فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی تصاویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : شرح رساله حقوق سيد الساجدين(عليه السلام)*
نویسنده :آیت الله العظمی سبحانی*

شرح رساله حقوق سيد الساجدين(عليه السلام)

صفحه 1
   
    شرح رساله حقوق سيد الساجدين(عليه السلام)

صفحه 2

صفحه 3
شرح رساله حقوق
سيدالساجدين(عليه السلام)

صفحه 4
 

صفحه 5
شرح رساله حقوق
سيدالساجدين(عليه السلام)
 
تأليف
آية الله جعفر سبحانى
 
انتشارات مؤسسه امام صادق(عليه السلام)

صفحه 6
سبحانى تبريزى، جعفر، 1308 ـ
شرح رساله حقوق سيدالساجدين (عليه السلام)/تأليف جعفر سبحانى ـ قم: مؤسسه امام صادق(عليه السلام)، 1398.
224ص.   ISBN:978 - 964 - 357 - 633 - 2
فهرستنويسى بر اساس اطلاعات فيپا.
كتابنامه: ص.217ـ 220; همچنين به صورت زيرنويس.
1.على بن حسين(عليهما السلام)، امام چهارم، 38ـ 94ق. رسالة الحقوق ـ نقد و تفسير. 2. اخلاق اسلامى ـ ـ احاديث. 3. اخلاق اجتماعى ـ ـ احاديث. الف. على بن حسين(عليهما السلام)، امام چهارم، 38ـ 94ق. رسالة الحقوق. شرح. ب. مؤسسه امام صادق(عليه السلام). ج. عنوان.
504228/8 ع /248   65/297
1398
اسم كتاب:    شرح رساله حقوق سيدالساجدين(عليه السلام)
مؤلّف:    آيت الله جعفر سبحانى
چاپخانه:   مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
ناشــر:   مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
تاريخ:    1398
چاپ:    اول
تعداد:   500
مسلسل انتشار622 مسلسل چاپ اول368
مركز پخش
قم ـ ميدان شهدا، انتشارات توحيد
تلفن: 7745457 ; 09121519271
http://www.imamsadiq.org
www.shia.ir

صفحه 7
بررسى شماره هاى حقوق و سند رساله    
«رسالة الحقوق» يادگار چهارمين اختر برج امامت، حضرت على بن الحسين(عليه السلام)، ملقب به زين العابدين است كه در سال سى و هشت قمرى در مدينه ديده به جهان گشود و در سال 94 ويا 95 به فرمان وليد بن عبدالملك مسموم گشت، و دار فانى را با شهادت وداع نمود.
دوران امامت وى كه از سال 61 هجرى يعنى پس از شهادت پدر بزرگوارش(حضرت حسين بن على(عليهما السلام)) آغاز شد، پراختناق ترين دوره هاى پس از درگذشت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بود، بالأخص عصر خلافت عبدالملك بن مروان(65ـ86) و فرزند او وليد بن عبدالملك(86ـ96) زيرا كسى را توان مخالفت با انديشه و روش هاى ظالمانه آنان نبود، و لذا حضرتش در اين دوران به نوعى به رهبرى پرداخت كه مستمسكى به دست جباران روزگار ندهد، مانند:
1. تبيين معارف اسلامى از طريق دعا و مناجات(كه به صورت صحيفه سجاديه)منتشر شده است.
2.نشر احكام و آثار تربيتى و اخلاقى با نگارش «رسالة الحقوق» و امام طى آن وظايف گوناگون انسان را در پيشگاه خدا، و نسبت به خويشتن و ديگران بيان نموده است.
رساله ياد شده را صدوق در كتاب خصال در بخش (ابواب الخمسين وما

صفحه 8
فوقه) به صورت مسند، ودر كتاب ديگرش مانند «من لايحضره الفقيه»، ج2، ص 618، به صورت مرسل نقل كرده است. و حسن بن على بن شعبه در كتاب «تحف العقول» آن را بدون سند آورده است، طبق نقل صدوق تعداد حقوق پنجاه و يك ولى به نقل ابن شعبه پنجاه تا است، اينك فهرست اين حقوق طبق نقل ابن شعبه حرّانى(1):
1. حق خدا، 2. حق نفس انسان(حق خويشتن)، 3. حق زبان، 4. حق گوش، 5. حق چشم، 6.حق پا، 7. حق دست، 8. حق شكم، 9. حق دامن، 10. حق نماز، 11. حق روزه، 12. حق صـدقـه، 13. حق حج، 14. حق قربانى، 15. حق فرمانروا، 16. حق معلم، 17. حق مالك برده، 18. حق رعيـت، 19. حق شاگردان، 20. حـق زن(همسر)، 21. حـق برده، 22. حق مادر، 23. حق پدر، 24. حـق فـرزنـد، 25. حــق بـرادر، 26. حــق آزاد كننده برده، 27. حـق بنـده آزاد شده، 28. حق نيكوكار، 29. حـق مؤذن، 30.حق امام جماعت، 31. حق همنشين، 32. حـق همسـايه، 33. حـق رفيـق، 34. حـق شـريـك، 35. حـق مـال، 36. حق طلبكار، 37. حق معاشر، 38. حق خصم(طرف دعوا) بر انسان 39. حق انسان بر طرف دعوا، 40. حق مشورت خواهنده، 41. حق مشورت دهنده 42. حق نصيحت خــواهنده، 43. حق نصيحت كننده، 44. حق بزرگ سال، 45. حق خردسال، 46. حق درخواست كننده، 47. حق كسى كه از او درخواست شده، 48. حق شاد كننده انسان، 49. حق آزار دهنده انسان، 50. حق عموم هم كيشان، 51. حق اهل ذمّه.

1. منابع ياد شده در بيان ترتيب حقوق، اندكى اختلاف دارند و ما در اينجا غالباً ترتيب موجود در كتاب «تحف العقول» را برگزيديم.

صفحه 9
اگر شماره حقوق از پنجاه تجاوز كرد در حالى كه در آخر رساله، خود حضرت آن را پنجاه حق شمرده است، به خاطر اين است كه حق حج، و حق قربانى دو حق جداگانه شمرده شده است. اگر اين دو حق يك حق شمرده شود، شماره حقوق از پنجاه تجاوز نمى كند. توضيح بيشتر در حق سيزده و چهاردهم خواهد آمد.

سند رساله

«رساله حقوق» را على بن حسين بن شعبه كه از علما و محدّثان قرن چهارم اسلامى است، و با شيخ صدوق متوفاى 381، معاصر مى باشد، به صورت مرسل نقل كرده است و اصولاً مؤلف «تحف العقول» همه احاديث را با حذف سند مى آورد، و اگر اين رساله در آن كتاب فاقد سند است به خاطر همان روش او در مجموع كتاب است، ولى صدوق در كتاب «الخصال»، رساله را با اين سند نقل كرده است:
حدثنا علي بن أحمد بن موسى(رضي الله عنه) قال: حدثنا محمد بن أبي عبد الله الكوفي، قال حدّثنا جعفر بن محمد بن مالك الفزاري. قال حدّثنا خيران بن داحر قال: حدثني أحمد بن علي بن سليمان الجبلي عن أبيه عن محد بن علي عن محمد بن فضيل عن أبي حمزة الثمالي.(1)
البته اين سند به خاطر اشتمال بر يك رشته اسامى مشترك بين ثقه و غير ثقه، قابل اعتماد نيست.

1. الخصال، ج2، ص 360.

صفحه 10
امّا رجالى محقق «نجاشى» در كتاب خود، رسالة الحقوق را با دو سند از ابى حمزه ثمالى نقل كرده است كه سند نخست بسيار صحيح است و سند دوم نيز مشكلى ندارد(1)، جز محمد بن فضيل كه متهم به غلوّ است ولى اتهام به غلوّ ضررى به وثاقت راوى نمى رساند، زيرا حدود غلوّ در ميان قدما به صورت دقيق، اندازه گيرى نشده بود. و بسيارى از موضوعاتى كه در ميان قدما مايه غلو به شمار مى آمد، نزد متأخران سبب غلوّ نيست.
ضمناً ابوحمزه ثمالى ثابت بن دينار است و ابى صفيّه كنيه پدر اوست.
اين رساله در عصرى نگارش يافته كه حجاج بن يوسف ثقفى از طرف عبدالملك بر حجاز، سپس بر عراق حكومت مى كرد. مسعودى مى نويسد: حجاج بيست سال تمام فرمانروايى كرد و شماره كسانى كه به وسيله دژخيمان او جان سپردند صد و بيست هزار بود، هنگام مرگ وى پنجاه هزار مرد و سى هزار زن زندانى بودند كه شانزده هزار نفر آن ها عريان و برهنه بودند، و زندان آنها فاقد سقف بود و از گرما و سرما حفاظى نداشتند.(2)
در هر حال اين رساله مورد توجه دانشمندان قرار گرفته و شروحى بر آن نوشته اند، آنگاه كه اينجانب در شب هاى ماه رمضان براى سخنرانى در تلويزيون، كانال سراسرى دعوت شدم، فرصت را مغتنم شمردم، و عنوان سخن را رسالة الحقوق برگزيدم، و هر شب يكى از حقوق را براى بينندگان تشريح مى نمودم، اينك مجموع سخنرانى ها با ويرايش، تقديم علاقمندان مى شود.
و در پايان يادآور مى شويم كه سخنان امام سجاد(عليه السلام) در بالاترين درجه از نظر

1. رجال نجاشى، ترجمه ثابت بن أبى صفيّه، شماره 294.
2. مروج الذهب ومعادن الجوهر:3/166ـ 167.

صفحه 11
فصاحت و بلاغت است و چون پيش از اينجانب برخى از عزيزان به ترجمه آنها پرداخته اند، از اين جهت از مواردى از ترجمه هاى موجود همراه با تصرّف بهره گرفته ام و اعتراف مى كنم كه ترجمه حاضر در شأن و همسنگ كلام امام نيست و فاقد زيبايى متن است ولى در عين حال، مقصود امام را به نحوى مى رساند.
قم ـ مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
جعفر سبحانى
3 رجب 1440ق
برابر با 20/12/1397ش

صفحه 12
ديپاچه رساله حقوق   

ديباچه رسالة الحقوق

حضرت سيدالساجدين(عليه السلام) براى رساله حقوق، ديباچه اى دارد كه به منزله پيشگفتارى است براى حقوقى كه بعداً به آنها مى پردازد، تو گويى به حقوق پنجاه گانه كه بعداً بيان مى كنند، به صورت موجز اشاره مى كند.
اينك ما مقدمه را با ترجمه اش مى آوريم و شارحان عزيز كه اين رساله را ترجمه كرده اند، به ترجمه مقدمه نيز پرداخته اند. من احساس نياز نكردم كه مجدداً ترجمه كنم، به ترجمه عزيز از دست رفته ام جناب حجة الاسلام آقاى شيخ قدرت الله مشايخى بسنده كرده، ترجمه ايشان را پس از متن مى آورم.
اعْلَم رَحمَكَ اللهُ أنّ لله عَلَيْكَ حُقوقاً مُحيطةً بِكَ في كُلِّ حَرَكَة تَحَرَّكْتَها، أوْ سَكَنَة سَكَنْتَها، أو مَنْزِلَة نَزَلْتَها، أو جارِحَة قَلَّبْتَها، أو آلة تَصَرَّفْتَ بِها، بَعْضُها أكْبَرُ مِنْ بَعْض. وأكْبَرُ حُقُوقِ اللهِ عَلَيكَ ما أوجَبَهُ لِنَفْسِهِ تبارَكَ وَتَعالى مِنْ حَقِّهِ الَّذِي هُوَ أصْلُ الْحُقُوقِ وَمِنْهُ تَفَرَّعَ، ثُمَّ أوجَبَهُ عَلَيْكَ لِنَفْسِكَ مِنْ قَرْنِكَ إلى قَدَمِكَ عَلى اخْتِلافِ جَوارِحِكَ، فَجَعَلَ لِبَصرِكَ عَلَيْكَ حَقّاً، وَلِسَمْعِكَ عَلَيْكَ حَقّاً، ولِلِسانِكَ عَلَيْكَ حَقّاً، وَلِيَدِكَ عَلَيْكَ حَقّاً، وَلِرِجْلِكَ عَلَيْكَ حَقّاً، وَلِبَطْنِكَ عَلَيْكَ حَقّاً، وَلِفَرْجِكَ عَلَيْكَ حَقّاً، فَهذِهِ الْجَوارِحُ السَّبْعُ

صفحه 13
الَّتي بِها تَكُونُ الأَفْعالُ.
ثُمَّ جَعَلَ عَزَّ وَجَلَّ لاَِفْعالِكَ عَلَيْكَ حُقُوقاً، فَجَعَلَ لِصَلاتِكَ عَلَيْكَ حَقّاً، وَلِصَوْمِكَ عَلَيْكَ حَقّاً، وَلِصَدَقَتِكَ عَلَيْكَ حَقّاً، وَلِهَدْيكَ عَلَيْكَ حَقّاً.
ثُمّ تَخْرُجُ الْحُقُوقُ مِنْكَ إلى غَيْرِكَ مِنْ ذَوي الْحُقُوقِ الْواجِبَةِ عَلَيْكَ، وَأوجَبُها عَلَيْكَ حُقُوقُ أَئِمَّتِكَ، ثُمّ حقوقُ رَعَيَّتِكَ، ثُمَّ حُقوقُ رَحِمكَ، فهذِهِ حُقُوقٌ يَتَشَعَّبُ مِنْها حُقوقٌ: فَحُقُوقُ أَئِمَّتِكَ ثَلاثَةٌ أوجَبُها عَلَيْكَ حَقُّ سائِسِكَ بِالسُّلْطانِ، ثُمَّ سائِسِكَ بِالْعِلْمِ، ثُمَّ حَقُّ سائِسِكَ بِالْمُلْكَ، وَكُلُّ سائِس إمامٌ. وَحُقُوقُ رَعِيَّتِكَ ثَلاثَة أوجَبُها عَلَيكَ حَقُّ رَعِيَّتكَ بالسُّلطانِ، ثُمّ حَقُّ رَعِيَّتِكَ بِالعِلْمِ فَإنَّ الجاهِلَ رَعِيَّةُ العالِمِ، وَحَقُّ رَعَيَّتِكَ بِالمِلْكِ مِنَ الأزْواجِ وَما مَلَكَتِ الأَيْمانُ. وَحُقُوقُ رَحِمِكَ كَثيرةٌ مُتَّصِلَةٌ بِقَدْرِ اتِّصال الرَّحمِ في القَرابَةِ، فَأوجَبُها عَلَيكَ حَقُّ أُمِّكَ، ثُمَّ حَقُّ أبيكَ ثُمّ حَقُّ وَلَدِكَ، ثُمّ حَقُّ أخيكَ، ثُمّ الأقْرَبُ فَالأقْرَبُ وَالأوّلُ فَالأوّلُ، ثُمّ حَقُّ مَوْلاكَ الْمُنعِمُ عَلَيْكَ، ثمّ حَقُّ مَولاكَ الْجارِيَةِ نِعْمَتُكَ عَلَيْهِ، ثُمَّ حَقُّ ذِي الْمَعْروفِ لَدَيْكَ، ثُمَّ حَقُّ مُؤَذِّنِكَ بالصَّلاةِ، ثُمّ حَقُّ إمامِكَ في صَلاتِكَ، ثُمَّ حَقُّ جَليسِكَ، ثُمَّ حَقُّ جارِكَ، ثُمّ حَقُّ صاحِبِكَ، ثُمَّ حَقُّ شَريكِكَ، ثُمّ حَقُّ مالِكَ، ثُمَّ حَقُّ غَريمِكَ الَّذي تُطالِبُهُ، ثُمَّ حَقُّ غَريمِكَ الَّذي يُطالِبُكَ، ثُمَّ حَقُّ خَليطِكَ، ثُمَّ حَقُّ خَصْمِكَ الْمُدَّعي عَلَيْكَ، ثُمّ حَقُّ خَصْمِكَ الَّذِي تَدَّعي عَلَيْهِ، ثُمَّ حَقُّ

صفحه 14
مُسْتَشيركَ، ثُمَّ حَقُّ الْمُشيرِ عَلَيْكَ، ثمُّ حَقُّ مُسْتَنْصِحِكَ، ثُمَّ حَقُّ النّاصِحِ لَكَ، ثُمَّ حَقُّ مَنْ هُوَ أَكْبَرُ مِنْكَ، ثُمَّ حَقُّ مَنْ هُوَ أصْغَرُ مِنْكَ، ثُمَّ حَقُّ سائِلِكَ، ثُمَّ حَقُّ مَنْ سَأَلْتَهُ، ثُمَّ حَقُّ مَنْ جَرى لَكَ عَلى يَدَيْهِ مَساءَةٌ بِقَوْل أو فِعْل، أو مَسَرَّةٌ بِذلكَ بِقَول أو فِعْل عَنْ تَعَمُّد مِنْهُ أو غَيرِ تَعَمُّد مِنْهُ، ثُمَّ حَقُّ أهْلِ مِلَّتِكَ عامَّةً، ثُمَّ حَقُّ أهْلِ الذِّمَّةِ.
ترجمه ديباچه
ترجمه ديباچه رساله حقوق   
«بدان كه خداى عزّ وجل را بر تو حقوقى است كه تو را دربرگرفته اند، در هر حركتى كه انجام دهى، يا سكون و آرامشى كه برگزينى; يا جايگاه و مقامى كه احراز كنى; يا عضوى كه دگرگون كنى; يا ابزارى كه به كارگيرى. بعضى از اين حقوق بر بعض ديگر بزرگ ترند.
پس بزرگترين حقوق خداوند بر تو، حقوقى است كه از حق خودش ـ كه ريشه و منشأ همه حق ها است ـ بر تو براى خودش واجب كرده است. آنگاه حقوقى براى تو از سر تا قدمت با در نظر گرفتن تفاوت اندام ها و اعضاء واجب نموده است.
براى ديده ات بر تو حقى قرار داده، و براى گوش تو بر تو حقى قرار داده، و براى زبانت بر تو حقى داده است; اين اعضاء هفتگانه اى هستند كه اعمال با آنها انجام مى شود.
سپس خداوند عزّوجل براى اعمالت بر تو حقوقى قرار داده است، نمازت و روزه و زكاتت بر تو حقى دارند، و قربانيت نيز بر تو حقى دارد و براى كارهايت نيز حقوقى است.

