welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : احمد موعود انجيل*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحاني*

احمد موعود انجيل

صفحه 1

بسم الله الرحمن الرحيم


صفحه 2

صفحه 3

احمد موعود انجيل


صفحه 4

صفحه 5

احمد

موعود انجيل

تفسير سوره صف

تأليف

آية الله جعفر سبحانى


صفحه 6

اسم كتاب:   احمد موعود انجيل

مؤلّف:    آية الله العظمى جعفر سبحانى

نوبت چاپ:   دوم

تاريخ انتشار:   1386

چاپ:    مؤسسه امام صادق (عليه السلام)

تيراژ:   1500 نسخه

ناشر:   مؤسسه امام صادق (عليه السلام)


صفحه 10

صفحه 11

مقدّمه

نبوت و رسالت جاودانى، سند و دليل جاودانى لازم دارد; سندى كه در هر عصر و زمانى، در هر محل و مكانى، گواه روشنى بر درستى گفتار آورنده آن باشد.

يكى از علل اين كه خداوند، دعوت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) را با چنين معجزه و گواهى همراه ساخت اين بود كه، نبوت او، به يك زمان و برهه اى اختصاص نداشت و لذا برهان نبوت و گواه پيوند او با جهان وحى، مرزهاى زمان و مكان را درهم مى نوردد و در تمام اعصار به سان خورشيد مى درخشد و تاريكى هاى كفر و شرك را درهم مى كوبد و حجت را بر آگاهان و بى غرضان تمام مى كند.

امروز بر اثر عدم بلوغ فكرى امت هاى پيشين، از پيامبران گذشته آثار و نشانه هايى كه گواه بر وجود و ادعاى آنان باشد در دست نيست تا چه رسد برهان نبوت و نشانه هاى رسالت آنان.

به دليل همين خلأ، گروه عظيمى در غرب كه براى خود فكر و انديشه اى دارند و از شرق ـ كه زادگاه مسيح و مسيحيت است ـ كاملاً دورند، اصل وجود مسيح و مريم را جزو افسانه ها پنداشته و تصور مى كنند كه وجود مسيح به سان داستان ليلى و مجنون، يا فرهاد و شيرين از اساطير تاريخى است.

مقصر اصلى در اين مورد، امت هاى پيشين هستند كه نخواستند آثار پيشوايان خويش را دست نخورده حفظ و حراست كنند، در حالى كه جريان درباره پيامبر اسلام درست نقطه مقابل اين حركت منفى است، نه تنها كتاب و نامه ها و آثار وى و


صفحه 12

ياران او باقى است، بلكه قبور نياكان و بستگان و مسكن خود و همسران و فرزندان پيامبر، به صورت روشن وجود دارد و اگر انديشه هاى وهابى گرى بر آثار خاندان رسالت چوب حراج نزند، هر يك از اين آثار، سند وجود پيامبر اسلام و شيوه ادعا و دلايل حقانيت اوست.

نگارنده براى آنشا ساختن جوانان با كتاب و معجزه جاويدان آن حضرت، كوشش ناقصى در تفسير سوره «صف» انجام داده كه اكنون در اختيار خوانندگان و علاقه مندان قرآن قرار مى گيرد.

قم، ميدان شهدا، مؤسسه امام صادق(عليه السلام)

جعفر سبحانى

15شعبان 1402/18خرداد 1361


صفحه 13

1. با خصوصيات سوره صف آشنا شويم

سوره صف (كه گاهى به آن سوره «حواريين» و سوره عيسى نيز گفته مى شود) شصت و يكمين سوره قرآن و شماره آيه هاى آن به اتفاق مفسران چهارده تاست.(1)

در مورد اين كه آيا اين سوره مدنى است يا مكى، بهتر است در ابتدا توضيحى در مورد اصطلاح مكى و مدنى بدهيم:

اصطلاحاً آيات و سوره هايى كه پيش از هجرت نازل شده اند «مكى» ناميده مى شوند، ولى به آيه يا سوره اى كه پس از مهاجرت نازل شده باشد «مدنى» مى گويند.(2)

براى شناسايى مشخصات سوره از نظر مكى و مدنى، راه روشن و درست، مراجعه به مضامين سوره است. اگر از اين راه نتوانستيم مدنى و يا مكى بودن آن را به دست آوريم، بايد از نقل محدثان و اتفاق و شهرت در ميان مفسران كمك


1 . مجمع البيان، ج5، ص 277.
2 . بنابراين آياتى كه در حجة الوداع در سرزمين مكه نازل گرديده اند آيات مدنى خواهند بود. در مكى و مدنى، اصطلاح ديگرى نيز هست كه ميزان محل نزول آيه است نه زمان نزول آن. بر طبق اين نظر آيه هاى حجة الوداع مكى خواهند بود، ولى مشهور همان اصطلاح اوّل است.

صفحه 14

بگيريم.

مضامين اين سوره بر مدنى بودن آن گواهى مى دهد، علاوه بر اين كه مدنى بودن آن مورد اتفاق مفسران است.

توضيح اين كه، غالباً مشركان بت پرست، طرف سخن در محيط مكه بودند، از اين نظر، نوع آيات مكى بر محور توحيد و معاد و نقل قصص و سرگذشت عبرت انگيز و آموزنده اقوام و ملل پيشين و معارف عقلى دور مى زند. براى چنين گروه كه هنوز اساس آيين اسلام را نپذيرفته اند بحث درباره جهاد در راه خدا و گواهى دادن انجيل و تورات بر نبوت پيامبر اسلام و احكام نماز و روزه و...، مطابق اصول بلاغت نيست.

ولى در مدينه، مسلمانان و اقليت هايى از يهود و نصارا مخاطب بوده اند و در هر لحظه، مركز اسلام از طرف مهاجمان در آستانه خطر قرار مى گرفت و مسلمانان اصول دين و معارف حقه اسلامى را از جان و دل پذيرفته بودند، از اين جهت، وقت آن رسيده بود كه دستورهاى لازم درباره جهاد به آنها داده شود و اصول اخلاقى و اجتماعى و احكام عملى اسلام را از پيشواى اعظم خود فراگيرند.

بنابراين، از مطالعه مضامين سوره مى توان تشخيص داد كه ظرف نزول سوره چه زمانى بوده است. اينك رؤوس مطالب اين سوره بعد از مسأله تسبيح به قرار زير است:

1. گفتار بايد با كردار توأم باشد،در غير اين صورت گناه بزرگى شمرده خواهد شد;

2. افراد با ايمان بايد براى جهاد فى سبيل اللّه بسيج شوند;

3. موسى از قوم خود شكايت مى كند;

4. حضرت مسيح(عليه السلام) از بعثت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) با ذكر نام وى خبر مى دهد;


صفحه 15

5. گروهى كه مى خواهند نور خدا را خاموش سازند موفق به اين كار نمى شوند;

6. گروه با ايمان بايد مانند حواريون مسيح، جانباز و فداكار باشند.

دقت در مضامين اين مطالب، گواهى مى دهد كه اين سوره پس از مهاجرت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)به مدينه (در آن زمان كه مسيحيان شبه جزيره با پيامبر اسلام در حال تماس بودند) نازل شده و هرگز محيط مكه با طرح بسيارى از اين مطالب سازگار نبوده است.


صفحه 16

صفحه 17

2. تمام ذرات جهان خدا را تسبيح مى گويند

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم

1.( سَبَّحَ لِلّهِ ما فِى السَّمَواتِ وَما فِى الأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكيمُ).

«خدا را آن چه در آسمان ها و زمين است تسبيح مى گويد(و او را از هر نوع عيب و نقصى تنزيه مى نمايد) اوست عزيز و حكيم».

يكى از حقايق و معارف بلند قرآن، اين است كه سراسر ذرات جهان، خدا را سجده مى كنند و به حمد و ثنا و تسبيح و تقديس او مشغولند و اين حقيقت جز از قرآن، از هيچ مكتبى به اين گستردگى شنيده نشده است; به عبارت روشن تر، همه ذرات موجودات ، از دل اتم ها گرفته تا درون كهكشان ها و سحابى ها اين سه وظيفه بزرگ را انجام مى دهند:

1. همه موجودات جهان، خدا را «سجده» مى كنند;

2. سراسر جهان هستى، خدا را «حمد» و «ثنا» مى گويند;

3. تمام موجودات، خدا را «تسبيح» مى گويند.


صفحه 18

تو گويى سراسر جهان، خضوع و فروتنى ، گوش و زبان، روح و احساس، درك و مسئوليت، نور و روشنايى و علم و دانش است.

سجده با حمد و تسبيح ، تفاوت روشنى دارد كه نياز به بيان ندارد; زيرا سجده، خضوع و ابزار كوچكى است، در حالى كه حمد و تسبيح بيان كمال و جمال خدا و پيراستن او از نقص و عيب است.

تفاوت حمد و تسبيح

هرگاه خدا را از اين نظر ستايش كنيم كه او داراى صفات كمال و جمال و مبدأ كارهاى نيك و سودمند است در اين صورت ستايش ما را «حمد» مى گويند; ولى اگر ذات او را از هر نوع عيب و نقص پيراسته بدانيم و پيراستگى او را ابراز كنيم، آن را «تسبيح» مى گويند; به عبارت ديگر، «حمد» خدا، توصيف او در برابر كمال (صفات ثبوتى و اعمال نيك) است، خواه اين كمال جزو ذات او باشد مانند علم و قدرت، يا از افعال او به شمار رود، مانند رازقيت. در حالى كه تسبيح خدا، تنزيه او از عيوب و نقايص (صفات سلبى) است.

اكنون كه تفاوت اين دو روشن شد لازم است درباره هر سه مطلب ـ كه يكى از ابتكارات قرآن است ـ اندكى بحث كنيم.

1. همه ذرات جهان در برابر خدا خاضعند

الف) قرآن، سجده و خضوع موجودات جهان را به گونه هاى مختلفى مطرح كرده; در برخى از آيات، تنها از سجود موجودات داراى آگاهى و عقل سخن به ميان آورده است، آن جا كه مى فرمايد:

(وَلِلّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِى السَّمواتِ وَالأَرْضِ طَوْعاً وَكَرْهاً وَظِلالُهُمْ)


صفحه 19

بِالْغُدُوِّ وَالآصالِ).(1)

«آن چه در آسمان ها و زمين است و هم چنين سايه هاى آنها صبح و شام از روى ميل و اجبار، براى خدا سجده مى كنند».

در اين آيه به گواهى لفظ «مَنْ» در جمله (وَلِلّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِى السَّموات)تنها خضوع موجودات داراى عقل مطرح مى باشد.(2)

ب) در برخى از آيات دايره سجده گسترده تر گرفته شده و از سجود تمام جنبندگان سخن به ميان آمده است، آن جا كه مى فرمايد:

(وَلِلّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِى السَّمواتِ وَما فِى الأَرْضِ مِنْ دابَّة وَالْمَلائِكَةُ وَهُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ)(3).


1 . رعد(13) آيه 15. سخن از سجود موجودات عاقل ومدرك، در آيه هاى ديگرى نيز وارد شده است; مانند نحل (16) آيه 49(به عنوان سجده ملائكه); حج(22) آيه 18(به عنوان (مَنْ فِى السَّموات)).
2 . مقصود از سجده در اين آيه، كه از سجده تمام موجودات عاقل سخن مى گويد، سجده اختيارى نيست; زيرا شكى نيست كه بسيارى از موجودات عاقل، مانند انسان هاى كافر سجده اختيارى را ترك مى كنند و از عبادت خدا سرباز مى زنند، و با توجه به اين مطلب بايد گفت: مقصود سجده تكوينى است و اين كه تمام آنها از قوانين خلقت و سنن آفرينش پيروى مى كنند و در برابر آنها مطيع و فرمانبرند.
در اين جا ممكن است اين سؤال مطرح شود: اگر مقصود سجده تكوينى است و اين كه بندگان به فرمان خلقت (كن) خاضع و مطيعند در اين صورت تقسيم اين نوع از سجده، به سجده اختيارى (طوعاً) و سجده و اجبارى («كَرْهاً)» چه معنايى مى تواند داشته باشد؟ اين سؤالى است كه در اثناى بحث به آن پاسخ خواهيم گفت و يادآور خواهيم شد كه پذيرش فرمان خلقت، گاهى با مزاج و طبيعت موجود مادى مطابق و گاهى بر خلاف آن است; مثلاً شكوفايى و تكامل درخت مطابق طبيعت و خشكيدن و نابودى آن به وسيله سرما بر خلاف طبييعت آن است از اين جهت پذيرش فرمان نخست را سجده «طَوْعى»، و دومى را سجده «كَرْهى» مى گويند.
3 . نحل(16) آيه 49.

صفحه 20

«براى خدا آن چه در آسمان ها و زمين از جنبدگان و فرشتگان است، سجده مى كنند و هرگز كبر نمىورزند».

ج) بار سوم سجده گياهان و درختان را متذكر مى شود و مى فرمايد:

(وَالنَّجْمُ وَالشَّجَرُ يَسْجُدانِ).(1)

«بوته ها و درختان او را سجده مى كنند».

د) بار ديگر با ديد وسيعى از سجود و خضوع سايه هاى اجسام سخن گفته و مى فرمايد:

(أَوَ لَمْ يَرَوْا إِلى ما خَلَقَ اللّهُ مِنْ شَىْء يَتَفَيَّؤُا ظِلالُُهُ عَنِ الْيَمينِ وَالشَّمائِلِ سُجَّداً لِلّهِ وَهُمْ داخِرُونَ).(2)

«مگر نمى نگرند به اجسامى كه خدا آفريده است كه سايه هاى آنها از راست و چپ (صبح و عصر) حركت و خدا را سجده مى نمايند در حالى كه خود اجسام در حال خضوع و اطاعت هستند».

هـ) براى بار پنجم خداوند، از سجده آفتاب و ماه و ستارگان و كوه ها و درخت و چهارپايان سخن گفته است، آن جا كه مى فرمايد:

(أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللّهَ يَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِى السَّمواتِ وَمَنْ فِى الأَرْضِ وَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ وَالنُّجُومُ وَالْجِبالُ وَالشَّجَرُ وَالدَّوابُّ وَكَثيرٌ مِنَ النّاسِ...).(3)

«مگر نمى بينى كه خدا را آن چه در آسمان ها و زمين است و خورشيد و ماه و ستارگان و كوه ها و درخت و چهارپايان و بسيارى از مردم سجده مى كنند».


1 . رحمن (55) آيه 6.
2 . نحل(16) آيه 48.
3 . حج(22) آيه 18.

صفحه 21

بنابراين مسأله سجده موجودات مسأله اى عمومى است كه سراسر جهان هستى را فرا مى گيرد و اختصاص به موجودى ندارد. پس آن چه مهم است فهميدن حقيقت «سجده» است و چگونه هر موجودى از با عقل و بى عقل در برابر عظمت حق ابراز تذلل و كوچكى مى نمايد.

مقصود از سجود موجودات چيست؟

سجده انسان معمولاً با گذاردن اعضايى از آن جمله پيشانى و احياناً چانه(1) بر زمين انجام مى گيرد. اين هيأت ظاهرى سجده است ولى روح آن، همان ابراز تذلل و فروتنى در برابر معبود است.

در اين جا اين مسأله مطرح مى شود كه آيا در تحقق سجده ـ كه هدف از آن، كمال خضوع است ـ لازم است كه هيأت خاصى وجود داشته باشد و بدون تحقق آن، نمى توان اين لفظ را به كار برد يا اين كه ملاك و ميزان آن، ابراز خضوع و فروتنى است و در هر كجا اين امر محقق شود، مى توانيم لفظ سجده را به كار ببريم، هر چند همان هيأت خاص، وجود نداشته باشد و اگر هم به آن هيأت خاص سجده مى گوييم، از اين نظر است كه يك چنين هيأت در نظر مردم حاكى از غايت تواضع و خضوع است و در حقيقت طريقى براى اظهار كوچكى و فروتنى است.

قرآن در اين مورد، راه دوم را انتخاب مى كند و هر نوع تذلل و كوچكى را كه به هر صورتى تحقق پذيرد، سجده مى نامد و روش عرف و عقل نيز در نام گذارى و به


1 . قرآن به اين عضو در اين آيه اشاره مى كند:(...إِنَّ الّذينَ أُوتُوا العِلْمَ مِنْ قَبْلِهِ إِذا يُتْلى عَلَيْهِمْ يَخِرُّونَ لِلأَذْقانِ سُجَّداً);« افراد دانشمند از پيشينيان هر موقع (آيات خدا) بر آنها خوانده شود به روى زمين مى افتند، در حالى كه چانه هاى خود را بر زمين مى گذاردند». اسراء (17) آيه 107.

صفحه 22

كار بردن الفاظ همين است; مثلاً روزى لفظ چراغ در چراغ هاى محقرى به كار مى رفت كه براى خود شكل و وضع خاصى داشت و از هيچ نظر قابل مقايسه با چراغ هاى پرفروغ امروز نبود، ولى چون خاصيت و اثر همان چراغ هاى ديرينه در چراغ هاى امروز، به صورت كامل ترى موجود است، از اين نظر لفظ مزبور، بدون هيچ گونه تغييرى به نورافكن هاى قوى و نيرومند نيز اطلاق مى شود.

حقيقت سجده در موجودات جهان

سراسر موجودات جهان، به نحو خاصى مراتب فروتنى و تذلل خود را به مقام ربوبى ابراز مى نمايند و عالى ترين مظهر براى اظهار كوچكى و تعظيم معبود جهان، اين است كه همه جهان در قبضه قدرت وى بوده و همگى مطيع فرمان و اراده مطلق او هست; به عبارت ديگر اراده واحدى بر جهان حكومت مى كند و همه موجودات از آن پيروى كرده و در برابر آن هيچ گونه مقاومتى ابراز نمى نمايند.

بنابراين، در سجده به اين معنا (اطاعت بى چون و چراى موجودات از اراده نافذ خداوند) كراهتى تصور نخواهد شد; زيرا اكراه در موردى به كار مى رود كه موجودى از خود، داراى اراده و اختيار باشد تا در مقابل ديگرى ابراز مقاومت كند، در صورتى كه هيچ موجودى بدون استمداد از قدرت خدا داراى وجود نيست تا چه رسد كه از خود اراده مخالفى داشته باشد و سجده در برابر عظمت خدا را مكروه بشمارد.

سجده هايى از روى رغبت و كراهت!

با وجود اين مشاهده مى شود كه جمله (طَوْعاً وَكَرْهاً) براى انسان و هر موجود داراى عقل، دو نوع سجده را ثابت مى كند: سجده اى از روى ميل و


صفحه 23

سجده اى از روى كراهت.

در اين صورت ناچاريم براى اين دو نوع سجده، تفسيرى برگزينيم و بگوييم: منظور از سجده از روى رغبت، آن نوع پذيرش هاست كه با طبع انسان و يا هر موجود ديگر توافق دارد، مانند گردش خون و ضربات قلب براى انسان، و مقصود از نوع ديگر پذيرش يك سلسله روى دادهايى است كه با طبع موجود سازگار نباشد، مانند مرگ ها و بلاهايى كه انسان را پيش از وصول به پايان عمر، محكوم به فنا و نيستى مى سازد.

در قرآن مجيد در آيه ديگرى نيز لفظ هاى «طوعاً» و «كرهاً» درباره آسمان ها و زمين به كار رفته است و طبعاً مقصود همان است كه گفته شد، چنان كه مى فرمايد:

(فَقَالَ لَها وَلِلأَرْضِ ائتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعينَ).(1)

«به آسمان و زمين خطاب كرد: بياييد و فرمان مرا در پذيرش هر نوع تبدلات و تغييرات از روى اراده يا كراهت بپذيريد گفتند: به رغبت پذيرفتيم».

بنابراين، هم پذيرش وجود و هم قبول هر نوع تصرف، خواه موافق طبيعت موجود باشد يا مخالف آن، خضوع و اظهار كوچكى در برابر خداست، چيزى كه هست به يك معنا، همه اين پذيرش ها از روى ميل و رغبت است و به يك معنا آن قسم از حوادث كه بر خلاف مسير طبيعى موجود باشد، نوعى كراهت در آن وجود دارد.

نه تنها وجود هر موجودى در قبضه قدرت اوست بلكه سايه هاى اجسام در گردش و تحولات خود، تابع اراده و خواست او هستند و هنگام صبح و عصر در دو طرف جسم، سايه هاى چشمگيرى ديده مى شود كه همگى در پرتو اراده نافذ او


1 . فصلت (41) آيه 11.

صفحه 24

هستند.

آيا شايسته است كه همه اجسام جهان با سايه هاى خود در برابر خدا ابراز كوچكى كنند، امّا انسان از سجده تشريعى در برابر خدا امتناع ورزد هر چند پيوسته از نظر تكوين خاضع و خاشع است، به خصوص اين كه خداوند انواع موجودات زمين و آسمان را در برابر انسان خاضع ساخته است(1) ولى او در برابر پروردگارش خضوع نكند؟

همه از بـهر تو سرگشـته و فرمانـبردار *** شرط انصاف نباشد كه تو فرمان نبرى

اكنون كه با معناى سجده در موجودات آگاه شديم و روشن شد كه مقصود از سجده موجودات، سجده تكوينى آنهاست، لازم است درباره حمد و تسبيح موجودات جهان، به گونه گسترده اى سخن گوييم.

2. تسبيح سراسرى موجودات جهان

درگذشته يادآور شديم كه حمد و ثنا، ستايش خدا در برابر صفات كمالى و ثبوتى اوست ،هم چنان كه تسبيح او، پيراسته ساختن خدا از نقايص و معايب است.

چون در برخى از آيات مورد بحث، هر دو موضوع با هم وارد شده است، از اين نظر، هر دو بحث را يك جا بحث مى نماييم. در تقسيم بندى آيات از هر قسمى به ذكر يك آيه اكتفا مى كنيم.

الف) گاهى قرآن تسبيح موجودات را در دايره وسيعى بيان كرده و آن را امرى عمومى كه همه موجودات را دربرمى گيرد مطرح مى كند و مى فرمايد:


1 . ر.ك: آيات مربوط به تسخير آسمان و زمين براى انسان.

صفحه 25

(سَبَّحَ لِلّهِ ما فِى السَّمواتِ وَالأَرْضِ وَهُوَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ).(1)

«آن چه در آسمان ها و زمين است، خدا را تنزيه مى كند، اوست عزيز و حكيم».

لفظ «ما» بر خلاف تصور برخى، هم در عاقل و هم غير عاقل به كار مى رود و منظور از آن در اين جا، تمام موجوداتى است كه در آسمان ها و زمين قرار دارند.

آيه هاى 1و 24سوره حشر، 1سوره صف، 1سوره جمعه، 1 سوره تغابن به همين مضمون هستند و صريح ترين آيه در اين مورد، آيه 44سوره اسرا است، چنان كه مى فرمايد:

(تُسَبِّحُ لَهُ السَّمواتُ السَّبْعُ وَالأَرْضُ وَمَنْ فِيهِنَّ وَإِنْ مِنْ شَىْء إِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كانَ حَليماً غَفُوراً).

«آسمان هاى هفتگانه و زمين و هر موجود عاقلى كه در آنهاست، خدا را تنزيه مى كند و آن چه در جهان هستى به عنوان «شىء» شناخته شده است، خدا را با ستايش خود تنزيه مى كند ولى شما از تسبيح آنها آگاه نيستيد و درك نمى كنيد به راستى كه او همواره بردبار ]و [آمرزنده است».

نكته قابل توجه ـ كه بعداً سند گفتار ما خواهد بود ـ عدم آگاهى و درك ما از تسبيح آنهاست.

ب) گاهى از تسبيح فرشتگان به صراحت و يا به كنايه سخن مى گويد، آن جا كه مى فرمايد:

(وَالْمَلائِكَةُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَيَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِى الأَرْضِ...).(2)


1 . حديد (57) آيه 1.
2 . شورى(42) آيه 5.

صفحه 26

«فرشتگان با حمد پروردگار خويش او را تسبيح مى گويند و درباره افرادى كه در زمين هستند، آمرزش مى طلبند».

تسبيح فرشتگان در آيات ديگرى نيز وارد شده است.(1)

ج) گاهى پس از يك بيان عمومى، تسبيح مرغان هوا را متذكر شده و چنين مى فرمايد:

(أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِى السَّمواتِ وَالأََرْضِ وَالطَّيْرُ صَافّات كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَتَسْبِيحَهُ...).(2)

«آيا نديدى، آن چه در آسمان ها و زمين است خدا را تسبيح مى گويند و مرغان گشاده بال نيز تسبيح مى گويند و هر كدام به دعا و تنزيه خود آشناست».

دقت بفرماييد در اين آيه به آن گروه كه خدا را تسبيح مى كنند، نسبت «علم» مى دهد و آنها را به تسبيح خود عالم و آگاه معرفى مى كند و به اصطلاح مى فرمايد: (كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَتَسبيحَهُ); «هر كدام به دعا و تسبيح خود آشناست».

تسبيح پرندگان، در آيات ديگرى نيز وارد شده است.(3)

د) در برخى تصريح شده كه كوه ها در اوقات خاصى خدا را تسبيح مى گويند، آن جا كه مى فرمايد:

(إِنّا سَخَّرْنَا الْجِبالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِىِّ وَالإِشْراقِ).(4)

«ما كوه ها را براى داود رام كرده و آنها شبانگاه و صبحگاه، خدا را تسبيح مى گويند».


1 . ر.ك : اعراف(7) آيه 206; رعد(13)آيه13; انبياء(21)آيه 20; غافر(40)آيه 7; فصلت (41)آيه 38; زمر (39) آيه 75.
2 . نور(24) آيه 41.
3 . سبأ(34) آيه 10; ص (38) آيه 19.
4 . ص (38) آيه 18.

صفحه 27

تسبيح كوه ها در آيات ديگرى نيز وارد شده است.(1)

هـ) براى بار پنجم تسبيح رعد را متذكر مى شود و مى فرمايد: (وَيُسَبِّحُ الرَّعْد بِحَمْدِه).(2)

اكنون بايد ديد منظور از تسبيح چيست؟

تسبيح در لغت به معناى تنزيه از نقايص است; هرگاه موجودى را از نقايص و عيوب، تنزيه و تقديس نماييم، آن را تسبيح مى گويند. بنابراين، در حقيقت تسبيح، تنزيه از نقص و عيب نهفته است و هر تفسيرى كه براى تسبيح گفته مى شود اگر حاكى از تقديس خداوند و تنزيه او از عيب و نقص نباشد نمى توان آن را تفسير صحيح براى تسبيح دانست.

آراى مفسران در تسبيح موجودات

برخى از مفسران كه نتوانستند به حقيقت تسبيح تمام موجودات پى ببرند براى فرار از اشكالى كه در تسبيح همه موجودات در بدو نظر موجود است گفته اند: مراد از «ما» در (ما فى السَّموات) موجودات عاقل است كه دارنده شعورند; مانند انسان و فرشته كه خداوند را با كمال ادراك و شعور، تقديس مى نمايند.(3)

در حالى كه بسيارى از مفسران اين نظريه را نپذيرفته اند و گفته اند: مقصود از «ما» اعم از عاقل و غير عاقل، مدرك و غير مدرك است و ظاهر آيه نيز با نظر آنها وفق مى دهد; زيرا لفظ «ما» معمولاً در مطلق موجودات به كار مى رود عكس «من»


1 . انبياء(21) آيه 79; سبأ(34) آيه 9.
2 . رعد(13) آيه 13.
3 . اين پاسخ بر فرض صحت در برخى از آيات مى تواند صحيح باشد، مانند آياتى كه در آن جا لفظ «ما» وارد شده است، ولى آياتى كه صريحاً از تسبيح مرغ و كوه و رعد سخن مى گويد صحيح نيست.

صفحه 28

كه بيشتر در صاحبان عقل و شعور استعمال مى شود.

اين دسته براى تسبيح، معانى گوناگونى ذكر كرده اند، ولى اكثر آنها با اين كه صحيح است، ارتباطى به معناى تسبيح ندارد. اكنون به برخى از نظريات اشاره مى نماييم:

نظريه نخست: مقصود از تسبيح همان خضوع تكوينى هر موجودى در برابر فرمان و اراده الهى است و سراسر هستى در برابر اراده و مشيت خداوند خاضع بوده، و در پذيرش وجود و پيروى از قوانينى كه خداوند براى آنها تعيين نموده است، مطيع و تسليم هستند.

بر اين نظريه، با آياتى كه درباره تسليم بودن تمام موجودات جهان در برابر اراده نافذ حق وارد شده است، استدلال مى شود; مانند:

(ثُمَّ اسْتَوى إِلى السَّماءِ وَهِىَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَلِلأَرْضِ ائْتِا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتَا أَتَيْنا طائِعينَ).(1)

«سپس به آسمان ها پرداخت در حالى كه به صورت گاز بود و به آن و زمين خطاب كرد كه به رغبت يا كراهت زير فرمان ما قرار گيرند. آنها با كمال رغبت به اطاعت از مشيت او گردن نهادند».

بنابراين ممكن است آياتى كه در آنها به تمام آن چه در زمين و آسمان است، نسبت سجود و خضوع داده شده است، مؤيد نظر ياد شده باشد.(2) ولى ما تصور مى كنيم كه اين نظر صايب نيست; زيرا مسأله خضوع و سجود و تسليم شدن سراسر جهان هستى در برابر اراده خداوند ارتباطى به مسأله تنزيه و تقديس حق از نقص و عيب ندارد و نبايد اين دو مطلب را به هم آميخت، اگر چه هر كدام از اينها


1 . فصلت(41) آيه 11.
2 . مجموع اين آيات در بخش سجود مطرح و بررسى شد.

صفحه 29

در جاى خود درست و استوار است.

نظريه دوم: بسيارى از مفسران، تسبيح موجودات جهان را چنين تفسير مى كنند:

نظم و نظام شگفت انگيز هر موجودى با رمز و اتقانى كه در ساختمان آن به كار رفته است، شاهد و گواه بر قدرت بى نهايت، عقل و شعور و حكمت بى پايان سازنده اوست.

سازمان دقيق و اسرار پيچيده هر موجودى، همان طور كه به وجود صانع خود گواهى مى دهد، به لسان تكوينى نيز گواهى مى دهد كه خالق آن، دانا و توانا و از هر نوع عجز و جهل مبرا و منزه است; مثلاً براى تنزيه خدا از شرك چنين گواهى مى دهد: نظام واحدى كه هم بر يك اتم و هم بر منظومه شمسى ما حكومت مى كند گواهى مى دهد همه سازمان هستى زير نظر آفريدگار واحدى به وجود آمده است و هيچ كس جز او در پديد آوردن هستى دخالت نداشته و اثر و نظام يگانه، حاكى از وحدت مؤثر و نبودن هر نوع شريك و انباز براى اوست از اين جهت وحدت نظام، خدا را از شرك، تنزيه و تقديس مى كند.

