كرد، و هر فردى را براى مناظره با گروه مخالف گزينش نمى كرد.
اينك اسامى برخى از گروه مبرّز در فن مناظره در مكتب امام صادق(عليه السلام)، نام مى بريم، آنها عبارتند از:
1. حمران بن اعين، 2. قيس بن ماصر، 3. مؤمن الطاق، 4. هشام بن حكم، 5. زرارة بن اعين و... .
محمد بن يعقوب كلينى(م329) به سند خود از يونس بن يعقوب نقل مى كند كه وى مى گويد: من خدمت امام صادق(عليه السلام)بودم كه ناگهان مردى از اهل شام، وارد بر مجلس امام شد و گفت: من شخصى هستم كه در كلام و فقه و فرائض دست بالايى دارم و آمده ام با شاگردان شما مناظره كنم. امام رو

صفحه 17
به من كرد و گفت: اگر از قواعد و مبانى كلام آگاهى دارى، با او سخن بگو. يونس معذرت خواهى كرد و گفت: آن آگاهى خاص را ندارم. سپس به من فرمود: از خانه بيرون برو و دوستان خود را كه در مناظره دست دارند، براى مناظره با او دعوت كن.
وى مى گويد: من در بيرون خانه امام با چهار نفر از شاگردان برجسته او كه استادان علم كلام بودند، روبرو شدم و آنها را به خانه امام(عليه السلام) دعوت كردم، آنان عبارت بودند از: حمران بن اعين، مؤمن الطاق، و هشام بن حكم و قيس بن ماصر كه اخيرى فن مناظره را از امام على بن الحسين(عليهما السلام)آموخته بود، ولى در ميان آنها هشام بن حكم جوان ترين فرد بود، امام وقتى او را ديد، نزديك خود جا براى او خالى كرد و به گفت: آفرين بر كسى كه با دل و زبان و دستش ما را يارى مى كند.
مجلس آماده مناظره شد، امام به حمران بن اعين برادر زراره دستور داد با اين مرد شامى وارد مناظره شود، او در مناظره، بر شامى پيروز شد، سپس به هر يك از افراد از مؤمن الطاق گرفته تا هشام بن سالم پيشنهاد مناظره كرد و سرانجام به قيس بن ماصر امر كرد او نيز مناظره كند، در هر موقع كه مناظران بر آن مرد شامى پيروز مى شدند، حضرت لبخندى مى زد...».(1)

سخنى از شيخ مفيد

سيد مرتضى، عالم معروف شيعى (355ـ436هـ) مى گويد: من به استادم شيخ مفيد(336ـ 413) گفتم: ما وقتى با معتزله و گروه حشويه به

1 . كافى، ج1، كتاب حجت، ص 171ـ 122.

صفحه 18
بحث و گفتگو مى نشينيم آنان مى گويند: مناظره بر خلاف مذهب اماميه است و امامان شما از اين شيوه گفتگو نهى كرده اند؟ چگونه از اين در وارد مى شويد؟
استادم شيخ مفيد در پاسخ گفت: معتزله و حشويه در اين نسبت به ما به خطا رفته اند، فقيهان اماميه و رئيسان مذهب، پيوسته با مخالفان به گفتگو مى نشستند و اين شيوه را بعدى ها از آنان آموخته اند.
شيخ مفيد مى افزايد: من در دو كتابم اسامى كسانى كه از اماميه در مناظره سرآمد روزگار بودند و پيشوايان ما آنها را ستوده اند، آورده ام و اين دو كتاب عبارتند از:
1. الكامل فى علوم الدين
2. الاركان فى دعائم الدين
آن گاه در پايان سخن، حديثى را از امام صادق(عليه السلام) نقل مى كند كه ياران خود را به گفتگوى مسالمت آميز و منطقى با مخالفان دعوت مى كند و مى فرمايد:
«خاصِمُوهُمْ وَ بَيّنوا لَهُمُ الهدى الّذي أنتُم عليه وبيّنوا لَهُم ضلالَهم وباهِلُوهُم في عليّ(عليه السلام)».(1)
«با آنان به مناظره بپردازيد و راه هاى رسيدن به حقيقت را روشن سازيد حقيقتى كه بر آن هستند و همچنين گمراهى آنان را آشكار نماييد و درباره حقانيت اميرمؤمنان على(عليه السلام) با آنان، به مباهله بنشينيد».

1 . الفصول المختارة، ص 284.