صفحه 15
سپس حقوق از دايره جسم و جان تو بيرون رفته و به سوى آنان كه صاحبان حقوق بر تو مى باشند، مى رود. پس واجب ترين همه اين حقوق بر تو، حق پيشوايان تو است و سپس حقوق رعيت و سپس حقوق خويشاوندانت. پس اينها حقوقى هستند كه حقوق ديگرى از آنها منشعب مى شود.
پس حقوق امامان تو سه حق است; واجب ترين آنها بر تو، حقِ كسى است كه بر تو استيلاى سياسى دارد و تدبير كار تو، به دست او است. و سپس حق كسى كه مديريت علمى و امر آموزش تو را عهده دار است. سپس حق كسى كه از نظر ملكى تحت تسلط او هستى، و هر تدبير كننده و سرپرستى پيشوا است.
و حقوق زيردستان تو هم سه نوع است; واجب ترين آنها حق كسى است كه تحت سلطه تو است، سپس حق كسى كه از راه ملكيت بر او تسلط دارى; از قبيل زنان، غلامان و كنيزان.،
و حقوق خويشاوندان تو فراوان و به هم پيوسته هستند، به همان اندازه كه مى تواند نزديكى و خويشاوندى از راه رحم گسترش يابد; و واجب ترين آن ها بر تو حق مادر است، بعد حق پدرت، بعد حق فرزندت; سپس به ترتيبى كه خويشى نزديك تر است.
سپس حق آزاد كننده و ولى نعمت تو، سپس حق مولايى كه هم اكنون نعمتش بر تو جارى است، سپس حق آنان كه به تو خوبى كرده اند، سپس حق مؤذنى كه با بانگ اذانش تو را متوجه نماز مى سازد، سپس حق

صفحه 16
پيشنمازت، سپس حق همنشينت، سپس حق همسايه ات، سپس حق همراه و همسفر، سپس حق شريك تو، سپس حق مال تو، سپس حق بدهكارت و سپس بستانكارت.
سپس حق رفيق و معاشرت، سپس حق خصمى كه با تو خصومت داشته و عليه تو اقامه دعوى كرده است، سپس حق كسى كه به هنگام درخواست مشورت نظر خود را در اختيار مى گذارد و سپس حق كسى كه از تو تقاضاى موعظه و نصيحت دارد.
سپس حق كسى كه از تو بزرگتر است، سپس حق كسى كه از تو كوچكتر است، سپس حق كسى كه از تو درخواست مى كند، سپس حق كسى كه تو از او درخواست دارى، سپس حق كسى كه از ناحيه او بر تو بدى و زيانى وارد شده است، چه از راه گفتار، چه كردار، يا از ناحيه او به گفتار و كردار، عمدى يا غير عمدى. شادى به تو رسيده، سپس حق هم كيشانت، سپس حق كفار ذمّى كه در پناه اسلام به سر مى برند و سپس حقوقى كه بر حسب دگرگونى ها و تحول اسباب زندگى پديد مى آيد.
پس خوشا به حال كسى كه خداوند او را بر اجراء حقوق واجب خدايى، كمك كرده و براى اين كار او را توفيق دهد و در اين راه او را استوار و ثابت قدم نگاه دارد.
***
حق نخست: حق خداوند بر انسان   
اكنون كه از ترجمه مقدّمه فارغ شديم به شرح يك يك اين حقوق پنجاه گانه مى رسيم. البته ما در ترتيب اين حقوق و نقل نص آن، بيشتر از كتاب «تحف العقول» بهره مى گيريم.

صفحه 17

حق نخست

حق خداوند بر انسان

«فَأَمَّا حَقُّ اللَّهِ الأَكْبَرُ فَاِنَّكَ تَعْبُدُهُ لاَ تُشْرِكُ بِهِ شَيْئاً فَاِذَا فَعَلْتَ ذَلِكَ بِاِخْلاَص جَعَلَ لَكَ عَلَى نَفْسِهِ أَنْ يَكْفِيَكَ أَمْرَ الدُّنْيَا وَ الآخِرَةِ وَ يَحْفَظَ لَكَ مَا تُحِبُّ مِنْهَا».
حقّ بزرگ خدا در سه چيز خلاصه مى شود: 1. او را بپرستى، 2. براى او شريكى قائل نشويد، 3. عبادت تو خالصانه باشد، و نتيجه اداى اين حق اين مى شود كه خدا نيازمندى هاى دنيا و آخرت تو را برآورده مى كند و آنچه را دوست دارى براى تو حفظ مى كند.

شرح

نخستين حقى كه امام از آن سخن مى گويد، حق بزرگ خدا بر بنده اوست. روشن است كه چرا از ميان همه حقوق، حق خدا را جلوتر از همه حقوق، بازگو مى كند، زيرا خداوند بزرگ آفريننده جهان هستى است، همه هستى مديون خداوند بزرگ است، طبعاً حق او بر بندگان، بيش از حقوق ديگران، خواهد بود.

صفحه 18
امام در اين فقره، سه مطلب را يادآور مى شود:
1. حق خدا اين است كه او را بپرستى و براى او شريك قائل نشوى.
2. عبادت و پرستش خدا در صورتى كارساز است كه همراه با اخلاص باشد، و فقط براى خدا انجام بگيرد.
3. اگر بنده خدا به اين وظيفه قيام كرد، خدا براى امور دنيوى و اخروى او كفايت مى كند.
اكنون به توضيح هر سه فقره مى پردازيم:

1. پرستش خداوند

از آنجا كه وجود خداوند و خالقيت و ربوبيت او امرى مسلّم است، امام در مورد اين سه مطلب سخن نگفت، زيرا او با جامعه اسلامى سخن مى گويد كه اوّلاً خدا را پذيرفته اند و خالقى جز او قائل نيستند و معتقدند پس از آفرينش، تدبير عالم هستى كه از آن به ربوبيت تعبير مى شود، با خداست و لذا مسأله چهارم را مطرح مى كند كه آن پرستش خداست. اكنون سؤال مى شود: چرا انسان خدا را بپرستد، پاسخ آن روشن است:
از خدا است اين همه نعمت، از نعمت وجود گرفته تا نعمت حيات و وسايل زندگى، كه در اختيار بشر نهاده است و در اين موقع فطرت انسان، او را وامى دارد كه از صاحب نعمت، تقدير و تشكر كند و پرستش خدا يك نوع تقدير از نعمت هاى بى كران او و در عين حال نشانه حق شناسى انسان است.
از اين گذشته، پرستش خدا، نوعى ارتباط با كمال مطلق است و ارتباط با كمال مطلق براى خود انسان، كمال است به گواه اين كه همنشينى انسان با انسان هاى كامل، مايه پيشرفت انسان است، تا چه رسد به ارتباط او با خدا.

صفحه 19

آيا پرستش خدا تعلق به غير است؟

كسانى كه از معارف دينى آگاهى ندارند، تصور مى كنند كه پرستش خدا نوعى تعلق به غير خويش است و انسان بايد از هر نوع تعلق به غير، بپرهيزد.
پاسخ اين انديشه واهى، روشن است، زيرا به حكم داده هاى روانشناسى و روانكاوى، خداخواهى، يكى از ابعاد روانى انسان را تشكيل مى دهد و خداجويى با آفرينش او عجين شده است، بنابراين خداشناسى، نوعى بازگشت به خويشتن است، بر عكس، دورى از خدا، دورى از خويشتن است. قرآن مجيد، اين حقيقت را در جمله كوتاهى بيان كرده است:
(نَسُوا اللهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ).
«خدا را فراموش كردند، و خدا هم آن ها را به خودفراموشى مبتلا كرد».
بنابراين«خدا فراموشى» عين «خودفراموشى» است.

2. پرستش همراه با اخلاص

امام در اين مورد مى فرمايد:
«لا تشرك به شيئاً».
«او را بپرستى و براى او شريكى قائل نشوى».
نكته آن روشن است، غير خدا همگى مخلوق و بنده خدا هستند، چگونه روا است كه انسان موجود پستى را در رديف خداى بزرگ قرار دهد سپس موجود عِلْوى مانند فرشته و يا موجود سِفلى مانند بت هاى سنگى و چوبى را پرستش كند؟
قرآن درباره اين حقيقت مى فرمايد:

صفحه 20
(يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللهِ وَاللهُ هُوَ الْغَني الْحَمِيدُ).(1)
«سراسر جهان هستى، فقر و وابستگى به خداست، غنى مطلق در جهان خداوند است».

شرك جلىّ و خفى

از نظر فقيهان، و متكلمان، شرك در عبادت بر دو نوع است:
1. شرك جلىّ و آشكار كه در جاهليّت، شبه جزيره را فرا گرفته بود. به جاى پرستش خدا، سيصد و شصت بت را مى پرستيدند و گاهى هر قبيله اى را براى خود بتى داشت.
اين نوع شرك با مجاهدتهاى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) از شبه جزيره رخت بربست، امّا شرك خفى و ناپيدا كه گاهى دامن انسان ها را مى گيرد همان ريا در عبادت و پرستش است.
در روايت آمده است:
«من صلّى مراعاةً للنّاس فهوَ مُشرك ومَنْ زكى مراعاةً للناس فهو مشرك... ولا يتقبل الله عزّ وجلّ عمل مراء».(2)
«آن كس كه نماز را براى ريا بخواند و يا زكات ريايى بدهد، مشرك است، و خدا عمل مشرك را نمى پذيرد».
بنابراين، بايد در پرستش خدا از هر نوع رياكارى و خودنمايى دور باشيم و بدانيم كه عمل رياكار پذيرفته نمى شود، زيرا كارى را براى خدا انجام نداده تا

1. فاطر:15.
2. تفسير نورالثقلين، ج3، ص 314.

صفحه 21
پذيرفته شود بلكه كار را براى خويشتن انجام داده است. شگفت اينجاست كه قرآن اجازه نمى دهد مشركان، مساجد خدا را تعمير كنند و مى فرمايد:
(مَا كَانَ لِلْمُشْرِكِينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَسَاجِدَ اللهِ شَاهِدِينَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ بِالْكُفْرِ أُولَئِكَ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ وَفِي النَّارِ هُمْ خَالِدُونَ).(1)
«مشركان حق ندارند مساجد خدا را آباد كنند در حالى كه به كفر خويش گواهى مى دهند، آنها اعمالشان نابود(وبى ارزش) شده، و در آتش(دوزخ)، جاودانه خواهند ماند!».
و در دنباله آن مى فرمايد:
(إِنَّمَا يَعْمُرُ مَسَاجِدَ اللهِ مَنْ آمَنَ بِاللهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ...).(2)
«مشركان حق ندارند مسجدالحرام را بسازند يا آباد كنند، اعمال آنان، در نزد خدا بى ارزش است و آنان در آتش جاودانه اند...».
سؤال مى شود: چرا عمل مشركان پذيرفته نمى شود، در حالى كه عمل آنان نيك است؟ پاسخ اين كه: نيت آنان، آلوده است. و كار براى خدا انجام نمى دهند يا براى خودنمايى و يا در خدمت بتها است، و ساختن مسجد از آن كسانى است كه به خدا و روز رستاخيز ايمان دارند و كار را براى خدا انجام مى دهند.
در آيه ديگر مى فرمايد:
(قُلْ إِنَّمَا أَعِظُكُمْ بِوَاحِدَة أَنْ تَقُومُوا للهِ مَثْنى وَفُرَادَى).(3)
«بگو من شما را به يك سخن سفارش مى كنم و آن اين كه كارهاى شما اعم

1.توبه:17.
2. توبه: 18.
3. سبأ: 46.

صفحه 22
ازفردى و جمعى، براى خداباشد...».

عنايت خدا بر بنده مخلص در دو جهان

امام در بخش سوم از سخنان خود مى فرمايد:
«فإذا فعلت ذلك باخلاص جعل لك على نفسه أن يكفيك أمر الدنيا والآخرة».
اگر انسان، خدا را خالصانه بپرستد و به او دل ببندد، و از غير او صرف نظر كند، خداى متعال، در دو جهان، او را كفايت مى كند. مرد مؤمن بايد به گفتار خدا معتقد باشد كه مى فرمايد:
(إِنَّ اللهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ).(1)
«خداوند روزى دهنده داراى قوت و قدرت است».
حق دوم: حق نفس    

1. الذاريات:58.

صفحه 23

حق دوم

حق نفس

«وَ أَمَّا حَقُّ نَفْسِكَ عَلَيْكَ فَأَنْ تَسْتَوْفِيَهَا فِي طَاعَةِ اللَّهِ فَتُؤَدِّيَ اِلَى لِسَانِكَ حَقَّهُ وَ اِلَى سَمْعِكَ حَقَّهُ وَ اِلَى بَصَرِكَ حَقَّهُ وَ اِلَى يَدِكَ حَقَّهَا وَ اِلَى رِجْلِكَ حَقَّهَا وَ اِلَى بَطْنِكَ حَقَّهُ وَ اِلَى فَرْجِكَ حَقَّهُ وَ تَسْتَعِينَ بِاللَّهِ عَلَى ذَلِكَ».
«حق خودت بر خويشتن اين است كه خويشتن را به بندگى كامل خدا درآورى كه نتيجه آن اين است كه حق زبانت را ادا كنى و حق گوشت و حق چشمت وحق دستت و حق پايت، و حق شكمت و حق دامنت را ادا نمايى و بر قيام بر اين فريضه ها از خدا يارى طلبى».

شرح

از مجموع سخن امام استفاده مى شود كه اداى حق خويشتن در گرو اداى حقوق جوارح است و در واقع اداى حق نفس عنوان جامعى است براى اداى حق اعضاى بدن كه بعداً به تفصيل بيان مى شود.

صفحه 24
اكنون بايد برگرديدم و ببينيم كه مقصود از نفس چيست؟ نفس همان روح و روان انسان است كه هويت واقعى او را تشكيل مى دهد و به هنگام مرگ، بدن را كه وسيله انجام كارهاى او بود، ترك مى كند. حالا واقعيت اين نفس چيست؟ براى ما روشن نيست. همين قدر حكما آن را مبدأ تفكر و تعقل معرفى مى كنند مى گويند انسان حيوان متفكر است، ولى از نظر ما اين تعريف، ناقص است زيرا بخشى از حقيقت انسان را تعقل و تفكر تشكيل مى دهد. بخش ديگر از واقعيت او، غرائز بالا و پايين اوست. مقصود از غرائز بالا گرايش هاى او به امور نيك است، مانند گرايش به خداشناسى، ميل به عدالت و انزجار از ظلم و مقصود از گرايش هاى پايين، قواى شهوانى است. البته اين قوا، در اصل مايه حيات انسان هستند، ولى اگر كنترل نشوند و از حالت تعديل بيرون بيايند، خطرناك مى شوند.
اكنون كه سخن به اينجا رسيد، شايسته است به مراتب نفس كه قرآن به آنها اشاره مى كند، توجه كنيم:

1. نفس مُلْهمَه

هر انسانى، بدون اين كه تحت تعليم كسى قرار بگيرد، يك رشته امورى را زيبا و رشته ديگر را نازيبا تلقى مى كند. مثلاً مى گويد: عمل به پيمان، نيك و پيمان شكنى زشت است، حتى كودك هم در دوران كودكى، اين مسأله را درك مى كند، اگر پدر قول دهد و عمل نكند، اعتراض مى كند. در حقيقت، اين نوع ادراكات فطرى مايه پيشرفت انسان به سوى كمال است كه خداوند منّان در آفرينش هر انسانى گذارده است، چنانكه مى فرمايد:

صفحه 25
(وَنَفْس وَمَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا).(1)
«سوگند به نفس انسان، و خدايى كه آن را آفريد، و زشتى ها و پاكى ها را به او آموخت».

2. نفس امّاره

نفس امّاره، هنگامى خود را نشان مى دهد كه انسان به سوى ارضاى غرائز پايين فزون از حد ميل كند. در اين هنگام، اگر نفس مهار نشود، به گرداب گناه مى افتد، و لذا از آن به نام نفس امّاره تعبير مى شود.

3. نفس لوّامه

مقصود از نفس لوّامه وجدان بيدار انسان است، كه اگر روزى انسان تحت تأثير غرائز پايين قرار گرفت، چيزى نمى گذرد كه او را بر انجام كارهاى زشت توبيخ مى كند و در حقيقت يكى از مراتب نفس، زنده مى شود و برمى گردد كارهاى پيشين را تقبيح مى كند. البته اين مرتبه از مراتب نفس در انسان هاى سالم زنده مى شود امّا انسان هاى مجرم كه گناه همه مساحت روح آنها را فرا گيرد، پيوسته خاموش مى باشد. در اين مورد داستان هاى فراوانى هست كه ما يكى از آنها را بازگو مى كنيم:
هنگامى كه ابراهيم بت شكن همه خدايان دروغين را درهم شكست، و نظام حاكم عامل را شناسايى كرد، دادگاهى برايش تشكيل دادند.
رئيس دادگاه از او پرسيد:
(أَأَنْتَ فَعَلْتَ هَذَا بِألِهَتِنَا يَا إِبْرَاهِيمُ).

1. سوره شمس:7ـ8.

صفحه 26
«اى ابراهيم تو با خدايان ما چنين كردى؟».
ابراهيم(عليه السلام) در پاسخ گفت:
(بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هَذَا فَاسْأَلُوهُمْ إِنْ كَانُوا يَنْطِقُونَ).
«اين كار را اين بت بزرگ آنها انجام داده است، از آنها بپرسيد اگر سخن مى گويند».
در اين هنگام وجدان رئيس دادگاه و هيئت داوران بيدار شد و گفتند:
(فَرَجَعُوا إِلَى أَنْفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ).
«آنها به خود آمدند و با خود گفتند: حقا كه شما ستمگريد».
(ثُمَّ نُكِسُوا عَلَى رُؤُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ مَا هَؤُلاَءِ يَنْطِقُونَ).(1)
«سپس سر به زير افكندند و گفتند: اى ابراهيم تو مى دانى كه اينان سخن نمى گويند».
شايسته بود اين افراد كه وجدانشان بيدار شد، از بت پرستى دست كشيده راه خليل الرحمان را در پيش بگيرند، امّا متأسفانه وجدان خود را زير پا گذاشتند، و ابراهيم را به اعدام محكوم كردند تا با آتش سوزانده شود.

4. نفس مطمئنه

نفس مطمئنه آن حالتى از حالات انسان است كه در آن به خدا ايمان قطعى دارد و به وعده هاى او به طور كامل مطمئن است. برخى آن را به صورت ديگر تفسير مى كنند: آن حالتى است كه انسان، رضاى كامل به تقدير خدا بدهد اگر نعمت بر سرش بريزد، طغيان نمى كند. اگر در تنگدستى قرار گيرد، ترك شكر

1. انبياء:62ـ65.

صفحه 27
نمى كند. ذكر او پيوسته (أَلاَ بِذِكْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ)(1) است.

5. نفس راضيه

آن گاه كه در انسان حالت اطمينان و سكون به تقديرات خدا پيدا شود، در درون او حالت رضا به وجود مى آيد. غنا و فقر، قوت و ضعف در نظر او يكسان است.
در اينجا شايسته است نصيحت هايى را كه امام باقر(عليه السلام) به جابر بن يزيد جعفى فرمود، متذكر شويم:
«واعلم انّك لا تكون لنا وليّاً حتّى لو اجتمع عليك أهل مصرك وقالوا إنّك رجل سوء لم يُحزنك ذلك، ولو قالوا إنّك رجل صالح لم يسرّك ذلك ولكن اعرض نفسك على كتاب الله فإن كنت سالكاً سبيله زاهداً في تزهيده راغباً في ترغيبه خائفاً من تخويفه فاثبت وأبشر فانّه لا يضرّك ما قيل فيك وإن كنت مبائناً للقرآن فماذا يغرّك من نفسك».(2)
«بدان اى جابر! هرگز دوست ما نخواهى بود مگر اين كه دو مطلب را رعايت كنى:
1. اگر همه مردم شهر تو گفتند تو آدم بدى هستى از گفته آنان غمگين مباشى و اگر بر عكس همه گفتند تو مرد خوبى هستى تو را خوشحال نكند.

