welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار ریحانة الأدب

نام کتاب : وهّابيّت مبانى فكرى وكارنامه عملى*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحاني*

وهّابيّت مبانى فكرى وكارنامه عملى

صفحه 1

 

بسم الله الرحمن الرحيم


صفحه 2

 


صفحه 3

وهّابيّت

مبانى فكرى وكانرامه عملى

 

تأليف

آية الله جعفر سبحانى

 


صفحه 4

اسم كتاب:    وهابيت، مبانى فكرى و كارنامه عملى

مؤلّف:    حضرت آيت الله العظمى سبحانى

چاپخانه:    مؤسسه امام صادق (عليه السلام)

ناشر:   مؤسسه امام صادق (عليه السلام)

تاريخ:   1388 / 1430 ق

چاپ:   چهارم

تعداد:   2000


صفحه 5

بسم الله الرحمن الرحيم

نوانديشى دينى

نوانديشى دينى كه امروز بر سر زبانها افتاده و خوراك پاره اى از مطبوعات شده است، پديده جديد و تازه اى نيست. در تاريخ، سابقه ديرينه اى دارد و تاريخ عقايد و فرهنگ اسلامى بر قدمت آن، گواهى مى دهد.

پس از درگذشت پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)، و اصطكاك فرهنگ اسلامى با انديشه هاى وارداتى رومى و ايرانى و هندى، پديده نوانديشى در دين، در مجامع علمى قد برافراشت و گروهى تحت عنوان اصلاح گران دينى و مبارزه با بدعت ها و پيرايه ها، مكتب هايى را پى ريزى كردند، كه متأسفانه نه تنها به بدعت ستيزى نيانجاميد، بلكه منشأ يك رشته بدعت هاى تازه بر پيكر دين گرديد. برخى كه از دور شاهد جريانها هستند، آنان را مصلح و نوانديش(1) مى شمرند، در حالى كه آنان، بحق، مصداق اين آيه مباركه مى باشند:(وَإِذا قيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِي الأَرْضِ قالُوا إِنّما نَحْنُ مُصْلِحُون)(2) :«آنگاه كه به آنان گفته مى شود: از فساد بپرهيزيد، مى گويند: ما اصلاحگران هستيم»!

اخيراً، نوانديشى دينى در قالب «مبارزه با شرك و بدعت» ظهور كرده و از اين عنوان بس زيبا، كه قلب هر موحدى براى آن مى طپد، در ترويج برداشت هاى


1 . أحمد امين مصرى: 1296 ـ 1372 در كتاب زعماء الاصلاح .

2 . بقره: 11 .


صفحه 6

شخصى خود بهره گرفته مى شود، و پايه گذار اصلى اين نوع طرز تفكر در قرن هشتم مى زيست، و پس از خاموشى موج انديشه هاى او، بار ديگر در قرن دوازدهم، فردى احياگر انديشه هاى مرده و متروك او گشت، و در قرن چهاردهم اسلامى، اين مكتب به عنوان كالاى سياسى از نقطه اى به نقطه ديگر صادر مى گرديد.

براى اين كه خواننده گرامى با پايه گذار و احياگر انديشه ها و نتيجه شرك ستيز آنان آگاه شود، كمى در اين باره سخن مى گوييم.

احمد بن تيميه حرانى دمشقى در سال 662هـ.ق در منطقه اى به نام «حرّان» ديده به جهان گشود و در سال 726هـ.ق در زندان دمشق ديده از جهان فرو بست. و از سال698به بعد به نشر افكار خود پرداخت وچيزى نگذشت كه آراء وى به وسيله دانشمندان و محققان معاصر خود مورد انتقاد قرار گرفت، مناظرات علما با وى سبب شد كه انديشه هايش، در انزوا قرار گرفته و نتواند حركت چشمگيرى را پديد آورد و افكار وى جز در لابلاى كتابهاى او و نوشته هاى شاگردش ابن قيم الجوزيه(691ـ 751) در جايى به چشم نخورد.امّا با مرور چهار قرن، بار ديگر محيط اسلامى با افكار او روبرو گرديد، زيرا محمد بن عبدالوهاب نجدى (1115ـ1206) به تجديد حيات اين مكتب پرداخت و به اشاعه آن همت گمارد. در اين قسمت از پشتيبانى خاندان آل سعود برخوردار گرديد ولى در عين حال، فقط محيط نجد با انديشه هاى او آشنا شد و به نقاط ديگر سرايت نكرد.

پس از سقوط دولت عثمانى و روى كار آمدن آل سعود و سيطره بر مراكز مهمى مانند مكه و مدينه، بار ديگر اين مكتب رو به گسترش نهاد. با پيدايش نفت و افزايش توان مالى دولت جديد، نويسندگانِ غير متعهد خريدارى شدند و در اشاعه مكتب نقش بسزايى ايفا كردند.

در مقابل موج وهابى گرى، دانشمندان سنى و شيعه در عراق و شام و مصر به وظيفه خطير خود قيام نموده و به نقد اين مكتب پرداختند و شما در فصل دهم اين كتاب با اسامى برخى از شخصيت هاى برجسته هر دو گروه، آشنا خواهيد شد.

ما در اين مقدمه به ارزيابى اجمالى اين مكتب مى پردازيم،و به حكم اينكه


صفحه 7

واقعيت هر درختى را بايد از كيفيت ميوه او شناخت، شما از ثمرات ناگوار و تلخ اين مكتب، مى توانيد به واقعيت آن پى ببريد.