صفحه 19

مناظره اى كوتاه از پيامبر(صلى الله عليه وآله)

امروز در محافل سياسى اصطلاحى به نام خط قرمز وجود دارد و مى گويند: هر نوع گفتگو كه منجر به تجاوز از خط قرمز طرف شود بى اثر مى باشد. اين مطلب را مى توان در مناظره نيز به كار برد. هرگاه طرف مناظره يك اصل اساسى داشته باشد كه براى آن تلاش بكند و حتى مال و جان خود را بذل كند، در اين مورد هر نوع مصالحه و مذاكره كه منجر به خدشه دار شدن اين اصل شود، مسلّماً نتيجه نخواهد داد. عين اين مطلب در عصر رسول خدا رخ داد. آن گاه كه سران قريش احساس كردند كه اسلام، به تدريج در خانه هاى مكيان، وارد مى شود و جوانان را جذب مى كند، با خود، انديشيدند كه با پيامبر(صلى الله عليه وآله) از در صلح وارد شوند و اصلى كه پيشنهاد كردند اين بود كه ما حاضريم خداى تو را بپرستيم به شرط آن كه تو هم خدايان ما را بپرستى، آن گاه يادآور مى شود كه اگر آيين ما حق باشد، نصيب تو شده و اگر دعوت شما حق باشد، نصيب ما خواهد شد.
يك چنين مناظره اى مسلّماً بى اثر و بى فايده خواهد بود، زيرا معنى آن اين خواهد بود كه طرف از خواسته خود يك سره دست بكشد، زيرا او به سان ديگر پيامبران، براى توحيد مبعوث شده بود. پرستش بتان در كنار پرستش خدا، درست خط قرمزى است كه رسول خدا نمى تواند از آن عبور كند و گويا در مورد همين پيشنهاد، سوره كافرون نازل شده كه مى فرمايد:
(قُلْ يَا أَيُّهَا الْكَافِرُونَ * لاَ أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ * وَ لاَ أَنْتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ).
«بگو اى كافران آنچه را كه شما مى پرستيد من پرستش نمى كنم و شما نيز

صفحه 20
پرستش كنندگان خداى من نخواهيد بود».
نزول اين آيات، آب پاكى بود كه روى دست كافران ريخته شد، ولى آنها مناظره را رها نكردند، اُبى بن خَلَف استخوان پوسيده اى را به دست گرفت، آن را با انگشتانش خرد كرد و سپس ذرات آن را به آسمان پاشيد و گفت: تو مى پندارى كه خدايت اينها را زنده خواهد كرد؟ در اينجا بايد ديد پاسخ خداوند نسبت به اين گفتار مشركان چه خواهد بود؟ قرآن از راه برهان وارد شد و گفت: خدايى كه از روز نخست آنها را پديد آورد، بر هر گونه آفرينش دوباره آنها قادر و تواناست.(1)

1 . امالى، ابن الشيخ، ص 12; الصراط المستقيم، ج2، ص 54; بحارالانوار، ج9، ص 280.

صفحه 21
مناظره پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) با دانشمندان يهودى درباره جبرئيل   
1
مناظره پيامبر(صلى الله عليه وآله) با دانشمندان
يهودى درباره جبرئيل

صفحه 22

صفحه 23
«حوار» و مناظره آرام و متكى بر دليل و دور از خشونت و با احترام متقابل، يكى از ميراث پيامبران است، زيرا آيين آنان، بر اصولى استوار است كه فطرت و خرد، كاملاً از آن پشتيبانى مى كند.
پس از هجرت پيامبر(صلى الله عليه وآله) به سرزمين يثرب، او با سرسخت ترين گروه مجادل، به نام يهود، روبرو شد و در طول اقامت خود، در يثرب، تعداد انگشت شمارى از يهوديان، به اسلام گرويدند. برخى از آنان به خاطر خيانت ها از مدينه تبعيد شدند و برخى ديگر، از در جنگ وارد شده و سرانجام نابود گشتند. قبيله هاى بنى قين قاع و بنى النضير از گروه نخست بودند كه پيامبر با آنان از در نرمش وارد شد و حاضر شد كه مدينه را ترك كنند و از سر تقصير آنان بگذرد، ولى قبيله بنى قريظه، به خاطر خيانت آن هم در سخت ترين لحظات زندگى مسلمانان در آتش جنگ سوختند و نابود گشتند.
از آيات قرآن، استفاده مى شود كه يهود پيوسته دشمن جبرئيل بوده اند و قرآن، در دو آيه دشمنى يهود را را نسبت به جبرئيل يادآور شده و محكوم مى كند. در آيه اى مى فرمايد:
«بگو به كسانى كه دشمن جبرئيل هستند، (او چه گناهى كرده است؟) او

