welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى/ ج 6*
نویسنده :عليرضا سبحانى.*

فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى/ ج 6

صفحه 27
پيش گفتار

شيعه در گذرگاه تاريخ

انقلاب اسلامى ايران بر اساس آموزهاى قرآن مجيد سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و خاندان پاك او پى ريزى شد و پس از قرن ها، حكومتى به نام حكومت الهى و مردمى تأسيس گرديد و قانون اساسى با رعايت كليه اصول اسلامى نوشته شد و ثابت گشت كه اسلام مى تواند حتى در قرن بيستم حكومتى بر اساس آموزه هاى دينى كه پاسخگوى تمام نيازها باشد، تشكيل دهد و كوچك ترين مشكلى فرا راه آن نباشد.
تأسيس چنين حكومتى، دشمنان قسم خورده غربى را سخت به وحشت انداخت كه مبادا انقلاب اسلامى الگويى براى ديگر كشورهاى اسلامى بشود و در نتيجه، دست آنان از يغماگرى ثروت هاى مسلمانان كوتاه گردد. روى اين اساس از طرق مختلف، براى متزلزل ساختن اين بناى استوار دست به كار شدند كه تلاش هاى آنان بر همگان آشكار گشت.
جنگ تحميلى هشت ساله،تحريم هاى اقتصادى، تبليغات ماهواره اى و ترور شخصيت ها، اندكى از اين برنامه هاى ناجوانمردانه دشمنان اين نظام است. از آنجا كه در اين حكومت، آموزه هاى شيعى پايه چنين انقلابى بوده است،

صفحه 28
قلم هاى مسمومِ مخالفان را به قيمت گزاف خريده اند و رسانه هاى فراوانى را به كار گرفته اند و به طرق مختلف شبهه افكنى مى كنند تا ايمان جوانان اين مرز و بوم را متزلزل سازند. از اين جهت مى بينيم شبكه هاى ماهواره اى متعدد شب و روز بر ضد تشيّع سخن مى گويند.
از اين جهت نگارنده احساس كرد تا آنجا كه فرصت هست اساس تشيّع را با بيان روشن، و دور از پيچيده گويى مطرح كند تا عملاً پاسخى به شبهه پراكنى اين رسانه ها باشد.
تشيع بر خلاف ديگر مذاهب، ساخته و پرداخته نزاع هاى كلامى نيست بلكه همان اسلام راستين است كه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) از طريق وحى براى مردم آورده است، تو گويى تشيع و اسلام دو روى از يك سكه است. يك طرف آن اسلام، طرف ديگر آن تشيع و كوچكترين تفاوتى با هم ندارند. مجموع آموزه هاى اسلام به رهبرى عترت پس از رسول خدا، همان تشيّع است.
بررسى تاريخ تشيع به روشنى ثابت مى كند كه بذر تشيع درعصر رسول خدا پاشيده شده است زيرا پيامبر گرامى درباره وصى خود اميرمؤمنان (عليه السلام)سخنانى مى فرمود كه مايه جذب گروهى به وى شده اند، همين سبب شد گروهى در عصر رسول خدا به نام شيعه على شناخته شدند. او در رويداد «يوم الدار» كه در آغاز بعثت رخ داد على را خليفه و جانشين خود معرفى كرد. و در غزوه تبوك تمام مناصب خود را درباره على متحقق ديد جز منصب نبوت و اخذ وحى و فرمود:«أما ترضى أن تكون منّى بمنزلة هارون من موسى»(1) و همچنين درباره علم على و قضاوت على سخن مى گفت و در سال دهم در روز غدير او را به

1 . مدرك اين حديث را در آينده خواهيد خواند.

صفحه 29
عنوان شايسته ترين فرد براى رهبرى معرفى كرد.
همه اين معرفى و جهات ديگر سبب گرايش گروهى به امام شدند و پس از رحلت پيامبر وفادار او گشتند در حالى كه بقيه مذاهب و نحله ها ساخته و پرداخته امور سياسى و يا درگيرى هاى كلامى است.
غير از تشيّع، ديگر مذاهب زاده كشمكش هاى سياسى است. مثلاً تسنن در سقيفه و محكّمه (خوارج) در جنگ نهروان و پس از آن دو، گروه هاى مرجئه و يا معتزله و يا اشعرى همگى زاييده رويدادهاى سياسى و يا بحث هاى كلامى مى باشند بنابراين سؤال از اين كه تشيع كى پديد آمده يك پاسخ بيش ندارد و آن اين كه روزى كه اسلام پديد آمده است.
شما اين بحث ها را به صورت مبسوط و مستدل در اين كتاب مى خوانيد وهمگى بر گرفتد از گستره «بحوث في الملل والنحل» تأليف آية الله والد ـ دام ظله ـ مى باشد و پنج جلد آن قبلا به نام دانشنامه «فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى» منتشر شده است و اكنون جلد ششم آن به وسيله اينجانب منتشر مى شود، اميد است كه به نگارش دو جلد ديگر موفق گردم تا بدين وسيله يك دانشنامه كامل تحت عنوان «فرهنگ عقايد اسلامى» تقديم خوانندگان گردد.
از خداوند منان خواهانم كه ما را به راه راست هدايت نموده و درآن راه استوار سازد تا فكر و خامه ما در خدمت رضاى خدا باشد.
قم ـ مؤسسه امام صادق (عليه السلام)
عليرضا سبحانى20/12/89

صفحه 30

صفحه 31

شيعه در لغت

شيعه در لغت به گروهى مى گويند كه بر انجام كارى دست به دست هم مى دهند مثلاً مى گويند: «تشايع القوم، إذا تعاونوا»، و گاهى اين واژه به مطلق پيرو اطلاق مى شود، چنان كه در اين آيه آمده است:(وإنَّ مِنْ شيعَتِهِ لإبراهيم)(1)يعنى: و يكى از پيروان او(نوح) ابراهيم است.

شيعه در اصطلاح

شيعه در اصطلاح در سه مورد به كار مى رود:
1. دوستداران على(عليه السلام) و فرزندان او كه خاندان رسالتند. مهر ورزيدن به خاندان رسالت يك فريضه قرآنى است، چنان كه مى فرمايد:(قُل لا أسألكُمْ عَلَيْهِ أجراً إلاّ المودّةَ فِى الْقُربى)(2);«بگو من جز دوستى خويشاوندان اجر و پاداشى از شما نمى خواهم».
شيعه به اين معنى همه مسلمانان را دربرمى گيرد، زيرا در جامعه اسلامى جز «نواصب» همگان خاندان رسالت را دوست دارند، خواه رهبرى آنان را بپذيرند يا نپذيرند.امام شافعى در دو بيت معروف خود مى گويد:
يا أهلَ بيتِ رسولِ الله حُبُّكمُ *** فَرضٌ مِنَ اللهِ فى القُرآنِ أنْزَلَهُ

1 . صافات/83.
2 . شورى/23.

صفحه 32
كَفاكُم مِنْ عَظيم القدْرِ أنَّكُمُ *** مَنْ لم يُصلِّ عليكُمْ لا صلاةَ لهُ(1)
اى خاندان پيامبر خدا، مهرورزى به شما *** فريضه اى است كه خدا آن را در قرآن آورده است
در بزرگوارى شما همين بس كه هر كس *** بر شما درود نفرستد نماز او درست نيست
2. كسانى كه على(عليه السلام) را برترين صحابه از نظر علم و دانش و از نظر فضائل برتر از خلفاى ديگر مى دانند و بر عثمان مقدم مى دارند و در عين حال او را به ترتيب، چهارمين خلفا مى شمارند، آنان نيز شيعه خوانده مى شوند.
برخى از مسلمانان بالاخص معتزله بغداد، با اين كه به خلافت چهار خليفه به ترتيب ايمان دارند، در عين حال على(عليه السلام) را برتر از عثمان، بلكه برتر از همگان مى دانند.
تشيع به اين معنى بيشتر در كلمات شمس الدين محمد ذهبى در كتاب «ميزان الاعتدال» و كتاب «سير اعلام النبلاء» به كار رفته است. او برخى از تابعان و محدّثان را به تشيع متهم مى كند، حتى حاكم نيشابورى كه بالاترين مقام را در حفظ سنت دارد، نزد او متهم به تشيّع است، و مقصود او از تشيع، همين معنايى است كه گفته شد.
3. كسانى كه بعد از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از على(عليه السلام) و فرزندان او پيروى كرده و معتقدند: رهبرى امّت از نظر علمى و سياسى به على(عليه السلام) و خاندان او واگذار شده است، و به تعبير ديگر على(عليه السلام) را وصىّ پيامبر و جانشين او مى دانند:

1 . الصواعق المحرقة، چاپ دوم، 1385هـ. ق، ص 148.

صفحه 33
اتفاقاً خود آن حضرت در ايام حيات خود، به «وصىّ» معروف بود. و در قصائد شعرا، و خطابه خطيبان، على(عليه السلام) به عنوان «وصىّ» معروف است. هنگامى كه اميرمؤمنان به شهادت رسيد، فرداى آن روز، فرزند او امام مجتبى خطبه اى ايراد كرد و در آنجا در معرفى خود، چنين گفت: «أنا ابن النبى وأنا ابن الوصىّ».(1)
ابن أبى الحديد، صفحاتى را به نقل اشعارى اختصاص داده كه در آن، صحابه و تابعان، على را به عنوان وصى توصيف كرده اند.(2) اگر ما در اين بحث، كلمه شيعه را به كار مى بريم مقصود، همين معنى سوم است.
***
ما پيش از آن كه به تبيين عقايد فرقه شيعه اثناعشرى بپردازيم، ناچاريم درباره امورى سخن بگوييم:
1. آيا مصالح حاكم بر جامعه اسلامى اواخر عمر رسول خدا اقتضا مى كرد كه جانشين پيامبر از جانب خدا معين شود و يا اين كه شرايط با انتخاب او به وسيله امّت سازگار بود؟
2. آيا فرهنگ اسلامى حاكم بر جامعه آن روز در زمينه تعيين امام و رهبر به انتصاب گرايش داشت يا به گزينش و آراى مردم؟ مقصود از انتصاب در اين جا اعم از جانب خدا يا از جانب رهبر پيشين است.
3. كتاب و سنت درباره رهبرى پس از رسول خدا كدام از اين دو نظر را تأييد مى كند؟

1 . مستدرك حاكم، ج1، ص 172.
2 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج1، ص 143ـ 150(باب ما ورد فى وصاية على(عليه السلام) من الشعر).

صفحه 34
4. داورى هاى قرآن و سنت درباره ولايت على(عليه السلام).
5. در صورت تعيين رهبر به وسيله پيامبر(صلى الله عليه وآله) چرا ديگران عملاً آن را ناديده گرفته برگزيده رسول خدا را بر منصب خلافت ننشاندند.
6. پيدايش تشيع و تاريخ آن و پيشگامان تشيع در عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله)و پس از رحلت او.
7. شيوه گزينش خليفه در مكتب اهل بيت.
با بررسى هايى كه در اين فصول انجام گرفته، به روشنى ثابت مى شود كه مكتب تنصيص و تعيين خليفه از جانب خدا آن هم در مورد اميرمؤمنان، مدلول كتاب و سنّت است.

صفحه 35
اوضاع اجتماعى در زمان رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله)   

فصل نخست:

اوضاع اجتماعى در زمان رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله)

اوضاع اجتماعى زمان رحلت

مهم اين است كه شرايط حاكم بر جامعه اسلامى در عربستان در زمان رحلت رسول خدا را درست و دقيق تجزيه و تحليل و ارزيابى كنيم. آيا شرايط ايجاب مى كرد كه جانشين پيامبر(صلى الله عليه وآله) از جانب خدا به وسيله رسول او معين شود يا اين كه مصالح اسلامى ايجاب مى كرد كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در اين مورد سكوت كند و سخنى نگويد تا مسلمانان، خود، گره را بگشايند و فرد وارسته و دانا و آگاهى را براى مديريت انتخاب كنند؟ اكنون اين مسأله را بررسى مى كنيم و خواهيم ديد كه شرايط، نظر نخست را تأييد مى كند.

خطر سه جانبه

جامعه نوپاى اسلامى در اواخر عصر رسالت پيوسته، از سه سو، مورد تهديد بود:
1. خطرى از جانب روميان كه در سال هاى آخر عمر پيامبر، با مسلمانان در

صفحه 36
جنگ و گريز بودند وحتى در سال نهم، پيامبر گرامى با ارتش 30هزار نفرى براى دفع شر آنان تا «تبوك» پيش رفت، ولى اثرى از آنان مشاهده نكرد ولى پيوسته امپراتور روم در فكر حمله به جزيرة العرب و از پا درآوردن حكومت نوپاى اسلامى بود.
2. امپراتورى ساسانى در ايران. پادشاه ايران كه از نامه پيامبر(صلى الله عليه وآله) براى پذيرش اسلام آن چنان خشمگين شد كه نامه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را پاره كرد و به فرماندار يمن نوشت: صاحب اين نامه را دستگير كند و زنده يا پس از كشتن سر او را برايش بفرستد.
3. ستون پنجم يعنى منافقان كه پيوسته با فتنه گرى ها وتحريك ها بر ضد مسلمانان مشغول كار بودند و حتى با ساختن مسجد ضرار، مركزى براى براندازى احداث كردند، و سركرده آنان يعنى «ابوعامر»، مدينه را به عزم تحريك مشركان مكه ترك كرد و به آن سو رفت و سپس از مكه به روم گريخت و پيوسته با عناصر داخلى در تماس و ارتباط بود.
اين سه عامل كه در حيات پيامبر، به سان آتش زير خاكستر بودند تا پس از درگذشت او،نقشه هاى شيطانى را پياده كنند. اين شرايط موجود در زمان حيات پيامبر ايجاب مى كرد كه آن حضرت در حال حيات خود، فردى دانا و توانا را براى رهبرى برگزيند تا مبادا پس از درگذشت او، گزينش رهبر، مايه اختلاف گردد و دشمنان داخلى و خارجى بر اثر فقدان رهبر، به خواسته هاى خود جامه عمل بپوشانند. از باب نمونه:
ابوسفيان كه به ظاهر اسلام آورده بود ولى در باطن بت پرست بود، آنگاه

صفحه 37
كه رسول خدا درگذشت و از جريان سقيفه آگاه شد، براى افشاندن تخم نفاق به حضور على(عليه السلام) رسيد و گفت: من مى خواهم با تو بيعت كنم و براى پيشبرد اين هدف، مدينه را پر از سپاه مى كنم. اميرمؤمنان(عليه السلام) از هدف شوم او آگاه بود كه او نه على(عليه السلام) را مى خواهد و نه اسلام را، بلكه هدف او، ماهيگيرى از آب گل آلود است و مى خواهد با تشكيل دو صف متقابل، ضربه نهايى را بر اسلام وارد كند، و لذا در پاسخ او فرمود: به خدا سوگند! تو بااين بيعت جز فتنه چيزى نمى خواهى و تو مدت هاست آماده ضربه زدن به اسلام هستى. مرا به بيعت تو نيازى نيست. او كه با چنين سخنان على(عليه السلام)مواجه شد، و از او نااميد گشت باز هم از فتنه گرى دست برنداشت و مى كوشيد بنى هاشم را بر قبيله خليفه منتخب سقيفه بشوراند و اين دو شعر را مى خواند:
بنى هاشم لا تطمعوا الناس فيكم *** ولا سيّما تيم بن مرّة أو عَدىّ
فما الأمر إلاّ فيكم وإليكم *** وليس لها إلاّ أبوحَسَن علىّ(1)
اى خاندان هاشم، نگذاريد ديگران در حق شما طمع كنند *** به ويژه دو قبيله تيم و عدى(قبيله خليفه اول و دوم)
رهبرى تنها در ميان شماست و بايد به شما بازگردد *** و كسى جز ابوالحسن على شايسته آن نيست
حزب منافقان، حزب كوچكى نبود، بلكه يك حزب زيرزمينى نيرومند بود، به گواه آن كه قرآن در سوره هاى متعدّدى، درباره آنان سخن گفته است مانند سوره هاى آل عمران، نساء، مائده، انفال، توبه، عنكبوت، احزاب، محمد(صلى الله عليه وآله)،

1 . الكامل فى التاريخ ، ج2، ص 325; العقد الفريد، ج2، ص 249.

صفحه 38
فتح، مجادله، حديد، حشر و سوره اى به نام «منافقون».
بنابراين، اين سه گروه پيوسته درصدد بودند كه اين حكومت نوپا را از پا درآورند و مسلّماً اختلاف در امر رهبرى مايه ضعف مسلمانان و زمينه ساز شورش داخلى و حمله خارجى بود. مصالح ايجاب مى كرد كه پيامبر خدابراى جلوگيرى از چنين خطرى، رهبر دانايى را برگزيند.
شهيد سيد محمدباقر صدر كه رضوان خدا بر او باد در اين مورد سخنى دارد كه با بيان پيشين ما كاملاًهماهنگ است. او مى گويد: پيامبر(صلى الله عليه وآله)در پيش روى خود سه راه داشت كه ناچار بود يكى از آنها را انتخاب كند:

راه نخست

پيامبر نسبت به آينده امّت بى تفاوت باشد و به همان رهبرى امت در زندگى خويش بسنده كند، و آينده امّت را به دست حوادث بسپارد.
اين نظريه را نمى توان به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نسبت داد، زيرا منشأ اين احتمال، يكى از دو چيز مى تواند باشد:
1. رسول گرامى معتقد باشد كه اين بى تفاوتى، به آينده امت، آسيبى نمى رساند و امّت، خود خواهد توانست بر مشكلات فراروى اسلام پيروز شود و از انحراف دينى جلوگيرى كند. هرگز چنين عقيده اى را به پيامبر(صلى الله عليه وآله)نمى توان نسبت داد، زيرا او از ميان امتى مى رفت كه خلأ رهبرى را تجربه نكرده بود، چگونه مى توانست مطمئن باشد كه امت، خود، قادر به رفع مشكلات خواهد بود. در حالى كه او كوچكترين برنامه ريزى براى آينده آنها نكرده است؟!

صفحه 39
2.آنچه براى پيامبر مهم بود، دوران زندگى خودش بود، و امّا اين كه در آينده چه مى شود، براى او اهميتى نداشت. اين تفسير نيز شايسته رهبران سياسى است كه فقط از سياست، به منافع خود فكر مى كنند، نه رهبران الهى كه فقط براى خدا كار مى كنند و در راه هدف، فداكارى مى كنند.

راه دوم

اكنون كه راه نخست، با دو تفسيرى كه براى آن انجام گرفت، در شأن رهبر الهى نبوده، ناچار بايد گفت كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) براى آينده دعوت پس از خود، برنامه ريزى كرده و موضع مثبتى داشته است و آن اين كه رهبرى بر اساس نظام شورا صورت بگيرد، و مهاجران و انصار كه نمايندگان امّتند، زيربناى حكومت ومحور دعوت باشند. ولى اين راه نيز، با توجه به توضيحاتى كه در آينده مى آيد پذيرفتنى نيست، زيرا هرگاه پيامبر(صلى الله عليه وآله)آينده دعوت را بر اساس نظام شورا استوار كرده باشد، بايد اصول و روش هاى آن را به طور كامل به امّت آموخته، و ماهيت اين نظام و حدود و تفاصيل آن را كاملاً بيان كرده باشد و جامعه را به گونه اى پرورش دهد كه نظام شورا را به خوبى بپذيرند و اجرا كنند، در حالى كه او در ميان جامعه اى زندگى كرده بود كه نظام حاكم بر آن سنت هاى قبيله اى بود. و در نظام قبيله اى، رهبرى بر اساس وراثت بوده و يا قدرت و توان.
گذشته از اين، به آسانى مى توان درك كرد كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)، امّت را با نظام شورايى آشنا نساخته است. و لااقل در سخنرانى ها، مهاجر و انصار را به تطبيق نظام شورا دعوت نكرده و در ذهن آنان آمادگى لازم را براى چنين روشى پديد نياورده است.

صفحه 40
گواه روشن بر اين كه امت با چنين فكرى پرورش نيافته بود، اين كه خلافت عمر به وسيله انتصاب ابوبكر صورت گرفت و خلافت عثمان به وسيله شوراى انتصابى خليفه دوم انجام پذيرفت، نه مردم.

راه سوم

آنچه با آموزه هاى اسلامى كاملاً تطبيق دارند، اين است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)با تعيين فردى دانا و توانمند و شايسته براى زعامت، تكليف مردم را روشن كند و مرجعيت فكرى و زعامت سياسى را در او متمركز سازد، و از اين طريق، امّت را از هر نوع سرگردانى و نزاع و درگيرى برهاند.
اين همان راهى است كه شيعه مدّعى آن است و مطالعه زندگى مسلمانان در صدر اسلام، همين مطلب را تأييد مى كند.(1)
همين بحث را در فصل آينده به صورت مبسوط مى خوانيد.

1 . آنچه كه بيان شد، برگرفته از مقدمه شهيد صدر بر كتاب «تاريخ الإماميه» است، ص 5 ـ16.

صفحه 41
وظايف و شئون جانشين پيامبر(صلى الله عليه وآله)   

فصل دوم:

وظايف و شئون جانشين پيامبر(صلى الله عليه وآله)

رسول گرامى(صلى الله عليه وآله) وظايف مهمّى را برعهده داشت. وظايفى كه فقط فردى مى تواند به دوش بكشد كه مانند پيامبر(صلى الله عليه وآله) تربيت الهى و علمى برتر از امّت داشته باشد. و هرگز يك فرد عادى، هر چند فرد طبيعى برتر باشد، نمى تواند اين وظايف را متحمّل گردد. اين وظايف عبارتند از:
1. تفسير كتاب خدا و شرح مقاصد آن و بيان اهداف و رموز و اسرار آن.
2. بيان احكام حوادث نوظهور كه پيش از آن در قرآن و سنت نيامده است.
3. بازداشتن امّت از اختلاف و انحراف فكرى و عقيدتى.
از اين نظر گفتار و رفتار او فصل الخطاب در ميان امت خواهد بود.
با درگذشت پيامبر(صلى الله عليه وآله) هر چند سلسله نبوت، پايان پذيرفته ووحى الهى به آخر رسيده است. ديگر پيامبرى نمى آيد، و بر كسى وحى تشريعى فرود نخواهد آمد، امّا اين وظايف سه گانه همچنان مستمر خواهد بود، و بايست فردى يا

صفحه 42
گروهى اين وظايف را برعهده بگيرد و مسلّماً تا فردى به سان پيامبر(صلى الله عليه وآله)تربيت معنوى و تعليم الهى نداشته باشد، نمى تواند اين سه وظيفه سنگين را بر دوش بگيرد و هرگز تعليمات معمولى افراد براى انجام اين وظايف كافى نيست.
اينك ما درباره هر سه خلأ كه با درگذشت پيامبر(صلى الله عليه وآله) پديد آمد، سخن مى گوييم:
الف. نخست به وظيفه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در زمينه تفسير قرآن با دو آيه اشاره مى كنيم:
(وَأنْزَلْنا إلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إلَيْهِم).(1)
«قرآن را بر تو فرو فرستاديم تاآنچه را براى مردم نازل شده، برايشان بيان كنى».
واژه «لتبيّن» با واژه «لتقرأ» فرق دارد. پيامبر(صلى الله عليه وآله) هم قرآن را تلاوت مى كرد و هم تفسير و مفاهيم آن را توضيح مى داد.
در آيه ديگر مى فرمايد:
(وَما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ إلاّ لِتُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِى اخْتَلَفُوا فِيهِ).(2)
«كتاب و قرآن را براى تو نفرستاديم جز اين كه در مسائلى كه در آن اختلاف پيدا كرده اند، حقيقت را براى آنها بيان كنى».
قرآن، متجاوز از 6000 آيه دارد و احاديثى كه از پيامبر(صلى الله عليه وآله) پيرامون تفسير قرآن رسيده بسيار معدود و محدود است و سيوطى مى گويد: من در كتاب

1 . نحل/44.
2 . نحل/64.

صفحه 43
ترجمان القرآن مجموع احاديثى كه به طور مسند و يا مرسل از پيامبر و اصحاب رسيده، گرد آوردم و به سيزده هزار حديث رسيد.(1) ولى بيشترين آنها، مرسل و اقوال صحابه و تابعان است و تعداد احاديث مسند از پيامبر بسيار كم است، و در جاى ديگر مى گويد: از احاديث منقول از پيامبر در مورد تفسير عالمان ضعيف و يا موضوع و دروغ است و از احمد بن حنبل نقل مى كند كه او مى گفت، كتابهاى مربوط به غزوات، اخبار غيبى، و تفسير اساس درستى ندارند.(2) در كتاب «الاتقان» تعداد احاديثى را كه از پيامبر در قلمرو تفسير آيات وارد شده از تعداد
سور قرآن چندان تجاوز نمى كند.(2)
بنابراين، وظيفه ياد شده را بايد فردى به عهده گيرد كه علم لدنّى و مافوق بشرى داشته باشد، چنان كه مصاحب موسى در حالى كه پيامبر نبود، علم لدنى داشت، چنان كه قرآن مى فرمايد:(وَ عَلَّمْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْمًا).(4)
تاريخ اختلافات مسلمانان را درباره تفسير بسيارى از آيات، ضبط كرده است:
1. آيه وضو درباره كيفيت شستن دست ها و مسح و غسل پاها.(3)
2. حكم سارق و سارقه كه چگونه بايد حدّ الهى درباره آنها اجرا شود، آيا از بند انگشتان يا مچ يا بالاتر.(6)
3. ارث كلاله. سوره نساء، آيه هاى 12 و 176. در موردى براى كلاله حدّ ارث را 61 بيان مى فرمايد و در آيه اى ديگر نصف و دو ثلث. مسلماً حكم الهى

1 . الاتقان:4/193.                   2 . الاتقان:4/180.
2 . الاتقان:4/214ـ257.   4 . كهف/65.
3 . مائده/6.   6. مائده/38.

صفحه 44
اختلاف ندارد و اين، قصور فهم ماست كه جايگاه «كلاله» را درست نمى شناسيم و از اقسام آن آگاه نيستيم.

حوادث نوظهور

مسلمانان در فتوحات خود، با مسائل نوظهور و حوادث جديدى روبرو مى شدند كه حكم آن را در قرآن و سنت هايى كه در اختيار داشتند نمى يافتند، و لذا مشكل بر روى مشكل، اضافه مى شد، زيرا آياتى كه بيانگر احكام فرعى باشد، بسيار محدود است و احاديث وارده درباره احكام نيز از پانصد حديث تجاوز نمى كند.(1)
فخر رازى مى گويد: موضوعاتى كه حكم آن به وسيله كتاب و سنت پيامبر(صلى الله عليه وآله) بيان شده، بسيار كم است.
اينك نمونه هايى از مسائل نوظهور كه ياران پيامبر در آن، متحيّر و سرگردان بودند:

مشكل«عول»

مقصود از «عول» اين است كه در هنگام تقسيم ارث ميّت، تركه نسبت به سهامى كه در كتاب و سنت آمده است وافى نباشد، مثلاً مردى بميرد و وارثانى مانند همسر و پدر و مادر و دو دختر داشته باشد كه سهام آنان به اين ترتيب است همسر: 81 و پدر و مادر31 و دو دختر بر روى هم 32، در اين صورت مجموع سهام مى شود 89 تركه، و به اين ترتيب، قابل تقسيم نيست، و لذا هنگامى كه مسأله به

1 . وحى محمدى، ص 212، چاپ ششم.

صفحه 45
عمر بن خطاب عرضه شد، گفت به خدا سوگند نمى دانم خدا كدام يك از شما را مقدم داشته و كدام را عقب انداخته است. آنگاه نقص را بر همه تقسيم كرد.(1)
نمونه ديگر آن كه مردى همسر خود را در جاهليت دوبار طلاق داده و در اسلام نيز يك بار. آيا اين نوع سه طلاق مايه حرمت ابدى هست يا نه؟(2)
مسلمانان، و كليه ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله) درباره اين گونه مشكلات دچار حيرت و شگفتى بودند و سپس با يك نوع گمانه زنى مشكل را حل كرده و به آن، رسميت مى دادند، در حالى كه اگر در ميان امّت، انسان دانا و آگاهى وجود داشت و از علم لدنّى بهره مى گرفت، مى دانست كه محال است شرع انور قانونى را تصويب كند كه قابل پياده شدن نباشد و در سايه علم لدنى مشكل را برطرف مى كرد.

مسلمانان و صيانت دين از انحراف

يكى از آثار وجود معصوم مانند پيامبر(صلى الله عليه وآله)، اين است كه امّت را از انحراف فكرى باز داشته و در هنگام اختلاف، سخنان او فصل الخطاب به شمار مى رفت، اين اختلافات، بعد از پيامبر نيز وجود داشت، بايد اگر در ميان امت، فرد شاخصى كه از علم بالايى برخوردار است وجود داشته باشد تا امّت را از انحراف و اختلاف و دسته بندى حفظ كند، در اين صورت وضع امّت بسى بهتر از اين مى بود.
پس از درگذشت پيامبر(صلى الله عليه وآله) وضّاعان و جعّالان حديث و دجّالانى از

1 . احكام قرآن جصاص، ج2، ص 109، مستدرك حاكم، ج4، ص 340.
2 . كنزالعمال، ج5، ص 161.

صفحه 46
علماى يهود و نصارا، فرصت را براى پخش انديشه هاى دروغين خود، مغتنم شمرده، و بسيارى از اسرائيليات و مسيحيّات و مجوسيات را در ميان امّت پخش كردند، به گونه اى كه آمار احاديثى كه در ميان امت پخش مى شد از يك ميليون تجاوز كرد و لذا بخارى روايات صحيح خود را از ميان ششصد هزار حديث برگزيد.(1) و احمد بن حنبل مسند خود را كه حاوى سى هزار حديث است از ميان هفتصد و پنجاه هزار حديث انتخاب كرد و حافظ يك ميليون حديث بود.(2)
چگونه مى توان يك دهم اين روايات را به پيامبر نسبت داد، در حالى كه او در دوران دعوت در مكه كه سيزده سال طول كشيد از هر نظر محصور بود و كمتر كسى مى توانست از او قرآن فرا گيرد تا چه رسد حديث و پس از هجرت به مدينه، وظايف فراوانى برعهده داشت. كه برخى را يادآور مى شويم:
1. نبردها و غزوه ها و سفرها به نقاط دور دست
2. اعزام نيروها براى خاموش ساختن فتنه ها
3. ديدارها با سران قبايل و عقد قراردادها
4. داورى و فصل خصومات
5. تلاوت قرآن و تفسير آن
6. بيان احكام الهى و پاسخ به پرسش ها
7. مجادله احسن با اهل كتاب

1 . الهدى السارى، مقدمه فتح البارى، ص 54.
2 . طبقات الذهبى، ج9، ص 17.

صفحه 47
8. اداره امور سياسى و اجتماعى و اقتصادى جامعه
9. مكاتبه با سران قبايل و كشورها
10. درگيرى با ستون پنجم به نام منافقان كه قريب دو جزء آيات قرآن درباره آنان فرود آمده است.
با توجه به اين وظايف سنگين چگونه مى تواند اين همه احاديث ميليونى را بگويد و به صورت يك انسان فارغ البال در هر موضوعى سخن بگويد.
هرگاه در ميان مسلمانان، امام معصومى باشد و مردم نيز از او پيروى كنند، اين همه تحريف در اسلام پديد نمى آيد و بازار دروغ گويان كساد مى شود. اين جا است كه انسان آثار سازنده وجود معصوم در ميان امت را به درستى درك مى كند، يعنى انسانى كه وجود او ميزان حق و باطل و جداسازنده هر يك از ديگرى است، ولى هرگاه پيشوايى مردم انتخابى باشد، و مع الوصف بالاى منبر بگويد: «وُلِّيتُكُم ولستُ بخيركُمْ فإنْ استقمتُ فأعينُونى، وإن زِغْتُ فَقَوِّمُونى...».(1)
در زمانِ چنين فردى حق و باطل از هم بازشناسى نشده و انحرافات روز به روز گسترده تر مى شود.
فيلسوف اسلامى شيخ الرئيس درباره اينكه مقام امامت مقام انتصابى است، مى فرمايد:
«در هر زمان ظهور يك پيامبر امكان پذير نيست، زيرا مزاجى كه اين كمال

1 . من به رياست شما برگزيده شدم در حالى كه بهترين شما نبودم اگر به راه راست رفتم مرا كمك كنيد و اگر منحرف شدم، مرا به راه راست باز آوريد....(سخن ابوبكر پس از گزينش غوغايى در سقيفه). الصواعق المحرقة، ص 11; الإمامة والسياسة، ج1، ص 14.

صفحه 48
را بپذيرد، در ميان مردم كم است، بنابراين پيامبر بايد براى بقاى شريعت و قوانينى كه به مصالح انسانها مرتبط است، برنامه ريزى گسترده اى داشته باشد هرگاه مقام جانشينى با استخلاف (تعيين از جانب پيامبر) باشد، اين به صواب و درستى نزديكتر است، و از اختلاف و شورش و فتنه و فساد جلوگيرى مى كند».(1)
بنابراين، نتيجه مى گيريم مصالح اسلام در آن روز (با قطع نظر از اينكه آيا پيامبر كسى را براى امامت برگزيده يا نه) ايجاب مى كرد كه خليفه از طرف پيامبر برگزيده شود نه از جانب مردم.

شيوه جانشينى در انديشه مردم عصر رسالت

بحث هاى پيشين به روشنى ثابت كرد كه مصالح اسلامى در قلمروهاى سه گانه در گزينش رهبر به وسيله پيامبر(صلى الله عليه وآله)، نهفته بود نه از طريق شورى و به عبارت ديگر، گره خلافت بايد از طريق انتصاب گشوده شود نه شوراى حل و عقد. اتفاقاً ياران پيامبر نيز با اين انديشه همراه بودند، چيزى كه به جاى انتصاب از جانب خدا انتصاب از طريق خليفه پيشين را مطرح مى كردند نه گزينش شورايى. اصولاً، گزينش از طريق شورا، جز يك بار آن هم در خلافت ظاهرى اميرمؤمنان مطرح نبود و خلافت پيوسته يا از طريق انتصاب از جانب خليفه پيشين و يا از طريق وراثت دست به دست مى گشت.
اينك ما در اينجا برخى از نصوص تاريخى را مى آوريم تا روشن شود كه در ذهن بزرگان آن زمان، اصلاً گزينش شورايى مطرح نبوده است.

1 . شفا، ج2، ص 13، از الهيات، ص 558 تا 564.

صفحه 49
1. آنگاه كه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)، آيين خود را بر قبيله بنى عامر در ايام حج عرضه كرد و آنان را به توحيد دعوت نمود، بزرگ آنان به پيامبر گفت: اگر ما با
تو بيعت كنيم، آنگاه كه خدا تو را بر مخالفان پيروز گردانيد، آيا براى ما در قدرت و حكومت سهمى هست؟ پيامبر فرمود:«الأمر إلى الله يضعه حيث يشاء»(1)، «اين كار مربوط به خداست، او اين امانت را بر دوش هر كسى كه بخواهد، مى گذارد».
2. هرگاه مسأله «خلافت» در اختيار امّت و شوراى انتخابى امت بود، چگونه پيامبر(صلى الله عليه وآله) آن را به خداواگذار مى كند؟ اين تنها پيامبر نيست كه مسأله را برعهده خدا مى گذارد و سخنى از شورا به ميان نمى آورد؟ بلكه انتصاب هايى كه پس از پيامبر صورت گرفت، همگى از انتصابى بودن مقام خلافت حكايت مى كند و اگر شورايى بود، در حقيقت نوعى پوشش براى اين انتصابها بود كه به وسيله مقامات قبلى انجام مى گرفت، مثلاً عمر بن خطاب براى خلافت، شخصاً به وسيله ابى بكر گزينش شد، آن گاه كه وى در بستر بيمارى افتاده بود، عثمان بن عفان را خواست و گفت: وصيت مرا بنويس. عثمان قلم به دست گرفت و در آغاز وصيت نوشت:
«بسم الله الرحمن الرحيم»، سپس ابوبكر به او چنين املا كرد:
«اين وصيتى است از ابوبكر فرزند أبى قحافه در آخرين روزهاى زندگى خود در اين دنيا و نخستين آشنايى خود با آخرت انجام مى دهد. من عمر بن خطاب را جانشين خود مى سازم».(2)

1 . سيره ابن هشام، ج2، ص 424.
2 . طبقات كبرى، ج3، ص 200، چاپ بيروت; كامل ابن اثير، ج2، ص 292.

صفحه 50
3. گزينش عثمان نيز در واقع انتصابى بود، هر چند رنگ انتخابى به خود گرفت، زيرا او به وسيله شوراى شش نفره انتخاب گشت، در حالى كه تركيب شورا به نوعى بود كه گزينش او امر قطعى به شمار مى آمد، يعنى عمر بن خطاب، شش نفر را براى امر خلافت برگزيد كه رأى على(عليه السلام) در ميان آنان دو تا بيشتر نبود. آنان عبارت بودند از: على بن ابى طالب، عثمان بن عفان، طلحة بن عبيدالله، زبير بن عوام، سعد بن أبى وقاص و عبدالرحمن بن عوف.
اگر مسأله، مسأله شورايى بود، بايد اعضاى شورا را مهاجر و انصار و يا اهل حلّ و عقد انتخاب كنند، نه خليفه، و اين حاكى از آن است كه روح كار، انتصابى بوده، ولى نوعى رنگ انتخابى داشت.
4. آنگاه كه عمر بن خطاب احساس كرد مرگ او فرا رسيده است، فرزندش عبدالله بن عمر را به خانه عايشه فرستاد، و گفت: از او اجازه بگير تا مرا در حجره او در كنار پيامبر(صلى الله عليه وآله)دفن كنند. عايشه استقبال كرد و گفت: سلام مرا به پدرت برسان و بگو: امّت محمد(صلى الله عليه وآله) را بدون چوپان رها مكن. فردى را به عنوان جانشين خود برگزين. من از وقوع فتنه مى ترسم.(1)
5. ابونعيم اصفهانى (متوفاى 430هـ) نقل مى كند: عبدالله بن عمر قبل از درگذشت پدرش به او گفت: مردم سخنانى مى گويند. علاقه مندم نظرات آنان را به شما يادآور شوم. آنان چنين فكر مى كنند شما كسى را جانشين خود قرار نخواهيد دارد. اگر گله گوسفندى داشته باشيد و چوپان آنها را در بيابان رها كند و به نزد شما بيايد، او را نكوهش نمى كنيد؟ پس پدرجان تو هم در فكر مردم باش

1 . الامامة والسياسة لابن قتيبه، ج1، ص 32.

صفحه 51
و براى آنان سرپرستى معين كن.(1)
6. معاويه در سال 56 وارد مدينه شد تا از مردم مدينه براى پسرش يزيد بيعت بگيرد. آنگاه كه مورد اعتراض قرار گرفت، چنين عذر آورد: گفت من ناخرسند بودم كه بميرم و امّت محمد را به صورت گله گوسفندى كه چوپان ندارد رها كنم.(2)
اين نوع انديشه ها در ذهن صحابه پيامبر پيوسته وجود داشته و همگى حاكى از آن است كه مسأله انتخاب خليفه از طريق شوراى حلّ و عقد يا مهاجر و انصار، يك مسأله كلامى است كه توجيه گر خلافت خلفا مى باشد، و هيچ گاه اين اصل پياده نشد، جز در عصر اميرمؤمنان و توپ خلافت پيوسته به وسيله انتصاب ها و يا وراثت ها به يكديگر پاس داده مى شد.

1 . حلية الأولياء، ج1، ص 44.
2 . الامامة والسياسة، ج1، ص 168.

صفحه 52
داورى هاى قرآن و سنت پيامبر در شيوه تعيين خليفه   

فصل سوم:

داورى هاى قرآن و سنت پيامبر

در شيوه تعيين خليفه

1. حديث «بدء الدعوة»

در ميان محدثان، مورخان و مفسران، حديثى به نام حديث «بدء الدعوة»معروف است كه در آغاز علنى شدن رسالت، از پيامبر بزرگوار شنيده شد. توضيح اينكه خداوند به پيامبر دستور داد كه خويشاوندان نزديك خود را به اسلام دعوت كند و آيه نازل شد كه:(وأنْذِر عَشيرَتَكَ الأقْرَبينَ).(1)
پيامبر(صلى الله عليه وآله) على(عليه السلام) را مأمور كرد كه غذايى براى مهمانان خويش تهيه كند، آنگاه كه سران بنى عبدالمطلب جمع شدند، و غذا خوردند و سير شدند، رو به آنان كرد و گفت: ديده بان قافله دروغ نمى گويد، به خدايى كه جز او خدايى نيست، من پيامبر او براى شما و براى همه مردم هستم. همان طورى كه به خواب مى رويد، از دنيا مى رويد و همان گونه كه از خواب برمى خيزيد، دوباره زنده

1 . شعراء/214.

صفحه 53
مى شويد و به حساب و كتاب اعمالتان رسيدگى خواهد شد. بهشت و دوزخ جاودان در برابر شماست. اى فرزندان عبدالمطلب من جوانى را در ميان عرب سراغ ندارم كه براى مردم خود، بهتر از آنچه من براى شما آورده ام، آورده باشد. من براى شما خير دنيا و آخرت را آورده ام. من شما را به سوى خدا دعوت مى كنم. هر يك از شما مرا يارى كند، او برادر و وصى و جانشين من در ميان شماست.
پيامبر اين جمله را سه بار تكرار كرد و هر بار على(عليه السلام) از جاى خود برخاست و گفت: اى پيامبر خدا! من آماده ام ياور شما باشم و شما را كمك كنم. و جز على كسى نداى پيامبر را لبيك نگفت. پيامبر در پاسخ او گفت: «إنّ هذا أَخى ووصيى وَخَليفتى فِيكُمْ فَاسْمَعُوا لَهُ وأَطيعُوهُ».(1)
«اى حاضران! بدانيد اين(على)، برادر من و وصى و خليفه من در ميان شماست، سخن او را بشنويد و از او فرمان بريد».
ما پيرامون تحريف هايى كه متأخران درباره اين قضيه كرده اند، سخن نمى گوييم و همين قدر مى گوييم روزى كه نبوّت پيامبر اعلام شد، امامت على هم همان روز اعلام گشت. در اين مورد به كتاب فروغ ولايت(2) مراجعه شود.

2. حديث منزلت

سيره نويسان، به اتفاق مى گويند: پيامبر براى خاموش كردن فتنه عازم تبوك گشت و مسلمانان هم با او همراه شدند و لشكرى در حدود سى هزار نفر

1 . مسند احمد ، ج1، ص 111; تاريخ طبرى، ج2، ص 62; الكامل فى التاريخ، ج2، ص 40.
2 . فروغ ولايت، ص40، تأليف آيت الله العظمى سبحانى.

صفحه 54
آماده حركت گشت ولى پيامبر، على(عليه السلام) را جانشين خود در مدينه قرار داد كه در غياب او فتنه گران، يعنى منافقان، آتش فتنه را روشن نكنند. وقتى على(عليه السلام)اجازه خروج خواست به او اجازه نداد. چشمان على از اشك لبريز شد. پيامبر به او فرمود: «أَما تَرضى أن تَكونَ منّى بِمَنْزِلَةِ هارونَ مِنْ مُوسى إلاّ أَنّه لا نَبِىّ بَعدى»(1): آيا راضى نمى شوى كه نسبت به من، همچون هارون باشى نسبت به موسى؟ بااين تفاوت كه بعد از من پيامبرى نخواهد بود.
استثنا حاكى از آن است كه كليه مناصب هارون از آن على بوده، جز نبوت، چون هارون به نصّ قرآن مانند موسى پيامبر بوده ولى در عين حال، وزير و خليفه او نيز بود.
مُسلِم، محدّث نامدار اهل سنت، در صحيح خود نقل مى كند: معاويه(كه لعن و سبّ على را رواج داده بود) به سعد بن أبى وقاص اعتراض كرد كه چرا ابوتراب را دشنام نمى دهى؟ او در پاسخ گفت: من پيوسته سه فضيلت از فضائل على را به خاطر مى آورم، از اين جهت به او دشنام نمى دهم و آرزو داشتم كه يكى از آنها از آن من بود. آن گاه كه رسول خدا دستور داد على در مدينه بماند، على(عليه السلام) به پيامبر گفت: اى رسول خدا! مرا از همراهى خود بازداشتى و در ميان زنان و كودكان نهادى. پيامبر فرمود: «أما ترضى أن تكون منّى بمنزلة هارون من موسى إلاّ انّه لا نبىّ بعدى».(2)

1 . صحيح بخارى، ج5، باب فضل أصحاب پيامبر، باب مناقب على، حديث شماره 4706 و شماره 4416.
2 . صحيح مسلم، ج6، باب فضائل على، ص 120، چاپ محمدعلى صبيح.

صفحه 55

3. حديث غدير

حديث غدير از احاديث متواتر و قطعى در تاريخ اسلام است و شايد هيچ حديثى از نظر تواتر به پايه آن نرسد. كافى است كه اين حديث را 120صحابى، و قريب 90 تابعى نقل كرده اند و 360 دانشمند سنّى در كتاب خود آورده اند. بنابراين، سخن گفتن درباره سند حديث چندان ضرورى نيست و مضمون حديث نيز به روشنى دلالت بر خلافت على(عليه السلام) و نصب وى از جانب خدا دارد. ابن تيميه (متوفاى728هـ.) كه نوعى عداوت با اميرمؤمنان(عليه السلام) داشت، صحت حديث غدير را انكار كرده است، شاگرد مكتب او يعنى ناصرالدين البانى(1333ـ1424هـ.) به نقد كلام استاد خود برخاسته و او را نكوهش مى كند كه چرا بدون بررسى تمام بخش هاى حديث، صحت آن را انكار كرده است. اينك ما برخى از عبارات حديث را نقل مى كنيم:
آنگاه كه پيامبر در غدير، از مردم بر توحيد خداوند و رسالت خويش و حقانيت معاد اقرار گرفت، فرمود:
«كيف تخلفونى فى الثقلين؟ فنادى مناد: ما الثقلان يا رسول الله؟ قال: الثقل الأكبر، كتاب الله طرف بيد الله عزّ وجل وطرف بأيديكم، فتمسّكوا به ولا تضلّوا، والآخر الأصغر عترتى، وإنّ اللطيف الخبير نبّأنى أنّهما لن يتفرقا حتى يردا على الحوض فسألت ذلك لهما ربّى فلا تقدموهما فتهلكوا ولا تقصروا عنهما فتهلكوا ثمّ أخذ بيد علىّ فرفعها حتى رؤى بياض آباطهما وعرفه القوم أجمعون.

صفحه 56
فقال: أيها الناس! من أولى الناس بالمؤمنين من أنفسهم؟ قالوا: الله ورسوله أعلم، قال: إنّ الله مولاى و أنا مولى المؤمنين وأنا أولى بهم من أنفسهم فمن كنت مولاه فعلىّ مولاه يقولها ثلاث مرّات وفى لفظ أحمد امام الحنابلة: أربع مرّات، ثم قال: اللّهم وال من والاه وعاد من عاداه وأحبّ من أحبّه وأبغِضْ من أبغَضَه وانصر من نصره واخذل من خذله، وادر الحق معه حيث دار. الا فليبلغ الشاهدُ الغائبَ».
«اى مردم! ببينيد چگونه پس از من با ثقلين رفتار خواهيد كرد؟
كسى برخاست و با صداى بلند گفت: اى پيامبر خدا! ثقلين چيست؟ فرمود: دو چيز سنگين و گرانبها: يكى بزرگتر كه كتاب خدا (قرآن) است، و يك سوى آن به دست خدا و سوى ديگر به دست شماست، پس به آن چنگ زنيد تا گمراه نشويد و ديگرى كوچكتر است و آن «عترت»(خاندان) من است، خداىِ آگاه و دانا، به من خبر داد كه آن دو هرگز از هم جدا نمى شوند تا اين كه در كنار حوض كوثر نزد من آيند. من از خدا اين را خواسته ام. پس، از آنها پيش نيفتيد كه هلاك مى شويد و از آنها عقب نيفتيد كه باز هم هلاك و بدبخت مى شويد، سپس دست على را گرفت و به قدرى بالا برد كه سفيدى زير بغل هر دو نفر ديده شد و همه مردم على(عليه السلام) را شناختند. سپس گفت: اى مردم، چه كسى از خود مردم با ايمان، به خود آنها سزاوارتر و برتر است؟ گفتند: خدا و پيامبر او بهتر مى دانند. گفت: خدا مولاى من و از من سزاوارتر است، و من مولاى مردم هستم و از خود آنان، سزاوارترم، هر كس من سرور اويم، على نيز سرور اوست. سه بار اين جمله را گفت. و در روايت احمد، امام حنبليان آمده

صفحه 57
است كه چهار بار اين جمله را گفت. سپس فرمود: خدايا ياور كسى باش كه او را يارى كند و دشمن كسى باش كه با او دشمنى كند و دوست بدار كسى كه او را دوست دارد و دشمن دار كسى را كه او را دشمن بدارد و يارى كن كسى را كه او را يارى كند. و بى ياور بگذار كسى كه او را تنها و بى ياور گذارد. و او را هميشه مدار حق قرار بده، هان! اى مردم. كسانى كه در اينجا هستند، اين پيام را به كسانى كه حضور ندارند، برسانند».

هدف از اجتماع در آن سرزمين چه بود؟

اگر كسى مجموع سخنان پيامبر(صلى الله عليه وآله) را در روز غدير بررسى كند، به روشنى داورى مى نمايد كه هدف از اين تجمع آن هم در آن هواى گرم جز تعيين جانشين پيامبر پس از رحلت او، نبوده است، اينك گواهان آن:
1. در آغاز خطبه، پيامبر از حاضران، درباره وحدانيت خدا و معاد روز رستاخيز و رسالت خويش اعتراف مى گيرد، آن گاه، مسأله ولايت على(عليه السلام) را مطرح مى كند، و اين حاكى از آن است كه حضرت در مقام بيان يك اصل بزرگ اسلامى است كه در رديف توحيد و معاد و رسالت قرار مى گيرد و اگر فقط مقصود، اظهار مهر و مودّت و يا دعوت به دوستى على(عليه السلام) بود، ديگر جا نداشت كه سه اصل بزرگ اسلامى را به نام توحيد و معاد و رسالت در كنار آن مطرح كنند.
2. در آغاز سخن مى گويد: «ألست أولى بكم من أنفسكم؟» سپس مى گويد: «فمن كنت مولاه فعلىّ مولاه» و اين حاكى از آن است كه مقصود از «مولى» همان «اولى به نفس» است كه پيامبر براى آن از مردم اعتراف گرفت و مقصود از «اولى به نفس» آن است كه فرمان او در مسائل اجتماعى و سياسى نافذ

صفحه 58
و حتى بر حفظ جان افراد، مقدم است.
3. در آغاز خطبه مى گويد: «انّى أوشكُ أن أُدْعى فأجيب» يعنى نزديك است كه عمر من به پايان برسد و دعوت حق را اجابت كنم. اين جمله را كسى مى گويد كه مى خواهد كارى انجام دهد كه با آن كار خلأ فقدان خود را پر كند; يعنى مردم!، پس از رفتن من كسى كه بعداً معرفى مى كنم مرجع كارهاى من خواهد بود.
4. پيامبر پس از جمله «من كنت مولاه» چنين فرمودند:«الله أكبر على إكمال الدين واتمام النعمة ورضا الربّ برسالتى والولاية لعلىّ من بعدى».
اين جمله ها حاكى از آن است كه پيامبر كارى انجام داد كه با آن دين خدا تكميل گرديد و نعمت او به پايان رسيد، روشن تر از همه اين كه مى فرمايد: خداوند به رسالت من و ولايت على(عليه السلام) راضى گرديد؟(1)
5. چه گواهى روشن تر از اين كه شيخين و گروه بى شمارى از ياران رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، پس از فرود آمدن پيامبر از جايگاه خطابه، همگى به على(عليه السلام)تبريك گفته و موضوع تهنيت تا وقت نماز مغرب ادامه داشت و شيخين از نخستين افرادى بودند كه به امام چنين تهنيت گفتند:«هنيئاً لك يا على بن أبى طالب أصبحت وأمسيت مولاى ومولى كلّ مؤمن ومؤمنة».(2)
6. كسانى كه مى گويند حديث غدير صحيح است ولى مقصود، اعلام دوستى على(عليه السلام)است، بايد توجه كنند در چنان هواى گرم كه كاروان قريب به يكصد هزار نفرى از رفتن باز ايستاد و مردم در آن هواى گرم روى ريگ ها و

1 . الغدير، ج1، ص 26، 27، 30، 32، 33، 34، 36، 47، 176.
2 . الغدير، ج1، ص 27 و ص 283.

صفحه 59
سنگ ها نشستند، چنين اعلامى در آن شرايط مناسبت ندارد، زيرا دوستى على جاى شبهه و اشكال نبود، بلكه همه افراد جامعه ايمانى، با هم برادر و دوست هستند، چنان كه مى فرمايد: (إنّما المؤمنون إخوة)(1) و نيز (المؤمنون والمؤمنات بعضهم أولياء بعض...).(2)

پاسخ دو شبهه

كسانى كه مدارك حديث غدير را در كتب اهل سنت مطالعه كرده اند، اذعان دارند كه اين حديث از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) صادر شده و صحابه و تابعان و بعداً هم علماى اسلام، آن را سينه به سينه نقل كرده اند و معتقدند كه پيامبر فرمود: «من كنت مولاه فعلىّ مولاه» ولى مى گويند مولى در لغت عرب به معنى «أولى» نيامده است، و مبناى استدلال بر زعامت على پس از پيامبر اين است كه مولى در حديث غدير به معنى اولى به نفس است.
در پاسخ، يادآور مى شويم كه در قرآن مجيد به تصريح بسيارى از مفسران، مولى به معنى اولى آمده است، چنانكه مى فرمايد:
(فاليومَ لا يُؤخذ مِنكُم فديةً ولا مِن الّذين كَفَرُوا مأويكُمُ النارُ هى موليكُم وبئس المصير).(3)
«پس امروز نه از شما فديه اى پذيرفته مى شود و نه از كافران، جايگاهتان آتش است و همان براى شما سزاوارتر است، و چه بد فرجامى است!».(2)

1 . حجرات، آيه 10.   2 . توبه، آيه71.   3 . حديد/15.
2 . در كتاب «پيشوايى از نظر اسلام» تأليف آيت الله العظمى سبحانى، فصل هجدهم، ص 215 درباره حديث غدير و مباحث مربوط به آن، به صورت گسترده سخن گفته شده است.

صفحه 60
داورى هاى قرآن و سنّت پيامبر درباره ولايت على(عليه السلام)   

فصل چهارم

داورى هاى قرآن و سنّت پيامبر

درباره ولايت على(عليه السلام)

مرجعيت فكرى و علمى اهل بيت(عليهم السلام)

اگر حديث «منزلت» و حديث «غدير» و حديث «بدء الدعوه»، بيانگر مرجعيت سياسى اهل بيت(عليهم السلام)است، احاديث ديگر، حاكى از مرجعيت علمى و فكرى آنان پس از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) است، و در حقيقت، آنچه كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) دارا بود، كه هم مرجع سياسى و هم مرجع علمى و فكرى بود، على(عليه السلام)و خاندانش، اين دو منصب را دارا هستند جز منصب وحى و تأسيس شريعت. اينك برخى از رواياتى كه متذكر اين موضوع است:

1. حديث ثقلين

رسول خدا در آخرين روزهاى زندگى خود، از وجود دو ميراث گرانبها براى امّت خويش سخن گفته است: 1. كتاب خدا، 2. عترت.
اينك متن روايت آن حضرت را يادآور مى شويم:

صفحه 61
«يا أيّها الناس! كأنّى دعيت فأجبت، إنّى قد تركت فيكم الثقلين أحدُهما أكبر من الآخر، كتابُ الله وعترتى فانظروا كيف تخلفونى فيهما فانّهما لن يفترقا حتى يردا على الحوض».(1)
«اى مردم! نزديك است كه فراخوانده شوم و دعوت حق را بپذيرم، (از ميان شما بروم) من در ميان شما دو چيز گرانبها برجاى مى گذارم كه يكى از ديگرى بزرگتر است: كتاب خدا و عترت خودم، پس ببينيد پس از من چگونه با آنها رفتار مى كنيد زيرا آن دو از هم جدا نمى شوند تا بر سر حوض كوثر آيند».
مدارك حديث ثقلين بيش از آن است كه به آنها اشاره شود و مرحوم ميرحامد حسين شش جلد كتاب در اسانيد آن تأليف نموده و آن را «عبقات الأنوار» ناميده است.

2. حديث سفينه

پيامبر گرامى در حديث ديگر به مرجعيت علمى وفكرى اهل بيت(عليهم السلام)اشاره كرده و آنها را به منزله كشتى نوح معرفى نموده كه هر كس سوار شود، نجات مى يابد و هر كس عقب بماند نابود و بيچاره مى شود. اينك متن حديث:
«أَلا إِنَّ مَثَلَ أهلِ بَيْتى فِيكُم مَثَلُ سَفِينَةِ نُوح مَنْ رَكِبَها نَجى وَ مَنْ تَخَلَّف عَنْها غَرَقَ».(2)
«اى مردم! آگاه باشيد، اهل بيت من در ميان شما مانند كشتى نوح

1 . مستدرك حاكم، ج3، ص 103.
2 . مستدرك حاكم، ج3، ص151.

صفحه 62
هستند، هر كس بر آن سوار شود نجات يافته و هر كس عقب بماند، غرق مى گردد».
ابن حجر هيتمى مكى در كتاب «الصواعق»، باب يازدهم در تفسير حديث، جمله اى دارد كه شايسته است از نظر خوانندگان بگذرد. او در وجه تشبيه اهل بيت(عليهم السلام) به كشتى نوح چنين مى گويد: هر كس آنان را دوست بدارد، و تعظيم كند، و اين را براى سپاسگزارى از نعمت وجود پيامبر انجام دهد، و از راهنمايى امامان اهل بيت(عليهم السلام) استفاده كند، از تاريكى مخالفت ها نجات مى يابد و اگر كسى تخلف ورزد، در درياى كفران نعمت و هلاكت غرق مى شود.

3. حديث دوازده خليفه

صحيح بخارى ومسلم كه از صحيح ترين كتاب هاى حديثى نزد اهل سنت به شمار مى آيند، امامت دوازده امام را نقل كرده اند كه ما به اجمال آنها را ياد مى كنيم:
بخارى از جابر بن سمره نقل مى كند: «سمعت رسول الله يقول: يكون اثنا عشر اميراً»، از پيامبر شنيدم مى گفت: دوازده نفر زمامدار خواهند بود، سپس كلمه اى گفت كه من نشنيدم، از پدرم پرسيدم: پيامبر چه گفت؟ پدرم گفت: پيامبر فرمود: «كلّهم من قريش; همگى از قريشند».(1)
مسلم در صحيح خود نقل مى كند:
«انّ هذا الأمر لا ينقضى حتى يمضى فيهم اثنا عشر خليفه، ثم

1 . صحيح بخارى، ج9، ص 101، حديث 7222، 7223.

صفحه 63
تكلّم بكلام خفى علىّ. قال: فقلت لأبى: ما قال؟ قال: كلّهم من قريش».(1)
«اين كار (اسلام) به پايان نمى رسد تا دوازده جانشين من به اين جهان آيند و بگذرند. سپس سخنى آهسته گفت كه من نشنيدم، به پدرم گفتم: چه فرمود؟ گفت: فرمود: همگى از قريش هستند».
احاديث «اثناعشر» بيش از آن است كه ما از دو صحيح نقل كرديم.
احمد بن حنبل از مسروق كه از تابعان است، نقل كرده است: من نزد عبدالله بن مسعود نشسته بودم و او قرآن مى خواند. مردى از او سؤال كرد: آيا از پيامبر(صلى الله عليه وآله)پرسيديد كه تعداد خليفه هاى رسول خدا چند نفرند؟ او در پاسخ گفت: از روزى كه من وارد عراق شدم كسى از من درباره اين موضوع سؤال نكرده است. آرى از رسول خدا پرسيدم. فرمود: «اثنا عشر كعدّة نقباء بنى اسرائيل; دوازده نفر خواهند بود به تعداد دوازده رهبر بنى اسرائيل».(2)
پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) درباره اين دوازده نفر اين جمله ها را به كار برده است:
1. لا يزال الاسلام عزيزاً
2. لا يزال هذا الدين منيعاً
3. لا يزال هذا الدين قائماً
4. لا يزال هذا الدين عزيزاً
5. لا يزال أمر أمّتى صالحاً.

1 . صحيح مسلم، ج6، ص 3.
2 . مسند احمد، ج1، ص 298.

صفحه 64
پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)، آنان را با اين صفات معرفى مى كند كه عزت و مناعت اسلام، صلاح و رستگارى امت به آنان بستگى دارد و شماره آنان به سان شماره نقيبان بنى اسرائيل است.
اگر كسانى بخواهند از مشروح احاديث «اثنا عشر اماماً» مطلع شوند، مى توانند به كتاب «بحوث فى الملل والنحل» مراجعه كنند.(1)
اكنون سؤال مى شود: اين دوازده نفر كه داراى اين صفات بالا و برتر باشند كه با توجه به ظاهر اين احاديث اين دوازده نفر پشت سر هم مى آيند، چه كسانى هستند؟
ما چنين خصوصياتى را جز درباره على(عليه السلام) و امامان بعدى سراغ نداريم، زيرا آنان در اوقات فترت به نشر معارف و علم و راهنمايى امّت پرداخته و مايه عزّت اسلام بودند و امّت اسلامى بر علم و دانش و تقوا و پيراستگى آنها اتفاق نظر دارند. اين مطلب را كمى مشروح تر بيان كنيم:
بر فرض اين كه خلافت خلفاى چهارگانه مايه عزت و مناعت اسلام بوده است ولى متأسفانه عمر خلافت آنان كوتاه بوده و تعداد آنها از چهار نفر تجاوز نكرده است. سلاطين بنى اميه، جنايتكاران زمان خود بودند كه تعداد آنها از دوازده تن گذشت. فرمانروايان عباسى نيز گذشته از آنكه سفاك و خونريز بودند و گروه بى شمارى را به زنجير كشيدند، تعداد آنان از دوازده تن بيشتر بوده است.
از نظر فهم حديث، بايد پس از درگذشت پيامبر يك گروه دوازده نفرى جست كه پياپى آمده و صفات و شرايطى كه پيامبر يادآور شده است، را داشته باشند.

1 . بحوث فى الملل والنحل، آيت الله العظمى سبحانى، ج6، ص 58ـ 66.

صفحه 65
شگفت است كه برخى نويسندگان اهل سنت مى خواهند اين احاديث را بر خلفاى راشدين و گروهى از خلفاى بنى اميه همچون معاويه و يزيد و عبدالملك مروان و وليد تطبيق كنند كه برخى از آنها به قتل صحابه رسول خدا و شرابخوارى در خانه كعبه شهرت دارند.(1)

آيه ولايت

از آياتى كه به اعتقاد اكثر مفسران درباره امام على(عليه السلام) نازل شده است، آيه زير مى باشد كه همراه آيه بعدى از نظر خوانندگان مى گذرانيم:
(إنّما وَلِيُّكُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَهُمْ راكِعُونَ* وَمَنْ يَتَوَلَّ اللهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا فَإنَّ حِزْبَ اللهِ هُمُ الْغالِبُونَ).(2)
«ولى و سرپرست شما، خدا و پيامبر و كسانى هستند كه ايمان آورده اند، همان كسانى كه نماز را بر پا مى دارند و در حال ركوع، زكات مى دهند، و هر كس خدا و فرستاده او و افراد با ايمان را سرپرست خود سازد، به راستى كه حزب خدا پيروز است».
شأن نزول آيه را بسيارى از مفسران و اهل حديث چنين نقل كرده اند:
سائلى وارد مسجد شد و درخواست كمك كرد، كسى به او چيزى نداد، على(عليه السلام) در حالى كه در ركوع بود، با انگشت كوچك خود كه انگشترى در آن بود، به فقير اشاره كرد تا انگشترى را از دست او درآورد. او انگشترى را از دست

1 . تاريخ الخلفاء، نگارش جلال الدين سيوطى، 250 ط مصر.
2 . مائده، آيات 55ـ 56.

صفحه 66
امام درآورد و به دنبال كار خود رفت.
در اين هنگام، خبر به پيامبر رسيد، وى از خدا چنين درخواست كرد: «همان گونه كه براى موسى از خاندان خويش وزيرى تعيين نمودى، پروردگارا، براى من نيز از اهل بيتم وزيرى معيّن بفرما. در اين هنگام فرشته وحى فرود آمد و اين آيه را براى پيامبر آورد.
شأن نزول آيه را به صورتى كه ياد شد; شخصيت هاى برجسته اى مانند خود امام على(عليه السلام) و ابن عباس، عمار وجابر، ابورافع و انس بن مالك و عبدالله بن سلام به گونه اى كه گذشت نقل كرده اند:(1)
حسان بن ثابت شاعر معروف عهد رسالت، در اشعار خود كه متضمن فضائل و مناقب على(عليه السلام) است، چنين مى گويد:
مَنْ ذا بِخاتَمهِ تَصَدَّقَ راكِعاً *** وَأَسَرَّها فِى نفسِهِ أسراراً؟
مَنْ كانَ باتَ عَلى فِراشِ مُحَمّد *** ومحمّد أسرى يَؤمُّ الغارا؟
مَنْ كانَ فِى الْقُرآنِ سُمِّى مُؤْمناً *** فى تِسع آيات تُلِينَ غزاراً(2)چه كسى بود كه در حال ركوع انگشتر خود را به فقير داد و اين كار را پنهان داشت؟
چه كسى بود كه در بستر محمد(صلى الله عليه وآله) خوابيد در حالى كه پيامبر شبانه رهسپار غار ثور بود؟

1 . كنزالعمال، حديث 6137; تفسير فخر رازى، ج12، ص 26; تفسير نيشابورى (در حاشيه تفسير طبرى)، ج6، ص 154.
2 . تذكرة الخواص، ص 18، چاپ نجف.

صفحه 67
چه كسى بود كه در قرآن در نه جا، و در آياتى كه بسيار خوانده مى شود، مؤمن ناميده شد؟
لفظ«ولىّ» در اين جا به معناى همان «أولى به تصرف» و سرپرست و اولى است، چرا كه اگر مقصود، دوست وياور بود، اختصاص و امتيازى براى على(عليه السلام)به شمار نمى رفت، زيرا قرآن همه مؤمنان را دوست و ياور يكديگر مى داند:
(والمؤمنونَ والمؤمناتُ بعضُهُم أولياءُ بَعْض).(1)
«مردان و زنان مؤمن دوست و ياور يكديگرند».
پس معنايى براى ولىّ جز همان اولى به تصرف و سرپرست و فرمانروا و رهبر در اينجا نمى توان تصور كرد.
اكنون بايد بيشتر در شيوه دلالت آيه بر ولايت اميرمؤمنان(عليه السلام)، گفتگو كرد:
«ولى» در لغت عرب به معناى سرپرست است و در حديث رسول خدا آمده است:
«أَيُّما امرأة نَكَحَتْ بِغَيْرِ إذْنِ وَلِيِّها فَنِكاحُها باطِلٌ».(2)
«هر زنى كه بدون اجازه سرپرست خود ازدواج كند، ازدواج او باطل است».
و مقصود از ولى در آيه ولايت همين معناى سرپرست است و ظاهر آيه اين است كه مؤمنان، داراى سه ولىّ هستند:
1. خداوند بزرگ(الله)

1 . توبه، آيه71.
2 . مسند احمد، ج6، ص 66.

صفحه 68
2. رسول او (و رسوله)
3. مؤمنان(الذين آمنوا)
براى مؤمنان دو شرط ذكر شده است:
1. (الّذين يقيمون الصلاة)، «نماز به پا مى دارند».
2. (و يؤتون الزكاة وهم راكعون)، «در حال ركوع زكات مى دهند».
ولىّ سوم با آن شروط، كسى جز على بن ابى طالب(عليه السلام) نبود و قطعاً مراد اوست. و به ديگر سخن اگر مراد از ولى، دوست و امثال آن باشد، آوردن قيود ديگر، مانند اقامه نماز و پرداخت زكات در حال ركوع بى جهت خواهد بود، زيرا مؤمنان، همگى دوست يكديگرند، چنان كه مى فرمايد:(المؤمنون والمؤمنات بعضهم أولياء بعض).
و به ديگر سخن، آيه مباركه پس از خدا و رسول او، گروهى را به عنوان ولى معرفى مى كند كه علاوه بر اين، ايمان و اقامه نماز، دهنده زكات در حال ركوع باشند، قهراً اين قيد سوم دائره ولايت را تنگتر نموده همه مؤمنان را دربرنخواهد گرفت. بايد برگرديم به تاريخ تا روشن شود چه گروهى يا چه فردى واجد اين صفت بوده است؟ تاريخ در اين باره، جز يك فرد كه آن هم على بن ابى طالب باشد، معرفى نمى كند.

پاسخ يك سؤال

هرگاه مراد از ولايت، سرپرستى و امامت على(عليه السلام) باشد; چرا جمله را به صيغه جمع آورده و گفته است:(والذين آمنوا...) در حالى كه جا داشت بگويد:

صفحه 69
«الذى آمن واقام الصلاة، وآتى الزكاة وهو راكع».
پاسخ آن روشن است زيرا در زبان عرب، تعبير از مفرد به صيغه جمع براى تعظيم و تكريم يك امر رايج است. (1) قرآن مجيد مى فرمايد:(إنّا أنزلناه فى ليلة القدر).
البته در اينجا برخى، نكات ديگرى را نيز يادآور شده اند، مثلاً زمخشرى در كشاف مى گويد:علّت جمع آوردن صيغه، ايجاد رغبت در مردم است تا خود را به اين مقام برسانند و ثواب آن را درك كنند و از اين طريق به مردم تفهيم مى كند كه مؤمنان بايد چنين صفاتى را به دست آورند و هميشه در نيكوكارى و بخشندگى به فقرا كوشا باشند تا آنجا كه اجازه ندهند نماز به پايان برسد و در همان حال نماز به فقير، احسان كنند».(2)
شبهه افكنى فخر رازىفخر رازى كه ملقب به امام مشككين است بر اثر لغزندگى ذهن، در غالب مسائل، ايجاد شك و ترديد نموده و يكى هم در دلالت اين آيه بر ولايت على ايجاد ترديد كرده است. خوشبختانه خود او در سال 606 يعنى دو سال پيش از وفات خود، وصيت نامه اى نوشته و در آنجا تشكيك هاى خود را چنين ارزيابى نموده است:
«بدانيد من شيفته دانش بودم، در هر موضوعى چيز مى نوشتم در حالى كه از كم و كيف آن آگاه نبوده و در نوشته ها مقيد نبودم كه حق باشد يا باطل،

1 . مجمع البيان، ج2، ص 211.
2 . كشاف، ج1، ص 468.

صفحه 70
ارزشمند باشد يا بى ارزش».(1)
اينك برخى از شبهات او را يادآور مى شويم و پاسخ آنها را بيان مى كنيم:
1. «ولىّ» در لغت عرب به معنى محب و دوست نيز آمده است، چنان كه مى فرمايد:(المؤمنون بعضهم أولياء بعض) و در ما قبل و مابعد آيه واژه «اولياء» به صورت جمع آمده، مثلاً در آيه 51 مى فرمايد:
(يا أيُّها الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا اليَهُودَ وَالنَّصارى أولياءَ بَعْضُهُمْ أولياءُ بَعْض وَمَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإنّهُ مِنْهُمْ إنَّ اللهَ لا يَهْدِى الْقَومَ الظّالِمينَ).(2)
«اى افراد با ايمان! يهود و نصارا را «ولىّ» خود نگيريد، برخى از آنان ولىّ برخى ديگرند و هر كس آنان را ولى خود قرار دهد، خدا قوم ستمگر را هدايت نمى كند».
و در آيه 57 مى فرمايد:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُواً وَلَعِباً مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَالْكُفّار أوْلياءَ وَاتَّقُوا اللهَ إنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ).
«اى افراد با ايمان، افرادى كه آيين شما را به باد استهزا و بازى مى گيرند، از اهل كتاب و مشركان، ولىّ خود نسازيد، و از خدا بپرهيزيد، اگر ايمان داريد».

1 . دائرة المعارف، فريد وجدى، ج4، ص 148.
2 . مائده، آيه 51.

صفحه 71
بنابراين واژه اولياء كه در آيه 51 و آيه 57 آمده است، به معنى دوستان و محبان است، طبعاً آيه 55 كه مورد استدلال است، به همان معنا خواهد بود.
اين حاصل شبهه فخر رازى است و اينك پيرامون آن گفتگو مى كنيم.

پاسخ:

فخر رازى، به خاطر پيشداورى، فقط آيات محدودى (51 و 57) را در نظر گرفته و تصور كرده است كه محور سخن، مهر و مودّت و دوستى است. طبعاً مقصود از «ولىّ» هم در آيه مورد بحث ما، دوستى خداو پيامبر و مؤمنان خواهد بود، ولى از دو چيز غفلت كرده است:
1. مگر دوستى خدا و پيامبر بر احدى مخفى بوده كه آيه بااين تأكيدات و آوردن كلمه «إنّما» آن را بخواهد گوشزد كند؟ طبعاً مقصود از ولىّ معناى بالاترى است كه آن را از مشركان و اهل كتاب سلب كرده ومتوجه سه گروه خاص نموده است.
2. مطالعه آيات اين سوره از آيه 42 تا 70، حاكى از آن است كه مقصود از ولى در آيه، و در آيات قبل و بعد، معرفى افرادى است كه بتوانند بر جامعه مؤمنان حاكميت و ولايت داشته باشند. مثلاً در آيه 43 مى فرمايد:
(وَكَيْفَ يُحَكِّمُونَكَ وَعِنْدَهُمُ التَّوراةُ فِيها حُكْمُ اللهِ).
«چگونه تو را به داورى مى پذيرند، در حالى كه تورات در ميان آنهاست و حكم خدا در آن است و آنها زير بار آن نرفته اند».
در آيه47 مى فرمايد:

صفحه 72
(وَلْيَحْكُمْ أهْلُ الإنْجِيلِ بِما أَنْزَلَ اللهُ فِيهِ)
«پيروان مسيح بايد به آنچه خداوند در آن نازل كرده حكم كنند».
در آيه 49 مى فرمايد:
(وَاَنِ احْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللهُ...)
«در ميان آنان با آنچه خدا فرود آورده، داورى كن».
در آيه 50 مى فرمايد:
(أَفَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ)
«آيا داورى زمان جاهليت را از تو مى خواهند؟».
پس از آين همه آيات كه همه درباره حكومت و قضاوت كه از شئون ولايت به معناى فرمانروايى است، سخن مى گويد; ناگهان مؤمنان را با آيه زير كه مورد نظر فخر رازى است مخاطب مى سازد.
(يا أيُّهَا الّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا اليهودَ والنَّصارى أولياءَ بعضُهُم أولياءُ بعض...)(1)
«اى افراد با ايمان، يهود و نصارى را ولى و سرپرستِ خود نسازيد برخى از آنها سرپرست برخى ديگر هستند و هر كس فرمانروايى آنها را بپذيرد; از آنهاست».
با توجه به آيات قبلى، مفاد آيه 51 نيز روشن مى شود كه هرگز درباره مهر و محبت و دوستى تنها سخن نمى گويد، زيرا پس از آن همه بحث پيرامون مسائل مربوط به حاكميت و حكومت قانون الهى، شايسته نيست خداوند فقط

1 . آيه 51.

صفحه 73
دوستى يهود و نصارا را مطرح كند، بلكه لازم است ريشه مفاسد را مطرح كند كه همان، پذيرش ولايت آنان، بر خود است، كه طبعاً مفاسد زيادى را دربردارد.
از اين بيان روشن مى شود كه در آيه 57 كه مى فرمايد:
(ياأيُّها الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الَّذِينَ اتَّخَذُوا دينَكُمْ هُزُواً وَلَعِباً مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَالْكُفّارَ أَوْلياءَ وَاتَّقُوا اللهَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ).(1)
هرگز سخن درباره دوستى ساده نيست بلكه مسأله، پذيرش ولايت آنان در قلمروهاى مختلف، مانند قضاوت و داورى و يا تشريع حكم الهى و مديريت اجرايى در اين زمينه هاست.
در چنين هاله اى از افكار و انديشه ها مفاد آيه مورد بحث تجلى مى كند:
(إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا...).
«ولى شما تنها خدا و پيامبر او و مؤمنانى هستند كه اين صفات را دارند».
و علت حصر ولايت در اين سه نفر آن است كه گروه هاى پيشين، زير بار ولايت خدا نرفته اند و صادقانه حكم خدا را اجرا نكرده اند، و لذا آنان را به سه نوع تهديد هشدار داده است:
1. (وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أنْزَلَ اللهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ).
«و آنها كه به احكامى كه خدا نازل كرده حكم نمى كنند، كافرند».
2. (وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللهُ فَأُولئِكَ هُمُ الظّالِمُونَ).

1 . اى كسانى كه ايمان آورده ايد! افرادى كه آيين شما را به باد استهزا و بازى مى گيرند از اهل كتاب و مشركان ولىّ خود انتخاب نكنيد! و از خدا بپرهيزيد اگر ايمان داريد.

صفحه 74
«و هر كس كه به احكامى كه خدا نازل كرده حكم نكند، ستمگر است».
3. (وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ).(1)
«و كسانى كه بر طبق آنچه خدا نازل كرده حكم نمى كنند، فاسقند».

قرائن ديگر

در خود آيات، قرائن روشنى هست كه مقصود از ولى همان سرپرست و متصرف در امور انسان است، نه به معناى محبت و دوستى. اينك بيان اين قرائن:
الف. آيه (يا أَيُّها الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنَّصارى أولياءَ بَعْضُهُمْ أولِياءَ بَعْض وَمَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإنَّهُ مِنْهُمْ إنَّ اللهَ لا يَهْدِى الْقَومَ الظّالِمينَ)(2) كه مورد استشهاد فخر رازى است، درست همگون با آيه سوره توبه است كه مى فرمايد:
(يا أيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا آبائَكُمْ وَإِخْوانَكُمْ أَولِياء إنِ اسْتَحَبُّوا الْكُفْرَ عَلَى الإيمانِ...).(3)
اى افراد با ايمان، پدران و برادران خود را آن گاه كه كفر را بر ايمان برگزيدند، سرپرست خود نسازيد...».
اكنون سؤال مى شود: در اين آيه كه مؤمنان را از «ولى» ساختن پدران و برادران در حال انتخاب كفر بر ايمان باز مى دارد، مقصود چيست؟
آيا دوستى فطرى انسان نسبت به پدر و مادر است؟ مسلّماً اين نوع

1 . مائده، آيه 47ـ44.
2 . مائده، آيه51.
3 . توبه، آيه 23.

