welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

نام کتاب : فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى/ ج 6*
نویسنده :عليرضا سبحانى.*

فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى/ ج 6

صفحه 27
پيش گفتار

شيعه در گذرگاه تاريخ

انقلاب اسلامى ايران بر اساس آموزهاى قرآن مجيد سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و خاندان پاك او پى ريزى شد و پس از قرن ها، حكومتى به نام حكومت الهى و مردمى تأسيس گرديد و قانون اساسى با رعايت كليه اصول اسلامى نوشته شد و ثابت گشت كه اسلام مى تواند حتى در قرن بيستم حكومتى بر اساس آموزه هاى دينى كه پاسخگوى تمام نيازها باشد، تشكيل دهد و كوچك ترين مشكلى فرا راه آن نباشد.
تأسيس چنين حكومتى، دشمنان قسم خورده غربى را سخت به وحشت انداخت كه مبادا انقلاب اسلامى الگويى براى ديگر كشورهاى اسلامى بشود و در نتيجه، دست آنان از يغماگرى ثروت هاى مسلمانان كوتاه گردد. روى اين اساس از طرق مختلف، براى متزلزل ساختن اين بناى استوار دست به كار شدند كه تلاش هاى آنان بر همگان آشكار گشت.
جنگ تحميلى هشت ساله،تحريم هاى اقتصادى، تبليغات ماهواره اى و ترور شخصيت ها، اندكى از اين برنامه هاى ناجوانمردانه دشمنان اين نظام است. از آنجا كه در اين حكومت، آموزه هاى شيعى پايه چنين انقلابى بوده است،

صفحه 28
قلم هاى مسمومِ مخالفان را به قيمت گزاف خريده اند و رسانه هاى فراوانى را به كار گرفته اند و به طرق مختلف شبهه افكنى مى كنند تا ايمان جوانان اين مرز و بوم را متزلزل سازند. از اين جهت مى بينيم شبكه هاى ماهواره اى متعدد شب و روز بر ضد تشيّع سخن مى گويند.
از اين جهت نگارنده احساس كرد تا آنجا كه فرصت هست اساس تشيّع را با بيان روشن، و دور از پيچيده گويى مطرح كند تا عملاً پاسخى به شبهه پراكنى اين رسانه ها باشد.
تشيع بر خلاف ديگر مذاهب، ساخته و پرداخته نزاع هاى كلامى نيست بلكه همان اسلام راستين است كه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) از طريق وحى براى مردم آورده است، تو گويى تشيع و اسلام دو روى از يك سكه است. يك طرف آن اسلام، طرف ديگر آن تشيع و كوچكترين تفاوتى با هم ندارند. مجموع آموزه هاى اسلام به رهبرى عترت پس از رسول خدا، همان تشيّع است.
بررسى تاريخ تشيع به روشنى ثابت مى كند كه بذر تشيع درعصر رسول خدا پاشيده شده است زيرا پيامبر گرامى درباره وصى خود اميرمؤمنان (عليه السلام)سخنانى مى فرمود كه مايه جذب گروهى به وى شده اند، همين سبب شد گروهى در عصر رسول خدا به نام شيعه على شناخته شدند. او در رويداد «يوم الدار» كه در آغاز بعثت رخ داد على را خليفه و جانشين خود معرفى كرد. و در غزوه تبوك تمام مناصب خود را درباره على متحقق ديد جز منصب نبوت و اخذ وحى و فرمود:«أما ترضى أن تكون منّى بمنزلة هارون من موسى»(1) و همچنين درباره علم على و قضاوت على سخن مى گفت و در سال دهم در روز غدير او را به

1 . مدرك اين حديث را در آينده خواهيد خواند.

صفحه 29
عنوان شايسته ترين فرد براى رهبرى معرفى كرد.
همه اين معرفى و جهات ديگر سبب گرايش گروهى به امام شدند و پس از رحلت پيامبر وفادار او گشتند در حالى كه بقيه مذاهب و نحله ها ساخته و پرداخته امور سياسى و يا درگيرى هاى كلامى است.
غير از تشيّع، ديگر مذاهب زاده كشمكش هاى سياسى است. مثلاً تسنن در سقيفه و محكّمه (خوارج) در جنگ نهروان و پس از آن دو، گروه هاى مرجئه و يا معتزله و يا اشعرى همگى زاييده رويدادهاى سياسى و يا بحث هاى كلامى مى باشند بنابراين سؤال از اين كه تشيع كى پديد آمده يك پاسخ بيش ندارد و آن اين كه روزى كه اسلام پديد آمده است.
شما اين بحث ها را به صورت مبسوط و مستدل در اين كتاب مى خوانيد وهمگى بر گرفتد از گستره «بحوث في الملل والنحل» تأليف آية الله والد ـ دام ظله ـ مى باشد و پنج جلد آن قبلا به نام دانشنامه «فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى» منتشر شده است و اكنون جلد ششم آن به وسيله اينجانب منتشر مى شود، اميد است كه به نگارش دو جلد ديگر موفق گردم تا بدين وسيله يك دانشنامه كامل تحت عنوان «فرهنگ عقايد اسلامى» تقديم خوانندگان گردد.
از خداوند منان خواهانم كه ما را به راه راست هدايت نموده و درآن راه استوار سازد تا فكر و خامه ما در خدمت رضاى خدا باشد.
قم ـ مؤسسه امام صادق (عليه السلام)
عليرضا سبحانى20/12/89