1. رعد:28.
2. بحارالأنوار، ج78، ص 163ـ 164.

صفحه 28
بلكه كار خود را با قرآن بسنج، اگر راه آن را پيموده اى و از حرام ها پرهيز كرده اى و واجبات را انجام داده اى، از تهديدهاى خدا ترسيده اى پس ثابت قدم باش و شادمان باش، در اين صورت بدگويى مردم، ضررى به شما نمى رساند و امّا اگر خداى نكرده عملت با قرآن مخالف بود، چه چيز تو را، مغرور و خوشحال مى كند؟».
حق سوم: حق زبان    

صفحه 29

حق سوم

حق زبان

«وَ أَمَّا حَقُّ اللِّسَانِ فَاِكْرَامُهُ عَنِ الْخَنَا وَ تَعْوِيدُهُ عَلَى الْخَيْرِ وَ حَمْلُهُ عَلَى الأَدَبِ وَ اِجْمَامُهُ اِلاَّ لِمَوْضِعِ الْحَاجَةِ وَ الْمَنْفَعَةِ لِلدِّينِ وَ الدُّنْيَا وَ اِعْفَاؤُهُ عَنِ الْفُضُولِ الشَّنِعَةِ الْقَلِيلَةِ الْفَائِدَةِ الَّتِي لاَ يُؤْمَنُ ضَرَرُهَا مَعَ قِلَّةِ عَائِدَتِهَا وَ يُعَدُّ شَاهِدَ الْعَقْلِ وَ الدَّلِيلَ عَلَيْهِ وَ تَزَيُّنُ الْعَاقِلِ بِعَقْلِهِ حُسْنُ سِيرَتِهِ فِي لِسَانِهِ وَ لا قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ».
«حق زبان اين است كه آن را از فحش و دشنام برتر دارى و آن را به انجام كارهاى نيك عادت دهى و او را بر ادب وا دارى، و آن را جز در موارد نياز و آنجا كه براى دين و دنيا سودمند است در كام نگاه دارى. همچنان آن را از زياده گويى كه كم سود است و از زيان آن در امان نيستى، باز دارى. زبان گواه و نشانه خرد انسان و راهنماى آن است. زينت خردمند به عقل او و نيك روشى او در زبان اوست. قوه و قدرت با خداى والامقام و بلندمرتبه است».

صفحه 30

شرح

امام سجاد(عليه السلام) در بخش پيش، حق خويشتن را حق دوم معرفى كرد و يادآور شد، حق انسان بر او اين است كه او را به بندگى خدا وادار كند، سپس به اداء حق اعضاء به صورت كلى اشاره كرد، هم اكنون به بيان حقوق اعضا به تفصيل پرداخته، از زبان و گوش و چشم و همچنين اعضاى ديگر كه در حقيقت اطاعت انسان و نيز عصيانگرى او با همين اعضا انجام مى گيرد ياد مى كند.
قرآن مجيد، پس از آفرينش انسان كه نعمت بزرگى است به نعمت بيان كه به وسيله زبان انجام مى گيرد، اشاره مى كند و مى فرمايد:
(خَلَقَ الإِنْسَانَ * عَلَّمَهُ الْبَيَانَ).(1)
«انسان را آفريد، سخن گفتن را ياد او داد».
قرآن بار ديگر به عظمت اين عضو چنين اشاره مى كند:
(وَمِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلاَفُ أَلْسِنَتِكُمْ وَأَلْوَانِكُمْ).(2)
«يكى از نشانه هاى عظمت پروردگار، آفرينش آسمان ها و زمين و تعدّد زبان ها و رنگ هاى شماست».
اميرمؤمنان(عليه السلام) مى فرمايد يكى از آيات الهى سخن گفتن انسان با يك قطعه گوشت است:
«اعْجَبُوا لِهذَا الاِْنْسَانِ يَنْظُرُ بِشَحْم، وَيَتَكَلَّمُ بِلَحْم».(3)

1. الرحمن:2 و3.
2. روم:22.
3. نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 85.

صفحه 31
«شگفتى انسان در آن است كه با يك قطعه پيه مى بيند و با يك قطعه گوشت سخن مى گويد».
انسان از طريق زبان مى تواند افكار و انديشه هاى خود را به ديگران منتقل كند و نيازهاى خود را بيان نمايد و اگر اين عضو از او گرفته شود، به سخت ترين وضع زندگى مى كند. ولى زبان قطعه گوشت كوچكى است امّا وظيفه سنگينى برعهده دارد.
از حكما نقل شده كه گويند:
«اللسان جِرمُهُ صغير وجُرمه ثقيل».(1)
«زبان حجمش كوچك ولى گناه او بزرگ است».
تا آنجا كه غزالى، آفات و گناهان زبان را تا 20 عدد شمرده است و فيض كاشانى نيز همه را در المحجة البيضاء آورده است.(2)
اميرمؤمنان(عليه السلام) درباره زبان چنين مى فرمايد:
«أَلاَ وَإِنَّ اللِّسَانَ بَضْعَةٌ مِنَ الاِْنْسَانِ، فَلاَ يُسْعِدُهُ الْقَوْلُ إِذَا امْتَنَعَ، وَلاَ يُمْهِلُهُ النُّطْقُ إِذَا اتَّسَعَ. وَ إِنَّا لاَُمَرَاءُ الْكَلاَمِ، وَفِينَا تَنَشَّبَتْ عُرُوقُهُ، وَعَلَيْنَا تَهَدَّلَتْ غُصُونُهُ».(3)
«زبان پاره گوشتى است از پيكر انسان كه هرگاه آمادگى در انسان نباشد، زبان هم ياراى سخن گفتن ندارد و به هنگام آمادگى، به او مهلت نمى دهد. ما فرمانروايان سخن هستيم و ريشه هاى آن در ما استوار شده و

1. المحجة البيضاء، ج5، ص 192.
2. المحجّة البيضاء، ج5، ص 192 تا 288.
3. نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 233.

صفحه 32
شاخه هايش بر ما سايه افكنده است».
اميرمؤمنان (عليه السلام) در جاى ديگر مى فرمايد:
«اللِّسَانُ سَبُعٌ، إِنْ خُلِّيَ عَنْهُ عَقَرَ».(1)
«زبان درنده اى است كه اگر رها كنى دندان مى گيرد يعنى اگر بندى بر آن نباشد، و هر چه به فكرش برسد، بگويد انسان طعمه گناه مى شود».
باز امام درباره زبان در عبارتى بس زيبا مى فرمايد:
«قَلْبُ الاَْحْمَقِ فِي فِيهِ، وَلِسَانُ الْعَاقِلِ فِي قَلْبِهِ».(2)
«خرد انسان نادان در زبانش است، يعنى فاقد خرد است، امّا زبان انسان عاقل در قلب و روح اوست تاچيزى را نسنجد، نمى گويد».
غزالى هر چند آفات زبان را به بيست عدد مى رساند، ما به مهم ترين آنها اشاره مى كنيم:
1. فحش و بدگويى نسبت به مردم
2. استهزاء و مسخره مؤمن
3. دروغ گفتن
4. بدترين آنها سوگند دروغ است
5. غيبت و كشف عيوب مردم
6. نمّامى و سخن چينى
7. نفاق در زبان
8. افشاى راز ديگران

1. نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره60.
2. نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 41.

صفحه 33
9. غنا از طريق زبان (خوانندگى حرام)
از برخى از روايات استفاده مى شود حفظ ايمان در قلب انسان در گرو حفظ زبان از گناه است. انس بن مالك از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل مى كند:
«لا يستقيم إيمانُ عبد حتى يسقيمَ قلبُه ولا يَستقيم قلبُه حتى يستقيمَ لسانُه».(1)
«ايمان هيچ بنده اى درست نمى شود تا اين كه دلش درست شود و دلش درست نمى شود مگر آن كه زبانش درست شود».
در پايان، حديثى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل مى كنيم و اين بخش را به پايان مى رسانيم:
عن البراء بن عازب قال: جاء أعرابيّ إلى رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم)فقال: دلّنى على عمل يُدخلني الجنّة. قال: أطعِم الجائعَ، واسْق الظمآن، وامُر بالمعروفِ، وانهَ عن المنكرِ، فإن لم تَطُق فكفّ لسانك إلاّ من خير».(2)
مردى بيابان نشين به نزد رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) آمد و گفت: مرا به كردارى راهنمايى كن كه مرا به بهشت ببرد. پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: 1. گرسنه اى را سير كن، 2. تشنه اى را سيراب كن، 3. مردم را به كارهاى نيك دعوت كن، 4. از كارهاى بد باز دار، اگر نتوانستى اين كارها را انجام بدهى، زبانت را جز به سخن نيكو مگشاى»

1. الترغيب والترهيب، ج3، ص 528 به نقل از پاورقى هاى المحجة البيضاء.
2. المحجة البيضاء، ج5، ص 195، به نقل از مسند طيالسى به شماره 739.

صفحه 34
حق چهارم: حق گوش    

حقّ چهارم

حق گوش

«وَ أَمَّا حَقُّ السَّمْعِ فَتَنْزِيهُهُ عَنْ أَنْ تَجْعَلَهُ طَرِيقاً اِلَى قَلْبِكَ اِلاَّ لِفُوَّهَة كَرِيمَة تُحْدِثُ فِي قَلْبِكَ خَيْراً أَوْ تَكْسِبُ خُلُقاً كَرِيماً فَاِنَّهُ بَابُ الْكَلاَمِ اِلَى الْقَلْبِ يُؤَدِّي اِلَيْهِ ضُرُوبُ الْمَعَانِي عَلَى مَا فِيهَا مِنْ خَيْر أَوْ شَر وَ لا قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ».
«حق گوش آن است كه نگذارى چيزى را به درون تو برساند مگر آن كه سخن خوبى باشد، در دل تو فكر خوبى يا خوى پسنديده اى پديد آورد، زيرا گوش دروازه دل است، انديشه هاى خوب و بد را به درون انسان مى رساند...».
اگر حق سوم، حق زبان بر انسان بود، در سخن سيدالساجدين، حق چهارم حق گوش بر انسان است، زيرا گوش ابزارى است كه آنچه را كه از خارج دريافت مى كند، به مركز انديشه به نام قلب مى رساند. در حقيقت گزارشگرى است كه هر چه را به دست آورد، بدون جداسازى نيك و بد، همه را روانه انديشه

صفحه 35
انسان مى سازد. ناگفته پيداست هرگاه مركز انديشه با انديشه هاى حق و باطل، و صحيح و فاسد، انباشته شد، قهراً نمى تواند انسان كاملى باشد، لذا بايد گوش را كنترل كند، مگر به اخبار نيك كه قلب او را روشن كند و اخلاق او را بهبود بخشد.
و لذا اميرمؤمنان(عليه السلام) در پاسخ پرسشى كه فردى مطرح كرده است و از او خواسته كه به نيكى ها راهنمايى كند، چنين فرمود:
«أيّها السائل إسْتمع، ثُم استفهِم ثُم استيقِن ثم اسْتَعمل».(1)
«اى پرسشگر بشنو آن گاه آن را بفهم، سپس به آن باور كن، بعد به آن عمل كن».
بنابراين مجرد شنيدن نمى تواند مايه نجات باشد، بلكه پس از شنيدن بايد مراحلى را طى كند كه اگر آن را درست يافت به آن عمل كند.
گوش ابزار شناخت و معرفت است. انسان به وسيله آن سخنان ديگران را مى شنود و مطالبى را دريافت مى كند و به مركز قلب كه محلّ داورى است مى فرستد و لذا قرآن در ميان ابزار شناخت، به دو عضو اشاره مى كند و مى فرمايد:
(قُلْ هُوَ الذِي أَنْشَأَكُمْ وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالأَبْصَارَ وَالأَفْئِدَةَ قَلِيلاً مَا تَشْكُرُونَ).(2)
«او كسى است كه شما را آفريد و براى شما گوش و چشم و قلب قرار داد، امّا كمتر سپاسگزارى مى كنيد».
قرآن به مسئوليت گوش در كنار چشم اشاره مى كند و مى فرمايد:

1. اصول كافى، ج2، ص 456.
2. ملك:23.

صفحه 36
(إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُولَئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْئُولاً).(1)
در اين آيه دو سؤال مطرح است:
1. چرا ابصار را جمع آورده،ه امّا سمع را مفرد؟ و نفرموده الأسماع؟
سيبويه به اين سؤال پاسخ مى گويد: سَمْع اسم جمع است و برخى مى گويند صيغه جمع است.
2. چرا سمع را بر بصر مقدم داشته است؟ نه تنها در اين آيه، بلكه در ديگر آيات نيز آن را جلوتر از ابصار ياد مى كند؟
شايد سبب آن، اهميت ابزار گوش بيش از چشم باشد، و لذا در برخى از آيات، فقط سمع را در كنار افئده آورده است و از ابصار، چيزى ياد نكرده است، چنان كه مى فرمايد:
(وَقَالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنَّا فِي أَصْحَابِ السَّعِيرِ).(2)
«اگر ما گوش شنوا داشتيم يا خردورزى مى كرديم، در ميان دوزخيان نبوديم...».
كسانى كه درباره اين موضوع سخن گفته اند، به مسائل فيزيكى نيز پرداخته اند و مى گويند ميدان ديد چشم محدود است، فقط از جلو و يا راست و چپ را مى بيند، نه پشت سر، در حالى كه ميدان شنوايى در شش جهت مى باشد، ولى احتمال دارد، اين تقديم جنبه معنوى داشته باشد. گوش در تزكيه نفس، و استحكام ايمان، سهم بيشترى دارد تا چشم، زيرا انسان آيات قرآنى را و دلايل عقيدتى را از طريق گوش به دست مى آورد.

1. اسراء:36.
2. الملك:10.

صفحه 37
اتفاقاً امروز بسيارى از گزارش هاى غلط از طريق گوش، به انسانها داده مى شود و عكس العمل هاى نامطلوب، نتيجه عدم كنترل، گوشها از چنين گزارش ها است، و شايد به همين جهت است كه قرآن در بيان مسئوليت گوش، آن را پيش از چشم نام مى برد چنانكه گذشت:
(إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُولَئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْئُولاً).
«گوش و چشم و دل همگى مسئولند و از آنها سؤال مى شود».
امروز گوش هاى ما، مورد بمباران گزارش هاى غلط رسانه هاى بين المللى است. افراد ساده لوح، هر چه از آنها دريافت مى كنند، دربست مى پذيرند و درست و معتبر مى دانند، و قهراً به نوعى دچار يأس و نوميدى مى شوند، بايد بدانند كه هدف اين گزارش ها، تضعيف معنويات ملّت هاى ناتوان و صد درصد به عنوان سود دشمن پخش مى شود.
از طرف ديگر، امروز زندگى صنعتى اين ابزار شناخت را در معرض خطر قرار داده است و صداى گوشخراش هواپيماها و كليه وسائل نقليه عمومى و بلندگوها، خطر بزرگى براى شنوايى انسان است و لذا زندگى در شهرهاى بزرگ صنعتى، آلودگى صوتى يكى از مشكلات زندگى انسانهاست كه مسئولان بايد درباره آن بينديشند.
از نظر قاعده فقهى هر عضوى كه در انسان تك باشد، مانند زبان، در صورت قطع، تمام ديه انسان بايد پرداخت شود، و هر عضوى كه در انسان متعدد است در قطع يكى، نصف ديه و در قطع هر دو، تمام ديه است.

صفحه 38
حق پنجم: حق چشم بر انسان   

حق پنجم

حق چشم بر انسان

«وَ أَمَّا حَقُّ بَصَرِكَ فَغَضُّهُ عَمَّا لاَ يَحِلُّ لَكَ وَ تَرْكُ ابْتِذَالِهِ اِلاَّ لِمَوْضِعِ عِبْرَة تَسْتَقْبِلُ بِهَا بَصَراً أَوْ تَسْتَفِيدُ بِهَا عِلْماً فَاِنَّ الْبَصَرَ بَابُ الاِعْتِبَارِ».
«حق چشم، آن است كه آن را بر چيزهاى ناروا ببندى، و آن را همه جا در اختيار همه چيز قرار ندهى، مگر در جايى كه پند و اندرزى بگيرى و بينشى به دست آورى، يا دانشى فراگيرى، زيرا چشم دروازه پندآموزى است».
اگر حق نخست، حق خدا بر بشر و حق دوم، حق نفس، حق سوم حق زبان و حق چهارم، حق گوش بر انسان است، در اين بخش پنجم، حق چشم بر انسان، مطرح است. زيرا چشم وسيله اى است در اختيار انسان، وسيله اى كه از خود اختيارى ندارد. اختيار آن با كسى است كه با آن كار مى كند و آن انسان است و لذا چشم حق دارد بگويد كه با من چگونه معامله كنى.

صفحه 39
شكى نيست كه چشم مانند گوش، يكى از ابزار شناخت است. بخش عظيمى از آگاهى هاى انسان بهوسيله چشم است و لذا مى فرمايد:
(وَاللهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَيْئًا وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالأَبْصَارَ وَالأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ).(1)
«و خداوند شما رااز شكم مادرانتان خارج نمود در حالى كه هيچ چيز نمى دانستيد، و براى شما، گوش و چشم و عقل قرار داد، تا شكر نعمت او را بجا آوريد!».
نكته اينجاست كه قرآن، مى فرمايد: شما به هنگام تولد هيچ نوع آگاهى نداريد و آگاهى هاى شما از طريق ابزارهاى مختلف شناخت، چون چشم و گوش و دل به دست مى آيد. در آخر آيه مى فرمايد: اين ابزار شناخت را در اختيار شما قرار داديم تا سپاسگزار باشيد. شكر چيست؟ شكر بر دو نوع است زبانى و شكر عملى. شكر زبانى همان است كه همگى مى گوييم خدا را شكر، شكر عملى آن است كه انسان نعمت را در مورد خود مصرف كند، چشم از نعمت هاى الهى است، بايد در موردش مصرف شود.
امام سجاد(عليه السلام) بهره گيرى از اين ابزار شناخت را با ذكر دو مورد محدود مى سازد و مى فرمايد:
«فغضّه عمّا لا يحل وترك ابتذاله».
چشم را از آن چه كه حلال نيست و يا چيز مبتذل و بيهوده است فرو بندى، جز در دو مورد:
1. ديده باز كنيم و از زندگى اقوام گذشته عبرت بگيريم، چنان كه مى فرمايد:

1. نحل: 78.

