welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : وهّابيّت مبانى فكرى وكارنامه عملى*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحاني*

وهّابيّت مبانى فكرى وكارنامه عملى

صفحه 1

 

بسم الله الرحمن الرحيم


صفحه 2

 


صفحه 3

وهّابيّت

مبانى فكرى وكانرامه عملى

 

تأليف

آية الله جعفر سبحانى

 


صفحه 4

اسم كتاب:    وهابيت، مبانى فكرى و كارنامه عملى

مؤلّف:    حضرت آيت الله العظمى سبحانى

چاپخانه:    مؤسسه امام صادق (عليه السلام)

ناشر:   مؤسسه امام صادق (عليه السلام)

تاريخ:   1388 / 1430 ق

چاپ:   چهارم

تعداد:   2000


صفحه 5

بسم الله الرحمن الرحيم

نوانديشى دينى

نوانديشى دينى كه امروز بر سر زبانها افتاده و خوراك پاره اى از مطبوعات شده است، پديده جديد و تازه اى نيست. در تاريخ، سابقه ديرينه اى دارد و تاريخ عقايد و فرهنگ اسلامى بر قدمت آن، گواهى مى دهد.

پس از درگذشت پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)، و اصطكاك فرهنگ اسلامى با انديشه هاى وارداتى رومى و ايرانى و هندى، پديده نوانديشى در دين، در مجامع علمى قد برافراشت و گروهى تحت عنوان اصلاح گران دينى و مبارزه با بدعت ها و پيرايه ها، مكتب هايى را پى ريزى كردند، كه متأسفانه نه تنها به بدعت ستيزى نيانجاميد، بلكه منشأ يك رشته بدعت هاى تازه بر پيكر دين گرديد. برخى كه از دور شاهد جريانها هستند، آنان را مصلح و نوانديش(1) مى شمرند، در حالى كه آنان، بحق، مصداق اين آيه مباركه مى باشند:(وَإِذا قيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِي الأَرْضِ قالُوا إِنّما نَحْنُ مُصْلِحُون)(2) :«آنگاه كه به آنان گفته مى شود: از فساد بپرهيزيد، مى گويند: ما اصلاحگران هستيم»!

اخيراً، نوانديشى دينى در قالب «مبارزه با شرك و بدعت» ظهور كرده و از اين عنوان بس زيبا، كه قلب هر موحدى براى آن مى طپد، در ترويج برداشت هاى


1 . أحمد امين مصرى: 1296 ـ 1372 در كتاب زعماء الاصلاح .

2 . بقره: 11 .


صفحه 6

شخصى خود بهره گرفته مى شود، و پايه گذار اصلى اين نوع طرز تفكر در قرن هشتم مى زيست، و پس از خاموشى موج انديشه هاى او، بار ديگر در قرن دوازدهم، فردى احياگر انديشه هاى مرده و متروك او گشت، و در قرن چهاردهم اسلامى، اين مكتب به عنوان كالاى سياسى از نقطه اى به نقطه ديگر صادر مى گرديد.

براى اين كه خواننده گرامى با پايه گذار و احياگر انديشه ها و نتيجه شرك ستيز آنان آگاه شود، كمى در اين باره سخن مى گوييم.

احمد بن تيميه حرانى دمشقى در سال 662هـ.ق در منطقه اى به نام «حرّان» ديده به جهان گشود و در سال 726هـ.ق در زندان دمشق ديده از جهان فرو بست. و از سال698به بعد به نشر افكار خود پرداخت وچيزى نگذشت كه آراء وى به وسيله دانشمندان و محققان معاصر خود مورد انتقاد قرار گرفت، مناظرات علما با وى سبب شد كه انديشه هايش، در انزوا قرار گرفته و نتواند حركت چشمگيرى را پديد آورد و افكار وى جز در لابلاى كتابهاى او و نوشته هاى شاگردش ابن قيم الجوزيه(691ـ 751) در جايى به چشم نخورد.امّا با مرور چهار قرن، بار ديگر محيط اسلامى با افكار او روبرو گرديد، زيرا محمد بن عبدالوهاب نجدى (1115ـ1206) به تجديد حيات اين مكتب پرداخت و به اشاعه آن همت گمارد. در اين قسمت از پشتيبانى خاندان آل سعود برخوردار گرديد ولى در عين حال، فقط محيط نجد با انديشه هاى او آشنا شد و به نقاط ديگر سرايت نكرد.

پس از سقوط دولت عثمانى و روى كار آمدن آل سعود و سيطره بر مراكز مهمى مانند مكه و مدينه، بار ديگر اين مكتب رو به گسترش نهاد. با پيدايش نفت و افزايش توان مالى دولت جديد، نويسندگانِ غير متعهد خريدارى شدند و در اشاعه مكتب نقش بسزايى ايفا كردند.

در مقابل موج وهابى گرى، دانشمندان سنى و شيعه در عراق و شام و مصر به وظيفه خطير خود قيام نموده و به نقد اين مكتب پرداختند و شما در فصل دهم اين كتاب با اسامى برخى از شخصيت هاى برجسته هر دو گروه، آشنا خواهيد شد.

ما در اين مقدمه به ارزيابى اجمالى اين مكتب مى پردازيم،و به حكم اينكه


صفحه 7

واقعيت هر درختى را بايد از كيفيت ميوه او شناخت، شما از ثمرات ناگوار و تلخ اين مكتب، مى توانيد به واقعيت آن پى ببريد.

ويژگى هاى اين مكتب را مى توان در سه مسأله خلاصه كرد.

1. دعوت به تجسيم

از افتخارات اسلام، تنزيه حق تعالى از هر نوع جسم و جسمانيات بوده و شعار مسلمانان (ليس كمثله شىء) است. فلاسفه و متكلمان اسلامى، ساليان درازى، به نقد مجسِّمه پرداخته اند و در نتيجه آنان را به حظيره اسلام راه ندادند .آنان پيوسته به نقد تورات فعلى( نه تورات واقعى كه قرآن آن را هدايت و نور مى خواند)(1) پرداخته كه خدا را جسم و جسمانى مى داند و احياناً از مقام والاى خود، به زمين فرود آمده و وارد خيمه يعقوب مى گردد و با او كشتى مى گيرد.(2)

امّا متأسفانه توحيد مورد نظر ابن تيميه، توحيد جسمانى بوده كه سرانجام خدا را بر عرش نشانده و احياناً از آن نيز پايين تر مى آورد و در حدّ تعبير خود ابن تيميه «بسان واعظى كه از پله منبرى به پله ديگر آن منتقل مى شود» او نيز از نقطه اى به نقطه ديگر فرو مى آيد.(3)

2. كاستن از مقامات انبيا و اولياى الهى

پيامبر و اولياى الهى گرامى ترين و عزيزترين مخلوق روى زمين مى باشند. قرآن وروايات بر مقامات معنوى آنان گواهى مى دهد، و اين كه مرده و زنده آنان يكسان بوده و همچنين ارتباط آنان هم چنان با امت اسلامى خود برقرار مى باشد.

در مكتب ابن تيميه، پيامبر و اولياى پاك الهى به صورت يك انسان عادى درمى آيد كه پس از مرگ رابطه آنان با امت خود گسسته شده و كمترين سودى به حال امت ندارند.


1 . مائده: 44 .

2 . تورات، كتاب تكوين فصل 32، جمله هاى 26 ـ 30، چاپ 1856 م .

3 . به ص 26، مراجعه فرماييد.


صفحه 8

3. تكفير مسلمين

پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)، با تلاش هاى بىوقفه خود، پيوند اخوّت در ميان مناديان توحيد پديد آورد»، و همگان را در مقابل كفر جهانى بسيج كرد.مسلمانان در پرتو «كلمه توحيد» و «توحيد كلمه»، توانستند در برابر ضربات سهمگين صليبيان وقساوتهاى ثَنَويان (مغول)، ثابت و استوار بمانند، تا آنجا كه دشمن را به كيش خود وارد سازند و از دشمن خونخوار، مروّجى براى آيين خود تربيت كنند.

ولى متأسفانه اين وحدت كلمه، به وسيله پايه گذار مكتب وهابيت درهم شكست، و در زير آسمان، افتخار مدال اسلام، تنها نصيب گروهى مى شود كه مكتب وهابيت را دربست بپذيرند، و در غير اين صورت از حظيره اسلام بيرون مى روند!

اينها بخشى از نتايج اسفبار اين مكتب است . آيا در چنين شرايطى مى توان پايه گذار اين مكتب را، پيشواى اسلام، زنده كننده سنت، و نابود كننده بدعت ناميد؟!

كتابى كه فرا روى خويش داريد به تحليل اين مكتب پرداخته و حقايق علمى را در لباس بس ساده بيان نموده است. اميد آنكه اين نوشته، مشعل فروزانى فرا راه جوانان اسلام باشد و آنان را از سقوط در دامهاى گسترده مروجان اين مكتب باز دارد.

اگر بر اين اثر ناچيز، پاداش الهى منظور گردد، من آن را به روح والد بزرگوارم آيت اللّه حاج شيخ محمّد حسين خيابانى تبريزى(قدس سره)اهدا مى نمايم، زيرا او نخستين كسى بود كه نگارنده را با واقعيت اين مكتب آشنا ساخت.

قم ـ مؤسسه امام صادق (عليه السلام)

جعفر سبحانى

29ذوالقعدة الحرام1421 برابر5/12/1379

 


صفحه 9

1

اتّحاد رمز پيروزى


صفحه 10

 


صفحه 11

بسم الله الرحمن الرحيم

1

«اتحاد» رمز پيروزى ملّتهابر مشكلات، و پيشرفت آنان در مسير كمال است; و اصولاً كار جهان، بر محور «پيوند و اتحاد»، مى گردد.

جويهاى كوچك كه به هم مى پيوندند، رودخانه اى عظيم را مى سازد كه دريا را ـ با همه وسعت و گستردگى ـ سيراب مى كند و اجتماع قطرات آب، مخزن بزرگ سد را مى سازد كه قويترين مولّد برق است و نيز با آب آن مى توان هزاران هكتار زمين را زير كشت برد، و «انقلابى سبز» به راه افكند.

ماشين، از مونتاژ هزاران قطعه كوچك و بزرگ به وجود مى آيد و اجزاى گوناگون درخت(از تنه و ساقه تا شاخه و برگ) از ريشه اى واحد سر نزنند، به بار نمى نشيند، و رهگذران را رهينِ سفره احسان خويش نمى سازد.

مدرسه، بى اجتماعِ مدير و ناظم و معلّم و شاگرد ـ و حتى فرّاش و خادم ـ قِوام نمى يابد و كلاس، بدون كيف و كتاب و ميز و تخته و دفتر و قلم، كلاس نيست. چنان كه فهم درس نيز در گرو جمعيّت خاطر و «تمركز» فكر روى موضوع آن است، درست مانند دستگاه جرّثقيل كه همه نيروى خويش را


صفحه 12

روى نقطه اى خاص از اجسام «متمركز» كرده وآنها را جابجا مى كند.

از دو ارتشِ درگير، پيوسته آن ارتشى پيروز است كه از پراكندگى قوا و تشتّت آراء به دور باشد و افراد آن، در پرتو يك رهبرى هشيار و مقتدر، به وحدتى آهنين رسيده باشند، و آن ارتشى، كه هر جناح و جوخه اش سازى جداگانه مى زند، پيشاپيش محكوم به شكست است.

گروهى اندك امّا يكپارچه و مصمّم، بر جماعت بسيار امّا پراكنده و پريشان، غالب مى شود و داستان آن 300 سرباز، كه به دست دو تن دزد خلع سلاح و غارت شدند، مشهور است كه سخنگوى آنان به هنگام محاكمه گفت: سرّ پيروزى دزدان بر ما اين بود كه آنان دو تن بودند«همراه» و ما سيصد تن بوديم «تنها»!

پشّه چو پر شد بزند پيل را *** با همه تندىّو صلابت كه اوست

مورچگان را چو بود اتّفاق *** شير ژيان را بدر آرند پوست(1)

امروزه مشكلات بزرگ ملّى وجهانى، در مجامع عمومى و از طريق اجتماع و تبادل نظر انديشمندان، حلّو فصل مى شود و اگر عقل و شرع، اين همه بر شورا و مشورت تأكيد دارند از آن روست كه انديشه تنها و تكرو ـ چنان كه بايد ـ به زواياى پنهان مسئله، راه نمى يابد، و از برخورد وتضارب ميان افكار گوناگون است كه برق حقيقت، مى جهد و تاريكيها و ابهامات را روشن مى كند آرى، اتحاد رمز پيروزى و پيشرفت ملتهاست.

 


1 . گلستان سعدى، باب سوم، در فضيلت قناعت.


صفحه 13

2

قرآن مجيد، همه جا «وحدت كلمه» را ستوده و امّت اسلام را از «تفرقه و پراكندگى» برحذر داشته است:

(وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَميعاً وَلا تَفَرَّقُوا).(1)

«همگى به ريسمان الهى چنگ زنيد و از تفرقه بپرهيزيد».

رمز به كارگيرى واژه «حبل» (ريسمان) شايد از آن رو باشد كه جامعه متشتت و پراكنده، همچون انسان افتاده در چاه، در ظلمات شقاق و نفاق و افتراق، دست و پا مى زند و محتاج به ريسمانى است كه او را از بُنِ چاهِ تاريكِ «تفرقه» بيرون آورد.

به ديده قرآن، يكى از بدترين عذاب هاى الهى آن است كه ملّتى را ـ به كيفر اعمال سوء خويش ـ گروه گروه سازد و جامه جنگ و تفرقه بر پيكرشان بپوشاند:

(قُلْ هُوَ الْقادِرُ عَلى أَنْ يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذاباً مِنْ فَوقِكُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً وَيُذِيقَ بَعْضَكُمْ بَأْسَ بَعضْ).(2)

«بگو او قادر است كه از بالا يا از زير پاى شما، عذابى بر شما بفرستد يا به صورت دسته هاى پراكنده، شما را با هم بياميزد و طعم جنگ و اختلاف به هر يك از شما به وسيله ديگرى بچشاند».

و جامعه اى كه افراد و گروه هاى آن، هر يك به راهى رفته و از اتحاد (بر محور رهبرى واحد الهى) دورى جويند، هيچ گونه پيوندى با پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)


1 . آل عمران/103.

2 . انعام/159.


صفحه 14

ندارند:

(إِنَّ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينهُمْ وَكانُوا شِيَعاً لَسْت مِنْهُمْ فى شَىء) .(1)

«كسانى كه آيين خود را پراكنده ساخته اند، به دسته هاى گوناگون تقسيم شدند تو هيچ گونه رابطه اى با آنها ندارى».

3

در سيره وسنّت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)نيز، اتحاد و همبستگى مسلمين پيوسته مورد ستايش و سفارش بوده است. نخستين اقدام پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)در مدينه، اجراى عقد اخوّت و برادرى ميان دو طايفه بزرگ اوس و خزرج بود. آنان در پى سال ها جنگ و خونريزى با يكديگر، به صورت دو دشمن خونى درآمده بودند و حضرت به حكم (إِنَّما الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَويكُمْ) .(2) ايشان را با هم برادر ساخته و واداشت تا كينه هاى كهن را فراموش كنند.

وحدت و اتفاق مسلمانان، بر يهوديان يثرب گران آمد و ، همچون امروز، بر آن شدند كه آن را بر هم بزنند. جُهودِعَنودى به نام «شاس» كه از صلح و صفاى جوانان اوس و خزرج سخت به خشم آمده بود، يكى از جوانان يهودى را تحريك كرد تا به محفل آنان گام نهد و با يادآورى خاطرات ناگوار جنگهاى پيشين اوس و خزرج، بذر نفاق را مجدداً بين آنها بپاشد. اين توطئه ننگين، كارگر افتاد و ساده لوحانِ دو قبيله، تحت تأثير قرار گرفتند. نزديك بود كه نبرد خونينى ميان آنان در برابر مسجد النبى (صلى الله عليه وآله وسلم)رخ دهد كه خبر به پيامبر رسيد و فوراً آنان را با جملات كوبنده زير، از سقوط در گرداب تفرقه بازداشت:


1 . انعام/65.

2 . حجرات/10.


صفحه 15

اللّه، اللّه، أبِدَعْوىَ الجاهِليّة وأنا بين أظهرُكم؟! بعد أن هَداكُم اللّهُ بالإسْلام وأكرمَكم به وقَطَعَ به عنكم أمرَ الجاهليّةِ واستَنْقَذكُم من الكُفرِ وألّف بين قلوبكم.(1)

از خدا بترسيد! از خدا بترسيد! آيا در برابر چشم من، رسم جاهليّت را تجديد مى كنيد، (آن هم) بعد از اين كه خداى بزرگ شما را به اسلام هدايت فرمود و گرامى داشت و رشته جاهليت را گسست و شما را از كفر نجات بخشيد و دلهايتان را به هم نزديك و مهربان ساخت؟!

نمونه اى ديگر: در سال 6 هجرى ارتش اسلام در سرزمين بنى مصطلق بر دشمن پيروز شد. امّا ناگهان دو نفر از مهاجرين وانصار بر سر كشيدن آب از چاه با هم درگير شدند و هر يك، ايل و تبار خويش را به يارى طلبيدند. فرد مهاجر، مهاجران را و فرد مدنى نيز انصار را . در اينجا نيز، نزديك بود آتش اختلاف، بنيان وحدت امّت را بسوزاند، كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)به عنوان «سفير وحدت مسلمين» به ميدان آمد و بانگ برداشت كه اين نداهاى عَفِن و آلوده را رها كنيد!(2)

امير مؤمنان على (عليه السلام)كلامى زيبا و شيوا دارد:

والزِموا السواد الأعظَم فأنّ يدَ اللّهِ معَ الجماعةِ وإيّاكُم والفُرْقَهِ فأنّ الشاذَّ من النّاسِ للشَّيْطانِ كما أنّ الشاذَ من الغنم للذئب.

از جماعت انبوه مسلمين، جدا نشويد كه دست خدا، همراه جماعت است، و از تفرقه بپرهيزيد كه فرد جدا شده از جامعه اسلامى، طعمه شيطان است چنان كه گوسفندِجدا از گله، طعمه گرك مى شود.

در ادامه، گام فراتر نهاده و مى فرمايد:

هر كس به جدايى و تفرقه ميان مسلمان كوشد او را بكشيد، گر چه


1 . سيره ابن هشام:2/250.

2 . همان:3/303، غزوه بنى مصطلق.


صفحه 16

منباشم!

الا و من ادّعى إلى هذا الشعار فاقتلوه ولو كان تحت عمامتى هذا!(1)

4

ملّت مسلمان ايران خوشبختانه قرنهاست كه، به بركت پيروى از قرآن و پيامبر وعترت پاك آن حضرت (عليهم السلام)از وحدت كلمه اى بى نظير برخوردار بوده و در سايه اين وحدت توانسته است بر بسيارى از مشكلات بزرگ خويش فائق آيد.

مع الأسف مشاهده مى شود افراد و عناصرى ساده لوح يا وابسته به بيگانگان، گوشه و كنار مى كوشند با طرح برخى از مسائل مذهبى تفرقه انگيز (آن هم به صورت سطحى و ناقص يا وارونه) اين وحدت با شكوه و مباركِ تاريخى را بر هم بزنند.

از آنجا كه مقابله با اين جريان مشكوك و توطئه آميز، وظيفه شيفتگان اتحاد مسلمين و دلسوزان اين ديار است، بر آن شده ايم مسائل مربوط به«توحيد و شرك» و «بدعت» را كه دستاويز تفرقه افكنان شده، به صورت منطقى و با استناد به قرآن كريم و سنّت قطعى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)مورد بحث و بررسى قرار داده و چراغى فرا راه جوانان عزيز و حقيقت جو نهيم كه در پرتو آن حق را از باطل، و حكمت را از سفسطه باز شناسند و خويشتن را از سقوط در دامهاى رنگارنگ انحراف و اختلاف پاس دارند.

 


1 . نهج البلاغه، خطبه 127.


صفحه 17

2

ابن تيميّه; زمان، زندگى و انديشه

 


صفحه 18

 


صفحه 19

1

توحيد ويكتاپرستى، نخستين اصلى است كه خداوند همه پيامبران را براى ابلاغ ونشر آن در ميان بشر، مبعوث ساخت و بويژه ابراهيم خليل (عليه السلام)(كه سه دين بزرگ الهى ـ يهود، مسيحيت واسلام ـ خود را به وى منسوب مى دارند) بر اين اصلْ پاىْ فشرد. لذا هيچ فردى را نمى توان پيرو راستين اديان الهى ناميد مگر آن كه اين اصل بنيادين را بپذيرد و شعار همه مسلمين نيز، به پيروى از پيامبر گرامى خويش صلّى اللّه عليه و آله، كلمه «لاإله إلاّ اللّه» است يعنى خدايى جز «اللّه» نيست يعنى او فقط شايسته پرستش است و تنها بايد سرِ بندگى به آستانِ او ساييد.

مسلمانان ـ به رغم اختلافى كه در برخى مسائل، با هم داشتند ـ در ايمان به اصل «توحيد» متّحد بودند و بين سُنَن و عقايد مشترك خويش (همچون «شفاعت خواهى از اولياى الهى» و «احترام به قبور پاكان)» با اين اصل اساسى، هيچ نوع جدايى و تضاد نمى ديدند. به گونه اى كه فى المثل، حاجيان از تربت حمزه (عليه السلام)(سيد شهيدان اُحُد) « تسبيح» مى ساختند و خاقانى شروانى ـ قصيده سراى بزرگ قرن 6 هجرى ـ به زايرين مرقد سلمان (صحابى بزرگ پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)) در مدائن نيز توصيه مى كرد كه چنين كنند:


صفحه 20

گر زاد ره مكّه، تحفه ست به هر شهرى *** تو زاد مدائن بر تحفه ز پى شروان

هر كس برد از مكّه، سَبحه ز گِلِ حمزه *** پس تو ز مدائن بر، سبحه ز گِلِ سلمان(1)

و از اين سخن، نه تنها كسى برنمى آشفت، بلكه بزرگان مكّه قصايدش را به آب زر مى نوشتند و خليفه نيز وى را به حضور مى پذيرفت....

امر، چنين بود تا اين كه در آغاز قرن هشتم هجرى فردى موسوم به احمد بن تيميّه، روى برخى از سنن و عقايد رايج مسلمين انگشت اعتراض نهاد و گرايش به آنها را مايه شرك و دورى از توحيد پنداشت. براى نمونه، مدّعى شد كه شفاعت اوليا در روز رستاخيز، واقعيت دارد ولى درخواست شفاعت از آنان در اين جهان، شرك است!

ما در طول مباحث آينده، به يكايك ادّعاهاى ابن تيميّه، از ديدگاه قرآن و سنّت قطعى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)نظر افكنده و صحّت و سُقم آنها را، به منطق وحى، محك خواهيم زد. امّا پيش از آن، تأسف خويش را از اين نكته پنهان نمى كنيم كه طرح اين مباحث «تفرقه انگيز» از سوى ابن تيميّه، دقيقاً در زمان و مكانى صورت گرفت كه امّت اسلام يكى از بحرانى ترين دوران عمر خويش را طى مى كرد، و زير فشار شديد «صليبيان» و «مغولان»، بيش از هر زمان نيازمند «اتحاد» و «همدلى» جهت دفع هجمه دشمن بود.

بررسى تاريخ زندگى ابن تيميّه، و اوضاع اسفبار مسلمين در عصر وى، نكته هاى بسيارى را براى عبرت از تاريخْ در بردارد.

 


1 . ديوان خاقانى، مقدمه محمد عباسى، مؤسسه انتشارات اميركبير، تهران 1336 ش، ص 323.


صفحه 21

2

آغاز قرن چهارم تا نيمه قرن پنجم هجرى، در تاريخ اسلام، بُرهه اى بسيار خطير و شاخص است. در اين مقطع تاريخى جامعه مسلمين، به يُمْنِ وجود مردان بزرگى چون ابن سينا و ابو ريحان بيرونى و فردوسى و صاحب بن عَبّاد و خواجه نظام الملك طوسى، در عرصه هاى گوناگون علم و ادب و سياست به اوج شكوه و شكوفايى رسيد وجلوه اى درخشان از فرهنگ و تمدن اسلامى را به نمايش گذارد. چندان كه مستشرقين، بحق، اين دوران را عصر رُنسانس اسلامى خوانده اند.

مع الأسف پس از گذشت اين دوران، جامعه اسلامى بر اثر اختلافات سياسى و فكرى موجود، به تدريج از مردان بزرگ و تاريخساز تهى شد و آفتاب شوكت اسلام رو به افول نهاد.

غرب صليبى كه تلخى شكست اندلس و پيشرفت اسلام در اروپا را همواره در كام داشت، با احساس ضعف در مسلمين، به انديشه انتقام افتاد و در سالهاى پايانى قرن پنجم، پاپ رُم فرمان حمله به فلسطين (قبله اول اسلام) را صادر كرد. در پى اين فرمان، صدها هزار تن مسيحى ـ بر افروخته از آتش كينه ديرينه «صليب» بر ضد «توحيد» ـ از اروپا به راه افتادند تا قدس را قتلگاه مسلمين سازند، و بدينسان جنگهاى مشهور صليبى كه حدود 200 سال به طول انجاميد وميليونها كشته و مجروح و آواره بر جاى گذارد (489ـ 690 ق/1095ـ 1291م) آغاز شد...


صفحه 22

اسفبارتر آنكه، هنوز زخم دشنه صليبيان بر پيكر «قدس» التيام نيافته بود كه امت اسلام بار ديگر با طوفانى مهيبتر روبرو گرديد: اين بار مغولان به رهبرى چنگيز پا در ركاب كرده بودند تا هر كه و هر چه را در ديار اسلام مى بينند نابود كنند يا به غارت برند. پنجاه سال بعد، نواده چنگيز (هلاكو) بغداد را به خاك و خون كشيد و طومار خلافت عباسى را درهم پيچيد(656ق).(1) سپس به منطقه شامات لشگر كشيد و بر سر حَلَب و موصل، همان بلا آورد كه بر بغداد آورده بود(657ـ 660ق)، و اين در حالى بود كه مصر و شام سخت با صليبيان درگير بود و طلايه قشون صليبى گاه تا نزديكيهاى قاهره نيز پيش مى رفت. و اگر فوت «مُنگوقاآن»(خان بزرگ مغول) هلاكو را ناچار از مراجعت به ايران نمى كرد و فرمانده وى، كيتوبوقا، در غياب هلاكو از مسلمين در عين جالوت (واقع در فلسطين) شكست نمى خورد سرنوشت قاهره معلوم نبود.

هجوم مغول به جهان اسلام در اوايل قرن هفتم هجرى، براى غرب صليبى از همان آغاز، رويداد بسيار مغتنمى تلقّى شد و بر پايه همين تلقّى بود كه در همان سالهاى نخست اين هجوم، غربيان حمله طولانى خويش را براى محو تمدن اسلامى اندلس آغاز كردند (609ـ 889ق). گفتنى است كه در طول دوران سلطه مغول، فرستادگان سلاطين غرب همواره به دربار مغولان رفت و آمد داشتند و مى كوشيدند با جلب نظر وهمدستى آنان، امت اسلام را از دو سو تار ومار كنند(حضور خانواده ماركوپولو در دربار مغول، به همين


1 . ابن اثير جزرى، مورّخ مشهور، مى نويسد: مصائب وارده بر مسلمين از سوى مغول، آنچنان سهمگين بود كه مرا ياراى نوشتن آنها نيست و اى كاش مادر مرا نمى زاد! (الكامل:12/358ـ361).


صفحه 23

منظور بود). افزون بر اين، هولاكو خود مادر و همسرى مسيحى داشت و سردار بزرگش در شامات (كيتوبوقا) نيز مسيحى بود.

جانشينان هلاكو (ايلخانيان) نيز تا مدتها به راه وى رفتند: اباقاخان (663 ـ 680ق) فرزند هلاكو، دختر امپراتور مسيحى روم شرقى را به زنى گرفت و با پاپ و سلاطين فرانسه و انگليس بر ضد مسلمين متحد شد و به مصر و شام لشكر كشيد. بدتر از اباقاخان، فرزندش ارغون (683ـ 690ق) بود كه به وسوسه وزير يهوديش سعد الدوله ابهرى در انديشه تسخير مكّه و تبديل كعبه به بتخانه افتاد و با عزل و كشتار رجال سياسى مسلمان، و تهيه قوا براى حمله به حجاز، به مقدمات اين دسيسه پرداخت كه خوشبختانه خداى متعال دوام اين وضعيت را نخواست و با بيمارى ارغون و قتل سعدالدوله، به آن فتنه بزرگ پايان داده شد.

حتى غازان خان (694ـ 703) پادشاه مشهور ايلخانى نيز كه اسلام آورده بود، انديشه فتح دمشق و قاهره را رها نكرد و منطقه شام در سالهاى 699 ـ 702ق شاهد جنگهاى سخت قشون مغول و سلاطين مسلمان مصر بود و فتوحات نخستين غازان در آن جنگها، با تبريك و تشويق صليبيان همراه بود.(1)

در چنين زمينه و زمانه حسّاسى بود كه ابن تيميّه دست به نشر افكار خود زد و با واكنشى كه در بين علماى بزرگ مسلمان (اعم از سنّى و شيعه) برانگيخت، شكافى تازه در امت اسلام ايجاد كرد.


1 . درباره جنايات مغول، و روابط آنان با صليبيون بر ضدّاسلام، مطالعه اثر محققانه مرحوم عباس اقبال آشتيانى موسوم به «تاريخ مغول» صفحات 191ـ 197 و 202 ـ 204 و 207 ـ 216 و 237ـ 245 و 266 به بعد، توصيه مى شود.


صفحه 24

جهان اسلام در آن تاريخ، نيازبه بزرگمردى داشت كه مصمّم و قاطع بپا خيزد و با تكيه بر «مشتركات» مسلمين(خدا، رسول، قرآن و قبله واحد) همگان را به جهاد با خصم «مشترك» فرا خواند و از آنان صفى واحد بر ضدّصليب و صهيون وصَنَم بسازد. ولى آنچه كه از ابن تيميه سر زد، درست عكس اين مقصود بود...

3

احمد بن تيميّه در سال 661ق، 5 سال پس از سقوط خلافت بغداد، در «حرّان» از توابع شام ديده به جهان گشود و تحصيلات اوليّه را تا 17 سالگى در آن سرزمين به پايان برد. حمله مغولان به اطراف شام، ترس عجيبى در دلها افكنده بود و اين امر سبب شد كه عبدالحليم، پدر احمد، همراه خانواده وجمعى از بستگان، حرّان را به سوى دمشق ترك گويد و در آنجا اقامت كند. تا سال 698، چيزى از احمد شنيده نشد، ولى از آغاز قرن هشتم بتدريج افكار شاذّ وى ظهور و بروز يافت. خصوصاً موقعى كه ساكنين «حماة» از وى خواستند آيه (الرَّحْمنُ عَلى الْعَرْشِ اسْتَوى) را تفسير كند، در تفسير اين آيه دچار لغزش شد و براى خداوند جايگاهى در فراز آسمانها كه بر عرش و سريرى متّكى است تعيين كرد!(1)


1 . رساله حمويه، ص 429، ضمن مجموعه «الرسائل الكبرى». جالب اين است كه ابن تيميه، با آيه (يا هامان ابن لي صرحاً لعلّي أبلغُ أسباب السَّموات فَأطلع إلى إله مُوسى)استدلال مى كند و ملاك حقيقت را، تصور (منحط و مادّى) فرعون از اين كه خداى موسى در آسمانهاست، مى گيرد!


صفحه 25

بسيارى از مسلمانان (بويژه شيعيان) خدا را پيراسته از جسم و جسمانيّت دانسته، و برتر از آن مى شمارند كه در مكان خاصى محدود و مُحاط شود. زيرا آياتى چون (لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىء) و (لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَد) ، با مفهوم روشن خود، آنان را از تشبيه خداوند به صفات مخلوقات باز داشته است. امّا ابن تيميّه از آيه مزبور تفسيرى ارائه داد كه مخالف آيات فوق، و مستلزم شباهت خداوند به انسانهاست.

انتشار پاسخ ابن تيميه در دمشق و اطراف آن، غوغايى به راه افكند و علما از جلال الدين حنفى، قاضى وقت، محاكمه وى را خواستار شدند. قاضى او را احضار كرد ولى وى از حضور در محكمه سرباز زد.

ابن تيميّه، پيوسته افكار عمومى را ـ با نظر دادن بر خلاف آراى مشهور و رايج مسلمين ـ متشنج مى كرد، تا اين كه در سال 705 در دادگاه محكوم و به مصر تبعيد شد. وى در سال 707 از زندان آزاد شد ولى تا سال 712 به شام برگشت و در آنجا به نشر افكار و نظريّات خود پرداخت، تا اينكه مجدداً در سال 721 محكوم به زندان شد و در 728 در زندان درگذشت.(1)

ذكر بيانيّه هايى كه عالمان بزرگ شام و مصر درباره ابن تيميّه صادر كرده اند، در اين مختصر نمى گنجد، لذا به گزيده اى از آنها اكتفا مى كنيم تا نقش او در تشويش افكار عمومى آن زمان و پاشيدن بذر نفاق روشن شود.

ابن بطوطه جهانگرد معروف در سفرنامه خود معروف به«رحله ابن بطوطه» مى نويسد :من در دمشق فقيه بزرگ حنابله تقى الدين بن تيميه را ديدم، او در


1 . البداية و النهاية، ابن كثير دمشقى:14/52.


صفحه 26

فنون گوناگون سخن مى گفت ولى در عقل او چيزى بود(1) آنگاه مى افزايد:

او در يكى از جمعه ها در مسجدى مشغول وعظ و ارشاد بود و من نيز شركت كردم از جمله گفتار او اين بود:

خداوند ]از عرش[ به آسمان نخست فرود مى آيد مانند فرود آمدن من از منبر، اين سخن را بگفت و يك پله از منبر پايين آمد، در اين هنگام فقيهى مالكى به نام «ابن الزهراء» به مقابله برخاست، و سخن او را رد كرد، مردم به طرفدارى از ابن تيميه برخاستند و فقيه معترض را با مشت و كفش زدند.(2)

اين نمونه اى از عقايد او است كه شاهد عينىِ، كاملاً بى طرف، با گوش خود شنيده و ديده است هرگاه مردى با اين پايه از درايت و آگاهى از عقايد و معارف به تحليل بپردازد بايد از پى آمدهاى آن به خدا پناه برد.

شك نيست كه ابن تيميّه، در كنار نقاط ضعف فراوان خود، نقاط مثبتى نيز داشته است و «بد مطلق نباشد در جهان». منتها، هواداران وى تنها به نقاط مثبت او چشم دوخته و با چشم پوشى از خطاهاى او به ستايش مطلق وى پرداخته اند، ولى آزاد انديشان كه «حقيقت» را بيشتر از «افلاطون» دوست دارند، به هر دو جنبه نظر افكنده و نقّادانه با وى برخورد كرده اند. شخصيتهاى زير، كه هر يك در عصر خود از استوانه هاى علمى شام و مصر به شمار مى رفته اند، ديدگاههاى ابن تيميّه را با آموزه هاى انبيا و اولياى الهى مغاير شمرده و در نقد و ردّ وى كتاب نوشته اند:


1 . متن عبارت عربى ابن بطوطه: «وكان في عقله شيء» براى حفظ امانت به ترجمه تحت اللفظى بسنده كرديم.

2 . رحلة ابن بطوطة: 95ـ 96، طبع دار صادر سال 1384.


صفحه 27

1. شيخ صفى الدين هندى أرموى (644 ـ 715ق).

2. شيخ شهاب الدين بن جهبل كلابى حلبى (م 733).

3. قاضى القضاة كمال الدين زملكانى (667ـ 733).

4. شمس الدين محمد بن احمد ذهبى (م748).

5. صدرالدين مرحّل(متوفى750).

6. على بن عبدالكافى سُبكى (م756).

7. محمد بن شاكر كتبى(م764).

8. أبو محمد عبداللّه بن أسعد يافعى(698ـ 768).

9. ابوبكر حصنى دمشقى (م829).

10. شهاب الدين احمد بن حجر عسقلانى(م852).

11. جمال الدين يوسف بن تغرى اتابكى(812ـ 874).

12. شهاب الدين بن حجر هيتمى(م973).

13. ملا على قارى حنفى(م1016).

14. ابو الأيس احمد بن محمد مكناسى معروف به ابو القاضى (960ـ 1025).

15. يوسف بن اسماعيل بن يوسف نبهانى (1265ـ 1350).

16. شيخ محمد كوثرى مصرى (م1371).

17. شيخ سلامه قضاعى عزامى (م1379).

18. شيخ محمد ابوزهره(1316ـ 1396).(1)

 


1 . براى آگاهى از نظريات اشخاص فوق، به كتاب «بحوثٌ في الملل والنحل»،(ج4، صص37ـ 50) مراجعه كنيد.


صفحه 28

برخى از اين شخصيتها كتابهاى مستقلى در نقد آراى ابن تيميّه نوشته اند.همچون تقى الدين سُبكى كه در نقد ابن تيميّه دو كتاب به نامهاى «شفاء السقام فى زيارة خير الأنام» و «الدرّة المضيّة فى الردّ على ابن تيميّه» دارد.

براى آن كه خواننده گرامى از داورى دانشمندان بزرگ اهل سنت نسبت به افكار ابن تيميّه مطلع شود، نمونه وار به برخى از سخنان آنان اشاره مى كنيم:

شمس الدين ذهبى، دانشمند مشهور اهل سنّت، در علم حديث و رجال و درايه سرآمد عصر خويش بود و همچون ابن تيميّه آيين حنبلى داشت. وى در نامه بلند وپند آميزش به ابن تيميه چنين مى نويسد:

آيا وقت آن نرسيده است كه از جهالت دست بردارى و توبه كنى؟! بدان كه تو به دهه هفتاد عمر خود گام نهاده اى و مرگ نزديك شده است. به خدا قسم، فكر نمى كنم تو به ياد مرگ باشى، بلكه كسانى را هم كه به ياد مرگ هستند تحقير مى كنى! فكر نمى كنم سخن مرا بپذيرى و به پند من گوش دهى; بلكه بر آنى كه در برابر نامه كوتاه من، دراز گويى كنى تا من رشته سخن را قطع كنم. تو پيوسته در فكر تفوّق بر من هستى تا من سكوت اختيار كنم!

تو كه با من ـ كه مى دانى دوستت هستم ـ اين چنين مى كنى، پس با دشمنانت چه خواهى كرد؟! به خدا قسم در ميان دشمنان تو، افراد صالح و خردمند و دانشور فراوانند، چنان كه در بين دوستانت نيز افراد گنهكار و دروغگو و نادان و بيعار، زياد به چشم مى خورد! بدان كه من خوشحالم كه در ظاهر از من بدگويى كنى; ولى در باطن از نصيحتم پند گير. رحمت خدا بر آن


صفحه 29

كس كه عيبم را ـ به رسم هديه ـ به من بازگو كند....(1)

سُبكى، محقق هم عصر ابن تيميّه، معتقد است«ابن تيميّه ـ در پوشش پيروى از كتاب و سنّت، و دعوت مردم به حق و هدايتشان به سوى بهشت ـ در عقايد اسلامى بدعت گذاشت و اركان اسلام را درهم شكست. او با اتفاق مسلمانان به مخالفت برخاست و سخنى گفت كه لازمه آن جسمانى بودن خدا و مركّب بودن ذات اوست تا آنجا كه به ازلى بودن عالم ملتزم شد و با اين سخنان حتى از 73 فرقه نيز بيرون رفت»!(2)

ابن شاكر كتبى در شرح حال ابن تيميه از رساله اى ياد مى كند كه وى درباره فضايل معاويه و عدم جواز لعن يزيد نوشته است.(3) ابن حجر هيتمى دانشمند اهل سنت كه همگان به فضل وى اعتقاد دارند، ابن تيميه را فردى مى داند كه:

خدا او را خوار و گمراه و كور و كر كرده است و پيشوايان اهل سنّت بر فساد افكار و اقوال او تصريح دارند. هر كس مى خواهد از عقايد وى آگاه شود به كتابهاى ابوالحسن سُبكى و فرزندش تاج الدين و امام اهل سنّت عز بن جماعه و غير آنان رجوع كند.

سخنان ابن تيميّه فاقد ارزش بوده و او فردى بدعتگذار، گمراه و گمراه گر، و غير معتدل است. خداوند، به عدلش، با او رفتار كرده و ما را از شرّ عقيده و راه و رسم وى حفظ كند!(4)


1 . تكملة السيف الصقيل، صص109ـ 192.

2 . الدرّة المضية في الردّ على ابن تيميّه، سُبكى، ص 5.

3 . فوات الوفيات، كتبى:1/77.

4 . الفتاوى الحديثة:86، تطهير الفؤاد: چاپ مصر، نگارش شيخ محمد بخيت.


صفحه 30

انتقادات مستمر دانشمندان وقت موجب انزواى ابن تيميه شد و مرامش بتدريج در طاق نسيان قرار گرفت، چندانكه ديگر كسى از افكار وى دم نمى زد، گويى در جهان چنين كسى نبوده وچنين افكارى را عرضه نكرده است. دانشمندان مذكور، بحق، به وظيفه خويش در مقابله با انحرافات وى عمل كرده و به سخن رسول خدا تجسّم بخشيدند، آنجا كه مى فرمايد:

« إذا ظهرت البدع فى أُمّتى فعلى العالم أن يظهر علمه فمن لم يفعل فعليه لعنة اللّه».(1)

«آنگاه كه بدعتها در جامعه آشكار مى شود لازم است دانشمندان با روشنگرى هاى عالمانه خويش با آنها به مبارزه برخيزند».

بر اثر مبارزات ياد شده، از مكتب ابن تيميّه جز در كتابهاى شاگرد وى، ابن قيّم جوزى (691ـ 751ق)، نامى باقى نماند. حتى خود ابن قيّم نيز در كتاب «الروح» به چالش با استاد خود برخاسته است.

اكنون بايد ديد چگونه اين مكتب بار ديگر در قرن 12 هجرى از زاويه انزوا و گم نامى بدر آمد و برخى مجدداً به نشر و ترويج آن پرداختند؟ مقاله بعدى ما، به بررسى اين موضوع اختصاص دارد.

 


1 . الكافى: 1/54، باب البدع و الرأى، حديث1.


صفحه 31

3

 

وهّابيّت;

پيشينه فكرى، كارنامه عملى

 


صفحه 32

 


صفحه 33

1

در بررسى گذشته«زمان، زندگى و انديشه ابن تيميّه» بر اين نكته انگشت تأكيد نهاديم كه: ابن تيميّه در عصرى مى زيست كه مسلمانان از شرق و غرب در معرض حمله مغولان و صليبيان قرار داشتند و «اتحاد بر پايه اصول مشترك اعتقادى»، نياز فورى وحياتى آنها بود.

در چنان وضعيّت دشوارى كه حقيقتاً «از منجنيق فلك، سنگ فتنه مى باريد»، حتى اگر (به فرض هم) بپذيريم كه منطق و سخن ابن تيميّه صد در صد درست بود، بيگمان بايد بگوييم كه او بدترين و نامناسبترين زمان و مكان را براى طرح آراء و نظريّات «تفرقه انگيز» خود انتخاب كرده بود. بگذريم از اين كه (همان طور كه در كلام بزرگان اسلام راجع به وى خوانديم و نيز بحثهاى مستدلّ آتيه نشان خواهد داد) در صحّت آن آراء ونظريّات نيز جاى هزاران حرف است

به هر روى، افكار ابن تيميّه از همان روز نخست توسط انديشمندان بزرگ مسلمان در بوته نقد قرار گرفت و آن نقدهاى مستدلّ و كوبنده، مكتب وى را به سرعت مطرود و منزوى ساخت. مع الوصف حدود 5 قرن پس از ابن تيميّه، آراء وى توسط فردى موسوم به محمد بن عبدالوهّاب از زاويه انزوا و گمنامى بدر آمد و با ترويج آن به قوّه شمشير، موجى نو از تفرقه وكشتار بين مسلمانان به راه افتاد.


صفحه 34

متأسفانه طرح مجدّد افكار ابن تيميّه از سوى محمد بن عبدالوهاب ـ همچون طرح آنها توسط خود ابن تيميّه ـ در شرايط و اوضاعِ تاريخىِ بسيار نامناسبى صورت گرفت كه از جهاتى شايد بتوان گفت سخت تر وناگوارتر از اوضاع ابن تيميّه بود. تو گويى اساساً وضع اين افكار، براى ايجاد شكاف و اختلاف ميان مسلمين، آن هم در بدترين اوضاع و شرايط تاريخى بود!

ترويج آراء ابن تيميّه از سوى محمد بن عبدالوهّاب (كه عنوان مكتب وهّابيت را به خود گرفت) و سپس حمله وهّابيان با پشتيبانى سياسى ـ نظامى شيوخ برخى از قبايل «نجد » به مناطق مسلمان نشينِ حجاز و عراق و شام و يمن، در دهه هاى نخست قرن 13 هجرى و قرن 19 ميلادى صورت پذيرفت و اين در حالى بود كه امّت اسلام از چهار سو مورد هجمه شديد استعمارگران صليبى قرار داشت:

انگليسيها بخشى عظيم از هند را ـ با زور و تزوير ـ از دست مسلمانان خارج ساخته و با پايان دادن به شوكت امپراتورى مسلمان تيمورى، خواب تسخير پنجاب و كابل و سواحل خليج فارس را مى ديدند و قشون آنان گام به گام به سمت جنوب و غرب ايران پيشروى مى كرد.

فرانسويها به رهبرى ناپلئون مصر و سوريه و فلسطين را با قوّه قهريّه اشغال كرده و در حالى كه به امپراتورى مسلمان عثمانى چنگ و دندان نشان مى دادند، در انديشه نفوذ به هند بودند.

روسهاى تزارى (كه مدّعىِ جانشينىِ «سزارهاى مسيحى»روم شرقى بودند) با حملات مكرّر به ايران و عثمانى، مى كوشيدند قلمرو حكومت خويش را از يكسو تا قسطنطنيه و فلسطين و از سوى ديگر تا خليج فارس


صفحه 35

گسترش دهند و بدين منظور، اشغال نظامىِ متصرّفات ايران و عثمانى در اروپا و قفقاز را، در صدر برنامه هاى خود قرار داده بودند

حتى آمريكاييها نيز چشم طمع به كشورهاى اسلامى شمال آفريقا دوخته و با گلوله باران شهرهاى ليبى و الجزاير سعى در رخنه و نفوذ به جهان اسلام داشتند. جنگ اتريش با عثمانى بر سر صربستان، و همكارى ناوگانِ جنگىِ هلند با انگليسيها در محاصره نظامى پايتخت الجزاير، نيز، در همين دوران بحرانى صورت پذيرفت.

در چنين دوران سختى كه مسلمانان نياز حياتى به همدلى و همكارى بر ضد دشمن مشترك داشتند، محمد بن عبدالوهّاب مسلمانان را به جرم «شفاعت خواهى از پاكان» و «زيارت قبور اولياء خدا» مشرك و بت پرست وواجب القتل! خواند واعراب باديه نشين را برانگيخت كه مناطق سنّى نشين و شيعه نشينِ حجاز وعراق و شام و يمن را به خاك و خون بكشند و اموال مسلمين را ـ به عنوان غنيمت جهاد با كفّار! ـ به غارت برند.

نكته بسيار عجيب و غير قابل هضم در اين كار، جريان فتواى محمد بن عبدالوهاب (به عنوان يك فقيه مسلمان) به تكفير مسلمانان جهان و تشويق و تحريض پيروان خويش به قتل و غارت فجيع آنان به اتهام شرك و بت پرستى است كه صحنه هاى جانگدازى در طول دو قرن اخير پيش آورده است چنين فتوايى در بين پيروان الهى كمتر سابقه دارد.

وى در كتاب كشف الشبهات مى نويسد: كسانى كه فرشتگان و پيامبران و اولياء اللّه را شفيع قرار داده، و به وسيله آن نزد پروردگار تقرب مى جويند، خونشان حلال و قتل آنان جايز است.(1)


1 . كشف الشبهات:صص58ـ 87، چاپ دارالقلم.


صفحه 36

خشونت و قساوتى كه در ذات اين مكتب نهفته و مظاهر آن ترورهاى فجيع پاكستان و افغانستان است، بسيار دور از باور است.

اينك در اين بررسى به تشريح زندگى محمد بن عبدالوهاب احياگر انديشه هاى ابن تيميه كه پيشينه فكرى به شمار مى رود، و كارنامه عملى او مى پردازيم:

2

محمد بن عبدالوهاب در سال 1115 در شهر عُيَيْنَه از توابع نجد ديده به جهان گشود. پدر وى، عبدالوهاب، كه مردى بسيار صالح و متقى بود، از قضات آن شهر به شمار مى رفت. محمد فقه حنبلى را در زادگاه خود آموخت. سپس براى تكميل معلومات رهسپار مدينه منوّره شد و در آنجا به تحصيل حديث و فقه پرداخت.

در دوران تحصيل در مدينه، گهگاه مطالبى بر زبانش جارى مى شد كه از عقايدى خاص حكايت داشت، چندان كه اساتيد وى نسبت به آينده اش نگران شده و مى گفتند: اگر اين فرد به تبليغ بپردازد گروهى را گمراه خواهدكرد.(1)

چندى بعد، محمد بن عبدالوهّاب مدينه را به سوى نقاط ديگر ترك كرد و چهار سال در بصره و پنج سال در بغداد و يك سال در كردستان و دو سال در همدان اقامت گزيد. اندك زمانى نيز رحل اقامت در اصفهان و قم افكند و


1 . جميل الصدقى الزهاوى، الفجر الصادق، ص 17; سيد احمد زينى الدحلان، فتنة الوهابية، ص 66.


صفحه 37

آنگاه از طريق بصره آهنگ احساء كرد و از آنجا به «حُرَيْمَله» اقامتگاه پدرش رفت.

تا زمانى كه پدرش در قيد حيات بود وى كمتر سخن مى گفت. تنها گاه ميان او و پدرش نزاعى درمى گرفت. ولى پس از درگذشت پدر به سال 1153ق، پرده از روى عقايد خود برداشت.(1)

تبليغات محمد بن عبدالوهاب در شهر حُرَيْمَله افكار عمومى را برآشفت، به گونه اى كه ناچار شد «حريمله» را به عزم اقامت در عُيَيْنَه (كه زادگاهش بود) ترك كند. در «عيينه» با حاكم وقت، عثمان بن مَعْمَرْ، تماس گرفت و دعوت جديد خود را با او در ميان نهاد و قرار شد كه او با پشتيبانى حاكم، آيين خود را تبليغ كند. ولى طولى نكشيد فرمانرواى احساء كه مقامى برتر از حاكم عيينه داشت عمل عثمان را ناروا شمرد و دستور داد هر چه زودتر فرزند عبدالوهاب را از شهر عيينه بيرون كند.

محمد بن عبدالوهاب ناچار شد نقطه سومى را به نام دِرعيّه براى اقامت برگزيند كه محمد بن سعود (جدّ آل سعود) بر آن حكومت مى كرد. او دعوت خود را با حاكم درعيّه در ميان نهاد و هر دو پيمان بستند كه رشته دعوت از آنِ محمد بن عبدالوهاب، و زمام حكومت در دست محمد بن سعود باشد. براى استحكام اين روابط، ازدواجى نيز بين دو خانواده صورت گرفت.

محمد بن عبدالوهاب تبليغ خود را در پرتو قدرت حاكم آغاز كرد. به زودى هجوم به قبايل اطراف و شهرهاى نزديك شروع شد و سيل غنايم از اطراف واكناف به شهر درعيّه، كه شهر فقير و بدبختى بود، سرازير گشت، اين


1 . آلوسى، تاريخ نجد، صص 111ـ 113.


صفحه 38

غنايم، چيزى جز اموال مسلمانان منطقه نجد نبود كه با متهم شدن به شرك و بت پرستى، اموال و ثروتشان بر سپاه محمد بن عبدالوهاب حلال شده بود! تا آنجا كه آلوسى كه خود تمايلات وهّابى گرى دارد، از مورخى به نام ابن بُشر نجدى چنين نقل مى كند:

من در آغاز كار، شاهد فقر و تنگدستى مردم درعيّه بودم ولى بعداً اين شهر در زمان سعود (نوه محمد بن سعود) به صورت شهرى ثروتمند درآمد، تا آنجا كه سلاحهاى مردم آن با زر و سيم زينت يافته بود. بر اسبان اصيل ونجيب سوار مى شدند وجامه هاى فاخر در بر مى كردند واز تمام لوازم ثروت بهره مند بودند، به حدّى كه زبان از شرح آن قاصر است.

روزى در يكى از بازارهاى درعيّه ناظر بودم كه مردان در طرفى وزنان در طرف ديگر قرار داشتند. در آنجا طلا و نقره و اسلحه و شتر و گوسفند و اسب و لباسهاى فاخر و گوشت و گندم و ديگر مأكولات به قدرى زياد بود كه زبان از وصف آن عاجز است. تا چشم كار مى كرد بازار ديده مى شد. من فرياد فروشندگان و خريداران را مى شنيدم كه مانند همهمه زنبوران عسل درهم پيچيده بود كه يكى مى گفت فروختم و ديگرى مى گفت خريدم!(1)

3

دو چيز به انتشار دعوت محمد بن عبدالوهاب در ميان اعراب باديه نشين نجد كمك داد: 1. حمايت سياسى نظامى آل سعود، 2. دورى مردم نجد از


1 . تاريخ ابن بشر نجدى: 1/23.


صفحه 39

تمدن و معارف وحقايق اسلامى.

جنگهايى كه وهابيان در نجد و خارج از نجد (همچون حجاز و يمن و شام و عراق) مى كردند، جاذبه اى دلفريب داشت: ثروت هر شهرى كه با قهر و غلبه بر آن دست مى يافتند، بر مهاجمين حلال بود، اگر مى توانستند آن را جزو متصرفات و املاك خود قرار مى دادند و در غير اين صورت، به غنايمى كه به دست آورده بودند اكتفا مى كردند.(1)

هر انديشه نوظهورى ـ خاصّه اگر در پوشش «توحيد» عرضه شود ـ در روزهاى نخست توجه مردم را به خود جلب مى كند، خاصّه در جاييكه مردم آن از علم و دانش دور باشند. روزى كه محمد بن عبدالوهّاب كار خود را در نقاب دعوت به توحيد و مبارزه با شرك آغاز كرد، برخى از شخصيتهاى نجد و يمن به سوى وى اقبال كردند. براى نمونه زمانى كه موج دعوت او به يمن رسيد امير محمد بن اسماعيل (1099ـ 1186) مؤلف كتاب «سُبُلُ السلام فى شرح بلوغ المرام» قصيده اى بلند بالا در مدح محمد بن عبدالوهاب سرود كه مطلع آن چنين بود:

سَلامٌ على نجـد وَمَـنْ حَـلَّ فِـى نَجْـد *** وَإنْ كانَ تَسليمى على البُعد لا يُجدى

درود بر نجد و كسى كه در آن قرار دارد، هر چند درود من از اين راه دور سودمند نيست.

ولى همو، هنگامى كه خبرهاى ناگوارى از قتل و غارت وهّابيان را دريافت كرد و فهميد كه محمد بن عبدالوهاب به تكفير مسلمانان پرداخته و


1 . جريرة العرب فى القرن العشرين، ص 341.


صفحه 40

براى مال و جان آنها بهايى قايل نيست، از سروده پيشين خود پشيمان گشت و قصيده اى نو سرود كه با اين بيت آغاز مى شد:

رَجَعتُ عن القَولِ الّذى قُلتُ فى النجدى *** وَقـد صـحّ لى عنـهُ خِلافُ الّذى عِنـدى(1)

من از گفتار پيشين خود در حق آن مرد نجدى بازگشتم، زيرا خلاف آنچه كه درباره وى مى پنداشتم برايم ثابت شد!

كشتار وهابيان در عتبات عاليات، براستى صفحه اى سياه در تاريخ اسلام است. صلاح الدين مختار، كه از نويسندگان وهّابى است، مى نويسد: در سال 1216ق امير سعود با قشون بسيار متشكل از مردم نجد و عشاير جنوب و حجاز و تهامه و ديگر نقاط، به قصد عراق حركت كرد. وى در ماه ذى قعده به شهر كربلا رسيد و آنجا را محاصره كرد. سپاهش برج و باروى شهر را خراب كرده، به زور وارد شهر شدند و بيشتر مردم را كه در كوچه و بازار و خانه ها بودند به قتل رساندند. سپس نزديك ظهر با اموال وغنايم فراوان از شهر خارج شدند و در نقطه آبى به نام ابيض گرد آمدند. خمس اموال غارت شده را خود سعود برداشت و بقيه، به نسبت هر پياده يك سهم و هر سواره دو سهم، بين مهاجمين تقسيم شد.(2)

ابن بشر، مورّخ نجدى، درباره حملات وهابيان به نجف مى نويسد: در سال 1220 سعود با سپاهى انبوه از نجد و اطراف آن، به بيرون مشهد معروف در عراق ]مقصود، نجف است[ فرود آمد و سپاه خود را در اطراف شهر پراكنده


1 . كشف الارتياب، سيد محسن امين، ص 8.

2 . تاريخ المملكة العربية السعودية:3/73.


صفحه 41

ساخت. وى دستور داد باروى شهر را خراب كنند، ولى سپاه او زمانى كه به شهر نزديك شدند به خندق عريض و عميقى برخوردند كه امكان عبور از روى آن وجود نداشت. در جنگى كه بين طرفين رخ داد، بر اثر تيراندازى از باروهاى شهر، جمعى از سپاهيان سعود كشته شدند و بقيه آنها از گرد شهر عقب نشسته و به غارت روستاهاى اطراف پرداختند.(1)

ممكن است تصور شود كه وهّابيان ، تنها بلاد شيعه نشين را مورد تاخت و تاز خود قرار مى دادند. ولى اين تصور بهيچوجه درست نيست و بايد گفت كليه مناطق مسلمان نشين حجاز و عراق و شام، آماج حملات آنها قرار داشت و تاريخ در اين مورد، از هجومهاى وحشيانه اى گزارش مى دهد كه مجال شرح همه آنها در اين مختصر نيست. نمونهوار، به يك مورد اشاره مى كنيم:

جميل صدقى زهاوى در خصوص فتح طائف به دست وهّابيان مى نويسد: از زشت ترين كارهاى وهّابيان، قتل عام مردم است كه بر صغير و كبير رحم نكردند. طفل شيرخوار را بر روى سينه مادرش سر مى بريدند، جمعى را كه مشغول فرا گرفتن قرآن بودند همه را كشتند. چون در خانه ها كسى باقى نماند به دكانها و مساجد رفتند و هر كه بود، حتى گروهى كه در حال ركوع و سجود بودند، كشتند. كتابها را كه در ميان آنها تعدادى مصحف شريف و نسخه هايى از صحيح بُخارى و مسلم و ديگر كتب حديث و فقه بود در كوچه و بازار افكندند و آنها را پايمال كردند. اين واقعه در سال 1217 اتفاق افتاد.(2)

وهابيان پس از قتل عام طائف، نامه اى به علماى مكّه نوشته و آنان را به آيين خويش دعوت كردند. سپس صبر كردند تا ايام حج منقضى شد و حاجيان


1 . عنوان المجد فى تاريخ نجد:1/337.

2 . الفجر الصادق، ص 22.


صفحه 42

از مكه بيرون رفتند، آنگاه قصد مكه نمودند.

به نوشته شاه فضل رسول قادرى (هندى)، علماى مكه در كنار كعبه گرد آمدند تا به نامه وهّابيان نجد پاسخ گويند، در حين گفتگو و مشاوره آنان، ناگهان جمعى از ستمديدگان طائف داخل مسجد الحرام شدند و آنچه بر آنان گذشته بود بيان داشتند و در ميان مردم شايع شد كه وهّابيان به مكّه آمده و كشتار خواهند كرد. مردم مكه سخت در وحشت و اضطرار افتادند، چندان كه گويى قيامت برپا شده است. علما اطراف منبر (در مسجد الحرام) جمع شدند. ابو حامد خطيب به منبر رفت و نامه وهّابيان و جواب علما در ردّعقايد آنان را قرائت كرد. آنگاه خطاب به علما و قضات وارباب فتوا گفت: گفتار نجديان را شنيديد و عقايدشان را دانستيد. درباره آنان چه مى گوييد؟ همه علما و مُفتيان مذاهب اربعه اهل سنّت، از مكه مشرّفه و ساير بلاد اسلامى كه براى اداى مناسك حج آمده بودند، به كفر وهّابيان حكم كردند و بر امير مكّه واجب دانستند به مقابله با آنان بشتابد و افزودند كه بر مسلمين واجب است او را يارى كنند و با وى در جهاد شركت نمايند و هر كس بدون عذر، تخلّف كند گنهكار بوده و هر كس در اين راه شركت كند مجاهد، و در صورت كشته شدن شهيد خواهد بود. در اين امر، اتفاق نظر بود و فتواى مزبور را نوشتند و همه مهر كردند....(1)

بدينگونه مى بينيم كه آيين وهّابيت از ديرباز ، از سوى كليّه فرق اسلامى (چه شيعه و چه اهل سنّت) محكوم به بطلان بوده است.

 


1 . سيف الجبّار المسلول على الأعداء، شاه فضل رسول قادرى، استانبول 1395ق، ص 2 به بعد.


صفحه 43

4

نخستين ردّ بر اين مكتب را برادر خود محمد بن عبدالوهاب، شيخ سليمان بن عبدالوهاب، به نام «الصواعق الالهية» نوشت او در كتاب مزبور چنين آورد:

امورى كه وهابيان آن را موجب شرك و كفر دانسته و بهانه مباح بودن مال وجان مسلمانان مى پندارند، در زمان ائمه اسلام به وجود آمده بود. ولى از هيچ يك از ائمه اسلام شنيده و روايت نشده است كه مرتكبين اين اعمال را كافر يا مرتد دانسته و دستور جهاد با آنان را صادر كرده باشند، يا آن كه بلاد مسلمانان را ـ همان گونه كه اينان مى گويند ـ بلاد شرك و دارالكفر بنامند.(1)

پس از شيخ سليمان،علما و شخصيتهاى بسيارى از اهل سنّت به نقد آراى محمد بن عبدالوهّاب پرداخته اند كه اسامى برخى از آنها چنين است:

1. عبداللّه بن لطيف شافعى، مؤلف «تجريد سيف الجهاد لمدعى الاجتهاد».

2. عفيف الدين عبداللّه بن داود حنبلى، مؤلف «الصواعق والردود».

3. محمد بن عبدالرحمن بن عفالق حنبلى، مؤلف «تحكُّم المقلدين بمن ادعى تجديد الدين».

4.احمد بن على قبانى بصرى، مؤلف رساله اى در نقد معتقدات فرزند عبدالوهاب.


1 . الإسلام فى القرن العشرين، ص 126ـ 137.


صفحه 44

5. شيخ عطاء اللّه مكى، مؤلف «العارم الهندى فى عنق النجدى».

اينها نمونه اى از دانشمندان اهل سنّت اند كه در ردّ وهابيت كتاب نوشته اند و جز اينها كسان ديگرى هم هستند كه اسامى آنان را مى توانيد در كتاب بحوثٌ فى الملل والنحل (ج4، صفحات 355ـ 359) بجوييد.

در بين شيعيان نخستين ردّيه بر اين مكتب، توسط فقيه و مرجع نامدار تشيّع مرحوم آية اللّه شيخ جعفر كاشف الغطاء نگارش يافت، كه تحت عنوان «منهج الرشاد لمن أراد السّداد» حقايق را فاش ساخته و نسخه اى از آن را نزد امير سعود بن عبدالعزيز(پادشاه متعصّب وهّابى) فرستاد.

سلاله پاك وى، مرحوم آية اللّه شيخ محمد حسين آل كاشف الغطاء، نيز زمانى كه وهّابيان در سال 1344ق دست به تخريب مراقد ائمه اهل بيت (عليهم السلام)در مدينه زدند، كتابى به نام «الآيات البيّنات فى قمع البِدَع والضّلالات» نوشت و آراء آنان را به منطق وحى، نقد و رد نمود.

گسترده ترين كتابى كه از جانب علماى شيعه در نقد وهّابيت به رشته تحرير درآمده، كتاب «كشف الارتياب عن اتباع محمد بن عبدالوهاب» نوشته علاّمه و مصلح فقيد آية اللّه سيد محسن عاملى است، كه مطالعه آن براى پژوهشگران مسائل مربوط به اين مكتب، مفيد و راهگشاست.(1)

 


1 . براى آگاهى از ديگر كتب علماى شيعه در نقد اين مسلك، به كتاب «بحوثٌ فى الملل و النحل»(ج4، ص 359ـ 360) مراجعه شود.


صفحه 45

5

تجديد نظر طلبى در آيين وهابيت

وهّابى گرى بر اساس سَلَفى گرى استوار مى باشد كه با هر نوع تجدّد و دگرگونى در زندگى بشر مخالف است. روزى كه عبدالعزيز بن عبدالرحمان در سال 1344ق بر حرمين شريفين مسلّط شد ناچار بود كه وضع حكومت خود را با اوضاع روز جهان تطبيق دهد و زندگى وهابيان را، كه بر اساس زندگى بدوى استوار بود، دگرگون سازد. لذا با ورود مظاهر تمدن جديد از قبيل تلگراف و تلفن و دوچرخه و اتومبيل و... موافقت كرد و اين خود خشم پيروان متعصب او را برانگيخت و غائله فجيع و خونين «اخوان» را پديد آورد كه در تاريخ، مشهور است.

احمد امين، نويسنده مصرى، ضمن بحث درباره وهابيان، سخنى دارد كه معرّف انديشه واقعى آنان است و نشان مى دهد كه آنچه امروز از آنان مى بينيم، با معتقدات پيشين آنها كاملاً مخالف است. احمد امين مى نويسد:

وهّابيان درباره تمدن جديد و خواسته هاى آن، دقت و فكر نكردند. بسيارى از ايشان، غير از كشور خود، كشورهاى ديگر اسلامى را به اين علّت كه به زعم آنان بدعتهايى در آنها رواج دارد، مملكت اسلامى نمى دانستند و معتقد بودند كه بايد با آنها جنگيد.

زمانى كه ابن سعود روى كار آمد، خود را با دو نيرو مواجه ديد كه ناگزير با آنها كنار مى آمد. نخست: زمامداران امور دينى در نجد كه سخت به تعاليم


صفحه 46

محمد بن عبدالوهاب پايبند بودند و با هر چيز تازه اى بشدت مخالفت مى كردند. دوم: موج تمدن جديد كه نظام حكومت، بسيارى از ابزار و وسايل آن را لازم داشت.

حكومت، حد وسط ميان دو نيرو را گرفت. به اين معنا كه ساير ممالك اسلامى را مسلمان دانست و نيز در جنب تعليمات دينى، تعليمات مدنى را قرار داد و اداره حكومت را بر گونه اى از نظام جديد استوار ساخت.(1)

خوشبختانه، اولياى حكومت سعودى چندى است از منطق و مقرّرات خشك و دست و پاگير وهابيّت در طرد «سنن و مواريث تاريخى مشترك» مسلمين و برخورد خشن و زننده با مقدسات آنان و نيز نفى هر پديده نوظهور به بهانه «بدعت»، به ستوه آمده اند و اين امر، همراه با ملاحظه واقعيّتهاى عُريان و اغماض ناپذير(چون فشار و تحكّم روز افزون آمريكا و اسرائيل به ممالك اسلامى و عربى، و حضور جدّى و مؤثر جمهورى اسلامى ايران در كانون رهبرى مبارزات ضد صهيونيستى و همزيستى مسالمت آميز آن با همسايگان خويش ) سبب شده است كه اندك اندك تعديلى در رفتار آنان نسبت به ايران اسلامى و بالاتر از آن، تجديد نظر در قبولِ آموزه هاى خشك وهّابيت و تكفير مسلمين به وجود آيد. از حكومتى كه هم اكنون عنوان «خادم الحرمين» بر خود گرفته و «ميزبان» امّت بزرگ اسلام در اجتماع با شكوه حج به شمار مى رود، جز اين تعديل رويّه و تجديد نظر، زيبنده نيست...

 


1 . زعماء الاصلاح فى العصر الحديث، احمد امين، ص 20ـ21.


صفحه 47

4

 

مرزهاى توحيد و شرك

در عبادت

 


صفحه 48

 


صفحه 49

مرزهاى توحيد و شرك

در عبادت

آفرينش انسان و جهان، فعل حكيمانه ايزد داناست كه ـ همچون هر كار حكيمانه ـ براى خود هدفى را تعقيب مى نمايد; هدفى كه نتيجه آن به خود مخلوقات باز مى گردد، نه به آفريدگار بى نياز. اين حقيقت با در نظر گرفتن دو اصل مسلم زير، كاملاً روشن مى گردد:

1. خدا غنى مطلق است و احتياج و نياز، به ساحت قدس او راه ندارد.

2. خدا آفريدگار حكيمى است كه طبعاً بايستى اثر حكمت در فعل وى تجلى كند، يعنى كار او بايد دور از عبث و بيهودگى باشد.

با در نظر گرفتن اين دو اصل، به اين نتيجه مى رسيم كه آفرينش جهان وانسان، بيهوده نبوده وبراى هدفى كه نتيجه آن به خود آفريدگان باز مى گردد، انجام پذيرفته است.

قرآن مجيد به اين دو اصل فوق و نتيجه آن چنين اشاره مى كند:

(أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَانَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُون).(1)

«آيا گمان مى كنيد كه شما را بيهوده آفريده ايم و به سوى ما باز نخواهيد گشت؟».

اكنون اين سؤال مطرح مى شود كه هدف از آفرينش انسان چيست؟


1 . مؤمنون/115.


صفحه 50

در پاسخ به طور اجمال مى گوييم:شناخت خدا و صفات جلال و جمال او، و سپس آراستن روح و روان به اين صفات ـ كه همان فضايل و سجاياى والاى اخلاقى بوده و كمال انسان در آن نهفته است ـ ترسيم گر هدف خلقت او مى باشد.

زيرا معرفت خدا (در حد امكان) نوعى برقرارى ارتباط با كانون كمال است، همچنانكه آراستن نفس به فضايل، جلوگاه انسانيت و نشانه دستيابى او به قله كمال ممكن است.

انسان براى تحصيل كمال، ابزارهايى در اختيار دارد كه مى تواند از آنها بهره بگيرد، به اين ابزارها اشاره مى كنيم:

الف. پرورش احساسات پاك درونى

حس خداجويى و گرايش به فضايل و انزجار از رذايل، به صورت نهادينه تار و پود وجود انسان را فرا گرفته، و پيوسته به كفه معنويت سنگينى مى بخشد، و دانشهاى روز، از وجود گرايش هايى به نام «حس مذهبى» كه پديد آورنده توجه به ماوراى طبيعت است، و «حس نيكى» كه سرچشمه اخلاق مى باشد، گزارش مى دهند. در حقيقت، اين گرايشهاى پاك، نخستين سرمايه انسان است كه با پرورش آنها، به سوى كمال گام برمى دارد و با سركوب آنها، از حركت به قلّه كمال، باز مى ماند.

ب. عقل و خرد

عقل و خرد چراغ فروزانى است كه مسير كمال را روشن مى سازد و با بهره گيرى از روشن گرى عقل، مى توان بخشى از مسير كمال را يافت و پيمود.

 


صفحه 51

ج. پيامبران و آموزگاران الهى

پيامبران و آموزگاران الهى، كه با برنامه هاى جامع براى هدايت بشر به سوى كمال آمده اند، سومين سرمايه اى هستند كه در اختيار بشر قرار دارد، و بخشى از برنامه آنان مربوط به پرورش استعدادهاى نهفته و گرايش هاى ياد شده است. تو گويى آنان بسان مهندسى كه با ابزار و ا دوات خاص خود ذخاير ارضى را استخراج مى كند، توانهاى نهفته در درون انسان را، با دستورات و برنامه هاى آسمانى خود، به بروز و ظهور مى رسانند.

اميرمؤمنان على (عليه السلام)به اين حقيقت تصريح مى كند كه خدا پيامبران را فرستاده است تا از مردم بخواهند به پيمانهايى كه با خدا بسته اند عمل كنند، و نعمت هاى فراموش شده را بياد آورند، و انديشه هاى مستور و پنهان را برانگيزند.(1)

اين پيمانها همان امور فطرى و گرايشهاى درونى است كه در آفرينش هر انسان به صورت نهادينه موجود است. آفرينش انسان همراه با اين فطريات، نوعى پيمان بستن به پيروى از آنهاست.

در ميان امور فطرى و جبلّى و احساسات پاك، مسأله يكتاپرستى از اهميت خاصى برخوردار مى باشد، و در حقيقت برنامه تمام پيامبران در دعوت به توحيد و يكتاپرستى خلاصه مى شود، چنانكه مى فرمايد:


1 . فَبعثَ فيهم رُسُلَه، وواتَر إليهم أنبيائَه، لِيَسْتأدُوهُمْ ميثاقَ فطرتهِ، ويذكّروهم منسىَّ نعمتهِ، ويحتّجُوا عليهم بالتبليغ، ويُثيروا لهم دفائنَ العقول.(نهج البلاغه: خطبه 1).

پيامبران را در ميان آنان برانگيخت، و آنان را پياپى فرستاد تا به پيمانى كه با خدا بسته اند عمل نمايند، نعمتهاى فراموش شده را بياد آورند، خردهاى پنهان گشته را بكار اندازند.


صفحه 52

(وَلَقَدْ بَعَثْنا فِى كُلِّ أُمَّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّه وَاجْتَنِبُوا الطّاغُوت).(1)

«در ميان هر امتى پيامبرى را برانگيختيم تا خدا را بپرستند و از پرستش طاغوت اجتناب ورزند».

اين آيه و نظاير آن به روشنى گواهى مى دهند كه «توحيد در عبادت» و پرستيدن خدا و نفى پرستش غير او، عصاره دعوت انبيا و يا گل سر سبد برنامه هاى آنان مى باشد. از اين رو كليّه شرايع ابراهيمى بر اين اصل تأكيد كرده و يكتاپرستى را در سرلوحه برنامه خود قرار داده اند.

در طول تاريخ هر چند تحريفهايى در اين اصل رخ داده و چه بسا بشرى مانند حضرت مسيح، معبود مسيحيان قرار گرفته است، ولى بزرگان روشن ضمير و واقع بينِ تمام شرايع آسمانى،توحيد در پرستش را يك اصل مسلّم تلقى مى كنندتا آنجا كه خداوند به پيامبر خاتم دستور مى دهد كه در مقام مناظره، مسيحيان و كليميان را به اين اصل مشترك دعوت كند و بگويد:

(قُلْ يا أَهْلَ الكِتاب تعالَوا إِلى كَلِمَة سَواء بَيْنَنا وَبَيْنَكُمْ أَنْ لا نَعبد إِلاّ إِيّاهُ وَلا نشركَ بِهِ شَيْئاً وَلا يَتَّخِذ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ فَإِنْ تَوَلَو فَقُولُوا اشْهدوا بانَّا مُسْلِمُون) .(2)

«بگو بياييد از كلمه «توحيد»كه ميان ما و شما يكسان است پيروى كنيم، و آن اينكه: جز خدا را نپرستيم و چيزى را شريك او نگردانيم و برخى از ما، برخى ديگر را به خدايى نگيرد. اگر آنان از قبول اين سخن سر، باز زدند بگوييد شاهد باشيد كه ما در برابر حقيقت، سر تسليم فرود آورديم».

 


1 . نحل/36.

2 . آل عمران/64.


صفحه 53

مراتب توحيد

توحيد براى خود مراتب گوناگونى دارد و «توحيد در پرستش»، كه همه پيامبران براى دعوت به آن آمده اند، يكى از شاخه هاى «اصل توحيد» است. ذيلاً برخى از شاخه هاى توحيد را به صورت فشرده بيان مى كنيم:

الف. توحيد در ذات: خدا يكى است و براى آن مانندى نيست; يگانه است و به ذات او تركيب راه ندارد.

ب. توحيد در خالقيت: آفريدگار هستى يكى است و جز او خالقى وجود ندارد و تأثير و يا آفرينشگرى ديگر عوامل، پرتوى از آفريدگارى اوست.

ج. توحيد در تدبير: كارگردان جهان، خداست و آفريدگارى و كردگارى از آنِ او مى باشد. اوست كه انسان و جهان را آفريد و تدبير و سرپرستى هستى را به عهده گرفت; كارآيى و فعاليت علل و اسباب در پهنه هستى به اذن و فرمان او است.

د. توحيد در عبادت: پرستش از آن خداست، و غير او (هرچه و هر كه هست) بنده ناتوان اوست و همگى بايد پيشانى بر آستان قدس الهى بسايند.

همه بندگانيمو ايزد يكى است *** پرستش جز او را سزاوار نيست

در ميان مراحل گوناگون توحيد، مرحله اخير رشته واقعى سخن ما را تشكيل مى دهد، هر چند بحث در مراحل پيشين نيز از اهميت بالايى برخوردار است.

اينكه گفتيم توحيد در عبادت، محور گفتار ماست نه به اين معناست كه


صفحه 54

در كلّيّت اين اصل و يا اساس آن شك و ترديدى وجود دارد تا به زدودن آن بپردازيم. زيرا همان طور كه يادآور شديم كليت اين اصل خدشه بردار نبوده و پيروان تمامى شرايع آسمانى در «اساس آن» اتفاق نظر دارند و شعار همگان شعار قرآنى است كه دستور مى دهد كه همگان بگويند: (إِيّاكَ نَعْبُدُ ) : «فقط تو را مى پرستيم».

اصولاً نام كسى را نمى توان مسلمان نهاد مگر اين كه اين اصل را بپذيرد، و انكار اين اصل با انكار اسلام يكسان است.

صرف نظر از اتفاق مسلمين بر توحيد در «عبادت» و اينكه اين اصل، نقطه مشترك در ميان همگان است، جواز و مشروعيّت موضوعاتى مانند «شفاعت خواهى» از پيامبر يا «بزرگداشت روز تولد او» و مانند آنها،موردبحث و گفتگو واقع شده وبرخى تصور كرده اند شفاعت خواهى از پيامبر يا اجتماع در روز ولادت او، نوعى عبادت و پرستش وى مى باشد.

از اين جهت بحث ما بايد بر تشخيص موارد، انجام گيرد تا روشن شود واقعيت اين نوع درخواستها و بزرگداشتها چيست؟«عبادت» پيامبر است(پس شرك و نارواست) يا صرفاً تكريم و احترام اوست(پس جايز بلكه مستحب مى باشد).

حل ّمسئله در گرو اين است كه عبادت به صورت منطقى وعلمى تعريف شود تا در سايه آن، موارد مشكوك و مشتبه را باز شناخته، و «تكريم» را از «پرستش» جدا سازيم .زيرا چنانچه عبادت به صورت دقيق، تعريف نشود نمى توان درباره اين نوع موارد داورى كرد.

 


صفحه 55

تعريف منطقى عبادت

تعريف منطقى هر چيز ،بايد در عين «ايجاز» و اختصار، «جامع» و «مانع» باشد. يعنى در عين فراگيرى همه افراد و مصاديق شىء تعريف شده، مانع از ورود مصاديق بيگانه در آن شود. در نتيجه ضابطه اى به دست آيد كه بتوان در پرتو آن،موارد «واقعى» عبادت را از موارد غير آن تميز داد و از خلط و اشتباه آنها با هم جلوگيرى كرد. طبعاً اگر ما به چنين تعريفى دست يابيم، بسيارى از مشكلات برطرف شده و اختلاف در داورى از ميان مى رود.

در تعريف مفهوم «عبادت و پرستش»، از سه راه مى توان بهره گرفت:

الف. مراجعه به فرهنگها.

ب. بررسى مواردى كه لفظ عبادت در آن به كار مى رود.

