welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

نام کتاب : احمد موعود انجيل*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحاني*

احمد موعود انجيل

صفحه 1

بسم الله الرحمن الرحيم


صفحه 2

صفحه 3

احمد موعود انجيل


صفحه 4

صفحه 5

احمد

موعود انجيل

تفسير سوره صف

تأليف

آية الله جعفر سبحانى


صفحه 6

اسم كتاب:   احمد موعود انجيل

مؤلّف:    آية الله العظمى جعفر سبحانى

نوبت چاپ:   دوم

تاريخ انتشار:   1386

چاپ:    مؤسسه امام صادق (عليه السلام)

تيراژ:   1500 نسخه

ناشر:   مؤسسه امام صادق (عليه السلام)


صفحه 10

صفحه 11

مقدّمه

نبوت و رسالت جاودانى، سند و دليل جاودانى لازم دارد; سندى كه در هر عصر و زمانى، در هر محل و مكانى، گواه روشنى بر درستى گفتار آورنده آن باشد.

يكى از علل اين كه خداوند، دعوت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) را با چنين معجزه و گواهى همراه ساخت اين بود كه، نبوت او، به يك زمان و برهه اى اختصاص نداشت و لذا برهان نبوت و گواه پيوند او با جهان وحى، مرزهاى زمان و مكان را درهم مى نوردد و در تمام اعصار به سان خورشيد مى درخشد و تاريكى هاى كفر و شرك را درهم مى كوبد و حجت را بر آگاهان و بى غرضان تمام مى كند.

امروز بر اثر عدم بلوغ فكرى امت هاى پيشين، از پيامبران گذشته آثار و نشانه هايى كه گواه بر وجود و ادعاى آنان باشد در دست نيست تا چه رسد برهان نبوت و نشانه هاى رسالت آنان.

به دليل همين خلأ، گروه عظيمى در غرب كه براى خود فكر و انديشه اى دارند و از شرق ـ كه زادگاه مسيح و مسيحيت است ـ كاملاً دورند، اصل وجود مسيح و مريم را جزو افسانه ها پنداشته و تصور مى كنند كه وجود مسيح به سان داستان ليلى و مجنون، يا فرهاد و شيرين از اساطير تاريخى است.

مقصر اصلى در اين مورد، امت هاى پيشين هستند كه نخواستند آثار پيشوايان خويش را دست نخورده حفظ و حراست كنند، در حالى كه جريان درباره پيامبر اسلام درست نقطه مقابل اين حركت منفى است، نه تنها كتاب و نامه ها و آثار وى و


صفحه 12

ياران او باقى است، بلكه قبور نياكان و بستگان و مسكن خود و همسران و فرزندان پيامبر، به صورت روشن وجود دارد و اگر انديشه هاى وهابى گرى بر آثار خاندان رسالت چوب حراج نزند، هر يك از اين آثار، سند وجود پيامبر اسلام و شيوه ادعا و دلايل حقانيت اوست.

نگارنده براى آنشا ساختن جوانان با كتاب و معجزه جاويدان آن حضرت، كوشش ناقصى در تفسير سوره «صف» انجام داده كه اكنون در اختيار خوانندگان و علاقه مندان قرآن قرار مى گيرد.

قم، ميدان شهدا، مؤسسه امام صادق(عليه السلام)

جعفر سبحانى

15شعبان 1402/18خرداد 1361


صفحه 13

1. با خصوصيات سوره صف آشنا شويم

سوره صف (كه گاهى به آن سوره «حواريين» و سوره عيسى نيز گفته مى شود) شصت و يكمين سوره قرآن و شماره آيه هاى آن به اتفاق مفسران چهارده تاست.(1)

در مورد اين كه آيا اين سوره مدنى است يا مكى، بهتر است در ابتدا توضيحى در مورد اصطلاح مكى و مدنى بدهيم:

اصطلاحاً آيات و سوره هايى كه پيش از هجرت نازل شده اند «مكى» ناميده مى شوند، ولى به آيه يا سوره اى كه پس از مهاجرت نازل شده باشد «مدنى» مى گويند.(2)

براى شناسايى مشخصات سوره از نظر مكى و مدنى، راه روشن و درست، مراجعه به مضامين سوره است. اگر از اين راه نتوانستيم مدنى و يا مكى بودن آن را به دست آوريم، بايد از نقل محدثان و اتفاق و شهرت در ميان مفسران كمك


1 . مجمع البيان، ج5، ص 277.
2 . بنابراين آياتى كه در حجة الوداع در سرزمين مكه نازل گرديده اند آيات مدنى خواهند بود. در مكى و مدنى، اصطلاح ديگرى نيز هست كه ميزان محل نزول آيه است نه زمان نزول آن. بر طبق اين نظر آيه هاى حجة الوداع مكى خواهند بود، ولى مشهور همان اصطلاح اوّل است.

صفحه 14

بگيريم.

مضامين اين سوره بر مدنى بودن آن گواهى مى دهد، علاوه بر اين كه مدنى بودن آن مورد اتفاق مفسران است.

توضيح اين كه، غالباً مشركان بت پرست، طرف سخن در محيط مكه بودند، از اين نظر، نوع آيات مكى بر محور توحيد و معاد و نقل قصص و سرگذشت عبرت انگيز و آموزنده اقوام و ملل پيشين و معارف عقلى دور مى زند. براى چنين گروه كه هنوز اساس آيين اسلام را نپذيرفته اند بحث درباره جهاد در راه خدا و گواهى دادن انجيل و تورات بر نبوت پيامبر اسلام و احكام نماز و روزه و...، مطابق اصول بلاغت نيست.

ولى در مدينه، مسلمانان و اقليت هايى از يهود و نصارا مخاطب بوده اند و در هر لحظه، مركز اسلام از طرف مهاجمان در آستانه خطر قرار مى گرفت و مسلمانان اصول دين و معارف حقه اسلامى را از جان و دل پذيرفته بودند، از اين جهت، وقت آن رسيده بود كه دستورهاى لازم درباره جهاد به آنها داده شود و اصول اخلاقى و اجتماعى و احكام عملى اسلام را از پيشواى اعظم خود فراگيرند.

بنابراين، از مطالعه مضامين سوره مى توان تشخيص داد كه ظرف نزول سوره چه زمانى بوده است. اينك رؤوس مطالب اين سوره بعد از مسأله تسبيح به قرار زير است:

1. گفتار بايد با كردار توأم باشد،در غير اين صورت گناه بزرگى شمرده خواهد شد;

2. افراد با ايمان بايد براى جهاد فى سبيل اللّه بسيج شوند;

3. موسى از قوم خود شكايت مى كند;

4. حضرت مسيح(عليه السلام) از بعثت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) با ذكر نام وى خبر مى دهد;


صفحه 15

5. گروهى كه مى خواهند نور خدا را خاموش سازند موفق به اين كار نمى شوند;

6. گروه با ايمان بايد مانند حواريون مسيح، جانباز و فداكار باشند.