صفحه 40
«إلاّ لموضع عبرة تستقبل بها بصراً».
اتفاقاً همين تعبير در مكارم الأخلاق نيز آمده است:
«وحق البصر أن تغضّه عمّا لا يحلّ لك وتعتبر بالنظر به».(1)
«حق چشم آن است كه آن را از آن چه بر تو حلال نيست بپوشانى و از نگريستن خود، درس بگيرى».
شاعر معروف ايران به نام صادق سرمد، در بازديد از اهرام مصر، چكامه اى را سروده كه برخى از ابيات آن چنين است:
به مصر رفتم و آثار باستان ديدم *** به چشم آنچه شنيديم ز داستان ديدم
گواه قدرت شاهان آسمان درگاه *** بسى هرم ز زمين سر بر آسمان ديدم
تو تخت ديدى و من بخت واژگون بر تخت *** تو صخره ديدى و من سُخره زمان ديدم
2. جايى كه انسان با نگريستن به آن، علم و دانش پيدا مى كند، چنان كه مى فرمايد:«أو تستفيد بها علماً».
اميرمؤمنان(عليه السلام) در خطبه همّام يكى از اوصاف پرهيزگاران را كنترل چشم معرفى مى كند و مى فرمايد:
«غَضُّوا أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللهُ عَلَيْهِمْ ...».
«چشم هاى خود را از آنچه خدا بر آنان حرام كرده، مى پوشانند...».
نگاه هاى مسموم، سرانجام به گناه و بدبختى مى كشد. جوانى يا دخترى كه در

1. مكارم الأخلاق، ج2، ص 299، مؤسسة النشر الإسلامى، قم.

صفحه 41
منجلاب بدبختى مى افتد، به تدريج به بدبختى كشيده مى شوند، مثلاً روزى به هم مى نگرند، فرداى آن روز لبخند مى زنند. پس از آن فردا، به هم سلام مى كنند، روز چهارم با هم به صورت كوتاه سخن مى گويند و روز پنجم، وعده ديدار مى گذارند و در آن ديدار آنچه نبايد بشود مى شود، شاعر عرب زبان اين مراتب را در شعرى گرد آورده و مى گويد:
نظرة فابتسامة، وسلام *** وصحبة، وموعد ولقاء
و لذا امام مى فرمايد:
«النظرة سهم من سهام إبليس وكم من نظرة أورثت حسرة طويلة».(1)
«نگاه شهوت انگيز تيرى از تيرهاى شيطان است، چه بسا نگاهى مايه پشيمانى طولانى مى گردد».
در روايت ديگر مى فرمايد:
«النظرة بعد النظرة تزرع فى القلب الشهوة وكفى بها لصاحبها فتنة».(2)
«نگاه پس از نگاه، شهوت را در دل پديد مى آورد و مايه فتنه مى گردد».
اكنون دايره نگاه هاى فتنه انگيز گسترش چشم گيرى پيدا كرده زيرا فيلم هاى مبتذل كه بى بند و بارى را به جوانان آموزش مى دهد، همان نگاه هاى شيطانى است كه جوان را منحرف مى كند.
مشكل منحصر به فيلم هاى سينمايى نيست، رسانه هايى در جهان هست كه

1. وسائل الشيعه، ج14، كتاب نكاح، باب 104، ص 138، شماره حديث1.
2. وسائل الشيعه، ج14، كتاب نكاح، باب104، ص 139، شماره حديث6.

صفحه 42
كارشان دامن زدن بر گسترش فساد در ميان جوانان است. جوان پاك بايد چشم خود را كنترل كند و اصولاً گرد اينها نگردد و همچنين از خواندن كتابهاى بدآموز عشقى و رمان هاى فاسد خوددارى كند.
در پايان يادآور مى شويم كه در مثل آمده است: «اى خوش آن چشمى كه عبرت بين بود».به همين مناسبت سرگذشت زير را نقل مى كنيم:
متوكل عباسى مجلس شرابى تشكيل داد و امام هادى(عليه السلام) را به زور به آن مجلس آورد، او به آن حضرت شراب تعارف كرد. امام فرمود: خون و گوشت من از آن پيراسته است، گفت: پس براى من شعرى بخوان! حضرت فرمود: من كمتر شعر از حفظ دارم. او اصرار كرد، حضرت چند بيت براى وى خواند كه متن و ترجمه آنها را در اينجا مى آوريم:
بَاتُوا على قُلَلِ الأجْبالِ تَحْرسُهُمْ *** غُلْب الرّجالِ فَلَم تَنْفَعَهُم الْقُلَلُ
وَاسْتُنزلُوا بَعْدَ عِزٍّ عَنْ مَعاقِلِهِمْ *** وَأُسْكِنُوا حُفَراً يا بِئسَما نَزَلُوا
ناداهُمُ صارِخٌ مِنْ بَعْدِ دَفْنِهِمُ *** أيْنع الأساوِرُ وَالتِّيجانُ وَالحُلَلُ
أيْنَ الْوُجوهُ الّتي كانَتْ مُنْعِمَةً *** مِنْ دُونِها تُضْرَبُ الأسْتارُ وَالكِلَلُ
فَأفْصَحَ الْقَبْرُ عَنْهُمْ حينَ سائِلُهُمْ *** تِلْكَ الْوُجُوهُ عَلَيْها الدُّودُ تَنْتَقِلُ
قَدْ طالَ ما أكَلُوا دَهْراً وَقَدْ شَرِبُوا *** وَأصْبَحُوا اليَومَ بَعْدَ الأكْلِ قَدْ أُكِلُوا
مدتى بر قله هاى بلند كاخها زيستند و حفاظت و حراست آنها با پاسبانان آنها بود، لكن قله هاى بلند به درد آنها نخورد.
از دژهاى محكم خود كه در آن با عزت مى زيستند فرود آمدند و در گودال هاى قبر سكونت يافتند و چه بد جايى فرود آمدند.
ندا كننده اى بعد از دفن آنان فرياد زد تاجها و زينتها و دستبندهاى آنان

صفحه 43
كجا رفت؟ چه شدند چهره هاى شاداب متنعم؟ فراموش شدند و پنهان.
صدايى از قبر در مقابل اين سؤال برخاست كه چهره هاى آنان محل و منزل كرمها شدند. روزگار زيادى به خوردن و نوشيدن مشغول بودند در حالى كه صبح كردند و خود خورده شدند.
متوكل با شنيدن اين اشعار جام شراب را بر زمين زد، و امام را مرخص كرد.(1)

1. مروج الذهب ومعادن الجوهر، ج4، ص 11، دار الاندلس.

صفحه 44
حق ششم: حق پاها بر انسان   

حق ششم

حق پاها بر انسان

«وَ أَمَّا حَقُّ رِجْلَيْكَ فَأَنْ لاَ تَمْشِيَ بِهِمَا اِلَى مَا لاَ يَحِلُّ لَكَ وَ لَا تَجْعَلَهُمَا مَطِيَّتَكَ فِي الطَّرِيقِ الْمُسْتَخِفَّةِ بِأَهْلِهَا فِيهَا فَاِنَّهَا حَامِلَتُكَ وَ سَالِكَة بِكَ مَسْلَكَ الدِّينِ وَ السَّبْقِ لَكَ وَ لا قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ».
«حق پاهاى تو آن است كه با آنها جز به سوى آنچه بر تو رواست، گام برندارى، و آنها را وسيله رفتن به راهى نسازى، كه رهروان خود را خفيف و خوار مى سازد، زيرا اين پاها، مركب سوارى تو هستند و تو را به راه دين مى كشند و همواره پيشتازى از آن توست و جز با كمك خدا نيرويى نيست».
امام سجاد(عليه السلام) از ميان ابزارهاى شناخت، به محدوديت چشم و گوش پرداخت، اما از ابزارى مانند لامسه وذائقه و شامّه، سخن نگفت،ولى حكم آنان نيز از حكم دو ابزار پيشين روشن مى شود، بايد از اين سه ابزار، در مورد حلال بهره بگيرد، مثلاً عطر را ببويد نه شراب را; غذاى حلال را بچشد نه غذاى حرام

صفحه 45
را، و به آن چه بر او حلال نيست، دست نزند.
سيد ساجدين(عليه السلام) در حق ششم از حق عضوى نام مى برد كه در حقيقت، مركب و وسيله رفت و آمد انسان است. شكى نيست كه هر وسيله اى كه انسان را به مقصد مى رساند، بايد لجام و افسارى داشته باشد، در غير اين صورت، چه بسا او را به درّه اى ژرف بيندازد يا صدمه و آسيبى بر او برساند. پاهاى انسان نيز همين گونه است و بايد آنها را كنترل كند. امام راه كنترل آن را با دو راه بيان مى كند.
1. آن را در راهى كه سبب خفت و خوارى انسان مى شود، به كار نبرد.
2. بلكه او را به راهى ببرد كه منتهى به دين و اطاعت خدا گردد.
در مورد اوّل مى فرمايد:
«ولا تَجعلهُما مطيّتك فى الطريق المستخفّة بأهلها فيها».
«آن را مركب خود قرار مده كه تو را به راهى ببرد كه رهروانش سرانجام خوار و ذليل مى شوند».
و در مورد دوم مى فرمايد:
«وسالكة بك مسلك الدين» .
«تو را به راه دين مى برد و انتخاب يكى از آنها با تواست».
نظر سيد ساجدين(عليه السلام) در مورد پا، مركب آن است، ولى قرآن مجيد به شيوه ديگر پا توجه نموده، در ميان حالات انسان، به راه رفتن انسان توجه كرده و كيفيت راه رفتن را گاهى نشانه تكبر و برترى جويى مى داند و گاهى آن را نشانه تواضع بندگان خدا.
در مورد نخست مى فرمايد:
(وَلاَ تَمْشِ فِي الأَرْضِ مَرَحًا إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الأَرْضَ وَلَنْ تَبْلُغَ

صفحه 46
الْجِبَالَ طُولاً).(1)
«در روى زمين با حالت كبر و برترى جويى راه مرو، تو نمى توانى زمين را بشكافى و نمى توانى به بلنداى كوهها برسى».
و آيه ديگرى، كيفيت بهره گيرى از اين ابزار را بيان مى كند:
(وَعِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الأَرْضِ هَوْنًا)(2).
«بندگان خداى رحمان كسانى هستند كه در روى زمين با آرامش و تواضع راه مى روند».
تو گويى كيفيت راه رفتن نشانه روحيات انسان است.
از نظر قرآن، در روز رستاخيز، پاهاى انسان بر له و عليه انسان گواهى مى دهد، حالا اين گواهى دادن چگونه است، براى ما روشن نيست، چنان كه مى فرمايد:
(يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ).(3)
«روزى فرا مى رسد كه زبانها و دستها و پاهاى ايشان به زيان آنها گواهى مى دهد».
امروز بر اثر انگشت نگارى و نگارش سائر اعضا، مى توانند حقايقى را كشف كنند. بنابراين نبايد از گواهى اعضاء در روز رستاخيز تعجب كنيم.
اگر امام مى فرمايد بشر بايد از اين ابزار حركت، بهره صحيح بگيرد، هدف

1. اسراء:37.
2. فرقان:63.
3. نور: 24.

صفحه 47
بازدارى از سفر معصيت است، سفرى كه از نقطه اى به نقطه ديگر كه خشم الهى را به دنبال دارد. بر عكس راهى كه خشنودى خدا را دربردارد.
اميرمؤمنان، كوبيدن پاى سربازان را نشانه رزمجويى و شهادت طلبى آنان مى داند و به فرزندش محمد حنفيه مى گويد: «تِدْ فِي الاَْرْضِ قَدَمَكَ»(1) گامهاى خود را محكم بر زمين بكوب، زيرا اين گونه حركت، نشانه تحريك ديگران براى جهاد است.

به كارگيرى پا در مسير رفع نيازها

اين عضو كه مركب انسان محسوب مى شود، گاهى سبب بخشودن گناهان، و موجب رفع درجه مى گردد، امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد:
«ما مِنْ مؤمن يَمْشي لأخيهِ المؤمن في حَاجة إلاّ كتب الله عزّ وجلّ بكلِّ خطوة حسنة، وحُطّ عنه بها سيّئة ورُفع بها درجة».(2)
«هر بنده مؤمن گامى در برآوردن نياز برادر مؤمن بردارد، خداوند براى او در هر قدمى كه برمى دارد، حسنه مى نويسد و گناهى را از او برمى دارد و درجه اى بالا مى برد».
نتيجه اين كه اين ابزار حركت در انسان وسيله خير، و در عين حال گاهى وسيله شر مى شود، بايد زمام آن در دست مؤمن باشد، در راهى گام بردارد كه مورد رضاى الهى باشد.

1. نهج البلاغه، خطبه11.
2. اصول كافى، ج4، ص 197.

صفحه 48
حق هفتم: حق دستها بر انسان    

حق هفتم

حق دستها بر انسان

امام سجاد(عليه السلام) مى فرمايد:
«وَ أَمَّا حَقُّ يَدِكَ فَأَنْ لَا تَبْسُطَهَا اِلَى مَا لاَ يَحِلُّ لَكَ فَتَنَالَ بِمَا تَبْسُطُهَا اِلَيْهِ مِنَ اللَّهِ الْعُقُوبَةَ فِي الأَجَلِ وَ مِنَ النَّاسِ بِلِسَانِ اللاَّئِمَةِ فِي الْعَاجِلِ وَ لاَ تَقْبِضَهَا مِمَّا افْتَرَضَ اللَّهُ عَلَيْهَا وَ لَكِنْ تُوَقِّرَهَا بِقَبْضِهَا عَنْ كَثِير مِمَّا يَحِلُّ لَهَا وَ بَسْطِهَا اِلَى كَثِير مِمَّا لَيْسَ عَلَيْهَا فَاِذَا هِيَ قَدْ عُقِلَتْ وَ شُرِّفَتْ فِي الْعَاجِلِ وَجَبَ لَهَا حُسْنُ الثَّوَابِ فِي الآجِلِ».
«حق دست آن است كه آن را به سوى كار ناروا دراز نكنى تا به سبب اين دست درازى در آينده، شايسته كيفر خدايى باشى و به زودى از سوى مردم نيز سزاوار سرزنش گردى.
و ديگر اين كه نبايد دست خود را در انجام كارهايى كه خدا بر آن واجب كرده، بازدارى بلكه بايد آن را اين گونه گرامى بدارى كه او را از بسيارى

صفحه 49
از كارهاى ناروا بازدارى و به سوى بسيارى از كارهايى كه به زيانش نيست دراز كنى. زيرا اگر در آينده نزديك از حرام باز ايستد و با انجام كار حلال شرفمند گردد، در آخرت پاداش نيكو بايسته او خواهد بود».
در اين بخش از كلام امام به حق هفتم مى رسيم و آن حق دستهاى انسان بر خود انسان است. اصولاً اين عضو انسانى ،مظهر قدرت و توانايى او است و غالباً هر كارى كه انسان حتى با اعضاى ديگر انجام دهد، به دست نسبت داده مى شود، قرآن مى فرمايد:
(ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ).(1)
«فساد در خشكى و دريا به خاطر كارهايى است كه مردم به دست خود انجام داده اند».
چه بسا انسان، حرامى را نوشيده يا به نامحرمى نگريسته يا به زبان خود غيبت و ناسزايى گفته ولى همه آنها به نوعى به دست نسبت داده شده است، زيرا دست مظهر قدرت انسان در اعمال اوست و لذا بايد از هر نظر كنترل شود.
با توجه به چنين مقامى كنترل او از اهميت فوق العاده برخوردار است.
امام راه كنترل آن را چنين بيان مى كند:
1. دستهاى خود را ببندد و باز نكند، آنجا كه مقصد امور ناروا و حرام است، مانند زدن يتيم، آزار انسان بى گناه و دهها كار حرام، زيرا اين دو نتيجه دارد:
الف. در آينده مستحق كيفر الهى خواهد بود.«من الله العقوبة فى الآجل».
ب. مردم نيز در همين دنيا او را سرزنش خواهند كرد.«ومن الناس بلسان اللاّئمة فى العاجل».

1.روم: 21.

صفحه 50
2. دستهاى خود را آنجا كه مقصد فرائض الهى باشد باز كند، مانند پرداختن ديون و قرضها، يا فرائض مالى. پس از اين، حضرت سجاد(عليه السلام) يك نتيجه گيرى كلى مى كند و مى فرمايد: احترام دست را نگه دار. حرمت او را حفظ كن. چگونه؟ آنكه از امورى كه حرام است دستها را به سوى او دراز مكن، آنجا كه به ضرر تو نيست به سوى آن بشتاب، و اگر تو در دنيا، دستها را كنترل كنى در آينده پاداشى خواهى داشت.
در اينجا نكته اى را يادآور مى شويم كه بى مناسبت با حق دست نيست، و آن اين كه در قطع يك دست، نصف ديه انسان است يعنى پانصد دينار، ولى اگر همين دست نافرمانى كند و راه خداى را پيش نگيرد ولو به مقدار يك چهارم دينار دزدى كند، آن دست، بريده مى شود، در اينجا برخى از اسلام ناشناسان، به اين دو قانون اعتراض كرده اند كه آن ارزش بالا كجا و اين بى ارزشى در حد بريدن يك دست به خاطر يك چهارم دينار كجا؟ و اعتراض خود را در قالب شعر ريخته مى گويد:
يدٌ بخمسِ مائتي عَسَجد وُدِيت *** ما لُها قطِّعت في رُبْعِ دينار
«دستى كه ارزش آن پانصد مثقال طلاست چگونه به خاطر يك چهارم دينار قطع مى شود؟»
سراينده اين شعر به دست از نظر يك قطعه گوشت و استخوان نگريسته و چنين اعتراضى نموده است، در حالى كه جنبه معنوى اين دست را كه ارزش گذار آن است ناديده گرفته است، دستى كه امين باشد، داراى چنين ارزش است. دستى كه خائن است بى ارزش مى باشد و لذا دانشمند معروف شيعى سيد مرتضى پاسخ او را در شعر و با هما قافيه بيان كرده است:
عزّ الأمانة أغلاها وأرخصها *** ذُلُّ الخيانةِ فافهم حكمةَ الباري

صفحه 51
ما به پيروى از قرآن كه حتى گناهان اعضاى ديگر را هم به دست نسبت مى دهد، يادآور مى شويم: امروز بشر به دست خود، محيط زيست را آلوده كرده و بستر زندگى را ناهموار ساخته است. اين جنگهاى شيميايى و ميكروبى و هسته اى، بخش عظيمى از زمين را آلوده و ناكارآمد ساخته است، يكى از گويندگان عراق مى گفت: بر اثر به كارگيرى بمب هاى هسته اى ضعيف شده و فسفرى، بخش اعظمى اززمين هاى عراق در جنوب ووسط ديگر براى زراعت كارآيى ندارد حتى ميوه درختان نيز كال و نارس و كم بار است. آيا در اين صورت، جا ندارد كه ما بگوييم: (ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ).