ج. تحليل ويژگى هاى عبادت هاى قطعى، مانند پرستش موحدان يا بت پرستان.

يادآور مى شويم دو راه نخست ما را به نتيجه مطلوب كه همان اعطاى يك ضابطه دقيق و مشخص در شناخت مصاديق «عبادت» است نمى رساند،و تنها راه سوم است كه پيمودن آن افق را روشن مى سازد. اينك درباره هر يك سخن مى گوييم:

الف. مراجعه به فرهنگها و كتابهاى لغت

يكى از راه هاى تفسير عبادت، مراجعه به معجم ها و فرهنگ ها است.

ابن منظور در «لسان العرب» مى گويد: عبوديت به معنى خضوع و تذلل است.


صفحه 56

راغب در «مفردات» آن را اظهار تذلّل معنى نموده واضافه مى كند كه لفظ «عبادت» از لفظ «عبوديت» بليغ تر است، زيرا عبادت به نهايت تذلل مى گويند.

فيروز آبادى در «قاموس» آن را به طاعت، و ابن فارس نيز در «مقاييس» به نرمش و ذلت معنى مى كنند.(1)

اين نوع تعريفها نمى تواند ترسيمگر معنى دقيق عبادت باشد، زيرا اظهار ذلت حتى به صورت بى نهايت عبادت نيست; عبادتى كه اگر انسان آن را در باره غير خدا انجام دهد مشرك مى شود. اظهار كوچكى و فروتنى در برابر پدر و مادر امرى پسنديده و مورد دستور شرع انور بوده ولى پرستش آنان نيست، چنان كه مى فرمايد:

(وَاخْفِضْ لَهُما جناحَ الذُلِّ مِنَ الرَّحْمَة).(2)

«بالهاى فروتنى را در برابرشان (پدر و مادر) از محبت و لطف فرود آر».

نيز به گفته قرآن كريم:خداوند به فرشتگان فرمان داد كه آدم(عليه السلام)را سجده كنند(3) و حتى يعقوب پيامبر (عليه السلام)با فرزندانش در برابر يوسف(عليه السلام)به سجده افتادند.(4)

هرگاه مفهوم عبادت در صِرفِ اظهار تذلل و كوچكى خلاصه شود،


1 . به كتابهاى لسان العرب، مفردات راغب، قاموس اللغة، مقاييس ماده «عبد» مراجعه بفرماييد.

2 . اسراء/24.

3 . (وَإِذ قُلنا للملائكة اسجدوا لآدم) (بقره/36).

4 . (ورفع أيويه على العرش وخروا له سجداً) (يوسف/100).


صفحه 57

بايد گفت فرشتگان و يعقوب و فرزندانش، آدم و يوسف را پرستش كردند و در نتيجه (نعوذ باللّه) غير خدا را پرستيده و در جرگه مشركان قرار گرفتند، و خدا هم به پرستش غير خود فرمان داده!!!

بديهى است اين سخن را هيچ موحدى به زبان نمى آورد. بنابراين بايد گفت تفسير عبادت به «تذلل و اظهار فروتنى» تفسيرى غير دقيق و به اصطلاح «تفسير به اعم» است.

ممكن است تصور شود كه آدم، نقش قبله را داشته و سجده براى خدا بوده است، ولى اين انديشه كاملاً بر خلاف آيه هاى قرآنى است زيرا در اين صورت، وجهى براى اعتراض ابليس و سرپيچى او وجود نداشت، آنجا كه مى گويد:

(ءَأَسْجد لِمَنْ خَلقت طِيناً) .(1)

«آيا بر كسى كه او را از گل آفريده اى سجده كنم؟».

آنچه گفتيم به معنى بى ارزش بودن كار فرهنگ نويسان نيست، زيرا هدف آنان نوعاً تفسير اجمالى كلمه است، نه تعريف و تحديد واقعى آن به صورت ضابطه اى منطقى و علمى.

اكنون به تحليل راه دوم مى پردازيم:

ب. بررسى مواردى كه لفظ عبادت به كار مى رود

بررسى مواردى نيز كه لفظ عبادت در آنها به كار رفته است، مقصود ما را تأمين نمى كند، يعنى نمى توان از بررسى آن موارد، ضابطه دقيق را به دست آورد. زيرا واژه عبادت، به علت صناعت ادبى «مجاز» و«استعاره»، در مواردى


1 . اسراء/61.


صفحه 58

استعمال شده كه قطعاً مصداق عبادت (كه مايه شرك باشد) نيست، مثلاً به انسان پرخور و جاه طلب، شكم پرست و مقام پرست مى گويند. فردوسى مى گويد:

پرستنده آز و جويـاى كيـن *** ز گيتى ز كس نشنود آفرين

ولى همگى مى دانيم زياده روى اين گونه افراد در خوردن و كسب مقام و مال، مايه شرك به معناى اصطلاحى نيست، ولى چون اين گونه انسانها زمام زندگى را به دست چنين غرايزى سپرده اند، در نظر مردم پرستنده شكم يا مقام به شمار مى روند. حتى قرآن نيزبه صورت مجاز اين واژه را در مشابه اين موارد به كار مى برد، آنجا كه مى فرمايد:

(أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِى آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطان انَّهُ لَكُمْ عَدُوٌ مُبين).(1)

«اى فرزندان آدم آيا با شما پيمان نبستيم كه شيطان را نپرستيد; او دشمن آشكار شما است؟!».

انسانهاى فرو رفته در شهوت و غضب مطيع شيطان اند، ولى به كار بردن لفظ پرستش در حق آنان نوعى استعاره و مجاز است تا از اين طريق علاقه مفرط آنان به مقاصد مادى، گوشزد شود، ولى هيچ گاه يك انسان دورغگو يا شهوت ران، عابد و پرستشگر شيطان(به اين معنى كه او را در جرگه مشركان قرار دهد) قلمداد نمى شود.

بنابراين، پيمودن اين دو راه هر چند خالى از فايده نيست، ما را به نقطه مقصود كه «تحديد منطقى» عبادت است رهنمون نمى شود، بلكه بايد راه سوم را بپيماييم كه هم اكنون به توضيح آن مى پردازيم:


1 . يس/60.


صفحه 59

ج. بررسى ويژگى هاى عبادت هاى قطعى

در كالبد شكافى عبادت موحدان يا بت پرستان، كه همگى عمل آنها را «عبادت» مى ناميم، به دو ويژگى بر مى خوريم كه يكى ظاهرى و برونى است و ديگرى باطنى و درونى، و اين دو ويژگى بسان دو عنصر «اكسيژن» و «هيدروژن» كه تشكيل دهنده واقعيت آب اند، ملاك تحقق پرستش و معيار شناسايى افراد حقيقى آن واژه به شمار مى روند.

ويژگى نخست كه آن را در تمام مصاديق عبادت به روشنى لمس مى كنيم، همان «خضوع و فروتنى» يا «تذلّل و خاكسارى» است كه وسيله زبان يا ديگر اعضا ابراز مى شود. در اين ويژگى، البته «عبادت» يا «تكريم» و «پرستش» با «بزرگداشت» يكسانند. از اين رو بايد به دنبال ويژگى دوم رفت كه مى تواند نقش مميّز و جداسازى «مصاديق واقعى» عبادت را از «مصداق نما» و «شبه عبادت»ها بر عهده بگيرد و شناسايى آن، ما را به مقصد رهبرى مى كند.

ويژگى دوم همان انگيزه درونى است كه پرستشگر را به خضوع و خاكسارى وادار مى سازد و به ديگر تعبير: انسانهاى متكبر و خودخواه، لحظاتى انانيّت و كبر خود را كنار نهاده و بر آستان معبود سر مى گذارند و با زبان يا اعضاى ديگر به اظهار تذلل و كوچكى مى پردازند.

آگاهى دقيق از واقعيت انگيزه و راه شناسايى آن، در گرو تحليل انگيزه موحّدان و مشركان است. اگر انگيزه هر دو گروه در قالب خاصى ريخته شود، در جداسازى «عبادت» از «عبادت نما» موفق خواهيم بود.

انگيزه موحدان و پيروان آيين توحيد، به مراتب اخلاص و شناخت آنان از معبود خويش بستگى دارد. و انگيزه درونى آنان را مى توان به دو صورت خصوصى و عمومى تقسيم كرد:


صفحه 60

انگيزه «خاصّ» عارفان و سالكان از عبادت حق

انگيزه عارفان و سالكان راه حق كه با كانون حق در ارتباطند، همان عشق و حبّ فزون از حد به معبود و معشوق است. درك زيبايى معشوق مطلق، آنچنان جذبه اى در كانون وجودشان پديد آورده كه بدون توجه به پاداشها و كيفرهاى مادّى و اخروى، او را مى پرستند.

به تعبير ديگر: عشق به كمال و جمال معبود، يگانه محرّك آنان براى خاكسارى در برابر حق و پرستش اوست.

در احاديث اسلامى اين نوع عبادت، از آنِ آزادگان شمرده شده كه از هر نوع تعلّقات نفسانى رها شده اند، چنان كه مى فرمايد: «وقومٌ عَبَدُوا اللّهَ عزّوجلّ حبّاً له فتلك عبادةُ الأحرار».(1)

اين انگيزه به گونه اى كه بيان گرديد، انگيزه اى فراگير در ميان مردم نيست و در همه عبادتگران و پيروان آيين توحيد يافت نمى شود، بلكه از آنِ انسانهاى خاصى است كه به قله كمال انسانى رسيده و جز حبّ كمال وجمال معبود، انگيزه اى در دل ندارند. در اين صورت لازم است به بيان انگيزه عمومى عبادت بپردازيم.

انگيزه «عامّ» مردم از عبادت حق

انگيزه فراگير همان است كه اكثريت موحّدان را به پرستش خداى يگانه وادار مى سازد و ناشى از احساس وجود دو خصوصيت در معبود است:

الف. احساس اينكه خدا آفريدگار جهان وا نسان بوده و سرچشمه


1 . وسائل الشيعة: 1/55، باب 9، از ابواب مقدمات عبادات، حديث 1.


صفحه 61

هستى به شمار مى رود.

ب. احساس اينكه او، علاوه بر آفريدگار جهان، «ربّ» و «مدبّر» و «كارگردان» عالم هستى است، و چنين نيست كه خدا جهان را آفريده و تدبير آن را به ديگرى واگذار كرده باشد. بلكه او تدبير هستى را نيز بر عهده دارد و سرنوشت جهان و انسان و شخص عبادت گر، در دنيا وآخرت، در دست اوست. هر نوع نيازى كه به او روى آورد، جز به وسيله او برطرف نمى شود و او حلاّل و فريادرس تمام گرفتارهاست.

قرآن مجيد نيز بر اين مطلب گواهى مى دهد. زيرا در مواردى كه بر خالقيت خداوند تأكيد مى كند به دنبال آن مدبّر بودن او را مطرح مى كند، سپس دستور عبادت مى دهد. از تسلسل اين سه مطلب مى توان نتيجه گرفت كه پرستش خدا، معلول وجود دو احساس در انسان است: احساس آفريدگارى خدا و ربوبيّت او. چنان كه مى فرمايد:

(إِنَّ ربّكُمُ اللّه الَّذِى خَلَقَ السَّماوات وَالأَرض فى سِتَّة ايّام ثُمَّ اسْتَوى عَلى العَرْش يُدبِّر الأَمْر ما مِنْ شَفيع إِلاّ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ ذلِكُمُ اللّه رَبّكُمْ فَاعْبُدُوهُ أَفَلا تَذَكَّرُون).(1)

«پروردگار شما خداوندى است كه آسمانها و زمين را در شش روز (دوره) آفريد، سپس بر سرير قدرت قرار گرفت و به تدبير كار(جهان) پرداخت. هيچ شفاعت گرى، جز به اذن او، كارآ و كارساز نيست. اين است خداوند و پروردگار شما، پس تنها او را پرستش كنيد، آيا متذكر نمى شويد».

در اين آيه چهار موضوع پشت سر هم آمده است:


1 . يونس/3.


صفحه 62

الف. (انَّ ربّكم اللّه الّذى خَلَقَ السَّمواتِ والأرْض) «او است خالق زمين و آسمان».

ب. (يُدَبِّر الأَمر ) «او است مدبر و كارگردان جهان».

ج. (ما مِنْ شفِيع إِلاّ مِنْ بعدِ إذنِه)«هيچ مؤثرى در جهان بدون اذن او تأثير گذار نيست».

د. (ذلِكُمُ اللّهُ رَبّكم فاعْبُدُوه) «اكنون كه خدا آفريدگار و مدبر شما بوده و تأثير هر موجودى به اذن اوست، پس آن غنىّ مطلق را پرستش كنيد نه موجود ديگر را كه سرتا پا فقر و نياز است.(1)

انسانهاى موحد كه در مكتب پيامبران پرورش يافته اند،به شناخت هاى گام به گام خود سرعت بخشيده و خدا را به عنوان خالق مدبِّر، كه تأثير هر موجودى به اذن اوست، مى شناسند و به خاطر آن سر بر آستان او فرود آورده و با راز و نياز با او در صدد رفع نياز از خود برمى آيند، و از طريق امتثال فرمان هاى او، رضاى او را به دست مى آورند، و به غير او كه هيچ گونه نقشى در زندگى انسان ندارد سر فرود نمى آورند، و هر موجودى جز خدا، پيوسته مى گويد:

 


1 . ممكن است سؤال شود چرا در اين آيه، مؤثرهاى ديگر «شفيع» ناميده شده اند.

پاسخ آن روشن است :«شفيع» از «شَفْع» به معنى جفت در مقابل فرد است و چون علل طبيعى و يا هر مؤثرى در جهان هستى بدون ضميمه اذن الهى تأثير گذار نمى باشد از اين نظر «شفيع» ناميده شده است . تو گويى بايد فعاليت و اثر گذارى هر مؤثرى، با مشيت الهى جفت و همراه گردد، تا مؤثر واقع شود، مثلاً اگر خورشيدْ فروزنده است و نور و ماهْ تابنده و آبْ سيراب كننده و همگى به حيات گياهان و جانداران جلوه مى بخشند، همگى از مظاهر مشيت خداى بزرگ بوده و تمام تأثيرها به فرمان او صورت مى گيرد. از اين جهت او شايستگى عبادت را دارد نه ديگر مؤثران تعلّقى جهان آفرينش.


صفحه 63

(لا أَمْلِكُ لنفسى ضَرّاً ولا نَفْعاً إِلاّ ما شاءَ اللّه) .(1)

«براى خود مالك هيچ زيان و سودى نيستم مگر آنچه كه خدا بخواهد».

4

انگيزه مشركان از عبادت بتها و معبودهاى باطل

شكى نيست كه تعظيم و تكريم مشركان از معبودنماها، عبادت است، هر چند باطل و بى ثمر مى باشد.

اكنون بايد ديد انگيزه آنان از پرستش معبودهاى باطل چيست. پيش از آنكه به بيان انگيزه آنان بپردازيم بايستى به مراحل و درجات مختلف شرك اشاره كنيم.

در اين زمينه، مشركان را به دو بخش مى توان تقسيم كرد:

الف. گروهى كه در شرك و دوگانه پرستى تا آنجا پيش رفته اند كه معتقدند، خداى ازلى و ابدى، در سه مظهر تجلى نموده است، چنان كه آيين هندو بر اين اساس استوار است:

1. برهما: پديد آورنده.

2. ويشنو: نگاه دارنده.

3. سيفا: نابود كننده.

در سده ششم پيش از ميلاد مسيح، تغييراتى كه در آيين برهمنها پديد آمد، سبب شد كه آيينى به نام «هندو» پديد آيد. در اين آيين، خداى سرمد در


1 . يونس/49.


صفحه 64

سه مظهر و سه خدا تجلى نمود كه فوقاً به آن اشاره شد.(1) و هم اكنون ثالوث (مقدس)هندوها به صورت سه جمجمه به هم چسبيده، در نمايشگاه هند موجود است.

متأسفانه مسيحيت نيز، در پنج قرن اول حيات خود به علت جذب عوامل فلسفى يونانى و شرقى، دچار تثليث شد، و تثليثى تازه به نام پدر، پسر و روح القدس، پديد آورد.

مستر هاكس مى گويد: «طبيعت خدايى، از سه اُقنوم متساوى الجوهر مى باشد، يعنى خداى پدر و خداى پسر و خداى روح القدس» تا آنجا كه مى گويد: «لكن بايد دانست كه اين سه اُقنوم را يك رتبه و عمل است».(2)

شرك آيين هندو با مسيحيت به حكم اين كه ذات الهى را مركّب و يا متعدد مى داند با توحيد در ذات مخالف است.

آنچه در بحث ما مهم است، آشنايى با شركى است كه در شبه جزيره عرب در زمان نزول قرآن رايج بوده و بيشترين آيات قرآن درباره اين نوع شرك سخن مى گويند و افرادى هم كه در عصر ما مسائل مربوط به توحيد و شرك را مطرح مى كنند همين نوع شرك را دستاويز قرار مى دهند.

اعراب جاهلى در مسأله توحيد در خالقيت انحرافى نداشته و همگان


1 . العقائد الوثنية فى الديانة النصرانية، نگارش محمد طاهر تنيز لبنانى، ترجمه سيد عبدالرحيم خلخالى، ص10.

2 . قاموس كتاب مقدس:344.يادآور مى شويم قرآن تثليث مسيحيت را يك نوع دنباله روى از تثليث پيشينيان (هندو) مى داند چنان كه مى فرمايد: (وَقالَتِ النَّصارى المسيحُ ابن اللّه ذلِكَ قَولُهُمْ بِأَفواهِهِم يُضاهئُونَ قَولَ الَّذينَ كَفَروُا مِنْ قَبْل)(توبه/30):«نصارى گفتند: مسيح فرزند خداست، اين سخنى است كه با زبان خود مى گويند كه همانند گفتار كافران پيشين است.


صفحه 65

خدا را آفريدگار زمين، آسمان و انسان مى دانسته اند. به اين حقيقت در آيات متعددى از قرآن تصريح شده است.(1)

شرك آنان در مرحله بعد بود كه از آن به شرك در «ربوبيت» و تدبير جهان آفرينش تعبير مى شود، يعنى خدا را آفريدگار هستى مى دانستند ولى در عين حال معتقد بودند كه سرنوشت آنان در دست غير او (اصنام) است، و خداوند كار تدبير جهان و يا بخشى از آن را به بتها سپرده است.

نويسندگان ملل و نحل(2) هر چند درباره عقايد اعراب عصر جاهليت، مطالبى سودمند نوشته اند، ولى موثق ترين و استوارترين مدرك در مورد عقيده مشركان عصر رسالت درباره آلهه ومعبودهاى باطل خود، كتاب آسمانى ما قرآن است كه به مناسبت هاى گوناگون پرده از روى عقيده آنان برداشته و انگيزه آنها در عبادت بتها را فاش ساخته است.

اين بخش از بررسى ما، از ارزش بالايى برخوردار است و ما با بهره گيرى از آيات قرآنى، عقيده و انگيزه مشركان در پرستش بتها را ذيل چند عنوان بررسى مى كنيم:

1. عزّت اجتماع و پيروزى در جنگ، از بتان است

مشركان عصر رسالت ـ درست بر خلاف عقيده موحّدان ـ معتقد بودند كه عزّت اجتماعى انسانها و پيروزى آنان در نبرد با دشمن، از آنِ بتان است و در


1 . عنكبوت/61، لقمان/25.

2 . به ملل و نحل شهرستانى، و بلوغ الارب فى أحوال العرب:3/80 والمفصل فى تاريخ العرب قبل الإسلام، 9/19 مراجعه شود.


صفحه 66

پرتو توجه آنها، انسان عزيز و پيروز مى شود. قرآن مجيد، عقيده موحّدان و مشركان را درباره منشأ عزت و نصرت چنين نقل مى كند:

1. موحّد، عزّت را در دست خدا مى داند و منطق او (فللّه العزّة جميعاً)(1) ( شكوه و عزت تماماً مخصوص خداست)، مى باشد.

امّا ،مشرك، عزت خود را در دست بتها مى بيند:(واتّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّه آلِهَةً ليَكُونُوا لَهُمْ عِزّاً) (2): «وآنان غير از خدا معبودانى برمى گزيدند تا مايه عزتشان باشد».

2. به اعتقاد انسان موحد، پيروزى و يارى بدست خداوند است و اين آيه شريفه همواره ورد زبان اوست كه:

(وَمَا النَّصْرُ إِلاّ مِنْ عِنْدِ اللّه العَزيز الحَكيم) .(3)

«پيروزى جز از جانب خداوند تواناى حكيم حاصل نمى شود».

اما انسانهاى مشرك بر اين باورند كه امداد و پيروزى به دست خدايان ساختگى است:

(واتخذوا مِنْ دُونِ اللّه آلهة لعلّهم يُنْصرُون) .(4)

2. مالكان مقام شفاعت

مشركان عصر رسالت، بتها را داراى مقام شفاعت دانسته، و معتقد بودند كه شفاعت آنان بدون هيچ نوع قيد و شرطى پذيرفته مى شود، پس مهم اين است كه آنها را بپرستيم تا ما را به خدا نزديك سازند.

قرآن در ردّ اين انديشه، متذكر مى شود كه:


1 . فاطر/10.

2 . مريم/81.

3 . آل عمران/126.

4 . يس/74.


صفحه 67

شفاعت هيچ شفيعى بدون اذن او پذيرفته نمى شود:

(مَنْ ذَا الَّذِى يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ) .(1)

«چه كسى بدون اذن او شفاعت مى كند؟!».

اين حقيقت از آيات ديگر قرآن نيز استفاده مى شود.(2)

3. مصادر افعال الهى

اين نوع انديشه ها در ميان بت پرستان عصر رسالت، انديشه نوظهورى نبوده، بلكه ريشه در تاريخ كهن بت پرستى داشته است، چنانكه از گفتگوى ابراهيم خليل (عليه السلام)با مشركان عصر خود اين مطلب كاملاً ثابت مى شود. وى خداى خود را چنين توصيف مى كند:

(الّذى خلقنى فَهُو يَهْدين* وَالَّذى هُوَ يُطْعِمُنى وَيَسْقين*وَإِذا مَرضتُ فَهُوَ يَشْفين* وَالَّذِى يُميتنى وَيُحْيين* وَالَّذى اطمع أنْ يغفر لى خطيئتى يوم الدين) .(3)

«آن كس كه مرا آفريده هم او نيز هدايتم مى كند، و آن كسى كه به من غذا و آب مى دهد آنگاه كه بيمار مى شوم مرا شفا مى بخشد، و آن كسى كه مرا مى ميراند و زنده مى كند، اميد دارم كه در روز جزا گناهم را ببخشد».

در اين آيات ابراهيم خليل، قهرمان توحيد، افعالى، مانند: هدايت، روزى دادن، شفا بخشيدن و ميراندن و زنده كردن، و بخشودن گناه را به


1 . بقره/255.

2 . زخرف/86، مريم/87.

3 . شعراء/78ـ 80.


صفحه 68

خداوند يكتا نسبت مى دهد و از اين طريق به ردّ عقايد بت پرستان «بابل» مى پردازد كه اين نوع افعال را از آنِ معبودهاى باطل خود مى دانستند.

4. همتايان خدا

آيات زير،جامع ترين آياتى است كه عقيده بت پرستان را نسبت به خدايان خود روشن مى سازد، كه به زعم باطل مشركان، بت ها همتاى خدا شمرده مى شدند.

الف: (ومن النّاس من يتّخذ من دون اللّه أنداداً يُحبونهم كحبّ اللّه). (1)

«برخى از مردم براى خدا، همتايانى بر مى گزينند و آنها را به مانند خدا دوست مى دارند».

«انداد» در لغت عرب جمع «نِدّ» به معنى «مثل»، «نظير» و «همتا» است. مقصود از اين همتايى، يكسان گرفتن آنها با خدا در افعالى است كه ما آنها را فعل خدا مى ناميم.چنانكه مى دانيم احيا و اِماته و رزق و شفا و هدايت انسانها و آمرزش گناهان، كار خدا است و همگى از شاخه هاى توحيد ربوبى و تدبير جهان مى باشند، ولى بت پرستان تصور مى كردند كه خدايان آنها، مصدر اين امورند و روى اين امر، در برابر آنها خضوع كرده و به ستايش آنها مى پرداختند.

ب. (تاللّه إن كنا لَفى ضلال مبين* إذ نسوّيكم بربّ العالمين).(2)

مشركان در روز رستاخيز، خطاب به خدايان باطل خويش مى گويند:«به خدا سوگند ما در گمراهى آشكار بوديم،چه شماها را با خداى جهانيان يكسان مى شمرديم».


1 . بقره/165.

2 . شعراء/97ـ 98.


صفحه 69

با توجه به اين نوع آيات مى توان به انگيزه مشركان در پرستش بتها پى برد. اينك به نتايج روشنى كه از بررسيهاى فوق به دست مى آيد، اشاره مى كنيم.

جمع بندى مباحث گذشته

1. مشركان عصر رسالت و پيش از آن، معتقد به معبودها و خدايان كوچكى بودند كه بخشى از افعال الهى به آنان تفويض شده بود و آنها، در عين مخلوق بودن، كارهاى مهمى بر عهده داشتند; در حقيقت،«ربوبيت» الهى را تصرف كرده و مالك افعال او شده بودند.و به خاطر همين انگيزه در برابر آنها خضوع مى كردند.

ربوبيت بتها و سيطره آنها بر جهان، معيار و حد معيّنى نداشت. گاه جز خلقت جهان وانسان،تدبير همه امور را از آنِ آلهه مى دانستند، چنانكه بت پرستان عصر ابراهيم(عليه السلام)تا اين حد پيش رفته بودند. چون گاه معتقد بودند كه قسمتى از كارهاى خدا به بتها تفويض شده است، مانند فرستادن باران، شفاى بيماران، مغفرت و آمرزش گناهان، و شفاعت در درگاه خدا; و مشركان عصر رسالت داراى چنين عقايدى بودند.

«ابن هشام» مى نويسد: نخستين كسى كه بت پرستى را وارد مكه وحومه آن كرد «عمرو بن لُحَىّ» بود. او هنگام بازگشت از سفر شام، در منطقه اى به نام «بلقاء» مردمى را ديد كه به پرستش بتها مشغولند و زمانى كه رمز پرستش بت ها را از آنان پرسيد، در پاسخ گفتند: اينان بتهايى هستند كه آنها را مى پرستيم. از آنها باران مى خواهيم بر ما باران مى فرستند، و از آنها پيروزى مى طلبيم ما را پيروز مى كنند.


صفحه 70

عمرو بن لُحىّ به آنان گفت: آيا بتى به من مى دهيد، به سرزمين عرب ببرم تا آن را بپرستند؟

بدين ترتيب« عمرو» مرام آنان را پذيرفت و با خود بت بزرگى، به نام «هُبل» به مكه آورد و آن را در بالاى خانه كعبه قرار داد و مردم را به پرستش آن دعوت كرد.(1)

2. گاهى تصور مى شود در نظر مشركان، الهه آنان، شأنى جز شفاعت مقبول در درگاه الهى نداشته اند،ولى اين انديشه، با آيات پيشين كاملاً مخالف است. زيرا آيات ياد شده حاكى از اين است كه مشركان، عزّت و ذلّت، پيروزى و شكست،و شفاعت ومغفرت را در دست بتها مى دانستند و گمان مى كردند كه خدايان ساختگى آنان، دژ «ربوبيت» را تسخير كرده و بخشى از افعال خدا را بر عهده گرفته اند.

اعتقاد به اينكه شفاعت بتان در محضر الهى پذيرفته و مقبول است، هر چند اعتقادى خطاست، ولى امتيازى نيست كه آنها را همتاى خدا قرار دهد، تا آنجا كه مشركان در روز رستاخيز از كردار خود اظهار پشيمانى كنند و بگويند (إِذْ نسويكُمْ بِرَبِّ العالَمين) : «ما شما را با خداوند جهانيان يكسان مى شمرديم».

3. انگيزه مشركان در پرستش بتها، از اعتقاد قلبى آنان به مقاماتى ناشى مى شد كه براى بتها در اداره جهان قائل بودند. و با چنين عقيده اى ، در برابر بتها خضوع مى كردند و به اصطلاح آنهارا «آلهه» و ارباب و مقام شفاعت و هدايت و... مى دانستند.


1 . سيره نبوى ابن هشام:1/76ـ 77.


صفحه 71

4. با توجه به مطالب ياد شده مى توان به مفهوم دقيق و جامع عبادت دست يافت و در تعريف آن چنين گفت: عبادت،خضوع و تذلّلى است جوشيده از عقيده خاص درباره معبود; خواه اين معبود خدا باشد يا مخلوق او كه( به عقيده شخص پرستشگر) كارهاى الهى به او واگذار شده است .

وبه تعبير ديگر: عبادت، خضوع دربرابر موجودى است كه وى را «اله» و «ربّ» مى انگاريم، خواه الوهيت و ربوبيت او صحيح باشد يا باطل.

حضرت امام خمينى (قدس سره)عبادت را چنين تعريف مى كنند:عبادت در عربى، و پرستش در فارسى، عبارت است از آن كه كسى را به عنوان خدا،ستايش كنند، خواه به عنوان خداى بزرگ، خواه به عنوان خداى كوچك.(1)

5. هر نوع خضوع و اظهار فروتنى و تذلل، مادام كه از چنين انگيزه اى سرچشمه نگيرد، «عبادت» نيست ـ هرچند از نظر تذلّل به بالاترين درجه برسد. بنابر اين خضوع عاشق دلداده در برابر معشوق، احترام فرزندان صالح به والدين، و كرنش انسانهاى مؤمن نسبت به انبيا و اوليا،عبادت و پرستش نيست، بلكه هر يك براى خود نام خاصى دارد كه مى توان همه را تحت عنوان «تكريم وتعظيم» قرار داد.

زائران بيت اللّه الحرام دست بر حجر الأسود مى مالند، پرده كعبه را مى بوسند و بر ديوار كعبه صورت نهاده و اشك مى ريزند، و كسى هم آنان را


1 . كشف اسرار:29،براى آگاهى از تعريف هاى منطقى عبادت به كتاب «منهج الرشاد» ، شيخ جعفر كاشف الغطاء، و« آلا الرحمن» ، علامه بلاغى:1/57 و« البيان» ، آية اللّه خويى:503 مراجعه بفرماييد.


صفحه 72

عابدان سنگ و گِل تلقى نمى كند، زيرا به الوهيت و ربوبيت اين اشيا معتقد نيستند.

بحث ما درباره مفهوم عبادت و تحديد منطقى آن به پايان رسيد. اكنون فرصت آن رسيده است كه درباره پديده «بدعت» و حد و مرز منطقى آن سخن بگوييم. چه، اين دو بحث، از جمله بحثهاى كليدى است كه مى تواند رهگشاى ما در مباحث آينده باشد.

 


صفحه 73

 

5

بدعت در دين

 


صفحه 74

 


صفحه 75

بدعت در دين

توحيد ابراهيمى كه اساس همه شرايع آسمانى را تشكيل مى دهد، درجات ومراتبى دارد كه متكلمان اسلامى درباره آنها به صورت گسترده سخن گفته و كتابها و رساله هايى در اين مورد نوشته اند.

يكى از مراتب آن ،«توحيد در تقنين و تشريع» است. يعنى «قانون گذارى» حق مختص خدا است، و هيچ فردى حق ندارد درباره فرد يا جامعه اى قانون وضع كند، و مردم را به عمل بر طبق آن، مجبور سازد و حريّت و آزادى مردم را از اين طريق محدود نمايد. بلكه لازم است هر شخص موحّدى قلباً و عملاً ملتزم شود كه قانون گذارى و محدود كردن آزادى افراد، حق ويژه الهى است و تنها او است كه مى تواند با تشريع خود، در نفوس و اموال مردم تصرف كند و به اصطلاح امر و نهى نمايد.

و اين مطلب را از دو راه«عقل» و «نقل» مى توان تحليل كرد.نخست به بيان داورى خرد در اين مورد مى پردازيم.

حصر قانون گذارى در خدا محصول تنگ نظرى نيست; قانون گذارى صحيح براى خود شروطى را مى طلبد، كه در غير خدا نمى توان سراغ گرفت. آن شروط عبارتند از:

1. قانون گذار بايد انسان شناسى كامل باشد.

2. براى قانون گذار در وضع قانون، سودى نبايد باشد.


صفحه 76

3. از ملاحظات خطى وحزبى و گروهى، و هراس از صاحبان قدرت برى و منزه باشد.

اين سه شرط به گواهى تحليل زير، تنها در آفريدگار جهان موجود است، لا غير. زيرا:

الف: قانون گذار بايد انسان شناس كامل باشد تا از غرايز و عواطف انسانها آگاه باشد، و نتيجه تمايلات و گرايش هاى او را به طور دقيق اندازه گيرى و هدايت كند.

قانون گذار بايد جامعه شناس باشد تا از وظايف افراد در جامعه و مصالح و مفاسد اعمال آنان و واكنش هاى زندگى اجتماعى و عكس العمل روابط انسانها به خوبى مطلع باشد، و چنين فردى، كسى جز خالق و آفريدگار انسانها نيست. اوست كه انسان را آفريده و از رموز مصنوع خود آگاه است. قرآن كريم مى فرمايد:

(أَلا يَعْلَمُ مَنْ خَلَق وَهُوَ اللَّطيفُ الخَبير) .(1)

«آيا خداوند، آفريده خود را به خوبى نمى شناسد، با اينكه از رموز و اسرار خلقت او كاملاً آگاه است».

خداوند كه سازنده اتمها و سلول هاى بى شمار، و تركيب دهنده قطعات گوناگون وجود انسان است، قطعاً از نيازمنديهاى نهان و آشكار، ومصالح و مفاسدِ مخلوق خويش از ديگران آگاه تر است.

او با علم گسترده خويش، از روابط افراد و واكنش اين پيوندها و وظايفى كه مايه انسجام اجتماع مى گردد، و حقوقى كه شايسته مقام هر انسانى است، آگاهى كامل دارد.


1 . ملك/14.


صفحه 77

ب: واقع بينى و حفظ مصالح انسانها ايجاب مى كند كه قانونگذار از هر نوع حب ذات و سودجويى در تدوين قانون، پيراسته باشد. زيرا غريزه «خودخواهى» و «منفعت طلبى»، حجاب غليظى ميان قانون گذار وواقع گرايى پديد مى آورد، و قانونگذار هر چه هم دادخواه و واقع بين و منصف باشد بى اختيار تحت تأثير خودخواهى قرار مى گيرد.

ج: هراس و ملاحظه از اشخاص، گروهها و جريانهاى پر نفوذ وقدرتمند اجتماعى، از ديگر عواملى است كه قانونگذار را از رعايت اصول قانونگذارى و تدوين قوانين بى طرفانه و در عين حال جامع الأطراف باز مى دارد ومانع آن مى شود كه در نگارش قانون، تنها به مصالح عمومى بينديشد وصرفاً آنچه را كه خير عامّه در آن است به صورت مادّه و تبصره در كتاب قانون درج كند.

ترس و نگرانى از كانونهاى قدرت، چه فردى وچه حزبى و گروهى، همچون شمشير دموكلس همواره بر سر قانونگذار آويخته است و بسان جاذبه مغناطيس، بر احساسات، گرايشها وحتى زاويه نگاه وى تأثير مى گذارد. بويژه در تلاطم بحرانهاى اجتماعى، قانونگذار بايستى با امواج قدرتمند فكرى وسياسى زمانه همسو شده و به گرايش مسلّط رايج، گردن نهد و گرنه خود را براى اتهام و انزوا (واحياناً حبس و زندان) آماده ساخته، كانون قانونگذارى را به ديگرى سپارد. زيرا اگر ملاحظه هم نكند، قدرت درگيرى و متوقف ساختن امواج نيرومند را ندارد.

در اينجا نيز تنها ذات احديّت است كه ترس و هراس از گزند هيچ قدرتى، در حوزه كبريائيش راه ندارد و بى ملاحظه سود و زيان، قوانين مقتضى را براى بشر وضع مى كند.


صفحه 78

خوشبختانه برخى از دانشمندان غربى به شروط فوق توجه پيدا كرده اند. و ژان ژاك روسو در كتاب «قرارداد اجتماعى» چنين مى گويد:

براى كشف بهترين قوانين كه به درد ملل بخورد، يك عقل كل لازم است كه تمام شهوات انسانى را ببيند ولى خود هيچ حس نكند; با طبيعت رابطه اى نداشته باشد ولى كاملاً آن را بشناسد; سعادت او مربوط به ما نباشد ولى حاضر باشد كه به سعادت ما كمك كند; و بالأخره به افتخاراتى اكتفا نمايد كه به مرور زمان علنى گردد، يعنى در يك قرن خدمت كند و در قرن ديگر نتيجه گيرد.(1)

با حكم خرد، مبنى بر حصر قانون گذارى در خدا ،آشنا شديم. اكنون ببينيم داورى قرآن در اين مورد چيست؟

قرآن نيز حكم عقل را در اين باره امضا كرده و هر نوع قانون گذارى را مخصوص خدا مى داند آيات متعددى در اين كتاب شريف، به حقيقت ياد شده تصريح دارد كه براى اختصار، تنها به دو مورد از آنها اشاره مى كنيم:

1. (إِنِ الحُكْمُ إِلاّ للّه أَمَرَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّإِيّاهُ ذلِكَ الدِّين القَيِّم).(2)

«حكم و فرمان از آن خداست ـ لذا ـ فرمان داده است كه غير او را نپرستيد اين است دين استوار».

جمله (إِنِ الحُكْمُ إِلاّ للّه)حاكى از آن است كه همه نوع حكم و فرمان از آن خداوندست، و چون اين مقام از آن او مى باشد فرمان داده است كه فقط او را بپرستيد.

2. (اتّخذوا أَحْبارهُمْ وَرُهْبانهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ وَالمَسيحَ ابْن مَريم).(3)


1 . قرارداد اجتماعى:81.

2 . يوسف/40.

3 . توبه/31.


صفحه 79

«اهل كتاب، دانشمندان خويش وحضرت مسيح را رب و اختياردار خويش جز خدا اتخاذ كردند».

اين آيه مى رساند كه اهل كتاب، حق مختص به خدا را به دست دانشمندان و راهبان خود سپرده بودند، و به جاى اين كه در اخذ احكام الهى به كتابهاى آسمانى خود مراجعه كنند، به دانشمندان و راهبان غير صالح خود مراجعه كرده و اين در حالى بود كه مى دانستند كه گاهى آنها به عللى، حلال خدا را حرام،وحرام او را حلال معرفى مى كنند، و از اين جهت از نظر توحيد در تشريع، موحد نبودند.

عدى بن حاتم مسيحى مى گويد: به محضر پيامبر گرامى وارد شدم و او اين آيه را تلاوت مى كرد، كه مضمون آن اين است كه يهوديان ومسيحيان علماى دين را «رب» و اختياردار خود اخذ كرده بودند. من به آن حضرت گفتم چنين چيزى صحت ندارد. پيامبر فرمود: آنها حلال خدا را حرام مى كردند و در عين حال، شما از ايشان پيروى كرديد، غير از اين است؟ گفتم: بله، همين طور است. فرمود: همين كافى است كه گفته شود شما آنها را رب و اختياردار خود قرار داده ايد.(1)

از مبحث فوق، روشن شد كه دستگاه تشريع و تنظيم قانون، صِرفاً در دست خدا است و كار پيامبران وامامان، بيان تشريع و قانون الهى هست و آنان هرگز در قوانين الهى تصرف نمى كنند.(2)


1 . كافى:2/53.

2 . پذيرفته شدن «تشريع» پيامبر در موارد چهارگانه كه مرحوم كلينى از آن در كافى:1/209ـ 210 ياد كرده است براى خود تفسير علمى دارد كه با اصل «توحيد در تشريع» مخالف نمى باشد به كتاب مفاهيم القرآن:1/553ـ554 مراجعه بفرماييد.


صفحه 80

در اينجا پاسخ يك سؤال باقى است و آن اينكه: اگر تقنين و تشريع حقى است مختص خداوند; در اين صورت، قوّه مقنّنه در كشور كه تجليگاه آن مجلس شوراى اسلامى است چه نقشى ايفا مى كند؟

پاسخ اين است كه كار نمايندگان مجلس ـ در چهارچوب اصول و قوانين كلى اسلام ـ برنامه ريزى است نه جعل قانون در برابر قوانين خدا .هيچ كشورى، هر چند هم قانون مترقى داشته باشد، از برنامه ريزى بى نياز نيست و در حقيقت قوانين مجلس، راهكارهاى اجراى قوانين اسلام، و تطبيق آن بر جزئيات و زندگى انسان، را تعيين مى كند.

تصرف در تشريع الهى يا «بدعت در دين»

همان طور كه وضع قانون، مختص خداست وكسى حق ندارد براى فرد يا جامعه قانون وضع كند، همچنين هيچ كسى حق ندارد در قوانين مصوّب الهى كه از طريق وحى الهى به مردم مى رسد دخل و تصرف كند. تصرف در قانون الهى ـ خواه به صورت افزايش باشد و خواه به صورت كاهش ـ «بدعت» ناميده مى شود، و انسان بدعت گذار از توحيد در تشريع كه فوقاً از آن سخن گفتيم، روى گردان است.

به علت مفاسدى كه دخل و تصرف در قوانين الهى دربر، دارد «بدعت » از گناهان كبيره به شمار مى رود و هدف از مقاله حاضر ارائه تعريفى دقيق از معنى بدعت است كه يكى از موضوعات اساسى در سلسله بحثهاى آينده ماست.

«بدعت» در لغت، به معنى عمل بى سابقه است. هر كار نويى كه


صفحه 81

بدون سابقه انجام بگيرد، در لغت به آن «بدعت» مى گويند.(1)

روحيه نوآورى و نوخواهى بر اكثر افراد انسانها حكومت مى كند، و آنان غالباً از زندگى يكنواخت به ستوه مى آيند. لذا طراحان و مهندسان هر روز تغييرات جديدى در نقشه و نماى ساختمانها و كيفيت لباسها پديد مى آورند، و عمل همه آنها در لغت «بدعت» يا «بديع» ناميده مى شود. به همين اعتبار است كه قرآن، خداوند را با صفت «بديع» معرفى مى كند:(بَديعُ السَّموات وَالأَرْض)(2). زيرا او آسمانها و زمين را بدون نقشه قبلى آفريده و آفرينش جهان، كارى كاملاً بديع و بى سابقه بوده است.

ناگفته پيداست كه «بدعت» به اين معنا، مورد بحث ما در اين سلسله گفتارها نبوده و به اصطلاح، موضوعِ تحريم نيست. زيرا اسلام با نوآورى ها و نوپردازى ها در زندگى فردى و اجتماعى بشر مخالفت نداشته و ذوق نوخواهى را سركوب نكرده است. امروزه بشر در شيوه زندگى خود از نظر مسكن و پوشاك، نوآورى هايى دارد كه كاملاً بى سابقه است و اين گونه امور، هر چند از نظر لغت «بديع» وبى سابقه به شمار مى رود، هيچ يك «بدعت» اصطلاحى كه از گناهان كبيره است، نيست.

در تاريخ مى نويسند: نخستين بدعتى كه در زندگى صحابه پس از درگذشت رسول خدا پديد آمد ،الك كردن آرد بود كه سبوس آن را از آرد جدا مى كرد. اين پديده فنّى، مسلماً بديع وبى سابقه بود، ولى بدعتى كه از سوى


1 . ترتيب العين خليل فراهيدى:72; مقاييس ابن فارس:1/209; مفردات راغب:28; قاموس فيروز آبادى:3/6.

2 . بقره/117.


صفحه 82

فقهاى اسلام حرام شمرده مى شود نيست. بنابراين، بدعتى كه موضوع حكم شرعى است بايستى به دقت شناسايى و تعريف شود.

بدعت در اصطلاح متكلمان و فقيهان، كه جزو گناهان بزرگ به شمار مى رود، آن عمل نوظهورى است كه دين خدا را نشانه بگيرد و در آن فزونى يا كاستى هايى پديد آورد. مثلاً در فصول اذان تصرف كرده، چيزى بر آن بيفزايد يا چيزى از آن بكاهد. يا وقت روزه واجب را، كه از نظر اسلام از طلوع فجر آغاز شده و تا غروب خورشيد ادامه مى يابد، كم و زياد كند.

محققان در تعريف بدعت چنين مى گويند:

الف: بدعت، آن است كه چيزى بر دين افزوده يا از آن كاسته گردد و اين عمل، به حساب دين گذاشته شود . (1)

ب: بدعت، نوآورى در دين است در حالى كه دليلى بر جواز آن در شرع نيست. و چنانچه اين نوآورى ريشه اى در شرع داشته باشد، «بدعت»نيست. (2)

ج:بدعت، ايجاد امر جديد در دين است ،مشروط بر آنكه در دين ، اصل و دليلى بر جواز آن وجود نداشته باشد. به چنين چيزى در عرف شريعت، بدعت مى گويند.(3)


1 . البدعة: الزيادة فى الدين أو النقصان منه، مع اسناد إلى الدين .(شريف مرتضى: الرسائل:3/83).

2 . والمراد بالبدعة، ما أحدث وليس له أصل فى الشرع،وما كان له أصل يدل عليه الشرع فليس ببدعة.(ابن حجر عسقلانى فتح البارى:5/156ـ 17/9).

3 . البدعة: ما أحدث وليس له أصل فى الشرع ويسمى في عرف الشرع بدعة(ابن حجر هيتمى: التبيين بشرح الأربعة:221).


صفحه 83

ما به همين سه تعريف بسنده كرده و از ذكر ديگر تعريف ها كه تفاوت چندانى با تعاريف فوق ندارند، مى گذريم.

بنابر تعريف هاى فوق، «بدعت» داراى عناصرى سه گانه است كه «بدعت» را از «سنت» جدا مى سازد:

1. تصرف در دين

تصرف در دين، افزودن چيزى بر دين يا كاستن چيزى از آن است و به عبارت ديگر هر نوع تصرفى است كه دين را نشانه گيرد و در آن دگرگونى ايجاد كند و عامل اين تصرف نيز، عمل خود را به خدا و پيغمبر نسبت دهد. ولى آن نوآورى هايى كه دين را نشانه نگيرد بلكه حالت پاسخگويى به روح تنوّع خواهى و نوآورى انسان باشد، بدعت نخواهد بود. البته ممكن است جايز نباشد ولى در عين حال اصطلاحاً «بدعت» ناميده نمى شود.

از اين بيان نتيجه مى گيريم كه يك قسمت از كارهاى ما را، اعم از جايز و حرام، نمى توان، اصطلاح «بدعت» بر آنها گذارد; مانند: فوتبال و بسكتبال وواليبال و امثال آنها . اين گونه پديده هاى نو در زندگى، كه آن هم به صورتى است فراگير، چون جنبه تصرف در دين را ندارد، بدعت اصطلاحى نخواهد بود.

امروزه در ميان غربزدگان، آميزش و اختلاط زنان و مردان يك رسم عادى و معمولى تلقى مى شود، ولى چون اين عملِ هوسناك را به خدا و پيامبر نسبت نمى دهند، بدعت به آن گفته نمى شود، هر چند از نظر قانون اسلام، حرام است.

نتيجه مى گيريم كه در بدعت، «تصرف در دين» نهفته است: بر اين


صفحه 84

اساس،اگر نوآوريها دين را هدف نگيرد، يعنى نوآوران كار خود را حكم خدا و پيامبر نشمارند، كار آنان بدعت نخواهد بود و فرقى نمى كند كه نوآوريهاى مزبور شرعاً همجون فوتبال(جايز)، يا همچون آميزش زن و مرد اجنبى (حرام) باشد.

2. ريشه در كتاب و سنت نداشته باشد

شرط دوم براى صدق عنوان اصطلاحى بدعت، اين است كه براى نوآورى مزبور، دليلى در مصادر و منابع اسلامى وجود نداشته باشد تا سند كار نوآوران بشمار رود، زيرا در اين صورت تصرف در دين نخواهد بود بلكه تجسم بخشيدن به اصلى خواهد بود كه كه مورد غفلت بوده و فرد نوآور آن را كشف و به منصه ظهور رسانده است.

شرط فوق، صراحتاً در تعريف بدعت، لحاظ شده و علما نيز بر آن تأكيد كرده اند. چه، به گفته آنان:«بدعت چيزى است كه براى آن در شرع، اصل و دليلى يافت نشود و در غير اين صورت بدعت نخواهد بود».

بر اساس اين شرط، بسيارى از نوآورى ها كه امروزه در زندگى ما پيدا شده، بدعت نيست، هر چند آنها را به دين نسبت بدهيم. زيرا اين نوع نو آورى ها ريشه در دين دارند، و مى توان مشروعيت آنها را به نحو خاص يا كلّى، از متن كتاب و سنت استنباط كرد.

فى المثل،امروزه ارتش هاى جهان و ارتش نظام جمهورى اسلامى مجهز به تكنيك روز و سلاحهاى پيشرفته مى باشند. اين عمل، گذشته از اين كه نيروى دفاعى كشور را در برابر دشمن بالا مى برد، مى توان گفت جزو دستورات آيين مقدس اسلام است آنجا كه مى فرمايد:


صفحه 85

(وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّة وَمِنْ رباطِ الخَيل تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوّ اللّه وَعَدُوّكُمْ).(1)

«در برابر دشمنان آنچه توانايى داريد از نيرو آماده سازيد و همچنين اسبهاى ورزيده تا به وسيله آن دشمن خدا و دشمن خويش را بترسانيد».

در اين آيه دو دستور وارد شده است كه يكى از آن دو، جنبه خصوصى، و ديگرى جنبه عمومى دارد:

1. دستور عمومى: (وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّة): «تا مى توانيد نيرو تهيه كنيد».

2. دستور خصوصى: ( وَمِنْ رباطِ الخَيل) :«اسبهاى ورزيده براى ميدان نبرد».

بنابراين ساختن يا خريدن ادوات جنگى پيشرفته روز، پاسخ به مفاد دستور نخست: لزوم تهيه نيروست، و در نتيجه تجهيز ارتش با سلاحهاى روز، در فرمان :(وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّة) داخل مى باشد. بر پايه اين آيه ما بالا بردن قدرت رزمى را به شرع نسبت مى دهيم، و اين كار، مصداق «بدعت» نخواهد بود. زيرا درست است كه از اين گونه ادوات جنگى در شرع به طور خاص، ذكرى به ميان نيامده ولى فرمان مذكور در بخش نخست آيه، كسب اين گونه ادوات را دربرمى گيرد، ووجود يك چنين اصل كلى، در اثبات مشروعيت آن كافى است.

3. رواج در ميان مردم

شرط سوم در تحقق عنوان «بدعت» اين است كه چنين امر نوظهورى را


1 . انفال/60.


صفحه 86

در ميان مردم اشاعه و گسترش دهد. اين شرط، هر چند در تعاريف بدعت وارد نشده، ولى در حقيقت«بدعت» نهفته است، و قرائن زيادى بر آن گواهى مى دهد.

مثلاً در روايات از لزوم مبارزه با بدعت و بدعت گذار سخن به ميان آمده و اين امر، بيگمان نشان از اشاعه و رواج بدعت توسط افراد بدعت گذار دارد.

پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)مى فرمايد: كسى كه در دين بدعت بگذارد، گناه گمراه شدگان بر ذمه اوست.(1)

اين روايت و امثال آنها، حاكى است كه انديشه تصرف، مادامى كه جنبه عملى به خود نگيرد و از خود انسان تجاوز نكند، حرام است ولى بدعت به شمار نمى رود .

با توجه به اين قيود سه گانه مى توانيم نيمرخى روشن از بدعت، ترسيم و مرزبندى كنيم.

تحريم بدعت در كتاب و سنت

بدعت، نوعى دخالت در شئون ربوبى است، زيرا كار «تقنين»، حق ويژه خداوند بوده و هر نوع مداخله در شئون ربوبى، در حكم تعدّى به حق الهى به شمار مى رود.گذشته از اين، نسبت دادن «عملى كه ريشه دينى ندارد» به خدا و پيامآورانش نوعى «افترا» است.

به خاطر همين دو جهت، قرآن بدعت را نكوهش مى كند. مثلاً: در


1 . صحيح مسلم:8/62، كتاب علم.


صفحه 87

مورد مشركان كه روزى هاى الهى را بدون دليل به دو نيم تقسيم كرده، بخشى را حلال و بخشى را حرام معرفى كرده و هر دو را به خداى بزرگ نسبت مى دادند، قرآن چنين مى فرمايد:

(ء اللّه أَذِنَ لَكُمْ أَمْ عَلى اللّهِ تَفْتَرون).(1)

«آيا خدا به شما اذن داده يا بر خدا افترا مى بنديد».

نيز مى فرمايد:

(وَلا تَقُولُوا لما تَصِفُ أَلسنتكُمُ الكَذبَ هذا حَلالٌ وَهذا حَرام لتَفْتَروا عَلى اللّه الكَذب إِنَّ الَّذين يَفترون على اللّه الكذب لا يُفْلِحون).(2)

«به آنچه كه ـ زبان شما ـ به دروغ بيان مى كند ، مگوييد اين حلال است و اين حرام، تا بر خدا دروغ ببنديد. به يقين كسانى كه بر خدا دروغ مى بندند رستگار نخواهند بود».

نكوهش بدعت گذار در اين آيه به علت مداخله گرى او در تشريع و قانون گذارى، وافترا بستن بر خداست، بدين معنا كه،چيزى را بدون اذن خداوند حلال يا حرام معرفى كرده، و آن را به خدا نسبت دهند .

قرآن يهود و نصارى رابه اين جرم كه به كتاب آسمانى دستبرد زده و سپس آن دستكاريها را به خداوند نسبت مى دهند تا به مطامع مادّى برسند، نكوهش مى كند:

(فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الكِتاب بِأَيديهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللّه لِيَشْتَروا بِهِ ثَمَناً قَليلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمّا كَتَبَتْ أَيديهِمْ وَوَيْلٌ لَهُمْ مِمّا يَكْسِبُون).(3)

«واى بر آنها كه نوشته اى به دست خود مى نويسند، سپس ـ به دروغ ـ مى گويند اين از جانب خداست، تا اين را به بهاى كمى بفروشند. پس واى بر آنها از آنچه كه با دست خود نوشتند و واى بر آنان از آنچه كه از اين راه به دست مى آورند!».


1 . يونس/59.

2 . نحل/116.

3 . بقره/79.


صفحه 88

موضع قرآن را در برابر تحريف گران و بدعت گذاران كه با احكام و آموزه هاى الهى بازى مى كنند، ديديم . بايد يادآور شويم كه موضع روايات نيز درباره بدعت گذاران، همانند موضع قرآن است: پيامبر و پيشوايان اسلام، اشخاص بدعت گذار را نكوهش كرده و تغيير و تصرف در دين را كه هيچ نوع ريشه در دين ندارند، بدعت وگمراهى خوانده اند،.خوب است در اين مورد حديثى را كه عالمان اسلامى از پيامبر گرامى نقل كرده اند وغالباً در خطبه هاى نماز جمعه و غيره تلاوت مى شود يادآور شويم:

پيامبراكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)در يكى از خطبه هاى خود چنين مى فرمايد:

«أمّا بعد، فإنّ خير الأُمور كتاب اللّه وخير الهُدي هُدى محمد، وشرُّ الأُمور محدثاتها وكلُّ بدعة ضلالة».(1)

«بهترين چيزها كتاب خدا، و بهترين رهنمون، هدايت و راهنمايى محمد است، و بدترين امور، نوآوريها(ى بى ريشه در كتاب و سنت) است، وهر بدعتى گمراهى است».

علاوه بر آيات واحاديث اسلامى، عقل و خرد نيز به نكوهش بدعت و مذمت بدعت گذار حكم مى كند، زيرا تصرف در دين، نوعى تعدّى به حقوق ويژه الهى است، آن هم توأم با افترا و دروغ، و زشتى و تحريم آن روشن است و نياز به بيان بيشتريندارد.

خلاصه

از بحث گذشته، نتيجه مى گيريم:


1 . سنن ابن ماجه:1/17، الباب 7، الحديث 45.


صفحه 89

1. قانون گذارى، حق ويژه خداوند است و هر نوع مداخله جويى در اين امر، از ديدگاه عقل، كارى قبيح و زشت بوده و و شرعاً ممنوع وحرام است.

2.اختصاص تشريع و تقنين به خداوند، از اين روست كه قانونگذارى صحيح، نياز به: 1. انسان شناسى،2. نبودن هيچ گونه سود و منفعت در وضع قانون و 3. عدم ملاحظه از اشخاص و گروهها بويژه صاحبان قدرت و مكنت، و اين سه خصوصيت، به نحو جامع و شايسته، جز در ذات احديت، در كسى موجود نيست.

قوه مقننه در نظام اسلامى نيز، در پرتو اصول وكليات مستخرج از شرع، در حقيقت، برنامه ريزى مى كند، نه قانون گذارى.

3. هر نوع تعدى به قلمرو تقنين، ممنوع است، هر چند به صورت تحريف صورت بگيرد، بنابراين افزودن يا كاستن چيزى از دين خدا، حرام بوده و بدعت شمرده مى شود.

4. عنوان اصطلاحى «بدعت» زمانى بر نوآوريها صدق مى كند كه سه شرط زير محقق گردد:

الف:عمل بى سابقه و شىء نوظهور كه دين را نشانه گيرد و نوآور آن را جزء دين قلمداد كند.

ب: دليلى در مصادر و منابع اسلامى به طور خصوصى و يا كلى بر آن وجود نداشته نباشد.

ج: رواج واشاعه چنين عملى درميان مردم.

5. قرآن بدعت را نوعى افترا تلقى كرده و مشركان را به علت حلال


صفحه 90

وحرام شمردن «خودسرانه» برخى امور،نكوهش مى كند.چنان كه اهل كتاب را نيز به جرم تغيير و تصرف در كتابهاى آسمانى مذمت مى نمايد.

حديث پيامبر نيز بدعت گذارى در دين را بدترين امور، شمرده و آن را ضلالت و موجب دخول در آتش غضب الهى مى داند.

6.عقل و خرد نيز، حكم شرع به نكوهش شديد بدعت را امضا و تأييد مى كند.

***

با مفهوم لغوى واصطلاحى بدعت ، و ديدگاه عقل ونقل درباره انواع آن آشنا شديم. در اين زمينه، به چند نكته ديگر كه امورى است جانبى توجه كنيد:

تقسيم بدعت به زيبا و نازيبا؟!

يكى از تقسيمهاى رايج در برخى از نوشته ها، تقسيم بدعت به «زيبا» و«نازيبا» و به تعبير آنها، تقسيم بدعت به «حَسَن» و سَيِّئ» است.

ريشه اين تقسيم به گفتار خليفه دوم باز مى گردد. زيرا مردم تا سال 14 هـ نوافل(نمازهاى مستحبى) شبهاى ماه رمضان را فُرادى مى خواندند، سپس به عللى، نوافل مزبور براى اولين بار به امامت اُبَىّ بن كعب در مسجد پيامبر برگزار شد. وقتى خليفه دوم اين جريان را ديد گفت: «نعم البدعة»:(1) چه بدعت خوبى است!

ما فعلا وارد اين مسئله كه آيا بايد نمازهاى مستحبى را به طور فرادى خواند يا به جماعت نيز مى توان برگزار نمود؟ نمى شويم، سخن درباره


1 . فتح البارى:4/203; عمدة القارى:6/125.


صفحه 91

تقسيمى است كه سرچشمه آن، گفتار خليفه ثانى است.

ديديم كه بدعت به مفهوم اصطلاحى آن، عبارت از آن گونه نوآورى است كه اسلام آن را تشريع نكرده است و براى آن هيچ گونه دليل و ريشه اى در كتاب و سنت يافت نمى شود. در اين صورت، بدعت نمى تواند جز گونه« زشت»، نوع ديگرى داشته باشد. بنابراين تقسيم بدعت به زشت و زيبا، تقسيمى ناروا و بدون موضوع است.

البته اگر مردم در زندگى روزمرّه خويش، دست به نوآوريهايى زده و آن را به خدا و پيامبر نيز نسبت ندهند، اين كار به مفهوم لغوى لفظ،«بدعت» بوده و مى تواند به دو گونه زشت و زيبا تقسيم شود.اصولاً آداب و رسوم نو كه در ميان ملل پديد مى آيد به زشت و زيبا تقسيم مى شود. زيرا چه بسا ممكن است برخى از آنها مفيد و برخى ديگر غيرمفيد باشد، امّا بدعت در اصطلاح شرعى آن،يك قسم بيشتر ندارد، و آن هم حرام ونامشروع است.

علل تحريف در دين

با آنكه جوهر « اسلام»، چيزى جز «تسليم در برابر خداوند» نيست و بخشى از عقايد و احكام عملى اين دين از همين تسليم سرچشمه مى گيرد، پس فرد مسلمان چگونه دست به تحريف مى زند و انگيزه او از اين تحريف چيست؟

ذيلاً به برخى از انگيزه هاى اين امر ـ كه همگى تحت پوشش «اجتهاد در برابر نص» قرار مى گيرند ـ اشاره مى كنيم.

1. تقدس مآبى

چه بسا افرادى با معيارهاى شخصى تصرف در دين را يك نوع قداست


صفحه 92

مى پندارند! مثلاً آيين اسلام، روزه را بر مسافر تحريم كرده است. هنگامى كه پيامبر در ماه رمضان براى فتح مكه حركت كرد و به نقطه اى رسيد كه بايست روزه خود را بشكند، جام آبى خواست و افطار نمود. ولى گروهى از خشكه مقدسان يا مقدس نمايان دور از فكر، به مخالفت برخاستند وروزه خود را نشكستند و چنين پنداشتند كه اگر با دهان روزه به جهاد بروند پاداش بيشترى خواهند داشت! وقتى مخالفت آنان به گوش پيامبر رسيد آنان را عاصى و گنهكار خواند.(1)

2. پيروى از سليقه هاى شخصى

در تشريع الهى، براى هر موضوع واحد، جز يك حكم و قانون وجود ندارد. قسمت عظيمى از اختلافهايى كه ميان مسلمانان بر سر احكام وجود دارد، ناشى از عواملى است كه از مهمترين آنها پيروى افراد از هوى و هوس، و به تعبير محترمانه تر: پيروى آنان از سلايق شخصى است . اميرمؤمنان در يكى از سخنان خود به اين نكته اشاره مى كند:

«اى مردم فتنه ها،همواره با پيروى هوس ها و جعل مقرراتى بر خلاف قرآن، آغاز مى شود».(2)

در تاريخ براى اين نوع بدعت ها شواهدى يافت مى شود كه به ذكر دو نمونه از آن بسنده مى كنيم:

1.يكى از اقسام حج، حج تمتع است و آن وظيفه هر مسلمانى است


1 . كافى: 4/127، باب كراهية الصوم فى السفر، حديث 5; صحيح مسلم:7/232.

2 . «أيّها الناس إنّما بَدءُ وقوع الفتن أهواءٌ تتَّبع، وأحكام تُبتدع يخالف فيها كتاب اللّه»(كلينى، كافى:1/54، حديث 1، باب البدع).


صفحه 93

كه 48 ميل يا بيشتر، دور از مكه زندگى مى كند. كسى كه موظف به انجام حج تمتع است، بايستى پس از انجام وظايف عمره، از حال اِحرام بيرون آيد و در اين حال، همه محرّمات احرام نيز، جز صيد، براى او حلال مى شود، آنگاه روز نهم براى انجام وظيفه حج مجدداً مُحْرِم مى شود.

تاريخ مى نويسد:در عصر رسول خدا يكى از صحابه پيامبر از اين نوع حج استقبال نكرد، زيرا براى او خوشايند نبود كه زائر خانه خدا، بين احرام عُمره و احرام حج، از لذايذ جنسى بهره بگيرد و يا در حالى كه آب غسل از سر و صورت او مى ريزد براى حج محُرم شود! از همين رو آنگاه كه به خلافت رسيد مسلمانان را از انجام فريضه مذكور نهى كرد(1)، در حاليكه اين امر، مخالفت با فرمان خدا و رسول بوده و بدعتى در دين محسوب مى شد كه جز پيروى از تمايلات درونى انگيزه اى نداشت، ولى خوشبختانه اين نوع تحريم، اثر موقت داشت و اكنون قاطبه اهل سنت، حج تمتع را بسان شيعه انجام مى دهند.

2. مالك ـ پيشواى فرقه مالكيه ـ نقل مى كند:«مؤذن نزد عمر بن الخطاب آمد، تا او را از ( دخول وقت) نماز صبح آگاه سازد چون خليفه را در خواب يافت براى بيدار كردن او گفت:" الصلاة خير من النوم": نماز بهتر از خواب است. خليفه از اين جمله خوشش آمد و گفت: "آن را در بانگ اذان صبح قرار دهيد"».(2)


1 . سنن ابى داود:2/156 شماره حديث 1789.

2 . موطأ مالك: 78، رقم 8.


صفحه 94

3. تعصبات ناروا

يكى از علل بدعت گذارى در دين تعصب هاى ناروا نسبت به رسوم آبا و اجدادى و محيطى است كه انسان در آن پرورش مى يابد. علاقه شديد نسبت به اين امور چه بسا انسان را از درك اسلام واقعى دور كرده و باطل را جايگزين حق مى سازد.

تاريخ مى نويسد: مردم طائف نمايندگانى حضور پيامبر فرستادند تا آمادگى آنان را براى پذيرش اسلام به رسول خدا اعلام دارند، ولى اسلام خود را مشروط بر سه چيز كردند:

1. ربا را بر آنان حلال كند.

2. نزديكى با زنان آلوده جايز باشد.

3. بت خانه هاى آنان تا سه سال سرپا باشد.

هنگامى كه پيامبر از شروط پيشنهادى آنان آگاه شد، سخت برآشفت و همه آنها را بدون استثنا رد كرد.(1)

اگر مردم طائف مسلمانانى واقعى بودند، لازم بود در برابر حكم خدا سر تسليم فرود بياورند، نه اين كه منافع مادى و هواهاى نفسانى خود را بر تشريع الهى مقدم سازند. بديهى است انگيزه هاى گوناگونى آنان را وادار به اين درخواست ها كرده بود; واز آن ميان، انگيزه پيشنهادشان براى دوام بتخانه، جز تعصب، چيز ديگر نبود.

علل سه گانه فوق و نظاير آن، ريشه بروز بدعت ها در اجتماع بوده و در


1 . ابن اثير، اسد الغابة:1/216.


صفحه 95

اين مورد علل ديگرى نيز قابل ذكر است كه به منظور رعايت اختصار ، از آن مى گذريم.

پاسدارى دين از ظهور بدعت

عالمان، فقيهان و متكلمان، موظف به پاسدارى از مرزهاى دين وجلوگيرى از هر نوع ظهور بدعت بوده و بر آنان فرض است كه پيوسته مراقب سخنان گويندگان و نويسندگان غير متعهد باشند تا با بيانات به ظاهر فريبنده و زيبا، انديشه هاى مسموم را در لعاب شيرين به خورد مردم ندهند. مصونيت هر فرد مسلمان نيز از لغزش در پرتگاه بدعت، درگرو آن است كه دين خود را از سرچشمه زلال آن يعنى كتاب و عترت بگيرد. طبق نقل متواتر شيعه و اهل سنت، پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)امت اسلام را به كتاب خدا و تعليمات اهل بيت (عليهم السلام)ارجاع داده و يادآور شده است كه تمسك به اين دو، تا روز قيامت، امّت را از گمراهى و ضلالت باز مى دارد:

«انّى تارك فيكم الثقلين: كتابَ اللّه وأهلَ بيتي وإنّهُما لَنْ يَفْتَرِقا حتى يردا علىَّ الحوضَ».(1)

«مردم من در ميان شما دو چيز گرانبها به يادگار مى گذارم:كتاب خدا، و اهل بيتم، واين دو از هم جدا نمى شوند تا در حوض كوثر به من ملحق بشوند.

در حديث ديگر، خاندان رسالت را به كشتى نوح تشبيه كرده كه هر كس بدان سوار شد نجات خواهد يافت وهر كس از آن باز ماند غرق مى گردد.(2)


1 . مسند احمد:5/148 وغيره، و اين حديث، به صورت متواتر نقل شده است.

2 . مستدرك حاكم:3/51.


صفحه 96

امت اسلامى هر گاه اصول و فروع دين خود را از خاندان رسالت(عليهم السلام)بگيرند، طبعاً از هدايت هاى الهى به نحو كامل و صحيح بهره مند شده و از هر نوع بدعت يا پيروى از بدعت گذاران در امان خواهند بود.

تا اينجا با حدود بدعت و تفاوت آن با «سنت» آشنا شديم و ما از اين اصل كليدى در بحث هاى آينده بهره خواهيم گرفت.

 


صفحه 97

6

زيارت قبورِ پاكان

رسمِ انسانى، سنّتِ رحمانى

 


صفحه 98

 


صفحه 99

زيارت قبورِ پاكان

رسمِ انسانى، سنّتِ رحمانى

«وادى خاموشان» در هر شهر و روستا، زمين گسترده اى را در بر مى گيرد، كه در آن انسانهاى ديروز، از بزرگ و كوچك، توانا و ناتوان، در كنار هم به خوابى ژرف فرو رفته اند، چندان كه گويى ديگر براى آنان بيداريى نيست....

ديدار از اين وادى، كه نشانگرِ «عجزِ ذاتى» انسان و زوال قدرتها و مكنتهاى مادّى است، آثارى سازنده وحيات بخش دارد: انسان هوشمند، با مشاهده اين وضع رقّتبار، ناپايدارى جهان را از نزديك لمس كرده در مقام چاره برمى آيد و، با دركِ «هدفدارىِ جهان آفرينش»، از گرداب غفلت و خودخواهى بيرون مى جهد، وبه انديشه تحصيل اسباب ولوازم«حيات جاويد» مى افتد. پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)بر اين نكته تربيتى انگشت نهاده و مى فرمايد:


صفحه 100

* «زوروا القبورَ فانّها تُذكِّركُم الآخرةَ».(1)

«به زيارت قبور بشتابيد كه مايه ياد سراى جاويد(آخرت) است».

و در ديگر سخنان خود مى فرمايد:

* «زُوروا القبورَ فانّ لكم فيها عبْرة».(2)

«به زيارت قبور برويد زيرا در آن براى شما درس عبرت است».

شاعر شيوا سخنِ معاصر، مرحوم سيد صادق سرمد، به هنگام ديدار از سرزمين فراعنه و مشاهده اهرام مصر و قبورِبانيان آن، چكامه اى سوزناك سروده است كه گويى تفسير سخن پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)است:

به مصر رفتم و آثار باستان ديدم *** به چشم ـ هر چه شنيدم ز داستان ـ ديدم

گواهِ قدرتِ شاهانِ آسمانْ درگاه *** بسى هِرَم ز زمين سر بر آسمان ديدم

تو كاخ ديدى و ، من خفتگان در دل خاك *** تو نقش قدرت و، من نعش ناتوان ديدم

تو تخت ديدى و، من بخت واژگون بر تخت *** تو صَخره ديدى و، من سُخره زمان ديدم

تو عكس ديدى و، من گردش جهان بر عكس *** تو شكل ظاهر و، و من صورت نهان ديدم

تو چشم ديدى ،و من ديده حريصان باز *** هنوز در طمع عيش جاودان ديدم

تو تاج ديدى و من تخت رفته بر تاراج *** تو عاج ديدى و من مشت استخوان ديدم


1 . سنن ابن ماجه:1/500، حديث 1569.

2 . كنز العمال:15/647، حديث 42558.


صفحه 101

ميان اين همه آثار خوب و بد به مثل *** دو چيز از بد و از خوب توأمان ديدم

يكى نشانه قدرت، يكى نشانه حرص *** دو باز مانده ز ايوان خسروان ديدم(1)

حضور بر تربت عزيزان

آنان كه عزيزى را از دست مى دهند، به حكم پيوند خونى و عاطفى، وى را به دست فراموشى نمى سپرند، بلكه در محافل و مجالس، پيوسته از او ياد كرده و به تكريم وى مى كوشند. و چون مرگ، راه ديدار جسمى را بر آنان بسته است، به ديدار روحى و معنوى روى آورده و به صورت فردى يا گروهى، بر سر مزار عزيزِ از دست رفته گرد مى آيند ومراسمى را برپا مى كنند.

مويه در مرگ عزيزان، و همايش بر سر مزار آنان، رسمى عامّ و جهانگير بوده و ازينرو مى توان گفت ريشه در «فطرت» انسانها دارد. در معنى، همان «جذبه و كشش روحى» كه آدمى را در حياتِ عزيزان به ديدارشان ترغيب مى كند، پس از مرگ آنان نيز بر سر مزار ايشان مى كشاند. خاصّه آنكه، بر اساس بينش اسلامى، «روح» همچون «تن» از بين نمى رود، بلكه آفاق و چشم اندازى وسيعتر مى يابد و از لطف دوستانى كه قدم رنجه كرده ،خود را بر سر مزار وى رسانده و با قرائت الحمدى وى را شاد ساخته اند به وجد مى آيد.

لهذا زيبنده نيست مردم را از برگزارى اين رسم فطرى و انسانى باز داريم، بلكه بايستى به هدايت آنان كوشيده و دقت كنيم كه اظهار علاقه به عزيزان، با گناه و آلودگى همراه نشود.


1 . ديوان سيد صادق سرمد:90.


صفحه 102

زيارت قبور عالمان

آنچه گفتيم درباره زيارت قبورِ افراد عادى بود كه به نوعى با زائر، بستگى خونى داشته و زائر با حضور بر سر مزار آنان، به احساسات قلبى و نياز عاطفى خود پاسخ مى دهد وبا نثار اشك و گلاب، تربت عزيزان خود را عطرآگين مى كند.

در ميان عزيزان،عالمان و مصلحان جهان، حسابى برتر و والاتر دارند. آنان به سان شمع، سوخته و پيرامون خويش را روشن ساخته اند و در سايه يك زندگى فقيرانه، گنجينه بزرگ و ماندگارى از علم و معرفت به يادگار نهاده اند; و ازينرو شايسته بيشترين تقدير و تكريم اند. خصوصاً عالمان دين، كه جامعه را با كتاب خدا و سنت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)آشنا ساخته و موجبات دستيابى بشر به سعادت جاويد را فراهم مى آورند.

حضور در كنار تربت عالمان، گذشته از آنكه تقدير از شخص آنان است، ترويج علم و دانش بوده و موجب رغبت همگان به اين سلسله خَدوم وحفظ ميراث ارزشمند آنان است. پيداست جامعه اى كه در آن، علم و عالم، از حرمت و منزلت شايسته برخوردارند، هيچگاه در حضيض فقر علمى و فرهنگى، سقوط نخواهد كرد.

زيارت تربت شهيدان

زيارت تربت مجاهدان نيز ـ كه با خون سرخ خويش از شرف و عزّت ملّتى دفاع كرده و در راه پاسدارى از آرمانهاى بزرگ انسانى و الهى جان باخته اند ـ مفهومى فراتر از زيارت قبور افراد عادى دارد.


صفحه 103

حضور بر تربت شهيدان راه حق، علاوه بر آثار سازنده روحى و تربيتى، نوعى پيمان بستن با آنان است. شخص زائر، با اين حضور اعلام مى دارد كه به راه شهيدان وفادار است و آرمان مقدس و ارزشمندشان را پاس مى دارد.

براى روشن شدن بيشتر مطلب، به يك مثال زنده توجه مى دهيم:

زائر خانه خدا پيش از طواف، حجر الأسود را استلام مى كند و با گذاردن دست بر آن، با ابراهيم خليل (عليه السلام)بيعت مى كند كه در آرمان او، «توحيد» ثابت قدم باشد و در نشر آن سعى و تلاش نمايد،ولى چون دست زائر به قهرمان توحيد نمى رسد، به اثر بازمانده از او، دست نهاده و مراسم بيعت را انجام مى دهد.

در احاديث اسلامى وارد شده است كه زائر خانه خدا به هنگام استلام حجر چنين بگويد:«أمانتي أدّيتُها وميثاقي تعاهدتُه، لتشهدَ لي بالمُوافاةِ».(1)

«امانتى كه بر ذمه ام بود ادا كردم و بيعت خود را تجديد نمودم تا به اداى آن گواهى دهى».

زيارت قبور شهيدان سرزمين بدر و اُحد و كربلا و ديگر عزيزان خفته به خون، ترسيم گر اين حقيقت است، و زوّار اين مَشاهد با دست كشيدن بر ضريح و قبر آنان و فرستادن درود بر روان پاكشان، تعهد مى كنند كه تداوم بخش راه ايشان باشند.

و به ديگر سخن: زيارت قبر شهيد نوعى تكريم واحترام به اوست، و از آنجا كه شهيد، كشته آرمانها و ايده هاى خويش است، هر كس نيز به شهيد


1 . وسائل الشيعه: 10/400، باب 12 از ابواب طواف، حديث 1.


صفحه 104

احترام گذارد در حقيقت آرمان او را مقدس شمرده و خود را پيرو راه و مرام وى دانسته است.

حضور در حرم پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)

حضور در حرم رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)يا جانشينان پاك او (عليهم السلام)نيز، علاوه بر تقدير و سپاس از فداكاريها و جانفشانيهاى آنان در هدايت خلق، حكم نوعى بيعت با ايشان را دارد.امام هشتم (عليه السلام)در يكى از سخنان خود پيرامون زيارت بارگاه معصومين (عليهم السلام)چنين مى فرمايد:

«انّ لكلّ إمام عهداً في عنقِ أوليائِهِ وشيعتِه، وانّ مِنْ تمامِ الوفاءِ بِالعَهدِ زيارةُ قبورهم».(1)

«هر امامى عهد و ميثاقى بر ذمه دوستان و شيعيان خويش دارد و زيارت قبور امامان، بخشى از عمل به اين تعهّد است».

در واقع، شخص زائر هنگام زيارت قبر پيامبر و امامان (عليهم السلام)با آنها پيمان مى بندد كه در زندگى، جز راه و رسم آنان، روشى را تعقيب نكند.

زائر حرم رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)با زبان حال چنين مى گويد:

اى رسول خدا، اگر مهاجر و انصار در حُدَيبيّه با تو بيعت كردند كه از حريم رسالت دفاع كنند(2)، واگر زنان با ايمان مكه با تو بيعت كردند كه از شرك و گناه بپرهيزند،(3) و اگر مؤمنان گنهكار دستور يافته اند كه به حضور تو رسيده


1 . وسائل الشيعه: 10/346، باب 44 از ابواب مزار، حديث2.

2 . (لَقَدْ رَضى اللّه عَنِ الْمُؤْمِنينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرة...)(فتح/18).

3 . (إِذا جاءَكَ الْمُؤْمنات يُبايِعنَكَ عَلى أَنْ لا يُشْرِكنَ بِاللّه)(ممتحنه/12).


صفحه 105

و از تو درخواست كنند كه در حقّ آنان طلب آمرزش كنى(1)، من نيز اى رسول گرامى، و اى شفيع امت با حضور در حرمت، واستلامِ تربتت، با تو بيعت مى كنم كه پاسدار آرمانهايت باشم و از شرك و ديگر گناهان دورى جويم و در ازاى اين عمل، از تو مى خواهم كه برايم از درگاه الهى طلب آمرزش كنى.

بايد توجه داشت كه: زيارت قبور الهى از سياحت و جهانگردى (توريسم) Tourismجدا بوده و هدفى ديگر را دنبال مى كند. «گردشگران»، به دنبال لذّت بردن از مناظر زيبا يا مشاهده آثار باستانى اند و مقصود عمده شان تفريح و خوشگذرانى است(كه البته، اگر با «لهو و لعب» همراه نباشد، اسلام نيز با آن مخالفتى ندارد). امّا زائرانِ حرمِ يار، در پىِ وصل به محبوب، و تجديد و تشديد پيمان با اويند و رنج رسيده به وى را ـ حتى اگر مستلزم دويدن در بيابان وخفتن بر خار مغيلان باشد ـ بر خود هموار مى كنند.