خلاصه همان طور كه حكومت نظم و قانون واحد بر مجموع جهان آفرينش، گواه حكومت ناظم يگانه اى بر جهان است; هم چنين اسرار دقيق و اندازه گيرى شده موجودات، بيانگر دانايى و تواناى آفريدگار آنهاست.

اين نظريه ـ كه مورد اعتماد بسيارى از مفسران است ـ از جهاتى قابل دقت و ملاحظه مى باشد:

1. اگر مقصود خدا از تسبيح تمام موجودات جهان، اين باشد كه در اين نظر آمده، اين حقيقتى است كه همه آن را درك مى كنند و مى فهمند ديگر جا ندارد


صفحه 30

كه قرآن بفرمايد: (وَلكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ)(1) «شما تسبيح آنها را نمى فهميد» زيرا اين نوع تنزيه را هر فردى به فراخور حال خود درك كرده و مى فهمد.

برخى براى اصلاح اين نظريه ناچار شدند كه جمله «لا تَفْقَهُون» را به معناى «عدم توجه » بگيرند و بگويند: اكثر مردم به اين مطلب توجه ندارند و يا اين كه بگويند: عظمت دلالت موجودات بر تنزيه خدا به قدرى عظيم است كه انسان به اندازه واقعى آن واقف نمى شود ولى ناگفته پيداست توجيه مزبور براى جمله فوق، خلاف ظاهر آن است و اگر منظور خدا اين بود شايسته بود بفرمايد: «وأنتم عنه غافلون» يا جمله اى مانند آن.

2. اگر تسبيح موجودات جهان به اين معناست كه از تدبر در ساختمان وجودى اشيا، اين نوع تنزيه تكوينى را درك مى كنيم; چرا قرآن مى فرمايد: آسمان ها و زمين و مرغان به دعا و تنزيه خود آشنا هستند; و به عبارت ديگر چطور آشكارا به آنها نسبت علم و دانستن داده و مى گويد:(...كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَتَسْبِيحَهُ...)(2): «هر كدام به راز و نياز خود آشنا هستند». در صورتى كه روى اين نظر هيچ كدام از آنها از تسبيح و تنزيه خود اطلاعى ندارد، بلكه فقط ما هستيم كه از روى دقّت و امعان نظر، لسان تكوينى وزبان حمد و ثناى آنها را درك مى كنيم و گرنه خود آنها كوچك ترين توجهى به كار خود ندارند.

3. اگر منظور از تسبيح كاينات، همان است كه بيشتر مفسران برگزيده اند اين نوع تسبيح وقت معين ندارد، بلكه حقيقتى است كه بشر هر موقع در سازمان هر موجودى دقت كند آن را درك مى نمايد، در صورتى كه قرآن، تسبيح كوه ها را مقيد به شبانگاه و صبحگاه فرموده چنان كه صريحاً مى فرمايد:(يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِىِّ


1 . اسراء(17) آيه44.
2 . نور (24) آيه 41.

صفحه 31

وَالإِشْراقِ).(1)

روى اين ملاحظات با اين كه خود تسبيح تكوينى و اين كه هر موجودى با زبان تكوينى خود خالق خود را از هر نوع عيب و نقص تنزيه مى نمايد، مطلبى است صحيح، ولى نمى توان آيات مربوط به تسبيح گفتن كاينات را ناظر به اين نوع از تسبيح دانست.

نظريه سوم: اين نظريه مربوط به فيلسوف گرامى اسلام، مرحوم صدرالمتألهين است كه در مسائل مربوط به الهيات و امور مابعد طبيعت نظريات بس شامخ و بلندى دارد و از محققان و مؤسسان بزرگ اصول فلسفه اسلامى است كه چشم روزگار مردى به اين وسعت ذهن و بينش بلند و درك عميق، كمتر ديده است.(2)

وى مى گويد: تمام موجودات جهان از روى علم و آگاهى به حمد و ثنا و تسبيح و تنزيه خداوند بزرگ اشتغال دارند و هر موجودى در هر پايه اى از وجود كه هست و هر اندازه كه از هستى سهمى دارد، به همان اندازه به خالق و آفريدگار خود علم و آگاهى دارد و او را از اين طريق حمد و ثنا مى گويد و از نقايص و عيوب تنزيه مى كند.


1 . ص (38) آيه18. مگر اين كه صبح و عصر كنايه از مجموع شبانه روز باشد. در اين صورت، وقت تسبيح آنها مطلق و نامحدود خواهد بود.
2 . اين مرد بزرگ در 979 در شهر شيراز ديده به جهان گشود و در 1050 در راه زيارت خانه خدا در بصره بدرود زندگى گفته است. مرحوم سيد حسين بروجردى در كتاب تحفة المقال درباره ايشان مى گويد:
ثمّ ابن إبراهيم صـدر الأجـل *** في سفر الحجّ«مريضا» ارتحل
قـدوة أهــل العلم والصفـاء *** يـروي عـن الـدامـاد والبهائي
و كلمه «مريضاً» ، كه به حساب ابجد 1050مى باشد، تاريخ وفات اوست.

صفحه 32

وى مى گويد: علم و ادراك در تمام مراحل و مراتب وجود از واجب الوجود گرفته تا برسد به جهان نبات و جماد تحقق دارد و هر موجودى در هر رتبه اى از وجود باشد، سهم و حظّى از صفات عمومى، مانند علم و شعور و حيات و... داشته و هيچ موجودى از آن خالى نيست. چيزى كه هست گاهى بر اثر ضعيف بودن اين صفات، وجود آنها براى ما مكشوف نيست. موجودات جهان، هر چه از ماده و آثار آن، دورى گزينند و به صورت يك موجود مجرد درآيند و يا در مسير تجرد قرار گيرند اين صفات در آنها قوى تر و واضح تر مى شود و هر قدر از نظر وجود به ماده گرايش پيدا كنند اين صفات در آنها به همان اندازه تنزل و كاهش يافته تا آنجا كه به نظر مى رسند فاقد علم و ادراك هستند ولى در حقيقت چنين نيست، بلكه اصلِ اين صفات را به طور ضعيف دارند هر چند براى ما انعكاس ندارد.

وى اين مطلب را از طريق برهان فلسفى و مكاشفات نفسانى ثابت مى نمايد. او گامى فراتر نهاده و مى گويد: گفته قرآن كه شما از تسبيح و تحميد موجودات آگاهى نداريد مربوط به نوع مردم است; زيرا اكثر مردم حقيقت تسبيح آنها را درك نمى كنند، ولى مانعى ندارد كه برخى از صاحب دلان، يعنى كسانى كه روح و روان آنان با حقايق موجودات ارتباطى پيدا كرده است با گوش دل، تسبيح و تنزيه آنها را بشنوند و از تسبيح كاينات در برابر فرمان خدا آگاه باشند.

قلبى كه از وساوس و علايق مادى خالى گردد و مركز فرود انوار حق و بركات معنوى باشد، از طريق مكاشفه وجدانى همه اين حقايق را ديده و درك مى كند. مولوى با بينش خاص خود اين حقيقت را دريافته و در اين باره چنين مى گويد:

گر تو را از غيب چشمى باز شد *** جمله ذرات جهان همراز شد

نطق آب و نطق خاك و نطق گل *** هست محسوس حواس اهل دل


صفحه 33

فلسفى كو منكر «حنانه» است *** از حواس انبيا بيگانه است(1)

جمله ذرات عالم در نهان *** با تو مى گويند روزان و شبان:

ما سميعيم و بصيريم و خوشيم *** با شما نامحرمان ما خامشيم

چون شما سوى جمادى مى رويد *** محرم جان جمادات كى شويد

فاش تسبيح جمادات آيدت *** وسوسه تأويل ها بربايدت

چون ندارد جان تو قنديل ها *** بهر بينش كرده اى تأويل ها(2)

اكنون كه سخن به اين جا منتهى گرديد، لازم است اين حقيقت قرآنى را از تدبر در آياتى كه درباره علم و شعور تمام موجودات وارد شده است به دست آوريم; زيرا اگر قرآن همه موجودات جهان را تسبيح گو و ثناخوان معرفى مى كند، از طرفى ديگر تمام ذرات جهان را، داراى ادراك و آگاه و صاحب گوش و هوش مى داند. هرگاه آيات اين دو بخش را كنار هم قرار دهيم، قطعاً نظريه صدرالمتألهين به روشن ترين وجه ثابت خواهد شد. اينك آياتى كه بر وجود شعور و درك در سراسر جهان از اتم گرفته تا كهكشان گواهى مى دهد.

وجود شعود در تمام موجودات جهان

اين نظريه را مى توان از دو راه ثابت كرد:

1. آياتى كه بر وجود شعور در تمام موجودات جهان اعم از جاندار و غيره گواهى مى دهند.


1 . مثنوى، ج1، ص 86، خط ميرخانى.
2 . همان، ج3، ص 227.

صفحه 34

2. دلايل عقلى كه وجود شعور را در تمام ذرات جهان ثابت مى كند.

راه اوّل (آيات و روايات):

قرآن به روشنى گواهى مى دهد كه مورچگان از شعور خاصى برخوردارند; زيرا هنگامى كه سليمان با سپاهيان خود از بيابانى عبور مى كرد، مورچه اى به مورچگان بيابان، كه بيم آن مى رفت همگى زير پاى سليمان و سپاهيانش از بين بروند، ندا در داد وگفت:

الف) (...يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لا يَشْعُرُونَ).

«مورچگان، به لا(1)نه هاى خود پناه ببريد تا سليمان و سپاهيان او شماها را نابود نكنند آنان متوجه نيستند».

نداى مورچه يك ندايى حقيقى و واقعى بود و هرگز نمى توان آن را به معناى مجازى و زبان حال حمل كرد به گواه اين كه طبق نقل قرآن، از شنيدن سخن او تبسمى بر لبان سليمان نقش بست و از خداوند خواست كه به او توفيق دهد در برابر نعمت هايى كه بر او و والدين او ارزانى داشته است سپاسگزارى كند، چنان كه مى فرمايد:

ب)(فَتَبَسَّمَ ضاحِكاً مِنْ قَوْلِها وَقالَ رَبِّ أَوْزِعْنِى أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتى أَنْعَمْتَ عَلَىَّ وَعَلى والِدَىَّ...).(2)

«سليمان از شنيدن نداى مورچه در شگفت ماند و از خدا خواست كه به او توفيق دهد نعمتى را كه بر او و والدينش ارزانى داشته، شكرگزارد».


1 . نمل(27) آيه 18.
2 . نمل(27)آيه 19.

صفحه 35

قرآن درباره پرنده اى به نام «هدهد» داستانى دارد كه حاكى از شعور خاص اوست به طورى كه موحد را از مشرك تشخيص مى داد: سليمان او را براى انجام مأموريت هايى گسيل مى داشت. روزى او را غايب ديد و گفت: اگر براى غيبت خويش عذر موجهى نداشته باشد، او را عذاب خواهد داد و يا سرش را خواهد بريد. چيزى نگذشت كه هدهد آمد و گفت: بر چيزى واقف شدم كه تو بر آن واقف نشدى، و از دولت «سبا» خبر شگفت آورى آورده ام. زنى بر آنان فرمانروايى مى كند و از هر نوع نعمت برخوردار است و براى او تخت بزرگى است. ديدم آنان به جاى پرستش خدا، آفتاب را مى پرستند. شيطان كردارهاى آنان را زيبا جلوه داده و از راه حق باز داشته و آنان را گمراه ساخته است.

چرا آنان خدايى را كه بر هر امر پنهانى وجود بخشيده است، سجده نمى كنند در حالى كه او از كردارهاى پنهان و آشكار آنان آگاه است; خدايى كه جز او خدايى نيست، صاحب عرش بزرگ است.

سليمان گفت: بررسى مى كنم ببينم كه در اين گزارش راستگو هستى يا نه. نامه مرا ببر و به آنان برسان و از آنان دورى بجو، و مراقب باش تا ببينى آنان در برابر نامه من چه واكنشى نشان مى دهند.(1)

پرنده اى كه تا اين حد، كارهاى دقيق و مرموزى را درك مى كند و گزارش مى دهد و فرمان مى برد، به طور مسلم از شعور خاصى برخوردار است.

قرآن يكى از مفاخر سليمان را اين مى داند كه او به زبان پرندگان آشنا بود و مى گويد:

ج) (وَوَرِثَ سُلَيْمانُ داودَ وَقالَ يا أَيُّهَا النّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ...).(2)


1 . نمل(27) آيات 20ـ 28.
2 . نمل (27) آيه 16.

صفحه 36

«سليمان وارث داود شد و گفت: مردم، زبان پرندگان به ما تعليم شده است».

سليمان سپاهى از انسان و جن و پرندگان تشكيل داده بود و همگى تحت فرمان او بودند، چنان كه مى فرمايد:

د) (وَحُشِرَ لِسُلَيْمانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَالإِنْسِ وَالطَّيْرِ...).(1)

«سپاهيان سليمان، از سه گروه جن و انسان و پرندگان حاضر شدند».

از مجموع اين آيات استفاده مى شود كه پرندگان بالأخص و تمام جانداران به طور اعم، از آگاهى خاصى برخوردارند و اگر انسان كاملى بر صفحه جهان حكومت كند، مى تواند با آنان سخن بگويد و از آنها در تحكيم نظام توحيدى و شكستن مظاهر بت پرستى استفاده كند.

گسترش آگاهى در جمادات

آيات قرآن به جمادات افعالى را نسبت داده است كه توأم با درك و آگاهى است. سقوط برخى از سنگ ها را از نقطه اى، معلول «خشيت» و «خداترسى» آنها مى داند، چنان كه مى فرمايد:

هـ) (...وَإِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ...).(2)

«برخى از صخره ها از ترس خدا مى افتد».

در آيه اى يادآور مى شود كه «امانت را بر آسمان ها و زمين و كوه ها عرضه داشتيم، آنان از تحمل بار امانت ابا ورزيدند و ترسيدند و انسان آن را به دوش گرفت». چنان كه مى فرمايد:

و)(إِنّا عَرَضْنَا الأَمانَةَ عَلى السَّمواتِ وَالأََرْضِ وَالْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ


1 . نمل (27) آيه 17.
2 . بقره(2) آيه 74.

صفحه 37

يَحْمِلْنَها وَأَشْفَقْنَ مِنْها وَحَمَلَها الإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً).(1)

برخى از مفسران اين آيه و امثال آن را بر معناى مجازى كه در اصطلاح به آن «زبان حال» مى گويند حمل كرده اند، در صورتى كه چنين تفسيرى نوعى پيشداورى است و هيچ دليلى ندارد كه چنين حقيقتى را ـ كه قرآن از آن گزارش مى دهد ـ بر غير ظاهر آن حمل كنيم و اين كه مى گويند: علم تاكنون بر چنين شعور و آگاهى دست نيافته است دليل بر نبودن آن در اين موجودات نيست; زيرا تنها وظيفه علم، اثبات است و بس و هيچ گاه علم، حقّ نفى و سلب چيزى را ـ كه از وجود و عدم آن آگاه نيست ـ ندارد.

ز) (لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرآنَ عَلى جَبَل لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ وَتِلْكَ الأَمْثالُ(2)نَضْرِبُها لِلنّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ).(3)

«اگر اين قرآن را بر كوهى نازل كرده بوديم، آن را از ترس خدا فروتن و شكافته شده مى ديدى. اين توصيف را براى مردم مى آوريم تا بينديشند».

اگر هر نوع پيشداورى را درباره آيات قرآن كنار بگذاريم، بايد بگوييم كوه داراى چنين شايستگى است كه اگر مورد خطاب خدا قرار گيرد، بر اثر آگاهى از عظمت خطاب، شكافته و پراكنده مى شود، از برخى از آيات به طور اشاره، وجود چنين آگاهى استفاده مى شود. آن جا كه مى فرمايد:

ح) (وَإِنْ كانَ مَكْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبالُ).(4)


1 . احزاب(33) آيه 72.
2 . لفظ «امثال» در اين آيه و آيات مشابه آن، مانند(انظُرْ كيْفَ ضَرَبُوا لَكَ الأمْثالَ<<(اسراء(17) آيه 47) به معناى توصيف و بيان است و هرگز مقصود «مَثَل» مصطلح نيست.
3 . حشر(59) آيه 21.
4 . ابراهيم (14) آيه 46.

صفحه 38

«نزديك است كه از حيله آنان، كوه ها از جاى خود كنده شوند».

ط) (تَكادُ السَّمواتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَتَنْشَقُّ الأَرْضُ وَتَخِرُّ الْجِبالُ هَدّاً).(1)

«نزديك است كه آسمان ها از هول آن فرو ريزد و زمين بشكافد و كوه ها در هم كوبيده شود».

اگر به راستى در كوه ها شايستگى آگاهى از اوضاع خارج از خود نبود چنين سخنى در مورد آنها دور از بلاغت بود و آن گاه ناچار بوديم براى آيه معناى مجازى از قبيل مبالغه و تمثيل فرض كنيم، هم چنان كه برخى از مفسران در اين مورد مرتكب چنين كارى شده اند.

آيات مربوط به روز رستاخيز، پرده از روى چنين آگاهى برمى دارد; زيرا در چنين روزى دست ها و پاها و پوست ها بر جرايم انسان گواهى خواهند داد و به فرمان خدا، بشر مجرم را از خصوصيات زندگى و كارهايى كه انجام داده است، مطلع خواهند نمود. اكنون آيات اين قسمت:

ى)(يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ).(2)

«روزى فرا مى رسد كه زبان ها و دست ها و پاهاى آنان بر ضرر آنان گواهى مى دهد».

ك)(الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى أَفْواهِهِمْ وَتُكَلِّمُنا أَيْدِيهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ).(3)


1 . مريم (19) آيه 90.
2 . نور(24) آيه 24.
3 . يس(36) آيه 65.

صفحه 39

«روزى فرا مى رسد كه بر زبان آنان مهر مى زنيم و دست هاى آنان را به سخن گفتن وادار مى كنيم و پاهاى آنان بر كردار بد آنان گواهى مى دهد».

كا) (وَقَالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا قَالُوا أَنْطَقَنَا اللّهُ الَّذِى أَنْطَقَ كُلُّ شَىْء...).(1)

«به پوست هاى خود مى گويند: چرا بر ضرر ما گواهى داديد؟ مى گويند خدايى كه همه را ناطق و گويا كرده است ما را به سخن گفتن واداشت».

قرآن به روشنى گواهى مى دهد كه روز رستاخيز، زمين اخبار خود را باز مى گويد و از طرف خدا به آن وحى مى رسد، چنان كه مى فرمايد:

كب) (يَوْمَئِذ تُحَدِّثُ أَخْبارَها *بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحى لَها).(2)

«در آن روز اخبار خود را بازگو مى كند; زيرا پروردگارش به او وحى كرده است».

قرآن به روشنى از اطاعت و سرسپردگى آسمان و زمين گزارش مى دهد و مى فرمايد:

كج) (...فَقالَ لَها وَلِلأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعينَ).(3)

«به آسمان و زمين گفت: از روى رغبت و يا كراهت تحت فرمان درآيند، گفتند: ما از روى اطاعت زير فرمان درآمديم».

اين آيات و نظاير آنها در نظر گروهى كه بخواهند نزد قرآن شاگردى كنند و در فهم معانى قرآن هر نوع پيشداورى را كنار بگذارند، به روشنى از وجود شعور در


1 . فصّلت(41) آيه 21.
2 . زلزال(99) آيه 4و 5.
3 . فصلت (41) آيه 11.

صفحه 40

سراسر جهان، خبر مى دهد، حالا حقيقت اين شعور و آگاهى چگونه است و در چه پايه است، براى ما روشن نيست.

در ادعيه اسلامى، به اين مطلب اشاره هايى هست كه از باب نمونه، دو مورد را نقل مى كنيم:

«تسبّح لك الدّواب فى مراعيها، والسباع فى فلواتها، والطير فى وكورها، وتسبح لك البحار بأمواجها، والحيتان فى مياهها».

«چهارپايان در چراگاه ها، درندگان در بيابان ها، پرندگان در آشيانه ها تو را تسبيح مى گويند، دريا با امواج متلاطم خود، ماهيان در ميان آنها، تو را تنزيه مى نمايند».

در صحيفه سجاديه چنين مى خوانيم: امام سجاد(عليه السلام) موقع رؤيت هلال، آن را با جمله هاى زير مخاطب مى ساخت:

«أيّها الخلق المطيع الدائب السريع المتردد فى منازل التقدير».(1)

«اى آفريده فرمان بردار تندرو، كه پيوسته در منازلى كه بر تو اندازه گيرى شده است تردد مى كنى».

با وجود اين آيات وروايات، كه شعور و ادراك را در سراسر موجودات جهان حاكم مى داند، بايد در تفسير تسبيح موجودات، نظريه مرحوم صدرالمتألهين را برگزيد و گفت: اين تسبيح، تسبيح واقعى و حقيقى است و موجودات جهان به زبان ويژه خود، خدا را تسبيح مى گويند، نه با زبان حال، به گونه اى كه در نظريه هاى پيشين وجود داشت.


1 . صحيفه سجاديه، دعاى 43.

صفحه 41

راه دوم(دليل عقلى):

اين نظر را مى توان با دليل عقلى و اصول «حكمت متعاليه»(1) نيز ثابت نمود و خلاصه آن اين است: وجود و هستى در هر مقام و مرتبه اى با علم و شعور و درك و آگاهى ملازم و توأم است و هر چيزى كه سهمى از وجود و هستى دارد به همان اندازه از علم وشعور سهمى خواهد داشت و دلايل فلسفى، اين نظر را كاملاً تأييد مى كند و پايه برهان فلسفى آن را دو چيز تشكيل مى دهد:

1. در جهان هستى آن چه اصيل و سرچشمه آثار و كمالات است «وجود» است و هر نوع فيض معنوى و مادى از اوست; اگر در جهان، علم و ادراكى، قدرت و نيرويى، زندگى و حياتى هست همگى در پرتو وجود و هستى اشياست و اگر وجود از ميان برود همه اين جنبوجوش ها، تلاش ها و حركت ها به خاموشى مى گرايد.

2. براى وجود در تمام مراحل هستى، از واجب و ممكن، از مجرد و مادى و از عرض و جوهر، يك حقيقت بيش نيست و حقيقت وجود اگر چه براى ما روشن نيست، ولى ما به آن حقيقت با يك رشته مفاهيم ذهنى اشاره مى كنيم و مى گوييم وجود چيزى است كه عدم و نيستى را طرد مى كند و به هر چيزى، حقيقت و عينيت مى بخشد.

بنابراين، هر كجا از وجود سراغى داشته باشيم اين دو صفت (طرد عدم; تشكيل دهنده حقيقت خارجى و عينى) را در آن جا مى يابيم.

از اين جهت مى گوييم وجود در تمام مراحل يك حقيقت بيش ندارد; يعنى


1 . حكمت متعاليه همان فلسفه صدرالمتألهين است كه براى خود در فلسفه اسلامى، مكتب ويژه اى دارد.

صفحه 42

در تمام مراحل، دو اثر ياد شده را ـ كه حقيقت آنها نيز يكى است ـ دارد.

بنابراين كه وجود را منبع تمام كمالات بدانيم و براى آن بيش از يك حقيقت قائل نشويم بايد چنين نتيجه بگيريم: هرگاه وجود در مرتبه اى از مراتب هستى، مانند موجودات جاندار، داراى اثرى (علم و ادراك) گرديد، حتماً بايد اين اثر در تمام مراحل وجود، نسبت به سهمى كه از وجود دارد، محقق باشد، و در غير اين صورت يا بايد وجود، سرچشمه كمالات نباشد، يا براى وجود حقايق متباين تصور كنيم و حقيقت آن را در مرتبه جاندار، با آن چه در مراتب گياه و معدن است، مغاير و مباين بدانيم; زيرا معنا ندارد; يك حقيقت در مرتبه اى داراى اثرى باشد و در مرتبه ديگر فاقد آن; به عبارت ديگر هرگاه وجود داراى حقايق مختلف و متباين بود، جا داشت كه در نقطه اى داراى اثرى باشد و در نقطه ديگر نشانه اى از آن نباشد; ولى هرگاه براى آن يك حقيقت بيش نباشد و تفاوت مصاديق آن، روى شدت و ضعف مراتب باشد در اين صورت معنا ندارد كه يك حقيقت در مرحله اى داراى اثرى باشد و در مرتبه ديگر دارا نباشد.

اين خلاصه برهان فلسفيى است كه مرحوم صدرالمتألهين در اسفار(1) در موارد مختلفى در مورد آن بحث و گفتگو نموده و مى گويد: ظواهر آيات قرآن اين حقيقت را تأييد مى كند، آن جا كه مى فرمايد:

(...وَإِنْ مِنْ شَىْء إِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلكِنْ لا تَفْقهُونَ تَسْبيحَهُمْ...).(2)

«همه موجودات با ستايش خود خدا را تنزيه مى كنند ولى شما از نحوه تسبيح آنها آگاه نيستيد».


1 . ج 1، ص 118 و ج6، ص 139ـ 140.
2 . اسراء(17) آيه 44.

صفحه 43

مرحوم صدرالمتألهين اين حقيقت فلسفى و قرآنى را از طريق شهود و مكاشفه نيز درك كرده و در رساله سير و سلوك خود اشعارى در اين مضمون دارد:

برِ عارف همه ذرات عالم *** ملك وارند در تسبيحْ هر دم

كف خالى كه در روى زمين است *** برِ عارف كتاب مُسَتبِين است

به هر جا دانه اى در باغ و راغى است *** درون مغز او روشن چراغى است

به فعل آيد ز قوّه هر نهانى *** ز هر خاكى يكى عقلىّ و جامى

بود نامحرمان را چشمِ دل كور *** وگرنه هيچ ذره نيست بى نور

بخوان تو آيه «نور السموات» *** كه چون خورشيد يابى، جمله ذرات

كه تا دانى كه در هر ذره اى خاك *** يكى نورى است، تابان گشت زان پاك

گسترش شعور و دانش هاى امروز

خوش بختانه دانش هاى امروز به جهت زحمات پژوهشگران، وجود علم و ادراك را در جهان نبات ثابت نموده است تا آن جا كه دانشمندان روسى معتقدند


صفحه 44

گياهان اعصاب دارند و فرياد هم مى كشند. لابراتوار علايم كشاورزى «مسكو» ، فرياد و گريه هاى ريشه گياهى را كه در آب گرم قرار گرفته بود ضبط كرد. خبرگزارى هاى جهان از راديو مسكو نقل مى كنند كه، گياهان اعصاب دارند و فرياد مى كشند.

راديو مسكو ديشب گوشه اى از نتايج تحقيقات دانشمندان روسى را در نباتات و گياهان فاش ساخت و گفت: دانشمندان به اين نتيجه رسيده اند كه گياهان نيز داراى دستگاهى شبيه شبكه اعصاب حيواناتند. اين، نتيجه آزمايش يك دانشمند است كه در ساقه كدو و به دستگاه هاى اليافى آن، فرستنده هايى نصب كرد و سپس مطالعات را با تعقيب ريشه گياه دنبال كرد و انجام بريدگى در ريشه گياه، با عكس العمل گياه مواجه شد. هم زمان با اين آزمايش، آزمايش مشابهى در آزمايشگاه فيزيولوژى نباتات فرهنگستان علوم كشاورزى، نتيجه مشابهى به بار آورد: در اين آزمايش ريشه گياهى را در آب گرم قرار دادند و متوجه شدند كه صداى فرياد گياه بلند شد. البته فرياد گياه آن چنان نبود كه به گوش برسد، ولى گريه ها و فريادهاى نامريى اين گياه را دستگاه هاى دقيق الكترونيكى روى نوار پهنى ضبط كردند.(1)


1 . اطلاعات، 16 بهمن 1352.

صفحه 45

3

گفتار بدون كردار

2.(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُون).

«اى افراد با ايمان، چرا چيزى را كه انجام نمى دهيد(به مردم) مى گوييد؟!».

3. (كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّهِ انْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ).

«در نزد خداوند مبغوض و گناه بزرگ است كه كارى را كه خود انجام نمى دهيد به ديگران بگوييد».

افكار و نظرياتى كه دانشمندان و متفكران به جامعه عرضه مى كنند، از نظر ارزش، با يكديگر فرق روشنى دارند; هر نظرى كه روى آن رنج زياد كشيده شود ارزش بيشترى مى يابد و مقام برترى پيدا مى كند.

كشف اين مطلب، كه صاحب نظر تا چه اندازه روى نظر خود زحمت كشيده و رنج برده و تا چه اندازه مورد اعتماد و اطمينان اوست، براى نوع مردم ممكن نيست; ولى از يك راه مى توان پايه ارزش فكر و مقدار اعتماد صاحب نظر را به نظر خويش به دست آورد و آن، عمل خود او به نظريه خود است; اگر صاحب نظرى به


صفحه 46

نظريه خويش، و واضع قانونى به قانونى كه براى مردم وضع كرده است، عمل كند، عمل او حاكى است كه به فكر و گفته خود ايمان دارد، و آن را به صورت يك فرضيه و يا تئورى مطرح نكرده است.

بنابراين، نظريه يك متفكر هنگامى در افكار و ديدگاه مردم ارزش پيدا مى كند كه مبتكر آن، قبل از ديگران عمل نمايد، در غير اين صورت، هر اندازه هم، فكرْ صحيح و سالم و صد در صد مطابق واقع باشد، در اذهان عامه مردم، به صورت نظريه و فكر متزلزل و مشكوكى درمى آيد كه صحت و سقم آن معلوم نيست.

اين همان حقيقتى است كه امام صادق(عليه السلام) آن را در تفسير يكى از آيات قرآن مجيد با عبار(1)ت بسيار كوتاه و در عين حال پرمغز بيان كرده و مى فرمايد:

«العالم من صدق فعلَه قوله، ومن لم يصدق فِعله قوله فليس بعالم;(2)

دانشمند كسى است كه رفتار او گفتارش را تصديق كند، و هر كسى كه كردار او، سخن وى را تصديق نكند، و عمل او بر خلاف گفته اش باشد، عالم نخواهد بود».

ما از اين جمله پر مغز همان مطلب را مى فهميم كه در بالا توضيح داده شد; زيرا يك نظريه علمى ـ خواه مكتشف آن بر طبق آن عمل بنمايد يا ننمايد ـ هر چند در رديف دانش هاى بشرى است و موافقت و مخالفت مبتكر آن، در واقعِ آن تأثيرى ندارد; ولى در مقام اثبات و در انظار مردم ـ كه از حقيقت و چگونگى آن نظر آگاهى ندارند ـ در صورتى، رنگ علم و قيافه دانش به خود مى گيرد كه تطابق رفتار و گفتار او را، آشكارا به دست آورند. اگر رفتار مصلحى با گفتار وى تطبيق نكند آن


1 . در تفسير (إِنّما يَخْشَى اللّهَ مِنْ عِبادِه العُلَماءُ).
2 . اصول كافى، ج1، ص 18.