صفحه 75
دوستى قابل بازدارى نيست، هر فرزندى نسبت به پدر و برادر خود، به گونه اى مهر و مودّت دارد، و لذا از سرنوشت بد آنان سخت ناراحت مى شود كه چرا راه دوزخ را در پيش گرفته اند؟ قطعاً مراد، آن گونه تولّى است كه زندگى خود را به دست آنان بسپارد و آنان را سرپرست خود سازد.
ب. در همان (سوره مائده)، آيه 51 كه مورد استشهاد فخر رازى است و ما را از ولى شمردن يهود و نصارى نهى مى كند، مى فرمايد:
(وَمَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ).
«هر كس آنها را ولى خود سازد، از آنهاست».
اكنون سؤال مى شود، آيا مجرد دوستى كه چه بسا عوامل فطرى و خارجى دارد، سبب مى شود كه انسان از يهود و نصارى گردد؟ اين قرائن و شواهد حاكى از آن است كه مراد از پذيرش ولايت، پذيرش حاكميت و اولويت در تصرف در سرنوشت انسان است.
ج. در آيه 54 مى فرمايد:
(يا أَيُّها الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ...).
«اى افراد با ايمان هر كس از شما از آيين خود باز گردد به خدا ضررى نمى رساند...».
اين آيه حاكى است كه علت اين بازگشتن از دين، پذيرش ولايت يهود و نصارى بوده است كه مايه انحراف گشته است، و الا دوستى ساده كه چه بسا ريشه در همجوارى يا بستگى خانوادگى دارد، كار را به ارتداد نمى كشاند.
با توجه به اين قرائن، هيچ فردى نمى تواند احتمال دهد كه در همه آيات،

صفحه 76
مقصود از«ولىّ» يا «اولياء»، محبت و دوستى است.

شبهه دوم

رازى بار ديگر به شبهه پراكنى پرداخته و مى گويد: هرگاه اين آيه در حق على(عليه السلام) فرود آمده باشد، بايد در حال حيات رسول خدا نيز ولايت نافذ التصرف داشته باشد.(1)

پاسخ

رازى از يك نكته غفلت كرده و آن اين است كه آيه حاكى از آن است كه امام، در حال حيات رسول خدا نيز داراى ولايت بوده، ولى به كارگيرى آن در صورت نياز است و آن پس از ارتحال رسول خداست و اين مسأله يك امر عرفى است. رجال سياسى فردى را به عنوان ولايت عهد، معرفى مى كنند در حالى كه با بودن خود فرمانروا، او مصدر كار نيست، بلكه هدف آن است كه در نبودن حاكم، خلأى كه پيش مى آيد، به وسيله او برطرف شود.
چكيده سخن، با توجه به آياتى كه در شأن اميرمؤمنان(عليه السلام) وارد شده، روشن مى شود كه وحى الهى با اين آيات، امّت را به سوى خاندان رسالت رهبرى مى كند، گاهى مهر ومودّت آنها را مزد رسالت معرفى مى كند(شورى، آيه23) و گاهى على را جان پيامبر، و فرزندان او را فرزندان پيامبر، قلمداد مى فرمايد(آل عمران، آيه 61).
سرانجام، خانه هاى خاندان رسالت را كه بيت فاطمه(عليها السلام) از آنهاست از

1 . تفسير مفاتيح الغيب، ج12، ص 28.

صفحه 77
خانه هاى بلندپايه مى شمارد و مى گويد:(فِى بُيُوت أَذِنَ اللهُ أَنْ تُرْفَع).(1)
سيوطى در «الدرّ المنثور» نقل مى كند: آنگاه كه اين آيه نازل شد و پيامبر آن را در مسجد تلاوت كرد، ابوبكر در حالى كه به خانه على و فاطمه اشاره مى كرد، گفت: اى رسول خدا اين خانه هم از همان خانه هاست؟ پيامبر فرمود: آرى از بهترين آنهاست.(2)
هر فردى اين آيات را درباره اهل بيت(عليهم السلام) مطالعه كند بى شك به دست مى آورد كه پيامبر براى جانشينى خود به امر الهى انديشيده و فردى را به عنوان جانشين معرفى كرده است.

1 . نور، آيه 36.
2 . الدر المنثور، ج5، ص 50.

صفحه 78
چرا ولايت على(عليه السلام) تحقّق نپذيرفت؟   

فصل پنجم

چرا ولايت على(عليه السلام) تحقّق نپذيرفت؟

گاهى سؤال مى شود كه چگونه مى توان باور كرد كه با وجود تصريح و تأكيد پيامبر بر جانشينى على(عليه السلام) در غدير، صحابه آن حضرت، چنين تأكيد و تصريح را زير پا نهادند؟ به ويژه آن كه ياران پيامبر، همان نيكان صدر اسلام بودند كه در راه خدا جهاد و هجرت كردند. از طرف ديگر، فاصله زمانى غدير تا رحلت پيامبر كم بود.
در اين مقاله، پاسخ اين سؤال با استناد به موارد تاريخى داده شده و به اثبات رسيده است كه همه ياران پيامبر، در همه موارد، تسليم فرمان خدا و پيامبر نبودند و موارد تخلف آنها يكى دو تا نبود. و ناديده گرفتن غدير نيز يكى از اين موارد بود.
رسول گرامى(صلى الله عليه وآله)، طبق وظيفه اى كه وحى الهى بر دوش او نهاده بود، مشكل آينده جامعه را برطرف كرد، و آنان را از هر نوع سرگردانى، در تعيين رهبر رهايى بخشيد، ولى سؤالى در اينجا هست، و آن اينكه ياران رسول خدا كه در پيشرفت اسلام، جان نثارى كرده بودند، چگونه اين سفارش پيامبر را ناديده گرفته و عملاً زمام حكومت را به دست ديگرى سپردند؟ و اين به حق شبهه اى است كه بايد آن را برطرف ساخت.

صفحه 79
بررسى زندگى ياران رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نشان مى دهد كه با وجود تمجيدى كه از اكثر آنها مى شود بسيارى از بزرگان آنها، صد در صد تسليم وحى الهى نبودند و گاهى سليقه خود را بر وحى الهى مقدم مى داشتند. آيات قرآنى و همچنين احاديث اسلامى، مخالفت هاى آنان را در مواردى با رسول گرامى ضبط كرده و مى توان همه آنها را در كتاب مرحوم سيد شرف الدين به نام «النص والاجتهاد» خواند، ولى ما به برخى از مخالفت هاى آنان اشاره مى كنيم، بالاخص آنچه با دليل قرآنى همراه است.

1. مقاومت در برابر داورى هاى پيامبر

1. آيه 65، از سوره نساء، حاكى از آن است كه گروهى از ياران پيامبر در برابر برخى از داورى هاى او مقاومت كرده و آماده پذيرش آن نبودند، و لذا قرآن، آنان را تهديد مى كند كه يكى از نشانه هاى ايمان پذيرش بى چون وچراى داورى هاى اوست، چنان كه مى فرمايد:
(فَلا وَربِّك لا يُؤمِنُونَ حَتّى يحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فى أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيماً).
«به پروردگارت سوگند كه آنها مؤمن نخواهند بود، مگر آن كه در اختلافات خود، تو را به داورى بطلبند، سپس از داورى تو در دل خود، احساس ناراحتى نكنند و كاملاً تسليم باشند».
اگر واقعاً ياران رسول خدا در حال حيات او دربست تسليم او بودند، اين تهديد چه معنايى داشت؟
2. مخالفت در جنگ بدر
در جنگ بدر، در حالى كه هنوز آتش جنگ شعلهور بود، اسيران دشمن را

صفحه 80
به عنوان برده خود گرفتند كه با اخذ مبلغى (فديه) آنها را آزاد سازند، در حالى كه اسيرگيرى مخصوص زمانى است كه آتش جنگ خاموش شود. قرآن در نقد عمل خودسرانه آنان، چنين مى فرمايد:
(لَوْلا كِتابٌ مِنَ اللهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمْ فيما أَخَذْتُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ).(1)
«اگر فرمان پيشين خدا نبود كه بدون ابلاغ، هيچ امتى را كيفر نمى دهد به خاطر اسيرگيرى مجازات بزرگى به شما مى رسيد».
اين آيه در مورد بدرى هاست كه گل سرسبد ياران رسول خدا هستند و شهيدان بدر در عالى ترين درجه شهداى اسلام هستند. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.

3. مخالفت در جنگ احد

در سال سوم هجرت، ابوسفيان، با ارتشى مجهز رو به مدينه آورد و در دامنه كوه احد اردو زد. پيامبر(صلى الله عليه وآله)، مجاهدان اسلام را بسيج كرد و رو در روى سپاه دشمن در نقطه اى كه به آن «جبل عينين» مى گفتند پنجاه تيرانداز مستقر كرد و عبدالله بن جبير را فرمانده آنها ساخت و فرمود: اگر دشمن خواست ازاين راه وارد صحنه نبرد شود، آنها را با تيرباران عقب برانيد، هرگز از اين نقطه حساس دور نشويد، خواه ما پيروز شويم و خواه مغلوب. با اين همه از آنجا كه در آغاز جنگ، پيروزى از آن مسلمانان بود، چهل نفر از اين تيراندازان با وجود تأكيد پيامبر، با خود گفتند: ماندن ما، در اين نقطه، فايده اى ندارد. فرمانده آنان، هر چه آنان را نصيحت كرد، گوش ندادند و براى گردآورى غنيمت، از آن نقطه فرود آمدند.

1 . انفال، آيه68.

صفحه 81
در نتيجه، خالد بن وليد، يكى از سرداران سپاه دشمن وقتى جبل عينين را خالى از تيرانداز ديد فرصت را غنيمت شمرد، و با فوج تحت فرماندهى خود، به آن نقطه حمله كرد، و پس از كشتن ده نفر باقيمانده، از پشت سر به مسلمانان حمله كرد و پيروزى قبلى به شكست تبديل شد.(1)

4. مخالفت با صلح حديبيه

سال ششم هجرت، پيامبر گرامى، آماده آغاز عمره مفرده، با ياران خود شد و سلاحى، جز سلاح مسافر همراه نداشتند، وقتى به سرزمين حديبيه رسيد كه مرز سرزمين حرم است با مقاومت مشركان مكه روبرو شد و آنها به هيچ قيمت حاضر نشدند كه راه را براى زيارت پيامبر و يارانش بگشايند، سرانجام به اين نتيجه رسيدند كه طرفين تصميم بگيرند كه امسال از عمره صرف نظر شود، و سال آينده راه براى عمره مسلمانان باز باشد و صلح نامه اى كه داراى بندهاى مختلفى بود ميان طرفين به امضاء رسيد، آنگاه كه صلح نامه به امضا رسيد، عمر بن خطاب خشم خود را از اين قرارداد، ابراز كرد و گفت:«آيا اين قرارداد موجب ذلت و خوارى ما از نظر دينى نيست؟».(2)
پس از گفتگوهاى زيادى، او و همفكرانش ساكت شدند و پيامبر راه مدينه را در پيش گرفت و آينده ثابت كرد كه پيامبر با عقد قرارداد صلح، منافع بسيار زيادى را كسب كرده است و راه را براى گسترش اسلام گشوده است، و لذا دو سال نگذشته بود كه پيامبر به مكه بازگشت و دژ شرك را فتح كرد و خانه توحيد را از لوث بتها پاك ساخت.

1 . سيره ابن هشام، ج3، ص 83.   2 . سيره ابن هشام، ج2، ص 317.

صفحه 82

5. مخالفت با اعزام لشكر اسامه به سرزمين روم

در روزهايى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در بستر بيمارى افتاده بود، مصمم شد كه لشكرى را براى مقابله با لشكر روم كه مرتب مدينه را تهديد مى كرد، اعزام كند، پس از بسيج عمومى، اسامة بن زيد را فرمانده اين سپاه ساخت و به او دستور داد كه هر چه زودتر مدينه را ترك كند و به قدرى در اين كار مصمّم بود كه در همان بستر بيمارى مرتب مى فرمود: «جهّزوا جيش اُسامة، لعنَ الله مَن تخلّف عنه»; «سپاه اسامه را روانه كنيد، خدا لعنت كند هر كس را كه از اين سپاه باز بماند».
در اين هنگام، ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله) به دو گروه تقسيم شدند: گروهى اصرار بر رفتن و گروهى ديگر، اصرار بر ماندن داشتند . بهانه گروه دوم اين بود كه بيمارى پيامبر(صلى الله عليه وآله) شدت پيدا كرده است و ما را ياراى مفارقت او نيست. چه بهتر صبر كنيم تا سرانجام كار روشن شود.(1)
شهرستانى جريان را به صورت بسيار كوتاه نقل كرده، امّا طبرى در رويدادهاى سال يازدهم هجرى چنين مى گويد: آنگاه كه ياران پيامبر از فرماندهى اسامة بن زيد، آگاه شدند، او را شايسته اين مقام ندانستند، و حاضر نشدند زير پرچم او به جهاد بروند، وقتى پيامبر از نافرمانى آنان آگاه شد، گفت: او شايسته چنين فرماندهى است و قبلاً نيز درباره پدر او چنين سخن مى گفتيد در حالى كه او نيز شايستگى فرماندهى داشت.(2)

1 . ملل ونحل، شهرستانى، ج1، ص 29 و 30.
2 . تاريخ طبرى، ج2، ص 29.

صفحه 83

6. مخالفت با نگارش نامه

ابن عباس مى گويد: در روزهاى آخر عمر پيامبر، بيمارى او شدّت گرفت. در اين هنگام، پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: براى من قلم و دواتى بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه بعد از آن گمراه نشويد. عمر بن خطاب كه در آن جلسه حاضر بود، گفت: بيمارى بر پيامبر فشار آورده و كتاب خدا براى ما كافى است. در اين هنگام حاضران در مجلس با هم به مشاجره برخاستند. گروهى اصرار بر آوردن قلم و دوات و گروهى ديگر بر نياوردن آن داشتند. آنگاه كه پيامبر از بگو مگوى دور از ادب ياران خود آگاه شد، فرمود: برخيزيد و از اينجا برويد و كشمكش در حضور من شايسته شما نيست. ابن عباس مى گويد: همه مصيبت ها در چنين روزى بر سر ما فرود آمد كه نگذاشتند پيامبر نامه تاريخى خود را بنويسد.(1)
***
اينها يك رشته نمونه هايى از مخالفت ياران پيامبر با فرمانهاى صريح او بود. بنابراين، هيچ مانعى نبود كه با جانشينى اميرمؤمنان مخالفت كرده و آن را ناديده بگيرند.
ما به خاطر دورى از عصر رسالت،تصوّر مى كنيم كه هاله اى از عصمت و پاكى زندگى ياران رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را فرا گرفته بود و همه آنها هميشه گوش به فرمان پيامبر بوده اند، در حالى كه ياران پيامبر همان بت پرستان دوران جاهليت بوده اند كه به شرف اسلام مشرف شده بودند و گروهى، مخلص و فرمانبردار، اما گروهى ديگر نافرمان و حسابگر و در پى منافع و مصالح خويش بودند و دست كم مى توانيم بگوييم كه همگى عصمت نداشتند.

1 . صحيح بخارى، باب كتابة العلم، حديث114.

صفحه 84

تصرف در آموزه هاى اسلام

بهترين گواه بر اين كه گروهى از آنان صد در صد تسليم وحى الهى نبودند، بلكه به دنبال مصالح شخصى خويش بودند و اسلام براى آنان تا آنجا اهميّت داشت كه با سليقه و فكر آنان، سازگار و همراه باشد و در غير اين صورت، از پذيرفتن احكام آن سر برمى تافتند، اين است كه پس از درگذشت پيامبر، در شريعت اسلام، دستكارى هايى كردند كه به عقيده خودشان جنبه اصلاحى داشت. اينك نمونه هايى را يادآور مى شويم:

1. تصرف در اذان صبح

مالك در موطأ خود مى نويسد: مؤذن آمد تا عمر بن خطاب را(در زمان خلافت وى) براى نماز صبح بيدار كند، با اين جمله او را از خواب بيدار كرد:«الصلاةُ خيرٌ من النوم». عمر با شنيدن آن گفت: چه خوب است كه اين جمله را به اذان بيفزاييم.(1)
زرقانى در شرح موطّأ مى نويسد: عبدالله بن عمر از پدرش نقل كرد كه او به مؤذن گفت: هرگاه به جمله «حى على الفلاح» رسيدى، دوبار پشت سر آن بگو:«الصلاة خير من النوم»(2)

1 . موطأ، باب ما جاء من النداء للصلاة، حديث6.
2 . موطأ، شرح زرقانى، ج1، ص 150.

صفحه 85

2. محروم كردن دختر پيامبر از ميراث

قرآن كريم، در آيات خود، اعلام مى كند كه فرزندان ميت اعم از دختر و پسر، از پدران و مادران ارث مى برند و در آيات ديگر ارث بردن سليمان را از داود يادآورى مى كند و مى فرمايد:(وَ وَرِثَ سليمانُ داودَ)(1) و در آيه ديگر يادآورى مى كند كه زكريا از خدا فرزندى خواست تا از او ارث ببرد، چنانكه مى فرمايد:
(فَهَبْ لى مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّاً * يَرِثُنى وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيّاً).(2)
«خدايا به من فرزندى عنايت فرما تا از من وازخاندان يعقوب ارث ببرد و او را انسانى پسنديده ساز».
اين آيات حاكى از آن است كه فرزندان پيامبران از آنان ارث مى بردند. مقصود در اين آيات، ارث اصطلاحى است، نه ارث علم و دانش، زيرا علم و دانش ميراثى نيست، نبوت، نيز ارثى نيست. ازاين گذشته اگر مقصود، ارث بردن نبوّت بود، دعاى زكريا لزومى نداشت كه عرض كرد(وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيّاً)زيرا پيامبران خدا اولياى الهى هستند و پاكى جزء ذات آنها است.
امّا در مقابل اين آيات، با خبر واحدى كه فقط خود خليفه نخست، راوى آن بود، دخت گرامى پيامبر را از ارث او محروم ساختند، به استناد اينكه پيامبر فرمود: «نَحْنُ مَعاشِرَ الأنْبياءِ لانوَرِّثُ».

1 . نمل، آيه 16.
2 . مريم، آيه 5 و 6.

صفحه 86
اگر به راستى پيامبر، گوينده اين سخن بود و اين، يكى از آموزه هاى شريعت اسلام بود بايد آن را به وارثان خود يعنى دختر و همسرانش نيز بگويد، در حالى كه آنان از اين حديث آگاه نبودند و شگفت اينجاست كه دختر پيامبر از ارث محروم شد ولى همسرانش هر كدام مالك حجره اى شدند كه در آن زندگى مى كردند!!
آنچه مى توان گفت اين است كه مقصود پيامبر از آن حديث بر فرض ثبوت آن است كه پيامبران دنياخواه و دنياپرست نيستند كه براى فرزندانشان ثروت فراوانى بر جاى گذارند، امّا اگر گليمى يا ظروفى و يا لباسى از آنها بر جاى بماند، قطعاً ملكِ وارثان آنهاست و در اين ترديدى نيست.

3. قطع سهم «ذوى القربى»

از نظر قرآن كريم، هنگامى كه غنائمى كه لشكر اسلام، از طريق جهاد به دست مى آورد، 51 آن بايد به خدا و پيامبر و بستگان پيامبر برسد و بايد صرف يتيمان و نيازمندان و درماندگان در راه، از خاندان او شود. چنانكه مى فرمايد:
(وَاعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَىْء فَأنَّ للهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِى الْقُربى وَالْيَتامى وَالْمَساكِين وَابنِ السَّبيلِ).(1)
«بدانيد هرگونه غنيمتى به دست آوريد، خمس آن براى خدا، و براى پيامبر، و براى نزديكان و يتيمان و مسكينان و واماندگان در راه (از آنها) است».
پس از درگذشت پيامبر گرامى كه غنايم به مدينه سرازير شد، سهم

1 . انفال، ص 41.

صفحه 87
ذى القربى را قطع كرده و آنان را محروم ساختند.(1)

4. قطع سهم «المؤلفة قلوبهم»

از نظر آموزه هاى قرآنى، زكات بين هشت گروه تقسيم مى شود:
1. فقيران 2. بيچارگان، 3. كارگزاران گرد آورى زكات، 4. كسانى كه با كمك مالى دلجويى مى شوند، 5. بردگان، 6. بدهكاران، 7. امور مربوط به نيكوكارى، 8. در راه ماندگان.(2) ولى پس از درگذشت پيامبر سهم گروه چهارم قطع شد، به بهانه اينكه «فعلاً نيازى به جلب قلوب آنان نداريم، چون اين در حالى بود كه اسلام در حال ضعف بود و دولت اسلامى، به جلب دوستى چنين افرادى نياز داشت و اكنون كه در اوج قدرت است، نيازى به چنين كارى ندارد».
اينها يك رشته نمونه هايى از مخالفت برخى از صحابه با نص صريح فرمان خدا است. با توجه به اين مخالفتها و بدعتها، نبايد، ناديده گرفتن وصيت رسول خدا را درباره على(عليه السلام) امرى عجيب و غريب شمرد.

1 . مسند احمد، ج1، ص 348 و تفسير قرطبى، ج8، ص 10.
2 . سوره توبه، آيه60.

صفحه 88
فرضيه هاى بى پايه در باره پيدايش تشيع   

فصل ششم

فرضيه هاى بى پايه

در باره پيدايش تشيع
از قديم الأيام، درباره ريشه تشيع و منشأ پيدايش آن، اظهار نظرها و داورى هايى از طرف افراد غير شيعى و گاهى از طرف دشمنان شيعه صورت گرفته كه بسيارى از آن ها بى پايه است و هيچ بهره اى از واقعيت ندارد. طبق دلايل و شواهد متعدد، تشيع جز همان اسلام به رهبرى پيامبر(صلى الله عليه وآله) و خاندان او نيست. تشيع به اين معنى سابقه در عصر پيامبر دارد و آن حضرت، در حيات خود، دوستداران و طرفداران على(عليه السلام) را شيعه ناميده است، و گروه اول دوستداران على(عليه السلام) كه از همان موقع، على(عليه السلام) را جانشين پيامبر مى دانستند، جمعى از صحابه بودند. در اين جا، اين موضوع مورد بحث قرار مى گيرد.
درباره ريشه تشيع، داورى هاى ناروايى صورت گرفته كه همگى حاكى از ناآگاهى داوران، از تاريخ تشيع است. گاهى ادعا مى شود، كشمكش هاى سياسى و منصبى در نخستين قرن هجرى مايه پيدايش تشيع بوده است. برخى ديگر آن را زاييده بحث ها و مجادلات كلامى مى دانند كه به سان ديگر مذاهب كلامى پديد آمده است و... .

صفحه 89
علّت اين نوع انديشه ها يك چيز بيش نيست و آن اين است كه تصور مى كنند تشيع پديده اى است غير از اسلام كه پس از رحلت رسول خدا پديد آمده، آنگاه تلاش مى كنند كه براى آن، علت و سببى پيدا كنند، و احياناً فرضيه هاى ديگرى را مطرح مى كنند.
اين فرضيه سازان، از يك نكته چشم پوشيده اند و آن اين است كه تشيع، جز اسلام به رهبرى خاندان رسالت چيزى ديگرى نيست، و تشيع به اين معنى در عصر رسول خدا پديد آمده و در همان زمان، اميرمؤمنان، دوستان و يارانى داشت كه آنان را شيعه على(عليه السلام) مى ناميدند، و پيدايش اين گروه در عصر رسول خدا نتيجه سفارش هاى آن حضرت درباره اميرمؤمنان على(عليه السلام) بوده است، يعنى سفارش ها و ستايش هاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) از على(عليه السلام)سبب شد كه گروهى در حيات رسول خدا(صلى الله عليه وآله)به على(عليه السلام) مهر ورزيده و او را پس از پيامبر، رهبر و اسوه و الگوى خود بدانند.
از اين جهت بايد گفت پيامبر نخستين كسى است كه بذر تشيع را پاشيد و مردم را به گرايش به على(عليه السلام)دعوت كرد و نام پيروان او را «شيعه» نهاد، گواه اين مطلب روايات فراوانى است كه شمار آنها به چهل حديث مى رسد كه در آنها از پيروان على به نام «شيعه على» نامبرده شده است ولى در اين صفحات محدود، ما را ياراى نقل متون اين چهل حديث كه همگى در كتب اهل سنت آمده است، نيست، ناگزير به نقل برخى از آنها به عنوان نمونه اكتفا مى كنيم:
1. جابر بن عبدالله مى گويد: خدمت پيامبر(صلى الله عليه وآله) بوديم كه على(عليه السلام) وارد شد و پيامبر چنين گفت:«والّذى نَفْسى بيده إنّ هذا وشيعته لهم الفائِزُونَ يَوم القيامةِ;

صفحه 90
سوگند به خدايى كه جانم در دست اوست، اين (اشاره به على(عليه السلام)) و پيروان وى،در روز رستاخيز رستگارانند». در اين هنگام، اين آيه را تلاوت كرد:(وَالّذين آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحات أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبريّة) و به همين دليل، هرگاه على به ميان ياران پيامبر مى آمد، به يكديگر مى گفتند: «جاء خير البرية; بهترين مردم آمد».(1)
2. ابن عباس مى گويد: آن گاه كه آيه ياد شده در حديث قبلى فرود آمد رسول خدا به على(عليه السلام) گفت:«هُوَ أنتَ وشيعتُك يومَ القيامة راضين مرضيين; مقصود از اين آيه، تو و شيعيانت هستيد كه در روز قيامت خشنود خواهيد بود و خدا هم از شما خشنود خواهد بود».(2)
3. ابن حجر هيتمى، از ام سلمه نقل مى كند كه گفت: شبى كه پيامبر در حجره من بود، ناگهان دخت پيامبر و پشت سر او على رضوان خدا بر هر دو باد به حجره وارد شدند. پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «يا على أنت وأصحابك فى الجنّة، أنتَ وشيعتُك فى الجنّة; اى على! تو و ياران و پيروانت در بهشت جاى داريد».(3)
4. ابن اثير جزرى نقل مى كند: پيامبر(صلى الله عليه وآله) به على(عليه السلام) چنين خطاب كرد: «انّك ستقدم على الله أنتَ وشيعتُك راضين مرضيّين و يقدم عليه عدوّك غضبانا مقمحين»(4); «اى على! تو و شيعيانت(در روز رستاخيز) در حالى به نزد خدا مى آييد كه خشنوديد و او نيز از شما خشنود است و دشمن تو در حالى نزد خدا

1 . سيوطى، الدر المنثور، ج6، ص 589.
2 . سيوطى، الدر المنثور، ج6، ص 589.
3 . صواعق محرقه، ص 161.
4 . النهاية فى غريب الحديث والأثر، ج4، ص 16 .

صفحه 91
مى آيد كه خشمگين است و دست او به گردنش بسته شده است».
5. زمخشرى در ربيع الابرار آورده است: رسول خدا به على(عليه السلام)فرمود: «يا على! إذا كان يوم القيامة أخذتُ بحجزة الله تعالى وأخذتَ أنت بحجزتى وأخذ ولدك بحجزتك، وأخذ شيعة وُلْدك بحجزهم فترى أين يؤمر بنا».(1)
«هرگاه روز قيامت برسد، من دست به دامان خدا مى شوم (كنايه از توسل به خدا) و تو دست به دامان من مى شوى، و فرزندانت دست به دامان تو، و شيعيان فرزندان تو هم دست به دامان فرزندان تو مى شوند، آنگاه مى بينى كه چه فرمانى در حق ما صادر مى شود».
6. احمد بن حنبل در كتاب خود مناقب نقل مى كند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) به على(عليه السلام)فرمود: آيا خشنود نيستى كه در بهشت با من باشى؟ حسن و حسين و نوادگان ما پشت سر ما باشند؟ و همسران ما پشت سر نوادگان ما، و پيروان ما در سمت راست و چپ ما جاى بگيرند؟(2)
7. مغازلى به سندى از انس بن مالك نقل مى كند كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله)فرمود: هفتاد هزار از امّت من بدون حساب وارد بهشت مى شوند. آنگاه رو به على كرد و گفت: آنان شيعيان تو هستند و تو امام آنها هستى.(3)
ما به نقل همين هفت روايت بسنده كرديم. علاقه مندان مى توانند بخش اعظم اين روايات را در كتاب «بحوث فى الملل والنحل»(4) ملاحظه كنند.

1 . ربيع الأبرار، ص 808.
2 . الصواعق المحرقه، ص 161.
3 . مناقب مغازلى، ص 293.
4 . بحوث فى الملل والنحل، ج6، ص 85 تا 87 .

صفحه 92
از اين روايات برمى آيد كه در عصر رسول خدا، گروهى به نام شيعه علىمعروف بوده اند و پيامبر به آنان نويد بهشت مى داد و در هر حال لفظ شيعه در زبان رسول خدا بر پيروان على(عليه السلام) اطلاق شده و راه وروش اين شيعيان، همان راه اسلام است كه پيامبر آورده و نه چيزى بر آن افزوده و نه از آن كاسته اند، بلكه راه رسيدن به اين اسلام را پيروى از على دانسته اند.
در اين صورت مى توان به صورت قطعى گفت كه تشيع نه زاييده كشمكش هاى سياسى در سقيفه و غير سقيفه بوده و نه زاييده جدل هاى كلامى متكلمان، و گروهى كه در حال حيات رسول خدا، على را اسوه و رهبر خود پس از پيامبر مى دانستند، با درگذشت پيامبر خدا بر همان تفكر باقى ماندند و هيچ دگرگونى در آنها رخ نداد و به مرور زمان گسترش پيدا كرد.

شيعه در زبان مورّخان

از بررسى برخى از منابع تاريخ و ملل و نحل به دست مى آيد كه واژه «شيعه» در عصر رسول خدا و پس از رحلت او، نوعى لقب پيروان اميرمؤمنان بوده است. اينك برخى از اين كلمات را در اينجا مى نگاريم:
مسعودى (متوفاى 345هـ.) در رويدادهاى مربوط به پس از رحلت پيامبر مى نويسد:آنگاه كه بيعت ابى بكر به انجام رسيد، على(عليه السلام) و گروهى از شيعيان او در خانه اش تحصن كردند.(1)
نوبختى (متوفاى 313هـ.) مى نويسد: شيعه همان گروه ياوران على بن ابى طالب بودند كه در زمان پيامبر و پس از او به اين نام شناخته شدند و همه، آنها

1 . اثبات الوصية، ص 121.

صفحه 93
را با اين عنوان مى شناختند كه از همه گسسته و به على پيوسته و پيشوايى او را پذيرفته اند.(1)
ابوالحسن اشعرى مى نويسد: علّت اين كه اين گروه را شيعه مى گويند، اين است كه از على پيروى كرده و او را بر ديگر ياران رسول خدا مقدم داشتند.(2)
شهرستانى مى نويسد: شيعه كسانى هستند كه بالخصوص از على پيروى كرده و به امامت و خلافت او از طريق نص و وصيت قائل شده اند.(3)
ابن حزم مى گويد: هر كس بگويد على برترين مردم پس از رسول خدا و شايسته ترين آنها به امامت است و فرزندان او نيز پس از وى چنين اند، او «شيعه» است، هر چند در اصول ديگر بين خود اختلاف داشته باشند، ولى اگر با آن اصل، مخالفت كند، شيعه نيست.(4)
اين جمله ها حاكى از آن است كه گروهى در حيات رسول خدا و پس از وى معروف به تشيع و پيروى از على(عليه السلام) بودند، و رسول خدا، اين گروه را شيعه ناميده و آنها را با اين لفظ خوانده است. آيندگان نيز از پيامبر(صلى الله عليه وآله)پيروى كردند.
بنابراين، شاخص تشيع، همان پيروى از امام على(عليه السلام) پس از رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)در قلمرو زعامت و مرجعيت دينى و اجراى احكام دين است.بنابراين با اين سفارش هاى رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، و با اين احاديث كه حاكى از وجود هسته تشيع در عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) است، ديگر لازم نيست كه براى پيدايش آن به دنبال

1 . فرق الشيعه، ص 15.
2 . مقالات الاسلاميين، ج1، ص 65.
3 . الملل والنحل، ج1، ص 131.
4 . الفصل، ج2، ص 113.

صفحه 94
فرضيه هاى سست و بى پايه برويم و براى آن علت يا عللى جست وجو كنيم، زيرا اگر تشيع پديده اى نوظهور پس از رحلت رسول خدا بود، شايسته بود كه مانند ديگر مذاهب كلامى براى آن علّت و سببى جست و جو كنيم، مانند پيدايش تسنّن به معناى پيروى از خلافت خلفا و يا گروه هاى معتزله و اشاعره كه دو طيف كلامى هستند كه در قرن دوم و سوم پديد آمده اند، در حالى كه تشيّع از همه اين نوع گروه ها و فرقه ها جدا بوده ،جز همان اسلام راستين نيست كه پيامبر آورده، به ضميمه اين كه پيروى پس از وى فقط و فقط از آن خاندان رسول خداست.
شايسته ترين سخن آن است كه استاد محمد كردعلى در كتاب ارزشمند خود به نام «خطط الشام» آورده است. او مى نويسد: گروهى از بزرگان ياران رسول خدا به دوستى و ولايت على(عليه السلام) در عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله)شهرت داشتند، مانند:
الف. سلمان فارسى كه مى گفت: ما با رسول خدا بر پايه دو چيز بيعت كرديم: 1. خيرخواهى براى مسلمانان، 2. پيروى از على بن ابى طالب و دوستى با او.
ب. ابوسعيد خُدرى كه مى گفت: رسول خدا مردم را به پنج چيز امر كرد: آنان چهار امر را گرفتند و پنجمى را رها كردند. از ابوسعيد سؤال شد آن چهار امر كه مردم گرفتند، چه بود؟ گفت: نماز و زكات و روزه ماه رمضان و حج خانه خدا.
آنگاه از او پرسيدند: آن پنجمى كه ترك كردند چه بود؟ در پاسخ گفت: ولايت على بن ابى طالب.
به او گفته شد: واقعاً ولايت على جزء فرائض بود؟ او در پاسخ گفت: بلى،

صفحه 95
مانند آن چهار امر بر مردم فريضه بود.
كردعلى اضافه مى كند:
اين دو نفر و افراد ديگرى به تشيع و پيروى از على معروف بودند مانند:
ابوذر غِفارى، عمار بن ياسر، حُذيفة بن يمان، خزيمة بن ثابت معروف به ذو الشهادتين، ابوايوب انصارى، خالد بن سعيد، قيس بن سعد بن عباده.(1)
***

پيشگامان تشيّع

گروهى از مورخان و رجال نويسان، درباره شخصيت هايى از صحابه و تابعان كه ازروز نخست پيرو امام(عليه السلام) بوده اند كتاب هاى مستقلى نوشته اند. و ما به برخى از اين كتاب ها اشاره مى كنيم:
1. سيد على خان مدنى(متوفاى 1120هـ.)، كتاب مستقلى در اين باره نوشته و آن را «الدرجات الرفيعة فى طبقات الشيعة الإمامية» نام نهاده است. نخستين باب آن مربوط به شيعيان از بنى هاشم و دومين باب آن مربوط به شيعيان غير بنى هاشم است. در باب نخست به معرفى 23 نفر صحابى از بنى هاشم و در باب دوم به معرفى 46 نفر صحابى ديگر پرداخته است. آنگاه طبقات ديگر از شيعيان در عصر تابعان را معرفى نموده است.
2. آية الله شيخ محمدحسين كاشف الغطاء(1294ـ 1373) در كتاب ارزشمند خود «اصل الشيعة وأصولها» به معرفى گروهى از صحابه كه در سفر و

1 . خطط الشام، ج5، ص 251.

صفحه 96
حضر پيرو على بودند، مى پردازد و از آنها اين گونه نام مى برد:
1. سلمان محمدى (فارسى)، 2. ابوذر غِفارى، 3. مقداد بن اسود كِندى، 4. عمار بن ياسر، 5. خزيمه ذى الشهادتين، 6. ابن تَيّهان، 7. حُذيفة بن يمان، 8. زبير بن عوام، 9. فضل بن عباس، 10. عبدالله بن عباس، 11. هاشم بن عُتبة المرقال، 12. ابوايوب انصارى، 13. ابان بن سعيد بن العاص، 14. خالد بن سعيد بن العاص، 15. اُبَىّ بن كعب، 16. انس بن حارث و... كه هر گاه بخواهيم اسامى همه را ذكر كنيم كه همگى از صحابه پيامبر هستند، ما را به نگارش يك كتاب بزرگ نيازمند مى سازد.
3. آية الله سيد عبدالحسين شرف الدين(1290ـ 1377) در كتاب خود، به نام «الفصول المهمة فى تأليف الأمّة» به معرفى پيشگامان تشيع پرداخته، حدود 200 نفر از آنان را نام مى برد.(1)
4. خطيب شهير دكتر احمد وائلى در كتاب خود «هوية التشيع» اسامى 130 تن از ياران على(عليه السلام) را كه همگى صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله) بودند، نام مى برد، و آنگاه نتيجه گيرى مى كند كه محال است اين گروه انبوه، بدون دستور رسول خدا(صلى الله عليه وآله)دور على(عليه السلام) را گرفته و به او اخلاص ورزند. از اين جهت بايد گفت: پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)نخستين كسى است كه بذر تشيع را افشانده و در عصر او اين بذر، به بار نشسته است و ميوه داده است.(2)
5. آيت الله العظمى سبحانى در كتاب شخصيت هاى اسلامى گروهى از پيشگامان تشيع را مطرح و به دلائل تشيع و زندگانى آنان پرداخته است. اين

1 . الفصول المهمة فى تأليف الأمة، ص 179ـ 190.
2 . هوية التشيع، ص 34.

صفحه 97
كتاب، نخست با همكارى يكى از محققان، به زبان پارسى و سپس به زبان عربى، به عنوان «الشخصيات الإسلامية» ترجمه شده است.
اگر محققى علاقه مند باشد كه با پيشگامان تشيّع از نزديك آشنا شود و از كلمات استادان علم رجال درباره آنان آگاه شود، به كتاب هاى ياد شده در زير مراجعه كند:
1. الاستيعاب فى معرفة الأصحاب، نگارش ابن عبدالبر(م456هـ.)
2. اسد الغابه فى معرفة الصحابة، نگارش ابن اثير جزرى، (م606هـ.)
3. الاصابة فى تمييز الصحابة، نگارش ابن حجر عسقلانى(م 852هـ.).

پيدايش تشيع

درباره پيدايش تشيع نظريه هاى گوناگونى اظهار شده است كه همه نظريه ها مبنى بر اين است كه تشيع، پديده اى است سواى اسلام، كه بايد براى يافتن علل پيدايش آن جستجو كرد ولى بنابر آنچه ما گفتيم تشيع، روى ديگر سكه اسلام است، بنابراين تمام اين نظريه ها بى اساس خواهد بود، ولى در عين حال به بررسى آنها مى پردازيم:

1. تشيع، زاييده اجتماع سقيفه!

گروهى بر اين باورند كه پس از رحلت پيشواى اسلام، انصار در سقيفه بنى ساعده دور هم گرد آمدند تا از ميان خود، خليفه اى انتخاب كنند. پس از آمدن ابوبكر و عمر بن خطاب و ابوعبيده، به درون اين جلسه، كار به نفع ابوبكر پايان يافت، زيرا در ميان دو گروه انصار (اوس و خزرج) اختلاف افتاد، اوسيان تصور

صفحه 98
كردند كه اگر سعد بن عباده خزرجى برنده خلافت شود، خزرجيان بر آنان برترى خواهند يافت، از اين جهت، با ابوبكر بيعت كردند و خليفه منتخب، با اوسيان و دو نفر از مهاجران به نام عمر و ابوعبيده، سقيفه را ترك گفتند و به مسجد رفتند، و از مردم خواستند كه با او بيعت كنند، اين قضيه، هنگامى رخ داد كه بزرگ مرد اسلام على(عليه السلام)مشغول غسل پيامبر و آماده كردن جسد مطهر براى تكفين و تدفين بود. علاقه مندان على(عليه السلام)، از اين جلسه و نتيجه آن سخت رنجيده شدند و در خانه على(عليه السلام) به عنوان اعتراض، اجتماع كردند و گروهى نيز در خارج از خانه، دست به اعتراض زدند. از اين نتيجه مى گيرند كه تشيع زاييده اجتماع در سقيفه است، و در همين شرايط بذر تشيع افشانده شد.
اين نوع نتيجه گيرى بسيار واهى و بى پايه است زيرا به گواه آنچه طبرى و غير او مى نويسند چنين واكنشى نمى تواند زاييده يك روز باشد، بلكه اين گروه مدت ها پيش از اين داراى چنين عقيده و انديشه اى بودند.اينك دلايل ما:
1. طبرى مى نويسد: عمر بن خطاب به در خانه على(عليه السلام) رفت و در آن خانه طلحه و زبير و گروهى از مهاجران، گرد آمده بودند. او گفت: به خدا سوگند خانه را با شما به آتش مى كشم يا اين كه خانه را ترك كنيد و با ابوبكر بيعت كنيد. زبير از خانه بيرون آمد در حالى كه شمشير خود را از غلاف كشيده بود و از كثرت عصبانيت پاى او لغزيد و جمعى شمشير را از دست او گرفتند.(1)
2. يعقوبى مى نويسد: گروهى از مهاجران، همراه على(عليه السلام) بودند مانند عباس بن عبدالمطلب و فضل بن عباس، زبير بن عوّام، خالد بن سعيد بن عاص،

1 . تاريخ طبرى، ج2، ص 443.

صفحه 99
مقداد بن عمرو، سلمان فارسى، ابوذر غِفارى، عمار بن ياسر و براء بن عازب و أُبَىّ بى كعب(1).
3. زبير بن بكار در «موفّقيّات» مى نويسد: اكثر مهاجران و بزرگان انصار يقين داشتند كه خلافت از آن على(عليه السلام)است و نيز مى نويسد: آن گاه كه بيعت ابوبكر به پايان رسيد، گروهى از انصار، از بيعت خود با او پشيمان شده، و يكديگر را ملامت مى كردند و خواستند با على(عليه السلام) بيعت كنند ولى او موافقت نكرد.
ابوذر در ايام سقيفه در مدينه نبود، آنگاه كه برگشت، گفت: به ميل خود عمل كرديد و خويشاوندى پيامبر را فراموش كرديد؟! اگر اين كار را به اهل پيامبر واگذار مى كرديد، حتى دو نفر با هم اختلاف نمى كردند. سلمان فارسى گفت: سالخورده ترين فرد را انتخاب كرديد ولى معدن علم و كمال را از دست داديد. هرگاه، اين كار را با ملاك دوم انجام مى داديد، حتى دو نفر از ميان شما با هم اختلاف نظر پيدا نمى كردند و ميوه شيرين خلافت را مى چيديد.(2)
اين نوع اعتراض ها وتحصن ها و گفتگوها كه تاريخ، اندكى از آن را ضبط كرده نمى تواند زاييده فكر يك روز و يك جلسه باشد و حاكى از آن است كه ولايت على(عليه السلام) در دل آنان ريشه دوانيده بود و به آن اعتقاد راسخى داشتند. و بر پايه همين عقيده، اعتراض و مخالفت خود را آشكار كردند. اصلاً امكان ندارد گروهى بدون سابقه، درباره فردى چنين موضع گيرى كنند، آن هم در زمانى كه طرف مقابل زمام كار را به دست گرفته است و اين، مى رساند كه اين گروه به

1 . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 103.
2 . شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج6، ص 43 44.

صفحه 100
سائقه انديشه هاى پيشين كه درباره على(عليه السلام) داشتند و از رسول خدا شنيده بودند، به دفاع از على(عليه السلام)پرداختند.
2. تشيع وعبدالله بن سبأدر اين فرضيه، تشيع زاييده فعاليت هاى عبدالله بن سبأ يهودى تبار قلمداد شده است. طبق اين ادعا، عبدالله بن سَبَأ در صنعاى يمن در عصر عثمان، اسلام آورد و كم كم در استان هاى مختلف كشور اسلامى بالاخص شام و كوفه و بصره و مصر رفت و آمد مى كرد، و مدّعى شد كه پيامبر باز خواهد گشت، همان طور كه عيسى بن مريم نيز باز خواهد گشت، و على(عليه السلام)وصىّ محمد است، چنانكه براى هر پيامبر، وصيّى است. و على(عليه السلام)خاتم اوصياست، چنان كه محمد(صلى الله عليه وآله)خاتم پيامبران است و عثمان، حق على را غصب كرده و بايد به مبارزه با او پرداخت تا حق به اهلش برگردد.
او با اين طرز تفكر و رفت و آمد در استان ها توانست افكار گروهى را به خود متوجه سازد، و گروهى را دور خود گرد آورد، و از شخصيت هايى مانند ابى ذر و عمار ياسر و محمد بن حذيفه وعبدالرحمن بن عديس و محمد بن ابى بكر و صعصعة بن صوحان عبدى و مالك اشتر و... همفكرانى براى خود پديد آورد.اين فرد با گردآورى اين جمع وارد مدينه شد و خانه عثمان را محاصره كرد و با كشته شدن عثمان، همه اين افراد به رهبرى اين فرد، تشيع را پايه گذارى كردند.
اين، خلاصه اين ديدگاه است، و سند آن به «سيف بن عمر تميمى» منتهى مى گردد.(1)

1 . تاريخ طبرى، ج3، ص 378.

صفحه 101
اين ديدگاه به قدرى بى اساس و بى پايه است كه هرگز نمى توان آن را جزء نظريه ها آورد بلكه يك فرضيه پوچ و بى اساس است كه توسط فردى بدنام و دروغگو به نام سيف بن عمر طرح شده و به تاريخ طبرى راه يافته است. سلسله سند اين گزارش تاريخى ضعيف است و با ملاك هاى رجال شناسى، نمى توان نقل آنها را پذيرفت. اينك به معرفى آنها مى پردازيم.
طبرى، اين گزارش را چنين آغاز مى كند:
«فيما كَتَبَ بِهِ إلىَّ السرىُّ عَنْ شُعَيب، عَن سَيف عَنْ عَطِية عَنْ يَزيدَ الفَقْعيسى....» بدين گونه او اين قضيه را از شخصى به نام سرىّ نقل مى كند و او نيز از شخصى به نام شعيب، و او از سيف بن عمر نقل مى كند. اينك يكايك افراد سند را تا سيف بن عمر بررسى مى كنيم:

سرىّ

سرىّ كه طبرى با اين نام از او نقل روايت مى كند، يكى از دو نفر زير است كه هر دو دروغگو و بى اعتبار هستند:
1. سرىّ بن اسماعيل همدانى. يحيى بن سعيد او را دروغگو خوانده و گروهى حديث او را متروك و بى پايه خوانده اند.(1)
2. سرىّ بن عاصم بن سهل همدانى. گروهى او را دروغگو و برخى احاديث او را واهى و گاهى او را دزد حديث خوانده اند.(2)

1 . ميزان الاعتدال، ج2 ص 117.
2 . ميزان الاعتدال، ج2، ص 117; لسان الميزان، ج3، ص 12.

صفحه 102

شعيب

مقصود، شعيب بن ابراهيم كوفى است. ذهبى مى گويد: او راوى كتاب هاى سيف بن عمر و كاملاً ناشناخته و مجهول است.(1)
سيف بن عمرابن حِبّان، رجال شناس مشهور مى گويد: سيف بن عمر چيزهاى مجعول و بى اساس را به افراد ثقه و پاكدامن نسبت مى داد، كار او جعل حديث است و حتى متهم به زندقه است.
ابن عدى مى گويد: همه احاديث او، منكر است و كسى از او پيروى نكرده است. ابن معين مى گويد: حديث او ضعيف است و در او چيزى نيست. سيوطى مى گويد: او وضّاع و جعّال است.(2)
اين ارزشِ سندِ اين گزارش است، آيا صحيح است كه با اين سند واهى كه فقط ناقل آن طبرى است، آن هم با اين شرايط، تشيع را ساخته و پرداخته چنين فردى بشماريم؟!
متأسفانه، گروهى از مورخان، بدون تحقيق در سند حديث، به آن اعتماد كرده و بدون تحقيق، حادثه محاصره عثمان و جنگ جمل را زاييده فعاليت هاى عبدالله بن سبأ دانسته اند.(3) و حادثه محاصره و جنگ جمل را به وى مستند كرده اند، امّا، متأخران به اين اكتفا نكرده و تشيع را نيز به او نسبت داده اند.(4)

1 . ميزان الاعتدال، ج2، ص 275; لسان الميزان، ج3، ص 145.
2 . ميزان الاعتدال، ج1، ص 438; تهذيب التهذيب، ج4، ص 295.
3 . البداية والنهاية، ج7، ص 246; العبر، ج2، ص 139.
4 . السنة والشيعة، نگارش محمد رشيد رضا، ص 4.

صفحه 103
احمد امين مصرى در كتاب «فجرالاسلام» بيش از همه در اين مورد گرد و خاك به راه انداخته و پيدايش شيعه را به او مستند كرده است. بالأخره نويسندگان معاصر مصرى و سورى بدون تحقيق اين نوع اشتباه را ناآگاهانه دنبال كرده اند.
در اين مورد چند سؤال مطرح است:
1. آيا پذيرفتنى است يك فرد يهودى تبار، در زمان خلافت عثمان، اسلام بياورد و بزرگانى از صحابه و تابعان را فريب دهد و گروهى را به مدينه بياورد تا بر خليفه بشورند و آنان نيز بريزند و خليفه را در خانه اش بكشند و كسى هم در مقابل اين فرد يهودى تبار، قد علم نكند؟
آنان كه تاريخ زندگى عثمان را خوانده اند،مى دانند كه هجوم به خانه او، مولود عملكرد سيزده ساله او بود كه تمام مهاجران و انصار را از مقام هاى سياسى خود، بركنار كرد و به جاى آنان، امويان را منصوب نمود و بيت المال را بدون حساب و كتاب، ميان بستگان خود تقسيم كرد. تاريخ، نام هاى استانداران و فرمانداران طبقه سوم را ضبط كرده و همگى از بنى اميه و از آزادشدگان دوران فتح مكه بوده اند.
از آن جمله وليد بن عُقْبه، استاندار كوفه، معاوية بن ابى سفيان، استاندار تمام شامات، عبدالله بن سعد ابى سرح، استاندار مصر، عبدالله بن عامر بن كريز، استاندار بصره بودند. آنگاه كه شكايت مردم كوفه از وليد بن عقبه بالا گرفت عثمان او را از استاندارى كوفه عزل و سعيد بن عاص را به جاى او منصوب كرد كه او هم از امويان بود. در حقيقت همه ولايات، استان ها، در اختيار أمويان و طلقا بوده است كه همگى از نزديكان خليفه به شمار مى رفتند.

صفحه 104
اين كار خليفه و ده ها كار ديگر او كه تاريخ متذكر شده سبب شورش شده است.اين كارهاى ناروا سبب شد كه مصريان و عراقيان بر ضد او بشورند و پس از اتمام حجت ها او را بكشند، نه اين كه بر اثر تبليغات يك يهودىتبار، بدون زمينه و علل و اسباب سياسى و اجتماعى، اين حادثه پيش آيد.
2. دقت در بررسى زندگى خليفه سوم اين نكته را ثابت مى كند كه او هرگز مخالفت و اعتراض را تحمل نمى كرد و هر نوع صداى مخالف را خاموش مى ساخت و صداى معترضان را با كتك زدن و تبعيد كردن، خاموش مى كرد، مثلاً ابوذر غفارى را به ربذه تبعيد كرد، عمار ياسر را آن قدر زد كه دنده او شكست و همچنين با ديگر معترضان نيز رفتار مشابهى داشت، آيا صحيح است با داشتن استانداران اموى نيرومند، چنين مرد يهودى تبار در استان هاى عراق و مصر و شام بگردد و بتواند جمعى را براى شورش آماده سازد، ولى خليفه وقت و ياوران او عكس العملى نشان ندهند؟!
3. از آن شگفت آورتر اين كه بزرگانى از صحابه و تابعان فريب اين يهودى تبار را خورده و دنباله رو او شده باشند.
از اين جهت گروهى از محققان معاصر، عبدالله بن سبأ را افسانه تاريخى شمرده و گفته اند: فردى با اين اوصاف كه طبرى از او ياد مى كند شبيه داستان ليلى و مجنون است كه انديشه هاى شاعران و خيال پردازان، آن را ساخته است.
البته اين بدان معنا نيست كه كسى بدين نام وجود نداشته و كار خلافى مرتكب نشده است، آنچه مايه انكار است اين است كه فردى به اين سادگى بتواند صحابه و تابعان را فريب دهد و مردم استانها را به سادگى بر ضد خليفه

صفحه 105
بشوراند و پرچم خلافت على را به دوش بكشد. چيزى كه مى توان گفت: دشمنان شيعه در عصر امويها و عباسىها چنين بزرگنمايى هايى را انجام داده اند تا صداى تشيع را خاموش سازند و تشيع را زاييده فردى يهودى تبار بدانند.
كسانى كه درباره اسطوره بودن اين شخص به تحقيق پرداخته اند،عبارتند از:
1. دكتر طه حسين در كتاب «الفتنة الكبرى»، ص 104.
2. علاّمه امينى، در «الغدير»، ج9، ص 220.
3. علاّمه عسكرى در كتاب «عبدالله بن سبأ»، ج1، ص 11 به بعد.
مجدداً تأكيد مى شود كه آنچه ما مى گوييم هرگز به معناى انكار وجود اين فرد نيست، چون در كتاب هاى رجال ما، نام اين مرد آمده است و همگى از او به نام «ملعون» نام برده اند.(1) ولى نظر محققان در اين خلاصه مى شود كه چگونه ممكن است مردى يهودى تبار، سردمدار چنين كار بزرگ و عظيمى بشود و بزرگان را فريب دهد. اصولاً يكى از اصول اهل سنّت، عدالت صحابه است، چگونه صحابه بزرگوار، فريب اين يهودى تبار را خورده وبر ضد خليفه وقت قيام كرده اند؟

3. ايرانى بودن تشيّع

بررسى هاى پيشين ثابت كردكه تشيع در عصر رسول خدا وجود داشته و بذر آن به وسيله پيامبر افشانده شده است و گروهى در زمان پيامبر، و پس از

1 . رجال كشى، به شماره 48، رجال طوسى، باب اصحاب على، به شماره 76، خلاصه علامه، به شماره 236 و... .

صفحه 106
رحلت وى، به نام شيعه على شناخته مى شدند،و همگى اين گروه، از تبار عرب عدنانى يا قحطانى بودند.
ولى برخى از مستشرقان، غافل از ريشه هاى تشيع، آن را زاييده فكر ايرانيان دانسته و مى گويند در جامعه ايرانى، شاهان سلطنت مى كردند و سلطنت آنان موروثى بود. ايرانيان نيز پس از ورود به اسلام، اصل خود را در مورد اسلام، پياده كرده و على و فرزندان او را وارث پيامبر دانستند، بر اين اساس هر امامى وارث امام پيشين بوده و از اين طريق اصل وراثت حكومت را محفوظ نگاه داشتند.
اين انديشه به قدرى نارسا و بى پايه است كه اصلاً نبايد آن را جزء فرضيه ها شمرد.
اوّلاً: در امم گذشته نبوت كه بالاترين مقام دينى است، به ظاهر موروثى بود، چنان كه مى فرمايد:
(أَمْ يحسدونَ الناسَ على ما آتاهم اللهُ مِنْ فضلِهِ فَقَدْ آتيْنا آلَ إبراهيمَ الكتابَ والحكمةَ وآتيناهُم مُلْكاً عظيماً).(1)
«يا اينكه نسبت به مردم (پيامبر و خاندانش) بر آنچه خدا از فضلش به آنان بخشيده، حسد مىورزند؟ ما به خاندان ابراهيم كتاب و حكمت داديم و حكومت عظيمى در اختيار پيامبران بنى اسرائيل نهاديم».
آنگاه كه ابراهيم به مقام امامت رسيد، از خدا خواست امامت را در ذريّه او نيز قرار دهد، خدا نيز با درخواست او موافقت كرد، اما مشروط بر اين در ميان فرزندان صالح و عادل او قرار گيرد، چنان كه مى فرمايد:

1 . نساء/54.

صفحه 107
(قال إنّى جاعلك للناس إماماً قال ومن ذرّيتى قال لا ينال عهدى الظالمين).(1)
«(خدا)گفت من تو را پيشواى مردم مى سازم. ابراهيم عرض كرد: از دودمانم نيز امامانى قرار بده. فرمود: عهد و پيمان من به ستمكاران نمى رسد».
اوصياى تمام پيامبران، از همان دودمان بودند و نه غير آن، حتى در جامعه عرب، كه بت پرست بودند، آن چنان نبود كه با مرگ شيخ قبيله، شيرازه قدرت پاشيده شود، و فرد بيگانه اى جاى او را بگيرد. بنابراين موروثى بودن رهبرى، از ويژگى هاى ايرانيان نبود، بلكه اين اصل در جوامع ديگر نيز به نوعى حاكم بوده و اگر موروثى بودن حكومت، سبب گرايش ايرانيان به تشيع گرديد، بايد سبب گرايش ديگر جامعه ها نيز بشود زيرا اين اصل در چشم انداز تمام مردم آن زمان قرار داشت.
ثانياً: همان طورى كه گفته شد تشيع در مدينه متولد شد و در زمان رسول خدا، پيش رفت و اين پيش از آن بود كه ايرانيان به اسلام مشرف شوند.اميرمؤمنان(عليه السلام) آنگاه كه به منصب خلافت ظاهرى رسيد، سه نبرد سنگين با پيمان شكنان، و ستمكاران و خوارج داشت و لشكر او را عمدتاً عرب هاى اصيل يمنى و حجازى تشكيل مى دادند، تاريخ مى گويد: ستون فقرات ارتش على را گروهى از قريش و گروه ديگرى از اوس و خزرج و قبايلى از يمن مانند: مَذْحج و هَمْدان و طىّ و كَنْده و تميم و مُضَر تشكيل مى دادند. سران و فرماندهان سپاه او

1 . بقره/124.

صفحه 108
همگان عرب اصيل بودند، مانند: عمار ياسر، هاشم مرقال، مالك اشتر، صعصعة بن صوحان، و برادر او زيد بن صوحان و.... امام على(عليه السلام) با همين ارتش عربى، پيمان شكنان، ستمكاران و خوارج را سركوب كرد. هرگز ايرانيان در ارتش على حضور چشمگيرى نداشتند. از اين گذشته، تشيع را تنها ايرانيان نپذيرفته اند، بلكه جمع عظيمى از عرب پذيراى آن شدند.

شهادت برخى از خاورشناسان بر ضد اين انديشه

اگر خاورشناسى مانند «دوزى» انديشه ايرانى بودن تشيع را مطرح مى كند، ولى در اين ميان، بسيارى از خاورشناسان، تشيع را كاملاً عربى و فرضيه ايرانى بودن را بى پايه دانسته اند، خاورشناس معروف آلمانى به نام «ولهاوزن» مى گويد: همه ملّت عراق، در عصر معاويه خصوصاً اهل كوفه، شيعه بودند، بلكه قبايل و رؤساى آنها نيز بر اين عقيده مى زيستند.(1)
خاورشناس ديگرى به نام «گولدزيهر» مى گويد: يكى از خطاها اين است كه تشيّع را مولود افكار ايرانى بدانيم ، اين نوع انديشه بر اساس فهم نادرست از تاريخ است، در حالى كه حركت هاى علوى همه و همه در سرزمين عربى بوده است.(2)
خاورشناس سومى به نام «آدام متز» مى نويسد: هرگز مذهب شيعه عكس العمل كار ايرانيان در برابر تسلّط اسلام بر آنان نبود، زيرا جزيرة العرب، به جز شهرهاى بزرگ مانند مكه و صنعا، عمان و هجر و صعده از شيعه موج مى زد،

1 . الخوارج والشيعة، ص 113.
2 . العقيدة والشريعة، ص 204.

صفحه 109
و در همان زمان اكثريت ملت ايران را جز مردم قم، اهل تسنن تشكيل مى دادند، حتى مردم اصفهان، درباره معاويه راه غلوّ را در پيش گرفتند كه برخى از آنان او را «نبى مرسل» مى پنداشتند!(1)
اين افراد كه بيش از «دوزى» درباره تاريخ اسلام، دقت كرده اند، انديشه ايرانى بودن تشيع را به كلى رد كرده و هرگز تشيع را وامدار ايرانيان ندانسته اند ، هر چند بعدها ايرانيان نسبت به آن علاقه بيشترى اظهار كردند. خوشبختانه دو نويسنده مصرى، نيز به اين حقيقت اعتراف كرده اند كه اينك از آنان ياد مى كنيم:
1. احمد امين مصرى كه رابطه درستى با تشيّع ندارد مى گويد: پيروى از على(عليه السلام) پيش از ورود ايرانيان به اسلام، آغاز شد ولى بعدها تشيع به وسيله عناصرى ايرانى، رنگ جديدى به خود گرفت.(2)
سخن نخست احمدامين، سخن پا برجايى است. اما سخن ديگرش كاملاً بى اساس است. زيرا تشيع يك معنى بيش ندارد و آن پذيرش نسخه اصيل اسلام و پيروى از تمام تعليمات حضرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)است.
2. شيخ محمد ابوزهره مى گويد: ايرانيان، تشيع را از عرب آموختند و تشيع، پديده اى ايرانى نيست، گروهى از علماى اسلام كه پيرو اهل بيت بودند، از ظلم و ستم اموىها و عباسىها به فارس و خراسان هجرت كرده و تشيع در اين سرزمين ها پيش از سقوط اموى ها به ويژه پس از پناهنده شدن پيروان زيد بن على به ايران منتشر گشت.(3)

1 . الحضارة الاسلامية، ص 102.
2 . فجرالاسلام، ص 176.
3 . الامام جعفر بن محمد الصادق، ص 545.

صفحه 110
چگونه مى توان گفت تشيع ساخته و پرداخته ايرانى هاست، در حالى كه بزرگان اهل سنت در قرون اول هجرى برخاسته از ايران هستند مانند بخارى و مسلم و ترمذى و نسائى و ابن ماجه و حاكم نيشابورى و بيهقى و همچنين كسانى كه پس از اين طبقه آمده اند.
اصولاً روزى كه ايرانيان اسلام را پذيرفتند، آن را با صبغه تسنن قبول كردند و قرن ها بر همان عقيده پا برجا بودند و شيعه جز جمعيت هاى كوچكِ پراكنده در گوشه و كنار ايران پيروانى نداشت.
اصولاً بذر تشيع در ايران با مهاجرت عرب هاى اشعرى يمنى به قم و كاشان، افشانده شد، آن هم در اواخر قرن اوّل، در حالى كه اسلام در سال 17هجرى وارد ايران شد و پس از گذشت سال ها جسته و گريخته شيعيان در ايران ظهور كردند.
نتيجه اين كه تشيع، در منطقه عربى، پا به عرصه نهاده و با همين صبغه اسلامى عرضه شده و هيچ رنگ و بويى جز اسلام نداشت.

وراثى بودن خلافت

در آغاز بحث يادآور شديم كه وراثى بودن امامت دستاويزى براى برخى از مستشرقان شده كه بگويند تشيع رنگ ايرانى دارد، در حالى كه خلافت سنّى نيز پس از قتل عثمان تا قرن هفتم، رنگ وراثى داشت، و پس از درگذشت معاويه دوم(64)، خلافت از آنِ آل مروان شد و تا سال 132هـ ، به صورت وراثى دست به دست مى گشت. پس از روى كار آمدن عباسيان نيز خلافت، موروثى گشت و تا سال 656هـ كه به وسيله هلاكو منقرض گشت همچنان با وراثت انتقال مى يافت.

صفحه 111
خلافت عثمانى ها نيز از قرن نهم تا انقراض، حالت موروثى داشت.
بنابراين، نبايد موروثى بودن امامت، نشانه ايرانى بودن تشيع باشد. اگر شيعيان امامت را در فرزندان على(عليه السلام) منحصر مى دانند، به خاطر نصوص نبوى بود كه در گذشته يادآور شديم و حالت وراثتى به معناى اصطلاحى نداشت، گاهى با بودن فرزند بزرگتر، امام منصوص، فرزند كوچكتر بود،پس از درگذشت امام صادق(عليه السلام)عبدالله افطح فرزند بزرگتر امام صادق(عليه السلام) بود ولى امامت از آن موسى بن جعفر(عليهما السلام) فرزند كوچكتر او شد.

بررسى جغرافياى انسانى ايران پس از اسلام

كسانى كه فكر مى كنند تشيع ساخته و پرداخته ايرانيان است از تاريخ مذهبى ايران تا آغاز قرن دهم ناآگاهند. اصولاً قبل از روى كار آمدن صفويان (905) جز شهرهاى رى و قم و كاشان و سبزوار، نقطه خاصى به نام مركز تشيع نبود، در حالى كه ديگر شهرها همه و همه از تسنن موج مى زد. فقط از آغاز قرن دهم، تشيع رواج و گسترش بيشترى يافت. اينك ما جغرافياى انسانى و سياسى شهرهاى ايران را از كتاب «أحسن التقاسيم» نگارش مقدسى ذكر مى كنيم. مقدسى اين كتاب را در سال 375هـ نوشته است. او مى گويد:
سرزمين خراسان از آن معتزله و شيعه ولى غلبه از آن اصحاب ابوحنيفهاست، الا در نقطه شاش كه همگى شافعى مذهبند، و اقليم «رحاب»(1) مذاهب درستى دارند، ولى اهل حديث حنبلى هستند، غالب مردم اربيل حنفى و

1 . ناحيه اى است در آذربايجان. و اين نام بردربند و بيشتر ارمنستان روى هم رفته اطلاق مى شود و اكثر ارمنستان است.(لغت نامه دهخدا، ج25، ص 305)به نقل از معجم البلدان.

صفحه 112
همچنين مناطق كوهستانى غرب ايران چنين هستند، اما در رى مذاهب مختلفى است و غلبه با حنفيان است و در عين حال حنبلى ها نيز فراوان هستند. قمى ها شيعه و مردم دينور پيرو سفيان ثورى هستند و در اقليم خوزستان مذاهب مختلفى هست. بيشتر مردم اهواز و رامهرمز و دورق، حنبلى مذهبند و نيمى از مردم اهواز شيعه اند و در عين حال، حنفى و مالكى فراوان است.
بيشتر مردم سرزمين فارس، اصحاب حديث و پيروان معاويه اند. بيشتر مردم كرمان، شافعى مذهب، و در منطقه سند، اصحاب حديث نيز فراوان به چشم مى خورند، مردم ملتان(1) شيعه اند و در اذان «حى على خيرالعمل» مى گويند و جملات اقامه را تكرار مى كنند، ولى در روستاهاى آن فقهاى حنفى فراوانند.(2)
ابن بطوطه جهانگرد معروف مى نويسد: پادشاه عراق، خدابنده بوده و يك فقيه رافضى به نام «ابن مطهّر »]علامه حلى [با او رابطه دوستى پيدا كرد و او اسلام آورد و به دنبال او ارتش مغول نيز اسلام پذيرفتند. اين عالم رافضى مذهب تشيع را در نظر او آراست از اين جهت خدابنده، مردم را به پيروى از مذهب شيعه دعوت كرد. گروهى از شهرها فرمان خدابنده را پذيرفتند ولى مردم بغداد، در برابر «درب أزج» گرد آمدند و گفتند: «لا سمعاً ولا طاعة» و خطيبى را كه پيام شاه را مى خواند، تهديد كردند. عين همين برنامه را مردم شيراز و اصفهان انجام دادند.(3)

1 . شهرى ميان پنجاب و سند.
2 . احسن التقاسيم فى معرفة الأقاليم، ص 119.
3 . الرحلة ابن بطوله، ص 219ـ 220.

صفحه 113
قاضى عياض در پيشگفتار كتاب «ترتيب المدارك» درباره انتشار مذهب مالك مى نويسد: مذهب امام مالك به خراسان و ماوراى عراق از طريق يحيى بن يحيى تميمى و برخى ديگر، راه يافت و ساليان درازى، امامانى به مذهب مالكى در آنجا فتوا مى دادند، آنگاه در قزوين و در نقاط كوهستانى ايران مانند همدان و كرمانشاهان نفوذ كرد و در عين حال بر برخى ازاين شهرها مذهب ابوحنيفه و شافعى چيرگى داشت.(1)
بروكلمان خاورشناس مشهور اروپايى مى نويسد: آنگاه كه شاه اسماعيل صفوى بر تبريز دست يافت اين شهر سيصد هزار نفر جمعيت داشت كه يك سوم آن را شيعه و دو سوم آن را سنى تشكيل مى داد.(2)
اين كلمات كه خلاصه آن را از محققان تاريخ نقل كرديم، حاكى از آن است كه مذهب حاكم بر ايرانيان به صورت كلى، تا اواخر قرن دهم، تسنّن بوده و از دوران صفويه به بعد، مذهب شيعه گسترش يافت.
ابن اثير در «الكامل فى التاريخ» مى نويسد: سلطان محمود بر خلاف روش پدر، بارگاه حضرت على بن موسى را تعمير كرد، در حالى كه پدر او آن را ويران كرده بود و مردم طوس هر كس را كه به زيارت آن حضرت مى رفت، اذيت مى كردند. علت اين كه او راه خلاف پدر را در پيش گرفت، آن بود كه اميرمؤمنان را در خواب ديد كه به او مى گويد: تا كى اين جريان به همين حالت، خواهد ماند؟ او در عالم رؤيا فهميد كه مولا از ويرانى بارگاه فرزندش ناراحت است.(3)

1 . ترتيب المدارك، ج1، ص 53.
2 . تاريخ المذاهب الاسلامية، ج1، ص 140.
3 . الكامل فى التاريخ، ج5، ص 139.

صفحه 114
مأمون عباسى تصميم گرفت كتابى درباره زشتى هاى معاويه بنويسد ولى يحيى بن اكثم، قاضى القضاة وى را از نوشتن اين كتاب، بازداشت و گفت: مردم خراسان، تاب شنيدن اين مطالب را درباره خليفه خود، ندارند.(1)
از اين بيان نتيجه مى گيريم كه اين فرضيه نيز مانند دو فرضيه پيشين، اساس درستى نداشته و گرايش ايرانيان به تشيع، قرنها پس از انتشار آن در حجاز و عراق بوده است.
4. شيعه زاييده جنگ جملاين فرضيه، نوعى برداشت نادرست از نوشته ابن نديم است. در اين فرضيه تصور شده كه شيعه در جنگ جمل پديد آمده است. او در «فهرست» خود مى نويسد: على(عليه السلام) آماده نبرد با طلحه و زبير شد تا آنها را به راه خدا باز گرداند و كسانى كه از او پيروى كرده اند آنها را شيعه ناميده اند و خود امام آنها را با لقب«شيعيان من» ياد مى كرد و گاهى «اصفيا» و گاهى «اوليا» و گاهى «شرطة الخميس» و گاهى «اصحاب» مى خواند.(2)
خاورشناس آلمانى «ولهاوزن» تحت تأثير سخن ابن نديم قرار گرفته و مى گويد: پس از كشته شدن عثمان، مسلمانان به دو گروه تقسيم شدند: حزب على و حزب معاويه. و در زبان عرب حزب، را «شيعه» مى نامند. در اين صورت شيعه على در مقابل «شيعه معاويه» قرار گرفت، ولى آنگاه كه خلافت معاويه گسترش پيدا كرد، لفظ «شيعه» فقط بر پيروان على(عليه السلام)اطلاق شد.

1 . المحاسن والمساوى، ج1، ص 108.
2 . الفهرست، ص 263.

صفحه 115

نقد نظريه ولهاوزن

در گذشته يادآور شديم كه پيشينه شيعه به عصر پيامبر برمى گردد، بنابراين، نيازى به نقد اين نظريه نيست، نكته اى كه بايد تذكر داد، اين است كه ابن نديم مى گويد: ياران على(عليه السلام) در جنگ جمل، چهار گروه بودند: 1. اصفيا، 2. اوليا، 3. شرطة الخميس، 4. اصحاب، اتفاقاً بيشترين كسانى كه به اين نام ناميده شده اند، ياران رسول خدا بوده اند، مثلاً: 1. اصفياى امام على(عليه السلام) را سلمان فارسى، مقداد كندى، ابوذر غفارى، عمار ياسر، ابوعمرة، ابوسعيد خدرى، جابر بن عبدالله، براء بن عازب، تشكيل مى دادند، و آنان هرگز در روز جمل تشيع را نپذيرفتند، بلكه پيرانى بودند كه از جوانى دست بيعت به على(عليه السلام) داده بودند. آرى روز جمل، روز نمايان شدن تشيع در صحنه جنگ بود، كسانى كه پشت سر امام بودند و حاضر بودند جان بر كف در راه او جام شهادت بنوشند، شيعيان واقعى على(عليه السلام)بودند، هر چند همه لشكر او در خط تشيع نبودند و او را به عنوان خليفه چهارم مى پذيرفتند.
اصولاً بايد دوران خلافت على را دوران گشايش براى شيعه و عصر كاهش فشارها تلقى كرد، چنان كه پس از شهادت آن حضرت دوران فشارها و سركوب ها و محدود شدن آزادى هاى آنان فرا رسيد.
5. تشيع زاييده جنگ صفينبرخى از خاورشناسان، پيدايش شيعه را به جنگ صفين ارتباط داده اند، كه در قضيه تحكيم به دو گروه تقسيم شدند. گروهى تحكيم على(عليه السلام) را مطابق كتاب و سنت دانستند و شيعه او نام گرفتند و گروهى ديگر كه شورشيان بودند و

صفحه 116
مخالف تحكيم، و «خوارج» ناميده شدند.(1)
اين انديشه واهى به سان انديشه هاى پيشين، هيچ مدرك صحيحى ندارد، اتفاقاً مؤسس اين نظريه، از نوشته طبرى، تأثير پذيرفته، در حالى كه عبارت او حاكى از آن است كه تشيع قبل از مسأله تحكيم، وجود داشته است، طبرى مى نويسد: «فلمّا دخلَ علىٌّ الكوفةَ وفارقتْه الخوارجُ وثبتْ إليه الشيعةُ، فقالُوا فى أعناقِنا بيعةٌ ثانيةٌ نحن أولياء مَن واليتَ واعداء من عاديتَ».(2)
آنگاه كه على به كوفه آمد، خوارج از او جدا شدند، شيعيان دور على را گرفتند و به او گفتند:ما بيعت دومى نيز بر گردن داريم، ما دوستان كسى هستيم كه تو را دوست بدارد و دشمنان كسى هستيم كه تو را دشمن بدارد.
اين جمله(وثبتْ إليه الشيعةُ) حاكى از آن است كه قبل از جريان تحكيم و جدا شدن خوارج از صفوف ياران على، آن حضرت گروهى به نام «شيعه» داشت كه پيرو او بودند و سايه به سايه او راه مى رفتند. و آمادگى خود را براى پيشبرد اهداف امام(عليه السلام) اعلام كردند و در جريان تحكيم جانب او را گرفتند و او را تنها ننهادند.
تا اين جا به نقد پنج نظريه پرداختيم، دو نظريه واهى تر نيز هست كه بى نياز از نقد است .
1. تشيع زاييده حمايت هاى آل بويه از شيعه در بغداد است.
2. تشيع زاييده استيلاى صفويه بر ايران است.

1 . تاريخ الامامية، ص 37.
2 . طبرى، ج4، ص 46.

صفحه 117
ما خود را در نقد اين دو نظر كاملاً بى نياز مى دانيم، زيرا آل بويه در قرن چهارم و پنجم بر بغداد حكومت كردند، و شيعه به تصديق همگان قبل از آن، در عرصه سياست و عقيده ظاهر و آشكار بود، جريان «حكومت صفوى» بر همگان روشن است كه آنان از نيروى تشيع كمك گرفتند نه اين كه تشيع را پديد آوردند.

صفحه 118
شيوه گزينش جانشين در دو مكتب   

فصل هفتم

شيوه گزينش جانشين در دو مكتب

پس از رحلت پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)، همه ياران وى، اتفاق نظر داشتند كه بايد براى پيامبر خدا جانشينى باشد كه وظايف او را انجام دهد و رهبرى امّت را به دوش بكشد. ولى در پياده كردن اين نظر عملاً به صورت دو گروه درآمدند، و در طول زمان، پيروان دو مكتب روياروى يكديگر قرار گرفتند، اينك بيان تفاوت هاى آن دو:
شيوه خلافت، نزد شيعه با شيوه آن نزد اهل سنت، تفاوت جوهرى دارد. شيعه معتقد است: خلافت به سان نبوّت يك امر الهى است و بايد نبىّ و امام را خدا معرّفى كند و مردم حق گزينش جانشين پيامبر را ندارند، زيرا موقعيّت امام، همان موقعيت پيامبر است. چيزى كه هست او گيرنده وحى و بنيانگذار دين بود. امام فاقد چنين منصب و مقامى است، امّا تمام وظايف ديگر پيامبر بر دوش او نيز سنگينى مى كند و همه خلأهايى كه با رحلت پيامبر پديد مى آيد، بايد به وسيله امام برطرف شود.يعنى امام بايد مفسر قرآن و مبيّن احكام، و رفتار و گفتار او ملاك حق و باطل باشد و چنين فردى، جز با تربيت الهى در جامعه پديد نمى آيد.

صفحه 119
البته اين سخن به اين معنى نيست كه امام فقط رهبر روحى و دينى محض است و با امور دنيوى مردم سر و كارى ندارد، بلكه امام، علاوه بر مقامات معنوى، وظايف رهبرى دنيوى را نيز برعهده دارد. او مجرى احكام، تأمين كننده امنيّت، داور شرعى در مرافعات، و فرمانده كل قوا براى جهاد در راه خداست و... .
از اين جهت مى گويند: «الخلافة رئاسة عامّة فى شؤون الدنيا والدين نيابة عن النبىّ(صلى الله عليه وآله)» در حالى كه خلافت نزد اهل سنّت، يك رهبرى دنيوى است كه امور دنيوى امت را تنظيم مى كند. ماوردى مى گويد: مسئوليت امام عبارت است از رهبرى سپاه، مرزبانى از سرزمين اسلامى و جلوگيرى از ستم، و ستاندن حق مظلوم از ظالم و تقسيم غنايم و رهبرى در حج.(1)
از آنجا كه خلافت، در اين مكتب، در حكم يك رهبرى سياسى است كه بتواند امور دنيوى مردم را تنظيم كند، ديگر عصمت و آگاهى از اصول و فروع، در آن شرط نيست، بلكه كافى است كه كشور را اداره كند و اگر هم مرتكب گناهى شد، از مقام خود، معزول نمى شود.(2)
اين دو نوع انديشه كه يكى خلافت را امرى آسمانى و الهى دانسته و در خليفه عصمت و قداست و اطلاع و آگاهى گسترده از اصول و فروع، شرط مى داند، و ديگرى مقام خلافت را در حد يك رئيس جمهور و نخست وزير پايين مى آورد كه فقط به قدرت فكرى ومديريتى او اكتفا كرده و از معنويت، فقط اسلام را شرط مى داند، اين دو ديدگاه در نتيجه دو مكتب را پديد آورده كه يكى تشيع و ديگرى تسنّن است. بنا بر مكتب نخست، تعيين امام، از طريق وحى

1 . الأحكام السلطانية، ص 15، 16.
2 . همان، ص 6 و شرح مقاصد الطالبين فى علم اصول عقائد الدين، ص 272.