صفحه 30

صفحه 31

شيعه در لغت

شيعه در لغت به گروهى مى گويند كه بر انجام كارى دست به دست هم مى دهند مثلاً مى گويند: «تشايع القوم، إذا تعاونوا»، و گاهى اين واژه به مطلق پيرو اطلاق مى شود، چنان كه در اين آيه آمده است:(وإنَّ مِنْ شيعَتِهِ لإبراهيم)(1)يعنى: و يكى از پيروان او(نوح) ابراهيم است.

شيعه در اصطلاح

شيعه در اصطلاح در سه مورد به كار مى رود:
1. دوستداران على(عليه السلام) و فرزندان او كه خاندان رسالتند. مهر ورزيدن به خاندان رسالت يك فريضه قرآنى است، چنان كه مى فرمايد:(قُل لا أسألكُمْ عَلَيْهِ أجراً إلاّ المودّةَ فِى الْقُربى)(2);«بگو من جز دوستى خويشاوندان اجر و پاداشى از شما نمى خواهم».
شيعه به اين معنى همه مسلمانان را دربرمى گيرد، زيرا در جامعه اسلامى جز «نواصب» همگان خاندان رسالت را دوست دارند، خواه رهبرى آنان را بپذيرند يا نپذيرند.امام شافعى در دو بيت معروف خود مى گويد:
يا أهلَ بيتِ رسولِ الله حُبُّكمُ *** فَرضٌ مِنَ اللهِ فى القُرآنِ أنْزَلَهُ

1 . صافات/83.
2 . شورى/23.

صفحه 32
كَفاكُم مِنْ عَظيم القدْرِ أنَّكُمُ *** مَنْ لم يُصلِّ عليكُمْ لا صلاةَ لهُ(1)
اى خاندان پيامبر خدا، مهرورزى به شما *** فريضه اى است كه خدا آن را در قرآن آورده است
در بزرگوارى شما همين بس كه هر كس *** بر شما درود نفرستد نماز او درست نيست
2. كسانى كه على(عليه السلام) را برترين صحابه از نظر علم و دانش و از نظر فضائل برتر از خلفاى ديگر مى دانند و بر عثمان مقدم مى دارند و در عين حال او را به ترتيب، چهارمين خلفا مى شمارند، آنان نيز شيعه خوانده مى شوند.
برخى از مسلمانان بالاخص معتزله بغداد، با اين كه به خلافت چهار خليفه به ترتيب ايمان دارند، در عين حال على(عليه السلام) را برتر از عثمان، بلكه برتر از همگان مى دانند.
تشيع به اين معنى بيشتر در كلمات شمس الدين محمد ذهبى در كتاب «ميزان الاعتدال» و كتاب «سير اعلام النبلاء» به كار رفته است. او برخى از تابعان و محدّثان را به تشيع متهم مى كند، حتى حاكم نيشابورى كه بالاترين مقام را در حفظ سنت دارد، نزد او متهم به تشيّع است، و مقصود او از تشيع، همين معنايى است كه گفته شد.
3. كسانى كه بعد از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از على(عليه السلام) و فرزندان او پيروى كرده و معتقدند: رهبرى امّت از نظر علمى و سياسى به على(عليه السلام) و خاندان او واگذار شده است، و به تعبير ديگر على(عليه السلام) را وصىّ پيامبر و جانشين او مى دانند:

1 . الصواعق المحرقة، چاپ دوم، 1385هـ. ق، ص 148.

صفحه 33
اتفاقاً خود آن حضرت در ايام حيات خود، به «وصىّ» معروف بود. و در قصائد شعرا، و خطابه خطيبان، على(عليه السلام) به عنوان «وصىّ» معروف است. هنگامى كه اميرمؤمنان به شهادت رسيد، فرداى آن روز، فرزند او امام مجتبى خطبه اى ايراد كرد و در آنجا در معرفى خود، چنين گفت: «أنا ابن النبى وأنا ابن الوصىّ».(1)
ابن أبى الحديد، صفحاتى را به نقل اشعارى اختصاص داده كه در آن، صحابه و تابعان، على را به عنوان وصى توصيف كرده اند.(2) اگر ما در اين بحث، كلمه شيعه را به كار مى بريم مقصود، همين معنى سوم است.
***
ما پيش از آن كه به تبيين عقايد فرقه شيعه اثناعشرى بپردازيم، ناچاريم درباره امورى سخن بگوييم:
1. آيا مصالح حاكم بر جامعه اسلامى اواخر عمر رسول خدا اقتضا مى كرد كه جانشين پيامبر از جانب خدا معين شود و يا اين كه شرايط با انتخاب او به وسيله امّت سازگار بود؟
2. آيا فرهنگ اسلامى حاكم بر جامعه آن روز در زمينه تعيين امام و رهبر به انتصاب گرايش داشت يا به گزينش و آراى مردم؟ مقصود از انتصاب در اين جا اعم از جانب خدا يا از جانب رهبر پيشين است.
3. كتاب و سنت درباره رهبرى پس از رسول خدا كدام از اين دو نظر را تأييد مى كند؟

1 . مستدرك حاكم، ج1، ص 172.
2 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج1، ص 143ـ 150(باب ما ورد فى وصاية على(عليه السلام) من الشعر).