صفحه 47

چنان افكار او در ديدِ مردم بى ارج و بى اثر مى شود كه در اندك مدتى به دست فراموشى سپرده شده و به سان بارانى كه بر تخته سنگ هاى صاف مى ريزد(1) آنى در قلوب مردم جاى نمى گيرد، و برق آسا از خاطره ها محو مى شود.

مؤثرترين تبليغ، تبليغ عملى است

يكى از اشتباهات اين است كه براى سخن، تأثير سحر آسا قائل هستيم، ولى از تأثير تبليغ عملى غافليم; تأثيرى كه مى تواند يك عمل كوچك از گوينده اى، در افكار مردم بگذارد، هرگز ده سخنرانى، نخواهد گذارد. بزرگ ترين حربه پيامبران براى جلب افكار مردم، همان عمل آنان به گفتار خويش بود. آنان با عمل به برنامه هايشان اعتماد مردم را به دست آورده و عملاً به مردم مى رساندند كه به آن چه مى گويند مؤمن و معتقدند.

پافشارى و استقامت مدعى در راه هدف خود، نشانه راستگويى وى است، ولى «تذبذب» و دو دلى و عمل بر خلاف گفتار، نشانه دروغگويى و بى ايمانى گوينده به گفتار خود محسوب مى شود، در هيچ تاريخى نداريم كه پيامبر اسلام و پيشوايان بزرگ ما قدمى بر خلاف گفتار خود برداشته و يا در سخت ترين لحظات، گامى به عقب نهاده، و يا در نبردى پشت به دشمن كرده باشند. اگر پيامبر به مردم مى گفت:


1 . اقتباس از حديث زير است كه امام صادق(عليه السلام) درباره عالم بى عمل بيان نموده است:
«إنّ العالم إذا لم يعمل بعلمه زلت موعظته عن القلوب كما يزِل المطر عنِ الصفا;هرگاه دانشمندى به علم خود عمل ننمايد، پندها و اندرزهاى او در قلوب مردم جاى نمى گيرد و به سان بارانى كه بر سنگ هاى سخت مى ريزد و آنى در آن قرار نمى گيرد، از قلوب مردم محو مى شود» . اصول كافى، ج1، ص 44.

صفحه 48

(إِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَروُا زَحْفاً فَلا تُوَلُّوهُمُ الأَدْبار).(1)

(«اى افراد با ايمان،) هرگاه كافران را انبوه و فشرده ديديد پشت به آنها نكنيد و فرار ننماييد».

خود ثابت ترين و پايدارترين فرد در ميدان نبرد بود، و بزرگ ترين پايگاه و مأمنى براى دوستان خود به شمار مى رفت تا آن جا كه اميرمؤمنان(عليه السلام) پايدارى پيامبر را در ميدان نبرد چنين توصيف مى كند:

«إذا احمر البأس اتقينا برسول اللّه فلم يكن أحد منّا أقرب إلى العدو منه;(2)

هنگامى كه آتش جنگ شعلهور مى شد ما به پيامبر خدا پناه مى برديم و هيچ كس به دشمن از آن حضرت نزديك تر نبود».

بزرگ ترين مكتب تربيتى

متفكران و مصلحان بزرگ جهان، اصلاح خويش را نخستين تحول و نقطه انقلاب قرار داده و از خود آغاز مى كردند و سپس به اصلاح ديگران مى پرداختند، زيرا عمل خود مدعى، بزرگ ترين مكتب تربيتى و عامل مؤثر براى جلب قلوب است، و اين همان حقيقت اجتماعى است كه امام على(عليه السلام) در يكى از كلمات قصار خود به آن تصريح كرده و چنين مى فرمايد:

«من نصب نفسه للناس إماماً فليبدأ بتعليم نفسه قبل تعليم غيره، وليكن تأديبه بسيرته قبل تأديبه بلسانه;(3)


1 . انفال(8) آيه 15.
2 . نهج البلاغه عبده، ج3، ص 214.
3 . نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 73.

صفحه 49

هر كس خويش را پيشواى ديگران قرار بدهد اصلاح خويش را بر اصلاح ديگران مقدم بدارد و پيش از آن كه مردم را با زبان خود تبليغ كند، با سيرت و رفتار خود رهبرى نمايد».

چرا گناهى بزرگ است؟

آيه مورد بحث بيان مى كند دعوتى كه توأم با عمل و كردار نباشد، در پيشگاه الهى گناهى بزرگ است; زيرا چنين افرادى كه قيافه مصلحانه و حق به جانب مى گيرند با اعمال ضدِّ اصلاحى خويش، تمام افكار اصلاحى را در انظار مردم موهوم و بى اعتبار كرده و مردم را به تمام مقدسات بدبين مى سازند. جاى تعجب نيست كه اميرمؤمنان(عليه السلام) چنين افرادى را از «شكنندگان كمر خود» معرفى كرده و مى فرمايد:

«قصم ظهرى اثنان: جاهل متنسك وعالم متهتك: فالجاهل يغش الناس بتنسكه، والعالم يغرهم بتهتكه;(1)

دو گروه كمر مرا شكستند: يكى نادانى كه خود را در لباس دين آورده و ديگرى دانشمندى كه با عدم عمل به علم خود، پرده درى مى كند. نادان متدين نما، با ظاهرى سازى، مردم را مى فريبد و پرده درى دانشمند، مردم را جرى و گستاخ مى سازد».

بايد توجه نمود كه كام هيچ فردى با گفتن حلوا شيريين و پهنه تاريك شب با نام چراغ روشن نمى شود و لفظ گل، گلزار و گلستان به وجود نمى آورد و به قول گوينده:


1 . بحارالانوار، ج2، ص 111.

صفحه 50

نام فروردين نيارد گل به باغ *** شب نگردد روشن از اسم چراغ

اسم گفتى رو مسمّا را بجوى *** ماه در بالاست نى در آب جوى

هيچ اسم بى مسمّا ديده اى *** يا ز گاف و لامِ گل، گل چيده اى

تا قيامت عارف ار مَىْ مَىْ كند *** تا ننوشد باده، مستى كى كند

اين جاست كه انسان به ياد سخنان ارزنده پيشوايان ادب مى افتد كه گفته اند:

دو صد گفته چون نيم كردار نيست; بار درخت علم، ندانم به جز عمل.

اگر هزينه تبليغات دور از حقيقت كه بازرگانان و يا صاحبان صنايع در ترويج كالاهاى خود صرف مى كنند، در راه تأمين آرمان هاى كارگران و مرغوبيت جنس صرف شود به مراتب سودمندتر و قابل تمجيدتر خواهد بود.

گاهى عمل به گوشه اى از برنامه هاى اسلام آن چنان اعجاب ديگران را برمى انگيزاند كه بى اختيار به سوى اسلام كشيده مى شوند. در اين موارد يك جَو عمل ، جاى گزين صدها برنامه هاى تبليغاتى مى گردد.

اميرمؤمنان(عليه السلام) به صورت يك فردى ناشناس با يكى از اهل كتاب (مسيحى، يا يهودى، يا زرتشتى) هم سفر شد. مقصد اميرمؤمنان كوفه، و مقصد وى نقطه اى جلوتر از كوفه بود. اميرمؤمنان راه مشترك را با او با كمال صميميت و مذاكرات شيرين پيمود. وقتى بر سر دو راهى رسيدند و آن شخص «ذمّى» خواست از على جدا شود، مشاهده كرد كه هم سفر وى نيز با او مى آيد. در اين موقع با كمال تعجب پرسيد: مقصد شما كوفه است و راه كوفه طرف ديگر است؟ اميرمؤمنان به يكى از برنامه هاى اسلام، يعنى «حسن مصاحبت» اشاره نمود و گفت: شما با اين مصاحبت كوتاه حقى بر گردن من پيدا كرديد و آن حق با اين ادا مى گردد كه، مقدارى تو را در مسير اختصاصى ات مشايعت كنم. پيامبر ما فرمود: هرگاه با


صفحه 51

شخصى هم سفر شديد او را بر سر دو راهى رها نكنيد، بلكه به پاس هم سفرى، مقدارى او را مشايعت نماييد سپس از او جدا شويد، و راه خود را تعقيب كنيد.

آن مرد گفت: به راستى به شما چنين دستورى داده است؟ على فرمود: آرى. در اين موقع هم سفر على گفت: اگر گروه هايى از مردم جهان، پيرو او شدند روى همين اخلاق بزرگ اوست!(1) اين جمله را گفت و على را، در حالى كه نمى شناخت، گواه گرفت كه من نيز بر آيين اسلام هستم.

جالب توجه اين كه، اين انقلاب روحى كه از مشاهده يك برنامه جزيى اسلام پيدا نمود، موجب شد از مقصد خود صرف نظر كند و همراه على(عليه السلام) به كوفه بيايد و آن گاه كه او را شناخت، اسلام آورد.(2)

اگر عمل به معتقدات مذهبى، موجب گرايش ديگران به آيين است، در مقابل، اسلام زبانى و اكتفا به ظاهر، موجب انزجار مردم از آيين و مذهب مى باشد. بدين رو حضرت مسيح(عليه السلام)مى فرمايد:

«أشقى الناس من هو معروف عند الناس بعلمه، مجهول بعَمَلِه;(3)

بدترين مردم كسى است كه ميان مردم به علم و دانش معروف گردد، ولى هرگز از او عمل به آن چه مردم را به سوى آن دعوت مى كند، ديده نمى شود».

لطيف ترين بيانى كه درباره اهميت تبليغ عملى از پيشوايان ما وارد شده است، اين جمله است:


1 . «لاجرم إنّما تبعه من تبعه لأفعاله الكريمة».
2 . اصول كافى، چاپ جديد، ج2، ص 670.
3 . بحارالانوار، ج2، ص 278.

صفحه 52

«كونوا دعاة الناس بغير ألسنتكم;(1)

مردم را به غير زبان (يعنى عمل) به خير و نيكى دعوت نماييد».

در پايان، دو نكته را يادآور مى شويم:

1. در قرآن در مذمت كسانى كه مى گويند ولى عمل نمى كنند آيات فراوانى وارد شده است كه قسمتى از آنها را در اين جا نقل و ترجمه مى كنيم:

(أَتَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ وَأَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتابَ أَفَلا تَعْقِلُونَ).(2)

«آيا به مردم دستور نيكى كردن مى دهيد و خود را فراموش مى كنيد، در حالى كه كتاب خدا را تلاوت مى كنيد. آيا نمى انديشيد».

(وَالشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ* أَلَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِى كُلِّ واد يَهِيمُونَ * وَأَنَّهُمْ يَقُولُونَ ما لا يَفْعَلُونَ).

«از شعرا، افرا(3)د گمراه پيروى مى كنند. نمى بينيد آنان در هر وادى قدم مى گذارند و به آن چه مى گويند عمل نمى كنند».

(...وَلَكِنْ كُونُوا رَبّانِيِّينَ بِما كُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْكِتابَ وَبِما كُنْتُمْ تَدْرُسُونَ).(4)

«بلكه دانشمندان الهى باشيد به خاطر اين كه كتاب خدا را مى آموزيد و آن را تدريس مى كنيد».

(...فَبَشِّرْ عِبادِ* الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ


1 . سفينة البحار، ج2، ص 278.
2 . بقره(2) آيه 44.
3 . شعرا (26) آيات 224ـ 226.
4 . آل عمران (3) آيه 79.

صفحه 53

الَّذِينَ هَديهُمُ اللّهُ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الأَلْبابِ).(1)

«بندگان خدا را بشارت بده. آنان كه سخن خدا را مى شنوند و از بهترين آن پيروى مى كنند. آنان كسانى هستند كه خدا آنها را هدايت كرده و آنان صاحبان خردند».

2. درباره علم بدون عمل روايات زيادى وارد شده است كه اين جا مجال طرح آنها نيست.(2)


1 . زمر(39) آيه 17 و 18.
2 . براى اطلاع بيشتر ر.ك: اصول كافى، ج1، ص 44 و 45 و 47; بحارالانوار ، ج1، باب 9، ص 26ـ 40.

صفحه 54

صفحه 55

4

جهاد در راه خدا

4. (إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقاتِلُونَ فِى سَبيلِهِ صَفّاً كَأَنَّهُمْ بُنْيانٌ مَرْصُوصٌ).(1)

«خداوند كسانى را كه در راه او در صف واحدى، صفى هم چون بنيانى محكم و به هم پيوسته، جهاد مى كنند، دوست مى دارد».

گروهى از غرب زدگان كه تحت تأثير تمدن خيره كننده ماشينى و صنعتى غرب واقع شده اند، مى خواهند همه مسائل اسلامى را طبق دلخواه آنان تفسير كنند، بلكه به همه چيز از دريچه فكر آنان بنگرند، گرچه در اين پيروزى و تقليد نابه جا، فرسنگ ها از حقيقت دور بيفتند.

در اين افراد، عقده حقارت و خود كم بينى، كه معلول پيشرفت غرب در صنعت و تكنيك مى باشد، طرز تفكر خاصى به وجود آورده، و همگى چنين فكر مى كنند: همان طورى كه بايد صنعت و تكنيك را از غرب آموخت، بايد معارف و معتقدات دينى را نيز طورى توجيه و تفسير كرد كه در كام ملت غرب شيرين شود و مورد پسند جهان غرب قرار گيرد.


1 . صف(61) آيه 4.

صفحه 56

اين طرز تفكر، آنان را بر اين داشته است كه بسيارى از معارف برجسته آيين آسمانى اسلام را، كه براى ملل مادى اروپا و آمريكا قابل هضم نيست، به صورت ناصحيحى توجيه كنند، تا از اين رهگذر ـ البته به گمان خود ـ هم اصالت و شخصيت شرقى و اسلامى خود را حفظ نمايند و هم سخنى را كه در كام آنان تلخ و ناگوار، و احياناً مورد اشكال و طعن باشد،نگويند.

در آيين اسلام موضوعاتى به نام «وحى»، «معجزه»، «فرشته» و... مطرح مى باشد. وجود اين حقايق نورانى با براهين محكمى در جاى خود به ثبوت رسيده است، ولى از آن جا كه فرهنگ مادى اروپا، به اين موضوعات از دريچه انكار و يا شك مى نگرد، غرب زدگان ما حقايق نامبرده را طورى توجيه مى كنند كه بر مقياس هاى صد در صد مادى جهان غرب منطبق باشد; مثلاً مى گويند:

وحى جز تجلى شعور باطن و ضمير مخفى پيامبر، (1) و يا جز نبوغ فكرى، چيزى نيست، و مى گويند: منظور از فرشته در تمام موارد قرآن، همان قواى طبيعى است كه بشر در طول كاوش هاى خود به آن دست يافته است.(2)

نمونه ديگر از اين طرز فكر

جاى گفتگو نيست كه يكى از قوانين استوار اسلام، كه ضامن بقا و پيشرفت آن در طول تاريخ بوده، همان تشريع قانون جهاد است. جهاد ـ چنان كه در آينده تشريح خواهيم كرد ـ گاهى جنبه دفاعى دارد، و احياناً با شرايط خاصى، جنبه ابتدايى و تعرضى; يعنى گاهى بدون اين كه دشمن متعرض مسلمانان گردد، رهبر مسلمانان (پس از اعلام و ابلاغ اسلام و روشن ساختن افكار مردم و اتمام


1 . فريد وجدى، دائرة المعارف، ماده «وحى».
2 . المنار، ج1، ص 267ـ 274.

صفحه 57

حجت هاى عقلى و شرعى) دست به حمله ابتدايى مى زند و يك چنين حمله ابتدايى ـ چنان كه بعداً تشريح خواهيم كرد ـ هرگز با اصول عقلى و انسانى و قوانين جهانى و مسأله آزادى مخالف نيست. ولى برخى اصرار دارند كه جهاد را فقط به عنوان يك حربه دفاعى توصيف نمايند و تمام جهادهاى اسلامى را در دوران رسالت پيامبر و خلفاى اسلام، به دفاع از كيان و حوزه اسلام مربوط دانسته و جهاد ابتدايى و تعرضى را به كلى منكر شوند.

اسلام هرگز آيين شمشير نبود

طراحان اين شبهه همان مبشران مسيحى اند كه آن را از قانون جهاد استنتاج كرده و غزوات پيامبر اسلام و خلفا را بر آن گواه آورده اند; در صورتى كه در آييده خواهيم گفت وجود جهاد ابتدايى، گواه بر آن نيست كه اسلام به زور شمشير پيشرفت كرده است و استنتاج چنين امرى از قانون جهاد اسلام، صد در صد غلط مى باشد و روشن خواهيم ساخت كه هدف از غزوات، تحميل اسلام بر مردم نبوده است «اگر آنان چنين نتيجه غلطى را از قانون جهاد، و غزوات پيامبر اسلام گرفته اند، جاى تعجب نيست، بلكه عجب اين جاست كه طراحان اين شبهه، كارى جز جنگ و خونريزى و استعمار و چپاول نداشتند، حتى مقدس ها و پاپ ها و تارك دنياهاى آنها، چنان فشار و تحميل عقيده و انگزيسيون بازى بر سر غير مسيحى و مسيحيان معروف به انحراف، وارد آورده اند كه از خشونت هاى تاتار و مغول كمتر نبوده است».(1)


1 . اسلام مكتب مبارز و مولد، ص 9.

صفحه 58

جهاد امرى فطرى است

اگر حيات يك موجود زنده و ساده مانند گياه را در گرو مبارزه با عوامل زيادى بدانيم كه حيات و بقاى آن را تهديد مى كند، اگر تعريف زيست شناس معروف فرانسوى، بيشو را درباره زندگى بپذيريم كه مى گويد: حيات، مجموعه اعمالى است كه بر ضد مرگ مى جنگند. اگر مرگ و فرسودگى و ميل به يك نواختى را لازمه سير طبيعى بدانيم و پديده حيات و هر پديده ضد مرگ و تكامل و رشد را مخالف جريان طبيعى و به سان شنا در جهت خلاف مسير آب رودخانه تلقى نماييم، تصديق خواهيد كرد كه هر پديده اجتماعى و انقلاب فكرى (ايدئولوژيك) چون پديده زنده مادى، در پيدايش و بقاى خود، به تلاش هاى وسيعى نياز دارد كه بدون آن ادامه وجود براى آن ممكن نيست; زيرا در انقلاب هاى فكرى، منافع گروه هايى به خطر افتاده خواه ناخواه، به معارضه و مبارزه برمى خيزند، و جنگ رخ مى دهد در اين موقع، جنگ اصلى حياتى، كه ضامن بقا و رشد و نموّ آن مكتب فكرى است، تلقى مى گردد.

اصولاً حساب دين از حساب يك مكتب فلسفى و يا علمى جداست. نزاعى كه يك مكتب فلسفى به پا مى كند، از دايره مناقشات لفظى و احياناً انتقادات كتبى، تجاوز نمى كند، ولى آيينى كه مى خواهد تمام نظامات پوسيده را درهم بريزد، و مراسم كهن و عقايد فاسد را زير و رو كند و نظام نوى را به جاى نظام كهنه بنشاند، چنين فكر و هدفى بدون درگيرى و جنگ، جامه عمل به خود نخواهد پوشيد.

كدام انقلاب جهانى و منطقه اى بدون خونريزى و جنگ و نبرد به ثمر رسيده است؟ آيا انقلاب كبير فرانسه يك انقلاب بدون جنگ بود؟ انقلاب هند كم كشته داد؟ انقلاب روسيه در برچيدن نظام كهن، بدون خونريزى صورت گرفت و استقلال


صفحه 59

آمريكا براى ملت آن ارزان تمام شد؟!

نهضت راسخ و انقلاب ثمربخش، در ميان ملل جهان، كه لطمه شديدى بر مطامع اقوام و گروهى وارد مى سازد و يا آنان را از مراسم كهن و راه و رسم ديرينه باز مى دارد، طبعاً جنگ و درگيرى را به دنبال دارد.(1)

جهاد دفاعى، نخستين چهره جهاد در اسلام

به عقيده زيست شناسان اساس حيات هر موجود زنده اى روى سه اصل استوار است:

1. استنشاق هواى آزاد و جذب غذا;

2. نمو و توليد مثل. هم چنان كه مى بينيم يك نهال، يك هسته، يك سلول حيوانى نمو و توليد مثل مى نمايد;

3. دفع مضر و مزاحم و مواد زايد، و تلاش و نزاع طبيعى براى بقا.

اين سه اصل در تمام موجودات زنده مطابق ساختمان وجودى آنها وجود دارد، ولى بايد توجه كرد كه رشد و نمو و بقاى يك پديده اجتماعى، از اين سه اصل نيز مستثنا نيست و رسوخ و گسترش و بقاى يك عقيده، از اين اصول ـ كه ضامن بقا و حيات آن است ـ بى نياز نيست.

گرچه اسلام، به عقيده ما مسلمانان پديده اى اجتماعى نيست، بلكه پديده اى آسمانى و دعوت الهى است، ولى در بقا و رشد و نمو، از اين سه اصل بى نياز نيست و با ساير پديده هاى اجتماعى تفاوتى ندارد; زيرا وقتى هدف اسلام دگرگون كردن افكار و عادات و حقوق و امتيازات و مقامات باشد، چنين انقلاب وسيعى در ميان تمام قشرهاى اجتماع، از تهديد گروه هايى كه مطامع و سود مادى


1 . ر.ك: همان.

صفحه 60

آنان از طرف اسلام به خطر مى افتد و تغيير عادات ديرينه و مراسم كهن براى آنها امرى مشكل و سخت مى باشد، مصون نمى ماند و خواه ناخواه دسته هاى گوناگونى متعرض آن مى شوند.

در اين صورت اسلام ناچار است از اصل سوم حيات، حداكثر استفاده را بنمايد و زنجير دفاعى خود را مستحكم تر سازد، و الاّ انقلاب اصلاحى در نطفه خفه گرديده ديرى نمى پايد كه فروغ و گرمى آن به خاموشى و سردى مى گرايد.

ما اين نكته اساسى را در نخستين آيه اى كه درباره جهاد وارد شده به خوبى درمى يابيم. در اين آيه، نكته تشريع جهاد همان پاسخ به تعرضات دشمنان دانسته شده و اجازه داده شده كه مسلمانان از خود دفاع كنند:

(أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ اللّهَ عَلى نَصْرهِمْ لَقَدِيرٌ* الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بِغَيْرِ حَقّ إِلاّ أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللّه...).(1)

«به كسانى كه به جنگ كشانده مى شوند اجازه دفاع داده شده است; زيرا آنان افرادى مظلوم و ستمديده اند و خداوند بر نصرف آنان تواناست. آنان (افراد مجاهد) كسانى هستند كه بدون جهت از ديارشان اخراج شده اند جز اين كه (جرم آنان اين بود) مى گفتند: پروردگار ما خداست».

اين آيه به خوبى نشان مى دهد، كه نخستين انگيزه تشريع جهاد، اين بود كه مسلمانان پس از تمركز در مدينه از حقوق خود دفاع و هر نوع ستم را از خود دفع نمايند.

اين نكته در آيات ديگرى نيز منعكس است، كه فقط به نقل و ترجمه يك آيه اكتفا مى نماييم:


1 . حج (22) آيه 9و 40.

صفحه 61

(وَقَاتِلُوا فِى سَبِيلِ اللّهِ الَّذِينَ يُقاتِلُونَكُمْ وَلا تَعْتَدُوا إِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدينَ).(1)

«با كسانى كه با شما نبرد مى كنند، در راه خدا جنگ كنيد، ولى مراقب باشيد كه از حد تجاوز نكنيد. خدا تجاوزكاران را دوست نمى دارد».

در اين دو آيه، نخستين چهره جهاد براى ما نمايان و روشن مى شود و اين كه فلسفه تشريع آن در صدر اسلام، پاسخگويى به زور گويانى بود كه مسلمانان را از آزادى عقيده و تمام لذايذ مادى و معنوى باز داشته بودند.

نمونه هايى از جهاد دفاعى

از روزى كه پيامبر اسلام در مدينه استقرار يافت و جوانان انصار دور او را گرفتند و افراد پاك دلى از نقاط مختلف به ديدار او شتافته و آيين او را از جان و دل پذيرفتند و اجتماع كوچك، امّا نيرومندى را در برابر مشركان تشكيل دادند، همواره موجوديت مسلمانان و كيان و تشكيلات آنان را گروه هاى مشرك مورد حمله و هجوم قرار مى دادند: در زمان حيات پيامبر شهر مدينه و اطراف آن پيوسته مورد هجوم سپاه شرك قرار گرفت و لشكر دشمن اطراف مدينه را محاصره كرد. در جنگ بدر و اُحد و خندق، جز داخل شهر، همه نقاط تحت تصرف سپاه بت پرست درآمد و دفاع جانانه اى را كه مسلمانان در سرزمين بدر انجام دادند، به منظور جلوگيرى از پيشرفت دشمن به سوى مدينه بود.

فقها اين گونه نبردها را، كه براى دفاع از موجوديت وحقّ حيات اسلام و مسلمانان و يا براى سركوبى هرگونه جنبش هاى ضدّ اسلامى، كه در مقابل قبايل در شرف تكوين بود، صورت مى گرفت«جهاد دفاعى» مى نامند.


1 . بقره(2)آيه 190.

صفحه 62

اكثر غزوات پيامبر و يا دسته هايى كه براى پراكنده ساختن اجتماعاتى كه به فكر حمله به مدينه بودند، اعزام مى شدند، جنبه دفاعى داشت; يعنى در اكثر اين نبردها هدف پاسخ به حملات دشمن بود; و يا منظور اين بود كه نهضت هاى ضدّ اسلامى در حال تكوين و دسته بندى را، خفه سازند و پيش از آن كه به مدينه حمله آورند و يا به جمع اسلحه و نفرات موفق گردند، از هم پراكنده كنند.

روى اين نظر، بسيارى از انديشوران تصور كرده اند كه همه جهادهاى اسلامى، جهاد دفاعى بوده و هرگز در اسلام جهاد تعرضى و ابتدايى وجود نداشته است. اين استنتاج، معلول بررسى اين نوع غزوه هاست و گرنه دليلى ندارد جهاد تعرضى و ابتدايى كه از مسلمات فقه اسلام و صريح آيات قرآنى است، مورد انكار قرار گيرد. ما در آينده به بررسى دلايل جهاد ابتدايى و علل و انگيزه هاى آن خواهيم پرداخت.

امتيازات جهاد دفاعى

قانون جهاد كه براى نخستين بار در اسلام به عنوان يك قانون دفاعى چهره گشود، مشخصات و امتيازات آن ضمن آيه اى بيان شده است و شايسته است كه خود اين امتيازات به تنهايى، مورد بحث و بررسى قرار گيرد:

(وَقَاتِلُوا فِى سَبِيلِ اللّهِ الَّذِينَ يُقاتِلُونَكُمْ وَلا تَعْتَدُوا إِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدينَ).(1)

«در راه خدا با كسانى كه با شما نبرد مى كنند، جهاد بنماييد( ولى مراقب باشيد) كه از حد تجاوز نكنيد...».

دقت در جمله هاى اين آيه ما را به امتيازات سه گانه جهاد دفاعى واقف


1 . بقره(2)آيه 190.

صفحه 63

مى سازد و به طور غير مستقيم به پاره اى از اشكالات و اشتباهات كه در اذهان افراد غير مطلع وجود دارد، پاسخ روشن مى دهد. امتيازات جهاد دفاعى با جمله هاى زير بيان شده است.

1. انگيزه جهاد و هدف آن: (فِى سَبِيلِ اللّه); «در راه خدا».

2. جنگ با كدام دسته؟ (الَّذِينَ يُقاتِلُونَكُمْ) ; «با كسانى كه با شما نبرد مى كنند».

3. حدود و مرز اين دفاع: (وَلا تَعْتَدُوا) ; «از حد تجاوز نكنيد».

اكنون به اجمال درباره هر يك از اين امتيازات بحث مى نماييم:

امتياز نخست: اين آيه مى رساند كه حساب جهاد اسلامى از كشور گشايى جداست; جهاد اسلامى ـ اعم از دفاعى و تعرضى ـ براى خدا و جلب رضاى خداوند صورت مى گيرد. جهاد نوعى عبادت است كه بايد از روى نيت پاك انجام شود، انگيزه اى جز خدا در كار نباشد; هرگز نظر اين نباشد كه نفوذ مادى و سلطه ظاهرى را گسترش دهند و يا كشورى و يا منطقه اى را ضميمه كشورى و يا منطقه ديگرى بنمايند، و اگر احياناً در گذشته بر صدها هزار نفر از مردم حكومت مى كردند اين بار بر ميليون ها نفر از مردم حكومت كنند; بلكه جهاد، (جهاد دفاعى) نوعى تحرك اجتماعى مفيد و مقدس، براى حفظ كيان و موجوديت اسلام است، و در اين كه انگيزه در جهاد، كسب رضاى خداست، ميان دفاعى و ابتدايى تفاوتى نيست هر چند بحث ما فعلاً درباره بيان مشخصات جهاد دفاعى است. از اين جهت بايد توجه كرد هر فتح و پيروزيى كه در زمان رسول خدا و يا خلفاى بعد از او صورت گرفته است انگيزه و هدفى جز حفظ موجوديت اسلام و يا برداشتن موانعى كه بر سر راه تبليغ آيين اسلام بود، نداشته و هرگز قابل قياس با كشور گشايى اسكندرمقدونى و پيروزى هاى ژنرال هاى اروپايى نيست; زيرا آنان در فتوحات


صفحه 64

خويش هرگز انگيزه الهى و قصد بسط نفوذ و گسترش آين حق نداشتند، بلكه زيادى طمع و آز، آنها را به نبردهاى خونين و جنگ هاى منطقه اى و يا قاره اى وامى داشت. اين امتياز در بسيارى از آيات وارد شده است، از جمله:

(الَّذِينَ آمَنُوا يُقاتِلُونَ فِى سَبِيلِ اللّهِ وَالَّذِينَ كَفَرُوا يُقاتِلُونَ فِى سَبِيلِ الطَّاغُوتِ).(1)

«افراد با ايمان در راه خدا جهاد مى كنند و افراد كافر در راه بت ها(به منظور طغيان و تجاوز) نبرد مى نمايند».

باز يادآور مى شويم : در اين كه بايد انگيزه در جهاد، كسب رضاى الهى باشد، ميان جهاد دفاعى و تعرضى فرقى نيست، حتى هنگامى كه گروهى از مجاهدان بنا به عادت غلط جاهليت، براى گردآورى غنيمت جنگى، جهاد مى كردند، شديداً از طرف خدا مورد توبيخ قرار گرفتند و آيه زير در مذمت آنان نازل گرديد:

(...تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيا وَاللّهُ يُريدُ الآخِرَةَ وَاللّهُ عَزيزٌ حَكِيمٌ).(2)

«شما مال دنيا و متاع مادى مى خواهيد، ولى خداوند آخرت را براى شما خواهان است. خداوند عزيز و حكيم است».