ويژگى هاى اين مكتب را مى توان در سه مسأله خلاصه كرد.

1. دعوت به تجسيم

از افتخارات اسلام، تنزيه حق تعالى از هر نوع جسم و جسمانيات بوده و شعار مسلمانان (ليس كمثله شىء) است. فلاسفه و متكلمان اسلامى، ساليان درازى، به نقد مجسِّمه پرداخته اند و در نتيجه آنان را به حظيره اسلام راه ندادند .آنان پيوسته به نقد تورات فعلى( نه تورات واقعى كه قرآن آن را هدايت و نور مى خواند)(1) پرداخته كه خدا را جسم و جسمانى مى داند و احياناً از مقام والاى خود، به زمين فرود آمده و وارد خيمه يعقوب مى گردد و با او كشتى مى گيرد.(2)

امّا متأسفانه توحيد مورد نظر ابن تيميه، توحيد جسمانى بوده كه سرانجام خدا را بر عرش نشانده و احياناً از آن نيز پايين تر مى آورد و در حدّ تعبير خود ابن تيميه «بسان واعظى كه از پله منبرى به پله ديگر آن منتقل مى شود» او نيز از نقطه اى به نقطه ديگر فرو مى آيد.(3)

2. كاستن از مقامات انبيا و اولياى الهى

پيامبر و اولياى الهى گرامى ترين و عزيزترين مخلوق روى زمين مى باشند. قرآن وروايات بر مقامات معنوى آنان گواهى مى دهد، و اين كه مرده و زنده آنان يكسان بوده و همچنين ارتباط آنان هم چنان با امت اسلامى خود برقرار مى باشد.

در مكتب ابن تيميه، پيامبر و اولياى پاك الهى به صورت يك انسان عادى درمى آيد كه پس از مرگ رابطه آنان با امت خود گسسته شده و كمترين سودى به حال امت ندارند.


1 . مائده: 44 .

2 . تورات، كتاب تكوين فصل 32، جمله هاى 26 ـ 30، چاپ 1856 م .

3 . به ص 26، مراجعه فرماييد.


صفحه 8

3. تكفير مسلمين

پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)، با تلاش هاى بىوقفه خود، پيوند اخوّت در ميان مناديان توحيد پديد آورد»، و همگان را در مقابل كفر جهانى بسيج كرد.مسلمانان در پرتو «كلمه توحيد» و «توحيد كلمه»، توانستند در برابر ضربات سهمگين صليبيان وقساوتهاى ثَنَويان (مغول)، ثابت و استوار بمانند، تا آنجا كه دشمن را به كيش خود وارد سازند و از دشمن خونخوار، مروّجى براى آيين خود تربيت كنند.

ولى متأسفانه اين وحدت كلمه، به وسيله پايه گذار مكتب وهابيت درهم شكست، و در زير آسمان، افتخار مدال اسلام، تنها نصيب گروهى مى شود كه مكتب وهابيت را دربست بپذيرند، و در غير اين صورت از حظيره اسلام بيرون مى روند!

اينها بخشى از نتايج اسفبار اين مكتب است . آيا در چنين شرايطى مى توان پايه گذار اين مكتب را، پيشواى اسلام، زنده كننده سنت، و نابود كننده بدعت ناميد؟!

كتابى كه فرا روى خويش داريد به تحليل اين مكتب پرداخته و حقايق علمى را در لباس بس ساده بيان نموده است. اميد آنكه اين نوشته، مشعل فروزانى فرا راه جوانان اسلام باشد و آنان را از سقوط در دامهاى گسترده مروجان اين مكتب باز دارد.

اگر بر اين اثر ناچيز، پاداش الهى منظور گردد، من آن را به روح والد بزرگوارم آيت اللّه حاج شيخ محمّد حسين خيابانى تبريزى(قدس سره)اهدا مى نمايم، زيرا او نخستين كسى بود كه نگارنده را با واقعيت اين مكتب آشنا ساخت.

قم ـ مؤسسه امام صادق (عليه السلام)

جعفر سبحانى

29ذوالقعدة الحرام1421 برابر5/12/1379

 


صفحه 9

1

اتّحاد رمز پيروزى


صفحه 10

 


صفحه 11

بسم الله الرحمن الرحيم

1

«اتحاد» رمز پيروزى ملّتهابر مشكلات، و پيشرفت آنان در مسير كمال است; و اصولاً كار جهان، بر محور «پيوند و اتحاد»، مى گردد.

جويهاى كوچك كه به هم مى پيوندند، رودخانه اى عظيم را مى سازد كه دريا را ـ با همه وسعت و گستردگى ـ سيراب مى كند و اجتماع قطرات آب، مخزن بزرگ سد را مى سازد كه قويترين مولّد برق است و نيز با آب آن مى توان هزاران هكتار زمين را زير كشت برد، و «انقلابى سبز» به راه افكند.

ماشين، از مونتاژ هزاران قطعه كوچك و بزرگ به وجود مى آيد و اجزاى گوناگون درخت(از تنه و ساقه تا شاخه و برگ) از ريشه اى واحد سر نزنند، به بار نمى نشيند، و رهگذران را رهينِ سفره احسان خويش نمى سازد.

مدرسه، بى اجتماعِ مدير و ناظم و معلّم و شاگرد ـ و حتى فرّاش و خادم ـ قِوام نمى يابد و كلاس، بدون كيف و كتاب و ميز و تخته و دفتر و قلم، كلاس نيست. چنان كه فهم درس نيز در گرو جمعيّت خاطر و «تمركز» فكر روى موضوع آن است، درست مانند دستگاه جرّثقيل كه همه نيروى خويش را


صفحه 12

روى نقطه اى خاص از اجسام «متمركز» كرده وآنها را جابجا مى كند.