صفحه 34
4. داورى هاى قرآن و سنت درباره ولايت على(عليه السلام).
5. در صورت تعيين رهبر به وسيله پيامبر(صلى الله عليه وآله) چرا ديگران عملاً آن را ناديده گرفته برگزيده رسول خدا را بر منصب خلافت ننشاندند.
6. پيدايش تشيع و تاريخ آن و پيشگامان تشيع در عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله)و پس از رحلت او.
7. شيوه گزينش خليفه در مكتب اهل بيت.
با بررسى هايى كه در اين فصول انجام گرفته، به روشنى ثابت مى شود كه مكتب تنصيص و تعيين خليفه از جانب خدا آن هم در مورد اميرمؤمنان، مدلول كتاب و سنّت است.

صفحه 35
اوضاع اجتماعى در زمان رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله)   

فصل نخست:

اوضاع اجتماعى در زمان رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله)

اوضاع اجتماعى زمان رحلت

مهم اين است كه شرايط حاكم بر جامعه اسلامى در عربستان در زمان رحلت رسول خدا را درست و دقيق تجزيه و تحليل و ارزيابى كنيم. آيا شرايط ايجاب مى كرد كه جانشين پيامبر(صلى الله عليه وآله) از جانب خدا به وسيله رسول او معين شود يا اين كه مصالح اسلامى ايجاب مى كرد كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در اين مورد سكوت كند و سخنى نگويد تا مسلمانان، خود، گره را بگشايند و فرد وارسته و دانا و آگاهى را براى مديريت انتخاب كنند؟ اكنون اين مسأله را بررسى مى كنيم و خواهيم ديد كه شرايط، نظر نخست را تأييد مى كند.

خطر سه جانبه

جامعه نوپاى اسلامى در اواخر عصر رسالت پيوسته، از سه سو، مورد تهديد بود:
1. خطرى از جانب روميان كه در سال هاى آخر عمر پيامبر، با مسلمانان در

صفحه 36
جنگ و گريز بودند وحتى در سال نهم، پيامبر گرامى با ارتش 30هزار نفرى براى دفع شر آنان تا «تبوك» پيش رفت، ولى اثرى از آنان مشاهده نكرد ولى پيوسته امپراتور روم در فكر حمله به جزيرة العرب و از پا درآوردن حكومت نوپاى اسلامى بود.
2. امپراتورى ساسانى در ايران. پادشاه ايران كه از نامه پيامبر(صلى الله عليه وآله) براى پذيرش اسلام آن چنان خشمگين شد كه نامه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را پاره كرد و به فرماندار يمن نوشت: صاحب اين نامه را دستگير كند و زنده يا پس از كشتن سر او را برايش بفرستد.
3. ستون پنجم يعنى منافقان كه پيوسته با فتنه گرى ها وتحريك ها بر ضد مسلمانان مشغول كار بودند و حتى با ساختن مسجد ضرار، مركزى براى براندازى احداث كردند، و سركرده آنان يعنى «ابوعامر»، مدينه را به عزم تحريك مشركان مكه ترك كرد و به آن سو رفت و سپس از مكه به روم گريخت و پيوسته با عناصر داخلى در تماس و ارتباط بود.
اين سه عامل كه در حيات پيامبر، به سان آتش زير خاكستر بودند تا پس از درگذشت او،نقشه هاى شيطانى را پياده كنند. اين شرايط موجود در زمان حيات پيامبر ايجاب مى كرد كه آن حضرت در حال حيات خود، فردى دانا و توانا را براى رهبرى برگزيند تا مبادا پس از درگذشت او، گزينش رهبر، مايه اختلاف گردد و دشمنان داخلى و خارجى بر اثر فقدان رهبر، به خواسته هاى خود جامه عمل بپوشانند. از باب نمونه:
ابوسفيان كه به ظاهر اسلام آورده بود ولى در باطن بت پرست بود، آنگاه