امتياز دوم: مسلمانان در جهاد دفاعى بايد فقط با كسانى كه نبرد مى كنند، به نبرد بپردازند.

ولى چنان كه بعداً تذكر خواهيم داد، در تشريع «جهاد تعرضى» اين شرط معتبر نيست و حكومت اسلامى مى تواند، براى برداشتن هر نوع مانع از سر راه تبليغ


1 . نساء(4) آيه 76.
2 . انفال(8) آيه 67.

صفحه 65

آيين اسلام براى به دست آوردن محيط هاى آزاد براى تنوير افكار و ترويج آيين توحيد و... لشكركشى كند ولو مردم آن منطقه در فكر جنگ و كارزار با مسلمانان نباشند.

امتياز سوم: همان حد و مرزى است كه آيه 19 سوره بقره بيان مى كند، و آن اين كه در اين پيكار نبايد از حد عدالت تجاوز نمود، هرگز نبايد به فكر تعدى افتاد; زيرا تعدى از شعب ظلم است و جهادى كه براى خداوند عادل صورت مى گيرد، بايد از هر نوع ستم عارى باشد. در اين شرط نيز جهاد دفاعى و تعرضى يك سانند و هرگز نبايد مجاهدان اسلامى كارى انجام دهند كه عقل و شرع آن را به عنوان تجاوز و خروج از حد عدالت محكوم سازند.

قرآن به همين مقدار اكتفا نكرده و صريحاً يادآورى مى نمايد، كه هر نوع تجاوز در جهاد اسلامى بايد محدود به مقدار تجاوز دشمن باشد و هرگز نبايد خشم و انتقام جويى و كينه توزى، زمام كار را از دست مجاهد بگيرد و او را به تجاوز و تعدى وادار سازد، هم چنان كه مى فرمايد:

(...فَمَنِ اعْتَدى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدى عَلَيْكُمْ وَاتَّقُوا اللّهَ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقينَ).(1)

«هر كس به شما تجاوز كرد،شما به مقدار تجاوزش به او پاسخ دهيد و از عذاب خدا بپرهيزيد و بدانيد خدا با كسانى است كه متقى و پرهيزگار باشند».

شايد همين مقدار بحث در مورد جهاد دفاعى كافى باشد. فعلاً موقع آن رسيده است كه درباره جهاد ابتدايى و تعرضى كه براى گروهى سنگين است، بحث نماييم.


1 . بقره(2)آيه 194.

صفحه 66

انگيزه تشريع جهاد ابتدايى

انگيزه تشريع جهاد ابتدايى در اسلام، در صورتى روشن مى شود كه از نزديك واقعيت اين مكتب جهانى را لمس كرده و به نقش آن در اصلاح اجتماع و هدف هاى عالى آن، واقف گرديم.

دو اصل است كه مى توان آن را اساس دعوت اسلام شمرد و اسلام به هيچ قيمت حاضر نيست اين دو اصل را ناديده بگيرد:

1. آزاد ساختن بشر از پرستش هر نوع معبود جز خداوند، و در حقيقت اين مطلب اساس تمام شرايع آسمانى نيز هست و هر پيامبرى كه مى آمد اساس دعوت او را جمله (...ما لَكُمْ مِنْ إِله غَيْرُهُ...);(1) «براى شما معبودى جز او نيست» تشكيل مى داد.

اسلام به همه جهانيان اعلام كرده كه، معبودى در صفحه هستى جز خدا نيست و خداى آسمان و زمين يكى است، چنان كه مى فرمايد: (وَهُوَ الَّذِى فِى السَّماءِ إِلهٌ وَفِى الأَرْضِ إِلهٌ...); يعنى معبود (2)آسمان وزمين اوست.

2. روى زمين بايد حكم خداوند، حاكم باشد و جز اراده و قوانين و شرايع او نبايد چيز ديگرى بر افكار و قلوب اجتماع حكومت كند و هر نوع حكومت و تشريع و قانون گذارى كه از قوانين آسمانى الهام نگيرد، ملغا و بى اثر خواهد بود و اسلام در صورتى تمام كتب و شرايع پيامبران گذشته را به رسميت مى شناسد، كه پيروان آنها، عملاً از آنها الهام بگيرند و احكام آنها را بازيچه افكار و تمايلات و منافع مادى خود قرار ندهند و انحراف از اين اصل را نوعى پرستش غير حق دانسته و به عموم اهل


1 . اعراف (7) آيه 59.
2 . زخرف (43) آيه 84.

صفحه 67

كتاب به زبان پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) چنين اعلام كرده است:

(...وَلا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ...).(1)

«...برخى، برخى ديگر را معبود نگيريم...».

به يقين نصارا و يهود، رهبران مذهبى خود را نمى پرستيدند ولى چون آنها قوانين آسمانى را طبق تمايلات خود، تحريف و جمعى نيز ، از آنان پيروى مى نمودند از اين نظر، عمل آنها را نوعى پرستش غير خدا خوانده است. عدى بن حاتم در حالى كه صليب در گردن داشت به حضور پيامبر رسيد و حضرت آيه (اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَرُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ).(2) («مسيحيان) علماى خود و تاركان دنيا را معبودهاى خود اتخاذ كرده اند» را مى خواند. وى با لحن اعتراض به آن حضرت گفت: ما هرگز كشيشان و تاركان دنيا را پرستش نمى كنيم.

حضرت در پاسخ او فرمود: آنان حلال خدا را حرام و حرام او را حلال مى نمايند، و شما نيز بدون چون و چرا از آنان پيروى مى كنيد، از اين نظر آنان را با عمل خود مى پرستيد.(3)

اين دو اصل از اصول اساسى اسلام است و اين آيين، سعادت بشر را در گرو اين دو اصل مى داند و به هيچ قيمت از آن دو اصل عدول نمى كند و تاكنون كسى منافع اين دو اصل و زيان هاى خلاف آن را منكر نشده است.

شايسته است قطعه تاريخى زير را ـ كه مى تواند روشنگر اهميت و حساسيت اين دو اصل اساسى باشد ـ در اين جا نقل كنيم: هنگامى كه نيروهاى اسلام مرزهاى حكومت ايران را، به محاصره درآوردند، رستم فرخزاد، فرمانده سپاه ايران، از سعد


1 . آل عمران(3) آيه 64.
2 . توبه(9) آيه 31.
3 . مجمع البيان، ج3، ص 1.

صفحه 68

وقاص، فرمانده نيروهاى مسلمان، نماينده اى طلبيد كه از هدف و انگيزه جهاد اسلامى ـ كه در نظر او تهاجمى بيش نبود ـ سؤال هايى بنمايد. نماينده مسلمانان انگيزه جهاد اسلامى را براى او چنين تشريح كرد:

ما آمده ايم بندگان خدا را از پرستش معبودهاى باطل بازداشته و به عبادت و بندگى خداى يگانه و رسالت پيامبر او، محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) دعوت نماييم.(1) ما آمده ايم بندگان خدا را از بندگى مخلوق نجات داده و به بندگى خدا سوق دهيم.(2)

ما آمده ايم شما را با دعوت به اعتقاد به روز بازپسين و رستاخيز، از فشار و محدوديت دنيا برهانيم و عدل و دادگرى را جاى گزين ستم آيين هاى باطل سازيم.(3)

در سه روزى كه رستم فرخزاد با سه نماينده مختلف گفتگو كرد، سخن همه آنها يكى بود و همگى بر كلام خود افزودند كه، اگر دو اصل را بپذيريد، ما از همين نقطه بازكشته و كشور شما را به خودتان وامى گذاريم.

ضامن اجراى اين دو اصل حياتى چيست؟

به طور مسلم اين دو اصل حياتى در نقاط مختلف جهان مخالفان بى شمارى دارد كه به عناوين مختلف نمى خواهند اين دو اصل را بپذيرند: از يك طرف، حكومت هاى باطل و سازمان هاى مادى با اشاعه اين دو اصل مبارزه نموده و با گسترش اين آيين، صد در صد مخالفت خواهند ورزيد و از طرف ديگر، علاقه


1 . جمله اوّل به اصل نخست و جمله دوم به اصل دوم اشاره دارد و متن عربى قسمت اخير چنين است:
«وإخراج العباد من عبادة العباد إلى عبادة اللّه ومن ضيق الدنيا إلى سعتها ومن جور الأديان إلى عدل الإسلام».
2 . جمله اوّل به اصل نخست و جمله دوم به اصل دوم اشاره دارد و متن عربى قسمت اخير چنين است:
«وإخراج العباد من عبادة العباد إلى عبادة اللّه ومن ضيق الدنيا إلى سعتها ومن جور الأديان إلى عدل الإسلام».
3 . الكامل، ج2، ص 341.

صفحه 69

مردم به رسوم نياكان و روش گذشتگان خود، سدّ ديگرى در برابر اشاعه طرز فكر اسلامى است و در نتيجه اين دو مانع بزرگ، جلو تأثير قلم و بيان را مى گيرد و نداى مبلغان و گويندگان و مبلغين اسلامى را در گلوها خفه مى سازد.

اكنون تكليف اسلام در برابر اين دو مانع بزرگ چيست؟! اگر اسلام يك مكتب فلسفى، يك روش كلامى، يك دكترين سياسى، يك برنامه حزبى براى گروهى يا نژادى و... بود هرگز لازم نبود كه به فكر شكستن اين موانع و درهم كوبيدن سازمان هاى مادى بشرى ـ كه سدّ راه تبليغ و روشن شدن مردمند ـ باشد، بلكه كافى بود تمام افكار و خلاصه دعوت خود را در صفحاتى نوشته، به محافل علمى و سياسى عرضه كند، خواه كسى آن را بپذيرد يا نپذيرد.

ولى اگر اسلام بر خلاف پندار خاورشناسان، نظام نو الهى و آسمانى است كه در پرتو اين اصول مى خواهد نظام صحيح و آسمانى خود را جاى گزين نظام هاى فاسد بشرى سازد در اين صورت صحيح نيست دست روى دست بگذارد و در انتظار بخت و شانس و تماييلات باطنى مخالفان بنشيند.

اشتباه معترضان در اين است كه تصور كرده اند نظريه اسلام، به سان نظريه هاى سقراط و ارسطو و يا فرضيه هاى دانشمندان است كه صاحب نظريه بايد افكار محافل علمى را به نظريات خود متوجه سازد و ديگر لازم و يا صحيح نيست به سلاح دست بزند، و سازمان هاى مقاوم و مخالف خود را تحت فشار درآورد. آنان در اين انديشه سخت در اشتباهند. پيامبر فرستاده خداست و از ناحيه او مأموريت دارد جامعه بشرى را از فساد و بت پرستى نجات بخشد و زمين را مركز حكومت و سلطه الهى گرداند و احدى جز از ناحيه اش بر مردم حكومت نكند، عدالت و مساوات در برابر فرمان قانون را بسط دهد. در اين صورت چاره اى جز اين ندارد كه براى پيشرفت مقاصد خود، براى اين كه مبلغان آيين او، در محيط آزاد به تبليغ آيين


صفحه 70

اسلام بپردازند و افكار مردم و اذهان آنان را روشن سازند، سازمان هاى مادى و نظامات فاسد بشرى را ـ كه مانع تبليغ و گسترش اين آيين هستند ـ با نيروى عظيم نظامى درهم شكند و راه را براى تبليغ صحيح و مطمئن باز كند.

بنابراين، جنگ و نبرد كه زير لواى جهاد در راه خدا صورت مى گيرد، براى اين نيست كه مردم را ملزم سازد كه به آيين اسلام ايمان بياورند و به زور و جبر به آن معتقد شوند; زيرا ايمان و اعتقاد از امور قلبى و روانى است و امور روانى بدون پيدايش مبادى عقيده و تمايلات باطنى انسان، به زور و فشار، جامه عمل نمى پوشد.

پاسخ چند پرسش

1. آيا بازداشتن بشر از بت پرستى و از هر نوع توجه به غير خدا بر خلاف عدالت است و مخالف آزادى خردمندانه اى است كه مصلحان جهان به دنبال آن هستند؟

2. آيا تنها نيروى بيان و قلم در اشاعه و گسترش يك مكتب اصلاحى جهانى، كه به تمام شؤون مردم نظر دارد، كافى است؟

3. آيا تبليغ منطقى جز در محيط آزاد ـ كه مردم در پيروى از هر نوع عقيده آزاد باشند ـ مى تواند نقش مؤثرى برجا بگذارد؟

4. آيا حكم جهاد مخصوص زمان پيامبر است يا يك حكم جاودانى است؟

5. طرز جهاد در عصر كنونى چگونه است؟

اكنون به ترتيب به پاسخ اين پرسش ها مى پردازيم:

1. جهاد و مسأله آزادى

آزادى بى قيد و شرط با منطق عقل موافق نيست، بلكه آزادى داراى دو شرط


صفحه 71

است كه با يكى از دو شرط جهان غرب نيز موافق است:

الف) آزادى تا آن جا محترم است كه موجب سلب آزادى از ديگران نباشد، در اين شرط همه خردمندان جهان موافق هستند.

ب) آزادى تا آن جا محترم است كه به سعادت فرد لطمه اى وارد نسازد. روى اين شرط است كه پيامبران آسمانى افراد را از پرستش بت و نوشيدن شراب و بازى با آلات قمار باز داشته اند و هر چه هم افراد فرياد زدند كه ما آزاديم، به شما چه! ما مى خواهيم بدبخت باشيم! آنان گوش ندادند.

لفظ آزادى مقدس و شورانگيز است، ولى آزادى مطلق و بدون قيد و شرط، مايه بدبختى جامعه و فرد است، بلكه هر نوع آزادى بايد در چهارچوبه اين دو شرط، مجاز شمرده شود.

آن چه ما را فريب مى دهد همين كلمه آزادى است، ولى بايد حساب كرد كه هر نوع آزادى ـ ولو به ضرر ديگران باشد ـ خوب است و موافقت با آن لازم است يا اين كه همين آزادى بايد در چهارچوبه مصالح خود فرد قرار گيرد.

فرض كنيد: بيمارى واگيردارى مثل «آبله» در نقطه اى بروز مى كند. سازمان بهداشت آن نقطه، گروهى را به اطراف آن محل اعزام مى نمايد كه مردم آن جا را بر ضد اين بيمارى مايه كوبى كنند و براى روشن كردن اذهان مردم، از روزنامه و مجله و راديو و تلويزيون و بلندگوهاى سيار استفاده مى نمايند، ولى گاهى در ميان مردم، افرادى پيدا مى شوند كه بر اثر نادانى از تزريق واكسن امتناع مىورزند در اين صورت، گروه هاى اعزمى در پرتو قدرت انتظامى به زور آنان را بر ضدّ اين بيمارى مايه كوبى مى كنند، آيا كسى چنين روشى را درباره چنين افرادى بر خلاف عدل و انصاف، حريت و آزادى مى پندارد، يا همه، آن را يك نوع خدمت به بهداشت آنان و جامعه مى دانند؟


صفحه 72

توجه به اين مثال انگيزه وجود جهاد ابتدايى را در اسلام روشن مى سازد; زيرا خرده گيران (كسانى كه جهاد تعرضى را مخالف آزادى مى دانند) قبول دارند كه پرستش بت، كرنش نمودن انسان در برابر سنگ و گل و يا چوب و آتش و يا اجرام درخشنده آسمانى، انحراف از مسير صحيح فطرت و عقل انسانى است; چون چه انحرافى بالاتر از اين كه انسان در برابر موجودات بى شعور، كه ساخته و پرداخته خود اوست، يا براى او آفريده شده اند، زبون و بيچاره شود و به موازات اين انحطاط فكرى، انواع خرافات و موهومات، كه زنجيره هاى فكر انسانى اند، پيدا شده و اختلاف و دو دستگى در اجتماع بشر بر اثر تعدد خدايان مصنوعى پديد مى آيد و مسئوليت هاى درونى و باطنى كه پرورش دهنده فضايل عالى انسانى و سجاياى اخلاقى است، از بين مى رود.

از اين نظر پيامبر اسلام در راه آزادساختن بشر از چنگال بت پرستى از وسايل گوناگون استفاده كرد و گروه هايى را براى جلوگيرى از بت پرستى و ويران كردن بتكده ها اعزام نمود و با توجه به مثال ياد شده، و اين كه برخى از مردم سود و زيان خود را تشخيص نمى دهند، هرگز نمى توان چنين اقدام خردمندانه اى را مخالف اصول آزادى دانست.

حتى يكى از وظايف مسلمانان پس از فتح مكه اين بود كه به اطراف عربستان رفته، بت خانه ها را ويران سازند و بت ها را بشكنند و روزى كه مكه فتح گرديد اعلان شد هر كس بتى در خانه دارد بشكند.(1)

2. تأثير قلم و بيان محدود است

تأثير بيان و گفتار هر چه باشد محدود است. جاى شك نيست كه قلم و


1 . سيره ابن هشام، ج2، ص 436.

صفحه 73

بيان، دو شمشير برنده هستند كه بسيارى از موانع فكرى و وهمى را، كه در برابر گسترش يك مكتب صحيح وجود دارند، درهم شكسته و افرادى را، كه آمادگى براى پذيرفتن حق دارند، به سوى حقيقت رهبرى مى كنند و سلاح برنده پيامبر اسلام درباره ايين افراد، تنها همين بوده است و بس، تا جايى كه هرگاه در بحران نبرد، يك نفر از مشركان از فرمانده سپاه اسلام درخواست كند به او اجازه دهد كه به سوى آنان بيايد تا سخن خدا و دلايل اسلام را بشنود، بايد فرمانده كل قوا با درخواست وى موافقت كند، حتى اگر دلايل توحيد در دل او مؤثر نيفتاد و خواست به سمت بت پرستان بازگردد بايد او را به «مأمن» و نقطه اى كه در آن جا بوده بازگرداند. اين حقيقت را آيه زير با صراحت كامل مى رساند:

(وَأَنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكينَ اسْتَجارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلامَ اللّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْلَمُونَ).(1)

«اگر فردى از مشركان از تو پناهندگى بخواهد، به او پناه بده تا سخن خدا را بشنود سپس او را به منزلگاه خود برسان; زيرا آنان افراد بى اطلاعى هستند».

توجه قرآن به اهميت قلم و بيان به اندازه اى است كه سوره اى به نام «قلم» دارد و در نخستين سوره اى كه بر پيامبر نازل شده (و به سان نطق هاى افتتاحى، روشنگر اجمالى هدف عالى اسلام است) از قلم و علم سخن به ميان آمده است و پيامبر اسلام در طول رسالت خود همواره سپاه تبليغ خود را به اطراف و اكناف اعزام مى كرد، و از اين راه افراد آماده را به حقيقت اسلام رهبرى مى نمود.

ولى از اين مطلب نبايد غفلت ورزيد كه تأثير قلم و بيان بسيار محدود و انعطاف مردم در برابر سخنان حق بسيار متفاوت است: گروهى آن چنان به عادات


1 . توبه(9) آيه 6.

صفحه 74

و مراسم موروثى از نياكان خود، اصرار مىورزند كه هرگز ده ها منطق و برهان در هدايت آنان كافى نيست و جز با قوه قهريه نمى توان آنان را از عادات زشت بازداشت. اين جاست كه به ارزش يكى از سخنان پيامبر و در حقيقت به يكى از انگيزه هاى جهاد ابتدايى پى مى بريم:

«الخير كلّه فى السيف وتحت ظلّ السيف ولا يقيم الناس إلاّ السَّيف;(1)

«خير و نيكى در سايه شمشير و قدرت است و (گروهى از) مردم جز در سايه قدرت، تن به حق نمى دهند».

3. تبليغ در محيط آزاد مؤثر است

فرض كنيد كه بسيارى از مردم براى پذيرفتن حقيقت آمادگى دارند، ولى آيا بهره بردارى از اين آمادگى جز در محيط آزاد كه گوينده و شنونده در گفتار و پذيرش خود آزاد باشند، امكان پذير است؟ در محيطى كه گوينده آزادى بيان ندارد و شنونده از ترس كسانى كه بازگشت از روش هاى خرافى و باطل را جرم و گناه مى شمارند و گروندگان به آيين نو را، عذاب و شكنجه مى دهند، تبليغ چه نقشى مى تواند داشته باشد؟

در هر اجتماعى گروهى پيدا مى شوند كه ثبات موقعيت و منصب مادى آنها وابسته به انحطاط فكرى و ترويج يك سلسله خرافات است. چنين افرادى وقتى احساس كردند كه راه و مكتب نوى، كه از طرف پيامبران به جامعه عرض شده است با منافع دنيوى آنها تصادم و تضاد دارد، با قدرت هر چه تمام تر از تبليغ چنين آيينى جلوگيرى به عمل مى آورند و مبلغان و گروندگان را به سخت ترين وجه مجازات


1 . وسائل الشيعه، «كتاب جهاد»، باب 1، ح1.

صفحه 75

مى نمايند. نمونه هاى بارز آن همان شكنجه و آزارهايى است كه مناديان حق و مبلغان حقيقت و گروندگان پاكدل آنان در راه بيان حقايق و پذيرفتن آن ديده اند.

مگر در آغاز رسالت پيامبر اسلام، تمام قدرت هاى شرك بر ضدّ او بسيج نشدند! مگر تروريست هاى عرب تصميم نگرفتند كه او را شبانگاه در خانه اش ترور كنند! مگر سران بت پرست عرب، ياران او را به وضع رقت بارى شكنجه ندادند! مگر پدر و مادر عمار، زير شكنجه ابوجهل جان نسپردند و بدن بلال از عذاب اميه، سياه نگشت! و....

كشتار دسته جمعى مبلغان اسلام

تاريخ بزرگ ترين آزمايشگاه زندگى است. مراجعه كوتاه به صفحات تاريخ اين حقيقت را به ثبوت مى رساند، كه تا سپاه تبليغ و راهنمايان هر آيينى از قدرت نظامى نيرومندى، كه حافظ جان و مال آنان در اجتماع است، برخوردار نباشند، نه تنها كارى از پيش نمى برند، بلكه جان خود را بدون اخذ نتيجه در راه نشر آن آيين از دست مى دهند. پيامبر در تاريخ ده ساله خود در مدينه، اين حقيقت تلخ را دوبار چشيد: در سال چهارم هجرت كه نيروى نظامى اسلام بر تمام اطراف شبه جزيره تسلط نداشت و قسمتى از شبه جزيره عربستان در دست مشركان قرار داشت، چهل تن از مبلغان اسلام در منطقه «بئر معونه» به دست مشركان كشته شدند.(1) بار ديگر شش تن از معلمان قرآن، كه براى تبليغ اسلام به اطراف مدينه اعزام شده بودند، به صورت دل خراشى اعدام گرديدند.

از اين دو حادثه تاريخى و ده ها نظير آن، مى توان نتيجه گرفت كه، تا موانع و مزاحم ها از سر راه تبليغ اسلام برداشته نشوند هيچ گونه تبليغى به نتيجه نمى رسد.


1 . سيره ابن هشام، ج2، ص 169ـ 184.

صفحه 76

ولى اگر محيط با قدرتى نظامى آزاد شود در اين صورت كسانى كه تحت تأثير تبليغات اسلام قرار مى گيرند، مى توانند بدون واهمه و ترس به آيين اسلام بگروند. چنان كه گروهى كه مايل به گرايش به اين آيين نباشند مى توانند تحت شرايطى كه در كتاب «جهاد» بيان شده است به يكى از شرايع آسمانى گرويده و متدين به آنها شوند. اين جاست كه مفاد آيه (لا إِكْراهَ فِى الدِّينِ)كه در يك محيط كاملاً آزاد نازل گرديده، تجلى نموده و روشن مى شود اسلام براى گرايش به آن، هرگز اعمال قدرت نكرده است.

مى گويند: «حقيقت دست و پا دارد، و هرگز احتياج ندارد، كه قدرت نظامى از آن حمايت كند». البته سخن درستى است، ولى با يك شرط و آن اين كه، محيط از هر نوع عوامل منفى و مخرب خالى و آزاد باشد و در غير اين صورت، هر نوع حقيقت در نطفه خفه مى گردد.

اگر گفتار مزبور در هر موقعيتى صحيح باشد، بايد همه مردم در برابر مناديان حقيقت «لبيك» گويند، در صورتى كه تاريخ زندگانى بشر بر خلاف اين گواهى مى دهد.

4. آيا جهاد، قانونى دايمى است؟!

آيا قانون جهاد مخصوص عصر رسالت است؟ و ديگر فريضه اى به نام جهاد نداريم يا اين كه اين اصل حياتى كه در حقيقت مبارزه موجودى زنده با عوامل نابود كننده آن مى باشد، در تمام اعصار به صورت فريضه اى ثابت، از طرف قرآن به جامعه مسلمانان عرضه شده است؟!

آيا گفته قرآن: «خداوند كسانى را دوست مى دارد كه در راه او صف واحدى به سان بنيان محكم و به هم پيوسته جهاد مى كنند» مربوط به مسلمانان صدر اسلام


صفحه 77

است يا اين تعاليم عالى اسلام، كه ضامن بقاى هر نوع نهضت و انقلاب ايدئولوژيكى است، مربوط به تمام اعصار بوده و بايد مسلمانان جهان در هر منطقه و عصرى، در برابر عوامل مخرب در صف واحدى قرار گيرند و با هر عاملى كه كيان و استقلال و عظمت اسلام را تهديد مى كند و يا در راه گسترش و تبليغ اسلام، ايجاد مزاحمت مى نمايد، سرسختانه مبارزه نمايند.

اسلام براى دو اصل اساسى سعادت(خداپرستى، استقرار حكومت الهى)قانون جهاد را تشريع نمود و مسلمانان صدر اسلام را موظف ساخت، كه كوشش هاى جانى و مالى خود را در راه توسعه و حفظ اين دو اصل بسيج كنند. ولى نقطه قابل توجه اين جاست كه اسلام نه تنها خواهان بقا و برقرارى اين دو اصل در عصر رسالت و يا پس از آن بوده است، بلكه از آن جا كه پيوسته خواهان رهايى بشر از چنگال بت پرستى و مظالم حكومت هاى غير الهى است، عموم مسلمانان را در هر نقطه و زمانى مأمور نموده كه در راه حفظ اسلام، از بذل هر نوع كوشش دريغ نكنند و در هيچ زمانى اين فريضه الهى از دوش آنان برداشته نشده است.

اصولاً هر پديده اجتماعى و انقلاب فكرى بدون مبارزه و درگيرى با عوامل مخرب، نمى تواند پايدار باشد. اگر اين نهضت جهانى (اسلام) در پيدايش، نيازمند كوشش و جهاد بود در بقا و ثبات و استمرار خود به جهاد بيشترى نيازمند است.

5. طرز جهاد در عصر كنونى

پرسش سوم مربوط به طرز جهاد در عصر كنونى است. جاى گفتگو نيست كه امروز آيين اسلام و استقلال كشورهاى اسلامى از طرف قدرت هاى استعمارى جهان تهديد مى شود و دولت هاى استعمارى همواره مى خواهند ملل مسلمان


صفحه 78

جهان، در فقر و بدبختى، جنگ و ستيز با يكديگر باقى بمانند و مصرف كننده كالاهاى آنها باشند و هيچ گاه اين ملل، كه روزى قدرتمندترين ملل جهان بودند، به خود متكى نباشند.

براى جبران قدرت هاى از دست رفته، لازم است در درجه اوّل متفكران و رهبران اسلامى با الهام از مكتب قرآن: (وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَميعاً) دست اتحاد و اتفاق به سوى يكديكر دراز كنند، و براى حفظ اين وديعه الهى و كوتاه كردن دست دشمنان از مقدسات و سرزمين هاى اسلامى، همگى در صف واحدى قرار گيرند.

امروز جهان اسلام با داشتن يك ميليارد مسلمان و منابع مهم طبيعى و صنعتى و متفكران و ذخاير انسانى، كفه سنگينى را در جهان سياست در اختيار دارد و در صحنه سياست، در حل مسائل بين المللى، نقش مؤثرى را مى تواند ايفا كند، ولى متأسفانه عوامل اختلاف، آن چنان در مظاهر مختلف زندگى آنان ريشه دوانيده كه هرگز از اين نيروى عظيم بهره بردارى نمى شود.

وحدت و اتفاق و ايجاد روابط و همبستگى ميان مسلمانان، سنگ اساسى هر نوع جهاد دفاعى و تعرضى است، و تا اين مطلب عملى نگردد، نه تنها به جهاد تعرضى موفق نخواهند شد، حتى نخواهند توانست شؤون و اصول اسلام را در داخل خود نيز حفظ كنند.

در درجه بعد، بايد بنيه اقتصادى خود را تقويت كنند و امكانات مالى خود را در بالا بردن سطح زندگى ملل اسلامى بسيج نمايند و مسلمانان را از كليه ملل بيگانه غنى و بى نياز سازند. تقويت بنيه اقتصادى در واقع نوعى جهاد با مال است كه قرآن مجيد آن را در كنار بذل جان يادآورى نموده و مى فرمايد:

(وَجاهِدُوا بِأَمْوالِكُمْ وَأَنْفُسِكُمْ فِى سَبيلِ اللّهِ).(1)


1 . توبه(9) آيه 41.

صفحه 79

«با جان و مال خود در راه خدا جهاد كنيد».

به طور مسلم حد و مرز جهاد امروز، در اين نقطه متوقف نمى گردد; زيرا تقويت فرهنگ عمومى و اسلامى و تقويت دستگاه هاى تبليغاتى مسلمانان، به صورت هاى مختلف، يكى ديگر از مصاديق كوشش براى حفظ اصول اسلام و عظمت مسلمين مى باشد. تا آن جا كه اميرمؤمنان در شب شهادت خود، به فرزندان خويش، چنين سفارش مى كند:

«اللّه!اللّه! فى الجهاد بأموالكم وأنفسكم وألسنتكم فى سبيل اللّه;(1)

اى فرزندانم هرگز نبايد جهاد با مال و جان و زبان را فراموش كنيد».

آيا جهاد با زبان در جهان امروز جز تقويت دستگاه هاى تبليغاتى و تربيت گويندگان زبردست و نويسندگان بزرگ، چيز ديگرى هست؟

نكته قابل توجه در تشريع جهاد اسلامى اين است كه اسلام اين اصل حياتى را، كه لازمه بقاى هر موجود زنده است، تحت عنوان «جهاد فى سبيل اللّه» تشريع نموده و در قرآن مجيد هر موقع نامى از اين اصل برده شده است، لفظ جهاد(2) يا يكى از مشتقات آن را، مانند «جاهدوا»، «يجاهدون»، «المجاهدون» و... به كار برده است و اين خود مى رساند آن چه در اسلام مطرح است همان كوشش هاى همه جانبه، براى نشر آيين توحيد و شكستن بت ها و معبودهاى قلابى، و مستقر ساختن حكومت الهى در روى زمين است، نه جنگ و قتل و نبرد و خونريزى، و اگر هم روزى پيروان خود را براى مقابله با دشمنان دعوت مى كرد، از اين نظر بود كه كوبيدن دشمن مزاحم، يكى از مصاديق كوشش هاى اسلامى براى استقرار توحيد و حكومت


1 . نهج البلاغه، نامه 47.
2 . لفظ جهاد با تمام مشتقات آن، 28بار در قرآن آمده است.

