welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : فروغ ولايت*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحاني*

فروغ ولايت

صفحه 1

فروغ ولايت

تاريخ تحليلى زندگانى امير مؤمنان على (عليه السلام)

تأليف

استاد محقق، آية الله جعفر سبحانى ـ دام ظلّه ـ

نشر
مؤسسه امام صادق (عليه السلام)ـ قم


صفحه 2

اسم كتاب:     فروغ ولايت

موضوع:    تحليلى از زندگانى امير مؤمنان على (عليه السلام)

مؤلّف : جعفر سبحانى

نوبت چاپ:    أوّل

تاريخ انتشار :    زمستان 1374

ليتوگرافى و چاپ:    اعتماد ـ قم

تيراژ:    4000 نسخه

ناشر:    مؤسسه امام صادق (عليه السلام) قم

حروفچينى و صفحه آرائى لاينوترونيك :   مؤسسه امام صادق (عليه السلام) قم


صفحه 4

صفحه 5

بسم الله الرحمن الرحيم

پيشگفتار

جامعه انسانى، از ديدگاه تحليلگران، به مانند دريايى است آرام وبى حركت; كه با گذشت زمان، بخشى از آن به خشكى گراييده، چه بسا در طولانى مدّت، به كلّى نابود گردد. تنها چيزى كه به اين درياى ساكن وآرام، حركت بخشيده، آن را به خروش وا مى دارد، وزش بادها وطوفانهاى تند وملايم است.طوفانها وبادها مى آيند وموجها مى سازند وسرنوشت كشتيها را رقم مى زنند.واز اين جاست كه برخى موجها كشتى شكنند ومرگ آفرين وبرخى ديگر، نجات بخش وزندگى ساز.

آرى،مردان بزرگ وشخصيتهاى تاريخ ساز، همان موج آفرينان جوامع بشرى هستند كه گاه آنها را به هلاكت وبدبختى وگاه به حيات وسعادت هميشگى رهبرى مى كنند.

وبى ترديد، رهبران آسمانى وپيامبران بزرگ خداوند ونمايندگان پاك ووارسته آنان، موج آفرينانى هستند كه با موجِ هدايتِ بى نظيرخود، كشتى جامعه را، از طريق پرورش خِرد ومنطق ودعوت آدميان به ساختن سراى جاويدان، به ساحل نجات ونيكبختى ابدى رهنمون شده، تمدّنى بر اساس پايه هاى الهى وانسانى پى مى ريزند.

اين عظمت آفرينانِ هميشه عرصه پيكار با پليديها وزشتيها، با روش هدايتىِ خداگونه خود، عزّت وكرامت را براى جوامع انسانى به ارمغان مى آورند; كه به گواهى تاريخ،هر آنجا كه نور وحى درخشيده است، منطق وخرد آدمى شكفتن گرفته، باعث پيشرفت تمدّن بشرى شده است.

پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)، نورى بود كه در دل ظلمتِ جهل وبت پرستى انسانها درخشيد وجامعه عفريت زده آن روزگاران را با فرشته انسانيّت آشنا ساخت وتمدّنى را پى نهاد كه به تصديق همگان، پربارترين وزيباترين تمدّنهاست كه تاكنون، دنيا همانند آن را به خود نديده است.واگر، وفقط اگر، مسلمانان در مسيرى كه حضرتش براى جامعه اسلامى ترسيم نموده بود، گام برمى داشتند و از


صفحه 6

اختلاف ودو دستگى، وانانيّت وتعصّب دست مى كشيدند، به يقين وصد يقين، تاكنون، در خلال گذشت اين چهارده قرن، ميوه هاى شيرينتر وگواراترى از شجره مباركه تمدّن شكوهمند اسلامى برمى چيدند ومجد وعظمت خود را در جهان پر ظلم وفساد، نگهبان مى بودند.امّا افسوس وهزاران افسوس كه پس از رحلت جانگداز پيامبر ختمى مرتبت (صلى الله عليه وآله وسلم)، جدال وپرخاشگرى، وهوا پرستى ومقام طلبى، بر بخشى از مسلمانان چيره گشت وانحرافى بزرگ وبس خطرناك در مسير هدايت الهى پديد آورد وخطّ مستقيم رهبرى را آسيب فراوان زد.

به راستى، ناخشنودى جامعه آن روز از چه روى بود؟ وبه كدامين علّت، طريق ناسپاسى وطغيانگرى اختيار كردند؟

بلى، ناسپاسى وناخشنودى آنان، به جهت مخالفت با امامى بود كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)، در مناسبتها ورويدادهاى مختلف، به آنان معرّفى كرده بود. وسرانجام غم انگيز واسفبار اين ناسپاسيها ومخالفتها، آن كه سرآمدِ همه پرهيزگاران ومؤمنان، عالمان ودانشمندان، سياستمداران ومدبّران، ... وخلاصه بزرگترين رهبر الهى بعد از پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)، بيست وپنج سالِ تمام در كنج خانه نشست وتنها توانست از تفرّق جامعه اسلامى نوپاى آن روز جلوگيرى به عمل آورد.وبه يقين مى توان گفت كه جهان آن روز، نه تنها على (عليه السلام)را نشناخت، بلكه حتّى درك گوشه اى از فضايل آن امام بزرگ را نيز نداشت.

امّا پس از آن بيست وپنج سال گوشه نشينى، كه به تعبير حضرتش به مانند خارى در چشم واستخوانى در گلو بود، هنگامى كه انحرافات جامعه از خطّ مستقيم رهبرى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) كاملاً آشكار گشت ومسلمانان آمادگى يافتند تا از دست رفته ها را به دست آورند، به سراغ رهبر واقعى وشخصيت والا ومربّى بزرگ خود رفتند تا او، بار ديگر، به انحرافات پايان بخشيده، حكومت عدل وقسط را همان گونه كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مى خواست، برپا سازد.اگر چه آنان با اين هدف مقدّس، دست بيعت با على (عليه السلام)دادند وايشان نيز به حكم فرمان خداوند كه «هنگام فراهم شدن زمينه براى برپا ساختن حكومت عدل وقسط، بايد به پا خاست» با آنان بيعت كرد; ولى انحراف در جامعه اسلامى به قدرى وسيع وگسترده بود كه ترميم آن جز با جهاد وقتال با منحرفان امكان پذير نبود.

از اين رو، دوران خلافتِ آن راد مرد واسوه ايمان، صرف پرداختن به جنگهاى داخلى شد. از نبرد با ناكثان (پيمان شكنان) آغاز گرديد وبا ريشه كن كردن مارقان (از دين بيرون رفتگان) خاتمه


صفحه 7

يافت. وسرانجام توسطّ بقاياى دشمنانان داخلى (خوارج نهروان) وبه دست شقى ترين فرد هميشه تاريخ، در خانه خدا،شربت شهادت نوشيد، همچنان كه در خانه خدا ديده به جهان گشوده بود. وزندگى پر بركت وگرانبهاى خود را در پيمودن راه ميان اين دو معبد مقدّس ]كعبه ومحراب كوفه [گذراند.

در باره اين كتاب

مجموع زندگانى امير مؤمنان، على بن أبى طالب (عليه السلام)، را مى توان به پنج دوره تقسيم نمود:

1ـ از ولادت تا بعثت.

2ـ از بعثت تا هجرت.

3ـ از هجرت تا رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم).

4ـ از رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) تا خلافت.

5ـ از خلافت تا شهادت.

فصل بندى كتاب حاضر، بر مبناى دوره هاى فوق مى باشد. در اين پنج فصل، زندگى عادى امام(عليه السلام)،به صورت گويا ومستند، بيان شده است. تلاش ما بر آن بوده است كه از هر نوع مبالغه وحدسهاى بى اساس دورى جوييم.كوشيده ايم كه ارجاع به مصادر اصلى، نه اطناب مملّ باشد ونه ايجاز مخلّ; بلكه مصادر ومآخذ را تا جايى كه براى نوع خوانندگان فارسى زبان ملال آور نباشد، وبه قدر كفايت، بيان كرده ايم.

زمانى كه نگارنده از طبع ونشر كتاب فروغ ابديّت ]دوره كامل زندگانى پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)[ فارغ گشت، تصميم گرفت زندگانى پر افتخار نخستين پيشواى شيعيان جهان، على بن ابى طالب (عليه السلام)، را نيز مطابق با شيوه همان كتاب، به رشته تحرير در آورد كه خوشبختانه توفيق نيز رفيق گرديد وچهار بخش اززندگانى آن حضرت، در يك جلد منتشر گشت.ولى پيدايش مكاتب انحرافى والحادى در فضاى باز سياسى انقلاب اسلامى، فكر نويسنده را متوجّه مبارزه با اين آفات،بالأخص مبارزه با ماركسيسم نمود واو را از ادامه خدمت در آستان مقدّس پيشواى پرهيزگاران، على بن ابى طالب (عليه السلام)، بازداشت.امّا،پس از مدّتى، بار ديگر توفيقى نصيب گشت وبه تأليف بخش پنجم وششم از زندگانى آن حضرت كه حسّاسترين وپرآوازه ترين دوران


صفحه 8

زندگى ايشان است، پرداخت وتوانست دوره كامل زندگى آن امام بزرگوار را به صورت تحليلى ومستند، ودر قالب نگارشى متناسب با فرهنگ اين روزگار، تقديم آستان مقدّس حضرتش نمايد.

تذكار

در اينجا تذكّر نكته اى لازم است:

كتاب حاضر، همان طور كه ذكر شد، زندگى عادى وشخصى امام (عليه السلام) را ترسيم مى كند; ولى فصول ديگر از زندگى آن حضرت، همچون: علم ودانش، زهد وپارسايى، فضايل ومناقب، خطبه ها وخطابه ها، رسائل ونامه ها، پندها وكلمات قصار، احتجاجات ومناظرات، اصحاب ويارانِ ايشان وسرگذشت آنان، معجزات وكرامات، قضاوتها وداوريهاى محيّر العقول و... در اين كتاب مورد بحث وبررسى قرار نگرفته است; كه اين موضوعات، هريك به تنهايى، مجالى ديگر وكتابى جداگانه مى طلبد.

نگارنده كتاب فروغ ولايت، با صراحت هرچه تمامتر، معترف است كه نتوانسته است حتّى نيمرخى روشن از چهره نورانى زندگى آن حضرت را در اين اوراق ترسيم نمايد. ولى، افتخار دارد كه در رديف خريداران يوسف در آمده است، هرچند كه به اين بهاى اندك،تار مويى از آن يوسفِ زمان نيز نصيبش نگردد. امّا چه كند كه:

ما كُلُّ ما يَتَمَنّى الْمَرْءُ يُدْرِكُهُ *** تَجْرِي الرِّياحُ بِما لا تَشْتَهِي الْسُّفُنُ

جعفر سبحانى

قم ـ مؤسسه امام صادق (عليه السلام)

15/ رجب/1410 هـ. ق

22 بهمن /1368 هـ.ش


صفحه 9

بخش اوّل

زندگانى حضرت على (عليه السلام)

قبل از بعثت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)


صفحه 10

صفحه 11

مردان بزرگ ودوستان ودشمنانشان

در باره شخصيتهاى بزرگ جهان موضعگيريهاى متفاوت وگاه متضاد بسيار مى شود; دوستانى پيدا مى كنند كه در راه آنان سر از پا نمى شناسند وپروانه وار هستى خود را فداى ايشان مى كنند وبه پاس دوستى بدترين شماتتها وسخت ترين شكنجه ها را به جان پذيرا مى شوند.ومتقابلاً، دشمنانى پيدا مى كنند لجوج وكينه توز كه به هيچ وجه حاضر نمى شوند دست از دشمنىِ خود بردارند وراه صلح وصفا را پيش گيرند.

دوستى ودشمنىِ اين افراد گاه چنان شدّت ووسعت مى گيرد كه حدّ ومرزى نمى شناسد وزمان ومكان را در مى نوردد وبه زمانهاى بعد ومكانهاى ديگر نيز دامن مى كشد.شدّت ودامنه اين نفوذ بستگىِ كامل به عظمت وعلوّ شخصيت انسان دارد.

در ميان شخصيتهاى بزرگ جهان هيچ كس به اندازه حضرت على (عليه السلام) مورد داوريهاى ضد ونقيض واقع نشده، در صحنه جذب ودفع، محلّ توجه دو قطب مخالف قرار نگرفته است. از ميان شخصيتهاى عظيم انسانى شايد فقط حضرت مسيح (عليه السلام) را بتوان از ا ين حيث مانند حضرت على (عليه السلام)دانست، زيرا وى نيز، در قلمرو دوستى ودشمنى، توجّه دو گروه كاملاً متضاد را به خود جلب كرده است و از اين لحاظ يك نوع مشابهت ميان اين دو رهبر آسمانى مشاهده مى شود.

حضرت مسيح، به پندار غالب مسيحيان جهان، همان خداى مجسّم


صفحه 12

ومتجسّد است كه براى نجات بندگان خود از گناه موروثى از پدر (حضرت آدم) به زمين آمد وسرانجام مصلوب شد! او در نظر عامّه مسيحيان، جز الوهيّت شخصيت ديگرى ندارد.

در برابر آنان، يهوديان در جناح كاملاًمتضاد قرار گرفته، آن حضرت را به افترا ودروغگويى متهم كرده اند وشنيعترين تهمت را، كه قلم از ذكر آن شرم دارد، به مادر پاك او نسبت داده اند.

يك چنين تضادى در باره حضرت على (عليه السلام) نيز همواره وجود داشته است.گروهى به جهت كمىِ ظرفيت وكوتاهىِ فكر، از فرط علاقه، سرور يكتاپرستان را تامقام الوهيت بالا برده، كرامتهايى را كه از آن حضرت در طول زندگى ظاهر شده است گواه خدايى او گرفته اند. اين گروه، متأسفانه نام مقدّس «عَلَوى» را بر خود نهاده اند وهم اكنون افراد زيادى از مشرب آنان پيروى مى كنند. جاى تأسف است كه دستگاه تبليغىِ شيعه تاكنون نتوانسته است از اين عواطف سرشار بهره بردارى كند وچهره واقعى حضرت على (عليه السلام) را به آنان بنماياند وايشان را به صراط توحيد ويكتاپرستى، كه امير مؤمنان (عليه السلام) خود افتخار جانبازى در آن راه را داشت، رهنمون شود.

در برابر اين گروه، از نخستين روزهاى خلافت ظاهرىِ امام (عليه السلام)، دسته اى عداوت او را به دل گرفتند وپس از مدّتى به صورت گروههايى به نام «خوارج» و«نواصب» در آمدند. پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) از ظهور اين دو جناح منحرف در زمان حكومت امير المؤمنين كاملاً آگاه بود ودر يكى از سخنان خود به حضرت على (عليه السلام)چنين فرمود:

«هَلَكَ فيكَ اثْنانِ: مُحِبٌّ غال وَ مُبْغِضٌ قال».(1)

دو گروه در راه تو هلاك مى شوند:گروهى كه در باره تو غلو كنند وگروهى كه با تو دشمنى ورزند.


1 . نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره117; به جاى «فيك»، فيّ» است.

صفحه 13

يك مشابهت ديگر نيز ميان حضرت على (عليه السلام) وحضرت مسيح (عليه السلام) وجود دارد وآن مكانى است كه اين دو شخصيت در آنجا ديده به جهان گشودند.

مسيح (عليه السلام) در سرزمين مقدّسى به نام «بيت اللَّحْم» (كه غير از بيت المقدس است) به دنيا آمد واز اين لحاظ بر ساير پيامبران بنى اسرائيل يك نوع برترى يافت.وسرور آزادگان در سرزمين مقدّس مكّه ودر خانه خدا، كعبه، به طور اعجاز آميز ديده به جهان گشود واز قضا در خانه خدا (مسجد كوفه) نيز شربت شهادت نوشيد ودر برابر آن «حُسن مطلَع» برخوردار از «حسن ختامى» شد كه كاملاً بى سابقه بود وشايسته است كه در وصف او گفته شود:«نازم به حسن مطلع وحسن ختام او».

مثلث شخصيت حضرت على (عليه السلام)

از نظر روانشناسان، شخصيت هر فردى متشكل ازسه عامل مهم است كه هريك در انعقاد وتكوّن شخصيت تأثير به سزايى دارد وگويى روحيات وصفات وطرز تفكر انسان همچون مثلثى است كه از پيوستن اين سه ضلع به يكديگر پديد مى آيد. اين سه عامل عبارتند از:

1ـ وراثت

2ـ آموزش وپرورش

3ـ محيط زندگى

صفات خوب وبد آدمى وروحيات عالى وپست او به وسيله اين سه عامل پى ريزى مى شود ورشد ونمو مى كند.

در باره عامل وراثت سخن كوتاه اينكه:فرزندان ما نه تنها صفات ظاهرى را، مانند شكل وقيافه، از ما به ارث مى برند، بلكه روحيات وصفات باطنىِ پدر ومادر نيز از طريق وراثت به آنان منتقل مى شود.

آموزش وپرورش ومحيط، كه دو ضلع ديگر شخصيت انسان را تشكيل


صفحه 14

مى دهند، در پرورش سجاياى عالى كه دست آفرينش در نهاد آدمى به وديعت نهاده ويا تربيت صفاتى كه كودك از پدر ومادر به وراثت برده است نقش مهمى دارند. يك آموزگار مى تواند سرنوشت كودكى ويا كلاسى را تغيير دهد. وبسا كه محيط، افراد آلوده را پاك ويا افراد پاك را آلوده مى سازد. قدرت اين دو عامل در شكل دادن به شخصيت آدمى چنان مسلّم وروشن است كه خود رااز توضيح در باره آن بى نياز مى دانيم. البته نبايد فراموش كرد كه در وراى اين امور سه گانه ومشرِف ومسلّط بر آنها اراده وخواست انسان قرار گرفته است.

شخصيتِ موروثى حضرت على(عليه السلام)

امير مؤمنان از صلب پدرى چون ابوطالب ديده به جهان گشود.ابوطالب بزرگ بطحاء (مكه) ورئيس بنى هاشم بود. سراسر وجود او، كانونى از سماحت وبخشش، عطوفت ومهر، جانبازى وفداكارى در راه آيين توحيد بود.

درهمان روزى كه عبد المطّلب جدّ پيامبر در گذشت، آن حضرت هشت سال تمام داشت. از آن روز تا چهل ودو سال بعد، ابوطالب حراست وحفاظت پيامبر را، در سفر وحضر، بر عهده گرفت وبا عشق وعلاقه بى نظيرى در راه هدف مقدّس پيامبر كه گسترش آيين يكتاپرستى بود جانبازى وفداكارى كرد. اين حقيقت در بسيارى از اشعار مضبوط در ديوان ابوطالب منعكس شده است ;همچون:

لِيَعْلَمْ خِيارُ النّاسِ أَنَّ مُحَمَّداً *** نَبِيٌّ كَمُوسى وَ الْمَسِيْحِ بن مَرْيَم (1)

افراد پاك وخوش طينت بايد بدانند كه محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) پيامبرى است همچون موسى وعيسى (عليهما السلام).

همچنين:

أَلَمْ تَعْلَمُوا أَنّا وَجَدْنا مُحَمّداً *** رَسُولاً كَمُوسى خُطَّ في أَوَّلِ الْكُتُب(2)


1 . مجمع البيان، ج4،ص 37.
2 . مجمع البيان، ج4،ص 37.

صفحه 15

آيا نمى دانيد كه محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) همچون موسى (پيامبرى آسمانى) است وپيامبرى او در سرلوحه كتابهاى آسمانى نوشته شده است؟

يك چنين فداكارى، كه به زندانى شدن تمام بنى هاشم در ميان دره اى خشك وسوزان منجر شد، نمى تواند انگيزه اى جز عشق به هدف وعلاقه عميق به معنويت داشته باشد، وعلايق خويشاوندى وساير عوامل مادى نمى تواند يك چنين روح ايثارى در انسان پديد آورد.

دلايل ايمان ابوطالب به آيين برادر زاده خود به قدرى زياد است كه توجه قاطبه محقّقان بى نظر را به خود جلب كرده است. متأسفانه گروهى، از روى تعصّبات بيجا، در مرز توقف در باره ابوطالب باقى مانده اند وگروه ديگر جسارت را بالاتر برده، او را يك فرد غير مؤمن معرفى كرده اند. حال آنكه اگر جزئى از دلايلى كه در باره اسلام ابوطالب در كتابهاى تاريخ وحديث موجود است در باره شخص ديگرى وجود مى داشت، در ايمان واسلام او براى احدى جاى ترديد وشك باقى نمى ماند، امّا انسان نمى داند كه چرا اين همه دلايل نتوانسته است قلوب بعضى را روشن سازد!

شخصيت مادر حضرت على(عليه السلام)

مادر وى، فاطمه، دختر اسد فرزند هاشم است.وى از نخستين زنانى است كه به پيامبر ايمان آورد وپيش از بعثت از آيين ابراهيم (عليه السلام)پيروى مى كرد. او همان زن پاكدامنى است كه به هنگام شدّت يافتن درد زايمان راه مسجد الحرام را پيش كرفت وخود را به ديوار كعبه نزديك ساخت وچنين گفت:

خداوندا، به تو وپيامبران وكتابهايى كه از طرف تو نازل شده اند ونيز به سخن جدّم ابراهيم سازنده اين خانه ايمان راسخ دارم، پروردگارا! به پاس احترام كسى كه اين خانه را ساخت وبه حقّ كودكى كه در رحِم من است، تولّد اين كودك را بر من آسان فرما.

لحظه اى نگذشت كه فاطمه به صورت اعجاز آميزى وارد خانه خدا شد ودر


صفحه 16

آنجا وضع حمل كرد.(1)

اين فضيلت بزرگ را قاطبه محدثان ومورخان شيعه ودانشمندان علم اَنساب در كتابهاى خود نقل كرده اند.در ميان دانشمندان اهل تسنن نيز گروه زيادى به اين حقيقت تصريح كرده، آن را يك فضيلت بى نظير خوانده اند.(2)

حاكم نيشابورى مى گويد:

ولادت على در داخل كعبه به طور تواتر به ما رسيده است.(3)

آلوسىِ بغدادى صاحب تفسير معروف مى نويسد:

تولّد على در كعبه در ميان ملل جهان مشهور ومعروف است وتاكنون كسى به اين فضيلت دست نيافته است.(4)

در آغوش پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)

هرگاه مجموع عمر امام (عليه السلام) را به پنج بخش قسمت كنيم، نخستين بخش آن را زندگىِ امام پيش از بعثت پيامبر تشكيل مى دهد. عمر امام در اين بخش از ده سال تجاوز نمى كند، زيرا لحظه اى كه حضرت على (عليه السلام) ديده به جهان گشود بيش از سى سال از عمر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نگذشته بود; وپيامبر در سن چهل سالگى به رسالت مبعوث شد.(5)

حساسترين حوادث زندگى امام در اين بخش همان شكل گيرى شخصيت


1 . كشف الغمة، ج1،ص90.
2 . مانند مروج الذهب، ج2، ص349/شرح الشفاء، ج1، ص151و....
3 . مستدرك حاكم، ج3، ص483.
4 . شرح قصيده عبدالباقىِ افندى، ص15.
5 . برخى مانند ابن خشاب در كتاب مواليد الأئمّة مجموع عمر على (عليه السلام) را شصت وپنج ومقدار عمر آن حضرت را پيش از بعثت دوازده سال دانسته است. به كتاب كشف الغمّة نگارش مورخ معروف على بن عيسى اربلى(متوفاى سال 693هـ.ق) ج1، ص 65 مراجعه شود.

صفحه 17

حضرت على (عليه السلام) وتحقّق ضلع دوّم از مثلث شخصيت وى به وسيله پيامبر است. اين بخش از عمر، براى هر انسانى، از لحظه هاى حساس وارزنده زندگىِ او شمرده مى شود. شخصيت كودك در اين سن، همچون برگ سفيدى، آماده پذيرش هر شكلى است كه بر آن نقش مى شود; واين فصل از عمر، براى مربيان وآموزگاران، بهترين فرصت است كه روحيات پاك وفضايل اخلاق كودك را كه دست آفرينش در نهاد او به وديعت نهاده است پرورش دهند واو را با اصول انسانى وارزشهاى اخلاقى وراه ورسم زندگىِ سعادتمندانه آشنا سازند.

پيامبر عاليقدر اسلام، به همين هدف عالى، تربيت حضرت على (عليه السلام) را پس از تولد او به عهده گرفت. هنگامى كه مادر حضرت على (عليه السلام)نوزاد را خدمت پيامبر آورد با علاقه شديدِ آن حضرت نسبت به كودك روبرو شد. پيامبر از وى خواست كه گهواره حضرت على را در كنار رختخواب او قرار دهد از اين جهت، زندگانى امام از روزهاى نخست با لطف خاص پيامبر توأم شد. نه تنها پيامبر گهواره حضرت على را در موقع خواب حركت مى داد، بلكه در مواقعى از روز بدن او را مى شست وشير در كام او مى ريخت، ودر موقع بيدارى با او با كمال ملاطفت سخن مى گفت.گاهى او را به سينه مى فشرد ومى گفت:

اين كودك برادر من است ودر آينده ولىّ وياور ووصىّ وهمسر دختر من خواهد بود.

به سبب علاقه اى كه به حضرت على داشت هيچ گاه از او جدا نمى شد وهر موقع از مكه براى عبادت به خارج شهر مى رفت حضرت على (عليه السلام) را همچون برادر كوچك يا فرزند دلبندى همراه خود مى برد.(1)

هدف از اين مراقبتها اين بود كه دوّمين ضلع مثلث شخصيت حضرت على (عليه السلام)، كه همان تربيت است، به وسيله او شكل گيرد وهيچ كس جز پيامبر در


1 . كشف الغمّة، ج1، ص90.

صفحه 18

اين شكل گيرى مؤثر نباشد.

امير مؤمنان در سخنان خود خدمات ارزنده پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را ياد كرده، مى فرمايد:

وَ قَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعي مِنْ رَسُولِ اللّهِ (صلى الله عليه وآله وسلم) بِالْقَرابَةِ الْقَرِيبَةِ وَالْمَنْزِلَةِ الخَصِيصَةِ، وَضَعَني في حِجْرِهِ وَ أَنَا وَلَدٌ يَضُمُّني إِلى صَدْرِهِ وَ يَكْنُفُني في فِراشِهِ وَ يُمِسُّنِي جَسَدَهُ وَ يُشِمُّني عَرْفهُ وَ كانَ يَمْضَغُ الشَّيءَ ثُمَّ يُلْقِمُنِيهِ.(1)

شمااى ياران پيامبر، از خويشاوندىِ نزديك من با رسول خدا ومقام (احترام)مخصوصى كه نزد آن حضرت داشتم كاملاً آگاه هستيد ومى دانيد كه من در آغوش پر مهر او بزرگ شده ام; هنگامى كه نوزاد بودم مرا به سينه خود مى گرفت ودر كنار بستر خود از من حمايت مى كرد ودست بر بدن من مى ماليد، ومن بوى خوش او را استشمام مى كردم، و او غذا در دهان من مى گذاشت.

پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) حضرت على (عليه السلام) را به خانه خود مى برد

از آنجا كه خدا مى خواهد ولىّ بزرگ دين او در خانه پيامبر بزرگ شود وتحت تربيت رسول خدا قرار گيرد، توجّه پيامبر را به اين كار معطوف مى دارد. مورخان اسلامى مى نويسند:

خشكسالى عجيبى در مكه واقع شد.ابوطالب، عموى پيامبر، با عايله وهزينه سنگينى روبرو بود. پيامبر با عموى ديگر خود، عباس، كه ثروت ومكنت مالىِ او بيش از ابوطالب بود به گفتگو پرداخت وهر دو توافق كردند كه هركدام يكى از فرزندان ابوطالب را به خانه خود ببرد تا در روزهاى قحطى گشايشى در كار ابوطالب پديد آيد. از اين جهت عباس، جعفر را وپيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) حضرت على را به خانه خود بردند.(2)


1 . نهج البلاغه عبده، ج2، ص182، خطبه قاصعه.
2 . سيره ابن هشام، ج1، ص236.

صفحه 19

اين بار كه امير مؤمنان به طور كامل در اختيار پيامبر قرار گرفت از خرمن اخلاق وفضايل انسانى او بهره هاى بسيار برد وموفق شد تحت رهبرى پيامبر به عاليترين مدارج كمال خود برسد. امام (عليه السلام) در سخنان خود به چنين ايام ومراقبت هاى خاص پيامبر اشاره كرده، مى فرمايد:

وَلَقَدْ كُنْتُ أَتَّبِعُهُ اتِّباعَ الْفصيلِ أَثَرَ أُمِّه يَرْفَعُ لي كُلَّ يَوْم مِنْ أَخْلاقِهِ عَلَماً وَيَأْمُرُني بالاِقْتِداءِ بِهِ.(1)

من به سان بچّه ناقه اى كه به دنبال مادر خود مى رود در پىِ پيامبر مى رفتم; هر روز يكى از فضايل اخلاقىِ خود را به من تعليم مى كرد ودستور مى داد كه ازآن پيروى كنم.

حضرت على(عليه السلام) در غار حرا

پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) پيش ازآنكه مبعوث به رسالت شود، همه ساله يك ماه تمام را در غار حرا به عبادت مى پرداخت ودر پايان ماه از كوه سرازير مى شد ويكسره به مسجد الحرام مى رفت وهفت بار خانه خدا را طواف مى كرد وسپس به منزل خود باز مى گشت.

در اينجا اين سؤال پيش مى آيد كه با عنايت شديدى كه پيامبر نسبت به حضرت على داشت آيا او را همراه خود به آن محل عجيب عبادت ونيايش مى برد يا او را در اين مدّت ترك مى گفت؟

قراين نشان مى دهد از هنگامى كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) حضرت على (عليه السلام) را به خانه خود برد هرگز روزى او را ترك نگفت.مورخان مى نويسند:

على آنچنان با پيامبر همراه بود كه هرگاه پيامبر از شهر خارج مى شد وبه كوه وبيابان مى رفت او را همراه خود مى برد.(2)


1 . نهج البلاغه عبده، ج2، ص182.
2 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج13، ص208.

صفحه 20

ابن ابى الحديد مى گويد:

احاديث صحيح حاكى است كه وقتى جبرئيل براى نخستين بار بر پيامبر نازل شد و او را به مقام رسالت مفتخر ساخت على در كنار حضرتش بود.آن روز از روزهاى همان ماه بود كه پيامبر براى عبادت به كوه حرا رفته بود.

امير مؤمنان، خودد ر اين باره مى فرمايد:

«وَلَقَدْ كانَ يُجاوِرُ فِي كُلِّ سَنَة بِحَراء فَأَراهُ ولا يَراهُ غيْري...».(1)

پيامبر هر سال در كوه حرا به عبادت مى پرداخت وجز من كسى او را نمى ديد.

اين جمله اگر چه مى تواند ناظر به مجاورت پيامبر در حرا در دوران پس از رسالت باشد ولى قراينِ گذشته واينكه مجاورت پيامبر در حرا غالباً قبل از رسالت بوده است تأييد مى كند كه اين جمله ناظر به دوران قبل از رسالت است.

طهارت نفسانى حضرت على (عليه السلام) وپرورش پيگير پيامبر از او سبب شد كه در همان دوران كودكى، با قلب حساس وديده نافذ وگوش شنواى خود، چيزهايى را ببيند واصواتى را بشنود كه براى مردم عادى ديدن وشنيدن آنها ممكن نيست; چنانكه امام، خود در اين زمينه مى فرمايد:

«أَرى نُورَ الوَحْيِ وَ الرِّسالَةِ وَ أَشُمُّ ريحَ النُّبُوَّةِ».(2)

من در همان دوران كودكى، به هنگامى كه در حرا كنار پيامبر بودم، نور وحى ورسالت را كه به سوى پيامبر سرازير بود مى ديدم وبوى پاك نبوّت را از او استشمام مى كردم.

امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد:


1 . نهج البلاغه، خطبه187(قاصعه).
2 . پيش از آنكه پيامبر اسلام از طرف خدا به مقام رسالت برسد وحى وصداهاى غيبى را به صورت مرموزى، كه در روايات بيان شده است، درك مى كرد. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج13، ص197.

صفحه 21

امير مؤمنان پيش از بعثت پيامبر اسلام نور رسالت وصداى فرشته وحى را مى شنيد.

در لحظه بزرگ وشگفت تلقّىِ وحى پيامبر به حضرت على فرمود:

اگر من خاتم پيامبران نبودم پس از من تو شايستگىِ مقام نبوت را داشتى، ولى تو وصىّ ووارث من هستى، تو سرور اوصيا وپيشواى متقيانى.(1)

امير مؤمنان در باره شنيدن صداهاى غيبى در دوران كودكى چنين مى فرمايد:هنگام نزول وحى بر پيامبر صداى ناله اى به گوش من رسيد; به رسول خدا عرض كردم اين ناله چيست؟ فرمود: اين ناله شيطان است وعلّت ناله اش اين است كه پس از بعثت من از اينكه در روى زمين مورد پرستش واقع شود نوميد شد. سپس پيامبر رو به حضرت على كرد وگفت:

«إِنَّكَ تَسْمَعُ ما أَسْمَعُ وَ تَرى ما أَرى، إِلاّ أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِىّ وَ لكِنَّكَ لَوَزيرٌ».(2)

تو آنچه را كه من مى شنوم ومى بينم مى شنوى ومى بينى، جز اينكه تو پيامبر نيستى بلكه وزير وياور من هستى.

***


1 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج13، ص310.
2 . نهج البلاغه، خطبه قاصعه.

صفحه 22

صفحه 23

بخش دوّم

زندگى حضرت على (عليه السلام)

پس از بعثت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)وقبل از هجرت


صفحه 24

صفحه 25

فصل اوّل

نخستين كسى كه اسلام آورد

بخش دوّم از زندگانى حضرت على (عليه السلام) را دوران پس از بعثت وقبل از هجرت تشكيل مى دهد. اين دوره از سيزده سال تجاوز نمى كند وحضرت على (عليه السلام) در تمام اين مدّت در محضر پيامبر بود وتكاليفى را برعهده داشت.

نقاط جالب وحساس اين دوره، يك رشته افتخارات است كه نصيب امام شد افتخاراتى كه در طول تاريخ نصيبب كسى جز حضرت على (عليه السلام) نشده، احدى بر آنها دست نيافته است.

نخستين افتخار وى در اين بخش از زندگى، پيشگام بودن وى در پذيرفتن اسلام، وبه عبارت صحيحتر، ابراز واظهار اسلام ديرينه خويش بود.(1)

پيشقدم بودن در پذيرفتن اسلام وگرويدن به آيين توحيد از امورى است كه قرآن مجيد بر آن تكيه كرده، صريحاً اعلام مى دارد كسانى كه در گرايش به اسلام پيشگام بوده اند، در كسب رضاى حق ونيل به رحمت الهى نيز پيشقدم هستند.(2)

توجه خاص قرآن به موضوع «سبقت در اسلام» به حدّى است كه حتى كسانى را كه پيش از فتح مكه ايمان آورده وجان ومال خود را در راه خدا ايثار كرده اند بر


1 . توضيح اين مطلب را در پايان بحث مى خوانيد.
2 . آنجا كه مى فرمايد:(وَالسّابِقُونَ السّابِقُونَ * أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ).(واقعه:10و11).

صفحه 26

افرادى كه پس از پيروزى بر مكّيان ايمان آورده وجهاد كرده اند برترى داده است(1); چه رسد به مسلمانان صدر اسلام وگرايش به اسلام پيش ازمهاجرت به مدينه.

توضيح اينكه: فتح مكه در سال هشتم هجرت انجام گرفت وپيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) هجده سال پس از بعثت دژ محكم بت پرستان را گشود.علت برترىِ ايمان مسلمانان پيش از فتح مكه اين است كه آنان در زمانى ايمان آوردند كه اسلام در شبه جزيره به قدرت وحكومت نرسيده بود وهنوز پايگاه بت پرستان به صورت يك دژ شكست ناپذير باقى بود وجان ومال مسلمانان را خطرات بسيار تهديد مى كرد. اگر چه مسلمانان، بر اثر مهاجرت پيامبر ازمكه وگرايش اوس وخزرج وقبايل مجاور مدينه به اسلام، از يك قدرت نسبى برخوردار بودند ودر بسيارى از برخوردهاى نظامى پيروز مى شدند، ولى خطر به كلى مرتفع نشده بود.

در موقعيتى كه گرويدن به اسلام وبذل جان ومال از ارزش خاصى برخوردار باشد، قطعاً ابراز ايمان وتظاهر به اسلام در آغاز كار كه قدرتى جز قدرت قريش ونيرويى جز نيروى دشمن نبود بايد ارزش بالاتر وبيشترى داشته باشد. از اين نظر، سبقت به اسلام در مكه وميان ياران پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از افتخاراتى محسوب مى شد كه هيچ فضيلتى با آن برابرى نمى كرد.

عمر در يكى از ايّام خلافت خود از خباب، ششمين مسلمان زجر كشيده صدر اسلام، پرسيد كه رفتار مشركان مكّه با او چگونه بود. وى پيراهن خود را از تن بيرون كرد وآثار زجر وسوختگىِ پشت خود را به خليفه نشان داد وگفت:بارها زره آهنى بر او مى پوشاندند وساعتها در زير آفتاب سوزان مكه نگاهش مى داشتند; وگاه آتشى بر مى افروختند واو را به روى آتش مى افكندند ومى كشيدند تا آتش خاموش شود.(2)

بارى، مسلّماً فضيلت بزرگ وبرترىِ معنوى از آنِ افرادى است كه در راه


1 . (لا يَسْتَوي مِنْكُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَقاتَلَ أُولئِكَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِنَ الّذينَ أَنْفَقُوا مِنْ بعْدُ وَ قاتَلُوا).(حديد:10)
2 . أُسد الغابة، ج2، ص 99.

صفحه 27

اسلام هر زجر وشكنجه اى را به جان مى خريدند واز صميم دل مى پذيرفتند.

كسى پيشگامتر از حضرت على (عليه السلام)نبود

بسيارى از محدّثان وتاريخ نويسان نقل مى كنند كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) روز دو شنبه به رسالت مبعوث شد وحضرت على (عليه السلام) فرداى آن روز ايمان آورد.(1) پيش از همه، رسول اكرم، خود به سبقت حضرت على (عليه السلام) در اسلام تصريح كرد ودر مجمع عمومى صحابه چنين فرمود:

نخستين كسى كه در روز رستاخيز با من در حوض (كوثر) ملاقات مى كند پيشقدمترينِ شما در اسلام، على بن ابى طالب، است.(2)

احاديث وروايات منقول از پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) وامير مؤمنان (عليه السلام) وپيشوايان بزرگ ما، ونيز آراء محدّثان ومورخان در باره سبقت امام (عليه السلام) بر ديگران به اندازه اى زياد است كه صفحات كتاب ما گنجايش نقل همه آنها را ندارد.(3) از اين نظر، تنها به سخنان خود امام ونقل يك داستان تاريخى در اين زمينه اكتفا مى كنيم.

امير مؤمنان مى فرمايد:

«أَنَا عَبْدُ اللّهِ وَ أَخُو رَسُولِ اللّهِوَ أَنَا الصِّدّيقُ الأَكْبَرُ، لا يَقُولُها بَعْدي إِلاّ كاذِبٌ مُفْتري وَلَقَدْ صَلَّيْتُ مَعَ رَسُولِ اللّهِ قَبْلَ النّاسِ بِسَبْعِ سِنِينَ وَ أَنَا أَوَّلُ مَنْ صَلّى مَعَهُ».(4)

من بنده خدا وبرادر پيامبر وصدّيق بزرگم; اين سخن را پس از من جز


1 . بُعِثَ النَّبيُّ يَوْمَ الاِثْنَيْنِ وَ أَسْلَمَ عَلِيٌّ يَوْمَ الثُلَثاءِ. ـ مستدرك حاكم، ج2، ص112; الاستيعاب، ج3، ص32.
2 . أَوَّلُكُمْ وارِداً عَلَى الْحَوْضِ أَوَّلُكُمْ إِسْلاماً عَلِيُّ بنُ أَبي طالِب. ـ مستدرك حاكم، ج3، ص 136.
3 . مرحوم علاّمه امينى متون احاديث وكلمات بسيارى از محدثان ومورخان اسلامى را پيرامون پيشقدم بودن على (عليه السلام) در ايمان به پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) در جلد سوم الغدير، صفحات 191 تا 213(چاپ نجف) آورده است. علاقه مندان مى توانند به آنجا مراجعه كنند.
4 . تاريخ طبرى، ج2، ص 213; سنن ابن ماجه، ج1، ص 57.

صفحه 28

دروغگويى افترا ساز نمى گويد.من با رسول خدا هفت سال پيش از مردم نماز گزارده ام واوّلين كسى هستم كه با او نماز گزارد.

امام در يكى از سخنان ديگر خود مى فرمايد:

در آن روز، اسلام جز به خانه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) وخديجه راه نيافته بود ومن سوّمين شخصِ اين خانواده بودم.(1)

در جاى ديگر، امام (عليه السلام) سبقت خود را به اسلام چنين بيان كرده است:

«اَللّهُمَّ إِنِّي أَوَّلُ مَنْ أَنابَ وَسَمِعَ وَ أَجابَ، لَمْ يَسْبِقْنِي إِلاّ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) بِالصَّلاةِ».(2)

خدايا، من نخستين كسى هستم كه به سوى تو بازگشت وپيام تو را شنيد وبه دعوت پيامبر تو پاسخ گفت، وپيش از من جز پيامبرِ خدا كسى نماز نگزارد.

نقل عفيف كِنْدى

عفيف كندى مى گويد:

در يكى از روزها براى خريد لباس وعطر وارد مكه شدم ودر مسجد الحرام در كنار عبّاس بن عبد المطّلب نشستم. وقتى كه خورشيد به اوج بلندى رسيد، ناگهان ديدم مردى آمد ونگاهى به آسمان كرد وسپس رو به كعبه ايستاد.چيزى نگذشت كه نوجوانى به وى ملحق شد ودر سمت راستِ او ايستاد.سپس زنى وارد مسجد شد ودر پشت سرِ آن دو قرار گرفت. آنگاه هر سه با هم مشغول عبادت ونماز شدند. من از ديدن اين منظره كه در ميان بت پرستان مكه سه نفر حساب خود را از جامعه جدا كرده وخدايى جز خداى مردم مكه را مى پرستند در شگفت ماندم. رو به عبّاس كردم وگفتم:«أَمْرٌ عَظيمٌ!» او نيز همين جمله را تكرار كرد وسپس افزود: آيا اين سه نفر را مى شناسى؟گفتم:نه.گفت:نخستين كسى كه وارد شد وجلوتر از دو نفر ديگر ايستاد برادر زاده من محمّد بن عبد اللّه است ودوّمين نفر برادر زاده ديگر من


1 . نهج البلاغه عبده، خطبه 187.
2 . همان، خطبه 127.

صفحه 29

على بن ابى طالب است وسوّمين شخص همسر محمّد است. واو مدّعى است كه آيين وى از جانب خداوند بر او نازل شده است واكنون در زير آسمانِ خدا كسى جز اين سه از اين دين پيروى نمى كند.(1)

در اينجا ممكن است پرسيده شود كه:اگر حضرت على (عليه السلام) نخستين كسى بود كه پس از بعثت پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)به او ايمان آورد، در اين صورت وضع حضرت على پيش از بعثت چگونه بوده است؟

پاسخ اين سؤال، با توجه به نكته اى كه در آغاز بحث بيان شد، روشن است وآن اينكه مقصود از ايمان در اينجا همان ابراز ايمان ديرينه اى است كه پيش از بعثت جان حضرت على (عليه السلام) از آن لبريز بوده ولحظه اى از آن جدا نمى شده است.زيرا بر اثر مراقبتهاى ممتد و مستمر پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) از حضرت على (عليه السلام)ريشه هاى ايمان به خداى يگانه در اعماق روح وروان او جاى گرفته، وجود او سراپا ايمان واخلاص بود.

از آنجا كه پيامبر تا آن روز به مقام رسالت نرسيده بود، لازم بود حضرت على (عليه السلام) پس از ارتقاى رسول خدا به اين مقام، پيوند خود را با رسول خدا استوارتر سازد وايمان ديرينه خود را به ضميمه پذيرش رسالت وى ابراز واظهار نمايد.

در قرآن مجيد ايمان واسلام به معنى اظهار عقيده ديرينه بسيار بكار رفته است.مثلاً آنجا كه خداوند به ابراهيم دستور مى دهد كه اسلام بياورد او نيز مى گويد:«براى پروردگار جهانيان تسليم هستم».(2)

در قرآن كريم از قول پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) در باره خود چنين آمده است:

(وَ أُمِرْتُ أَنْ أُسْلِمَ لِرَبِّ الْعالَمِينَ).(مؤمن:66)

«به من امر شده است كه در برابر پروردگار جهانيان تسليم گردم».


1 . تاريخ طبرى، ج2، ص 212; كامل ابن أثير، ج2، ص 22; استيعاب، ج3، ص 330 و....
2 . بقره:131.

صفحه 30

مسلّماً مقصود از اسلام در اين موارد ومشابه آنها، اظهار تسليم وابراز ايمانى است كه در جان شخص جايگزين بوده است، وهرگز مقصود از آن تحصيل ابتدايىِ ايمان نيست. زيرا پيامبر اسلام پيش از نزول اين آيه وحتى پيش از بعثت، يك فرد موحد وپيوسته تسليم درگاه الهى بوده است. بنابر اين بايد گفت ايمان دو معنى دارد:

1) اظهار ايمان درونى كه قبلاً در روح وروان شخص جايگزين بوده است.مقصود از ايمان آوردن على (عليه السلام) در روز دوّم بعثت همين است وبس.

2) تحصيل ايمان وگرايش ابتدايى به اسلام.ايمان بسيارى از صحابه وياران پيامبر از اين دست بوده است.

مناظره مأمون با اسحاق

مأمون در دوران خلافت خود، بنابه مصالح سياسى ويا شايد از روى عقيده، به تشيّع خود وقبول برترى حضرت على (عليه السلام)تظاهر مى كرد.روزى در يك انجمن علمى كه چهل تن از دانشمندان عصر خود واز آن جمله اسحاق را گرد آورده بود، رو به آنان كرد وگفت:

روزى كه پيامبر خدا مبعوث به رسالت شد بهترين عمل چه بود؟

اسحاق در پاسخ گفت: ايمان به خدا ورسالت پيامبر او.

مأمون مجدداً پرسيد:آيا سبقت به اسلام در عداد بهترين عمل نبود؟

اسحاق گفت:چرا; در قرآن مجيد مى خوانيم:(وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ *أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ)ومقصود از سبقت در آيه همان پيشقدمى در پذيرش اسلام است.

مأمون باز پرسيد:آيا كسى بر على در پذيرش اسلام سبقت جسته است يا اينكه على نخستين كس از مردان است كه به پيامبر ايمان آورده است؟

اسحاق گفت: على نخستين فردى است كه به پيامبر ايمان آورد، امّا روزى


صفحه 31

كه او ايمان آورد كودكى بيش نبود ونمى توان براى چنين اسلامى ارزش قائل شد; امّا ابوبكر، اگر چه بعدها ايمان آورد، ولى روزى كه به صف خداپرستان پيوست فرد كاملى بود ولذا ايمان واعتقاد او در آن سن ارزش ديگرى داشت.

مأمون پرسيد:على چگونه ايمان آورد؟ آيا پيامبر او را به اسلام دعوت كرد يا اينكه از طرف خدا به او الهام شد كه آيين توحيد وروش اسلام را بپذيرد؟ هرگز نمى توان گفت كه اسلامِ حضرت على (عليه السلام) از طريق الهام از جانب خدا بوده است، زيرا لازمه اين فرض اين است كه ايمان وى بر ايمان پيامبر برترى داشته باشد، به دليل اينكه گرويدن پيامبر به توسط جبرئيل وراهنمايىِ او بوده است نه اينكه از جانب خدا به وى الهام شده باشد.

حال،چنانچه ايمان حضرت على (عليه السلام) در پرتو دعوت پيامبر بوده، آيا پيامبر از پيشِ خود اين كا را انجام داده يا به دستور خدا بوده است؟هرگز نمى توان گفت كه پيامبرِ اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) حضرت على (عليه السلام) را بدون امر واذن خدا به اسلام دعوت كرده است وقطعاً بايد گفت كه دعوت حضرت على (عليه السلام)به اسلام از جانب پيامبر به فرمان خدا بوده است.آيا خداى حكيم دستور مى دهد كه پيامبرش كودك غير مستعدّى كه ايمان وعدم ايمان او يكسان است دعوت به اسلام كند؟ لذا بايد گفت كه شعور ودرك امام در دوران كودكى به حدّى بوده كه ايمان وى با ايمان بزرگسالان برابرى مى كرده است.(1)

جا داشت كه مأمون در اين باره پاسخ ديگرى نيز بگويد. اين پاسخ براى كسانى مناسب است كه در بحثهاى ولايت وامامت اطلاعات گسترده اى داشته باشند وخلاصه آن اين است:

هرگز نبايد به اولياى الهى از ديد يك فرد عادى نگريست ودوران صباوت آنان


1 . عقد الفريد، ج3، ص43: پس از اسحاق، جاحظ در كتاب العثمانية اين اشكال را تعقيب كرده است وابوجعفر اسكافى در كتاب نقض العثمانية به طور گسترده پيرامون اشكال به بحث وپاسخ پرداخته است.وتمام گفتگوها را ابن ابى الحديد در شرح خود بر نهج البلاغه (ج13، ص 218 تا 295) آورده است.

صفحه 32

را همانند دوران كودكى ديگران دانست واز نظر درك وفهم يكسان انگاشت.در ميان پيامبران نيز كسانى بودند كه در كودكى به عاليترين درجه از فهم وكمال ودرك حقايق رسيده بودند ودر همان ايام صباوت شايستگى داشتند كه خداوند سبحان سخنان حكيمانه ومعارف بلند الهى را به آنان بياموزد. در باره حضرت يحيى (عليه السلام)، قرآن كريم چنين آورده است:

(يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّة وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيّاً).(مريم:12)

اى يحيى! كتاب را با كمال قدرت(كنايه از عمل به تمام محتويات آن) بگير; وما به او حكمت داديم در حالى كه كودك بود.

برخى مى گويند كه مقصود از حكمت در اين آيه«نبوّت» است وبرخى ديگر احتمال مى دهند كه مقصود از آن معارف الهى است.در هر صورت، مفاد آيه حاكى است كه انبيا واولياى الهى با يك رشته استعدادهاى خاص وقابليتهاى فوق العاده آفريده مى شوند وحساب دوران كودكى آنان با كودكان ديگر جداست.

حضرت مسيح(عليه السلام) در نخستين روزهاى تولّد خود، به امر الهى، زبان به سخن گشود وگفت:

من بنده خدا هستم; به من كتاب داده شده وپيامبر الهى شده ام.(1)

در حالات پيشوايان معصوم نيز مى خوانيم كه آنان در دوران كودكى پيچيده ترين مسائل عقلى وفلسفى وفقهى را پاسخ مى گفتند.(2) بارى، كار نيكان را نبايد با كار خود قياس كنيم وميزان درك وفهم كودكان خود را مقياس ادراك دوران كودكى پيامبران وپيشوايان الهى قرار دهيم.(3)


1 . مريم:30.
2 . از باب نمونه سؤالهاى پيچيده اى كه ابوحنيفه از حضرت كاظم (عليه السلام) ويحيى ابن اكثم از حضرت جواد (عليه السلام) مى كردند وپاسخهايى كه مى شنيدند در كتابهاى حديث وتاريخ ضبط شده است.
3 . امير المؤمنين مى فرمايد:«لا يُقاسُ بِ آلِ مُحَمَّد(صلى الله عليه وآله وسلم) مِنْ هذِهِ الأُمَّةِ أَحَدٌ»: هيچ فردى از افراد اين امت با فرزندان وخاندان پيامبر اسلام برابرى نمى كند.نهج البلاغه، خطبه دوّم.

صفحه 33

فصل دوّم

جلوگيرى از گسترش

فضايل حضرت على (عليه السلام)

تاريخ بشريت كمتر شخصيتى را چون حضرت على (عليه السلام) سراغ دارد كه دوست ودشمن دست به دست هم دهند تا فضايل برجسته وصفات عالىِ او را مخفى ومكتوم سازند ومع الوصف، نقل مكارم وذكر مناقب او عالم را پر كند.

دشمن كينه وعداوت او را به دل گرفت واز روى بدخواهى در اخفاى مقامات ومراتب بلند او كوشيده، ودوست كه از صميم دل به او مهر مىورزيد، از ترس آزار واعدام، چاره اى نداشت جز آنكه لب فرو بندد، وبه مودّت ومحبّت او تظاهر نكند وسخنى در باره وى بر زبان نياورد.

تلاشهاى ناجوانمردانه خاندان اموى در محو آثار وفضايل خاندان علوى فراموش ناشدنى است. كافى بود كسى به دوستىِ حضرت على (عليه السلام) متهم شود ودو نفر از همان قماش كه پيرامون دستگاه حكومت ننگين وقت گرد آمده بودند به اين دوستى گواهى دهند; آن گاه، فوراً نام او از فهرست كارمندان دولت حذف مى شد وحقوق او را از بيت المال قطع مى كردند.معاويه در يكى از بخشنامه هاى خود به استانداران وفرمانداران چنين خطاب كرد وگفت:

اگر ثابت شد كه فردى دوستدار على وخاندان اوست نام او را از فهرست كارمندان دولت محو كنيد وحقوق او را قطع و از همه مزايا محرومش سازيد.(1)


1 . أُنْظُرُوا إِلى مَنْ قامَتْ عَلَيْهِ الْبَيِّنَةِ إِنَّهُ يُحِبُّ عَلِيّاً وَأَهْلَ بَيْتِهِ فَامْحُوهُ مِنَ الدِّيوان وَ أَسْقِطُوا عَطائَهُ وَ رِزْقَهُ.

صفحه 34

در بخشنامه ديگرى گام فراتر نهاد وبه طور مؤكّد دستور داد كه گوش وبينى افرادى را كه به دوستىِ خاندان على تظاهر مى كنند ببُرند وخانه هاى آنان را ويران كنند.(1)

در نتيجه اين فرمان، بر ملت عراق وبه ويژه كوفيان آنچنان فشارى آمد كه احدى از شيعيان از ترس مأموران مخفى معاويه نمى توانست راز خود را، حتى به دوستانش، ابراز كند مگر اينكه قبلاً سوگندش مى داد كه راز او را فاش نسازد.(2)

اسكافى در كتاب «نقض عثمانيه» مى نويسد:

دولتهاى اموى وعباسى نسبت به فضايل على حساسيت خاصى داشتند وبراى جلوگيرى از انتشار مناقب وى فقيهان ومحدّثان وقضات را احضار مى كردند وفرمان مى دادند كه هرگز نبايد در باره مناقب على سخنى نقل كنند. از اين جهت، گروهى از محدّثان ناچار بودند كه مناقب امام را به كنايه نقل كنند وبگويند:مردى از قريش چنين كرد!(3)

معاويه براى سوّمين بار به نمايندگان سياسى خود در استانهاى سرزمين اسلامى نوشت كه شهادت شيعيان على را در هيچ مورد نپذيرند!

امّا اين سختگيريهاى بيش از حد نتوانست جلو انتشار فضايل خاندان على را بگيرد. از اين جهت، معاويه براى بار چهارم به استانداران وقت نوشت:

به كسانى كه مناقب وفضايل عثمان را نقل مى كنند احترام كنيد ونام ونشان آنان را براى من بنويسيد تا خدمات آنان را با پاداشهاى كلان جبران كنم.

يك چنين نويدى سبب شد كه در تمام شهرها بازار جعل اكاذيب، به صورت نقل فضايل عثمان، داغ وپررونق شود وراويان فضايل از طريق جعل حديث در باره خليفه سوّم ثروت كلانى به چنك آرند. كار به جايى رسيد كه معاويه، خود نيز از انتشار فضايل بى اساس ورسوا ناراحت شد واين بار دستور داد كه از نقل فضايل


1 . مَنِ اتَّهَمْتُمُوهُ بِمُوالاةِ هؤلاءِ فَنَكِّلُوا بِهِ وَاهْدِمُوا دارَهُ.
2 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج11، ص 44ـ 45.
3 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج11، ص 44ـ 45.

صفحه 35

عثمان نيز خوددارى كنند وبه نقل فضايل دو خليفه اوّل ودوّم وصحابه ديگر همت گمارند واگر محدّثى در باره ابوتراب فضيلتى نقل كند فوراً شبيه آن را در باره ياران ديگر پيامبر جعل كنند ومنتشر سازند، زيرا اين كار براى كوبيدن براهين شيعيان على مؤثّرتر است.(1)

مروان بن حَكَم از كسانى بود كه مى گفت دفاعى كه على از عثمان كرد هيچ كس نكرد. مع الوصف، لعن امام(عليه السلام) وِرد زبان او بود. وقتى به او اعتراض كردند كه با چنين اعتقادى در باره على، چرا به او ناسزا مى گويى، در پاسخ گفت:پايه هاى حكومت ما جز با كوبيدن على وسبّ ولعن او محكم واستوار نمى گردد. برخى از آنان با آنكه به پاكى وعظمت وسوابق درخشان حضرت على (عليه السلام) معتقد بودند، ولى براى حفظ مقام وموقعيت خود، به حضرت على وفرزندان او ناسزا مى گفتند.

عمر بن عبد العزيز مى گويد:

پدرم فرماندار مدينه واز گويندگان توانا وسخن سرايان نيرومند بود وخطبه نماز را با كمال فصاحت وبلاغت ايراد مى كرد.ولى از آنجا كه، طبق بخشنامه حكومت شام، ناچار بود در ميان خطبه نماز على وخاندان او را لعن كند، هنگامى كه سخن به اين مرحله مى رسيدناگهان در بيان خود دچار لكنت مى شد وچهره او دگرگون مى گشت،وسلاست سخن را از دست مى داد.من از پدرم علّت را پرسيدم. گفت:اگر آنچه را كه من از على مى دانم، ديگران نيز مى دانستند كسى از ما پيروى نمى كرد; ومن با توجه به مقام منيع على به او ناسزا مى گويم،زيرا براى حفظ موقعيتِ آل مروان ناچارم چنين كنم.(2)

قلوب فرزندان امّيه مالامال از عداوت حضرت على (عليه السلام) بود. وقتى گروهى از خير انديشان به معاويه توصيه كردند كه دست از اين كار بردارد،


1 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج3، ص 15.
2 . همان، ج13، ص 221.

صفحه 36

گفت:اين كار را آنقدر ادامه خواهيم داد كه كودكان ما با اين فكر بزرگ شوندوبزرگانمان با اين حالت پير شوند!

لعن وسبّ حضرت على(عليه السلام)، شصت سال تمام بر فراز منابر ودرمجالس وعظ وخطابه ودرس وحديث، در ميان خطبا ومحدّثان وابسته به دستگاه معاويه ادامه داشت وبه حدّى مؤثّر افتاد كه مى گويند روزى حَجّاج به مردى تندى كرد وبا او به خشونت سخن گفت واو كه فردى از قبيله بنى أزد بود رو به حجّاج كرد وگفت:اى امير! با ما اين طور سخن مگو; ما داراى فضيلتهايى هستيم. حجّاج از فضايل او پرسيد واو در پاسخ گفت: يكى از فضايل ما اين است كه اگر كسى بخواهد با ما وصلت كند نخست از او مى پرسيم كه آيا ابوتراب را دوست دارد يا نه! اگر كوچكترين علاقه اى به او داشته باشد هرگز با او وصلت نمى كنيم.عداوت ما با خاندان على به حدّى است كه در قبيله ما مردى پيدا نمى شود كه نام او حسن يا حسين باشد، ودخترى نيست كه نام او فاطمه باشد.اگر به يكى از افراد قبيله ما گفته شود كه از على بيزارى بجويد فوراً از فرزندان او نيز بيزارى مى جويد.(1)

بر اثرپافشارى خاندان اميّه در اخفاى فضايل حضرت على (عليه السلام) وانكار مناقب او درست انگاشتن بدگويى در باره آن حضرت چنان در قلوب پير وجوان رسوخ كرده بود كه آن را يك عمل مستحب وبعضاً فريضه اى اخلاقى مى شمردند. روزى كه عمر بن عبد العزيز بر آن شد كه اين لكه ننگين را از دامن جامعه اسلامى پاك سازد ناله گروهى از تربيت يافتگانِ مكتب اموى بلند شد كه:خليفه مى خواهد سنّت اسلامى را از بين ببرد!

با اين همه، صفحات تاريخ اسلام گواهى مى دهد كه نقشه هاى ناجوانمردانه فرزندان اميّه نقش بر آب شد وكوششهاى مستمرّ آنان نتيجه معكوس داد وآفتاب وجود سراپا فضيلت امام (عليه السلام) از وراى اوهام والقائات خطيبان دستگاه اموى به روشنى درخشيدن گرفت.اصرار و انكار دشمن نه تنها از موقعيت ومحبت


1 . فرحة الغرى، نگارش مرحوم سيّد ابن طاووس، چاپ نجف، ص 13ـ 14.

صفحه 37

حضرت على (عليه السلام) در دلهاى بيدار نكاست بلكه سبب شد در باره آن حضرت بررسى بيشترى كنند وشخصيت امام (عليه السلام) را به دور از جنجالهاى سياسى مورد قضاوت قرار دهند، تا آنجا كه عامر نوه عبد اللّه بن زبير دشمن خاندان علوى به فرزند خود توصيه كرد كه از بدگويى در باره على دست بردارد زيرا بنى اميّه او را شصت سال در بالاى منابر سبّ كردند ولى نتيجه اى جز بالا رفتن مقام وموقعيت على وجذب دلهاى بيدار به سوى وى نگرفتند.(1)

نخستين ياور

پنهان كردن فضايل امير المؤمنين (عليه السلام) وغرض ورزى در تحليل حقايق مسلّم در باره آن حضرت منحصر به عصر بنى اميّه نبود، بلكه پيوسته اين نمونه كامل بشريّت از طرف دشمنان ومغرضان مورد تعدّى قرار گرفته است.از جمله، نويسندگان متعصّب از حمله وتجاوز به حقوق خاندان حضرت على (عليه السلام)خوددارى نكرده اند وهم اكنون نيز كه چهارده قرن از آغاز اسلام مى گذرد برخى كه خود را روشنفكر وآزادمرد ورهبر نسل نو مى پندارند با قلمهاى زهر آگين خود به مقاصد اموى كمك مى كنند وپرده بر روى فضايل امام (عليه السلام) مى كشند. اينك يك گواه روشن:

وحى الهى نخستين بار در كوه حرا بر قلب پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) نازل شد واو را به مقام نبوت ورسالت مفتخر ساخت.فرشته وحى گرچه او را از مقام رسالت آگاه ساخت ولى هنگام ابلاغ رسالت را معيّن نكرد.ازاين رو، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مدّت سه سال از دعوت عمومى خوددارى كرد وتنها از رهگذر ملاقاتهاى خصوصى با افراد قابل وشايسته توانست گروه معدودى رابه آيين جديد الهى هدايت كند.تا اينكه سرانجام پيك وحى فرا رسيد واز جانب خدا فرمان داد كه پيامبر دعوت همگانىِ خود را از طريق دعوت خويشاوندان وبستگان آغاز كند:


1 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج13، 221.

صفحه 38

(وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الأَقْرَبِينَ* وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ المُؤْمِنينَ* فَإِنْ عَصَوْكَ فَقُلْ إِنِّي بَرِيءٌ مِمّا تَعْمَلُونَ).(شعرا:214 تا 216)

«بستگان نزديك خود را از عذاب الهى بيم ده وپر وبال پر مهر ومودّت خود را بر سر افراد با ايمان بگشا، واگر با تو از درِ مخالفت واردشدند بگو من از كارهاى (بد شما) بيزارم».

علّت اينكه دعوت علنى با دعوت خويشاوندان شروع شد اين است كه تا نزديكانِ يك رهبر الهى ويا اجتماعى به او ايمان نياورند واز او پيروى نكنند هرگز دعوت او در بيگانگان مؤثّر واقع نمى شود. زيرا نزديكان آدمى بر اسرار واحوال وملكات ومعايب او واقف اند. لذا ايمان خويشاوندان مدّعىِ رسالت به او نشانه صدق او به شمار مى رود، چنان كه اِعراض ايشان حاكى از دورىِ مدّعى از صدق در ادّعاست.

از اين رو، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به حضرت على (عليه السلام) دستور داد كه چهل وپنج نفر از شخصيتهاى بزرگ بنى هاشم را به مهمانى دعوت كند وغذايى از گوشت همراه با شير براى پذيرايى آماده سازد.

مهمانان همگى در وقت معيّن به حضور پيامبر شتافتند. پس از صرف غذا، ابولهب عموى پيامبر با سخنان سبُك خود مجلس را از آمادگى براى طرح دعوت وتعقيب هدف بيرون برد. مهمانى بدون اخذ نتيجه به پايان رسيد ومهمانان، پس از صرف غذا وشير، خانه رسول خدا را ترك گفتند.

پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) تصميم گرفت كه فرداى آن روز ضيافت ديگرى ترتيب دهد وهمه آنان را به جز ابولهب به خانه خود دعوت كند. بار ديگر حضرت على (عليه السلام) به دستور پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) غذا وشير آماده كرد واز شخصيتهاى برجسته وشناخته شده بنى هاشم براى صرف نهار واستماع سخنان پيامبر دعوت به عمل آورد. همه مهمانان مجدداً در موعد مقرّر در مجلس حاضر شدند وپيامبر، پس از صرف غذا، سخنان خود را چنين آغاز كرد:


صفحه 39

«به راستى هيچ گاه راهنماى مردم به آنان دروغ نمى گويد.من هرگاه(به فرض محال) به ديگران دروغ بگويم قطعاً به شما دروغ نخواهم گفت واگر ديگران را فريب دهم شما را فريب نخواهم داد. به خدايى كه جز او خدايى نيست، من فرستاده او به سوى شما وعموم جهانيان هستم.هان، آگاه باشيد، همان گونه كه مى خوابيد مى ميريد وهمچنان كه بيدار مى شويد زنده خواهيد شد. نيكوكاران به پاداش اعمال خود وبدكاران به كيفر كردارشان مى رسند، وبهشت جاودان براى نيكوكاران ودوزخ ابدى براى بدكاران آماده است.

هيچ كس از مردم براى اهل خود چيزى بهتر از آنچه من براى شما آورده ام نياورده است.من خير دنيا وآخرت براى شما آورده ام. خدايم به من فرمان داده است كه شما را به وحدانيت او ورسالت خويش دعوت كنم. چه كسى از شما مرا در اين راه كمك مى كند تا برادر ووصىّ ونماينده من در ميان شما باشد؟».

او اين جمله را گفت وقدرى مكث كرد تا ببيند كدام يك از حاضران به نداى او پاسخ مثبت مى گويد. در آن هنگام سكوتى آميخته با بهت وحيرت بر مجلس حكومت مى كرد وهمه سر به زير افكنده، در فكر فرو رفته بودند.

ناگهان حضرت على (عليه السلام) كه سنّ او در آن روز از پانزده سال تجاوز نمى كرد سكوت را در هم شكست وبرخاست ورو به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) كرد وگفت:اى پيامبر خدا، من تو را در اين راه يارى مى كنم.سپس دست خود را به سوى پيامبر دراز كرد تا دست او را به عنوان پيمان فداكارى بفشرد.

پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) دستور داد كه على بنشيند وبار ديگر سؤال خود را تكرار كرد.باز على (عليه السلام) برخاست وآمادگى خود را اعلام كرد.اين بار هم پيامبر به وى دستور داد بنشيند. در نوبت سوّم نيز، همچون دو نوبت قبل، جز على (عليه السلام) كسى برنخاست وتنها او بود كه به پا خاست وپشتيبانى خود را از هدف مقدّس پيامبر اعلام كرد. در اين موقع، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) دست خود را بر دست حضرت على زد وكلام تاريخىِ خود را در باره حضرت على (عليه السلام) در مجلس بزرگان هاشم چنين بر زبان آورد:


صفحه 40

هان اى خويشاوندان وبستگان من، بدانيد كه على برادر ووصىّ وخليفه من در ميان شما است.

بنا به نقل سيره حلبى، رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)، بر اين جمله دو مطلب ديگر نيز افزود وگفت:

«و وزير و وارث من نيز هست».

از اين طريق،نخستين وصىّ اسلام به وسيله آخرين سفير الهى،در آغاز اعلان رسالت ودر زمانى كه جز عدّه اى قليل كسى به آيين وى نگرويده بود، تعيين شد.

از اينكه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در يك روز، نبوت خود وامامت حضرت على (عليه السلام) را همزمان اعلام واعلان كرد مى توان مقام وموقعيت امامت را به نحو روشن فهم وارزيابى كرد ودريافت كه اين دو مقام از يكديگر جدا نيستند وهمواره امامت مكمّل ومتمّم رسالت است.

مدارك اين سند تاريخى

اين سند تاريخى را گروهى از محدّثان ومفسّران (1) شيعى وغير شيعى، بدون كوچكترين انتقاد از محتوا واسناد آن، نقل كرده اند واز مستندات مناقب وفضايل امام (عليه السلام) دانسته اند. در اين ميان، فقط نويسنده معروف اهل تسنن، ابن تيميّه دمشقى، كه راه وروش او در احاديث مربوط به فضايل خاندان رسالت وعترت روشن وشناخته شده است، اين سند را رد كرده، آن را مجعول دانسته است.

او نه تنها اين حديث را مجعول وبى اساس مى داند، بلكه بنا به طرز تفكر خاصى كه در باره خاندان امام (عليه السلام) دارد، غالب احاديثى را كه در باره مناقب وفضايل خاندان رسالت است، اگر چه به حدّ تواتر نيز رسيده باشد، مجعول وبى پايه مى داند!


1 . به تفسير سوره شعراء، آيه 214 مراجعه فرماييد.

صفحه 41

نگارنده زيرنويسهاى تاريخ «الكامل» از استاد خود، كه نامى از او نمى برد، نقل مى كند كه وى اين حديث را مجعول مى دانست.(گويا استاد وى تحت تأثير افكار ابن تيميه بوده است ويا از اين جهت كه سند را مخالف با خلافت خلفاى سه گانه تشخيص داده بود آن را مجعول دانسته است).سپس خود او به وضع عجيبى مضمون حديث را توجيه مى كند ومى گويد كه وصى بودن امام (عليه السلام) در آغاز اسلام منافات با خلافت ابوبكر در بعدها ندارد، زيرا در آن روز مسلمانى جز على نبود كه وصىِّ پيامبر باشد!

بحث ومناظره با چنين افرادى فايده ندارد; ايراد ما به كسانى است كه اين حديث را در برخى از كتابهاى خود به طور كامل ودر برخى ديگر به اجمال وابهام ـ كه نوعى كتمان حقيقت است ـ نقل كرده اند ويا به آن شخص است كه اين حديث را در نخستين چاپ كتاب خود آورده ولى در چاپهاى بعد بر اثر فشار محيط حذف كرده است.اينجاست كه بايد گفت تجاوز به حقوق امام (عليه السلام) كه پس از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)اساس آن نهاده شد هم اكنون نيز ادامه دارد.

اينك بيان مشروح مطلب:

كتمان حقايق تاريخى

محمّد بن جرير طبرى كه از مورخان بزرگ اسلام است در تاريخ خود اين فضيلت تاريخى را با سندى قابل اعتماد نقل كرده است،(1) ولى وقتى در تفسير خود(2) به آيه (وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الأَْقْرَبينَ) مى رسد اين سند را آنچنان دست وپا


1 . اين فضيلت تاريخى در مدارك زير نقل شده است:تاريخ طبرى، ج2، ص 216; تفسير طبرى، ج19، ص 74; كامل ابن كثير، ج2، ص 24; شرح شفاى قاضى عياض، ج 3، ص 37; سيره حلبى، ج 1، ص 321و... اين حديث را پيشوايان تاريخ وتفسير به صورتهاى ديگرى نيز نقل كرده اند كه از نقل آنها خوددارى مى شود.
2 . تفسير طبرى، ج19، ص 74.

صفحه 42

شكسته وبه اجمال وابهام نقل مى كند كه وجهى براى آن جز تعصب نمى توان يافت.پيشتر گذشت كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در پايان دعوت خود خطاب به حاضران در مجلس مى پرسد:

«فَأَيُّكُمْ يُوازِرُني عَلى أَنْ يَكُونَ أَخي وَ وَصِيّي وخَلِيفَتي؟»

طبرى اين سؤال را چنين نقل كرده است:

«فَأَيُّكُمْ يُوازِرُني عَلى أَنْ يَكُونَ أَخي وَ كَذا وكَذا؟»

جاى گفتگو نيست كه حذف دو كلمه «وصيى» و«خليفتى» وتبديل آنها به الفاظ ابهام واجمال، جهتى جز تعصب وحفظ مقام وموقعيّت خلفا ندارد.

او نه تنها سؤال پيامبر راتحريف كرده است، بلكه قسمت دوّم حديث را كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به حضرت على (عليه السلام)فرمود:«إِنَّ هذا أَخي وَ وَصِيّي وَ خَلِيفَتي» نيز به همين نحو آورده است وبه جاى دو لفظ «وصيي» و«خليفتي» كه گواه روشن بر خلافت بلافصل امير مؤمنان است لفظ «كذا وكذا» را كه يك نوع اجمال غير صحيح است گذارده است.

ابن كثير شامى كه اساس تاريخ او را تاريخ طبرى تشكيل مى دهد وقتى به اين سند مى رسد فوراً تاريخ طبرى را رها مى كندواز روش او در تفسيرش پيروى مى كند وهمچون او به ابهام واجمال متوسل مى شود.

بدتر از همه، تحريفى است كه روشنفكر معاصر وصاحب نام مصر، دكتر محمد حسنين هيكل در كتاب «حيات محمد» بكار برده است وضربه شكننده اى بر اعتبار كتاب خود زده است.

اوّلاً، از دوجمله حساس پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در پايان دعوتش تنها جمله سؤال را نقل كرده است، ولى جمله دوّم را، كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)به على (عليه السلام)گفت:تو برادر ووصىّ وخليفه من هستى، به كلّى حذف كرده، سخنى از آن به ميان نياورده است.

ثانياً، در چاپهاى دوّم وسوّم كتاب مذكور گام را فراتر نهاده حتى آن قسمت از


صفحه 43

حديث را هم كه نقل كرده بوده به كلى حذف كرده است. تو گويى افراد متعصبى او را در نقل همان قسمت نيز ملامت ودر نتيجه وادار كرده اند كه برگه ديگرى به دست نقادان تاريخ بدهد ولطمه ديگرى بر كتاب خود وارد سازد.

سخنى از اسكافى

اسكافى در كتاب معروف خود در باره اين فضيلت تاريخى كه حضرت على (عليه السلام) در محضر پدر وعموها وشخصيتهاى برجسته بنى هاشم با پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) پيمان فداكارى بست وآن حضرت نيز او را برادر ووصىّ وخليفه خود خواند داد سخن داده چنين مى گويد:

كسانى كه مى گفتند ايمان امام (عليه السلام) در دوران كودكى بوده است ـ دورانى كه كودك در آن خوب وبد را به درستى تشخيص نمى دهد ـ در باره اين سند تاريخى چه مى گويند؟

آيا ممكن است پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) رنج پختن غذاى جمعيت زيادى را بر دوش كودكى بگذارد؟ويا به كودك خردسالى فرمان دهد كه آنان را براى ضيافت دعوت كند؟ آيا صحيح است پيامبر كودك نابالغى را راز دار نبوت بداند ودست در دست او بگذارد واو را برادر ووصىّ ونماينده خود در ميان مردم معرفى كند؟

مسلّماً خير. بلكه بايد گفت على (عليه السلام) در آن روز از لحاظ قدرت جسمى ورشد فكرى به حدّى رسيده بود كه براى همه اين كارها شايستگى داشت.لذا اين كودك هيچ گاه با كودكان ديگر انس نگرفت ودر جرگه آنان وارد نشد وبه بازى با آنان نپرداخت، وبلكه از لحظه اى كه دست پيمان خدمت وفداكارى به سوى رسول خدا دراز كرد در تصميم خود راسخ بود وپيوسته گفتار خود را با كردار توأم مى ساخت ودر تمام مراحل زندگى انيس پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بود.

او نه تنها در آن مجلس اوّلين كسى بود كه ايمان خود را نسبت به رسالت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) ابراز داشت بلكه هنگامى كه سران قريش از پيامبر خواستند كه براى


صفحه 44

اثبات صدق گفتار خويش وگواه ارتباطش با خدا معجزه اى بياورد(يعنى دستور دهد كه درخت از جاى خود كنده شود وبرابر آنان بايستد) على در آن هنگام نيز يگانه فردى بود كه ايمان خود را در برابر انكار ديگران ابراز كرد.(1)

امير المؤمنين (عليه السلام)، خود ماجراى معجزه خواهى اين گروه را در يكى از خطبه هاى خود نقل مى كند ومى گويد:

پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به آنان گفت: اگر خدا چنين كند، به يگانگى او ورسالت من ايمان مى آوريد؟

همه گفتند: بلى.

در اين هنگام پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) دعا كرد وخدا دعاى او را مستجاب ساخت ودرخت از جاى خود كنده شد ودر برابر پيامبر ايستاد. گروه معجزه خواه راه عناد وكفر را پيمودند وبه جاى تصديق پيامبر او را جادوگر خواندند. ولى من كه در كنار پيامبر ايستاده بودم، رو به او كردم وگفتم:

اى پيامبر! من نخستين كسى هستم كه به رسالت تو ايمان دارم واعتراف مى كنم كه درخت اين كار را به فرمان خدا انجام داد تا نبوت تو را تصديق كند وسخن تو را بزرگ شمارد.

در اين هنگام، تصديق من بر آنان گران آمد وگفتند كه تو را كسى جز على تصديق نخواهد كرد.(2)

***


1 . در النقض على العثمانية، ص 252 وشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج13، ص 244 و245 مشروح گفتار او در اين زمينه آمده است.
2 . نهج البلاغه عبده، خطبه 238(قاصعه).

صفحه 45

فصل سوّم

فداكارىِ بى نظير

اعمال ورفتار هر فرد، زاييده طرز تفكّر وعقيده او است.جانبازى وفداكارى از نشانه هاى افراد با ايمان است.اگر ايمان انسان به چيزى به حدّى برسد كه آن را بالاتر از جان ومال خود بداند، قطعاً در راه آن سر از پا نمى شناسد وهستى وتمام شؤون خويش را فداى آن مى سازد. قرآن مجيد اين حقيقت را در آيه زير منعكس كرده است:

(إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الّذينَ آمَنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أُولئِكَ هُمُ الصّادِقُونَ).(حجرات:15)

«مؤمنان كسانى هست كه به خدا وپيامبر او ايمان آوردند ودر آن هرگز ترديد نكردند وبا مال وجان خود در راه خدا كوشيدند; آنان به راستى در ايمان خود صادقند.

در سالهاى آغاز بعثت، مسلمانان سخت ترين شكنجه ها وزجرها را در راه پيشبرد هدف تحمّل مى كردند. آنچه كه دشمنان را از گرايش به آيين توحيد باز مى داشت همان عقايد خرافى نياكان وحفظ مقام خدايان وتفاخر به امتيازات قومى وطبقاتى وكينه هاى موروثى قبيله اى بود.اين موانع تا روزى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مكه را فتح كرد، بر سر راه پيشرفت اسلام در مكه واطراف آن وجود داشت وجز با قدرت نيرومند ارتش اسلام از ميان نرفت.

فشار قريش بر مسلمانان سبب شد كه گروهى از آنان به حبشه وگروه ديگرى به


صفحه 46

يثرب مهاجرت كنند. با آنكه پيامبر وحضرت على از حمايت خاندان بنى هاشم وبالأخص ابوطالب برخوردار بودند، امّا جعفر بن ابى طالب ناگزير شد به همراه تنى چند از مسلمانان در سال پنجم بعثت مكه را به عزم حبشه ترك گويد وتا سال هفتم هجرت كه سال فتح خيبر بود در آنجا اقامت گزيند.

پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) در سال دهم بعثت حضرت ابوطالب، بزرگترين حامى ومدافع خويش را، در مكه از دست داد. بيش از چند روز از مرگ عموى بزرگوارش نگذشته بود كه همسر مهربان او خديجه، كه هيچ گاه از بذل جان ومال در پيشبرد هدف مقدّس پيامبر دريغ نمى داشت، نيز چشم از جهان پوشيد. با در گذشت اين دو حامىِ بزرگ، ميزان خفقان وفشار بر مسلمين در مكه فزونى گرفت; تاآنجا كه در سال سيزدهم بعثت، سران قريش در يك شوراى عمومى تصميم گرفتند كه نداى توحيد را بازندانى كردن پيامبر يا با كشتن ويا تبعيد او خاموش سازند. قرآن مجيد اين سه نقشه آنان را ياد آور شده، مى فرمايد:

(وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ الّذينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَيَمْكُرُونَ وَ يَمْكُرُ اللّهُ وَ اللّهُ خَيْرُ الماكِرينَ) (انفال:30)

به ياد آور هنگامى را كه كافران بر ضدّ تو حيله كردند وبر آن شدند كه تو را در زندان نگه دارند يا بكُشند ويا تبعيد كنند.آنان از درِ مكر وارد مى شوند وخداوند مكر آنان را به خودشان باز مى گرداند; وخداوند از همه چاره جوتر است.

سران قريش تصميم گرفتند كه از هر قبيله فردى انتخاب شود وسپس افراد منتخب به هنگام نيمه شب يكباره بر خانه محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم)هجوم برده، او را قطعه قطعه كنند. بدين طريق، هم مشركان از تبليغات او آسوده مى شدند وهم خون او در ميان قبايل عرب پخش مى شد ولذا خاندان هاشم نمى توانست با تمام قبايلى كه در ريختن خون وى شركت كرده بودند به خونخواهى ومبارزه برخيزند.

فرشته وحى پيامبر را از نقشه شوم مشركان آگاه ساخت ودستور الهى را به او


صفحه 47

ابلاغ كرد كه بايد هرچه زودتر مكّه را به عزم يثرب ترك كند.

شب مقرّر فرا رسيد.مكّه ومحيط خانه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در تاريكى شب فرو رفته بود. مأموران مسلّح قريش هر يك از سويى به جانب خانه رسول خدا روى آوردند.اكنون پيامبر بايد با استفاده از شيوه غافلگيرى خانه را ترك كرده، در عين حال، چنين وانمود كند كه در خانه است ودر بستر خود آرميده است. براى اجراى اين نقشه لازم بود كه فرد جانبازى در بستر او بخوابد ورواندازِ سبز پيامبر را به خود بپيچد تا افرادى كه نقشه قتل او را كشيده اند تصوّر كنند كه او هنوز خانه را ترگ نگفته است ولذا توجه آنان فقط معطوف به خانه او شود واز راه عبور ومرور افراد در كوچه وبيرون مكه جلوگيرى نكنند. امّا كيست كه از جان خود بگذرد ودر خوابگاه پيامبر بخوابد؟ اين فرد فداكار، لابد كسى است كه پيش از همه به وى ايمان آورده است واز آغاز بعثت، پروانهوار، گرد شمع وجود او گرديده است. آرى، اين شخصِ شايسته كسى جز حضرت على (عليه السلام) نيست واين افتخار بايد نصيب وى شود.

از اين رو، پيامبر رو به حضرت على كرد وگفت:مشركان قريش نقشه قتل مرا كشيده اند وتصميم گرفته اند كه به طور دسته جمعى به خانه من هجوم آورند ومرا در ميان بستر بكشند. از اين جهت از طرف خدا مأمورم كه مكه را ترك كنم. لذا لازم است امشب در خوابگاه من بخوابى وآن پارچه سبز را به خود بپيچى تا آنان تصوّر كنند كه من هنوز در خانه ام ودر بسترم آرميده ام ومراتعقيب نكنند. وحضرت على(عليه السلام)در اطاعت امر رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) از آغاز شب در بستر آن حضرت آرميد.

چهل نفر آدمكش اطراف خانه پيامبر رامحاصره كرده بودند واز شكاف در به داخل مى نگريستند ووضع خانه را عادى مى ديدند وگمان مى كردند كه پيامبر در بستر خود آرميده است. همه سراپا مراقب بودند وآنچنان وضع خانه را تحت نظر گرفته بودند كه جنبش مورى از نظر آنان مخفى نمى ماند.

اكنون بايد ديد كه پيامبر اكرم، با اين مراقبت شديد، چگونه خانه را ترك گفت.


صفحه 48

بسيارى از سيره نويسان بر آنند كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) در حالى كه آياتى از سوره يس را قرائت مى كرد(1) صف محاصره كنندگان را شكافت وآنچنان ازميانشان عبور كرد كه احدى متوجه نشد.امكان اين مطلب قابل انكار نيست; چه هرگاه مشيّت الهى بر اين تعلّق گيرد كه پيامبر خود را از طريق اعجاز وبه طور غير عادى نجات دهد، هيچ چيز نمى تواند مانع از آن شود.ولى سخن اينجاست كه قراين زيادى حكايت مى كند كه خدا نمى خواست پيامبر خود را از طريق اعجاز نجات بخشد، زيرا در اين صورت لازم نبود كه حضرت على در بستر پيامبر بخوابد وخود پيامبر به غار «ثور» برود وسپس با زحمات زيادى راه مدينه را در پيش گيرد.

برخى نيز مى گويند هنگامى كه پيامبر از خانه خارج شد همه آنان را خواب ربوده بود وپيامبر از غفلت آنان استفاده كرد. ولى اين نظر دور از حقيقت است وهرگز شخص عاقل باور نمى كند كه چهل آدمكش كه خانه را براى اين محاصره كرده بودند كه پيامبر از خانه بيرون نرود تا در وقت مناسب او را بكشند، مأموريت خود را آنچنان سرسرى بگيرند كه همگى با خيال آسوده بخوابند!

ولى بعيد نيست،همان طور كه برخى نوشته اند، پيامبر پيش از گرد آمدن تروريستها، خانه را ترك گفته بود.(2)

يورش به خانه وحى

مأموران قريش، در حالى كه دستهايشان بر قبضه شمشير بود، منتظر لحظه اى بودند كه همگى به خانه وحى يورش آورند وخون پيامبر را كه در بسترش آرميده است بريزند. آنان از شكاف در به خوابگاه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مى نگريستند واز فرط فرح در پوست نمى گنجيدند وتصوّر مى كردند كه به زودى به آخرين آرزوى خود خواهند رسيد. ولى على (عليه السلام)، با قلبى مطمئن وخاطرى آرام، در خوابگاه پيامبر


1 . منظور آيات هشتم ونهم ازاين سوره است.
2 . سيره حلبى، ج2، ص 32.

صفحه 49

دراز كشيده بود، زيرا مى دانست كه خداوند پيامبر عزيز خود رانجات داده است.

دشمنان، نخست تصميم گرفته بودند كه نيمه شب به خانه پيامبر هجوم آورند، ولى به عللى از اين تصميم منصرف شدند وسرانجام قرار گذاشتند در فروغ صبح وارد خانه شوند ومأموريت خود را انجام دهند. پرده هاى تيره شب به كنار رفت وصبح صادق سينه افق را شكافت. مأموران با شمشيرهاى برهنه به طور دسته جمعى به خانه پيامبر هجوم آوردند واز اينكه در آستانه تحقّق بزرگترين آرزوى خود بودند از شادى در پوست خود نمى گنجيدند، امّا وقتى وارد خوابگاه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) شدند حضرت على (عليه السلام) را به جاى پيامبر يافتند.خشم وتعجب سراپاى وجود آنان را فرا گرفت. رو به حضرت على كردند وپرسيدند محمّد كجاست؟! فرمود: مگر او را به من سپرده بوديد كه از من مى خواهيد؟ در اين موقع، از فرط عصبانيت به سوى حضرت على (عليه السلام) حمله بردند واو را به سوى مسجد الحرام كشيدند، ولى پس از بازداشت مختصرى ناگزير آزادش ساختند ودر حالى كه خشم گلوى آنان را مى فشرد تصميم گرفتند كه از پاى ننشينند تا جايگاه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)را كشف كنند.(1)

قرآن مجيد براى اينكه اين فداكارىِ بى نظير در تمام قرون واعصار جاودان بماند، در طىِّ آيه اى جانبازى حضرت على (عليه السلام)را مى ستايد واو را از كسانى مى داند كه جان به كف در راه كسب رضاى خدا مى شتابند:

(وَمِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ وَ اللّهُ رَؤوفٌ بِالْعِبادِ). (بقره:207)

برخى از مردم كسانى هستند كه جان خود را براى تحصيل رضاى خداوند از دست مى دهند; وخداوند به بندگان خود رؤوف ومهربان است.

جنايتكار عصر بنى اميّه

بسيارى از مفسّران شأن نزول آيه اخير را حادثه «ليلة المَبيت» مى دانندوبر آنند


1 . تاريخ طبرى، ج2، ص 97.

صفحه 50

كه آيه به همين مناسبت در باره حضرت على (عليه السلام) نازل شده است.(1)

سمرة بن جندب، عنصر جنايتكار عصر اموى، با گرفتن چهار صد هزار درهم حاضر شد كه نزول اين آيه را در باره حضرت على (عليه السلام)انكار كند ودر يك مجمع عمومى بگويد كه آيه در باره عبد الرحمان بن ملجم نازل شده است! وى نه تنها نزول اين آيه را در باره على (عليه السلام)انكار كرد بلكه افزود كه آيه ديگرى(كه در باره منافقان است) در باره على (عليه السلام) نازل شده است. (2) آيه مزبور اين است:

(وَمِنَ النّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الحَياةِ الدُّنْيا وَ يُشْهِدُ اللّهَ عَلى ما في قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الخِصامِ).(بقره:204)

گفتار برخى از مردم تو را به تعجّب وا مى دارد وخدا را بر آنچه كه در دل دارد گواه مى گيرد.(تو فريب ظاهر گفتار او را مخور، زيرا) وى از سخت ترين دشمنان است.

چنين تحريفى از حقيقت از چنان جنايتكارى بعيد نيست.وى در دوران استاندارىِ «زياد» در عراق، فرماندار بصره بود وبه سبب عنادى كه با خاندان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) داشت هشت هزار نفر را به جرم ولايت ودوستى با حضرت على (عليه السلام) كشت. وقتى «زياد» از وى بازجويى كرد كه چرا وبه چه جرأتى اين همه افراد را كشته است وهيچ تصوّر نكرد كه در ميان آنان بى گناهى وجود داشته باشد، وى در پاسخ با كمال وقاحت گفت:«لَوْ قَتَلْتُ مِثْلَهُمْ ما خَشِيتُ» يعنى: من از كشتن دو برابر آنان نيز باكى نداشتم.(3)


1 . مدارك نزول آيه را در باره على (عليه السلام) سيد بحرينى در تفسير برهان (ج1، ص 206 ـ 207) ومرحوم بلاغى در تفسير آلاء الرحمان (ج1، ص 184ـ 185) نقل كرده اند. شارح معروف نهج البلاغه، ابن ابى الحديد،مى گويد:مفسران نزول آيه را در حقّ على نقل كرده اند.(ر.ك. ج13، ص 262).
2 . شرح نهج البلاغه ابن ابى ا لحديد، ج4، ص 73.
3 . تاريخ طبرى، ج2، حوادث سال پنجاهم هجرى.

صفحه 51

ذكر كارهاى ننگين سمره در اين صفحات نمى گنجد. او همان كسى است كه دستور پيغمبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را، كه هر وقت براى سركشى به نخل خود وارد منزل مردم مى شود، بايد اجازه بگيرد، رد كرد وحتى حاضر نشد نخل خود را به چند برابر قيمت آن به پيامبر بفروشدواصرار مىورزيد كه براى سركشى به نخل خود هرگز اجازه نخواهد گرفت. پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) پس ازمشاهده اين جريان به صاحب خانه گفت: برو درخت اين مرد را بكن وبه دور بينداز. وبه سمره فرمود:«إِنَّكَ رَجُلٌ مُضارٌّ وَ لا ضَرَرَ وَ لاضِرارَ». يعنى: تو مرد زيان رسانى هستى واسلام اجازه نمى دهد كسى به كسى ضرر بزند.

بارى، اين تحريف چند روزى بر ساده لوحان اثر جزئى نهاد، ولى مرور زمان پرده هاى تعصب را به كنار زد ومحقّقان تاريخ اسلام حقايق را از وراى اوهام بيرون كشيدند ومحدثان ومفسّران نزول آيه را در شأن حضرت على (عليه السلام) تصديق كردند.اين واقعه تاريخى حاكى است كه مردم شام چنان تحت تأثير تبليغات دستگاه اموى قرار گرفته بودند كه هرچه از دهان گويندگان آن دستگاه مى شنيدند همه را چون لوح محفوظ مى پنداشتند.از اينكه مردم شام گفتار امثال سمره راتصديق مى كردند مى توان فهميد كه آنان كوچكترين اطلاعى از تاريخ اسلام نداشتند، زيرا هنگام نزول آيه عبد الرحمان چشم به جهان نگشوده بود ولااقل به محيط حجاز قدم نگذاشته وپيامبر را نديده بود تا آيه اى در باره او نازل شود.

تعصبات ناروا

فداكارى امير مؤمنان (عليه السلام) در شبى كه خانه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از طرف آدمكشان قريش محاصره شده بود امرى نيست كه بتوان آن را انكار كرد ويا كوچك شمرد. خداوند براى اينكه به اين رويداد تاريخى رنگ ابدى وجاودانى بخشد در قرآن مجيد (سوره بقره، آيه 207) از آن ياد كرده است ومفسّران بزرگ نيز در تفسير آيه مربوط به اين واقعه به نزول آن در شأن حضرت على (عليه السلام) اشاره كرده اند.ولى افرادى كه بر


صفحه 52

ديده، پرده ودر دل، تعصّب وبغض به حضرت على (عليه السلام) دارند به دست وپا افتاده اند تا اين فضيلت بزرگ تاريخى را چنان تفسير كنند كه از عظمت فداكارى آن حضرت بكاهند.

جاحظ، يكى از دانشمندان معروف اهل تسنن، چنين مى نويسد:

هرگز نمى توان خوابيدن على در بستر پيامبر را اطاعت وفضيلت بزرگ شمرد، زيرا پيامبر به او اطمينان داده بود كه اگر در جايگاه او بخوابد آسيبى به او نخواهد رسيد.(1)

پس از وى، ابن تيميه دمشقى(2) به اين مطلب افزوده است كه: على از طريق ديگر نيز مى دانست كه كشته نمى شود، زيرا پيامبر به وى گفته بود كه فردا در محل معيّنى از مكه اعلام كند كه هركس نزد محمّد امانتى دارد بيايد وباز گيرد. على از مأموريتى كه پيامبر به وى داد به خوبى دريافت كه اگر در بستر آن حضرت بخوابد آسيبى به وى نخواهد رسيد وجان به سلامت خواهد برد.

پاسخ

پيش از آنكه موضوع را بررسى كنيم از تذكر نكته اى ناگزيريم وآن اينكه جاحظ وابن تيميه وپيروان آن دو، كه به بى مهرى نسبت به خاندان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) معروفند، براى انكار فضيلتى، ناخود آگاه، فضيلت برترى را براى حضرت على (عليه السلام) اثبات كرده اند! زيرا حضرت على (عليه السلام) كه از طرف پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مأموريت داشت كه در خوابگاه او بخوابد از نظر ايمان از دو حال خارج نبود.يا ايمان او به راستگويىِ پيامبر در حدّ متعارف بود ويا به طور فوق العاده اى به صدق گفتار پيامبر ايمان داشت.


1 . العثمانية، ص 45.
2 . ابن تيميه به سبب مخالفتهايى كه با علماى اسلام داشت وعقايد خاصى كه در باره شفاعت وزيارت قبور و... ابراز مى كرد مطرود علماى وقت گرديد وسرانجام در سال 728 هجرى در زندان شام درگذشت.

صفحه 53

در صورت نخست نمى توان گفت كه حضرت على (عليه السلام) علم قطعى به سلامت وبقاى خود داشت، زيرا براى كسانى كه از نظر ايمان واعتقاد در مرتبه اى نازل قرار دارند هرگز از گفتار پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) جزم ويقين به صحّت گفتار او حاصل نمى شود واگر هم در بستر وى بخوابند دچار نگرانى وتشويش فراوان خواهند بود.

ولى اگر حضرت على (عليه السلام) از نظر ايمان در درجه اى عالى قرار داشت وصحت گفتار پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در دل او چون نور خورشيد روشن بود، در اين صورت براى حضرت على (عليه السلام) فضيلت بالاترى اثبات كرده ايم.زيراهرگاه ايمان فردى به مرتبه اى برسد كه آنچه را از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مى شنود چنان صحيح وصادق بينگارد كه براى او با روز روشن فرق نكند واگر پيامبر به او بگويد كه اگر در بستر وى بخوابد آسيبى به او نخواهد رسيد با قلبى چنان آرام در بستر او بيارمد كه سر سوزنى احتمال خطر ندهد، با چنين فضيلتى قطعاً چيزى برابرى نمى كند.

اكنون صفحات تاريخ را ورق بزنيم.

تاكنون بحث ما بر اين فرض بود كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به حضرت على (عليه السلام) گفته است كه كشته نخواهد شد، ولى اگر به تاريخ رجوع كنيم خواهيم ديد كه مطلب چنان نيست كه پيروان حاجظ وابن تيميه گمان كرده اند وهمه مورخان حادثه را آنگونه كه اين دو نوشته اند ضبط نكرده اند.

مؤلف طبقات كبرا (1) واقعه هجرت را به طور مشروح نوشته است وهرگز از آن جمله اى كه جاحظ آن را دستاويز خود قرار داده(كه پيامبر به على گفت: در خوابگاه من بخواب وآسيبى به تو نخواهد رسيد) يادى نكرده است.

نه تنها او بلكه مقريزى، مورخ معروف قرن نهم (2)، نيز در كتاب مشهور امتاع


1 . محمد بن سعد معروف به كاتب واقدى كه در سال 168 هجرى ديده به جهان گشود ودر سال 230 ديده از جهان بربست. طبقات وى جامعترين ودر عين حال اصليترين كتابى است كه در سيره پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) نوشته شده است. به ج1، ص 227 ـ 228 مراجعه فرماييد.
2 . تقى الدين احمد بن على مقريزى(متوفا به سال 845 هجرى).

صفحه 54

الاسماع حادثه را همچون كاتب واقدى نقل كرده است وهرگز نگفته كه پيامبر به على فرمود:«آسيبى به تو نخواهد رسيد».

آرى،در اين ميان ابن هشام در سيره(ج1، ص483) وطبرى در تاريخ خود (ج2، ص99) از آن گفتار يادى كرده اند وكسانى همچون ابن اثير در تاريخ كامل(ج2،ص372) وديگران نيز كه آن را نقل كرده اند همگى از سيره ابن هشام ويا تاريخ طبرى گرفته اند.

بنابر اين مسلّم نيست كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) اين مطلب را گفته باشد واگر هم گفته باشد به هيچ وجه معلوم نيست كه هر دو مطلب را (نرسيدن آسيب وردّ امانتهاى مردم) در همان شب نخست گفته باشد; به گواه اينكه اين حادثه را علما ومورخان شيعه وبرخى از سيره نويسان اهل تسنن به صورت ديگرى نقل كرده اند. اينك توضيح مطلب:

دانشمند معروف شيعه، مرحوم شيخ طوسى، در امالىِ خود دنباله واقعه هجرت را كه منتهى به نجات پيامبر شد چنين مى نويسد:

شب هجرت سپرى شد وعلى (عليه السلام) از محل اختفاى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) آگاه بود وبراى فراهم ساختن مقدمات سفر پيامبر لازم بود شبانه با او ملاقات كند.(1)

پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) سه شب در غار ثور بسر برد. در يكى از شبها حضرت على (عليه السلام) وهند بن ابى هاله فرزند خديجه به غار رفتند وبه محضر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)رسيدند. پيامبر دستورهاى زير را به حضرت على داد:

1) دو شتر براى من وهمسفرم آماده كن.(در اين موقع ابوبكرگفت: من قبلاً دو شتر براى اين كار آماده كرده ام. پيامبر فرمود: در صورتى اين دو شتر را از تو مى پذيرم كه پول هر دو را بپردازم. سپس به على دستور داد كه پول شتران را بپردازد».


1 . اعيان الشيعة، ج1، ص 237.

صفحه 55

2) من امين قريش هستم وهم اكنون امانتهاى مردم در خانه من است.فردا بايد در محل معيّنى از مكه بايستى وبا صداى رسا اعلام كنى كه هركس امانتى نزد محمّد دارد بيايد وآن را باز گيرد.

3) بعد از ردّ امانتها بايد خود را آماده مهاجرت كنى.هروقت نامه من به تو رسيد، دخترم فاطمه ومادرت فاطمه وفاطمه دختر زبير بن عبد المطلب را همراه خود بياور.واگر كسانى از بنى هاشم خواستار مهاجرت شدند مقدّمات هجرت آنان را نيز فراهم كن.(سپس فرمود:)«از اين پس هر خطرى كه در كمين تو بود از تو برطرف شده است وديگر آسيبى به تو نخواهد رسيد».(1)

اين جمله مانند همان جمله اى است كه ابن هشام در سيره وطبرى در تاريخ خود آورده اند.بنابر اين اگر پيامبر به حضرت على تأمين داده است در شبهاى بعد بوده است ونه در شب هجرت، واگر به حضرت على فرمان داده است كه امانتهاى مردم را رد كند در شب دوم ويا سوم بوده است ونه در ليلة المبيت.

اگر بعضى از مورخان اهل تسنن واقعه را طورى نقل كرده اند كه مى رساند پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) در همان شب هجرت به حضرت على تأمين داده ودر همان شب نيز دستور ردّ امانتها را صادر كرده است قابل توجيه است، زيرا بعيد نيست كه نظر آنان به نقل اصل حادثه بوده است وذكر زمان ومكان صدور اين اوامر ووصايا براى آنان حائز اهميت نبوده است.

حلبى در سيره خود مى نويسد:

در يكى از شبها كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در غار ثور بسر مى برد على (عليه السلام) شرفياب محضرش گرديد. پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در آن شب به على (عليه السلام)دستور داد كه امانتهاى مردم را بازگرداند وقرضهاى پيامبر را ادا كند.(2)


1 . متن عبارت پيامبر اين است:« إِنَّهُمْ لَنْ يَصِلُوا إِلَيْكَ مِنَ الآنِ بِشَيْء تُكْرِهُهُ».
2 . سيره حلبى، ج2، ص 36 و37.

صفحه 56

واز مؤلّف كتاب «الدرا لمنثور» نقل مى كند كه على (عليه السلام) پس از شب هجرت با پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) ملاقات داشته است.(1)

دو گواه روشن بر فداكارى امام (عليه السلام)

دو مطلب تاريخى گواه مى دهد كه عمل حضرت على (عليه السلام) در آن شب جز فداكارى نبوده، آن حضرت به راستى آماده قتل وشهادت در راه خدا بوده است.

1) اشعارى كه امام (عليه السلام) پيرامون اين حادثه تاريخى سروده وسيوطى همه آنها را در تفسير خود(2) نقل كرده است، گواه روشن بر جانبازى اوست:

وَقَيْتُ بِنَفْسي خَيْرَ مَنْ وَطَأَ الْحَصى *** وَمَنْ طافَ بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ وَ بِالحِجْرِ

مُحَمَّدٌ لَمَّا خافَ أَنْ يَمْكُرُوا بِهِ *** فَوَقاهُ رَبِّي ذُو الجَلالِ مِنَ الْمَكْرِ

وَبِتُّ أُراعِيهِمْ مَتى يَنْشُرُونَنِي *** وَ قَدْ وَطَّنْتُ نَفْسِي عَلَى الْقَتْلِ وَ الأَسْرِ

من جان خود را براى بهترين فرد روى زمين ونيكوترين شخصى كه خانه خدا وحجر اسماعيل را طواف كرده است سپر قرار دادم.

آن شخص عاليقدر محمّد بود. ومن هنگامى دست به اين كار زدم كه كافران نقشه قتل او را كشيده بودند ولى خداى من او را از مكر دشمنان حفظ كرد.

من در بستر وى بيتوته كردم ودر انتظار حمله دشمن بودم وخود را براى مرگ واسارت آماده كرده بودم.


1 . سيره حلبى، ج2، ص 36 و37.
2 . الدر المنثور، ج3، ص180.

صفحه 57

2) دانشمندان سنّى وشيعه نقل كرده اند كه خداوند در آن شب به دو فرشته بزرگ خود، جبرئيل وميكائيل، خطاب كرد كه: اگر من براى يكى از شما مرگ وبراى ديگرى حيات مقرّر كنم كدام يك از شما حاضر است مرگ را بپذيرد وزندگى را به ديگرى واگذار كند؟ در اين لحظه هيچ كدام نتوانست مرگ را بپذيرد ودر راه ديگرى فداكارى كند.سپس خدا به آن دو فرشته خطاب كرد كه: به زمين فرود آييد وببينيد كه على چگونه مرگ را خريده، خود را فداى پيامبر كرده است; سپس جان على را از شرّ دشمن حفظ كنيد.(1)

اگر از نظر بعضى مرور زمان بر اين فضيلت بزرگ پرده كشيده است، ولى در آغاز اسلام عمل حضرت على (عليه السلام) در نظر دوست ودشمن بزرگترين فداكارى به شمار مى رفت.در شوراى شش نفرى كه به فرمان عمر براى تعيين خليفه تشكيل شد على (عليه السلام) با ذكر اين فضيلت بزرگ بر اعضاى شورا احتجاج كرد وگفت:

من شما اعضاى شورى را به خدا سوگند مى دهم كه آيا جز من كسى بود كه براى پيامبر در غار (حرا) غذا ببرد؟ آيا جز من كسى در جاى او خوابيد وخود را سپر بلاى او كرد؟ همگى گفتند: واللّه جز تو كسى نبوده است.(2)

مرحوم سيّد بن طاووس در باره فداكارى حضرت على (عليه السلام) تحليل جالبى دارد وآن را به فداكارى اسماعيل وتسليم او در برابر پدر قياس كرده، برترىِ ايثار حضرت على (عليه السلام) را اثبات كرده است.(3)

***


1 . بحار الأنوار، ج19، ص 39، به نقل از احياء العلوم غزالى.
2 . خصال صدوق، ج2، ص 123 ; احتجاج طبرسى، ص 74.
3 . ر.ك.اقبال، ص 593; بحار الأنوار، ج19، ص 98.

صفحه 58

صفحه 59

بخش سوّم

زندگى حضرت على (عليه السلام) پس از هجرت و پيش از رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)


صفحه 60

صفحه 61

فصل اوّل

خلاصه اى از اين دوران

هجرت حضرت على (عليه السلام) از مكه به مدينه پس از هجرت پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) سومين بخش از زندگىِ آن حضرت است. سراسر صفحات اين فصل از كتاب حيات على (عليه السلام) يك رشته سطور طلايى وحوادث بسيار برجسته وچشمگير تشكيل مى دهد.كارهاى مهم وحساس امام در اين فصل از زندگى، در دو مورد خلاصه مى شود:

1ـ جانبازى وفداكارى در ميدانهاى جهاد

پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)در طىّ دوران زندگىِ خود در مدينه با مشركان ويهودان وشورشيان بيست وهفت «غَزوه» داشت. در اصطلاح سيره نويسان مسلمان به آن دسته از مجاهدتها ونبردهايى غزوه مى گويند كه فرماندهى ورهبرى سپاه اسلام را پيامبر خود بر عهده مى داشت وشخصاً همراه سپاهيان حركت مى كرد وبا آنان نيز به مدينه باز مى گشت. علاوه بر غزوات، پنجاه وپنج «سَريّه» نيز به امر آن حضرت صورت گرفت.(1) مقصود از سريّه نبردهايى است كه در آنها بخشى از سپاه اسلام براى سركوبى شورشيان وتوطئه گران از مدينه حركت مى كرد وفرماندهى لشكر به


1 . واقدى د رمغازىِ خود (ج1،ص 2) تعداد سريّه هاى پيامبر را كمتر از آن مى داند.

صفحه 62

عهده يكى از افراد برجسته سپاه اسلام واگذار مى شد.

امير مؤمنان در بيست وشش غزوه از غزوات پيامبر شركت كرد وفقط در غزوه «تبوك» به فرمان رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)در مدينه اقامت گزيد واز شركت در جنگ باز ماند، زيرا بيم آن مى رفت كه منافقان مدينه در غياب پيامبر شورش كنند وزمام امور را در مركز اسلام (مدينه) به دست گيرند.

تعداد سريّه هايى كه رهبرى آنها بر عهده امام بود به درستى مشخص نيست، ولى تفصيل برخى از اين سريه ها را در اين بخش خواهيم نگاشت.

2ـ ضبط وكتابت وحى(قرآن)

كتابت وحى وتنظيم بسيارى از اسناد تاريخى وسياسى ونوشتن نامه هاى تبليغى ودعوتى و... يكى ديگر از كارهاى حساس وپر ارج امام (عليه السلام) بود.

امير مؤمنان تمام آيات قرآن را، چه آنها كه در مكه نازل مى شد وچه آنها كه در مدينه، در دوران حيات پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)به دقت ضبط مى كرد واز اين جهت يكى از كاتبان وحى وحافظان قرآن به شمار مى رفت. همچنين در تنظيم اسناد سياسى وتاريخى ونامه هاى تبليغى، كه هم اكنون متن بسيارى از آنها در كتابهاى سيره وتاريخ مضبوط است، آن حضرت نخستين دبير اسلام به شمار مى رود، حتى صلحنامه تاريخى «حديبيّه» به املاى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) وخطّ على (عليه السلام)تنظيم شد.

خدمات علمى وقلمىِ امام منحصر به اينها نبود، بلكه در حفظ آثار وسنن رسول اكرم كوششهاى بسيار داشت ودر فرصتهاى مختلف، سخنان پيامبر را در باره احكام وفرايض وآداب وسنن وحوادث واخبار غيبى و... ضبط مى كرد. از اين رو امام (عليه السلام) موفق شد آنچه را كه از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) شنيده بود به صورت شش كتاب از خود به يادگار بگذارد وپس از شهادت امام همه اين كتابها درنزد فرزندان آن حضرت به عنوان ارزنده ترين گنجينه حفاظت مى شد وديگر پيشوايان پس از امير المؤمنين، در مقام احتجاج بر ديگران، به اين كتابها استناد مى جستند. زُراره كه يكى از


صفحه 63

شاگردان برجسته امام صادق (عليه السلام) بوده است برخى از اين كتابها را نزد آن حضرت ديده، خصوصيات آنها را نقل كرده است.(1)

چگونگى هجرت امام(عليه السلام)

پس از هجرت پيامبر، امام در انتظار نامه رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) بود وچيزى نگذشت كه ابو واقد ليثى نامه اى از آن حضرت به مكه آورد وتسليم حضرت على (عليه السلام)كرد. پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) آنچه را كه در شب سوم هجرت، در غار ثور، شفاهاً به حضرت على گفته بود در آن نامه تأييدكرده، فرمان داده بود كه با بانوان خاندان رسالت حركت كند وبه افرادناتوان كه مايل به مهاجرت هستند نيز كمك كند.

امام كه وصاياى پيامبر را در باره امانتهاى مردم مو به مو عمل كرده بود كارى جز فراهم ساختن اسباب حركت خود وبستگانش به مدينه نداشت، لذا به آن گروه از مؤمنان كه آماده مهاجرت بودند پيغام داد كه مخفيانه از مكه خارج شوند ودر چند كيلومترى شهر، در محلى به نام «ذو طوى» توقف كنند تا قافله امام به آنان برسد. امّا حضرت على (عليه السلام) با اينكه چنين پيغامى به آنان داده بود، خود در روز روشن بار سفر بست وزنان را با كمك ايمن فرزند امّ ايمن سوار بر كجاوه كرد وبه ابو واقد گفت:«شتران را آهسته بران زيرا زنان، توانايى تند رفتن ندارند».

ابن شهر آشوب مى نويسد:

عباس از تصميم على (عليه السلام) آگاه شد ودانست كه مى خواهد در روز روشن ودر برابر ديدگان دشمنان مكّه را ترك گويد وزنان را همراه خود ببرد، از اين رو فوراً خود را به على (عليه السلام) رساند وگفت: محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) مخفيانه مكّه را ترگ گفت وقريش براى يافتن او تمام نقاط مكّه واطراف آن را زير پا نهادند;


1 . تهذيب الأحكام، شيخ طوسى، ج2، ص 209، طبع نجف. فهرست نجاشى، ص 255، طبع هند.نگارنده پيرامون اين شش كتاب در مقدمه «بررسى مسند احمد» به طور گسترده سخن گفته است.

صفحه 64

تو چگونه مكّه را با اين عايله در برابر چشم دشمنان ترك مى گويى؟ نمى دانى كه تو را از حركت باز مى دارند؟

على (عليه السلام) در پاسخ عموى خود گفت:شبى كه با پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در غار ملاقات كردم ودستور داد كه با زنان هاشمى از مكّه مهاجرت كنم به من نويد داد كه از اين پس آسيبى به من نخواهد رسيد. من به پروردگارم اعتمادو به قول احمد (صلى الله عليه وآله وسلم) ايمان دارم وراه او با من يكى است ;پس در روز روشن ودر برابر ديدگان قريش مكّه را ترك مى گويم!

سپس اشعارى سرود كه مضمون آنها همان است كه بيان شد.(1)

او نه تنها به عموى خود چنين پاسخ داد، بلكه هنگامى كه ليثى هدايت شتران را بر عهده گرفت وبراى اينكه كاروان را زودتر از تير رس قريش بيرون ببرد بر سرعت شتران افزود، امام (عليه السلام) او را از شتاب كردن بازداشت وگفت:پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به من فرموده است كه در اين راه آسيبى به من نخواهد رسيد. سپس هدايت شتران را خود بر عهده گرفت وچنين رجز خواند:

زمام امور تنها در دست خداست، پس هر بدگمانى را از خود دور كن كه پروردگار جهانيان براى هر حاجت مهمى كافى است.(2)

قريش حضرت على(عليه السلام) راتعقيب مى كند

كاروان امام (عليه السلام) نزديك بود به سرزمين «ضجنان» برسد كه هفت سوار


1 . متن اشعار امام (عليه السلام) چنين است:
إِنَّ ابْنَ آمِنَةَ النَبِيَّ مُحَمّداً *** أَرْخِ الزِّمامَ وَ لا تَخَفْ عَنْ عائِق
إِنِّي بِرَبّي واثِقٌ وَ بِأَحْمَد *** رَجُلٌ صَدُوقٌ قالَ عَنْ جِبْرِيلِ
فاللّهُ يُرديهِمْ عَنِ التَنْكِيل *** وَ سَبِيلُهُ مُتَلاحِقٌ بِسَبِيلي
2 . امالىِ شيخ طوسى، ص 299 ; بحار، ج19، ص 65. ومتن رجز اين است:
لَيْسَ إلاّ اللّهَ فَارْفَعْ ظنَّكا *** يُكْفِيكَ رَبُّ النّاسِ ما أَهَمَّكا

صفحه 65

نقابدار از دور نمايان شدند وبه سرعت اسبهاى خود را به سوى كاروان راندند. على (عليه السلام) براى جلوگيرى از هر نوع پيشامد بدى براى زنان به واقد وايمن دستور داد كه فوراً شتران را بخوابانند وپاهاى آنها را ببندند. سپس كمك كرد كه زنان را پياده كنند واين كار انجام مى گرفت كه سواران نقابدار با شمشيرهاى برهنه سر رسيدند ودر حالى كه خشم گلوى آنان را مى فشرد شروع به بدگويى كردند كه:تو تصور مى كنى با اين زنان مى توانى از دست ما فرار كنى؟! حتماً بايد از اين راه باز گردى.

على (عليه السلام) گفت: اگر باز نگردم چه مى شود؟

گفتند: به زور تو را باز مى گردانيم ويا با سر تو باز مى گرديم.

اين را گفتند ورو به شتران آوردند كه آنها را برمانند. در اين هنگام حضرت على (عليه السلام) با شمشير خود مانع از پيشروى آنان شد.يكى از آنان شمشير خود را متوجه حضرت على كرد. پسر ابوطالب شمشير او را از خود باز گردانيد وسپس درحالى كه كانونى از غضب بود به سوى آنان حمله برد وشمشير خود را متوجه يكى از آنان به نام جناح كرد. شمشير نزديك بود بر شانه او فرود آيد كه ناگهان اسب او به عقب رفت وشمشير امام (عليه السلام) بر پشت اسب او فرود آمد. در اين هنگام حضرت على (عليه السلام) خطاب به آنان فرياد زد:

من عازم مدينه هستم وهدفى جز اين ندارم كه به حضور رسول خدا برسم; هركس مى خواهد كه او را قطعه قطعه كنم وخون او را بريزم در پى من بيايد ويا به من نزديك شود.

اين را گفت وسپس به ايمن وابو واقد امر كرد كه برخيزند وپاى شتران را باز كنند وراه خود پيش گيرند.

دشمنان احساس كردند كه حضرت على (عليه السلام) آماده است تا پاى جان با آنان بجنگد وبه چشم خود ديدند كه نزديك بود يكى از ايشان جان خود را از دست بدهد، لذا از تصميم خود بازگشتند و راه مكه را در پيش گرفتند. امام (عليه السلام) نيز حركت به سوى مدينه را ادامه داد. در نزديكى كوه ضجنان يك شبانه روز به


صفحه 66

استراحت پرداخت تا افراد ديگرى كه تصميم به مهاجرت داشتند به آنان بپيوندند. از جمله افرادى كه به حضرت على (عليه السلام) وهمراهان او پيوست امّ ايمن بود ـ زن پاكدامنى كه تا پايان عمر هرگز از خاندان رسول خدا جدا نشد.

تاريخ مى نويسد كه حضرت على (عليه السلام) تمام اين مسافت را پياده طى كرد ودر تمام منازل ياد خدا از لبان مباركش نرفت ودر همه راه نماز را با همسفران خود بجا مى آورد.

برخى از مفسّران بر آنند كه آيه زير در باره اين افراد نازل شده است:(1)

(الّذينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِياماً وَقُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ وَ يَتَّفَكَّرُونَ في خَلْقِ السَّمواتِوَالأَرضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً). (آل عمران:191)

كسانى كه خدا را، (در تمام حالات) ايستاده ونشسته ويا خوابيده بر پهلوى خود، ياد مى كنند ودر آفرينش آسمانها وزمين فكر مى كنند ومى گويند خدايا تو اين نظام بزرگ خلقت را بى جهت وبدون هدف خلق نكرده اى.

پس از ورود حضرت على (عليه السلام) وهمراهان او به مدينه، رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) به ديدارشان شتافت.هنگامى كه نگاه پيامبر به حضرت على افتاد مشاهده كرد كه پاهايش ورم كرده است وقطرات خون از آن مى چكد.پس، حضرت على (عليه السلام) را در آغوش گرفت واشك در ديدگان پر مهر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) حلقه زد.(2)

***


1 . امالى شيخ طوسى، ص 301تا 303.
2 . اعلام الورى، ص 192; تاريخ كامل، ج2، ص 75.

صفحه 67

فصل دوّم

دو فضيلت بزرگ

اگر در هر مسئله اى از مسائل اجتماعى ترديد كنيم ويا براى اثبات آن به آزمايش وبرهان وگواه نيازمند باشيم، در باره لزوم اتحاد وهمبستگى اجتماعى ومنافع سرشار آن ترديد به خود راه نمى دهيم وهرگز كسى را پيدا نمى كنيم كه بگويد پراكندگى ودو دستگى خوب ومفيد است واتّحاد واتّفاق بد وزيانمند.زيرا كمترين سودى كه از اتّفاق عايد جامعه مى شود پيوستن نيروهاى كوچك وپراكنده به يكديگر است كه در سايه آن نيروى عظيمى پديد مى آيد كه مى تواند مبدأ تحولاتى بزرگ در شئون مختلف جامعه شود.

آبهايى كه در پشت سدهاى بزرگ به صورت درياچه جلوه مى كند از پيوستن رودهاى كوچكى به وجود آمده است كه به تنهايى نه قدرت توليد برق دارند ونه چندان به درد كشاورزى مى خورند. امّا از اجتماع اين رودهاى كوچك در يك محل درياچه اى حاصل مى شود كه قدرت توليد هزاران كيلو وات برق را دارد وبا آب آن هزاران هكتار زمين را مى توان زير كشت برد.

غرض زانجمن واجتماع جمع قُواست *** چرا كه قطره چو شد متّصل به هم درياست

زقطره هيچ نيايد ولى چو دريا گشت *** هر آنچه نفع تصور كنى در آن آنجا است


صفحه 68

زقطره، ماهى پيدا نمى شود هرگز *** محيط گشت، از آن نهنگ خواهد خاست

زگندمى نتوان پخت نان وقوت نمود *** چو گشت خرمن وخروار وقت برگ ونواست

زفرد فرد محال است كارهاى بزرگ *** ولى ز جمع توان خواست هرچه خواهى خواست

بلى چو مورچگان را وفاق دست دهد *** به قول شيخ، هژبرِ ژيان اسير وفناست

نه تنها بايد از نيروهاى مادى در پيشبرد اهداف كمك خواست بلكه بايد از قدرت فكرى ومعنوى افراد در رفع مشكلات اجتماعى وبرنامه ريزيهاى صحيح استمداد جست واز طريق مشاوره وتبادل نظر راه وچاه را روشن ساخت وبر كوههايى از مشكلات فايق آمد. از اين جهت، در برنامه هاى اصيل وارزنده آيين اسلام، اهميت موضوع مذاكره ومشاوره در امور اجتماعى به خوبى به چشم مى خورد وقرآن كريم كسانى را حقجو وواقع بين معرفى مى كند كه اساس كارهاى آنان را مشاوره وتبادل نظر تشكيل دهد:

(وَ الّذينَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمْ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ أَمْرُهُمْ شُورى بَيْنَهُمْ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ).(شورى:38)

كسانى كه به نداى پروردگار خود پاسخ گفتند ونماز را برپا مى دارند وامور خود را با مشورت در ميان خويش انجام مى دهند واز آنچه كه روزىِ آنان كرده ايم انفاق مى كنند.

اتّحاد وپيوند برادرى

اخوت اسلامى از اصول اجتماعىِ آيين اسلام است. پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) به


صفحه 69

صورتهاى مختلف در جهت استوار ساختن اين پيوند كوشيده است.

پس از ورود مهاجران به مدينه، براى نخستين بار، پيوند برادرى ميان دو تيره از انصار، يعنى اوس وخزرج، به دست پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)گره خورد. اين دو قبيله، كه بوميان مدينه بودند وساليان درازى با يكديگر نبرد داشتند، در پرتو كوششهاى رسول اكرم با يكديگر برادر شدند وتصميم گرفتند كه گذشته ها را فراموش كنند. هدف از عقد اين پيوند آن بود كه اوس وخزرج، كه دو ستون عمده ارتش اسلام را در برابر مشركان تشكيل مى دادند، كشت وكشتار وظلم وتعدى به يكديگر را به فراموشى بسپارند وصلح وصفا را جايگزين عداوتهاى ديرينه كنند.

براى بار دوّم، پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) دستور داد كه ياران او، اعمّ از مهاجر وانصار، با يكديگر برادر شوند وهر كدام براى خود برادرى بگيرد. چه بسا دو مهاجر با يكديگر ويا يكى از مهاجران با يكى از انصار عقد اخوت بستند ودست يكديگر را به عنوان برادرى فشردند واز اين طريق يك نوع قدرت سياسىِ معنوى بر سرآنان سايه افكند.

مورخان ومحدثان اسلامى مى نويسند:

روزى پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) برخاست وخطاب به ياران خود فرمود:«تَآخُوا فِي اللّهِ أَخَوَيْنِ أَخَوَيْنِ». يعنى در راه خدا دو تا دو تا با هم برادر شويد.

تاريخ در اين مورد از افرادى نام مى برد كه به فرمان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در آن روز با يكديگر پيوند اخوت برقرار كردند. مثلاً ابوبكر باعمر، عثمان با عبد الرحمان بن عوف، طلحه با زبير، أُبَّى بن كعب با ابن مسعود، عمّار با ابو حُذَيفه، سلمان با ابو الدرداء و... پيوند برادرى بستند واخوت اين افراد به تصويب پيامبر رسيد.

اين پيوند برادرى كه در ميان افراد معدودى صورت گرفت، غير آن اخوت همگانى وبرادرى اسلامى است كه قرآن مجيد آن را در مقياس جهان اسلام اعلام كرده است وهمه مؤمنان را برادر يكديگر خوانده است.


صفحه 70

حضرت على(عليه السلام) برادر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) است

رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) براى هر يك از افرادى كه در مسجد النبى حاضر بودند برادرى معيّن كرد. على (عليه السلام) در آن ميان تنها ماند وبراى او برادرى تعيين نشد. در اين هنگام على (عليه السلام) با ديدگان اشك آلود به حضور پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)رسيد وگفت:

براى هر يك از ياران خويش برادرى تعيين كردى ولى ميان من وكسى پيوند اخوت برقرار نفرمودى!

در اين لحظه پيامبر اكرم كلام تاريخى خود كه را كه مبيّن مقام وموقعيت على (عليه السلام) از حيث قرب ومنزلت او نسبت به پيامبر است خطاب به او فرمود:

«أَنْتَ أَخِي فِي الدُّنّيا وَالآخِرَةِ وَ الّذي بَعَثَني بِالْحَقِّ ما أَخَّرْتُكَ إِلاّ لِنَفْسي. أَنْتَ أَخِي فِي الدُّنْيا وَ الآخِرَةِ».(1)

تو برادر من در اين جهان وسراى ديگر هستى. به خدايى كه مرا به حق برانگيخته است من كار برادرىِ تو را به عقب انداختم كه تو را برادر خود انتخاب كنم، اخوتى كه دامنه آن هر دو جهان را فرا گيرد.

اين كلام موقعيت حضرت على (عليه السلام) را نسبت به پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)، از نظر معنويّت وپاكى واز نظر اخلاص در اهداف دينى، به خوبى روشن مى سازد واز ميان دانشمندان اهل تسنن مؤلّف «الرياض النضرة» به اين حقيقت اعتراف كرده است.(2)

از اينجا مبناى تفسير آيه مباهله(3) به دست مى آيد. علماى تفسير به اتّفاق كلمه مى گويند مقصود از عبارت (وَأَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ) على بن ابى طالب (عليه السلام) است كه قرآن مجيد او را «نفس پيامبر» وخود او شمرده است.زيرا تجاذب فكرى وروحى نه تنها دو همفكر را به سوى هم مى كشد بلكه گاهى دو فرد را شخص


1 . مستدرك حاكم، ج3، ص 14; استيعاب، ج 3، ص 35.
2 . ج 2، ص 16، نگارش محب الدين طبري.
3 . سوره آل عمران، آيه 61.

صفحه 71

واحد نشان مى دهد.

اينكه هر موجودى همجنس خود را جذب ومخالف خود را دفع مى كند اختصاص به عالم اجسام واجرام زمين وآسمان ندارد بلكه شخصيتهاى بزرگ جهان مظاهر جذب ودفعند; گروهى را جذب وگروه ديگرى را دفع مى كنند. اين نوع كشش وگريز بر اساس سنخيت يا تضاد روحى پى ريزى شده است وسنخيت وتضاد است كه گروهى را دور هم گرد مى آورَد وگروه ديگرى را عقب مى راند.

از اين مسئله در فلسفه اسلامى چنين تعبير شده است:«السِّنْخيّةُ عِلَّةُ الاِنْضِمام» يعنى سنخيت ومشابهت، مايه اجتماع وانضمام اشياء است.

فضيلت ديگرى براى امام (عليه السلام)

پس از بناى مسجد النبى، ياران پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در اطراف مسجد براى خود خانه هايى ساخته بودند كه يكى از درهاى آنها رو به مسجد باز مى شد. پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) به فرمان خدا دستور داد كه تمام درهايى را كه به مسجد باز مى شد ببندند، جز درِ خانه على بن ابى طالب را. اين مطلب بر بسيارى از ياران رسول خدا گران آمد، از اين رو پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بر منبر رفت وچنين فرمود:

خداوند بزرگ به من دستور داده است كه تمام درهايى را كه به مسجد باز مى شود ببندم، جز درِ خانه على را; ومن هرگز از پيش خود به بسته شدن درى ويا باز ماندن آن دستور نمى دهم; من در اين مسايل پيرو فرمان خدا هستم.(1)

آن روز تمام ياران رسول خدا اين موضوع را فضيلت بزرگى براى حضرت على (عليه السلام) تلقى كردند تا آنجا كه خليفه دوّم بعدها مى گفت:اى كاش سه فضيلتى كه نصيب على شد نصيب من شده بود، وآن سه فضيلت عبارتند از:


1 . مسند احمد، ج3، ص 369; مستدرك حاكم، ج3، ص 125; الرياض النضرة، ج3، ص 192و....

صفحه 72

1) پيامبر دختر خود را در عقد على در آورد.

2) تمام درهايى را كه به مسجد باز مى شد بست، جز درِ خانه على را.

3) در جنگ خيبر پيامبر پرچم را به دست على داد.(1)

تفاوتى كه ميان حضرت على (عليه السلام) وديگران وجود داشت اين بود كه ارتباط او با مسجد هيچ وقت قطع نشده بود، او خانه زاد خدا بود ودر كعبه ديده به جهان گشوده بود، بنابر اين مسجد از روز نخست خانه او بود واين موقعيت، ديگر هرگز براى هيچ كس دست نداد. گذشته از اين، حضرت على (عليه السلام) به طور قطع ودر هرحال رعايت شئون مسجد را مى كرد ولى ديگران كمتر مى توانستند شئون مسجد را آن طور كه بايد رعايت كنند.

***


1 . مسند احمد، ج2، ص 26.

صفحه 73

فصل سوّم

قهرمان بى نظير جنگ بدر

نعره هاى جگر خراش مردى به نام ضمضم كه گوشهاى شتر خود را بريده، بينى آن را شكافته، جهازش را برگردانده، وارونه نهاده بود، توجه قريش را به خود جلب كرد. او در حالى كه پيراهن خود را از جلو وعقب چاك زده، بر پشت شترى كه خون از گوش ودماغ آن مى چكيد ايستاده بود وفرياد مى زد:مردم! شترانى كه حامل نافه مُشكند از طرف محمّد وياران او در خطرند. آنان مى خواهند همه آنها را در سرزمين «بدر» مصادره كنند. به فرياد برسيد! يارى كنيد!

ناله ها واستغاثه هاى پياپى او سبب شد كه تمام دلاوران وجوانان قريش خانه ومحل كار وكسب خود را ترك گويند ودور او را بگيرند.وضع رقّت بار شتر وزارى والتماس ضمضم عقل رااز سر مردم ربود وزمام كار را به دست احساسات سپرد. اكثر مردم تصميم گرفتند كه شهر مكّه را براى نجات كاروان قريش به سوى بدر ترك كنند.

پيامبر عاليقدر برتر وبالاتر از آن بود كه به مال ومنال كسى چشم بدوزد واموال گروهى را بى جهت مصادره كند. امّا چه شده بود كه وى چنين تصميمى گرفته بود؟

انگيزه رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) براى اين كار دو چيز بود:

1) قريش بدانند كه راههاى بازرگانىِ آنها در اختيار نيروهاى اسلام قرار گرفته است واگر آنان از نشر وتبليغ اسلام مانع شوند وآزادى بيان را از مسلمانان سلب كنند شريانهاى حياتى آنان به وسيله نيروهاى اسلام بريده خواهد شد. زيرا گوينده هر قدر


صفحه 74

قوى باشد وهر چه اخلاص واستقامت ورزد، تا از آزادى بيان وتبليغ برخوردار نشود به طور شايسته نخواهد توانست انجام وظيفه كند.

در محيط مكه، قريش بزرگترين مانع براى تبليغ اسلام وتوجه مردم به آيين يكتاپرستى بودند. آنان به تمام قبايل اجازه مى دادند كه در ايّام حج وارد مكّه شوند، ولى رهبر عاليقدر اسلام ومسلمانان از ورود به مكّه وحوالى آن كاملاً ممنوع بودند وحتى اگر بر او دست مى يافتند او را مى كشتند. در صورتى كه در ايام حج مردم از تمام نقاط حجاز در اطراف خانه خدا گرد مى آمدند واين ايام بهترين فرصت براى تبليغ توحيد وآيين پاك الهى بود.

2)گروهى از مسلمانان كه به عللى نتوانسته بودند مكه را به عزم مدينه ترك كنند پيوسته مورد آزار قريش بودند واموال آنان وكسانى كه مهاجرت كرده بودند امّا موفق به انتقال دارايى خود نشده بودند همواره از طرف قريش تهديد مى شد. پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) با اقدام به مصادره كالاى كاروان قريش مى خواست گوشمالى سختى به آن گروه بدهد كه هر نوع آزادى را از مسلمانان سلب كرده بودند وپيوسته به آنان آزار واذيّت روا مى داشتند ودر مصادره اموالشان پروايى نداشتند.

ازاين جهت، پيامبر در ماه رمضان سال دوّم هجرى با 313 نفر براى مصادره اموال وكالاهاى كاروان قريش از مدينه خارج شد ودر كنار چاههاى بدر توقّف كرد. كاروان بازرگانى قريش از شام به سوى مكه باز مى گشت ودر مسير خود از دهكده بدر عبور مى كرد.

ابوسفيان سرپرست كاروان كه از تصميم پيامبر آگاه شده بود موضوع را به سران قريش در مكه به وسيله ضمضم گزارش داد واو را براى ابلاغ پيام خويش به سران قريش اجير كرد تا به كمك كاروان بشتابند. صحنه اى كه ضمضم پديد آورد سبب شد كه دلاوران وجنگجويان قريش براى نجات كاروان برخيزند واز طريق نبرد به كار پايان دهند.

قريش با نهصد نفر نظامىِ كار آزموده وجنگ ديده ومجهز با مدرنترين اسلحه


صفحه 75

روز به سوى بدر حركت كردند، امّا پيش از رسيدن به مقصد به وسيله فرستاده ديگر ابوسفيان آگاه شدند كه كاروان مسير خود را عوض كرده، از يك راه انحرافى از تيررس مسلمانان خارج شده، خود را نجات داده است. با اين وصف، آنان براى سركوبىِ اسلام جوان به راه خود ادامه دادند وبامداد روز هفدهم رمضان سال دوّم هجرى از پشت تپه اى به دشت بدر سرازير شدند.

مسلمانان در گذرگاه شمالىِ بدر در سرازيرىِ درّه (العُدْوَةُ الدُّنْيا)(1) موضع گرفته، در انتظار عبور كاروان بودند كه ناگهان گزارش رسيد كه دلاوران قريش براى حفظ كالاهاى بازرگانى از مكه خارج شده اند ودر نقطه مرتفع درّه (العُدْوَةُ القُصْوى) (2) فرود آمده اند.

پيمان پيامبر با انصار، پيمان دفاعى بود نه جنگى. آنان با پيامبر در عَقَبه تعهد كرده بودند كه اگر دشمن بر مدينه يورش آورد از وجود پيامبر دفاع كنند نه اينكه با دشمن او در بيرون مدينه بجنگند.لذا رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) در يك شوراى نظامى كه مركب از جوانان انصار وگروهى از مهاجران بود به نظر خواهى عمومى مبادرت كرد. نظراتى كه در اين شورا مطرح شد از يك سو شجاعت وسلحشورى عدّه اى واز سوى ديگر جبن وزبونى عدّه ديگرى را منعكس ساخت.

نخست ابوبكر برخاست وگفت:

بزرگان ودلاوران قريش در تجهيز اين ارتش شركت جسته اند وهيچ گاه قريش به آيينى ايمان نياورده اند ولحظه اى خوار وذيل نشده اند. ما هرگز با آمادگىِ كامل بيرون نيامده ايم.(3) يعنى مصلحت اين است كه از اين راه به سوى مدينه باز گرديم.

عمر نيز برخاست وسخنان دوست خود را بازگو نمود.

در اين هنگام مقداد برخاست وگفت:

به خدا سوگند ما همچون بنى اسرائيل نيستيم كه به موسى بگوييم:«اى موسى تو وپروردگارت برويد جهاد كنيد وما در اينجا نشسته ايم». ما عكس آن را


1 . سوره انفال، آيه 42.
2 . سوره انفال، آيه 42.
3 . مغازى واقدى، ج1، ص 48.

صفحه 76

مى گوييم. تو در ظلّ عنايات پروردگار خود جهاد كن، ما نيز در ركاب تو نبرد مى كنيم.

طبرى مى نويسد:هنگامى كه مقداد برخاست سخن بگويد چهره پيامبر از خشم (نسبت به سخنان دو نفر گذشته) برافروخته بود، ولى وقتى سخنان مقداد با نويد كمك به پايان رسيد چهره آن حضرت باز شد.(1)

سعد معاذ نيز برخاست وگفت:

هرگاه شما گام در اين دريا ]اشاره به بحر احمر[ نهيد ما نيز پشت سرتان گام در آن مى گذاريم. به هر نقطه اى كه مصلحت مى دانيد ما را سوق دهيد.

در اين موقع آثار سرور وخرسندى در چهره پيامبر آشكار شد وبه عنوان نويد به آنان گفت:من كشتارگاه قريش را مى نگرم.سپس سپاه اسلام به فرماندهى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به راه افتاد ودر نزديكى آبهاى بدر موضع گرفت.

كتمان حقيقت

گروهى از تاريخ نويسان، مانند طبرى ومقريزى، كوشيده اند كه چهره حقيقت را با پرده تعصب بپوشانند وحاضر نشده اند متن گفتگوى شيخين را با پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به نحوى كه واقدى در مغازى خود آورده است نقل كنند،بلكه مى گويند: ابوبكر برخاست ونيكو سخن گفت وهمچنين عمر برخاست ونيكو حرف زد!

ولى بايد از اين دو نويسنده نامى تاريخ پرسيد كه هرگاه آنان در آن شورا نيكو سخن گفته اند چرا از نقل متن سخنان آنان سر باز مى زنند، در صورتى كه مذاكره مقداد وسعد را با تمام جزئيات نقل مى كنند؟ اگر آنان نيكو سخن گفتند چرا چهره پيامبر از سخنان آنان در هم شد، چنانكه طبرى خود به آن تصريح مى كند؟

اكنون وقت آن رسيده است كه موقعيت حضرت على (عليه السلام) را در اين نبرد بررسى كنيم.


1 . تاريخ طبرى، ج2، ص 140، به نقل از عبد اللّهبن مسعود.

صفحه 77

صفوف حق وباطل در برابر هم

صف آرايى مسلمانان ودلاوران قريش آغاز شد وچند حادثه كوچك آتش جنگ را شعله ور كرد.در آغاز، نبردهاى تن به تن در گرفت. سه نفر به نامهاى عُتبه پدرِ هند(همسر ابوسفيان) وبرادر بزرگ او شيبه ووليد فرزند عتبه غرش كنان به وسط ميدان آمده وهماورد طلبيدند. نخست سه نفر از دلاوران انصار براى نبرد با آنان وارد ميدان شدند وخود را معرفى كردند، امّا دلاوران مكّه از جنگ با آنان خوددارى كردند وفرياد زدند:«يا مُحَمَّدُ أَخْرِجْ إِلَيْنا أَكْفاءَنا مِنْ قَوْمِنا» يعنى افرادى كه از اقوام ما وهمشأن ما باشند براى جنگ با ما بفرست. رسول خدا به عبيدة بن حارث بن عبد المطّلب وحمزه و على (عليه السلام) دستور داد برخيزند وپاسخ دشمن را بدهند. سه افسر عاليقدر اسلام با صورتهاى پوشيده روانه رزمگاه شدند. هر سه دلاور خود را معرفى كردند وعتبه هر سه را براى مبارزه پذيرفت وگفت: همگى همشأن ما هستيد.

در اينجا برخى ازمورّخان، مانند واقدى، مى نويسند:

هنگامى كه سه جوان از دلاوران انصار آماده رفتن به ميدان شدند خود پيامبر آنان را از مبارزه باز داشت ونخواست كه در نخستين نبرد اسلام انصار شركت كنند وضمناً به همه افراد رسانيد كه آيين توحيد در نظر وى به قدرى ارجمند است كه حاضر شده است عزيزترين ونزديكترين افراد خود را در اين جنگ شركت دهد. از اين حيث رو كرد به بنى هاشم وگفت: برخيزيد وبا باطل نبرد كنيد; آنان مى خواهند نور خدا را خاموش سازند.(1)

برخى مى گويند در اين نبرد هر يك از رزمندگان در پىِ هماورد همسال خود رفت. جوانترين آنان على (عليه السلام) با وليد دايىِ معاويه، متوسطِ آنان، حمزه، با عتبه جدّ مادرىِ معاويه، وعبيده كه پيرترينِ آنان بود با شيبه شروع به نبرد كردند. ولى ابن هشام مى گويد كه شبيه هماورد حمزه وعتبه طرف نبرد عبيده بوده است.(2) اكنون


1 . مغازى واقدى، ج1، ص 62.
2 . سيره ابن هشام، ج1، ص 625.

صفحه 78

ببينيم كدام يك از اين دو نظر صحيح است.با در نظر گرفتن دو مطلب حقيقت روشن مى شود:

1) مورخان مى نويسند كه على وحمزه هماوردان خود را در همان لحظه هاى نخست به خاك افكندند، ولى ضربات ميان عبيده وهماورد او ردّ وبدل مى شد وهريك ديگرى را مجروح مى كرد وهيچ كدام بر ديگرى غالب نمى شد. على وحمزه پس از كشتن رقيبان خود به كمك عبيده شتافتند وطرف نبرد او را كشتند.

2) امير مؤمنان در نامه اى كه به معاويه مى نويسد چنين ياد آورى مى كند:«وَعِنْدِيَ السَّيْفُ الّذي أَعْضَضْتُهُ بِجَدِّكَ وَخالِكَ وَ أَخِيكَ فِي مَقام واحِد»(1) يعنى شمشيرى كه من آن را در يك روز بر جدّ تو (عتبه پدر هند مادر معاويه) ودايى تو(وليد فرزند عتبه) وبرادرت (حنظله) فرود آوردم در نزد من است.يعنى هم اكنون نيز با آن قدرت مجهز هستم.

ودر جاى ديگر مى فرمايد:«قَدْ عَرَفْتَ مَواقِعَ نِضالِها في أَخِيكَ وَ خالِكَ وَ جَدِّكَ وَما هِيَ مِنَ الظّالِمِينَ بِبَعيد».(2) يعنى تو اى معاويه مرا با شمشير مى ترسانى؟ حال آنكه از جايگاههاى فرود آمدن شمشير من بر برادر ودايى وجدّ خود آگاه هستى ومى دانى كه همه را در يك روز از پاى در آوردم.

از اين دو نامه به خوبى استفاده مى شود كه حضرت امير (عليه السلام) در كشتن جدّ معاويه دست داشته است واز طرف ديگر مى دانيم كه حمزه وحضرت على هر كدام طرف مقابل خود را بدون درنگ به هلاكت رسانده اند. هرگاه حمزه طرف جنگ عتبه (جدّ معاويه) باشد ديگر حضرت امير نمى تواند بفرمايد:«اى معاويه جدّ تو زير ضربات شمشير من از پاى در آمد» به ناچار بايد گفت كه شبيه طرف نبرد حمزه بود وعتبه هماورد عبيده بوده است كه حمزه وحضرت على پس از كشتن مبارزان خود به سوى او رفتند واو را از پاى در آوردند.


1 . نهج البلاغه، نامه 64.
2 . نهج البلاغه، نامه 28.

صفحه 79

فصل چهارم

حضرت على (عليه السلام) داماد رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)

حضرت على (عليه السلام)، بنابر امر الهى وسنّت حسنه اسلامى، بر آن مى شود كه در بحران جوانى به كشتى زندگانى خود سكونت و آرامش بخشد. امّا شخصيتى چون حضرت على (عليه السلام) هرگز در همسرگُزينى به يك آرامش نسبى وموقت اكتفا نمى كند وآفاق ديگر زندگانى را از نظر دور نمى دارد. از اين رو خواستار همسرى مى شود كه از نظر ايمان وتقوى ودانش وبينش ونجابت واصالت، «كفو» وهمشأن او باشد. چنين همسرى جز دختر رسول خدا حضرت فاطمه زهرا (عليها السلام) كه به همه خصوصيات او از هنگام تولّد تا آن زمان كاملاً آشنايى داشت، كسى ديگر نبود.

خواستگاران حضرت زهرا (عليها السلام)

پيش از حضرت على (عليه السلام) افرادى مانند ابوبكر وعمر آمادگى خود را براى ازدواج با دختر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) اعلام كرده بودند وهر دو از پيامبر يك پاسخ شنيده بودند وآن اينكه در باره ازدواج زهرا منتظر وحى الهى است.

آن دو كه از ازدواج با حضرت زهرا نوميد شده بودند با سعد معاذ رئيس قبيله اوس به گفتگو پرداختند وآگاهانه دريافتند كه جز حضرت على (عليه السلام)كسى شايستگى ازدواج با حضرت زهرا (عليها السلام) را ندارد ونظر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نيز به غير او نيست. از اين رو دسته جمعى در پىِ حضرت على (عليه السلام)رفتند وسرانجام او را در باغ يكى از انصار يافتند كه با شتر خود مشغول آبيارى نخلها بود. آنان روى به


صفحه 80

على كردند وگفتند: اشراف قريش از دختر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) خواستگارى كرده اند وپيامبر در پاسخ آنان گفته است كه كار زهرا منوط به اذن خداست و ما اميدواريم كه اگر تو (با سوابق درخشان وفضايلى كه دارى) از فاطمه خواستگارى كنى پاسخ موافق بشنوى واگر دارايى تو اندك باشد ما حاضريم تو را يارى كنيم.

با شنيدن اين سخنان ديدگان حضرت على (عليه السلام) را اشك شوق فرا گرفت وگفت: دختر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مورد ميل وعلاقه من است. اين را گفت ودست از كار كشيد وراه خانه پيامبر را، كه در آن وقت نزد امّ سلمه بسر مى برد، در پيش گرفت. هنگامى كه در خانه رسول اكرم را كوبيد پيامبر فوراً به امّ سلمه فرمود: برخيز و در را باز كن كه اين كسى است كه خدا ورسولش او را دوست مى دارند.

امّ سلمه مى گويد:شوق شناسايى اين شخص كه پيامبر او را ستود آنچنان بر من مستولى شد كه وقتى برخاستم در را باز كنم نزديك بود پايم بلغزد.من در را باز كردم وحضرت على (عليه السلام) وارد شد ودر محضر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نشست، امّا حيا وعظمت محضر پيامبر مانع از آن بود كه سخن بگويد، لذا سر به زير افكنده بود وسكوت بر مجلس حكومت مى كرد. تا اينكه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) سكوت مجلس را شكست وگفت: گويا براى كارى آمده اى؟ حضرت على (عليه السلام) در پاسخ گفت:پيوند خويشاوندى من با خاندان رسالت وثبات وپايداريم در راه دين وجهاد وكوششم در پيشبرد اسلام بر شما روشن است. پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: تو از آنچه كه مى گويى بالاتر هستى. حضرت على (عليه السلام) گفت:آيا صلاح مى دانيد كه فاطمه را در عقد من در آوريد؟(1)

حضرت على (عليه السلام) در طرح پيشنهاد خود بر تقوا وسوابق درخشان خود در اسلام تكيه مى كند واز اين طريق به همگان تعليم مى دهد كه ملاك برترى اين است


1 . حضرت على (عليه السلام) در امر خواستگارى از يك سنّت اصيل پيروى مى كند. در حالى كه هاله اى از حيا او را فرا گرفته است. شخصاً وبى هيچ واسطه اى اقدام به خواستگارى مى كند; واين نوع شجاعت روحىِ توأم با عفاف، شايان تقدير است.

صفحه 81

نه زيبايى وثروت ومنصب.

پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) از اصل آزادى زن در انتخاب همسر استفاده كرد ودر پاسخ حضرت على (عليه السلام)فرمود:پيش از شما افراد ديگرى از دخترم خواستگارى كرده اند ومن درخواست آنان را با دخترم در ميان نهاده ام ولى در چهره او نسبت به آن افراد بى ميلى شديدى احساس كرده ام. اكنون درخواست شما را با او در ميان مى گذارم، سپس نتيجه را به شما اطلاع مى دهم.

پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) وارد خانه زهرا (عليها السلام) شد و او برخاست و ردا از دوش آن حضرت برداشت وكفشهايش را از پايش در آورد وپاهاى مباركش را شست وسپس وضو ساخت ودر محضرش نشست.پيامبر سخن خود را با دختر گراميش چنين آغاز كرد:

على فرزند ابوطالب از كسانى است كه فضيلت ومقام او در اسلام بر ما روشن است ومن از خدا خواسته بودم كه تو را به عقد بهترين مخلوق خود در آورد واكنون او به خواستگارى تو آمده است; در اين باره چه مى گويى؟ در اين هنگام زهرا (عليها السلام) در سكوت عميقى فرو رفت ولى چهره خود را از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) برنگرداند وكوچكترين ناراحتى در سيماى او ظاهر نشد. رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) از جاى برخاست وفرمود:«اَللّهُ أَكْبَرُ سُكُوتُها اقْرارُها» يعنى:خدا بزرگ است;سكوت دخترم نشانه رضاى اوست.(1)

همشأنى روحى وفكرى واخلاقى

درست است كه در آيين اسلام هر مرد مسلمان كفو وهمشأن مسلمان ديگرى است وهر زن مسلمان كه در عقد مرد مسلمانى در آيد با همشأن خود پيمان زناشويى بسته است، ولى اگر جنبه هاى روحى وفكرى را در نظر بگيريم بسيارى از زنان


1 . كشف الغمّة، ج1،ص 50.

صفحه 82

همشأن برخى مردان نيستند و بالعكس.مردان مسلمان شريف واصيل كه از ملكات عالى انسانى وسجاياى اخلاقى ودانش وبينش وسيع برخوردارند بايد با زنانى پيمان زناشويى ببندند كه از نظر روحيات وسجاياى اخلاقى همشأن ومشابه آنان باشند. اين امر در باره زنان پاكدامن وپرهيزگار كه از فضايل اخلاقى وانديشه وبينش بلند برخوردارند نيز حكمفرماست.هدف عمده ازدواج، كه برقرارى سكونت وآرامش خاطر در طول زندگى است، جز با رعايت اين نكته تأمين نمى شود وتا يك نوع مشابهت اخلاقى ومحاكات روحى وجذبه روانى بر محيط زندگى سايه نگستراند پيوند زناشويى فاقد استوارى لازم خواهد بود.

با توجه به اين بيان، حقيقت خطاب الهى به پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) روشن مى شود كه فرمود:

«لَوْ لَمْ أَخْلُقْ عَلِيّاً لَما كانَ لِفاطِمَةَ ابْنَتِكَ كُفْوٌ عَلى وَجْهِ الأَرْضِ»(1)

اگر على را نمى آفريدم، براى دختر تو فاطمه هرگز در روى زمين همشأنى نبود.

به طور مسلّم مقصود از اين كفويت همشأنى مقامى وروحى است.

هزينه عقد وعروسى

تمام دارايى حضرت على (عليه السلام) در آن زمان منحصر به شمشير وزرهى بود كه مى توانست به وسيله آنها در راه خدا جهاد كند وشترى نيز داشت كه با آن در باغستانهاى مدينه كار مى كرد وخود را از ميهمانى انصار بى نياز مى ساخت.

پس از انجام خواستگارى ومراسم عقد وقت آن رسيد كه حضرت على (عليه السلام) براى همسر گرامى خود اثاثى تهيه كند وزندگى مشترك خود را با دختر پيامبر آغاز كند. پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) پذيرفت كه حضرت على (عليه السلام) زره خود را بفروشد وبه


1 . بحار الأنوار، ج43، ص 9.

صفحه 83

عنوان جزئى از مهريه فاطمه (عليها السلام)در اختيار پيامبر بگذارد. زره به چهارصد درهم به فروش رفت.پيامبر قدرى از آن را در اختيار بلال گذاشت تا براى زهرا عطر بخرد وباقيمانده را به عمّار ياسر وگروهى از ياران خود داد تا براى فاطمه وعلى لوازم منزل تهيه كنند.از صورت جهيزيه حضرت زهرا (عليها السلام) مى توان به وضع زندگى بانوى بزرگوار اسلام به خوبى پى برد.فرستادگان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از بازار باز گشتند وآنچه براى حضرت زهرا (عليها السلام) تهيه كرده بودند به قرار زير بود:

1ـ پيراهنى به بهاى هفت درهم;

2ـ يك روسرى به بهاى يك درهم;

3ـ قطيفه مشكى كه تمام بدن را نمى پوشانيد;

4ـ يك تخت عربى از چوب وليف خرما;

5ـ دو تشك از كتان مصرى كه يكى پشمى وديگرى از ليف خرما بود;

6ـ چهار بالش، دو تا از پشم ودو تاى ديگر از ليف خرما;

7ـ پرده;

8ـ حصير هجرى;

9ـ دست آس;

10ـ طشت بزرگ;

11ـ مشكى از پوست;

12ـ كاسه چوبى براى شير;

13ـ ظرفى از پوست براى آب;

14ـ آفتابه;

15ـ ظرف بزرگ مسى;

16ـ چند كوزه;

17ـ بازوبندى از نقره.

ياران پيامبر وسايل خريدارى شده را بر آن حضرت عرضه كردند وپيامبر، در


صفحه 84

حالى كه اثاث خانه دختر خود را زير ورو مى كرد، فرمود:«اَللّهُمَّ بارِكْ لِقَوْم جُلُّ آنِيَتِهِمُ الْخَزَفُ». يعنى: خداوندا، زندگى را بر گروهى كه بيشتر ظروف آنها را سفال تشكيل مى دهد مبارك گردان.(1)

مهريه حضرت زهرا (عليها السلام)

مهريه دختر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) پانصد درهم بود كه هر درهم معادل يك مثقال نقره بود.(هر مثقال 18 نخود است).

مراسم عروسى دختر گرانمايه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) در كمال سادگى وبى آلايشى برگزار شد. يك ماه از عقد پيمان زناشويى مى گذشت كه زنان رسول خدا به حضرت على گفتند:چرا همسرت را به خانه خويش نمى برى؟ حضرت على (عليه السلام) در پاسخ آنان آمادگى خود را اعلام كرد.امّ ايمن شرفياب محضر رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)شد وگفت:اگر خديجه زنده بود ديدگان او از مراسم عروسى دخترش فاطمه روشن مى شد.

پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) وقتى نام خديجه را شنيد چشمان مباركش از اشك پر شد وگفت: او مرا هنگامى كه همه تكذيبم كردند تصديق كرد ودر پيشبرد دين خدا ياريم داد وبا اموال خود به گسترش اسلام مدد رساند.(2)

امّ ايمن افزود: ديدگان همه را با اعزام فاطمه به خانه شوهر روشن كنيد.

رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) دستور داد كه يكى از حجره ها را براى زفاف زهرا آماده سازند واو را براى اين شب آرايش كنند.(3)


1 . بحار الأنوار، ج43، ص 94; كشف الغمّة، ج1، ص 359. بنابه نوشته كتاب اخير، همه اثاث منزل حضرت زهرا (عليها السلام) به 63 درهم خريدارى شد.
2 . بحار، ج43، ص 130.
3 . همان، ص 59.

صفحه 85

زمان اعزام عروس به خانه داماد كه فرا رسيد، پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) حضرت زهرا را به حضور طلبيد. زهرا (عليها السلام)، درحالى كه عرق شرم از چهره اش مى ريخت، به حضور پيامبر رسيد واز كثرت شرم پاى او لغزيد ونزديك بود به زمين بيفتد. در اين موقع پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)در حقّ او دعا كرد وفرمود:

«أَقالَكِ اللّهُ الْعَثْرَةَ فِي الدُّنْيا وَالآخِرَةِ».

خدا تو را از لغزش در دو جهان حفظ كند.

سپس چهره زهرا را باز كرد ودست او را در دست على نهاد وبه او تبريك گفت وفرمود:

«بارَكَ لَكَ فِي ابْنَةِ رَسُولِ اللّهِ يا عَليُّ نِعْمَتِ الزَّوْجَةُ فاطِمَةُ».

سپس رو كرد به فاطمه وگفت:

«نِعْمَ الْبَعْلُ عَلِيُّ».

آنگاه به هر دو دستور داد كه راه خانه خود را در پيش گيرند وبه شخصيت برجسته اى مانند سلمان دستور داد كه مهار شتر زهرا (عليها السلام) را بگيرد و از اين طريق جلالت مقام دختر گراميش را اعلام داشت.

هنگامى كه داماد وعروس به حجله رفتند، هر دو از كثرت شرم به زمين مى نگريستند.پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) وارد اطاق شد وظرف آبى به دست گرفت وبه عنوان تبرّك بر سر وبر اطراف بدن دخترش پاشيد وسپس در حقّ هر دو چنين دعا فرمود:

«اَللّهُمَّ هذِهِ ابْنَتِي وَ أَحَبُّ الْخَلْقِ إِلَيَّ اَللّهُمَّ وَ هذا أَخِي وَأَحَبُّ الْخَلْقِ إِلَيَّ اَللّهُمَّ اجْعَلْهُ وَلِيّاً و...».(1)

پروردگارا، اين دختر من ومحبوبترين مردم نزد من استت.پروردگارا، على نيز گرامى ترين مردم نزد من است.خداوندا، رشته محبت آن دو را استوارتر فرما و....


1 . بحار، ج43، ص 96.

صفحه 86

صفحه 87

فصل پنجم

فداكارى امير المؤمنين(عليه السلام)در جنگ اُحُد

روحيه قريش بر اثر شكست در جنك بدر سخت افسرده بود. براى جبران اين شكست مادى ومعنوى وبه قصد گرفتن انتقام كشتگان خود، بر آن شد كه با ارتشى مجهز ومتشكل از دلاوران ورزيده اكثر قبايل عرب به سوى مدينه حركت كنند. ازاينرو عمرو عاص وچند نفر ديگر مأمور شدند كه قبايل كنانه وثقيف را با خود همراه سازند واز آنان براى جنگ با مسلمانان كمك بگيرند.آنان توانستند سه هزار مرد جنگى براى مقابله با مسلمانان فراهم آورند.

دستگاه اطلاعاتى اسلام، پيامبر را از تصميم قريش وحركت آنان براى جنگ با مسلمانان آگاه ساخت. رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)براى مقابله با دشمن شوراى نظامى تشكيل داد واكثريت اعضا نظر دادند كه ارتش اسلام از مدينه خارج شود ودر بيرون شهر با دشمن بجنگد. پيامبر پس از اداى نماز جمعه با لشكرى بالغ بر هزار نفر مدينه را به قصد دامنه كوه احد ترك گفت.

صف آرايى دو لشكر در بامداد روز هفتم شوّال سال سوّم هجرت آغاز شد. ارتش اسلام مكانى را اردوگاه خود قرار داد كه از پشت به يك مانع وحافظ طبيعى يعنى كوه احد محدود مى شد. ولى در وسط كوه بريدگى خاصى بودكه احتمال مى رفت دشمن، كوه را دور زند واز وسط آن بريدگى در پشت اردوگاه مسلمانان ظاهر شود. پيامبر براى رفع اين خطر عبد اللّه جبير را با پنجاه تير انداز بر روى تپه اى


صفحه 88

امستقر ساخت كه از نفوذ دشمن از اين راه جلوگيرى كنند وفرمان داد كه هيچگاه از اين نقطه دور نشوند، حتى اگر مسلمانان پيروز شوند ودشمن پا به فرار بگذارد.

پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) پرچم را به دست مصعب داد زيرا وى از قبيله بنى عبد الدّار بود وپرجمدار قريش نيز از اين قبيله بود.

