welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر اخبار ریحانة الأدب

نام کتاب : فرهنگ عقائد و مذاهب اسلامى / ج 2*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحاني*

فرهنگ عقائد و مذاهب اسلامى / ج 2

صفحه 1

فرهنگ عقائد و مذاهب اسلامى

بررسى عقائد اشاعره

و نگاهى به:

زندگى شخصيت هاى آنان

جلد دوّم

نگارش:

استاد محقّق جعفر سبحانى


صفحه 2

نام ........................................................ فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى جلد2

مؤلف .......................................................................................... جعفر سبحانى

چاپ ........................................................................................................ نخست

ليتوگرافى .............................................................................................. اعتماد،قم

چاپخانه ................................................................................................... مهر ـ قم

تعداد ............................................................................................... 3000 نسخه

تاريخ ...................................................................................... آذر 1371 شمسى

حروفچيني ....................................... لاينوترنيك مؤسسه امام صادق عليه السلام قم

ناشر

قم ـ ميدان شهداء ـ انتشارات توحيد

تلفن 23151


صفحه 3

فرهنگ عقايد ومذاهب اسلامى


صفحه 4

بسم الله الرحمن الرحيم


صفحه 5

پيشگفتار

در دهه هاى اخير، رويدادهاى مهم ودگرگونى هاى بزرگ وژرفى در جهان رخ داد، وجهان از حالت دو قطبى (دو اردوگاه شرق وغرب) به صورت يك قطبى درآمد، واين روند، پيوسته ادامه دارد، ونيروهاى مخالف اسلام، به صورت نيروى واحدى در مى آيد. يك چنين شرائط حاكم بر جهان، وحدت اسلامى ويگانگى مسلمين را به صورت يك مسأله حاد ولازم، مطرح مى سازد، وهيچ متفكر ونويسنده اسلامى نمى تواند، ضرورت آن را ناديده بگيرد، وبر اختلاف دامن بزند، و يا درباره آن بى تفاوت باشد.

در اين دهه، پايه هاى ماركسيسم نخست در بعد اقتصادى، وسپس در بعد سياسى، ودر نهايت فلسفى، فرو ريخت و «پروستريكا» (بازسازى) به عنوان سرپوشى بر فرو ريختن اردوگاه سرخ، نهاده گرديد. در واقع، فاصله دو اردوگاه، از ميان برداشته شده، جهان كفر والحاد، يك دست ويك زبان، مراقب بيدارى مسلمانان وبه اصطلاح بنيادگرايان مى باشد، ودر فكر اشغال مجدد اراضى اسلامى افتاده وبه عنوان حفظ منافع خود، در سرزمينهاى اسلامى، دست به ساختن پايگاههاى نظامى زده، تا به صورت اژدهايى بر روى گنجهاى مسلمانان چنبر زند وجز شركاى خود به كسى اجازه بهره بردارى ندهد. وهم اكنون رسانه هاى گروهى،


صفحه 6

از تصميم آمريكا وانگليس براى ساختن پايگاههاى نظامى در جزيره بوبيان كويت، وشيخ نشين قطر، وسلطان نشين عمان، خبر مى دهند. اشغال نظامى غرب نسبت به مناطق اسلامى، از قرن نوزدهم، تا نيمه قرن بيستم ادامه داشت، سپس آنان به عللى، عقب نشينى كردند ومنطقه را به دست مزدوران ودستنشاندگان خود سپردند ولى مجدداً گويا حالت نخست، بار ديگر احيا مى شود، ودر حقيقت استعمار كهن، كه جاى خود را به استعمار نو داده بود، دوباره به صورت زشت وخشن اصلى خود باز مى گردد.

عمليات طوفان صحرا، كه بر اثر سرپيچى وخود سرى يك وابسته نظامى غرب، به وجود آمد، نه تنها طوفانى از شن به راه انداخت، بلكه زمينه ساز لشكر كشى واشغال نظامى مناطق اسلامى را فراهم ساخت. تو گوئى غرب در انتظار چنين بهانه وفرصتى بود تا به عنوان آزاد سازى سرزمين كويت وحقظ منافع خود، بار ديگر به اشغال نظامى منطقه بپردازد، ومراقب حركتها وجنبشهاى مردمى وملى سرزمينهاى اسلامى باشد.

در اين جنگ نابرابر، همگى به چشم خود ديديم كه جهان كفر، به صورت مليتهاى مختلف اما متحد در هدف ومنافع، به سوى يك كشور اسلامى يورش آورده وبه عنوان آزادسازى كويت، به اهداف ديرينه خود تحقق بخشيدند، تا آنجا كه دورترين كشورهاى جهان، در اين نبرد شركت جستند، وبا يكديگر هم پيمان گرديدند.

در چنين شرائط واوضاعى كه بر منطقه وسراسر جهان اسلام، حاكم شده آيا وقت آن نرسيده كه در ميان ما مسلمانان تفاهم وهمكارى، جانشين تخاصم وبيمهرى شود؟ وبار ديگر مسلمانان ودر پيشاپيش آنان، متفكران متعهد، در زدودن عوامل اختلاف ودو دستگى بكوشند، وقبل از هر چيز به فكر اسلام ومنافع مسلمين باشند؟


صفحه 7

در اين نبرد، همگى ديديم دولتى كه متجاوز از هفتاد سال، حرمين شريفين را به اشغال خود دارد واستعانت از رسول خدا را شرك مى داند، چگونه هويت واقعى خود را نشان داد، ووابستگى عميق خود را به ابرقدرتهاى كافر بر ملا ساخت! از كشورهائى كه پرچمدار كفر وشرك والحادند، استعانت جست، وهمه را در آغوش خود پذيرفت وبراى اولين بار در اين سرزمين مقدس سفره هاى شراب وقمار، وديگر مظاهر فساد را گستراند، وچگونه كلام پيامبر گرامى را زير پا نهاد؟

پيامبر فرمود:

«اُخْرِجُوا اليَّهُودَ مِنْ جَزِيرَةِ الْعَرَبِ لايَجْتَمِعُ دينانِ فِى جَزيرةِ الْعَرَبِ»(1).