صفحه 37
كه رسول خدا درگذشت و از جريان سقيفه آگاه شد، براى افشاندن تخم نفاق به حضور على(عليه السلام) رسيد و گفت: من مى خواهم با تو بيعت كنم و براى پيشبرد اين هدف، مدينه را پر از سپاه مى كنم. اميرمؤمنان(عليه السلام) از هدف شوم او آگاه بود كه او نه على(عليه السلام) را مى خواهد و نه اسلام را، بلكه هدف او، ماهيگيرى از آب گل آلود است و مى خواهد با تشكيل دو صف متقابل، ضربه نهايى را بر اسلام وارد كند، و لذا در پاسخ او فرمود: به خدا سوگند! تو بااين بيعت جز فتنه چيزى نمى خواهى و تو مدت هاست آماده ضربه زدن به اسلام هستى. مرا به بيعت تو نيازى نيست. او كه با چنين سخنان على(عليه السلام)مواجه شد، و از او نااميد گشت باز هم از فتنه گرى دست برنداشت و مى كوشيد بنى هاشم را بر قبيله خليفه منتخب سقيفه بشوراند و اين دو شعر را مى خواند:
بنى هاشم لا تطمعوا الناس فيكم *** ولا سيّما تيم بن مرّة أو عَدىّ
فما الأمر إلاّ فيكم وإليكم *** وليس لها إلاّ أبوحَسَن علىّ(1)
اى خاندان هاشم، نگذاريد ديگران در حق شما طمع كنند *** به ويژه دو قبيله تيم و عدى(قبيله خليفه اول و دوم)
رهبرى تنها در ميان شماست و بايد به شما بازگردد *** و كسى جز ابوالحسن على شايسته آن نيست
حزب منافقان، حزب كوچكى نبود، بلكه يك حزب زيرزمينى نيرومند بود، به گواه آن كه قرآن در سوره هاى متعدّدى، درباره آنان سخن گفته است مانند سوره هاى آل عمران، نساء، مائده، انفال، توبه، عنكبوت، احزاب، محمد(صلى الله عليه وآله)،

1 . الكامل فى التاريخ ، ج2، ص 325; العقد الفريد، ج2، ص 249.

صفحه 38
فتح، مجادله، حديد، حشر و سوره اى به نام «منافقون».
بنابراين، اين سه گروه پيوسته درصدد بودند كه اين حكومت نوپا را از پا درآورند و مسلّماً اختلاف در امر رهبرى مايه ضعف مسلمانان و زمينه ساز شورش داخلى و حمله خارجى بود. مصالح ايجاب مى كرد كه پيامبر خدابراى جلوگيرى از چنين خطرى، رهبر دانايى را برگزيند.
شهيد سيد محمدباقر صدر كه رضوان خدا بر او باد در اين مورد سخنى دارد كه با بيان پيشين ما كاملاًهماهنگ است. او مى گويد: پيامبر(صلى الله عليه وآله)در پيش روى خود سه راه داشت كه ناچار بود يكى از آنها را انتخاب كند:

راه نخست

پيامبر نسبت به آينده امّت بى تفاوت باشد و به همان رهبرى امت در زندگى خويش بسنده كند، و آينده امّت را به دست حوادث بسپارد.
اين نظريه را نمى توان به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نسبت داد، زيرا منشأ اين احتمال، يكى از دو چيز مى تواند باشد:
1. رسول گرامى معتقد باشد كه اين بى تفاوتى، به آينده امت، آسيبى نمى رساند و امّت، خود خواهد توانست بر مشكلات فراروى اسلام پيروز شود و از انحراف دينى جلوگيرى كند. هرگز چنين عقيده اى را به پيامبر(صلى الله عليه وآله)نمى توان نسبت داد، زيرا او از ميان امتى مى رفت كه خلأ رهبرى را تجربه نكرده بود، چگونه مى توانست مطمئن باشد كه امت، خود، قادر به رفع مشكلات خواهد بود. در حالى كه او كوچكترين برنامه ريزى براى آينده آنها نكرده است؟!

صفحه 39
2.آنچه براى پيامبر مهم بود، دوران زندگى خودش بود، و امّا اين كه در آينده چه مى شود، براى او اهميتى نداشت. اين تفسير نيز شايسته رهبران سياسى است كه فقط از سياست، به منافع خود فكر مى كنند، نه رهبران الهى كه فقط براى خدا كار مى كنند و در راه هدف، فداكارى مى كنند.

راه دوم

اكنون كه راه نخست، با دو تفسيرى كه براى آن انجام گرفت، در شأن رهبر الهى نبوده، ناچار بايد گفت كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) براى آينده دعوت پس از خود، برنامه ريزى كرده و موضع مثبتى داشته است و آن اين كه رهبرى بر اساس نظام شورا صورت بگيرد، و مهاجران و انصار كه نمايندگان امّتند، زيربناى حكومت ومحور دعوت باشند. ولى اين راه نيز، با توجه به توضيحاتى كه در آينده مى آيد پذيرفتنى نيست، زيرا هرگاه پيامبر(صلى الله عليه وآله)آينده دعوت را بر اساس نظام شورا استوار كرده باشد، بايد اصول و روش هاى آن را به طور كامل به امّت آموخته، و ماهيت اين نظام و حدود و تفاصيل آن را كاملاً بيان كرده باشد و جامعه را به گونه اى پرورش دهد كه نظام شورا را به خوبى بپذيرند و اجرا كنند، در حالى كه او در ميان جامعه اى زندگى كرده بود كه نظام حاكم بر آن سنت هاى قبيله اى بود. و در نظام قبيله اى، رهبرى بر اساس وراثت بوده و يا قدرت و توان.
گذشته از اين، به آسانى مى توان درك كرد كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)، امّت را با نظام شورايى آشنا نساخته است. و لااقل در سخنرانى ها، مهاجر و انصار را به تطبيق نظام شورا دعوت نكرده و در ذهن آنان آمادگى لازم را براى چنين روشى پديد نياورده است.