صفحه 52
حق هشتم: حق شكم بر انسان   

حق هشتم

حق شكم بر انسان

امام سيدالساجدين(عليه السلام) مى فرمايد:
«وَ أَمَّا حَقُّ بَطْنِكَ فَأَنْ لاَ تَجْعَلَهُ وِعَاءً لِقَلِيل مِنَ الْحَرَامِ وَ لاَ لِكَثِير وَ أَنْ تَقْتَصِدَ لَهُ فِي الْحَلاَلِ وَ لاَ تُخْرِجَهُ مِنْ حَدِّ التَّقْوِيَةِ اِلَى حَدِّ التَّهْوِينِ وَ ذَهَابِ الْمُرُوَّةِ وَ ضَبْطُهُ اِذَا هَمَّ بِالْجُوعِ وَ الظَّمَاِ فَاِنَّ الشِّبَعَ الْمُنْتَهِيَ بِصَاحِبِهِ اِلَى التُّخَمِ مَكْسَلَة وَ مَثْبَطَة وَ مَقْطَعَة عَنْ كُلِّ بِر وَ كَرَم وَ اِنَّ الرَّيَّ الْمُنْتَهِيَ بِصَاحِبِهِ اِلَى السُّكْرِ مَسْخَفَة وَ مَجْهَلَة وَ مَذْهَبَة لِلْمُرُوَّةِ».
«حق شكم تو آن است كه آن را جاى مال حرام و ناشايست چه كم و چه زياد قرار ندهى و در خوردنى هاى حلال، ميانه رو باشى و از حدّ تقويت به حدّ شكم بارگى تجاوز نكنى و هرگاه گرسنگى و تشنگى به تو روى آورد، آن را نگه دارى، زيرا سيرى بيش از حدّ، كسالت آور است و سبب مى شود كه كارهاى نيك دير شود، يا تعطيل گردد و خوردن نوشابه هاى زياد، مايه بى قيدى و سفاهت مى شود و موجب از دست دادن مروّت

صفحه 53
مى گردد».
***
هيچ انسانى در زندگى دنيوى، بى نياز از غذا نيست، زيرا تمام حركات و رفتارهاى ما، با به كارگيرى انرژى انجام مى گيرد. انرژى با خوردن غذا و هضم آن در كالبد انسان توليد مى شود، و لذا انسان گرسنه و تشنه، فاقد فعاليت هاى چشمگير مى باشد، و حتى پيامبران نيز بى نياز اين مادّه انرژى ساز نبودند. قرآن در وصف انبيا مى فرمايد:
(وَمَا جَعَلْنَاهُمْ جَسَدًا لاَ يَأْكُلُونَ الطَّعَامَ وَمَا كَانُوا خَالِدِينَ).(1)
«ما پيامبران را جسمى بى جان نيافريديم كه غذا نخورند و آنان را جاويدان نيز نيافريديم».
با توجه به چنين نكته اى سيدالساجدين وظايف اين عضو را چنين بيان مى كند:
1. نبايد شكم را از غذاهاى حرام پر كند، چه كم و چه زياد، زيرا غذاى حرام، در فكر و انديشه و رفتار انسان تأثير معنوى دارد و افراد حرام خوار، از هيچ جنايتى خوددارى نمى كنند.
2. به اندازه اى بخورد كه مايه بقا و توانايى او باشد و هرگز آن چنان شكم بارگى نكند كه خود را خوار و بى قيد و بى تفاوت سازد.
خدا در آيه اى مى فرمايد:
(فَلْيَنْظُرِ الإِنْسَانُ إِلَى طَعَامِهِ).(2)

1. انبياء:8.
2. عبس:24.

صفحه 54
ظاهر آيه همان غذاى مادى او است ولى از نظر تفسير باطنى در كلام امام باقر(عليه السلام) غذاى روحى است چنانكه مى فرمايد:«علمه الذي يأخذه عمّن يأخذ».(1)بنگرد دانشى را كه از كسى مى آموزد، چه گونه انسانى است، يعنى از نظر عقيده، انديشه اى صحيح دارد يا باطل و لذا خريد و فروش كتاب گمراه كننده حرام است، مگر بر انسانى كه توانايى شناسايى حق از باطل داشته باشد.
امير مؤمنان (عليه السلام) مى فرمايد:
«مالى ارى الناس إذا قرب إليهم الطعامُ تكلّفوا انارة المصابيحَ ليُبصروا ما يُدخلون في بطونهم ولا يهتمُّون بغذاء النفسِ بأن يُنيروا مصابيحَ البابهم بالعلمِ ليُسلموا مِن لواحق الجهالة والذنوب من اعتقادهم وأعمالهم».(2)
«در شگفتم مردم هر موقع بر سر سفره بنشينند چراغ ها روشن مى كنند تا ببينند چه چيز وارد شكم مى كنند، در حالى كه نسبت به غذاى روح چنين اهتمامى ندارند، كه چراغ خرد را با نور علم روشن سازند تا از پيامدهاى نادانى و گناه و خطاء در عقايد مصون بمانيد».
امام مجتبى(عليه السلام) مى فرمايد:
«عجبتُ لمن يتفكّر في مأكوله كيف لا يتفكّر في معقوله، فيجتنب ما يؤذيه ويودع صدره ما يُرديه».(3)
«در شگفتم از كسى كه در خوراكى هاى خود مى انديشد (دقت مى كند) ولى

1. تفسير برهان:4: 429.
2. سفينة البحار، ماده طعم.
3. سفينة البحار، ماده طعم.

صفحه 55
در انديشه ها(غذاى روحى) خود فكر نمى كند تا اين كه از آنچه كه او را آزار مى دهد، اجتناب ورزد و از آنچه كه او را در آخرت به هلاكت مى اندازد، دست بردارد».
رمان هاى عشقى و داستان هاى جعلى جنسى و جنايى، مايه فتنه و گمراهى است كه حتماً خواننده را در منجلاب شهوت وجنايت مى اندازد.

وظيفه سوم در كلام سيدالساجدين(عليه السلام)

3. اگر گرسنگى و تشنگى به او روى آورد، خود را نبازد. دست به حرام دراز نكند، خداوند منان، رازق و روزى دهنده است.
4. آنگاه امام به سوى مطلب ديگر اشاره مى كند و مى فرمايد: سيرى بيش از اندازه و پر كردن شكم، مايه سستى و تنبلى و باز ماندن از كارهاى نيك مى گردد.
اين، در صورتى است كه انسان، شكم را با غذاى حلال پر كند. و امّا اگر با غذاى حرام پر كند كه زيانى دو چندان دارد.
گاهى سؤال مى شود كه چرا خدا برخى از خوردنيها و نوشيدنيها را حرام كرده است؟
امام صادق(عليه السلام) در پاسخ آن مى گويد:
«إنّ الله تعالى لم تَبح أكلاً ولا شُرباً إلاّ لما فيه المنفعةُ والصلاحُ ولم يُحرّم إلاّ ما فيه الضررُ والتلف والفساد».(1)
«خداوند هيچ خوردنى و آشاميدنى را حلال نكرده، مگر آن كه در آن سود و سامان انسان بوده و هيچ چيز را حرام نكرده مگر آن كه در آن

1. مستدرك الوسائل، ج3، ص 71.

صفحه 56
زيان و نابسامانى بوده است».
در سال هاى 1339 يا 1338 شمسى، روزى در خدمت آية الله بروجردى بودم كه دبير كنگره مبارزه با مواد الكلى شرفياب محضر ايشان شد و درخواست كرد كه نظر خويش را درباره استعمال مواد الكلى بيان فرمايند، زيرا در همين نزديكى كنگره اى در آنكارا درباره نوشيدنى هاى الكلى برگزار مى شود. علاقه منديم در اين موضوع از نظر اسلام آگاه شويم.
من در اين هنگام به فكر فرو رفتم كه استاد بزرگوار چگونه ايشان را پاسخ خواهند گفت، زيرا اگر ضررهاى بهداشتى را متذكر شود، طرف و حاضران در كنگره از آن آگاهى دارند، بايد نوعى پاسخ بگويد كه نوآورى داشته باشد. من در همين فكر بودم، تو گويى از عالم غيب به مرحوم آية الله بروجردى الهام شد و علت تحريم موادّ الكلى را در اسلام چنين بيان كردند:
امتياز انسان به عقل و خرد است و الكل دشمن عقل و خرد مى باشد. اين پاسخ در عين اختصار به قدرى اثربخش بود كه دبير كنگره سؤال ديگرى را مطرح كرد و گفت: الكل اگر زياد مصرف شود، دشمن خرد است، نه به مقدار كم؟ آية الله بروجردى در جواب فرمودند: انسان زياده طلب است، از كم نوشيدن پا به فراتر مى نهد و يك الكلى به تمام معنى مى شود.
دبير كنگره افزود: شايسته است حضرتعالى پيامى براى كنگره ارسال بفرماييد و ما آن را در كنگره به عنوان نظر اسلام قرائت كنيم. هنگامى كه اين سخن براى ايشان ترجمه شد، كمى فكر كرد و به اطراف خود نگريست، اتفاقاً آن روز آية الله علاّمه طباطبايى (براى عرض تشكر درمورد يكى از بستگانش كه از طرف آية الله بروجردى مجلس ختمى براى او برگزار شده بود) در مجلس حضور داشت. در اين هنگام چنين فرمود: آقاى آسيد محمدحسين طباطبايى

صفحه 57
تبريزى از علماى اسلامند، تفسيرى دارند، ايشان مى توانند در اين مورد، چيزى بنويسند و در كنگره قرائت شود. و مرحوم طباطبايى نيز رساله اى نوشت و ارسال نمود.

صفحه 58
حق نهم: حق دامن    

حق نهم

حق دامن

امام سجاد(عليه السلام) در مورد عضو خاصى كه از آن به دامن تعبير مى شود چنين مى فرمايد:
«وَ أَمَّا حَقُّ فَرْجِكَ فَحِفْظُهُ مِمَّا لاَ يَحِلُّ لَكَ وَ الاِسْتِعَانَةُ عَلَيْهِ بِغَضِّ الْبَصَرِ فَاِنَّهُ مِنْ أَعْوَنِ الأَعْوَانِ وَ كَثْرَةِ ذِكْرِ الْمَوْتِ وَ التَّهَدُّدِ لِنَفْسِكَ بِاللَّهِ وَ التَّخْوِيفِ لَهَا بِهِ وَ بِاللَّهِ الْعِصْمَةُ وَ التَّأْيِيدُ وَ لاَ حَوْلَ وَ لاَ قُوَّةَ اِلاَّ بِهِ».
«حق دامنت بر تو اين است كه آن را از آنچه كه بر آن روا نيست بازدارى و در اين راه با چشم پوشى از نگاه، كمك بگيرى، زيرا چشم پوشى بهترين كمك براى پرهيز از آلوده شدن دامن است. علاوه بر اين، مرگ را بيشتر ياد كن (خصوص آن گاه كه مورد هجوم افكار شهوى قرار بگيرى) خويشتن را به ياد خدا و مجازات او تهديد كن و بترسان. تنها خدا نگه دارنده از لغزش و نيروبخش است».

صفحه 59
دستگاه تناسلى، يكى از اعضاى مهم انسان است، به نحوى كه بقاى نوع انسان در روى زمين، بستگى به آن دارد. مردم درباره بهره گيرى از اين عضو بر دو دسته اند. گروهى كه به لذايذ جنسى اصالت بخشيده اند و حتى آن را محرك تاريخ و سازنده تمدن مى دانند . اينها همان پيروان «فرويد» هستند كه در آغاز يهودى بود و سپس ملحد و مادى شد. اين نوع بى بند و بارى در بهره گيرى سبب مى شود كه جامعه انسانى به صورت جنگلى درآيد كه ديگر فرزندان پدران و مادران را نشاسند.
در مقابل گروهى هستند كه معتقد به سركوب كامل غريزه وعدم بهره گيرى آن هستند و در اصطلاح به آنها «رهبان» و به عمل آنها «رهبانيت» مى گويند. اين روش نيز در اسلام محكوم است و قرآن اين نوع رهبانيت را ساخته و پرداخته كليساها مى داند، نه آيين مسيح.(1) در مقابل اين دو گروه، راه وسط، راه اسلام است كه در عين دعوت به بهره گيرى از اين نعمت الهى، آن را به بهره گيرى حلال محدود كرده و از آميزش هاى حرام باز داشته است و مى فرمايد:
(وَالَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ * إِلاَّ عَلَى أَزْوَاجِهِمْ أَوْ ...).(2)
«آنان كه دامن خود را از آلوده شدن به بى عفتى حفظ مى كنند، تنها آميزش جنسى با همسران...».
امروز عفت جوانان بر اثر تبليغات شيطانى ماهواره ها و فيلم هاى مبتذل، مورد تهديد قرار گرفته است. براى پاك ماندن يك راه وجود دارد و آن اين كه به هر قيمتى شده، ازدواج كنند و در غير اين صورت به روزه پناه ببرند، هر چند

1. (وَرَهْبَانِيَّةً ابْتَدَعُوهَا مَا كَتَبْنَاهَا عَلَيْهِمْ)سوره حديد، آيه 27.
2. مؤمنون، آيه6ـ5.

صفحه 60
مشكل است. اين دستور رسول خداست كه مى فرمايد:
«يا مشعرَ الشباب من استطاع منكم الباه فليتزوجَ فانّه اغضّ للبصر وأحسن للفرج ومن لم يستطع فليدمن الصوم فانّه له وجاء».(1)
«اى جوانان! هر كدام از شما توانايى ازدواج دارد، حتماً ازدواج كند، زيرا اين كار، بهترين وسيله براى نگه دارى از نگاه هاى آلوده و نگه دارى دامن از بى عفتى و گناه است و هر كس توانايى ازدواج ندارد، بايد پيوسته روزه بگيرد زيرا اين كار شهوت را درهم مى شكند».
متأسفانه امروز بر اثر فرهنگ غلط، سن ازدواج بالا رفته است. دختران و بالاخص پسران در سنين بالا، ازدواج مى كنند، يعنى پس از گذراندن شديدترين دوران شهوت تن به ازدواج مى دهند، در حالى كه اين فرهنگ غلط، سبب مى شود بسيارى از دختران و پسران، قبل از ازدواج، آلودگى فكرى و رفتارى پيدا كنند. پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) مى فرمايد:
«من أحبّ أن يلقى الله طاهراً متطهراً فليتعفف بزوجه».(2)
«هر كه مى خواهد با خدا پاك و پاكيزه ملاقات كند، پاكى خود را با ازدواج حفظ كند».
گاهى مى گويند: با دست خالى نمى شود ازدواج كرد. اما قرآن مى فرمايد:
(إِنْ يَكُونُوا فُقَرَاءَ يُغْنِهِمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ).(3)
«اگر دست خالى بوديد، خدا شما را كمك مى كند».

1. مكارم الأخلاق:ص 431، حديث 1467.
2. مستدرك الوسائل، ج2، ص 530.
3. نور:32.

صفحه 61
اصولاً ازدواج سبب مى شود كه نيروها و استعدادهاى پنهان به حركت درآيد و كار و كوشش دو چندان شود.
رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) مى فرمايد:
«ما بُني في الإسلام بناء أحبّ إلى الله عزّ وجلّ وأعزّ من التزويج».(1)
«هيچ بنايى در اسلام پايه گذارى نشده كه نزد خداى عزّ وجل محبوب تر و عزيزتر از تزويج باشد».

1. مستدرك الوسائل، ج2، ص 531.

صفحه 62
حق دهم: حق نماز بر انسان   

حق دهم

حق نماز بر انسان

«فَأَمَّا حَقُّ الصَّلاَةِ فَأَنْ تَعْلَمَ أَنَّهَا وِفَادَة اِلَى اللَّهِ وَ أَنَّكَ قَائِمٌ بِهَا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ فَاِذَا عَلِمْتَ ذَلِكَ كُنْتَ خَلِيقاً أَنْ تَقُومَ فِيهَا مَقَامَ الذَّلِيلِ الرَّاغِبِ الرَّاهِبِ الْخَائِفِ الرَّاجِي الْمِسْكِينِ الْمُتَضَرِّعِ الْمُعَظِّمِ مَنْ قَامَ بَيْنَ يَدَيْهِ بِالسُّكُونِ وَ الاِطْرَاقِ وَ خُشُوعِ الأَطْرَافِ وَ لِينِ الْجَنَاحِ وَ حُسْنِ الْمُنَاجَاةِ لَهُ فِي نَفْسِهِ وَ الطَّلَبِ اِلَيْهِ فِي فَكَاكِ رَقَبَتِكَ الَّتِي أَحَاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُكَ وَ اسْتَهْلَكَتْهَا ذُنُوبُكَ وَ لا قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ».
«حق نماز اين است كه بدانى نماز، ورود به درگاه خداوند است و تو در نماز در مقابل خدا مى ايستى. آنگاه كه توجه كردى كه در مقابل خالق خود قرار گرفته اى، سزاوار است كه قيام و ايستادنت در پيشگاه خداوند، قيام و ايستادن فردى ذليل و كوچك و مشتاق و نگران و اميدوار و ترسان و در حال خضوع باشد، و آن كس كه در برابرش ايستاده اى بزرگ دانسته، و با آرامى و سر به زيرى و فروتنى، عظمت او را پاس دارى، و با زيباترين

صفحه 63
مناجات و دعا آزادى خويشتن از زير بار خطاهاى خود كه دور و برت را فرا گرفته اند و گناهانى كه تو را تا لبه پرتگاه برده اند، مسألت نمايى كه هيچ نيرويى و دگرگونى و تحولى جز با اراده او نيست».
سيد ساجدين(عليه السلام) تاكنون حق اعضا را بر انسان بيان مى كرد و در اين مورد ديديم كه حقوق خدا و نفس و زبان، گوش، چشم، پا، دست و شكم و دامن را برشمرد. اكنون فصل دومى را مى گشايد و آن حق اعمالى است كه بر انسان واجب است. تو گويى برخى از فرائض به سان موجود زنده، حق خود را از انسان مى طلبد. يعنى همان طورى كه اعضاى ما از ما حقوقى را مى طلبند، همچنين افعال و كارهايى كه خدا بر ما واجب كرده، به سان يك موجود زنده از ما طلبكارند.
از ميان فرائض، نخست، نماز را مطرح مى كند و آن را با ويژگى هايى تعريف مى كند.
در اهميت نماز همين بس كه لقمان حكيم به فرزند عزيز خود، نماز را به عنوان نخستين عمل سفارش مى كند و مى فرمايد:
(يَا بُني أَقِمِ الصَّلَوةَ وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَانْهَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَاصْبِرْ عَلَى مَا أَصَابَكَ إِنَّ ذَلِكَ مِنْ عَزْمِ الأُمُورِ).(1)
«پسرم! نماز را به پا دار و به نيكى ها امر كن و از بدى ها باز دار، زيرا اين كارها از امور سرنوشت ساز است».
قرآن مجيد، اوقات پنجگانه نماز را در اين آيه يادآور مى شود:
(أَقِمِ الصَّلَوةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إِلَى غَسَقِ اللَّيْلِ وَقُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ

1. لقمان: 17.