صفحه 24
قرآن را بر قلب تو اى پيامبر به امر الهى فرود آورده است».(1)
در آيه ديگر مى فرمايد:
«هر كس كه دشمن خدا و فرشتگان و رسولان و جبرئيل و ميكائيل باشد، كافر است و خدا هم دشمن كافران است».(2)
اكنون بايد ديد كه چرا گروه يهود، دشمن جبرئيل بوده و پايه عداوت آنان، چه بوده است؟
از مناظره اى كه يكى از احبار يهود به نام عبدالله بن صوريا با رسول گرامى انجام داده، نكته آن روشن مى شود، اينك آن مناظره را از نظر شما مى گذرانيم:
عبدالله بن صوريا: اين آيات را چه كسى از سوى خدا براى تو مى آورد؟
پيامبر: جبرئيل.
عبدالله بن صوريا:اگر غير او اين آيات را مى آورد، ما به تو ايمان مى آوريم، زيرا جبرئيل ميان فرشتگان، دشمن ماست.
پيامبر: چرا جبرئيل را دشمن مى داريد؟
عبدالله بن صوريا: زيرا او تنها كسى است كه بلا را بر سر بنى اسرائيل فرود آورد و مانع از آن شد كه دانيال نبى، بخت نصّر راكه دشمن شماره يك يهود است، بكشد، تا اينكه او قوى و نيرومند شد و بنى اسرائيل را نابود

1 . بقره: 97(قُلْ مَنْ كَانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلَى قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللهِ مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ وَ هُدًى وَ بُشْري لِلْمُؤْمِنِينَ).
2 . بقره: 98(مَنْ كَانَ عَدُوًّا للهِ وَ مَلاَئِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْرِيلَ وَ مِيكَالَ فَإِنَّ اللهَ عَدُوٌّ لِلْكَافِرِينَ).

صفحه 25
كرد، و همچنين هر بلا و رنج و سختى كه بر سر ما مى آيد، عامل آن جبرئيل است، در حالى كه ميكائيل، فرشته رحمت است.
پيامبر: شگفتا! چرا از كار خدا آگاه نيستى؟ جبرئيل، گناهى نكرده، جز اينكه آنچه را كه خدا خواسته انجام داده است.
آيا فرشته مرگ (قابض الارواح) دشمن شماست؟ در حالى كه خدا او را به قبض ارواح مردم، مأمور كرده است، و او گيرنده ارواح شما و پدران شماست. اگر پدران و مادران، داروهاى تلخى را به گلوى فرزندان خود بريزند تا آنان را از بيمارى بهبود بخشند، اين سبب مى شود كه آنان را دشمن بدارند؟ شما از كار خدا آگاه نيستيد و از حكمت او غافليد.
من محمّد رسول خدا گواهى مى دهم كه جبرئيل و ميكائيل هر دو فرمان خدا را انجام داده و هر دو، فرمانبر اوامر او هستند. هر كس يكى از آنان را دشمن بدارد، ديگرى را هم دشمن داشته است.
آن كس كه مى انديشد يكى از آنها را دوست دارد و ديگرى را دشمن دارد، در حقيقت دروغ مى گويد.
پيامبر (صلى الله عليه وآله) در پايان افزود محمّد رسول خدا و على، با يكديگر برادرند، چنانكه جبرئيل و ميكائيل، برادرند. هر كس آن دو را دوست بدارد، او از دوستان خداست و آن كس كه آن دو را دشمن بدارد، او دشمن خداست. آن كس كه بگويد كه يكى را دوست دارم و ديگرى را دشمن، در حقيقت، دروغ مى گويد و آن دو از چنين فردى بيزارند.
اين سنت و اين قاعده، در من و على يكسان حاكم است، آن كس كه يكى را دشمن و ديگرى را دوست بدارد، در حقيقت، دروغ مى گويد و ما از