«توريست»، پروار كردن جسم و جان حيوانى را مى خواهد ولى «زائر» بر آن است كه روح عَطَشناك خويش را از كوثر وصل يار، سيراب سازد، و چون دستش به دامن معشوق نمى رسد، دست به تربت وى مى سايد كه رنگ و بوى او را دارد:

أَمُـرُّ عَلـى الدّيار، ديـار ليـلى *** أقبّـل ذا الجـدار وذا الجـدارا

ومـاحُبُّ الديار شَغَـفْـنَ قلـبـى *** ولكـن حـبُّ مَنْ سَكَن الدّيـارا(2)

 


1 . (وَلوْ أَنَّهُمْ إِذ ظلمُوا أَنُفسهم جاؤوكَ فَاسْتَغْفروا اللّه وَاستغفر لَهُمُ الرَّسُول لَوَجَدُوا اللّه تَوّاباً رَحيماً) (نساء/64).

2 . شعر مشهور عربى است كه از زبان مجنون سروده شده است: بر ديار محبوبم ليلا، گذرى مى كنم و ديوارهاى كوى او را مى بوسم. نه خيال كنيد كه عشق كوى و خيابان، مرا سرگشته ساخته; اين عشق ليلى ـ ساكن اين ديار ـ است كه مرا شيفته و دلباخته خود كرده است.


صفحه 106

تاريخ مى نويسد:پس از درگذشت رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)، عربى از خارج مدينه وارد شهر شد، در كنار قبر پيامبر نشست و اين آيه را تلاوت كرد:

(وَلَو انّهم إِذ ظلموا أَنفسهم جاؤوك فَاسْتَغْفروا اللّه واستغفرَ لهم الرَّسولُ لوجدُوا اللّهَ توّاباً رَحيماً) .

«اگر آنان آنگاه كه بر خويش ستم كرده اند، نزد تو آيند و از خدا طلب آمرزش كنند و پيامبر نيز براى آنان طلب آمرزش نمايد خدا را توبه پذير و رحيم خواهند يافت».

آنگاه آن عرب غريب چنين گفت: «اى پيامبر، من به اين نقطه آمده ام تا براى من طلب آمرزش بكنى، و تو را شفيع پروردگارم قرار دهم».سپس در حاليكه اشك از ديدگانش جارى بود اين شعر را سرود:

اى بهترين فردى كه پيكرش در اين ديار به خاك رفته، و عطر وى پستى و بلندى اين سرزمين را خوشبو ساخته است.

جانم فداى زمينى كه در آن جاى گزيده اى و عفت و جود و كرم پنهان گشته است».(1)

پس از خواندن اشعار، طلب آمرزش كرد و برخاست و رفت.

عرب مزبور، مفهوم زيارت قبر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)را با ذهن صاف و فطرت پاك خود، دريافت و به زيارتِ آن عزيزِ عالَم وجود شتافت. اين است فلسفه اجتماعى و تربيتى زيارتِ قبورِ ارحام و بستگان، علما و دانشمندان، شهداى راه حق، و پيشوايان دين (عليهم السلام)كه منطق عقل و دين بدان گواه و ناظر است.


1 . يا خيرَ مَن دُفِنَـتْ في القـاع أعظمُـه *** فطابَ من طيبهنّ القاعُ وألأكـمُ

نفسـي الفـداءُ لقـبر أنـت سـاكـنُه *** فيه العفافُ وفيه الجـودُ والكرمُ

( وفاء الوفاء:4/1361; الدرر السنية:2)


صفحه 107

در اينجا لازم است موضوع زيارت قبور را از ديدگاه هاى گوناگون مورد بررسى قرار دهيم:

1. زيارت قبور مؤمنان از ديدگاه كتاب و سنت.

2. زنان و زيارت قبور.

3. زيارت قبر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)از ديدگاه دانشمندان اسلامى (محدثان و فقيهان).

4. زيارت مرقد پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)از ديدگاه قرآن وسنت.

ذيلاً چهار موضوع فوق را مطرح كرده و به تحليل آنها مى پردازيم:

1

زيارت قبور مؤمنان

از ديدگاه كتاب و سنت

زيارت قبور مؤمنان بالأخص آنها كه با انسان پيوند خونى دارند، يك رسم فطرى وجهانى است كه ملل دنيا عملاً بر آن اتفاق نظر دارند و از آيه زير نيز مى توان تأييد آن را استنباط كرد.

قرآن به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)درباره منافقان چنين خطاب مى كند:

(وَلا تُصَلِّ عَلى أَحَد مِنْهُمْ ماتَ أَبداً وَلا تَقُمْ عَلى قَبْرهِ إِنَّهُمْ كَفَروا بِاللّهِ وَرَسُولِهِ وَماتُوا وَهُمْ فاسِقُون) .(1)

«هرگز بر احدى از آنان «منافقان»، آنگاه كه بميرد نماز مگزار، و هيچ زمان بر سر


1 . توبه/84.


صفحه 108

قبرشان نايست، زيرا آنان به خدا و پيامبر او كفر ورزيده اند و در حال فسق ومعصيت مرده اند».

آيه مباركه به پيامبر دو دستور مى دهد:

1. بر مرده آنان نماز مگزار:(لا تُصَلِّ عَلى أَحَد مِنْهُمْ ماتَ أَبَداً).

2. در كنار قبر آنها ]براى دعا[ توقف مكن: (وَلا تَقُمْ عَلى قَبْرِهِ) .

بخش دوم آيه براى ما اهميت خاصى دارد، و آن اينكه آيا مقصود از ايستادن در كنار قبر، صرفاً توقف در هنگام دفن است يا مفهومى گسترده تر از اين دارد؟ مفسران معنى دوم را تأييد مى كنند كه به اختصار، كلام برخى از آنان را يادآور مى شويم.

بيضاوى مى گويد: «ولا تَقِفْ عند قبرِه للدفنِ أو الزيارةِ»(1): «بر سر قبر منافقان توقف مكن، خواه براى دفن و خواه براى زيارت».

همين نظريه را جلال الدين سيوطى در تفسير جلالين(2)، و عارف بورسى در تفسير روح البيان(3) و آلوسي بغدادى در روح المعانى(4) آورده اند.

بنابراين، خدا پيامبر را از هر نوع توقف بر سر خاك منافق(چه هنگام دفن، و چه پس از آن) باز داشته است و اين خود حاكى از آن است كه پيامبر در حالات مختلف (اعم از دفن يا پس از آن ) در كنار قبور مؤمنان توقف مى كرد و در حقّ آنان دعا مى نمود، و الاّ نهى از اين امر، وجهى نداشت.

در اين صورت ترجمه جمله چنين خواهد بود:بر سر قبر هيچ يك از منافقين، در هيچ زمان، نايست.


1 . تفسير بيضاوى:1/416.

2 . تفسير جلالين، سوره توبه/84.

3 . روح البيان: 3/378.

4 . روح المعانى:10/155.


صفحه 109

در اين صورت از آيه استفاده مى شود كه جامعه منافقان از چنين فيضى محرومند طبعاً جامعه با ايمان مشمول چنين لطف الهى خواهند بود وپيامبر هم به هنگام دفن و هم در مواقع ديگر بر سر قبر هر مسلمانى مى تواند بايستد و دعا كند.

زيارت قبور در سنت پيامبر

علاوه بر دو روايتى كه در آغاز بحث، پيرامون تحليل فلسفه اجتماعى زيارت، از پيامبر آورديم، بايد خاطر نشان سازيم كه، آن حضرت، خود نيز به قبرستان بقيع مى رفت و به زيارت قبور مسلمانان مى پرداخت.ذيلاً به گواهى تاريخ در اين باره توجه كنيد:

1.مسلم در صحيح خود از عايشه نقل مى كند كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)در آخرين بخش شب، خانه را به قصد زيارت بقيع ترك مى كرد و هر موقع وارد اين سرزمين مى شد به آنان چنين خطاب مى نمود:

«السّلام عليكم دارَ قوم مؤمنين وآتاكم ما توعدون غداً، مؤجّلون وإنّا إن شاء اللّه بكم لاحقون، اللّهمّ اغفر لأهل بقيع الغرقد».(1)


1 . در صحيح مسلم:3/63، كتاب جنائز، باب «ما يقال عند دخول القبور» شارحان جمله (وَآتاكُمْ ما توعدون غداً) را چنين تفسير مى كنند:أي جائكم ما توعدون بوقوعه في الغد».

همچنان كه جمله «مؤجلون» را چنين تفسير مى كنند:«أي وأنتم مؤجلون والأجل هنا مدّة ما بين الموت إلى النشور».

در اين صورت معنى جمله همان خواهد بود كه در بالا گذشت.

و «غرقد» درختى است كه در سرزمين بقيع فراوان مى رويد از اين جهت نام بقيع، بقيع الغرقد ناميده مى شد.


صفحه 110

«درود بر شما اى ساكنان خانه افراد با ايمان، آنچه كه به وقوع آن در آينده وعده داده مى شديد، سراغ شما آمد. و شما ميان مرگ و روز رستاخيز به سر مى بريد، ما نيز به شما خواهيم پيوست. پروردگارا! اهل بقيع «غرقد» را بيامرز».

2.مسلم در صحيح خود از عايشه نقل مى كند كه پيامبر به او چنين گفت: جبرئيل بر من نازل شد و گفت خدايت فرمان مى دهد كه به زيارت اهل بقيع برويد و براى آنان طلب آمرزش كنيد.

عايشه مى گويد: از پيامبر پرسيدم چگونه براى آنان طلب آمرزش كنم؟ فرمود: بگو:

«السلام عليكم أهل الديار من المؤمنين والمسلمين ويرحم اللّه المستقدمين منّا والمستأخرين وإنّا إن شاء اللّه بكم لاحقون».(1)

درود بر ساكنان مؤمن و مسلمان اين ديار. خداوند همه مؤمنان را ـ چه آنها كه قبلاً در گذشته اند و چه آنها كه بعداً در خواهند گذشت ـ رحمت كند، و ما نيز به خواست خدا به شما خواهيم پيوست».

3. مسلم همچنين از بريده نقل مى كند كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)به ياران خود آموزش مى داد كه به هنگام زيارت قبور چنين بگويند:

«السلام على أهل الديار من المؤمنين والمسلمين وإنّا إن شاء اللّه بكم لاحقون أسأل اللّه لناو لكم العافية.(2)

«درود بر ساكنان مؤمن و مسلمان اين ديار ما نيز به خواست خدا به شما خواهيم پيوست. از خدا براى خود و شما عافيت مى طلبم».

 


1 . صحيح مسلم:3/64، باب ما يقال عند دخول القبور والدعاء لأهلها از كتاب الجنائز.

2 . صحيح مسلم: 3/65، باب ما يقال عند دخول القبور والدعاء لأهلها از كتاب الجنائز.


صفحه 111

2

زنان و زيارت قبور

زنان و مردان در زيارت قبور عزيزان خود و يا اولياى الهى، حكم يكسان دارند زيرا احكام اسلام درباره زن ومرد يكسان است مگر آنجا كه بر اختصاص، دليلى باشد.

پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)در خطاب خود به جامعه اسلامى مى فرمايد:

«زوروا القبورَ فانّها تذكِّركُم الآخرةَ».(1)

«به زيارت قبور بشتابيد زيرا مايه ياد آخرت است».

و در حديث ديگر مى فرمايد:

«زُورُوا القبورَ فانّ لكُم فيها عِبْرةٌ».(2)

«به زيارت قبور برويد زيرا در اين عمل براى شما درس عبرت است».

درست است اين خطاب به گواهى مذكر بودن صيغه خطاب متوجه مردان است ولى همان طور كه يادآور شديم كليه خطابهاى قرآن و حديث كه به ظاهر متوجه طبقه مرد است، زنان را نيز شامل مى شود مگر اينكه دليل بر عدم اشتراك باشد، ولذا آياتى كه مردم را به نماز و زكات دعوت مى كند، و همگى به صورت خطاب به مردان است، زنان را نيز شامل مى شود چنان كه مى فرمايد:


1 . سنن ابن ماجه: 1/500، حديث 1569.

2 . كنز العمال:15/647، حديث 42558.


صفحه 112

(وَأَقِيمُوا الصَّلاة وَآتُوا الزَّكاة وَماتُقَدِّمُوا لأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْر تَجِدُوهُ عِنْدَاللّه).(1)

«نماز بپا داريد، زكات بدهيد آنچه كه قبلاً به عنوان خير براى خويش مى خواستيد نزد خدا آن را مى يابيد».

خطاب در آن آيات از نظر قواعد عربى متوجه مردان است ولى نتيجه حكم از آنِ هر دو گروه است.

نتيجه اين كه خطاب در هر دو حديث به عنوان «زورو القبور» هر چند متوجه مردان است ولى نتيجه آن همگانى است.

گذشته از اين حديث روايات ديگرى بر جايز بودن زيارت براى زنان گواهى مى دهد، اينك به نقل اين روايات مى پردازيم:

1. مسلم در صحيح خود از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)نقل مى كند: جبرئيل فرود آمد و به من گفت: پروردگارت فرمان مى دهد به زيارت اهل بقيع بشتابيد و در حق آنان طلب آمرزش بكنيد.

پيامبر از رختخواب خود برخاست و به سوى بقيع رفت، عايشه نيز به تعقيب پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)پرداخت و از فرمان الهى آگاه شد. در اين موقع به پيامبر گفت من چگونه اهل بقيع را زيارت كنم؟

پيامبر فرمود: بگو درود بر اهالى اين سرزمين از مؤمنان و مسلمانان، خدا گذشتگان و آيندگان را رحمت كند.(2)

محور استدلال آموزش كيفيت زيارت بر عايشه است، اگر زيارت قبور


1 . بقره/110.

2 . صحيح مسلم:3/64، باب ما يقال عند دخول القبور والدعاء لأهلها از كتاب الجنائز.


صفحه 113

براى زنان حرام بود چگونه پيامبر نحوه زيارت را بر همسر خود آموخت.

گذشته از اين، آنگاه كه عايشه اين سرگذشت را بر ديگر زنان نقل مى كند تلقى همگان اين مى باشد كه زيارت بقيع بر همه آنان جايز است، و همسر او و ديگر زنان مؤمن در برابر حكم الهى يكسان مى باشند.

2. فاطمه(عليها السلام)دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)و يكى از آل عبا (عليهم السلام)پس از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)به زيارت قبر عموى خود در اُحد مى رفت و در كنار قبر او دو ركعت نماز مى گزارد و گريه مى كرد.

حاكم نيشابورى پس از نقل اين روايت مى گويد: راويان اين حديث همگى ثقه و عادلند و از اين نظر با راويان صحيح بخارى و مسلم فرقى ندارند.(1)

3. ترمذى از عبداللّه بن ابى مليكه نقل مى كند: وقتى عبدالرحمان فرزند ابى بكر در نقطه اى به نام «حُبشى» درگذشت، جنازه او را به مكه حمل كرده و در آنجا به خاك سپردند بعدها كه خواهر او، عايشه، به مكه آمد به زيارت قبر عبدالرحمان رفت، و دو شعر كه حاكى از شدت تأثر او بود بر سر مزار برادر خواند.(2)

4. بخارى مى نويسد: پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)زنى را در كنار قبرى ديد كه گريه مى كند، به وى فرمود: خوددار باش و در فراق عزيزان صبر كن.(3)

بخارى دنباله حديث را نقل نكرده است، ولى ابوداود در سنن خود دنباله


1 . مستدرك حاكم:1/377، چاپ دارالمعرفة.

2 . سنن ترمذى:3/371، ح1055.

3 . صحيح بخاري:2/93، باب قو ل الرجل للمرأة عند القبر اصبري، از كتاب الجنائز.


صفحه 114

حديث را چنين آورده است: آن زن پيامبر را نشناخت و به او اعتراض كرد و گفت: تو با مصيبت من چه كار دارى. در اين هنگام زنى كه در كنار او بود به او گفت: اين مرد را شناختى؟ او پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)بود.

آن زن براى جبران كار خود، به خانه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)رفت و به ايشان عرض كرد: اى رسول گرامى، ببخشيد من شما را نشناختم.

پيامبر به او فرمود: بردبارى در مصيبت نخست، شايسته است.(1)

هرگاه زيارت قبر عزيزان حرام بود پيامبر به جاى دستور صبر، آشكارا به او مى گفت: كار تو حرام است در حالى كه دستور به صبر در مصيبت داد نه دورى از قبر.

پاسخ به دو پرسش

گروهى زيارت را بر زنان تحريم كرده و با دو حديث ياد شده در زير استدلال مى كنند:

1. لعن اللّه زوارات القبور.(2)

«خدا زنان زائر قبور را از رحمتش دور كند».

پاسخ

اين حديث فاقد شرط لازم بر استدلال است، زيرا به دلايل پيشين بايد آن را منسوخ


1 . سنن ابى داود:3/192، ح3123.

2 . سنن ابن ماجه:1/503، حديث 1576; سنن أبي داود:3/218، حديث 3236 و در دومى به جاى «زوارات» ، «زائرات»آمده است.


صفحه 115

دانست، واتفاقاً برخى از محدثان از اهل سنت آن را منسوخ دانسته اند، مثلاً: ترمذى ناقل حديث مى گويد: اين حديث مربوط به دوران پيش از تجويز زيارت قبور است ووقتى پيامبر زيارت قبور را بر همگان تجويز كردن زن و مرد در برابر آن يكسان گشته اند.(1)

قرطبى مى گويد: اين حديث مربوط به زنانى است كه بيشتر وقت خود را در قبرستانها بكار برده و از اين طريق حقوق شوهر خود را پايمال مى سازند به شهادت اين كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)واژه «زوّارات» بكار برده و همگان مى دانيم كه اين واژه صيغه مبالغه است.

2. ابن ماجه از على بن ابى طالب (عليه السلام)نقل مى كند: پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)بيرون آمد و زنانى را نشسته مشاهده كرد، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: براى چه نشسته ايد؟ گفتند: منتظر جنازه هستيم.

فرمود: غسل خواهيد داد؟

گفتند: نه.

فرمود: حمل خواهيد كرد؟

گفتند: نه.

فرمود: آن را وارد قبر خواهيد كرد؟

گفتند: نه.

فرمود: برگرديد، گناه كارانيد نه دارندگان پاداش.(2)

پاسخ

اين حديث از نظر سند و دلالت قابل استدلال نيست، زيرا در سند آن،


1 . سنن ترمذى:3/371، باب ما جاء من الرخصة في زيارة القبور.

2 . فتح الباري: 3/148، باب 31، زيارة القبور، حديث 1283.


صفحه 116

دينار بن عمرو وارد شده كه از نظر راوى شناسان، مجهول، كذاب، متروك، وخطاكار، معرفى شده است.

آيا با حديثى كه راوى آن تا اين حدّ ضعيف باشد مى توان با آن استدلال نمود؟

گذشته از اين مضمون آن نيز ـ بر فرض صحت سند ـ ارتباطى به زيارت قبور ندارد، زيرا نكوهش پيامبر متوجه زنانى بود كه به تماشاى جنازه آمده بودند، بدون اين كه مسئوليتى را برعهده داشته باشند، واين ارتباطى به زيارت قبور ندارد .

در اينجا از تذكر نكته اى ناگزيريم و آن اين كه اسلام دين فطرت و دين سهل و سمح است و پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: آيين اسلام آيين استوارى است و با آن به رفق و مدارا وارد شويد.

فرض كنيد مادر مؤمنى فرزند رشيد خود را از دست داده و جسد او را زير خروارها خاك دفن كردند و قلب او سوزان است، تنها چيزى كه مى تواند تسلى دهد زيارت قبر فرزندش است. در اين صورت جلوگيرى مادر، از يك چنين عمل عقلايى كه در همه جهان رواج دارد مايه فشار روحى مادر خواهد بود، آيا شريعت اسلام از چنين عملى نهى مى كند آنگاه آن را سهل و آسان مى شمارد؟!

اصولاً زيارت قبور جنبه عبرت آموزى و يادآورى آخرت دارد و با قرائت قرآن و فاتحه بر عزيزان همراه است، چگونه مى توان زنان را از اين فيض محروم كرد؟


صفحه 117

و به ديگر سخن، فلسفه زيارت قبور، كه يادآورى آخرت و مايه عبرت است، قابل تخصيص نيست.

البته زيارت قبور از هر نوع گناه و خلاف پيراسته باشد و اگر به فرض نهى هم در كار بوده، شايد براى اين بوده كه در آن زمان، زنان اين شرايط را رعايت نمى كردند.

 


صفحه 118

3

زيارت قبر شريف پيامبراكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)

از ديدگاه محدّثان و فقيهان

با مرورى بر سخنان محدثان و فقيهان، روشن مى شود كه علماى اسلام همواره زيارت مرقد شريف پيامبر اسلام را مستحبّ مؤكَّد دانسته و مردم را به زيارت حرم مطهر او دعوت مى كرده اند.

تقى الدين سبكى شافعى (متوفاى 756هـ) يكى از فقيهان چيره دست قرن هشتم است. او در نقد سخن ابن تيميه(م 728) كه استحباب زيارت قبر پيامبر را منكر شده بود، كتابى به نام «شفاء السقام فى زيارة خير الأنام» نوشت و با پژوهشى گسترده، آراى فقيهان اهل سنت را از قرن چهارم تا روزگار خويش در آن كتاب گرد آورد و مبرهن ساخت كه استحباب زيارت قبر آن حضرت، از مسلّمات فقه اسلامى است، و محدثان و فقيهان بزرگ، روايات گوناگونى در استحباب زيارت مزبور نقل كرده و به آن فتوا داده اند.(1)

علاّمه و محقّق سختكوش معاصر، آيت اللّه امينى (1320ـ 1390)، در كتاب شريف «الغدير» به تكميل موضوع پرداخته و توانسته است نظريات بيش از 40 دانشمند مسلمان اعم از فقيه و محدّث را در اين زمينه تا عصر


1 . شفاء السقام:65ـ 79.


صفحه 119

خويش گرد آورد.(1)

نگارنده با كاوش ناچيز خود بر فتاواى ديگرى نيز كه در آن دو كتاب وارد نشده دست يافته و همگى را در رساله خاصى كه به زبان عربى نگاشته گرد آورده است.

حتى مفتى سابق عربستان سعودى و «عبدالعزيز بن باز» نيز بر اين خيل پيوسته و صريحاً به استحباب زيارت قبر مطهر پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)فتوا داده است.(2)

نقل سخن عالمان فوق، از گنجايش اين نوشته وحوصله خوانندگان بيرون است ولذا، نمونهوار، به سخنان برخى از آنان اكتفا مى كنيم:

1. ابو عبد اللّه حليمى جرجانى شافعى(م403هـ) پس از آنكه درباره تعظيم و تكريم پيامبر اسلام سخن مى گويد يادآور مى شود كه تعظيم او امروز، زيارت مرقد شريف اوست.(3)

2. ابو الحسن ماوردى (م 450) مى نويسد:راهنماى حجّ پس ازپايان مراسم، كاروان را به راه مدينه سوق دهد تا زائران ميان دو زيارت: زيارت خانه خدا و زيارت قبر رسول خدا ،جمع كنند. واز اين طريق حرمت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)را رعايت كرده و حقوق اطاعت او را ادا كنند. زيارت قبر پيامبر، جزء فريضه حج نيست امّا از مستحبات به شمار مى رود.(4)

3. غزالى (متوفاى 505) درباره زيارت قبر پيامبر به صورت گسترده


1 . الغدير: 5/109ـ 125.

2 . جريدة«الجزيرة» مورخ 24 ذى القعدة سال 1411، شماره 6826.

3 . شفاء السقام:65 نقل از المنهاج في شعب الايمان.

4 . الأحكام السلطانية:109، دار الفكر، بيروت.


صفحه 120

سخن گفته و آداب زيارت را نيز بيان كرده است. مى گويد:پيامبر فرموده است زيارت من در حال ممات، بسان زيارت من در حال حيات است، و هر كس قدرت جسمانى و مالى داشته باشد و مرا زيارت نكند، بر من جفا كرده است.

غزالى مى افزايد: كسى كه قصد زيارت پيامبر كند، بايستى در راه بر او درود بفرستد و آنگاه كه چشمش به ديوارها و درختان مدينه افتاد بگويد: «اللّهمّ هذا حرمُ رسُولِك فاجْعله لى وقاية من النار، وأماناً من العذاب وسوء الحساب».

«خدايا اين حرم رسول تو است، آن را براى من سپرى از آتش، و امانى از عذاب و بدى حساب قرار بده».

غزالى سپس آداب زيارت پيامبر وكيفيت آن را يادآور شده و مى نويسد:

«زائر قبر پيامبر بعداً به سرزمين بقيع برود و قبر حسن بن على را زيارت كند و در مسجد فاطمه نماز بگزارد...».(1)

4. قاضى عياض مالكى (متوفاى 544) مى نويسد:زيارت قبر پيامبر، سنّتى مورد اتّفاق همگان است.

سپس به نقل يك رشته حديث درباره زيارت قبر پيامبر پرداخته و مى افزايد: زائر قبر او، به روضه پيامبر، و منبر و قبر، وجايگاه او و ستونى كه بر آن تكيه مى كرد و نقطه اى كه جبرئيل بر او فرود مى آمد، تبرك بجويد.(2)

5. ابن الحاج محمد عبدَلى قيروانى مالكى (متوفاى 738) پس از آنكه


1 . احياء علوم الدين:1/305ـ 306.

2 . الشفاء:2/194ـ 197، ط دار الفيحاء، عمان.


صفحه 121

درباره لزوم و كيفيت زيارت پيامبران و نحوه توسل به آنان و درخواست حاجت از ايشان سخن مى گويد، درباره زيارت قبر پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)چنين يادآور مى شود:

« آنچه درباره ديگران گفتيم،در زيارت سرور پيشينيان و آيندگان، و در درود و سلام بر او، دو چندان بايد گفت.شايسته است انسان با تواضع و فروتنى در حرم پيامبر حاضر شود، زيرا او شفيعى است كه شفاعتش رد نمى شود، و كسى كه آهنگ او كند نا اميد باز نمى گردد، و كسى كه به حرم او وارد شود و از او استعانت بجويد واستغاثه كند محروم نمى گردد».

سپس مى گويد:«علماى ما ـ رحمت خدا بر آنان باد ـ مى گويند شايسته است كه زائر قبر پيامبر در خود چنين احساس كند كه آن حضرت را در حا ل حياتش زيارت مى كند».(1)

6. ابن حجر هيتمى مكى شافعى(متوفاى 973) در استدلال بر استحباب زيارت قبر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)به دلايلى همچون «اجماع»، متمسك شده و مى افزايد:« مخالفت يك نفر مانند ابن تيميه با اين امر، مضرّ به اجماع نيست، زيرا او كسى نيست كه رأى او در اين مورد، مضرّ باشد. و بسيارى از علما سخنان ناموزون او را تعقيب كرده و اشكالات او را بيان كرده اند كه يكى از آنان عز بن جماعه است». به گفته ابن حجر: ابن تيميه فردى است كه خدا او را گمراه كرده و لباس خوارى و پستى بر او پوشانده است و شيخ تقى الدين سبكى كه جلالت مقام و اجتهاد وى مورد قبول همگان است كتابى مستقل در ردّفتواى او نوشته است.(2)


1 . المدخل:1/257.

2 . الجوهر المنظم فى زيارة القبر المكرم:22، چاپ سال1279هـ.


صفحه 122

7. محمد بن عبدالوهّاب مى گويد: زيارت پيامبر مستحب است، ولى بايد سفر براى زيارت مسجد و نماز گزاردن در آنجا انجام گيرد.(1)

8.عبد الرحمن جزيرى نويسنده كتاب «الفقه على المذاهب الأربعة» كه در آن فتاواى فقهاى چهار مذهب را گرد آورده است، مى نويسد:«زيارت قبر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)از بالاترين مستحبات بوده و در مورد آن احاديثى وارد شده است». سپس به نقل شش حديث پرداخته و آداب زيارت را بيان مى كند.(2)

از اينكه هيچ يك از فقيهان مذاهب چهارگانه، بر ادعاى فوق، تعليقه اى نزده است درمى يابيم كه فتواى ياد شده، مورد پذيرش همه فقهاى ائمه اربعه در عصر حاضر قرار دارد.

9.شيخ عبد العزيز بن باز مى گويد: كسى كه مسجد پيامبر را زيارت كرد مستحب است در روضه پيامبر دو ركعت نماز بگزارد، سپس بر پيامبر سلام بگويد، همچنانكه مستحب است به قبرستان بقيع برود و به شهيدان مدفون در آن، سلام بگويد.

ما در (3)اينجا به همين چند گفتار اكتفا مى نماييم كسانى كه علاقمندند از گفتارهاى ديگر آگاه شوند به رساله مخصوصى كه به زبان عربى در اين مورد نوشته ايم مراجعه فرمايند.(4)

 


1 . الهدية السنيّة، رساله دوم.

2 . الفقه على المذاهب الأربعة:1/590.

3 . جريدة الجزيرة، مورخ 24 ذى قعدة الحرام 1411هـ، شماره 6826.

4 . الزيارة فى الكتاب والسنة:22ـ 42.


صفحه 123

4

زيارت مرقد پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)

از ديدگاه قرآن و سنت

الف: از ديدگاه قرآن

قرآن مجيد به مسلمانان دستور مى دهد كه به حضور پيامبر رسيده، در محضر او استغفار كنند و از او بخواهند كه او نيز درباره آنان طلب آمرزش كند:

(وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤوكَ فَاسْتَغْفروا اللّه وَاستَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُول لَوَجَدُوا اللّه تَوّاباً رَحيماً).(1)

«هرگاه آنان زمانى كه بر خويش ستم كرده اند (مرتكب خلاف شده اند) نزد تو (اى رسول خدا) بيايند و استغفار كنند، و پيامبر نيز براى آنان طلب آمرزش نمايد خداوند را توبه پذير و رحيم خواهند يافت».

در جاى ديگر، خداوند منافقان را نكوهش مى كند كه هرگاه به آنان گفته مى شود به حضور رسول خدا برسند تا درباره آنان طلب آمرزش كند،از اين امر سرباز مى زنند:


1 . نساء/64.


صفحه 124

(وَإِذا قيلَ لَهُمْ تَعالَوا يَسْتَغْفِر لَكُمْ رَسُولُ اللّه لَوَّوا رُؤوسَهُمْ وَرَأَيْتَهُمْ يَصدُّون وَهُمْ مُسْتَكْبِرُون) .(1)

«آنگاه كه به آنان گفته شود بياييد تا رسول خدا براى شما طلب مغفرت كند روى خود را به عنوان (استنكار) برمى گردانند و آنان را مى بينيد از سخن تو اعراض كرده و كبر مىورزند».

تقى الدين سُبكى، محقّق اهل سنت، معتقد است: مسلمانان، در حال حاضر نيز، به حكم اين آيه مى توانند به حضور رسول خدا برسند و در ضمن استغفار، از او بخواهند كه درباره آنان از خداوند طلب آمرزش كند.به گفته وى هر چند اين آيه مربوط به دوران حيات پيامبر است، ولى درخواست آمرزش از او، اختصاص به زمان حيات او ندارد، زيرا اين مقامى است كه به رسول خدا (به نشانه عظمت او) داده شده است و با مرگ او از ميان نمى رود.(2)

ممكن است گفته شود: آنچه در آيات فوق آمده، حاكى از شئون پيامبر و نشانه عظمت اوست، ولى انجام اين عمل از سوى پيامبر، تنها در حال حيات او امكان پذير است، نه در حال ممات، كه رابطه ما با او قطع شده است.

ايراد فوق وارد نيست وحق با محقق ياد شده است. دلايل زير روشن مى كند كه مرگ رسول خدا در اين مورد تأثيرى نداشته و حيات و ممات او از اين نظر، يكسان است:

1. مرگ از نظر قرآن پايان زندگى انسان نيست بلكه دريچه اى است به جهان ديگر و گسترده تر و همه چيز آن برتر از جهان پيشين بوده، و انسان در آن


1 . منافقون/5.

2 . شفاء السقام:81.


صفحه 125

جهانْ زنده و بينا و شنواست.بويژه شهيدان كه پس از نوشيدن شربت شهادت نزد خدا روزى مى خورند و از لذّات روحى خاصى بهره مندند.(1) و ما درباره اين موضوعات تحت عنوان «حيات برزخى» بحث خواهيم كرد.

2. در روايات فراوان از رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)وارد شده است كه فرشتگان، درودى را كه مسلمانان بر پيامبر مى فرستند به او مى رسانند و انسان در هر نقطه اى به آن حضرت درود بفرستد به وى مى رسد. چنانكه مى فرمايد:

«صَلُّوا عَلَىَّ فانّ صلاتكم تَبْلُغنى حيثُما كُنتم».(2)

«بر من درود بفرستيد، درود شما به من ـ در هر كجا باشيد ـ مى رسد».

3. مسلمانان در تشهّد نماز، مأمورند به پيامبر سلام كنند و درود بفرستند و بگويند: «السَّلام عليكَ أيّها النَّبىّ ورحمة اللّه وبركاته».اين سلام، جنبه تشريفاتى نداشته و سلامى است كاملاً واقعى از زنده اى به زنده ديگر كه مثل او شنوا است.

امور فوق، حاكى از اين است كه كه پيامبر در جهان برزخ زنده بوده و ارتباط او با ما برقرار است. سخن ما را مى شنود و درخواست ما را در شرايط خاصى انجام مى دهد. در اين صورت جا دارد كه بگوييم كه دو آيه مورد نظر، از معنى گسترده اى برخوردار بوده و هم اكنون ما را به حضور در حرم پيامبر، دعوت مى كنند و دستور مى دهند كه به حرم پيامبر وارد شويم و استغفار كنيم و از او بخواهيم در حقّ ما استغفار كند. ولذا در زيارتنامه رسول خدا نيز كه همگان در حرم مطهر مى خوانند، وارد شده و زائر قبر آن حضرت با توجه به


1 . آل عمران/169، 171; بقره/154; يس/26ـ27 وغيره.

2 . التاج الجامع للأُصول فى أحاديث الرسول:2/189 در اين كتاب روايات صحاح پنجگانه (جز سنن ابن ماجه) گردآورى شده است.


صفحه 126

اين آيه، از ايشان درخواست مى كند كه در حقّ او طلب آمرزش كند، و اصولاً زيارت جز حضور زائر در محضر مَزور، و فرستادن درود و درخواست دعا، چيزى نيست. بنابراين، دو آيه فوق مى توانند گواه قرآنى بر استحباب زيارت مرقد پيامبر باشند.

گواه اين مطلب اين است كه پس از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)عربى از خارج مدينه وارد شهر شد و ضمن تلاوت اين آيه به رسول خدا چنين خطاب كرد:«وقدْ جئتُك مستغفراً من ذنبى مُسْتشفِعاً بك إلى ربّى».(1)

نكته مهم همان است كه در كلام سُبكى وارد شده و آن اين است كه: دعوت مسلمانان به رفتن در حضور رسول خدا و در خواست طلب آمرزش از وى براى خويش، نشانه تعظيم و تكريم پيامبر است، ومسلماً اين تكريم اختصاص به زمان حيات آن حضرت ندارد، زيرا عظمت روحى وى و مقام و منزلتش نزد خداوند، امرى ثابت وجاودان بوده و محدود و مخصوص به زمان خاصى نيست.

به همين علت، مفسران معتقدند احترام رسول خدا، به دوران حيات او اختصاص ندارد و پس از مرگ نيز احترام او بايد محفوظ شود. حتى آيه اى نيز كه مسلمانان را به آهسته سخن گفتن در محضر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)دعوت مى كند هم اينك به قوت خود باقى است ، آنجا كه مى فرمايد:

(يا أَيُّهَاالَّذينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصواتَكُمْ فَوقَ صَوتِ النَّبِىّ ) .(2)

«اى افراد با ايمان بلندتر از رسول خدا سخن نگوييد».


1 . وفاء الوفاء:4/1361; الدرر السنية:21.

2 . حجرات/2.


صفحه 127

لذا در حرم آن حضرت، نبايد داد و فرياد كرد.و اين آيه مباركه بر بالاى ضريح آن حضرت نوشته شده و قرنهاست كه نصب العينِ زوّار مسلمان قرار دارد.

ب :از ديدگاه احاديث

داورى قرآن درباره زيارت قبر پيامبر را ديديم. اكنون وقت آن رسيده است كه از داورى احاديث در اين مورد آگاه شويم.

روايات مربوط به زيارت مرقد پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)در مجموعه هاى روايى وارد شده و جمعى از عالمان مسلمان به گردآورى و تصحيح اسانيد آنها همت گمارده اند كه به عنوان نمونه برخى از آنان را يادآور مى شويم:

1. تقى الدين سُبكى (م 756) در كتاب «شفاء السقام» 15 روايت با ذكر سند نقل كرده و به تصحيح سند آنها پرداخته است.(1)

2. نور الدين على بن احمد سمهودى (م 911) در كتاب ويژه خود درباره تاريخ مدينه، 17 روايت در اين مورد نقل كرده و اسانيد آنها را تصحيح كرده است.(2)

3. محمد فُقّى از علماى أزهر با حذف اسانيد، متون روايت مربوط به زيارت آن حضرت را نقل كرده و در اين مورد به 22 روايت دست يافته است.(3)

4. علاّمه امينى با تتبّعى شايان تقدير، روايات مربوط به زيارت را گردآورى كرده و تنها روايت نخست را كه به آن اشاره خواهيم كرد از چهل و يك


1 . شفاء السقام:5ـ35.

2 . وفاء الوفاء به اخبار دار المصطفى: 4/1336ـ 1348.

3 . التوسل والزيارة فى الشريعة الإسلامية: 48ـ 50.


صفحه 128

كتاب نقل نموده است.(1)

نقل همه اين روايات با اسانيد و تصحيح آنها، در اين مختصر نمى گنجد. لذا فقط به نقل برخى از روايات اكتفا كرده و علاقمندان به تفصيل به كتابهاى مزبور مراجعه كنند.

حديث نخست

دارقطنى، به طور مستند، از عبد اللّه بن عمر نقل مى كند كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود:

«من زار قبرى وجبت له شفاعتى».(2)

«هر كس قبر مرا زيارت كند شفاعت او، بر من لازم مى گردد».

حديث دوم

طبرانى در معجم كبير وغزالى در احياء علوم از عبد اللّه بن عمر نقل مى كنند كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: «من جاءنى زائراً لا تحمله حاجة إلاّ زيارتى كان حقّاً علىَّ أن أكون له شفيعاً يوم القيامة».(3)

«هر كس، صرفاً به انگيزه زيارت من، به زيارتم بيايد بر من فرض و لازم است كه در روز قيامت شفيع او باشم».


1 . الغدير: 5/93ـ 96.

2 . دار قطنى: السنن: 2/278، باب المواقيت، حديث194، الأحكام السلطانية:105 اين حديث را علاّمه امينى از 41 مصدر حديثى و فقهى نقل كرده است.

3 . طبرانى: معجم كبير غزالى: احياء العلوم: 1/306، سبكى در شفاء السقام، ص 16 سمهودى در وفاء الوفاء 4/1340 نقل كرده اند و علاّمه امينى آن را از 16 مصدر نقل كرده است ، الغدير:5/97ـ 98.


صفحه 129

حديث سوم

دار قطنى از عبد اللّه بن عمر نقل مى كند كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: «من حجّ فزار قبرى بعد وفاتى فكأنّما زارنى فى حياتى».(1)

«هر كس پس از درگذشت من، قبر مرا در هنگام حج زيارت كند، مثل اين است كه در حال حيات مرا زيارت كرده است».

حديث چهارم

دار قطنى از ابن عمر نقل مى كند كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: «من زارنى بعد موتى فكأنّما زارنى فى حياتى».(2)

«هر كس، مرا پس از مرگ زيارت كند بسان اين است كه در حال حياتم مرا زيارت كرده است».

اكنون لازم است زيارت پيامبر را از ديدگاه عترت طاهره(عليهم السلام)بررسى كنيم.

زيارت پيامبر در احاديث عترت طاهره(عليهم السلام)

1. امام باقر (عليه السلام)مى فرمايد پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: «من زارنى حيّاً و ميّتاً كنت له شفيعاً يوم القيامة».(3)


1 . دار قطنى، سنن: 2/278، باب المواقيت، حديث شماره 192; و بيهقى در سنن: 5/246 وسبكى در شفاء السقام:21 سمهودى در وفاء الوفاء:4/1340 نقل كرده اند و علاّمه امينى آن را از 25 مصدر نقل نموده است .الغدير: 5/98.

2 . دار قطني: سنن: 2/278، باب المواقيت، حديث 193; شفاء السقام23; وفاء الوفاء:4/1344; علاّمه امينى در الغدير: 5/101، 13 مصدر نقل كرده است.

3 . حميرى: قرب الاسناد:31، مجلسى، بحار: 97/139.


صفحه 130

«هر كس مرا در حال حيات و ممات زيارت كند روز قيامت شفيع او خواهم بود».

2. امير مؤمنان (عليه السلام)مى فرمايد: «أتمُوا برسولِ اللّه حجَّكم إذا خرجتم إلى بيتِ اللّه، فإن تركَه جفاء وبذلك أُمرتم وأتموا بالقبور التي الزمكم اللّه زيارتها وحقّها».(1)

«زمانى كه آهنگ زيارت خانه خدا كرديد، حج خود را با زيارت پيامبر به پايان برسانيد، زيرا ترك زيارت او جفا به آنحضرت است، و شما به اين كار مأمور شده ايد، وبا زيارت قبورى كه به زيارت آنها ملزم شده ايد حج خود را به پايان برسانيد».

3. امام صادق (عليه السلام)از رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)نقل مى كند كه فرمود: «من أتى مكة حاجاً ولم يزرنى إلى المدينة جفوته يوم القيامة، و من جاءنى زائراً وجبت له شفاعتى ومن وجبت له شفاعتى وجبت له الجنة».(2)

«هر كس براى انجام وظيفه حج، آهنگ مكه كند و مرا در مدينه زيارت نكند به او در روز قيامت جفا مى كنم. (شايد مقصود اين است كه در حق او شفاعت نمى كنم)و آن كس كه به زيارت من مى آيد شفاعت من بر او واجب شده و هر كس كه شفاعت من بر او واجب شود وارد بهشت مى شود».

4. امام صادق (عليه السلام)مى فرمايد پيامبر فرمود: «من أتانى زائراً كنت شفيعه يوم القيامة».(3)

«هر كس به زيارت من بيايد روز قيامت شفيع او خواهم بود».


1 . صدوق: خصال:2/406، مجلسى، بحار: 97/139.

2 . صدوق، علل الشرائع: 460، مجلسى: بحار: 97/140.

3 . ابن قولويه: كامل الزيارات:12; مجلسى، بحار: 97/142.


صفحه 131

رواياتى كه فريقين در اين مورد نقل كرده اند، از حيث مضمون كاملاً با يكديگر موافق و هم آهنگ است وبه دو نكته ذيل تأكيد مىورزند:

الف: هر كس آهنگ مكه كند وپيامبر را زيارت نكند در حقّ او جفا كرده است.

ب: هر كس به زيارت پيامبر برود، پيامبر در حقّ او شفاعت مى كند.

به منظور رعايت اختصار، به هشت روايت فوق (4 روايت از اهل سنت، و 4 روايت از كتب شيعه) اكتفا كرده وعلاقه مندان براى تفصيل بيشتر به مآخذ ياد شده رجوع نمايند.

گفتگوى امام مالك با منصور دوانيقى

قاضى عياض گفتگوى مالك بن أنس با منصور دوانيقى را چنين نقل مى كند:

منصور دوانيقى، خليفه مشهور عباسى، وارد حرم پيامبر شد و بلند بلند سخن گفت.

مالك، فقيه مدينه، رو به منصور كرد وگفت: اى امير مؤمنان، صدايت را در اين مسجد بلند نكن! خداوند گروهى را ادب كرده و به آنان فرموده است:


صفحه 132

(لا تَرْفَعُوا أَصواتكُمْ فوقَ صوتِ النَّبىّ) .(1)

«صداى خود را بلندتر از صداى پيامبر نكنيد».

و گروه ديگرى را ستايش كرده آنجا كه فرموده است:

(انّ الَّذينَ يَغُضُّون أَصواتهُمْ عِنْدَ رَسُول اللّه أُولئِكَ الّذينَ امْتَحَنَ اللّه قُلُوبهُمْ لِلتَّقْوى).(2)

«كسانى كه نزد پيامبر از صداى خود مى كاهند، آنان كسانى هستند كه خدا دلهاى آنان را به تقوا و پرهيزگارى آزموده است».

نيز خداوند گروهى را كه در پشت غرفه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)فرياد مى كشيدند ومى گفتند: اى محمد، هر چه زودتر از اتاق بيرون بيا، نكوهش نموده و مى فرمايد:

(إِنَّ الَّذينَ يُنادُونَكَ مِنْ وَراءِ الحُجُرات أَكْثرهُمْ لا يَعْقِلُون).(3)

«كسانى كه تو را از پشت اتاقهاى مسكونى تو، با صداى بلند مى خوانند بيشترشان نمى فهمند».

سپس افزود: احترام پيامبر پس از درگذشت او، بسان احترام او در حال حيات است.

وقتى سخنان مالك به اينجا رسيد منصور دوانيقى به خود آمده، و به مالك گفت: به هنگام دعا رو به قبله بايستم دعا كنم يا رو به حجره رسول خدا؟

مالك در جواب گفت: چرا، از رسول خدا رو برگردانى در حاليكه او وسيله تو، و وسيله پدرت آدم تا روز قيامت است. رو به حجره رسول خدا كن و از او طلب شفاعت كن، خدا شفاعت او را مى پذيرد. خدا مى فرمايد: (وَلَو أَنَّهُمْ إِذْظَلَمُوا أَنفسهُمْ جاؤوك فاستغفروا اللّه واستغفر لهم الرسول).(4)


1 . حجرات/2.

2 . حجرات/3.

3 . حجرات/4.

4 . قاضى عياض، الشفاء: 2/1:2ـ 206، فصل 9.


صفحه 133

زيارت قبور و حفظ اصالت ها

ما در طول اين بحث، نوعاً از روايات اهل سنت بهره گرفتيم و به روايات فراوانى كه محدثان شيعه در مورد زيارت قبور يا زيارت پيشوايان معصوم (عليهم السلام)نقل كرده اند نپرداختيم. چنانچه در اين مورد به كتابهاى حديثى شيعه مراجعه شود روشن مى گردد كه مسئله زيارت قبور يا زيارت پيامبر خاتم و ائمه اهل بيت (عليهم السلام)از مسلّمات مذهب تشيّع است و علماى اين مذهب، كتابهاى متعددى تحت عنوان «المزار» نوشته اند، كه از آن ميان، كتاب «كامل الزيارات» نگارش جعفر بن محمد بن قولويه (م367) تمايز خاصّى دارد.

در اينجا اضافه مى كنيم حفظ اصالتها يكى از وظايف اسلامى ماست و مقصود از اصالتها چيزى است كه حاكى از واقعيت اسلام واستمرار آن در اعصار است.

دين اسلام يك دين جهانى بوده و تا روز رستاخيز، به عنوان كاملترين دين آسمانى باقى و پايدار مى باشد. و از آنجا كه ممكن است ميان ما و رستاخيز، هزاران سال فاصله زمانى باشد، ما موظفيم آنچه را كه بر اصالت اسلام دلالت مى كند از گزند روزگار حفظ كرده و سالم به دست آيندگان بسپاريم.

زيارت قبور پيامبر خاتم (صلى الله عليه وآله وسلم)و پيشوايان اسلام نوعى حفظ اصالت ها است و در صورت ترك زيارت، آثار و بركات اين سنّت نيز بمرور از بين مى رود، تا آنجا كه چه بسا براى آيندگان وجود چنين شخصيتهايى، حالت افسانه اى پيدا مى كند!


صفحه 134

وجود مسيح و آيين وى، امروزه از نظر مسلمانان واقعيتى قطعى دارد، امّا براى بسيارى از جوانان غرب حالت اسطوره پيدا كرده است، زيرا اثر ملموسى از مسيح (عليه السلام)در دست نمى بينند: كتاب او دستخوش تحريف شده، و از مسيح و مادرش و حواريين او نيز اثرى عينى به جا نمانده است. لذا مرور زمان از قطعيت اين آيين كاسته و در هاله اى از ابهام و ترديد فرو برده است، چنانچه سنتهايى چون زيارت مرقد پيامبر ـ كه حاكى از واقعيّت واصالت وجود او و مكتب اوست در ميان مسلمانان كمرنگ يا تعطيل شود، به مرور اصالت و اعتبار اسلام و پيشوايان آن نيز به همين گونه دچار خطر خواهد شد.

لهذا مسلمانان براى جلوگيرى از اين خطر بزرگ، بايد كليه آثار مربوط به رسالت و امامت را حفظ كرده و پيوسته از آن ياد كنند، و زيارت مراقد اين شخصيتها مايه يادآورى وحفظ آنها از نابودى تدريجى است. در اين صورت نمى توان اين سنّت و مزيّت بزرگ را ناديده گرفت و باب ديدار روحى و معنوى با آن بزرگان را به روى مسلمين بست.

به خواست خدا، در بخش حفاظت آثار اسلامى باز هم درباره اين موضوع سخن خواهيم گفت.

 


صفحه 135

7

 

سفر براى زيارت مرقد

پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)

 


صفحه 136

 


صفحه 137

سفر براى زيارت مرقد

پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)

زيارت قبور مسلمانان به طور مطلق، وزيارت مرقد مطهّر رسول خاتم(صلى الله عليه وآله وسلم)به طور خصوص از مستحبات مؤكد در آيين اسلام است و محدّثان از شيعه و سنى روايات فراوانى در استحباب زيارت مرقد آن حضرت نقل كرده اند كه بخش مختصرى از آن در فصل پيش گذشت و هيچ عالم اسلامى در استحباب زيارت مرقد پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)شك و ترديد به خود راه نداده است حتى محمد بن عبدالوهاب كه در مسايل مربوط به انبياء و پيامبران نقش «شبهه سازى» را ايفا مى كند در اين مورد نه تنها لب فرو نبسته بلكه بسان ديگران زيارت قبر رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)را مستحب دانسته است.(1) و فتواى ايشان در بخش قبل از نظر خوانندگان گرامى گذشت.

با توجه به استحباب زيارت مرقد پيامبر، مسلمانان در برابر اين هديه الهى به دو گروه تقسيم مى شوند:

1. ساكنان شهر مدينه

ساكنان شهر مدينه كه افتخار همجوارى با رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)را دارند بدون هيچ زحمت و رنجى مى توانند بر اين حكم استحبابى جامه عمل بپوشانند.


1 . به صفحه 122 از اين كتاب مراجعه بفرماييد.


صفحه 138

2. ساكنان نقاط ديگر

ساكنان نقاط ديگر براى زيارت قبر آن حضرت بايد رنج سفر به خود هموار سازند تا بتوانند در برابر كعبه قلوب بايستند و بگويند: «السلام عليك يا رسول اللّه».

در اينجا سؤالى مطرح مى شود كه حكم اين سفر از نظر شرعى چيست؟ پاسخ آن روشن است سفر آنگاه كه مقدمه مستحب قرار مى گيرد به عقيده گروهى از فقيهان، مستحب و به عقيده گروهى ديگر، مباح خواهد بود. و در هر دو صورت سفر كه مقدمه امر مستحب است نمى تواند حرام باشد زيرا معقول نيست كه خدا ما را به انجام مستحبى (زيارت قبر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)) دعوت كند ولى مقدمه آن را تحريم نمايد. از اينرو بايد گفت سفر براى چنين مقصدى امرى جايزو مباح است.(1)

تاريخ اسلام نشان مى دهد كه پس از درگذشت پيامبر، مسلمانانى كه دور از مدينه مى زيستند، براى زيارت مرقد شريف آن حضرت، بار سفر مى بستند و به زيارت مرقدش مى شتافتند، اينك نمونه هايى در اين مورد:

1.بلال، مؤذن و يار صميمى رسول خدا و مورد علاقه او بود. او پس از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)پاسدارى از مرزهاى كشور اسلامى را برگزيد و از مدينه هجرت كرد. شبى در رؤيا رسول خدا را ديد كه به او مى گويد: اين بى مهرى چيست اى بلال! آيا و قت آن نرسيده است كه مرا زيارت كنى؟

بلال از خواب بيدار شد، در حاليكه هاله اى از غم و اندوه، روح و روان


1 . برخى از محققان معتقدند مقدمه مستحب، مانند خود او مستحب مى باشد و با آياتى(نساء/100، توبه/120ـ 121) بر اين مطلب استدلال مى كنند.


صفحه 139

او را فرا گرفته بود، مقدمات سفر را فراهم كرد و آهنگ مدينه نمود. وقتى وارد روضه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)شد، با صداى بلند گريه مى كرد وصورت خود را بر قبر آن حضرت مى ماليد. ناگهان دو ريحانه رسول خدا حسن وحسين (عليهما السلام)به سوى او آمدند، او هر دو را در بغل گرفت و بوسيد، به او گفتند: علاقمنديم اذان تو را بشنويم، اذانى كه براى جدّمان رسول خدا مى گفتى.

او به هنگام سحر به بام مسجد رفت و در همان نقطه كه مى ايستاد و اذان مى گفت، ايستاد و اذان گفت.

وقتى صداى تكبير اومدينه را فرا گرفت تو گويى مدينه تكان خورد. وقتى شهادت به توحيد را بر زبان جارى كرد گريه مردم بلند شد و زمانى كه شهادت به رسالت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)را بر زبان جارى كرد ساكنان مدينه همگى از خانه بيرون ريخته و گريه سر دادند. چنانكه نوشته اند: بعد از رسول خدا مدينه چنين روز را از نظر گريه و شيون به خود نديده بود.(1)

2. عمر بن عبد العزيز افرادى را اجير مى كرد كه از شام به مدينه بروند و سلام او را به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)برسانند.

سبكى مى نويسد: عمر بن عبدالعزيز گروهى را از شام به مدينه فرستاد تا به پيامبر سلام بگويند و باز گردند.(2)

واقدى در فتوح الشام مى نويسد: آنگاه كه عمر با مردم بيت المقدس مصالحه كرد كعب الأحبار بر او وارد شد و اسلام آورد و خليفه از اسلام او خوشحال شد.

عمر به او گفت: آيا مى توانى با من به مدينه بيايى، و قبر پيامبر را زيارت


1 . ابن عساكر: مختصر تاريخ دمشق: 5/265; تهذيب الكمال:4/289.

2 . سبكى: شفاء السقام به نقل از مناسك امام ابوبكر ابى عاصم النبيل:143.


صفحه 140

كنى و از زيات آن بهره بگيرى؟

پاسخ كعب به درخواست خليفه، مثبت بود و در بازگشت، همراه او بار سفر بست. وقتى عمر وارد مدينه گشت نخستين كارى كه انجام داد وارد مسجد شد و به رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)سلام داد.(1)

البته ما نيازى به اين گونه استشهادهاى جزئى نداريم، زيرا همه مسلمانان در طول چهارده قرن بر جواز سفر، مُهر صحت نهاده وپيوسته كاروانها از نقاط دور به زيارت قبر آن حضرت رهسپار مى شده اند.

سُبكى در مورد سير پياپى كاروانها به سوى مدينه داد سخن داده و يادآور مى شود كه در تمام اعصار، زائران خانه خدا به قصد زيارت قبر پيامبر، راهى را برمى گزيدند كه به مدينه منتهى شود و احياناً به خاطر درك فيض زيارت آن حضرت، دورترين راه را برمى گزيدند كه به اين فيض عظيم برسند. سپس مى گويد كسانى كه مى پندارند هدف از اين سفر زيارت مسجد وگزاردن نماز در آن است، سخت در اشتباهند، و ضمير اين زائران وگفتارشان بر خلاف اين نظر گواهى مى دهد. هدف آنان،چيزى جز زيارت قبر پيامبر و درود بر او نبوده و نيست.

براستى اگر هدف از تحمل رنج اين سفر، زيارت مسجد بود پس چرا بار سفر براى بيت المقدس نمى بندند كه پاداش نماز در آن آن كمتر از مسجد پيامبر نيست؟!

چنانچه اجماع و اتفاق علما ومسلمانان گواه بر جوازِ شرعىِ يك عمل است، اتفاق امت در اين مورد بالاترين اتفاقها است.(2)

 


1 . الواقدى: فتوح الشام: 1/244.

2 . شفاء السقام:100ـ 101.


صفحه 141

دستاويز تحريم كنندگان سفر

تا پايان قرن هفتم همه علما در اين مسأله اتفاق نظر داشتند كه سفر براى زيارت، امرى مباح بوده ومقدمه يك امر مستحبى اگر خود مستحب نباشد دست كم مباح و جايز است. ولى در اوايل قرن هشتم، ابن تيميه حديثى را كه ابوهريره آن را از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)نقل كرده دستاويز خود قرار داد و با اجماع علما به مخالفت برخاست. روايت مورد نظر ابن تيميه، به سه صورت نقل شده است، و آنچه كه به صورت ظاهر مى تواند هدف او را تأمين كند دو صورت زير مى باشد:

1. «لا تشدّالرحال إلاّ إلى ثلاثة مساجد: مسجدى هذا، و مسجد الحرام، و مسجد الأقصى».(1)

«بار سفر بسته نمى شود مگر به سه مسجد: مسجد من، مسجد الحرام، مسجد الاقصى».

2. «إنّما يسافر إلى ثلاثة مساجد: مسجد الكعبة، ومسجدى، ومسجد إيليا».(2)

ابن تيميه به ظاهر اين حديث تمسك جسته و مدعى شده است كه براى انجام كارهاى عبادى، فقط به سه مورد مى توان سفر كرد، و زيارت قبر پيامبر كه يك امر عبادى و مستحب است داخل در اين سه مورد نيست.


1 . صحيح مسلم: 4/126، باب «لا تشد الرحال إلاّ إلى ثلاثة مساجد» از كتاب حجّ.صورت سوم حديث چنين است: تشد الرحال إلى ثلاث مساجد(صحيح مسلم:4/126). ناگفته پيداست اين لفظ كافى در اثبات مقصود ابن تيميه نيست زيرا اثبات جواز سفر بر اين سه، ملازم با تحريم آن به غير اين سه نيست.

2 . همان.


صفحه 142

اين استدلال با يك دقت كوچك كاملاً فرو مى ريزد و روشن مى شود كه پايه درستى ندارد.

زيرا همگى مى دانيم كه جمله استثنائيه از دو چيز تشكيل مى يابد:

1. جمله مُستَثنى منه:«ما جاءنى أحد».

2. جمله استثناء: «إلاّ زيداً».

حديث ياد شده از دوجمله تشكيل يافته:

1. مستثنى منه:«لا تشدّ الرحال».

2. استثناء« إلاّ إلى ثلاثة مساجد».

از آنجا كه در جمله نخست، مستثنى منه صريحاً وارد نشده است، به اقتضاى قواعد زبان عربى بايد كلمه اى را در آن مقدّر كنيم كه در اينجا دو احتمال بيشتر وجود ندارد:

1. بگوييم مستثنى منه، «مسجد» است.

2. مسثتى منه، «مكان» است.

بنابر احتمال اوّّل، مضمون حديث چنين خواهد بود«لا تشد الرحال إلى مسجد من المساجد إلاّ إلى ثلاثة».

چنانچه معنى حديث اين باشد، بايد گفت كه گفتار حضرت در نفى و اثبات، بر محور مسجد مى چرخد و مفاد آن اين است كه براى اقامه نماز، نبايد براى هيچ مسجدى رنج سفر را تحمل نمود مگر براى سه مسجد. در اين صورت، سفر براى زيارت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)در مستثنى منه «مسجد» داخل نبوده و موضوعاً از دايره كلام خارج است و نهى شامل آن نمى گردد. علت اين هم كه


صفحه 143

نبايد براى اقامه نماز در مسجدى سفر كرد آن است كه به استثناى سه مسجد ياد شده، ديگر مساجد از ارزش يكسانى برخوردار مى باشند، ولذا در صورت امكان اقامه نماز در يكى از آنها، سفر به مساجد مشابه كار لغو و بيهوده اى است.مثلاً شهرى كه مسجد جامع دارد وجهى ندارد كه انسان براى اقامه نماز به مسجدِ جامعِ، شهر ديگر برود،زيرا پاداش دومى با پاداش اولى يكسان است، و در اين صورت سفر وى بى ارزش خواهد بود. ولى سه مسجد ياد شده از اين قانون مستثنى مى باشد، زيرا پاداش نماز گزاردن در آنها از ارزش والاترى برخوردار است.

با توجه به اين اصل كه حديث در جانب نفى وجانب استثنا پيرامون مساجد سخن مى گويد، سفر به مراكز ديگر از دايره توجه حديث بيرون بوده و نسبت به جواز و تحريم آن ساكت است.

امّا بنابر احتمال دوم، معنى حديث چنين خواهد بود:

«لا تشدّ الرحال إلى مكان من الأمكنة إلاّ إلى ثلاثة» (به هيچ نقطه نبايد سفر كرد مگر به سه مسجد).

برپايه اين احتمال، استناد ابن تيميّه به حديث مزبور، درست خواهد بود. منتها استدلال به اين حديث براى تخطئه سيره عملى مسلمين و آيات و روايات پيشگفته در استحباب زيارت مرقد رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)، به دلايل گوناگون مخدوش و نادرست است.

نخست آنكه، چنانكه ديديم، در حديث مزبور، احتمال معناى ديگرى هم مى رود كه بر اساس آن احتمال، هيچ تعارضى بين مفهوم حديث و آيات و روايات، دالّ بر جواز زيارت (ونيز سيره و اجماع مسلمين) وجود نخواهد


صفحه 144

داشت.و با وجود احتمال نخست، استدلال قطعيت خود را از دست مى دهد.خاصّه آنكه،اين احتمال (كه كلمه مقدّر:«مسجد» باشد) به اقتضاى مناسبت حكم و موضوع، و هماهنگى مستثنى منه با مستثنى، قويتر به نظر مى رسد.

ثانياً، چنانچه به احتمال دوم عمل كرده و كلمه مقدّر را «مكان» بگيريم، حديث، مفهوم ناصحيحى پيدا مى كند كه صدور آن از شخص خبير و حكيمى چون پيامبر، محال مى نمايد. زيرا برپايه احتمال دوم، از سفر به هر نقطه اى از جهان ـ به استثناى اين سه مسجد ـ نهى شده است. در حاليكه منطق اسلامى، سفرهاى فراوانى را جايز و مستحب مى شمارد. همچون: سفر براى تحصيل علم، سفر براى تجارت، سفر براى صله رحم، سفر براى سياحت، سفر براى جهاد و دهها سفر حلال ديگر.

در اين صورت چاره اى نداريم كه به احتمال اوّل گردن نهاده و واژه «مسجد» را در تقدير بگيريم و سفر براى زيارت را موضوعاً از دايره مضمون حديث خارج شمريم.

بگذريم، كه اصولاً در صحتِ اساس اين حديث، حتّى بنابر احتمال نخست شك و ترديد جدّى وجود دارد.زيرا حديث از زبان رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)ادعا مى كند كه سفر به هيچ مسجدى جز مساجد سه گانه جايز نيست، در حاليكه محدثان نقل مى كنند كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)در روزهاى شنبه پياده و گاهى سواره براى نماز گزاردن به مسجد قبا مى رفت و در آنجا دو ركعت نماز مى گزارد و مسجد قبا در زمان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در دوازده كيلومترى مدينه قرار داشت.(1)

 


1 . صحيح بخارى: 2/72، صحيح مسلم، سنن نسائى يا شرح سيوطى 372.


صفحه 145

زيارت مساجد سبعه

در گوشه و كنار«مدينه منوره» مراكزى به نام «مساجد سبعه» است كه زائران خانه خدا پس از استقرار در مدينه، به زيارت آنها مى شتابند، و اگر «مسجد ردّ الشمس» و «بلال» و «اجابه» را بر آنها بيفزاييم، شمار آنها از هفت تجاوز مى كند.

زائران در اين مساجد، دو ركعت نماز گزارده و بيش از همه به «مسجد امام على (عليه السلام)» عنايت مىورزند، اكنون سؤال مى شود اگر ثوابِ گزاردن نماز در اين مساجد فزونتر از ديگر مساجد در جهان نيست، پس چرا زائران به زيارت اين مساجد مى روند و در آنجا نماز مى گزارند در حالى كه چنين دستورى در شرع انور وارد نشده است و در نتيجه سفر براى زيارت آنها «بدعت» خواهد بود.

پاسخ اين پرسش روشن است:

سفر براى ديدار اين مساجد، از اين نظر نيست كه در شرع دستورى در اين مورد وارد شده است، يا گزاردن نماز در اين مساجد، فضيلت بيشترى دارد بلكه انگيزه سفر يكى از دو چيز است:

1. ياد خاطره مسلمانان صدر اسلام كه در سخت ترين شرايط(جنگ خندق) برخى اين مساجد را ساخته و در آنها نماز گزارده و به جهاد ادامه داده اند زيرا برخى از اين مساجد در نقاطى ساخته شده كه مسلمانان در آن نقطه، با سپاه شرك و يهود به نبرد پرداخته و با كشتن قهرمان شرك به نام «عمرو بن عبدود» به حكومت طاغوت پايان بخشيده اند، حضور در اين مراكز و همانند آنها، آن خاطره ها را تجديد مى كند، و پيوند ما را با آنان مستحكم


صفحه 146

مى سازد.

2.انگيزه ديگر، قصد تبرك از زيارت اين نقاط است، زيرا خون شهيدان راه توحيد در اين نقاط ريخته شده و اين سرزمين شاهد پايمردى شهيدان راه حق، ويا محل رفت وآمد بزرگان اسلام بوده است.

اين دو انگيزه آنان را به زيارت اين مساجد برمى انگيزد و سفر به اين نقاط و امثال آنها، مانند سرزمين خيبر، وفدك، از يكى از اين دو انگيزه نشأت مى گيرد.

وامّا نماز گزارى پس از ورود به اين مساجد ، به خاطر امتثال يك حكم الهى در كليه مساجد است زيرا مستحب است پس از ورود به هر مسجد، دو ركعت نماز تحيت خواند و هرگز هدف از سفر اين نيست كه بروند در آنجا نماز بگزارند، بلكه اين انگيزه پس از ورود به مسجد پديد مى آيد.

 


صفحه 147

 

8

بزرگداشت قبور پاكان

 


صفحه 148

 


صفحه 149

بزرگداشت قبور پاكان

ملتهاى زنده وجوامع پيشرفته جهان، به حفظ تاريخ و گردآورى آثار آن، علاقه اى وافر نشان مى دهند، و پيوسته مى كوشند آثار بجا مانده از گذشتگان را از گزند حوادث پاس دارند. آنان براى صيانت از ميراث نياكان ـ كه نشانگر تمدن پيشين ايشان است ـ ادارات ويژه اى بنياد نهاده و كارشناسان خبره را در مديريّت آن به كار مى گيرند. در اين عرصه، حتّى اجازه نمى دهند يك سفال يا كتيبه سنگى و دژِ خشتىِ كهن، از بين برود. زيرا، بحق، معتقدند كه آثار گذشتگان، «تاريخ مجسّم» و «شناسنامه ملّى» آنهاست و ملّتِ بريده از نياكان و بزرگان خويش، حكم طفلى را دارد كه پدر و مادرش را گم كرده باشد...

تمدن اسلامى، تمدنِ ديرپا و بزرگى است كه در قرون ميانه، تنها تمدن پيشتاز عصر خويش بوده است. مسلمانان در پرتو تعاليم آسمانى خويش، تمدنى عظيم و بى سابقه را پى ريزى كردند كه در قرن چهارم و پنجم هجرى به اوج خود رسيد و شرق و غرب جهان را ـ به شهادت تاج محل «هند» و ابنيه با شكوه «اسپانيا» ـ مستقيم و غير مستقيم تسخير كرد. چندانكه، محققان غربى، نفوذ اين تمدن را از طريق اندلس وجنگهاى صليبى به اروپا، يكى از مهمترين عللِ شكوفايى و رنسانس غرب در قرون اخير مى دانند.

تمدن اسلامى با بعثت رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)(بلكه به يك معنى، با تولد آن


صفحه 150

حضرت) آغاز شد و سپس به همّت پيروان او در طول قرون استوار و گسترده گرديد. آثار و ابنيه اى كه مربوط به شخص پيامبر و ياران با وفاى اوست، جزئى از ميراثِ عمومىِ اين تمدن بزرگ به شمار مى رود و مِلكِ شخصىِ كسى نيست كه به دلخواه خود از آن بهره بردارى كند، بلكه از آنِ جهان اسلام (بلكه انسانيت) بوده و هيچ حكومت محلّى نمى تواند بدون مراجعه به آراى عمومى جهان اسلام، در اين ميراث گرانقدر، دخل و تصرف كند و به بهانه حفظ توحيد! دست به محو وتخريب آن بگشايد.

تاريخ اسلام به ما مى گويد پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)در سال 570 ميلادى چشم به جهان گشود و در 40 سالگى مبعوث به رسالت شد. 13 سال تمام در مكه تبليغ رسالت كرد، سپس به امر الهى زادگاه خويش را به عزم مدينه ترك گفت و در طول اقامت 10 ساله خود در آن شهر، با مشركان و بت پرستان به نبرد برخاست و با تقديم شهداى گرانقدر در راه توحيد، پرچم اسلام را در سراسر شبه جزيره به اهتزاز درآورد. آنگاه در سال 11 هجرت به لقاء اللّه پيوست و پس از او پيروانش راه وى را تعقيب كرده و شعاع اسلام را به سراسر جهان تاباندند.

آثار مربوط به زندگى و مجاهدات پيامبر و خاندان و پيروان او ـ چنانكه گفتيم ـ خشت زيرين اين تمدن را تشكيل مى دهد و بايد به عنوان نُماد اصالتهاى ديرين، در حفظ و صيانت آنها كوشيد.

قبور پيشوايان دين، گواهِ اصالتِ تاريخى اسلام است

بايد توجه داشت كه هر حادثه اى، در روزهاى نخست وقوع خويش، در چشم معاصران آن حادثه، از «قطعيّت» برخوردار است، ولى مرور زمان و


صفحه 151

بى تفاوتى مردم، بتدريج از قطعيّت آن حادثه مى كاهد و پس از مدتى، غبار شك و ترديد بر چهره آن نشسته و احياناً حالت افسانه به خود مى گيرد. رويدادهاى مربوط به اديان پيشين، روز نخست همچون روز، روشن و قطعى مى نمود، امّا به علت بى تفاوتى ها و بى اعتنايى ها، امروز حالت اسطوره يافته است.

تكرار اين فاجعه، در مورد اسلام، بيش از ساير اديان، خطرساز و مشكل زاست. زيرا اسلام، آيينى ابدى و جاودانى بوده ومردم جهان بايستى تا روز رستاخيز از پرتو آن، كسب نور كنند. پيداست آيندگان، زمانى از اين دين تبعيّت خواهند كرد كه «واقعيّت» آن، در نظر ايشان «ثابت» و«قطعى» باشد.و ناگفته پيداست كه يكى از مهمترين عوامل ثبوت و دوام «قطعيّت» اسلام، حفظ آثار تاريخى مربوط به زندگى و مجاهدات پيامبر و رهبران اسلام است.

نياكان ما ـ كه رحمت خدا بر ايشان باد ـ عظيمترين خدمت را به نسل حاضر انجام داده و آثار مربوط به صدر اسلام را بدقّت ضبظ وحفظ كرده اند. لذا ما امروزه با چهره اى باز، جهانيان را به يك دين اصيل وواقعى كه همه خصوصيات آن به صورت دست نخورده باقى است دعوت مى كنيم و مى گوييم:

1400 سال پيش پاكمردى از قبيله بنى هاشم بپا خاست و به رسالت از جانب خداوند، 23 سال مردم را به توحيد ويكتاپرستى و پرهيز از شرك و الحاد فرا خواند، وعلاوه بر معجزات گوناگونى كه آورد، با كتاب عظيم آسمانى خود (قرآن) مدّعيان را منكوب ساخت و تاكنون نيز اين معجزه جاويد ملموس، باقى است.


صفحه 152

وى، كه پيش از اظهار دعوت خويش در نقطه اى به نام غار «حرا» به عبادت مى پرداخت، در 40 سالگى دعوت خود را آغاز كرد. گروهى اندك در مكّه به وى ايمان آوردند ولى اكثريت از او سربرتافته وحتى نقشه قتل وى را كشيدند. او، به امر آفريدگار، به غار «ثور» ـ در جنوب مكه ـ پناهنده شد و از تيررس دشمن رهايى يافت. زآن پس به مدينه رفت و در آن شهر، مردان اوس و خزرج (كه «انصار» ناميده شدند) به ياريش برخاستند. پيامبر در طول اقامت خود در مدينه، نبردهاى سخت و سهمگينى با مشركان و يهوديان داشت و در اين راه شهيدانى تقديم اسلام نمود كه سرزمين بدر و اُحُد و خيبر وحُنَين را با خون خويش گلرنگ ساختند. او با تربيت و اعزام هيئتهاى تبليغى، آيين خود را در سراسر عربستان نشر داد و در سال 11 هجرت در مدينه درگذشت و در حجره خود به خاك سپرده شد. پس از درگذشتش، پيروان وى راه او را ادامه داده و بزودى اسلام با فرهنگ قرآن، جهانگير گشت...

اين بخشى مهم از تاريخ ماست كه اكنون پس از 14 قرن بازگو مى شود و ما بايستى براى حفظ تاريخ خود، كليه آثار و نشانه هاى مربوط به آن را محفوظ نگهداريم، نه اينكه آنها رابه بهانه هاى واهى نابود سازيم!

چنانچه ما نسبت به حفظ اين آثار، بى تفاوت بوده و به اصطلاحْ وجود وعدم آنها براى ما يكسان باشد (و بدتر از اين، ويران كردن اين آثار را نشانه توحيد! و مبارزه با شرك! انگاريم) بزودى آثار و ابنيه اسلامى (كه گواه «واقعيت» و «اصالت» اين دين است) به دست فراموشى سپرده شده و پس از گذشت زمانى، اصل دعوت ووجود پيامبر ومجاهدات او در هاله اى از شك وابهام فرو خواهد رفت. آنگاه سلمان رشدى ها، به جاى «تحريف» آموزه هاى


صفحه 153

اسلام، تلاش پليد خود را متوجه «انكارِ» واقعيت واصالتِ تاريخى آن خواهند كرد!

عبرت گيرى از تاريخ

انسان پيوسته سعى دارد به هر مسأله اى از دريچه حس بنگرد، زيرا معلومات حسى مطمئن ترين دانشهاى آدمى را تشكيل مى دهند. اتفاقاً، بهترين آزمايشگاه براى مسائل اجتماعى كه نتايج آن قطعى است، آزمايشگاه تاريخ است و قرآن مجيد، مطالعه حالات گذشتگان را دستمايه عبرت مى داند.(1)

در ميان شرايع آسمانى، به عنوان نمونه تاريخ حضرت مسيح را در نظر مى گيريم. از نظر ما مسلمانان، مسيح (عليه السلام)پيامبرالهى، مبشر نبوت پيامبر اسلام، و صاحب كتابى به نام انجيل است كه سراسر نور و روشنى بوده است، وما از طريق قرآن به «قطعيت» اين حقيقت پى برديم.

ولى جوان غربى كه به قرآن و اسلام معتقد نيست تا از روزنه آن به مسيح بنگرد، امروزه به اصل وجود مسيح و دعوت او و كتاب وى و ياران و دوستانش از دريچه شك و ترديد مى نگرد. چرا كه اثر ملموسى از اين دعوت در اختيار ندارد. نه مسيح قبرى دارد و نه مادر و حواريين او . كتابش به دهها صورت نقل شده و تمييز سره از ناسره، و مجاز از حقيقت، در آن بسيار دشوار است.

خلاصه چيزى كه بر اصالت اين آيين گواهى بدهد در اختيار جوان غربى نيست ولذا، بر خلاف نياكانش، نسبت به واقعيت آن در شك و ترديد


1 . يوسف/111.


صفحه 154

فرو رفته است.

ما مسلمانان بايد از اين نمونه تاريخى درس عبرت بگيريم، و آثار بجا مانده از پيامبر خود را كه گواه اصالت اين دعوت است (هر چند كوچك هم باشد ) حراست كنيم و با كلنگ ويران گر تهمت شرك، آثار موحدان را نابود نكنيم تا آيندگان ما، به سرنوشت جوان غربى امروز دچار نشوند.

از آيات قرآن استفاده مى شود كه امت هاى پيشين آثار پيامبران خود را حفظ مى كردند و به آن تبرك جسته و در نبردهاد همراه خودحركت مى دادند، تا از طريق تبرك به آثار پيامبران، بر سپاه شرك پيروز شوند.

به عنوان نمونه، قرآن يادآور مى شود كه بنى اسرائيل صندوقى را كه در آن مواريث خاندان موسى و هارون قرار داشت حفظ كرده و از آن حراست مى نمودند و آن را به عنوان تبرك در نبردها حمل مى كردند تا بر دشمن غلبه كنند.(1)

اين صندوق به قدرى متبرك و مورد توجه بود كه فرشتگان آن را حمل مى كردند. اگر واقعاً حفظ آثار گذشتگان (مانند صندوق مزبور) امر نامطلوبى بود، چرا قرآن از آن با لحنى جانبدارانه ياد مى كند، چرا فرشتگان آن را حمل مى كردند، وچرا باز پس گرفتن آن از عمالقه، در آيه مباركه نشانه حقانيت فرمانده سپاه شمرده شده است؟!

كودكان نابالغ، با آثار بجا مانده از والدين خود «بازى» مى كنند و بسهولت آن را از دست مى دهند، ولى وارثان رشيد و عاقل كه از ارزش معنوى و


1 . سوره بقره/248:(وَقالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ انَّ آيَة مُلْكِهِ أَنْ يَأْتِيكُمُ التّابُوت فِيهِ سَكينة مِنْ رَبِّكُمْ وَبَقية مِمّا تَرَكَ آل موسى وَآل هارون تَحْمِلُهُ المَلائكة انّ فى ذلِكَ لآية لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنين) .


صفحه 155

اجتماعى اين آثار آگاهند، با چنگ و دندان از آنها حراست مى نمايند.امت اسلام نيز،بر اثر رشد دينى، پس از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)تمام آثار وى را حفظ كردند، حتى تار مويى نيز كه از پيامبر بجا مانده بود در جعبه اى خاص نگهدارى مى نمودند.

1

منزلت بيوت پيامبران

در قرآن

خانه هاى پيامبران و صالحان، از اعتبار و منزلت خاصى برخوردار است. پيداست اين منزلت ارتباطى به جنبه مادى وجسمانى آنها ندارد، زيرا خانه هاى آنان بسان خانه هاى ديگران از خشت و گل و يا آجر و گچ ساخته مى شود، بلكه اين ارزش به خاطر انسانهاى والايى است كه در آنجا سكونت مى گزينند .

قرآن در آيه معروف به آيه نور(1)، نور خدا را به چراغ پرفروغى تشبيه مى كند كه بسان ستاره فروزان مى درخشد. آنگاه در آيه بعدى جايگاه اين مشعل فروزان را بيوتى مى داند كه در آنها مردانى وارسته، صبح و شام خدا را تسبيح مى گويند:(فِى بُيُوت أَذِنَ اللّه أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالْغُدُوِّ وَالآصال) .(2)


1 . (اللّهُ نُورُالسَّمواتِ وَالأَرْض مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاة فِيها مِصْباحٌ المِصْباح فى زُجاجَة وَالزجاجَةُ كَأَنَّها كَوكَبٌ دُرِّيٌّ ...) (نور/35).

2 . نور/36.