جنگ آغاز شد، وبراثر دلاوريهاى مسلمانان ارتش قريش با دادن تلفات زياد پا به فرار گذارد. تيراندازان بالاى تپه، تصور كردند كه ديگر به استقرار آنان بر روى تپه نيازى نيست.ازاين رو، برخلاف دستور پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، براى جمع آورى غنايم مقرّ نگهبانى را ترك كردند. خالد بن وليد كه جنگاورى شجاع بود از آغاز نبرد مى دانست كه دهانه اين تپه كليد پيروزى است.چند بار خواسته بود كه از آنجا به پشت جبهه اسلام نفود كند ولى با تيراندازى نگهبانان روبرو شده، به عقب بازگشته بود. اين بار كه خالد مقر نگهبانى را خلوت ديد با يك حمله توأم با غافلگيرى، در پشت سر مسلمانان ظاهر شد ومسلمانان غير مسلح وغفلت زده را از پشت سر مورد حمله قرار داد. هرج ومرج عجيبى در ميان مسلمانان پديد آمد وارتش فرارى قريش، از اين راه مجدداً وارد ميدان نبرد شد. در اين ميان مصعب بن عمير پرچمدار اسلام به وسيله يكى از سربازان دشمن كشته شد وچون صورت مصعب پوشيده بود قاتل او خيال كرد كه وى پيامبر اسلام است، لذا فرياد كشيد:«أَلا قَدْ قُتِلَ مُحَمَّدٌ».(=هان اى مردم، آگاه باشيد كه محمّد كشته شد). خبر مرگ پيامبر در ميان مسلمانان انتشار يافت واكثريت قريب به اتّفاق آنان پا به فرار گذاردند، به طورى كه در ميان ميدان جز چند نفر انگشت شمار باقى نماندند.

ابن هشام، سيره نويس بزرگ اسلام، چنين مى نويسد:

انس بن نضر عموى انس بن مالك مى گويد:موقعى كه ارتش اسلام تحت فشار قرار گرفت وخبر مرگ پيامبر منتشر شد، بيشتر مسلمانان به فكر نجات جان خود افتادند وهر كس به گوشه اى پناه برد. وى مى گويد: ديدم كه دسته اى از مهاجر وانصار، كه در بين آنان عمر خطاب وطلحه وعبيد اللّه بودند، در گوشه اى


صفحه 89

نشسته اند ودر فكر نجات خود هستند. من با لحن اعتراض آميزى به آنان گفتم: چرا اينجا نشسته ايد؟در جواب گفتند:پيامبر كشته شده است وديگر نبرد فايده ندارد.من به آنها گفتم: اگر پيامبر كشته شده ديگر زندگى سودى ندارد; برخيزيد ودر آن راهى كه او كشته شد شما هم شهيد شويد; واگر محمّد كشته شد خداى او زنده است.وى مى افزايد كه:من ديدم سخنانم در آنها تأثير ندارد; خوددست به سلاح بردم ومشغول نبرد شدم.(1)

ابن هشام مى گويد:انس در اين نبرد هفتاد زخم برداشت ونعش او را جز خواهر او كسى ديگر نشناخت. گروهى از مسلمانان به قدرى افسرده بودند كه براى نجات خود نقشه مى كشيدندكه چگونه به عبد اللّه بن ابّى منافق متوسل شوند تا از ابوسفيان براى آنها امان بگيرد! گروهى نيز به كوه پناه بردند.(2)

ابن ابى الحديد مى نويسد:

شخصى در بغداد در سال 608 هـ. ق. كتاب مغازى واقدى را نزد دانشمند بزرگ محمّد بن معدّ علوى درس مى گرفت ومن نيز يك روز در آن مجلس درس شركت كردم.هنگامى كه مطلب به اينجا رسيد كه محمّد بن مسلمة، كه صريحاً نقل مى كند كه در روز احد با چشمهاى خود ديده است كه مسلمانان از كوه بالا مى رفتند وپيامبر آنان را به نامهايشان صدا مى زد ومى فرمود:«إِليّ يا فلان، إِليّ يا فلان(=به سوى من بيا اى فلان) ولى هيچ كس به نداى رسول خدا جواب مثبت نمى داد، استاد به من گفت كه منظور از فلان همان كسانى هستند كه پس از پيامبر مقام ومنصب به دست آوردند وراوى، از ترس، از تصريح به نامهاى آنان خوددارى كرده است وصريحاً نخواسته است اسم آنان را بياورد.(3)


1 . سيره ابن هشام، ج3، ص 83ـ 84.
2 . سيره ابن هشام، ج3، ص 83ـ 84.
3 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج15، ص 23.

صفحه 90

فداكارى نشانه ايمان به هدف

جانبازى وفداكارى نشانه ايمان به هدف است وپيوسته مى توان با ميزان فداكارى اندازه ايمان واعتقاد انسان را به هدف تعيين كرد.درحقيقت عاليترين محك وصحيحترين مقياس براى شناسايىِ ميزان اعتقاد يك فرد، ميزانِ گذشت او در راه هدف است.قرآن اين حقيقت را در يكى از آيات خود به اين صورت بيان كرده است.

(إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الّذينَ آمَنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ في سَبِيلِ اللّهِ أُولئِكَ هُمُ الصّادِقُونَ).(حجرات:15)

افراد با ايمان كسانى هستند كه به خدا ورسول او ايمان آوردند ودر ايمان خود شك وترديد نداشتند ودر راه خدا با اموال وجانهاى خود جهاد كردند. حقّاً كه آنان در ادعاى خود راستگويانند.

جنگ احد بهترين محك براى شناختن مؤمن از غير مؤمن وعاليترين مقياس براى تعيين ميزان ايمان بسيارى از مدعيان ايمان بود.فرار گروهى ازمسلمانان در اين جنگ چنان تأثّر انگيز بود كه زنان مسلمان، كه در پى فرزندان خود به صحنه جنگ آمده بودند وگاهى مجروحان را پرستارى مى كردند وتشنگان را آب مى دادند، مجبور شدند كه از وجود پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) دفاع كنند.هنگامى كه زنى به نام نسيبه فرار مدعيان ايمان را مشاهده كرد شمشيرى به دست گرفت واز رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) دفاع كرد. وقتى پيامبر جانبازى اين زن را در برابر فرار ديگران مشاهده كرد جمله تاريخى خود را در باره اين زن فداكار بيان كرد وفرمود:«مَقامُ نَسيَةِ بِنْتِ كَعْب خَيْرٌ مِنْ مَقامِ فُلان وَ فُلان»(=مقام نسيبه دختر كعب از مقام فلان وفلان بالاتر است) ابن ابى الحديد مى گويد: راوى به پيامبر خيانت كرده، نام افرادى را كه پيامبر صريحاً فرموده، نياورده است.(1)


1 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج14، ص 266.

صفحه 91

در برابر اين افراد، تاريخ به ايثار افسرى اعتراف مى كند كه در تمام تاريخ اسلام نمونه فداكارى است وپيروزى مجدد مسلمانان در نبرد احد معلول جانبازىِ اوست. اين افسر ارشد، اين فداكار واقعى، مولاى متّقيان وامير مؤمنان، على (عليه السلام) است. علت فرار قريش در آغاز نبرد اين بود كه پرچمداران نه گانه آنان يكى پس از ديگرى به وسيله حضرت على (عليه السلام) از پاى در آمدند وبالنتيجه رعب شديدى در دل قريش افتاد كه تاب وتوقف واستقامت را از آنان سلب نمود.(1)

شرح فداكارى امام(عليه السلام)

نويسندگان معاصر مصرى كه وقايع اسلام را تحليل كرده اند حقّ حضرت على (عليه السلام) را چنانكه شايسته مقام اوست ويا لااقل به نحوى كه در تواريخ ضبط شده است ادا نكرده اند وفداكارى امير مؤمنان را در رديف ديگران قرار داده اند.ازاين رو لازم مى دانيم اجمالى از فداكاريهاى آن حضرت را از منابع خودشان در اينجا منعكس سازيم.

1ـ ابن اثير در تاريخ خود (2) مى نويسد:

پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از هر طرف مورد هجوم دسته هايى از لشكر قريش قرار گرفت. هر دسته اى كه به آن حضرت حمله مى آوردند حضرت على (عليه السلام) به فرمان پيامبر به آنها حمله مى برد وبا كشتن بعضى از آنها موجبات تفرّقشان را فراهم مى كرد واين جريان چند بار در احد تكرار شد.به پاس اين فداكارى، امين وحى نازل شد وايثار حضرت على را نزد پيامبر ستود وگفت: اين نهايت فداكارى است كه او از خود نشان مى دهد. رسول خدا امين وحى را تصديق كرد وگفت:«من از على واو از من است» سپس ندايى در ميدان شنيده شد كه مضمون آن چنين بود:


1 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 14، ص 250.
2 . كامل، ج2، ص 107.

صفحه 92

«لاسَيْفَ إِلاّ ذُوالْفَقارِ، ولا فَتى إِلاّ عَلِيٌّ».

شمشيرى چون ذوالفقار وجوانمردى همچون على نيست.

ابن ابى الحديد جريان را تا حدى مشروحتر نقل كرده، مى گويد:

دسته اى كه براى كشتن پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) هجوم مى آوردند پنجاه نفر بودند وعلى (عليه السلام) در حالى كه پياده بود آنها را متفرق مى ساخت.

سپس جريان نزول جبرئيل را نقل كرده، مى گويد:

علاوه بر اين مطلب كه از نظر تاريخ مسلّم است، من در برخى از نسخه هاى كتاب «غزوات» محمّد بن اسحاق جريان آمدن جبرئيل را ديده ام. حتى روزى از استاد خود عبد الوهّاب سكينه از صحّت آن پرسيدم. وى گفت صحيح است. من به او گفتم چرا اين خبر صحيح را مؤلفان صِحاح ششگانه ننوشته اند؟ وى در پاسخ گفت: خيلى از روايات صحيح داريم كه نويسندگان صحاح از درج آن غفلت ورزيده اند!(1)

2ـ در سخنرانى مشروحى كه امير مؤمنان براى «رأس اليهود» در محضر گروهى از اصحاب خود ايراد فرمود به فداكارى خود چنين اشاره مى فرمايد:

هنگامى كه ارتش قريش سيل آسا بر ما حمله كرد، انصار ومهاجرين راه خانه خود گرفتند. من با وجود هفتاد زخم از آن حضرت دفاع كردم.

سپس آن حضرت قبا را به كنار زد ودست روى مواضع زخم، كه نشانه هاى آنها باقى بود، كشيد. حتى به نقل «خصال» صدوق، حضرت على (عليه السلام) در دفاع از وجود پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به قدرى پافشارى وفداكارى كرد كه شمشير او شكست وپيامبر شمشير خود را كه ذوالفقار بود به وى مرحمت نمود تا به وسيله آن به جهاد خود در راه خدا ادامه دهد.(2)


1 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج14، ص 215.
2 . خصال،شيخ صدوق، ج2، ص 15.

صفحه 93

3ـ ابن ابى الحديد مى نويسد:

هنگامى كه غالب ياران پيامبر پا به فرار نهادند فشار حمله دشمن به سوى آن حضرت بالا گرفت. دسته اى از قبيله بنى كِنانه وگروهى از قبيله بنى عبد مناف كه در ميان آنان چهار قهرمان نامور بود به سوى پيامبر هجوم آوردند. در اين هنگام حضرت على پروانه وار گرد وجود پيامبر مى گشت واز نزديك شدن دشمن به او جلوگيرى مى كرد. گروهى كه تعداد آنان از پنجاه نفر تجاوز مى كرد قصد جان پيامبر كردند وتنها حملات آتشين حضرت على بود كه آنان را متفرق مى كرد. امّا آنان باز در نقطه اى گرد مى آمدند وحمله خود را از سر مى گرفتند. در اين حملات، آن چهار قهرمان وده نفر ديگر كه اسامى آنان را تاريخ مشخص نكرده است كشته شدند. جبرئيل اين فداكارى حضرت على (عليه السلام) را به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) تبريك گفت وپيامبر فرمود:«على از من ومن از او هستم».

4ـ در صحنه جنگهاى گذشته پرچمدار از موقعيت بسيار بزرگى برخوردار بوده وپيوسته پرچم به دست افراد دلير وتوانا واگذار مى شده است.پايدارى پرچمدار موجب دلگرمى جنگجويان ديگر بود وبراى جلوگيرى از ضربه روحى به سربازان چند نفر به عنوان پرچمدار تعيين مى شد تا اگر يكى كشته شود ديگرى پرچم را به دست بگيرد.

قريش از شجاعت ودلاورى مسلمانان در نبرد بدر آگاه بود. از اين رو، تعداد زيادى از دلاوران خود را به عنوان حامل پرچم معيّن كرده بود. نخستين كسى كه مسئوليت پرچمدارى قريش را به عهده داشت طلحة بن طليحه بود. وى نخستين كسى بود كه با ضربات حضرت على (عليه السلام) از پاى در آمد. پس از قتل او پرچم قريش را افراد زير به نوبت به دست گرفتند وهمگى با ضربات حضرت على (عليه السلام) از پاى در آمدند:سعيد بن طلحه، عثمان بن طلحه، شافع بن طلحه، حارث بن ابى طلحه، عزيز بن عثمان، عبد اللّه بن جميله، ارطاة بن شراحبيل، صوأب.

با كشته شدن اين افراد، سپاه قريش پا به فرار گذارد واز اين راه نخستين


صفحه 94

پيروزى مسلمانان با فداكارى حضرت على (عليه السلام) به دست آمد.(1)

مرحوم مفيد در ارشاد از امام صادق (عليه السلام) نقل مى كند كه پرچمداران قريش نه نفر بودند وهمگى، يكى پس از ديگرى، به دست حضرت على (عليه السلام) از پاى در آمدند.

ابن هشام در سيره خود علاوه بر اين افراد از افراد ديگرى نام مى برد كه در حمله نخست با ضربات على (عليه السلام) از پاى در آمدند.(2)

***


1 . تفسير قمّى، ص 103; ارشاد مفيد، ص 115; بحار ج 20، ص 15.
2 . سيره ابن هشام، ج1، ص84 ـ 81.

صفحه 95

فصل ششم

پيروزى قطعى اسلام بر شرك

سپاه اعراب بت پرست، به سان مور وملخ، در كنار خندق ژرفى فرود آمدندكه مسلمانان شش روز پيش از ورود آنان حفر كرده بودند. آنان تصور مى كردند كه همچون گذشته با مسلمانان در بيابان اُحُد روبرو خواهند شد، ولى اين بار اثرى از آنان نديدند ولاجرم به پيشروى خود ادامه دادند تا به دروازه شهر مدينه رسيدند. مشاهده خندقى ژرف در نقاط آسيب پذير مدينه آنان را حيرت زده ساخت. شماره سربازان دشمن از ده هزار متجاوز بود، در حالى كه شماره مجاهدان اسلام از سه هزار تجاوز نمى كرد.(1)

محاصره مدينه حدود يك ماه طول كشيد وسربازان قريش هرگاه به فكر عبور از خندق مى افتادند با مقاومت پاسداران خندق، كه در فاصله هاى كوتاهى از آن در سنگرهاى دفاع موضع گرفته بودند، روبرو مى شدند. تير اندازى از هر دو طرف روز وشب ادامه داشت وهيچ يك بر ديگرى پيروز نمى شد.

ادامه اين وضع براى سپاه دشمن دشوار وگران بود.زيرا سردى هوا وكمبود علوفه دامهاى آنان را به مرگ تهديد مى كرد ومى رفت كه شور جنگ از سرهايشان بيرون رود وسستى وخستگى در روحيه آنان رخنه كند. از اين رو، سران سپاه جز اين چاره نديدند كه رزمندان سرسخت وتواناى خود را از خندق عبور دهند. شش نفر از


1 . امتاع الاسماع، مقريزى; به نقل از سيره ابن هشام، ج2، ص 238.

صفحه 96

قهرمانان سپاه قريش اسبهاى خود را در اطراف خندق به تاخت وتاز در آوردند واز نقطه باريكى عبور كردند و وارد ميدان شدند.

يكى از اين شش نفر، قهرمان نامى عرب، عمرو بن عبدود، بود كه نيرومندترين ودلاورترين جنگجوى شبه جزيره به شمار مى رفت واو را با هزار مرد جنگى مى سنجيدند وبرابر مى شمردند.وى در پوششى فولادين از زره قرار داشت ودر برابر صفوف مسلمانان مانند شير مى غرّيد وفرياد مى كشيد كه:مدعيان بهشت كجا هستند؟ آيا از ميان شما يك نفر نيست كه مرا به دوزخ بفرستد يا من او را به بهشت روانه سازم؟ كلمات او نداى مرگ بود ونعره هاى پياپى او چنان ترسى در دلها افكنده بود كه گويى گوشها بسته وزبانها براى جواب از كار افتاده بود.(1)

بار ديگر قهرمان سالخورده عرب دهانه اسب خود را رها كرد ودر برابر صفوف مسلمانان باليد وخراميد ومبارز طلبيد.

هربار كه نداى قهرمان عرب براى مبارزه بلند مى شد فقط جوانى بر مى خاست واز پيامبر اجازه مى گرفت كه به ميدان برود ولى پيوسته با مقاومت وامتناع آن حضرت روبرو مى شد. آن جوان حضرت على (عليه السلام) بود وپيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در برابر تقاضاى او مى فرمود:بنشين اين عمرو است!

عمرو براى بار سوّم نعره كشيد وگفت: صدايم از فرياد كشيدن گرفت. آيا در ميان شما كسى نيست كه به ميدان گام نهد؟ اين بار نيز حضرت على (عليه السلام) با التماس فراوان از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) خواست كه به وى اذن مبارزه دهد. پيامبر فرمود: اين مبارز طلب عمرو است. حضرت على عرض كرد:باشد. سرانجام پيامبر با درخواست وى موافقت فرمود وشمشير خود را به او داد وعمامه اى بر سر او بست ودر حقّ او دعا كرد(2) وگفت: خداوندا، على را از بدى حفظ فرما. پروردگارا، در


1 . واقدى در مغازى خود به اين حقيقت اشاره مى كند ومى گويد:«كان على رؤوسهم الطّيرُ»; مغازى، ج2، ص 48.
2 . تاريخ الخميس، ج1، ص 486.

صفحه 97

بَدر عبيده و در اُحُد شيرخدا حمزه را از من گرفتى; خداوندا، على را از آسيب حفظ فرما. سپس اين آيه را تلاوت كرد:(رَبِّ لا تَذَرْنِي فَرْداً وَأَنْتَ خَيْرُالوارِثينَ)(انبياء:89).سپس اين جمله تاريخى را بيان فرمود:«بَرَزَ الإيمانُ كُلُّهُ إِلَى الشِّركِ كُلّهِ».يعنى دو مظهر كامل ايمان وشرك با هم روبرو شدند.(1)

حضرت على (عليه السلام) مظهر ايمان وعمرو مظهر كامل شرك وكفر بود. وشايد مقصود پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از اين جمله اين باشد كه فاصله ايمان وشرك بسيار كم شده است وشكست ايمان در اين نبرد موقعيت شرك را درجهان تحكيم مى كند.

امام (عليه السلام)، براى جبران تأخير، به سرعت رهسپار ميدان شد ورجزى به وزن وقافيه رجز قهرمان عرب خواند كه مضمون آن اين بود كه: عجله مكن ; مرد نيرومندى براى پاسخ به نداى توا مده است.

حضرت على (عليه السلام) زرهى آهنين بر تن داشت وچشمان او از ميان مِغفر مى درخشيد. قهرمان عرب پس از آشنايى با حضرت على از مقابله با او خود دارى كرد وگفت: پدرت از دوستان من بود ومن نمى خواهم خون فرزند او را بريزم.

ابن ابى الحديد مى گويد:

استاد تاريخ من ابوالخير وقتى اين قسمت از تاريخ را تدريس مى كرد چنين گفت:عمرو در جنگ بدر شركت داشت واز نزديك شجاعت ودلاوريهاى على را ديده بود. از اين رو، بهانه مى آورد ومى ترسيد كه با چنين قهرمانى روبرو گردد.

سرانجام حضرت على (عليه السلام) به او گفت: تو غصه مرگ مرا مخور.من، خواه كشته شوم وخواه پيروز گردم، خوشبخت خواهم بود وجايگاه من در بهشت است، ولى در همه احوال دوزخ در انتظار توست.در اين موقع عمرو لبخندى زد وگفت:برادر زاده! اين تقسيم عادلانه نيست; بهشت ودوزخ هر دو مال تو باشد.(2)


1 . كنز الفوائد، ص 137.
2 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج2، ص 148.

صفحه 98

آنگاه حضرت على (عليه السلام) او را به ياد نذرى انداخت كه با خدا كرده بود كه اگر فردى از قريش از او دو تقاضا كند يكى را بپذيرد وعمرو گفت چنين است. حضرت على (عليه السلام) گفت:درخواستِ نخست من اين است كه اسلام را بپذير. قهرمان عرب گفت: از ا ين درخواست بگذر كه مرا نيازى به دين تو نيست.سپس حضرت على (عليه السلام)گفت: بيا از جنگ صرف نظر كن ورهسپار زادگاه خويش شو وكار پيامبر را به ديگران واگذار كه اگر پيروز شد سعادتى است براى قريش واگر كشته شد آرزوى تو بدون نبرد جامه عمل پوشيده است.عمرو در پاسخ گفت:زنان قريش چنين سخن نمى گويند.چگونه برگردم، در حالى كه بر محمّد دست يافته ام واكنون وقت آن رسيده است كه به نذر خود عمل كنم؟زيرا من پس از جنگ بدر نذر كرده ام كه بر سرم روغن نمالم تا انتقام خويش را از محمّد بگيرم.

اين بار حضرت على (عليه السلام) گفت:پس ناچار بايد آماده نبرد باشى وگره كار را از ضربات شمشير بگشاييم. در اين موقع قهرمان سالخورده از كثرت خشم به سان پولاد آتشين شد وچون حضرت على (عليه السلام) را پياده ديد از اسب خود فرود آمد وآن را پى نمود وبا شمشير خود بر حضرت على تاخت وآن را به شدّت بر سر آن حضرت فرود آورد. حضرت على (عليه السلام) ضربت او را با سپر دفع كرد ولى سپر به دو نيم شد وكلاه خود نيز درهم شكست وسرآن حضرت مجروح شد. در هيمن لحظه امام فرصت را غنيمت شمرده، ضربتى محكم بر او فرود آورد واو را نقش بر زمين ساخت.صداى ضربات شمشير وگرد وخاك ميدان مانع از آن بود كه سپاهيان دوطرف نتيجه مبارزه را از نزديك ببينند.امّا وقتى ناگهان صداى تكبير حضرت على (عليه السلام) بلند شد غريو شادى از سپاه اسلام برخاست ومسلمانان دريافتند كه حضرت على (عليه السلام)بر قهرمان عرب غلبه يافته، شرّ او را از سر مسلمانان كوتاه ساخته است.

كشته شدن اين قهرمان نامى سبب شد كه آن پنج قهرمان ديگر، يعنى عكرمه وهبيره ونوفل وضرار ومرداس، كه به دنبال عمرو از خندق عبور كرده، منتظر نتيجه


صفحه 99

مبارزه حضرت على (عليه السلام) وعمرو بودند، پا به فرار گذاشتند.چهار نفر از آنان توانستند از خندق به سوى لشكرگاه خود بگذرند وقريش را از قتل قهرمان بزرگ خود آگاه سازند، ولى نوفل به هنگام فرار با اسب خود در خندق افتاد وحضرت على (عليه السلام) كه در تعقيب او بود وارد خندق شد واو را با يك ضربت از پاى در آورد.(1)

مرگ اين قهرمان سبب شد كه شور جنگ به خاموشى گرايد وقبايل مختلف عرب هر كدام به فكر بازگشت به زادگاه خود بيفتند.چيزى نگذشت كه سپاه ده هزار نفرى كه با سرما وكمى علوفه نيز روبرو بودند راه خانه هاى خود را در پيش گرفتند واساس اسلام كه از طرف نيرومندترين دشمن تهديد مى شد، در پرتو فداكارى حضرت على (عليه السلام) محفوظ ومصون بماند.

ارزش اين فداكارى

كسانى كه از ريزه كاريهاى اين نبرد واوضاع رقّتبار مسلمانان واز ترسى كه بر آنان در اثر غرّيدن قهرمان نامى قريش مستولى شده بود آگاهى كاملى ندارند وبه اصطلاح «دستى از دور بر آتش دارند» نمى توانند به ارزش واقعى اين فداكارى پى ببرند. ولى براى يك محقّق كه اين بخش از تاريخ اسلام را به دقت خوانده، آن را با اسلوب صحيح واستوار تجزيه وتحليل كرده است، ارزش والاى اين فداكارى مخفى نخواهد بود.

در اين داورى كافى است كه بدانيم اگر حضرت على (عليه السلام) به ميدان دشمن نرفته بود در هيچ يك از مسلمانان جرأت مبارزه با دشمن متجاوز نبود، وبزرگترين ننگ براى يك ارتش مبارز اين است كه به نداى مبارز طلبى دشمن پاسخ مثبت ندهد وترس روح وروان سپاهيان را فرا گيرد. حتّى اگر دشمن از نبرد صرف نظر مى كرد وپس از شكستن حلقه محاصره به زادگاه خود بازمى گشت، داغ اين


1 . تاريخ الخميس، ج1، ص 487.

صفحه 100

عار، براى ابد بر پيشانى تاريخ دفاعى اسلام باقى مى ماند.

اگر حضرت على (عليه السلام) در اين نبرد شركت نمى كرد ويا كشته مى شد قريب به اتفاق سربازانى كه در دامنه كوه «سلع» گرداگرد پيامبر بودند واز غرّشهاى قهرمان عرب مثل بيد مى لرزيدند، پا به فرار گذارده، از كوه سلع بالا رفته ومى گريختند. چنانكه عين اين جريان در نبرد احد ونبرد حُنين، كه سرگذشت آن در تاريخ منعكس است، رخ داد وجز چند نفر انگشت شمار كه در ميدان نبرد استقامت ورزيدند واز جان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) دفاع كردند، همه پا به فرار گذاشتند وپيامبر را در ميدان تنها نهادند.

اگر امام (عليه السلام) در اين مبارزه شكست مى خورد، نه تنها سربازانى كه در دامنه كوه سلع به زير پرچم اسلام ودر كنار پيامبر قرار داشتند فرار مى كردند، بلكه سربازان مراقبى كه در طول خطّ خندق در فاصله هاى كوتاهى موضع گرفته بودند، سنگرها را رها مى كردند وهر كدام به گوشه اى پناه مى بردند.

اگر حضرت على (عليه السلام) در اين نبرد جلو تجاوز قهرمانهاى قريش را نمى گرفت يا در اين راه كشته مى شد، عبور سربازان دشمن از خطّ دفاعى خندق آسان وقطعى بود وسرانجام موج سپاه دشمن متوجه ستاد ارتش اسلام مى شد وتا آخرين نقطه ميدان مى تاختند ونتنيجه آن جز پيروزى شرك بر آيين توحيد وبسته شدن پرونده اسلام نبود.

بنابر اين محاسبات، پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) با الهام از وحى الهى، فداكارى حضرت على (عليه السلام) را در آن روز چنين ارزيابى كرد وفرمود:

«ضَرْبَةُ عَلِىّ يَوْمَ الْخَنْدَقِ أَفْضَلُ مِنْ عِبادَةِ الثَّقَلَينِ».(1)

ارزش ضربتى كه على در روز خندق بر دشمن فرود آورد از عبادت جهانيان برتر است.


1 . مستدرك حاكم، ج3، ص 32 وبحار الأنوار، ج20، ص 216.

صفحه 101

فلسفه اين ارزيابى روشن است.زيرا اگر اين فداكارى واقع نمى شد آيين شرك سراسر جهان را فرا مى گرفت وديگر مشعلى باقى نمى ماند كه ثقلين دور آن گرد آيند ودر پرتو فروغ آن به عبادت وپرستش خدا بپردازند.

اينجاست كه بايد گفت امام (عليه السلام) با فداكارى بى نظير خود مسلمانان جهان وپيروان آيين توحيد را قرين منّت خود قرار داده است وبه سخن ديگر، اسلام وايمان در طىّ قرون واعصار گذشته مرهون فداكارى امام (عليه السلام) بوده است.

بارى، علاوه بر فداكارى، جوانمردى حضرت على (عليه السلام) به حدّى بود كه پس از كشتن عمرو به زره پرقيمت او دست نزد ونعش ولباس او را به همان حال در ميدان ترك كرد. با اينكه عمرو او را در اين كار سرزنش كرد ولى حضرت على (عليه السلام) به سرزنش او اعتنا نكرد. از اين رو، هنگامى كه خواهر عمرو بر بالين برادر آمد چنين گفت:هرگز براى تو اشك نمى ريزم زيرا به دست فرد كريمى كشته شدى(1) كه به جامه هاى گرانبها وسلاح جنگى تو دست نزده است.

***


1 . مستدرك حاكم، ج3، ص 32 وبحار الأنوار، ج20، ص 33.

صفحه 102

صفحه 103

فصل هفتم

نبرد خيبر وسه امتياز بزرگ

چگونه زبان دشمن به شرح افتخارات حضرت على (عليه السلام) گشوده شد ومجلسى كه براى بدگويى از او تشكيل شده بود به مجلس ثناخوانى وى تبديل گشت؟

شهادت امام مجتبى (عليه السلام) به معاويه فرصت داد كه در حيات خود زمينه خلافت را براى فرزندش يزيد فراهم سازد واز بزرگان صحابه وياران رسول خدا كه در مكه ومدينه مى زيستند براى يزيد بيعت بگيرد، تا دست فرزند او را به عنوان خليفه اسلام وجانشين پيامبر بفشارند.

به همين منظور، معاويه سرزمين شام را به قصد زيارت خانه خدا ترك گفت ودر طول اقامت خود در مراكز دينى حجاز، با صحابه وياران رسول خدا ملاقاتهايى كرد. وقتى از طواف كعبه فارغ شد در «دارُ النَّدْوَة»، كه مركز اجتماع سران قريش در دوران جاهليّت بود، قدرى استراحت كرد وبا سعد وقّاص وديگر شخصيتهاى اسلامى، كه در آن روز انديشه خلافت وجانشينى يزيد بدون جلب رضايت آنان عملى نبود، به گفتگو پرداخت.

وى بر روى تختى كه براى او در دار النّدوه گذارده بودند نشست وسعد وقّاص را نيز در كنار خود نشاند. او محيط جلسه را مناسب ديد كه از امير مؤمنان (عليه السلام)بدگويى كند وبه او ناسزا بگويد.اين كار، آن هم در كنار خانه خدا ودر حضور


صفحه 104

صحابه پيامبر كه از سوابق درخشان وجانبازى وفداكاريهاى امام (عليه السلام) آگاهى كاملى داشتند، كار آسانى نبود، زيرا مى دانستند تا چندى پيش محيط كعبه وداخل وخارج آن مملوّ از معبودهاى باطل بود كه همه به وسيله حضرت على (عليه السلام) سرنگون شدند واو به فرمان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) گام بر شانه هاى مباركش نهاد وبتهايى را كه خود معاويه وپدران وى ساليان دراز آنها را عبادت مى كردند از اوج عزّت به حضيض ذلّت افكند وهمه را در هم شكست.(1) اكنون معاويه مى خواست، با تظاهر به توحيد ويگانه پرستى، از بزرگترين جانباز راه توحيد، كه در پرتو فداكاريهاى او درخت توحيددر دلها ريشه دوانيد وشاخ وبرگ بر آورد، انتقاد كند وبه او ناسزا بگويد.

سعد وقّاص در باطن از دشمنان امام (عليه السلام) بود وبه مقامات معنوى وافتخارات بارز امام رشك مىورزيد.روزى كه عثمان به وسيله مهاجمان مصرى كشته شد همه مردم با كمال ميل ورغبت اميرمؤمنان را براى خلافت وزعامت انتخاب كردند، جز چند نفر انگشت شمار كه از بيعت با وى امتناع ورزيدند وسعد وقّاص از جمله آنان بود. هنگامى كه عمّار او را به بيعت با حضرت على (عليه السلام) دعوت كرد سخنى زننده به وى گفت.عمّار جريان را به عرض امام (عليه السلام)رسانيد.حضرت فرمود:حسادت اورا از بيعت وهمكارى با ما بازداشته است.

تظاهر سعد به مخالفت با امام (عليه السلام) به حدّى بود كه روزى كه خليفه دوّم به تشكيل شوراى خلافت فرمان داد واعضاى شش نفرى شورا را خود تعيين كرد وسعد وقّاص وعبد الرحمان بن عوف پسر عموى سعد وشوهر خواهر عثمان را از اعضاى شورا قرار داد، افراد خارج از شورا با بينش خاصى گفتند كه عمر با تشكيل شورايى كه برخى از اعضاى آن را سعد وعبد الرحمان تشكيل مى دهند مى خواهد براى بار سوّم دست حضرت على (عليه السلام) را از خلافت كوتاه سازد.ونتيجه همان شد كه پيش بينى شده بود.


1 . مستدرك حاكم، ج2، ص 367; تاريخ الخميس، ج2، ص 95.

صفحه 105

سعد، به رغم سابقه عداوت ومخالفتهاى خود با امام (عليه السلام)، هنگامى كه مشاهده كرد معاويه به على (عليه السلام) ناسزا مى گويد به خود پيچيد ورو به معاويه كرد وگفت:

مرا بر روى تخت خود نشانيده اى ودر حضور من به على ناسزا مى گويى؟ به خدا سوگند هرگاه يكى از آن سه فضيلت بزرگى كه على داشت من داشتم بهتر از آن بود كه آنچه آفتاب بر آن مى تابد مال من باشد:

1ـ روزى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) او را در مدينه جانشين خود قرار داد وخود به جنگ تبوك رفت به على چنين فرمود:«موقعيت تو نسبت به من، همان موقعيت هارون است نسبت به موسى، جز اينكه پس از من پيامبرى نيست».

2ـ روزى كه قرار شد پيامبر با سران «نَجران» به مباهله بپردازد، دست على وفاطمه وحسن وحسين را گرفت وگفت:«پروردگارا! اينان اهل بيت من هستند».

3ـ روزى كه مسلمانان قسمتهاى مهمى از دژهاى يهودان خيبر را فتح كرده بودند ولى دژ «قموص»، كه بزرگترين دژ ومركز دلاوران آنها بود، هشت روز در محاصره سپاه اسلام بود ومجاهدان اسلام قدرت فتح وگشودن آن را نداشتند. سردرد شديد رسول خدا مانع از آن شده بود كه شخصاً در صحنه نبرد حاضر شود وفرماندهى سپاه را بر عهده بگيرد وهر روز پرچم را به دست يكى از سران سپاه اسلام مى داد وهمه آنان بدون نتيجه باز مى گشتند. روزى پرچم را به دست ابوبكر داد و روز بعد آن را به عمر سپرد ولى هر دو، بى آنكه كارى صورت دهند به حضور رسول خدا بازگشتند.

ادامه اين وضع براى رسول خدا گران ودشوار بود. لذا فرمود:

فردا پرچم را به دست كسى مى دهم كه هرگز از نبرد نمى گريزد وپشت به دشمن نمى كند.او كسى است كه خداو رسول خدا او را دوست دارند وخداوند اين دژ را به دست او مى گشايد.


صفحه 106

هنگامى كه سخن پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را براى حضرت على (عليه السلام) نقل كردند، او رو به درگاه الهى كرد وگفت:«اللّهُمَّ لا مُعْطِيَ لِما مَنَعْتَ وَ لامانِعَ لِما أَعْطَيْتَ». يعنى پروردگارا! آنچه را كه تو عطا كنى بازگيرنده اى براى آن نيست وآنچه را كه تو ندهى دهنده اى براى او نخواهد بود.

]سعد ادامه داد:[ هنگامى كه آفتاب طلوع كرد ياران رسول خدا دور خيمه او را گرفتند تا ببينند اين افتخار نصيب كدام يك از ياران او مى شود.وقتى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از خيمه بيرون آمد گردنها به سوى او كشيده شد ومن در برابر پيامبر ايستادم شايد اين افتخار از آنِ من گردد وشيخين بيش از همه آرزو مى كردند كه اين افتخار نصيب آنان شود. ناگهان پيامبر فرمود: على كجاست؟ به حضرتش عرض شد كه وى به دردِ چشم دچار شده واستراحت مى كند. سلمة بن اكوع به فرمان پيامبر به خيمه حضرت على رفت. ودست او را گرفت وبه حضور پيامبر آورد. پيامبر در حقّ وى دعا كرد ودعاى وى در حقّ او مستجاب شد. آنگاه پيامبر زره خود را به حضرت على پوشانيد وذوالفقار را بر كمر او بست وپرچم را به دست او داد وياد آور شد كه پيش از جنگ آنان را به آيين اسلام دعوت كن واگر نپذيرفتند به آنان برسان كه مى توانند زير لواى اسلام وبا پرداخت جزيه وخلع سلاح، آزادانه زندگى كنند وبر آيين خود باقى بمانند واگر هيچ كدام را نپذيرفتند راه نبرد را در پيش گير; وبدان كه هرگاه خداوند فردى را به وسيله تو راهنمايى كند بهتر از آن است كه شتران سرخ موى مال تو باشد وآنها را در راه خدا صرف كنى.(1)

سعد وقّاص پس از آنكه قسمت فشرده اى از اين جريان را، كه به طور گسترده آورديم، نقل كرد مجلس معاويه را به عنوان اعتراض ترك گفت.


1 . صحيح بخارى، ج5، ص 22و23; صحيح مسلم، ج7، ص 120; تاريخ الخميس، ج2، ص 95; قاموس الرجال، ج4، ص 314 به نقل از مروج الذهب.

صفحه 107

پيروزى درخشان اسلام در خيبر

اين بار نيز مسلمانان در پرتو فداكارى اميرمؤمنان به پيروزى چشمگيرى دست يافتند واز اين جهت امام (عليه السلام) را فاتح خيبر مى نامند. وقتى با گروهى از سربازان كه پشت سر وى گام بر مى داشتند به نزديكى دژ رسيد، پرچم اسلام را بر زمين نصب كرد. در اين هنگام دلاوران دژ همگى بيرون ريختند.حارث برادر مَرحَب، نعره زنان به سوى حضرت على شتافت.نعره او آنچنان بود كه سربازانى كه پشت سر حضرت على (عليه السلام) قرار داشتند بى اختيار به عقب رفتند وحارث به مانند شيرى خشمگين بر حضرت على تاخت، ولى لحظاتى نگذشت كه جسد بى جان او بر خاك افتاد.

مرگ برادر، مرحب را سخت متأثّر ساخت وبراى گرفتن انتقام، در حالى كه غرق در سلاح بود وزرهى فولادين بر تن وكلاهى از سنگ بر سر داشت وكلاه خُود را روى آن قرار داده بود به ميدان حضرت على (عليه السلام) آمد.هر دو قهرمان شروع به رجز خوانى كردند. ضربات شمشير ونيزه هاى دو قهرمان اسلام ويهود وحشت عجيبى در دل ناظران افكنده بود. ناگهان شمشير برّنده وكوبنده قهرمان اسلام بر فرق مرحب فرود آمد واو را به خاك افكند. دلاوران يهود كه پشت سرِ مرحب ايستاده بودند پا به فرار گذاشتند وگروهى كه قصد مقاومت داشتند با حضرت على (عليه السلام) تن به تن جنگ كردند وهمگى با ذلّت تمام جان سپردند.

نوبت آن رسيد كه امام (عليه السلام) وارد دژ شود. بسته شدن در مانع از ورود امام وسربازان او شد، ولى امام (عليه السلام) با قدرتِ الهى دروازه خيبر را از جا كند وراه را براى ورود سربازان هموار ساخت وبه اين طريق آخرين لانه فساد وكانون خطر را درهم كوبيد ومسلمانان را از شرّ اين عناصر پليد وخطرناك، كه پيوسته دشمنى با اسلام ومسلمانان را به دل داشتند(ودارند)، آسوده ساخت.(1)


1 . محدّثان وسيره نويسان خصوصيات فتح خيبر ونحوه ورود امام (عليه السلام) به قلعه وديگر حوادث اين فصل از تاريخ اسلام را به نحو گسترده اى بيان كرده اند. علاقه مندان مى توانند به كتابهاى سيره پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مراجعه فرمايند.

صفحه 108

نسبت اميرالمؤمنين(عليه السلام) با رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)

اكنون كه در باره يكى از سه فضيلتى كه سعد وقّاص در حضور معاويه براى اميرمؤمنان (عليه السلام) ياد آورى كرد سخن گفتيم، شايسته است كه در باره آن دو فضيلت ديگر نيز به طور فشرده سخن بگوييم.

يكى از افتخارات امام (عليه السلام) اين است كه در تمام نبردها ملازم پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) وپرچمدار وى بود، جز در غزوه تبوك كه به فرمان پيامبر در مدينه باقى ماند.زيرا پيامبر به خوبى آگاه بود كه منافقان تصميم گرفته اند پس از خروج آن حضرت از مدينه شورش كنند. از اين رو، به حضرت على (عليه السلام)فرمود: تو سرپرست اهل بيت وخويشاوندان من وگروه مهاجر هستى وبراى اين كار جز من وتو كسى شايستگى ندارد.

اقامت امير مؤمنان (عليه السلام) نقشه منافقان را نقش بر آب كرد. لذا به فكر افتادند نقشه ديگرى طرح كنند تا حضرت على (عليه السلام) نيز مدينه را ترك گويد.از اين رو شايع كردند كه روابط پيامبر وحضرت على به تيرگى گراييده است وحضرت على به جهت دورى راه وشدّت گرما از جهاد در راه خدا سرباز زده است.

هنوز پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) چندان از مدينه دور نشده بود كه اين شايعه در مدينه انتشار يافت.امام (عليه السلام) براى پاسخ به تهمت آنان به حضور پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) رسيد وجريان را با آن حضرت در ميان نهاد. پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) با ذكر جمله تاريخى خود ـ كه سعد وقّاص آرزو داشت اى كاش در باره او گفته مى شد ـ آن حضرت را تسلّى داد وفرمود:

«أَما تَرضى أَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى إِلاّ أَنَّهُ لا نَبِيَّ بَعْدِي؟»

آيا راضى نيستى كه نسبت به من، همچون هارون نسبت به موسى باشى؟ جز


صفحه 109

اينكه پس از من پيامبرى نيست.(1)

اين حديث كه در اصطلاح دانشمندان به آن «حديث المنزله» مى گويند تمام مناصبى كه هارون داشت براى حضرت على (عليه السلام)ثابت كرده جز نبوّت كه باب آن براى ابد بسته شده است.

اين حديث از احاديث متواتر اسلامى است كه محدّثان وسيره نويسان در كتابهاى خود آورده اند.

فضيلت سوّمى كه سعد وقّاص از آن ياد كرد مسأله مباهله پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) با مسيحيان نَجران بود. آنان پس از مذاكره با پيامبر در باره عقايد باطل مسيحيت حاضر به پذيرش اسلام نشدند، ولى آمادگى خود را براى مباهله اعلام كردند.

وقت مباهله فرا رسيد.پيامبر ازميان بستگان خود فقط چهار نفر را انتخاب كرد تا در اين حادثه تاريخى شركت كنند واين چهار تن جز حضرت على ودخترش فاطمه وحسن وحسين (عليهم السلام) نبودند. زيرا در ميان تمام مسلمانان نفوسى پاكتر وايمانى استوارتر از نفوس وايمان اين چهار تن وجود نداشت.

پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فاصله منزل ومحلّى را كه بنا بود مراسم مباهله در آنجا انجام بگيرد با وضع خاصى طى كرد. او در حالى كه حضرت حسين (عليه السلام)را در آغوش داشت ودست حسن (عليه السلام) را در دست گرفته بود وفاطمه (عليها السلام) وحضرت على (عليه السلام)پشت سر آن حضرت حركت مى كردند قدم به محلّ مباهله نهاد وپيش از ورود به محوطه به همراهان خود گفت:من هر موقع دعا كردم شما دعاى مرا با گفتن آمين بدرقه كنيد.

چهره هاى نورانى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) وچهار تن ديگر كه سه تن ايشان شاخه هاى شجره وجود مقدّس او بودند چنان ولوله اى در مسيحيان نجران افكند كه اسقف


1 . سيره ابن هشام، ج2، ص 520 وبحار، ج21، ص 207. مرحوم شرف الدين در كتاب المراجعات مصادر اين حديث را گرد آورده است.

صفحه 110

اعظم آنان گفت:«چهره هايى را مشاهده مى كنم كه اگر براى مباهله رو به درگاه الهى كنند اين بيابان به جهنّمى سوزان بدل مى شود ودامنه عذاب به سرزمين نجران نيز كشيده خواهد شد. از اين رو، از مباهله منصرف شدند وحاضر به پرداخت جزيه شدند.

عايشه مى گويد:

پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در روز مباهله چهار تن همراهان خود را زير عباى سياه خود وارد كرد واين آيه را تلاوت نمود:(إِنَّما يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً).

زمخشرى مى گويد:

سرگذشت مباهله ومفاد اين آيه بزرگترين گواه بر فضيلت اصحاب كساء است وسندى زنده بر حقّانيت آيين اسلام به شمار مى رود.(1)


1 . كشّاف، ج1، صص 283ـ 282 وتفسير امام رازى، ج2، صص472ـ 471.

صفحه 111

فصل هشتم

عدالت دشمن پرور

«على (عليه السلام) در اجراى دستور خدا بسيار دقيق وسختگير است وهرگز تملّق ومداهنه در زندگى او راه ندارد». پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)

كسانى كه در زندگى هدف مقدسى را دنبال مى كنند وبراى وصول به آن شب و روز مى كوشند، در برابر امورى كه با هدف آنان اصطكاك داشته باشد نمى توانند بى طرف بمانند. اين افراد در طىّ مسير خود تا هدف، مهر وعلاقه گروهى وقهر وغضب گروه ديگرى را برمى انگيزند. در اين راه پاكدلان وروشن ضميران فريفته دادگرى وسختگيريهاى او مى شوند، ولى افراد بى تفاوت وغير مسلكى از تضييقات وعدالت او ناراحت مى گردند.

گروهى كه با نيك وبد گرم مى گيرند وبامسلمان وغير مسلمان مى سازند ونمى خواهند خشم وكينه احدى را بر انگيزند، نمى توانند افراد هدفمند ومسلكى باشند. زيرا سازشكارى با تمام طبقات، جز نفاق ودو رويى نيست.

در دوران حكومت اميرمؤمنان (عليه السلام) شخصى فرماندار محلّ خود را ستود وگفت كه همه طبقات از او راضى هستند. امام (عليه السلام) فرمود:معلوم مى شود كه وى فرد عادلى نيست، زيرا رضايت همگانى حاكى از سازشكارى ونفاق وعدم دادگرى اوست; والاّ همه افراد از او راضى نمى شوند.

امير مؤمنان (عليه السلام) يكى از آن مردان است كه مهر وعاطفه دادگران پارسا


صفحه 112

وافتادگان پاكدل را برانگيخت ومتقابلاً شعله خشم وغضب حريصان وقانون شكنان را در سينه هاشان بر افروخت.

آوازه عدالت وتقيّد شديد امام (عليه السلام) به رعايت اصول وقوانين، مخصوص به دوره حكومت او نيست. اگر چه بيشتر نويسندگان وگويندگان، هنگامى كه از دادگرى وپارسايى امام سخن مى گويند، غالباً به حوادث دوران حكومت او تكيه مى كنند، زيرا زمينه بروز اين فضيلت عالى انسانى در دوران حكومت آن حضرت بسيار مهيّا بود.امّا عدالت ودادگرى امام (عليه السلام) وسختگيرى وتقيّد كامل او به رعايت اصول، از عصر رسالت، زبانزد خاص وعام بود. از اين رو،افرادى كه تحمّل دادگرى امام را نداشتند، گاه وبيگاه، از حضرت على (عليه السلام) به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)شكايت مى بردند وپيوسته با عكس العمل منفى پيامبر، واينكه حضرت على (عليه السلام) در رعايت قوانين الهى سر از پا نمى شناسد، روبرو مى شدند.در تاريخ زندگانى امام (عليه السلام) در عصر رسالت حوادثى چند به اين مطلب گواهى مى دهد وما براى نمونه دو حادثه را در اينجا نقل مى كنيم:

1ـ در سال دهم هجرت كه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) عزم زيارت خانه خدا داشت حضرت على (عليه السلام) را با گروهى از مسلمانان به يمن اعزام كرد.حضرت على (عليه السلام)مأمور بود در بازگشت از يمن پارچه هايى را كه مسيحيان نجران در روز مباهله تعهد كرده بودند از ايشان بگيرد وبه محضر رسول خدا برساند. او پس از انجام مأموريت آگاه شد كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) رهسپار خانه خدا شده است. ازاين جهت مسير خود را تغيير داد ورهسپار مكّه شد.آن حضرت راه مكّه را به سرعت مى پيمود تا هرچه زودتر به حضور پيامبر برسد وبه همين جهت پارچه ها را به يكى از افسران خود سپرد واز سربازان خويش فاصله گرفت تا در نزديكى مكّه به حضور پيامبر رسيد. حضرت از ديدار او فوق العاده خوشحال شد وچون او را در لباس احرام ديد از نحوه نيّت كردن او جويا شد. حضرت على (عليه السلام)گفت:من هنگام احرام بستن گفتم بار الها ! به همان نيّتى احرام مى بندم كه پيامبر احرام بسته است.


صفحه 113

حضرت على (عليه السلام) از مسافرت خود به يمن ونجران وپارچه هايى كه آورده بود به پيامبر گزارش داد وسپس به فرمان آن حضرت به سوى سربازان خود بازگشت تا به همراه آنان مجدداً به مكّه باز گردد. وقتى امام (عليه السلام) به سربازان خود رسيد، ديد كه افسر جانشين وى تمام پارچه ها را در ميان سربازان تقسيم كرده است وسربازان پارچه ها را به عنوان لباس احرام بر تن كرده اند. حضرت على (عليه السلام) از عمل بى مورد افسر خود سخت ناراحت شد وبه او گفت:چرا پيش از آنكه پارچه ها را به رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) تحويل دهيم آنها را ميان سربازان تقسيم كردى؟ وى گفت: سربازان شما اصرار كردند كه من پارچه ها را به عنوان امانت ميان آنان قسمت كنم وپس از مراسم حج، همه را از آنان باز گيرم. حضرت على (عليه السلام) پوزش او را نپذيرفت وگفت: تو چنين اختيارى نداشتى. سپس دستور داد كه پارچه هاى تقسيم شده تماماً جمع آورى شود تا در مكّه به پيامبر گرامى تحويل گردد.(1)

گروهى كه پيوسته از عدل ونظم وانضباط رنج مى برند ومى خواهند كه امور همواره بر طبق خواسته هاى آنان جريان يابد به حضور پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) رسيدند واز انضباط وسختگيرى حضرت على (عليه السلام) شكايت كردند. ولى آنان از اين نكته غفلت داشتند كه يك چنين قانون شكنى وانعطاف نابجا، به يك رشته قانون شكنيهاى بزرگ منجر مى شود.

از ديدگاه امير مؤمنان (عليه السلام) يك فرد خطاكار(خصوصاً خطاكارى كه لغزش خود را كوچك بشمارد) مانند آن سوار كارى است كه بر اسب سركش ولجام گسيخته اى سوار باشد كه مسلّماً چنين مركب سركشى راكب خود را در دل درّه وبر روى صخره ها واژگون مى سازد.(2)

مقصود امام از اين تشبيه اين است كه هرگناهى، هرچند كوچك باشد، اگر


1 . بحار، ج21، ص 385.
2 . أَلا وَإِنَّ الْخَطايا خَيْلٌ شُمُسٌ حُمِلَ عَلَيْها أَهْلُها وَ خُلِعَتْ لُجُمُها فَتَقَحَّمَتْ بِهِمْ فِي النار. نهج البلاغه، خطبه 16.

صفحه 114

ناچيز شمرده شود گناهان ديگرى را به دنبال مى آورد وتا انسان را غرق گناه نسازد ودر آتش نيفكند دست از او برنمى دارد. از اين جهت بايد از روز نخست پارسايى را شيوه خويش ساخت واز هر نوع مخالفت با اصول وقوانين اسلامى پرهيز كرد.

پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) كه از كار حضرت على (عليه السلام) ودادگرى او كاملاً آگاه بود يكى از ياران خود را خواست وبه او گفت كه ميان اين گروه شاكى برو وپيام زير را برسان:

از بدگويى در باره حضرت على (عليه السلام) دست برداريد كه او در اجراى دستور خدا بسيار دقيق وسختگير است وهرگز در زندگانى او تملّق ومداهنه وجود ندارد.

2ـ خالد بن وليد از سرداران نيرومند قريش بود. او در سال هفتم هجرت از مكه به مدينه مهاجرت كرد وبه مسلمانان پيوست.ولى پيش از آنكه به آيين توحيد بگرود كراراً در نبردهايى كه از طرف قريش براى برانداختن حكومت نوبنياد اسلام برپا مى شد شركت مى كرد. هم او بود كه در نبرد احد بر مسلمانان شبيخون زد واز پشتِ سرِ آنان وارد ميدان نبرد شد ومجاهدان اسلام را مورد حمله قرار داد. اين مرد پس از اسلام نيز عداوت ودشمنى حضرت على (عليه السلام) را فراموش نكرد وبر قدرت بازوان وشجاعت بى نظير امام رشك مى برد. پس از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، به دستور خليفه وقت تصميم بر قتل حضرت على (عليه السلام)گرفت، ولى به عللى موفق نشد.(1)

احمد بن حنبل در مسند خود مى نويسد:

پيامبر اكرم حضرت على را در رأس گروهى كه در ميان آنان خالد نيز بود به يمن اعزام كرد. ارتش اسلام در نقطه اى از يمن با قبيله بنى زيد به نبرد پرداخت وبر دشمن پيروز شد وغنايمى به دست آورد. روش امام (عليه السلام) در تقسيم غنايم مورد رضايت خالد واقع نشد وبراى ايجاد سوء تفاهم ميان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) وحضرت على (عليه السلام)


1 . شرح اين واقعه در بخش چهارم از زندگانى امير المؤمنين (عليه السلام)، كه مربوط به دوران زندگى امام (عليه السلام) پس از رحلت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) است، آمده است.

صفحه 115

نامه اى به رسول خدا نوشت وآن را به بريده سپرد تا هرچه زودتر به حضور پيامبر برساند.

بريده مى گويد:من با سرعت خود را به مدينه رسانيدم ونامه را تسليم پيامبر كردم.آن حضرت نامه را به يكى از ياران خود داد تا براى او بخواند. چون قرائت نامه به پايان رسيد، ناگهان ديدم كه آثار خشم در چهره پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) ظاهر شد.

بريده مى گويد:از آوردن چنين نامه اى سخت پشيمان شدم وبراى تبرئه خود گفتم كه به فرمان خالد به چنين كارى اقدام كرده ام ومرا چاره اى جز پيروى از فرمان مقام بالاتر نبود.

او مى گويد:پس از خاتمه كلام من لحظاتى سكوت بر مجلس حكومت كرد. ناگهان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) سكوت را شكست وفرمود:

در باره على بدگويى مكنيد«فإِنَّهُ مِنّي وَ أَنَا مِنْهُ وَ هُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدِي»(=او از من ومن از او هستم واو زمامدار شما پس از من است).

بريده مى گويد:من از كرده خود سخت نادم شدم واز محضر رسول خدا درخواست كردم كه در حقّ من استغفار كند.پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود تا على نيايد وبه چنين كارى رضا ندهد هرگز درحقّ تو طلب آمرزش نخواهم كرد. ناگهان حضرت على (عليه السلام)رسيد ومن از او درخواست كردم كه از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) خواهش كند كه در باره من طلب آمرزش كند.(1)

اين رويداد سبب شد كه بريده دوستى خود را با خالد قطع كند ودست ارادت واخلاص به سوى حضرت على (عليه السلام) دراز كند; تا آنجا كه پس از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، وى با ابوبكر بيعت نكرد ويكى از آن دوازده نفرى بود كه ابوبكر را در اين مورد استيضاح كرد، و او را به رسميت نشناخت.(2)


1 . أُسد الغابة، ج1، ص 176،والدرجات الرفيعة، ص 401.
2 . رجال مامقانى، ج1، ص 199 به نقل از احتجاج.

صفحه 116

صفحه 117

فصل نهم

پيك ونماينده مخصوص پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)

حضرت على (عليه السلام) به فرمان خدا آيات سوره برائت و قطعنامه ويژه ريشه كن ساختن بت پرستى را، به هنگام حج، براى همه قبايل عرب برخواند وبراى اين كار، درست در جاى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) تكيه كرد.

تاريخ اسلام حاكى است كه در آن روزى كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) رسالت خود را اعلان نمود، در همان روز نيز خلافت وجانشينى حضرت على (عليه السلام)را پس از خود اعلام كرد.

پيامبر گرامى در طول رسالت بيست وسه ساله خود، گاهى به صورت كنايه واشاره وكراراً به تصريح، لياقت وشايستگى حضرت على (عليه السلام) را براى پيشوايى وزمامدارى امّت به مردم ياد آورى مى كرد وافرادى را كه احتمال مى داد پس از درگذشت وى با حضرت على (عليه السلام) در افتند واز درِ مخالفت با او در آيند اندرز مى داد ونصيحت مى كرد واحياناً از عذاب الهى مى ترساند.

شگفت آور اينكه هنگامى كه رئيس قبيله بنى عامر به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) پيشنهاد كرد كه حاضر است از آيين او سرسختانه دفاع كند امّا مشروط به اينكه زمامدارى را پس از خود به او واگذار پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) در پاسخ او فرمود:


صفحه 118

«اَلأَمْرُ إِلَى اللّهِ يَضَعُهُ حَيْثُ شاءَ» (1)

يعنى: اين امر در اختيار خداست وهركس را براى اين كار انتخاب كند او جانشين من خواهد بود.

هنگامى كه حاكم يَمامه پيشنهادى مشابه پيشنهاد رئيس قبيله بنى عامر مطرح كرد، باز هم پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)سخت برآشفت ودست رد بر سينه او زد.(2)

با وجود اين، پيامبر گرامى در موارد متعدد وبه عبارات مختلف حضرت على (عليه السلام) را جانشين خود معرفى مى كرد وازا ين راه به امّت هشدار مى داد كه خدا حضرت على را براى وصايت وخلافت انتخاب كرده و او در اين كار اختيارى نداشته است. از باب نمونه مواردى را در اينجا ياد آور مى شويم:

1ـ در آغاز بعثت، هنگامى كه رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) از طرف خدا مأمور شد كه خويشاوندان خود را به آيين اسلام دعوت كند، در آن جلسه، حضرت على (عليه السلام) را وصىّووزير وخليفه خويش پس از خود خواند.

2ـ هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) رهسپار تبوك شد موقعيت حضرت على (عليه السلام) را نسبت به خود به سان موقعيت هارون نسبت به موسى (عليه السلام) بيان داشت وتصريح كرد كه همه مناصبى را كه هارون داشت، جز نبوّت،حضرت على (عليه السلام) نيز داراست.

3ـ به بريده وديگر شخصيتهاى اسلام گفت:على (عليه السلام) شايسته ترين زمامدارِ مردم پس از من است.

4ـ در سرزمين غدير ودر يك اجتماع هشتاد هزار نفرى(يا بيشتر) دست حضرت على (عليه السلام) را گرفت واو را به مردم معرفى كرد وتكليف مردم را در اين مورد روشن ساخت.


1 . تاريخ طبرى، ج8، ص 84 وتاريخ ابن اثير، ج2، ص 65.
2 . طبقات ابن سعد، ج1، ص 262.

صفحه 119

علاوه بر تصريحات ياد شده، گاهى پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) بعضى كارهاى سياسى را به حضرت على (عليه السلام)واگذار مى كرد و از اين طريق افكار جامعه اسلامى را براى تحمّل زمامدارى حضرت على آماده مى ساخت.از باب نمونه، جريان زيرا را بررسى مى كنيم:

متجاوز از بيست سال بود كه منطق اسلام در باره شرك ودوگانه پرستى در سرزمين حجاز ودر ميان قبايل مشرك عرب انتشار يافته بود واكثر قريب به اتّفاق آنها از نظر اسلام در باره بتان وبت پرستان آگاهى پيدا كرده بودند ومى دانستند كه بت پرستى چيزى جز يك تقليد باطل از نياكان نيست ومعبودهاى باطل آنان چنان ذليل وخوارند كه نه تنها نمى توانند در باره ديگران كارى انجام دهند بلكه نمى توانند حتى ضررى از خود دفع كنند ويا نفعى به خود برسانند وچنين معبودهاى زبون وبيچاره در خور ستايش وخضوع نيستند.

گروهى كه با وجدان بيدار ودل روشن به سخنان رسول گرامى گوش فرا داده بودند در زندگى خود دگرگونى عميقى پديد آوردند واز بت پرستى به توحيد ويكتاپرستى گرويدند. خصوصاً هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مكه را فتح كرد وگويندگان مذهبى توانستند در محيط آزاد به تبيين وتبليغ اسلام بپردازند تعداد قابل ملاحظه اى از مردم به بت شكنى پرداختند ونداى توحيد در بيشتر نقاط حجاز طنين انداز شد. ولى گروهى متعصب ونادان كه رها كردن عادات ديرينه براى آنان گران بود، گرچه پيوسته با وجدان خود در كشمكش بودند، از عادات زشت خود دست بر نداشتند واز خرافات واوهام پيروى مى كردند.

وقت آن رسيده بود كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) هر نوع مظاهر بت پرستى وحركت غير انسانى را با نيروى نظامى درهم بكوبد وبا توسل به قدرت، بت پرستى را كه منشأ عمده مفاسد اخلاقى واجتماعى ويك نوع تجاوز به حريم انسانيت بود(وهست) ريشه كن سازد وبيزارى خدا ورسولش را در منى ودر روز عيد قربان ودر آن اجتماع بزرگ كه از همه نقاط حجاز در آنجا گرد مى آيند اعلام بدارد. خود آن حضرت يا


صفحه 120

شخص ديگرى قسمتى از اوّل سوره برائت را، كه حاكى از بيزارى خدا وپيامبر او از مشركان است، در آن اجتماع بزرگ بخواند وبا صداى رسا به بت پرستان حجاز اعلام كند كه بايد وضع خود را تا چهار ماه ديگر روشن كنند، كه چنانچه به آيين توحيد بگروند در زمره مسلمانان قرار خواهند گرفت وبه سان ديگران از مزاياى مادى ومعنوى اسلام بهره مند خواهند بود، ولى اگر بر لجاجت وعناد خود باقى بمانند، پس از چهار ماه بايد آماده نبرد شوند وبدانند كه در هرجا دستگير شوند كشته خواهند شد.

آيات سوره برائت هنگامى نازل شد كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) تصميم به شركت در مراسم حج نداشت. زيرا در سال پيش، كه سال فتح مكه بود، در مراسم حج شركت كرده بود وتصميم داشت كه در سال آينده نيز كه بعدها آن را«حَجّة الوداع» ناميدند در اين مراسم شركت كند. از اين رو ناچار بود كسى را براى ابلاغ پيامهاى الهى انتخاب كند. نخست ابوبكر را به حضور طلبيد وقسمتى از آغاز سوره برائت را به او آموخت واو را با چهل تن روانه مكه ساخت تا در روز عيد قربان اين آيات را براى آنان بخواند.

ابوبكر راه مكه را در پيش گرفت كه ناگهان وحى الهى نازل شد وبه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) دستور داد كه اين پيامهارا بايد خود


صفحه 121

پيامبر ويا كسى كه از اوست به مردم برساند وغير ازاين دو نفر، كسى براى اين كار صلاحيت ندارد.(1)

اكنون بايد ديد اين فردى كه از ديده وحى از اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) است واين جامه بر اندام او دوخته شده است كيست؟

چيزى نگذشت كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) حضرت على (عليه السلام) را احضار كرد وبه او فرمان داد كه راه مكه را در پيش گيرد وابوبكر را در راه دريابد وآيات را از او بگيرد وبه او بگويد كه وحى الهى پيامبر را مأمور ساخته است كه اين آيات را بايد يا خود پيامبر ويا فردى از اهل بيت او براى مردم بخواند واز اين جهت انجام اين كار به وى محوّل شده است.

حضرت على (عليه السلام) با جابر وگروهى از ياران رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)، در حالى كه بر شتر مخصوص پيامبر سوار شده بود، راه مكّه را در پيش گرفت وسخن آن حضرت را به ابوبكر رسانيد. او نيز آيات را به حضرت على (عليه السلام) تسليم كرد.

اميرمؤمنان وارد مكّه شد ودر روز دهم ذى الحجّه بالاى جَمره عقبه، با ندايى رسا سيزده آيه از سوره برائت را قرائت كرد وقطعنامه چهار ماده اى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را با صداى بلند به گوش تمام شركت كنندگان رسانيد. همه مشركان فهميدند كه تنها چهار ماه مهلت دارند كه تكليف خود را با حكومت اسلام روشن كنند. آيات قرآن و قطعنامه پيامبر تأثير عجيبى در افكار مشركين داشت وهنوز چهار ماه سپرى نشده بود كه مشركان دسته دسته به آيين توحيد روى آوردند وسال دهم هجرت به آخر نرسيده بود كه شرك در حجاز ريشه كن شد.

تعصبهاى ناروا

هنگامى كه ابوبكر از عزل خود آگاه شد با ناراحتى خاصى به مدينه بازگشت وزبان به گله گشود وخطاب به رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)گفت:مرا براى اين كار (ابلاغ آيات الهى وخواندن قطعنامه) لايق وشايسته ديدى، ولى چيزى نگذشت كه از اين مقام بركنارم كردى.آيا در اين مورد فرمانى از خدا رسيد؟

پيامبر با لحنى دلجويانه فرمود كه پيك الهى فرا رسيد وگفت كه جز من ويا كسى كه از خودِ من است ديگرى براى اين كار صلاحيت ندارد.(2)

برخى از نويسندگان متعصب كه در تحليل فضايل حضرت على (عليه السلام) انحراف خاصى دارند عزل ابوبكر ونصب حضرت على (عليه السلام)را به مقام مذكور


1 . لا يُؤَدَيها عَنْكَ إِلاّ أَنْتَ أَوْ رَجُلٌ مِنْكَ ودر برخى از روايات وارد شده است:أَوْ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ بَيْتِكَ. سيره ابن هشام، ج4، ص 545 وغيره.
2 . روح المعانى، ج10، تفسير سوره توبه، ص 45.

صفحه 122

چنين توجيه كرده اند كه ابوبكر مظهر شفقت وحضرت على (عليه السلام) مظهر قدرت وشجاعت بود وابلاغ آيات وخواندن قطعنامه به شجاعت قلبى وتوانايى روحى نيازمند بود واين صفات در حضرت على (عليه السلام) بيشتر وجود داشت.

اين توجيه، جز يك تعصب بيجا نيست.زيرا،چنانكه گذشت، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) علت اين عزل ونصب را به نحو ديگر تفسير كرد وگفت كه براى اين كار جز او وكسى كه از اوست صلاحيت ندارد.

ابن كثير در تفسير خود حادثه را به طور ديگر تحليل كرده است.او مى گويد:شيوه عرب اين بود كه هرگاه كسى مى خواست پيمانى را بشكند بايد نقض آن را خود آن شخص يا يك نفر از بستگان او انجام دهد ودر غير اين صورت پيمان به صورت خود باقى مى ماند. از اين جهت حضرت على (عليه السلام) براى اين كار انتخاب شد.

نارسايى اين توجيه بسيار روشن است.زيرا هدف اساسى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از اعزام حضرت على (عليه السلام) براى خواندن آيات وقطعنامه شكستن پيمانهاى بسته شده نبود تا يكى از بستگان خود را بفرستد، بلكه صريح آيه چهارم از سوره توبه اين است كه به پيمان افرادى كه به مقررات آن كاملاً عمل نموده اند احترام بگذارد تا مدّت پيمان سپرى گردد.(1) بنابراين، اگر نقض پيمانى نيز نسبت به پيمان شكنان در كار بوده كاملاً جنبه فرعى داشته است. هدف اصلى اين بود كه بت پرستى يك امر غير قانونى ويك گناه نابخشودنى اعلام شود.

اگر بخواهيم در اين حادثه تاريخى بى طرفانه داورى كنيم، بايد بگوييم كه


1 . (إِلاّ الّذينَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكينَ ثُمَّ لَمْ يَنْقُصُوكُمْ شَيْئاً وَ لَمْ يُظاهِرُوا عَلَيْكُمْ أَحَداً فَأَتِمُّوا إِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلى مُدَّتِهِمْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ المُتَّقينَ).
ازميان مشركان، آنان كه با شما پيمان بسته اند واز عمل به آن چيزى فروگذار نكرده اند وبر ضدّ شما با كسى همپُشتى نكرده اند، پيمان خود با ايشان را تا اتمام مدّت مدّت آن حفظ كنيد كه خداوند تقوا پيشگان را دوست دارد.

صفحه 123

پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) به امر الهى قصد داشت در دوران حيات خود دست حضرت على (عليه السلام) را در مسائل سياسى وامور مربوط به حكومت اسلامى باز بگذارد تا مسلمانان آگاه شوند وعادت كنند كه پس از غروب خورشيد رسالت، در امور سياسى وحكومتى بايد به حضرت على (عليه السلام)مراجعه كنند وپس از پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)براى اين امور فردى شايسته تر از حضرت على (عليه السلام) نيست. زيرا آشكارا ديدند كه يگانه كسى كه از طرف خدا براى رفع امان از مشركان مكه، كه از شؤون حكومت است، منصوب شد همان حضرت على (عليه السلام) بود.

***


صفحه 124

صفحه 125

فصل دهم

طرحى براى آينده مسلمانان

نهضت جهانى اسلام با مخالفت وستيز قريش، بلكه عموم بت پرستان شبه جزيره، آغاز شد. آنان به دسيسه هاى گوناگونى براى خاموش ساختن اين مشعل آسمانى متشبّث شدند، ولى هر چه كوشيدند كمتر نتيجه گرفتند. آخرين اميد آنان اين بود كه پايه هاى اين نهضت با درگذشت صاحب رسالت فرو ريزد وبه سان دعوت برخى از افراد كه پيش از پيامبر مى زيستند به خاموشى گرايد.(1)

قرآن مجيد، كه در بسيارى از آيات خود دسيسه ها وخيمه شب بازيهاى آنان را منعكس كرده است، انديشه بت پرستان در مورد مرگ پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را در ضمن آيه زير منعكس مى كند ومى فرمايد:

(أَمْ يَقُولُونَ شاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُونِ* قُلْ تَرَبَّصُوا فَإِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُتَرَبِصينَ* أَمْ تَأْمُرُهُمْ أَحْلامُهُمْ بِهذا أَمْ هُمْ قَوْمٌ طاغُونَ).(طور:32ـ 30)

بلكه مى گويند كه پيامبر شاعرى است كه انتظار مرگ او را مى بريم.بگو انتظار بريد كه من نيز با شما در انتظارم.آيا افكار خامشان آنها را به اين فكر وادارمى كند يا اينكه آنان گروهى سركشند؟

فعلاً كار نداريم كه چگونه تمام نقشه هاى دشمن، يكى پس از ديگرى، نقش بر آب شد ودشمن نتوانست از نفوذ اسلام جلوگيرى كند. كاوش ما اكنون


1 . مانند ورقة بن نوفل كه از مطالعه برخى كتابهاى مسيحيان آيين بت پرستى را ترك كرده، به مسيحيت گرويده بود.

صفحه 126

پيرامون اين مسئله است كه چگونه مى توان پايدارى نهضت را پس از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) تضمين كرد، به طورى كه مرگ پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)مايه ركود يا عقبگرد نهضت نشود. در اينجا دو راه وجود دارد كه در باره هر دو به بحث مى پردازيم:

الف) رشد فكرى وعقلى امّت اسلامى به حدّى برسد كه بتواند پس از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نهضت نوبنياد اسلام را همچون عهد رسالت رهبرى كنند وآن را از هر نوع گرايش به چپ وراست مانع شوند وامّت ونسلهاى آينده را به صراط مستقيم سوق دهند.

رهبرى همه جانبه امّت پس از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در گرو شرايطى بودكه متأسفانه اغلب افراد فاقد آن بودند. اكنون وقت آن نيست كه در چند وچون اين شرايط بحث كنيم، ولى به طور اجمال مى گوييم كه جهش همه جانبه ودگرگونى عميق در دل يك ملت كار يك روز ودو روز يا يك سال وده سال نيست وپايه گذار انقلاب، كه ميخواهد نهضت خود را به صورت يك آيين جاويد وثابت واستوار در تمام ادوار در آورد، نمى تواند در مدّت كوتاهى به اين هدف نايل گردد. پايدارى انقلاب ورسوخ آن در دلهاى مردم، به نحوى كه پيروان آن پس از درگذشت پايه گذار نهضت گامى به عقب ننهند وبه رسوم ديرينه وآداب واخلاق نياكان خود بازنگردند، بستگى به فرد يا افراد برجسته اى دارد كه زمام امور نهضت را به دست گيرند وبا مراقبتهاى داهيانه وتبليغات پيگير جامعه را از هر نوع گرايش نامطلوب صيانت كنند تا آنكه نسلى بگذرد ونسل نوى كه از روز نخست با آداب واخلاق اسلامى خوى گرفته است جاى نسل پيشين را بگيرد.

در ميان نهضتهاى آسمانى، اسلام خصوصيت ديگرى داشت ووجود چنين افراد برجسته اى براى پايدارى وتداوم نهضت ضرورى بود. زيرا آيين اسلام در ميان مردمى پديد آمد كه از عقب افتاده ترين مردم جهان بودند واز نظر نظامات اجتماعى واخلاقى وساير جلوه هاى فرهنگ وتمدن بشرى در محروميت مفرط به سر مى بردند.از سنن مذهبى، جز با مراسم حج كه آن را از نياكان به ارث برده بودند، با


صفحه 127

چيز ديگرى آشنا نبودند.تعاليم موسى (عليه السلام) وعيسى (عليه السلام) به ديار آنان نفوذ نكرده، اكثر مردم حجاز از آن بى اطلاع بودند. متقابلاً، عقايد ورسوم جاهليت در دل آنها رسوخ كامل داشت وبا روح وروان آنان آميخته شده بود.

هر نوع جهش مذهبى در ميان اين نوع ملل ممكن است به آسانى صورت گيرد، ولى نگاهدارى وادامه آن در ميان اين افراد نيازمند تلاشها ومراقبتهاى پيگير است تا آنان را از هر نوع انحراف وعقبگرد باز دارد.

حوادث رقّتبار وصحنه هاى تكاندهنده نبردهاى احد وحنين، كه هواداران نهضت در گرماگرم نبرد از اطراف صاحب رسالت پراكنده شدند واو را در ميدان نبرد تنها گذاشتند، گواه روشنى است كه صحابه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از نظر رشد ايمانى وعقلى به حدّى نرسيده بودند كه پيامبر ادراه امور را به آنان بسپارد وآخرين نقشه دشمن را كه مترصد مرگ پيامبر بود، نقش بر آب سازد.

آرى، واگذارى امر رهبرى به خود امّت نمى توانست نظر صاحب رسالت را تأمين كند، بلكه بايد چاره ديگرى مى شد كه اكنون به آن اشاره مى كنيم:

ب) براى پايدارى وتداوم نهضت، راه صحيح آن بود كه از طرف خداوند فرد شايسته اى كه از نظر ايمان واعتقاد به اصول وفروع نهصت همچون پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) باشد براى رهبرى نهضت انتخاب شود تا در پرتو ايمان نيرومند وعلم وسيع ومصونيت از خطا ولغزش، رهبرى انقلاب را به عهده گرفته پايدارى آن را تضمين كند.

اين همان مطلبى است كه مكتب تشيّع مدّعى صحّت واستوارى آن است وشواهد تاريخى فراوانى گواهى مى دهد كه پيامبر گرامى در روز هيجدهم ذيحجّة الحرام سال دهم هجرى به هنگام بازگشت از «حجّة الوداع» گره از اين معضل مهم گشود وبا تعيين وصى و جانشين خود از طرف خداوند، بقا واستمرار اسلام را تضمين كرد.


صفحه 128

دو نظريه در باره امامت

خلافت از نظر دانشمندان شيعه يك منصب الهى است كه از جانب خداوند به شايسته ترين وداناترين فرد امّت اسلامى داده مى شود.مرز روشن وحدّ واضح ميان امام ونبى اين است كه پيامبر پايه گذار شريعت وطرف نزول وحى ودارنده كتاب است، حال آنكه امام، اگر چه واجد هيچ يك از اين شؤون نيست، ولى علاوه بر شؤون حكومت وزمامدارى، مبيّن وبازگو كننده آن قسمت از دين است كه پيامبر، بر اثر نبودن فرصت ويا نامساعد بودن شرايط، موفق به بيان آنها نشده وبيان آنها را به عهده اوصياى خود نهاده است.

بنابر اين، خليفه از نظر شيعه، نه تنها حاكم وقت وزمامدار اسلام ومُجرى قوانين وحافظ حقوق ونگهبان ثغور كشور است، بلكه روشنگر نقاط مبهم ومسائل دشوار مذهبى ومكمّل آن قسمت از احكام وقوانين است كه به عللى به وسيله بنيانگذار دين بيان نشده است.

امّا خلافت از نظر دانشمندان اهل تسنّن يك منصب عرفى وعادى است وهدف از اين مقام جز حفظ كيان ظاهرى وشؤون مادى مسلمانان چيزى نيست.خليفه وقت از طريق مراجعه به افكار عمومى براى اداره امور سياسى وقضايى واقتصادى انتخاب مى شود وشؤون ديگر وبيان آن قسمت از احكامى كه به طور اجمال در زمان حضرت رسول (صلى الله عليه وآله وسلم) تشريع شده ولى پيامبر به عللى به بيان آنها موفّق نشده است مربوط به علما ودانشمندان اسلام است كه اين گونه مشكلات وگرهها را از طريق اجتهاد حل وفصل كنند.

بنابر اين اختلاف نظر در حقيقت خلافت، دو جناح مختلف در ميان مسلمانان پديد آمد وآنان به دو دسته تقسيم شدند وتا به امروز اين اختلاف باقى است.

بنابر نظر اوّل، امام در قسمتى از شؤون با پيامبر شريك ويكسان است


صفحه 129

وشرايطى كه براى پيامبرى لازم است براى امامت نيز لازم است.اينك اين شرايط را ذكر مى كنيم:

1ـ پيامبر بايد معصوم باشد، يعنى در تمام دوران عمرش گِرد گناه نگردد ودر بيان احكام وحقايق دين وپاسخ به پرسشهاى مذهبى مردم دچار خطا واشتباه نشود.امام نيز بايد چنين باشد.ودليل هر دو طرف يكى است.

2ـ پيامبر بايد داناترين فرد نسبت به شريعت باشد وهيچ نكته اى از نكات مذهب بر او مخفى نباشد. امام نيز، از آنجا كه مكمّل ومبيّن آن قسمت از شريعت است كه در زمان پيامبر بيان نشده است، بايد داناترين فرد نسبت به احكام ومسائل دين باشد.

3ـ نبوّت يك مقام انتصابى است نه انتخابى وپيامبر را بايد خدا معرفى كند واز طرف او به مقام نبوت منصوب گردد. زيرا تنها اوست كه معصوم را از غير معصوم تميز مى دهد وتنها او مى شناسد آن كسى را كه در پرتو عنايات غيبى به مقامى رسيده است كه بر تمام جزئيات دين واقف وآگاه است.

اين شرايط سه گانه همان طور كه در پيامبر معتبر است در امام وجانشين او نيز معتبر است.

ولى بنابه نظر دوّم، هيچ يك از شرايط نبوت در امامت لازم نيست.نه عصمت لازم است،نه عدالت،نه علم، نه احاطه بر شريعت، نه انتصاب، نه ارتباط با عالم غيب; بلكه كافى است كه در سايه هوش خود ومشاوره با ساير مسلمانان شكوه وكيان اسلام را حفظ كند وبا اجراى قوانين جزايى امنيت را برقرار كند ودر پرتو دعوت به جهاد در گسترش خاك اسلام بكوشد.

ما اكنون اين مسئله را(كه آيا مقام امامت يك مقام انتصابى است يا يك مقام انتخابى وگزينشى، وآيا لازم بود كه پيامبر شخصاً جانشين خود را تعيين كند يا بر عهده امّت بگذارد) با يك رشته محاسبات اجتماعى حل مى كنيم وخوانندگان محترم به روشنى در مى يابند كه اوضاع اجتماعى وفرهنگى وبخصوص سياسى زمان


صفحه 130

پيامبر ايجاب مى كرد كه خود پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، در حال حيات خويش، مشكل جانشينى را حل كند وآن را به انتخاب امّت واگذار نكند.