صفحه 26
او بيزار هستيم و خدا و فرشتگان و انسان هاى برجسته از او متنفرند.(1)
***

حلّ مشكل يك آيه

در سال هشتم هجرت، مشركان مكّه، رهسپار مدينه شدند تا از يهوديان مدينه درباره درستى يا نادرستى دين پيامبر اسلام، اطلاعاتى به دست آورند، چون مى دانستند كه آنها اهل كتابند و طبعاً درباره كتاب هاى پيشين از واپسين پيامبر گزارش هايى آمده است.
سران شرك، وقتى وارد يثرب شدند و با احبار يهود به گفتگو نشستند، آنان گفتند برويد از اين مدّعى نبوت، سه موضوع را بپرسيد، آن گاه جواب آنها را بياوريد تا ما درباره او داورى كنيم، آن سه سؤال عبارت بودند از:
1. از روح سؤال كنيد كه چيست؟(2)
2. از گروهى سؤال كنيد كه شهر خود را ترك كردند و ديگر خبرى از آنها نشد، جز بعد از صدها سال؟(3)
3. مردى كه شرق و غرب را تسخير كرد؟(4)
مفسران غالباً يا همگى، سؤال نخست را به روح انسان تفسير كرده اند كه از پيامبر بپرسيد كه آيا مثلاً مادى است يا مجرّد، در حالى كه سؤال از

1 . تفسير امام عسكرى(عليه السلام)، ص 164; احتجاج طبرسى، ص 23; بحارالانوار، ج9، ص 283ـ 284.
2 . اسرا: 85.
3 . كهف:9ـ25.
4 . كهف: 9ـ83.

صفحه 27
روح انسان، يك سؤال فلسفى است، ارتباطى به اهل كتاب ندارد. بايد سؤال چيزى باشد كه آنان درباره آن، اطلاعات گسترده اى داشته باشند، همچنان كه درباره اصحاب كهف و ذوالقرنين، اطلاعاتى داشتند.
از اينجاست كه مى توان گفت: مراد يهود از روح، «روح الامين» (جبرئيل) است. هدف اين بود كه از رسول خدا درباره «روح الامين» سؤال كنند تا از ديدگاه او آگاه شوند، اگر ديدگاه او با ديدگاه يهود يكى باشد، براى ادعاى خود مؤيّدى به دست آورده اند و اگر بر خلاف ديدگاه آنها بود، با او از در مخاصمت وارد شوند.
اتفاقاً پاسخى كه پيامبر از طريق وحى به سؤال آنان درباره روح داد، درست با حديث پيشين هماهنگ است، زيرا آنان سؤال كردند و گفتند:
(وَ يَسْألُونَكَ عَنِ الرُّوح...).
«از تو درباره روح مى پرسند...».
خدا به پيامبرش دستور داد كه بگويد:
(قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبّي).
«روح يكى از مأموران خداى من است».
(وَمَا أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إلاّ قَليلاً).
«از دانش جز چيز اندكى به شما داده نشده است».
اين آيه، درست آب پاكى بر دست يهوديان مى ريزد و مى گويد: جبرئيل مظهر امر خدا و مجرى فرمان اوست. اگر بلا را بر سر قوم لوط و گاهى بر سر بنى اسرائيل فرود مى آورد، فرمان خدا را اطاعت مى كند.

صفحه 28
هرگونه سخنى داريد، بايد با خدا داشته باشيد نه با مجرى و موضع او با موضع ميكائيل يكسان است.
بنابراين بيشتر مفسران، و يا گويندگان كه اين آيه را بر روح مجرّد تطبيق مى كنند و احياناً فلاسفه با الهام از اين آيه هستى را بر دو قسمت تقسيم مى كنند: «خلقى» و «امرى» پايه صحيحى ندارد. آرى، گستره وجود، به مادّى و مجرّد تقسيم مى شود، ولى ارتباطى با آيه ندارد.

يكى از «احبار» يهود با پيامبر(صلى الله عليه وآله) به مناظره مى پردازد

چرا عيسى در گهواره سخن گفت ولى شما نگفتيد؟
يكى از علماى يهود، به پيامبر گفت: شما خود را پيامبر خاتم، و برترين آنها مى دانيد، در حالى كه عيسى بن مريم در گهواره سخن گفت ولى شما سخن نگفتيد؟
پيامبر(صلى الله عليه وآله) در پاسخ گفت: وضع من، با وضع عيسى بن مريم تفاوت دارد. خدا او را فقط از مادر بدون اين كه داراى پدر باشد، آفريد. هرگاه عيسى پس از تولّد، سخن نمى گفت، در اين صورت، مادر او محكوم به عمل ناپسند مى گشت و احكام زناى محصن بر او جارى مى شد، خدا او را به سخن درآورد تا سپرى در برابر مادرش باشد.(1)
براى اين كه بتوانيم از مناظرات امامان معصوم نيز بهره مند شويم، در شماره هاى آينده به خواست خدا از هر امامى به صورت فشرده، مناظره يا مناظره هايى را تقديم خوانندگان مى نماييم.