«يهود را از سرزمين عربستان بيرون برانيد، در اين سرزمين نبايد دو آيين حكومت كند».

همه اين شرايط ايجاب مى كند كه نويسندگان اسلامى در كارهاى علمى وتحقيقى وخصوصاً در نگارش تاريخ عقايد و(ملل ونحل) مسامحه نكنند، وبدون مدرك صحيح وقطعى، همكيشان خود را به عقايد نادرست متهم نسازند، واز تعبيرات زننده وكلمات ركيك كه حاكى از حكومت تعصب بر نويسنده است، خوددارى ورزند، وبا ارائه يك رشته عقايد صحيح از هر گروه، وسائل تقريب آنها را فراهم سازند. وبا تحليل نقاط ديگرى كه مورد تصويب نويسنده نيست، به صاحبان آنها مهلت انديشيدن وبازنگرى در عقايد خود بدهند، تا قدرتهاى متشتت و مختلف به نقطه واحدى متوجه گردند.

ما در اين قسمت به فضل الهى، به تبيين عقائد يكى از بزرگترين پيشوايان اهل سنت يعنى شيخ ابوالحسن اشعرى(260ـ324) پرداخته وانديشه هاى او را از دو كتاب وى به نامهاى «الابانه» و «اللمع» گرفته ايم ودر تأئيد، آنها مطالبى هم از


1 . تفسير برهان، ج 1، ص420.


صفحه 8

پيروان او، نقل كرده ايم، ودر جاهايى كه خود اشعرى در آن باره،مطلبى ندارد، مانند مسائل مربوط به نبوت ومعاد وخلافت، سخنى نگفته ايم، هر چند در كتب اشاعره، اين مسائل نيز مورد بحث قرار گرفته است، وكتاب «التمهيد» قاضى باقلانى(م403) از پيشينيان، وشرح مواقف سيد شريف جرجانى(م816) از متأخران، در اين موارد سخن گفته اند، ولى چون ريشه هاى آنها در كلام شيخ ابوالحسن اشعرى وجود ندارد، ما از نقد وبررسى آنها صرف نظر كرده ايم. وبه يك معنى انديشه هايى كه براى مكتب اشعرى، حكم ستون فقرات دارند، مورد تجزيه وتحليل قرار گرفته، وبا مراجعه به اصولى كه مطرح شده است، مى توان ويژگيهاى مكتب اشعرى را از ديگر مكاتب كلامى به دست آورد. براى تكميل بحث به زندگانى 11تن از پيشوايان اشاعره كه در استوار ساختن اين مكتب كوشيده اند، اشاره كرده واز ديگر شخصيتها كه تا عصر تاج الدين سبكى(م774) مى زيسته اند، تنها نام برده ايم وتا آنجا كه توانسته ايم به مسؤليت وجدانى خود، جامه عمل پوشيده ايم.ـ «انه على ذلك شهيد».

اميد اين كه اين كتاب با ديگر اجزاء خود، بتواند سيماى واقعى عقائد ومذاهب اسلامى را به صورت صحيح ترسيم كند ووسائل هم بستگى وهم كارى ونزديك شدن قلوب ودلهاى مسلمين را فراهم سازد، ودر مواردى، مايه بازنگرى براى همين گروهها باشد، وهيچ گروهى فكر نكند كه آنچه مى انديشد، همه حق است وخدشه اى بر آن وارد نمى گردد.

قم ـ مؤسسه امام صادق(عليه السلام)

27 شعبان المعظم1411

برابر23 اسفند ماه1369

جـعفـر سبـحانى


صفحه 9

بخش نخست

در اين بخش، موضوعات ياد شده در زير، مورد بحث

قرار گرفته است:

1ـ نسب وخاندان ابوالحسن اشعرى

2ـ تولّد ووفات ومناظرات او با عبد الجبار متعزلى

3ـ بزرگ نمايى ابوالحسن اشعرى

4ـ انگيزه هاى بازگشت او از اعتزال وگرايش به اهل حديث:

فشار حكومت عباسى بر متعزله

انديشه اصلاح در عقيده اهل حديث

5ـ ويژگيهاى مكتب اشعرى:

كارگيرى عقل در زمينه عقايد

ميانه روى بين معتزله واهل حديث

6ـ تاريخ انتشار مسلك اشعرى

7ـ آثار علمى ابوالحسن اشعرى

8ـ درگيرى مستمر ميان اشاعره وحنابله

9ـ حنابله وابوالحسن اشعرى

10ـ فتنه هايى كه حنابله ضد اشاعره بر پا مى كردند.


صفحه 10

صفحه 11

ابوالحسن اشعرى،(260ـ324)

پايه گذار مكتب

در اواخر قرن نخست واوائل قرن دوم هجرى اسلامى، اكثريت علماى اسلام به دو فرقه تقسيم شدند:

گروهى به نام «اهل حديث» وگروهى ديگر به نام «اهل اعتزال».