از دو ارتشِ درگير، پيوسته آن ارتشى پيروز است كه از پراكندگى قوا و تشتّت آراء به دور باشد و افراد آن، در پرتو يك رهبرى هشيار و مقتدر، به وحدتى آهنين رسيده باشند، و آن ارتشى، كه هر جناح و جوخه اش سازى جداگانه مى زند، پيشاپيش محكوم به شكست است.

گروهى اندك امّا يكپارچه و مصمّم، بر جماعت بسيار امّا پراكنده و پريشان، غالب مى شود و داستان آن 300 سرباز، كه به دست دو تن دزد خلع سلاح و غارت شدند، مشهور است كه سخنگوى آنان به هنگام محاكمه گفت: سرّ پيروزى دزدان بر ما اين بود كه آنان دو تن بودند«همراه» و ما سيصد تن بوديم «تنها»!

پشّه چو پر شد بزند پيل را *** با همه تندىّو صلابت كه اوست

مورچگان را چو بود اتّفاق *** شير ژيان را بدر آرند پوست(1)

امروزه مشكلات بزرگ ملّى وجهانى، در مجامع عمومى و از طريق اجتماع و تبادل نظر انديشمندان، حلّو فصل مى شود و اگر عقل و شرع، اين همه بر شورا و مشورت تأكيد دارند از آن روست كه انديشه تنها و تكرو ـ چنان كه بايد ـ به زواياى پنهان مسئله، راه نمى يابد، و از برخورد وتضارب ميان افكار گوناگون است كه برق حقيقت، مى جهد و تاريكيها و ابهامات را روشن مى كند آرى، اتحاد رمز پيروزى و پيشرفت ملتهاست.

 


1 . گلستان سعدى، باب سوم، در فضيلت قناعت.


صفحه 13

2

قرآن مجيد، همه جا «وحدت كلمه» را ستوده و امّت اسلام را از «تفرقه و پراكندگى» برحذر داشته است:

(وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَميعاً وَلا تَفَرَّقُوا).(1)

«همگى به ريسمان الهى چنگ زنيد و از تفرقه بپرهيزيد».

رمز به كارگيرى واژه «حبل» (ريسمان) شايد از آن رو باشد كه جامعه متشتت و پراكنده، همچون انسان افتاده در چاه، در ظلمات شقاق و نفاق و افتراق، دست و پا مى زند و محتاج به ريسمانى است كه او را از بُنِ چاهِ تاريكِ «تفرقه» بيرون آورد.

به ديده قرآن، يكى از بدترين عذاب هاى الهى آن است كه ملّتى را ـ به كيفر اعمال سوء خويش ـ گروه گروه سازد و جامه جنگ و تفرقه بر پيكرشان بپوشاند:

(قُلْ هُوَ الْقادِرُ عَلى أَنْ يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذاباً مِنْ فَوقِكُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً وَيُذِيقَ بَعْضَكُمْ بَأْسَ بَعضْ).(2)

«بگو او قادر است كه از بالا يا از زير پاى شما، عذابى بر شما بفرستد يا به صورت دسته هاى پراكنده، شما را با هم بياميزد و طعم جنگ و اختلاف به هر يك از شما به وسيله ديگرى بچشاند».

و جامعه اى كه افراد و گروه هاى آن، هر يك به راهى رفته و از اتحاد (بر محور رهبرى واحد الهى) دورى جويند، هيچ گونه پيوندى با پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)


1 . آل عمران/103.

2 . انعام/159.


صفحه 14

ندارند:

(إِنَّ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينهُمْ وَكانُوا شِيَعاً لَسْت مِنْهُمْ فى شَىء) .(1)

«كسانى كه آيين خود را پراكنده ساخته اند، به دسته هاى گوناگون تقسيم شدند تو هيچ گونه رابطه اى با آنها ندارى».

3

در سيره وسنّت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)نيز، اتحاد و همبستگى مسلمين پيوسته مورد ستايش و سفارش بوده است. نخستين اقدام پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)در مدينه، اجراى عقد اخوّت و برادرى ميان دو طايفه بزرگ اوس و خزرج بود. آنان در پى سال ها جنگ و خونريزى با يكديگر، به صورت دو دشمن خونى درآمده بودند و حضرت به حكم (إِنَّما الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَويكُمْ) .(2) ايشان را با هم برادر ساخته و واداشت تا كينه هاى كهن را فراموش كنند.

وحدت و اتفاق مسلمانان، بر يهوديان يثرب گران آمد و ، همچون امروز، بر آن شدند كه آن را بر هم بزنند. جُهودِعَنودى به نام «شاس» كه از صلح و صفاى جوانان اوس و خزرج سخت به خشم آمده بود، يكى از جوانان يهودى را تحريك كرد تا به محفل آنان گام نهد و با يادآورى خاطرات ناگوار جنگهاى پيشين اوس و خزرج، بذر نفاق را مجدداً بين آنها بپاشد. اين توطئه ننگين، كارگر افتاد و ساده لوحانِ دو قبيله، تحت تأثير قرار گرفتند. نزديك بود كه نبرد خونينى ميان آنان در برابر مسجد النبى (صلى الله عليه وآله وسلم)رخ دهد كه خبر به پيامبر رسيد و فوراً آنان را با جملات كوبنده زير، از سقوط در گرداب تفرقه بازداشت:


1 . انعام/65.