1 . علل الشرايع، ص 38; بحارالانوار، ج9، ص 303.

صفحه 29
مناظره هاى اميرمؤمنان على (عليه السلام) با گروه هاى گوناگون   
2
مناظره هاى اميرمؤمنان على(عليه السلام)
با گروه هاى گوناگون

صفحه 30

صفحه 31

مناظره با خوارج در ميدان جنگ

در تاريخ زندگانى اميرمؤمنان(عليه السلام) مناظرات زيبايى است كه نقل همه آنها امكان پذير نيست، آن حضرت پس از درگذشت پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)لحظه اى از ارشاد ناآگاهان، اعمّ از مسلمان و غير مسلمان باز نايستاد ولى تا رسول گرامى در قيد حيات بود، حتى كلمه كوتاهى از آن حضرت در معارف، در اخلاق و يا احكام، شنيده نشد، و اين خود يكى از نقاط برجسته امام(عليه السلام)است كه با وجود پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) به خود اجازه نمى داد كه به سخن درآيد، در حالى كه اين امام پس از درگذشت پيامبر(صلى الله عليه وآله)همان شخص پيشين بود، امّا ادب، ايجاب مى كرد كه تا پيشواى بزرگ در قيد حيات است، لب به سخن نگشايد، ولى پس از درگذشت آن حضرت چه در دوران محروميت از خلافت و چه پس از خلافت ظاهرى بسان دريا موج مى زد.

مناظره با خوارج

در رويارويى سپاه امام(عليه السلام) با لشكر معاويه به نام جنگ صفين، رهبرى امام به قدرى مؤثر بود كه نزديك بود جنگ به نفع امام(عليه السلام) پايان پذيرد و شاخه شجره خبيثه از بيخ كنده شود، ولى نقشه خائنانه

صفحه 32
عمروعاص، سبب شد كه جنگ متوقف گردد، زيرا در گرماگرم جنگ كه مالك اشتر نزديك بود به خيمه معاويه برسد عمروعاص دستور داد كه قاريان شام كه همراه لشكر آمده بودند، قرآن ها را بر سر نيزه كنند و بگويند بياييد همگى به قرآن پناه ببريم و خونريزى را متوقف كنيم و حكم قرآن را بپذيريم.
مسلّماً هدف جلوگيرى از پيشرفت سپاه امام بود و اگر بنا بود كه قرآن ميان آنها حكومت كند، در روز نخست اين كار انجام مى گرفت. اميرمؤمنان، وقتى از نقشه خائنانه او آگاه شد و ديد برخى از نفوذى ها مانند اشعث بن قيس سپاه را به خوددارى از جنگ دعوت مى كنند، آنان را جمع كرد و فرمود: اى مردم! آگاه باشيد اين يك حيله و فريب است. آنان با اين نقشه مى خواهند جلو شكست خود را بگيرند و فرصت بى نظيرى كه نصيب شما شده است از بين ببرند.
امام فرمود: دعوت به قرآن، ظاهر آن، ايمان و درون آن، عدوان و تجاوزگرى است. آغاز آن رحمت، و پايان آن پشيمانى است، به كار خود ادامه دهيد، دندان ها را روى هم بفشاريد، به اين صداهاى بى خردانه گوش ندهيد.(1)
ولى سخنان امام(عليه السلام) در آنان كم تر اثر كرد زيرا بيشترين افراد سپاه امام، فريب ظاهرسازى را خوردند و قرار شد كه طرفين، دست از جنگ بكشند و در تعيين تكليف به قرآن مراجعه كنند و حكم قرآن را نافذ بشمارند.

1 . احتجاج طبرسى، ج1، ص 439، احتجاج شماره100.