دقت در مضامين اين مطالب، گواهى مى دهد كه اين سوره پس از مهاجرت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)به مدينه (در آن زمان كه مسيحيان شبه جزيره با پيامبر اسلام در حال تماس بودند) نازل شده و هرگز محيط مكه با طرح بسيارى از اين مطالب سازگار نبوده است.


صفحه 16

صفحه 17

2. تمام ذرات جهان خدا را تسبيح مى گويند

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم

1.( سَبَّحَ لِلّهِ ما فِى السَّمَواتِ وَما فِى الأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكيمُ).

«خدا را آن چه در آسمان ها و زمين است تسبيح مى گويد(و او را از هر نوع عيب و نقصى تنزيه مى نمايد) اوست عزيز و حكيم».

يكى از حقايق و معارف بلند قرآن، اين است كه سراسر ذرات جهان، خدا را سجده مى كنند و به حمد و ثنا و تسبيح و تقديس او مشغولند و اين حقيقت جز از قرآن، از هيچ مكتبى به اين گستردگى شنيده نشده است; به عبارت روشن تر، همه ذرات موجودات ، از دل اتم ها گرفته تا درون كهكشان ها و سحابى ها اين سه وظيفه بزرگ را انجام مى دهند:

1. همه موجودات جهان، خدا را «سجده» مى كنند;

2. سراسر جهان هستى، خدا را «حمد» و «ثنا» مى گويند;

3. تمام موجودات، خدا را «تسبيح» مى گويند.


صفحه 18

تو گويى سراسر جهان، خضوع و فروتنى ، گوش و زبان، روح و احساس، درك و مسئوليت، نور و روشنايى و علم و دانش است.

سجده با حمد و تسبيح ، تفاوت روشنى دارد كه نياز به بيان ندارد; زيرا سجده، خضوع و ابزار كوچكى است، در حالى كه حمد و تسبيح بيان كمال و جمال خدا و پيراستن او از نقص و عيب است.

تفاوت حمد و تسبيح

هرگاه خدا را از اين نظر ستايش كنيم كه او داراى صفات كمال و جمال و مبدأ كارهاى نيك و سودمند است در اين صورت ستايش ما را «حمد» مى گويند; ولى اگر ذات او را از هر نوع عيب و نقص پيراسته بدانيم و پيراستگى او را ابراز كنيم، آن را «تسبيح» مى گويند; به عبارت ديگر، «حمد» خدا، توصيف او در برابر كمال (صفات ثبوتى و اعمال نيك) است، خواه اين كمال جزو ذات او باشد مانند علم و قدرت، يا از افعال او به شمار رود، مانند رازقيت. در حالى كه تسبيح خدا، تنزيه او از عيوب و نقايص (صفات سلبى) است.

اكنون كه تفاوت اين دو روشن شد لازم است درباره هر سه مطلب ـ كه يكى از ابتكارات قرآن است ـ اندكى بحث كنيم.

1. همه ذرات جهان در برابر خدا خاضعند

الف) قرآن، سجده و خضوع موجودات جهان را به گونه هاى مختلفى مطرح كرده; در برخى از آيات، تنها از سجود موجودات داراى آگاهى و عقل سخن به ميان آورده است، آن جا كه مى فرمايد:

(وَلِلّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِى السَّمواتِ وَالأَرْضِ طَوْعاً وَكَرْهاً وَظِلالُهُمْ)


صفحه 19

بِالْغُدُوِّ وَالآصالِ).(1)

«آن چه در آسمان ها و زمين است و هم چنين سايه هاى آنها صبح و شام از روى ميل و اجبار، براى خدا سجده مى كنند».

در اين آيه به گواهى لفظ «مَنْ» در جمله (وَلِلّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِى السَّموات)تنها خضوع موجودات داراى عقل مطرح مى باشد.(2)

ب) در برخى از آيات دايره سجده گسترده تر گرفته شده و از سجود تمام جنبندگان سخن به ميان آمده است، آن جا كه مى فرمايد:

(وَلِلّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِى السَّمواتِ وَما فِى الأَرْضِ مِنْ دابَّة وَالْمَلائِكَةُ وَهُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ)(3).


1 . رعد(13) آيه 15. سخن از سجود موجودات عاقل ومدرك، در آيه هاى ديگرى نيز وارد شده است; مانند نحل (16) آيه 49(به عنوان سجده ملائكه); حج(22) آيه 18(به عنوان (مَنْ فِى السَّموات)).
2 . مقصود از سجده در اين آيه، كه از سجده تمام موجودات عاقل سخن مى گويد، سجده اختيارى نيست; زيرا شكى نيست كه بسيارى از موجودات عاقل، مانند انسان هاى كافر سجده اختيارى را ترك مى كنند و از عبادت خدا سرباز مى زنند، و با توجه به اين مطلب بايد گفت: مقصود سجده تكوينى است و اين كه تمام آنها از قوانين خلقت و سنن آفرينش پيروى مى كنند و در برابر آنها مطيع و فرمانبرند.
در اين جا ممكن است اين سؤال مطرح شود: اگر مقصود سجده تكوينى است و اين كه بندگان به فرمان خلقت (كن) خاضع و مطيعند در اين صورت تقسيم اين نوع از سجده، به سجده اختيارى (طوعاً) و سجده و اجبارى («كَرْهاً)» چه معنايى مى تواند داشته باشد؟ اين سؤالى است كه در اثناى بحث به آن پاسخ خواهيم گفت و يادآور خواهيم شد كه پذيرش فرمان خلقت، گاهى با مزاج و طبيعت موجود مادى مطابق و گاهى بر خلاف آن است; مثلاً شكوفايى و تكامل درخت مطابق طبيعت و خشكيدن و نابودى آن به وسيله سرما بر خلاف طبييعت آن است از اين جهت پذيرش فرمان نخست را سجده «طَوْعى»، و دومى را سجده «كَرْهى» مى گويند.
3 . نحل(16) آيه 49.

صفحه 20

«براى خدا آن چه در آسمان ها و زمين از جنبدگان و فرشتگان است، سجده مى كنند و هرگز كبر نمىورزند».

ج) بار سوم سجده گياهان و درختان را متذكر مى شود و مى فرمايد:

(وَالنَّجْمُ وَالشَّجَرُ يَسْجُدانِ).(1)

«بوته ها و درختان او را سجده مى كنند».