گروه نخست، عقائد ومايه هاى اعتقادى را از ظواهر آيات واحاديث اسلامى گرفته، بدون آنكه در مفاهيم آيات، يا در اسناد روايات، بحث ودقت كنند، واكثريت اهل بحث ونظر را همين گروه تشكيل مى دادند، وبه خاطر همين سهل انگارى بود كه در ميان آنان مشبهه ومجسمه فزون از حد پيدا شد،( آنان كه براى خدا صفات جسمانى، مانند جهت وحركت، ثابت كرده وبراى او اعضائى مانند اعضاء انسان قائل شدند) وغالب اين انديشه هاى نادرست، از طريق احبار يهود و راهبهاى مسيحى، به وسيله مسلمان نمايان، به جامعه اسلامى راه يافته بود، در حالى كه فرقه دوم، «عقل گرا» بودند وبيش از حد به عقل بهاء مى دادند، آنچنان كه آن را پيراسته از خطاء وآسيب مى پنداشتند، وحتى قسمتى از آيات وروايات را كه برخلاف انديشههاى آنان گواهى مى داد به گونه اى تأويل مى كردند، جنگ وستيز


صفحه 12

ميان اين دو گروه بر پا بود، گاهى پيروزى با پيروان حديث، وگاهى از آنِ طرفداران عقل وخرد بود، ودر حقيقت شاخص پيروزى آنان خواسته هاى حكومتهاى اموى وعباسى بود كه هر كدام به هر طرف ميل مى كرد، كفه آن طرف سنگين تر مى شد، مثلا تا آغاز حكومت مأمون(195هـ) قدرت در دست اهل حديث بود، زيرا مهدى عباسى وپس از او هارون، به شدت از آنان دفاع مى كردند وسرانجام اهل منطق وكلام محدود شدند، در حالى كه در دوران حكومت مأمون وپس از وى تا آغاز حكومت متوكل عباسى درخشش وپيروزى از آنِ «معتزله» بود، تا آنجا كه عقائد آنان، عقيده رسمى حكومت عباسى به شمار مى آمد، ومخالفان، تحت پيگرد قانونى قرار مى گرفتند، واحمد بن حنبل كه رئيس اهل حديث بود، به خاطر سر پيچى از عقيده معتزله واصرار بر قديم بودن قرآن، زندانى وتنبيه شد، ولى از روزى كه متوكل عباسى زمام امور را به دست گرفت، افول خورشيد معتزله آغاز گرديد واهل حديث از گوشه وكنار وارد صحنه شده وكم كم دوران انزوا و محدوديت معتزله ومصادره اموال برخى از آنان كه مصدر حكومت بودند، آغاز گرديد واحمد بن حنبل(م241) در ميان اهل حديث به عنوان پيشواى عقيدتى، برگزيده شد.

چرخ زمان به سود اهل حديث مى چرخيد، در اين موقع ابوالحسن اشعرى(ت260ـم324) كه چهل سال در خانه رئيس معتزله، ابو على جبائى(م303) بزرگ شده بود، به حسب ظاهر حق نمك را اداء نكرد ودر مسجد جامع بصره، بازگشت خود را از مكتب اعتزال وگرايش خود را به مكتب احمد بن حنبل، رسما اعلام نمود. تاريخ اين اعلان، هر چند دقيقا در دست نيست، ولى از روى قرائن، بايد گفت، در اوائل قرن چهارم هجرى رخ داده كه هنوز استاد ونا پدرى وى«ابو على جبائى» در قيد حيات بوده است، او هر چند در آغاز كار، خود را مدافع مكتب اهل حديث معرفى كرد، ولى به مرور زمان، خود داراى مكتب كلامى


صفحه 13

خاصى شد كه خطوط اصلى آن به مكتب اهل حديث منتهى مى گردد، هر چند در مواردى نيز با آنان به مخالفت برخاست ولى در هر حال سلاح منطق را كه در مكتب اعتزال آموخته بود، بر ضد معتزله به كار برد، وحمايت خود را از احمد بن حنبل اعلام كرد.

نسب وخاندان ابوالحسن اشعرى

نام وى على، فرزند اسماعيل بن اسحاق اشعرى وكنيه او «ابوالحسن» و «ابن ابى بشر» است ونسب وى به ابو موسى اشعرى مى رسد، درباره پدر او مى نويسند: وى سنى واهل حديث بود، وبه هنگام وفات، فرزند خود را به زكريا بن يحياى ساجى كه او نيز اهل حديث بود، سپرد وشيخ ابوالحسن در كتاب تفسيرش، از استاد خود كه وصى پدر او بود، احاديثى را نقل مى كند(1).

اين بخش از تاريخ، مى رساند كه دودمان اشعرى، دودمان اهل حديث بود، وگرايش او به اهل اعتزال به خاطر اين بود كه ابوعلى جبائى(رئيس متعزله در بصره) با مادر او ازدواج كرد واو در خانه ناپدرى بزرگ شد، وتحت تأثير قدرت فكرى وعلمى جبائى قرار گرفت.

جدّ او ابو موسى اشعرى به عنوان صحابى رسول الله معرفى شده، گويا در مكه ايمان آورده، سپس به ميان طائفه خود بازگشته ودر سال هفتم هجرت، با گروهى از خويشاوندان خود به حضور رسول خداصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم رسيده است.