صفحه 33
پس از يك رشته كشمكش ها سرانجام، طرفين صلح نامه اى را امضا كردند و قرار شد كه ابوموسى اشعرى، از طرف امام و عمروبن عاص از طرف معاويه در يك نقطه بى طرف گرد آيند و به مذاكره بپردازند و حكم قرآن را اعلام كنند، ما فعلاً با اين كه سرانجام قرارداد صلح، به كجا انجاميد و چگونه عمروعاص، ابوموسى را فريب داد، كارى نداريم. روى سخن درباره مناظره اى است كه امام با سران خوارج انجام داد، زيرا همان خوارج كه در واقع گروه فشار بودند، بعداً از نظر خود بازگشتند و اصرار ورزيدند كه امام(عليه السلام) آن عهد و پيمان را بشكند، در حالى كه امام كسى نيست كه عهدى را كه بسته بشكند.
سپاه معاويه كه سپاه قاسطين هستند به شام و سپاه امام همراه با گروه خوارج به كوفه بازگشتند ولى پيوسته پشت سر امام بدگويى مى نمودند و امورى را دستاويز قرار داده و اهانت مى كردند.
از سوى ديگر آنان پيوسته براى مسلمانان ايجاد مزاحمت مى نمودند، حتى عبدالله فرزند خبّاب بن الارت را كه از عباد و قاريان قرآن بود با همسر حامله اش به خاطر علاقه به امام على(عليه السلام) كشتند، امام(عليه السلام)سرانجام، تصميم گرفت كه ريشه فساد را قطع كند و لذا با سپاهى گران كه در مسير حركت به صفين بود، از نيمه راه به سمت نهروان بازگشت و در آن نقطه هر دو طرف به آرايش نظامى پرداختند. پيش از آغاز جنگ، خوارج، ابن عباس را خواستند تا علت جدايى خود را به گوش امام برسانند، و لذا اين گفتگو و مناظره به واسطه ابن عباس برگزار شد. اينك متن كامل مناظره را به گونه اى روشن از نظر خوانندگان مى گذرانيم:

صفحه 34
خوارج: چرا به هنگام نگارش صلح نامه، على(عليه السلام) لقب اميرمؤمنان را از كنار اسمش پاك كرد؟ اكنون كه او خود را اميرمؤمنان نمى داند، پس ما به فرمانروايى او گردن نمى نهيم!
پاسخ امام(عليه السلام): من در اين كار، از پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) پيروى كردم، او به هنگامى كه صلح نامه اى را با ابوسفيان امضا كرد، بعد از نام خود، لقب رسول الله را نوشت، نماينده ابوسفيان كه سهيل بن عمرو بود، گفت: ما تو را رسول خدا نمى دانيم، اگر مى دانستيم، با تو نمى جنگيديم! رسول خدا به من كه نويسنده صلح نام بودم، امر كرد كه لقب رسول خدا را از كنار نام او پاك كنم، حتى فرمود: به جاى «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ»، بسمك اللهم بنويسم، آيا رسول خدا اسوه و پيشوا نيست؟
خوارج: او در حقانيت خود ترديد نموده، زيرا در صلح نامه چنين نوشت: حَكَمين(داوران) بنگرند، و اگر من اولى هستم، مرا به خلافت بشناسند، و اگر حق با معاويه است، او را تثبيت كنند و بنابراين او در حقانيت خود، شك و ترديد داشت و چنين فردى شايسته امامت و حكومت نيست!
پاسخ امام(عليه السلام): من در اين مورد شك و ترديدى نداشتم و خود را وصىّ منصوص پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى دانم ولى اين نوع سخن گفتن، نوعى انصاف دادن در سخن است و در اين مورد، از قرآن پيروى كردم، در حالى كه خدا مى گويد: (إِنَّا أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلَى هُدًى أَوْ فِي ضَلاَل مُبِين)،(1) «يكى از ما و شما بر حق و ديگرى در گمراهى آشكار است».

1 . سبأ: 24.

صفحه 35
مسلماً خدا و رسول او بر حق هستند و طرف مخالف بر گمراهى آشكار، ولى براى جلب نظر طرف، اين نوع سخن گفتن راه زيبا و عادلانه است.
خوارج: شما داورى را به ديگرى واگذار كرديد و ابوموسى را حَكَم و داور قرار داديد، در حالى كه شما بهترين حاكم بوديد.
پاسخ امام(عليه السلام): من در اين مورد، از پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) پيروى كردم و او به گفته خدا، اسوه حسنه است.(1)
او درباره سرنوشت بنى قريظه، داورى را به سعد بن معاذ سپرد، كه هرچه بگويد طرفين بدان گردن نهند.
خوارج: شما غير خدا را حَكَم قرار داديد و در اين مورد چنين حقى نداشتيد، زيرا حُكم از آن خداست:(إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ للهِ).(2)
پاسخ امام(عليه السلام): من قرآن را حَكَم قرار دادم، مسلّماً قرآن، كلام صامت و ساكت است و بايد فرد آشنايى آن را به سخن درآورد، و اين راه همان است كه قرآن، در مورد مُحْرِم، كه حيوانى را صيد كند، معين فرموده خدا مى فرمايد: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد، در حال احرام، حيوانات را شكار نكنيد و هركس در حال احرام حيوانى را عمداً بكشد بايد كفاره اى معادل آن از چهارپايان بدهد. كفاره اى كه دو نفر عادل از شما معادل بودن آن را تصديق كنند و به صورت قربانى به حريم كعبه برسد...».(3)