2 . حجرات/10.


صفحه 15

اللّه، اللّه، أبِدَعْوىَ الجاهِليّة وأنا بين أظهرُكم؟! بعد أن هَداكُم اللّهُ بالإسْلام وأكرمَكم به وقَطَعَ به عنكم أمرَ الجاهليّةِ واستَنْقَذكُم من الكُفرِ وألّف بين قلوبكم.(1)

از خدا بترسيد! از خدا بترسيد! آيا در برابر چشم من، رسم جاهليّت را تجديد مى كنيد، (آن هم) بعد از اين كه خداى بزرگ شما را به اسلام هدايت فرمود و گرامى داشت و رشته جاهليت را گسست و شما را از كفر نجات بخشيد و دلهايتان را به هم نزديك و مهربان ساخت؟!

نمونه اى ديگر: در سال 6 هجرى ارتش اسلام در سرزمين بنى مصطلق بر دشمن پيروز شد. امّا ناگهان دو نفر از مهاجرين وانصار بر سر كشيدن آب از چاه با هم درگير شدند و هر يك، ايل و تبار خويش را به يارى طلبيدند. فرد مهاجر، مهاجران را و فرد مدنى نيز انصار را . در اينجا نيز، نزديك بود آتش اختلاف، بنيان وحدت امّت را بسوزاند، كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)به عنوان «سفير وحدت مسلمين» به ميدان آمد و بانگ برداشت كه اين نداهاى عَفِن و آلوده را رها كنيد!(2)

امير مؤمنان على (عليه السلام)كلامى زيبا و شيوا دارد:

والزِموا السواد الأعظَم فأنّ يدَ اللّهِ معَ الجماعةِ وإيّاكُم والفُرْقَهِ فأنّ الشاذَّ من النّاسِ للشَّيْطانِ كما أنّ الشاذَ من الغنم للذئب.

از جماعت انبوه مسلمين، جدا نشويد كه دست خدا، همراه جماعت است، و از تفرقه بپرهيزيد كه فرد جدا شده از جامعه اسلامى، طعمه شيطان است چنان كه گوسفندِجدا از گله، طعمه گرك مى شود.

در ادامه، گام فراتر نهاده و مى فرمايد:

هر كس به جدايى و تفرقه ميان مسلمان كوشد او را بكشيد، گر چه


1 . سيره ابن هشام:2/250.

2 . همان:3/303، غزوه بنى مصطلق.


صفحه 16

منباشم!

الا و من ادّعى إلى هذا الشعار فاقتلوه ولو كان تحت عمامتى هذا!(1)

4

ملّت مسلمان ايران خوشبختانه قرنهاست كه، به بركت پيروى از قرآن و پيامبر وعترت پاك آن حضرت (عليهم السلام)از وحدت كلمه اى بى نظير برخوردار بوده و در سايه اين وحدت توانسته است بر بسيارى از مشكلات بزرگ خويش فائق آيد.

مع الأسف مشاهده مى شود افراد و عناصرى ساده لوح يا وابسته به بيگانگان، گوشه و كنار مى كوشند با طرح برخى از مسائل مذهبى تفرقه انگيز (آن هم به صورت سطحى و ناقص يا وارونه) اين وحدت با شكوه و مباركِ تاريخى را بر هم بزنند.

از آنجا كه مقابله با اين جريان مشكوك و توطئه آميز، وظيفه شيفتگان اتحاد مسلمين و دلسوزان اين ديار است، بر آن شده ايم مسائل مربوط به«توحيد و شرك» و «بدعت» را كه دستاويز تفرقه افكنان شده، به صورت منطقى و با استناد به قرآن كريم و سنّت قطعى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)مورد بحث و بررسى قرار داده و چراغى فرا راه جوانان عزيز و حقيقت جو نهيم كه در پرتو آن حق را از باطل، و حكمت را از سفسطه باز شناسند و خويشتن را از سقوط در دامهاى رنگارنگ انحراف و اختلاف پاس دارند.

 


1 . نهج البلاغه، خطبه 127.


صفحه 17

2

ابن تيميّه; زمان، زندگى و انديشه

 


صفحه 18

 


صفحه 19

1

توحيد ويكتاپرستى، نخستين اصلى است كه خداوند همه پيامبران را براى ابلاغ ونشر آن در ميان بشر، مبعوث ساخت و بويژه ابراهيم خليل (عليه السلام)(كه سه دين بزرگ الهى ـ يهود، مسيحيت واسلام ـ خود را به وى منسوب مى دارند) بر اين اصلْ پاىْ فشرد. لذا هيچ فردى را نمى توان پيرو راستين اديان الهى ناميد مگر آن كه اين اصل بنيادين را بپذيرد و شعار همه مسلمين نيز، به پيروى از پيامبر گرامى خويش صلّى اللّه عليه و آله، كلمه «لاإله إلاّ اللّه» است يعنى خدايى جز «اللّه» نيست يعنى او فقط شايسته پرستش است و تنها بايد سرِ بندگى به آستانِ او ساييد.