ابو(2) موسى اشعرى در دوران خليفه دوم والى بصره بود، پس از درگذشت


1 . تبيين كذب المفترى، تأليف ابن عساكر دمشقى، متوفاى 571. اين كتاب به عنوان بيوگرافي وشرح زندگى اشعرى و شاگردان او نگارش يافته است .
2 . طبقات ابن سعد، ج 4، ص 105 .


صفحه 14

خليفه، از جانب عثمان بر منصب خود ابقاء شد، ولى بعداً از مقام خود بر كنار شد، وبه جاى او «ابن عامر» منصوب گشت، او همچنان در كوفه بدون مسؤليت زندگى مى كرد، آنگاه كه سعيد بن عاص،( والى كوفه) از جانب عثمان به خاطر يك رشته اعمال ناشايست، از شهر بيرون رانده شد، مردم كوفه به عثمان نامه نوشتند واز او درخواست كردند كه ابوموسى را به مقام پيشين خود باز گرداند، واو نيز موافقت كرد و تا وقتى كه عثمان زنده بود، ابوموسى والى «كوفه» بود ولى بعداً به وسيله امام على ـ عليه السلام ـ از مقام خود بر كنار شد(1).

البته امام على ـ عليه السلام ـ او را بى جهت از مقام خود عزل نكرد، بلكه علت عزل او اين بود كه در جريان ناكثين(پيمان شكنان)، امام، به ابوموسى اشعرى نوشت:من، هاشم بن عتبه را به سوى تو مى فرستم تا گروهى از مردم كوفه را به عنوان كمك، به بصره اعزام كنى، استاندار كوفه با صائب بن مالك اشعرى مشورت كرد، مشاور وى نظر داد كه از سخن على پيروى كند، ولى او استبداد به خرج داد وبه جبهه جمل نيرو اعزام نكرد، نماينده امام، يعنى هاشم بن عتبه، على ـ عليه السلام ـ را از جريان آگاه كرد.

سرپيچى استاندار، در شرائط حساسى كه ناكثان، بصره را اشغال كرده وگروهى بيگناه را به قتل رسانده بودند، سبب شد كه امام، نامه اى به وسيله يك مرد طائى بنويسد واو را از مقام خود عزل و فرد ديگرى را به نام «قرظه» انصارى به عنوان امير كوفه معرفى كند، امام، در نامه خود، ابوموسى را چنين توبيخ مى كند: «من چنين مى انديشم كه از مقام خود كنار بروى، مقامى كه نسبت به آن شايستگى ندارى» آنگاه براى اعزام نيرو، فرزندش حسن ـ عليه السلام ـ وعمار ياسر(دو چهره معروف جامعه اسلامى) را روانه كوفه ساخت.


1 . اسد الغابة: ج 3 ص 246 .


صفحه 15

ابوموسى اشعرى، نه تنها در آغاز بر پائى فتنه، على ـ عليه السلام ـ را تنها گذاشت، بلكه در نيمه هاى فتنه صفين كه به اصرار سپاهيان ياغى امام، به عنوان نماينده مردم عراق، رهسپار «دومة الجندل» شد، تا در آنجا با پير فتنه وفساد، عمروعاص مذاكره كند، نسبت به امام خيانت ورزيد وامام را از خلافت، عزل كرد ولى عمرو عاص از همين جريان بهره گرفت وگفت: مردم، او امام خود را عزل كرد، ولى من معاويه را بر مقام خود ابقاء مى كنم.

آوخ بر چنين دنيا كه چهره معصوم وتابناك اسلام ونخستين مؤمن به مكتب ومنصوب به خلافت از جانب خدا در روز غدير، به وسيله ابوموسى اشعرى آن هم به خاطر عقده هاى ديرينه اش، از مقام خود بر كنار مى شود وفرزند هند جگر خواره به عنوان حافظ اسلام ومالك نواميس مسلمانان معرفى مى گردد، چه زيبا گويد شاعر نامدار «معره ابو علاى معرى»:

فيا موتُ زُرْ إنَّ الحياةَ ذميمةٌ *** ويا نفسُ جِدّى إنَّ دهْركَ هاِزلٌ

آيا اين آيه در حق اقوام «ابوموسى» نازل شده است؟

برخى از اهل حديث از پيامبر گرامى نقل مى كنند، كه آيه ياد شده در زير در حق ابوموسى وخويشاوندان وى فرود آمده است، آنجا كه مى فرمايد:

(يَا اَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِيْنِهِ فَسَوْفَ يَأْتِى اللَّهُ بِقَوْم يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّة على المُؤْمِنِينَ أَعِزَّة عَلَى الكَافِرِينَ)(مائده/54).

«اى افراد با ايمان اگر كسى از شما از دين الهى باز گردد، خدا گروهى را بر مى انگيزد كه آنان را دوست دارد وآنان نيز خدا را دوست دارند، بر مؤمنان مهربان ودر برابر كافران نيرومندند».


صفحه 16

مى گويند: به هنگام نزول اين آيه، عمر بن خطاب به پيامبر گفت: اين گروهِ مورد علاقه خدا، من واقوام من هستيم؟ پيامبر در پاسخ گفت: مقصود «ابوموسى» واقوام او هستند(1).

ولى اين نقل از جهاتى مخدوش ونادرست است زيرا:

اولا: دربرابر اين حديث، احاديث ديگرى است كه حافظان حديث آنها را نقل كرده ومى گويند:

مقصود از آيه، على وياران او هستند، آنگاه كه با ناكثان وقاسطان ومارقان به جنگ ونبرد بر مى خيزند(2).