1 . احزاب: 21.
2 . انعام: 57 .
3 . مائده: 95، آيا خون مسلمانان كمتر از قيمت يك پرنده است؟

صفحه 36
خوارج: در جنگ با ناكثان(پيمان شكنان) در بصره، چهارپايان و سلاح طرف مقابل را تقسيم كرديد ولى هرگز اجازه نداديد زنان و دختران آنان را به كنيزى بگيريم.
پاسخ امام(عليه السلام): من در اين مورد از پيامبر(صلى الله عليه وآله) پيروى كردم، او به هنگامى كه بر مردم مكه مسلّط شد، بر آنان منّت نهاد، من نيز بر مردم بصره منّت نهادم و دختران و زنان آنان را به خود آنان واگذار كردم، از اين گذشته كدام يك از شماها، حاضر بود كه امّ المؤمنين عايشه را در سهم خود بگيرد؟
خوارج: شما از روز نخست خود را وصى پيامبر مى خوانديد، پس چرا به وصيّت عمل نكرديد؟
پاسخ امام(عليه السلام): من وصى بودم، متأسفانه شما از من فرمانبردارى نكرديد و كار را از دست من گرفتيد. پيامبر به من فرمود: على تو براى من به منزله هارون براى موسى هستى و نيز فرمود: منزلت تو منزلت كعبه است. همه به زيارت كعبه مى روند و كعبه به سراغ افراد نمى آيد.
اين گفتگوها كه به هنگام صف آرايى خوارج در برابر اميرمؤمنان، برگزار شد. آن چنان محكم و نافذ بود كه گروهى از آنان، از صف خوارج بيرون آمدند و به صف امام پيوستند ولى 4000 نفر بر عناد و ستيزه جويى خود پا برجا ماندند ولى همگى در جنگ نهروان طعم تلخ مرگ را چشيدند و تنها چند نفر بيشتر جان به سلامت نبردند.(1)

1 . احتجاج طبرسى، ج1، ص 442ـ 446، احتجاج 102.

صفحه 37
   
مناظره با برخى از فرماندهان

صبر و شكيبايى در برابر غصب خلافت، چرا؟!!

از دير زمان، پرسشى در ميان ارادتمندان امام اميرمؤمنان(عليه السلام) و احياناً در ميان مخالفان مطرح بوده و آن اين كه اگر امام، خود را اولى و احق مى دانست، و خويش را وصىّ پيامبر و جانشين برحق او معرفى مى كرد، چرا براى گرفتن حق مشروع خود، قيام نكرد؟ او كسى بود كه پيشانى قهرمانان شرك را در بدر و احد و احزاب به خاك ماليد و يك تنه توانست باب قلعه خيبر را از جاى بركند و از آن پلى سازد كه لشكر اسلام از روى آن به داخل قلعه هاى يهوديان عبور كنند.
يك چنين فرد شجاعى، كه نداى آسمانى او را در غزوه اُحد چنين معرفى كرد و گفت:
لا فتــى إلاّ علـى *** لا سيـف إلاّ ذوالفقــار
جوانمرد دلاورى جز على نيست *** و شمشيرى چون ذوالفقار وجود ندارد
ولى با اين همه مى بينيم او در طول 25 سال سكوت شكوهمند، دست به قبضه شمشير نبرد و شاغلان خلافت را به چالش نكشيد و در