صفحه 156

(«اين چراغ فروزان) در خانه هايى(روشن است) كه خدا رخصت داده كه قدر و منزلت آنها رفعت يابد و نامش در آنها ياد شود در آن خانه ها هر بامداد و شامگاه (انسان هايى) به تسبيح خداوند مى پردازند».

جمله (يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالغُدُو) بيانگر علت رفعت و عظمت اين بيوت است كه در جمله پيش (أَذِنَ أَنْ تُرفعَ)وارد شده است.

در آيه بعدى اوصاف عبادتگران آن بيوت را يادآور مى شود و مى فرمايد:

(رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَلا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللّه وَإِقام الصَّلاة يَخافُونَ يَوماً تَتَقَلَّبُ فيهِ القُلُوبُ وَالأَبْصار) .(1)

«مردانى كه تجارت و داد و ستد، آنان را از ياد خدا و برپا داشتن نماز و دادن زكات غافل نمى سازد، و از روز رستاخيز كه دلها و ديده ها در آن روز زير و رو مى شود، مى هراسند».

آيه با گويايى خاصى از منزلت بيوتى كه انسانهاى الهى در آنجا خدا راپيوسته تسبيح و تنزيه مى كنند خبر مى دهد. فقط بايد دو مطلب را روشن كرد:

1. مقصود از بيوت در آيه چيست؟ (2)

مفسّران در تفسير بيوت اختلاف نظر داشته و هر يك به سوى يكى از گزينه هاى زير گرايش دارند:

الف: مقصود مساجد چهارگانه است.

ب: همه مساجد است.

ج: خانه هاى پيامبر است.

د: مساجد و بيوت نبى است.


1 . نور/37.

2 . مطلب دوم تفسير رخصت در ترفيع است كه بعداً بررسى مى شود.


صفحه 157

در ميان احتمالات چهارگانه تنها وجه سوم (ج)صحيح است، وشواهد زير صحت آن را تأييد مى كند:

1. از نظر لغت، «بيوت» جمع «بيت» به معنى منزل و مسكن است.«ابن منظور» معتقد است: بيت، منزل مرد و خانه اوست.(1) «راغب» بيت را پناهگاه انسان در شب دانسته.(2) و مؤلف «المنجد» مى گويد: بيت به معنى مسكن اعم از مو(خيمه) يا از سنگ و گل باشد.

بنابراين، تفسير بيوت در آيه به« مسجد» ـ كه پرستشگاه عمومى است نه پناهگاه مرد در شب ـ صحيح نيست و بر فرض صحت، مفهوم دور از ذهن آن خواهد بود كه بدون قرينه پذيرفته نمى شود.

به عبارت روشن تر: «بيت» از «بيتوته» به معنى« شب را به پايان رسانيدن» اخذ شده است و اگر به مسكن انسان، بيت مى گويند به اين علت است كه انسان در آنجا شب را صبح مى كند.

با توجه به معنى لغوى اين واژه، تفسير آن به مسجد بدون قرينه صحيح نيست.

2. قرآن هر جا كه درباره معبد و پرستشگاه عمومى مسلمانان سخن مى گويد، لفظ «مسجد» يا «مساجد» را بكار مى برد، و لذا اين واژه به صورت جمع و مفرد 28 بار در اين مورد بكار رفته است. در حاليكه هرگاه در كتاب از «مسكن» و «مأوى» سخن به ميان آورده، از واژه بيت به صورت جمع يا مفرد بهره گرفته است. لذا اين واژه 66 بار در قرآن در همين مورد بكار رفته


1 . لسان العرب:4/14، ماده بيت.

2 . مفردات راغب: 64، ماده بيت.


صفحه 158

است.نتيجه مى گيريم كه در لسان قرآن «بيت» و «مسجد»، مصداقاً يكى نبوده و يكى شمردن آن دو، مدّعايى بى دليل است.

اگر قرآن كعبه را بيت اللّه الحرام مى نامد(1)، نه بدان علت است كه كعبه، معبد و پرستشگاه موحدان است، زيرا همگى مى دانيم كه كعبه «قبله» پرستشگران است نه «جايگاه پرستش». بلكه اضافه لفظ «بيت» به اسم جلاله يك نوع احترام و تشريف است. تو گويى اين نقطه، خانه خدا بوده،و خانه منتسب به خداوند بزرگ، از احترام خاصى برخوردار است.

3. ميان بيت و مسجد تفاوت جوهرى وجود دارد: بيت به آن چهار ديوارى مى گويند كه به وسيله سقفى پوشيده شده باشد، در حاليكه مسجد چهارديوارى مطلق است و وجود سقف در آن، شرط نيست. چه بسا مساجدى در گرمسير ساخته مى شود كه فاقد سقف مى باشد، و يكى از آنها مسجد الحرام است، در حاليكه بيت كه مسكن انسان است، نيازمند سقف مى باشد.

آيه زير، گواه آن است كه بيت، به سقف نياز دارد:

(وَلَولا أن يَكُون الناس أُمّة واحِدة لَجَعَلْنا لِمَنْ يَكْفُر بِالرَّحْمنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضّة وَمَعارج عَلَيها يَظهرون).

«(2)و اگر اراده الهى مبنى بر وحدت و يكنواختى مردم نبود، قطعاً براى آنان كه به خداى رحمان كفر مىورزند خانه هايى قرار مى داديم با سقف هايى از نقره و نردبانهايى كه از آن بالا روند».


1 . مائده/97.

2 . زخرف/33.


صفحه 159

آيه حاكى از آن است كه بيت(بر خلاف مسجد) با سقف همراه است و براى جداسازى كافران از مؤمنان امكان داشت سقف بيوت گروه نخست با نقره تميز داده شود، ولى روى مصلحتى اين كار انجام نگرفت.

4. جلال الدين سيوطى از انس بن مالك نقل مى كند:زمانى كه رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)آيه (فِى بُيُوت أَذِنَ اللّه أَنْ تُرْفَعَ) را در مسجد تلاوت كرد، فردى از ياران رسول خدا بلند شد و گفت: مقصود از اين خانه ها چيست؟

پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: خانه هاى پيامبران. در اين موقع ابوبكر برخاست و گفت: اى پيامبر خدا، اين خانه (اشاره به خانه على و فاطمه (عليهما السلام)) از همين خانه هاست، كه خدا رخصت بر رفعت و منزلت آنان داده است؟ پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود:« آرى از برترين آنهاست».(1)

امام باقر (عليه السلام)نيز مى فرمايد: مقصود از بيوت در اين آيه، خانه هاى پيامبران و خانه على است.(2)

روى اين قرائن بايد گفت مقصود از بيوت در آيه نور، خانه هاى انبيا و اولياى الهى است، كه به علت تسبيح و تنزيه خداوند از منزلت خاصى برخوردارند و خداوند اذن داده است كه در رفعت و منزلت آنها كوشش شود.

5. گواه روشن بر اين كه مقصود از بيوت در اين آيه خاندان پيامبران است دو آيه ياد شده در ذيل مى باشد:

خدا به ابراهيم و همسر او چنين خطاب مى كند:

الف: (رَحْمَةُ اللّه وَبَرَكاتهُ عَلَيْكُمْ أَهْل البَيْتِ إِنَّهُ حَميدٌ مَجيد).(3)


1 . نور/61.

2 . جلال الدين سيوطى، در المنثور:6/203.

3 . هود/73.


صفحه 160

«رحمت و بركتهاى الهى، از آنِ شما اهل بيت است، او ستوده و بزرگوار است».

ب: (إِنّما يُريدُ اللّه لِيُذهبَ عَنْكُمُ الرِّجْس أَهْل البَيْتِ وَيُطَهِّركُمْ تَطْهِيراً).(1)

«اين است و جز اين نيست كه خدا مى خواهد هر نوع پليدى را از شما خاندان بزدايد و شما را كاملاً پاكيزه گرداند».

تو گويى اين بيوت، مركز نور الهى و جايگاه آن مى باشند.

با توجه به نكات و قرائن پنجگانه يادآور مى شويم: رفعت و عظمت اين بيوت، ناشى از ساكنان آن است كه خدا را تنزيه مى كنند . و در حقيقت آيه ناظر به بيوتى مانند بيت ابراهيم و بيت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)است به خاطر تسبيح و تنزيهى كه ساكنان اين خانه انجام مى دهند خدا شأن و منزلت اين خانه ها را بالا برده است.

ممكن است گفته شود: ذيل آيه كه مى گويد: (يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالغُدُوِّ وَالآصال):«بامداد و شامگاه در آنجا خدا را تسبيح مى گويند»، قرينه است بر اين كه مقصود از بيوت، مساجد است. زيرا مسلمانان صدر اسلام همگان نمازهاى خود را در مسجد مى گزاردند وطبعاً تسبيح و تنزيه در مسجد انجام مى گرفت.

ولى اين برداشت، درست نيست. زيرا فقط نمازهاى واجب در مساجد برگزار مى شود و مستحب است ديگر نمازها در خانه برگزار گردد. اصولاً بايستى انسان نيايش خويش را بر دو قسم تقسيم كند: بخشى(يعنى فرايض) را در مسجد انجام دهد و بخشى ديگر (يعنى نوافل) را در خانه .

ممكن است اين مطلب به نظر برخى صحيح نيايد، ولى اين حقيقتى


1 . احزاب/33.


صفحه 161

است كه روايات بر آن تأكيد دارند.مسلم در صحيح خود، بابى را به نام «استحباب صلاة النافلة في بيته» منعقد كرده ورواياتى در اين زمينه نقل نموده كه ما به ذكر يكى از آنها بسنده مى كنيم.

پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود:«انّ خير صلاة المرء في بيته إلاّ الصلاة المكتوبة»: « بهترين نم(1)از مرد در خانه است مگر نماز واجب».

اين روايات و امثال آنها حاكى است كه پيامبر و ياران اوجز فرايض، ساير نمازها را در خانه مى خواندند، و در حقيقت خانه هاى پيامبران و صالحان خانه هاى ذكر وياد خدا و تسبيح و تنزيه آنها بوده است و به همين علت، خدا اذن داده است كه قدر و منزلت آنها رفعت يابد.

اكنون بايد ببينيم مقصود از رفعت كه همان مطلب دوم است، چيست؟

مقصود از رفع در آيه چيست؟

در گذشته يادآور شديم كه استدلال به اين آيه، در گرو روشن شدن دو مطلب است. مطلب اول كه همان تفسير بيوت بود به گستردگى گذشت، اكنون وقت آن رسيده است به توضيح رفع كه خدا درباره آن رخصت داده است بپردازيم.

درست است كه واژه «رفع» در قرآن در ايجاد «بنا» بكار مى رود چنانكه مى فرمايد:

(أَهُمْ أَشَدُّ خَلقاً أَمِ السَّماء بَناها* رَفَعَ سَمْكَها فَسَوّاها).(2)


1 . صحيح مسلم:2/187، باب استحباب صلاة النافلة في بيته، از كتاب صلاة.

2 . نازعات/27ـ28.


صفحه 162

«آيا آفرينش ايشان دشوارتر است يا آسمانى كه خدا آن را برپا كردو سقفش را برافراشت و آن را به اندازه اى معين درست كرد»؟

ولى «رفع» در آيه مورد بحث، به معنى انشاء و ايجاد بيت نيست، چون فرض اين است كه بيت، موجود است و قرآن درباره خصوصيات آن سخن مى گويد. بنابراين ، مقصود از «رفع»، رفع معنوى به معنى بزرگداشت و تكريم واحترام گذاردن به آن خواهد بود و بسيارى از مفسران اين معنى را برگزيده اند، هر چند به معنى پيشين نيز اشاره كرده اند.(1)

روشن تر بگوييم: از آنجا كه آيه درباره بيوت موجود سخن مى گويد و آن ها را جايگاه نور خدا و مسكن و مأواى مردان تسبيح گو مى داند، بايد گفت رفع در اينجا به معنى بالا بردن ديوارها و زدن سقف آن نيست، بلكه مراد رفعت مقام و منزلت و بزرگداشت آن ها است. و يكى از مظاهر تعظيم اين است كه اين بيوت از هر نوع آلودگى حفظ شده و به هنگام فرسودگى تعمير گردد. تمام اين ويژگى ها به پاس حضور مردان بزرگى است كه در آن خانه ها به راز و نياز پرداخته و خدا را ياد مى كنند و داد و ستد آنان را از برپاداشتن نماز و پرداخت زكات باز نمى دارد. به پاس وجود اين شخصيتها،خدا اذن داده است كه به اين آثار از ديده تعظيم و تكريم نگريسته شود و از ويرانى و آلودگى صيانت گردد.

همگى مى دانيم كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)در خانه خود به خاك سپرده شد، يعنى در آن نقطه اى كه خدا را ياد مى كرد و ستايش مى نمود. خانه وى، به حكم اين آيه، داراى ارج و احترام بوده و هر نوع ايجاد ويرانى و تخريب و ايجاد


1 . زمخشرى: كشاف: 2/390; قرطبى: جامع الأحكام:12/226; بروسوى: روح البيان:6/158.


صفحه 163

آلودگى در آن، دور از شأن آن است.

بلكه بخشى از بيوت مدينه، مدفن و آرامگاه شخصيتهاى بزرگى است:

بنابر روايت صحيح (1)، حضرت زهرا(عليها السلام)در خانه خود كه تاكنون نيز موجود است به خاك سپرده شده.

حضرت هادى (عليه السلام)و حضرت عسكرى(عليه السلام)نيز در خانه هايى كه خدا را پرستش مى كردند به خاك سپرده شدند.در اين صورت اين خانه ها به تصريح آيه، داراى منزلت و رفعت هستند و تخريب آنها با مفاد اين آيه ناسازگار است.

در محله بنى هاشم مدينه، تا چندى قبل خانه هاى حسنين (عليهما السلام)و مدرسه امام صادق (عليه السلام)برپا بود، و نگارنده خود به زيارت اين بيوت تشرف يافته بود، ولى متأسفانه به عنوان توسعه مسجد نبوى همه اين آثار نابود گشت، در حالى كه توسعه مسجد النبى (صلى الله عليه وآله وسلم)، با حفظ اين آثار ممكن مى نمود.

2

محبت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)و خاندان او

دوستى پيامبر و خاندان او، از اصول مؤكّد اسلام است و آيات و روايات فراوانى بر اين امر گواهى مى دهند.

قرآن ، ايمان نجات بخش را از آنِكسى مى داند كه علاقه به خدا و رسول و جهاد در راه خدا، در قلبش بر ديگر علايق برترى داشته باشد:


1 . كافى: 1/461.


صفحه 164

(قُلْ إِنْ كانَ آباؤُكُمْ وَأَبْناؤُكُمْ وَإِخْوانُكُمْ وَأَزْواجُكُمْ وَعَشيرتكُمْ وَأَمْوالٌ اقْتَرفْتُمُوها وَتِجارةٌ تَخْشَونَ كَسادها وَمَساكِنُ تَرْضَونَها أَحَبّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ وَجهاد فِي سَبيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّى يَأْتِى اللّه بِأَمْرِهِ وَاللّهُ لا يَهْدِى القَومَ الفاسِقين).(1)

«بگو اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و خاندان شما، و اموالى كه گرد آورده ايد، و تجارتى كه از كسادش بيمناكيد، و خانه هايى كه بدان علاقه داريد، نزد شما از خدا و پيامبرش و جهاد در راه خدا محبوبتر باشد پس صبر كنيد تا فرمان حق به اجرا درآيد(عذاب خدا فرا رسد)، و خدا گروه فاسق را هدايت نمى كند».

آيه فوق از موضوعات سه گانه اى نام مى برد كه بيشترين علاقه انسان را به خود اختصاص مى دهند: ارحام و بستگان ، اموال و خانه ها، وتجارت و داد وستد. سپس مؤمن واقعى را كسى مى شمرد كه علاقه او به خدا و رسول و جهاد در راه خدا، بالاتر از علاقه وى به امور مزبور است.

در آيه ديگر مهرورزى به اقرباى پيامبر را اجر رسالت معرفى مى كند و مى فرمايد:

(قُلْ لا أَسْأَلُكُمْ عَليهِ أَجْراً إِلاّ المَودّة فِى القُربى) .(2)

«بگو من پاداشى از شما جز مهر و مودت به نزديكانم نمى خواهم».

پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)نيز سه چيز را مايه چشيدن حلاوت ايمان مى داند كه يكى از آنها محبت به خدا و پيامبر اوست:

«ثلاث من كنّ فيه وجَدَ حلاوةَ الإيمان وطَعْمَه: أن يكون اللّه ورسوله أحبّ إليه ممّا سواهما...».(3)


1 . توبه/24.

2 . شورى/22.

3 . جامع الأُصول: 1/37، حديث 22 ( به حديثهاى 21 و20 نيز مراجعه شود).


صفحه 165

«سه چيز است كه هر كسى آن را دارا باشد مزه شيرين ايمان را مى چشد: يكى از آنها اين است كه خدا و پيامبر او نزد انسان از همه چيز محبوبتر باشند...».

روايات پيرامون محبت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)و مودت خاندان او، افزون از آن است كه در اين مقال بگنجد وما اين دو روايت را به عنوان نمونه يادآور شديم. آنچه مهم است بيان كيفيت تحقق بخشيدن به اين فريضه اسلامى است.

براى رسيدن به اين هدف دو راه در پيش روى فرد مسلمان وجود دارد:

1. از نظر رفتار و گفتار، پيرو تعاليم خداى و رسول او بوده و در مسير زندگى از راهى كه آنها ارائه فرموده اند منحرف نشود زيرا اگر انسان جداً به كسى علاقه داشته باشد هرگز با او به مخالفت برنمى خيزد و اصولاً معقول نيست انسان كسى را دوست بدارد امّا عملاً با او مخالفت كند. و لذا مى گويند«الحبُّ الاتباع» يعنى دوست داشتن، ملازم با پيروى كردن است.

رشته اى بـر گـردنم افكنده دوست *** مى كشـد هر جـا كـه خـاطر خواه اوست

دو بيت زير كه امام صادق (عليه السلام)با آن به گفتار خود استشهاد نموده، بيانگر جدايى حبّ واقعى، از تظاهر به حب است:

تعصي الإله، وأنتَ تُظْـهِر حُبـّـه؟! *** هذا محالٌ في الفعـالِ بديعٌ!

لـو كـان حبُّـك صـادقاً لأطعته *** انّ المحبّ لمـن يحـبّ مطيع(1)

 


1 . سفينة البحار: ماده حبّب.


صفحه 166

خدا را نافرمانى مى كنى در حالى كه به دوستى او تظاهر مى كنى؟! اين ادعايى محال و مايه تعجب و شگفت است.

هرگاه دوستى تو صادقانه بود، او را اطاعت مى كردى. زيرا انسان محب، پيوسته مطيع محبوب است.

راه دوم: ابراز محبت در مناسبت هاى مختلف است از طريق:

الف: شادمانى به هنگام شادى محبوب، و اندوهگين شدن به هنگام اندوه و غمگينى او.

ب: برپا كردن مجالس شادمانى و سرور در ايام ولادت پيامبر و يا بعثت او.

ج: نشر سخنان و نوشته هاى او.

د: حفظ و صيانت آثار و يادگارهاى او.

هـ: آرامگاه او را گرامى داشته و براى صيانت از آن، بناى يادبودى بر روى آن بسازد.

انجام اين امور و نظاير آن كه مشروع وجايز مى باشند، درباره پيامبر وبستگان اونوعى اظهار حب و مهر ورزى به آنهاست

ترمذى در سنن خود روايت مى كند:

«انّ النبىّ أخذ بيدالحسنَ والحسينَ وقالَ: من أحبَّني وأحبّ هذين الغلامين وأباهما وأُمهما كان معى فى درجتى يوم القيامة».(1)

«پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)دست حسن وحسين (عليهما السلام)را گرفت و فرمود: هر كس مرا،


1 . جامع الأُصول: 9/157، حديث شماره 6706.


صفحه 167

واين دو كودك و پدر و مادر آنها را، دوست بدارد روز رستاخيز با من هم درجه خواهد بود».

همگى مى دانيم سبط اكبر پيامبر در سرزمين بقيع و سبط اصغر وى در كربلا به خاك رفته اند و مرقد شان پيوسته محل زيارت مسلمانان مى باشد. ساختن هر نوع سايبان يا بنا براى حفاظت از مراقد آنان، نوعى ابراز محبت به دو سبط بزرگوار پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)است و اين عمل همان پاداش را خواهد داشت كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)در روايت فوق متذكر شده است.

امروزه ملل زنده جهان سعى مى كنند كه ياد شخصيتهاى ملّى و مذهبى خويش (سران نظامى، سياسى و اصلاح گران عرصه فرهنگ) را به اشكال گوناگون زنده نگاه دارند، و بدين خاطر پيكر آنان را با عظمت تشييع مى كنند و در محلى با صفا تحت بناى مجلّلى به خاك مى سپارند تا آيندگان نيز همچون نسل حاضر، شخصيتهاى مزبور را همواره مدّنظر داشته و گرامى بدارند. ما مسلمانان نيز بايستى به شيوه هاى گوناگون(ساختن آرامگاه، بناى يادبود و غيره) شخصيتهاى برتر و بى نظير خويش را پاس بداريم.

3

مراقد پيامبران و سيره موحدان

سير و سياحت در كشورهايى كه مدفن انبيا و فرزندان آنها را در برگرفته است،رواج بسيار دارد و اين امر نشان مى دهد كه پيروان پيامبران، نسبت به قبور آنان، بحق، حساسيت خاصى داشته و با ساختن بناهاى مجلل بر قبور


صفحه 168

آنان به آنها صيانت مى بخشيدند .هم اكنون در كشورهاى عراق ، سوريه، اردن، فلسطين اشغالى، مصر و ايران، مراقد مطهّر انبيا و اوليا داراى ابنيه با شكوه بوده و مردم مستمراً به زيارت آنان مى روند.

سپاه اسلام پيوسته در هنگام فتح شامات دست به تخريب قبور پيامبران نزد، بلكه خادمان آنجا را در مأموريت خود ابقا كرد و كوچكترين حساسيت منفى در برابر آنها نشان نداد. اگر ساختن بنا بر قبور انبيا و اوليا، كارى حرام و نشان شرك! شمرده مى شد، جا داشت فاتحان منصوب از سوى خلفا، به تخريب ابنيه مزبور پرداخته و در نابودى آنها بكوشند، در حالى كه كوچكترين تغييرى در آنها نداده و به همان نحوى كه قبلاً اداره مى شد ابقاء نمودند. چنانكه هم اكنون نيز به فضل الهى، اين قبور و ابنيه آن محفوظ بوده و براى مسلمين بلكه كليه موحدان جهان جاذبه خاصى دارد.

بعلاوه در صدر اسلام نيز،مسلمانان پيكر پاك پيامبر خود را در خانه وى به خاك سپردند و به ذهن هيچ يك از صحابه خطور نكرد كه ساختن بنا بر قبور، حرام است!

بررسى كتب تاريخى و سفرنامه هاى دانشمندان مسلمان، گواه وجود صدها آرامگاه و مرقد با شكوه در سرزمين وحى و كشورهاى اسلامى است:

1. مسعودى (متوفاى 345) مورخ معروف، قبور ائمه اهل بيت (عليهم السلام)در قبرستان بقيع را چنين بيان مى كند:

«روى قبر آنان سنگى است كه در آن نوشته شده است: به نام خداى رحمان و رحيم، سپاس خداى را كه امتها را نابود و مردگان را زنده مى كند. اين


صفحه 169

قبر فاطمه بنت پيامبر، سرور زنان جهانيان، و قبر حسن بن على بن ابى طالب و قبر على بن الحسين بن ابى طالب و قبر محمد بن على و قبر جعفر بن محمد است».(1)

مسعودى از مورخان قرن چهارم است. سَلَفى هاى متعصب، اين قرن و قرنهاى پيش از آن را، بهترين قرون تاريخ اسلام مى شمارند و اعمال رايج در بين مسلمانان آن زمان را، نشانه مشروعيت آن اعمال مى دانند.متأسفانه اين سنگ بزرگ كه مسعودى از آن ياد كرده است. در اثر سلطه وهّابيان زير خروارها خاك پنهان گشته و امروزه اين قبور اساساً به صورت مشخص از هم شناخته نمى شوند.

2. ابن جبير (2) (540ـ614)، جهانگرد معروف، مشاهد انبيا و صالحان و ائمه اهل بيت را در مصر، مكه معظمه، مدينه منوره، عراق وشام مشاهده كرده و خصوصيات هر يك را به تفصيل در سفرنامه مشهور خود آورده است كه نقل همه آنها براى ما امكان پذير نيست. خوانندگان مى توانند با مطالعه اين كتاب، از سيره مسلمين در ساختن گنبد وبارگاه بر تربت پيامبران و اولياى الهى آگاه شوند.از آنچه كه وى در سفرنامه خود آورده بدست مى آيد كه: تاريخ ساختن بناهاى عظيم بر قبور امامان و اولياء و شهيدان، به عصر صحابه و تابعان باز مى گردد.در آن روزگار، مسلمانان به انگيزه اظهار ارادت ومودت به


1 . مسعودى: مروج الذهب:2/288، از نظر مسعودى قبر معروف به قبر فاطمه، به دخت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)تعلق دارد، در حاليكه از نظر ما، متعلق به فاطمه بنت اسد است.

2 . محمد بن أحمد بن جبير اندلسى از جهانگردان معروف اواخر قرن ششم است او سه بار به جهانگردى پرداخته و مشرق زمين را سه بار زير پا نهاده است و يكى از سفرهاى او در 578 هـ آغاز و در 581 هـ به پايان رسيده است.(الاعلام:5/319).


صفحه 170

رهبران و بزرگان دينى در گذشته، دست به ساختن قبه و بارگاه براى آنها زدند و احدى از صحابه و تابعين نيز اين عمل را با اصل توحيد، مغاير نشمرد.

از آنجا كه «ابن جبير» سفر خود را از غرب جهان اسلام (اندلس = اسپانيا) به شرق آغاز كرده و سرزمين مصر نزديك ترين نقطه از ديگر مناطق به وى بود، نخست مشاهدات خود را در اين استان خصوصاً قاهره يادآور شده است. گزيده اى از گزارش وى درباره آثار و ابنيه اسلامى اين كشور را در ذيل مى آوريم:

بناى عظيم رأس الحسين در قاهره

برخى معتقدند كه سر مبارك سيد الشهداء حسين بن على (عليهما السلام)در مصر دفن شده است، لذا مقامى به نام رأس الحسين در قاهره وجود دارد كه مطاف زائران داخلى و خارجى است. حتى نوعروسان قاهره در شب عروسى، گرد مسجد الحسين ـ كه مقام حضرت نيز در آنجا است ـ طواف داده مى شوند.(1)

ابن جُبير مى گويد: از مشاهد عظيم الشأن در قاهره، رأس الحسين است .محل دفن سر آن حضرت، با ضريحى از نقره پوشانيده شده، وبناى عظيمى كه زبان از وصف، و خرد از درك آن عاجز است، بر روى آن قرار دارد. بر ديوار مقام، سنگ بسيار شفّاف و برّاقى است كه بسان آئينه هاى هندى، حالت صيقلى دارد و تصوير اشيايى را كه در برابر آن قرار گيرد، نشان مى دهد.

من زائران رأس الحسين را مشاهده كردم. آنان با ازدحام عجيبى رو به قبر


1 . نيت آنان از گردش بر دور مسجد اظهار محبت به آستان سالار شهيدان است نه طواف شرعى.


صفحه 171

آورده چشم بر آن دوخته و پيوسته به پارچه روى ضريح تبرك مى جستند و دعا مى خواندند، اشك آنان چنان سرازير بود كه دل سنگ را از هم مى پاشيد.

ابن جُبير از محلى به نام «قرافة» در مصر ياد كرده و آن را از عجايب جهان مى شمارد، به گفته او قبور بسيارى از پيامبران و اقرباى پيامبر وصحابه و تابعان و عالمان و زاهدان را در آنجا به خاك سپرده اند.

فرزند نبى صالح، «روبيل» فرزند يعقوب بن اسحاق و آسيه همسر فرعون، در آنجا مدفونند و از خاندان رسالت نيز قبر دو تن از فرزندان جعفر بن محمد الصادق (عليه السلام)و نيز قبر قاسم بن محمد بن جعفر الصادق (عليه السلام)و فرزندش عبداللّه بن قاسم و فرزند او يحيى بن القاسم، و همچنين مزار على بن عبداللّه بن قاسم و برادر وى عيسى بن عبداللّه در آنجاست.

ابن جُبير بسيارى از فرزندان على(عليه السلام)را نام مى برد كه در آنجا دفن شده اند، همچنانكه از آرامگاه صحابه و تابعان و نيز امام شافعى و عظمت حرم او و وسعت مكانش سخن مى گويد و يادآور مى شود كه «صلاح الدين ايوبى» هزينه برپايى مراسم در حرم شافعى را مى پردازد.

گنبدهاى مرتفع در مكه

ابن جُبير از وجود ابنيه اى در مكه و قبّه هايى بر فراز قبور خبر مى دهد كه ذكر آنها به طول مى انجامد. مانند مولد النبى (صلى الله عليه وآله وسلم)، مولد الزهراء، و دار الخيزران(محل عبادت سرّى پيامبر).

نيز از مشاهد رفيع صحابه و تابعان مدينه نام برده و در ضمن آن به روضه عباس بن على و حسن بن على اشاره مى كند كه بناى مرتفعى دارند، و در ادامه


صفحه 172

به ذكرخصوصيات ضريح آنها مى پردازد.

چنانچه بخواهيم آنچه را كه ابن جبير از مقامات شهدا و علما و صالحان در عراق و شام ديده و ثبت كرده است متذكر شويم، سخن به درازا مى كشد پس به همين مقدار اكتفا مى كنيم. طبيعى است علاقمندان به تفصيل بيشتر، به اين كتاب مراجعه خواهند كرد.(1)

ابن نجار(2) (578ـ 643)

محمد بن محمود معروف به «ابن النجار»، جهانگرد معروف مسلمان، در كتاب «اخبار مدينة الرسول» مى نويسد:

گنبد بسيار بلندى كه از قدمت خاصى برخوردار است در اول بقيع موجود است، كه دو در دارد كه هر روز يكى از آنها براى زيارت باز مى شود.(3)

اينها نمونه هايى است كه از سفرنامه ها نقل كرديم، و چنانچه به ديگر سفرنامه ها مراجعه شود روشن مى گردد كه ساختن بنا بر قبور انبيا و اوليا، يك سنت ديرينه در ميان موحّدان بوده است.

ابن حجاج بغدادى(262ـ 392) از شعراى بزرگ عراق مى باشد كه


1 . راجع به مصر ص 19ـ 24، درباره مكه، ص87، 141، 142 و راجع به مدينه 173ـ 174 و راجع به مشاهد كوفه 187ـ 198 ، راجع به بغداد ص 202 و مشاهدات او در شام در 246ـ 249 و 253ـ 254(رحلة ابن جبير، چاپ دار صادر، 1384).

2 . محمد بن محمود معروف به ابن نجار جهانگرد معروفى است كه در بغداد ديده به جهان گشوده وى سفر خود را از عراق آغاز كرده و تا شام و مصر وحجاز و فارس ادامه داده، سفر او 27 سال طول كشيده است.

3 . اخبار مدينة الرسول: تحقيق صالح محمدجمال، چاپ مكه مكرمه.


صفحه 173

قصيده اى را در مدح امير مؤمنان (عليه السلام)سروده و در حرم آن حضرت در محضر جمعى ايراد كرده است. او در آغاز اين قصيده مى گويد:

يا صاحب القبّة البيضاء على النجف *** من زارَ قبرَك واستشفى لـديك شُفِي

اى صاحب گنبد سپيد در سرزمين نجف، هر كس قبر تو را زيارت كند و نزد تو (از خدا) شفا بطلبد، خدا او را شفا خواهد داد.

اين بيت حاكى است كه در اواخر قرن چهارم، قبر اميرمؤمنان(عليه السلام)داراى قبّه و بارگاه بوده است.

شگفت اينجا است كه از نظر دانش«اصول فقه»، اتفاق امت در هر قرنى بر حكمى از احكام، نشانه صحت واعتبار شرعىِ آن حكم است وچنين اتّفاقى را «اجماع» مى نامند. ولى اتّفاق امت اسلامى در طول قرون متمادى بر ساختن بنا بر روى قبور انبيا و اوليا، از نظر برخى دليل كافى نيست وپيوسته مى خواهند از قبول آن شانه خالى كنند!

4

بناهاى يادبود و منطق مخالفان

دلايل گراميداشت مزار پاكان را، از ديدگاه قرآن و سنت و سيره عملى مسلمانان بررسى كرديم. وقت آن رسيده كه دليل مخالفان را نيز ـ كه عمدتاً حديث «ابى الهيّاج اسدى» است،مورد بررسى قرار مى دهيم و عيار صحت آن را به محك نقد بسنجيم.

مسلم در صحيح خود از ابى الهيّاج اسدى نقل مى كند:


صفحه 174

«قال لي عليّ بن أبى طالب ألا أبْعثُك على ما بعثني عليه رسول اللّه، أن لا تدَع تمثالاً إلاّ طمستَه ولا قبراً مشرفاً إلاّ سوّيته».(1)

«على بن ابى طالب به من گفت: آگاه باش من تو را به مأموريتى كه پيامبر مرا براى آن اعزام كرد، اعزام مى كنم: هيچ تصوير( ذى روحى) را ترك مكن مگر آنكه آن را محو كنى، و نيز هر قبر بلندى را كه ديدى آن را مساوى و برابر ساز».

مخالفان بناى قبور، اين حديث را دليل بر حرمت ساختن آرامگاه مى گيرند و در شوال 1344هـ.ق كه قبور ائمه بقيع ويران گرديد ، همان روز در روزنامه «ام القرى» پرسش و پاسخى انتشار يافت و در لزوم تخريب گنبد و بارگاه به اين حديث استدلال شد.

براى روشن شدن ميزان صحت استدلال به اين حديث، آن را از نظر سند و دلالت مورد بررسى قرار مى دهيم:

الف: سند حديث

راويان حديث به قرار زيرند:1. وكيع،2. سفيان الثورى،3. حبيب بن ابى ثابت،4. ابو وائل،5. ابو الهياج الأسدى.

درباره راوى نخست(وكيع) همين بس كه احمد بن حنبل، استاد حديث، درباره او مى گويد:وكيع در 500 حديث خطا كرده است.(2) و نيز مى گويد: او حديث را نقل به معنى مى كرد و آشنايى كافى با زبان نداشت.(3)


1 . صحيح مسلم:13/61، كتاب الجنائز; سنن ترمذى:2/256، باب ما جاء فى تسوية القبور; سنن النسائى: 4/88، باب تسوية القبر.

2 . ابن حجر عسقلانى: تهذيب التهذيب:11/125 و131.

3 . ابن حجر عسقلانى: تهذيب التهذيب:11/125 و131.


صفحه 175

درباره راوى دوم(سفيان ثورى) كافى است بدانيم كه ابن حجر او را مدلّس شمرده و از «ابن مبارك» نقل مى كند كه: سفيان ثورى نقل حديث مى كرد، و من كه رسيدم ديدم او در نقل خود تدليس مى نمايد; همين كه مرا ديد از كار خود خجالت كشيد.(1)

تدليس، به هر صورت تفسير شود، با ملكه عدالت سازگار نمى باشد.(2)

درباره راوى سوم(حبيب بن ابى ثابت)، ابن حِبّان از عطا نقل مى كند : او در حديث تدليس مى كرد، و از احاديث او پيروى نمى شود.(3)

راوى چهارم ( ابووائل) كه نام او شقيق بن سلمه اسدى كوفى است، با على بن ابى طالب (عليه السلام)سرگران بوده است ابن ابى الحديد مى گويد: وى از مخالفان اميرمؤمنان على (عليه السلام)بوده است وقتى از او پرسيدند على را دوست دارى يا عثمان را گفت: روزگارى على را، ولى اكنون عثمان را.(4)

درباره راوى پنجم يعنى ابو الهياج اسدى كه نام او حيّان بن حصين است، هر چند قدحى در كتب رجال مشاهده نمى شود، ولى ترمذى از نقل احاديث وى خوددارى كرده و صحاح شش گانه نيز، جز همين روايت، روايتى ديگر از وى نياورده اند.(5)


1 . تهذيب التهذيب: 4/115.

2 . تدليس، پنهان كردن عيب سند است، تيسير مصطلح الحديث، ص 78.

3 . تهذيب التهذيب:2/178.

4 . تهذيب التهذيب:4/362.

5 . تهذيب التهذيب: 3/67; شرح صحيح مسلم، نووي: 7/41.درباره اين راويان «ذهبى» در ميزان الاعتدال مطالبى نقد آميزى نيز نقل كرده است كه به خاطر اختصار خوددارى شد.


صفحه 176

ب: دلالت حديث

وضع سند حديث ابوالهيّاج، از آنچه گفتيم، روشن شد. پيداست با حديثى چنين كه راويانش متهم به خطاى در نقل و تدليس در روايت اند، نمى توان بر حكمى شرعى استدلال كرد. خاصّه آنكه، با فرضِ چشم پوشى از قدح راويان حديث فوق، دلالت آن نيز بر مدّعا ضعيف و مخدوش است. براى روشن شدن اين مسئله، ضرورى است دو واژه كليدى در فهم حديث را بررسى كنيم:1. قبراً مشرفاً، 2. إلاّ سوّيته.

درباره واژه اول (مشرفاً) يادآور مى شويم: «مشرف» از مادّه «شرف» به معنى علوّ و بلندى گرفته شده است. كسانى كه از نژاد والايى برخوردارند(همچون فرزندان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم))«شريف» ناميده مى شوند و به كوهان شتر نيز كه از ساير اعضاى بدن وى، ارتفاع چشمگيرى دارد «شرف» گفته مى شود.

در تاج العروس آمده است: «الشرف العلوّ والمكان العالي، ومن البعير سنامه، وشُرفات القصر أعاليه»: «شرف به معنى بلندى و مكان بلند است. كوهان شتر را شرف مى نامند و نقاط بلند و مرتفع كاخها، و احياناً بلنديهاى روى ديوار نيز «شرفه» ناميده مى شود».(1)

آيا مقصود از «مشرفاً» هر نوع بلندى است يا بلندى خاصى همچون بلندى شبيه به كوهان شتر يا بلندى پشت ماهى؟! با توجه به مفهوم واژه دوم«سوّيته» خواهيم ديد كه مقصود بلندى خاصى است.

درباره واژه دوم نيز يادآور مى شويم :فعل «سوَّيتَه» در حديث، از مادّه


1 . تاج العروس، ج23، ماده شرف.


صفحه 177

«تسويه» گرفته شده كه در لغت عرب، دو كاربرد دارد:

1. برابرى چيزى يا چيزى، در اندازه، چگونگى و غيره، مانند مساوات دو خط متوازى در طول،يا برابرى دو سيب در رنگ و بو.

در اين كابرد، فعل «سَوّى» دو مفعول برمى دارد و مفعول دوم نيز بايد با حرف جرّ (مانند «با)» همراه باشد. مانند: سوّى هذا بهذا: اين دو شىء را با هم يكسان كرد.

2.از(1) بين بردن ناهمواريها و زدودن كجيها و پستى و بلنديها از پيكره يك شىء. در اين كاربرد، فعل «سَوّّى» يك مفعولى بوده، و نيازى به مفعول دوم نخواهد داشت. مثلاً هرگاه نجّار، ناهمواريهاى چوبى رابا تراشيدن آن از بين ببرد، گفته مى شود:سوّى الخشب.

تفاوت (2)ميان دو كاربرد روشن است: در كاربرد نخست، «مساوات» وصفى است قائم به دو شىء، در حالى كه در دومى وصفى است قائم به يك شىء( به اعتبار زدودن ناهمواريهاى آن بدون اينكه مقايسه اى در كار باشد).

اكنون كه مفهوم هر دو لفظ («مشرفاً » و«سوّيته)» براى ما روشن شد، بايد گفت حديث درباره كيفيت خود قبر سخن مى گويد(به دليل يك مفعولى بودن آن در حديث) نه در مقايسه آن با زمين، والاّ لازم بود بفرمايد: «إلاّ سَوَّيتَه بالأرض».

غرض آن حضرت اين بود كه ابى الهيّاج هر قبرى را كه در آن ناهموارى و بلندى و پستى (مانند كوهان شتر، و يا پشت ماهى) وجود دارد صاف كند و به


1 . مانند آيه : (إِذْنُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعالَمين) (شعراء/98).

2 . مانند آيه: (الَّذى خَلَقَ فَسَوّى) (اعلى/2).


صفحه 178

صورت مسطّح دربياورد، و حديث گواه بر اين است كه بايد روى قبر مسلمان، مسطح باشد، نه مسنَّم، مانند پشت ماهى.

در آن زمان سطح قبور هموار نبود، ووسط آن ها مانند كوهان شتر ارتفاع داشت، ويا به صورت پشت ماهى بود، امام دستور داد كه ابى الهياج قبور را از اين حالت بيرون آورد. اين سخن چه ارتباطى به ويران كردن قبر از اساس و يا تخريب ابنيه روى آن دارد؟!

اتفاقاً ناقلان حديث وشارحان آن، حديث را به نحوى كه گفتيم، تفسير كرده اند:

1.مسلم نويسنده «صحيح» اين روايت را تحت اين عنوان آورده است:«باب الأمر بتسوية القبر» و معنى اين عنوان اين است :«بابى كه در آن روايت مربوط به صاف كردن قبر وارد شده است». واين حاكى از آن است كه نويسنده حديث نيز از «مُشرف» ضدّ مسطح، و از «تسويه» تسطيح آن را فهميده است.

2. مسلم در آغاز اين باب نقل مى كند كه: فضالة بن عبيد با گروهى در سرزمين روم بود. يك نفر از ياران وى درگذشت و او به دفن وى پرداخت و قبر وى را مسطح كرد و گفت: از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)شنيده ام كه قبرها را مسطّح و مساوى سازيد.

همه اين قراين گواهى مى دهد كه مقصود از «مشرفاً»، بلندى سطح قبر از زمين نيست، بلكه بلندى خاصى در خود قبر، مدّ نظر مى باشد(اعم از آنكه با زمين مساوى، و يا بلندتر و پست تر از آن باشد).

3. نووى در توضيح اين حديث مى گويد: قبر نبايد اززمين بلندتر يا


صفحه 179

سطح آن مسنَّم(پشت ماهى) باشد، بلكه بايد يك وجب از زمين بلندتر و روى آن مسطّح باشد.(1)

4. قُرطبى در تفسير خود، حديث ياد شده را نقل كرده و مى گويد: از حديث برمى آيد كه مسطّح بودن سنت، و مسنّم بودن بدعت است.(2)

5.ابن حجر عسقلانى ضمن بيان استحباب مسطّح بودن روى قبر، مى نويسد: مقصود از حديث ابى الهياج آن نيست كه قبر با زمين از نظر سطح يكسان باشد، بلكه مقصود آن است كه روى قبر، صاف و مسطّح باشد، هر چند خود قبر بلندتر از زمين باشد.

چنانچ(3)ه همه اين سخنان را نيز ناديده گرفته (فرض كنيم كه حديث مى گويد قبر را بايد با زمين يكسان كرد)، باز استدلال به اين حديث بر تخريب ابنيه قبور دو اشكال جدّى دارد:

اوّلاً: برابرى قبر با زمين، بر خلاف اتفاق آراى همه فقهاى اسلام است، زيرا همگى اتفاق دارند كه قبر بايد يك وجب از زمين بلندتر باشد.(4)

ثانياً: اگر تفسير ياد شده را بپذيريم وبگوييم حديث ناظر به لزوم برابرى قبر با زمين است، بايد قبر را تخريب كرد و آن را با زمين يكسان نمود، نه بنايى را كه روى قبر ساخته شده است.اساساً حديث، ناظر به بناى روى قبر نبوده و محور سخن در آن، خود قبر است، نه بنا و سايبان روى آن!


1 . نووى، شرح صحيح مسلم:7/41.

2 . قرطبى، تفسير: 2/380، تفسير سوره كهف.

3 . ارشاد السارى:2/468.

4 . الفقه على المذاهب الأربعة: 1/420.


صفحه 180

 


صفحه 181

9

زندگى پس از مرگ

يا

حيات برزخى

 


صفحه 182

 


صفحه 183

زندگى پس از مرگ

يا

حيات برزخى

آگاهى از سرنوشت انسان پس از مرگ، از مسائلى است كه مورد علاقه اكثر انسانها مى باشد، و غالباً مى خواهند بدانند كه حقيقت مرگ چيست؟

آيا مرگ پايان زندگى است، و چراغ زندگى بامرگ انسان خاموش مى شود، وپس از آن جز تاريكى و نيستى چيز ديگرى نيست؟يا مرگ دريچه اى است به جهان ديگر; جهانى برتر و روشنتر، و در حقيقت، پلى است كه انسان از آن عبور كرده، وارد زندگى ديگرى مى شود؟

اصولاً مسائل فلسفى را مى توان به دو نوع تقسيم كرد:

1. مسائلى كه جنبه تخصصى داشته و فقط يك گروه (فلاسفه) مى خواهند و مى توانند درباره آنها بينديشند و نظر بدهند.

2. مسائلى كه جنبه همگانى دارد و در فطرت هر آدميزادى، نوعى كشش و علاقه به تفكر در آن ها وجود دارد. مسأله زندگى پس از مرگ از قسم دوم است.

همانند مسأله تقدير و سرنوشت كه در عين فلسفى بودن همگانى نيز هست، هر چند ممكن است انديشه همگانى به كشف حقيقت كمك نكند، بلكه فكر تيزبين فيلسوف مى تواند افق را روشن كند.


صفحه 184

آگاهى از سرنوشت انسان پس از مرگ در گرو بررسى سه اصل مهم درمورد انسان است:

1. واقعيت انسان چيست، آيا واقعيت او همين هيكل مادى اوست يا اصالت از آنِ چيز ديگر است كه با بدن نوعى پيوند دارد؟

2. حقيقت مرگ چيست، آيا مرگ پايان زندگى است يا دريچه اى است براى ورود به زندگى در جهان ديگر؟!

3. با فرضِ بقاىِ حقيقت انسان بعد از مرگ، ارتباط ميان اين دو نوع زندگى چگونه است؟!

اينك درباره هر سه اصل ، سخن مى گوييم:

اصل نخست

واقعيت انسان چيست؟

آيا حقيقت انسان، در بدن مادّى او خلاصه مى شود، يا اين بدن مادى پوششى است بر يك حقيقت ديگر كه او واقعيت انسان را تشكيل مى دهد؟

به ديگر سخن: آيا انسان، يك موجود مادى است و حقيقت روح و روان جز تأثير متقابل مادّه در يكديگر، چيز ديگرى نيست، يا او وراى اين بدن مادّى، واقعيّتى دارد كه اين بدن براى آن ابزار و ادواتى بيش نيست.

مادّى گراها :(آنان كه وجود را مساوى با ماده و انرژى مى دانند) طرفدار نظريه نخست هستند. روح، از نظر آنان، اثر ويژه انسجام اجزاى مادّى بدن، و به عبارت ديگر: نتيجه فعل و انفعال اجزاى آن با يكديگر است. از تركيب مادّه بدن، شعور و ادراكى به نام «روح» تجلّى كرده وواقعيت آن چيزى جز اثر


صفحه 185

مادّى نيست، همان گونه كه از كبدْ، صفرا و از غدد فكّى، بزاق ترشح مى شود. از ارتباط اجزاى بدن با يكديگر نيز شعور وادراك ، شادى وغم، و حبّ و بغض تجلى مى نمايد!

در اين مكتب، روح، اثر شيميايى مادّه است، نه جوهرى جدا از بدن.

در حاليكه الهيّون، به روح پيراسته از ماده معتقدند كه با اين بدن به نوعى ارتباط دارد.

بحث پيرامون دلايل مادى گراها و نقد آن در اين مقاله نمى گنجد.(1) بنابراين به دلايل الهيّون بسنده مى كنيم:

الهيون در تبيين واقعيت انسان و اينكه حقيقت انسان گوهرى است وراى اين بدن كه با آن به گونه اى در ارتباط مى باشد، بحثهاى گسترده اى دارند و براى اثبات مدّعاى خود براهين دهگانه اى اقامه كرده اند ولى ما از ميان آن دلايل، به روشن ترين وهمگانى ترين آنها كه جنبه تجربى نيز دارند اكتفا مى كنيم:

1. «من» يا واقعيتى كه موضوع همه چيز است

هر فردى از افراد انسان كارهاى خود را به فاعلى به عنوان «من» در زبان فارسى و «أنا» در لغت عربى و «I» در زبان انگليسى نسبت مى دهد و مى گويد: گفتم، ديدم، رفتم، خوردم، و نوشيدم. حتى به اين اكتفا نكرده، تمام اعضاى بدن خود را به اين واقعيت نسبت مى دهد و مى گويد: سرم ، قلبم، دستم ، فكرم و....


1 . به كتاب «اصالت روح از نظر قرآن» مراجعه بفرماييد.


صفحه 186

گاه نيز از اين هم فراتر رفته و مجموع بدن خود را به او نسبت مى دهد و مى گويد: بدنم. اين نوع نسبتها (نسبت افعال و اعضاى بدن، و حتى خود بدن، به موجودى به نام «من)» براى خود، واقعيتى غير از جسم و بدن مى طلبد كه به عنوان موضوع قضيه، حامل يك رشته نسبتها مى باشد.

بنابراين در درون هر انسان، واقعيتى بنام «من » ـ كه غير بدن است ـ وجود دارد كه واقعيت او را تشكيل مى دهد، و اگر منكر چنين واقعيت فطرى يى باشيم مفهوم آن اين است كه در تمام اين قضايا، «محمول»، بدون «موضوع» باشد، و چون اين واقعيت، فراتر از بدن و اعضا آن مى باشد طبعاً مقوله اى غير مادّى خواهد بود; وهر چند با اين نظام مادّى، به نوعى در ارتباط مى باشد.

2. شخصيت ثابت انسان، در كوران دگرگونيها

گواه دوم بر وجود روحِ جدا و مستقل از اين نظام مادى، آن است كه انسان از آغاز زندگى در كوران «تبدّلها و دگرگونيها» قرار دارد، ولى پيوسته به يك واقعيت «ثابت» در كوران حوادث معتقد است.

به ديگر سخن: مراحل زندگى انسان با كودكى آغاز و پس از گذر از منزل جوانى و شباب، به پيرى و فرسودگى ختم مى گردد ولى در همه اين مراحل، يك حقيقت ثابت را كه همه اين حوادث و دگرگونى ها بر آن سوارند، احساس مى كند و مى گويد: «روزى كودك بودم، و روزى هم جوان، و اكنون نيز پير و فرتوتم».در معنى، با اينكه دگرگونيهاى اساسى پيدا كرده، يك وجه ثابتى را در اين مراحل سه گانه احساس مى كند كه اين دگرگونى ها در بستر آن


صفحه 187

رخ داده اند و اگر واقعيت اصيل انسان همان مادّه جسمانى او بود هرگز نبايد به اين واقعيت ثابت دست يابد، زيرا بدن وى كراراً عوض شده، و در مسير زندگى با بدنهاى مختلفى روبرو شده است .بنابراين، هويت واقعى انسان، در مادّه متحوّل و متغيّر او خلاصه نمى شود بلكه وراى اين واقعيت هاى تغيير پذير و متبدّل، واقعيتى ثابت وجود دارد كه پيوسته وحدت خود را حفظ كرده و تحولات جسمى را يكى پس از ديگرى پذيرا مى شود و به سير نهايى خود ادامه مى دهد.

چنانچه بخواهيم دليل تجربى فوق را در قالب يك برهان منطقى بريزيم، بايد چنين بگوييم:

1. انسان، همواره يك واقعيت ثابت و پيوسته را به نام «من» درك مى كند.

2. بخش مادى وجود انسان(بدن ، قواى بدنى) ثابت نيست و تمامى سلولهاى بدن انسان در هر هشت سال، عوض مى شود.

نتيجه: واقعيت «من»، بخش مادّى وجود انسان نبوده و هويّتى غير مادّى دارد. زيرا اگر واقعيت انسان در همين ماده وانرژى كه در بدن انسان نهفته است خلاصه گردد، نبايد انسان يك شخصيت ثابت را كه محور انتسابها است در خود احساس كند، و نيز دادگاههاى جهان، نبايد فردى را كه در دوران بيست سالگى خلاف كرده در سن چهل سالگى مجازات كند، زيرا شخصيتى كه با آن جنايت انجام گرفته، نابود شده و اكنون شخصيت ديگرى (بدن سوم و چهارمى) پيدا شده است!


صفحه 188

3. حضور شخصيت به هنگام غفلت از بدن

فرض كنيد انسانى در يك باغ وسيع آرميده و آنچنان آرامش بر اين باغ حكومت مى كند كه چيزى در آن كه انسان را متوجه خود سازد، نباشد، مثلاً نه هوا آنچنان گرم باشد و نه آنچنان سرد كه در او ايجاد ناراحتى نمايد، ونه بادى بوزد و نه نسيمى كه صداى باد و يا حركت برگهاى درختان، در او ايجاد توجه كند، نه مرغى بخواند و نه آهنگ جويبارى به گوش برسد و... و در يك كلام: يك آرامش مطلق دور از غوغاى زندگى بر آن باغ حكومت كند، در اين هنگام به تدريج سعى نمايد ارتباط انديشه را با خارج از خود قطع كند و به تدريج بكوشد تا هر يك از اعضاى بدن را به دست فراموشى بسپارد، در اين موقع كه او در يك فراموشى مطلق بسر مى برد، يك چيز را حاضر مى يابد وآن واقعيت خويشتن است، و اين مى رساند كه در انسان يك واقعيتى است كه در هيچ شرايطى فراموش نمى گردد و اين واقعيت غير از بدن و اعضاى او است كه در زير پرده نسيان و فراموشى قرار مى گيرد.(1)

در تقرير اين برهان نيازى به اين مقدمات گسترده نيست، بلكه مى توان آن را به صورت فشرده ترى نيز بيان كرد، و آن اين كه انسان گاهى ساعاتى در انديشه فرو مى رود، و از همه چيز غفلت مى كند، و چه بسا اگر در مجاورت او حادثه مهمى رخ دهد، به آن توجه نمى نمايد، ولى از يك چيز غفلت نمى كند، وآن شخصيت علمى و تفكرى خويش است و اينكه او انسانى است در حال تفكر، واين مى رساند كه واقعيت آدمى، چيزى وراى بدن واعضاى او است كه در حالت ياد شده، در زير پرده غفلت قرار گرفته اند.


1 . اشارات بوعلى: 2/292ـ 293، شفاء: بخش طبيعيات:282.


صفحه 189

4. روح، در تحقيقات علمى روز

تا كنون با واقعيتى به نام روح كه ماوراى بدن است آشنا شديم.

آنچه گفتيم، يك رشته دلايل تجربى «همه فهم» در اثبات تجرد روح بود كه مى تواند براى غالب افراد، يقين آفرين باشد. هم اكنون براى تكميل مطلب، لازم است به نهضت علمى اى كه در اواخر قرن نوزدهم براى انسان شناسى آغاز شد، اشاره اى كنيم تا همگامى علوم تجربى و فلسفى روشن شود، سپس به بيان داورى هاى قرآن بپردازيم.

در سال 1882 ميلادى جمعى به نام «جميعت بررسيهاى روحى» به رياست استاد «جوميك» استاد دانشگاه «كمبريج» كه از متفكران انگليسى بود تشكيل شد.

اعضاى اين جمعيت عبارت بودند از: «اوليوردلوچ» (كه به «داروين علوم طبيعى» لقب يافته است(1)«ويليام كروكس» شيمى دان بزرگ انگليسى و «فردريك ميرس» و «هورسن» اساتيد دانشگاه «هاروارد» امريكا، «هيزلوپ» استاد دانشگاه «كلمبيا»، و دانشمندان بزرگ ديگرى مانند «عارمى»و «باربت» و «بورمور»و «شارل پيشيه» استاد دانشگاه طب، و رياضى دان بزرگ «كاميل فلاماريون» ستاره شناس فرانسوى و....

اين گروه روى مباحث روحى مطالعه كرده و به تأليف آثار علمى پرداختند، چندانكه در طول مدتى حدود45 سال، پنجاه جلد كتاب بزرگ از طرف آنان در باره موضوع فوق نگاشته شد و بسيارى از مسائل به كمك آنها حل گرديد.


1 . در برابر داروين معروف كه استاد تاريخ طبيعى بود.


صفحه 190

در حقيقت، پروردگار بزرگ در اين عصر دريچه اى از علم به روى بشريت گشود و ثابت شد كه انسان داراى روحى است كه مى تواند، بدون احتياج به بدن، به زندگى و فعاليت مستقل بپردازد.(1)

علم اسپريتيسم) Spritisme)يا ارتباط با ارواح كه در همين قرن پى ريزى شد، پرده از روى جهان ديگر برداشت و به انسان امكان داد كه به نوعى، با آن جهان ارتباط برقرار كند.

از معلومات وحقايقى كه از ناحيه ارواح در جلسات احضار روح براى دانشمندان كشف و مشاهده شد مى توان نتيجه گرفت كه انسان، در ماوراى اين بدن، داراى روحى مستقل است كه هرگزبا مرگ از بين نمى رود و ارتباط ارواح مردگان با ساكنين زمين، بهترين دليل بر استقلال و بقاى روح، و توانمندى بيشتر آنها بر بسيارى از كارها به اذن خداوند است.(2)

اين حركت، كه هنوز هم در غرب ادامه دارد، مى تواند براى اشخاص ديرباور يا كسانى كه غالباً چشم به دستاوردهاى غرب دوخته اند، اطمينان آفرين باشد.

اينك، پس از بيان دلايل فلسفى واشاره به تحقيقات علمى روز، نوبت آن است كه با داورى قرآن نيز درباره واقعيت انسان آشنا شويم.

 


1 . دايرة المعارف، فريد وجدى، ماده «وحى» و ماده «روح».

2 . رك: كتاب «عالم پس از مرگ»، اثر لئون دنى، ص78ـ 82.نقل سخنان فوق از دانشمندان مزبور، به منظور تأييد اصل مطلب آنان است نه تصديق كليه گزارشها و داوريهايشان در امر ايجاد ارتباط با ارواح، يا به تعبير رايج: «احضار ارواح».


صفحه 191

قرآن و تجرّد روح

آيات متعددى از قرآن، بر تجرّد روح از ماده و آثار آن گواهى مى دهد وروشن مى سازد كه حقيقت انسان در اين بدن مادى خلاصه نمى شود، بلكه اين بدن ابزارى بيش نبوده وواقعيت انسان، روح و روان او است. آيات مزبور، فراوان است و تنها به برخى از آنها اشاره مى كنيم:

1.گرفتن جانها به هنگام مرگ

قرآن يادآور مى شود كه خدا جان انسان ها را در حال مرگ ونيز خواب مى گيرد، ولى جان آن كس را كه زمان مرگ او فرا نرسيده، براى مدت معيّنى به كالبد او باز مى گرداند.

(اللّهُ يَتَوّفى الأَنفُسَ حينَ مَوتها وَالّتى لَمْ تَمُتْ فى مَنامِها فَيُمْسِكُ الّتى قَضى عَليهَا المَوت ويُرسل الأُخرى إِلى أَجل مسمّى إِنَّ فى ذلِكَ لآيات لِقَوم يَتَفَكَّرون).(1)

«خدا جانها را به هنگام مرگ و به هنگام خواب به طور كامل مى گيرد، سپس جان آن را كه مرگ او قطعى شده است نگه مى دارد وجان ديگرى را تا مدت معيّنى رها مى سازد، در اين كار براى آنان كه تفكر مى كنند، آيت ها و نشانه ها است».

واژه «توفّى»، به معنى «اخذ» و گرفتن كامل است(نه به معنى ميراندن). وجود اين تعبير در آيه،مى رساند كه به هنگام مرگ، ونيز خواب، واقعيتى وراى بدن وجود دارد كه خدا آن را اخذ مى كند. سپس، جان كسانى را كه مرگ آنها


1 . زمر/42.


صفحه 192

به تقدير قطعى الهى فرا رسيده نگاه مى دارد و روح افراد ديگر را رها مى سازد تا به ارتباط تدبيرى خود نسبت به بدن ادامه دهد. بديهى است اگر شخصيت انسان را همان جنبه خارجى و مادّى او تشكيل مى داد هركز بكار بردن مفاهيمى مانند «اخذ»، «امساك» و «ارسال» صحيح نخواهد بود، زيرا اين مفاهيم در مورد «روح» مى تواند صادق باشد نه بدن مادّى.

2. واقعيت ما نزد خدا است

قرآن از مشركان، كه منكر معاد انسان بودند، شبهه زير را نقل مى كند :

(ءَإِذا ضَلَلْنا فِى الأَرض ءَإِنّا لَفى خَلْق جَديد) .(1)

«آيا آنگاه كه (پس از مرگ) در زمين گُم و پراكنده شديم زندگى جديدى خواهيم داشت؟!».

در حقيقت، اشكال آنان اين بود كه مرگ با پراكندگى اجزاى بدن در سطح زمين همراه بوده و بازگردانيدن همه اجزاء براى ساختن بدن، امرى محال است .

پاسخ قرآن به اين شبهه، شاهدى بر سخن ماست. قرآن مى فرمايد:واقعيت آنان پيش ما است، وآنچه در زمين پخش و پراكنده مى شود واقعيت آنها نيست:

(قُلْ يَتَوّفاكُمْ مَلَكُ المَوت الَّذى وُكِّل بِكُمْ ثُمَّ إِنَّكُمْ إِلى رَبِّكُمْ ترجعُون).(2)

«بگو فرشته مرگ كه براى گرفتن جان شما مأمور شده است، شما را مى گيرد، آنگاه به سوى پروردگار خود باز مى گرديد».


1 . سجده/10.

2 . سجده/11.


صفحه 193

همان گونه كه در آيه نخست يادآور شديم، «توفى» به معنى ميراندن نيست بلكه به معنى اخذ و گرفتن است بر اين اساس، از آيه برمى آيد كه انسان بعد از مرگ، به دو قسمت تقسيم مى شود:

الف: بدن و پيكر ظاهرى، كه با پوسيدن زير خاك و تحولات زمين در جهان پخش مى شود.

ب: واقعيت انسان، كه لفظ «كُم» در «يَتَوفّاكُم» از آن حاكى است فرشته مرگ آن را مى گيرد، و آن در نزدخدا بوده و هرگز در زمين گم نمى شود.

در حقيقت آيه فوق، در مقام پاسخ، به يك برهان علمى اشاره مى كند وآن اينكه: آنچه در روى زمين پخش مى شود پوسته وجود انسان است وآنچه كه واقعيت انسان را تشكيل مى دهد در چنگ ملك الموت بوده و نزد خدا حاضر و باقى است. اين بيان، به روشنى ثابت مى كند كه انسان جز اين بدنى كه مى پوسد، واقعيتى دارد كه هرگز آثار مادّى (مانند پوسيدگى و پخش و گم شدن، به آن راه ندارد).

بنابراين آيات ياد شده و براهين تجربى مزبور، ثابت مى كند كه واقعيت انسان در بدن مادى وى خلاصه نمى شود، بلكه واقعيت او گوهرى فراتر از ماده است كه هرگز تغيير و تحول در آن راه ندارد، و پيوسته باقى و ثابت است.

 


صفحه 194

اصل دوم

حقيقت مرگ چيست؟

روشن شد كه: «واقعيت انسان همان نفس مجرّد از مادّه است و اين واقعيت به علّت پيراستگى از آثار مادّه (مانند انحلال، و پوسيدگى، فساد و تباهى) به مشيت الهى، پس از مرگ بدن، باقى و جاودان است. از آنچه گفتيم، حقيقت مرگ نيز روشن مى گردد. زيرا اگر واقعيت انسان، روانِ جاودان او است، مرگ جز جدايى«روح» از «بدن» به علت تغيير شرايط پيوستگى آن دو به يكديگر، چيز ديگرى نيست.يعنى، روح انسان از نظر كمال به پايه اى مى رسد كه نياز او به بدن، منتفى شده و در شرايطى قرار مى گيرد كه مى تواند به حيات مناسب خود ادامه دهد.

بقاى روح پس از مرگ، يك حقيقت فلسفى و علمى است كه فلاسفه بزرگ جهان مانند سقراط و افلاطون و ارسطو در فلسفه يونان، و ابن سينا و شيخ اشراق و صدر المتألهين در عالَم اسلام، از طريق براهين فلسفى آن را به ثبوت رسانيده و اخيراً نيز در غرب در سايه يك رشته تجربه و آزمايشها در قالب يك حقيقت علمى درآمده است.

اگر در قرن نوزدهم تب مادّيگرى بالا رفت و مسائل ماوراء طبيعت، مانند: خدا، فرشته، روح مجرد، و ديگر عوالم غيبى مورد ترديد قرار گرفت، از آغاز قرن بيستم بلكه كمى پيش از آن، ورق برگشت و با همت روحيّون، دريچه هايى به سوى جهان ماوراى طبيعت گشوده شد، ومسأله اصالت روح و


صفحه 195

بقاى آن پس از مرگ مورد پذيرش قرار گرفت كه در ضمن بيان اصل نخست، به آن اشاره كرديم.

قرآن و بقاى روح

از آنجا كه پايه بررسى ما در اين موضوع، كتاب خدا، و سخنان حضرت رسول (صلى الله عليه وآله وسلم)و جانشينان معصوم او است، جاودانگى و مرگ ناپذيرى روح را از اين ديدگاه تعقيب مى نماييم.

آيات بسيارى در قرآن، صراحتاً بر استمرار حيات انسانى پس از مرگ گواهى مى دهند كه نقل و تفسير آنها در اين مختصر نمى گنجد و لذا به نمونه هايى از آنها، بسنده مى كنيم:

1.شهيدان راه خدا زنده اند

آيات متعددى از قرآن، بر حيات شهيدان در راه حق پس از عبور از كانال مرگ، گواهى مى دهد، كه در اين جا به سه مورد اشاره مى كنيم:

الف:(وَ لاتَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ).(1)

«به افرادى كه در راه خدا كشته مى شوند مرده نگوييد، بلكه آنان زنده اند ولى شما درك نمى كنيد».

بدون توجه به جمله (وَلكِنْ لا تَشْعُرُون) :«شما درك نمى كنيد» ممكن است تصور شود كه مقصود از زنده بودن شهيدان راه خدا، همان حيات


1 . بقره/154.


صفحه 196

اجتماعى آنان است، زيرا اين گروه فداكار، پيوسته در قلوب و افكار مردم جاى داشته و نام و ياد آنان در گنجينه خاطرات باقى است و فداكاريهاى آنان خطوط طلايى صفحات تاريخ ملت ها را تشكيل مى دهد. امّا ذيل آيه، اين پندار را نفى مى كند، زيرا اگر مقصود حيات اجتماعى بود، اين مطلبى نبود كه بر امت اسلامى و بخصوص افراد بيدار و روشن مخفى و پنهان بماند تا خدا بفرمايد(وَلكِنْ لاَ تَشْعُرُون): «شما درك نمى كنيد»، زيرا حيات و زندگى به اين معنى براى نوع مردم قابل درك است.

ب:(وَ لا تَحْسَبَنَّ الّذينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ) .(1)

«افراد كشته در راه خدا را، مرده مپندار، آنان زنده بوده و نزد پروردگار خود روزى مى خورند».

ج:(فَرِحينَ بِما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاّ خوفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ).(2)

«آنها بخاطر نعمتهايى كه خداوند از فضل خود به ايشان بخشيده مسرورند و بخاطر كسانى كه هنوز به آنها ملحق نشده اند خوشوقتند كه نه ترسى بر آنهاست و نه غمى خواهند داشت».

(يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَة مِنَ اللّهِ وَفَضْل وَانّ اللّهَ لا يُضيعُ أَجْرَ المُؤْمنينَ).(3)

«از نعمت هاى الهى ابراز خوشحالى مى نمايند ، و به راستى خداوند، پاداش افراد با ايمان را ضايع نمى سازد».

آيات فوق ، از نظر صراحت معنى و قاطعيت دلالت در درجه اى بسيار بالا قرار دارند، و خداوند در اين آيات، شهيدان راه حق را نه تنها حىّ و زنده خوانده ، بلكه به صراحت آنان را از آثار جسمانى و معنوى حيات، كاملاً


1 . آل عمران/171ـ 169.

2 . آل عمران/171ـ 169.

3 . آل عمران/171ـ 169.


صفحه 197

برخوردار شمرده است، زيرا روزى خوردن شهيدان، و شادمان و خوشحال بودن آنان، بترتيب از آثار جسمى و روحى افراد زنده است.

2. مؤمن سوره يس پس از مرگ سخن گفت

حضرت مسيح(عليه السلام)سه نفر مبلّغ به شهرى اعزام كرد. مردم شهر به انكار دعوت آنان پرداختند، و تنها يك تن كه از اطراف شهر آمده بود به آنها ايمان آورد مردم به سوى شخص مزبور هجوم آورده و او را كشتند، و او پس از كشته شدن چنين پيام فرستاد:

(إِنِّي آمَنْتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُون*قِيلَ ادْخُلِ الجَنَّةَ قالَ يا لَيْتَ قَومِي يَعْلَمُونَ* بِما غَفَر لِي رَبِّي وَ جَعَلَني مِنَ المُكْرَمينَ) .(1)

«وى گفت: من به خداى شما (فرستاده ها) ايمان آوردم، (به علت همين ايمان) به او گفته شد: وارد بهشت شو. وى گفت: اى كاش قوم من مى دانستند كه خداى من، مرا بخشيد و گرامى داشت».

مقصود از بهشتى كه او را وارد آن نمودند، بهشت برزخى است نه اخروى، به دليل اينكه وى آرزو مى كند كه اى كاش قوم من مى دانستند كه خدايم مرا بخشيد وگرامى داشت. آرزوى او مبنى بر آگاهى قومش از حال او با جهان آخرت كه حجاب و پرده ها از برابر ديدگان انسان ها برداشته مى شود، و افراد از وضع يكديگر آگاه مى باشند، مناسب نيست، بلكه چنين نا آگاهى با اين جهان مناسب است كه انسان هاى اين نشأت از وضع انسانهاى نشأت ديگر آگاهى ندارند و آيات قرآن بر اين مطلب گواهى مى دهند.


1 . يس/25ـ27.


صفحه 198

گذشته از اين، آيات بعدى روشن مى سازد كه پس از درگذشت و بخشيده شدن و دخول او به بهشت، چراغ زندگى قوم او در اين جهان با يك صيحه آسمانى خاموش گشت، چنانكه مى فرمايد:

(وَ ما أَنْزَلْنا عَلى قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُنْد مِنَ السَّماءِ وَ ما كُنّا مُنْزلينَ) .

«بر قوم او، بعد از وى سپاهى از آسمان نفرستاديم و هرگز چنين نمى كرديم».

(إِنْ كانَتْ إِلاّ صَيْحَةً واحِدَةً فَإِذاهُمْ خامِدُونَ).(1)

«چيزى نبود، جز يك صيحه ناگهانى، كه همگى به خاموشى گراييدند!».

از اين دو آيه استفاده مى شود كه پس از ورود او به بهشت، قوم وى در اين جهان مى زيستند كه ناگهان مرگ، آنان را فرا گرفت و چنين بهشتى، جز بهشت برزخى چيزى نمى تواند باشد.

3. فرعونيان بر آتش عرضه مى شوند

(النّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوّاً وَ عَشِيّاً وَيَومَ تَقُومُ السّاعة أدخِلُوا آلَ فِرْعَونَ أَشَدَّ العَذابِ). (2)

«آل فرعون صبح و عصر، بر آتش، نشان داده مى شوند،و روزى كه آخرت برپا مى گردد حكم مى شود كه آل فرعون را بر سخت ترين عذاب وارد سازيد».

با توجه به مفاد دو بخش آيه، بقا و حيات آنان در جهان برزخ روشن مى گردد، زيرا:

پيش از رسيدن قيامت، صبح و عصر بر آتش عرضه و نشان داده مى شوند، ولى پس از برپا گشتن قيامت به سخت ترين عذاب وارد مى گردند.


1 . يس/28ـ29.

2 . غافر/46.


صفحه 199

اگر ذيل آيه نبود (وَ يَومَ تَقُومُ السّاعة) ، مفاد بخش نخست چندان روشن نبود، ولى با توجه به ذيل آيه، روشن مى گردد كه مقصود همان عذاب دوران برزخ است و گرنه تقابل دوجمله صحيح نخواهد بود.

4.امت نوح پس از غرق شدن، وارد آتش شدند

(مِمّا خطيئاتِهِمْ أُغْرِقُوا فأُدْخِلُوا ناراً فَلَم يَجِدُوا لَهُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ أَنْصاراً).(1)

«به سبب خطاهايى كه مرتكب شده بودند، غرق شدند و در نتيجه وارد آتش گشتند، وجز خدا،براى خود كمك و ياورى نديدند».

ممكن است تصور شود كه، ورود آنان به آتش چون قطعى بود از اين جهت به لفظ ماضى آورده شد (فأُدْخِلُوا ناراً) ، ولى يك چنين تأويل، علاوه بر اينكه بدون شاهد صحيح نيست، بر خلاف ظاهر آيه مى باشد.

اگر مقصود اين بود ، لازم بود به جاى (فادخلوا) «ثمّ ادخلوا» بگويد زيرا بنابر اين احتمال، ميان غرق در اين جهان و ورود به آتش در روز رستاخيز ساليان درازى فاصله وجود دارد.

بنابر اين تأويل، باز ناچاريم جمله (فَلَمْ يَجِدُوا) را كه حاكى از گذشته است، نيز تأويل كرده و از طريق محقق الوقوع بودن تفسير كنيم و بگوييم چون محقق الوقوع بود از اين جهت جمله «لم يجدوا» كه بر گذشته دلالت مى كند آورده است والاّ حقيقت آن در آينده تحقق خواهد پذيرفت اين همه تأويل بدون شاهد، صحيح نيست.


1 . نوح/25.


صفحه 200

ما در اين جا به همين مقدار اكتفا مى كنيم، و تفصيل بيشتر را به محل ديگر وامى گذاريم.

حيات برزخى در حديث اسلامى

آنچه كه تاكنون درباره حيات برزخى گفتيم همگى از نظر قرآن مجيد بود، در سخنان پيامبر خدا و پيشوايان معصوم (عليهم السلام)، حيات برزخى به صورتى گسترده بيان شده و اين موضوع، در كتابهاى حديثى و اعتقادى بابى را به خود اختصاص داده است كه نمونه هايى از آن را گلچين مى نماييم:

1. پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)در بخش پايانى از زندگى خويش، به قبرستان بقيع مى رفت و با آنان چنين سخن مى گفت:

«السّلام عليكم دار قوم مؤمنين، أنتم لنا فرط وإنّا بكم لاحقون، ليهنّئ لكم ما أصبحتم فيه».(1)

«درود بر شما كه در جايگاه با ايمان قرار گرفته ايد، شما بر ما سبقت جسته ايد و ما هم به زودى به شما مى پيونديم، بر شما گوارا باد نعمتى كه در آن قرار داريد».

2. تلقين ميت كه از مسلمات فقه اسلامى است، نشانه وجود حيات در كسانى كه جهان فانى را به سوى ديار باقى ترك گفته اند، تلقين كننده به هنگام تلقين، ميت را با نام و نشانش صدا مى زند و مى گويد: آنگاه كه فرشتگان ،مأموران خدا سراغت آمدند و از خدا و دين و پيامبر و امام تو سؤال كردند، بگو:

« رضيت باللّه ربّاً وبالإسلام ديناً وبمحمّد (صلى الله عليه وآله وسلم)نبيّاً وبعلىّ إماماً».


1 . ابن سعد، طبقات:2/204; ابن هشام، سيره:3/642; مفيد، ارشاد: 95.


صفحه 201

« خشنودم كه خدا پروردگار من، واسلام آيين من، و محمد پيامبرم وعلى بن ابى طالب امام من مى باشد».

همه اينها حاكى است كه مرگ، فقط انتقال از جهانى به جهان ديگر است، و ميّت در آنجا مى بيند و مى شنوند و چه بسا با بازماندگان سخن مى گويد.

در اين رابطه به ترجمه تلقين اهل سنت كه در كتابهاى خود آورده اند بسنده مى كنيم:

مؤلف«الفقه على المذاهب الأربعه»مى نويسد:مستحب است، پس از دفن ميت و صاف كردن خاكهاى قبر، او را با كلمات زير تلقين داد: تلقين دهنده بايد نام ميت و نام مادر او را بگويد و اگر نام مادر او را نمى داند نام حواء را ببرد، سپس او را مخاطب قرار داده و بگويد: به ياد آر عهد و پيمانى را كه با آن از دنيا خارج شدى و آن عبارت است از گواهى بر يگانگى خدا و رسالت حضرت محمد، و اينكه بهشت و دوزخ و رستاخيز حق بوده و روز رستاخيز فرا مى رسد و خداوند همه را برمى انگيزد. و اينكه،به خدايى خدا، و حقانيت اسلام، و نبوت پيامبر و پيشوايى قرآن، و قبله بودن كعبه و برادرى افراد با ايمان، راضى هستى.(1)

غزالى در «احياء العلوم» و شوكانى در «نيل الأوطار» مى نويسند:«و يستحب التلقين» و حديث زير را نقل مى كنند:

سعيد بن عبد اللّه مى گويد در احتضار أبو امامه باهلى، من بر بالين او


1 . الفقه على المذاهب الأربعة:1/ 387 (فقط در اين ميان مالكى ها تلقين را مكروه مى شمارند).


صفحه 202

بودم، به من وصيت كرد كه او را به نحوى كه پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)دستور داده است تلقين دهم. پيامبر دستور داده است هر موقع از دفن افراد فارغ شديد يك نفر بر بالين او قرار گرفته، او را به نام خود و نام مادرش خطاب كند. زيرا او مى شنود ولى پاسخ نمى گويد. سه بار اين كار را تكرار كند و به او بگويد: «أُذكرْ ما خرجتَ عليه من الدنيا شهادة أن لا إله إلاّ اللّه و انّ محمّداً رسول اللّه و أنّك رضيتَ باللّه ربّاً و بالإسلامِ ديناً و محمّد نبيّاً و بالقرآنِ إماماً». سپس افزود: در اين موقع دو فرشته سؤال كننده او را ترك مى كنند و به يكديگر مى گويند چرا بنشينيم؟ تمام آنچه را مى خواستيم به او تلقين شد....(1)

اصل سوم

ارتباط دوجهان با يكديگر

بررسى هاى پيشين دو اصل را ثابت كرد:

1. واقعيت انسان، همان نفس مجرّد و روح جاودان اوست.

2. مرگ پايان زندگى نيست، بلكه دريچه اى به جهان ديگر بوده و انسان پس از مرگ، زندگى جاودانه دارد.

اصل سومى كه آن نيز در اين بحث از اهميت والايى برخوردار است، وجود رابطه ميان اين جهان وجهان برزخ است. زيرا ممكن است تصور شود كه بين اين دو نوع زندگى، حائلى استوار، مانع از مشاهده و استماع كلمات است.

در اثبات اين اصل، از تجربيات غربيان در باره ارواح صرف نظر مى كنيم، چه،ممكن است برخى از آن آزمونها قابل اعتماد نباشد و فقط مسأله


1 . احياء العلوم:4/476; نيل الأوطار:4/139، تأليف شوكانى.


صفحه 203

را از دريچه وحى وروايات رسول خدا و جانشينان او تعقيب مى كنيم.

آيات قرآنى از وجود رابطه بين ما و كسانى كه در جهان برزخ بسر مى برند، پرده برمى دارند و ما در اينجا برخى از اين آيات را مطرح مى كنيم تا روشن شود چگونه ميان اين دو نوع زندگى، رابطه وجود دارد و كسانى كه از پل مرگ عبور كرده و گام در جهان ديگر نهاده اند هنوز پيوند خود را با ما قطع نكرده اند (و اگر هم اين حكم قانون كلى نباشد درباره گروهى قطعى و ثابت است).