ثانيا: گروهى از روايات، آن را به «ايرانيان» تفسير كرده ومى گويند: وقتى از پيامبر درباره تفسير اين آيه سئوال شد، دست بر شانه سلمان زد وگفت: مقصود اين مرد وبستگان او هستند، آنگاه افزود: اگر علم در ستاره كيوان باشد، مردانى از ايران بر آن دست مى يابند(3).

ثالثا: برخى از روايات آن را به جهاد با مرتدان پس از رسول خدا تفسير ميكند، ودر اين جهاد غالب مسلمانان شركت كرده واين كار، اختصاصى به ابوموسى يا بستگان او نداشته است.

بلكه حق اين است كه اين آيه از يك قانون كلى گزارش مى دهد و آن اينكه دين خدا پيوسته در حال پيشرفت است و اگر گروهى سهل انگارى كردند و كنار


1 . طبقات ابن سعد، ج 4، ص 107 ـ در منثور، ج 2، ص 292 .
2 . تفسير ثعلبى، به نقل «العمدة»، نوشته ابن بطريق، ص 288، مفاتيح الغيب، ج 3، ص 427، طبع مصر، تفسير نيشابورى در حاشيه طبرى، ج 3، ص 165، وبحر محيط، نگارش ابوحيان اندلسى، ج 3، ص 511 .
3 . تفسير رازى و تفسير نيشابورى .


صفحه 17

رفتند، فكر نكنند كه دستور خدا به زمين مى ماند، بلكه گروهى ديگر برانگيخته ميشوند و پرچم را به دست مى گيرند و به نشر آئين، مى پردازند و نبرد امام در جنگهاى سه گانه، و يا نبرد مسلمين با مرتدان، از مصاديق و جزئيات اين قانون كلى است.

شگفت در اين است كه ابن عساكر روى علاقه خاصى كه به ابو الحسن اشعرى دارد، در تفسير آيه، تفسير به رأى را پيش گرفته و آيه را بر خود ابوالحسن اشعرى(به جاى نياى نهمش ابو موسى) تطبيق نموده و مى گويد: خدا از نسل«ابوموسى» فرزندى را بيرون آورد كه به كمك دين برخاست، و با زبان و بيان خود با گروهى كه راه خدا را بسته بودند، به نبرد پرداخت(1).

در حالى كه اگر بناى بر تطبيق باشد، امير مؤمنان على ـ عليه السلام ـ از همه اين موارد اولى است، زيرا جمله اى كه در توصيف اين گروه آمده(يحبهم و يحبونه) در لسان رسول خدا نيز در باره مدح على ـ عليه السلام ـ وارد شده است، آنگاه كه در روز خيبر فرمود: فردا پرچم را به دست كسى مى دهم كه خدا و رسول را دوست دارد وخدا و رسول نيز او را دوست دارند...» و فردا همه ديدند كه پيامبر پرچم را به دست على ـ عليه السلام ـ داد.

زندگى ابو الحسن اشعرى

در باره تاريخ تولد و وفات او اختلاف است، ولى ابن عساكر مى گويد: در تاريخ تولد او اختلاف نيست زيرا، وى در سال 260 ديده به جهان گشوده، ولى در اين كه در چه سالى در گذشته است، اقوالى وجود دارد كه غالباً 324 را بر ديگر


1 . تبيين كذب المفترى، ص 104. از اين به بعد از اين كتاب به نام «التبيين» ياد خواهيم كرد.


صفحه 18

اقوال ترجيح مى دهند.

وى در خانواده ابو على جبائى(235ـ303) پرورش يافته و ابو على و پس از او فرزندش ابو هاشم ( ـ م 221) رياست مكتب اعتزال را بر عهده داشتند(1).

تاريخ نگارانى كه به ابو الحسن اشعرى علاقمند هستند، با نقل داستانهائى كوشيده اند، باز گشت او را از اعتزال به مكتب اهل حديث، طبيعى جلوه دهند، ودر اين باره ياد آور مى شوند كه او با استاد خود ابو على به مناظره مى پرداخت، واستاد را در پاسخ عاجز و ناتوان مى يافت و به همين جهت در مسجد بصره، بازگشت خود را اعلام كرد. ما برخى از اين مناظره ها را كه غالبا سطحى است، ياد آور مى شويم:

مناظره اشعرى با استاد خود ابو على جبّائى

اشعرى: آيا بر خدا لازم است كه در باره بندگان خود به شيوه «اصلح» رفتار كند؟

ابوعلى: بلى.

اشعرى: در باره سه برادر كه يكى مؤمن و ديگرى كافر زيسته اند و سومى در دوران كودكى چشم از جهان پوشيده است، چه مى گوئى؟

ابوعلى: مؤمن روانه بهشت مى شود و كافر به دوزخ مى رود و كودك نارس، سالم مى ماند.

اشعرى: آيا اجازه ميدهند آّن كودك به سوى درجه برادر مؤمن خود برود يا نه؟

ابوعلى: نه، زيرا به كودك گفته مى شود: برادرت اين مقام را در پرتو اطاعت


1 . فهرست ابن النديم، ص 256.


صفحه 19

به دست آورده است و تو داراى چنين اطاعتى نبوده اى.

اشعرى: او نيز مى گويد: من تقصيرى نداشتم، زيرا اگر نعمت حيات را برايم طولانى مى كردى، من نيز به اين مقامات مى رسيدم.