مسلمانان ـ به رغم اختلافى كه در برخى مسائل، با هم داشتند ـ در ايمان به اصل «توحيد» متّحد بودند و بين سُنَن و عقايد مشترك خويش (همچون «شفاعت خواهى از اولياى الهى» و «احترام به قبور پاكان)» با اين اصل اساسى، هيچ نوع جدايى و تضاد نمى ديدند. به گونه اى كه فى المثل، حاجيان از تربت حمزه (عليه السلام)(سيد شهيدان اُحُد) « تسبيح» مى ساختند و خاقانى شروانى ـ قصيده سراى بزرگ قرن 6 هجرى ـ به زايرين مرقد سلمان (صحابى بزرگ پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)) در مدائن نيز توصيه مى كرد كه چنين كنند:


صفحه 20

گر زاد ره مكّه، تحفه ست به هر شهرى *** تو زاد مدائن بر تحفه ز پى شروان

هر كس برد از مكّه، سَبحه ز گِلِ حمزه *** پس تو ز مدائن بر، سبحه ز گِلِ سلمان(1)

و از اين سخن، نه تنها كسى برنمى آشفت، بلكه بزرگان مكّه قصايدش را به آب زر مى نوشتند و خليفه نيز وى را به حضور مى پذيرفت....

امر، چنين بود تا اين كه در آغاز قرن هشتم هجرى فردى موسوم به احمد بن تيميّه، روى برخى از سنن و عقايد رايج مسلمين انگشت اعتراض نهاد و گرايش به آنها را مايه شرك و دورى از توحيد پنداشت. براى نمونه، مدّعى شد كه شفاعت اوليا در روز رستاخيز، واقعيت دارد ولى درخواست شفاعت از آنان در اين جهان، شرك است!

ما در طول مباحث آينده، به يكايك ادّعاهاى ابن تيميّه، از ديدگاه قرآن و سنّت قطعى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)نظر افكنده و صحّت و سُقم آنها را، به منطق وحى، محك خواهيم زد. امّا پيش از آن، تأسف خويش را از اين نكته پنهان نمى كنيم كه طرح اين مباحث «تفرقه انگيز» از سوى ابن تيميّه، دقيقاً در زمان و مكانى صورت گرفت كه امّت اسلام يكى از بحرانى ترين دوران عمر خويش را طى مى كرد، و زير فشار شديد «صليبيان» و «مغولان»، بيش از هر زمان نيازمند «اتحاد» و «همدلى» جهت دفع هجمه دشمن بود.

بررسى تاريخ زندگى ابن تيميّه، و اوضاع اسفبار مسلمين در عصر وى، نكته هاى بسيارى را براى عبرت از تاريخْ در بردارد.

 


1 . ديوان خاقانى، مقدمه محمد عباسى، مؤسسه انتشارات اميركبير، تهران 1336 ش، ص 323.


صفحه 21

2

آغاز قرن چهارم تا نيمه قرن پنجم هجرى، در تاريخ اسلام، بُرهه اى بسيار خطير و شاخص است. در اين مقطع تاريخى جامعه مسلمين، به يُمْنِ وجود مردان بزرگى چون ابن سينا و ابو ريحان بيرونى و فردوسى و صاحب بن عَبّاد و خواجه نظام الملك طوسى، در عرصه هاى گوناگون علم و ادب و سياست به اوج شكوه و شكوفايى رسيد وجلوه اى درخشان از فرهنگ و تمدن اسلامى را به نمايش گذارد. چندان كه مستشرقين، بحق، اين دوران را عصر رُنسانس اسلامى خوانده اند.

مع الأسف پس از گذشت اين دوران، جامعه اسلامى بر اثر اختلافات سياسى و فكرى موجود، به تدريج از مردان بزرگ و تاريخساز تهى شد و آفتاب شوكت اسلام رو به افول نهاد.

غرب صليبى كه تلخى شكست اندلس و پيشرفت اسلام در اروپا را همواره در كام داشت، با احساس ضعف در مسلمين، به انديشه انتقام افتاد و در سالهاى پايانى قرن پنجم، پاپ رُم فرمان حمله به فلسطين (قبله اول اسلام) را صادر كرد. در پى اين فرمان، صدها هزار تن مسيحى ـ بر افروخته از آتش كينه ديرينه «صليب» بر ضد «توحيد» ـ از اروپا به راه افتادند تا قدس را قتلگاه مسلمين سازند، و بدينسان جنگهاى مشهور صليبى كه حدود 200 سال به طول انجاميد وميليونها كشته و مجروح و آواره بر جاى گذارد (489ـ 690 ق/1095ـ 1291م) آغاز شد...


صفحه 22

اسفبارتر آنكه، هنوز زخم دشنه صليبيان بر پيكر «قدس» التيام نيافته بود كه امت اسلام بار ديگر با طوفانى مهيبتر روبرو گرديد: اين بار مغولان به رهبرى چنگيز پا در ركاب كرده بودند تا هر كه و هر چه را در ديار اسلام مى بينند نابود كنند يا به غارت برند. پنجاه سال بعد، نواده چنگيز (هلاكو) بغداد را به خاك و خون كشيد و طومار خلافت عباسى را درهم پيچيد(656ق).(1) سپس به منطقه شامات لشگر كشيد و بر سر حَلَب و موصل، همان بلا آورد كه بر بغداد آورده بود(657ـ 660ق)، و اين در حالى بود كه مصر و شام سخت با صليبيان درگير بود و طلايه قشون صليبى گاه تا نزديكيهاى قاهره نيز پيش مى رفت. و اگر فوت «مُنگوقاآن»(خان بزرگ مغول) هلاكو را ناچار از مراجعت به ايران نمى كرد و فرمانده وى، كيتوبوقا، در غياب هلاكو از مسلمين در عين جالوت (واقع در فلسطين) شكست نمى خورد سرنوشت قاهره معلوم نبود.