1. صالح با ارواح قوم خود سخن مى گويد

از آياتى كه گواهى مى دهد كه ارتباط بشر با گذشتگان، باقى و برقرار است، آيه مربوط به مذاكره صالح(عليه السلام)با هلاك شدگان از قوم خود مى باشد:

(فَعَقَرُوا النّاقَةَ وَعَتَوا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ وَ قالُوا يا صالِحُ ائْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنتَ مِنَ المُرْسَلين).

«شتر را (كه معجزه صالح بود) پى كردند و از دستور پروردگار خود سرپيچيدند و گفتند: اى صالح اگر پيامبرى، عذابى كه به ما وعده مى دهى بياور».

(فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دارِهِمْ جاثِمين) .

«پس زلزله اى (بر اثر صيحه آسمانى) آنان را فرا گرفت(1)و در خانه هاى خويش بى جان افتادند».


1 . در برخى از آيات علت نابودى آنان صيحه آسمانى(هود/6) و در برخى ديگر صاعقه (فصلت/17) و در اين دو آيه زلزله معرفى شده است و جمع آيات به اين طريق است كه صيحه شديد آسمانى، با صاعقه و زلزله همراه بوده است.


صفحه 204

(فَتَولّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا قَومِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رَسالَةَ رَبِّي وَ نَصَحْتُ لَكُمْ وَ لكِنْ لا تُحِبُّونَ الناصِحين) .(1)

«آنگاه از آنان دورى نمود و گفت: اى قوم، من پيامهاى خداوند را رسانيدم ولى شما ناصحان را دوست نمى داريد».

در مفاد آيات سه گانه دقت كنيد:

آيه نخست، حاكى است كه قوم صالح، از او، درخواست عذاب الهى كردند.آيه دوم حاكى است كه عذاب الهى فرا رسيد و همه آنان را نابود كرد. و بالأخره، آيه سوم حاكى است كه حضرت صالح پس از مرگ و نابودى و نداى آنان با جمله (يا قَوم) به ايشان گفت: من پيامهاى الهى را رسانيدم ولى شما نصيحت گويان را دوست نمى داريد.

گواه روشن بر اينكه حضرت صالح پس از نابودى با آنان سخن گفت،سه چيز است:

1. چينش نظم آيات به شكلى كه گفته شد.

2. حرف «فا» در لفظ «فَتَولى» كه دالّ بر ترتيب است، يعنى پس از نابودى آنان، از آنها روى برتافت و به آنان چنين گفت:

3.جمله (ولكن لا تحبُّون الناصحين)مى رساند كه آنان آنچنان در عناد و شقاوت فرو رفته بودند كه پس از مرگ نيز داراى چنين روحيه بودند كه افراد پند ده و اندرزگو را نيز دوست نمى داشتند.

ظاهر آيه اين است كه او با ارواح امت خود به طور جدّى سخن مى گويد و آنان را مورد خطاب قرار مى دهد و از عناد مستمرّ آنان كه پس از مرگ نيز با


1 . اعراف/77ـ79.


صفحه 205

آنان همراه بود خبر مى دهد، و مى گويد: هم اكنون نيز ناصحان را دوست نمى داريد.

سؤال:خطاب صالح به قوم خود، جدّى نبوده، بسان سخن گفتن غزل سرايان با در و ديوار معشوق است.

پاسخ: كسى مفاد آيه را بر زبان حال حمل كند و بگويد اين نوع خطاب، از قبيل خطابات عاشقان وغزل سرايان است كه، در و ديوار را مورد خطاب قرار مى دهند، از روشن ترين مصاديق تفسير به رأى و نوعى پيشداورى غلط است.

حقيقت تفسير به رأى اين است قبلاً عقيده اى را اتخاذ نموده سپس به خاطر حفظ آن، ظاهر آيه را تأويل و مطابق عقيده خود معنى كنيم چون قائل اين نظر، ارتباط ميان دو جهان را منتفى مى داند، به ناچار به چنين تفسيرى روى آورده است.

پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)در حقّ اين گروه گفته است:

«مَنْ فَسَّرَ القرآنَ بِرَأْيِهِ فَلْيَتَبَوَء مَقْعَدَهُ مِنَ النار».(1)

هركس قرآن را به رأى پيشين خود تفسير كند جايگاهى براى خود از آتش اتخاذ كند.

سؤال: حضرت صالح در اين خطاب با گروه باقى مانده از قوم خود سخن مى گويد، يعنى آنان كه به او ايمان آورده و جان به سلامت آورده بودند.

پاسخ: اين احتمال بسيار ضعيف بلكه بى پايه است زيرا اگر طرف خطاب گروه با ايمان باشند كه از قوم او باقى مانده اند پس چرا در ذيل آيه


1 . اين حديث را محدثان اسلامى به اتّفاق نقل كرده اند.


صفحه 206

مى گويد: (وَلكِنْ لا تُحِبُّونَ الناصِحين) :« شماها پند دهندگان را دوست نداريد».

2. شعيب با ارواح قوم خود سخن مى گويد

(فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دارِهِمْ جاثِمين).(1)

«زمين لرزه آنان را فرا گرفت، و در خانه هاى خود هلاك شدند».

(الّذِينَ كَذَّبُوا شُعَيْباً كَأنْ لَمْ يَغْنَوا فِيهَا الّذينَ كَذَّبُوا شُعَيْباً كانُوا هُمُ الَخاسِرينَ). (2)

«گروهى كه شعيب را تكذيب كردند، تو گويى در آن ديار نبودند. گروهى كه او را تكذيب كردند، زيانكاران بودند».

(فَتَولّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا قَومِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي وَنَصَحْتُ لَكُمْ فَكَيْفَ آسى عَلى قَوم كافِرينَ) . (3)

«از آنان روى برتافت و گفت: اى قوم من، من پيامهاى خدايم را به شما رسانيدم و شما را نصيحت كردم .چگونه بر گروهى كه كافرند، اندوه بخورم؟».

شيوه استدلال در اين آيه با آيه هاى مربوط به قوم صالح يكى است.

3. پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)با ارواح انبياء سخن مى گويد

( وَسْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا أَجَعَلْنا مِنْ دونِ الرَّحْمنِ الِهَةً يُعْبَدُونَ).(4)

«از پيامبران پيشين بپرس آيا غير از خداى رحمان، خدايى قرار داديم كه مور پرستش قرار گيرد؟».


1 . اعراف/91.

2 . اعراف/92.

3 . اعراف/93.

4 . زخرف/45.


صفحه 207

ظاهر آيه اين است كه پيامبر مى تواند با پيامبران گذشته، كه در جهان ديگر بسر مى برند، تماس گرفته و از آنان پرسش كند، و تا دليل عقلى بر امتناع سؤال از آنان گواهى ندهد ،ما حق نداريم دست از اين ظاهر برداريم.

سؤال: مقصود سؤال از علماى يهود و نصارى است، چنانكه در آيه ديگر مى فرمايد:

(فَإِنْ كُنْتَ فِي شَكّ مِمّا أنْزَلْنا إِلَيْكَ فَسْئَلِ الّذِينَ يَقْرَؤُنَ الكِتابَ مِنْ قَبْلِكَ لَقَدْ جاءَكَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ) .(1)

«اگر در آنچه به تو فرو فرستاديم شك و ترديد دارى از كسانى كه كتابى را كه پيش از تو نازل گرديده است مى خوانند بپرس،به تحقيق، حق بر تو از جانب خدا نازل گرديده است».

پاسخ: اين احتمال بسيار ضعيف است زيرا:

اوّلا، تفسير آيه اى با آيه ديگر در صورتى صحيح است كه آيه نخست داراى ابهام باشد، ولى اگر آيه مورد نظر از هر نوع ابهامى خالى باشد جهت ندارد از ظاهر آيه دست برداريم و آن را تأويل نماييم و بگوييم: مقصود، سؤال از دانشمندان يهود و نصارى است. زيرا هيچ منافات ندارد كه پيامبر از هر دو گروه سؤال كند، بالأخص كه اين دو راه، براى دو گروه باشد به اين بيان كه، سؤال از پيامبران پيشين، مخصوص خود پيامبر باشد و سؤال از علماى اهل كتاب، مربوط به امت، به اين معنى كه خطاب، متوجه پيامبر است، ولى هدف، دعوت امت به سؤال كردن از علماى مزبور مى باشد.

گواه روشن بر اينكه خداوند در اين دو آيه دو راه پيش پاى پيامبر گذارده، اين است كه در آيه سوم راه سومى را نشان مى دهد و مى گويد:


1 . يونس/94.


صفحه 208

(وَ لَقَدْآتَيْنا مُوسى تِسْعَ آيات بَيِّنات فَسْئَلْ بَنِي إِسرائيلَ إِذْ جاءَهُمْ فَقالَ لَهُ فِرْعَونُ إِنِّي لاظنُّكَ يا مُوسى مَسْحُوراً). (1)

«ما به موسى نُه معجزه داده ايم، از فرزندان اسرائيل سؤال كن موقعى كه موسى به سوى آنان بازگشت فرعون به او گفت من ترا جادو زده مى پندارم».

در اين آيه سخن از خود بنى اسرائيل است، نه گروه علما و افرادى كه كتاب مى خوانند.و هرگز ما حق نداريم كه بى جهت آيه سوم را نيز تأويل كنيم.

ثانياً: آيه نخست حاكى است كه مقصود سؤال از تمام پيامبران پيشين مانند نوح و ابراهيم و ... است، در حالى كه آيه دوم مربوط به دانشمندان يهود و نصارى است، كه مى توانند با مراجعه به كتب خود (عهدين)، سؤال پيامبر را پاسخ بگويند و آنچه خدا به پيامبران آنها دستور داده است در اختيار پيامبر ما و امت بگذارند. در اين صورت وجهى ندارد كه ما مفهوم وسيع آيه نخست را در محدوده علماى اهل كتاب يعنى يهود و نصارى (كه پيوند آنها تنها با پيامبران خود باقى بود نه با پيامبران ديگر)، منحصر كنيم.

ثالثاً: آيه مورد بحث، در سوره زخرف است و اين سوره (به اتفاق مفسران و به گواهى مضمون آن) از سوره هاى مكى است،و در محيط مكه از علما و دانشمندان اهل كتاب و يا گروه مؤمن به آنان، خبر چشم گيرى نبود كه پيامبر به آنان مراجعه كند.

 


1 . اسراء/101.


صفحه 209

حيات برزخى در احاديث

بحث قرآنى ما در موضوع فوق به پايان رسيد. وجود ارتباط با جهان برزخ، در احاديث اسلامى نيز به طور گسترده اى مطرح شده است كه ما به جهت اختصار، به ذكر پاره اى روايات قطعى اكتفا مى كنيم:

1.پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)با كشته شدگان بدر سخن مى گويد

جنگ بدر به پايان رسيد، و كفّار قريش با دادن هفتاد كشته و هفتاد اسير پا به فرار نهادند. پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)اسلام دستور داد كشته هاى مشركان را در چاهى بريزند و وقتى اجساد آنان در ميان چاه ريخته شد، آنان را يك يك به نام صدا زد و گفت: اى عُتْبه،اى شَيْبه،اى اميه،اى ابو جهل و... آيا آنچه را كه پروردگار شما وعده داده بود، حق و پابرجا يافتيد؟! من آنچه را كه پروردگارم وعده كرده بود حق و حقيقت يافتم. در اين موقع گروهى از مسلمانان به پيامبر گفتند: آيا كسانى را كه مرده اند صدا مى زنيد؟! پيامبر فرمود: شماها از آنان شنواتر نيستيد، لكن آنان قدرت بر جواب ندارند.

ابن هشام مى گويد: پيامبر در آن لحظه خطاب به مقتولين كشته شدگان كفار قريش فرمود:

ـ چه بستگان بدى براى پيامبر بوديد؟! مرا تكذيب كرديد، در حاليكه ديگران مرا تصديق نمودند; مرا از زادگاهم بيرون كرديد، در حاليكه مردم ديگر مرا پناه دادند; با من به جنگ برخاستيد ولى ديگران مرا كمك كردند. آيا آنچه را كه پروردگار وعده كرده بود حق و پا برجا يافتيد؟!


صفحه 210

شعر به پديده رنگ جاودانى مى بخشد

ماجراى سخن گفتن پيامبر با كشتگان قريش از نظر تاريخ و حديث اسلامى، امرى مسلّم است و محدثان و مورخان اهل تسنن و شيعه همگى آن را نقل كرده اند . اين مطلب، حتى در اشعار شاعران آن روزگار نيز منعكس شده است:

حسان بن ثابت، شاعر عصر رسالت است كه از طريق بيان و شعر، حقايق را بازگو مى كرد و اسلام و مسلمانان را كمك مى نمود. وى، كه خوشبختانه ديوانش نيز چاپ شده است، درباره واقعه بدر قصيده اى دارد كه در ضمن آن به ماجراى فوق اشاره كرده است:

يُنادِيهم رسولُ اللّه لمّا *** قَذَفْناهم كباكب(1) في القَليبِ

ألم تَجدوا كلامي كانَ حقاً؟! *** و أمرُ اللّه يأخذ بالقلوبِ

فما نطقُوا ولو نطقُوا لقالوا *** صَدَقْتَ و كنتَ ذا رأي مُصيب(2)

«هنگامى كه آنان را دسته جمعى در چاه ريختيم، پيامبر به آنان گفت: آيا كلام مرا حق نيافتيد و فرمان خدا قلوب و دلها را مى گيرد . آنان سخن نگفتند و البته اگر مى گفتند، چنين پاسخ مى دادند: راست گفتى و نظر تو


1 . الكباكب: جماعات.

2 . ديوان حسان/13ـ14.


صفحه 211

صائب بود».

هيچ جمله اى نمى تواند صريح تر از اين باشد كه پيامبر فرمود: شما از آنان شنواتر نيستيد، منتها آنان قدرت بر پاسخ ندارند:«ما أنتُم بأسمعَ مِنْهُم» .هيچ بيانى نمى تواند گوياتر از اين باشد كه پيامبر آنان را يك يك به نامهاى مخصوص خويش صدا بزند و با آنان بسان دوران حياتشان سخن بگويد.

هيچ مسلمانى حق ندارد اين فصل مسلّم از تاريخ اسلام را به علت يك پيشداورى غلط انكار كند و بگويد چون اين امربا عقل قاصر مادى من سازگار نيست، پس صحيح نيست! در اينجا، متن قسمتى از اين مكالمه را نقل مى كنيم تا افرادى كه به زبان عربى آشنايى دارند ببينند كه عبارت پيامبر در اين قسمت چقدر گويا و روشن است:

«فلمّا ألقاهم في القليبِ وَقفَ عليهم رسُولُ اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم)فقال: يا أهلَ قليب هَلْ وَجدتُم ما وعَدَكُم ربُّكم حقّاً فانّي قد وجدتُ ما وعدني ربّي حقّاً فقال له أصحابه يا رسول اللّه أتكلّم قوماً موتى؟! فقال لهم: لقد علموا انّ ما وعدهم ربّهم حقّاً...».(1)


1 . سخن گفتن پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)با سران شرك كه اجساد آنان در چاهى ريخته شده بود از مسلّمات تاريخ و حديث است، از ميان محدثان گروهى آن را نقل كرده اند كه به برخى اشاره مى كنيم:

صحيح بخارى، ج5، در سرگذشت جنگ بدر، ص 97، 98 و110; صحيح مسلم، ج4، كتاب «جنت»، ص 77; سنن نسائى، ج4، ص 89 و 90; مسند امام احمد، ج2، ص 131; سيره ابن هشام، ج1، ص 639; مغازى واحدى، ج1، غزوه بدر; بحار الأنوار، ج19، ص 346.


صفحه 212

2. مراسم تلقين

مراسم تلقين كه در بخش پيش از آن بهره گرفتيم، علاوه بر آنكه گواه بر حيات جاودانه بشر پس از مرگ است، نشانه وجود رابطه بين ما و درگذشتگان نيز هست. مسأله وجود رابطه به قدرى روشن است كه طبق نقل بخارى از انس بن مالك از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، آن كس كه در قبر نهاده مى شود صداى كفشهاى تشييع كنندگان نيز به گوش او مى رسد.

گفتگوى(1) ابو بكر و على بن ابى طالب (عليه السلام)با پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)آنگاه كه به لقاء اللّه پيوست نيز مؤيّدى بر وجود ارتباط ميان انسان و جهان ديگر است.

ابن هشام در سيره خود مى نويسد: روزى كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)در گذشت، ابوبكر به بالين پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)آمد روپوش صورت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)را كنار زد و او را بوسيد و به او چنين گفت:

«بأبى أنت وأُمّى أمّا الموتة التى كتب اللّه عليك فقد ذقتها ثمّ لن تصيبك بعدها موتة أبداً».(2)

«پدر ومادرم فداى تو مرگى كه خدا بر تو نوشته بود چشيدى، سپس پس از اين مرگى نخواهى داشت.»، آنگاه صورت حضرت را پوشاند.

امير مؤمنان (عليه السلام)نيز آنگاه كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)را غسل داد به او چنين خطاب كرد:

پدر ومادرم فداى تو باد! با مرگ تو رشته نبوت و وحى الهى و اخبار آسمانها كه هرگز با مرگ كسى بريده نمى شود، قطع گرديد. اگر نبود اينكه ما


1 . صحيح بخارى:2/90، باب الميت يسمع خفق النعال.

2 . سيره ابن هشام2/656.


صفحه 213

را به شكيبايى در برابر ناگواريها دعوت فرموده اى آنچنان در فراق تو اشك مى ريختم كه سرچشمه اشك را مى خشكانيدم ;ولى حزن و اندوه ما در اين راه، باقى و مستمرّ است و اين اندازه در راه تو بسيار كم است و جز اين چاره نيست. پدر و مادرم فداى تو باد، ما را در سراى ديگر يادآورى كن و در يادخود نگاهدار!(1)

چه جمله اى بالاتر و روشن تر از اينكه امام مى گويد:

«أُذكرنا عندَ ربِّك واجعلنا من بالك» :ما را پيش پروردگار ياد كن، و ما را به خاطر بسپار.

اين حديثها و دهها نظاير آن به روشنى گواه مى دهند كه ارتباط انسان با جهان ديگر، باقى و برقرار است.

حيات برزخى در كلمات فقيهان ومحدثان

حيات برزخى از اصول اعتقادىِ همه مسلمانان جهان است ، و شخصيتهاى مشهور و پر نفوذ اسلام كه در رساله هاى خود به تبيين عقايد اسلامى پرداخته اند آن را جزو مسلّمات گرفته اند. ذيلاً به برخى كلمات دانشمندان نامدار اهل سنّت اشاره مى كنيم:

1. احمد بن حنبل (متوفاى 241) مى گويد: عذاب قبر حق است و از دين و خداى شخص ميّت سؤال مى شود، و او جايگاه خود را در دوزخ و يا بهشت مى بيند، همچنانكه سؤال قبر نيز به وسيله دو فرشته، واقعيّت دارد.(2)


1 . بأبى أنت و أُمّى يا رسول اللّه لقد انقطع بموتك ما لم ينقطع بموت غيرك من النبوة والأنباء وأخبار السماء...(نهج البلاغه عبده، خطبه 230).

2 . احمد بن حنبل: السنة: 50.


صفحه 214

2. ابوجعفر طحاوى (متوفاى 321) مى نويسد: ما به عذاب قبر درباره كسى كه شايسته اين عذاب است ايمان داريم، همچنان كه به سؤال دو فرشته در قبر درباره خدا و دين و پيامبر از ميّت، اعتقاد داريم، به نحوى كه در روايات از رسول خدا وارد شده است.

3. ا(1)بوالحسن اشعرى (متوفاى260ـ 324) در رساله اى كه در عقايد تنظيم كرده مى نويسد: ما به عذاب قبر ،حوض كوثر،ميزان، صراط و برانگيخته شدن مردگان پس از مرگ، معتقديم.(2)

4. بزدوى(متوفاى 331) مى نويسد: سؤال دو فرشته در قبر، نزد اهل سنت حق است و فرد مؤمن، قدرت پاسخ دادن به آنان را دارد.(3)

5. امام رازى در تفسير آيه (وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالّذى لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ) مى نويسد: اين آيه گواه بر حيات برزخى انسانها قبل از رستاخيز است. چنانكه اين گفتار پيامبر نيز كه مى فرمايد: قبر باغى از باغهاى بهشت و يا گودالى است از حفره هاى دوزخ است، گواهِ ديگرِ اين حقيقت است.

سپس مى افزايد: اخبار در عذاب و ثواب قبر، قريب به حدّ تواتر است.(4)

6. ابن تيميه(متوفاى 726) مى گويد: احاديث صحيح و متواتر بر بازگشت روح به بدن هنگام سؤال، دلالت دارد.(5)


1 . ابو جعفر طحاوى: شرح العقيدة الطحاوية، قسمت متن:396.

2 . الابانه، اصل 26.

3 . اصول الدين:165، مسأله 48.

4 . فخر رازى، مفاتيح الغيب:4/146و 149.

5 . ابن قيم الجوزيه: الروح: 50.


صفحه 215

7. تفتازانى (متوفاى 791) آيات سه گانه زيرا را گواه بر وجود حيات برزخى مى داند:

الف: (النّار يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدوّاً وَعَشِيّاً) .(1)

«آل فرعون روز و شب پيش از رستاخيز بر آتش عرضه مى شوند».

ب: (اغرقُوا فَأُدْخِلُوا ناراً).(2)

«قوم نوح به كيفر خطاهاى خود در آب غرق شدند سپس وارد آتش گشتند».

ج: (رَبّنا أَمَتْنا اثْنَتَيْنِ وَأَحْيَيْتَنَا اثْنَتيْنِ).(3)

«گفتند خدايا ما را دوبار زنده كردى و دوبار ميراندى».

احياى نخست، احياى پس از مرگ در عالم برزخ است.و احياى دوم نيزبه هنگام نفخ صور است. يعنى تمام برزخيان پيش از روز رستاخيز مى ميرند و بعداً به وسيله نفخ صور برانگيخته مى شوند.(4)

كلام دانشمندان مشهور اهل سنت را آورديم. از نظر شيعه نيز، «حيات برزخى» ، امرى مسلّم بوده و در اين زمينه، همين بس كه بزرگانى چون شيخ صدوق و شيخ مفيد آن را جزو عقايد شيعه نوشته اند.(5)

 


1 . غافر/46.

2 . نوح/25.

3 . غافر/11.

4 . شرح المقاصد:5/112ـ114.

5 . شرح عقايد صدوق:44 و أوائل المقالات، ص 49، چاپ تبريز.


صفحه 216

 


صفحه 217

10

 

 

توسل

به پيامبر و اولياى الهى

 


صفحه 218

 


صفحه 219

توسل به پيامبر و اولياى الهى

جهان آفرينش بر اساس «نظام علت و معلول» آفريده شده است: هر پديده اى در جهان به دنبال سبب ويژه اى، پديد مى آيد و در عين حال خود آن پديده نيز در پديده هاى ديگر اثر مى گذارد، و تأثير سبب در مسبَّبها به امر الهى و طبق مشيت او صورت مى پذيرد. خداى متعال، اين نظام را آفريده و ميان پديده ها رابطه علت و معلول را پديد آورده است.

شك نيست كه خورشيد انرژى پخش مى كند، ماه نور مى افشاند، آتش حرارت پس مى دهد، و... .

هر يك از اين علل مادّى در اثرى كه از خود نشان مى دهند، مؤثرند و نوعى رابطه ميان خورشيد و ماه و آتش و آثار برخاسته از آنها موجود است.و مجموع اثر ومؤثّر نيز، مخلوق خدا بوده و اوستكه اين پيوندها را ميان پديده ها ايجاد كرده و به همگى وجود بخشيده است(لهذا، گاه از بابِ «سبب سوزى»، اسباب عادى را از كار مى اندازد و مثلاً آتش را بر حضرت ابراهيم (عليه السلام)گلستان مى سازد، تا نشان دهد كه مسبّب و مؤثر اصلى و حقيقى، اراده اوست).

از اين بيان نتيجه مى گيريم: هر پديده اى كه در جهان مشاهده مى كنيم، در عين حال كه نتيجه يك پديده مادّى است وفعل آن شمرده مى شود، فعل خدا نيز مى باشد و اين دو امر، كوچكترين منافاتى با يكديگر ندارند، زيرا خداوند مؤثّر «مستقل» و فاعلِ«خويشكار و خود بنياد» است،


صفحه 220

در حالى كه پديده هاى مؤثر در جهان همگى ذاتاً «غير مستقل» و از حيث وجود و تأثير، «وابسته» به غير(=خدا)يند.

در حقيقت، وجود پديده، از جانب خداست ولى اين امر، به تقدير الهى، از مجراى خاصّى (علل طبيعى ومادى) در جهان تحقق مى پذيرد.

چه خوش مى گويد آقاى سيد احمد رضوى ملقب به «اديب پيشاورى»(متوفى 1349ش) شاعرِ فلك پيماىِ قرن اخير:

تويى اى خداوند جان آفرين *** به هر پيكر اندر روان آفرين

سپهر رونده،روان از تو يافت *** روان، هستى جاودان از تو يافت

فروغِ هر اختر ز خورشيد توست *** جهان نغمه چنگ ناهيد توست

تن وجان، نگاريده كِلكِ توست *** يكى دُرج(1) و ديگر دُرِ سِلكِ(2) توست

جهان، يكسره طور سيناى توست *** همه طورِ پر از تجلاّى توست

همگى مى دانيم يكى از مراتب توحيد، «توحيد در خالقيت» است، بدين معنى كه آفريدگارى جز خداوند نيست.در عين حال توحيد در


1 . دُرج: ظرفى كه زنان جواهر آلات خود را در آن مى گذارند.

2 . سلك: رشته مرواريد.


صفحه 221

خالقيت، به معناى نفى تأثيرگذارى علتهاى مادّى و طبيعى در جهان نيست، بلكه معناى آن اين است كه: «خالقيت مستقل و متكى بر خويش» فقط از آن خداست و اثر گذارى ديگر پديده ها، تنها در پرتو مشيت و اذن او صورت مى پذيرد.

در برخى از آيات، به هر دو نوع تأثيرگذارى، اشاره شده است. مثلاً فعل واحدى را در حاليكه به انسان نسبت مى دهد، به خدا نيز نسبت مى دهد در حاليكه يك فعل جز يك فاعل نمى تواند داشته باشد، امّا چون اين دو فاعل، در طول يكديگر قرار داشته و يكى جنبه «اصلى» و ديگرى جنبه «تَبَعى» دارد، ـ لذا ـ منافاتى با هم ندارند.

قرآن خطاب به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)مى فرمايد:

(وَما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلكِنَّ اللّهَ رَمى).(1)

«هنگامى كه تير انداختى، تو تير نينداختى، بلكه خداوند تير انداخت».

بدين گونه، قرآ ن يك فعل را به دو فاعل نسبت مى دهد:

1. به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم): (إِذْ رَمَيْتَ) .

2. به خداوند: (ولكنَّ اللّه رَمى) .

هر دو نسبت نيز، صحيح و پابرجاست. زيرا فاعليّت پيامبر هم با «حول و قوه خدا» صورت گرفته و لذا نسبت فعل به هر دو صحيح مى باشد.

اينكه فعل واحدى، در عين نسبت به خدا به فرد ديگر نيز نسبت داده شود، در قرآن زياد به چشم مى خورد و ما دو نمونه ديگر را يادآور مى شويم:


1 . انفال/17.


صفحه 222

1. قرآن، نگارش اعمال را در يكجا به فرشتگان نسبت مى دهد(1) و در جاى ديگر همان عمل را به خدا.(2)

2. در يكجا، گرفتن جان بشر را كار فرشتگان مى شمارد،(3) و در جاى ديگر همين پديده را به خدا نسبت مى دهد.(4)

آيات ياد شده،حاكى از آن است كه نظام آفرينش بر محور يك رشته علّتها و معلولها،يا اسباب و مسبَّبات مى گردد و پديده ها روى هم ديگر اثر مى گذارند. در عين حا ل، مجموع اين نظام، وابسته به خدا بوده و در پرتو مشيت و اراده او، به حيات خود ادامه مى دهد، و «اگر نازى كند، درهم بريزد جمله قالبها». در معنى، كليّه اجزاى نظام كه به صورت علت و سبب تجلى مى كند، سپاه الهى بوده و به فرمان او انجام وظيفه مى كنند. و از شمار اين سپاه جز خدا كسى آگاه نيست.(وَمَا يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلاّ هُو).(5)

با توجه به اين بيان، رهنمود صريح وحى الهى( مبنى بر اينكه:مؤثر در جهان خلقت خداست)هرگز با دستاورد دانش بشرى (پديده ها در يكديگر اثر مى گذارند) كوچكترين تضادى ندارد، و آنان كه وحى را با علم در تعارض مى بينند يا وحى الهى را صحيح تفسير نمى كنند يا برداشت آنان از دانش هاى


1 . (بَلى وَرُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُون) (زخرف/80): «فرستادگان ما نزد آنند و اعمال آنها را مى نويسند».

2 . (وَاللّهُ يَكْتُبُ ما يُبيِّتُون) (نساء/81): «خدا آنچه را كه شبانه در سر مى پرورند مى نگارد».

3 . (حَتّى إِذا جاءَأَحَدَكُمُ المَوتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا) (انعام/61): «آنگاه كه اجل يكى از شما فرا رسيد فرستادگان ما جان او را مى گيرند».

4 . (اللّهُ يَتَوفَّى الأَنْفُسَ حينَ مَوتِها) (زمر/42):«خدا جانها را به هنگام مرگ مى گيرد».

5 . مدثر/31.


صفحه 223

روز غير صحيح است.

به عبارت ديگر:هر دو اصل زير، صحيح و پابرجاست:

1. توحيد در خالقيت، و اينكه در پهنه هستى، خالق و آفريدگار و مؤثر مستقل و خود بنياد، جز خدا نيست.

2. علل امكانى و پديده هاى طبيعى منشأ يك رشته آثار و افعالند، و تأثير گذارى هر يك از آنها، به فرمان خدا و بر اساس مشيت اوست.

اگر مى بينيم كه گاهى دو اصل فوق، منافىِ يكديگر تلقّى مى شوند، از آن روست كه برخى توحيد در خالقيت را به صورت غير صحيح تفسير كرده و بغلط مى پندارند كه هيچ مؤثر اصلى و تبعى جز خدا وجود ندارد، و علل طبيعى نقشى در آثار ويژه خود ندارند(=نظريه فرقه اشاعره) يا اينكه كسانى از سوى ديگر غلطيده و به اشتباه، علل طبيعى را، در تأثيرگذارى، مستقل مى انگارند(=نظريه مادّيها).

مسلّماً هر دو برداشت باطل بوده و مصداق افراط و تفريط اند. نادرستى برداشت دوم كه بر جهان بينى تنگ مادّى استوار است، نياز به توضيح ندارد، زيرا طرف سخن ما در اين بررسى، با الهيّونى است كه جهان بينى مادى را باطل مى دانند، سخن در نادرستى برداشت اول است كه برخى از متكلمان، آن را برگزيده اند، در حاليكه قرآن آشكارا برنقش علل طبيعى تصريح مى كند، و هم بالوجدان آثار پديده ها در يكديگر، محسوس و قابل لمس است.

چگونه مى توان تأثير علل مادّى را در پديده ها ناديده گرفت، در صورتى كه وحى الهى به آن تصريح مى كند و فى المثل آب را در پرورش گياهان مؤثر مى داند، چنانكه مى فرمايد: (الَّذِى جَعَلَ لَكُمُ الأَرضَ فِراشاً وَالسَّماءَبِناءً وَأَنْزَلَ


صفحه 224

مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمراتِ رِزْقاً لَكُمْ).(1)

«خدايى كه زمين را براى ما گسترانيد و آسمان را برافراشت، و از آسمان آبى فرود آورد و به سبب آن (دقت كنيد) از ميوه ها رزقى براى شما بيرون آورد».

جلال الدين مولوى در اين مورد مى گويد:

دست پنهان و قلم بين خط گذار *** اسب در جولان و ناپيدا سوار

گه بلندش مى كند گاهيش پست *** گه درستش مى كند گاهى شكست

گه يمينش مى برد گاهى يسار *** گه گلستانش كند گاهيش خار

تير پران بين و ناپيدا كمان *** جان ما پيدا و پنهان جان جان

تير را مشكن كه اين تير شهى است *** نيست پرتابى ز شصت آگهى است

ما رميت از رميت گفت حق *** كار حق، بر كارها دارد سبق(2)

بنابراين، مشيت الهى بر اين تعلق گرفته است كه بشر در عين اعتقاد بر اينكه همه چيز از جانب اوست، مقاصد خود را از طريق تحصيل اسباب به دست آورد.


1 . بقره/22.

2 . مثنوى، دفتر دوم، ص 133.


صفحه 225

اين اصل وضابطه، بر امور معنوى نيز حاكم است. لذا فيض الهى به نام هدايت غالباً به طور مستقيم از خدا به انسان نمى رسد، بلكه راهنمايى خدا از طريق ايجاد اسبابى مانند فطرت و آفرينش، عقل و خرد، پيامبران و رسولان، و علما و دانشمندان صورت مى پذيرد. قرآن مجيد، با اينكه در موارد متعدد هدايت را فعل خدا شمرده و سخن از (يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَيَهْدِي مَنْ يَشاءُ) (1) مى گويد، مع الوصف پيامبر را از هدايتگران دانسته و با تأكيد مى فرمايد:

(وَإِنَّكَ لَتَهْدِى إِلى صِراط مُسْتَقيم).(2)

«تو به راه راست هدايت مى كنى».

و منافات هم ندارد كه هدايت، از آنِ هر دو باشد وهدايت كه در اصل، فعل الهى است، به پيامبر نيز كه وسيله و واسطه انجام آن است نسبت داده شود.

كوتاه نظرانى كه افراد را در تحصيل اسباب نكوهش مى كنند و آن را با توكل و رازقيّت خداوند منافى مى دانند فهمشان در معارف قرآنى قاصر است ومعارف دقيق اسلامى را درست تفسير نكرده اند.

كوبيدن درهاى اسباب و اصرار بر تحصيل آنها، با توكل و توحيد در آفريدگارى و كردگارى، كمترين منافاتى ندارد .زيرا در ديده موحّد تحصيل گر، اسباب رنگ تَبَعى و ظِلّى دارند و او هر نوع تأثير گذارى و تأثير پذيرى در اشيا و پديده هاى جهان را، مظهر اراده فاعل مطلق و خالق جهان مى داند.

ضمناً از اين حيث، ميان خواسته هاى مادى و معنوى نيز فرقى


1 . فاطر/8.

2 . شورى/52.


صفحه 226

نيست.لذا قرآن دستور مى دهد كه جامعه با ايمان، به دنبال تحصيل وسيله برود:

(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَابْتَغُوا إِليهِ الوَسيلَةَ وجاهِدُوا في سَبيلهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُون).(1)

«اى افراد با ايمان از تقوا پيشه كنيد و براى رسيدن به او وسيله اى دست و پا كنيد (توسل جوييد) و در راهش جهاد كنيد باشد كه رستگار شويد».

اكنون بايد ديد مقصود از «تحصيل وسيله» كه در آيه فوق به آن امر شده چيست؟

فرهنگ نويسان زبان عرب براى لفظ «وسيله»، سه كاربرد ذكر كرده اند:

1. مقام و منزلت . درحديث است كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: «براى من از خدا وسيله بطلبيد».(2)

2. تقرّب به درگاه الهى است.(3)

3.تحصيل اسباب تقرّب، تا در سايه آن به خدا تقرّب جوييد.(4)

مسلماً معنى اول مقصود نيست. زيرا مطابق روايات، مقام و منزلت پيامبر نزد خداوند، مقام منحصر به فردى است كه جز پيامبر، كسى حائز آن مقام نخواهد شد.

طبعاً بايد آيه را به يكى از دو معنى اخير تفسير كرد و ظاهراً مراد از آيه، همان معنى سوم است. به گواه اينكه پس از امر به تحصيل وسيله، فرمان جهاد مى دهد كه سبب تقرّب ووسيله براى نزديكى به خدا است. از خطبه


1 . مائده/35.

2 . مجمع البيان:2/188.

3 . لسان العرب: ماده وسل.

4 . نهايه: 5، ماده وسل.


صفحه 227

اميرمؤمنان (عليه السلام)نيز چنين بر مى آيد كه آن حضرت وسيله را به معنى تحصيل سبب براى تقرب به درگاه الهى گرفته است: «انّ أفضلَ ما توسّل به المتوسِّلونَ إلى اللّه تعالى الإيمانُ به وبرسوله والجهاد في سبيله...واقام الصلاة فانّها الملة وإيتاء الزكاة».

«بهترين (1)چيزى كه متوسلان به خدا توسل مى جويند ايمان به خدا و به رسول او و جهاد در راه خدا و... به پا داشتن نماز كه آن طريقه و شريعت است و دادن زكات مى باشد».

حضرت در اين خطبه از فرايضى شرعى نام مى برد كه همگى سبب و مايه تقرب به خداست.

آيه فوق ما را به «حكم خرد»، راهنمايى و ارشاد مى كند و مى گويد: بشر براى تحصيل مقاصد معنوى مانند تقرب به خدا، بسان تحصيل مقاصد دنيوى بايد چنگ به اسباب بزند، و منهاى سبب، تحصيل مسبَّب امكان پذير نيست.

چيزى كه هست وسيله بودن اشيا در امور معنوى را بايد خود شرع معيّن كند. زيرا عقل بشر در اين مورد نارساتر از آن است كه وسيله تقرب و مغفرت و غيره را بدست آورد و نبايد پنداشت كه با اين آيه به تنهايى مى شود بر مسئله توسل به انبيا و اوليا استدلال كرد. اين آيه، يك اصل كلى را كه خرد نيز بر آن حاكم است يادآور مى شود، امّا اينكه چه چيز سبب تقرب،مغفرت ، يا برآوردن نيازهاى معنوى مى گردد براى خرد روشن نيست و بايد آن را خود شارع معين كند. چنانكه امام (عليه السلام)در خطبه ياد شده روى ايمان به خدا و رسول و


1 . نهج البلاغه، خطبه 110.


صفحه 228

جهاد در راه وى و نماز و ز كات انگشت گذارد.

اينك، وقت آن رسيده است كه اقسام توسّل را بيان نموده و سپس حكم آنها را( از حيث استوارى و نااستوارى) از ديدگاه كتاب و سنت معلوم سازيم.

توسل، انواع واقسامى دارد كه ذيلاً يادآور مى شويم:

1. توسل به اسما و صفات خدا

يكى از اقسام توسل، خواندن خداوند به اسما و صفات اوست. اين نوع توسل در روايات، بالأخص در ادعيه اهل بيت(عليهم السلام)، فوق العاده بارز و چشمگير است.

در اين مورد به دو حديث بسنده مى كنيم:

1. ترمذى در سنن خود از بريده نقل مى كند، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)شنيد مردى چنين مى گويد:« اللّهمّ انّى أسألك بانّى أشهد أنّك أنت اللّه لاإله إلاّ أنت، الأحد، الصمد، الذي لم يلد ولم يولد، ولم يكن له كفواً أحد».

«خدايا من از تو درخواست مى كنم به گواهيم بر اينكه تو آن خدايى هستى كه جز تو خدايى نيست، تو احد و صمد هستى كه نه مى زايد و نه زاييده شده است و نه براى او مانندى يافت مى شود».

فقال النبي: لقد سألت اللّه باسمه الأعظم الذى إذا دُعى به أجاب، وإذا سُئل له أعطى.(1)

پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: تو خدا را به وسيله اسم اعظم او خواندى، كه اگر او


1 . سنن ترمذى:5/515، شماره 3475.


صفحه 229

به آن اسم خوانده شود اجابت مى كند و اگر از او چيزى خواسته شود عطا مى نمايد.

2. در دعايى از امام باقر و صادق (عليهما السلام)چنين وارد شده است :

«اللّهمّ انّي أسألك باسمك العظيم الأعظم، الأعزّ الأجلّ الأكرم الذي إذا دُعيتَ به على مغالق أبواب السماء للفتح بالرحمة انفتحت، وإذا دُعيتَ به على مضايق أبواب الأرض للفرج انفرجت، وإذا دعيت به على العسر لليسر تيسّرت».(1)

«خدايا من از تو سؤال مى كنم به نام بزرگ و بزرگتر، گرامى تر و برترت، نامى كه اگر به آن نام بر درهاى بسته آسمان براى باز شدن، خوانده شوى باز مى شود، واگر به آن نام بر گشايش درهاى زمين خوانده شوى گشوده مى گردد، و اگر به آن نام براى آسانى خوانده شوى آسان گردد».

دعاى جوشن كبير نمونه اى بارز از اين نوع توسل است كه همگان در شبهاى قدر مى خوانيم.

2. توسل به قرآن كريم

يكى از راههاى توسل اين است كه انسان قرآن را بخواند و به وسيله آن از خدا حاجت بطلبد. در حقيقت، اين نوع توسل، توسل به فعل خدا است، زيرا قرآن ، كلام خداست كه بر قلب رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)نازل شده است.

احمد بن حنبل از عمران بن حصين نقل مى كند كه از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)شنيدم مى فرمود:


1 . طوسى، مصباح المتهجد:374.


صفحه 230

«اقرأوا القرآن واسألوا اللّه تبارك وتعالى به قبل أن يجيئ قوم يسئلون به الناس».

«قرآن ر(1)ا بخوانيد و از خدا به وسيله آن سؤال كنيد، پيش از آنكه گروهى بيايند به وسيله آن از مردم سؤال كنند».

دقت و امعان نظر در حديث فوق نكته اى را روشن مى سازد، و آن اينكه: توسل به هر موجودى كه نزد خدا منزلت و كرامت داشته باشد جايز است، لذا در شبهاى قدر مستحب است انسان قرآن را باز كند واين دعا را بخواند:

«اللّهمّ انّي أسألك بكتابك المنزل وما فيه، وفيه اسمك الأكبر و أسماؤك الحسنى...».(2)

«پروردگارا من از تو به وسيله اين كتابى كه فرو فرستاده اى، و آنچه در آن است سؤال مى كنم. پروردگارا نام بزرگت و اسماى زيبايت در اين كتاب هست...».

3. توسل به عمل صالح

در آغاز بحث روشن گرديد كه در تحصيل آرمانهاى دنيوى، كار تعيينِ سبب به عهده خرد است. خرد آدمى در پرتو تجربه، سبب مناسب را از غير آن باز مى شناسد و في المثل مى داند كه رفع گرسنگى و تشنگى بترتيب در گرو خوردن غذا و نوشيدن آب صورت مى گيرد.ولى در امور معنوى اسباب(به طور شايد و بايد)از خرد برنمى آيد و اين كار نياز به هدايت شارعِ آگاه از غيب دارد


1 . مسند احمد بن حنبل:4/445.

2 . ابن طاووس، اقبال:41.


صفحه 231

و اصولاً بدون تعيين او نمى توان به چيزى متوسل شد، زيرا توسل به سببى كه شرع بر آن صحه ننهاده است نوعى «بدعت» به شمار مى رود. لذا يك فرد مسلمان در امور معنوى بايد به اسبابى متوسل شود كه در كتاب و سنت وارد شده است.

توسل به عمل صالح كه سومين نوع از توسل است تلويحاً در قرآن و صراحتاً در اخبار وارد شده و خلاصه آن اين است كه اگر انسان عملى را براى خدا انجام داده، چنانچه مشكلى پيدا كند مى تواند به پاسِ عمل صالح مزبور، از خداوند متعال بخواهد كه مشكل او را برطرف كند. بلكه مى توان گفت انسان هرگاه عمل پاكى را انجام مى دهد، در همان حال مى تواند به آن توسل جويد و از خالق هستى درخواست حاجت نمايد. ذيلاً به چند شاهد تاريخى در اين زمينه توجه كنيد:

1. ابراهيم (عليه السلام)هنگام بناى خانه توحيد( كه عمل صالح به شمار مى رود) از خدا خواست او و فرزندش را تسليم فرمان خويش قرار دهد:

(وَإِذْ يَرفع إِبراهيمُ القَواعدَ مِنَ البَيتِ وَإِسماعيلُ ربَّنا تَقَبّلْ مِنّا إِنَّك أَنْتَ السَّميعُ العَليمُ*رَبَّنا وَاجعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَمِنْ ذُرّيّتنا أُمّة مُسْلِمةً لَكَ وَأَرِنا مَناسِكَنا وَتُبْ عَلَيْنا إِنَّكَ أَنْتَ التوّابُ الرَّحيم) .(1)

«هنگامى كه ابراهيم و اسماعيل پايه هاى خانه را بالا مى بردند (مى گفتند): پروردگارا، از ما بپذير كه در حقيقت،تو شنواى دانايى.پروردگارا، ما را تسليم (فرمان) خود قرار ده، و از نسل ما، امتى فرمانبردار (پديد آر)، و آداب دينى را به ما نشان ده، و بر ما ببخشاى كه تو توبه پذير مهربانى».


1 . بقره/127ـ128.


صفحه 232

مى بينيم كه ابراهيم و فرزندش، اسماعيل، عمل صالحى انجام مى دهند(يَرفع إِبراهيم القواعد...) و در آن حال، از خداوند چند چيز را درخواست مى كنند:

أ: پذيرش اين عمل از هر دو (تقبّل منّا) .

ب:روح تسليم در برابر فرمان او:(واجعَلنا مُسلمين لك) .

ج: آموزش مناسك حج: (وَأَرِنا مَناسِكنا) .

د: توجه و رحمت خداوند بر آنان:(تُبْ عَلَيْنا) .

2. در آيه ديگر مى خوانيم كه:

(الّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنا إِنَّنا آمنّا فاغفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَقِنّا عذابَ النّارِ).(1)

«مؤمنان مى گويند: خدايا ما ايمان آورديم پس گناهان ما را ببخش و ما را از عذاب آتش باز دار».

در اين آيه به عمل صالح با جمله (انّنا آمنّا)، و به درخواست حاجت از خداوند با جمله (فاغفر لَنا ذُنوبنا) اشاره شده است.

چنانكه يادآور شديم، آيات قرآن بر جواز توسل به عمل صالح، تلويحاً دلالت دارد.ولى در روايات، توسل به عمل صالح به صورت روشن مطرح شده است. محدثان اسلامى از فريقين، يادآور شده اند كه سه فرد با ايمان در بيابان گرفتار باران و غيره شده و به غارى پناه بردند. مع الأسف بر اثر ريزش باران صخره عظيمى از بالاى كوه كنده و سرازير شد و در غار را پوشاند. در اين موقع يكى از آنان گفت: راستگويى مايه نجات ما است، بياييد هر كدام از


1 . آل عمران/16.


صفحه 233

ما عمل صالحى را كه انجام داده ايم بازگو كنيم و از خداوند به حرمت و بركت آن عمل صالح، درخواست فرج كنيم. هر يك از آن سه نفر عمل ارزنده اى را كه براى خدا انجام داده بودند متذكر شدند، و توسل آنان به اعمال صالح خويش سبب شد كه سنگ به قدرت الهى كنار برود و درِ غار به رويشان باز گردد.

محدث برقى (متوفاى 274) پس از يادآورى اين مطلب مى گويد:

يكى از آنان گفت: خدايا تو مى دانى به زن زيبايى مبلغى پرداختم او نيز آماده كام گيرى شد، امّا من به ياد آتش دوزخ افتادم و آن مجلس را ترك كردم، در اين موقع صخره كمى عقب رفت.

ديگرى گفت: من گروهى را برا ى كار اجير كرده بودم و قرار بود كه به هر يك نيم درهم مزد بدهم. به هنگام فراغ از عمل يكى از آنان از من يك درهم تمام طلب كرد و دليلش اين بود كه من كار دو نفر را انجام داده ام. من به گفتار او ترتيب اثر ندادم و او چيزى نگرفت و بيرون رفت و من با پول او (به ضميمه امكانات خودم) كشاورزى كردم و سود بردم. وقتى از اين مسأله آگاه شد سراغ من آمد من به او ده هزار درهم پرداختم و اين كار را براى رضاى تو انجام دادم. در اين موقع صخره باز هم كمى عقب رفت.

سومى گفت: من براى پدر ومادرم ظرف شيرى آوردم و هر دو را در حال خواب ديدم. با خود فكر كردم كه اگر ظرف را بر زمين نهاده و خانه را ترك كنم ممكن است مگس يا پشه اى در آن وارد شود. از طرفى هم دوست نداشتم آنها را از خواب بيدار كنم. لذا به همين حالت ايستادم تا اينكه آنان بيدار شدند و


صفحه 234

شير را ميل كردند. در اين موقع صخره از درِ غار به كلّى كنار رفت و راه باز شد.

اين(1) سرگذشت را محدثان شيعه و سنّى با اختلافاتى نقل كرده اند.

4.توسل به دعاى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)

رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)شريفترين و گرامى ترين انسانى است كه خدا آفريده است. آيات قرآنى به مقام و منزلت پيامبر اشارات فراوانى دارند كه نقل آنها در اين مختصر نمى گنجد.

در منزلت پيامبر كافى است كه بدانيم خدا او را مايه مصونيت مردم از عذاب مى شمارد و تصريح مى كند كه تا او در ميان مردم است خدا آنان را با نزول عذاب مجازات نمى كند:

(وَما كانَ اللّه ليُعذّبَهُم وَأَنْتَ فيهِمْ وَما كانَ اللّهُ مُعذِّبَهم وهُمْ يَسْتَغْفرون).(2)

«هرگز خدا آنان را تا تو در ميان آنان هستى مجازات نمى كند، همچنانكه آنان و اتا زمانى كه طلب آمرزش مى كنند عذاب نمى كند».

در عظمت پيامبر كافى است كه خدا نام او را در كنار نام خود و اطاعت او را در كنار اطاعت خويش قرار داده است:

(وَمَنْ يُطِعِ اللّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْفازَ فَوزاً عَظيماً).(3)

اين آيات وآيات ديگر همگى از كرامت و منزلت آن حضرت حكايت


1 . اين سرگذشت را محدثين فريقين نقل كرده اند، بخارى، صحيح:4/173، كتاب الأنبياء، باب 53 و كتاب بيع، باب 98; نور الثقلين:3، نقل از محاسن برقى; طبرسى، مجمع البيان: 3/52.

2 . انفال/33.

3 . احزاب/71.


صفحه 235

مى كند; منزلتى كه براى آن نظيرى در صفحه آفرينش نيست.براى همين مقام قدسى كه پيامبر در پيشگاه خدا دارد، دعاى او رد نمى شود، لذا به گنهكاران دستور داده شده كه به محضر پيامبر بروند و از او درخواست كنند كه در حقّ آنان استغفار كند:

(وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ جاؤُوكَ فَاستَغْفَرُوا اللّه وَاستَغفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّاباً رَحِيماً).(1)

«هرگاه آنان زمانى كه بر خويش ستم كرده اند نزد تو بيايند و از خدا طلب مغفرت كنند،و پيامبر نيز براى آنان طلب مغفرت كند، خدا را توبه پذير و رحيم خواهند يافت».

از برخى از آيات استفاده مى شود كه پيامبران ديگر نيز از شأن و منزلتِ وساطت در پيشگاه الهى، برخوردار بوده اند. به عنوان نمونه فرزندان يعقوب آنگاه كه خطاى آنان آشكار گشت به پدر گفتند:

(يَا أَبانَا استَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنّا كُنّا خاطِئين* فَقالَ سَوفَ استَغْفِرُ لَكُمْ رَبّي انَّهُ هُوَ الغَفُورُ الرَّحيم).(2)

«پدرجان براى مغفرت گناهان ما از خداوند طلب آمرزش كن; ما خطاكار بوديم. يعقوب گفت: به زودى از پروردگارم طلب مغفرت خواهم كرد، همانا او آمرزنده و رحيم است».

در جواز اين نوع توسل، جاى هيچ بحث و گفتگويى نيست و مخالفتى با آن، به چشم نمى خورد. چيزى كه مهم است آگاهى از سبب استجابت دعاى پيامبران است.

مسلماً ريشه استجابت دعاى پيامبران را بايد در روح پاك و نفس كريم او و قرب ايشان نسبت به خداوند جستجو كرد. به پاس اين كرامت معنوى است


1 . نساء/64.

2 . يوسف/97ـ98.


صفحه 236

كه خداوند دعاى پيامبران را مى پذيرد.

بديهى است كه دعاى برخاسته از روح پاك و قلب مملّو از مهر الهى، بدون چون و چرا به هدف اجابت مى رسد.

اگر سخنى باشد، در جواز توسل به پيامبر در حال ممات اوست. و با توجه به آنچه كه در بخش زيارت گفتيم، دانسته شد كه فرقى بين حيات و ممات پيامبر نيست و حضرتش در هر دو حالت، قادر به طلب مغفرت از درگاه الهى است. تفصيل آن در توسل ششم خواهد آمد.

5. توسل به دعاى برادر مؤمن

قرآن گواهى مى دهد كه فرشتگان در حق افراد با ايمان دعا مى كنند:

(الّذِينَ يَحْمِلُونَ العَرشَ وَمَنْ حَولَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَيُؤْمِنُونَ بِهِوَيَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا). (1)

«كسانى كه عرش خدا را حمل مى كنند وآنها كه پيرامون آنند، به سپاس پروردگارشان تسبيح مى گويند و به او ايمان دارند و براى كسانى كه ايمان آورده اند طلب آمرزش مى كنند».

اين تنها فرشتگان نيستند كه براى افراد با ايمان دعا مى كنند، بلكه قرآن(با لحنى جانبدارانه) از دعاى مؤمن در حق مؤمن نيز گزارش مى دهد :

(وَالّذِينَ جاءُوا مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنا اغْفِرْ لَنا وَلإِخْواننا الَّذِينَ سَبَقُونا بالإِيمانِ وَلا تَجْعَلْ في قُلُوبِنا غِلاًّ لِلَّذينَ آمَنُوا رَبَّنا إِنَّكَ رَؤوفٌ رَحيمٌ).(2)

«و نيز كسانى كه بعد از آنان (مهاجران و انصار) آمدند مى گويند: پروردگارا، بر ما و بر آن برادرانمان كه در ايمان آوردن بر ما پيشى گرفتند ببخشاى، و در دلهاى ما نسبت به كسانى كه ايمان


1 . غافر/7.

2 . حشر/10.


صفحه 237

آوردند (هيچ گونه) كينه اى مگذار! پروردگارا، تو حقّاً رئوف و مهربانى».

از آيات فوق استفاده مى شود كه دعاى حاملان عرش و نيز مؤمنان در حق افراد با ايمان، شايستگى اجابت دارد، بنابراين مى سزد كه انسان آگاه به چنين سببى متوسل شود يعنى از فرشتگان و برادران مؤمن خويش درخواست دعا كند.

در استحباب درخواست دعا از برادر مؤمن، همين بس كه پيامبر از امت خواهش كرده است در حق او دعا كنند:

«اسألوا اللّه لي الوسيلة فانّها منزلة في الجنة لا تنبغى إلاّ لعبد من عباد اللّه وأرجو أن أكون أنا هو فمن سأل لي الوسيلة حلّت له الشفاعة».(1)

«براى من از خدا وسيله بطلبيد، و آن مقامى است در بهشت كه جز بر يكى از بندگان خدا شايسته نيست و اميدوارم كه من همو باشم. هر كس براى من چنين مقامى بطلبد شفاعت من بر او حلال مى گردد».

از آنجا كه اين نوع توسل نيز مورد اتفاق امت اسلامى است ما به همين مقدار اكتفا مى كنيم.

6.توسل به دعاى رسول خدا پس از رحلت

مباحث گذشته ثابت كرد كه در عصر حيات پيامبر، درهاى رحمت به روى گنهكاران باز بود، و آنان به حكم آيه (وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظلموا...)مى توانستند به حضور پيامبر برسند، و از او بخواهند كه در باره آنان طلب آمرزش كند.

قرآن منافقان را به علت اينكه از اين درياى بيكران رحمت بهره


1 . صحيح مسلخ: 2/4، كتاب صلاة، باب 6 ; ترمذى: سنن:5، حديث 589، كتاب معاقب.


صفحه 238

نمى گيرند، نكوهش مى كند و مى فرمايد:هر موقع به آنان گفته مى شود نزد رسول خدا برويد تا درباره شما طلب آمرزش كند،امتناع مىورزند.(1)

جاى اين سؤال وجود دارد كه: آيا، با رحلت رسول خدا، اين باب رحمت و اين فيض مغفرت بسته شده است و ديگر هيچ مسلمانى نمى تواند در روضه پيامبر از او بخواهد كه در حقّ وى طلب آمرزش كند، يا اين فيض بسان دوران حيات آن حضرت، همچنان جريان دارد؟!يعنى هم اكنون نيز مسلمانان هنگام تشرف به حرم شريفش مى توانند از وى درخواست دعا كنند، و آيه ياد شده (وَلو انّهُمْ إِذ ظلموا أَنفسهم...)هر دو حالت(حيات و ممات پيامبر) را فرا مى گيرد؟

در پاسخ بايد گفت: مسلمانان جهان از عصر صحابه و تابعان تا به امروز، عملاً اين باب رحمت را باز مى دانند و زائران روضه مطهره هم اينك پس از تقديم سلام و درود به پيشگاه ارجمند پيامبر، آيه ياد شده را تلاوت مى كنند و ضمن استغفار به درگاه الهى، از پيامبر نيز مى خواهند كه درباره آنان طلب آمرزش كند، و هر فردى در هر زمانى كه به حرم آن حضرت مشرف شود زائران را در اين حالت مى يابد.

گذشته از سيره عملى مستمّر مسلمين بر درخواست دعا از حضرت، زيارتنامه آن حضرت نيز كه سنى و شيعه آن را نقل كرده اند حاوى درخواست مزبور است. براى جلب اطمينان خواننده گرامى، سخنان برخى از آنها را نقل مى كنيم تا روشن شود كه علماى بزرگ در روزگارهاى ديرينه بسان امروز پيوسته به دعاى حضرت توسل مى جسته اند:


1 . (وَإِذا قيلَ لَهُمْ تَعالَوا يَسْتَغْفر لَكُمْ رَسُولُ اللّه لَوَّوا رُؤُوسَهُم) (منافقين/5).


صفحه 239

1. زكريا محيى الدين نَوَوى(631ـ 676) مى نويسد:زائر رو به رسول خدا كند و درباره خويش به او متوسل شود، و به وسيله او به سوى خدا شفاعت جويد و از زيباترين چيزها همان است كه ماوردى، قاضى ابوالطيب، و ديگر اساتيد ما از عُتبى با تحسين نقل كرده اند.

عتبى مى گويد: من نزد قبر رسول خدا بودم مردى از بيابان آمد و گفت: السّلام عليك يا رسول اللّه، سمعت اللّه يقول: (ولو أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنفسهُمْ جاؤوكَ فَاستَغْفروا اللّهَ وَاستَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّه تَوّاباً رَحيماً) وقد جئتك مستغفراً من ذنبى مستشفعاً بك إلى ربّى.(1)

«سلام بر تو اى رسول خدا، شنيدم خدا مى فرمايد: هرگاه آنان بر خويش ستم كنند و نزد تو بيايند و از خدا طلب آمرزش كنند و رسول خدا نيز براى آنان درخواست مغفرت كند، خدا را توبه پذيرِ مهربان خواهند يافت. اى رسول خدا، اينك من به نزد تو آمدم، از گناهم استغفار مى كنم و تو را شفيع به سوى پروردگارم قرا رمى دهم».(2)

تصور نشود كه تنها نووى وچند نفر از اساتيد وى، به صحت درخواست دعا از پيامبر، قائل شده اند; محدثان و فقيهان ديگر نيز اين شيوه از زيارت را در كتابهاى خود نقل كرده اند.

2. ابن قدامه حنبلى (متوفاى 620) در آداب زيارت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)ضمن طرح اين مطلب كه: « زيارت قبر پيامبر مستحب است»، از ابو هريره


1 . نووى: مجموع (شرح مهذب شيرازى:8/256، چاپ مكتبه ارشاد، جده. نظير اين رويداد سه روز پس از رحلت رسول خدا نيز رخ داده است كه تفصيل آن را قبلاً در بخش «زيارت» آورديم، و تعدّد واقعه بسيار محتمل است.

2 . نووى: مجموع (شرح مهذب شيرازى:8/256، چاپ مكتبه ارشاد، جده. نظير اين رويداد سه روز پس از رحلت رسول خدا نيز رخ داده است كه تفصيل آن را قبلاً در بخش «زيارت» آورديم، و تعدّد واقعه بسيار محتمل است.


صفحه 240

نقل مى كند كه پيامبر فرمود: هر كس به من سلام كند من پاسخ سلام او را مى گويم.سپس از عتبى ، سرگذشت عرب مزبور كه در گزارش نووى خوانديم نقل مى كند.(1) هدف وى از نقل اين داستان نيز آن است كه زيارت آن حضرت به اين شيوه صورت پذيرد.

3. سمهودى از كتاب «المستوعب» نگارش محمد بن عبد اللّه سامرى حنبلى كيفيت زيارت آن حضرت را چنين نقل مى كند:

السّلام عليك يا رسول اللّه، السّلام عليك يا نبى اللّه... اللّهمّ إنّك قلت في كتابك لنبيّك (صلى الله عليه وآله وسلم): (وَلَو أَنَّهُمْ إِذ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ جاؤوكَ)وانّي قد أتيت نبيّك مستغفراً، فأسألك أن توجب لي المغفرة كما أوجبتها لمن أتاه في حياته، اللّهمّ إنّي أتوجّه إليك بنبيّك (صلى الله عليه وآله وسلم)».(2)

«سلام بر تو اى رسول خدا، درود بر تو اى پيامبر خدا... پروردگارا، تو در كتابت خطاب به پيامبرت چنين گفتى: «هرگاه آنان بر خويش ستم كنند و نزد تو بيايند...».

پروردگارا، من در حال استغفار به حضور پيامبرت رسيدم و از تو مى خواهم مغفرتت را نصيبم كنى، همان طور كه در حال حيات پيامبر نصيب اصحاب وى مى فرمودى.پروردگارا، من با وسيله قرار دادن پيامبرت، به سوى تو روى مى آورم».

4. غزالى (متوفاى 505) در بخش مربوط به فضيلت زيارت مدينه، كيفيت زيارت آن حضرت را به صورت گسترده نقل كرده ومى گويد:


1 . ابن قدامه، مغنى: 3/588، همراه با شرح كبير.

2 . وفاء الوفاء:4/1376، تحقيق محمد محيى الدين عبد الحميد.


صفحه 241

پس از به پايان رساندن درودها، رو به قبر پيامبر ايستاده خدا را حمد و ثنا بگويد و درود فراوانى به پيامبر بفرستد. سپس آيه (ولو انّهم...) را تلاوت كند وبگويد: اللّهم انّا قد سمعنا قولك وأطعنا أمرك وقصدنا نبيّك، متشفعين به إليك من ذنوبنا، وقد أثقل ظهورنا من أوزارنا....(1)

پروردگارا، سخن تو را شنيديم و امر تو را اطاعت كرديم و نزد پيامبر تو آمديم، در حاليكه او را شفيع خودنزد تو براى آمرزش گناهانمان قرار داده ايم و پشت ما از بار گناهان، سنگين است.

5. شيخ حسن بن عمار شرنبلانى در كتاب «مراقى الفلاح» زيارت آن حضرت را چنين نقل مى كند:

«السلام عليك يا سيّدي يا رسول اللّه السّلام عليك يا نبي اللّه... انّ الخطايا قد قصمتْ ظهورنا، والأوزار قد أثقلت كواهلنا وأنت الشافع المشفّع، الموعود بالشفاعة العظمى والمقام المحمود والوسيلة وقد قال اللّه تعالى: (ولو أنّهم إذ ظلموا أنفسهم جاؤوك فاستغفروا اللّه واستغفر لهم الرسول لوجدوا اللّه توّاباً رَحيماً) ، وقد جئناك ظالمين لأنفسنا، مستغفرين لذنوبنا، فاشفع لنا إلى ربّك».(2)

«سلام بر تو اى سرورم، اى رسول خدا، درود بر تو اى پيامبر خدا... خطاها پشت ما را شكسته و گناه بر دوشهاى ماسنگينى مى كند. تو شفاعت كننده اى هستى كه شفاعت او پذيرفته مى شود. خداوند تو را به برخوردارى از مقام شفاعت امت و مقام محمود و منزلت عظيم نزد خود وعده داده و فرموده


1 . احياء العلوم:1/259، چاپ دارالمعرفة.

2 . الغدير: 5/139، به نقل از كتاب مراقى الفلاح.


صفحه 242

است: هرگاه آنان بر خويش ستم كنند و نزد تو بيايند و از خدا طلب آمرزش كنند و پيامبر نيز براى آنان از درگاه الهى طلب آمرزش كند خدا را توبه پذير و رحيم خواهند يافت.

ما در حالى كه بر خويشتن ستم كرده ايم نزد تو آمده ايم و از گناهانمان استغفار مى كنيم، پس براى ما نزد خدا شفاعت كن».

در روايات شيعه نيز، در زيارت مخصوصه حضرت، همين آيه وارد شده است:

6. سيد ابن طاووس(متوفاى 664) از امام صادق (عليه السلام)كيفيت زيارت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)را نقل مى كند و چنين مى گويد:

«اللّهمّ إنّك قلت لنبيّك محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم): (ولو أنّهم إذ ظلموا أنفسهم جاؤوك فاستغفروا اللّه واستغفر لهم الرسول لوجدوا اللّه توّاباً رَحيماً) ولم احضر زمان رسولك، وقد زرته راغباً تائباً من سيّىء عملي ومستغفراً لك من ذنوبي ومقراً لك بها».(1)

«پروردگارا، به پيامبرت گفتى هرگاه آنان بر خويشتن ستم كردند و نزد تو بيايند و از خدا طلب آمرزش نمايند و پيامبر نيز براى آنها طلب آمرزش كند، خدا را توبه پذير رحيم خواهند يافت.

پروردگارا، من در زمان رسول خدا نبودم ولى اكنون به زيارت او آمده ام، در حاليكه از عمل زشتم توبه كرده و از گناهانم طلب آمرزش مى كنم و به آنها اقرار مى نمايم».

نمونه هايى از آداب زيارت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)را نقل كرديم و ديديم كه همگان بر


1 . ابن طاووس: اقبال الأعمال: 606، چاپ دارالكتب الإسلامية، تهران.


صفحه 243

اين نكته اتفاق دارند كه زائر خانه خدا اين آيه را تلاوت كند. در واقع، آيه ياد شده تكليفى بر دوش زائر، وتكليفى بر دوش پيامبر نهاده است:

تكليف زائر، رسيدن به حضور پيامبر و درخواست طلب مغفرت از آن حضرت همراه استغفار خويش بوده و تكليف پيامبر نيز طلب مغفرت براى زائر است.

مجموع آداب زيارت حاكى از آن است كه اين نوع توسل كه بعد از رحلت پيامبر انجام مى گيرد، بسان توسلى است كه در دوران حيات آن حضرت صورت مى پذيرد.

ابن تيميه و پيروان وى

ابن تيميه و پيروان وى مى گويند:«درخواست دعا، از پيامبر به زمان حيات دنيوى او اختصاص دارد و اين امر پس از رحلت آن حضرت جايز نيست!

آرى مى توان پيامبر را زيارت نموده، در كنار قبر او دعا كرد و از خدا حاجت خواست».(1)

در پاسخ اين ايراد، يادآور مى شويم كه بايد مقام و منزلت آن حضرت را در دستگاه الهى بدست آورد; منزلتى كه به اعتبار آن، بايستى مسلمانان گنهكار حضور حضرت برسند،واگر حضرتش براى آنان دعا كند، دعاى او مستجاب مى گردد.

آيا مقام و منزلت منيع پيامبر، ناشى از وضع جسمانى و زندگى مادى


1 . روح المعانى: 6/124ـ 128.


صفحه 244

اوست كه با فروپاشى آن به وسيله مرگ از ميان مى رود، يا منزلت وى كه چنين آثار و بركاتى دارد به اعتبار روح پاك و والاى اوست؟

صورت نخست بر خلاف داورى خرد و شرع است. زيرا چنانكه در فصل «حيات برزخى» يادآور شديم واقعيت انسان را روح او تشكيل مى دهد نه وضع جسمانى او، و روح انسان نيز پس از مرگ براى خود حيات و زندگى دارد و مرگ پايان زندگى نيست بلكه آغاز زندگى ديگر است . بنابراين، جايگاه و منزلت رفيع پيامبر، ريشه در عظمت و كرامت روح آن حضرت داشته و پس از مرگ نيز، مقام و منزلت ياد شده باقى است.

نيز در مباحث گذشته، با دلايل روشن ثابت شد كه ارتباط ما با گذشتگان باقى و برقرار است و آنان هم اكنون سخنان ما را مى شنوند.

با توجه به نكات ياد شده، تخصيص مفاد آيه(وَلو أنّهم إذ ظلموا جاءوك...) به دوران حيات دنيوى پيامبر، كاملاً بى پايه است.

از منكران و مخالفان توسل به دعاى آن حضرت مى پرسيم: چرا درخواست دعا از آن حضرت پس از رحلت ايشان جايز نيست؟! آيا به اين علت كه تمام فضيلت ها و تقربها با وضع جسمانى آن حضرت همراه بوده، و مرگ آن حضرت ملازم با نابودى كرامت و تقرب وى در درگاه الهى است؟!

آيا مرگ، پايان زندگى بشر بوده و پيامبر خدا پس از رحلت، ديگر حىّ و زنده نيست؟!

آيا، با فرض قبول حيات پيامبر، ميان ما و او هيچ ارتباطى برقرار نيست؟!

پاسخ همه اين پرسشها منفى است و در نتيجه، بايد پذيرفت كه توسل


صفحه 245

به آن حضرت، در هر دو حالت(حيات و ممات) يكسان است.

در پايان يادآور مى شويم شيخ خليل احمد سهارنپورى فتواى 75 نفر از علماى اهل سنت بر جواز توسل را گردآورى نموده، و عبدالرحمن سربازى آن را به نام «عقيده اهل سنت و جماعت در رد وهابيت و بدعت» ترجمه كرده و در سال 1370ش منتشر كرده است.

در كتاب ياد شده خاطر نشان شده است كه: از نظر ما و مشايخ ما زيارت قبر سيد المرسلين از بزرگترين راههاى تقرّب به درگاه الهى، و داراى مهمترين ثوابها و بزرگترين وسيله براى دستيابى به درجات عاليه است. حتى امرى است نزديك به درجه واجبات و فرائض شرعى، اگر چه رسيدن به آن جز با شدّ رحال (تحمل رنج سفر) و بذل جان و مال، نباشد.توسل به انبيا واوليا و صلحا و شهدا و صديقين در دعاها، چه در حال حيات آنها و چه بعد از وفات ايشان، جايز است .(1)

پرسشها و پاسخها

دلايل جواز توسل به دعاى آن حضرت پس از رحلت، روشن شد. در اين زمينه شبهاتى وجود دارد كه بايددر پرتو مباحث مستدلّ گذشته، به آن پاسخ گفت.

پرسش نخست: آيا درخواست دعا از ميت شرك است؟

برخى مى پندارند درخواست دعا از انسان زنده كه قادر بر انجام دعاست جايز است، ولى چنين درخواستى ازميت شرك مى باشد. آيا اين پندار صحيح


1 . خليل احمد سهارنپورى، عقايد اهل سنت و جماعت در رد وهابيت و بدعت، ص 86.


صفحه 246

است؟

پاسخ: مقصود از «شرك» در عبارت ياد شده، شرك در عبادت است. يعنى درخواست دعا از ميّت، نوعى پرستش اوست.

پندار فوق صحيح نيست، زيرا:

أوّلاً: اگر درخواست دعا از ميت نوعى پرستش اوباشد ، طبعاً درخواست مزبور از فرد زنده نيز، پرستش او خواهد بود، زيرا ماهيت عمل در هر دو يكى است و آن « درخواست با خضوع» از غير است. طبعاً از آنجا كه مستشكل ، درخواست دعا از فرد زنده را شرك نمى داند، بايد درخواست از شخص ميّت را نيز منافى توحيد نشمارد.

ثانياً: ما در فصل چهارم، از اين كتاب عبادت و پرستش را به نحو منطقى تفسير كرديم و گفتيم هر خضوعى، هر درخواستى و هر ندا و دعايى عبادت نيست. پرستش، آن نوع خضوعى است كه با عقيده خاصى همراه باشد، يعنى انسان كسى را كه در برابر او خضوع مى كند، العياذ باللّه خدا بداند يا مخلوقى بشمارد كه (در خيال شخص دعا كننده) كارهاى خدا به او واگذار شده است، چنانكه بت پرستان در مورد بتها چنين تصور مى كردند.

ولى خضوعى كه از اين گونه عقايد واهى پيراسته مى باشد، و شخص خاضع، طرف مقابل خود را بنده مقرّب درگاه الهى بداند و به اين اعتبار از او درخواست دعا كند، چنين خضوعى پرستش نيست.


صفحه 247

پرسش دوم: آيا درخواست دعا ازميّت بى فايده است؟

دومين شبهه و ايراد اين است كه فرد ميّت، قادر به اجابت درخواست انسان نيست، بنابراين درخواست دعا از او يك عمل لغو و بيهوده است.

پاسخ: منشأ اين سؤال ،جهان بينى مادّى است كه مرگ را پايان زندگى تصور كرده، براى رفتگان حيات و زندگيى قائل نيست ولذا درخواست دعا از مردگان را لغو مى پندارد!

ولى با توجه به اصولى كه فوقاً يادآور شديم، پاسخ اين سؤال روشن است، زيرا درست است كه فرد ميّت، حيات دنيوى ندارد، امّا از حيات اخروى كاملاً برخوردار است و مى تواند با مشيّت الهى به درخواست ما پاسخ بگويد.

پرسش سوم: آيا ميان ما و مردگان، حائلى وجود دارد كه مانع رسيدن صداى ما به آنهاست؟

كسانى كه از اين جهان رخت برمى بندند ميان آنان و ما حائلى وجود دارد كه قرآن نام آن را «برزخ» نهاده است.(وَمِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَومِ يُبعَثُون).(1) در اين صورت ، ندا و دعاى ما به آنان نمى رسد.

پاسخ: برزخ در لغت عرب به معنى حائل و مانع است، ولى مقصود از حائل همان مانع از بازگشت رفتگان به حيات دنيوى است نه مانع از ارتباط آنان با زندگان. دقت در آيه مربوط به برزخ، حقيقت اين مانع را روشن مى سازد. قرآن مى فرمايد:


1 . مؤمنون/100.


صفحه 248

(حَتّى إِذا جاءَ أَحدَهمُ المَوتُ قالَ رَبِّ ارجِعُون* لعلِّي أَعمَلُ صالِحاً فيما تَرَكْتُ كَلاّ إِنّها كلِمَةٌ هُوَ قائِلُها).(1)

«تا آنگاه كه مرگ يكى از ايشان فرا رسد مى گويد: پروردگارا مرا(به دنيا) بازگردان، باشد كه من در آنچه كه وانهاده ام كار نيكى انجام دهم.(خطاب مى رسد) «كلاّ» نه چنين نيست، اين سخنى است كه گوينده آن است».

با توجه به اينكه گنهكار، خواهان بازگشت به اين دنياست، قرآن در رد درخواست او مى فرمايد:

(وَمِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَومِ يُبْعَثُون).(2)

«پيش روى آنان حائل و مانعى وجود دارد كه از بازگشت آنها به اين دنيا و تحقق آرزوى آنان جلوگيرى مى كند».

بنابراين حائل، مانع از بازگشت به دنيا است، نه مانع از آگاهى و ارتباط ميان زندگان و رفتگان.

پرسش چهارم: آيا پيامبر سخن ما را مى شنود؟

قرآن در مقام بيان وضع مشركان آنان را به ميّت تشبيه مى كند، و هدف آن، اين است كه همان طور كه ميت توانايى شنيدن را ندارد، مشركان نيز چنين اند، چنانكه مى فرمايد: (إِنَّكَ لا تُسمِعُ المَوتى)(3): «البته تو مردگان را شنوا نمى گردانى» (ما أَنْتَ بِمُسْمِع مَنْ فِي القُبُور)(4): «و تو كسانى را كه در گورهايند نمى توانى شنوا سازى»، از تشبيه مشرك (در عدم شنوايى) به «ميت» مى توان گفت كه اصل «عدم شنوائى» در ميّت امر مسلّمى است كه مشرك به او تشبيه شده است.


1 . مؤمنون/100ـ99.

2 . مؤمنون/100ـ99.

3 . نمل/80.

4 . فاطر/22.


صفحه 249

پاسخ:شكى نيست كه در هر تمثيلى و تشبيهى ، «وَجْهِ شَبَه»ى وجود دارد كه تمثيل و تشبيه مزبور، بر محور آن مى چرخد. مثلاً: زمانى كه مى گوييم زيد مانند شير است، وَجْهِ شَبَه، «شجاعت» است كه هر دو دارا مى باشند.

اكنون ببينيم وجه شبه ميان مشرك و ميت چيست؟

هرگز نمى توان گفت وجه شبه نفى سماع به طور مطلق است. زيرا بر فرض اين هم كه ميّت فاقد سماع باشد،مشرك فاقدِ قوّه شنوايى نيست. چه او صداى پيامبر و ديگران را مى شنود.

طبعاً وجه شبه،چيز ديگرى خواهد بود، و آن: نفى سماع سودمند. يعنى همان طور كه دعوت ميّت به سوى عمل صالح، سودى ندارد زيرا وقت عمل گذشته است، دعوت مشركان نيز به سوى ايمان و عمل صالح عملى بيهوده است، زيرا آنان هيچ گونه آمادگى روحى براى پذيرش اين دعوت را ندارند.

اين حقيقت، با توجه به آيات ورواياتى كه بر حيات برزخى در مؤمنان و كافران گواهى مى دهند، كاملاً روشن مى شود.

در يك كلام، دعوت مشركان به ايمان و عمل صالح، بسان دعوت «مردگان» به انجام كار نيك است، و شخص دعوت كننده از دعوت اين دو گروه (مشركان و مردگان) طرفى نمى بندد: مشرك مى شنود، امّا آمادگى براى عمل را ندارد; ميّت نيز مى شنود، ولى وقت عمل وى پايان پذيرفته و زمان مؤاخذه و مكافاتش رسيده است.

جالب است بدانيم كه شاگرد ابن تيميه، ابن قيم الجوزيه، نيز در كتاب


صفحه 250

خود «الروح» آيه مورد سؤال را بسان ما تفسير كرده است.(1) و پذيرفتن چنين تفسيرى، حاكى از عدول وى از نظريه استادش ابن تيميه است.

7. توسل به انسان هاى پاك ووالا

در گذشته، موضوع سخن، توسل به دعاى انسان ها پاك ووالا بود، و فرد حاجتمند از آنها درخواست مى كرد كه درباره وى دعا كنند و در حقيقت دعاى آنان وسيله تقرب او به شمار مى رفت.

ولى موضوع سخن فعلاً توسل به خود ذوات قدسيه و يا قرب و منزلت ومقام آنان در پيشگاه الهى است و فرد نيازمند بدون اينكه از آنان درخواست دعا كند، قرب معنوى و حرمت آنان را، بين خود وخدا واسطه قرار داده و از خدا مى خواهد به خاطر اين انسان هاى پاك و حرمت وارزش آنان در نزد او، و محبوبيتى كه در پيشگاه الهى دارند، نياز او را برطرف نمايد واين نوع توسل ها با تعبيرهاى گوناگون صورت مى پذيرد.

خدا به عزيزان درگاهت،

به قرب و منزلت اولياء گراميت،

به حق پيامبر و آل پاكش و...