صفحه 40
گواه روشن بر اين كه امت با چنين فكرى پرورش نيافته بود، اين كه خلافت عمر به وسيله انتصاب ابوبكر صورت گرفت و خلافت عثمان به وسيله شوراى انتصابى خليفه دوم انجام پذيرفت، نه مردم.

راه سوم

آنچه با آموزه هاى اسلامى كاملاً تطبيق دارند، اين است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)با تعيين فردى دانا و توانمند و شايسته براى زعامت، تكليف مردم را روشن كند و مرجعيت فكرى و زعامت سياسى را در او متمركز سازد، و از اين طريق، امّت را از هر نوع سرگردانى و نزاع و درگيرى برهاند.
اين همان راهى است كه شيعه مدّعى آن است و مطالعه زندگى مسلمانان در صدر اسلام، همين مطلب را تأييد مى كند.(1)
همين بحث را در فصل آينده به صورت مبسوط مى خوانيد.

1 . آنچه كه بيان شد، برگرفته از مقدمه شهيد صدر بر كتاب «تاريخ الإماميه» است، ص 5 ـ16.

صفحه 41
وظايف و شئون جانشين پيامبر(صلى الله عليه وآله)   

فصل دوم:

وظايف و شئون جانشين پيامبر(صلى الله عليه وآله)

رسول گرامى(صلى الله عليه وآله) وظايف مهمّى را برعهده داشت. وظايفى كه فقط فردى مى تواند به دوش بكشد كه مانند پيامبر(صلى الله عليه وآله) تربيت الهى و علمى برتر از امّت داشته باشد. و هرگز يك فرد عادى، هر چند فرد طبيعى برتر باشد، نمى تواند اين وظايف را متحمّل گردد. اين وظايف عبارتند از:
1. تفسير كتاب خدا و شرح مقاصد آن و بيان اهداف و رموز و اسرار آن.
2. بيان احكام حوادث نوظهور كه پيش از آن در قرآن و سنت نيامده است.
3. بازداشتن امّت از اختلاف و انحراف فكرى و عقيدتى.
از اين نظر گفتار و رفتار او فصل الخطاب در ميان امت خواهد بود.
با درگذشت پيامبر(صلى الله عليه وآله) هر چند سلسله نبوت، پايان پذيرفته ووحى الهى به آخر رسيده است. ديگر پيامبرى نمى آيد، و بر كسى وحى تشريعى فرود نخواهد آمد، امّا اين وظايف سه گانه همچنان مستمر خواهد بود، و بايست فردى يا

صفحه 42
گروهى اين وظايف را برعهده بگيرد و مسلّماً تا فردى به سان پيامبر(صلى الله عليه وآله)تربيت معنوى و تعليم الهى نداشته باشد، نمى تواند اين سه وظيفه سنگين را بر دوش بگيرد و هرگز تعليمات معمولى افراد براى انجام اين وظايف كافى نيست.
اينك ما درباره هر سه خلأ كه با درگذشت پيامبر(صلى الله عليه وآله) پديد آمد، سخن مى گوييم:
الف. نخست به وظيفه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در زمينه تفسير قرآن با دو آيه اشاره مى كنيم:
(وَأنْزَلْنا إلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إلَيْهِم).(1)
«قرآن را بر تو فرو فرستاديم تاآنچه را براى مردم نازل شده، برايشان بيان كنى».
واژه «لتبيّن» با واژه «لتقرأ» فرق دارد. پيامبر(صلى الله عليه وآله) هم قرآن را تلاوت مى كرد و هم تفسير و مفاهيم آن را توضيح مى داد.
در آيه ديگر مى فرمايد:
(وَما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ إلاّ لِتُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِى اخْتَلَفُوا فِيهِ).(2)
«كتاب و قرآن را براى تو نفرستاديم جز اين كه در مسائلى كه در آن اختلاف پيدا كرده اند، حقيقت را براى آنها بيان كنى».
قرآن، متجاوز از 6000 آيه دارد و احاديثى كه از پيامبر(صلى الله عليه وآله) پيرامون تفسير قرآن رسيده بسيار معدود و محدود است و سيوطى مى گويد: من در كتاب

1 . نحل/44.
2 . نحل/64.