د) بار ديگر با ديد وسيعى از سجود و خضوع سايه هاى اجسام سخن گفته و مى فرمايد:

(أَوَ لَمْ يَرَوْا إِلى ما خَلَقَ اللّهُ مِنْ شَىْء يَتَفَيَّؤُا ظِلالُُهُ عَنِ الْيَمينِ وَالشَّمائِلِ سُجَّداً لِلّهِ وَهُمْ داخِرُونَ).(2)

«مگر نمى نگرند به اجسامى كه خدا آفريده است كه سايه هاى آنها از راست و چپ (صبح و عصر) حركت و خدا را سجده مى نمايند در حالى كه خود اجسام در حال خضوع و اطاعت هستند».

هـ) براى بار پنجم خداوند، از سجده آفتاب و ماه و ستارگان و كوه ها و درخت و چهارپايان سخن گفته است، آن جا كه مى فرمايد:

(أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللّهَ يَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِى السَّمواتِ وَمَنْ فِى الأَرْضِ وَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ وَالنُّجُومُ وَالْجِبالُ وَالشَّجَرُ وَالدَّوابُّ وَكَثيرٌ مِنَ النّاسِ...).(3)

«مگر نمى بينى كه خدا را آن چه در آسمان ها و زمين است و خورشيد و ماه و ستارگان و كوه ها و درخت و چهارپايان و بسيارى از مردم سجده مى كنند».


1 . رحمن (55) آيه 6.
2 . نحل(16) آيه 48.
3 . حج(22) آيه 18.

صفحه 21

بنابراين مسأله سجده موجودات مسأله اى عمومى است كه سراسر جهان هستى را فرا مى گيرد و اختصاص به موجودى ندارد. پس آن چه مهم است فهميدن حقيقت «سجده» است و چگونه هر موجودى از با عقل و بى عقل در برابر عظمت حق ابراز تذلل و كوچكى مى نمايد.

مقصود از سجود موجودات چيست؟

سجده انسان معمولاً با گذاردن اعضايى از آن جمله پيشانى و احياناً چانه(1) بر زمين انجام مى گيرد. اين هيأت ظاهرى سجده است ولى روح آن، همان ابراز تذلل و فروتنى در برابر معبود است.

در اين جا اين مسأله مطرح مى شود كه آيا در تحقق سجده ـ كه هدف از آن، كمال خضوع است ـ لازم است كه هيأت خاصى وجود داشته باشد و بدون تحقق آن، نمى توان اين لفظ را به كار برد يا اين كه ملاك و ميزان آن، ابراز خضوع و فروتنى است و در هر كجا اين امر محقق شود، مى توانيم لفظ سجده را به كار ببريم، هر چند همان هيأت خاص، وجود نداشته باشد و اگر هم به آن هيأت خاص سجده مى گوييم، از اين نظر است كه يك چنين هيأت در نظر مردم حاكى از غايت تواضع و خضوع است و در حقيقت طريقى براى اظهار كوچكى و فروتنى است.

قرآن در اين مورد، راه دوم را انتخاب مى كند و هر نوع تذلل و كوچكى را كه به هر صورتى تحقق پذيرد، سجده مى نامد و روش عرف و عقل نيز در نام گذارى و به


1 . قرآن به اين عضو در اين آيه اشاره مى كند:(...إِنَّ الّذينَ أُوتُوا العِلْمَ مِنْ قَبْلِهِ إِذا يُتْلى عَلَيْهِمْ يَخِرُّونَ لِلأَذْقانِ سُجَّداً);« افراد دانشمند از پيشينيان هر موقع (آيات خدا) بر آنها خوانده شود به روى زمين مى افتند، در حالى كه چانه هاى خود را بر زمين مى گذاردند». اسراء (17) آيه 107.

صفحه 22

كار بردن الفاظ همين است; مثلاً روزى لفظ چراغ در چراغ هاى محقرى به كار مى رفت كه براى خود شكل و وضع خاصى داشت و از هيچ نظر قابل مقايسه با چراغ هاى پرفروغ امروز نبود، ولى چون خاصيت و اثر همان چراغ هاى ديرينه در چراغ هاى امروز، به صورت كامل ترى موجود است، از اين نظر لفظ مزبور، بدون هيچ گونه تغييرى به نورافكن هاى قوى و نيرومند نيز اطلاق مى شود.

حقيقت سجده در موجودات جهان

سراسر موجودات جهان، به نحو خاصى مراتب فروتنى و تذلل خود را به مقام ربوبى ابراز مى نمايند و عالى ترين مظهر براى اظهار كوچكى و تعظيم معبود جهان، اين است كه همه جهان در قبضه قدرت وى بوده و همگى مطيع فرمان و اراده مطلق او هست; به عبارت ديگر اراده واحدى بر جهان حكومت مى كند و همه موجودات از آن پيروى كرده و در برابر آن هيچ گونه مقاومتى ابراز نمى نمايند.

بنابراين، در سجده به اين معنا (اطاعت بى چون و چراى موجودات از اراده نافذ خداوند) كراهتى تصور نخواهد شد; زيرا اكراه در موردى به كار مى رود كه موجودى از خود، داراى اراده و اختيار باشد تا در مقابل ديگرى ابراز مقاومت كند، در صورتى كه هيچ موجودى بدون استمداد از قدرت خدا داراى وجود نيست تا چه رسد كه از خود اراده مخالفى داشته باشد و سجده در برابر عظمت خدا را مكروه بشمارد.

سجده هايى از روى رغبت و كراهت!

با وجود اين مشاهده مى شود كه جمله (طَوْعاً وَكَرْهاً) براى انسان و هر موجود داراى عقل، دو نوع سجده را ثابت مى كند: سجده اى از روى ميل و


صفحه 23

سجده اى از روى كراهت.

در اين صورت ناچاريم براى اين دو نوع سجده، تفسيرى برگزينيم و بگوييم: منظور از سجده از روى رغبت، آن نوع پذيرش هاست كه با طبع انسان و يا هر موجود ديگر توافق دارد، مانند گردش خون و ضربات قلب براى انسان، و مقصود از نوع ديگر پذيرش يك سلسله روى دادهايى است كه با طبع موجود سازگار نباشد، مانند مرگ ها و بلاهايى كه انسان را پيش از وصول به پايان عمر، محكوم به فنا و نيستى مى سازد.

در قرآن مجيد در آيه ديگرى نيز لفظ هاى «طوعاً» و «كرهاً» درباره آسمان ها و زمين به كار رفته است و طبعاً مقصود همان است كه گفته شد، چنان كه مى فرمايد:

(فَقَالَ لَها وَلِلأَرْضِ ائتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعينَ).(1)

«به آسمان و زمين خطاب كرد: بياييد و فرمان مرا در پذيرش هر نوع تبدلات و تغييرات از روى اراده يا كراهت بپذيريد گفتند: به رغبت پذيرفتيم».