صفحه 120
صورت مى گيرد و پيامبر در آخرين روزهاى عمر خود خليفه خويش را معين مى كند، و در حالى بنا بر مكتب دوم، گزينش مردم كافى است و تأييد الهى لازم نيست.
ولى در كيفيت گزينش مردم در مكتب تسنن نظر واحدى در كار نيست، بلكه آرا و افكار مختلفى دارند كه رويدادهاى مربوط به خلافت پس از رحلت پيامبر را الگوى اعتقادى خود قرار داده اند، و به جاى اين كه خلافت پيشينيان را با ملاكهاى شرعى بسنجند، كارهاى آنان را ميزان حق و باطل دانسته و از آن ضابطه انتزاع كرده اند، اينك كلمات آنها:
ماوردى مى گويد: گزينش امام به دو صورت انجام مى گيرد:
1. گزينش اهل حلّ و عقد
2. با انتصاب امام پيشين.(1)
عضدى مى گويد: تعيين امام به سه صورت انجام مى گيرد:
1. با تعيين رسول خدا2. با تعيين امام پيشين
3. با بيعت اهل حلّ و عقد(2)
متكلمان سنّى در شمار اشخاصى كه مى توانند امام را برگزينند اختلاف شگفت آورى دارند:
1. كمترين تعدادى كه مى توانند امام را انتخاب كنند، پنج نفر هستند، زيرا

1 . احكام السلطانيه، ماوردى، ص 4.
2 . شرح المواقف، ج3، ص 265.

صفحه 121
خلافت ابى بكر، با بيعت پنج نفر صورت گرفت: عمر بن خطاب، ابوعبيده جراح، اسيد بن حضير، بكر بن سعد، سالم مولى ابى حذيفه.
برخى ديگر مى گويند:با بيعت سه نفر گزينش امام، رسمى مى شود:يك نفر بيعت مى كند، دو نفر نيز بر آن شهادت مى دهند.
گروه ديگر مى گويند: با بيعت يك نفر نيز خلافت رسمى مى شود. به گواه اين كه عباس به على گفت: دستت را دراز كن، تا با تو بيعت كنم تا مردم بگويند: عموى پيامبر با پسر عموى پيامبر بيعت كرد، و ديگر حتى دو نفر درباره تو با هم اختلاف پيدا نكنند.(1)
اين نوع اختلاف در گزينش امام، حاكى از آن است كه امر خلافت پس از رحلت پيامبر به مردم واگذار نشده و اگر واگذار مى شد، قطعاً خصوصيات آن، در سخنان رسول خدا مى آمد تا مردم پس از درگذشت او در وادى حيرت نمانند.
عجيب اينجاست كه نويسنده مصرى به نام الخضرى با موضع گيرى خاصى كه درباره شيعه دارد، در كتاب خود، به نام «محاضرات فى تاريخ الأمم الاسلامية» به اين سخن اعتراف كرده است. او مى گويد:«در كتاب خدا آيه اى كه صريح در شكل انتخاب خليفه براى رسول خدا باشد وارد نشده، جز آياتى كه به صورت كلى درباره شورا سخن مى گويد و همچنين در سنّت پيامبر نيز كيفيت گزينش وارد نشده جز اين كه پيامبر امت را از اختلاف و دو دستگى باز داشته است و اگر چيزى در روايات پيرامون گزينش وارد شده بود، طبعاً در كتاب هاى كلامى و فقهى به صورت روشن، بيان مى گشت و مسلمانان با قواعد خلافت و

1 . الاحكام السلطانية، ص 4.

صفحه 122
راهكارهاى آن، به سان راهكارهاى نماز و روزه آشنا مى شدند».(1)
اگر اين نويسنده به آنچه كه مى گويد ايمان دارد; بايد پاسخگوى اين پرسش باشد كه: حكومت پس از پيامبر گرامى، يكى از امور بزرگى است كه حيات و ممات مسلمانان بدان بستگى دارد. آيا امكان دارد پيامبر درباره اين امر خطير سخنى نگويد؟ و خصوصيات آن را بيان نكند؟ چگونه مى توان تصور كرد كه پيامبر مسأله رهبرى و سياست اسلامى را كه خود پايه گذار آن بوده بدون وضع قوانينى رها كند.
چگونه مى توان تصور كرد كه پيامبر درباره نازل ترين مسائل مانند آداب دستشويى رفتن، دهها حديث و روايت و ادب متذكر شود، درباره كيفيت خوردن و آشاميدن، و حتى آداب خوابيدن و حمام رفتن به صورت گسترده سخن بگويد، اما در مسأله خلافت، لب فرو بندد و آن را ناگفته گذارد تا اهل دنيا و رياست طلبان در آن طمع كنند و در نتيجه كار به خونريزى ها و اختلافات بى پايان بكشد؟
حاشا پيامبر بزرگ اسلام كه در شمار خردمندترين افراد بشر و مؤيد به وحى است درباره اين مسأله نينديشد و كوچك ترين پيامى نداشته باشد. او در آيه(اليومَ أكملتُ لَكُم دينكُم وأتممتُ عليكم نعمتى ورضيتُ لكُمُ الإسلامَ دِيناً)(2). «امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را براى شما پسنديدم»، از كامل شدن دين و نعمت هاى الهى سخن مى گويد، در حالى كه بنابر نظريه دوم درباره خلافت اسلامى كه ضامن اجرا و

1 . محاضرات فى تاريخ الأمم الاسلامية:2/161.   2 . مائده/3.

صفحه 123
بقاى اسلام است سخنى نگفته و مسأله را رها كرده و رفته است. اگر چنين باشد (و قطعاً چنين نيست) بيان دين تكميل نشده و نعمت به تمام و كمال نرسيده است!!!
هرگاه گزينش خليفه بر اساس شورا باشد، بايد دهها سند محكم از رسول خدا به دست مسلمانان برسد كه كيفيت شورا را از نظر تعداد افراد و شرايط علمى و تقوايى آنان، و كيفيت گزينش و مركز آن را كاملاً بيان فرمايد تا اين كه گزينش انصار و مهاجر براى همه جهان اسلام، حجت باشد، در حالى كه هيچ كدام از اين كارها صورت نگرفته است.
اصولاً بايد خطوط كلى گزينش شورايى به نحو روشن در كتاب و سنّت بيايد مثلاً:
1. اعضاى شورا را چه گروهى تشكيل دهند تنها عالمان و دانشمندان دينى يا تنها سياسى ها و يا افسران و فرماندهان و يا يك جمعيت مختلط از اين گروه ها؟
2. چه كسى اين هيئت متحد يا مختلط را گزينش مى كند؟
3. و اگر جمع گزينش شده درباره شخصى و يا برنامه اى به دو گروه تقسيم شدند چه گروهى بر گروه ديگر مقدم خواهد بود و ملاك تقديم چيست؟
4. در كتاب هاى كلامى مى گويند: امام به وسيله اهل حلّ و عقد گزينش مى شود، اما مقصود از اين اهل حل و عقد چيست، هرگز بيان نشده است، يعنى كسانى كه مى گشايند و مى بندند؟! از پيامبر گفتارى پيرامون اهل حل و عقد روايت نشده است. اين نوع ابهام ها و ابهام هاى ديگر حاكى از آن است كه فرضيه

صفحه 124
از بيخ و بن صحيح نبوده و هرگز مسأله امامت از طريق گزينش مردمى سامان نمى يابد.
دكتر طه حسين مى گويد: اگر مسلمانان نظام مكتوبى درباره شورا داشتند، در زمان عثمان، آن را به كار مى بستند و مى دانستند كه چه بايد بكنند و چه نبايد بكنند.
***

تفسير دو آيه مربوط به شورى

اكنون كه سخن به اينجا رسيد، ما درباره دو آيه كه دستاويز اين گروه قرار گرفته است، سخن مى گوييم:
1. (فَبِما رَحْمَة مِنَ اللهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنْتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشاوِرْهُمْ فِى الأَمْرِ فَإذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللهِ إِنَّ اللهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلينَ).(1)
«به بركت رحمت الهى، در برابر آنان نرم شدى و اگر خشن و سنگدل بودى از اطراف تو پراكنده مى شدند پس آنها را ببخش و براى آنها آمرزش بطلب و در كارها با آنان مشورت كن، امّا هنگامى كه تصميم گرفتى، بر خدا توكل كن، زيرا خداوند متوكلان را دوست دارد».
پيروان نظريه گزينش به اين آيه، استدلال مى كنند كه گزينش خليفه، امرى الهى نبوده، بلكه بايد مسلمانان از طريق مشورت وتشكيل شورا، خليفه را برگزينند، در صورتى كه آيه بر چنين مضمونى دلالت ندارد، به شهادت اين كه در

1 . آل عمران/159.

صفحه 125
اين آيه خطاب به پيامبر(صلى الله عليه وآله) است، يعنى خطاب به حاكمى است كه حكومت او از جانب خدا تثبيت شده است. به چنين فردى كه داراى چنين منصبى است مى گويد با آنان مشورت كن و سرانجام، خود، تصميم بگير. اين مقدار از مضمون آيه، جاى سخن نيست، يعنى حاكم، پس از آن كه حكومتش رسميت يافت بايد مشورت كند اما اين كه اصل حكومت نيز با مشورت حل و فصل مى شود، آيه ناظر به آن نيست، مثلاً هرگاه فرمانده كل سپاه به يكى از فرماندهان جزء بگويد در كيفيت نبرد با دشمن، با زيردستان مشورت كن، آنگاه پس از دريافت مجموع آراء خود تصميم بگير، آيا از اين گفتار، استفاده مى شود كه فرمانده كل يا فرماندهان رده هاى پايين تر بايد با مشورت تعيين شوند؟ به طور مسلم، نه. خلاصه سخن با فردى است كه منصب مسلّمى دارد، چنين فردى بايد در امور مربوط حوزه كار خود، مشورت كند، امّا اينكه آيا خود اين فرد نيز از طريق شورى تعيين مى شود، هرگز آيه بر آن گواه نيست.

سخن در آيه دوم

در آيه دوم: خداوند مى فرمايد: يكى از صفات مؤمنان اين است كه در امور مربوط به خويش مشورت مى كنند:(وأمرهم شورى بينهم).(1)
مفاد آيه اين است كه مؤمنان در امور مربوط به خود بايد با يكديگر مشورت كنند، و اما اين كه گزينش خليفه از امور مربوط به آنهاست، هرگز از آيه استفاده نمى شود. و به اصطلاح حكم، موضوع را ثابت نمى كند.
خلاصه اين كه در آيه نخست، خطاب به حاكم اسلامى است كه حكومت

1 . شورى/38.

صفحه 126
او مسلّم بوده و به او دستور مشورت مى دهد. و اما اين كه خود حاكم نيز به طريق شورا تعيين شود، بر آن دلالتى ندارد.
در آيه دوم نيز به مؤمنان سفارش مى كند كه در كارهاى مربوط به خودشان، مشورت كنند، و آيا اين كه تعيين جانشين براى پيامبر هم از وظايف آنهاست، آيه از آن حاكى نيست.(1)
عبدالكريم خطيب مصرى پس از بررسى گزينش خليفه از طريق شورا مى گويد: چنين امر و دستورى از جانب خدا در اين مورد، وارد نشده است، بلكه اين تجربه اى بود كه مسلمانان بدان دست يافتند تا آن را به مرور زمان به كمال برسانند، زيرا در آن زمان، وسيله اى جز شورا در اختيار نبود، و آگاهى از آراى فرد فرد امت، امكان پذير نبود و لذا آنان، از يك شيوه ابتدايى پيروى كردند و آن تشكيل شورا از ميان مهاجران و انصار بود، ولى پيامد بدى داشت و آن اين كه سبب شد مسلمانان ديگر درباره شيوه حكومت افق هاى تازه اى را در اين زمينه كشف نكنند و به شيوه گذشتگان بسنده نمايند.(2)
هرگاه سخن خطيب مصرى را بپذيريم، بايد به وجود نقص در برنامه اسلام اعتراف كنيم و آن اين كه پيامبر گرامى كه رسالت او پايان بخش تمام رسالت هاست، به هر ريز و درشتى اهميت داده، به جز اين امر حياتى كه در اين باره سخن نگفته، از اين جهت كه مردم، ناچار شدند از طريق شوراى مهاجر و انصار كه ابتدايى ترين وسيله گزينش بود بهره بگيرند و خليفه را انتخاب كنند.

1 . و به اصطلاح اصولى ها«حكم موضوع را ثابت نمى كند».
2 . الخلافة والامامة، ص 272.

صفحه 127

خلافت خلفا، و مسأله شورا

گزينش خليفه پس از پيامبر از طريق شوراى اهل حل و عقد يا مهاجر و انصار، ضابطه اى است كه فقط در كتاب هاى كلامى به چشم مى خورد و هرگز در عالم خارج و ملموس، از آن جز در يك مورد خبرى نبوده است. بررسى خلافت خلفاى چهارگانه و پس از آن، اموىها و عباسىها به روشنى ثابت مى كند كه انتخاب هيچ يك از خلفا جز على(عليه السلام) از طريق شورا انجام نگرفته و غالباً با بيعت چند نفر، آن هم بى مطالعه، خليفه تعيين شده و بعداً عوامل خارجى چون ارعاب و تطميع، خلافت خليفه را تثبيت كرده است و غالباً خليفه بعدى با انتصاب خليفه پيشين بر سر كار آمده است و انتصاب خليفه پيشين، وسيله بسته شدن دهانها و اعتراضها گشته است.
اينك اين مسأله را بررسى مى كنيم:
رسول خدا به لقاءالله پيوست، در آن لحظات، ابوبكر در روستايى بيرون مدينه به نام «سنح» مى زيست. عمر بن خطاب در ميان جمعيت، به شدت مرگ رسول خدا را انكار كرد، و گفت: او هرگز نمرده است، بلكه به سوى خدا رفته و به سان موسى برمى گردد!! او پس از اين غيبت، بار ديگر برمى گردد و دست و پاى اشخاصى را مى برد!! او به شدت و با حماسه و حرارت سخن مى گفت در حالى كه كف بر لب آورده بود، در اين هنگام عموى پيامبر گفت:پيامبر مانند ديگر انسان ها دچار فرسايش و مرگ مى شود. او را به خاك بسپاريد، آيا درست است كه شما يك بار بميريد و رسول خدا دو بار؟ او نزد خدا گرامى تر از آن است كه دوبار دچار چنين ناراحتى شود. جدال و گفتگو ميان طرفين ادامه يافت تا آن كه

صفحه 128
ابوبكر از روستاى سُنح رسيد و سخن عمر را شنيد و به حجره رسول خدا رفت و روپوش پيامبر را از صورتش كنار زد و صورتش را بوسيد و گفت: پدر و مادرم فداى تو باد! پاك زيستى و پاك مردى. سوگند به كسى كه جانم در دست اوست خدا مرگ را دوبار نصيب تو نمى كند. آنگاه از حجره رسول خدا بيرون آمد و به عمر گفت: آرام باش! عمر نشست. او خطبه كوتاهى خواند و چنين گفت: هر كس محمد را مى پرستيد، بداند كه محمد مرده است، و هر كس خدا را مى پرستيده، خدا زنده است و نمى ميرد آنگاه اين دو آيه را خواند:
(إنَّكَ مَيِّتٌ وَإنَّهُمْ مَيِّتُونَ).(1)
«تو مى ميرى و آنان نيز مى ميرند».
(وَما مُحَمَّدٌ إلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللهَ شَيْئاً وَسَيَجْزِى اللهُ الشّاكِرينَ).(2)
«محمد(صلى الله عليه وآله) جز فرستاده اى از سوى خدا بيش نيست، و پيش از او نيز پيامبرانى آمده اند، آيا اگر او بميرد و يا كشته شود به عقب دوران جاهليت ـ  برمى گرديد؟ و هر كس به عقب بازگردد، به خدا زيانى نمى رساند و خداوند به زودى سپاسگزاران را پاداش خواهد داد».
عمر بعد از شنيدن اين دو آيه بر خود لرزيد و به زمين افتاد و گفت: فهميدم كه رسول خدا درگذشته است.(3)

1 . زمر/30.
2 . آل عمران/144.
3 . سيره بن هشام، ج2، ص 655; طبقات ابن سعد، ج2، ص 268.

صفحه 129

بررسى اين بخش از تاريخ

در اين جا يك رشته تأمل ها و سؤال ها وجود دارد كه يك فرد محقق بايد براى آنها پاسخ درستى پيدا كند:
1. درگذشت پيامبر، ناگهانى نبوده بلكه چند روزى در بستر بيمارى افتاده بود و قرائن و شواهد گواهى مى داد كه فراق او از امّت، نزديك شده است و لذا در روزهاى پايانى عمر خود فرمود: قلم و كاغذى بياوريد تا براى شما نامه اى بنويسم كه پس از من گمراه نشويد. عمر بن خطاب از نگارش اين نامه جلوگيرى كرد.(1)
آيا با سخن صريح پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه او در آستانه رفتن است، چگونه عمر بن خطاب در مرگ او ترديد كرده و مى گفت: او بار ديگر برمى گردد و از كجا چنين يقينى پيدا كرده بود كه اين مرگ به سان غيبت موسى است؟ و به سان او باز خواهد گشت و به قدرى با شدت سخن مى گفت كه دهان ولب هاى او را كف گرفته بود، در حالى كه يك نفر از ياران پيامبر هم با او همراه نبود؟!
آيا واقعاً عُمر به گفتار خود، ايمان داشت يا اين كه او اين سخن را به ميان آورد تا مسلمانان درباره خليفه پيامبر نينديشند و كسى را برنگزينند؟!
2. آيا غيبت و دور شدن موقت پيامبر از ميان مردم، يك سنت رايج و گسترده در ميان پيامبران بوده يا اين كه فقط در مورد حضرت موسى كليم و احياناً يوسف(عليهما السلام) رخ داده است؟!
3. عباس، عموى پيامبر، همان سخن را گفت كه ابوبكر گفته بود كه پيامبر،

1 . صحيح بخارى:1/30، باب كتابة العلم، حديث114.

صفحه 130
نزد خدا گرامى تر از آن است كه دوبار شربت تلخ مرگ را بنوشد. وقتى كه عباس اين سخن را گفت، عمر نپذيرفت ولى فوراً از ابوبكر پذيرفت!
4. در حالى كه عمر بر عقيده خود اصرار مىورزيد، اما به مجرد آمدن ابوبكر از«سنح» از عقيده خود بازگشت. در اين مورد، چه سرّى بود كه از فكرى كه درباره آن، جانفشانى مى كرد، با شنيدن سخن كوتاهى از ابوبكر، تغيير موضع داد؟!
5. چگونه مى توان پذيرفت كه خليفه تا آن روز، اين دو آيه را نشنيده باشد؟!
اين پرسش ها و امثال آنها براى خود، پاسخ قاطعى مى طلبد، ولى ظاهراً پاسخ صحيحى نمى توان براى آنها يافت جز آن كه بايد بگوييم طرح او، نقشه اى ماهرانه بود تا مسلمانان را به اين مسأله مشغول سازد تا هيچ نوع تصميمى از سوى آنان گرفته نشود و به اصطلاح كسب زمان كند و فرصت كافى براى طرح خود به دست آورد.

كيفيت گزينش خلفا در تاريخ

يادآور شديم كه گزينش خليفه از طريق شوراى حل و عقد يا انصار و مهاجر يك شگرد لفظى بر زبانها بود تا روپوشى بر گزينش خلفا نهاده شود ولى حقيقت اين است كه اين اصل هيچگاه جز در مورد يك نفر پياده نشد. اينك چگونگى گزينش يكايك خلفا را بررسى مى كنيم:

صفحه 131

سرگذشت سقيفه

حاضران در سقيفه گروه مثلثى را تشكيل مى دادند كه هر ضلع آن براى خود فكر و هدفى داشت، سعد بن عباده با كوشش هاى زيادى توانسته بود تيره هاى اوس و خزرج را زير عنوان «انصار» گرد هم آورده و در مقابل مهاجران كه امكان برنده شدن را داشتند، سدّى تشكيل دهد، امّا پيوستگى افراد اين دو قبيله، حالت صورى داشت و قلوب و افكار آنان از يكديگر جدا بود.
سعد بن عباده خزرجى با سخنرانى آتشين خود توانست خون «انصار» را به جوش آورد، زيرا در سخنان خود گفت: شما انصار در تمام دوره ها، سنگينى بار مسئوليت را بر دوش گرفتيد و عرب هاى سركش در پرتو قدرت شما به اسلام گردن نهادند و رسول خدا در حالى كه از همه شما راضى بود،از دنيا رفت، بنابراين بر خيزيد و زمام كار را به دست گيريد كه جز شما كسى لياقت اين كار را ندارد.(1)
در مقابل سخنرانى پرشور سعد، ابوبكر از جا برخاست و گفت: فضيلت و موقعيت شما انصار براى همه مردم روشن است، امّا اگر خلافت وزمامدارى را قبيله خزرج به دست بگيرد، اوسيان از آنها كمتر نيستند و اگر اوسيان آن را به دست گيرند خزرجيان دست كمى از آنان ندارند، از اين گذشته، ميان دو قبيله خون هايى ريخته و افرادى كشته شده اند و زخم هاى جبران ناپذيرى پديد آمده است... (2)

1 . تاريخ طبرى، ج3، ص218.
2 . البيان والتبيين، ج2، ص 86.

صفحه 132
سخنان ابى بكر وحدت نظر انصار را از بين برد، و رقابت را ميان دو گروه كه تا لحظاتى پيش در يك سنگر بودند برانگيخت، آنگاه هر بار يكى از انصار و يكى از مهاجران به سخنرانى مى پرداخت و چيزى مى گفت، و مزاياى خود را بر مى شمرد.
حساسترين لحظه تاريخ فرا رسيد، زيرا سكوتى ابهام آميز بر جلسه حكومت مى كرد، ناگهان شخصيتى از خزرج، به نام بشير بن سعد كه پسر عموى سعد بن عباده بود، از توجه خزرجيان و به ظاهر اوسيان به پسر عموى خود رنج مى برد، براى به هم زدن اوضاع برخاست، سكوت مجلس را شكست و گفت: پيامبر از قريش است و خويشاوندان پيامبر براى زمامدارى از ما شايسته ترند، ابوبكر در اين لحظه احساس كرد كه جبهه انصار با مخالفت بشير بن سعد، وحدت كلمه را از دست داده است. برخاست و گفت: اى مردم به نظر من عمر و ابوعبيده براى خلافت شايستگى دارند با هر كدام مى خواهيد بيعت كنيد. مسلماً پيشنهاد اين دو نفر مقدمه آن بود كه اين دو نفر برگردند و ابوبكر را پيشنهاد كنند و اتفاقاً چنين نيز شد و هر دو برخاستند و با ابوبكر بيعت كردند. او نيز بدون آن كه مجدّداً تعارف كند، دست خود را به عنوان بيعت دراز كرد.(1)
اسيد بن حضير رئيس اوسيان از احساسات تند و زودگذر پيروى كرد، و به كسان خود گفت: هرگاه خزرجيان گوى خلافت را بربايند براى شما نصيبى قائل نمى شوند. هر چه زودتر برخيزيد و با ابوبكر بيعت كنيد، اوسيان حاضر در مجلس به پيروى از دستور شيخ قبيله با ابوبكر بيعت كردند، و در اين شرايط

1 . سيره ابن هشام، ج2، ص 559، 560.

صفحه 133
نزاعى درگرفت و سعد بن عباده كه در گوشه سقيفه نشسته بود مورد بى احترامى قرار گرفت و زير دست و پا رفت. در اين لحظه ابوبكر از اين فرصت استفاده كرد و فوراً سقيفه را به عنوان فرد منتخب، ترك كرد و در سقيفه با رأى 5 نفر روى كار آمد.
از خزرجيان: بشير بن سعداز اوسيان: اسيد بن حضير
از مهاجران: عمر و ابوعبيده
در اين هنگام كه خزرجيان خود را شكست خورده مى ديدند، فرياد برآوردند: ما جز على با كسى بيعت نمى كنيم.(1)
اين گزينش عجولانه آن هم با تكيه بر امتيازات قبيله اى كه انصار و مهاجر به رخ يكديگر مى كشيدند نمى تواند مصداق شورايى باشد كه مدعيان، سنگ آن را به سينه مى زنند، و لذا عمر بن خطاب بعدها اين بيعت را «فلته»(نسنجيده) خواند و گفت: «والله ما كانتْ بيعةُ أبى بكر إلاّ فلتَة وقَى اللهُ شرّها، ومَنْ بايَعَ رَجلاً مِنْ غيرِ مَشورة المُسلمِين فَلا بيعةَ لَه».(2)
«به خدا سوگند بيعت ابوبكر و انتخاب وى براى خلافت يك كار نسنجيده و نااستوار و بدون مشورت بود. خدا مسلمانان را از شر آن نگاه داشت، و هر كس بدون مشورتِ با مسلمانان، با كسى بيعت كند، بيعت او ارزش نخواهد داشت».

1 . تاريخ طبرى، ج3، ص 202.
2 . سيره ابن هشام، ج2، ص 658; تاريخ طبرى، ج3، ص 205.

صفحه 134

گزينش خليفه دوم

اگر خليفه نخست با رأى چند نفر روى كار آمد و سپس گروهى ديگر با وعده و وعيد با وى بيعت كردند، ولى خليفه دوم تنها با انتصاب خليفه اول بر مسند خلافت تكيه زد، تاريخ مى نويسد: هنگامى كه ابوبكر در بستر بيمارى افتاده بود، احساس كردكه اجل وى فرا رسيده و هر چه زودتر بايد از اين جهان رخت بربندد، از اين جهت براى تعيين جانشين، عثمان را به عنوان نويسنده احضار كرد و به او دستور داد كه بنويسد:
اين وصيت ابوبكر است به مسلمانان...
هنگامى كه سخن ابوبكر به اينجا رسيد، از هوش رفت و نويسنده وصيت از فرصت استفاده كرد و فوراً نوشت: قد استخلفت عليكم عمر بن الخطاب (من عمر را جانشين خود در ميان شما قرار دادم) وآن گاه كه وى به هوش آمد عثمان بى پروا جمله اى را كه افزوده بود خواند. ابوبكر از جريان آگاه شد و سخت خوشحال گشت و بى اختيار تكبير گفت و كار خودسرانه عثمان را چنين توجيه كرد كه عثمان ترسيد من در اين بيهوشى بميرم و مسلمانان بر سر تعيين خليفه دچار اختلاف و دودستگى شوند. از اين جهت مصلحت ديد كه نام عمر را به عنوان خليفه در وصيتنامه من بياورد.
با اين كه عمل خليفه مورد انتقاد برخى از بزرگان صحابه قرار گرفت، حتى طلحه به ابى بكر اعتراض كرد كه مرد سنگدلى را بر ما مسلّط نمودى، وى در پاسخ گفت: اگر خدا از من بازخواست كند، مى گويم: من زمام كار را به دست بهترينِ مردم سپردم.(1)

1 . شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج2، ص 165.

صفحه 135
هرگاه اساس خلافت، شوراى حل و عقد بود، چگونه خليفه اين اصل را ناديده گرفت و خليفه بعدى را معين كرد. گروهى از روشنفكران، كه اين نوع اِعمال خليفه را بر خلاف اصول كلامى خود مى دانند، مى گويند ابوبكر نامزدى او را اعلام كرد تا مسلمانان او را انتخاب كنند(1)، در حالى كه اين نظر با واقع مطابق نيست، اگر چنين بود، چرا ياران پيامبر، به او خطاب كردند و گفتند: «قد ولّيت علينا هذا الفذ الغليظ»؟

شيوه روى كار آمدن خليفه سوم

روى كار آمدن عثمان، به وسيله شوراى شش نفرى كه اعضاى آن را خليفه دوم معين كرده بود، انجام گرفت و تركيب اعضاى شورا به نحوى بود كه عقب ماندن «على(عليه السلام)» و عدم گزينش او قطعى بود.
اعضاى آن را على و عثمان و زبير و سعد بن ابى وقّاص و عبدالرحمن بن عوف تشكيل مى دادند.
در نخستين جلسه، طلحه حق خود را به عثمان بخشيد و زبير نيز كه پسر عمه على بود، به نفع على كنار رفت. سعد وقاص نيز رأى خود را به عبدالرحمان داد كه هر دو از قبيله بنى زهره بودند. در جلسه، سه نفر باقى ماند كه از نظر رأى مساوى بودند ولى طبق نظر عمر، خليفه فقط با موافقت عبدالرحمن مى تواند انتخاب شود. در اين هنگام عبدالرحمن كه على را به خوبى مى شناخت و مى دانست به خاطر دستيابى به قدرت پا روى اصول نمى گذارد، رو به على كرد و گفت: من با تو بيعت مى كنم به شرط آن كه بر طبق كتاب خدا و سنت پيامبر و

1 . الامامة أو الخلافة، تأليف عبدالكريم خطيب، ص 288.

صفحه 136
روش شيخين حكومت كنى. امام در پاسخ فرمود: من بر طبق كتاب خدا و سنّت پيامبر و تشخيص خودم عمل خواهم كرد.
سپس رو به عثمان كرد و همان پيشنهاد را تكرار كرد. عثمان پذيرفت وى در اين لحظه دست خود را به عنوان بيعت بر دست عثمان زد و به عنوان اميرمؤمنان بر او سلام كرد.
تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل، كه چگونه با مصالح اسلام و مسلمين بازى شده و با شورايى كه به شوخى بيشتر شبيه بود خليفه انتخاب شد، آنگاه اعتقاد به امامت آنان به عنوان يك عقيده رواج يافت.
ما درباره گزينش امام على(عليه السلام) به وسيله بيعت مهاجرين و انصار در فصل هاى آينده سخن مى گوييم و روشن مى سازيم كه به حق، گزينش در آنجا با كمال انتخاب و اختيار صورت گرفت ولى امويان و عباسيان، خلافت را به سان توپ به هم پاس دادند.
پس از شهادت اميرمؤمنان، هر چند مدت كوتاهى، حسن بن على(عليه السلام) با بيعت سپاهيان امام على به خلافت رسيد ولى دسيسه هاى معاويه كه خود را وارث عثمان مى دانست، سبب شد كه امام، خلافت را به خاطر مصالحى والاتر، رها كند. معاويه به زور و نيرنگ و به دليل ناآگاهى مردم شام به خلافت رسيد و در سال 60هـ درگذشت.
پس از درگذشت او كثيف ترين فرد از خاندان ابوسفيان، يعنى يزيد بن معاويه به نام اميرمؤمنان بر تخت خلافت تكيه زد. او در مدت كوتاه حكومت خود، اعمالى را مرتكب شد كه از شنيدن آنها عرق شرم بر پيشانى انسان مى نشيند. در نخستين سال، حسين بن على را به شهادت رساند و در سال دوم

صفحه 137
داستان جنگ حرّه در مدينه پيش آمد كه در آن 700نفر از وجوه انصار و مهاجر كشته شدند و در سال سوم، سپاه او براى جنگ با عبدالله بن زبير عازم مكّه شد. لشكر شام از بالاى كوه هاى مكه كه مشرف بر خانه ها و مسجدالحرام بود، پيوسته مسجد را با منجنيق زير ضربات سنگ و آتش قرار دادند و پنبه هاى آغشته به نفت به سوى كعبه پرتاب مى كردند تا اين كه كعبه در آتش سوخت و ديوارهاى آن فرو ريخت. اين واقعه در روز شنبه سوم ربيع الاول سال 64، به وقوع پيوست و يازده روز بعد يزيد به وضع مرموزى درگذشت.
پس از درگذشت يزيد، و حكومت دو ماهه فرزندش به نام معاوية بن يزيد، مروانيها روى كار آمدند و آنها هم يكى پس از ديگرى خلافت را به دست گرفتند كه اسامى آنان عبارت است از:
1. مروان بن حكم 2.عبدالملك بن مروان 3. وليد بن عبدالملك 4. سليمان بن عبدالملك 5. عمر بن عبدالعزيز، 6. يزيد بن عبدالملك 7. هشام بن عبدالملك 8. مروان بن محمد بن مروان بن الحكم.
سرانجام حكومت مروانيان در سال 132هـ به پايان رسيد. جنايات آنان، آنچنان جهانگير و چشمگير بود كه با يك خيزش عمومى، ملت هاى اسلامى به پا خاستند و همگى آنها را از بين بردند و جز ننگ و بدنامى چيزى از آنها باقى نماند. ما درباره دوران عباسيان سخن نمى گوييم. خلافت آنان نيز به صورت موروثى تا سال 656هـ ادامه يافت.
آيا به حق برنامه اسلام براى جانشينى رسول خدا همين بود كه پادشاهانى بيايند و بدترين فجايع را انجام دهند و همگان هم خليفه پيامبر به شمار آيند؟!

صفحه 138
سكوت بيست و پنج ساله چرا؟!   

فصل هشتم

سكوت بيست و پنج ساله چرا؟!

استوارى احاديثى كه حاكى از نصب اميرمؤمنان(عليه السلام) بر مقام خلافت و امامت است، جاى شك و ترديد ندارد ولى سخن اينجاست كه چرا صاحب اين منصب، پس از درگذشت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مهر خاموشى بر لب زد و حق خود را از ديگران باز نگرفت؟ و چرا جامعه اى را كه در خواب فراموشى فرو رفته بود، بيدار نكرد؟
پاسخ اين سؤال اين است كه: 1. امام از بازگويى حقانيت خويش لب فرو نبست و پيوسته مردم را هشدار مى داد كه جايگاه خلافت، خاندان پيامبر است; 2. ولى در عين حال از قدرت خود و پيروانش بهره نگرفت.
اينك هر دو را از نظر تاريخ، بررسى مى كنيم:

1. احقاق حق امام در شرايط گوناگون

* آنگاه كه اميرمؤمنان از نزاع و درگيرى مهاجر و انصار در سقيفه آگاه شد و اين كه هر كدام با منطق خاصى بر شايستگى خود، استدلال مى كردند، فرمود:

صفحه 139
دليل انصار چه بود؟
گفتند: دليل آنان اين بود كه ما پيامبر را پناه داديم بايد اميرى از ما و اميرى از مهاجران، برگزيده شوند و زمام حكومت را به دست بگيرند.
امام فرمود: چرا در پاسخ آنان(انصار) نگفتيد: اگر بنا بود كه اميرى از شما در رأس حكومت باشد چرا رسول گرامى درباره شما سفارش كرد كه با نيكوكاران شما به نيكى رفتار كرده و از گناهكاران شما درگذريم؟
مردى در آن مجلس، از امام پرسيد: چگونه اين حديث حاكى از آن است كه خلافت از آنِ انصار نيست؟ امام در پاسخ فرمودند اگر رياست و خلافت از آن انصار بود، نيازى به سفارش نبود. افرادى نياز به سفارش دارندكه در موضع قدرت نباشند.
آنگاه پرسيد: منطق قريش چه بود؟ گفتند كه آنان خود را اصل و ريشه رسول خدا مى دانستند و اين كه او از ميان قريش برخاسته است.
امام(عليه السلام) در رد منطق آنان گفت: درخت را گرفتند و ميوه را از دست دادند.(1)
سيد رضى در نهج البلاغه اين دو بيت را از امام(عليه السلام) نقل مى كند:
فإن كنتَ بالشورى ملكتَ أمورَهم *** فكيفَ بهذا والمُشيرون غُيّبٌ؟
وإن كنتَ بالقربى حجَجتَ خصيمَهم *** فغيرُك أولى بالنبىّ وأقرب(2)

1 . نهج البلاغه، خطبه 67.   2 . نهج البلاغه، بخش كلمات قصار، شماره 190 .

صفحه 140
هرگاه از طريق شورا به حكومت رسيده اى، اين چه شورايى است كه اعضاى آن همه غايب بودند؟
و اگر به پيوند خويشاوندى استدلال كردى و بر انصار پيروزى شدى، پس با همين منطق ديگران از تو، به پيامبر نزديكترند(اشاره به خود حضرت).
* پس از پايان يافتن جريان سقيفه، يكى دو روز بعد على(عليه السلام) را با شرايط خاصى، به مسجد آوردند تا با خليفه وقت، بيعت كند، و او فرمود: من به خلافت شايسته تر از شما هستم. شايسته بود كه شما با من بيعت كنيد. شما خلافت را از دست انصار گرفتيد به عنوان اين كه از بستگان پيامبريد. حالا آن را از دست خانواده او بيرون مى بريد؟
شگفت اينجاست كه در آن مجلس عمر بن خطاب به على(عليه السلام) اصرار مى كرد كه بيعت كند و گفت: تو را رها نمى كنيم مگر آن كه بيعت كنى. على(عليه السلام) با نور الهى از آينده وى خبر داد و با استفاده از يك ضرب المثل عربى انگيزه او را در اين اصرار، آشكار ساخت و گفت:
شيرى را بدوش كه نيمى از آن تو باشد و بارى را ببند كه فردا به سوى تو باز گردد!
ابوعبيده جراح، منطق نرمترى را مطرح كرد. رو به على كرد و گفت: پسر عمو! تو جوانى و آنان پيران اين مردم هستند. تو را تجربه آنان نيست و من ابوبكر را نيرومندترين مرد براى اداره امور مى دانم. كار را به او واگذار كن. اگر تو زنده بمانى، براى اين كار شايسته تر و لايق ترى، زيرا در فضل و دين و دانش و فهم و سابقه تو و نسبت تو با پيامبر جاى شك و ترديد نيست.

صفحه 141
امام(عليه السلام) در پاسخ ابوعبيده چنين فرمود:
«خلافت و جانشينى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در گرو اين شايستگى هايى است كه منتخب سقيفه، آنها را ندارد:
أ . آگاهى از كتاب خدا
ب . دانايى به احكام دين
ج . دانستن سنت و روش پيامبر
د . آگاهى از امور جامعه
هـ . زدودن كارهاى زشت از جامعه
و . تقسيم عادلانه ثروت
و اين ويژگى ها در اين فرد نيست كه من با او بيعت كنم، بلكه در خود من هست.(1)
* عمرو بن واثله مى گويد: من بر در خانه اى كه شوراى شش نفرى در آن تشكيل شده بود، گوش فراداده بودم. ناگهان شنيدم كه اميرمؤمنان مى فرمايد:
من براى شما دليلى مى آورم كه عرب و عجم نتوانند آن را انكار كنند: آنگاه چنين فرمود:
شما را به خدا سوگند، بگوييد: آيا در ميان شما كسى هست كه قبل از من به خداى يگانه ايمان آورده باشد؟ همه گفتند: نه!
شما را به خدا سوگند بگوييد: آيا در ميان شما كسى هست كه پيامبر درباره

1 . الإمامة والسياسة، ج1، ص 11ـ 12.

صفحه 142
او فرموده باشد: «من كنت مولاه فهذا على مولاه، اللّهم وال من والاه وعاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله»؟ همه گفتند: به خدا، نه!(1)
* در سال 35هـ كه امام(عليه السلام) به عنوان يك وظيفه شرعى، خلافت را پذيرفت، در روزى كه به نام «يوم الرحبه» معروف است و جمعى از ياران پيامبر در آنجا گرد آمده بودند، چنين فرمود: من شما را به خدا سوگند مى دهم كدام يك از شما در روز غدير خم، اين جمله را شنيديد: «ألا، من كنت مولاه فعلىّ مولاه، اللّهم وال من والاه وعاد من عاداه وأحبّ من أحبّه وأبغض من أبغضه، وأعن من أعانه؟».
جمعى برخاستند و گفتند: ما شنيديم. در ميان آنان ابوايوب انصارى و سهل بن حنيف و خزيمة بن ثابت و عبدالله بن ثابت انصارى حضور داشتند.(2)
استدلال امام بر حقانيت خويش منحصر به مواردى كه يادآور شديم، نبوده است. او در هر موقعيت مناسب مهر خاموشى را مى شكست و حقيقت را بازگو مى كرد.
پس از درگذشت پيامبر(صلى الله عليه وآله)، دخت گرامى اش صديقه طاهره و فرزندان وى حسن و حسين(عليهما السلام) حتى عبدالله بن جعفر و عمار ياسر با حديث غدير بر حقانيت على(عليه السلام) احتجاج مى كردند. شگفت اينجاست آنگاه كه رابطه «عمروعاص» با معاويه به تيرگى گراييد، وى در ضمن قصيده اى فضائل على را برشمرد و نصب على را در روز غدير بر خلافت، در شعر خود گنجانيد.(3)

1 . الصواعق المحرقه، ابن حجر، ص 75; مناقب خوارزمى، ص 135، شماره152.
2 . اسدالغابه، ابن اثير، ج3، ص 307 و ج5، ص 205.
3 . درباره اين قصيده به كتاب الغدير ، ج2، ص 159 به بعد مراجعه كنيد.

صفحه 143
اصولاً افرادى كه بر اساس امتيازات مادى دست به دست هم بدهند، در مقام تقسيم مناصب و اموال و ثروت، اتحاد آنان فرو مى ريزد و «عمروعاص» در اين قصيده خيلى از حقايق را افشا كرده است. بنابراين، اين احتجاج ها كه تعداد آنها از پانزده مى گذرد، حاكى از آن است كه على(عليه السلام)و خاندان او در احقاق حق و ارشاد مردم به واقعيات كوتاهى نكرده و آنچه وظيفه داشتند، انجام دادند.

2. چرا از قدرت بهره نگرفت

مطلب دومى كه در آغاز به آن اشاره كرديم، و آن اين كه چرا امام از قدرت خود بهره نگرفت; خود امام به آن پاسخ گفته است و آن اين كه اعمال قدرت در آن روز مصلحت نظام نبود، بلكه سبب مى شد كه اصل نظام از هم بپاشد، زيرا ستون پنجم يعنى منافقان در صدد فرصت براى قيام و شورش بودند تا بتوانند با يورش به مدينه، اختلالى در نظام به وجود آورند. از طرفى ديگر اعراب دور از مدينه سر به شورش برداشته بودند كه اين هم مى توانست ضربه مهلكى بر نظام بزند. از اين گذشته سفارش رسول خدا بود كه در اين مورد فرموده بود، و لذا در آغاز خلافت ابى بكر، امام سخنى دارد كه يك جهان مطلب در آن نهفته است، اينك برخى را نقل مى كنيم:
«أيّها النّاسُ، شُقُّوا أمْواجَ الْفِتَنِ بِسُفُنِ النَّجاةِ، وَعَرِّجُوا عَنْ طَريقِ الْمُنافَرَةِ، وَضَعُوا تِيجَانَ الْمُفاخَرَةِ. أفْلَحَ مَنْ نَهَضَ بِجَناح، أوِ اسْتَسْلَمَ فأرَاحَ هذَا ماءٌ آجِنٌ، وَلُقْمَةٌ يَغَضُّ بِهَا آكِلُها. وَمُجْتَنِى الثَّمَرَةِ لِغَيْرِ وَقْتِ إينَاعِهَا كالزَّارِعِ بِغَيْرِ أرْضِهِ».
فإنْ أقُلْ يَقُولُوا: حَرَصَ عَلى الْمُلْكِ، وَإنْ أسْكُتْ يَقُولُوا: جَزِعَ

صفحه 144
مِنَ الْمَوتِ! هَيْهات بَعْدَ اللَّتَيا والَّتى! واللهِ لابن أبى طالِب آنَسُ بِالْمَوتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْيِ أُمِّهِ، بَلِ انْدَمَجْتُ عَلى مَكْنُونِ عِلْم لَوْ بُحْتُ بِهِ لاَضْطَرَبْتُمْ اضْطِرابَ الأرشِيَةِ فى الطَّوىِّ الْبَعِيدَةِ!».(1)
«اى مردم! امواج كوه پيكر فتنه ها را، با كشتى هاى نجات (علم و ايمان و اتحاد) در هم بشكنيد از راه اختلاف و پراكندگى كنار آييد، تاج تفاخر و برترى جويى را از سر برداريد.
(دو كس راه صحيح را پيمودند) آن كس كه با داشتن يار و ياور و نيروى كافى به پا خاست و پيروز شد، و آن كس كه با نداشتن نيروى كافى كناره گيرى كرد و مردم را راحت ساخت.
زمامدارى بر مردم همچون آبى متعفن و يا همانند لقمه اى است كه گلوگير مى شود; آن كه ميوه را پيش از رسيدن بچيند، مانند كسى است كه بذر را در كوير و شوره زار پاشد(هر قيامى وقت معينى دارد تا به ثمر برسد و اگر پيش از موعد دست به آن زده شود بى حاصل و بى نتيجه خواهد ماند).
اگر سخن گويم(و حقّم را مطالبه كنم) گويند: بر رياست و حكومت حريص است، و اگر دم فرو بندم (و ساكت نشينم) خواهند گفت از مرگ مى ترسد!
(اما) هيهات پس از آن همه جنگ ها و حوادث (اين گفته بس ناروا است).

1 . نهج البلاغه، خطبه5.

صفحه 145
به خدا سوگند! علاقه فرزند ابوطالب; به مرگ از علاقه طفل شيرخوار به پستان مادر بيشتر است.
علومى در سينه ام نهفته اند كه اگر آنها را آشكار كنم، همانند طناب ها در چاه هاى عميق به لرزه درآييد!».
جمله آخر امام حاكى از آن است كه آن حضرت از طريق تعليم الهى و شايد وصيت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از آينده امّت آگاه بود كه اگر قيام كند، اساس اسلام به هم مى ريزد.
باز اميرمؤمنان، در دوران خلافت خود، سخنى دارد كه اين مطلب را آشكارتر مى سازد. مى فرمايد:
«فَوَاللهِ مَا كانَ يُلْقَى فِى رُوعِى، وَلاَ يَخْطُرُ بِبَالى، أنّ الْعَرَبَ تُزْعِجُ هذَا الأمْرَ مِنْ بَعْدِهِ(صلى الله عليه وآله) عَنْ أهْلِ بَيْتِهِ، وَلاَ أنّهُمْ مُنَحُّوهُ عَنّى مِنْ بَعْدِهِ! فَمَا رَاعَنى إلاّ انْثِيَالُ النّاسِ عَلى فُلان يُبَايِعُونَهُ، فَأمْسَكْتُ يَدِى حَتّى رَأَيْتُ رَاجِعَةَ النَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الإسلاَمِ، يَدْعُونَ إلَى مَحْقِ دِينِ مُحَمَّد(صلى الله عليه وآله) فَخَشِيتُ إنْ لَمْ أنْصُرِ الإسلاَمَ وَأَهْلَهُ أنْ أرَى فِيهِ ثَلْماً أوْ هَدْماً، تَكُونُ الْمُصِيبَةُ بِهِ عَلَيَّ أَعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وِلاَيَتِكُمُ الَّتى إنَّمَا هِيَ مَتَاعُ أيَّام قَلائِلَ، يَزُولُ مِنْهَا مَا كَانَ، كَمَا يَزُولُ السَّرَابُ، أوْ كَمَا يَتَقَشَّعُ السَّحَابُ; فَنَهَضْتُ فِى تِلْكَ الأحْداثِ حَتّى زَاحَ الْبَاطِلُ وَزَهَقَ، وَاطْمَأَنَّ الدِّينُ وَتَنَهْنَهَ».(1)
به خدا سوگند هرگز فكر نمى كردم; و به خاطرم خطور نمى كرد كه عرب

1 . نهج البلاغه، نامه 62.

صفحه 146
بعد از پيامبر; امر امامت و رهبرى را از اهل بيت او بگردانند(و در جاى ديگر قرار دهند) و باور نمى كردم آنها آن را از من دور سازند! تنها چيزى كه مرا ناراحت كرد اجتماع مردم اطراف فلان... بود كه با او بيعت كنند، دست بر روى دست گذاردم تا اين كه با چشم خود ديدم گروهى از اسلام باز گشته و مى خواهند دين محمد(صلى الله عليه وآله)را نابود سازند.(در اينجا بود)كه ترسيدم اگر اسلام و اهلش را يارى نكنم بايد شاهد نابودى و شكاف در اسلام باشم كه مصيبت آن براى من از رها ساختن خلافت و حكومت بر شما بزرگتر بود چرا كه اين بهره دوران كوتاه زندگى دنيا است، كه زايل و تمام مى شود. همان طور كه «سراب» تمام مى شود و يا همچون ابرهايى كه از هم مى پاشند. پس براى دفع اين حوادث به پا خاستم تا باطل از ميان رفت و نابود شد و دين پا برجا و محكم گرديد».
***
ابوالحسن مدائنى از عبدالله بن جناده نقل مى كند: مراسم عمره را انجام دادم. وارد مدينه شدم، به سوى مسجد رسول خدا رفتم. ناگهان صداى «الصلاة جامعة» شنيدم. مردم جمع شدند. على(عليه السلام) در حالى كه شمشير خود را حمايل كرده بود، وارد مسجد شد. ديدگان به سوى او متوجه گشت. او آغاز به سخن گفتن كرد. پس از حمد خدا و صلوات بر رسول چنين گفت: از زمانى كه خدا پيامبر خود را به سوى خويش خواند، ما خاندان او و وارثان و عترت و دوستان نزديك او هستيم. كسى نمى تواند در اين جايگاه با ما رقابت كند. و كسى نمى تواند در حق ما طمع نمايد ناگهان مردم به رويارويى با ما پرداختند و

صفحه 147
حكومت پيامبر را از دست ما گرفتند و حكومت به دست ديگران افتاد... به خدا سوگند اگر ترس از دو دستگى ميان مسلمانان نبود، و از اين كه كفر بار ديگر باز گردد و دين از ميان برود، ما جز اين بوديم كه اكنون هستيم و در پى آن، كسانى بر سر كار مى آمدند، كه در نيكى به مردم كوتاهى نمى كردند.(1)
زبير بن بكار مى گويد: ابن اسحاق در سيره خود آورده است: آنگاه كه مردم با ابى بكر، بيعت كردند، قبيله تيم به اين كار افتخار ورزيدند، در حالى كه اكثر مهاجران و انصار، ترديدى نداشتند كه على(عليه السلام) زمامدار مسلمانان پس از رسول خداست. برخى از بنى هاشم شعرى سرودند و از خليفه وقت انتقاد كردند. وقتى اشعار به على رسيد، او آنها را از تكرار اين امر، بازداشت و فرمود: «لسلامة الدين أحب إلينا من غيره»، «پا برجايى دين براى ما از همه چيز خوشتر است».(2)
اين سخنان، حاكى از آن است كه امام به خاطر حفظ وحدت و نظام ظاهرى اسلام، از هر نوع اقدام تنش زا خوددارى كرد. امام مى نگريست كه گروهى از اعراب اطراف، در آستانه بازگشت از دين اسلام هستند، و در مدينه ستون پنجم به دنبال فرصت است، تا ضربه مهلكى بر اسلام بزند و جاهليت را زنده نمايند، امام چاره اى جز اين نديد كه در مقابل اين واقعيت، سر تسليم فرود آورد، و تا آنجا كه به نفع اسلام، تمام شود، با خلفا همكارى كند، و لذا در مسائل نوظهور و مشكل، خلفا را يارى كند و در مذاكره با هيئت هاى سياسى كه به مدينه مى آمدند، به نمايندگى از طرف مسلمانان شركت كند و در ضمن، احكام و

1 . شرح نهج البلاغه، ج1، ص 307، اين بخش از سخن امام، نزديك به سخن پيشين است.
2 . شرح نهج البلاغه، ج6، ص21; بحارالانوار، ج28، ص 353.

صفحه 148
معارف قرآن را به مهاجر و انصار و فرزندان آنها آموزش دهد و به همين حالت، بيست و پنج سال سپرى كرد تا آنجا كه در سال 35 هجرى عثمان در برابر ديدگان مهاجر و انصار كشته شد و بدعت هايى را بر جاى نهاد كه منجر به شورش مجاهدان و قتل او شد.
اتفاقاً خليفه دوم را از چنين آينده بدى خبر داده بود و آن را پيش بينى كرده بود. وى گفت: اگر عثمان به قدرت رسد فرزندان ابى معيط را بر گردن مردم سوار مى كند.

پذيرش خلافت پس از 25سال محروميت

امام، پس از 25سال دورى از مقام خلافت، سرانجام به اصرار مهاجر و انصار، خلافت ظاهرى را پذيرفت، آن هم، نه به قيمت كم بلكه به قيمت بسيار سنگين. محمد بن حنفيه مى گويد: در كنار پدرم بودم كه عثمان كشته شد. ياران رسول خدا وارد خانه على(عليه السلام) شدند همگى يك صدا مى گفتند: اين مرد كشته شد. مردم امامى لازم دارند و امروز كسى بهتر از تو براى اين كار نداريم. نه كسى سابقه تو را در اسلام دارد و نه به اندازه تو با پيامبر(صلى الله عليه وآله)نزديك است. امام به طور جدى از پذيرش درخواست آنها خوددارى كرد، و گفت: اگر من مشاور شما باشم بهتر از آن است كه فرمانرواى شما گردم، ولى آنان به خدا سوگند خوردند كه ما تو را رها نمى كنيم تا با تو بيعت كنيم.
امام اصرار آنان را ديد و فرمود: اگر چنين است بيعت بايد علنى، آن هم در مسجد و با رضايت مسلمانان باشد. عبدالله بن عباس مى گويد: من نگران بودم كه على وارد مسجد شود و برخى بر او بشورند، ولى على جز بيعت در مسجد را

صفحه 149
نپذيرفت. او وارد مسجد شد، مهاجر و انصار هم به دنبال او، آمدند و با او بيعت كردند، آن گاه همه مردم به بيعت پرداختند.(1)
باز طبرى در روايت ديگر مى گويد: مردم دور على را گرفتند و گفتند: ما با تو بيعت مى كنيم. مى بينى چه بلايى بر سر اسلام آمده است؟ و چه گرفتارى از نزديكان پيامبر براى ما درست شده است؟
اميرمؤمنان اين جمله را فرمود: مرا رها كنيد و كسى ديگر را بجوييد.
ما به سوى آينده اى مى رويم كه روشن نيست و زمانه آبستن رويدادهايى است كه دلها را مى لرزاند و خردها پا برجا نمى ماند. آنان گفتند: تو را به خدا سوگند مى دهيم! آيا تو در اين مسائل موافق با ما نيستى؟ آياوضع اسلام را نمى بينى و فتنه ها را مشاهده نمى كنى؟ آيا از خدا نمى ترسى؟ امام فرمود: من نظر خود را به شما گفتم. بدانيد كه اگر خلافت را بپذيرم، در كارها به دانش خود عمل مى كنم. اگر مرا رها كنيد، من نيز مانند يكى از شما زندگى مى كنم، و هر كس را انتخاب كنيد، من فرمانبردارترين فرد خواهم بود».(2)
اين چيزى است كه طبرى نقل مى كند، ولى خود امام يورش مردم را به خانه خويش چنين نقل مى كند:
«براى بيعت با من، همانند شتران تشنه كامى كه به آب برسند و ساربان رهاشان كرده باشد، و عقال از آنها برگيرد، بر من هجوم آوردند... و به هم پهلو مى زدند و فشار مى آوردند، آن چنان كه گمان كردم مرا خواهند

1 . تاريخ طبرى، ج3، ص 450.
2 . تاريخ طبرى، ج3، ص 456.

صفحه 150
كشت! يا برخى زير دست و پاى ديگران خواهند رفت...» .(1)
و در خطبه ديگر مى فرمايد:
«فما راعنى إلاّ والناسُ كعُرْف الضبْغ، ينثالُون علىّ من كلِّ جانب حتّى لقدْ وُطِئ الحسنانُ وشُقَّ عطْفاى، مجتمعين حولى كربيضة الغنم».(2)
«مردم از هر سو چون يال هاى كفتار به هم فشرده بر گرد من هجوم آوردند، حسن و حسين زير دست و پا رفتند و چنان بر پهلوهايم فشار آوردند كه ردايم از دو جانب پاره شد. جمعيت به سان گوسفندانى كه از ترس گرگ چوپان را در ميان مى گيرند مرا در ميان گرفت».
بررسى تاريخ بيعت با امام نشان مى دهد كه در تاريخ خلافت چنين اجتماع عظيمى آن هم با شور و شعف براى انتخاب خليفه رخ نداده است، و جز چند نفر انگشت شمار از اين بيعت تخلف نكرده اند و افراد متخلف كسانى بودند كه از خليفه پيشين بهره هاى فراوانى مى گرفتند مثلاً: زيد بن ثابت كه خزانه دار عثمان بود، و لذا به هنگام خوددارى او از بيعت، ابوايوب انصارى، ميزبان رسول خدا به او گفت: علّت خوددارى تو از بيعت، اين است كه خليفه پيشين طلا و نقره فراوانى در اختيارت مى گذاشت.
در اين هنگام حجت بر امام تمام شد و شروع به اصلاحات كرد تا آنچه را كه مردم از آن رنج مى بردند، از ميان ببرد و اصلاحات عميق در ساختار حكومت

1 . نهج البلاغه، خطبه 54.
2 . نهج البلاغه، خطبه3.

صفحه 151
انجام دهد. امّا متأسفانه به تعبير امام آنگاه كه اصلاح امور را آغاز كرد، سه گروه در برابر او به مقاومت پرداختند، چنان كه مى فرمايد:
«گروهى به بهانه هاى واهى پيمان شكستند و دسته اى ديگر، از دين بيرون رفتند و دسته سوم براى رسيدن به رياست، از فرمان سرپيچى مى كردند، سپس مى افزايد: سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد اگر نه اين كه جمعيت بسيارى گرد من فراهم آمدند و ياورانى پيدا شدند كه حجت را بر من تمام كردند و اگر عهد و مسئوليتى كه خداوند از علما و دانشمندان گرفته تا در برابر شكم بارگى ستمكاران و گرسنگى ستمديدگان سكوت نكنند، من مهار شتر خلافت را رها مى كردم و از آن چشم مى پوشيدم و آخر آن را به همان جام نخستين مى نوشيدم.(1) آن وقت مى ديديد كه دنياى شما با آن همه زيبايى ها در نظرمن كم ارزش تر از آبى است كه از دماغ بزى مى چكد».(2)

1 . كنايه از اين كه در پايان تير خلافت را رها مى كردم، همان طور كه در آغاز رها كردم.
2 . نهج البلاغه، خطبه سوم.

صفحه 152
دشوارى هاى سهمگين در خلافت اميرمؤمنان   

فصل نهم

دشوارى هاى سهمگين

در خلافت اميرمؤمنان
در يك اجتماع با شكوه در مسجد پيامبر(صلى الله عليه وآله)، اميرمؤمنان به خلافت برگزيده شد، هر چند اين برگزيدگى، چيزى در واقع بر موقعيت امام، نيفزود، زيرا او از جانب خدا به اين منصب برگزيده شده بود، ولى مسلّماً تا مقبوليتى از جانب مردم نباشد، منصب الهى، در جامعه تأثيرگذار نخواهد بود.
اما متأسفانه پس از گزينش، زمزمه هاى مخالفت از گوشه و كنار بلند شد، خصوصاً آنان كه با خلافت امام، زيان مى ديدند و مناصب از آنان باز ستانده مى شد و يا خواهان مقاماتى بودند كه از نظر اخلاقى و ايمانى، شايستگى آن نداشتند، بالأخره امام در مدت حكومت خود، با سه گروه روبرو شد و شاخ همه آنها را شكست و در پايان، جام شهادت نوشيد.
اميرمؤمنان در خطبه شقشقيه خود از اين سه گروه، نام مى برد و چنين مى فرمايد: وقتى به اداره امور به پا خاستم، جمعى بيعت مرا شكستند (ناكثين) و

صفحه 153
گروهى از راه حق بيرون رفتند(قاسطين)، و گروهى ديگر از فرمانبردارى سرپيچيدند(مارقين). تو گويى آنان، سخن خدا نشنيده اند كه فرمود: «سراى جاودانى از آن كسى است كه سركش نباشد و در روى زمين فساد نكند» بلى به خدا سوگند، آنان شنيده بودند، ولى دنيا در ديدگان آنان آراسته شده بود و زيور آن، ايشان را فريفت.(1)
امام در اين جمله كوتاه خود، سه گروه را چنيـن توصيـف مى فـرمـايد و اينك ما به سرگذشت اين سه گروه كه بيشتر وقت امام را گرفتند، اشاره مى كنيم:

پيمان شكنان

گروه پيمان شكن، طلحه و زبير و دنباله روان آنها هستند كه در روز روشن بيعت كرده بودند، ولى پس از اندى پرچم مخالفت برافراشتند، زيرا حس كردند كه بيعت آنان به ضرر آنهاست. وقتى آنان گفتند بيعت ما زبانى بود، نه جدى، امام در پاسخ آنان فرمود:
آنان به بيعت خود اعتراف كرده، ولى مدعى هستند كه در باطن، خلاف آن را در نظر داشتند. آنان، بايد بر نفاق خود، شاهد و گواهى بياورند و يا اين كه به بيعت خود بازگردند.(2)
گاهى گفتند ما با تو بيعت كرديم تا در رهبرى با تو شريك باشيم. امام شرط آنان را تكذيب كرد. گفت: شما با من بيعت كرديد كه در موضع ناتوانى كمك كنيد.(2)

1 . نهج البلاغه، خطبه3.   2 . نهج البلاغه، خطبه8.
2 . نهج البلاغه، كلمات قصار، كلمه 198.

صفحه 154
حقيقت اين است كه آنان تصور مى كردند كه امام فرمانروايى عراق را به زبير واگذار مى كند و يمن را به طلحه مى دهد، ولى روش امام در تقسيم بيت المال و اعزام ديگران به اداره اين دو استان، عزم آنان را بر مخالفت، دو چندان كرد و با نقشه خاصى، از مدينه فرار كرده و به مكه رفتند. زبير در يك مجمع عمومى قريش، چنين گفت: آيا اين است سزاى ما؟ ما بر ضد عثمان قيام كرديم و وسيله قتل او را فراهم ساختيم،در حالى كه على درخانه نشسته بود، وقتى زمام امور را به دست گرفت اداره امور را به ديگران سپرد.

واكنش عائشه به بيعت مردم با امام(عليه السلام)

طلحه و زبير، آنچنان وجهه عمومى نداشتند كه بتوانند جمعى را بر
ضد على كه خليفه رسمى مسلمانان بود، تحريك كنند. ناچار بايد از
وجهه معنوى همسر پيامبر يعنى عايشه بهره بگيرند وبه كمك او ارتشى را سامان دهند.
عايشه در بازگشت خود از مكه به مدينه در منزلگاهى به نام «سرف» با مردى به نام «ابن ام كلاب» ملاقات كرد و از اوضاع مدينه پرسيد، وى گفت: خانه خليفه 82 روز در محاصره بود، سپس منجر به قتل او گشت و بعداً مردم با على(عليه السلام)بيعت كردند.
از شنيدن اين خبر، سخت برآشفت و گفت: اى كاش آسمان بر سرم فرو مى ريخت، سپس دستور داد كه كجاوه او را به مكه باز گردانند.
عـايشـه از كسـانى بـود كه كـراراً از عثمـان انتقـاد مى كـرد و او را «نعثـل»

صفحه 155
مى ناميـد و مى گفـت: اقتلـوا نعثـلاً.(1) وقتـى گـزينش امـام را بـراى خلافت شنيـد، تغييـر عقيـده داد و گفت: به خدا سوگند عثمان مظلوم كشته شده است و من انتقام او را از قاتلانش مى ستانم. آن مرد گزارشگر به عايشه اعتراض كرد كه تو نخستين كسى بودى كه به مردم مى گفتى عثمان كافر شده، الآن چه شد كه از سخن خود بازگشتى وى در پاسخ تيرى به تاريكى افكند و گفت: قاتلان عثمان، او را توبه داده اند، سپس او را كشتند. درباره عثمان همه سخن مى گفتند، من نيز مى گفتم، اما سخن اخير من بهتر از سخن پيشين من است.
عايشه در برابر مسجدالحرام از كجاوه پياده شد و به حجر اسماعيل رفت و پرده اى در آنجا آويخت. مردم دور او گرد آمدند. او در خطاب به مردم گفت: مردم عثمان به ناحق كشته شده و من انتقام خون او را مى گيرم.(2)
مسلّماً تشكيل ارتشى از مكّه براى نبرد با على و يا تصرف بصره و كوتاه كردن دست استاندار على، نياز به بودجه مالى سنگينى داشت كه همگى به وسيله استانداران پيشين عثمان تأمين شد. سرانجام پس از يك رشته مذاكرات محرمانه با عايشه كه بيشتر كارگردان آن عبدالله فرزند زبير بود، عايشه همراه طلحه و زبير، عازم بصره شدند و به هنگام ترك مكه چنين اعلام كردند:
«آگاه باشيد كه امّ المؤمنين و طلحه و زبير عازم بصره هستند، هر كس مى خواهد اسلام را عزيز گرداند و با كسانى كه خون مسلمانان را حلال شمرده اند، نبرد كند و آن كس كه مى خواهد انتقام خون عثمان را باز ستاند، با اين

1 . الغدير، ج9، ص 81; نعثل نام يهودى بلند ريشى بود كه نوعى ميان آن دو شباهت وجود داشت.
2 . تاريخ طبرى، ج3، ص 172.

صفحه 156
گروه حركت كند و هر كس مركب و هزينه رفتن ندارد، مركب و هزينه سفر او تأمين خواهد شد».(1)
ارتش طلحه و زبير، همراه با عايشه به سرعت سرزمين هاى بين مكه و عراق را پيمودند و از نقطه اى كه مى گذشتند، مردم از شركت ام المؤمنين شگفت زده مى شدند و طلحه و زبير و احياناً خود او را ملامت مى كردند، اينك نمونه اى را يادآور مى شويم:
طلحه و زبير و همراهان او در نقطه اى از سرزمين قبيله بنى سعد فرود آمدند. مردى از آن قبيله به عايشه گفت: «اى ام المؤمنين! كشتن عثمان براى ما آسانتر از خروج تو از خانه و ركوب تو بر اين جمل ملعون است. تو از جانب خدا ستر و پرده حرمت واحترام داشتى.(2)
جوانى ديگر از همان قبيله رو به زبير و طلحه كردو گفت:
امّا تو اى زبير، حوارى پيامبر به شمار مى آيى و تو اى طلحه با دست خود رسول خدا را از آسيب حفظ كردى. مادرتان را همراه مى بينم. آيا زنان خود را نيز همراه آورده ايد؟ گفتند: نه. گفت: من در اين لحظه از شما جدا مى شوم، سپس اشعارى را سرود كه نخستين بيت آن اين است:
صُنتم حلائكم وَقُدْتُم امّكم *** هـذا لعمـرك قلّة الانصـاف
«همسران خود را در پشت پرده نشانده ايد ولى مادر خود را به همراه آورده ايد. به جان شما سوگند كه اين نشانه كمى انصاف است.(3)

1 . تاريخ طبرى،ج3، ص 167.
2 . اشاره به آيه كريمه است درباره همسران پيامبر
(وَقَرْنَ فِى بُيُوتِكُنَّ وَلا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِليَةِ الأُولى)(احزاب/33).
3 . تاريخ طبرى، ج3، ص 482; الكامل ابن اثير، ج3، ص 213ـ 214.

صفحه 157
سرانجام، به حركت خود سرعت بخشيدند و اطراف بصره خيمه زدند و پس از مذاكرات و ردّ و بدل نامه ها، پيمان شكنان تصميم گرفتند و در يك شب شبيخون زده، و مسجد ودارالاماره را تصرف كنند. اين كار به قيمت كشتن مأموران حفاظت مسجد ودارالاماره تمام شد. تصميم گرفتند استاندار على را به نام عثمان بن حنيف بكشند ولى از ترس برادرش كه در مدينه اقامت داشت به نام سهل بن حنيف با قدرى شكنجه كردن، او را رها كردند. وقتى در بيت المال را گشودند و ديدگان آنان به ثروت كلان خزانه مسلمين افتاد، زبير اين آيه را خواند:(وَعَدَكُمُ اللهُ مَغانِمَ كَثيرةً تأخُذُونَها فَعَجَّلَ لَكُمْ هذِهِ)(1)، «خداوند غنيمت هاى فراوانى به شما وعده داده كه دريافت مى كنيد و اين غنيمت را به جلو انداخت».
اميرمؤمنان از كودتاى طلحه و زبير آگاه شد و پس از اعزام محمد بن ابى بكر به كوفه، و سپس اعزام امام حسن و عمار ياسر با قواى بسيار مناسب، به سمت بصره حركت كرد.
امام، پيش از آغاز جنگ، با آنان اتمام حجت كرد و در روز پنجشنبه دهم جمادى الاولى سال 36هـ در برابر صفوف سپاه دشمن قرار گرفت و گفت:«شتاب مكنيد تا حجت را براى آخرين بار بر اين گروه تمام كنيم. آن گاه قرآنى را به دست ابن عباس داد و گفت: با اين قرآن به سوى سران ناكثين برو و آنان را به اين قرآن دعوت كن و به طلحه و زبير بگو كه مگر با من بيعت نكرديد؟ چرا آن را شكستيد؟ و بگو كه اين كتاب خدا ميان ما و شما داور باشد».

1 . فتح/20.

صفحه 158
امّا پيام امام و پيام نمايندگان او در اين فريفتگان زر وزور و تزوير اثرى نداشت. آتش جنگ خونينى درگرفت كه سرانجام با پيروزى على و كشته شدن طلحه و زبير و از هم پاشيده شدن ارتش آنان پايان يافت و نتيجه قدرت طلبى آنان اين شد كه 14000 نفر جان خود را از دست دادند.(1)
پس از پايان يافتن نبرد، امام، مصلحت ديد كه كوفه را مركز خلافت اسلامى قرار دهد، زيرا افراد بيشترى از آن شهر، به يارى امام شتافتند.

نبرد با قاسطين (ستمگران)

پس از استقرار امام در كوفه و اعزام استانداران صالح و عزل افراد ناصالح بر همه سرزمين پهناور اسلامى دست يافت، و همه جا سخن از حكومت على(عليه السلام) و حاكميت او بود، جز منطقه شام كه هنوز در زير پنجه قدرت معاويه بود. امام براى اتمام حجّت، نامه اى به معاويه نوشت و نامه هايى ميان آن دو رد و بدل شد. و او كشته شدن عثمان را دستاويز كرده، و بيعت خود را مشروط بر تسليم قاتلان عثمان دانست.
مسلّماً اين بهانه اى بود، براى ترك بيعت، هدف او اين بود كه بخش شام به او واگذار شود و او به سان دوران دو خليفه پيشين حاكم مطلق گردد و مسلّماً چنين واگذارى با پرهيزگارى على(عليه السلام) سازگار نبود و بايد با منطق قدرت با معاويه سخن بگويد.
سرانجام، امام به سوى «صفين» حركت كرد. وقتى به منطقه رسيد، ديد معاويه آب را به روى سپاه وى بسته است. بى آبى و عطش سربازان امام را تهديد

1 . الجمل، ص 223.

صفحه 159
مى كرد و امام را هاله اى از غم و اندوه فرا گرفته بود. او در ميان لشكريان خود، خطبه كوتاهى خواند، سپس با يك حمله برق آسا توانست لشكر معاويه را كنار بزند و شريعه را به تصرف خود درآورد، ولى در عين حال، با اين كه شريعه در تصرف آنان بود، آب را بر روى دشمن نبست.
سرانجام، نبردهاى تن به تن، سپس، جنگ فراگير درگرفت و پيوسته پيروزى با امام(عليه السلام) بود. عمروعاص كه مغز متفكر معاويه بود، طرحى براى شكست على(عليه السلام) ريخت و آن اين كه در ميان سربازان على(عليه السلام) ايجاد تفرقه كند، به اين صورت كه در بامداد روز پنجشنبه سيزدهم ربيع الأوّل، سپاه امام با نيرنگ كاملاً بى سابقه اى روبرو شدند و آن اين كه سپاه شام طبق دستور عمروعاص قرآن ها را بر نوك نيزه ها بستند و صفوف خود را با مصاحف آراستند. قرآن بزرگ دمشق به كمك دو نفر بر نوك نيزه حمل مى شد. آنگاه همگى يك صدا شعار مى دادند كه حاكم ميان ما و شما كتاب خداست.
منظره روح انگيز مصاحف و ناله هاى مهرآفرين سربازان شام،عقل و هوش از سر بسيارى از سربازان امام، ربود. مردان جنگى كه تا ساعاتى پيش افتخار آفرين بودند و در يك قدمى پيروزى كامل قرار داشتند، همچون افسون شدگان بر جاى خود ميخكوب شدند، ولى در مقابل گروه اندكى مانند: مالك اشتر و ديگران به نبرد ادامه مى دادند. بالأخره سستى در سپاه امام به خاطر اين نيرنگ پيش آمد و امام تن به صلح داد و نتيجه آن اين شد كه دو نفر در نقطه اى دور از صفوف نبرد درباره رودررويى امام با معاويه نظر دهند، ولى متأسفانه نماينده تحميل شده بر امام يعنى ابوموسى فريب عمروعاص نماينده معاويه را

صفحه 160
خورد، زيرا هر دو با هم توافق كردند كه هر يك امام خود را عزل كند، سپس مسلمانان، فردى را انتخاب كنند. نخست ابوموسى، على(عليه السلام) را عزل كرد، در حالى كه عمروعاص پس از او بر منبر رفت و گفت: همان گونه كه ابوموسى على را عزل كرد، من معاويه را بر خلافت نصب مى كنم و بر اين مقام مى نشانم چنان كه انگشتر را بر انگشت خويش مى پوشانم.
امام هرگز به تحكيم راضى نبود و اصرار بر ادامه نبرد داشت، ولى اكثريت، قائل به پذيرش صلح بودند و گاهى هم على(عليه السلام) را تهديد مى كردند. امام از روى ناچارى پذيرفت ولى همان افرادى كه على را به پذيرش صلح، وادار مى كردند، خود مخالف اين طرح شدند و گروه خوارج را تشكيل دادند كه امام هم با آنها در آينده درگير شد.
نتيجه داورى هاى ابوموسى و عمروعاص به امام رسيد، امام سخت برآشفت و گفت: آنان ظالمانه داورى كردند. قرار بود طبق قرآن و سنت پيامبر داورى كنند، و لذا بار ديگر در كوفه مشغول گردآورى سپاه بود كه ريشه فساد را در شام بخشكاند.

نبرد با مارقين (شورشيان)

مارقين گروهى از سپاهيان على(عليه السلام) هستند كه او را بر پذيرش صلح و داورى قرآن وادار كردند، آنگاه از رأى خود برگشتند و از على خواستند كه پيمان صلح را بشكند، على هم كسى نبود كه پيمان خود را بدون جهت بشكند. سرانجام اين گروه، در اطراف كوفه دست به فساد زدند و راهزنى را پيشه ساختند. امام آن گاه كه آماده حركت به سوى صفين بود، از حركت هاى ظالمانه

صفحه 161
آنان آگاه شد. گروهى به على(عليه السلام) پيشنهاد كردند كه قبل از نبرد با معاويه اين جمع را پراكنده سازد.
امام، پس از يك سلسله پيام ها كه به وسيله ياران عزيز خود، براى خوارج فرستاد خود نيز به ميان آنان رفت و خطبه غرائى خواند و گفت: شما بوديد كه ما را به تحكيم وادار كرديد. اكنون خودتان آن را كفر مى دانيد؟
سرانجام نبرد ميان آنان و سپاه على درگرفت. رزمندگان سپاه امام از راست و چپ وخود امام از ميانه بر آن لشگر حمله بردند و چيزى نگذشت كه همه آنان از پاى درآمدند و فقط نه نفر جان سالم به در بردند، دو نفر به خراسان، و دو نفر به عمان، دو نفر به يمن، دو نفر به جزيره در عراق و يك نفر به تل موزن پناه بردند و در آنجا زاد و ولد كردند و نسل خوارج به وسيله آنها باقى ماند.(1)
ياران امام، تصور كردند كه نسل خوارج منقرض شده است. امام در پاسخ آنان گفت: چنين نيست، بلكه آنان به صورت نطفه هايى در صلب مردان و رحم زنان به سر مى برند. هرگاه شاخه اى از آنان بريده شود، شاخه ديگرى بر جاى آن مى رويد، و سرانجام به صورت گروه هاى غارتگر و ربايندگان اموال در مى آيند.(2)
اين وقايع سه گانه را كه هر يك براى خود كتابى است، بيشتر وقت امام(عليه السلام)را گرفتند. امامى كه بايد در مسند خلافت بنشيند و علوم و دانش ها و معارف از زبان او شنيده شود، و به تربيت جوانان عزيز بپردازد، گرفتار جنگ هاى داخلى و سركوب شورشيان كوتاه فكر شد.

1 . كشف الغمه، ج1، ص 267 ـ 270.
2 . نهج البلاغه، خطبه 59.

صفحه 162

وقايع پس از نهروان

سپاه امام پس از سه نبرد در جمل و صفين و نهروان، از ادامه جهاد با معاويه سرباز زدند و كمتر به نداى امام لبيك مى گفتند. هر چه حضرتش آنها را براى جهاد دعوت مى كرد، كمتر پاسخ مى شنيد. كافى است كه بدانيم امام روزى آنها را چنين خطاب كرد:
«كدام خانه را بعد از خانه خود از تصرف دشمن دور نگه مى داريد؟ و همراه با كدام امام مورد اعتمادى پس از من نبرد مى كنيد؟ به خدا سوگند فريب خورده، كسى است كه فريب شمارا بخورد و بخواهد با شما همكارى كند، به خدا سوگند كه چنين كسى جز نوميدى نصيبش نمى گردد، كسى كه به وسيله شما تيراندازى كند، همانا با تير سر شكسته و بى پيكان به پيكار رفته است».(1)
اين فضاى بى تفاوتى سبب شد كه معاويه سياست ديگرى را در پيش گيرد و آن، ايجاد نا امنى در قلمرو حكومت امام بالاخص عراق و يمن و كشتار بى گناهان بود. اينك نمونه اى را نقل مى كنيم:
ضحّاك بن قيس فهرى، با چهار هزار جنگجو به امر معاويه به سوى كوفه حركت كرد و قبايلى را كه در اطاعت امام بودند، غارت نمود و اين كار را به سرعت انجام مى داد به نحوى كه اگر بامدادان وارد شهرى مى شد تا عصر آن روز، شهر را ترك مى كرد. ضحاك در مسير خود به روستاى ثعلبيه رسيد كه مسير حجاج عراق به سوى مكه بود. وى اموال حجاج را به غارت برد و در مسير خود

1 . نهج البلاغه، خطبه 29; الغارات ثقفى، ج2، ص 416; تاريخ طبرى، ج4، ص 104; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج2، ص 111 تا 125.