صفحه 38
مشكلات آنان را يارى كرد.
يادآور مى شويم: اين سؤال كه امروز مطرح است، ريشه ديرينه اى دارد و در عصر خود اميرمؤمنان، به عنوان سؤال ويژه مطرح بود.
صدوق ـ كه رضوان خدا بر او باد ـ، در «علل الشرائع» گفتگوى امام را در اين باره شرح مى دهد و طبرسى نيز در كتاب «احتجاج» و همچنين ابن شهرآشوب در «مناقب» خويش، آن را نقل مى كنند.
بنابراين شايسته است پاى گفتگوى پرسشگران با اميرمؤمنان(عليه السلام)بنشينيم و به پاسخ هاى امام(عليه السلام) گوش فرا دهيم.
امام(عليه السلام) پس از بازگشت از جنگ خوارج در نهروان، روزى در ميان سران سپاه، و ديگر مجاهدان نشسته بود، يكى ازآنان، اين سؤال را مطرح كرد:
دوستدار على(عليه السلام): ما در اين مدت كوتاه، از شما دو نوع مبارزه و مجاهده ديديم. نخست در جنگ جمل، پيمان شكنان را تار و مار كرديد و در جنگ صفين اگر سياست قرآن بر سر نيزه كردن نبود، كار آنان نيز به پايان مى رسيد، اخيراً در منطقه نهروان نيز، خوارج را سركوب كرديد، ولى با اين هه چرا با فرزندان تيم(ابوبكر) و عدى(عمر) كوچكترين مخالفتى نكرديد و دست روى دست نهاديد و در انتظار آينده بوديد؟!
شجاعت و دلاورى هاى شما در اين نبردهاى سه گانه با آن سكوت و زاويه نشينى سازگار نيست، چگونه اين دو حالت مخالف را توجيه مى كنيد؟
اميرمؤمنان(عليه السلام): من پيوسته ستمديده بوده ام و حق مرا

صفحه 39
ديگران گرفته اند.
اشعث بن قيس: چرا با شمشيرت پس از درگذشت پيامبر، حق خود را نگرفتى؟ تو مى توانستى شمشير بكشى و حق خود را بازيابى.
پيش از آن كه پاسخ امام(عليه السلام) را نقل كنيم بايد توضيح دهيم كه وى مردى نفوذى بود و اصولاً يكى از عوامل ناكام ماندن شكست در جنگ صفين، همين فرد بود كه پيوسته سپاه امام را بر پذيرش پيام قرآن بر سر نيزه دعوت مى كرد. در حقيقت او عامل نفوذى از جانب معاويه بود كه جنگ را به هزيمت كشيد. دختر وى جعده، همسر امام حسن(عليه السلام) بود كه فريب معاويه را خورد و امام همام را مسموم كرد.
فرزند وى به نام محمد بن اشعث يكى از فرماندهان ارشد سپاه يزيد در كربلا بود. بنابراين مجموع خانواده، يك خانواده آلوده و ناپاك بودند، وقتى امام، سؤال مرموز او را شنيد چنين فرمود:
اميرمؤمنان(عليه السلام): اشعث! سؤالى را مطرح كردى پاسخ آن را بشنو. بدان من در اين سكوت شكوهمند، از پيامبران شش گانه پيروى كرده ام و عمل آنان براى من حجت و الگو بود. اينك اسامى پيامبرانى كه پيشواى من در اين روش بودند:
نخستين آنان نوح، شيخ الانبياست. او در نيايش خود، به خدا چنين گفت:
(فَدَعَا رَبَّهُ إنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ).(1)

1 . قمر: 10.

صفحه 40
«پروردگارا! نيروى من اندك است، مرا يارى كن».
دومين آنان، لوط پيامبر است. او به هنگام ضعف و ناتوانى از نظر نيرو چنين گفت:
(لَوْ أَنَّ لِي بِكُمْ قُوَّةً أَوْ آوِي إِلَى رُكْن شَدِيد).(1)
«اى كاش من در برابر شما قدرت و نيرويى داشتم تا با شما بجنگم يا دست كم پناهگاه استوارى مى جستم».
سومين آنان، ابراهيم خليل است. او در مقابل ارتش كفر و بت پرستى چنين گفت:
(وَ أَعْتَزِلُكُمْ وَ مَا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ).(2)
«از شما و آنچه كه جز خدا مى پرستيد دورى مى جويم».
چهارمين آنان موساى پيامبر است. او بعد از آن كه آن مرد قبطى را كشت چنين گفت:
(فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ).(3)
«من هنگامى كه از شما ترسيدم، از نزد شما گريختم».
پنجمين آنان، برادر موسى هارون است. او به برادرش چنين گفت:
(قَالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كَادُوا يَقْتُلُونَنِي).(4)
«اى فرزندمادرم، برادرم! بنى اسرائيل مرا ناتوان شمردند و نزديك بود مرا

1 . هود: 80.
2 . مريم: 48 .
3 . شعراء: 21.
4 . اعراف: 150.
Website Security Test