بنابراين، هم پذيرش وجود و هم قبول هر نوع تصرف، خواه موافق طبيعت موجود باشد يا مخالف آن، خضوع و اظهار كوچكى در برابر خداست، چيزى كه هست به يك معنا، همه اين پذيرش ها از روى ميل و رغبت است و به يك معنا آن قسم از حوادث كه بر خلاف مسير طبيعى موجود باشد، نوعى كراهت در آن وجود دارد.

نه تنها وجود هر موجودى در قبضه قدرت اوست بلكه سايه هاى اجسام در گردش و تحولات خود، تابع اراده و خواست او هستند و هنگام صبح و عصر در دو طرف جسم، سايه هاى چشمگيرى ديده مى شود كه همگى در پرتو اراده نافذ او


1 . فصلت (41) آيه 11.

صفحه 24

هستند.

آيا شايسته است كه همه اجسام جهان با سايه هاى خود در برابر خدا ابراز كوچكى كنند، امّا انسان از سجده تشريعى در برابر خدا امتناع ورزد هر چند پيوسته از نظر تكوين خاضع و خاشع است، به خصوص اين كه خداوند انواع موجودات زمين و آسمان را در برابر انسان خاضع ساخته است(1) ولى او در برابر پروردگارش خضوع نكند؟

همه از بـهر تو سرگشـته و فرمانـبردار *** شرط انصاف نباشد كه تو فرمان نبرى

اكنون كه با معناى سجده در موجودات آگاه شديم و روشن شد كه مقصود از سجده موجودات، سجده تكوينى آنهاست، لازم است درباره حمد و تسبيح موجودات جهان، به گونه گسترده اى سخن گوييم.

2. تسبيح سراسرى موجودات جهان

درگذشته يادآور شديم كه حمد و ثنا، ستايش خدا در برابر صفات كمالى و ثبوتى اوست ،هم چنان كه تسبيح او، پيراسته ساختن خدا از نقايص و معايب است.

چون در برخى از آيات مورد بحث، هر دو موضوع با هم وارد شده است، از اين نظر، هر دو بحث را يك جا بحث مى نماييم. در تقسيم بندى آيات از هر قسمى به ذكر يك آيه اكتفا مى كنيم.

الف) گاهى قرآن تسبيح موجودات را در دايره وسيعى بيان كرده و آن را امرى عمومى كه همه موجودات را دربرمى گيرد مطرح مى كند و مى فرمايد:


1 . ر.ك: آيات مربوط به تسخير آسمان و زمين براى انسان.

صفحه 25

(سَبَّحَ لِلّهِ ما فِى السَّمواتِ وَالأَرْضِ وَهُوَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ).(1)

«آن چه در آسمان ها و زمين است، خدا را تنزيه مى كند، اوست عزيز و حكيم».

لفظ «ما» بر خلاف تصور برخى، هم در عاقل و هم غير عاقل به كار مى رود و منظور از آن در اين جا، تمام موجوداتى است كه در آسمان ها و زمين قرار دارند.

آيه هاى 1و 24سوره حشر، 1سوره صف، 1سوره جمعه، 1 سوره تغابن به همين مضمون هستند و صريح ترين آيه در اين مورد، آيه 44سوره اسرا است، چنان كه مى فرمايد:

(تُسَبِّحُ لَهُ السَّمواتُ السَّبْعُ وَالأَرْضُ وَمَنْ فِيهِنَّ وَإِنْ مِنْ شَىْء إِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كانَ حَليماً غَفُوراً).

«آسمان هاى هفتگانه و زمين و هر موجود عاقلى كه در آنهاست، خدا را تنزيه مى كند و آن چه در جهان هستى به عنوان «شىء» شناخته شده است، خدا را با ستايش خود تنزيه مى كند ولى شما از تسبيح آنها آگاه نيستيد و درك نمى كنيد به راستى كه او همواره بردبار ]و [آمرزنده است».

نكته قابل توجه ـ كه بعداً سند گفتار ما خواهد بود ـ عدم آگاهى و درك ما از تسبيح آنهاست.

ب) گاهى از تسبيح فرشتگان به صراحت و يا به كنايه سخن مى گويد، آن جا كه مى فرمايد:

(وَالْمَلائِكَةُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَيَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِى الأَرْضِ...).(2)


1 . حديد (57) آيه 1.
2 . شورى(42) آيه 5.

صفحه 26

«فرشتگان با حمد پروردگار خويش او را تسبيح مى گويند و درباره افرادى كه در زمين هستند، آمرزش مى طلبند».

تسبيح فرشتگان در آيات ديگرى نيز وارد شده است.(1)

ج) گاهى پس از يك بيان عمومى، تسبيح مرغان هوا را متذكر شده و چنين مى فرمايد:

(أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِى السَّمواتِ وَالأََرْضِ وَالطَّيْرُ صَافّات كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَتَسْبِيحَهُ...).(2)

«آيا نديدى، آن چه در آسمان ها و زمين است خدا را تسبيح مى گويند و مرغان گشاده بال نيز تسبيح مى گويند و هر كدام به دعا و تنزيه خود آشناست».

دقت بفرماييد در اين آيه به آن گروه كه خدا را تسبيح مى كنند، نسبت «علم» مى دهد و آنها را به تسبيح خود عالم و آگاه معرفى مى كند و به اصطلاح مى فرمايد: (كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَتَسبيحَهُ); «هر كدام به دعا و تسبيح خود آشناست».

تسبيح پرندگان، در آيات ديگرى نيز وارد شده است.(3)

د) در برخى تصريح شده كه كوه ها در اوقات خاصى خدا را تسبيح مى گويند، آن جا كه مى فرمايد:

(إِنّا سَخَّرْنَا الْجِبالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِىِّ وَالإِشْراقِ).(4)

«ما كوه ها را براى داود رام كرده و آنها شبانگاه و صبحگاه، خدا را تسبيح مى گويند».


1 . ر.ك : اعراف(7) آيه 206; رعد(13)آيه13; انبياء(21)آيه 20; غافر(40)آيه 7; فصلت (41)آيه 38; زمر (39) آيه 75.
2 . نور(24) آيه 41.
3 . سبأ(34) آيه 10; ص (38) آيه 19.
4 . ص (38) آيه 18.