شكّى نيست كه آيين اسلام، آيين جهانى ودين خاتم است وتا رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) در قيد حيات بوده رهبرى مردم بر عهده او بوده است وپس از درگذشت وى بايد مقام رهبرى به شايسته ترين فرد از امّت واگذار گردد.در اينكه آيا مقام رهبرى پس ازپيامبر يك مقام تنصيصى است يا يك مقام انتخابى، دو نظر وجود دارد:

شيعيان معتقدند كه مقام رهبرى مقام تنصيصيى است وبايد جانشين پيامبر از جانب خدا تعيين گردد، در حالى كه اهل سنّت معتقدند كه اين مقام انتخابى وگزينشى است وامّت بايد فردى را پس از پيامبر براى اداره امور كشور برگزيند.هركدام براى نظر خود دلايل ووجوهى را آورده اند كه در كتابهاى عقايد مذكور است. آنچه مى تواند در اينجا مطرح باشد تجزيه وتحليل اوضاع حاكم بر عصر رسالت است كه مى تواند يكى از دو نظر را ثابت كند.

سياست خارجى وداخلى اسلام در عصر رسالت ايجاب مى كند كه جانشين پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به وسيله خدا از طريق خود پيامبر تعيين شود. زيرا جامعه اسلامى پيوسته از ناحيه يك خطر مثلث، يعنى روم وايران ومنافقان، به جنگ وافساد وايجاد اختلاف تهديد مى شد. همچنين مصالح امّت ايجاب مى كرد كه پيامبر با تعيين رهبرى سياسى، همه امّت را در برابر دشمن خارجى در صف واحدى قرار دهد وزمينه نفوذ دشمن وتسلّط او را ـ كه اختلافات داخلى نيز به آن كمك مى كرد ـ از بين ببرد. اينك توضيح اين مطلب:

يك ضلع از اين مثلث خطرناك را امپراتورى روم تشكيل مى داد. اين قدرت بزرگ در شمال شبه جزيره مستقر بود وپيوسته فكر پيامبر را به خود مشغول مى داشت وآن حضرت تا لحظه مرگ از فكر روم بيرون نرفت. نخستين برخورد نظامى مسلمانان با ارتش مسيحى روم در سال هشتم هجرى در سرزمين فلسطين رخ داد. اين برخورد به شهادت سه فرمانده بزرگ اسلام، يعنى جعفر طيّار وزيد بن حارثه


صفحه 131

وعبد اللّه بن رواحه وشكست ناگوار ارتش اسلام منتهى شد.

عقب نشينى سپاه اسلام در برابر سپاه كفر موجب جرأت ارتش قيصر شد وهر لحظه بيم آن مى رفت كه مركز حكومت نوپاى اسلامى مورد تاخت وتاز قرار گيرد. ازاين جهت، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در سال نهم هجرت با سپاه سنگينى به سوى كرانه هاى شام حركت كرد تا هر نوع برخورد نظامى را شخصاً رهبرى كند. در اين سفر سراسر رنج وزحمت، ارتش اسلام توانست حيثيت ديرينه خود را باز يابد وحيات سياسى خود را تجديد كند. امّا اين پيروزى نسبى پيامبر را قانع نساخت وچند روز پيش از بيمارى خود ارتش اسلام را به فرماندهى اُسامة بن زيد مأمور كرد كه به كرانه هاى شام بروند ودر صحنه حضور يابند.

ضلع دوّم مثلث امپراتورى ايران بود. مى دانيد كه خسرو ايران از شدّت خشم نامه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را پاره كرد، سفير پيامبر را با اهانت از كاخ وكشور بيرون كرده بود وحتى به استاندار يمن نوشته بود كه پيامبر را دستگير كند ودر صورت امتناع او را بكُشد.

خسرو پرويز، اگر چه در زمان رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) درگذشت، امّا موضوع استقلال ناحيه يمن ـ كه مدّتها مستعمره ايران بود ـ از چشم انداز خسروان ايران دور نبود وهرگز كبر ونخوت به سياستمداران ايران اجازه نمى داد كه وجود چنين قدرتى را تحمّل كنند.

خطر سوّم، خطر حزب منافق بود كه پيوسته به صورت ستون پنجم در ميان مسلمانان در تلاش بودند. تا آنجا كه قصد جان پيامبر را كرده، مى خواستند او را در راه تبوك به مدينه ترور كنند. گروهى از آنان با خود زمزمه مى كردند كه با مرگ رسول خدا نهضت اسلامى پايان مى گيرد وهمگى آسوده مى شوند.(1)

پس از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، ابوسفيان دست به ترفند شومى زد وخواست از


1 . ر.ك. سوره طور، آيه هاى 30 تا 32.

صفحه 132

طريق بيعت با حضرت على (عليه السلام)مسلمانان را به صورت دو جناح رو در روى هم قرار دهد واز آب گل آلود استفاده كند. امّا حضرت على (عليه السلام)كه از نيّت پليد او آگاه بود دست رد برسينه او زد وبه او گفت: به خدا سوگند، تو جز ايجاد فتنه وفساد هدف ديگرى ندارى وتنها امروز نيست كه مى خواهى آتش فتنه بيفروزى، بلكه كراراً خواسته اى شر بپا كنى.بدان كه مرا نيازى به تو نيست.(1)

قدرت تخريبى منافقان به حدّى بود كه قرآن از آنها در سوره هاى آل عمران، نساء، مائده، انفال، توبه، عنكبوت، احزاب، محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)، فتح، مجادله، حديد، منافقين وحشر ياد مى كند.

آيا با وجود چنين دشمنان نيرومندى كه در كمين اسلام نشسته بودند صحيح بود كه پيامبر اسلام براى جامعه نوبنياد اسلامى، پس از خود، رهبرى دينى وسياسى و... تعيين نكند؟ محاسبات اجتماعى به روشنى معلوم مى دارد كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بايد با تعيين رهبر از بروز هر نوع اختلاف پس از خود جلوگيرى مى كرد وبا پديد آوردن يك خطّ دفاعى محكم و استوار وحدت اسلامى را بيمه مى ساخت. پيشگيرى از هرنوع حادثه ناگوار واينكه پس از درگذشت رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) هرگروهى بگويد بايد امير از ما باشد، جز با تعيين رهبر امكان پذير نبود.

اين محاسبه اجتماعى ما را به صحّت واستوارى نظر «تنصيصى بودن مقام رهبرى پس از پيامبر» هدايت مى كند.شايد به اين جهت وجهات ديگر بود كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از نخستين روزهاى بعثت تا واپسين دم حيات، مكرراً مسئله جانشينى را مطرح مى كرده وجانشين خود را،هم در آغاز رسالت وهم در پايان آن، معيّن كرده است.اينك بيان هر دو قسمت:

قطع نظر از دلايل عقلى وفلسفى ومحاسبات اجتماعى كه حقّانيت نظر اوّل را مسلّم مى سازند، اخبار ورواياتى كه از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)وارد شده است نظر علماى شيعه


1 . كامل ابن أثير، ج2،. ص 220والعقد الفريد، ج2، ص 249.

صفحه 133

را تصديق مى كند. پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) در دوران رسالت خود به طور مكرر وصى وجانشين خود را تعيين كرده، موضوع امامت را از قلمرو انتخاب ومراجعه به آراى عمومى بيرون برده است.

او نه تنها در اواخر عمر جانشين خود را تعيين كرد، بلكه در آغاز رسالت، كه هنوز جز صد نفر كسى به او نگرويده بود، وصى وجانشين خود را به مردم معرفى كرد.

روزى كه از طرف خداوند مأمور شد كه خويشاوندان نزديك خود را از عذاب الهى بترساندوآنان را پيش از دعوت عمومى، به پذيرش آيين توحيد بخواند در مجمعى كه چهل وپنج تن از سران بنى هاشم را در برداشت چنين گفت:

نخستين كسى از شما كه مرا يارى كند برادر ووصى وجانشين من در ميان شما خواهد بود.هنگامى كه حضرت على (عليه السلام) از آن ميان برخاست واو را به رسالت تصديق نمود، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) رو به حاضران كرد وگفت:«اين جوان برادر ووصى وجانشين من است».

اين حديث در ميان مفسّران ومحدّثان به نام «حديث يوم الدّار» و«حديث بدء الدّعوة»اشتهار كامل دارد.

پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نه تنها در آغاز رسالت بلكه به مناسبتهاى مختلف، در سفر وحضر، به ولايت وجانشينى حضرت على (عليه السلام) تصريح كرده است، ولى هيچ يك آنها از نظر عظمت وصراحت وقاطعيت وعموميت به پايه «حديث غدير» نمى رسد. اينك واقعه غدير را به تفصيل ذكر مى كنيم:

***


صفحه 134

واقعه غدير خم

پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در سال دهم هجرت براى انجام فريضه وتعليم مراسم حج به مكه عزيمت كرد. اين بار انجام اين فريضه با آخرين سال عمر پيامبر عزيز مصادف شد و از اين جهت آن را «حَجّة الوداع» ناميدند. افرادى كه به شوق همسفرى ويا آموختن مراسم حج همراه آن حضرت بودند تا صد وبيست هزار تخمين زده شده اند.

مراسم حج به پايان رسيد وپيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) راه مدينه را،در حالى كه گروهى انبوه او را بدرقه ميكردند وجز كسانى كه در مكه به او پيوسته بودند همگى در ركاب او بودند، در پيش گرفت. چون كاروان به پهنه بى آبى به نام «غدير خُم» رسيد كه در سه ميلى «جُحْفه»(1) قرار دارد، پيك وحى فرود آمد وبه پيامبر فرمان توقف داد. پيامبر نيز دستور داد كه همه از حركت باز ايستند وبازماندگان فرا رسند.

كاروانيان از توقف ناگهانى وبه ظاهر بى موقع پيامبر در اين منطقه بى آب، آن هم در نيمروزى گرم كه حرارت آفتاب بسيار سوزنده وزمين تفتيده بود، در شگفت ماندند.مردم با خودمى گفتند:فرمان بزرگى از جانب خدا رسيده است ودر اهميت فرمان همين بس كه به پيامبر مأموريت داده است كه در اين وضع نامساعد همه را از حركت باز دارد وفرمان خدا را ابلاغ كند.

فرمان خدا به رسول گرامى طىّ آيه زير نازل شد:

(يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رَسالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ).(مائده:67)

«اى پيامبر، آنچه را از پروردگارت بر تو فرود آمده است به مردم برسان واگر نرسانى رسالت خداى را بجا نياورده اى; وخداوند تو را از گزند مردم حفظ مى كند».


1 . جحفه در چند ميلى«رابغ» بر سر راه مدينه واقع است ويكى ازميقاتهاى حجّاج است.

صفحه 135

دقت در مضمون آيه ما را به نكات زير هدايت مى كند:

اوّلاً: فرمانى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) براى ابلاغ آن مأمور شده بود آنچنان خطير وعظيم بود كه هرگاه پيامبر (بر فرض محال) در رساندن آن ترسى به خود راه مى داد وآن را ابلاغ نمى كرد رسالت الهى خود را انجام نداده بود، بلكه با انجام اين مأموريت رسالت وى تكميل مى شد.

به عبارت ديگر، هرگز مقصود از (ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ) مجموع آيات قرآن ودستورهاى اسلامى نيست. زيرا ناگفته پيداست كه هرگاه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مجموع دستورهاى الهى را ابلاغ نكند رسالت خود را انجام نداده است ويك چنين امر بديهى نياز به نزول آيه ندارد.بلكه مقصود از آن، ابلاغ امرخاصّى است كه ابلاغ آن مكمل رسالت شمرده مى شود وتا ابلاغ نشود وظيفه خطير رسالت رنگ كمال به خود نمى گيرد. بنابر اين، بايد مورد مأموريت يكى از اصول مهم اسلامى باشد كه با ديگر اصول وفروع اسلامى پيوستگى داشته پس از يگانگى خدا ورسالت پيامبر مهمترين مسئله شمرده شود.

ثانيا: از نظر محاسبات اجتماعى، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) احتمال مى داد كه در طريق انجام اين مأموريت ممكن است از جانب مردم آسيبى به او برسد وخداوند براى تقويت اراده او مى فرمايد:(وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ).

اكنون بايد ديد از ميان احتمالاتى كه مفسّران اسلامى در تعيين موضوع مأموريت داده اند كدام به مضمون آيه نزديكتر است.

محدّثان شيعه وهمچنين سى تن از محدّثان بزرگ اهل تسنن(1) بر آنند كه آيه در غدير خم نازل شده است وطىّ آن خدا به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مأموريت داده كه حضرت


1 . مرحوم علاّمه امينى نام وخصوصيات اين سى تن را در اثر نفيس خود «الغدير» (ج1، ص 196 تا 209) به طور مبسوط بيان كرده است. كه در ميان آنان نام افرادى مانند طبرى، ابو نُعَيْم اصفهانى، ابن عساكر، ابو اسحاق حموينى، جلال الدين سيوطى به چشم مى خورد و از ميان صحابه پيامبر از ابن عباس وابو سعيد خدرى وبراء بن عازب نام برده شده است.

صفحه 136

على (عليه السلام) را به عنوان «مولاى مؤمنان» معرفى كند.

ولايت وجانشينى امام پس از پيامبر از موضوعات خطير وپر اهميتى بود كه جا داشت ابلاغ آن مكمّل رسالت باشد وخوددارى از بيان آن، مايه نقص در امر رسالت شمرده شود.

همچنين جا داشت كه پيامبر گرامى، از نظر محاسبات اجتماعى وسياسى، به خود خوف ورعبى راه دهد، زيرا وصايت وجانشينى شخصى مانند حضرت على (عليه السلام) كه بيش از سى وسه سال از عمر او نگذشته بود بر گروهى كه از نظر سن وسال از او به مراتب بالاتر بودند بسيار گران بود.(1) گذشته از اين، خون بسيارى از بستگان همين افراد كه دور پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را گرفته بودند در صحنه هاى نبرد به دست حضرت على (عليه السلام) ريخته شده بود وحكومت چنين فردى بر مردمى كينه توز بسيار سخت خواهد بود.

به علاوه، حضرت على (عليه السلام) پسر عمو وداماد پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بود وتعيين چنين فردى براى خلافت در نظر افراد كوته بين به يك نوع تعصب فاميلى حمل مى شده است.

ولى به رغم اين زمينه هاى نامساعد، اراده حكيمانه خداوند بر اين تعلّق گرفت كه پايدارى نهضت را با نصب حضرت على (عليه السلام)تضمين كند ورسالت جهانى پيامبر خويش را با تعيين رهبر وراهنماى پس از او تكميل سازد.

اكنون شرح واقعه غدير را پى مى كيريم:

آفتاب داغ نيمروز هجدهم ماه ذى الحجه بر سرزمين غدير خم به شدّت مى تابيد وگروه انبوهى كه تاريخ تعداد آنها را از هفتاد هزار تا صد وبيست هزار ضبط


1 . خصوصاً بر اعرابى كه همواره مناصب مهم را شايسته پيران قبايل مى دانستند وبر اى جوانان، به بهانه اينكه بى تجربه اند، وقعى قائل نبودند. لذا هنگامى كه رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)
عتاب بن اسيد را به فرماندارى مكه واُسامة بن زيد را به فرماندهى سپاه عازم به تبوك منصوب كرد از طرف جمعى از اصحاب وپيروان خود مورد اعتراض قرار گرفت.
صفحه 137

كرده است در آن محل به فرمان پيامبر خدا فرود آمده بودند ودر انتظار حادثه تاريخى آن روز به سر مى بردند، در حالى كه از شدّت گرما رداها را به دو نيم كرده، نيمى بر سر ونيم ديگر را زير پا انداخته بودند.

در آن لحظات حساس، طنين اذان ظهر سراسر بيابان را فرا گرفت ونداى تكبير مؤذن بلند شد. مردم خود را براى اداى نماز ظهر آماده كردند وپيامبر نماز ظهر را با آن اجتماع پرشكوه، كه سرزمين غدير نظير آن را هرگز به خاطر نداشت، بجا آورد وسپس به ميان جميعت آمد وبر منبر بلندى كه از جهاز شتران ترتيب يافته بود قرار گرفت وبا صداى بلند خطبه اى به شرح زير ايراد كرد:

ستايش از آنِ خداست.از او يارى مى خواهيم وبه او ايمان داريم وبر او توكل مى كنيم واز شرّ نفسهاى خويش وبدى كردارهايمان به خدايى پناه مى بريم كه جز او براى گمراهان هادى وراهنمايى نيست; خدايى كه هركس را هدايت كرد براى او گمراه كننده اى نيست.گواهى مى دهيم كه خدايى جز او نيست ومحمّد بنده خدا وفرستاده اوست.

هان اى مردم، نزديك است كه من دعوت حق را لبيك گويم واز ميان شما بروم. ومن مسئولم وشما نيز مسئول هستيد. در باره من چه فكر مى كنيد؟

ياران پيامبر گفتند:گواهى مى دهيم كه تو آيين خدا را تبليغ كردى ونسبت به ما خيرخواهى ونصيحت كردى ودر اين راه بسيار كوشيدى خداوند به تو پاداش نيك بدهد.

پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)، وقتى مجدداً آرامش بر جمعيت حكمفرما شد، فرمود:

آيا شما گواهى نمى دهيد كه جز خدا، خدايى نيست ومحمّد بنده خدا وپيامبر اوست؟ بهشت ودوزخ ومرگ حق است وروز رستاخيز بدون شك فرا خواهد رسيد وخداوند كسانى را كه در خاك پنهان شده اند زنده خواهد كرد؟

ياران پيامبر گفتند: آرى، آرى، گواهى مى دهيم.

پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) ادامه داد:


صفحه 138

من در ميان شما دو چيز گرانبها به يادگار مى گذارم; چگونه با آنها معامله خواهيد كرد؟ناشناسى پرسيد: مقصود از اين دو چيز گرانبها چيست؟

پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:

ثقل اكبر كتاب خداست كه يك طرف آن در دست خدا وطرف ديگرش در دست شماست. به كتاب او چنگ بزنيد تا گمراه نشويد. وثقل اصغر عترت واهل بيت من است. خدايم به من خبر داده كه دو يادگار من تا روز رستاخيز از هم جدا نمى شوند.

هان اى مردم،بركتاب خدا وعترت من پيشى نگيريد واز آن دو عقب نمانيد تا نابود نشويد.

در اين موقع پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) دست حضرت على (عليه السلام) را گرفت وبالا برد، تا جايى كه سفيدى زير بغل او بر همه مردم نمايان شد وهمه حضرت على (عليه السلام) را در كنار پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) ديدند و او را به خوبى شناختند ودريافتند كه مقصود از اين اجتماع مسئله اى است كه مربوط به حضرت على (عليه السلام)است وهمگى با ولع خاصى آماده شدند كه به سخنان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) گوش فرا دهند.

پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:

هان اى مردم، سزاوارترين فرد بر مؤمنان از خود آنان كيست؟

ياران پيامبر پاسخ دادند:خداوند وپيامبر او بهتر مى دانند.

پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) ادامه داد:

خداوند مولاى من ومن مولاى مؤمنان هستم وبر آنها از خودشان اولى وسزاوارترم.هان اى مردم،«هر كس كه من مولا ورهبر او هستم، على هم مولا ورهبر اوست».

رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) اين جمله آخر را سه بار تكرار كرد(1) وسپس ادامه داد:

پروردگارا، دوست بدار كسى را كه على را دوست بدارد ودشمن بدار كسى را


1 . بنا به نقل احمد بن حنبل در مسند او، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) اين جمله را چهار بار تكرار كرد.

صفحه 139

كه على را دشمن بدارد.خدايا، ياران على را يارى كن ودشمنان او را خوار وذليل گردان. پروردگارا، على را محور حق قرار ده.

سپس افزود:

لازم است حاضران به غايبان خبر دهند وديگران را از اين امر مطلّع كنند.

هنوز اجتماع با شكوه به حال خود باقى بود كه فرشته وحى فرود آمد وبه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) بشارت داد كه خداوند امروز دين خود راتكميل كرد ونعمت خويش را بر مؤمنان بتمامه ارزانى داشت.(1)

در اين لحظه، صداى تكبير پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بلند شد وفرمود:

خدا را سپاسگزارم كه دين خود را كامل كرد ونعمت خود را به پايان رسانيد واز رسالت من وولايت على پس از من خشنود شد.

پيامبر از جايگاه خود فرود آمد وياران او، دسته دسته، به حضرت على (عليه السلام) تبريك مى گفتند واو را مولاى خود ومولاى هر مرد وزن مؤمنى مى خواندند. در اين موقع حسّان بن ثابت، شاعر رسول خدا، برخاست واين واقعه بزرگ تاريخى را در قالب شعرى با شكوه ريخت وبه آن رنگ جاودانى بخشيد. از چكامه معروف او فقط به ترجمه دو بيت مى پردازيم:

پيامبر به حضرت على فرمود:برخيز كه من تو را به پيشوايى مردم وراهنمايى آنان پس از خود برگزيدم.هر كس كه من مولاى او هستم، على نيز مولاى او است. مردم! بر شما لازم است از پيروان راستين ودوستداران واقعى على باشيد.(2)

آنچه نگارش يافت خلاصه اين واقعه بزرگ تاريخى بود كه در مدارك دانشمندان اهل تسنن وارد شده است. در كتابهاى شيعه اين واقعه به طور گسترده تر


1 . (اَلْيَومَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الإسلامَ ديناً).(سوره مائده، آيه 3).

2 . فَقالَ لَهُ قُمْ يا عَلِيُّ فَإِنَّنِي *** فَمْنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا وَلِيُّه

رَضِيتُكَ مِنْ بَعْدِي إِماماً وَهادِياً *** فَكُونُوا لَهُ أَتْباعَ صِدْق مُوالِياً


صفحه 140

بيان شده است. مرحوم طبرسى در كتاب احتجاج (1) خطبه مشروحى از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نقل مى كند كه علاقه مندان مى توانند به آن كتاب مراجعه كنند.

واقعه غدير هرگز فراموش نمى شود

اراده حكيمانه خداوند بر اين تعلق گرفته است كه واقعه تاريخى غدير در تمام قرون واعصار، به صورت زنده در دلها وبه صورت مكتوب در اسناد وكتب، بماند ودر هر عصر وزمانى نويسندگان اسلامى در كتابهاى تفسيروحديث وكلام وتاريخ از آن سخن بگويند وگويندگان مذهبى در مجالس وعظ وخطابه در باره آن داد سخن دهند وآن را از فضايل غير قابل انكار حضرت على (عليه السلام) بشمارند. نه تنها خطبا وگويندگان، بلكه شعرا وسرايندگان بسيارى از اين واقعه الهام گرفته اند وذوق ادبى خود را از تأمّل در زمينه اين حادثه واز اخلاص نسبت به صاحب ولايت مشتعل ساخته اند وعاليترين قطعات را به صورت هاى گوناگون وبه زبانهاى مختلف از خود به يادگار نهاده اند.

از اين جهت، كمتر واقعه تاريخى همچون رويداد غدير مورد توجه دانشمندان، اعمّ از محدّث ومفسّرومتكلّم وفيلسوف وخطيب وشاعر ومورّخ وسيره نويس، قرار گرفته است وتا اين اندازه در باره آن عنايت مبذول شده است.

يكى از علل جاودانى بودن اين حديث، نزول دو آيه از آيات قرآن كريم در باره اين واقعه است(2) وتا روزى كه قرآن باقى است اين واقعه تاريخى نيز باقى خواهد بود واز خاطرها محو نخواهد شد.

جامعه اسلامى در اعصار ديرينه آن را يكى از اعياد مذهبى مى شمرده اند وشيعيان هم اكنون نيز اين روز را عيد مى گيرند ومراسمى را كه در ديگر اعياد اسلامى


1 . احتجاج طبرسى، ج1، صص84ـ 71، چاپ نجف.
2 . آيات 3و 67 سوره مائده.

صفحه 141

برپا مى دارند در اين روز نيز انجام مى دهند.

از مراجعه به تاريخ به خوبى استفاده مى شود كه روز هجدهم ذى الحجّة الحرام در ميان مسلمانان به نام روز عيد غدير معروف بوده است، تا آنجا كه ابن خلَّكان در باره مُستعلى بن المستنصر مى گويد:در سال 487 هجرى در روز عيد غدير كه روز هجدهم ذى الحجّة الحرام است مردم با او بيعت كردند.(1) والعُبيدى در باره المستنصر باللّه مى نويسد:وى در سال 487 هجرى، دوازده شب به آخر ماه ذى الحجّه باقى مانده بود كه درگذشت. اين شب همان شب هجدهم ذى الحجّه، شب عيد غدير است.(2)

نه تنها ابن خلّكان اين شب را شب عيد غدير مى نامد، بلكه مسعودى (3) وثعالبى(4) نيز اين شب را از شبهاى معروف در ميان امّت اسلامى شمرده اند.

ريشه اين عيد اسلامى به خود روز غدير باز مى گردد، زيرا در آن روز پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به مهاجرين وانصار، بلكه به همسران خود، دستور داد كه بر على (عليه السلام) وارد شوند وبه او در مورد چنين فضيلت بزرگى تبريك بگويند.زيد بن ارقم مى گويد:نخستين كسانى از مهاجرين كه با على دست دادند ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه وزبير بودند ومراسم تبريك وبيعت تا مغرب ادامه داشت.

در اهميت اين رويداد تاريخى همين اندازه كافى است كه صدوده نفر صحابى حديث غدير را نقل كرده اند. البته اين مطلب به معنى آن نيست كه از آن گروه زياد تنها همين تعداد حادثه را نقل كرده اند، بلكه تنها در كتابهاى دانشمندان اهل تسنّن نام صدو ده تن به چشم مى خورد. درست است كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) سخنان خود را در اجتماع صد هزار نفرى القاء كرد، ولى گروه زيادى از آنان از نقاط دور دست حجاز بودند واز آنان حديثى نقل نشده است. گروهى از آنان نيز كه اين واقعه را نقل كرده اند تاريخ موفق به درج آن نشده است واگر هم درج كرده به دست ما


1 . وفيات الأعيان، ج1، ص 60 وج2، ص 223.
2 . وفيات الأعيان، ج1، ص 60 وج2، ص 223.
3 . التنبيه والاشراف، ص 822.
4 . ثمار القلوب، ص 511.

صفحه 142

نرسيده است.

در قرن دوّم هجرى، كه عصر«تابعان» است، هشتاد ونه تن از آنان، به نقل اين حديث پرداخته اند.

راويان حديث در قرنهاى بعد همگى از علما ودانشمندان اهل تسنن هستند وسيصد وشصت تن از آنان اين حديث را در كتابهاى خود آورده اند وگروه زيادى به صحّت واستوارى آن اعتراف كرده اند.

در قرن سوّم نود ودو دانشمند، در قرن چهارم چهل وسه، در قرن پنجم بيست وچهار، در قرن ششم بيست، در قرن هفتم بيست ويك، در قرن هشتم هجده، در قرن نهم شانزده، در قرن دهم چهارده، در قرن يازدهم دوازده، در قرن دوازدهم سيزده، در قرن سيزدهم دوازده ودر قرن چهاردهم بيست دانشمند اين حديث را نقل كرده اند.

گروهى نيز تنها به نقل حديث اكتفا نكرده اند بلكه در باره اسناد ومفاد آن مستقلاً كتابهايى نوشته اند.

طبرى، مورخ بزرگ اسلامى، كتابى به نام «الولاية في طريق حديث الغدير» نوشته، اين حديث را از متجاوز از هفتاد طريق از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نقل كرده است.

ابن عقده كوفى در رساله «ولايت» اين حديث را از صد وپنج تن نقل كرده است.

ابوبكر محمّد بن عمر بغدادى، معروف به جعانى، اين حديث را از بيست وپنج طريق نقل كرده است.

تعداد كسانى كه مستقلاً پيرامون خصوصيات اين واقعه تاريخى كتاب نوشته اند بيست وشش نفر است.

دانشمندان شيعه در باره اين واقعه بزرگ كتابهاى ارزنده اى نوشته اند كه جامعتر از همه كتاب تاريخى «الغدير» است كه به خامه تواناى نويسنده نامى اسلامى علاّمه مجاهد مرحوم آية اللّه امينى نگارش يافته است ودر تحرير اين بخش از زندگانى امام على (عليه السلام)ازاين كتاب شريف استفاده فراوانى به عمل آمد.


صفحه 143

بخش چهارم

زندگانى حضرت على (عليه السلام) پس از در گذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)وقبل از خلافت


صفحه 144

صفحه 145

فصل اوّل

بيست وپنج سال سكوت

بررسى حوادث عمده زندگانى اميرمؤمنان (عليه السلام) تا روزى كه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) در قيد حيات بود به پايان رسيد.هرچند در اين بخش بررسى گسترده وپژوهش كامل انجام نگرفت وبسيارى از حوادث ورويدادهايى كه امام (عليه السلام) در اين دوره با آنها روبرو بوده ولى از نظر اهميت در درجه دوم قرار داشته ناگفته ماند، امّا رويدادهاى بزرگ كه سازنده شخصيت امام يا بازگو كننده عظمت روح واستوارى ايمان آن حضرت بوده به ترتيب بيان شد ودر خلال آن با فضايل انسانى وسجاياى اخلاقى وى تا حدّى آشنا شديم.

اكنون وقت آن است كه در بخش ديگرى از زندگانى امام (عليه السلام)، كه چهارمين بخش زندگانى آن حضرت است، به بررسى بپردازيم:

مراحل سه گانه زندگى حضرت على (عليه السلام) سى وسه سال از عمر گرانبهاى او را گرفت وامام در اين مدّت كوتاه به عنوان بزرگترين قهرمان وعاليترين رهبر ودرخشنده ترين چهره اسلام شناخته شد ودر حوزه اسلام هيچ فردى پس از مرگ پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از نظر فضيلت وتقوا وعلم ودانش وجهاد وكوشش در راه خدا ومواسات وكمك به بينوايان به مرتبه على (عليه السلام) نبود ودر همه جا، اعمّ از حجاز ويمن، سخن از شجاعت وقهرمانى وفداكارى وجانبازى ومهر ومودت شديد پيامبر به على بود.


صفحه 146

على هذا وقاعدتاً مى بايست امام (عليه السلام) پس از درگذشت پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) نيز محور اسلام ومركز ثقل جامعه اسلامى باشد. امّا وقتى صفحات تاريخ را ورق مى زنيم خلاف آن را مى يابيم.زيرا امام (عليه السلام) در چهارمين دوره زندگى خود، كه در حدود ربع قرن بود، بر اثر شرايط خاصى كه ايجاد شده بود از صحنه اجتماع به طور خاصّى كناره گرفت وسكوت اختيار كرد. نه در جهادى شركت كرد ونه در اجتماع به طور رسمى سخن گفت.شمشير در نيام كرد وبه وظايف فردى وسازندگى افراد پرداخت.

اين سكوت وگوشه گيرى طولانى براى شخصيتى كه در گذشته در متن اجتماع قرار داشت ودوّمين شخص جهان اسلام وركن بزرگى براى مسلمانان به شمار مى رفت سهل وآسان نبود. روح بزرگى، چون حضرت على (عليه السلام) مى خواست كه بر خويش مسلّط شود وخود را با وضع جديد كه از هر نظر با وضع سابق تضاد داشت تطبيق دهد.

فعاليتهاى امام (عليه السلام) در اين دوره در امور زير خلاصه مى شد:

1ـ عبادت خدا، آن هم به صورتى كه در شأن شخصيتى مانند حضرت على (عليه السلام) بود; تا آنجا كه امام سجّاد عبادت وتهجّد شگفت انگيز خود را در برابر عبادتهاى جدّ بزرگوار خود ناچيز مى دانست.

2ـ تفسير قرآن وحل مشكلات آيات وتربيت شاگردانى مانند ابن عبّاس، كه بزرگترين مفسّر اسلام پس از امام (عليه السلام) به شمار مى رفت.

3ـ پاسخ به پرسشهاى دانشمندان ملل ونحل ديگر، بالأخص يهوديان ومسيحيان كه پس از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)براى تحقيق در باره اسلام رهسپار مدينه مى شدند وسؤالاتى مطرح مى كردند كه پاسخگويى جز حضرت على (عليه السلام)، كه تسلّط او بر تورات وانجيل از خلال سخنانش روشن بود، پيدا نمى كردند. اگر اين خلأ به وسيله امام (عليه السلام) پر نمى شد جامعه اسلامى دچار سرشكستگى شديدى مى شد. وهنگامى كه امام به كليه سؤالات پاسخهاى روشن وقاطع مى داد انبساط


صفحه 147

وشكفتگى عظيمى در چهره خلفايى كه بر جاى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)نشسته بودند پديد مى آمد.

4ـ بيان حكم بسيارى از رويدادهاى نوظهور كه در اسلام سابقه نداشت ودر مورد آنها نصّى در قرآن مجيد وحديثى از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در دست نبود. اين يكى از امور حسّاس زندگى امام (عليه السلام) است واگر در ميان صحابه شخصيتى مانند حضرت على(عليه السلام) نبود، كه به تصديق پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) داناترينِ امّت وآشناترينِ آنها به موازين قضا وداورى به شمار مى رفت، بسيارى از مسائل در صدر اسلام به صورت عقده لاينحل وگره كور باقى مى ماند.

همين حوادث نوظهور ايجاب مى كرد كه پس از رحلت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) امام آگاه ومعصومى به سان پيامبر در ميان مردم باشد كه بر تمام اصول وفروع اسلام تسلّط كافى داشته، علم وسيع وگسترده او امّت را از گرايشهاى نامطلوب وعمل به قياس وگمان باز دارد واين موهبت بزرگ، به تصديق تمام ياران رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)، جز در حضرت على (عليه السلام) در كسى نبود.

قسمتى از داوريهاى امام (عليه السلام) واستفاده هاى ابتكارى وجالب وى از آيات در كتابهاى حديث وتاريخ منعكس است.(1)

5ـ هنگامى كه دستگاه خلافت در مسائل سياسى وپاره اى از مشكلات با بن بست روبرو مى شد، امام (عليه السلام) يگانه مشاور مورد اعتماد بود كه با واقع بينى خاصى مشكلات را از سر راه آنان بر مى داشت ومسير كار را معيّن مى كرد.برخى از اين مشاوره ها در نهج البلاغه ودركتابهاى تاريخ نقل شده است.

6ـ تربيت وپرورش گروهى كه ضمير پاك وروح آماده اى براى سير وسلوك داشتند، تا در پرتو رهبرى وتصرّف معنوى امام (عليه السلام)بتوانند قلّه هاى كمالات


1 . محقق عاليقدر آقاى شيخ محمّد تقى شوشترى كتابى تحت اين عنوان نوشته كه به فارسى نيز ترجمه شده است.

صفحه 148

معنوى را فتح كنند وآنچه را كه با ديده ظاهر نمى توان ديد با ديده دل وچشم باطنى ببينند.

7ـ كار وكوشش براى تأمين زندگى بسيارى از بينوايان ودرماندگان; تا آنجا كه امام (عليه السلام) با دست خود باغ احداث مى كرد وقنات استخراج مى نمود وسپس آنها را در راه خدا وقف مى كرد.

اينها اصول كارها وفعاليتهاى چشمگير اما م(عليه السلام) در اين ربع قرن بود. ولى بايد باكمال تأسف گفت كه تاريخ نويسان بزرگ اسلام به اين بخش از زندگى امام (عليه السلام) اهميت شايانى نداده، خصوصيات وجزئيات زندگى حضرت على (عليه السلام) را در اين دوره درست ضبط نكرده اند. در حالى كه آنان وقتى به زندگى فرمانروايان بنى اميه وبنى عباس وارد مى شوند آنچنان به دقت وبه طور گسترده سخن مى گويند كه چيزى را فروگذار نمى كنند.

آيا جاى تأسف نيست كه خصوصيات زندگى بيست وپنج ساله امام (عليه السلام) در هاله اى از ابهام باشد ولى تاريخ جفاكار يا نويسندگان جنايتگر مجالس عيش ونوش فرزندان معاويه ومروان وخلفاى عباسى را با كمال دقت ضبط كنند واشعارى را كه در اين مجالس مى خواندند وسخنان لغوى را كه ميان خلفا ورامشگران رد وبدل مى شده ورازهايى را كه در دل شب پرده از آنها فرو مى افتاده، به عنوان تاريخ اسلام، در كتابهاى خود درج كنند؟! نه تنها اين قسمت از زندگى آنها را تنظيم كرده اند، بلكه جزئيات زندگى حاشيه نشينان وكارپردازان وتعداد احشام واغنام وخصوصيات زر وزيور ونحوه آرايش زنان ومعشوقه هاى آنان را نيز بيان كرده اند. ولى وقتى به شرح زندگى اولياى خدا ومردان حق مى رسند، همانان كه اگر جانبازى وفداكارى ايشان نبود هرگز اين گروه بى لياقت نمى توانستند زمام خلافت وسيادت را در دست بگيرند، گويى بر خامه آنان زنجير بسته اند وهمچون رهگذرى شتابان مى خواهند اين فصل از تاريخ را به سرعت به پايان برسانند.


صفحه 149

نخستين برگ ورق مى خورد

نخستين برگ اين فصل در لحظه اى ورق خورد كه سرمبارك پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) بر سينه امام (عليه السلام) بود وروح او به ابديت پيوست. حضرت على (عليه السلام)جريان اين واقعه را در يكى از خطبه هاى تاريخى خود(1) چنين شرح مى دهد:

ياران پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) كه حافظان تاريخ زندگى او هستند به خاطر دارند كه من هرگز لحظه اى از خدا وپيامبر او سرپيچى نكرده ام. در جهاد با دشمن كه قهرمانان فرار مى كردند وگام به عقب مى نهادند، از جان خويش در راه پيامبر خدا دريغ نكردم. رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)جان سپرد در حالى كه سرش بر سينه من بود وبر روى دست من جان از بدن او جدا شد ومن براى تبرّك دست برچهره ام كشيدم. آنگاه بدن او را غسل دادم وفرشتگان مرا يارى مى كردند. گروهى از فرشتگان فرود آمده گروهى بالا مى رفتندوهمهمه آنان كه بر جسد پيامبر نماز مى خواندند مرتّب به گوش مى رسيد; تا اينكه او را در آرامگاه خود نهاديم. هيچ كس در حال حيات ومرگ پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)از من به او سزاوارتر وشايسته تر نيست.

درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) گروهى را در سكوت فرو برد وگروهى ديگر را به تلاشهاى مرموز ومخفيانه وا داشت.

پس از رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نخستين واقعه اى كه مسلمانان با آن روبرو شدند موضوع تكذيب وفات پيامبر از جانب عمر بود!او غوغايى در برابر خانه پيامبر برپا كرده بود وافرادى را كه مى گفتند پيامبر فوت شده است تهديد مى كرد.هرچه عباس وابن امّ مكتوم آياتى را كه حاكى از امكان مرگ پيامبر بود تلاوت مى كردند مؤثّر نمى افتاد. تا اينكه دوست او ابوبكر كه در بيرون مدينه به سر مى برد آمد وچون از ماجرا آگاه شد با خواندن آيه اى (2) كه قبل از او ديگران نيز تلاوت كرده بودند عمر را


1 . نهج البلاغه عبده، خطبه 192:«لَقَدْ عَلِمَ الْمُسْتَحْفِظُونَ مِنْ أَصْحابِ مُحَمَّد(صلى الله عليه وآله وسلم)...».
2 . آيه 30 سوره زمر:(إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ)(=تو مى مى ميرى وديگران نيز مى ميرند).

صفحه 150

خاموش كرد!

هنگامى كه حضرت على (عليه السلام) مشغول غسل پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) شد وگروهى از اصحاب او را كمك مى كردند ودر انتظار پايان يافتن غسل وكفن بودند وخود را براى خواندن نماز بر جسد مطهّر پيامبر آماده مى كردند جنجال سقيفه بنى ساعده به جهت انتخاب جانشين براى پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) برپا شد.رشته كار در سقيفه در دست انصار بود، امّا وقتى ابوبكر وعمر وابوعبيده كه از مهاجران بودند از برپايى چنين انجمنى آگاه شدند جسد پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را كه براى غسل آماده مى شد ترك كردند وبه انجمن انصار در سقيفه پيوستند وپس از جدالهاى لفظى واحياناً زد وخورد ابوبكر با پنج رأى به عنوان خليفه رسول اللّه انتخاب شد، در حالى كه احدى از مهاجران، جز آن سه نفر، از انتخاب او آگاه نبودند.(1)

در اين گير ودار كه امام(عليه السلام) مشغول تجهيز پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بود وانجمن سقيفه نيز به كار خود مشغول بود، ابوسفيان كه شمّ سياسى نيرومندى داشت به منظور ايجاد اختلاف در ميان مسلمانان در خانه حضرت على (عليه السلام) را زد وبه گفت:دستت را بده تا من با تو بيعت كنم ودست تو را به عنوان خليفه مسلمانان بفشارم، كه هرگاه من با تو بيعت كنم احدى از فرزندان عبد مناف با تو به مخالفت برنمى خيزد، واگر فرزندان عبد مناف با تو بيعت كنند كسى از قريش از بيعت تو تخلّف نمى كند وسرانجام همه عرب تو را به فرمانروايى مى پذيرند.ولى حضرت على (عليه السلام) سخن ابوسفيان را با بى اهميتى تلقى كرد وچون از نيّت او آگاه بود فرمود:من فعلاً مشغول تجهيز پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)هستم.

همزمان با پيشنهاد ابوسفيان يا قبل آن، عباس نيز از حضرت على (عليه السلام) خواست كه دست برادر زاده خود را به عنوان بيعت بفشارد، ولى آن حضرت از


1 . در باره تاريخچه سقيفه واينكه چگونه ابوبكر با پنج رأى روى كار آمد به كتاب رهبرى امّت و پيشوائى در اسلام تأليف هاى نگارنده مراجعه فرماييد. چون در آن دو كتاب پيرامون فاجعه سقيفه به طور گسترده سخن گفته ايم، در اينجا دامن سخن را كوتاه كرديم.

صفحه 151

پذيرفتن پيشنهاد او نيز امتناع ورزيد.

چيزى نگذشت كه صداى تكبير به گوش آنان رسيد. حضرت على (عليه السلام) جريان را از عباس پرسيد. عبّاس گفت:نگفتم كه ديگران در اخذ بيعت بر تو سبقت مى جويند؟نگفتم كه دستت را بده تا با تو بيعت كنم؟ ولى تو حاضر نشدى وديگران بر تو سبقت جستند.

آيا پيشنهاد عباس وابوسفيان واقع بينانه بود؟

چنانكه حضرت على (عليه السلام) تسليم پيشنهاد عباس مى شد وبلافاصله پس از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)گروهى از شخصيتها را براى بيعت دعوت مى كرد، مسلّماً اجتماع سقيفه به هم مى خورد ويا اساساً تشكيل نمى شد.زيرا ديگران هرگز جرأت نمى كردند كه مسئله مهم خلافت اسلامى را در يك محيط كوچك كه متعلّق به گروه خاصى بود مطرح سازند وفردى را با چند رأى براى زمامدارى انتخاب كنند.

با اين حال، پيشنهاد عمومى پيامبر وبيعت خصوصى چند نفر از شخصيتها با حضرت على (عليه السلام) دور از واقع بينى بودوتاريخ در باره اين بيعت همان داورى را مى كرد كه در باره بيعت ابوبكر كرده است.زيرا زمامدارى حضرت على (عليه السلام) از دو حال خالى نبود:يا امام (عليه السلام) ولىّ منصوص وتعيين شده از جانب خداوند بود يا نبود.در صورت نخست، نيازى به بيعت گرفتن نداشت واخذ رأى براى خلافت وكانديدا ساختن خود براى اشغال اين منصب يك نوع بى اعتنايى به تعيين الهى شمرده مى شد وموضوع خلافت رااز مجراى منصب الهى واينكه زمامدار بايد از طرف خدا تعيين گردد خارج مى ساخت ودر مسير يك مقام انتخابى قرار مى داد; وهرگز يك فرد پاكدامن وحقيقت بين براى حفظ مقام وموقعيت خود به تحريف حقيقت دست نمى زند وسرپوشى روى واقعيت نمى گذارد، چه رسد به امام معصوم.در فرض دوّم، انتخاب حضرت على (عليه السلام) براى خلافت همان رنگ و انگ را مى گرفت كه خلافت ابوبكر گرفت وصميمى ترين يار او، خليفه دوّم، پس از


صفحه 152

مدتها در باره انتخاب ابوبكر گفت:«كانَتْ بَيْعَةُ أَبِي بَكْر فَلْتَةً وَقَى اللّهُ شَرَّها».(1) يعنى انتخاب ابوبكر براى زمامدارى كارى عجولانه بود كه خداوند شرّش را باز داشت.

از همه مهمتر اينكه ابوسفيان در پيشنهاد خود كوچكترين حسن نيّت نداشت ونظر او جز ايجاد اختلاف ودودستگى وكشمكش در ميان مسلمانان واستفاده از آب گِل آلود وبازگردانيدن عرب به دوران جاهليت وخشكاندن نهال نوپاى اسلام نبود.

وى وارد خانه حضرت على (عليه السلام) شد واشعارى چند در مدح آن حضرت سرود كه ترجمه دو بيت آن به قرار زير است:

فرزندان هاشم! سكوت را بشكنيد تا مردم، مخصوصاً قبيله هاى تَيْم وعَدى در حقّ مسلّم شما چشم طمع ندوزند.

امر خلافت مربوط به شما وبه سوى شماست وبراى آن جز حضرت على كسى شايستگى ندارد.(2)

ولى حضرت على (عليه السلام) به طور كنايه به نيّت ناپاك او اشاره كرد وفرمود:«تو در پى كارى هستى كه ما اهل آن نيستيم».

طبرى مى نويسد:

على او را ملامت كردوگفت:تو جز فتنه وآشوب هدف ديگرى ندارى.تو مدّتها بدخواه اسلام بودى. مرا به نصيحت وپند وسواره وپياده تو نيازى نيست.(3)

ابوسفيان اختلاف مسلمانان را در باره جانشينى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به خوبى دريافت


1 . تاريخ طبرى، ج3، ص 205; سيره ابن هشام، ج4، ص 308.
2 . الدرجات الرفيعة، ص 87:
بَنِى هاشِم لا تُطْعِمُوا النّاسَ فِيكُمْ *** فَما الأَمْرُ إِلاّ فِيكُمُ وَإِلَيْكُمُ
وَلا سِيَّما تَيْمِ ابنِ مَرَّةَ أَوْ عَدِيّ *** وَلَيْسَ لَها إِلاّ أَبُو حَسَن عَلِيّ
3 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج2، ص 45.

صفحه 153

ودر باره آن چنين ارزيابى كرد:

طوفانى مى بينم كه جز خون چيز ديگرى نمى تواند آن را خاموش سازد.(1)

ابوسفيان در ارزيابى خود بسيار صائب بود واگر فداكارى واز خودگذشتگى خاندان بنى هاشم نبود طوفان اختلاف را جز كشت وكشتار چيزى نمى توانست فرو نشاند.

گروه كينه توز

بسيارى از قبايل عرب جاهلى به انتقامجويى وكينه توزى مشهور ومعروف بودند واگر در تاريخ عرب جاهلى مى خوانيم كه حوادث كوچك همواره رويدادهاى بزرگى را به دنبال داشته است به اين جهت بوده است كه هيچ گاه از فكر انتقام بيرون نمى آمدند. درست است كه آنان در پرتو اسلام تا حدى از سنّتهاى جاهلانه دست كشيدند وتولدى دوباره يافتند، امّا چنان نبود كه اين نوع احساسات كاملاً ريشه كن شده، اثرى از آنها در زواياى روح آنان باقى نمانده باشد; بلكه حس انتقام جويى پس از اسلام نيز كم وبيش به چشم مى خورد.

بى جهت نيست كه حُباب بن مُنذر، مرد نيرومند انصار وطرفدار انتقال خلافت به جبهه انصار، در انجمن سقيفه رو به خليفه دوم كرد وگفت:

ما با زمامدارى شما هرگز مخالف نيستيم وبر اين كار حسد نمىورزيم، ولى از آن مى ترسيم كه زمام امور به دست افرادى بيفتد كه ما فرزندان وپدران وبرادران آنان را در معركه هاى جنگ وبراى محو شرك وگسترش اسلام كشته ايم; زيرا بستگان مهاجران به وسيله فرزندان انصار وجوانان ما كشته شده اند.چنانچه همين افراد در رأس كار قرار گيرند وضع ما قطعاً دگرگون خواهد شد.

ابن ابى الحديد مى نويسد:


1 . «إِنّي لأرى عَجاجَةً لا يُطْفِؤها إِلاّ الدّمُ».; همان، ج2، ص 44 به نقل از كتاب السقيفة جوهرى.

صفحه 154

من در سال 610 هجرى كتاب «سقيفه» تأليف احمد بن عبد العزيز جوهرى را نزد ابن ابى زيد نقيب بصره مى خواندم. هنگامى كه بحث به سخن حباب بن منذر رسيد، استادم گفت: پيش بينى حباب بسيار عاقلانه بود وآنچه او از آن مى ترسيد در حمله مسلم بن عقبه به مدينه، كه اين شهر به فرمان يزيد مورد محاصره قرارگرفت، رخ داد وبنى اميّه انتقام خون كشتگان بدر را از فرزندان انصار گرفتند.

سپس استادم مطلب ديگرى را نيز ياد آورى كرد وگفت:

آنچه را كه حباب پيش بينى مى كرد پيامبر نيز آن را پيش بينى كرده بود. او نيز از انتقامجويى وكينه توزى برخى از اعراب نسبت به خاندان خود مى ترسيد، زيرا مى دانست كه خون بسيارى از بستگان ايشان در معركه هاى جهاد به وسيله جوانان بنى هاشم ريخته شده است ومى دانست كه اگر زمام كار در دست ديگران باشد چه بسا كينه توزى آنان را به ريختن خون فرزندان خاندان رسالت برانگيزد. از اين جهت، مرتباً در باره على سفارش مى كرد واو را وصىّ وزمامدار امّت معرفى مى نمود تا بر اثر موقعيت ومقامى كه خاندان رسالت خواهند داشت خون على وخون اهل بيت وى مصون بماند... امّا چه مى توان كرد; تقدير مسير حوادث را دگرگون ساخت وكار در دست ديگران قرار گرفت ونظر پيامبر جامه عمل به خود نپوشيد وآنچه نبايد بشود شد وچه خونهاى پاكى كه از خاندان او ريختند.(1)

گرچه سخن نقيب بصره از نظر شيعه صحيح نيست، زيرا به عقيده ما، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به فرمان خدا حضرت على(عليه السلام) را به پيشوايى امت نصب وتعيين كرد وعلت انتخاب حضرت على (عليه السلام) حفظ خون او واهل بيتش نبود، بلكه شايستگى حضرت على(عليه السلام) بود كه چنين مقام وموقعيتى را براى او فراهم ساخت; امّا، در عين حال، تحليل او كاملاً صحيح است.اگر زمام امور در دست خاندان حضرت على (عليه السلام) بود هرگز حوادث اسفبار كربلا وكشتار فرزندان امام


1 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج2، ص 53.

صفحه 155

(عليه السلام) به وسيله جلاّدان بنى اميّه وبنى عبّاس رخ نمى داد وخون پاك خاندان رسالت به دست يك مشت مسلمان نما ريخته نمى شد.

سكوت پر معنى

جاى گفت وگو نيست كه رحلت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) جامعه اسلامى وخاندان رسالت را با بحران عجيبى روبرو ساخت وهرلحظه بيم آن مى رفت كه آتش جنگ داخلى ميان مسلمانان بر سر موضوع خلافت وفرمانروايى شعله ور شود وسرانجام جامعه اسلامى به انحلال گرايد وقبايل عرب تازه مسلمان به عصر جاهليت وبت پرستى بازگردند.

نهضت اسلام، نهضت جوان ونهال نوبنيادى بود كه هنوز ريشه هاى آن در دلها رسوخ نكرده واكثريت قابل ملاحظه اى از مردم آن را از صميم دل نپذيرفته بودند.

هنوز حضرت على (عليه السلام) وبسيارى از ياران با وفاى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، از تغسيل وتدفين پيامبر فارغ نشده بودند كه دو گروه از اصحاب مدّعى خلافت شدند وجار وجنجال بسيارى به راه انداختند. اين دو گروه عبارت بودند از:

1ـ انصار، به ويژه تيره خزرج، كه پيش از مهاجران در محلى به نام سقيفه بنى ساعده دور هم گرد آمدند وتصميم گرفتند كه زمام كار را به سعد بن عباده رئيس خزرجيان بسپارند واو را جانشين پيامبر سازند.ولى چون در ميان تيره هاى انصار وحدت كلمه نبود وهنوز كينه هاى ديرينه ميان قبايل انصار، مخصوصاً تيره هاى اوس وخزرج، به كلّى فراموش نشده بود، جبهه انصار در صحنه مبارزه با مخالفت داخلى روبرو شد واوسيان با پيشوايى سعد كه از خزرج بود مخالفت نمودند ونه تنها او را در اين راه يارى نكردند بلكه ابراز تمايل كردند كه زمام كار را فردى از مهاجران به دست بگيرد.

2ـ مهاجران ودررأس آنان ابوبكر وهمفكران او.اين گروه، با اينكه در انجمن سقيفه در اقليت كامل بودند، ولى به علتى كه اشاره شد توانستند آرايى براى ابوبكر


صفحه 156

گرد آورند وسرانجام پيروزمندانه از انجمن سقيفه بيرون آيند ودر نيمه راه تا مسجد نيز آراء وطرفدارانى پيدا كنند وابوبكر، به عنوان خليفه پيامبر، بر منبر رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) قرار گيرد ومردم را براى بيعت واطاعت دعوت كند.

جناح سوم ومسئله خلافت

در برابر آن دو جناح، جناح سومى وجود داشت كه از قدرت روحى ومعنوى بزرگى برخوردار بود.اين جناح تشكيل مى شد از شخص امير مؤمنان (عليه السلام) ورجال بنى هاشم وتعدادى از پيروان راستين اسلام كه خلافت را مخصوص حضرت على (عليه السلام) مى دانستند واو را از هر جهت براى زمامدارى ورهبرى شايسته تر از ديگران مى ديدند.

آنان با ديدگان خود مشاهده مى كردند كه هنوز مراسم تدفين جسد مطهر پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) به پايان نرسيده بود كه دو جناح مهاجر وانصار بر سرخلافت پيامبر به جنگ وستيز برخاستند.

اين جناح براى اينكه مخالفت خود را به سمع مهاجرين وانصار بلكه همه مسلمانان برسانند واعلام كنند كه انتخاب ابوبكر غير قانونى ومخالف تنصيص پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) ومباين اصول مشاوره بوده است در خانه حضرت زهرا (عليها السلام) متحصّن شده، در اجتماعات آنان حاضر نمى شدند. ولى اين تحصّن سرانجام در هم شكست ومخالفان خلافت مجبور شدند خانه دخت گرامى پيامبر را ترك گويند وبه مسجد بروند.

در آن وضعيت وظيفه جناح سوم بسيار سنگين بود.به ويژه امام (عليه السلام) كه با ديدگان خود مشاهده مى كرد خلافت ورهبرى اسلامى از محور خود خارج مى شود وبه دنبال آن امور بسيارى از محور خود خارج خواهد شد. از اين رو، امام (عليه السلام) تشخيص داد كه ساكت ماندن وهيچ نگفتن يك نوع صحّه بر اين كار نارواست كه داشت شكل قانونى به خود مى گرفت وسكوت شخصيتى مانند امام (عليه السلام)


صفحه 157

ممكن بود براى مردم آن روز ومردمان آينده نشانه حقّانيّت مدّعى خلافت تلقى شود. پس مُهر خاموشى را شكست وبه نخستين وظيفه خود كه ياد آورى حقيقت از طريق ايراد خطبه بود عمل كرد ودر مسجد پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، كه به اجبار از او بيعت خواستند، رو به گروه مهاجر كرد وگفت:

اى گروه مهاجر،حكومتى را كه حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) اساس آن را پى ريزى كرد از دودمان او خارج نسازيد ووارد خانه هاى خود نكنيد.به خدا سوگند، خاندان پيامبر به اين كار سزاوارترند، زيرا در ميان آنان كسى است كه به مفاهيم قرآن وفروع واصول دين احاطه كامل دارد وبه سنّتهاى پيامبر آشناست وجامعه اسلامى را به خوبى مى تواند اداره كند وجلو مفاسد را بگيرد وغنايم را عادلانه قسمت كند. با وجود چنين فردى نوبت به ديگران نمى رسد. مبادا از هوى وهوس پيروى كنيد كه از راه خدا گمراه واز حقيقت دور مى شويد.(1)

امام (عليه السلام) براى اثبات شايستگى خويش به خلافت، در اين بيان، بر علم وسيع خود به كتاب آسمانى وسنّتهاى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) وقدرت روحى خود در اداره جامعه بر اساس عدالت تكيه كرده است،واگر به پيوند خويشاوندى با پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نيز اشاره داشته يك نوع مقابله با استدلال گروه مهاجر بوده است كه به انتساب خود به پيامبر تكيه مى كردند.

طبق روايات شيعه امير مؤمنان (عليه السلام) با گروهى از بنى هاشم نزد ابوبكر حاضر شده، شايستگى خود را براى خلافت، همچون بيان پيشين از طريق علم به كتاب وسنّت وسبقت در اسلام بر ديگران وپايدارى در راه جهاد وفصاحت در بيان وشهامت وشجاعت روحى احتجاج كرد;چنانكه فرمود:

من در حيات پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) وهم پس از مرگ او به مقام ومنصب او سزاوارترم.من وصىّ ووزير وگنجينه اسرار ومخزن علوم او هستم.منم صدّيق اكبر وفاروق


1 . الإمامة والسياسة، ج1، ص 11.

صفحه 158

اعظم. من نخستين فردى هستم كه به او ايمان آورده او را در اين راه تصديق كرده ام.من استوارترين شمادر جهاد با مشركان، اعلمِ شما به كتاب وسنّت پيامبر، آگاهترينِ شما بر فروع واصول دين، وفصيحترينِ شما در سخن گفتن وقويترين واستوارترينِ شمادر برابر ناملايمات هستم.چرا در اين ميراث با من به نزاع برخاستيد؟(1)

امير مؤمنان (عليه السلام) در يكى ديگر از خطبه هاى خود، خلافت را از آنِ كسى مى داند كه تواناترينِ افراد بر اداره امور مملكت وداناترينِ آنها به دستورات الهى باشد; چنانكه مى فرمايد:

اى مردم، شايسته ترين افراد براى حكومت، تواناترينِ آنها بر اداره امور وداناترينِ آنها به دستورات الهى است. اگر فردى كه در او اين شرايط جمع نيست به فكر خلافت افتاد از او مى خواهند كه به حق گردن نهد، واگر به اِفساد خود ادامه داد كشته مى شود.(2)

اين نه تنها منطق حضرت على (عليه السلام) است بلكه برخى از مخالفان او نيز كه گاه با وجدان بيدار سخن مى گفتند به شايستگى حضرت على (عليه السلام)براى خلافت اعتراف مى كردند واذعان داشتند كه با مقدّم داشتن ديگرى بر او حقّ بزرگى را پايمال كرده اند.

هنگامى كه ابوعبيده جرّاح از امتناع حضرت على (عليه السلام) از بيعت با ابوبكر آگاه شد رو به امام كرد وگفت:

زمامدارى را به ابوبكر واگذار كه اگر زنده ماندى واز عمر طولانى برخوردار شدى تو نسبت به زمامدارى از همه شايسته تر هستى، زيرا ملكات فاضله وايمان نيرومند وعلم وسيع ودرك وواقع بينى وپيشگامى در اسلام وپيوند خويشاوندى ودامادى تو نسبت به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)بر همه محرز است.(3)


1 . احتجاج طبرسى، ج1، ص 95.
2 . نهج البلاغه عبده، خطبه 168:«أَيُّهَا النّاسُ إِنَّ أَحَقَّ الناسِ بِهذَا الأَمْرِ أَقْواهُمْ عَلَيْهِ...».
3 . الإمامة والسياسة، ج1، ص 12.

صفحه 159

امير مؤمنان (عليه السلام) در بازستاندن حقّ خويش تنها به اندرز وتذكر اكتفا نكرد، بلكه بنا به نوشته بسيارى از تاريخنويسان در برخى از شبها همراه دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) ونور ديدگان خود حسنين (عليهما السلام) با سران انصار ملاقات كرد تا خلافت را به مسير واقعى خود باز گرداند.ولى متأسفانه از آنان پاسخ مساعدى دريافت نكرد، چه عذر مى آوردند كه اگر حضرت على پيش از ديگران به فكر خلافت افتاده، از ما تقاضاى بيعت مى كرد ما هرگز او را رها نكرده، با ديگرى بيعت نمى كرديم.

امير مؤمنان در پاسخ آنان مى گفت:آيا صحيح بود كه من جسد پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را در گوشه خانه ترك كنم وبه فكر خلافت واخذ بيعت باشم؟ دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در تأييد سخنان حضرت على (عليه السلام) مى فرمود:على به وظيفه خود از ديگران آشناتر است. حساب اين گروه كه على را از حقّ خويش بازداشته اند با خداست.(1)

اين نخستين كار امام (عليه السلام) در برابر گروه متجاوز بود تا بتواند از طريق تذكر واستمداد از بزرگان انصار، حقّ خود را از متجاوزان بازستاند. ولى، به شهادت تاريخ، امام (عليه السلام) از اين راه نتيجه اى نگرفت وحقّ او پايمال شد. اكنون بايد پرسيد كه در چنان موقعيت خطير ووضع حساس، وظيفه امام چه بود.آيا وظيفه او تنها نظاره كردن وساكت ماندن بود يا قيام ونهضت؟

براى امام (عليه السلام) بيش از يك راه وجود نداشت

اندرز وياد آوريهاى امير مؤمنان (عليه السلام) در مسجد پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) ودر حضور گروهى از مهاجرين وانصار، حقيقت را روشن ساخت وحجّت را بر همه مسلمانان تمام كرد.امّا خليفه وهمفكران او بر قبضه كردن دستگاه خلافت اصرار ورزيدند ودر


1 . الإمامة والسياسة، ج1، ص 12 وشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج2، ص 47، نقل از نامه معاويه.

صفحه 160

صدد گسترش قدرت خويش بر آمدند.گذشت زمان نه تنها به سود امام (عليه السلام) نبود، بلكه بيش از پيش پايه هاى خلافت را در اذهان وقلوب مردم استوارتر مى ساخت ومردم به تدريج وجود چنين حكومتى را به رسميت شناخته، كم كم به آن خُو مى گرفتند.

در اين وضعيت حسّاس، كه گذشت هر لحظه اى به زيان خاندان رسالت وبه نفع حكومت وقت بود، تكليف شخصيتى مانند حضرت على (عليه السلام) چه بود؟در برابر امام (عليه السلام) دو راه بيش وجود نداشت: يا بايد به كمك رجال خاندان رسالت وعلاقه مند وپيروان راستين خويش بپا خيزد وحقّ از دست رفته را باز ستاند، يا اينكه سكوت كند واز كليه امور اجتماعى كنار برود ودر حدّ امكان به وظايف فردى واخلاقى خود بپردازد.

علائم وقرائن گواهى ـ چنانكه ذيلاً خواهد آمد ـ مى دهند كه نهضت امام (عليه السلام) در آن اوضاع به نفع اسلامِ جوان وجامعه نوبنياد اسلامى نبود. لذا پيمودن راه دوّم براى حضرت على (عليه السلام) متعيّن ولازم بود.

پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از ارتداد امّت نگران بود

1ـ آيات قرآنى حاكى ازآن است كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)در دوران حيات خود از آينده جامعه اسلامى سخت نگران بود وبا مشاهده يك سلسله حوادث ناگوار اين احتمال در ذهن او قوّت مى گرفت كه ممكن است گروه يا گروههايى پس از درگذشت او به دوران جاهلى بازگردند وسنن الهى را به دست فراموشى بسپارند.

اين احتمال هنگامى در ذهن او قوّت گرفت كه در جنگ احد، وقتى شايعه كشته شدن پيامبر از طرف دشمن در ميدان نبرد منتشر شد، با چشمان خود مشاهده كرد كه اكثر قريب به اتّفاق مسلمانان راه فرار را در پيش گرفته، به كوهها ونقاط دور دست پناه بردند وبرخى تصميم گرفتند كه از طريق تماس با سركرده منافقان (عبد اللّه بن أُبَىّ) از ابوسفيان امان بگيرند. وعقايد مذهبى آنان چنان سست وبى پايه شد كه


صفحه 161

در باره خدا گمان بد بردند وافكار غلط به خود راه دادند. قرآن مجيد از اين راز چنين پرده بر مى دارد:

(وَطائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ يَظُنُُّّونَ بِاللّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِيَّةِ يَقُولُونَ هَلْ لَنا مِنَ الأَمْرِ مِنْ شَيْء).(آل عمران:153;

گروهى از ياران پيامبر چنان در فكر جان خود بودند كه در باره خدا گمانهاى باطل، به سان گمانهاى دوران جاهليت، مى بردند ومى گفتند: آيا چاره اى براى ماهست؟

قرآن كريم در آيه اى ديگر تلويحاً از اختلاف ودو دستگى ياران رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) پس از رحلت او خبر داده، مى فرمايد:

(وَما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئاً وَسَيَجْزِي اللّهُ الشّاكِرينَ).(آل عمران:144)

محمّد فقط پيامبرى است كه پيش از او نيز پيامبران آمده اند. آيا اگر بميرد يا كشته شود شما به افكار وعقايد جاهليت باز مى گرديد؟هركس عقبگرد كند ضررى به خدا نمى رساند وخداوند سپاسگزاران را پاداش نيك مى دهد.

اين آيه از طريق تقسيم اصحاب پيامبر به دو گروه «مرتجع به عصر جاهلى» و«ثابت قدم وسپاسگزار» تلويحاً مى رساند كه پس از درگذشت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) ممكن است مسلمانان دچار اختلاف ودودستگى شوند.

2ـ بررسى سرگذشت گروهى كه در سقيفه بنى ساعده گرد آمده بودند به خوبى نشان مى دهد كه در آن روز چگونه از رازها پرده بر افتاد وتعصبهاى قومى وعشيره اى وافكار جاهلى بار ديگر خود را از خلال گفت وگوهاى ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) نشان داد وروشن شد كه هنوز تربيت اسلامى در جمعى از آنان نفوذ نكرده، اسلام وايمان جز سرپوشى بر چهره جاهليت ايشان نبوده است.

بررسى اين واقعه تاريخى به خوبى مى رساند كه هدف از آن اجتماع وآن


صفحه 162

سخنرانيها وپرخاشها، جز منفعت طلبى نبوده است وهركس مى كوشيد كه لباس خلافت را، كه بايد بر اندام شايسته ترين فردِ امّت پوشيده شود، بر اندام خود بپوشد.آنچه كه در آن انجمن مطرح نبودمصالح اسلام ومسلمانان بود وتفويض امر به شايسته ترين فردِ امّت كه با تدبير خردمندانه ودانش وسيع وروح بزرگ واخلاق پسنديده خود بتواند كشتى شكسته اسلام را به ساحل نجات رهبرى كند.

در آن اوضاع كه عقيده اسلامى در قلوب رسوخ نكرده، عادات وتقاليد جاهلى هنوز از دماغها بيرون نرفته بود، هرنوع جنگ داخلى ودسته بندى گروهى مايه انحلال جامعه وموجب بازگشت بسيارى از مردم به بت پرستى وشرك مى شد.

3ـ از همه روشنتر سخنان حضرت على (عليه السلام) در آغاز حوادث سقيفه است. امام در سخنان خود به اهميت اتحاد اسلامى وسرانجام شوم اختلاف وتفرقه اشاره كرده است. از باب نمونه هنگامى كه ابوسفيان مى خواست دست حضرت على (عليه السلام) را به عنوان بيعت بفشارد وازاين راه به مقاصد پليد خود برسد، امام رو به جمعيت كرد وچنين فرمود:

موجهاى فتنه را با كشتيهاى نجات بشكافيد. از ايجاد اختلاف ودودستگى دورى گزينيد ونشانه هاى فخر فروشى را از سر برداريد... اگر سخن بگويم مى گويند بر فرمانروايى حريص است واگر خاموش بنشينم مى گويند از مرگ مى ترسد.به خدا سوگند علاقه فرزند ابوطالب به مرگ بيش از علاقه كودك به پستان مادر است.اگر سكوت مى كنم به سبب علم وآگاهى خاصّى است كه در آن فرو رفته ام واگر شما هم مثل من آگاه بوديد به سان ريسمان چاه مضطرب ولرزان مى شديد.(1)

علمى كه امام (عليه السلام) از آن سخن مى گويد همان آگاهى ازنتايج وحشت آور اختلاف ودودستگى است.او مى دانست كه قيام وجنگ داخلى به قيمت محو اسلام وبازكشت مردم به عقايد جاهلى تمام مى شود.


1 . نهج البلاغه، خطبه 5.

صفحه 163

4ـ هنگامى كه خبر درگذشت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) در ميان قبايل تازه مسلمان منتشر شد گروهى از آنها پرچم ارتداد وبازگشت به آيين نياكان را بر افراشتند وعملاً با حكومت مركزى به مخالفت برخاستند وحاضر به پرداخت ماليات اسلامى نشدند.نخستين كارى كه حكومت مركزى انجام داد اين بود كه گروهى از مسلمانان راسخ وعلاقه مند را براى نبرد با مرتدّان بسيج كرد تا بار ديگر به اطاعت از حكومت مركزى وپيروى از قوانين اسلام گردن نهند ودر نتيجه انديشه ارتداد كه كم وبيش در دماغ قبايل ديگر نيز در حال تكوين بود ريشه كن شود.

علاوه بر ارتداد بعضى قبايل، فتنه ديگرى نيز در يمامه برپا شد وآن ظهور مدعيان نبوت مانند مُسَيْلمه وسَجاح وطُلَيْحه بود.

در آن اوضاع واحوال كه مهاجرين وانصار وحدت كلمه را از دست داده، قبايل اطراف پرچم ارتداد برافراشته، مدعيان دروغگو در استانهاى نَجد ويمامه به ادعاى نبوت برخاسته بودند،هرگز صحيح نبود كه امام (عليه السلام) پرچم ديگرى برافرازد وبراى احقاق حقّ خود قيام كند. امام در يكى از نامه هاى خود كه به مردم مصر نوشته است به اين نكته اشاره مى كند ومى فرمايد:

به خدا سوگند، من هرگز فكر نمى كردم كه عرب خلافت را از خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بگيرد يا مرا از آن باز دارد.مرا به تعجب وانداشت جز توجه مردم به ديگرى كه دست او را به عنوان بيعت مى فشردند. از اين رو، من دست نگاه داشتم.ديدم كه گروهى از مردم از اسلام بازگشته اند ومى خواهند آيين محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) را محو كنند.ترسيدم كه اگر به يارى اسلام ومسلمانان نشتابم رخنه و ويرانيى در پيكر آن مشاهده كنم كه مصيبت واندوه آن بر من بالاتر وبزرگتر از حكومت چند روزه اى است كه به زودى مانند سراب يا ابر از ميان مى رود.پس به مقابله با اين حوادث برخاستم ومسلمانان را يارى كردم تا آن كه باطل محو شد وآرامش به آغوش اسلام بازگشت.(1)


1 . نهج البلاغه عبده، نامه 62.

صفحه 164

در آغاز خلافت عثمان كه شوراى تعيين خلافت به نفع عثمان رأى داد، امام (عليه السلام) رو به اعضاى شورا كرد وگفت:

همگى مى دانيد كه من براى خلافت از ديگران شايسته ترم.ولى مادام كه امور مسلمانان رو به راه باشد خلافت را رها مى كنم; هرچند بر من ستم شود. واگر من نسبت به حكومت از خود بى ميلى نشان مى دهم به جهت درك ثواب وپاداشى است كه در اين راه وجود دارد.(1)

ابن ابى الحديد مى گويد:

در يكى از روزهايى كه على عزلت گزيده، دست روى دست گذاشته بود، بانوى گرامى وى فاطمه زهرا، او را به قيام ونهضت وبازستانى حق خويش تحريك كرد. در همان هنگام صداى مؤذن به نداى «أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّه» بلند شد. امام رو به همسر گرامى خويش كرد وگفت:آيا دوست دارى كه اين صدا در روى زمين خاموش شود؟ فاطمه گفت:هرگز. امام فرمود:پس راه همين است كه من در پيش گرفته ام.(2)

به سبب اهميت موضوع، قدرى پيرامون آن بحث كرده، نتايج قيام مسلحانه امام (عليه السلام) را با ارائه اسناد صحيح بررسى مى كنيم.

ارزش والاى هدف

در ميان مسائل اجتماعى كمتر مسئله اى،از حيث اهميت ونياز به دقت،به پايه مديريت ورهبرى مى رسد.شرايط رهبرى آنچنان دقيق وحايز اهميت است كه در يك اجتماع بزرگ، تنها چند نفر انگشت شمار واجد آن مى شوند.

در ميان همه نوع رهبرى، شرايط رهبران آسمانى به مراتب سنگينتر ووظايف


1 . نهج البلاغه عبده، خطبه 71.
2 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج11، ص113.

صفحه 165

آنان بسيار خطيرتر از شرايط ووظايف رهبران اجتماعى است كه با گزينش جامعه چنين مقام وموقعيتى را به دست مى آورند.

در رهبريهاى الهى ومعنوى هدف بالاتر وارجمندتر از حفظ مقام وموقعيت است ورهبر براى اين برانگيخته مى شود كه به هدف تحقّق بخشد وچنانچه بر سر دو راهى قرار گيرد وناچار شود كه يكى را رها كرده ديگرى را برگزيند، براى حفظ اصول واساس هدف، بايد از رهبرى دست بردارد وهدف را مقدستر از حفظ مقام وموقعيت رهبرى خويش بشمارد.

امير مؤمنان (عليه السلام) نيز پس از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) با اين مسئله مهم روبرو شد. زيرا هدف از رهبرى وفرمانروايى او پرورش نهالى بود كه به وسيله پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) در سرزمين حجاز غرس شده بود;نهالى كه بايد به مرور زمان به درختى برومند وبارور مبدّل شود وشاخه هاى آن بر فراز تمام جهان سايه بگستراند ومردم در زير سايه آن بيارامند واز ثمرات مباركش بهره مند شوند.

امام (عليه السلام) پس از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) تشخيص داد كه در موقعيتى قرار گرفته است كه اگر اصرار به قبضه كردن حكومت وحفظ مقام خود كند اوضاعى پيش مى آيد كه زحمات پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) وخونهاى پاكى كه در راه هدف مقدّس آن حضرت ريخته شده است به هدر مى رود.

عقده ها وكينه هاى ديرينه

جامعه اسلامى در آن ايّام چنان دچار اختلاف نظر ودودستگى شده بود كه يك جنگ داخلى ويك خونريزى كوچك موجب انفجارهايى در داخل وخارج مدينه ميشد.بسيارى از قبايلى كه در مدينه يا بيرون از آن زندگى مى كردند نسبت به حضرت على (عليه السلام)بى مهر بوده، كينه او را سخت به دل داشتند.زيرا حضرت على (عليه السلام) بودكه پرچم كفر اين قبايل را سرنگون كرده، قهرمانانشان ر ا به خاك


صفحه 166

ذلّت افكنده بود.اينان، هرچند بعدها پيوند خود را با اسلام محكمتر كرده، به خداپرستى وپيروى از اسلام تظاهر مى كردند، ولى در باطن بغض وعداوت خود را نسبت به مجاهدان اسلام محفوظ داشتند.

در چنان موقعيتى اگر امام (عليه السلام) از طريق توسل به قدرت وقيام مسلحانه در صدد اخذ حقّ خويش بر مى آمد به نتايج زير منجر مى شد:

1ـ در اين نبرد امام (عليه السلام) بسيارى از ياران وعزيزان خود را كه از جان ودل به امامت ورهبرى او معتقد بودند از دست مى داد. البته هرگاه با شهادت اين افراد حقّ به جاى خود بازمى گشت جانبازى آنان در راه هدف چندان تأسفبار نبود، ولى چنانكه خواهيم گفت، با كشته شدن اين افراد حق به صاحب آن باز نمى گشت.

2ـ نه تنها حضرت على (عليه السلام) عزيزان خود را از دست مى داد بلكه قيام بنى هاشم وديگر عزيزان وياران راستين حضرت على سبب مى شد كه گروه زيادى از صحابه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) كه به خلافت امام (عليه السلام) راضى نبودند وبه آن تن نمى دادند نيز كشته شوند ودر نتيجه قدرت مسلمانان در مركز به ضعف مى گراييد.اين گروه، هرچند در مسأله رهبرى در نقطه مقابل امام (عليه السلام) موضع گرفته بودند، ولى در امور ديگر اختلافى با آن حضرت نداشتند وقدرتى در برابر شرك وبت پرستى ومسيحيت ويهوديت به شمار مى رفتند.

3ـ براثر ضعف مسلمانان، قبايل دور دست كه نهال اسلام در سرزمين آنها كاملاً ريشه ندوانيده بود به گروه مرتدان ومخالفان اسلام پيوسته، صف واحدى تشكيل مى داد وچه بسا بر اثر قدرت مخالفان ونبودن رهبرى صحيح در مركز، چراغ توحيد براى ابد به خاموشى مى گراييد.

امير مؤمنان (عليه السلام) اين حقايق تلخ ودردناك را از نزديك لمس مى كرد ولذا سكوت را بر قيام مسلحانه ترجيح مى داد.خوب است اين مطالب را از زبان خود امام (عليه السلام) بشنويم.


صفحه 167

عبد اللّه بن جناده مى گويد:

من در نخستين روزهاى زمامدارى على از مكّه وارد مدينه شدم وديدم همه مردم در مسجد پيامبر دور هم گرد آمده اند ومنتظر ورود امام هستند.پس ازمدّتى على، در حالى كه شمشير خود را حمايل كرده بود، از خانه بيرون آمد.همه ديده ها به سوى او دوخته شده بود تا اينكه در مسند خطابه قرار گرفت وسخنان خود را پس از حمد وثناى خداوند چنين آغاز كرد:

هان اى مردم، آگاه باشيد هنگامى كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) از ميان ما رخت بربست لازم بود كه كسى با ما در باره حكومتى كه او پى ريزى كرد نزاع نكندوبه آن چشم طمع ندوزد، زيرا ما وارث وولىّ وعترت او بوديم.امّا برخلاف انتظار، گروهى از قريش به حقّ ما دست دراز كرده، خلافت رااز ما سلب كردند واز آنِ خود قرار دادند. به خدا سوگند، اگر ترس از وقوع شكاف واختلاف در ميان مسلمانان نبود وبيم آن نمى رفت كه بار ديگر كفر وبت پرستى به ممالك اسلامى باز گردد واسلام محو ونابود شود، وضع ما غير اين بود كه مشاهده مى كنيد.(1)

كلبى مى گويد:

هنگامى كه على (عليه السلام) براى سركوبى پيمان شكنانى مانند طلحه وزبير عازم بصره شد خطبه اى به شرح زير ايراد كرد:

هنگامى كه خداوند پيامبر خود را قبض روح كرد قريش، با خودكامگى، خود را بر ما مقدّم شمرد وما را از حقّمان بازداشت.ولى من ديدم كه صبر وبردبارى بر اين كار بهتر از ايجاد تفرقه ميان مسلمانان وريختن خون آنان است.زيرامردم به تازگى اسلام را پذيرفته بودند ودين مانند مشك سرشار از شير بود كه كف كرده باشد،وكمترين سستى آن را فاسد مى كرد وكوچكترين فرد آن را واژگون مى ساخت.(2)


1 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج1، ص 307.
2 . همان، ج8، ص 30.

صفحه 168

ابن ابى الحديد، كه هم به حضرت على (عليه السلام) مهر مىورزد وهم نسبت به خلفا تعصب دارد، در باره كينه هاى ريشه دار گروهى از صحابه نسبت به امير المؤمنين (عليه السلام) چنين مى نويسد:

تجربه ثابت كرده است كه مرور زمان سبب فراموشى كينه ها وخاموشى آتش حسد وسردى دلهاى پركينه مى شود.گذشت زمان سبب مى شود كه نسلى بميرد ونسل ديگر جانشين آن گردد ودر نتيجه كينه هاى ديرينه به صورت كمرنگ از نسل قبل به نسل بعد منتقل شود. روزى كه حضرت على بر مسند خلافت نشست بيست وپنج سال از رحلت پيامبر مى گذشت وانتظار مى رفت كه در اين مدت طولانى عداوتها وكينه ها به دست فراموشى سپرده شده باشد. ولى برخلاف انتظار، روحيه مخالفان حضرت على پس از گذشت ربع قرن عوض نشده بود وعداوت وكينه اى كه در دوران پيامبر وپس از درگذشت وى نسبت به حضرت على داشتند كاهش نيافته بود.حتى فرزندان قريش ونوباوگان وجوانانشان، كه شاهد حوادث خونين معركه هاى اسلام نبودند وقهرمانيهاى امام را در جنگهاى بدر واُحد و... بر ضدّ قريش نديده بودند، به سان نياكان خود سرسختانه با حضرت على عداوت مىورزيدند وكينه او را به دل داشتند.