صفحه 64
قُرْآنَ الْفَجْرِ كَانَ مَشْهُودًا).(1)
«نماز را از نيمروز تا نيمه شب به پا دار و (نيز) نماز سپيده دم را كه براى فرشتگان روشن و آشكار است».
سؤال مى شود كه چرا نماز بخوانيم؟ قرآن پاسخ مى دهد: (وَأَقِمِ الصَّلَوةَ لِذِكْري)(2); «و نماز، ياد خداست و ياد خدا، انسان را از گناهان باز مى دارد».

چگونه نماز بخوانيم

در بيان سيد ساجدان(عليه السلام) اين ويژگى ها چنين بيان شده است:
1. نماز نوعى ورود به درگاه الهى است. و انسان در حال نماز در مقابل خدا مى ايستد، مسلماً ايستادن در مقابل بزرگان براى خود ويژگى دارد تا چه رسد قيام در مقابل آفريدگار جهان.
2. شايسته است به هنگام ايستادن در مقابل خدا، كه قيام او به سان ايستادن فرد ذليل و در عين حال ترسان و اميدوار و با خضوع كامل باشد.
3. در هنگام ايستادن او را بزرگ بداند و با آرامى سر به زير داشته باشد و فروتنى را پاس دارد.
4. با زيباترين مناجات، آزادى خود را از او بخواهد كه بارها خطا كرده و در گناهان خود غرق شده است.
آثار سازنده نماز
نماز داراى فوايد اجتماعى و در عين حال، فوايد فردى است. از نظر فوايد

1. اسراء:78.
2. طه: 14.

صفحه 65
فردى اين ويژگى ها را دارد:
1. چون نماز وقت معيّن و محدود دارد، نظم را به ما مى آموزد.
2. چون نماز در اوقات خاصى خوانده مى شود، انسان را تا حدّى وقت شناس مى سازد و او را وادار مى كند به يك رشته قوانين كيهانى پى ببرد تا اوّل وقت و آخر وقت را بشناسد.
3. نماز خواندن در اوقات پنجگانه به سان اين است كه فردى خود را پنج بار در نهر جارى شستشو دهد، به گواه اين كه قرآن مى گويد:
(إِنَّ الصَّلَوةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ وَلَذِكْرُ اللهِ أَكْبَرُ...).(1)
«نماز(انسان را) از زشتى ها و گناه باز مى دارد، و ياد خدا بزرگتر است...».
امّا از نظر فوايد اجتماعى، هنگامى كه نماز به صورت جمعى خوانده مى شود، نشانه وحدت و يگانگى مسلمانان است، زيرا همگان در وقت واحد به سوى قبله واحد به يك شكل، خدا را مى پرستند و از او يارى مى جويند. اين نوع نمازها اگر واقعاً همراه با روح باشد، كمر استعمار را مى شكند و صفوف فشرده، مايه ترس و لرز استعمارگران مى گردد.
امام سجاد(عليه السلام) كيفيت نماز خواندن را به ما مى آموزد.
و در اين گفتار چنين مى فرمايد:
«والطلب إليه في فكاك رقبتك التي أحاطت به خطيئتك واستهلكتها ذنوبك».
«از خدا مسألت نما كه خطاهايى را كه مرتكب شده اى و گناهانى را كه تو را در خود غرق كرده است ببخشد و رها سازد».

1. عنكبوت:45.

صفحه 66
اين گفتار امام در شأن نماز است، اكنون ببينيم خود او چگونه نماز مى گذاشت؟
طاووس يمانى از تابعان است و در حالات او نوشته اند كه او از وابستگى به دستگاه خلافت دورى مى جست، حتى مى گويند: سه نفر كه به دورى از وابستگى به قدرت مشهورند، عبارتند:
1. ابوذر غفارى، 2. طاووس يمانى، 3. سفيان ثورى.
فرد وسط، از اصحاب امام سجاد(عليه السلام) نيز شمرده شده است. حتى سفيان ثورى مى گويد: طاووس شيعه بود و از بريده نقل روايت كرده كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود:
«من كنت مولاه فعليّ مولاه».(1)
وى مى گويد: من امام سجاد(عليه السلام) را ديدم كه پس از نماز عشا تا وقت سحر خانه خدا را طواف مى كرد و نماز مى خواند، آنگاه كه سر برداشت، و ديد كه اطراف مطاف خلوت شده و كسى در آنجا نيست با خدا چنين مناجات كرد:
«پروردگارا! ستارگان آسمانت غروب كرده اند چشمهاى بندگانت به خواب رفته اند. درهاى رحمت براى سائلان گشوده شده است، و به سوى تو آمده ام تا مرا ببخشى، و بر من ترحم كنى. در عرصات قيامت، چهره جدم محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) را نشانم دهى. آنگاه گريست و فرمود: سوگند به عزت و جلالت هرگز با معصيت خود، قصد مخالفت با تو نداشته ام، و هرگز از آن رو كه در مورد تو در شك و دو دل باشم، گناه نكرده ام و نه به كيفر تو ناآگاه و نه نسبت به عذاب تو بى اعتنا باشم. بلكه نفس من گناه را برايم آراست و پرده رحمت تو بر اين كار كمك كرد. اكنون

1. الغدير، ج1، ص 63، به نقل از حلية الأولياء، ج4، ص 23.

صفحه 67
مى گويم چه كسى مرا از عذاب تو نجات مى دهد و اگر ريسمان رحمتت را قطع كنى به كدام ريسمانى چنگ بزنم. واى بر من، فردا كه در مقابل تو بايستم، آنگاه كه به سبك بالان بگويند از روى صراط بگذاريد و به سنگين بالان بگويند فرو افتيد، اكنون نمى دانم آيا از گروه نخستم يا از گروه دوم، واى بر من هر چه عمر من طولانى شود، خطاى من بيشتر مى شود، در حالى كه توبه نكرده ام. آيا وقت آن نرسيده است كه از خدايم حيا كنم، آن گاه گريست و اين دو شعر را زمزمه كرد:
أتُحرقني بالنّار يا غايةَ المنى *** فأين رجائي ثُم أين محبّتي
اى كسى كه اوج آرزوهاى منى، آيا مرا با آتش مى سوزانى، پس اميد و مهر و عشق من چه مى شود؟
أتيت بأعمال قباح رزيّة *** وما في الورى خلق جنى كجنايتي(1)
من كارهاى زشت و مصيبت بارى كرده ام و در ميان مردم كسى نيست كه كردار زشتى چون من داشته باشد.
سپس گريست و گفت: تو پاكى اى خداى من! تو را نافرمانى مى كنند و تو ناديده مى گيرى! ولى بردبارى نشان مى دهى چنان كه تو را نافرمانى نكرده اند.
نسبت به بندگان از در دوستى وارد مى شوى. تو گويى به آنان نيازمندى، تو اى سرور من از بندگانت بى نيازى.
طاووس مى گويد: اين جمله ها را گفت، سپس به سجده افتاد و من به نزديك او رفتم. سرش را بلند كردم و بر زانوى خود نهادم و اشك ريختم، اشك هاى من بر صورت او افتاد. در اين هنگام برخاست و نشست و گفت: چه كسى مرا از ياد خدايم بازداشت.

1. بحارالأنوار، ج46، ص 81، به نقل از مناقب ابن شهر آشوب.

صفحه 68
طاوس مى گويد عرض كردم يابن رسول الله! من طاووسم اين ناله ها چيست؟ آيا ما هم بايد اين گونه ناله كنيم؟ زيرا ما نيز غرق گناه و نافرمانى هستيم، اى سرور سجده كنندگان تو پدرى مانند حسين بن على و مادرى چون فاطمه زهرا و جدت رسول خداست (چه باكى از آخرت دارى)؟
برگشت و به من فرمود: هيهات! هيهات! يا طاووس! سخن پدرم و مادرم و جدم را رها كن، خدا بهشت را براى مطيعان و نيكوكاران آفريده هر چند بنده حبشى باشند و آتش را براى گنهكاران آفريده، هر چند قرشى باشد، آيا سخن خدا را نشنيدى كه مى فرمايد:
(فَإِذَا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلاَ أَنْسَابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذ وَلاَ يَتَسَاءَلُونَ).(1)
«روزى كه صور اسرافيل دميده شود، ديگر هيچ پيوند خويشاوندى در ميان آنها نيست و از آن سؤال نمى شود».
به خدا سوگند چيزى فرداى قيامت به تو سود نمى رساند مگر اين كه با عمل صالح وارد درگاه خدا شوى.(2)

1. مؤمنون:101.
2. بحارالأنوار، ج46، ص 81ـ 82 به نقل از مناقب ابن شهر آشوب، ج3، ص 291.

صفحه 69
حق يازدهم: حق روزه    

حق يازدهم

حق روزه

امام سجاد(عليه السلام) مى فرمايد:
«وَ أَمَّا حَقُّ الصَّوْمِ فَأَنْ تَعْلَمَ أَنَّهُ حِجَابٌ ضَرَبَهُ اللَّهُ عَلَى لِسَانِكَ وَ سَمْعِكَ وَ بَصَرِكَ وَ فَرْجِكَ وَ بَطْنِكَ لِيَسْتُرَكَ بِهِ مِنَ النَّارِ وَ هَكَذَا جَاءَ فِي الْحَدِيثِ الصَّوْمُ جُنَّة مِنَ النَّارِ-
فَاِنْ سَكَنَتْ أَطْرَافُكَ فِي حَجَبَتِهَا(1)، رَجَوْتَ أَنْ تَكُونَ مَحْجُوباً وَ اِنْ أَنْتَ تَرَكْتَهَا تَضْطَرِبُ فِي حِجَابِهَا وَ تَرْفَعُ جَنَبَاتِ الْحِجَابِ فَتَطَّلِعُ اِلَى مَا لَيْسَ لَهَا بِالنَّظْرَةِ الدَّاعِيَةِ لِلشَّهْوَةِ وَ الْقُوَّةِ الْخَارِجَةِ عَنْ حَدِّ التَّقِيَّةِ لِلَّهِ لَمْ تَأْمَنْ أَنْ تَخْرِقَ الْحِجَابَ وَ تَخْرُجَ مِنْهُ وَ لا قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ».
«حق روزه آن است كه بدانى آن پرده اى است كه خدا بر اندامهايى مانند زبان و گوش و چشم و شرمگاه و شكم، زده است. اين پرده مى تواند تو را از آتش نجات دهد. و در حديث آمده است: روزه سپرى است ازآتش.

1. الحَجَبة: بر وزن طلبه، جمع حاجب.

صفحه 70
پس اگر اعضا و جوارحت در پس آن پرده، آرامش يابند، اميدى به آمرزش شما هست، اما اگر اطراف اين حجاب را برداشتى، نگاهت به چيزى مى افتد كه نبايد به آن نگاه كنى، يعنى چيزهايى كه تو را به شهوت و به نيرويى خارج از پارسايى براى خدا مى كشاند، در اين هنگام، اطمينان نداشته باش كه حجاب پاره نشود».
اگر حضرت سيدالساجدين(عليه السلام) در حق دهم، درباره حق نماز بر انسان سخن گفت، در اين بخش از سخنان خود، درباره روزه سخن مى گويد و منافع روزه را يادآور مى شود و حقيقت روزه در نزد سيدالساجدين پرده اى است ميان انسان و اعضاى او كه مبادا كنترل را از دست بدهند و انسان دچار سرنوشت بد شود و به يك معنا، روزه سپرى است بين انسان و آتش، چنانچه كه از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)نقل شده است«الصوم جنّة من النار» همان طورى كه سپر، انسان را از ضربه دشمن حفظ مى كند، روزه نيز از توجه آتش دوزخ به انسان، جلوگيرى مى كند. قرآن كريم مى فرمايد:
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ كَمَا كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ).(1)
«اى افرادى كه ايمان آورده ايد! روزه بر شما نوشته شده، همان گونه كه بر كسانى كه قبل از شما بودند نوشته شد، تا پرهيزگار شويد».
در اين آيه سه نكته است:
1. (كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ)، «روزه بر شما نوشته شده است».
شايد نوشته شدن كنايه از وجوب مؤكد است. تو گويى نوشتن، نوعى

1. بقره: 183.

صفحه 71
تصميم بر اجرا است.
2. (كَمَا كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ)، روزه يك فيض الهى است كه در مورد امتهاى پيشين نيز جريان داشت . در تورات سفر تثنيه، باب 9 يادآور مى شود كه موسى(عليه السلام) آنگاه كه به ميقات خدا رفت كه الواح را دريافت كند، چهل روز و شب روزه گرفت. عبارت تورات چنين است: «آنگاه چهل روز و چهل شب در كوه ماندم، نه نان خوردم و نه آب نوشيدم و در انجيل متى باب 30 دارد كه حضرت عيسى چهل شبانه روز، روزه گرفت، آنگاه گرسنه شد». اكنون هم اهل كتاب براى خود روزه هايى دارند كه اين رساله جاى بيان آنها نيست.
3. (لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ)، «شايد شما تقوا پيشه كنيد».
اين جمله مى رساند كه هدف از روزه، نوعى ايجاد نورانيت و تقوا در انسان است و تفصيل آن در سخن سيدالساجدين آمده است، زيرا روزه گرفتن غرائز سركش را كنترل كرده و انسان با چشم و گوش و پا و دست و غيره، كمتر گرد گناه مى گردد و در نتيجه انسان پاكدامن مى شود.
در اهميت روزه همين بس كه زراره از امام باقر(عليه السلام) نقل مى كند:
«بُني الإسلامُ على خمسة أشياء: على الصلاةِ والزكاةِ والحجِّ والصومِ والولايةِ...».(1)
«پايه هاى اسلام پنج چيز هستند: نماز و زكات و حج خانه خدا و روزه و ولايت امامان...».
و در حديثى آمده است:

1. الكافى، ج2، ص 19، باب دعائم الإسلام، حديث5.

صفحه 72
«لخلوف فم الصائم أطيب عندي من ريح المسك».(1)
«بوى دهان روزه دار نزد من خوشتر از بوى مشك است».
مسلّماً مقصود از خوشبويى قبول صوم صائم است.
در فوايد بهداشتى روزه سخن فراوان است ولى مى توان گفت: معده انسان، يازده ماه تمام با انواع غذاها و نوشيدنى ها پر مى شود و از نقطه اى ديگر خارج مى شوند، مسلماً در اطراف معده چيزهايى در آن مى ماند. روزه دارى سبب مى شود كه معده به استراحت بپردازد و آن بقاياى چسبيده به جدار معده، خود به خود سوخته شود. از پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل شده است كه فرموده است:
«المعدةُ بيت كلّ داء والحمية رأس كلّ دواء».(2)
«معده خانه هر دردى است، پرهيز رأس هر دارويى است».
و نيز از آن حضرت نقل شده كه فرموده است:
«ليس من دواء إلاّ يهيج داءً ليس شيء في البدن أنفع من امساك البدن ممّا يحتاج إليه».(3)
«هيچ دارويى نيست كه اگر از نظرى سودمند باشد زمينه ساز دردى مى شود، و هيچ چيزى براى بدن، سودمندتر از امساك نيست».
در پايان موضوع را با گفتار رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) زينت مى بخشيم:
«صوموا تصحّوا».(4)
«روزه بگيريد تا تندرست باشيد».

1. ترجمه فروغ كافى، ج3، ص 161، حديث شماره 110157.
2. سفينة البحار، ج2، ص 78.
3. همان، ج2، ص 79.
4. عوالى اللئالى، ج1، ص 268.

صفحه 73
حق دوازدهم: حق صدقه    

حق دوازدهم

حق صدقه

امام سجاد(عليه السلام) فرمود:
«وَ أَمَّا حَقُّ الصَّدَقَةِ فَأَنْ تَعْلَمَ أَنَّهَا ذُخْرُكَ عِنْدَ رَبِّكَ وَ وَدِيعَتُكَ الَّتِي لاَ تَحْتَاجُ اِلَى الاِْشْهَادِ فَاِذَا عَلِمْتَ ذَلِكَ كُنْتَ بِمَا اسْتَوْدَعْتَهُ سِرّاً أَوْثَقَ بِمَا اسْتَوْدَعْتَهُ عَلاَنِيَةً وَ كُنْتَ جَدِيراً أَنْ تَكُونَ أَسْرَرْتَ اِلَيْهِ أَمْراً أَعْلَنْتَهُ وَ كَانَ الأَمْرُ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ فِيهَا سِرّاً عَلَى كُلِّ حَال وَ لَمْ تَسْتَظْهِرْ عَلَيْهِ فِيمَا اسْتَوْدَعْتَهُ مِنْهَا بِاِشْهَادِ الأَسْمَاعِ وَ الأَبْصَارِ عَلَيْهِ بِهَا كَأَنَّهَا أَوْثَقُ فِي نَفْسِكَ لاَ كَأَنَّكَ لاَ تَثِقُ بِهِ فِي تَأْدِيَةِ وَدِيعَتِكَ اِلَيْكَ ثُمَّ لَمْ تَمْتَنَّ بِهَا عَلَى أَحَد لاَِنَّهَا لَكَ فَاِذَا امْتَنَنْتَ بِهَا لَمْ تَأْمَنْ أَنْ تَكُونَ بِهَا مِثْلَ تَهْجِينِ حَالِكَ مِنْهَا اِلَى مَنْ مَنَنْتَ بِهَا عَلَيْهِ لأَنَّ فِي ذَلِكَ دَلِيلاً عَلَى أَنَّكَ لَمْ تُرِدْ نَفْسَكَ بِهَا وَ لَوْ أَرَدْتَ نَفْسَكَ بِهَا لَمْ تَمْتَنَّ بِهَا عَلَى أَحَد وَ لا قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ».
«امّا حق صدقه آن است كه بدانى آن ذخيره تو نزد پروردگارت است و امانتى است كه نياز به شاهد گرفتن ندارد، اگر بر اين مطلب واقف شدى