در اين تعبيرها و مانند آن، مايه قرب ووسيله كارساز، شخص انسان والا، وصفات برجسته او است و درباره اين نوع توسل، افزون بر رواج و گسترش آن ، ميان مسلمانان، روايت صحيحى به نام «حديث ضرير»، وارد شده و گروه مخالف نيز بر صحت و استوارى آن اعتراف مى نمايد.


1 . الروح: 45ـ 46، چاپ دار كتب علميه.


صفحه 251

از آنجا كه شيوه استدلال در گرو نقل حديث با تمام خصوصيات آن مى باشد ما با اجازه خواننده گرامى متن آن را نقل و ترجمه مى كنيم:

عثمان بن حنيف مى گويد: انّ رجلاً ضريراً أتى النبي، فقال: ادع اللّه أن يعافيني؟

فقال (صلى الله عليه وآله وسلم): إن شئتَ دعوتُ، وإن شئتَ صبرتَ وهو خير؟

قال: فادْعُه، فأمره (صلى الله عليه وآله وسلم)أن يتوضأ فيُحسِنَ وضوءَه ويصلِّي ركعتين ويدعوَ بهذا الدعاء: «اللهمّ إنّى أسألك وأتوجه إليك بنبيّك محمّد، نبى الرحمة يا محمد إنّى أتوجه بك إلى ربّى في حاجتى لتقضى، اللّهمّ شفّعه فيّ.

فقال ابن حنيف: «فواللّه ماتفرقنا وطال بنا الحديثُ حتى دخلَ علينا كأن لم يكن به ضرّ».(1)

عثمان بن حينف مى گويد: نابينايى خدمت پيامبر آمد، و گفت: دعا كن خدا به من شفا دهد.

پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: اگر بخواهى دعا مى كنم، و اگر مى توانى صبر كن وآن بهتر است.

نابينا گفت: خدا را بخوان، دعا كن!

در اين موقع پيامبر فرمود: وضوى نيكو بگير و دو ركعت نماز بخوان و پس از آن چنين دعا كن.

پروردگارا! من از تو مسألت مى كنم و به سوى تو به پيامبرت«محمد» كه پيامبر رحمت است روى مى آورم.


1 . سنن ترمذى:5، كتاب دعوات، باب 119، شماره 3578; سنن ابن ماجه:1/441 شماره 1385; مسند احمد:4/138.


صفحه 252

اى محمد من به وسيله تو به پروردگارم رو آورده تا حاجتم را برآورده شود.

پروردگارا! شفاعت او را در حقّ من بپذير.

ابن حنيف مى گويد:ما در محضر رسول خدا بوديم، طولى نكشيد كه اين پيرمرد بر ما وارد شد تو گويى اصلاً نابينا نبوده است.

استدلال با اين حديث در گرو صحت سند و كما ل دلالت است.

امّا از نظر سند ترمذى مؤلف سنن مى گويد: اين حديث، حديث زيبا و صحيح است.

ابن ماجه ناقل ديگر حديث مى گويد: حديث صحيح است.

اتفاقاً خود ابن تيميه نيز به صحت سند آن اعتراف كرده است.(1)

رفاعى يكى از نويسندگان وهابى معاصر مى گويد: شكى نيست كه اين حديث صحيح و مشهور است.(2)

بنابراين درباره سند نبايد گفتگو نمود، چيزى كه هست بايد دلالت آن را بر تجويز چنين توسلى روشن ساخت.

براى روشن شدن دلالت بايد دو نكته را به خاطر سپرد.

1. درخواست نابينا از پيامبر چه بود؟!

2. پيامبر براى برآورده شدن حاجت او چه نوع توسلى را به او آموزش داد؟!


1 . مجموعه رسائل ومسائل:1/13 و مى گويد: ابوجعفر وارد در سند ابوجعفر خطمى است كه ثقه است، افزون بر آن در برخى اسانيد حديث، وصف خطمى پس از «ابوجعفر» وارد شده است.

2 . التوصل إلى حقيقة التوسل:158.


صفحه 253

و خلط ميان اين دو، باعث مغالطه مى شود.

شكى نيست كه آن مرد نابينا از پيامبر درخواست دعا كرد، يعنى به دعاى پيامبر متوسل شد، و در اين گفتگويى نيست.

سخن در دعايى است كه پيامبر به آن نابينا تعليم كرد، در آن دعا پيامبر به او آموزش داد كه به شخص و شخصيت پيامبر متوسل شود و آن را ميان خود و پروردگارش واسطه قرار دهد، تا خدا دعاى او را بيامرزد.

گواه بر اين مطلب كه در آموزش پيامبر توسل به شخص مطرح است، جمله هايى است كه در خود حديث وارد شده و ما به آنها اشاره مى كنيم:

1. «أللّهمّ إنّي أسألك وأتوجّه إليك بنبيّك».

لفظ «بنبيّك» متعلق به دو فعل پيش از آن است:

الف: أسألك بنبيّك.

ب: أتوجه إليك بنبيّك.

جه جمله روشنتر از اين كه سائل از خدا به خاطر شخص پيامبر سؤال مى كند.

در اين صورت او به شخص پيامبر متوسل شده و از خدا به خاطر احترام او درخواست حاجت كرده است.

2. «محمد نبىّ الرّحمة».

اين جمله روشنترين گواه است كه او شخص پيامبر را كه مظهر رحمت است را واسطه قرار داد.

شگفت آنجاست كه اين جريان بار ديگر در عصر عثمان تكرار شد و مشكل مرد حاجتمندى با توسل به اين دعا حل گشت، با اين تفاوت كه در


صفحه 254

رويداد اول پيامبر معلم آن نابينا بود، ولى در آنجا صحابى بزرگ عثمان بن حنيف . اينك تفصيل آن را از معجم كبير طبرانى نقل مى كنيم.

مردى در زمان حكومت عثمان چند بار براى انجام كارش پيش عثمان رفت، ولى موفق نشد، روزى عثمان بن حنيف را ديد و جريان را با او در ميان نهاد وى گفت برو وضو بگير و دو ركعت نماز بگزار و بگو:

«اللّهمّ إنّى أسألك وأتوجّه إليك بنبيّنا(1) محمّد نبى الرحمّة، يا محمّد إنّى أتوجّه بك إلى ربّك لتقضى حاجتى».

«پروردگارا! من تو را مى خوانم و به وسيله پيامبر رحمت «محمد»،به سوى تو روى مى آورم، اى پيامبر رحمت، من به وسيله تو رو به خداى تو آوردم، تا حاجتم برآورده شود».

وى اين كار را انجام داد و پيش خليفه رفت و حاجت او برآورده شد، سپس با عثمان بن حنيف ملاقات كرد و سند دعا را خواست وى گفت من با گروهى در حضور پيامبر بوديم كه مردى مبتلا به درد چشم آمد، و از حضرت درخواست دعا كرد پيامبر به او همين كار را كه من به تو گفتم تعليم داد.(2)

3. «يا محمّد إنّي أتوجه بك إلى ربّى».

لفظ «بك» در جمله ياد شده حاكى است كه واسطه شخص پيامبر است بنابراين او هر چند از پيامبر درخواست دعا كرد، و در اين درخواست براى مدعاى ما گواهى نيست.


1 . ولى طبق نقل ترمذى «بنبيّك».

2 . معجم طبرانى: 9/30ـ 31، شماره 8311، چون تفصيل جريان در زمان خود عثمان بن حنيف در روايت نخستين، نقل كرديم، در اين مورد ، به اختصار برگزار نموديم.


صفحه 255

ولى در دعايى كه پيامبر به شخص نابينا آموزش داد كراراً شخص رسول خدا ومقام و منزلت ورحمة للعالمين بودن مايه توسل بوده است.

جمله «وشفّعه فيّ» يك احتمال بيش ندارد، وآن اين كه شفاعت اورا در حق من بپذير.

گاهى تصور مى شود كه مفاد آن اين است كه دعاى او را در حقّ من بپذير، ولى اين بر خلاف ظاهر روايت است زيرا هرگز پيامبر دعايى در حق نابينا انجام نداد، تا از خدا بخواهد دعاى او را در حقّش بپذيرد بلكه پيامبر به خود نابينا دستور دعا داد، واگر خود پيامبر افزون بر دعاى نابينا دعا كرده بود، عثمان بن حنيف اين صحابى بزرگ آن را نقل مى كرد.

گذشته از اين فرض كنيم خود پيامبر فزون بر دعايى كه تعليم نابينا نمود، نيز دعا كرده ضرر به استدلال نمى زند زيرا محور استدلال دعاى پيامبر نيست، محور استدلال دعايى است كه به نابينا تعليم كرد و در آن به شخص پيامبر و مقام و موقع او توسل صورت پذيرفته است.

شما اين حديث را بدست هر زبان دان بى طرف و غير پيشداور بدهيد از اين حديث جز توسل به مقام پيامبر و شخصيت او چيزى از انديشه او خطور نمى كند.

ابن تيميه و پيروان مكتب او وقتى در مقابل چنين حديث صحيحى به زانو در مى آيند، دست وپا مى كنند كه در دلالت حديث ايجاد خدشه نمايند، و در جمله هاى زيادى كه صريح در توسل به شخص پيامبر است لفظ «دعا» را در تقدير مى گيرند و آنان مى گويند:

مقصود از «أتوجه إليك بنبيّك» يعنى «بدعاء نبيّك».


صفحه 256

ناگفته پيدا است اين نوع تأويل منشائى جز پيشداورى ندارد و يك چنين تقديرها با تمام جمله هايى كه يادآور شديم سازگار نيست.

اگر براستى مرد نابينا به دعاى پيامبر متوسل شده پس چرا پيامبر به او فرمود بگو«محمد نبى الرحمة» و نيز فرمود: «يا محمد انّي أتوجّه إليك» .

گذشته از اين تقدير كلمه دعا جمله را ركيك و ناموزون مى سازد.

آلوسى بغدادى (متوفاى 1270) كه او از مروجين مكتب وهابيت است در اين مورد زانو به زمين زده، و تسليم حق شده است و مى گويد: توسل به مقام افراد صالح اعم از پيامبر و غير پيامبر مانعى ندارد به شرط اين كه بدانيم كه فرد در نزد خدا داراى مقامى است. (1)

توسل به صالحان در ادب فارسى

توسل به مقامات پيامبران وحقوق آنان كه خود خدا افاضه فرموده است در ادب فارسى از شيوعى خاص برخوردار است . ما در اين جا برخى از توسلات شاعران سنى را كه دلباخته اهل بيت نيز بودند، منعكس مى كنيم:

سعدى(606ـ 690) مى گويد:

خدايا به حق بنى فاطمه *** كه بر قولم ايمان كنم خاتمه

اگر دعوتم رد كنى ور قبول *** من و دست ودامان آل رسول(2)

 


1 . روح المعانى:6/128.

2 . كليات سعدى، بوستان:ص 188.


صفحه 257

ابو العطاء كمال الدين معروف به خواجوى كرمانى (829ـ 753) در توسل خود به ائمه اهل بيت (عليهم السلام)چنين مى گويد:

فرمانرواى ملك سلونى امير نحل (1) *** داراى دادگستر اقليم هل اتى

گرنام او كنم به مثل نقش بر زمين *** بر خاك ره فتد شه سياّره از هوا

يا رب بحق آن چمن آراى لو كُشِف *** كو بود سرو خوش نظر باغ لافتى

يا رب بحق خلق حسن كز شمامه اش *** بوئيست در نسيم روان پرور صبا

يا رب بحق آن گل سيراب تشنه لب *** كو را نصيب كرب و بلا شد بكربلا

يا رب بحق آن على عالى آستان *** كو بود در ممالك توحيد پادشاه

يا رب بحق خازن گنجينه هدى *** باقر كه بود مخزن اسرار اهتدا

يا رب بحق جعفر صادق كه آفتاب *** باشد چو صبح بر نفس صدق او گواه

يا رب بحق موسى كاظم كه چون كليم *** بودى بطور قرب شب و روز در دعا


1 . شايد صحيح كلّ.


صفحه 258

يا رب بحق آن على موسوى گهر *** كو را نهند خسرو معموره رضا

يا رب بحقّ آن تقى متقى كه او *** اقطاب هفت صومعه را بود مقتدا

يا رب بحقّ شمع سرا پرده تقى *** يعنى على نقى صدف گوهر تُقا

يا رب بحقّ شكر شيرين عسكرى *** كو بود طوطى شكرستان اتقا

يا رب بحقّ مهدى هادى كه چرخ را *** باشد به آستانه مرفوعش التجا

كاين خسته را كه بسته بند طبيعتست *** آزاد كن ز محنت اين چار اژدها(1)

سنايى كه از شعراى قرن پنجم هجرى است در يك رباعى چنين توسل مى جويد:

كردگارا به جان پاك رسول *** به على وحسين و سبط بتول

كه دل ما ز غير خود بستان *** از هواى هواى خود برهان

 


1 . ديوان اشعار خواجوى كرمانى: 571ـ 572، انتشارات پاژنگ، تهران، 1374.


صفحه 259

خالد نقشبندى آنگاه كه به زيارت امام رضا (عليه السلام)مشرف مى شود در اشعار معروف خود به چهارده معصوم (عليهم السلام)متوسل شده و چنين مى گويد:

جانا به شاه مسند لولاك كز شرف *** بر تارك شهان اولوا العزم افسر است

آنگه به حق آن كه به اوراق روزگار *** بابى ز دفتر هنرش باب خيبر است

ديگر به نور عصمت آن كس كه نام او *** قفل زيان و حيرت مرد هنرور است

آنگه به سوز سينه آن زهر خورده ات *** كز ماتمش هنوز دو چشم جهان تر است

ديگر به خون ناحق ريخته سلطان كربلا *** كز وى كنار چرخ به خونابه احمر است

وآنگه به عدل پادشهى كز سياستش *** با بره شير سرزه بسى به مادر است

بر خالد آر رحم كه پيوسته همچو بيد *** لرزان ز بيم ز فرقه روز محشر است

شعراى شيعى كه در طول سالها به پيامبر و آل او توسل جسته اند فزون از آن است كه بخش كوچك آن را نقل كنيم.


صفحه 260

تاريخ و توسل به انسانهاى پاك

تاريخ به روشنى گواهى مى دهد كه پيش از اسلام و پس از طلوع خورشيد اسلام افراد موحد در موقع گرفتارى ها به شخصيت هاى والا و پاك كه نزد پروردگار جهان مقام و منزلت دارند متوسل مى شدند، و با فطرت هاى پاك خود آن را يك عمل مطلوب و مرغوب مى دانستند كه اينك به برخى اشاره مى كنيم:

1. عبدالمطلب و توسل به محمد شيرخوار

خشكسالى مكه و نواحى آن را فرا گرفته بود، او نوه شيرخوار خود را روى دست گرفت و از خدا باران طلبيد حتى مى گويند شعر معروف ابوطالب ناظر به همين حادثه است كه مى گويد:

وابيض يُستَسقَى الغمامُ بوجهِه *** ثَمالُ اليتامى عَصْمةُ للأرامل(1)

چهره نورانى كه از ابر به وسيله اوباران طلبيده شد، پناهگاه يتيمان و كمك بيوه زنان است.

2. ابوطالب و توسل به پيامبر در نوجوانى

عين همين جريان در دوران رياست ابوطالب نيز پيش آمد، قريش به حضور او رسيدند و از خشكسالى ناله كردند، ابوطالب تصميم گرفت به وسيله برادرزاده خود محمد كه نوجوانى بيش نبود از خدا باران بطلبد، دست اورا گرفت و پشت او را به ديوار كعبه قرار داد، گاهى به نوجوان و گاهى به آسمان


1 . فتح البارى: 2/398 ; دلايل النبوه: 2/126.


صفحه 261

اشاره مى كرد، يعنى خدايا به خاطر اين نوجوان رحمت خود را به طرف ما بفرست.

چيزى نگذشت كه ابر اطراف آسمان مكه و حوالى آن را فرا گرفت، و بيابان ها وگودال ها و دره ها مملو از آب گشت.(1)

برخى مى گويند شعر گذشته ابوطالب مربوط به اين حادثه است.

3.نماز باران همراه كودكان و پيران

در آداب نماز باران «نماز استسقا» مى گويند بهتر اين است كه نمازگزاران، كودكان و پيران را همراه خود بياورند(2) حتى برخى يادآور مى شوند، چهارپايان را نيز در ميدان دعا حاضر كنند، هدف از احضار كودكان بى گناه و پيران فرتوت ودامهاى زبان بسته اين است كه عملاً يادآور شوند، بارالها اگر ما شايسته رحمت تو نيستيم، واگر پشت ما به وسيله گناهان سنگين بار است.

پروردگارا! اين كودكان معصوم و پيران فرتوت ودامهاى زبان بسته شايسته رحمت تو هستند.

پروردگارا! به خاطر اينها به ما رحم كن.

پروردگارا! باغبان باغچه بزرگ را به خاطر يك درخت آب مى دهد و در ضمن علف هرزه ها نيز بهره مى برند.

اين جريانها حاكى است كه توسل به موجوداتى كه رحمت حق را مى طلبند، امر فطرى بوده كه قبل از اسلام رواج بيشترى داشته و اسلام نيز آن را امضا كرده است.


1 . فتح البارى:2/492; سيره حلبى:1/116.

2 . كتاب اُمّ: نگارش شافعى:1/23.


صفحه 262

4.خليفه دوم به عموى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)متوسل مى شود

بخارى در صحيح خود نقل مى كند كه در خشكسالى ها، عمر بن خطاب به وسيله عباس فرزند عبدالمطلب طلب باران مى كرد، و چنين مى گفت: اللّهمّ إنّا كنّا نتوسل إليك بنبيّنا فتسقينا، وإنّا نتوسل إليك بعمّ نبيّنا فاسقنا فيسقون.(1)

در صحت سند نبايد گفتگو نمود چون روايات بخارى نزد اهل سنت از صحت تام برخوردار است، سخن در دلالت اوست.

هرگاه اين حديث را بدست هر انسان عرب زبانى بدهيد كه قبلاً ذهن او آلوده به مسايل اختلافى نباشد مى گويد: خليفه وقت عباس عموى پيامبر را ميان خود و خدا واسطه قرار داد تا خدا به خاطر او به ديگران نيز رحم كندو باران بفرستد.

و مفاد توسل در اينجا اين است پروردگارا! اگر ما شايسته نزول باران نيستيم عموى پيامبر به خاطر پيوند با او از منزلت و مقام عظيمى نزد تو برخوردار است.

پروردگارا! به خاطر اوباران رحمت بفرست.

در اينجا سؤال مى شود كه اگر هدف توسل به شخصيت بود خود پيامبر براى اين كار شايستگى بيشترى داشت و منزلت عباس پرتوى از منزلت پيامبر است، چرا پيامبر را رها كرده و عمو را شفيع قرار داده اند.

پاسخ آن اين است كه در نماز استسقا كسانى را شفيع قرار مى دهند كه از نظر سرنوشت با باران طلبان يكى باشند مانند كودكان و پيران سالخورده تا


1 . صحيح بخارى:2/32، باب صلاة استسقا.


صفحه 263

بتوانند عملاً رحمت حق را تحريك كنند و بگويند خدايا اگر ما شايسته رحمت تو نيستيم امّا كودكان و پيران شايسته رحمتند.

و اين ملاك در حق عموى پيامبر كه در قيد حيات بود صادق بود نه در پيامبر زيرا او رخت ازاين جهان بربسته و سرنوشت او با امت يكسان نبود.

مخالفان توسل به انسان هاى والا، در برابر اين حديث كه مخالف انديشه آنها است، به دست و پا افتاده تا آن را بر يكى از صورت هاى جايز از توسل، برگردانند. و ـ لذا ـ گفته اند: مقصود خلفيه، توسل به دعاى عباس بود، نه توسل به شخص و يا منزلت او. اين تأويل به جهاتى نادرست است:

اوّلاً: نماز باران و دعاى مربوط به نزول رحمت به وسيله خليفه انجام گرفت، نه به وسيله عباس، در اين صورت براى دعاى عباس موضوعى باقى نمى ماند.

گواه بر اينكه نماز و دعا به وسيله خليفه صورت پذيرفته نه به وسيله عموى پيامبر، همان عبارت خليفه است كه در مقام دعا چنين گفت: «اللّهمّ إنّا كُنّا نتوسل إليك بنبيّنا فتسقينا وإنّا نتوسل إليك بعمّ نبيّنا فاسقنا، فيُسقون».

«خدايا ما به پيامبرت متوسل مى شديم و ما را سيراب مى كردى، اكنون به عموى پيامبرمان متوسل مى شويم ما را سيراب كن، در اين موقع باران مى آمد و سيراب مى شدند».

اين عبارت حاكى است كه مجرى برنامه از آغاز تا پايان خليفه بود، نه عموى پيامبر عباس تا به دعاى او متوسل شوند.

وثانياً: عنوان باب كه اين حديث زير آن آمده است چنين است:«سؤال الناسِ الإمامَ الاستسقاءَ إذا قُحِطُوا»:«درخواست مردم از پيشوا كه باران بطلبد


صفحه 264

آنگاه كه خشكسالى روى مى آورد».

اين عنوان حاكى است كه مردم از خليفه نماز باران طلبيدند و او نيز درخواست آنان را اجابت كرد.

آرى موضع عموى پيامبر در اين مراسم اين بود كه خليفه در ضمن دعاى خود به آن اشاره كرد و گفت:إنّا نتوسل إليك بعمّ نبيّنا فاسقنا : ما به عموى پيامبرمان متوسل مى شويم ما را سيراب بفرما.

ثانياً: ابن اثير كيفيت مراسم را به روشنى بيان كرده او مى گويد عمر در حاليكه به عباس اشاره مى كرد و مى گفت: «هذا واللّه الوسيلة إلى اللّه والمكان منه»(1) از خدا طلب باران مى نمود. و بنابراين توسل به شخص او بوده نه به دعاى او.

ابن حجر عسقلانى (متوفاى سال 852) در شرح حديث مى نويسد:

از سرگذشت عباس روشن مى شود كه مستحب است انسان با توسل به اهل خير و صلاح و خاندان رسالت طلب باران كند.(2)

در پايان يادآور مى شويم اصولاً توسل به دعا كه مورد پذيرش همه هست، نوعى توسل به حرمت و منزلت دعا كننده است زيرا تا فرد از نظر روح و روان و مقام و منزلت در حدّ شايسته اى نباشد، هرگز دعاى او نمى تواند مبدأ اثر باشد.


1 . ابن اثير جزرى، اسد الغابة:3/111 چاپ مصر.به خدا سوگند عباس وسيله ما به سوى خدا و منزلتى نزد او دارد.

2 . فتح البارى:2/399چاپ مصر.


صفحه 265

توسل به حقوق پاكان در روايات

در روايات متعددى كه مشايخ اهل سنت به نقل آنها پرداخته اند، توسل به حقوق پاكان چشمگير است، شگفت آنجاست كه مخالفان توسل با وجود اين روايات فراوان هنوز بر منع خود پافشارى مى كنند و نكته آن اين است كه آنها مقلد ابن تيميه هستند نه محقق مسائل، و اگر بدون پيشداورى به اين روايات مى نگريستند هرگز بر منع آن پافشارى نمى كردند.

اينك برخى را در اينجا متذكر شويم:

1. عطيه عوفى از ابو سعيد خدرى نقل مى كند كه پيامبر فرمود: هر كس ازخانه خود به عزم گزاردن نماز در مسجد بيرون آيد واين دعا را بخواند رحمت خدا به او رو مى آورد و فرشتگان زيادى براى او طلب آمرزش مى كنند.

اللّهمّ إنّى أسألك بحقّ السائلينَ عليك، وأسألك بحقّ ممشاي هذا، فانّى لم أخرُج أشراً ولا بطراً ولا رياءً ولا سُمْعة إنّما خرجتُ اتقاءَ سخَطِك وابتغاءَ مرضاتِك أن تُعيذَنى من النار، وأن تغفرَ ذنوبي إنّه لا يغفرُ الذنوبَ إلاّ أنت.(1)

«پروردگارا! من از تو درخواست مى كنم به حقى كه سائلان بر تو دارند، و از تو درخواست مى كنم به حق محل راه رفتنم، من براى خوش گذرانى يا ريا و كسب آبرو از خانه بيرون نيامده ام بلكه خانه را ترك گفتم براى دورى از خشم تو و كسب رضايت تو، از تو مى خواهم مرا از آتش نجاتم دهى و گناهانم را ببخشى زيرا گناهان را جز تو كسى نمى بخشد.

اين حديث از نظر دلالت بر مقصود ما كه توسل به حقوق پاكان است


1 . سنن ابن ماجه:1/256 شماره 778; مسند احمد بن حنبل: 3/21.


صفحه 266

بسيار روشن است، سند حديث نيز صحيح است و همه راويان آن ثقه و مورد اعتماد مى باشند تنها كسى كه بايد درباره آن توضيح مى داد، عطيه فرزند عوفى است.

راوى شناسان درباره او به خوبى داورى مى كنند:

ابو حاتم مى گويد: حديث او نوشته مى شود.

ابن معين مى گويد صالح است.

ابن حجر مى گويد: راستگو است.

ابن عدى مى گويد: از افراد درستكار نقل روايت مى كند.

ابن سعد مى گويد: حجاج به فرماندار خودش بنام محمد بن قاسم نامه نوشت كه: عطيه را بگيرد، و سبّ على را بر او عرضه كنيد. و اضافه مى كند كه او مردى ثقه هست و احاديث صحيحى دارد.

اگر هم برخى درباره او لب نازك مى كنند جرمى جز تشيع ندارد، تشيعى كه مفهوم آن دوستى على و خاندان اوست.

اتقان حديث واستوارى مضمون آن حاكى است كه سخن معصوم است و نظاير آن در احاديث اسلامى زياد به چشم مى خورد.

توسل به حق پيامبر و پيامبران پيشين

طبرانى در معجم خود با سندى از انس بن مالك نقل مى كند، وقتى فاطمه بنت اسد درگذشت، پيامبر بر بالين او حاضر شد، گفت: خدا تو را رحمت كند اى مادر دومم، گرسنه مى ماندى و مرا سير مى كردى، برهنه مى ماندى و مرا مى پوشاندى، از غذاهاى لذيذ محروم مى گشتى، و به من مى دادى و در اين كار جز رضايت خدا انگيزه ديگرى نداشتيد.


صفحه 267

پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)دستور داد او را سه بار غسل دهند و پيراهن خويش را درآورد و فرمود او را با آن كفن كنيد، سپس براى او به امر رسول خدا لحدى كندند، خود شخصاً وارد قبر شد و خاكهاى لحد را با دست خود درآورد، آنگاه كه از اين عمل فارغ گشت در قبر دراز كشيد و گفت: خدايى كه زنده مى كند و ميمراند و او زنده است و نمى ميرد، اغفر لأُمّى فاطمة بنت أسد ولقّنها حجّتَها ووسِّع عليها مَدْخلَها بحقّ نبيّك والأنبياء الذينَ من قبلى فانّك أرحم الراحمين.(1)

مادرم فاطمه را بيامرز، حجت او را تفهيم نما، جايگاه او را وسيع گردان، به حق پيامبرت و پيامبران پيشين، همانا تو ارحم الراحمين هستى.

اين حديث به روشنى از مقام مادر على (عليه السلام)پرده برداشته همچنان كه روشن مى سازد كه از خدا مى توان به حقّ پاكان سؤال كرد. تنها چيزى كه ممكن دستاويز مخالف شود وجود يك راوى به نام «روح بن صلاح» در سند است در حاليكه ابن حِبّان وحاكم نيشابورى كه از راوى شناسان زبردست علم حديثيند هر دو او را توثيق كرده اند.

ما در اى(2)نجا دامن سخن را در نقل احاديث اهل سنت كوتاه مى كنيم در حالى كه تعداد روايات از طرف آنان در اين مورد فزون از آن است كه ما منعكس كرديم در نگاهى به روايات اهلبيت اين نوع توسل،چشم گير و در ادعيـه امير مؤمنان وحسيـن بنعلـى و امـام زين العابـديـن(عليهم السلام)بسيـار فـراوان است.(3)


1 . حلية الاولياء:3/121; مستدرك حاكم :3/108; استيعاب در حاشيه الاصابة:4/382; سير اعلام النبلاء:2/118 شماره 7; هيتمى: معجم الزوائد:9/256; كنزالعمال: 13/636 شماره 37608.

2 . ميزان الاعتدال:2/85، شماره 2801.

3 . صحيفه علوى:51; صحيفه سجاديه، دعاى 44.


صفحه 268

امام حسين (عليه السلام)در دعاى عرفه چنين راز و نياز مى كند:

اللّهمّ إنّا نتوجه إليك في هذه العشية التى شرفتها وعظمتها بمحمد نبيّك ورسولك وخيرتك من خلقك وأمينك على وحيك.(1)

پروردگار ما در اين شامگاه كه اقامت در اين سرزمين در چنين وقتى را براى ما واجب كردى وا ن را بزرگ شمردى به محمد پيامبرت و بهترين خَلقت متوسل مى شويم.

در اينجا يك رشته اعتراضاتى است كه به صورت فشرده به آنها اشاره مى كنيم.

اشكالات و پاسخ ها

اشكال نخست: چنين توسلى در ميان صحابه نبوده است؟(2)

اگر توسل به منزلت و شخصيت پيامبر، امر جايزى بود صحابه و تابعان از آن بهره مى گرفتند.

پاسخ: از نظر قواعد علمى فعل معصوم مى تواند گواه بر جواز ولى ترك فعل، دليل بر حرمت نمى باشد.

ما فرض مى كنيم صحابه و تابعان از هر نوع خطا و اشتباه مصون بوده و به حكم معصوم مى باشند در اين صورت بهره نگيرى آنها از چنين توسلى، دليل بر حرمت آن نمى باشد.

گذشته از اين، مقياس براى شناسايى جائز از غير، سخنان پيامبر و


1 . اقبال سيد بن طاووس:653.

2 . المنار: 6/369 ـ 377.


صفحه 269

پيشوايان معصوم اوست، در روايت پيامبر خاتم و ادعيه ائمه اهل بيت (عليهم السلام)اين نوع توسل بسيار چشمگير و شفاف است.

اشكال دوم: مخلوق حق بر خدا ندارد؟

اين نوع توسل ها متضمن سوگند دادن خدا بر حقى است كه مخلوقى بر او دارد، در حالى كه هيچ مخلوقى حقى بر خدا ندارد.

پاسخ: حقوق مخلوق بر خدا به دو صورت متصور است:

الف: مخلوق از طريق رفتارى بر خالق حقى پيدا كند بسان حق يك طلبكار بر بدهكار، يك چنين حق ذاتى درباره مخلوق نسبت به خداى متعال امكان پذير نيست زيرا بنده خدا مالك چيزى نيست تا به وسيله آن بر خدا حقى پيدا كند.

ب: حقى كه خود خدا از طريق لطف و كرم براى مخلوق نسبت به خويش قائل شده و در حقيقت از طريق تفضل و لطفى كه نسبت به بنده خود دارد خود را بدهكار و او را طلبكار كرده است، تصور يك چنين حق گذشته از اينكه امكان پذير است، در قرآن شواهدى بر وقوع آن داريم.

قرآن گاهى خدا را وامگير و بنده اش را وام ده معرفى مى كند اين كه مى فرمايد:

(مَنْ ذَا الَّذِى يُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً).(1)

«كيست كه به خدا وام نيكو بدهد».

گذشته از اين آيات زيادى حاكى از آن است كه بر اثر لطف الهى بندگان


1 . بقره/245.


صفحه 270

خدا صاحبان حقوقى بر خداى بزرگ واجب الوجود هستند، و در مواردى چنين مى فرمايد:

1. (وَكانَ حَقّاً عَلَيْنا نَصْرُ المُؤْمِنين).(1)

«يارى كردن مؤمنان حق آنان است بر ما ».

2. (وَعْداً عَلَيهِ حَقّاً فِى التَّوراةِ وَالإِنْجِيل) .(2)

«وعده حق است بر خدا در تورات وانجيل و قرآن».

3. (كَذلِكَ حَقّاً عَلَيْنا نُنْجِ المُؤْمِنين).(3)

«نجات مؤمنان حق است بر ما».

4. (إِنَّما التَّوبَة عَلى اللّه لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَة ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَريب).(4)

«پذيرش توبه بر خداست به سود كسانى كه كار زشت انجام مى دهند بعداً راه توبه را در پيش مى گيرند».

در احاديث اسلامى اين نوع حقوق فراوان به چشم مى خورد كه ما به يكى بسنده مى كنيم.

رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: «حقّ على اللّه عونُ من نكح التماسَ العفاف ممّا حرم اللّه».

«بر خدا فرض است آن كس را كه براى حفظ خود از حرام ازدواج كرده باشد كمك كند».


1 . روم/47.

2 . توبه/111.

3 . يونس/103.

4 . نساء/17.


صفحه 271

اشكال سوم: اين نوع توسل متضمن دعوت غير خدا است

آيات زيادى گواهى مى دهند كه فرد مسلمان نبايد غير خدا را بخواند و يا ندا كند چنان كه مى فرمايد:

(فَلا تَدْعُوا مَعَ اللّهِ أَحَداً).(1)

«با خدا ديگرى را مخوانيد».

(إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّه عِبادٌ أَمثالُكُم).(2)

«كسانى كه به جاى خدا به دعا مى خوانيد بندگانى مانند شما هست».

از اين دو آيه استفاده مى شود كه در مقام دعا بايد خدا را خواند نه غير خدا را و توسل به شخص و شخصيت و منزلت ومقام، خواندن غير خداست.

پاسخ: بى پايه ترين اشكال در توسل همين اشكال سوم است كه متأسفانه مخالفان توسل، به آن تمسك مى جويند، وناجوانمردانه، آياتى را كه درباره مشركان و دعوت آنان از بتان وارد شده را بر مسلمانان و صالحان تطبيق مى كنند، در حاليكه مورد آيات مشركانى است كه بت هاى خـود را الـه و مـدبر مى دانند نه مسلمانانى كه پيامبر را بنده خدا وداعى بر توحيد مى دانند، از آنجا كه اين نوع آيات بيشتر بكار گرفته مى شود در اين باره كمى به توضيح مى پردازيم:

1. آياتى كه مى گويد، غير خدا را مخوانيد، دعوت در آيات ياد شده به معنى عبادت و پرستش است نه دعوت به معنى خواندن طرف ولو به نيت اينكه يك انسان وارسته است. به گواه اينكه در آيه نخست مى فرمايد: (فَلاتَدْعُوا مَعَ اللّه أَحَداً) : «غير خدا را همراه خدا پرستش نكنيد» واگر دعوت در اين آيه به معنى


1 . جن /18.

2 . اعراف/194.


صفحه 272

پرستش نباشد مفهوم آيه مخالف دستور خود قرآن خواهد بود، زيرا قرآن دستور مى دهد كه مسلمانان حضور پيامبر برسند و از او بخواهند در حق آنان استغفار كند و او نيز خود استغفار كند.(1)

در اين مورد انسان هم خدا را مى خواند آنجا كه شخصاً طلب آمرزش مى كند و هم پيامبر را مى خواند آنجا كه از او مى خواهد در حق او آمرزش كند.

نتيجه مى گيريم آيه كه مى فرمايد: همراه خدا ديگرى را نخوانيد يعنى براى خدا شريك در پرستش قرار ندهيد.

عين همين مطلب در آيه دوم حاكم است، مقصود از «تدعون » در آيه دوم پرستش است به گواه اينكه حرمت دعوت را با جمله (عِبادٌ أَمْثالُكُمْ) مدلل مى سازد، اين خدايان دروغين را مپرستيد زيرا آنان مزيتى بر شما ندارند، و مانند شما بندگان خدا هستند.

بنابراين هدف از نفى دعوت و خواندن غير خدا همراه با خدا يا بدون خدا آن دعوت هاى ملازم با عبادت و پرستش است كه از اعتقاد به الوهيت مدعو سرچشمه مى گيرد و گرنه دعوت مجرد از چنين عقيده اى اساس زندگى بشر را تشكيل مى دهد، قرآن مجيد مى فرمايد: (نَدْعُوا أَبْنائَنا وَأَبْناءَكُمْ)(2) : «ما فرزندانمان را بخوانيم و شما هم فرزندانتان».

در آيه ديگر به مسلمانان مى گويد نبايد خواندن پيامبر به شيوه ديگران باشد چنان كه مى فرمايد: (وَلا تَجْعَلُوا دُعاءَالرَّسُولِ بَيْنكُمْ كَدُعاءِ بَعْضكُمْ بَعْضاً) (3): «پيامبر را آن گونه كه يكديگر را صدا مى زنيد نخوانيد».


1 . نساء/64.

2 . آل عمران/61.

3 . نور/63.


صفحه 273

بنابراين دعا در اين آيات به معناى نداى مطلق و صدا زدن نيست بلكه دعايى است كه حاكى از خضوع در مقابل خدا يا كسى كه كارهاى خدا به او واگذار شده است.

اين دو آيه و امثال آن، چه ارتباطى به نداى پيامبر دارد كه او را به عنوان بنده گرامى خدا ندا مى كنيم،يا صدا مى زنيم، بدون اينكه او را بپرستيم.

در كتابهاى مخالفان توسل، مجموع آياتى كه در باره توسل مشركان به خدايان دروغين وارد شده، در يك جا گرد آمده و به صورت طوطىوار همه را بر مسلمانان متوسل به ارواح مقدس تطبيق مى كند. در حاليكه اين آيات از دو نظر خارج از بحث است.

1. مورد آيات مشركان است نه موحدان.

2. مشركان به خاطر اعتقاد به ربوبيت بتان، دعوت و خضوع آنان رنگ عبادت داشت در حاليكه مسلمانان به خاطر پاكى اعتقادشان خضوعشان نوعى تكريم و توسل به سببى است كه خدا معين كرده است.

خلاصه: دعوت و ندا كردن كه در اين آيات از آن نهى شده است به معنى پرستش آنهاست نه هر نوع ندا و دعوت كه عارى از آن باشد، براى اينكه مغالطه مخالفان روشن گردد بخشى از اين آيات را كه آنها در نوشته ها و سخنرانى خود بر آن تكيه مى كنند در اينجا مى آوريم تا روشن شود چگونه آسمان و ريسمان را به هم بافته و به تحريف موضوعى آيات پرداخته و آيات مشركان را بر عمل مسلمين تطبيق مى كنند، اينك آيات مورد نظر ما:

(وَالّذينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لا يَسْتَجيبُونَ لَهُمْ بِشَيء).(1)

«وكسانى كه ]مشركان[ جز او را مى خوانند، هيچ جوابى به آنان نمى دهند».

(وَالَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لا يَستَطيعُونَ نَصْرَكُمْ وَلا أَنْفُسهُمْ يَنْصُرُونَ) .(2)

«وكسانى كه به جاى او مى خوانيد، نمى توانند شما را يارى كنند و نه خويشتن را يارى دهند».

(إِنَّ الّذينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّه عِبادٌ أَمْثالكُمْ).(3)

«در حقيقت، كسانى را كه به جاى خدا مى خوانيد بندگانى امثال شما هستند».

(وَالَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ ما يَمْلِكُونَ مِنْ قِطْمير).(4)

«وكسانى را كه بجز او مى خوانيد، مالك پوست هسته خرمايى]هم [نيستند».

(قُلْ أَنَدْعُوا مِنْ دُونِ اللّه ما لا يَنْفَعُنا وَلا يَضُرُّنا) .(5)

«بگو آيا به جاى خدا چيزى را بخوانيم كه نه سودى به ما مى رساند و نه زيانى ».


1 . رعد/14.

2 . اعراف/197.

3 . اعراف/194.

4 . فاطر/13.

5 . انعام/71.


صفحه 274

(وَلا تَدْعُ مِنْ دُونِ اللّه مَا لا يَنْفَعُكَ وَلا يَضُرُّك) .(1)

«و به جاى خدا، چيزى را كه سود و زيانى به تو نمى رساند، مخوان».

مبلغان مخالف توسل در منابر و نويسندگان آنها در كتابها و رساله هاى خود با اين آيات بر شرك بودن توسل استدلال مى كنند و بى پروا همه را بر توسل مسلمان موحد تطبيق مى كنند، در حاليكه اين آيات كوچكترين ارتباطى با توسل اسلامى ندارد، شما مى توانيد با مراجعه به تفاسير شأن نزول و مضمون آيات را به روشنى بدست بياوريد.

اين آيات مربوط به بت پرستان است كه معتقد بودند كه عزت و ذلت،


1 . يونس/106.


صفحه 275

نفع و ضرر در دست خدايان دروغين آنهاست،و نصرت و پيروزى در جنگ از آن آنان مى باشد از اين جهت آنها را عبادت مى كردند تا ازاين مزايا بهره مند شوند، در حالى كه كار متوسلان اسلامى فرسنگ ها از اين عقيده دور است، نفع و ضرر، پيروزى و شكست را از آن خدا مى دانند، و هرگز خضوع آنان ناشى از اعتقاد به الوهيت معصومان نيست بلكه از اين نظر است كه آنان بندگان ممتاز خدا مى باشند.

غالباً در دعاها ما مى گوييم «بجاه محمد وآل محمد» اين جاه چيست، اين جاه همان منزلتى است كه خدا به آنان داده و قرآن هم گروهى از انبيا را با اين لقب ياد كرده است چنان كه درباره موسى مى فرمايد: (وَكان عِنْدَ اللّه وَجيهاً)(1) و در باره مسيح مى گويد:(وَجيهاً فِي الدُّنيا والآخرة)(2) اين وجاهت نقل خداست كه نتيجه آن منزلت و تقرب نبى الهى است.

اشكال چهارم: توسل استعانت از غير خداست

انسان متوسل در شدايد و سختى ها، از غير خدا استعانت مى جويد و حال آن كه بايد از خدا استعانت جست چنان كه مى فرمايد: (وَإِيّاكَ نَسْتَعين).

پاسخ: اين اشكال از آن كسى است كه از الفباى قرآن آگاه نيست وما در گذشته يادآور شديم كه يك فعل در عين نسبت به خدا به بنده خدا نيز نسبت داده مى شود، و مواردى را از قرآن برشمرديم، مانند: قبض روح،نگارش اعمال و غيره.


1 . احزاب/69.

2 . آل عمران/45.


صفحه 276

سپس يادآور شديم اين دو نسبت با هم منافات ندارند زيرا نسبت به يكى استقلالى و به ديگرى تبعى است.

خدا بدون اينكه از جاى و مقامى كمك بگيرد فعل را انجام مى دهد در حاليكه غير او در پرتو قدرت و نيروى خدا قيام بكار مى كند، و لذا كار او نيز كار خداست.

بنابراين مانع ندارد در حالى كه فقط بايداز خدا استعانت جست از غير او نيز استعانت بجوييم و كمك از غير او در عرض كمك طلبيدن از خدا نيست. زيرا غير او با حول و قوه او انجام وظيفه مى كنند. روى اين ضابطه همان قرآنى كه مى گويد فقط بايد از خدا استعانت جست، دستور مى دهد از غير خدا نيز استعانت بجوييم چنان كه مى فرمايد:

(وَاسْتَعينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاةِ وَإِنَّها لَكَبيرةٌ إِلاّ عَلى الْخاشِعين) (1).

«از شكيبايى و نماز يارى بجوييد و به راستى اين كار گران است مگر بر فروتنان».

ذوالقرنين براى ساختن سد براى هجوم يأجوج و مأجوج به آنان چنين خطاب كرد:

(قالَ ما مَكَّنّي فيه رَبّى خَيْرٌ فَأَعينُونِى بِقُوّة).(2)

«اآنچه پروردگارم بر من تمكن داده (از كمك مالى شما بهتر است) مرا با نيروى انسانى يارى كنيد تا ميان شما و آنها سدى استوار برقرار كنم».

جهان آفرينش بالأخص حيات انسانى بر اساس استعانت از يكديگر استوار است وتمام پيامبران و مصلحان و موحدان ازيكديگر استعانت مى جستند و آن را با اصل توحيد در استعانت مخالف نمى انديشند زيرا اعانت


1 . بقره/45.

2 . كهف/95


صفحه 277

غير خدا پرتوى از حول و قوه خداست كه در اختيار بشر نهاده است.

شگفت آنجاست كه برخى از مخالفان استعانت از زنده را جايز و از غير او را حرام بلكه شرك مى دانند، در حالى كه اگر واقعيت يك عمل شرك باشد زنده و زنده نبودن طرف نمى تواند مؤثر باشد از اين جهت بايد گفت استعانت از غير خدا بشرط اينكه كمك رسانى اورا نتيجه قدرت گسترده خدا بدانيم، شرك نيست خواه طرف در قيد حيات باشد يا نباشد.

در پايان سه نكته را متذكر مى شويم:

1. روايات توسل متواتر است

روايات توسل در كتب اهل سنت كه ما اندكى از آن نقل كرديم متواتر يا قريب به تواتر است، از اين جهت نمى توان از طريق تضعيف اسانيد آنها به رد آن روايات پرداخت زيرا مجموع اين روايات حاكى است كه توسل به ارواح مقدسه و مقام و منزلت آنها امر رايجى بوده واگر برخى از روايات توسل كه ما از ذكر آنها خوددارى كرديم از نظر سند مخدوش باشد ضررى بر مدعاى ما نمى زند. چنان كه جريان در خبر متواتر چنين است.

2. كتابهاى پيرامون توسل

مسأله توسل از مسايل مسلم اسلامى است كه در اين مورد فقيهان ومحدثان عالى مقام كتابهايى پيش از شبهه پرانى ابن تيميه و پس از آن نوشته اند كه برخى را متذكر مى شويم:

1. الوفاء فى فضائل المصطفى، نگارش ابن جوزى (متوفاى 597).


صفحه 278

در اين كتاب مخصوصاً بابى را بنام توسل به پيامبر واستشفا به قبر شريفش گشوده است.

2. مصباح الظلام فى المستغيثين بخير الأنام، نگارش محمد بن نعمان مالكى (متوفاى 973) و سمهودى در كتاب وفاء الوفاء در كتاب توسل ازاين كتاب زياد نقل كرده است.

3. البيان والاختصار نگارش ابن داود مالكى شاذلى در اين كتاب از توسل علما و صالحان به رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)مطالبى نقل كرده است.

4. شفاء السقام نگارش تقى الدين سبكى (متوفاى 756) وى در اين كتاب از توسل به پيامبر به شكل زيبايى دفاع كرده است.

5. وفاء الوفاء لاخبار دار المصطفى، نگارش سيد نور الدين سمهودى (متوفاى 911) وى در جزء چهارم اين كتاب بحث درباره توسل انجام داده است.

6. المواهب اللدنية نگارش ابوالعباس قسطلانى (متوفى 932) وى در اين كتاب درباره توسل بحث نموده است.

7. شرح المواهب اللدنية، نگارش مصرى زرقانى مالكى (متوفاى 1122) وى در جلد هشتم از اين شرح از ص 317 به بعد درباره توسل سخن گفته است.

8. صلح الاخوان نگارش خالدى بغدادى (متوفاى 1299) وى علاوه بر اين كتاب رساله ويژه در رد بر آلوسى نوشته و پس از درگذشت او در سال 1306 چاپ شده است.

9. كنز المطالب نگارش عدوى حمزاوى (متوفاى 1303).


صفحه 279

10. فرقان القرآن نگارش محقق عاليقدر عزامى شافعى قضاعى و اين كتاب به ضميمه اسماء و صفات بيهقى در 140 صفحه چاپ شده است.

و امّا از طرف شيعه كتابهاى متعددى پيرامون همين موضوع نگارش يافته كه برخى از آنها عبارتند از:

1. سبيل الرشاد لمن أراد السداد نگارش شيخ جعفر كاشف الغطاء(متوفيا 1227) و اين كتاب كراراً چاپ شده است.

2. كشف الارتياب عن أتباع محمد بن عبد الوهاب نگارش سيد محسن جبل عاملى (1282ـ 1373).

3. الغدير: نگارش علاّمه امينى (متوفاى 1390) مؤلف در اين جزء بحث گسترده اى درباره توسل انجام داده است.

3. اختلاف ميان پيروان ابن تيميه و ديگر فرق اسلامى

كتابهايى اخيراً از طرف مخالفان توسل منتشر مى شود كه توسل به صالحان را نوعى اختلاف ميان سنى و شيعه قلمداد مى كنند در حاليكه اختلاف در اين مسأله ربطى به تسنن و تشيع ندارد بلكه اختلافى است ميان پيروان ابن تيميه و ديگر فرق اسلامى ، وهم اكنون اسامى برخى از كتبى كه محققين اهل سنت در رد ابن تيميه و پيرو او محمد بن عبدالوهاب نوشته اند از نظر شريف گذشت و اين حاكى از اين است كه ريشه اختلاف اين دو نفرند واگر از اين دو نفر و پيروان نوظهور او صرف نظر كنيم كليه فرق اسلامى در اصل توسل و ديگر مسايل كه برخى گذشت و برخى ديگر خواهد آمد وحدت نظر داشته و ميان آنان اختلافى وجود ندارد.

 


صفحه 280

 


صفحه 281

11

 

شفاعت

يا

تطهير و پالايش گنهكاران

 


صفحه 282

 


صفحه 283

شفاعت

يا

تطهير و پالايش گنهكاران

شفاعت از اصولى است كه قرآن واحاديث اسلامى بر آن تأكيد صريح دارند، و همه ملل اسلامى آن را به عنوان يك اصل قطعى پذيرفته اند، حقيقت شفاعت اولياى خدا اين است كه عزيزان الهى روى قرب و منزلتى كه در پيشگاه خدا دارند، از خداوند بزرگ بخواهند در شرايط خاصى از تقصير و گناه گنهكاران بگذرد.

اولياى الهى درباره همه گنهكاران شفاعت نمى كنند، بلكه درباره كسى شفاعت مى نمايند كه رابطه ايمانى او با خدا قطع نشده و پيوند روحى او با شفاعت كنندگان محفوظ باشد، و به ديگر سخن: از نظر كمال روحى به حدى سقوط نكند كه نيروى جهش و تكامل را از دست بدهد، وامكان تبديل او به يك انسان پاك، از ميان برود.

عقيده به شفاعت در ميان مسلمانان آنچنان راسخ است كه از هر عالم و دانشمندى و يا فرد عادى بپرسيم، آن را از عقايد اسلامى مى شمارد، و پيوسته


صفحه 284

در دعاها و نيايش ها به شفاعت شافعان واقعى است اشاره مى كند. ولااقل در اين حد همه مى گويند: خدايا، پيامبر اسلام را شفيع ما قرار بده، و شفاعت او را درباره ما بپذير.

جريان فيض الهى از طريق شافعان

جهان آفرينش بر اساس نظام علت و معلول استوار است، و نيازهاى مادى انسان از طريق يك رشته علل و اسباب طبيعى كه همگى به اذن خدا تأثير گذارند،به او مى رسد، و فيض معنوى نيز از اين اصل جدا نيست، هدايت وراهنمايى و مغفرت و آمرزش كه از فيوض الهى به شمار مى روند ، پيرو همين نظام مى باشند.

مثلاً: اراده حكيمانه خداوند بر اين تعلق گرفته كه فيض هدايت در اين جهان به وسيله پيامبران ، به انسان برسد، زيرا جز پيامبران هيچكس شايستگى خطاب مستقيم از جانب خدا را ندارد.

از اين جهت مانعى نخواهد بود كه مغفرت و رحمت الهى در جهان ديگر نيز داراى چنين نظامى باشد.يعنى بخشايش و رحمت حق از طريق ارواح و نفوس پاك به افراد گنهكار كه لياقت و شايستگى آمرزش خدا را دارند برسد،همچنان كه در اين جهان فيض الهى (هدايت و راهنمايى) از طريق پيامبران به افراد مى رسد.

درست است اين فيض مى توانست بدون وساطت كسى به گنهكاران برسد، امّا اراده حكيمانه خداوند بر اين تعلق گرفته است كه فيض معنوى وى در آن سراى، مانند اين سراى از طريق اسباب خاص و علل معينى بدست افراد برسد.چرا؟


صفحه 285

براى اينكه اولياى الهى و بندگان صالح و فرشتگان آسمان ها و حاملان عرش كه عمرى در اطاعت خدا به سر برده اند و گام از دايره بندگى فراتر ننهاده اند، شايستگى تكريم و احترام مى باشند و يكى از مظاهر حرمت گذارى به آنان، پذيرفتن دعاى آنها در مورد گنهكاران آن هم در شرايط مخصوص مى باشد.

شفاعت اولياى الهى بى قيد و شرط نيست. و هرگز مالكان بالذات مقام شفاعت نمى باشند و زمام كار در روز قيامت در دست خداست و او را پيوسته (مالك يوم الدّين)مى خوانيم، ولى در عين حال آن مالك مطلق به اولياى الهى كه داراى منزلتند اذن مى دهد كه چنين تصرفى را انجام دهند.

شفاعت يك نوع تطهير و پالايش است

از نظر قرآن مجيد مرگ پايان زندگى نيست بلكه روزنه اى است به جهان ديگر به نام جهان برزخ كه شيوه زندگى در آنجا با شيوه زندگى در اين جهان كاملاً متفاوت مى باشد. گروهى در آنجا معذّب، و گروهى در نعمت و رفاهند.

گروهى از گنهكاران كه رابطه ايمانى خود را با خدا قطع ننموده و پيوند معنوى خويش را با شفيعان درگاه او حفظ كرده باشند در برزخ، تا حدى به كيفر اعمال خود مى رسند، و همين كيفرها، نوعى تصفيه و پالايش بخشى از عوارض بد گناه مى باشد، اين افراد هنگامى كه گام به محشر مى نهند، به خاطر تصفيه و پالايش نسبى كه در برزخ رخ داده است آمادگى بيشترى براى مغفرت و آمرزش پروردگار جهان دارند، و از نظر واقع گرايى شفاعت شافعان،


صفحه 286

تطهير كامل و شستشوى اساسى و پالايش همه جانبه نسبت به عوارض بد گناه به شمار مى رود، و آئينه روح را از زنگار گناه پاك مى سازد.

تفاوت شفاعت با وساطت هاى دنيوى

برخى بر اثر تبليغات افراد ناآگاه، تصور مى كنند كه شفاعت اوليا نوعى شبيه وساطت هاى دنيوى، و به تعبير امروزه نوعى «پارتى بازى» و تبعيض در قانون است، براى قلع اين شبهه از اذهان ، تفاوت دو نوع شفاعت را با سه وجه روشن مى سازيم.

1. در شفاعتهاى اخروى كار در دست خدا است، و كار از امر او سرچشمه مى گيرد، و او است كه شفيع را برمى انگيزد و بر اثر كمال و موقعيتى كه دارد به او حق شفاعت مى بخشد، و رحمت و مغفرت خود را از مجراى او شامل حال بندگان مى سازد، ولى در شفاعتهاى دنيوى كار كاملاً بر عكس است، زيرا مجرم شفيع را برمى انگيزد، و اگر تحريك او نبود، هرگز به فكر شفاعت نمى افتاد، اگر قرآن مجيد دستور مى دهد كه در همين دنيا، گروه گنهكار حضور پيامبر برسند، و از او دعا و طلب آمرزش بطلبند(1)، اين كار نيز مستقيماً از خود خدا شروع مى شود، زيرا او به گنهكار فرمان مى دهد كه چنين كند، و اگر دستور او نبود هرگز به دنبال پيامبر نمى رفت واگر هم مى رفت، بدون فرمان و اذن او تأثيرى نداشت.

2. در شفاعتهاى صحيح، شفيع تحت تأثير مقام ربوبى قرار مى گيرد، ولى در شفاعت هاى باطل صاحب قدرت از سخنان شفيع متأثّر مى گردد، و


1 . نساء/64.


صفحه 287

خود شفيع تحت تأثير سخنان وا لحاح و اصرار مجرم قرار مى گيرد.

3. شفاعتهاى دنيوى فقط تبعيض در قانون است و نفوذ شفيع، اراده قانونگذار و يا مجريان قانون را مغلوب ساخته، و سرانجام صاحب قدرت، تنها قدرت خود را درباره افراد ضعيف و ناتوان اعمال مى كند، در حالى كه در شفاعتهاى اخروى هيچ كس قدرت خود را بر خدا تحميل نمى كند، و جلو قانون را نمى گيرد، بلكه شفاعت رحمت گسترده و مغفرت نامحدود خداى مهربان است كه از او سرچشمه گرفته و مى خواهد به وسيله آن، افرادى را كه شايسته تطهير هستند و قابليت براى پاك شدن دارند، پاك سازد.

گروهى كه از شفاعت محروم مى گردند نه از اين نظر است كه در قانون خدا تبعيض وجود دارد بلكه شايستگى مغفرت و رحمت گسترده الهى را ندارند از اين نظر بايد به همان حالت باقى بمانند. و به اصطلاح رحمت خدا بسان موجودى صندوق يك بازرگان و يا بانك نيست كه پايان بپذيرد بلكه بايد در طرف قابليت و شايستگى باشد، تا رحمت خدا به او برسد.

اگر خداوند مى فرمايد:

(إِنَّ اللّه لا يغفر أَن يشرك به) .(1)

«خداوند افراد مشرك را نمى آمرزد».

براى اين است كه دل مشرك بسان ظرف دربسته است كه اگر در هفت دريا فرو رود، هيچگاه آب به درون آن نفوذ نمى كند، و يا بسان سرزمين شوره زار است كه هر چه باران بر آن ببارد، جز خس و خار چيزى در آن نمى رويد.

اگر قرآن اصرار مىورزد كه شفاعت اولياى خدا،از آن كسانى است كه


1 . نساء/48و116.


صفحه 288

مورد رضايت پروردگار جهان باشند چنان كه مى فرمايد:

(وَلا يَشْفَعُونَ إِلاّلِمَنِ ارتَضى) .(1)

«درباره كسى شفاعت نمى كنند مگر اين كه مورد رضايت خداوند جهان باشند».

براى اين است كه او مى داند چه كسى لياقت و شايستگى فيض معنوى و رحمت گسترده او را دارد و چه كسى ندارد، و به قول سعدى:

گر خواجه شفاعت نكند روز قيامت بايد كه ز مشاطه نرنجيم كـه زشتيم

نه تنها گروه مشرك از رحمت گسترده خدا و شفاعت اولياى او محروم مى باشند بلكه گروهى كه بر اثر ناپاكيهاى زياد، شايستگى مغفرت خدا را از دست داده اند لطف الهى از طريق شفيعان درگاه او، به آنان نمى رسد.

دلائل قرآنى شفاعت

آيات مربوط به شفاعت شافعان راستين فزونتر از آن است كه در اين بخش مطرح شوند، آياتى كه هم اكنون از نظر خواننده گرامى مى گذرد به صراحت مسئله شفاعت را با شرايط محدود كه مهم آن اذن الهى است، يك اصل قطعى اعلام مى كند هر چند نام و خصوصيات شافعان را نمى برد، و تنها به ذكر صفات و شرايط شافعان اكتفا مىورزد.

اينك ما در اين جا به ذكر آيات پنجگانه مى پردازيم و دقت در مفادآنها، دو مطلب را ثابت مى كند:

الف: شفاعت در روز رستاخيز يك اصل قرآنى است.

ب: گروهى حق شفاعت دارند كه داراى صفات ويژه اى باشند.


1 . انبياء/28.


صفحه 289

اينك متن اين آيات:

1.(مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ).(1)

«كيست كه بدون اذن او شفاعت كند».

ظاهر آيه اين است كه هيچ كس بدون اذن او شفاعت نخواهد كرد، ولى تلويحاً مى رساند كه در روز بازپسين شفيعانى هستند كه به اذن او شفاعت مى كنند.

2. (ما مِنْ شَفيع إِلاّ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ) .(2)

«شفيعى نيست مگر بعد از اذن او».

3. (لا يَمْلِكُونَ الشَّفاعَةَ إِلاّمَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمانِ عَهْداً).(3)

(«هيچ يك از معبودهاى آنان) مالك شفاعت نمى گردد مگر آن كه با خدا عهدى داشته باشد».

يعنى تنها گروهى مى توانند شفاعت نمايند كه خداوند به آنها قول شفاعت داده و با خدا چنين عهدى داشته باشند، و خدا از ميان معبودهاى باطل آنان، تنها به آن گروه وعده شفاعت داده كه به وحدانيت خدا و يگانگى معبود گواهى دهند مانند حضرت مسيح كه معبود مسيحيان است.

4.(يَوْمَئِذ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمانُ وَرَضِيَ لَهُ قَوْلاً).(4)

«در روز رستاخيز شفاعت كسى درباره كسى سودى نمى بخشد مگر شفاعت آن كس كه خدا به او اذن دهد و به گفتار او راضى گردد(سخنى نگويد كه خشم خدا را برانگيزد)».


1 . بقره/255.

2 . يونس/3.

3 . مريم/87، مقصود از (لا يملكون) همان معبودهاى باطل است كه در آيه 81 همين سوره(وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ آلِهَةً) وارد شده است.

4 . طه/109.


صفحه 290

5. (وَلا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ عَنْدَهُ إِلاّ لِمَنْ أَذِنَ لَهُ) .(1)

«شفاعت كسى سودى نمى بخشد مگر شفاعت آن كس كه خدا به او اذن دهد».

1. شفاعت و فرشتگان

در آيات گذشته نام شافعان راستين به ميان نيامده فقط خصوصيات آنها، بيان شده است ولى در برخى از آيات ، نام برخى از شافعان بيان گرديده است، مانند:

(وَكَمْ مِنْ مَلَك فِي السَّمواتِ لا تُغْني شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً إِلاّ مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللّهُ لِمَنْ يَشاءُ وَيَرْضى) .(2)

«چقدر فرشتگان در آسمانها هستند كه شفاعت آنان درباره افراد سودى نمى بخشد مگر آن كه خدا به هر كسى كه بخواهد اذن دهد و به شفاعت او راضى باشد».

در اين آيه فرشتگان آسمانها در شرايط خاصى، شفيعان واقعى معرفى شده اند.

2.شفاعت و دارنده مقام محمود

قرآن پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)را دارنده «مقام محمود» معرفى مى كند، و روايات اسلامى، آن را به مقام شفاعت تفسير مى كند، قرآن در اين مورد مى فرمايد:

(وَمِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بهِ نافِلَةً لَكَ عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً) .(3)

«براى گزاردن نماز نافله، در بخشى از شب برخيز، تا خدا ترا برا ى مقام بس پسنديده اى برانگيزد».


1 . سبأ/23.

2 . نجم/26.

3 . اسراء/79.


صفحه 291

زمخشرى مى نويسد:«مقام محمود» كه آيه از آن ياد مى كند،ناظر به موقعيت پسنديده رسول خدا است كه هر كس رسول گرامى را در آن مقام ببيند، از اينكه داراى چنين مقامى است او را ستايش مى كند، چه موقعيتى بالاتر از مقام شفاعت كه مايه ستايش تمام اهل محشر مى گردد.(1)

« شيخ طبرسى» مى گويد: مفسران اسلامى اتفاق نظر دارند كه مقصود از «مقام محمود» همان مقام شفاعت است و مى گويند در روز رستاخيز پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)پرچم ستايش (حمد) را به دست مى گيرد، و تمام پيامبران زير آن پرچم قرار مى گيرند، او نخستين شفاعت كننده و نخستين كسى است كه شفاعت او پذيرفته مى شود.(2)

روايات اسلامى كه به صورت تواتر پيرامون اين آيه وارد شده است، توضيح مى دهند: «مقصود از «مقام محمود» همان شفاعت است. سيوطى در «در منثور»(3) و بحرينى در تفسير «برهان»(4) از پيشوايان اسلام ده روايت نقل كرده اند كه براى اختصار از نقل آنها در اينجا خوددارى مى كنيم.

3. پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)و عطا در حدّ رضايت

آيه ديگر حاكى است كه خدا به رسول خويش تا آن حد عطا مى كند كه رضايت او را جلب كند چنان كه مى فرمايد:

(وَلَلآخرةُ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الأُولى *وَلَسَوفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرضى) .(5)


1 . تفسير كشاف:2/243.

2 . مجمع البيان:3/4235.

3 . تفسير الدر المنثور:4/197.

4 . تفسير الدر المنثور:4/197.

5 . ضحى/5ـ6.


صفحه 292

«سراى ديگر براى تو از اين جهان بهتر است، به زودى خدا آن قدر به تو عطا مى كند كه راضى گردى».

در آيه دوم از دو نظر ابهام وجود دارد:

اوّلاً: زمان و مكان عطاى الهى بيان نشده است، از كجا معلوم كه ظرف عطا روز رستاخيز باشد.

ثانياً: آنچه خدا عطا خواهد كرد، روشن نكرده است شايد مقصود غير شفاعت باشد.

ولى ابهام نخست با توجه به ماقبل آيه، قابل رفع است، زيرا در آيه قبل، خدا آخرت را ستوده و آن را بر دنيا ترجيح داده است و سپس بلافاصله فرمود: «خدا آن قدر به تو عطا مى كند كه راضى شوى». اتصال اين دو آيه گواه بر اين است كه مكان و زمان عطا،سراى ديگر است.

مقام والاى پيامبر، كه «رحمة للعالمين» است، ايجاب مى كند كه در چنين روزى وحشت زا به فكر امت خويش باشد و با آمرزيده شدن گروه بى شمارى مسرور و خوشحال گردد. و با توجه به اين اصل، ابهام دوم نيز برطرف مى شود و اينكه مقصود شفاعت در حق امت است كه مايه رضايت خاطر پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) مى گردد.

مؤيد اين معنى روايات اسلامى است كه اين آيه را به شفاعت تفسير كرده است.(1)


1 . به تفسير مجمع البيان:5/505، و تفسير برهان:4/473 و تفسير الدر المنثور:6/361 مراجعه بفرماييد. محدثان و مفسران از ابن عباس اين جمله را نقل مى كنند:«رضاه أن تدخل أُمّته الجنة» : «رضايت او در اين است كه امت وارد بهشت شوند».


صفحه 293

تا اينجا با دلايل قرآنى اصل شفاعت آشنا شديم، ولى روايات مربوط به شفاعت بيش از آن است كه در اين مقاله گرد آيند، ما از ميان روايات فزونتر از صد به نقل چند روايت اكتفا مىورزيم.

پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: «اعطيتُ خمساً... واعطيتُ الشفاعة، فادّخرتُها لأُمّتي فهي لِمَن لا يُشركُ باللّه شيئاً.(1)

«خداوند بزرگ به من پنج امتياز عطا فرموده است... كه يكى از آنها شفاعت است و آن را براى امت خود نگاه داشته ام، شفاعت براى كسانى است كه شرك نورزند».

باز پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: أنا أوّل شافع وأوّل مشفّع.(2)

من نخستين كسى هستم كه شفاعت مى كند، و نخستين كسى هستم كه شفاعت او پذيرفته مى شود.

ابوذر مى گويد: صلّى رسولُ اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم)ليلةَ فقرأ ب آية حتى أصبحَ يركَع بها ويسجُدُ بها : ( إن تعذبهم فانّهم عبادك وان تغفر لهم فانّك أنت العزيز الحكيم) فلما أصبحَ، قلتُ يا رسول اللّه مازلت تقرء هذه الآية حتى أصبحتَ تركع بها وتسجد بها، قال: انّي سألت ربّي عزّ وجلّ الشفاعةَ لأُمّتي فأعطانيها فهي نائلة إن شاء اللّه لمن لا يشرك باللّه عزّوجلّ شيئاً».(3)

رسول گرامى شبى تا به صبح نماز مى خواند و ركوع و سجود مى كرد، و پيوسته آيه (ان تعذبهم فانّهم عبادك...) را مى خواند، چون صبح شد كيفيت


1 . مسند احمد:1/301; سنن نسائى:1/172; سنن دارمى:1/323 وغيره.

2 . سنن ترمذى:5/248; سنن دارمى:1/26.

3 . مسند احمد:5/149.


صفحه 294

نماز پيامبر را بر او متذكر شدم فرمود: من از پروردگار عزوجلّ براى امتم شفاعت خواستم، و او خواسته مرا پذيرفت پس شفاعت به خواست خدا از آن كسانى است كه مشرك نباشند.

ما در اين جا به همين چند روايت از رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)اكتفا ورزيده و در تفسير منشور جاويد(1) كه به صورت تفسير موضوعى بر قرآن نوشته ايم حدود صد روايت از پيامبر و پيشوايان معصوم (عليهم السلام)در مورد شفاعت نقل كرده ايم، در آن روايات از شفاعت، و شرايط شافعان، و شرايط كسانى كه در حق آنها شفاعت مى شود، و نتيجه شفاعت، به روشنى سخن به ميان آمده است.

از آنجا كه اصل شفاعت مورد پذيرش همگان است حتى محمد بن عبدالوهاب(2)، و استاد او ابن تيميه(3) از پذيرندگان اين اصل اعتقادى مى باشند، در اين مورد به صورت گسترده سخن نمى گوييم. چيزى كه مهم است مسأله دوم است كه وهابيان آن را تحريم مى كنند و آن درخواست شفاعت از شافعان راستين است.

اينك به تشريح آن مى پردازيم:

 


1 . منشور جاويد:155ـ 178; و نيز مفاهيم القرآن:4/315ـ337.

2 . كشف الشبهات:16.

3 . مجموعة الرسائل الكبرى:1/403.


صفحه 295

12

درخواست شفاعت

از

شافعان راستين

 


صفحه 296

 


صفحه 297

درخواست شفاعت

از

شافعان راستين

درخواست شفاعت از شافعان راستين ازعصر پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)تا به امروز، عمل رايجى در ميان مسلمانان است و هيچ يك از دانشمندان اسلام درخواست شفاعت از شافعان واقعى را رد نكرده است، جز دو نفر.

1.ابن تيميه در آغاز قرن هشتم.

2. محمد بن عبدالوهاب در نيمه هاى قرن دوازدهم.

هر دو نفر درخواست شفاعت از شافعان راستين را ممنوع اعلام كرده اندمى گويند: پيامبران و فرشتگان و اولياى الهى در روز رستاخيز حق شفاعت دارند، ولى بايد شفاعت را از مالك شفاعت و اذن دهنده او كه خدا باشد، درخواست كرد، و چنين گفت: پروردگارا، پيامبر و ديگر بندگان صالح خود را، در روز رستاخيز شفيع ما قرار بده، و ما حق نداريم كه بگوييم اى پيامبر در حق ما شفاعت بنما.(1)

ما پيش از آنكه به دلايل مانعان از درخواست شفاعت بپردازيم،به تشريح دلايل جواز آن، از كتاب و سنت مى پردازيم:


1 . كشف الشبهات:16.


صفحه 298

1. درخواست شفاعت درخواست دعاست

شفاعت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)و ديگر شافعان راستين جز دعا و درخواست مغفرت از خدا، چيزى نيست، و دعاى آنان در سايه قرب و مقامى كه نزد خدا دارند به هدف اجابت مى رسد، و طبعاً گنهكار مشمول مغفرت خدا مى گردد و درخواست دعا از برادر مؤمن تا چه رسد به نبى گرامى كوچكترين اشكالى ندارد، اگر ما مى گوييم: يا وجيهاً عند اللّه، اشفع لنا عند اللّه:اى كسى كه در پيشگاه خدا جاه و مقامى داريد، در نزد خدا درباره ما شفاعت كن(يعنى دعا كن گناه ما را خدا ببخشد).

اصولاً در كتابهاى حديث، لفظ«شفاعت» به معنى دعا زياد به كار مى رود حتى نويسنده صحيح بخارى در عناوين دو باب كه يكى مربوط به درخواست مسلمانان از امام، دومى مربوط به درخواست مشركان از مسلمانان مى باشد، از لفظ شفاعت بهره گرفته است، اينك عناوين هر دو باب.

أ. «إذا استَشْفَعُوا إلى الإمام لِيَستسقي لهم لم يردّهم».(1)

«هرگاه مردم از امام درخواست شفاعت كردند كه براى آنان باران بطلبد نبايد درخواست آنان را رد كند».

ب: «إذا اسْتَشْفَعَ المشركونَ بالمسلمينَ عند القحْط».

«هنگامى گروه مشرك در موقع قحطى از مسلمانان طلب شفاعت كنند».

گواه روشن كه شفاعت به معنى دعا است، حديثى است كه ابن عباس از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)نقل مى كند، و آن اين كه:


1 . صحيح بخارى:2/29ـ30.


صفحه 299

«ما من رجل مسلم يموتُ فيقومُ على جنازته أربعونَ رجلاً لا يشركون باللّه شيئاً إلاّ شفّعهم اللّه فيه»،(1)

«هرگاه مسلمانى بميرد و بر جنازه او چهل مرد كه شرك نمىورزند نماز بگزارند، خداوند شفاعت آنها را درباره وى مى پذيرد».

شفاعت اين چهل نفر در حقّ اين فرد جز اين نيست كه به هنگام نماز بر جنازه وى، براى او از خدا طلب رحمت و مغفرت كنند و بگويند: اللّهمّ اغفر له.

بنابراين اگر ماهيت شفاعت دعا كردن است كه درخواست اين دعا چرا بايد حرام باشد.

2. حديث انس و درخواست شفاعت

ترمذى كه يكى از نويسندگان سنن مى باشد از انس بن مالك نقل مى كند كه او مى گويد:

«سألتُ النبيَّ أن يشْفَع لي يومَ القيامة، فقال: أنا فاعل، قلتُ: فأين اطلبك، فقال: على الصراط».(2)

از پيامبر درخواست كردم كه در روز قيامت در باره من شفاعت كند، وى پذيرفت وگفت: من اين كار را انجام مى دهم».

به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)گفتم: شما را كجا جستجو كنم؟

فرمود: در كنار صراط.

انس با ظرافت طبع از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)درخواست شفاعت مى كند، و


1 . صحيح مسلم:3/54.

2 . سنن ترمذى:4/621، حديث 2433.


صفحه 300

پيامبر نيز به او قول مساعد مى دهد، و هرگز به خاطر انس خطور نمى كند كه درخواست شفاعت، نوعى شرك است.

3. سواد بن عازب و درخواست شفاعت

سواد بن عازب از ياران رسول خداست درباره پيامبر اشعارى سروده و از او درخواست شفاعت مى كند و مى گويد:

وكن لي شفيعاً يوم لاذو شفاعة *** بمغن فتيلا عن سواد بن عازب(1)

اى پيامبر گرامى روز رستاخيز شفيع من باش، روزى كه شفاعت ديگران به حال سواد بن عازب به مقدار رشته وسط هسته خرما، سودى نمى بخشد.

4. على(عليه السلام)و درخواست شفاعت از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)

.هنگامى كه اميرمؤمنان (عليه السلام)از غسل و تكفين پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)فارغ گرديد، روى او را باز نمود و به او چنين گفت: بأبي أنت و أُمّي طبْتَ حياً وطبْتَ ميتاً، واذكرنا عند ربّك».(2)

پدر و مادرم فداى تو، تو پاك و پاكيزه هستى هم در حال حيات و هم در حال ممات، ما را نزد پروردگارت ياد كن.

عرب جمله «اذكرني عند ربّك» را در مورد شفاعت به كار مى برد همچنان كه يوسف به هم زندانى خود آنگاه كه از زندان آزادمى گشت و طبق پيش بينى يوسف، ساقى ملك خواهد بود به او چنين گفت:(اذكرنى عند ربّك)(3) :«نزد ملك از من يادى كن و بى گناهى مرا يادآور باش».


1 . الاصابة:2/96، شماره ترجمه3583.

2 . نهج البلاغه، خطبه230.

3 . يوسف/42.


صفحه 301

در پايان يادآور مى شويم، آيات و رواياتى كه در مورد توسل به انبياء وارد شده است همگى نوعى درخواست شفاعت از آنان است، از اين جهت نيازى به تكرار نيست.

دلايل مانعان از درخواست شفاعت

مانعان از درخواست شفاعت با يك رشته دلايل بر تحريم آن استدلال مى كنند كه از نظر خواننده گرامى مى گذرد.

1. درخواست شفاعت شرك است

آنان مى گويند: ما بايد بگوييم«اللّهم اجعلنا ممن تناله شفاعة محمّد»: «خدايا ما را از كسانى قرار بده كه شفاعت محمد به آنان مى رسد».

وهرگز حق نداريم بگوييم: «يا محمد اشفع لنا عند اللّه»: «اى محمّد در حقّ ما شفاعت بنما» درست است كه خداوند به پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)حق شفاعت داده است، ولى ما را از مطالبه شفاعت از او باز داشته است بلكه ما بايد شفاعت را از خدا بخواهيم كه شفاعت به او داده است.

پاسخ

آيه قرآنى گواهى مى دهد افرادى كه به حق و حقيقت گواهى مى دهند در روز رستاخيز شفاعت مى كنند و به يك معنى مالك شفاعت مى باشند(البته به اذن الهى و تمليك محدود وى).

آنجا كه مى فرمايد:


صفحه 302

(وَلا يَملك الذينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعة إِلاّ مَنْ شَهد بِالحَقّ وَهُمْ يَعْلَمُون).(1)

«كسانى كه او را به جاى خدا مى خوانند اختياردار مقام شفاعت نمى باشند مگر كسانى كه آگاهانه به حق گواهى داده باشند».

كلمه «إلاّ » از حروف استثناء است، كه از مالكيت گروهى كه به حق شهادت مى دهند، حكايت مى كنند.

مقصود از مالكيت شفاعت، مالكيت مأذون از جانب خداست، اكنون سؤال مى شود حالا كه خداوند به برخى از اولياى خود چنين حقى را داده است چه اشكالى دارد كه گناهكارى از چنين شخص مأذون درخواست شفاعت كند.

البته درخواست شفاعت ملازم با استجابت آن نيست، بلكه همان فرد مأذون تحت شرايطى درباره او شفاعت مى كند، قابل توجه گفتار رئيس فرقه وهابى ها است كه مى گويد: خداوند به اولياء خود حق شفاعت داده است امّا ما را از درخواست آن بازداشته است.(2)

اوّلاً: خداوند در كدام آيه ما را از درخواست شفاعت از شافعان راستين بازداشته است؟ اگر اين بازدارى به خاطر اين است كه چنين درخواستى شرك است، طبق بحث هاى گسترده در تعريف «شرك در عبادت» چنين درخواستى از انسان والا كه به بندگى او اعتراف مى كنيم و او را خدا و يا مصدر كارهاى خدايى نمى دانيم، عبادت و پرستش او نخواهد بود.


1 . زخرف/86.

2 . كشف الشبهات:16.


صفحه 303

ثانياً: اين كار يك نوع تناقض گويى است، خدا اگر چنين حق را به اولياى خود از اين نظر داده كه ديگران از آن حق بهره مند گردند چرا درخواست آن را ممنوع اعلام است.

2. شرك مشركان و طلب شفاعت از بتها

دومين دليل آنان بر تحريم طلب شفاعت از اولياى خدا اين است كه علت شرك مشركان عصر رسالت اين بود كه از بت ها طلب شفاعت مى نمودند چنان كه مى فرمايد:

(وَيَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّه ما لا يَضرّهُمْ وَلا يَنْفعهُمْ وَيَقُولُونَ هؤلاء شُفعائُنا عِنْدَ اللّه).(1)

«موجوداتى را مى پرستند كه به آنها زيان و سودى نمى رساند و مى گويند آنها شفيعان ما در نزد خدا هستند».

بنابراين هر نوع شفاعت خواهى از پيامبر و اولياى خدا شبيه شفاعت طلبى مشركان از بت ها است.(2)

پاسخ اين مقايسه روشن است، زيرا:

اوّلاً: ميان دو درخواست شفاعت فرق روشنى وجود دارد، مشركان بت ها را خدايان، و صاحبان اصلى مقام شفاعت مى دانسته اند .

در حالى كه موحدان و مسلمانان انبيا را بندگان خدا مى داند كه به اذن خدا مالك اين مقام مى باشند چگونه مى توان اين دو درخواست را يكى دانست.


1 . يوسف/18.

2 . كشف الشبهات:14.