...چنانچه امام، با اين وضع، پس از درگذشت پيامبر بر مسند خلافت تكيه مى زد وزمام امور را به دست مى گرفت آتشى در درون مخالفان او روشن مى شد وانفجارهايى رخ مى داد كه نتيجه آن جز محو اسلام ونابودى مسلمانان وبازگشت جاهليت به ممالك اسلامى نبود.(1)

امام (عليه السلام) در يكى از سخنرانيهاى خود به گوشه اى از نتايج قيام مسلحانه خود اشاره كرده، مى فرمايد:

پس از درگذشت پيامبر در كار خويش انديشيدم.در برابر صف آرايى قريش جز اهل بيت خود يار وياورى نديدم.پس به مرگ آنان راضى نشدم وچشمى


1 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج11، ص 114(خطبه 311).

صفحه 169

را كه در آن خاشاك رفته بود فرو بستم وبا گلويى كه استخوان در آن گير كرده بود نوشيدم وبر گرفتگى راه نفس وبر حوادث تلختر از زهر صبر كردم.(1)

اتحاد مسلمانان

اتحاد مسلمانان از بزرگترين آمال وآرزوهاى امام (عليه السلام) بود.او به خوبى مى دانست كه اين اتحاد در زمان پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) سبب شده بود كه رعب عجيبى در دل امپراتوران جهان وقدرتهاى بزرگ رخنه كند واسلام به سرعت رشد ونمو كرده، گسترش يابد. ولى اگر اين وحدت به جهت مسئله رهبرى از بين مى رفت مسلمانان دچار انواع گرفتاريها واختلافات مى شدند وبالأخص گروهى از قريش كه به كسوت اسلام در آمده بودند دنبال بهانه بودند تا ضربت اساسى خود را بر پيكر اسلام وارد سازند.

در ميان مهاجران، ماجراجويانى به نام سهيل بن عمرو، حارث بن هشام، عَكرمة بن ابى جهل و... بودند كه مدّتها از دشمنان سرسخت مسلمانان وبه ويژه انصار به شمار مى رفتند، ولى سپس، به عللى ودر ظاهر، كفر وبت پرستى را ترك كردند واسلام آوردند.وقتى انصار، پس از شكست در سقيفه، به هوادارى امام (عليه السلام) برخاستند ومردم را به پيروى از او دعوت كردند، اين افراد ماجراجو بى اندازه ناراحت شدند واز دستگاه خلافت خواستند كه تيره خزرج از انصار را بايد براى بيعت دعوت كند واگر از بيعت سرباز زدند با آنها به نبرد برخيزد.

هريك از سه نفر مذكور در اجتماع بزرگى سخنرانى كرد.ابوسفيان نيز به آنان پيوست! در برابر آنان، خطيب انصار به نام ثابت بن قيس به انتقاد از مهاجران برخاست وبه سخنان آنان پاسخ داد.


1 . فَنَظَرْتُ فَإِذا لَيَْسَ لِي مُعِينٌ إِلاّ أَهْلُ بَيْتي فَضَنِنْتُُ بِهِمْ عَنِ الْمَوتِ وَأَغْضَيْتُ عَلَى القَذى وَ شَرِبْتُ عَلَى الشَّجى وَ صَبَرْتُ عَلى أَخْذِ الْكَظْمِ وَ عَلى أَمَرَّ مِنْ طَعْمِ الْعَلْقَمِ. نهج البلاغه عبده، خطبه 26. قريب اين مضمون در خطبه 212 نيز آمده است.

صفحه 170

جنگ ميان مهاجرين وانصار، به صورت ايراد خطابه وشعر، تا مدّتى ادامه داشت. متن سخنان واشعار طرفين را ابن ابى الحديد در شرح خود آورده است.(1)

با در نظر گرفتن اين اوضاع روشن مى شود كه چرا امام (عليه السلام) سكوت را بر قيام مسلحانه ترجيح داد وچگونه با حزم وتدبير، كشتى طوفان زده اسلام را به ساحل نجات رهبرى كرد. واگر علاقه به اتحاد مسلمانان نداشت وعواقب وخيم اختلاف و دودستگى را پيش بينى نمى كرد، هرگز اجازه نمى داد مقام رهبرى از آنِ ديگران باشد.

در همان روزهاى سقيفه، يك نفر از بستگان حضرت على (عليه السلام) اشعارى در مدح او سرود كه ترجمه آنها چنين است:

من هرگز فكر نمى كردم كه رهبرى امّت را از خاندان هاشم واز امام ابوالحسن سلب كنند.

آيا حضرت على نخستين كسى نيست كه بر قبله شما نماز گزارد؟ آيا داناترينِ شما به قرآن وسنّت پيامبر او نيست؟

آيا وى نزديكترين فرد به پيامبر نبود؟ آيا او كسى نيست كه جبرئيل او را در تجهيز پيامبر يارى كرد؟(2)

هنگامى كه امام (عليه السلام) از اشعار او آگاه شد قاصدى فرستاد كه او را از خواندن اشعار خويش باز دارد وفرمود:

«سَلامَةُ الدِّينِ أَحَبُّ إِلَيْنا مِنْ غَيْرِهِ».

سلامت اسلام از گزند اختلاف، براى ما از هر چيز خوشتر است.

در جنگ صفّين مردى از قبيله بنى اسد از امام (عليه السلام) سؤال كرد:چگونه قريش شما را از مقام خلافت كنار زدند؟حضرت على (عليه السلام) از سؤال بى موقع او


1 . ر.ك.شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد،ج6، ص45ـ 23.
2 . همان، ج6، ص 21.

صفحه 171

ناراحت شد، زيرا گروهى از سربازان امام به خلفا اعتقاد داشتند وطرح اين مسائل در آن هنگام موجب دو دستگى در ميان صفوف آنان مى شد.لذا امام (عليه السلام) پس از ابراز ناراحتى چنين فرمود:

به احترام پيوندى كه با پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) دارى وبه سبب اينكه هر مسلمانى حق پرسش دارد، پاسخ تو را به اجمال مى گويم.رهبرى امّت از آنِ ما بود وپيوند ما با پيامبر از ديگران استوارتر بود، امّا گروهى بر آن بخل ورزيدند وگروهى از آن چشم پوشيدند. داور ميان ما وآنها خداست وبازگشت همه به سوى اوست.(1)

اينها بعضى از علل سكوت اميرمؤمنان حضرت على (عليه السلام) بود كه به سبب حفظ اساس اسلام، دست از حقّ خود كشيد وبيست وپنج سال جرعه هاى تلختر از زهر نوشيد.

***


1 . نهج البلاغه عبده، خطبه 157.

صفحه 172

صفحه 173

فصل دوّم

خلافت خلفا ومنطق امير المؤمنين(عليه السلام)

دانشمندان محقّق از اهل تسنن كه شروحى بر نهج البلاغه نوشته اند، بيانات امام (عليه السلام) را در باره شايستگى خويش به خلافت، يكى پس از ديگرى، مورد بررسى قرار داده، از مجموع آنها چنين نتيجه گرفته اند كه هدف امام از اين بيانات اثبات شايستگى خود به خلافت است بدون اينكه از جانب پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نصّى بر خلافت او در ميان باشد. به بيان ديگر، چون حضرت على (عليه السلام)، از نظر قرابت وخويشاوندى، پيوند نزديكترى با رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) داشت واز نظر علم ودانش از همه بالاتر بود ودر رعايت عدالت واطلاع از سياست وكشور دارى سرآمد همه ياران پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به شمار مى رفت، ازا ين جهت شايسته بود كه امّت او را براى خلافت برگزينند، ولى چون سران امّت غير او را برگزيدند امام زبان به تظلّم وشكايت گشوده است كه:من برخلافت وولايت از ديگران شايسته ترم!

حقّى كه امام (عليه السلام) در بيانات خود از آن ياد مى كند ومى گويد از روزى كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) درگذشت او را از آن محروم كرده اند حقّ شرعى نيست كه از جانب صاحب شريعت به او داده شده باشد ومقدّم داشتن ديگران بر او يك نوع مخالفت با دستور شرع به حساب آيد، بلكه مقصود يك حقّ طبيعى است كه برهركس لازم است كه با وجود فرد برتر ديگرى را انتخاب نكند وزمام كار را به فرد داناتر وتواناتر وبصيرتر بسپارد; ولى هرگاه گروهى بنا به مصلحتى از اين اصل پيروى نكنندوكار را به فردى كه از نظر علم وقدرت وشرايط روحى وجسمى در مرتبه نازلتر قرار دارد


صفحه 174

واگذارند، سزاوار است كه شخص برتر زبان به شكوا وگله بگشايد وبگويد:

«فَوَاللّهِ ما زِلْتُ مَدْفُوعاً عَنْ حَقِّي مُسْتَأْثِراً عَلَيَّ مُنْذُ قَبَضَ اللّهُ نَبِيَّهُ (صلى الله عليه وآله وسلم) حَتّى يَوْمِ النّاسِ هذا».(1)

به خدا سوگند، از روزى كه خداوند جان پيامبرش (صلى الله عليه وآله وسلم) را قبض كرد تا به امروز من از حقّ خويش محروم بوده ام.

امام (عليه السلام) اين سخن را هنگامى گفت كه طلحه وزبير پرچم مخالفت با او را برافراشته، بصره را پايگاه خود قرار داده بودند.

پاسخ: اين مطلب كه به عنوان تحقيق از آن ياد مى شود پندارى بيش نيست.هيچ گاه نمى توان مجموع سخنان امام (عليه السلام) را بر شايستگى ذاتى حمل كرد ويك چنين شايستگى نمى تواند مجوز حملات تند آن حضرت بر خلفا باشد، زيرا:

اوّلاً، امام (عليه السلام) در بعضى از سخنان خود بر وصيت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) تكيه كرده است. از جمله آنجا كه خاندان نبوّت را معرفى مى كند چنين مى فرمايد:

«هُمْ مَوْضِعُ سِرِّهِ وَلَجَأُ أَمْرِهِ وَ عَيْبَةُ عِلْمِهِ وَ مَوْئِلُ حِكَمِهِ وَ كُهُوفُ كُتُبِهِ وَجِبالُ دِينِهِ... لا يُقاسُ بِ آلِ مُحَمَّد (صلى الله عليه وآله وسلم) مِنْ هذِهِ الأُمَّةِ أَحَدٌ... هُمْ أَساسُ الدِّينِ وَعِمادُ الْيَقِينِ. إِلَيْهِمْ يَفىءُ الْغالِي وَبِهِمْ يُلْحَقُ التّالي.وَلَهُمْ خَصائِصُ حَقِّ الوِلايَةِ وَ فِيهِمُ الوَصِيَّةُ وَالوِراثَة».(2)

خاندان نبوّت رازداران پيامبر وپناهگاه فرمان او ومخزن دانشها وحكمتها وحافظان كتاب واستوانه هاى آيين او هستند.هيچ كس از افراد امت را نمى توان با آنان قياس كرد. آنان پايه هاى دين وستونهاى ايمان ويقين اند. دور افتادگانِ از راه حق به آنان رجوع مى كنندو واماندگان به ايشان مى پيوندند.خصائص امامت (علوم ومعارف و ديگر ملاك هاى امامت) نزد


1 . نهج البلاغه عبده، خطبه 5.
2 . همان، خطبه 2.

صفحه 175

آنان است ووصيّت پيامبر در حقّ ايشان است وآنان وارثان پيامبرند.

مقصود امام (عليه السلام) از اينكه وصيّت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در باره آنان است چيست؟ با در نظر گرفتن لفظ «ولايت» در جمله«وَلَهُمْ خَصائِصُ الْوِلايَةِ» روشن مى شود كه مقصود از وصيت همان وصيت به خلافت وسفارش به ولايت آنان است كه در روز غدير وغير آن به وضوح بيان شده است.

ثانياً، لياقت وشايستگى هرگز ايجاد حق نمى كند مادام كه شرايط ديگر، مانند انتخاب مردم، به آن ضميمه نشود. در صورتى كه امام(عليه السلام)در سخنان خود بر حقّ محرز خود تكيه مى كند واظهار مى داردكه حقّ او پس از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) پايمال شد.وبه عبارت ديگر، چنانچه بنابر اين باشد كه مشكل رهبرى در اسلام از طريق مشاوره ومذاكره يا رجوع به افكار عمومى گشوده شود، در اين صورت، مادام كه شخص ـ گرچه از هرجهت فضيلت وبرترى بر ديگران داشته باشد ـ براى چنين مقامى انتخاب نشود نمى تواند خود را صاحب حق بشمارد تا عدول مردم از آن را يك نوع ظلم وستم اعلام دارد وبه افرادى كه به جاى او انتخاب شده اند اعتراض كند. در صورتى كه لحن امام (عليه السلام) در خطبه هاى خود بر خلاف اين است. او خود را صاحب مسلّم حق خلافت مى داند وعدول از آن را يك نوع ظلم وستم بر خويش اعلام مى نمايد وقريش را متعديان ومتجاوزان به حقوق خود معرفى مى كند; چنانكه مى فرمايد:

بارالها، مرا در برابر قريش وكسانى كه ايشان را كمك كردند يارى فرما. زيرا آنان قطعِ رحم من كردند ومقام بزرگ مرا كوچك شمردند واتّفاق كردند كه با من در باره خلافت، كه حقّ مسلّم من است، نزاع كنند.(1)

آيا چنين حملات تندى را مى توان از طريق شايستگى ذاتى توجيه كرد؟ اگر بايد مسئله خلافت از طريق مراجعه به افكار عمومى با بزرگان صحابه حل وفسخ شود چگونه امام مى فرمايد:«آنان با من در حقّ مسلّم من به نزاع برخاستند»؟


1 . نهج البلاغه عبده، خطبه 167«اَللّهُمَّ إِنّي أَسْتَعِينُكَ عَلى قَرَيْش...».

صفحه 176

هنگامى كه آتش جنگ ميان حضرت على (عليه السلام) ومعاويه در سرزمين صفّين روشن بود مردى نزد حضرت امير (عليه السلام) آمد وگفت:چگونه قريش شما را از مقام خلافت، كه به آن از ديگران شايسته تر بوديد، بازداشت؟

امام (عليه السلام) از پرسش بى موقع او ناراحت شد،ولى به طور ملايم ـ كه اوضاع بيش از آن را ايجاب نمى كرد ـ به او پاسخ داد وفرمود:

گروهى بر آن بخل ورزيدند وگروهى از آن چشم پوشيدند وميان ما وآنها خدا داور است وبازگشت همه به سوى اوست.(1)

پس از ماجراى سقيفه،يك روز ابوعُبيدة بن جرّاح به امام گفت: اى فرزند ابوطالب، چقدر به خلافت علاقه دارى وبه آن حريصى! امام (عليه السلام) در پاسخ او گفت:

به خدا سوگند، شما از من به خلافت حريصتريد; در حالى كه از نظر شرايط وموقعيت بسيار از آن دوريد ومن به آن نزديكترم.من حقّ خويش را مى طلبم وشما ميان من وحقّم مانع مى شويد ومرا از آن باز مى داريد.(2)

هرگز صحيح نيست كه اين نوع انتقاد از خلافت خلفا را از طريق لياقت وشايستگى ذاتى توجيه كرد. همه اين سخنان وتعبيرها حاكى از آن است كه امام (عليه السلام)خلافت را حق مسلّم خويش مى دانست وهرنوع انحراف از خود را انحراف از حق مى شمرد.چنين حقّى جز از طريق تنصيص وتعيين الهى براى كسى ثابت نمى شود.

همچنين هرگز نمى توان اين گونه تعبيرها را از طريق اصلحيت واولويت تفسير كرد.گروهى كه سخنان امام (عليه السلام) را از اين راه تفسير مى كنند عقايد نادرست خود را به عنوان پيشداورى اتخاذ كرده اند.

البتّه امام (عليه السلام) در برخى موارد بر لياقت وشايستگى خويش تكيه كرده،


1 . نهج البلاغه عبده، خطبه 175.
2 . همان، خطبه 167.

صفحه 177

مسأله نص را ناديده گرفته است. از جمله، مى فرمايد:

پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) قبض روح شد، در حالى كه سر او بر سينه من بود. من او را غسل دادم، در حالى كه فرشتگان مرا يارى مى كردند.اطراف خانه به ناله در آمد.فرشتگان دسته دسته فرود مى آمدند ونماز مى گزاردند وبالا مى رفتند ومن صداهاى آنها را مى شنيدم.پس چه كسى از من در حال حيات ومرگ پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به جانشينى او شايسته تر است؟(1)

در خطبه شقشقيه، كه از خطبه هاى معروف امام (عليه السلام) است، حضرت لياقت وشايستگى خويش را به رخ مردم كشيده، مى گويد:

«أَما وَ اللّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا ابْنُ أَبِي قُحافَةَ وَ إِنَّهُ لَيَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّي مِنْها مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحى يَنْحَدِرُ عَنِّي السَّيْلُ وَ لا يَرْقَى إِلَيَّ الطَّيْرُ...».(2)

به خدا سوگند، فرزند ابى قحافه خلافت را به سان پيراهن برتن خود پوشيد، در حالى كه مى دانست كه آسياى خلافت بر محور وجود من مى گردد. از كوهسار وجود من سيل علوم سرازير مى شود وانديشه هيچ كس بر قلّه انديشه من نمى رسد.

در برخى از موارد نيزبر قرابت وخويشاوندى تكيه مى كند ومى گويد:«وَنَحْنُ الأَعْلَونَ نَسَباً وَالأَشَدُّونَ بِرَسُولِ اللّهِ نَوْطاً».(3) يعنى نسب ما بالاتر است وبا رسول خدا پيوند نزديكتر داريم.

البته تكيه امام (عليه السلام) بر پيوند خود با پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) براى مقابله با منطق اهل سقيفه است كه علت برگزيدگى خود را خويشاوندى با پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) اعلام مى كردند. ازاين جهت، وقتى امام (عليه السلام) از منطق آنان آگاه شد در انتقاد از منطق آنان فرمود:«اِحْتَجُّوا بِالشَّجَرَةِ وَ أَضاعُوا الثَّمَرَةَ».(4)

***


1 . نهج البلاغه عبده، خطبه 192.
2 . همان، خطبه 3.
3 . همان، خطبه157.
4 . همان، خطبه 64.

صفحه 178

صفحه 179

فصل سوّم

نحوه بيعت گرفتن از حضرت على(عليه السلام)

اين بخش از تاريخ اسلام از دردناكترين وتلخترين بخشهاى آن است كه دلهاى بيدار وآگاه را سخت به درد مى آورد ومى سوزاند. اين قسمت از تاريخ در كتابهاى دانشمندان اهل تسنن به صورت كوتاه وفشرده ودر كتابهاى علماى شيعه به صورت گسترده نوشته شده است.شايد در ميان خوانندگان گرامى كسانى باشند كه بخواهند ماجراى تجاوز به خانه وحى را از زبان محدثان وتاريخنويسان اهل تسنن بشنوند. از اين جهت، اين بخش را به اتكاى مدارك ومصادر آنان مى نويسيم تا افراد شكّاك وديرباور نيز اين وقايع تلخ را باور كنند. در اين مقاله، ترجمه آنچه را كه مورّخ شهير ابن قُتيبه دينوَرى در كتاب «الامامة والسياسة» آورده است نقل مى كنيم وتجزيه وتحليل اين بخش را به بعد وامى گذاريم.

نويسندگان اهل تسنن اتّفاق نظر دارند كه هنوز مدّتى از بيعت سقيفه نگذشته بود كه دستگاه خلافت تصميم گرفت كه از حضرت على (عليه السلام) وعباس وزبير وساير بنى هاشم نسبت به خلافت ابوبكر اخذ بيعت كند تا خلافت وى رنگ اتحاد واتّفاق به خود بگيرد ودر نتيجه هر نوع مانع ومخالف از سر راه خلافت برداشته شود.

پس از حادثه سقيفه، بنى هاشم وگروهى از مهاجران وعلاقه مندان امام (عليه السلام) به عنوان اعتراض در خانه حضرت فاطمه (عليها السلام) متحصّن شده بودند.تحصّن آنان در خانه حضرت فاطمه (عليها السلام)، كه در زمان رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) از احترام خاصّى برخوردار بود، مانع مى شد كه دستگاه خلافت انديشه يورش به خانه


صفحه 180

وحى را در دماغ خود بپرورد ومتحصنان را به زور به مسجد بكشاند واز آنان بيعت بگيرد.

امّا سرانجام علاقه به گسترش قدرت كار خود را كرد واحترام خانه وحى ناديده گرفته شد.خليفه، عُمَر را با گروهى مأمور كرد تا به هر قيمتى كه باشد متحصنان را از خانه حضرت فاطمه (عليها السلام) يبرون بكشند واز همه آنان بيعت بگيرند. وى با گروهى كه در ميان آنان اُسَيد بن حضير وسلمة بن سلامة وثابت بن قيس ومحمّد بن مسلمة به چشم مى خوردند(1) رو به خانه حضرت فاطمه (عليها السلام) آورد تا متحصنان را به بيعت با خليفه دعوت كند واگر به درخواست وى پاسخ مثبت نگفتند آنان را به زور از خانه بيرون كشيده، به مسجد بياورند. مأمور خليفه در مقابل خانه با صداى بلند فرياد زد كه متحصنان براى بيعت با خليفه هرچه زودتر خانه را ترك گويند.امّا داد وفرياد او اثر نبخشيد وآنان خانه را ترك نگفتند.

در اين هنگام مأمور خليفه هيزم خواست تا خانه را بسوزاند وآن را بر سر متحصنان خراب كند.ولى يكى از همراهان او به پيش آمد تا مأمور خليفه را از اين تصميم باز دارد وگفت:چگونه خانه را آتش مى زنى در حالى كه دخت پيامبر فاطمه در آنجاست؟وى با خونسردى پاسخ داد كه بودن فاطمه در خانه مانع از انجام اين كار نمى تواند باشد.

در اين موقع حضرت فاطمه (عليها السلام) پشت در قرار گرفت وگفت:

جمعيتى را سراغ ندارم كه در موقعيت بدى همچون موقعيت شما قرار گرفته باشند.شما جنازه رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)را در ميان ما گذاشتيد واز پيش خود در باره خلافت تصميم گرفتيد.چرا حكومت خود را بر ما تحميل مى كنيد وخلافت را كه حقّ ماست به خود ما باز نمى گردانيد؟

ابن قتيبه مى نويسد:

اين بار مأمور خليفه از اخراج متحصنان منصرف شد وبه حضور خليفه آمد


1 . نام اين افراد را ابن ابى الحديد در شرح خود بر نهج البلاغه(ج2، ص 50) آورده است.

صفحه 181

واو را از جريان آگاه كرد.خليفه كه مى دانست با مخالفت متحصنان، كه شخصيتهاى بارزى از مهاجران وبنى هاشم بودند، پايه هاى حكومت او محكم واستوار نمى شود اين بار غلام خود قنفذ را مأمور كرد كه برود وعلى (عليه السلام) را به مسجد بياورد. او نيز پشت در آمد وعلى (عليه السلام) را صدا زد وگفت: به امر خليفه رسول خدا بايد به مسجد بياييد! وقتى امام (عليه السلام) اين جمله را از قنفذ شنيد گفت:چرا به اين زودى به رسول خدا دروغ بستيد؟پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) كى او را جانشين خود قرار داد تا وى خليفه رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) باشد؟غلام با نوميدى بازگشت وجريان را به آگاهى خليفه رساند.

مقاومت متحصنان در برابر دعوتهاى پياپى دستگاه خلافت خليفه را سخت عصبانى وناراحت كرد. سرانجام عمر، براى دوّمين با، با گروهى رو به خانه حضرت فاطمه (عليها السلام) آورد.هنگامى كه دخت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) صداى مهاجمان را شنيد از پشت در با صداى بلند ناله كرد وگفت:

پدرجان، اى پيامبر خدا، پس از درگذشت تو با چه گرفتاريهايى از جانب زاده خطّاب وفرزند ابوقحافه مواجه شده ايم.

ناله هاى حضرت فاطمه (عليها السلام)، كه هنوز در سوگ پدر نشسته بود، چنان جانگذاز بود كه گروهى از آن جمعيت را كه همراه عمر آمده بودند از انجام مأموريت حمله به خانه زهرا منصرف كرد واز همانجا گريه كنان بازگشتند.

امّا عمر وگروهى ديگر، كه براى گرفتن بيعت از حضرت على (عليه السلام) وبنى هاشم اصرار مىورزيدند، او را با توسّل به زور از خانه بيرون آوردند واصرار كردند كه حتماً با ابوبكر بيعت كند. اما م(عليه السلام) فرمود:اگر بيعت نكنم چه خواهد شد؟ گفتند: كشته خواهى شد. حضرت على (عليه السلام) گفت:با چه جرأت بنده خدا وبرادر رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) را خواهيد كشت؟

مقاومت سرسختانه حضرت على (عليه السلام) در برابر دستگاه خلافت سبب شد كه او را به حال خود واگذارند. امام (عليه السلام) از فرصت استفاده كرد و به عنوان


صفحه 182

تظلّم، به قبر رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) نزديك شد وهمان جمله اى را كه هارون به موسى (عليه السلام) گفته بود بر زبان آورد وگفت:

(يَابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُوني وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي).(اعراف:150)

برادر! پس از درگذشت تو، اين گروه مرا ناتوان شمردند ونزديك بود كه مرا بكشند.(1)

داورى تاريخ در باره هجوم به خانه وحى

حوادث پس از سقيفه يكى از دردناكترين وتلخترين حوادث تاريخ اسلام وزندگانى امير مؤمنان(عليه السلام) است.واقعنمايى ورُك گويى در اين زمينه موجب رنجش گروهى است كه نسبت به مسبّبان وگردانندگان اين حوادث تعصب مىورزند وحتى الامكان مى خواهند گردى بر دامن آنان ننشيند وقداست ونزاهت آنان محفوظ بماند; چنانكه پوشاندن حقايق ووارونه جلوه دادن حوادث يك نوع خيانت به تاريخ ونسلهاى آينده محسوب است وهرگز يك نويسنده آزاد ننگ اين خيانت را بر خود نمى خرد وبراى جلب نظر گروهى بر روى حقيقت پا نمى گذارد.

بزرگترين حادثه تاريخى پس از انتخاب ابوبكر براى خلافت موضوع هجوم بردن به خانه وحى ومنزل حضرت فاطمه (عليها السلام) است، به قصد آنكه متحصنان بيت حضرت فاطمه را براى اخذ بيعت به مسجد بياوررند.تشريح وارزيابى صحيح اين موضوع مستلزم آن است كه به اتّكاى مصادر مطمئن در صحّت يا سقم سه موضوع زير بحث كنيم وسپس در باره نتايج حادثه به داورى بپردازيم.اين سه موضوع عبارتند از:

1ـ آيا صحيح است كه مأموران خليفه تصميم گرفتند خانه حضرت فاطمه (عليها السلام) را بسوزانند؟در اين مورد تا كجا پيش رفتند؟


1 . الإمامة والسياسة، ج1، صص13ـ 12.

صفحه 183

2ـ آيا صحيح است كه امير مؤمنان (عليه السلام) را به وضع زننده ودلخراشى به مسجد بردند تا از او بيعت بگيرند؟

3ـ آيا صحيح است كه دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در اين حادثه از ناحيه مهاجمان صدمه ديد وفرزندى را كه در رحِم داشت ساقط كرد؟

اين سه مورد از موارد حسّاس در اين حادثه است كه ما به اتكاى مصادر ومدارك دانشمندان اهل سنّت در باره آنها به بحث مى پردازيم.

از تعاليم زنده وارزنده اسلام اين است كه هيچ مسلمانى نبايد به خانه كسى وارد شود مگر اينكه قبلاً اذن بگيرد واگر صاحب خانه معذور بود واز پذيرفتن مهمان پوزش خواست عذر او را بپذيرد وبدون اينكه برنجد از همانجا باز گردد.(1)

قرآن مجيد، گذشته از اين دستور اخلاقى، هر خانه اى را كه در آن صبح وشام نام خدا برده شود واو را پرستش كنند محترم شمرده است:

(فِي بُيُوت أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالْغُدُوِّ وَ الآصالِ).(نور:36)(2)

خداوند به تعظيم وتكريمِ خانه هايى فرمان داده است كه در آنها مردان پاكدامن، صبح وشام، خدا را تسبيح وتقديس مى كنند.

احترام اين خانه ها به سبب عبادت وپرستشى است كه در آنها انجام مى گيرد وبه احترام رجال الهى است كه در آنها به تسبيح وتقديس خدا مشغولند، وگرنه خشت وگل هيچ گاه احترامى نداشته ونخواهد داشت.

از ميان همه خانه هاى مسلمانان، قرآن كريم در باره خانه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به مسلمانان دستور خاص مى دهد ومى فرمايد:


1 . سوره نور، آيات 27 و28:(يا أَيُّهَا الّذينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتّى تَسْتَأْنِسُوا...).
2 . بسيارى از مفسّران مى گويند كه مقصود از بيوت همان مساجد است، در صورتى كه مسجد يكى از مصاديق بيت است نه مصداق منحصر به فرد آن.

صفحه 184

(يا أَيُّهَا الّذينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلاّ أَنْ يُؤذَنَ لَكُمْ).(احزاب:53)

اى افراد با ايمان به خانه هاى پيامبر بدون اذن وارد نشويد.

شكى نيست كه خانه حضرت فاطمه (عليها السلام) از جمله بيوت محترم ورفيعى است كه در آنجا زهرا وفرزندان وى خدا را تقديس مى كردند. نمى توان گفت كه خانه عايشه يا حفصه خانه پيامبر است، امّا خانه دخت والامقام وى، كه گراميترينِ زنان جهان است، يقيناً خانه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) است.

اكنون ببينيم مأموران دستگاه خلافت احترام خانه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را تا چه حد رعايت كردند. بررسى حوادث روزهاى نخست خلافت ثابت مى كند كه مأموران دستگاه خلافت همه اين آيات را زير پا نهاده، شئون خانه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را اصلاً رعايت نكردند. بسيارى از تاريخنويسان اهل تسنن حادثه حمله به خانه وحى را به طور مبهم وبرخى از آنان تا حدى روشن نوشته اند.

طبرى كه نسبت به خلفا تعصّب خاصى دارد فقط مى نويسد كه عمر با جمعيتى در برابر خانه زهرا (عليها السلام) آمد وگفت:

به خدا قسم، اين خانه را مى سوزانم يا اينكه متحصنان، براى بيعت، خانه را ترك گويند.(1)

ولى ابن قتيبه دينورى پرده را بالاتر زده، مى گويد كه خليفه نه تنها اين جمله را گفت، بلكه دستور داد در اطراف خانه هيزم جمع كنند وافزود:

به خدايى كه جان عمر در دست اوست، يا بايد خانه را ترك كنيد يا اينكه آن را آتش زده ومى سوزانم.

وقتى به او گفته شد كه دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)،حضرت فاطمه، در خانه


1 . تاريخ طبرى، ج3، ص 202، چاپ دايرة المعارف. عبارت طبرى چنين است:
أَتى عُمَر بْنُ خَطّاب مَنْزِلَ عَليّ فَقالَ: لأَحْرِقَنَّ عَلَيْكُمْ أَوْ لَتَخْرُجُنَّ إِلَى البَيْعَةِ.
ابن ابى الحديد در شرح خود (ج2، ص 56) اين جمله را از كتاب سقيفه جوهرى نيز نقل كرده است.

صفحه 185

است، گفت: باشد.(1)

مؤلف «عقد الفريد»(2) گامى پيشتر نهاده، مى گويد:

خليفه به عمر مأموريت داد كه متحصنان را از خانه بيرون كند واگر مقاومت كردند با آنان بجنگد. از اين رو، عمر آتشى آورد كه خانه را بسوزاند.در اين موقع با فاطمه روبرو شد. دخت پيامبر به او گفت: فرزند خطّاب، آمده اى خانه ما را به آتش بكشى؟ وى گفت: آرى، مگر اين كه همچون ديگران با خليفه بيعت كنيد.

هنگامى كه به كتابهاى علماى شيعه مراجعه مى كنيم جريان را واضحتر وگوياتر مى يابيم.

سُليم بن قيس(3) در كتاب خود حادثه هجوم به خانه وحى را به طور مبسوط نگاشته، پرده از چهره حقيقت برداشته است.اومى نويسد:

«مأمور خليفه آتشى برافروخت وسپس فشارى به در آورد ووارد خانه شد، ولى با مقاومت حضرت فاطمه (عليها السلام) روبرو گرديد.(4)

عالم بزرگوار شيعه، مرحوم سيّد مرتضى، بحث گسترده اى در باره حادثه كرده


1 . الإمامة والسياسة، ج2، ص 12; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج1، ص 134; اعلام النساء، ج3، ص 1205.
2 . ابن عبد ربّه اندلسى، متوفاى سال 495 هجرى. عبارت وى چنين است:
بَعَثَ إِلَيْهِمْ أَبُوبَكْرُ عُمَرَ بنَ خَطّاب لِيُخْرِجَهُمْ مِنْ بَيْتِ فاطِمَةَ وَ قالَ لَهُ إِنْ أَبَوْا فَقاتِلْهُمْ. فَأَقْبَلَ بِقَبَس مِنَ النّارِ عَلى أَنْ يُضْرِمَ عَلَيْهِمُ الدّارَ. فَلَقِيَتْهُ فاطِمَةُ فَقالَتْ يَابْنَ الخَطّابِ أَجِئْتَ لِتُحْرِقَ دارَنا؟ قالَ:نَعَمْ أَوْ تَدْخُلُوا فِيما دَخَلَتْ فِيهِ الأُمَّةُ; عقد الفريد، ج4، ص 260. همچنين ر.ك. تاريخ اَبى الفداء، ج1، ص 156 واعلام النساء، ج3، ص 1207.
3 . سليم بن قيس كوفى از تابعين به شمار مى رود. عصر امير مؤمنان وامام حسين وحضرت سجاد (عليهم السلام) را درك كرده ودر دوران حكومت حَجّاج (حدود سال 90 هجرى قمرى) درگذشته است. كتاب او به نام اصل سليم يكى از اصول معتبر شيعه است.
4 . اصل سليم، ص 74، طبع نجف اشرف.

صفحه 186

است. از جمله، از حضرت صادق (عليه السلام) نقل مى كند كه حضرت على (عليه السلام) بيعت نكرد تا آنگاه كه دود غليظى خانه او را فرا گرفت.(1)

در اينجا دامن سخن را در باره نخستين پرسش از حادثه جمع مى كنيم وقضاوت را به دلهاى بيدار واگذار مى كنيم ودنبال حادثه را به اتّكاى مدارك اهل تسنن مى نگاريم.

چگونه حضرت على(عليه السلام) را به مسجد بردند؟

اين بخش از تاريخ اسلام همچون بخش پيش تلخ ودردناك است زيرا هرگز تصوّر نمى رفت كه شخصيتى مانند حضرت على (عليه السلام) را به وضعى به مسجد ببرند كه چهل سال بعد، معاويه آن را به صورت طعن وانتقاد نقل كند. وى در نامه خود به امير المؤمنين (عليه السلام) پس از ياد آورى مقاومت امام (عليه السلام)در برابر دستگاه خلافت چنين مى نويسد:

...تا آنجا كه دستگاه خلافت تو را مهار كرده وهمچون شتر سركش براى بيعت به طرف مسجد كشاندند.(2)

امير مؤمنان در پاسخ نامه معاويه، تلويحاً، اصل موضوع را مى پذيرد وآن را نشانه مظلوميت خود دانسته، مى گويد:

گفتى كه من به سان شتر سركش براى بيعت سوق داده شدم.به خدا سوگند، خواستى از من انتقاد كنى ولى در واقع مرا ستودى وخواستى رسوايم كنى امّا خود را رسوا كردى.هرگز بر مسلمانى ايراد نيست كه مظلوم واقع شود.(3)

ابن ابى الحديد تنها كسى نيست كه جسارت به ساحت قدس امام (عليه السلام)


1 . وَ اللّهِ ما بايَعَ عَليٌّ حَتّى رَآى الدُّخانَ قَدْ دَخَلَ بَيْتَهُ; تلخيص الشافي، ج3، ص 76.
2 . متن نامه معاويه را ابن ابى الحديد در شرح خود(ج15، ص 186) نقل كرده است.
3 . نهج البلاغه، نامه 28.

صفحه 187

را نقل كرده است، بلكه پيش از او ابن عبد ربّه در «عقد الفريد» (ج2،ص285) وپس از وى مؤلف «صبح الآعشى» (در ج1، ص128) نيز آن را نقل كرده اند.

شگفت اينجاست كه ابن ابى الحديد هنگامى كه به شرح نامه بيست وهشتم امام (عليه السلام) در نهج البلاغه مى رسد نامه آن حضرت ونامه معاويه را نقل مى كند ودر صحّت ماجرا ترديد نمى كند، ولى در آغاز كتاب، هنگامى كه شرح خطبه بيست وششم را به پايان مى برد، اصل واقعه را انكار كرده مى گويد:اين نوع مطالب را تنها شيعه نقل كرده و از غير آنان نقل نشده است.(1)

جسارت به ساحت حضرت زهرا (عليها السلام)

سومين پرسش اين بود كه آيا در ماجراى بيعت گرفتن از حضرت على (عليه السلام) به دخت گرامى پيامبر نيز جسارتى شد وصدمه اى رسيد يا نه؟

از نظر دانشمندان شيعه پاسخ به اين سؤال ناگوارتر از پاسخ به دو سؤال گذشته است.زيرا هنگامى كه مى خواستند حضرت على (عليه السلام)را به مسجد ببرند با مقاومت حضرت فاطمه (عليها السلام) روبرو شدند وحضرت فاطمه براى جلوگيرى از بردن همسر گراميش صدمه هاى روحى وجسمى بسيار ديد كه زبان وقلم ياراى گفتن ونوشتن آنها را ندارد.(2)

ولى دانشمندان اهل تسنن براى حفظ موقعيت خلفا از بازگو كردن اين بخش از تاريخ خوددارى كرده اند وحتى ابن ابى الحديد در شرح خود آن را از جمله مسائلى دانسته است كه در ميان مسلمانان تنها شيعه آن را نقل كرده است.(3)

دانشمند بزرگوار شيعه مرحوم سيّد مرتضى مى گويد:


1 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج2، ص 60.
2 . از ميان كتابهاى شيعه كتاب سليم بن قيس مشروح جريان را (در صفحه 74 به بعد) آورده است.
3 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج2، ص 60.

صفحه 188

در آغاز كار محدّثان وتاريخنويسان از نقل جسارتهايى كه به ساحت دخت پيامبر اكرم وارد شد امتناع نمى كردند واين مطلب در ميان آنان مشهور بود كه مأمور خليفه با فشار در خانه را بر حضرت فاطمه (عليها السلام) زد واو فرزندى را كه در رحِم داشت سقط كرد وقنفذ، به امر عمر، زهرا (عليها السلام) را زير تازيانه گرفت تا دست از حضرت على (عليه السلام) بردارد. ولى بعدها ديدند كه نقل اين مطالب با مقام وموقعيت خلفا سازگار نيست واز نقل آنها خوددارى كردند.(1)

گواه گفتار سيّدمرتضى اين است كه، به رغم عنايتها وكنترلهاى بسيار، باز هم اين جريان در برخى از كتابهاى آنان به چشم مى خورد.شهرستانى از ابراهيم بن سيار معروف به غطام، رئيس معتزله، نقل مى كند كه وى مى گفت:

عمر در ايّام اخذ بيعت در را بر پهلوى فاطمه زد واو بچه اى را كه در رحم داشت سقط كرد. ونيز فرمان داد كه خانه را با كسانى كه در آن بودند بسوزانند، در حالى كه در خانه جز على وفاطمه وحسن وحسين (عليهم السلام) كسى ديگر نبود.(2)

مقام حضرت زهرا (عليها السلام) بالاتر از مقام زينب دختر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) است

ابو العاص شوهر زينب دختر پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) در جنگى از طرف مسلمانان به اسارت در آمد، ولى بعداً مانند اسيران ديگر آزاد شد. ابو العاص به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) وعده داد كه پس از مراجعت به مكّه وسايل مسافرت دختر پيامبر را به مدينه فراهم سازد.پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)به زيد بن حارثه وگروهى از انصار مأموريت داد كه در هشت ميلى


1 . تلخيص الشافى، ج3، ص 76، شافى نوشته سيدِ مرتضى است كه شيخ طوسى آن را تلخيص كرده است.
2 . ملل ونحل، ج2، ص 95.

صفحه 189

مكّه توقف كنند وهر وقت كجاوه زينب به آنجا رسيد او را به مدينه بياورند.قريش از خروج دختر پيامبر از مكه آگاه شد وگروهى تصميم گرفتند كه او را از نيمه راه باز گردانند.جبّار بن الاسود با جمعى خود را به كجاوه زينب رسانيد ونيزه خود را بر كجاوه كوبيد.در اثر اين ضربه زينب كودكى را كه در رحم داشت سقط كرد وبه مكّه بازگشت.پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)از شنيدن اين خبر سخت ناراحت شد، به حدّى كه در فتح مكه خون او را مباح شمرد.

ابن ابى الحديد مى گويد:من اين مطلب را بر استادم ابوجعفر خواندم.فرمود: هرگاه پيامبر خون كسى را كه دخترش زينب را ترسانيد واو سقط جنين كرد مباح شمرد، اگر زنده بود خون كسانى را كه دخترش فاطمه را ترسانيده و او فرزند خود محسن را سقط كرد حتماً مباح مى شمرد.(1)

حكومت مردم بر مردم

كسانى كه مى خواهند خلافت خلفا را با شكل «حكومت مردم بر مردم» ويا اصل «مشاوره» توجيه كنند يكى از دو گروه زير هستند:

1ـ گروهى كه پيوسته مى خواهند اصول اسلامى را با افكار روز وموازين علمى كنونى تطبيق دهند واز اين طريق توجه غربيان وغرب زدگان را به اسلام جلب كنند وچنين القا نمايند كه حكومت مردم بر مردم زاييده فكر جديد نيست بلكه چهارده قرن پيش اسلام داراى چنين طرحى بوده است وپس از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) ياران وى اين طرح را در انتخاب خليفه اجرا كرده اند.

اين گروه، هرچند با نيّت پاك در اين راه گام بر مى دارند، ولى متأسفانه در مسائل اسلامى رنج تحقيق به خود نمى دهند وبه متخصصان نيز مراجعه نمى كنند وبه يك رشته منقولات بى اساس وظواهر فريبنده اكتفا كرده اندودر نتيجه قيل وقال


1 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج14، ص 192.

صفحه 190

بپا مى كنند.

2ـ گروهى كه به عللى از تشيّع وروحانيت عقده هايى دارند واحياناً بر اثر تحريكات مرموز تمايلات سنّى گرايى پيدا كرده اند وبه جاى مبارزه با انواع مفاسد اخلاقى وكجرويهاى عقيدتى به جان جوانان مؤمن ولى ساده لوح افتاده اند واعتقاد آنان را نسبت به اصول تشيّع سست مى كنند.

اشتباهات گروه نخست قابل جبران است.آنان با ارائه مدارك صحيح وقابل اعتماد از اشتباهات خود بر مى گردند.لذا بدگويى از آنان بسيار نارواست وبهترين خدمت به آنها اين است كه پيوسته با ايشان در ارتباط باشيم ورابطه فكرى وعلمى خود را با آنان قطع نكنيم.

ولى اصلاح وهدايت گروه دوّم دشوار است.زيرا علاوه بر اينكه عقده اى هستند، اطلاع كافى ودرستى هم از دين ندارند.لذا كوشش براى هدايت آنان غالباً بى فايده است. آنچه مهم است اين است كه ترتيبى داده شود كه جوانان ساده لوح وكم اطلاع به دام آنان نيفتند واگر چنين شد كوشش شود كه هرچه زودتر اشكالات وشبهات از دل آنان زدوده شود.

آيا عقل وشرع اجازه مى دهد كه مأموران حزب حاكم، به زور سرنيزه، به خانه اى يورش آورند ومتحصنان در آن خانه را به مسجد بكشند واز آنان بيعت بگيرند؟

آيا معنى دموكراسى همين است كه رئيس حزب حاكم گروهى را مأمور كند كه از افراد مخالف يا بى طرف جبراً بيعت بگيرند واگر حاضر به بيعت نشوند با آنان بجنگند؟

تاريخ گواهى مى دهد كه بيش از همه اعضاى حزب حاكم، عمر براى اخذ بيعت وگرد آورى آراى بيشتر اصرار مىورزيد ودر اين راه تا حدّ جنگ پيش مى رفت.

زبير از جمله متحصنان خانه حضرت فاطمه (عليها السلام) بود وهنوز در ارتباط


صفحه 191

وى با خاندان رسالت تيرگى رخ نداده بود. هنگامى كه فشار مأموران به متحصنان خانه دخت گرامى پيامبر افزايش يافت، زبير با شمشير برهنه از خانه بيرون آمد وگفت:هرگز بيعت نمى كنم.نه تنها بيعت نمى كنم،بلكه بايد همه با على بيعت كنيد.

زبير از قهرمانان نامى اسلام ومردى دلاور وشمشير زنى ماهر بود وضربات شمشير او در ميان ديگر ضربات شناخته مى شد. از اين رو، مأموران احساس خطر كردند وبا يورش دسته جمعى شمشير از دست او گرفتند واز يك خونريزى بزرگ جلوگيرى كردند.

علّت آن همه اصرار وبه اصطلاح فداكارى عمر چه بود؟آيا به راستى عمر با نيّت پاك در اين ميدان گام بر مى داشت يا اينكه يك نوع توافق وبه اصطلاح قرار ومدار ميان او وابوبكر به عمل آمده بود؟

امير مؤمنان (عليه السلام)، درهمان موقع كه تحت فشار مأموران دستگاه خلافت قرار گرفته بود وپيوسته تهديد به قتل مى شد، رو به عمر كرد وگفت:

عمر، بدوش كه نيمى از آن مال توست ومَركب خلافت را براى ابوبكر محكم ببند تا فردا به تو بازش گرداند.(1)

اگر به راستى اخذ بيعت براى ابوبكر بنا بر اصول دموكراسى صورت پذيرفته بود ومصداق (وَأَمْرُهُمْ شُورى بَيْنَهُمْ) بوده است، چرا وى در آخرين لحظات زندگى آرزو مى كرد كه اى كاش سه كار را انجام نمى داد:

1ـ اى كاش احترام خانه فاطمه را حفظ مى كرد وفرمان حمله به آن را صادر نمى كرد، حتى اگر در را به روى مأموران او مى بست.

2ـ اى كاش در روز سقيفه بار خلافت را به دوش نمى كشيد وآن را به عهده


1 . السياسة والإمامة، ج1، ص 12. در خطبه شقشقيه نيز قريب به اين مضمون را مى فرمايد:«لَشَدَّ ما تَشَطَّرا ضَرْعَيْها...».

صفحه 192

عمر وابووعبيده مى گذارد وخود مقام معاونت ووزارت را مى پذيرفت.

3ـ ا ى كاش اياس بن عبد اللّه معروف به «الفجاة» را نمى سوزاند.(1)

اسف آور است كه شاعر معروف معاصر، محمد حافظ ابراهيم مصرى كه در سال 1351 هجرى درگذشته است، در قصيده «عُمَريّه» خود به مدح خليفه دوّم برخاسته، او را به جهت جسارت واهانتى كه كه به حضرت فاطمه (عليها السلام) روا داشته ستوده است:

وَقَوْلَة لِعَلِيّ قالَها عُمَرُ *** أَكْرِمْ بِسامِعِها أَعْظِمْ بِمُلْقِيها

حَرَّقْتُ دارَكَ لا أُبْقِي عَلَيكَ بِها *** إِنْ لَمْ تُبايِعْ وَ بِنْتُ الْمُصْطَفى فِيها

ما كانَ غَيْرُ أَبِي حَفْص يَفُوهُ بِها *** أَمامَ فارِسِ عَدْنان وَ حامِيها (2)

به ياد آر سخنى را كه عمر به على گفت.گرامى دار شنونده را; بزرگ دار گوينده را. به على گفت اگر بيعت نكنى خانه تو را مى سوزانم واجازه نمى دهم در آنجا بمانى. واين سخن را در حالى گفت كه دختر حضرت محمّد مصطفى در خانه بود.

اين سخن را جز عمر كسى ديگر نمى توانست بگويد.در مقابل شهسوار عربِ عدنان وحامى آن .

اين شاعر دور از شعور مى خواهد جنايتى را كه عرش الهى از آن مى لرزد از مفاخر خليفه بشمارد! آيا اين افتخار است كه بگوييم كه دختر گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) كمترين احترامى نزد عمر نداشت واو حاضر بود كه به منظور اخذ رأى بيشتر براى ابوبكر خانه ودختر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)را بسوزاند؟

وخنده آور است كه صاحب «عقد الفريد» نقل كرده است هنگامى كه على (عليه السلام) را به مسجد آوردند خليفه به وى گفت:آيا فرمانروايى ما را ناخوش داشتى؟


1 . تاريخ طبرى، ج3، ص 236 وشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص463.
2 . ديوان شاعر نيل، ج1، ص 84.

صفحه 193

وعلى (عليه السلام) گفت:هرگز; بلكه با خود پيمان بسته بودم كه پس از درگذشت رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) ردا بر دوش نيفكنم تا قرآن را جمع كنم و از اين رو از ديگران عقب ماندم! وسپس بيعت كرد.(1) در حالى كه خود او وديگران از عايشه نقل مى كنند كه تا مدّت شش ماه كه حضرت فاطمه (عليها السلام) زنده بود على (عليه السلام)بيعت نكرد وپس از درگذشت او بود كه دست بيعت به خليفه داد.(2)

امّا نه تنها حضرت على (عليه السلام) بيعت نكرد وسخنان او در نهج البلاغه گواه روشن اين واقعيت است، بلكه گروهى كه با نام آنها در تشريح حادثه سقيفه آشنا شديم نيز با خليفه بيعت نكردند وسلمان، كه بزرگترين حامى ولايت حضرت على(عليه السلام) بود، در باره خلافت ابوبكر چنين گفت:

به خلافت كسى تن داديد كه تنها از نظر سن بزرگتر از شماست واهل بيت پيامبر خود را ناديده گرفتيد. حال آنكه اگر خلافت را از محور خود خارج نمى كردند هرگز اختلافى پديد نمى آمد وهمه از ميوه هاى گواراى خلافت ]حق [بهره مند مى شديد.(3)

***


1 . عقد الفريد، ج4، ص 260.
2 . همان.
3 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج2، ص 69.

صفحه 194

صفحه 195

فصل چهارم

حضرت على (عليه السلام) و فدك

ارزش اقتصادى فدك

كشمكشهاى سقيفه در راه انتخاب خليفه به پايان رسيد وابوبكر زمام خلافت را به دست گرفت.حضرت على (عليه السلام) با گروهى از ياران با وفاى او از صحنه حكومت بيرون رفت، ولى پس از تنوير افكار وآگاه ساختن اذهان عمومى، براى حفظ وحدت كلمه، از در مخالفت وارد نشد واز طريق تعليم وتفسير مفاهيم عالى قرآن وقضاوت صحيح واحتجاج واستدلال با دانشمندان اهل كتاب و... به خدمات فردى واجتماعى خود ادامه داد.

امام (عليه السلام) در ميان مسلمانان واجد كمالات بسيارى بود كه هرگز ممكن نبود رقباى وى اين كمالات را از او بگيرند.او پسر عمّ وداماد پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)، وصىّ بلافصل او، مجاهد نامدار وجانباز بزرگ اسلام وباب علم نبى(صلى الله عليه وآله وسلم) بود. هيچ كس نمى توانست سبقت او را در اسلام وعلم وسيع واحاطه بى نظير وى را بر قرآن وحديث وبر اصول وفروع دين وبر كتابهاى آسمانى انكار كند يا اين فضايل را از او سلب نمايد.

در اين ميان، امام (عليه السلام) امتياز خاصى داشت كه ممكن بود در آينده براى دستگاه خلافت ايجاد اشكال كند وآن قدرت اقتصادى ودر آمدى بود كه از طريق فدك به او مى رسيد.


صفحه 196

از اين جهت، دستگاه خلافت مصلحت ديد كه اين قدرت را از دست امام (عليه السلام) خارج كند، زيرا اين امتياز همچون امتيازات ديگر نبود كه نتوان آن را از امام (عليه السلام)گرفت.(1)

مشخصات فدك

سرزمين آباد وحاصلخيزى را كه در نزديكى خيبر قرار داشت وفاصله آن با مدينه حدود 140 كيلومتر بود وپس از دژهاى خيبر محل اتّكاى يهوديان حجاز به شمار مى رفت قريه «فدك» مى ناميدند.(2)

پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) پس از آنكه نيروهاى يهود را در «خيبر» و«وادى القرى» و«تيما» در هم شكست وخلأ بزرگى را كه در شمال مدينه احساس مى شد با نيروى نظامى اسلام پُر كرد، براى پايان دادن به قدرت يهود در اين سرزمين، كه براى اسلام ومسلمانان كانون خطر وتحريك بر ضدّ اسلام به شمار مى رفت، سفيرى به نام محيط را نزد سران فدك فرستاد.يوشع بن نون كه رياست دهكده را به عهده داشت صلح وتسليم را بر نبرد ترجيح داد وساكنان آنجا متعهد شدند كه نيمى از محصول هر سال را در اختيار پيامبر اسلام بگذارند واز آن پس زير لواى اسلام زندگى كنند وبر ضدّ مسلمانان دست به توطئه نزنند. حكومت اسلام نيز، متقابلاً، تأمين امنيت منطقه آنان را متعهّد شد. در اسلام سرزمينهايى كه از طريق جنگ ونبرد نظامى گرفته شود متعلّق به عموم مسلمانان است واداره آن به دست حكّام شرع خواهد بود. ولى سرزمينى كه بدون هجوم نظامى ونبرد در اختيار مسلمانان قرار مى گيرد مربوط به شخص پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) وامام پس از اوست وبايد به طورى كه در قوانين اسلام معيّن شده است، در موارد خاصى بكار رود، ويكى از آن موارد اين است كه پيامبر وامام


1 . مشروح اين بحث را در بخش «انگيزه هاى غصب فدك» مى خوانيد.
2 . به كتاب معجم البلدان ومراصد الإطلاع، ماده«فدك» مراجعه شود.

صفحه 197

نيازمنديهاى مشروع نزديكان خود را به وجه آبرومندى برطرف سازند.(1)

فدك هديه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به حضرت فاطمه (عليها السلام)

محدّثان ومفسّران شيعه وگروهى از دانشمندان سنّى مى نويسند:

وقتى آيه (وَآتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ وَ الْمِسْكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيل) (2) نازل شد پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) دختر خود حضرت فاطمه را خواست وفدك را به وى واگذار كرد.(3) ناقل اين مطلب ابوسعيد خِدرى يكى از صحابه بزرگ رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) است.

كليه مفسّران شيعه وسنّى قبول دارند كه آيه در حقّ نزديكان وخويشاوندان پيامبر نازل شده است ودختر آن حضرت بهترين مصداق براى (ذَا الْقُرْبى) است.حتّى هنگامى كه مردى شامى به على بن الحسين زين العابدين (عليه السلام) گفت:خود را معرفى كن، آن حضرت براى شناساندن خود به شاميان آيه فوق را تلاوت كرد واين مطلب چنان در ميان مسلمانان روشن بود كه آن مرد شامى، در حالى كه سر خود را به عنوان تصديق حركت مى داد، به آن حضرت چنين عرض كرد:

به سبب نزديكى وخويشاوندى خاصّى كه با حضرت رسول داريد خدا به پيامبر خود دستور داده كه حقّ شما را بدهد.(4)

خلاصه گفتار آنكه آيه در حقّ حضرت زهرا (عليها السلام) و فرزندان وى نازل شده ومورد اتّفاق مسلمانان است، ولى اين مطلب كه هنگام نزول اين آيه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)فدك را


1 . سوره حشر، آيه هاى 6و7. در كتابهاى فقهى اين مطلب در كتاب جهاد تحت عنوان «فيء» بحث شده است.
2 . سوره اسراء، آيه 26. يعنى حقّ خويشاوندان ومساكين ودر راه ماندگان را بپرداز.
3 . مجمع البيان، ج3، ص 411; شرح ابن ابى الحديد، ج16، ص 268; الدّر المنثور، ج4، ص 177.
4 . الدرّ المنثور، ج4، ص 176.

صفحه 198

به دختر گرامى خود بخشيد مورد اتّفاق دانشمندان شيعه وبرخى از دانشمندان سنّى است.

چرا پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فدك را به دختر خود بخشيد؟

مى دانيم وتاريخ زندگى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) وخاندان او به خوبى گواهى مى دهد كه آنان هرگز دلبستگى به دنيا نداشته اند وچيزى كه در نظر آنان ارزشى نداشت همان ثروت دنيا بود. مع الوصف مى بينيم كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) فدك را به دختر خود بخشيد وآن را به خاندان حضرت على (عليه السلام)اختصاص داد.در اينجا اين سؤال پيش مى آيد كه چرا پيامبر فدك را به دختر خود بخشيد. در پاسخ به اين سؤال وجوه زير را مى توان ذكر كرد:

1ـ زمامدارى مسلمانان پس از فوت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)،طبق تصريحات مكرّر آن حضرت، با امير مؤمنان (عليه السلام) بود واين مقام ومنصب به هزينه سنگين نياز داشت. حضرت على (عليه السلام) براى اداره امور وابسته به منصب خلافت مى توانست از در آمد فدك به نحو احسن استفاده كند. گويا دستگاه خلافت از اين پيش بينى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مطلّع شده بود كه در همان روزهاى نخست فدك را از دست خاندان پيامبرخارج كرد.

2ـ دودمان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، كه مظهر كامل آن يگانه دختر وى ونور ديدگانش حضرت حسن (عليه السلام) وحضرت حسين (عليه السلام) بود، بايد پس از فوت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به صورت آبرومندى زندگى كنند وحيثيت وشرف رسول اكرم وخاندانش محفوظ بماند. براى تأمين اين منظور پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فدك را به دختر خود بخشيد.

3ـ پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) مى دانست كه گروهى كينه حضرت على (عليه السلام) را در دل دارند، زيرا بسيارى از بستگان ايشان به شمشير وى در ميدانهاى جهاد كشته شده اند. يكى از راههاى زدودن اين كينه اين بود كه امام (عليه السلام) از طريق كمكهاى مالى از آنان دلجويى كند وعواطف آنان را به خود جلب نمايد. همچنين به كليه


صفحه 199

بينوايان ودرماندگان كمك كند وازاين طريق موانع عاطفى كه بر سر راه خلافت او بود از ميان برداشته شود.

پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، هرچند ظاهراً فدك را به زهرا (عليها السلام) بخشيد، ولى در آمد آن در اختيار صاحب ولايت بود تا از آن، علاوه بر تأمين ضروريات زندگى خود، به نفع اسلام ومسلمانان استفاده كند.

در آمد فدك

با مراجعه به تاريخ، همه اين جهات سه گانه در ذهن انسان قوّت مى گيرد.زيرا فدك يك منطقه حاصلخيز بود كه مى توانست حضرت على (عليه السلام) را در راه اهداف خويش كمك كند.

حلبى، مورخ معروف، در سيره خود مى نويسد:

ابوبكر مايل بود كه فدك در دست دختر پيامبر پاقى بماند وحقّ مالكيت فاطمه را در ورقه اى تصديق كرد; امّا عمر از دادن ورقه به فاطمه مانع شد ورو به ابوبكر كرد وگفت: فردا به درآمد فدك نياز شديدى پيدا خواهى كرد، زيرا اگر مشركان عرب بر ضدّ مسلمانان قيام كنند از كجا هزينه جنگى را تأمين مى كنى.(1)

از اين جمله استفاده مى شود كه در آمد فدك به مقدارى بوده است كه مى توانسته بخشى از هزينه جهاد با دشمن را تأمين كند. از اين جهت لازم بود كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) اين قدرت اقتصادى را در اختيار حضرت على (عليه السلام) بگذارد.

ابن ابى الحديد مى گويد:

من به يكى از دانشمندان مذهب اماميه در باره فدك چنين گفتم:دهكده فدك آنچنان وسعت نداشت وسرزمين به اين كوچكى، كه جز چند نخل در آنجا نبود، اينقدر مهم نبود كه مخالفان فاطمه در آن طمع ورزند.او در پاسخ من گفت: تو در


1 . سيره حلبى، ج3، ص 400.

صفحه 200

اين عقيده اشتباه مى كنى.شماره نخلهاى آنجا از نخلهاى كنونى كوفه كمتر نبود.به طورمسلّم ممنوع ساختن خاندان پيامبر از اين سرزمين حاصلخيز براى اين بود كه مبادا امير مؤمنان از درا مد آنجا براى مبارزه با دستگاه خلافت استفاده كند. لذا نه تنها فاطمه را از فدك محروم ساختند، بلكه كليّه بنى هاشم وفرزندان عبد المطّلب را از حقوق مشروع خود(خمس غنائم) هم بى نصيب نمودند.

افرادى كه بايد مدام به دنبال تأمين زندگى بروند وبا نيازمندى به سر ببرند هرگز فكر مبارزه با وضع موجود را در مغز خود نمى پرورانند.(1)

امام موسى بن جعفر (عليه السلام) حدود مرزى فدك را در حديثى چنين تحديد مى كند:

فدك از يك طرف به «عدن»، از طرف دوم به «سمرقند»، از جهت سوّم به «آفريقا»، از جانب چهارم به درياها وجزيره ها وارمنستان ... محدود مى شد.(2)

به طور مسلّم فدك، كه بخشى از خيبر بود، چنان حدودى نداشت; مقصود امام كاظم (عليه السلام) اين بوده است كه تنها سرزمين فدك از آنان غصب نشده است بلكه حكومت بر ممالك پهناور اسلامى كه حدود چهارگانه آن در سخن امام تعيين شده از اهل بيت گرفته شده است.

قطب الدين راوندى مى نويسد:

پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) سرزمين فدك را به مبلغ بيست وچهار هزار دينار اجاره داد. در برخى از احاديث هفتاد هزار دينار نيز نقل شده است واين اختلاف به حسب تفاوت در آمد سالانه آن بوده است.

هنگامى كه معاويه به خلافت رسيد فدك را ميان سه نفر تقسيم كرد:يك سوم آن را به مروان بن حكم ويك سوّم ديگر را به عمرو بن عثمان وثلث آخر را به فرزند


1 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج16، 236.
2 . بحار الأنوار، ج48، ص 144.

صفحه 201

خود يزيد داد. وچون مروان به خلافت رسيد همه سهام را جزو تيول خود قرار داد.(1)

از اين نحوه تقسيم استفاده مى شود كه فدك سرزمين قابل ملاحظه اى بوده است كه معاويه آن را ميان سه نفر، كه هريك نماينده فاميل بزرگى بود، تقسيم كرد.

هنگامى كه حضرت فاطمه (عليها السلام) با ابوبكر در باره فدك سخن گفت وگواهان خود را براى اثبات مدعاى خود نزد او برد، وى در پاسخ دختر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)گفت:فدك ملك شخصى پيامبر نبوده، بلكه از اموال مسلمانان بود كه از در آمد آن سپاهى را مجهّز مى كرد وبراى نبرد با دشمنان مى فرستاد ودر راه خدا نيز انفاق مى كرد.(2)

اينكه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) با در آمد فدك سپاه بسيج مى كرد يا آن را ميان بنى هاشم وبينوايان تقسيم مى نمود حاكى است كه اين بخش از خيبر در آمد سرشارى داشته كه براى بسيج سپاه كافى بوده است.

هنگامى كه عمر تصميم گرفت شبه جزيره را از يهوديان پاك سازد به آنان اخطار كرد كه سرزمينهاى خود را به دولت اسلامى واگذار كنند وبهاى آن را بگيرند وفدك را تخليه كنند.

پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) از روز نخست با يهوديان ساكن فدك قرار گذاشته بود كه نيمى از آن را در اختيار داشته باشند ونيم ديگر را به رسول خدا واگذار كنند.ازاين جهت، خليفه ابن تيهان وفروة وحباب وزيد بن ثابت را به فدك اعزام كرد تا بهاى مقدار غصب شده آن را پس از قيمت گذارى به ساكنان يهودى آنجا بپردازد. آنان سهم يهوديانرا به پنجاه هزار درهم تقويم كردند وعمر اين مبلغ را از مالى كه از عراق به دست آمده بود پرداخت.(3)


1 . همان، ج16، ص 216.
2 . همان، ص 214.
3 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج16، ص 211.

صفحه 202

انگيزه هاى تصرّف فدك

هوادارى گروهى از ياران پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از خلافت وجانشينى ابوبكر نخستين پل پيروزى او بود ودر نتيجه خزرجيان كه نيرومندترين تيره انصار بودند، با مخالفت تيره ديگر آنان از صحنه مبارزه بيرون رفتند وبنى هاشم، كه در رأس آنان حضرت على(عليه السلام) قرار داشت، بنابه عللى كه در گذشته ذكر شد، پس از روشن كردن اذهان عمومى، از قيام مسلحانه ودسته بندى در برابر حزب حاكم خوددارى كردند.

ولى اين پيروزى نسبى در مدينه براى خلافت كافى نبود وبه حمايت مكّه نيز نياز داشت. ولى بنى اميّه، كه در رأس آنها ابوسفيان قرار داشت، جمعيت نيرومندى بودند كه خلافت خليفه را به رسميت نشناخته، انتظار مى كشيدند كه از نظر ابوسفيان وتأييد وتصويب وى آگاه شوند. لذا هنگامى كه خبر رحلت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) به مكه رسيد فرماندار مكّه، كه جوان بيست وچند ساله اى به نام عتاب بن اسيد بن العاص بود، مردم را از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) آگاه ساخت ولى از خلافت وجانشينى او چيزى به مردم نگفت در صورتى كه هردو حادثه مقارن هم رخ داده، طبعاً با هم گزارش شده بود وبسيار بعيد است كه خبر يكى از اين دو رويداد به مكه برسد ولى از رويداد ديگر هيچ خبرى منتشر نشود.

سكوت مرموز فرماندار اموى مكّه علتى جز اين نداشت كه مى خواست از نظر رئيس فاميل خود، ابوسفيان، آگاه شود وسپس مطابق نظر او رفتار كند.

با توجه به اين حقايق، خليفه به خوبى دريافت كه ادامه فرمانروايى وى بر مردم، در برابرگروههاى مخالف، نياز به جلب نظرات وعقايد مخالفان دارد وتا آرا وافكار وبالاتر از آن قلوب ودلهاى آنان را از طرق مختلف متوجه خود نسازد ادامه زمامدارى بسيار مشكل خواهد بود.

يكى از افراد مؤثرى كه بايد نظر او جلب مى شد رئيس فاميل اميه، ابوسفيان بود.زيرا وى از جمله مخالفان حكومت ابوبكر بود كه وقتى كه شنيد وى زمام امور را


صفحه 203

به دست گرفته است به عنوان اعتراض گفت:«ما را با ابو فضيل چكار؟» وهم او بود كه، پس از ورود به مدينه، به خانه حضرت على (عليه السلام) وعباس رفت وهر دو را براى قيام مسلحانه دعوت كرد وگفت:من مدينه را با سواره وپياده پر مى كنم; برخيزيد وزمام امور را به دست گيريد!

ابوبكر براى اسكات وخريدن عقيده وى اموالى را كه ابوسفيان همراه آورده بود به خود او بخشيد ودينارى از آن برنداشت.حتّى به اين نيز اكتفا نكرد وفرزند وى يزيد(برادر معاويه) را براى حكومت شام انتخاب كرد.وقتى به ابوسفيان خبر رسيدكه فرزندش به حكومت رسيده است فوراً گفت:ابوبكر صله رحم كرده است!(1)حال آنكه ابوسفيان، قبلاً به هيچ نوع پيوندى ميان خود وابوبكر قائل نبود.

تعداد افرادى كه مى بايست همچون ابوسفيان عقايد آنان خريده شود بيش از آن است كه در اين صفحات بيان شود;چه همه مى دانيم كه بيعت با ابوبكر در سقيفه بنى ساعده بدون حضور گروه مهاجر صورت گرفت.از مهاجران تنها سه تن، يعنى خليفه ودو نفر از همفكران وى ـ عمر وابوعبيده، حضور داشتند.به طور مسلّم اين نحوه بيعت گرفتن وقرار دادن مهاجران در برابر كار انجام شده، خشم گروهى را بر مى انگيخت.از اين جهت، لازم بود كه خليفه رنجش آنان را برطرف سازد وبه وضع ايشان رسيدگى كند. به علاوه، مى بايست گروه انصار، به ويژه خزرجيان كه از روز نخست با او بيعت نكردند وبا دلى لبريز از خشم سقيفه را ترك گفتند، مورد مهر ومحبت خليفه قرار مى گرفتند.

خليفه نه تنها براى خريد عقايد مردان اقدام نمود، بلكه اموالى را نيز ميان زنان انصار تقسيم كرد. وقتى زيد بن ثابت سهم يكى از زنان بنى عَدى را به در خانه او آورد، آن زن محترم پرسيد كه: اين چيست؟زيد گفت:سهمى است كه خليفه ميان زنان و از جمله تو تقسيم كرده است. زن با ذكاوت خاصى دريافت كه اين پول يك


1 . تاريخ طبرى، ج3، ص 202.

صفحه 204

رشوه دينى!بيش نيست، لذا به او گفت: براى خريد دينم رشوه مى دهيد؟ سوگند به خدا، چيزى از او نمى پذيرم.وآن را رد كرد.(1)

كمبود بودجه حكومت

پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در دوران بيمارى خود هرچه در اختيار داشت همه را تقسيم كرد وبيت المال تهى بود.نمايندگان پيامبر پس از درگذشت آن حضرت با اموال مختصرى وارد مدينه مى شدند، يا آنها را به وسيله افراد امينى گسيل مى داشتند.ولى اين در آمدهاى مختصر براى حكومتى كه مى خواست ريخت وپاش كند وعقايد مخالفان را بخرد قطعاًكافى نبود.

از طرف ديگر، قبايل اطراف پرچم مخالفت برافراشته، از دادن زكات به مأموران خليفه خوددارى مى كردند وازاين ناحيه نيز ضربت شكننده اى بر اقتصاد حاكميت وارد مى آمد.

ازاين جهت،رئيس حزب حاكم چاره اى جز اين نداشت كه براى ترميم بودجه حكومت دست به اين طرف وآن طرف دراز كرده، اموالى را مصادره كند. در اين ميان چيزى بهتر از فدك نبود كه با نقل حديثى از پيامبر، كه تنها خود خليفه راوى آن بود(2)، از دست حضرت فاطمه (عليها السلام) خارج شد ودر آمد سرشار آن براى محكم ساختن پايه هاى حكومت مورد استفاده قرار گرفت.

عمر، به گونه اى به اين حقيقت اعتراف كرده، به ابوبكر چنين گفت:فردا به در آمد فدك نياز شديدى پيدا خواهى كرد، زيرا اگر مشركان عرب بر ضدّ مسلمانان قيام كنند، از كجا هزينه جنگى آنها را تأمين خواهى كرد.(3)


1 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج1، ص 133.
2 . آن حديث مجعول چنين است:«نَحْنُ مَعاشِرَ الأَنْبِياءِ لا نُورِّثُ». يعنى ما گروه پيامبران ارثيه باقى نمى گذاريم.
3 . سيره حلبى، ج3، ص 400.

صفحه 205

گفتار وكردار خليفه وهمفكران او نيز بر اين مطلب گواهى مى دهد. چنانكه وقتى حضرت فاطمه (عليها السلام) فدك رااز او مطالبه كرد در پاسخ گفت:پيامبر هزينه زندگى شما را از آن تأمين مى كرد وباقيمانده در آمد آن را ميان مسلمانان قسمت مى نمود.در اين صورت تو با در آمد آن چه كار خواهى كرد؟

دختر گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:من نيز از روش او پيروى مى كنم وباقيمانده آن را در ميان مسلمانان تقسيم خواهم كرد.

با اينكه حضرت فاطمه (عليها السلام) راه را بر خليفه بست، وى گفت:من نيز همان كار را انجام مى دهم كه پدرت انجام مى داد!(1)

اگر هدف خليفه از تصرّف فدك، تنها اجراى يك حكم الهى بود وآن اينكه در آمد فدك، پس از كسر هزينه خاندان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، در راه مسلمانان مصرف شود، چه فرق مى كرد كه اين كار را او انجام دهد يا دخت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) وشوهر گرامى او كه به نصّ قرآن از گناه ونافرمانى مصون وپيراسته اند.

اصرار خليفه بر اينكه در آمد فدك در اختيار او باشد گواه است كه او چشم به اين در آمد دوخته بود تا از آن براى تحكيم حكومت خود استفاده كند.

عامل ديگر تصرف فدك

عامل ديگر تصرّف فدك، چنانكه پيشتر نيز ذكر شد، ترس از قدرت اقتصادى اميرمؤمنان على (عليه السلام) بود. امام (عليه السلام) همه شرايط رهبرى را دارا بود، زيرا علم وتقوا وسوابق درخشان وقرابت با پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) وتوصيه هاى آن حضرت در حقّ او قابل انكار نبود وهرگاه فردى با اين شرايط وزمينه ها قدرت مالى نيز داشته باشد وبخواهد با دستگاه متزلزل خلافت رقابت كند، اين دستگاه با خطر بزرگى روبرو خواهد بود. در اين صورت، اگر سلب امكانات وشرايط ديگر حضرت على (عليه السلام)امكان پذير


1 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج16، ص 316.

صفحه 206

نيست ونمى توان با زمينه هاى مساعدى كه در وجود اوست مبارزه كرد، ولى مى توان حضرت على (عليه السلام) را از قدرت اقتصادى سلب كرد. از اين رو، براى تضعيف خاندان وموقعيت حضرت على (عليه السلام)، فدك را از دست مالك واقعى آن خارج ساختند وخاندان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را محتاج دستگاه خود قرار دادند.

اين حقيقت از گفتگوى عمر با خليفه به روشنى استفاده مى شود.وى به ابوبكر گفت:

مردم بندگان دنيا هستند وجز آن هدفى ندارند.تو خمس وغنايم را از على بگير وفدك را از دست او بيرون آور، كه وقتى مردم دست او را خالى ديدند او را رها كرده به تو متمايل مى شوند.(1)

گواه ديگر بر اين مطلب اين است كه دستگاه خلافت نه تنها خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را از فدك محروم كرد، بلكه آنان را از يك پنجم غنايم جنگى نيز، كه به تصريح قرآن متعلّق به خويشاوندان پيامبر است(2)، محروم ساخت وپس از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)دينارى از اين طريق به آنها پرداخت نشد.

تاريخنويسان غالباً تصور مى كنند كه اختلاف حضرت فاطمه (عليها السلام) با خليفه وقت تنها بر سر فدك بود، در صورتى كه او با خليفه بر سر سه موضوع اختلاف داشت:

1ـ فدك كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) به وى بخشيده بود.

2ـ ميراثى كه از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) براى او باقى مانده بود.

3ـ سهم ذى القرى كه به تصريح قرآن يكى از مصارف خمس غنايم است.

عمر مى گويد: وقتى فاطمه (عليها السلام) فدك وسهم ذى القربى را از خليفه خواست، خليفه ابا كرد وآنها را نداد.


1 . ناسخ التواريخ، ج زهرا،ص 122.
2 . سوره انفال، آيه 41:(وَاعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْء فَانَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى).

صفحه 207

انس بن مالك مى گويد:

فاطمه (عليها السلام) نزد خليفه آمد وآيه خمس را كه در آن سهمى براى خويشاوندان پيامبر مقرّر شده قرائت كرد.خليفه گفت:قرآنى كه تو مى خوانى من نيز مى خوانم.من هرگز سهم ذى القربى را نمى توانم به شما بدهم، بلكه حاضرم هزينه زندگى شما را از آن تأمين كنم وباقى را در مصالح مسلمانان مصرف كنم.

فاطمه گفت:حكم خدا اين نيست.وقتى آيه خمس نازل شد پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:بر خاندان محمّد بشارت باد كه خداوند (از فضل وكرم خود) آنان را بى نياز ساخت.

خليفه گفت:به عمر وابوعبيده مراجعه مى كنم، اگر با نظر تو موافقت كردند حاضرم همه سهميه ذى القربى را به تو بپردازم!

وقتى از آن دو سؤال شد آنان نيز نظر خليفه را تأييد كردند. فاطمه از اين وضع سخت تعجّب كرد ودريافت كه آنان با هم تبانى كرده اند.(1)

كار خليفه جز اجتهاد در برابر نص نبود. قرآن كريم با صراحت كامل مى گويد كه يك سهم از خمس غنايم مربوط به ذى القربى است، ولى او به بهانه اينكه از پيامبر در اين زمينه چيزى نشنيده است به تفسير آيه پرداخته وگفت: بايد به آل محمّد به اندازه هزينه زندگى پرداخت وباقيمانده را در راه مصالح اسلام صرف كرد.

اين تلاشها جز براى اين نبود كه دست امام (عليه السلام) را از مال دنيا تهى كنند واو را محتاج خويش سازند، تا نتواند انديشه قيام بر ضد حكومت راعملى كند.

از نظر فقه شيعى، به گواهى رواياتى كه از جانشينان پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) به دست ما رسيده است، سهم ذى القربى ملك شخصى خويشاوندان پيامبر نيست.زيرا اگر قرآن براى ذى القربى چنين سهمى قائل شده است به جهت اين


1 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج16، صص231ـ 230.

صفحه 208

است كه دارنده اين عنوان، پس ازپيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، حائز مقام زعامت وامامت است. از اين رو، بايد سهم خداوپيامبر وذى القربى، كه نيمى از خمس غنايم را تشكيل مى دهند، به خويشاوند پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) كه ولى وزعيم مسلمانان نيز هست برسد وزير نظر او مصرف شود.

خليفه به خوبى مى دانست كه اگر حضرت فاطمه (عليها السلام) سهم ذى القربى را مى طلبد مال شخصى خود رانمى خواهد، بلكه سهمى را مى خواهد كه بايد شخصى كه داراى عنوان ذى القربى است آن را دريافت كرده، به عنوان زعيم مسلمانان در مصالح آنها صرف كندوچنين شخصى، پس از رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) جز حضرت على (عليه السلام) كسى نيست ودادن چنين سهمى به حضرت على(عليه السلام) يك نوع عقب نشينى از خلافت واعتراف به زعامت اميرمؤمنان است. از اين رو، خطاب به حضرت فاطمه (عليها السلام) گفت:

هرگاه سهم ذى القربى را در اختيار شما نمى گذارم وپس از تأمين هزينه زندگى شما باقيمانده را در راه اسلام صرف مى كنم!

فدك در كشاكش گرايشها وسياستهاى متضاد

در نخستين روزهاى خلافت هدف از تصرّف فدك ومصادره اموال دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) تقويت بنيه مالى حزب حاكم وتهى ساختن دست خليفه راستين از مال دنيا بود.ولى پس از گسترش حكومت اسلامى، فتوحات بزرگ مسلمين سيل ثروت را به مركز خلافت روانه ساخت ودستگاه خلافت خود را از در آمد فدك بى نياز ديد. از طرف ديگر، مرور زمان پايه هاى خلافت خلفا را در جامعه اسلامى تحكيم كرد وديگر كسى گمان نمى برد كه خليفه راستين امير مؤمنان على (عليه السلام) با درآمد فدك به فكر مخالفت بيفتد ودر مقابل آنان صف آرايى كند.