هجوم مغول به جهان اسلام در اوايل قرن هفتم هجرى، براى غرب صليبى از همان آغاز، رويداد بسيار مغتنمى تلقّى شد و بر پايه همين تلقّى بود كه در همان سالهاى نخست اين هجوم، غربيان حمله طولانى خويش را براى محو تمدن اسلامى اندلس آغاز كردند (609ـ 889ق). گفتنى است كه در طول دوران سلطه مغول، فرستادگان سلاطين غرب همواره به دربار مغولان رفت و آمد داشتند و مى كوشيدند با جلب نظر وهمدستى آنان، امت اسلام را از دو سو تار ومار كنند(حضور خانواده ماركوپولو در دربار مغول، به همين


1 . ابن اثير جزرى، مورّخ مشهور، مى نويسد: مصائب وارده بر مسلمين از سوى مغول، آنچنان سهمگين بود كه مرا ياراى نوشتن آنها نيست و اى كاش مادر مرا نمى زاد! (الكامل:12/358ـ361).


صفحه 23

منظور بود). افزون بر اين، هولاكو خود مادر و همسرى مسيحى داشت و سردار بزرگش در شامات (كيتوبوقا) نيز مسيحى بود.

جانشينان هلاكو (ايلخانيان) نيز تا مدتها به راه وى رفتند: اباقاخان (663 ـ 680ق) فرزند هلاكو، دختر امپراتور مسيحى روم شرقى را به زنى گرفت و با پاپ و سلاطين فرانسه و انگليس بر ضد مسلمين متحد شد و به مصر و شام لشكر كشيد. بدتر از اباقاخان، فرزندش ارغون (683ـ 690ق) بود كه به وسوسه وزير يهوديش سعد الدوله ابهرى در انديشه تسخير مكّه و تبديل كعبه به بتخانه افتاد و با عزل و كشتار رجال سياسى مسلمان، و تهيه قوا براى حمله به حجاز، به مقدمات اين دسيسه پرداخت كه خوشبختانه خداى متعال دوام اين وضعيت را نخواست و با بيمارى ارغون و قتل سعدالدوله، به آن فتنه بزرگ پايان داده شد.

حتى غازان خان (694ـ 703) پادشاه مشهور ايلخانى نيز كه اسلام آورده بود، انديشه فتح دمشق و قاهره را رها نكرد و منطقه شام در سالهاى 699 ـ 702ق شاهد جنگهاى سخت قشون مغول و سلاطين مسلمان مصر بود و فتوحات نخستين غازان در آن جنگها، با تبريك و تشويق صليبيان همراه بود.(1)

در چنين زمينه و زمانه حسّاسى بود كه ابن تيميّه دست به نشر افكار خود زد و با واكنشى كه در بين علماى بزرگ مسلمان (اعم از سنّى و شيعه) برانگيخت، شكافى تازه در امت اسلام ايجاد كرد.


1 . درباره جنايات مغول، و روابط آنان با صليبيون بر ضدّاسلام، مطالعه اثر محققانه مرحوم عباس اقبال آشتيانى موسوم به «تاريخ مغول» صفحات 191ـ 197 و 202 ـ 204 و 207 ـ 216 و 237ـ 245 و 266 به بعد، توصيه مى شود.


صفحه 24

جهان اسلام در آن تاريخ، نيازبه بزرگمردى داشت كه مصمّم و قاطع بپا خيزد و با تكيه بر «مشتركات» مسلمين(خدا، رسول، قرآن و قبله واحد) همگان را به جهاد با خصم «مشترك» فرا خواند و از آنان صفى واحد بر ضدّصليب و صهيون وصَنَم بسازد. ولى آنچه كه از ابن تيميه سر زد، درست عكس اين مقصود بود...

3

احمد بن تيميّه در سال 661ق، 5 سال پس از سقوط خلافت بغداد، در «حرّان» از توابع شام ديده به جهان گشود و تحصيلات اوليّه را تا 17 سالگى در آن سرزمين به پايان برد. حمله مغولان به اطراف شام، ترس عجيبى در دلها افكنده بود و اين امر سبب شد كه عبدالحليم، پدر احمد، همراه خانواده وجمعى از بستگان، حرّان را به سوى دمشق ترك گويد و در آنجا اقامت كند. تا سال 698، چيزى از احمد شنيده نشد، ولى از آغاز قرن هشتم بتدريج افكار شاذّ وى ظهور و بروز يافت. خصوصاً موقعى كه ساكنين «حماة» از وى خواستند آيه (الرَّحْمنُ عَلى الْعَرْشِ اسْتَوى) را تفسير كند، در تفسير اين آيه دچار لغزش شد و براى خداوند جايگاهى در فراز آسمانها كه بر عرش و سريرى متّكى است تعيين كرد!(1)


1 . رساله حمويه، ص 429، ضمن مجموعه «الرسائل الكبرى». جالب اين است كه ابن تيميه، با آيه (يا هامان ابن لي صرحاً لعلّي أبلغُ أسباب السَّموات فَأطلع إلى إله مُوسى)استدلال مى كند و ملاك حقيقت را، تصور (منحط و مادّى) فرعون از اين كه خداى موسى در آسمانهاست، مى گيرد!