صفحه 304

وثانياً: آنان بت ها مى پرستيدند و پس از پرستش از آنان طلب شفاعت مى كردند، و آيه حاكى از اين دو عمل است و به عمل نخست با جمله (ويعبدون من دون اللّه) و به عمل دوم با جمله (ويقولون هؤلاء شفعاؤنا)اشاره مى كند، در حالى كه موحدان فقط خدا را مى پرستند و پس از پرستش خداى يگانه از اولياى او طلب شفاعت مى كند.

از اين بيان روشن مى شود كه عطف اين دو نوع درخواست به يكديگر كاملاً بى پايه است.

3. درخواست شفاعت از مرده لغو است

آخرين استدلال آنان اين است كه درخواست شفاعت از اولياى الهى كه از اين جهان رخت بربسته اند كار لغو مى باشد.

پاسخ اين استدلال با توجه به حيات برزخى كه در گذشته به صورت گسترده درباره آن سخن گفتيم، روشن مى شود.

زيرا جايى كه شهيد راه حق در جهان برزخ زنده مى باشند پيامبر شهدا به طريق اولى زنده خواهد بود، و چون در اين باره در فصل حيات برزخى بهصورت گسترده سخن گفتيم بار ديگر تكرار نمى كنيم.

فرض كنيم كه انبياى الهى مردگانى هستند كه سخنهاى ما را نمى شنوند ولى در اين صورت، درخواست شفاعت ما، كار لغو خواهد بود نه كار حرام.

كسى كه در درون چاه مى افتد اگر از رهگذر طلب كمك كند كار او عاقلانه است، و امّا اگر از سنگ هاى دور چاه، درخواست نجات نمايد، كار او كار غير مفيد خواهد بود، نه كار حرام و نه داخل در شرك در عبادت.

 


صفحه 305

13

 

مقامات

و

قدرت نماييهاى اولياء الهى

 


صفحه 306

 


صفحه 307

مقامات

و

قدرت نماييهاى اولياء الهى

شك نيست كه انسان، با قدرت و توان محدودى آفريده شده است، و در پرتو چنين توانى در جهان آفرينش تصرف كرده و از اسباب طبيعى كمك مى گيرد و به زندگى خود سامان مى بخشد. اين، همان قدرت طبيعى محدودى است كه خدا در اختيار همگان قرار داده است.

در اين مورد گروهى از بندگان خاص خداوند، از قدرت و توان گسترده اى برخوردارند وكارهايى صورت مى دهند كه نوع افراد بشر از انجام آن ناتوانند.

براى تحصيل اين نوع قدرت خارق العاده دو راه وجود دارد:

1.رياضت هاى سخت

بى توجهى به جسم و تن سبب پرورش نيروهاى نهفته در وجود مى گردد و انسان قدرت روحى بيشترى پيدا كند. گويى ميان توجه كامل به هر يك از دو ساحت وجود آدمى(جسم وروان)، تضادى وجود دارد. يعنى هرگاه آدمى به پرورش جسم و تن بپردازد و خود را در لذائذ جسمانى و شهوات مادى غرق كند ،اين فرو رفتگى در تن پرورى، او را از توجه به معنا و باطن باز داشته و براى


صفحه 308

تكميل روح و معنا و پرورش قواى روحى، مجالى پيدا نمى كند، ولى هر گاه از شدت توجه خود به امور مادّى و لذائذ جسمانى بكاهد، و به درون گرايى و باطن نگرى بپردازد، مى تواند نيروهاى نهفته باطنى خويش را آشكار سازد، و بر قدرت و توانايى خود بيفزايد.

مرتاضان در سايه بسيارى از رياضتهاى خشن كه از نظر آيين مقدس اسلام حرام است، خود را از تعلّقات جسمانى رها مى سازند. اين نوع رياضت، آن چنان زجر دهنده و شكنجه زاست كه هرگز افراد عادى نمى توانند آن را تحمل كنند، وحتى خود مرتاض نيز بايد در اين راه به تدريج وارد شود، تا بر اثر تمرينهاى زياد بتواند گام به گام پيش برود.

اساس كار آنان اين است كه انسان خود را از علايق مادى و تسلط قوانين طبيعى برهاند، و در سايه كم توجهى به امور مادى، نيروهاى درونى را پرورش دهد. روشن است كه اين نوع رياضت بر خلاف فطرت انسانى، و قوانين مسلّم اسلام مى باشد، زيرا نوعى ضرر رساندن به جسم و جان بوده، و نوعى «رهبانيت» مسيحى است كه در آيين اسلام، ممنوع اعلام شده است.

2.پيمودن راه بندگى

راه صحيح براى تكامل روح و روان، عمل به تعاليم اسلام و پيمودن راه بندگى و صراط مستقيم است، و دستورهاى شرايع آسمانى و وظايفى كه خداوند براى بندگان خود تعيين كرده است در همين چارچوب مى گنجد. زيرا عبادات ووظايف ظاهرى، خود بخود مورد علاقه شارع نيست، و اگر اسلام انجام آنها را خواسته است، به خاطر فوايد و آثارى است كه براى انسان در بردارد، و به دليل «قربى» است كه نسبت به حضرت حق پيدا كرده و


صفحه 309

«تكاملى»است كه به وجود او مى بخشد. افراد با ايمان، از نخستين لحظه اى كه دستورهاى دينى خود را به كار مى بندند، به طور قهرى گام در صراط تكامل نهاده و فضايل و ملكات را در باطن ذخيره مى كنند.در اين مسير، مسلماً كمال روحى افراد، يكسان نخواهد بود و مقاماتى كه در اين راه به دست مى آورند، متفاوت است، زيرا ميزان اطاعت و بندگى آنان يكسان نيست.

پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)در ضمن حديثى به مقامات بلند سالكان راه حق و پويندگان راه عبوديت و بندگى، اشاره فرموده و از پروردگار چنين نقل مى كند:

«ما تقرب إليّ عبدي بشيء أحبّ إليَّ ممّا افترضتُ عليه وما يزال عبدي يتقرب إليّ بالنوافل حتى أحبّه، فإذا أحببته كنت سمعَه الذي يسمع به، وبصره الذي يُبصر به، ويده التي يبطش بها،ورجله التي يمشي بها وإن سألني لأعطينّه ولان استعاذني لأعيذنه».(1)

هيچ بنده اى به وسيله كارى، نسبت به من تقرب نجسته كه محبوب تر از انجام فرايض بوده باشد، آنگاه فرمود: بنده من با گزاردن نمازهاى نافله آنچنان به من نزديك مى شود كه او را دوست مى دارم، وقتى او محبوب من شد، من گوش او مى شوم كه با آن مى شنود، وچشم او مى شوم كه با آن مى بيند، و دست او مى شوم كه با آن حمله مى كند، و پاى او مى گردم كه با آن گام برمى دارد، هرگاه مرا بخواند اجابت مى كنم وا گر به من پناه آورد، پناهش مى دهم».

دقّت در اين حديث، ما را به عظمت كمالى كه انسان در سايه انجام فرايض و نوافل پيدا مى كند، به خوبى راهنمايى مى كند، در اين حالت نيروى درونى انسان به حدّى مى رسد كه با قدرت الهى صداهايى را كه با گوش عادى نمى شنود، مى شنود، و صور و اشباحى را كه ديدگان عادى ياراى ديدن آنها را


1 . بخارى،8/131( باب ما جاء في الزكاة); اين حديث نيز در كافى،2/352 با مختصر اختلافى نقل شده است.


صفحه 310

ندارد، مى بيند. به اين ترتيب خواسته هاى او جامه عمل پوشيده وحاجتهايش برآورده مى شود. و در يك كلام: دوست خدا مى شود و عمل او عمل خدايى مى گردد.

بى ترديد، مقصود از اينكه خدا چشم و گوش انسان مى گردد، آن است كه ديده او در پرتو قدرت الهى نافذتر، گوش او شنواتر، و قدرت او گسترده مى گردد.

پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)براى انسان، استعداد و لياقت بس شگرفى قائل است و عبوديت و بندگى را يگانه راه سالم و صحيح براى كسب بينشهاى ژرف و شنواييهاى بلند و ديگر كمالات مى شمارد و بس.

اكنون به برخى از آثار شگرف عبوديت و بندگى، و پيمودن صراط مستقيم الهى، اشاره مى كنيم و به اتكاى دلايل استوار، بالأخص آيات قرآنى، امكان تسلط انسانِ مطيع خدا را بر نفس و روح، و احياناً تصرف وى در جهان آفرينش ـ به اذن الهى ـ ثابت مى نماييم.

1. تسلط بر نفس

نخستين اثر«عبوديت»،تسلط انسان بر خواهش هاى نفسانى است، در نتيجه اين تسلط، «نفس أمّاره» مهار شده و روح انسانى بر نفس، ولايت پيدا مى كند و فرد از نظر كمال روحى به پايه اى مى رسد كه مى تواند اختيار «نفس امّاره» را به دست گيرد، چنين فردى بر نفس و خواسته هايش مسلّط است. به اين مرحله از كمال، «ولايت بر نفس» مى گويند.

در آيات قرآن به اين مرحله اشاره شده است:

 


صفحه 311

(إِنَّ الصَّلوة تَنْهى عَنِ الْفَحْشاء وَالْمُنْكَر) .(1)

«نماز، انسان را از بديها و منكرها باز مى دارد».

يعنى نماز، در انسان حالتى پديد مى آورد كه در پرتو آن نمازگزار از گناه باز مى ماند.

2. بينش خاص

از مزاياى عبوديت اين است كه انسان در سايه آن، روشنايى بينش و صفاى خاصّى پيدا مى كند، حق و باطل را به روشنى تشخيص مى دهد و هرگز گمراه نمى شود:

(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللّه يَجْعَلْ لَكُمْ فُرقاناً).(2)

« اى كسانى كه ايمان آورديد، اگر پرهيزگار باشيد خدا به شما نيرويى مى بخشد كه با آن، حق و باطل را به خوبى تميز مى دهيد».

مقصود از فرقان همان بينش خاصى است كه سبب مى گردد انسان حق و باطل را خوب بشناسد.

در آيه ديگر مى فرمايد:

(وَالَّذينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلنا).(3)

«كسانى كه در راه ما سعى و كوشش كنند، آنان را به راه خويش رهبرى مى كنيم».

و در آيه سوم مى فرمايد:

(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه وَآمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَين مِنْ رَحْمَتِهِ وَيَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ).(4)


1 . عنكبوت/45.

2 . انفال/29.

3 . عنكبوت/69.

4 . حديد/28.


صفحه 312

«اى كسانى كه ايمان آورديد! از مخالفت با خدا بپرهيزيد و به پيامبر او ايمان بياوريد!(خداوند) دو سهم از رحمت خويش را به شما مى دهد، و براى شما نورى قرار مى دهد كه با آن راه برويد».

مفاد اين آيه حاكى است كه تقوا و ايمان، در زندگىِ همين جهان، روشنايى بخش است و او را به پاكى و طهارت رهبرى مى كند.

3.تسلط بر افكار پراكنده

يكى از آرزوهاى انسان اين است كه در حال عبادت، قواى عقلانى او در نقطه اى متمركز گردد و به غير از خدا توجهى پيدا نكند. كسانى كه موقع عبادت به اين سو و آن سو توجه دارند و به اصطلاح فاقد حضور قلب هستند، براى اين است كه بر انديشه هاى پراكنده اى كه زاييده قوه تخيل است ولايت و تسلط ندارند. از اين جهت يك نماز چهار ركعتى را با افكار بسيار پراكنده به پايان مى رسانند و اسكلتى بى روح تحويل مى دهند.

4. تخليه بدن از روح

در جهان طبيعت، روح و بدن به يكديگر نياز مبرم دارند. از آنجا كه روح بر بدن «علاقه تدبيرى» دارد، بدن را از فساد و خرابى باز مى دارد. از طرف ديگر روح در فعاليتهاى خود به بدن نيازمند است و در پرتو اعضا و جوارح بدنى، مى تواند بشنود و ببيند.

امّا گاهى روح، بر اثر كمال و قدرتى كه از ناحيه عبادت و بندگى حق پيدا مى كند، از استخدام بدنى بى نياز مى شود و مى تواند خود را از بدن،« خلع كند».


صفحه 313

براى افراد عادى وبالأخص كسانى كه با ديد مادّى، به جهان هستى مى نگرند، تصور اين نوع مطالب دشوار است، ولى بر پويندگان راه حق، اين كار آنچنان آسان است كه هر موقع بخواهند مى توانند خود را «خلع ازبدن» كنند».

ما در دوران زندگى خود شخصيتهايى را ديده ايم كه اين كار براى آنان يك امر عادى بوده و به صورت يك مَلَكه در آمده بود.

***

5. مشاهده اجسام لطيف

يكى از آثار و نشانه هاى قرب الهى، مشاهده اجسام لطيف است. در عالم آفرينش جسمهاى لطيفى وجود دارد كه با چشم ظاهرى ديده نمى شود، بلكه حسّ ديگرى لازم است كه مثلاً فرشتگان را در آسمان به حال پرواز مشاهده كند. قرآن مى فرمايد:

(الحَمْدُ للّه فاطِرِالسَّمواتِ وَالأَرْض جاعِلِ الْمَلائِكَة رُسُلاً أُولي أَجْنِحَة مَثنى وَثُلاثَ وَرُباع).(1)

«سپاس خدايى را كه آفريننده آسمانها و زمين است و فرشتگان را پيام رسانان قرار داد كه داراى بالهاى دو يا سه يا چهار گامند».

بنابراين فرشته، موجودى است به ظاهر جسمانى و داراى بالها در حالى كه ما چنين جسمى مشاهده نمى كنيم، امّا از ديدگاه قرآن انسانهاى پاك و والا كه از قرب معنوى بيشترى برخوردارند فرشته را به صورت مجسم مشاهده مى كنند. چنانكه حضرت مريم، جبرئيل را به صورت خاصّى مشاهده كرد:


1 . فاطر/1.


صفحه 314

(فَتَمَثَّل لَها بَشراً سَويّاً) .(1)

«روح (جبرئيل) براى او به صورت انسان كامل مجسم گرديد».

خدا نه تنها اجسام لطيف را مى بيند، بلكه صداهاى آنها را نيز مى شنود. اميرمؤمنان على (عليه السلام)وضع زندگى خود را با پيامبر در آغاز بعثت چنين تشريح مى كند:

«من نور وحى را مى ديدم، بوى نبوّت را استشمام مى كردم، و ناله شيطان را موقع نزول وحى، شنيدم. از پيامبر گرامى پرسيدم: اين ناله، از آنِ كيست؟ فرمودند: اين ناله شيطان است، از اينكه كسى او را بپرستد مأيوس شده است. على! آنچه را كه من مى بينم تو نيز مى بينى، و آنچه را كه من مى شنوم، مى شنوى! جز اينكه تو پيامبر نيستى، ولى تو وزير من بوده و در صراط مستقيم گام برمى دارى».(2)

قدرت بر «ديدن» فرشتگان و «شنيدن» صداهاى غير عادى، نشانه كمال روح و نتيجه حيات معنوى است، كه از آنِ پويندگان راه بندگى است. پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)به نصّ قرآن، ملائكه و جبرئيل را مى ديد. رؤيت جبرئيل، نياز به قدرت روحى و كمال معنوى دارد، كه به انسان توانايى مى بخشد تا چنين موجودى را مشاهده كند.

در ميان زنان بنى اسرائيل نيز فقط مريم قادر به ديدن فرشته مى گردد و با او سخن مى گويد و آن فرشته به وى بشارت مى دهد كه به همين زودى داراى فرزند ى خواهد شد، همه اين كمالات، نتيجه كمال روحى است كه مريم (عليها السلام)دارا بوده است.


1 . مريم/17.

2 . نهج البلاغة، خطبه 187.


صفحه 315

6. تصرف در جهان آفرينش

در پرتو عبادات وبندگى نه تنهاحوزه بدن، تحت فرمان و محل نفوذ اراده انسان قرار مى گيرد، بلكه جهان طبيعت، مطيع او شده و به اذن پروردگار جهان، در پرتو نيرو و قدرتى كه از رهگذر تقرّب به خدا، كسب نموده ، بدون اسباب طبيعى، در طبيعت تصرّف مى كند و مبدأ يك سلسله معجزات وكرامات مى شود.

اينك، براى اثبات مدعاى خود، شواهدى از آيات قرآن مى آوريم كه گواهى مى دهند كه اولياى خدا روى مصالحى به اذن پروردگار جهان، مى توانند در جهان طبيعت تصرف كنند.

قرآن درباره قدرت نمايى پيامبران كه همگى پرتوى از قدرت بى پايان الهى است داستانهايى دارد كه ما از ميان آنها آنچه كه مربوط به حضرات يوسف(عليه السلام)، سليمان(عليه السلام)، مسيح(عليه السلام)است به طور مختصر يادآور مى شويم.

الف). تصرف يوسف و بينايى پدر

قرآن مى فرمايد: حضرت يوسف پيراهن خود را به وسيله فردى كه قرآن او را «بشير» مى خواند براى يعقوب فرستاد و گفت آن را بر چهره پدرم بيفكن، او بينايى خود را باز مى يابد. بشير پس از پيمودن فاصله مصر و كنعان، پيراهن را بر صورت يعقوب(عليه السلام)افكند و او بينايى خورد را باز يافت.

قرآن، حقيقت فوق را در ضمن دو آيه بيان مى كند:

1. (إِذْهَبُوا بِقَميصي هذا فالقُوه عَلى وَجْهِ أَبي يَأت بَصيراً).(1)


1 . يوسف /93.


صفحه 316

«برويد پيراهنم را بر چهره پدرم بيفكنيد تا او بينايى خود را باز يابد».

و نيز مى فرمايد:

(فَلَمّا أَنْ جاءَ الْبَشير أَلْقاهُ عَلى وَجْهِهِ فَارتَدَّ بَصيراً).(1)

«هنگامى كه مژده رسان آمد و پيراهن يوسف را بر صورت يعقوب افكند او بينا گشت ».

شكى نيست كه شفا دهنده واقعى خدا است، ولى همان طور كه يادآور شديم فيض الهى از طريق اسباب (اعم از طبيعى و غير طبيعى) به مخلوقات مى رسد. در اينجا اراده يوسف مؤثر بوده،و او در پرتو قدرتى كه به اذن الهى كسب كرده بود، پدر را بينا ساخت. امّا چرا يوسف از يك وسيله ساده استفاده كرد، پاسخ آن اين است كه پيامبران در مقام اعجاز (و صالحان در مقام كرامت مانند همين مورد) از ابزار ساده استفاده مى كنند تا همگان ارتباط آنان با مقام بالا را درك كنند،زيرا اگر از اسباب پيچيده بهره گيرند، مردم آن را نتيجه علم و دانش آنها مى انگارند.

ب: قدرت نمايىِ ياران سليمان

همگى مى دانيم كه «سليمان»، «ملكه سبا» را احضار نمود ولى پيش از آن كه وى به حضور سليمان برسد، سليمان به حاضران در مجلس خود چنين گفت:

(يا أَيُّهَا المَلأُ أَيُّكُمْ يَأَتيني بعَرْشها قَبْلَ أَنْ يَأْتُوني مُسْلِمين).(2)

«اى جمعيت كداميك از شما مى تواند تخت بلقيس را براى من بياورد، پيش از آن كه (بلقيس و همراهان) او مطيعانه وارد شوند».


1 . يوسف/96.

2 . نمل/38.


صفحه 317

يك نفر از حاضران در مجلس گفت:

(أَنَا آتيكَ بِهِ قَبْل أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ وَإِنّي عليهِ لَقَويٌّ أَمين) .(1)

«پيش از آن كه تو از جاى خود برخيزى(مجلس به پايان برسد) من آن را مى آورم و من بر اين كار توانا و امينم».

فرد ديگرى كه مفسران نام او را «آصف برخيا» وزير سليمان و خواهرزاده او مى دانند، اعلام كرد كه در يك چشم به هم زدن، مى تواند آن را بياورد، چنان كه خداوند مى فرمايد:

(قالَ الَّذي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتاب أَنَا آتيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُك فَلما رآه مستقراً عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبّي).(2)

«كسى كه نزد او دانشى از كتاب بود، چنين گفت: پيش از آن كه تو چشم بر هم بزنى، من آن را در اين مجلس حاضر مى كنم، ناگهان سليمان تخت را در برابر خود حاضر ديد و گفت: اين نعمتى است از جانب خدا بر من».

بايد در مفاد اين آيات دقت كنيم تا ببينيم عامل اين كارهاى خارق العاده (احضار تخت بلقيس) از فرسنگها به مجلس سليمان چيست؟ ظاهر آيات مى رساند عامل كارهاى مزبور خود افراد ياد شده هستند، البته به اذن و مشيت الهى. و اين مطلب را مى توان با توجه به دلايل زير بدست آورد:

اوّلاً، سليمان از آنان مى خواهد كه اين كار را انجام دهند و آنان را بر اين كار قادر و توانا مى داند.

ثانياً، شخصى كه گفت من تخت بلقيس را پيش از آنكه سليمان از جاى خود برخيزد حاضر مى كنم، خود را با جمله زير توصيف كرد:


1 . نمل/39.

2 . نمل/40.


صفحه 318

(وَإِنّي عَليه لَقَويٌّ أَمين) .

«من بر اين كار قادر و توانايم و بر خود اطمينان دارم».

هرگاه وجود اين شخص و اراده او در اين كار مؤثر نبود، ديگر دليلى نداشت كه بگويد: من بر اين كار قادر و امين هستم.

ثالثاً، دومى گفت: من آن را در اندك زمان(يك چشم به هم زدن) مى آورم و اين كار خارق العاده را به خود نسبت داد و گفت: (آتيك):«مى آورم».

اگر بنا بود كه قرآن به اين حقيقت تصريح كند:يعنى نفوس اوليا و اراده و خواست آنان و ديگر شخصيتهاى بزرگ در ايجاد معجزه ها و كرامات و تمام امور خارق العاده مؤثر، چگونه روشنتر از اين بگويد تا شايد، شكّاكان زمان، آن را بپذيرند و تأويل نكنند.

رابعاً، خداوند علت توانايى دومى را بر اين كار شگفت آور، آشنايى او به علم كتاب مى داند، دانشى كه از اختيار افراد عادى خارج است و ازعلومى است كه مخصوص بندگان خدا مى باشد،وارتباط با چنين دانشهايى محصول قربى است كه اين نوع افراد با خدا دارند، چنانچه فرمود: (قالَ الَّذى عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الكِتاب...) : «كسى كه در نزد او دانشى از كتاب بود، گفت...».

ج. قدرت نمايى سليمان

قرآن مجيد درباره سليمان نبى با صراحت كامل مى فرمايد: باد به هر طرف كه او مى خواست جريان پيدا مى كرد. مسير باد كه جزء نظام آفرينش است به اراده نافذ سليمان تعيين مى گرديد:


صفحه 319

(وَلِسُلَيمانَ الرِّيحَ عاصِفَة تَجْري بِأَمْرِهِ إِلى الأَرْضِ التّي بارَكْنا فيها وَكُنّا بِكُلِّ شَيْء عالمين) .(1)

«باد وَزَنده و تند را براى سليمان رام كرديم، به طورى كه به فرمان وى به سوى سرزمينى كه بركت داديم، جريان پيدا مى كرد و ما به همه چيز عالم هستيم».

نكته قابل توجه اين است كه آيات فوق با صراحت هر چه كاملتر، جريان باد و تعيين مسير و سمت آن را معلول امر سليمان (واراده نافذ او) مى داند چنان كه مى فرمايد: (تَجْري بِأَمرِهِ) : «به فرمان او جريان داشت».

از آيه ديگر استفاده مى شود بادى كه سليمان از آن به عنوان وسيله استفاده مى كرد، از صبح تا ظهر به اندازه مسافت يك ماه، و از ظهر تا شب نيز مسافت يك ماه ديگر را طى مى كرد، و اين مرد الهى مى توانست مسافتى را كه وسائل آن روز تقريباً در ظرف دو ماه طى مى كردند ، در يك روزه طى كند.

درست است كه خداوند باد را رام و مسخر او قرار داده بود، امّا جمله (تَجْري بِأَمرهِ)(به فرمان سليمان حركت مى كرد و از حركت باز نمى ايستاد) صراحت دارد كه امر و اراده سليمان در بهره بردارى از اين پديده طبيعى، كاملاً مؤثر بوده است (تعيين وقت حركت و مسير آن و باز ايستادن آن از حركت).

د. تصرفهاى حضرت مسيح(عليه السلام)

قرآن مجيد بعضى از كارهاى فوق العاده را به حضرت «مسيح» نسبت مى دهد و مى رساند كه همه اين كارها از نيروى باطنى و اراده خلاق او سرچشمه مى گرفت، چنان كه مى فرمايد:


1 . انبياء/81.


صفحه 320

(أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونَ طيراً بِإِذْنِ اللّهِ وَأُبْرئُ الأَكْمَهَ وَالأَبْرَص وَأُحْي المَوْتى بِإِذْنِ اللّه) .(1)

«من براى شما از گل، شكل مرغى مى سازم و در آن مى دمم كه به اذن خدا پرنده مى شود، كور مادر زاد و مبتلايان به بيمارى پيسى را شفا مى دهم و مردگان را به اذن خدا زنده مى كنم».

در اين آيات حضرت مسيح، امور زير را به خود نسبت مى دهد:

1. ساختن پرنده اى از گل.

2. دميدن در پرنده و زنده كردن آن.

3. شفاى كور مادرزاد.

4. درمان بيمارى پيسى.

5. زنده كردن مردگان.

حضرت مسيح (عليه السلام)خود را فاعل اين امور مى داند، نه اينكه از خدا درخواست كند و او انجام دهد . زيرا مى گويد: «اين كارها را من به اذن خدا انجام مى دهم» براستى، اذن خدا در اين موارد چيست؟ آيا اذن در اين موارد يك اجازه لفظى است؟مسلّماً نه، بلكه مقصود از آن اذن باطنى است. به اين معنا كه، خدا به بنده خود آنچنان و نيرويى مى بخشد كه وى به انجام اين امور توانا مى گردد.

گواه بر اين تفسير، اين است كه بشر نه تنها در امور غير عادى، بلكه در امورد عادى نيز به «اذن خدا» نيازمند است و هيچ كارى بدون اذن او صورت نمى پذيرد. اذن الهى در تمام موارد، همان لبريز كردن فاعل از قدرت و رحمت خويش است، و ـ لذا ـ در آيه مورد بحث، حضرت مسيح تحقق امور ياد شده


1 . آل عمران/49.


صفحه 321

را به خود نسبت مى دهد، و آيه ديگر نيز كه خداوند نيز صريحاً امور مزبور را به او نسبت داده، مؤيّد اين امر است:

(وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطَّيْرِ كَهَيْئَةِ الطّين بِإِذْني فَتَنْفُخُ فِيها فَتَكُون طَيراً بِإِذْني وَتُبْرِئُ الأَكْمَهَ وَالأَبْرَصَ بِإِذْني وَإِذْ تَخْرُجُ الْمَوتى بِإِذْني).(1)

«هنگامى كه از گل صورت پرنده اى را به اذن من ساختى در آن دميدى، و به اذن من پرنده شد و كور مادزاد و پيسى را به اذن من شفا دادى، و مردگان را زنده كردى».

در جمله هاى اين آيه دقت بيشترى كنيم تا روشن شود كه از نظر قرآن، فاعل و انجام دهنده اين امور كيست؟ خداوند نمى گويد:«من آن مرغ را آفريدم» ، «من آن فرد نابينا را شفا دادم»، «من آن مرده را زنده كردم» بلكه مى گويد:

«تو آفريدى»:(إِذْ تَخْلُقُ) .

«تو «بهبودى بخشيدى»:(وتُبِرئُ):

«تو زنده كردى»:(إِذْ تَخْرُجُ الْمَوتى) .

چه صراحتى بالاتر از اين؟

ولى براى اينكه روشن شود كه هيچ بشرى در ايجاد وابداع اشياء، استقلال ندارد، قرآن براى كوبيدن افكار غير صحيحِ دوگانه پرستان ـ كه تصور مى كنند بشر در آفرينش خود به خدا نياز دارد، ولى در افعال و كارهاى خود كاملاً مستقل و از خدا بى نياز است.ـ در همه اين موارد كارهاى حضرت مسيح را مقيد به اذن الهى كرده و موضوع توحيد در افعال را كه از مراتب توحيد است رعايت نموده است.


1 . مائده/110.


صفحه 322

ما در موضوع تصرفهاى تكوينى پيامبران كه همگى به اذن الهى صورت مى گيرد به همين مقدار اكتفا مىورزيم و آنچه گفتيم نمونه اى از تصرفهاى فراوان انبيا و اوليا است كه در قرآن و احاديث اسلامى و نهج البلاغه وارد شده است.

در پايان يادآور مى شويم كه برخى از نويسندگان تصور كرده اند كه اعتقاد به توانايى پيامبران و اولياى الهى بر تصرف در جهان آفرينش، نوعى شرك مى باشد. غافل از اينكه تسلط انسان بر تصرف در جهان آفرينش، دو صورت انجام مى گيرد:

1. خود انسان، مالك اين سلطه و قدرت باشد و به اصطلاح، توانايى از درون او بجوشد.

2. قدرت و توانايى او از قدرت الهى سرچشمه گرفته و خداوند روى مصالحى، فرد را به چنين كارهايى توانا مى سازد.

مسلماً صورت اوّل باطل و يك نوع شرك است. تسلط انسان ـ چه بر امور ظاهرى و چه بر امور غيبى ـ هرگاه خود جوش باشد، و فاعل در فعل خود مستقل و بى نياز از خدا شمرده شود ، خود شرك بوده و مايه الحاد است.در حالى كه صورت دوم عين توحيد و برگرفته از قدرت خداوندست.

با توجه به مقامات و مواهب الهى كه خدا به اولياء خود، لطف فرموده است نبايد در صحت كراماتى كه از آنها در حال حيات و يا پس از درگذشت آنان، ديده و يا شنيده مى شود، شك و ترديد كرد، زيرا مثلاً كرامت حضرت مسيح (عليه السلام)مربوط به زندگى مادى او در اين جهان نيست، بلكه معلول قرب معنوى او است و تقرب او به درگاه الهى پيوسته محفوظ مى باشد، خواه در جهان مادى زندگى كند و خواه در جهان برزخ.

 


صفحه 323

14

تبرك به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)وآثار بازمانده از وى

 


صفحه 324

 


صفحه 325

تبرك به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)وآثار بازمانده از وى

توحيد در خالقيت و آفرينش يكى از مراتب توحيد است. و مفاد آن اين است كه جهان هستى يك آفريدگار بيش ندارد، وهستى با تمام جلوه هاى گوناگون خود، آفريده اوست و همه پديده ها اعم از مادّى وغير مادّى، ذاتاً فاقد هر نوع كمال و هستى مى باشند و اگر ظاهراً به كمالى آراسته اند، در پرتو مشيت و اراده اوست.و در اين اصل «موحد»و «مشرك» يكسان مى باشند و از پرسش و پاسخى كه قرآن به صورت قضيه شرطيّه مطرح مى كند يكسان بودن اين اصل در ميان هر دو گروه، روشن مى گردد چنانكه مى فرمايد:

(وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّموات والأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالقَمرَ لَيَقُولُنَّ اللّه) .(1)

« هرگاه از آنان بپرسى آسمانها و زمين را چه كسى آفريده و خورشيد و ماه را مسخر ساخته است مى گويند: خدا».

اختلاف مشركان عصر رسالت با موحدان در مورد «تدبير» و «كارگردانى» جهان و انسان بوده، گروه موحد، تنها خدا را مدبّر هستى مى دانند در حاليكه مشركان، براى خدايان دروغين خود، سهمى از تدبير در جهان هستى قائل بودند.

با اعتراف به اصل «توحيد در تدبير» و اينكه مدبّرى جز خدا نيست، بايد


1 . عنكبوت/61.


صفحه 326

دانست كه مفاد اين اصل، نفى تأثير پديده هاى جهان در يكديگر نيست، زيرا از نظر آيات قرآنى و دلايل علمى و فلسفى، جهان آفرينش بر اساس يك رشته علّت و معلول، و به تعبير ديگر اسباب و مسببّاتى استوار است و پديده پيشين ـ در شرايطى ـ در پديده پسين تأثير مى گذارد. ولى تمام جلوه هاى هستى از «مؤثر» و «تأثيرگذارى» و «اثر » در پرتو مشيت خدا صورت مى پذيرد، مثلاً فروزندگى خورشيد،درخشندگى ماه، سوزندگى آتش، و پرورش گياهان به وسيله آب، همه و همه، طبق مشيت خدا جامه عمل مى پوشد ،و اگر لحظه اى مشيت خود را برگيرد چيزى در جهان هستى باقى نمى ماند.

براى توضيح بيشتر يادآور مى شويم در جهان آفرينش فقط يك سبب اصلى وواقعى وجود دارد و آن خدا است، در عين حال در دل هستى، يك رشته اسباب وعلل فرعى و تَبَعى حاكم است كه همگان به اذن و مشيت او، كارگزار عالم آفرينش مى باشند; مثلاً پرورش درختان و زندگى انسان در پرتو يك رشته عوامل طبيعى است كه اگر اين عوامل طبيعى (مانند آب و هوا و نور) برداشته شوند، هستىِ انسان به خطر مى افتد، ولى در عين حال، مشيّت الهى پيش نياز «تأثيرگذارى» اين عوامل است و همه آنها سربازان الهى و مجريان فرمانِ فرمانده كلِّ هستى امكانى مى باشند.

قرآن در سوره بقره آيه 22 به چنين اثر بخشى تَبَعى و به اصطلاح فلاسفه «تأثير ظلّى» تصريح كامل دارد:

(اَلَّذى جَعَلَ لَكُمُ الأَرْضَ فِراشاً وَالسَّماءَ بِناء وَاَنْزَلَ مِنَ السَّماء ماءً فَأَخْرجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَكُمْ) .(1)


1 . بقره/22.


صفحه 327

«اوست كه زمين را براى شما گسترانيد، و آسمان را برافراشت، و از آسمان، آبى فرو فرستاد به وسيله آن آب، ميوه هايى براى شما فراهم ساخت».

حرف «بـ» در كلمه «بِهِ» در آيه، به معنى «سببيت» است وبه مؤثر بودن آب در پرورش ميوه ها تصريح مى كند.

اصولاً كار علم در تمام جهان، تفتيش در روابط پديده ها است تا اسباب طبيعى وعلل مادى را به دست آورده و پديده را از اين طريق بشناسد تا در نتيجه از منافع آن بهره مند گردد و از ضررهاى آن دورى جويد.

اشتباه جهان مادى اين است كه به چهره رويين جهان مى نگرد، و اسباب تبعى را، اسباب مستقل مى انگارد، در حالى كه پشت سر اين نظام، سبب واقعى است كه در حقيقت مدبر و كارگردان و كارگزار است، و تأثيرگذارى تمام پديده هاى زمينى و فلكى طبق مشيت اوست،و جهان با برنامه ريزى او به سير خود ادامه داده و پيش مى رود.

مولوى اين حقيقت را در ضمن چند بيت است:

دست پنهان و، قلم بين خط گذار *** اسب در جولان و، ناپيدا سوارخ

گه بلندش مى كند، گاهيش پست *** گه درستش مى كند، گاهى شكست

گه يمينش مى برد، گاهى يسار *** گه گلستانش كند، گاهيش خار

تير پرّان بين، و ناپيدا كمان *** جانها پيدا و، پنهان جان جان

تير را مشكن كه اين تير شهى است *** نيست پرتابى ز شصت آگهى است

ما رميتَ إذ رميتَ گفت حق *** كار حق بر تارها دارد سبق(1)


1 . مثنوى: دفتر دوم:ص133، ط علمى.


صفحه 328

و به قول پروين اعتصامى:

ما به دريا حكم طوفان مى دهيم *** ما به سيل و موج فرمان مى دهيم

نقش هستى، نقشى از ايوان ما است *** خاك و باد و آب، سرگردان ما است

قطره اى كز جويبارى مى رود *** از پى انجام كارى مى رود(1)

خداى سبب ساز و سبب سوز

همان طور كه مشيت الهى بر سببيت و سبب سازى تعلق مى گيرد، گاهى نيز مشيت او بر اين تعلق مى گيرد كه از اسباب طبيعى، سلبِ سببيّت مى كند. مثلاً به آتش فرمان مى دهد كه، ابراهيم را نسوزاند و به دريا مى فرمايد كه موسى وقوم او را در كام خود فرو نبرد و از اين طريق گاهى سبب ساز و گاهى سبب سوز است.

مولوى اين حقيقت را نيز در ضمن چند بيت بيان مى كند:

در خرابى، گنج ها، پنهان كند *** خار را گل، جسم ها را، جان كند

آن گمان انگيز را، سازد يقين *** مهرها انگيزد از اسباب كين

پرورد در آتش ابراهيم را *** ايمن روح سازد، بيم را

از سبب سازيش من سودائيم *** وز سبب سوزيش سوفسطائيم

در سبب سازيش سرگردان شدم *** در سبب سوزيش هم حيران شدم(2)

پروين اعتصامى در مورد حضرت موسى(عليه السلام)آنگاه كه مادرش او را به


1 . ديوان پروين اعتصامى: قطعه 182 تحت عنوان لطف حق.

2 . مثنوى: دفتر اوّل:ص14، ط علمى.


صفحه 329

رود نيل افكند، و اسباب مرگ براى او، بستر حيات شد، چنين مى گويد:

سطح آب از گاهوارش خوشتر است *** دايه اش سيلاب و موجش مادر است

بحر را گفتم، دگر طوفان مكن *** اين بناى شوق را ويران مكن

صخره را گفتم، مكن با او ستيز *** قطره را گفتيم، بدان جانب مريز

امر دادم باد را، كان شير خوار *** گيرد از دريا، گذارد در كنار

سنگ را گفتم بزيرش نرم شو *** برف را گفتم كه آب گرم شو

خار را گفتم كه خلخالش مكن *** مار را گفتم كه طفلك را مَزَن(1)

جلوه ديگر از سبب سازى خدا

مشيت الهى بر آن تعلق گرفته است كه هر پديده اى از سبب ويژه طبيعى خود سر زند ولى گاه بنا به مصالحى بعضى پديده ها از غير مجراى طبيعى خود تحقق مى پذيرند، و اين در صورتى است كه پيامبران بخواهند ازاين طريق، پيوند خود را با جهانِ برتر ثابت كنند. چنين عمل ويژه اى را اعجاز مى نامند.


1 . ديوان پروين اعتصامى:237، قطعه 182.


صفحه 330

معجزات پيامبران بدون استثنا از اين مسير پا به جهان هستى مى گذارند مسلّماً اژدها گشتن عصاى خشك، كنار رفتن آب دريا به وسيله عصاى موسى، بينا گشتن نابينايان، بهبود يافتن بيماران صعب العلاج، همه و همه پديده هايى هستند كه از سبب غير طبيعى ـ كه در اينجا ماهيت آن مورد بحث ما نيست ـ تحقق پذيرفته اند.

از اين بيان نتيجه مى گيريم كه فيض الهى غالباً از طريق اسباب طبيعى به ما مى رسد، ولى در موارد خاصى نيز همان فيض از غير اين طريق، نصيب انسان مى گردد، كه اصطلاحاً «اعجاز» ناميده مى شود و آن در صورتى است كه فاعل در مقام اثبات نبوت و ارتباط خود با جهان غيب باشد و هرگاه چنين كارى، با ادعايى همراه نباشد آن را «كرامت» مى نامند.

دو كرامت براى مريم

قرآن مجيد، از دو كرامت بزرگ براى «مريم» ياد مى كند:

1. او پيوسته روزى خود را در محراب عبادت در برابر خود حاضر مى ديد، و هر موقع زكريا بر او وارد مى گشت و روزىِ او را در محراب حاضر و آماده مى ديد، از تهيه كننده آن سؤال مى كرد، او مى گفت: (هذا مِنْ عِنْدِ اللّه انَّ اللّه يَرزق من يشاء بغيرِ حساب)(1):«اين تفضل الهى است خدا هر كس را بخواهد بدون حساب روزى مى دهد».

2. مريم از درد زايمان به سايه شاخه نخلى پناه برد ،خطاب آمد: شاخه نخل خشك را حركت ده تا رطب تازه بر تو فرو ريزد.(2)


1 . آل عمران/37.

2 . (وَهُزّي اِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُساقِطْ عَلَيْكِ رُطَباًجَنِيّاً) (مريم/25).


صفحه 331

در دو مورد فوق، غذا و رطب تازه به خاطر مقام و موقعيت و نفس طيبه مريم، از غير مجراى طبيعى حاضر شده، بدون اين كه وى مدعى مقامى باشد.

اكنون كه با ويژگيهاى «اعجاز» و «كرامت» آشنا شديم، بجاست كه با مفهوم ديگرى به نام «تبرك» نيز آشنا شويم.

تبرك چيست؟

تبرك برگرفته از «بركت»، به معنى فزونى نعمت است، و در اصطلاح اين است كه فرد موحد با وجود و يا آثار به جا مانده از انبيا و صالحان خير و فزونى بطلبد. اين نه به آن معنا است كه راههاى طبيعى تحقق امور را به روى خود ببندد، بلكه در عين توسل به اسباب طبيعى، باب تبرك را نيز بر روى خود بگشايد و از اين طريق هم فيض الهى را بطلبد.

مسلماً ميان آثار به جا مانده از پيامبران و صالحان، و خيراتى كه بشر از اين طريق به دست مى آورد رابطه مادى وجود ندارد ولى همين طور كه گفته شد گاهى فيض الهى از غير مجراى طبيعى به انسان مى رسد و مشيت الهى بر اين تعلق مى گيرد كه با تبرك جستن به شخص و آثار به جا مانده از او، خواسته طرف برآورده شود واين حقيقتى است كه آيات قرآن آن را تأييد مى كند و روايات متواتر درباره آن وارد شده است و هيچ مانع عقلى براى تأثيرگذارى آثار منتسب به صالحان، وجود ندارد.

اينك به توضيح برخى از آيات در اين زمينه مى پردازيم:


صفحه 332

1.تبرك به مقام ابراهيم(عليه السلام)

خداوند منان بخشى از زمين را كه با بدن مناديان توحيد در تماس بوده محل عبادت قرار داده است،مثلاً دستور مى دهد كه در جايگاه ابراهيم نماز بگزارند چنان كه مى فرمايد:

(وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَيْت مَثابَة لِلنّاسِ وَأَمْناً وَاتَّخذوا مِنْ مَقامِ ابِراهيمَ مُصلّى) .(1)

«آنگاه كه كعبه را براى مردم محل اجتماع و جاى امنى قرار داديم دستور داديم در مقام ابراهيم نمازگاهى براى خود اختيار كنيد».

نماز گزاردن در اين نقطه در حالى كه با ديگر نقاط مسجد تفاوت جوهرى ندارد، جز اين دليلى ندارد كه اين مقام به وسيله ابراهيم متبرك گشته و نمازگزاران مى خواهند از آن مكان تبرك بجويند.

در جاى ديگر مى بينيم خدا «مسعى»]فاصله دو كوه صفا و مروه[ را محل عبادت قرار داده، زيرا پاهاى يك زن موحدو فداكار هفت بار با اين نقطه در تماس بوده است از اين جهت دستور مى دهد زائران هفت بار ميان دو كوه در حال رفت و برگشت باشند و اين كار جز تبرك از اين مكان علتى ديگر ندارد.

2. پيراهن يوسف و بازيابى بينايى يعقوب

يعقوب در فراق يوسف ساليان درازى گريست و بينايى خود را از دست داد، حالا خدا مى خواهد بينايى را به او باز گرداند،يعقوب بينايى خود را با گذاردن پيراهن يوسف بر صورتش، باز مى يابد، چنان كه مى فرمايد:

(اِذْهَبُوا بِقَميصى هذا وَاَلْقوهُ عَلى وَجْهِ اَبى يأْتِ بَصِيراً) .(2)


1 . بقره/125.

2 . يوسف/92.


صفحه 333

«پيراهن مرا ببريد و بر ديدگان پدرم بيفكنيد تا او بينايى خود را باز يابد».

پيراهن يوسف بافته جدا تافته نبود، از همان پنبه مصر رشته و دوخته شده بود، ولى مشيت الهى بر اين تعلق گرفته است كه فيض الهى از اين طريق به بنده خود برسد، و لذا يعقوب با نهادن پيراهن بر صورت خود، بينايى خود را بازيافت چنانكه مى فرمايد:

(فَلَمّا أَنْ جاءَالبَشير اَلْقاهُ عَلى وَجْهِهِ فَارتَدَّ بَصِيراً).(1)

« آنگاه كه مبشّر آمد و پيراهن را به صورتش افكند او بينايى خود را باز يافت».

3. صندوق عهد، مايه آرامش و پيروزى

موسى در واپسين روزهاى عمر خود الواح مقدس را، كه احكام خدا بر آن نوشته شده بود، همراه زره خود و يادگاريهاى ديگر در آن نهاد و به وصى خويش يوشع بن نون سپرد، و بدين ترتيب اهميت اين صندوق در نظر بنى اسرائيل بيشتر شد ، ولذا در جنگهايى كه ميان آنان و دشمنان رخ مى داد آن را با خود حمل مى كردند و از اين طريق بر دشمن پيروز مى گشتند، و تا زمانى كه اين صندوق خاطره انگيز، با اين محتويات مقدس در ميانشان بود با سربلندى زندگى مى كردند، ولى متأسفانه بر اثر ضعف دينى دشمنان بر آنان چيره شدند و اين صندوق را برگرفتند.

پس از مدتى خدا طالوت را به عنوان فرمانده لشكر براى بنى اسرائيل برگزيد، و پيامبر آنان خاطر نشان كرد و گفت نشانه فرماندهى او از جانب خدا اين است كه صندوقى را كه مايه آرامش شما بود، در صورت شركت در نبرد ،


1 . يوسف/96.


صفحه 334

به شما باز مى گرداند:

(وَقالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ آيَة مُلْكِهِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ التّابُوت فِيهِ سَكينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَبَقِيّةٌ مِمّا تَرَكَ آل مُوسى وَآل هارُونَ تَحْمِلُهُ المَلائِكة انّ فى ذلِكَ لآية لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنين) .(1)

«وپيامبرشان به آنان گفت: در حقيقت نشانه فرمانروايى او اين است كه صندوقى به سوى شما مى آورد كه در آن صندوق ]عهد [آرامش خاطرى از جانب پروردگارتان است، و باقيمانده اى است از آنچه خاندان موسى و خاندان هارون برجاى نهاده اند در حالى كه فرشتگان آن را]صندوق[ حمل مى كنند به سوى خواهد آمد و مسلماً اگر مؤمن باشيد، در اين رويداد براى شما نشانه اى است.

قرآن در اينجا تبرك بنى اسرائيل با اين صندوق را از زبان پيامبرش نقل مى كند و در شرافت آن همين بس كه حاملان آن را فرشتگان مى داند، و اگر چنين كارى بر خلاف اصول توحيد بود پيامبرشان آن را به عنوان يك خبر مسرت آميز به آنان بازگو نمى كرد.

4. تبرك با جايگاه اصحاب كهف

موحدان و نمازگزاران پس از آگاهى از مدفن اصحاب كهف همگى بر اين اتفاق كرده اند كه روى قبر آنها مسجد بسازند و از عبادت در كنار اجساد مطهر آنان تبرك بجويند،و قرآن اين حقيقت را چنين نقل مى كند:

(وَقالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجداً).(2)

«آنان كه بر گروه ديگر پيروز شده بودند گفتند بر روى قبر آنان مسجد مى سازيم ».


1 . بقره/218.

2 . كهف/21.


صفحه 335

مفسران مى گويند:هدف از مسجد سازى نمازگزاردن در آن و تبرّك جستن به اجساد آنان بوده است.

***

در مسأله تبرك، به همين آيات چهارگانه اكتفا مى كنيم. دقت در آيات ياد شده ما را به يك اصل علمى و قرآنى رهنمايى مى كند و آن اينكه مشيت الهى بر اين تعلق گرفته است كه مواهب و نعمتهاى مادى و معنوى خود را از طريق اسباب طبيعى در اختيار بشر بگذارد، و در اين مسأله ميان امور مادى و معنوى فرقى نيست، مثلاً خداوند در هدايت مردم از اسباب عادى بهره مى گيرد وپيامبرانى را براى هدايت آنان مبعوث مى كند.

ولى در عين حال گاهى مشيت او نيز بر اين تعلق گرفته كه فيض او از غير مجراى طبيعى به بشر برسد و تبرك جستن جز اين نيست كه انسان به يك سبب غير طبيعى تمسك جسته و فيض خدا را از اين طريق بطلبد.

انگيزه تبرك

انگيزه تبرك يكى از دو چيز است :

1.ترقب آثار معنوى وفيض الهى كه گاهى از مجراى غير طبيعى به انسانها ميرسد ونمونه هاى آن را يا د آور شديم.

2. مهر ومودّت به پيامبر وفرزندان وياران او يكى از دستورات قرآنى است وطبعا مهر و علاقه نيز به مظهرى نياز دارد واين مظهر، درحال حيات آن بزرگواران ، به گونه اى صورت مى گيرد كه پيروان راستين انجام مى دادند، و در حال ممات آن بزرگواران نيز، ابراز محبّت براى خود مظاهرى دارد كه


صفحه 336

مهمترين آنها، ابراز شادى در سالگرد ولادت، وابراز اندوه در ايام وفات آنها، وبه هنگام حضور در مشاهد آنان، بوسيدن در و ديوار مرقد وضريح مطهر است وهمه اينها برخاسته ازمهر ريشه دار وديرينه اى است كه در قلوب مسلمين جاى گرفته و در حقيقت اين گروه كه در و ديوار و ضريح پيامبر رامى بوسند، به تخته وآهن عشق نمىورزند، بلكه به خود پيامبر عشق مىورزند ولى چون دستشان به معشوق نمى رسد به آثار منتسب به وى ابراز علاقه مى كنند ودر حدّ قول مجنون عامرى سخن مى گويند كه وى مى گويد:

امّر على الدّيار ديار ليلى *** اقبّل ذا الجدار وذا الجدارا

وما حبّ الدّيار شعفن قلبي *** ولكن حبّ مَن سكن الديّارا

بركوى ليلى گذر كرده و (دمادم) اين ديوار و آن ديوار را مى بوسم.

هرگز عشق به كوى معشوق، قلب مرا شيفته خود نكرده، بلكه مهر كسى كه در اين كوى، جا گرفته، دلم را ربوده است .

زيارتگاهها اگر چه در ظاهر، سنگ و چوب و در و آستانه و ضريح است، امّا ابراز محبّت ما به آنها در باطن بيانگر، محبّتى ژرف و عشقى گدازان به پيامبر و ائمه اطهار است و انتساب اين سنگ و چوب به اهل بيت، به آن قداست بخشيده است. وقتى قلب، خانه محبت يك محبوب شد، صاحب آن دل، از نام و ياد و لباس و دستمال و كفش و كوچه و شهر محبوب هم خوشش مى آيدو لذّت مى برد و در همه اين آينه ها «عكس رخ يار» را مى بيند.

مسلمانان با محبّتى كه به حضرت رسول دارند، اگر با خبر شوند كه در


صفحه 337

جايى ردّپايى و نشانى از آن احمد محمود (صلى الله عليه وآله وسلم)باقى است،با شوق به ديدنش مى شتابند؟

موارد مربوط به سيره مسلمانان عصر رسالت به قدرى گسترده است كه نقل جزئى از آن هم در اين مثال مقدور نيست، لكن به مصداق:

«آب دريا را اگر نتـوان كشيـد *** هم به قدر تشنگى بايد چشيد»

مواردى چند را به صورت فشرده نقل مى كنيم:

1.كام بردارى كودكان صحابه

هرگاه درمدينه كودكى متولد مى شد، فوراً اورا به حضور پيامبر مى آوردند. حضرتش كام او را با خرما بر مى داشت وبراى او دعا مى كرد.ابن حجر مى گويد : هرنوزادى كه پس از هجرت ، درمدينه ديده به جهان گشوده، حتماً اورا ديده است، زيرا صحابه پيامبر، مقيد بودندكه كام فرزندان آنان به دست مبارك پيامبر برداشته شود.عايشه مى گويد :كودكان رامى آوردند وپيامبر ، آنان را تبرك مى كرد . عبدالرحمان بن عوف مى گويد: براى كسى مولودى نمى شد،مگر اينكه آن طفل را به حضور پيامبر مى آوردند . پيامبر درباره اودعا مى كرد.(1) وقتى عبداللّه بن عباس متولد شد، پيامبر واهل بيت او درشعب ابى طالب به سر مى بردند وپيامبر كام اورا با آب دهان خود برداشت.

2.تبرّك صحابه به نوازش پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)

اين تنها كودكان نبودند كه از طريق كام برداشتن متبرك مى شدند، بلكه


1 . اصابة، ج1/ ص5 ـ استيعاب ( درحاشيه اصابه) ج 3 ص631.


صفحه 338

بزرگان اصرار مىورزيدند كه پيامبر دست به سرآنان بكشد وآنان را متبرك سازد. زياد بن عبداللّه از آن گروهى است كه پيامبر در باره آنها دعا كرد ودست بر سر وى نهاد و آنگاه آن را تابينى او كشيد.شاعر درمدح فرزند زياد به نام على چنين مى گويد:

يابـن الّذي مسـح النبي برأسه *** ودعا له بالخير عند المسجد(1)

3.تبرك به آب وضو وغسل پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)

يكى از كارهاى رائج در زمان حيات رسول خدا اين بود كه به آب وضو و غسل او تبرك جسته وبه خود اجازه نمى دادند كه قطره اى از آن به زمين بريزد،واگر زياد بود آن را مى خوردند، وگرنه به صورت خويش مى ماليدند.

عروة بن مسعود ثقفى نماينده قريش در صلح حديبيه اين منظره را ديد وبه سران قريش ياد آور شد وگفت:« ياران محمد براى به دست آوردن آب وضوى او به زد وخورد مى پرداختند . نه تنها به آب وضو و غسل او، بلكه به باقيمانده آب وغذاى او وحتى به كاسه اى كه از آن آب خورده يا چاههايى كه از آن آب نوشيده بود نيز تبرك مى جستند».(2)

4. تبرك به قبر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)

الف: مروان بن حكم وارد مسجد شد، ديد مردى صورت خود را بر قبر پيامبر نهاده است، مروان گردن او را گرفت و عقب كشيد، و به او گفت:


1 . طبقات ابن سعد ، 1/51ـ اصابه 1/558.

2 . كنز العمال:16/249 ; سيره دحلان:2 /246; صحيح مسلم:4/1943( فضائل ابى موسى) مراجعه كنيد.


صفحه 339

مى دانى چه مى كنى؟ آن مرد سر برداشت و معلوم شد كه ابوايوب انصارى صحابى بزرگ و ميزبان پيامبر است. وى در پاسخ مروان چنين گفت:

من به سوى سنگ نيامده ام، من آهنگ پيامبر كردم، ولى اى مروان از پيامبر شنيده ام كه فرمود: آنگاه كه دين را صالحان رهبرى مى كنند بر آن گريه نكنيد، آنگاه گريه كنيد كه رهبران از نا اهلان باشند، يعنى تو و بيت اموى .

اين بخش از تاريخ كه حاكم نيشابورى آن را در «مستدرك صحيحين» نقل كرده است(1) حاكى از عمل ياران پيامبر است كه با گذاردن صورت بر قبر شريف پيامبر تبرك مى جستند، همچنان كه از مخالفت امثال مروان بن حكم كه مهر پيامبر بر دل آنان نبود ـ با امر تبرّك حكايت مى كند.

ب: صحابى بزرگ بلال حبشى كه پس از رحلت پيامبر مرزبانى را بر اقامت در مدينه برگزيد شبى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)را به خواب ديد كه به او مى گويد جفا تا كى؟ او از خواب بيدار شد و در انگيزه گِلِه پيامبر انديشيد به خاطرش رسيد كه در اين مدت كه از مدينه بيرون آمده به زيارت قبر پيامبر نرفته است فرداى آن روز آهنگ مدينه كرد وقتى وارد مدينه شد در كنار قبر پيامبر نشست گريه ها سر داد و صورت خود را بر آن مى ماليد، وقتى حسنين(عليهما السلام)را ديد هر دو را در بغل گرفت و بوسيد و به درخواست آنان همان شب در نقطه اى كه هميشه اذان مى گفت اذان سر داد.(2)

ج: دخت گرامى پيامبر پس از درگذشت و دفن پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)در كنار قبر وى ايستاد و مقدارى از خاك قبر بر صورت نهاد و اشك ريخت و اين دو شعر را سرود:


1 . مستدرك حاكم:4/560، حديث 8571.

2 . تاريخ ابن عساكر: ترجمه ابراهيم بن محمد:7/137، شماره 493.


صفحه 340

ماذا على من شمّ تربةَ أحمدا *** أن لا يَشُمّ مدى الزمان غواليا

چه مى شود آن كس را كه خاك قبر احمد را ببويد و تا زنده است مشكهاى گران قيمت را نبويد.

صُبـّت عليّ مصائب لو أنّهـا *** صبّت على الأيام صرن لَياليا (1)

مصيبتهايى بر من وارد شد كه اگر به روزهاى روشن فرود مى آمد به شب تار تبديل مى گشت.

ما در اينجا به نقل اين وقايع از ميان دهها واقعه كه حاكى از اتفاق صحابه بر تبرك به آثار پيامبر است اكتفا مىورزيم ولى سير و تتبع در كتابهاى حديثى و تاريخى مسأله تبرك به پيامبر و صالحان را به حدّ تواتر مى رساند.

نتيجه بحث

بررسى تاريخ مسلمانان در صدر اسلام به روشنى نشان مى دهد كه تبرك با آثار بجا مانده يا منتسب به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)يك فرهنگ اسلامى بوده و انگيزه آنان يكى از دو مطلب زير بوده است:

1. تبرك جستن به آثار، به يمن اينكه فيض الهى از اين طريق به آنان برسد، همچنان كه فيض الهى به يعقوب از طريق پيراهن يوسف رسيد.

2. مهر و مودت آنان به پيامبر اكرم سبب مى شد كه آنچه منتسب به او بود گرامى مى داشتند، لذا تمام آثار آن حضرت از زره، شمشير ، كلاه خود، كفش، مو، ناخن و كاسه هاى كه در آن آب نوشيده گرفته، تا كوزه هايى كه از آن سيراب شده چاههايى كه از آن آب نوشيده است با عنايت تمام حفظ مى كردند و به عصا و لباسهاى آن بزرگوار تبرك مى جستند، و پيوسته خاتم


1 . وفاء الوفاء:4/1405; المواهب اللدنية:4/563.


صفحه 341

انگشتر او در ميان خلفا دست به دست مى گشت.

در پايان از تذكر دو نكته ناگزيريم:

1. احمد بن حنبل پيشواى حنبليها در ميان اهل سنت از قداست بيشترى برخوردار است، خوشبختانه خود او در مسأله تبرك ديد بسيار وسيعى داشته است، اينك به پاره اى از گفته هاى او مى پردازيم:

1. فرزند او عبداللّه مى گويد: از پدرم پرسيدم شخصى دست بر منبر رسول خدا مى زند و از اين طريق تبرك مى جويد و آن را مى بوسد و يك چنين كارى را با قبر شريف او انجام مى دهد به اميد پاداش،پدر در پاسخ گفت: اشكال ندارد.(1)

احمد بن محمد مقرى مالكى(متوفاى 1041) در كتاب خويش به نام «فتح المتعال» از ولى الدين عراقى نقل مى كند كه او گفت استادم ابوسعيد نقل كرد در يك كتاب قديمى كه بر آن خط ابن ناصر بود چنين آمده بود:

از امام احمد از بوسيدن قبر پيامبر و تبرك پرسيديم، او گفت: مانع ندارد.

ابن ناصر يادآور مى شود كه من اين نسخه را نشان ابن تيميه دادم، او از گفتار احمد در شگفت ماند، من به او گفتم در اين مسأله شگفتى نيست، امام احمد كسى است كه پيراهن شافعى را شست و آبى كه با آن پيراهن را شسته بود نوشيد.(2) هرگاه معرفت او نسبت به علما چنين باشد طبعاً نسبت به بالاتر از آنها بيش از اينها خواهد بود تا چه رسد به آثار پيامبران.(3)


1 . اقتصاد الصراط المستقيم، نگارش ابن تيميه:367.

2 . سرگذشت تبرك با آب پيراهن شافعى را ابن كثير در تاريخ خود(10/365) ذيل حوادث سال 241 نقل كرده است.

3 . فتح المتعال:329.


صفحه 342

نكته دوم: اخيراً دو كتاب درباره تبرك يكى به خامه عالمى سنى و ديگرى به قلم عالمى شيعى نوشته شده و هر دو نويسنده حق مطلب را ادا كرده اند، كه ما هر دو كتاب را به خوانندگان معرفى مى كنيم:

1. تبرك الصحابة ب آثار رسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم):نوشته علاّمه محقق مؤرخ خبير، محمد طاهر بن عبد القادر بن محمود المكي است كه در سال 1385هـ. ق در قاهره در چاپخانه مدنى چاپ شده است.

2. التبرك : نگارش محقق خبير آية اللّه على احمدى ميانجى (1344ـ 1421) كه چندى قبل به رحمت حق پيوست،وى در كتاب خود با تتبع اعجاب انگيزى مسأله را از نظر تاريخى وحديثى مورد بررسى قرار داده، و سيره مسلمين را به روشنى ثابت نموده . و براى احدى جاى ترديد باقى نگذاشته است.

در پايان نتيجه مى گيريم، آنچه امروز در كنار قبر خاتم پيامبران (صلى الله عليه وآله وسلم)به چشم مى خورد و گروه و يا شبكه اى تحت عنوان آمران به معروف و ناهيان از منكر، هر نوع اظهار علاقه به حضرتش را شرك و بدعت مى خوانند، گناهى نابخشودنى است كه ريشه اش، كج فكرى در حقايق دينى است و اگر سران اين گروه با تشكيل سمينارى موافقت كنند پرده ابهام از روى حقايق برداشته مى شود و چماقهاى تكفير و تفسيق كنار رفته و مهر و مودّت اسلامى، جاى دشمنى و درگيرى را مى گيرد.

 


صفحه 343

 

15

بزرگداشت مواليد اولياى الهى

 


صفحه 344

 


صفحه 345

بزرگداشت مواليد اولياى الهى

تاريخ گواهى مى دهد كه از زمانهاى دور، مسلمانان جهان، روز ولادت پيامبر گرامى را در هر سال جشن مى گرفتند و خطيبان به ذكر مدايح آن حضرت مى پرداختند. مبدأ اين نوع جشنها دقيقاً روشن نيست ولى صدها سال است كه اين گونه جشنها در بلاد اسلامى رواج داشته و دارد.

احمد بن محمد معروف به قسطلانى (متوفاى 923هـ)، از علماى مشهور قرن نهم، درباره جشنهايى كه در ماه ولادت پيامبر انجام مى گيرد، چنين مى گويد:

مسلمانان، پيوسته در ماه ميلاد پيامبر جشن مى گيرند، اطعام مى كنند، شبها به پخش انواع صدقات مى پردازند، اظهار شادمانى كرده و نيكيها را دو چندان مى كنند، و به قرائت اشعارى در تهنيت ولادت آن حضرت مى پردازند. بركات آن حضرت در هر سال نمايان مى شود. رحمت خدا بر كسانى باد كه شبهاى ماه ميلاد او را عيد گرفته، و دردى بر دردهاى كسى كه در قلب او مرض هست،مى افزايند.(1)

حسين بن محمد بن حسن معروف به «دياربكرى»(متوفاى 960هـ) نيز، كه از قضات مكه به شمار مى رود، در تاريخ خود مى نويسد: مسلمانان پيوسته ماه ميلاد پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)را جشن مى گيرند، اطعام مى كنند، شبها صدقه مى دهند، اظهار سرور و شادمانى مى كنند، در نيكى به فقيران اصرار


1 . المواهب اللدنية:1/27.


صفحه 346

مىورزند، به خواندن مولوديه مى پردازندو كرامات آن حضرت در هر زمانى نمايان مى گردد.(1)

اين دو نصّ تاريخى كه مربوط به قرن دهم است نشان مى دهد كه بزرگداشت روز ولادت اولياى الهى در تاريخ اسلام، ريشه ديرينه داشته و علما و دانشمندان مسلمان بر اين عمل صحه مى نهاده اند،و اين عمل مفهومى جز اظهار مودت به ساحت پيامبر ندارد.

همگى مى دانيم كه يكى از اصول اسلام، اظهار مهر و مودت به پيامبر است. قرآن كريم مى فرمايد:

(قُلْ إِنْ كانَ آباؤُكُمْ وَأَبْناؤكُمْ وَإِخْوانُكُمْ وَأَزْواجُكُمْ وَعشيرتُكُمْ وَ أَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوهُ وَتِجارَةٌ تَخْشَونَ كسادها وَمساكنُ تَرْضَونَها أَحَبّ إِليْكُمْ مِنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهادٌ في سَبيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّى يَأْتِيَ اللّه بِأَمْرِهِ وَاللّهُ لا يَهْدِي القَوم الفاسِقين).(2)

«بگو اگر پدران و پسران و برادران و زنان وخاندان شما و اموالى كه گردآورده ايد و تجارتى كه از كسادش بيمناكيد و سراهايى را كه خوش مى داريد، نزد شما از خدا و پيامبرش و جهاد در راه وى دوست داشتنى تر است، پس منتظر باشيد تا خدا فرمانش را ] به اجرا در [آورد.وخداوند گروه فاسقان را راهنمايى نمى كند».

مودت و مهر به پيامبر يك دستور قرآنى است كه احاديث نبوى نيز بر آن تأكيد دارند. پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود:

«والذي نَفْسِي بيدِه لا يؤُمنُ أحدُكم حتّى أكونَ أحبَّ الناسِ إليه من والدِه وَوَلَدِه».(3)

«سوگند به خدايى كه جانم در دست اوست، هيچ يك از شماها در دايره ايمان وارد


1 . تاريخ الخميس:1/323.

2 . توبه/24.

3 . جامع الأُصول:1/237، شماره 21.


صفحه 347

نمى شويد مگر اينكه من محبوبترين انسانها نزد او باشم و مرا حتى از پدر و فرزندش بيشتر دوست بدارد».

روايات در اين مورد فراوان بوده و ذكر همه آنها خارج از ظرفيت اين فصل است، لذا به همين مقدار بسنده مى كنيم.

اصولاً، كسانى كه در ماه ولادت آن حضرت به جشن و سرور مى پردازند هدفى جز اظهار مهر و مودت نداشته،و در حقيقت، به وسيله اين جشنها، علاقه خود را به رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)به نمايش مى گذارند.

قرآن مجيد به مسلمانان دستور مى دهد كه، علاوه بر ايمان به پيامبر، به تعزيز و تكريم او بپردازند:

(فَالّذينَ آمَنُوا بهِِ وَعَزّروهُ وَنَصَرُوه وَاتَّبَعُوا النُّور الَّذي أُنَزل عليه معهُ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُون).(1)

«آنان كه به پيامبر ايمان آورده و به تكريم او پرداخته و او را يارى مى نمايند و از نورى كه همراه وى فرو فرستاده شده پيروى كنند، آنان همان رستگارانند».

اين آيه به مسلمانان، چهار دستور مى دهد:

1. (آمنُوا به) : به پيامبر ايمان بياورند.

2. (عزَّرُوه) : به تكريم و تعظيم او بپردازند.

3. (ونصّرُوه) : (در سختيها) او را يارى كنند.

4. (واتَّبعُوا النُّورَ الذي أُنزِل معه) : از قرآنى كه با او فرستاده شده پيروى كنند.

با توجه به اين دستورهاى چهارگانه، تكريم و بزرگداشت پيامبر در روز


1 . اعراف/157.


صفحه 348

ولادت وى، عمل به دستور دوم است كه قرآن از آن با جمله (وعزّروه)تعبير آورده است.

قرآن مجيد يكى از نعمت هاى الهى در حق پيامبر اكرم، را اين مى داند كه او را بلند آوازه كرده است:

(أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ* وَوَضَعْنا عَنْكَ وِزْرَكَ * الّذي أَنْقَضَ ظَهْرَكَ* وَرَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ).(1)

«آيا سينه تو را نگشاديم و بار گران را از دوشت برنداشتيم ـ بارى كه گويى پشت تو را مى شكست ـ و آيا نامت را بلند نگردانيديم؟».

با توجه به منّتهايى كه خداوند در آيات فوق بر پيامبر مى نهد، و گسترش نام و آوازه او در جهان را از نعمتهاى الهى مى شمارد، جشنهاى مسلمانان در ايام ولادت آن حضرت، نوعى تجسّم بخشيدن به مفاد اين آيه است.

اينك با توجه به آيات و روايات پيشگفته، بايد ديد جشنهاى مسلمانان در ايام ولادت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، چنانچه از امور حرام(همچون استعمال آلات لهو و لعب و اشعار غنائى) خالى باشد، چه حكمى دارد؟ تكريم پيامبر است يا تحقيروى؟ ابراز محبت است يا دشمنى؟

مايه بلند آوازه شدن نام و ياد پيامبر است، يا نه؟

جواب روشن است و همگان اين اعمال را موجب تكريم و ابراز محبّت به پيامبر و كمك به بلند آوازى نام او مى دانند.

بنابراين، آيا مى توان چنين جشنهايى را تحريم كرد؟!


1 . انشراح/1ـ4.


صفحه 349

بهانه جويى مخالفان

مخالفان جشنهاى مولودى،دو مطلب را كه نوعى بهانه و دستاويز است ـ نه دليل ـ بيان مى كنند،كه به تحليل هر دو مى پردازيم:

1. جشن در روز ولادت، وارد نشده است!

«در كتاب و سنت، بزرگداشت پيامبر در چنين روزى وارد نشده است; طبعاً اين عمل نوعى بدعت در دين خواهد بود».

پاسخ اين شبهه، با توجه به بحثهايى كه در بررسى مسئله «بدعت» انجام داديم، روشن است چه، بدعت چيزى است كه در قرآن اصل و ريشه نداشته باشد، در حاليكه تكريم پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)و ابراز مودت به وى، ريشه و اساس قرآنى دارد.

در احاديث اسلامى، البته جشن در روز ميلاد پيامبر، به طور خاص وارد نشده و هيچ مسلمانى نيز مدّعى ورود دستورى در خصوص اين روز معيّن نيست. منتها مسلمانان مى گويند: خداوند، ما را در طول سال به اظهار محبت و تكريم پيامبر دعوت كرده و ما، آن اصل را، در هر مورد مناسبى از جمله در روز ولادت آن حضرت، پياده مى كنيم.

در پايان، اشاره به اين نكته قرآنى نيز جالب است كه: حضرت مسيح (عليه السلام)براى حواريون خود مائده آسمانى طلبيد و آنان گفتند ما روز ورود اين مائده آسمانى را كه شكم ها را سير مى كند جشن مى گيريم:

(رَبَّنا أَنْزِل عَلَيْنا مائدةً مِنَ السَّماء تَكُونُ لَنا عِيداً لأَوّلنا وَآخرنا وَآية منك


صفحه 350

وَارْزُقْنا وَأَنْتَ خَير الرّازقين) .(1)

«پروردگارا، از آسمان خوانى بر ما فرو فرست تا عيدى براى اول و آخر ما و نشانه اى از جانب تو باشد. و به ما روزى ده كه تو بهترين روزى دهندگانى».

براستى،اگر روز نزول مائده (كه نعمتى محدود و زودگذر است) استحقاق جشن ساليانه را داشته باشد، چرا و چگونه ولادت پيامبر يا روز مبعث او (كه نعمت عظما و جاودان الهى در حقّ بشريت است) استحقاق چنين جشن و سرورى را نداشته باشد؟!

بزرگداشت، نوعى پرستش است!

شگفت آنجا است كه برخى ، بر پايى اين گونه جشنهاى معنوى و روحانى را نوعى پرستش پيامبر دانسته و مى گويند:

«الذكرياتّ الّتى ملأت البلاد باسم الأولياء هي نوع من العبادة لهم وتعظيمهم».(2)

«يادواره ها و برپا كردن جشنهادر ايام ولادت يا وفات اولياء، پرستش آنا ن حساب مى شود و يك نوع عبادت وتعظيم آنان محسوب مى گردد».

اشتباه اينجا است كه هر نوع تعظيم را عبادت و پرستش تلقى مى كنند، در حاليكه عبادت و پرستش، علاوه بر تعظيم، عنصر ديگرى را نيز مى طلبد، و آن اين است، كه انسان براى شخصى كه به او خضوع مى كند قائل به نوعى الوهيّت و خدايى باشد.و الاّ اگر هر بزرگداشتى، پرستش باشد ديگر هيچ فردى را نمى توان در جهان موحّد خواند!

 


1 . مائده/114.

2 . فتح المجيد:154.


صفحه 351

 

16

نام گذارى فرزندان

با

پيشوند«عبد» و«غلام»

 


صفحه 352

 


صفحه 353

نام گذارى فرزندان

با

پيشوند«عبد» و«غلام»

گاهى مهر و علاقه انسان به فردى، سبب مى شودكه خود را، «غلام» يا «عبد» او بخواند. هدف از اين تعبير، ابراز كوچكى به فرد مورد علاقه است.

خواجه حافظ شيرازى مى گويد:

صبا در عشق من، رمزى بگو با آن شـه خوبـان *** كه صد جمشيد و كيخسرو، غلام كمتـرين دارد

گاهى افراد پاكدل به پيامبران و صالحان واوليا عشق مىورزند،و نام آن بزرگواران را با پيشوند «عبد» و «غلام» بر فرزند خود مى نهند و فى المثل مى گويند: «عبد النبى» يا «عبد الحسين» و از اين نام گذارى جز عشق ورزى و اظهار مهر به خاندان رسالت قصد ديگرى ندارند.

در شعر منسوب به حافظ درباره حضرت رضا (عليه السلام)چنين آمده است:

اى دل غـلام شـاه جهان بـاش و شاه بـاش *** پيوستـه در حمـايـت لطف اله باش

قبر امـام هشتم و سلـطان ديـن رضا *** از جـان ببوس و بر در آن بارگـاه باش

همان طور كه متذكر شديم انگيزه اين نوع نام گذارى، جز اظهارت مودت


صفحه 354

چيز ديگرى نيست و درك آن براى كسانى كه از روح لطيف واحساس ناب برخوردارند، بسيار آسان است.

با توجه به اين گفتار كوتاه، به مشكلى كه برخى در اين مورد تراشيده اند، اشاره مى كنيم:

مى گويند: لباس بندگى بر قامت انسان، فقط و فقط در برابر خدا دوخته شده است، چنانكه مى فرمايد:

(ان كلُّ مَنْ في السّمواتِ والأرضِ إلاّ آتي الرحمنِ عبداً).(1)

«هر كه در آسمانها و زمين است بنده وار به سوى خداى رحمان حاضر مى شود».

با توجه به اينكه انسان بنده خداست، ديگر نمى توان او را «عبدِ» زيد وعمرو خواند; اين نوع نام گذارى بوى نوعى شرك مى دهد!

در پاسخ اين شبهه يادآور مى شويم:

نخست بايد ملاك «بندگى » را به دست آورد، آنگاه درباره «انحصار» و عدم انحصار آن سخن گفت، و به تعبير ديگر: بندگى تكوينى را كه با گوهر انسان آميخته است، از بندگى قانونى و تشريعى كه چيز عاريتى است و چه بسا از انسان جدا مى گردد، از هم باز شناخت،و در اين جداسازى، بى پايگى شبهه كاملاً روشن مى گردد.

هرگاه ملاك بندگى،خالقيّت و هستى بخشىِ طرف مقابل باشد، در اين نگاه تمام انسانهاى جهان، بنده خدا بوده و جز او، بنده هيچ كس نمى باشند. اگر حضرت مسيح خود را «عبد خدا» مى داند و مى گويد: (إِنّي عبد اللّه)(2) يا خداوند در خطاب به افراد با ايمان از لفظ (يا عباد)بهره مى گيرد و


1 . مريم/93.

2 . مريم/30.


صفحه 355

مى گويد:(قُلْ يا عِباد الَّذّينَ آمَنوا اتَّقوا ربّكُمْ) (1) ، به علت همين ملاك است.

اين نوع بندگى لازمه وجود هر انسانى است، كه هرگز از اوجدا نمى شود و برپايه همين ملاك فقط بايد بنده خدا بود، و او را پرستش كرد.ولى هرگاه ملاك بندگى يك نوع قرارداد اجتماعى يا تشريع الهى باشد در اين نگاه بندگى انسان مخصوص خدا نيست، بلكه انسان در شرايطى مى تواند بنده انسان ديگر باشد.اينك به هر دو نمونه اشاره مى كنيم:

1.زورمداران،در طول تاريخ از طريق اعمال زور و قدرت، بيچارگان را به بندگى مى گرفتند، و به خريد و فروش و توالد و تناسل آنها مى پرداختند. تا چندى قبل، اين شيوه ضد انسانى در اروپا وامريكا رواج داشت و هم اكنون سياهان امريكا، از نسل انسانهايى هستند كه از افريقا به زور به عنوان برده به اين سرزمين منتقل شده اند.اسلام اين نوع بردگى را مردود دانسته و تنها به يك نوع برده گيرى در جنگ ـ آن هم براى حفظ جان دشمن اسير از كشته شدن ـ صحه نهاده و اسيران جنگى را بندگان سپاه اسلام تلقى نموده است كه تفصيل آن در كتاب جهاد از فقه آمده است.

2. قرآن مجيد انسانها را به دو دسته تقسيم مى كند و مى فرمايد: (الحرّ بالحرّ والعبد بالعبد) (2) يعنى آزاد در برابر آزاد، و برده در مقابل برده(قصاص مى شوند)، مقصود از عبد در آيه، عبد تكوينى و آفرينشى نيست زيرا بندگى به اين معنى به قسم خاصى از انسان ها اختصاص ندارد، مقصود از آن «برده» در مقابل «حر و آزاد » است اكنون بايد ديد اين افراد كه قرآن از آنها ياد مى كند، بنده چه كسانى هستند، مسلماً بنده كسى هستند كه از نظر قانون اسلام، بر او


1 . زمر/20.

2 . بقره/178.


صفحه 356

سيادت دارد.

قرآن در مقام دعوت به تزويج دختران و صالحان، از برده و كنيز نام مى برد و مى فرمايد:

(وَانْكِحُوا الأَيامى مِنْكُمْ وَالصّالِحينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَإِمائِكُمْ) .(1)

«دختران و غلامان وكنيزان درستكار را همسر دهيد» .

اكنون سؤال مى شود اين گروه، غلام وكنيز چه كسانى هستند ، جز كسانى كه به نوعى از طريق مشروع بر آنها تسلط يافته اند.

از اينجا روشن مى گردد كه عبوديت را كه سرچشمه آن خالقيت و ربوبيت باشد، نمى توان به غير خدا اضافه كرد ولى آن بندگى را كه سرچشمه آن نوعى قانون الهى باشد، مى توان به غير خدا نسبت داد و گفت «زيد» غلام پيامبر و يا بِلال بنده ابى بكر و قنبر برده على بود كه بعدها آزاد شدند.

با توجه به اين دو نوع عبوديت و بندگى يادآور مى شويم: بندگىِ قانونى، رمز اطاعت و پيروى از مولاست و غلامان و كنيزان قانونى بايد از موالى خود اطاعت كنند و احكام اين نوع اطاعت در فقه اسلامى و در كتابهاى فقهى بيان شده است و هدف از نامگذارى فرزندان به صورت «عبد النبى»، يا «عبد الحسين» تشبيه آنان به بندگان قانونى است و در حقيقت اشاره به رمز اطاعت است، يعنى همان طور كه بندگان قانونى از مولاى خود اطاعت مى كنند صاحب اين نام نيز بنده پيامبر و يا سالار شهيدان است و از آنها اطاعت مى كند.

و به ديگر سخن،«عبد» در اين موارد، به معنى «مطيع» است، و در


1 . نور/32.