با اينكه در دوران خلفاى ديگر علل اوّليه تصرّف فدك، يعنى تقويت بنيه مالى


صفحه 209

دستگاه خلافت، از ميان رفته وبه كلى منتفى شده بود، امّا سرزمين فدك ودر آمد آن همچنان در قلمرو سياست واموال هر خليفه اى بود كه روى كار مى آمد ودر باره آن، به گونه اى كه با نحوه نظر وگرايش او به خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بستگى داشت، تصميم مى گرفت.آنان كه پيوند معنوى خود را با خاندان رسالت كاملاً بريده بودند از بازگردانيدن فدك به مالكان واقعى آن به شدّت خوددارى مى كردند وآن را جزو اموال عمومى وخالصه حكومت قرار مى دادند واحياناً به تيول خود يا يكى از اطرافيان خويش در مى آوردند، ولى كسانى كه نسبت به خاندان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) كم وبيش مهر مىورزيدند يا مقتضيات زمان وسياست وقت ايجاب مى كرد از فرزندان حضرت فاطمه (عليها السلام) دلجويى كنند آن را به فرزندان زهرا (عليها السلام) مى سپردند تا روزى كه خليفه ديگر وسياست ديگرى جانشين خليفه وسياست قبلى گردد.

از اين جهت،فدك هيچ گاه وضع ثابت واستوارى نداشت، بلكه پيوسته در گرو كشاكش گرايشهاى مختلف وسياستهاى متضاد بود.گاهى به مالكان واقعى خود بازمى گشت واغلب مصادره مى شد ودر هر حال، همواره يكى از مسائل حسّاس وبغرنج اسلامى بود.

در دوران خلفا تا زمان حضرت على (عليه السلام) فدك وضع ثابتى داشت.از درآمد آن مبلغى مختصر به عنوان هزينه زندگى به خاندان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) پرداخت مى شد وباقيمانده آن، مانند ديگر اموال عمومى، زير نظر خلفا به صرف مى رسيد.

هنگامى كه معاويه زمام امور را به دست گرفت آن را ميان سه نفر تقسيم كرد:سهمى به مروان وسهمى به عمرو بن عثمان بن عفّان وسهمى هم به فرزند خود يزيد اختصاص داد.

فدك همچنان دست به دست مى گشت تا كه مروان بن حكم، در دوران خلافت خود، همه سهام را از آن دو نفر ديگر خريد واز آنِ خود قرار داد وسرانجام آن را به فرزند خود عبد العزيز بخشيد واو نيز آن را به فرزند خود عُمر بن عبد العزيز هديه كرد يا براى او به ارث گذاشت.


صفحه 210

هنگامى كه عمربن عبد العزيز به خلافت رسيد تصميم گرفت كه بسيارى از لكه هاى ننگين بنى اميّه را از دامن جامعه اسلامى پاك سازد.از اين رو، به جهت گرايشى كه به خاندان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) داشت، نخستين مظلمه اى را كه به صاحبان اصلى آن باز گردانيد فدك بود. وى آن را در اختيار حسن بن حسن بن على وبه روايتى در اختيار حضرت سجّاد قرار داد.(1) او نامه اى به فرماندار مدينه ابوبكر بن عمرو نوشت ودستور داد كه فدك را به فرزندان حضرت فاطمه (عليها السلام) پس دهد.

فرماندار بهانه گير مدينه در پاسخ نامه خليفه نوشت:

فاطمه در مدينه فرزندان بسيارى دارد وهر كدام در خانواده اى زندگى مى كنند. من فدك را به كدام يك بازگردانم؟

فرزند عبد العزيز وقتى پاسخ نامه فرماندار را خواند سخت ناراحت شد وگفت:

من اگر تو را به كشتن گاوى فرمان دهم مانند بنى اسرائيل خواهى گفت كه رنگ آن گاو چگونه است. هنگامى كه نامه من به دست تو رسيد فدك را ميان فرزندان فاطمه كه از على هستند تقسيم كن.

حاشيه نشينان خلافت كه همه از شاخه هاى بنى اميه بودند از دادگرى خليفه سخت ناراحت شدند وگفتند:تو با عمل خود شيخين را تخطئه كردى. چيزى نگذشت كه عمر بن قيس با گروهى از كوفه وارد شام شد واز كار خليفه انتقاد كرد.خليفه در پاسخ آنان گفت:

شما جاهل ونادانيد.آنچه را كه من به خاطر دارم شما هم شنيده ايد ولى فراموش كرده ايد. زيرا استاد من ابوبكر بن محمد عمرو بن حزم از پدرش واو از


1 . اين احتمال دوم را هرچند ابن الحديد نقل كرده است پايه استوارى ندارد. زيرا عمر بن عبد العزيز در سال 99 هجرى به مقام خلافت رسيد، در حالى كه امام سجّاد (عليه السلام) در سال 94 درگذشته است. ممكن است مقصود محمد بن على بن الحسين باشد كه لفظ محمّد از نسخه ها افتاده است.

صفحه 211

جدّش نقل كرد كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:«فاطمه پاره تن من است; خشم او مايه خشم من وخشنودى او سبب خشنودى من است». فدك در زمان خلفا جزو اموال عمومى وخالصه حكومت بود وسپس به مروان واگذار شد واو نيز آن را به پدرم عبد العزيز بخشيد. پس از درگذشت پدرم، من وبرادرانم آن را به ارث برديم وبرادرانم سهم خود را به من فروخته يا بخشيدند ومن نيز آن را به حكم حديث رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) به فرزندان زهرا باز گرداندم.

پس از درگذشت عمر بن عبد العزيز، آل مروان، يكى پس از ديگرى، زمام امور را به دست گرفتند وهمگى در مسيرى بر خلاف مسير فرزند عبد العزيز گام برداشتند وفدك در مدّت خلافت فرزندان مروان در تصرّف آنها بود وخاندان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از درآمد آن كاملاً محروم بودند.

پس از انقراض حكومت امويان وتأسيس دولت عباسى فدك نوسان خاصى داشت:

نخستين خليفه عباسى، سفّاح، فدك را به عبد اللّه بن الحسن بازگرداند.پس از وى منصور آن را باز ستاند.مهدى فرزند منصور از روش او پيروى نكرد وفدك را به فرزندان حضرت فاطمه (عليها السلام) باز گرداند.پس از درگذشت مهدى فرزندان وى موسى وهارون، كه يكى پس از ديگرى زمام خلافت را به دست گرفتند، فدك را از خاندان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) سلب كردند ودر تصرّف خود در آوردند. تا اينكه مأمون فرزند هارون زمام خلافت را به دست گرفت.

روزى مأمون براى ردّ مظالم ورسيدگى به شكايات رسماً جلوس كرده، نامه هايى را كه ستمديدگان نوشته بودند بررسى مى كرد.

نخستين نامه اى كه همان روز در دست او قرار گرفت نامه اى بود كه نويسنده آن خود را وكيل ونماينده حضرت فاطمه (عليها السلام) معرفى كرده،خواستار بازگرداندن فدك به دودمان نبوت شده بود.خليفه به آن نامه نگريست واشك در ديدگان او حلقه زد.دستور داد كه نويسنده نامه را احضار كنند.


صفحه 212

پس از چندى، پيرمردى وارد مجلس خليفه شد وبا مأمون در باره فدك به بحث نشست.پس از يك رشته مناظرات مأمون قانع شد ودستور داد كه نامه رسمى به فرماندار مدينه بنويسند كه فدك را به فرزندان زهرا (عليها السلام) باز گرداند.نامه نوشته شد وبه امضاى خليفه رسيد وبراى اجرا به مدينه ارسال شد.

بازگرداندن فدك به خاندان نبوت مايه شادى شيعيان شد ودِعْبِل خُزاعى قصيده اى در اين زمينه سرود كه نخستين بيت آن اين است:

أَصْبَــحَ وَجْـهُ الـزَّمـانِ قَد ضَحِـكـا *** بِـرَدِّ مَــأْمُـون هـاشِــمَ فَـدَكــــاً (1)

چهره زمانه خندان گشت،زيرا مأمون فدك را به فرزندان هاشم(كه مالكان واقعى آن بودند) باز گرداند.

شگفت آور نامه اى است كه مأمون در سال 210 در اين زمينه به فرماندار مدينه قيم بن جعفر نوشت كه خلاصه آن اين است:

امير مؤمنان، با موقعيتى كه در دين خدا ودر خلافت اسلامى دارد وبه سبب خويشاوندى با خاندان نبوت، شايسته ترين فردى است كه بايد سنّتهاى پيامبر را رعايت كند وآنچه را كه وى به ديگران بخشيده است به مورد اجرا بگذارد.پيامبر گرامى فدك را به دختر خود فاطمه بخشيده است واين مطلب چنان روشن است كه هرگز كسى از فرزندان پيامبر در آن اختلاف ندارد وكسى بالاتر از آنان خلاف آن را ادعا نكرده است كه شايسته تصديق باشد.

بر اين اساس،امير مؤمنان مأمون مصلحت ديد كه براى كسب رضاى خدا واقامه عدل واحقاق حق، آن را به وارثان پيامبر خدا باز گرداند ودستور او را تنفيذ كند. از اين جهت، به كارمندان ونويسندگان خود دستور داد كه اين مطلب را در دفاتر دولتى ثبت كنند.هرگاه پس از درگذشت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) در مراسم حج ندا مى كردند كه هركس از پيامبر چيزى را، به عنوان صدقه يا


1 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج16، صص 218ـ 216.

صفحه 213

بخشش يا وعده اى، ادعا كند ما را مطلع سازد مسلمانان گفتار او را مى پذيرفتند; تا چه رسد به دختر پيامبر گرامى كه حتماً بايد قول او تصديق وتأييد شود.

امير مؤمنان به مبارك طبرى دستور داد كه فدك را، با تمام حدود وحقوق، به وارثان فاطمه باز گرداند وآنچه در دهكده فدك از غلامان وغلاّت وچيزهاى ديگر هست به محمّد بن يحيى بن حسن بن زيد بن على بن الحسين ومحمّد بن عبد اللّه بن حسن بن على بن الحسين باز گرداند.

بدان كه اين نظرى است كه امير مؤمنان از خدا الهام گرفته وخدا او را موفق ساخته است كه به سوى خدا وپيامبر تقرّب جويد.

اين مطلب را به كسانى كه از جانب تو انجام وظيفه مى كنند برسان ودر عمران وآبادى فدك وفزونى در آمد آن بكوش.(1)

فدك همچنان در دست فرزندان زهرا (عليها السلام) بود تا اينكه متوكّل براى خلافت انتخاب شد.وى از دشمنان سرسخت خاندان رسالت بود.لذا فدك را از فرزندان حضرت زهرا (عليها السلام) باز گرفت وتيول عبد اللّه بن عمر بازيار قرار داد.

در سرزمين فدك يازده نخل وجود داشت كه آنها را پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) به دست مبارك خود غرس كرده بود ومردم در ايّام حج خرماهاى آن نخلها را به عنوان تبرّك وبه قيمت گران مى خريدند واين خود كمك شايانى به خاندان نبوّت بود.

عبد اللّه ازاين مسئله بسيار ناراحت بود. لذا مردى را به نام بشيران رهسپار مدينه ساخت تا آن نخلها را قطع كند.وى نيز با شقاوت بسيار مأموريت خود را انجام داد، ولى وقتى به بصره بازگشت فلج شد.

از آن دوره به بعد، فدك از خاندان نبوت سلب شد وحكومتهاى جائر از اعاده آن به وارثان حضرت زهرا (عليها السلام) خوددارى كردند.


1 . فتوح البلدان، صص 41ـ 39; تاريخ يعقوبى، ج3، ص 48.

صفحه 214

صفحه 215

فصل پنجم

پرونده فدك در معرض افكار عمومى

چهارده قرن از جريان غصب فدك واعتراض دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مى گذرد.شايد بعضى تصوّر كنند كه داورى صحيح در باره اين حادثه دشوار است، زيرا گذشت زمان مانع از آن است كه قاضى بتواند بر محتويات پرونده به طور كامل دست يابد واوراق آن را به دقت بخواند ورأى عادلانه صادر كند; چه احياناً دست تحريف در آن راه يافته، محتويات آن را به هم زده است. ولى آنچه مى تواند كار دادرسى را آسان كند اين است كه مى توان با مراجعه به قرآن كريم واحاديث پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) واعترافات وادعاهاى طرفين نزاع، پرونده جديدى تنظيم كرد وبر اساس آن، با ملاحظه بعضى از اصولِ قطعى وتغيير ناپذير اسلام، به داورى پرداخت. اينك توضيح مطلب:

از اصول مسلّم اسلام اين است كه هر سرزمينى كه بدون جنگ وغلبه نظامى توسط مسلمانان فتح شود در اختيار حكومت اسلامى قرار مى گيرد واز اموال عمومى يا اصطلاحاً خالصه شمرده مى شود ومربوط به رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) خواهد بود.

اين نوع اراضى ملك شخصى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نيست بلكه مربوط به دولت اسلامى است كه رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) در رأس آن قرار دارد وپس از پيامبر اختيار وحقّ تصرّف در اين نوع اموال با كسى خواهد بود كه به جاى پيامبر وهمچون او زمام امور مسلمانان را به دست مى گيرد. قرآن مجيد اين اصل اسلامى را در سوره حشر، آيات ششم وهفتم


صفحه 216

چنين بيان مى فرمايد:

(وَ ما أَفاءَ اللّهُ عَلى رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَما أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْل وَ لا رِكاب وَ لكِنَّ اللّهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلى مَنْ يَشاءُ وَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَيْء قَديرٌ* ما أَفاءَ اللّهُ عَلى رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرى فَلِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى وَ اليَتامى وَ المَساكِينِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ...).

«آنچه را كه خداوند از اموال سرزمينهاى فتح شده به پيامبر خود باز گردانده وعايد او كرده است شما براى تصرّف آن(رنج ومشقّتى متحمل نشده ايد و) اسب وشترى نرانده ايد، ولى خداوند پيامبران خود را بر هركس بخواهد مسلّط مى كند وخدا بر همه چيز تواناست. هرچه خداوند از اموال اين سرزمينها عايد پيغمبر خود كرده است متعلّق به خدا وپيغمبر وخويشاوندان او ويتيمان ومسكينان وبه راه ماندگان است...».

اموالى كه در اختيارِ پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) بود بر دو نوع بود:

1ـ اموال خصوصى

اموالى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) شخصاً مالك آنها بود در كتابهاى تاريخ وسيره به عنوان اموال خصوصى پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)به تفصيل فهرست شده ومنعكس است.(1) تكليف اين نوع اموال در زمان حيات پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) با خود او بوده است وپس از درگذشت وى، مطابق قانون ارث در اسلام، به وارث آن حضرت منتقل مى شود; مگر اينكه ثابت شود كه وارث پيامبر از اموال شخصى او محروم بوده است كه در اين صورت اموال شخصى او بايد به عنوان صدقه ميان مستحقّان تقسيم شده يا در راه مصالح اسلامى مصرف شود. در بخشهاى آينده در باره اين موضوع بحث گسترده اى انجام داده، ثابت خواهيم كرد كه در قانون ارث، ميان وارث پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)ووارث ديگران تفاوتى نيست وروايتى كه خليفه اوّل به استناد آن وارث پيامبر را از ارث او محروم ساخت، بر


1 . ر.ك: كشف الغمّة، ج2، ص 122.

صفحه 217

فرض صحّت، معنى ديگرى دارد كه دستگاه خلافت از آن غفلت ورزيده است.

2ـ اموال خالصه

اموال واملاكى كه متعلّق به حكومت اسلامى بوده است وپيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)،به عنوان ولىّ ملسمانان در آنها تصرف مى كرد ودر راه مصالح اسلام ومسلمانان به مصرف مى رساند اصطلاحاً خالصه ناميده مى شود. در مباحث فقهى بابى است به نام «فيئ» كه در كتاب «جهاد» واحياناً در باب «صدقات» از آن بحث مى كنند. فيئ در لغت عرب به معنى بازگشت است ومقصود از آن سرزمينهايى است كه بدون جنگ وخونريزى به تصرّف حكومت اسلامى در آيد وساكنان آنها تحت شرايطى تابع حكومت اسلامى شوند. اين نوع اراضى كه بدون مشقّت وهجوم ارتش اسلام در اختيار پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) قرار مى گرفت مربوط به حكومت اسلامى بود وسربازان مسلمان در آن حقّى نداشتند. پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) در آمد آنها را در مصالح اسلامى به مصرف مى رساند وگاهى در ميان افرادمستحق تقسيم مى كرد تا، با استفاده از آن وبه اتكاى كار وكوشش خود، هزينه زندگى خويش را تأمين كنند. بخششهاى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) غالباً از محل در آمد اين اراضى بود واحياناً از خمس غنايم.

خوب است در اينجا نمونه اى از روش پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را در خصوص اين نوع اراضى متذكر شويم.

بنى النضير متشكل از سه طايفه يهودى بودند كه در نزديكى مدينه خانه وباغ واراضى مزروعى داشتند. هنگامى كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)به مدينه مهاجرت كرد قبايل اوس وخزرج به وى ايمان آوردند، ولى سه طايفه مذكور بر دين خود باقى ماندند. پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) با عقد پيمان خاصى در زمينه اتّفاق واتحاد ساكنان مدينه وحومه آن سخت كوشيد وسرانجام هر سه طايفه با پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)پيمان بستند كه از هر نوع توطئه بر ضدّ مسلمانان اجتناب كنند وگامى بر خلاف مصالح آنان بر ندارند. ولى هر سه، متناوباًودر آشكار ونهان، پيمان شكنى كردند واز هر نوع خيانت وتوطئه براى سقوط


صفحه 218

دولت اسلامى وحتى قتل پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) خوددارى نكردند. از جمله، هنگامى كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)براى انجام كارى به محله بنى النضير رفته بود، آنان قصد قتل پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را كردند ومى خواستند او را ترور كنند. از اين رو، پيامبر همه آنان را مجبور كرد كه مدينه را ترك كنند وسپس خانه ها ومزارع ايشان را در ميان مهاجران وبرخى ازمستمندان انصار تقسيم كرد.(1)

در تاريخ اسلام نام برخى از كسانى كه از اين نوع اراضى استفاده كردند وصاحب خانه شدند برده شده است. على (عليه السلام)وابوبكر وعبد الرّحمان بن عوف وبلال از مهاجران وابو دجّانه وسهل بن حنيف وحارث بن صمه از انصار، از آن جمله بودند.(2)

سرزمين فدك از املاك خالصه بود

محدّثان وسيره نويسان اتّفاق نظر دارند كه فدك از جمله املاك خالصه بوده است. زيرا فدك سرزمينى بود كه هرگز به جنگ وغلبه فتح نشد، بلكه هنگامى كه خبر شكست خيبريان به دهكده فدك رسيد اهالى آن متّفقاً حاضر شدند كه با پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) از درِ صلح وارد شوند ونيمى از اراضى فدك را در اختيار آن حضرت بگذارند ودر برابر آن در انجام مراسم مذهبى خود كاملاً آزاد باشند ومتقابلاً حكومت اسلامى امنيت منطقه آنان را تأمين كند.(3)

هيچ كس از علماى اسلام در اين مسئله اختلاف نظر ندارد واز مذاكرات دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) با ابوبكر در باره فدك به خوبى استفاده مى شود كه طرفين


1 . مجمع البيان، ج5، ص 260 چاپ صيدا وساير كتابهاى معتبر سيره وتاريخ اسلام.
2 . فتوح البلدان بلاذرى، صفحات27 و31 و34; مجمع البيان، ج5، ص 260; سيره ابن هشام، ج3، صص 194ـ 193.
3 . مغازى واقدى، ج2، ص 706; سيره ابن هشام، ج3، ص 408; فتوح البلدان: صص 46ـ 41; أحكام القرآن، جصاص، ج3، ص 528; تاريخ طبرى، ج3، صص 97ـ 95.

صفحه 219

خالصه بودن فدك را پذيرفته بودند واختلاف آنان در جاى ديگر بود كه بعداً تشريح مى شود.

فدك را پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به فاطمه (عليها السلام) بخشيده بود

علماى شيعه وگروهى از محدثان اهل تسنن اتّفاق نظر دارند كه وقتى آيه (وَآتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ وَالْمِسْكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ) نازل شد پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)فدك را به دختر خود فاطمه (عليها السلام) بخشيد.

سند حديث به صحابى بزرگ ابوسعيد خِدرى وابن عباس منتهى مى شود و از ميان محدّثان اهل تسنن افراد ذيل اين حديث رانقل كرده اند:

1ـ جلال الدين سيوطى، متوفاى سال 909 هجرى، در تفسير معروف خود مى نويسد: وقتى آيه ياد شده نازل گرديد، پيامبر فاطمه را درخواست وفدك را به او داد.

ومى گويد:اين حديث را محدّثانى مانند بزاز وابو يَعلى وابن ابى حاتم وابن مردويه از صحابى معروف ابوسعيد خدرى نقل كرده اند.

ونيز مى گويد: ابن مردويه از ابن عباس نقل كرده است كه وقتى آيه ياد شده نازل گرديد، پيامبر فدك را به فاطمه تمليك كرد.(1)

2ـ علاء الدّين على بن حسام معروف به متّقى هندى، ساكن مكّه ومتوفاى سال 976 هجرى، نيزحديث ياد شده را نقل كرده است.(2)

او مى گويد:محدّثانى مانند ابن النجار وحاكم در تاريخ خود اين حديث را از ابوسعيد نقل كرده اند.


1 . الدر المنثور، ج4، ص 177، متن حديث چنين است:«لَمّا نُزِلَتْ هذِهِ الآيَةُ(وَ آتِ ذَاالْقُرْبى حَقَّهُ) دَعا رَسُولُ اللّهِ (صلى الله عليه وآله وسلم) فاطِمَةً فَأَعْطاها فَدَك».
2 . كنزل العمّال، باب صله رحم، ج2، ص 157.

صفحه 220

3ـ ابواسحاق احمد بن محمّد بن ابراهيم نشابورى معروف به ثعلبى، متوفاى سال 427 يا 437 هجرى،در تفسير خود به نام «الكشف والبيان» جريان را نقل كرده است.

4ـ مورخ شهير بلاذرى، متوفاى سال 279 هجرى، متن نامه مأمون به والى مدينه را نقل كرده است. در آن نامه چنين آمده است:

«وَقَدْ كانَ رَسُولُ اللّهِ (صلى الله عليه وآله وسلم) أَعْطى فاطِمَةَ فَدَكَ وَ تَصَدَّقَ بهِا عَلَيْها وَ كانَ ذلِكَ أَمْراً مَعْرُوفاً لاَاخْتِلافَ فِيهِ بَيْنَ آلِ رَسُولِ اللّهِ (صلى الله عليه وآله وسلم) وَ لَمْ تَزَلْ تُدْعى...».(1)

پيامبر خدا سرزمين فدك را به فاطمه بخشيد واين امر چنان مسلّم است كه دودمان رسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم) در آن هرگز اختلاف نداشتند واو (=فاطمه) تا پايان عمر مدّعى مالكيت فدك بود.

5ـ احمد بن عبد العزيز جوهرى، مؤلّف كتاب «السقيفه» مى نويسد:

هنگامى كه عمر بن عبد العزيز زمام امور را به دست گرفت نخستين مظلمه اى را كه به صاحبانش رد كرد اين بود كه فدك را به حسن بن حسن بن على بازگردانيد.(2)

از اين جمله استفاده مى شود كه فدك ملك مطلق دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بوده است.

6ـ ابن ابى الحديد، گذشته بر اين، شأن نزول آيه را در باره فدك از ابوسعيد خدرى نقل كرده است.هر چند در اين نقل به سخن سيّد مرتضى در كتاب «شافى» استناد جسته است، ولى اگر گفتار سيد مرتضى مورد اعتماد او نبود حتماً از آن انتقاد مى كرد.

به علاوه، در فصلى كه به تحقيق اين موضوع در شرح خود برنهج البلاغه


1 . فتوح البلدان، ص 46; معجم البدان، ج4، ص 240.
2 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج16، ص 216.

صفحه 221

اختصاص داده است، ازمذاكره اى كه با استاد مدرسه غربى بغداد داشته صريحاً استفاده مى شود كه وى معتقد بوده است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) فدك را به دخت گرامى خود بخشيده بوده است.(1)

7ـ حلبى، در سيره خود، ماجراى طرح ادعاى دخت پيامبر ونامهاى شهود او را آورده است ومى گويد:

خليفه وقت قباله فدك را به نام زهرا صادر نمود ولى عمر آن را گرفت وپاره كرد.(2)

8ـ مسعودى در كتاب «مروج الذّهب» مى نويسد:

دخت پيامبر با ابوبكر در باره فدك مذاكره كرد واز او خواست كه فدك را به او بازگرداند، وعلى وحسنين وامّ ايمن را به عنوان شاهدان خود آورد.(3)

9ـ ياقوت حموى مى نويسد:

فاطمه پيش ابوبكر رفت وگفت پيامبر فدك را به من بخشيده است.خليفه شاهد خواست و...(سرانجام مى نويسد:) در دوران خلافت عمر]بن عبد العزيز [فدك به دودمان پيامبر باز گردانيده شد،زيرا وضع در آمد مسلمانان بسيار رضايت بخش بود.(4)

سمهودى در كتاب «وفاء الوفا» مذاكره فاطمه (عليها السلام) را با ابوبكر نقل مى كند وسپس مى گويد:

على وامّ ايمن به نفع فاطمه گواهى دادند وهر دو گفتند كه پيامبر فدك را در زمان حيات خود به فاطمه بخشيده است.(5)


1 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج16، صص 268 و284. متن مذاكره را در بحث آينده خواهيد خواند.
2 . سيره حلبى، ج3، صص400ـ 399.
3 . مروج الذهب، ج2، ص 200.
4 . معجم البلدان، ج4، ص 238، ماده فدك.
5 . وفاء الوفا، ج2، ص 160.

صفحه 222

ونيز مى گويد:

فدك در دوران خلافت عمر بن عبد العزيز به خاندان زهرا بازگردانيده شد.(1)

مردى شامى با على بن الحسين (عليهما السلام) ملاقات كرد وگفت خود را معرفى كن، امام (عليه السلام) فرمود:آيا در سوره بنى اسرائيل اين آيه را خوانده اى:(وَآتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ) ؟ مرد شامى به عنوان تصديق گفت:به سبب خويشاوندى بود كه خدا به پيامبر خود دستور داد كه حقّ آنان را بپردازد.(2)

از ميان دانشمندان شيعه شخصيتهاى بزرگى مانند كلينى وعيّاشى وصدوق، نزول آيه را در باره خويشاوندان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)نقل كرده وافزوده اند كه پس از نزول اين آيه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فدك را به دختر خود فاطمه (عليها السلام) بخشيد.

در اين مورد متتبّعِ عاليقدر شيعه، مرحوم سيّد هاشم بحرينى، يازده حديث با اسناد قابل ملاحظه از پيشوايانى مانند امير مؤمنان وحضرت سجّاد وحضرت صادق وامام كاظم وامام رضا (عليهم السلام) نقل كرده است.(3)

بارى، در اينكه اين آيه در حقّ خاندان رسالت نازل شده است تقريباً اتّفاق نظر وجود دارد. امّا اين مطلب را كه پس از نزول آيه، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فدك را به دختر خود زهرا (عليها السلام) بخشيد محدّثان شيعه وگروهى از بزرگان اهل تسنن نقل كرده اند.

شناسايى طرفين نزاع وآگاهى از مقام وموقعيت آنان، همچنين آشنايى با شهود پرونده، اهميت بسزايى در تشخيص حقيقت دارد.

در اين پرونده شاكى ومدّعى دخت گرامى پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) حضرت زهرا (عليها السلام) است كه مقام وموقعيت وطهارت وعصمت او بر همه معلوم مى باشد. طرف شكايت، رئيس حزب حاكم وخليفه وقت ابوبكر است كه پس از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) زمام قدرت را به دست گرفت وگروهى از ترس وگروهى به طمع گِرد او بودند.


1 . وفاء الوفا، ج2، ص 160.
2 . تفسير برهان، ج2، ص 419; داستان ذيل دارد.
3 . تفسير برهان، ج2، ص 419; داستان ذيل دارد.

صفحه 223

از مرگ پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) ده روز بيشتر نگذشته بود كه به زهرا (عليها السلام) خبر رسيد كه مأموران خليفه كارگران او را از سرزمين فدك بيرون كرده اند ورشته كار را به دست گرفته اند. از اين روز، زهرا (عليها السلام) با گروهى از زنان بنى هاشم به قصد بازپس گرفتن حقّ خويش به نزد خليفه رفت وگفت وگويى به شرح زير ميان او وخليفه انجام گرفت.

دختر گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم):چرا كارگران مرا از سرزمين فدك اخراج كردى وچرا مرا از حقّ خويش بازداشتى؟

خليفه: من از پدرت شنيده ام كه پيامبران از خود چيزى را به ارث نمى گذارند!

فاطمه (عليها السلام): فدك را پدرم در حال حيات خود به من بخشيده ومن در زمان حيات پدرم مالك آن بودم.

خليفه: آيا براى اين مطلب گواهانى دارى؟

دختر گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم):آرى دارم. گواهان من عبارتند از:على وامّ ايمن.

وآن دو، به درخواست زهرا (عليها السلام)، به مالكيت او بر فدك در زمان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) گواهى دادند.

در حالى كه بسيارى از نويسندگان تنها از على وامّ ايمن به عنوان شهود دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نام برده اند، برخى مى نويسند كه حسن وحسين (عليهما السلام) نيز گواهى دادند.اين حقيقت را مسعودى(1) وحلبى(2) نقل كرده اند; بلكه فخررازى (3) مى گويد:غلامى از غلامان پيامبر خدا نيز به حقّانيت زهرا (عليها السلام) گواهى داد، ولى نام او را نمى بَرد.ولى بلاذرى(4) به نام آن غلام نيز تصريح مى كند ومى گويد:


1 . مروج الذهب، بخش آغاز خلافت عباسى.
2 . سيره حلبى، ج3، ص 40.
3 . تفسير سوره حشر، ج8، ص 125; بحار الأنوار، ج8، ص 93، به نقل از خرائج.
4 . فتوح البلدان، ص 43.

صفحه 224

او رباح غلام پيامبر بود.

از نظر تاريخى مى توان گفت كه اين دو نقل با هم منافاتى ندارد، زيرا طبق نقل مورخان، خليفه شهادت يك مرد وزن را براى اثبات مدّعا كامل ندانسته است.(در آينده در اين باره بحث خواهيم كرد) ازاين جهت، ممكن است دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)،براى تكميل شهود، حسنين (عليهما السلام) وغلام رسول اكرم را آورده باشد.

از نظر احاديث شيعه، دخت پيامبر، علاوه بر شهود ياد شده، اسماء بنت عُمَيس را آورد. ونيز در احاديث ما وارد شده است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) مالكيت زهرا (عليها السلام) بر فدك را در نامه اى تصديق كرده بود(1) وطبعاً زهرا (عليها السلام) به آن نامه استناد جسته است.

امير مؤمنان (عليه السلام)، پس از اقامه شهادت، خليفه را به اشتباه خود متوجه ساخت. زيرا وى از كسى شاهد مى خواست كه فدك در تصرّف او بود ومطالبه شاهد از متصرّف بر خلاف موازين قضايى اسلام است. ازاين لحاظ، رو به خليفه كرد وفرمود:هرگاه من مدّعى مالى باشم كه در دست مسلمانى است، از چه كسى شاهد مى طلبى؟ از من شاهد مى طلبى كه مدعى هستم، يا از شخص ديگر كه مال در اختيار وتصرّف اوست؟ خليفه گفت: در اين موقع من از تو گواه مى طلبم. على (عليه السلام) فرمود: مدّتهاست كه فدك در اختيار وتصرّف ماست.اكنون كه مسلمانان مى گويند فدك از اموال عمومى است بايد آنان شاهد بياورند نه اين كه از ما شاهد بخواهى! وخليفه در برابر منطق نيرومند امام (عليه السلام) سكوت كرد.(2)

پاسخهاى خليفه

تاريخ، پاسخهاى خليفه به حضرت زهرا (عليها السلام) را به صورتهاى مختلف


1 . بحار الأنوار، ج8، صص 93و 105(چاپ كمپانى).
2 . احتجاج طبرسى، ج1، ص 122(چاپ نجف).

صفحه 225

نقل كرده است.از آنجا كه مسئله فدك از طرف دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به طور مكرّر مطرح شده است، جا دارد كه معتقد شويم كه خليفه در هر مورد به نوعى پاسخ داده است.اينك پاسخهاى احتمالى وى را ذكر مى كنيم:

1ـ هنگامى كه شهود زهرا (عليها السلام) به نفع او گواهى دادند، عمر وابوعبيده به نفع خليفه گواهى داده وگفتند:پيامبر گرامى پس از تأمين زندگى خاندان خود، باقيمانده در آمد فدك را در مصالح عمومى صرف مى كرد. اگر فدك ملك دختر او بود، چرا قسمتى از در آمد آن را در موارد ديگر مصرف مى كرد؟

تعارض واختلاف شهود سبب شد كه خليفه برخيزد وگفتار همگى را صحيح اعلام كند وبگويد: شهود هر دو طرف صحيح وراست مى گويند ومن شهادت همگى را مى پذيرم. هم على وامّ ايمن راست مى گويند وهم عمر وابوعبيده.زيرا فدك كه در اختيار زهرا بود ملك پيامبر بود واز در آمد آنجا زندگى خاندان خود را تأمين مى كرد ودر آمد اضافى را ميان مسلمانان تقسيم مينمود. من نيز از روش پيامبر پيروى مى كنم.

دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: من نيز حاضرم كه در آمد اضافى آنجا را در مصالح اسلامى صرف كنم.

خليفه گفت: من به جاى تو اين كار را انجام مى دهم!(1)

2ـ خليفه گواههاى فاطمه (عليها السلام) را براى اثبات مدّعاى وى كافى ندانست وگفت:هرگز گواهى يك مرد ويك زن پذيرفته نيست. يا بايد دو نفر مرد ويا يك مرد ودو زن گواهى دهند.(2) از نظر احاديث شيعه، انتقاد خليفه از شهود دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بسيار دردناك است.زيرا وى شهادت على وحسنين (عليهم السلام) را، از آن نظر كه شوهر فاطمه (عليها السلام) وفرزندان او هستند، نپذيرفت وشهادت امّ ايمن


1 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج16، ص 216.
2 . سيره حلبى، ج2، ص 400; فتوح البلدان، ج43; معجم البلدان، ج4، ماده فدك.

صفحه 226

را چون كنيز زهرا (عليها السلام) بوده وشهادت اسماء بنت عميس را از آن رو كه روزگارى همسر جعفر ابن ابى طالب بوده، نيز مردود دانست واز بازگردانيدن فدك به فاطمه (عليها السلام) خوددارى كرد.(1)

3ـ خليفه گواهان دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را براى اثبات مدّعاى او كافى دانست وقباله اى به نام او تنظيم كرد ولى سپس به اصرار عمر آن را ناديده گرفت.

ابراهيم بن سعيد ثقفى در كتاب «الغارات» مى نويسد:

خليفه، پس از اقامه شهادت شهود، تصميم گرفت كه فدك را به دخت پيامبر بازگرداند.پس در يك ورقه از پوست، قباله فدك را به نام فاطمه نوشت. فاطمه از خانه او بيرون آمد. در بين راه با عمر مصادف شد وعمر از ماجرا آگاه گرديد و قباله را از وى خواست وبه حضور خليفه آمد و به اعتراض گفت:فدك را به فاطمه دادى در حالى كه على به نفع خود شهادت مى دهد وامّ ايمن زنى بيش نيست.سپس آب دهان در نامه انداخت وآن را پاره كرد.(2)

اين ماجرا، قبل از آنكه از سلامت نفس خليفه حكايت كند، از تلوّن وضعف نفس او حاكى است ومى رساند كه قضاوت او تا چه اندازه تابع تمايلات افراد بوده است.

ولى حلبى ماجراى فوق را به صورت ديگر نقل مى كند ومى گويد:

خليفه مالكيت فاطمه را تصديق كرد. ناگهان عمر وارد شد وگفت: نامه چيست؟وى گفت:مالكيت فاطمه را در اين ورقه تصديق كرده ام.وى گفت:تو به در آمد فدك نيازمند هستى، زيرا اگر فردا مشركان عرب بر ضدّ مسلمانان قيام كنند از كجا هزينه جنگى را تأمين خواهى كرد؟ سپس نامه را گرفت وپاره كرد.(3)


1 . بحار الأنوار، ج8، ص 105.
2 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج16، ص 274.
3 . سيره حلبى، ج3، ص 400.

صفحه 227

در اينجا تحقيق در باره ماجراى فدك به پايان رسيد وپرونده حادثه اى كه تقريباً هزار وچهار صد سال از آن مى گذرد از نو تنظيم شد. اكنون بايد ديد اصول وسنن داورى اسلام در باره اين حادثه چگونه داورى مى كند.

داورى نهايى در باره مسئله فدك

داورى نهايى در باره پرونده فدك موكول به فصل بعد است ودر آنجا ثابت خواهيم كرد كه بازدارى دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)از فدك اوّلين حقكشى بزرگى است كه تاريخ قضايى اسلام به خاطر دارد. ولى در اينجا نكته اى را ياد آور مى شويم:

ما در مباحث گذشته به دلايل روشن ثابت كرديم كه پس از نزول آيه (وَآتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ)پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)فدك را به زهراى اطهر (عليها السلام) بخشيد.در اين باره، علاوه بر بسيارى از دانشمندان اهل تسنن، علماى پاك شيعه بر اين مطلب تصريح كرده اند وبزرگانى از محدثان، مانند عيّاشى واربلى وسيد بحرينى، احاديث شيعه در اين زمينه را در كتابهاى خود گِرد آورده اند كه براى نمونه يك حديث را نقل مى كنيم:

حضرت صادق مى فرمايد:هنگامى كه آيه(وَآتِ ذَا الْقُرْبى) نازل شد پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) از جبرئيل پرسيد:مقصود از (ذَا الْقُربى) كيست؟ جبرئيل گفت: خويشاوندان تو. در اين موقع پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فاطمه وفرزندان او را خواست وفدك را به آنها بخشيد وفرمود: خداوند به من دستور داده است كه فدك را به شما واگذار كنم.(1)

پاسخ به يك سؤال

ممكن است گفته شود كه:سوره اِسراء از سوره هاى مكّى است وفدك در سال هفتم هجرت در اختيار مسلمانان قرار گرفت.چگونه آيه اى كه در مكّه نازل شده


1 . تفسير عيّاشى، ج2، ص 287.

صفحه 228

حكم حادثه اى را بيان مى كند كه چند سال بعد رخ داده است؟

پاسخ اين سؤال روشن است.مقصود ازاينكه سوره اى مكّى يا مدنى است اين است كه اكثر آيات آن در مكّه يا مدينه نازل شده است.زيرا در بسيارى از سوره هاى مكّى، آيات مدنى وجود داردوبالعكس. با مراجعه به تفاسير وشأن نزول آيات، اين مطلب به خوبى معلوم مى شود.

به علاوه، مضمون آيه گواهى مى دهد كه اين آيه در مدينه نازل شده است، زيرا پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) در مكّه چندان امكاناتى نداشت كه حقّ خويشاوند ومستمند ودر راه مانده را بپردازد. وبه نقل مفسّران، نه تنها اين آيه كه بيست وششمين آيه از سوره اِسراء است در مدينه نازل شده است، بلكه آيه هاى 32، 33، 57 و73 تا آيه 81 نيز در مدينه نازل شده اند.(1) از اين جهت،مكّى بودن سوره تضادى با نزول آيه در مدينه ندارد.

برگهاى ديگرى از پرونده فدك

با اينكه پرونده فدك كاملاً روشن بود، چرا به نفع دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) رأى صادر نشد؟

در فصل گذشته، پرونده فدك را از طريق مدارك موثّق اسلامى تنظيم ودلايل طرفين نزاع به خوبى منعكس شد. اكنون وقت آن رسيده است كه در باره محتويات آن قضاوت صحيح به عمل آيد.

اين پرونده در هر مرجع قضايى مطرح شود و زير نظر هر قاضى بى طرفى قرار گيرد، نتيجه داورى جز حاكميت دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نخواهد بود. اينك بررسى پرونده:

1ـ از گفت وگوى همفكر خليفه با او به روشنى استفاده مى شود كه انگيزه


1 . الدّر المنثور، ج4، صص177ـ 176.

صفحه 229

آنان براى مصادره فدك حفظ مصالح خلافت وتحكيم پايه هاى حكومت خود در برابر مخالفان بود وموضوع «ارث نگذاردن پيامبران» يك ظاهر سازى بيش نبود تا مسأله مصادره فدك رنگ دينى بگيرد.گواه اين مدّعا آن است كه وقتى خليفه تحت تأثير سخنان ودلايل زهرا (عليها السلام) قرار گرفت مصمم شد فدك را به او بازگرداند، تا آنجا كه قباله اى به نام فاطمه (عليها السلام) تنظيم كرد;امّا ناگهان عمر وارد مجلس شد وچون از جريان آگاه گرديد رو به خليفه كرد وگفت:اگر فردا اعراب با حكومت تو به مخالفت برخيزند هزينه نبرد با آنان را با چه تأمين مى كنى؟وسپس قباله را گرفت وپاره كرد.(1)

اين گفت وگو، به دور از هر پرده پوشى، انگيزه واقعى مصادره را روشن مى سازد وراه را بر هرنوع خيالبافى تاريخى مى بندد.

2ـ محدّثان ومورّخان اسلامى نقل مى كنند كه وقتى آيه(وَآتِ ذَا الْقُرْبى...) نازل شد پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) فدك را به فاطمه بخشيد. سند اين احاديث به ابوسعيد خدرى صحابى معروف منتهى مى شود.

آيا بر خليفه لازم نبود كه ابوسعيد را بخواهد وحقيقت امر را از او بپرسد؟ابوسعيد شخصيت گمنامى نبود كه خليفه او را نشناسد يا در پاكى او ترديد كند.هرگز نمى توان گفت كه محدّثان موثق اسلامى چنين دروغى را به ابوسعيد بسته اند.زيرا گذشته از اينكه ناقلان حديث افرادى منزّه وپاك هستند، شماره آنان به حدّى است كه عقل، توطئه آنان را بر دروغ بعيد مى داند.

ابوسعيد خدرى يك مرجع حديث بود واحاديث فراوانى از او نقل شده است وگروهى مانند ابوهارون عبدى وعبد اللّه علقمه، كه از دشمنان خاندان رسالت بودند، پس از مراجعه به وى دست از عداوت خود كشيدند.(2)


1 . سيره حلبى، ج3، ص 400، به نقل از سبط بن جوزى.
2 . قاموس الرجال، ج10، صص 85 ـ 84.

صفحه 230

3ـ از نظر موازين قضايى اسلام وبلكه جهان، كسى كه در ملكى متصرّف باشد مالك شناخته مى شود،مگر اينكه خلاف آن ثابت شود.هرگاه يك فرد غير متصّرِف مدعى مالكيت چيزى شود كه در تصرّف ديگرى است بايد دو شاهد عادل بر مالكيت او گواهى دهند; در غير اين صورت، دادگاه متصرِف را مالك خواهد شناخت.

شكى نيست كه سرزمين فدك در تصرّف دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بود.هنگامى كه فرمان مصادره فدك از طرف خليفه صادر شد كارگران حضرت زهرا (عليها السلام) در آن مشغول كار بودند.(1) تصرّف چند ساله حضرت زهرا (عليها السلام) در سرزمين فدك وداشتن وكيل وكارگر در آن، گواه روشن بر مالكيت او بود. مع الوصف، خليفه تصرّف وبه اصطلاح «ذو اليَد» بودن فاطمه (عليها السلام) را ناديده گرفت وكارگران او را اخراج كرد.

نارواتر از همه اينكه، خليفه به جاى آنكه از مدّعىِ غير متصرِف شاهد وگواه بطلبد، از دختر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) كه متصرِف ومنكِر مالكيتِ غير خود بود گواه طلبيد; در صورتى كه قوانين قضايى اسلام تصريح دارد كه بايد از مدعىِ غير متصرِف گواه طلبيد نه از متصرِف منكِر.(2)

امير مؤمنان (عليه السلام)، چنانكه پيشتر ذكر شد، در همان وقت خليفه را بر خطاى او متوجه ساخت.(3)

از اين گذشته، تاريخ بر متصرف بودن دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) گواهى مى دهد. امير مؤمنان (عليه السلام) در يكى از نامه هاى خود به عثمان بن حُنَيف، استاندار بصره، چنين مى نويسد:

آرى، از آنچه آسمان به آن سايه انداخته بود، تنها فدك در دست ما قرار


1 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج16، ص 211.
2 . اَلبَيِّنَةُ عَلَى المُدَّعِي وَ الْيَمِينُ عَلَى مَنْ أَنْكَرْ.
3 . احتجاج طبرسى، ج1، ص 122.

صفحه 231

داشت. گروهى بر آن بخل ورزيدند وگروهى]خود امام وخاندانش[ از آن چشم پوشيدند.چه نيكو حَكَم وداورى است خداوند.(1)

اكنون جاى يك سؤال باقى است وآن اينكه:چنانچه دخت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) متصرِف ومنكِر مالكيتِ غير خود بود، تنها وظيفه او در برابر مدعى، قَسمِ رسوا كننده بود. پس چرا هنگامى كه خليفه از او شاهد خواست، آن حضرت افرادى را به عنوان شاهد همراه خود به محكمه برد؟

پاسخ اين سؤال از گفتارى كه از اميرمؤمنان نقل كرديم روشن مى شود. زيرا دخت گرامى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، بر اثر فشار دستگاه خلافت حاضر به اقامه شهود شد; حال آنكه خاندان رسالت از نخستين لحظه تصرف، خود را بى نياز از اقامه شهود مى دانستند.

واگر فرض شود كه دخت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) پيش از مطالبه شهود از جانب خليفه به گِرد آورى شاهد پرداخته است از آن جهت بوده است كه فدك، سرزمينى كوچك يا شهركى نزديك مدينه نبود كه مسلمانان از مالك ووكيل او به خوبى آگاه باشند، بلكه در فاصله 140 كيلومترى مدينه قرار داشت.بنابراين، هيچ بعيد نيست كه دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) اطمينان داشته است كه خليفه براى اثبات مالكيت وتصرّف او گواه خواهد خواست;لذا به گرد آورى گواه پرداخته، آنان را به محكمه آورده بوده است.

4ـ شكى نيست كه دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، به حكم آيه تطهير(2)، از هرگناه وپليدى مصون است ودختر او عايشه نزول آيه تطهير را در باره خاندان رسالت نقل كرده است وكتابهاى دانشمندان اهل تسنّن نزول آيه را در حقّ فاطمه وهمسر او وفرزندانش (عليهم السلام) تصديق مى كنند.

احمد بن حنبل در مسند خود نقل مى كند:


1 . نهج البلاغه عبده، نامه 40.
2 . سوره احزاب، آيه 33:(إِنَّما يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً).

صفحه 232

پس از نزول اين آيه، هروقت پيامبر براى اقامه نماز صبح از منزل خارج مى شد واز خانه فاطمه عبور مى كرد مى گفت:«الصّلاة»،سپس اين آيه را مى خواند; واين كار تا شش ماه ادامه داشت.(1)

با اين وصف، آيا صحيح بوده است كه خليفه از دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) شاهد وگواه بطلبد؟ آن هم در موردى كه براى زهرا (عليها السلام) هيچ مدّعى خصوصى وجود نداشت وتنها مدّعىِ او خود خليفه بود.

آيا شايسته بوده است كه خليفه تصريح قرآن را بر طهارت ومصونيت زهرا (عليها السلام) از گناه كنار بگذارد واز او شاهد وگواه بطلبد؟

نمى گوييم كه چرا قاضى به علم خود عمل نكرد.زيرا درست است كه علم از شاهد نيرومندتر واستوارتر است، ولى علم نيز، همچون شاهد، اشتباه وخطا مى كند; هرچند خطاى يقين كمتر از ظنّ وگمان است. ما اين را نمى گوييم.ما مى گوييم كه چرا خليفه تصريح قرآن را بر مصونيت زهرا (عليها السلام) از گناه وخطا، كه يك علم خطا ناپذير ودور از هر نوع اشتباه است، كنار گذاشت؟ اگر قرآن به طور خصوصى بر مالكيت زهرا تصريح مى كرد آيا خليفه مى توانست از دخت پيامبر شاهد بطلبد؟مسلّماً خير.زيرا در برابر وحى الهى هيچ نوع سخن خلاف مسموع نيست.همچنين، قاضى محكمه، در برابر تصريح قرآن بر عصمت زهرا(عليها السلام) ،نمى تواند از او گواه بخواهد، زيرا او به حكم آيه تطهير معصوم است وهرگز دروغ نمى گويد.

ما اكنون وارد اين بحث نمى شويم كه آيا حاكم مى تواند به علم شخصى خود عمل كند يانه، زيرا اين موضوع يك مسئله دامنه دار است كه فقهاى اسلام در باره آن در كتابهاى «قضا» بحث كرده اند. ولى ياد آور مى شويم كه خليفه با توجه به دو آيه زير مى توانست پرونده فدك را مختوم اعلام كند وبه نفع دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) رأى


1 . مسند احمد، ج3، ص 295.

صفحه 233

دهد. اين آيه عبارتند از:

الف: (وَإِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ).(نساء:58)

وقتى ميان مردم داورى كرديد، به عدل وداد داورى كنيد.

ب: (وَمِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ).(اعراف:180)

گروهى از مردم كه آفريده ايم به راه حق مى روند وبه حق داورى مى كنند.

به حكم اين دو آيه، قاضى دادگاه بايد به حق وعدالت داورى كند.بنابر اين، از آنجا كه دختر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) معصوم از گناه است وهرگز دروغ بر زبان او جارى نمى گردد، پس ادّعاى او عين حقيقت وعدل واقعى است ودادگاه بايد به آن گردن بگذارد.ولى چرا خليفه، به رغم اين دو آيه كه از اصول قضايى اسلام است، به نفع فاطمه (عليها السلام) رأى نداد؟

برخى از مفسّران احتمال مى دهند كه مقصود از اين دو آيه اين است كه قاضى محكمه بايد بنابر اصول وموازين قضايى به حق وعدالت داورى كند، گرچه از نظر واقع برخلاف عدالت باشد! ولى اين نظر در تفسير آيه بسيار بعيد است وظاهر آيه همان است كه گفته شد.

5ـ تاريخ زندگى خليفه گواهى مى دهد كه در بسيارى از موارد،ادعاى افراد را بدون گواهى مى پذيرفت. مثلاً، هنگامى كه از طرف علاء حضرمى اموالى را به عنوان بيت المال به مدينه آوردند ابوبكر به مردم گفت:هركس از پيامبر طلبى دارد يا آن حضرت به وى وعده اى داده است بيايد وبگيرد.

جابر از افرادى بود كه به نزد خليفه رفت وگف:پيامبر به من وعده داده بود كه فلان قدر به من كمك كند وابوبكر به او سه هزار وپانصد درهم داد.

ابوسعيد مى گويد:وقتى از طرف ابوبكر چنين خبرى منتشر شد گروهى به نزد او رفتند ومبالغى دريافت كردند. يكى از آن افراد ابوبشر مازنى بود كه به خليفه گفت:پيامبر به من گفته بود كه هروقت مالى برآن حضرت آوردند به نزد او بروم،


صفحه 234

وابوبكر به وى هزار وچهارصد درهم داد.(1)

اكنون مى پرسيم كه چگونه خليفه ادعاى هر مدعى را مى پذيرد واز آنها شاهد نمى خواهد، ولى در باره دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)مقاومت مى كند وبه بهانه اينكه او شاهد ودليل ندارد از پذيرفتن سخن وى سرباز مى زند؟ قاضيى كه در باره اموال عمومى تا اين حد سخاوتمند است وبه قرضها ووعده هاى احتمالى حضرت رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) هم ترتيب اثر مى دهد، چرا در باره دخت آن حضرت تا اين حد خسّت مىورزد؟!

امرى كه خليفه را از تصديق دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بازداشت همان است كه ابن ابى الحديد از استاد بزرگ ومدرّس بغداد على بن الفار نقل مى كند. وى مى گويد:

من به استاد گفتم: آيا زهرا در ادعاى خود راستگو بوده است؟گفت: بلى.

گفتم:خليفه مى دانست كه او زنى راستگو است؟گفت: بلى.

گفتم:چرا خليفه حقّ مسلّم او را در اختيارش نگذاشت؟

در اين موقع استاد لبخندى زد وبا كمال وقار گفت:

اگر در آن روز سخن او را مى پذيرفت وبه اين جهت كه او زنى راستگوست، بدون درخواست شاهد، فدك را به وى باز مى گرداند، فردا او از اين موقعيت به سود شوهر خود على استفاده مى كرد ومى گفت كه خلافت متعلّق به على است، ودر آن صورت، خليفه ناچار بود خلافت را به على تفويض كند;چرا كه وى را (با اين اقدام خود) راستگو مى دانست. ولى براى اينكه باب تقاضا ومناظرات بسته شود او را از حقّ مسلّم خود ممنوع ساخت.(2)

پرونده فدك نقص نداشت

با اين مدارك روشن،چرا وبه چه دليل از داورى به حق در باره فدك خوددارى


1 . صحيح بخارى، ج3، ص 180 وطبقات ابن سعد، ج4، ص 134.
2 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج16، ص 284.

صفحه 235

شد؟ خليفه مسلمين حافظ حقوق امّت وحامى منافع آنها بايد باشد. اگر به راستى فدك جزو اموال عمومى بود كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) آن را به طور موقت در اختيار فردى از خاندان خود گذارده بود، بايد پس از درگذشت پيامبر به مقام رهبرى مسلمانان واگذار شود وزير نظر او در مصالح عمومى مسلمين صرف گردد واين سخنى است كه جملگى بر آنند.ولى حفظ حقوق ملت وحمايت از منافع عمومى مردم به معنى آن نيست كه آزاديهاى فردى ومالكيتهاى شخصى را ناديده بگيريم واملاك خصوصى افراد را به عنوان املاك عمومى مصادره وبه اصطلاح ملّى وعمومى اعلام كنيم.

آيين اسلام،همان طور كه اجتماع را محترم شمرده، به مالكيتهاى فردى كه از طريق مشروع تحصيل شده باشد نيز احترام گذاشته است ودستگاه خلافت، همان طور كه بايد در حفظ اموال عمومى واسترداد آنها بكوشد، در حفظ حقوق واملاك اختصاصى كه اسلام آنهارا به رسميت شناخته است نيز بايد كوشا باشد.چنانكه دادن اموال عمومى به اشخاص، بدون رعايت اصول ومصالح كلى، يك نوع تعدّى به حقوق مردم است، همچنين سلب مالكيت مشروع از افرادى كه بنابر موازين صحيح اسلامى مالك چيزى شده اند، تعدّى به حقوق ملّت است.

اگر ادعاى دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نسبت به مالكيت فدك با موازين قضايى مطابق بوده است وبراى اثبات مدّعاى خويش گواهان لازم در اختيار داشته واز نظر قاضى دادگاه پرونده داراى نقص نبوده است، در اين صورت خوددارى قاضى از اظهار نظر حق يا ابراز تمايل بر خلاف مقتضاى محتويات پرونده، اقدامى است بر ضدّ مصالح مردم وجرمى است بزرگ كه در آيين دادرسى اسلام سخت از آن نكوهش شده است.

قسمتهاى خاصى از پرونده گواهى مى دهد كه پرونده نقص نداشته است واز نظر موازين قضايى اسلام خليفه مى توانسنه به نفع دخت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نظر دهد، زيرا:

اوّلاً، طبق نقل مورّخان وچنانكه مكرراً گذشت، خليفه پس از اقامه شهود از جانب زهرا (عليها السلام) تصميم گرفت كه فدك را به مالك واقعى آن باز گرداند. از اين


صفحه 236

رو، مالكيت زهرا (عليها السلام) بر فدك را در ورقه اى تصديق كرد وبه دست او سپرد، ولى چون عمر از جريان آگاه شد بر خليفه سخت بر آشفت ونامه را گرفت وپاره كرد.

اگر گواهان دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) براى اثبات مدّعاى او كافى نبودند وپرونده به اصطلاح نقص داشت، هرگز خليفه به نفع او رأى نمى داد ورسماً مالكيت او را تصديق نمى كرد.

ثانياً، كسانى كه به حقانيّت دخت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) گواهى دادند عبارت بودند از:

1ـ امير مؤمنان (عليه السلام)

2ـ حضرت حسن (عليه السلام)

3ـ حضرت حسين (عليه السلام)

4ـ رباح غلام پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)

5ـ امّ ايمن

6ـ اسماء بنت عُمَيس

آيا اين شهود براى اثبات مدّعاى دخت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) كافى نبودند؟

فرض كنيم حضرت زهرا (عليها السلام) براى اثبات مدّعاى خويش جز على (عليه السلام) وامّ ايمن كسى را به دادگاه نياورد. آيا گواهى دادن اين دو نفر براى اثبات مدّعاى او كافى نبود؟

يكى از اين دو شاهد امير مؤمنان (عليه السلام) است كه طبق تصريح قرآن مجيد (در آيه تطهير) معصوم وپيراسته از گناه است وبنا به فرموده پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) «على با حق وحق با على است; او محور حق است وچرخ حقيقت برگِرد او مى گردد.» مع الوصف، خليفه شهادت امام (عليه السلام)را به بهانه اينكه بايد دو مرد ويا يك مرد ودو زن گواهى دهند رد كرد ونپذيرفت.

ثالثاً، اگر خوددارى خليفه از اين جهت بود كه شهود دخت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) كمتر


صفحه 237

از حدّ معيّن بود، در اين صورت موازين قضايى اسلام ايجاب مى كرد كه از او مطالبه سوگند كند.زيرا در آيين دادرسى اسلام، در مورد اموال وديون، مى توان به يك گواه به انضمام سوگند داورى كرد.چرا خليفه از اجراى اين اصل خوددارى نمود ونزاع را خاتمه يافته اعلام كرد؟

رابعاً، خليفه از يك طرف سخن دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) وگواهان او(امير مؤمنان وامّ ايمن) راتصديق كرد واز طرف ديگر ادعاى عمر وابوعبيده را(كه شهادت داده بودند كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در آمد فدك را ميان مسلمانان تقسيم مى نمود) تصديق كرد وسپس به داورى برخاست وگفت:همگى راست مى گويند، زيرا فدك جزو اموال عمومى بود وپيامبر از در آمد آنجا زندگى خاندان خود را تأمين مى كرد وباقيمانده را ميان مسلمانان تقسيم مى فرمود.در صورتى كه لازم بود خليفه در گفتار عمر وابوعبيده دقت بيشترى كند;چه هرگز آن دو شهادت ندادند كه فدك جزو اموال عمومى بود،بلكه تنها بر اين گواهى دادند كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) باقيمانده در آمد آنجا را ميان مسلمانان قسمت مى كرد واين موضوع با مالك بودن زهرا (عليها السلام) كوچكترين تضادى ندارد.زيرا پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از جانب دخت گرامى خود مأذون بود كه باقيمانده در آمد آنجا را ميان مسلمانان قسمت كند.

ناگفته پيداست كه پيشداورى خليفه وتمايل باطنى او به گرفتن فدك سبب شد كه خليفه شهادت آن دو را، كه تنها بر تقسيم در آمد ميان مسلمانان گواهى دادند، دليل بر مالك نبودن زهرا (عليها السلام) بگيرد; در صورتى كه شهادت آن دو با ادعاى دخت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)منافاتى نداشت.

جالبتر از همه اينكه خليفه به زهرا (عليها السلام) قول داد كه روش او در باره فدك همان روش پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) خواهد بود. اگر به راستى فدك جزو اموال عمومى بود چه نيازى به استرضاى خاطر حضرت زهرا (عليها السلام) بود؟ واگر مالك شخصى داشت، يعنى ملك دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بود، چنين وعده اى، با امتناع مالك از تسليم ملك، مجوِز تصرّف در آن نمى شود.


صفحه 238

از همه گذشته، فرض مى كنيم كه خليفه اين اختيارات را هم نداشت، ولى مى توانست با جلب نظر مهاجرين وانصار ورضايت آنان اين سرزمين را به دختر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) واگذار كند. چرا چنين نكرد وشعله هاى غضب حضرت زهرا (عليها السلام) را در درون خود بر افروخت؟ در تاريخ زندگى پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)شبيه اين جريان رخ داد وپيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مشكل را از طريق جلب نظر مسلمانان گشود.در جنگ بدر، ابو العاص داماد پيامبر (شوهر زينب) اسير شد ومسلمانان در ضمن هفتاد اسير او را نيز به اسارت گرفتند. از طرف پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) اعلام شد كه بستگان كسانى كه اسير شده اند مى توانند با پرداخت مبلغى اسيران خود را آزاد سازند.ابوالعاص از مردان شريف وتجارت پيشه مكه بود كه با دختر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در زمان جاهليت ازدواج كرده بود ولى پس از بعثت، بر خلاف همسر خود، به آيين اسلام نگرويد ودر جنگ بدر ضدّ مسلمانان نيز شركت داشت واسير شد. همسر او زينب در آن روز در مكّه به سر مى برد. زينب براى آزادى شوهر خود گردن بندى را كه مادرش خديجه در شب عروسى او به وى بخشيده بود فديه فرستاد.هنگامى كه چشم پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) به گردن بند دخترش زينب افتاد سخت گريست، زيرا به ياد فداكاريهاى مادر وى خديجه افتاد كه در سخت ترين لحظات او را يارى كرده وثروت خود را در پيشبرد آيين توحيد خرج كرده بود.

پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)، براى اينكه احترام اموال عمومى رعايت شود، رو به ياران خود كرد وفرمود:

اين گردن بند متعلّق به شما واختيار آن با شماست. اگر مايل هستيد گردن بند او را رد كنيد وابوالعاص را بدون دريافت فديه آزاد كنيد.وياران گرامى وى با پيشنهاد آن حضرت موافقت كردند.

ابن ابى الحديد مى نويسد:(1)


1 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج14، ص 161.

صفحه 239

داستان زينب را براى استادم ابوجعفر بصرى علوى خواندم. او تصديق كرد وافزود:آيا مقام فاطمه از زينب بالاتر نبود؟آيا شايسته نبود كه خلفا قلب فاطمه را با پس دادن فدك به او شاد كنند؟ گرچه فدك مال عموم مسلمانان باشد.

ابن ابى الحديد ادامه مى دهد:

من گفتم كه فدك طبق روايتِ «طايفه انبيا چيزى به ارث نمى گذارند» مال مسلمانان بود. چگونه ممكن است مال مسلمانان را به دختر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بدهند؟

استاد گفت: مگر گردن بند زينب كه براى آزادى ابوالعاص فرستاده شده بود مال مسلمانان نبود؟

گفتم:پيامبر صاحبِ شريعت بود وزمام امور در تنفيذِ حُكم در دست او بود، ولى خلفا چنين اختيارى نداشتند.

در پاسخ گفت:من نمى گويم كه خلفا به زور فدك را از دست مسلمانان مى گرفتند وبه فاطمه مى دادند، مى گويم چرا زمامدار وقت رضايت مسلمانان را با پس دادن فدك جلب نكرد؟چرا به سان پيامبر بر نخاست ودر ميان اصحاب او نگفت كه: مردم، زهرا دختر پيامبر شماست.او مى خواهد مانند زمان پيامبر نخلستانهاى فدك در اختيارش باشد. آيا حاضريد با طيب نفس، فدك را به او بازگردانيد؟

ابن ابى الحديد در پايان مى نويسد:

من در برابر بيانات شيواى استاد پاسخى نداشتم وفقط به عنوان تأييد گفتم: ابو الحسن عبد الجبّار نيز چنين اعتراضى به خلفا دارد ومى گويد كه اگر چه رفتار آنها بر طبق شرع بود، ولى احترام زهرا ومقام او ملحوظ نشده است.


صفحه 240

صفحه 241

فصل ششم

آيا پيامبران از خود ارث نمى گذارند؟

نظر قرآن در اين باره

ابوبكر براى بازداشتن دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از تَرَكه پدر به حديثى تكيه مى كرد كه مفاد آن در نظر خليفه اين بود:پيامبران چيزى از خود به ارث نمى گذارند وتركه آنان پس از درگذشتشان صدقه است.

پيش از آنكه متن حديثى را كه خليفه به آن استناد مى جست نقل كنيم لازم است اين مسئله را از ديدگاه قرآن مورد بررسى قرار دهيم، زيرا قرآن عاليترين محك براى شناسايى حديث صحيح ازحديث باطل است.واگر قرآن اين موضوع را تصديق نكرد نمى توانيم چنين حديثى را ـ هرچند ابوبكر ناقل آن باشد ـ حديث صحيح تلقى كنيم، بلكه بايد آن را زاييده پندار ناقلان وجاعلان بدانيم.

از نظر قرآن كريم واحكام ارث در اسلام، مستثنا كردن فرزندان يا وارثان پيامبران از قانون ارث كاملاً غير موجّه است وتا دليل قاطعى كه بتوان با آن آيات ارث را تخصيص زد در كار نباشد، قوانين كلى ارث در باره همه افراد واز جمله فرزندان ووارثان پيامبر حاكم ونافذ است.

اساساً بايد پرسيد:چرا فرزندان پيامبران نبايد ارث ببرند؟چرا با درگذشت آنان، خانه ولوازم زندگى ايشان بايد از آنان گرفته شود؟ مگر وارثان پيامبر مرتكب چه گناهى شده اند كه پس از درگذشت او بايد همه فوراً از خانه خود بيرون رانده شوند؟


صفحه 242

گرچه محروميت وارثان پيامبران از ارث، عقلاً بعيد به نظر مى رسد، ولى اگر از ناحيه وحى دليل قاطع وصحيحى به ما برسد كه پيامبران چيزى از خود به ارث نمى گذارند وتركه آنان ملّى اعلام مى شود(!) در اين صورت بايد با كمال تواضع حديث را پذيرفته، استبعاد عقل را ناديده بگيريم وآيات ارث را به وسيله حديث صحيح تخصيص بزنيم.ولى جان سخن همين جاست كه آيا چنين حديثى از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)وارد شده است؟

براى شناسايى صحّت حديثى كه خليفه نقل مى كرد بهترين راه اين است كه مضمون حديث را بر آيات قرآن عرضه بداريم ودر صورت تصديق آن را پذيرفته، در صورت تكذيب آن را به دور اندازيم.

وقتى به آيات قرآن مراجعه مى كنيم مى بينيم كه در دو مورد از وراثت فرزندان پيامبران سخن گفته، ميراث بردن آنان را يك مطلب مسلّم گرفته است.اينك آياتى كه بر اين مطلب گواهى مى دهند:

الف) ارث بردن يحيى از زكريا

(وَإِنِّي خِفْتُ الْمَوالِيَ مِنْ وَرائي وَ كانَتِ امْرَأَتِي عاقِراً فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّاً يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيّاً).(مريم:5و6)

من از (پسر عموهايم) پس از درگذشت خويش مى ترسم وزن من نازاست. پس مرا از نزد خويش فرزندى عطا كن كه از من واز خاندان يعقوب ارث ببرد وپروردگارا او را پسنديده قرار ده.

اين آيه را به هر فردى كه از مشاجره ها دور باشد عرضه كنيد خواهد گفت كه حضرت زكريان از خداوند براى خود فرزندى خواسته است كه وارث او باشد، زيرا از ديگر وارثانِ خود ترس داشته ونمى خواسته كه ثروتش به آنان برسد. اينكه او چرا ترس داشت بعداً توضيح داده خواهد شد.

مراد واضح واصلى از (يَرِثُني)همان ارث بردن از مال است. البته اين


صفحه 243

مطلب به معنى اين نيست كه اين لفظ در غير وراثتِ مالى، مانند وراثت علوم ونبوّت، به كار نمى رود، بلكه مقصود اين است كه تا قرينه قطعى بر معنى دوّم نباشد، مقصود از آن، ارث مال خواهد بود نه علم ونبوّت.(1)

اكنون قرائنى را كه تأييد مى كنند كه مقصود از (يَرِثُني وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ) وراثت در مال است نه وراثت در نبوّت وعلم، ياد آور مى شويم:

1ـ لفظ «يَرِثُني» و«يَرِثُ» ظهور در اين دارند كه مقصود همان وراثت در مال است نه غير آن، وتا دليل قطعى بر خلاف آن در دست نباشد نمى توان از ظهور آن دست برداشت. شما اگر مجموع مشتقات اين لفظ را در قرآن مورد دقت قرار دهيد خواهيد ديد كه اين لفظ در تمام قرآن (جز در آيه 32 سوره فاطر) در باره وراثت در اموال به كار رفته است وبس. اين خود بهترين دليل است كه اين دو لفظ را بايد برهمان معنى معروف حمل كرد.

2ـ نبوّت ورسالت فيض الهى است كه در پىِ يك رشته ملكات ومجاهدتها وفداكاريها نصيب انسانهاى برتر مى شود. اين فيض، بى ملاك به كسى داده نمى شود; بنابر اين قابل توريث نيست، بلكه در گروه ملكاتى است كه در صورت فقدان ملاك هرگز به كسى داده نمى شود، هرچند فرزند خود پيامبر باشد.

بنابراين، زكريا نمى توانست از خداوند درخواست فرزندى كند كه وارث نبوت ورسالت او باشد.مؤيّد اين مطلب، قرآن كريم است، آنجا كه مى فرمايد:

(اَللّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ).(انعام:124)

خداوند داناتر است به اينكه رسالت خود را در كجا قرار دهد.


1 . آرى، گاهى همين لفظ، بنابه قرينه خاصى، در ارثِ علم به كار مى رود، مانند:(ثُمّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الّذينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا)(فاطر:32). يعنى: اين كتاب را به آن گروه از بندگان خود كه برگزيده ايم به ارث داديم. ناگفته پيداست كه در اينجا لفظ «كتاب» قرينه روشنى است كه مقصود، ارثِ مال نيست، بلكه ارثِ آگاهى از حقايق قرآن است.

صفحه 244

3ـ حضرت زكريا نه تنها از خدا درخواست فرزند كرد، بلكه خواست كه وارث او را پاك وپسنديده قرار دهد. اگر مقصود، وراثت در مال باشد صحيح است كه حضرت زكريا در حقّ او دعا كند كه:(وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيّاً) «او را پسنديده قرار ده»; زيرا چه بسا وارث مال فردى غير سالم باشد.ولى اگر مقصود، وراثت در نبوّت ورسالت باشد چنين دعايى صحيح نخواهد بود وهمانند اين است كه ما از خدا بخواهيم براى منطقه اى پيامبر بفرستد واو را پاك وپسنديده قرار دهد! بديهى است كه چنين دعايى در باره پيامبرى كه از جانب خدا به مقام رسالت ونبوّت خواهد رسيد لغو خواهد بود.

4ـ حضرت زكريا در مقام دعا ياد آور مى شود كه «من از موالى وپسر عموهاى خويش ترس دارم». امّا مبدأ ترس زكريا چه بوده است؟

آيا او مى ترسيد كه پس از او مقام نبوّت ورسالت به آن افراد نااهل برسد واز آن رو از خدا براى خود فرزندى شايسته درخواست كرد؟ناگفته پيداست كه اين احتمال منتفى است;زيرا خداوند مقام رسالت ونبوّت را هرگز به افراد ناصالح عطا نمى كند تا او از اين نظر واهمه اى داشته باشد.

يا اينكه ترس او به سبب آن بود كه پس از درگذشتش، دين وآيين او متروك شود وقوم او گرايشهاى نامطلوب پيدا كنند؟يك چنين ترسى هم موضوع نداشته است;زيرا خداوند هيچ گاه بندگان خود را از فيض هدايت محروم نمى سازد وپيوسته حجّتهايى براى آنان برمى انگيزد وآنان را به خود رها نمى كند.

علاوه بر اين، اگر مقصود همين بود، در آن صورت زكريا نبايد در خواست فرزند مى كرد، بلكه كافى بود كه از خداوند بخواهد براى آنان پيامبرانى برانگيزد ـ خواه از نسل او ووارث او باشند وخواه از ديگران ـ تا آنان را از بازگشت به عهد جاهليت نجاب بخشند; حال آنكه زكريا بر داشتن وارث تكيه مى كند.


صفحه 245

پاسخ دو پرسش

در باره آيه مورد بحث دو پرسش يا اعتراض مطرح است كه برخى از دانشمندان اهل تسنن به آن اشاره كرده اند واينك هر دو اعتراض را مورد بررسى قرار مى دهيم.

الف: حضرت يحيى در زمان پدر به مقام نبوّت رسيد ولى هرگز مالى را از او به ارث نبرد، زيرا پيش از پدر خود شهيد شد. بنابراين، بايد لفظ «يَرِثُني» را به وراثت در نبوّت تفسير كرد، نه وراثت در مال.

پاسخ: اين اعتراض در هرحال بايد پاسخ داده شود;خواه مقصود وراثتِ در مال باشد، خواه وراثت در نبوّت.چون مقصود از وراثتِ در نبوّت اين است كه وى پس از درگذشت پدر به مقام نبوّت نايل شود.بنابراين، اشكال متوجه هر دو نظر در تفسير آيه است ومخصوص به تفسير وراثت در اموال نيست.امّا پاسخ اين است كه وراثت بردن يحيى از زكريا جزو دعاى او نبود، بلكه تنها دعاى او اين بود كه خداوند به او فرزندى پاك عطا كند وهدف از درخواست فرزند اين بود كه وى وارث زكريا شود. خداوند دعاى او را مستجاب كرد; هرچند حضرت زكريا به هدف خود از درخواست اين فرزند(وراثت بردن يحيى از او) نايل نشد.

توضيح اينكه در آيه هاى مورد بحث سه جمله آمده است:

(فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّاً): فرزندى براى من عطا كن.

(يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ): از من واز خاندان يعقوب ارث ببرد.

(وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيّاً): پروردگارا او را پسنديده قرار ده.

از سه جمله ياد شده، اوّلى وسوّمى مورد درخواست بوده اند ومتن دعاى حضرت زكريا را تشكيل مى دهند.يعنى او از خدا مى خواست كه فرزند پسنديده اى به وى عطا كند، ولى هدف وغرض وبه اصطلاح علت غايى براى اين درخواست


صفحه 246

مسئله وراثت بوده است.

هرچند وراثت جزو دعا نبوده است، آنچه كه زكريا از خدا مى خواست جامه عمل پوشيد، هرچند هدف وغرض او تأمين نشد وفرزند وى پس از او باقى نماند كه مال ويا نبوّت او را به ارث ببرد.(1)

گواه روشن بر اينكه وراثت جزو دعا نبوده، بلكه اميدى بوده است كه بر درخواست او مترتب مى شده، اين است كه متن دعا ودرخواست زكريا در سوره اى ديگر به اين شكل آمده است ودر آنجا سخنى از وراثت به ميان نيامده است.

(هُنالِكَ دَعا زَكَرِيّا رَبَّهُ قالَ رَبِّ هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ ذُرِيَّةً طَيِّبَةً إِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعاءِ). (آل عمران:38)

در اين هنگام زكريا پروردگار خود را خواند وگفت:پروردگارا، مرا از جانب خويش فرزندى پاكيزه عطا فرما كه تو شنواى دعاى (بندگان خود)هستى.

همان طور كه ملاحظه مى فرماييد، در اين درخواست، وراثت جزو دعا نيست بلكه در طلب «ذريّه طيّبه» خلاصه مى شود.در سوره مريم به جاى«ذريّة» لفظ «وليّاً» وبه جاى «طيّبة» لفظ «رضيّاً» به كار رفته است.

ب: در آيه مورد بحث فرزند زكريا بايد از دو نفر ارث ببرد:زكريا وخاندان يعقوب; چنانكه مى فرمايد:(يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ). وراثت از مجموع خاندان يعقوب، جز وارثتِ نبوّت نمى تواند باشد.

پاسخ: مفاد آيه اين نيست كه فرزند زكريا وارث همه خاندان يعقوب باشد، بلكه مقصود، به قرينه لفظ «مِنْ» كه افاده تبعيض مى كند، اين است كه از بعضى ازاين خاندان ارث ببرد نه از همه. در صحّت اين مطلب كافى است كه وى از مادر خود يا از فرد ديگرى كه از خاندان يعقوب باشد ارث ببرد.امّا اينكه مقصود از اين


1 . برخى از قرّاء «يَرِثُني» را مجزوم خوانده، آن را جواب يا اصطلاحاً جزاى «هَبْ» (كه صيغه امر است) گرفته اند; يعنى «إنْ تَهَبْ وَلِياً يَرِثْني» ـ اگر فرزندى عطا كنى وارث من مى شود.

صفحه 247

يعقوب كيست وآيا همان يعقوب بن اسحاق است يا فرد ديگر، فعلاً براى ما مطرح نيست.

ب) ارث بردن سليمان از داود

(وَوَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ). (نمل:16)

سليمان از داود ارث برد.

شكى نيست كه مقصود از آيه اين است كه سليمان مال وسلطنت را از داود به ارث برد وتصوّر اينكه مقصود، وراثت در علم بوده است از دو نظر مردود است:

اوّلاً، لفظ «وَرِثَ» در اصطلاح همگان، همان ارث بردن از اموال است وتفسير آن به وراثتِ در علم، تفسير به خلاف ظاهر است كه بدون قرينه قطعى صحيح نخواهد بود.

ثانياً، چون علوم اكتسابى از طريق استاد به شاگرد منتقل مى شود وبه طور مَجاز صحيح است كه گفته شود«فلانى وارث علوم استاد خود است» ولى از آنجا كه مقام نبوّت وعلوم الهى موهبتى است واكتسابى وموروثى نيست وخداوند به هركسى بخواهد آن را مى بخشد، تفسير وراثت به اين نوع علوم ومعارف ومقامات ومناصب، تا قرينه قطعى در كار نباشد صحيح نخواهد بود، زيرا پيامبر بعدى نبوّت وعلم را از خدا گرفته است نه از پدر.

گذشته ازاين، در آيه ما قبل اين آيه، خداوند در باره داود وسليمان چنين مى فرمايد:

(وَلَقَدْ آتَيْنا داوُدَ وَ سُلَيْمانَ عِلْماً وَ قالا اَلْحَمْدُ للّهِ الّذي فَضَّلَنا عَلى كَثِير مِنْ عِبادِهِ الْمُؤْمِنِينَ).(نمل:15)

ما به داود وسليمان علم ودانش داديم وهر دو گفتند:سپاس خدا را كه ما را بر بسيارى از بندگان با ايمان خود برترى داد.

آيا ظاهر آيه اين نيست كه خداوند به هر دو نفر علم ودانش عطا كرد وعلم


صفحه 248

سليمان موهبتى بوده است نه موروثى؟

با توجه به مطالب ياد شده، اين آيه (نمل:16) وآيه پيش(مريم:6) به روشنى ثابت مى كنند كه شريعت الهى در باره پيامبران پيشين اين نبوده كه فرزندان آنان از ايشان ارث نبرند، بلكه اولاد آنان نيز همچون فرزندان ديگران از يكديگر ارث مى بردند.

به جهت صراحت آيات مربوط به وراثت يحيى وسليمان از اموال پدرانشان، دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در خطبه آتشين خود، كه پس از درگذشت رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) در مسجد ايراد كرد، با استناد به اين دو آيه بر بى پايه بودن اين انديشه استدلال كرد وفرمود:

«هذا كِتابُ اللّهِ حَكَماً وَ عَدْلاً وَ ناطِقاً وَ فَصلاً يَقُول:(يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ) وَ (وَرِثَ سُلَيْمانُ داودَ) ».(1)

اين كتاب خدا حاكم است ودادگر وگوياست وفيصله بخش، كه مى گويد:«]يحيى[ از من ]زكريا[ واز خاندان يعقوب ارث ببرَد.»(ونيز مى گويد:)«سليمان از داود ارث بُرد».

حديث ابوبكر از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)

بحث گذشته در باره آيات قرآن به روشنى ثابت كرد كه وارثان پيامبران از آنان ارث مى برند وارث آنان پس از درگذشتشان به عنوان صدقه در ميان مستمندان تقسيم نمى شود. اكنون وقت آن رسيده است كه متن رواياتى را كه دانشمندان اهل تسنن نقل كرده اند وعمل خليفه اوّل را، در محروم ساختن دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از ارث پدر، از آن طريق توجيه نموده اند مورد بررسى قرار دهيم.

ابتدا متون احاديثى را كه در كتابهاى حديث وارد شده است نقل مى كنيم، سپس در مفاد آنها به داورى مى پردازيم:


1 . احتجاج طبرسى، ج1، ص 145(طبع نجف).