صفحه 80

الهى و حق و عدالت در روى زمين بوده و هست. بنابراين هر نوع كوشش و فعاليت، كه كمك مؤثر به انتشار اسلام و تجديد عظمت مسلمانان بنمايد، به طور مسلم از مصاديق واقعى جهاد بوده و هرگز جهاد اسلامى در چهارچوبه خاصى محدود نمى شود.

اين بود بحث فشرده اى در مورد جهاد; اميد است در فرصت ديگر به صورت گسترده تر از آن بحث كنيم.


صفحه 81

5

جمعيت مزاحم و آزار ده

5. (وَإِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِه يا قَوْمِ لِمَ تُؤذُونَنى وَقَدْ تَعْلَمُونَ أَنِّى رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ فَلَمّا زاغُوا أَزاغَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ وَاللّهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْفاسِقينَ).

(«به ياد آر) هنگامى را كه موسى(عليه السلام) به قوم خود گفت:چرا مرا آزار مى دهيد با اين كه مى دانيد من فرستاده خدا به سوى شما هستم؟ وقتى دل هاى آنان (قوم موسى) به انحراف (از حق و به گناه) متمايل گرديد، خداوند نيز قلب هاى آنان را منحرف ساخت (و توفيق خود را از آنان قطع كرد). خدا گروه گناه كار را هدايت نمى كند».

موسى بن عمران از پيامبران بزرگ جهان است. مبارزات پى گير وى با بشرپرستى و هر نوع توجـه به غيـر خدا، زينت بخش صفحات تاريخ ملل جهان بوده و مورد عنايت قرآن مجيـد نيز هست و در عظمت و جلالت و اهميت مبارزه هاى وى كافـى اسـت كه قرآن مجيد،136بار از او نام برده و تاريخ زندگى و مبارزه هاى مؤثر و سخنـان حكيمانه و دلنشين وى را، به صورت هاى مختلف در


صفحه 82

34 سوره(1)، گاهى به تفصيل و گاهى به اجمال نقل كرده است و قسمت مهمى از قصص قرآن را حوادث مربوط به زندگانى حضرت كليم ـ چه حوادث دوران طفوليت و جوانى و چه مبازره هاى پى گير وى با دستگاه فرعون و سعى و كوشش هاى دل سوزانه او در هدايت و رهبرى قوم بنى اسرائيل و رنج ها و زحمت هايى كه در اين راه ديده و تحمل نموده است ـ تشكيل مى دهد.

اگر حضرت كليم، در ميان ملل جهان به عظمت و بزرگوارى و اخلاص و حقيقت پرستى معروف است، قوم بنى اسرائيل به شهادت تاريخ صحيح و متون كتب آسمانى، به لجاجت و مجادله و تشكيك و ترديد در امور واضح و روشن و بى اعتنايى به حـلال و حـرام الهـى و شانه خالى كـردن از زيـر بـار وظايف مذهبى و در نهايت آزار پيامبران حتى به سر حد كشتن و ريختن خون آنان، معـروف و مشهورند.

با اين كه بنى اسرائيل مى دانستند، موسى بن عمران فرستاده خداست و همگى، معجزات و آيات نبوت و دلايل رسالت وى را مشاهده كرده و اين حقيقت را لمس كرده بودند كه، خداوند به وسيله اين مرد آسمانى، آنان را به نيروى غيبى، از آب دريا عبور داد و فرعون و سپاهيان او را غرق كرد; با وجود اين هنوز چند لحظه از نجات آنان نگذشته بود كه ديدگان بنى اسرائيل به گروه بت پرستى افتاد كه به جاى خداى واقعى، بت ها را پرستش مى كردند. قوم موسى به جاى اين كه به حضرت كليم كمك كنند تا بت پرستان را از بت پرستى باز دارد، با كمال جسارت به موسى گفتند:


1 . اين سوره ها عبارتند از : بقره، آل عمران، نساء، مائده، انعام، اعراف، يونس، هود، ابراهيم، اسراء، كهف، مريم، طه، انبياء، حج، مؤمنون، فرقان، شعراء، نحل، قصص، عنكبوت، سجده، احزاب، صافات، غافر، فصلت، شورى، زخرف، احقاف، ذاريات، نجم، صف، نازعات و اعلى.

صفحه 83

(اجْعَلْ لَنا إِلهاً كَما لَهُمْ آلِهَةٌ قالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ).(1)

«براى ما خدايى مانند خدايان آنان قرار بده(كه او را ببينيم و لمس كنيم و عبادت نماييم موسى در پاسخ آنان گفت:)شما گروهى جاهل و نادان هستيد».

سپس آنان را با جمله هاى زير مورد خطاب قرار داد:

(أَغَيْرَ اللّهِ أَبْغِيكُمْ إِلهاً وَهُوَ فَضِّلَكُمْ عَلَى الْعالَمينَ* وَإِذْ أَنْجَيْناكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَونَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذابِ يُقَتِّلُونَ أَبْنائَكُمْ وَيَسْتَحْيُونَ نِسائَكُمْ وَفِى ذلِكُمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظِيمٌ).(2)

«براى شما غير خداى واقعى خدا طلب كنم(چگونه اين كفران نعمت را مرتكب شوم) در حالى كه او شما را بر جهانيان برترى داده است. به ياد آريد وقتى را كه خدا شما را از چنگال قوم فرعون نجات داد. آنان شما را به شديدترين وضع شكنجه مى دادند، پسران شما را مى كشتند، زنان شما را اسير مى كردند و اين موضوع براى شما آزمايشى بزرگ است».

چه اهانت و آزارى بالاتر از اين، كه وقتى موسى بن عمران آنان را براى جهاد و مبارزه با ستمگران سرزمين مقدس (شام و فلسطين) فرا خواند و وعده الهى را به آنان يادآورى كرد كه اگر ستمگران سرزمين مقدس را بيرون برانند، سرزمين مقدس از آن آنها خواهد بود، آنان در پاسخ نداى حضرت كليم گفتند:

(فَاذْهَبْ أَنْتَ وَرَبُّكَ فَقاتِلا إِنّا ههُنا قاعِدُونَ).(3)

«تو و خدايت برويد، نبرد كنيد(ستمگران را بيرون نماييد) و ما در اين جا نشسته ايم».


1 . اعراف(7) آيه 138.
2 . همان، آيه 140 و 141.
3 . مائده(5) آيه 24.

صفحه 84

مقصود از ايذا در آيه چيست؟

ممكن است مقصود از ايذا در آيه، آزار ديگرى باشد كه در سوره احزاب به آن نيز اشاره شده است، چنان كه مى فرمايد:

(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ آذَوْا مُوسى فَبَرَّأَهُ اللّهُ مِمّا قالُوا وَكانَ عِنْدَ اللّهِ وَجِيهاً).(1)

«اى افراد با ايمان، هرگز مانند كسانى نباشيد كه موسى را اذيت كردند و خداوند او را از هر گونه تهمت تبرئه نمود».

مفسران در توضيح اين «ايذاء»، كه به دنبال آن تبرئه الهى وارد شده است چنين مى نويسند: جمعى از بنى اسرائيل با كمال وقاحت حضرت كليم را به قتل برادر و داشتن بيمارى جلدى، حتى عمل منافى عفت با زنى متهم كردند. آنان به زنى مبلغى داده بودند كه در اجتماع بزرگ بنى اسرائيل او را متهم سازد. ولى تمام نقشه هاى آنان نقش بر آب شد، و پاكى و فضيلت موسى بن عمران كاملاً اثبات گرديد.(2)

آيه مورد بحث علاوه بر اين كه مؤمنان را از سرانجام آزار پيامبران بيم مى دهد نوعى تسلى به پيامبر داده و مى رساند كه همه پيامبران در عصر خود گرفتار آزار افراد نااهل بودند و قرآن اين حقيقت را به طور مكرر يادآورى كرده و مى فرمايد:

(وَلَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ فَصَبَرُوا عَلى ما كُذِّبُوا وَأُوذُوا حَتّى أَتيهُمْ نَصْرُنا).(3)

«پيش از تو پيامبران ديگر مورد تكذيب امت خود واقع شدند و در برابر


1 . احزاب(33) آيه 69.
2 . مجمع البيان، ج4، ص 372.
3 . انعام (6) آيه 34.

صفحه 85

تكذيب و ايذاى آنان بردبارى خرج دادند تا كمك هاى ما به آنان برسد».

و در آيه ديگر صريحاً مى رساند، كه براى تمام پيامبران آسمانى، دشمنانى بوده كه براى فريب دادن مردم گفتارهاى فريبنده القا مى كردند.(1)

ناگفته پيداست ، سخن حق، حكومت عدل و انصاف، در كام ستمگران و اشخاص نااهل تلخ خواهد بود و قطعاً به دشمنى و آزار مردان حق برخواهند خاست. به اين مطلب نيز بايد توجه داشت كه اين موضوع اختصاص به پيامبران الهى نداشته و تمام مردان بزرگ و مصلحان و كسانى كه تحولى در جوامع بشرى ايجاد كرده اند پيوسته از اين دشمنان سرسخت و لجوج، سهمى داشته اند.

علم به عمل دعوت مى كند

نكته جالب در آيه همان جمله :(وَقَدْ تَعْلَمُونَ أَنّى رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ)است و حضرت موسى روى اين جمله تكيه مى كند و مى گويد: «با اين كه شما مى دانيد من فرستاده خدا به سوى شما هستم، پس چرا مرا آزار مى دهيد» با اين كه از فرد عالم و آگاه انتظار مى رود كردار خود را با دانش خود تطبيق دهد.

قدرت علم و دانش گاهى به حدى مى رسد كه در انسان ايجاد عصمت و مصونيت از گناه مى كند و هرگاه گروهى از بشر گرد گناه نمى گردند، بر اثر اطلاع قطعى و علم استوار آنان به كيفرهايى است كه در كمين گناه كاران قرار گرفته است.

در همين جهان، براى گروهى از مردم، علم و اطلاع قاطع از عواقب يك عمل، ايجاد عصمت مى نمايد: هرگز پزشك خردمند، به هيچ قيمت حاضر نمى شود مقدارى از آبى را كه رخت هاى بيماران جذامى را در آن شسته اند بخورد;


1 . (وَكَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِىّ عَدُواً شَياطينَ الإِنْسِ وَالْجِنِّ يُوحِى بَعْضُهُمْ إِلى بَعْض زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً). انعام(6) آيه 112.

صفحه 86

زيرا مى داند كه آشاميدن آن، بيمارى شديد و مرگ را در پى دارد.

هرگاه بشر يك چنين علم قطعى خلل ناپذير به كيفرهاى اعمال خود پيدا كند و سرانجام گناه آن چنان در نظر او مجسم شود كه گويا كيفر بدكاران و شعله هاى دوزخ را مشاهده مى نمايد به طور مسلم نوعى مصونيت از گناه پيدا مى كند.

از اين نظر خداوند علما را به خشيت و ترس از گناه اختصاص داده و مى فرمايد:

(إِنّما يَخْشَى اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ).(1)

«ترس از كيفرهاى الهى از آن كسانى است كه به عواقب اعمال بد آگاه باشند».

در برخى از روايات به اين حقيقت كه علم، انسان را طبعاً به عمل دعوت مى كند، تصريح شده است. چنان كه حضرت صادق(عليه السلام) مى فرمايد:

«العلم مقرون إلى العمل، فمن علم عمل ومن عمل علم، والعلم يهتف بالعمل فإن أجابه، وإلاّ ارتحل عنه;(2)

علم و عمل با يكديگر همراهند. هر كسى عالم باشد عمل مى كند. (يعنى علم طبعاً انسان را به عمل دعوت مى كند) و هر كسى عمل نمايد، علم و دانشش باقى مى ماند، دانش هاتفى است كه دانشمند را به عمل فرا مى خواند، اگر دعوت او را اجابت كرد و عمل نمود، براى او باقى مى ماند و اگر به آن پاسخ مثبت نداد از او جدا مى شود».

اين جمله و امثال آن مى رسانند كه اگر ساير عوامل مخرب در كار نباشد نتيجه مستقيم علم، كشش به سوى عمل است ولى اگر علم مقهور شهوات و


1 . فاطر(35) آيه 38.
2 . اصول كافى، ج1، ص 22.

صفحه 87

مطامع زودگذر زندگى شد در اين صورت، نه تنها علم براى او وسيله سعادت نخواهد بود، بلكه از علم به عنوان حربه برنده در هموار ساختن راه اشباع نادرست غرايز و توسعه گناه و اشاعه فساد، استفاده خواهد شد.

قرآن و مسأله آزادى انسان

مسأله جبر و اختيار از جمله مسائل ديرينه اى است كه در فلسفه يونان باستان مطرح بوده و در فلسفه اسلامى و علم كلام، درباره آن به طور مشروح بحث شده است و گروهى در حلّ آن، رساله هاى جداگانه اى نوشته اند(1) و هم اكنون در فلسفه شرق و غرب، موقعيت خود را كاملاً حفظ نموده و هر كدام از دريچه اى به آن مى نگرند.

فلاسفه غرب، مسأله جبر و اختيار را از اين نظر مورد مطالعه قرار مى دهند كه آيا انسان در اراده و خواست خودمختار و آزاد است، يا اين كه روى قانون جبر عليت و معلوليت، اراده هر فردى محصول قهرى «محيط زندگى» و «صفات و روحياتى» كه از طريق وراثت به وى رسيده، و نحوه «تربيت و پرورش» اوست و اين عوامل خواه ناخواه، اراده را در انسان به وجود مى آورند. ولى فلاسفه اسلامى اين مسأله را از جهت ارتباط با مشيت و خواست خدا كه همه هستى پرتوى از اراده و خواست اوست نيز مورد بررسى قرار داده اند و در كتاب هاى فلسفى ما، اين دو بحث از هم جداست و هركدام مستقلاً مورد بحث قرار گرفته است.

مـا افعـال انسـان را از نظر ارتبـاط با مشيـت خدا، آن هـم فقـط از نـظر


1 . نگارنده درباره جبر و اختيار دو رساله يكى به زبان عربى به نام لب الأثر و ديگرى به زبان فارسى نوشته است. رساله عربى، خلاصه درس استاد بزرگوار حضرت آية اللّه العظمى امام خمينيقدَّس سرَّه است كه در سال 1331هـ.ش. در قم القا فرموده اند.

صفحه 88

قـرآن مـورد بررسى قـرار مى دهيـم و بررسى كامـل اين بحث درخور رساله جـداگانه اى است.

قضاوت قرآن درباره افعال بشر

آگاهى صحيح از داورى قرآن درباره هر موضوعى، بستگى به تجزيه و تحليل همه آيات آن موضوع دارد تا با بررسى مجموع آيه ها، از نظر قرآن آگاه گرديم.

چه بسا ممكن است يك آيه، ناظر به يك جهت از جهات باشد. و اگر از آيات ديگرى كه در اين باره وارد شده، چشم بپوشيم، تصور خواهد شد كه نظر قرآن در تمام خصوصيات مسأله، همان است كه از يك آيه به دست مى آيد. اشتباه مهم «اشاعره» و «معتزله» ناشى از اين است كه آنان اصل ياد شده را ناديده گرفته، و هركدام به دسته اى از آيه ها تمسك جسته و از دسته ديگرى كه مى تواند قرينه بر مراد باشد، غفلت ورزيده اند:

اشاعره افعال ما را به طور مستقيم معلول ذات خدا دانسته و بشر را آلت بدون اختيار و در حقيقت از ابزار كار استاد پست تر معرفى مى كنند.(1)

گواه اين دسته بر اين طرز فكر، ظاهر برخى از آياتى است كه ناظر به يك جهت از جهات مسأله است; مثلاً آيه:

(...قُلِ اللّهُ خالِقُ كُلِّ شَىْء وَهُوَ الْواحِدُ الْقَهّارُ).(2)

«بگو: خداوند آفريننده همه چيز است و اوست يگانه و غالب».


1 . اشاعره هر نوع عليت و تأثير را از تمام موجودات سلب كرده و به جاى «عليت» كلمه «عادت» به كار مى برند و مى گويند مثلاً آتش علت گرمى نيست، بلكه عادت الهى بر اين جارى است كه پس از آتش، حرارت ايجاد نمايد، و هم چنين در موارد ديگر از قبيل افعال انسان.
2 . رعد(13) آيه 16.

صفحه 89

آنان از آيات زيادى كه بر عليت موجودات در جهان طبيعت تصريح كرده و آنها را دارندگان آثار و علل پيدايش پديده هاى طبيعى معرفى نموده است، غفلت ورزيده اند.

قرآن در عين اين كه همه موجودات را مخلوق خدا مى داند، ولى خود اين موجودات را مبدأ اثر نيز معرفى مى كند. چنان كه بادها را تلقيح كننده درختان و گياهان، يا بارور كننده ابرها(1) معرفى مى كند، و مى فرمايد:

(وَأَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِحَ...).(2)

«بادها را بارور كننده فرستاده ايم».

قرآن آب را علت پيدايش گياهان و همه ميوه ها دانسته و مى فرمايد:

(...فَأَنْزَلْنا بِهِ الْماءَ فَأَخْرَجْنا بِهِ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ...).(3)

«ما به وسيله ابرها آب نازل كرديم و در پرتو آن، ميوه هايى از دل زمين بيرون آورديم».

اين دو آيه و ده ها آيه ديگر، به رابطه عليت ميان باد و باران، و تلقيح و پيدايش ميوه ها، تصريح مى نمايد.(4)

انسان ـ اعم از مؤمن و كافر ـ در خود قرآن مبدأ و علت يك سلسله كارهاى خوب و بد معرفى، و براى اعمال هر كدام پاداش و كيفرى تعيين شده است.

چگونه پيروان اين مكتب افراطى اين دسته از آيات را ناديده گرفته و آثار


1 . اشاره به اختلافى است كه در معناى آيه:(وَأَرْسَلنا الرِّياح لَواقِح) وجود دارد. البته معناى دوم از جهاتى روشن تر است.
2 . حجر(15) آيه 22.
3 . اعراف(7) آيه 57.
4 . آيات مربوط به تصريح قرآن به رابطه عليت ميان پديده ها و آثار آنها بيش از آن است كه در متن آورده شد و ما مجموع آيات مربوط به اين موضوع را در كتاب مبانى توحيد از نظر قرآن گرد آورده ايم. ر.ك: مبانى توحيد از نظر قرآن، بخش «توحيد در ربوبيت و كارگردانى».

صفحه 90

پديده ها را معلول اثر مستقيم ذات خدا دانسته اند، در صورتى كه اگر ما اين دو دسته از آيات را كنار هم بگذاريم چنين نتيجه خواهيم گرفت: افعال ما در عين اين كه معلول وجود ماست، ولى از آن جا كه همه ممكنات از آن جمله وجود ما پرتوى از وجود حق بوده و هر چه دارند از او گرفته اند، معلول و مخلوق خداوند جهان نيز هستند و اين دو علت در طول يكدگر قرار دارند، نه در عرض هم.

بنابراين فعل هر انسانى در جايى كه معلول خداوند است معلولِ خود انسان نيز هست به طورى كه در انجام عمل و كار خود، از خداوند بى نياز نيست; زيرا نتيجه اين كه فقط معلول خداست، جبر است و با عدل الهى و نصّ آيات ديگر مخالف است; و نتيجه اين كه فقط معلول وجود انسان است شرك و اعتقاد به دو فاعل مستقل است و با توحيد او و صريح آيات دگر كه آن چه در جهان هستى وجود دارد مخلوق اوست، كاملاً منافات دارد.(1)

يك دستاويز ديگر براى جبرى ها

دستاويز ديگر جبرى ها، جمله (أَزَاغَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ) است كه در آيه وارد شده و بدون توجه به جمله پيش از آن: (فَلَمّا زاغُوا) مى خواهند عقيده خود را بر قرآن تحميل نمايند. حقيقت اين است كه جمله هاى مشابه همين جمله، در قرآن زياد وارد شده و به عنوان نمونه چند جمله را يادآور مى شويم:

1. (...ثُمَّ انْصَرَفُوا صَرَفَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ...).(2)


1 . اين همان حقيقتى است كه امام باقر و امام صادق(عليهما السلام) آن را با لطيف ترين و زيباترين عبارت بيان كرده اند وفرموده اند: «لا جبر ولا تفويض بل أمر بين الأمرين...» و اين حقيقت در جمله اى كه نمازگزاران هر روز چند بار آن را به زبان جارى مى سازند منعكس است و آن جمله: «بحول اللّه وقوته أقوم وأقعد» است. جمله «بحول اللّه وقوّته» ردّ عقيده اعتزال، و جمله «اقوم وأقعد» ردّ عقيده اشعرى است.
2 . توبه(9)آيه 127.

صفحه 91

« از شنيدن آيات الهى روى برگردانيدند، خداوند نيز دل هاى آنان را از پيروى حق، برگردانيد».

2. (فَبِما نَقْضِهِمْ ميثاقَهُمْ لَعَنّاهُمْ وَجَعَلْنا قُلُوبَهُمْ قاسِيَةً...).(1)

«به خاطر پيمان شكنى ها، آنان را از رحمت خود دور كرديم، و دل هاى آنان را سخت قرار داديم».

3. (فِى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً...).(2)

«در دل دل هاى آنان بيمارى است سپس خداوند بر بيمارى آنان افزود».

4. (كَذلِكَ يَطْبَعُ اللّهُ عَلى كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّر جَبّار).(3)

«خداوند بر دل هر خودخواه ستمگر، مهر مى زند».

اين آيات و مشابه آنها در قرآن زياد است، و هدف و مقصد اين آيات را، آيه ديگرى روشن مى كند و آن اين كه:

(إِنَّ اللّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوم حَتّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ...).(4)

«خداوند وضع گروهى را دگرگون نمى سازد (و نعمت هاى معنوى و مادى خود را از آنان سلب نمى كند و آنان را دچار خشم خود نمى گرداند) مگر اين كه خود آنان وضع خود را دگرگون سازند (و راه معصيت و گناه را پيش گيرند)».

در اين صورت هر نوع بدى كه به آنان مى رسد و هر نوع موفقيتى كه از آنان سلب مى شود، همگى كيفر اعمال آنان است.

در خود اين آيات نيز كاملاً به اين مطلب اشاره شده است; اگر خداوند


1 . مائده(5) آيه 13.
2 . بقره(2) آيه 10.
3 . غافر (40) آيه 35.
4 . رعد(13) آيه 11.

صفحه 92

دل هاى بنى اسرائيل را به گناه متمايل ساخت و دل هاى پيمان شكنان را سخت قرار داد و يا بر بيمارى منافقان افزود و يا بر دل هاى متكبران ستمگر مهر زد، براى اين است كه خود آنان قبلاً به گناه متمايل گرديده و دست به پيمان شكنى زده بودند و دل هاى خود را با بيمارى نفاق، آلوده ساخته و راه كبر و ستم را پيش گرفته بوده اند، در اين صورت يك چنين ملت گناه كار، پيمان شكن، منافق و ستمگر ، بايد كيفر اعمال خود را ببيند و خداوند لطف و مرحمت و توفيق خود را از آنان بردارد و دل هاى آنان را به گناه متمايل سازد و از رحمت خود دور نمايد و بر دل هاى آنان مهر بزند.

خلاصه جمله هاى پيشين، يعنى جمله هاى (فَلَمّا زاغُوا)، (ثُمَّ انْصَرَفُوا)،(فَبِما نَقْضِهِمْ)، حاكى است كه جمله هاى بعدى، كه به خدا نسبت داده شده، فقط جنبه كيفرى داشته و ثمره اعمال خود آنان است. ولى بايد به اين نكته توجه نمود، منظور از متمايل ساختن قلوب آنان به گناه اين است كه، خدا توفيق خود را از آنان قطع مى كند; زيرا لطف الهى شامل افرادى مى شود كه آماده هدايت و اخذ فيض باشند و افرادى كه غرق گناه و معصيت هست كوچك ترين آمادگى براى چنين مواهب معنويى ندارند.

مقصود از قلب در آيات چيست؟

منظور از قلب در اين آيات و مشابه آن، قلب صنوبرى، كه وظيفه اى جز رساندن خون به تمام بدن ندارد، نيست، بلكه همان طور كه كتاب هاى لغت عربى متذكرند، يكى از معانى قلب، عقل و روح است و شايد در ابتدا استعمال اين لفظ در عقل و روح مجاز بود، ولى بعدها بر اثر استعمال زياد، به صورت يكى از استعمال هاى رايج درآمده است.(1)


1 . براى آگاهى از معناى «قلب» و «فؤاد» در قرآن ر.ك: منشور جاويد قرآن، ص 295ـ 309.

صفحه 93

6. مسيح از آمدن پيامبرى به نام احمد بشارت مى دهد

6. (وَإِذْ قالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يا بَنِى إِسْرائِيلَ إِنّى رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَىَّ مِنَ التَّوراةِ وَمُبَشِّراً بِرَسُول يَأْتِى مِنْ بَعْدِى اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمّا جائَهُمْ بِالْبَيِّناتِ قالُوا هذا سِحْرٌ مُبِينٌ).

«به ياد آر زمانى را كه عيسى بن مريم به بنى اسرائيل گفت: من فرستاده خدا به سوى شما هستم و توراتى را كه در برابر من قرار دارد تصديق مى كنم و بشارت دهنده ام به پيامبرى كه بعد از من مى آيد و نام او احمد است. امّا هنگامى كه آن (پيامبر موعود) آمد (به تكذيب او برخاستند) و گفتند:معجزات او سحرى آشكار است».

بر خلاف تصور گروهى،راه شناسايى پيامبران واقعى منحصر به اين نيست كه مدعى نبوت، داراى معجزه باشد، بلكه همان طور كه معجزه مى تواند ما را به صدق گفتار مدعى نبوت رهبرى كند و موجب مى شود پيامبران واقعى را از مدعيان دروغين تشخيص دهيم، هم چنين گواهى پيامبران پيشين در مورد فرد بعدى، يكى از راه هاى شناسايى پيامبران است.


صفحه 94

هرگاه پيامبرى كه نبوت او با دلايل قطعى ثابت شد، در گفتار و يا كتاب آسمانى خود، كه انتساب آنها به وى نيز قطعى باشد با صراحت و قاطعيت كامل، علايم و مشخصات پيامبر آينده را بيان كند و تمام آن علايم و نشانه ها بدون كم و زياد، با مدعى نبوت تطبيق نمايد، در اين صورت تصريح قاطع وى، موجب حصول علم به صدق گفتار مدعى نبوت بعدى مى شود و او را از آوردن معجزه بى نياز مى سازد.

قرآن مدعى است كه حضرت مسيح ـ كه نبوت وى با دلايل قاطع ثابت شده است ـ با صراحت و قاطعيت كامل، از آمدن پيامبرى به نام احمد خبر داده است.

ولى ملت لجوج بنى اسرائيل، پس از شناسايى آن نبى موعود ـ آن هم از روى علايم و مشخصاتى كه حضرت مسيح در اختيار آنان گذارده بود، به تكذيب او برخاسته و دلايل و معجزات او را ـ كه به تنهايى با قطع نظر از گواهى مسيح، مى تواند صدق ادعاى او باشند ـ سحر و جادو خواندند و شعور باطنى خود را ناديده گرفتند.

تفسير و توضيح آيه مورد بحث، بستگى دارد كه سه نقطه حساس از آيه را به طور دقيق بررسى كنيم.

1. پيامبرى كه حضرت مسيح از آمدن وى خبر داده نام او احمد است و نام مبارك پيامبر اسلام، محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) مى باشد در اين صورت چگونه اين علامت بر او تطبيق مى شود؟

2. چگونه حضرت مسيح، تورات تحريف شده را تصديق مى كند و مى گويد:

(مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَىَّ مِنَ التَّوراةِ).

«من تورات حاضر را تصديق مى كنم».

3. آيا در اناجيل كنونى با آن همه تحريفات چنين بشارتى وجود دارد؟


صفحه 95

1. احمد يكى از نام هاى مشهور پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)

هر كس مختصر مطالعه اى در تاريخ زندگى رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) داشته باشد، مى داند كه آن حضرت از دوران كودكى دو نام داشت و مردم او را با هر دو نام خطاب مى كردند: يكى محمد كه جدّ بزرگوارش عبدالمطلب براى او انتخاب كرده بود، و ديگرى احمد كه مادرش آمنه او را به آن، ناميده بود. و اين مطلب يكى از مسلمات تاريخ اسلام است و سيره نويسان اين مطلب را نقل كرده اند و مشروح اين مطلب را در سيره حلبى مى توانيد بخوانيد.(1)

عموى گرامى وى ابوطالب كه پس از درگذشت عبدالمطلب كفالت و سرپرستى محمد به او واگذار شده بود با عشق و علاقه بسيار زيادى چهل و دو سال تمام، پروانهوار به گرد شمع وجود وى گشت و از بذل جان و مال در حراست و حفاظت او دريغ ننمود، در اشعارى كه درباره برادرزاده خود سروده، گاهى از او به نام محمد، و گاهى به نام احمد، اسم برده است و اين خود حاكى از آن است كه در آن زمان يكى از نام هاى معروف وى همان احمد بود.

اكنون در اين جا از باب نمونه برخى از اشعار وى را كه پيامبر را احمد ناميده است، مى آوريم:

إن يكن مـا أتـى بـه أحمـد اليوم *** سنـاء وكـان في الحشـر دينـا;(2)

آن چه امروز احمد مى گويد، نور است و در روز رستاخيز پاداش است.

وقــولـه لاحمــد أنـت امـرء *** خلوف الحديث ضعيف النسب;(3)


1 . انسان العيون فى سيرة الأمين والمأمون، ج1، ص 93ـ 100.
2 . ديوان ابوطالب، ص 2519 و 29. تمام اين اشعار در ديوان او موجود است. اشعار بعدى كه از او نقل مى شود در ديوان او نيست، بلكه محققان از آن حضرت نقل كرده اند.
3 . ديوان ابوطالب، ص 19، 25و 29. تمام اين اشعار در ديوان او موجود است. اشعار بعدى كه از او نقل مى شود در ديوان او نيست، بلكه محققان از آن حضرت نقل كرده اند.

صفحه 96

دشمن مى گويد: سخنان احمد، بيهوده و نسب او پايين است.