ابوعلى: خدا در پاسخ مى گويد: اگر نعمت حيات را در حق تو ادامه ميدادم، چه بسا عصيان مى كردى، و شايسته عذاب دردناك مى شدى، من حال تو را رعايت كردم و تو را در كودكى به جهان ديگر منتقل كردم.

اشعرى: پس، آن برادر كافر مى تواند به خدا اعتراض كند و بگويد اى خداى جهانيان، تو كه مى دانستى من در زندگى دچار گناه و نافرمانى خواهم بود، چرا حال مرا رعايت نكردى و مرا در دوران كودكى به آن جهان منتقل نساختى؟

ابوعلى: تو ديوانه هستى.

اشعرى: خير من ديوانه نيستم،بلكه متأسفانه خر شيخ در گل مانده است(1)(1).

در باره اين مناظره، نكاتى را ياد آور مى شويم:

1 ـ آنچه عقل و خرد بر آن حكم مى كند، اين است كه فعل خدا بايد پيراسته از لغو و عبث باشد، و هرگز نمى توان گفت، كارهاى خدا بيهوده و حتى پائين تر از كارهاى كودكانه است كه آنان نيز براى خود اغراض كودكانه اى دارند. قرآن ميفرمايد:

(أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنَا لاَتُرْجَعُونَ)(مؤمنون/115).

آيا مى انديشيد كه شما را بيهوده آفريديم و شما به سوى ما باز نمى گرديد؟


1 . وفيات الأعيان، ج 4، ص 267 ـ 268، شماره ترجمه 607، طبقات الشافعيه، نگارش سبكى ج 2، ص 250 ـ 251، روضات الجنات ج 5، ص 209 .


صفحه 20

وهمچنين است آيات ديگرى كه در اين مورد وارد شده اند، بنا بر اين، فعل خدا در باره هر سه براد ر پيراسته از «بيهودگى» است، به آن دو برادر، نعمت عمر و آزادى را بخشيده كه در پرتو اين سرمايه، كمالى را به دست آورند، ولى متأسفانه يكى از آن كسب كمال كرده و ديگرى كسب نقمت، بنا بر اين برادر دوم، نه تنها حق ندارد نسبت به چنين سرمايه كه در اختيار او قرار گرفته، اعتراض كند، بلكه بايد سپاسگزار چنين نعمت سرشارى نيز باشد، حالا از آن به سود خود بهره نگرفته است، اين تقصير خود اوست زيرا:

«گر گدا كاهل بود، تقصير صاحبخانه چيست؟»

اما نسبت به برادر سوم، چنين سرمايه اى به او داده نشده است، وهرگز در اين مورد اعتراضى به خدا نيست، زيرا اعطاء نعمت وسرمايه، از روى استحقاق نيست كه دريغ كردن آن، مايه ظلم وستم باشد، بلكه هر چه از جانب خدا به بندگان داده شود، عطيه اى است الهى، وتفضلى است از جانب او، وهيچ الزامى در اين مورد نيست.

بنابر اين، شايسته بود، ابوعلى جبائى هر سه قضيه را چنين تحليل كند، نه به نحوى كه در پاسخ آمده، تا شاگرد بى وفايش، سخنان دور از ادب (طبق نقل منابع موجود) به او نگويد.

خلاصه: مسأله اعطاء سرمايه به دو نفر، وباز خواست مسؤليت از هر دو، وندادن سرمايه به يكى وترك بازخواست از او، هر سه، با اصول عدل مطابق است، وفعل حق، در هر سه، دور از عبث مى باشد.

2ـ بر حكيم ومتكلم واقع گرا لازم است كه مسائل را به صورت كلى مطرح كند، وهرگز نمى توان مسائل جزئى را به طور قاطعانه تشريح وتحليل كرد، ما به راهنمايى وحى وخرد مى دانيم كه كارهاى خدا پيراسته از غرضى است كه به خود او


صفحه 21

باز گردد بلكه هر نوع غرض وانگيزه از آن مخلوق است، ولى اين غرض كه به خود بندگان باز مى گردد، به طور تفصيل روشن نيست، اجمالا مى دانيم كه اين كار درباره دو برادر بزرگ، در دادن نعمت عمر تجسم يافته، ودر برادر كوچك، در كاهش عمر رخ نموده است.

(وَمَا اُوْتِيْتُم مِنَ العِلْمِ اِلاَّ قَلِيلاً)(الاسراء/85). «شما از دانش بهره اندكى داريد».

3 ـ شگفت آور اين كه برادر گنه كار، بخدا بگويد، چرا به من نعمت عمر دادى و چرا مرا در دوران كودكى روانه گور نكردى كه گناه نكنم؟ در حاليكه ترك گناه بجهت نبودن اختيار، كمال به شمار نمى آيد، بلكه ترك گناه در صورتى كمال نفس به حساب مى آيد كه با وجود فراهم بودن وسائل گناه براى انسان، دست رد بر سينه نامحرم بزند «ورنه هر گبرى به پيرى مى شود پرهيزگار».

4ـ محققان اسلامى، درباره قاعده لطف، تنها آن قسم از لطف الهى را واجب مى دانند كه «محِصّل» غرض خلقت باشد، نه «مقرِّب» به طاعت حق، مثلا اگر خدا به انسان خرد نمى داد، يا پيامبرانى را براى هدايت او نمى فرستاد، غرض از خلقت كه كمال انسان است، تحقق نمى پذيرفت، اينجاست كه عقل، به لزوم اين گونه «الطاف» داورى مى كند.