صفحه 25

بسيارى از مسلمانان (بويژه شيعيان) خدا را پيراسته از جسم و جسمانيّت دانسته، و برتر از آن مى شمارند كه در مكان خاصى محدود و مُحاط شود. زيرا آياتى چون (لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىء) و (لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَد) ، با مفهوم روشن خود، آنان را از تشبيه خداوند به صفات مخلوقات باز داشته است. امّا ابن تيميّه از آيه مزبور تفسيرى ارائه داد كه مخالف آيات فوق، و مستلزم شباهت خداوند به انسانهاست.

انتشار پاسخ ابن تيميه در دمشق و اطراف آن، غوغايى به راه افكند و علما از جلال الدين حنفى، قاضى وقت، محاكمه وى را خواستار شدند. قاضى او را احضار كرد ولى وى از حضور در محكمه سرباز زد.

ابن تيميّه، پيوسته افكار عمومى را ـ با نظر دادن بر خلاف آراى مشهور و رايج مسلمين ـ متشنج مى كرد، تا اين كه در سال 705 در دادگاه محكوم و به مصر تبعيد شد. وى در سال 707 از زندان آزاد شد ولى تا سال 712 به شام برگشت و در آنجا به نشر افكار و نظريّات خود پرداخت، تا اينكه مجدداً در سال 721 محكوم به زندان شد و در 728 در زندان درگذشت.(1)

ذكر بيانيّه هايى كه عالمان بزرگ شام و مصر درباره ابن تيميّه صادر كرده اند، در اين مختصر نمى گنجد، لذا به گزيده اى از آنها اكتفا مى كنيم تا نقش او در تشويش افكار عمومى آن زمان و پاشيدن بذر نفاق روشن شود.

ابن بطوطه جهانگرد معروف در سفرنامه خود معروف به«رحله ابن بطوطه» مى نويسد :من در دمشق فقيه بزرگ حنابله تقى الدين بن تيميه را ديدم، او در


1 . البداية و النهاية، ابن كثير دمشقى:14/52.


صفحه 26

فنون گوناگون سخن مى گفت ولى در عقل او چيزى بود(1) آنگاه مى افزايد:

او در يكى از جمعه ها در مسجدى مشغول وعظ و ارشاد بود و من نيز شركت كردم از جمله گفتار او اين بود:

خداوند ]از عرش[ به آسمان نخست فرود مى آيد مانند فرود آمدن من از منبر، اين سخن را بگفت و يك پله از منبر پايين آمد، در اين هنگام فقيهى مالكى به نام «ابن الزهراء» به مقابله برخاست، و سخن او را رد كرد، مردم به طرفدارى از ابن تيميه برخاستند و فقيه معترض را با مشت و كفش زدند.(2)

اين نمونه اى از عقايد او است كه شاهد عينىِ، كاملاً بى طرف، با گوش خود شنيده و ديده است هرگاه مردى با اين پايه از درايت و آگاهى از عقايد و معارف به تحليل بپردازد بايد از پى آمدهاى آن به خدا پناه برد.

شك نيست كه ابن تيميّه، در كنار نقاط ضعف فراوان خود، نقاط مثبتى نيز داشته است و «بد مطلق نباشد در جهان». منتها، هواداران وى تنها به نقاط مثبت او چشم دوخته و با چشم پوشى از خطاهاى او به ستايش مطلق وى پرداخته اند، ولى آزاد انديشان كه «حقيقت» را بيشتر از «افلاطون» دوست دارند، به هر دو جنبه نظر افكنده و نقّادانه با وى برخورد كرده اند. شخصيتهاى زير، كه هر يك در عصر خود از استوانه هاى علمى شام و مصر به شمار مى رفته اند، ديدگاههاى ابن تيميّه را با آموزه هاى انبيا و اولياى الهى مغاير شمرده و در نقد و ردّ وى كتاب نوشته اند:


1 . متن عبارت عربى ابن بطوطه: «وكان في عقله شيء» براى حفظ امانت به ترجمه تحت اللفظى بسنده كرديم.

2 . رحلة ابن بطوطة: 95ـ 96، طبع دار صادر سال 1384.


صفحه 27

1. شيخ صفى الدين هندى أرموى (644 ـ 715ق).

2. شيخ شهاب الدين بن جهبل كلابى حلبى (م 733).

3. قاضى القضاة كمال الدين زملكانى (667ـ 733).

4. شمس الدين محمد بن احمد ذهبى (م748).

5. صدرالدين مرحّل(متوفى750).

6. على بن عبدالكافى سُبكى (م756).

7. محمد بن شاكر كتبى(م764).

8. أبو محمد عبداللّه بن أسعد يافعى(698ـ 768).

9. ابوبكر حصنى دمشقى (م829).

10. شهاب الدين احمد بن حجر عسقلانى(م852).

11. جمال الدين يوسف بن تغرى اتابكى(812ـ 874).

12. شهاب الدين بن حجر هيتمى(م973).

13. ملا على قارى حنفى(م1016).

14. ابو الأيس احمد بن محمد مكناسى معروف به ابو القاضى (960ـ 1025).

15. يوسف بن اسماعيل بن يوسف نبهانى (1265ـ 1350).

16. شيخ محمد كوثرى مصرى (م1371).

17. شيخ سلامه قضاعى عزامى (م1379).

18. شيخ محمد ابوزهره(1316ـ 1396).(1)

 


1 . براى آگاهى از نظريات اشخاص فوق، به كتاب «بحوثٌ في الملل والنحل»،(ج4، صص37ـ 50) مراجعه كنيد.


صفحه 28

برخى از اين شخصيتها كتابهاى مستقلى در نقد آراى ابن تيميّه نوشته اند.همچون تقى الدين سُبكى كه در نقد ابن تيميّه دو كتاب به نامهاى «شفاء السقام فى زيارة خير الأنام» و «الدرّة المضيّة فى الردّ على ابن تيميّه» دارد.