صفحه 27

تسبيح كوه ها در آيات ديگرى نيز وارد شده است.(1)

هـ) براى بار پنجم تسبيح رعد را متذكر مى شود و مى فرمايد: (وَيُسَبِّحُ الرَّعْد بِحَمْدِه).(2)

اكنون بايد ديد منظور از تسبيح چيست؟

تسبيح در لغت به معناى تنزيه از نقايص است; هرگاه موجودى را از نقايص و عيوب، تنزيه و تقديس نماييم، آن را تسبيح مى گويند. بنابراين، در حقيقت تسبيح، تنزيه از نقص و عيب نهفته است و هر تفسيرى كه براى تسبيح گفته مى شود اگر حاكى از تقديس خداوند و تنزيه او از عيب و نقص نباشد نمى توان آن را تفسير صحيح براى تسبيح دانست.

آراى مفسران در تسبيح موجودات

برخى از مفسران كه نتوانستند به حقيقت تسبيح تمام موجودات پى ببرند براى فرار از اشكالى كه در تسبيح همه موجودات در بدو نظر موجود است گفته اند: مراد از «ما» در (ما فى السَّموات) موجودات عاقل است كه دارنده شعورند; مانند انسان و فرشته كه خداوند را با كمال ادراك و شعور، تقديس مى نمايند.(3)

در حالى كه بسيارى از مفسران اين نظريه را نپذيرفته اند و گفته اند: مقصود از «ما» اعم از عاقل و غير عاقل، مدرك و غير مدرك است و ظاهر آيه نيز با نظر آنها وفق مى دهد; زيرا لفظ «ما» معمولاً در مطلق موجودات به كار مى رود عكس «من»


1 . انبياء(21) آيه 79; سبأ(34) آيه 9.
2 . رعد(13) آيه 13.
3 . اين پاسخ بر فرض صحت در برخى از آيات مى تواند صحيح باشد، مانند آياتى كه در آن جا لفظ «ما» وارد شده است، ولى آياتى كه صريحاً از تسبيح مرغ و كوه و رعد سخن مى گويد صحيح نيست.

صفحه 28

كه بيشتر در صاحبان عقل و شعور استعمال مى شود.

اين دسته براى تسبيح، معانى گوناگونى ذكر كرده اند، ولى اكثر آنها با اين كه صحيح است، ارتباطى به معناى تسبيح ندارد. اكنون به برخى از نظريات اشاره مى نماييم:

نظريه نخست: مقصود از تسبيح همان خضوع تكوينى هر موجودى در برابر فرمان و اراده الهى است و سراسر هستى در برابر اراده و مشيت خداوند خاضع بوده، و در پذيرش وجود و پيروى از قوانينى كه خداوند براى آنها تعيين نموده است، مطيع و تسليم هستند.

بر اين نظريه، با آياتى كه درباره تسليم بودن تمام موجودات جهان در برابر اراده نافذ حق وارد شده است، استدلال مى شود; مانند:

(ثُمَّ اسْتَوى إِلى السَّماءِ وَهِىَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَلِلأَرْضِ ائْتِا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتَا أَتَيْنا طائِعينَ).(1)

«سپس به آسمان ها پرداخت در حالى كه به صورت گاز بود و به آن و زمين خطاب كرد كه به رغبت يا كراهت زير فرمان ما قرار گيرند. آنها با كمال رغبت به اطاعت از مشيت او گردن نهادند».

بنابراين ممكن است آياتى كه در آنها به تمام آن چه در زمين و آسمان است، نسبت سجود و خضوع داده شده است، مؤيد نظر ياد شده باشد.(2) ولى ما تصور مى كنيم كه اين نظر صايب نيست; زيرا مسأله خضوع و سجود و تسليم شدن سراسر جهان هستى در برابر اراده خداوند ارتباطى به مسأله تنزيه و تقديس حق از نقص و عيب ندارد و نبايد اين دو مطلب را به هم آميخت، اگر چه هر كدام از اينها


1 . فصلت(41) آيه 11.
2 . مجموع اين آيات در بخش سجود مطرح و بررسى شد.

صفحه 29

در جاى خود درست و استوار است.

نظريه دوم: بسيارى از مفسران، تسبيح موجودات جهان را چنين تفسير مى كنند:

نظم و نظام شگفت انگيز هر موجودى با رمز و اتقانى كه در ساختمان آن به كار رفته است، شاهد و گواه بر قدرت بى نهايت، عقل و شعور و حكمت بى پايان سازنده اوست.

سازمان دقيق و اسرار پيچيده هر موجودى، همان طور كه به وجود صانع خود گواهى مى دهد، به لسان تكوينى نيز گواهى مى دهد كه خالق آن، دانا و توانا و از هر نوع عجز و جهل مبرا و منزه است; مثلاً براى تنزيه خدا از شرك چنين گواهى مى دهد: نظام واحدى كه هم بر يك اتم و هم بر منظومه شمسى ما حكومت مى كند گواهى مى دهد همه سازمان هستى زير نظر آفريدگار واحدى به وجود آمده است و هيچ كس جز او در پديد آوردن هستى دخالت نداشته و اثر و نظام يگانه، حاكى از وحدت مؤثر و نبودن هر نوع شريك و انباز براى اوست از اين جهت وحدت نظام، خدا را از شرك، تنزيه و تقديس مى كند.

خلاصه همان طور كه حكومت نظم و قانون واحد بر مجموع جهان آفرينش، گواه حكومت ناظم يگانه اى بر جهان است; هم چنين اسرار دقيق و اندازه گيرى شده موجودات، بيانگر دانايى و تواناى آفريدگار آنهاست.

اين نظريه ـ كه مورد اعتماد بسيارى از مفسران است ـ از جهاتى قابل دقت و ملاحظه مى باشد:

1. اگر مقصود خدا از تسبيح تمام موجودات جهان، اين باشد كه در اين نظر آمده، اين حقيقتى است كه همه آن را درك مى كنند و مى فهمند ديگر جا ندارد


صفحه 30

كه قرآن بفرمايد: (وَلكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ)(1) «شما تسبيح آنها را نمى فهميد» زيرا اين نوع تنزيه را هر فردى به فراخور حال خود درك كرده و مى فهمد.

برخى براى اصلاح اين نظريه ناچار شدند كه جمله «لا تَفْقَهُون» را به معناى «عدم توجه » بگيرند و بگويند: اكثر مردم به اين مطلب توجه ندارند و يا اين كه بگويند: عظمت دلالت موجودات بر تنزيه خدا به قدرى عظيم است كه انسان به اندازه واقعى آن واقف نمى شود ولى ناگفته پيداست توجيه مزبور براى جمله فوق، خلاف ظاهر آن است و اگر منظور خدا اين بود شايسته بود بفرمايد: «وأنتم عنه غافلون» يا جمله اى مانند آن.