صفحه 163
عمرو بن عميس برادرزاده عبدالله بن مسعود را كشت! اين يك نمونه از غارتگرى هاى آنان بود.
نمونه اى ديگر: بسر بن ارطاة با سه هزار نفر راه حجاز را در پيش گرفت و وارد مدينه شد. خانه هايى را آتش زد. سپس به سوى مكه رفت و اموالى را غارت كرد. پس از مكه رهسپار طائف شد و آنجا نيز گروهى را بدون سؤال و جواب از دم تيغ گذراند، آنگاه طائف را به قصد يمن ترك كرد و آگاه شد كه دو كودك خردسال عبيدالله بن عباس فرماندار امام در صنعا به همراه مادرشان در آن سرزمين هستند، او با كمال بى رحمى، كودكان خردسال را كشت. ما اگر بخواهيم فساد بسر را در اين سفر بنويسيم بايد كتابى را بنگاريم. اين تنها بسر نبود، غارتگرى سفيان بن عوف نيز كمتر از او نبود.
سرانجام، امام تصميم گرفت، و لو با اقليت كم، براى قطع ريشه شجره خبيثه به پا خيزد. او در آخرين روزهاى خود، فرمود:
«الجهاد، الجهاد، عبادالله ألا وإنّى مُعْسِكر فى يومى هذا فمن أراد الرواح فليخرج».
«بندگان خدا بر شما باد جهاد و پيكار، من امرزو اردو مى زنم، و هر كس كه خواهان رفتن به سوى ميدان جهاد است، آماده خروج شود».
اين سخنان حماسى و شور آفرين امام(عليه السلام) دلهاى مرده عراقيان را آن چنان زنده ساخت كه در اندك زمانى قريب چهل هزار نفر براى جهاد در راه خدا و جنگ با دشمن در ميدان صفين آماده شدند. امام(عليه السلام)براى فرزند خود، حسين(عليه السلام)و قيس بن سعد و ابوايوب انصارى، پرچم هايى داد و هر يك را در رأس ده هزار

صفحه 164
نفر، آماده حركت كرد و براى افراد ديگر نيز پرچم هايى بست و هر يك را در رأس گروهى آماده حركت نمود، امّا افسوس كه هنوز هفته به سر نيامده بود كه با شمشير عبدالرحمن بن ملجم جام شهادت نوشيد، امامى كه در خانه خدا، چشم به جهان گشود، نيز در خانه خدا چشم از جهان بست. و به قول شاعر نغزسرا:
ميسّر نگردد به كس اين سعادت *** به كعبه ولادت به مسجد شهادت
وضع رقت بار شيعيان در دوران امويان و عباسيان   

صفحه 165

فصل دهم

وضع رقت بار شيعيان

در دوران امويان و عباسيان
تشيع با روى كار آمدن اميرمؤمنان، گسترش پيدا كرد و ياران واقعى على(عليه السلام)در زمان زمامدارى وى از موقعيت خاصى برخوردار شدند، ولى پس از درگذشت امام، در دوران سفيانيان (معاويه و فرزند او يزيد) و مروانيان(مروان بن حكم و فرزندان او)، روزگار بسيار سختى را گذراندند و اگر مشيت الهى تعلق نمى گرفت كه رشته تشيع گسسته نشود، نقشه هايى براى نابودى تشيع كشيده بودند كه حتى نامى هم از آن باقى نماند. اينك برخى از حوادث تلخ اين دوران:
امام على(عليه السلام) در محراب عبادت با ضربت شمشير زهرآگين اشقى الأولين والآخرين به شهادت رسيد. انتشار خبر شهادت او دوستان را غمگين و دشمنان را شادمان ساخت.

صفحه 166
هنگامى كه عايشه خبر شهادت امام على(عليه السلام) را شنيد از خوشحالى در پوست خود نمى گنجيد و اين شعر را زمرمه كرد:
فألقتْ عصاها واستقرت بهاالنوى *** كما قرّ عيناً بالايابِ المسافرُ
«آن زن، عصاى خود را به عنوان اقامت افكند و در غرب، ساكن شد، چنانكه مسافر از بازگشت خود شادمان است».
آن گاه پرسيد چه كسى او را كشته است؟ گفتند: مردى از قبيله «مراد»، آنگاه اين شعر را سرود:
فإن يك ناعياً فلقد نعاه *** نقيُّ ليس فى فيه التراب(1)
«اگر قرار باشد كه خبر مرگ كسى را بياورند، كسى كه اين خبر را آورده، انسانى پاك است كه دهانش پر از خاك مباد!(يعنى زنده بماند)» .
زينب بنت ابى سلمه به عايشه اعتراض كرد و گفت: آيا درباره على چنين سخن مى گويى؟ او عذرخواهى كرد و گفت: من گاهى فراموش مى كنم، هرگاه فراموش كردم مرا يادآورى كنيد. وقتى خبر شهادت امام به معاويه رسيد او نيز از اين خبر خوشحال شد ولى درباره او اين شعر را سرود:
قُل للأرانبِ ترعى أينما سرحتْ *** وللظبى بلا خوف ولا وَجل
«به خرگوش ها بگو هر كجا مى خواهند بچرند، و به آهوان بگو بدون ترس و هراس چرا كنند».
امام دو روز در بستر بيمارى به سر برد. پس از مراسم خاكسپارى، فرزند بزرگوارش حسن مجتبى(عليه السلام) در مسجد كوفه او را چنين ستود:

1 . الكامل فى التاريخ، ج3، ص 394.

صفحه 167
ديشب مردى به رحمت خدا پيوست كه در ميان گذشتگان مانندى نداشت و در آيندگان نيز نخواهد بود. شخصيتى كه مى جنگيد در حالى كه جبرئيل از راست و ميكائيل از چپ، او را يارى مى كردند.
او در شبى درگذشت كه در آن شب موسى بن عمران به ديار باقى شتافت، و عيسى بن مريم در آن شب به آسمان عروج كرد، و قرآن در آن شب فرود آمد. آگاه باشيد او از طلا و نقره ثروتى از خود به جاى نگذاشت مگر هفتصد درهم كه از عطاى او فزون آمده بود و مى خواست با آن خادمى براى خانواده خود تهيه كند.(1)
آن گاه مردم كوفه سخت گريستند و سپس با او بيعت كردند و نخستين كسى كه با او بيعت كرد قيس بن سعد بن عباده بود. آنگاه مردم پياپى با او بيعت نمودند. تاريخ مى گويد: چهل هزار نفرى كه با امام بيعت كرده بودند كه به جنگ معاويه بروند ولى شهادت وى مانع از اين كار گرديد، همگان با حسن بن علىبيعت كردند .
سرانجام، روى دسيسه هايى، ضعف در سپاه حسن بن على آشكار گشت، زيرا سپاه او همگى يكدست نبودند. گروهى شيعه خالص او بودند، گروهى ديگر فرزندان خوارج بودند كه پدران آنان در نهروان كشته شده بودند، برخى به دنبال مال و مقام بودند، خواه آن را از طريق على به دست آورند يا معاويه. سرانجام پس از يك رشته نبردهاى پراكنده، امام حسن چاره اى جز آن نديد كه با معاويه از در صلح وارد شود و پيمان صلح بسته شد و بندهاى آن حاكى از قدرت

1 . الكامل فى التاريخ، ج3، ص 404.

صفحه 168
فكرى و روحى امام و تسلط او بر اوضاع بود. اما طرف مقابل، كسى نبود كه به پيمان، احترام بگذارد. او پس از بستن پيمان بر بالاى منبر كوفه قرار گرفت و گفت: به خدا سوگند من با شما نجنگيدم كه نماز بخوانيد و يا روزه بگيريد و حج برويد و زكات بدهيد، زيرا شما اين كارها را انجام مى دهيد، من جنگيدم تا بر شما حكومت كنم و خدا آن را به من داد، در حالى كه شما خوشحال نبوديد، آگاه باشيد كه من به حسن بن على وعده هايى دادم كه همه را زير پا نهاده و به هيچ يك وفا نخواهم كرد.
حكومتى كه در دست چنين فردى باشد، از كشتن ياران على پروايى نخواهد داشت. پس از بازگشت معاويه به شام دوران سياه شيعيان، آغاز شد و در هر نقطه اى، شيعه خوشنامى وجود داشت به نحوى از انحاء به شهادت رسيد يا خانه او ويران شد.
جنايات معاويه در دوران حكومت بيست ساله اش به جايى رسيد كه حسين بن على (عليهما السلام)ناچار شد نامه اى تند به او بنويسد كه برخى از بندهاى آن را كه دل انسان را به درد مى آورد، يادآور مى شويم:

نامه حسين بن على(عليهما السلام) به معاويه

ـ آيا تو قاتل حجر بن عدى و ياران او نيستى كه همگى عابد و زاهد و مخالف بدعت ها بودند و پيوسته امر به معروف و نهى از منكر مى كردند؟!
تو آنها را كشتى در حالى كه به آنان امان داده بودى و اين كار تو، بى باكى در برابر خدا و سبك شمردن عهد و پيمان است.
آيا تو قاتل عمرو بن حمق نيستى كه چهره اش در راه عبادت خدا زرد و

صفحه 169
نژند شده بود. تو او را كشتى با آن كه به او امان داده بودى. امانى كه اگر به سنگ هاى سخت داده مى شد آنها را از فراز كوه ها به زير مى آورد.
ـ آيا تو قاتل حضرمى نيستى كه جرم او اين بود كه زيادِ بن أبيه نوشت او بر دين على است و دين على جز دين پسر عمش پيامبر نبود پيامبرى كه در سايه او تو اين مقام را پيدا كردى و اگر او نبود، شرف و عزّتى جز كوچ تابستانى وزمستانى نداشتيد.
ـ آيا تو زياد بن أبيه را به ناحق و ناروا برادر خود نخواندى و او را فرزند ابوسفيان به شمار نياوردى با آن كه رسول خدا فرموده است: «هر زنى بچه اى را بياورد، از آن شوهر اوست و زناكار با سنگ رانده مى شود»، آنگاه چنين فردى را بر مسلمانان چيره ساختى آنان را كشت و دست و پاى آنان را يكى از راست ويكى از چپ بريد و آنان را بر شاخه هاى خرما به دار آويخت.(1)
ما به همين مقدار ازاين نامه بسنده كرديم كه خود منعكس كننده اندازه فشار بر شيعيان در دوران حكومت 20ساله معاويه است.
امام باقر(عليه السلام) در يكى از نامه هاى خود به يارانش وضع اسفبار شيعه را در دوران حكومت آل ابى سفيان و آل مروان شرح داده كه نقل و ترجمه همه آن براى ما ميسور نيست، ولى بخشى از آن را مى آوريم:
ما خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله) پيوسته خوار شمرده مى شويم، و بر ما ستم مى رود و رانده مى شويم و به سختى مى افتيم و ما را از حقوق خويش بى بهره مى سازند، و ما و دوستانمان امنيت جانى نداريم، و در برابر ما دروغگويانى پيدا شده اند كه به

1 . الامامة والسياسة، ج1، ص 164; جمهرة الرسائل، ج2، ص 67; رجال كشى، ص 48 و 51.

صفحه 170
اولياى امور و داوران نابكار و كارگزاران بدكردار، با احاديث دروغين ،تقرب جسته و احاديثى از ما نقل مى كنند كه نگفته ايم تا در نتيجه مردم را به ما بدبين سازند و بيشترين اين كارها در زمان معاويه پس از شهادت حسن بن على(عليهما السلام)انجام گرفت. شيعيان ما در همه جا كشته شدند و تنهابه گمان شيعه بودن، دست و پاى افراد بى شمارى را بريدند و اگر كسى دم از دوستى ارادت به ما مى زد بى درنگ زندانى مى شد و مال او به غارت مى رفت. خانه اش ويران مى شد، و همچنان رنجها و آزار تا زمان عبيدالله بن زياد قاتل حسين بن على(عليهما السلام) بر شيعيان ما ادامه داشت.
سپس نوبت به حجاج بن يوسف رسيد، او نيز به سان گذشتگان به احتمال شيعه بودن، افراد را دستگير مى كرد و مى كشت. اگر مردى را زنديق و كافر مى خواندند، شادمانتر بود تا اين كه او را شيعه على(عليه السلام)بخوانند...(1)
نامه امام باقر(عليه السلام) به يكى از دوستان پرده از برخى جنايات امويان برداشت ولى جنايات آنان، آنچنان گسترده است كه يك رساله و يك كتاب، براى بيان آن كافى نيست. اينك به گوشه هايى از آن اشاره مى كنيم:
سعيد بن سرح از شيعيان على(عليه السلام) است. آنگاه كه زياد بن أبيه براى حكومت كوفه از طرف معاويه منصوب گشت، مأمورى سراغ سعيد فرستاد تا او را به نزدش بياورد، او از ترس والى رهسپار مدينه شد تا در كنار حسن بن على(عليهما السلام) از تعرض مصون بماند. وقتى زياد از فرار او به مدينه آگاه شد، برادر و فرزندان و همسر او را دستگير كرد و اموال او را مصادره نمود و خانه اش را ويران

1 . شرح نهج البلاغه، ج11، ص 43ـ 44.

صفحه 171
كرد. خبر به امام مجتبى رسيد، او در نامه اى به والى كوفه چنين نوشت:
«نامه اى است از حسن بن على به سوى زياد. امّا بعد; تو سراغ فردى از مسلمانان رفتى كه او در خير و ضرر مسلمانان شريك است. خانه او را ويران و اموال او را غارت كردى و بستگان و فرزندان او را زندانى كردى. آنگاه كه نامه من به تو رسيد خانه او را بساز و بستگان او را آزاد كن، شفاعت مرا در حق او بپذير كه من به او امان داده ام».
نامه به دست زياد رسيد، او بر خلاف شئون اسلامى، خود را فرزند ابى سفيان خواند و نامه را چنين آغاز كرد: نامه اى است از زياد بن أبى سفيان به حسن فرزند فاطمه، نامه تو رسيد، در آن نامه نام خود را بر نام من مقدم داشتى در حالى كه تو نيازمند هستى و من فرمانروا هستم و تو يك فرد عادى، به من فرمان مى دهى به سان كسى كه داراى قدرت است، درباره فاسقى كه به او امان داده اى سفارش كرده اى... اگر او را ببخشم به خاطر شفاعت تو نبخشيده ام، و اگر او را بكشم فقط به خاطر اين مى كشم كه پدر فاسق تو را دوست مى داشت.
زياد بن أبيه مردم كوفه را جمع كرد و از آنها خواست كه على را لعن كنند و از او بيزارى بجويند. مسجد و فضاى باز آن پر از جمعيت شد هر كس از لعن خوددارى مى كرد او را به دست شمشير مى سپرد.(1)
ابن جوزى مى نويسد: مردم كوفه زياد بن ابيه را در حالى كه بر بالاى منبر سخنرانى مى كرد، سنگسار كردند. او دستهاى هشتاد نفر را بريد، تصميم گرفت خانه هاى آنها را ويران كند و نخل هاى آنها را سوزاند. از اين جهت، آنها را در

1 . شرج ابن ابى الحديد، ج16، ص 194; مروج الذهب، ج3، ص 126.

صفحه 172
مسجد و فضاى باز گرد آورد و برائت از على را به آنان عرضه كرد. اين كار را انجام داد تا دستاويزى براى كارهاى زشت او در حق آنان باشد، زيرا مى دانست كه آنها از لعن على امتناع مىورزند.(1)

بخشنامه معاويه به كارگزاران

مدائنى در كتاب الاحداث مى نويسد: معاويه بخشنامه اى در سال عام الجماعه براى تمام بخشداران و فرمانداران صادر كرد كه در آن چنين آمده بود:
«هيچ نوع مسئوليتى درباره كسى كه از ابوطالب و خاندانش، فضيلتى را نقل نكند، ندارم».
از اين جهت خطيبان در هر شهرى و بالاى منابر، به لعن على(عليه السلام)پرداخته و از او تبرّى مى جستند و درباره او و خاندانش بدگويى مى كردند. سخت گيرى در اين زمينه در كوفه بيشتر بود، زيرا اين شهر مركز دوستان على(عليه السلام)بود، از اين جهت، معاويه زياد بن ابيه را بر كوفه و بصره گماشت. او شيعيان على را به خوبى مى شناخت، زيرا در ايام خلافت على(عليه السلام) در ميان آنان بود. از اين رو، آنان را زير هر سنگ و كلوخى پيدا مى كرد و مى كشت و آنان را مى ترساند، گاهى دست ها و پاهاى آنان را بريده و به چشم هاى آنان، ميل مى كشيد و آنان را بر شاخه هاى خرما به دار مى آويخت. به طورى كه همه آنان را از عراق راند و شخص معروفى از آنان باقى نماند.

1 . المنتظم، ج5، ص 263.

صفحه 173

بخشنامه دوم

معاويه بخشنامه دومى به اطراف فرستاد و گفت: شهادت هيچ يك از پيروان على و اهل بيت او را نپذيريد. بنگريد از پيشينيان هر كه از شيعيان عثمان و دوستداران او است، او را برترى دهيد و آنان كه فضائل و مناقب عثمان را نقل مى كنند، آنها را به خود نزديك كنيد و گرامى بداريد و هر كس كه فضائل او را نقل مى كند، نام و نشان و عشيره و قبيله او را براى من بفرستيد.
اين بخشنامه اثر بدى داشت، زيرا دنياپرستان به خاطر صله و هدايا شروع به نقل فضائل دروغين عثمان كردند، تا از كمك هاى مالى معاويه برخوردار شوند، خطيبان دروغگو در جعل احاديث در فضائل عثمان با هم رقابت كرده و هر كس با نقل فضيلتى درباره عثمان پيش يكى از كارگزاران معاويه مى آمد، او نام وى و فضيلتى كه درباره عثمان نقل كرده، مى نوشت و به شام ارسال مى كرد.
اين كار، سبب شد كه بدبينى عجيبى در مردم نسبت به فضائل عثمان پيدا شود كه چگونه يكباره عثمان داراى اين همه فضيلت شد كه در گذشته از آن خبرى نبود. معاويه با هشيارى خود دريافت كه بايد نقل فضايل درباره عثمان تا مدّتى تعطيل شود. او بخشنامه كرد: خطيبان به نقل فضائل دو خليفه نخست و ديگران ياران رسول خدا بپردازند و اگر مردى درباره ابوتراب فضيلتى نقل كرد، فردى از صحابه را بياوريد كه سخن او را باطل كند، زيرا اين نزد من خوش تر وموجب روشنى چشم من و سبب باطل شدن دلايل ابوتراب و دوستان اوست.
اين نامه اخير او براى مردم خوانده شد. اين بار نقل فضايل درباره صحابه آغاز گشت و آنچه كه معاويه مى خواست در بالاى منابر انجام گرفت. به

صفحه 174
آموزگاران مكتب ها نوشته شد: اين فضائل را به كودكان و نوجوانان بياموزيد تا مانند قرآن آن را فرا گيرند.

بخشنامه سوم

او در بخشنامه سوم براى كارگزاران خود نوشت: هر كس كه به عنوان محب على و دوستدار اهل بيت او شناخته شد، نام او را از دفتر حقوق بگيران پاك كنيد و تمام پاداش هاى او را قطع كنيد، حتى اگر مردى متهم به دوستى على است او را كيفر دهيد و خانه او را ويران كنيد.
اين نوع بخشنامه ها بدترين اثر را در عراق نهاد و آن چنان شيعيان را در تنگنا قرار داد كه هرگز اطمينان نمى كردند كه سخنى را به زبان آورند حتى از خادم و كنيز خود مى ترسيدند كه مبادا سخنى را بشنوند و گزارش دهند.
ابن ابى الحديد مى نويسد:
پس از شهادت حسين بن على و روى كار آمدن مروانيان بالاخص عبدالملك بن مروان شدت عمل، دو چندان گشت، زيرا حجاج بن يوسف به عنوان والى كوفه و بصره منصوب شد. عابدان و مقدس نمايان، با بغض على و يارانش به دستگاه خلافت تقرب مى جستند و روايات زيادى در فضيلت دشمنان على(عليه السلام) نقل مى كردند تا آنجا كه جد اصمعى مقابل حجاج ايستاد و گفت: اى امير! پدر و مادرم به من ظلم كرده اند و نام مرا على نهاده اند و من فقير و بدبختم و محتاج به كمك هاى امير هستم. حجاج خنديد و گفت: به خاطر دستاويز زيبايى كه انتخاب كردى، تو را فرمانرواى منطقه خودتان مى سازم.
ابن عرفه معروف به نفطويه كه از بزرگان حديث است در تاريخ خود

صفحه 175
مى نويسد: بيشتر احاديث موضوعه در فضايل صحابه در همين روزگار جعل و وضع شده است. محدثان دروغگو به خاطر دريافت جايزه و صله با جعل احاديث به دربار امويان تقرب مى جستند و از بنى هاشم انتقام مى گرفتند.(1)
در سايه اين بخشنامه ها كه اساس حكومت اموى را تشكيل مى داد، شخصيت هاى بزرگى در جهان اسلام به خاطر ارادت به خاندان رسالت، از دم شمشير گذرانده شدند، اينك به برخى ازاين شخصيت ها اشاره مى كنيم:
1. حجر بن عدى، كه از ياران رسول خدا بود، به وسيله زياد دستگير شد، او را با نه نفر ديگر از هم فكرانش به نزد معاويه اعزام كرد، و به همراه او نامه اى را براى معاويه فرستاد كه در آن امضاى جمعى ديده مى شد كه او را مستحق قتل مى دانستند. وقتى كه اسيران به نقطه اى به نام «مرج عذرا» رسيدند، در آن نقطه به صورت بسيار فجيعى همه را كشتند و كيفيت كشتن آنان در تاريخ مذكور است.(2)
2. عمرو بن حمق او نيز صحابى بزرگوارى است كه سيدالشهدا(عليه السلام)درباره او گفت: تهجد، چهره او را پژمرده كرد; او به وسيله معاويه پس از دادن امان، كشته شد.(3)
3. مالك اشتر كه يكى از بزرگان و اشراف عرب به شمار مى رفت و فرمانده كل سپاه على(عليه السلام) بود، با دسيسه معاويه به وسيله آسيابانى مسموم گشت.(4)

1 . شرح نهج البلاغه، ج1، ص 46.
2 . مروج الذهب، ج3، ص 3ـ4; سير اعلام النبلاء، ج3، ص 462ـ 466 به شماره 95.
3 . سير اعلام النبلاء، ج4، ص 34ـ 35، شماره6.
4 . شذرات الذهب، ج1، ص 91.

صفحه 176
4. رشيد هجرى از شاگردان ممتاز امير مؤمنان بود. زياد بن ابيه به او پيشنهاد كرد كه از على بيزارى جويد و او را لعن كند. او از اين كار خوددارى كرد، دستور داد دست ها و پاها و زبانش را ببرند و او را به دار آويزند.(1)
5. جويريه بن مسهر عبدى از ارادتمندان امام، زياد بن ابيه دست ها و پاهاى او را قطع كرد و بر شاخه خرما به دار آويخت.
6. قنبر خادم اميرمؤمنان على(عليه السلام). حجاج به نيروهاى خود گفت: مى خواهم مردى از ياران ابوتراب را دستگير كنيد. فرماندهان گفتند: هيچ كس به اندازه قنبر با ابوتراب نزيسته است. ازاين رو، قنبر را خواست و به او گفت: تو قنبر هستى؟ گفت: بلى. به او گفت: از على دورى بجوى. قنبر گفت: بهتر از على را نشان من بده تا از او پيروى كنم، زياد از مذاكره با او مأيوس شد و گفت: تو را مى كشم. چگونه تو را بكشم؟ هرگونه بگويى همان گونه مى كشم. گفت: اميرمؤمنان به من گفته است تو را مانند گوسفند سر مى برند. شگفت اينجاست كه حجاج گفت: او را به سان گوسفند سر ببريد.(2)
7. كميل بن زياد از خوبان و بزرگان شيعه و رازدار اميرمؤمنان بود، حجاج او را خواست، او منطقه را ترك گفت. چون از تيررس حجاج دور شد، تمام مزاياى عشيره كميل قطع شد، آنگاه كه كميل از اين آگاه شد گفت: من مرد پيرى هستم كه عمر خود را كرده ام، نبايد سبب محروميت عشيره خود گردم، ازا ين جهت خود را به حجاج معرفى كرد. وقتى چشم حجاج به او افتاد، گفت: علاقه مند بودم كه تو را دستگير كنم، كميل با كمال رشادت گفت: از تهديد و

1 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج2، ص 294ـ 295.
2 . رجال كشى، ص 68ـ 69.

صفحه 177
ارعاب دست بردار، به خدا سوگند از عمر من چيزى جز اندكى نمانده، هر گونه مايلى در حق من تصميم بگير، زيرا ديدار ما در روز رستاخيز نزد خدا خواهد بود، و پس از كشتن من در آنجا بايد حساب پس بدهى. اميرمؤمنان به من گفته است كه تو قاتل من هستى. حجاج گفت: پس حجت بر تو تمام شده است. كميل گفت: اگر قضا و قدر در دست تو باشد; آنگاه به دژخيم دستور داد تا او را گردن بزند.(1)
8. سعيد بن جبير تابعى معروف به زهد و عبادت، او پشت سر امام زين العابدين(عليه السلام) نماز مى خواند. حجاج او را دستگير كرد، به او گفت: تو شقى بن كسير هستى؟ (درست ضد نام او). سعيد در جواب گفت: مادرم بهتر مى دانست كه مرا چه بنامد. آنگاه پس از گفتگوهايى حجاج فرمان قتل او را داد. او به هنگام آمادگى براى كشته شدن اين آيه را خواند:(وَجّهتُ وَجْهِى للّذى فَطَر السّمواتِ وَالأرض حَنيفاً مُسْلِماً وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكين)حجاج كه از خشم نزديك بود بتركد، گفت او را ببنديد و روى او را از قبله بگردانيد. سعيد فوراً اين آيه را خواند:(أيْنما تُولُوا فَثَمَّ وَجْهُ الله) حجاج گفت: او را رو به زمين بخوابانيد. او اين آيه را خواند: (مِنْها خَلَقْناكُمْ وَفِيها نُعيدُكُمْ وَمِنها نُخرجُكُمْ تارةً أُخرى) آنگاه او را گردن زدند.(2)
اين هشت نفر نمونه اندكى از افرادى هستند كه در زمان معاويه و فرزندش و ديگران حاكمان بنى اميه به ناروا كشته شدند و اگر كسى بخواهد جنايات امويان را بيان كند، بايد براى آن كتاب مفصلى بنويسد. ما به همين اندك اكتفا مى كنيم.

1 . شرح نهج البلاغه، ج17، ص 149; الشيعة والحاكمون، ص 96.
2 . سير اعلام النبلاء، ج4، ص 321ـ 328; الجرح والتعديل، ج4، ص 9، شماره 29.

صفحه 178
اصول عقايد شيعه   

فصل يازدهم

اصول عقايد شيعه

نگاهى به تاريخ ملل و نحل، به روشنى ثابت مى كند كه همه فرق اسلامى تحت عناوين: خوارج، مرجئه، جهميّه، معتزله، حشويّه، اشعريّه، كرّاميه، و... همگان، برخاسته از يك رشته بحث و جدل هاى كلامى بوده كه غالباً در سه قرن نخست اسلامى پديد آمده اند و هرگز از اين فرق در عصر رسول خدا اثرو خبرى نبود. اگر در اين سه قرن، برخوردهاى كلامى در كار نبود، يا به فكر نقد ديگر مكتب ها نبودند، هرگز، اين فِرَق پا به عرصه هستى نمى نهادند، تو گويى عقايد هر فرقه، نقد عقايد فرقه ديگر است. اينك براى نمونه:
1. خوارج يك فرقه سياسى است كه در سال سى و هفت هجرى در گرماگرم جنگ صفين با ردّ حكميت بين معاويه و على(عليه السلام)كه يك نوع اقدام براى رفع اختلاف بود، پديد آمد، در حالى كه پيشنهاد حكميت را ابتدا خود آنان پذيرفته بودند وامام را مجبور به پذيرش نمودند ولى به مرور زمان، اين فرقه رنگ دينى پيدا كرد و براى خود به اصول و فروعى معتقد شد.
2. مرجئه، گروهى بودند كه ايمان را بى نياز از عمل مى پنداشتند و معتقد

صفحه 179
بودند كه بايد به ايمان اهميت داد، نه عمل، اين فرقه در قرن نخست، آن هم پس از قتل عثمان و روى كار آمدن امام على(عليه السلام) به وجود آمد.(1)
3. جهميه، زاييده انديشه جهم بن صفوان(متوفاى 128) است.
4. معتزله: به وسيله واصل بن عطا شاگرد حسن بصرى پديد آمد. واصل در سال 80 هجرى ديده به جهان گشود و اين مكتب را در سال 105 پى ريزى كرد و خود نيز در سال 131 درگذشت.
5. فرقه اشعرى به وسيله ابوالحسن اشعرى(260ـ 324)پى ريزى شد. او ساليان درازى، پيرو مكتب اعتزال بود و در سال 305، از اين مكتب جدا شد و پيرو مكتب احمد بن حنبل (متوفاى 241) گشت، ولى تصرفاتى در مكتب احمد انجام داد و در نتيجه، خود، صاحب مكتبى شد كه به وسيله شاگردانى مانند ابوبكر باقلانى و ابن فورك و غيره در ميان اهل سنت منتشر گشت.
همچنين ديگر مكاتب و مذاهب، همه و همه، مولود يك رشته جريان هاى سياسى و رويدادهاى اجتماعى بودند، و هرگز ريشه در عصر رسول خدا نداشتند و بعدها پديد آمده اند، در حالى كه عقيده «اماميه» مولود اين جريان ها نيست و هرگز در اصولى كه از آن پيروى مى كند، متأثر از جدال هاى كلامى يا نقد مذاهب ديگر نبوده، بلكه عصاره كتاب و سنت و كلمات امامان معصوم و براهين علمى است.
علماى شيعه، معتقدات خود را از قرآن مجيد و اخبار متواتر يا با قرينه كه مفيد علم است برگرفته اند و هرگز در باب عقايد به خبر واحد بها نمى دهند، چون

1 . به فرهنگ عقايد اسلامى، ج3، مراجعه شود.

صفحه 180
هدف، در عقايد اذعان و دل بستن است و آن، فرع آگاهى قطعى از محتوا است.
در ميان مجموع اصول عقايد شيعه، دو اصل از درخشندگى خاصى برخوردار است:
1. ولايت اميرمؤمنان و فرزندانش(عليهم السلام) از جانب خدا
2. حاكميت عدل در تشريع و تكوين
ما قبل از آن كه اصول عقايد شيعه را تك تك، مورد بررسى قرار دهيم، در اين جا به ترجمه دو منشور كه يكى از امام هشتم(عليه السلام) به دست ما رسيده، و ديگرى بر امام هادى(عليه السلام) عرضه و مورد تصديق امام واقع شده است، مى پردازيم:

1. نامه امام هشتم(عليه السلام) به مأمون

مأمون در نامه اى از امام هشتم(عليه السلام) خواست كه اصول اسلام را براى او بنگارد. حضرت، رساله مختصرى نوشت كه ما به ترجمه قسمتى از آن مى پردازيم:
اسلام اين است كه شهادت دهيم خدايى جز او نيست، شريك ندارد، خداوند، واحد، اَحَد، فرد، صمد، و قيوم است، شنوا و بينا، توانا، ازلى، قائم به خويش، پايدار و پا برجا است، دانايى است كه نادانى به او راه ندارد، توانايى است كه ناتوانى نمى شناسد; بى نيازى است كه نيازمند نمى گردد، دادگرى است كه ستم نمى كند، و او آفريننده همه چيز است. براى او نظيرى نيست. شبيه و ضدّ و مِثل ندارد، و فقط او معبود است، و به هنگام دعا، او مقصود است.
شهادت دهيم كه محمد بنده و پيامبر او و امين و برگزيده او از ميان تمام

صفحه 181
انسانهاست. او سرور پيامبران مرسل و خاتم پيامبران و برترين جهانيان است. پس از او پيامبرى نيست و هرگز آيين او تغيير نمى پذيرد، و تمام آنچه كه پيامبر اسلام آورده، حق و روشن و مورد تصديق است.
گذشته از ايمان به پيامبر اسلام، به برگزيدگى پيامبران پيشين و حجت هاى خدا از جانب او ايمان داريم.
شهادت دهيم كه قرآن، كتاب صادق اوست كه هرگز باطل به آن راه نيافته است. و آن كتاب، از جانب خداى حكيم و حميد فرستاده شده است.(1)
قرآن مجيد، حافظ و نگهبان كتاب هاى آسمانى پيشين است. و قرآن، از نخستين سوره تا آخر آن، حق و استوار است و ما به محكم و متشابه و وعده ووعيد و ناسخ و منسوخ و داستان ها و گزارش هاى آن ايمان داريم، و معتقديم كه هيچ انسانى نمى تواند مانند آن را بياورد.
ما معتقديم كه پس از درگذشت پيامبر(صلى الله عليه وآله)، حجت خدا بر مؤمنان، و آن كس كه بايد امور مسلمين را به دست بگيرد، و قرآن ناطق، و عالم به احكام آن مى باشد، برادر و خليفه و وصى و ولى پيامبر، على(عليه السلام) است. شخصيتى كه نسبت به پيامبر(صلى الله عليه وآله) به سان هارون نسبت به موسى(عليه السلام) بود.
او اميرمؤمنان و امام متقيان، و پيشواى دست و رو سفيدان، و برترين اوصيا و وارث علم انبياست. و پس از وى، حسن بن على، حسين بن على(عليهما السلام)، سروران جوانان اهل بهشتند، و پس از آن دو اوصياى او به ترتيب زير هستند:
على بن الحسين زين العابدين، محمد بن على الباقر، جعفر بن محمد

1 . (لا يأتيه الباطلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكيم حَميد).(سوره فصلت، آيه 42).

صفحه 182
الصادق، موسى بن جعفر الكاظم، على بن موسى الرضا، محمد بن على الجواد، على بن محمد الهادى، حسن بن على العسكرى، حجة بن الحسن المهدى، قائم منتظر كه صلوات خدا بر آنها باد.
گواهى مى دهيم كه آنان پيشوايان و اوصياى الهى هستند و زمين هيچ گاه از حجت خدا خالى نمى ماند و حجت بر مردم در همه زمانها تمام شده است.
امامان معصوم، تكيه گاه محكم خداوند، و پيشوايان هدايت و حجت بر اهل دنيا تا روز رستاخيز هستند. هر كس با آنها مخالفت ورزد، گمراه و گمراه كننده است، و حق و هدايت را پشت سر انداخته است.
آنان بازگو كنندگان قرآنند و زبان گوياى رسول گرامى(صلى الله عليه وآله) هستند. هر كس بميرد و آنان را نشناسد، مرگ او مرگ جاهليت است.
از اصول اسلام پرهيزگارى و فهميدن دين خداست و نماز و پايدارى در راه دين و پس دادن امانت به صاحبش خواه درست كار باشد يا بدكار، و طولانى كردن سجده ها و روزه گرفتن و شب زنده دارى و پرهيز از گناهان و انتظار فرج با صبر و بردبارى و تحمّل مصيبت ها به زيبايى و خوشرفتارى، و رابطه خوب با مردم است.
آنگاه امام در اين رساله، فروع مختلفى را از ابواب فقه يادآور شده و تفاوت هاى مكتب اماميه را با ديگر مكتب ها در فقه بيان كرده است كه اكنون مورد نظر ما نيست.(1)

1 . عيون اخبار الرضا(عليه السلام):ج2، ص121ـ122.

صفحه 183
2. عبدالعظيم حسنى و عرضه عقايد بر امام هادى(عليه السلام)سيد عبدالعظيم حسنى از احفاد سبط اكبر و نسب وى به امام حسن مجتبى(عليه السلام) به قرار زير است:
«عبدالعظيم بن عبدالله بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن أبى طالب(عليه السلام)».
او از اصحاب امام هادى(عليه السلام)، و نويسنده كتاب خطبه هاى اميرمؤمنان(عليه السلام)است، و از ترس حاكمان عباسى، به رى پناهنده شد و به صورت فردى ناشناس زندگى مى كرد، و كمتر از خانه بيرون مى آمد. معمولاً روزها روزه مى گرفت و شبها به عبادت مى پرداخت، ولى به تدريج شيعيان او را شناخته و با او ارتباط برقرار كردند و سرانجام در رى به لقاءالله پيوست.
او خدمت امام هادى(عليه السلام) رسيد و نحوه ديدار خود را با امام چنين تعريف مى كند: آنگاه كه چشم حضرت، به من افتاد فرمود:«مرحباً بك يا أبا القاسم! أنت وليّنا حقّاً»; «خوش آمدى، اى ابوالقاسم! تو به راستى دوست و ياور ما هستى»، من از اين كه مورد لطف امام قرار گرفتم، بسيار خرسند شدم، سپس عرض كردم مى خواهم اعتقادات خودم را به شما عرض كنم، اگر درست است بر آن ثابت و استوار بمانم تا به ديدار خدا بشتابم.
امام هادى(عليه السلام) فرمود: بيان بفرما;
گفتم: من معتقدم خداى تبارك و تعالى يكى است، مِثل ندارد و صفات او خارج از حدّ ابطال و تشبيه است.(1) خدا جسم و صورت و عرض و جوهر

1 . مقصود از ابطال، نفى واقعيت صفات از خداست، چه صفات ذات و چه صفات افعال، و مقصود از تشبيه اين است كه آنها را بر معناى لغوى حمل كنيم و گفته شود خدا دست و چشم و صورت معمولى بشر را دارد.

صفحه 184
نيست. او آفريننده اجسام و صورتها و اعراض و جواهر است و سرانجام او پروردگار و مالك و پديد آورنده و سازنده همه چيز است.
شهادت مى دهم كه امام و خليفه و ولى امر، پس از اميرمؤمنان على(عليه السلام)، به ترتيب به شرح زير است:
2. امام حسن، 3. حسين، 4. على بن حسين، 5. محمد بن على، 6. جعفر بن محمد، 7. موسى بن جعفر، 8. على بن موسى، 9. محمد بن على، و اينك تو اى ابالحسن; امام(عليه السلام) فرمود: پس از من فرزندم امام حسن جانشين من خواهد بود، و پس از وى مردم با جانشين او چه مى كنند؟ گفتم: سرورم! مقصود شما چيست؟ فرمود: او ديده نمى شود، و درست نيست كه اكنون نام او را ببريد تا به فرمان خدا، آشكار شود و زمين را كه از جور و ستم لبريز شده، از عدل و داد پر كند.
به امام گفتم: من هم به اين مطلب اعتراف دارم، و مى گويم دوست آنان دوست خداست و دشمن آنان، دشمن خداست، پيروى از آنان پيروى از خداست، مخالفت با آنها، مخالفت با خداست، و مى گويم: معراج پيامبر، و سؤال در قبر و بهشت و دوزخ و ميزان، همگى حق است و در اين كه روز رستاخيز فرا مى رسد در آن شكى نيست، خداوند منّان همگان را كه در قبرها نهفته اند محشور مى كند.
سرانجام مى گويم: فرائض و واجبات پس از ولايت اميرمؤمنان عبارتند از: نماز و زكات و روزه و حج و جهاد، امر به معروف و نهى از منكر.

صفحه 185
عبدالعظيم حسنى مى گويد: امام هادى(عليه السلام) پس از شنيدن اين اعترافات از من، فرمود: اى ابوالقاسم آنچه كه تو گفتى همان دين خداست كه براى بندگانش فرستاده است، تو بر همين دين، ثابت قدم باش، خدا به تو در دنيا و آخرت، ثبات قدم، عنايت بفرمايد.(1)
علماى بزرگ ما، به پيروى از اين نوع رساله ها، رساله هاى كوچك به صورت موجز در زمينه عقايد شيعه نگاشته اند، كه به برخى اشاره مى كنيم:

1. رساله صدوق (306 381)

مرحوم صدوق، رساله اى در بيان عقايد اماميّه دارد كه كراراً چاپ شده و علماى ما بر آن شروح و تعاليقى نوشته اند. او مى گويد: عقيده من در توحيد اين است كه خدا يكى است و مانندى ندارد. قديم است و ازلى و ابدى. شنوا و بينا و دانا و حكيم و زنده و قائم به نفس و قدرتمند، و پيراسته و بى نياز، نه جوهر است و نه جسم و نه صورت و نه عرض... تا اين كه مى گويد: خدا از تمام صفات مخلوقات خود، پيراسته مى باشد. ما در صفات او راه ميانه برگزيديم كه نه به ابطال برسد و نه به تشبيه. خداوند منّان چيزى است، اما نه مانند اين چيزها، او همانطور كه قرآن مى فرمايد: احد و صمد است، نزاييده تا كسى از او ارث ببرد و زاييده نشده تا براى او شريكى باشد، نه مثل دارد و نه ضدّ و براى او شريكى نيست، ديدگان او را درك نمى كند، ولى او ديده ها را درك مى كند، خواب و خواب آلودگى بر او راه ندارد، او آگاه به امور دقيق، و داناى همه مسائل است، آفريننده همه چيز است. خدايى جز او نيست. آفريدن و فرمانروايى از آن

1 . التوحيد، باب18، شماره37.

صفحه 186
اوست. همه نيكى ها از پروردگار جهانيان است.
هر كس راه تشبيه را پيش گيرد، او مشرك است و هر كس به اماميه، غير آن كه گفته شده، نسبت بدهد، دروغگوست. و هر خبرى كه مخالف با توحيد باشد، آن خبر ساختگى است و هر حديثى كه با كتاب خدا سازگار نباشد نادرست است. و اگر در كتاب هاى ما چنين خبرى يافت شود، بايد آن را نوعى فريبكارى دانست. آنگاه وى براى جداسازى صفات ذات از صفات فعل، ضابطه اى معين مى كند سپس مى گويد: ما در افعال بندگان، ميان جبر و تفويض، راه ميانه را برگزيده ايم.
سپس عقايد شيعه را درباره قضا و قدر و فطرت و استطاعت كه بسيارى از مباحث معارف كلامى را تشكيل مى دهد، بيان مى كند، و مى افزايد: قرآن، همان است كه خداوند بر پيامبرش محمد(صلى الله عليه وآله) فرو فرستاده و آن همان است كه در يك دفتر در اختيار مردم است، و چيزى از آن كم نشده است و مجموع سوره هاى آن 114 سوره است ولى سوره «ضحى و انشراح» و همچنين سوره «ايلاف و فيل» حكم يك سوره را دارد و هر كس غير از اين را به ما نسبت دهد، او دروغگو است.(1) در ميان علماى ما تعليقه شيخ مفيد بر اين عقايد، از شهرت بسزايى برخوردار است او در شرح خود بر اين رساله در برخى از موارد، با استاد خود به مناقشه پرداخته است و يادآور شده است كه در مواردى به رواياتى استناد جسته است كه جامع الشرايط نيست.

1 . عقايد اماميه، تأليف شيخ صدوق، كه كراراً چاپ شده است.

صفحه 187

2. امالى صدوق

رساله پيشين به قلم خود مؤلف بود، ولى اين بار، در روز جمعه دوازدهم شعبان سال 368 هجرى قمرى گروهى دور او را گرفته بودند و اصرار داشتند كه عقايد شيعه را املا كند و آنان بنويسند، او شروع به توصيف عقايد اماميه كرده و چنين گفته است:
عقايد اماميه، اقرار به توحيد خدا و زدودن تشبيه از او و پيراسته ساختن وى از چيزهايى است كه شايسته او نمى باشد.
و اقرار به حقانيت پيامبران و رسولان و حجت هاى خدا و فرشتگان و كتابهاى آسمانى، و نيز اقرار به اين است كه محمد(صلى الله عليه وآله) سرور و افضل پيامبران و افضل آنان و از همه ملائكه مقرب، و خاتم پيامبران است كه پس از او پيامبرى نخواهد آمد.(1)

3. جمل العلم والعمل

يادآور شديم كه دانشمندان شيعه در نخستين قرون به پيروى از اولياى الهى، رساله هاى كوچكى درباره عقايد اماميه نوشته و در اين مورد، دو رساله از صدوق، و اكنون به رساله اى كه مرحوم شريف مرتضى(355ـ 436) نگاشته است، اشاره مى كنيم.
او مى گويد: تمام اجسام، كه حادث و مسبوق به عدم هستند، طبعاً پديد آرنده اى دارند، زيرا هر پديده نوى به پديد آرنده نياز دارد، مانند هر مصنوع و مكتوب... .

1 . امالى شيخ صدوق، مجلس 93، ص 509.

صفحه 188
در اين رساله عقايد اماميه به صورت مبسوط تر از رساله صدوق آمده و فقط در اعجاز قرآن نظريه خاصى دارد به نام نظريه صرفه كه مورد پذيرش علماى ما نيست.

4. البيان عن جمل اعتقاد أهل الايمان

اين كتاب نگارش ابوالفتح كراجكى طرابلسى(متوفاى 449)، است كه به پيروى از استادش شريف مرتضى، رساله موجزى در عقايد اماميه نوشته و آن را «البيان عن جمل اعتقاد اهل الايمان» ناميده است.
او در آغاز آن مى گويد: برادرم! خدا تو را مشمول الطاف خود قرار دهد و با نعمت هاى خود تو را يارى رساند. از من خواستى در اعتقادات شيعه رساله موجزى بنويسم تا اساس هدايت ديگران گردد و خود نيز آن را مذاكره كنى و در اختيار طالبان عقايد اماميه قرار دهى. من در اين جا عقايد شيعه را به صورت فشرده مى نويسم ولى دلايل آن را نمى آورم، او گفتار خود را از توحيد آغاز نموده و آن گاه پيرامون نبوت عامه و خاصه و امامت و خلافت تا به امامت امامان و امام عصر(عج) سخن مى گويد، و رساله را با بحث توبه و حشر و نشر ادامه مى دهد و گاهى نيز به عقايد معتزله اشاره مى كند.(1)

5. العقائد الجعفريه

شيخ طوسى (385ـ 460) به پيروى از مشايخ پيشين، رساله اى در عقايد اماميه نوشته و آن را در پنجاه مسأله خلاصه كرده است واين رساله در ضمن

1 . كنزالفوائد، ص 240ـ 252.

صفحه 189
«جواهر الفقه» قاضى ابن برّاج، همچنان كه در ضمن رسائل عشر شيخ طوسى چاپ شده است.

هدف از اشاره به اين رساله ها، چيست؟

بررسى اين رساله ها سه مطلب را به روشنى ثابت مى كند:
1. محتواى آنها گواه بر اين است كه شيعه اماميه، اصول عقايد خود را از كتاب خدا و سنت رسول او و ديگر پيشوايان معصوم(عليهم السلام) گرفته است و لذا هر اصلى از اصول به صورت روشن و شفاف با ما سخن مى گويد.
2. در اين رساله ها هر چند برخى از بندها مورد بحث و نقاش است و همه بر آنها اتفاق نظر ندارند، امّا مجموع محتويات كه پيرامون خدا و صفات و افعال خدا و يا آنچه كه مربوط به نبوت و امامت و حيات برزخى و اخروى است، مورد اتفاق علماى اماميه است. هر كس مى خواهد اماميه را بشناسد به اين رساله ها مراجعه كند.
3. دقت در محتويات آنها پيام سومى دارد و آن اين كه هر چند اماميه با ديگر فرق اسلامى در مورد امامت و خلافت، اختلاف نظر دارند، اما در بسيارى از اصول با همه مسلمانان يك صدا هستند، و همين يك صدايى مايه وحدت و يكپارچگى امت اسلامى است كه همديگر را تحمّل كنند و در موارد اختلاف يا چشم بپوشند و يا به گفتگوى علمى و روشنگرانه بپردازند.
اكنون كه سخن به اينجا رسيد، شايسته است ما موارد اختلاف اماميه را با دو فرقه معروف به نام هاى معتزله و اشاعره بيان كنيم تا با روشن شدن نقاط اختلاف، موارد وحدت كلمه ونظر آشكارتر شود.

صفحه 190
تفاوت هاى بنيادى عقايد اماميه با مكتب هاى معتزله واشاعره   

تفاوت هاى بنيادى عقايد اماميه

با مكتب هاى معتزله واشاعره
در ميان اهل سنت دو گروه كلامى معروف است، به نام هاى معتزله، و اشاعره، هر چند اهل حديث و اشاعره معتزله را، از اهل سنت نمى دانند ولى ما براى اين كه همه گروه هاى منكر تنصيصى بودن امامت را تحت عنوان واحدى گرد آوريم، بر همگان اهل سنت اطلاق مى كنيم. اينك به بيان تفاوت هاى بنيادى عقايد اماميه، نخست با معتزله و سپس با اشاعره مى پردازيم:
مكتب اعتزال يك مكتب كلامى است كه در سال 105هـ به وسيله «واصل بن عطا» پى ريزى شد. او از مكتب حسن بصرى (متوفاى111هـ) فاصله گرفت، و گروهى را تربيت كرد. پيروان واصل، به خاطر مبارزه با مكتب هاى الحادى وارداتى از خارج، روز به روز درخشندگى بيشترى پيدا كردند، ولى پس از اندى، ستاره اقبال آنان در زمان متوكل عباسى در سال هاى 230 تا240هـ به افول گراييد. وكمتر شخصيت برجسته اى در اين مكتب پرورش يافت و آخرين شخصيت آنان كه نام و نشان درخشانى دارد شيخ محمود زمخشرى(467ـ538هـ) است كه با نگارش تفسير كشاف، موجى در جهان تفسير پديد آورد و بار ديگر نام معتزله

صفحه 191
بر سر زبان ها افتاد، اما پس از او، شخصيت برجسته اى پديد نيامد.
آرى مكتب اعتزال، پس از انقراضِ شخصيت هاى آنان، در مذهب «زيدى» محفوظ ماند و زيدى هاى يمن و غيره، اصول اعتزال را پذيرفتند، جز مسأله نصّ بر ولايت على كه بر خلاف معتزله، به آن معتقد بودند.
پس از زيدى ها اصول اعتزال را تا حدى «ماتريدى»هاى مشرق زمين، پذيرفتند زيرا مكتب ماتريدى، از اهل حديث، دورتر و به اهل تعقل نزديك تر است، ولى در عين حال، ماتريدى و اشعرى، هر دو پيرو مذهب اهل سنّت و به يك معنا در مقابل اهل حديث مى باشند.
برخى از اصول معتزله خصوصاً مسأله امتناع رؤية الله در آخرت در مكتب اباضيه نيز محفوظ مانده است. (1) اينك نقاط اختلاف اماميه را با معتزله به صورت فشرده بيان مى كنيم و نقد و بررسى آن ها را به فرصت ديگرى واگذار مى كنيم:

1. اختلاف در معنى شفاعت

علماى اسلام، اتفاق نظر دارند كه شفاعت، يكى از معارف اسلامى است و معنى شفاعت اين است كه در سايه پذيرفته شدن شفاعت شفيع، گنه كار، از مجازات رهايى مى يابد. و از اين جهت، شفاعت، فقط در مورد مرتكبان گناه كبيره است كه در كتاب و سنّت براى آنها مجازات معين شده است، در اين مورد اماميه با اشاعره وحدت نظر دارند، در حالى كه معتزله معتقدند: شفاعت درباره

1 . البته، مشروح اين مسائل در جلد سوم همين مجموعه يعنى «فرهنگ عقايد و مذاهب» آمده است .

صفحه 192
اهل اطاعت و پاكان است كه در سايه آن ترفيع درجه پيدا كرده و به مقام خاصى مى رسند.

2. حكم مرتكب كبيره

فردى كه از نظر اعتقاد، كاستى نداشته باشد ولى تحت تأثير هوا و هوس قرار گرفته مرتكب گناه كبيره گردد، از نظر اماميه و اشاعره مؤمن است ولى مؤمن فاسق كه از اطاعت خدا بيرون رفته است. از نظر خوارج، اين فرد كافر و از نظر معتزله، اين فرد نه مؤمن است و نه كافر بلكه در حد وسط و ميان اين دو قرار دارد كه در اصطلاح به آن «منزلة بين المنزلتين» مى گويند.

3. بهشت و دوزخ

اماميه و اشاعره، هر دو معتقدند كه بهشت و دوزخ هم اكنون، آفريده شده اند، و خدا از جايگاه آنها آگاه است، اما معتزله مى گويند: هنوز آفريده نشده اند.

4. امر به معروف و نهى از منكر

بسيارى از اماميّه و همه اشاعره مى گويند امر به معروف و نهى از منكر وجوب شرعى دارند نه عقلى و اگر دليلى از شرع بر اين اصل وارد نمى شد، هرگز، الزامى براى آن وجود نداشت، در حالى كه برخى از اماميه، و قاطبه معتزله مى گويند وجوب آن عقلى است و خرد، ما را به آن دو دعوت مى كند.

صفحه 193

5. اِحباط

اماميه و اشاعره، معتقدند: عمل هر انسانى، حساب خاص خود را دارد، و هرگز عمل زشتى سبب نابودى عمل نيك نمى گردد، و به اصطلاح، اطاعت، ارتباطى به گناه، و گناه پيوندى با اطاعت ندارد، مگر شرك و كفر كه مايه نابودى اعمال نيك پيشين انسان مى گردد، در حالى كه معتزله، دايره احباط را گسترده دانسته و مى گويند اگر كسى يك عمر، خدا را بپرستد و اطاعت كند، و بعد دروغى بگويد به سان كسى است كه اصلاً خدا را نپرستيده است.

6. شرع و عقل

در حالى كه اماميه، عقل را يكى از مصادر استنباط احكام فرعيه مى دانند و در معارف، براى آن، جايگاه خاصى قائلند، امّا هرگز، درباره آن، غلوّ نمى كنند، بر خلاف معتزله كه بسيارى از ظواهر كتاب و سنت را كه با اصول اعتزال سازگار نيست، تأويل مى كنند مانند مسأله شفاعت كه به ترفيع درجه تأويل مى نمايند.

7. پذيرش توبه

اماميه و اشاعره، بر آنند كه پذيرش توبه، تفضلى از جانب خدا است و اگر لطف الهى نبود، هرگز رابطه تنگاتنگ ميان توبه و بخشودگى گناه و عقاب، وجود نداشت، در حالى كه معتزله معتقدند بخشودگى گناه، لازمه عقلى توبه و بازگشت از گناه است.

صفحه 194

8. پيامبران و فرشتگان

اماميه معتقدند كه پيامبران برتر از فرشتگانند، در حالى كه اعتقاد معتزله بر خلاف اين است.

9. جبر و تفويض

اماميه مى گويند: انسان در زندگى خود مجبور و بى اختيار نيست، و هر كارى را با اختيار ناشى از اراده خويش انجام مى دهد و در عين حال وانهاده هم نيست كه فعل او هيچ نوع ارتباطى با خداوند نداشته باشد و به تعبير معروف: «لا جبر ولا تفويض بل أمر بين الأمرين»، در حالى كه معتزله انسان را وانهاده مى دانند و معتقدند كه كار انسان، ارتباطى با خدا ندارد و به اصطلاح، او در كار خود، مستقل است.

10. نياز انسان به وحى در آغاز تكليف

اماميه معتقدند كه انسان ها در آغاز تكليف، نياز به هاديان الهى و رسولان خدا دارند كه بدون هدايت آنان، پى به راه راست نمى برند، در حالى كه معتزله مى گويد: خرد انسان، او را از دليل سمعى و الهى بى نياز مى سازد.
اينها يك رشته اصولى است كه اماميه در آنها از معتزله فاصله گرفته و بسيارى از اشاعره با آنان به موافقت برخاسته اند.
البته بسيارى از اين اصول، اصول كلامى هستند كه هرگز اعتراف به آنها به صورت تفصيل، لازم و واجب نيست، و لذا نبايد اين اصول، مايه تفرقه بنيادى در ميان مسلمانان گردد.

صفحه 195
تا اين جا با مسائل اختلافى اماميه با معتزله آشنا شديم، هم اكنون به مواضع اختلافى اماميه بااشاعره اشاره مى كنيم:

مقايسه اماميه با اشاعره

پايه گذار مكتب اشعرى ابوالحسن اشعرى(260ـ324هـ) است. او متجاوز از چهل سال پيرو معتزله بود، و دست پرورده يكى از سران اعتزال به نام ابوعلى جبائى(م303هـ) به شمار مى آمد، ولى در سال 305هـ در بصره بر بالاى منبر قرار گرفت و از اين كه از مكتب معتزله پيروى مى كرد، توبه كرد، و پيروى خود را از مكتب احمد بن حنبل اعلام نمود(1)، ولى در حالى كه خود را پيرو مكتب اهل حديث معرفى مى كرد، در عقايد آنان تعديلى به وجود آورد كه هرگز آنان به اين تعديل راضى نبودند، ودر حقيقت مكتب اشعرى، مكتبى است ميانه رو بين معتزله و اهل حديث، و در عين حال در اصولى با اماميه كاملاً رو در رو است. اينك تفاوت هاى عقايد اماميه با اشاعره:

1. صفات ذاتى خدا عين ذات اوست

صفات ذاتى خدا چون علم و قدرت و حيات، از نظر اماميه عين ذات است، نه زائد بر ذات، يعنى ذات از نظر كمال در درجه اى است كه سراسر، علم و قدرت و حيات است، در حالى كه اشاعره صفات ذاتى خدا را زائد بر ذات و مانند ذات، قديم مى دانند و از اين جهت، علاوه بر ذات خدا كه قديم است، به

1 . فهرست ابن نديم، ص 271; وفيات الاعيان، ج3، ص 285.

صفحه 196
هفت قديم ديگر نيز معتقد شده اند.(القدماء الثمانية)

2. صفات خبريه

مقصود از صفات خبريه، صفاتى است كه قرآن از آنها گزارش داده، و اگر وحى الهى در ميان نبود، بشر به آنها راه نمى برد، مانند وجه و يد و استواء.
اماميه معتقدند كه بايد ظهور ناپايدار را از ظهور پايدار جدا كرد و به اصطلاح ظهور فردى و حرفى را فداى ظهور جملى كرد، مثلاً هرگاه، خدا مى گويد: يدالله فوق أيديهم; دست خدا بالاى دست آنها است، در اينجا ظهور يد و فوق، حاكى از آن است كه خدا دستى دارد كه بالاى سر آنهاست، امّا تدبر در ظهور مجموع، اين مسأله را مى رساند كه اين جمله، كنايه از غالب بودن خدا بر قدرت آنهاست، اين كه مى گوييم صفات خبرى را بايد تأويل كرد، هرگز تأويل به معناى حمل ظاهر بر خلاف ظاهر نيست، زيرا تأويل به اين معنا، يك اصطلاح اصولى است كه ارتباطى به اصطلاح قرآن ندارد، بلكه مقصود اين است كه معنى و ظهور ابتدايى آيه را به ظهور نهايى و پايانى آن مى رسانند. اگر كسى مى گويد فلانى در آن كار دست داشت، ظهور ابتدايى دارد، كه بر همگان آشكار است امّا مسلّماً مقصود، ظهور نهايى است و آن مداخله او در آن كار است.

3. انسان پديد آرنده فعل خود است

در مكتب اماميه فاعل حقيقى وواقعى افعال انسان، خود اوست، و انسان، واقعاً «ضارب» و «آكل» و يا «زننده» و «خورنده» است و اوست كه روزه مى گيرد و نماز مى خواند، هر چند همه اينها با قدرت الهى انجام مى گيرد كه به بشر ارزانى

صفحه 197
داشته است، در حالى كه از نظر اشاعره، فاعل واقعى افعال انسان خود خداست و انسان مظهر و مكان تجلى افعال الهى است، و به عبارت ديگر هرگاه بشر اراده كند، بى آن كه اراده او در فعل وى مؤثر باشد از عالم والا، قدرت الهى سبقت مى گيرد، و فعل را مى آفريند.
از آنجا كه اين نظريه، جدا از جبر نيست، ابوالحسن اشعرى، براى دورى از آن، كلمه اى را افزوده است كه پيچيدگى مسأله را دو برابر كرده است، و آن اين كه مى گويد: خدا خالق و آفريننده افعال انسان است و خود انسان «كاسب» است. در حالى كه معنى «كسب» در افعال بشر، روشن نيست، كسبى كه مقابل خلقت و آفرينندگى قرار گيرد، و لذا كسب اشعرى را يكى از سه معمّاى ناگشوده جهان شمرده اند كه بشر تاكنون به حل آن موفق نشده است.

4. قدرت گاهى جلوتر و گاهى همراه فعل است

استطاعت و توانايى انسان بر انجام كار، گاهى همراه با فعل و گاهى جلوتر از آن است، اگر مقصود از قدرت و توانايى، علّت تامّه باشد، مسلّماً با انجام فعل، همراه است، و اگر مقصود، علّت ناقصه باشد، و آن كشش انسان به فعل و علاقه او به انجام آن است، چنين چيزى مقدم بر انجام كار است، در حالى كه اشاعره مطلقاً به همراهى قدرت با فعل قائل هستند.

5. خدا برتر از رؤيت است

اماميه معتقد است كه ذات اقدس الهى بالاتر و برتر از آن است كه در افق رؤيت انسان، چه در دنيا و چه در آخرت قرار گيرد، و اين مسأله را با براهين

صفحه 198
مختلف، روشن و ثابت كرده اند، در حالى كه اشاعره، معتقد به رؤيت ذات خدا در آخرت هستند، و در اين مورد به حديثى كه در صحيح بخارى آمده است، تمسك مى جويند.

6. كلام خدا فعل اوست

شكى نيست كه يكى از صفات خدا تكلّم است، ولى مقصود از تكلم نزد اماميه، همان آفريدگارى اوست، زيرا هر موجودى، به لسان تكوين از قدرت و كمال و جمال آفريننده حكايت مى كند، و اين جمله از اميرمؤمنان معروف است كه «وإنّما كلامه فعل منه أنشأه ومثّله».(1) در حالى كه اشاعره «تكلم» را از صفات ذات خدا مى دانند و آن را با كلام نفسى توجيه مى كنند.

7. حسن و قبح، عقلى است

حسن و قبح عقلى از اصول مسلم اعتقادى اماميه است و آن اين است كه انسان با نظرى به يك فعل، زيبايى و زشتى آن را درك مى كند، خواه كننده آن انسان باشد يا مافوق انسان، و به ديگر سخن، هرگاه انسان به فعلى مانند عدالت در جامعه و يا ستم بر مظلومان بنگرد، بدون در نظر گرفتن فاعل آن، به نيكى اوّل و زشتى دوم داورى مى كند، و اين نوع داورى با مرور زمان عوض نمى شود. خرد مى گويد: پاسخ نيكى به نيكى زيباست، و پاسخ نيكى با بدى نازيباست. عمل به پيمان، نشانه جوانمردى و پيمان شكنى، نشانه نامردى است. خرد در داورى خود، تنها فعل را در نظر مى گيرد، نه فاعل را و نه مسائل ديگر را، در حالى

1 . نهج البلاغه، خطبه 186، بند16.

صفحه 199
كه اشاعره، چنين اصلى را منكر شده و حسن و قبح را شرعى مى دانند و پيامدهاى بد آن را آگاه يا ناآگاهانه مى پذيرند.
يادآور مى شويم: انكار اين اصل سبب مى شود كه هيچ اصلى از معارف الهى بعد از وجود صانع، قابل اثبات نباشد.
اماميه در اين اصول هفتگانه با اشاعره و در برخى از آنها معتزله با آنان موافقند.
بررسى اين اصول و جداسازى موارد اتفاق از موارد اختلاف، نشان مى دهد كه شيعه در معارف و عقايد خود، داراى مكتب اصيل و مستقلى است و هرگز در اين موارد، ريزه خوار دو مكتب ياد شده نبوده است.
اگر كتاب هاى كلامى از زمان فضل بن شاذان(متوفاى 260هـ) تا زمان شيخ طوسى (متوفاى 460هـ) مورد بررسى قرار گيرند، روشن مى شود كه متكلمان اماميه، در تأسيس اصول، از كتاب و سنّت و روايات ائمه اهل بيت(عليهم السلام)كمك گرفته و چيزى از ديگران اقتباس نكرده اند. شما مى توانيد با بررسى كتاب هاى ياد شده در زير به اين اصل، اذعان پيدا كنيد. كتاب هايى كه بعد از شيخ طوسى و يا همزمان با او نگارش يافته است:
1. تقريب المعارف، نگارش ابوالصلاح حلبى (374ـ 447هـ).
2. المنقذ من التقليد، نگارش سديدالدين حمصى(متوفاى 600هـ)
3. تقريب المعارف، نگارش ابن ميثم بحرانى(متوفاى 589هـ)
4. كتاب هاى متعدد علامه حلى درباره مسائل عقيدتى كه مملوّ از استدلال با آيات و روايات و براهين عقلى است و هكذا تا به امروز.

صفحه 200
خاطر شريف خوانندگان را مستحضر مى سازد: دو كتاب كلامى سيد مرتضى، مالامال از دلائل عقلى بر معارف است و اين دو كتاب عبارتند از:
1. الشافى فى الامامة كه نقد بر كتاب مغنى عبدالجبار است.
2. الذخيرة كه اخيراً منتشر شده است.
شيعه اماميه به معارف و كلام، اهميت به سزايى داده و فزون از حد به زبان هاى مختلف در اين موضوع، كتاب نوشته كه شمارش آنها، از عهده اين قلم بيرون است.
خوشبختانه، در مؤسسه تعليماتى و تحقيقاتى امام صادق(عليه السلام) اكثر كتاب هاى كلامى كه به قلم دانشمندان امامى به نگارش درآمده است، فهرست بندى و در پنج جلد به نام «موسوعة الكتب الكلامية» منتشر شده است.
آرى شيعه اماميه در يك دسته از اصول از معتزله، در دسته ديگر از اشاعره فاصله گرفته، اما در ميان اين سه فرقه، اصول فراوانى هست كه همه در آنها وحدت نظر دارند و اين بهترين وسيله است كه همه مسلمانان تحت اين اصول در خيمه واحدى به سر ببرند و مفاد آيه شريفه را كه مى فرمايد:(إنّما المؤمنون اخوة) تجسم بخشند.
از آنجا كه برخى از اصول كه اماميه در آنها از ديگران فاصله گرفته، براى ديگران چندان روشن نشده، و در عين حال، اين اصول، ستون فقرات عقايد شيعه را تشكيل مى دهند به توضيح اين اصول و تبيين ادلّه آنها مى پردازيم. شايد ازاين طريق پرده ها بالا برود و بدبينى ها كم شود و وحدت اسلامى، عملاً محقق گردد.

صفحه 201
گزينش رهبر، از جانب خدا پس از رحلت پيامبر   

فصل دوازدهم

1

گزينش رهبر، از جانب خدا

پس از رحلت پيامبر
جز گروه «عجارده» از خوارج و «حاتم الأصم» از شيوخ معتزله، همه مسلمانان معتقدند كه بايد پس از رحلت رسول خدا، امامى زمام امور را به دست گيرد و راه و رسم پيامبر(صلى الله عليه وآله) را ادامه دهد و از اين مسأله به نام «نصب الإمام» تعبير مى كنند، چيزى كه هست، اين كه: اماميه معتقد است اين كار بزرگ بايد به امر الهى و بوسيله پيامبر انجام گيرد، در حالى كه گروه مخالف مى گويند بايد به وسيله مهاجر و انصار صورت پذيرد.
در اين جا شايسته است به بيان نكته اى بپردازيم و آن اين كه شايد جمله اى كه در لسان متكلمان شيعه معروف است، براى برخى سنگين به نظر برسد و آن اين كه مى گوييم: بر خدا لازم است كه پس از درگذشت پيامبر رهبرى را تعيين كند و اين نوع تعبير را نوعى جسارت بر ساحت خدا تلقى مى كنند و

صفحه 202
مى گويند چگونه بشر براى خدا تعيين تكليف مى كند؟!
در حالى كه مقصود تعيين تكليف براى خدا نيست، بلكه مقصود اين است كه با توجه به صفات جمال و جلال و اين كه خدا حكيم است، و كار بيهوده اى انجام نمى دهد و عادل است و ستم نمى كند، با توجه به اين دو صفت كشف مى كنيم كه او براى رهبرى امت فردى را تعيين مى كند، زيرا هدف از آفرينش انسان، رساندن او به مرحله كمال است، و اين هدف، در صورتى تحقق مى پذيرد كه فرد شايسته و لايقى كه به سان پيامبر در مكتب مافوق تعليم و آموزش ببيند، معين كند و گرنه، آن هدف، عملى نمى گردد.
اينك با يك مثال مطلب را روشن مى كنيم: همه ما مى گوييم:«سه زاويه مثلث بايد مساوى با 180درجه باشد»، كلمه «بايد» در اين جا تحكم بر تكوين نيست، زيرا جهان خارج در اختيار انسان نيست كه با خواستن او صورت پذيرد، بلكه كشف يك قانون تكوينى، آن هم با در نظر گرفتن ديگر جهات است.
از اين بيان، روشن مى شود كه هرگاه متكلمان اماميه بگويند بر خدا لازم است مقصودشان اين است كه با توجه به صفات كمال او، اين ملازمه را كشف مى كنند كه حكمت و عدل او نوعى ملازمه با بعثت رسولان و تعيين رهبران دارد.
با توجه به اين اصل، نظريه هر دو گروه را در اينجا مى آوريم:

واقعيت امامت در دو مكتب

امام، در نظر اهل سنت، به سان نخستوزير يا رئيس جمهور كشور است كه در قبال مردم وظايفى دارد و وظايف او در ايجاد امنيت و تأمين نيازمندى هاى زندگى مردم و جهاد در راه خدا و امثال اين ها خلاصه مى شود. بنابراين، گزينش

صفحه 203
چنين فردى، براى امّت به سادگى امكان پذير است، و ديگر نيازى به تعيين رهبر از جانب خدا نيست، و امروز نيز ملّت هاى رشيد، رهبر خود را از اين راه برمى گزينند و روزى نيز او را از مقامش عزل مى كنند.
بنابراين، در نظر آنها مقام امامت يك مقام دنيوى است كه چون لباسى بر قامت انسانهاى مدير دوخته شده است. از اين رو در آن فقط كفايت و قدرت و شهامت معتبر است، هر چند بسيارى از احكام اسلام را ندانند و گاهى هم بر خلاف آنها قضاوت كنند.
در حالى كه امامت، در مكتب اماميه استمرار وظايفى است كه پيامبر برعهده داشته، هر چند رسالت و نبوّت پايان پذيرفته، اما وظايف آن همچنان پا برجاست، و رهبر پس از پيامبر بايد تمام خلأهايى كه از فقدان پيامبر پديد مى آيد پر كند و كليه نيازهاى مادّى و معنوى امّت را برطرف نمايد، او بايد به تفسير قرآن، و پاسخ به مسائل نو پديد و تبيين اصول و فروع بپردازد، رفتار و گفتار او، محور حق و مايه زدودن باطل باشد، چنان كه خود پيامبر(صلى الله عليه وآله)، چنين شأنى داشت.
اكنون سؤال مى شود آيا جامعه انسانى مى تواند چنين فردى را شناسايى كند، سپس او را برگزيند؟ به طور مسلم نه! شناسايى چنين فردى نياز به عنايات غيبى و تعليم الهى دارد و شناسايى او، در گرو معرفى جهان بالاست.
قرآن درباره شخصيت والايى سخن مى گويد كه معلم حضرت موسىگشت. او در مكتب الهى پرورش يافته بود و خدا او را چنين توصيف مى كند:
(فَوَجَدا عَبْداً مِن عِبادنا آتَيْناهُ رحمةً مِنْ عِندِنا وعلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْمَاً).(1)

1 . كهف/65.

صفحه 204
«موسى و همراهش، بنده اى از بندگان ما را يافتند كه رحمت و موهبت عظيمى از سوى خود به او داده و علم فراوانى به او آموخته بوديم».
چنين فردى پيامبر نبود، اما داراى دانش والايى بود،امامان امت پس از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) كه در دوازده فرد خلاصه مى شوند همگى نمونه هايى از همين انسان هاى والا هستند كه بى آن كه نبى و رسول و گيرنده وحى الهى باشند، داراى آموزش هاى غيبى هستند و خلأ درگذشت رسول خدا را مى توانند، پر كنند.

شرط عدالت در امام

گاهى در كتاب هاى كلامى اهل سنت مى خوانيم: امامى كه به وسيله مردم تعيين مى گردد، هرگز با گناه و ستم و به يغما بردن دارايى هاى مردم، و شكنجه كردن و كشتن انسان هاى بى گناه، و زير پا نهادن حقوق ملّت ها و زير پا گذاشتن قوانين خدايى، بركنار نمى شود; و نبايد بر او شوريد و حداكثر بايد او را نصيحت كرد و تنها در مواردى كه انسان را به گناه دعوت مى كند. بايد از فرمانبردارى او خوددارى كرد.
آنها، اين طرز تفكر، را به عنوان ضابطه اى در مورد امام اتخاذ كرده اند، چون امام در حد يك نخست وزير و رئيس جمهور كار انجام مى دهد. بنابراين، بايد او را در تمام احوال تأييد كرد، و نبايد او را از مقامش پايين كشيد.
تصور نشود كه اين انديشه، از آن ابوبكر باقلانى در كتاب تمهيد است بلكه نوع نويسندگان كتب كلامى اهل سنت، در مورد امام چنين نظرى دارند. اينك به برخى از اين كتاب ها اشاره مى كنيم:

صفحه 205
1. مقالات الاسلاميين نگارش ابوالحسن اشعرى، متوفاى 324.
2. العقائد الطحاويّه، نگارش ابوجعفر طحاوى، متوفاى 321.
3. اصول الدين، نگارش محمد بن عبدالكريم بزدوى، متوفاى 493.
4. عقائد نسفيه، نگارش عمر بن محمد نسفى، متوفاى 573.
5. شرح عقائد نسفيه، نگارش سعدالدين تفتازانى، متوفاى 791.
در اين كتاب ها در بحث امامت همگان اتفاق دارند كه دورى امام از معارف و احكام موجب بركنارى او نمى شود، زيرا از امام جز تنظيم زندگى مادى انسان ها و امور رفاهى آنها و اجراى حدود و سدّ ثغور توقعى بيش نيست، ولى اماميه، ضابطه اى ديگر براى امام قائلند و آن اين كه بايد كليه خلأها را جز رسالت و نبوت پر كند، و به اصطلاح به وظايف پيامبر، استمرار بخشد، معتقدند بايد چنين فردى از عصمت هم برخوردار باشد، تا بتواند مصونيت شريعت از تحريف و جامعه از انحراف را ضمانت كند، بنابراين محال است او گامى فراتر از قانون بردارد و ظلم و ستم روا بدارد يا سخنى بر خلاف حق بگويد.

عصمت امام

در ميان فرق اسلامى، تنها گروهى كه قائل به عصمت امام است، فرقه اماميه است. شيخ مفيد مى گويد: پيشوايان ما به سان پيامبران، معصوم از گناه و خطا هستند. فراموشى به آنها راه ندارد، ولى در عين حال، عصمت، توانايى بر انجام گناه را از آنان سلب نكرده و آنان را مجبور به اطاعت نمى نمايد.(1)
و روشن ترين گواه آنان بر عصمت، همان است كه در مفهوم امامت بيان

1 . تصحيح الاعتقاد:61.

صفحه 206
شد، زيرا جانشينى آنان براى پيامبر(صلى الله عليه وآله)، جانشينى صورى و ادامه وظايف مادّى نيست، بلكه جانشينى آنان به معناى جانشينى در انجام تمام وظايفى است كه برعهده رسول خدا بوده است كه يكى از آنها تبيين شريعت و تفسير قرآن و پاسخگويى به مسائل نوظهور و نقد شبهات مخالفان و غير ذلك است و چنين قدرت و توانايى از آن فردى است كه در مكتب الهى تربيت يابد و تحت عنايات الهى بزرگ شود تااز فرمان خدا سرپيچى نكند.
حقيقت عصمت اين است كه معصوم داراى قوّه و توانايى است، كه او را از معصيت و خطا دور مى سازد و در سايه شناخت خدا و رسول، واجبى را ترك نكرده و حرامى را انجام نمى دهد، ولى در عين حال توانايى بر ترك واجب و فعل معصيت دارد.
و به ديگر سخن، معصوم از نظر تقوا و پرهيزكارى به پايه اى مى رسد كه شهوت و هوا و هوس بر او غلبه نمى كند، و از نظر علم و دانش به جايى مى رسد كه ديگر خطا نمى نمايد.
مسأله عصمت، چيزى نيست كه اماميه آن را از پيش خود، مطرح كرده باشند، بلكه آيات و روايات بر عصمت امامان، گواهى مى دهد كه برخى را يادآور مى شويم:

دليل نخست: آيه تطهير

قرآن، اهل بيت پيامبر را افراد منزّه از رجس معرفى مى كند و مقصود از رجس، آلودگى معنوى است كه در رأس آن، شرك و نفاق و فسق قرار دارد، چنان كه مى فرمايد:

صفحه 207
(إنَّما يُريدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً).(1)
«خداوند تنها اراده كرده است كه پليدى و گناه را از شما خاندان، دور كند و شما را كاملاً پاك و پاكيزه سازد».
و در روايات متضافر، بلكه متواتر، مقصود از «اهل البيت» مشخص شده، و پيامبر با انداختن عبا بر سر على و دو فرزندش و دخت گرامى خود فاطمه(عليهم السلام)، مصاديق آن را روشن ساخته است.(2)

دليل دوم: امام على(عليه السلام) محور حق

پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد:
«على مع الحق والحق مع على يدور معه كيفما دار».(3)
«على با حق و حق با على(عليه السلام) است».
و كسى كه محور حق است و حق بر گرداگر وجود او مى چرخد، قطعاً معصوم خواهد بود.

دليل سوم: حديث ثقلين

در حديثى متواتر، خاندان رسالت همتاى قرآن، خوانده شده اند، يعنى همان طور كه قرآن معصوم است، آنها نيز معصوم هستند، چنان كه مى فرمايد:

1 . احزاب/33.
2 . الدرالمنثور، ج5، ص 198 تا 199; جامع الأُصول، ابن اثير، ج10، ص 103.
3 . تاريخ بغداد، ج14، ص 321; مجمع الزوائد، ج7، ص 236.

صفحه 208
«انّى تارك فيكم الثقلين كتاب الله وعترتى، ما إن تمسكتم بهما لن تضلّوا أبداً».(1)
«من در ميان شما دو چيز گرانبها را به وديعت مى گذارم كه يكى كتاب خدا و ديگرى عترت من است، تا به اين دو چنگ مى زنيد، گمراه نمى شويد».