صفحه 43
ترجمان القرآن مجموع احاديثى كه به طور مسند و يا مرسل از پيامبر و اصحاب رسيده، گرد آوردم و به سيزده هزار حديث رسيد.(1) ولى بيشترين آنها، مرسل و اقوال صحابه و تابعان است و تعداد احاديث مسند از پيامبر بسيار كم است، و در جاى ديگر مى گويد: از احاديث منقول از پيامبر در مورد تفسير عالمان ضعيف و يا موضوع و دروغ است و از احمد بن حنبل نقل مى كند كه او مى گفت، كتابهاى مربوط به غزوات، اخبار غيبى، و تفسير اساس درستى ندارند.(2) در كتاب «الاتقان» تعداد احاديثى را كه از پيامبر در قلمرو تفسير آيات وارد شده از تعداد
سور قرآن چندان تجاوز نمى كند.(2)
بنابراين، وظيفه ياد شده را بايد فردى به عهده گيرد كه علم لدنّى و مافوق بشرى داشته باشد، چنان كه مصاحب موسى در حالى كه پيامبر نبود، علم لدنى داشت، چنان كه قرآن مى فرمايد:(وَ عَلَّمْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْمًا).(4)
تاريخ اختلافات مسلمانان را درباره تفسير بسيارى از آيات، ضبط كرده است:
1. آيه وضو درباره كيفيت شستن دست ها و مسح و غسل پاها.(3)
2. حكم سارق و سارقه كه چگونه بايد حدّ الهى درباره آنها اجرا شود، آيا از بند انگشتان يا مچ يا بالاتر.(6)
3. ارث كلاله. سوره نساء، آيه هاى 12 و 176. در موردى براى كلاله حدّ ارث را 61 بيان مى فرمايد و در آيه اى ديگر نصف و دو ثلث. مسلماً حكم الهى

1 . الاتقان:4/193.                   2 . الاتقان:4/180.
2 . الاتقان:4/214ـ257.   4 . كهف/65.
3 . مائده/6.   6. مائده/38.

صفحه 44
اختلاف ندارد و اين، قصور فهم ماست كه جايگاه «كلاله» را درست نمى شناسيم و از اقسام آن آگاه نيستيم.

حوادث نوظهور

مسلمانان در فتوحات خود، با مسائل نوظهور و حوادث جديدى روبرو مى شدند كه حكم آن را در قرآن و سنت هايى كه در اختيار داشتند نمى يافتند، و لذا مشكل بر روى مشكل، اضافه مى شد، زيرا آياتى كه بيانگر احكام فرعى باشد، بسيار محدود است و احاديث وارده درباره احكام نيز از پانصد حديث تجاوز نمى كند.(1)
فخر رازى مى گويد: موضوعاتى كه حكم آن به وسيله كتاب و سنت پيامبر(صلى الله عليه وآله) بيان شده، بسيار كم است.
اينك نمونه هايى از مسائل نوظهور كه ياران پيامبر در آن، متحيّر و سرگردان بودند:

مشكل«عول»

مقصود از «عول» اين است كه در هنگام تقسيم ارث ميّت، تركه نسبت به سهامى كه در كتاب و سنت آمده است وافى نباشد، مثلاً مردى بميرد و وارثانى مانند همسر و پدر و مادر و دو دختر داشته باشد كه سهام آنان به اين ترتيب است همسر: 81 و پدر و مادر31 و دو دختر بر روى هم 32، در اين صورت مجموع سهام مى شود 89 تركه، و به اين ترتيب، قابل تقسيم نيست، و لذا هنگامى كه مسأله به

1 . وحى محمدى، ص 212، چاپ ششم.

صفحه 45
عمر بن خطاب عرضه شد، گفت به خدا سوگند نمى دانم خدا كدام يك از شما را مقدم داشته و كدام را عقب انداخته است. آنگاه نقص را بر همه تقسيم كرد.(1)
نمونه ديگر آن كه مردى همسر خود را در جاهليت دوبار طلاق داده و در اسلام نيز يك بار. آيا اين نوع سه طلاق مايه حرمت ابدى هست يا نه؟(2)
مسلمانان، و كليه ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله) درباره اين گونه مشكلات دچار حيرت و شگفتى بودند و سپس با يك نوع گمانه زنى مشكل را حل كرده و به آن، رسميت مى دادند، در حالى كه اگر در ميان امّت، انسان دانا و آگاهى وجود داشت و از علم لدنّى بهره مى گرفت، مى دانست كه محال است شرع انور قانونى را تصويب كند كه قابل پياده شدن نباشد و در سايه علم لدنى مشكل را برطرف مى كرد.

مسلمانان و صيانت دين از انحراف

يكى از آثار وجود معصوم مانند پيامبر(صلى الله عليه وآله)، اين است كه امّت را از انحراف فكرى باز داشته و در هنگام اختلاف، سخنان او فصل الخطاب به شمار مى رفت، اين اختلافات، بعد از پيامبر نيز وجود داشت، بايد اگر در ميان امت، فرد شاخصى كه از علم بالايى برخوردار است وجود داشته باشد تا امّت را از انحراف و اختلاف و دسته بندى حفظ كند، در اين صورت وضع امّت بسى بهتر از اين مى بود.
پس از درگذشت پيامبر(صلى الله عليه وآله) وضّاعان و جعّالان حديث و دجّالانى از

1 . احكام قرآن جصاص، ج2، ص 109، مستدرك حاكم، ج4، ص 340.
2 . كنزالعمال، ج5، ص 161.