2. اگر تسبيح موجودات جهان به اين معناست كه از تدبر در ساختمان وجودى اشيا، اين نوع تنزيه تكوينى را درك مى كنيم; چرا قرآن مى فرمايد: آسمان ها و زمين و مرغان به دعا و تنزيه خود آشنا هستند; و به عبارت ديگر چطور آشكارا به آنها نسبت علم و دانستن داده و مى گويد:(...كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَتَسْبِيحَهُ...)(2): «هر كدام به راز و نياز خود آشنا هستند». در صورتى كه روى اين نظر هيچ كدام از آنها از تسبيح و تنزيه خود اطلاعى ندارد، بلكه فقط ما هستيم كه از روى دقّت و امعان نظر، لسان تكوينى وزبان حمد و ثناى آنها را درك مى كنيم و گرنه خود آنها كوچك ترين توجهى به كار خود ندارند.

3. اگر منظور از تسبيح كاينات، همان است كه بيشتر مفسران برگزيده اند اين نوع تسبيح وقت معين ندارد، بلكه حقيقتى است كه بشر هر موقع در سازمان هر موجودى دقت كند آن را درك مى نمايد، در صورتى كه قرآن، تسبيح كوه ها را مقيد به شبانگاه و صبحگاه فرموده چنان كه صريحاً مى فرمايد:(يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِىِّ


1 . اسراء(17) آيه44.
2 . نور (24) آيه 41.

صفحه 31

وَالإِشْراقِ).(1)

روى اين ملاحظات با اين كه خود تسبيح تكوينى و اين كه هر موجودى با زبان تكوينى خود خالق خود را از هر نوع عيب و نقص تنزيه مى نمايد، مطلبى است صحيح، ولى نمى توان آيات مربوط به تسبيح گفتن كاينات را ناظر به اين نوع از تسبيح دانست.

نظريه سوم: اين نظريه مربوط به فيلسوف گرامى اسلام، مرحوم صدرالمتألهين است كه در مسائل مربوط به الهيات و امور مابعد طبيعت نظريات بس شامخ و بلندى دارد و از محققان و مؤسسان بزرگ اصول فلسفه اسلامى است كه چشم روزگار مردى به اين وسعت ذهن و بينش بلند و درك عميق، كمتر ديده است.(2)

وى مى گويد: تمام موجودات جهان از روى علم و آگاهى به حمد و ثنا و تسبيح و تنزيه خداوند بزرگ اشتغال دارند و هر موجودى در هر پايه اى از وجود كه هست و هر اندازه كه از هستى سهمى دارد، به همان اندازه به خالق و آفريدگار خود علم و آگاهى دارد و او را از اين طريق حمد و ثنا مى گويد و از نقايص و عيوب تنزيه مى كند.


1 . ص (38) آيه18. مگر اين كه صبح و عصر كنايه از مجموع شبانه روز باشد. در اين صورت، وقت تسبيح آنها مطلق و نامحدود خواهد بود.
2 . اين مرد بزرگ در 979 در شهر شيراز ديده به جهان گشود و در 1050 در راه زيارت خانه خدا در بصره بدرود زندگى گفته است. مرحوم سيد حسين بروجردى در كتاب تحفة المقال درباره ايشان مى گويد:
ثمّ ابن إبراهيم صـدر الأجـل *** في سفر الحجّ«مريضا» ارتحل
قـدوة أهــل العلم والصفـاء *** يـروي عـن الـدامـاد والبهائي
و كلمه «مريضاً» ، كه به حساب ابجد 1050مى باشد، تاريخ وفات اوست.

صفحه 32

وى مى گويد: علم و ادراك در تمام مراحل و مراتب وجود از واجب الوجود گرفته تا برسد به جهان نبات و جماد تحقق دارد و هر موجودى در هر رتبه اى از وجود باشد، سهم و حظّى از صفات عمومى، مانند علم و شعور و حيات و... داشته و هيچ موجودى از آن خالى نيست. چيزى كه هست گاهى بر اثر ضعيف بودن اين صفات، وجود آنها براى ما مكشوف نيست. موجودات جهان، هر چه از ماده و آثار آن، دورى گزينند و به صورت يك موجود مجرد درآيند و يا در مسير تجرد قرار گيرند اين صفات در آنها قوى تر و واضح تر مى شود و هر قدر از نظر وجود به ماده گرايش پيدا كنند اين صفات در آنها به همان اندازه تنزل و كاهش يافته تا آنجا كه به نظر مى رسند فاقد علم و ادراك هستند ولى در حقيقت چنين نيست، بلكه اصلِ اين صفات را به طور ضعيف دارند هر چند براى ما انعكاس ندارد.

وى اين مطلب را از طريق برهان فلسفى و مكاشفات نفسانى ثابت مى نمايد. او گامى فراتر نهاده و مى گويد: گفته قرآن كه شما از تسبيح و تحميد موجودات آگاهى نداريد مربوط به نوع مردم است; زيرا اكثر مردم حقيقت تسبيح آنها را درك نمى كنند، ولى مانعى ندارد كه برخى از صاحب دلان، يعنى كسانى كه روح و روان آنان با حقايق موجودات ارتباطى پيدا كرده است با گوش دل، تسبيح و تنزيه آنها را بشنوند و از تسبيح كاينات در برابر فرمان خدا آگاه باشند.

قلبى كه از وساوس و علايق مادى خالى گردد و مركز فرود انوار حق و بركات معنوى باشد، از طريق مكاشفه وجدانى همه اين حقايق را ديده و درك مى كند. مولوى با بينش خاص خود اين حقيقت را دريافته و در اين باره چنين مى گويد:

گر تو را از غيب چشمى باز شد *** جمله ذرات جهان همراز شد

نطق آب و نطق خاك و نطق گل *** هست محسوس حواس اهل دل


صفحه 33

فلسفى كو منكر «حنانه» است *** از حواس انبيا بيگانه است(1)

جمله ذرات عالم در نهان *** با تو مى گويند روزان و شبان:

ما سميعيم و بصيريم و خوشيم *** با شما نامحرمان ما خامشيم

چون شما سوى جمادى مى رويد *** محرم جان جمادات كى شويد

فاش تسبيح جمادات آيدت *** وسوسه تأويل ها بربايدت

چون ندارد جان تو قنديل ها *** بهر بينش كرده اى تأويل ها(2)

اكنون كه سخن به اين جا منتهى گرديد، لازم است اين حقيقت قرآنى را از تدبر در آياتى كه درباره علم و شعور تمام موجودات وارد شده است به دست آوريم; زيرا اگر قرآن همه موجودات جهان را تسبيح گو و ثناخوان معرفى مى كند، از طرفى ديگر تمام ذرات جهان را، داراى ادراك و آگاه و صاحب گوش و هوش مى داند. هرگاه آيات اين دو بخش را كنار هم قرار دهيم، قطعاً نظريه صدرالمتألهين به روشن ترين وجه ثابت خواهد شد. اينك آياتى كه بر وجود شعور و درك در سراسر جهان از اتم گرفته تا كهكشان گواهى مى دهد.