دليل چهارم: اطاعت مطلق از «اولو الأمر»

قرآن به اطاعت از خود و رسول خويش و «اولى الأمر» دعوت مى كند و براى اطاعت اين سه فرد، هيچ قيد و شرطى قائل نيست، بنابراين اولواالأمرى كه اطاعت آنها بى هيچ قيد و شرطى، واجب است، بايد معصوم باشند در غير اين صورت، بايد اطاعت آنها را مقيّد به پيراستگى از خطا و گناه باشد، در حالى كه قرآن، چنين قيدى را نياورده است، چنان كه مى فرمايد:
(أطِيعُوا اللهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولى الأَمْرِ مِنْكُمْ).(2)
و به ديگر سخن: امت اسلامى بايد سه نفر را، بدون قيد و شرط، اطاعت كنند:
1. خدا، 2. پيامبر، 3. فرمانروايان امّت.
در دو نفر نخست سخنى نيست كه معصومند، ولى در مورد سوم، خدا فرمان مى دهد كه از آنها بى قيد و شرط فرمان ببريم و هرگز آن را مشروط به اين نساخته است كه مثلاً، تا وقتى كه دستور به گناه ندهند، اطاعت نماييد. از امر به

1 . احمد بن حنبل، مسند، ج2، ص 114.
2 . نساء/59.

صفحه 209
اطاعت مطلق در صاحب فرمان كشف مى كنيم كه آنان همگى معصوم بوده و هيچ گاه از آنان زشتى صادر نمى شود.
فخر رازى به اين دليل، توجه كرده و مى گويد: آنجا كه اولواالأمر بدون قيد و شرط، با جزميت كامل، لازم الاطاعه معرفى شده اند، بايد پيراسته از گناه و خطا باشند و گرنه بايد مقيد به پيراستگى از آن دو گردد; سپس مى افزايد: چون در جامعه، چنين افرادى نداريم، ناچار، مراد مجموع امت است كه اگر بر چيزى اجماع كنند، اجماع آنان حجت خواهد بود.
اگر فخر رازى به كتاب و سنت مراجعه مى كرد، هرگز اولوالأمر را به اجماع مسلمانان تفسير نمى كرد، زيرا اميرمؤمنان، و اهل بيت رسالت(عليهم السلام) به نص قرآن معصومند و مراد از اولوالأمر آنها هستند كه از جانب خدا داراى فرمانند، و عجيب اين كه«اولوالأمر» را به اجماع امّت تفسير كنيم كه در اين صورت فرمانروا و فرمانبردار يكى خواهند بود. امّت از يك سو فرمانروا هستند و از سوى ديگر فرمانبردار؟!

دليل پنجم: امامت از آن طاغيان نيست

استدلال با آيه ابتلا در گرو تبيين دو مطلب است:
1. امامت در آيه غير از نبوت است.
2. مقصود از ظالمان محروم چه كسانى هستند؟
اينك بيان مقدمه نخست:دقت در آيات قرآن، حاكى از آن است كه خداوند بزرگ نخست، ابراهيم را براى نبوت برگزيد، و در دوران نبوّت، با امتحان هاى بزرگى روبرو گشت و از همه آنها سرفراز برآمد، مانند:

صفحه 210
1. در آتش افكنده شدن به خاطر شكستن بت ها;
2. بر جاى گذاشتن همسر و فرزند خود در بيابان بى آب و علف مكه;
3. اجراى فرمان خدا در قربانى كردن فرزند;
تحمل اين همه تكليف و وظايف سخت، او را براى پذيرش مقام امامت مانند پولاد آبديده، آماده ساخت. در چنين شرايطى قرآن مى فرمايد:
(وَإذِ ابْتَلى إبراهيمَ رَبُّهُ بِكَلمات فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إنّى جاعِلُكَ لِلناسِ إماماً قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَتى قالَ لا يَنالُ عَهْدى الظّالِمينَ).(1)
«به خاطر آور هنگامى كه خداوند ابراهيم را با وسايل گوناگونى آزمود و او به خوبى از عهده اين آزمايش ها برآمد. خداوند به او فرمود: من تو را پيشواى مردم قرار دادم ابراهيم عرض كرد از دودمان من نيز امامانى قرار بده، خداوند فرمود: پيمان من به ستمكاران نمى رسد».
گواه روشن بر اين كه مقصود از ابتلا و امتحان همان تكاليف شاقى است كه جز انبيا و اوليا، تحمّل آن را ندارند، آيه مباركه(إنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ)(2)، است يعنى «اين مسلماً همان امتحان آشكار است».
اين آيه پس از داستان امر به ذبح اسماعيل آمده است كه ابراهيم در آنجا آماده شد فرزند خود را فداى محبوب سازد.
بنابراين نمى توان، «امامت» در اين آيه را به نبوت و رسالت تفسير كرد، زيرا ساليان درازى ابراهيم، داراى مقام نبوت بود و فرزندى نداشت، بعدها كه به فلسطين رفت، داراى فرزندى از هاجر شد اسماعيل نام گرفت. آنگاه كه به حد

1 . بقره/124.
2 . صافات/106.

صفحه 211
رشد رسيد امتحان سخت براى ابراهيم پيش آمد و خوشبختانه، از امتحان به خوبى پيروز بيرون آمد و پس از اين همه آزمايش ها، خدا او را با اين آيه مخاطب ساخت كه (إنّى جاعلك للناس إماماً)، بنابراين بايد امامت، غير از نبوت و رسالت باشد.
خوشبختانه در آيات ياد شده در زير، مفهوم امامت تفسير شده است و آن رهبرى جامعه است كه بتواند احكام اسلامى را در جامعه با مديريت خود، پياده كند. اينك آياتى كه امامت را تفسير مى كند:
(أمْ يَحْسُدُونَ الناسَ عَلى ما آتاهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنا آل إبراهيمَ الكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَآتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظيماً).(1)
«آيا با اين كه بر آن مردم پيامبر و خاندانش به خاطر آنچه خدا به آنها بخشيده است حسد مىورزند؟ ما به خاندان ابراهيم، كتاب و حكمت داديم و حكومت عظيمى را در اختيار آنان پيامبران بنى اسرائيل نهاديم».
1. خدا به حكم اين آيه، به ذريه ابراهيم(عليه السلام) دو چيز داده است:
الف. كتاب و حكمت كه نشانه نبوت و رسالت است و قلب او مركز احكام الهى و حكمت هاى آسمانى است.
ب. ملك عظيم كه كنايه از قدرت سياسى و مديريت جامعه است كه بتواند احكام الهى را در جامعه پياده كند.
2. يوسف، آنگاه كه مراحل كمال را طى كرد، و حكومت مصر را به دست گرفت در مقام شكرگزارى مى گويد:

1 . نساء/54.

صفحه 212
(ربِّ قَدْ آتَيْتَنى مِنَ المُلْكِ وعَلَّمْتَنِى مِنْ تَأْوِيلِ الأحاديثِ)(1).
«پروردگارا! بخشى عظيم از حكومت به من بخشيدى و مرا از علم تعبير خواب ها آگاه ساختى...».
3. خداوند درباره داوود كه از فرزندان ابراهيم است مى فرمايد:
(وآتاهُ اللهُ المُلكَ والحِكْمِةَ وَعَلَّمَهُ مِمّا يَشاءُ...).(2)
«خداوند حكومت و دانش را به او بخشيد و از آنچه مى خواست به او تعليم داد...».
4. در آيه اى ديگر درباره او مى فرمايد:
(وَشَدَدْنا مُلْكَهُ وآتَيْناهُ الْحِكْمَةَ وَفَصْلَ الخِطابِ).(2)
«و حكومت او را استحكام بخشيديم و هم دانش به او داديم و هم داورى عادلانه».
5. سليمان نيز كه فرزند داود و از ذريّه ابراهيم است، از خدا براى خويش مُلكى را مى طلبد كه شايسته فرد ديگرى پس از وى نباشد، چنان كه مى فرمايد:
(...وَهَبْ لِى مُلْكاً لا يَنْبَغِى لأَحَد مِنْ بَعْدِى إِنَّكَ أَنْتَ الوَهّابُ).(3)
«پروردگارا به من حكومتى بخش كه پس از من سزاوار هيچ كس نباشد، كه تو بسيار بخشنده اى».
با توجه به اين آيات روشن مى شود: آنچه را كه خدا به ابراهيم عطا فرمود

1 . يوسف/101.   2 . بقره/251.
2 . ص/20.
3 . ص/35.

صفحه 213
او براى ذرّيه خويش نيز طلبيد و خدا هم درخواست او را درباره ذريّه غير ظالم پذيرفت، همان ملك عظيم و پيشوايى دينى مردم است كه در فرزندانى از ابراهيم به نام هاى يوسف و داود و سليمان، تجسم يافت و همه آنان در عين نبوت و رسالت، داراى مقام امامت و حكمرانى و فرمانروايى بودند و احياناً مصلحت ايجاب مى كرد كه اين دو مقام را به دو نفر از اولاد ابراهيم بدهد. نبوت و رسالت را به پيامبرى دهد، امّا فرمانروايى و قدرت سياسى را به فردى به نام طالوت كه او هم از بنى اسرائيل بود ببخشد، چنان كه مى فرمايد:
(وَقال لَهُم نبيّهم إنَّ اللهَ قَدْ بَعَثَ لَكُم طالوتَ مَلِكاً قالُوا أنّى يكونُ لهُ الملك علينا ونحنُ أحقُّ بالمُلكِ مِنْهُ ولم يُؤتَ سعةً مِن المالِ قالَ إنَّ اللهَ اصطفاه عَلَيكُم وزادَهُ بسطَةً فِى العِلم والجِسمِ والله يُؤتِى مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ واللهُ واسعٌ عليمٌ).(1)
«پيامبرشان به آنها گفت: خداوند طالوت را براى زمامدارى شما انتخاب كرده و برانگيخته است. گفتند: چگونه او بر ما حكومت كند با اين كه ما از او شايسته تريم و او ثروت زيادى ندارد؟ گفت: خدا او را بر شما برگزيده و در دانش قدرت و جسم توانايى داده است. و خداوند فرمانروايى خويش را به هر كس بخواهد مى دهد و خداوند بخشنده و آگاه است».
تا اين جا يك پايه از پايه هاى استدلال روشن گشت و آن اين كه مقصود از امامت، چيست. اكنون به توضيح پايه دوم مى پردازيم:

1 . بقره/247.

صفحه 214

مقصود از ظالمان محروم؟

بحث هاى پيشين، ثابت نمود كه خدا ابراهيم را به مقام امامت برگزيد، ولى او از خدا خواست اين لباس فاخر را بر اندام ذريّه و فرزندان او نيز در طول زمان بپوشاند. و چنين گفت:(ومن ذرّيّتى)، ولى خداوند متعال به او خطاب كرد كه اين مقام از آن فرزندان پاك و دادگر توست نه فرزندان ظالم و ستمگر، چنان كه فرمود: (لا ينال عهدى الظالمين).
نكته اين جداسازى روشن است. امام، فرمانرواى مطاعى است كه در اموال و نفوس حق تصرف دارد، طبعاً بايد پيوسته بر صراط مستقيم بوده و از هر نوع تجاوز از حدّ اعتدال به دور باشد، تا جان و مال مردم از جانب او در امان بماند و مصالح اجتماعى فداى مطامع فردى نشود.
فردى كه ظالم باشد يعنى پيمان الهى را بشكند، و قوانين و حدود الهى را زير پا بگذارد، بر لب پرتگاهى است كه نمى شود به او اعتماد كرد و سررشته كارها را به او سپرد، زيرا او در هر روز در آستانه خيانت و تعدّى است و آمادگى دارد كه ابزار و دستمايه ستمگران ديگر قرار گيرد. بنابراين كسى كه در زندگى گرفتار ظلم و تعدى و قانون شكنى و انحراف شده، شايستگى تصدّى مقام امامت و رهبرى را ندارد، خواه پس از تعدّى و ظلم به همان حالت بماند يا وضع خود را اصلاح سازد و به اصطلاح توبه نمايد.
از اين بيان استفاده مى كنيم كه امام بايد در طول عمر پيراسته از گناه بوده و در پرونده او قانون شكنى، تعدى و خلاف، وجود نداشته باشد، زيرا در غير اين صورت، مصداق ظالم بوده و ضابطه كلى كه در آيه هست، او را از نيل به اين مقام محروم مى سازد.

صفحه 215

پاسخ به يك سؤال

«احمد بن على رازى بغدادى» مُكنى به «ابى بكر» معروف به «جصاص» از مشاهير فقيهان حنفى متوفاى 370هـ .ق است، او كتابى به نام «احكام القرآن» دارد كه آيات مربوط به احكام فرعى را تفسير نموده است. او در تفسير اين آيه مى گويد:
«مقصود از ظالم كه محروم از مقام امامت است، كسى است كه شيوه ظلم را ادامه دهد، اما كسى را كه در گذشته ظالم و ستمگر، يا قانون شكن و مشرك بوده ولى راه توبه را در پيش گرفته، شامل نمى شود، و نكته آن اين است: هرگاه حكمى بر عنوانى مترتب شود تا عنوان هست، حكم نيز پايدار است و اگر عنوان از ميان برود حكم نيز منتفى مى شود چنان كه مى گوييم: «خمر حرام است» يعنى تا اين مايع، نام خمر را با خود دارد، حرام است ولى اگر تبديل به سركه شد، ديگر حرام نيست، در اين صورت، آيه(لا ينال عهدى الظالمين) به سان آيه (لاتَرْكَنُوا إلى الذين ظَلَمُوا...)(1) مى باشد. زيرا مادامى كه به خويش يا خدا ظلم مى كنند نبايد بر آنها تكيه كرد ولى آن گاه كه از تحت اين عنوان درآمدند، ركون به آنها خالى از اشكال است.(2)
كلام جصاص كلام صحيح واستوارى است اما در برخى از موارد، نه همه جا زيرا دو نوع عنوان داريم، نه يك نوع از اين جهت، عناوين با يكديگر فرق مى كنند، گاهى حكم مترتب بر عنوان است، مادامى كه عنوان در خارج موجود

1 . هود/113.
2 . تفسير آيات الاحكام، ج1، ص 72.

صفحه 216
است. ولى آن گاه كه زايل شد، حكم مزبور مرتفع مى شود و در اين قسمت ما با او با اختلافى نداريم.
گروه دوم يك رشته احكامى است كه بر عنوانى مترتب هستند به گونه اى كه اتصاف فردى با اين عنوان در طول عمر ولو يك بار براى استمرار حكم تا لحظه مرگ كافى است، مانند اين آيات:
1. (السارق والسارقة فاقطعوا أيديهما).(1)
2. (الزّانيةُ والزانى فَاجْلِدُوا كُلَّ واحد مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَة).(2)
مسلّماً اتصاف فرد به عنوان «سارق» و «زانى» لحظه اى بيش نيست. اما حكم تا آخرين لحظه حيات برپاست، مثلاً اگر سرقت و زناى طرف با بينه ثابت شود، هر چند توبه كند، حكم جارى مى شود. هر چند هم طرف از چنگال قانون فرار كند ولى روزى در دام قانون افتاد حد اجراء مى گردد هر چند عابد زمان باشد.
در روايات آمده است: «محدود»(كسى كه بر او حد الهى در يك برهه اززمان اجرا شده)، صلاحيت امامت مردم را ندارد هر چند بعدها توبه كند امّا چون چنين لكه اى بر دامان او هست، او تا آخرين لحظه عمر ازاين مقام محروم مى گردد. با توجه به اين دو ضابطه بايد ديد ظالم در آيه كه از تصدى امامت محروم شده، داخل در كدام يك از دو ضابطه است؟ آيا حكم دائر مدار وجود موضوع است يا اين كه اتصاف فرد به اين عنوان در يك برهه از زمان، براى

1 . مائده/38.
2 . نور/2.

صفحه 217
محروميت ابدى كافى است . اكنون با تجزيه و تحليل ياد شده در زير روشن مى شود كه ظالم محروم در آيه، داخل در ضابطه دوم است، نه اول، زيرا فرزندان ابراهيم، مى توانستند چهار صنف باشند:
1. سرتاسر عمر خود گنهكار باشند.
2. قبل از تصدّى امامت، پاك، اما به هنگام تصدّى امامت، ظلم و ستم پيشه كرده باشند.
3. در آغاز زندگى قبل از تصدّى، منحرف، اما به هنگام تصدى بر صراط مستقيم باشند.
4. سراسر عمر خود پاك و طيب و طاهر باشند.
اكنون سؤال مى شود: مقصود ابراهيم از ادامه اين فيض در ذريّه خود، كدام يك از اين چهار طايفه است؟ مسلّماً طايفه نخست و دوم، مورد نظر او نبوده اند، زيرا چگونه مردى الهى مانند ابراهيم خليل براى فردى كه در سراسر عمر خود قانون شكن بوده يا در مقام تصدى چنين انحرافى پيدا كرده درخواست امامت مى كند؟
طبعاً مورد نظر او هر دو صنف اخير بوده ولى قرآن قسم سوم را نفى و به قسم چهارم اكتفا ورزيد. مقام امامت و خلافت در رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) مقام بس شايسته و والايى است كه ايجاب مى كند كه در زندگى امام، نقطه ضعفى در كار نباشد تا مردم به راحتى به او بگروند و از پيشوايى او استقبال نمايند.

صفحه 218

نتيجه بحث

نتيجه اين كه، پيشواى مردم پس از رسول خدا، ترسيمگر راه و رسم پيامبر بوده و كليه خلأهاى پديد آمده از رحلت پيامبر، به وسيله او پر مى شود، قطعاً چنين فردى بايد از تربيت الهى و علم لدنّى بهره مند و از گناه و خطا معصوم باشد.

صفحه 219
امام منتظر   
2
امام منتظراعتقاد به مصلح جهانى در آخرالزمان، عقيده مشتركى است كه مسلمانان درباره آن، عقيده واحدى دارند و اگر كسى اين عقيده مشترك را انكار كند، طبعاً چشم و گوش بسته است كه نه از قرآن اطلاع دارد و نه از روايات نبى اكرم(صلى الله عليه وآله).
محدّثان اسلامى، همگى مى گويند: پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) از ظهور مصلح جهانى پيشگويى كرده كه در آخرالزمان روزگارى كه زمين پر از جور و ستم مى شود، مصلحى ظهور مى كند و جهان را پر از عدل و داد و قوانين اسلام را در سرتاسر جهان اجرا مى كند و دشمنى ها را از بين برده و مبادى آنها را نابود مى سازد، و خدا به وسيله ظهور او به وعده خود كه به امم پيشين نيز داده است، جامه عمل مى پوشاند. اينك در اين مورد دو آيه را يادآور مى شويم:
1. (وَعَدَ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِى الأَرْضِ كَما اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذى ارْتَضى لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوفِهِمْ أَمْناً يَعْبُدُونَنى لا يُشْرِكُونَ بِى شَيْئاً وَمَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُون).(1)

1 . نور/55.

صفحه 220
«خداوند به كسانى از شما كه ايمان آورده و كار شايسته انجام داده اند، وعده داده است كه آنها را در زمين حكمران خواهد ساخت، چنان كه پيش از شما نيز گروهى را حكمرانى روى زمين بخشيده بود، و دين و آيينى را كه براى آنها پسنديده در زمين پا بر جا و ريشه دار خواهد ساخت و ترس آنها را به امنيت مبدّل خواهد نمود، به گونه اى كه تنها مرا مى پرستند و چيزى را شريك من نخواهند ساخت، هر كس پس از آن، كافر شود، آنان فاسقانند».
2.(ولقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكر أنّ الأرض يرثها عبادى الصالحون).(1)
«اين وعده اى است كه ما در زبور(داود) پس از ذكر (تورات)نوشتيم كه زمين را بندگان شايسته من به ارث خواهند برد».
بنابراين، انديشه مصلح جهانى كه در آخرالزمان ظهور مى كند، يك انديشه اسلامى است كه همه مسلمانان بر آن اتفاق دارند و آثار وجودى آن را گسترش دادگرى، برپايى حكومت اسلامى و بازگرداندن عزت بر مسلمانان جهان مى شمارند و تنها اختلاف در يك نقطه است. شيعيان مى گويند: او فرزند امام حسن عسكرى(عليه السلام) و در شب نيمه شعبان سال 255هجرى ديده به جهان گشود، قريب 6 سال در دامان پدر بزرگوار خود، پرورش يافته است. و در اين مدت، امام حسن(عليه السلام) گروه زيادى را به رؤيت فرزند خود مشرف ساخته و سفارش فرموده كه امام پس از من اوست، حتى در مذاكرات امام هادى(عليه السلام) با حضرت عبدالعظيم حسنى نيز بر وجود و تولد او اشاره شده است، اما اكثريت علماى اهل سنت

1 . انبياء/105.

صفحه 221
معتقدند كه او از فرزندان فاطمه، از اولاد حسينبن على(عليه السلام) خواهد بود و هنوز متولد نشده و از طرف ديگر در برخى از روايات اهل سنت، نام پدر آن حضرت «عبدالله» معرفى شده در حالى كه به اتفاق علماى شيعه، او فرزند امام حسن عسكرى(عليه السلام)بوده يعنى نام پدرش «حسن» بوده نه عبدالله. در آينده ديده به جهان مى گشايد و پرچم عدالت را به دست مى گيرد و بر سرير عدالت تكيه مى كند و به اصلاحات همه جانبه در جهان دست مى زند. اما گروهى از اهل سنت نيز بر تولد او تصريح كرده اند.
گروه عظيمى از آنان درباره حضرت مهدى(عليه السلام) به نگارش كتاب مستقل پرداخته اند. اينك ما به برخى از اين كتاب ها اشاره مى كنيم:
1. صفة المهدى، نگارش ابونعيم اصفهانى2. البيان فى اخبار صاحب الزمان، نگارش كنجى شافعى.
3. البرهان فى علامات مهدى آخر الزمان، نگارش ملا على متقى.
4. العرف الوردى فى اخبار المهدى، تأليف جلال الدين سيوطى.
5. القول المختصر فى علامات المهدى المنتظر، تأليف ابن حجر.
6. عقد الدرر فى اخبار الإمام المنتظر، نگارش شيخ جمال الدين دمشقى.
اينها يك رشته آثار و مؤلفاتى است كه علماى اهل سنت از خود به جاى گذاشته اند.
در اين ميان، علماى شيعه كتاب هاى مفصل و گسترده اى درباره امام مهدى(عليه السلام)، تولد و امامت او نوشته اند و ما از اين ميان به دو كتاب اشاره مى كنيم كه از اهميت بيشترى برخوردارند:

صفحه 222
1. منتخب الاثر فى اخبار الإمام الثانى عشر، نگارش آية الله صافى گلپايگانى.
2. المهدى عند اهل السنة، اين كتاب در دو جلد در بيروت منتشر شده و نصوص متجاوز از چهل و اندى از علماى اهل سنّت را پيرامون تولد حضرت مهدى(عليه السلام) نقل كرده است.
هيچ كس از علماى اهل سنت به ردّ روايات مهدى موعود نپرداخته است، زيرا فزونى روايات به حدّى است كه نمى توان قطعيت و تواتر آنها را انكار كرد، فقط ابن خلدون معتزلى (متوفاى 808) به خاطر دورى از منابع اسلامى، در مقدمه معروف خود، در مسأله«مهدى» تشكيك كرده است، خوشبختانه يك مغربى ديگر به نام محمد صديق مغربى رساله اى در نقد اوهام ابن خلدوننوشته و آن را «ابراز الوهم المكنون من كلام ابن خلدون» نامگذارى نموده است.
در تاريخ 1400هجرى، شورشى در مسجدالحرام از طرف وهابيان تندرو به رهبرى مردى به نام «جهيمان العُتيبى» صورت گرفت، او و گروه مسلّحى كه تحت فرمان او بودند پس از اقامه نماز، مردى را بر فراز منبر نشاندند و او را مهدى موعود معرفى كرده و از مردم خواستند كه با او بيعت كنند. اين شورش چند روزى ادامه داشت، سرانجام با نيروى نظامى و آوردن توپ و تانك توسط دولت سعودى به داخل حرم و مسجد، همگان كشته و يا دستگير شدند. آنگاه سخنرانان سعودى در تقبيح اين جماعت، سخن را به جايى رساندند كه كم كم به انكار حضرت مهدى پرداخته و رسانه ها هم گاهى آنها را تأييد مى كردند ولى در

صفحه 223
اين ميان، محدثان آگاه سعودى بر خلاف آنان سخن گفته، مسأله اعتقاد به مهدى را يكى از عقايد مسلم اهل سنت دانستند و در اين مورد، رساله ها و كتاب هايى نوشته شد. از ميان آنها به يك كتاب به نام «بين يدى الساعة» اشاره مى كنيم كه از شجاعت و ادب بالايى برخوردار است.
اينك برگى از اين كتاب، براى شما مى خوانيم، او مى گويد: مسأله حضرت مهدى(عج) در يك حديث و دو حديث و يا يك راوى و دو راوى خلاصه نمى شود تا بتوان آنها را ناديده گرفت، بلكه اين روايات كه در كتاب هاى اخبار و احاديث آمده است به هشتاد حديث مى رسد كه صدها نفر بر نقل آنها همت گماشته اند و بيش از يك كتاب درباره آن نوشته اند.
چرا ما اين همه روايات را رد كنيم؟ آيا همه آنها بى اساس است؟ اگر چنين داورى در مورد اين روايات صحيح باشد، شك و ظن به ديگر احاديث رسول خدا نيز راه مى يابد، من خلافى درباره ظهور مهدى يا نياز عالم به چنين مصلحى نمى يابم بلكه اختلاف در هويت اوست كه در آخرالزمان چشم به جهان مى گشايد؟ يا هم اكنون موجود است؟، امّا از ديدگان پنهان است و در آينده ظهور خواهد كرد؟ البته در اين مورد، مدعيان مهدويت نيز فراوانند كه نمى توان براى آنها ارزشى قائل شد.
چگونه مى توان احاديث حضرت مهدى را تضعيف كرد، در حالى كه برخى از آنها در صحيح بخارى و مسلم آمده است؟!در صحيح مسلم از جابر بن عبدالله نقل مى كند: از پيامبر(صلى الله عليه وآله) شنيدم كه فرمود: گروهى از امت من در راه حق، جهاد مى كنند و تا روز قيامت پيروزند. در اين هنگام عيسى بن مريم فرود مى آيد.

صفحه 224
امير امّت من، به عيسى مى گويد: بيا براى ما امامت كن; او در پاسخ مى گويد: برخى از شما بايد امام برخى ديگر باشد و اين يكى از كرامت هاى اين امت است.(1)
با توجه به احاديث ديگر روشن مى شود، كه اين رويداد، در زمان ظهور حضرت مهدى خواهد بود، و او به حضرت مهدى اقتدا خواهد كرد، و لذا در حديث ديگر، از پيامبر(صلى الله عليه وآله) نقل مى كند: چگونه هستيد وقتى عيسى بن مريم در ميان شما فرود آيد، در حالى كه امام شما از خود شما است.(2) و اين خود يكى از عظمت هاى حضرت مهدى است كه پيامبر اولوا العزمى پشت سر او نماز مى گزارد.
البته سخن درباره حضرت مهدى(عليه السلام) از نظر ولادت، علت غيبت، طول عمر، فلسفه وجود او و غيره فراوان است. خوشبختانه، كتاب هاى متقن و ارزشمندى از دوران صدوق به اين طرف نوشته شده است. علاقه مندان مى توانند به اين كتاب ها مراجعه كنند.

1 . صحيح مسلم، ج1، باب نزول عيسى بن مريم، ص 59، چاپ محمدعلى صبيح، قاهره.
2 . صحيح بخارى، حديث شماره 3449.

صفحه 225
تقيه   
3

تقيه

مفهوم تقيه و تقابل آن با نفاق

«تقيه» از مفاهيم قرآنى است كه در آياتى، به آن اشاره شده است. و معناى آن اين است كه در تنگناها يعنى جايى كه جان و عرض و مال مؤمن به خطر مى افتد، از اين راه استفاده كند، و در حقيقت تقيه سلاح انسان ضعيف و ناتوان، در برابر انسان ستمگر و بى رحم است كه به خاطر اختلاف در عقيده، مى خواهد او را آزار دهد، يا مالش را بگيرد و يا به ناموس او تجاوز كند يا او را به قتل برساند. در اين هنگام، مؤمن ناتوان به حكم خرد و آيات قرآنى، در زبان، اظهار موافقت مى كند تا از شرّ دشمن نجات يابد. و اين يك اصل محكم و استوار است كه هم در شرايع پيشين رسمى بوده و هم در شريعت اسلامى مشروعيت دارد. هر چند برخى از افراد ناآگاه از معارف قرآنى تقيه را يكى از نقاط ضعف عقيده شيعه مى شمارند.
اصولاً تقيه، يك حكم فرعى، مانند ديگر احكام فرعيه است و نبايد آن را در رديف عقايد آورد، يك مسأله فقهى است و آن اين كه آيا در تنگناها براى

صفحه 226
رهايى از شر ظالم مى توانيم اظهار موافقت كرده و خود را همگون نشان بدهيم يا نه؟ مسلّماً از نظر خرد و آيات قرآنى، براى حفظ اهم، ترك مهم اشكالى ندارد.
واژه تقيه، نشانگر حقيقت آن است زيرا اين واژه از «وقايه» به معناى «سپر» گرفته شده. تو گويى انسان ناتوان و ضعيف با اظهار موافقت، لفظاً و عملاً آن را سپر قرار داده تا از ضربات سهمگين دشمن در امان باشد، همان گونه كه در ميدان نبرد، سپر، انسان مجاهد را از شر دشمن حفظ مى كند.

تفاوت تقيه با نفاق

تقيّه سپرى است در مقابل شر انسانى كه با عقيده مؤمن و يا رفتار او، جنگ و جدال دارد، و با اين بيان، تفاوت تقيه با نفاق روشن مى شود. تقيه اين است كه مؤمن، عقيده درست خود را پنهان نمايد و تظاهر به كفر و شرك كند، و يا عملى را مطابق نظر مخالف دين بياورد.
وامّا نفاق، درست بر عكس است. منافق، كافرى است كه كفر را پنهان ساخته و به ايمان تظاهر مى كند، در اين صورت، چگونه مى توانيم تقيه را از شاخه هاى نفاق بشماريم؟
و به عبارت روشن تر: تقيه پنهان كردن ايمان به حق و تظاهر به كفر و باطل است، در حالى كه نفاق، پنهان كردن كفر و باطل و تظاهر به حق و ايمان است، و لذا قرآن، آنگاه كه سخن منافقان را بيان مى كند، چنين مى گويد:
(إذا جاءَكَ الْمنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إنَّكَ لَرَسُولُ اللهِ وَاللهُ يَعْلَمُ إنَّكَ لَرَسُولُهُ واللهُ يَشْهَدُ إنَّ الْمُنافِقينَ لَكاذِبُونَ).(1)

1 . المنافقون/1.

صفحه 227
«هنگامى كه منافقان نزد تو آيند مى گويند: ما شهادت مى دهيم كه يقيناً تو رسول خدايى; خداوند مى داند كه تو رسول او هستى ولى خداوند شهادت مى دهد كه منافقان، دروغگو هستند(يعنى به گفته خود ايمان ندارند)».
در مورد آيه، منافقان به ايمان و اسلام و رسالت پيامبر تظاهر كرده اند، در حالى كه در باطن به آن معتقد نبودند و لذا قرآن در آخر آيه بر دروغگو بودن منافقان گواهى مى دهد. اگر حد نفاق و تعريف منافق همان است كه در همين آيه خلاصه شده، با تقيه كه مجراى آن تظاهر به كفر و باطل در مقابل كافران و گنهكاران است، ضد يكديگر مى باشند.
هرگاه بر فرض محال، تقيه از شاخه هاى نفاق بود، و تقيه كنندگان، منافق بودند، هرگز خدا به آن امر نمى كرد(1)، زيرا تقيه در صورتى كه از شاخه هاى نفاق و كار زشت باشد، محال است خدا به كار زشت فرمان دهد، چنان كه مى فرمايد:
(قُلْ إِنَّ اللهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ أَتَقُولُونَ عَلَى اللهِ ما لا تَعْلَمُونَ).(2)
«بگو خداوند هرگز به كار زشت فرمان نمى دهد، آيا آنچه را كه نمى دانيد به خدانسبت مى دهيد؟!».

هدف از تقيه

مسلماً هر نوع تظاهر بر خلاف آنچه كه در درون است بى انگيزه نخواهد بود. افتخار مؤمن آن است كه به خدا معتقد بوده و رفتار خود را بر طبق دستور خدا تنظيم مى كند، حال اگر گاهى بر خلاف اين روش، رفتار كرد، طبعاً انگيزه اى دارد. و آن، همان حفظ جان و عرض و مال در مقابل شرارت هاست كه ممكن

1 . ادله قرآنى تقيه بعداً خواهد آمد ص 229 .   2 . سوره اعراف، آيه28.

صفحه 228
است از طرف مخالف متوجه او شود.
فرد مؤمن در محيطى به تقيه روى مى آورد كه در آن محيط، آزادى ها زير پا گذاشته شده و جز رأى و عقيده مخالف، به هيچ چيز اجازه ظهور و بروز نمى دهند. در اين صورت مؤمن ناتوان به خاطر حفظ ايمان و جان و مال خويشتن در مقابل حكومت هاى جائر و ظالم، جز تقيه راه ديگرى ندارد.
چيزى كه بايد به آن توجه داد، اين است كه رفتار و اخلاق و زندگى افرادى كه گاهى دچار تقيه مى شود ربطى به زندگى جمعيت هاى سرّى و زيرزمينى كه هدفشان تخريب و تهديد است، ندارند. افرادى كه گاهى تقيه مى كنند، با كسى كارى نداشته و هرگز برنامه اى براى تخريب و تهديد ندارند، فقط از ترس قدرت مخالف، مهر سكوت بر لب مى زنند و رفتار خود را با قدرت زورگو تطبيق مى دهند. قياس انسان مستضعف كه به خاطر حفظ و صيانت خود، راه تقيه را در پيش مى گيرد، با جمعيت هاى سرّى و زيرزمينى كه پيوسته در فكر جمع آورى سلاح و در جستجوى فرصت براى رسيدن به قدرت هستند، نادرست است، زيرا جمعيت هاى سرّى، از مكتب «هدف وسيله را توجيه مى كند» بهره مى گيرند و به هر نوع شرارت، دست مى زنند تا به هدف برسند در حالى كه فرد تقيه كننده، تنها در صدد حفظ جان و مال و عقيده درست خود است.
پيش از فروپاشى شوروى، ميليون ها مسلمان، در جمهورى هاى مسلمان نشين وجود داشتند كه حكومت فاشيستى و ديكتاتور مآبانه ماركسيستها تمام مساجد و مدارس آنها را مصادره كرده و كتابخانه ها را آتش زده بودند و علما و مسلمانان غيور را به قتل رساندند و از هر نوع تظاهر به مراسم دينى و

صفحه 229
اقامه نماز جلوگيرى مى كردند، در اين شرايط ميليون ها مسلمان راه تقيه را در پيش گرفتند و به ظاهر هماهنگى نشان دادند، ولى در باطن عقيده و ايمان خود را حفظ كرده و در درون خانه به عبادت خدا مى پرداختند، آنگاه كه اتحاد شوروى فرو پاشيد و بند وزنجيرها از دست و پاى مستضعفان باز شد، آنان دور هم گرد آمدند و به بازسازى مساجد و تعليم شريعت پرداختند. و اگر در آن دوران خفقان تقيه را پيش نمى گرفتند و پيوسته تظاهر به ايمان مى كردند، فردى از آنان باقى نمى ماند و اين درخشندگى و شكوفايى مجدّد و بازگشت به مساجد نصيب آنان نمى گشت.
تا اين جا ما به مفهوم تقيه و فاصله آن با نفاق و اهداف و اغراض آن، آشنا شديم، اكنون وقت آن رسيده كه دلايل تقيه را علاوه بر حكم خرد، از آيات قرآنى و احاديث نبوى، و راهنمايى هاى امامان معصوم(عليهم السلام) بررسى كنيم.

دلايل تقيه در قرآن مجيد

همان طور كه يادآور شديم، تقيه به معناى صحيح يعنى تقديم اهم بر مهم، و حفظ جان و مال از راه هماهنگى ظاهرى با ستمگر، يكى از معارف قرآن و سنت رسول خداست. اينك آياتى كه بر اين اصل گواهى مى دهند:

آيه نخست

(مَنْ كَفَرَ بِاللهِ مِنْ بَعْدِ إيمانِهِ إلاّ مَنْ أُكْرِهَ وَقَلبُهُ مُطْمَئِنٌ
بِالإيمانِ وَلَكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدراً فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ


صفحه 230
اللهِ وَلَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ).(1)
«كسانى كه بعد از ايمان، كافر شوند، (به جز آنها كه تحت فشار واقع شده اند، در حالى كه قلبشان آرام و با ايمان است)، و سينه خود را براى پذيرش كفر گشوده اند، خشم خدا بر آنها و عذاب عظيمى در انتظارشان است».
آغاز آيه، از افرادى گزارش مى دهد كه پس از ايمان راه كفر را پيش گرفته اند و در ذيل آيه خشم الهى را به آنان وعده مى دهد و اين كه عذابى بزرگ در انتظارشان است، ولى در اثناء آيه، گروهى را استثنا مى كند و مى گويد: (إلاّ مَنْ أُكْرِه وقَلبُه مطمئنٌ بالإيمانِ);«مگر آنان كه زير فشار قرار گرفته اند، در حالى كه قلب آنان مالامال از ايمان است»، البته اين استثناء، استثناى متصل نيست، بلكه منقطع است، زيرا اين گروه كفر نمىورزند، بلكه سخن كفر را بر زبان جارى مى كنند، در حالى كه قلبى مالامال از ايمان دارند و مسلّماً استثناء مربوط به افرادى است كه روى فشار، تظاهر به كفر مى كنند تا از فشار برهند.
اتفاقاً شأن نزول آيه، اين حقيقت را روشن مى سازد، زيرا گروهى از مشركان، سه نفر را دستگير كردند: عمار، پدر او ياسر ومادرش سميه آن دو نفر حاضر نشدند حتى تظاهر به كفر كنند و لذا كشته شدند، امّا عمّار به خواسته آنان پاسخ گفت. او را رها كردند. نرمش عمار در ميان ياران رسول خدا پخش شد و آن را نوعى نقطه ضعف براى او شمردند. وقتى خبر به رسول خدا(صلى الله عليه وآله)رسيد، فرمود: چنين نيست، وجود عمار از سر تا قدم مالامال از ايمان و ايمان با گوشت و خون او آميخته شده است، در حالى كه عمار اشك مى ريخت و رسول خدا

1 . نحل/106.

صفحه 231
اشكهاى چشم او را پاك مى كرد، آيه ياد شده فرود آمد و پيامبر افزود: «ان عادُوا لك فَعُد لهم بما قُلت» اگر بار ديگر گرفتار شدى، همين راه و روش را ادامه بده.
زمخشرى مى گويد گرفتارى و عمل به تقيه دامن ديگران را نيز گرفته بود مانند صهيب رومى، بلال حبشى و خبّاب بن ارت.(1)
مفسران، در تفسير اين آيه، همين مطالب را به نحوى تكرار مى كنند و يادآور مى شوند كه اظهار كفر براى رهايى از شر، كفر نيست، زيرا محلّ ايمان، قلب و خرد است و ايمان، با اكراه به خرد و دل مؤمن، راه نمى يابد و تنها مى تواند ظاهر و رفتار او را با خود، همراه كند. در اين مورد مى توانيد به تفاسير ياد شده در زير مراجعه كنيد.(2)

آيه دوم

(لا يتَّخِذِ المُؤْمِنُونَ الكافِرينَ أولياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنينَ وَمَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللهِ فى شَىْء إلاّ أنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً وَيُحَذِّركُمُ اللهُ نَفسَهُ وَإلَى اللهِ الْمَصِيرُ).(3)
«افراد با ايمان نبايد به جاى مؤمنان، كافران را ولىّ و سرپرست خود برگزينند. هر كس چنين كند، پيوندى با خدا ندارد مگر اين كه از آنها بپرهيزيد، و به خاطر هدفهاى مهمترى تقيه كنيد خداوند شما را از نافرمانى خود، برحذر مى دارد و بازگشت همگان به سوى خداست».

1 . مجمع البيان، ج3، ص 388; الكشاف عن حقائق التنزيل، ج2، ص 430.
2 . الجامع لاحكام القرآن، ج4، ص 57; تفسير خازن، ج1، ص 277; تفسير روح البيان، ج5، ص 84.
3 . آل عمران/28.

صفحه 232
شاهد گفتار ما استثنايى است كه در جمله (إلاّ أن تتقوا منهم تقاةً) آمده است و اين استثنا از آغاز آيه است. توضيح اين كه در آغاز آيه، هر نوع پيوند دوستى و يا سرپرستى با كافران را ممنوع مى شمارد و يادآور مى شود كه هركس چنين پيوندى داشته باشد، رابطه او با خدا قطع مى شود. آنگاه به استثناى گروهى مى پردازد كه از روى تقيه با آنان مدارا مى كنند يعنى تظاهر به دوستى يا تولى آنان مى نمايند در حالى كه دلشان بر خلاف آن است و اين كار، جز سپرى در برابر ضررهاى احتمالى مخالفان چيزى نيست، يعنى اگر از طرف كافران مطمئن بودند، هرگز نيازى به اين سپر نداشتند.
رازى در تفسير خود، درباره اين استثنا مى گويد: تقيّه احكامى دارد. آن گاه دو حكم آن را يادآور مى شود:
1. هرگاه فردى كه در ميان كافران زندگى مى كند و بر جان و مال خود، مى ترسد ولى با زبان مدارا مى كند و به گونه اى سخن مى گويد كه گويا آنها را دوست دارد در حالى كه در دلش خلاف آن است، كار او به حكم اين آيه، جايز است.
2. هرگاه انسان، به وسيله يك تظاهر لسانى يا رفتارى جان و مال خود را حفظ كند، كار او از نظر شرع ستوده است.
مفسران اسلامى آن جا كه به تفسير اين آيه مى رسند، همگان بر مجموع اين مطالب گواهى مى دهد. مى توانيد به تفاسير ياد شده در زير مراجعه كنيد.(1)
از آنجا كه بسيارى از كلمات مفسران در توضيح آيه، مضمون و محتواى

1 . كشاف، ج1، ص 422; مفاتيح الغيب، ج8، ص 13; تفسير نسفى در حاشيه تفسير خازن، ج1، ص 277; روح المعانى، ج3، ص 121; محاسن التأويل، ج4، ص 82.

صفحه 233
واحدى دارد، از نقل كلمات آنان، خوددارى مى كنيم. فقط در اين ميان، تفسير مراغى در باره آيه، نكاتى را يادآور شده كه به برخى اشاره مى كنيم:
او مى گويد: اساس تقيه، قاعده معروفى است كه مى گويند: «درءُ المفاسدِ مقدّم على جَلْبِ المصالح».
آنگاه اضافه مى كند: هرگاه اظهار دوستى با كافران براى دفع شر، مشروع باشد، بنابراين، اگر مصالح ايجاب كند، دولت اسلامى با دولت غير اسلامى قراردادى ببندد كه نتيجه آن دفع ضرر يا به دست آوردن منافع باشد، اشكالى نخواهد داشت.(1)

آيه سوم

(وَ قالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَونَ يَكْتُمُ إيمانَهُ أتَقْتُلُونَ رَجُلاً أنْ يَقُولَ رَبّى اللهُ وَقَدْ جاءَكُمْ بِالبَيِّناتِ مِنْ رَبِّكُمْ وَإنْ يَكُ كاذِباً فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ وَإنْ يَكُ صادِقاً يُصِبْكُمْ بَعضُ الّذى يَعدِكُمْ إنَّ اللهَ لا يَهْدِى مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذّابٌ).(2)
«مرد مؤمنى از آل فرعون كه ايمان خود را پنهان مى داشت، گفت: آيا مى خواهيد مردى را بكشيد كه مى گويد پروردگار من الله است؟ در حالى كه دلايل روشنى از سوى پروردگارتان براى شما آورده است. اگر دروغگو باشد، دروغش دامن خودش را خواهد گرفت، و اگر راستگو باشد، برخى از عذابهايى را كه وعده مى دهد به شما خواهد رسيد. خداوند كسى را كه اسرافكار و بسيار دروغگو باشد، هدايت نمى كند».

1 . تفسير مراغى، ج3، ص 136.
2 . غافر/28.

صفحه 234
شاهد گفتار ما در آيه، جمله (يكتم ايمانه) است، و اين، حاكى از آن است كه اين فرد، در حالى كه در دل، ايمان كامل به خدا و رسالت موسى داشت، ولى در ظاهر با آنها همكارى مى كرد تا بتواند در سايه اين سپر، حقايقى را براى آنان در لباس بى طرفى، القا كند، هرگاه شما آيات مربوط به مؤمن آل فرعون را كه از آيه 28 سوره غافر شروع مى شود، و در آيه 44 پايان مى پذيرد، مطالعه كنيد، از آثار سازنده تقيه كاملاً آگاه مى شويد. او در سايه تقيه، توانست موساى پيامبر(عليه السلام)را از چنگال آنان برهاند، زيرا آنگاه كه شوراى امنيتى دربار فرعون تصميم به قتل او گرفت، او فوراً موسى را آگاه كرد و چنين گفت:
(قالَ يا مُوسى إِنّ المَلأَ يأتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنّى لَكَ مِنَ الناصِحِينَ).(1)
«گفت: اى موسى سران قوم براى كشتن تو به مشورت نشسته اند،فوراً شهر را ترك كن من از خيرخواهان تو هستم».
شگفت اينجاست كه موسى از راستگويى اين مرد آگاه بود و فوراً منطقه را ترك كرد و به مدين رفت.

آيه چهارم

(وإذِ اعْتَزَلتُمُوهُمْ وَما يَعْبُدُونَ إلاّ اللهَ فاؤْوُا إلَى الكَهْفِ يَنْشُرْ لَكُمْ رَبُكُم مِنْ رَحْمَتِهِ وَيُهَيّئْ لَكُمْ مِنْ أَمْرِكُمْ مِرْفَقاً).(2)
«به آنها گفتيم: هنگامى كه از آنان و آنچه كه جز خدا مى پرستند

1 . قصص/20.
2 . كهف/16.

صفحه 235
كناره گيرى كرديد به غار پناه ببريد كه پروردگارتان سايه رحمتش را بر شما مى گستراند و در اين امر، وسايل آسايش شما را فراهم مى سازد».
داستان اصحاب كهف براى قرآنيان معروف و آشناست در حالى كه به جرگه موحدان پيوسته بودند و مدتى در جمع بت پرستان مى زيستند و كسى از ايمان آنان آگاه نبود، ولى تصميم گرفتند كه از آنان جدا شوند و از شهر بيرون بروند. جمله(وإذ اعتزلتموهم) حاكى از آن است كه مدتها با آنان هم زيستى داشته اند و بعداً حساب خود را از آنان جدا كردند. مسلّماً دوران هم زيستى آنان به صورت تقيه بوده، در غير اين صورت كشته مى شدند، به همين سبب وقتى از آنان جدا شدند، ندايى بر ضد آنان به شرح زير سر دادند:
(فَقالُوا ربُّنا ربُّ السَّمواتِ والأرضِ لَنْ نَدْعُوَ مِنْ دُونِهِ إلهاً لَقَدْ قُلنا إذاً شَطَطَاً).(1)
«گفتند پروردگار ما، پروردگار آسمانها و زمين است، هرگز غير از او خدايى را نمى پرستيم; اگر چنين كنيم سخن به گزاف گفته ايم».
قرآن سرگذشت آنان را با تعريف و توصيف بيان مى كند و اين حاكى از آن است كه مورد پذيرش خدا در عهد رسالت بوده است.
تقيه به معناى تظاهر به كفر در مقابل كافر، مورد پذيرش همه فرقه هاى اسلامى است، ولى سخن در جاى ديگر است و آن اين كه، تقيه شيعه در مقابل كافر نيست بلكه در مقابل مسلمان و مؤمن است. آيا بر شيوه دوم از تقيه نيز دليلى هست. اين همان است كه در اين جا مورد بررسى قرار مى گيرد:

1 . كهف/14.

صفحه 236

تقيه مسلمان از همتاى خود

آيات ياد شده و سخن پيامبر(صلى الله عليه وآله) به عمار، هر چند در مورد تقيه مؤمن از كافر است، ولى از آنجا كه غرض از تشريع تقيه، حفظ جان و عرض و مال مؤمن است، ناچار بايد تقيه را در مواردى كه اين غرض با چيزى جز از تقيه تأمين نمى شود، مشروع و قانونى بدانيم. فرض كنيد حاكم مسلمانى هست كه براى خود آرا و افكار و عقايدى دارد كه با آرا و افكار ديگر طوايف يا طايفه خاصى همخوانى ندارد و اگر فرد مؤمن در محيط حكومت، با او همكارى نكند، و به راه و روش واقعى خود، ادامه دهد، چه بسا ممكن است جان و مال او به خطر بيفتد و بلايى فراگير، شامل حال او گردد.
اصولاً اگر در كشورهاى مسلمان، نسبت به همه فرق اسلامى حريّت و آزادى، حاكم باشد، هرگز تقيه مفهومى نخواهد داشت، زيرا در اين صورت افراد از آزادى كامل برخوردار بوده، ديگر دليلى بر كتمان نخواهند داشت، امّا اگر در كشورى آزادى مصادره شود و جز دين حاكم و آرا و افكار او چيزى به رسميت شناخته نشود، گروه هاى ديگر ناچارند در ظاهر با آن تفاهم كنند.
اين مطلب چيز جديدى نيست، بلكه دانشمندان گذشته مفهوم تقيه را گسترش داده حتى تقيه مسلمان از مسلمان را تجويز كرده اند.
1. فخر رازى در تفسير آيه (إلاّ أنْ تَتَّقُوا مِنْهُم تُقاةً)(1) مى نويسد: ظاهر آيه تقيه مؤمن از كافران قدرتمند است، ولى مذهب شافعى از اين وسيع تر است و آن اين كه هرگاه وضع مسلمانى با مسلمان ديگر، همان حالت پيدا كرد كه با

1 . آل عمران/28.

صفحه 237
كافران دارند، در آن صورت، تقيه براى حفظ جان، مشروع خواهد بود، سپس اضافه مى كند تقيه براى حفظ جان است. آيا براى حفظ مال هم تقيه مشروع است؟ مى گويد: محتمل است آن هم جايز باشد، زيرا پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: «حرمةُ مال المسلِم كحرمةِ دمه»; «مال مسلمان به سان خون او محترم است» و نيز فرمود: «ومَن قُتِل دُونَ مالِهِ فَهُو شَهِيد»(1); «هر كس در راه حفظ مال خود كشته شود، شهيد در راه خدا به حساب مى آيد».
2. جمال الدين قاسمى از نويسندگان سورى در قرن چهاردهم است از امام محمد بن مرتضى يمانى معروف به ابن الوزير در كتاب خود: «ايثار الحق على الخلق» مطلبى را نقل مى كند:
عارفان واقعى در حالى كه تعداد آنها كم است، پيوسته از عالمان بدرفتار و پادشاهان ستم پيشه و انسانهاى شيطان صفت در ترس و وحشت به سر مى برند. در اين صورت تقيه بر آنان به نص قرآن و اجماع اهل اسلام جايز است، و پيوسته خوف عارفان، مانع از اظهار حق شده و پيوسته انسانهاى محق هدف دشمنى بيشتر مردم هستند.
از ابى هريره با سند صحيح نقل شده است كه او در عصر نخست چنين گفته است: من از رسول خدا دو ظرف پر از حديث دارم يكى را در ميان مردم پخش كردم و از پخش ديگرى خوددارى كردم. اگر مى گفتم رگهاى گردنم بريده مى شد.(2)
3. مراغى در تفسير آيه (مَنْ كَفَرَ بِاللهِ مِنْ بَعْدِ إيمانِهِ إلاّ مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ

1 . مفاتيح الغيب، ج8، ص 13.
2 . محاسن التأويل، ج4، ص 89.

صفحه 238
مُطْمَئِنٌ بِالإيمانِ)(1) چنين مى نويسد:
تقيه هر نوع مدارا با كافران و ستمگران و فاسقان را دربرمى گيرد، ولو به صورت نرمش در سخن و لبخند در چهره، و بخشيدن مال براى آنان باشد، تا از آزار آنان محفوظ مانده و عرض و ناموس آنها مصون بماند. اين نوع كارها از نوع موالات منهى و حرام نيست، بلكه آن مشروع است. زيرا پيامبر فرموده«ما وَقى المؤمنُ به عرضه فهو صدقة»; «مالى كه مؤمن به وسيله آن آبروى خود را حفظ كند نوعى صدقه به شمار مى رود».(2)
بنا به تصريح اين سه عالم بزرگ و شايد ديگران، تقيه اختصاص به همكارى ظاهرى مؤمن با كافر ندارد، بلكه دايره آن وسيع تر بوده و تقيه مسلمان ضعيف از مسلمان قوى را نيز دربرمى گيرد، زيرا هدف و مقاصد شريعت، حكم را توسعه مى دهد. هرگاه حاكمِ به ظاهر مسلمان، آزادى را مصادره كند و ديگران را تهديد به قتل و غارت و غيره كند به حكم خرد و هدف تقيه، فرد مؤمن مى تواند از چنين كافرى تقيه كند.
تاريخ اسلامى، گواهى مى دهد عالمان بزرگ و محدثان به نامى در مواردى بر خلاف عقيده خود سخن گفته وجان و مال خود را حفظ كرده اند. داستان احمد بن حنبل و ديگر محدثان در مسأله «خلق قرآن»، معروف و فراگير است. حاكم وقت، اجبار كرد كه محدّثان اعتراف به خلق قرآن كرده و در غير اين صورت، زندان همراه با شكنجه در كمين آنهاست، گروهى از آنان به هنگام محاكمه بر خلاف عقيده اعتراف به خلق قرآن كرده اند و آزاد شدند، جز سه نفر

1 . نحل/106.
2 . تفسير مراغى، ج3، ص 136.

صفحه 239
كه بر عقيده خود ثابت ماندند. آنها نيز براى تعيين كيفر به حضور مأمون ارسال شدند كه در نيمه راه، خبر مرگ مأمون آنها را نجات داد. تفصيل اين داستان را در تاريخ طبرى بخوانيد.(1)
ما پيش از اين، بخشى از سرگذشت شيعيان را در دوران امويان وعباسيان براى شما نقل كرديم كه بخشنامه هاى متعددى از معاويه و ديگران براى ريشه كن كردن تشيع صادر شد. گروهى در مقابل آن، ايستادگى كردند و جام شهادت نوشيدند، گروه ديگر تقيه كردند و محفوظ ماندند.
سيد هبة الدين شهرستانى، دانشمند شهير عراق در قرن چهاردهم، در مجله«المرشد» مقاله اى پيرامون تقيه دارد كه فشرده آن را نقل مى كنيم.
او مى نويسد:تقيه، شيوه هر انسان ناتوانى است كه آزادى او را گرفته اند. آرى شيعه بيش از فرق ديگر به تقيه مشهور شده است و علت آن روشن است، زيرا اين طايفه از طوايف اسلامى، بيش از طوايف ديگر زير فشار بوده اند و پيوسته در عصر امويها هدف تعقيب و آزار و كشتار قرار داشتند و همچنين در دوران عباسيها تا برسد به دوران خلافت عثمانى. به آنان هيچگاه در بلاد اسلامى آزادى داده نشده و پيوسته به صورت تقيه زندگى مى كردند. ازاين جهت، شنيدن نام تقيه، يادآور نام شيعه است.
شيعه در برخى از اصول و در بسيارى از احكام فقهى با ديگر فرق اسلامى اختلاف دارند، همين اختلاف، سبب برانگيختن حساسيت اكثريت مى گردد. از اين جهت پيروان اهل بيت(عليهم السلام) در بسيارى از زمانها، مجبور به پنهان كردن عادات

1 . تاريخ طبرى، ج7، ص 195ـ 206.

صفحه 240
و عقايد و يا احكام و كتابهاى خود بودند و هدف از آن پنهان كارى، حفظ جان و مال، و علاوه بر اين، حفظ اخوت اسلامى و وحدت كلمه بوده است، تا در نتيجه، به نافرمانى از حكومت ها متهم نشوند و كافران به اختلاف مسلمانان پى نبرند و دايره اختلاف، گسترده نشود.
به خاطر اين اهداف و اغراضى كه در تقيه هست (حفظ جان و مال و حفظ وحدت اسلامى) شيعه از اصل تقيه پيروى مى كرد و پيشوايان آنان در چنين شرايطى دستور تقيه به آنها داده اند تا بدانند مادامى كه آزادى ها مصادره شده، راه زندگى تقيه است.(1)

تقيه يك امر شخصى است

درست است كه شيعيان آل البيت در بيشتر زمانها راه تقيه را در پيش گرفته اند و به ظاهر با اكثريت، زندگى كرده اند، امّا تقيه يك امر شخصى است، و آن اين كه شخص در زندگى فردى خود، براى حفظ اهم به ظاهر همكارى مى كند، ولى هرگز تقيه به اين معنا نيست كه يك عالم، كتابى بر اساس تقيه بنويسد و احكام و فروع و يا عقايد مخالف را در كتاب بگنجاند، چنين چيزى نه انجام گرفته و نه انجام خواهد شد. زيرا فرد، در مقام تقيه، از دايره خود بيرون نرفته و هرگز نمى تواند براى ديگران كه بيرون اززندگى او هستند، تكليف معين كند.
احسان الهى ظهير، يكى از انتقادهايى كه به شيعه دارد اين است كه نمى توان به كتابهاى آنها اعتماد كرد، زيرا اين كتابها بر اساس تقيه نوشته شده و

1 . مجله مرشد، ج3، ص 252ـ 253; اوائل المقالات، ص 96 بخش پاورقيها.

صفحه 241
در آن كتابها، عقايد ديگران را به عنوان عقايد خود معرفى كرده اند. يادآور مى شويم كه اين نويسنده، بدون تحقيق، چنين دروغى را به شيعه نسبت داده، در حالى كه تقيه يك جريان شخصى است، نه جريان نوعى. فرد در زندگى شخصى خود بايد تظاهر به باطل كند و حق را پنهان سازد نه اين كه در سطح عمومى كتابى را مطابق عقيده ديگران بنويسد و به نام عقايد شيعه منتشر كند.
البته شيعه در زمانى در پناه تقيه به سر مى برد كه نه دولتى داشت كه از او حمايت كند، و نه قدرت و سلطه اى داشت كه از خود دفاع نمايد اما در عصر حاضر كه بحمدالله دولت شيعى در ايران و عراق برپا شده، ديگر معنا ندارد، شيعه راه تقيه را در پيش بگيرد.

تقيه حرام

از نظر فقيهان شيعه، تقيه احكام پنجگانه دارد و آن چنان نيست كه تقيه فقط واجب باشد. البته آنجا كه جان و مال، در خطر باشد تقيه واجب است، ولى در عين حال در دو مورد تقيه حرام است و فرد نبايد عمل به تقيه كند:

1. جايى كه اساس در خطر باشد

جايى كه اساس اسلام و يا تشيع به خطر بيفتد به گونه اى كه اگر عالمى راه تقيه را در پيش گيرد، چه بسا لطمه اى بر دين وارد شود كه قابل جبران نباشد، به عنوان مثال اگر فردى را وادار كند كه كعبه را ويران كنند يا مشاهد مشرفه را تخريب كند يا نقدى بر اسلام و قرآن بنويسد يا كتاب الله را به صورت الحادى و مادى تفسير كند و...، و گرنه او را مى ربايند و به قتل مى رسانند. مسلّماً تقيه در

صفحه 242
چنين جايى حرام است و مسلمان بايد جان و مال خود را از دست بدهد تا اين شعاير محفوظ بماند.
اگر عالم بزرگوارى را تهديد كنند كه در صورتى در ملأ عام شراب نخورد يا با همسر سر برهنه خود ظاهر نشود كشته خواهد شد. او بايد تن به كشته شدن بدهد، اما چنين كارى را كه مايه تزلزل عقايد ديگران مى شود، انجام ندهد.
اصولاً تقيه به خاطر حفظ دين است. هرگاه تقيه سبب شود كه مردم، گروه گروه از دين بيرون بروند، چنين تقيه اى حرام خواهد بود.
حضرت امام (رحمه الله) در درس خود، درباره تقيه، سخنى دارد كه اجمال آن را از نظر شما مى گذرانيم. «برخى از محرّمات و يا واجبات كه در نظر شارع اهميت بسزايى دارد، تقيه در آنها حرام است، مانند ويران كردن كعبه، و تخريب مشاهد مشرفه، و نگارش كتاب در رد اسلام و قرآن و تفسير قرآن به گونه اى الحادى. همه اينها محرمات عظيمى است كه ادله تقيه و اضطرار و اكراه، شامل آنها نمى شود».
مسعدة بن صدقه روايتى از امام نقل مى كند كه حضرت فرمود:«فكلُّ شىء يعمَل المؤمنون بينهم لمكان التقية، مما لا يؤدى الى الفساد فى الدين فانّه جائز».(1) «اگر مؤمن در زندگى خود عمل به تقيه كند، اشكالى ندارد به شرط آن كه مايه تباهى دين نگردد».
شرابخوارى يك حكم فرعى است، هرگاه فرد عادى مورد تهديد قرار گيرد، مى تواند دست به چنين حرامى بزند و جان و مال خود را حفظ كند. اما اگر

1 . وسائل الشيعه، ج11، كتاب امر به معروف، باب 25، حديث6.

صفحه 243
يك عالم دينى و يك مرجع بزرگ تهديد شود تا اين كار را انجام دهد، نبايد به اين كار تن دردهد هر چند سبب كشته شدن او گردد.
احكام ارث، طلاق، نماز و حج از احكام فرعى است، هرگاه از يك عالم دينى بخواهند كه كتابى در تحريف اين احكام بنويسد و الا چنين و چنان خواهد شد، او هرگز نبايد تن به تقيه دهد و چنين كتابى بنويسد.

2. جايى كه مايه خونريزى گردد

در جايى كه انسان را مجبور به كشتن انسان بى گناهى كنند كه اگر اين كار را انجام ندهد، خود او كشته مى شود يا ضرر غير قابل تحملى به او مى رسد، در اين صورت، تقيه حرام است، زيرا تقيه براى اين تشريع شده كه خون مسلمان، مصون و محفوظ بماند، هرگاه تقيه انسان از يك ظالم، مايه خونريزى گردد و خون انسان محترمى ريخته شود، طبعاً حرام خواهد بود. امام باقر(عليه السلام) مى فرمايد: «إنّما جُعِلَتِ التَّقية ليُحقَن الدم فإذا بلغ الدم فليست تقية».(1)
از اين بحث گسترده اين نتايج به دست آمد:

نتايج بررسى

1. تقيه، ريشه قرآنى دارد و سنت پيامبر(عليه السلام)، آن را تأييد كرده است و در عصر رسالت به آن عمل شده است.
2. تقيه سلاح ضعيفان است كه براى حفظ جان و مال خود از شر قدرتمندان از آن بهره مى گيرند و هرگز به معناى تشكيلات سرّى و زيرزمينى

1 . وسائل الشيعه، ج1، باب 31 از ابواب امر و نهى، حديث1.

صفحه 244
براى تهديد ديگر فرق اسلامى نيست، زيرا در شريعت، افرادى كه چنين كارى بكنند، محكوم و مطرود هستند.
3. برخى از مفسران، در تفسير آيات تقيه، به نتايجى رسيده اند و روش شيعه را تأييد كرده اند.
4. تقيه، مخصوص به پرهيز از شر كافران نيست، بلكه دايره آن، مسلمانان ستمگر را نيز دربرمى گيرد.
5. تقيه يك امر شخصى و فردى است. مادامى كه خوف و ترس بر انسان حاكم است، طبق تقيه رفتار مى كند و پس از برطرف شدن ترس و تهديد، احكام مذهبى خود را انجام مى دهد.
6. تقيه به سان ساير موضوعات، داراى احكام پنجگانه است كه گاهى واجب و گاهى حرام مى شود.
در پايان از سران اسلامى اعمّ از حاكمان و علما و مفتيان، خواهانيم كه محيط زندگى را آنچنان آزاد و همراه با بردبارى و برادرانه نگاه دارند، كه همه طوايف بتوانند با آغوش باز يكديگر را تحمل كنند و اختلاف فروع، سبب مصادره آزادى و تعقيب و فشار و آزار و كشتار نشود و از درون جامعه اسلامى، تقيه رخت بربندد.

صفحه 245
اعتقاد به «بدا»   
4

اعتقاد به «بدا»

يكى از معارف بلند قرآن و سنت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و روايات پيشوايان شيعه، اعتقاد به «بدا»ست. اعتقاد به «بدا» به سان اعتقاد به «نسخ» هر دو يك اساس و يك پايه دارند. چيزى كه هست، قلمرو نسخ، احكام الهى است يعنى حكمى تشريع مى شود و پس از مدتى منسوخ مى گردد و از روز نخست، حكم ثبوتاً موقت بوده، نه دائم. هر چند به ظاهر خود را دائم و پيوسته نشان مى داد. ولى آفريدگار جهان كه مشرع واقعى است از اوّل آن را محدود تشريع كرده بود.
امّا بدا مربوط به تكوين و آفرينش است، مثلاً گاهى مقدر است كه فلانى در روز معين بميرد ولى بر اثر دادن صدقه، بلا از او برطرف مى شود.
البته تقدير اول نيز از روز نخست مقيد به اين بوده كه صدقه ندهد و لذا با دادن صدقه، سرنوشت او دگرگون شده و هرگز نبايد تصور كرد كه هر نوع دگرگونى در آفرينش مايه تغيير در علم ربوبى است.
واقعيت «بدا» كه شيعه بدان عقيده راسخ دارد اين است كه سرنوشت ها به اذن خداوند متعال، قابل دگرگونى است، سرنوشت بد با عمل صالح، عوض مى شود همچنين سرنوشت خوب با كردار زشت دگرگون مى گردد.

صفحه 246
تقدير الهى، از روز نخست، قطعى و يك نواخت نيست كه بشر اسير آن باشد، بلكه مى تواند تقديرى را جايگزين تقدير ديگر كند. فرض كنيد جوان نادانى است كه با كشيدن سيگار و استعمال مواد مخدر ومشروب سرنوشت خود را به گونه اى رقم زده است كه همگان از پيامد كارهاى او آگاهيم، ولى او مى تواند اين سرنوشت را عوض كند. و در پناه ايمان به خدا و تقوا و پاكدامنى و پرهيزگارى موجبات خوشبختى دنيا و آخرت خود را فراهم سازد.
فردى كه با گناه سرنوشت خود را دوزخى كرده، چون راه توبه و مغفرت باز است، مى تواند با توبه اين سرنوشت را عوض كند. نيز فرض كنيد اگر تقدير الهى اين بوده كه جوانى در برهه اى از عمر خود به بلايى گرفتار آيد، ولى او با پرداخت صدقه، اين سرنوشت را عوض مى كند، در همه اين موارد، ما كلمه «بدا» را به كار مى بريم. يعنى دگرگون ساختن تقديرى با تقدير ديگر و جانشين ساختن آينده اى به جاى آينده ديگر.
مفسران اسلامى در تفسير آيه (يمحُوا اللهُ ما يشاءُ ويثبت وعِندَه أُمّ الكتاب)(1) روايات فراوانى نقل كرده اند كه رسول خدا فرموده است: صدقه و اعمال نيك، سرنوشت را عوض مى كند زيرا تقدير نخست، تقدير لازم و حتمى نيست كه حتماً انسان با آن زندگى كند، بلكه تقدير اول، محصول اعمال و كردارى بوده و تقدير دوم محصول اعمال و كردارى ضد اعمال نخستين است. بشر مى تواند با سرنوشت دوم، سرنوشت نخست را عوض كند. اين واقعيت «بدا» است و قرآن و احاديث بر حقانيت آن، گواهى مى دهند. حالا معناى «بَدا لله»(براى خدا آشكار شد) چيست؟ در آينده درباره آن توضيح مى دهيم.

1 . رعد/39.

صفحه 247
والد بزرگوار خاطره اى از مجلس خبرگان نقل مى كند و مى گويد:«در سالهاى 1358 كه مشغول نگارش قانون اساسى جمهورى اسلامى بوديم، يكى از علماى اهل سنت جنوب شرقى ايران، در كمسيون ما بود، در مواقع فراغت مسائلى را مطرح مى كرد و يكى از مسائل مورد اشكال او، اعتقاد شيعه به «بدا» بود، گفتم: معنى بدا اين است كه انسان، سرنوشت پيشين را با اعمال صالح و صدقه دگرگون سازد. گفت: همين است؟ گفتم: بلى. او تصور كرد كه اين نظر شخصى من است. پرسيد: كتابى از علماى پيشين شيعه براى من بياور كه «بدا» را چنين تفسير كرده باشد. من ناچار شدم كتاب «اوائل المقالات» شيخ مفيد به ضميمه «تصحيح الاعتقاد» را از كتابخانه مسجد جامع چهلستون، عاريه بگيرم و در اختيار ايشان بگذارم. ايشان چند روز بعد يعنى پس از مطالعه كتاب، به من چنين گفت: اگر معنى بدا همين باشد كه در اين دو كتاب آمده است، همه علماى اهل سنت نيز به آن عقيده دارند».
اتفاقاً بسيارى از اختلافها، لفظى و اصطلاحى است و اگر عالمان واقعى دور هم گرد آيند، دايره خلاف كوچكتر شده و وحدت اسلامى بهتر تجلى مى كند. اكنون براى توضيح بدا و مبانى قرآنى و روايى آن، امورى را يادآور مى شويم:

1. علم پيشين خدا به حوادث

براهين فلسفى و كلامى و آيات قرآنى، گواهى مى دهند كه خدا از همه حوادث چه در گذشته و چه آينده آگاه است، و كوچكترين پرده اى ميان او و پديده ها نيست. به تعبير قرآن:

صفحه 248
(إنّ اللهَ لا يَخْفى عَلَيْهِ شَىْءٌ فِى الأَرْضِ وَلا فِى السَّماءِ).(1)
«هرگز براى خدا چيزى در زمين و آسمان پنهان و پوشيده نمى ماند».
بنابراين هر حادثه اى كه پيش بينى نشده، رخ بدهد، از نظر انسانها «بدا» است، ولى از نظر خدا بدا نيست، زيرا خفايى در كار نبوده تا ظهور دوم رخ دهد. در آيه ديگر مى فرمايد:
(وَما يَخْفى عَلَى اللهِ مِنْ شَىْء فِى الأَرْضِ وَلا فِى السَّماءِ).(2)
«چيزى بر خدا در زمين و آسمان پنهان نمى ماند».
خدا از ضمير همه انسانها آگاه است. خواه آنچه را كه در دل دارند، آشكار سازند، يا پنهان كنند، چنان كه مى فرمايد:
(إنْ تُبْدُوا شَيْئاً أَوْ تُخْفُوهُ فَإنَّ اللهَ كانَ بِكُلِّ شَىْء عَلِيماً).(3)
«هرگاه چيزى را آشكار سازيد يا پنهان كنيد، خداوند بر همه چيز عالم و آگاه است».
خفا و پنهانى براى موجودى رخ مى دهد كه محدود و متناهى باشد، ولى خداى نامتناهى و محيط، با خفا و پنهانى سر و كارى ندارد، و به ديگر سخن تمام پديده ها به سان معنى حرفى كه قائم به معنى اسمى است، به وجود حق تعالى قائم و وابسته اند كه اگر يك لحظه رابطه وجود امكانى با سرچشمه خود قطع شود آنگاه عدم، همه جا را فرا مى گيرد. هرگاه موقعيت جهان امكانى چنين است، ديگر «فنا» در مورد آن متصور نيست.

1 . آل عمران/5.
2 . ابراهيم/38.
3 . احزاب/54.

صفحه 249
امام كاظم(عليه السلام) مى فرمايد:
«لم يزل الله عالماً بالأشياء قبل أن يخلق الأشياء كعلمه بالأشياء بعد ما خلق الأشياء».(1)
«خدا به همه پديده هاى جهان، پيش از آفرينش آنها آگاه است، چنان كه پس از آفرينش از آنها آگاهى دارد».
آيات و روايات، در علم گسترده خدا بر حوادث پيش از آفرينش و پس از آن به قدرى گسترده است كه نمى توان اندكى از آنها را نقل كرد.
بنابراين، كسانى كه «بدا» را به معنى ظهور پس از خفا نسبت به خدا تفسير مى كنند، راه خطا را پيموده و تهمت ناروايى به شيعه زده اند. شگفت از فخر رازىاست با اين كه در رى مى زيسته و علماى فراوانى از شيعيان در رى زندگى مى كردند، به جاى مراجعه به آنان، «بدا» را از پيش خود، چنين تفسير مى كند. شيعه معتقد است كه خدا به چيزى عقيده دارد كه پس از مدتى خلاف آن بر او ظاهر مى شود و تغيير عقيده مى دهد. آنگاه مى گويد: اين انديشه باطل است و علم خدا از لوازم ذات اوست و كسى كه چنين باشد دگرگونى در علم او محال است.(2)
مسلماً رازى اين انديشه را از مخالفان شيعه گرفته و احتمال دارد كه «بلخى» در ايجاد اين شبهه پيش از او نقش اساسى داشته باشد.(3)
پس از «بلخى»، شيخ «اشعرى»(4) به اين تهمت دامن زده است. هرگز

1 . كافى، ج1، ص 107، باب صفات ذات، حديث4.
2 . تفسير رازى، ج4، ص 216.
3 . تبيان، ج1، ص 13.
4 . مقالات الاسلاميين، ص 107.

صفحه 250
شيعه، درباره خدا چنين عقيده اى نداشته و اين طايفه در تنزيه خدا از ديگر طوايف پيشگام ترند. حتى رازى علم خدا را، از لوازم ذات گرفته و زائد بر ذات تصور كرده و مى گويد: هيچ گونه تغيير و تغيّر، در آنجا متصور نيست. ما مى گوييم: شيعه كه علم خدا را عين ذات او دانسته به طريق اولى، دگرگونى در ذات نزد آنان امكان پذير نيست.

2. خلقت و آفرينش پيوسته

آيات و روايات، حاكى از آن است كه خدا از امر آفرينش و تدبير جهان دست نكشيده و هم اكنون و در گذشته و آينده، تدبير جهان در دست اوست. بر خلاف عقيده يهود كه فكر مى كنند امر خلقت تمام شده، و ديگر قابل دگرگونى نيست. قرآن اين انديشه را از آنان در اين آيه نقل مى كند:
(وقالت اليهودُ يَدُاللهِ مَغلولةٌ غُلَّتْ أيْديهِم وَلُعِنوا بِما قالوا بَلْ يَداهُ مَبْسوطَتان يُنْفِق كيفَ يَشاءُ...).(1)
«يهوديان گفتند دست خدا بسته است، دستهايشان بسته باد! و به خاطر اين سخن از رحمت الهى دور شوند! بلكه دستهاى قدرت او باز هستند و هرگونه بخواهد بذل و بخشش مى كند...».
در عقيده يهود، اگر تقديرى درباره انسان انجام گيرد، اين تقدير تا پايان عمر، با او همراه است و هر چه هم بخواهد تلاش كند، نمى تواند آن را دگرگون سازد تو گويى «قدر» و «تقدير»، خداى دوم است كه حتى خود خدا هم نمى تواند روى او اثر بگذارد، در حالى كه از نظر اسلام هر نوع تقديرى بستگى بدان دارد كه

1 . مائده/64.

صفحه 251
انسان دگرگونى در آن پديد نياورد و آن را به سود خود تغيير ندهد، چنان كه در آياتى به آن اشاره شده است:
1. (إنَّ اللهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْم حَتّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ...).(1)
«خدا سرنوشت هيچ گروهى را دگرگون نمى سازد، مگر آن كه آنان در زندگى خود دگرگونى پديد آورند...».
2. (ذلك بأنَّ اللهَ لَمْ يكُ مُغَيِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلى قَوم حَتّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ...).(2)
«اين بخاطر آن است كه خداوند، هيچ نعمتى را كه به گروهى داده، تغيير نمى دهد، جز آن كه آنها، در زندگانى خود، دگرگونى پديد آورند...».
3. (وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَاتَّقُوا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكات مِنَ السَّماءِ وَالأَرْضِ وَلكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ).(3)
«اگر مردم آبادى ها ايمان مى آوردند و تقوا پيشه مى كردند، بركات آسمان و زمين را بر آنها مى گشوديم، ولى آنها سخن حق را تكذيب كردند، ما هم آنان را برابر اعمالشان كيفر داديم».
4. (فَلَوْلا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحينَ* لَلَبِثَ فِى بَطْنِهِ إلى يَومِ يُبْعَثُونَ* فَنَبَذْناهُ بِالعَراءِ وَهُوَ سَقيمٌ* وَأَنْبَتْنا عَلَيْهِ شَجرةً مِنْ يَقْطِين).(4)

1 . رعد/11.
2 . انفال/53.
3 . اعراف/96.
4 . صافات/143ـ146.

صفحه 252
«اگر او يونس از تسبيح كنندگان نبود، تا روز قيامت در شكم ماهى مى ماند. او را رهايى بخشيديم و در يك سرزمين خشك و خالى از گياه افكنديم، در حالى كه بيمار بود. بوته كدويى را بر او رويانديم تا در سايه برگهاى پهن آن آرامش يابد».
يونس به خاطر ترك اولايى، گرفتار شد و در شكم ماهى جاى گرفت. مقدر اين بود كه تا روز رستاخيز در شكم آن حيوان بماند، اما او اين سرنوشت را با عملى دگرگون ساخت. خدا را تسبيح گفت و قهراً سرنوشت او عوض شد و رهايى يافت. اين آيه و آيات ديگر در قرآن گواهى مى دهد كه انسان مى تواند سرنوشت خود را اعم از بد و خوب با سرنوشت ديگر عوض كند. آياتى كه به اين مطلب گواهى مى دهند فزونتر از آن است كه در اين جا نقل شود.
علاقه مندان مى توانند به آياتى كه در پاورقى اشاره مى كنيم مراجعه كنند.(1)

تغيير سرنوشت با عمل در روايات

روايات حاكى از اين كه انسان با اعمال خود، مى تواند بسيارى از سرنوشتها را دگرگون سازد، روايات در اين مورد فزونتر از آن است كه در اين جا به تفصيل آورده شود. اينك به مهم ترين اين اعمال اشاره مى كنيم:
1. صدقه و احسان، 2. صله ارحام، 3. نيكى به والدين، 4. توبه و طلب آمرزش، 5. شكر نعمت و اداى حق آن و غير آنها كه سرنوشت را عوض مى كند و قضاى الهى را دگرگون و غم و غصه را از آسمان زندگى دور مى سازد و مايه

1 . طلاق/3، ابراهيم/7، انبيا/76 و 83، انفال/33، يونس/98.