براى آن كه خواننده گرامى از داورى دانشمندان بزرگ اهل سنت نسبت به افكار ابن تيميّه مطلع شود، نمونه وار به برخى از سخنان آنان اشاره مى كنيم:

شمس الدين ذهبى، دانشمند مشهور اهل سنّت، در علم حديث و رجال و درايه سرآمد عصر خويش بود و همچون ابن تيميّه آيين حنبلى داشت. وى در نامه بلند وپند آميزش به ابن تيميه چنين مى نويسد:

آيا وقت آن نرسيده است كه از جهالت دست بردارى و توبه كنى؟! بدان كه تو به دهه هفتاد عمر خود گام نهاده اى و مرگ نزديك شده است. به خدا قسم، فكر نمى كنم تو به ياد مرگ باشى، بلكه كسانى را هم كه به ياد مرگ هستند تحقير مى كنى! فكر نمى كنم سخن مرا بپذيرى و به پند من گوش دهى; بلكه بر آنى كه در برابر نامه كوتاه من، دراز گويى كنى تا من رشته سخن را قطع كنم. تو پيوسته در فكر تفوّق بر من هستى تا من سكوت اختيار كنم!

تو كه با من ـ كه مى دانى دوستت هستم ـ اين چنين مى كنى، پس با دشمنانت چه خواهى كرد؟! به خدا قسم در ميان دشمنان تو، افراد صالح و خردمند و دانشور فراوانند، چنان كه در بين دوستانت نيز افراد گنهكار و دروغگو و نادان و بيعار، زياد به چشم مى خورد! بدان كه من خوشحالم كه در ظاهر از من بدگويى كنى; ولى در باطن از نصيحتم پند گير. رحمت خدا بر آن


صفحه 29

كس كه عيبم را ـ به رسم هديه ـ به من بازگو كند....(1)

سُبكى، محقق هم عصر ابن تيميّه، معتقد است«ابن تيميّه ـ در پوشش پيروى از كتاب و سنّت، و دعوت مردم به حق و هدايتشان به سوى بهشت ـ در عقايد اسلامى بدعت گذاشت و اركان اسلام را درهم شكست. او با اتفاق مسلمانان به مخالفت برخاست و سخنى گفت كه لازمه آن جسمانى بودن خدا و مركّب بودن ذات اوست تا آنجا كه به ازلى بودن عالم ملتزم شد و با اين سخنان حتى از 73 فرقه نيز بيرون رفت»!(2)

ابن شاكر كتبى در شرح حال ابن تيميه از رساله اى ياد مى كند كه وى درباره فضايل معاويه و عدم جواز لعن يزيد نوشته است.(3) ابن حجر هيتمى دانشمند اهل سنت كه همگان به فضل وى اعتقاد دارند، ابن تيميه را فردى مى داند كه:

خدا او را خوار و گمراه و كور و كر كرده است و پيشوايان اهل سنّت بر فساد افكار و اقوال او تصريح دارند. هر كس مى خواهد از عقايد وى آگاه شود به كتابهاى ابوالحسن سُبكى و فرزندش تاج الدين و امام اهل سنّت عز بن جماعه و غير آنان رجوع كند.

سخنان ابن تيميّه فاقد ارزش بوده و او فردى بدعتگذار، گمراه و گمراه گر، و غير معتدل است. خداوند، به عدلش، با او رفتار كرده و ما را از شرّ عقيده و راه و رسم وى حفظ كند!(4)


1 . تكملة السيف الصقيل، صص109ـ 192.

2 . الدرّة المضية في الردّ على ابن تيميّه، سُبكى، ص 5.

3 . فوات الوفيات، كتبى:1/77.

4 . الفتاوى الحديثة:86، تطهير الفؤاد: چاپ مصر، نگارش شيخ محمد بخيت.


صفحه 30

انتقادات مستمر دانشمندان وقت موجب انزواى ابن تيميه شد و مرامش بتدريج در طاق نسيان قرار گرفت، چندانكه ديگر كسى از افكار وى دم نمى زد، گويى در جهان چنين كسى نبوده وچنين افكارى را عرضه نكرده است. دانشمندان مذكور، بحق، به وظيفه خويش در مقابله با انحرافات وى عمل كرده و به سخن رسول خدا تجسّم بخشيدند، آنجا كه مى فرمايد:

« إذا ظهرت البدع فى أُمّتى فعلى العالم أن يظهر علمه فمن لم يفعل فعليه لعنة اللّه».(1)

«آنگاه كه بدعتها در جامعه آشكار مى شود لازم است دانشمندان با روشنگرى هاى عالمانه خويش با آنها به مبارزه برخيزند».

بر اثر مبارزات ياد شده، از مكتب ابن تيميّه جز در كتابهاى شاگرد وى، ابن قيّم جوزى (691ـ 751ق)، نامى باقى نماند. حتى خود ابن قيّم نيز در كتاب «الروح» به چالش با استاد خود برخاسته است.

اكنون بايد ديد چگونه اين مكتب بار ديگر در قرن 12 هجرى از زاويه انزوا و گم نامى بدر آمد و برخى مجدداً به نشر و ترويج آن پرداختند؟ مقاله بعدى ما، به بررسى اين موضوع اختصاص دارد.

 


1 . الكافى: 1/54، باب البدع و الرأى، حديث1.

Website Security Test