وجود شعود در تمام موجودات جهان

اين نظريه را مى توان از دو راه ثابت كرد:

1. آياتى كه بر وجود شعور در تمام موجودات جهان اعم از جاندار و غيره گواهى مى دهند.


1 . مثنوى، ج1، ص 86، خط ميرخانى.
2 . همان، ج3، ص 227.

صفحه 34

2. دلايل عقلى كه وجود شعور را در تمام ذرات جهان ثابت مى كند.

راه اوّل (آيات و روايات):

قرآن به روشنى گواهى مى دهد كه مورچگان از شعور خاصى برخوردارند; زيرا هنگامى كه سليمان با سپاهيان خود از بيابانى عبور مى كرد، مورچه اى به مورچگان بيابان، كه بيم آن مى رفت همگى زير پاى سليمان و سپاهيانش از بين بروند، ندا در داد وگفت:

الف) (...يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لا يَشْعُرُونَ).

«مورچگان، به لا(1)نه هاى خود پناه ببريد تا سليمان و سپاهيان او شماها را نابود نكنند آنان متوجه نيستند».

نداى مورچه يك ندايى حقيقى و واقعى بود و هرگز نمى توان آن را به معناى مجازى و زبان حال حمل كرد به گواه اين كه طبق نقل قرآن، از شنيدن سخن او تبسمى بر لبان سليمان نقش بست و از خداوند خواست كه به او توفيق دهد در برابر نعمت هايى كه بر او و والدين او ارزانى داشته است سپاسگزارى كند، چنان كه مى فرمايد:

ب)(فَتَبَسَّمَ ضاحِكاً مِنْ قَوْلِها وَقالَ رَبِّ أَوْزِعْنِى أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتى أَنْعَمْتَ عَلَىَّ وَعَلى والِدَىَّ...).(2)

«سليمان از شنيدن نداى مورچه در شگفت ماند و از خدا خواست كه به او توفيق دهد نعمتى را كه بر او و والدينش ارزانى داشته، شكرگزارد».


1 . نمل(27) آيه 18.
2 . نمل(27)آيه 19.

صفحه 35

قرآن درباره پرنده اى به نام «هدهد» داستانى دارد كه حاكى از شعور خاص اوست به طورى كه موحد را از مشرك تشخيص مى داد: سليمان او را براى انجام مأموريت هايى گسيل مى داشت. روزى او را غايب ديد و گفت: اگر براى غيبت خويش عذر موجهى نداشته باشد، او را عذاب خواهد داد و يا سرش را خواهد بريد. چيزى نگذشت كه هدهد آمد و گفت: بر چيزى واقف شدم كه تو بر آن واقف نشدى، و از دولت «سبا» خبر شگفت آورى آورده ام. زنى بر آنان فرمانروايى مى كند و از هر نوع نعمت برخوردار است و براى او تخت بزرگى است. ديدم آنان به جاى پرستش خدا، آفتاب را مى پرستند. شيطان كردارهاى آنان را زيبا جلوه داده و از راه حق باز داشته و آنان را گمراه ساخته است.

چرا آنان خدايى را كه بر هر امر پنهانى وجود بخشيده است، سجده نمى كنند در حالى كه او از كردارهاى پنهان و آشكار آنان آگاه است; خدايى كه جز او خدايى نيست، صاحب عرش بزرگ است.

سليمان گفت: بررسى مى كنم ببينم كه در اين گزارش راستگو هستى يا نه. نامه مرا ببر و به آنان برسان و از آنان دورى بجو، و مراقب باش تا ببينى آنان در برابر نامه من چه واكنشى نشان مى دهند.(1)

پرنده اى كه تا اين حد، كارهاى دقيق و مرموزى را درك مى كند و گزارش مى دهد و فرمان مى برد، به طور مسلم از شعور خاصى برخوردار است.

قرآن يكى از مفاخر سليمان را اين مى داند كه او به زبان پرندگان آشنا بود و مى گويد:

ج) (وَوَرِثَ سُلَيْمانُ داودَ وَقالَ يا أَيُّهَا النّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ...).(2)


1 . نمل(27) آيات 20ـ 28.
2 . نمل (27) آيه 16.

صفحه 36

«سليمان وارث داود شد و گفت: مردم، زبان پرندگان به ما تعليم شده است».

سليمان سپاهى از انسان و جن و پرندگان تشكيل داده بود و همگى تحت فرمان او بودند، چنان كه مى فرمايد:

د) (وَحُشِرَ لِسُلَيْمانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَالإِنْسِ وَالطَّيْرِ...).(1)

«سپاهيان سليمان، از سه گروه جن و انسان و پرندگان حاضر شدند».

از مجموع اين آيات استفاده مى شود كه پرندگان بالأخص و تمام جانداران به طور اعم، از آگاهى خاصى برخوردارند و اگر انسان كاملى بر صفحه جهان حكومت كند، مى تواند با آنان سخن بگويد و از آنها در تحكيم نظام توحيدى و شكستن مظاهر بت پرستى استفاده كند.

گسترش آگاهى در جمادات

آيات قرآن به جمادات افعالى را نسبت داده است كه توأم با درك و آگاهى است. سقوط برخى از سنگ ها را از نقطه اى، معلول «خشيت» و «خداترسى» آنها مى داند، چنان كه مى فرمايد:

هـ) (...وَإِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ...).(2)

«برخى از صخره ها از ترس خدا مى افتد».

در آيه اى يادآور مى شود كه «امانت را بر آسمان ها و زمين و كوه ها عرضه داشتيم، آنان از تحمل بار امانت ابا ورزيدند و ترسيدند و انسان آن را به دوش گرفت». چنان كه مى فرمايد:

و)(إِنّا عَرَضْنَا الأَمانَةَ عَلى السَّمواتِ وَالأََرْضِ وَالْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ


1 . نمل (27) آيه 17.
2 . بقره(2) آيه 74.

صفحه 37

يَحْمِلْنَها وَأَشْفَقْنَ مِنْها وَحَمَلَها الإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً).(1)

برخى از مفسران اين آيه و امثال آن را بر معناى مجازى كه در اصطلاح به آن «زبان حال» مى گويند حمل كرده اند، در صورتى كه چنين تفسيرى نوعى پيشداورى است و هيچ دليلى ندارد كه چنين حقيقتى را ـ كه قرآن از آن گزارش مى دهد ـ بر غير ظاهر آن حمل كنيم و اين كه مى گويند: علم تاكنون بر چنين شعور و آگاهى دست نيافته است دليل بر نبودن آن در اين موجودات نيست; زيرا تنها وظيفه علم، اثبات است و بس و هيچ گاه علم، حقّ نفى و سلب چيزى را ـ كه از وجود و عدم آن آگاه نيست ـ ندارد.