صفحه 253
افزايش در روزى مى شود و يا مايه نزول باران و طولانى شدن عمر و دورى اجل مى گردد. در مقابل اعمال بدى هستند كه نتيجه معكوسى دارند، مانند بخل ورزيدن، بد اخلاقى، قطع رحم، عقوق والدين، تندخويى، كفران نعمت و امثال آنها.
بنابراين، انسان سرنوشت ثابتى ندارد، بلكه مى تواند سرنوشتى را با سرنوشت ديگر عوض كند، همان گونه كه در آيات و روايات خوانديم.
اينك برخى از روايات را متذكر مى شويم:

1. اثر صدقه

امام هشتم(عليه السلام) از پدران خود از رسول خدا چنين نقل مى كند«باكروا بالصدقة فمن باكر بها لم يتخطاها البلاء».
«روز خود را با صدقه آغاز كنيد، هرگز بلا نمى تواند از ديوار صدقه عبور كند».

2. اثر استغفار

اميرمؤمنان مى فرمايد:«اكثروا الاستغفار تجلبوا الرزق»; «بسيار استغفار كنيد تا روزى شما فراوان گردد».

3. اثر دعا

امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد:«إنّ الدعاء يردّ القضاء وإنّ المؤمن ليأتى الذنب فيحرم به الرزق».(1)

1 . قرب الاسناد، ص 32، شماره 104، چاپ آل البيت(عليهم السلام).

صفحه 254
«دعا قضاى بد را برمى گرداند و در مقابل، مؤمن گناهى مى كند و از روزى محروم مى شود».
اين تنها شيعه نيست كه اين روايات را نقل كرده است، بلكه محدّثان اهل سنت، نيز شبيه آن را نقل كرده اند و بسيارى از اين روايات را جلال الدين سيوطى در كتاب «الدر المنثور» آورده است.(1)
جلال الدين سيوطى از ابن ابى شيبه در مصنّف و ابن ابى الدنيا در مورد «دعا» از ابن مسعود چنين نقل مى كنند: «هيچ بنده اى نيست كه با اين دعا خدا را بخواند مگر اين كه خدا درآمد او را افزايش مى دهد و آن دعا اين است:
«يا ذا المن ولا يمن عليه، يا ذا الجلال والاكرام يا ذا الطولِ لا إله إلاّ أنت، ظهر اللاجئين وجار المستجيرين ومأمن الخائفين إن كنت كتبنى عندك فى أم الكتاب شقياً فامح عنى اسم الشقاء وأثبتنى عندك سعيداً وإن كنت كتبتنى عندك فى أُمّ الكتاب محروماً مقتراً علىّ رزقى فامح حرمانى ويسّر رزقى وأثبتنى عندك سعيداً موفقاً بالخير فانّك تقول فى كتابك الذى أنزلت: (يمحواالله ما يشاء ويثبت وعنده أُمّ الكتاب).
«اى خدايى كه بر همگان منت مى گذارى و كسى را بر تو منّتى نيست، اى خداوند صاحب بزرگى و احترام، اى صاحب نعمت، جز تو خدايى نيست، پشتيبان پناهندگان و پناه دهنده پناهجويان و آسايشگاه ترسندگان، هستى. اگر مرا نزد خود در امّ الكتاب از افراد بدبخت ثبت

1 . الدر المنثور، ج4، ص 66.

صفحه 255
كرده اى، نام مرا از شمار بيچارگان پاك كن و در شمار خوشبختان بنويس و اگر در امّ الكتاب نام مرا از بينوايان نوشته اى، تا روزى را بر من تنگ گردانى، نام مرا از محرومان و بينوايان پاك كن و روزيم را آسان بفرما و مرا در شمار نيك بختان نزد خود بنويس، زيرا تو در كتاب خويش كه فرو فرستاده اى آورده اى «خدا آنچه را بخواهد پاك مى كند و آنچه را بخواهد پا برجا مى سازد و امّ الكتاب دفتر اصلى پيش اوست».(1)
اكنون كه با واقعيت بدا آشنا شديم و اين كه «بدا» يك اصل تربيتى است و هشدار مى دهد كه گنهكاران نبايد تصور كنند كه اگر مرتكب گناهى شدند، ديگر سرنوشت آنها قابل دگرگونى نيست، زيرا اين معرفت قرآنى به نام «بدا» به ما مى آموزد اين سرنوشت بد، با كارهاى نيك و از آن جمله استغفار، دگرگون مى گردد، از اين جا به عظمت سخنى كه امام باقر(عليه السلام) و يا امام صادق(عليه السلام)فرموده اند، پى مى بريم.آنجا فرموده اند:
«ما عبد الله عزّ وجلّ بشىء مثل البداء».(2)
«خدا با چيزى مانند بدا شناخته نشده است».
واژه«عبد» در حديث به معنى «عرف» است. اعتقاد به بدا بيانگر قدرت و عظمت خدا است و اين كه اگر بنده گنهكار شرايط را دگرگون سازد، تقدير نيز با آن هماهنگ مى شود، در صورتى كه در انكار اصل بدا، كاستن از قدرت اوست و اين كه او در برابر تقدير نخست دست بسته است و لذا مى فرمايد:«ما عبدالله بشىء مثل البداء».

1 . الدر المنثور:4/66.
2 . بحار، 4، ص 107، باب البداء، حديث19.

صفحه 256
هشام بن سالم از امام صادق(عليه السلام) نقل مى كند كه او فرمود: ما عُظِّم اللهُ بمثل البداء.(1)
و باز امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: اگر مردم مى دانستند كه در اعتقاد به بدا چه پاداشى هست، هرگز از سخن گفتن درباره آن خسته نمى شدند.(2)
تا اين جا با واقعيت بدا از نظر ثبوت، آشنا شديم ولى بايد به تفسير بدا در مقام اثبات و بهره گيرى انبيا و اوليا از آن آشنا شويم. اكنون به توضيح اين مطلب مى پردازيم:

بدا در مقام اثبات

خداوند جهان از همه چيز، خواه گذشته و خواه حال و آينده آگاه است. گذشته از علم ذاتى كه عين ذات اوست دو مظهر ديگر براى علم خدا هست:

1. لوح محفوظ

قرآن كريم به اين مظهر از علم خدا چنين اشاره مى كند:
(بَلْ هُوَ قُرآنٌ مَجيدٌ* فى لَوح مَحْفُوظ)(3).
«اين قرآنى گرانقدر است كه در صفحه اى به دور از هرگونه دگرگونى جاى دارد».
در آيه ديگر مى فرمايد:

1 . بحار، ج4، ص 107، باب البداء، حديث20.
2 . توحيد صدوق، باب بدا، حديث2.
3 . بروج/21ـ22.

صفحه 257
(ما أَصابَ مِنْ مُصِيبَة فِى الأَرْضِ وَلا فِى أَنْفُسِكُمْ إلاّ فِى كِتاب مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إنَّ ذلِكَ عَلَى اللهِ يَسيرٌ).(1)
«هيچ مصيبتى در روى زمين يا در جان شما رخ نمى دهد، مگر اين كه قبلاً در كتابى نوشته شده است، و اين كار، براى خدا آسان است».
در اين مرتبه از علم، كليه حوادث جهان چه حوادث بالا و چه حوادث پايين به طور دقيق منعكس است و هيچ نوع تغيير و دگرگونى در آنها نيست، تو گويى لوح محفوظ نقشه اى از ماسوى الله است كه سر سوزنى با عينيت خارجى فرق نمى كند.

2. لوح محو و اثبات

دومين مظهر از مظاهر علم خدا، لوحى است به نام محو و اثبات، يعنى نقشه اى و يا تقديرى از هر پديده اى پيش از آن كه تحقق پذيرد در آن منعكس مى شود، ولى چه بسا اين نقشه محو شده و نقشه ديگرى جاى آن را بگيرد و هر دو تقدير درست است. تقدير نخست معلق بر اين بود كه كارى صورت نگيرد، مثلاً استغفار نكند، يا صدقه ندهد. اما وقتى كه صدقه داد و استغفار كرد، قهراً آن تقدير، دوره اى دارد كه با اين عمل به سر مى آيد.
به ديگر سخن: هر پديده اى در جهان، به وسيله يك رشته اسباب و مسبّبات و علل و معاليل كه چه بسا به هزاران برسد، تحقق مى پذيرد. هرگاه پديده را به علت ناقصه نسبت بدهيم حالت اقتضاء خواهد داشت، نه حالت قطعى، در اين هنگام، انبيا و اوليا، كه شايستگى ارتقا و خواندن لوح محو و اثبات را دارند،

1 . حديد/22.

صفحه 258
تقدير پديده را مى بينند و از آن، گزارش مى دهند در حالى كه شرط اين پديده را، كه بعداً محقق نشد، نديده و آشنا نشده اند، و لذا وقتى گزارش آنان، با خارج تطبيق نكرد، مى گوييم بدا رخ داد،يعنى نبى و ولى، تقدير نخست را ديده، اما از تقدير ديگر آگاه نبود و اگر آگاه مى شد، دومى را گزارش مى كرد نه اولى، اما در عين حال، نبى الهى در گزارش خود صادق و راستگو بوده است، اينك ما نمونه هايى از اين گزارش ها كه تحقق نپذيرفت و در قرآن مجيد به آن اشاره شده است مى آوريم:

1. بدا در ذبح اسماعيل

قرآن در داستان اسماعيل چنين مى گويد:
(فَبَشَّرْناهُ بِغُلام حَليم* فَلَمّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْىَ قالَ يا بُنَىَّ إِنّى أَرى فِى الْمَنامِ أَنّى أَذْبَحُكَ فَانْظُر ماذا تَرى قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنى إنْ شاءَ اللهُ مِنَ الصّابِرينَ).(1)
«ما ابراهيم را به نوجوانى بردبار، بشارت داديم. هنگامى كه به حدى رسيد كه مى توانست در زندگى به پدر كمك كند، به او گفت: فرزندم من در خواب ديدم كه بايد تو را ذبح كنم. بنگر نظر تو چيست؟ گفت: پدر! هر چه دستور دارى اجرا كن، به خواست خدا مرا از صابران خواهى يافت.
هنگامى كه هر دو آماده انجام كار شدند و ابراهيم، پيشانى او را بر خاك نهاد به او ندا داديم كه اى ابراهيم آنچه را در خواب مأموريت يافته اى انجام دادى، ما اين گونه نيكوكاران را جزا مى دهيم، اين مسلماً امتحان

1 . صافات/101.

صفحه 259
مهم و آشكارى است».
جمله (أنِّى أَذْبَحُكَ)، حاكى از آن است كه در عالم خواب به او الهام شده بود كه بايد فرزند خود را ذبح كنى. يعنى فرمان رسيده بود كه بايد چنين وچنان كنى. و او هم از اين واقعيت خبر داد، امّا پيش از آن كه امر الهى تحقق پذيرد، آن تقدير عوض شد و تقديرى ديگر جاى آن آمد و آن اين كه به جاى ذبح اسماعيل، ذبح عظيمى جايگزين آن شد، چنان كه مى فرمايد:
(وَفَدَيْناهُ بِذِبْحْ عَظيم).(1)
«ذبح عظيمى را فداى او كرديم».
ابراهيم خليل، در لوح محو و اثبات، جريان امر به ذبح اسماعيل را مشاهده كرد و گزارش داد، اما از ناسخ آن و دگرگونى اين تقدير آگاه نبود و آن اين كه اين تقدير مشروط به شرطى بوده كه محقق نشده و لذا ذبح اسماعيل، منسوخ شد و ذبح ديگرى جاى آن را گرفت.

2. سرگذشت يونس پيامبر

حضرت يونس، روزگارى دراز، بستگان خود را به يكتاپرستى دعوت كرد، امّا از آنان، پاسخ درستى نشنيد، سرانجام، به آنان گفت: اگر ايمان نياوريد تا سه روز ديگر عذاب الهى شما را فرا خواهد گرفت، امّا سه روز گذشت از عذاب خبرى نشد هر چند طلايه هاى عذاب در آسمان، آشكار گشت اما نتيجه اى نداد. در اين مورد مى گويند: «بدا رخ داد». اين نه به اين معنى كه«براى خدا بدا رخ داد»، بلكه از ديدگاه بشر در اين حادثه بدا رخ داده است، در حقيقت يونس در

1 . صافات/107.

صفحه 260
ارتباط خود با لوح محو و اثبات، مقتضى عذاب را ديده و از آن گزارش داده بود در حالى كه نزول عذاب، مشروط بر اين بود كه قوم وى، از كرده خود، پشيمان نشده، و راه توبه پيش نگيرند. قرآن در اين مورد مى فرمايد:
(فَلَولا كانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إيمانُها إلاّ قُوم يُونُسَ لَمّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْىِ فِى الحَياةِ الدُّنيا وَمَتَّعْناهُمْ إلى حِين).(1)
«چرا هيچ يك از شهرها و آبادى ها(به هنگام مشاهده نشانه هاى عذاب) ايمان نياوردند كه ايمانشان سودمند باشد؟! مگر قوم يونس، آنگاه كه ايمان آوردند، عذاب رسوا كننده را در زندگى دنيا از آنان برطرف ساختيم و تا مدت معينى آنها را بهره مند نموديم».
در اين جا سؤالى هست كه چرا ايمان اقوام ديگر به هنگام رؤيت نشانه هاى عذاب سودى نبخشيده اما ايمان قوم يونس سودمند گشت؟ شايد علّت آن اين باشد كه ايمان اقوام ديگر ايمان واقعى نبوده، بلكه ايمان مولود ترس از عذاب بود، به گونه اى كه اگر عذاب برطرف مى گشت، آنان نيز به راه پيشين خود ادامه مى دادند، در صورتى كه ايمان قوم يونس، ايمان واقعى بود. يعنى از درون به راستى و درستى دعوت يونس ايمان آوردند و لذا پس از رفع عذاب نيز بر همان راه راست باقى ماندند.
نتيجه اين كه: گزارش يونس درست بود كه عذاب، آنها را فرا خواهد گرفت و لذا وقتى نشانه هاى عذاب را ديدند، رو به بيابان ها نهادند و كودكان و چارپايان را همراه خود بردند. حتى مادران را از فرزندان جدا ساختند،

1 . يونس/98.

صفحه 261
ولباس هاى درشت و خشن و بى ارزش بر تن كردند و از اين راه ذلت و زبونى خود را به نمايش گذاشتند. قهراً رحمت الهى نيز فرود آمد. در اين مورد مى گويند «بدا رخ داد» يعنى از نظر ظاهر قرار بود كه عذاب فرود آيد ولى از نظر واقع، قرار بود، كه عذاب، از نيمه راه برگردد. چون ادامه عذاب مشروط بر اين بود كه آنها به شرك و ناسپاسى خود، ادامه دهند. ولى چون، اين شرط حاصل نشد، عذاب هم برطرف گشت.
3. ميعاد سى شبه حضرت موسىموسى بن عمران، به قوم خود گفت: من سى شب از شما دور خواهم بود، زيرا خدايم به من وعده داده كه سى شب در ميقات به سر ببرم و من هارون را جانشين خود قرار مى دهم، وقتى سى شب به سر آمد، خدا ده شب ديگر نيز بر آن افزود. در اين جا دو واقعيت هست. يكى آن كه موسى سى شب نه بيشتر در ميقات خواهد بود، دوم اين كه سى شب به چهل شب تبديل گشت . موسى بن عمران، در پرتو ارتباط با لوح محو و اثبات، حضور سى شبه خود را در ميقات، مشاهده مى كند و لذا خبر به سى شب داد ولى از ناسخ آن به چهل شب، آگاه نبود. قرآن اين حقيقت را در آيه ياد شده در زير مى فرمايد:
(وَواعَدْنا مُوسى ثَلاثينَ لَيْلَةً وَأَتْمَمْناها بِعَشْر فَتَمَّ مِيقاتُ رَبِّهِ أَرْبَعينَ لَيلَةً وَقالَ مُوسى لأخِيهِ هارونَ اخْلُفْنِى فِى قَومِى وَأَصْلِحْ وَلا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدينَ).(1)
«ما به مدت سى شب با موسى قرار ملاقات گذاشتيم و سپس با ده شب

1 . اعراف/142.

صفحه 262
(ديگر) آن را كامل كرديم. به اين ترتيب وعده پروردگارش با او چهل شب تمام شد. و موسى به برادرش هارون گفته بود: جانشين من در ميان ملت من باش و امور آنها را اصلاح كن و از روش مفسدان پيروى نكن».
بنابراين، آنگاه كه سى شب، تبديل به چهل شب شد، كلمه «بدا» به كار مى رود، يعنى گزارش اول(سى شب نه بيشتر) به ظاهر، درست بود، ولى در باطن، شرط آن موجود نبود و لذا تبديل به چهل شب شد.
از اين آيات، استفاده مى شود كه اوّلاً تقديرى با تقدير ديگر، زير و رو مى شود و ثانياً بندگان صالح خدا، يعنى آموزگاران الهى، گاهى گزارش مى دهند، اما اين گزارش با اين كه علائم بر صدق آن گواهى مى دهد، محقّق نمى شود. در اين مورد مى گويند: «بدا لله» و در حقيقت يك نوع استعمال مجازى است. خدا از روز نخست مى دانست كه تقدير اوّل پايدار نخواهد بود، و تقدير دوم، جاى آن را خواهد گرفت. امّا از نظر مستمعان كه آگاه از همه واقعيت نيستند اين كار به «بدا» تفسير مى شود. آنگاه كه بخواهند به خدا نسبت بدهند، از همان ديدگاه ويژه خود مى گويند: «بدا لله»! و بهتر آن است كه اين نوع تعبيرها را از مقوله مشاكله بدانيم چنان كه مى فرمايد:
(وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللهُ وَاللهُ خَيرُ الْماكِرينَ).(1)
«آنان حيله مىورزند، خدا نيز حيله مىورزد و خدا بهترين حيله ورزان است».
خدا در حقيقت كار خود را كه خنثى كردن برنامه هاى ناجوانمردانه

1 . انفال/30.

صفحه 263
آنهاست «حيله» مى نامند تا هماهنگ با سخن طرف باشد. چون آنان حيله مىورزند، مقتضاى بلاغت اين است كه خنثى كردن حيله را نيز «حيله» بنامد.
***

بداى اثباتى در روايات

در روايات اسلامى، بدا به آن معنى كه در قرآن آمده، نيز وارد شده است، اينك نمونه هايى را يادآور مى شويم:
1. جناب مسيح(عليه السلام)، بر گروهى مى گذشت كه مشغول بردن عروس به خانه بخت بودند. فرمود: اينان را چه شده؟ گفتند: دختر فلانى امشب به خانه بخت مى رود. گفت: امروز خانواده شوهر، عروس به خانه بخت مى برند، ولى فردا در سوگ او مى نشينند. يكى از حاضران، از حضرت مسيح سؤال كرد چرا؟ گفت به خاطر آن كه عروس امشب مى ميرد، اين سخن را گفت و رفت، ولى فردا صبح گزارش رسيد كه عروس با نشاط و سر حال در حجله نشسته است. از مسيح پرسيدند كه چه شد؟ حضرت مسيح برخاست و به خانه عروس رفت. از او پرسيد: ديشب چه كار نيكى انجام دادى؟ گفت: كارى نكردم، جز آن كه هر شب جمعه، نيازمندى در خانه ما را مى زد، از آنچه كه خود مى خورديم به او نيز مى داديم. من همين كار را ديشب انجام دادم، حضرت مسيح فرمود: از جاى خود را برخيز. زير تشك عروس، يك مار بزرگ در حالى دم خود را به دندان گرفته، و به خواب رفته بود، مشاهده شد حضرت فرمود: به خاطر آن عمل صالح، اين بلا از تو برطرف شده است.(1)

1 . بحارالانوار، ج4، ص 94.

صفحه 264
2. كلينى از امام صادق(عليه السلام) نقل مى كند: پيامبر نشسته بود و مردى از يهوديان مدينه بر او گذشت. به جاى اين كه بگويد: سلام عليكم. گفت:السام عليكم: يعنى مرگ بر تو. پيامبر در پاسخ گفت: عليك.
ياران رسول خدا گفتند: او به جاى سلام براى شما آرزوى مرگ كرد. پيامبر فرمود: من هم در پاسخ گفتم: بر خودت باد! آنگاه پيامبر افزود: مار سياهى گردن اين مرد را مى گزد و او را مى كشد. يهودى نقطه اى را كه رسول خدا در آن بود، ترك گفت و هيزم فراوانى را گرد آورد و بر پشت خود گذارد و در بازگشت، پيامبر به او فرمود: بارت را به زمين بگذار. ناگهان در ميان بار، مار سياهى را ديدند كه چوبى را به دندان گرفته است. پيامبر فرمود: امروز چه كارى انجام دادى؟ گفت: كارى انجام ندادم، جز اين كه اين بار هيزم را به دوش كشيدم و آوردم و دو قرص نان همراه من بود يكى را خوردم، و ديگرى را صدقه دادم. پيامبر فرمود: خدا به خاطر آن صدقه بلا را از تو رفع كرده است. سپس فرمود: إنّ الصدقة تدفع ميتة السوء عن الإنسان، صدقه، مرگ بد را از انسان دور مى سازد.
آنچه كه در اين دو حديث خوانديم، نمونه هايى از مضمون همان آيات پيش است. گزارش پيامبر اسلام به سان گزارش حضرت مسيح، كاملاً راست و درست بود. پديده را در لوح محو واثبات، مشاهده كرده بود. اما از شرط آن، (اگر صدقه ندهد) آگاه نبود به همين دليل، بلايى كه بايد بر سر او مى آمد، با آن كار نيك، برطرف شد. در اين مورد مى گويند: «بدا لله» و اين به خاطر يكى از دو وجه است: 1. انسان از ديده خود، فعل خدا را تفسير مى كند، 2. به خاطر همگونى با ديگر موارد، ازاين واژه استفاده مى شود.

صفحه 265
3. صدوق از امام باقر(عليه السلام) نقل مى كند: خدا نام هاى پيامبران و مقدار عمر آنها را بر حضرت آدم عرضه كرد. در اين ميان عمر داود چهل سال بود. آدم عرض كرد پروردگارا! عمر داود كم و عمر من زياد است. اگر من سى سال از عمر خود را به داود بدهم، مى پذيرى؟ خدا فرمود: آرى! آنگاه آدم گفت: من سى سال از عمر خود را به داود بخشيدم. خدا نيز آن سى سال را در عمر داود ثبت كرد.(1)
در تقدير اوّل، عمر داود چهل سال بود، و گزارش نخست نيز صحيح و راست بود، ولى مشروط بر اين بود كه ايثارى صورت نپذيرد ، ولى باايثار آدم تقدير اول به تقدير دوم تبديل شد.
با توجه به اين سرگذشت ها، معنى آيه (يمحُو الله ما يشاء ويثبت وعِندَه أُمُّ الكتاب)(2) روشن مى گردد. گزارش هاى اول در لوح محو واثبات بود،امّا گزارش كامل با توجه به شرايطى كه رخ داد، در امّ الكتاب قرار داشت.
4. خدا به پيامبرى از پيامبرانش وحى كرد به يكى از پادشاهان عصر خود بگويد كه در فلان روز، جان او را خواهد گرفت. پادشاه پس از آگاهى، دستها را براى دعا بلند كرد و چنين گفت: بارالها مرگ مرا عقب بينداز تا كودكم بزرگ شود و كارهايم را به پايان برسانم. وحى دوم فرود آمد كه به آن پادشاه بگو بر عمر او پانزده سال افزوده شد.(3)
5. «عمرو بن حمق» صحابى جليل و از ياران اميرمؤمنان هنگامى كه حضرت ضربت خورده بود، بر او وارد شد. امام گفت: من به زودى از شما جدا

1 . بحارالانوار، ج4، ص 102.
2 . رعد/39.
3 . بحارالأنوار، ج4، ص 121.

صفحه 266
مى شوم. آنگاه فرمود: سال هفتاد، سال بلاست و اين جمله را سه بار گفت: عمرو مى گويد: به امام عرض كردم: آيا پس از گرفتارى، گشايشى هست؟ از امام پاسخى نشيندم. هنگامى كه صداى گريه ام كلثوم بلند شد، امام به هوش آمد. سؤال پيشين را تكرار كردم. فرمود: آرى پس از بلا، گشايشى هست. آنگاه اين آيه را خواند:(يمحو الله ما يشاء ويثبت وعنده أُمّ الكتاب).(1)
اين مجموع رواياتى است كه در آنها پيامبران و امامان از اصل «بدا» بهره گرفته اند ولى موارد آن از تعداد انگشتان دست تجاوز نمى كند، حتى در روايت اخير در حالى كه امام مى فرمايد: پس از سال 70 گشايشى هست، آيه (يمحو الله...)را تلاوت مى كند، يعنى همين گزارش امام ممكن است مشمول بدا گردد.
در اين جا جا دارد از شخصيت هايى مانند «رازى» و قبل از او «بلخى»، سؤال كنيم، روى چه اصلى به شيعه تهمت مى زنيد، و مى گوييد:«پيشوايان آنان خبر مى دادند كه براى آنها از فلان سال، قدرت و عزتى خواهد بود، ولى آنگاه كه تحقق نمى پذيرفت به توجيه آن مى پرداختند و مى گفتند: «بدا الله فيه». آيا در اين پنج سرگذشتى كه ما نقل كرديم، اثرى از اين تهمت هست؟ امامان معصوم(عليهم السلام)، در كجا وعده قوّه و قدرت داده اند، و آنگاه كه محقق نشد، با بدا توجيه كردند; حتى در داستان عمرو بن حمق، اگر صحيح باشد امام فرمود: پس از سال هفتاد گشايشى خواهد بود، يعنى ممكن است فشار كمتر بشود و براى اين كه اگر گشايش حاصل نشد، او را متهم به دروغگويى نكنند، آيه (يمحو الله ما يشاء...)را تلاوت مى كند.

1 . بحارالأنوار، ج4، ص 119، حديث 60.

صفحه 267
نتيجه اين كه «بدا» ثبوتاً جز اين نيست كه سرنوشت به وسيله عمل نيك و بد عوض مى شود ولى در مقام اثبات جز اين نيست كه پيامبرى يا امامى از وقوع پديده اى خبر مى دهد، امّا آن پديده رخ نمى دهد و علّت آن را در خود روايات متذكر شده و هرگز عقيده به بدا وسيله توجيه خبرهاى دروغ و گزارش هاى غير واقعى نبوده است. ولى در عين حال بهره گيرى از «بدا» در مقام اثبات بسيار كم بوده است.

نكات مورد توجه

1. در هنگام وقوع بدا، خبر نخست، هر چند تحقق نمى پذيرد، مثلاً عذاب بر قوم يونس، فرود نمى آيد، عروس در حجله نمى ميرد،يا آن يهودى مارگزيده نمى شود ولى در عين حال، تقدير دوم، به گونه اى نيست كه گزارش اول را تكذيب كند و نمى رساند كه گزارش نخست از اساس درست نبوده، بلكه حتّى در صورت عدم تحقق، گزارش نخست راست و درست بوده است، به نشانه اين كه قوم يونس، طلايه هاى عذاب را ديدند و يا عروس، و آن يهودى، مار را زير رختخواب يا در ميان بار هيزم خود مشاهده كردند .
2. «بدا»، در امور جزئى و سرنوشت هاى شخصى است و هرگز معارف كلى، در قلمرو بدا قرار نمى گيرد، مثلاً نبوت پيامبر گرامى يا خاتميت او يا خبرهاى غيبى كه از معجزات او به شمار مى روند، در قلمرو بدا قرار نمى گيرند و همچنين ظهور حضرت مهدى(عج) و علائم آن، كه يكى از عقايد قطعى اسلام است در قلمرو بدا قرار نگرفته و پيوسته ثابت و پا برجا خواهد بود.
بنابراين، اگر مسيح از ظهور پيامبرى به نام احمد گزارش داده است، هرگز

صفحه 268
بدا در آن رخ نمى دهد و آن وعده تحقق مى پذيرد، زيرا وقوع بدا در اين گونه مسائل ريشه اى، مايه ابطال دين مى گردد، از اين رو گفتيم: قلمرو بدا قضاياى جزئى و شخصى است.
3. در گذشته يادآور شديم كه إسناد بدا به خدا جنبه مجازى دارد، و اين با يكى از دو راه توجيه مى شود:
أ. از باب مشاكله و همگونى در سخن است مانند نسبت مكر به خدا.
ب. سخن گفتن درباره خدا از ديدگاه خود انسان.
در غير اين دو صورت، نبايد گفت«بدا لله...» بلكه بايد گفت: «بدا من الله لنا أو للناس».
اصولاً بحث ما، بحث محتوايى است، نه لفظى و تعبيرى. شما اگر واقعيت بدا را پذيرفتيد، در تعبير از آن آزاديد، واگر امامان ما در اين مورد، از جمله «بدا لله» بهره مى گيرند، به خاطر پيروى از كلام جدّ بزرگوارشان است كه در اين مورد، اين واژه را به كار برده است. شگفت اينجاست: كسانى كه منكر بدا هستند، و از جمله «بدا لله» هراس و ترس دارند، در صحيح ترين كتابشان آن را از پيامبر نقل كرده اند. اينك ما خلاصه داستانى را كه در صحيح ترين كتب حديثى آنها آمده است مى آوريم كه در آن، خود رسول خدا ازا ين واژه بهره گرفته است:
در صحيح بخارى آمده است:«إنّ ثلاثة فى بنى إسرائيل أبرص وأقرع وأعمى بدا لله أن يبتليهم...».
«در ميان بنى اسرائيل سه نفر بودند كه هر يك مبتلا به بيمارى خاصى يعنى پيسى و كچلى و نابينايى بودند براى خدا بدا رخ داد كه آنها را بيازمايد، فرشته اى

صفحه 269
را فرستاد تا به نزد فرد مبتلا به پيسى برود، فرشته به او گفت: چه چيزى را بيشتر دوست دارى؟ گفت: رنگ زيبا و پوست زيبا. مردم مرا آلوده مى دانند و از من دورى مى كنند. در اين هنگام فرشته دستى بر او كشيد و او به خواسته خود رسيد، سپس به او گفت: چه ثروتى را بيشتر دوست دارى؟ گفت: شتر يا گاو. فرشته به او شتر ماده اى داد كه ده ماهه آبستن بود، و افزود: خدا در اين مال به تو بركت بدهد.
آنگاه سراغ انسان مبتلا به كچلى آمد و گفت: چه چيزى را بيشتر دوست دارى؟ گفت: موى زيبا تا اين پليدى را از من دور كند. در اين وقت فرشته دست كشيد و او موى زيبا پيدا كرد. گفت: چه مالى را دوست دارى؟ گفت: گاو، فرشته به او گاوى آبستن داد و گفت: خدا در اين مال به تو بركت دهد.
آنگاه سراغ فرد نابينا آمد و به او گفت: چه چيزى را دوست دارى؟ گفت: بينايى. فرشته بر چشمانش دست كشيد، او بينا شد و پرسيد: چه مالى را دوست دارى؟ گفت: گوسفند. فرشته به او گوسفندى آبستن داد. بر اثر دعاى اين فرشته، زمين هاى اين سه نفر، پر از شتر و گاو و گوسفند شد.
پس از مدتى، فرشته، به صورت انسان زيبايى به نزد شخص مبتلا به پيسى آمد و گفت: مرد فقيرى هستم كه چاره اى برايم نمانده است و دادرسى جز خدا و سپس شما ندارم. تو را سوگند مى دهم به خدايى كه به تو رنگ زيبا و پوست زيبا و اين همه شتر داد مرا در اين سفر كمك كن!
او در پاسخ به جاى كمك گفت: من بدهى هاى زيادى دارم و نمى توانم به تو كمك كنم. در اين هنگام فرشته گفت: من تو را مى شناسم. بيمارى پيسى داشتى، فقير بودى و خدا تو را زيبا و ثروتمند ساخت. اگر در اين گفتار، دروغگو

صفحه 270
باشى به همان حالت نخست، باز مى گردى. ناگهان پيسى وى بازگشت.
آنگاه سراغ آن فرد مبتلا به كچلى رفت و با او نيز مانند پيشين سخن گفت، او نيز در پاسخ به دروغ متوسل شد و فرشته او را نفرين كرد و به حالت نخست باز گشت.
اما وقتى سراغ فرد نابينا آمد، گفتار پيشين خود را با آن دو نفر، با او نيز در ميان نهاد و از او درخواست مال كرد، كه او را در اين سفر كمك كند، آن فرد نابينا شكر نعمت را به جا آورد و گفت: نابينا بودم، خدا بينايى مرا بازگرداند، فقير بودم مرا غنى كرد، هر چه مى خواهى بردار و برو. فرشته در مقابل گفت: مال خود را داشته باش. من براى امتحان تو آمده ام. خدا از تو راضى شد، اما بر دو يار پيشينت خشمگين گشت.(1)
بررسى اين حديث هم ما را به حقيقت بدا مى رساند و هم چراغ سبزى است براى به كار بردن واژه «بدا لله...» .
ظاهر گزارش نخست اين بود كه آنان تا پايان عمر، از اين دو نعمت بهره مند خواهند بود، اما مشروط بر اين كه نيازمند بيچاره اى را كمك كنند، ولى چون اين شرط، در دو فرد نخست، محقق نشد، تقدير دوم، جاى تقدير اول را گرفت، در حالى كه در فرد سوم اين شرط محقق شد و نعمت ادامه يافت.

1 . صحيح بخارى، ج4، ص 208، كتاب انبياء، باب 51.

صفحه 271
رجعت در كتاب و سنّت   
5

رجعت در كتاب و سنّت

انديشه رجعت كه برخى از آيات و روايات بر صحت آن گواهى مى دهند، چيزى است كه بر شيعه خرده گرفته مى شود. تا آنجا كه اگر كسى در اين مورد سخن بگويد تو گويى از دين بيرون رفته است، در حالى كه اين خرده گيران، غافل از آنند: نخستين كسى كه انديشه رجعت را در بين امت اسلامى مطرح كرد و مدتى مردم را به خاطر اين فكر از هر نوع تصميم و انجام كار باز داشت، «عمر بن خطاب» بود. سيره نويسان مى نويسند وقتى خبر مرگ پيامبر(صلى الله عليه وآله) در ميان مردم پخش شد، مردم اطراف خانه پيامبر گرد آمدند تا در مراسم تشييع او شركت كنند، در اين ميان، فقط عمر بن خطاب به خدا سوگند خورد كه: محمد نمرده است و تنها از چشمان مردم غايب شده و برمى گردد و دست و پاى گروهى را مى برد.(1)
هرگاه سخن خليفه، سخن جدى بود و به گفتار خود ايمان داشت مفاد گفتار او اين است كه: پيامبر مرگى كه پس از آن رجوع نباشد هنوز نچشيده است، بلكه مرگى است كه بعداً به ميان ما باز مى گردد و مخالفان را تنبيه مى كند و مرگ

1 . سيره نبويه، ابن هشام، ج4، ص 305.

صفحه 272
نهائى او در سالهاى آينده رخ خواهد داد.
اين سخن همان انديشه رجعت است كه گروهى پس از مرگ به اين جهان باز مى گردند.
قرآن از بازگشت گروهى پس از مرگ به اين جهان، خبر داده است و مفسران واقع بين، آيات قرآنى را به همين صورت تفسير كرده اند: اينك ما به جايگاه اين آيات اشاره مى كنيم تا خواننده گرامى، خود مستقيماً آيات را بررسى كند:
1. زنده كردن گروهى از بنى اسرائيل(بقره/55ـ45).
2. زنده كردن كشته اى از بنى اسرائيل(بقره/72ـ73).
3. مرگ گروهى از مردم وزنده شدن مجدد آنها(بقره/243).
4. زنده شدن عزير پس از مرگ صد ساله(بقره /259).
5. زنده شدن مردگان در پرتو دعاى مسيح (آل عمران/49).
اگر واقعاً بازگشت به اين دنيا پس از مرگ امر محالى باشد، چگونه مى توان اين همه احيا و اماته را تفسير كرد؟
اين نوع گزارش ها كه در كلام الهى آمده است مى رساند كه بازگشت به اين دنيا پس از مرگ امرى ممكن است و ارتباطى به تناسخ محال ندارد. آرى بازگشت به اين دنيا پس ازمرگ، در يك صورت محال است و آن اين كه انسان كاملى كه هفتاد سال عمر كرده و به ديار ديگر منتقل شده است بار ديگر روح او از طريق نطفه و علقه و مضغه و طى ديگر مراحل جنينى به حد انسان برسد و متولد شود و دوران كودكى و جوانى را بگذارند تا به حدى برسد كه از جهان رفته بود.

صفحه 273
اين نوع انتقالها، بازگشت فعليت به قوّه است كه «تناسخ» ناميده مى شود.
تناسخ معنى ديگرى دارد و آن اين كه روح انسان در بدن فرد ديگرى يا حيوانى وارد شود، در حالى كه بين اين روح و آن دو قالب، تناسبى نيست. علما و دانشمندان شيعه، كتابها و رساله هايى در بطلان تناسخ نوشته اند و آن را مايه كفر و خروج از دين دانسته اند و در حقيقت تناسخ دريچه اى است براى انكار معاد و اين كه هر فردى، اعم از نيكوكار و بدكار، بار ديگر به اين دنيا، از دو طريق باز مى گردد تا به نتيجه اعمال خود برسد:
1. از طريق بازگشت فعليّت به قوه يعنى از طريق نطفه و علقه تا برسد به صورت انسان كامل.
2. ورود روح انسانى در بدن انسانى ديگر يا حيوانى پست تر.
در حالى كه رجعت، چنين نيست، روح انسانى بار ديگر به همان بدنى كه آن را ترك گفته در لحظه اى وارد مى شود و گويا در آن فاصله نمرده است.
تا اين جا ما درباره امكان رجعت و تفاوت آن با تناسخ سخن گفتيم. آيا دليلى هم بر وقوع آن هست و بر فرض وجود دليل، غرض از رجعت چيست؟

دليل رجعت از قرآن

آيه قرآنى حاكى از آن است كه در همين جهان، گروهى به امر الهى زنده مى شوند و به حيات دنيوى برمى گردند. اينك آيه اى كه اين حقيقت را مى رساند:
(وَيَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّة فَوْجاً مِمَّنْ يُكَذِّبُ بِآياتِنا فَهُمْ يُوْزَعُونَ).(1)

1 . نمل/83.

صفحه 274
«روزى كه ما از هر امّتى، گروهى از كسانى كه آيات ما را تكذيب مى كردند، محشور مى كنيم و آنها را يكجا گرد مى آوريم».
در اين آيه، از احياى گروهى از هر قومى گزارش مى دهد. اين احيا نمى تواند مربوط به احياى در روز رستاخيز باشد، زيرا در آن روز، همه مردم، زنده مى شوند، نه گروهى از هر طايفه اى و لذا نام آن روز را روز (يَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النّاسُ)(1) مى نامند. و در آيه ديگر مى فرمايد:
(وَيَوْمَ نُسَيِّرُ الْجِبالَ وَتَرَى الأَرْضَ بارِزَةً وَحَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً).(2)
«روزى كه كوهها را به حركت درمى آوريم و آنچه در دل زمين هست آشكار مى بينى وهمه آنان را برمى انگيزيم و احدى از آنها را فرو گذار نمى كنيم».
جمع بين اين دو گروه از آيات، به اين نحو است كه گروه نخست، مربوط به رجعتِ گروهى به دنياست، در حالى كه آيات گروه دوم مربوط به بعثت و رستاخيز همه انسانهاست.
«مأمون عباسى» درباره رجعت از امام هشتم(عليه السلام) سؤال كرد. امام فرمود: اين كار در امّتهاى پيشين رخ داده و قرآن هم در اين باره سخن گفته است و پيامبر نيز فرموده است: آنچه در امّتهاى پيشين رخ داده در امّت اسلامى نيز رخ خواهد داد.(3)

1 . هود103.
2 . كهف/47.
3 . بحارالأنوار، ج53، ص 59.

صفحه 275
تا اينجا با امكان رجعت و دليل قرآنى و حديثى آن آشنا شديم ولى چه گروهى از گروهها مشمول اين قانون خواهند بود؟ و چه هدفى در اين بازگشت هست؟ اين همان است كه پيرامون آن بحث و گفتگو مى كنيم.
درباره سؤال نخست، شيخ مفيد يادآور مى شود: به هنگام قيام قائم(عج)، فقط دو گروه برمى گردند.
1. مؤمن خالص
2. كافر خالص
و امّا غير اين دو گروه، حسابشان به روز قيامت مى افتد.(1)
و امّا هدف از باز گرداندن آنان به دنيا، اين است كه حضرت مهدى (عج) را كمك كنند و به ثواب بيشتر نائل آيند و يا اين كه از مخالفان سرسخت در همين دنيا قبل از آخرت، نيز انتقام گرفته شود.

پاسخ به يك رشته پرسشها

چگونه ظالمان و كافران خالص، بار ديگر به اين دنيا برمى گردند، در حالى كه قرآن بازگشت آنان را ممنوع اعلام كرده و فرموده است:
(حَرامٌ عَلى قَرْيَة أَهْلَكْناها أَنَّهُمْ لا يَرْجِعُونَ).(2)
«مردم آبادى هايى كه آنان را با عذاب نابود كرديم نمى توانند به زندگى دنيوى باز گردند».

1 . تصحيح اعتقاد، ص 40 و المسائل السرويه، ص 45.
2 . انبياء/95.

صفحه 276
پاسخ اين سؤال روشن است كه ممنوعيت تنها از آن كافرانى است كه با عذاب الهى به صورت دسته جمعى هلاك شده اند، نه هر كافرى كه به مرگ طبيعى مرده باشد.
2. از برخى از آيات استفاده مى شود كه بازگشت به اين دنيا، هر چند خواهان زيادى دارد، امكان پذير نيست، چنان كه مى فرمايد:
(حَتّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ* لَعَلِّى أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ كَلاَّ إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَمِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ).(1)
«تا زمانى كه مرگ يكى از آنان فرا رسد، مى گويد: پروردگارا! مرا باز گردانيد، شايد در آنچه كه كوتاهى كرده ام، عمل صالحى انجام دهم. خطاب مى آيد: چنين نيست. اين سخنى است كه او بر زبان مى راند و از پس آنها برزخى است تا روزى كه برانگيخته شوند».
پاسخ اين است كه، آيه يكى از سنّت هاى الهى را بيان مى كند كه بنا نيست پس از مرگ، حياتى باشد، از اين گذشته خواسته اين گروه براى آن است كه بار ديگر در دنيا متنعم شوند و اعمال گذشته خود را اصلاح كنند و اين نوع بازگشت، ممنوع شمرده شده است، ولى اين مانع از آن نيست كه در موردى طبق مصالح، استثنايى صورت پذيرد و اين آيه ارتباطى به بازگشت صالحان براى دريافت ثواب و يا مشاهده انتقام ندارد.
ازداج موقّت   

1 . مؤمنون/99 100.

صفحه 277
6

ازدواج موقّت (متعه)

موضوع گفتار ما در اين بررسى ها، عقايد و معارف شيعه است و اصولاً نبايد سراغ مسائل فقهى و فرعى برويم كه شيعه در آنجا موضعگيرى خاصى دارد ولى چون برخى از فروع، مايه انتقاد و احياناً اتهام شده است، ناچاريم به تبيين برخى از اين فروع بپردازيم كه يكى از آنها مسأله ازدواج موقت است، نخست ازدواج موقت را تعريف مى كنيم:

ازدواج موقت چيست؟

ازدواج موقت اين است كه مردى، زنى را كه آزاد و بالغ و كامل و مختار است، و از نظر شرعى مانعى براى ازدواج ندارد، براى مدتى معين با مهريه معين به عقد شرعى در آورد و به اصطلاح تزويج كند و هرگاه مدت به پايان رسيد، زن و مرد، خود به خود(بدون طلاق) از هم جدا شوند، و اگر دخول صورت گيرد، و زن يائسه نباشد، بايد عدّه نگه دارد، هرگاه ميوه اين ازدواج ولادت فرزندى شد او فرزند شرعى پدر و مادر خواهد بود به سان ديگر فرزندان، ارث مى برد و كليه

صفحه 278
احكامى كه فرزندان دائم دارند، او نيز از آنها بهره مند است.
بررسى تعريف ازدواج موقت، حاكى از آن است كه اين ازدواج، به سان ازدواج دائم، دو شاخه از يك اصلند، تفاوت مهمى كه ميان آن دو هست در برخى احكام فرعى است، مثلاً:
1. جدايى در ازدواج دائم، با طلاق و در ازدواج موقت (متعه) با پايان پذيرفتن مدت است.
2. زن در ازدواج دائم در صورت مرگ شوهر، ارث مى برد، امّا در ازدواج موقت، زن، از شوهر ارث نمى برد.
3. در ازدواج دائم، نفقه زن برعهده شوهر است، به خلاف موقت.
4. در ازدواج دائم، در هر چهار شب، يك شب زن، حق همخوابى دارد نه در ازدواج موقت.
5. از نظر عده، عده ازدواج موقت براى زن، تنها دو حيض و در ازدواج دائم، سه حيض، يا سه طهر است.
اين نوع اختلاف مايه دوگانگى در ماهيت نيست، بلكه واقعيت هر دو يكى است و آن اين كه هر دو يك پيمان زناشويى شرعى هستند، و اين كه تا زمانى كه زن همسر اين مرد است، هر نوع مراوده با مرد ديگر به عنوان همسرى بر او حرام است، و اگر حامله شد، تا زمانى كه وضع حمل نكرده، حق ازدواج با ديگرى ندارد و به عبارت ديگر هر دو «ازدواج» است ولى يكى «دائم» و ديگرى «موقت» و هر دو در زمان ازدواج، «همسر» يكديگر هستند و بايد وظايف همسرى را رعايت كنند مگر چيزى كه استثنا شده است.

صفحه 279
از اين بيان روشن مى شود كه ازدواج موقت كوچكترين شباهتى به روابط نامشروع و خارج از خانواده ميان دو جنس مخالف ندارد.
بنابراين، كسانى كه ازدواج موقت را كه در آن زن و شوهر به تمام قيود شرعى، ملتزمند، با زنا و عمل نامشروع، يكسان مى شمارند، جز سرپوش نهادن بر يك حقيقت روشن، كارى انجام نمى دهند. زنان هرزه، هيچ حد و مرزى نمى شناسند و به حدود و حقوقى پاى بند نيستند، به خلاف زن متعه.

قرآن و عقد موقت

از برخى از تواريخ، استفاده مى شود كه در مدينه و غير آن، پيش از اسلام، عقد موقت رايج بوده، خصوصاً كسانى كه مدت مديدى در مدينه مى ماندند و بعداً به شهرهاى خود باز مى گشتند، ولى حدّ و حدود عمل آنان، چندان روشن نيست، اسلام، همان را گرفته و حد و مرز آن را مشخص كرده است:
(وَالْمُحْصَنات مِنَ النِّساءِ إلاّ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ كِتابَ اللهِ عَلَيْكُمْ وَأُحِلَّ لَكُمْ ماوراءَ ذلِكُمْ أَنْ تَبْتَغُوا بِأَمْوالِكُمْ مُحْصِنينَ غَيْرَ مُسافِحينَ فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَريضَةٌ وَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِيما تَراضَيْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَريِضَةِ إِنَّ اللهَ كانَ عَلِيماً حَكيماً).(1)
«و زنان شوهردار بر شما حرام است مگر آنها كه به اسارت مالك شده باشيد (زيرا اسارت آنها در حكم طلاق است). اينها احكامى است كه خداوند بر شما مقرر داشته است. امّا زنان ديگر غير از اينها براى شما

1 . نساء/24.

صفحه 280
حلال است كه با اموال خود آنان را اختيار كنيد در حالى كه خواهان عفت و دورى از زنا باشيد و زنانى را كه متعه مى كنيد، واجب است مهر آنان را بپردازيد و گناهى بر شما نيست كه بعد از تعيين مهر بخواهيد با يكديگر توافق كنيد. خداوند دانا و حكيم است».
اينك مقاطع آيه را يكى پس از ديگرى تبيين مى كنيم:
1. (والمحصنات من النساء). اين جمله عطف است بر زنانى كه تحريم شده اند. و يكى از آنها زنان شوهردار هستند كه به آنها «المحصنات» گفته مى شود.
2. (إلاّ ما ملكت ايمانكم) استثناء از فقره پيش است و اشاره به ازدواج با كنيزانى است كه قبل از اسارت داراى شوهر بوده اند و اسارت آنان به منزله طلاق حساب مى شود و آنگاه كه استبرا از آنها به عمل آمد و روشن شد كه در رحم آنها فرزندى نيست، صاحب كنيز مى تواند با او ازدواج كند و به اين ازدواج در آيه ديگر نيز اشاره شده است:
(إلاّ عَلى أَزْواجِهِمْ أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَيْرُ مَلُومِينَ).(1)
«بهره گيرى زناشويى از زنان حرام است مگر با همسران، يا زنانى كه مالك شده ايد، در اين صورت،آميزش جنسى با آنها ممنوع نيست».
3.(و أحلّ لكم ما وراء ذلكم) اشاره به اين است كه به جز زنانى كه تحريم آنها در اين آيه و آيه قبل بيان شده است همگى حلالند، اما با يك شرط و آن اين كه(أن تبتغوا بأموالكم محصنين غير مسافحين)،«با اموالى كه در اختيار داريد،

1 . مؤمنون/6.

صفحه 281
زنانى را براى ازدواج برگزينيد(1) كه هدف، آن باشد كه خود را پاكدامن نگه داريد و از هر نوع عمل جنسى ناروا، خوددارى كنيد».
4. (فما استمتعتم به منهن فآتوهن أُجورهن فريضة).
«ما» در «فما» ممكن است شرطيه باشد، چنان كه احتمال دارد موصوله باشد به جاى «من» اى «فمن» اكنون بايد ديد كه آيا اين جمله، ناظر به ازدواج دائم است يا ناظر به ازدواج موقت؟ ما خودمان را از هر نوع پيشداورى دور نگه مى داريم تا با ملاحظه آيات ماقبل، هدف اين جمله را روشن كنيم.
اين جمله، يك مطلب را مى رساند و آن اين كه هرگاه (اگر ما شرطيه باشد) و يا هر كس(اگر موصول باشد) كه با آنها استمتاع رخ داد، مهر آنها را بپردازيد. يادآور مى شويم كه نمى تواند ناظر به عقد دائم باشد، چون در آيات پيشين عقد دائم و حكم مهر آن آمده است، اينك اشاره به آيات پيشين:
درباره ازدواج دائم چنين آمده است:
(فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنى وَثُلاثَ وَرُباعَ...).(2)
احكام «مهر» در ازدواج دائم چنين بيان شده است:
(وَآتُوا النِّساءَ صَدُقاتِهِنَّ نِحْلَةً).(3)
«مهريه زنان را به عنوان يك هديه به آنان بدهيد».
و هرگز مربوط به ازدواج با كنيزان نيست زيرا ازدواج با كنيزان، در آيه بعد از اين آيه آمده است:

1 . «أن تبتغوا» فعل است و مفعول آن «نكاح النساء» است، در تقدير أى «أن تبتغوا نكاح النساء بأموالكم».
2 . نساء/3.   3 . نساء/4.

صفحه 282
(وَمَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ مِنْكُمْ طَوْلاً أَنْ يَنْكِحَ الْمُحْصَناتِ الْمُؤْمِناتِ فَمِمّا مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ مِنْ فَتَياتِكُمُ الْمُؤْمِناتِ).(1)
«آنها كه توانايى ازدواج با زنان آزاد با ايمان و پاكدامن ندارند، مى تواند با زنان مؤمن از ميان كنيزان كه در اختيار شماست ازدواج كنند».
و نيز به ازدواج با كنيزان در آغاز اين آيه اشاره شده است:
(وَالْمُحْصَناتُ مِنَ النِّساءِ إِلاّ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ).(2)
با توجه به اين تحليل، ديگر جايى براى بازگويى ازدواج دائم و مهر آن نيست. چگونه مى توانيم اين جمله را حمل بر ازدواج دائم و رعايت مهر آن كنيم در صورتى كه جز تكرار چيزى نخواهد بود؟ ناچار بايد اين فقره از آيه را ناظر به نوع جديدى از ازدواج بدانيم كه در آيات قبل و بعد نيامده است.
بهترين دليل بر اين كه اين آيه ناظر بر ازدواج موقت است، همين تجزيه و تحليل است كه انجام داديم، زيرا در غير اين صورت تكرار بيجا خواهد بود، زيرا ازدواج دائم، هم اصل آن، در آيات پيشين آمده هم پرداخت مهريه، چه لزومى دارد كه بار ديگر تكرار شود؟
نكته ديگر كه بايد در تفسير اين فقره از آيه گفت اين است كه (فما استمتعتم) را خواه بر عقد دائم حمل كنيم و يا بر عقد موقت به معناى هر نوع لذت بردن نيست، بلكه به معناى عقد استمتاع است، يعنى «هر موقع و يا با هر كس عقد استمتاع بستيد» زيرا در غير اين صورت لازمه آن اين است كه مهريه تا عمل جنسى انجام نگرفته بر ذمه شوهر تعلق نگيرد، در صورتى كه «مهريه» به

1 . نساء/25.
2 . نساء/24.

صفحه 283
مجرد عقد بر ذمه شوهر تعلق مى گيرد، و هرگز بدهكارى مرد، نسبت به مهر مشروط به استمتاع و نزديكى نيست، چيزى كه هست قطعى شدن اين بدهكارى به صورت كامل در عقد دائم مشروط به دخول كامل است، بنابراين، جمله (فما استمتعتم)به معنى عقد بستن است نه به معنى بهره گيرى جنسى. اكنون بايد ببينيم عقد الاستمتاع در اصطلاح آن زمان چه بوده است؟
از روايات آن زمان استفاده مى شود كه هرگاه اين عبارت را به كار مى برده اند، مقصود عقد متعه بوده است.
جابر از رسول خدا نقل مى كند كه ما در زمان رسول خدا به يك مشت خرما يا آرد استمتاع مى كرديم.(1) تعبير عربى آن اين است «كنا نستمتع بالقبضة من التمر والدقيق» قطعاً مراد عقد استمتاع است، نه اين كه اين مبلغ را مى داديم و آن كار كذايى را انجام مى داديم كه شبيه زنا باشد.
مالك از عروه فرزند زبير نقل مى كند: خوله دختر حكيم بر عمر بن خطابوارد شد و گفت: ربيعه فرزند اميّه «استمتع بامرأة مولدة فحملت منه»، او با يك زنى كه به سبب داشتن فرزند از مالك، آزاد شده بود، ازدواج موقت كرده و از او صاحب فرزند شده است، در اين هنگام عمر از خانه به درآمد، در حالى كه از روى عصبانيت، رداى خود را بر زمين مى كشيد، و گفت: اين همان «متعه» است كه اگر بار ديگر با آن روبرو شوم، مرتكب آن را سنگسار مى كنم.(2)
شاهد در جمله «استمتع» است كه مراد عقد موقت است نه عمل جنسى.

1 . صحيح مسلم، ج4، ص 131، باب نكاح المتعة.
2 . موطأ، ج2، ص 30، سنن بيهقى، ج7، ص 206.

صفحه 284

پاسخ به يك رشته پرسشها

يك رشته پرسشها و يا شبهه هايى است كه از طرف منكران حليّت متعه، مطرح شده و ريشه اى جز در پيشداورى ندارد، و اگر اينها در محيطى ديگر مى زيستند، اين نوع شبهات در ذهن آنها نمى جوشيد.

1. «فاء نتيجه» در «فما استمتعتم به...»

حرف «فاء» در آغاز اين قسمت از آيه، فاء نتيجه است، و اين نوع «فاء» در جايى به كار مى رود كه قبلاً مقدمه يا مقدماتى چيده شده باشد كه زمينه براى بيان حكم متعه آماده كند، در حالى كه در فقرات قبلى چنين اشاراتى نيامده تا به كارگيرى «فاء نتيجه» صحيح باشد.
پاسخ: اتفاقاً قبل از اين جمله مطلبى به ميان آمده است كه زمينه ساز بيان حكم عقد متعه شده است و آن جمله اين است(وأحلّ لكم ما وراء ذلكم أن تبتغوا بأموالكم محصنين غير مسافحين). اسم اشاره«ذلكم» در عبارت «ماوراء ذلكم»، اشاره به جميع زنانى است كه نكاح با آنها جايز است، سپس مى گويد: اين حليّت به خاطر آن است كه بتوانيد با مالى كه در اختيار داريد با زنان، ازدواج كنيد و هدف شما حفظ عفت و دورى از زنا باشد.
در اين فراز از آيه، سخن از اموالى آمده است كه با آن، انسان به سراغ ازدواج مى رود. اتفاقاً مال در عقد متعه، نقش محورى دارد، در حالى كه در عقد دائم حتى ذكر آن هم لازم نيست، ولى در عقد متعه دو چيز محور است:
1. أجل مسمى (مدت عقد)
2. اجر معين(مهر)

صفحه 285
اين جمله زمينه ساز اين شد كه خدا اشاره به نوعى از ازدواج كند كه در آيات قبلى سخن از آن نيامده و آن ازدواج متعه است و يادآور مى شود كه هرگاه عقد متعه را بستيد، در پرداختن اجرت آنان كوتاهى نكنيد.

2. هدف از ازدواج، تشكيل خانواده است

هدف از ازدواج، تشكيل خانواده و حفظ نسل است و اين در ازدواج دائم هست، در حالى كه در ازدواج موقت، فقط هدف ارضاى شهوت است.
پاسخ: در اين پرسش بين حكمت وعلّت فرق گذاشته نشده است، هرگاه چيزى حكمت باشد، حكم گسترده تر از آن خواهد بود، چه بسا ممكن است حكم باشد ولى اين حكمت نباشد، در حالى كه در علّت حكم دائر مدار وجود آن است، و در صورت بود آن حكم محقق شده و در صورت نبود آن، حكم محقق نخواهد شد، مثلاً اگر شارع بگويد: شراب مخور، به خاطر آن كه مست كننده است«لا تشرب الخمر لكونه مسكراً» حكم، دائر مدار مست كنندگى است، و لذا اگر آن مايع، تبديل به سركه شد، آشاميدن آن حلال است، در حالى كه در حكمت، جريان چنين نيست، مثلاً زنى كه از شوهر طلاق مى گيرد بايد عده نگاه دارد، و حكمت آن اين است كه ممكن است آبستن باشد و از شوهر پيشين داراى فرزند باشد. ولى عده نگه داشتن دائر مدار آن نيست، و حتى در جايى كه يقين داريم، رحم زن پاك است و فرزندى در آن نيست، بايد عده نگه دارد.
در محل بحث، تشكيل خانواده و تكثير نسل، از قبيل علل نيست، بلكه حكمت است، زيرا در موارد زيادى ازدواج، جايز است، در حالى كه اين حكمت نيست، مانند:

صفحه 286
1. ازدواج با زن نازا
2. ازدواج با زن يائسه
3. ازدواج با صغيره به اذن ولى
4. ازدواج با زن بيمارى كه نمى تواند آبستن شود.
بلكه در مواردى كه پسر جوان با دختر جوانى ازدواج مى كند، هيچگاه نظر تكثير نسل نيست، بلكه عاطفه انسانى و غريزه جنسى، آنها را به هم پيوند مى دهد و هرگز در مغز آنان مسأله تكثير نسل نيست.
از اين گذشته چه بسا در عقدموقت تشكيل خانواده و تكثير نسل هم باشد. و هستند كسانى كه با زنان خاصى ازدواج مى كنند تا به اهدافى چون داشتن فرزند و خدمت در منزل و ديگر امور زندگى برسند.
ما در اين جا از فقيهانى كه حاضر به حلال شمردن عقد موقت نيستند سؤالى داريم: «هرگاه دختر و پسرى با هم ازدواج دائم كنند، ولى نظر آنها اين باشد كه هرگاه تحصيل آنها در خارج تمام شد، با طلاق از هم جدا شوند، و تعبير عربى «الزواج بنية الطلاق فى فصل خاص»، آيا اين ازدواج را صحيح مى دانيد يا نه؟ مسلماً خواهند گفت صحيح است، زيرا عقد به ظاهر دائم است، هر چند نيت بر موقت بودن آن دارند، در اين صورت سؤال مى شود: چه فرقى بين اين نوع از عقد دائم كه در باطن موقت است با ازدواج موقت كه در ظاهر و باطن موقت است، وجود دارد؟ بلكه دومى بر اوّلى ترجيح دارد زيرا دور از نفاق است.
رشيد رضا مى گويد: فقيهان گذشته وحال كه در تحريم متعه پافشارى مى كنند، لازمه آن اين است كه نكاح دائم به نيت طلاق را نيز تحريم كنند. تفاوتى

صفحه 287
كه هست مدّت در مورد مثال، در متن عقد گفته نشده ولى در نيت هر دو طرف بوده است، در حالى كه در عقد متعه بدون رياكارى در نيت و زبان آمده است.(1)

3. عقد موقت داخل در آيه نيست

قرآن مجيد هر نوع عمل جنسى با زنان را تحريم كرده مگر در دو مورد:
1. همسران (إلاّ على أزواجهم).
2. كنيزان (أوما ملكت أيمانهم).
در حالى كه متعه، مصداق هيچ كدام از اين دو نيست.
پاسخ: مدّعاى شبهه افكن با دليل او يكى است. به چه دليل مى گويد كه عقد موقت داخل در جمله (إلاّ على أزواجهم) نيست؟ اين كه مى گويد: اگر ازدواج موقّت، نوعى همسر گزينى است پس چرا آثار همسرى ندارد، زيرا معنى همسر اين است كه هزينه اش بر شوهر و در هر چهار شب يك شب همخواب او باشد. نويسنده در آن از يك نكته غفلت كرده كه گاهى در همسران دائم هم اين احكام نيست، زن ناشزه، فاقد حكم نفقه وزن صغيره فاقد حكم همخوابى است، نبودن برخى از احكام دليل بر نفى ماهيت نمى شود، زيرا زوجيت پيوندى ميان مرد و زن است و براى خود،احكامى دارد چه بساممكن است احكام آن دو با هم فرق داشته باشند.

1 . المنار، ج5، ص 17.

صفحه 288

4. هدف در متعه، دفع شهوت است

ازدواج براى حفظ عفّت و كرامت انسانى است و لذا در آيه فرمود: (محصنين غير مسافحين)يعنى:«عفت خواه و دور از روابط نامشروع باشيد»، در حالى كه در ازدواج موقت، اين هدف عملى نيست، بلكه نظر دفع شهوت است و بس، و اگر گفته شود كه در سايه عقد موقت زن و مرد، خود را از فحشا باز مى دارند، پاسخ آن اين است كه چگونه حفظ عفت مى كند،در حالى كه هر چند يكبار خود را به مردى اجاره مى دهد.(1)
پاسخ: معترض، عقد موقت را با شهوترانى زنان و مردان غير عفيف يكى دانسته است در عقد موقت التزام قلبى بر يك رشته حقوق و وظايف همسرى وجود دارد كه كمترين آن است كه تا زمانى كه اين زن، در عقد موقت مرد است، حق ازدواج يا ايجاد رابطه با ديگرى ندارد و پس از پايان يافتن مدت، بايد عده نگاه دارد، در آن صورت چگونه مى توان گفت اين زن هر چند يك بار خود را به مردى اجاره مى دهد؟
توضيح اين كه زن و مرد مى توانند لجام شهوت رااز سه راه در اختيار بگيرند:
1. نكاح دائم
2. نكاح موقت با شرايطى كه گفته شد
3. سركوبى غريزه شهوت وتمايلات جنسى
راه اول، چه بسا امكان پذير نباشد، به ويژه براى جوانان دانشجو كه مدتى در شهرى تحصيل مى كنند.

1 . المنار، ج5، ص 13.

صفحه 289
راه سوم كار اولياى الهى است كه مى توانند هر نوع تمايلات را به خاطر ترس از خدا، سركوب كنند.
تنها راهى كه باقى مى ماند، ازدواج موقت با شرايط خاص است كه چه بسا ممكن است سالها به دراز بكشد.
شگفت انگيزتر اين كه صاحب منار كه عقده خاصى نسبت به شيعه دارد آن شعر معروفى را كه در رد ابن عباس سروده اند و او نيز آن را طوطىوار تكرار مى كند:
كرة قذفت بصوالجة *** فتلقفها رجلٌ رجلٌ
يعنى زن متعه به سان توپى است كه چوگان بازان، آن را يكى پس از ديگرى به هم پاس مى دهند. در اين جا هم مردان گوناگونى اين زن را در اختيار مى گيرند.
او در اين منطق، كوچكترين فرقى بين زنان پاكدامن و خداترس با زنان آلوده و دور از ايمان نگذاشته و لذا اين شعر را كه از ديرزمان، مخالفان متعه گفته اند تكرار مى كند.

5. آيه منسوخ است!

گروهى بر مشروعيت متعه صحه گذاشته ولى معتقدند، كه بعدها اين آيه نسخ شده است، ولى در زمان نسخ آن اختلاف شديدى دارند و نظريات گوناگونى ارائه كرده اند:
1. حلال بوده، و در جنگ خيبر تحريم شده است.

صفحه 290
2. فقط در عمرة القضا حلال شده است
3. مباح بوده و در سال هشتم (عام الفتح) حرام شده است.
4. در جنگ اوطاس حلال شده و بعداً منسوخ گشته است.(1)
پاسخ: اوّلاً: قرآن، يك دليل قطعى است و هرگز نمى توان آيه اى را با خبر ظنى نسخ كرد. حتى با خبر واحد صحيح نيز نمى توان به نسخ آيه پرداخت. روشن ترين گواه بر اين كه دليل قاطع بر نسخ نيست، اختلاف در كيفيت تحليل و تحريم است.
ثانياً: بسيارى از ياران پيامبر، پس از رسول خدا از اين قانون استفاده كرده و ازدواج موقت داشته اند و كراراً مى گويند: «إنّ الله أنزل المتعة وما نسخها بآية أخرى وأمرنا رسول الله بالمتعة وما نهانا عنها، ثم قال رجل برأيه».(2)
ثالثاً: اگر واقعاً در عصر رسول خدا منسوخ گشته، چرا خليفه دوم، تحريم آن را به خود نسبت مى دهد و آشكارا در بالاى منبر مى گويد: «متعتان كانتا على عهد رسول الله وأنا أنهى عنهما وأعاقب عليهما: متعة الحج و متعة النساء».(3)
«دو متعه در زمان رسول خدا جايز و حلال بود ومن از آنها جلوگيرى مى كنم و انجام دهنده آنها را مجازات مى كنم: تمتع در حج و متعه زنان».
متكلم اشعرى قوشچى سه چيز را ياد كرده كه عمر آنها را تحريم مى كند كه سومى آنها«حىّ على خير العمل» در اذان است.(4)

1 . مسائل فقهيه، ص 63ـ 64; الغدير، ج6، ص 225; اصل الشيعة وأصولها، ص 171.
2 . صحيح مسلم، ج4، ص 130، باب نكاح المتعة.
3 . مفاتيح الغيب، ج10، ص 52.
4 . شرح تجريد، ص 474.

صفحه 291
و ما در اين جا اسامى كسانى را كه حتى در عصر خليفه، به حليّت آن فتوا مى دادند، يادآور مى شويم:
1. اميرمؤمنان على بن ابى طالب(عليه السلام) كه كراراً مى گفت: «لولا أنّ عمر نهى عن المتعة ما زنى إلاّ شقى أو شقية».
«اگر عمر از ازدواج موقت جلوگيرى نكرده بود، هيچ كس، جز مردان و زنان تبهكار، به سراغ زنا نمى رفتند».
2. عبد الله بن عمر، كه وقتى به او گفتند: پدرت به حرمت متعه فتوا مى داد، تو چرا آن را حلال مى دانى؟ گفت: رسول الله شايسته پيروى است يا پدرم؟
3. عبدالله بن مسعود، بخارى نقل مى كند: ما با رسول خدا مشغول جهاد بوديم، در حالى كه همسرانمان همراه ما نبودند، به ايشان گفتيم: آيا خودمان را اخته نكنيم؟ پيامبر ما را از اين كار بازداشت، آنگاه اجازه داد با زنى در برابر يك قطعه لباس تا وقت معين ازدواج كنيم. سپس اين آيه را تلاوت كرد:(يا أَيُّها الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَيِّباتِ ما أَحَلَّ اللهُ لَكُمْ وَلا تَعْتَدُوا إِنَّ اللهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدينَ).(1)
4. «عمران بن حصين»، بخارى در صحيح خود نقل مى كند كه او مى گويد: آيه متعه در كتاب الله فرود آمد، ما نيز به آن عمل كرديم، ديگر آيه اى نيامد كه ناسخ آن باشد و رسول خدا نيز از آن نهى نكرد، بلكه مردى رأى خود را بر ما تحميل كرد.(2)

1 . صحيح بخارى، ج7، ص 4، كتاب نكاح ; مائده/87.
2 . صحيح بخارى، ج6، ص 27.

صفحه 292
5. مسلم در صحيح خود نقل مى كند: ابن عباس فتوا به حلال بودن متعه مى داد و عبدالله بن زبير از آن جلوگيرى مى كرد.
جابر بن عبدالله انصارى از اختلاف اين دو آگاه شد، گفت: واقعيت پيش من است، در زمان رسول خدا ما عقد متعه مى بستيم تا روزى كه عمر برخاست و گفت: خدا براى رسول خودش آنچه را بخواهد حلال مى كند. حج وعمره را به پايان برسانيد و عقد ازدواج خود با زنان را عقد دائمى قرار دهيد. هرگاه مردى را پيش من بياورند كه زنى را تا مدت معينى عقد كرده باشد، او را سنگسار مى كنم.(1)
اين احاديث حاكى از آن است كه متعه امر حلالى بوده و هرگز منسوخ نشده و سليقه خليفه مايه اختلاف گشته است.
البته از آنجا كه اين مسأله، يك مسأله فقهى است و فقيهان ما در كتاب هاى خود مشروحاً در اين باره سخن گفته اند ما، دامن سخن را در اين جا كوتاه مى كنيم.

1 . صحيح مسلم، ج4، ص 130، باب نكاح المتعه، حديث8، چاپ محمدعلى صبيح; مسند احمد،ج1، ص 52.

صفحه 293
مسح بر پاها در وضو   
7

مسح بر پاها در وضو

فقيهان اسلام، در شستن پاها و يا مسح آنها در وضو، اختلاف نظر دارند. امامان چهار مذهب مى گويند واجب، شستن است. ولى فقيهان اماميه مى گويند: واجب، كشيدن دست تر بر پا (مسح) است، در حالى كه «داود بن على» امام مذهب ظاهريه و «الناصر الكبير» پيشواى زيديه معتقدند بايد بين اين دو جمع كرد. از حسن بصرى نقل شده است كه وضو گيرنده بين اين دو، مخير است.
چيزى كه شگفت آور است اين كه مسلمانان، وضو گرفتن رسول خدا را سالها در روز و شب و در سفر و حضر مشاهده كرده اند، چگونه در اين مسأله، آراى گوناگون رخ داده است، و اين حاكى از آن است كه اجتهاد در اين مسأله، نقش محورى داشته و در نتيجه روشن ترين مسأله، به صورت پيچيده ترين آنها درآمده است.
آيه اى كه در قرآن متكفل بيان وضو است در عصر نزول معنى واضحى داشته و آن يامسح يا غسل بوده و اگر ابهامى رخ داده است،مربوط به سنوات بعدى است. اكنون متن آيه را با ترجمه آن، ذكر مى كنيم تا بدون پيشداورى به

صفحه 294
مقصود خدا از آيه دست يابيم. مى فرمايد:
(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إذا قُمْتُمْ إلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَأَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ وَامْسَحُوا بِرُؤُوسِكُمْ وَأَرْجُلِكُمْ إِلَى الْكَعْبَين).(1)
«اى افراد با ايمان، آنگاه كه براى اداى نماز به پا خاستيد (وضو بگيريد) يعنى صورت و دستهايتان را تا آرنج، بشوييد و بر سرها و پاهايتان تا مفصل دست بكشيد».
مفسران مى گويند: قراء سبعه، كلمه «وارجلكم» را به دو نحو قرائت كرده اند:
1. «أرجلِكم» با كسر لام.
2. «أرجلَكم» با فتح لام.
ابن كثير، حمزه، ابوعمرو و عاصم، بنا به روايت ابوبكر به كسر خوانده اند.
در حالى كه نافع، ابن عامر و عاصم به روايت حفص آن را به فتح خوانده اند.(2)
اصولاً بعيد به نظر مى رسد كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)، آيه را به دو قرائت، تلاوت كرده باشد، زيرا لازمه آن اين است كه آيه، حالت اجمال به خود بگيرد آن هم در موضعى كه وحى الهى بايد به صورت روشن سخن بگويد، راه ابهام را در پيش گرفته باشد، قرآن، كتاب هدايت و دستور زندگى دينى است، نبايد دو پهلو سخن

1 . مائده/6.
2 . مجمع البيان، ج2، ص 163.

صفحه 295
بگويد كه مايه اشتباه شود، بالأخص كه آيه مربوط به عموم مردم است كه كمتر مى انديشند.
فقيهان اماميه مى گويند: هر دو قرائت دليل بر مسح پاهاست. در قرائت كسر «وأرجلكم» عطف بر ظاهر «رؤوسكم» است و عامل در هر دو، فعل «وامسحوا» است.يعنى سرها و پاها را مسح كنيد و حقيقت مسح اين است كه انسان، با دست بر چيزى بكشد، و چون در اين جا مسح، بعد از شستن دستهاست، بايد با همان دست تر بر سر و پاها دست بكشد. بنابر قرائت نصب (فتحه) باز عطف بر محلّ «برؤوسكم» است، زيرا محل آن منصوب است به خاطر اين كه مفعول فعل «امسحوا» است، هر چند به ظاهر مجرور است. وعطف بر محل در زبان عربى شايع است. نمونه اى از آن، اين آيه است كه:
(وَأذانٌ مِنَ اللهِ وَرَسُولِهِ إلَى النّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الأَكْبَرِ أَنَّ اللهَ بَرىءٌ مِنَ الْمُشْرِكينَ وَرَسُولُهُ...).(1)
«اعلانى است از خدا و رسول او به مردم در روز حج اكبر كه خدا و پيامبرش از مشركان بيزارند...».
شاهد در واژه «و رسولُه» است كه عطف بر «الله» است و لفظ «الله» به ظاهر منصوب است، امّا از نظر محل چون مبتدا است مرفوع مى باشد هر چند به ظاهر به خاطر «انّ» منصوب است.
تا اين جا روشن شد كه آيه در هر دو قرائت، ظاهر در مسح است، امّا قائلان به شستن، در اِعراب «وأرجلكم» بنابر هر دو قرائت دچار سردرگمى

1 . توبه/3.

صفحه 296
شده اند و مى كوشند هر دو قرائت را با قواعد عربى تطبيق دهند.
توضيح اين كه مى گويند: بنابر قرائت «فتح»، لفظ «و أرجلكم» عطف بر «وجوهكم» است، و عامل در هر دو فعل «فاغسلوا» است، پس نتيجه اين مى شود: صورتها و پاها را تا مفصل بشوييد.
بنابر قرائت جرّ، لفظ «وأرجلكم»، عطف بر ظاهر «برؤوسكم» نيست بلكه جرّ به خاطر جوار است يعنى چون در كنار مجرور قرار گرفته «برؤوسكم»، آن هم مجرور خوانده شده است و گرنه ارتباطى به جمله (وامسحوا برؤوسكم)ندارد.
يادآور مى شويم هر دو قرائت، محكوم به ابهام، بلكه عدم صحّت است،امّا قرائت نصب، لازمه آن اين است كه بين «معطوف» و «معطوفٌ عليه»، جمله نامربوطى فاصله افتاده باشد، در حالى كه اين روش،از نظر قواعد در عطف مفرد بر مفرد، جايز نيست تا چه رسد عطف جمله.
توضيح اين كه جمله «فاغسلوا وجوهكم» معطوف عليه است بين آن و معطوف كه (أرجلكم إلى الكعبين)باشد، جمله (وامسحوا برؤوسكم)قرار گرفته كه هيچ ارتباطى بين اين دو وجود ندارد، و هرگز در لغت عرب آن هم در كلام فصيح چنين فاصله اى كه مايه اشتباه است، صورت نمى پذيرد و اگر هم روزى در شعر شاعرى، به كار رود در موردى خواهد بود كه مايه اشتباه نشود، و شما اين آيه را در اختيار هر فردى كه آشنا به زبان عرب باشد، قرار دهيد، هرگز فكر نمى كند كه جمله «وأرجلكم» عطف بر نقطه اى دور، يعنى «وجوهكم» است. و به تعبير ديگر اگر بنا بود، پاها شسته شود، ديگر جهت نداشت كه پس از جمله

صفحه 297
(وامسحوا برؤوسكم)قرار بگيرد، ممكن است گفته شود علت اين شيوه سخن گفتن، رعايت ترتيب اجزاى وضو است، چون سر قبلاً مسح مى شود، بعد نوبت پاها مى رسد، در حالى كه اگر هدف، اين بود، شايسته بود كه فعل را تكرار كند و بفرمايد:(وامسحوا برؤوسكم واغسلوا أرجلكم إلى الكعبين).
خلاصه سخن اين كه كسانى كه كلمه «وأرجلكم» را به فتح مى خوانند، و از طرفى هم بر شستن پاها اصرار مىورزند، نمى توانند اِعراب آن را توجيه كنند، زيرا ناچارند آن را معطوف بر «وجوهكم» بدانند و لازمه آن اين است كه يك جمله بيگانه كه مايه اشتباه در فهم مراد است، در ميان، قرار گيرد. تا اين جا روشن شد كه بنا بر اين قرائت نمى توان شستن پاها را توجيه كرد. اكنون وقت آن رسيده است كه به توجيه قرائت «جر» از نظر قائلان به شستن پاها توجه كنيم، مى گويند در واقع «أرجلكم» معطوف بر «وجوهكم» است و بايد منصوب باشد، امّا به خاطر قرار گرفتن كنار لفظ مجرور، مكسور خوانده شده است، مانند مثل معروف: «جحر ضب خرب»(لانه سوسمار خراب است) واژه خرب در حالى كه خبر مبتداست و بايد خربٌ خوانده شود، ولى به خاطر جوار با ضبّ كه مجرور است، آن هم مجرور خوانده شده است.
يادآور مى شويم اين توجيه بسيار نارواست.
اوّلاً: جرّ به جوار از نظر بزرگان عرب، نوعى لحن و غلط شمرده مى شود، فقط در شعر، آن هم به خاطر ضرورت، تجويز شده است وكلام خدا برتر از آن است كه در آن ضرورت انديشيده شود.
ثانياً: كسر به جوار، در جايى است كه مايه اشتباه نشود مانند مثال مزبور كه

صفحه 298
«خرب» نمى تواند وصف ضبّ باشد، زيرا ويرانى صفت لانه است، نه خود سوسمار. بنابراين اشتباهى در كار نيست به خلاف آيه اى كه درباره آن سخن مى گوييم كه پيداست تا چه حد مايه اشتباه مى گردد. و حاشا كه قرآن در اوج فصاحت و بلاغت باشد ولى نتواند مقصود خود را واضح بيان كند.
ثالثاً: جرّ به جوار در جايى است كه حرف عطفى در كار نباشد، امّا با حرف عطف، عرب به آن تكلم نكرده است.
با اين بيان كوتاه، دو راز پيچيدگى، بر هر خواننده اى روشن مى شود كه وظيفه مسلمان به هنگام وضو گرفتن، همان مسح است، اما متأسفانه اجتهادها و تعصب ها، اين عمل عبادى را به دو صورت جلوه داده كه قطعاً يكى، خلاف واقع است و شما ملاحظه كرديد كه قائلان به شستن پاها در توجيه هر دو قرائت كاملاً عاجز و ناتوانند. برخى در اين مورد كه حق را در قول مسح مى دانند به فلسفه بافى پرداخته و مى گويند: اگر بشوييم، مسح هم در ضمن آن هست، در حالى كه عبادات، توقيفى هستند، به هر چه امر شده بايد بى كم و كاست، همان را انجام داد و ما حق نداريم با نظر خودمان، آن را دگرگون سازيم. از اين گذشته، بسيارى از صحابه پيامبر، و يا تابعان كه داراى فكر و انديشه اند، معتقدند كه قرآن بر اساس مسح بر پاها نازل شده است. اينك برخى از كلمات را نقل مى كنيم:
1. ابن عباس مى گويد: وضو، دو شستن و دو مسح است.
2. انس بن مالك، هر گاه دو پاى خود را مسح مى كرد، آن را مرطوب مى كرد، روزى شنيد كه حجاج بن يوسف بالاى منبر مى گويد: چيزى براى فرزندان آدم، ناپاكتر از پاهاى او نيست، پس پاها را ظاهر و آشكار بشوييد. در

صفحه 299
اين هنگام انس گفت: خدا راست گفته و حجاج بن يوسف دروغ مى گويد. آنگاه اين آيه را خواند:(وامسحوا برؤوسكم وأرجلكم إلى الكعبين).
3. عكرمه شاگرد ابن عباس مى گفت: وظيفه، مسح پاهاست نه شستن آنها.
4. شعبى مى گويد: جبرئيل بر قلب پيامبر، مسح پاها را آورده است به گواه آنچه كه در وضو شسته مى شود، در تيمم محفوظ مانده، يعنى صورت و دستها و آنچه كه مسح مى شود، سرها و پاها در تيمم حذف شده است، يعنى اگر وظيفه درباره پاها شستن بود، در تيمم به نوعى محفوظ مى ماند.
5. قتاده در تفسير آيه مى گويد: خدا، دو شستن و دو مسح را واجب كرده است، گروهى مانند اعمش و علقمه و ضحاك و مجاهد، اصرار دارند كه حتماً«وارجلكم» به كسر است.(1)

امامان معصوم

پيشوايان معصوم كه بنا به فرموده پيامبر، هم سنگ و هم طراز قرآن هستند، مى گويند وضوى رسول خدا فقط و فقط بر مسح بوده است. امام باقر(عليه السلام)مى فرمايد: من وضوى رسول خدا را براى شما بيان مى كنم، آنگاه مشتى آب برداشت و بر صورت ريخت... تا اين كه سر و هر دو پا را مسح كرد.(2)

1 . تفسير طبرى، ج6، ص 82ـ 83.
2 . وسائل، ج1، باب15 از ابواب وضو، حديث 9 و 10.