وإن كـان أحمـد قـد جـائهم *** بـحق ولـم يـأتهـم بـالكـذب;(1)

حقاً كه احمد به سوى آنان با آيين حق آمد و آيينى دروغ نياورده است.

أرادوا قتــل أحمـــد ظـالمـوه *** وليـس بقتلهـم فيهـم زعيـم;(2)

كسانى كه بر احمد ستم كرده اند، خواستند او را بكشند، ولى براى اين كار رهبرى نداشتند.

در اشعارى كه محققان بزرگ تاريخ و حديث به ابوطالب نسبت داده اند، در آنها وى از برادرزاده خود به لفظ احمد نيز نام برده است; مانند:

لقـد أكـرم اللّه النبىّ محمّداً(صلى الله عليه وآله وسلم) *** فأكرم خلق اللّه فى الناس أحمد;(3)

خداوند پيامبر خود را گرامى شمرد از اين جهت گرامى ترين مردم در ميان آنان احمد است.

لعمرى لقد كلفت وجدا بأحمد *** وأحببته حبّ الحبيب(4) المواصل

به جانم سوگند، من در راه علاقه به احمد، رنج ها كشيده ام او را مانند دوستى كه پيوند دوستى را محكم كرده، دوست دارم.

فأصبح فينا أحمد فى أرومة *** تقصر عنه سورة المتطاول;(5)

احمد در ميان ما، از خاندان بزرگ است كه از نظر اصالت به جايى رسيده است كه كوشش كنندگان دسترسى به آن ندارند.

گذشته از اين، حسان بن ثابت، شاعر رسول خدا در بسيارى از اشعار خود كه آنها را در زمان حيات پيامبر و يا پس از درگذشت وى سروده است، پيامبر را به


1 . همان.
2 . همان.
3 . تاريخ ابن عساكر، ج1، ص 275; تاريخ الخميس، ج1، ص 254.
4 . در برخى نسخه ها: «دأب المحب» دارد. سيره ابن هشام، ج1، ص 279.
5 . همان، ص 280.

صفحه 97

نام احمد خوانده است; مانند:

مفجعـة قـد شفهـا فقــد أحمـد *** فظلــت لآلاء الــرســول تعــدد

أطالت وقوفا تذرف الدمع جهدها *** على طلل القبر الذى فيه أحمد;(1)

مصيبت زده اى كه در گذشت احمد او را لاغر ساخته هم اكنون سرگرم شمردن حقوقى است كه رسول خدا بر او دارد، توقف خود را در برابر آثار قبر احمد طولانى كرده و تا آن جا كه مى تواند اشك مى ريزد.

و نيز درباره شخصيت و صفات ممتاز رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) مى گويد:

فمـن كـان أو مـن يكون كأحمد نظام لحـق أو نكـال لملحـد;(2)

چه كسى در گذشته و آينده مانند احمد است. پديد آرنده راه حقّ، انتقام گيرنده از ملحدان.

ما اين چند بيت را به عنوان نمونه نقل كرديم تا روشن شود كه در زمان خود پيامبر، احمد يكى از نام هاى معروف او بود و اگر مجموع آن چه را در كتب تاريخ و حديث و مجامع ادبى وجود دارد، و در تمام آنها، آن حضرت به نام احمد معرفى شده است در اين جا منعكس كنيم از موضوع خارج شده و سخن به طول مى انجامد.(3)

گذشته از اين، روز نزول آيه، «نجران»، مركز مسيحيان شبه جزيره بود و هنوز گروه هايى از احبار يهود و پيروان انجيل در نقاط مختلف جزيره زندگى مى كردند و


1 . ديوان حسان بن ثابت، تحقيق محمد عزت نصرت اللّه، طبع بيروت، ص 59.
2 . همان، ص 65.
3 . براى اطلاع بيشتر ر.ك: مجمع البيان، ج3، ص 287; سيره ابن هشام، ج2، ص 270; بحارالانوار، ج20، ص 259; بلوغ الارب، ج2، ص 284. ما در كتاب معالم النبوة فى القرآن الكريم (ص 549ـ 556) ـ كه تفسير موضوعى بر قرآن است ـ در اين باره به طور مبسوط سخن گفته ايم.

صفحه 98

هرگز به فكر آنان نرسيد كه بگويند انجيل، مبشر رسالت شخصى است كه نام او احمد است ونام پيامبر اسلام محمد مى باشد، و اگر كسى از آنان چنين اعتراض مى كرد، قطعاً براى ما نقل مى شد و اين خود، گواه بر اين است كه روز نزول آيه، مسلم بود كه يكى از نام هاى پيامبر احمد است.

بسيارى از پيامبران، مانند يعقوب، مسيح، يوشع و يونس، داراى دو نام بودند كه نام ديگر آنها، به ترتيب عبارت است از: اسرائيل، عيسى، ذوالكفل و ذوالنون. از اين نظر تعجب نخواهيد كرد كه چرا پيامبر اسلام داراى دو نام و يا بيشتر است.

چگونه عيسى تورات تحريف شده را تصديق كرد؟

در آيه مورد بحث صريحاً عيسى بن مريم مى گويد من مصدق تورات هستم. در اين موقع اين سؤال پيش مى آيد كه چگونه حضرت مسيح، تورات تحريف شده را تصديق مى كند، در صورتى كه تورات موجود در زمان وى از دست تحريف مصون نمانده بود؟

اين سؤال اختصاص به اين آيه و تصديق حضرت مسيح ندارد، بلكه اين سؤال را مى توان درباره تصديق پيامبر اسلام نيز مطرح نمود; زيرا او نيز به تصريح قرآن، مصدق كتاب هاى پيشينيان هست، چنان كه مى فرمايد:

(وَالَِّذى أَوْحَيْنا إِلَيْكَ مِنَ الْكِتابِ هُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ...).(1)

«قرآنى را كه به تو وحى نموديم حق بوده و تصديق كننده كتاب هايى است كه در برابر او قرار دارد(كتاب هايى را كه پيش از وى نازل شده اند تصديق مى كند)».


1 . فاطر (35)آيه 31.

صفحه 99

ما درباره اين كه پيامبر اسلام چگونه تصديق كننده انجيل و تورات است با اين كه به تصريح قرآن هر دو كتاب از تحريف مصون نمانده اند، در فرصت ديگرى سخن خواهيم گفت; زيرا آياتى كه در اين باره نازل شده از نظر تعبير، يك سان نيست و نظر قطعى در صورتى مى توان اتخاذ كرد كه مجموع آياتى كه در اين باره نازل شده است مورد بررسى قرار گيرد. اكنون بحث ما درباره مفاد جمله (وَمُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَىَّ) است كه حضرت عيسى درباره تورات فرموده است.

بيشتر مفسران(1) از جمله استاد فقيد تفسير و كلام مرحوم بلاغى(2) معتقدند، منظور از (بَيْنَ يَدَىّ)، «ما تقدم من كتاب» است ; يعنى توراتى را كه قبل از من نازل شده تصديق مى كنم و در لغت عرب لفظ «بَيْنَ يَدَىّ» در معناى متقدم نيز به كار مى رود. بنابراين مسيح تصديق كننده تورات واقعى است نه تورات فعلى.

ولى پاسخ روشن اين سؤال اين است كه، منظور حضرت مسيح از اين كه تصديق كننده تورات است اين است كه اصول و كليات آيين تورات در عقايد و احكام، مورد قبول من است;(3)يعنى من نيامده ام آيين و شريعت تورات را به كلى از بين ببرم و اصول و فرمان هاى آن را ناديده بگيرم و اين بدين معنا نيست كه من هر چه در تورات هاى مختلف بنى اسرائيل وجود دارد، تصديق مى كنم.

اصولاً پيامبرى كه خود داراى شريعت مستقل است، نمى تواند كتاب و شريعت پيامبر پيشين را به طور دربست قبول كند، و كوچك ترين تغييرى در آيين او پديد نياورد; زيرا در اين صورت اين پيامبر، داراى شريعت نبوده بلكه مروج شريعت پيامبر قبلى خواهد بود، در صورتى كه حضرت مسيح، از پيامبرانى است كه شريعت مستقل و جداگانه اى داشت و با ملاحظه اين مراتب بايد گفت، مقصود او


1 . مجمع البيان، ج2، ص 207.
2 . الرحلة المدرسية، ص 232.
3 . المنار، ج7، ص 630.

صفحه 100

تصديق اجمالى تورات است و بس.

گذشته از اين خود حضرت مسيح يكى از علل بعثت خود را رفع اختلافات بنى اسرائيل در احكام الهى معرفى مى كند و مى گويد:

(...قالَ قَدْ جِئْتُكُمْ بِالْحِكْمَةِ وَلأُبَيِّنَ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِى تَخْتَلِفُونَ فِيهِ...).(1)

«من با سخنان حكيمانه به سوى شما آمده تا بعضى از مواردى را كه در آنها دچار اختلاف شده ايد توضيح دهم».

از اين جمله استفاده مى شود كه بنى اسرائيل درباره شريعت موسى، كه تورات مبين آن بود، اتفاق نظر نداشتند و گرنه با هم اختلاف پيدا نمى كردند و اين خود بالملازمه دلالت دارد در زمان بعثت حضرت مسيح، تورات واحدى در ميان بنى اسرائيل وجود نداشت تا حضرت مسيح آن را تصديق كند و با در نظر گرفتن اين مطلب كه او براى داورى ميان بنى اسرائيل برانگيخته شده بود، مى توان گفت منظور از تصديق، تصديق اجمالى اين كتاب است نه تصديق هر آن چه در نسخه هاى تورات آن زمان وجود داشته است.

اناجيل و شهادت بر پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)

يكى از طرق شناسايى پيامبران اين است كه، پيامبرى كه نبوت وى با دلايل قطعى ثابت شده است به نبوت پيامبر آينده تصريح كند و تصريح وى به حدى برسد كه همه گونه ترديد و شك را در مقام تطبيق و شناسايى از بين ببرد.

نبوت پيامبر اسلام علاوه بر اين كه با دلايل قطعى و روشن، ثابت گرديده است، در كتاب هاى پيامبران پيشين نيز، بر نبوت وى تصريح و نام و خصوصيات


1 . زخرف(43) آيه 63.

صفحه 101

او در كتب «عهدين» مشخص شده است و اين مسأله، يعنى بشاراتى كه تورات و انجيل درباره پيامبر اسلام داده است، يكى از فصول مهم اين دو كتاب را تشكيل مى دهد. گروهى از فضلا و علماى به نام اسلام، كليه بشارات اين دو كتاب را درباره آخرين پيامبر از موارد مختلف آنها، گردآورى كرده و از اين طريق، خدمت شايان تقديرى به اسلام و مسلمانان انجام داده اند.(1)

قرآن با صراحت هر چه تمام تر مى فرمايد، اگر پيروان انجيل و تورات اين دو كتاب را مورد مطالعه قرار دهند نام و خصوصيات پيامبر اسلام را در آن مى يابند آن جا كه مى فرمايد:

(...يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِى التَّوراةِ وَالإِنْجِيلِ...).(2)

«نام و نشان و خصوصيات پيامبر اسلام را در اين دو كتاب نوشته شده مى يابند».

در آيه مورد بحث با كمال صراحت از حضرت عيسى نقل مى كند كه وى گفته است: «من به آمدن پيامبرى كه نام او احمد است بشارت مى دهم».

روزى كه اين آيه و نظاير آن نازل شد و پيامبر آنها را براى مردم خواند، در جزيره عربى، گروه هايى از يهوديان و مسيحيان زندگى مى كردند و اگر چنين بشارتى در اين كتاب ها وجود نداشت، دانشمندان اين دو آيين، آن را دستاويز قرار داده و سر و صدايى به راه مى انداختند، ولى به داورى تاريخ صحيح، آنان در برابر اين تصريح ها لب فرو بستند و گروهى منصف به صفوف مسلمانان پيوستند.


1 . جامع ترين كتابى كه تاكنون در اين باره نوشته شده، كتاب انيس الاعلام تأليف مرحوم فخرالإسلام است كه خود از كشيشان معروف كليساهاى ايران بود. اين كتاب در دو جلد بزرگ در سال 1319 قمرى چاپ شده و اخيراً به صورت حروفى در قطع كوچك نيز چاپ شده است.
2 . اعراف (7)آيه 157.

صفحه 102

بررسى اناجيل كنونى

به طور مسلم بشارت حضرت مسيح در انجيل خود او وجود داشته و اگر بر فرض اين كه چنين بشارتى در انجيل هاى كنونى نباشد، دليل بر اين نيست كه در انجيل خود آن حضرت وجود نداشته است; زيرا به شهادت متون خود انجيل هاى فعلى، هر يك از حواريين و غير حواريين، انجيل نوشته و به انديشه خود، گفتار و كردار و فرمان هاى حضرت مسيح را در آن جا گرد آورده است و تنها به اين اكتفا نكرده، بلكه مشاهدات، مسموعات وحدسيات خود را با آنها آميخته و به نام انجيل انتشار داده است. بر اين اساس در حالى كه انجيل حضرت مسيح يكى بيش نبوده، انجيل هاى مختلف و زيادى پس از او نوشته شده و نويسنده هر يك از اناجيل ادعا كرده انجيل او، همان انجيلى است كه مسيح براى نجات بشر آورده بود.

دائرة المعارف انگليسى(1) از بيست و پنج انجيل نام مى برد كه در قرون نخستين مسيحيت، در ميان مسيحيان رواج داشته و در زمان هر يك از مراجع روحانى مسيحى، از جهاتى در آنها تغييراتى به عمل آمده و بالأخص برخى از آنها تحريم شده است.

دستگاه روحانيت مسيحى، از ميان اين اناجيل، چهارتاى آن را به رسميت شناخته و باقى مانده را از اعتبار انداخته است. آنها عبارتند از:

1. انجيل متى: وى يكى از شاگردان حضرت مسيح بوده، و او كتاب خود را پيش از اناجيل ديگر انتشار داده است. البته تاريخ نگارش آن معلوم نيست: برخى بر آنند كه آن را در سال 38 و به گفته گروهى بيين سال 50 و 60 ميلادى نوشته است.(2)


1 . ج2، چاپ 13، ص 179ـ 180.
2 . به نقل از : جيمزهاكس، قاموس كتاب مقدس، بيروت1928م.

صفحه 103

2. انجيل مرقس: مشهور ميان مفسران انجيل اين است كه وى حوارى نبوده و انجيل خود را به راهنمايى پطرس حوارى نوشته است و در حقيقت او تاريخ نويس حقيقى انجيل است; چون حوادث را بيشتر از كلمات مسيح مى نويسد و مطالب را با عبارات آسان و تند و كوتاه و گاهى با تفصيل بيان مى كند.

3. انجيل لوقا: معروف اين است كه او انجيل خود را به هدايت پولس حوارى، كه غالباً در سفرها با او همراه بود، نوشته است و تاريخ نگارش آن حدود 63 ميلادى است.(1)

4. انجيل يوحنا: نويسندگان قديم، انجيل يوحنا را آخرين انجيل مى دانند. اغلب نقادان، نگارش آن را به اواخر قرن اوّل نسبت مى دهند. برخى از نقادان عقيده دارند كه انجيل مزبور در اوايل قرن دوم نوشته شده و نويسنده آن يوحناى رسول نبوده بلكه يوحناى شيخ آن را نوشته است.

اين،(2) وضع اناجيل رسمى جهان مسيحيت است; تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.

از اين جا بايد وضع اناجيلى كه دستگاه روحانيت مسيحيت آنها را از اعتبار انداخته است به دست آورد.(3)

بنابراين هيچ كدام از انجيل ها، انجيل حضرت مسيح نيست. حتى انتساب


1 . به نقل از :همان.
2 . به نقل از :همان.
3 . گذشته از اين، تناقضاتى كه ميان اناجيل چهارگانه وجود دارد و تناقضى كه ميان مطالب يك انجيل موجود است و هم چنين مطلب خرافى كه شبيه افسانه و پندار است و سخنانى كه عقل زير بار آن نرفته و آنها را به طور قطع تخطئه مى كند، موجب شده كه تمام اين اناجيل و كتب مقدس چهارگانه جهان مسيحيت از اعتبار و سنديت ساقط گردند و براى تفصيل اين مطالب ر.ك: الهدى الى دين المصطفى; الرحلة المدرسية وأنيس الاعلام و ده ها كتاب ديكر كه از طرف دانشمندان محقق و عالى مقام اسلامى نوشته شده است.

صفحه 104

اين چهار كتاب به مؤلفان خود آنها قطعيت ندارد و جز متى هيچ كدام مطالب كتاب خود را از حضرت مسيح نگرفته است. در حقيقت انجيل مرقس، خلاصه بيانات پطرس بوده و لوقا فشرده افكار و نقليات پولس مى باشد. به علاوه مؤلف انجيل يوحنا نيز روشن نيست.

با اين وضع نبايد انتظار داشت كه بشارتى كه در آيه مورد بحث آمده است در اين اناجيل چهارگانه پيدا شود.

ولى از آن جا كه مشيت الهى بر آن تعلق گرفته كه برهان قرآن و دليل نبوت پيامبر اسلام بر تارك اعصار بدرخشد، بشارت آمدن پيامبرى پس از حضرت مسيح به نام احمد در انجيل يوحنا با كمال وضوح وارد شده است، اگر چه مفسران انجيل دست و پا مى كنند كه آيه هاى مربوط به اين بشارت را طور ديگر تفسير نمايند ولى چنان كه توضيح خواهيم داد، اينها، حركات مذبوحانه اى است كه جز لحظاتى چند، خودنمايى ندارد، و پس از يك دقت كوتاه، پرده از روى حقيقت برداشته شده و سيماى واقعيت، تجلى مى كند.

اين بشارت در ميان انجيل هاى چهارگانه فقط در انجيل يوحنا در باب هاى 14، 15 و 16 وارد شده است و در انجيل هايى كه به زبان سريانى(1) نوشته شده از نام آن كسى كه حضرت مسيح از آمدن او بشارت داده به لفظ «فارقليط» تعبير آورده شده است و چون انجيل يوحنا از آغاز به زبان يونانى نوشته شده، گروهى بر آنند كه اين لفظ ريشه يونانى دارد كه بعداً به آن اشاره خواهيم نمود.


1 . انجيل حضرت مسييح اگر چه به زبان عبرى بوده و زبان مادرى وى و كسانى كه وى در ميان آنها پرورش يافته غير از عبرى نبوده است، ولى بنابر اخبار و روايات، او مأمور بود كه آن را به لغت سريانى براى سريانيان، كه همان اهل سوريه هستند، تفسير كند. از اين نظر گروهى تصور كرده اند كه زبان اصلى انجيل همان سريانى بوده است و از ميان تمام انجيل ها اناجيل سريانى به انجيل واقعى نزديك تر است.

صفحه 105

نكات قابل توجه

1. مسيح به زبان عبرى سخن مى گفت; زيرا او در ميان عبرى زبانان پرورش يافته بود و از ميان نويسندگان انجيل ها، متى، انجيل خود را به زبان عبرى نوشته و سه نفر ديگر انجيل خود را به زبان يونانى نوشته اند. بنابراين لفظى كه خود حضرت مسيح به آن تلفظ نموده از ميان رفته است زيرا اين بشارت فقط در انجيل يوحناست و نويسنده آن از روز نخست كتاب خود را به زبان يونانى نوشته است.

2. «فارقليط» لغت سريانى است كه اهل سوريه با آن سخن مى گفتند، و در انجيل هايى كه به زبان سريانى نوشته شده اين لفظ به كار رفته است و دانشمندان اسلامى و مفسران انجيل اتفاق دارند كه اين لفظ، معرب لفظ يونانى است كه انجيل يوحنا به آن زبان نوشته شده است، ولى در اين كه ريشه اصلى اين لفظ در لغت يونانى چه بوده اختلاف دارند:

محققان اسلامى متفقند كه ريشه يونانى اين كلمه، «پريكليطوس» به معناى محمد و احمد است، ولى مفسران انجيل ريشه آن را «پاركليطوس» به معناى تسلى دهنده دانسته اند. و لذا بايد روى قراينى كه در متون آيات وجود دارد، حقيقت مطلب را به دست آورد.

3. هيچ بعيد نيست كه حضرت مسيح عيناً نام آن كسى را كه از آمدن او بشارت داده است به زبان جارى كرده; مثلاً گفته باشد احمد، ولى نويسنده انجيل چهارم، كه اين بشارت در آن وجود دارد، روى سليقه خود آن را به يكى از دو لفظ يونانى ترجمه كرده است در صورتى كه نبايد عَلَم و نام اشخاص ترجمه گردد، بلكه بايد به همان حال در ترجمه بيايد.

4. در انجيل هاى فارسى به طور عموم به جاى كلمه فارقليطا، لفظ تسلى دهنده آمده است و بيشتر مفسران آن را به روح القدس تفسير نموده اند و با دلايل و


صفحه 106

شواهد روشن خواهيم گفت كه هرگز نمى توان فارقليطا را به روح القدس تفسير نمود.

5 . كسانى كه فارقليطا را به روح القدس تفسير مى كنند مى گويند: پنجاه روز پس از مصلوب گشتن عيسى، روح القدس بر حواريون، كه در يك خانه جمع بودند، نازل شد. ناگاه صدايى چون صداى باد شديد كه مىوزيد از آسمان آمد، و همه آنها به روح القدس مملو گشتند و به زبان هاى مختلف، به نوعى كه به روح آنها قدرت تكلم بخشيده بود، به سخن گفتن آغاز كردند.(1)

بشارت انجيل به آمدن فارقليطا

محققان اسلامى مى گويند بشارتى كه اين آيه از حضرت مسيح نقل مى كند، در انجيل يوحنا در باب هاى 14 و 15 و 16 وارد شده است، و حضرت مسيح به نقل انجيل يوحنا از آمدن شخصى به نام «فارقليط» پس از خود خبر داده است و قراين زيادى گواهى مى دهد كه مقصود از آن پيامبر اسلام مى باشد. ما براى روشن شدن مطلب ناچاريم متون آيات را با تعيين باب و شماره جمله ها نقل نماييم:

«اگر شما مرا دوست داريد، احكام مرا نگاه داريد و من از پدر خواهم خواست تا «فارقليط» ديگرى به شما بدهد، تا ابد با شما خواهد ماند. او روح حق و راستى است كه جهان نمى تواند او را قبول كند; زيرا كه او نمى بيند و نمى شناسد، امّا شما او را مى شناسيد، زيرا كه نزد شما مى ماند و در شما خواهد بود».(2)

«من اين سخن ها را به شما گفته ام وقتى كه با شما بودم، لكن آن «فارقليط» كه پدر او را به اسم من خواهد فرستاد، همان، شما را هر چيز خواهد آموخت و هر


1 . اعمال حواريان، باب 1ـ5.
2 . انجيل يوحنا، باب14; جمله 15ـ17، لندن 1837م. و بقيه جمله ها را نيز از همين چاپ نقل كرديم و براى اطمينان بيشتر با ترجمه هاى فارسى ديگر كه از زبان سريانى و كلدانى به فارسى نقل شده اند تطبيق نموديم.

صفحه 107

چيز من به شما گفته ام به ياد شما خواهد آورد».(1)

«حالا قبل از وقوع به شما خبر دادم تا وقتى كه واقع گردد ايمان آوريد،(2) چون آن فارقليط كه من از جانب پدر به شما خواهم فرستاد، روح راستى كه از طرف پدر مى آيد درباره من شهادت خواهد داد».(3)

«راست مى گويم كه شما را مفيد است كه من بروم. اگر من نروم آن فارقليط نزد شما نخواهد آمد. امّا اگر بروم او را نزد شما خواهم فرستاد. او چون بيايد، جهانيان را به گناه و صدق و انصاف ملزم خواهد ساخت: به گناه، زيرا كه به من ايمان نمى آورند; به صدق، زيرا كه نزد پدر خود مى روم و شما مرا ديگر نمى بينيد; به انصاف، زيرا كه بر رئيس اين جهان حكم جارى شده است، و ديگر چيزهايى بسيار دارم كه به شما بگويم، لكن حالا نمى توانيد متحمل شويد، امّا چون او بيايد او شما را به تمامى راستى ارشاد خواهد كرد; زيرا او از پيش خود سخن نخواهد گفت، بلكه هر آن چه مى شنود خواهد گفت و شما را به آينده خبر خواهد داد و مرا تمجيد خواهيد نمود; زيرا كه او آن چه از آنِ من است خواهد يافت و شما را خبر خواهد داد. هر چه از آن پدر است از من است. از اين جهت گفتم كه آن چه آنِ من است، مى گيرد و به شما خبر مى دهد».(4)

منظور از فارقليط چيست؟

در اين جا قراين روشنى داريم كه گواهى مى دهد كه مراد از فارقليط پيامبرى


1 . باب14، جمله 25ـ 26.
2 . باب 14، جمله 29.
3 . باب 15، جمله 26.
4 . باب 26، جمله 7ـ 15.

صفحه 108

است كه پس از مسييح مى آيد نه روح القدس:

1. بايد توجه كرد از برخى تواريخ مسيحى استفاده مى شود كه پيش از اسلام در ميان علما و مفسران انجيل مسلم بود كه «فارقليط» همان پيامبر موعود است. حتى گروهى از اين مطلب سوء استفاده كرده و خود را «فارقليط» موعود معرفى نموده اند; مثلاً منتس كه مردى رياضت كش بود و در قرن دوم ميلادى مى زيست، در سال 187 ميلادى در آسياى صغير مدعى رسالت گرديد و گفت: من همان فارقليط هستم كه عيسى از آمدن او خبر داده است و گروهى از وى پيروى كردند.(1)

2. از آثار و تواريخ مسلم اسلامى كاملاً استفاده مى شود كه سران سياسى و روحانى جهان مسيحيت در روزهاى بعثت پيامبر اسلام همگى در انتظار پيامبر موعود انجيل بودند از اين جهت هنگامى كه سفير پيامبر نامه او را به زمامدار حبشه داد او پس از خواندن نامه رو به سفير كرد و گفت: من گواهى مى دهم كه او همان پيامبرى است كه جهان اهل كتاب، در انتظار او هستند. و همان طور كه حضرت موسى از نبوت حضرت مسيح خبر داده، او نيز از نبوت پيامبر آخرالزمان بشارت داده و علايم و نشانه هاى او را معين كرده است.(2)

وقتى نامه پيامبر به دست قيصر رسيد و نامه را مطالعه كرد و درباره پيامبر اسلام تحقيقاتى به عمل آورد، در پاسخ نامه آن حضرت چنين نوشت: نامه شما را خواندم و از دعوت شما آگاه شدم، من مى دانستم كه پيامبرى خواهد آمد، ولى گمان مى كردم كه اين پيامبر از شام برخواهد خاست....(3)


1 . انيس الاعلام، ج72 ص 179 به نقل از تاريخ «وليم ميور» كه در سال 1848چاپ شده است.
2 . طبقات كبرى، ج1، ص 259; سيره حلبى، ج3، ص 279.
3 . الكامل، ج2، ص 44.

صفحه 109

از اين نصوص تاريخى استفاده مى شود كه آنان در انتظار پيامبرى بودند و چنين انتظار به طور مسلم، ريشه انجيلى داشته است.

3. امتيازاتى كه حضرت مسيح براى «فارقليط» قائل شده، و شرايط و نتايجى كه براى آمدن او شمرده است، اين مطلب را قطعى مى سازد كه منظور از «فارقليط» جز پيامبر موعود نخواهد بود. اين علايم مانع از آن است كه آن را به روح القدس تفسير نماييم. اكنون مشروح قراين:

الف)حضرت مسيح سخن خود را چنين آغاز كرد: «اگر شما مرا دوست داريد احكام مرا نگاه داريد و من از پدر خواهم خواست تا «فارقليط» ديگرى به شما خواهد داد».(1)

اوّلاً، از اين كه حضرت مسيح مهر و محبت خود را به رخ آنها مى كشد حاكى است كه او احتمال مى دهد گروهى از امت او زير بار كسى كه وى از آمدن او بشارت مى دهد، نخواهند رفت و لذا از طريق تحريك عواطف مى خواهد آنان را به پذيرفتن او وادار سازد و اگر منظور از فارقليط ـ آن طور كه مفسران انجيل تصور كرده اند ـ همان روح القدس باشد در اين صورت به چنين زمينه سازى احتياج نبود; زيرا روح القدس پس از نزول، آن چنان در قلوب و ارواح تأثير مى كند كه براى كسى جاى ترديد و شك و انكار باقى نمى ماند، ولى اگر مقصود پيامبر موعود باشد، به يك چنين زمينه سازى نياز شديد هست; چون نبى موعود، جز از طريق بيان و تبليغ در قلوب و ارواح تأثيرى و تصرفى نمى كند و روى اين ملاحظه، گروهى منصف به وى مى گروند و گروهى از او روى برمى گردانند.

حتى حضرت مسيح به اين مقدار تذكر اكتفا نكرد. در جمله 29 از باب 14 در اين قسمت پافشارى كرده و فرمود: «اكنون قبل از وقوع به شما خبر دادم تا وقتى


1 . باب 14، جمله 15.

صفحه 110

كه واقع گردد ايمان آوريد». در حالى كه ايمان به روح القدس، به توصيه نيازى ندارد، تا چه رسد به اين اندازه پافشارى.

ثانياً، وى فرمود: «فارقليط ديگرى به شما خواهد داد». اگر بگوييم منظور از آن، پيامبر ديگرى است، كلام بدون تكلف و صحيح خواهد بود، ولى اگر مقصود از آن روح القدس باشد، به كار بردن لفظ «ديگر» خالى از تكلف نخواهد بود; زيرا روح القدس متعدد نيست و تنها يكى است.

ب) «هر چيزى كه من به شما گفته ام به ياد شما خواهد آورد».(1) روح راستى كه از طرف پدر مى آيد، درباره من شهادت خواهد داد.

مى دانيم روح القدس پنجاه روز پس از مصلوب گشتن عيسى بر حواريان نازل گرديد.(2) آيا اين افراد برگزيده، همه دستورات او را در اين مدت كوتاه فراموش كرده بودند، تا روح القدس دو مرتبه به آنان تعليم دهد؟!

آيا شاگردان مسيح چه نيازى به شهادت او داشتند تا درباره مسيح شهادت دهد، ولى اگر مقصود پيامبر موعود باشد، دو جمله معناى صحيح خواهند داشت; زيرا امت مسيح بر اثر طول زمان و دست برد علماى انجيل، بسيارى از دستورات او را فراموش كرده و گروهى همه آنها را به دست فراموشى سپرده بودند و حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) همه را بازگو كرد و به نبوت حضرت عيسى شهادت داد و گفت: او نيز مانند من، پيامبر بوده و مادر مسيح را از نسبت هاى ناروا تبرئه نمود و ساحت مقدس مسيح را از ادعاى الوهيت پيراسته ساخت.