ز) (لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرآنَ عَلى جَبَل لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ وَتِلْكَ الأَمْثالُ(2)نَضْرِبُها لِلنّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ).(3)

«اگر اين قرآن را بر كوهى نازل كرده بوديم، آن را از ترس خدا فروتن و شكافته شده مى ديدى. اين توصيف را براى مردم مى آوريم تا بينديشند».

اگر هر نوع پيشداورى را درباره آيات قرآن كنار بگذاريم، بايد بگوييم كوه داراى چنين شايستگى است كه اگر مورد خطاب خدا قرار گيرد، بر اثر آگاهى از عظمت خطاب، شكافته و پراكنده مى شود، از برخى از آيات به طور اشاره، وجود چنين آگاهى استفاده مى شود. آن جا كه مى فرمايد:

ح) (وَإِنْ كانَ مَكْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبالُ).(4)


1 . احزاب(33) آيه 72.
2 . لفظ «امثال» در اين آيه و آيات مشابه آن، مانند(انظُرْ كيْفَ ضَرَبُوا لَكَ الأمْثالَ<<(اسراء(17) آيه 47) به معناى توصيف و بيان است و هرگز مقصود «مَثَل» مصطلح نيست.
3 . حشر(59) آيه 21.
4 . ابراهيم (14) آيه 46.

صفحه 38

«نزديك است كه از حيله آنان، كوه ها از جاى خود كنده شوند».

ط) (تَكادُ السَّمواتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَتَنْشَقُّ الأَرْضُ وَتَخِرُّ الْجِبالُ هَدّاً).(1)

«نزديك است كه آسمان ها از هول آن فرو ريزد و زمين بشكافد و كوه ها در هم كوبيده شود».

اگر به راستى در كوه ها شايستگى آگاهى از اوضاع خارج از خود نبود چنين سخنى در مورد آنها دور از بلاغت بود و آن گاه ناچار بوديم براى آيه معناى مجازى از قبيل مبالغه و تمثيل فرض كنيم، هم چنان كه برخى از مفسران در اين مورد مرتكب چنين كارى شده اند.

آيات مربوط به روز رستاخيز، پرده از روى چنين آگاهى برمى دارد; زيرا در چنين روزى دست ها و پاها و پوست ها بر جرايم انسان گواهى خواهند داد و به فرمان خدا، بشر مجرم را از خصوصيات زندگى و كارهايى كه انجام داده است، مطلع خواهند نمود. اكنون آيات اين قسمت:

ى)(يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ).(2)

«روزى فرا مى رسد كه زبان ها و دست ها و پاهاى آنان بر ضرر آنان گواهى مى دهد».

ك)(الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى أَفْواهِهِمْ وَتُكَلِّمُنا أَيْدِيهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ).(3)


1 . مريم (19) آيه 90.
2 . نور(24) آيه 24.
3 . يس(36) آيه 65.

صفحه 39

«روزى فرا مى رسد كه بر زبان آنان مهر مى زنيم و دست هاى آنان را به سخن گفتن وادار مى كنيم و پاهاى آنان بر كردار بد آنان گواهى مى دهد».

كا) (وَقَالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا قَالُوا أَنْطَقَنَا اللّهُ الَّذِى أَنْطَقَ كُلُّ شَىْء...).(1)

«به پوست هاى خود مى گويند: چرا بر ضرر ما گواهى داديد؟ مى گويند خدايى كه همه را ناطق و گويا كرده است ما را به سخن گفتن واداشت».

قرآن به روشنى گواهى مى دهد كه روز رستاخيز، زمين اخبار خود را باز مى گويد و از طرف خدا به آن وحى مى رسد، چنان كه مى فرمايد:

كب) (يَوْمَئِذ تُحَدِّثُ أَخْبارَها *بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحى لَها).(2)

«در آن روز اخبار خود را بازگو مى كند; زيرا پروردگارش به او وحى كرده است».

قرآن به روشنى از اطاعت و سرسپردگى آسمان و زمين گزارش مى دهد و مى فرمايد:

كج) (...فَقالَ لَها وَلِلأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعينَ).(3)

«به آسمان و زمين گفت: از روى رغبت و يا كراهت تحت فرمان درآيند، گفتند: ما از روى اطاعت زير فرمان درآمديم».

اين آيات و نظاير آنها در نظر گروهى كه بخواهند نزد قرآن شاگردى كنند و در فهم معانى قرآن هر نوع پيشداورى را كنار بگذارند، به روشنى از وجود شعور در


1 . فصّلت(41) آيه 21.
2 . زلزال(99) آيه 4و 5.
3 . فصلت (41) آيه 11.

صفحه 40

سراسر جهان، خبر مى دهد، حالا حقيقت اين شعور و آگاهى چگونه است و در چه پايه است، براى ما روشن نيست.

در ادعيه اسلامى، به اين مطلب اشاره هايى هست كه از باب نمونه، دو مورد را نقل مى كنيم:

«تسبّح لك الدّواب فى مراعيها، والسباع فى فلواتها، والطير فى وكورها، وتسبح لك البحار بأمواجها، والحيتان فى مياهها».

«چهارپايان در چراگاه ها، درندگان در بيابان ها، پرندگان در آشيانه ها تو را تسبيح مى گويند، دريا با امواج متلاطم خود، ماهيان در ميان آنها، تو را تنزيه مى نمايند».

در صحيفه سجاديه چنين مى خوانيم: امام سجاد(عليه السلام) موقع رؤيت هلال، آن را با جمله هاى زير مخاطب مى ساخت:

«أيّها الخلق المطيع الدائب السريع المتردد فى منازل التقدير».(1)

«اى آفريده فرمان بردار تندرو، كه پيوسته در منازلى كه بر تو اندازه گيرى شده است تردد مى كنى».

با وجود اين آيات وروايات، كه شعور و ادراك را در سراسر موجودات جهان حاكم مى داند، بايد در تفسير تسبيح موجودات، نظريه مرحوم صدرالمتألهين را برگزيد و گفت: اين تسبيح، تسبيح واقعى و حقيقى است و موجودات جهان به زبان ويژه خود، خدا را تسبيح مى گويند، نه با زبان حال، به گونه اى كه در نظريه هاى پيشين وجود داشت.


1 . صحيفه سجاديه، دعاى 43.