صفحه 249

1ـ «نَحْنُ مَعاشرَ الأَنْبِياء لانُوَرِّثُ ذَهَباً وَ لا فِضَّةً وَ لا أَرْضاً وَلا عِقاراً وَ لا داراً وَ لكِنّا نُوَرِّثُ الإيمانَ وَ الحِكْمَةَ وَالعِلْمَ وَ السُّنَّةَ».

ما گروه پيامبران طلا ونقره وزمين وخانه به ارث نمى گذاريم;ما ايمان وحكمت ودانش وحديث به ارث مى گذاريم.

2ـ «إِنَّ الأَنْبِياءَ لا يُوَرِّثُونَ».

پيامبران چيزى را به ارث نمى گذارند(يا موروث واقع نمى شوند).

3ـ «إِنَّ النَبِيَّ لا يُوَرِّثُ».

پيامبر چيزى به ارث نمى گذارد(يا موروث واقع نمى شود).

4ـ «لانُوَرِّثُ ; ما تَرَكْناه صَدَقَةٌ».

چيزى به ارث نمى گذاريم; آنچه از ما بماند صدقه است.

اينها متون احاديثى است كه محدّثان اهل تسنن آنها را نقل كرده اند.خليفه اوّل، در بازداشتن دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از ارث آن حضرت، به حديث چهارم استناد مى جست. در اين مورد، متن پنجمى نيز هست كه ابوهُريره آن را نقل كرده است، ولى چون وضع احاديث وى معلوم است (تا آنجا كه ابوبكر جوهرى، مؤلّف كتاب ا«السقيفة» در باره اين حديث به غرابت متن آن اعتراف كرده است(1) ) از نقل آن خوددارى كرده، به تجزيه وتحليل چهار حديث مذكور مى پردازيم.

در باره حديث نخست مى توان گفت كه مقصود اين نيست كه پيامبران چيزى از خود به ارث نمى گذارند، بلكه غرض اين است كه شأن پيامبران آن نبوده كه عمر شريف خود را در گِرد آورى سيم و زر وآب وملك صرف كنند وبراى وارثان خود ثروتى بگذارند; يادگارى كه از آنان باقى مى ماند طلا ونقره نيست، بلكه همان حكمت ودانش وسنّت است. اين مطلب غير اين است كه بگوييم اگر پيامبرى عمر خود را در راه هدايت وراهنمايى مردم صرف كرد وبا كمال زهد وپيراستگى زندگى نمود، پس


1 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج16، ص 220.

صفحه 250

از درگذشت او، به حكم اينكه پيامبران چيزى به ارث نمى گذارند، بايد فوراً تركه او را از وارثان او گرفت وصدقه داد.

به عبارت روشنتر، هدف حديث اين است كه امّت پيامبران يا وارثان آنان نبايد انتظار داشته باشند كه آنان پس از خود مال وثروتى به ارث بگذارند، زيرا آنان براى اين كار نيامده اند; بلكه برانگيخته شده اند كه دين وشريعت وعلم وحكمت در ميان مردم اشاعه دهند واينها را از خود به يادگار بگذارند. از طريق دانشمندان شيعه حديثى به اين مضمون از امام صادق (عليه السلام) نقل شده است واين گواه بر آن است كه مقصود پيامبر همين بوده است. امام صادق مى فرمايد:

«إِنَّ العُلَماءَ وَرَثَةُ الأَنْبِياء وَ ذلِكَ إِنَّ الأَنْبِياءَ لَمْ يُوَرِّثُوا دِرهَماً ولا دِيناراً وَ إِنَّما وَرَّثُوا أَحادِيثَ مِنْ أَحادِيثهِمْ».(1)

دانشمندان وارثان پيامبران هستند، زيرا پيامبران درهم ودينارى به ارث نگذاشته اند بلكه (براى مردم) احاديثى را از احاديث خود به يادگار نهاده اند.

هدف اين حديث ومشابه آن اين است كه شأن پيامبران مال اندوزى وارث گذارى نيست، بلكه شايسته حال آنان اين است كه براى امّت خود علم و ايمان باقى بگذارند. لذا اين تعبير گواه آن نيست كه اگر پيامبرى چيزى از خود به ارث گذاشت بايد آن را از دست وارث او گرفت.

از اين بيان روشن مى شود كه مقصود از حديث دوّم وسوّم نيز همين است; هرچند به صورت كوتاه ومجمل نقل شده اند. در حقيقت، آنچه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فرموده يك حديث بيش نبوده است كه در موقع نقل تصرّفى در آن انجام گرفته، به صورت كوتاه نقل شده است.

تا اينجا سه حديث نخست را به طور صحيح تفسير كرده، اختلاف آنها را با قرآن مجيد، كه حاكى از وراثت فرزندان پيامبران از آنان است، برطرف


1 . مقدمه معالم، ص 1، به نقل از كلينى (ره).

صفحه 251

ساختيم.مشكل كار، حديث چهارم است;زيرا در آن، توجيه ياد شده جارى نيست وبه صراحت مى گويد كه تركه پيامبر يا پيامبران به عنوان «صدقه» بايد ضبط شود.

اكنون سؤال مى شود كه اگر هدف حديث اين است كه اين حكم در باره تمام پيامبران نافذ وجارى است، در اين صورت مضمون آن مخالف قرآن مجيد بوده، از اعتبار ساقط خواهد شد واگر مقصود اين است كه اين حكم تنها در باره پيامبر اسلام جارى است وتنها او در ميان تمام پيامبران چنين خصيصه اى دارد، در اين صورت، هرچند با آيات قرآن مباينت ومخالفت كلى ندارد، ولى عمل به اين حديث در برابر آيات متعدد قرآن در خصوص ارث ونحوه تقسيم آن ميان وارثان، كه كلّى وعمومى است وشامل پيامبر اسلام نيز هست، مشروط بر اين است كه حديث ياد شده آنچنان صحيح ومعتبر باشد كه بتوان با آن آيات قرآن را تخصيص زد، ولى متأسفانه حديث ياد شده، كه خليفه اوّل بر آن تكيه مى كرد، از جهاتى فاقد اعتبار است كه هم اكنون بيان مى شود.

1ـ از ميان ياران پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)، خليفه اوّل در نقل اين حديث متفرّد است واَحدى از صحابه حديث ياد شده را نقل نكرده است.

اينكه مى گوييم وى در نقل حديث مزبور متفرّد است گزافه نيست، زيرا اين مطلب از مسلّمات تاريخ است، تا آنجا كه ابن حجر تفرّد او را در نقل اين حديث گواه بر اَعلميّت او مى گرفته است!(1)

آرى، تنها چيزى كه در تاريخ آمده اين است كه در نزاعى كه على (عليه السلام) با عبّاس در باره ميراث پيامبر داشت (2) عمر در مقام داورى ميان آن دو به خبرى كه خليفه اوّل نقل كرده استناد جست ودر آن جلسه پنج نفر به صحّت آن گواهى دادند.(3)


1 . صواعق، ص19.
2 . نزاع على (عليه السلام) با عباس به شكلى كه در كتابهاى اهل تسنن نقل شده از طرف محقّقان شيعه مردود است.
3 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج16، ص 229 وصواعق، ص 21.

صفحه 252

ابن ابى الحديد مى نويسد:

پس از درگذشت پيامبر، ابوبكر در نقل اين حديث متفرّد بود واَحدى جز او اين حديث را نقل نكرد.فقط گاهى گفته مى شود كه مالك بن اوس نيز حديث ياد شده را نقل كرده است. آرى، برخى از مهاجران در دوران خلافت عمر به صحّت آن گواهى داده اند.(1)

بنابر اين، آيا صحيح است كه خليفه وقت، كه خود طرف دعوا بوده است، به حديثى استشهاد كند كه در آن زمان جز او كسى از آن حديث اطّلاع نداشته است؟

ممكن است گفته شود كه قاضى در محاكمه مى تواند به علم خود عمل كند وخصومت را با علم وآگاهى شخصى خود فيصله دهد، وچون خليفه حديث ياد شده را از خود پيامبر شنيده بوده است مى توانسته به علم خود اعتمادكندو آيات مربوط به ميراث اولاد را تخصيص بزند وبر اساس آن داورى كند. ولى متأسفانه كارهاى ضدّ ونقيض خليفه و تذبذب وى در دادن فدك ومنع مجدّد آن (كه شرح مبسوط آن پيشتر آمد)، گواه بر آن است كه وى نسبت به صحّت خبر مزبور يقين واطمينان نداشته است.

بنابر اين،چگونه مى توان گفت كه خليفه در بازداشتن دخت گرامى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) از ميراث پدر به علم خويش عمل كرده وكتاب خدا را با حديثى كه از پيامبر شنيده بود تخصيص زده است؟

2ـ چنانچه حكم خداوند در باره تركه پيامبر اين بوده است كه اموال او ملّى گردد ودر مصالح مسلمانان مصرف شود، چرا پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)اين مطلب را به يگانه وارث خود نگفت؟ آيا معقول است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) حكم الهى را از دخت گرامى خود كه حكم مربوط به او بوده است پنهان سازد؟ يا اينكه به او بگويد، ولى او آن را ناديده بگيرد؟


1 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج16، ص 227.

صفحه 253

نه، چنين چيزى ممكن نيست.زيرا عصمت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) ومصونيت دختر گرامى او از گناه مانع از آن است كه چنين احتمالى در باره آنان برود.بلكه بايد انكار فاطمه (عليها السلام) را گواه بر آن بگيريم كه چنين تشريعى حقيقت نداشته است وحديث مزبور مخلوق انديشه كسانى است كه مى خواستند، به جهت سياسى، وارث بحقّ پيامبر را از حقّ مشروع او محروم سازند.

3ـ اگر حديثى كه خليفه نقل كرد به راستى حديثى صحيح واستوار بود، پس چرا موضوع فدك در كشاكش گرايشها وسياستهاى متضاد قرار گرفت وهر خليفه اى در دوران حكومت خود به گونه اى با آن رفتار كرد؟ با مراجعه به تاريخ روشن مى شود كه فدك در تاريخ خلفا وضع ثابتى نداشت. گاهى آن را به مالكان واقعى آن باز مى گرداندند واحياناً مصادره مى كردند، وبه هرحال، در هر عصرى به صورت يك مسئله حساس وبغرنج اسلامى مطرح بود.(1)

چنانكه پيشتر نيز ذكر شد، در دوران خلافت عمر، فدك به على (عليه السلام) وعباس بازگردانيده شد.(2) در دوران خلافت عثمان در تيول مروان قرار گرفت. در دوران خلافت معاويه وپس از درگذشت حسن بن على (عليه السلام) فدك ميان سه نفر(مروان، عمرو بن عثمان، يزيد بن معاويه) تقسيم شد.سپس در دوران خلافت مروان تماماً در اختيار او قرار گرفت ومروان آن را به فرزند خود عبد العزيز بخشيد واو نيز آن را به فرزند خود عمر هبه كرد.عمر بن عبد العزيز در دوران زمامدارى خود آن را به فرزندان زهرا (عليها السلام) باز گردانيد.وقتى يزيد بن عبد الملك زمام امور را به دست


1 . براى آگاهى از اين كشاكشها ومدارك آنها به كتاب الغدير(ج7، ص 159 تا 196 ط نجف) مراجعه فرماييد.
2 . اين قسمت با آنچه كه امام (عليه السلام) در نامه اى كه به عثمان بن حنيف نوشته سازگار نيست.در آنجا مى نويسد: «كانَتْ في أَيْدِينا فَدَكٌ مِنْ كُلِّ ما أَظَلَّتْهُ السَّماءُ فَشَحَّتْ عَلَيْها نُفُوسُ قَوْم وَسَخَتْ عَنْها نُفُوسُ قَوْم آخَرينَ وَ نِعْم الْحَكَمُ اللّهُ». يعنى:از آنچه كه آسمان بر آنها سايه انداخته بود تنها «فدك» در اختيار ما بود. گروهى بر آن حرص ورزيدند وگروه ديگر از آن صرف نظر كردند; وچه خوب حَكَم وداورى است خدا.

صفحه 254

گرفت آن را از فرزندان فاطمه (عليها السلام) باز گرفت وتا مدّتى در خاندان بنى مروان دست به دست مى گشت، تا اينكه خلافت آنان منقرض شد.

در دوران خلافت بنى عباس فدك از نوسان خاصى برخوردار بود. ابو العباس سفّاح آن را به عبد اللّه بن حسن بن على (عليه السلام)بازگردانيد.ابو جعفر منصور آن را بازگرفت. مهدى عباسى آن را به اولاد فاطمه (عليها السلام) باز گردانيد.موسى بن مهدى وبرادر او آن را پس گرفتند.تا اينكه خلافت به مأمون رسيدو او فدك را بازگردانيد. وقتى متوكل خليفه شد آن را از مالك واقعى بازگرفت.(1)

اگر حديث محروميت فرزندان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از تركه او حديث مسلّمى بود، فدك هرگز چنين سرنوشت تأسف آورى نداشت.

4ـ پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) غير از فدك تركه ديگرى هم داشت،ولى فشار خليفه اوّل در مجموع تركه پيامبر بر فدك بود. از جمله اموال باقى مانده از رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) خانه هاى زنان او بود كه به همان حال در دست آنان باقى ماند وخليفه متعرض حال آنان نشدوهرگز به سراغ آنان نفرستاد كه وضع خانه ها را روشن كنند تا معلوم شود كه آيا آنها ملك خود پيامبر بوده است يا اينكه آن حضرت در حال حيات خود آنها را به همسران خود بخشيده بوده است.

ابوبكر، نه تنها اين تحقيقات را انجام نداد، بلكه براى دفن جنازه خود در جوار مرقد مطهّر پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) از دختر خود عايشه اجازه گرفت، زيرا دختر خود را وارث پيامبر مى دانست!

ونه تنها خانه هاى زنان پيامبر را مصادره نكرد، بلكه انگشتر وعمامه وشمشير ومَركب ولباسهاى رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)را، كه در دست على (عليه السلام)بود، از او باز نگرفت وسخنى از آنها به ميان نياورد.

ابن ابى الحديد در برابر اين تبعيض آنچنان مبهوت مى شود كه مى خواهد


1 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج16، صص 217ـ 216.

صفحه 255

توجيهى براى آن از خود بتراشد، ولى توجيه وى به اندازه اى سست وبى پايه است كه شايستگى نقل ونقد را ندارد.(1)

آيا محروميت از ارث مخصوص دخت پيامبر بود يا شامل تمام وارثان او مى شد، يا اينكه اساساً هيچ نوع محروميتى در كار نبوده وصرفاً انگيزه هاى سياسى فاطمه (عليها السلام) را از تركه او محروم ساخت؟

5ـ چنانچه در تشريع اسلامى محروميت وارثان پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)از ميراث او امرى قطعى بود، چرا دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، كه به حكم آيه «تطهير» از هر نوع آلودگى مصونيت دارد، در خطابه آتشين خود چنين فرمود:

«يَابْنَ أَبِي قُحافَةَ أَفِي كِتابِ اللّهِ أَنْ تَرِثَ أَباكَ وَ لا أَرِثَ أَبِي؟ لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً فَرِيّاً. أَفَعَلى عَمْد تَرَكْتُمْ كِتابَ اللّهِ فَنَبَذْتُمُوهُ وَراءَ ظُهُورِكُمْ و... وَ زَعَمْتُمْ أَنْ لا حَظْوَةَ لِي وَ لا اَرِثُ مِنْ أَبِي وَ لا رَحِمَ بَيْنَنا؟ أَفَخَصَّكُمُ اللّهُ بِ آيَة أَخْرَجَ أَبِي مِنْها أَمْ هَل تَقُولُونَ: إِنَّ أَهْلَ مِلَّتَيْنِ لا يَتَوارَثانِ؟ أَوَ لَسْتُ أَنَا وَ أَبِي مِنْ أَهْلِ مِلَّةِ واحِدَة أَمْ أَنْتُمْ أَعْلَمُ بِخُصُوصِ الْقُرْآنِ وَعُمُومُهِ مِنْ أَبِي وَابْنِ عَمِّي؟ فَدُونَكَها مَخُطُومَةً مَرْحُولَةً تَلقاكَ يَوْمَ حَشْرِكَ فَنِعْمَ الْحَكَمُ اللّهُ وَ الزَّعِيمُ مُحَمَّدٌ وَ الْمَوعِدُ القِيامَة وَ عِنْدَ السّاعَةِ يَخْسِرُ المُبْطِلُونَ».(2)

اى پسر ابى قحافه! آيا در كتاب الهى است كه تو از پدرت ارث ببرى ومن از پدرم ارث نبرم؟امر عجيبى آوردى! آيا عمداً كتاب خدا را ترك كرديد وآن را پشتِ سر انداختيد وتصوّر كرديد كه من از تركه پدرم ارث نمى برم وپيوند رحمى ميان من واو نيست؟ آيا خداوند در اين موضوع آيه مخصوصى براى شما نازل كرده ودر آن آيه پدرم را از قانون وراثت خارج ساخته است، يااينكه مى گوييد پيروان دو كيش از يكديگر ارث نمى برند؟ آيا من وپدرم پيرو آيين واحدى نيستيم؟ آيا شما به عموم وخصوص قرآن از پدرم وپسرعمويم آگاه تريد؟ بگير اين مَركب مهار وزين شده را كه روز رستاخيز با تو روبرو مى شود.


1 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج16،ص 261.
2 . احتجاج طبرسى،ج1،صص 139 ـ 138ط نجف;شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد،ج16، ص251.

صفحه 256

پس، چه خوب داورى است خداوند وچه خوب رهبرى است محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم). ميعاد من وتو روز قيامت; وروز رستاخيز باطل گرايان زيانكار مى شوند.

آيا صحيح است كه با اين خطابه آتشين احتمال دهيم كه خبر ياد شده صحيح واستوار بوده است؟ اين چگونه تشريعى است كه صرفاً مربوط به دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) وپسر عمّ اوست وآنان خود از آن خبر ندارندوفرد بيگانه اى كه حديث ارتباطى به او ندارد از آن آگاه است؟!

در پايان اين بحث نكاتى را ياد آور مى شويم:

الف) نزاع دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) با حاكم وقت در باره چهار چيز بود:

1ـ ميراث پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم).

2ـ فدك، كه پيامبر در دوران حيات خود آن را به او بخشيده بود ودر زبان عرب به آن «نِحله» مى گويند.

3ـ سهم ذَوِى القُربى، كه در سوره انفال آيه 41 وارد شده است.

4ـ حكومت و ولايت.

در خطابه حضرت زهرا (عليها السلام) واحتجاجات او به اين امور چهارگانه اشاره شده است. از اين رو، گاهى لفظ ميراث وگاه لفظ «نحله» به كار برده است. ابن ابى الحديد(در ج 16، ص230 شرح خود بر نهج البلاغه) به طور گسترده در اين موضوع بحث كرده است.

ب) برخى از دانشمندان شيعه مانند مرحوم سيّد مرتضى ـ ره ـ حديث «لا نُوَرِّثُ ما تَرَكْنا صَدَقَة» را به گونه اى تفسيركرده اند كه با ارث بردن دخت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) منافاتى ندارد. ايشان مى گويند كه لفظ «نورّث» به صيغه معلوم است و«ما»ى موصول، مفعول آن است ولفظ «صدقه»، به جهت حال يا تميز بودن، منصوب است. در اين صورت، معنى اين حديث چنين مى شود:آنچه كه به عنوان صدقه باقى مى گذاريم به ارث نمى نهيم.ناگفته پيداست كه چيزى كه در زمان حيات


صفحه 257

پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) رنگ صدقه به آن خورده است قابل وراثت نيست واين مطلب غير آن است كه بگوييم پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) هرگز از خود چيزى را به ارث نمى گذارد.

امّا اين تفسير خالى از اشكال نيست، زيرا اين مطلب اختصاص به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) ندارد، بلكه هر فرد مسلمان كه مالى را در حال حيات خود وقف يا صدقه قرار دهد مورد وراثت قرار نمى گيرد وهرگز به اولاد او نمى رسد، خواه پيامبر باشد خواه يك شخص عادى.

ج) مجموع سخنان دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، چه در خطابه آتشين آن حضرت وچه در مذاكرات او با خليفه وقت، مى رساند كه فاطمه (عليها السلام) از وضع موجود سخت ناراحت بوده است وبر مخالفان خود خشمگين، وتا جان در بدن داشته از آنان راضى نشده است.

خشم فاطمه (عليها السلام)

چنانكه گذشت، مناظره واحتجاج دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) با ابوبكر به نتيجه نرسيد وفدك از زهرا (عليها السلام) گرفته شد وآن حضرت چشم از اين جهان بربست در حالى كه بر خليفه خشمگين بود. اين مطلب از نظر تاريخ چنان روشن است كه هرگز نمى توان آن را انكار كرد. بخارى، محدّث معروف جهان تسنن، مى گويد:

وقتى خليفه، به استناد حديثى كه از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نقل كرد، فاطمه رااز فدك بازداشت او بر خليفه خشم كرد وديگر با او سخن نگفت تا درگذشت.(1)

ابن قتيبه در كتاب «الإمامة والسياسة»(ج 1، ص14) نقل مى كند:

عمر به ابوبكر گفت:برويم نزد فاطمه، زيرا ما او را خشمگين كرديم. آنان به در خانه زهرا آمدند واذن ورود خواستند.وى اجازه ورود نداد. تا آنكه با


1 . صحيح بخارى، باب فرض الخمس، ج5، ص 5 وكتاب غزوات، باب غزوه خيبر، ج6، ص 196. در اين باب افزوده است: فاطمه پس از پدر خود شش ماه بزيست.وقتى درگذشت، شوهر وى شبانه او را دفن كرد وبه ابوبكر خبر نداد.

صفحه 258

وساطت على وارد خانه شدند. ولى زهرا روى از آن دو برتافت وپاسخ سلامشان را نداد.پس از دلجويى از دخت پيامبر وذكر اينكه چرا فدك را به او نداده اند، زهرا در پاسخ آنان گفت: شما را به خدا سوگند مى دهم، آيا از پيامبر شنيده ايد كه فرمود رضايت فاطمه رضايت من وخشم او خشم من است; فاطمه دختر من است، هركس او را دوست بدارد مرا دوست داشته وهركس او را راضى سازد مرا راضى ساخته است. وهر كس زهرا را خشمگين كند مرا خشمگين كرده است؟ در اين موقع هر دو نفر تصديق كردند كه از پيامبر شنيده اند.

زهرا (عليها السلام) افزود:من خدا وفرشتگان را گواه مى گيرم كه شما مرا خشمگين كرديد ومرا راضى نساختيد، واگر با پيامبر ملاقات كنم از دست شما به او شكايت مى كنم.

ابوبكر گفت:من از خشم پيامبر وتو به خدا پناه مى برم. در اين موقع خليفه شروع به گريه كرد وگفت: به خدا من پس از هر نمازى در حقّ تو دعا مى كنم. اين را گفت وگريه كنان خانه زهرا را ترك كرد.مردم دور او را گرفتند. وى گفت:هر فردى از شما با حلال خود شب را با كمال خوشى به سر مى برد، در حالى كه مرا در چنين كارى وارد كرديد. من نيازى به بيعت شما ندارم.مرا از مقام خلافت عزل كنيد.(1)

محدّثان اسلامى، به اتّفاق، اين حديث را از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) نقل كرده اند كه:

«فاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي فَمَنْ أَغْضَبَها أَغْضَبَني».(2)

فاطمه پاره تن من است.هركس او را خشمگين سازد مرا خشمگين ساخته است.

فَسَلامُ اللّهِ عَلَيْها يَوْمَ وُلِدَتْ وَ يَوْمَ ماتَتْ وَ يَوْمَ تُبْعَثُ حَيّاً.


1 . جاحظ در رسائل خود (ص 300) سخن محققانه اى در اين مورد دارد. براى آگاهى از نظر وى، علاقه مندان مى توانند به آن مراجعه كنند.
2 . براى اطّلاع از مدارك اين حديث ر.ك:الغدير، ج7، صص235 ـ 232 ط نجف.

صفحه 259

فصل هفتم

حضرت على(عليه السلام) وشورا

انتخاب خلفا پس از درگذشت رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) به يك منوال نبود، بلكه هر يك از خلفاى سه گانه به گونه خاصى انتخاب شدند.مثلاً ابوبكر از طريق انصار، كه گروه زيادى از آنان در سقيفه بنى ساعده گرد آمده بودند انتخاب شد وسپس بيعت مهاجران به جبر يا اختيار به آن ضميمه گرديد. عمر از طرف شخص ابوبكر براى پيشوايى برگزيده شد وعثمان از طريق شوراى شش نفرى، كه اعضاى آن را خليفه دوّم تعيين كرده بود، انتخاب شد.

اين گوناگونى در شيوه انتخاب گواه آن است كه خلافت امرى انتخابى نبود ودر باره گزينش امام به وسيله مردم دستورى از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نرسيده بود، وگرنه معنى نداشت كه پس از درگذشت رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) خلفاى وى به طرق مختلف، كه هيچ يك به ديگرى شباهت نداشت، انتخاب شوند ودستور پيامبر ناديده گرفته شود وهمه مردم مهر خاموشى بر لب نهند وبر روش گزينش اعتراض نكنند.

اين تفاوت گواه آن است كه مقام امامت ورهبرى در اسلام، يك منصب انتصابى از جانب خداست.ولى متأسفانه سران آن قوم در اين مورد، همچون دهها مورد ديگر، نصّ پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را ناديده گرفتند ومردم را به گزينش پيشوا از طريق امّت سوق دادند، وچون گزينش رهبر از طريق مردم امر كاملاً نوى بود وگردانندگان صحنه در اين زمينه سابقه اى نداشتند، گزينش رهبر به صورتهاى مختلف انجام گرفت.


صفحه 260

ابوبكر حقّ نمك را ادا كرد

در گزينش ابوبكر براى خلافت، عمر كوشش بسيار كرد وانگيزه او در اين كار آن بود كه پس از درگذشت ابوبكر، كه با عمر فاصله سنّى داشت، مقام خلافت از آنِ او باشد. در آغاز كار امير مؤمنان (عليه السلام) رو به عمر كرد وگفت:

نيك بدوش كه بهره اى از آن براى تو است.امروز براى او محكم ببند تا فردا به تو بازَش گردانَدْ.(1)

ابوبكر هم نمك نشناسى نكرد ودر بستر بيمارى ودر حالى كه آخرين لحظات زندگى را مى گذراند، عثمان را احضار كرد وبه او دستور داد كه چنين بنويسد:

اين عهدنامه عبد اللّه بن عثمان (2) است به مسلمانان در آخرين لحظه زندگى دنيا ونخستين مرحله آخرت; در آن ساعتى كه مؤمن به كار وانديشه ونيكوكارى وكافر در حال تسليم است.

سخن خليفه به اينجا كه رسيد بيهوش شد.عثمان به گمان اينكه خليفه پيش از اتمام وصيت درگذشته است، عهد نامه را از پيش خود به آخر رسانيد وچنين نوشت:

پس از خود، زاده خطّاب را جانشين خود قرار داد.

چيزى نگذشت كه خليفه به هوش آمد وعثمان آنچه را به جاى او نوشته بود خواند.ابوبكر از عثمان پرسيد كه چگونه وصيت ما را چنين نوشتى؟وى گفت: مى دانستم كه به غير او نظر ندارى.


1 . الإمامة والسياسة، ج1، ص 12; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج2، ص 5.
قريب به اين مضمون را حضرت امير (عليه السلام) در خطبه شقشقيه (خطبه سوّم نهج البلاغه) فرموده اند:«لَشَدَّ ما تَشَطَّرا ضَرْعَيْها».
2 . نام ابوبكر است، الإمامة والسياسة، ج1، ص 88.

صفحه 261

اگر اين جريان صحنه سازى هم باشد، باز مى توان گفت كه عثمان نيز در گزينش عمر بى تأثير نبود وبه سان يك ديپلمات كار كُشته نقش خود را به خوبى ايفا كرد.

سالها بعد، وقت آن رسيد كه عمر حقشناسى كند وعثمان را پس از خود برگزيند وحقّ نمك را ادا كند.

برقرارى تبعيض نژادى واختلاف طبقاتى

يكى از افتخارات بزرگ اسلام، كه هم اكنون نيز موجب جذب مردمان محروم وستمديده جهان به سوى اسلام است، همان محكوم كردن هر نوع تبعيض نژادى است وشعار نافذ آن اين است كه گراميترينِ شما پرهيزگارترينِ شماست.

در زمان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، سپاهيان وكارمندان دولت حقوق ومقررى خاصى نداشتند وهزينه زندگى آنان از غنايم جنگى تأمين مى شد.غنيمتى كه مسلمانان از نبرد با مشركان به دست مى آوردند، پس از كسر يك پنجم آن، ميان سپاهيان تقسيم مى شد ودر تقسيم غنايم، سوابق افراد در اسلام ونژاد آنان يا خويشاونديشان با پيامبر رعايت نمى شد.

در زمان خليفه نخست نيز امر به همين منوال بود، ولى در زمان خليفه دوّم دگرگون شد. گسترش اسلام سبب شد كه خليفه وقت دفترى براى حقوق كارمندان وسپاهيان اسلام تنظيم كند.ولى متأسفانه در تعيين پايه حقوق به جاى اينكه تقوى وآگاهيهاى نظامى وسياسى وسوابق خدمت ملاك عمل قرار گيرد يا لااقل چيزى جز اسلام ملاك عمل نباشد، نژاد ونسب ملاك عمل قرار گرفت.

در اين ديوان، سپاهىِ عرب بر سپاهىِ عجم، عرب قحطان بر عرب عدنان، عرب مُضَر برعرب رَبيعه، قريش بر غيرقريش وبنى هاشم بر بنى اميّه تقدّم داشت وحقوق گروه اوّل بيش از حقوق گروه دوّم بود. تاريخنويسان معروفى مانند ابن اثير ويعقوبى وجرجى زيدان،در تاريخهاى خود نمونه اى از ارقام متفاوت مقرّريهاى


صفحه 262

سپاهيان وكارمندان دولت اسلامى را ذكر كرده اند.(1) اختلاف ارقام حقوق بُهت آور است.حقوق عباس بن عبد المطلب، سرمايه دار معروف، در سال 12000 درهم بود، در حالى كه حقوق يك سپاهى مصرى در سال از 300 درهم تجاوز نمى كرد. حقوق سالانه هر يك از زنان رسول خدا 6000 درهم بود، در حالى كه حقوق يك سپاهى يمنى در سال به 400 درهم نمى رسيد. حقوق سالانه معاويه وپدر او ابوسفيان در سال 5000 درهم بود، در حالى كه حقوق يك فرد عادى مكّى كه مهاجرت نكرده بود 600 درهم بود.

خليفه، با اين عمل، تبعيض نژادى را كه از جانب قرآن وپيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) محكوم شده بود، بار ديگر احيا نمود وجامعه اسلامى را دچار اختلاف طبقاتى ناصحيح كرد.

چيزى نگذشت كه در جامعه اسلامى شكاف هولناكى بروز كرد وزر اندوزان ودنيا پرستان، در تحت حمايت خليفه، به گِرد آورى سيم وزر پرداختند واستثمار كارگران وزحمتكشان آغاز شد.

با اينكه خليفه وقت اموال گروهى از فرمانداران ودنيا پرستان، مانند سعد وقّاص، عمرو عاص، ابو هريره و... را مصادره كرد وپيوسته مى كوشيد كه فاصله طبقاتى بيش از حد گسترش پيدا نكند، ولى متأسفانه چون از نخست نظرات واقدامات اقتصادى او غلط وبر اساس برتريهاى بى وجه استوار بود، مصادره اموال سودى نبخشيد وكارى از پيش نبرد وكار را براى زمامدار آينده، كه روحاً نژادپرست بود، سهلتر كرد ودست او را در تبعيض بيشتر باز گذاشت.

زراندوزان جامعه آن روز، بر اثر بالا رفتن قدرت خريد، بردگان را مى خريدند، وآنان را به كار وا مى داشتند ومجبور مى كردند كه هم زندگى خود را اداره كنند وهم روزانه يا ماهانه مبلغى به اربابان خود بپردازند.وبيچاره برده، از بام تا


1 . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 106; كامل ابن اثير، ج2، ص 168; تاريخ جرجى زيدان، ترجمه جواهر الكلام، ج1، ص 159 به بعد.

صفحه 263

شام مى دويد وجانش به لب مى آمد تا مقررى مالك خود را بپردازد.

دادخواهى كارگر ايرانى از خليفه

فيروز ايرانى، معروف به ابولؤلؤ،غلام مغيرة بن شعبه بود. او علاوه بر تأمين زندگى خود ناچار بود كه روزانه دو درهم به مغيره بپردازد. روزى در بازار ابو لؤلؤ چشمش به خليفه دوّم افتاد واز او دادخواهى كرد وگفت:مغيره مقررى كمرشكنى براى من تحميل كرده است.خليفه كه از كارآيى او آگاه بود پرسيد: به چه كار آشنا هستى؟گفت: به نجّارى ونقاشى وآهنگرى. خليفه با كمال بى اعتنايى گفت: در برابر اين كاردانيها اين مقررى زياد نيست.وانگهى شنيده ام كه تو مى توانى آسيابى بسازى كه با باد كار كند; آيا مى توانى چنين آسيابى براى من بسازى؟

فيروز كه از سخنان خليفه بسيار ناراحت شده بود، تلويحاً او را به قتل تهديد كردودر پاسخ وى گفت: آسيابى براى تو مى سازم كه در شرق وغرب نظيرى نداشته باشد.خليفه از جسارت كارگر ايرانى ناراحت شد وبه كسى كه همراه او بود گفت: اين غلام ايرانى مرا به قتل تهديد كرد.

او در پايان خلافت خود آگاه بود كه مزاج جامعه اسلامى آلوده شده است وآفت ستم واستثمار به سرعت در آن رشد مى كند. لذا به مردم وعده مى داد كه اگر زنده بماند يك سال در ميان مردم مى گردد واز نزديك به كار آنها رسيدگى مى كند، زيرا مى داند كه برخى از شكايتها به او نمى رسد. به نقل دكتر على وردى، خليفه دوّم مى گفت:

من از تبعيض ومقدّم داشتن برخى بر برخى ديگر، غرضى جز تأليف قلوب نداشتم.اگر سال نو را زنده بمانم ميان همه مساوات برقرار خواهم ساخت وتبعيض را از ميان برمى دارم وسياه وسفيد وعرب وعجم را يكسان به حساب مى آورم، همچنان كه پيامبر وابوبكر مى كردند.(1)


1 . نقش وعّاظ در اسلام، ص 84.

صفحه 264

ولى خليفه زنده نماند ومرگ ميان وى وآرزويش فاصله افكند وخنجر فيروز به زندگى او خاتمه داد. امّا روش او پايه تبعيضات هولناك خليفه سوّم قرار گرفت وحكومت اسلامى را آماج خشم توده ها كرد.

خنجر فيروز نشانه خشم توده هاى زحمتكش بود. اگر خليفه به دست فيروز ايرانى كشته نمى شد، فردا خنجرهاى زيادى به سوى او كشيده مى شد.

نويسندگان وگويندگان ما تصوّر مى كنند كه اساس اختلاف طبقاتى وتبعيض نژادى در جامعه اسلامى در دوران حكومت عثمان نهاده شد، در صورتى كه در زمان وى تبعيض به اوج خود رسيد وموجب شد كه مردم اكناف واطراف بر ضدّ حكومت او قيام كردند; ولى اساس وپايه تبعيض در زمان خليفه دوّم نهاده شد.

آرى، نخستين كسى كه پس از پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) چنين نغمه اى را ساز كرد ودود آن به چشم خود او وديگران رفت، خليفه دوّم بود. او پيوسته مى گفت:

كار زشتى است كه عرب يكديگر را اسير كنند، در حالى كه خداوند سرزمين پهناور عجم را براى اسير گرفتن آماده كرده است.(1)

زشت تر از آن اينكه در تشريع اسلام تصرّف مى كرد ومى گفت:

فرزندان عجم در صورتى مى توانند از موروثهاى خود ارث ببرند كه در سرزمين عرب به دنيا بيايند.(2)

از نشانه هاى تبعيض نژادى توسط وى اين بود كه هرگز اجازه نمى داد عجم در مدينه سكنى گزيند،واگر فيروز غلام مغيره در مدينه مى زيست به سبب اجازه اى بود كه وى قبلاً گرفته بود.(3)

اين تبعيضها ومانند آن بود كه سبب شد خليفه با توطئه سه ايرانى، كه يكى


1 . تاريخ جرجى زيدان، ج4، ص 35.
2 . النصّوالاجتهاد، ص 60; اجتهاد در مقابل نصّ(مترجم)، ص 275.
3 . مروج الذهب، ج1، ص 42.

صفحه 265

فيروز ودوّمى شاهزاده هرمزان وسومى جفينه كه دختر ابولؤلؤ بود، جان خود را از دست بدهد. او با ضربه خنجر فيروز مجروح شد وپس ازسه روز چشم از جهان فرو بست.

گمان مى رفت كه خليفه، كه ميوه تلخ انحراف از حق را چشيده است، حتماً در لحظات حسّاسى كه شعله زندگى او به خاموشى مى گرايد، درست واستوار خواهد انديشيد وزير بار مسئوليتهاى سنگينترى نخواهد رفت وبراى مسلمانان زعيمى لايق ورهبرى شايسته خواهد گزيد. ولى متأسفانه در آن لحظات شورايى تشكيل داد كه از طريق آن محروميت شخص شايسته رهبرى جامعه اسلامى حتمى وقطعى بود وانتخاب فردى نژاد پرست كه به قول خود خليفه دوّم، اگر زمام امور را به دست بگيرد خويشاوندان خود را بر دوش مردم سوار مى كند، مسلّم مى نمود.

به رغم آگاهى از تمام اين مسائل، امر به تشكيل شورا داد; شورايى كه در باره آن امام (عليه السلام) مى فرمايد:«فيَا لَلّهِ وَ لِلشُّورى»(خطبه شقشقيه).

ما با كمال بى طرفى، تمام جريان شورا را نقل مى كنيم وسپس در باره اين رويداد تاريخى، كه ناكامى وتلخى بسيار به بار آورد وسبب شد كه صد سال بنى اميه حكومت اسلامى را در دست بگيرند وبعد از آن نيز بنى عباس آن را تيول خود قرار دهند، داورى مى كنيم.

گزينش اعضاى شورا

مرگ قطعى خليفه نزديك بود وخود او نيز احساس مى كرد كه آخرين لحظات زندگى را مى گذراند. از گوشه وكنار پيامهايى مى رسيد كه جانشين خود راتعيين كند. عايشه به وسيله عبد اللّه فرزند حذيفه پيامى فرستاد كه امّت محمّد را بى شبان نگذارد وهرچه زودتر براى خود جانشينى تعيين كند، زيرا كه او از فتنه وفساد مى ترسد.(1)


1 . الإمامة والسياسة، ج1، ص 22.

صفحه 266

فرزند عمر به پدر خود همين سخن را گفت وافزود: اگر تو شبان گلّه خود را فرا خوانى، آيا دوست نمى دارى تا مراجعت خود كسى را جانشين خود قرار دهد كه رمه را از دستبرد گركان صيانت كند؟ اشخاصى كه از خليفه عيادت مى كردند نيز اين موضوع را ياد آور مى شدند وبرخى مى گفتند كه فرزندش عبد اللّه را جانشين خود قرار دهد.خليفه كه از بى لياقتى فرزند خود عبد اللّه آگاه بود پوزشهايى مى آورد ومى گفت:براى خاندان خطّاب همين يك نفر بس است كه مسئوليت خلافت را به گردن بگيرد.سپس گفت كه شش نفر را كه پيامبر در هنگام مرگ از آنان راضى بود حاضر كنند تا گزينش خليفه مسلمانان را بر دوش آنان بگذارد. اين شش نفر عبارت بودند از: على (عليه السلام)، عثمان، طلحه، زبير، سعد وقّاص و عبد الرحمان بن عوف.

وقتى اينان به گرد بستر خليفه گرد آمدند، خليفه با قيافه گرفته وتند به آنان رو كرد وگفت: لابد همگى مى خواهيد كه زمام امور را پس از من به دست بگيريد!

سپس، خطاب به يكايك آنان بجر على (عليه السلام) سخنانى گفت وبا ذكر دلايلى هيچ يك را شايسته تصدّى مقام خلافت ندانست.آن گاه رو به على (عليه السلام) كرد ودر سراسر زندگى آن حضرت نقطه ضعفى جز شوخ مزاجى وى! نجست وافزود كه اگر او زمام امور را به دست بگيرد مردم را بر حق روشن وطريق آشكار رهبرى خواهد كرد.

در پايان، خطاب به عثمان كرد وگفت:گويا مى بينم كه قريش تو را به زعامت برگزيده اند وسرانجام تو بنى اميّه وبنى ابى معيط را بر مردم مسلّط كرده اى وبيت المال را مخصوص آنها قرار داده اى.ودر آن هنگام گروههاى خشمگينى از عرب بر تو مى شورند وتو را در خانه ات مى كُشند. سپس افزود:اگر چنين واقعه اى رخ داد سخن مرا به ياد آور.

آن گاه رو به اعضاى شورا كرد وگفت:اگر يكديگر را يارى كنيد از ميوه درخت خلافت، خود وفرزندانتان مى خوريد، ولى اگر حسد ورزيد وبر يكديگر


صفحه 267

خشم گيريد، معاويه گوى خلافت را خواهد ربود.

وقتى سخنان عمر به پايان رسيد محمّد بن مسلمه را طلبيد وبه او گفت: هنگامى كه از مراسم دفن من بازگشتيد با پنجاه مرد مسلّح اين شش نفر را براى امر خلافت دعوت كن وهمه را در خانه اى گِرد آور وبا آن گروه مسلح بر در خانه توقف كن تا آنان يك نفر را از ميان خود براى خلافت برگزينند.اگر پنج نفر از آنان اتّفاق نظر كردند ويك نفر مخالفت كرد او را گردن بزن واگر چهار نفر متحد شدند ودو نفر مخالفت كردند آن دو مخالف را بكُش واگر اين شش نفر به دو دسته مساوى تقسيم شدند، حق با آن گروه خواهد بود كه عبد الرحمان در ميان آنها باشد. آن گاه آن سه نفر را براى موافقت با اين گروه دعوت كن.اگر توافق حاصل نشد، گروه دوم را از بين ببر. واگر سه روز گذشت ودر ميان اعضاى شورا اتحاد نظرى پديد نيامد، هر شش نفر را اعدام كن ومسلمانان را آزاد بگذار تا فردى را براى زعامت خود برگزينند.

چون مردم از مراسم دفن عمر باز گشتند محمّد بن مسلمه، با پنجاه تن شمشير بدست، اعضاى شورا را در خانه اى گِرد آورد وآنان را از دستور عمر آگاه ساخت.

نخستين كارى كه انجام گرفت اين بود كه طلحه، كه روابط او با على (عليه السلام) تيره بود، به نفع عثمان كنار رفت.زيرا مى دانست كه با وجود على (عليه السلام)وعثمان، كسى او را برا ى خلافت انتخاب نمى كند;پس چه بهتر كه به نفع عثمان كنار رود واز شانس موفقيت وانتخاب على (عليه السلام) بكاهد. امّا علت اختلاف طلحه با على (عليه السلام) اين بود كه وى همچون ابوبكر، از قبيله تَيْم بود وپس از گزينش ابوبكر براى خلافت روابط قبيله تيم با بنى هاشم به شدّت تيره شد واين تيرگى تا مدتها باقى بود.

زبير كه پسر عمه على (عليه السلام) وعلى پسر دايى او بود، به جهت پيوند خويشاوندى كه با آن حضرت داشت، به نفع امام(عليه السلام) كنار رفت.و سعد وقّاص به نفع عبد الرحمان كنار رفت، زيرا هر دو از قبيله زُهره بودند.سرانجام از اعضاى


صفحه 268

شورا سه تن باقى ماندند كه هركدام داراى دو رأى بودند وپيروزى از آنِ كسى بود كه يكى از اين سه نفر به او تمايل كند.

در اين هنگام عبد الرحمان رو به على(عليه السلام) وعثمان كرد وگفت:كدام يك از شما حاضر است حق خود را به ديگرى واگذار كند وبه نفع او كنار رود؟

هر دو سكوت كردند وچيزى نگفتند.عبد الرحمان ادامه داد:شما را گواه مى گيرم كه من خود را از صحنه خلافت بيرون مى برم تا يكى از شما را برگزينم. پس رو به على (عليه السلام) كرد وگفت: با تو بيعت مى كنم كه بر كتاب خدا وسنّت پيامبر عمل كنى واز روش شيخَين پيروى نمايى.

على (عليه السلام) آخرين شرط او را نپذيرفت وگفت: من بيعت تو را مى پذيرم، مشروط بر اينكه به كتاب خدا وسنّت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) وطبق اجتهاد وآگاهى خود عمل كنم.

چون عبد الرحمان از على (عليه السلام) جواب منفى شنيد، خطاب به عثمان همان سخن را تكرار كرد.عثمان فوراً گفت: آرى.يعنى پذيرفتم.

آن گاه عبد الرحمان دست بر دست عثمان زد وبه او به عنوان «امير مؤمنان» سلام گفت! ونتيجه جلسه به مسلمانان كه در بيرون خانه منتظر رأى شورا بودند گزارش شد.

نتيجه شورا چيزى نبود كه على (عليه السلام) از آغاز از آن آگاه نباشد.حتّى ابن عباس نيز، پس از آگاهى از تركيب اعضاى شورا، محروميت قطعى على (عليه السلام) را از خلافت براى بار سوّم اعلام كرده بود. لذا وقتى فرزند عوف نقش خود را در بيعت با عثمان به خوبى ايفا كرد، على (عليه السلام)رو به عبد الرحمان كرد وگفت:

تو به اميد اينكه عثمان خلافت را در آخر عمر به تو واگذارد او را انتخاب كردى، چنانكه عمر نيز ابوبكر را به همين اميد برگزيد.ولى اميدوارم كه خداوند ميان شما سنگ تفرقه افكند.


صفحه 269

تاريخنويسان آورده اند كه چيزى نگذشت كه روابط فرزند عوف با عثمان به تيرگى گراييد وديگر با هم سخنى نگفتند تا عبد الرحمان در گذشت.(1)

اين فشرده ماجراى شوراى شش نفرى خليفه دوّم است.پيش از آنكه در باره اين برگ از تاريخ اسلام به قضاوت بپردازيم، نظر امام على (عليه السلام) را در باره آن منعكس مى كنيم.امام (عليه السلام) در خطبه شقشقيه (خطبه سوّم نهج البلاغه) چنين مى فرمايد:

«حَتّى إِذا مَضَى لِسَبِيلِهِ جَعَلَها فِي جَماعَة زَعَمَ أَنِّي أَحَدُهُمْ فَيَا لَلّهِ وَ لِلشُّورى! مَتَى اعْتَرَضَ الرَّيْبُ فِيَّ مَعَ الأَوَّلِ مِنْهُمْ حَتّى صِرْتُ أُقْرَنُ إِلَى هذهِ النَّظائِرِ، لكِنّي أَسْفَفْتُ إِذْ أَسَفُّوا وَ طِرْتُ إِذْ طَارُوا فَصَغى رَجُلٌ مِنْهُمْ لِضِغْنِهِوَ مالَ الآخَرُ لِصِهْرِهِ مَعَ هَن وَ هَن».

آن گاه كه عمردر گذشت امر خلافت را در قلمرو شورايى قرار داد كه تصوّر مى كرد من نيز همانند اعضاى آن هستم.خدايا از تو يارى مى طلبم در باره آن شورا. كى حقانيت من مورد شك بود آن گاه كه با ابوبكر بودم، تا آنجا كه امروز با اين افراد همرديف شده ام؟! ولى ناچار در فراز ونشيب با آنان موافقت كردم ودر شورا شركت جستم.ولى يكى از اعضا به سبب كينه اى كه با من داشت ]مقصود طلحه يا سعد وقّاص است [از من جهره برتافت وبه نفع رقيب من كنار رفت وديگرى ]عبد الرحمان [به خاطر پيوند خويشاوندى با خليفه به نفع او رأى داد، با دو تن ديگر كه زشت است نامشان برده شود]يعنى طلحه وزبير[.

در نهج البلاغه پيرامون شوراى عمر سخنى جز اين نيست.ولى براى اينكه خوانندگان از جنايات بازيكران وتعزيه گردانان صحنه سياست وتناقض گويى وغرض ورزى خليفه به خوبى آگاه شوند، نكاتى را ياد آور مى شويم:


1 . تمام مطالب مذكور در باره شورا از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد (ج1، صص 188ـ 185) نقل وتلخيص شده است.

صفحه 270

تجزيه وتحليل شوراى عمر

در اين تجزيه وتحليل، روى نقاط حساس حادثه انگشت مى گذاريم واز نقل مطالب جزئى خوددارى مى كنيم.

1ـ اينكه گروههاى مختلف به خليفه دوّم پيشنهاد مى كردند كه براى خود جانشينى برگزيند گواه آن است كه عامه مردم به طور فطرى درك مى كردند كه رئيس مسلمانان بايد در حيات خويش زعيم آينده جامعه اسلامى را برگزيند، چه در غير اين صورت ممكن است فتنه وفساد سراسر جامعه را فرا گيرد(1) ودر اين راه خونهايى ريخته شود.مع الوصف، دانشمندان اهل تسنن چگونه مى گويند كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)بدون اينكه جانشينى تعيين كند درگذشت؟

2ـ پيشنهاد تعيين جانشين از جانب خليفه مى رساند كه طرح حكومت شورايى پس از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، طرح بى اساسى بوده وهرگز چنين طرحى وجود نداشته است; وگرنه چگونه ممكن است در صورت صدور دستور صريح از جانب پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در باره تشكيل شورا،به خليفه دوّم پيشنهاد تعيين جانشين شود؟

حكومت شورايى، كه صرف نظر از تعيين امام از جانب خدا عاقلانه ترين شيوه حكومت است كه بشر مى تواند برگزيند، امرى است كه امروزه بر سر زبانها افتاده وطرفداران آن با آسمان وريسمان بافى مى خواهند بگويند كه اساس حكومت در اسلام، مطلقاً وحتى پس از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، همان حكومت شورايى است.وشگفت آنكه چنين حكومتى در هيچ دوره اى از تاريخ اسلام اقامه نشده است.

آيا مى توان گفت كه صحابه وياران پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) همگى بر خطا واشتباه رفته اند ودستور پيامبر را ناديده گرفته اند؟


1 . «لا تَدَعْ أُمَّةَ مُحَمَّد بِلا راع اسْتَخْلَفَ عَلَيْهِمْ وَ لا تَدَعْهُمْ بَعْدَكَ هَمَلا فَإِنّي أَخْشى عَلَيْهِمُ الْفِتْنَة» الغدير(ج7، ص 133) چاپ بيروت، به نقل از الإمامة والسياسة (ج1، ص 22).

صفحه 271

3ـ عمر در پاسخ درخواست مردم گفت:

اگر ابو عبيده زنده بود او را به جانشينى خود بر مى گزيدم، زيرا از پيامبر شنيده ام كه وى امين اين امّت است. واگر سالم، مولاى ابى حذيفه، زنده بود او را جانشين خود مى ساختم زيرا از پيامبر شنيده ام كه فرمود او دوست خداست.

وى در آن هنگام به جاى اينكه به فكر زنده ها باشد، به فكر مرده ها بود، كه علاوه بر مرده پرستى، بى اعتنايى به زندگانى است كه در عصر او مى زيستند.

از اين گذشته، اگر ملاك انتخاب ابوعبيده وسالم اين بود كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) آنان را امين امّت ودوست خدا خوانده بود، پس چرا عمر يادى از فرزند ابوطالب نكرد؟ همو كه پيامبر در باره اش فرموده بود:«عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ وَالْحَقُّ مَعَ عَلِىّ»(1)يعنى: على با حق وحق با على است.

او كه از مقام على (عليه السلام)، فضايل وروحيات پاك او، قضاوتهاى بى نظيرش، دلاوريهايش وعلم او بر كتاب وسنّت،بيش از ديگران آگاه بود چرا نامى از على (عليه السلام)نبرد وبه ياد مردگانى افتاد كه هرگز كينه وحسد كسى را بر نمى انگيزند؟

4ـ اگر مقام ومنصب امامت يك مقام الهى وادامه وظايف رسالت است، پس بايد در شناخت امام پيرو نصّ الهى بود واگر يك مقام اجتماعى است بايد در شناخت او به افكار عمومى مراجعه كرد. امّا گزينش امام از طريق شورايى كه اعضاى آن از طرف خود خليفه تعيين شوند، نه پيروى از نصّ است ونه رجوع به افكار عمومى. اگر بايد خليفه بعد را خليفه پيشين تعيين كند، چرا كار را به شوراى شش نفرى ارجاع مى دهد.

از ديد اهل تسنن، امام بايد از طريق اجتماع امّت يا اتّفاق اهل حل وعقد


1 . اين حديث به صورت متواتر از طريق محدّثان اهل تسنن نقل شده است. به كتاب الغدير(ج3، ص 156 تا 159 طبع نجف و176 تا 180 چاپ بيروت) مراجعه فرماييد.

صفحه 272

انتخاب شود ونظر خليفه پيشين در اين كار كوچكترين ارزشى ندارد. ولى اكنون معلوم نيست كه چرا آنان بر اين كار صحّه مى گذارند وتصويب شوراى شش نفرى را لازم الاجرا مى شمرند.

اگر انتخاب امام حقِّ خود امّت ودر اختيار مردم است، خليفه وقت به چه دليلى آن را از مردم سلب كرد ودر اختيار شورايى گذارد كه اعضاى آن را خود او انتخاب كرده بود؟

5ـ به هيچ وجه روشن نيست كه چرا اعضاى شورا به همين شش نفر منحصر شد.اگر علّت گزينش آنان اين بود كه رسول خدا هنگام مرگ از آنان راضى بود، اين ملاك در باره عمّار، حذيفه يمانى، ابوذر، مقداد، ابىّ بن كعب و... نيز تحقّق داشت.

مثلاً پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در باره عمّار مى فرمود:

«عَمّارُ مَعَ الحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَهُ يَدُورُ مَعَهُ أَيْنَما دارَ»(1)

عمار محور حق است وحق بر وجود او مى گردد.

ودر باره ابوذر مى فرمود:

«ما أَظَلَّتِ الْخَضْراءُ وَ لا أَقَلَّتِ الْغَبْراءُ عَلى ذِي لَهْجَة أَصْدَقُ مِنْ أَبِي ذَر».(2)

زمين در برنگرفته وآسمان بر كسى سايه نيفكنده است كه راستگوتر از ابوذر باشد.

مع الوصف، چرا وى اين افراد را از عضويت شورا محروم ساخت وافرادى را برگزيد كه روابط اغلب آنان با على (عليه السلام) تيره بود ودر آن ميان تنها يك نفر خواهان آن حضرت بود واو زبير بود وچها رنفر ديگر كاملاً بر ضدّ امام بودند.تازه


1 . ر.ك. الغدير، ج9، ص 25، ط نجف.
2 . محدثان فريقين اين حديث را به اتّفاق نقل كرده اند وما در كتاب شخصيتهاى اسلامى شيعه، ص 220 مدارك آن را آورده ايم.

صفحه 273

انتخاب زبير نيز در آينده به ضرر على(عليه السلام)تمام شد;زيرا زبير كه تا آن روز خود را همتاى على نمى ديد، در رديف او قرار گرفت وسرانجام، پس از قتل عثمان، داعيه خلافت پيدا كرد.

اگر ملاك عضويت در شورا بَدرى واُحُدى ومهاجر بودن اشخاص بود، اين ملاكها در افراد ديگر نيز صدق مى كرد.چرا از ميان آنان اين گروه انتخاب شدند؟

6ـ خليفه ادعا داشت كه آنان را از اين نظر براى عضويت در شورا برگزيده است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) د رهنگام مرگ از آنان راضى بود، حال آنكه وى در سخنان خود در باره اعضاى شورا، طلحه را طور ديگر معرفى كرده وبه او گفته بود:تو در هنگام نزول آيه حجاب سخنى گفتى كه رسول خدا بر تو خشم كرد وتا روز وفات از تو خشمگين بود.

راستى، كدام يك از اين دو نظر ونقل را بايد پذيرفت؟

خليفه در انتقاد از اعضاى شورا سخنانى گفت كه صلاحيت اكثر آنان را براى خلافت وحتى عضويت شورا نفى مى كرد. مثلاً در باره زبير گفت:تو يك روز انسانى وروز ديگر شيطان!

آيا چنين شخصى مى تواند در شوراى خلافت شركت كند وخليفه اسلام شود؟اگر چنان مى شد كه او در روز شورا با نيّت شيطانى در مجلس شركت مى كرد، بازدارنده وى از افكار شيطانى چه بود؟

ودر باره عثمان گفت:تو اگر خليفه شوى، بنى اميّه وبنى ابى معيط را بر دوش مردم سوار مى كنى و... آيا فردى كه چنين روحيه اى دارد وبنابر تعصب خويشاوندى از حق منحرف مى شود شايستگى دارد كه عضو شوراى خلافت گردد ويا براى امّت خليفه اى تعيين كند؟

7ـ خليفه از كجا مى دانست كه عثمان براى خلافت برگزيده خواهد شد واقوام خود را بر دوش مردم سوار مى كند وروزى خواهد رسيد كه مردم بر ضدّ او قيام


صفحه 274

خواهند كرد؟(وسپس از او خواست كه در چنين لحظات از او يادى كند!).

خليفه اين تفرّس يا غيب گويى را از كجا به دست آورده بود؟ آيا جز اين است كه اعضاى شوراى تعيين خلافت را چنان ترتيب داده بود كه انتخاب عثمان ومحروميت على (عليه السلام) را قطعى مى ساخت؟

8ـ با تمام كنجكاوى كه عمر در زندگى على (عليه السلام) كرد نتوانست عيبى در او بجويد وفقط سخنى گفت كه بعدها نيز عمرو عاص آن را بهانه كرد وگفت:على شوخ ومَزّاح است.(1)

عمر سعه صدر وگذشت امام (عليه السلام) وناچيز شمردن امور مادى از جانب آن حضرت را شوخ مزاجى تلقّى مى كرد.آنچه بايد يك رهبر داشته باشد اين است كه در اجراى حق مصمم ودر حفظ حقوق مردم با اراده باشد وامام على (عليه السلام) مَثَل اعلاى اين خصيصه بود; به طورى كه خليفه دوّم، خود به اين حقيقت تصريح كرده وگفت:اگر تو زمام امور را در دست بگيرى مردم را بر حقّ آشكار وراه روشن رهبرى مى كنى.

9ـ چرا عمر براى عبد الرحمان بن عوف حقّ «وِتو» قائل شد وگفت در صورت تساوى آراء، آن گروه مقدّم باشد كه عبد الرحمان در ميان آنان است؟

ممكن است گفته شود خليفه چاره اى جز اين نداشت.زيرا در صورت تساوى آراء بايد مشكل تساوى حل مى شد وخليفه با دادن حقّ وتو به عبد الرحمان اين مشكل را برطرف ساخت.

پاسخ اين مطلب روشن است.زيرا دادن حقّ وتو به عبد الرحمان جز سنگين كردن كفّه پيروزى عثمان نيتجه ديگرى نداشت.عبد الرحمان شوهر خواهر عثمان بود وقهراً در داورى خود عامل خويشاوندى را فراموش نمى كرد وحتى اگر، فرضاً


1 . امام (عليه السلام) اين تهمت را از عمرو عاص نقل كرده وچنين پاسخ مى گويد:«عَجَباً لابْنِ النّابِغَةِ يَزْعُمُ لاَِهْلِ الشّامِ أَنَّ فِيَّ دُعابَةً وَأَنِّي اْمرُءٌ تِلْعابَة... لَقَدْقالَ باطِلاً وَ نَطَقَ آثِماً». ر.ك:نهج البلاغه،خطبه 82.

صفحه 275

شخص سليم النفسى بود، پيوند خويشاوندى، به طور ناخود آگاه، اثر خود را بر نظر او مى گذاشت.

عمر براى رفع اين مشكل مى توانست نظر گروه ديگرى را مرجع تصميم نهايى وفصل الخطاب معرفى كند وبگويد كه اگر دو گروه به طور مساوى رأى آوردند، رأى نهايى با طرفى باشد كه گروهى از ياران پاك پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) با آن طرف موافق باشد، نه رأى عبد الرحمان، شوهر خواهر عثمان وفاميل سعد وقّاص.

10ـ عمر،در حالى كه از درد به خود مى پيچيد، به حاضرانِ در مجلس مى گفت:پس از من اختلاف نكنيد واز دودستگى بپرهيزيد، زيرا در اين صورت خلافت از آنِ معاويه خواهد بود وحكومت را از شما خواهد گرفت. مع الوصف به عبد الرحمان حقّ وِتو مى دهد كه فاميل نزديك عثمان است وعثمان ومعاويه، هر دو ميوه درخت ناپاك بنى اميّه هستند وخلافت عثمان مايه استوارى حكومت معاويه پس از عثمان است.

شگفتا! خليفه گاهى اموال فرمانداران را مصادره وآنان را از مقامشان عزل مى كرد، ولى هرگز دست به تركيب حكومت معاويه نمى زد واو را در گرد آورى اموال وتحكيم پايه هاى حكومت خود در شام آزاد مى گذاشت، با آنكه مى دانست او به صورت يك استاندار ساده، كه روش بسيارى از استانداران وقت بود، انجام وظيفه نمى كرد ودربار او كمتر از دربار نمايندگان قيصر وكسرى نبود.

آيا نمى توان گفت كه زير كاسه نيم كاسه اى بوده است وهدف ازا ين كار، تحكيم موقعيت بنى اميّه بوده كه از پيش از اسلام دشمن خونىِ بنى هاشم بودند؟ آرى، هدف اين بود كه اگر روزى بنى هاشم در مركز اسلام (مدينه) قدرتى پيدا كردند ومردم به آنان گرويدند، يك قدرت خارجى نيرومند پيوسته مزاحم آنها باشد، همچنان كه شد.

11ـ عمر براى ابراز وارستگى خود مى گفت: به فرزندم عبد اللّه رأى ندهيد، زيرا او حتّى شايستگى ندارد كه زن خود را طلاق دهد.ولى، با اين همه، او را


صفحه 276

مستشار شورا قرار داد وگفت:هرگاه اعضاى شورا سه رأى مساوى داشتند، طرفين تسليم نظر پسرم عبد اللّه شوند.ولى هرگز اجازه نداد حسن بن على وعبد اللّه بن عباس، عضو شورا يا مستشار اعضا باشند، بلكه گفت مى توانند در جلسه، به عنوان مستمع آزاد، شركت كنند!(1)

12ـ اصولاً چه مى شد كه عمر، مانند ابوبكر، على (عليه السلام) را براى جانشينى انتخاب مى كرد واز اين طريق جلو بسيارى از مفاسد رامى گرفت؟

در آن صورت، بنى اميّه، از معاويه گرفته تا مروان، نه قدرت سركشى داشتند ونه جرأت وفرصت آن را.مسئله تيول وغارت بيت المال وتبعيض وسست اعتقادى مردم در نتيجه رفتار دستگاه حاكمه وقوت گرفتن آداب ورسوم جاهليت، كه لگدمال اصول اسلام شده بود، نيز هيچ يك پيش نمى آمد.

نيروى فوق العاده عقلى وجسمى واخلاقى امام (عليه السلام) وآن همه همّت وشجاعت كه در راه نفاق وشقاق يارانش تحليل رفت، يكجا در راه توسعه وترويج اصول ملكوتى وانسانى اسلام وجلب دل وجان اقوام وملل مختلف به اسلام به كار مى رفت ومسلّماً جهان وآدمى را سرنوشتى ديگر وآينده اى درخشانتر نويد واميد مى داد.(2)

13ـ شگفتا! عمر از يك طرف عبد الرحمان را يكتا مؤمنى مى خواند كه ايمان او بر ايمان نيمى از مردم زمين سنگينى مى كند! واز طرف ديگر اين سرمايه دار معروف قريش را «فرعون امّت» مى نامد.(3) وحقيقت، به گواهى تاريخ، آن است كه عبد الرحمان بن عوف سرمايه دار ومحتكر معروف قريش بود كه پس از مرگ، ثروت هنگفتى به ارث گذاشت.

يك قلم از ثروت او اين بود كه هزار گاو وسه هزار گوسفند وصد اسب داشت، ومنطقه «جرف» مدينه را با بيست گاو آب كش زير كشت مى بُرد.


1 . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 112; الإمامة والسياسة، ج1، ص 24.
2 . اقتباس از: مرد نامتناهى، ص 144.
3 . الإمامة والسياسة، ج1، ص 24.

صفحه 277

او داراى چهار زن بود وهنگامى كه مُرد به هريك از زنانش هشتاد هزار دينار ارثيه رسيد واين مبلغ يك چهارم از يك هشتم ثروت او بود كه به زنان وى رسيد.وقتى يكى از زنان خود را در حال بيمارى طلاق داد، ارثيه او را با 83 هزار دينارمصالحه كرد.(1)

آيا مى توان گفت كه ايمان چنين كسى بر ايمان نيمى از مردم روى زمين برترى دارد؟

14ـ عبد الرحمان در انتخاب عثمان از در حيله وارد شد.نخست به على (عليه السلام) پيشنهاد كرد كه طبق كتاب خدا وسنّت پيامبر وروش شيخين رفتار كند; در حالى كه مى دانست روش شيخين، در صورت مطابقت با قرآن وسنت پيامبر، براى خود امر جداگانه اى نيست،ودر صورت مخالفت با آن، ارزشى نخواهد داشت.مع الوصف اصرار داشت كه بيعت على (عليه السلام) بر اين سه شرط استوار باشد ومى دانست كه امام على (عليه السلام) از پذيرش شرط آخر سر باز خواهد زد.لذا وقتى آن حضرت دست رد بر چنين شرطى زد، عبد الرحمان موضوع را با برادر زن خود عثمان در ميان نهاد، واو فوراً پذيرفت.

15ـ حكومت براى امام (عليه السلام) وسيله بود نه هدف; در حالى كه براى رقيب او هدف بود نه وسيله.

اگر امام (عليه السلام) به خلافت از همان ديد مى نگريست كه عثمان، بسيار آسان بود كه در ظاهر شرط فرزند عوف را بپذيرد ولى در عمل از آن شانه خالى كند. امّا آن حضرت چنين كارى نكرد، زيرا او هرگز حقّى را از طريق باطل نمى طلبيد.

16ـ امام (عليه السلام)، از همان نخست، از دسيسه خليفه دوّم واز منويّات كانديداها آگاه بود. لذا وقتى از تركيب وشرايط شورا آگاه شد، به عموى خود عباس گفت:اين بار نيز ما از خلافت محروم شديم. نه تنها امام از اين نتيجه آگاه بود،


1 . الغدير، ج8، ص 291، چاپ نجف وصفحه 284 چاپ لبنان.

صفحه 278

بلكه جوانى مانند عبد اللّه بن عباس نيز وقتى از تركيب اعضاى شورا مطلّع شد گفت: عمر مى خواهد كه عثمان خليفه شود.(1)

17ـ عمر به محمّد بن مسلمه دستور داد كه اگر اقليّت با اكثريت توافق نكردند فوراً اعدام شوند واگر جناح مساوى شورا با جناحى كه عبد الرحمان در آن قرار دارد موافقت نكردند، فوراً كشته شوند واگر كانديداها در ظرف سه روز در تعيين جانشين به توافق نرسيدند همگى از دَمِ تيغ بگذرندو....

بايد در برابر چنين اخطارهايى گفت: آفرين بر اين حرّيت! در كجاى جهان اگر اقليتى در برابر اكثريت قرار گرفت بايد قتل عام شود؟!

زمام جامعه اسلامى را، ده سال تمام، چنين مرد سنگدلى در دست گرفته بود كه نه تدبير صحيحى داشت ونه عاطفه ومروّت انسانى ولذا مردم در مورد او مى گفتند:

«دَرَّةُ عُمَرَ أَهْيَبُ مِنْ سَيْفِ حَجّاج».

تازيانه عمر مهيبتر از شمشير حَجّاج بود.

انتخاب عثمان براى خلافت آنچنان به بنى اميه پرو بال بخشيد وآن قدر قدرت وجرأت داد كه ابوسفيان، كه با عثمان از يك تيره وخانواده بود، روزى به اُحُد رفت وقبر حمزه، سردار بزرگ اسلام، را كه در نبرد با ابوسفيان ويارانش كشته شده بود، زير لگد گرفت وگف:ابا يَعلى، برخيز وببين كه آنچه ما بر سر آن مى جنگيديم به دست ما افتاد.(2)

در يكى از روزهاى نخست از خلافت عثمان كه اعضاى خانواده در منزل او گرد آمده بودند، همين پيرِ ملحد رو به حاضران گرد وگفت:

خلافت را دست به دست بگردانيدوكارگزاران خود را از بنى اميّه انتخاب كنيد، زيرا جز فرمانروايى هدف ديگرى نيست; نه بهشتى هست ونه دوزخى! (3)


1 . كامل ابن اثير، ج2، ص45; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج13، ص 93.
2 . نقش وعّاظ در اسلام، ص 151.
3 . الاستيعاب، ج2، ص 290.

صفحه 279

فصل هشتم

خاندان رسالت از ديدگاه حضرت على(عليه السلام)

در زندگانى بيست وپنج ساله امام على (عليه السلام) كه با درگذشت پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) آغاز مى شود وبا شروع خلافت ظاهرى وى به پايان مى رسد، بخشهاى حسّاس وآموزنده اى هست كه برخى را در گذشته ياد آور شديم وبرخى ديگر را هم اكنون مى نگاريم. از جمله اين بخشها موارد زير است:

1ـ موضع امام (عليه السلام) در مقابل خلفا ونحوه رفتار وى با آنان.

2ـ تعليم احكام ومسائل اسلامى به مسلمانان.

3ـ فعاليتهاى اجتماعى امام (عليه السلام).

پيش از آنكه به موقعيت وموضع امام (عليه السلام) در برابر خلفا اشاره كنيم لازم است نظر آن حضرت را در باره خاندان رسالت و به اصطلاح خود امام، «آل محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم)» بيان كنيم تا روشن گردد كه همكارى على (عليه السلام) با خلفا در جهت پيشرفت وگسترش اسلام، به معنى آن نبوده كه امام (عليه السلام) آنان را محور حق وزمامداران واقعى مى شمرده، بلكه آن حضرت، در عين همكارى ورفع مشكلات سياسى وعلمى آنان، خاندان رسالت را استادان حق وپيشوايان واقعى وزمامداران حقيقى مى دانسته است، تا آنجا كه به صراحت مى فرمايد:

«لا يُقاسُ بِ آلِ مُحَمَّد (صلى الله عليه وآله وسلم) مِنْ هذِهِ الأُمَّةِ أَحَدٌ وَ لا يُسَوّى بِهِمْ مَنْ جَرَتْ نِعْمَتُهُمْ عَلَيْهِ أَبَداً».(1)


1 . نهج البلاغه عبده، خطبه 2.

صفحه 280

هيچ كس از اين امّت با خاندان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مقايسه نمى شود وكسى كه از نعمت آنان بهره مند شده است هرگز با آنان برابر نيست.

امام در سخنان ديگر خود به گوشه اى از فضايل علمى آل محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) اشاره مى كند ومى فرمايد:

«هُمْ مَوْضِعُ سِرِّهِ وَلَجَأُ أَمْرِهِ وَ عَيْبَةُ عِلْمِهِ وَ مَوئِلُ حِكَمِهِ وَكُهُوفُ كُتُبِهِ وَ جِبالُ دِينهِ. بِهِمْ أَقامَ انْحِناءَ ظَهْرِهِ وَأَذْهَبَ ارْتِعادَ فَرائِضِهِ».(1)

خاندان رسالت نگهدارنده رازهاى نهان پيامبر ومطيعان فرمان وى وگنجينه هاى دانش وحافظان كتابهاى اويند.آنان كوههايى هستند كه سرزمين اسلام را از لرزه صيانت مى كنند.پيامبر به وسيله آنان پشت خود را راست كرد وبه خود آرامش بخشيد.

حضرت على (عليه السلام) در جاى ديگر از سخنان خود، آنان را اساس دين وستون ايمان ويقين مى خواند ومى فرمايد كه با مراجعه به رفتار وگفتار آنان مى توان غالى را از غلوّ بازداشت وعقب مانده از قافله حق را به آن باز گردانيد:

«هُمْ أَساسُ الدِّينِ وَ عِمادُ الْيَقِينِ.إِلَيْهِمْ يَفيءُ الْغالِي وَبِهِمْ يُلْحَقُ التّالِي».(2)

ودر جايى ديگر از سخنان خود چنين مى فرمايد:

«أُنْظُرُوا أَهْلَ بَيْتِ نَبِيِّكُمْ فَالْزَمُوا سَمْتَهُمْ وَاتَّبِعُوا أَثَرَهُمْ فَلَنْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ هُدىً وَ لَنْ يُعِيدُوكُمْ في رَدىً فَإِنْ لَبَدُوا فالبَدوا وَ إِنْ نَهَضُوا فَانْهَضُوا وَ لا تَسْبِقُوهُمْ فَتَضِلُّوا وَ لا تَتَأَخَّرُوا عَنْهُمْ فَتَهْلِكُوا».(3)

به خاندان رسالت بنگريد وراه آنان را در پيش گيريد كه پيروى از آنان شما را از جاده حقيقت بيرون نمى برد وبه گمراهى باز نمى گرداند.اگر در نقطه اى توقّف كردند، شما نيز توقّف كنيد واگر برخاستند برخيزيد. هرگز بر آنان پيشى نگيريد كه گمراه مى شويد واز آنان عقب نمانيد كه نابود خواهيد شد.


1 . نهج البلاغه عبده، خطبه 2.
2 . نهج البلاغه عبده، خطبه 2.
3 . همان، خطبه 93.

صفحه 281

امام (عليه السلام) معرفت وشناسايى اهل بيت نبوّت را در كنار معرفت خدا وپيامبر او مى داند:

«فَإِنَّهُ مَنْ ماتَ مِنْكُمْ عَلى فِراشِهِ وَ هُوَ عَلى مَعْرِفَةِ حَقِّ رَبِّهِ وَ حَقِّ رَسُولِهِ وَ أَهْلِ بَيْتِهِ ماتَ شَهِيداً».(1)

هركس از شما در بستر خود بميرد، در حالى كه به حقّ پروردگار خود وحقّ پيامبر او وخاندان رسالتش آشنايى داشته باشد، شهيد از دنيا رفته است.

اين بخش از سخنان امام (عليه السلام) كه شناسايى حقّ خاندان رسالت را در كنار شناسايى حقّ خدا ورسول او قرار مى دهد روشنگر مضمون حديثى است كه محدّثان اسلامى از پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) نقل كرده اند كه:

«مَنْ ماتَ وَلَمْ يَعْرِفْ إِمامَ زَمانِهِ فَقَدْ ماتَ مِيْتَةَ الْجاهِلِيَّةِ».

هركس بميرد وامام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهليّت از دنيا ديده پوشيده است.

امام (عليه السلام) در يكى ديگر از سخنان خود به ادامه فيض الهى در هر عصر وزمانى اشاره مى نمايد ومى فرمايد:

«أَلا إِنَّ مَثَلَ آلِ مُحَمَّد(صلى الله عليه وآله وسلم) كَمَثَلِ نُجُومِ السَّماءِ إِذا خَوى نَجْمٌ طَلَعَ نَجْمٌ».(2)

مَثَل خاندان رسالت به سان ستارگان آسمان است كه اگر يكى غروب كند ديگرى طلوع خواهد كرد.

امام (عليه السلام) در بيان وتوصيف خصوصيات خاندان رسالت بيش از اينها سخن گفته است كه مجال ذكر همه آنها نيست.(3) از باب نمونه، به چند مورد ديگر اشاره مى شود. حضرت در باره نامهاى آنان چنين مى فرمايد:


1 . نهج البلاغه عبده، خطبه 185.
2 . همان، خطبه 96.
3 . ر.ك. نهج البلاغه فيض، خطبه هاى 93، 96، 108، 119، 147، 153، 160، 224 ونامه 17 وكلمه 101.

صفحه 282

«أَلا بِأَبِي وَ أُمِّي هُمْ مِنْ عِدَّة أَسْماءُهُمْ فِي السَّماءِ مَعْرُوفَةٌ وَ فِي الأَرْضِ مَجْهُولَةٌ».(1)

پدر ومادرم فداى گروهى كه نام آنان در آسمانها معروف ودر زمين مجهول است.

سخن زير از امام (عليه السلام)، هرچند در باره پيروان حق است، ولى مصداق اولى آن خاندان رسالت است:

«عَقَلُوا الدِّينَ عَقْلَ وِعايَة وَ رِعايَة لا عَقْلَ سَماع وَ رِوايَة فَإِنَّ رُواةَ الْعِلْمِ كَثِيرٌ وَ رُعاتَهُ قَلِيلٌ».(2)

حقيقت دين واصول وفروع آن را در كمال عقل وعمل به آن شناخته اند، نه شناختن از طريق شنيدن; زيرا راويان علم بسيارند وعاملان به آن كم.

امام (عليه السلام) در كلام ذيل هرچند مقام ملكوتى آنان را مى ستايد ولى در سخنان ديگر خود به ولايت ورهبرى آنان تصريح كرده آنان را واليان وحاكمان امّت وجانشينان پيامبر ووارثان مناصب او (جز نبوّت) معرفى مى كند:

«وَلَهُمْ خَصائِصُ حَقِّ الْوِلايَةه وَ فِيهِمُ الْوَصِيَّةُ وَ الْوِراثَةُ».(3)

خصايص ولايت وامام (علم واعجاز) نزد آنان است ووصيّت پيامبر در باره آنان است وآنان وارثان پيامبرند.

با روشن شدن مقام خاندان رسالت نزد على (عليه السلام)، كه خود در رأس اين خاندان قرار داشت، موقع آن است كه رفتار وموضع امام (عليه السلام)را در باره خلفا با استناد به مدارك اصيل تاريخى تشريح كنيم.


1 . نهج البلاغه عبده، خطبه 182.
2 . همان، خطبه 234.
3 . همان، خطبه 2.

صفحه 283

امام (عليه السلام) يگانه مرجع فكرى وقضايى خلفا

سكوت امام (عليه السلام) در دوران بركنارى او از مقام خلافت كه بيست وپنج سال به طول انجاميد، سكوت مطلق، به معنى كناره گيرى از هر نوع مداخله در امور رهبرى نبود.گرچه مقام خلافت ورهبرى سياسى را ديگران اشغال كرده ونصب وعزل افراد واختيار اموال اسلامى در دست آنان بود، مع الوصف، مرجع فكرى ويگانه معلّم امّت كه تمام طبقات در برابر علم او خضوع مى كردند، امام على بن ابى طالب (عليه السلام) بود.

از خدمات چشمگير امام (عليه السلام) در اين دوران آن بود كه دستگاه قضايى نوبنياد اسلام را رهبرى مى كرد. هر وقت اين دستگاه با مشكلى روبرو مى شد فوراً مسئله را به آن حضرت ارجاع مى داد وراه حل آن را خواستار مى شد. گاهى نيز خود امام، بدون آنكه كسى به وى مراجعه كند، خليفه وقت را، كه متصدّى مقام قضاوت نيز بود، راهنمايى مى كرد وبه اشتباه او در صدور حُكم واقف مى ساخت وبا قضاوتهاى شگفت وقاطع خود موجى از تعجّب در اذهان صحابه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) پديد مى آورد.

گو كه امام (عليه السلام) خلافت آنان را به رسميت نمى شناخت وخود را وصىّ منصوص پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) وشايسته ترين فرد براى اداره امور جامعه ورهبرى امّت مى دانست،امّا هرگاه پاى مصالح اسلام ومسلمانان به ميان مى آمد از هر نوع خدمت وكمك وبلكه فداكارى وجانبازى دريغ نمى داشت وبا چهره گشاده به استقبال مشكلات مى شتافت.