اما اينكه خدا بايد تمام وسائل اطاعت يك انسان ويا دورى او را از گناه فراهم سازد، چنين لطفى بر خدا لازم نيست، وگرنه سنگى روى سنگ بند نمى شود، ويا اينكه بايد خدا تمام علل وموجبات اطاعت بندگان را چنان فراهم آورد كه آنان به سمت گناه گرايش پيدا نكنند، اين خود، نه تنها واجب نيست، بلكه چنين طاعت، وتقربهايى مايه كمال نخواهد بود، كلام در اين است كه با بودن انسان بر سر دوراهيها، نيكى را بر بدى، وفرمانبرى را بر نافرمانى، از روى اختيار مقدم بدارد،


صفحه 22

نه آنكه محيط، آن چنان ساخته شود كه گرايش به گناه در حد صفر در آيد.

مناظره اى ديگر:

او روزى با استاد خود مناظره ديگرى انجام داد كه اينك يادآور ميشويم:

مرد ناشناسى از ابوعلى پرسيد: آيا مى توان گفت خدا عاقل است؟

ابوعلى: نه، زيرا عقل مشتق از عقال است وآن به معنى منع وبازدارندگى است، وچنين مفهومى بر خدا محال است، زيرا چه چيزى مى تواند مانع وباز دارنده خدا باشد؟

اشعرى: اگر اين تعليل صحيح باشد، پس نبايد گفت خدا حكيم است، زيرا اين واژه از «حِكمة اللجام» (دهنه اسب) گرفته شده وهمگى مى دانيم كه دهنه اسب، آن را از سركشى باز مى دارد، بنابر اين، به همان جهت كه درباره عاقل گفته شد، نبايد خدا را «حكيم» ناميد.

ابوعلى: پس علت چيست، كه خدا را با يكى توصيف مى كنى نه با ديگرى؟

اشعرى: اسامى واوصاف خدا توقيفى است ونياز به اذن خاص دارد، ودر شرع، خدا به يكى توصيف شده نه با ديگرى، از اين جهت، من خدا را به «حكيمى» مى ستايم وهرگز نمى گويم «خدا عاقل است». ودر توصيف خدا، قياس وقاعده ميزان نيست(1).

ما در صحت واستوارى اين مناظره شك وترديد داريم، به دلائل زير:

1ـ از مجموع بيوگرافى شيخ اشعرى استفاده مى شود كه پس از بازگشت ازمكتب اعتزال، پيوند او با استادش ابوعلى قطع شده وپيوسته، پيوند خود


1 . طبقات الشافعية، سبكى ج 2 ص 252 .


صفحه 23

راباحنابله استوارتر مى كرد، ولى اين مناظره حاكى از آن است كه پس از بازگشتازمكتب استاد، هنوز پيوند مناظره با او برقرار بوده، تا آنجا كه استاد به وى ميگويد:

تو بگو: چرا يكى را منع كردى وديگرى را اجازه دادى؟

2ـ مناظره، حاكى از آن است كه ابوعلى از عقيده اهل حديث دربارهاسماءِخدا وصفات او آگاه نبوده واز اين جهت، از شاگرد خود كه در خانهاوبزرگ شده، علت آن را استفسار مى نمايد، در حالى كه ابوعلى از استوانههايبزرگ علم كلام در اواخر قرن سوم هجرى بوده است، وهرگز نمى توان گفت كه او از توقيفى بودن اسماء الهى آگاه نبوده، در حالى كه با اندك مراجعه روشن مى شود كه براى تنزيه حق از يك سلسله صفات ناپسند، اسماء وصفات الهى توقيفى اعلام شده است تا بدون اذن شارع كسى اسمى ويا وصفى را درباره خدا به كار نبرد.

3ـ مادّه «حكم» همان طور كه در منع وبازدارى به كار مى رود، در آگاهى وداورى استوار نيز به كار مى رود(1). آنجا كه مى فرمايد:

(وَ آتَيْنَاهُ الحُكْمَ صَبِيّاً)(مريم/12).

(در دوران كودكى به يحيى حكمت آموختيم).

بنابر اين بعيد نيست كه توصيف خدا به حكيم، به ملاك معنى دوم باشد، نه به ملاك معنى اول كه همان منع وباز دارندگى است وكوشش در اينكه هر دو معنى را به يكى برگردانيم، دليل روشنى ندارد.


1 . لسان العرب ج 12 ص 14 ـ طبع بيروت ماده حكم.


صفحه 24

بزرگ نمائى فزون از حدّ

ابوالحسن اشعرى پس از بازگشت از مكتب اعتزال، چندان مورد ستايش اهل حديث، قرار نگرفت، وپيروان احمد بن حنبل، نه تنها او را از فرقه خود ندانستند، بلكه به نكوهش از منطق او نيز پرداختند، واز اين جهت زندگى نامه ابوالحسن اشعرى، در كتاب هاى مربوط به طبقات حنابلة درج نشده است، ولى به مرور زمان، مكتب وى به عنوان مكتب حد وسط وتعديل يافته ميان مكتب اهل حديث ومعتزله، راه رواج خود را در پيش گرفت وپيروانى براى خود به دست آورد; خصوصا پس از طرف دارى ابوبكر باقلانى(م403) از مذهب اشعرى، توجه گروهى به آن جلب شد; از اين جهت، دوستان نادان براى ترويج وى، فضائلى را تراشيدند كه هرگز با موازين عقلى سازگار نيست، اين نوع فضيلت تراشى وستايش هاى فزون از حد، نه تنها طرف را بزرگ نمى كند، بلكه ديگر فضائل ثابت او را نيز زير سئوال ميبرد، وافراد عاقل، پيوسته از حد اعتدال بيرون نرفته وگفتار نغز اين شاعر عرب زبان را از ياد نمى برند كه گفت:

«عليك باوساط الامـور فانهــا *** نجـاة ولا تركب ذلـولاً وأصعبــا»

«پيوسته راه ميانه را برگزين كه نجات در آن است، واز سوار شدن بر اسب خيلى راهوار يا بسيار سركش بپرهيز».