صفحه 74
بدان هر نوع سپرده گذارى در نهان، بهتر از سپرده گذارى آشكار است، شايسته است آنچه كه بخواهى آشكار بدارى در نهان به خدا بسپارى.
و در هر حال، صدقه دادن رازى باشد ميان تو و خدا و هرگز براى آنچه كه نزد خدا وديعه مى گذارى از طريق گوش ها و چشم ها مدد مگير، تو گويى در اين حالت به آنچه پيش تو هست، بيشتر از آنچه نزد خدا هست اعتماد دارى. گويا اطمينان ندارى كه وديعه تو روز قيامت بازگشت خواهد كرد.
و نيز هنگام دادن صدقه بر كسى منت مگذار، اگر منت گذاردى ايمن مباش كه حال تو حال همان فقيرى باشد كه به او صدقه داده اى، چرا كه منت گذاردن نشانه آن است كه صدقه را براى خود نمى خواهى، اگر صدقه را براى خود مى خواستى منت نمى گذاشتى».
جهان آفرينش جهان تقسيم داده ها و توزيع نعمت ها است. يك نگاه به خورشيد، مسأله را روشن مى كند. آن هر روز ميليون ها تن، نور و انرژى به جهان خارج مى فرستد و در حقيقت، شمع عظيمى است مى سوزد و اطراف خود را روشن مى كند. قلب انسان، نياز به خون دارد ولى مازاد را به تمام عروق و اعضاى بدن مى فرستد. بشر نيز بايد از اين اصل پيروى كند، امام سجاد(عليه السلام) در اين كلام، سه نكته را يادآور مى شود:
1. صدقه، ذخيره اى است ماندگار در صندوق نسوز خدا كه هيچ گاه از بين نمى رود. در تمام بانكهاى جهانى احتمال سرقت و ورشكستگى است، امّا صدقه در بانك الهى به عنوان ذخيره مى ماند تا صدقه دهنده از آن بهره بگيرد.
امام سجاد(عليه السلام) در اين بخش از كلام خود، مطالبى را گوشزد مى كند:

صفحه 75
1. فإن تعلم أنّها ذخر عند ربّك وديعتك التي لا تحتاج إلى الإشهاد.
صدقه نوعى ذخيره سازى نزد خداست، و وديعه اى است كه نيازى به اخذ شاهد ندارد.
2. فإذا علمت ذلك كنت بما استودعته سراً أوثق بما استودعته علانية.
اگر بر اين مطلب اطمينان دارى، سپرده گذارى پنهانى، محكم تر از سپرده گذارى آشكار است.
3. وكنت جديراً أن تكون أسررت إليه أمراً أعلَنته .
شايسته است آنچه را كه مى خواهى آشكار كنى در نهان به خدا سپردى.
4. وكان الأمر بينك وبينه فيها سرّاً على كلّ حال.
دادن صدقه به فقير، رازى ميان تو و خداست.
5. ولم تستظهر عليه فيما استودعته منها باشهاد الأسماع والأبصار عليه بها كانّها أوثق فى نفسك .
هرگز در اين سپرده گذارى از گوش ها و چشم ها كمك مگير، زيرا چنين كارى(كمك گرفتن) نشانه آن است كه اين اعضا در نظر تو اطمينان بخش تر از آنچه نزد خداست، مى باشد.
6. لا كانّك لا تثق به فى تأدية وديعتك إليك.
شاهد گرفتن نشانه آن است كه از بازپس گيرى ذخيره خود اطمينان ندارى.
7. ثمّ لم تمتنّ بها على أحد لأنّها لك فإذا امتَنَنتَ بها لم تأمن أن تكون بها مثل تهجين حالك إلى من مننتَ بها عليه.
در منت گذارى اين احتمال هست كه حال تو در آينده مثل اين فقيرى باشيد كه به او صدقه دادى.
8. لأنّ فى ذلك دليلاً على أنّك لم ترد نفسك بها.
زيرا منت گذارى نشانه آن است كه صدقه را براى خود نمى خواهى.(ثواب اخروى)
9. ولو أردتَ نفسك بها لم تمتَنّ بها على أحد .

صفحه 76
اگر صدقه را براى خود مى خواستى بر احدى منت نمى گذاشتى.
مجموع سفارش هاى سيدالساجدين(عليه السلام) در چند كلمه خلاصه مى شود و آن اين كه صدقه سپرده گذارى در صندوق نشور الهى است كه سوخت و سوز ندارد.
چنين ذخيره سازى نياز به شاهد ندارد، چون گيرنده خداست و او بى نياز است.
در موقع دادن صدقه آن چنان خود را ممحض در صدقه كنى كه گويا گوشت نمى شنود و چشمت نمى بيند، فقط دستت به سوى او دراز مى شود.
صدقه پنهانى بهترين صدقه است.
هر نوع منت گذارى در صدقه مايه عدم پذيرش مى شود، اگر واقعاً صدقه را براى خود مى خواهى، يعنى ثواب اخروى را خواهانى بر كسى منت مگذار.
در پايان دو آيه از آيات قرآنى را كه به آنچه امام فرمود، اشاره دارد، در اينجا مى آوريم:

صدقه پنهانى بهتر است

(إِنْ تُبْدُوا الصَّدَقَاتِ فَنِعِمَّا هِيَ وَإِنْ تُخْفُوهَا وَتُؤْتُوهَا الْفُقَرَاءَ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَيُكَفِّرُ عَنْكُمْ مِنْ سَيِّئَاتِكُمْ وَاللهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ).(1)
«اگر انفاق ها را آشكار كنيد، خوب است! و اگر آنها را مخفى ساخته و به نيازمندان بدهيد، براى شما بهتر است، و قسمتى از گناهان شما را مى پوشاند، (و در پرتو بخشش در راه خدا، بخشوده خواهيد شد) و

1. سوره بقره، آيه 271.

صفحه 77
خداوند به آنچه انجام مى دهيد، آگاه است».

از هر نوع منت گذارى پيراسته باشد

بايد از هر نوع منت گذارى بر فقير به دور باشد، زيرا قرآن مى فرمايد: هر صدقه اى كه در آن منت بر فقير باشد به سان صدقه رياكارانه است.
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تُبْطِلُوا صَدَقَاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَالأَذَى كَالَّذِي يُنْفِقُ مَالَهُ رِئَاءَ النَّاسِ وَلاَ يُؤْمِنُ بِاللهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوَان عَلَيْهِ تُرَابٌ فَأَصَابَهُ وَابِلٌ فَتَرَكَهُ صَلْدًا لاَ يَقْدِرُونَ عَلَى شَيْء مِمَّا كَسَبُوا وَاللهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ).(1)
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد! بخشش هاى خود را با منّت و آزار، باطل نسازيد، همانند كسى كه مال خود را براى نشان دادن به مردم، انفاق مى كند، و به خدا و روز رستاخيز، ايمان نمى آورد، (كار او) همچون قطعه سنگى است كه بر آن، (قشر نازكى از) خاك باشد، (و بذرهايى در آن افشانده شود) و رگبار باران به آن برسد، و آن را صاف(و خالى از خاك و بذر) رها كند. آنها از كارى كه انجام داده اند، چيزى به دست نمى آورند; و خداوند، جمعيّت كافران را هدايت نمى كند».
آيه در واقع عمل رياكار را تشبيه به كار كشاورزى مى كند كه دانه گندم را بر خاكى كه روى سنگ صاف قرار دارد بريزد آنگاه باران درشتى ببارد و همه را بشويد و ببرد، همان طور كه چنين كشاورزى از كار خود نتيجه نمى گيرد، همين رياكار نيز از عمل خود بهره نمى برد، و صدقه همراه با منت بسان عمل رياكار است.

1. بقره: 264.

صفحه 78
حق سيزدهم: حق حج    

حق سيزدهم

حق حج(1)

امام سجاد(عليه السلام) مى فرمايد:
«وحق الحجّ أن تعلم أنّه وفادةٌ إلى ربك وفرارٌ إليه من ذنوبك وفيه قبول توبتك وقضاء الفرض الذى أوجبه الله عزّ وجل عليك».
«حق حج آن است كه بدانى آن، نوعى مهمانى خدا است و فرارى از گناهان به سوى خدا است، به وسيله حج، توبه تو پذيرفته مى شود، و موفق به انجام واجبى مى شوى كه خدا براى تو واجب ساخته است».
حج در لغت عرب به معناى قصد و عزم است. مقصود، اين است كه انسان، قصد مى كند كه در مهمانى خدا، شركت كند، و خانه خدا را زيارت نمايد. از

1. اين بخش در تحف العقول نيامده است. ولى در مكارم الاخلاق كه رساله حقوق را نقل كرده آن را پيش از حق روزه و صدقه آورده ولى جاى مناسب آن اين جا است كه پس از آن موضوع قربانى مطرح مى شود. مكارم الأخلاق، ج2، ص 300، نشر اسلامى. و با افزودن اين حق، شماره حقوق از پنجاه تجاوز مى كند و اگر آن را با حق بعدى كه حق قربانى است يكى بگيريم شماره حقوق پنجاه تا خواهد بود و امام در پايان رساله شماره آن را پنجاه حق معرفى كرده است.

صفحه 79
آيات الهى در حج، بهره بگيرد و نخستين بيت موحدان، كه در روى زمين بنا شده، بيت الله الحرام در مكه است و از نظر مسائل علمى نيز مورد تأييد است، زيرا نخستين نقطه اى از زمين كه از آب بيرون آمده نقطه استوايى يعنى سرزمين مكه و اطراف آن است و اين خانه به وسيله آدم ابوالبشر و سپس به وسيله نوح و بعداً حضرت ابراهيم تعمير شده و از روز نخست، خانه موحدان به شمار مى رفته است. قرآن مى فرمايد:
(وَللهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً).(1)
«هر كس كه بتواند به زيارت خانه خدا مشرف شود، اين فريضه اى بر گردن اوست».
قرآن درباره فوائد حج مى فرمايد:
(جَعَلَ اللهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرَامَ قِيَامًا لِلنَّاسِ).(2)
«خدا زيارت خانه كعبه را مايه قوام و حيات فردى و اجتماعى مردم قرار داده است».
درست است كه انسان به ظاهر احرام مى بندد و بعداً طواف و نماز طواف و سعى و تقصير و آنگاه رهسپار عرفات و مشعر و منى مى شود و يك رشته اعمال عبادى را انجام مى دهد، امّا در درون اين اعمال، يك رشته فوائد و ارزش هايى است كه اگر توجه شود، فوايد عظيمى دارد.
1. در زيارت خانه خدا تمام امتيازات، اعتبارى و شرعى لغو مى شود و همگان به سان روز محشر با دو لباس در محضر خدا هستند. غنى و فقير،

1. آل عمران:97.
2. مائده: 97.

صفحه 80
فرمانده و فرمانبر، همگان يكسانند و در همين جا، مسأله مساوات انسان ها، در پيشگاه خدا تجلّى مى كند و تنها امتياز با تقوا است چنان كه مى فرمايد:
(يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَر وَأُنْثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ).(1)
«اى مردم! ما شما را از يك مرد و زن آفريديم و شما را تيره ها و قبيله ها قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد، (اينها ملاك امتياز نيست) گرامى ترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست، خداوند دانا و آگاه است!».
2. چنين منظره اى كه همگان با دو لباس در محضر خدا حاضرند ترسيم گر صحراى محشر است كه همگان از قبور خود برخاسته و در پيشگاه خدا حاضر مى شوند و تمام امتيازات لغو مى گردد.
3. در اين اجتماعات كه از تمام نقاط جهان، نمايندگان مسلمانان و زبده هاى آنان در آنجا جمع مى شوند بهتر مى توانند با يكديگر آشنا شده و از كمالات يكديگر بهره بگيرند و در رفع مشكلات، يكديگر را كمك كنند.
4. امروز كه خطر استعمار نو بر ما سايه افكنده است، در اين اجتماع مى توان نقشه هاى آنان را بررسى كرد و راهكار به هم زدن آنها را شناخت، تا اين كه همه مسلمانان يك دست و يك صدا دست بر سينه نامحرم بزنند.
اكنون سؤال مى شود كه چرا خدا خانه خود را در نقطه اى دور از مناظر طبيعى و آب و هواى خوب قرار داده است، چرا در كنار دريا و مناظر زيبا قرار نداده است؟ اميرمؤمنان(عليه السلام) به اين سؤال در خطبه قاصعه پاسخ مى دهد:
«أَلاَ تَرَوْنَ أَنَّ اللهَ سُبْحانَهُ، اخْتَبَرَ الاَْوَّلِينَ مِنْ لَدُنْ آدَمَ(عليه السلام)، إِلَى

1. حجرات:13.

صفحه 81
الاْخِرِينَ مِنْ هذَا الْعَالَمِ; بِأَحْجَار لاَ تَضُرُّ وَلاَ تَنْفَعُ، وَلاَ تُبْصِرُ وَلاَ تَسْمَعُ، فَجَعَلَهَا بَيْتَهُ الْحَرَامَ الَّذِي جَعَلَهُ لِلنَّاسِ قِيَاماً.
ثُمَّ وَضَعَهُ بِأَوْعَرِ بِقَاعِ الاَْرْضِ حَجَراً، وَأَقَلِّ نَتَائِقِ الدُّنْيَا مَدَراً، وَأَضْيَقِ بُطُونِ الاَْوْدِيَةِ قُطْراً.
بَيْنَ جِبَال خَشِنَة، وَرِمَال دَمِثَة، وَعُيُون وَشِلَة، وَقُرىً مُنْقَطِعَة; لاَ يَزْكُو بِهَا خُفٌّ، وَلاَ حَافِرٌ وَلاَ ظِلْفٌ. ثُمَّ أَمَرَ آدَمَ(عليه السلام) وَوَلَدَهُ أَنْ يَثْنُوا أَعْطَافَهُمْ (اغطافهم) نَحْوَهُ».
كعبه خانه پاك خدا
«مگر نمى بينيد خداوند انسانها را از زمان آدم(عليه السلام) تا انسانهاى بازپسين اين جهان، با سنگهايى كه نه زيان مى رسانند و نه سود، نه مى بينند و نه مى شنوند، آزمايش نموده است. اين سنگها را خانه محترم خود قرار داده و آن را موجب پايدارى و پابرجايى مردم ساخته است. سپس آن را در سنگلاخ ترين مكانها و بى گياه ترين سرزمين هاى زمين و تنگ ترين دره ها و در ميان كوه هاى سخت و ريگزارهاى بسيار نرم و چشمه هاى كم آب و آبادى هاى پراكنده جاى داده كه هيچ اسب و گاو و شترى در آن به خوبى رشد نمى كند. سپس حضرت آدم و فرزندانش را فرمان داده تا بر گرد آن بچرخند».
البته پذيرش حج نيز شرايطى دارد كه از گفتگوى امام صادق(عليه السلام) با مالك بن انس به دست مى آيد. وى مى گويد: يك سال با حضرت صادق(عليه السلام) به حج رفتم، به هنگام احرام كه سوار بر مركبش بود، هر چه مى خواست بگويد: «لبيك» صدا در گلويش قطع مى شد و از مركبش سرازير مى گرديد، گفتم: اى فرزند رسول

صفحه 82
خدا لبيك بگو و ناچار بايد بگويى. مى فرمود:
«يابن أبي عامر كيف أجسر أن أقول: لبيك اللّهمّ لبيك وأخشى أن يقول عزّ وجلّ: لا لبيك ولا سعديك».(1)
«اى پسر ابى عامر! چگونه جرأت كنم و بگويم لبيك اللّهم لبيك! در حالى كه ترس آن دارم كه خداى عزّ وجل جوابم دهد: نه قبولت مى كنم و نه راهت مى دهم».

1. خصال، ج1، ص 160.

صفحه 83
حق چهاردهم: حق قربانى در منى   

حق چهاردهم

حق قربانى در منى

امام سجاد(عليه السلام) مى فرمايد:
وَ أَمَّا حَقُّ الْهَدْيِ فَأَنْ تُخْلِصَ بِهَا الْاِرَادَةَ اِلَى رَبِّكَ وَ التَّعَرُّضَ لِرَحْمَتِهِ وَ قَبُولِهِ وَ لاَ تُرِيدَ عُيُونَ النَّاظِرِينَ دُونَهُ فَاِذَا كُنْتَ كَذَلِكَ لَمْ تَكُنْ مُتَكَلِّفاً وَ لاَ مُتَصَنِّعاً وَ كُنْتَ اِنَّمَا تَقْصِدُ اِلَى اللَّهِ وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ يُرَادُ بِالْيَسِيرِ وَ لَا يُرَادُ بِالْعَسِيرِ كَمَا أَرَادَ بِخَلْقِهِ التَيْسِيرَ وَ لَمْ يُرِدْ بِهِمُ التَّعْسِيرَ وَ كَذَلِكَ التَّذَلُّلُ أَوْلَى بِكَ مِنَ التَّدَهْقُنِ لأَنَّ الْكُلْفَةَ وَ الْمَئُونَةَ فِي الْمُتَدَهْقِنِينَ فَأَمَّا التَّذَلُّلُ وَ التَّمَسْكُنُ فَلاَ كُلْفَةَ فِيهِمَا وَ لاَ مَئُونَةَ عَلَيْهِمَا لاَِنَّهُمَا الْخِلْقَةُ وَ هُمَا مَوْجُودَانِ فِي الطَّبِيعَةِ وَ لا قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ.
«حق قربانى آن است كه آن را تنها براى پروردگارت بخواهى و پذيرش آن را از خدا بطلبى و براى جلب نظر ديگران نباشد اگر چنين كنى در اين صورت سخت گير و ظاهرساز نبوده اى و جلب رضاى خدا را خواسته اى.

صفحه 84
خدا خواهان كار آسان است نه كارهاى پر تكلف. همچنان كه براى بندگانش آسان را خواسته نه مشكل را. فروتنى نيكوتر از رياست مآبى است، زيرا در رياست مآبى، زحمت اضافى و اسرافكارى است، ولى در فروتنى و درويش مآبى، زحمت و اسرافكارى نيست و اين دو، (كار پيراسته از زحمت و خرج فراوان) سرشت آدمى است».
امام در اين جا در شيوه قربانى كردن كه يكى از اعمال زائران خانه خداست، سخن مى گويد آنگاه زائران در روز دهم، چون به منى برسند.
نخست، جمره عقبه را رمى مى كنند. تو گويى با پرتاب هفت سنگ ريزه دورى شيطان را از روح و روان خود مجسم مى سازند.تا خانه دل، خانه شيطان نباشد، بلكه خانه فرشته باشد كه «ديو چو بيرون رود، فرشته درآيد»، خلاصه پرتاب سنگريزه ها به نمايش گذاردن اين رمى واقعى است.
آنگاه عمل دوم، قربانى در منى است. اوّلاً اين عمل، يك عمل عبادى است، بايد براى خدا انجام گيرد، هر چند فقيران و نيازمندان از آن بهره مند شوند.
امام مى فرمايد: اين قربانى بايد براى خدا باشد و هدف از آن به دست آوردن لطف و رحمت خدا باشد و هرگز براى خودنمايى در برابر اين و آن نباشد.
امّا هدف از قربانى چيست؟ نخست اين است كه با اين عمل، اخلاص ابراهيم را به نمايش مى گذاريم، زيرا او حاضر شد براى فرمان خدا، فرزند خويش را قربانى كند، چون در عالم رؤيا به او امر شد كه چنين كارى را انجام دهد. او هم موضوع را با فرزندش در ميان نهاد، فرزند فرمانبردار، چنين گفت: (يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُني إِنْ شَاءَ اللهُ مِنَ الصَّابِرِينَ)(1)، «پدرم به آنچه كه امر

1. صافات:102.