صفحه 357

لغت عرب يكى از معانى آن، مطيع بودن است(1) و مسلمانان به حكم آيه (أَطيعُوا اللّه وأَطيعُوا الرَّسول وَ أُولى الأَمْرِ مِنْكُمْ) (2) در حقيقت مطيعان خدا، و پيامبر و صاحبان امرند.

شگفت اينجا است كه اين نوع افراد كه با سالوس بازى از اين نوع نام گذاريها انتقاد مى كنند، در برابر حكّام و سلاطين، در حد پرستش كرنش كرده و آنان را امير مؤمنان مى خوانند!

پس از بركنارى «سعود بن عبد العزيز»، فيصل برادر او زمام كشور را به دست گرفت،و در يك نشست رسمى، مفتى سابق «عربستان»(بن باز) او را اميرمؤمنان خواند،و اين نوع حاتم بخشى، به اندازه اى زننده بود كه خود فيصل، از آن پوزش خواست و خود را كمتر از آن ديد كه اميرمؤمنان باشد.

و اين مذاكرات در مطبوعات عربستان منعكس بوده و نگارنده جريان نشست را در جرايد و مجلات آن كشور قرائت كرده است.

 


1 . المنجد : ماده «عبد».

2 . نساء/59.


صفحه 358

 


صفحه 359

 

17

عمل نيك

و

اهداء پاداش

 


صفحه 360

 

 


صفحه 361

 

عمل نيك

و

اهداء پاداش

بررسيهاى علمى و فلسفى در مورد انسان ثابت نمود كه مرگ پايان زندگانى او نيست، بلكه مرگ انتقالى است از اين جهان به جهان ديگر، وواقعيت انسان را جسم و تن او تشكيل نمى دهد تا با فرسايش آن به نابودى بگرايد بلكه واقعيت او با روح و روان او گره خورده كه با مرگِ تن، از ميان نمى رود بلكه با يك تن متناسب با مقام و موقعيت خود در جهان ديگر كه علما و دانشمندان نام آن را «برزخ» مى نهند زندگى مى كند.

و چون مشروح اين مطالب در بحث حيات برزخى گذشت ما به تفصيل آن نمى پردازيم.

اكنون موضوع سخن ما اين است كه آيا گذشتگان، از اعمال ما مى توانند بهره مند شوند يا نه.

و به تعبير ديگر، اگر ما عمل نيكى را انجام دهيم و ثواب آن را به پدر و مادر و بستگان خود كه در قيد حيات نيستند هديه كنيم، آيا عمل ما بحال آنان سودى دارد يا نه؟

در اين مورد بايدبه قرآن و حديث مراجعه نماييم تا پاسخ سؤال خود را از اين دو مدرك اسلامى دريافت كنيم.


صفحه 362

قبلاً يادآور مى شويم كه ايمان بدون عملْ نجات بخش نيست. لذا آيات قرآن غالباً ايمان را همراه با عمل صالح بيان مى كند، وجمله (الّذينَ آمنوا وَعَمِلُوا الصّالحات) در موارد متعددى وارد شده است. بنابراين، انسان نمى تواند تنها به ايمان خود اكتفا كند يا به اينكه پس از من فرزندم يا دوستم درباره من كار نيكى انجام خواهد داد، اعتماد نمايد بلكه نجات انسان در گرو ايمان و عمل او است.

در اواخر قرن اول و اوائل قرن دوم گروهى به نام «مُرجئه» پيدا شدند كه فقط بر ايمان تكيه مى كردند و بر عمل تأكيدى نداشته اند، پيشوايان ما اين نوع تفكر را نقد كرده و پدران و مادران را سفارش مى كردند كه آداب اسلامى را به فرزندان خود بياموزيد پيش از آنكه در چنگال مرجئه قرار گيرند. (1)

همچنين انديشه نجات به عنوان اينكه منتسب به خاندان رسالت است بدون اينكه از نظر عمل تلاشى انجام دهد، پندارى بى پايه است. و به يك معنا نشأت گرفته از انديشه يهوديان است كه خود را امت برتر و فرزندان خدا دانسته و از اين جهت هر نوع گناه و خطا را در حق خويش روا داشته اند،و منطق آنان اين بود (نَحْنُ أَبْناءُ اللّه وَأَحِباؤه) .(2)

از اين بيان نتيجه مى گيريم كه اساسِ نجات انسان، ايمان و عمل صالح است و حالت اتكالى بر اعمال ديگران يا بر پيوندهاى نَسَبى انديشه اى باطل است كه نبايد بر آن اعتماد نمود.

اميرمؤمنان جمله هاى زيبايى در تأكيد بر عمل دارد كه دو جمله از آن را


1 . كافى:6/47، حديث 5: «بادروا أولادَكم بالأدب قبل أن يسبقكم إليهم المرجئة».

2 . مائده/18.


صفحه 363

نقل مى كنيم:

1. ألا وانّ اليومَ عملٌ ولا حسابٌ، وغداً حسابٌ ولا عملٌ.(1)

«امروز روز عمل است نه روز حساب، و فردا روز حساب است نه عمل».

2. ألا وانّ اليومَ المضمارُ وغداً السباقُ، والسَّبقة الجنةُ، والغاية النارُ، أفلا تائبٌ من خطيئتِه قبلَ منيّته، ألا عامل لنفسِه قبلَ يوم بؤسه.(2)

«بدانيد امروز رياضت است و فردا مسابقت، و خط پايان ، بهشت برين است، و آنكه بدان نرسد به دوزخ جايگزين، آيا كسى نيست كه از گناه توبه كند پيش از آنكه مرگش برسد، آيا كسى نيست كه كارى كند پيش از آنكه روز بدبختيش فرا رسد».

با اعتراف به اين اصل باز جاى بحث ديگرى باقى است،كه آيا گذشتگان، از اعمال صالح و نيك ما بهره مند مى شوند؟ مثلاً اگر ما عمل را به نيابت از آنان انجام دهيم، سودى از آن مى برند.

پاسخ اين سؤال را از كتاب خدا و سخن رسول خواستاريم،و خواهيم ديد كه پاسخ كاملاً مثبت است.

قبلاً اين توضيح ضرورى است كه اعمال ديگران نسبت به انسان بر دو نوع است:

1. گاهى شخص وفات يافته، در اعمال انسان زنده، نقش دارد.

2. گاهى فاقد هر نوع نقش است جز اينكه او فرد مؤمنى است.

در قسم نخست كه انسان ميت در پديد آمدن عمل انسان زنده نقشى داشته باشد، جاى سخن نيست. و كافى است كه در اين مورد به حديث پيامبر


1 . نهج البلاغه، خطبه 42.

2 . نهج البلاغه، خطبه 28.


صفحه 364

گوش فرا دهيم حديثى كه همگان از فريقين به نقل آن پرداخته اند.

ابوهريره مى گويد رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: «إذا مات الإنسانُ انقطعَ عنه عملُه إلاّ من ثلاث : صدقةٌ جاريةٌ، أو علم ينتفع به، أوولد صالح يدعو له».(1)

آنگاه كه انسان بميرد سود و زيان اعمالى كه انجام داده پايان مى پذيرد، جز سه عمل كه سود آن حتى پس از مرگ پايان پذير نيست.

1. صدقه جاريه، مثلاً مسجد يا پل يا درمانگاهى بسازد كه مردم از آن منتفع شوند.

2. دانشى كه مردم از آن بهره مى گيرند.

3. فرزند صالح كه براى او دعا كند.

در اين مورد انسانِ از دنيا رفته از اين اعمال بهره مى گيرد، زيرا او در حال حيات، در پديد آمدن اين سه مورد نقش داشته، بنايى ساخته كه پس از مرگ او نيز در حال بهره دهى است يا كتابى نوشته كه مورد استفاده همگان است يا فرزند صالحى تربيت كرده كه در حق او دعا كند.

جرير بن عبداللّه مى گويد، رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)چنين فرمود: من سنّ في الإسلامِ سنّة حسنَةً فعُمِلَ بها بعده كُتبَ له مثلُ أجر مَنْ عَمِل بها ولا ينقص من أُجورهم شيء، و من سنّ في الإسلام سنّة سيّئة فعُمِل بها بعدَه كتب عليه مثل وزرِ مَنْ عَمِلَ بها ولا ينقص من أوزارهم شيء.(2)

«هر كس در ميان مسلمانان كار خوبى را رواج دهد و پس از او ديگران نيز به آن عمل كنند مانند پاداش عاملان به آن سنت، درباره او نيز نوشته مى شود، در


1 . صحيح مسلم:5/73، باب وصول ثواب الصدقات إلى الميت من كتاب الهبات.

2 . صحيح مسلم، 8/61، باب «من سن سنّة حسنة أو سيئة» من كتاب العلم.


صفحه 365

حاليكه از پاداش عاملان چيزى كاسته نمى شود.

و هر كس در ميان مسلمانان گناهى را رواج دهد و پس از او نيز به آن عمل كنند مانند گناه عاملان، در ديوان اعمال او نيز نوشته مى شود در حاليكه از كيفر آنان چيزى كاسته نمى شود».

بهره گيرى گذشتگان اعم از پاداش و يا كيفر ديگران به خاطر آن است كه خود انسان در گذشته در آن نقشى داشته و در طول حيات خود سنت نيكى را رواج داده و يا از سنت بدى پشتيبانى كرده است و اگر او چنين كارى نمى كرد ديگران بر آن سنت ها عمل نمى كردند.

سؤال درباره قسم دوم است كه اگر فرد درگذشته در عمل انسان زنده نقشى نداشته باشد آيا انسان زنده مى تواند ثواب عمل خويش را به او اهدا كند پاسخ قرآن و حديث پيامبر مثبت است، وخلاصه آن اين است كه اگر افراد پاكدل، درباره گذشتگان استغفار كنند و يا كار نيكى را به نيابت از ميت يا بدون اين عنوان انجام دهند و ثواب آن را به گذشتگان خود هديه نمايند پاداش آن عمل به ميت مى رسد، قرآن در موارد متعدّد سودمند بودن استغفار ديگران را يادآور شده است:

أ. استغفار فرشتگان براى مؤمنان

قرآن به روشنى يادآور مى شود كه فرشتگان براى افراد با ايمان طلب آمرزش مى كند، هرگاه نتيجه عمل به ميت نرسد طلب مغفرت بيهوده است:

1. (الّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْش وَمن حَولهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَيُؤْمِنُونَ بِهِ وَيَسْتغْفِرُونَ لِلَّذينَ آمَنُوا رَبَّنا وَسعت كُلّ شَيء رَحْمَة وَعِلْماً فَاغْفِر لِلَّذِينَ تابُوا


صفحه 366

وَاتَّبَعُوا سَبيلَكَ وَقِهِمْ عَذاب الْجَحيم).(1)

«كسانى كه عرش]خدا[ را حمل مى كنند، و آنها كه پيرامون آنند، به سپاس پروردگارشان تسبيح مى گويند و به او ايمان دارند و براى كسانى كه گرويده اند طلب آمرزش مى كنند پروردگارا، رحمت و دانش ]تو بر[ هر چيز احاطه دارد، كسانى را كه توبه كرده و راه تو را دنبال كرده اند ببخش و آنها را از عذاب آتش نگاه دار».

2. (تَكادُ السَّموات يَتَفطَّرن مِن فَوقِهِنَّ وَالمَلائِكة يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَيَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِي الأَرْض أَلا إِنّ اللّه هُوَ الْغَفُور الرَّحيم) .(2)

«چيزى نمانده كه آسمانها بر فرازشان مى شكافد و فرشتگان به سپاس پروردگارشان تسبيح مى گويند و براى كسانى كه در زمين هستند آمرزش مى طلبند. آگاه باش! كه در حقيقت خداست كه آمرزنده و رحيم است».

3.در دو آيه فوق از طلب آمرزش فرشتگان سخن مى گويد در آيه سوم از طلب آمرزش مؤمنان در حق مؤمنان در گذشته.

(وَالَّذينَ جاءُوا مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنا اغْفِر لَنا وَلاخْوانِنَا الَّذينَ سَبَقُونا بالإِيمان وَلا تَجْعَلْ في قُلُوبِنا غِلاً لِلّذينَ آمَنُوا رَبّنا إِنَّكَ رَؤُوف رَحيم) .(3)

«و]نيز[ كسانى كه بعد از آنان ]مهاجران و انصار[ آمده اند و مى گويند: «پروردگارا، بر ما و بر آن برادرانمان كه در ايمان آوردن بر ما پيشى گرفتند ببخشاى، و در دلهايمان نسبت به كسانى كه ايمان آورده اند]هيچ گونه [كينه اى مگذار! پرورگارا، راستى كه تو رئوف و مهربانى».

اين آياتِ سه گانه حاكى از آن است كه گذشتگان از عمل زندگان يعنى از استغفار آنان بهره مى گيرند، ولى شعاع بهره گيرى آنان منحصر به طلب آمرزش نيست بلكه گسترده تر از آن است كه روايات زير از آن پرده برداشته است:


1 . مؤمن/7.

2 . شورى/5.

3 . حشر/10.


صفحه 367

عمل نيك و اهداء پاداش آن به درگذشتگان

در مورد احسان و نيكى در حق اموات روايات فراوانى در كتابهاى حديثى وارد شده كه همگى حاكى از اين است كه انسان هرگاه عملى را به نيابت از پدر و مادر و يا بستگان و دوستان بجا آورد ثواب آن به خود «منوب عنه» مى رسد در اينجا مناسب است كه به اندكى از اين روايات اشاره كنيم:

1.بهره گيرى ميت از روزه و حج نايب

الف: رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: هر كس بميرد و روزه بر ذمّه او باشد،ولىّ او(فرزندش) از جانب او روزه مى گيرد.(1)

ب: ابن عباس مى گويد: زنى حضور رسول خدا رسيد و گفت: مادرم مرده و روزه بر ذمه دارد.

پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: هرگاه بدهى به مردم داشت، تو پرداخت مى كردى؟

آن زن گفت: بلى!

پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: پرداخت بدهى خدا لازمتر است.(2)

ج. زنى حضور رسول خدا رسيد و گفت: كنيزى را از جانب مادرم آزاد كردم.

پيامبر فرمود: به اجر اين عمل مى رسى.


1 . انّ رسول اللّه قال: من مات وعليه صيام، صام عنه وليه .صحيح مسلم،3/155، باب قضاء الصيام عن الميت.

2 . انّ امرأة أتت رسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم)فقلت: انّ أُمّي ماتت وعليها صوم شهر، فقال: أرأيت لو كان عليها دين أكنت تقضينه، قالت: نعم، قال: فدين اللّه أحقّ بالقضاء. صحيح مسلم،3/155، همان باب.


صفحه 368

سپس آن زن افزود: بر ذمّه مادرم يك ماه روزه بود، آيا از جانب او روزه بگيرم؟

فرمود: روزه بگير.

آن زن افزود: مادرم حج نرفته بود آيا از جانب او حج بجا بياورم؟

پيامبر فرمود: انجام بده.(1)

2. بهره گيرى ميت از تصدّق

همانطور كه يادآور شديم روايات و احاديث در اين مورد فزونتر ازآن است كه به نقل آنها بپردازيم ولى در اين مورد دو حديث را نقل مى كنيم كه برخى از مشكلات را حل مى كند.

الف) عايشه مى گويد:مردى حضور رسول خدا رسيد و گفت: مادرم درگذشته و وصيت ننموده است، و چنين مى انديشم كه اگر توانايىِ سخن گفتن داشت، صدقه مى داد اگر از جانب مادرم صدقه دهم آيا براى او پاداشى هست؟

فرمود: چرا.(2)

ب)سعد بن عباده از ياران رسول خداست، وقتى مادر او درگذشت به


1 . أنت امرأة فقال: انّي تصدقت على أُمي بجارية وانّها ماتت، قال: فقال وجب أجرك: ... قالت يا رسول اللّه: انّه كان عليها صوم شهر أفصوم عنها، قال: صومي عنها، قالت: انّها لم تحج قط أفأحج عنها، قال: حجي عنها. صحيح مسلم،3/155، همان باب.

2 . انّ رجلاً أتى النبي (صلى الله عليه وآله وسلم)فقال: يا رسول اللّه انّ أُمي اقتلعت نفسها ولم توص وأظنها لو تكلمت تصدقت، أفلها أجر ان تصدقت عنها، قال:نعم.(صحيح مسلم،5/73، باب دخول ثواب الصدقات إلى الميت).


صفحه 369

حضور پيامبر رسيد و گفت: چه صدقه اى با فضيلت تر است؟

پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: آب.

سعد بن عباده چاهى كند و گفت: اين براى مادر سعد.(1)

اكنون لازم است به تحليل اين روايات بپردازيم.گاهى افراد بدون اينكه چيزى را تعهد كنند يك رشته اعمال پاكى را انجام مى دهند و ثواب و پاداش آن را هديه گذشتگان مى كنند.مسلماً انسان هر عمل صالحى را براى خدا انجام مى دهد، و پاداش مقرّر، تفضّلى است از جانب خدا و استحقاقى در كار نيست. ولى خدا از طريق تفضل پاداش اعمال را مى دهد و به حكم اين روايات اجازه داده است كه اين نوع اعمال به نيابت از اموات انجام گيرد و ثوابش به آنها هديه گردد.

نذر براى اولياء الهى

مسلمانان روى ارادت و اخلاصى كه به پيامبر و عترت او دارند گاه به نيت قرب الهى چيزى را براى پيامبر واولياى الهى نذر مى كنند و به هنگام صيغه نذر مى گويند: «للّه عليّ» ولى اين مانع از آن نيست كه ثواب آن را به پيامبر و اولياى الهى اهدا كند.

با توجه به اين اصل معنى اين جمله روشن مى شود كه:للّه عليّ أن أذبح شاة للنبي أو للوصي.

بايد توجه نمود مفاد كلمه «للّه» غير از مفاد كلمه «للنبيّ» است.


1 . عن سعد بن عبادة انّه قال: يا رسول اللّه انّ أُمّ سعد ماتت فأي الصدقة أفضل؟ قال: الماء: فحفر بئراً وقال: هذه لأُمّ سعد.(سنن ابى داود،2/130، شماره 1681).


صفحه 370

درست است كه هر دو كلمه با «لام» مزين شده امّا مفاد اين حرف در لفظ جلاله، غير از مفاد آن در لفظ نبى است.

لام در لفظ «للّه» به معنى تقرب و انجام كار براى خداست در حاليكه لازم در واژه دوم به معنى مصرف و محل انتفاع است.اتفاقاً در قرآن هر دو تعبير وارد شده است:

در اين آيه مى فرمايد:

(قُلْ إِنّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَة أَنْ تَقُومُوا للّه).(1)

«بگو من به شما اندرز مى دهم كه براى خدا بپاخيزيد».

و در آيه ديگر مى فرمايد:

(إِنّما الصَّدقات للْفُقَراء).(2)

«زكات از آنِ فقرا است».

بنابراين نبايد اين نوع تعبيرها را نشانه شرك و پرستش غير خدا دانست. اتفاقاً همين تعبير در حديث سعد بن عباده وارد شده، همچنان كه در روايت خوانديم كه او آنگاه كه چاهى كند گفت:هذه لأُمّ سعد.

ميزان نيت است نه ظاهر عمل

محدثان از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)نقل كرده اند كه آن حضرت فرمود«إنّما الأعمال بالنيّات»(3):« ارزش اعمال به نيّتهاست».

با توجه به اين اصل بايد ميان عمل يك فرد موحد كه گوسفندى را براى


1 . سبأ/46.

2 . توبه/60.

3 . صحيح بخارى:1/1.


صفحه 371

پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)نذر مى كند يا آن را ذبح مى نمايد با عمل يك مشرك كه گوسفندى را در برابر بتها ذبح مى كرد فرق نهاد، هر چند شكل اين دو عمل مشابه است ولى باطن آنها با يكديگر قابل قياس نيست.

انسان موحد براى خدا نذر كرده و براى درك ثواب خدا آن را ذبح مى كند در حالى كه مشركان به نام بت و به درخواست پاداش از آنها ذبح مى كردند. چگونه مى توان اين دو نوع عمل را يكسان دانست؟

هرگاه ظاهر عمل، مقياس قضاوت و داورى باشد مناسك حج كاملاً شبيه اعمال مشركان است، آنان بر گرد بتهاى خود مى چرخيدند و مى پرستيدند ما نيز بر دور كعبه طواف مى كنيم وحجر را مى بوسيم.آنان گوسفندان خود را روز منى به نام بتها ذبح مى كردند و ما نيز در همان روز قربانى مى كنيم.ولى آيا رواست اين دو عمل مشابه را يكسان تلقى كرد؟

محرك بت پرست جلب رضاى بتان است در حاليكه محرك موحد جلب رضاى خداست.موحد ثواب عمل را به نبى ووصى اهدا مى كند و روايات نيز بر چنين عملى صحه مى گذارد.

حال ببينيم نظر علماى اهل سنت در اين زمينه چيست؟

نظريه محقّقان اهل سنّت

در اينجا براى اكمال سخن نظريه دو محقق از نويسندگان اهل سنت را مى آوريم:

1. خالدى در كتاب «صلح الاخوان» مى نويسد: مسئله نذر، دايرمدار نيت و انگيزه نذر كنندگان است، چرا كه «انّما الأعمال بالنيّات» چنانچه قصد


صفحه 372

نذر كننده، خود ميت و تقرب به او باشد قطعاً چنين نذرى جايز نيست، امّا اگر قصد او خداوند متعال باشد ولى نفع آن به شكلى به انسانها برسد و ثوابش به ميّت مورد نظر هديه شود، نه تنها جايز است بلكه وفا به اين نذر واجب مى باشد.(1)

2. «عزّامى» نيز در كتاب « فرقان القرآن» آورده است:«...اگر كسى در مورد انگيزه مسلمانان از نذر و قربانى براى انبياء و صالحين تحقيق كند، به اين نتيجه خواهد رسيد كه انگيزه اى جز صدقه دادن از طرف آنها و اهداء ثواب آن به روح اموات ندارند. اجماع اهل سنت بر آن است كه صدقه انسانهاى زنده به اموات مى رسد و به حال آنها مفيد است. رواياتى كه در اين زمينه وجود دارد، صحيحه و مشهوره است.(2)

ابو داود با سندى از ميمونه نقل مى كند كه: پدرم از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)پرسيد:يا رسول اللّه! من نذر كرده ام چنانچه خداوند به من پسرى عطا كرد، چند گوسفند در منطقه «بوانه» ذبح كنم، او مى گويد: من درست متوجه نشدم، امّا ميمونه از 50 گوسفند سخن مى گفت.

پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمودند: آيا در آن منطقه بُتى وجود دارد؟ پدر ميمونه گفت: خير.

حضرت فرمودند: به نذر خود براى خدا، وفا كن.(3)

همچنان كه ملاحظه مى شود پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)بر سؤال خود در مورد وجود بت


1 . صلح الاخوان:102.

2 . فرقان القرآن:133.

3 . سنن أبي داود:2/81.


صفحه 373

در جايى كه ذبح صورت مى گيرد تأكيد دارند واين نشان مى دهد كه تنها نذرى حرام است كه براى بت ها و صنم ها باشد زيرا عادت مردم جاهل بر آن بود، چنانكه قرآن مى فرمايد:

(...وما ذُبِحَ عَلى النُّصُبِ...ذلِكُمْ فِسقٌ).(1)

«...آنچه براى بت ها كشته مى شود... فسق و گناه است».

هر انسانى كه در احوال و رفتار زائران عتبات مقدسه و مرقد اولياى صالح خداوند دقت كند، درمى يابد كه نذر آنان براى خداوند و جلب رضايت اوست و ذبح خود را با نام خدا انجام مى دهند و هدف آنان بهره مندى صاحب قبر از ثواب قربانى و برخوردارى فقرا از گوشت آن است.

فتواى فقهاى اهل سنت

از آنجا كه مسأله ما ،يك مسأله فقهى است، آگاهى از فتاواى فقهاى اهل سنت مى تواند راهگشا باشد، آنان مسأله را به دو صورت تقسيم كرده اند:

أ. هرگاه ميتّى بر انجام عمل نيكى وصيت كند همه فقيهان چهارگانه در لزوم تنفيذ آن اتفاق نظر دارند، و مى گويند: ميت از عمل انسان زنده بهره مند مى شود.

ب. هرگاه ميت چيزى را وصيت نكند ولى فرزندان و بستگان بخواهند كار نيكى در حق او انجام دهند، در اينجا همه فقها به استثناى مالك بر صحت اين عمل اتفاق دارند.

1. فقيهان حنبلى مى گويند: هرگاه كسى قبل از انجام حج واجب بميرد


1 . مائده/3.


صفحه 374

خواه در اين مورد معذور باشد يا نباشد بايد از اموال او برايش حجى گرفت هر چند وصيت نكرده باشد.(1)

2. فقيهان حنفى مى گويند: هرگاه وصيت نكند و از دنيا برود و يك نفر از ورثه حجى براى او بگيرد عمل او به خواست خدا پذيرفته مى شود.(2)

3. فقيهان شافعى مى گويند: هرگاه شخصى از انجام عمل حج عاجز شد ديگرى مى تواند از جانب او پس از مرگش نيابت كند.(3)

ما اگر بخواهيم نظريات همه علماى اهل سنّت را در اين مورد نقل كنيم سخن به درازا مى كشد لذا به همين مقدار بسنده مى كنيم چزى كه هست برخى در اين مورد شبهاتى را مطرح كرده اند كه به توضيح آنها مى پردازيم.

شبهه نخست

قرآن كريم بهره گيرى انسان را منحصر به عملى مى داند كه درباره آن سعى و كوشش كرده باشد، چنان كه مى فرمايد:

(وان لَيْسَ للإِنْسانِ إِلاّ ما سَعى).(4)

«براى انسان جز حاصل تلاش او چيزى نيست».

عملى كه، ديگرى انجام مى دهد چگونه ميت از آن سود مى برد در حالى كه درباره آن سعى و كوشش نكرده است.

 


1 . الفقه على المذاهب الأربعة، الجزري: 1/571، 567، 569.

2 . الفقه على المذاهب الأربعة، الجزري: 1/571، 567، 569.

3 . الفقه على المذاهب الأربعة، الجزري: 1/571، 567، 569.

4 . نجم/39.


صفحه 375

پاسخ

پاسخ اين شبهه روشن است، به شرط آنكه ما مقصود آيه را به دست آوريم:

اوّلاً: آيه مربوط به عقاب وكيفر است و هدف اين است كه هر كس به كيفر اعمال خود مؤاخذه مى شود نه به كيفر اعمال شخص ديگر، و اصولاً آيه ارتباطى به ثواب و پاداش ندارد به گواه اينكه مى گويد:

(أَفَرَأَيْتَ الَّذِي تَوَلّى* وَأَعْطى قَليلاً وَاَكْدى*أَعِنْدَهُ عِلْمُ الْغَيْبِ فَهُوَ يَرى* أَمْ لَمْ يُنَبَّأْ بِما في صُحُفِ مُوسى*وَإِبْراهيمَ الَّذِي وَفّى * أَلاّ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى * وَأَنْ لَيْسَ لِلإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعى * وَأَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرى * ثُمَّ يُجْزيهُ الْجَزاءَ الأَوْفى * وَأَنَّ إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى).(1)

آيا آن كسى كه از جهاد روى برتافت ديدى؟ اندكى بخشيد، و از باقى امتناع ورزيد، آيا علم غيب پيش او است و مى بيند، يا بدانچه در صحيفه هاى موسى است آگاهى نيافته است؟ و نيز در نوشته هاى ابراهيم كه وفا كرد، «هيچ كسى گناه ديگرى را بر نمى دارد. و اينكه براى انسان جز حاصل تلاش او نيست. ونتيجه كوشش او به زودى ديده مى شود، پس هر چه تمامتر جزاى خود را مى بيند، و اينكه پايان كار به سوى پروردگار توست».

ملاحظه مجموع آيات كه لحن آن لحن توبيخ و نكوهش است مى رساند كه آيه مورد بحث مربوط به عقاب و كيفر است بالأخص پيش از آن، جمله (لا تَزو ُ وازِرة وِزْر أُخرى) وارد شده است.

با توجه به اين بيان روشن مى شود كه «لام» (للإنسان) براى انتفاع نيست بلكه براى استحقاق است، وعلماى ادب استحقاق را يكى از معانى «لام»


1 . نجم/33ـ42.


صفحه 376

شمرده اند چنان كه مى فرمايد: (وَيْلٌ لِلْمُطَفِفين)(1) :«واى بر كم فروشان».بنابراين آيه ارتباطى به هديه و پاداش ندارد.

وثانياً: فرض كنيم مفاد آيه اعم از پاداش و كيفر است، ولى اين جا دو مطلب است و نبايد آن دو را با هم خلط كرد:

1. سعادت و شقاوت هر كس در گرو عمل و كردار اوست، اگر كار نيك انجام دهد، خوشبخت است. و اگر كار بد انجام دهد، بد فرجام است. اين يك اصل قرآنى است كه در آيات ديگر نيز وارد شده است، چنان كه مى فرمايد:

(من عَمِلَ صالِحاً فلنفسِهِ وَمَنْ أَساءَ فَعَلْيها) .(2)

«هر كس كار نيك انجام دهد به سود اوست، و كسى كه كار بد انجام دهد به زيان اوست».

2. اگر كسى عمل نيكى را انجام دهد، و پاداش آن را به فردى كه از دنيا رفته است هديه كند، آن ميّت از آن عمل صالح سود مى برد.

اين دو اصل هرگز با هم منافات ندارند، اصل نخست يك قاعده عمومى و همگانى و شاخص در متن زندگى انسانها است و بيانگر محور سعادت و شقاوت مى باشد در حالى كه اصل دوم يك اصل جانبى و استثنايى است و تفاوت اين دو اصل و همگام بودن هر دو در ضمن مثالى روشن مى شود.

پدرى فرزند خود را پند مى دهد و مى گويد: زندگى خوب و بد شما در گرو تلاش و كار است، آرزوى زندگى خوش بدون تلاش، آرزوى ابلهانه اى


1 . مطففين/1.

2 . سجده/46.


صفحه 377

است، ولى اين به آن معنا نيست كه اگر كسى چيزى به او هديه كرد،آن را نپذيرد و اگر پذيرفت و سودى برد آن را مخالف با گفتار پدر بداند زيرا گفتار پدر يك ضابطه كلى در زندگى است، و امّا بهره گيرى از عمل ديگرى يك كار استثنايى است. پدر مى گويد بر عمل خويش متكى باش و بدان كه با كسالت و بطالت زندگى تأمين نمى شود ولى اين مانع از آن نيست كه گاهى به صورت استثنايى انسان نيز از عمل ديگرى منتفع شود.

شبهه دوم

حديثى كه فريقين آن را نقل كرده اند حاكى از آن است كه با مرگ انسان كارنامه عمل او بسته مى گردد(1) مگر در سه مورد:

1. صدقه جاريه، 2. علمى كه ديگران از آن بهره مى گيرند، 3. فرزند صالحى كه در حق انسان دعا كند.

پس بهره گيرى انسان پس از مرگ منحصر به اين سه مورد است در حالى كه بهره گيرى از عمل ديگران از اين موارد سه گانه نيست.

پاسخ

حديث ياد شده ناظر به آن رشته كارهايى است كه انسان به طور مستقيم انجام مى دهد و ناگفته پيدا است كه با مرگ انسان كليه كارهايى كه خودش مبدأ آن بود گسسته و نابود مى شود مگر اين سه مورد كه وجود آنها باقى است و اثر آن جاودانه مى باشد و با مرگ انسان از بين نمى روند.در اين صورت حديث به


1 . متن حديث چنين است: إذا مات الإنسان، انقطع عمله إلاّ من ثلاث: صدقة جارية، أو علم ينتفع به، أوولد صالح يدعو له.


صفحه 378

پاداشى كه از عمل ديگرى نصيب انسان مى شود ارتباطى ندارد.

اصولاً پيكره حديث چه مستثنى « انقطع عمله» و چه مستثنى منه« إلاّ من ثلاث» ناظر به اعمالى است كه خود انسان به طور مستقيم انجام مى دهد و همگى با مرگ او گسسته مى شود جز اين سه عمل كه نتيجه دايمى دارد. و محور گفتگو مربوط به اين نوع كارها است و ارتباطى به پاداشى كه از عمل ديگرى به انسان مى رسد ندارد.

شبهه سوم

عبادات بر دو نوعند برخى از آنها نيابت پذيرند(مانند صدقه و حج) و برخى ديگر نيابت پذير نمى باشند (مانند نماز و قرائت قرآن و روزه) . در اين صورت چگونه فردى اين اعمال را به نيابت از ميت انجام مى دهد در حالى كه اين اعمال نيابت پذير نيست.

پاسخ

نيابت پذيرى و يا عدم نيابت پذيرى عمل را بايد از شرع گرفت، مثلاً: اسلام نيابت پذير نيست، هر چند انسان صد بار از طرف كافر به توحيد و رسالت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)گواهى دهد سودى به حال كافر ندارد امّا روزه به گواهى روايات نيابت پذير است.

پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: من مات وعليه صيام، صامَ عنه وليّه.(1)

«هر كس بميرد و روزه اى بر ذمه او باشد، وارث او از جانب او روزه مى گيرد».


1 . صحيح مسلم:3/155، باب قضاء الصيام عن الميّت.


صفحه 379

و نظير اين روايات در آغاز بحث گذشت، حال چگونه مدعى مى گويد نماز نيابت پذير نيست در صورتى كه به نيابت پذيرى حج اعتراف مى كند، و طواف در حج با نماز همراه است، اگر عملى در يك مورد نيابت پذير شد با موارد ديگر فرقى نخواهد داشت.

حاكم در مستدرك خود يادآور مى شود كه پيامبر فرمود:

«ويس قلب القرآن لا يقرؤها رجل يريد اللّه تبارك و تعالى والدار الآخرة إلاّ غفر له واقرؤها على موتاكم».(1)

«ياسين قلب قرآن است، آن كسى كه خدا و سراى ديگر را بخواهد و آن را بخواند گناهانش بخشيده مى شود، و اين سوره را در كنار (قبور) اموات خود بخوانيد».

 


1 . مسند احمد:5/26.


صفحه 380

 


صفحه 381

18

 

سوگند دادن خدا،

به حقّ بندگان برگزيده او

 


صفحه 382

 


صفحه 383

 

سوگند دادن خدا،

به حقّ بندگان برگزيده او

قرآن كريم گروهى را كه از خدا طلب آمرزش مى كنند به عنوان هاى: «صابران»، «صادقان» ، «قانتان»، «منفقان» و «مستغفران در سحرگاهان» ياد مى كند:

(...وَالصّابِرينَ وَالصّادِقينَ وَالْقانِتينَ وَالْمُنْفِقينَ وَالْمُسْتَغْفِرينَ بِالأَسْحار).(1)

(«آنان كه مى گويند پروردگارا گناهان ما را ببخش و ما را از عذاب آتش نگاه دار عبارتند از): شكيبايان و راستگويان و فرمانبرداران وانفاق كنندگان و آمرزش خواهان در سحرگاهان».

هرگاه، كسى كه در نيمه شب برخيزد و نافله شب را بگزارد و با چشمان اشكبار به درگاه الهى بنالد و بگويد:«اللّهمّ إنّي أسألك بحقّ المستغفرين بالأسحار اغفر لي ذنوبي»:(خدايا تو را سوگند مى دهم به حقّ آمرزش طلبان در سحرگاهان، گناه مرا ببخش) آيا به پرستش غير خدا روى آورده، و يا كارى حرام انجام داده است؟!

سوگند دادن خداوند به مقام و منزلت انسانهاى موحّد كه غرق در توحيدند، چگونه مى تواند پرستش غير خدا باشد؟ ما در بحثهاى گذشته، معيار پرستش را روشن ساختيم و گفتيم: معيار عبادت و پرستش، اين است كه انسان در مقابل موجودى خضوع كند كه او را خدا بداند و يا منشأ كارهاى


1 . آل عمران/17.


صفحه 384

خدايى قلمداد كند، حال آنكه، فردى كه خداوند را به حرمت و منزلت انبياء و اوليا (عليهم السلام)سوگند مى دهد، چنين عقيده اى درباره آنان ندارد، بلكه آنان را بندگان محبوب خدا شمرده و مطيع و فرمانبردار او مى داند.

با روشن شدن بخش نخست ( يعنى اينكه سوگند دادن به منزلت مردان الهى عبادت آنان نيست) بايد سخن را در بخش دوم متمركز ساخت و آن اين كه آيا چنين كارى از نظر شرع جايز است يا نه؟ زيرا ممكن است چيزى پرستش غير خدا نباشد ولى در عين حال شرع هم بر آن صحّه ننهاده باشد.

پاسخ اين قسمت را بايد از مراجعه به روايات و سيره پيامبر وا هل بيت گرامى او به دست آورد. اينك ما دلايل جوازِ اين نوع سوگند دادن را يادآور مى شويم:

1.در دعايى كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)به آن مرد نابينا آموزش داد، و قبلاً از آن سخن گفتيم، خداوند به حق پيامبر سوگند داده مى شد، زيرا پيامبر به او چنين گفت: «وضو بگير و دو ركعت نماز بخوان و پس از نماز چنين بگو:

«أللّهمّ إنّي أسألك، وأتوجه إليك بنبيّك، محمّد نبيّ الرّحمة».(1)

«پروردگارا، من از تو سؤال مى كنم و به سوى تو توجه مى كنم، به واسطه پيامبرت محمد كه پيامبر رحمت است».

در اين حديث هر چند كلمه «أُقسِمُ» يا «أحْلِفُ» وارد نشده است ولى جمله ياد شده، به قرينه «با» در لفظ ««بنبيك»، متضمن معناى قسم است. اگر واقعاً سوگند دادن به اولياى الهى حرام بود، آيا پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)چنين دعايى را به آن مرد نابينا آموزش مى داد؟!


1 . مدرك روايت در صفحه251 گذشت.


صفحه 385

2. ابو سعيد خدرى از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)نقل مى كند كه آن حضرت فرمود: هر كس به هنگام خروج از خانه خويش به سوى نماز (در مسجد)، دعاى ذيل را بخواند خدا به او توجه نموده و هفتاد هزار فرشته برايش طلب مغفرت كنند. متن دعا چنين است:

اللّهمّ إنّي أسألك بحقّ السائلين عليك، وأسألك بحقّ ممشاي هذا....(1)

«پروردگارا من از تو به حقّ سائلان درگاهت، سؤال مى كنم، و از تو سؤال مى كنم به حقّ مسيرم به سوى نماز».

البته ممكن است گروهى به تضعيف اين حديث پرداخته و بگويند در سند او عطيه عوفى است، در حالى كه وى گناهى ندارد جز اين كه محب خاندان رسالت است، ولى در عين حال ابن خزيمه در صحيح خود اين حديث را از طريق صحيحى نزد اهل سنت، نقل كرده است.(2)

3. عمر بن خطاب از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)نقل مى كند كه رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)چنين فرمود: آنگاه كه آدم مرتكب خطا(ترك اولى) گرديد رو به درگاه الهى كرد و چنين گفت:

يا رب! أسألك بحقّ محمّد لماغفرت لي، فقال اللّه: يا آدم وكيف عرفتَ محمّداً إذ لم أخلقه، قال: يا ربّ، لأنّك لما خلقتني بيدك ونفخت فيَّ من روحك، رفعتُ رأسي، فرأيتُ على قوائم العرش مكتوباً:لاإله إلاّ اللّه، محمّد رسول اللّه، فعلمت انّك لم تُضِفْ إلى اسمِك إلاّ أحبَّ الخلق إليك....(3)


1 . سنن ابى ماجه:1/256، شماره حديث 778; مسند احمد:3/21.

2 . به تعليقه محقّق سنن ابن ماجه (محمد فؤاد عبد الباقى) مراجعه شود.

3 . مستدرك حاكم:2/615; الدر المنثور:1/59; روح المعانى:1/217 و اين حديث در بخش توسل نيز گذشت.


صفحه 386

پرورگارا، من از تو مى خواهم به حقّ محمّد كه گناه مرا ببخشى. در اين موقع خطاب آمد: آدم، چگونه محمد را شناختى در حاليكه من هنوز او را نيافريده ام؟! گفت: پروردگارا، آنگاه كه مرا با عنايتت آفريدى و از روحت در من دميدى سر، بلند كردم ودر ستونهاى عرش ديدم كه چنين نوشته است:«لاإله إلاّ اللّه محمد رسول اللّه»; فهميدم كه تو نام كسى را در كنار نامت قرار نمى دهى، مگر اينكه محبوبترين كسان نزد تو باشد.

در سند اين حديث، كوچكترين اشكالى نيست و احاديث «مستدرك حاكم» كه اين حديث در آن نقل شده از نظر اعتبار، همان ارزش صحيح بخارى و صحيح مسلم را دارد.

اينها رواياتى است كه از سيره پيامبر حكايت مى كند.مراجعه به دعاهايى نيز كه از ائمه اهل بيت (عليهم السلام)به دست ما رسيده، به روشنى ثابت مى كند كه آنان در دعاى خود پيوسته خدا را به حق اولياى وى سوگند مى داده اند. مراجعه به صحيفه سجاديه، اين حقيقت را روشن مى سازد.

4. امام زين العابدين (عليه السلام)، هنگام مناجات با خدا چنين مى گويد:

«بحقّ من انتخبتَ مِنْ خلقِك، وبمن اصطفيتَه لنفسِك، بحقّ من اخترتَ من بريّتك، ومن اجتبيتَ لشأنك، بحقّ من وصلتَ طاعتَه بطاعتك، ومن نيّطت معاداته بمعاداتك.(1)

«بارالها، به حقّ كسانى كه آنان را از ديگر آفريدگان خود انتخاب كردى و براى خود برگزيدى، و به حق افرادى كه از ميان مردم اختيار نمودى و آنها را براى آشنايى به مقام خود آفريدى، و به حق پاكانى كه اطاعت آنان را با اطاعت خود، و دشمنى آنان را با دشمنى خويش، قرين و همراه ساختى».

5. امام صادق (عليه السلام)به زيارت جدّ خود اميرمؤمنان (عليه السلام)در نجف شتافت


1 . صحيفه سجاديه، دعاى 47.


صفحه 387

و پس از درود و سلام و درود بر آن حضرت، رو به درگاه الهى كرد و از خداوند امورى را درخواست كرد كه در آن زيارت نامه وارد شده است. وى در پايان دعا چنين گفت:

«اللّهمّ استجب دعائي، واقبل ثنائي، واجمع بيني و بين أوليائي، بحقّ محمّد وعلي وفاطمة والحسن والحسين».(1)

«پروردگارا دعاى مرا مستجاب كن، ستايش مرا بپذير، ميان من و اوليايم جمع بفرما، به حقّ محمد وعلى و فاطمه وحسن وحسين».

اين نوع سوگندها، در دعاهايى كه از اميرمؤمنان و فرزندان گراميش (عليهم السلام)وارد شده فراوان است و نيازى به آوردن نمونه هاى بيشتر نيست.

با دلايل جواز اين گونه درخواست ها و سوگندها آشنا شديم. اكنون به نقد دلائل كسانى كه اين نوع درخواست ها را تحريم مى كنند، مى پردازيم:

هيچ مخلوقى بر خالق حقى ندارد

مى گويند: سؤال از خدا به حقِّ مخلوق، جايز نيست. زيرا هيچ مخلوقى بر گردن خدا حقّى ندارد.(2)

پاسخ:

به اين استدلال ، از دو راه مى توان پاسخ گفت:

راه نخست، اين است كه آيات و روايات متعدد، حاكى است كه بندگان خدا، بر خالق خويش حقّى دارند. به بخشى از آنها اشاره مى كنيم:


1 . مصباح المتهجد، نگارش شيخ طوسى، 682.

2 . كشف الارتياب نقل از قدورى:331.


صفحه 388

(وَكانَ حَقّاً عَلَيْنا نَصْر الْمُؤْمِنين).(1)

«يارى كردن افراد مؤمن، حق آنها بر ماست».

(وَعْداً عَلَيْهِ حَقّاً فِي التَّوراةِ وَالإِنْجِيل).(2)

«وعده اى حق بر خدا كه در تورات و انجيل آمده است».

(كَذلِكَ حَقّاً عَلَيْنا ننجِ الْمُؤْمنين) .(3)

«نجات دادن افراد مؤمن حق آنها بر ماست».

(إِنَّما التَّوبَة عَلى اللّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَة).

«به راستى پ(4)ذيريش توبه كسانى كه بدى را از سر نادانى انجام مى دهند ]پس بدون تأخير توبه مى كنند[ بر خدا است».

آيا صحيح است كه خودسرانه به خاطر چنين پندار بى اساس اين همه آيات را تأويل كنيم؟

اينك نمونه هايى از احاديث:

1. «حقّ على اللّه عونُ من نَكَح التماسَ العفاف ممّا حرّم اللّه».(5)

«حقى است بر خدا كمك به كسى كه به خاطر حفظ عفت خويش از محرمات، ازدواج كند».

2. قال رسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم): «ثلاثة حقّ على اللّه عونهم: الغازي في سبيل اللّه، والمكاتَب الذي يُريدُ الأداء، والناكح الذي يريد التعفف».(6)

«سه گروهند كه بر خدا لازم است كه آنان را كمك كند، مجاهد در راه خدا، برده اى كه با


1 . روم/47.

2 . توبه/111.

3 . يونس/103.

4 . نساء/17.

5 . جامع صغير، سيوطى:2/33.

6 . سنن ابن ماجه:2/841.


صفحه 389

مولاى خود قرار بسته است كه با دادن مبلغى آزاد شود، جوانى كه مى خواهد از طريق ازدواج عفت خود را حفظ كند».

3. «أتدري ما حقّ العباد على اللّه...».(1)

«آيا حق بندگان را كه بر پروردگار است، نمى بينى».

راه دوم: درست است هيچ مخلوقى بر خدا حقى ندارد، زيرا بندگان خدا چيزى ندارند تا بر خدا حقى پيدا كنند، ولى اين خداوند بزرگ است كه از راه لطف و مرحمت حقى بر مخلوق قائل شده و خود را وامدار انسان معرفى كرده است، اين نوع اظهار لطف و بزرگوارى از جانب خدا، منحصر به اين مورد نيست، و در حالى كه مالك همه هستى است ولى از بندگانش قرض و وام مى طلبد و مى گويد:

(مَنْ ذَا الَّذي يُقْرِضُ اللّه قَرضاً حَسَناً فَيُضاعِفهُ لَهُ أَضغافاً كَثيرة).(2)

«كسيت آن كس كه به خدا وام نيكويى بدهد تا خدا آن را براى او چند برابر بيفزايد».

فهم راستين معارف اسلامى، در خور بيشنهايى است كه از عمق و ظرافيت، برخوردار مى باشند.

 


1 . نهايه ابن اثير:ماده «حق».

2 . بقره/245.


صفحه 390

 


صفحه 391

19

سوگند به غير خدا

 


صفحه 392

 


صفحه 393

 

سوگند به غير خدا

در فصل پيشين موضوع سخن، سوگند دادن خدا به اولياى الهى بود.بدين گونه كه، انسان، به مقامات اوليا متوسل مى شد و خدا را به منزلت آنان سوگند مى داد.

ولى موضوع سخن در فصل حاضر، سوگند خوردن انسان به غير خدا است. ما مسلمانان، بسيار مى شود كه در گفتگو با دوستان، به پيامبر و قرآن و كعبه سوگند مى خوريم، و مى گوييم سوگند به پيامبر، من اين كار را نكرده ام. يا سوگند به قرآن اين كار را انجام خواهم داد. چنين سوگندى از نظر شرع جايز است يا حرام؟

پيش از آنكه به پاسخ اين سؤال بپردازيم، مقدمتاً دو مطلب را يادآور مى شويم:

1. انگيزه سوگند خوردن به غير خدا در قرآن چيست؟

در قرآن قريب چهل سوگند وارد شده و غالباً در آنها، خداى متعال، به غير خود سوگند ياد كرده است، مثلاً به انجير، و زيتون، طور سينين، بلد امين، شب و روز، فجر ، شب هاى دهگانه، شَفع و وِتر، طُور، كتاب مسطور،بيت معمور، سقف مرفوع، بحر مسجور، و جان پيامبر سوگند ياد كرده است:


صفحه 394

(وَالتّين والزَّيْتُون * وَطُور سينين * وَهذَا الْبَلدِ الأَمين).

«سوگند به(1) انجير و زيتون، سوگند به طور سينا، سوگند بدين شهر امن و امان(مكه معظمه)».

(وَاللَّيْلِ إِذا يَغْشى * وَالنَّهارِ إِذا تَجَلّى).(2)

«سوگند به شب تار، هنگامى كه جهان را در سياهى بپوشاند و قسم به روز، هنگامى كه عالم رابه ظهور خود روشن سازد».

(وَالْفَجْرِ * وَلَيال عَشْر * وَالشَّفعِ وَالْوَتْر * وَاللَّيْلِ إِذا يَسْر).(3)

«سوگند به صبحگاهان و قسم به ده شب(اول ذى حجه) و سوگند به جفت (كليه موجودات عالم) و (ذات خداوند) يكتا و سوگند به شب تار، هنگامى كه به روز مبدل مى گردد».

(وَالطُّورِ * وَكِتاب مَسْطُور * في رَقّ مَنْشُور * وَالْبَيْت الْمَعْمُور * وَالسَّقْفِ الْمَرْفُوع * وَالْبَحْرِ الْمَسْجُور).(4)

«سوگند به كوه طور و كتاب نوشته شده در صفحه اى گشوده، و سوگند به بيت معمور (خانه آباد)، قسم به سقف افراشته (آسمان) و سوگند به درياى پر تلاطم».

(لَعَمْركَ إِنَّهُمْ لَفي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُون).(5)

«اى پيامبر به جان تو سوگند كه آنها در مستى شهوات خود سرگردانند».

انگيزه خداوند از سوگند خوردن به اين موجودات مى تواند يكى از دو امر زير باشد:

الف: ايجاد انگيزه در انسان، تا درباره اين موجودات مرموز و سراپا


1 . تين/1ـ3.

2 . ضحى/1ـ2.

3 . فجر/1ـ4.

4 . طور/1ـ6.

5 . حجر/72.


صفحه 395

اسرار، مطالعه و بررسى كند و درباره آنها به فكر وانديشه بپردازد. زيرا تفكر در آفرينش، از خصوصيات افراد با ايمان است و قرآن در دعوت به تفكر مى فرمايد:

(قُلِ انْظُرُوا ماذا فِي السَّموات وَالأَرْض).(1)

«بگو بنگريد كه در آسمانها و زمين چيست؟».

و در آيه ديگر مى فرمايد:

(الَّذينَ يَتَفَكَّرُونَ في خَلْقِ السَّموات وَالأَرض رَبّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النّار).(2)

« آنان كه در آفرينش زمين و آسمان مى انديشند و مى گويند پروردگارا (اين كاخ آفرينش را) بى هدف نيافريده اى».

قرآن، به خورشيد و ماه و روز و شب سوگند ياد كرده، و مى فرمايد:

(وَالشَّمْسِ وَضُحاها * وَالْقَمَرِ إِذا تَلاها * وَالنّهارِ إِذا جَلاّها * وَاللَّيْلِ إِذا يَغْشاها * وَالسَّماء وَما بَناها * وَالأَرْض وَما طَحاها).(3)

«سوگند به خورشيد و تابندگى آن، و سوگند به ماه چون در پى خورشيد رود، و سوگند به روز آنگاه كه زمين را روشن گرداند،و سوگند به شب چون بر آن پرده بپوشاند، و سوگند به آسمان و آن كس كه آن را برافراشت، و سوگند به زمين و آن كس كه آن را بگسترانيد».

مقصود از اين سوگندها، تحريك انسانهاى متفكر به انديشيدن در آيات الهى است تا از اين طريق به اساس ايمان و نگرش توحيدى خويش، استحكام و استوارى بخشند.


1 . يونس/101.

2 . آل عمران/191.

3 . شمس/1ـ6.


صفحه 396

ب. انگيزه دوم، ابراز فضيلت و منزلت موجودى باشد كه به آن قسم ياد شده است،گويى آنچنان در نزد خداوند، عزيز وگرامى است كه خدا به آن سوگند ياد مى كند و ـ لذا ـ به جان پيامبر سوگند ياد مى كند و مى فرمايد:

(لَعَمْرك إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتهِمْ يَعْمَهُونَ) .

«اى پيامبر، به جان تو سوگند، كه آنها در مستى شهوات خود سرگردانند».

2.قرآن اسوه و الگو است

قرآن، كتاب هدايت و الگو بوده، و ورود سوگند به غير خدا در اين كتاب، نشانه آن است كه اين نوع سوگندها شرك و بدعت و ياحرام و ممنوع نيست. ضمناً اگر اين گونه سوگند خوردن، به خدا اختصاص داشت و ديگران در آن سهم و حقّى نداشتند شايسته بود در قرآن يا در سخنان پيامبر، از آن به طور صريح ياد شود.

قرآن «تكبّر » را از صفات خدا مى داند(1)، ولى عقل و خرد و همچنين روايات، حاكى آن است كه صفتِ كبريايى، از آنِ خداست كه كمال و جمال خودجوش دارد، نه غير او كه ذاتاً فاقد هر نوع كمال بوده و هرچه دارد از خدا گرفته است.

وجود قريب چهل سوگند به غير خدا در قرآن، نشانه آن است كه چنين كارى اگر كار زيبا هم نباشد، جزء امور نازيبا نيز به شمار نمى رود و اگر چنين سوگندى شرك باشد، مفاد آن اين است كه خدايى كه ما را از هر نوع شرك نهى مى كند خود مرتكب آن گرديده است! از اين بيان روشن مى شود كه از نظر


1 . حشر/24.


صفحه 397

قرآن، سوگند به غير خدا، كه غالباً رمز عظمت وكرامت است، مانعى ندارد.

برخى كه در برابر چنين منطق قوى و محكمى قرار مى گيرند، به تأويل آيات ياد شده پرداخته و لفظى به نام «رب» را در تقدير مى گيرند و مى گويند: اگر خدا فرمود:(والشمس وضُحاها والقمر...) مقصود ربّ الشمس وربّ القمر است . بدين ترتيب، در حقيقت يك سوگند بيشتر در قرآن وارد نشده، و آن سوگند به خدا است! ناگفته پيداست اين نوع تأويل، چيزى جز تفسير به رأى نيست و در واقع، شخص تأويل كننده قبلاً براى خود عقيده اى را ساخته و پرداخته، ولى چون آهنگ آيات را با عقيده خود ناهماهنگ ديده، دست به چنين تأويلى زده است!

سوگند خوردن به غير خدا، در سنت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)

سوگند خوردن به غير خدا، در سنّت پيامبر نيز نمونه هاى فراوانى دارد كه ذيلاً به برخى از آنها مى پردازيم:

1. مسلم در صحيح خود نقل مى كند كه:

«جاء رجل إلى النّبى فقال: يا رسول اللّه، أيّ الصدقة أعظم أجراً؟

فقال: أما وأبيك لتنبّأنّه، أن تُصدِّق وأنت صحيح شحيح، تَخشى الفقر وتأمل البقاء».(1)

«مردى حضور پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)آمد و گفت: اى پيامبر خدا، پاداش كدام صدقه بزرگتر است؟

فرمود: سوگند به پدرت از آن آگاه مى شوى و آن اين كه صدقه دهى درحالى كه سالم هستى و به آن حرص دارى، از فقر مى ترسى و به فكر زيستن در آينده هستى».


1 . صحيح مسلم:3/94، باب أفضل الصدقة از كتاب زكات.


صفحه 398

2.مسلم در صحيح خود نقل مى كند كه:

جاء رجل إلى رسول اللّه ـ من نجد ـ يسأل عن الإسلام، فقال رسول اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم): خمس صلوات في اليوم والليل.

فقال: هل عليّ غيرهنّ؟قال: لا...إلاّ أن تطوع، وصيام شهر رمضان.

فقال: هل عليّ غيره؟

قال: لا... إلاّ أن تطوع، وذكر له رسول اللّه الزكاة.

فقال الرجل: هل علىّ غيره؟قال: لا... إلاّ أن تُطوّع. فأدبر الرجل وهو يقول: واللّه لا أزيد على هذا ولا أنقص منه. فقال رسول اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم): أفلح ـ و أبيه ـ إن صدق.أو قال: دخل الجنة ـ وأبيه ـ إن صدق.(1)

مردى از اهل نجد به حضور پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)رسيد و از اسلام سؤالاتى نمود، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود پايه هاى اسلام امور زير است:

الف: پنج نماز در روز و شب، مردى نجدى گفت: آيا غير از اينها باز نمازهايى هست؟

فرمود: بلى! به طور مستحب.

ب: روزه ماه رمضان، آن مرد پرسيد، غير از آن باز روزه اى هست؟

فرمود: به طور مستحب.

ج: زكات، آن شخص پرسيد آيا زكات ديگرى هست؟

فرمود: به طور مستحب.

آن مرد حضور پيامبر را ترك كرد درحالى كه مى گفت نه كم مى كنم و نه زياد.

پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)بر پدر وى سوگند ياد كرد و گفت: سوگند بر پدرت رستگار مى شود، اگر


1 . صحيح مسلم:1/32، باب ما هو الإسلام.


صفحه 399

راست بگويد.

يا فرمود : به پدر وى سوگند كه اگر راست بگويد وارد بهشت مى شود.

اين تنها پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)نيست كه در سخن خود به غير خدا سوگند ياد كرده، بلكه در خطبه ها و نامه هاى اميرمؤمنان نيز سوگند به غير خدا وارد شده است.

اميرمؤمنان على بن ابى طالب (عليه السلام)كه نمونه عالى تربيت اسلامى است در خطبه ها و نامه ها وكلمات خود به طور مكرر به جان خود سوگند ياد كرده و فرموده است:«ولعمري»(1)، و در خطبه اى به جان پدر مخاطب سوگند ياد مى كند و مى گويد: «لعمر أبيك».(2)

مالك در موطأ نقل مى كند ، مردى به حال شكايت از فرماندار يمن وارد مدينه شد، و گفت: فرماندار يمن دست و پاى مرا به عنوان دزدى قطع كرده است، او در همان شبى كه وارد مدينه شد مشغول عبادت شد، عبادت او توجه خليفه را جلب كرد و به وى چنين گفت: وأبيك ما ليلك بليل سارق.

سوگند به پدرت چنين عبادتگرى دزد شب نيست.(3)

نگاهى به فتاواى فقيهان اهل سنت

ابن قدامه در كتاب مغنى ـ كه در حقيقت، بر اساس فقه احمد بن حنبل نگارش يافته ـ مى نويسد: اگر كسى به پيامبر سوگند ياد كند، قسم او منعقد مى شود، زيرا پيامبر يكى از دو ركن شهادت است، و اگر تخلف كند


1 . نهج البلاغه، خطبه هاى 24، 33، 56، 89.

2 . نهج البلاغه، خطبه 25.

3 . موطأ مالك بشرح زرقانى:4/159، شماره حديث 580.


صفحه 400

بايد كفاره بپردازد.(1)

حنفى ها مى گويند: سوگند به پدر و زندگانى مكروه است.

شافعى مى گويد: سوگند به غير خدا به دور از عنوان شريك تراشى، مكروه است.

و از مالك دو قول نقل شده، كه يكى از آن دو، قول به مكروه بودن سوگند مزبور است.(2)

با توجه به اين آيات و روايات حكم مسأله روشن گرديد و اكنون به بررسى دلايل مخالفين مى پردازيم.

دلايل قائلان به تحريم

مخالفان سوگند به غير خدا،به دو حديث زير استدلال كرده اند:

1.«انّ رسول اللّه سمع عمر و هو يقول: وأبي فقال: إنّ اللّه ينهاكم أن تحلفوا ب آبائكم ومن كان حالفاً فليحلف باللّه أو يسكت.(3)

«پيامبر خدا شنيد عمر به جان پدر خود سوگند ياد مى كند. پيامبر فرمود: خدا شما را از سوگند به جان پدرها باز داشته است، هر كس سوگند ياد مى كند، به خدا قسم بخورد، و يا ساكت باشد».

 


1 . مغنى:9/517.

2 . الفقه على المذاهب الأربعة، كتاب يمين:1/75; ارشاد السارى:9/358 وى در اين كتاب كراهت را از مالك نقل كرده است.

3 . سنن ابن ماجه:1/277; سنن ترمذى:4/109; سنن نسائى:7/4ـ5; سنن كبرى:10/29.


صفحه 401

پاسخ

اين حديث گواه بر گفتار مخالف نيست زيرا:

به نظر مى رسد نهى از سوگند به جان پدران، به اين علت بوده كه پدران صحابه، غالباً اشخاصى مشرك و بت پرست بوده اند طبعاً چنين افرادى، احترام و قداستى نزد خداوند نداشتند كه انسان به آنها سوگند ياد كند. مؤيّد اين نظر، احاديث زير است كه مى فرمايد:

«لا تحلفوا ب آبائكم ولا بأُمّهاتكم ولا بالأنداد».(1)

«به پدران و مادران خويش و نيز به بت ها، سوگند ياد مكنيد».

«لا تحلفوا ب آبائكم ولا بالطّواغيت».(2)

«به پدران خويش و نيز به بتها، سوگند نخوريد».

با توجه به دو حديث فوق، مقصود از حديث نخست به دست مى آيد، و آن اينكه، هدف پيامبر، نهى عمر از سوگند ياد كردن به مظاهر شرك و مشركان بوده است، به گواه اينكه در كنار «آباء»، «انداد» و «طواغيت» وارد شده كه به معنى بتها و عناصر سركش است.بنابراين، نهى پيامبر، متوجه موردى خاص از سوگند بوده است.

بنابراين، به استناد حديث پيشگفته، چگونه مى توان گفت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)از سوگند به مقدساتى مانند اوليا و رسل الهى، نهى وجلوگيرى كرده است؟

2.جاء ابن عمر رجل فقال: احلف بالكعبة، قال: لا، ولكن احلف بربّ الكعبة فانّ عمر كان يحلف بأبيه، فقال رسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم): لا تحلف بأبيك فانّ من


1 . سنن ابن ماجه:1/278.

2 . سنن نسائى:7:7.


صفحه 402

حلف بغير اللّه فقد أشرك.(1)

مردى پيش فرزند عمر آمد، و گفت: من به كعبه سوگند ياد مى كنم فرزند عمر گفت: به خداى كعبه سوگند ياد كن زيرا عمر به پدر خود قسم ياد كرد، پيامبر فرمود: به پدرت سوگند مخور، زيرا هر كس به غير خدا سوگند ياد كند براى خدا شريك قرار داده است.

در اين حديث سه مطلب وارد شده است:

الف: مردى نزد فرزند عمر به كعبه سوگند ياد كرد، او طرف را از چنين سوگندى باز داشت.

ب: عمر نزد پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)به پدر خود سوگند ياد كرد، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)او را از چنين سوگندى نهى كرد.

ج: گفتار كلى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)كه فرمود: من حلف بغير اللّه فقد أشرك.

آنچه كه براى ما مهم است بخش دوم و سوم است.زيرا اجتهاد فرزند عمر كه آن شخص را از سوگند به كعبه بازداشت، براى خود او حجت است نه براى ما . و آنچه مهم است گفتگوى پيامبر با عمر مى باشد.

امّا نهى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)از سوگند ياد كردن عمر به پدرش، به اين علت است كه پدر او مشرك بوده و سوگند به مشرك، فاقد ارزش است و نوعى تجليل از شرك مى باشد.

وامّا مقصد از آنچه كه پيامبر به صورت ضابطه كلى نهى فرمود چيست؟

آيا مقصود، هر نوع سوگند به غير خدا است يا سوگند به لات و عزى،


1 . سنن كبرى:10/29; مسند احمد:1/47; 2/34، 67، 78، 125; سنن بيهقى:10/29.


صفحه 403

كه بتهاى عرب جاهلى بودند ، و در آن ايام هنوز هم رسوبات جاهليت در ذهن مسلمانان وجود داشت ،و ـ لذا ـ گاه و بيگاه ناخودآگاه به آنها سوگند ياد مى كردند.

قرائن نشان مى دهد كه هر نوع سوگند مراد نيست بلكه سوگند به بتها و امثال آنها نهى گرديده است زيرا پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)در حديثى چنين فرمود:

«من حلف فقال في حلفه باللات والعزّى، فليقل: لاإله إلاّ اللّه».(1)

«هر كس سوگند ياد كند و در آن بگويد به لات و عزى سوگند فوراً بگويد: لاإله الاّ اللّه».

اين حديث به ضميمه دو حديث پيشين، مى رساند كه هنوز رسوبات افكار دوران جاهلى در ذهن مسلمانان باقى بوده و گهگاه به سائقه عادت ديرينه، حتى بر طواغيت سوگند ياد مى كردند، و پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)براى قلع اين عمل زشت آن جمله كلى را فرمود ولى «ابن عمر» آن را هم بر سوگند بر مقدسات و هم سوگند بر پدر مشرك تطبيق كرده است در حالى كه مقصود پيامبر همان دومى بوده است.

در پايان يادآور مى شويم هر چند سوگند خوردن به غير خدا جايز است، ولى در مقام قضاوت و داورى تنها سوگند بر خدا مى تواند عامل قطع نزاع باشد و سوگند به غير او، مايه فصل خصومت نيست و بر اين مطلب فقيهان تصريح كرده اند.(2)

 

 

 


1 . سنن نسائى:7/8.

2 . به كتاب نظام القضاء والشهادة:1/471 مراجعه شود.


صفحه 404

 


صفحه 405

20

گريه بر فراق عزيزان


صفحه 406

 


صفحه 407

گريه بر فراق عزيزان(1)

حزن و اندوه به هنگام از دست دادن دوستان و بستگان، امريست كه فطرت انسانى بر آن سرشته شده است. وقتى كسى گرفتار مصيبت فقدان عزيز وجگرگوشه اى از دوستان و آشنايان خود مى شود، اندوه او را فرا مى گيرد و بى اختيار اشك از گونه هايش جارى مى شود. تا كنون مشاهده نشده است كه كسى منكر اين حقيقت باشد و به طور جدى و واقعى آن را انكار كند. پر واضح است كه اسلام دينى فطرى است و بدون مخالفت با فطرت انسانى ـمطابق اقتضائات آن ـ برنامه هاى خود را تنظيم نموده است:

(فَاَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرتَ اللّهِ الَّتِى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها).(2)

«پس روى خود را متوجه آيين خالص پروردگار كن! اين فطرتى است كه خداوندانسانها را بر آن آفريده است».

هرگز ممكن نيست كه دينى جهانى، گريه و اندوه را در ازدست دادن دوستان و عزيزان، تا وقتى كه موجب خشم و غضب خداوند نشده است، تحريم كند.


1 . اين بخش برگرفته شده از كتاب «بحوث قرانيه» مؤلف است كه به قلم شيواى آقاى «مهدى عزيزان» به فارسى برگردانيده شده است.

2 . روم / 30.


صفحه 408

در بررسى هاى تاريخى، شاهد آنيم كه پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)صحابه و تابعين، بر اساس همين اقتضاى فطرى رفتار كرده اند. اينك برخى شواهد تاريخى را در اين زمينه خاطر نشان مى سازيم:

پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)هنگام مرگ فرزند دلبندش ابراهيم، مى گريست و مى فرمود:

«العين تدمع، و القلب يحزن، و لا نقول الاّ ما يَرضى ربنا و انّا بك يا ابراهيم لمحزونون»

«چشم مى گريد و قلب مى سوزد و جز آنچه مورد رضايت خدا است نگوييم. اى ابراهيم! ما در فراق تو در اندوهيم»(1).

تاريخ نگاران و سيره نويسان نوشته اند: هنگاميكه ابراهيم فرزند رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)در حال احتضار بود، پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)وارد خانه شد و او را در دامن مادرش ديد. او راگرفت و در دامان خود خواباند و فرمود:

«يا ابراهيم انّا لن نغنى عنك من اللّه شيئاً ـ ثم ذرفت عيناه و قال: ـ انا بك يا ابراهيم لمحزونون، تبكى العين و يحزن القلب و لانقول ما يُسخط الربّ و لولا انّه امرٌ حقُّ و وعدٌ صدق و انّها سبيل مأتية، لحزنّا عليك حزناً شديداً اشدّ من هذا»

«اى ابراهيم! كارى از ما ساخته نيست، سپس اشك چشمان آن حضرت را فرا گرفت و فرمود: ـ ما در فراق تو اندوهناكيم، چشم گريان است و قلب سوزان و آنچه خشم خدا را موجب شود بر زبان نرانيم و اگرنبود كه مرگ حق است و وعده ايست صادق و راهى است كه همه بايد بروند، اندوه ما بر تو صد چندان از اين بود».


1 . سنن ابن داود: 1/58; سنن ابن ماجه: 1/482.


صفحه 409

در اين هنگام عبدالرحمان ابن عوف به آن حضرت گفت: مگر شماخودتان از گريه بر اموات نهى نكرديد؟ حضرت پاسخ داد:

«لا، ولكن نهيتُ عن صوتين احمقين و آخرين، صوت عند مصيبة و خمش وجوهو شقّ جيوب ورنّة شيطان، و صوت عن نغمة لهو، و هذه رحمة، و من لايرحم لايُرحم»

«نه! اما از دو صداى جاهلانه و دو كار نهى كرده ام; داد و فرياد به هنگام واردآمدن مصيبت و خراش دادن صورت و پاره كردن گريبان و صداى گريه اى كه در حلق پيچانده شود كه شيطانى است، و صداى نغمه لهوآميز. امّا اين گريه من، ناشى از عطوفت و رحمت است و البته كسى كه رحم نكند، بر او رحم نشود»(1).

نمونه فوق، اولين و آخرين گريه آن حضرت بر مصيبت عزيزان خود نبود. آن حضرت در مرگ فرزندش«طاهر» نيز مى گريست و مى فرمود:

«ان العين تذرف و انّ الدمع يغلب و القلب يحزن و لانعصى اللّه عزّ وجلّ».

«چشم گريان است و اشك ريزان و قلب سوزان و البته خداوند را عصيان نخواهيم كرد».(2)

علامه امينى در اثر گران سنگ خود«الغدير»، موارد بسيارى از گريه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)و صحابه و تابعين را در مصيبت فقدان عزيزان و دوستان، گرد آورده است. نمونه هاى ذيل، از جمله مواردى است كه اين محقق انديشمند بدانها اشاره كرده است:

«وقتى حمزه (قدس سره)در جنگ احد به شهادت رسيد، صفيه دختر


1 . السيرة الحلبيه: 3/348.

2 . مجمع الزوايد هيثمى: 3/8.


صفحه 410

عبدالمطلب (قدس سره)سر رسيد و به دنبال پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)مى گشت ]وقتى آن حضرت را يافت [پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)بين او و انصار فاصله شد و فرمود: او را به حال خود گذاريد. صفيه در نزد پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)]يا جنازه حمزه [ نشست و گريست. هرگاه صداى او به گريه بلند مى شد، صداى گريه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)نيز; و اگر او آهسته مى گريست پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)هم. فاطمه(عليها السلام)دختر رسولخدا(صلى الله عليه وآله وسلم)نيز مى گريست و پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)همراه او گريه مى كرد و مى فرمود: هرگز كسى مانند تو مصيبت زده نخواهدشد».(1)

«پس از جنگ احد كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)به مدينه بازگشتند، با خبر شدند كه زنان انصاربر شهداى خود گريه مى كنند. حضرت فرمودند:« امّا حمزه عزادار و گريان ندارد»! انصار با شنيدن اين جمله، به زنان خود گفتند: هر كس خواست براى شهيد خود گريه كند، ابتدا بر حمزه عموى پيامبر گريه كند. ]بنا به گفته مؤلف كتاب مجمع الزوايد[ اين رسم تا كنون ادامه دارد و مردم بر هيچ مرده اى گريه نمى كنند مگر آنكه ابتدا بر حمزه بگريند».(2)

«هنگاميكه خبر شهادت جعفر، زيد ابن حارثة و عبداللّه بن رواحة به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)رسيد، اشك از ديدگان حضرتش جارى شد».(3)

«وقتى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)به زيارت قبر مادر خود رفت، به شدّت گريست و از گريه ايشان، اطرافيان نيز به گريه آمدند».(4)


1 . امتاع المقريزى، ص 154.

2 . مجمع الزوايد: 6/120.

3 . صحيح بخارى: كتاب «المناقب فى علامات النبوة فى الاسلام»; سنن بيهقى:4/70.

4 . سنن بيهقى: 4/70، تاريخ خطيب بغدادى: 7/289.


صفحه 411

«هنگاميكه عثمان ابن مظعون، يكى از صحابه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)از دنيا رفت، پيامبر بر جنازه او بوسه زد و گريست، به گونه اى كه اشك آن حضرت بر گونه هاى مباركش جارى شد».(1)

« هنگاميكه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)در مرگ پسر يكى از دختران خود مى گريستند، عبادة ابن صامت از علت اين گريه سئوال كرد. حضرت پاسخ دادند: گريه، رحمتى است كه خداوند در نهاد فرزندان آدم قرار داده است و خداوند فقط بر بندگان عطوف خود رحم خواهد كرد».(2)

«حضرت زهرا (عليها السلام)، پس از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)مى گريست و مى فرمود: اى پدر! تو به پروردگارت نزديك شدى و دعوتش را اجابت نمودى.پدر جان! اينك خبر رحلتت را به جبرييل مى رسانيم و اينك، بهشت فردوس مأواى تو است».(3)

«دخت پاك رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)، فاطمه زهرا (عليها السلام)در كنار تربت مطهر پدرايستاد، مشتى از خاك قبر برداشت و بر چشم نهاد و با چشمانى گريان چنين سرود:

ماذا على مَنْ شمَّ تربة احمد *** أن لا يشمّ مدى الزمان غواليا

صُبَّتْ علىّ مصائبُ لو انّها *** صُبَّتْ على الايام صِرن لياليا

«چگونه است، آن كس كه تربت پاك رسول خدا را مى بويد، هرگز هيچ بوى خوشى را تا


1 . سنن ابى داود: 2/63; سنن ابن ماجة: 1/445.

2 . سنن ابى داود: 2/58; سنن ابن ماجة: 1/481.

3 . صحيح بخارى، باب «مرض النبى ووفاته»; مسند أبى داود:2/197; سنن نسائى:4/13; مستدرك حاكم: 3/163; تاريخ الخطيب: 3/262.


صفحه 412

پايان عمر نخواهد بوييد.

بر من مصائبى روى آورد، كه اگر بر روزها فرود مى آمد، به شب تيره تبديل مى شدند».

ابوبكر بن ابى قحافة، خليفه اول، بر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)گريست و در سوگ پيامبر مرثيه اى سرود كه با اين بيت آغاز مى شد:

يـا عيـن فابـكى و لا تسـأمـى *** و حُقَّ البكاء علـى السيّـد

«اى چشم! گريان باش و از گريه ملول مشو، كه گريه بر آن بزرگ سزاوار است».

و نيز حسّان بن ثابت، شاعر پر آوازه صدر اسلام در رثاى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)مى گريد و مى گويد:

ظللتُ بها ابكى الرسول فاسعدت *** عيونٌ و مثلاها من الجفن اسعد

يبكّون من تبكى السماوات يومه *** و من قد بكته الارض فالناس اكمد

«همواره بر رسول خدا مى گريم، پس اى ديده ها و مژگانها مرا در اين گريستن يارى دهيد.

مردم مى گريند در عزاى كسى كه آسمانها در روز عزايش گريه مى كنند، و مردم در عزاى كسى كه زمين براى او گريست، غمگين ترند».

و در شعرى ديگر:

يا عين جودى بدمع منك اسبال *** و لا تمـلنّ من سحّ و إعـوال

«اى ديده! مدام از خود اشك جارى كن و از اشك و شيون ملول مشو».

دختر عبدالمطلب«أروى» در سوگ آن حضرت مى گريد و اينچنين مرثيه مى خواند:


صفحه 413

اَلا يا عين! و يحك اسعدينى *** بدمعك ما بقيت و طاوعينى

اَلا يا عين! و يحك و استهلّى *** على نور البلاد و اسعدينى

اى ديده! واى بر تو; تا وقتى كه من زنده ام مرا در اشك ريختنم يارى كن و مطيعم باش.

اى چشم! واى بر تو; بر مرگ روشنايى شهرها اشك ريز و مرا در اين مصيبت يارى كن.

دخت ديگر عبدالمطلب«عاتكه»، اين چنين مرثيه مى خواند:

أعينىّ جودا طوال الدّهر و انهمرا *** سكباً و سحّاً بدمع غير تعذير

يا عين فاسحنفرى بالدمع واحتفلى *** حتّى الممات بسجل غير منزور

يا عين فانهملى بالدمع واجتهدى *** للمصطفى دون خلق اللّه بالنور

اى ديدگانم! به درازاى روزگار اشك ريزيد، بى هيچ عذر و بهانه اى.

اى ديده! با اشك ريختن گود شو و تا مردنم بدان اهتمام كن ، بى هيچ درنگى.

اى چشم! فراوان گريه كن و در ماتم نور برگزيده ـ از بين خلق خدا ـ كوشش كن.

صفيّه، دختر ديگر عبدالمطلب و عمه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)در سوگ آن حضرت مى گريد و مى خواند:

أفاطمُ بكّى و لا تسأمى *** بصحبك ماطلع الكوكب

هو المرء يبكى و حقّ البكاء *** هو الماجد السيّد الطيّب

اى فاطمه! گريان باش و در عزاى همدمت تا هنگامه طلوع ستاره، خسته مشو.

براى مردى به حق گريسته مى شود، كه سرور و آقايى پاك نژاد است.

و در جاى ديگر:


صفحه 414

أعينىّ! جودا بدمع سجم *** يبادر غرباً بما منهدمْ

أعينىّ! فاسحنفراو اسكبا *** بوجد و حزن شديد الالم

ديدگانم! اشك روان ريزيد، در مصيبتى كه ويرانگر است.

چشمانم! اشك ريزيد و گود شويد، در شور و غصّه دردناكى.

هند، دختر حارث ابن عبدالمطلب با چشمانى گريان، در سوگ حضرتش مى گويد:

يا عين جودى بدمع منك و ابتدرى *** كمـا تنزّل ماء الغيـث فانثعبـا

اى ديده! اشكى جارى ساز و بدان مبادرت كن، همانند آب باران كه فرود آيد و جارى شود.

و هند، دختر اثاثة، در مرثيه اى مى گويد:

الا يا عين! بكّى لا تملّى *** فقد بكرالنعىّ بمن هويتُ

هان اى ديده! گريه كن وخسته مشو، چرا كه خبر مرگ ناگهانى دلباخته ام را آوردند.

عاتكه بنت زيد، در ضمن مرثيه اى مى خواند:

و أمست مراكبه أوحشت *** و قد كان يركبها زينها

و أمست تبكّى على سيّد *** تردّد عبرتها عينها

مركبهاى او شام كردند، در حالى كه وحشت زده بودند و آن كه سوار بر آنان مى شد، زينت آنان بود.

شام نمودند، در حالى كه گريه مى كردند بر سرورى كه اشكش از ديدگانش روان بود.

 


صفحه 415

اُمّ ايمن نيز در سوگ آن حضرت مى گويد:

عين جودى فانّ بذلك لِلدّمـ *** ـع شفاء فاكثرى من بكاء

بدموع غزيرة منك حتّى *** يقضى اللّه فيك خير القضاء

اى ديده! اشك ريز كه اين اشك شفا است پس بسيار گريان باش.

اشك فراوان ريز تا هنگامى كه خدا درباره تو بهترين حكم را بنمايد.

در جريان جنگ اُحُد، عمه جابرابن عبداللّه بر برادر خود، عبداللّه ابن عمر مى گريست.

جابر گفت: من مى گريم و مردم مرا از گريه نهى مى كنند، اما رسول ال