ج) «اگر من نروم فارقليط نزد شما نمى آيد».(3) او آمدن «فارقليط» را مشروط


1 . اعمال حواريان، باب1ـ5.
2 . باب 14، جمله 26.
3 . باب 15، جمله 7.

صفحه 111

به رفتن خود كرده است، و اگر مقصود «روح القدس» باشد، نزول او بر حضرت مسيح وحتى بر خود حواريين مشروط به رفتن او نبوده است; زيرا به عقيده مسيحيان، روح القدس بر حواريون، زمانى كه حضرت مسيح خواست آنان را براى تبليغ به اطراف بفرستد، نازل گرديد.(1)بنابراين هيچ گاه نزول او مشروط به رفتن مسيح نبوده است، ولى اگر بگوييم مقصود پيامبرى صاحب شريعت، آن هم شريعت جهانى است، در اين صورت، آمدن او مشروط به رفتن حضرت مسيح و منسوخ گشتن آيين او خواهد بود.

د) اثر نزول «فارقليط» سه چيز معرفى شده است: «جهانيان را به گناه و صدق و انصاف ملزم خواهد ساخت: به گناه، زيرا كه به من ايمان نمى آورند...».(2)

مى دانيم «روح القدس» پنجاه روز پس از مصلوب شدن عيسى بر حواريان نازل گرديد و هرگز آنها را ملزم به گناه و صدق و انصاف ننمود و از ذيل جمله


1 . متى، باب 10، جمله 29; لوقا، باب 10، جمله 17.
2 . باب16، جمله 7. در بسيارى از اناجيل قديمى، به جاى «ملزم» توبيخ آمده است وجمله دومى روشن تر و مناسب تر است. برخى از مفسران و نويسندگان مسيحى وقتى به اين جمله مى رسند و مى بينند كه هرگز اين جمله با روح القدس تطبيق نمى كند، با كمال جسارت مى گويند: منظور از رئيس جهانيان، همان شيطان است كه مردم را به گناه ملزم مى سازد و گواه اين مطلب اين است كه حضرت مسيح در آيه 30 فرمود:
رئيس جهان مى آيد و در من حصه اى ندارد; يعنى بر مسيح غلبه نمى كند. اين تفسير، جز فكرى شيطانى، چيز ديگرى نيست; زيرا به فرض اين كه يك چنين رئيس جهانيان مردم را به گناه ملزم مى سازد، چگونه به صدق و انصاف الزام مى نمايد!؟
گذشته از اين، منظور از «ملزم كردن» در اين جا همان توبيخ است كه در بسيارى از اناجيل قديمى وارد شده است و امّا منظور از جمله اى كه در آيه 30«رئيس جهانيان در من حصه اى ندارد» وارد شده اين است كه او شخصيت مستقل و جداگانه اى است و شاخه اى از نبوت مسيح نيست، بلكه او مكمل آيين اوست.

صفحه 112

استفاده مى شود كه او بر منكران ظاهر مى گردد، نه بر حواريون، كه هرگز حضرت مسيح را تكذيب نمى كردند. ولى اگر بگوييم مقصود پيامبر موعود اسلام است تمام اين امتيازات در وجود شريف او جمع مى باشد.

هـ) «فارقليط درباره من (مسيح) شهادت خواهد داد».(1) «شما را از آينده خبر خواهد داد، و مرا جلال خواهد بخشيد».(2)

شهادت بر حضرت مسيح حاكى است كه وى روح القدس نيست; زيرا حواريون نيازى به تصديق او نداشتند و هم چنين منظور از اين كه به او جلال خواهد بخشيد،ثنا و تعريف هايى است كه پيامبر موعود درباره حضرت مسيح انجام داد و آيين او را تكميل كرد. چه جلالى بالاتر از اين!

دقت در اين قراين مى تواند ما را به حقيقتى كه محققان عالى قدر اسلام به آن رسيده اند رهنمون گردد. البته قراين به آن چه گفته شد منحصر نيست، بلكه با دقت مى توان قراين ديگرى نيز به دست آورد.(3)

در پايان، مطلب قابل توجهى را كه دائرة المعارف بزرگ فرانسه (ج23، ص 4174) در اين باره دارد از نظر خوانندگان مى گذرانيم:

محمد مؤسس دين اسلام و فرستاده خدا و خاتم پيامبران است، كلمه محمّد به معنى بسيار حمد شده است و از ريشه مصدر «حمد»، كه به معناى تمجيد و تجليل است، مشتق گرديده. بر حسب تصادف عجيب نام ديگرى، كه از همان ريشه حمد است مترادف كامل لفظ محمد مى باشد و آن احمد است كه احتمال قوى مى رود عيسويان عربستان آن


1 . باب15، جمله 26.
2 . باب16، جمله 14.
3 . در تنظيم اين بحث از كتاب نفيس انيس الاعلام استفاده شده است.

صفحه 113

لفظ را براى تعيين فارقليط به كار مى بردند. احمد، يعنى بسيار ستوده شده و بسيار مجلل، ترجمه لفظ پاراكليتوس است كه اشتباهاً لفظ پريكليويس را جاى آن گذاردند. به اين ترتيب نويسندگان مذهبى مسلمان مكرر گوشزد كرده اند كه مراد از اين لفظ ، بشارت ظهور پيامبر اسلام است. قرآن مجيد نيز به طور علنى در آيه شگفت انگيز سوره صف به اين موضوع اشاره مى كند.(1)


1 . محمد خاتم پيامبران، ج1، ص 504.

صفحه 114

صفحه 115

7. پرسش هايى در مورد فارقليط و پاسخ آنها

دلايل و قراين زيادى روشن ساخت كه منظور از فارقليط در آيات انجيل ـ كه حضرت مسيح از آمدن او بشارت داده است ـ پيامبر موعود جهانيان است، و هرگز نمى توان آن را به روح القدس، همان طور كه مفسران انجيل مدعى هستند، تفسير نمود.

اخيراً يكى از نشريات مسيحى پرسش هايى را به صورت اعتراض و انتقاد از نظر كسانى كه فارقليط را به پيامبر موعود تفسير كرده اند مطرح نموده است، در صورتى كه محققان اسلامى از ساليان دورى، به اين پرسش ها پاسخ هاى قطعى گفته اند ولى مبلغان مسيحى حالا به فكر زنده كردن آنها افتاده اند.

مرحوم فخرالاسلام در كتاب ارزشمند خود انيس الاعلام(1) به تمام اين پرسش ها پاسخ گفته و اين كتاب 83سال پيش در تهران چاپ شده است. اكنون ما اين سؤالات را يك يك طرح نموده و به آنها پاسخ مى دهيم:


1 . ج2، ص 88ـ 109.

صفحه 116

پرسش اوّل

حضرت مسيح صريحاً مى فرمايد، پارقليط روح راستى است و اين آيه نمى تواند مربوط به حضرت محمد باشد; زيرا او انسان بوده نه روح.

پاسخ

لفظ روح، همان طور كه در روح القدس استعمال مى شود، در مطلق انسانى كه داراى روح ـ اعم از راستى و ضلالت ـ است نيز به كار مى رود و استعمال لفظ روح در معناى دوم در كتب عهدين زياد است از باب نمونه، در نامه اول يوحنا چنين آمده است:

اى محبوبان، هر روح را باور ننماييد، بلكه ارواح را بيازماييد كه آيا از خدا هست يا نه; زيرا پيامبران دروغگو در جهان زياد پيدا شده اند و از اين جا مى شناسيم روح خدا را. هر روحى كه به عيساى مسيح مجسم شده، از خداست و هر روحى كه عيساى مجسم شده را انكار كند از خدا نيست و هم چنين است آن روح مخالف مسيح (دجال) كه شنيده ايد مى آيد و الان هم در جهان است. ما از خدا هستيم و هر كه خدا را مى شناسد، سخن ما را مى شنود و آن كه از خدا نيست به ما گوش نمى گيرد. روح حق و روح ضلالت را از اين تميز مى دهيم.(1)

اين جمله ها حاكى است كه استعمال روح در غير روح القدس شايع است و ذيل آن صريحاً مى رساند كه هر كس به حق و راستى دعوت كند، او روح حق است و هر كس به ضلالت و گمراهى دعوت نمايد او روح ضلالت است.

بنابراين اگر به پيامبر موعود «روح راستى» گفته شده است براى اين است كه او مردم را به راستى و حقيقت دعوت خواهد نمود. و اين نوع تعبير در ميان ملل


1 . نخستين رساله يوحنا، باب چهارم، جمله 1ـ7 به نقل از: عهد جديد، چاپ لندن 1837م.

صفحه 117

جهان آن چنان است كه پس از دقت، جاى ترديد براى كسى باقى نمى ماند.

پرسش دوم

حضرت مسيح، فارقليط را چنين معرفى كرد كه، جهان نمى تواند او را قبول كند; زيرا كه او را نمى بيند و نمى شناسد در صورتى كه هزاران نفر حضرت محمد را ديدند و شناختند.

پاسخ

مقصود از ديدن در اين جا معرفت و شناسايى با ديده دل است و هرگز چنين معرفتى از ناحيه مسيحيان درباره پيامبر اسلام انجام نگرفت و يك چنين استعمال در ميان مردم، حتى خود عهدين فراوان ديده مى شود از باب نمونه:

از اين جهت با اينها به امثال سخن مى گويم كه مى نگرند و نمى بينند، و شنوا هستند و نمى شوند و نمى فهمند و در حقّ ايشان تمام مى شود نبوت اشعيا كه مى گويد: پيوسته خواهيد شنيد و نخواهيد فهميد، نظر كرده و خواهيد نگريست و نخواهيد ديد.(1)

هم چنين مقصود از «نشناختند» معرفت و شناخت كامل است و چنين «شناخت» كاملى به پيامبر اسلام در سطح جهانى و عمومى صورت نپذيرفت و چنين استعمالى در همه زبان ها و خود اناجيل زياد است; مثلاً تصريح مى كند كه، كسى پسر (مسيح) را جز خدا نشناخت در صورتى كه مسيحيان او را شناختند آن جا كه مى فرمايد: غير از پدر هيچ كس پسر را نمى شناسد.(2)


1 . انجيل متى، باب13، جمله 13ـ 14.
2 . همان، باب 11، جمله 27.

صفحه 118

به او گفتند: پدر تو كجاست؟ عيسى جواب داد: نه مرا مى شناسيد و نه پدرم را. هرگاه مرا مى شناختيد هر آينه پدرم را نيز مى شناختيد.(1)

بنابراين منظور از اين كه «جهان، فارقليط را نمى بيند» يعنى حقيقت او را درك نمى كند و نمى شناسد و به او معرفت كامل پيدا نمى كند.

پرسش سوم

روى سخن حضرت مسيح در اين وعده ها با حواريون است، در صورتى كه حضرت محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) حدود 600سال بعد از حضرت مسيح به دعوت برخاست و در آن زمان كسى از حواريون باقى نمانده بود.

پاسخ

طرف خطاب اگر چه حواريون بوده، ولى مقصود اصلى وواقعى از خطاب، امت حضرت عيسى است.

تمام مصلحان و سخنوران جهان در گفتار خود از اين روش پيروى مى كنند. آنان اگر چه خطاب خود را متوجه حاضران در جلسه سخن مى نمايند، ولى در حقيقت خطاب متوجه عموم بشر و كسانى است كه شايستگى پيروى از گفتار آنان را دارند و در خود انجيل اين نوع خطاب زياد است آن جا كه مى گويد:

«و نيز شما را مى گويم بعد از اين پسر انسان را خواهيد ديد كه بر دست راست قدرت نشسته بر ابرهاى آسمانى مى آيد».(2)

در صورتى كه همه آن كسانى كه طرف خطاب حضرت مسيح بودند احدى از


1 . انجيل يوحنا، باب8، جمله 19.
2 . انجيل متى، باب26، جمله 64.

صفحه 119

آنها اين وضع را مشاهده نكرد، بلكه 1982 سال گذشته و هنوز كسى از پيروان حضرت مسيح اين وضع را نديده است.

نتيجه اين كه، خطاب پيامبران و مصلحان و سخنوران عالى قدر متوجه عموم بشر است گرچه روى سخن در جلسه خطاب، با چند نفر بيش نباشد.

پرسش چهارم

آخرين پرسش اين است كه حضرت مسيح درباره فارقليط چنين گفت:«او نزد شما مى ماند و در شما خواهد بود». آيا حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) مى توانست در شخصى بماند؟ نه، زيرا يك نفر مى تواند با كسى باشد امّا نمى تواند در كسى بماند.

پاسخ

منظور از اين كه در شما مى ماند; يعنى آيين او براى ابد در ميان شما مى ماند و آيين او منسوخ نمى شود و هرگز اين نوع شبهات كودكانه نمى تواند از ظهور آيات درباره پيامبر موعود با در نظر گرفتن آن همه قراين بكاهد.

مرحوم فخرالاسلام، كه مدت ها يكى از مبلغان ورزيده مسيحيان بود، درباره علت گرايش خود به اسلام مطلب قابل توجهى را نقل مى كند و ما خلاصه گفتار او را در اينجا مى آوريم. وى مى نويسد: پس از مسافرت هاى زياد براى تحصيل معارف مسيحى، خدمت يكى از كشيشان، بلكه مطران والامقام از فرقه كاتوليك رسيدم كه در قلوب كاتوليك ها، مقام و موقعيتى بزرگ داشت و از سلاطين و اشراف و اعيان آن فرقه، هداياى گرانبهايى براى او مى آمد و قريب پانصد نفر در مجلس درس او حاضر مى شدند. علاوه بر اين، گروهى از دختران تارك دنياى مسيحيان، در محضر او كسب كمال مى نمودند. او علاقه و اطمينان خاصى به من داشت و كليد همه جا را در اختيار من مى گذارد، جز كليد اتاق كوچكى كه پيش خود نگاه


صفحه 120

مى داشت.

روزى نقاهت، استاد را از شركت در مجلس درس بازداشت و به من دستور داد كه به جلسه درس بروم و اعلام كنم درس، به دليل عارضه استاد تعطيل است.

وقتى من در جلسه درس با شاگردان رو به رو شدم ديدم محور بحث آنها درباره لفظ «فارقليط» است كه انجيل يوحنا از آمدن آن در باب هاى 14 و 16 و 15 خبر داده است. من پس از استماع سخنان و مذاكرات آنان به حضور استاد بازگشتم و او را از مذاكره و نظريات مختلف آنان پيرامون لفظ «فارقليط» آگاه ساختم. او از من پرسيد: شما چه نظرى را انتخاب كرده ايد؟ گفت: من نظر فلان مفسر را. او گفت: شما تقصير نداريد، ولى تفسير اين لفظ را در اين زمان جز، گروه قليلى كه در معارف مسيحى راسخ و استادند، كسى نمى داند. من فوراً خود را به پاهاى استاد افكندم و درخواست كردم كه مرا از حقيقت اين لفظ آگاه سازد. در اين لحظه اشك در ديدگان استاد بزرگوار حلقه زد و شروع به گريه كرد و گفت: من حاضرم اين حقيقت را براى تو فاش كنم، ولى اگر در حيات من، آن را به ديگران بازگو كنى، مقدمات قتل مرا فراهم نموده اى. من به او اطمينان دادم. او گفت: اين اسم از اسماى مبارك پيامبر اسلام است و به معناى احمد و محمد است، سپس كليد آن اتاقى را كه هرگز در اختيار من نمى گذاشت، به من داد و گفت: درِ فلان صندوق را باز كن و آن كتاب را بياور. من هر دو كتاب را نزد استاد آوردم. اين دو كتاب به خط يونانى و سريانى قبل از ظهور پيامبر اسلام، با قلم بر پوست نوشته شده بود و هر دو كتاب لفظ «فارقليط» را به معناى احمد و محمد ترجمه كرده بودند.

استاد افزود: علما و مفسران انجيل پيش از بعثت پيامبر اسلام، در اين كه فارقليط به معناى احمد و محمد است اختلافى نداشتند، ولى پس از ظهور آن


صفحه 121

شخصيت بزرگ، براى حفظ مقام و موقعيت خود معناى ديگرى براى اين لفظ اختراع نمودند و از سبك و ترتيب آيات انجيل معلوم است، كه هرگز منظور از آن، «وكالت» ، «شفاعت»، «تسلى» و «روح نازل در يوم الدار» نيست; زيرا آن حضرت، آمدن فارقليط را مشروط به رفتن خود كرده است و از اين جمله پيداست كه فارقليط صاحب شريعت است و اجتماع دو نبى صاحب شريعت، در يك زمان صحيح نيست.

مرحوم فخرالإسلام ، قراين ديگرى را ـ كه قبلاً يادآورى شد و دلالت مى كنند كه منظور از فارقليط، احمد است ـ از استاد خود نقل كرده و اضافه مى كند: من از استاد پرسيدم كه درباره آيين مسيحيت چه مى گوييد؟ گفت: آيين مسيح منسوخ است. گفتم: راه نجات و آيينى كه ما را به رضاى خدا برساند كدام است؟!

گفت: منحصر است در پيروى از شريعت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم). گفتم: پيروان وى اهل نجاتند؟ سه مرتبه گفت: بلى و اللّه: گفتم: شما چرا از اين آيين پيروى نمى كنيد؟

گفت: من در باطن مسلمانم ولى اگر به اسلام تظاهر كنم، مسيحيان نقشه قتل مرا ريخته و تا مرا نكشند دست از من برنمى دارند و اگر من به كشورهاى اسلامى پناه ببرم، به وسايلى بر من دست مى يابند و خون مرا مى ريزند.

در اين لحظه اشك در ديدگان من حلقه زد و آن گاه با صداى بلند گريستم. استاد نيز گريست. گفتم: اى پدر روحانى، اجازه مى دهيد كه من در آيين اسلام داخل شوم؟! گفت: نجات مى خواهى بايد دين اسلام را بپذيرى و من در باطن از پيروان اسلام هستم و من تو را دعا خواهم كرد مشروط بر اين كه شاهد باشى كه من در باطن مسلمان هستم، نه تنها من چنين هستم، بلكه گروهى از كشيشان در اين عقيده با من موافق هستند.

مرحوم فخرالاسلام در كتاب خود، دنباله داستان را به طرز جالبى نقل كرده و


صفحه 122

مى نويسد:

رؤيت آن دو كتاب و بيانات استاد دلم را روشن ساخت و محبت خاتم پيامبران، بر من غالب و پيروز شد. دنيا و رياست پنج روزه و خويشاوندان و بستگان، مرا در دورى از آن محيط مانع نگرديد. مبلغى از استاد گرفتم و آن چه داشتم همه را در آن نقطه ترك گفتم، جز سه جلد كتاب كه آنها را همراه خود آوردم و پس از زحمات زياد و طى مسافت ها، وارد شهر «اروميه» شدم. همان شب، براى تشرف به اسلام در خانه مرحوم شيخ حسن مجتهد رفتم. كلمه طيبه توحيد و اقرار به رسالت خاتم پيامبران را به زبان جارى ساختم و ضروريات آيين اسلام را از او آموختم و همه را به خط سريانى نوشتم كه فراموش ننمايم و از محضر وى درخواست نمودم كه كسى را از اسلام من آگاه نسازد; زيرا ممكن است از طرف خويشاوندان و دستگاه مسيحيت، مورد ايذا واقع شوم. سپس به حمام رفتم و غسل توبه از شرك به جا آورده و مجدداً كلمه اسلام را به زبان جارى نمودم. الحمدللّه الّذى هدانا لهذا وما كنا لنهتدى لولا أن هدانا اللّه.

پس از مراسم ختان و بهبودى كامل، مشغول فرا گرفتن قران و تحصيلات معارف اسلامى گرديدم و براى تكميل مراتب، عازم عتبات عاليات شده و از محضر اساتيد آن بهره مند شدم....(1)


1 . انيس الاعلام، ج1، ص 4 و ج2، ص 161. مرحوم فخرالاسلام از افراد ارزنده اى بود كه در پرتو اطلاعات وسيع، از طريق تشكيل مناظره با كشيشان و تأليف كتاب به جهان اسلام خدمات بزرگى انجام داده است. وى علاوه بر كتاب انيس الاعلام كه غنى ترين منبع در رد مسيحيت كنونى است، كتاب هايى به نام بيان الحق، برهان المسلمين و تعجيز المسيحيّين، طبع و نشر نموده است. متأسفانه از اين مبلغ نامى اسلامى شرح حال جامعى در دست نيست، حتى تاريخ وفات او به طور دقيق معين نيست و از سرنوشت او در پايان عمر اطلاعى نداريم.

صفحه 123

8. نور حق به خاموشى نمى گرايد

7. (وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّهِ الْكَذِبَ وَهُوَ يُدعى إِلى الإِسْلامِ وَاللّهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظّالِمينَ).

«ظالم تر از آن كه به خدا دروغ مى بندد(پيامبر او را تكذيب مى كند و معجزه او را سحر مى خواند) در حالى كه به سوى اسلام دعوت مى شود كيست؟! خداوند گروه ستمگر را هدايت نمى كند».

8.(يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَاللّهُ مُتُمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ).

«مى خواهند نور خدا را با دهن هاى خود خاموش كنند; خدا كامل كننده نور خويش است(و آيين او سراسر جهان را خواهد گرفت) اگر چه كافران كراهت داشته باشند».

9. (هُوَ الَّذِى أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ(1) عَلى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ).


1 . ضمير «ليظهره» به «دين الحق» برمى گردد.

صفحه 124

«او (خدايى) است كه پيامبر خود را با كتاب هدايت (كننده) و آيين حق و استوار فرستاد تا آن را بر تمام آيين ها غالب و پيروز گرداند، اگر چه مشركان ناپسند بشمارند».

جاى گفتگو نيست كه يكى از نعمت هاى بزرگ جهان طبيعت «نور» است. نور داراى مزايا و امتيازاتى است كه زندگى جانداران و گياهان بدون آن امكان پذير نيست و اگر روزى روشنى از صفحه هستى رخت بربندد، طومار زندگى درهم پيچيده مى شود. اكنون آثار چشمگير نور را مى توان در چهار قسمت خلاصه كرد:

1. پرورش دهنده جانداران و گياهان. جانداران و گياهان در پرتو نور، رشد نموده و به سر حدّ تكامل مى رسند. تا چندى پيش تصور مى كردند كه اعماق دريا خالى از نور است و فقط جانداران و گياهان خشكى، در پرورش خود به نور نيازمندند، ولى اخيراً كشف گرديد كه نور در تمام نقاط دريا وجود دارد و سازنده نور، بدن هاى خود جانداران درياست و چه بسا احتمال مى دهند كه پرورش آنها به وسيله انوار دريايى انجام مى گيرد.

توضيح اين كه، در اعماق بيش از 500ـ 600متر، ظلمت حكمفرماست و نور خورشيد پس از آن كه به تدريج انوار قرمز و نارنجى و زرد و سبز و آبى خود را از دست مى دهد، جاى خود را به «نور تاريكى» مى دهد كه از بدن موجودات زنده زير دريا ساطع است و از عمق ششصد متر به بعد فقط موجودات دريا هستند كه از سطح بدن آنها نورى كم و بيش مى تابد. حيوانات مزبور در حقيقت به مثابه فانوس هاى زنده اى هستند كه در اعماق دريا روشن شده اند.(1)

اگر در ماه مرداد از عرشه كشتى به آب دريا بنگريد، تصور مى كنيد كه ستارگان آسمان ده ها هزار برابر شده و عكسشان در آب افتاده است و اگر دستتان را


1 . نظرى به طبيعت و اسرار آن، ص 60.

صفحه 125

در آب فرو ببريد انگشتان شما از ذرات نورانى پوشيده مى شود، اين ذرات درخشنده از حيوانى است ذره بينى كه به «نوكتيكوك» موسوم است.

خلاصه نه تنها جانداران دريايى كه در اعماق پايين تر از ششصد مترى زندگى مى كنند، به دريا نور مى بخشند، بلكه نباتات ثابت دريايى نيز اين اثر را دارند، و از اين طريق، به پيدايش حيات و ادامه آن در اعماق آب ها، امكان بخشيده اند.(1)

2. سريع ترين حركت، حركت نور است. نور در هر ثانيه 00هزار كيلومتر(معادل 50هزار فرسخ) سرعت دارد و هيچ موجود مادى از نظر سرعت نمى تواند به پاى آن برسد; زيرا اگر جسمى معادل سرعت نور حركت كند بى درنگ تبديل به انرژى و نيرو مى شود.

3. نور از پديده هايى است كه طبعاً واضح و روشن است و با ذرات خود، خويشتن را نشان مى دهد و در ديدن آن نيازى به چيزى نداريم، بر خلاف پديده هاى ديگر مادى كه در رؤيت آنها به نور نيازمنديم. رؤيت اشكال و الوان و تشخيص اجسام همگى به وسيله نور انجام مى گيرد.

4. هنگام شب، پرده ضخيمى از تاريكى بر روى موجودات وحركات انسان ها مى افتد. از اين نظر در تاريكى شب نمى توان ميان عبادت عابدان و كارهاى خداپسندانه مردان نيك اجتماع و حركات مرموز دزدان و راهزنان فرق گذارد، و پيوسته يغماگران و دزدان وگروه هاى تبهكار، از ظلمت شب استفاده نموده از خانه هاى خود بيرون آمده و دست به جنايت مى زنند. ولى از ترس اين كه روشنى روز، پرده از روى جنايات آنها بردارد، در پايان شب، به خانه هاى خود برگشته و جامعه را به حال خود رها مى كنند.

اينها همگى آثار بارز نور حسى است ولى از آن جا كه نور معنوى نيز از اين


1 . همان، ص 65ـ 67.

صفحه 126

آثار به گونه اى برخوردار است، قرآن لفظ نور را در نور معنوى به كار برده است كه ميان آن و نور مادى از نظر آثار، مشابهت هايى وجود دارد.

قرآن علاوه بر اين كه لفظ «نور» را در مورد خود خدا به كار برده(1) در سه مورد ديگر نيز اين لفظ را به كار برده است:

الف) لفظ «نور» را در اسلام و ايمان به كار برده و ايمان را نور و كفر را «ظلمت» خوانده و مى فرمايد:

(اللّهُ وَلِىُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّور...).(2)

«خداوند دوست كسانى است كه ايمان دارند; آنها را از تاريكى (كفر) وارد روشنى (ايمان) مى نمايد».

ب) در جاى ديگر اين لفظ را درباره قرآن به كار برده و اين كتاب آسمانى را كه راهنماى بشر در زندگى است، نور ناميده و مى فرمايد:

(...وَأَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبِيناً).(3)

«نور روشنى (قرآن) براى شما نازل كرديم».

ج) گاهى خود پيامبر را نور ناميده و مى فرمايد:

(...قَدْ جائَكُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَكِتابٌ مُبينٌ).(4)

«از جانب خدا نور(پيامبر) و كتاب روشنى به سوى شما آمده است».

بنابراين امكان دارد كه مقصود از جمله «نور اللّه» در جمله (لِيُطْفئُوا نُورَ اللّه)(5) همه و يا يكى از معانى سه گانه ياد شده باشد; مثلاً ممكن است مقصود


1 . (اللّهُ نُورُ السَّموات والأرْض...)نور(24) آيه 35.
2 . بقره(2) آيه 257.
3 . نساء(4)آيه 174.
4 . مائده(5)آيه 15.
5 . ر.ك : آيه هشتم از سوره مورد بحث و ترجمه آن.

صفحه 127

«قرآن» باشد; زيرا در آيه ششم به طور كنايه نامى از قرآن برده و يادآور شده كه مسيحيان پس از شناسايى موعود انجيل، معجزه او را سحر خواندند.(1) گذشته از اين در آيه هفتم كسانى را كه به خدا افترا مى بندند، در حالى كه به اسـلام خوانده مى شوند، از ستمگرترين افراد خوانده است. افتـراى اين افـراد ايـن اسـت كه معجزه پيامبر اسلام (قرآن) و موعود انجيل را سحر مى خواندند، روى اين قراين مى توان گفت منظور از نورى كه كافران در خاموش كردن آن مى كوشند همان قرآن است.

ممكن است مقصود پيامبر باشد; زيرا آيه ششم آمدن پيامبرى را كه نام او احمد است محور بحث قرار داده و در آيه نهم نيز درباره بعثت او سخن مى گويد آن جا كه مى فرمايد: (هُوَ الَّذِى أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالهُدى وَدِينِ الْحَقِّ).

چنان كه احتمال دارد مقصود از «نور» آيين اسلام باشد; زييرا چنان كه ملاحظه مى فرماييد موضوع بعثت پيامبر را با ارسال دين استوار (دين الحق) باز هم ذكر كرده است.

خلاصه در خلال اين آيات براى هر يك از معانى سه گانه، قرينه وجود دارد و نمى توان يكى را بر ديگرى ترجيح داد. در هر حال قرآن نور است، پيامبر نور است، ايمان واسلام نور است، چرا؟! زيرا هر يك از آنها، آثار برجسته نور حسى را به طرز جالب تر و ارزنده ترى دارا هستند.

چرا آنها را نور مى ناميم؟

اگر نور حسى پرورش دهنده جانداران و گياهان است، نور معنوى (قرآن، پيامبر، اسلام) نيز مربى دل و جان و موجب تكامل انسان است و آدمى در سايه اين


1 . (فَلَمّا جائَهُمْ بِالبَيِّناتِ قالُوا هذا سِحْرٌ مُبِينٌ).

صفحه 128

انوار الهى، كه همگى از نور نامتناهى خداوند سرچشمه مى گيرند، به آخرين حدّ تكامل علمى و عملى مى رسد.

اگر نور حسى نشان دهنده خود و موجودات ديگر است، نور حق نيز پيوسته ساطع و فروزان و روشنگر قلوب و ارواح است.

اگر نور حسى كوتاه كننده دست جنايتكاران و بازدارنده آنان از جنايت است، نور معنوى نيز، تبهكاران اجتماع را از هر نوع فعاليت ضدّ اخلاقى و اجتماعى باز داشته و فرصت فعاليت به آنان نمى دهد.

اگر يغماگران اموال در تاريكى شب به فكر جنايت مى افتند، در مواقعى كه نور معنوى در نقطه اى به ضعف مى گرايد، دزدان اخلاق و سرمايه هاى انسانى، از فرصت استفاده نموده به فكر سست كردن پايه هاى ايمانى و ارزش هاى اخلاقى مى افتند.

اگر نور حسى به سرعت سرسام آور، فواصل مكانى را طى مى كند، نور معنوى در قلوب آماده و ارواح پاك و سرشت هاى دست نخورده آن چنان نفوذ مى كند كه در اندك زمانى، قلوب ملت ها را تسخير نموده و دامنه نفوذ خود را به دورتريين نقاط گيتى مى رساند.