شأن امام (عليه السلام) بالاتر وروح او بزرگتر از آن بود كه مانند برخى بينديشد كه چون زمام خلافت را از دست او گرفته اند در هيچ امرى از امور مملكت مداخله نكند ودر حلّ هيچ مشكلى قدم بر ندارد تا هرج ومرج ونارضايتى جامعه اسلامى را فرا گيرد ودستگاه خلافت دچار تزلزل گردد وسرانجام سقوط كند. نه، امام (عليه السلام) چنين


صفحه 284

فردى نبود; او فرزند اسلام بود ودر آغوش اسلام پرورش يافته بود ودر برآمدن وباليدن نهال اسلام، كه به دست پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)كاشته شده بود، رنجهاى بسيار كشيده وخونها نثار كرده بود. ايمان ووجدان پاك على (عليه السلام) اجازه نمى داد در برابر مشكلات اسلام وامور دشوار مسلمانان، مُهر سكوت بر لب نهد وخود را از هر نوع مداخله كنار بكشد.

پايدارى اسلام وگسترش آن در جهان، آشنا ساختن امّت به معارف واصول وفروع دين وحفظ عظمت اسلام در نزد دانشمندان يهود ونصارا كه دسته دسته براى تحقيق در باره اين آيين نوظهور به مدينه مى آمدند، براى امام (عليه السلام) هدف اساسى بود وتا آنجا كه راه به روى آن حضرت باز بود ودستگاه خلافت مزاحم وى نمى شد واحياناً دست نياز به سوى او دراز مى كرد، از رهبرى وراهنمايى مضايقه نداشت وبلكه استقبال مى كرد.

امام (عليه السلام) در نامه اى كه آن را به وسيله مالك اشتر براى مردم مصر فرستاد به اين حقيقت تصريح مى كند وعلّت همكارى خود را با خلفا چنين بيان مى دارد:

«فَأَمْسَكْتُ يَدِي حَتّى رَأَيْتُ راجِعَةَ النّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الإِسْلامِ يَدْعُونَ إِلى مَحْقِ دِينِ مُحَمَّد (صلى الله عليه وآله وسلم).فَخَشِيتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِالإِسْلامَ وَأَهْلَهُ أَنْ أَرى فِيهِ ثَلْماً أَوْ هَدْماً تَكُونُ الْمُصِيبَةُ بِهِ عَليَّ أَعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وِلايَتِكُمُ الّتي إِنَّما هِيَ مَتاعُ أَيّام قَلائِلَ يَزُولُ مِنْها ما كانَ كَما يَزُولُ السَّرابُ».(1)

من در آغازم كار خلفا دست نگاه داشتم (وآنان را به خود وا نهادم)، تا اينكه ديدم گروهى از اسلام برگشته ومردم را به محو دين محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) دعوت مى كنند.ترسيدم كه اگر به يارى اسلام ومسلمانان برنخيزم رخنه يا ويرانيى در كاخ اسلام ببينم كه مصيبت آن براى من بزرگتر است از دورى از حكومت چند روزه اى كه همچون سراب زايل مى گردد.


1 . همان، نامه 62.

صفحه 285

اين نامه، نمايى از روحيات پاك امام(عليه السلام) وروشنگر منطق او در زمينه مداخله در امور جامعه اسلامى است كه زمام آن را گروهى به دست داشتند كه امام (عليه السلام)آنان را به رسميت نمى شناخت.

معرفى حضرت على(عليه السلام) از جانبِ پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)

اينكه پس از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، خلفا وياران آن حضرت د رحلّ مشكلات خود به على (عليه السلام) روى مى كردند يك علّت آن اين بود كه از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در باره علم آن حضرت ودانش قضايى او سخنانى به صراحت شنيده بودند كه از آن جمله است:

«أَعْلَمُ أُمَّتِي بِالسُّنَّةِ وَ الْقَضاءِ عَلِيُّ بنُ أَبِي طالِب».(1)

داناترينِ امّت من به سنتهاى اسلامى وقوانين قضايى، على بن ابى طالب است.

آنان از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) شنيده بودند كه آن حضرت، ضمن معرّفى كسانى مانند زيد بن ثابت وابىّ بن كعب، در باره على (عليه السلام) فرمود:«أَقْضاكُمْ عَلِيٌّ»(2) يعنى: داناترينِ شما به روش داورى على است.

هنوز آواى كلام پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در گوش صحابه طنين انداز بود كه فرمود:

«أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِيٌّ بابُها فَمَنْ أَرادَ الْعِلْمَ فَلْيَأْتِها مِنْ بابِها».(3)

من شهر علم هستم وعلى درِ آن است. هركس بخواهد وارد شهر شود بايد از درِ آن وارد شود.

آرى، چرا دستگاه خلافت وياران پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مشكلات خود را با امام (عليه السلام)


1 . كفاية الطّالب، ط نجف، ص 190.
2 . همان، ص 104.
3 . مرحوم مير حامد حسين هندى يكى از مجلّدات عبقات الأنوار را به گرد آورى اسناد اين حديث اختصاص داده است.

صفحه 286

در ميان نگذارند ورأى او را نافذ نكنند؟ آنان به چشم خود ديده بودند كه وقتى اهل يمن به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) گفتند:«مردى را به سوى ما اعزام بفرما كه دين را به ما تفهيم كند وسنّتهاى اسلام را به ما بياموزد وبا كتاب خدا داورى كند»، رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) رو به على (عليه السلام) كرد وفرمود:

«يا عَليٌّ انْطَلِقْ إِلى أَهْلِ الْيَمَنِ فَفَقِّهْهُمْ فِي الدِّينِ وَ عَلِّمْهُمُ السٌّنَنَ وَ احْكُمْ فِيهِمْ بِكِتابِ اللّهِ ... إِذْهَبْ إِنَّ اللّهَ سَيَهْدِي قَلْبَكَ وَ يُثَبِّتُ لِسانَكَ».(1)

اى على! به سوى يمن حركت كن ودين خدا را به آنان بياموز وبا سنّتهاى اسلام آشنايشان ساز وبا كتاب خدا در ميانشان داورى كن.(سپس دست خود را بر سينه على (عليه السلام) زد وفرمود:) برو; خدا قلب تو را به سوى حق رهبرى مى كند وزبان تو را از خطا واشتباه صيانت مى بخشد.

دعاى پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) در باره على (عليه السلام) آنچنان مستجاب شد كه امام (عليه السلام) فرمود:از آن زمان تاكنون درهيچ مشكلى شك وترديد نكرده ام.

قضاوت حضرت على(عليه السلام) در زمان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)

امير مؤمنان (عليه السلام) نه تنها در دوران خلفا بهترين قاضى ويگانه داور به حقّ امّت بود، بلكه در دوران پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)نيز در يمن ومدينه مرجع قضايى مسلّم مردم بود.رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) داوريهاى او را مى ستود وازاين طريق مرجع قضايى جامعه اسلامى پس از خويش را به مردم معرفى مى كرد. اينك دو نمونه از داوريهاى امام (عليه السلام) كه در زمان خود پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) مورد تصديق آن حضرت قرار گرفت نقل مى شود.

1ـ در زمانى كه على (عليه السلام) از طرف پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در يمن اقامت داشت حادثه اى به شرح زير اتّفاق افتاد:


1 . كنز العمّال، ج6، ص 392.

صفحه 287

گروهى پس از شكار شيرى، آن را در گودال عميقى محاصره كرده، در اطراف آن سنگر گرفته بودند. ناگهان پاى يكى از آنان لغزيد واو براى حفظ خود، دست ديگرى را گرفت واو نيز دست سوّمى را وسوّمى هم دست چهارمى را وسرانجام همگى در گودال افتادند ومورد حمله شير قرار گرفتند وبر اثر جراحاتى درگذشتند. در ميان بستگان آنان نزاع در گرفت.امام على (عليه السلام) از جريان آگاه شد وفرمود: من در ميان شما داورى مى كنم.اگر به داورى من رضا نداريد، دعوا را به حضور پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) ببريد تا در ميان شما داورى كند. آنگاه فرمود:گروهى كه اين گودال را كنده اند بايد غرامت چهار نفر مقتول را به قرار زير بپردازند:

به اولياى فرد نخست يك چهارم ديه، به اولياى دوّمى يك سوّم آن، به اولياى نفر سوّم نيم آن، وبه اولياى چهارمى ديه كامل.

چون از امام (عليه السلام) سؤال شد كه چرا به اولياى فرد نخست بايد يك چهارم ديه بپردازند، آن حضرت در پاسخ فرمود:

زيرا پس از او سه نفر ديگر كشته شده اند. وبه همين ترتيب در موارد ديگر فرمود: به اولياى فرد دوّم بايد يك سوم آن را بپردازند، زيرا پس از وى دو نفر ديگر كشته شده اند وبراى سوّمى بايد نصف ديه بپردازند زيرا پس از او يك نفر ديگر به قتل رسيده وبراى چهارمى ديه كامل بايد بپردازند زيرا او آخرين فردى است كه كشته شده است.(1)

بارى، بستگان مقتولين به داورى امام (عليه السلام) تن ندادند ورهسپار مدينه شدند وجريان را به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) گفتند. آن حضرت فرمود: «اَلْقَضاءُ كَما قَضى عَلِيٌّ».(2)

محدّثان اهل سنّت وشيعه داورى امام على (عليه السلام) را در اين موضوع به


1 . ذخائر العقبى، نگارش محبّ طبرى، ص 84; كنز العمّال، ج2، ص 393; وسائل الشيعه، ج19، ص 175.
2 . كنزالعمّال، ج2، ص 393; وسائل الشيعه، ج19، ص 175، باب چهارم از ابواب موجبات ضمان.

صفحه 288

صورت بالا نقل كرده اند،ولى محدّثان شيعه آن را به گونه اى ديگر نيز آورده اند.طبق اين نقل، امام (عليه السلام) فرمود:فرد اوّل طعمه شير است وديه او بر كسى نيست، ولى بايد بستگان اوّلى به اولياى دوّمى يك سوّم ديه را بپردازند وبستگان دوّمى به بستگان سوّمى نصف ديه بدهند وبستگان سوّمى به اولياى چهارمى ديه كامل بپردازند. دانشمندان شيعه حديث نخست را صحيح نمى دانند زيرا در سند آن افراد غير موثق وجود دارند، ولى به نقل دوّم اعتماد كامل دارند.نكته مهم در اين داورى اين است كه امام (عليه السلام) خونبهاى فرد چهارم را ميان اولياى سه نفر قبل به طور مساوى تقسيم كرد. بدين ترتيب كه بايد يك سوم خونبها را اولياى اوّلى به بستگان دوّمى بپردازند وبستگان دوّمى دو سوّم آن را (يك سوّم از حقّ خود را روى آنچه كه از اوّلى گرفته اند بگذارند و)به بستگان سوّمى پرداخت كنند وبستگان سوّمى ديه كامل بدهند، يعنى روى دو سوّم ديه كه از پيش گرفته بودند يك سوّم بگذارند وبه صورت يك ديه كامل به اولياى چهارمى بپردازند ودر اين صورت ديه فرد چهارم به طور مساوى بر سه نفر پيشين تقسيم شد.(به كتاب جواهر الكلام، ج6، كتاب ديات، بحث «تزاحم موجبات» مراجعه شود).

2ـ پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) وگروهى از مسلمانان در مسجد نشسته بودند كه دو نفر وارد مسجد شدند وخصومتى را مطرح كردند كه خلاصه آن اين بود كه گاوى با شاخ خود حيوان كسى را كشته است; آيا صاحب گاو ضامن قيمت حيوان مقتول هست يا نه؟ يكى از مسلمانان در اظهار نظر سبقت گرفت وگفت:«لاضِمانَ عَلَى الْبَهائِم».يعنى: حيوان غير مكلّف ضامن مال كسى نيست.

به نقل كلينى در كافى، پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) از ابوبكر وعمر خواست كه در اين قضيه فصل خصومت كنند. آن دو نفر گفتند:«بَهِيمَةٌ قَتَلَتْ بَهِيمَةً ما عَلَيْها مِنْ شَيْء»(1) يعنى: حيوانى حيوان ديگرى را كشته است وبراى حيوان ضمانتى نيست. در اين موقع پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)از على (عليه السلام) خواستند كه او داورى كند. امام (عليه السلام)


1 . كافى، ج7، ص 352، حديث 6و7.

صفحه 289

با طرح يك قانون كلّى، كه امروز هم مورد استفاده مجامع حقوقى است، مشكل را حل كرد وفرمود:

ضرر را بايد آن كس متحمل شود كه مقصّر است وبه وظيفه خود در اداره حيوان عمل نكرده است. اگر صاحب حيوان به اندازه كافى در صيانت حيوان خود كوشيده وآن را در نقطه محفوظى نگاه داشته است ولى صاحب گاو به وظيفه خويش عمل نكرده وآن را رها ساخته، در اين صورت صاحب گاو مقصّر است وبايد غرامت حيوان او را بپردازد واگر جريان بر خلاف اين است بر او ضمانى نيست.

پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) از شنيدن اين داورى مبتكرانه وهمراه با ارائه يك طرح كلى، دست به آسمان بلند كرد وگفت:«اَلْحَمْدُللّهِ الّذِي جَعَلَ فِي أُمَّتي مَنْ يَقْضِي بِقَضاءِ النَّبِيينَ». يعنى: سپاس خدا را كه در خاندان من كسانى را قرار داده است كه داورى آنان مانند داورى پيامبران است.(1)

البته قضاوت امير المؤمنين (عليه السلام) در زمان رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) منحصر به اين دو مورد نيست وآن حضرت قضاوتهاى شگفت انگيز متعددى در حيات پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) داشته است كه در متون تاريخى وروايى مندرج است.(2)

***


1 . صواعق محرقه، ص 75; مناقب ابن شهر آشوب، ج1، ص 488.
2 . مرحوم مجلسى در بحار الأنوار بخشى از اين داوريها را آورده است. به بحار الأنوار، ج4، صص240ـ 219(چاپ جديد) مراجعه فرماييد.

صفحه 290

صفحه 291

فصل نهم

حضرت على(عليه السلام)ومشكلات سياسى خليفه اوّل

معرفيهاى جامع پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) از امير مؤمنان (عليه السلام) در حضور صحابه وياران خود سبب شد كه على (عليه السلام)پس از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مرجع فكرى وعلمى امّت شناخته شود. حتى گروهى كه پس از رحلت پيامبر، على (عليه السلام) را از صحنه خلافت كنار گذاشتند، در مشكلات علمى وعقيدتى وحتى سياسى، دست نياز به سوى آن حضرت دراز كرده، از او كمك مى گرفتند.

استمداد خلفا از امام (عليه السلام)، از مسائل مسلّم تاريخى است كه با انبوهى از مدارك قطعى همراه است وهيچ فرد منصفى نمى تواند آن را انكار كند.واين خود حاكى است كه على (عليه السلام)، اعلم امّت به كتاب وسنّت واصول وفروع ومصالح سياسى اسلام بود.فقط نويسنده كتاب «الوشيعه» اين حقيقت تاريخى را با كنايه واشاره انكار كرده، خليفه دوّم را، بر خلاف دهها مدرك تاريخى، افقه واعلم صحابه خوانده است.(1)

ما فعلاً با اين سخن كارى نداريم، زيرا موارد فراوانى كه خليفه دوّم در آنها دست نياز به سوى على (عليه السلام) دراز كرده در تاريخ ضبط شده است كه مى تواند پاسخگوى اين پندار بى پايه باشد. پس چه بهتر كه به جاى پاسخگويى، مواردى از


1 . الوشيعه، ص ن (مقدمه).

صفحه 292

استمدادهاى علمى وسياسى هر يك از خلفا از امير المؤمنين (عليه السلام) را ياد آور شويم.

حضرت على(عليه السلام) ومشكلات علمى وسياسى ابوبكر

تاريخ گواهى مى دهد كه خليفه اوّل در مسائل سياسى، معارف وعقايد، تفسير قرآن واحكام اسلام به على (عليه السلام) مراجعه مى كرد واز راهنماييهاى آن حضرت كاملاً بهره مى برد. در اينجا نمونه هايى ذكر مى شود.

جنگ با روميان

يكى از دشمنان سرسخت حكومت جوان اسلام امپراتورى روم بود كه پيوسته مركز حكومت اسلام را از جانب شمال تهديد مى كرد.پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) تا آخرين ساعات زندگى خود از انديشه خطر روم غافل نبود.در سال هفتم هجرت گروهى را به فرماندهى جعفر بن ابى طالب روانه كرانه هاى شام كرد، ولى سپاه اسلام با از دست دادن سه فرمانده خود، بدون اخذ نتيجه، به مدينه بازگشت. براى جبران اين شكست، پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) در سال نهم با سپاهى گران عازم «تبوك» شد، ولى بدون آنكه با سپاه دشمن روبرو گردد به مدينه بازگشت. اين سفر نتايج درخشانى داشت كه در تاريخ مذكور است.مع الوصف، خطر حمله روم هميشه خاطر پيامبر را به خود مشغول مى داشت وبه همين جهت، آن حضرت در آخرين لحظه هاى زندگى، كه در بستر بيمارى بود، سپاهى از مهاجرين وانصار ترتيب داد كه رهسپار كرانه هاى شام شوند. ولى اين سپاه، به عللى مدينه را ترك نگفت، وپيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) درگذشت در حالى كه سپاه اسلام در چند كيلومترى مدينه اردو زده بود.

پس از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) وپس از آنكه فضاى سياسى مدينه، كه دچار بحران شده بود، به آرامش گراييد وابوبكر زمام امور را به دست گرفت، خليفه در اجراى فرمان پيامبر در نبرد با روميان كاملاً دو دل بود. لذا با گروهى از صحابه


صفحه 293

مشورت كرد وهر كدام نظرى دادند كه او را قانع نساخت. سرانجام با على (عليه السلام) به مشورت پرداخت وآن حضرت او را بر اجراى دستور پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) تشويق كرد وافزود كه اگر با روميان نبرد كند پيروز خواهد شد. خليفه از تشويق امام (عليه السلام) خوشحال شد وگفت:«فال نيكى زدى وبه خير بشارت دادى».(1)

مناظره با دانشمندان بزرگ يهود

پس از درگذشت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) گروههايى از دانشمندان يهود ونصارا براى تضعيف روحيه مسلمانان به مركز اسلام روى مى آوردند وسؤالاتى رامطرح مى كردند. از جمله، گروهى از احبار يهود وارد مدينه شدند وبه خليفه اوّل گفتند:در تورات چنين مى خوانيم كه جانشينان پيامبران، دانشمندترينِ امّت آنها هستند. اكنون كه شما خليفه پيامبر خود هستيد پاسخ دهيد كه خدا در كجاست.آيا در آسمانهاست يا در زمين؟

ابوبكر پاسخى گفت كه آن گروه را قانع نساخت; او براى خدا مكانى در عرش قائل شد كه با انتقاد دانشمند يهودى روبرو گرديد وگفت:در اين صورت بايد زمين خالى از خدا باشد!

در اين لحظه حسّاس بود كه على (عليه السلام) به داد اسلام رسيد وآبروى جامعه اسلامى را صيانت كرد. امام با منطق استوار خود چنين پاسخ گفت:

«إِنَّ اللّهَ أَيَّنَ الأَيْنَ فَلا أَيْنَ لَهُ ; جَلَّ أَنْ يَحْويهُ مَكانٌ فَهُوَ فِي كُلِّ مَكان بِغَيْرِ مُماسَّة وَ لامُجاوَرَة.يُحيطُ عِلْماً بِما فِيها وَ لا يَخْلُو شَيْءٌ مِنْ تَدْبِيرهِ ِ»(2)

مكانها را خداوند آفريد واو بالاتر از آن است كه مكانها بتوانند اورا فرا گيرند. او در همه جا هست، ولى هرگز با موجودى تماس ومجاورتى ندارد. او بر همه چيز احاطه علمى دارد وچيزى از قلمرو تدبير او بيرون نيست.


1 . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 123، ط نجف.
2 . ارشاد مفيد، چاپ سنگى، ص 107.

صفحه 294

حضرت على (عليه السلام) در اين پاسخ، به روشنترين برهان، بر پيراستگى خدا از محاط بودن در مكان، استدلال كرد ودانشمند يهودى را آنچنان غرق تعجّب فرمود كه وى بى اختيار به حقّانيت گفتار على (عليه السلام) وشايستگى او براى مقام خلافت اعتراف كرد.

امام (عليه السلام) در عبارت نخست خود (مكانها را خداوند آفريد...) از برهان توحيد استفاده كرد وبه حكم اينكه در جهان قديم بالذّاتى جز خدا نيست وغير از او هرچه هست مخلوق اوست، هر نوع مكانى را براى خدا نفى كرد. زيرا اگر خدا مكان داشته باشد بايد از نخست با وجود او همراه باشد، در صورتى كه هرجه در جهان هست مخلوق اوست واز جمله تمام مكانها واز اين رو، چيزى نمى تواند با ذاتِ او همراه باشد. به عبارت روشنتر، اگر براى خدا مكانى فرض شود، اين مكان بايد مانند ذات خدا قديم باشد ويا مخلوق او شمرده شود. فرض اوّل با برهان توحيد واينكه در عرصه هستى قديمى جز خدا نيست سازگار نيست وفرض دوّم، به حكم اينكه مكانى فرضى مخلوق خداست، گواه بر اين است كه او نيازى به مكان ندارد، زيرا خداوند بود واين مكان وجود نداشت وسپس آن را آفريد.

حضرت على (عليه السلام) در عبارت دوّم كلام خود (او در همه جا هست بدون اينكه با چيزى مماس ومجاور باشد) بر يكى از صفات خدا تكيه كرد وآن اين است كه او وجود نامتناهى است ولازمه نامتناهى بودن اين است كه در همه جا باشد وبر همه چيز احاطه علمى داشته باشد، وبه حكم اينكه جسم نيست تماس سطحى با موجودى ندارد ودر مجاورت چيزى قرار نمى گيرد.

آيا اين عبارات كوتاه وپر مغز گواه بر علم گسترده حضرت على (عليه السلام) وبهره گيرى او از علم الهى نيست؟

البتّه اين تنها مورد نبوده است كه امام (عليه السلام) در برابر احبار و دانشمندان يهود در باره صفات خدا سخن گفته، بلكه در عهد دو خليفه ديگر ودر دوران خلافت خويش نيز بارها با آنان سخن گفته است.


صفحه 295

ابونعيم اصفهانى صورت مذاكره امام (عليه السلام) را با چهل تن از احبار يهود نقل كرده است كه شرح سخنان آن حضرت در اين مناظره نياز به تأليف رساله اى مستقل دارد ودر اين مختصر نمى گنجد.(1)

شيوه بحث امام على (عليه السلام) با افراد بستگى به ميزان معلومات وآگاهى آنان داشت. گاهى به دقيقترين برهان تكيه مى كرد واحياناً با تشبيه وتمثيلى مطلب را روشن مى ساخت.

پاسخ قانع كننده به دانشمند مسيحى

سلمان مى گويد:

پس از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، گروهى از مسيحيان به سرپرستى يك اسقف وارد مدينه شدند ودر حضور خليفه سؤالاتى مطرح كردند.خليفه آنان را به حضور على (عليه السلام) فرستاد. يكى از سؤالات آنان از امام اين بود كه خدا كجاست. امام آتشى برافروخت وسپس پرسيد: روى اين آتش كجاست؟دانشمند مسيحى گفت: همه اطراف آن، روى آن محسوب است وآتش هرگز پشت ورو ندارد. امام فرمود: اگر براى آتشى كه مصنوع خداست طرف خاصى نيست، خالق آن، كه هرگز شبيه آن نيست، بالاتر از آن است كه پشت ورو داشته باشد; مشرق ومغرب از آنِ خداست وبه هر طرف رو كنى آن طرف وجه وروى خداست وچيزى بر او مخفى واز او پنهان نيست.(2)

امام (عليه السلام) نه تنها در مسائل فكرى وعقيدتى، اسلام ومسلمانان ودر نتيجه خليفه را كمك مى كرد، بلكه گاهى نيز كه خليفه در تفسير مفردات وواژه هاى قرآن عاجز مى ماند به داد او مى رسيد. چنان كه وقتى شخصى از ابوبكر معنى لفظ «أَبّ»


1 . ر.ك. حلية الأولياء، ج1، ص 72.
2 . قضاء امير المؤمنين، ط نجف، 1369، ص 96.

صفحه 296

را در آيه (وَفاكِهَةً وَأَبّاً مَتاعاً لَكُمْ وَ لأَنْعامِكُمْ) (1) سؤال كرد، وى با كمال تحيّر مى گفت:به كجا بروم اگر بدون آگاهى كلام خدا را تفسير كنم.

چون خبر به على (عليه السلام) رسيد فرمود: مقصود از ابّ، همان علف وگياه است.(2)

اينكه لفظ ابّ در زبان عربى به معنى گياه وعلف است در خود آيه گواه روشن بر آن وجود دارد، زيرا پس از آيه (وَفاكِهَةً وَأَبّاً) بلافاصله مى فرمايد:(مَتاعاً لَكُمْ وَلأَنْعامِكُمْ). يعنى: اين دو، مايه تمتّع شما وحيوانات شماست.آنچه مى تواند براى انسان مايه تمتّع باشد همان «فاكهه» است وآنچه مايه لذّت وحيات حيوان است «ابّ » است كه قطعاً گياه وعلف صحرا خواهد بود.

داورى حضرت على(عليه السلام)در باره يك مرد شرابخوار

خليفه اوّل نه تنها در كسب آگاهى از مفاهيم قرآن از امام على (عليه السلام) استمداد مى جست، بلكه در احكام وفروع دين نيز دست نياز به سوى آن حضرت دراز مى كرد.

مردى را كه شراب خورده مأموران به نزد خليفه آوردند تا حدّ شرابخوارى براى او جارى سازد. وى ادّعا كرد كه از تحريم شراب آگاه نبوده ودر ميان گروهى پرورش يافته كه تا آن هنگام شراب را حلال مى دانسته اند. خليفه در تكليف خود متحيّر ماند. فوراً كسى را روانه حضور على (عليه السلام) كرد وحلّ مشكل را از او خواست. امام فرمود:

بايد دو نفر از افراد موثق دست اين فرد شرابخوار را بگيرند وبه مجالس مهاجرين وانصار ببرند واز آنان بپرسند كه آيا تاكنون آيه تحريم شراب را براى اين مرد


1 . سوره عبس، آيات 31 و32:وميوه وابّ را رويانديم تا مايه تمتّع شما وچهار پايانتان باشد.
2 . الدر المنثور، ج6،ص 317، ارشاد ص 106.

صفحه 297

تلاوت كرده اند يا نه. اگر آنان شهادت دادند كه آيه تحريم شراب را بر اين مرد تلاوت كرده اند بايد حدّالهى را براو جارى كرد واگر نه، بايد او را توبه داد كه در آينده لب به شراب نزند وسپس رها ساخت.

خليفه از دستور امام (عليه السلام) پيروى كرد وسرانجام آن مرد آزاد شد.(1)

درست است كه امام (عليه السلام) در دوران خلافت خلفا سكوت كرد ومسئوليتى نپذيرفت، ولى هيچ گاه در باره اسلام ودفاع از حريم دين شانه خالى نكرد.

در تاريخ آمده است كه رأس الجالوت (پيشواى يهوديان) مطالبى را به شرح زير از ابوبكر پرسيدونظر قرآن را از او جويا شد:

1ـ ريشه حيات وموجود زنده چيست؟

2ـ جمادى كه به گونه اى سخن گفته است چيست؟

3ـ چيزى كه پيوسته در حال كم وزياد شدن است چيست؟

چون خبر به امام (عليه السلام) رسيد فرمود:

ريشه حيات از نظر قرآن، آب است.(2) جمادى كه به سخن در آمده، زمين وآسمان است كه اطاعت خود را از فرمان خدا ابراز كردند.(3) وچيزى كه پيوسته در حال كم وزياد شدن است شب وروز است.(4)

چنان كه از اين سخنان على (عليه السلام) آشكار است امام معمولاً براى اثبات سخن خود به آياتى از قرآن استناد مى كرد واين بر استوارى سخن او مى افزود.(5)


1 . كافى، ج2، حديث 16; ارشاد مفيد، ص 106; مناقب ابن شهر آشوب، ج1، ص 489.
2 . (وَجَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْء حيٌّ).(انبياء:30)يعنى: ازآب هر موجود زنده اى را آفريديم.
3 . (فَقالَ لَها وَ لِلأرضه ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا اَتَيْنا طائِعينَ). (فصلّت:11; يعنى: به آسمان وزمين گفت از روى رغبت يا كراهت به فرمان خدا باشيد. گفتند با كمال رغبت مطيع فرمان خداييم.
4 . (يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ يُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ). (لقمان:29) يعنى: شب را در روز داخل مى كند وروز را در شب.
5 . بحار الأنوار، ج40، ص 224.

صفحه 298

صفحه 299

فصل دهم

حضرت على(عليه السلام)
ومشاوره هاى سياسى خليفه دوّم

گسترش اسلام وحفظ كيان مسلمانان هدف بزرگ امام على (عليه السلام) بود. از اين رو، گرچه وى خود را وصىّ منصوص پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مى دانست وشايستگى وبرترى او بر ديگران محرز بود، مع الوصف هر وقت گره اى در كار خلافت مى افتاد با فكر نافذ ونظر بلند خود آن را مى گشود.به اين جهت مى بينيم كه امام (عليه السلام) در دوران خليفه دوّم نيز مشاور وگرهگشاى بسيارى از مشكلات سياسى وعلمى واجتماعى او بود. اينك به برخى از مواردى كه عمر از راهنمايى على (عليه السلام) در مسائل سياسى استفاده كرده است اشاره مى كنيم:

مشورت در فتح ايران

در سال چهاردهم هجرى در سرزمين «قادسيه» نبرد سختى ميان سپاه اسلام وارتش ايران رخ داد كه سرانجام به پيروزى مسلمانان انجاميد ورستم فرّخ زاد فرمانده كل قواى ايران وگروهى از لشكريانش به قتل رسيدند.سراسر عراق به زير نفوذ سياسى ونظامى مسلمانان در آمد ومدائن، كه مقرّحكومت شاهان ساسانى بود، در تصرف مسلمانان قرار گرفت وسران سپاه ايران به داخل كشور عقب نشينى كردند.

مشاوران وسران نظامى ايران بيم آن داشتند كه سپاه اسلام كم كم پيشروى كند وسراسر كشور را به تصرّف خود در آورد. براى مقابله با اين حمله خطرناك، يزدگرد


صفحه 300

سوّم، پادشاه ايران، سپاهى متشكل از يكصد وپنجاه هزار نفر به فرماندهى فيروزان ترتيب داد تا جلو هر نوع حمله را بگيرند ودر صورت مساعد بودن وضع، خود، حمله را آغاز كنند.

سعد وقّاص فرمانده كلّ قواى اسلام (وبه نقلى عمّار ياسر)، كه حكومت كوفه را در اختيار داشت، نامه اى به عمر نوشت واو را از وضع آگاه ساخت وافزود كه سپاه كوفه آماده است كه نبرد را آغاز كند وپيش از آنكه دشمن بر آنان حمله آوَرَد آنان براى ارعاب دشمن نبرد را شروع كنند.

خليفه به مسجد رفت وسران صحابه را جمع كرد وآنان را از تصميم خود، كه مى خواهد مدينه را ترك گويد ودر منطقه اى ميان بصره وكوفه فرود آيد واز آن نقطه رهبرى سپاه را به دست بگيرد، آگاه ساخت.

در اين هنگام طلحه برخاست وخليفه را بر اين كار تشويق كرد وسخنانى گفت كه بوى تملّق به خوبى از آن استشمام مى شد.

عثمان برخاست ونه تنها خليفه را به ترك مدينه تشويق كرد بلكه افزود كه به سپاه شام ويمن بنويس كه همگى آن دو نقطه را ترك كنند وبه تو بپيوندند وتو با اين جمع انبوه بتوانى با دشمن روبرو شوى.

در اين موقع امير مؤمنان (عليه السلام) برخاست واز هر دو نظر انتقاد كرد وفرمود:

سرزمينى كه به زحمت وجديداً به تصرّف مسلمانان درآمده است نبايد از ارتش اسلام خالى بماند. اگر مسلمانانِ يمن وشام را از آن مناطق فراخوانى، ممكن است سپاه حبشه يمن وارتش روم شام را اشغال كنند وفرزندان وزنان مسلمان كه در يمن وشام اقامت دارند صدمه ببينند. اگر مدينه را ترك گويى، اعراب اطراف از اين فرصت استفاده كرده فتنه اى برپا مى كنند كه ضرر آن بيشتر از ضرر فتنه اى است كه به استقبال آن مى روى. فرمانرواى كشور مانند رشته مهره هاست كه آنها را به هم پيوند مى دهد. اگر رشته از هم بگسلد مهره ها از هم مى پاشند.


صفحه 301

اگر نگرانى تو به سبب قلّت سپاه اسلام است، مسلمانان به جهت ايمانى كه دارند بسپارند. تو مانند ميله وسط آسيا باش، وآسياى نبرد را به وسيله سباه اسلام به حركت در آور. شركت تو در جبهه مايه جرأت دشمنان مى شود، زيرا با خود مى انديشند كه تو يگانه پيشواى اسلام هستى ومسلمانان به جز تو پيشوايى ندارند واگر او را از ميان بردارند مشكلاتشان برطرف مى شود واين انديشه، حرص آنان را بر جنگ وكسب پيروزى دوچندان مى سازد.(1)

خليفه پس از شنيدن سخنان امام (عليه السلام) از رفتن منصرف شد وگفت:رأى، رأى على است ومن دوست دارم كه از رأى او پيروى كنم.(2)

مشورت در فتح بيت المقدس

در فتح بيت المقدس نيز عمر با على (عليه السلام) مشورت كرد واز نظر آن حضرت پيروى نمود.

مسلمانان يك ماه بود كه شام را فتح كرده بودند وتصميم داشتند كه به سوى بيت المقدس پيشروى كنند. فرماندهان قواى اسلام ابوعبيده جرّاح ومعاذ بن جبل بودند. معاذ به ابوعبيده گفت:نامه اى به خليفه بنويس ودر باره پيشروى به سوى بيت المقدس بپرس. ابوعبيده چنان كرد. خليفه نامه را براى مسلمانان قرائت كرد واز آنان رأى خواست.

امام (عليه السلام) عمر را تشويق كرد كه به فرمانده سپاه بنويسد كه به سوى بيت المقدس پيشروى كند وپس از فتح آن از پيشروى باز نايستد وبه سرزمين قيصر داخل شود ومطمئن باشد كه پيروزى از آنِ اوست وپيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) ازاين پيروزى خبر داده است.

خليفه فوراً قلم وكاغذ خواست ونامه اى به ابوعبيده نوشت واو را به ادامه نبرد وپيشروى به سوى بيت المقدّس تشويق كرد وافزود كه پسر عموى پيامبر به ما بشارت


1 . نهج البلاغه عبده، خطبه 144; تاريخ طبرى، ج4، ص 238ـ 237; تاريخ كامل، ج3، ص 3; تاريخ ابن كثير، ج7، ص 107; بحار الأنوار، ج9، ص 501، ط كمپانى.
2 . نهج البلاغه عبده، خطبه 144; تاريخ طبرى، ج4، ص 238ـ 237; تاريخ كامل، ج3، ص 3; تاريخ ابن كثير، ج7، ص 107; بحار الأنوار، ج9، ص 501، ط كمپانى.

صفحه 302

داد كه بيت المقدس به دست تو فتح خواهد شد.(1)

تعيين مبدأ تاريخ اسلام

هر ملّت اصيلى براى خود مبدأ تاريخ دارد كه تمام حوادث و وقايع را با آن مى سنجد.براى ملّت مسيح (عليه السلام) مبدأ تاريخ ميلاد آن حضرت است وبراى عرب قبل از اسلام «عام الفيل» مبدأ تاريخ به شمار مى رفت.برخى از ملتها براى خود مبدأ تاريخ عمومى دارند وبرخى ديگر حوادث را با حادثه چشمگيرى مى سنجند، مانند سال قحطى، سال جنگ، سال وبا و....

تا سال سوّم خلافت عمر مسلمانان فاقد يك مبدأ تاريخى همگانى بودند كه نامه ها وقرار دادها ودفاتر دولتى را بنابر آن، تاريخگذارى كنند. چه بسا نامه هايى كه براى سران نظامى نوشته مى شد وتنها متضمّن نام ماهى بود كه نامه در آن ماه نوشته شده است وفاقد تاريخ سال بود.اين كار، علاوه بر نقصى كه در نظام اسلام بود، مشكلاتى هم براى گيرنده نامه ايجاد مى كرد، زيرا چه بسا دو دستور متناقض به دست فرمانده نظامى ويا حاكمِ وقت مى رسيد واو، به سبب دورى راه وعدم قيد تاريخ در نامه ها، نمى دانست كدام يك جلوتر نوشته شده است.

خليفه براى تعيين مبدأ تاريخ اسلام، صحابه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را گِرد آورد. آنان هريك نظرى دادند. برخى نظر دادند كه مبدأ تاريخ را ميلاد پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) قرار دهند وبرخى ديگر پيشنهاد كردند كه مبعث پيامبر مبدأ تاريخ شمرده شود. در اين ميان على (عليه السلام) نظر داد كه روزى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) سرزمين شرك را ترك گفت وبه سرزمين اسلام گام نهاد مبدأ تاريخ اسلام باشد. عمر از ميان آراء، نظر امام (عليه السلام) را پسنديد وهجرت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را مبدأ تاريخ قرار داد واز آن روز تمام نامه ها واسناد


1 . ثمرة الأوراق، در حاشيه المستطرف، نگارش تقى الدين حموى، ج2، ص 15، ط مصر، 1368هـ.ق.

صفحه 303

ودفاتر دولتى به سال هجرى نوشته شد.(1)

آرى، درست است كه ميلاد يا مبعث پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) حادثه بزرگى است، ولى در اين دو روز، اسلام درخشش چشمگيرى نداشته است; روز ميلاد پيامبر، خبرى از اسلام نبود و روز مبعث، اسلام نظام وكيانى نداشت.ولى روز هجرت، سرآغاز قدرت مسلمانان وپيروزى آنان بر كفر وروز پايه گذارى حكومت اسلام است; روزى است كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) سرزمين شرك را ترك گفت وبراى مسلمانان وطن اسلامى پديد آورد.

حضرت على(عليه السلام) يگانه مرجع فتوا در عصر خليفه دوّم

گسترش اسلام، پس از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، در ميان اقوام وملل گوناگون سبب شد كه مسلمانان با يك رشته حوادث نوظهور رو به رو شوند كه حكم آنها در كتاب خدا و احاديث پيامبر گرامى وارد نشده بود.زيرا آيات مربوط به احكام وفروع محدود است واحاديثى كه از پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) در باره واجبات ومحرّمات در اختيار امّت بود از چهار صد حديث تجاوز نمى كرد.(2) از اين جهت، مسلمانان در حلّ بسيارى از مسائل كه نصّ قرآنى وحديث نبوى در باره آنها وارد نشده است با مشكلاتى مواجه مى شدند.

اين مشكلات، گروهى را بر آن داشت كه در اين رشته از مسائل به عقل ورأى خويش عمل كنند وبا استفاده از معيارهاى ناصحيح، حكم حادثه را تعيين كنند.


1 . تاريخ يعقوبى، ج1، ص 123; تاريخ طبرى، ج2، ص 253; كنز العمّال، ج5، ص 244; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج3، ص 113، چاپ مصر.
2 . رشيد رضا، مؤلّف المنار، د ركتاب نفيس خود، الوحى المحمّدى(چاپ دوّم، صفحه 225)، تصريح مى كند كه مجموع احاديثى كه از پيامبر اسلام در خصوص احكام وفروع در دست ماست، پس از حذف مكرّرات، از چهار صد حديث تجاوز نمى كند واحتمال اينكه احاديث نبوّى بيش از اين مقدار بوده وسپس از ميان رفته است ضعيف است. بنابراين، احاديثى كه پس از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در اختيار امّت بود همين حدود يا اندكى بيش از آن بود.

صفحه 304

اين گروه را «اصحاب رأى» مى ناميدند. آنان، به جاى استناد به دليل شرعىِ قطعى از كتاب وسنت، موضوعات را از نظر مصالح ومفاسد ارزيابى مى كردند وبا ظنّ وگمان حكم خدا را تعيين مى كردند وفتوا مى دادند.

خليفه دوّم با اينكه خود در برخى از موارد، در برابر نصوص، به رأى خويش عمل مى كرد وموارد آن در تاريخ ضبط شده است، امّا نسبت به اصحاب رأى بى مهر بود ودر باره آنان چنين مى گفت:

صاحبان رأى، دشمنان سنّتهاى پيامبرند. آنان نتوانستند احاديث پيامبر را حفظ كنند واز اين جهت به رأى خود فتوا داده اند. گمراه شدند وگمراه كردند.آگاه باشيد كه ما پيروى مى كنيم واز خود شروع نمى كنيم ; تابع مى گرديم وبدعت نمى گذاريم. ما به احاديث پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)چنگ مى زنيم وگمراه نمى شويم.

با اينكه ياد آور شديم كه خليفه دوّم در مواردى در برابر نصوص، به رأى خود عمل مى كرد ودر مواردى بر اثر نبودن دليل، از پيش خود، رأى ونظر مى داد، ولى در بسيارى از موارد به باب علم پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، حضرت اميرمؤمنان (عليه السلام)، مراجعه مى كرد.

اميرمؤمنان، به تصريح پيامبر اكرم، گنجينه علوم نبوى بودووارث احكام الهى، وبه آنچه كه امّت تا روز رستاخيز به آن نياز داشت عالم بودودر ميان امّت فردى داناتر ازا و نبود. از اين رو، در دهها مورد، كه تاريخ به ضبط قسمتى از آن موفق شده است، خليفه دوّم از علوم امام (عليه السلام)استفاده كرد وورد زبان او اين جملات يا مشابه آنها بود:

«عَجَزَتِ النِّساءُ أَنْ يَلِدْنَ مِثْلَ عَلِيِّ بنِ أَبِي طالِب».

زنان ناتوانند ازاينكه مانند على را بزايند.

«اَللّهُمَّ لا تُبْقِنِي لِمُعْضِلَة لَيْسَ لَها ابنُ أَبِي طالِب».

خداوندا، مرا در برابر مشكلى قرار مده كه در آن فرزند ابوطالب نباشد.


صفحه 305

اكنون براى نمونه، برخى از موارد را ياد آور مى شويم.

1ـ مردى از همسر خود به عمر شكايت برد كه شش ماه پس از عروسى بچه آورده است. زن نيز مطلب را پذيرفته، اظهار مى داشت كه قبلاً با كسى رابطه اى نداشته است.خليفه نظر داد كه زن بايد سنگسار شود. ولى امام (عليه السلام) از اجراى حد جلوگيرى كرد وگفت كه زن، از نظر قرآن، مى تواند بر سر شش ماه بچه بياورد، زيرا در آيه اى دوران باردارى وشير خوارى سى ماه معيّن شده است:

(وَحَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلثُونَ شَهْراً). (احقاف:15)

در آيه اى ديگر، تنها دوران شير دادن دو سال ذكر شده است:

(وَفِصالُهُ فِي عامَيْنِ).(لقمان:14)

اگر دو سال را از سى ماه كم كنيم براى مدّت حمل شش ماه باقى مى ماند.

عمر پس از شنيدن منطق امام (عليه السلام) گفت:«لَوْلا عَلِيٌّ لَهَلَكَ عُمَرُ».(1)

2ـ در دادگاه خليفه دوّم ثابت شد كه پنج نفر مرتكب عمل منافى عفت شده اند. خليفه در باره همه آنان به يكسان قضاوت كرد، ولى امام (عليه السلام) نظر او را صائب ندانست وفرمود كه بايد از وضع آنان تحقيق شود.اگر حالات آنان مختلف باشد، طبعاًحكم خدا نيز مختلف خواهد بود.

پس از تحقيق،امام (عليه السلام) فرمود: يكى را بايد گردن زد، دوّمى را بايد سنگسار كرد، سوّمى را بايد صد تازيانه زد، چهارمى را بايد پنجاه تازيانه زد، پنجمى را بايد ادب كرد.

خليفه از اختلاف حكم امام انگشت تعجّب به دندان گرفت وسبب آن را پرسيد امام فرمود:

اوّلى كافر ذمّى است وجان كافر تا وقتى محترم است كه به احكام ذمّه عمل


1 . مناقب ابن شهر آشوب، ج1، ص 496; بحار، ج40، ص 332.

صفحه 306

كند، امّا وقتى احكام ذمّه را زير پا نهاد سزاى او كشتن است.دوّمى مرتكب زناى محصن شده است وكيفر او در اسلام سنگسار كردن است. سوّمى جوان مجردّى است كه خود را آلوده كرده وجزاى او صد تازيانه است. چهارمى غلام است وكيفر اونصف كيفر فرد آزاد است.پنجمى ديوانه است.(1)

دراين هنگام خليفه گفت:

«لا عِشْتُ فِي أُمَّة لَستَ فِيها يا أَبَا الْحَسَنِ!»

در ميان جمعى نباشم كه تو اى ابو الحسن در آن ميان نباشى.

3ـ غلامى در حالى كه زنجير به پا داشت راه مى رفت.دو نفر بر سر وزن آن اختلاف نظر پيدا كردند وهركدام گفت اگر سخن او درست نباشد زنش سه طلاقه باشد! هر دو به نزد صاحب غلام آمدند واز او خواستند كه زنجير را باز كند تا وزن كنند. وى گفت:من از وزن آن آگاه نيستم و از طرفى نذر كرده ام كه آن را باز نكنم مگر اينكه به وزن آن صدقه دهم.

مسأله را به نزدخليفه آورند.وى نظر داد:اكنون كه صاحب غلام از باز كردن زنجير معذور است، بايد آن دو شخص از زنان خود جدا شوند.آنان از خليفه درخواست كردند كه مرافعه را نزد على (عليه السلام) ببرند. امام (عليه السلام) فرمود: آگاهى از وزن زنجير آسان است. آن گاه دستور داد كه طشت بزرگى بياورند واز غلام خواست كه در وسط آن بايستد. سپس امام زنجير را پايين آورد ونخى به آن بست وطشت را پر از آب كرد. سپس زنجير را با آن نخ بالا كشيد تا آنجا كه همه آن از آب بيرون آمد. آن گاه دستور داد كه زنجير را با آن نخ بالا كشند تا آنجا كه همه آن از آب بيرون آيد. آن گاه دستور داد كه طشت را با آهن پاره پر كنند تا آب طشت به حدّ اوّل برسد. وسرانجام فرمود:آهن پاره ها را بكَشند.وزن آنها، همان وزن زنجير است. به اين طريق، تكليف هرسه نفر روشن شد.(2)


1 . شيخ طوسى: تهذيب ج10، ص50، احكام زنا، حديث188.
2 . صدوق: من لا يحضره الفقيه 3/9.

صفحه 307

4ـ زنى در بيابان دچار بى آبى شد وعطش سخت بر او غلبه كرد. ناگزير از چوپانى آب طلبيد واو به اين شرط موافقت كرد كه به زن آب دهد كه خود را در اختيار چوپان بگذارد. خليفه دوّم در باره حكم زن با امام (عليه السلام) مشورت كرد. حضرت فرمود كه زن در ارتكاب اين عمل مضطر بوده وبر مضطر حكمى نيست.(1)

اين داستان ونظاير آن، كه بعضاً نقل مى شود، حاكى از احاطه امام على (عليه السلام) به قوانين كلى اسلام است كه در قرآن وحديث وارد شده است وخليفه از آن غفلت داشت.

5ـ زن ديوانه اى مرتكب عمل منافى عفّت شده بود. خليفه او را محكوم كرد، ولى امام (عليه السلام) با ياد آورى حديثى از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)او را تبرئه كرد وحديث اين است كه قلم از سه گروه برداشته شده است كه يكى از آنها ديوانه است تاخوب شود.(2)

6ـ زن بار دارى اعتراف به گناه كرد. خليفه دستور داد كه او را در همان حال سنگسار كنند. امام (عليه السلام) از اجراى حدّ جلوگيرى كرد وفرمود:تو بر جان او تسلّط دارى، نه بركودكى كه در رَحِم اوست.(3)

7ـ گاهى امام (عليه السلام) با استفاده از اصول روانى مشكل را حل مى كرد. روزى زنى از فرزند خود تبرّى جست ومنكر آن شد كه مادر اوست ومدّعى بود كه هنوز بكر است، در حالى كه جوان اصرار داشت كه وى مادر اوست. خليفه دستور داد به جوان، به سبب چنين نسبتى تازيانه بزنند. چون ماجرا به اطلاع امام (عليه السلام)رسيد، آن حضرت از زن وبستگان او اختيار گرفت كه وى را در عقد هركس كه خواست در آورد وآنان نيز على (عليه السلام) را وكيل كردند. امام رو به همان جوان كرد وگفت: من اين زن را در عقد تو در آوردم ومَهر او 480 دِرهم است. سپس كيسه اى كه محتوى همان مبلغ بود در برابر زن قرار داد وبه جوان گفت: دست اين زن را بگير


1 . سنن بيهقى، ج8، ص 236; ذخائر العقبى، ص 81; الغدير، ج6، ص 120.
2 . مستدرك حاكم، ج2، ص 95; الغدير، ج6، ص 102.
3 . ذخائر العقبى، ص 80; الغدير، ج6، ص 110.

صفحه 308

وديگر نزد من ميا مگر اينكه آثار عروسى بر سر وصورت تو باشد.

زن با شنيدن اين سخن گفت:«اللّه، اللّه، هُوَ النّارُ، هو واللّهِ ابْنِي!» يعنى:پناه به خدا، پناه به خدا، نتيجه اين جريان آتش است. به خدا قسم اين پسر من است. سپس علّت انكار خود را بازگو كرد.(1)


1 . كشف الغمّة، ج1، ص 33; بحار، ج40، ص 277.

صفحه 309

فصل يازدهم

رفع نيازهاى علمى عثمان ومعاويه

كمكهاى علمى وفكرى امام (عليه السلام) به خلفا به دوران خلافت ابوبكر وعمر منحصر نبود، بلكه وى به عنوان سرپرست وحامى ودلسوز دين، نيازهاى علمى وسياسى اسلام ومسلمانان را در دوره هاى مختلف خلافت برطرف مى كرد. از جمله، خليفه سوّم نيز پيوسته از افكار بلند وراهنماييهاى داهيانه على (عليه السلام)بهره مى برد.

اينكه عثمان از نظرات امام (عليه السلام) استفاده مى كرد جاى شگفت نيست; شگفت اينجاست كه معاويه نيز، با تمام عداوت وبغضى كه به امام داشت، در مسائل علمى ومشكلات فكرى دست نياز به سوى آن حضرت دراز مى كرد وافرادى را به صورت ناشناس به حضور امام روانه مى ساخت تا پاسخ بعضى مسائل را از آن حضرت بياموزند.

از جمله، گاهى فرمانرواى روم از معاويه مطالبى را مى پرسيدوپاسخ آن را از او مى خواست.معاويه، براى حفظ آبروى خود ـ كه خويش را خليفه مسلمين معرفى مى كرد ـ افرادى را به نزد على (عليه السلام) گسيل مى داشت تا به گونه اى پاسخ را از امام فرا گيرند ودر اختيار معاويه بگذارند.

در اينجا نمونه هايى از مراجعه خليفه سوّم ومعاويه به امام (عليه السلام) رامنعكس مى كنيم:

1ـ از جمله حقوق زن در اسلام اين است كه اگر مردى همسر خود را طلاق


صفحه 310

دهد وپيش از آنكه عدّه زن سپرى گردد مرد در گذرد، زن همچون ورثه ديگر از شوهر خود ارث مى برد; تو گويى كه تا عدّه زن سپرى نشده است پيوند زناشويى برقرار است.

در زمان خلافت عثمان، مردى داراى دو زن بود ـ يكى از انصار وديگرى از بنى هاشم.از قضا مرد، زن انصارى خود را طلاق گفت وپس از مدّتى درگذشت.زن انصارى نزد خليفه رفت وگفت: هنوز عدّه من سپرى نشده است ومن ميراث خود را مى خواهم. عثمان در داورى فرو ماند وجريان را به اطلاع امام (عليه السلام) رسانيد.حضرت فرمود:اگر زن انصارى سوگند ياد كند كه پس از درگذشت شوهرش سه بار قاعده نشده است مى تواند از شوهر خود ارث ببرد.

عثمان به زن هاشميه گفت: اين داورى مربوط به پسر عمّت على است ومن در اين باره نظرى نداده ام.

وى گفت: من به داورى على راضى هستم. او سوگند ياد كند وارث ببرد.(1)

اين جريان را محدّثان اهل تسنّن به گونه ديگر، كه متن آن با فتاواى فقهاى شيعه تطبيق نمى كند، نيز نقل كرده اند.(2)

2ـ مردى كه براى اداى فريضه حج يا عمره احرام بسته است نمى تواند حيوانى راكه در خشكى زندگى مى كند شكار كند. قرآن كريم در اين باره مى فرمايد:

(وَحُرِّمَ عَلَيْكُمْ صَيْدُ الْبَرِّ ما دُمْتُمْ حُرُماً). (مائده:96)

شكار حيوان خشكى بر شما، در حالى كه مُحرِم هستيد، حرام است.

ولى اگر فردى كه محرم نيست حيوانى را شكار كند، آيا فرد محرم مى تواند از گوشت آن استفاده كند؟ اين همان مسئله اى است كه خليفه سوّم در آن از نظر على (عليه السلام) پيروى كرد. قبلاًنظر خليفه اين بود كه محرم مى تواند از گوشت حيوانى كه


1 . مستدرك الوسائل، ج3، ص 166.
2 . ر.ك: كنزالعمّال، ج3، ص 178; ذخائر العقبى، ص 80.

صفحه 311

غير محرم شكار كرده است استفاده كند. اتّفاقاً خود او نيز محرم بود ومى خواست دعوت گروهى را كه براى او چنين غذايى ترتيب داده بودند بپذيرد، امّا وقتى با مخالفت امام روبرو شد از نظر خود برگشت. على (عليه السلام) ماجرايى از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) را نقل كرد كه او را قانع ساخت. ماجرا بدين قرار بود كه براى پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)، در حالى كه محرم بود، مشابه چنان غذايى آوردند. آن حضرت فرمود:ما محرم هستيم. اين غذا را به افرادى بدهيد كه در حال احرام نيستند.

وقتى امام (عليه السلام) اين جريان را نقل كرد دوازده نفر نيز در تأييد آن حضرت شهادت دادند. سپس على (عليه السلام) افزود: رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) نه تنها از خوردن چنين گوشتى ما را بازداشت،بلكه از خوردن تخم پرندگان يا مرغان شكار شده نيز نهى كرد.(1)

3ـ از عقايد مسلّم اسلامى معذَّب بودن كافر پس از مرگ است. در زمان خلافت عثمان، مردى به عنوان اعتراض به اين اصل عقيدتى جمجمه كافرى را از قبر بيرون آورد وآن را نزد خليفه برد وگفت: اگر كافر پس از مرگ در آتش مى سوزد، بايد اين جمجمه داغ باشد، در حالى كه من به آن دست مى زنم واحساس حرارت نمى كنم!

خليفه در پاسخ عاجز ماند ودر پى على (عليه السلام) فرستاد. امام (عليه السلام)، باايجاد صحنه اى، پاسخى در خور به معترض داد. فرمود كه آهن (آتش زنه) وسنگ آتش زايى بياورند وسپس آن دو را بر هم زد تا جرقه اى از آن جستن كرد. آن گاه فرمود: به آهن وسنگ دست مى زنيم واحساس حرارت نمى كنيم، درحالى كه هر دو داراى حرارتى هستند كه در شرايط خاصى بر ما ملموس مى شود. چه مانعى دارد كه عذاب كافر در قبر نيز چنين باشد؟

خليفه از پاسخ امام خوشحال شد وگفت:«لَوْلا عَلِيٌّ لَهَلَكَ عُثْمانُ».(2)


1 . كنزالعمّال، ج3، ص 53; مستدرك الوسائل، ج2، ص 119.
2 . الغدير 8/214 به نقل از كتاب عاصمى به نام « زين الفتى في شرح سورة هل أتى».

صفحه 312

امّا مواردى كه معاويه به امام (عليه السلام) مراجعه كرده است.

تواريخ اسلامى موارد هفت گانه اى را ياد آورى شده است كه معاويه دست نياز به جانب على (عليه السلام) دراز كرده وشرمندگى وسرشكستگى خويش را به وسيله علم امام برطرف كرده است.

أُذَينه مى گويد: مردى از معاويه مطلبى را پرسيد.معاويه گفت: اين موضوع را از على بپرس.سائل گفت:خوش ندارم از او سؤال كنم; مى خواهم از تو بپرسم.وى گفت: چرا خوش ندارى ازمردى سؤال كنى كه پيامبر در باره اش گفته است:«على نسبت به من به سان هارون نسبت به موسى است جز اينكه پس از من پيامبرى نيست» وعمر مشكلات خود را با او در ميان مى نهاد؟(1)

وقتى خبر شهادت امام (عليه السلام) به معاويه رسيد گفت: «فقه وعلم مُرد». برادر معاويه به او گفت:اين سخن را مردم شام از تو نشنوند.(2)

اينك فهرست مواردى را كه معاويه از على (عليه السلام) استمداد كرده است:(3)

1ـ حكم كسى كه مدّتها نبش قبر مى كرد وكفنها را مى بُرد.

2ـ حكم كسى كه فردى را كشته است ومدّعى است كه او را درحالى كشته كه با همسر او مشغول عمل جنسى بوده است.

3ـ دو نفر در باره لباسى اختلاف كردند. يكى از آنها دو شاهد آورد كه اين لباس مال اوست وديگرى مدعى شد كه آن را از ناشناسى خريده است.

4ـ مردى با دخترى ازدواج كرده است، ولى پدر عروس، به جاى او، دختر ديگرى را به حجله روانه كرده است.

5ـ يك رشته سؤالاتى كه فرمانرواى روم در باره كهكشان وقوس وقزح و... از


1 . ذخائر العقبى، ص 79.
2 . الاستيعاب، ج2، ص 426.
3 . ر.ك. على والخلفاء، صص324ـ 316.

صفحه 313

معاويه كرده بود واو ناشناسى را به عراق فرستاد تا پاسخ سؤالات را از على (عليه السلام) دريافت كند.

6ـ فرمانرواى روم مجدداً سؤالاتى از قبيل موارد مذكور را از معاويه پرسيد وباجگذارى خود را مشروط به دريافت پاسخ صحيح آنها كرد.

7ـ براى بار سوّم، سؤالى از دربار روم به معاويه رسيدوپاسخ آن را طلبيد. عمرو عاص، با حيله خاصى، جواب آن را از امام (عليه السلام)دريافت كرد.


صفحه 314

صفحه 315

فصل دوازدهم

خدمات اجتماعى حضرت على(عليه السلام)

دوران بازدارى على (عليه السلام) از تصدّى خلافت، دوران تقاعد وكناره گيرى آن حضرت از ساير شئون جامعه اسلامى نبود، بلكه در اين فترت، امام (عليه السلام) به انجام خدمات علمى واجتماعى بسيارى موفق شد كه تاريخ نظير آنها رابراى ديگران ضبط نكرده است.

على (عليه السلام) از جمله افرادى نبود كه به جامعه ومسائل ونيازهاى آن تنها از يك دريچه، وآن هم دريچه خلافت، بنگرد كه چنانچه آن را به روى او بستند هرنوع مسئوليت وتعهّد را از خود سلب كند. آن حضرت، به رغم آنكه از تصدّى رهبرى سياسى باز داشته شد، براى خود مسئوليتهاى مختلفى قائل بود واز آن رو، از انجام وظايف وخدمات ديگر شانه خالى نكرد و به تأسّى از توصيه يعقوب به فرزندان خود،(1) از طرق مختلف به صحنه خدمت واردشد.

اهمّ خدمات امير المؤمنين (عليه السلام) در دوره خلفاى سه گانه به قرار زير بود:

الف) دفاع از حريم عقايد واصول اسلام در برابر تهاجمات علمى علماى يهود ونصارا وپاسخگويى به سؤالات ودفع شبهات آنان.

ب) هدايت وراهنمايى دستگاه خلافت در مسائل دشوار، به ويژه امور


1 . حضرت يعقوب، به فرموده قرآن كريم (سوره يوسف، آيه 67)، به فرزندان خود سفارش كرد كه به شهر مصر از يك در وارد نشوند، بلكه از درهاى مختلف به آن در آيند.

صفحه 316

قضايى.

ج) انجام خدمات اجتماعى، كه ذيلاً به اهمّ آنها اشاره مى شود:

1ـ انفاق به فقرا ويتيمان

در اين مورد كافى است ياد آورى شود كه آيه(اَلَّذينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِوَ النَّهارِ سِرَّاً وَعَلانِيَةً) (1)، به اتفاق مفسّران، در باره على (عليه السلام) نازل شده است. گرچه اين آيه بيانگر وضع على (عليه السلام) در زمان رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) است، ولى اين وضع پس از رحلت پيامبر نيز ادامه داشت وآن حضرت پيوسته از يتيمان ومستمندان دستگيرى مى كرد وروح بزرگ ومهربان او تا پايان عمر از انفاق به فقرا لحظه اى آرام نگرفت. شواهد بسيارى در اين زمينه در تواريخ اسلامى مذكور است كه ذكر آنها مايه اطاله كلام خواهد شد.

2ـ آزاد كردن بردگان

آزاد ساختن بردگان از مستحبّات مؤكّد در اسلام است. از رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) نقل شده است كه فرمود:

«مَنْ أَعْتَقَ عَبْداً مُؤْمِناً أَعْتقَ اللّهُ الْعَزيزُ الْجَبّارُ بِكُلِّ عُضْو عُضْواً لَهُ مِنَ النّار».(2)

هركس بنده مؤمنى را آزاد سازد، خداوند عزيز جبّار، در برابر هر عضوى از آن بنده، عضوى از شخص آزاد كننده را از آتش جهنّم آزاد مى سازد.

على (عليه السلام) در اين زمينه نيز، همچون ساير خدمات وفضايل، پيشگام بود وموفق شد ازحاصل دسترنج خود(ونه از بيت المال) هزار بنده را بخرد وآزاد سازد. امام صادق (عليه السلام) به اين حقيقت گواهى داده، فرموده است:


1 . سوره بقره، آيه 274:كسانى كه اموال خود را (در راه فقرا) شب وروز وپنهان وآشكار انفاق مى كنند.
2 . روضه كافى، ج2، ص 181.

صفحه 317

«إِنَّ عَلِيّاً أَعْتَقَ أَلْفَ مَمْلُوك مِنْ كَدِّ يَدِهِ ».(1)

3ـ كشاورزى و درختكارى

يكى از مشاغل على (عليه السلام)، در عصر رسالت وپس از آن، كشاورزى ودرختكارى بود. آن حضرت بسيارى از خدمات وانفاقات خود را از اين طريق انجام مى داد. به علاوه، املاك زيادى را نيز كه خود آباد كرده بود وقف كرد. امام صادق (عليه السلام) در اين باره فرموده است:

«كانَ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ يَضْرِبُ بِالْمَرِّ وَ يَسْتَخْرِجُ الأَرَضِينَ».(2)

امير مؤمنان بيل مى زد ونعمتهاى نهفته در دل زمين را استخراج مى كرد.

همچنين ازآن حضرت نقل شده است كه فرمود:«كارى در نظر خدا محبوبتر از كشاورزى نيست».(3)

آورده اند كه مردى در نزد حضرت على (عليه السلام) يك«وَسَق»(4) هسته خرما ديد. پرسيد: مقصود از گرد آورى اين همه هسته خرما چيست؟ فرمود: همه آنها، به اذن الهى، درخت خرما خواهند شد. راوى مى گويد كه امام (عليه السلام) آن هسته ها را كاشت ونخلستانى پديد آورد وآن را وقف كرد.(5)

4ـ حفر قنات

در سرزمينى همچون عربستان كه خشك وسوزان است حفر قنات بسيار حائز


1 . فروع كافى، ج5، ص 74; بحار الأنوار، ج41، ص 43.
2 . همان.
3 . بحار الأنوار، ج23، ص 20.
4 . يك وسق معادل شصت صاع وهر صاع تقريباً يك مَنْ است.
5 . مناقب ابن شهر آشوب، ج1، ص 323; بحار الأنوار، ج61، ص 33.

صفحه 318

اهميت است. امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد: پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) زمينى از انفال (1) را در اختيار على (عليه السلام) گذاشت وآن حضرت در آنجا قناتى حفر كرد كه آب آن همچون گردن شتر فوّاره مى زد.امام (عليه السلام) نام آنجا را «يَنبُع» نهاد. آب فراوان اين قنات مايه نشاط وروشنى چشم اهالى آنجا شد وفردى از آنان به على (عليه السلام)، به جهت توفيق اين خدمت، بشارت داد. حضرت در پاسخ او فرمود:«اين قنات وقف زائران خانه خدا ورهگذرانى است كه از اينجا مى گذرند.كسى حقّ فروش آب آن را ندارد وفرزندانم هرگز آن را به ميراث نمى برند».(2)

هم اكنون در راه مدينه به مكّه منطقه اى است به نام «بئر على» كه آن حضرت در آنجا چاه زده بوده است. از بعضى سخنان امام صادق (عليه السلام) استفاده مى شود كه اميرمؤمنان (عليه السلام) در راه مكّه وكوفه چاههايى حفر كرده است.(3)

5ـ ساختن مسجد

تأسيس وتعمير مساجد از نشانه هاى ايمان به خدا وآخرت است وامير مؤمنان (عليه السلام) مساجدى بنا كرده است كه نام برخى از آنها در تواريخ اسلامى ضبط شده است. از آن جمله است:

مسجد الفتح در مدينه، مسجدى در كنار قبر حمزه، مسجدى در ميقات، مسجدى در كوفه، مسجدى در بصره.(4)

6ـ وقف اماكن واملاك

اسامى موقوفات متعدد ووقفنامه هاى حضرت على (عليه السلام) در كتب حديث


1 . سرزمينهايى كه بدون جنگ وخونريزى به تصرّف مسلمانان در آيد بخشى از انفال است كه مربوط به مقام نبوّت است ورسول اكرم از آنها در راه منافع اسلام ومسلمانان استفاده مى كرد.
2 . فروع كافى، ج7، ص 543; وسائل الشيعه، ج13، ص 303.
3 . ر.ك. مناقب، ج1، ص 323; بحار الأنوار، ج41، ص 32.
4 . ر.ك. مناقب، ج1، ص 323; بحار الأنوار، ج41، ص 32.

صفحه 319

وتاريخ به طور مبسوط ذكر شده است. در اهميت اين موقوفات همين بس كه، طبق نقل مورخان معتبر، در آمد سالانه آنها چهل هزار دينار بوده كه تماماً صرف بينوايان مى شده است. شگفت آنكه، به رغم داشتن اين درآمد سرشار، حضرت امير (عليه السلام) براى تأمين هزينه زندگى خود به فروختن شمشيرش نيز ناچار شده بود.(1)

آرى، چرا على (عليه السلام) از خود چنين موقوفاتى باقى نگذارد؟مگر نه آنكه پيامبر اكرم فرموده است:«هركس از اين جهان درگذرد، پس از مرگ، چيزى به او نمى رسد جز آنكه پيشتر سه چيز از خود باقى گذاشته باشد: فرزند صالحى كه در حقّ او استغفار كند، سنّت حسنه اى كه در ميان مردم رواج داده باشد، كار نيكى كه اثرش پس از او باقى باشد(2)»؟

وقفنامه هاى حضرت امير (عليه السلام)، علاوه بر آنكه منبع الهام بخشى براى احكام وقف در اسلام است، سندى محكم وگويا بر خدمات اجتماعى وانسانى آن حضرت است. براى آگاهى ازا ين وقفنامه ها به كتاب ارجمند «وسائل الشيعه»، ج13، كتاب الوقوف والصدقات، مراجعه شود.

***


1 . كشف المحجّه، ص 124; بحار الأنوار، ج41، ص 43.
2 . وسائل الشيعه، ج13، ص 292.

صفحه 320

صفحه 321

بخش پنجم

رويدادهاى دوران خلافت حضرت على (عليه السلام)


صفحه 322

صفحه 323

فصل اوّل

علل گرايش مردم به خلافت حضرت على (عليه السلام)

بيان رويدادهاى چهار بخش از زندگانى امام على (عليه السلام) به پايان رسيد. اكنون در آستانه بخش پنجم از زندگانى آن حضرت قرار گرفته ايم;بخشى كه در آن على (عليه السلام) به مقام خلافت وزمامدارى برگزيده شد ودر طىّ آن با حوادث وفراز ونشيبهاى بسيار روبه رو گرديد. تشريح گسترده همه آن حوادث از توان خامه ما بيرون است. از اين رو، ناچاريم،همچون بخشهاى گذشته، رويدادهاى مهم وچشمگير را بازگو كنيم.

نخستين بحث در اين فصل، بيان علل گرايش مهاجرين وانصار به زمامدارى امام (عليه السلام) است، گرايشى كه در مورد خلفاى گذشته نظير نداشت وبعداً نيز مانند آن ديده نشد.

هواداران امام (عليه السلام) پس از درگذشت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در اقليت فاحشى بودند وجز گروهى از صالحان از مهاجرين وانصار، كسى به خلافت او ابراز علاقه نكرد. ولى پس از گذشت ربع قرن از آغاز خلافت اسلامى، ورق آنچنان برگشت كه افكار عمومى متوجه كسى جز على (عليه السلام) نبود.پس از قتل عثمان، همه مردم با هلهله وشادى خاصى به در خانه امام (عليه السلام) ريختند وبا اصرار فراوان خواهان بيعت با او شدند.

علل اين گرايش را بايد در حوادث تلخ دوران خليفه سوّم جستجو كرد; حوادثى كه سرانجام به قتل خود وى منجر شد وانقلابيون مصرى وعراقى را بر آن


صفحه 324

داشت كه تا كار خلافت اسلامى را يكسره نساخته اند به ميهن خود باز نگردند.

ريشه هاى قيام بر ضدّ عثمان

ريشه اصلى قيام، علاقه وارادت خاص عثمان به خاندان اموى بود.وى كه خود شاخه اى از اين شجره بود، در راه تكريم وبزرگداشت اين خاندان پليد، علاوه بر زير پا گذاشتن كتاب وسنّت، از سيره دو خليفه پيشين نيز گام فراتر مى نهاد.

او به داشتن چنين روحيه وگرايشى كاملاً معروف بود. هنگامى كه خليفه دوّم اعضاى شورا را تعيين كرد در انتقاد از عثمان چنين گفت:

گويا مى بينم كه قريش تو را به زعامت برگزيده اند وتو سرانجام «بنى اميّه» و«بنى ابى معيط» را بر مردم مسلّط كرده اى وبيت المال را مخصوص آنها قرار داده اى. در آن موقع گروههاى خشمگين از عرب بر تو مى شورند وتو را در خانه ات مى كُشند.(1)

بنى اميّه كه از روحيه عثمان آگاه بودند، پس از گزينش او از طريق شورا، دور او را گرفتند وچيزى نگذشت كه مناصب ومقامات اسلامى ميان آنان تقسيم شد وجرأت آنان به حدّى رسيد كه ابوسفيان به قبرستان اُحد رفت وقبر حمزه عمّ بزرگوار پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)را كه در نبرد با ابوسفيان كشته شده بود زير لگد گرفت وگفت:«ابويعلى، برخيز كه آنچه بر سر آن مى جنگيديم به دست ما افتاد».

در نخستين روزهاى خلافت خليفه سوّم، اعضاى خانواده بنى اميّه دور هم گرد آمدند وابوسفيان رو به آنان كرد وگفت:

اكنون كه خلافت پس از قبيله هاى «تَيم» و«عَدى» به دست شما افتاده است مواظب باشيد كه از خاندان شما خارج نگردد وآن را همچون گوى دست به دست بگردانيد، كه هدف از خلافت جز حكومت وزمامدارى نيست وبهشت ودوزخ وجود ندارد.(2)


1 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج1، ص 187.
2 . الاستيعاب، ج2، ص 690.

صفحه 325

از آنجا كه انتشار اين سخن لطمه جبران ناپذيرى بر حيثيت خليفه وارد مى ساخت، حاضران از افشاى اين رويداد خوددارى كردند، امّا حقيقت سرانجام خود را نشان داد.

شايسته خليفه اسلامى اين بود كه ابوسفيان را ادب كند وحدّ الهى در باره مرتد را در حقّ او جارى سازد. ولى متأسفانه نه تنها چنين نكرد، بلكه بارها ابوسفيان را مورد لطف خود قرار داد وغنايم بسيارى به او بخشيد.

علل شورش

عثمان در سوّم ماه محرم سال 24 هجرى، از طريق شورايى كه خليفه دوّم اعضاى آن را برگزيده بود، به خلافت انتخاب شد ودر هجدهم ماه ذى الحجّه سال 35، پس از دوازده سال حكومت، به دست انقلابيون مصر وعراق وگروهى از مهاجرين وانصار كشته شد.

تاريخنويسان اصيل اسلامى علل سقوط عثمان وانقلاب گروهى از مسلمانان را در آثار خود بيان كرده اند، هر چند برخى از مورخان، به احترام مقام خلافت، از بازگو كردن مشروح اين علل خوددارى ورزيده اند. بارى، عوامل زير را مى توان زير بناى انقلاب وشورشِ گروههاى خشمگين مسلمانان دانست:

1ـ تعطيل حدود الهى.

2ـ تقسيم بيت المال در ميان بنى اميّه.

3ـ تأسيس حكومت اموى ونصب افراد غير شايسته به مناصب اسلامى.

4ـ ايذاء وضرب گروهى از صحابه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) كه از خليفه واطرافيان او انتقاد مى كردند.

5ـ تبعيد تعدادى از صحابه كه خليفه حضور آنان را مزاحم افكار وآمال وبرنامه هاى خود مى ديد.


صفحه 326

عامل نخست:تعطيل حدود الهى

1ـ خليفه، وليد بن عتبه، برادر مادرى خود را به استاندارى كوفه منصوب كرد. وى مردى بود كه قرآن مجيد او را در دو مورد به فسق وتمرّد از احكام اسلامى ياد كرده است.(1) امّا خليفه، گذشته او را ناديده گرفت واستاندارى منطقه بزرگى از ممالك اسلامى را به او واگذار كرد.

براى فرد فاسق چيزى كه مطرح نيست رعايت حدود الهى وشئون مقام زعامت است.حاكمان آن زمان، علاوه بر اداره امور سياسى، امامت نمازهاى جمعه وجماعت را نيز بر عهده داشتند.اين پيشواى نالايق (وليد)، در حالى كه سخت مست بود، نماز صبح را با مردم چهار ركعت برگزار كرد ومحراب را آلوده ساخت! شدّت مستى او به اندازه اى بود كه انگشترش را از دست وى در آوردند واو متوجه نشد.

مردم كوفه به عنوان شكايت راهى مدينه شدند وحادثه را به خليفه گزارش كردند.متأسفانه خليفه نه تنها به گزارش آنها ترتيب اثر نداد بلكه آنان را تهديد كرد وگفت: آيا شما ديديد كه برادر من شراب بخورد؟ آنان گفتند: ما شراب خوردن او را نديديم، ولى او را در حال مستى مشاهده كرديم وانگشتر او را از دست وى در آورديم واو متوجه نشد.

گواهان حادثه كه از رجال غيور اسلام بودند على (عليه السلام) وعايشه را از


1 . آيه(يا أَيُّهَاالّذينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَأ فَتَبَيَّنُوا) (حجرات:6) به اتفاق مفسّران ونيز آيه (أَفَمَنْ كانَ مؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا يَسْتَوونَ) (سجده:18) در باره او نازل شده است.پس از نزول آيه اخير، حسّان بن ثابت چنين سرود:
أَنزل اللّه في الكتاب العزيز *** فَتَبَيَّنُوا الوليدَ إذ ذاكَ فِسقاً
في عَليّ وفي الوليد قرآناً *** وَعَليُّ مُبَوَّءُ صِدق ايماناً
ـ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج2(چاپ قديم)، ص 103.

صفحه 327

جريان آگاه ساختند. عايشه كه دل پُر خونى از عثمان داشت، گفت:عثمان احكام الهى را تعطيل وگواهان را تهديد كرده است.

اميرمؤمنان (عليه السلام) با عثمان ملاقات كرد وگفته خليفه دوّم را در روز شورا در باره وى ياد آور شد وگفت: فرزندان اميّه را بر مردم مسلّط مكن. بايد وليد را از مقام استاندارى عزل كنى وحدّ الهى را در حقّ او جارى سازى.

طلحه وزبير نيز از انتصاب وليد انتقاد كردند واز خليفه خواستند كه او را تازيانه بزند.

خليفه در زير فشار افكار عمومى، سعيد بن العاص را كه او نيز شاخه اى از شجره خبيثه بنى اميّه بود، به استاندارى كوفه نصب كرد. وقتى وى وارد كوفه شد محراب ومنبر ودار الامامه را شستو داد ووليد را روانه مدينه ساخت.

عزل وليد در آرام ساختن افكار عمومى كافى نبود.خليفه بايد حدّ الهى را كه در باره شرابخوار تعيين شده است در حقّ برادر خود اجرا مى كرد. عثمان، به جهت علاقه اى كه به برادر خويش داشت، لباس فاخرى بر تن او پوشانيد واو را در اطاقى نشاند تا فردى از مسلمانان حدّ خدا را در باره او اجرا كند.افرادى كه مايل بودند او را با اجراى حدّ ادب كنند، از طريق وليد تهديد مى شدند.سرانجام امام على (عليه السلام)تازيانه را به دست گرفت وبى مهابا بر او حد زد وبه تهديد وناروا گويى او اعتنا نكرد.(1)

2ـ يكى از اركان حيات اجتماعى انسان حاكميت قانونى عادلانه است كه جان ومال افراد جامعه را از تجاوز متجاوزان صيانت كند.ومهمتر از آن، اجراى قانون است، تا آنجا كه مجرى قانون در اجراى آن دوست ودشمن ودور ونزديك نشناسد ودر نتيجه قانون از صورت كاغذ ومركّب بيرون آيد وعدالت اجتماعى تحقّق


1 . مسند احمد، ج1، ص 142; سنن بيهقى، ج8، ص 318; اسد الغابه، ج5، ص 91; كامل ابن اثير، ج3، ص 42; الغدير، ج8، ص 172(به نقل از الانساب بلاذرى، ج5، ص 33).

صفحه 328

يابد.

رجال آسمانى قوانين الهى را بى پروا وبدون واهمه اجرا مى كردند وهرگز عواطف انسانى يا پيوند خويشاوندى ومنافع زودگذر مادى، آنان را تحت تأثير قرار نمى داد.پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)، خود پيشگامترين فرد در اجراى قوانين اسلامى بود ومصداق بارز آيه (وَلا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِم) (1) به شمار مى رفت.جمله كوتاه او در باره فاطمه مخزومى، زن سرشناس كه دست به دزدى زده بود، روشنگر راه و روش او در تأمين عدالت اجتماعى است.

فاطمه مخزومى زن سرشناسى بود كه دزدى او نزد پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) ثابت گرديد وقرار شد كه حكم دادگاه در باره او اجرا شود. گروهى به عنوان «شفيع» وبه منظور جلوگيرى از اجراى قانون پا در ميانى كردند وسرانجام اُسامة بن زيد را نزد پيامبر فرستادند تا آن حضرت را از بريدن دست اين زن سرشناس باز دارد. رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) ازاين وساطتها سخت ناراحت شد وفرمود:

بدبختى امّتهاى پيشين در اين بودكه اگر فرد بلند پايه اى از آنان دزدى مى كرد. او را مى بخشيدند ودزدى او را ناديده مى گرفتند، ولى اگر فرد گمنامى دزدى مى كرد فوراً حكم خدا را در باره او اجرا مى كردند.به خدا سوگند، اگر دخترم فاطمه نيز چنين كارى كند حكم خدا را در باره او اجرا مى كنم ودر برابر قانون خدا، فاطمه مخزومى با فاطمه محمّدى يكسان است.(2)

پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) امّت اسلامى را با اين انديشه پرورش داد، ولى پس از درگذشت آن حضرت، به تدريج، تبعيض در اجراى قوانين در پيكره جامعه اسلامى رخنه كرد. خصوصاً در دوران خليفه دوّم مسئله«عربيّت» ونژاد پرستى وتفاوت اين گروه با گروههاى ديگر به ميان آمد، امّا چنان نبود كه مايه شورش وانقلاب گردد. در دوران خلافت عثمان، مسئله تبعيض در اجراى قوانين به اوج خود رسيد وچنان


1 . مائده،54.
2 . الاستيعاب، ج4، ص 374.