ما، در اينجا، برخى از فضائل غير مقبول او را كه علاقمندان وى درباره اش ياد كرده اند مى نگاريم:

1ـ ابن عساكر از ابوالحسن سروى نقل مى كند كه ابوالحسن اشعرى 20سال، نماز صبح را با وضوى نماز خفتن(عشاء) مى خواند(1).


1 . التبيين ص 141 و تاريخ بغداد ج 11 ص 347 .


صفحه 25

شكى نيست كه 20 سال تمام، شب زنده دارى، و20 سال تمام، با وضوى نماز عشاء، نماز صبح گزاردن، بسيار مستبعد است، زيرا كمتر كسى است كه در طول 20 سال بيمار ومسافر نباشد، ويا عذر ديگرى به او دست ندهد، تا بتواند با وضوى نماز شام، آنهم در شب هاى طولانى، نماز صبح را بجا آورد، واز سوى ديگر چنين شب زنده دارى، مخالف سنن آفرينش وسنت پيامبر صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم وياران زنده دل او است. قرآن، شب را هنگام استراحت وروز را هنگام بيدارى معرفى مى كند،(1) ولى بنابر اين روايت، كار شيخ اشعرى، بر خلاف فرموده قرآن وسنت پيامبرصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم بوده است، او طبق اين روايت در روز استراحت مى كرد وشب بيدار مى ماند.

از اين جهت وقتى ابوالحسن ندوى، به ناموزون بودن روايت پى مى برد، در مقدمه كتاب «الابانه» آن را نقل به معنى كرده وچنين مى گويد: «از عبادت ونيايش او مطالبى نقل مى شود كه حاكى از حرص او به عبادت وپايدارى او در نيايش است»(2).

2ـ ابن عساكر به سندى، از خادم شيخ اشعرى نقل مى كند كه او هزينه زندگى خود را از درآمد مزرعه اى تأمين مى كرد وهزينه زندگى او در هر سال از هفده درهم تجاوز نمى كرد(3).

شكى نيست كه هر چه هم زمان شيخ، زمان ارزانى بوده باشد، ولى چنين درآمد كم، براى يك فرد متأهل كافى نبوده وحتى براى هزينه قلم وكاغذ ومركب ودوات شيخ هم كفايت نمى كرد.

عبدالرحمن بدوى، نويسنده مصرى، نسبت به اين نقل خوشبين بوده وپس از يك محاسبه دقيق وتبديل هفده درهم نقره به «گرم»، يادآور مى شود كه هزينه


1 . (هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِتَسْكُنُوا فِيهِ وَ النَّهَارَ مُبْصِرًا)(يونس / 67) .
2 . مقدمه «الابانة» ص 16 به قلم ابو الحسن ندوى.
3 . التبيين ص 142 .


صفحه 26

ساليانه شيخ از(15/5) گرم نقره تجاوز نمى كرده است، آن وقت مى گويد: « در آن زمان، زندگى چقدر ارزان وآسان بوده است»؟(1).

از آنجا كه چنين نقلى خالى از گزافه گوئى نبوده، ابن خلكان آن را به صورتى ديگر نقل كرده ومى گويد: هزينه زندگى او در هر روز، نه هر سال، هفده درهم بوده است(2).

ولى حق آن است كه ابن كثير در تاريخ خود آورده است; او مى گويد:

«در آمد مزرعه شيخ، در هر سال(هفده هزار) (000/17) درهم بود، ولى ناقلان، كلمه(هزار) را انداخته وشيخ را به صورت يك انسان بسيار تهى دست از مال دنيا معرفى كرده اند(3).

بازگشت از مكتب اعتزال

كسانى كه زندگى نامه شيخ را نوشته اند، يادآور مى شوند كه شيخ در حدود چهل سالگى در مسجد جامع بصره، برفراز منبر رفت وبا صداى رسا گفت: هر كس مرا شناخته است، كه شناخته است، وهر كس مرا نشناخته است، هم اكنون خود را به او معرفى ميكنم: من فلان بن فلان هستم وقائل بودم كه قرآن مخلوق است وخدا با ديدگان ديده نمى شود، وكارهاى بد را من،خود به جاى مى آورم من از همه اين عقائد باز مى گردم، وبر معتزله مى تازم، آنگاه سخن خود را بر بيان نادرستى عقائد معتزله متمركز ساخت(4).


1 . مذاهب الاسلاميين .
2 . وفيات الاعيان ج 3 ص 282 .
3 . البداية والنهاية ج 11 ص 187 ـ حوادث سال 224 .
4 . فهرس ابن النديم ص 271 ـ وفيات الاعيان ج 3 ص 285 .

Website Security Test