صفحه 46
علماى يهود و نصارا، فرصت را براى پخش انديشه هاى دروغين خود، مغتنم شمرده، و بسيارى از اسرائيليات و مسيحيّات و مجوسيات را در ميان امّت پخش كردند، به گونه اى كه آمار احاديثى كه در ميان امت پخش مى شد از يك ميليون تجاوز كرد و لذا بخارى روايات صحيح خود را از ميان ششصد هزار حديث برگزيد.(1) و احمد بن حنبل مسند خود را كه حاوى سى هزار حديث است از ميان هفتصد و پنجاه هزار حديث انتخاب كرد و حافظ يك ميليون حديث بود.(2)
چگونه مى توان يك دهم اين روايات را به پيامبر نسبت داد، در حالى كه او در دوران دعوت در مكه كه سيزده سال طول كشيد از هر نظر محصور بود و كمتر كسى مى توانست از او قرآن فرا گيرد تا چه رسد حديث و پس از هجرت به مدينه، وظايف فراوانى برعهده داشت. كه برخى را يادآور مى شويم:
1. نبردها و غزوه ها و سفرها به نقاط دور دست
2. اعزام نيروها براى خاموش ساختن فتنه ها
3. ديدارها با سران قبايل و عقد قراردادها
4. داورى و فصل خصومات
5. تلاوت قرآن و تفسير آن
6. بيان احكام الهى و پاسخ به پرسش ها
7. مجادله احسن با اهل كتاب

1 . الهدى السارى، مقدمه فتح البارى، ص 54.
2 . طبقات الذهبى، ج9، ص 17.

صفحه 47
8. اداره امور سياسى و اجتماعى و اقتصادى جامعه
9. مكاتبه با سران قبايل و كشورها
10. درگيرى با ستون پنجم به نام منافقان كه قريب دو جزء آيات قرآن درباره آنان فرود آمده است.
با توجه به اين وظايف سنگين چگونه مى تواند اين همه احاديث ميليونى را بگويد و به صورت يك انسان فارغ البال در هر موضوعى سخن بگويد.
هرگاه در ميان مسلمانان، امام معصومى باشد و مردم نيز از او پيروى كنند، اين همه تحريف در اسلام پديد نمى آيد و بازار دروغ گويان كساد مى شود. اين جا است كه انسان آثار سازنده وجود معصوم در ميان امت را به درستى درك مى كند، يعنى انسانى كه وجود او ميزان حق و باطل و جداسازنده هر يك از ديگرى است، ولى هرگاه پيشوايى مردم انتخابى باشد، و مع الوصف بالاى منبر بگويد: «وُلِّيتُكُم ولستُ بخيركُمْ فإنْ استقمتُ فأعينُونى، وإن زِغْتُ فَقَوِّمُونى...».(1)
در زمانِ چنين فردى حق و باطل از هم بازشناسى نشده و انحرافات روز به روز گسترده تر مى شود.
فيلسوف اسلامى شيخ الرئيس درباره اينكه مقام امامت مقام انتصابى است، مى فرمايد:
«در هر زمان ظهور يك پيامبر امكان پذير نيست، زيرا مزاجى كه اين كمال

1 . من به رياست شما برگزيده شدم در حالى كه بهترين شما نبودم اگر به راه راست رفتم مرا كمك كنيد و اگر منحرف شدم، مرا به راه راست باز آوريد....(سخن ابوبكر پس از گزينش غوغايى در سقيفه). الصواعق المحرقة، ص 11; الإمامة والسياسة، ج1، ص 14.

صفحه 48
را بپذيرد، در ميان مردم كم است، بنابراين پيامبر بايد براى بقاى شريعت و قوانينى كه به مصالح انسانها مرتبط است، برنامه ريزى گسترده اى داشته باشد هرگاه مقام جانشينى با استخلاف (تعيين از جانب پيامبر) باشد، اين به صواب و درستى نزديكتر است، و از اختلاف و شورش و فتنه و فساد جلوگيرى مى كند».(1)
بنابراين، نتيجه مى گيريم مصالح اسلام در آن روز (با قطع نظر از اينكه آيا پيامبر كسى را براى امامت برگزيده يا نه) ايجاب مى كرد كه خليفه از طرف پيامبر برگزيده شود نه از جانب مردم.