صفحه 300

تلاش هايى براى اثبات وجوب غسل

قائلان به لزوم شستن پا، در حالى كه معتقدند آيه، ظاهر در مسح بر آن دو است، تلاش هايى انجام داده اند كه به برخى اشاره مى كنيم. مى گويند:
1. در روايات، شستن پاها نيز آمده است، اگر پاها را بشوييم به هر دو وظيفه عمل كرده ايم، در صورتى كه در مسح پا اين احتياط، امكان پذير نيست.
يادآور مى شويم: اگر از طرف اهل سنت، رواياتى بر غسل وارد شده، روايات فراوانى بر مسح هم از طرف آنها نقل شده است و در مقام تعارض، بايد اخبارى را گرفت كه موافق قرآن است، نه مخالف آن.
2. مى گويند: على(عليه السلام) به هنگام داورى به مردى مى گفت: در آيه وضو، تقدم وتأخرى هست، گويا خدا چنين فرموده است:«فاغسلوا وجوهكم وأيديكم إلى المرافق واغسلوا أرجلكم وامسحوا برؤوسكم».
پاسخ اين توجيه روشن است، هرگاه اميرمؤمنان چنين سخنى مى گفت، خاندان او، آن را حفظ كرده و براى نسل هاى بعد، نقل مى كردند، در حالى كه امام باقر(عليه السلام) وضوى رسول خدا را نقل كرده است. هرگاه اين حديث، واقعيت داشته باشد معنى آن اين است كه آيه اى كه دستورالعمل براى توده هاى مردم است، آن چنان مغلق و مبهم است كه مردم خلاف وظيفه واقعى خود را مى فهمند. مسائل مربوط به احكام، غير از مسائل مربوط به معارف است. در معارف، كه مورد خطاب، انديشمندان و بزرگان و علما هستند، اجمال، مضرّ نيست، در حالى كه آياتى كه مربوط به همه جهانيان است، بايد آشكار باشد.
3. از «ابن عمر»، نقل شده كه مى گويد: رسول خدا در سفر از ما عقب ماند،

صفحه 301
ما برگشتيم و وقت عصر در حالى كه به شدت خسته شده بوديم، او را پيدا كرديم. ما وضو مى گرفتيم و بر پاها مسح مى كرديم. پيامبر(صلى الله عليه وآله) با صداى بلند گفت: «ويل للاعقاب من النار»; (واى بر پاشنه ها از آتش!) و اين را سه بار گفت.(1)
مى گويند: از اين كه حضرت نسبت به پاشنه ها هشدار داده، معلوم مى شود كه در موقع وضو پاشنه ها را نمى شستند ولذا فرمان شستن داد.
پاسخ: به راستى اگر وظيفه اسلامى، شستن پاها بود، چگونه فرزند خليفه كه با پيامبر حشر و نشرى داشت به جاى شستن پاها آن را مسح مى كرد. اين روايت، حاكى از آن است كه در ميان اصحاب رسول خدا مسح مطرح بود نه غسل.
از اين مطلب، بگذريم، كجاى اين جمله «ويل للاعقاب من النار»، دلالت بر شستن پاها در حال وضو دارد. شايد علت هشدار حضرت اين باشد كه غالباً پاهاى اين نوع افراد به علت عدم رعايت در حال قضاى حاجت، آلوده به نجاست مى شد و پيش از شستن پاها، وضو مى گرفتند. رسول خدا(صلى الله عليه وآله)هشدار مى دهد كه قبلاً پاها را بشوييد. آنگاه بر پاهاى پاك مسح بكشيد.
صاحب «المنار» مى گويد: نيرومندترين دليل بر غسل پاها اين است كه نهايت عمل وضو در پاها، كعبين است يعنى دو برآمدگى در دو طرف پا و اين كار با شستن انجام مى گيرد، امّا بامسح امكان پذير نيست، زيرا رطوبت دست به آن نقطه نمى رسد.
پاسخ: فرض مى كنيم كه مقصود از كعبين همان دو برآمدگى دو طرف پا

1 . صحيح بخارى، ج1، ص 18، كتاب العلم، باب من رفع صوته.

صفحه 302
باشد اما چرا اين كار با مسح صورت نمى پذيرد؟ شخص نگارنده در حالى كه معتقدم مقصود از كعبين، دو برآمدگى است، اما با رطوبت كف دست روى پاها را تا برآمدگى پشت پا مسح مى كند و اين رطوبت براى اين كار كافى است.
4. اماميّه معتقد است كه مقصود از كعب، برآمدگى پشت پاست كه جاى بستن بند كفش است و ناگفته پيداست، در اين صورت در هر پا يك كعب بيشتر نيست، در حالى كه قرآن مى فرمايد:(إلى الكعبين)، در حالى كه از نظر اماميه بايد بگويد: إلى الكعاب، چنان كه شستن دستها گفته «إلى المرافق».
پاسخ: اوّلاً اين كه مى گويد: در فقه اماميه كعبين، بلندى پشت دو پاست، مطلب درستى نيست بلكه مسأله اختلافى است، اكثريت همان قول را برگزيده اند، در حالى كه بقيه مى گويند: مقصود مفصل است يعنى نقطه التقاى ساق با قدم. و برخى مى گويند مقصود برآمدگى پشت هر پاست.
فرض كنيم كه مقصود از كعب، همان برآمدگى پشت پا باشد، علّت تثنيه به خاطر آن است كه هر انسانى، مجموعاً دو كعب بيشتر ندارد و لذا فرموده: إلى الكعبين و به ديگر سخن تثنيه كعبين به خاطر هر يك در پا نيست، بلكه به خاطر هر مكلف است. تو گويى چنين مى گويد: «فامسحوا برؤوسكم وأرجلكم إلى الكعبين منكم».
تا اين جا يك رشته دلايل فقهى بود كه صاحب «المنار»، اينها را مطرح كرده است.(1) ولى در دنباله، او به سخنان دور از فقه رو مى آورد: من تصور نمى كنم كه مسح بر پا با رطوبتى كه در دست هست، حكمتى داشته باشد، بلكه

1 . المنار، ج6، ص 234.

صفحه 303
مسح كشيدن بر پايى كه در آن غبار و چرك است، مايه رسوخ آلودگى مى شود، و حتى خود دست هم از اين آلودگى بى نصيب نمى ماند.
پاسخ: واقعاً اين گفتار دور از مقام مؤلف المنار است . او تصور مى كند كه مردم بايد با پاهاى كثيف و غبار آلود وضو بگيرند، آنگاه اين اعتراض را مطرح مى كند، در حالى كه كشاورزان و كارگران پيش از وضو بايد پاهاى خود را از هر نوع آلودگى و مانع پاك كنند و سپس مشغول وضو شوند. اين كه مى گويد چه حكمتى هست در مسح پا مى گوييم چه حكمتى هست در مسح سر ولو با يك انگشت كه امام شافعى آن را تجويز مى كند؟ درست است كه احكام اسلام، تابع مصالح و مفاسد است، امّا اين مصالح و مفاسد در اختيار ما نيست كه احكام را طبق آنها تفسير كنيم.
تا اين جا عقيده شيعه درباره اين مسأله فرعى كه چشمگير است روشن و دلايل آن، بازگو شد. كسانى كه علاقه مند باشند اين مسأله را مشروح تر ملاحظه كنند به كتاب «الإنصاف فى مسائل دام فيها الخلاف»تأليف حضرت آيت الله العظمى سبحانى مراجعه فرمايند.

صفحه 304
عدالت همه صحابه   
8

عدالت همه صحابه

ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه در اصطلاح محدّثان به آنان «صحابة الرسول» مى گويند، شخصيت هايى هستند كه پيامبر را ديده و افتخار همنشينى با پيامبر را پيدا كرده اند و گروهى از آنان، جان و مال خود را در راه گسترش اسلام، پيشكش كرده اند تا جايى كه با جهاد خود، پايه هاى دين را برافراشتند و با پذيرش سختى ها، دين را بلند آوازه ساختند و اگر برق شمشير و توان بازوان آنها نبود، هرگز دين، پيشرفتى نداشت و اگر آنان، جان خود را به خطر نمى انداختند هرگز امروز، اسلامى در كار نبود.
قرآن و سخنان رسول خدا، دو منبع اصلى براى شناخت مسائل دينى هستند و هرگز درست نيست كه مسلمانى درباره موضوع دينى داورى كند، پيش از آن كه به آن دو منبع مراجعه نمايد، مگر آن كه منافق باشد يا با دين تجارت كند.
قرآن و سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله)، صحابه رسول خدا را كه به نيكى از ايشان پيروى كرده اند، مى ستايد، به گونه اى كه انسان علاقه مند مى شود كه اى كاش يكى از آنان بود و مقام و موقعيت آنان را درك مى كرد.
انسان، آن گاه كه آيات مربوط به بيعت كنندگان زير درخت در منطقه

صفحه 305
حديبيّه، با پيامبر را مطالعه مى كند، بى اختيار اشك شوق از ديدگان فرو مى ريزد و همچنين آياتى كه در سوره فتح آمده است.
1. (وَالسّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرينَ وَالأَنْصار وَالّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحسان رَضِىَ اللهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنّات تَجْرِى تَحتَها الأَنْهارُ خالِدينَ فِيها أَبداً ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ).(1)
«پيشگامان نخستين از مهاجرين و انصار، و كسانى كه به نيكى از آنها پيروى كردند، خداوند از آنها خشنود گشت، و آنها(نيز) از او خشنود شدند; و باغهايى از بهشت براى آنان فراهم ساخته، كه نهرها از زير درختانش جارى است; جاودانه در آن خواهند ماند; و اين است پيروزى بزرگ!».
2. (لقَدْ رَضِىَ اللهُ عَنِ الْمُؤْمِنينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ ما فِى قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً).(2)
«خداوند از مؤمنان هنگامى كه در زير آن درخت با تو بيعت كردندراضى و خشنود شد; خدا آنچه را در درون دلهايشان نهفته بود مى دانست; از اين رو آرامش را بر دلهايشان نازل كرد و پيروزى نزديكى به عنوان پاداش نصيب آنها فرمود(پيروزى خيبر)».
3. (مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِداءُ عَلى الكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ تَريهُمْ رُكَّعاً سُجّداً يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللهِ وَرِضْواناً سِيماهُمْ

1 . توبه/100.
2 . فتح/18.

صفحه 306
فِى وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِى التَّوراةِ وَمَثَلُهُمْ فِى الإنْجِيلِ كَزَرْع أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَأزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُرّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفّارَ وَعَدَ اللهُ الّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرةً وَأَجْراً عَظِيماً).(1)
«محمد(صلى الله عليه وآله) فرستاده خداست; و كسانى كه با او هستند در برابر كفّار سرسخت و در ميان خودشان مهربانند; پيوسته آنها را در حال ركوع وسجود مى بينى در حالى كه همواره فضل خدا و رضاى او را مى طلبند; نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمايان است; اين توصيف آنان در تورات و توصيف آنان در انجيل است. همانند زراعتى كه جوانه هاى خود را خارج ساخته، و به تقويت آن پرداخته تا محكم شده و بر پاى خود ايستاده است و زارعان را به شگفتى وامى دارد; اين براى آن است كه كافران را به خشم آورد!(ولى) كسانى از آنها را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده اند، خداوند وعده آمرزش و اجر عظيمى داده است».
با توجه به اين آيات، چگونه مى توان همه ياران رسول خدا را پس از رحلت او يا در حال حيات أو غير مؤمن و واپس گرا خواند، زيرا معنى آن اين است كه پيامبر گرامى در مدت دعوت 23ساله خود موفق به هدايت شمار اندكى بيشتر نشده باشد. كسانى كه اين انديشه ها را منتشر كنند و يا آن را به شيعه اماميه نسبت دهند يا از تاريخ اسلام، آگاهى درستى ندارند ويا مغرضانه به شيعه تهمت مى زنند. پخش اين نوع انديشه ها و نسبت آن به شيعه، جز اين نيست كه آتش دشمنى را در ميان ملّت واحد برافروزند تا دشمنان از اين اختلاف و آب گل آلود

1 . فتح/29.

صفحه 307
بهره بگيرند و من از نويسنده هندى آقاى ابوالحسن ندوى در شگفتم كه چگونه در ساله اى به نام «صورتان متعارضتان»، شيعه را متهم به اين انديشه واهى كرده و آن را پيوسته تكرار مى كند؟
دور نرويم، تنها خاندان بنى هاشم را در نظر بگيريم، اكثريت قريب به اتفاق آنان، اسلام آورده و پس از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) بر همان عقيده خود باقى ماندند، مانند عموى حضرت، ابوطالب، و عمه رسول خدا صفيه، و فاطمه بنت اسد، وحمزه و عباس عموهاى پيامبر(صلى الله عليه وآله)، جعفر و عقيل و طالب عموزاده هاى پيامبر، عبيدة بن حارث شهيد بدر و ابوسفيان بن حارث و نوفل بن حارث و جعده فرزند هبيره و فرزندان و همسران آنان كه همگى در خيمه ولايت على، زانو زده و هرگز از اسلام و ولايت دور نشدند. از اينها بگذريم چه شخصيت هاى والايى در غزوه هاى بدر و احد، جام شهادت نوشيدند و انسان هاى والايى كه در غزوه خندق به شهدا پيوستند و يا معلّمان قرآنى در بئر معونه كه شمار آنان را بين چهل و هفتاد نوشته اند، در راه اسلام شهادت را پذيرفتند و در حق آنان، اين آيه آمد كه:
(مِنَ الْمُؤْمِنينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَما بَدَّلُوا تَبْدِيلاً).(1)
«مردانى هستند كه بر سرعهدى كه با خدا بستند صادقانه ايستاده اند; بعضى پيمان خود را به آخر بردند(و در راه او شربت شهادت نوشيدند)، و بعضى ديگر در انتظارند; و هرگز تغييرى در پيمان خود ندادند».

1 . احزاب/23.

صفحه 308
آياتى كه در سوره آل عمران(1) و سوره حشر(2) آمده، همگى گواهى مى دهند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در دعوت خود پيروز گشت و توانست جزيرة العرب را در حد امكان از لوث الحاد و شرك، پاكسازى كند.
از آيات بگذريم، سخنان اميرمؤمنان، و فرزند عابد و زاهد أو على بن الحسين(عليهما السلام) در ستايش صحابه، بهترين حجّت بر عقيده شيعه است كه هرگز آنان، همه صحابه را به يك ديده ننگريسته، بلكه در عين ستايش مجموع، آحادى را از آنها استثنا مى كنند. اينك ما يكى از سخنان اميرمؤمنان(عليه السلام) را ترجمه مى كنيم تا روشن شود، موضع امام(عليه السلام) درباره ياران پيامبر چه بوده و همان نيز موضع علماى اماميه است كه پيوسته افتخار پيروى از آن حضرت را دارند.
امام آنگاه كه مردم عراق را به جهاد دعوت مى كند و آنان را سست و بى اراده مى بيند در خطبه خود، چنين مى گويد:
«كجا رفتند برادران من كه راه را رها نكردند و به سوى حق شتافتند؟ كجا رفتند شخصيت هايى مانند «عمار» يا «ابن التيهان» و يا «ذوالشهادتين»؟ كجا هستند همانندان آنها، برادرانى كه پيمان بستند تا سر حد مرگ در راه خدا بجنگند و سرهاى بريده آنان براى تبهكاران برده شد؟ چه بسيار مشتاق ديدار برادرانى هستم كه قرآن را خواندند و به محكمات آن عمل كردند، و در فرائض آن انديشيدند و آنها را به پا داشتند، سنّت را زنده كردند و بدعت را ميراندند، به جهاد در راه خدا خوانده شدند و آن را اجابت كردند و با رهبر پيمان بستند و از او پيروى كردند.(3)

1 . آل عمران/173.
2 . حشر/9.
3 . نهج البلاغه، خطبه 182.

صفحه 309
فرزند گرامى امام، حضرت سجاد(عليه السلام)، به هنگام دعا، درباره ياران رسول خدا(صلى الله عليه وآله) دعايى دارد كه به ترجمه بخش نخست آن مى پردازيم:
«بارالها درباره ياران محمد(صلى الله عليه وآله) به ويژه آنان كه با او به نيكى همدمى نمودند، و به خوبى از آزمون به درآمدند، و دوشادوش او پيكار و در يارى او شتاب كردند و به ديدارش شتافتند و در پذيرش دعوت او بر يكديگر پيشى مى گرفتند و فرمان او را بردند و به جان پذيرفتند و در راه گسترش اسلام از زن و فرزند خود گذشتند، تا جايى كه در اين راه با پدران و فرزندان مشرك، جنگيدند، و به كمك او به پيروزى دست يافتند. آنان سرشار از محبّت پيامبر بودند و در اين راه به داد و ستدى بى زيان با خدا اميد داشتند».(1)
با توجه به اين آيات و تاريخ قطعى غزوات پيامبر و سخنان دو امام بزرگوار، ديگر نمى توان شيعه را متهم كرد كه معتقد به كفر صحابه و الحاد آنان است، بلكه بر عظمت مجموع معترف بوده و مطابق آيات گذشته و سخنان پيشين، داورى مى كند.

نقطه اختلاف ميان دو گروه

اختلافى كه ميان اماميه و ديگران هست، مسأله ديگرى است و آن اين كه: آيا همه افرادى كه به حضور رسول خدا(صلى الله عليه وآله) رسيدند و چند روز در كنار او بودند، به لباس عدالت مزين گشتند و ديگر تا پايان عمر، خلافى از آنان سر نزده است؟ يا اين كه ياران رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به سان تابعان (كسانى كه پيامبر را نديده ولى ياران

1 . صحيفه سجاديه، دعاى 4.

صفحه 310
او را ديده اند) هستند. در ميان آنان، عادل و غير عادل و مؤمن و منافق وجود داشته و هرگز همگى لباس عدالت بر تن نكرده اند.
اصولاً چگونه مى شود ملّتى كه قبل از بعثت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)در شرك و نفاق و گناه و فساد غوطهور بود، با گفتن دو كلمه «لااله الاّ الله محمد رسول الله»، آنچنان متحول گردد كه تا آخر عمر گناهى از آنان سر نزند و پيوسته همگى به زينت عدالت آراسته باشند و نبايد درباره آنان به تحقيق بپردازيم؟
مسلّماً علم جامعه شناسى و تجارب انسان ها مى گويد از آنجا كه تأثيرگذارى پيامبر از طريق اعجاز نبوده، بلكه از راه هاى عادى كه همان، ارائه طريق و امر به معروف و نهى از منكر است وارد شده، او مى تواند جمع كثيرى را هدايت نمايد كه تا پايان عمر عادل و درستكار بمانند ولى در عين حال، نمى تواند چنين رهبرى كه بر اصول عدل استوار است، اين ملّت فرو رفته در گناه را يك باره به ملّتى عادل و پاكدامن، درستكار و درست گفتار تا لحظه مرگ تبديل كند. از اينجاست كه دو ديدگاه، رو در روى يكديگر قرار مى گيرد:
1. آنان كه مى گويند: ياران رسول خدا(صلى الله عليه وآله)كه در حدود صد هزار نفرند و حدوداً پانزده هزار و اندى از آنها در كتابهاى رجال شناخته شده همه عادل و دادگر و دادگسترند. هيچ نبايد احتمال گناه در حق آنها بدهيم.
2. گروه ديگر كه مى گويد: در عين احترام به كسانى كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله)را درك كرده اند، نمى توان، اين حضور را دليل عدالت آنان در طول زندگى دانست، بلكه بايد آنان را به دو قسمت تقسيم كرد: عادل و غير عادل(فاسق و غير فاسق و...).

صفحه 311
اكنون بايد ديد قرآن و سنت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و تاريخ قطعى، كدام يك از اين دو نظر را تأييد مى كند؟ آيا همگان عادلند و رؤيت، به سان اكسيرى است كه مس را به طلا تبديل مى كند يا نه؟ رؤيت و حضور، نوعى وسيله هدايت است. گاهى افراد صد درصد مى پذيرند و گاهى از نظر عقيدتى پذيرفته، امّا عملاً دچار دوگانگى مى گردند؟ اينك پاسخ اين سؤال را از قرآن مى طلبيم:

داورى قرآن درباره صحابه

داورى درباره صحابه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از ديدگاه قرآن، بستگى دارد به اين كه همه آيات مربوط به موضوع را بررسى كنيم. اكتفا ورزيدن تنها به آياتى كه آنان را مى ستايد، مبناى داورىِ صحيح نيست. قاضى پرونده بايد همه برگهاى آن هارا قرائت كند، آنگاه تصميم بگيرد. در آغاز بحث، آياتى كه در مورد ستايش ياران رسول خدا وارد شده بود، از نظر شما گذشت. اكنون ببينيم آيات ديگر چه مى گويند؟
قرآن در سوره هاى گوناگون، ياران رسول خدا(صلى الله عليه وآله) راـ علاوه بر مؤمنان خالص و عالى مقام به گروه هاى ياد شده در زير تقسيم مى كند و ما براى كوتاه شدن سخن به مضمون آيات اشاره مى كنيم:
1. منافقان شناخته شده (منافقون/1).
2. منافقان ناشناخته حتّى براى پيامبر(صلى الله عليه وآله)(توبه/101).
3. اندك باوران و دل بيماران (احزاب/11).
4. دهن بينان كه تحت تأثير سخنان فتنه گران هستند (توبه47/45).

صفحه 312
5. گروهى كه كار نيك و بد را به هم آميخته اند(توبه/102).
6. كسانى كه به هنگام آزمايش هاى سخت، در خطر بى ايمانى قرار مى گيرند.(آل عمران/154).
7. فاسقان (تبهكاران) كه گفتار آنان پذيرفته نمى شود(حجرات/6).
8. آنان كه به زبان ايمان آورده اند، ولى ايمان به دلهاى آن ها راه نيافته است (حجرات/14).
9. كسانى كه با پرداخت صدقه بايد دل آن هارا به دست آورد،تا همراهى خود را با مسلمانان حفظ كنند(توبه/60).
10. كسانى از رويارويى با كفار مى گريزند(انفال/15).
وجود اين ده گروه حاكى از آن است كه ياران رسول خدا(صلى الله عليه وآله)يك دست نبودند، اگر در ميان آنان، انسان هاى والامقامى بود كه در پرتو دعاى آنان، باران مى باريد و نعمت فراوان مى شد، گروهى نيز بودند كه از نظر ايمان و عقيده، بسيار ناتوان و شايد فاقد آن بودند، اين ده گروه، افراد اندكى نبودند كه در مقابل ديگران، به حساب نيايند، بلكه هر يك براى خود، سازمان يافته بودند.
ابن هشام مى نويسد كه در جنگ احد، آنگاه كه نظر «عبدالله بن ابى» پذيرفته نشد، او با هفتصد تن از پيروانش، از نيمه راه برگشتند(1)، در اين صورت چگونه مى توان همه ياران رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را عادل و دادگر و صادق و راستگو دانست؟

1 . سيره ابن هشام، ج2، ص64، ابن هشام مى نويسد: انخزل عنه عبد الله بن أُبى بثلث الناس: «يك سوم از كسانى كه از مدينه همراه پيامبر بيرون آمده بودند، از نيمه راه برگشتند».

صفحه 313
اين نوع آيات، ما را بر آن مى دارد كه درباره ياران رسول خدا(صلى الله عليه وآله)به سان تابعان، به بحث و بررسى بپردازيم، و ديدار با رسول خدا(صلى الله عليه وآله)را دليل بر پاكى آنان ندانيم. و حتى آياتى كه در آغاز بحث در ستايش صحابه آمده، مربوط به آن جمع، و در همان زمان است، و اگر بعدها دليل محكمى بر انحراف برخى پيدا شود، بايد بدان گردن نهاد و نمى توان آن ستايش ها كه در ظرف خاصى، مانند بيعت رضوان وارد شده است را، دليل بر صلاحيت دائمى آنان تا روز رحلت دانست.
در صحيح بخارى بابى به نام خواتيم العمل وجود دارد كه مى تواند بيانگر درستى سخن ما باشد(1)، چه بسا افرادى در برهه اى از زمان بدكار بوده اند اما در سايه توبه به پاكى گراييده و نهايتاً مؤمن و متدين شده اند. امّا چه بسا انسان هايى كه در بخشى از عمر خود متقى و پرهيزكار بوده اند، امّا بعداً بدلايلى منحرف شده اند. نظرى به آيه هاى سوره فتح بيندازيم تا روشن شود اين نوع ستايش ها مربوط به زمانى بوده كه اين افراد از نظر علم و عمل، قابل تمجيد بوده اند و لذا ستايش خود را مقيد به همان زمان مى كند،مثلاً در سوره فتح، در آيه هيجدهم مى فرمايد:(لَقَدْ رَضِىَ اللهُ عَنِ الْمُؤْمِنينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةَ...)«خدا از مؤمنان آنگاه كه زير درخت با تو بيعت كردند، خشنود شد...» از نظر ادبى و قواعد نحو، جمله (إذ يبايعونك) ظرف فعل پيشين است كه همان(رضى الله)باشد. يعنى رضايت در اين زمان بود، و امّا اين كه اين رضايت تا آخرين لحظات زندگى افراد باقى مانده يا نه؟ بستگى دارد كه پرونده آينده آنان نيز بررسى شود.

1 . صحيح بخارى، كتاب القدر، باب العمل بالخواتيم:عنوان الحديث6606.

صفحه 314
اگر نقطه ضعفى ديده شود بايد آن را نيز در نظر گرفت و همچنين در بيست و نهمين آيه همين سوره كه در آغاز آن، ياران رسول خدا(صلى الله عليه وآله)را ستايش مى كند و مى فرمايد:(مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أشِدّاءُ عَلَى الكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ...)« محمد پيامبر خداست و آنان كه با او هستند، بر كافران سختگير و با مؤمنان مهربانند...» ولى در پايان آيه مى فرمايد: (وَعَدَ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَأجْراً عَظِيماً)«خدا به كسانى از آن هاكه ايمان آورده اند و كار شايسته انجام داده اند، نويد بخشودگى و پاداش عظيم داده است...».
ملاحظه مى فرماييد كه آيه به همه آن ها نويد پاداش را نمى دهد، بلكه به گروه خاصى از ياران رسول خدا كه داراى ايمان و عمل صالحند نويد مى دهد و در جمله (عملوا الصالحات منهم) به مقصود برخى از آنان است كه عمل صالح انجام داده اند و به اصطلاح «من» در «منهم» تبعيضيه است نه بيانيه، زيرا «من بيانيه» بر ضمير وارد نمى شود.
بنابراين، كسانى كه پاكى آنان تا روز رحلت، ثابت شده و يا كسانى كه وضع پايانى آنان، براى ما روشن نشده است، درباره همگان اين آيه را مى خوانيم:
(رَبَّنا اغْفِرْ لَنَا ولإِخْوانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونا بِالايمانِ...).(1)
«خدايا ما را و برادران ما را كه قبلاً ايمان آورده اند، ببخش و بيامرز...».
و امّا گروهى كه به حكم اين آيات و يا تاريخ قطعى، انحراف آنان ثابت شده، هرگز نمى توان آنان را عادل و دادگر دانست.

1 . حشر/10.

صفحه 315
بنابراين، هرگز اماميه نه صحابه را تكفير مى كند و نه آنان را متهم به فسق مى نمايد، بلكه در پرتو آيات پيشين و تاريخ قطعى به بررسى زندگانى آنان مى پردازد. آن هاكه تا روز رحلت فاقد لغزش بودند، گفتار آنان را به جان مى پذيرد، ولى آنهايى كه زندگى آنها كاملاً شناخته شده نيست، فقط براى آنان دعا مى كنند، اما به حديث آنان عمل نمى كند.
اما گروه سوم كه انحرافشان آشكار گشته، را مطرود مى سازد و سخنان آنان را بى ارزش مى داند.

سرپوش نهادن بر تاريخ قطعى

گروهى از خلفاى اموى و يا پيروان آنان، آنگاه كه پرده از روى اعمال زشت برخى از ياران رسول خدا برداشته مى شود، به سفسطه پرداخته و چنين مى گويند: حال كه خداوند، شمشير ما را از خون آنان پاك نگه داشته، پس چه بهتر زبان خود را نيز از نكوهش آنان پاك نگه داريم.
يعنى درباره معاوية بن ابى سفيان و طلحه و زبير و عمروعاص و مغيرة بن شعبه و زياد بن أبيه و ده ها جنايت كار ديگر بر ضد بشريت سخن نگوييم كه خدا چون ما را از ريختن خون آنان مصون داشته، پس چه بهتر درباره آنان سخن نيز نگوييم. مفاد اين سخن خواه گوينده آن «عمر بن عبدالعزيز» باشد يا «حسن بصرى» اين است كه خون هايى كه در جنگ جمل و صفين و نهروان به امر الهى ريخته شد، خون هايى بوده كه به ناحق ريخته شده و اين جز انكار خلافت امام على(عليه السلام)و رهبرى او نيست، زيرا اگر او امام به حق بود، ريختن خون اين مجرمان و گنهكاران كه سدّى در راه گسترش اسلام بودند، كارى واجب بوده و نه حرام.

صفحه 316
اينك ما در اين جا به معرفى برخى از مجرمان عهد رسالت اشاره مى كنيم كه هيچ محققى نمى تواند بر جرم و گناه آنان سرپوشى بگذارد.

1. معاوية بن ابى سفيان

«معاوية بن ابى سفيان»، كسى نيست كه بتوان جرائم او را در اين برگها برشمرد، ولى «جاحظ» در رساله خود، درباره او سخنى دارد كه ترجمه آن را از نظر شما مى گذرانيم: او درباره بنى اميه و گناهانى كه مرتكب شده اند سخن مى گويد تا مى رسد به معاويه كه مى گويد: معاويه زمام سلطنت را به دست گرفت و ديگر به شورا اعتنا نكرد، حتّى به اعتراض مهاجران و انصار نيز گوش نداد، و شگفت اينجاست كه او همان سال را عام الجماعه خواند، يعنى سالى كه در آن وحدت كلمه درباره فرمانروايى او به وجود آمد، در حالى كه چنين سالى نبوده، بلكه سال تفرق و قهر و غلبه، و سالى بوده كه در آنجا امامت شورايى به نظام پادشاهى و يا خلافت اسلامى به امپراتورى تبديل شد. و كار به جايى رسيد كه معاويه رو در روى رسول خدا ايستاد، پيامبر فرموده بود: اگر زن زانيه فرزندى آورد از آن شوهر اوست، بنابراين، زياد بن ابيه بايد به شوهر مادرش نسبت داده شود، ولى معاويه، براى پيشبرد سياست هاى زياده خواهى خود، او را برادر خويش خواند، زيرا پدر معاويه ابوسفيان، با مادر او ارتباط داشت.
او حجر بن عدى را كه از ياران پاكدامن رسول خدا(صلى الله عليه وآله) بود، كشت و خراج مصر را دربست در اختيار عمرو بن عاص نهاد و يزيد را كه از هر نوع كمال بى بهره بود، به جانشينى خود تعيين كرد و به زور از مردم براى او بيعت گرفت و

صفحه 317
حدود الهى را به خاطر خويشاوندى و ميانجيگرى آشنايان، زير پا نهاد.(1)
يزيد كسى بود كه در مدت سه سالى كه بر مصدر خلافت نشسته بود دست كم سه جنايت بزرگ انجام داد:
1. در سال اول، حسين بن على(عليه السلام) را به شهادت رساند.
2. در سال دوم، مدينه پيامبر را مورد حمله قرار داد و تعداد زيادى از صحابه و تابعان را كشت و به سپاهيان خود اجازه داد، زنان و دختران مدينه را هتك حرمت كنند.
3. در سال سوم، خانه خدا را با منجنيق ويران كرد و پرده هاى آن را به آتش كشيد و تعدادى از حجاج و زائران خانه خدا را به شهادت رساند.(2)
بى پروايى يزيد به جايى رسيد كه شعرى از ابن زبعرى را كه در جنگ احد بر ضد مسلمانان سروده بود زمرمه مى كرد و مى گفت:
لعبت هاشم بالملك فلا *** خبر جاء ولا وحى نزل(3)
خاندان هاشمى با سلطنت بازى كردند، و با ادعاى نبوت آن را به دست آوردند، در حالى كه نه وحيى فرود آمده ونه كتابى نازل شده است.

2. عمروعاص

وى روزگارى مردم را بر ضد عثمان مى شورانيد، حتّى مى گفت: هر چوپانى را در راه مى ديدم او را بر ضد عثمان تحريك مى كردم، امّا پس از قتل

1 . رسائل جاحظ، ص 294.
2 . ابن حجر، تطهير الجنان، ص 102، در حاشيه الصواعق المحرقه.
3 . ابن حجر، تطهير الجنان، ص 102، در حاشيه الصواعق المحرقه.

صفحه 318
عثمان به معاويه پيوست و خواهان خون عثمان شد.(1)
اين نوع هماهنگى با عثمان و چرخش صد و هشتاد درجه اى به خاطر آن بود كه معاويه قول داده بود كه اگر او را در جنگ با على يارى كند، خراج مصر را در اختيار او خواهد نهاد.
3. مروان بن حكماو از دشمنان سرسخت خاندان رسالت بود. ابن حجر مى گويد: بدترين مردم و دشمن ترين آن ها با خاندان رسالت، مروان بن حكم بود.(2)
حاكم نيشابورى از عبدالرحمن بن عوف نقل مى كند: هر فردى از صحابه كه خدا به او فرزندى مى داد، آن را حضور رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى آورد تا كام او را بردارد، وقتى مروان بن حكم متولد شد، درباره او گفت: الوزغ بن الوزغ الملعون بن الملعون، اين مارمولك، فرزند مارمولكى ديگر و ملعونى فرزند ملعون ديگر است.
4. وليد بن عقبهاو انسانى است كه در دوران ولايت خود بر كوفه از طرف عثمان، مشروب خورد و با حالت مستى به نماز ايستاد و به جاى دو ركعت نماز، چهار ركعت خواند و محراب را با استفراغ خود آلوده كرد.(3)
مروان و فرزندان او به همين شيوه حكومت مى كردند. از جمله فرزندان

1 . انساب الاشراف، ص 282; البداية والنهاية، ج7، ص 191.
2 . الغدير، ج8، ص 384، ط مركز الغدير.
3 . بلاذرى، انساب، ج5، ص 33ـ أحمد بن حنبل، مسند، ج1، ص 144.

صفحه 319
مروان، وليد بن يزيد بن عبدالملك بن مروان است كه درباره او مى گويند، وقتى خبر انتخاب خود را به عنوان خلافت شنيد، در مسجد مشغول قرائت قرآن بود و براى خلافت خود قرآن را به عنوان فال باز كرد و بااين آيه روبرو شد: (واستفتحوا وخاب كلّ جبار عنيد)(1)، «از خدا طلب پيروزى كردند، امّا هر ستمگر ستيزه جويى ناكام گشت». در اين هنگام، قرآن را هدف تير قرار داد و با پرتاب چند تير آن را سوراخ سوراخ كرد و اين دو بيت را سرود:
تهددنى بجبار عنيد *** فها أنا ذاك جبار عنيد
اذا ما جئت ربك يوم حشر *** فقل يا رب مزقنى الوليد(2)
آيا مرا با نام هاى جبار و عنيد تهديد مى كنى؟ آرى من همان سركش ستيزه جو هستم، روز قيامت كه با خداى خود ديدار مى كنى بگو خدايا وليد مرا پاره پاره كرد.
سيوطى مى گويد: وليد بن يزيد، انسانى تبهكار، هميشه مست و اهل لواط بود و حتّى برادر خود سليمان را به اين كار زشت دعوت كرد و با همسران پدر خود ازدواج كرد.(3)
آيا اين افراد را كه نمونه هاى آنان در صحابه و تابعان و تابعان تابعان به فراوانى ديده مى شوند، مى توان عادل و پارسا و نيكوكار دانست و دين خدا را از آنان فرا گرفت؟

1 . ابراهيم/15.
2 . ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج5، ص 107.
3 . سيوطى، تاريخ الخلفا، ص 17.

صفحه 320
خاتميّت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) و مُصحف فاطمه(عليها السلام)   
9

خاتميّت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) و مُصحف فاطمه(عليها السلام)

شيعه اماميه به سان ديگر فرق اسلامى، معتقدند كه: پيامبر اسلام، پيامبر خاتم و كتاب او، پايان بخش همه كتابها و رسالت او آخرين رسالات الهى است و با رحلت او، باب وحى الهى بسته شده و تشريع احكام پايان يافته است، نه بر فردى وحيى فرود مى آيد و نه حكمى پس از وى تشريع مى گردد. اميرمؤمنان به هنگام غسل دادن جسد مطهر رسول خدا(صلى الله عليه وآله)چنين گفت:
«بأبى أنت و أمّى لقد انقطع بموتك ما لم ينقطع بموت غيرك من النبوّة والأنباء واخبار السماء».(1)
«پدر و مادرم به فداى تو! با درگذشت تو از چيزى محروم شديم كه با مرگ ديگر پيامبران از آن محروم نشديم و آن، پيام آورى و گزارش از عالم بالاست».
خاتميت پيامبر از اصول ضرورى اسلام است كه منكر آن، از دايره اسلام، بيرون رفته و جزء كافران و مرتدان به شمار مى رود ولى در اينجا پرسش هايى مطرح است كه بايد به آن هاپاسخ گفت:

1 . نهج البلاغه، خطبه 235.

صفحه 321
1. اگر باب تشريع بسته شده است، چگونه ائمه اهل بيت(عليهم السلام) به كتاب على(عليه السلام) استناد جسته و به آن عمل مى كردند؟
2. اگر دخت گرامى پيامبر(صلى الله عليه وآله)، فاطمه زهرا(عليها السلام) مصحفى دارد، بنابراين وحى با مرگ پيامبر پايان نيافته است.
3. اماميه بر رواياتى كه از امامان دوازده گانه نقل شده عمل مى كنند، بدون اين كه سند آن هابه رسول خدا(صلى الله عليه وآله)برسد.
اكنون، ما به اين پرسش ها پاسخ مى گوييم:

كتاب امام على(عليه السلام) و املاى رسول خدا(صلى الله عليه وآله)

پاسخ اين پرسش در گرو اين است كه ماهيت اين كتاب شكافته شود تا روشن گردد كه اين كتاب جز احاديث رسول خدا(صلى الله عليه وآله) چيز ديگرى نيست . و پيامبر(صلى الله عليه وآله) آن را املا مى كرد و اميرمؤمنان مى نوشت و مجموعاً به نام كتاب على(عليه السلام)ناميده شده است.
اگر صحيح بخارى به واسطه چند نفر از رسول گرامى احاديثى را نقل مى كند، و از نظر اهل سنت صحيح ترين كتاب بعد از قرآن شمرده مى شود، ولى بين صاحب كتاب و رسول خدا، دست كم دو قرن فاصله است و احتمال دارد كه در اين مدت در آن احاديث دستكارى شده باشد ولى اميرمؤمنان، فيض را از سرچشمه آن گرفته، بدون اين كه در آن كوچكترين آلودگى رخ دهد. اميرمؤمنان در بيت نبوى ديده به جهان گشوده و از دوران كودكى تا رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)در كنار او بوده است. او دوران كودكى خود را چنين توصيف مى كند:

صفحه 322
«من به سان بچه حيوان كه به دنبال مادر مى دود، به دنبال پيامبر بودم، هر روز يكى از ارزش هاى اخلاقى را از او فرا مى گرفتم و به من امر مى كرد كه به آن، عمل كنم. در هر سالى، در غار حراء، به عبادت مى نشست و كسى جز من او را نمى ديد و در آن روز، هيچ خانواده مسلمانى وجود نداشت، جز خانواده پيامبر كه من و خديجه نيز در آن عضو بوديم، و من نور وحى را مى ديدم و بوى خوش نبوت را استشمام مى كردم».(1)
اميرمؤمنان به حكم آن كه خانه زاد بيت نبوت بود، شب و روز، در سفر و حضر در وطن و ديار غربت، از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) جدا نبود، جز در غزوه تبوك كه او را جانشين خود در مدينه قرار داد تا مراقب منافقان باشد، و اگر سوداى قيام بر ضد مسلمانان در سر پروراندند، صاعقه وار بر سر آنان بتازد اين ارتباط تنگاتنگ تا آن گاه كه آخرين روزهاى زندگى را مى گذراند برقرار بود حتى لحظه جان سپردن سر پيامبر بر سينه على(عليه السلام) بود. على داستان درگذشت پيامبر را چنين بازگو مى كند:
پيامبر خدا، جان داد، در حالى كه سر او بر سينه من بود و من او را غسل دادم در حالى كه فرشتگان مرا كمك مى كردند، خانه و آستانه ناله مى كرد. ملائكه گروه گروه فرود مى آمدند و بالا مى رفتند، من از فرشتگان ندايى جز درود بر پيامبر(صلى الله عليه وآله)نشنيدم.
اين بخش از تاريخ حاكى از آن است كه امام، پيوند خاصى با رسول خدا(صلى الله عليه وآله)داشت و هيچگاه از او جدا نمى شد و اين ويژگى از آن على(عليه السلام) بود، نه ديگران و اگر كسى چشم خود را بر تاريخ باز كند به خوبى اين ويژگى را درك مى كند.

1 . نهج البلاغه، خطبه قاصعه، 192.

صفحه 323
به خاطر اين پيوند و همبستگى روحى و خانوادگى، پيوسته در انتظار بهره گيرى از سخنان رسول خدا(صلى الله عليه وآله) داشت و لذا مى فرمايد:
«انّى إذا كنت سألته أنبأنى، وإذا سكت ابتدأنى».(1)
«هرگاه آغاز به پرسش مى كردم، مرا پاسخ مى گفت و هرگاه خاموش مى ماندم، او سخن آغاز مى كرد».
از اين جهت، پيامبر(صلى الله عليه وآله) به على(عليه السلام) فرمان مى داد، آنچه را كه او مى گويد بنويسد، به همين سبب، على(عليه السلام)از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)پرسيد: آيا مى ترسيد كه من فراموش كنم؟ حضرت پاسخ داد، نه بر تو از فراموشى نمى ترسم، زيرا از خدا خواسته ام كه فراموشى بر تو راه نيابد، ولى براى شريكهاى خود بنويس، پرسيدم: مقصود از شريكها چه كسانى هستند؟ فرمود: فرزندانى كه از خاندان تو به وجود مى آيند.
بنابراين، كتاب على كه در ميان محدثان شيعه و سنى، معروف است، همان است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) بر على در مواقع خاصى املا كرده و اميرمؤمنان به خط خود نوشته و آن را روى پوستى كه طول آن هفتاد ذراع در عرض يك سفره است نگهدارى كرده و در آن، آنچه كه امت اسلامى تا روز قيامت نياز دارد، آمده است و پيشوايان معصوم(عليهم السلام)، يكى پس از ديگرى به آن، مراجعه كرده و از آن نقل مى كردند و در مواقع خاصى خط امام را به اين و آن، نشان مى دادند(2)، و آن را يكى پس از ديگرى به ميراث برده و احاديث بى شمارى را از آن نقل كرده اند، و

1 . تاريخ الخلفاء، ص 115.
2 . وسائل الشيعه، ج3، باب2 از ابواب لباس مصلى، حديث1.

صفحه 324
خوشبختانه اين كتاب از دستخوش حوادث زمان مصون ماند و ديگر ياران رسول خدا(صلى الله عليه وآله) هر چند احاديثى از پيامبر ضبط كرده بودند، اما نوشته هاى آنان با كمال تأسف طعمه حريق شد(1) و مسلمانان، از اين راه ضرر غير قابل جبرانى ديدند و در نتيجه حديث نبوى، جولانگاه دروغ پردازان و بازرگانان حديث گشت و آنچه توانستند از اسرائيليات و مسيحيات و مجوسيات در حديث پيامبر وارد كردند، اما كتاب على بر اصالت خويش باقى ماند و دستبرد حوادث به آن راه نيافت. نتيجه اين كه كتاب امام(عليه السلام) جز نگارش حديث نبوى، آن هم براى بهره گيرى امت اسلامى چيزى نيست. اينك ويژگى هاى اين كتاب را يادآور مى شويم:
امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: نزد ما كتابى است با املاى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و خط على(عليه السلام) كه در حقيقت در برگيرنده حلال ها و حرام هاست.(2)
امام باقر(عليه السلام) به فضيل مى فرمايد:نزد ما كتاب على است كه طول آن هفتاد زراع است، هر چيزى كه بشر بدان نياز دارد، حتّى حكم خراش بر بدن نيز در آن آمده است.
از برخى از روايات، استفاده مى شود كه گاهى كتاب على را «جامعه» مى ناميدند، امام باقر(عليه السلام) مى فرمايد: نزد ما «جامعه» هست، مردم چه مى دانند كتاب «جامعه» چيست؟ راوى مى گويد: فدايت شوم «جامعه» چيست؟ فرمود: كتابى است كه طول آن هفتاد ذراع به اندازه ذراع پيامبر است و على(عليه السلام) مستقيماً آن را از ميان دو لب رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شنيده و با دست خود آن را نوشته است. در آن همه

1 . خطيب بغدادى، تقييد العلم، ص 28ـ 29; مسند احمد، ج3، ص 3.
2 . كافى ج1، ص 241.

صفحه 325
آنچه را كه بشر از حلال و حرام نياز دارد، حتّى حكم خراش بر بدن آمده است.(1)
بنابراين، نخستين كسى كه حديث رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را به صورت كامل نوشته على(عليه السلام) بوده و آن را گاهى كتاب على و گاهى جامعه و گاهى «صحيفه على» مى خواندند. نگارش اين كتاب حاكى از آن است كه امام(عليه السلام)به حفظ سنّت علاقه فراوانى داشته است.
در زمانى كه مكتب خلفا، پيوسته مى كوشيد نقل روايت از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)را متوقف سازد يا كاهش دهد و هرگاه عمر بن خطاب فردى را به عنوان والى به جايى مى فرستاد، سفارش مى كرد تنها به قرآن بپردازيد و از روايت كردن از محمد(صلى الله عليه وآله) بكاهيد و من در مسئوليت اين كار با شما شريكم.(2) و گاهى كسانى را كه به نقل حديثى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)مى پرداختند، توبيخ مى كرد و به ابوذر و عبدالله بن مسعود و ابى الدرداء گفت: اين چه كارى است كه پيوسته از محمد حديث پخش مى كنيد؟(3) در چنين دوران اختناقى كه نقل حديث، يكى از جرم هاى مهم به شمار مى رفت، امام على(عليه السلام) و فرزندان او به حفظ اين كتاب پرداخته و از طريق آن، فتوا مى دادند، و به بخشنامه كسانى كه نقل و كتابت حديث را ممنوع كرده بودند، اعتنايى نداشتند. اينك نمونه هايى از آن:
1. ابوبصير مى گويد: نزد امام باقر(عليه السلام) بودم، او «جامعه» را خواست و به آن مى نگريست و اين حديث را براى ما نقل كرد:

1 . بصائر الدرجات، ص 147.
2 . تاريخ طبرى، ج3، ص 273.
3 . كنزالعمال، ج1، ص 293، شماره 294.

صفحه 326
«المرأة تموت وتترك زوجها ليس لها وارث غيره، قال: فله المال كلّه».(1)
«هرگاه زنى بميرد و جز شوهر، وارث ديگرى نداشته باشد، همه مال، از آن شوهر است».
2. ابوبصير مرادى مى گويد: از امام صادق(عليه السلام) برخى از مسائل مربوط به ارث را پرسيدم. فرمود: علاقه منديد كتاب على را نشان دهم؟ آن گاه كتاب على را آورد و در آن، اين حديث بود،(گويا مورد سؤال أبى بصير بوده است).
«رجل مات وترك عمّه وخاله للعمّ الثلثان وللخال الثلث».(2)
3. عبدالملك بن اعين مى گويد: من در محضر امام باقر(عليه السلام) بودم. او كتاب على(عليه السلام) را خواست، فرزندش جعفر (امام صادق(عليه السلام)) آن را به حضور پدر آورد. آن به صورت طومار پيچيده ضخيمى به كلفتى ران انسان بود، در آن، اين حديث آمده بود:
«إنّ النساء ليس لهنّ من عقار الرجل إذا هو توفى عنها شىء، فقال أبو جعفر: هذا والله خطّ على بيده واملاء رسول الله(صلى الله عليه وآله)».(3)
«زنان سهمى در زمين خانه مرد به هنگام مرگ شوهر ندارند. امام باقر(عليه السلام) به خدا سوگند اين خط على و املاى رسول خداست».
4. صيرفى مى گويد: من با «حكم بن عتيبه»، نزد امام باقر بودم، او پيوسته از

1 . بصائر الدرجات، ص 145.
2 . كافى ج7، ص 119.
3 . وسائل الشيعه، ج17، ص 522، باب 6 از أبواب ميراث ازواج، حديث17.

صفحه 327
امام باقر(عليه السلام) سؤال مى كرد و امام باقر(عليه السلام) او را احترام مى نمود. ناگهان در مسأله اى اختلاف پيدا كردند، امام باقر(عليه السلام) فرمود: فرزندم برخيز و كتاب على را براى ما بياور. او كتابى را آورد كه برگهاى آن به هم پيچيده بود و حجم انبوهى داشت. آن كتاب را گشود. امام به آن نگاه مى كرد تا پاسخ سؤال حكم بن عتيبه را در آن جست و فرمود: اين خط على و املاى رسول الله(صلى الله عليه وآله)است.(1)
5. ابن بكير مى گويد: زراره از امام صادق(عليه السلام) پيرامون نماز در پوست و پشم حيوانات حرام گوشت، سؤال كرد. امام كتابى را باز كرد كه آن را املاى رسول خدا(صلى الله عليه وآله)معرفى كرد. در آن چنين آمده بود:
«إنّ الصلاة فى وبر كل شىء حرام أكله، فالصلاة فى وبره وشعره وجلده وبوله وروثه والبانه وكل شىء منه، فاسدة لا تقبل تلك الصلاة حتّى تصلى فى غيره مما أحل الله أكله، ثم قال يا زرارة هذا عن رسول الله».(2)
«نماز در همه اجزاى بدن حيوانى كه گوشت آن حرام باشد، باطل است و در اين مورد بين پشم و مو و پوست و بول و مدفوع و شير فرقى نيست. خدا چنين نمازى را نمى پذيرد، مگر آن كه در غير آن كه حلال گوشت باشد، خوانده شود. اى زراره اين حديث از پيامبر خداست».
اين ها نمونه هايى پنج گانه است كه از كتاب على(عليه السلام) نقل شده و ما هم در اينجا آورديم. كتاب على(عليه السلام) هر چند با ويژگى هايى كه داشت در اختيار ما نيست ولى محدثان بزرگ شيعه، احاديثى را كه در آن كتاب نقل شده، در أبواب مختلف

1 . رجال نجاشى، ترجمه محمد بن عذافر، شماره ترجمه 967.
2 . كافى ج3، ص 397، حديث1.

صفحه 328
فقه، آورده اند و محقق ارجمند مرحوم ميرزا على احمدى ميانجى در گستره خود به نام «مكاتيب الرسول»، مجموع آنچه كه در كتب اربعه، از اين كتاب نقل شده، يكجا آورده است.
سؤال ديگر: محدّثان اهل سنت، نقل مى كنند: اميرمؤمنان صحيفه اى در قاب شمشير خود داشت. آيا كتاب على(عليه السلام) همان است؟ احمد در مسند خود مى گويد: ابوحجيفه گفت: از على سؤال كردم. آيا نزد شما از پيامبر(صلى الله عليه وآله)غير از قرآن چيزى هست؟ او گفت: به خدايى كه دانه را شكافته و انسان را آفريده جز آن كه خدا فهم خاصى از قرآن به ما داده، و صحيفه اى نيز نزد ماست چيز ديگرى نداريم. گفتم: در آن صحيفه چيست؟ فرمود: عقل(1)، آزادى اسيران، و اين كه مؤمن در برابر كافر كشته نمى شود.(2)
پاسخ: اين روايت در هر كتابى باشد، نمى توان آن را روايت صحيحى دانست، زيرا معنى آن اين است كه اميرمؤمنان در طول زندگى خود با پيامبر، همين سه مطلب را حفظ كرده و جايى هم جز قاب شمشيرش پيدا نكرده و در آن جاى داده است و عجيب اين است كه اين حديث كه با واقعيت علم گسترده امام(عليه السلام)سازگار نيست; با عبارت هاى مختلف نقل شده است. گاهى مى گويند كه آن حضرت فرمود: هركس تصور كند نزد ما غير از قرآن و اين صحيفه چيزى هست، دروغ گفته است. گاهى مى گويند كه آن حضرت فرمود: رسول خدا(صلى الله عليه وآله)به ما چيز خاصى نداده است كه به مردم نداده باشد، مگر آنچه كه در قاب شمشير من است.

1 . مقصود از عقل در اين جا آن است كه ديه بر عاقله است.
2 . مسند أحمد ج1، ص 79.

صفحه 329
گاهى گفته مى شود آن حضرت فرمود: پيامبر به ما چيزى نسپرده كه به مردم نداده باشد، جز صحيفه اى كه در قاب شمشير من است.(1)
ما از آنچه كه گفتيم صرف نظر مى كنيم. اگر واقعاً نزد على جز اين سه كلمه چيز ديگرى نبود، پس حديث معروف كه مى فرمايد:«أنا مدينة العلم وعلىُّ بابها»كه مفاد آن شعر ياد شده در زير است، چيست؟
كه من شهر علمم، عليم درَست *** درست اين سخن قول پيغمبر است(2)
آيا صحيح است اميرمؤمنان باب علم النبى، از احاديث رسول خدا(صلى الله عليه وآله)فقط همين سه كلمه را فرا گرفته باشد؟ امامى كه خلفا و صحابه همگان به او مراجعه مى كردند و او ابداً به كسى مراجعه نمى كرد، بايد در درجه بسيار عالى از علم به احكام و معارف باشد. فضل بن روزبهان كه كتابى در نقد كتاب «منهاج الكرامة فى الولاية والإمامة» نوشته درباره دو حديث يعنى «أقضاكم على» و «أنا مدينة العلم...» مى گويد: شكى نيست كه امام(عليه السلام)از علماى امت بوده و مردم به او نيازمند بودند. چگونه چنين نباشد؟ او وصى پيامبر(صلى الله عليه وآله) در رسانيدن پيام او به مردم و امانت هاى علمى اوست(3) بنابراين، هيچ كس نمى تواند درباره صحّت اين دو حديث، خدشه كند. در اين صورت، بايد بگوييم آنچه كه احمد و يا

1 . مسند أحمد ج1، ص 81، 100، 102، 110; البداية والنهاية، ج5، ص 251; صحيح مسلم، ج4، ص 217.
2 . اين حديث را بيش از 143 نفر از محدثان نقل كرده اند، و پيرامون حديث گفتگو كرده اند. كسانى كه بخواهند از مصادر ومدارك اين حديث كه فزون از هفتاد مدرك است آگاه شوند به كتاب شريف الغدير، ج3، ص87 ـ113 مراجعه فرمايند.
3 . دلائل الصدق، ج2، ص 515.

صفحه 330
ديگران در كوچك كردن مقام علمى حضرت، نقل كرده اند، جز حديث باطل چيز ديگرى نيست.
***

مصحف فاطمه(عليها السلام)

سؤال دومى كه بايد به آن پاسخ گفت موضوع مصحف فاطمه است، برخى پنداشته اند كه كلمه «مصحف» در هر دوره و هر زمان به معنى قرآن بوده، پس دخت گرامى پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيز داراى قرآنى ويژه بوده است، و قهراً چنين عقيده اى با خاتميت و انقطاع وحى سازگار نيست.
ولى طراحان اين سؤال از يك نكته غافلند كه واژه «صحف» به معنى كتاب است، نه قرآن، چنان كه مى فرمايد:
(وإذا الصحف نشرت)(1).
«آنگاه كه نامه هاى اعمال را پخش كنند».
همچنين مصحف از ماده «صحف» آمده و به معنى دفتر و كتاب دوخته و جلد شده است. و اگر هم روزى به قرآن مصحف گفته اند، به دليل آن بوده كه قرآن در زمان پيامبر و پس از او به صورت يك كتاب مجلّد، وجود داشته است. امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: «من قرأ القرآن فى المصحف يتمتع ببصره».(2) «هركس قرآن از روى كتاب بخواند، از چشم خود بهره مى گيرد». در اين حديث قرآن و مصحف هر دو را در كنار هم آورده و مصحف را شكل مكتوب و مدون

1 . سوره تكوير، آيه10.   2 . اصول كافى، ج2، ص 613.

صفحه 331
قرآن در يك دفتر مى داند. در حديث ديگر آمده است: «قراءة القرآن فى المصحف تخفّف العذاب عن الوالدين».(1) «خواندن قرآن از روى كتاب، عذاب پدر و مادر را كم مى كند».
باز در اين حديث، قرآن را در مصحف ياد مى كند گويا قرآن چيزى است و مصحف چيز ديگر.
مورخان در شرح حال خالد بن معدان مى نويسند: «إنّ خالد بن معدان، كان علمه فى مصحف له ازرار وعراء»، «خالد بن معدان، دانش خود را در دفترى ضبط كرده بود كه دكمه و دستگيره داشت».
تا اين جا روشن شد كه مصحف به معنى قرآن نيست، بلكه به معنى دفترچه جلد شده است كه افراد دانش هاى خود را در آن ضبط مى كرده اند و اگر بعدها قرآن را مصحف گفته اند، به اين سبب بوده كه قرآن از حالت حفظى و ذهنى بيرون آمد و در دفاتر نوشته شد و به صورت كتاب وجود داشت.
بنابراين، نبايد در شگفت باشيم كه دختر رسول خدا(صلى الله عليه وآله)براى خود، دفترى داشته باشد كه از پدر بزرگوار خود، علومى را در آن ضبط كند.
خوشبختانه فرزندان فاطمه(عليها السلام) حقيقت و واقع اين مصحف را شناسانده و گفته اند: اين مصحف، جز يك رشته آگاهى هايى كه از پدر بزرگوارش شنيده و يا از طريق ديگر به دست آورده، چيز ديگرى نيست. اينك برخى از روايات را مى آوريم:
حسن بن على(عليهما السلام) فرمود: «نزد ما "جامعه"اى است كه در آن حلال و حرام

1 . اصول كافى ج2، ص 613.

صفحه 332
وارد شده است. و مصحف فاطمه(عليها السلام)هست در حالى كه در آن كلمه اى از قرآن نيست بلكه املاى رسول خدا(صلى الله عليه وآله)و خطّ على(عليه السلام) است و همگى در اختيار ماست».(1)
امام(عليه السلام) با عنايت كامل يادآور مى شود كه در آن كلمه اى از قرآن نيست تا مبادا تصور شود وحى تشريعى بر دخت پيامبر نازل مى شده است.
امام صادق(عليه السلام) در روايت ديگر در توصيف مصحف فاطمه مى گويد:
«و الله ما فيه من قرآنكم حرف واحد. قلت هذا والله العلم؟ قال: إنّه لعلم وما هو بذاك».(2)
«به خدا سوگند، كلمه اى از قرآن شما در آن نيست. راوى مى گويد: پرسيدم: آيا در آن دانش است؟ امام در پاسخ مى گويد: بلى ولى نه از اين دانش هاى معمولى».
با توجه به آنچه گفته شد، روشن مى گردد كه مصحف فاطمه(عليها السلام)ارتباطى به قرآن ندارد و كسانى كه آن را دستاويزى براى اتهام شيعه (اعتقاد به تحريف قرآن قرار داده اند)، اگر مغرض نباشند، نا آگاهانه و بدون تحقيق درباره واقعيت آن سخن مى گويند.
اكنون واقعيت را براى خوانندگان بيان مى كنيم:

1 . بصائر الدرجات، الصفار، صص 157 و 158.
2 . اصول كافى، ج2، ص 413.

صفحه 333

«محدّث» در اسلام

يكى از معارف مسلم در ميان علماى اسلام، وجود افراد «محدَّث» در ميان مسلمانان است. فرد «محدَّث» پيامبر نيست، و بر او وحى نازل نمى شود، ولى در عين حال، فرشتگان، با وى سخن مى گويند، و سخن آنان را مى شنود، و لذا او «محدَّث» بر وزن اسم مفعول نام گرفته است، زيرا كه فرشته با او «حديث» مى گويد. بخارى نقل مى كند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود:
«لقد كان فيمن كان قبلكم من بنى إسرائيل رجالٌ يكلَّمون من غير أن يكونوا أنبياء فإن يكن من أمّتى منهم أحد، فعمَر...».(1)
«در ميان پيشينيان از بنى اسرائيل، مردانى بودند كه با آن هاـ از عالم غيب سخن گفته مى شد، بدون اين كه پيامبر باشند. و اگر در ميان امت من چنين فردى باشد، آن عمر بن خطاب است».
روايت درباره «محدّث» در ميان امت اسلامى از طريق اهل سنت و سخنان آنان در تفسير اين واژه بيش از آن است كه در اين جا نقل شود، و شارحان صحيح بخارى در اين مورد، توضيحات كافى داده اند.(2)
كلينى در كتاب كافى بابى تحت عنوان «إنّ الأئمّة محدَّثون، مفهَّمون» منعقد كرده و رواياتى در اين مورد نقل كرده است، و همگى حاكى از آن است كه محدّث كسى است كه صوت فرشته را مى شنود، ولى او را نمى بيند. آنگاه اضافه مى كند ائمه اهل بيت(عليهم السلام) همگى «محدّث» هستند.(3)

1 . بخارى، صحيح، ج2، ص 194، باب مناقب عمر بن الخطاب.
2 . ارشاد السارى بشرح صحيح البخارى، ج6، ص 99.
3 . اصول كافى، ج1، ص 325 327.

صفحه 334

فاطمه «محدَّثه» است

دخت گرامى پيامبر(صلى الله عليه وآله) به خاطر كمال وجودى، از افراد «محدّثه» به شمار مى رود، يعنى صداى فرشته را مى شنيد، ولى او را نمى ديد، و اين جريان، زمانى رخ داد كه پدر والامقامش درگذشت. غم و اندوه او را فرا گرفت. در اين هنگام جبرئيل امين به فرمان الهى فرود مى آمد. اخبارى را از آينده، براى او بازگو مى نمود و از اين طريق، مايه تسلّى خاطر او را فراهم مى آورد. اينك ويژگى هاى مصحف فاطمه(عليها السلام) را از زبان فرزندان او بيان مى كنيم:
امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: آنگاه كه خدا پيامبرش را قبض روح نمود، اندوه فراوانى فاطمه(عليها السلام) را دربرگرفت. خدا فرشته اى را فرستاد تا او را تسليت بگويد. فاطمه(عليها السلام) اميرمؤمنان را از آنچه مى شنيد، آگاه ساخت. على(عليه السلام)فرمود: «هرگاه صداى فرشته را شنيدى، مرا آگاه كن تا آنچه مى گويد، بنويسم». اين گزارش ها كه از طريق فرشته به فاطمه(عليها السلام) مى رسيد و او در اختيار على(عليه السلام)مى نهاد، در دفترى جمع شد و نام مصحف به خود گرفت، ولى در آن چيزى از حلال و حرام نيست، بلكه تنها گزارش هايى از آينده است.(1)

1 . كافى ج1، باب فيه ذكر الصحيفة، حديث2.

صفحه 335
دوازده امام   
10

دوازده امام

شيعه اماميه به نام «مذهب اثناعشرى» معروف شده است و نكته آن اين است كه رهبرى دوازده امام از بنى هاشم در كلام رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آمده و سپس هر امامى به امامت فرد بعدى تصريح كرده است.
از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)روايات فراوانى وارد شده كه امور اين امت را دوازده خليفه به شماره نقيبان بنى اسرائيل به دست مى گيرند. اين روايات، داراى خصوصياتى است كه جز بر دوازه امام معصوم شيعه منطبق نمى شود، بنابراين، شايسته است با اين روايات كه پيامبر اكرم در آن ها از رهبرى دوازه امام خبر داده است، آشنا شويم. اينك مجموع اين روايات:
1. بخارى از جابر بن سمره از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)نقل مى كند:
«يكون اثنا عشر أميراً، فقال كلمة لم أسمعها، فقال أبى أنّه قال: كلّهم من قريش».(1)
«از پيامبر شنيدم كه مى گفت: دوازده نفر امير پس از من خواهند بود.

1 . صحيح بخارى، ج9، ص 101، كتاب الاحكام، باب 51، باب الاستخلاف.

صفحه 336
سپس سخنى گفت كه من نشنيدم. از پدرم پرسيدم، گفت: فرمود: همه از قريش هستند».
2. مسلم در صحيح خود از جابر نقل مى كند كه من با پدرم بر پيامبر وارد شديم، شنيدم كه مى گفت:
«إنّ هذا الأمر لا ينقضى حتّى يمضى فيهم اثنا عشر خليفة، ثم تكلم بكلام خفى علىّ. قال: فقلت لأبى ما قال؟ قال: قال: كلّهم من قريش».(1)
«مى گويد: من با پدرم بر پيامبر وارد شديم، شنيدم كه مى گفت، حاكميت اسلام، به پايان نمى رسد مگر اين كه دوازده خليفه در آن حكومت كنند، آن گاه سخنى گفت كه بر من پوشيده ماند، از پدرم پرسيدم: چه گفت: گفت: فرمود: همگان از قريش هستند».
3. باز مسلم از سمره نقل مى كند: شنيدم كه پيامبر مى گويد:
«لا يزال أمر الناس ماضياً ما وليهم اثنا عشر رجلاً، ثم تكلم بكلمة خفيت علىّ فسألت أبى ماذا قال رسول الله(صلى الله عليه وآله) فقال: قال: كلّهم من قريش».(2)
«از پيامبر شنيدم كه مى گفت: پيوسته كار مردم رو به راه خواهد بود تا وقتى كه دوازده مرد بر آنان حكومت كنند. آنگاه پيامبر كلمه اى فرمود كه بر من پنهان ماند، از پدرم پرسيدم، گفت: فرمود: همه از قريشند».
4. باز مسلم از او نقل مى كند كه از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شنيدم كه مى گويد:

1 . صحيح مسلم، ج6، ص 3.
2 . صحيح مسلم، ج6، ص 3 4.

صفحه 337
«لا يزال أمر الإسلام عزيزاً إلى اثنى عشر خليفة، ثم قال كلمة لم أفهمها فقلت لأبى ما قال: فقال: قال: كلّهم من قريش».(1)
«از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شنيدم: اسلام عزيز و برتر است تا دوازده خليفه، آن گاه سخنى گفت كه من نفهميدم. از پدرم پرسيدم، گفت: همگان از قريشند».
5. باز مسلم از او نقل مى كند:
«انطلقت إلى رسول الله(صلى الله عليه وآله)ومعى أبى فسمعته يقول: لا يزال هذا الدين عزيزاً منيعاً إلى اثنى عشر خليفة، فقال كلمة صمنيها الناس فقلت لأبى ما قال؟ قال: قال: كلّهم من قريش».(2)
«من با پدرم به نزد رسول خدا(صلى الله عليه وآله)رفتيم. شنيدم كه مى گفت: اين دين اسلام ـ گرامى و برتر خواهد بود تا دوازده خليفه آن گاه سخنى گفت كه سر و صداى مردم مانع از شنيدن آن شد. به پدر گفتم: چه گفت؟ گفت: مى فرمايد: همگى از قريش هستند.(3)
6. باز مسلم از او نقل مى كند: روز جمعه، عصر روزى كه اسلمى سنگسار شد، پيامبر فرمود:
«لا يزال الدين قائماً حتّى تقوم الساعة أو يكون عليكم اثنا عشر خليفة كلهم من قريش».
«پيوسته اين دين بر سر پا خواهد بود تا روز رستاخيز يا تا روزى كه

1 . صحيح مسلم، ج6، ص 3ـ 4.
2 . صحيح مسلم، ج6، ص 3ـ 4.
3 . همان.

صفحه 338
دوازده خليفه بر شما حكومت كنند كه همگى از قريشند».
اين روايات متعدد را كه يكى را بخارى و بقيه را مسلم نقل كرده، در صحيحين آمده اند كه نزد اهل سنت از اعتبار بسيار بالايى برخوردارند.
اكنون به نقل رواياتى مى پردازيم كه در غير صحيحين آمده است.
7. أبو داود از جابر بن سمره نقل مى كند كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود:
«لا يزال هذا الدين عزيزاً إلى اثنى عشر خليفه فكبّر الناس و ضجّوا ثم قال كلمة خفية، قلت لأبى: يا أبتى ما قال؟ فقال: قال: كلّهم من قريش.(1)
«از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شنيدم كه مى گويد: اين دين عزيز است تا زمانى كه دوازده خليفه بر سر كار باشند. سپس مردم تكبير گفتند و سر و صدا كردند. آن گاه پيامبر كلمه اى را آهسته گفت: به پدرم گفتم: پدرجان چه گفت؟ گفت: مى فرمايد: همگى از بنى هاشم هستند».
8. ترمذى از جابر بن سمره نقل مى كند:
قال رسول الله(صلى الله عليه وآله)يكون من بعدى اثنا عشر أميراً. ثم تكلم بشىء لم أفهمه فسألت الذى يلينى فقال: قال: كلّهم من قريش».(2)
«رسول خدا(صلى الله عليه وآله)فرمود: بعد از من دوازده امير خواهد بود، آنگاه سخنى گفت كه من نفهميدم از كسى كه در كنار من بود، پرسيدم، گفت: همگى از قريش هستند».

1 . سنن ابى داود، ج2، ص 207، كتاب المهدى، و اين روايات را به دو طريق ديگر نيز نقل كرده است.
2 . سنن ترمذى، ج2، ص 35، چاپ 1342قمرى.

صفحه 339
ترمذى مى گويد: اين حديث، صحيح است و به طرق گوناگون از جابر نقل شده، آن گاه طريق ديگرى را كه منتهى به جابر مى شود، نقل مى كند.
9. أحمد در مسند خود نقل مى كند: از پيامبر شنيدم كه فرمود:
براى اين امّت دوازده خليفه خواهد بود، آن گاه اين حديث را از 34 طريق نقل مى كند.(1)
10. حاكم در مستدرك خود بر صحيحين در كتاب «معرفة الصحابة» از عون بن جحيفه و او از پدرش نقل مى كند كه من با عمويم نزد پيامبر بودم، فرمود:
«لا يزال أمر أُمّتى صالحاً حتّى يمضى اثنا عشر خليفة».
«پيوسته وضع امّت من خوب و مناسب خواهد بود تا زمان دوازده خليفه بگذرد».
آنگاه پيامبر آهسته سخن گفت، به عمويم گفتم كه جلوتر از من نشسته بود، پيامبر چه گفت؟ گفت: پسرم! فرمود: همگان از قريشند.(2)
11. و نيز از جابر بن سمره نقل مى كند كه من نزد رسول خدا بودم، شنيدم كه مى گويد:
«لا يزال أمر هذه الامة ظاهراً حتّى يقوم اثنا عشر خليفة».
«امت من ظاهر و پيروز خواهد بود تا روزى كه بر آنان دوازده خليفه حكومت كنند. آنگاه سخنى گفت كه من درست نشنيدم. از پدرم پرسيدم كه نزديكتر از من بود كه پيامبر چه گفت؟ گفت: فرمود: همگان از قريشند».(3)

1 . مسند أحمد، ج5، ص 86 108.
2 . مستدرك، ج3، ص 617.
3 . مستدرك حاكم، ج3، ص 318.

صفحه 340
12. ابن حجر در صواعق از جابر بن سمره نقل مى كند كه پيامبر فرمود:
«يكون بعدى اثنا عشر أميراً كلّهم من قريش».(1)
«پس از من دوازده امير خواهد بود كه همگان از قريشند».
13. احمد از مسروق نقل مى كند كه ما نزد عبدالله بن مسعود بوديم و او به ما قرآن مى آموخت، مردى به او گفت: آيا از پيامبر پرسيدى كه چند خليفه بر اين امت حكومت خواهند كرد؟ عبدالله بن مسعود گفت: از روزى كه وارد عراق شدم، كسى اين موضوع را از من نپرسيده است. آرى از او پرسيدم، فرمود: «اثنا عشر كعدة نقباء بنى اسرائيل»، «دوازده خليفه همانند بزرگان بنى اسرائيل».(2)
14. همين حديث را خطيب بغدادى در تاريخ خود با سندى از جابر بن سمره نقل كرده است.(2)
15. متقى هندى در منتخب كنزالعمال همين حديث را از احمد و طبرانى در معجم كبير وحاكم در مستدرك نقل كرده است.(3)
16. سيوطى در تاريخ الخلفاء به سند خوب از ابن مسعود نقل مى كند كه پس از او چند خليفه بر اين امت حكومت خواهد كرد، او گفت: ما از رسول خدا همين را پرسيديم، فرمود: «اثنا عشر كعدة نقباء بنى إسرائيل».(4)
اينها نمونه هايى است كه در آنها خلافت دوازده امام نقل شده است و در اين روايات نشانه ها و صفات و شماره آنها وارد شده است، چيزى كه هست بايد

1 . الصواعق، ص 189.   2 . مسند احمد، ج1، ص 398.
2 . تاريخ بغداد، ج14، ص 353، شماره 7673.
3 . منتخب كنزالعمال، در حاشيه مسند احمد، ج5، ص 312.
4 . تاريخ الخلفاء، ص 10.

صفحه 341
به دنبال مصاديق و اشخاص آنان برويم و اين در صورتى روشن مى شود كه كه علائم مذكور در روايات را در يك جا گرد آوريم تا از اين طريق مصاديق آنها را بشناسيم. اينك نشانه ها و علائم اين خلفا در اين روايات:
با بررسى متون گذشته مى توان علائم مذكور را در هشت علامت جمع كرد:
1. عزت اسلام (لا يزال الإسلام عزيزاً)
2. عزّت دين (لا يزال هذا الدين عزيزاً منيعاً)
3. بر پا بودن دين (لا يزال أمر الأمة قائماً)
4. حكومت صلح و صفا بر امّت( لا يزال أمر الأمّة صالحاً)
5. پيروزى امّت(لا يزال أمر هذه الأمّة ظاهراً)
6. اين افتخارات در گرو حكومت دوازده امير از قريش است(كل ذلك حتّى يمضى فيهم اثناعشر أميراً من قريش).
7. اين نشانه ها در گرو ولايت دوازده خليفه از قريش است(حتّى يليهم اثنا عشر خليفة كلهم من قريش)
8. شماره آنها به شماره نقيبان بنى اسرائيل است(وانّ عددهم كعدد نقباء بنى إسرائيل)
اين نشانه ها و امتيازات، جز در دوازده امام، از على(عليه السلام) گرفته تا فرزندش مهدى(عج) جمع نمى باشد و در حقيقت اين احاديث را بايد نوعى غيب گويى و معجزه علمى پيامبر شمرد بالأخص آنگاه كه احاديث ديگر به آنها ضميمه شود، مانند:

صفحه 342
1. حديث ثقلين(1)
2. حديث سقيفه(2)
3. حديثى كه اهل بيت(عليهم السلام) را مايه امنيت و هدايت امّت مى شمارد.(3)
دوازده امام كه در ميان مسلمانان كاملاً شناخته شده هستند و شيعه به امامت آنان عقيده دارد كه نخستين آنها على(عليه السلام) اميرمؤمنان و آخرين آنان مهدى موعود است، داراى اين علائم و نشانه ها هستند. اگر كسى بر زندگانى علمى و اجتماعى و سياسى آنان واقف شود خواهد ديد كه اين شخصيت هاى معصوم نمونه بارز اخلاق و در قلّه علم و عمل، و از نظر تقوا و پارسايى و احاطه به قرآن و سنّت بى بديل هستند و خدا به واسطه آنان، دين خود را حفظ كرده و رسالت پيامبر(صلى الله عليه وآله)را عزيز نموده است.
اگر ما اين دوازده امام را مصداق اين احاديث بشماريم، كوچكترين مانعى در اين تطبيق نيست و امّا اگر از آنها بگذريم، هيچگاه دوازده خليفه اى كه پس از رحلت پيامبر پياپى بيايند و مايه عزّت اسلام و رفعت دين شوند، پيدا نخواهيم كرد.