به همين مناسبت كه نور معنوى نيز به سان نور حسى، سرعت نفوذ در قلوب و ارواح دارد، قرآن نويد قطعى مى دهد كه اين نور (آيين حق) سرانجام سراسر جهان را فرا خواهد گرفت و خداوند آن را بر همه اديان پيروز خواهد گردانيد آن جا كه مى فرمايد:

(لِيُظْهِرَهُ عَلى الدِّينِ كُلِّهِ).

«بر هر چه نام دين است، پيروز خواهد ساخت».


صفحه 129

تاريخ اين پيروزى قطعى

در آيه نهم، نويد پيروزى اين حق را بر تمام ملل مى دهد اكنون بايد ديد مقصود از «ملت مغلوب» چيست؟ اگر مقصود آيين شرك و بت پرستى باشد، اين نويد قطعى در زمان خود رسول خدا صورت پذيرفت و مركز شرك، كه حجاز و يمن بود، به تصرف مسلمانان درآمد و بت خانه ها، به مساجد و معابد تبديل شد.

و اگر منظور همه شرايع رايج در آن عصر باشد و مقصود از اين پيروزى، پيروزى از نظر برهان و دليل است، اين نوع پيروزى نيز در زمان پيامبر انجام گرفت و قدرت برهانى اسلام در صدر اوّل بر تمام ملل مخالف، روشن و مبين بود و هيچ فرد با انصافى در استوارى دلايل اسلام، شك و ترديدى به خود راه نمى داد. و هيچ بعيد نيست كه مقصود همان پيروزى ظاهرى و سركوبى دشمنان و مخالفانى بود كه بر سر راه انتشار اسلام قرار داشتند. يك چنين پيروزى و سركوبى، به نحوى در صدر اسلام صورت پذيرفت و اكثر نقاط معمور و متمدن آن زمان پس از يك قرن در قلمرو حكومت هاى اسلامى درآمد و حدود متصرفات مسلمانان به نحو چشمگيرى توسعه يافت و دولت اسلامى به صورت سنگين ترين وزنه سياسى و مذهبى در سراسر گيتى درآمد و از جمله «لِيُظْهِرَه» بيش از اين نيز استفاده نمى شود.

ولى اين پيروزى به صورت كامل تر و وسيع تر، كه سراسر گيتى را فرا گيرد، در موقعى تحقق خواهد پذيرفت كه حكومت حقه الهى به وسيله آخرين سفير و وصىّ پيامبر خود، حضرت حجة بن الحسن العسكرى(عليه السلام) تأسيس شود و مزاج مردم جهان پس از سرخوردگى از حكومت هاى مادى و افكار شيطانى و اعمال اهريمنى، براى پذيرفتن چنين حكومتى، كه بر اساس توحيد و فطرت استوار است، آماده شود.(1)


1 . نورالثقلين، ج5، ص 317.

صفحه 130

صفحه 131

9

بهترين تجارت و بازرگانى

10. (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى تِجارَة تُنْجِيكُمْ مِنْ عَذاب أَلِيم).

«اى افراد با ايمان، آيا به تجارتى كه شما را از عذاب دردناك نجات مى دهد، راهنمايى كنم؟».

11. (تُؤمِنُونَ بِاللّهِ وَرَسُولِهِ وَتُجاهِدُونَ فِى سَبِيلِ اللّهِ بِأَمْوالِكُمْ وَأَنْفُسِكُمْ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ).

(«اين تجارت عبارت است از اين كه) به خدا و پيامبر او ايمان بياوريد، و در راه خدا با مال ها و جان هاى خود جهاد نماييد اين (چنين تجارت) براى شما (از ثروت جهان) بهتر (و سودمندتر) است اگر متوجه باشيد».

12. (يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَيُدْخِلْكُمْ جَنّات تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهَارُ وَمَساكِنَ طَيِّبَةً فِى جَنّاتِ عَدْن ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ).

(«در اين صورت) گناهان شما را مى آمرزد و به بهشتى كه آب از زير (درختان) آن جارى مى شود و خانه هاى پاكيزه اى كه در بهشت جاويد است، وارد مى سازد، اين است كاميابى بزرگ».


صفحه 132

13. (وَأُخْرى تُحِبُّونَها نَصْرٌ مِنَ اللّهِ وَفَتْحٌ قَريبٌ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنينَ).

«و (نيز شما را به تجارت) ديگرى(راهنمايى مى نمايم) كه آن را دوست مى داريد و (آن) نصرتى است از جانب خدا و فتحى نزديك(فتح مكه) است. (اى پيامبر،) افراد با ايمان را به آن بشارت ده».

هر فردى از افراد بشر، با سرمايه هاى گوناگون و مختلفى آفريده شده است كه مى تواند با آنها، در اين جهان تجارت بنمايد: گروهى سرمايه جوانى و تندرستى، سرمايه عقل و خرد را در مسير تحصيل مقام و منصب، مال و ثروت قرار مى دهند و تمام سرمايه هاى مادى و معنوى خدادادى خود را در اين راه مصرف مى نمايند و هدفى جز اين كالاهاى زوردگذر و فناپذير ندارند. يك چنين بازرگانى از نظر منطق قرآن جز خسارت چيزى نيست; زيرا اين شخص در برابر از دست دادن سرمايه هاى طبيعى و خدادادى، كالايى را خريده است كه ثبات و دوام ندارد و پس از مرگ وانتقال به سراى ديگر، از آن بهره اى نخواهد برد.

قرآن در سوره «عصر» به خسارت و ورشكستگى انسان در تجارت با داشتن مواهب و سرمايه هاى بزرگ الهى، اشاره كرده و مى فرمايد:(إِنَّ الإِنْسانَ لَفِى خُسْر); «بشر در زيان وخسارت است» و ملاك زيان كارى انسان همين است كه از استعدادهاى سرشار و مواهب الهى، بهره اى جز لذت چند روزه نمى برد و به فكر توشه بر گرفتن براى زندگى در جهان ديگر نيست، و گاهى او را به اين عنوان معرفى مى كند:

(...هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالأَخْسَرِينَ أَعْمالاً * الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِى الْحَيوةِ الدُّنْيا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً).(1)


1 . كهف(18) آيه 103 و 104.

صفحه 133

«آيا شما را به زيان كارترين افراد از نظر كار و كوشش آگاه سازم آنان كسانى هستند كه(نتيجه) كار و كوشش آنها در اين جهان بى نتيجه و تلف شده است و آنان تصور مى كنند كه كار نيك و پرسودى انجام مى دهند».

قرآن حقيقت عمل و بازده كار و كوشش آنان را با لطيف ترين تعبيير (ضَلَّ سَعْيُهُمْ)مجسم نموده و مى رساند كه اين افراد بر اثر گم كردن راه، نتيجه اى از كار و كوشش خود نمى برند در صورتى كه اين افراد مى توانستند با بهره گيرى از مواهب الهى علاوه بر تأمين زندگى و ارضاى خواست هاى درونى، موجبات خوشنودى خدا را فراهم سازند و به لذايذ دنيا از نظر هدف و مقصد ننگرند، بلكه آن را وسيله بدانند.

از آن جا كه قرآن از ديد وحى، رشته زندگى را براى پس از مرگ باقى و جاويد مى داند صرف اين سرمايه ها را فقط در راه تأمين زندگى مادى جز گم كردن راه سعادت و كسب خسارت چيز ديگرى نمى داند.

ولى آن انسان مادى كه صفحه هستى را محدود به ماده و پديده هاى مادى مى داند و رشته زندگى را در لحظه مرگ پايان پذير تلقى مى كند چنين تجارت را موفقيت و كاميابى محض نمى پندارد. بنابراين، داورى در اين باره كه صرف مواهب در تأمين جهات مادى و ناديده گرفتن امور معنوى، خسارت است يا تجارت، بستگى به اين دارد كه چه نوع جهان بينى داشته باشيم و به گزارش پيامبران به چه ديدى بنگريم. به طور مسلم با ديد وحى يك چنين دنيادارى جز زيان چيزى نيست و با ديد مادى تجارتى است سرشار از بهره.

قرآن در آيات مزبور كسانى را كه به خدا و رسول وى ايمان مى آورند و در راه خدا جان و مال خود را بذل مى نمايند به امور زير نويد مى دهد:

1. (يغفر لكم); «گناهان شما را مى آمرزد». اين جمله مى رساند كه جان


صفحه 134

بازى در راه خدا موجب آمرزش گناهان است.

2. (يدخلكم جنات); «شما را وارد بهشت مى كند». ولى از آن جا كه يك چنين مزاياى معنوى براى تحريك گروهى كه پيوسته به دنبال منافع دنيوى مى دوند كافى نبود، در آيه 13نويد مى دهد كه به همين نزديكى در پرتو كمك هاى غيبى منطقه اى را فتح نموده و از اين رهگذر به يك سلسله منافع مادى كه آن را بيش از كسب رضاى الهى دوست مى دارند، نايل مى آيند.

در آيه 13 به طور تلويح مى رساند كه هدف اساسى از جهاد همان مزاياى معنوى است و امّا غنايم جنگى كه مورد علاقه آنان مى باشد فقط براى تحريك و تهييج گروهى از مجاهدان است:

از آن جا كه در تفسير آيه (إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ...) (آيه چهارم) از اين سوره درباره اهميت جهاد به طور مشروح بحث كرديم رشته سخن را در اين جا كوتاه مى كنيم.


صفحه 135

چهره حواريون در انجيل و قرآن

14. (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا أَنْصارَ اللّهِ كَما قالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ لِلْحَوارِيِّينَ مَنْ أَنْصارىِ إِلَى اللّهِ قالَ الْحَوارِيُّونَ نَحْنُ أَنْصارُ اللّهِ فَامَنَتْ طائِفَةٌ مِنْ بَنِى إِسْرائِيلَ وَكَفَرَتْ طائِفَةٌ فَأَيَّدْنَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلى عَدُوِّهِمْ فَأَصْبَحُوا ظاهِرينَ).

«اى افراد با ايمان، ياران خدا باشيد، هم چنان كه عيسى فرزند مريم به حواريون(1) گفت: ياران من (براى دعوت) به سوى خدا كيست؟ حواريان


1 . مفسران و لغت نويسان براى «حوارى» معانى متعددى ذكر كرده اند. ابن فارس در المقايس مى نويسد: اصول و ريشه معانى «حور» سه چيز است:
الف) لون و رنگ. از اين جهت لفظ «حور» در شدت سفيدى و سياهى چشم استعمال مى شود.
ب) رجوع و بازگشت. مانند (ظَنّ أنْ لَنْ يَحُور); «او انديشيد كه ديگر باز نخواهد گشت».
ج) گردش و مدار. اگر به دوست صميمى انسان حوارى مى گويند، شايد از نظر پاكى و صفاى قلب آنهاست كه نقطه سياهى در روان او نيست.
طبرسى در مجمع البيان(ج1، ص 447)مى گويد: علت اين كه به دوستان مسيح «حوارى» مى گويند اين است كه، آنان شغل رخت شويى داشت و لباس هاى مردم را سفيد مى كردند.

صفحه 136

گفتند: ما ياران خدا هستيم. گروهى از بنى اسرائيل ايمان آوردند و گروهى ديگر كفر ورزيدند. افراد با ايمان را بر ضدّ دشمنان كمك كرديم و سرانجام پيروز شدند».

حواريون عيسى دوستان و شاگردان خاصّ حضرتش بودند كه به وى از صميم دل ايمان آورده بودند و آيين او را پس از غيبت مسيح در جهان انتشار دادند و آنها دوازده نفرند و اسامى ايشان به قرار زير است:

1. شمعون پطرس; 2. اندرياس برادر وى; 3. يعقوب; 4. يوحنا برادر وى; 5. فيلسيبوس; 6. برتونما; 7. لوقا; 8. متى كه گاه به او لاوى نيز مى گويند; 9. شمعون غيور; 10. ليبوس كه گاهى به او يهودا گفته مى شود; 11. يعقوب صغير النيوس; 12. يهوداى اسخريوطى.(1)

قرآن و انجيل با كمال صراحت درباره حواريون حضرت مسيح داورى نموده اند: قضاوت قرآن در حقّ آنها كاملاً يك نواخت است و همه را به خاطر داشتن روح فداكارى و جان بازى در راه آيين مسيح مى ستايد، حتى در آيه مورد بحث براى تحريك مسلمانان به فداكارى در راه اسلام و اين كه در جرگه ياران خدا درآيند، جريان حواريون را نقل مى كند و مى گويد، آنان صريحاً به نداى يارى طلبانه مسيح چنين پاسخ گفتند: «نحن انصار اللّه; ما ياران خدا هستيم». پس شما هم اى مسلمانان به سان آنها ياران خدا باشيد و بدانيد بر دشمن پيروز خواهيد شد هم چنان كه آنها پيروز شدند.

ولـى قضاوت انجيـل دربـاره آنها كاملاً متناقض است: گاهى آنهـا را در پرتو قرب معنـوى كه با مسيـح داشتند صاحب كرامات و خـوارق عـادات معـرفى


1 . انجيل متى، باب10، به اهتمام بيبل سوسيتى كرت سيم، چاپ لندن 1837; قاموس كتاب مقدس، ص 414، ماده «رسول».

صفحه 137

مى كند(1) در صورتى كه در برخى از اناجيل، چهره اى از آنها ترسيم مى شود كه نه تنها با آن مقام بلند و مرتبت رفيع آنان سازگار نيست، بلكه آنها را افراد فاسق و لاابالى معرفى مى نمايد.

يكى از دلايل اعجاز قرآن اين است كه پيرامون صدها موضوع سخن گفته و درباره آنها بحث نموده است، ولى هيچ گاه در قضاوت و داورى خود دچار تناقض و اختلاف نشده است، چنين مصونيتى از يك فرد امّى درس نخوانده، نشانه ارتباط وى با جهان وحى است، كه از هر نوع خطا مصون مى باشد و گواه بر اين است كه اين كتاب محصول و تراوش فكر وى نيست; زيرا عادتاً محال است كه يك فرد، آن هم مدتى طولانى در مورد موضوعات گوناگون بحث و بررسى كند و در اين مدت هرگز دچار اختلاف و تناقض گويى و يا لااقل شك و ترديد نگردد.

هر يك از اين موضوعات كه قرآن درباره آن به طور مكرر بحث نموده نمونه زنده و گواه روشن بر اين مطلب است. يكى از آن نمونه ها موضوع «حواريون» مسيح است كه در اين آيه و آيات ديگر مورد بحث و گفتگو قرار گرفته است. اكنون ما تمام آيه هايى را كه درباره آنان وارد شده در اين جا گرد مى آوريم، سپس خود شما داورى نماييد كه آيا همه اين آيات، جز يك هدف، كه آن طهارت و پاكى و خلوص و ايمان راسخ آنان است، چيز ديگرى را تعقيب مى كند؟ و بعداً داورى هاى متناقض انجيل را در حقّ آنان در اين جا منعكس مى سازيم، تا روشن شود كدام يك شايستگى كتاب آسمانى بودن را دارد.

قرآن حواريون عيسى را چنين معرفى مى كند:


1 . همان، باب10، جمله 1 از همان چاپ، درباره اين دوازده نفر چنين مى نويسد: «پس دوازده شاگرد خود را طلب فرموده ايشان را بر ارواح پليد قدرت داد تا آن كه ايشان را اخراج نمايند و اين كه از هر مرضى و رنجى شفا بخشند...».

صفحه 138

1. آنان ياران خدا بودند هنگامى كه مسيح، بنى اسرائيل را به آيين خود دعوت نمود و معجزات خود را براى آنها شمرد و اعلام كرد كه من تصديق كننده تورات و در عين حال حلال كننده برخى از حرام ها مى باشم، در اين هنگام احساس كرد اكثريت بنى اسرائيل در فكر كفر و انكار و اعراض از رسالت وى مى باشند، لذا براى اين كه ياران خود را از ديگران تميز دهد نداى خود را بلند كرد و گفت:

(...مَنْ أَنْصارِى إِلَى اللّهِ قَالَ الْحَوارِيُّونَ نَحْنُ أَنْصارُ اللّهِ آمَنّا بِاللّهِ وَاشْهَد بِأَنّا مُسْلِمُونَ).

«وقتى كه حضرت (1)عيسى از آنان احساس كفر و انكار نبوت نمود گفت: ياران من براى راهنمايى مردم به سوى خدا كيست؟! حواريون گفتند: ما ياران خداييم. به او ايمان داريم و گواه باش كه ما در برابر او تسليم هستيم».

در آيه مورد بحث هم، همين مطلب را از آنان نقل مى كند. لطفاً به خود آيه و ترجمه آن در آغاز بحث مراجعه كنيد.

2. به حواريون الهام مى شود . يكى از معانى وحى در قرآن، همان الهام به قلب است. به طور مسلم الهام الهى شرايط و قيودى دارد و از آن كسانى است كه روح و روان آنها، از لوث معاصى پاك شود و شايستگى خاص براى چنين موهبت پيدا نمايند.

اگر به مادر موسى الهام مى شود «نوزاد خود را شير ده و در صورت ترس از مأموران فرعون او را به دريا افكن و از سرانجام كار نترس; زيرا ما او را به سوى تو باز خواهيم گردانيد و از پيامبران مرسل قرار خواهيم داد» براى اين است كه مادر موسى به چنين كرامتى شايسته بوده است.


1 . آل عمران(3)آيه 52.

صفحه 139

حواريون عيسى به تصريح قرآن داراى چنين شايستگى بودند و خداوند به آنان الهام نمود كه به او و پيامبرش ايمان آورند آنان نيز به وى ايمان آوردند و حضرت مسيح را گواه گرفتند كه در برابر دستورهاى خداوند تسليمند. چنان كه مى فرمايد:

(وَإِذْ أَوْحَيْتُ إِلَى الْحَوارِيِّينَ أَنْ آمِنُوا بِى وَبِرَسُولِى قالُوا آمَنّا وَاشْهَدْ بِأَنّنا مُسْلِمُونَ).(1)

«هنگامى كه به حواريون الهام كردم كه به من و پيامبر من ايمان آوريد همگى گفتند: ايمان آورديم و گواه باش كه ما تسليم هستيم».

3. براى حواريون از آسمان مائده نازل مى شود. با اين كه حواريون حضرت مسيح، به وى عقيده راسخ داشتند، براى كسب اطمينان بيشتر و بالا بردن مراتب يقين و ايمان خود، از او درخواست نمودند كه از خدا بخواهد براى آنها خوانى از غذا از آسمان فرود آورد. اين معجزه خواهى نه به آن معناست كه در نبوت مسيح شك و ترديد داشتيد، بلكه ـ همان طور كه گفته شد ـ اين درخواست براى كسب يقين بيشتر و تحصيل بالاترين مراتب ايمان بود; زيرا انسان هر چه هم به مطلبى مؤمن باشد باز مايل مى شود كه آن را از نزديك لمس و مشاهده نمايد.

ابراهيم خليل الرحمان با اين كه ايمان راسخ، به معاد انسان ها داشت كه روزى خداوند همه را زنده خواهد نمود، معالوصف از خدا خواست كه نحوه زنده كردن مردگان را به او نشان دهد تا از نزديك آن را مشاهده نمايد. هنگامى كه مورد بازخواست خداوند قرار گرفت و خطاب آمد كه، مگر ايمان به قدرت من ندارى؟ وى در پاسخ گفت:چرا!(...وَلكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِى...).(2) آرى ايمان راسخ دارم كه تو مردگان را زنده مى كنى، ولى براى بالا بردن ايمان و تكميل مراتب يقين مى خواهم


1 . مائده(5)آيه111.
2 . بقره(2) آيه 260.

صفحه 140

آن را به طور محسوس ببينم.

اتفاقاً عين همين تعليل در درخواست حواريون نيز منعكس است; زيرا آنان پس از درخواست مائده آسمانى رو به مسيح كردند و گفتند:

(...نُرِيدُ أَنْ نَأْكُلَ مِنْها وَتَطْمَئِنَّ قُلُوبُنا وَنَعْلَمَ أَنْ قَدْ صَدَقْتَنا وَنَكُونَ عَلَيْها مِنَ الشَّاهِدينَ)(1).

«ما مى خواهيم از آن مائده بخوريم، تا قلوب ما مطمئن گردد و بدانيم كه به ما، راست گفته ايد و بر وجود چنين معجزه اى شاهد و گواه باشيم».

حضرت مسيح درخواست آنان را پذيرفت و از خداوند خواست كه براى آنها، خوانى از آسمان نازل كند و همان روز را بر عموم بنى اسرائيل عيد و روز سرور قرار دهد و نشانه اى از خداوند بر صدق رسالت مسيح باشد. خداوند دعاى مسيح را پذيرفت، و براى تثبيت ايمان آنها مائده اى از آسمان بر آنها فرود آورد.(2)

اين آيات روشنگر مقام و موقعيت حواريون عيسى در نزد قرآن مسلمانان است، كه همگى به آن ايمان داريم. حالا ببينيم چهره آنان در كتاب هاى عهد جديد چگونه است؟!

چهره حواريون در عهد جديد

مؤلف قاموس كتاب مقدس قطعات زيادى را در مورد شخصيت آنان از عهد جديد گرد آورده كه همگى حاكى از عظمت و جلالت آنهاست، و ما آن چه را ايشان در اين مورد نقل نموده است در اين جا از نظر خوانندگان مى گذرانيم:

حواريون شاگردان مخصوص حضرت مسيح هستند كه بر جلال او شاهدند و


1 . مائده(5)آيه 113.
2 . ر.ك: مائده(5)آيه 114 و 115.

صفحه 141

آنها را در نهايت اقتدار برگزيده و با روح خود مملو ساخت و تعاليم و خدمات مخصوص خود را به آنها سپرد. بديهى است كه منصب حواريون مسيح به انقضاى حيات خودشان منتهى شده و به نمايندگان آنها داده نمى شد. آنان اشخاص عامى و امّى بودند كه از ميان مردم منتخب گشته، بعد از دعوت و اعطاى دستورالعمل كامل، آقاى مقدس و الهى خود را متابعت همى نمودند و همواره از مشاهده اعمال و افعال او از روح مقدس او شرمسار گشته، متدرجاً حقايق و تعاليم انجيل را درك مى نمودند و پس از قيام خود، آنها را به تمام دنيا مأمور فرمود كه اهل جهان را موعظه و اندرز نمايند و ايشان را بر اظهار معجزات و خوارق و غيره قدرت بخشيد.

بديهى است كه حواريون در اقتدار و اظهار معجزات و خوارق عادات و غيره مساوى بودند و هيچ يك را برترى بر ديگرى نبود و هرگز ايشان مدعى اين معنا نبودند، لكن هيچ يك از ايشان هم چو پولس مقتدر و توانا و كارپرداز نبود.

حواريون به طور تدريج در فهم و ادراك رسالت مسيح ترقى نمودند تا موقع افاضه روح بر تمام ايشان.

در «كتاب اعمال حواريون» وضع انكار لذات و زحمات اين دوازده تن، كه شباهت به مسيح داشتند، و افعال ايشان، كه بر طبق اراده حضرت اقدس الهى بود و محض محبتى كه به خداوند ايشان داشتند، به جا مى آوردند، به طور تفصيل مذكور است و خودشان را، تماماً با غيرت و محبتى كه بر حسب ميل و رضاى مسيح بود وقف اين كار كرده و همواره ما را تعليم مى دهند.(1)


1 . قاموس كتاب مقدس، ص 414و 415. و اين بخش ها را از انجيل هاى متى، لوقا، يوحنا و ساير كتب عهد جديد، مانند «كتاب اعمال رسولان»، و «كتاب اول قرنتيان» و «كتاب اوّل تسالونيكيان»، با ذكر خصوصيات كتاب و فصل و شماره جمله هاى نقل كرده است و چون اين كتاب مورد اعتماد كليساهاى جهان است ديگر لزوم ندارد مدرك هر يك از اين بخش ها را از كتاب هاى ياد شده تعيين كنيم.

صفحه 142

چهره ديگر حواريون در عهد جديد

اين بخش ها حاكى از صداقت و نزاهت حواريون است، ولى در برابر آنها بخش هايى در عهد جديد وجود دارد، كه درست نقطه مقابل آن همه ثنا و توصيف است و انسان نمى داند كدام يك از اينها را باور كند; مثلاً همين انجيل متى، كه حواريون را صاحبان كرامت و شفا دهندگان بيماران معرفى مى كند در جاى ديگر درباره يهوداى اسخريوطى مى گويد: وى دين خود را به دنيا فروخت و مسيح را در مقابل سى درهم به يهود تسليم نمود و سرانجام پشيمان شد و خود را خفه نمود و با اين كيفيت درگذشت. اينك عين عبارت انجيل متى را ملاحظه نماييد:

«چون صبح گرديد، جميع رؤساى كهنه و مشايخ آن قوم درباره عيسى مشورت كردند كه او را به قتل برسانند. پس او را بسته بيرون كشيدند و به پنطيوس پيلاطس حاكم تسليم نمودند وچون يهودا سى پاره نقره را به رئيس كهنه و مشايخ رد نمود و گفت: خطا كرده ام; زيرا كه خون بى گناهى را تسليم نموده ام. گفتند كه، ما را چه كار است خوددانى. پس آن پاره هاى نقره را در هيكل افكند، برگشت و خود را خفه نمود».(1)

حوارى دزد

اين حوارى نه تنها در طول عمر چنين دسته گلى به آب داده و عيساى بى گناه را تسليم دستگاه دژخيمان يهود نموده است، گويا سابقه و پيشينه درستى نيز نداشته و گاهى دست به دزدى مى زده است و انجيل يوحنا درباره وى چنين مى نويسد:

شش روز قبل از عيد فصح عيسى به بيت «عنيه» به مكان لفا در مروه كه از


1 . انجيل متى، باب27، جمله 1ـ5.

صفحه 143

ميان مردگان او را برخيزانيده بود، آمد. در آن جا براى او طعام آماده كردند و مرثا خدمت مى كرد و لعاذر يكى را هم نشينان بود. مريم رطل عطر سنبل خاص گران قيمتى را گرفته، به پاهاى عيسى ماليد و پاهاى او را به موهاى خود خشك كرد و خانه به بوى آن عطر پر شد. آن گاه يكى از شاگردانش، يعنى يهوداى اسخريوطى پسر شمعون كه بعد به او خيانت كرد، گفت: اين عطر چرا به سيصد دينار فروخته نشد كه به فقيران داده شود، و گفتن او اين را نه از آن جا بود كه براى فقيران مى انديشيد، بلكه از اين سبب بود كه دزد بود و كيسه مى داشت و آن چه را در آن مى افتاد مى برد.(1)

گرفتارى مسيح و خواب شيرين حواريون

مسيح در شب گرفتارى خود، به آنان دستور داد كه بيدار بمانند ولى آنان بر خلاف دستور وى در خواب شيرين فرو رفتند، حتى مسيح مقدارى نماز خواند و پيش آنان آمد همه را در خواب ديد و به پطرس گفت: نمى توانستيد يك ساعت با من بيدار باشيد و دعا كنيد. بار ديگر رفت مشغول نماز شد و برگشت دوباره همه را در خواب ديد، سپس در مرتبه سوم برگشت و به حواريون گفت: حالا بخوابيد واستراحت كنيد.(2)

نه تنها در شب گرفتارى عيسى به خواب رفتند، بلكه در لحظه گرفتارى وى، او را رها نمودند و فرار كردند.(3)

اكنون ما كدام از اين دو ترسيم را بپذيريم; ترسيمى كه آنان را در آستانه


1 . انجيل يوحنا، باب12، جمله 1ـ6.
2 . انجيل متى، باب27، جمله 36ـ 46(با تلخيص).
3 . همان، جمله 57(با تلخيص).

صفحه 144

پيامبران قرار داده و صاحبان كرامت و خارق عادت معرفى مى كند، يا ترسيم ديگرى كه حاكى از جبن و زبونى و ضعف ايمان آنان است تا آن جا كه كارهايى انجام مى دهند كه هرگز يك مؤمن عادى، حاضر نيست آنها را انجام دهد; مثلاً پيشواى خود را در برابر سى درهم به دژخيمان يهود مى فروشند و در موقع گرفتارى مسيح به خواب اندرند و يا پا به فرار مى گذارند، گويا عيسايى نبوده و مسيحى نيامده است.

پيشواى مسيحيان از مسيح، تبرى مى جويد

پطرس، رئيس حواريون و خليفه عيسى، در اين كه مانند ديگران در شب گرفتارى خوابيد و پس از گرفتارى پا به فرار گذارد جاى گفتگو نيست. ولى سپس اندك شهامتى از خود نشان داد و دورادور از عقب سر وى به منزل رئيس كهنه رفت و داخل گشت و نزد ملازمان براى ملاحظه انجام كار نشست، تا آن جا كه پطرس در ايوان، در بيرون نشسته بود و كنيزكى نزد وى آمد و گفت: تو نيز با عيساى جليلى بودى و او در حضور همه انكار نمود و گفت: نمى دانم كه چه مى گويى؟ سپس كنيزك ديگرى او را ديد و به او گفت: اين مرد هم با عيساى ناصرى بوده است. پطرس سوگند خورد كه آن مرد را نمى شناسم و پس از مدت كمى ، كسانى كه ايستاده بودند پيش پطرس آمدند و گفتند: تو هم از آنها مى باشى; زيرا لهجه تو، مر تو را آشكار مى سازد. در اين موقع شروع به لعن و قسم خوردن نمود كه هرگز مسيح را نمى شناسم. در اين موقع خروسى بانگ زد، آن گاه پطرس سخن عيسى را كه به وى گفته بود كه، سه مرتبه مرا پيش از بانگ خروس انكار خواهى كرد، به ياد آورد و بيرون شتافت و زار زار گريست.(1)


1 . همان، باب 26، جمله 58ـ 75.

صفحه 145

پطرس، شيطان است

هنگامى كه عيسى از سرنوشت خود به شاگردانش خبر مى داد، پطرس او را گرفت و در آغاز ملامت نمود و گفت: خداوندا، از تو دور باد، اين بر تو واقع نخواهد گشت! مسيح در جواب وى گفت: شيطان، دور شو، كه موجب صدمه من هستى; زيرا انديشه تو از الهيات نيست، بلكه از افسانيات است.(1)

اينها نمونه هايى از داورى هاى ضد و نقيض عهد جديد است كه در اين جا منعكس ساختيم، با اين وصف چگونه مى تواند اين نوشته، راهنماى ملل جهان و چراغى فرا راه مردم آن باشد.

در اين جا عظمت قرآن و اصالت و عدم تحريف آن براى اهل تحقيق روشن مى شود كه حواريون را تأييد مى كند و احاديث اسلامى نيز درباره حواريون يك نواخت است; همگى عظمت و جان بازى آنان را بيان مى كنند. علاّمه مجلسى، محدث معروف شيعه، روايات مربوط به آنان را در بحارالانوار(2) گرد آورده است.

پايان


1 . همان، باب16، جمله هاى 23ـ 27.
2 . براى آگاهى بيشتر ر.ك: بحارالانوار، ج14، ص 272ـ 282.
Website Security Test