شيوه جانشينى در انديشه مردم عصر رسالت

بحث هاى پيشين به روشنى ثابت كرد كه مصالح اسلامى در قلمروهاى سه گانه در گزينش رهبر به وسيله پيامبر(صلى الله عليه وآله)، نهفته بود نه از طريق شورى و به عبارت ديگر، گره خلافت بايد از طريق انتصاب گشوده شود نه شوراى حل و عقد. اتفاقاً ياران پيامبر نيز با اين انديشه همراه بودند، چيزى كه به جاى انتصاب از جانب خدا انتصاب از طريق خليفه پيشين را مطرح مى كردند نه گزينش شورايى. اصولاً، گزينش از طريق شورا، جز يك بار آن هم در خلافت ظاهرى اميرمؤمنان مطرح نبود و خلافت پيوسته يا از طريق انتصاب از جانب خليفه پيشين و يا از طريق وراثت دست به دست مى گشت.
اينك ما در اينجا برخى از نصوص تاريخى را مى آوريم تا روشن شود كه در ذهن بزرگان آن زمان، اصلاً گزينش شورايى مطرح نبوده است.

1 . شفا، ج2، ص 13، از الهيات، ص 558 تا 564.

صفحه 49
1. آنگاه كه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)، آيين خود را بر قبيله بنى عامر در ايام حج عرضه كرد و آنان را به توحيد دعوت نمود، بزرگ آنان به پيامبر گفت: اگر ما با
تو بيعت كنيم، آنگاه كه خدا تو را بر مخالفان پيروز گردانيد، آيا براى ما در قدرت و حكومت سهمى هست؟ پيامبر فرمود:«الأمر إلى الله يضعه حيث يشاء»(1)، «اين كار مربوط به خداست، او اين امانت را بر دوش هر كسى كه بخواهد، مى گذارد».
2. هرگاه مسأله «خلافت» در اختيار امّت و شوراى انتخابى امت بود، چگونه پيامبر(صلى الله عليه وآله) آن را به خداواگذار مى كند؟ اين تنها پيامبر نيست كه مسأله را برعهده خدا مى گذارد و سخنى از شورا به ميان نمى آورد؟ بلكه انتصاب هايى كه پس از پيامبر صورت گرفت، همگى از انتصابى بودن مقام خلافت حكايت مى كند و اگر شورايى بود، در حقيقت نوعى پوشش براى اين انتصابها بود كه به وسيله مقامات قبلى انجام مى گرفت، مثلاً عمر بن خطاب براى خلافت، شخصاً به وسيله ابى بكر گزينش شد، آن گاه كه وى در بستر بيمارى افتاده بود، عثمان بن عفان را خواست و گفت: وصيت مرا بنويس. عثمان قلم به دست گرفت و در آغاز وصيت نوشت:
«بسم الله الرحمن الرحيم»، سپس ابوبكر به او چنين املا كرد:
«اين وصيتى است از ابوبكر فرزند أبى قحافه در آخرين روزهاى زندگى خود در اين دنيا و نخستين آشنايى خود با آخرت انجام مى دهد. من عمر بن خطاب را جانشين خود مى سازم».(2)

1 . سيره ابن هشام، ج2، ص 424.
2 . طبقات كبرى، ج3، ص 200، چاپ بيروت; كامل ابن اثير، ج2، ص 292.

صفحه 50
3. گزينش عثمان نيز در واقع انتصابى بود، هر چند رنگ انتخابى به خود گرفت، زيرا او به وسيله شوراى شش نفره انتخاب گشت، در حالى كه تركيب شورا به نوعى بود كه گزينش او امر قطعى به شمار مى آمد، يعنى عمر بن خطاب، شش نفر را براى امر خلافت برگزيد كه رأى على(عليه السلام) در ميان آنان دو تا بيشتر نبود. آنان عبارت بودند از: على بن ابى طالب، عثمان بن عفان، طلحة بن عبيدالله، زبير بن عوام، سعد بن أبى وقاص و عبدالرحمن بن عوف.
اگر مسأله، مسأله شورايى بود، بايد اعضاى شورا را مهاجر و انصار و يا اهل حلّ و عقد انتخاب كنند، نه خليفه، و اين حاكى از آن است كه روح كار، انتصابى بوده، ولى نوعى رنگ انتخابى داشت.
4. آنگاه كه عمر بن خطاب احساس كرد مرگ او فرا رسيده است، فرزندش عبدالله بن عمر را به خانه عايشه فرستاد، و گفت: از او اجازه بگير تا مرا در حجره او در كنار پيامبر(صلى الله عليه وآله)دفن كنند. عايشه استقبال كرد و گفت: سلام مرا به پدرت برسان و بگو: امّت محمد(صلى الله عليه وآله) را بدون چوپان رها مكن. فردى را به عنوان جانشين خود برگزين. من از وقوع فتنه مى ترسم.(1)
5. ابونعيم اصفهانى (متوفاى 430هـ) نقل مى كند: عبدالله بن عمر قبل از درگذشت پدرش به او گفت: مردم سخنانى مى گويند. علاقه مندم نظرات آنان را به شما يادآور شوم. آنان چنين فكر مى كنند شما كسى را جانشين خود قرار نخواهيد دارد. اگر گله گوسفندى داشته باشيد و چوپان آنها را در بيابان رها كند و به نزد شما بيايد، او را نكوهش نمى كنيد؟ پس پدرجان تو هم در فكر مردم باش

1 . الامامة والسياسة لابن قتيبه، ج1، ص 32.
Website Security Test