1 . حديث ثقلين از احاديث متواتر است، بيش از 20صحابى آن را نقل كرده است به عنوان نمونه: مستدرك حاكم، ج4، ص 148 و ذهبى در تلخيص مستدرك، مسند احمد، ج3، ص 17 و 26.
2 . حديث سقيفه از روايات متضافر است، مستدرك حاكم، ج3، ص 151.
3 . حديث «اهل بيتى أمان لأُمّتى»، مستدرك حاكم، ج3، ص 149.

صفحه 343

تأويل هاى ناروا

الف: برخى مى گويند: مراد از اين دوازده خليفه، دوازده خليفه اموى است كه نخستين آنان يزيد بن معاويه و آخرين آنان، مروان حمار است كه مجموعاً دوازده خليفه مى شوند.
اين گروه براى اين كه دوازده خليفه را پشت سر هم ارائه كنند، معاويه، وعبدالله بن زبير ومروان بن حكم را از قلم انداخته و آنان را چنين معرفى مى كنند:
1. يزيد بن معاويه، 2. فرزند او معاويه، 3. عبدالله بن مروان، 4. وليد بن عبدالملك، 5. سليمان بن عبدالملك، 6. عمر بن عبدالعزيز، 7. يزيد بن عبدالملك، 8. هشام بن عبدالملك، 9. وليد بن يزيد، 10، يزيد بن وليد، 11. ابراهيم بن وليد، 12. مروان بن محمد.(1)
جاى گفتگو نيست كه پرونده زندگانى اين افراد پر از فساد و گناه و قتل و غارت و فجايع است ولى تأويل كنندگان مى گويند: ميزان، گرايش عمومى به اين افراد است نه پيراستگى صفحات زندگانى آنان.
من از ابن حجر اين عالم بزرگ درشگفتم چگونه بدون بررسى دقيق اين احاديث را بر اين افراد جنايتكار تطبيق مى كند و مدعى مى شود ميزان گرايش عمومى مردم به آنهاست، نه پاكدامنى آنها، زيرا:
1. اگر حضرت در مقام مدح و ستايش اين دوازده خليفه نباشد، چه سودى در اين حديث خواهد بود.

1 . فتح البارى بشرح صحيح البخارى، ج13، ص 212، چاپ دارالمعرفة، بيروت.

صفحه 344
2. چگونه مى گويد: ملاك، گرايش عموم مردم به اين افراد است نه پاكدامنى آنان، در حالى كه حديث مى گويد: لا يزال هذاالدين عزيزاً منيعاً قائماً أمر أمتى صالحاً، أمر امتى ظاهراً»، همه اين عبارات حاكى از آن است كه اين دوازده خليفه بايد در قلّه تقوا و پرهيزگارى باشند، و در سايه كمالات معنوى آنان، دين اسلام عزت و عظمت يابد، بنابراين، ميزان، عظمت شخصيت آنان از نظر عقلى و فكرى و علمى و دينى است نه گرايش عمومى.
3. اگر ميزان، گرايش عمومى بود چگونه يزيد را از اين افراد مى شمارد در حالى كه او سه سال سلطنت كرد. در سال اول، فرزند پيامبر حسين بن على(عليه السلام) را به شهادت رساند و در دومين سالِ سلطنت، مردم مدينه ومكه بر ضد او قيام كردند و بر اثر سركوبى آنان، خونريزى عظيم و رسوايى بزرگى پديد آمد كه قلم از ذكر آنان شرم دارد و به عنوان «وقعه حرّه» معروف است. و در سال سوم، براى دستگيرى عبدالله بن زبير، كعبه را سنگباران و آتش باران كرد.
ب: برخى مى گويند مقصود از اين دوازده خليفه كه مايه عزت اسلام و دين هستند، پس از ظهور حضرت مهدى خواهد بود.(1)
اين تأويل بسيار ناروا و نامربوط است، زيرا ظاهر احاديث اين است كه پيامبر از خلفاى خود پس از رحلت خويش خبر مى دهد، نه از خلفاى پس از ظهور حضرت مهدى(عج).
ج: گاهى مى گويند: مراد خليفه هايى است كه مردم خلافت آنان را از دل و جان پذيرفته اند و آنان عبارتند از چهار خليفه معروف، 5. معاويه، 6. يزيد بن

1 . فتح البارى، ج13، ص 213.   2 . فتح البارى، ج13، ص 214.

صفحه 345
معاويه، 7. عبدالملك بن مروان، 8. وليد، 9. سليمان. 10. يزيد، 11. هشام (چهارمين فرزند عبدالملك) ، 12. وليد بن يزيد بن عبدالملك.
لازم به توضيح است كه بين سليمان و يزيد، خليفه اموى عمر بن عبدالعزيز فاصله شده است كه معلوم نيست به چه دليلى او را به حساب نياورده اند.(2)
من از اين سخن كه آن را به قاضى عياض نسبت مى دهند درشگفتم چگونه يزيد بن معاويه را مايه عزت اسلام شمرده با آن جناياتى كه در مدت خلافت خود انجام داد، آنگاه چگونه وليد بن يزيد را از اين افراد شمرده كه درگذشته نمونه اى از بى دينى او را ياد كرديم كه با قرآن چگونه رفتار كرد.
خلاصه سخن اين كه خلفاى دوازده گانه اى كه پس از پيامبر(صلى الله عليه وآله) به صورت پيوسته شايسته خلافت باشند و مايه عزت و عظمت گردند، جز ائمه اثناعشر افراد ديگرى نيستند و ديگران يا فاقد علائمى هستند كه در اين احاديث آمده و يا عدد آنان بيش از دوازده نفر است تا آنجا كه براى تطبيق اين دوازده نفر بر امويان، «عمر بن عبدالعزيز» را كه به طور نسبى از صالحان بنى اميه است از قلم انداخته اند.
در اين جا، استاد بزرگ جناب سيد محمدتقى حكيم سخنى دارد كه شايسته است به ترجمه آن بپردازيم. او مى گويد: از اين روايات امورى استفاده مى شود:
1. شماره اين اميران و خلفا از دوازده تجاوز نمى كند و همگان از قريشند.
2. از اين كه آنان را به نقيبان بنى اسرائيل تشبيه مى كند، بايد گفت: اين افراد

صفحه 346
به وسيله خود پيامبر تعيين شده اند، چنان كه نقيبان بنى اسرائيل به وسيله موسى مشخص شده بودند، چنان كه مى فرمايد:
(وَلَقَدْ أَخَذَ اللهُ مِيثاقَ بَنى اسرائيلَ وَبَعَثْنا مِنْهُمْ اثْنَى عَشَرَ نَقِيباً).(1)
«خداوند از بنى اسرائيل پيمان گرفت و ما دوازده نقيب(سرپرست) از آنان برانگيختيم».
3.اين روايات، بقاى دين و عزّت آن را تا روز رستاخيز، به وجود آنان وابسته نموده، چنان كه مُسلِم چنين روايت مى كند: «إنّ هذاالأمر لا ينقضى حتّى يمضى فيهم اثناعشر خليفة» و در روايتى ديگر صريحتر از اين مى گويد:«لا يزال هذا الأمر فى قريش ما بقى من الناس اثنان».
جانشينى از پيامبر در قريش همچنان ادامه خواهد يافت تا آنجا كه در روى زمين دو نفر بمانند.
بنابراين، علائم ياد شده جز با مبناى اماميه كه بر اساس امامت ائمه دوازده گانه است،تطبيق نمى كند، و از طرفى هم، حديث ثقلين آن را تأييد مى كند. نكته مهم اين كه خلافت و امامتى كه براى اين دوازده نفر ثابت مى شود، امامت واقعى است كه به خاطر شايستگى به آنها داده شده است، نه خلافت ظاهرى و قدرت سياسى كه بر اثر قهر و غلبه به دست مى آيد، زيرا خليفه شرعى، امامى است كه رهبرى خود را از خدا گرفته و آن نوعى منصب شرعى است، و اين گونه رهبرى، شايسته فردى است كه از طرف خدا معيّن مى شود، ولى پيروى عملى و

1 . مائده/12.

صفحه 347
پذيرش مردم و يا عدم پذيرش آنان در اين شايستگى و لياقت، اثرى نمى گذارد. امام معصوم، سلطه شرعى خود را داراست هر چند، نوع مردم به او نگروند.
نكته اى كه شايان ذكر است اينكه: اين روايات كه به خلافت دوازده نفر تصريح مى كند از پيامبر(صلى الله عليه وآله) ثابت شده و راويانى آن را نقل مى كنند، در زمانى مى زيستند كه هنوز دوازده خليفه به پايان نرسيده بود. شايسته بود آنان كه مصادر نقل اين روايات هستند كمى در آن دقت كنند تا دچار اشتباه نشوند.
اكنون كه سخن به اين جا رسيد، شايسته است در معرفى اين دوازده امام، به صورت موجز و فشرده سخن بگوييم.

صفحه 348
امير مؤمنان على(عليه السلام)   
1

امير مؤمنان على (عليه السلام)

على بن ابى طالب(عليه السلام) نخستين امام وپيشواى جهان اسلام است كه امامت وخلافت او در روز غدير خم تثبيت گرديد ورهبرى جامعه اسلامى پس از در گذشت پيامبر(صلى الله عليه وآله) بر عهده او گذارده شد.
زندگى على(عليه السلام) را مى توان به پنج بخش زير تقسيم كرد.
1. از ولادت تا بعثت پيامبر(صلى الله عليه وآله) .
2. از بعثت تا هجرت.
3. از هجرت تا وفات پيامبر(صلى الله عليه وآله) .
4. از وفات پيامبر(صلى الله عليه وآله) تا خلافت آن حضرت.
5. از خلافت تا شهادت.
اكنون به گونه اى فشرده در باره هريك از اين پنج فراز از زندگانى امام بحث مى كنيم:
1. ازولادت تا بعثت پيامبر(صلى الله عليه وآله): على(عليه السلام) در سال سى ام عام الفيل، يعنى ده سال پيش از بعثت، در «كعبه»، خانه خدا، ديده به جهان گشود وهنوز پنج سال از

صفحه 349
عمر او نگذشته بود كه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)او را به خانه خود برد و تربيت او را مستقيماً بر عهده گرفت(1). على(عليه السلام) از همان دوران كودكى با پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) بود و پيش از بعثت نيز با پيامبر در عبادت شركت مى كرد (2).
2. از بعثت تا هجرت: او نخستين كسى است كه به پيامبر بزرگ اسلام(صلى الله عليه وآله)ايمان آورد(3) ومدت سيزده سال در مكّه همراه پيامبر عظيم الشأن اسلام بود ووحى الهى را مى نوشت. آن حضرت، در شب هجرت پيامبر به مدينه، ايثارگرانه در بستر پيامبر خوابيد و از اين طريق، ايمان واخلاص خود را در طريق اهداف الهى براى چندمين بار ثابت فرمود.
3. از هجرت تا وفات پيامبر(صلى الله عليه وآله): وى در اين مدت كه از ده سال تجاوز نمى كرد جز در غزوه تبوك كه به امر پيامبر(صلى الله عليه وآله) در مدينه باقى ماند، درتمام غزوات حضور داشت. وغالباً در سايه ايثار و فداكارى هاى وى، سپاه اسلام بر سپاه شرك پيروز شد.
4. از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) تا خلافت: اين دوره از زندگانى على(عليه السلام) كه بيست و پنج سال به طول انجاميد دوران سكوت شكوهمند او است. وى در عين آنكه به حكومت وقت اعتراض داشت وخلافت را حق خود مى دانست، از همكارى و ارشاد وتعليم احكام خود دارى نكرد وخدمات ارزنده اى به جهان اسلام عرضه داشت.
5. از خلافت تا شهادت: پس از قتل عثمان، على(عليه السلام) به تقاضاى اكثريت

1 . سيره ابن هشام ج1ص 246.
2 . نهج البلاغة خطبه قاصعه شماره 187 ط عبده.
3 . تاريخ طبرى ج2ص212وكامل ابن اثير ج2 ص22.

صفحه 350
قريب به اتفاق مهاجر وانصار، به خلافت برگزيده شد. او نخست از پذيرش اين مقام خود دارى مى كرد ولى سرانجام پس از اصرار مهاجر و انصار زمام خلافت را به دست گرفت.
خلافت وزمامدارى على(عليه السلام) كه سراسر عدل و دادگرى واحياء سنّت هاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود، بر گروهى سخت وگران آمد وصفوف مخالفى در برابر وى گشود. اين مخالفت ها سرانجام به نبردهاى خونين سه گانه:«ناكثين»، «قاسطين» و «مارقين» منجر گرديد.

نبرد با ناكثين:

نبرد با «ناكثين» (پيمان شكنان) ازاين جهت رخ داد كه طلحه وزبير كه در آغاز با على(عليه السلام) بيعت كرده بودند تقاضاى فرمانروايى بر بصره وكوفه را داشتند ليكن امام(عليه السلام) با درخواست آنان موافقت نكرد، آنان سرانجام مخفيانه مدينه را به عزم مكّه ترك كردند و درآنجا با استفاده از ثروت امويان ارتشى تشكيل دادند وبه بصره رهسپار شده وآنجا را به تصرف خويش در آوردند، على(عليه السلام)مدينه را به عزم خلع يد آنان ترك گفت، در نزديكى بصره نبرد شديدى بين امام وسپاهيانش از يك سو وبين طلحه وزبير وهمراهانشان از ديگر سو رخ داد كه اين جنگ با پيروزى على(عليه السلام) وشكست «ناكثين» پايان پذيرفت.واين همان جنگ «جمل» است كه در تاريخ براى خود سرگذشت گسترده اى دارد.

صفحه 351

نبرد با قاسطين:

معاويه از مدّتها قبل از خلافت على(عليه السلام) مقدّمات خلافت را براى خود در شام فراهم آورده بود.وقتى امام براى خلافت برگزيده شد فرمان عزل او را صادر كرد، وحتى يك لحظه هم با ابقاء او به حكومت شام موافقت نفرمود، در نتيجه، سپاه عراق و شام در سرزمينى به نام «صفّين» به نبرد پرداختند ودر لحظاتى كه مى رفت سپاه على(عليه السلام) بر لشگر شام پيروز شود، معاويه با نيرنگ خاصى، در ميان سربازان امام(عليه السلام) اختلاف وشورش پديد آورد; سرانجام، پس از اصرار زيادِ ياران على(عليه السلام)، آن حضرت ناچار به حكميّت «ابو موسى اشعرى» از سوى سپاهيان خود در برابر «عمرو عاص» از جانب لشگر شام تن در داد كه آنان در باره مصالح اسلام ومسلمين مطالعه كنند و در باره سرپيچى معاويه از بيعت ونظر خود را اعلام دارند. وضع على(عليه السلام) در پذيرفتن مسئله حكميّت به پايه اى رسيد كه اگر نمى پذيرفت شايد رشته حيات او گسسته مى شد ومسلمانان با بحران شديدى روبرو مى شدند، پس از فرا رسيدن موعدى كه قرار بود «داوران» نظر خود را ابراز دارند، عمرو عاص، ابو موسى را فريفت و خود ابو موسى بر آن تصريح كرد واين امر، حيله گرى مخالف را بيشتر آشكار ساخت، پس از ماجراى حكميّت تعدادى از مسلمانانى كه باحضرت على(عليه السلام)همراه بودند عليه آن حضرت قيام كردند و امام را براى قبول حكميّتى كه خودشان تحميل كرده بودند مورد انتقاد قرار دادند.

صفحه 352

نبرد با مارقين:

نبرد با «مارقين» نبرد با همان گروهى است كه على(عليه السلام) را وادار به پذيرش حكميت كردند، ولى پس از اندى از كار خود پشيمان شده و او را وادار به نقض عهد وپيمان كردند، امّا على(عليه السلام) كسى نبود كه پيمان خود را بشكند ونقض عهد فرمايد; اينان كه همان خوارج هستند در برابر حضرت على(عليه السلام)دست به صف آرايى زدند ودر نهروان با آن حضرت به جنگ پرداختند. حضرت على در اين نبرد پيروز گشت ليكن كينه خوارج در دلهاشان نهفته ماند.
سرانجام على(عليه السلام) پس از پنج سال حكومت در شب نوزدهم رمضان سال چهلم هجرى به دست «عبدالرحمن بن ملجم» كه يكى از افراد «مارقين» بود به شهادت رسيد.
شخصيت على(عليه السلام) بالاتر از آن است كه در مقاله يا كتابى بگنجد و كافى است بدانيم خليفه دوم عمربن خطاب در باره او چنين مى گويد:
«عقمت النّساء أن يلدن مثل على بن أبى طالب» زنان، ديگر شخصيتى مانند على نياوردند.
«شبلى شميل» لبنانى، پيشواى ماديين عصر خود نيز در باره على(عليه السلام)چنين مى گويد:
«الإمام على بن أبى طالب، عظيم العظماء، نسخة مفردة، لم ير لها الشرق ولاالغرب صورة طبق الأصل لاقديماً ولاجديداً» (1).
امام و پيشواى انسانها على بن ابى طالب، بزرگ بزرگان ويگانه نسخه اى

1 . صوت العدالة الإنسانية، ج1،ص37.

صفحه 353
است كه با اصل خود (پيامبر عالى قدر اسلام) مطابق است وهرگز شرق وغرب نسخه اى مطابق على(عليه السلام) در گذشته وحال نديده است.
همچنين «جرج جرداق» نويسنده لبنانى در باره امام مى گويد:
«ماذا عليك يا دنيا لو حشدت قواك فأعطيت فى كل زمن عليّاً بعقله ولسانه وذى فقار» (1).
چه مى شد اى روزگار اگر قدرتها ونيروهاى خود را بسيج مى كردى ودر هر دوره انسانى مانند على(عليه السلام) از نظر عقل وخرد، سخن وبيان، قدرت وشجاعت به جامعه بشرى تحويل مى دادى؟.
اكنون با كمال پوزش از خوانندگان گرامى زندگى نخستين پيشوا را به پايان رسانيده اميد است مبسوط آن را در كتاب هايى كه در اين زمينه نگاشته شده است مطالعه فرماييد.

1 . همان مدرك، ص49.

صفحه 354
فاطمه زهرا(عليها السلام) دخت گرامى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)    
2
فاطمه زهرا (عليها السلام)
دخت گرامى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)
سخن درباره امامان وپيشوايان معصوم است،و دخت گرامى پيامبر، حضرت زهرا (عليها السلام) هرچند امام وپيشوا نيست، ولى مادر يازده پيشواى معصوم است كه قسمتى از شخصيت وراثتى آنان، مربوط به مادر آنها ست ازاين جهت، لازم است به صورت فشرده درباره او سخن بگوييم.
همگى مى دانيم پدر ومادر، درزمينه شخصيت انسان، تأثير بسزايى دارند. روحيات والدين فهرست وار، به فرزندان منتقل مى شود، وسپس با رشد طبيعى فرزند، رشد مى نمايد.واين مسأله اى است كه علم امروز ازآن پرده برداشته وآيين مقدس اسلام نيز درآيات وروايات برآن صحه نهاده است.
در فضيلت دخت گرامى پيامبر،همين بس كه از پدرى مانند رسول گرامى(صلى الله عليه وآله) و مادرى مانند خديجه به وجود آمده است. شخصيت پيامبر گرامى بر همه ما واضح وروشن است. شايسته است با مادر اونيز آشنا شويم. مادر او

صفحه 355
خديجه دختر خويلد، همسر رسول خداست كه نخستين بانو ويا فردى است كه به رسول گرامى ايمان آورده است، ومدّتها به همراه على(عليه السلام) با پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)نماز گزارده درحالى كه احدى به اسلام نگرويده بود(1).
عفيف كندى مى گويد: براى بازرگانى وارد سرزمين مكه شدم،مردى را ديدم كه دربرابر كعبه نماز مى گزارد، اندكى بعد زنى آمد وبه او اقتدا كرد، آنگاه نوجوانى آمد و به آن دو پيوست.از عباس عمّوى پيامبر پرسيدم اين سه نفر كيستند واز چه آيينى پيروى مى كنند؟وى درپاسخ گفت:وى محمد فرزند عبداللّهبرادر زاده من است. مى گويد:خدا مرا به عنوان پيامبر برانگيخته است،و اين زن، همسر او خديجه، واين نوجوان برادر زاده ديگر من است كه به او ايمان آورده است. سوگند به خدا در روى زمين، اين مرد، جز اين دو نفر پيروى ندارد(2).
خوب است فضيلت ومقام خديجه را اززبان رسول خدا بشنويم:
1. ابو هريره مى گويد: رسول خدافرمود:جبرئيل به سوى من آمد وگفت: اين خديجه است كه به سوى تو مى آيد و ظرفى مى آورد كه درآن خوردنى وآشاميدنى است.آنگاه كه به سوى توآمد، از پروردگارش ومن به او سلام برسان و بشارت بده كه خدابراى او دربهشت، خانه اى آرام وراحت ساخته است(3).
2. عايشه مى گويد: من بر هيچ يك اززنان پيامبر حسد نورزيدم، جز خديجه ومن در زمان او نبوده ام ورسول خدا هرگاه، گوسفندى سر مى بريد، قسمتى از آن را براى دوستان خديجه مى فرستاد. من از چنين اظهار محبتى،

1 . كامل، ابن اثير، ج2، ص37، شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد، ج13، ص197.
2 . شرح نهج البلاغه، ج13، ص225.
3 . صحيح مسلم، ج7، ص133.

صفحه 356
خشمگين مى شدم. پيامبر فرمود:خدا مهر اورا به من داده است(1).
3. روزى پيرزنى با پيامبر سخن مى گفت، وپيامبر از حال اومى پرسيد وبه او احترام مى گذاشت وقتى از انگيزه اين كار پرسيدم،فرمود:وفا، از ايمان است، او درزمان خديجه به خانه ما مى آمد(2).
4. انس مى گويد:هرگاه ارمغانى براى پيامبرمى آوردند، پيامبر مى فرمود، آن رابه خانه فلان زن ببريد، او دوست خديجه بود، اورا بسيار دوست مى داشت(3).
5. عايشه مى گويد: روزى پيامبر از خديجه ياد كرد، من براو رشك بردم وگفتم:او پيرزنى بيش نبود وخدا بهتر ازاورا به تو داده است !در اين هنگام پيامبر خشمگين شد، وموهاى سرش راست ايستاد سپس فرمود: به خدا سوگند، چنين نيست. هرگز خدا بهتر ازاورا به من نداده است، او هنگامى كه مردم به من كفر مىورزيدند، به من ايمان آورد، هنگامى كه مردم مرا تكذيب مى كردند، مرا تصديق كرد، هنگامى كه مردم مرا از دارايى خود محروم كردند، او سرمايه خود را در اختيار من نهاد، خدا فرزندانى از او به من ارزانى داشت، واز ديگران به من چيزى عطا نفرمود. عايشه مى گويد:پس از شنيدن اين سخنان با خود پيمان بستم كه ديگر درباره خديجه بدگويى نكنم(4).
6. ابن عباس مى گويد: پيامبر فرمود: برترين زنان بهشت،چهار زن هستند: 1. خديجه دختر خويلد2. فاطمه دختر محمد 3. مريم دختر عمران4. آسيه دختر

1 . صحيح مسلم،ج7، ص134.
2 . شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد، ج18، ص108.
3 . سفينة البحار، ج1، ص380،ماده «خرج»
4 . صحيح مسلم، ج7ص134، اسدالغابة، ج5،ص438.

صفحه 357
مزاحم همسر فرعون.(1)
از اين احاديث واحاديث ديگر به خوبى استفاده مى شودكه مادر فاطمه، مقام بس والا وارجمندى دارد و تا او در قيد حيات بود، پيامبر همسر ديگرى انتخاب نكرد، و سالى كه او درگذشت آن را سال حزن و اندوه اعلام نمود، وبه هنگام وفات، خود وارد قبر خديجه شد وبا دستهاى مبارك خود، بدن اورا درقبر نهاد، ودرقبرستان حجون به خاك سپرد(2).
در اين جا سخن درباره مادر زهرا به پايان مى رسد، اكنون وقت آن رسيده است كه درباره خود آن بانوبه سخن بپردازيم.

ميلاد فاطمه (عليها السلام)

دخت گرامى پيامبر، روز بيستم جمادى الاخرة سال پنجم بعثت چشم به جهان گشود. او درمكه هشت سال ودر مدينه ده سال با پدر خود زندگى كرد و پس از رحلت پيامبرگرامى، هفتاد و پنج يا نود وپنج روز در قيد حيات بود، آنگاه به لقاى الهى پيوست(3).
او پنج ساله بود كه مادر گرامى خودرا از دست داد، ودرهمان ايّام نيز، با فقدان بزرگترين حامى پدر يعنى حضرت ابو طالب، روبرو گشت، واين دو حادثه ناگوار،روح وروان او را فشرد، ودرعين حال عواطف و محبت هاى پدر را بيش از پيش به خود جلب كرد، از آنجا كه كاردرون خانه بر دوش او قرار

1 . خصال، ج1ص96، بحارالأنوار، ج16، ص2.
2 . سيره حلبى، ج1، ص346.
3 . كشف الغمة، ج1، ص339.

صفحه 358
گرفت، در قلمرو زندگى پخته تر وآبديده تر شد.
در سن هشت سالگى آنگاه كه پدر بزرگوارش مكه را به عزم مهاجرت به مدينه ترك گفت همراه گروهى از زنان مسلمان كه درتاريخ به نام«فواطم» نام برده مى شوند، به مدينه پانهاد، دراين موقع، فصل نوينى در زندگى، به روى خود گشود.
پيشرفت اسلام و گسترش آيين خدا و بالا رفتن عظمت ظاهرى پيامبر در ميان قبايل، سران عرب را برآن داشت كه با پيامبر رابطه خويشى برقرار نمايند، و با تنها دخترى كه در خانه داشت، ازدواج كنند. ماه وهفته اى نمى گذشت مگر كه پيامبر پيشنهادى را دريافت مى كرد، درخواست ها را با دختر خود درميان مى نهاد، ولى كوچكترين رغبتى در چهره او احساس نمى كرد، زيرا زهرا به خوبى مى دانست، مسئله «ازدواج» زندگى دو جسم در كنار هم نيست، بلكه الفت دو روح است كه بايد همخوى وهمسو باشند.از اين جهت درانتظار آن بود كه خواستگارى همسو با روحيات وى، سراغ او بيايد.
وقتى على(عليه السلام) به عنوان خواستگار حضور پيامبر رسيد، وپيامبر، درخواست على را در اختيار فاطمه نهاد، سكوتى پرمعنا بر مجلس حاكم شد، سكوتى كه نشانه رضايت زهرا، آن هم توأم با حجب و حيا بود، وقتى پيامبر از رضايت درونى او آگاه شد، موافقت خودرا با تكبير اظهارنمود، وبه يك معنا مسأله را خاتمه يافته تلقى كرد، فرمود:«فَداها أبُوها سُكُوتهُا رِضاها» «پدرش به فدايش، خاموشى او نشانه رضايت اوست»موافقت زهرابه على(عليه السلام)ابلاغ شد وقرار شد كه مقدمات كارا را فراهم سازد.دارايى على در آن روز جز يك شمشير

صفحه 359
وزره چيز ديگرى نبود. على مأمور شد كه زره خود را بفروشد ومقدمات و مخارج عروسى را فراهم آورد.او زره خودرا فروخت وپول آن را خدمت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آورد. پيامبر مشتى از آن را بدون اينكه بشمارد به بلال داد، كه براى زهرا، مقدارى عطر بخرد، و باقيمانده را در اختيار ابى بكر وعمار گذارد، تا از بازار مدينه براى داماد وعروس، لوازم زندگى تهيه نمايند.آنان به دستور پيامبر برخاستند واشياء زير را كه در حقيقت جهيزيه زهرا بود، خريدارى نمودند وبه محضر پيامبر آوردند.

صورت جهيزيه دختر پيامبر

1. پيراهنى كه به هفت درهم خريدارى شده بود.
2. روسرى (مقنعه) كه قيمت آن يك درهم بود.
3. قطيفه مشكى كه تمام بدن را كفايت نمى كرد.
4. يك سرير عربى (تخت) كه از چوب وليف خرما مى ساختند.
5. دو تشك ازكتان مصرى كه يكى پشمى وديگرى از ليف خرما بود.
6. چهار بالش كه دو تاى آن از پشم، ودوتاى ديگر از ليف خرما بود.
7. پرده.
8. حصير هجرى.
9. دست آس.
10. مشكى از پوست.
11. كاسه چوبى براى شير.

صفحه 360
12. ظرف پوستى براى آب.
13. سبوى سبز رنگ.
14. كوزه هاى متعدد.
15. دو بازو بند نقره اى.
16. يك ظرف مسى.
وقتى چشم پيامبر به آنها افتاد فرمود:خداوندا، زندگى را بر گروهى كه بيشتر ظروف آنها سفالست، مبارك گردان.(1)
مهريه دختر پيامبر قابل دقّت است. مهر او «مهر السنة» بود كه همان پانصد درهم مى باشد(2).
در حقيقت اين ازدواج براى ديگران سرمشق بود. براى پسرانى كه از بار سنگين مهريه مى نالند و گاهى قيد ازدواج را مى زنند; براى دختران كه كار مهريه را سخت نگيرند.
اساساً محيط زندگى زناشويى، بايد با صميميت ومهر و وفا، گرم ومطبوع گردد، وگرنه مهريه هاى سنگين وجهيزيه هاى كمرشكن فروغى به زندگى نمى بخشد.
در عصر حاضر، اولياى دختر براى تحكيم موقعيت وتثبيت وضع دختر خود، داماد را زير بار سنگين مهر قرار مى دهند تاروزى بر اثر بوالهوسى دست به

1 . اللّهُمّ بارِكْ لِقَوم جُلّ آنِيَتَهُمُ الْخَزِفَ بحار الأنوار 43/94 به «كشف الغمة» ج1/359 نيز مراجعه شود
2 . وسائل الشيعة ج15/8.

صفحه 361
طلاق نزند. در حالى كه اين كار هدف آنان را تأمين نمى كند، ودرمان قطعى و علاج حقيقى آن، اصلاح وضع اخلاقى جوانان است.محيط فرهنگ واجتماع مابايد طورى باشد، كه ريشه اين افكار را درمغز جوانان ما پديد نياورد، وگرنه گاهى كار به جايى مى رسد كه دختر حاضر مى شود، با بذل مهر خود، از خانه شوهر،جان به سلامت برد.

مراسم عروسى

گروهى از طرف داماد وعروس دعوت شدند، و على(عليه السلام) به افتخار همسر گرامى خود، وليمه اى ترتيب داد.پس از صرف غذا، رسول گرامى فاطمه را به حضور طلبيد، فاطمه درحالى كه شرم وحيا سراسر وجود اورا گرفته بود، شرفياب محضر پيامبر گرديد. عرق حجب وخجالت از پيشانى او مى ريخت. وقتى چشم اوبه پيامبر افتاد، پاى او لغزيد ونزديك بود به زمين بخورد. پيامبر دست دختر خودرا گرفت و درحق او دعا فرمود وگفت:
خداوند تورا از تمام لغزشها مصون بدارد. آنگاه چهره زهرا را باز كرد ودست عروس را در دست داماد نهاد وچنين گفت: «باركَ اللّه لَكَ فِى إبنة رسولِ اللّه يا عَلِى نِعْمتِ الزّوجة فَاطِمةُ» دختر پيامبر خدا، بر تو مبارك باد، على، فاطمه چه همسر خوبى است سپس رو به فاطمه كرد وگفت:«نِعْمَ الْبَعْلُ عَلِى» «فاطمه، على چه همسر نيك است»(1).
پيامبر، درآن شب صميميت واخلاصى نشان داد، كه هنوز دراجتماع كنونى ما با آن همه رشد وتكامل، اين مقدار صفا و صميميت وجود ندارد. زيرا

1 . بحار الأنوار ج43/96.

صفحه 362
دست دختر خود را گرفت و در دست على گذارد. فضايل على رابراى دختر خود بازگو كرد; از شخصيت دختر خود واينكه اگر على آفريده نشده بود، همتايى براى او نبود، سخن گفت،و بعدا كارهاى خانه ووظايف زندگى راتقسيم كرد. كارهاى درون خانه را بر عهده فاطمه گذارد، ووظايف خارج از خانه را بر دوش على نهاد!
در اين موقع بنا به گفته بعضى، به زنان مهاجر وانصار دستور دادكه دور ناقه دختر او را بگيرند وبه خانه شوهر برسانند به اين ترتيب جريان ازدواج با فضيلت ترين زنان جهان پايان يافت.
گاهى گفته مى شود كه پيامبر به شخصيت برجسته اى، مانند سلمان دستور دادكه مهار شتر زهرا را بگيرد و از اين طريق جلالت دختر خود را اعلام دارد. شيرين تر از همه لحظه اى بود كه داماد وعروس به حجله رفتند، درحالى كه هر دو از كثرت شرم به زمين مى نگريستند.پيامبر وارد شد، ظرف آبى به دست گرفت، به عنوان تفأل بر سر و بر اطراف بدن دختر پاشيد. زيرا آب مايه حيات است و درحق هر دو دعا فرمود:
«اللّهمّ هذه إبنتى وأحبُّ الخلقِ إليَّ اللّهمّ وهذا أخي وأحبّ الخلقِ إليّ اللّهمّ اجعله وَلياً و...»(1).
پرودگارا! اين دختر من ومحبوب ترين مردم نزد من است. پرودگارا ! على نيز گرامى ترين مسلمانان نزد من است. خداوندا، رشته محبت آن دورا استوارتر فرما...

1 . أقالكِ اللّهُ العَثْرَةـ بحارالأنوار،ج43/96.

صفحه 363
دراينجا، براى اداى حق مقام دختر پيامبر، حديث زير را نقل مى نماييم(1)
انس بن مالك نقل كرد:
پيامبر شش ماه تمام هنگام طلوع فجر از خانه بيرون مى آمد ورهسپار مسجد مى گشت ومرتب مقابل درخانه فاطمه مى ايستاد ومى فرمود:
«اهل بيت من ! به ياد نماز باشيد. خداوند مى خواهد از شما اهل بيت، همه گونه پليدى را دور كند»(2).

چهره فاطمه در قرآن

داورى هيچ موجودى درباره انسان به پايه داورى قرآن كه سخن خداست نمى رسد، زيرا او از جانب كسى سخن مى گويد كه انسان را آفريده است، وصانع هرموجودى از ويژگيهاى مصنوع خود، بيش از ديگران اطلاع دارد. تاآنجا كه مى فرمايد:
(ألا يَعْلَمُ مَنْ خَلََقَ...)(3)
«آيا آن كس كه خلق را آفريده به خوبى آنرا نمى شناسد؟»
از اين جهت، لازم است گوشه اى از داورى قرآن را درباره دخت گرامى پيامبر، ياد آور شويم.
قرآن، هرچند نام زهرا را به ميان نياورده است، اما گاهى درباره افراد محدودى سخن گفته كه زهرا يكى از آنها مى باشد، واحياناً لفظ كلى را به كار برده

1 . مسند احمد، ج2/259.
2 . «الصَّلاةُ يا أهْلَ الْبَيْتِ، إنَّما يُرِيْدُ اللّهَ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَّهِرَكُمْ تَطْهِيْراً».
3 . سوره ملك/14.

صفحه 364
كه جزدختر پيامبر، مصداق ديگرى نداشته است:

1. آيه تطهير

آيه تطهير از آيه هاى معروفى است كه درباره اهل بيت پيامبر(عليهم السلام) نازل شده وآنها را انسانهاى پاك وپيراسته از گناه معرفى مى كند، و دخت پيامبر گرامى، به حكم لغت (مفهوم لغوى اهل البيت) واحاديث متواتر(1) از اهل بيت پيامبر بوده است، چنانكه مى فرمايد:
(إنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً).(2)
«محققا خدا مى خواهد پليدى را از شما ببرد، وشما را از گناه وخلاف پيراسته گرداند».
اين پيراستگى مربوط به پيراستگى ظاهرى نيست، بلكه مقصود تطهير نفوس از ذنب وگناه است كه يگانه افتخار انسان به شمار مى رود.
پيامبر گرامى، در باره زهرا(عليها السلام) مى گويد:
«إنّ اللّه عزّوجلّ لَيَغْضِبَ لِغَضَبِ فاطِمَة وَيَرْضَى بِرِضَاها»(3).
«خدا بر خشم فاطمه اظهار خشم كرده و از خشنودى او خشنود مى شود».
اين روايت را كه محدثان اسلامى با اختلاف اندكى در الفاظ، نقل كرده اند، به تنهايى نشان دهنده آن است كه دخت گرامى پيامبر، پيراسته از گناه است.

1 . ذخائر العقبى، ص24.
2 . احزاب /33.
3 . فرائد السمطين،2/66.

صفحه 365
چگونه مى توان گفت كه او معصوم نيست وگرد گناه مى گردد، درحالى كه دراين هنگام، بايد خدا از انجام گناه خوشحال شود درصورتى كه خدا پيراسته از آن است كه از گناه خوشحال شود، ويا به آن فرمان دهد چنانكه مى فرمايد:
(قُلْ إنّ اللّهَ لايأمُرُ بِالْفَحْشاءِ أتَقُولُونَ عَلىَ اللّهِ مَا لا تَعْلَمُونَ).(1)
«بگو خدا به گناه و زشتى ها فرمان نمى دهد. آيا آنچه را نمى دانيد، به خدا نسبت مى دهيد؟».

2. آيه مبا هله

مباهله به معنى نفرين دو مخالف درباره يكديگر است، و پيامبر گرامى، سران مسيحيان نجران را به مباهله دعوت كرد، كه همگى به بيرون از مدينه بروند و به يكديگر نفرين كنند، و پيامبر اين كار را به فرمان خدا پيشنهاد كرد. آنان نيز پذيرفتند. پيامبر از مدينه با چهار نفر بيرون آمد آنها عبارت بودند از: دخترش فاطمه، و دو فرزند عزيزش حسن و حسين و دامادش على بن ابى طالب، و با اين عمل، به واقعيت اين آيه تجسّم بخشيد.آنجا كه مى فرمايد:
(فقُل تَعَالُوا نَدْعُ أبْنَائَنا وَ أبْنَاءَكُمْ وَ نِسائَنا وَنِسَائَكُمْ وأَنْفُسَنَا وأَنْفُسَكُم ثُمَّ نَبْتَهِل فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللّهِ عَلَى الْكَاذِبينَ).(2)
«بگو بياييد ما و شما با فرزندان و زنان خود به مباهله برخيزيم و دروغگويان را به لعنت خدا گرفتار سازيم».

1 . اعراف/28.
2 . آل عمران /61.

صفحه 366
مفسران مى گويند: تنها زنى كه درحادثه مباهله حضور داشت، فاطمه زهرابود، و جز او كسى در آنجا نبود و اگر از ميان زنان مهاجر و انصار، كسى شايستگى داشت كه دعاى پيامبر را با آمين بدرقه كند، پيامبر گرامى او را مى آورد.

3. آيه مودت

همگى مى دانيم رسالت پيامبران وهرنوع رنج وزحمتى كه دراين راه متحمل مى شوند، براى خداست وبايد پاداش خودرا از خدا دريافت كنند، ولى درعين حال، خدا دوستى نزديكان پيامبر رابه عنوان يك فريضه واجب نمود ه است، چنانكه مى فرمايد:
(قُلْ لا أسْألُكُمْ عَلَيْهِ أجْراً إلاّ الْمَودَّةَ فِى الْقُربَى).(1)
«بگو من پاداشى ازشما نمى خواهم، جز دوستى نزديكانم».
چنين سفارشى هر چند به صورت اجر ومزد تلقى شده است، ولى درواقع فريضه اى است بر امت كه در سايه چنين حبى ونزديكى با چنين گروهى با فضيلت، به حدّ كمال مى رسند و در سايه اين مودت، از نظر عرفان علمى وعملى بالا مى روند، ودخت گرامى پيامبر نزديك ترين فرد به پيامبر گرامى مى باشد كه بايد همه مسلمانان جهان اورا دوست داشته واحترام خاصى براى او قائل شوند.

4. آيه إطعام

مفسران مى نويسند: على بن ابى طالب ودخت گرامى پيامبر حتى فرزندان او حسن و حسين وخادمشان «فضه» براى شفاء «حسنين»(عليهما السلام) نذر كرده بودند كه

1 . شورى/23.

صفحه 367
سه روز، روزه بگيرند، نذر آنان پذيرفته شده و در نخستين روز، به هنگام افطار، فقيرى درخانه ايستاد و درخواست طعام كرد. همگى طعام خود را به او داده وبا آب افطار كردند. شب دوم نيز اين جريان تكرار شد، وبه جاى فقير يتيمى بر درخانه ايستاد، وايثار شب قبل نيز تكرار گرديد، شب سوم اسيرى بر درخانه ايستاد، وهمين كار نيز انجام گرفت. در شأن اين چهار بزرگوار، كه به آخرين مرحله ايثار دست يافتند، آياتى كه در سوره «هل أتى» است نازل گرديد، اين آيات از آيه هفتم شروع شده و تا آيه بيست و دوم ادامه دارد.و ما به نقل و ترجمه دوآيه مى پردازيم:
(ويُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِينَاً وَيَتِيمَاً وأسِيرَاً * إنّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللّهِ لا نُريدُ مِنْكُم جَزاءً وَ لاشُكُوراً).(1)
«آنان غذاى خود را در عين نياز به آن، به بيچاره، و يتيم، و اسير، مى دهند، ومى گويند ما شما را براى خدا اطعام مى كنيم و از شما پاداش و سپاسى نمى خواهيم».

5. آيه كوثر

آيه پنجمى را به عنوان «بيت القصيدة» ياد آور شويم وآن آيه كوثر است. چنانكه مى فرمايد:
(إنّا أعْطَيْنَاكَ الْكُوثَر * فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ * إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الأبْتَرُ)
«ما به تو خير فراوانى داديم. براى خدا نماز بگزار وقربانى كن. ونسل

1 . انسان/ 8 و9.

صفحه 368
دشمن بدگوى تو مقطوع است و نسل تو تا روز قيامت باقى است».
بدگويان، مانند عاص بن وائل، پيامبر را «ابتر» (مقطوع النسل) مى ناميدند، خداوند در ردّ انديشه بدگويان ياد آور مى شود كه ما به تو،«خير كثير» داديم و مقصود از آن «نسل كثير» است به گواهى آخر آيه كه مى فرمايد: دشمن بدگوى تو «ابتر» است (وتو،داراى «كوثر» مى باشى).
همگى مى دانيم تنها نسل پيامبر گرامى از ناحيه دخترش زهرا باقى مانده، مفاد آيه، يكى از اخبار غيبى قرآن است كه براى همگان ملموس ومحسوس است.با آنكه فرزندان پيامبر در بسيارى از اعصار به وسيله جلاّدان اموى و عباسى، به صورت فردى و جمعى جام شهادت نوشيده اند، مع الوصف جهان امروز، نسل گسترده رسول گرامى را در تمام اقطار جهان لمس مى كند. فخر رازى در تفسير خود، به هنگام بحث از سوره كوثر مى نويسد:مقصود اين است كه خدا نسل پيامبر را در طول زمان حفظ مى كند. آنگاه مى افزايد:
«فانظركم قتل من أهل البيت، ثم العالم ممتلىء منهم،ولم يبق من بنى اُمية فى الدّنيا أحد يعبأ به ثم انظركم فيهم من الأكابر من العلماء كالباقر والصادق والكاظم والرّضا(عليهم السلام) والنفس الزكيّة وأمثالهم»(1).
«بنگر چقدر افراد، از اهل بيت پيامبر كشته شده اند وباز جهان مملو از آنهاست،ولى ازخاندان اميه كسى كه قابل ذكر باشدنمانده است، آنگاه بنگر كه چه علماى بزرگى درميان اهل بيت پيامبر هست مانندحضرت

1 . مفاتيح الغيب، ج8،ص498 ط مصر، 1308.

صفحه 369
باقر، حضرت صادق وحضرت كاظم و حضرت رضا(عليهم السلام) ونفس زكيه ومانند آنان».
وى اين سخن را در قرن ششم مى گويد: ما اكنون در اوايل قرن پانزدهم هجرى هستيم و جهان اسلام از مغرب و تونس والجزاير گرفته تا برسد به عربستان و شامات و تركيه و ايران و غيره شاهد نسل درخشنده رسول خدا مى باشيم وهمگى مى گوييم: «صَدَقَ اللّهُ الْعليّ الْعَظِيم:إنّا أعْطَيْناكَ الْكَوثَرْ».

زهرا اُسوه واُلگو

آشنايى با زندگانى حضرت زهرا ما را با اسوه و الگويى آشنا مى سازد كه همه زنان بايد او را بهترين الگو در زندگى تلقى كنند.قرآن آنگاه كه براى زنان اسوه و الگو مطرح مى كند، از چهار زن نام مى برد كه دو تن از آنها الگوى فضيلت و سعادت و دو فرد ديگر الگوى شقاوت و بدبختى بوده اند. اينك ما به طور اجمال از اين چهار زن نام مى بريم. آنگاه اسوه بودن زهرا را در مورد فضيلت و سعادت، مطرح مى كنيم.
آن دوالگوى بدبختى ونكبت، زنان نوح ولوط اند. با اينكه در خانه نبوت و وحى مى زيستند، اما زيستن آنها زيستن دو جسم در كنار يكديگر بود، نه زندگى دو روح، زيرا باشوهران خود همسو نبودند وبه آنان خيانت مى كردند. از اين جهت سرانجامى جز دوزخ پيدا نكردند، چنانكه مى فرمايد:
(ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ كَفَرُوا امرأةَ نُوح وَامْرَأة َلُوط كانَتاتَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِباِدنا صالِحِين، فَخانَتاهُما فَلَمْ يُغْنِيا عَنْهُما مِنَ اللّهِ

صفحه 370
شَيْئَاً وَقيِلَ ادْخُلاَ النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِينَ).(1)
«خداوند براى كافران زنان نوح ولوط مثل مى زند. اين دو نفر دراختيار دو بنده از بندگان صالح ما بودند، امابه آنان خيانت كردند، شوهران آنان نتوانستند همسران خود را از آتش دوزخ نجات دهند. به آنها گفته شد: همراه دوزخيان وارد آتش شويد».
اما آن دو الگوى سعادت وخوشبختى، آسيه همسر فرعون ومريم مادر حضرت عيسى است.
بانوى نخست، با اينكه «ملكه مصر» بود، و از نظر عزت و بزرگى، و رفاه ونعمت همتا نداشت، وقتى حقيقت براو روشن شد دعوت موسى را باتمام خطرهايى كه در برداشت پذيرفت. فرعون از گرايش همسر به دشمن شماره يك او، سخت لرزيد، با تمام علاقه اى كه به همسرش داشت، همه را در راه حفظ الوهيت و خدايى فروشى دروغين خود، ناديده گرفت، و او را در ميدان شهر به چهارميخ كشيد. ولى غافل از آنكه او با اين عمل به يكى از آرزوهاى همسر مؤمن و موحد خود، جامه عمل پوشانيد و قرآن درباره او چنين مى گويد:و درخواست او را از خدا نيز منعكس مى كند:
(وَضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذينَ آمَنُوا امْرَأةَ فِرْعَوْنَ إِذْ قَالَتْ رَبِّ ابْنِ لِى عِنْدَكَ بَيْتاً فِى اْلجَنّةِ وَنَجّنِى مِنْ فِرْعَونَ وَعَمَلِهِ وَنَجِّنِى مِنَ الْقَومِ الظَّالِمِينَ).(2)
«خدا براى افراد با ايمان، همسر فرعون را به عنوان زن نمونه يادآور

1 . تحريم /10.
2 . تحريم/11.

صفحه 371
مى شود آنگاه كه با خداى خود چنين راز و نياز نمود:پروردگارا براى من در نزد خود، خانه اى در بهشت بناكن، و مرا از فرعون و كردار زشت او نجات بده، و از مردم ستمكار رهايى بخش».
اومرگ را آرزو مى كند. مرگى كه در دل آن حيات وزندگى جاودانه است.
بانوى دوم مريم دختر عمران، مادر حضرت مسيح(عليه السلام) است.وقرآن روى عفت و پاكدامنى اوتكيه مى كندوحادثه تمثّل جبرئيل را به صورت يك جوان زيبا دربرابر او يادآور مى شود، ولى او درهمان لحظه به خدا پناه مى برد ومى گويد: من زنى عفيف و پاكدامنم(1) ناگاه ندايى مى شنود كه من پيام آور پروردگار تو هستم كه به تو فرزند پاكيزه اى ببخشم.
قرآن درباره اين زن نمونه چنين مى فرمايد:
(وَمَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرانَ الَّتِى أَحْصَنَتْ فَرْجَها فَنَفَخْنا فِيهِ مِن رُّوحِنا وَصَدَّقَتْ بِكَلِماتِ رَبِّها وَكُتُبِهِ وَكانَتْ مِنَ الْقانِتِينَ).(2)
«خدا مريم را به عنوان زن نمونه براى افراد با ايمان ياد آور مى شود. مريم دختر عمران كه دامان خود را پاك نگه داشت، وما ازروح خود در او دميديم. او سخنان پروردگار و كتاب هاى او را تصديق كرد، و از بندگان مطيع خدا بود».

1 . مريم، آيه17ـ 18.
2 . تحريم/12.

صفحه 372

زهرا با فضيلت ترين زنان جهان است

اكنون كه با اين دوزن نمونه آشنا شديم، دخت پيامبر گرامى سومين زن نمونه جهان است كه دررديف اين دو زن قرار دارد، ودرگذشته ياد آور شديم كه پيامبر فرمود: سروران زنان بهشت، چهار نفرند كه يكى ازآنها دخترش زهرا است.
عايشه مى گويد:
«ما رَأيتُ أَحَداً قَطُّ أَفْضَلْ مِنْ فاطِمَةِ غَير أَبِيها...».(1)
«من كسى را برتر وبالاتر از فاطمه نيافتم جز پدرش پيامبر اسلام».
حسن بن زيد عطار مى گويد: از امام صادق(عليه السلام) سئوال كردم: اينكه پيامبر گرامى فرموده است: فاطمه سرور زنان اهل بهشت است، آيا او برترين زنان زمان خود بود؟ او در پاسخ فرمود: مريم چنين بود، ولى فاطمه برترين زنان اهل بهشت است، از گذشتگان و آيندگان(2).

شهادت زهرا (عليها السلام)

سرانجام دخت گرامى پيامبر(صلى الله عليه وآله) در سن 18 سالگى درسال يازدهم هجرت، هفتاد و پنج، يا نود وپنج روز پس از درگذشت پدرش، پس از بيمارى ممتد كه معلول بى مهرى هاى امت، وتجاوز گروهى از دنيا طلبان به خانه او بود، جان به جان آفرين سپرد و به تعبير امام صادق(عليه السلام) جام شهادت نوشيد.
انسان هرچند بخواهد بر بى مهرى ها و ستمگرى هاى امت اسلامى بر

1 . سيره حلبى،ج2، ص6.
2 . عوالم، ج11، ص49.

صفحه 373
فرزندان پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) پرده پوشى كند، امانمى تواند مظلوميت يگانه يادگار پيامبر را فراموش كند وآن را ناديده بگيرد يا توجيه كند.
دخترى كه پيامبر گرامى كراراً او را به مردم سفارش كرده و پاره تن خود مى دانست با يك جهان قهر وخشم بر افراد بى وفا، در خانه خود درگذشت و به نقل امام هشتم در خانه خود به خاك سپرده شد(1).
درود خدا بر او روزى كه ديده به جهان گشود، و روزى كه شهيدانه چشم از جهان بر بست، و روزى كه به فرمان خدا زنده مى شود.
در اين نوشتار كوتاه نتوانسته ايم كوچك ترين حقى از دخت گرامى پيامبر(صلى الله عليه وآله) را ادا كنيم چنان كه نتوانستيم حقوق ديگر پيشوايان را نيز ادا نماييم، واصولاً هدف ما در كتاب آشنايى اجمالى است نه آشنايى تفصيلى.

1 . كافى، ج1،فصل مولد الزهراء ص461.

صفحه 374
امام حسن(عليه السلام)   
3

امام حسن(عليه السلام)

نخستين ميوه پيوند فرخنده على(عليه السلام) با دخت گرامى پيامبر(صلى الله عليه وآله)، در نيمه ماه مبارك رمضان سال سوم هجرت، در شهر مدينه ديده به جهان گشود. مراسم نامگذارى و ساير آداب اسلامى مربوط به نوزاد، وسيله پيامبر(صلى الله عليه وآله)انجام گرفت و نام «حسن» كه گويا تا آن موقع در ميان اقوام عرب مشهور نبود از طرف رسول خدا(صلى الله عليه وآله) براى او برگزيده شد(1).
امام مجتبى(عليه السلام) از دوران پرعظمت پيامبر(صلى الله عليه وآله) ،جد بزرگوار خود چند سالى را بيش درك نكرد وتقريباً هفت ساله بود كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) به درود حيات گفت وبه فاصله كوتاهى مادر گرامى او زهرا(عليها السلام) نيز ديده از جهان فرو بست. يگانه عامل تسلى امام حسن(عليه السلام) ونيز برادر وى امام حسين(عليه السلام) ، آغوش گرم و پرمهر پدرش على(عليه السلام) بود.
او از دوران جوانى از لحاظ علم و دانش، چهره درخشان و ممتازى به شمار مى رفت و به مشكلات مردم پاسخ مى گفت(2).

1 . ارشاد مفيد ص202شوبحار ج43ص253.
2 . دراين مورد به فروع كافى ج7ص33مراجعه شود.

صفحه 375
«سيوطى» در تاريخ خود مى نويسد: حسن بن على(عليهما السلام) داراى امتيازات اخلاقى و فضايل انسانى فراوانى بود; او شخصى بزرگوار، باوقار، بردبار، متين، سخىّ و بخشنده و مورد علاقه مردم بود(1).
در سخاوت وبخشندگى او همين كافى است كه در طول عمر مبارك خود، دوبار تمام اموال ودارايى خويش را در راه خدا انفاق وسه بار دارايى خود را به دو نيم تقسيم فرمود، نيمى از آن را در راه خدا بذل كرد ونيمى را براى خود نگاه داشت(2).

امام مجتبى(عليه السلام) وجبهه هاى جنگ

امام مجتبى(عليه السلام) فرد شجاع و با شهامتى بود و ترس و بيم در وجود او راه نداشت. او در جنگ جمل از طرف اميرمؤمنان(عليه السلام)مأمور شد به كوفه برود ومردم را جهت شركت در اين جهاد مقدس دعوت كند. وقتى او وارد شهر شد، استاندار كوفه كه با على(عليه السلام) روابط خوبى نداشت، از دستور امام حسن(عليه السلام)سرپيچى كرد، ليكن با وجود كارشكنى هاى استاندار، آن حضرت توانست نه هزار نفر از مردم كوفه را به ميدان جنگ اعزام كند(3).
امام حسن(عليه السلام) در اين جنگ كنار پدر، در خط مقدم جبهه جنگيد، وحتى از ياران دلاور وشجاع على(عليه السلام) سبقت مى گرفت وبر قلب سپاه دشمن حملات سختى مى كرد.

1 . تاريخ الخلفاء ص172.
2 . تاريخ يعقوبى ج2ص215.
3 . الأخبارالطوال دينورى ص145.

صفحه 376
او نه تنها در جنگ جمل در صف مقدم جبهه بود، بلكه در نبرد صفين با سخنان پرشور ومهيج خود مردم عراق را براى سركوبى سپاه شام دعوت كرد، وقتى او بر قلب سپاه دشمن حمله كرد، امير مؤمنان(عليه السلام) از ياران خود خواست تا او وبرادرش حسين بن على(عليه السلام) را از ادامه جنگ باز دارند تا نسل پيامبر(صلى الله عليه وآله) با كشته شدن اين دو شخصيت قطع نشود (1).
پس از شهادت امير مؤمنان(عليه السلام) در رمضان سال چهلم، امام مجتبى(عليه السلام)به منبر رفت و در باره فضايل پدر بزرگوار خود خطابه اى ايراد كرد، در اين موقع مردم كوفه گروه گروه برخاستند وبا «حسن بن على(عليه السلام) » به عنوان جانشين پيامبر و رهبر امت، بيعت كردند و از اين طريق، زمامدارى جامعه اسلامى بر حضرتش به صورت واجب عينى در آمد. زيرا از يك طرف از جانب خود پيامبر(صلى الله عليه وآله)وشخص على(عليه السلام) بر اين مقام منصوب شده بود و از طرفى هم، بيعت و آمادگى مردم، حجّت را به ظاهر بر او تمام كرد واين دو امر سبب شد كه زمام امور مسلمانان را به دست گيرد و قريب شش ماه به اداره امور آنان بپردازد و بر كليه فرمانداران، استانداران، بخشداران، دستورات لازم را صادر فرمايد، امّا وقتى خبر شهادت على(عليه السلام) به شام رسيد، معاويه با سپاهى گران و ارتشى منظّم به سوى كوفه حركت كرد تا زمام امر مسلمانان را به دست بگيرد و حسن بن على(عليه السلام) را وادار به تسليم سازد.
سؤال مهم در باره امام مجتبى(عليه السلام) اين است كه چرا حضرتش راه صلح با دشمن را پيش گرفت، درحالى كه برادر ارجمند او، طريق جنگ ونبرد را برگزيد؟

1 . نهج البلاغه خطبه 202 ،طبع «عبده».

صفحه 377
و اين خود موضوع گسترده اى است كه پيرامون آن، كتاب ها و رساله هايى نوشته شده است. ما انگيزه هاى صلح امام(عليه السلام) را در اين جا به صورت فشرده مى نگاريم و قبلاً ياد آورر مى شويم كه امام مجتبى(عليه السلام) صلح نكرد بلكه صلح بر او تحميل شد و اوضاع و شرايط نامساعد، دست به دست هم داد و وضعى به وجود آورد كه صلح به عنوان يك مسأله ضرورى بر امام تحميل گشت به گونه اى كه حضرت، جز پذيرفتن صلح چاره اى نديد و هركس به جاى او بود و در شرايط او قرار مى گرفت، چاره اى جز قبول صلح نداشت. زيرا سياست خارجى اسلام از يك سو و وضع داخلى عراق و سپاه حضرت از ديگر سو، جنگ را ايجاب نمى كرد و اگر حضرت دست به جنگ مى زد به اسلام و تشيّع ضربت بزرگى وارد مى آمد.
از نظر سياست خارجى، امپراطورى روم كه ضربه هاى شكننده اى از مسلمانان بر پيكرش داشت، در پى فرصت بود تا حمله گسترده اى را به كيان اسلام سازماندهى كند; روم وقتى از صف آرايى سپاه امام حسن(عليه السلام) و لشكر معاويه آگاه شد، آن را بهترين فرصت براى مقصود خود شمرد و با سپاهى عظيم عازم كشور اسلامى شد. در چنين شرايطى شخصى مانند امام حسن(عليه السلام)كه رسالت او حفظ اساس اسلام است وظيفه اى جز اين نداشت كه با پذيرش صلح، اين خطر بزرگ را از جهان اسلام دفع كند.
يعقوبى مى نويسد: معاويه پس از عقد صلح با امام حسن(عليه السلام) به شام برگشت. در اين هنگام گزارشى به او رسيد كه امپراطور روم با سپاه منظم و بزرگى به قصد حمله بر كشور اسلامى از روم حركت كرده و چون در آن زمان دولت

صفحه 378
اسلامى را ياراى مقابله با ارتش روم نبود، معاويه ناچار شد كه هر سال صد هزار دينار به دولت روم شرقى بپردازد(1).
اين سند تاريخى نشان مى دهد كه اگر ميان دو سپاه درگيرى رخ مى داد، امپراطور روم شرقى برنده بود، نه حسن بن على(عليه السلام)ونه معاويه.
اين خطر با دور انديشى امام مجتبى(عليه السلام) برطرف شد، از اين جهت، امام باقر(عليه السلام) مى فرمايد:«اگر امام مجتبى(عليه السلام)صلح را نمى پذيرفت، خطر بزرگى متوجه اسلام مى شد»(2).
امّا از نظر سياست داخلى، امام حسن(عليه السلام) تمام راه ها جز صلح با معاويه را به روى خود بسته ديد. زيرا:
اولاً: تمام ياران امام مجتبى(عليه السلام) همان ياران پدر او على(عليه السلام) بودند كه در پنج سال خلافت آن حضرت هرگز اسلحه به زمين ننهادند واگر روزى هم سلاح به زمين نهادند، فرداى آن روز سلاح خود را باز گرفته و در جبهه ديگر حاضر مى شدند، از اين رو يك نوع خستگى فوق العاده بر سپاه امام حاكم بود و وقتى خبر حركت سپاه معاويه به كوفه رسيد، امام، در مسجد خطابه هيجان انگيزى خواند و آنان را به مبارزه با باطل و شكيبايى وفداكارى دعوت كرد; وقتى از خطابه خود فارغ شد، همه سكوت را برگزيدند و كسى او را تصديق نكرد، اين سكوت بر برخى از ياران با و وفاى امام گران آمد و مردم عراق را قهرمان دروغين، و مردمى ترسو و فاقد شجاعت خواندند(3).

1 . تاريخ يعقوبى ج2ص206.
2 . بحار الأنوار ج44 ص1.
3 . مقاتل الطالبين ص39.

صفحه 379
سرانجام پس از فعاليت ها و نيز سخنرانى هاى جمعى از ياران امام، گروهى در اردوگاه «نُخَيْلَة» گرد آمدند كه از چهار هزار نفر تجاوز نمى كردند وامام ناچار شد باز سخنرانى مجددى فرمايد وگروه ديگرى را به اردوگاه اعزام كند.
اين وقايع، حاكى از سايه افكنى يك نوع خستگى و افسردگى بر سپاه امام بود و هرگز چنين سپاهى نمى توانست در جبهه جنگ فاتح و پيروز شود.
ثانياً: اعضاء سپاه امام بسيار ناهماهنگ وغير منسجم بود واز عناصر بسيار متضاد تشكيل يافته بود، عناصرى كه هركدام براى خود هدفى داشت. سپاه امام را عناصر زير تشكيل مى داد:
1. ياران راستين امام على(عليه السلام) و حضرت مجتبى(عليه السلام) كه تا سرحد جان آماده نبرد و پيكار بودند.
2. خوارج، اين گروه به دليل دشمنى با معاويه در سپاه امام شركت كرده بودند، نه براى دوستى با امام مجتبى(عليه السلام)ودر حقيقت مخالف هر دو نفر بودند، هر چند عداوت آنان با معاويه بيشتر بود.
3. افراد سودجو و دنياطلب كه براى منافع مادى خود در سپاه امام شركت كرده بودند و اگر منافع خويش را در جهت مخالف مى ديدند قطعاً صدو هشتاد درجه تغيير جهت داده و عليه امام به مبارزه برمى خاستند.
4. افراد شكاك و دو دل كه هنوز حقانيت امام مجتبى(عليه السلام) بر آنان ثابت نبود و طبعاً در ميدان نبرد از خود فداكارى ودليرى نشان نمى دادند.
5. گروهى كه تنها به دليل حضور رئيس قبيله خود در ركاب امام، در سپاه حضرت مجتبى(عليه السلام)شركت كرده بودند و اگر رئيس قبيله از طريق تطميع و يا

صفحه 380
تهديد تغيير موضع مى داد، آنان نيز تغيير موضع مى دادند.
آيا اين سپاه فاقد هماهنگى و انسجام مى توانست در طريق هدف مشخصى جنگ و نبرد كند؟ بطور مسلّم نه; بلكه چنين جنگى جز شكست و كشته شدن ياران راستين امام نتيجه ديگرى نداشت.
گواه روشن بر اينكه امام خواهان پيكار با معاويه بود و سرانجام صلح بر او تحميل شد، اين است كه امام در مدائن (آخرين نقطه اى كه سپاه حضرت تا آنجا پيشروى كرد) سخنرانى جامعى فرمود و يادآور شد، معاويه پيشنهادى به ما كرده است كه دور از انصاف و بر خلاف هدف بلند و روح بزرگ ما است; اگر آماده كشته شدن در راه خدا هستيد، ما با او به مبارزه برخيزيم وپاسخ او را با شمشير بدهيم واگر طالب زندگى و عافيت هستيد، پيشنهاد او را بپذيريم و رضايت شما را تأمين نماييم; وقتى سخن امام به اين جا رسيد، سپاه حضرت با فريادهاى «البقية البقية»،«زندگى زندگى» پرده از منويات واقعى خود برداشتند.
فرض كنيد امام حسن(عليه السلام) فرمانده سپاه شام بود و معاويه فرمانده سپاه عراق، آيا معاويه مى توانست جز كارى را كه امام حسن(عليه السلام) در پيش گرفت، عمل كند؟!
اصولاً شرايط حاكم در عصر امام حسن(عليه السلام) غير از شرايط حاكم بر عصر امام حسين(عليه السلام) بود; زيرا در عصر امام مجتبى(عليه السلام)شهادت آن حضرت به وسيله معاويه، موجى از خشم و غضب در مردم بر ضد حزب اموى ايجاد نمى كرد و مردم چنين تصور مى كردند كه خليفه اى و يا مدعى خلافتى به وسيله مدعى ديگرى كشته شده است.

صفحه 381
صلح امام مجتبى(عليه السلام) اين فرصت را به مردم داد تا پرده از چهره طاغيان برداشته شود و آنان را آنچنان كه هستند بشناسند. اتفاقاً در طول حكومت نخستين حاكم اموى(معاويه) روشن شد كه حكومت براى آنان هدف است و نه وسيله ترويج اسلام، و اصولاً آنچه كه براى آنان مطرح نيست اسلام و رسالت الهى است.
در پرتو تدبير امام مجتبى(عليه السلام) و روشن شدن واقعيت اين گروه، برادر وى امام حسين(عليه السلام) موفق شد آن انقلاب بزرگ را پديد آورد و با شهادت خود بار ديگر اين حزب رسوا را رسواتر سازد و خشم توده ونفرت آنان را بر ضد حزب حاكم برانگيزد.

متن پيمان صلح

متن پيمان صلح امام حسن(عليه السلام) نمودارى از كوشش هاى وى در تأمين هدف ها وآرمان هاى مقدس اسلام است. هرگاه يك فرد باريك بين، يكايك مواد صلح نامه را مورد بررسى قرار دهد به روشنى داورى مى كند كه امام در آن شرايط خاص از اين طريق خواسته است آرمان هاى مقدس اسلام را حفظ كند. اينك مواد پيمان:
1. حسن بن على(عليه السلام) حكومت و زمامدارى را به معاويه واگذار كند، البتّه با اين شرط كه معاويه طبق قرآن و روش پيامبر عمل كند.
2. پس از درگذشت معاويه، خلافت ازآن حسن بن على(عليه السلام) است واگر براى او حادثه اى پيش بيايد، خلافت ازآن حسين بن على(عليه السلام) مى باشد و معاويه حق ندارد براى خود جانشين معيّن كند.

صفحه 382
3. بدعت، ناسزا گفتن و اهانت به امير مؤمنان على(عليه السلام) چه در حال نماز و چه در غير آن حال، بايد ممنوع شود واز او جز به نيكى يادى نگردد.
4. مبلغ پنج ميليون درهم كه در بيت المال كوفه موجود است بايد زير نظر امام مجتبى(عليه السلام) مصرف شود و معاويه بايد هرسال از خراج «داراب گرد» مبلغ يك ميليون درهم در ميان بازماندگان شهداى جنگ جمل و صفين كه در ركاب اميرمؤمنان(عليه السلام)كشته شده اند تقسيم كند.
5. معاويه متعهد بشود كه تمام مردم، اعم از ساكنان عراق و شام وحجاز (از هر نژادى كه باشند) از تعقيب وآزار وى در امان باشند ويك نفر از آنان نبايد به دليل فعاليّت هاى گذشته خود بر ضد معاويه، تحت تعقيب قرار گيرد وتمام ياران على(عليه السلام) در هركجا هستند بايد در امان باشند و هيچ يك ازآنان را نبايد آزار داد و جان و مال و خانواده پيروان على(عليه السلام) همگى بايد در امن و امان باشد، و اموالى كه از بيت المال در دست آنها است پس گرفته نخواهد شد.
آنگاه در پايان پيمان، معاويه متعهد مى شود كه تمام اصول پيمان را به دقت اجرا كند و خدا را بر اين مسأله گواه مى گيرد و تمام بزرگان و رجال شام نيز بر اين امر گواهى داده اند(1).
ما در اين جا به شرح زندگانى امام حسن(عليه السلام) و اسرار صلح او پايان مى دهيم و با تذكر نكته اى اين بحث را به آخر مى رسانيم.
يكى از دسيسه هاى حزب اموى و پس از آنان بنى عباس، اين بود كه با جعل و نشر اخبار دروغ، افكار عمومى را نسبت به خاندان على(عليه السلام)بدبين سازند;

1 . درباره مواد پيمان صلح به كتاب صلح الحسن، آل ياسين،صفحات 259،261 مراجعه شود.

صفحه 383
از اين جهت، مى بينيم شخصيتى مانند امام مجتبى(عليه السلام) را كه بيست و پنج بار پاى پياده وگاهى با پاى برهنه به زيارت خانه خدا رفته وبرگشته است، به برخى از مسائل متهم كرده اند، مثل اينكه گفته اند، امام مجتبى(عليه السلام)همسران زيادى گرفت و طلاق داد وغالباً اين اخبار به وسيله درباريان ومداحان دودمان اموى جعل شده و درميان مسلمانان پخش گرديده است; اين مطلب با بررسى وضع راويان اين اخبار كاملاً روشن وواضح است(1).
معاويه، «جُعده» همسر امام مجتبى(عليه السلام) را كه دختر اشعث بن قيس و وابسته به يكى از خانواده هاى ضد علوى بود، تحريك كرد وصد هزار درهم براى او فرستاد و وعده داد كه اگر حسن بن على(عليه السلام) را مسموم سازد او را به همسرى فرزند خود يزيد در مى آورد. همسر جنايتكار، فريب وعده هاى پوچ معاويه را خورد و امام را مسموم كرد و به شهادت رسانيد. معاويه كه گزارش هاى رسيده از مدينه را به دقت مى خواند، وقتى از شهادت امام آگاه شد، فوق العاده خوشحال گشت، زيرا بزرگ ترين مانع در برابر مقاصد خود را منتفى ديد(2).

1 . راويان اين اخبار از افرادى مانند ابوالحسن على بن محمد معروف مداينى است كه از طرفداران دودمان بنى اميّه مى باشد. وى مبلّغ رسمى بنى اميه بود و اشعار زيادى درباره آنان سروده است.
2 . عقد الفريد ج4ص251 الإمامة والسياسة ج1ص174، مروج الذهب جص105وغيره.

صفحه 384
امام حسين(عليه السلام)   
4

امام حسين(عليه السلام)

سومين پيشواى جهان شيعه، حضرت حسين بن على(عليه السلام) دومين ميوه پيوند فرخنده على(عليه السلام) با دخت گرامى پيامبر(صلى الله عليه وآله)است. او در سوم شعبان سال چهارم هجرت ديده به جهان گشود ومراسم نامگذارى او مانند برادرش حسن بن على (عليه السلام) به وسيله پيامبر(صلى الله عليه وآله) انجام گرفت ودر آغوش پر مهر رسول گرامى ومادر عزيز خود زهرا(عليها السلام) پرورش يافت. پيامبر در حق او وبرادر گرامى وى حسن بن على(عليه السلام)فرمود:«دو فرزند من حسن وحسين پيشوايان امت مى باشند، خواه قيام كنند يا از قيام دست كشند.»
مهم ترين حادثه در حيات سومين اختر آسمان ولايت، جانبازى، فداكارى و شهادت وى و فرزندان و ياران عزيزش در دشت كربلا است. حادثه اى كه عقل ها را تكان داده و تمام حادثه ها را در برابر خود به دست فراموشى سپرده و پيوسته در صفحات تاريخ باقى و پايدار است.
هر حادثه بزرگ و عظيمى كه در جهان روى مى دهد، طولى نمى كشد كه جزر و مد زندگى، آن را به دست فراموشى مى سپارد، و مرور زمان از هيجان و فروغ آن مى كاهد و از آن نامى جز در صفحات تاريخ باقى نمى ماند.

صفحه 385
گويا حوادث تاريخى بسان غذا است، همان گونه كه غذا پس از آنكه وارد معده شد از طريق دستگاه گوارش به صورت هاى مختلفى در آمده و هضم مى گردد، همچنين حوادث و رويدادها، در هاضمه بزرگ جهان به تدريج هضم گرديده و حوادث ديروز جاى خود را به حوادث جديدتر مى دهد; اين قانون مسلّم و طبيعى جهان، تاريخ و جامعه است.
ليكن برخى حوادث، جنبه استثنائى دارد و بسان برليان و طلا كه معده انسان قادر به هضم آن نيست، در هاضمه بزرگ روزگار هضم نمى گردد و گذشت زمان از قدرت بقاى آن نمى كاهد. تاريخ مردان الهى و فداكارى پيامبران آسمانى و انقلاب هايى كه به وسيله پيشوايان بزرگ الهى صورت پذيرفته است، همگى از اين نوع حوادث است كه گذشت روزگار، بر اثر ارتباط و پيوندى كه اين رويدادها با فطرت انسان دارد آن را بى رنگ نمى كند بلكه براى ابد در خاطره ها زنده و جاويد مى ماند.
نهضت حضرت حسين بن على(عليه السلام) و هنگامه خونين عاشورا يكى از حوادث جاويدان بشريت است و تجربه گذشت اين همه سال، بزرگ ترين گواه آن مى باشد.
در تاريخ خونين كربلا سه موضوع، بيش از مطالب ديگر، شايان توجه و نيازمند بررسى هاى دقيق و عميق تاريخى است:
1. علل وموجبات قيام امام حسين(عليه السلام)
2. كيفيت انقلاب ونهضت امام حسين(عليه السلام)
3. نتايج وپيامدهاى نهضت.

صفحه 386
اينك ما درباره هر سه موضوع به صورت فشرده سخن مى گوييم وبحث درباره موضوع سوم را به كتاب هايى كه در زمينه نهضت حسين بن على(عليه السلام)و نتايج درخشان آن نگاشته شده است، ارجاع مى دهيم.

علل و موجبات قيام امام حسين(عليه السلام)

الف: روشن ترين علّت بر قيام و انقلاب حسين بن على(عليه السلام) انحرافاتى بود كه در دستگاه حكومت اسلامى آن روزگار پديد آمده بود واين انحرافات با تسلّط حزب اموى بر مردم، كاملاً نمايان بود. حزب اموى كه در رأس آن ابوسفيان قرار داشت، پس از ساليانى نبرد با پيامبر، هنگام فتح مكّه به ظاهر اسلام آورد اماكفر ونفاق خود را در دل محفوظ داشت. حتى در دوران خلافت عثمان، معاويه در يك جلسه خصوصى كه همه سران آن را خاندان بنى اميه تشكيل مى دادند جرأت پيدا كرد وگفت:«اكنون كه فرمانروايى از آن بنى اميه است گوى خلافت را برباييد وبه يك ديگر پاس دهيد وكوشش كنيد كه از دودمان بنى اميه بيرون نرود ودر اعقاب وفرزندان شما براى ابد محفوظ بماند، من سوگند ياد مى كنم كه نه بهشتى دركار است ونه دوزخى»(1).
حزب اموى، روزگارى به صورت علنى بر ضد اسلام فعاليّت مى كرد، پس از فتح مكّه، اين حزب مخفى شد وفعاليت خود را به صورت زيرزمينى ادامه داد ودر قيافه به ظاهر اسلامى، براى ريشه كن كردن دين كارهايى صورت مى داد. حكومت پنج ساله امير مؤمنان(عليه السلام) هر چند بسيارى از ريشه هاى اموى را قطع كرد ولى به دليل كوتاه بودن دوران حكومت آن راد مرد الهى، عمال حكومت اموى

1 . استيعاب 2/690.

صفحه 387
ريشه كن نگرديدند وپس از شهادت آن حضرت، فرزند ابوسفيان، معاويه، بر كشورهاى اسلامى تسلط يافت و كارگزاران ستمگر و يغماگر خود، مانند زياد، عمرو عاص، سمره، مروان و... را بر جان، مال و بيت المال مسلمانان مسلط ساخت. حُجر بن عدى و رُشيد هجرى، وعمرو بن حَمِقْ و ميثم تمار و صدها منادى حق وآزادى را به علّت مبارزه با خودكامگى وى، به وضع فجيعى كشت.
معاويه در طول خلافت بيست ساله خود،پايه هاى حكومت فرزند فرومايه اش يزيد را كه عصاره فساد وميوه درخت پليد اموى بود محكم واستوار ساخت و پس از مرگ معاويه در نيمه رجب سال شصت هجرى، مردى روى كار آمد كه نه تنها تربيت دينى نداشت، بلكه با اسلام و پيامبر(صلى الله عليه وآله)به جهت كينه توزى هاى دوران جاهليت وجنگ هاى بدر و اُحد واحزاب، شديداً مخالف بود.
حكومتى كه بايد تداوم بخش رسالت اسلام، مجرى قوانين وحدود، نماينده افكار وآراء مسلمانان وتجسم روح جامعه اسلامى باشد، به دست مرد پليدى افتاد كه آشكارا موضوع رسالت و وحى محمدى(صلى الله عليه وآله) را انكار مى كرد، وهمچون نياى خود ابوسفيان همه را پندارى بيش نمى دانست!(1)
يزيد براساس تعليمات مسيحيّت پرورش يافته بود وقلباً به آن تمايل داشت واز طرفى جوانى ناپخته، شهوت پرست، خودسر، خوشگذران، عياش، فاقد دور انديشى واحتياط بود(2).
تفاوتى كه پدر با پسر داشت، در اينجا بود كه پدر به ظاهر پاى بند به اسلام

1 . البداية والنهاية ص197، مقاتل الطالبين ص120.
2 . مروج الذهب جص77.

صفحه 388
بود، ولى فرزند او پس از رسيدن به حكومت نتوانست حتى به صورت ظاهر، خود را ديندار وبا ايمان بنمايد; وى آشكارا مقدّسات اسلامى را زير پاى مى گذاشت ودر راه ارضاى شهوات خود از هيچ چيز فرو گذار نكرد.
رسماً شراب مى خورد ودر شب نشينى ها وبزم هاى اشرافى به باده گسارى مى پرداخت وبى باكانه اشعارى مى سرود كه ترجمه آنها چنين است: