welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : نظام اخلاقى اسلام*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحاني*

نظام اخلاقى اسلام

صفحه 1

بسم الله الرحمن الرحيم


صفحه 2

اسم كتاب: نظام اخلاقى اسلام

مؤلّف: آية الله العظمى سبحانى

نوبت چاپ: دوم

تاريخ انتشار: 1386

چاپ: مؤسسه امام صادق (عليه السلام)ـ قم

تيراژ: 1500 نسخه

ناشر: مؤسسه امام صادق (عليه السلام)ـ قم


صفحه 3

نظام اخلاقى اسلام


صفحه 5

نظام اخلاقى اسلام

تفسير سوره حجرات

مؤلف

آية الله جعفر سبحانى

نشر مؤسسه امام صادق (عليه السلام)


صفحه 11

مقدّمه چاپ چهارم

پايدارى ملت ها و ارزش هاى اخلاقى

كتاب نظام اخلاقى اسلام نزديك به سى سال پيش نگارش يافته و اصول و ارزش هاى اسلامى كه در سوره مباركه «حجرات» وارد شده به صورت دلپذير در آن تفسير شده است. خواست خدا اين بود كه اين كتاب مورد توجه جوانانى قرار گيرد كه مى خواهند در پرتو اخلاق اسلامى به مقامات عالى برسند.

اكنون كه اين كتاب با ويرايش جديد منتشر مى شود خواستم رابطه خود را با خوانندگان گرامى تجديد نموده و نكته اى را يادآور شوم و آن اين كه شاعر عرب زبان در مورد ارزش هاى اخلاقى چنين مى گويد:

فإنّما الأُمم، الأخلاقُ ما بقيـت *** فإنْ همُ، ذهبتْ أخلاقُهم ذهبوا

مفاد اين بيت ارزشمند اين است:

كيان ملت ها در گرو ارزش هاى اخلاقى است كه خود را با آن آراسته اند و تا ارزش هاى اخلاقى بر آنها حاكم است اين ملت ها پايدارند، و اگر روزى منقرض و نابود شوند براى اين است كه ارزش هاى اخلاقى را ناديده گرفته و دچار هرج و مرج شده اند.

در عصر عباسى، تمام بخش هاى حكمت يونانى به زبان عربى برگردانده شد و استقبال فراوان از آن به عمل آمد و مسلمانان نيز در تكميل آن كوشيدند، ولى


صفحه 12

اخلاق يونانى در نظر متفكران اسلامى كوچك ترين جلوه اى نداشت; زيرا نظام اخلاقى اسلام آن چنان بالنده و زيباست كه ديكر مكتب هاى اخلاقى در مقابل آن رنگ و بويى ندارند و لذا غالباً كتاب هاى اخلاقى پس از كتاب طهارة الأعراق ابن مسكويه، بر اساس اخلاق اسلامى نگارش يافت.

اميد است اين كتاب پيوسته نورى فرا راه جوانان اسلامى باشد.

قم، مؤسسه امام صادق (عليه السلام)

6/11/1376

برابر27 رمضان مبارك 1418

جعفر سبحانى


صفحه 13

پيش گفتار

فلاسفه و دانشمندان بزرگ جهان، در معرفى انسان بر تفكر و انديشمند بودن وى تكيه كرده و او را با تعبير «حيوان متفكر»(ناطق) ـ كه داراى عقل و ادراك است ـ معرفى نموده اند.

چنين تعريفى، از افق ديد يك فيلسوف، بسيار صحيح و استوار است; زيرا او با فكر و انديشه انسان سر و كار دارد و مى خواهد او را از طريق دعوت به تفكر، به قوانين كلى هستى، رموز آفرينش و اسرار جهان خلقت آشنا سازد و هرگز انسان جز در سايه تقويت فكر و انديشه، به اين هدف نمى رسد.

ولى اين تعريف از ديدگاه علماى اخلاق و دست اندركاران مسائل تربيتى و كارشناسان امور پرورشى، كاملاً ناقص بوده و تعريفى جامع و واقع نما نيست; زيرا اگر چه نيمى از شخصيت انسان را فكر و انديشه و عقل و خرد، تشكيل مى دهد، نيمِ ديگر شخصيت او «غرايز» و تمايلات گوناگون است كه در عين حال سركش و «مرزنشناس» است، و براى كارشناسان امور تربيتى، موضوع غرايز گوناگون انسان، بيش از تعقل و تفكر او، مورد اهميت و شايان توجه است; زيرا آنان، رهبر غرايز و تعديل كننده تمايلات ريشه دار انسان هست.

جاى ترديد نيست كه هر فردى از افراد انسان با غرايزى مانند: «حبّ ذات»، «ميل به كمال»، «استخدام ديگران»، «علاقه به مال و مقام و جمال»، «حس ترس و انتقام» و... آفريده شده است; اين غرايز كه ضامن بقاى انسان و سرچشمه هر


صفحه 14

نوع تحرك و جنبش حياتى او هست، آن چنان در روان آدمى عمق و ريشه دارند كه گاهى سرنوشت او را به دست گرفته و خط مشى زندگى او را تعيين مى نمايند و با قدرت و سركشى خيره كننده اى از نفوذ و بينايى عقل كاسته و آن را محدود مى سازند.

اين جاست كه نقش اخلاق در زندگى و لزوم رهبرى صحيح غرايز روشن شده و مسئوليت بزرگى كه بر دوش علماى اخلاق سنگينى مى كند، ارزيابى مى شود.

بزرگ ترين مسأله در زندگى جوان

مسأله اساسى در زندگى جوان، مسأله رهبرى عواطف و احساسات اوست. تعديل غريزه و بازداشتن عواطف از افراط و تفريط، از مشكلات بزرگ زندگى است، خصوصاً در دوران جوانى، كه دوره بحران غرايز و نيرومندى خواسته هاى درونى جوان است; مثلاً خشم و غضب يكى از غرايز اصيل انسانى است و نقش فعال و سازنده اى در زندگى انسان دارد و در مواقعى حافظ جان و ضامن بقاى وجود اوست; موقعى كه جان انسان به خطر مى افتد، اين غريزه به تكاپو افتاده، با بسيج كردن تمام نيروها بر ضد دشمن، جان را از خطرِ نابودى حفظ مى كند، ولى اگر همين غريزه درست رهبرى نشود، دارنده آن بسان درنده اى خواهد بود كه نامى جز مظهر خشونت و قساوت، نمى توان بر او نهاد، يا بسان چشمه اى خواهد بود كه از قله وجود انسانى سرچشمه گرفته و بر اثر نبودن مجراى صحيح، ويرانى هايى به بار خواهد آورد كه ديگر جبران پذير نيست.

شما مى توانيد هر يك از غرايز را، از قبيل: تمايلات جنسى، ميل به جمال و ثروت و مقام و... بسان خشم، تجزيه و تحليل كرده و به اين نتيجه برسيد، كه راه سعادت، تعديل احساسات و رهبرى صحيح عواطف و غرايز است و عهده دار اين مهم، همان مربيان و مسئولان اخلاق هستند.


صفحه 15

عواملى كه غرايز را كنترل مى كند:

1. علم و دانش

سقراط و ارسطو، دو دانشمند معروف يونان باستان، معتقد بودند كه رهبرى صحيح عواطف و بارور ساختن درخت «فضيلت» و «اخلاق» در نهاد انسان، در سايه علم و دانش صورت مى پذيرد، و انسان در سايه علم به خوبى ها و بدى ها، طبعاً به فضايل اخلاقى گرايش پيدا مى كند و از رذايل دورى مى جويد، و نتيجه اين مكتب اين است كه پايه هاى اخلاق را تنها «علم و دانش» تشكيل مى دهد و شعار آنان اين بود: «اخلاق در سايه علم».

جاى گفت و گو نيست كه علم و دانش، اثر مطلوبى در بهبود اخلاق مى گذارد و از افزايش بعضى از جرايم مى كاهد، ولى هرگز نمى توان اين امر را به طور كامل و قطعى پذيرفت كه علم و دانش، هميشه و در همه افراد، مهار كننده غرايز سركش است، و افرادِ بد اجتماع، همان كسانى هستند كه بهره اى از دانش نبرده اند، و در مقابل، افراد با فضيلت اجتماع را كسانى تشكيل مى دهند كه تحصيلات دبيرستانى و دانشگاهى دارند; زيرا نه تنها مشاهدات قطعى هر فرد آشنا به اجتماع، اين موضوع را تكذيب مى كند، گسترش و افزايش فساد به صورت هاى گوناگون در ميان افراد درس خوانده، براى كسى قابل انكار نيست، بلكه آمارهايى كه در جرايد جهان انتشار مى يابد، گواه محكم و استوارى بر اين موضوع است.

البته، كسى نمى گويد كه يك مهندس تحصيل كرده و يا يك دكتر درس خوانده به سان يك باديه نشين، آلوده به گناه مى گردد، بلكه او بر اثر هوشيارى خاصى كه ثمره مستقيم علم و دانش است، در صورت ضعف مبانى مذهبى، رنگ كار را دگرگون كرده، و بزرگ ترين جرم را به عناوين مختلفى انجام مى دهد.


صفحه 16

افرادى را مى شناسيم كه مى توانند درباره زيان هاى نوشابه هاى الكلى كتاب قطورى بنويسند، ولى همين اشخاص، گاهى به قدرى مست مى شوند كه روى پا بند نمى شوند; هستند كسانى كه مى توانند درباره مضرات فردى و اجتماعى قمار و رشوه و روابط نامشروع جنسى، مقالاتى بنويسند، و سمينارهايى را اداره كنند، امّا اگر زندگى آنان را مورد دقت قرار دهيم، خواهيم ديد كه از نوك پا تا فرق سر، غرق گناه و آلودگى هستند و معلومات ناشى از درس و كلاس نتوانسته آنها را از دست تمايلات سركش درونى نجات بخشد. هيچ فردى نمى تواند ادعا كند كه علم، مى تواند جلو حرص و آز را بگيرد و يا جاه طلبى را مهار كند; زيرا جهان بر اثر جاه طلبى گروهى از درس خوانده ها دوبار به خاك و خون كشيده شد، و بيش از صد ميليون انسان در جنگ هاى بين المللى اوّل و دوم تباه و نابود شدند.

برخى نام مكتب ياد شده را كه ميراث سقراط و ارسطوست، عوض كرده و «عقل» را جايگزين «علم» نموده اند و مى خواهند ادعا كنند كه در پرتو پرورش عقل و خردِ آدمى، مى توان از آمار جرايم و گناهان كاست و فضايل را در نهاد انسانى پرورش داد، در صورتى كه اين عامل از نظر نارسايى، دست كمى از عامل نخستين (علم) ندارد; زيرا عقل تا حدى مى تواند از طغيان غرايز جلوگيرى نمايد، ولى در برابر ديو شهوت، به سان كاهى است در برابر امواج كوبنده دريا، و يا چراغ كوچك و كم سويى است در برابر دره اى ظلمانى و تاريك.

غرايز انسانى به سان رودخانه است; هرگاه جريان آب رودخانه عادى باشد، با چند كاميون «شن»، مى توان جلو طغيان آن را گرفت، امّا اگر رودخانه در حال طغيان باشد، و باران شديدى بارد، سيلابى جارى مى گردد كه صدها تن شن و ماسه و... را با خود مى برد.

عقل در مواقع عادى با فروغ طبيعى خود، پهنه زندگى را روشن ساخته و


صفحه 17

انسان را از سقوط در دره نابودى باز مى دارد، امّا در مواقع طغيان غرايز، آن چنان كم فروغ مى گردد كه قوى ترين افراد هم، راه را گم كرده و سرانجام در دره مهيب غرايزِ سركش سقوط مى كنند.

2. تربيتِ منهاى مذهب

اين همان طرحى است كه «فرويد» و پيروان وى آن را روى صحنه آورده اند; آنان مى گويند: بايد مسايل اخلاقى و اصولى انسانى را از آغوش پدر و مادر و محيط كودكستان و دبستان، به صورت وظيفه اى حتمى، به كودكان آموخت، نه تنها به آنان تعليم داد، بلكه بايد آن قدر كوشش نمود كه به صورت عادت در روح و روان آنها راسخ گردد; مثلاً يكى از جرايم اجتماعى ما، روح قانون شكنى است كه در بزرگسالان رخ مى دهد; براى جلوگيرى از پيدايش اين بيمارى اخلاقى بايد كودك را در مراكز آموزشى و پرورشى، آن چنان بار آورد، كه جز عمل به قانون و احترام به آن نينديشد، و جز آن، راهى پيش روى خود نبيند، و براى رسوخ و نفوذ اين شيوه اخلاقى در روان كودك، بايد از آغاز آموزش، قوانينى در كودكستان، و دبستان طرح نمود، و آنان را به اجرا كردن آنها وادار ساخت، و مضرات مخالفت آن را نيز عملاً نشان داد.

اگر مسئولان و مربيان اطفال، با مراقبت هاى پى گير خود در تزريق فضايل اخلاقى به كودك، وارد كار شوند، اصول تربيتى در پرتو تمرين و مراقبت، به صورت عادت درآمده، و به طور خودكار تأثير مطلوبى خواهد بخشيد.

طراحان اين فكر از يك نكته غفلت ورزيده اند و آن اين كه درست است تربيت در سعادت و نموّ اصول اخلاقى در ضمير و روان كودك اثر بارز و قابل توجهى دارد، ولى مقاومت آن در برابر غرايز سركش انسانى، بسيار كم و غالباً با


صفحه 18

شكست رو به رو مى شود، و در بسيارى از مواقع به وسيله غريزه هاى «خودخواهى»، «جاه طلبى»، «تمايلات جنسى» و «تجمل پرستى» محكوم و منكوب مى گردد، و قدرت اين غرايز به قدرى زياد و ضربات آنها به قدرى شكننده است كه قدرت«تربيتِ منهاى دين» در برابر آنها، بى نهايت سست است و به درجه صفر مى رسد.

غالباً ميان خواسته هاى درونى و غريزه هاى نفسانى، و اصول اخلاقى، تضاد و اختلاف وجود دارد، و ارضاى تمايلات نفسانى فقط با زير پا نهادن اصول اخلاقى صورت مى پذيرد; زيرا درست كارى، راست گويى، فداكارى، امانت دارى، عفت و عفو و گذشت، كه از نمونه هاى بارز اصول اخلاق است، مستلزم يك سلسله محروميت ها و ناگوارى هاست. زنى كه مى خواهد عفت خود را حفظ كند، بايد از يك سلسله لذايذ صرف نظر كند; درست كارى و راست گويى، چه بسا ضررهايى به دنبال داشته باشد; عدالت و دادگرى، موجب رنجش گروهى و به خطر افتادن برخى از منافع مادى مى گردد; در اين صورت،به چه دليل شخص به اين ضررها و محروميت ها و ناگوارى ها تن در دهد; به علاوه، قدرتِ تربيت آن چنان عظيم و راسخ نيست كه انسان را به صورت يك ماشين خودكار درآورد، و ادراك و احساس نامطلوب را به كلى از او سلب كند.

البته نمى توان انكار كرد كه در صحنه مبازره، گاهى پيروزى با «تربيت» است ولى اين را نيز نمى توان انكار نمود كه در مواقع طغيان غريزه جنسى، و بيدار شدن حس ثروت اندوزى و جاه طلبى، اصول تربيت زير پا نهاده مى شود و آن چه نبايد بشود، صورت مى پذيرد.

طراح اين نظريه مدت ها از «تز» غير صحيح خود دفاع مى كرد و مدعى بود كه اخلاق مى تواند جايگزين «مذهب» گردد، و رفتار مؤدبانه ملت هاى غرب را


صفحه 19

دستاويز خود قرار داده و اصرار مىورزيد كه ديگر غرب، پس از برخوردارى از يك تربيت انسانى، نيازى به تعاليم آسمانى ندارد، ولى چيزى نگذشت كه به اشتباه خود پى برد، و جنگ وحشيانه جهانى اوّل كه منجر به نابودى ده ميليون نفر و ويرانى قاره اروپا به وسيله همان انسان هاى به ظاهر مؤدب مغرب زمين گرديده، او را از اين خواب سنگين و گران بيدار ساخت و صريحاً اعتراف كرد: درك و شعور انسانى به آن پايه نرسيده كه «اخلاق» را به جاى «مذهب» و «تربيت» را به جاى «دين» بپذيرد.

و هر چه هم كه زمان گامى به پيش مى نهد، به خوى روشن مى گردد كه آرزوى جايگزين شدن «اخلاق» به جاى «دين» هرگز جامه عمل به خود نخواهد پوشيد.

اخلاق انتفاعى

اخلاق رايج در غرب، همان اخلاق انتفاعى مادى است كه اساس آن را نوشته هاى «ديل كارنگى» تشكيل مى دهد و ريشه آن همان اخلاق يونانى است كه امتيازات و مشخصات آن را بيان خواهيم كرد.

اصول و روح تعليمات يك چنين مكتب اخلاق، نوعى استثمار مؤدبانه است; يعنى چه كنيم كه درآمد مادى ما بيش تر شود، و موقعيت ما در اذهان مردم مستحكم گردد.

انسان پس از بررسى اين كتاب ها مطمئن مى گردد كه اگر ملل غرب، خود را به بسيارى از اصول اخلاقى آراسته اند، مثلاً از دروغ پرهيز مى كنند، و در داد و ستد نيرنگ ندارند، براى اين است كه اين صفات به صورت ابزار انتفاعى تلقى شده و موجب رونق بازار و به گردش در آمدن چرخ هاى اقتصادى آنان است و اگر روزى نفع خود را در ضد آن ببينند، فوراً اين قيافه را عوض كرده و چهره واقعى خود را نشان


صفحه 20

مى دهند.

اين خود نوعى انحراف از كمال انسانى است كه اخلاق را براى آن بخواهيم كه منافع مادى ما را تأمين كند، و از ابزار زندگى و مايه رونق اقتصاد باشد، نه از اين نظر كه خود مطلوبيتى اصيل و طبيعى دارد.

3. اخلاق متكى به مذهب

اخلاق متكى به مذهب به طورى كه عقايد مذهبى و اعتقاد به پاداش و كيفرهاى روز بازپسين، مجرى و پشتوانه اصول اخلاقى باشند، راهى است كه آيين هاى آسمانى و بالأخص آيين مقدس اسلام آن را انتخاب كرده و در طول چهارده قرن، نتايج درخشانى داده است.

اعتقاد به خدايى كه از درون و برون انسان آگاه است، خدايى كه در زمين و آسمان چيزى بر او مخفى و پنهان نيست، خدايى كه از تعداد «اتم هاى بى شمار جهان» و مولكول هاى اجسام آگاه است، خدايى كه حكمران و داور روز بازپسين است، و در آن روز، پرونده اعمال انسان را كه به وسيله فرشتگانى مصون از اشتباه و خطا و پيراسته از اغراض مادى تنظيم شده، باز مى گشايد و حتى به اين نيز اكتفا نمى كند، بلكه صورت واقعى كردارهاى ما را به قدرت بى پايان خود به ما نشان مى دهد و تمام اعضاى بدن ما را با اراده شكست ناپذير خود به سخن درآورده، و بر اعمال ما گواه مى گيرد. سپس هر فردى را به پاداش و كيفر خود مى رساند و....(1) چنين اعتقاد راسخ و استوارى، بزرگ ترين پشتوانه اخلاق، و طبيعى ترين ضامن اجراى اصول انسانى است، و در حقيقت گران بهاترين گنجينه و ارزنده ترين


1 . اين جمله ها مضامين آيات قرآنى است كه در سوره هاى مختلفى از جمله: لقمان(31) آيه16، سبأ(34) آيه 4 و زلزله(99) آيه هاى 7 و 8 وارد شده است.

صفحه 21

سرمايه اى است كه از رهبران بزرگ آسمانى به يادگار مانده است و بايد به عنوان يك ميراث گران قيمت از آن حمايت نماييم.

قدرت ايمان به خدا و اعتقاد به كيفرهاى روز بازپسين، گاهى به درجه اى مى رسد، كه انسان را در برابر گناه و آلودگى «بيمه» مى كند و انسان خطاكار را به صورت يك عنصر ملكوتى و يك فرد معصوم درمى آورد.

قدرت ايمان در كنترل انسان چنان است كه اگر فرد با ايمان، روزى بر خلاف مقتضاى ايمان رفتار كند، و در صحنه مبارزه با عواطف و غرايز، دچار شكست گردد، فوراً به فكر جبران شكست، افتاده و راه ندامت و پشيمانى از آلودگى را، در پيش مى گيـرد و بـراى محـو آثار گناه، بـدون آن كـه مأمـوران قضـايى او را تعقيب نمايند، خود را به محكمه قضايى دين معرفى مى كند و از رئيس دادگاه، جداً درخواست مى نمايد كيفر خواست و يا حكم الهى را درباره او اجرا كند و سرانجام، به صورت يك فرد پاك و سبكبار، گام به سرزمين رستاخيز بگذارد.(1)

رسالت اخلاقى اسلام

اسلام با برنامه هاى متنوع اجتماعى و اقتصادى و سياسى و اخلاقى خود، پا به عرصه اجتماع نهاد و در ضمن پى ريزى نهضتى همه جانبه، مكتبى اصيل و ارزنده، و اصولى كاملاً نوين و خلاّق و سازنده به وجود آورد.

اسلام به اصول اخلاقى و نقش تربيت به ديده احترام نگريسته و آن را يكى از وظايف خطير پيامبر اسلام شمرده است و از نظر اهميت شايانى كه موضوع «تربيت»


1 . در صفحات تاريخ قضاوت در اسلام، شواهد زيادى بر اين موضوع وجود دارد كه براى رعايت اختصار، از نقل و تفصيل آنها خوددارى مى شود.

صفحه 22

دارد، در قرآن مجيد(1) آن را مقدم بر «تعليم» ذكر مى كند و از اين طريق مى خواهد به مسئولان اجتماع اعلام كند كه موضوع «پرورش» مهم تر از موضوع «آموزش» است و بايد شعار مسئولان جامعه، در رهبرى اجتماعى و تأمين سعادت آن ، پرورش و آموزش باشد; زيرا تا زمانى كه پرورش سالم و مطلوب نباشد، آموزش به نتيجه قابل توجهى نخواهد رسيد.

امتيازات اخلاق اسلامى

پيش از بعثت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)، «اخلاق يونانى» مدت ها بر جامعه هاى متمدن علمى آن روزگار حكومت مى كرد. پس از نقل و ترجمه كتب علمى و اخلاقى يونان، اصول اين اخلاق به طور دربست و دست نخورده وارد محافل علمى مسلمانان گرديد و گروهى از دانشمندان اسلام به بسط و تكميل آن پرداختند و رسايل و كتاب هايى را درباره آن نوشتند.

بهترين كتابى كه نمايشگر ارزش واقعى مكتب اخلاقى يونان است، همان كتاب «تهذيب الاخلاق وتطهير الاعراق» ابوعلى احمد بن محمد بن مسكويه(متوفاى سال 431هـ) است. در ارزش و اهميت اين كتاب، كافى است كه مرحوم محقّق طوسى اشعارى در توصيف آن سروده و نخستين بيت آن اين است.

بنفسى كتاباً حاز كلّ فضيلة *** وصار لتكميل البرية ضامنا(2)

پس از اين كتاب، مبين ارزش واقعى اخلاق يونانى، همان كتاب «اخلاق


1 . چنان كه مى فرمايد: (وَيُزَكّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَة); «آنها را از ناپاكى ها و آلودگيها پاك مى گرداند(تربيت) و كتاب آسمانى و حكمت به آنها مى آموزد(تعليم).» «جمعه(62) آيه 2».
2 . تأسيس الشيعة الكرام لعلوم الإسلام، ص 411.

صفحه 23

ناصرى» نگارش مرحوم خواجه نصيرالدين طوسى است كه آن را بر اساس و منوال اخلاق يونانى نگاشته است.

نقص روشن مكتب اخلاق يونانى اين است كه اصول اخلاقى را بر پايه منافع زودگذر مادى و تفسير و تحليل كرده است; مثلاً مى گويد: اگر اين شيوه اخلاقى را به كار ببنديم، «نام نيك» و «ذكر جميل» در اجتماع پيدا مى كنيم. ولى از جنبه هاى معنوى و اخروى،. كاملاً غفلت ورزيده، و به سان اخلاق ماترياليستى كه بيش از آن كه هدف از آن، تهذيب نفس و روان باشد، مقصود، تأمين زندگى براى نفوذ در اجتماع است.

«اخلاق عرفانى» درست نقطه مقابل «اخلاق يونانى» است و از مزايايى برخوردار است، ولى هرگز جنبه سازندگى و تحرك ندارد و برخى از قسمت هاى آن را نمى توان به عموم مردم عرضه نمود و براى جوانى كه تشنه مكتبى است كه در عين اين كه او را با فضايل آراسته سازد، راه و رسم زندگى را نيز به او بياموزد، جاذبه اى ندارد.

مكتب اصيل و مطمئن و در عين حال جامع و خلاّق، همان مكتب اخلاقى قرآن و اسلام است كه از همه مزاياى مادى و معنوى به طور كامل برخوردار مى باشد; ولى مشروط بر اين كه به دور از هر نوع پيرايه، تبيين و عرضه گردد. در برخى از كتب كه تحت عنوان اخلاق اسلامى تأليف شده اند، يك سلسله دستورات به چشم مى خورد كه هرگز با اصول تعاليم اسلام سازگار نيست و پس از دقت و بررسى، روشن مى شود كه همه آنها نتيجه گيرى هاى شخصى و برداشت هاى خاص خود مؤلفان است و ربطى به اصول اخلاقى اسلام ندارد.

مثلاً كتاب احياء العلوم (تأليف غزالى، متوفاى سال 505هـ) يكى از جامع ترين كتب اخلاقى است، و شايد در مجموع ادوار اسلامى، كتابى به اين


صفحه 24

جامعت نوشته نشده باشد; ولى متأسفانه در تحليل برخى از موضوعات اخلاقى، مطالبى در آن به چشم مى خورد كه هرگز با روح تعاليم اسلامى سازگار نيست.

مرحوم محمد محسن فيض (متوفاى سال 1091هـ) اين كتاب را از بسيارى از زوايد، پيراسته و با افزودن بسيارى از روايات پيشوايان اسلام، آن را به صورت كتابى به نام «المحجة البيضاء فى تهذيب الاحياء» درآورده است و اين كتاب در هشت مجلد، به طور مكرر چاپ شده است.

لزوم يك نهضت اخلاقى

هيچ فرد با وجدانى ـ اعم از مذهبى و غير مذهبى ـ نمى تواند در برابر گسترش فساد در ميان عناصر سازنده اجتماع(نسل جوان) بى توجه باشد و در خود احساس مسئوليت نكند; چرا كه اين امر، هشدارى است به مسئولان و مربيان، كه هرچه زودتر به فكر چاره افتند و اين نسل را از سقوط در دره نابودى نجات بخشند.

از اين نظر، چاره اى جز اين نيست كه با تقويت مبانى ايمان و تحكيم اصول اعتقادى، زمينه را براى رشد اخلاق آماده نموده، و با رهبرى هاى صحيح و استفاده از امكانات موجود، در تهذيب اخلاق اجتماع بكوشيم و در كنار تشكيل مجالس مذهبى و برپايى سمينارها، و بررسى علل گسترش فساد، دست به نشر يك سلسله كتب اخلاقى بزنيم كه با روح زمان و افق فكر جوانان، كاملاً مطابق باشد; زيرا بيش تر كتاب هاى اخلاقى، طورى نوشته شده اند كه با روح و سطح معلومات جوانان ما وفق نمى دهند و چه بسا خواننده پس از خواندن قسمتى از آنها با خستگى و ملالت، آنها را كنار نهد.

نگارنده براى كمك به اين هدف عالى انسانى، سوره حجرات را كه مشتمل بر بسيارى از اصول اخلاقى و اجتماعى اسلام مى باشد، مورد بحث قرار داده و اصولى


صفحه 25

را كه در اين سوره مطرح شده است، به طورى كه اكثر طبقات بتوانند از آن بهره ببرند، تجزيه و تحليل نموده است. اميد است اين كتاب كمك ناچيزى به اين هدف بكند.

به اميد روزى كه دانشمندان بزرگ اسلام، مجموع آيات مربوط به اخلاق را استخراج نموده و با نظم و ترتيب خاصى، به شرح و تفسير آنها بپردازند.(1)

اين مطلب نيز ناگفته نماند كه قسمتى از اين كتاب قبلاً در مجله وزين علمى ـ دينى «مكتب اسلام»، در بخش تفسير به چاپ رسيده است و فعلاً به صورت كامل ترى به خوانندگان گرامى تقديم مى گردد.

قم ـ حوزه علميّه

هيجدهم دى ماه 1359

برابر با دهم ذى القعدة الحرام1390

جعفر سبحانى


1 . اگر چه اين كار تا آن جا كه نگارنده اطلاع دارد، به طور مختصر به وسيله دو تن از نويسندگان گرامى صورت گرفته و دو كتاب تحت عنوان: اخلاق از نظر قرآن و اخلاق قرآن انتشار يافته است.

صفحه 26

صفحه 27

1. مشخصات سوره

اين سوره چه اهدافى را تعقيب مى كند؟

هدف سوره، تشريح يك سلسله دستورات زنده و ارزنده اخلاقى و اجتماعى است كه پديد آورنده مدينه فاضله واقعى، و سازنده جامعه اى پاك و به دور از هرگونه اخلاق نكوهيده، مى باشد.

شماره آيه هاى اين سوره، به اتفاق مفسران، هيجده آيه است و با بيانات روشن مخصوص به خود، يك رشته دستورهاى جامع و سودمندى براى تهذيب روح و روان مطرح مى كند و اگر اين قيود و روش هاى اخلاقى در هر محيطى عملى گردد، محيطى آرام و مملوّ از لطف و صفا و دور از هر گونه رذيله اخلاقى به وجود مى آيد.

اين سوره، دورنمايى از جامعه پاك و بى آلايشى را در نظر ما ترسيم مى كند كه در آن جا زبان و گوش افراد و حتى انديشه و خيال آنان آزادى مطلق ندارد، كه هر چه بخواهند، بگويند و هر چه بخواهند، بشنوند و هر كارى را درباره هر فردى بخواهند انجام دهند. اينك به طور اجمال فهرست بسيارى از دستورهايى را كه در اين سوره وارد شده است، مى آوريم:


صفحه 28

1. اين سوره، نخستين دستور خود را با طرح مسأله انضباط شديد در برابر خدا و رسول او آغاز مى كند و منظور از اين انضباط، اين است كه مسلمانان، تشريع و تقنين را از آن خدا بدانند، و دستگاه قانون گذارى را بازيچه تمايلات و خواسته هاى خود نسازند.

2. به افراد با ايمان دستور مى دهد كه چگونه با پيشواى خود سخن بگويند.

3. به افراد با ايمان دستور مى دهد كه شهادت و گواهى كسانى را كه در ميان آنها به فسق و آلودگى معروف هستند و از گناه پروا ندارند، قبول نكنند و از هر نوع شايعه سازى پرهيز نمايند.

4. افكار عمومى در برابر دستور پيامبر معصوم، بى ارزش است.

5. هر فردى داراى وجدان اخلاقى است.

6. بر هر فرد مسلمانى لازم است كه در راه صلح كوشش نمايد، و براى تحقق اين آرمان، ضد ستمگر قيام كند تا آن كه حق مظلوم را از او بستاند.

7. همه مسلمانان با يكديگر برادر و برابرند و بايد كوشش كنند كه در ميان آنها صلح و صفا برقرار باشد.

8. هيچ فرد مسلمانى حق ندارد مسلمان ديگرى را مسخره كند.

9. عيب جويى در آيين اسلام ممنوع است.

10. هيچ فرد با ايمانى حق ندارد برادر با ايمان خود را با القاب بد صدا بزند.

11. بدگمانى در حق برادر مؤمن حرام است.

12. جاسوسى و دخالت در امور نهانى مردم اكيداً ممنوع است.

13. بدگويى پشت سر مسلمان، از گناهان بزرگ است.

14. در اين سوره به مسأله تبعيضات نژادى خاتمه داده شده است و ملاك برترى، فضيلت و تقوا و پرهيزگارى و اجتناب از گناه شمرده شده است.


صفحه 29

پس از اين چهارده دستور، يك سلسله مطالب ديگر مطرح شده، كه تفسير هر كدام در بخش خود خواهد آمد.

آيا با ملاحظه اين دستورات، برترى مكتب اخلاقى قرآن بر ساير مكتب هاى اخلاقى جهان روشن و هويدا نمى گردد؟

اين سوره مدنى است نه مكى

سوره هاى مكى و مدنى را از دو راه مى توان شناخت:

1. روايات و احاديثى كه محل نزول سوره را معين مى كند.

2. غور و تدبر در مضامين آيات سوره، كه غالباً مى تواند سندى گويا، بر مكى و مدنى بودن سوره و آيه هاى آن گردد.

از آن جا كه مكه و مدينه داراى دو محيط مختلف بودند و بر هر كدام افكار گوناگونى حكومت مى نمود، و اسلام در هر يك از دو نقطه، با مسائل و مشكلات خاصى رو به رو بود، به همين جهت، پس از آشنايى با طرز تفكر و مسائل محيط و بررسى مضامين آيات سوره، مى توان محل نزول سوره ها و آيه ها را به دست آورد; مثلاً، محيط مكه مركز شرك و بت پرستان بود; يهود و نصارا در آن جا نفوذ نداشتند و افراد با ايمان در آن جا در اقليت بودند. موضوع جهاد و مبارزه در آن جا مطرح نبود و پيامبر غالباً با بت پرستان سر و كار داشت و نقطه اختلاف پيامبر با مشركان در مسئله توحيد و يگانگى خدا و تجديد حيات و زندگى در روز رستاخيز بود.

بنابراين، آياتى كه محور بحث در آنها، مسئله مبدأ و معاد و نكوهش شرك و بيان سرگذشت ملت هايى كه بر اثر نافرمانى خدا و رسول او گرفتار خشم گرديده اند، باشد، غالباً در مكه نازل شده است، ولى محيط مدينه، محيط ايمان و تقوا، مركز نفوذ اهل كتاب و بالاخص طوايف يهود، زادگاه جوانان و قهرمانان دلاور


صفحه 30

اسلام به شمار مى رفت و محيطى بود كه مسلمانان در آن جا مسائل اصولى را پشت سر گذارده بودند و نوبت آن رسيده بود كه به يك سلسله وظايف عملى و دستورات اجتماعى و اخلاقى (مانند: نماز و روزه و زكات و...) متوجه شوند. بر همين اساس،آياتى كه درباره تورات و انجيل و عقايد اهل كتاب و شرح وقايع نبردها و جنگ هاى مسلمانان با اهل كتاب و مشركان نازل گشته و يا متضمن اصول اخلاقى و دستورهاى مذهبى، از واجبات و مستحبات است، همگى مدنى بوده و به اصطلاح پس از مهاجرت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) از مكه به مدينه نازل شده اند(1); زيرا در محيط مدينه، سر و كار پيامبر با انصار و طوايفى بود، كه تدريجاً اسلام مى آوردند; ديگر موقعيت ايجاب نمى كرد كه آن حضرت درباره نكوهش بت ها و بت پرستان، سخن بگويد.

بنابراين، بايد آيات اين سوره را مدنى بدانيم; زيرا علاوه بر اين كه همه مفسران اتّفاق نظر دارند كه آيات اين سوره مدنى است ـ و فقط از ابن عباس نقل شده كه به نظر وى، سيزدهمين آيه اين سوره در مكّه نازل گرديده است ـ مضامين آيات گواه زنده بر مدنى بودن آن مى باشد; زيرا محيط مكه براى طرح چنين مسائل اخلاقى متناسب نبود; هنوز آنان در مسائل اساسى اسلام (مبدأ و معاد) ترديد داشتند، و نبوت پيامبر را تصديق نكرده و به رسالت جهانى او ايمان نياورده بودند; در چنين محيطى، هرگز موقعيتى فراهم نبود كه پيامبر درباره مسائل اخلاقى، مانند: سوء ظن و غيبت سخن بگويد.


1 . آياتى كه در «حجة الوداع» ، در مكه بر پيامبر نازل شده، اصطلاحاً مدنى است، اگر چه در سرزمين مدينه نازل نشده است; زيرا معيار مدنى بودن آيه ها، اين است كه پس از مهاجرت به مدينه نازل شده باشد و ما با ملاحظه همين مطلب، اين اصطلاح را در عبارات فوق متذكر شديم.

صفحه 31

گذشته از اين، مخاطب اين سوره، مؤمنان هستند و خداوند، اين سوره را با عبارت:(يا أَيُّها الَّذِينَ آمَنُوا) آغاز نموده، و تا آخر سوره ـ به جز در يك مورد ـ روى افراد با ايمان تكيه كرده است; اينها نشانه هايى قطعى بر مدنى بودن سوره است.


صفحه 32

صفحه 33

2. انضباط اسلامى

1.(بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم* يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَىِ اللّه وَرَسُولِهِ وَاتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ سَمِيعٌ عَليمٌ)
.

«اى افراد با ايمان!( در هيچ موردى) بر خدا و پيامبر او سبقت نگيريد و از (مخالفت) خدا بپرهيزيد; خداوند شنوا و دانا است».

هدف آيه، ايجاد روحيه انضباط اسلامى، در همه افراد با ايمان است; انضباطى كه آنان را از هر نوع تقدّم و پيشى گرفتن بر خدا و پيامبر وى باز دارد و از ايجاد هر نوع ترديد و دو دلى، در دستورات او جلوگيرى كند. روح و حقيقت انضباط اسلامى اين است كه همه افراد بايد احكام و قوانين و حقوق فردى و اجتماعى را از يك نقطه الهام بگيرند، و از يك سرچشمه زلال سيراب شوند، و از يك فكر كه از همه فكرها برتر و بالاتر است، پيروى نمايند.

چرا؟ زيرا شخصى كه بايد دستگاه تقنين و تشريع را به گوش درآورد، در درجه نخست بايد يك انسان شناس كامل باشد و از تمام اسرار و رموز و ريزه كارى هاى نهانى انسان و روحيات او آگاه و مطّلع باشد و هيچ نقطه مبهم و مرموزى در زندگى انسان هايى كه براى آنان قانون وضع مى كند، براى او باقى


صفحه 34

نماند; از اين گذشته از هرگونه گناه و لغزش مصون باشد، و هيچ گونه منافعى در اجتماع نداشته باشد تا منافع شخصى، فكر او را تحت الشعاع قرار ندهد و در وضع قوانين، از مصلحت شخصى پيروى نكند و شخصى با اين خصوصيات، جز پروردگار جهان كسى نيست; زيرا او است كه از تمام اسرار درونى و برونى ما آگاه است; او است كه از هرگونه لغزش و اشتباه مصون است و كوچك ترين سودى در اجتماع ندارد. بنابراين، بايد تمام افراد با ايمان در برابر چنين مقامى انضباط داشته باشند و اراده خود را بر تشريع او مقدّم ندارند، و همه از آن جا الهام بگيرند و اگر ما اين انضباط شديد را از دست داديم و دستگاه قانون گذارى را تابع خواسته هاى باطنى خود قرار داديم، در صحنه زندگى به سان ارتشى خواهيم بود كه فرماندهى واحدى نداشته باشد، و چنين ارتشى هر چند هم مجهز و آماده باشد، ولى از آن جا كه فرماندهان مختلفى دارد، آن چنان دچار هرج و مرج مى شود كه در اندك زمانى زير فشار قدرت دشمن، نابود مى گردد.

صحنه زندگى درست مانند جبهه جنگ است و تمايلات و خواسته هاى هر فرد و يا هر طبقه و گروهى، مانند مراكز فرماندهى است و اختلاف مراكز فرماندهى، افراد را در كشمكش عجيبى قرار مى دهد و آنان را آن چنان دچار هرج و مرج مى گرداند كه حقوق و عدالت از ميان مى رود.

خداوند، لزوم پاى بندى به چنين انضباط شديدى را در اين سوره با اين جمله بيان كرده است:

(لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَىِ اللّه وَرَسُولِهِ).

«در حكم حوادث و وقايع بر خدا و رسول او پيشى نگيريد».

سپس در آيه هفتم بر عصمت پيامبر از لغزش و اشتباه تكيه كرده و مى فرمايد:


صفحه 35

(وَاعْلَمُوا أَنَّ فيكُمْ رَسُولَ اللّهِ لَوْ يُطيعُكُمْ فِى كَثير مِنَ الأَمْرِ لَعَنِتُّمْ).

«بدانيد پيامبر خدا در ميان شما است; اگر در بسيارى از امور از شما پيروى كند، به زحمت مى افتيد».

يعنى ، از آن جا كه پيامبر از سرچشمه وحى الهام مى گيرد، كوچك ترين خطايى در رهبرى او نخواهد بود، ولى اگر او از شما پيروى نمايد، از آن جا كه شما گرفتار تمايلات و خواسته هاى شخصى هستيد، چه بسا دانسته يا ندانسته در ضرر مى افتيد; بنابراين، ما در صورتى كه يك جامعه مؤمن و مسلمانان واقعى خواهيم بود كه جمله (لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَىِ اللّهِ وَرَسُولِهِ)را سرمشق زندگى خود قرار دهيم.

نمونه هايى از سبقت بر خدا و پيامبر او

بسيارى از افراد با ايمان ، در اصلِ تشريع قانون گذارى، انضباط ياد شده را مراعات مى كنند و بدون موافقت نظر اسلام، حكم نكرده و نظر نمى دهند، ولى همين افراد، با اِعمالِ سليقه هاى شخصى و محلىِ خود در عمل به احكام آسمانى، بر خدا و رسول او سبقت گرفته و دستور (لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَىِ اللّهِ وَرَسُولِهِ)را ناديده مى گيرند، و گاهى بر پايه خيالات نفسانى و يا تحت تأثير محيط، به افكار و سليقه هاى شخصى ـ كه مخالف صريح دستور شرع است ـ رنگ قدس و تقوا داده، و آن را بر فرمان آسمانى مقدم مى دارند.

آفت ما مسلمانان،بيش تر در اين گونه سبقت جويى ها است، كه حاضر نيستيم حق و حقيقت را به دور از هرگونه پيرايه، مورد عمل قرار دهيم; ما اكنون مى توانيم نمونه هايى از اين سبقت جويى را كه در واقع، مقدم شمردن سليقه، بر دستور شرع انور، يا ترس از تفسيق و تكفير گروهى است، بشماريم، ولى براى


صفحه 36

اختصار، نمونه هايى از اين اعمال سليقه ها را كه در صدر اسلام اتفاق افتاده، بيان مى نماييم و مثال هاى مناسب زمان حاضر را به خود خوانندگان واگذار مى كنيم:

* در ماه مبارك رمضان يكى از سال هاى هجرت، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) با عده اى از اصحاب خود به سوى مكه حركت كردند; وقتى به «كراع الغميم» رسيدند، آن حضرت ظرف آبى خواست و روزه خود را ميان دو نماز ظهر و عصر شكست و دستور داد كه ديگران نيز افطار كنند; زيرا خداوند روزه را بر غير مسافر قرار داده است، ولى دسته اى مقدس نما تصور كردند كه اگر با حالت روزه مسافرت كنند، اجر بيش ترى خواهند داشت; آنان خيال نفسانى خود را بر دستور پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)مقدم داشتند و به حالت روزه باقى ماندند، و پيامبر نام اين دسته را «جمعيت گناهكار» ناميد.(1)

بزرگ ترين آفت براى اين افراد همين بود كه در آن لحظه كه به سوى جهاد فى سبييل اللّه مى رفتند، از يك نقطه الهام نگيرند و هر دسته اى از فرماندهى خاص پيروى كند.

* در دوران عرب جاهلى، ازدواج با همسرِ پسر خوانده، پس از طلاق بر انسان حرام بود; خداوند براى كوبيدن اين سنت غلط دستور داد كه پيامبر عملاً اين سد را بشكند وبا زينب مطلَّقه پسر خوانده خود «زيد» ازدواج نمايد; پيامبر با زينب ازدواج كرد; برخى از افراد با ايمان، با اين كه مى دانستند افعال و اقوال پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بى ملاك نيست و او در تمام اين قسمت ها از عالم وحى الهام مى گيرد، شروع به انتقاد كرده، در گوشه و كنار، ازدواج پيامبر را ازدواجى غير قانونى شمردند.

انگيزه آنها بر اين انتقاد، همان افكار محلى و سليقه هاى شخصى موروثى بود، كه ازدواج با همسرِ پسر خوانده را يك عمل نامشروع جلوه مى داد; قرآن در


1 . «سمّاهمْ رسول اللّه عصاة»(وسائل الشيعه، ج7، ص 125).

صفحه 37

تخطئه و كوبيدن اين گونه انتقادهاى نا به جا ـ كه حاكى از عدم ايمان به حقيقت نبوت و شرع انور است ـ در سوره احزاب آياتى دارد كه به نقل و ترجمه يكى از آنها اكتفا مى كنيم:(1)

(وَمَا كانَ لِمُؤْمِن وَلا مْؤمِنَة إِذا قَضَى اللّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ يَعصِ اللّه وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبيناً).(2)

«هنگامى كه خدا و رسول او دستورى دادند، براى مردان و زنان با ايمان جاى اعتراض و اختيار نيست; هر كس خدا و رسول او را نافرمانى كند، آشكارا گمراه شده است».

مرحوم طبرسى مى فرمايد: منظور از جمله (لا تُقَدِّمُوا...) يك معناى وسيعى است حاكى از آن كه افراد با ايمان بايد در هيچ كارى و مطلبى بر خدا و پيامبر او سبقت نگيرند، و آن چه ما آن را تشريح كرديم، در حقيقت مصداقى از اين معناى وسيع بود.

اسلام واقعى همان تسليم است

اسلام واقعى همان حالت تسليم در برابر خدا است; حتى امير مؤمنان(عليه السلام)در معرفى حقيقت اسلام، به يك جمله اكتفا مى كند و مى فرمايد: «اسلام همان تسليم در برابر دستورات خدا است»(3); يعنى مسلمان واقعى كسى است كه همه فرمان هاى خدا را ـ خواه به سود او تمام گردد يا به زيان او، خواه مطابق خواسته


1 . رك: احزاب(33) آيه 4، 5، 36 و 40.
2 . همان، آيه 36.
3 . «الإسلام هو التسليم»(نهج البلاغه، حكمت 125).

صفحه 38

درونى او باشد، يا مخالف آن ـ براى خاطر خدا، و به منظور كسب رضاى او انجام دهد; ولى گروهى كه اين حالت در آنها نيست، در صورتى سنگ دين و مذهب را به سينه مى زنند كه دين را حافظ منافع خود ببينند; يعنى هر موقع كه آيين و مذهب را مطابق خواسته هاى درونى خود تشخيص دهند، جانانه از اسلام و مذهب دفاع مى كنند، ولى وقتى آن را مخالف منافع و تمايلات خود تشخيص دادند، به بهانه هاى مختلفى از آن شانه خالى مى نمايند; در چنين افرادى، تسليم واقعى كه اساس و ريشه اسلام است وجود ندارد، چنان كه در داستان زير اين حقيقت به خوبى منعكس است:

* تميم بن جراشه با گروهى به نمايندگى از طرف قبيله «ثقيف» رهسپار مدينه شدند، و آمادگى قبيله خود را براى پذيرفتن اسلام تحت شرايطى اعلام كردند; پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: شروط خود را بنويسيد تا ببينيم. آنان در نوشتن شروط، به على(عليه السلام) مراجعه كردند و درخواست نمودند كه على(عليه السلام)قراردادى را به شرح زير تنظيم كند:

قبيله ثقيف با يك سلسله شرايطى اسلام مى آورند كه ربا و زنا براى آنان حلال باشد و پيامبر، آنان را از خواندن نماز معاف بدارد، على(عليه السلام) از نوشتن چنين قراردادى خوددارى كرد. آنان به خالد بن سعيد بن عاص مراجعه كردند; او صورت قرارداد را تنظيم كرد. وقتى نامه را خدمت پيامبر بردند و براى او خواندند، سخت ناراحت شد و با انگشت خود نامه را تغيير داد، سپس نامه را امضا نمود.(1)

با توجه به حديث ياد شده از اميرمؤمنان(عليه السلام) در باره اسلام ، چنين افرادى، فاقد اسلام واقعى، كه همان تسليم مطلق در برابر حق است ـ مى باشند; آنان اسلام را از آن نظر مى خواهند كه با شهوات و تمايلات آنها سازگار باشد، و در غير اين صورت آن را از صحنه زندگى طرد مى نمايند.


1 . ابن اثير، اسد الغابة، ج1، ص 216.

صفحه 39

ابن هشام نقل مى كند كه آنان از پيامبر درخواست كردند كه بزرگ ترين بت آنها «لات» تا سه سال شكسته نشود و بزرگ ترين فريضه الهى (نماز) از آنان برداشته شود، پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: يك لحظه هم اجازه نمى دهم بت قبيله، مورد پرستش قرار گيرد و (آيينى) هم كه در آن، نماز و ارتباط با خدا، و مراسم بندگى نباشد، پيكر بى روحى است كه حاصلى در بر ندارد.(1)

* شگفت انگيزتر از همه، اعتراضى بود از طرف برخى از ياران رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)به افرادى كه از احرام درآمده و با زنان خود نزديكى كرده، و قطرت آب غسل از صورت آنها مى ريخت; آنان به ايشان مى گفتند: آيا شرم نمى كنيد كه رسول خدا در حال احرام باشد، و شما از احرام بيرون آييد و آب غسل از سر و صورت شما فرو ريزد؟ پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) از شنيدن اين سخن، سخت ناراحت شد و فرمود: من خود گفتم كه چنين كنند، و اگر من نيز قربانى همراه خود نمى آوردم، مانند آنها از احرام بيرون مى آمدم.(2)

بزرگ ترين آفت و شديدترين ضربه بر پيكر آيين الهى اين است كه بشر خطاكار، سليقه هاى شخصى خود را جزء دين قرار دهد و نتواند آيين خدا را از آنها پيراسته سازد; ما در طول زندگى خود چه حرام هايى را ديديم كه بعداً به صورت حلال درآمدند، چه محدوديت هايى را مشاهده كرديم كه بعداً به دست خود همان كسانى كه آنها را به وجود آورده بودند، شكسته شده همه اين نوع دخل و تصرف ها در آيين خدا از يك نقطه سرچشمه مى گيرد، و آن اين كه در ما، انضباط اسلامى به مفهوم واقعى، كه جمله (لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَى اللّهِ وَرَسُولِه)گوياى آن است، پيامبر عالى قدر اسلام در سال حجة الوداع، پس از آن كه از سعى ميان صفا و مروه فارغ گرديد، رو به زايران خانه خدا كرد و فرمود: كسانى كه قربانى همراه خود نياورده اند،


1 . سيره ابن هشام، ج2، ص 540.
2 . بحار، ج2، ص 386.

صفحه 40

با كوتاه كردن مو و يا گرفتن ناخن از احرام خارج شوند، ولى كسانى كه مانند من قربانى همراه خود آورده اند، بايد به حالت احرام باقى بمانند، تا لحظه اى كه قربانى خود را در «منا» سر ببرند.

اين كار بر گروهى سخت و گران آمد ، و عذر آنان اين بود كه براى ما گوارا نيست كه پيامبر در حال احرام باشد و ما از احرام خارج شويم و چيزهايى كه بر او حرام است، براى ما جايز و حلال گردد. و گاهى مى گفتند: صحيح نيست، ما جزء زايران خانه خدا باشيم و قطرت آب غسل، از سر و گردن ما فرو بريزد.

ديدگان پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به «عمر» افتاد كه در حالت احرام باقى بود، و به او گفت: آيا همراه خود قربانى آورده اى؟! گفت: نه، فرمود: چرا از احرام خارج نشدى؟

وى گفت: براى من گوارا نيست كه از احرام خارج شوم، ولى شما به همان حالت احرام بمانيد، پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: تو نه حالا، بلكه تا روز مرگ به همين عقيده باقى خواهى ماند.

پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) از ترديد و دو دلى مردم ناراحت شد و گفت: «لَوْ كُنْتُ اِسْتَقْبَلْتُ مِنْ أَمرى ما استَدْبَرْتُ، لَفَعَلْتُ كَما أَمَرْتُكُم» اگر آنچه را كه پشت سر نهادم پيش بينى مى كردم، مانند شما بدون اين كه قربانى همراه داشته باشم، به زيارت خانه خدا مى آمدم، امّا چه كنم، من قربانى همراه خود آورده ام و به فرمان خدا: (حَتّى يَبْلُغَ الْهَدْىُ مَحِلَّه)(1) بايد در حال احرام بمانم، تا روز منا، قربانى خود را در قربانگاه منا سر ببرم، ولى هر كسى كه قربانى همراه نياورده، بايد از احرام خارج شود و آنچه را كه انجام داده است، عمره محسوب نمايد و بعداً براى حج، احرام ببندد.(2)


1 . به حال احرام باقى بمانيد تا اين كه قربانى را در محل خود، «منا» سر ببريد.
2 . بحار، ج21، ص 319; مرحوم فيض كاشانى در وافى (ج8، ص 32) كلام پيامبر را به گونه ديگرى تفسير نموده است.

صفحه 41

ما در اين جا چهار نوع از نمونه هاى سبقت و پيشى گرفتن بر خدا و رسول او را آورديم، و در صفحات تاريخ اسلام و بالأخص در تاريخ زندگانى خلفاى سه گانه نمونه هاى برجسته اى براى اين موضوع ديده مى شود، كه بحث و گفتو گو درباره آنها در خور كتاب جداگانه اى مى باشد.(1)

ما پس از نوشتن اين قسمت، به مقاله محققان(2) يكى از دوستان دانشمند خود برخورديم كه موضوع بحث ما را به صورت دل پذيرى تعقيب نموده بود، و ما قسمت زير را از آن مقاله(با تلخيص و تصرف) نقل مى نماييم:

اسلام واقعى آن است كه هنگامى انسان بر سر دو راهى اختلاف ميان «مذهب» و «خواسته هاى درونى» قرار گرفت، دستور مذهبى را ترجيح دهد; زيرا تسليم در غير اين صورت، يعنى انطباق مذهب با تمايلات درونى، نشانه اسلام واقعى نيست.

مثلاً محبت و علاقه فردى به ديگرى، زمانى مسلم و ثابت مى شود كه هنگام بروز اختلاف ميان وى و كسى كه مورد علاقه اوست، نظر دوست را ترجيح دهد و اگر در اين مورد نظر خود را مقدم بدارد، معلوم مى شود كه موافقت با او در موارد ديگر به منظور علاقه به وى نبوده است، بلكه از آن جهت بوده كه منافع خود را در خواسته هاى دوست تأمين مى ديده است و اين حقيقت در آيه زير به خوبى منعكس است:

(إِنَّ الّذينَ يَكْفُرُونَ بِاللّهِ وَرُسُلِهِ وَيُريدُونَ أَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللّهِ وَرُسُلِهِ وَيَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْض وَنَكْفُرُ بِبَعْض وَيُريدُونَ أَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ


1 . علاّمه عالى قدر، مجاهد بزرگوار اسلام، مرحوم سيد شرف الدين عاملى، قسمت عمده اين نوع مخالفت ها را در كتابى به نام «النص والاجتهاد» گردآورده است.
2 . اين مقاله در مجله مكتب اسلام، در شماره يكم از سال نهم چاپ شده است.

صفحه 42

ذلِكَ سَبييلاً أُولئِكَ هُمُ الكافِرُونَ حَقّاً).(1)

«افرادى كه خدا و پيامبران او را انكار كرده اند و مى گويند: به بعضى ايمان مى آوريم، و بعضى ديگر را قبول نداريم و مى خواهند راهى ميان اين دو انتخاب كنند; اينان در حقيقت همان كافران هستند».

اين آيه به صورت روشن، تفكيك كنندگان دستورهاى الهى از يكديگر را كافر واقعى و حقيقى خوانده و هرگز در آنها سهمى از ايمان نمى بييند.

هنگامى كه خدا به شيطان دستور داد كه به آدم سجده كند، او از فرمان خدا سرپيچى كرد و چنين گفت:

«اگر مرا از سجده آدم معاف دارى تو را آن چنان عبادت مى كنم كه هيچ كس پيش از من آن طور عبادت نكرده باشد.(2)»

او از يك حقيقت غافل بود كه معنـى و روح عبـادت و پرستش، همـان تسليم است و آن چه او به خيال خود عبادت مى پنداشت، عبادت نبود و ارزش نداشت.

بنابراين، اسلام يك واحد به هم پيوسته است كه به هيچوجه تجزيه بردار نيست و در حقيقت ايمان به خدا، ايمان به نبوت پيامبر وى، ايمان به جانشينان او و عمل به احكام و قوانين آيين او، يك واحد مركب است كه از امورى تشكيل يافته است و جدايى افكندن ميان آنها در اعتقاد و يا عمل، خروج از تسليم واقعى است كه اساس اسلام را تشكيل مى دهد.

بر همين اساس، خداوند منكران پيامبر را منكر خدا معرفى كرده، و ريشه انكار نبوت پيامبر اسلام را، انكار خدا دانسته است; چنان كه در آيه اى چنين فرموده


1 . نساء(4)، آيه 151.
2 . «لئِن أعفَيْتَنى من سَجْدَةِ آدمَ لاعْبُدك عبادةً لا يعبدُها أحدٌ من قبلى».

صفحه 43

است: (فَإِنَّهُمْ لا يُكَذِّبُونَكَ وَلكِنَّ الظّالِمينَ بِ آياتِ اللّهِ يَجْْحَدُون);(1) «آنان تو را تكذيب نمى كنند، بلكه ستمگران به آيات الهى انكار مىورزند»; زيرا اگر آنان در برابر خدا تسليم بودند، ديگر به پيامبر او اعتراض نمى كردند و با ديدن معجزات و دلايل كافى، بر سر دو راهى نمى ماندند، ولى چون خداوند متعال بالاتر از آن بود كه با او مخالفت ورزند، خواه ناخواه نسبت به وى، تظاهر به تسليم نموده و با فرستادگان وى به مخالفت برمى خاستند.


1 . انعام(6)آيه 33.

صفحه 44

صفحه 45

3

متانت در سخن گفتن

2.(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِىّ وَلا تَجْهَروا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْض أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُكُمْ وَأَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ).

«اى افراد با ايمان! صداى خود را بلندتر از صداى پيامبر نكنيد و با او بلند سخن مگوييد(فرياد نزنيد) همان طور كه با يك ديگر بلند سخن مى گوييد، تا مبادا پاداش عمل شما ـ بى آن كه بدانيد ـ از بين برود».

3. (إِنَّ الَّذِينَ يَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللّهِ أُولئِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوى لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ عَظيمٌ).

«آنان كه از صداى خويش در محضر پيامبر مى كاهند، كسانى هستند كه خداوند دل هاى آنان را براى پرهيزگارى آزموده است، براى آنان آمرزش و پاداش بزرگ است».

4.(إِنَّ الَّذِينَ يُنادُونَكَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ أَكْثُرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ).

«آنان كه تو را (پيامبر) از بيرون اتاق ها بلند صدا مى زنند، بيشترشان


صفحه 46

نمى فهمند».

5.(وَلَوْ أَنَّهُمْ صَبَرُوا حَتّى تَخْرُجَ إِلَيْهِمْ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ وَاللّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ).

«اگر آنان صبر مى كردند تا خود بيرون آيى، براى آنها بهتر بود، خداوند آمرزنده و مهربان است».

طرز سخن گفتن با مردم و معاشرت با طبقات مختلف جامعه و مراعات اصول و آداب اخلاقى در روابط با ديگران، يكى از بخش هاى مهم «علم اخلاق» را تشكيل مى دهد، و برخى از دانشمندان غرب كه در كشف راه هاى نفوذ در مردم تجربياتى دارند، رساله هايى درباره چگونگى «معاشرت با مردم» نوشته اند، و بسيارى از مطالب اين دانشمندان، در احاديث اسلامى به طور روشن ترى وارد شده است، ولى متأسفانه نويسندگان خوش قريحه ما نخواسته اند اين آداب را كه در آثار اسلامى آمده است، به صورت روزپسند و آميخته با شواهد و مسائل روز، عرضه كنند، تا نسل جوان كه تشنه شنيدن اين نوع تعاليم اخلاقى است، تصور نكنند كه ابتكار اين مطالب مربوط به غربيان است، بلكه بداند پيامبر اسلام و جانشينان او در اين قسمت، ما را راهنمايى هاى زيادى فرموده اند.

مؤلف و محدّث بزرگ اسلامى، شيخ حرّ عاملى در كتاب وسائل الشيعه(1) احاديث زيادى درباره وظيفه يك فرد مسلمان در طرز معاشرت با مردم، از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) و اهل بيت گرامى اش نقل كرده و تحت عنوان آداب معاشرت در سفر و حضر(2) به آنها اشاره نموده است.

طرز معاشرت شخص پيامبر، بهترين راهنما و بزرگ ترين آموزگار ماست، و


1 . ج8، ص 398ـ 621.
2 . احكام العشرة فى السفر والحضر.

صفحه 47

ما به طور اجمال نمونه اى از طرز رفتار و معاشرت پيامبر عالى قدر اسلام را با مردم در اين جا نقل مى نماييم:

او در سلام كردن بر مردم پيشى مى گرفت; اگر مى خواست با كسى در كوچه اى و يا مجلسى سخن بگويد، با گوشه چشم نگاه نمى كرد، بلكه با تمام بدن با او رو به رو مى شد و سخن مى گفت و همواره تبسم بر لب داشت، اگر كسى در سخن خود خطا مى كرد، او را مؤاخذه نمى نمود; كسى از خوشخويى و خوشرويى او محروم نبود، و اگر كسى از ياران وى غايب مى شد فوراً از او تفقد مى فرمود، و از تمام طبقات احترام كامل به جا مى آورد; حتى هر فردى تصور مى نمود كه عزيزترين فرد نزد پيامبر، خود اوست; آن حضرت، در مجلس براى خود جاى مخصوصى قرار نمى داد و هر كجا كه جاى خالى بود مى نشست; حاجات نيازمندان را برطرف مى كرد و اگر امكان نداشت، با زبان خوش آنها را راضى مى ساخت; حيا و اُبُّهت و صدق و صفاى خاصى بر مجلس او سايه مى افكند، و صدا در آن بلند نمى شد; سوء ادب افراد بى اطلاع و غريب را تحمل مى نمود، و اگر كسى كارى انجام مى داد كه مطابق طبعش نبود، از آن تغافل مىورزيد، بزرگان را احرام مى كرد و خردسالان را نوازش مى نمود; كمتر سخن مى گفت، سخن كسى را قطع نمى نمود،كسى را سرزنش نمى كرد; چيزى كه سود نداشت از آن پرهيز مى نمود; به سخنان مردم خوب گوش مى داد و... صفات حميده و ملكات فاضله آن حضرت در كتاب هاى سيره و تاريخ اسلام منعكس است و بسيار آموزنده است.

جامعه خشن

چنين روح لطيف و آزاده، گرفتار افرادى شده بود كه از بسيارى مزاياى اخلاقى دور بودند وبا شخصيتى مانند رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)، چنان سخن مى گفتند كه


صفحه 48

گويى با يك فرد عادى كوچه و بازار حرف مى زنند.

در سال نهم هجرت كه آن را «عام الوفود» مى نامند، هيأت و دسته هاى مختلفى از قبايل اطراف براى تشرف به اسلام به مدينه مى آمدند; وقت و بىوقت پشت در اتاق پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)كه با مسجد چندان فاصله نداشت مى ايستادند; فرياد مى كشيدند كه «يا محمد اخرج» (اى محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)از اتاق بيرون بيا)(1) اين كار علاوه بر اين كه استراحت رسول خدا را به هم مى زد، يك نوع بى احترامى به شخصيت بزرگ آن حضرت نيز بود و لذا قرآن در آيه چهارم اين سوره اين گونه افراد را كم فهم و بى خرد شمرده است.

رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) نه تنها در آداب معاشرت، از بيگانگان و عرب هاى بيابان ناراحتى داشت، بلكه برخى از ياران و اصحاب نزديك آن حضرت هم، ادب سخن گفتن را در محضر وى مراعات نمى كردند.

بخارى محدث معروف اهل سنت مى نويسد: هيأتى به نمايندگى از قبيله «بنى تميم» وارد مدينه شدند; ابوبكر و عمر، هر يك، شخصى را براى ملاقات با آنها معين نمود; اختلاف آنان در تعيين آن فرد، به مشاجره انجاميد، و داد و فرياد آنان در محضر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)باعث رنجش خاطر او گرديد. براى جلوگيرى از تكرار اين حركات ناشايست در محضر آن پيشواى بزرگ، آيه دوم و سوم سوره حجرات نازل گرديد و آن چنان اين عمل را بد شمرد كه نتيجه آن «حبط اعمال» معرفى گرديد.(2)

اصولاً بايد ديد چرا اين نوع بى احترامى، در محضر پيامبر سبب از بين رفتن پاداش اعمال مى گردد، اين، از آن روست كه توقير و احترام از نظر ظاهر، حتى طرز سخن گفتن در محضر او و با او، حاكى از يك احترام باطنى نسبت به پيامبر است،


1 . عبدالعلى حويزى، نورالثقلين، ج5، ص 80.
2 . منصور على ناصف، التاج، ج4، ص 213ـ 214.

صفحه 49

و ناگفته پيداست كه حركات و اعمال ما زاييده عقيده و مراتب ايمان ماست; در ايين صورت، چنين حركات ناشايست و بى اعتنايى به چنين شخصيت بزرگى، از بى اعتنايى قلبى به شخص پيامبر و مقدسات مذهبى حكايت خواهد نمود.

اين احترام ها مخصوص زمان پيامبر نيست; اگر پيامبر در حال حيات احترام دارد، پس از وفات نيز همان احترام را خواهد داشت، حتى موقعى كه عايشه در شهادت امام حسن مجتبى(عليه السلام)، در كنار قبر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) سر و صدا به راه انداخت و به كمك دسته اى، از دفن فرزند پيامبر كنار قبر جدش جلوگيرى به عمل آورد; امام حسين(عليه السلام) براى خاموش كردن وى، اين آيه را خواند:(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوقَ صَوتِ النَّبِى) ، سپس فرمود: «إِنَّ اللّهَ حَرَّمَ مِنَ الْمُؤْمِنينَ أَمواتاً ما حَرَّمَ مِنْهُمْ أَحْياءً; خداوند انجام هر عملى را كه درباره شخص مؤمن در حال حيات او تحريم كرده، در حال مرگ وى نيز تحريم نموده است.»(1)

همان طور كه دانشمندان از اين آيه دريافته اند، اين قبيل احترام ها، اختصاص به پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) ندارد، بلكه همه پيشوايان اسلام، و علما و اساتيد و پدران و مادران و عموم بزرگان نيز بايد از اين گونه احترام ها برخوردار شوند، بالأخص در حرم ها و آستانه هاى مقدس از داد زدن و فرياد كشيدن و امثال آن بايد خوددارى نمود.


1 . نورالثقلين، ج5، ص 80ـ 81.

صفحه 50

صفحه 51

4

گناه شايعه سازى

6.(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جائَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَأ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَة فَتُصْبِحُوا عَلى ما فَعَلْتُمْ نادِمينَ).

«اى افراد با ايمان! هرگاه فاسقى خبرى براى شما آورد، در خبر وى تحقيق كنيد، مبادا (بر اثر گزارش بى اساس او) ندانسته به گروهى آسيب برسانيد و بعداً از كرده خود پشيمان شويد».

شايعه سازى و دروغ پردازى، از گناهان بزرگ اجتماعى است كه گاهى زندگى دسته اى را به خطر مى اندازد و يا به از بين رفتن آبروى جمعيتى مى انجامد و زندگى اجتماعى آنان را فلج مى كند; چه بسا يك گزارش بى اساس، آتش جنگ را ميان دو گروه شعلهور سازد و زيان هاى بزرگى به بار آورد.

اسلام براى جلوگيرى از بروز چنين خطرهاى بزرگى،به مسلمانان دستور مى دهد كه به هر گزارشى ترتيب اثر ندهند و خبر هر گوينده اى را نپذيرند، بلكه گزارش كسانى را بپذيرند كه در آنها حالت خداترسى باطنى و نيز عدالت و وثوق و اطمينان وجود دارد و اين صفات، آنان را از شايعه سازى و جعل اكاذيب و نقل خبرهاى بى اساس و دروغين باز مى دارد.

حتى در بعضى از موضوعات مهم دينى و اجتماعى كه با آبروى دسته اى از مردم رابطه مستقيم دارد، دستور داده شده كه به گزارش يك فرد عادل و راستگو هم، ترتيب اثر ندهند، تا اين كه سه نفر ديگر كه عادل و پرهيزكار باشند، به شاهد اول ضميمه گردند، و گزارش آنان، كمّاً و كيفاً با هم موافق و هماهنگ باشد.

در دسته ديگرى از موضوعات كه از نظر اهميت به پايه قسمت اوّل


صفحه 52

نمى رسند، دستور داده شده كه گزارش دهندگان بايد حداقل دو نفر عادل باشند.

اسلام در راه تحقق بخشيدن به اين موضوع(صيانت و حفظ آبروى اشخاص و جلوگيرى از وقوع خطرهاى بزرگ) علاوه بر دو شرط ياد شده (عدالت گزارش دهنده و تعدد مخبر در موضوعات حساس اجتماعى، مانند آلودگى به زنا و سرقت) شرايط ديگرى را در مخبر لازم دانسته، كه بدون آن شرايط، گزارش وى كوچك ترين ارزش قضايى و اجتماعى نخواهد داشت، مثلاً:

1. شاهد بايد دقت نظر و هوشيارى داشته باشد به طورى كه بر اثر دقت نظر و حافظه خاص و روشنى و بينايى، در گزارش خود مطالب را كم و زياد نكند.

2. امورى كه قابل حس و لمس است، بايد گواهى از آنها را از طريق يكى از حواس طبيعى به دست آورده باشد و هرگز به تخمين و حدس و گمان اعتقاد نورزد و بنا به تعبير امام(عليه السلام)«بمثل هذا فاشهد و دَع» چيزى كه مورد گواهى قرار مى گيرد، بايد مانند آفتاب، روشن و محسوس باشد، و در غير اين صورت، حق ندارد گزارش دهد.

3. كسانى كه بدون ملاك به مطلبى گواهى دهند بى درنگ بايد «تعزير» شوند و به مردم معرفى گردند، تا بار ديگر مردم سخنان آنان را نپذيرند.(1)

اين شرايط حاكى از آن است كه اسلام با تعيين شرايط براى پذيرش گزارش گزارشگران، جامعه اسلامى را از بروز خطرهاى ناشى از شايعه سازان و دستگاه هاى دروغ پرداز حفظ نموده و به افراد با ايمان دستور مؤكد داده كه در گزارش افراد فاسق كه احتمال جعل و دروغ به آن راه دارد، بررسى بيشترى كنند، تا مبادا ندانسته بر اثر يك گزارش دروغ، به افرادى خسارت وارد نيايد.


1 . شيخ طوسى، الخلاف(بخش شهادات) ص 235.

صفحه 53

دروغ پرداز عهد رسالت

«وليد بن عقبة بن ابى معيط» كه شاخه اى از شجره ناپاك بنى اميه بود، در زمان پيامبر مأموريت يافت كه با سران قبيله «بنى المصطلق»تماس بگيرد و ماليات اسلامى (زكات) را از آنها گرفته به مدينه آورد; افراد اين قبيله وقتى شنيدند كه نماينده پيامبر وارد سرزمين آنان مى شود، همگى به استقبال وى شتافتند، ولى بر اثر عداوت ديرينه اى كه وليد با قبيله مزبور داشت، يا بر اثر يك تصور غلط كه فكر كرد آنان قصد كشتن وى را دارند بدون اين كه با استقبال كنندگان تماس بگيرد، از همان نقطه به سوى مدينه بازگشت و گزارش داد كه قبيله بنى المصطلق از آيين اسلام بيرون رفته اند و هرگز حاضر به دادن ماليات نيستند و قصد داشتند كه خون مرا بريزند.

ناگفته پيداست كه چنين گزارش نادرستى چقدر خطرناك است؟ و تا چه اندازه مى تواند به يك گروه بى گناه آسيب وارد سازد؟

مسلمانان در موقعيتى قرار داشتند كه مى خواستند درباره قبيله مزبور تصميم بگيرند; ناگهان سران آنها از اين جريان آگاهى يافتند و به محضر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) شرفياب شدند و عرض كردند: از خشم خدا و پيامبر وى به خدا پناه مى بريم; رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در حالى كه سخت ناراحت بود فرمود: دست از كار خود برداريد و به آيين اسلام برگرديد و در غير اين صورت، كسى را براى ادب كردن شما مى فرستم كه او جان و روح من است و در اين لحظه، دست به شانه على زد....

گويا پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) حتى به اين نيز اكتفا نكرد، بلكه مأمور مخفى به ميان قبيله بنى المصطلق روانه نمود و امور مذهبى آنها را تحت نظر گرفت و معلوم گرديد كه گزارش وليد دروغ بوده و آنها در اوقات نماز مشغول عبادت شده و آماده دادن ماليات اسلامى هستند.(1)


1 . زمخشرى، كشاف، ج3، ص 149.

صفحه 54

وليد را بشناسيم

وى فرزند عقبة بن ابى معيط است و عقبه از دشمنان سرسخت و بنام پيامبر بود، و يكى از آن چهار نفرى است كه همواره پيامبر را اذيت مى كردند.(1) و عقبه از ريختن زباله به در خانه پيامبر ابا نداشت، و هر موقع با پيامبر رو به رو مى شد، ركيك ترين فحش ها را به آن حضرت نثار مى كرد، و هر موقع وى را در حال سجده مى ديد، سخت او را آزار و اذيت مى نمود. پايه عداوت او با پيامبر به جايى رسيده بود كه پيامبر به وى گفت: هرگاه تو را در خارج از حرم ببينم، به كيفر اعمالت خواهم رسانيد، اتفاقاً او در جنگ بدر كه نخستين نبرد ميان مسلمانان و مشركان بود، پس از اسارت كشته شد.

وليد به عنوان يكى از شاخه هاى اين شجره خبيثه، از نظر آلودگى دست كمى از ريشه(پدر) نداشت; او به حكم آيات قرآن، يك فرد فاسق و پليد است و بر اثر كينه و عداوت ديرينه خود با قبيله بنى المصطلق و يا از روى لاابالى گرى، مى خواست خون عده اى از مسلمانان ريخته شود.

قرآن نه تنها در اين آيه او را فاسق خوانده است، بلكه در جاى ديگر نيز او را به همين لقب معرفى كرده و چنين فرموده است: (أَفَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا يَستَوون)(2) و اكثر مفسران، قريب به اتفاق مى گويند: منظور از مؤمن در اين آيه، اميرمؤمنان(عليه السلام) و مقصود از فاسق، وليد است.(3)


1 . سه نفر ديگر عبارتند از: ابوجهل، ابولهب و حَكَم ابن العاص بن اُميّه.
2 . سجده(32) آيه 81.
3 . حسان بن ثابت شاعر رسول خدا در اين باره چنين سروده است:
انْزَلَ اللّهُ والكتاب ُعـزيـزٌ *** في عليّ وفي الوَليدِ قرآناً
فَتَبَوَّأ الوَليدُ إذْ ذاك فسقـاً *** و علـيٌّ مَبُـــوءٌ إيمـانـاً

صفحه 55

اين آيه هنگامى نازل شد كه دو مظهر ايمان و فسق، يعنى اميرمؤمنان و وليد با هم به مفاخره پرداختند: وليد زبان آورى و قوت قلب خود را به رخ على كشيد، ولى على، ايمان و اسلام خود را مايه افتخار دانست و فرمود: ساكت باش! تو مردى هستى كه هنوز ايمان به دلت راه نيافته است و... در اين لحظه آيه فوق نازل گرديد.(1)

شرارت و عداوت باطنى وليد به اين جا خاتمه نيافت; در دوران خلافت عثمان، كه حكومت اسلامى دچار اختلالات بيشترى شده بود، وى به حكم اين كه برادر رضاعى خليفه بود، به استاندارى كوفه منصوب شد و در آن روز ، در نظر حكومت، فقط كسانى شايسته اشغال مناصب بزرگ اجتماعى بودند كه به خاندان خليفه انتساب داشتند; او روزى كه وارد كوفه گرديد،عبداللّه بن مسعود، خزانه دار بيت المال بود; وليد از ابن مسعود مبلغ گزافى در حدود صد هزار دينار استقراض كرد، زيرا پيش از وى واليان كوفه گاهى مبلغى را از خزانه دار بيت المال قرض مى گرفتند و بعداً مى پرداختند، ولى او بر خلاف اصول، در برابر فشار خزانه دار مبنى بر اين كه حتماً بايد مبلغ مزبور را به صندوق بيت المال بازگرداند، سماجت به خرج داد، و با خليفه وقت كه برادر رضاعى وى بود مكاتبه كرد، و از او خواست به متصدى بيت المال دستور دهد كه از اين مبلغ صرف نظر كند. خليفه تحت تأثير عاطفه برادرى، به عبداللّه بن مسعود نوشت: تو خزانه دار ما هستى! متعرض وليد مباش! خزانه دار كه دست پرورده رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) و مردى پرهيزكار بود، از ريخت و پاش خليفه سخت ناراحت گرديد و به خليفه چنين نوشت:

«من تصور مى كردم كه خزانه دار صندوق مسلمانان هستم! اكنون كه معلوم شد من خزانه دار شخص خليفه مى باشم، مرا به چنين منصبى نياز نيست و از اين


1 . ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج2، ص 103.

صفحه 56

سمت رسماً استعفا مى دهم.» سپس در خطابه آتشين خود، مردم كوفه را از اين جريان آگاه ساخت.(1)

وليد نماز صبح را چهار ركعت مى خواند

استانداران وقت همواره امامت نماز جماعت را در مسجد به عهده مى گرفتند; شبى وليد شراب زيادى خورده بود و در همان حالت مستى به مسجد آمد و نماز صبح را چهار ركعت خواند و به جاى ذكر ركوع و سجود، مى گفت: «اشربى و اسقينى!; معشوقه من! مى بنوش و مرا نيز سيراب كن!» و به آواز بلند، اين شعر را كه حاكى از عشق سوزان وى به زنى به نام رباب بود، مى خواند

عَلِـقَ القلبُ الرُبابـا *** بَعْدَ ما شابَتْ و شابا

او پس از نماز، رو به مردم كرد و گفت: اگر مايل باشيد، چند ركعت ديگر نيز بر ركعات قبل بيفزاييم! در اين حالت، تهوعى كه ناشى از زياده روى در خوردن مشروب بود به وى دست داد و محراب و مسجد و منبر را آلوده ساخت.

در اين لحظه، ابوزينب و جندب بن زهير ازدى، انگشتر وليد را كه تمام اسناد و دفاتر به وسيله آن مهر و امضا مى شد، از انگشت او در آوردند و او متوجه اين امر نشد و عبداللّه بن مسعود به پا خاست و از استاندار و خليفه وقت سخت انتقاد نمود و چهار نفر از شخصيت هاى بزرگ كوفه در حالى كه انگشتر والى را در دست داشتند، رهسپار مدينه شدند و خليفه را از جريان آگاه ساختند، ولى خليفه به سخنان و شهادت آنها وقعى نگذاشت و آنان را تهديد كرد. آنان پيش عايشه كه در امور سياسى نيز مداخله مى كرد، رفتند و او را از عمل ناشايست والى و تهديد خليفه آگاه ساختند; او نيز به ميان مردم آمد و فرياد كشيد و گفت: عثمان حد الهى


1 . ابن عبدربّه، عقدالفريد، ج2، ص 172.

صفحه 57

را تعطيل نموده و شهود را تهديد كرده است، امّا اين كار هم به نتيجه اى نرسيد.

شهود به خدمت على(عليه السلام) رفتند و شكايت پيش او بردند; على(عليه السلام) با عثمان ملاقات كرد و گفت:چرا حدود را تعطيل نموده و شهود را تهديد كرده اى؟! تو مگر اندرز عمر را فراموش كرده اى كه به تو گفت: بنى اميه و فرزندان ابى معيط را بر گردن مردم سوار مكن! اى عثمان! بر تو لازم است كه او را از حكومت كوفه بركنار كنى و او را بر هيچ منصب دينى نگمارى و از اوضاع شهود تحقيق كنى، اگر افراد با ايمانى هستند، او را از كوفه فراخوانى و حد خدا را كه بر ميگساران معين نموده است، بر او جارى ساز، فشار افكار عمومى به حدى رسيد كه عثمان او را از كوفه فرا خواند و حاضر شد كه حد مى گسارى، يعنى هشتاد تازيانه بر او زده شود، ولى هيچ كس جرأت نمى كرد به برادر خليفه تازيانه بزند و هر كس به نزديكى وليد مى رفت، او آنها را به وسيله قرابت خود با خليفه تهديد مى نمود; در اين حال، اميرمؤمنان(عليه السلام) شخصاً تازيانه را به دست گرفت و با كمال قدرت، هشتاد تازيانه بر بدن او نواخت و بنا به برخى از روايات، عبداللّه بن جعفر، به دستور على(عليه السلام) حد الهى را بر او جارى ساخت.(1)

شايعه سازان عصر ما

صنعت چاپ يكى از ارمغان هاى سودمند تمدن عصر ماشين است; بشر در پرتو اين صنعت، علاوه بر اين كه بار گرانى را از دوش خود برداشته، توانسته است علوم و دانش هاى خود را در مدت كوتاهى در سرتاسر جهان منتشر سازد، امّا متأسفانه اين صنعت در استخدام يك مشت شايعه ساز سودجو درآمده كه با جعل اكاذيب و نشر دروغ ارتزاق مى كنند.


1 . بلاذرى، انساب الاشراف، ج4، ص 23; صحيح مسلم، ج2، ص 52و منابع ديگر.

صفحه 58

امروز شايعه سازى، جعل دروغ، افترا و تهمت و نسبت هاى ناروا، يكى از كارهاى رايج مطبوعات غربى است; البته نمى توان گفت كه همه مطبوعات غربى دچار چنين بيمارى اجتماعى شده است; بى احتياطى و مسامحه در نقل گزارش به برخى از روزنامه ها و مجلات ما نيز راه يافته است. چه حيثيت ها و آبروهايى كه بر اثر مسامحه در تنظيم گزارشى غلط، بر باد رفته و هرگز تكذيب بعدى، آن را جبران نكرده است; چه بسا نواميس گروهى به جرم عدم هماهنگى با روش گزارش دهنده به مخاطره افتاده و يا ضربه شديدى خورده است. امروز همان روزى است كه بايد گفت: مطبوعات را دريابيد و قلم را از دست كسانى كه هر چه مى خواهند مى نويسند و هر نسبتى به هر كسى كه خواستند مى دهند، بگيرند. و اين ركن چهارم مشروطيت را كه مى تواند روشنگر اذهان و افكار ملت ها باشد، از دست چنين نويسندگان بى هدف و يا مغرض و سودجويى برهانيد.


صفحه 59

5

مصونيت از گناه و خطا

7. (وَاعْلَمُوا أَنَّ فِيكُمْ رَسُولَ اللّهِ لَوْ يُطيعُكُمْ فِى كَثير مِنَ الأمْرِ لَعَنِتُّمْ وَلكِنَّ اللّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الإِيمانَ وَزَيَّنَهُ فِى قُلُوبِكُمْ وَكَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْيانَ أُولئِكَ هُمُ الرّاشِدُونَ).

«بدانيد پيامبر خدا در ميان شما است; اگر در بسيارى از امور از نظر شما پيروى كند، به زحمت خواهيد افتاد; ولى خداوند، ايمان و اسلام را براى شما محبوب ساخت و آن را در دل هايتان بياراست، و كفر و نافرمانى و گناه را منفور گردايند، اين چنين افرادى، هدايت يافتگان هستند».

8. (فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَنِعْمَةً وَاللّهُ عَليمٌ حَكيمٌ).

(«محبوبيت ايمان و منفور بودن گناه) تفضل و نعمتى است بزرگ از طرف خدا و خدا دانا و حكيم است».

هدف آيه توجه دادن افراد با ايمان، به دو اصل بزرگ اخلاقى است:

1. پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) از هر نوع خطا و گناه مصون است; از اين نظر بايد تمام دستورات وى بدون كم و زياد اجرا گردد، و شما بايد از او پيروى كنيد، نه او از


صفحه 60

شما.

2. هر يك از افراد انسان داراى اخلاق فطرى و وجدان اخلاقى است.

به دليل اهميت خاصى كه هر دو موضوع دارند، ما هر يك را جداگانه مورد بحث قرار مى دهيم.

آيا مقام و منصبى، خطيرتر و پر مسئوليت تر از مقام رهبرى هست؟

آيا يك فرد، بدون داشتن يك سلسله امتيازات روحى و جسمى مى تواند نقش رهبرى را ايفا كند؟ يا اين كه در اين صورت حتى نخواهد توانست رهبرى جامعه را در يك قسمت از شؤون زندگى به عهده بگيرد، چه رسد به رهبرى مردم در همه شؤون.

آيا رهبران سياسى كه فقط مردم را در مسائل سياسى رهبرى مى كنند و يا متخصصان مسائل اقتصادى كه چرخ هاى اقتصادى كشور را به گردش درمى آورند، بدون داشتن يك سلسله صفات و امتيازات ـ كه صلاحيت آنان را براى اشغال اين مقامات تضمين مى كند ـ مى توانند در «كادر» سياسى و اقتصادى پذيرفته شوند؟

پيامبران آسمانى كه رهبران حقيقى مردم در كليه شؤون زندگى هستند، حتماً بايد از يك سلسله صفات بزرگ برجسته برخوردار باشند كه نشانه صلاحيت آنان براى امر رهبرى بوده و موجب پيروزى آنها در اين عرصه مى گردد.

ما مى توانيم امتيازات لازم در وجود پيامبران را در چند جمله خلاصه كنيم:

1. علم و دانش وسيع ـ يعنى احاطه كامل و دقيق پيامبران، به مسائلى كه مأمور به تبليغ آنها هستند ـ به طورى كه هيچ حكمى از احكام خداوند بر آنان مخفى نبوده، و پاسخ هيچ پرسش مربوط به دين و مذهب بر آنها پوشيده نيست.

2. مصونيت از گناه و نافرمانى خدا در تمام ادوار زندگى، خواه پيش از بعثت باشد و خواه پس از آن.

3. مصونيت از خطا و اشتباه در تبليغ دين و احكام آن.


صفحه 61

4. پاكى از يك سلسله صفات روحى و عيوب جسمى كه موجب تنفر مردم و انزجار جامعه از دارندگان آنها مى شود و در نتيجه، تبليغ و كوشش هاى آنان عقيم و بى اثر مى گردد. عالمان و متكلمان براى لزوم هر كدام از اين امتيازات، دلايل و گواه هاى روشن و استوارى بيان كرده اند(1) كه ما براى رعايت اختصار، از نقل آنها خوددارى مى كنيم.

آيا چنين امتيازاتى ايجاب نمى كند كه در مسائل مربوط به دين و مذهب، همواره از آنها پيروى كنيم و هرگز انتظار داشته باشيم كه اين مربيان الهى، با داشتن عصمت و مصونيت از خطا و اشتباه در مقام تشريع و رهبرى، از افكار ناقص و نارساى ما پيروى نمايند؟

كسانى كه مى خواهند شرايع آسمانى و رهبران الهى همواره از خواسته هاى درونى آنها پيروى كنند، و چرخ تشريع بر محور افكار خام و نارساى آنان دور بزند، فاقد بينش صحيح نسبت به پيامبران بوده و مقام و منزلت انبيا را به خصوص با در نظر گرفتن عصمت آنان، ارزيابى نكرده اند.

خداوند با جمله:(وَاعْلَمُوا أَنَّ فيكُمْ رَسُولَ اللّهِ لَوْ يُطيعُكُمْ فى كَثير مِنَ الأَمْرِ لَعَنِتُّمْ); «بدانيد در ميان شما پيامبر خدا است; اگر او در بسيارى از امور از شما پيروى نمايد به تنگنا مى افتيد»، به كسانى كه بر خدا و پيامبر پيشى مى جويند و فكر خود را بر فكر پيامبر، و به عبارت بهتر و صحيح تر بر وحى الهى مقدم مى دارند، تذكر مى دهد كه با وجود پيامبرى معصوم از گناه و مصون از خطا، نبايد بر او سبقت بجويند.

خلاصه: در آغاز سوره، خداوند به افراد با ايمان چنين دستور مى دهد كه:

(لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَىِ اللّهِ وَرَسُولِهِ); «بر خدا و پيامبر او پيشى مجوييد»; در اين


1 . ما درباره لزوم هر يك از اين امتيازات، در كتاب رسالت جهانى پيامبران به طور مبسوط سخن گفته ايم، طالبان كسب اطلاعات بيش تر، به اين كتاب مراجعه نمايند.

صفحه 62

آيه، تحريم پيشى گرفتن بر پيامبر را از اين طريق بيان كرده است كه وى فردى است مصون از خطا و پيراسته از گناه، از اين رو بايد از او پيروى كنيد; در ضمن، اين بخش از آيه كه در مسائل شرعى، افكار عمومى ملاك تشريع و پيروى نيست، و بايد در اين موارد از مكتب وحى الهام گرفت، و رنجيدگى مردم نمى تواند دليلى براى تغيير دادن حكم الهى باشد.

پيامبر معصوم و موضوع مشورت

آرى در موضوعات اجتماعى و عرفى كه مربوط به شرع و وحى نبوده و راه تشخيص حق و باطل، به روى متفكران عادى نيز باز بود، پيامبر مأمور بود كه به مشاوره بپردازد و از طريق افكار عمومى و مشاوره با طبقه روشندل و بيدار و آگاه، گره مشكلات را بگشايد، آن جا كه قرآن دستور داده است:(فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشاوِرْهُمْ فِى الأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ)(1); «از(تقصير) آنان درگذر، براى آنان طلب آمرزش كن و در امور با آنها مشورت نما، سپس هنگامى كه تصميم گرفتى، بر خدا توكل نماى(و به تصميم خود جامه عمل بپوشان).» حتى خداوند متعال يكى از نشانه هاى مردان با ايمان را مشاوره معرفى كرده و مى فرمايد:

(وَالَّذِينَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمْ وَأَقامُوا الصَّلوةَ وَأَمْرُهُمْ شُورى بَيْنَهُمْ وَمِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ).

«آنان كسانى هس(2)تند كه به ]دعوت[ پروردگار خود پاسخ گفته، و نماز مى گزارند، و كارهاى خود را از روى مشورت انجام مى دهند، و از آنچه بديشان روزى داديم انفاق مى كنند».


1 . آل عمران(3) آيه 159.
2 . شورى(42) آيه 38.

صفحه 63

مشورت نمودن پيامبر، در درجه نخست سرمشقى است براى ديگران، كه در مسائل اجتماع استبداد و سرسختى نشان ندهند و به افكار عمومى احترام بگذارند و از افكار سودمند ديگران مدد جويند.

آرى، جمله( فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ) ; «هرگاه تصميم گرفتى، به خدا توكل كن»، حاكى از آن است كه مشورت پيامبر جنبه مقدماتى داشته و در نهايت، تصميم با خود او خواهد بود.

در تمام نظام هاى دموكراسى و حكومت هاى آزاد كه حل و فصل امور متكى بر مشاوره است، در عين حال رئيس واحدى وجود دارد كه پس از آگاهى از نتايج افكار ديگران، رأى قاطعى اتخاذ مى كند.

مشورت، تا حدى حجاب ها و پرده ها را كنار زده و دورنمايى از واقع را در برابر انسان ترسيم مى كند، ولى سرانجام فردى لازم است كه اين افكار مختلف را با هم ارزيابى كند و به طور واقع بينانه، تصميم بگيرد.

گروهى تصور مى كنند:«تنها مشاوره مى تواند گره مشكلات را بگشايد و يك جمعيت بدون داشتن يك سرپرست قاطع و تنها به مدد شور و مشورت جمعى، نيز مى تواند كارى را كه آغاز كرده است به پايان برساند و وقفه اى در كار آن ايجاد نشود»، آيه فوق بر خلاف اين تصور، بيان مى دارد كه گواهى مى دهد اختلاف و دو دستگى در جلسه مشاوره، موجب ركود و توقف كار مى گردد; سرانجام رئيس و سرپرستى لازم است كه پس از مشاوره، رأى قاطعى اتخاذ كند. از اين رو، خداوند پس از امر به مشاوره به پيامبر مى فرمايد:(فَإِذا عَزَمْتَ); «وقتى تو تصميم گرفتى...».

تاريخ زندگانى پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) حاكى از آن است كه آن حضرت تا چه اندازه به افكار ياران خود احترام مى گذاشت و با اين كه چهره حقيقى واقعيات، از هر نظر در آينه دل او منعكس بود، و به صلاح و فساد امورى كه به شور و مشور


صفحه 64

مى گذاشت، بيش از ديگران واقف بود، با اين وصف، در بسيارى از مسائل، شوراى نظامى و سياسى تشكيل مى داد و از ياران خود درباره مسائل پيچيده مورد نياز، نظر و رأى مى خواست; براى نمونه:

1. پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در بيابان «بدر» پيش از آن كه با سپاه قريش رو به رو شود، يك شوراى نظامى، مركب از مهاجر و انصار تشكيل داد و از آنان درباره نبرد با مشركان نظرخواهى نمود و ياران او، اين فضاى آزاد را ديدند كه نظرها گوناگون و متفاوتى ابراز كردند، و رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)، از افكار عمومى پيروى كرد و سپاه را به سوى بدر حركت داد.

2. د(1)ر نبرد احد، به هنگامى كه خبر حركت نيروهاى قريش براى گرفتن انتقام كشته شدگان بدر به سوى مدينه به پيامبر رسيد، او نحوه مبارزه را و اين كه آيا از شيوه قلعه دارى پيروى كنند و يا اين كه مدينه را ترك گويند و در بيرون شهر به نبرد بپردازند، به شور گذاشت و از افكار عمومى جوانان انصار كه اصرار داشتند در بيرون مدينه نبرد نمايند، پيروى كرد.(2)

3. در نبرد احزاب كه قواى شرك به سان مور و ملخ از همه نقاط عربستان براى كوبيدن اسلام جوان، به سوى مدينه حركت كرده بودند، پيامبر، در نحوه مبارزه، نظر يك شخصيت عالى قدر ايرانى را پسنديد و آن را به كار بست. او سلمان فارسى بود كه پيشنهاد كرد در نقاط آسيب پذير مدينه، به پهنا و عمق سه متر خندقى كنده شود و در طول خندق، سنگرهايى در فواصل كوتاهى ساخته شود، كه هرگاه دلاوران مشرك بخواهند خندق را پر كنند و يا از آن جا عبور نمايند، سربازان اسلام، با پرتاب كردن سنگ و تير، مهاجمان را عقب برانند.(3)


1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 614.
2 . همان، ج2، ص 63.
3 . سيره حلبى، ج2، ص 331.

صفحه 65

4. در تسخير دژهاى يهود خيبر، نقطه اى كه سربازان اسلام در آن جا به فرمان پيامبر فرود آمده بودند، كاملاً در ديدرس دشمن بود; يكى از دلاوران كارآزموده اسلام به نام حباب بن منذر، كه از وضع سرزمين هاى خيبر كاملاً آگاه بود، به حضور پيامبر رسيد و گفت: هرگاه فرود آمدن در اين نقطه به فرمان خدا است من كوچك ترين سخنى ندارم، و اگر از موضوعاتى است كه مى توان در آن نظر داد، من اين نقطه را براى مركزيت سپاه صلاح نمى دانم; زيرا اين نقطه در ديدرس دشمن است و در نزديكى دژ نسطات قرار گرفته، و تيراندازان دژ، بر اثر نبودن نخل و خانه به آسانى مى توانند قلب لشكر را هدف گيرى كنند.

پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، بر پايه اصل (وَشاوِرْهُمْ فِى الامر) فرمود: اگر شما نقطه بهترى را معرفى كرديد، ما آن جا را اردوگاه خود قرار مى دهيم; از اين رو، آن حضرت پس از بررسى اراضى خيبر، نقطه اى براى مركز ستاد انتخاب نمود كه در پشت نخل ها قرار گيرد.(1)


1 . همان، ج3، ص 39.

صفحه 66

صفحه 67

6

پيامبر باطن يا وجدان اخلاقى

7.(...وَلكنَّ اللّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الإِيمانَ وَزَيَّنَهُ فِى قُلُوبِكُمْ وَكَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْيانَ أُولئِكَ هُمُ الرّاشِدُونَ).

«...ولى خداوند ايمان را براى شما محبوب ساخت و آن را در دل هايتان بياراست و كفر و نافرمانى و گناه را منفور گردانيد; اين چنين افرادى، هدايت يافتگان مى باشند».

چيزهايى كه انسان، خوبى و بدى آنها را در باطن و درون خويش و بدون تعليم كسى درك مى كند، و به سان امور غريزى جزء سرشت او به شمار مى روند، «وجدان اخلاقى» و يا «اخلاق فطرى» ناميده مى شوند، ولى به آن دسته از خوبى ها كه در نهاد انسان ريشه عميق دارند، ولى بشر به خوبى و بدى آنها از راه فطرت واقف نشده، بلكه حسن و قبح آنها را در مكتب سفيران وحى و يا رجال بزرگ جهان آموخته است، «اخلاق غير فطرى» و يا تربيتى مى گويند.

در سراسر جهان و در ميان همه ملل، ظلم و ستم و ازدواج با محارم زشت و قبيح به نظر مى رسد; البته انسان ها زشتى ستم را از طريق فطرت درك كرده و قبح ازدواج با محارم را از طريق تعاليم و شرايع آسمانى فرا گرفته اند.


صفحه 68

براى شناسايى امور فطرى از غير فطرى، قواعد و نشانه هايى است كه با به كار بستن آنها مى توان اين دو را از هم تميز داد:

1. امور فطرى به نقطه اى و يا به صنفى و نژادى اختصاص ندارند و انسان در توجه و فراگيرى آنها به كسى نيازمند نيست.

2. از آن جا كه خود فطرت هادى و رهبر است، عوامل جغرافيايى و اقتصادى وسياسى و آموزشى، در پيدايش و توجه انسان به آنها دخالت ندارد.

3. تبليغات خلاف، اگر چه از نمو و رشد آنها مى كاهد، ولى هرگز آنها را ريشه كن نمى سازد.(1)

قرآن با نداى رسا اعلام مى كند كه: خدا در نهاد بشر، ميل و رغبت و علاقه به ايمان و عشق به خداى جهان را نهاده و آن را محبوب او ساخته، و كفر و نافرمانى و گناه را منفور گردانيده است، آن جا كه مى فرمايد:

(وَلكنَّ اللّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الإِيمانَ وَزَيَّنَهُ فى قُلُوبِكُمْ وَكَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْيانَ).

خداوند نه تنها حس خداشناسى را به ما مرحمت فرموده و سرشت ما را با اعتقاد به مبدأ آميخته است، بلكه دل هاى ما را به آن دسته از خوبى ها نيز كه بدون معلم و مربى، از درون خويش به آنها الهام مى شويم، آراسته است، و چنين معناى گسترده اى را مى توان از جمله (حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الإِيمانَ) استفاده نمود; زيرا در جمله دوم، علاوه بر انزجار از كفر، انزجار از فسق و عصيان نيز فطرى معرفى شده است; بنابراين، مقصود از محبوب گردانيدن ايمان، تنها خداشناسى نيست، بلكه علاوه بر آن، سرشت ما با يك سلسله سجاياى اخلاقى به هم آميخته شده است، و روح


1 . براى توضيح بيش تر درباره شناسايى امور فطرى به كتاب «عصر بازگشت به ايمان» تأليف نگارنده مراجعه فرماييد.

صفحه 69

ما به طور ناخودآگاه، به سوى آنها كشيده مى شود.

اينك به برخى از امور فطرى كه مى تواند از مصاديق روشن آيه شريفه باشد، اشاره مى كنيم:

خداشناسى و پيدا كردن سر نخ سلسله وجود و مبدأ پيدايش سيل خروشان جهان هستى و توجه به سازنده اين همه مصنوعات شگفت انگيز، آن چنان فطرى است كه خميره انسان با طلب و جستجوى آن، آميخته است.

گذشته از حس خداجويى، علاقه به تمام فضايل اخلاقى و سجاياى انسانى با وجود ما، عجين شده است و ميل به يك سلسله خوبى ها و انزجار از بدى ها در ما ريشه فطرى دارند; در جهان، ملتى را نمى شناسيم كه پس دادن امانت را ناپسند، و خيانت به امانت را شرافت بداند، و يا وفادارى به پيمان را كارى زشت و پيمان شكنى را كارى نيكو تلقى كند.

پدرى كه به كودك وعده انجام كارى را مى دهد، اگر به موقع آن را انجام ندهد، مورد سرزنش كودك قرار مى گيرد و كودك طبق فطرت انسانى خود، چيزى جز اين، درك نمى كند كه بايد به «پيمان» عمل كرد.

راست گويى، با قلم آفرينش بر صحيفه فطرت هر انسانى نوشته شد است، كودك جز راست گويى چيزى نمى شناسد. پاك دامنى و عفت، جزء خميره وجود انسان مى باشد; حتى زنان آلوده در نخستين برخورد، كوشش مى كنند كه خود را عفيف و پاك قلمداد نمايند; يغماگران و راهزنان هنگام تقسيم اموالى كه از مردم به يغما برده اند، عدل و انصاف را محور كار خود قرار مى دهند و انحراف از آن را بد و ناستوده مى شمارند.

بشر تمام اين معلومات فطرى را در هر دو بخش در دبستان آفرينش آموخته، دستگاه آفرينش، همه اين كمالات را در نهاد هر بشرى به وديعت نهاده است.


صفحه 70

قرآن مجيد با صراحت هر چه تمام تر به اين حقيقت مسلم در سوره هايى تصريح كرده است، آن جا كه مى فرمايد:

1.(وَنَفْس وَما سَوّيها *فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَتَقويه).(1)

«سوگند به روح و خدايى كه آن را آفريد و بدى ها و خوبى ها را بدان الهام كرد».

2. (وَهَدَيْناهُ النَّجْدَينِ).(2)

«راه خير و شر و حق و باطل را به انسان نشان داديم».

3. (إِنّا خَلَقْنَا الإِنْسانَ مِنْ نُطْفَة أَمشاج نَبْتَليهِ فَجَعَلْناهُ سَميعاً بَصيراً).(3)

«ما انسان را از نطقه مخلوط، آفريده و آزمايش مى نماييم و او را شنوا و بينا (آشنا به حق و باطل) قرار دادم».

خداوند نه تنها در سرشت انسان ميل به خوبى و انزجار از بدى ها را نهاده، بلكه نفس سرزنش كننده اى به بشر داده است كه هنگامى انسان ها از آن گامى فراتر نهادند، آنان را به شديدترين وضعى ملامت و سرزنش مى كند، آن جا كه مى فرمايد:

4. (لا أُقْسِمُ بِيَومِ الْقِيامَةِ *وَلا أُقْسِمُ بِالنَّفسِ اللَّوامَةِ).(4)

«سوگند به روز رستاخيز و سوگند به روح سرزنش كننده!».

5. قرآن مجيد، ضمن شرح مبارزات پى گير ابراهيم بت شكن، در آيه كوتاهى به نيروى وجدان اشاره نموده است و مضمون آيه، مربوط به قضات دادگاهى


1 . شمس(91)آيه 8.
2 . بلد (90) آيه 10.
3 . انسان(76) آيه20.
4 . قيامت (75) آيه 1ـ2.

صفحه 71

است كه براى محكوم كردن ابراهيم تشكيل شده بود. ابراهيم، بت هاى بتكده را يكى پس از ديگرى شكست و تلّى از چوب در وسط بتكده پديد آورد و سپس تبر را بر دوش بت بزرگ نهاد و بتخانه را ترك گفت.

براى سران قوم از قراين معلوم بود كه شكستن بت ها كار ابراهيم است و بس; وى به دادگاه احضار شد و در برابر هيأت قضات قرار گرفت. وقتى از وى شرح ماجراى بتكده را پرسيدند، وى گفت: جريان را از بت بزرگ بپرسيد. در اين موقع، هيئت دادرسى در بن بست عجيبى قرار گرفت; زيرا اگر بگويند بت بزرگ درك و شعورى ندارد، ابراهيم به آنان اعتراض خواهد كرد كه چگونه موجودى را كه چيزى نمى فهمد، پرستش مى كنيد. اگر بگويند او مى فهمد و سخن مى گويد، خواهد گفت: پس چرا از من مى پرسيد؟!

در اين موقع وجدان خفته آنان بيدار شد و همديگر را ملامت كردند و گفتند: شما ظالم و ستمگريد.

قرآن مجيد اين صحنه سرشكستگى و محكوميت وجدانى را چنين نقل مى كند:

(فَرَاجَعُوا إِلى أَنْفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظّالِمُونَ ثُمَّ نُكِسُوا عَلى رُؤوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤلاءِ يَنْطِقُونَ).(1)

«آنان به وجدان خود مراجعه كردند و همديگر را ملامت نمودند و گفتند: شما ظالم و ستمگر هستيد; سپس سرهاى خود را از شرمندگى به زير افكندند و گفتند: تو كه مى دانى بت ها قدرت بر سخن گفتن ندارند».

در احاديث و روايات اسلامى درباره موضوع وجدان،تذكراتى داده شده است.


1 . انبياء(21) آيه 64ـ 65.

صفحه 72

اميرمؤمنان على(عليه السلام) مى فرمايد:

«إنّهُ مَنْ لَمْ يُعْنَ عَلى نَفْسِهِ حَتّى يَكُونَ لَهُ مِنْها واعظٌ وَ زاجِرٌ لَمْ يَكُنْ لَهُ مِنْ غَيْرِها زاجرٌ ولا واعِظٌ».(1)

«كسى كه براى او واعظ و اندرزدهى از درون نباشد، (كه او را از كارهاى زشت باز دارد) هرگز براى چنين شخصى، پند دادن و نصيحت كردن از خارج سودمند نخواهد افتاد، و گفتار ديگران درباره او مؤثر واقع نخواهد شد».

يك چنين ادراكات فطرى و جهانى نمى تواند مولود منهيات اجتماعى و يا معلول خواهش هاى واپس زده و تمايلات سركوفته باشد.

فرويد و وجدان اخلاقى

فرويد، روانكاو معروف، همه ادراكات فطرى را انكار نموده، و جملگى را مولود منهيات اجتماعى و معلول تمايلات واپس زده و سركوفته مى داند. وى معتقد است همان طور كه لجام، به تدريج اسب سركش را طبعاً مطيع و رام مى نمايد، همچنين قوانين و منهيات اخلاقى در طول قرون، به منزله لجامى است كه بر انسان ها زده شده تا او را نسبت به يك سلسله امور، رام سازد و در پرتو اين قوانين، در ضمير باطن، موضوع «وجدان اخلاقى» پيدا شده است.

«وجدان اخلاقى جز دهنه اجتماعى چيز ديگرى نيست; وجدان اخلاقى نماينده يك عمل ذاتى و عميق روح بشرى نيست، بلكه درون بينى ساده منهيات اجتماعى مى باشد.(2)»


1 . نهج البلاغه عبده، خطبه 78(لفظ يعن صيغه مجهول است; يعنى كسى كه از طرف خداوند به او كمك نشود تا از درون بازدارنده اى داشته باشد).
2 . چه مى دانم: بيمارى هاى روحى، عصبى، ص 64.

صفحه 73

ولى نظريه فرويد در مورد آن دسته از خوبى ها و بدى ها صحيح است كه آنها را بشر در مكتب رجال و بزرگان جهان آموخته است. به طور مسلم نهى از ازدواج با محارم در تمام شرايع موجب پيدايش يك چنين قبح وجدانى شده است، ولى آن دسته از خوبى ها و بدى ها كه مورد اتفاق تمام انسان هاى روى زمين مى باشد، و حتى انسان هاى به دور از تمدن و تعاليم پيامبران كه در دورترين نقاط جهان زندگى مى كنند، خوبى و بدى آنها را پذيرفته اند، هرگز نمى تواند مولود منهيات اجتماعى و قوانين اخلاقى گردد.

اين جاست كه حقيقت آيه مورد بحث به طور واضح تجلى نموده و انسان اذعان پيدا مى كند كه به راستى خداوند، روح ما را به ايمان و پاكى ها درهم آميخته و روان ما را از بدى ها و پليدى ها مبرا ساخته است(حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الإِيمانَ وَزَيَّنَهُ فِى قُلُوبِكُمْ وَكَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصيانَ).


صفحه 74

صفحه 75

7. صلح پايدار

9.(وَإِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْديهُما عَلى الأُخرى فَقاتِلُوا الَّتى تَبْغى حَتّى تَفىءَ إِلَى أَمْرِ اللّهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما بِالْعَدْلِ وَأَقْسِطُوا إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطينَ).

«اگر دو دسته از مؤمنان با يكديگر جنگ كنند، ميان آنها صلح دهيد واگر يكى بر ديگرى تجاوز نمود، با گروه متجاوز جنگ نماييد، تا به فرمان خدا برگردد اگر به فرمان خدا بازگشت، ميان آنان با عدل و داد آشتى بدهيد، به راستى خدا افراد دادگر را دوست مى دارد».

صلح و سازش بر اساس عدل و داد، يكى از ارزش هاى اخلاقى و يا از احكام اجتماعى اسلام است، ولى صلح واقع بينانه، صلحى است كه در آن، منافع طرفين متخاصم، به وجه صحيحى تأمين گردد; صلحى كه گروهى از افراد با ايمان و خداشناس بر آن نظارت كنند، و در صورتى كه يكى از طرفين از دايره عدل و داد گامى فراتر نهاد، با تمام قدرت او را بكوبند ونيروهاى خود را براى اثبات محكوميت او و جنگ و نبرد با او بسيج كنند تا اين كه سرانجام به فرمان حق گردن نهد.


صفحه 76

براى پايدارى چنين صلحى، اسلام شرايطى در نظر گرفته است:

1. هر نوع پيمان سازش و ترك تعرض و تجاوز، بايد بر اساس عدل و داد استوار باشد، و نيرومندى يك طرف، نبايد موجب شود كه او خواسته هاى خود را بر متخاصم ضعيف و ناتوان تحميل كند; از قديم الايام، گفته اند: «صلح حقيقى ميان قوى و ضعيف متصور نيست» و اين همان حقيقتى است كه قرآن آن را با جمله: (فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما بِالْعَدْلِ وَأَقْسِطُوا); «ميان آنان با عدل و داد، صلح و صفا برقرار سازيد و در بستن پيمان، عدالت بورزيد»، بيان نموده است.

2. افراد با ايمان و خداشناسى كه هيچ گونه منافعى در اين درگيرى ندارند، بر اين صلح نظارت كنند.

3. هرگاه يكى از طرفين به فكر توسعه طلبى افتاد و بر خلاف مواد پيمان صلح گام برداشت، ناظران بى طرف صلح، بايد با جنگ و نبرد، او را سر جاى خود بنشانند، تا افراد ستمگر و متجاوز بدانند كه در جامعه اسلامى براى آنان منزلتى وجود ندارد و اين دو شرط اساسى را قرآن با جمله زير بيان فرموده است: (فَإِنْ بَغَتْ إِحديهُما عَلَى الأُخرى فَقاتِلُوا التَّى تَبْغى);«هرگاه گروه ناظر بر صلح، ببينند كه يكى از متخاصمين به فكر تجاوز افتاده است، بايد با متجاوز نبرد كنند».

4. نبرد با ستمگر نبايد جنبه انتقامى داشته باشد، بلكه بايد هرگونه نبرد با او، براى اين باشد كه او به فرمان خدا گردن نهد و انديشه تجاوز و تعدى به حقوق افراد با ايمان را از مغز خود بيرون براند و اين مطلب را با جمله (حَتّى تَفىءَ إِلى أَمْرِ اللّهِ);«جنگ تا آن جا ادامه يابد كه ستمگر به راه عدل و داد ـ كه فرمان الهى است ـ باز گردد»، بيان نموده است.

5 . در آخر آيه، نكته لازمى يادآور شده است و آن اين كه افراد با ايمان بايد در تمام حالات براى صلح تلاش كنند و اين جنگ ها نبايد آنان را از برقرارى صلح،


صفحه 77

نااميد سازد، حتّى پس از سركوبى گروه متجاوز، بايد آستين همت بالا بزنند، و از نو، پيمان صلح مجدد را بر اساس عدل و داد ببندند، چنان كه مى فرمايد:

(فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما بِالْعَدْلِ وَأَقْسِطُوا).

«هرگاه متجاوز دو مرتبه بر فرمان حق گردن نهاد، بار ديگر كوشش كنيد كه ميان آنان بر اساس عدل و داد صلح و سازش برقرار گردد».

چنين صلح و سازشى با شرايط ياد شده، صلح واقع بينانه اى است كه اسلام، آن را براى گروه هاى متخاصم مقرر داشته است و اگر با شرايطى كه گفته شد اجرا گردد، علاوه بر اين كه مى تواند منافع طرفين را تأمين كند، مى تواند به يك زندگى مسالمت آميز ـ كه آرزوى بزرگ جهانيان است ـ جامه عمل بپوشاند.

اين صلحى است كه اسلام آن را پيشنهاد كرده است و شرايطى است كه براى پايدارى آن مقرر نموده است.

شما به پيمان هاى صلحى كه ميان دول بزرگ و كوچك جهان بسته مى شود، نگاهى بيفكنيد. كدام يك از اين صلح ها و سازش ها، واقع بينانه است؟ آيا پيمان صلح همواره ميان دو متخاصمِ متعادل و برابر است؟ و يا اين كه غالباً صلح ميان دو جناح قدرتمند و ناتوان مطرح است؟ آيا هيأت نظارت، افراد بى طرفى هستند و در داورى و حل و فصل خصومت، جاى پايى براى منافع خود ندارند؟ يا اين كه تمام پيمان ها و عهدها و قراردادها پيش از آن كه متخاصمين از مفاد آنها آگاه شوند، به وسيله دولت هاى بزرگ جهان تنظيم مى گردد، و امضا و اجراى آن به متخاصمين واگذار مى شود.

مفسران سياسى جهان، همگى به صراحت مى گويند: برقرارى صلح در هر نقطه از نقاط جهان، جز با سازش دولت ها و ابرقدرت هاى بزرگ جهان، صورت نمى پذيرد. حتى برقرارى صلح خاورميانه در صورتى به نتيجه مى رسد كه سران دو


صفحه 78

اردوگاه شرق و غرب درباره آن به توافق برسند. بنابراين، چنين صلح هاى تحميلى دور از هرگونه واقع بينى بود، و هرگز به ثمر نمى رسد و صلح پايدار و استوارى نخواهد بود.

تلاش براى صلح

صلح از مفاهيم و ارزش هاى اخلاقى اسلام است كه با وجود شرايط ياد شده، از فرايض بزرگ مذهبى شمرده مى شود و در اين صورت فرق نمى كند كه طرفين صلح، دو فرد مسلمان باشند يا دو طايفه و يا دو دولت بزرگ; در هر حال، بر هر فرد مسلمان لازم است كه براى برقرارى صلح حداكثر كوشش و تلاش را مبذول دارد.

در نبرد «حديبيه»، پيامبر اسلام خودگذشتگى عجيبى براى برقرارى صلح ميان مسلمانان و مشركان از خود نشان داد. او حاضر شد گروهى از يارانش را از خود برنجاند، امّا پيمان صلح را به امضا برساند (ما تفصيل آن را در كتاب «فروغ ابديت»(1) به طور مشروح نوشته ايم).

اميرمؤمنان درباره اهميت برقرارى صلح و دوستى ميان دو متخاصم چنين مى فرمايد: «وَصلاحُ ذات بَيْنكُمْ فَإنّى سمعتُ جَدَّكُما يَقُول:صَلاحُ ذات البينِ أفضلُ مِنْ عامَّةِ الصَّلاة والصِّيام;(2)من شما فرزندانم را سفارش مى كنم كه براى برقرارى صلح ميان دو متخاصم كوشش كنيد; چه، من از جد شما پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) شنيدم كه مى فرمود: ايجاد صلح و صفا ميان دو متخاصم، از يك سال نماز و روزه برتر است».

اين امر به حدى در نظر اسلام حايز اهميت است كه فرد مصلح مجاز است


1 . ج2، ص 580ـ 603(چاپ سوم).
2 . نهج البلاغه عبده، ج3، ص 85(از وصاياى اميرمؤمنان به فرزندان خود).

صفحه 79

براى برقرار ساختن صلح از هر نوع ابزار عقلايى، حتى با گفتن دروغ از زبان يكى از متخاصمين كه به صلح كمك مى كند، استفاده كند.(1)

مبارزه با ستمگر

به راستى مبارزه با ستمگر، از اصول اساسى تعاليم مقدس اسلام است; اصولاً پيامبران آسمانى، غالباً از خانواده هايى برخاسته اند كه زير ضربات و شكنجه هاى ستمگران جان مى سپردند.

كمتر سوره اى در قرآن هست كه در آن به طور تصريح و يا تلويح نامى از ستمگران و كيفر اعمال آنان برده نشده باشد; در همين آيه مورد بحث به جامعه اسلامى اخطار مى كند كه با ستمگران و افراد متعدى نبرد كنيد تا به راه راست و فرمان حق باز گردند; آن جا كه مى فرمايد:(فَقاتِلُوا الّتى تَبْغى حَتّى تَفىءَ إِلى أَمْرِ اللّهِ) و در جاى ديگر هشدار مى دهد كه هيچ فرد مسلمانى نبايد ستمگران را تكيه گاه خود قرار دهد; چنان كه مى فرمايد:

(وَلا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النّارُ).(2)

«هرگز بر افراد ستمگر تكيه نكنيد كه دچار عذاب الهى مى شويد».

پيشواى گرامى جهان شيعه، اميرمؤمنان(عليه السلام) مى فرمايد:بارها پيامبر اسلام مى فرمود:

«لَنْ تُقدَّس أُمَّةٌ لا يُؤْخَذُ للضّعيفِ فيها حَقُّهُ منَ الْقَوىِّ غَيْرَ مُتَتَعتع;(3)


1 . شيخ انصارى، مكاسب محرمه، بحث تحريم دروغ.
2 . هود(11) آيه 113.
3 . نهج البلاغه عبده، ج3، ص 113(نامه امام به استاندار مصر مالك اشتر).

صفحه 80

ملتى كه حق ضعيفان را با صراحت و بدون ترديد از زورمندان نگيرد، هرگز روى سعادت را نخواهد ديد».

اميرمؤمنان علت پذيرفتن خلافت را پس از 25سال محروميت، چنين تشريح مى فرمايد:

«أما وَالّذى فَلَقَ الحَبَّة، وبَرَءَ النَّسَمَةَ لَوْلا حُضُورُ الحاضِرِ وَقيامُ الحُجَّةِ بِوُجُودِ النّاصرِ، وَمَا أَخَذَ اللّهُ عَلى الْعُلَماءِ أَنْ يُقارّوا عَلى كَظَّةِ ظالِم وَلا سَغَبِ مَظْلُوم، لأَلْقَيْتُ حَبْلَها عَلى غاربِهِا وَلَسَقَيْتُ آخِرَها بكأْسِ أَوّلِها».(1)

«سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد; اگر نبود حضور مردم واين كه حجت خدا به وجود ياران فداكار، تمام گرديد، و اين كه خداوند از دانشمندان پيمان گرفته كه در برابر سيرى ستمگر و گرسنگى ستمديده سكوت نكنند. از پذيرفتن خلافت روى برمى تافتم، و مهار خلافت را بر كوهان آن مى انداختم و پايان آن را با نخستين ظرف آن، سيراب مى كردم».

با اين بيانات روشن، و تاريخ واضح شرايع و اين كه پرچمداران مذهب، در تمام ادوار، طبقات محروم اجتماع بودند، و حاميان و طرفداران جدى پيامبران را طبقه استثمار شده تشكيل مى داد، آيا صحيح است كه ماترياليست ها عصر درباره مذهب داورى كنند كه:

«مذهب، مردم را به صبر و بردبارى در برابر ستم طبقه استثمار كننده دعوت كرده و آن را جزء قضا و قدر حتمى شمرده است و همواره حافظ منافع استثمار كنندگان است؟».


1 . همان، 1، خطبه3.

صفحه 81

«فشار و شدت عمل اربابان در مقابل بردگان و اجحاف و تعدى فئودال ها(خوانين) و اريستوكرات ها(اشراف) نسبت به طبقه رنجبر و زير دست، گرچه باعث قيام هاى شديد مى شده است، ولى به موازات اين قيام ها و نتيجه نگرفتن از آن، افكارى كه بتواند مايه تسلى خاطر براى توده محروم باشد، در بين اجتماع شيوع پيدا مى كرده و كم كم«مذاهب»، كه اثر تخديرى روحى دارد ظاهر شد».

كسانى كه حتى اطلاعات اندكى از برنامه هاى مذهبى دارند، مى دانند كه همه اين تعبيرهاى ناروا براى اغفال توده هاى بى اطلاع از حقيقت مذهب، ساخته شده است.

امّا موضوع صبر كه دستاويز ماترياليست هاى عصر ما شده، يكى از اصول پسنديده اخلاقى است كه تمام ملل، حتى ماترياليست ها عملاً به آن ايمان راسخ دارند، و بدون اين اصول اخلاقى هيچ فرد هدفدارى به هدف خود نخواهد رسيد; زيرا هرگز معناى صبر، تن دادن به ستم ستمگر و دست روى دست گذاردن و عرصه را به او سپردن نيست، و در هيچ فرهنگى و يا كتاب اخلاقى، از صبر چنين تفسيرى نشده است، بلكه منظور از صبر همان استقامت در راه هدف، و شكيبايى در برابر مصايب است و هيچ ملتى بدون شكيبايى و به كار بستن شيوه استقامت به جايى نرسيده است.(1)

بنابراين، حقيقت صبر بر خلاف آنچه كه ماترياليست ها تصور كرده اند، به معناى استقامت در برابر دشمن ستمگر و تمايلات غير صحيح نفسانى يا رويدادهاى ناگوار زندگى است; چنين اصل اخلاقى، شكننده ظلم ستمگران، ويران كننده كاخ ظالمان و پديد آرنده موفقيت ها در صحنه هاى مختلف زندگى


1 . ما در تفسير سوره لقمان، ذيل آيه 11(وَاصْبِرْ عَلى ما أَصابَكَ
)، نظر قرآن را درباره حقيقت صبر بيان كرده ايم.
صفحه 82

است.

نفرت اسلام از ظلم و ستم، به حدى است كه كسانى را كه راضى به تداوم زندگى ستمگران هستند، جزء ستمگران شمرده است.

امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد:

«العامِلُ بِالظُّلمِ وَالمعينُ لَهُ وَالرّاضى بِهِ شُركاءٌ;(1)

كسى كه مستقيماً عامل ظلم است و كسى كه او را يارى مى كند و يا به كردار او راضى است، همگى در يك رديف قرار دارند».

صفوان بن مهران شتردار، از دوستان نزديك امام كاظم(عليه السلام) بود. روزى امام(عليه السلام) او را به سبب يك عمل نكوهش كرد و گفت: همه كارهاى تو پسنديده است، جز يك كار و آن اين كه شتران خود را به هارون ستمگر كرايه مى دهى، وى در پاسخ امام گفت: به خدا سوگند! من هرگز شتران خود را براى كار لغو يا حرام در اختيار اين مرد نمى گذارم، بلكه در ايام حج براى رفتن وى به زيارت خانه خدا شتران خود را به او اجازه مى دهم و خود نيز همراه او نمى روم، بلكه كارگران خود را همراه او مى فرستم.

امام فرمود: آيا هارون كرايه را قبلاً مى پردازد يا مقدارى از كرايه باقى مى ماند كه بعداً بپردازد؟ عرض كرد: مقدارى از آن را قبلاً مى دهد و مقدارى از آن باقى مى ماند; امام فرمود: آيا دوست دارى كه هارون تا آن روز زنده بماند تا بقيه كرايه تو را بپردازد؟ عرض كرد: بلى; فرمود: كسى كه راضى به بقا و ادامه زندگى ستمگرى گردد، خود جزء ستمگران است و سرانجامِ او آتش دوزخ.(2)

آرى، آنچه كه ماترياليست ها درباره مذهب مى گويند، درباره مسيحيت كه


1 . وسائل الشيعه، ج12، ص 128.
2 . همان، ج12، ص 132.

صفحه 83

عصاره افكار كشيشان است، به حقيقت نزديك است; زيرا به عقيده آنان، يكى از تعاليم مسيح اين است كه اگر ستمگرى به يك طرف صورت تو سيلى زد، سمت ديگر صورت را جلو آر كه به آن نيز سيلى بنوازد.(1)


1 . انجيل متى، فصل پنجم.

صفحه 84

صفحه 85

8

اخوت اسلامى

10.(إِنَّما الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ وَاتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ).

«افراد با ايمان برادر يكديگرند; پس ميان برادران خود صلح برقرار كنيد، و از نافرمانى خدا بپرهيزيد تا مورد لطف و رحمت خدا قرار گيريد».

نزديك ترين رابطه و پيوند ميان دو انسان كه در يك زمان زندگى مى كنند، پيوند برادرى است; پيوند پدرى و فرزند اگر چه محكم تر و نيرومندتر از رابطه برادرى است، ولى اين رابطه ميان دو انسانى است كه در يك سطح زندگى نمى كنند و از نظر زمان و موقعيت و شخصيت و مراتب احترام، با هم متفاوتند; تنها رابطه اى كه مظهر كامل همبستگى و علاقه و الفت شديد ميان دو انسانى است كه در يك افق زندگى مى كنند، همان پيوند برادرى و خواهرى است، اين پيوند ناگسستنى تكوينى همواره در محيط ها و جمعيت ها، رمز مهر و محبت و الفت است; از اين رو، قرآن در ندا و دعوت خود براى اتحاد و يگانگى و استوارى مبانى الفت و محبت، افراد جامعه با ايمان را برادر يكديگر خوانده است و براى نخستين بار در تاريخ بشرى، يك جامعه بزرگ چند صد ميليونى را برادر هم نموده و شعار آنها را


صفحه 86

جمله زير قرار داده است: (إِنّما الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ) افراد جامعه با ايمان، صميمى ترين رابطه و پيوند را دارند و آن اين كه برادر يكديگرند.

شايد از خود خواهيد پرسيد كه چرا دايره اين پيوند را وسيع تر نگرفته و تمام افراد بشر را برادر همديگر قرار نداده است، و پيوند برادرى را مخصوص جامعه با ايمان دانسته است؟!

ولى پاسخ اين پرسش معلوم است; زيرا يك توجه كوتاه كافى است كه علت اين امر را بفهميم; چه اين كه اخوت مذهبى يك عنوان تشريفاتى آن هم براى يك سلسله اغراض سياسى نيست تا عموم مردم را خواه ملاك برادرى در آنها باشد يا نباشد ـ برادر يكديگر قرار دهد، بلكه هدف از مطرح ساختن اين عنوان،اشاره به يك رشته تكاليف و اهداف عالى اجتماعى و اخلاقى است كه در پرتو اخوت اسلامى صورت مى گيرد، و كليه اين تكاليف و آثار در كتاب هاى حديث و فقه بيان شده است. بنابراين، «تا يك وحدت فكرى وروحى و يگانگى در هدف و عقيده در كار نباشد، اتحاد و پيوستگى افراد، پايدار نخواهد بود» و اگر گروه هاى دو دل، روزى براى يك سلسله مصالح سياسى دست اتحاد به سوى هم دراز كنند و دست همديگر را به انگيزه برادرى بفشارند، چيزى نخواهد پاييد كه ضربه هاى اختلاف فكرى و روحى و تصادم منافع و تضاد مبانى، دست ها را از هم جدا خواهد ساخت.

جامعه اى كه محور فكرى و عقيدتى نداشته باشد و به صورت دسته هاى گوناگون، بر محور افكار مختلف و متضاد دور بزند و مايه وحدت روحى و قدر مشترك فكرى در ميان آنها نباشد، فقط تا آن جا كه وحدت و اتحاد، ضامن منافع مادى آنهاست، مى توانند به طور موقت زندگى مسالمت آميزى داشته باشند و اگر روزى يكى از متحدان، خود را بى نياز از وحدت ببينند و خود را در صحنه زندگى


صفحه 87

پيروز تشخيص دهند، تمام پيوندهاى الفت كه جنبه سياسى داشت، مبدل به اختلاف و نفاق مى گردد.

هرگز يك فرد مسلمان، كه به خداى يگانه و روز رستاخيز ، به حكومت عدل و داد و لزوم پيروى از ملكات فاضله و سجاياى انسانى، ايمان دارد، با يك فرد ملحد كه به خدا و روز بازپسين اعتقاد ندارد و مسائل اخلاقى را بازيچه گرفته و آنها را افسانه مى پندارد، نمى تواند برادر باشد.

اتحاد در پرتو ايمان

اگر ما در هر مسأله اى از مسائل اجتماعى شك و ترديد كنيم و يا در ثبوت آن به تجربه و آزمايش و گواه نيازمند باشيم، درباره لزوم اتحاد و همبستگى اجتماع و منافع سرشار آن، شك و ترديد به خود راه نمى دهيم; هرگز در جهان كسى را پيدا نمى كنيم كه بگويد پراكندگى و دو دستگى، خوب و سودمند و اتحاد و اتفاق بد و مضر است;زيرا كوچك ترين سودى كه از وحدت و اتفاق عايد اجتماع مى گردد، همان پيوستن نيروهاى كوچك و پراكنده به يكديگر است و در سايه چنين پيوستگى، نيروى عظيمى به وجود مى آيد كه مى تواند مبدأ تحولاتى در شؤون مختلف زندگى گردد.

سدهاى بزرگ جهان كه به صورت درياچه هايى جلوه مى كنند، از پيوستن رودهاى كوچك به وجود مى آيد و هر يك از اين رودهاى كوچك، نه قدرت توليد برق را دارد و نه چندان به حال كشاورزى مفيد است، امّا از اجتماع اين رودهاى كوچك در يك نقطه، درياچه اى به وجود مى آيد كه قدرت توليد صدها هزار كيلو وات ساعت برق را دارد و با آن، هزاران هكتار زمين را مى توان زير كشت برد، اين منافع سرشار از كجا فراهم مى آيد؟ از به هم پيوستن قطرات كوچك و رودهاى ضعيف و


صفحه 88

ناچيز.

قدرت اتم براى همه روشن است. يك اتم قدرت و نيرويى ندارد و به قدرى ضعيف و ناچيز است كه حتى با قوى ترين ميكروسكوپ ها نمى توان آن را ديد، امّا از به هم پيوستن اتم هاى بى شمار، قدرتى به وجود مى آيد كه انفجار چند عدد از بمب هاى اتمى، مى تواند به تمدن و زندگى بشر در روى زمين خاتمه دهد و در مدت چند دقيقه، كره زمين را به صورت توده اى از آتش و تلّى از خاكستر درآورد.

و به قول شاعر:

غرض ز انجمن و اجتماع جمع قواست *** چرا كه قطره چو شد متصل به هم، درياست

ز قطره هيچ نيايد، ولى چو دريا گشت *** هر آنچه نفع تصور كنى در او، آن جاست

ز قطره ماهى پيدا نمى شود هرگز *** محيط باشد كز وى نهنگ خواهد ساخت

ز گندمى نتوان پخت نان و قوت نمود *** چو گشت خرمن و خروار، وقت برگ و نواست

ز فرد فرد محالست كارهاى بزرگ *** ولى ز جمع توان خواست هر چه خواهى خواست

بلى چو مورچگان را وفاق دست دهد *** به قول شيخ، هژبرِ ژيان اسير و فناست

ولى چو تفرقه اندر ميان جمع افتد *** همان حكايت صوفى و سيد ملاست


صفحه 89

نه تنها بايد از نيروى جسمانى افراد استفاده نمود و همه را در نقطه اى متمركز ساخت، بلكه بايد هميشه به يارى تفكرى جمعى و مشورت و گرد هم آيى و تبادل نظر، مشكلات بزرگ را از ميان برداشت. قرآن مجيد، مشاوره و تبادل نظر را يكى از صفات برجسته افراد با ايمان مى داند و مى فرمايد: (وَالَّذِينَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمْ وَأَقامُوا الصَّلوةَ وَأَمْرُهُمْ شُورى بَيْنَهُمْ وَمِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُون)(1); «كسانى كه به نداى پروردگار خود پاسخ گفته و نماز را برپا مى دارند و امور آنان بر اساس مشورت و تبادل نظر استوار است و از آنچه بديشان روزى داديم، انفاق مى كنند»; و نكته اين مطلب همان است كه سراينده اشعار ياد شده نيز در دو شعر زير به آن توجه داده است:

اگر مرا و تو عقل خويش كافى بود *** چرا به امر خداوند، امر بر شورى است

بدين دليل«يداللّه مع الجماعة» سرود *** كه با جماعت، دستى قوى، يدى طولى است

ملاك و سرچشمه اتحاد چيست؟

اكثر جامعه شناسان مى گويند: انسان يك موجود اجتماعى است و در ساختمان وجودى و آفرينش وى، تمايلات شديدى به زندگى دسته جمعى نهفته است. اكنون بايد ديد كه اين حيات اجتماعى در سايه چه عواملى تحقق مى پذيرد.

امروز گروهى از جامعه شناسان معتقدند كه عواملى همچون: «نژاد»، «زبان»، «وحدت تاريخ»، «وحدت ارضى» و «خون»، عناصر سازنده مليت و وحدت ملتهاست; اجتماعى كه از عناصر مزبور به وجود مى آيد، همان است كه در


1 . شورى(42) آيه 38.

صفحه 90

علم حقوق به آن «ملت» مى گويند و در سايه يكى از اين عوامل، مى توان اجتماع واحدى ساخت كه اعضاى آن در كنار يكديگر، زندگى صميمانه اى داشته باشند.

ولى آنان از يك مطلب غفلت ورزيده اند و آن اين كه اجتماعى كه افراد آن داراى عقايد گوناگون و خواسته هاى متفاوت هستند، و هر كدام و يا هر طبقه اى براى خود «ايده» و فكرى دارند، چگونه مى توانند به صورت يك ملت واحد كه همبستگى كاملى در ميان آنها حكمفرما باشد، زندگى نمايند.

درست است كه عوامل مزبور بر اتحاد و اتفاق و همبستگى جامعه كمك مى كند، ولى تا زمانى كه يك وحدت فكرى و روحى و يگانگى در هدف و عقيده در كار نباشد، اتحاد و پيوستگى افراد، تحت اين عوامل و عناصر غير ارادى، پايدار نخواهد بود و اگر روزى براى هدف مشتركى دست اتحاد به سوى هم دراز كنند و دست همديگر را به عنوان برادرى بفشارند، پس از نيل به هدف، مدتى نخواهد پاييد كه اختلاف فكرى و روحى و اختلاف خواستها و اراده ها ، تصادم و تضاد عجيبى در ميان آنان به وجود خواهد آورد و آنها را از هم جدا خواهد ساخت.

جامعه اى كه محور فكرى و عقيدتى واحدى نداشته باشد و افراد آن به صورت دسته هاى گوناگون بر محور يك سلسله عناصر غير ارادى گرد آيند، وحدت اجتماعى آن ضمانت ندارند; زيرا مسير زندگى انسان را فكر و عقيده تعيين مى كند، نه عوامل غير ارادى; و اگر روزى در ميان يك ملت هم نژاد و هم خون و هم زبان، پيوند معنوى و اتحاد فرهنگى به وجود آيد، هرگز، ضربه اى بر اتحاد و مليت آنها وارد نمى شود.

اين جاست كه پيشوايان بزرگ بشر ـ كه از مكتب وحى الهام مى گيرند ـ اساس مليت را «وحدت فكرى و عقيدتى» دانسته و افراد آن اجتماع را كه از نظر عقيده و طرز تفكر، وحدت نظر دارند، برادر يكديگر خوانده اند و شعار آنان را


صفحه 91

جمله (إِنّما الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ)تشكيل مى دهد.

بزرگ ترين پيشواى بشر، حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) در سخنان تاريخى خود، افراد اجتماع با ايمان را به سان اعضاى يك بدن انسانى دانسته است كه يك وحدت فكرى و عقيدتى همچون روح واحد بر آنها حكومت مى كند و قلوب آنان را به هم پيوند مى دهد.(1)

خلاصه، عناصر مادى بى روح مانند: نژاد، زبان، خون و... كه سازنده وحدت فكرى نبوده و الهام يافته از درون انسان نيستند نمى توانند مبناى يك مليت و اساس يك زندگى مشترك و سازنده يك جامعه واحد ـ كه الفت و صميميت و همبستگى كامل ميان افراد آن وجود داشته باشد ـ قرار گيرند، بلكه افرادى كه در پرتو اين عناصر گرد هم آمده اند، سرانجام بر اثر تضاد افكار و اختلاف در تشخيص و تباين هدف، وحدت و اتفاق و هماهنگى خود را از دست مى دهند.

علاوه بر اين، كسانى كه مى خواهند تحت لواى اين عناصر مادى، ملت هايى بسازند، هرگز مدعى آن نيستند كه مى توان با اين عوامل همه افراد بشر را با يكديگر برادر نمود و همه جامعه را در هم ادغام كرد، بلكه مدعى آن هستند كه تحت لواى اين پديده ها، مى توان افراد زيادى را با هم پيوند داد و متحد ساخت.

اگر پيامبر عالى قدر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)دل هاى گروه هاى مختلف را به هم پيوند داد و از ملت هاى مختلف كه هر كدام داراى نژاد و زبانى خاص بودند، ملت واحد به هم پيوسته اى ساخت و آنها را برادر و برابر يكديگر قرار داد، به سبب اين بود كه توانست يك وحدت فكرى و عقيدتى در ميان آنان به وجود آورد، و مسير زندگى همه را يكسان و برابر قرار دهد و تمام «ايده ها» را به «ايده واحد» مبدل سازد.

آفـرين بر همت آن اوستـاد *** صد هزاران ذره را داد اتحاد


1 . شيخ عباس قمى، سفينة البحار، ج1، ص 13.

صفحه 92

داروى مؤثر

روزى كه پيامبر از طرف خداوند، مأمور ابلاغ اين حكم آسمانى گرديد، محيط مسلمانان در مدينه دچار اختلافاتى بود كه جز در سايه اتحاد و يگانگى و وحدت فكرى، بيمارى دو دستگى آنها بهبود پذير نبود; زيرا مهاجر و انصار در دو محيط گوناگون پرورش يافته و هر كدام خواهان تفوق بر ديگرى بودند; جمعيت انصار هم از دو طايفه تشكيل يافته بود كه ساليان درازى آتش نبرد ميان آنها شعلهور بود; مسلمانانى كه از نقاط دور، از حبشه و نقاط ديگر وارد سرزمين مدينه مى شدند، از نظر نژاد و زبان با اكثريت اختلاف داشتند، نيرومندترين رشته اى كه همه آنان را با آن همه اختلاف به هم پيوند داد، همان ايمان و برادرى مذهبى بود كه كينه و دشمنى و آثار اختلاف و دو دستگى را از دل آنان زدود.

روزى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) در مسجد به پا خاست و رو به مسلمانان كرد و فرمود: «تَآخوا فى اللّهِ أخَوَينِ أخَوَين; اى مردم! برخيزيد دو تا دو تا با يكديگر برادر شويد» سپس مسلمانان برخاستند و هر كدام با فردى كه بيش تر مورد علاقه اش بود، برادر شد، و خود پيامبر اميرمؤمنان را برادر خود اتخاذ نمود.(1) اين گونه برادرى كه در دايره كوچك ترى صورت پذيرفت، نمونه اى كوچك از وحدت و همدلى حاكم بر جامعه اسلامى بود كه بر سر تمام افراد مسلمان سايه افكنده و همه را برادر يكديگر قرار داده بود.

مسلمانان در پرتو اين اخوت اسلامى بر تمام مشكلات پيروز شدند و تا روزى كه رشته صميميت مذهبى در ميان آنها برقرار بود، سيادت جهان را در اختيار داشتند.


1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 123ـ 124.

صفحه 93

دشمنان بيدار

دشمنان بدخواه مسلمانان، همواره كوشيده اند و مى كوشند كه رشته استوار وحدت آنان را از هم بگسلند و وحدت و يگانگى آنان را از ميان ببرند و با عنوان كردن يك سلسله مسائل غير اساسى، آتش اختلاف را ميان آنها روشن سازند; اين امر نه تنها هدف دشمنان عصر حاضر ماست، بلكه از روزى كه اين پيوند اسلامى به وجود آمد، بدخواهان ما كوشيده اند كه بر وحدت و پيوستگى ما ضربه بزنند.

روزى جوانان قبيله هاى «اوس» و «خزرج» (اين دو قبيله ساليان درازى با هم جنگ كرده بودند، ولى در سايه اسلام و ايمان، پيوند برادرى و الفت ميان آنها برقرار شده بود) در نقطه اى، دور هم نشسته بودند، شخصى از يهوديان مدينه به نام «شاس بن قيس» بر اين يگانگى رشك برد و خود را به انجمن آنها وارد كرد و با زيركى خاصى رشته سخن را به دست گرفت و خاطرات تلخ و جانگداز جنگ «بعاث» را كه پيش از ورود اسلام به سرزمين مدينه، ميان اين دو قبيله رخ داده بود، تجديد نمود و آن چنان در اين موضوع به سخن سرايى پرداخت كه چيزى نمانده بود دست جوانان هر دو قبيله به شمشير برود و بار ديگر جنگ «بعاث» ميان دو تيره برپا گردد.

پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) از جريان آگاه گرديد و خود را به محفل آنان رسانيد و در ضمن خطبه اى، به آنان چنين گفت:

اسلام، شماها را با يكديگر برادر نموده و دستور داده كه آثار كينه و عداوت را از دل ها بزداييد... وقتى سخنان پيامبر به اين جا رسيد، صداى گريه و ناله آنها بلند شد و براى تحكيم مبانى اخوت مذهبى، همديگر را در آغوش گرفتند و از درگاه خداوند، طلب آمرزش نمودند.(1)


1 . همان، ص 555.

صفحه 94

اگر آن روز فتنه گرى به نام «شاس» وجود داشت امروز فتنه انگيزان ديگرى به نام هاى گوناگون و قيافه هاى مختلف و اشكال رنگارنگ، در جامعه مسلمانان وجود دارند كه ضربات شديد خود را بر اتحاد و يگانگى ما وارد مى سازند.

نمونه اى از آثار اخوت اسلامى

يكى از بزرگ ترين مظاهر و تجليات برادرى، اين است كه برادر، به جان و ناموس و مال برادر خود تعدى نمى كند.

اين نكته در يكى از بيانات گران بهاى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) كه در گرد هم آيى بزرگى در منا ايراد نموده است، منعكس مى باشد; او رو به ياران خود كرد و فرمود: امروز، روزى است كه در پيشگاه خداوند احترام بزرگى دارد و اين سرزمين منا نيز همچنان محترم است و اين ماه (ماه ذى الحجه) كه اكنون در آن قرار گرفته ايم، پيش خداوند، محترم مى باشد; هاى اى مردم!«إنّ دماءَكُم وأموالَكُمْ وأعراضَكُمْ عَلَيْكُمْ حَرامٌ كَحُرمَةِ يَوْمِكُمْ هذا وَبَلَدِكُمْ هذا وَشَهْرِكُمْ هذا;(1) جان و مال و ناموس شما بر يكديگر همان احترامى را دارد كه اين روز و اين سرزمين و اين ماه دارد» پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)اين جمله را سه بار تكرار كرد، سپس رو به آسمان كرد و گفت: «اللّهُمَّ بَلَّغْتُ; خدايا گواه باش كه من وظيفه خود را در بيان مبانى برادرى رسانيدم».

اسلام براى پرورش اين علاقه روحى دستور مى دهد كه مسلمانان، برادرى و محبت يكديگر را عملاً ابراز دارند. مردى در مسجد پيامبر به امام باقر (عليه السلام) عرض كرد كه من اين مرد (اشاره به دوست خود كرد) را دوست دارم; فرمود: مراتب دوستى خود را به او اعلام كن; زيرا اظهار دوستى باعث بقاى الفت است.(2)


1 . همان، ج2، ص 605.
2 . سفينة البحار، ج1، ص 12.

صفحه 95

بيانات پيشوايان اسلام در تحكيم اين علاقه مذهبى، بيش از آن است كه ما بتوانيم يك صدم آن را در اين جا بياوريم، ولى از ميان آن همه اخبار و دستورات، دو حديث زير را نقل مى كنيم:

1. پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: إِنَّما الْمُؤْمِنُونَ فِى تَراحُمِهِمْ وَتَعاطُفِهِمْ بِمَنْزِلَةِ الْجَسَدِ الْواحِدِ إِذا اشتَكى مِنْهُ عُضْوٌ واحدٌ تَداعَى لَهُ سائِرُ الْجَسَدِ بِالحِمى وَالسَّهَرِ;(1)

همانا مؤمنان، از نظر مهر و عاطفه به سان يك پيكرند; هرگاه عضوى از آن دچار دردى گردد، ساير اعضا، با تب و بيدارى و ناراحتى مراتب هم دردى خود را با آن عضو اعلام مى دارند و به كمك آن مى شتابند.»

همچنين هرگاه فرد مسلمانى دچار دردى و محنتى شود، بر تمام افراد جامعه لازم است به كمك او بشتابند و شريك غم او گردند.

سعدى، شاعر زبردست وسخن ساز شيراز از اين حديث الهام گرفته و چنين سروده است:

بنـى آدم اعضـاى يكـديگـرنـد *** كه در آفـرينش ز يك گوهـرنـد

چو عضوى به درد آورد روزگـار *** دگـر عضـوهـا را نـمانـد قــرار

2. «المُسْلِمُونَ تَتَكافِئُ دِماؤهُمْ وَ تَسعى بِذِمَّتِهِمْ اَدْناهُمْ وَهُمْ يَدٌ عَلى مَنْ سِواهُمْ;(2)

ارزش خون مسلمانان با يكديگر برابر است; امانى كه كوچك ترين فرد آنها مى دهد، براى همه آنها محترم است و آنان در برابر بيگانگان متحد بوده و قدرت واحدى هستند».


1 . التاج، ج2، ص 136.
2 . وسائل الشيعه، باب31، از ابواب قصاص نفس; مغازى واقدى، ج2، ص 836.

صفحه 96

ما درباره اخوت اسلامى كه اساس بقاى اسلام و كيان مسلمانان است، به همين اندازه اكتفا مىورزيم و توضيح و بيان حقوق برادر مؤمن را به جاى ديگر موكول مى كنيم.(1)

به راستى مى توان گفت كه صميمى ترين پيوند و نيرومندترين رابطه ناگسستنى ميان افراد يك جامعه، همان پيوند مذهبى است كه مى توان تمام مردم را ـ كه از طبقات و نژادهاى گوناگون و روحيات مختلف تشكيل يافته اند ـ براى حفظ منافع آن بسيج نمايد; آرى، اين عامل همان رابطه مذهبى و به تعبير قرآن، اخوت اسلامى است و صلح پايدار جز در پرتو اين عامل امكان پذير نيست.

يكى از لوازم اين اخوت دينى اين است كه هرگاه دو طايفه از مسلمانان به دليل تحريكات خاصى به جان هم افتادند، بر همه افراد با ايمان لازم است كه كوشش كنند تا آتش نبرد را ميان آنان خاموش نمايند و پرچم صلح را بار ديگر برافراشته سازند.

ولى، اسلام خواهان صلح به هر قيمت و هر نحو نيست، بلكه صلحى را مى خواهد كه بر اساس عدل و داد شكل بگيرد و حقوق هر دو طايفه در آن محفوظ باشد; به همين دليل مى فرمايد: (فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما بِالْعَدْلِ...).

و گرنه صلح و سازشى كه بر پايه پايمال كردن حقوق يكى از دو طرف قرار گيرد، نه تنها پايدار نيست، بلكه زمينه ساز دشمنى ها و تشنجات بيش ترى است و از نظر شارع اسلام مردود است.


1 . بسيارى از اين حقوق، در كتاب وسائل الشيعه در ابواب «احكام العشرة» ج8، ص 166 به بعد بيان شده است.

صفحه 97

9

احترام به شخصيت مسلمان

11. (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْم عَسى أَنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ وَلا نِساءٌ مِنْ نِساء عَسى أَنْ يَكُنَّ خَيْراً مِنْهُنَّ وَلا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ وَلا تَنابَزوا بِالأَلْقابِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الإِيمانِ وَمَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُولئِكَ هُمُ الظّالِمُونَ).

«اى افراد با ايمان! گروهى، گروه ديگر را مسخره نكنند; شايد آن گروه (كه مورد مسخره شما واقع شده اند) از ايشان بهتر باشند; همچنين نبايد زنان، زنان ديگر را مسخره كنند; چه بسا زنانى (كه مورد استهزا قرار گرفته اند) از ايشان شايسته تر ونيك تر باشند; به يكديگر طعن مزنيد و عيب جويى ننماييد و با القاب بد يكديگر را ياد نكنيد; چقدر بد است كه فرد مؤمنى با لقب بد خوانده شود; كسانى كه از رفتار خود توبه نكنند(و به اين گونه كارها ادامه دهند) ستمگرند».

هدف اين آيه و آيه هاى بعد، بيان يك سلسله حقوق اسلامى است كه برادران با ايمان بايد آنها را در حق يكديگر مراعات كنند; از آن جا كه آيه قبلى تمام مسلمانان را برادر يكديگر خوانده است، در اين آيه و آيات بعد، به بيان برخى از


صفحه 98

اصول اخلاقى مى پردازد كه در واقع از لوازم و آثار برادرى اسلامى است.

برادرى مسلمانان، برادرى ظاهرى و زبانى نيست، بلكه يك رابطه حقيقى است و لوازم و آثارى دارد كه بايد مسلمانان آنها را در حق يكديگر رعايت نمايند.

در اين آيه، به سه اصل اخلاقى كه فرد با ايمان بايد آنها را رعايت كند، تصريح شده است:

1. احترام به شخصيت مسلمان;

2. عيب جويى ممنوع است;

3. خواندن فرد با ايمان با القاب و اسامى بد، حرام است.

وما هر يك از اين سه اصل را به طور جداگانه مورد بحث قرار مى دهيم:

نخستين اصلى كه بايد دو مسلمان درباره يكديگر اجرا كنند، «احترام به شخصيت فرد فرد مسلمانان است» و طبق اين اصل، نبايد يكديگر را مسخره نمايند و عواطف يكديگر را از اين طريق جريحه دار سازند. آرى، مقام و منزلت شخصيت افراد در نظرها متفاوت است; شخص ظاهربين، احترام و شخصيت افراد را در اندام موزون و چهره زيبا و ثروت كلان و لباس نو و خانه مدرن و مقامات چشمگير مادى مى داند و طبقاتى كه داراى مزاياى ياد شده باشند، همواره مورد احترام او بوده و هرگز جرأت نمى كند سخنى درباره آنان بگويد كه مخالف شخصيت موهوم چنين كسانى باشد.

ولى كسانى كه از مزاياى ياد شده بهره اى نداشته باشند، غالباً مورد مسخره آنان قرار مى گيرند. طرز تفكر و نحوه داورى يك مسلمان، درست نقطه مقابل فكر يك فرد ظاهر بين و مادى است. در مكتب اسلام، اين مظاهر مادى، ميزان و ملاك برترى شخصيت افراد نيست، بلكه شخصيت انسانى افراد، در گرو ملكات انسانى و سجاياى اخلاقى است; مردان با شخصيتى كه سزاوار احترامند، كسانى هستند


صفحه 99

كه روح و روان خود را به نور خداشناسى روشن سازند و سراسر وجود آنها كانون شرافت و اخلاق باشد و برنامه زندگيشان را عفو و گذشت، مواسات و نيكى، مهر و مودت، شرف و جوانمردى، تواضع و فروتنى، صفا و درستى، تقوا و پرهيزكارى و... تشكيل دهد; چنين افرادى با داشتن اين خصال برجسته، ارزش خود را بالا برده و هرگونه گفتار و كردارى كه با شؤون و شخصيت آنان سازگار نباشد، حرام و ممنوع است.

تكيه گاه قرآن در تحكيم اين اصل

جمله (عَسى اينْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ); «شايد آنها از شما بهتر باشند»، دليل تحريم و جلوگيرى قرآن از مسخره كردن افراد با ايمان است. از آن جا كه افراد بشر از درون و روحيات يكديگر اطلاع ندارند و انسان هاى واقعى با انسان نمايان از نظر قيافه و اندام مشابه همند، چه بسا ممكن است افرادى كه بر اثر نداشتن قيافه زيبا و يا ثروت دنيا و منصب ظاهرى مورد مسخره گروهى قرار مى گيرند، از نظر روح و روان پاك تر از آنها بوده و ارزش انسانى آنها بر اثر داشتن ملكات عالى انسانى و سجاياى اخلاقى، در پيشگاه خداوند به مراتب بالاتر و برتر از آنها باشد و اگر عظمت روحى و كمالات نفسانى آنها براى مسخره كنندگان مجسم مى شد، به جاى مسخره كردن، در برابر آنها سر تسليم فرود مى آوردند.

بر همين اساس (از آن جا كه ملاك و محور شخصيت انسانى، يك سلسله امور ناپيدا و غير قابل رؤيت است) مسخره كردن هيچ فرد با ايمانى جايز شمرده نشده است; زيرا احتمال مى دهيم كه چنين فردى، از نظر روحيات و ملكات انسانى و فضايل اخلاقى به مراتب، از شخص مسخره كننده بهتر و بالاتر باشد.


صفحه 100

انگيزه روانى براى تمسخر افراد

از نظر روانكاوى كسانى كه مردم را مسخره مى كنند، نوعى كمبود شخصيت دارند و از طريق كوچك كردن مردم، مى خواهند كمبودهاى خود را جبران و از اين راه خود را اشباع نمايند و لذا افراد با شخصيت كه كمبود و نقصانى در خود احساس نمى كنند، هرگز دست به اين كار نمى زنند و از مشاهده چنين رفتارى سخت رنج مى برند.

علاوه بر اين، عامل ديگرى نيز به اين كار كمك مى كند و آن اين است: كسانى كه از تخريب شخصيت مردم و مسخره نمودن آنان لذت مى برند و انبساط روحى پيدا مى كنند روح سبعيت و درندگى، بر روان آنها حكمفرماست و اين حالت درونى با يك سلسله حالات روانى آميخته شده و به صورت مسخره كردن افراد، تجلى مى كند. درندگان با كشتن و پاره نمودن و دريدن جانداران ضعيف، سد جوع مى كنند و لذت مى برند; چنين افرادى نيز با حمله به افرادِ به ظاهر ناتوان و بيچاره و خورد كردن شخصيت و حيثيت آنان، گرسنگى روانى خود را رفع نموده و لذت مى برند.

اسلام براى تحكيم شخصيت تمام طبقات، دستور مى دهد كه به تمام افراد احترام بگذاريم و هيچ فرد مسلمانى را كوچك و سبك نشماريم: «لا تَحْقِرَنَّ أَحَداً مِنَ الْمُسْلِمِينَ فَانَّ صَغَيرَهُمْ عِنْدَاللّهِ كَبيرٌ;(1) هيچ فردى از مسلمانان را كوچك مشماريد; زيرا مسلمانى كه در نظر شما كوچك است، در پيشگاه خداوند مقام بزرگى دارد».

خداوند به وسيله سفير خود حضرت ختمى مرتبت، چنين پيامى فرستاده است: (وَقُلْ لِعبادى يَقُولُوا الّتى هِىَ أَحْسَنُ);(2) «اى پيامبر! به بندگان من بگو به هنگام


1 . مجموعه ورام، ج1، ص 31.
2 . اسراء(17)آيه 53.

صفحه 101

گفتن با مردم، به نيكى سخن بگويند».

امام باقر(عليه السلام) چنين مى فرمايد:

«عَظِّمُوا أصحابَكُمْ وَوَقِّروهم ولا يَتَجَهَّمَ بَعْضُكُمْ بَعْضاً;(1)

دوستان خود را گرامى بداريد و هرگز با آنان با چهره گرفته برخورد ننماييد».

زندگانى پيشوايان بزرگ اسلام درباره احترام گذاردن به شخصيت افراد، براى ما مسلمانان درس بزرگى است; پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به همه طبقات مردم احترام مى گذاشت; هرگاه كسى بر او وارد مى شد، قباى خود را زير پاى او پهن مى كرد و بالشى را كه تكيه گاه خود بود، به او مى داد.

شأن نزول آيه

1. مفسران در شأن نزولى كه براى آيه نقل كرده اند، چنين مى نويسند:

ثابت بن قيس كه قوه شنوايى او ضعيف شده بود، وارد مسجد شد و صفوف مردم را شكافت تا خود را به نزديكى پيامبر برساند; يكى از مسلمانان از جلو رفتن او مانع گرديد و او را پشت سر خود نشانيد; وقتى كه پيامبر از سخنان خود فارغ گرديد; «ثابت» براى انتقام گيرى رو به آن مرد كرد و گفت: تو كيستى؟ وى به او گفت: فرزند فلانى هستم. ثابت براى مسخره كردن وى گفت: هان! فرزند فلان زن! و نام مادر او را برد كه در جاهليت مورد طعن قرار داشت. آن مرد از شنيدن نام مادر خود خجلت زده شد و سر به زير افكند.

2. ام سلمه، همسر پرهيزگار پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)، كمر خود را با پارچه سفيدى بسته بود; قسمت كوچكى از پارچه آويزان بود; عايشه به حفصه گفت: ام سلمه


1 . كافى، ج2، ص 173.

صفحه 102

قطعه اى مانند زبان سگ به دنبال خود مى كشد.

بر اساس همين مناسبت ها، آيه مورد بحث نازل گرديد و به عنوان تذكرى به عموم مردان و زنان چنين مى فرمايد: «مردان نبايد يكديگر را مسخره كنند و همچنين هيچ زنى نبايد زنى ديگر را استهزا نمايد».


صفحه 103

10

عيب جويى ممنوع!

11. (...وَلا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ).

«به يكديگر طعن مزنيد و عيب جويى ننماييد».

يكى از پايه هاى تكامل روحى اين است كه هر فردى، وضع روحى خود را از نظر عيوب و نقايص اخلاقى، مورد بررسى قرار دهد و چهره باطنى خود را از نزديك، در آيينه «خودشناسى» مشاهده كند، تا ريشه رذايلى را كه در روح و روان او پديد آمده است، قطع نمايد.

مسأله «خودشناسى» از نظر دانشمندان به قدرى اهميت دارد كه مى گويند: كسى كه مى خواهد زنجيرهاى ناپاكى ها را از هم بگسلد و از آثار منفى عيوب روانى نجات يابد، نه تنها در فصول خاصى از عمر بايد به اين موضوع بينديشد، بلكه همه روزه به هنگامى كه غوغاى زندگى به سكوت و خاموشى مى گرايد، نتيجه و علل اعمال روز گذشته خود را روى كاغذ بياورد و با بى طرفى كامل آنها را مورد بررسى قرار دهد و آنچه را ناشايست يافت، تصميم بر ترك آنها بگيرد.

اميرمؤمنان(عليه السلام) مى فرمايد:

«عَلَى العاقِلِ أنْ يُحْصى مِنْ نَفْسِهِ مَساويها فِى الدّين والرأى و


صفحه 104

الأخلاق و الآداب فيجمَعَ ذلكَ فى صَدره أو فى كتاب وَيَعْمَلَ فِى اِزالَتِها;(1)

بر هر خردمندى لازم است كه عيوب مذهبى و فكرى و اخلاقى و معاشرتى خود را دقيقاً مورد بررسى قرار دهد و آنها را در سينه خود ضبط نمايد و يا روى كاغذى بنويسد و سپس كوشش كند كه تمام آنها را ريشه كن سازد».

ولى گروهى به نام «عيب جويان»، بر اثر ناآگاهى از اوصاف روحى خود و بى خبرى از وضع و حال خويشتن، به دنبال لغزشهاى مردم رفته و پرده از معايب و لغزش هاى آنان برمى دارند; اينان مردمى هستند كه از ذكر و بيان عيوب مردم لذت مى برند; زيرا در خود، نوعى حقارت احساس مى كنند، و با بيان نقاط ضعف مردم و آشكار ساختن عيوب آنان و كاستن از ارزش و موقعيت اجتماعى آنها، احساس حقارتِ خود را تسكين مى دهند.

گاهى غرور و خودخواهى و حس جاه طلبى، انگيزه عيب جويى مى شود و انسان زبان به بدگويى مردم مى گشايد.

ما در اين جا به انگيزه عيب جويى كارى نداريم; آن چه براى ما مهم است، اين است كه در نتايج شوم و وخيم آن كمى فكر كنيم; بدگويى و انتقاد مغرضانه از اعمال مردم، صفا و صميميت را از بين مى برد; دوستى و صداقت را به بى مهرى و گاهى به دشمنى تبديل مى كند; همچنان كه تمجيد از نيكى ها و ستودن خوبى ها، نهال دوستى را ريشه دارتر مى سازد.

امام باقر(عليه السلام) مردم را به نقاط ضعف و لغزش هاى آنان توجه داده و مى فرمايد:


1 . غررالحكم، ص 559.

صفحه 105

«كَفى بِالْمَرءِ عَيباً أنْ يُبصِرَ مِنَ النّاسِ ما يَعمى عَنْهُ مِنْ نَفْسِهِ;(1)

بزرگ ترين عيب براى انسان، اين است كه عيب ديگران را با كنجكاوى به دست آورد و خود، داراى همان عيب باشد، ولى آن را حس نكند.»

گروه عيب جو، اگر نيرويى را كه در راه بدگويى و سرزنش ديگران به كار مى برند، در اصلاح خود به كار مى بردند و به جاى عيوب مردم شناسى، به «خودشناسى» مى پرداختند، چه بسا به سعادت نزديك تر بودند; اين جاست كه به ارزش حديثى كه از يكى از پيشوايان بزرگ ما رسيده است پى مى بريم كه فرموده اند: «مَنْ بَحَثَ عَنْ عُيُوبِ النّاسِ فَلْيَبْدَأ بِنَفْسِهِ;(2) هر كس در عيوب ديگران كنجكاوى كند، بهتر است كه نخست معايب خود را مورد بررسى قرار دهد».

بزرگ ترين عيب چنين كسانى، اين است كه هرگز قابل معاشرت و زندگى نيستند; زيرا رازهاى درونى و اسرار باطنى انسان را آشكار مى سازند و هيچ همنشينى از زيان مصاحبت آنها در امان نيست; بر همين اساس، اميرمؤمنان (عليه السلام) از معاشرت با اين گروه نهى كرده و مى فرمايد:

«إيّاك ومُعاشِرَةَ مُتَبَبِّعى عُيُوبِ النّاسِ! فإنّهُ لَمْ يَسْلَمْ مُصاحِبُهُمْ مِنْهُمْ;(3)

«از معاشرت عيب جويان بپرهيزيد; زيرا هيچ كس از ضرر آنها در امان نمى ماند».


1 . كافى، ج2، ص 459.
2 . غررالحكم، ص 659.
3 . همان، ص 148.

صفحه 106

انتقاد مشفقانه غير از عيب جويى است

نكته قابل توجهى كه در اين جا بسيارى از آن غافلند، اين است كه عيب جويى و سرزنش كردن مردم، امرى است و راهنمايى آنان به كارهاى نيك و متوجه ساختن آنان به معايب كار خود، مطلبى ديگر. عيب جويى از رذايل اخلاقى است; در حالى كه هدايت مردم و توجه دادن آنها به نقاط ضعف خويش، از طريق نصيحت و اندرز، از وظايف مذهبى و انسانى به شمار مى رود و بر هر انسان آگاه و بيدارى لازم است كه همنوعان خود را از بدبختى و تيره روزى نجات بخشد.

آگاهانيدن مردم به عيوب زندگى خودشان، به قدرى مهم و با ارزش است كه امام صادق(عليه السلام)آن را بزرگ ترين هديه انسانى شمرده است كه يك فرد مى تواند آن را به فرد ديگر تقديم نمايد و چنين مى فرمايد:

«رَحِمَ اللّهُ امرأً أَهدى إِلَىَّ عُيُوبى;$(1)

خداوند بيامرزد كسى را كه عيوبم را به عنوان هديه به من تذكر دهد».

اميرمؤمنان(عليه السلام) مى فرمايد:

«لِيَكُنْ آثرُ النّاسِ عِنْدَكَ مَنْ اَهْدى إلَيْكَ عَيْبَكَ;(2)

برگزيده ترين فرد در نظر تو كسى باشد كه عيوب زندگى تو را به عنوان هديه به تو ببخشد».

اصولاً نخستين گام براى درمان بيمارى هاى جسمى و روحى و از بين بردن بحران هاى اجتماعى، اين است كه قبل از هر چيز، ريشه بيمارى و نوع مرض، به طور دقيق شناخته شود و تا اين كار درست انجام نگيرد، هر نوع معالجه اى بى اثر و


1 . تحف العقول، ص 366.
2 . غررالحكم، ص 558.

صفحه 107

غير مفيد خواهد بود.

كسانى كه از صراحت گفتار و بيان حقايق تلخ و فاش ساختن عيوب اجتماع، واهمه و ترس دارند، افرادى هستند كه مى خواهند نقايص روحى و اجتماعى آنها زير سرپوش سكوت و بستن زبان ها و شكستن قلم ها مخفى بماند و هرگز راضى نمى شوند كه اشكالات كار آنها در آيينه بيان نويسندگان و گويندگان منعكس گردد و هرگاه ديدگان آنها به چنين آيينه هايى افتاد، مى خواهند آنها را بشكنند; بايد به چنين كسانى گفت: «خود شكن! آيينه شكستن خطاست».

تنها اين مورد نيست كه يك رذيله اخلاقى(بدگويى و عيب جويى) با يك سجيه انسانى(راهنمايى كردن مردم به نقايص و معايب خود) با يك ديگر مشتبه مى شوند، بلكه ممكن است بسيارى از سجاياى انسانى و اصول اخلاقى با يك سلسله رذايل روحى و اخلاقى قابل اشتباه باشند و با بررسى دقيق مى توان مرزهاى هركدام را از ديگرى متمايز و جدا ساخت.

تحريك عواطف

قرآن در اجراى اين اصل اخلاقى از تحريك عواطف مدد جسته است و هنگامى كه مى خواهد بگويد: از يكديگر عيب جويى مكنيد، چنين مى فرمايد: (وَلا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ); «از خود عيب جويى منماييد» و مقصود از اين تعبير، همان تحريك عاطفه انسانى است; زيرا اخوت مذهبى و برادرى دينى، آن چنان رشته الفت و مودتى در ميان مؤمنان به وجود آورده و آنها را مانند يك تن و يك مجموعه واحد زنده قرار داده است كه عيب جويى از يك فرد مسلمان، به منزله عيب جويى از خود محسوب شده است.


صفحه 108

صفحه 109

11

نام و فاميل بد

11. (...وَلا تَنابَزُوا بِالأَلْقابِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الإِيمانِ وَمَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُولئِكَ هُمُ الظّالِمُونَ).

«با القاب بد يكديگر را ياد مكنيد! بسيار بد است كه فرد مؤمن با لقب بد خوانده شود; كسانى كه از رفتار خود توبه نكنند]و به كار زشت خود ادامه دهند [ستمگرند».

اسامى و القاب بد

نام و لقب از مظاهر تجلى شخصيت انسانى است و نام ها و القاب خوب، از ارزش و شايستگى انسان حكايت مى كند; همچنان كه نام ها و القاب بد و زشت و تمسخرآميز، از مقام و موقعيت و شخصيت انسان مى كاهد و باعث سرافكندگى در ميان دوستان و نيز در اجتماع مى گردد.

روزى كه پيامبر به رسالت مبعوث گرديد، بسيارى از شهرها و آبادى ها نام بدى داشت; بسيارى از قبايل با لقب هاى زشت و زننده اشتهار يافته بودند; ملت عرب براى فرزندان خود، نام ها و القاب زشت و زننده اى كه حاكى از درندگى و


صفحه 110

غارتگرى بود، مى نهادند; قدم مؤثرى كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)برداشت اين بود كه دستور داد نام بسيارى از شهرها، روستاها و بخش ها و لقب بعضى از قبايل و افراد را كه نام و نشان بد و زننده اى داشتند، تغيير دهند.(1)

حتى آن حضرت دستور داد كه پدران براى فرزندان خود نام نيكويى انتخاب كنند و اين را يك حق لازم الاجرا برعهده پدران شمرد.

قرآن مجيد، خواندن افراد را با القاب بد و زشت نوعى تجاوز به حقوق آنان مى داند و مرتكبان را ظالم و ستمگر مى شمارد و چنين مى فرمايد:

(وَمَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُولئِكَ هُمُ الظّالِمُونَ);

«كسانى كه از اين كار دست برندارند، آنها افرادى ستمگرند».

پيامبر از نام نيك خوشش مى آمد و مى فرمود: هرگاه كه خواستيد كسى را پيش من بفرستيد، شخصى را بفرستيد كه نام نيك داشته باشد.

روزى يكى از خادمان بتكده اى مشاهده كرد كه روباهى بر سر بتى ادرار كرده است; او با خود انديشيد: اين چگونه معبودى است كه نمى تواند از خود دفاع كند و توان دور كردن يك روباه را ندارد و اين حقيقت و احساس درونى را ضمن شعرى بيان كرد و گفت:

«أرَبٌّ يَبُــولُ الثَّعْلبــانُ بِـرأسِـهِ *** لَقَدْ ذَلَّ مَنْ بالَتْ عَلَيه الثَّعالِبُ;

آيا بتى كه روباه بر سر آن ادرار مى كند و آلوده اش مى سازد، معبود است؟ هر موجودى كه روباه بر آن بول كند، خوار و ناتوان است.» او پس از ديدن اين صحنه، خدمت پيامبر آمد و ماجرا را تعريف كرد، پيامبر از نام او سؤال كرد. او گفت: نام من «غاوى بن ظالم» است.(2) پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)فوراً نام او را تغيير داد و گفت: ]نه[


1 . عبداللّه بن جعفر حميرى، قرب الاسناد، ص 45.

2 . غاوى به معناى گمراه و ظالم به معناى ستمگر است (اسدالغابه، ج2، ص 149).

صفحه 111

بلكه تو راشد فرزند بنده خدا هستى.

پيامبر در غزوه «ذى قرد» نام آبى را پرسيد كه شور بود; عرض كردند: نام آن «بيسان» است; فرمود: آن را «نعمان» بگوييد.(1)

مردى خدمت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) رسيد; پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) از نام او پرسيد; وى گفت: نام من «بغيض» است; پيامبر فرمود: نام تو «حبيب» است. درست نقطه مقابل «بغيض» است.(2)

عين اين جريان درباره شخص ديگرى نيز رخ داد، پيامبر از نام او پرسيد، وى گفت: نام من «عبد شرّ»(بنده شر) است; پيامبر فرمود: ]نه[ بلكه نام تو «عبد خير» است.(3)

همچنين زنى بر رسول خدا وارد شد كه نام او «عاصيه» (گناهكار) بود; پيامبر نام او را تغيير داد و فرمود: از اين پس نام تو «جميله» است.(4)

مردى كه نام او «عبدالجان» بود، به فرمان رسول خدا، به «عبداللّه» تغيير نام يافت.(5)

برخى كه نام آنها، «جبار» و يا «قيوم» بود كه از اسامى مخصوص خداوند است، به فرمان پيامبر كلمه «عبد» بر آن دو افزوده شد و «عبدالجبار» و «عبدالقيوم» ناميده شدند.(6)

اشخاصى كه نام هاى آنان «عبدالعزى»، «عبدالشمس»، «عبداللات» و


1 . سيره حلبى، ج3، ص 377.
2 . اسدالغابه، ج1،ص 202.
3 . اسدالغابه، ج2،ص 63.
4 . همان، ج3، ص 76.
5 . همان، ص 174.
6 . همان، ج4، ص 362 و ج5، ص 250.

صفحه 112

«شيطان» بود، به دستور پيامبر نام خود را تغيير داده و خود را «عبداللّه» ناميدند.(1)

نمونه هاى ديگرى در اين مورد وجود دارد كه براى پرهيز از اطاله كلام از نقل آنها خوددارى مى كنيم. «ابن اثير» در اثر نفيس خود «اسدالغابه» در شرح حال ياران رسول خدا كه در دوران جاهليت، به نام هاى زشتى معروف بودند و به فرمان پيامبر نام خود را عوض كرده اند، نمونه هاى ديگرى نيز نقل كرده است.

اعلاميه حقوق بشر، حق داشتن نام را در رديف حق داشتن تابعيت از حقوق كودك دانسته است، ولى هرگز متذكر نشده است كه كودك بايد چه نامى داشته باشد.

اسلام همواره بر زندگى كودكان ـ چه پيش از تولد و چه پس از تولد ـ نظارت دقيق دارد، تا آن جا كه براى كودك در رحم مادر شخصيت حقوقى قائل شده و براى او يك رشته حقوق فردى و اجتماعى معين كرده است و دقت نظر اين آيين در زمينه كودك به قدرى است كه به پدر و مادر دستور مى دهد كه كودكان خود را پيش از تولد، نام گذارى كنيد و اگر نمى دانيد كه نوزاد دختر است يا پسر، براى او نامى انتخاب كنيد كه براى هر دو مناسب باشد.(2)

مسأله مهم اين است كه براى كودك چه نامى بگذارند. پدر و مادر بر اساس علاقه اى كه به فرزند خود دارند، كوشش مى كنند كه نام نيكويى براى او انتخاب نمايند، امّا چه بسا آنان در انتخاب نام اشتباه كنند و بر كودكان خود نام هايى بگذارند كه از نظر ديگران ناستوده مى باشد، اگر چه از ديدگاه پدر و مادر نام نيكويى شمرده مى شود.


1 . همان، ج3، ص 232، 240، 271 و ج4، ص 362.
2 . سَمُّوا أولادكم قبل أن يُولَدوا! فإن لم تَدْروا أذَكَرٌ أم أُنثى، فسَمُّوهُمْ بالأسماء التى تكونُ للذّكر والاُنثى.(كافى، ج6، ص 18).

صفحه 113

از اين نظر، اسلام در انتخاب نام نيز نكات تربيتى را در نظر گرفته و از انتخاب نام هاى بد كه براى هميشه به سان طوقى ننگين بر گردن كودكان مى مانند، جلوگيرى نموده است.

نام بد موجب عقده حقارت مى گردد و كسانى كه با نام زشت و ناخوشايندى خوانده مى شوند، همواره از شنيدن نام خود رنج مى برند.

از اين رو، در تاريخ پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) مى خوانيم كه همواره عنايت داشت نام مناطق و افراد را كه زشت و نامطلوب بودند، تغيير دهد.

مردى از پيامبر پرسيد: حق اين فرزند بر من چيست؟ پيامبر فرمود: نام و تربيت او را نيكو ساز و براى او شغل و كار شايسته اى در نظر بگير.(1) چه خوب است نامى انتخاب كنى كه حاكى از بندگى خداوند باشد.(2)


1 . قال رَجُلٌ: يا رسولَ اللّهِ! ما حقُّ ابنى هذا؟ قال: تُحَسِّنُ اسمَهُ وأدبَه وتَضَعُهُ مَوْضِعاً حَسَناً.(همان، ص 48)
2 . سَمِّه باسماء من العبوديّة! فقال: أيّ الأسماء هو؟ قال: عبدالرحمان.»(همان جا).

صفحه 114

صفحه 115

12

بدبينى

12. (يا أَيُّها الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثيراً مِنَ الظَنِّ إِنَّ بَعْضَ الظنِّ إِثْمٌ وَلا تَجَسَّسُوا وَلا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ وَاتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ تَوّابٌ رَحيمٌ).

«اى افراد با ايمان! از بسيارى گمان ها بپرهيزيد; زيرا برخى از گمان ها گناه ]و بى اساس [است; در امور مردم كنجكاوى نكنيد و از يكديگر غيبت ننماييد; آيا كسى از شما دوست دارد كه گوشت برادر خود را در حالى كه مرده است، بخورد؟ حتماً اين كار را بد و ناپسند مى شماريد]غيبت برادر مسلمان همانند اين عمل است[ و از مخالفت خدا بپرهيزيد; خداوند توبه پذير و رحيم است».

در اين آيه، خداوند جامعه اسلامى را ملزم مى سازد كه سه اصل اخلاقى را به عنوان حقِ لازم ـ كه از لوازم و آثار اخوت اسلامى و برادرى دينى است ـ نسبت به يكديگر رعايت نمايند; اينك به طور اجمال به اين سه اصل اشاره مى كنيم:

1. بدگمانى و بدبينى نسبت به مسلمانان ممنوع است;

2. يك فرد مسلمان نبايد در امور مردم كنجكاوى كند;


صفحه 116

3. غيبت و بدگويى پشت سر مسلمان حرام است.

از آن جا كه اصول ياد شده از مباحث اساسى اخلاق اسلامى هستند و در اصلاح اجتماع نقش مهمى ايفا مى كنند و از پيشوايان بزرگ ما بيانات جالب و شيوايى در اين زمينه وارد شده، شايسته است كه هركدام را جداگانه مورد بحث و تجزيه و تحليل قرار دهيم. اكنون نخستين اصل يعنى «بدگمانى» را مورد بحث قرار مى دهيم.

بدبينى يك حالت روانى منفى است كه شخصيت و احترام و تقوا و پاكى افراد در فضاى فكر و قضاوت دارنده آن، لطمه مى بيند.

افراد بدبين از ميان هزاران نقاط روشن و جلوه هاى خوب زندگى مردم، فقط به نقطه هاى مبهم و تاريك و تيره زندگى آنان، متوجه مى گردند.

همه ما مى دانيم كه جان و مال و آبروى مسلمان محترم و هرگونه تعدى به آن حرام است، ولى در آيه به تعدّى ديگرى اشاره نموده و مى فرمايد: حيثيت و آبرو و شخصيت هر مسلمانى، حتى در عالم فكر و پندار و در دايره داورى درونى ما نيز محترم است. هيچ فرد مسلمانى، نبايد بى جهت در درون خود، به حريم شخصيت و پاكى مسلمانى با بدبينى و بدگمانى و داورى بد، تجاوز نمايد.

به قول يكى از دانشمندان معاصر: حدود امنيتى كه اسلام براى جامعه مسلمانان به وجود آورده، منحصر به جان و مال و آبرو نيست، بلكه علاوه بر اين امنيت هاى سه گانه، امنيت چهارمى را نيز خواستار شده است و آن، امنيت قضاوت هاى ديگران است; يعنى افراد ديگر را در محيط فكر خود، مورد هجوم افكار و داورى هاى بد و ناروا قرار ندهد; احترام و شخصيت مسلمان، علاوه بر مرحله عمل، بايد حتى در محيط افكار ديگران نيز محفوظ بماند.

از اين نظر، اسلام هرگونه بدگمانى و بدبينى را كه منجر به لكه دار ساختن


صفحه 117

شخصيت كسى در محيط فكر و پندار مى شود، تحريم نموده و دستور داده است كه جامعه با ايمان از هرگونه سوء ظن نسبت به همديگر بپرهيزند.

پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در يكى از بيانات شيواى خود به امنيت هاى چهارگانه مزبور اشاره نموده و چنين مى فرمايد:

«إنّ اللّهَ حَرَّمَ عَلى الْمُسْلِمِ دَمَهُ، ومالَهُ وَعِرْضَهُ، وَاَنْ يَظُنَّ بِهِ سُوءَ الظَّنِ».(1)

«خداوند، تجاوز به خون، مال و آبروى مسلمانان را حرام نموده و هرگز اجازه نداده است كه كسى به يك فرد مسلمان بدگمان شود و حتى در ذهن و فكر خود، به او نسبت ناروا بدهد».

اگر امنيت هاى سه گانه، نخست در پرتو حكومت هاى مادى و سازمان هاى ادارى تأمين گردد، ولى امنيت از نظر قضاوت مردم، جز در سايه ايمان به خدا عملى نمى شود; زيرا حدود حكومت هاى مادى منحصر به ظواهر است و جلوگيرى از تجاوزهاى باطنى، از حريم قدرت عوامل مزبور، بيرون مى باشد; فقط ايمان به خداست كه مى تواند جلو اين گونه تجاوزها را بگيرد; زيرا يك فرد مسلمان ايمان دارد كه خداوند از كارهاى برون و درون او آگاه است.

ضررهاى بدبينى

1. نخستين نتيجه بدگمانى، به خود انسان برمى گردد; از آن جا كه افراد بدگمان نمى توانند اعمال ديگران را خالى از غرض و آلودگى تصور نمايند، همواره در رنج روحى و درد روانى سختى به سر مى برند و سوز و گداز خيال و پندار، همواره آنان را شكنجه مى دهد.


1 . المحجة البيضاء، ج5، ص 268.

صفحه 118

2. بدبينى، رشته الفت و دوستى را از هم مى گسلد و بر اثر گمان بدى كه انسان به ديگران دارد، همواره آنها را خيانتكار و در ميدان دوستى، ناپايدار مى پندارد، ناچار مى شود كه همه گونه روابط خود را با آنها قطع كند; از اين رو پيشوايان ما فرموده اند:

«مَنْ غَلَبَ عَلَيْهِ سُوءُ الظَّنِ لَمْ يَتْرُكْ بَيْنَهُ وَبَيْنَ خَليل صُلْحاً;(1)

بدگمانى بر هر كس كه غلبه كند، هر نوع صلح و صفايى را كه ميان او و دوستان وى برقرار است، از بين مى برد».

3. افراد بدبين هميشه منزوى و گوشه گيرند، و بر اثر رعب و ترسى كه از مردم دارند، هرگز نمى توانند با كسى انس بگيرند; از اين رو در روايات، آمده است كه:

«مَنْ لَمْ يَحْسُنْ ظَنُّهُ اِسْتَوْحَشَ مِنْ كُلِّ أَحَد;(2)

افراد بدبين از همه مردم وحشت دارند».

4. بدبينى آفت بزرگى براى سنجش منطق انسان است; بدبينى نوعى اختلال در طرز تفكر و ادراك انسان به وجود مى آورد كه هرگز نمى تواند در موضوعى به صورت خرد پسند وواقع بينانه داورى كند.

5. بدبينى از بيمارى هاى سرايت كننده است كه هم نشينان انسان را نيز آلوده مى سازد.

6. بدبينى نه تنها در روح انسان اثر مى گذارد، بلكه بر اساس ارتباطى كه ميان تن و جان وجود دارد، تن نيز از گزند آن سالم نمى ماند، و به قول دانشمند بزرگ عصر ما دكتر كارل: بدبينى و عادت به انتقاد از همه چيز، حتى از قدرت


1 . غررالحكم، ص 697.
2 . همان، ص 712.

صفحه 119

زندگى نيز مى كاهد; زيرا اين عادت منفى روانى روى دستگاه اعصاب «سمپاتيك» و غدد داخلى اثر مى كند و مى تواند مبدأ اختلالات عملى و حتى عضوى شود.

7. بدگمانى هاى بى مورد، به همسر و يا شاگرد مغازه و كارگر و خدمتكار منزل، آنان را به خيانت و جنايت مى كشاند; زيرا كنجكاوى هاى زياد ارباب و بزرگ خانه و يا شوهر، بر اثر «تداعى معانى» صور و اشباح خيانت و كارهاى زشت را در نظر آنها مجسم مى سازد و فكر خيانت را در دل آنها احيا مى نمايد و به قول برخى از دانشمندان: نوكرانى كه مورد سوء ظن آقا هستند و او پيوسته احتمال مى دهد كه آنان به اثاث خانه دستبردى بزنند، چنين نوكرانى بالاخره دست به دزدى مى زنند، و به سوى دزدى كشيده مى شوند.

از اين رو، در دين مقدس اسلام، تظاهر به غيرتمندىِ بى مورد و افراطى درباره همسر، مذموم شمرده شده است; زيرا چه بسا افراد پاكى را به ناپاكى بكشاند و درستكار را به نادرستى دعوت نمايد; چنان كه على(عليه السلام) فرموده است:

«ايّاكَ والتَّغايرَ فى غَيرِ مَوْضِعِهِ فَإِنَّ ذلِكَ يَدْعُوا الصَّحيحة إلى السُّقم والبريئةَ إلى الرَّيبِ;(1)

اظهار غيرت هاى بى مورد، زنان پاك را به ناپاكى و زنان بى گناه را به سوى گناه دعوت مى كند».


1 . همان، ص 152.

صفحه 120

صفحه 121

13

كنجكاوى در اسرار مردم

12. (وَلا تَجَسَّسُوا).

«در امور مردم كنجكاوى مكنيد».

در بحث پيش يادآور شديم كه در اين آيه سه رذيله اخلاقى به ترتيب زير بيان شده است:

1. بدبينى;

2. كنجكاوى در امور درونى مردم;

3. بدگويى پشت سر مردم.

علت اين كه قرآن، اين سه صفت نكوهيده را به ترتيبى كه بيان شد، يادآورى نموده اين است كه اولى، علت و پديدآورنده دومى مى گردد و همچنين پس از بدگمانى و بدبينى، تجسس و كنجكاوى در امور مردم به وجود مى آيد و افراد كنجكاو كه مراقب خصوصيات داخلى مردمند، چون نمى توانند از گفتن اسرار ديگران خوددارى نمايند، بلكه راز مردم را فاش مى سازند، ناچار پشت سر آنها غيبت و بدگويى مى كنند.

بر همين اساس، قرآن اين سه صفت رذيله را به ترتيب ياد شده ذكر نموده،


صفحه 122

تا رابطه تكوينى آنها روشن گردد.

در مباحث گذشته، كم و بيش درباره زيان هاى بدبينى بحث شد، اكنون موضوع كنجكاوى و به تعبير قرآن «تجسس» را مطرح مى كنيم:

كنجكاوى در امور مردم، زيان هاى اخلاقى و اجتماعى دارد كه در ذيل به آنها اشاره مى شود:

1. در بحث گذشته گفته شد كه اسلام براى جامعه با ايمان، امنيت هاى چهارگانه اى به وجود آورده است:

1. امنيت جانى;

2. امنيت مالى;

3. امنيت حيثيتى و آبرويى;

4. امنيت شخصيت انسان در فكر و ذهن ديگران.

پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در يكى از سخنان جامع خود به اين امنيت هاى چهارگانه اشاره كرده است.(1)

ضررهاى اجتماعى كنجكاوى در امور مردم

1. بردن آبروى ديگران

يكى از ضررهاى بزرگ كنجكاوى در امور مردم، اين است كه امنيت سوم (محفوظ ماندن آبروى مردم) را به خطر انداخته و لطمه جبران ناپذيرى به حيثيت و موقعيت اجتماعى افراد وارد مى سازد، بالأخص هنگامى كه انسان پس از دقت و كنجكاوى، اسرار و رازهاى درونى شخص را در اختيار ديگران بگذارد.


1 . المحجة البيضاء، ج5، ص 268 و نيز ص 162.

صفحه 123

افراد كنجكاو كه مراقب اوضاع داخلى مردمند، كمتر مى توانند از فاش ساختن اسرار آنان خوددارى نمايند و اين گونه افراد، هرگز از غيبت كردن و بدگويى نمودن پشت سر مردم محفوظ نخواهند ماند.

خلاصه، آبرو و حيثيت يك فرد مؤمن، كه به سان جان و مال او در نزد شارع اسلام، عزيز و گرامى است، بر اثر كنجكاوى هاى شخص، در نزد خود او و در صورت فاش ساختن و نقل آنها براى ديگران، در نزد سايرين از بين رفته و پايمال مى گردد.

لازمه اخوت و برادرى دينى اين است كه فرد مؤمن موجبات سقوط شخصيت و از بين رفتن آبرو و موقعيت برادر خود را با كنجكاوى هاى خسارت آفرين خود، فراهم نياورد.

پيشواى بزرگ ما، حضرت صادق(عليه السلام) درباره افراد كنجكاو در اوضاع مردم، مى فرمايد:

«أبْعَدُ ما يَكُونُ الْعَبدُ مِنَ اللّهِ أنْ يَكُونَ الرَّجلُ يُواخى الرَّجُلَ وَهُوَ يَحْفِظُ زَلاتَهُ لِيُغَيِّرَهُ بِها يَوماً;

دورترين(1) حالات انسان از خدا اين است كه آدمى با كسى طرح دوستى بريزد و در اين بين، لغزش هاى وى را براى اين كه روزى او را مفتضح سازد، به خاطر بسپارد».

چنان كه ملاحظه مى فرماييد، اين گناه آن چنان بزرگ است كه فرد مرتكب، در آن حال، دورترين حالت را نسبت به خدا پيدا مى كند.


1 . كافى، ج2، ص 355.

صفحه 124

2. انزوا و زدگى از اجتماع

تفحص و كنجكاوى در امور شخصى مردم، نوعى پيروى از سوء ظن است و اين كار در واقع عكس العمل بدبينى است و فرد كنجكاو، در طول مراقبت و تجسس هاى خود، به عيوب و نقاط ضعف بسيارى از افراد واقف مى گردد و بر اثر آن، حالت زدگى و انزوا به او دست مى دهد و در حقيقت كمتر كسى را شايسته معاشرت و زندگى تشخيص مى دهد و چه بسا ممكن است عيوبى از افراد به دست آورد كه كوچك ترين ارتباطى به معاشرت و رابطه او با مردم، ندارد ولى مع الوصف، به طرز محسوسى از اجتماعى بودن انسان مى كاهد و او را به انزوا و گوشه نشينى دعوت مى نمايد; زيرا براى شخص كنجكاو كه طبعاً يك فرد بدبين نيز هست، در اين حالت، تجزيه و تحليل ممكن نيست و او نمى تواند عيوب شخصىِ طرف مقابل را ناديده بگيرد و نقايص و اشكالات درونى او را در رابطه خود با او بى تأثير فرض كند.

به هر حال، يافتن انسان هايى كامل و صد در صد بى عيب، بسيار نادر و انگشت شمار است، و هر فردى در كنجكاوى هاى خود، به عيوب مستور و پوشيده مردم پى مى برد و بر اثر آن در خود، نوعى زدگى و لزوم پرهيز، احساس مى نمايد; از اين نظر، اين دسته كه همواره بدبين و كنجكاو هستند، منزوى و گوشه گيرند و نمى توانند مبدأ آثار سازنده اى در اجتماع باشند.

3. سلب آزادى

يكى از بزرگ ترين نعمت ها براى بشر، داشتن آزادى در نحوه فعاليت هاست; اسلام با تأسيس «اصل نظارت عمومى» و با گماردن مأموران نظارت، آزادى بشر را در انظار عمومى به طرز صحيحى به قوانين عقل و شرع محدود نموده و آزادى در


صفحه 125

اجتماع را در چهارچوب قوانين متين اسلام محدود و معين كرده است و بشر، در اجتماع تا آن جا آزاد است كه به سعادت خود و ديگران لطمه اى نزند و حرامى مرتكب نشود وواجبى را ترك نكند.

اسلام، آزادى درونى افراد را با گماردن پليس مخفى و برقرار ساختن حكومت ايمان، محدود و مهار نموده است، ولى يك سلسله كارهايى است كه ارتكاب آنها از نظر عقل و شرع مانعى ندارد و شرع، آنها را مباح و يا مكروه شمرده است، ولى انسان هرگز اين گونه كارها را در انظار مردم انجام نمى دهد و نيز راضى نمى شود كه ديگران از انجام دادن آن آگاه شوند.

اگر بنا شود كه ديگران تمام خصوصيات زندگى انسان را تحت مراقبت بياورند، لذت زندگى و لطف آن كه در آزادى عمل در نهان و درون است، از بين مى رود.

افراد بدبين و كنجكاو در زندگى شخصى مردم، از نظر پيامبر، مسلمان حقيقى نيستند و لذا درباره آنان چنين فرمود:

«يا مَعْشَرَ مَنْ اَسْلَمَ بِلِسانِهِ وَلَمْ يَخْلُصِ الإِيمانُ إلى قَلْبِهِ لا تَذُمُّوا الْمُسْلِمينَ وَلا تَتَّبِعُوا عَوْراتِهِمْ;(1)

اى كسانى كه به زبان مؤمن هستيد و در دل ايمان نداريد! مسلمانان را بد مگوييد و از عيوب مخفى آنها تجسس و كنجكاوى مكنيد».

اسلام، اگر چه جلو كنجكاوى هاى مضر و غير سودمند را گرفته، ولى در موارد استثنايى كه اساس كار و بقاى حيات اجتماعى بر روشن شدن خصوصيات زندگى و اسرار داخلى شخص بستگى دارد، اجازه داده است كه اين امور تحقيق و بررسى شود; مثلاً دختر و پسرى كه مى خواهند پيوند زناشويى ببندند، يا دو


1 . بحار، ج75، ص 214(به نقل از: شيخ صدوق، ثواب الاعمال، ص 216).

صفحه 126

بازرگانى كه مى خواهند درباره موضوعى مشتركاً سرمايه گذارى نمايند و... ، حتماً بايد از روحيات و خصوصيات زندگى همديگر ـ تا آن جا كه به كار و تصميم آنها مربوط است ـ مطلع و آگاه باشند، و گرنه ديرى نخواهد پاييد كه از كار و عمل خود پشيمان شده و مفاسد فراوانى به بار آيد. و همچنين افرادى كه در اين موارد با آنها مشورت مى شود، بايد حقيقت مطالب را بى پرده بگويند و آنان را به حقيقت امر واقف سازند و به مضمون «المستشار مؤتمن» شخصى كه با او مشورت مى شود، بايد براى يك سلسله مصالح عالى خصوصيات درونى، مطالب مورد مشورت را بازگو كند.


صفحه 127

14

بدگويى پشت سر مردم

12. (...وَلا يَغْتَبْ بَعضُكُمْ بَعْضاً أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ وَاتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ تَوّابٌ رَحيمٌ).

«از يكديگر غيبت مكنيد، آيا كسى از شما دوست دارد كه گوشت برادر خود را در حالى كه مرده است بخورد؟! حتماً اين كار را بد و ناپسند مى شماريد (غيبت برادر مسلمان نيز مانند اين عمل است) و از (مخالفت) خدا بپرهيزييد; خدا توبه پذير و رحيم است».

در اين فراز از آيه، يكى از بدترين رذايل اخلاقى، مورد توجه قرار گرفته است; رذيله اى كه قرآن در بيان ماهيت و اندازه زشتى آن تشبيه بى سابقه اى به كار برده، و بدگويى پشت سر مردم را مانند اين دانسته كه انسان گوشت برادر مرده خود را بخورد.

ننگين ترين عمل اين است كه انسان بر بدن مرده بى دفاع بتازد، مخصوصاً اگر آن مرده برادر انسان باشد، و خصوصاً كه نحوه ستم اين باشد كه گوشت بدن وى را بخورد; اين عمل آن قدر ناهنجار و انزجار آور است كه از كمتر كسى سر مى زند.


صفحه 128

چرا غيبت كردن و بدگويى پشت سر مردم، به سان خوردن گوشت بدن برادر مرده است؟ شايد نكته آن اين باشد كه چنين كسى گوشت برادر خود را از بين مى برد و فرد غيبت كننده آبرو و حيثيت او را پايمال مى سازد.

بخشى از زشتى اين عمل براى اين است كه هر دو نفر گوينده و شنونده بر يك فرد بى دفاع حمله مى كنند: كى گوشت مرده اى را كه مى خورد كه فاقد حس و قدرت است و ديگرى بر كسى مى تازد كه در جلسه حاضر نيست، تا از خود دفاع نمايد، و حمله بر يك فرد ناتوان و بى دفاع زشت و ننگين است.

و به عبارت ديگر: قرآن در اين تشبيه و تمثيل(كه بدگويى پشت سر مردم، مانند خوردن گوشت برادر خود، در حالى كه مرده است) چهار مطلب را در نظر گرفته، و چهار تشبيه و تنزيل در آن به كار برده است:

1. برادر مذهبى مانند برادر نسبى است;

2. آبرو و حيثيت او مانند گوشت او مى باشد;

3. سخن گفتن پشت سر او، و آبرو و حيثيت او را بر باد دادن، به سان خوردن گوشت او است;

4. از اين كه او در مجلس حاضر نيست، و از اين حمله ناجوانمردانه غافل است و نمى تواند دفاع نمايد; گويا به سان مرده اى است كه مورد حمله قرار گرفته باشد.

شايد براى بيان همين مطلب چهارم است كه اميرمؤمنان(عليه السلام) فرد بدگو و غيبت كننده را فردى زبون و بيچاره مى خواند(زيرا به كسى حمله مى كند كه قدرت دفاع از خود را ندارد) و مى فرمايد:

«الغيبَةُ جُهْدُ الغاجِز;(1)


1 . غررالحكم، ص 36.

صفحه 129

«غيبت كردن و بدگويى نمودن پشت سر مردم، آخرين تلاش يك شخص ناتوان و عاجز است».

انگيزه هاى غيبت

يكى از علل و انگيزه هاى غيبت، همان رشك و حسد انسان بر شخص ديگر است كه در نبود او بدگويى مى كند، زيرا موقعيت و شخصيت او موجب ناراحتى وى گرديده، و از اين طريق مى خواهد از مقام و عنوان او بكاهد.

امام صادق(عليه السلام) در كلامى كه به فضل بن عمر فرموده به اين انگيزه اشاره مى فرمايد:

«مَنْ رَوى على مُؤْمِن روايةً يُريدُ بِها شَينَهُ وَهَدْمَ مُروؤتَه لِيُسْقِطَهُ مِنْ أعْيُنِ النّاسِ، أخْرَجَهُ اللّهُ مِنْ وِلايَتِهِ إلى وِلايةِ الشَّيْطانِ;(1)

هركس از مسلمانى، به منظور عيب جويى و ريختن آبروى او سخنى نقل كند تا او را در انظار مردم خوار و موهون سازد، خداوند او را از ولايت خويش بيرون رانده و شيطان را بر او مسلط مى سازد.»

امام صادق(عليه السلام) در اين روايت به يكى از انگيزه هاى غيبت كه همان رشك بردن بر موقعيتى است كه افراد در اجتماع دارند، اشاره مى نمايد.

گاهى خشم و غضب، و احياناً نخوت و خودخواهى، انسان را به اين رذيله اخلاقى سوق مى دهد.

و در روايتى، نخست از حسد و خشم و سپس از غيبت تهى شده است; شايد مقصود از اين ترتيب، توضيح اين نكته باشد كه «حسد» و «خشم» دو عامل و دو انگيزه براى غيبت است; چنان كه مى فرمايد:


1 . المحجة البيضاء، ج5، ص 155.

صفحه 130

«لا تُحاسِدُوا وَلا تُباغِضُوا، وَلا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً وَكُونُوا عِبادَ اللّهِ اِخواناً;(1)

حسد مورزيد; بغض و دشمنى مكنيد; غيبت منماييد; بندگان خدا و با يكديگر برادر باشيد».

ضررهاى غيبت

بدگويى پشت سر مردم، ضررهاى فردى و اجتماعى فراوانى دارد; از نظر فردى، بدگويى، ستم به برادر مؤمن و مسلمان به شمار مى رود; چه ستمى بالاتر از اين كه انسان آبرو و حيثيت يك فرد را كه با هيچ چيز قابل جبران نيست پايمال كند.

بعضى از ضررهاى اجتماعى بدگويى با ضررهاى دو صفت رذيله بدبينى و عيب جويى كه در بحث هاى پيش به طور فشرده درباره آفتاب آنها بحث شده، مشترك است:

1. اجتماع آلوده به غيبت، هرگز روى وحدت و يگانگى و صميميت و الفت را نخواهد ديد، و يك اجتماع رشد يافته انسانى كه بايد سراسر عاطفه و محبت باشد، نخواهد بود.

2. تعاون و همكارى در هدف هاى مقدس اجتماعى، بر اساس حس اعتماد به مردم استوار است; اجتماعى كه عيوب مردم را فاش مى سازد و پرده از روى افعال و اعمال آنها برمى دارد، حس اعتماد را كه زاييده حسن ظن به مردم است، نابود مى سازد.

3. بدگويى پشت سر مردم، آتش كينه و عداوت را دامن مى زند; زيرا شخصى كه پشت سر او بدگويى شده، از اين كه راز وى فاش شده و آبروى او


1 . همان، ص 251.

صفحه 131

ريخته است; سخت عصبانى مى گردد و تصميم به انتقام مى گيرد.

4. پرده بردارى از معاصى و گناهان پنهانى مردم، سبب مى شود كه آنها اعمال ننگين را بى پروا انجام دهند; زيرا آبرو و ترس از فاش شدن مانع از اين است كه فرد دست به گناه بزند و اگر هم بزند، به طور مخفيانه و با كمال ترس و ملاحظه بدان دست مى زند; اگر ما بر اثر بدگويى، پرده از روى اسرار مردم برداريم و حيثيت و آبروى آنها را بريزيم، دليل ندارد كه ديگر آنها از مردم ملاحظه كنند.

بسيارى از مردم، از ترس زوال حيثيت و ريختن آبرو، از ارتكاب يك سلسله جرايم خوددارى مى كنند و اگر ما اين مانع را كه در حقيقت يك سرمايه معنوى براى شخص است، از دست وى بگيريم، ديگر مانعى براى اجتناب از معصيت نخواهد داشت.

علاوه بر اين، فاش كردن راز مردم، نه تنها موجب جرأت فاعل مى گردد، بلكه در شنوندگان ضعيف الايمان، نسبت به گناه جرأت و جسارت ايجاد مى نمايد، و اين گونه غيبت ها سرچشمه اشاعه فساد و فحشا خواهند بود.

امام صادق(عليه السلام) فرمود:

«مَنْ قالَ فى مُؤْمن ما رأَتهُ عَيناهُ أوْ سَمْعَتْهُ أُذُناهُ فَهُوَ مِنَ الّذِينَ قَالَ اللّه عَزّوجل: (إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشيعَ الْفاحِشَةَ فِى الَّذينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ).(1)

كسانى كه درباره مسلمانى، آنچه را كه با چشم خود ديده و يا با گوش خود شنيده اند بگويند، از كسانى هستند كه خداوند درباره آنها مى فرمايد: كسانى كه دوست دارند، گناه در ميان مسلمانان اشاعه پيدا كند، براى آنها عذابى دردناك است».


1 . اصول كافى، ج2، ص 357.

صفحه 132

صفحه 133

15

اسلام و برترى نژادى

13.(يا أَيُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَر وَأُنْثى وَجَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَقَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقيكُمْ إِنَّ اللّهَ عَليمٌ خَبييرٌ).

«اى مردم! ما شما را از يك مرد و زن آفريديم و به اقوام و تيره هاى گوناگونى تقسيم نموديم تا به وسيله آن همديگر را بشناسيد(نه آن كه به آن افتخار كنيد) گرامى ترين فرد در پيشگاه خداوند، پرهيزگارترين شماست; همانا خدا دانا و آگاه است».

موضوع تساوى انسان ها ـ و محكوميت هر نوع تبعيضات نژادى و فاميلى و طبقاتى و اين كه فرزندان آدم از نظر حقوق انسانى برابرند، و هيچ فردى، به واسطه رنگ اندام و رخسار يا از حيث زبان، و يا نسب و نژاد بر فرد ديگر برترى ندارد ـ از مسائل مهم اجتماعى قرآن است كه در آيات زيادى آن را مطرح ساخته است و از اين راه به هر نوع برترى طلبى، نژاد پرستى، افتخار به زبان، و رنگ چهره،قلم ابطال كشيده و به يكى از بغرنج ترين مسائل اجتماعى امروز كه حتى در مراكز مهم صنعتى جهان (مانند امريكا) به صورت معمايى لاينحل درآمده، پايان داده است.


صفحه 134

قرآن اين مسأله را با منطقى سهل و آسان بيان مى كند و با ارائه دادن نحوه پيدايش افراد انسان، محكوميت برترى هاى موهوم نژاد و رنگ را مبرهن مى سازد.

با اين كه خدا از آغاز اين سوره تا آيه فوق، خطابات پنج گانه خود را به صورت (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا) القا كرده است، ولى در اين آيه دايره خطاب را وسيع تر گرفته و به جاى خطاب به افراد با ايمان، به كليه مردم ـ اعم از مسلمان و كافر ـ خطاب نموده و مى فرمايد:

اى مردم! اگر پرونده هستى تمام انسان ها را ورق بزنيد، خواهيد ديد كه مبدأ پيدايش همه مردم يكى است، و همه از يك مرد و زن (آدم و حوا) به وجود آمده اند، و تمام نسب هاى آنان به يك مبدأ منتهى مى گردد; ديگر براى برترى صنفى بر صنف ديگر ملاكى وجود ندارد.

و اگر شما را به صورت قبايل مختلفى درآورده ايم، نه براى آن است كه با انتساب به اين قبايل، افتخار بورزيد، بلكه براى اين است كه به وسيله انتساب به قبايل گوناگون به همديگر معرفى شويد و يكديگر را بشناسيد (لِتَعارَفُوا)و رمز اين انشعاب همين است و هرگز پيوند به تيره اى خاص، ملاك برترى نيست.

قرآن براى محكوم كردن افسانه تبعيضات نژادى، و موهوم شمردن «قوميت» و «ناسيوناليسم» منفى، و خاموش ساختن هرگونه شعارهاى جاهلى، در سوره هاى مختلف(1)، روى اين نكته كه ما شما را از يك ريشه آفريده ايم، تكيه كرده و مى فرمايد:

(اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِى خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْس واحِدَة).(2)

«از (مخالفت) با خدايى كه همه شما را از يك تن آفريده بپرهيزيد».


1 . ر.ك: سوره هاى نساء(4) آيه1; انعام(6) آيه98; زمر(39) آيه 6. 2 . نساء(4) آيه1.


صفحه 135

قرآن همان طورى كه مسأله تبعيضات قبيله اى را افسانه شمرده، موضوع «اختلاف زبان» و «رنگ اندام» را ملاك فضيلت و افتخار ندانسته و هر دو را از آيات الهى و از نشانه هاى قدرت آفريدگار شمرده است، تا ملاحظه كنيم چگونه بشر كه از يك عنصر و ريشه به وجود آمده و در پرتو يك سلسله عوامل طبيعى و تكوينى، رنگ چهره و قيافه افراد مختلف گشته، و به زبان هاى گوناگونى سخن مى گويد; چنان كه مى فرمايد:

(وَمِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّمواتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَأَلْوانِكُمْ إِنَّ فِى ذلِكَ لآيات لِلْعالَمينَ).(1)

«از نشانه هاى قدرت او است، آفرينش آسمان ها و زمين و اختلاف زبان ها ورنگ هاى شما; بى ترديد در آنها براى جهانيان آيات و نشانه هاى بزرگى است».

مسأله نژاد و زبان در جهان امروز

جهان امروز با اين كه مراحل زيادى از تمدن صنعتى را پشت سر نهاده، امّا هنوز حتى موفقيت نيمه كاملى در مسائل ياد شده، به دست نياورده است، و هر سال در مركز ممالك پيشرفته جهان، بر سر اين مسائل، آتش هايى شعلهور مى گردد و گروهى را در كام خود مى كشد.

امروز در بزرگ ترين و مترقى ترين نقاط جهان، دانش آموزى را كه بر اثر يك سلسله عوامل طبيعى و تكوينى، رنگ پوستش سياه است، به مدرسه سفيدپوستان ـ اگر چه هم كيش و هم ميهن او باشدـ راه نمى دهند.

امروز سناتورى كه به اشتباه، از در مخصوص سياه پوستان وارد سينما


1 . روم (30) آيه22.

صفحه 136

مى شود، محكوم به پرداخت جريمه مى گردد.

امروز در اين كشورهاى صنعتى، بخش جراحى و معالجه سياه پوست و سفيدپوست با هم متفاوت است و وسايل و داروهايى كه در بخش سفيدپوستان به كار مى رود، هرگز در بخش جراحى و معالجه سياه پوستان وجود ندارد و پزشكان جوان خارجى كه در نظر آنان به سان پزشكيار نوآموزى هسنتد، حق معالجه سفيدپوستان را ندارند، ولى بخش سياهان به روى آنها باز است!

آيا با اين امتيازات نارا و تضييقات بى حد و حساب در ميان اين ملل، چگونه مى توان آنان را منادى آزادى و پايه گذار «حُريّت» خواند؟!

مسأله اعلاميه حقوق بشر، كه پس از انقلاب كبير فرانسه به تصويب رسيد و يا منشور آزادى و برابرى بشر كه پس از جنگ جهانى دوم انتشار يافت، و تمام دولت هاى بزرگ و متنفّذ، آن را امضا كردند، هنوز نتوانسته است به اين كشمكش ها پايان دهد، ولى در ريگزار عربستان آن روز، و در دنياى تاريك آن زمان، يك مرد الهى، و يك رهبر آسمانى، منادى حقيقى آزادى و برابرى انسان ها گرديد و گفت: «در پيشگاه خداوند و عدالتخانه او، سيدقرشى و سياه حبشى يكسان است».

پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) براى ابطال و كوبيدن اين سنت هاى غلط، پيام هاى جامع و ارزنده اى به جامعه هايى كه به خون و نژاد و زبان افتخار مى كردند فرستاده است.

پيامبر عالى قدر اسلام، خود فرزند همان محيط بود، و به درد و درمان جامعه عرب آشنايى كامل داشت; او مى دانست كه علت انحطاط مردم مكه چيست از اين رو در صدد برآمد كه دست، روى دردهاى اجتماعى جامعه عرب بگذارد، و اين بيمارى هاى خانمان برانداز را به طور كامل معالجه بنمايد.

ما در اين جا، بخش هايى از سخنان پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) را مى آوريم، و هر بخش از آنها براى معالجه درد خاصى مطرح شده است كه به آنها اشاره مى شود:


صفحه 137

1. موضوع تفاخر به فاميل و خانواده و قبيله

از دردهاى ريشه دار جامعه عرب بود، و بزرگ ترين افتخار براى يك نفر اين بود كه شاخه اى از قبيله سرشناسى مانند قريش باشد. پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)براى برانداختن اين اصل موهوم چنين فرمود:

«أيُّها النّاسُ إنّ اللّه قَد أذهبَ عَنْكُمْ نَخْوَةَ الْجاهِليَّةَ وَتَفاخُرَها بِ آبائها أَلا إنَّكُمْ من آدمَ وَآدمُ مِنْ طين; ألا إنّ خَيْرَ عِبادِ اللّهِ عَبْدٌ اتقاهُ;(1)

اى مردم! خداوند در پرتو اسلام، افتخارات دوران جاهليت و مباهات به انساب را از ميان شما برداشت; همگى شما از آدم پديد آمده ايد و او نيز از گل آفريده شده است; بدانيد كه بهترين مردم كسى است كه از گناه و نافرمانى چشم بپوشد».

او براى اين كه به جهانيان اعلام دارد كه مقياس واقعى برترى شخصيت، تقوا و پرهيزگارى است در بخشى از سخنان خود، تمام مردم را به دو دسته تقسيم كرده و فضيلت و افتخار را از آنِ جمعيتى دانسته است كه متقى و پرهيزگار باشند و با اين تقسيم و دسته بندى بر تمام ملاك هاى موهوم برترى، قلم بطلان كشيده است، آن جا كه فرمود:

«إنّما النّاسُ رَجُلانِ مُؤْمنٌ تَقىٌّ كَريمٌ عَلى اللّهِ وفاجِرٌ شَقِىٌّ هَيِّنٌ عَلى اللّهِ;

«مردم در پيشگاه خداوند بر دو دسته اند:(و دسته سومى وجود ندارد) دسته اى پرهيزكار كه در پيشگاه خداوند، گرامى هستند، و گروهى متجاوز گناهكار كه در نزد خداوند ذليل و خوارند».


1 . سيره ابن هشام، ج2، ص 412; كلينى، كافى، ج8، ص 246.

صفحه 138

2. فضيلتى به نام عربيت

رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) مى دانست كه ملت عرب، عربيت و انتساب به اين نژاد را يكى از مفاخر بزرگ خود مى دانند و نخوت عربيت به سان يك بيمارى مسرى، در عروق و اعماق دل هاى آنان جاى گرفته است; او براى معالجه اين درد و برانداختن اين كاخ موهوم فضيلت، رو به مردم كرد و فرمود:

«اَلا إنَّ الْعربيّةَ لَيْسَتْ باب والد ولكنّها لِسانٌ ناطقٌ فَمَنْ قَصُرَ عَمَلُهُ لَمْ يَبْلُغْهُ حَسَبُهُ;(1)

هان اى مردم! عرب بودن، ملاك شخصيت و جزء ذات شما نيست، بلكه عربيت تنها زبان گويايى است ، و هر كس در انجام وظيفه خود كوتاهى كند، افتخارات پدرى، او را به جايى نمى رساند و كمبود كار او را جبران نمى كند».

آيا بيانى شيواتر و رساتر از اين مى توان يافت؟ رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) منادى حقيقى آزادى، به جمله هاى پيشين اكتفا نكرد و براى تحكيم تساوى انسان ها و جامعه ها فرمود:

«إنّ النّاسَ مِنْ عَهْدِ آدَمَ إلى يَوْمِنا هذا مَثَلُ أَسنانِ المُشطِ لا فَضْلَ لِلْعَربىّ عَلى الْعَجَمىّ وَلا الأَحْمَرَ عَلى الأَسْوَدِ إلاّ بالتَّقوى(2);

همه مردم در روزگار گذشته و حال، مانند دندانه هاى شانه، مساوى و برابرند، عرب بر عجم، و سفيد بر سياه برترى ندارد و ملاك فضيلت، تقوا و پرهيزگارى است».


1 . كافى، ج8، ص 246.
2 . شيخ مفيد، اختصاص، ص 341.

صفحه 139

پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) با اين بيان، همه گونه امتيازات ناروا و تضييقات بى حد و حساب را از ميان ملل جهان برداشت، و كارى را كه اعلاميه حقوق بشر و يا منشور آزادى و برابرى بشر با آن همه سر و صدا انجام نداده است، در آن روزگار انجام داد.

او نه تنها به وسيله آيات قرآن، و خطابه هاى آتشين، هيجانى در دل هاى شكست خورده آن روز به وجود آورد، بلكه در موارد زيادى عملاً سنت هاى باطل دوران جاهليت را كه بر محور تبعيضات نژادى دور مى زد، باطل ساخت.

او براى تحقق بخشيدن به آرمان تساوى، دختر عمه خود را به ازدواج غلامى به نام «زيد» درآورد، و به بلال كه اجنبى و سياه پوست و غلام بود، يكى از مناصب مذهبى را واگذار كرد; به زياد بن لبيد كه يكى از اشراف و ثروتمندان انصار بود ، دستور مؤكد داد كه دختر خود را به عقد غلام سياهى به نام «جويبر» درآورد.

از آن جا كه سرگذشت ازدواج اين دختر و پسر كه در دو محيط متضاد زندگى مى كردند، از داستان هاى شگفت انگيز اسلامى است و در حقيقت نشان دهنده تساوى واقعى ميان تمام طبقات جامعه با ايمان است، شايسته است ترجمه صحيح آن را با تجزيه و تحليل فشرده اى در اين جا بياوريم، بالاخص كه اين داستان در كتاب هاى معتبر شيعه(1) نقل شده است.

ازدواج شگفت انگيز تاريخ

هنوز چند صباحى از هجرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به مدينه نگذشته بود كه مردى از اهل يمامه، با اشتياق تمام به حضور پيامبر رسيد و اسلام اختيار نمود; اين مرد كه مسلمانى پاكدل و مؤمنى با اخلاص، به شمار مى رفت، داراى قامتى كوتاه،


1 . كافى، ج2، ص 9; تذكره علامه، ج2، آغاز كتاب نكاح.

صفحه 140

سيمايى نازيبا و چهره اى سياه بود; در عين حال، نيازمند و دستش از زمين و آسمان كوتاه بود و حتى لباس مناسبى در بر نداشت. وضع فلاكت بار مرد يمامى، كه نامش «جويبر» بود، نظر مبارك آن حضرت را به خود جلب نمود; رسول خدا بر برهنگى و غربت وى ترحم نمود و بدن او را با دو جامه پوشانيد و دستور داد كه روزى يك صاع گندم به وى داده شود; براى مسكن او هم، مسجد در نظر گرفته شد و پيامبر به وى اذن داد كه با بينوايان ديگر در مسجد زندگى كنند.

چندى گذشت و مرد يمامى زندگى يك نواخت خود را ادامه داد، امّا هر اندازه دامنه اسلام بيش تر توسعه مى يافت، اشخاص غريب و بى چيز در مدينه بيش تر مى شدند و به حكم اجبار، مسكن آنان غير از مسجد، كه محل اجتماع مسلمانان و عبادتگاه اهل مدينه و مركز پخش حقايق اسلام به شمار مى رفت، جاى ديگرى نبود; پيداست كه اين وضع قابل تحمل نبود و با مقاصد عالى رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) و ارشاد و هدايت وى سازش نداشت.

در هر صورت، مردمان بى خانمان جاى را بر ديگران تنگ كرده بودند و مسجد مدينه براى خود آنان نيز ظرفيت نداشت. در اين هنگام، وحى نازل شد و آن حضرت مأمور گرديد كه مسجد را از هر نوع آلودگى پاك گرداند و هر كس را كه در مسجد جاى داده بود و شب در آنجا مى خوابيد، از آن مكان مقدس بيرون كند و حتى تمام درهايى را كه از منزل هاى اطراف به مسجد باز مى شد، مسدود نمايد، به جز در خانه على و فاطمه(عليهما السلام)، كه آنان از اين قسمت معاف شدند و اين خود، براى آنان امتيازى محسوب مى گرديد.

رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) دستور جديد را به مرحله اجرا گذاشت و پس از آن، ديگر كسى حق نداشت در مسجد مسكن گزيند، ولى با اين وصف، از وضع آن مردم بى پناه غفلت نفرمود و دستور داد كه در محلى سقف زدند و به آنان امر كرد كه همه


صفحه 141

در آن مكان مسكن گزينند; اين، همان محلى است كه به نام «صُفّه» ناميده مى شود و عده بى شمارى از ياران آن حضرت به اصحاب «صفه»، يعنى كسانى كه منزل و مأوايى به جز همان سايبان نداشتند، شناخته مى شوند.

پس از آن، معمولاً پيامبر و مسلمانان در مواقع مختلف به آنان سر مى زدند و آن حضرت آنچه از خوراك و پوشاك به دستش مى رسيد به آنان مى داد; مسلمانان نيز به پيروى از او، آنچه از دستشان برمى آمد، درباره آنان كوتاهى نمى كردند و به اين ترتيب، جامعه اسلامى كه در آن زمان بسيار كوچك بود، و بودجه زيادى در اختيار نداشت، از يك عده بى چاره و بى پناه نگهدارى مى نمود.

يك روز، پيامبر به طور معمول به سراغ اصحاب «صفه» آمد. از بين آنان، به مرد «يمامى» متوجه گرديد و فرمود: «جويبر»، چه خوب است كه براى خود همسرى انتخاب كنى و به اين وسيله، خود را از فشار ديو شهوت برهانى و عفت خويش را حفظ نمايى، ضمناً همسرت تو را در امر دنيا و آخرت كمك خواهد كرد.

جويبر با كمال ادب عرض كرد: مگر كسى به من رغبت مى كند؟! من نه حسب دارم، نه نسب، نه مال و نه جمال; آخر چه زنى حاضر مى شود با من ازدواج نمايد؟! رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: اى مرد! خداوند به وسيله اسلام، كسانى را كه در جاهليت براى خود شرف و فضيلتى قائل بودند، پست نمود و آنان را كه در آن زمان ذليل و ناچيز شمرده مى شدند، عزيز گردانيد. خداوند متعال، نخوت و بلندمنشى ها و افتخارات موهوم آن دوران نادانى را، با فرستادن آيين اسلام از بين برده است; ديگر، امروز، عشيره و قبيله، حسب و نسب و تعصبات جاهلانه ارزش ندارد; امروز تمام مردم سياه و سفيد، قرشى و غير قرشى، عرب و عجم همه مساوى اند; آنان از هر نژادى كه باشند، به هر حال، فرزند آدم هست و طينت آدم از خاك سرشته شده است; در روز بازپسين، تنها كسى بيش تر مورد لطف و


صفحه 142

مرحمت پروردگار خواهد بود كه از ديگران پرهيزگارتر، و در مقام بندگى و فرمان بردارى پيش قدم تر باشد.

اين سخنان ملكوتى پيامبر كه به گوش مرد يمامى مى رسيد، آن چنان در دل وى جاى مى گرفت كه در پرتو آن، درهايى از معرفت و ايمان به روى وى باز مى شد و با شنيدن اين سخنان، عدل حقيقى و عدالت واقعى را پيش خود مجسم مى ديد.

او به هنگام استماع سخنان آن حضرت، سراپا گوش بود; گويا هر كلمه از اين كلمات نورانى صحنه اى از واقعيت و حقيقت مطلق را به وى ارائه مى داد و در مقابل اين منطق قوى، چاره اى جز سكوت نداشت و شايد هم از جمله كوتاه خود در برابر پيشنهاد آن حضرت، نادم و پشيمان شده بود.

آن گاه پيامبر، به مرد يمامى فرمود برخيز و نزد «زياد بن لبيد» كه از شريف ترين افراد قبيله «بنى بياضه» است برو و به او بگو: من از جانب رسول خدا پيامى براى تو آورده ام. پيامبر به من فرموده كه فرمان وى را به تو ابلاغ كنم; رسول خدا به تو امر مى كند; دخترت را كه نامش «ذلفاء» است به «جويبر» كه من باشم تزويج كن. مرد يمامى برخاست و به راه افتاد و براى رساندن پيغام پيامبر به سراغ زياد بن لبيد رفت و او هنگامى رسيد كه زياد و جمعى از خويشان و بستگان وى در خانه اش گرد هم نشسته بودند; در آستانه در اجازه ورود خواست و به وى اذن ورود داده شد; داخل خانه گرديد و سلام كرد.

در اين حال، زياد و حضار متوجه جويبر شده بودند و مى خواستند بدانند مرد يمامى فقير كه هميشه او را جزء اصحاب صفه مى ديدند و طبعاً مى خواهند با نظر حقارت به وى بنگرند، با آن هيكل و قيافه مخصوص خود، به چه منظورى آمده است.

جويبر گفت: اى زياد! من از طرف رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) پيامى براى تو آورده ام. ]


صفحه 143

اين پيام [مربوط به خودم ]است[ آيا آشكارا بگويم يا پنهانى؟

زياد كه قطعاً تصور نمى كرد مرد يمامى چه حاجتى دارد، گفت: نه چرا پنهانى؟! بلند بگو! من افتخا رمى كنم كه پيام رسول خدا را بشنوم.

جويبر گفت: پيامبر فرموده است كه دخترت «ذلفاء» را به جويبر تزويج نمايى.

زياد كه انتظار چنين سخنى را نداشت، با كمال تعجب گفت: راستى رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)خودش ترا براى اين منظور فرستاده است؟

جويبر گفت: آرى! من هرگز دروغ به رسول خدا نگفته ام. زياد گفت: دختران ما با كسانى ازدواج مى كنند كه كفو و هم شأن ما باشند، آن هم از طايفه انصار. جويبر! تو برگرد تا اين كه خودم خدمت پيامبر برسم و عذرم را به عرضش برسانم.

جويبر با حالى دگرگون برگشت، و زير لب با خود مى گفت: به خدا قسم! قرآن به چنين عملى كه از اين مرد سر زد حكم نكرده و رسالت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) نيز به اين منظور نيامده است.

«ذلفاء» دختر زياد در پشت پرده ناظر اين ماجرا بود; مخصوصاً گفتار اخير مرد يمامى را كاملاً شنيد; اين سخن بر وى گران آمد; گويى ايمان و اعتقادى كه به پيامبر خود داشت، از درون دل وى را ملامت مى كرد، لذا فوراً كسى را پيش پدر فرستاد و او را به داخل پرده احضار كرد و سرزنش نمود:

پدرجان! اين چه حرفى بود كه از تو شنيدم؟! چرا با فرستاده پيامبر چنين گفتگو نمودى. زياد گفت: مگر نشنيدى كه اين مرد چه گفت؟ اين مرد با آن وضعيت، مدعى بود كه پيامبر او را پيش من فرستاده و به من امر كرده است كه دخترم «ذلفاء»، يعنى تو را به همسرى وى درآورم.


صفحه 144

«ذلفاء» گفت: سخنان او را شنيدم، امّا به خدا سوگند! جويبر كسى نيست كه آشكارا به پيامبر دروغ ببندد; به هر حال، فرستاده اوست و حتماً راست مى گويد. شما همين الان كسى را در پى جويبر بفرست، و او را پيش از اين كه به حضور پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) برسد، و پاسخ تو را به اطلاعش برساند، برگردان; زياد مانند كسى بود كه تا آن لحظه به خواب رفته باشد و دخترش او را بيدار كرد و او بدون چون و چرا، كسى را فوراً به دنبال مرد يمامى فرستاد و او را برگردانيد. جويبر برگشت، ولى مثل اين كه احساس كرد وضع دگرگون شده است زياد آن مرد بى اعتنا، اكنون با قيافه باز، از وى پذيرايى مى كرد; زياد گفت: جويبر! خيلى خوش آمديد! تقاضا مى كنم شما اين جا قدرى توقف كنيد تا من برگردم; و او را در خانه گذاشت و خود به حضور پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)رسيد و عرض كرد: اى رسول خدا! پدر و مادرم فدايت باد! جويبر پيام شما را رسانيد و به من گفت كه شما امر فرموده ايد دخترم «ذلفاء» را به وى تزويج كنم، ولى من روى خوشى به وى نشان ندادم، فكر كردم شرفياب شوم و حضوراً آنچه لازم است عرض كنم; رسم ما اين است كه دختران خود را به كسى بدهيم كه از حيث شرف و آبرو و ساير جهات هم شأن خودمان باشد. بنابراين يك نفر از انصار كه واجد اين شرايط باشد، همسر آينده دخترم خواهد بود.

پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: جويبر مرد مسلمان و مؤمنى است و در آيين اسلام، هر مرد مسلمانى كفو زن مسلمان، و هر مؤمنى برابر و هم شأن زنِ با ايمان است; بنابراين، جويبر كفو دختر توست; به زودى آن دو را به هم تزويج كن; و هيچ چيزى تو را از اين امر باز ندارد. زياد در حالى كه از آمدن خود نتيجه اى نگرفته بود، به منزل برگشت و يكسره نزد دخترش رفت و آنچه كه شنيده بود، به وى گفت: دخترش گفت: بنابراين چاره اى جز اقدام نيست; اگر با پيامبر از در مخالفت وارد شوى، كافر خواهى شد.


صفحه 145

زياد از منزل بيرون آمد و دست جويبر را گرفت، او را با خود نزد بزرگان و ريش سفيدان قبيله برد و در حضور آنان، دخترش را به عقد نكاح وى درآورد و مهر او را كه از جانب رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)مقرر گرديده بود، (و مقدار آن طبعاً همان مهرالسنة، 500درهم بوده است) خود به عهده گرفت، پس از آن، مقدمات عروسى را فراهم آورد و جهاز دخترش را نيز خريدارى كرد. سپس به جويبر پيغام داد كه زن شما مهياست; آيا منزل داريد؟

جويبر گفت: نه، به خدا قسم! منزلم كجا بود; ناچار دستور داد منزلى براى عروس و داماد، در نظر گرفتند و اسباب و لوازم منزل ـ هر چه كه مورد لزوم بود ـ تهيه گرديد; دو جامه نو نيز بر تن جويبر پوشانيدند و عروس را با تشريفات خاصى به خانه نو آوردند جويبر داخل حجله شد; امّا بر خلاف توقع، خوشحال به نظر نمى رسيد; نگاهى به همسرش نمود ونظرى به اطراف حجله گاه افكند، قدرى در آن زر و زيور و فرش و پرده كه همه با مشك و عنبر، خوشبو شده بود، خيره شد، بدون اين كه سخنى بگويد يا توجهى به عروس نمايد، در حجله گاه قرار گرفت و تا طلوع فجر به خواندن قرآن و نماز ادامه داد. و هنگام طلوع فجر صداى اذان مسجد پيامبر، وى را به طرف مسجد كشانيد; همسرش در آن هنگام وضو گرفت و نماز صبح را به جا آورد; در اين موقع، زنان نزدش شتافته و با بى صبرى تمام مى خواستند از جريان عروس و داماد با خبر شوند.

ذلفاء! شوهرت نزد تو آمد؟ ذلفاء با حالتى شرمگين گفت: خير، او اوّل شب تا صبح همه اش قرآن مى خواند و ركوع و سجود به جاى مى آورد و اوّل فجر كه صداى اذان بلند شد، براى نماز به سوى مسجد روانه شد.

شب دوم نيز، مانند وضع شب اوّل بود و هرگز بين آن دو تماسى صورت نگرفت، ولى زنان و خويشان عروس اين مطلب را از پدر عروس پنهان كردند.


صفحه 146

تا اين كه شب سوم نيز به همين صورت به پايان رسيد; در اين هنگام، زنان مهر خاموشى را شكسته و قضيه را به پدر عروس خبر دادند.

زياد كه در اوّل آن گونه فكر مى كرد، و با آن مقدمات به اين امر تن داده بود، مانند آتشِ برافروخته با عجله به طرف خانه پيغمبر شتافت و به آن حضرت گفت: يا رسول اللّه! پدر و مادرم فدايت شوند; شما به من امر فرموديد كه دخترم را به جويبر بدهم، در حالى كه ابداً با ما تناسب نداشت، و همتاى ما شمرده نمى شد، امّا امر شما ما را به اين كار وادار ساخت، و هر طور بود عروسى را راه انداختيم و عروس را به خانه داماد برديم.

پيامبر فرمود: مبارك باشد! مگر چيزى بدى از او ديده ايد؟

زياد گفت: اين مرد دستش از زمين و آسمان كوتاه بود; من تمام لوازم زندگى را در اختيارش گذاردم و دخترم را تسليمش كردم، امّا ديگر انتظار نداشتم او با وى چنين رفتار كند!

پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: مگر چه كرده است؟

زياد گفت: هيچ; جويبر شب زفاف وارد حجله شد و بدون اين كه به دخترم توجهى بكند، با قيافه اى محزون در گوشه اتاق تا صبح مشغول تلاوت قرآن و ركوع و سجود بوده و هنگام نماز صبح از منزل خارج شده است. شب دوم نيز همين عمل را تكرار كرده است، ولى اين امر را از من پنهان كردند; شب سوم نيز ماجرا همانند آن دو شب قبل بود، تا آن كه من از قضيه خبردار شدم و اينك از شما درخواست مى كنم در كار ما دخالت نماييد; اين وضع قابل تحمل نيست! گمان مى كنم كه اين مرد اساساً فاقد غريزه جنسى است و رغبتى به زن ندارد. زياد سخن خويش را گفت و رفت.

پيامبر جويبر را احضار كرد و به او فرمود: مگر به زن رغبت ندارى؟


صفحه 147

جويبر عرض كرد: چرا مگر من مرد نيستم! اتفاقاً خيلى هم ميل دارم.

پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: ولى خلاف اين، به من گزارش شده است; به من خبر داده اند كه براى تو منزلى مجلل، با تمام وسايل تهيه شده ، و دخترك زيبا را آرايش كرده و مانند شاخه گلى خوشبو و معطر در اختيار تو قرار داده اند، امّا تو با قيافه عبوس وارد حجله شده و حتى يك كلمه هم با او حرف نزده اى! آيا عارضه غير مترقبه اى براى تو رخ داده است؟

جويبر: يا رسول اللّه! من چند سال در صُفّه غريبان به سر مى بردم; ناگهان چشم گشودم و خانه اى وسيع، با انواع وسايل و لوازم زندگى و دخترى خوش سيما و خوشبو، در اختيار خود ديدم; در اين حال، وضعى كه چند سال متوالى بر من گذشت، به خاطرم آمد. آن فلاكت و برهنگى، آن بى كسى و غربت، آن به سر بردن در ميان فقرا و بى كسان; تمام اين امور يكى پس از ديگرى در خاطرم مجسم شد; از انصاف دور ديدم كه قبل از اين كه شكر خدا را به جا آورم، از اين خوان نعمت استفاده كنم; از اين رو، براى سپاسگزارى و تقرب به خدا، گوشه اى را در نظر گرفتم و شب را تا صبح به تلاوت قرآن و ركوع و سجود به سر آوردم و در سجود تا آن جا كه توانستم، خدا را بر اين موهبت شكر نمودم، تا هنگامى كه صداى اذان را شنيدم، از منزل بيرون آمدم، ولى تمام روز را نيز با روزه شام كردم و اين عمل را سه شب و روز تكرار نمودم; با اين همه خود را پيش خدا شرمسار، و عمل خود را ناچيز مى شمارم، امّا امروز به اين عمل خاتمه خواهم داد، و امشب به خواست خدا همسرم را از خودم راضى خواهم نمود.

پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) پس از شنيدن سخنان جويبر، زياد را به حضور خود طلبيد، و آنچه از جويبر شنيده بود، به وى باز گفت: زياد و تمام فاميل او، از شنيدن اين سخنان خوشحال شدند و همه ناراحتى ها از بين رفت.


صفحه 148

آن روز سپرى شد و شب چهارم فرا رسيد، ولى در حقيقت شب اوّل عروسى به شمار مى رفت، و جويبر به وعده خود وفا نمود، و داماد و عروس زندگانى خوب و سعادتمندانه خود را آغاز كردند.

رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) با اين عمل به مردم سركش آن روز و امروز فهمانيد كه نه تنها مأموريت دارد بت هاى سنگى و گلى را لگدمال كند، بلكه تمام بت هاى مربوط به امتيازات خرافى و موهوم را بايد از بين ببرد; آرى با اين عروسى بى نظير، كه طبعاً در آن روز توجه تمام اهل مدينه، بلكه تمام مسلمانان را به خود جلب كرد، قدرت و نفوذ معنوى آن حضرت مسلم گرديد و گوشه اى از برنامه هاى اسلام به مرحله عمل درآمد.

امّا آوازه و گفتگوى اين عروسى از زبان ها نيفتاده بود كه پيامبر به سوى غزوه اى روانه گرديد، و جويبر تازه داماد نيز در ركابش حضور داشت; وى در آن كارزار شربت شهادت نوشيد، و همسر زيبايش ذلفاء را به عزاى خويش گرفتار ساخت.

امّا ذلفاء پس از وى مانند ساير زنان بيوه نبود، بلكه مسلمانان از هر سو به خواستگارى وى شتافتند و بيش از هر دختر ديگرى به ازدواج با وى علاقه نشان دادند.

چرا تقوا ملاك فضيلت است؟

بايد اساس و ريشه برترى را در امورى جست كه با نفس و روح انسانى اتحاد و آميختگى داشته باشد، و به عبارت ديگر از واقعيت و حقيقت انسان كه روح اوست، سرچشمه بگيرد و هرگز مال و ثروت، نژاد و رنگ، مقام و منصب مادى، داشتن فرزند و انتساب به اقوام و شخصيت ها كه از حقيقت و شخصيت انسان، دور و جدا هستند، نمى توانند در شخصيت و برترى انسان، اثر بگذارند.


صفحه 149

آرى، صفات فاضله و ملكات عالى انسانى و سجاياى اخلاقى، مانند صداقت، عاطفه، كرم و نوعى دوستى و يا دانش و معرفت كه با حقيقت انسان و روح او، اتحاد و آميزش يافته، مى توانند محور برترى و ملاك فضيلت باشند; زيرا بر اثر يگانگى و اتحادى كه با انسان دارند، در انسانيت و شخصيت معنوى او اثر بارزى مى گذارند; ولى تمام اين صفات بارز انسانى به تنهايى و بدون صفت تقوا و پرهيزگارى، كه حقيقت آن، مراعات حقوق خدا و مردم است، نمى توانند در شخصيت انسان آثار نيكويى بگذارند; زيرا هر يك از صفات عالى انسانى، در صورتى مايه افتخار است كه در پرتو آن، حقوق خدا و مردم پايمال نگردد، و در غير اين صورت، نه تنها مايه افتخار نيست، بلكه تجاوز و رذيله محسوب خواهد شد.


صفحه 150

صفحه 151

16. اسلام و ايمان در قرآن

14. (قالَتِ الأَعْرابُ آمَنّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَلكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَلَمّا يَدْخُلِ الإِيمانُ فِى قُلُوبِكُمْ وَإِنْ تُطيعُوا اللّهَ وَرَسُولَهُ لا يَلِتْكُمْ مِنْ أَعْمالِكُمْ شَيْئاً إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ).

«گروهى از باديه نشينان گفتند: به تو(از صميم دل) ايمان آورده ايم; (در پاسخ آنها) بگو: ايمان نياورده ايد; بلكه بگوييد: اسلام آورده ايم(به ظاهر تسليم شده ايم). و هنوز ايمان در دل هاى شما نفوذ نكرده است; اگر از خدا و پيامبر او پيروى كنيد، چيزى از (پاداش) اعمالتان كم نمى كند، خداوند آمرزنده و مهربان است».

محـور بحـث در آيه، گـروهى از مسلمان نمايـانى است كه در ظاهر به اسلام و ايمان تظاهر مى كنند، ولـى در دل، كوچـك ترين اثرى از آن نيست; اين دسته، همان گروه منافقان هسنتد كه خطر آنها به مراتب بالاتر از ديگـران است; زيرا ملل يهود و نصارا دشمنان شناخته شده اسلامند، ولى گروه منافقـان، دشمنانى ناشناخته هستند و ضرر چنين افرادى به مراتب از دسته هاى نخستين بيشتر


صفحه 152

است.(1)

بررسى آيه هايى كه در آنها لفظ اسلام و ايمان به شكل هاى گوناگون وارد شده است، اين حقيقت را به ثبوت مى رساند كه غالباً لفظ «اسلام» در برابر «شرك» و «ايمان» در برابر «كفر» و «فسق» به كار مى رود.

معناى لغوى «اسلام» همان انقياد و خضوع است، چنان كه معناى لغوى «ايمان» همان اذعان و اطمينان و تصديق است.

بنابراين، منظور از اسلام در لسان شرع، همان حالت خضوع و تسليم در برابر خداى جهان است و نقطه مقابل آن «شرك» و «الحاد» است; البته اين نيز هست كه ملحد در برابر هيچ موجودى خاضع نيست، ولى مشرك در برابر بت ها و اجرام و يا مصنوعاتى كه ساخته خود اويند، خضوع دارد.

از آن جا كه در زمان نزول قرآن، ملحد به معناى منكر صانع وجود نداشته غالباً لفظ «اسلام» در برابر «شرك» و «مسلم» در برابر «مشرك» استعمال شده است. از باب نمونه به آيات زير توجه شود:

1. (قُلْ إِنّى أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ وَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكينَ).(2)

«بگو من مأمورم كه نخستين كسى باشم كه اسلام مى آورد و هرگز از مشركان مباش».

2. (فَإِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا وَبَشِّرِ الْمُخْبِتينَ).(3)


1 . در تفسير سوره منافقون به قلم نگارنده، در تفسير آيه (هُمُ الْعَدُوُّ فاحْذَرْهُمْ
) مشروح اين بحث را بخوانيد.
2 . انعام(6) آيه 14.
3 . حج(22) آيه 34.
صفحه 153

«خداى شما مهربان است; براى او خضوع كنيد و خاضعان را بشارت ده».

3. (ما كانَ إِبراهيمُ يَهُوديّاً وَلا نَصْرانيّاً ولكِنْ كانَ حَنيفاً مُسْلِماً وَمَا كانَ مِنَ الْمُشْرِكينَ).

«هرگز ابراهيم يه(1)ودى ونصرانى نبود، بلكه بر آيين راست اسلام بود و هرگز از مشركان نبود».

4. (نَعْبُدُ إِلهَكَ وَإِلهَ آبائِكَ إِبْراهيمَ وَإِسْماعيلَ وَإِسحاقَ إِلهاً واحداً وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ).

«خداى تو، خداى(2) پدرانت، ابراهيم و اسماعيل و اسحاق را كه خداى يگانه است، مى پرستيم، و همگى در برابر او تسليم هستيم».

5. (قُلْ إِنّما يُوحى إِلَىَّ إِنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ).(3)

«بگو فقط به من وحى شد كه خداى شما يكى است. آيا در برابر او تسليم مى شويد؟».

6. (لا شَريكَ لَهُ وبِذلِكَ أُمِرْتُ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمينَ).

«]خداى يگانه[ همتايى ندارد، و به پرستش او مأمورم و من نخستين كسى هستم كه نسبت به او خاضعم».

7. (لا إِلهَ إِلاّ الّذى آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسرائيلَ وَأَنَا مِنَ الْمُسْلِمينَ).(4)


1 . آل عمران(3) آيه 67.
2 . بقره(2)آيه 133.
3 . انبياء(21) آيه 108.
4 . يونس(10) آيه 90.

صفحه 154

«خدايى جز آن كه بنى اسرائيل به او ايمان آورده اند نيست و من از تسليم شدگان(خداى جهان) هستم».

دقت در اين آيات حاكى از آن است كه منظور از «اسلام» ـ با تمام مشتقاتى كه دارد ـ همان خضوع در برابر خدا و اعراض از هر نوع شرك و دوبينى است.

از آن جا كه يگانه پرستى و ترك هر نوع شرك و توجه به مصنوع، پايه تمام آيين هاى آسمانى است، از اين رو، از روز نخست براى بشر، پيش از يك آيين نيامده و آن هم اسلام است، چنان كه مى فرمايد:

8.(إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّهِ الإِسْلامُ).(1)

«آيين (حق) در پيشگاه خداوند همان اسلام است».

9. (وَمَنْ يَبْتَغِ غَيْر الإِسْلامِ ديناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ).(2)

«هر كس جز اسلام از آيين ديگرى پيروى كند، از او پذيرفته نمى شود».

آن جا كه قرآن مى خواهد پيروان انجيل و تورات را براى يك هدف مشترك دعوت كند، همه را به اسلام دعوت مى كند و حقيقت اسلام را عبارت از آن مى داند كه گرد شرك و بشرپرستى نگردند، چنان كه مى فرمايد:

10. (أَنْ لا نَعْبُدَ إِلاّ اللّهَ وَلا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَلا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرباباً مِنْ دُونِ اللّهِ فَإِنْ تَوَلَّوا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنّا مُسْلِمُونَ).(3)

«اى اهل كتاب! بياييد جز خدا را نپرستيم و براى او شريكى قائل نشويم و بعضى از ما، بعضى ديگر را به جاى خدا نگيريم; اگر روى برتافتند، بگو گواه باشيد كه ما مسلمانيم».


1 . آل عمران(3) آيه 19.
2 . همان، آيه 85.
3 . همان، آيه63.

صفحه 155

از آن جا كه حقيقت اسلام، همان خداپرستى و اعراض از غير خداست و در تمام ادوار، بشر به آن مأمور بوده است، حتى ابراهيم خليل الرحمان پس از ساختن كعبه، از خداوند مى خواهد كه او و فرزندان وى را از گروه مسلمين قرار دهد; آن جا كه مى فرمايد:

11. (رَبَّنّا وَاجْعَلْنا مُسْلِمَيْنَ لَكَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ).(1)

«پروردگارا ما را از تسليم شدگان براى خود قرار ده و همچنين از فرزندان ما امتى پديد آر كه در برابر تو سرِ تسليم فرود آورند».

حتى قرآن مدعى است كه ابراهيم گروه خداپرستان را مسلمان ناميده است:

12. (هُوَ سَمّاكُمُ الْمُسْلِمينَ مِنْ قَبْلُ).(2)

«او (ابراهيم) شما را مسلمان ناميده است».

از مجموع اين آيات استفاده مى شود كه حقيقت اسلام و مقصود اصلى از آن در غالب موارد، همان تسليم و انقياد در برابر حق، به صورت يگانه پرستى است.

ناگفته پيداست كه مركز يك چنين تسليم واقعى كه ملاك رهايى از آتش دوزخ و دست يابى به نعم الهى است، همان قلب و روح آدمى است و مسلمان كسى است كه از صميم قلب در برابر خدا خاضع و خاشع گردد و جز او كسى را به مقام ربوبى نپذيرد و نخستين جايگاه تجلى آن، زبان و سپس اعضاى ديگر است; بنابراين، مركز واقعى تسليم و انقياد، همان قلب و روح انسانى است و زبان وسيله ابراز آن است.


1 . بقره(2) آيه 128.
2 . حج(22)، آيه 78.

صفحه 156

بررسى لفظ ايمان

ايمان در قرآن در برابر كفر به كار رفته است و نكته آن اين است كه ايمان حالت اذعان و تصديق به يك شىء است; در اين صورت با «كفر» كه به معناى پوشانيدن است، متضاد خواهد بود; گويى كافر با جحد و انكار خود، چهره حقيقت را مى پوشاند; قرآن مى فرمايد:

13. (وَمَنْ يَتَبَدَّلِ الْكُفْرَ بِالإِيمانِ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبيلِ).(1)

«هر كس ايمان را با كفر جايگزين كند، از راه راست منحرف شده است».

14. (هُمْ لِلْكُفْرِ يَوْمَئِذ أَقْرَبُ مِنْهُمْ للإِيمانِ).(2)

«آنان آن روز به كفر از ايمان نزديك ترند».

15. (اِنِ اسْتَحَبُّوا الْكُفْرَ عَلَى الإِيمانِ).(3)

«كفر را بر ايمان ترجيح دادند».

16. (يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ).(4)

«به خدا و روز واپسين ايمان مى آورند».

17. (الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقيمُونَ الصَّلوةَ).(5)

«كسانى كه به غيب ايمان آورده و نماز مى گزارند».

18. (وَكَذلِكَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ فَالّذينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يُؤْمِنُونَ بِهِ).(6)


1 . بقره(2) آيه 108.
2 . آل عمران(3) آيه 167.
3 . توبه(9)آيه 23.
4 . آل عمران(3) آيه 114.
5 . بقره(2)آيه2.
6 . عنكبوت(29) آيه 47.

صفحه 157

«ما كتاب را براى تو فرستاديم، كسانى كه به آنها كتاب داده ايم به آن ايمان مى آورند».

نتيجه اين بررسى اين است كه منظور از اسلام در لسان قرآن، همان انقياد و خضوع در برابر خداست، در برابر «شرك» كه خضوع در برابر بُت ـ كه مخلوق خدا است ـ مى باشد.

و مقصود از ايمان در قرآن عبارت است از اذعان به خدا و آنچه كه مربوط به اوست; مانند رسالت پيامبر و روز رستاخيز و كتاب هاى آسمانى و...، در برابر كفر كه انكار همه يا برخى از آنهاست.

اگر حقيقت «اسلام» همان اذعان و تصديق است، قطعاً مركز حقيقى اين دو حالت، همان روح و روان انسانى است و زبان و اعضاى ديگر جلوه گاه اين دو حال درونى هستند.

ولى اگر مقصود از اين دو كلمه، تظاهر به «تسليم» و «اذعان» باشد، اگر چه در دل و اعماق روح، اثرى از هيچ كدام نباشد ـ چنان كه افرادى پيدا مى شوند كه در دل نه حالت تسليم دارند و نه اذعان، ولى در زبان به خضوع و اذعان تظاهر مى نمايند ـ در اين صورت، مظهر اين دو نوع «تسليم» و «اذعان» فقط زبان خواهد بود و در برخى از آيات به اين نوع از اسلام صورى و ايمان ظاهرى اشاره شده است.

مفسران در شأن نزول آيه مورد بحث نقل مى كنند كه گروهى از قبيله «بنى اسد» براى اخذ زكات به خدمت پيامبر رسيدند و اظهار داشتند كه ما به آيين تو ايمان آورده ايم; پيامبر به دستور خداوند به آنان مى گويد: شما تنها اسلام آورده ايد]نه ايمان[; زيرا ايمان در دلهاى شما نفوذ نكرده است.

ناگفته پيداست، همان طور كه ايمان در دل آنها نفوذ نكرده بود، همچنين اسلام نيز در قلب آنان وارد نشده بود و اسلام آنان، جز اسلام زبانى بيش نبوده


صفحه 158

است، و امّا چرا پيامبر به آنان مى گويد: اسلام آورده ايد، ولى ايمان نياورده ايد; در صورتى كه از نظر ظاهر، هم اسلام آورده بودند، هم ايمان و در باطن نه ايمان داشتند و نه اسلام; نكته آن را بعداً خواهيم گفت.

در قرآن مجيد به ايمان زبانى، در برخى از آيات اشاره شده است; آن جا كه مى فرمايد:

(لا يَحْزُنْكَ الَّذِينَ يُسارِعُونَ فِى الْكُفْرِ مِنَ الَّذِينَ قالُوا آمَنّا بِأَفْواهِهِمْ وَلَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ).

«گفتار كسانى ك(1)ه به سوى كفر شتاب مى كنند، تو را غمگين نسازد; آنان آنچه را كه در دل ندارند به زبان جارى مى سازند».

از اين بيان روشن مى شود كه مركز واقعى اسلام و ايمان روح انسانى است و زبان تجليگاه هر دو مى باشد; اگر چه گاهى تظاهر به اسلام و ايمان با واقع وفق نمى دهد، و از وجود ايمان و اسلام درونى حكايت نمى كند.

بنابراين «ايمان» بر خلاف پندار برخى، مخصوص به قلب و اسلام مخصوص به زبان نيست، بلكه هر دو از نظر ظاهر و باطن داراى درجاتى هستند.

معانى ديگر اسلام و ايمان

معناى رايج و شايع اين دو اصطلاح همان بود كه گفته شد، ولى از برخى از آيات و روايات، معانى ديگرى نيز براى آنها استفاده مى شود كه در ذيل بيان مى شود:

1. گاهى اسلام به همان تسليم ظاهرى و ايمان به اعتقاد باطن اختصاص داده مى شود و اين دو معنا در صورتى از آنها اراده مى شود كه اين دو لفظ در مقابل


1 . مائده(5)آيه 41.

صفحه 159

يكديگر قرار گيرند و گوينده در مقام تقسيم باشد، چنان كه در آيه مورد بحث، اين چنين است و پيامبر از طرف خدا مأمور گرديد كه به گروه «بنى اسد» كه براى استفاده از زكات، تظاهر به دين مى كردند، بگويد آنان اسلام آورده اند نه ايمان; اين جمله حاكى از آن است كه مقصود از نسبت دادن اسلام به آنان، مرحله اى از مراحل اسلام است كه همان اسلام زبانى باشد، نه همه درجات آن و همچنين مراد از نفى «ايمان»، نفى مرحله اى از ايمان است كه همان مرحله باطن و قلبى آن باشد، نه همه مراتب آن، و گرنه، آنان از نظر ظاهر، هم اسلام آورده بودند و هم ايمان و از نظر باطن، نه اسلام داشتند و نه ايمان.

شايد علت اين نوع كاربرد، آن باشد كه روشن ترين تجليگاه تسليم، همان زبان وطبيعى ترين نقطه براى ايمان همان روان انسانى است; از اين رو در آيه مورد بحث، كلمه اسلام به اسلام زبانى و ايمان، به ايمان قلبى اختصاص داده شده است و بر همين اساس، صحيح است كه يكى را اثبات كنيم و ديگرى را نفى نماييم.

2. اسلام عبارت است از اقرار زبانى توأم با اعتقاد قلبى، ولى در ايمان، علاوه بر اين، عمل به وظايف نيز شرط است و در روايات ما به اين معنا تصريح شده است:

محمد بن مسلم از امام باقر يا امام صادق(عليهما السلام) نقل مى كند كه فرموده اند:

«الإيمانُ اِقرارٌ وعَمَلٌ وَالإسلامُ اِقرارٌ بلا عَمَل;(1)

ايمان، اعتراف توأم با عمل است، ولى اسلام، اقرار بدون عمل است».

امام رضا(عليه السلام) در رساله اى كه اسلام را براى مأمون خلاصه مى كند، مى فرمايد:


1 . بحار، ج68، ص 246.

صفحه 160

«وَ أصحابُ الحُدُودِ مُسلمونَ لا مُؤمِنُونَ وَلا كافِرون;(1)

كسانى كه كيفر الهى بايد بر آنها جارى گردد، مسلمانند و نه از مؤمنان و نه از كافران».

امّا آنان مسلمانند; زيرا در قلب و زبان، اقرار به حقانيت اسلام دارند; امّا مؤمن نيستند; زيرا اساس اسلام همان عمل به قوانين اسلام است و فرد گناهكار كه حد الهى بر او جارى شده است، طبعاً يك رشته تكاليف الهى را زير پا مى گذارد.

برپايه همين معنا، مفاد حديث معروفى كه در كتاب هاى حديث سنى و شيعه وجود دارد، به دست مى آيد كه: «لا يَسْرُقُ السّارِقُ حينَ يَسْرِقُ وَهُوَ مُؤْمِنٌ ولا يَزنى الزّانى حينَ يزنى وَهُوَ مُؤْمِنٌ;(2)دزد در حالى كه دزدى مى كند و بدكار در حالى كه مرتكب فساد مى شود مؤمن نيستند».

در اين اصطلاح، ايمان در برابر عصيان و گناه و اسلام در برابر كفر به كار رفته است.

3. در ايمان، علاوه بر آنچه در اسلام شرط است، ولايت و شناختن اوصياى رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)نيز شرط است.

امام صادق پس از آن كه اسلام را با اقرار به توحيد و رسالت پيامبر و انجام دادن وظايف مذهبى تفسير مى كند، مى فرمايد:

«الإيمانُ مَعرِفةُ هذا الأمر، مَعَ هذا، فإنْ أَقَرَّ بِها وَلَمْ يَعْرِفْ هذا الأَمْرِ كانَ مُسْلِماً وكانَ ضالاً;(3)

ايمان اين است كه شخص به ولايت ما معتقد گردد; اگر به آنچه كه


1 . همان، ص 262.
2 . همان، ص 270.
3 . كافى، ج2، ص 24.

صفحه 161

گفته شد، اعتراف كند، ولى با ولايت ما آشنايى نداشته باشد، مسلمان گمراهى خواهد بود».

بررسى يك نزاع ديرينه

نزاع در حقيقت اسلام وايمان يك نزاع ديرينه است; استاد شيعه، مرحوم شيخ مفيد، در اثر نفيس خود «اوائل المقالات» (ص 15) نظريه شيعه را منعكس كرده و علاّمه مجلسى(رحمه الله) در كتاب كفر و ايمان(1) آيات و روايات مربوط به اين موضوع را آورده و بحث را با نقل كلامى از شهيد ثانى (رحمه الله) به پايان رسانيده است.

اختلاف علما درباره اين دو اصطلاح، در سه مورد است:

1) آيا اسلام و ايمان از نظر مفهوم و موضوع (لغوى) اختلاف دارند يا مفاد آنها يكى است؟

پاسخ آن از مطالب آغاز بحث روشن گرديد; زيرا اين دو كلمه از نظر لغت، دو معناى مختلف دارند. حقيقت اسلام همان خضوع، و مفاد ايمان، همان اذعان و تصديق است; با اين حال، چگونه مى توان گفت كه مفاد اصلى اين دو لفظ در لغت يا در لسان شرع يكى است.

2) آيا ميان مصاديق اين دو كلمه رابطه تساوى برقرار است يا نه؟ و هر مسلمان واقعى، مؤمن واقعى است و بالعكس، يا نه؟

پاسخ: اگر اين سؤال مربوط به معناى رايج و شايع باشد، به طور مسلم، ميان مصاديق اين دو لفظ، نسبت تساوى حكم فرماست; زيرا كسى كه از صميم قلب در برابر خدا خاضع و تسليم باشد، به طور مسلم به خود او و آنچه كه مربوط به او باشد، اذغان خواهد داشت. از برخى آيات نيز تساوى مصاديق اين دو لفظ


1 . بحار، ج68، ص 225ـ 301.

صفحه 162

استفاده مى شود:

(فَأَخْرجْنا مَنْ كانَ فِيها مِنَ الْمُؤْمنين* فَما وَجَدْنا فيها غَيْرَ بَيت مِنَ الْمُسْلِمينَ).(1)

«از آن (دهكده اى كه قرار بود بر آن بلا نازل كنيم) مؤمنان را خارج كرديم، و در آن جا جز يك خانه (خانواده لوط) خانه مسلمانى پيدا نكرديم».

ولى اگر اين سؤال، نسبت به سه معناى اخير باشد، به طور مسلم، رابطه ميان آنها عموم و خصوص است; يعنى: همه افراد با ايمان مسلمانند، ولى هر مسلمانى مؤمن نيست; زيرا در معناى اوّل، در ايمان، اعتقاد قلبى، و در دومى پرداختن به وظايف، و در سومى شناسايى جانشينان پيامبر شرط شده است، در صورتى كه در تحقق اسلام، هيچ كدام از اينها شرط نيست.

3) آيا موضوع احكامى از قبيل پاكى بدن و مصونيت جان و مال و حلال بودن ذبيحه و... در آيين اسلام، مبتنى به ايمان است يا اسلام؟

پاسخ: اگر اين سؤال مربوط به معناى رايج و شايع باشد، بايد گفت موضوع احكام در آيين اسلام، همان تسليم و ايمان ظاهرى است و هرگز تسليم قلبى و ايمان باطنى در آنها لازم نيست.

ولى اگر اين سؤال مربوط به معناى سه گانه ديگر و بالاخص معناى اوّل از آنها كه اسلام را مربوط به ظاهر و ايمان را امر قلبى مى داند باشد، بايد گفت موضوع احكام در آيين اسلام، باز همان اسلام است، نه ايمان و اين حقيقت، از تاريخ زندگى پيامبر و روايات جانشينان وى به خوبى استفاده مى شود; زيرا در صدر اسلام هر كسى به اسلام تظاهر مى كرده، هر چند كه در دل ايمان نداشت، اسلام او


1 . الذاريات(51) آيه 35 و 36.

صفحه 163

پذيرفته مى شد و احكام اسلام بر چنين شخصى مترتب مى گرديد.

امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد:

«الإسْلامُ يُحْقَنُ بِهِ الدَّمُ، وَتُؤدّى بِهِ الأمانَةُ وَيُسْتَحَلُّ بِه الْفَرْجُ، وَالثَّوابُ عَلى الايمان;(1)

هر كس اسلام بياورد، خون او محترم است; امانت او پس داده مى شود، و ناموس او بر ديگران حرام است; ولى پاداش مبتنى بر ايمان است».

امير مؤمنان(عليه السلام) مى فرمايد:

«اُمِرْتُ أنْ اُقاتِلَ النّاسَ حَتّى يَقُولُوا لا إلهَ إلاّ اللّه; فَإذا قالُوها فَقَدْ حَرُمَ عَلىَّ دِماؤهُمْ وَ أمْوالُهُمْ;

من مأمورم با(2) مردم نبرد كنم، تا كلمه توحيد را بر زبان جارى سازند; پس هرگاه، شهادت به يگانگى خدا دادند، خون و مال آنها بر من حرام مى گردد».


1 . احمد بن محمد بن خالد برقى، محاسن، ص 285.
2 . بحار، ج68، ص 262.

صفحه 164

صفحه 165

17. فداكارى در راه هدف

15. (إِنَّمـا الْمُؤْمِنُونَ الَّـذِينَ آمَنُـوا بِاللّهِ وَرَسُـولِهِ ثُـمَّ لَـمْ يَرْتـابُـوا وَجَاهَـدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَأَنْفُسِـهِمْ فِى سَبييـلِ اللّهِ أُولئِـكَ هُـمُ الصّـادِقُـونَ).

«افراد با ايمان كسانى هستند كه به خدا و پيامبر او ايمان آورده، و سپس ترديدى به خود راه ندهند; در راه خدا با مال و جان خود جهاد نمايند; آنان راستگويانند».

روش قرآن در ارائه مطالب اين است كه سخنان خود را با روشن ترين دليل همراه مى سازد، و در بيان معارف عملى و مسائل اجتماعى، همواره از اين روش پيروى مى كند و در خلال سخن، به برهان عقلى و گواه فطرى مطلب اشاره مى نمايد و غالباً سخن را به صورت امر «تعبدى» مطرح نمى كند; چه بسا انسان در آغاز بررسى، آيه اى را به صورت يك مطلب مستقل و جدا از ما قبل، تلقى مى كند، ولى پس از دقت مى فهمد كه مطلب مستقلى نيست بلكه مقصود، تعليل و توجيه مطلب پيشين است، و اين مطلب براى كسانى كه با قرآن انس دارند، بسيار روشن است.

آيه مورد بحث از اين مقوله است; اين آيه اگر چه در صدد بيان نشانه هاى


صفحه 166

افراد با ايمان است، ولى در حقيقت، تعليلى است بر اين كه چرا گروه «بنى اسد» بايد بگويند: «أسْلَمْنا وَلَمّا يَدْخُلِ الإيمانُ فى قُلُوبِكُمْ; اسلام آورديم، با آن كه ايمان هنوز در دل هاى آنها نفوذ نكرده است»; چرا؟! زيرا افراد با ايمان داراى نشانه هاى زير مى باشند:

1. به خدا و رسول او از صميم دل ايمان مى آورند;

2. ترديد و تشكيكى به خود راه نمى دهند;

3. در راه خدا فداكارى مى كنند;

آيا اين شرايط در شما وجود دارد؟ به طور مسلم نه; زيرا ظواهر اعمال شما حاكى از آن است كه هنوز از صميم دل ايمان نياورده ايد; هنوز در دل ترديد داريد، و هرگز در راه خدا، از جان و مال خود نمى گذريد. اينك توضيحاتى درباره نشانه سوم:

جانبازى و فداكارى از نشانه هاى افراد با ايمان است; شخص با ايمان همواره با جان و مال و شؤون ديگر خود، در راه هدف، كوشش و فداكارى مى كند; زيرا اعمال و رفتار هر فردى زاييده طرز تفكر و عقيده اوست. اگر ايمان انسان به چيزى، به حدى برسد كه آن را بالاتر از جان و مال و هستى خود بداند; قطعاً در راه تحصيل و حفظ آن، حداكثر كوشش را نموده و از همه چيز خود مى گذرد.

اصولاً ايمان و اعتقاد به يك چيز، آن چنان در انسان، حب و علاقه شديدى ايجاد مى كند كه گاهى بى اختيار به آن عشق مىورزد، و ناگفته پيداست كه عشق، يك احساس باطنى و درونى است كه به طور خودكار در انسان تحرك ايجاد مى كند.

قدرت و تحركى كه اين «احساس» در درون انسان به وجود مى آورد و طوفانى و هيجانى كه عاطفه انسانى در محيط زندگى توليد مى كند، هرگز استدلال و منطق نمى تواند همانند آن را ايجاد كند.


صفحه 167

گاه مى شود كه ده ها منطق و برهان در برابر احساس درونى به زانو در مى آيد و با شكست رو به رو مى گردد، ولى هنگامى كه همان «احساس» با احساس تندتر و شديدترى رو به رو گردد، بى اختيار اثر خود را از دست داده و انسان تسليم احساس قوى تر مى گردد; مثلاً افرادى كه علاقه زياد به مال و ثروت دارند، گاهى با هيچ منطق و برهانى نمى توان يك ريال از آن پول گرفت، ولى هنگامى كه فرزندشان دچار بيمارى مى شود، غريزه علاقه به كودك بر حس علاقه به مال، غالب و پيروز مى گردد و احياناً نيمى از زندگى خود را در راه بهبود فرزند بيمار خود صرف مى كنند.

احساسات و عواطف، بلكه كليه غرايز انسانى، يك نوع تحرك و جنبش شديدى در انسان به وجود مى آورند كه اگر به شيوه اى صحيح كنترل نشوند، چه بسا حد و مرزى براى خود نشناسند; اگر در طول تاريخ مردان فداكارى را مى يابيم كه در راه پيشبرد اهداف خود، سر از پا نشناخته و ديوانهوار همه شؤون خود را فداى هدف كرده اند، براى همين يك نكته است كه آنان از صميم دل به هدف خود ايمان داشتند و ايمان، آن چنان علاقه شديدى در روان آنان به وجود آورده بود كه بدون محاسبه، همه چيز خود را فداى هدف خود مى نمودند و بدون اختيار به سوى هدف كشيده مى شدند.

اگر مى بينيد آنان در آخرين لحظات زندگى خود، همسر و فرزندان خويش را فراموش كرده، و به ياد هدف بودند، بر همين اساس است.

«سعد ربيع» از ياران فداكار پيامبر اسلام بود; او دلى لبريز از ايمان و اخلاص داشت; در جنگ احد با دوازده زخم به روى زمين افتاد و در حال احتضار بود; پيامبر، شخصى را مأمور كرد كه از حال وى تحقيق كند و از او خبر صحيحى بياورد. زيد بن ثابت او را در ميان كشتگان ميدان احد يافت و از حال او پرسيد، او در پاسخ زيد چنين گفت:


صفحه 168

به پيامبر بگو كه چند لحظه بيش، از زندگى «سعد» باقى نمانده است و خدا به تو، اى پيامبر خدا، بهترين پاداش را كه سزاوار يك پيامبر است بدهد و نيز افزود: سلام مرا به ياران پيامبر برسان و بگو هرگاه به پيامبر آسيبى برسد، و شما زنده بمانيد، در پيشگاه خداوند معذور نخواهيد بود.(1)

هيچ علاقه اى بالاتر از علاقه برخاسته از ايمان نيست; چرا كه فرد با ايمان، آن چنان غرق در جلال و جمال محبوب و هدف خود مى گردد كه در پاى آن جان مى سپارد و همه چيز خويش را فراموش مى كند.

آن جا كه عواطف بى فروغ است

هر انسانى با عواطف خاصى آفريده شده است; اين نعمت معنوى در تمام افراد، به اختلاف مراتب وجود دارد. ولى در ميان تمام طبقات، زنان كانونى از عواطف هستند و قلبى مملو از محبت دارند.

بانوى مسلمانى در مدينه اطلاع يافت كه سه تن از عزيزان خود را در جنگ احد از دست داده است; او براى حمل اجساد عزيزان خود، با شترى رهسپار ميدان احد گرديد و سپس در حالى كه سه جسد را بر آن حمل كرده بود، عازم مدينه شد. در نيمه راه با يكى از همسران رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)ملاقات كرد; همسر پيامبر، حال رسول خدا را از وى پرسيد; اين بانوى فداكار، در حالى كه مهار شتر را در دست داشت و قطرات خون از اجسادى كه روى آن قرار گرفته بود، مى چكيد، با قيافه اى باز، مثل اين كه كوچك ترين مصيبتى بر او وارد نشده است، چنين گفت: من خبر خوشى براى شما دارم و آن اين كه پيامبر زنده و سالم است، و در برابر اين نعمت بزرگ، تمام مصايب كوچك و ناچيز است!


1 . سيره ابن هشام،ج2، ص 497; بحار، ج20، ص 121.

صفحه 169

همسر پيامبر از وى پرسيد: اين اجساد از كيست؟ گفت: يكى جسد شوهرم و ديگرى فرزندم وسومى برادرم، و همه را مى برم در مدينه به خاك بسپارم.(1)

چه عاملى اين همه روح فداكارى و جانبازى در راه هدف را در كانون وجود او دميده بود؟ چگونه ايمان و علاقه شديدى به استقرار آيين توحيدى در دل او به وجود آورده بود كه عواطف سرشار مادرى را به كلى تحت الشعاع خود قرار داده بود؟!

ايمان جايگزين تعادل قوا مى گردد

يكى از اصول پيروزى در جنگ ها، ملاحظه برترى نيروها و يا تعادل و موازنه آنهاست; يعنى هر كدام از طرفين سعى مى كنند كه از نظر تعداد نفرات و اسلحه با هم برابر بوده و ميان آنها موازنه برقرار باشد; ولى در نبردهايى كه بر اساس دفاع از حريم عقيده صورت گرفته و سرباز از روى ايمان و به انگيزه باطنى و محرك درونى به پيشباز دشمن مى رفت،هرگز، موازنه، شرط پيروزى نبوده، بلكه گروه هايى كم وناچيز بر گروه هاى زيادى پيروز مى شدند. و نيروى روحى و معنوى، آنان را بر دشمن مجهز، چيره مى ساخت.

مثلاً در جنگ بدر، نيروى بت پرستان بيش از سه برابر نيروهاى اسلام بود، و همگى آنان تا دندان مسلح بودند و همه نوع تجهيزات كافى در اختيار داشتند; پيش از آن كه آتش جنگ ميان طرفين شعلهور گردد، سران قريش، مرد دلاورى را مأمور كردند كه شماره ياران محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) را به دست آورد او با اسب تندرو خود، اطراف اردوگاه سربازان اسلام گردش كرد و بازگشت و چنين گزارش داد:

تعداد سربازان محمد، از سيصد نفر تجاوز نمى كند، و در پشت سر كمينگاه، نيروى امدادى ندارند، امّا من، وضع و روحيه آنان را مورد بررسى قرار دادم


1 . مغازى، واقدى، ج71 ص 265.

صفحه 170

و دريافتم كه آنان براى شما مرگ و نابودى را از مدينه به ارمغان آورده اند! آن گاه افزود:

«گروهى را ديدم كه جز شمشيرهاى خود پناهگاهى ندارند; تا هر يك از آنها يك نفر از شما را نكشند، كشته نخواهند شد; هرگاه به تعداد آنان از شما كشته شد، ديگر زندگى چه سودى خواهد داشت».(1) من آنها را ساكت و خاموش يافتم، ولى اراده استوارشان از قيافه آنان هويدا بود و همچون افعى ها، زبان هاى خود را در اطراف دهان مى چرخاندند.

بر همين اساس، قرآن بزرگ ترين معرف و نشانه ايمان را فداكارى مى داند; آن جا كه افراد با ايمان را چنين معرفى مى كند: افراد با ايمان، كسانى هستند كه به خدا و رسول او از صميم قلب ايمان آورده و جان و مال خود را فداى راه هدف مى نمايند و اين گروه راستگويان هستند.(2)

عصر آزادى

نيمه دوم قرن بيستم، عصر آزادى ملل استثمار زده جهان معرفى شده است; ملت هايى كه ساليان دراز در زنجيرهاى استعمار بودند، بر اثر بيدارى و هوشيارى، خود را از بندها رهانيده و به جهان آزاد راه مى يابند، ولى موفقيت از آن ملت هايى بوده كه از روى ايمان، گام در اين راه نهاده و با خود گذشتگى همه جانبه، دول استعمارى را به زانو درآورده اند; فداكارى هاى ملت آزاده الجزاير و كشورهاى آفريقايى و ... نمونه بارزى براى اين موضوع است.

امروز براى دول استعمارگر، گروه هاى عصيان گرى كه بدون داشتن يك هدف


1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 622; بحار، ج19، ص 251.
2 . حجرات (49) آيه 15(آيه مورد بحث).

صفحه 171

معنوى و انگيزه مبتنى بر ايمان، قيام مى كنند خطرناك نيستند; بزرگ ترين خطر براى امپرياليسم بين المللى همان ملت هاى رشيد و با ايمانند كه با تكيه بر ايمان و اهداف معنوى، به پا خاسته اند و حتى با تير و سنگ، استعمارگران را از خاك خود بيرون مى رانند و تا جان به لب دارند از پا نمى نشينند، و سرانجام، پيروزى با آنهاست.


صفحه 172

صفحه 173

18. علم بى پايان خداوند

مقايسه اى ميان قرآن و تورات

16.(قُلْ اَتَعْلَمُونَ اللّهَ بِدينِكُمْ وَاللّهُ يَعْلَمُ ما فِى السَّمواتِ وَمَا فِى الأَرْضِ وَاللّه بِكُلِّ شَىء عَليمٌ).

«بگو: آيا خدا را از دين (و عقيده) خود آگاه مى سازيد با آن كه خدا از آنچه در آسمان ها و زمين است آگاه است و خداوند به همه چيز داناست».

احاطه علمى خداوند بر تمام موجودات جهان با تعابير گوناگونى در آيات قرآن بيان شده است; يكى از آنها اين عبارت است: (بِكُلِّ شَىء عَليمٌ); «به همه چيز داناست» كه در آيه فوق وارد شده و به مناسبت هاى مختلفى بيست بار در قرآن تكرار گرديده است. اين جمله موارد مشابه آن، خدا را از هر نوع جهل به هر امرى، هر اندازه كوچك و ناچيز باشد،منزه و مبرا مى سازد.

قرآن به اين جمله اكتفا نكرده و احاطه علمى خدا را با آيه هاى ديگرى نيز بيان نموده است، مانند:


صفحه 174

1. (لا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثقالُ ذَرَّة فِى السَّمواتِ وَلا فِى الأَرْضِ).(1)

«هم وزن ذره اى در آسمان ها و زمين بر خداوند پوشيده نيست».

2. (إِنَّ اللّهَ لا يَخْفـى عَلَيهِ شَـىءٌ فِـى الأَرْضِ وَ لاَ فِـى السَّمـاءِ).(2)

«چيزى از حوادث زمين و آسمان بر خدا پوشيده نمى ماند».

3. (وَعِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلاّ هُوَ وَيَعْلَمُ ما فِى البَرِّ وَالْبَحْرِ وَما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَة إِلاّ يَعْلَمُها وَلا حَبَّة فِى ظُلُماتِ الأَرْضِ وَلا رَطْب وَلا يابِس إِلاّ فِى كِتاب مُبين).(3)

«كليدهاى اسرار غيب نزد خداست; جز او كسى از آنها اطلاعى ندارد; آنچه را كه در خشكى و درياهاست مى داند; هيچ برگ درختى فرو نمى ريزد، مگر اين كه او از آن آگاه است; هيچ دانه اى در تاريكى هاى دل زمين و هيچ تر و خشكى نيست مگر اين كه در كتاب مبين (لوح محفوظ) منعكس است».

آيا گوياتر از اين مى توان احاطه علمى خدا را بر تمام موجودات بيان كرد؟ اميرالمؤمنين(عليه السلام)در يكى از خطبه هاى خود، احاطه علمى خدا را به تمام موجودات جهان، چنين بيان مى كند:

«يَعْلَمُ عَجيجَ الوُحُوشِ فِى الْفَلَواتِ وَمَعاصى العِبادِ فِى الْخَلَواتِ وَاختلافِ الحيتانِ فى البِحارِ الغامرات وتَلاطُمَ الْماءِ بِالرِّياحِ العاصِفاتِ;(4)


1 . سبا(34)آيه 3.
2 . آل عمران(3)آيه 5.
3 . انعام(6) آيه 59.
4 . نهج البلاغه، عبده، خطبه 193.

صفحه 175

خداوند از ناله دل خراش حيوانات وحشى بيابان ها آگاه است; از گناهان بندگان خود در خلوت ها اطلاع دارد; حركت مرموز ماهيان را در درياهاى مواج مى داند و از چين و شكن هاى آب ها به وسيله بادهاى تند مطلع است».

دلايل علم بى پايان او

دانشمندان و متكلمان از راه هاى گوناگونى علم و اطلاع خداوند را از ذرات و پديده هاى جهان و رموز هستى ثابت كرده اند و ما از ميان آنها، به دو دليل اشاره مى كنيم:

1. آفريننده يك دستگاه، قطعاً از تمام ريزه كارى هاى آن آگاهى كامل دارد. آيا مى توان گفت: سازنده يك هواپيما از قسمت هاى علمى و فنى آن بى خبر بوده است؟! يا نويسنده يك دايرة المعارف از محتويات آن بى اطلاع است؟!

در مباحث گذشته بيان كرديم كه اگر وجود يك مصنوع از وجود صانع و سازنده خود حكايت مى كند، همچنين صفات مصنوع، بر صفات ويژه صانع و پديد آورنده آن گواهى مى دهد. هرگاه مصنوعى بر اساس نقشه و اندازه گيرى و دقت و بررسى و نظم و ترتيب آفريده شود، حتماً آفريننده آن، فرد عالمى بوده كه خود را با علم وسيع خويش پديد آورده است.

بنابراين، از اين كه تمام موجودات جهان، از اتم و كهكشان، طبق نقشه و قوانين منظمى آفريده شده اند و روز به روز، بشر از وحدت و يكپارچگى جهان، اطلاعات بيشترى به دست مى آورد، بايد گفت جهان هستى از مبدأ دانا و عالمى سرچشمه گرفته كه از تمام خصوصيات آن آگاهى كامل دارد و همه را مطابق نقشه قبلى آفريده است.


صفحه 176

نظام موجود هر ورقى از اوراق هستى، هر اتمى از اتم هاى بى شمار، هر ذره اى از ذرات وجود انسان، هر سلولى از سلول هاى جانداران، هر ستاره اى از ستارگان آسمان ها، كه از سراسر وجود آنها نظام و ترتيب مى بارد، گواهى مى دهند كه آفريننده آنها از تمام خصوصيات وجودى آنها آگاه است و محال است كه جهان خروشان هستى بدون آفريدگار عالم و دانايى جامه هستى بر تن كند.

راهنمايى قرآن

قرآن مجيد اين برهان را با لطافت خاصى بيان كرده و مصنوع بودن انسان را گواه بر علم صانع آن مى داند و مى فرمايد:

(اَلا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَهُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ);(1)

«آيا او از اسرار درونى آنچه كه آفريده است، آگاه نيست؟ در حالى كه او از تمام دقايق و ظرايف هستى اطلاع دارد».

و در آيه ديگر بيان مى دارد كه ما از رگ گردن انسان به او نزديك تر هستيم:

(وَلَقَدْ خَلَقْنا الإِنْسانَ وَنَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسَهُ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِليهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيد).(2)

«ما انسان را آفريديم و از اسرار و وسوسه هاى درون دل او آگاه هستيم و نسبت به او از رگ گردن نزديك تر مى باشيم».

دل من تا ز دوست سرشار است *** دائم از غيـر دوست بيـزار است

غـايب از ديـده و به دل حاضـر *** بـا چنيـن دلبـرى مرا كـار اسـت

امام هشتم، حضرت رضا (عليه السلام)اتقان آفرينش و نظام جهان را گواه بر علم


1 . ملك(67) آيه 14.
2 . ق(50) آيه 16.

صفحه 177

آفريننده آنها گرفته و مى فرمايد:

«اَتْقَنَ ما خَلَقَ بِحِكْمَتِهِ وَوَضَعَ كُلَّ شَىْء مِنْهُ مَوْضِعَهُ بِعِلْمِهِ».(1)

«جهان آفرينش را با نقشه حكيمانه خود محكم و استوار آفريد و هر چيزى را با علم ويژه خود در جاى خود قرار داد».

دليل دوم بر علم خداوند

خداوند، كسى است كه در همه جا هست و در هر زمانى از همه چيز آگاه است.

دليل دوم بر علم گسترده خدا و آگاهى وى از همه موجودات و رويدادهاى جهان، همان احاطه خداوند بر پديده هاى جهان خلقت و نامتناهى بودن وجود اوست، وجود نامتناهى، وجودى كه در همه جا حاضر و بر هر موجودى ناظر است، طبعاً از همه چيزى آگاه خواهد بود، ولى اگر در محدوده ماده باشد و در زندان مكان محبوس گردد، ممكن نيست از همه چيز و از همه جا مطلع و با خبر گردد.(2)

توضيح اين كه: هيچ موجود مادى، از عرصه زمان بيرون نيست و هر موجودى كه در پوشش زمان قرار بگيرد، شعاع وجود او به همان زمان محدود مى گردد و ديگر وجود او نمى تواند قبل و بعد از زمان خود را اشغال كند و قطعاً از آن دو زمان آگاه نخواهد بود، ولى اگر زندان زمان را بشكند و در مافوق زمان قرار گيرد، ديگر بر او ديروز و امروز مفهومى نخواهد داشت و زمان با تمام حوادثى كه در عرصه


1 . بحار، ج4، ص 58.
2 . در بخش هاى آينده درباره تجرد خدا از ماده و پيراستگى او از زمان و مكان بحث هاى بيش ترى خواهيم كرد.

صفحه 178

آن قرار دارند، در برابر او حاضر خواهد بود.

هر موجود مادى در نقطه مشخصى از مكان قرار مى گيرد و وجود آن، مكان خاصى را اشغال مى كند; در اين صورت، آنچه كه با مكان او فاصله كمترى دارد، آن را «نزديك» و چيزى كه با او فاصله زيادى دارد آن را «دور» خواهيد ناميد، ولى اگر موجودى زندان مكان را شكست و در وجود خود نيازى به مكان پيدا نكرد و در جهان مافوق مكان قرار گرفت، ديگر براى او، دور و نزديك مطرح نخواهد بود.

براى روشن شدن اين نكته، مثال هايى در اين جا ذكر مى كنيم: حشره ريزى با ديدگان كم فروغ خود روى قالى رنگارنگى راه مى رود; اين حشره، در هر لحظه فقط يك نقش و يك رنگ معين را مشاهده مى كند و فقط از نقطه خاصى از سطح فرش آگاه است و از نقاط ديگر آن، كه از قلمرو ديد او خارج است، كاملاً بى خبر است، ولى انسانى كه در كنار همان فرش ايستاده و با ديدگان پر فروغ خود همه رنگ ها و نقشه هاى سطح فرش را يك جا مشاهده مى كند، درست بر خلاف آن حشره، از همه نقاط آن آگاه و مطلع است.

مثال دوم: در كنار رودخانه بزرگى همراه با گروهى از دوستان خود، نشسته و امواج كوبنده آب و جريان آن را تماشا مى كنيم; در هر لحظه، با موج و جريان تازه اى رو به رو هستيم و از امواج و آب هايى كه در آغاز رودخانه است، تا پايان آن، كه به دريا مى ريزد، كاملاً بى خبر هستيم و علت اين محدوديت، همان محدوديت مكانى ماست كه در چهارچوب آن قرار گرفته ايم و اگر روزى توانستيم با هواپيمايى بر فراز رودخانه قرار بگيريم در اين هنگام، قسمت هاى مختلف رودخانه را با تمام امواج و آب هاى جارى آن، يك جا مشاهده مى كنيم.

در اتاق كوچكى نشسته ايم كه فقط روزنه كوچكى به بيرون دارد و از آن روزنه به خارج مى نگريم: ناگهان كاروانى از شتران با بار مخصوص خود از كنار اين اتاق مى گذرند. ما از آن روزنه، در هر لحظه، بيش از يك شتر نمى بينيم، ولى كسانى كه


صفحه 179

در پشت بام اتاق ما قرار دارند، تمام قافله شتران را يك جا و همه را در حال حركت خواهند ديد.

وضع بشر نسبت به گذشته و آينده، وضع همان كسى است كه از روزنه كوچكى به قافله شتران مى نگرد، ولى وضع خدايى كه وجود او پيراسته از ماده و مكان است و هيچ نوع محدوديتى از نظر زمان و مكان ندارد،جود او در همه جا هست و به همه اشيا ناظر است، به سان فردى است كه در بالاى اتاق قرار گرفته و همه جهان پرتكاپوى هستى را يك جا مشاهده مى كند.

بنابراين، نامحدود بودن وجود او و اين كه در همه جا حاضر و در همه زمان ها حضور دارد و وجود او پيراسته از مكان و زمان است و هيچ نقطه اى و زمانى از وجود او خالى نيست، خود گواهِ علم وسيع او بر تمام هستى و همه رويدادهاى گذشته و حال و آينده است.

احاطه علمى خدا از نظر تورات

قرآن احاطه علمى خدا را چنان كه ديديد، توصيف مى كند، ولى براى مقايسه، بد نيست نظرى به تورات كنونى بيفكنيم و ببينيم كه اين كتاب چگونه خدا را معرفى مى نمايد; تورات مى گويد:

«...وقتى آدم و حوا از ميوه آن درخت خوردند، ديدگان آنها باز گردد و ديدند كه هر دو برهنه اند; فوراً براى خود، لنگى درست كردند; خدا آدم و حوا را در حالى كه در بهشت راه مى رفتند، ديد; آدم و حوا فوراً پنهان شدند; خدا آدم را صدا زد: كجايى؟ آدم پاسخ داد: من صداى تو را شنيدم، فوراً پنهان شدم; زيرا عريان و برهنه ام، خدا گفت: كى تو را آگاه ساخت كه برهنه هستى؟ مگر از ميوه آن درخت خورده اى، وقتى خدا آگاه شد كه آدم از ميوه درخت معرفت خورده است، با خود گفت: او اكنون مانند ما شده و به خوب و بد آشنا گرديده است; ممكن است


صفحه 180

دست دراز كند و از ميوه درخت زندگى بخورد و براى هميشه زنده بماند; از اين جهت، خدا او را از بهشت خارج ساخت و در ناحيه شرقى درخت، افرادى را گمارد تا راه درخت زندگى را مراقبت نمايند».(1)

اين خدايى است كه تورات معرفى مى كند: خدايى كه وقتى آدم، خود را پنهان مى سازد، از جايگاه او آگاه نمى گردد و به ناچار ندا مى دهد كه آدم كجايى؟ خدايى كه نمى داند آدم از ميوه درخت معرفت خورده است; خدايى كه بنده خود را از خوردن ميوه «درخت علم و دانش» باز مى دارد; خدايى كه مى ترسد آدم بدون اطلاع وى از درخت زندگى نيز بخورد; خدايى كه براى جلوگيرى از دستبرد به درخت زندگى، به گماردن پليس نيازمند است.

ولى خدايى كه قرآن معرفى مى كند، بر آنچه كه در آسمان ها و زمين است و هر آنچه كه در ضماير و قلوب است مطلع و آگاه است، و به آن دسته از باديه نشينان كه به دروغ مدعى ايمان قلبى خود بودند، اعلام مى كند كه: (أَتُعَلِّمُونَ اللّهَ بِدِينِكُمْ وَاللّهُ يَعْلَمُ ما فِى السَّموات وَمَا فِى الأَرضِ); «آيا خدا را از ايمان و عقيده خود آگاه مى سازيد؟ در صورتى كه خدا بر آنچه در آسمان ها و زمين است، آگاه است».

خدايى كه قرآن معرفى مى كند در موضوع »تعليم»، درست بر خلاف مفاد تورات است; زيرا قرآن با صراحت هر چه تمام تر مى فرمايد: (وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْماءَ كُلَّها); «خداوند آدم را از تمام حقايق جهان آگاه ساخت» و ساحت پاك او را از بخل و امساك نسبت به آگاهى بندگان از حقايق جهان، پيراسته مى سازد.

با اين توضيح، ارتباط آيه به ماقبل خود، روشن گرديد و معلوم شد كه اين آيه، بر احاطه علمى خداوند بر همه پديده هاى نهان و آشكار هستى تكيه مى كند و ادعاى باديه نشينان را باطل مى سازد.


1 . تورات، سفر پيدايش، فصل 2و3.

صفحه 181

19. بزرگ ترين نعمت

17.(يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَىَّ إِسْلامَكُمْ بَلِ اللّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَداكُمْ لِلإِيمانِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ).

«بر تو منت مى گذارند كه اسلام آورده اند; بگو (اى پيامبر): براى اسلام آوردن خود بر من منت مگذاريد، بلكه خدا بر شما منت مى گذارد كه شما را به سوى ايمان هدايت كرده است، اگر در (ادعاى ايمان) راستگو باشيد».

خدمات پيامبر اسلام و قرآن مجيد به جهان بشرى، هيچ گاه فراموش نمى شود; ارزش اين خدمات در صورتى روشن مى شود كه افكار و عقايد و رسوم و عادات ملل متمدن آن عصر را (چه رسد به ملل وحشى و دور از تمدن) به طور دقيق بررسى كنيم و سپس تعاليم عالى اسلام و نتايجى را كه ملل جهان از آيين اسلام برده اند، با آنها بسنجيم; در اين هنگام ارزش خدمات آيين اسلام به جامعه بشرى روشن مى گردد، و انسان از صميم قلب تصديق مى كند كه تعاليم عالى قرآن و پيامبر، يكى از بزرگ ترين نعمت هاى الهى است كه حافظ نسل و تمدن بشر، و يا حلقه اتصال ميان تمدن كهن و نو، مى باشد و اين حقيقت را خداوند سبحان در


صفحه 182

قرآن تذكر داده است، آن جا كه مى فرمايد:

(لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَى الْمُؤْمِنينَ إِذْ بَعَثَ فيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَيُزَكّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِى ضَلال مُبين).(1)

«خداوند بر مؤمنان منت گذارد، وقتى كه پيامبرى از خودشان به سوى آنان برانگيخت، تا آنان را از آلودگى ها پاك گردانيد، و كتاب و حكمت را به آنها بياموزد، در صورتى كه درگذشته در گمراهى آشكارى بودند».

صرف نظر از دوره هاى گذشته تاريخ بشر، هم اكنون نقاطى از جهان را كه نداى حيات بخش توحيد و پيام هاى سفيران الهى به آنجا نرسيده است، در نظر بگيريد و سپس داورى كنيد كه اسلام تا چه اندازه به جهان بشرى خدمت كرده است.

«كشور پهناور هند با اين كه از نظر تمدن ماشينى يكى از كشورهاى پيشرفته مشرق زمين است، ولى هنوز دولت و ملت در اسارت حكومت گاوهاى مقدس هستند، دولت هند براى مبارزه با قحطى و گرسنگى شديدى كه جان مردم آن سرزمين را تهديد مى كند، اجازه كشتار گاوها را صادر كرد; ناگهان تشنج، سراسر آن كشور را فرا گرفت، و به دنبال آن، زد و خوردهاى شدييدى روى داد. وزير كشور هند بر سر همين موضوع، از كار بركنار شد و وضع دولت و كابينه متزلزل گرديد».(2)

هيچ انسانى در هندوستان به اندازه اين گاوهاى مقدس، آزادى و احترام و شخصيت ندارد، و براى نمونه همين بس كه مى نويسند: بسيار ديده شده كه گاوى


1 . آل عمران(3) آيه 164.
2 . جرايد.

صفحه 183

از همه جا بى خبر وسط خيابان لميده و پشت سر او يك صف طولانى از اتومبيل ها ايستاده اند، نه پليس در اين موضوع مداخله مى كند، و نه شخص ديگرى جرأت دست زدن به گاو مزاحم و رفع شر او را دارد و سرانجام كار، بستگى به اراده خود گاو دارد كه چه موقع از جا برخيزد و رفع مزاحمت كند.

اگر گاو در وسط ريل قطار لميده باشد، راننده قطار بايد ترمز كند و آن قدر بايستد كه گاو به اختيار و اراده خود از جا برخيزد و شرّ خود را از سر مسافران قطار كوتاه سازد.

تعداد گاوهاى مقدس بالغ بر 150ميليون مى شود; تصور كنيد كه اين همه گاو اگر آزاد باشند و خيال آسوده اى داشته باشند، چه خواهند كرد: مزرعه ها را ويران مى كنند; سالانه خوراك صدها ميليون نفر را مى خورند و آخر چه خواهد شد؟ هيچ; تازه بايد لاشه هاى آنها را پس از مرگ به نحوى از بين برد، كه آن هم خود دردسر ديگرى دارد.

جاى شگفتى است كه چگونه انسانى كه با بال هاى علم و دانش بر فراز آسمان ها پرواز مى كند، بر اثر دورى از تعاليم پيامبران آسمان در برابر گاو خضوع مى كند!

از كجا معلوم كه اگر نداى جانفزاى توحيد به كشور ما هم نرسيده بود، ما هم دچار اوهامى مشابه و يا بدتر از آن نمى بوديم.

از كجا معلوم است كه اگر قرآن مجيد و پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) با آن منطق كوبنده و آن فداكارى بى نظير در برابر بت و انواع بت پرستى قيام نكرده بود، امروز بسيارى از مردم جهان و كشورهاى پيرامون ما، عقايدى همچون گاوپرستان هند نداشتند و يكى در برابر آتش، ديگرى در برابر خورشيد، سومى در برابر سنگ و چوب كرنش و خضوع نمى كرد!


صفحه 184

كشور ژاپن يكى از پيشرفته ترين كشورهاى جهان است; صنايع اين كشور در بازار آزاد با صنايع آمريكا و كشورهاى اروپايى رقابت مى كند، ولى اين ملت كه قله هاى عظيمى از تمدن ماشينى را تسخير كرده، آن چنان گرفتار اوهام و پندارها و افسانه هاى ننگين هستند كه قلم از نوشتن آنها شرم دارد.

يكى از بازرگانان كشور ما كه مدت ها در آن جا به امر بازرگانى اشتغال داشته، مى گفت: ژاپنى هاى بت پرست كه بدبختانه غالب افراد ملت ژاپن از آنان هستند، براى هر دسته از حوادث به خدا و آفريدگار جداگانه اى معتقدند و هر حادثه اى را به خداى خاصى نسبت مى دهند، مانند: خداى باران، خداى جنگ و خداى صلح، و... يكى از آنها خداى شوهر رسان است و در بتكده هاى آن كشور، بت هايى به صورت زننده ـ كه شكل آن حاكى از چهره واقعى آن خداى «شوهر رسان» است ـ وجود دارد، و دخترانِ دم بخت در مواقع خاصى به زيارت آنها رفته، و از آنها حاجت مى طلبند!

اين كار، مقياس و اندازه شعور ملتى است كه سينه فضا را شكافته و در اعماق درياها سكنا گزيده و چهره زندگى او را ماشين و تكنيك به كلى دگرگون ساخته است.

آيا با ديدن اين منظره و بررسى اين نقطه از جهان، كه از فيض معنوى و الهى محروم مانده اند، ما ارزش خدمت بزرگى را كه اسلام به اجتماع بشرى نموده است، مى دانيم؟!

از آن جا كه جعفر بن ابى طالب از نزديك، مفاسد بت پرستى و ضررهاى دورى از تعاليم الهى را به چشم خويش ديده بود، وقتى زمامدار حبشه، حقيقت اسلام را از او پرسيد، در پاسخ وى چنين گفت:

فرمانرواى گرامى! ما گروهى بوديم نادان وبت پرست; از مردار پرهيز


صفحه 185

نمى كرديم; همسايه پيش ما احترام نداشت; ضعيف و افتاده، محكـوم زورمندان بود، با خويشاوندان خود به جنگ و ستيز برمى خاستيم; مردى درستكار كه سابقه درخشان وپاكى داشت، از ميان ما برخاست; ما را به خداپرستـى دعوت نمود و ستايش بت ها را نكـوهيـده شمرده دستـور داد كه در امانت بكوشيم و از ناپاكى ها اجتناب ورزيم و با خويشاوندان و همسـايگان، خـوش رفتـارى كنيم و از خون ريزى و اعمال ناشـايست و شهـادت دروغ و تصـاحب امـوال يتيمـان و از دادن نسبت بـد به اين و آن دور باشيم. او به ما دستور داد نماز بخوانيم، روزه بگيريم، زكات ثروت خود را بپردازيم; ما به او ايمان آورديم و از دشمنان او بيزارى جستيم; ولى دعوت وى براى قوم ما گران آمد; آنان با تهديد و شكنجه از ما خواستند بار ديگر به پرستش سنگ و گل ها بازگرديم، گرد جنايت و زشتى ها برويم، ولى در برابر آنان مقاومت به خرج داديم، تا آن كه دست از مال و زندگى شستيم و به خاك حبشه پناه آورديم.(1)

چون جعفر بن ابى طالب و كسانى كه از نزديك، مظاهر بى دينى و بى بند و بارى را مشاهده كرده بودند، پى به ارزش واقعى اسلام برده و آن را بالاتر از جان مى شمردند; ولى كسى كه در محيط هاى دينى و مذهبى ديده به جهان گشوده و در راه مذهب، رنجى را تحمل نكرده و سيلى نخورده و قطره خونى از دماغش نريخته است، هرگز پى به ارزش واقعى دين نمى برد و از نقش آن در بهبود اوضاع اجتماع آگاه نمى گردد.

شب باران و بيم موج وگردابى چنين هايل *** كجـا داننـد حـال مـا سبكباران ساحلها!؟

قرآن، مذهب را بزرگ ترين نعمت معنوى براى بشر دانسته و مى فرمايد:


1 . سيره ابن هشام، ج71 ، ص 336.

صفحه 186

(وَاذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ).(1)

«به ياد آريد زمانى را كه دشمن بوديد و ما (به وسيله آيين اسلام) دل هاى شما را با يكديگر مهربان ساختيم».

روزى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) وصى خود را تعيين نمود، وحى الهى، آن را بزرگ ترين نعمت اعلام نمود و چنين فرمود: (اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى)(2); «امروز دين شما را تكميل و نعمت خود را بر شما تمام نمودم».

عرب هاى باديه نشين تصور مى كردند كه آنان با تظاهر به اسلام، خدمتى به پيامبر انجام داده اند; از اين رو منتى بر او مى گذاردند; در صورتى كه اگر آنان به راستى اسلام داشتند، در درجه نخست خود آنان از آن بهره مند بودند; از اين رو، پيامبر بايد بر آنها منت بگذارد كه آنان را به راه سعادت و كمال هدايت نمود، چنان كه فرمود:

(بَلِ اللّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَداكُمْ لِلإِيمانِ).

«خدا بر شما منت مى گذارد كه شما را به سوى ايمان هدايت نموده است».

يكى از امتيازات قرآن اين است كه در هيچ موقعيتى از بيان نكات و قيود لازم غفلت نمى كند و در هر موضوعى كه سخن مى گويد، جهات مختلف امر را در نظر مى گيرد; مثلاً در اين آيه، هنگامى كه به باديه نشينان متظاهر به اسلام نسبت ايمان مى دهد و مى گويد: (أَنْ هَداكُمْ للإِيمانِ)، فوراً بلافاصله جمله (إِنْ كُنْتُمْ صادقينَ) را اضافه مى كند تا نشان دهد كه نسبت ايمان به آنها طبق ادعاى خود


1 . آل عمران (3) آيه 103.
2 . مائده(5) آيه 5.

صفحه 187

آنهاست و به عقيده قرآن، هنوز ايمان در دل آنها نفوذ نكرده است.

قرآن با افزودن اين «قيد»، هر نوع تناقض را كه ممكن است ميان مفاد اين آيه و آيه پيشين (آيه 14) تصور شود، از بين برده است; زيرا در آيه چهاردهم صريحاً اعلام فرمود كه آنان اسلام آورده اند، ولى فاقد ايمان هستند و اگر در اين آيه آنان را در صف مؤمنان مى شمارد و آن را بزرگ ترين نعمت الهى در حق آنها مى داند، با توجه به ادعايى است كه خود آنان داشتند; از اين رو فوراً مى فرمايد: (إِنْ كُنْتُمْ صادِقين); «اگر در ادعاى ايمان راستگو باشيد».


صفحه 188

صفحه 189

20. آگاهى از غيب

18. (إِنَّ اللّهَ يَعْلَمُ غَيْبَ السَّمواتِ وَالأَرْضِ وَاللّهُ بَصيرٌ بِما تَعْمَلُون).

«خدا نهفته هاى آسمان ها و زمين را مى داند; خدا به آنچه انجام مى دهيد بيناست».

كلمه «غيب»، در لغت به معناى امر پوشيده است; امورى كه از ما پوشيده باشد، خواه مادى و محسوس باشند و يا مجرد و پيراسته از ماده و به دور از حس و لمس، «غيب» شمرده مى شوند.

حوادثى كه رخ داده و يا جريان هايى كه در آينده رخ خواهند داد، اگر چه به خودى خود، از امور قابل لمس و محسوس هست، ولى از آن جا كه در حال حاضر از قلمرو حس ما خارجند، همگى از مصاديق روشن غيب خواهند بود.

امورى كه طبعاً محسوس نبوده و بالاتر از آنند كه بشر با حواس ناچيز و ناتوان خود، بر آنها دست يابد، مانند ذات خدا و صفات وى، و حقيقت رستاخيز و... نيز، همگى از مصاديق غيب بوده و خداوند بر تمام آنها احاطه دارد.

رموز و سنن آفرينش و قوانين جهان خلقت، تا آن لحظه كه بشر بر آنها دست


صفحه 190

نيافته و از آنها آگاهى پيدا نكرده است، از جمله امور غيبى است كه به تدريج در دايره حس و شهادت وارد مى شود.

موجودات ريز و درشتى كه در صحنه هستى، در فضا و اعماق زمين پراكنده اند و هركدام با نظام خاصى آفريده شده اند، همگى جزء غيب بوده و در اين آيه به اين نكته اشاره شده است، آن جا كه مى فرمايد: (وَلِلّهِ غَيْبُ السَّمواتِ وَالأَرضِ).

از اين آيه و همچنين آيات ديگر استفاده مى شود كه موضوع آگاهى از غيب، از آن خداست:

(وَعِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلاّ هُوَ).(1)

«كليدهاى (اطلاع بر) غيب پيش خداست; جز او، كسى از آنها آگاهى ندارد».

(قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِى السَّمواتِ وَالأَرْضِ الْغَيْبَ إِلاّ اللّهُ).(2)

«بگو: جز خدا، كسى در آسمان ها و زمين، از غيب آگاه نيست».

به طور مسلم، آن علم غيبى كه مخصوص خداست و كسى در اين علم شريك او نيست، همان علم ذاتى و ازلى اوست كه آن را از جايى به دست نياورده و عين ذات او بوده و از هر نوع قيود امكانى و حد و مرز مبرا و منزه است. ولى اختصاص چنين علم غيبى به خداوند مانع از آن نيست كه خداى متعال، گاهى برخى از بندگان خاص خود را به يك رشته از امور غيبى آگاه سازد، چنان كه درباره شخص پيامبر اين كار را انجام داده است:

(عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحداً إِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ


1 . انعام(6) آيه 59.
2 . نمل(27) آيه 65.

صفحه 191

رَسُول).(1)

«خدا عالم بر غيب است; كسى را بر غيب خود مطلع نمى سازد، جز پيامبرى كه از او خشنود باشد».

پيامبر اسلام به تصريح اين آيه، به خواست خدا بر غيب آگاهى يافته و مى تواند از امور پنهانى خبر دهد.

نه تنها پيامبر اسلام، بلكه حضرت مسيح نيز بنا به تصريح قرآن از امور پنهانى بسيارى پرده برمى داشت; قرآن از وى نقل مى كند كه به مردم فرمود:

(وَأُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَما تَدَّخِرُونَ فى بُيُوتِكُمْ).(2)

«از آنچه مى خوريد و در خانه خود ذخيره مى كنيد به شما خبر مى دهم».

نوح، «شيخ الانبيا» از جمله كسانى است كه از خداوند خواست قوم او را نابود سازد و از آينده قوم خويش و فرزندان آنان چنين خبر داد:

(رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الأَرْضِ مِنَ الْكافِرينَ دَيّاراً* إِنَّكَ إِنْ تَذَرْهُُّمْ يَضِلُّوا عِبادَكَ وَلا يَلِدُوا إِلاّ فاجِراً كَفّاراً).(3)

«بارالها احدى از كافران را در روى زمين زنده مگذار; زيرا آنان بندگان تو را گمراه كرده و جز نسل گناهكار و كافر به وجود نمى آورند».

همچنين ، مصاحب و همسفر موسى، در سه مورد از غيب خبر داد: آن جا كه كشتى را معيوب كرد و نوجوانى را كشت و ديوارى را كه در آستانه انهدام بود، تعمير نمود و براى رفع تعجب موسى، اعمال شگفت آور خود را با يك رشته حوادث آينده كه از ديده موسى، پنهان بود، تفسير نمود و گفت:


1 . جن(72) آيه 26.
2 . آل عمران(3) آيه 49.
3 . نوح (71) آيه 26ـ 27.

صفحه 192

از آن جا كه در مسير كشتى، حاكم ستمگرى، كشتى ها را غاصبانه تصاحب مى كند، من با خراب كردن قسمتى از آن، خواستم از تمايل حاكم ستمگر به تصاحب آن بكاهم; آن نوجوان را كشتم براى اين كه اگر زنده مى ماند، راه طغيان و فساد را پيش مى گرفت و پدر و مادر مؤمن خود را نيز به اين راه مى كشاند.

آن ديوارى را كه در معرض انهدام بود، تعمير كردم; زيرا زير آن گنجى متعلق به دو يتيم، وجود داشت; من با تعمير آن خواستم گنج را از ديدگان مردم باز دارم، تا در آينده صاحبان گنج، آن را استخراج كنند.(1)

اينها نمونه هايى از امور غيبى است كه بندگان مرضىّ و پسنديده خدا از آن خبر داده اند و هرگز با اين گزارش ها، شريك خدا محسوب نمى شوند; زيرا اين دو علم از هر نظر با هم متفاوت و مختلفند; علم خدا و اطلاع او از غيب، ذاتى و غير اكتسابى و ازلى است و محدود به حد و مرزى نيست; امّا علم پيامبران و افراد ديگر از بندگان لايق و شايسته خدا، همگى اكتسابى و محدود به حدود و قيود است.

اميرمؤمنان(عليه السلام)، پس از گشودن بصره و درهم شكستن قدرت و نيروهاى پيمان شكنان (طلحه و زبير) از حوادث ناگوار آينده بصره خبر داد، يكى از ياران امام، به حضرتش عرض كرد: آيا از غيب خبر مى دهى؟! امام در پاسخ او چنين فرمود: «لَيْسَ هُوَ بِعِلْمِ غَيْب وَإِنّما هُوَ تَعَلُّمٌ مِنْ ذى عِلْم;(2) فرمود آنچه من از غيب خبر مى دهم، غيب]گويى[ نيست كه مخصوص خدا باشد و كسى نتواند بر آن آگاهى پيدا كند، بلكه آنچه مى گويم آموخته اى است كه از صاحب علم و دانش آموخته ام».


1 . ر.ك: سوره كهف(18) آيه هاى 60ـ 82.
2 . نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه 128.

صفحه 193

بنابراين ، بسيارى از روايات و احاديث گواهى مى دهند كه پيشوايان مذهبى ما در پاره اى از موارد، از آينده و امور پوشيده خبر داده اند، از جمله مسائل غيبى است كه اميرمؤمنان آن را «آموزش از صاحب علم» نام نهاده است و هرگز چنين گزارش ها و خبرهاى غيبى با آياتى كه دلالت بر اين دارند كه آگاهى از غيب مخصوص ذات الهى است، منافات ندارد.

خداوند به پيامبر دستور مى دهد كه به مردم بگويد: من هرگز به غيب علم ندارم و اگر داراى چنين علمى بودم، بسيارى از بدى ها و تلخى ها را از خود دور مى ساختم و به خير بيش ترى نايل مى گرديم، چنان كه مى فرمايد:

(لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ).(1)

«اگر غيب مى دانستم، سود فراوانى گرد مى آوردم».

و در جاى ديگر دستور مى دهد كه به مردم بگويد: (لا اَقُولُ لَكُمْ عِندى خَزائِنُ اللّهِ وَلاَ أَعْلَمُ الْغَيبَ)(2); «من هرگز نمى گويم خزاين غيب الهى پيش من است و نه مدعى هستم كه غيب مى دانم».

هدف آيات شريفه از اين تصريحات، هرگز ابراز تواضع و فروتنى نيست، بلكه حقيقتى است كه قرآن به آن تصريح مى كند و براهين عقلى و فلسفى و آيات ديگر قرآن نيز آن را تأييد مى نمايد.

ولى ناگفته پيداست كه مقصود از آنها ـ به گواهى آيات ديگر كه مورد بررسى قرار گرفت ـ آن علم غيبى است كه جز خدا در اختيار كسى قرار نمى گيرد و آن، همان علم بى حد و بى مرز الهى، يعنى علم ذاتى و ازلى خداوند (علمى كه عين ذات اوست و نه زايد بر ذات، و علمى كه از ازل، با ذات همراه بوده است)و هرگز


1 . اعراف(7) آيه 188.
2 . هود(11) آيه 31.

صفحه 194

ناظر به نفى آن نوع آگاهى از غيب نيست كه پيامبر از طريق الهام و يا گزارش فرشتگان و يا طرق ديگر به دست مى آورد، و همگى محدود و اكتسابى و عرضى هستند.

خدايى كه آدم ابوالبشر را بر يك سلسله حقايق و اسمايى آگاه ساخت كه فرشتگان الهى از آن بى خبر بودند و از چنين احاطه علمى در شگفت ماندند(1) خدايى كه مادر موسى را از سرانجام زندگى كودك خود آگاه ساخت(2) خدايى كه پيامبر خود را از اين كه برخى از همسران وى سرّ وى را فاش ساختند، آگاه نمود(3) همان خدا مى تواند ديگر بندگان صالح خود را بر گوشه هايى از غيب مطلع سازد و آنان در پرتو عنايات وى مى توانند (با خواست خدا) از گذشته و آينده خبر دهند و كوچك ترين محذور عقلى و نقلى در اين سخن نيست.

يحيى بن عبداللّه مى گويد: به خدمت امام كاظم(عليه السلام) رسيدم و از وى پرسيدم: آيا شما عالم به غيب هستيد؟ وى در برابر سؤال من سخت ناراحت شد و گفت: از اين پرسش، موى بر بدن انسان راست مى شود; آنچه ما مى دانيم و خبر مى دهيم، همگى، علومى است كه از رسول خدا به ما رسيده است.(4)

پايان


1 . بقره(2) آيه 31ـ 33.
2 . قصص(28) آيه 10.
3 . تحريم:13.
4 . رجال كشى(چاپ اعلمى)، ص 252ـ 253; امالى مفيد، مجلس سوم،ص 493; براى توضيح بيش تر درباره آگاهى از غيب، به كتاب «مفاهيم القرآن»، ص 321ـ 383 مراجعه بفرماييد; در اين بخش از كتاب، درباره آگاهى پيامبر امام از امور پوشيده به طور گسترده بحث نموده ايم.

صفحه 195

كتابنامه

(اهم منابع استفاده شده در كتاب)

قرآن كريم.

آمدى، عبدالواحد بن محمد: غرر الحكم و درر الكلم.

ابن اثير، مبارك بن محمد: اسد الغابه.

انجيل متى.

انصارى، شيخ مرتضى: مكاسب.

باروك، كامرى: بيمارى هاى روحى، ترجمه مهرانگيز.

برقى، احمد بن محمد بن خالد: محاسن.

بلاذرى، احمد بن يحيى: انساب الاشراف.

حرّ عاملى، محمد بن حسن، وسائل الشيعه.

حلبى، على بن ابراهيم: سيره حلبى.

حلّى (علاّمه)، حسن بن يوسف: تذكرة الفقهاء.

حميرى، عبداللّه بن جعفر: قرب الاسناد.

حميرى، عبدالملك بن هشام: سيره ابن هشام.

حويزى، عبدالعلى: نور الثقلين.

رضى، محمد(سيد رضى): نهج البلاغه.

زمخشرى، محمود بن عمر: الكشّاف.


صفحه 196

طوسى، محمد بن حسن: الخلاف.

عاملى، شرف الدين: النص و الاجتهاد.

فيض كاشانى، ملاّ محسن: المحجة البيضاء.

قرطبى، احمد بن عبدربه: عقد الفريد.

قمى، شيخ عباس: سفينة البحار.

مجلسى، محمد باقر: بحارالانوار.

مفيد، محمد بن محمد: الاختصاص.

ــــــــــــــــــــــــ : اوائل المقالات.

ناصف، منصور على: التاج.

نيشابورى، مسلم بن حجاج: صحيح مسلم.

واقدى، محمد بن عمر: المغازى.

ورّام، ابن ابى فراس: مجموعه ورّام.

Website Security Test