صفحه 85
شده اى انجام ده، مرا به خواست خدا ـ از بردباران مى يابى».
اوّلاً: ما با قربانى كردن، اخلاص و تسليم قهرمان توحيد را به نمايش مى گذاريم، و ازاين طريق به خود و ديگران ياد مى دهيم كه در برابر اوامر الهى بايد تسليم باشيم، (فَلاَ وَرَبِّكَ لاَ يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِي مَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاَ يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيماً)(1)، «به پروردگارت سوگند كه آنها مؤمن نخواهند بود، مگر اين كه در اختلافات خود، تو را به داورى طلبند; و سپس از داورى تو، در دل خود احساس ناراحتى نكنند; و كاملاً تسليم باشند».
در آيه ديگر مى فرمايد:(وَمَا كَانَ لِمُؤْمِن وَلاَ مُؤْمِنَة إِذَا قَضَى اللهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ)(2)، «هيچ مرد و زن با ايمانى حق ندارد هنگامى كه خدا و پيامبرش امرى را لازم بدانند، اختيارى(در برابر فرمان خدا) داشته باشد».
ثانياً: منطقه مكه و عشائر اطراف آن، نيازمندان فراوانى دارند. آنها بايد از اين گوشتها بهره بگيرند.(وَأَطْعِمُوا الْقَانِعَ وَالْمُعْتَرَّ)(3)، «و مستمندان قانع و فقيران را نيز از آن اطعام كنيد».
با توجه به اين مقدمه و شرح گفتار سيدالساجدين(عليه السلام) مى پردازيم:
«هدى» در لغت عرب به معناى قربانى است و مقصود از آن، قربانى در مكّه است و گاهى به آن «أُضحيّه» مى گويند، امام درباره آن مطالب زير را يادآور مى شود:
1. و أما حق الهدي فأن تخلص بها الإرادة إلى ربك و التعرض لرحمته و قبوله.

1. نساء:65.
2. احزاب:36.
3. حج:36.

صفحه 86
هدف تو از آن بايد اخلاص و كار براى خدا باشد، تا رحمت او را به خود جلب كنى.
2. و لا تريد عيون الناظرين دونه.
به هنگام قربانى نظرت اين نباشد كه ديگران به كار شما بنگرند.
3. فإذا كنت كذلك لم تكن متكلّفاً ولا متصنعاً وكنت إنّما تقصد إلى الله واعلم أنّ الله يراد باليسير ولا يراد بالعسير .
در اين صورت از ظاهرسازى دور بودى و بدان كه جلب رضايت خدا با كارهاى آسان است، نه با كارهاى مشكل. و خدا هميشه خواهان عمل هاى بى تكلف است، همچنان كه براى بندگانش تكاليف آسان را قرار داده است. يعنى در انجام وظيفه هدى، فروتنى را پيشه خود كند، از رياست مآبى بپرهيزد.
4. وكذلك التذلل أولى بك من التدهقن: فروتنى نيكوتر از رياست طلبى است.
اگر انسان تاريخ مذاهب هندى ها و مصرى ها را بخواند، متوجه مى شود كه چقدر اسلام مقام انسان و زن را بالا برده است. گفته مى شود مصرى ها در مقابل رود نيل در ماه معينى از هر سال دختر بكرى را پس از آن كه به بهترين شكل، آرايش مى كردند، در نهرى كه در آن عبادت مى نمودند، غرق مى نمودند تا با اين عمل به خدايان خود تقرّب پيدا كنند. اين عبادت زشت در مصر ادامه داشت، سپس پس از ورود اسلام به منطقه ممنوع گشت. صاحب شرح رسالة الحقوق اين مطلب را از كتاب «حكمة التشريع و فلسفته، نوشته استاد احمد جرجانى يكى از علماى الأزهر است نقل مى كند.(1)

1. به شرح رسالة الحقوق قبانچى، ج1، ص 365 مراجعه شود.

صفحه 87
با پايان حق چهاردهم حقوقى كه انسان بر خورد بر اعضا و افعال خويشتن دارد به پايان مى رسد، از اين به بعد حقوق حاكمان عادل و دادگر بيان مى شود.

صفحه 88
حق پانزدهم: حق حاكم و زمامدار    

حق پانزدهم

حق حاكم و زمامدار

امام زين العابدين(عليه السلام) مى فرمايد:
فَأَمَّا حَقُّ سَائِسِكَ بِالسُّلْطَانِ فَأَنْ تَعْلَمَ أَنَّكَ جُعِلْتَ لَهُ فِتْنَةً وَ أَنَّهُ مُبْتَلًى فِيكَ بِمَا جَعَلَهُ اللَّهُ لَهُ عَلَيْكَ مِنَ السُّلْطَانِ وَ أَنْ تُخْلِصَ لَهُ فِي النَّصِيحَةِ وَ أَنْ لاَ تُمَاحِكَهُ وَ قَدْ بُسِطَتْ يَدُهُ عَلَيْكَ فَتَكُونَ سَبَبَ هَلاَكِ نَفْسِكَ وَ هَلاَكِهِ وَ تَذَلَّلْ وَ تَلَطَّفْ لاِِعْطَائِهِ مِنَ الرِّضَا مَا يَكُفُّهُ عَنْكَ وَ لاَ يُضِرُّ بِدِينِكَ وَ تَسْتَعِينُ عَلَيْهِ فِي ذَلِكَ بِاللَّهِ وَ لاَ تُعَازِّهِ وَ لاَ تُعَانِدْهُ فَاِنَّكَ اِنْ فَعَلْتَ ذَلِكَ عَقَقْتَهُ وَ عَقَقْتَ نَفْسَكَ فَعَرَّضْتَهَا لِمَكْرُوهِهِ وَ عَرَّضْتَهُ لِلْهَلَكَةِ فِيكَ وَ كُنْتَ خَلِيقاً أَنْ تَكُونَ مُعِيناً لَهُ عَلَى نَفْسِكَ وَ شَرِيكاً لَهُ فِيمَا أَتَى اِلَيْكَ وَ لا قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ».
«حق آن كس كه بر تو حكومت مى كند، آن است كه بدانى تو براى پيشوا، مايه آزمون هستى و با تسلّطى كه بر تو دارد، آزموده مى شود(كه آيا از اين قدرت، براى اجراء عدالت استفاده مى كند يا بر خلاف؟) در هر حال، حق

صفحه 89
او اين است كه خيرخواه او باشى و با او ستيزه نكنى، وگرنه در حالى كه او بر تو مسلّط است كه سبب هلاكت خود و او خواهى شد، و براى او فروتنى و نرمش را در پيش بگير تا آنجا كه زيانش به دين تو نرسد رضايت او را به دست بياور، و در اين مورد از خدا كمك بگير، و با او در عزّت معارضه مكن و دشمنى منما زيرا در اين صورت، ناسپاس خواهى بود و بر خود هم ناسپاسى كرده اى و خويش را دستخوش رفتار ناپسند ساخته اى و او را هم به هلاكت كشانده اى، سزاوار است كه بر خلاف مصلحت خويشتن، به او كمك كرده باشى و در رفتارى كه با تو مى كند شريك او گردى و در آنچه با تو مى كند شريك باشى».
***
از سخنان امام استفاده مى شود كه وجود حاكم در جامعه، يك امر ضرورى است، بر خلاف ديدگاه خوارج كه به ظاهر آيه (لا حُكْمَ إلاّ لله) وجود حاكم را منكر بودند.
اميرمؤمنان(عليه السلام) در رد اين انديشه باطل در يكى از خطبه هاى خود چنين مى گويد:
«وَإِنَّهُ لاَبُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِير بَرٍّ أَوْ فَاجِر يَعْمَلُ فِي إِمْرَتِهِ الْمُؤْمِنُ، وَيَسْتَمْتِعُ فِيهَا الْكَافِرُ، وَ يُبَلِّغُ اللهُ فِيهَا الاَْجَلَ، وَيُجْمَعُ بِهِ الْفَيْءُ، وَيُقَاتَلُ بِهِ الْعَدُوُّ، وَتَأْمَنُ بِهِ السُّبُلُ، وَيُؤْخَذُ بِهِ لِلضَّعِيفِ مِنَ الْقَوِيِّ; حَتَّى يَسْتَرِيحَ بَرٌّ، وَيُسْتَرَاحَ مِنْ فَاجِر».(1)

1. نهج البلاغه، خطبه 40.

صفحه 90
«ناگزير براى مردم فرمانروايى لازم است خواه نيكوكار باشد و يا بدكار تا مؤمن در فرمانروايى او به بندگى خدا بپردازد و كافر نيز بهره مند شوند، (زيرا با بودن فرمانروا از هرج و مرج و نگرانى آسوده مى مانند) خداوند در زمان او هر كس را به اجل مقدر خود مى رساند و به وسيله او ماليات گرفته مى شود و با دشمن نبرد مى شود و راه ها از دزد و راهزن ايمن مى گردد. و حق ضعيف و ناتوان از قوى و ستمكار گرفته مى شود تا اين كه نيكوكاران در آسايش باشند و مردم از شر افراد تبهكار در امان بمانند».
امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد:
«لا يستغنى اهل كلّ بلد من ثلاثة يُفزع إليهم في أمر دنياهم وآخرتهم فإن عدموا كانوا همجا فقيه عالم ورع، امير خيّر مطاع، وطبيب بصير ثقة».(1)
«هيچ جامعه اى در امور مادّى و معنوى خويش از سه گروه بى نياز نيست، 1. دانشمند آگاه و پرهيزكار.2. فرمانروايى خيرخواه و متنفّذ، 3. پزشك حاذق و مورد اعتماد».
از برخى آيات استفاده مى شود كه امّت هاى پيشين نيز وجود امير و حاكمى را در زندگى خود، لازم مى دانستند كه بدون وجود او، كارى پيشرفت نمى كند و لذا جمعى از بنى اسرائيل به پيامبر خود گفتند :
(ابْعَثْ لَنَا مَلِكًا نُقَاتِلْ فِي سَبِيلِ اللهِ).(2)
«فرمانروايى براى ما برانگيز تا زير سايه او در راه خدا جهاد كنيم».

1. تحف العقول، ص321.
2. بقره:246.

صفحه 91
خداى متعال دعاى آن پيامبر را مستجاب كرد و او طالوت را به عنوان پادشاه براى آنان برگزيد:
(وَقَالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طَالُوتَ مَلِكًا).(1)
«پيامبرشان به آنها گفت كه خدا طالوت را به عنوان فرمانروا براى شما برگزيد».
با توجه به آنچه گفته شد، اكنون بايد ببينيم امام سجاد(عليه السلام) درباره حاكم چگونه سخن مى گويد:
1. أن تعلم انّك جعلت له فتنة وأنّه مبتلى فيك بما جعله الله له عليك من السلطان.
خداوند منان تو را مايه آزمايش سلطان قرار داده است و تسلّط او وسيله امتحان اوست كه چگونه با تو رفتار مى كند. برخى از اين امتحان سرفراز بيرون مى آيند، و دست درازى به حق مردم نمى كنند و گروهى راه استبداد را در پيش گرفته و همه چيز را براى خود مى خواهند.
2. و أن تخلص له في النصيحة و أن لا تماحكه .
در موارد لزوم، خالصانه براى او خيرخواهى كنى و با او به دشمنى برنخيزى در حالى كه او بر تو مسلّط است، دشمنى او سبب هلاكت تو و هلاكت او مى شود.
3. وتذلّل وتلطّف لاعطائه من الرضى ما يكفّه عنك ولا يضرّ بدينك وتستعين عليه في ذلك بالله.
فروتنى و نرمشى را پيش بگيرى تا رضايت او را به دست بياورى و زيانش به

1. بقره:247.

صفحه 92
دين تو نرسد و در اين مورد، از خدا كمك بجويى.
4. ولا تعازه ولا تعانده، فانّك إن فعلت ذلك عققته وعققت نفسك فعرّضتها لمكروهه وعرّضته للهلكة فيك .
با او معارضه نكن و عناد مورز، زيرا در چنين صورت هم او را ناسپاسى كرده اى و هم خود را در معرض هلاكت قرار داده اى.
5. وكنت خليقاً أن تكون معيناً له على نفسك وشريكاً له فيما أتى إليك .
و سزاوار آن خواهى بود كه بر خلاف مصالح شخصيت به او كمك كرده باشى و در رفتارى كه با تو مى كند، شريك او گردى.
در پايان يادآور مى شويم: تمام سخنان امام سجاد(عليه السلام) در مورد سلطان عادل است كه در رأس آنها امامان معصوم(عليهم السلام) قرار دارند و اما سلطان جائر، برنامه ديگرى دارد كه سخن حضرت ناظر به آن نيست و لذا اميرمؤمنان(عليه السلام) به يكى از فرمانروايان متهم به ظلم و ستم چنين مى نويسد:
«وَإِنَّ عَمَلَكَ لَيْسَ لَكَ بِطُعْمَة (مطعمة) وَلكِنَّهُ فِي عُنُقِكَ أَمَانَةٌ، وَأَنْتَ مُسْتَرْعًى لِمَنْ فَوْقَكَ.».(1)
«فرماندارى براى تو وسيله نان و آب نيست بلكه امانتى است در گردن تو و نيز تو تحت نظر مافوق مى باشى».
بنابراين حكومت، جز مسئوليتى خطرناك چيزى ديگر نيست و نبايد انسانها براى آن سر و دست بشكنند بلكه تا بتوانند به يكديگر واگذار كنند.
اگر امام سجاد(عليه السلام) مى گويد: با حكومت به دشمنى برنخيزيد، مقصود حكومت هاى پارسامنش است كه هرگونه دشمن تراشى و سرپيچى، نوعى

1. نهج البلاغه، نامه5.

صفحه 93
خروج از ميثاق و پيمان به شمار مى رود كه به حاكم وقت بسته است و اما حاكمان جائر و ستمگر كه حقوق انسانها را پايمال كرده و هدفى جز پر كردن كيسه خود و اطرافيان خود را ندارند، انقلاب بر ضد آنها فريضه هر مسلمانى است. امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد:
«تمنّوا الفتنة ففيها هلاك الجبابرة وطهارة الأرض من الفسقة».(1)
«فتنه را آرزو كنيد، (مقصود از فتنه، شورش و يا آزمون نيست، بلكه انقلابى است بر نظام سلطه گر آن هم بر اساس عدالتخواهى و اجراى احكام الهى كه بر آن دو اثر مترتب مى شود:)
1. جائران از صفحه زمين برچيده مى شوند.
2. با بسته شدن مراكز فساد، جامعه اسلامى از لوث وجود آنان پاك مى شود».

1. امالى شيخ طوسى، ص 700.

صفحه 94
حق شانزدهم: حق مردم بر حاكم    

حق شانزدهم

حق مردم بر حاكم

«وأمّا حقُّ رعيّتك بالسلطان فأن تعلم أنّهم صاروا رعيّتك فيجبَ أن تَعْدلَ فيهم وتكونَ لهم كالوالِد الرحيم وتَغفر لهم جَهْلَهم ولا تُعاجلَهم بالعُقوبةِ وتَشكُر الله عزّ وجلّ على ما آتاك مِنَ القوّةِ عليهم».(1)
«حق مردم بر حاكمان سلطه گر اين است كه بدانند ضعف و ناتوانى مردم سبب شده است كه تو بر آنها مسلّط شوى، بنابراين، امورى را در مورد آنان رعايت كن، با آنان به عدالت رفتار كن و پدر مهربان آنان باش و اگر از روى ناآگاهى خلافى را مرتكب شدند، آنان را ببخش و در كيفر دادن شتاب مكن و خدا را سپاسگزار باش كه چنين نعمتى را در اختيار تو نهاده است».

1. از آنجا كه عبارت كتاب مكارم الأخلاق در مورد حق مردم بر حاكم روشنتر از عبارت تحف العقول بود، لذا از همان كتاب بهره گرفتيم. در نقل حق شانزدهم، از ترتيب موجود در تحف العقول پيروى نكرديم، بلكه تناسب حقوق را رعايت نموديم.

صفحه 95
در بخش پيش، محور سخن، حق سلطان بر مردم بود و خلاصه اين شد كه مردم از حاكم اطاعت كنند و با او دشمنى مورزند. ولى در اين بخش، حق مردم را بر حاكم بيان مى كند و اين كه حاكم با مردم بايد چنين رفتار كند:
1. تعدل فيهم: عدالت را پيشه خود سازى، و با آنان به عدالت رفتار كنى.
2. وتكون لهم كالوالد الرحيم: براى آنان پدرى مهربان باشى.
3. وتغفر لهم جهلهم: اگر از روى ناآگاهى خطايى مرتكب شده اند، آنان را ببخش.
4. ولا تعاجلهم بالعقوبة: در مجازات آنان شتاب مكن.
5. وتشكر الله عزّ وجلّ على ما آتاك من القوّة عليهم: خدا را در برابر اين قدرتى كه به تو داده و تو را بر آنان برترى بخشيده، سپاسگزار باشى.
***
رفتار حاكمان، به عدالت و اصولاً گسترش عدالت در تمام مقامات، يكى از علل بعثت پيامبران در قرآن ذكر شده است، چنان كه مى فرمايد:
(لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ...).(1)
«ما رسولان را با دلائل روشن فرستاديم، و با آنها كتاب آسمانى و معيار شناسايى حق و باطل را نازل كرديم تا مردم به عدالت قيام كنند يعنى در تمام سطوح...».
بنابراين، رعايت حقوق در تمام مراحل، يكى از انگيزه هاى بعثت رسولان است. اين كه گفتيم در تمام مراحل، يعنى اعم از حاكم و محكوم، و انسان هاى

1. سوره حديد، آيه25.

صفحه 96
ديگر كه در سطح واحدى قرار دارند.
اتفاقاً آيات ديگرى به گسترش عدالت در تمام سطوح اشاره مى كنند و مى فرمايند:
1. (وَإِذَا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَلَوْ كَانَ ذَا قُرْبى)(1)
«و هنگامى كه سخنى مى گوييد، عدالت را رعايت نماييد، حتى اگر در مورد نزديكان(شما) بوده باشد!».
2. (وَإِذَا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ)(2)
«و هنگامى كه ميان مردم داورى مى كنيد، به عدالت داورى كنيد».
3. (إِنَّ اللهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ وَإِيتَاءِ ذِي الْقُرْبى)(3)
«خداوند به عدل و احسان و بخشش به نزديكان فرمان مى دهد».
4. (يَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ)(4)
«اى داود! ما تو را خليفه(و نماينده خود) در زمين قرار داديم، پس در ميان مردم به حق داورى كن».

حقوق متقابل در سخنان على(عليه السلام)

اگر در سخنان سيدالساجدين(عليه السلام) به حقوق متقابل ميان حاكم و رعيت، اشاره شده جدّ بزرگوار ايشان، على(عليه السلام) به تشريح اين حقوق متقابل پرداخته است،

1. سوره انعام، آيه152.
2. سوره نساء، آيه58.
3. سوره نحل، آيه90.
4. سوره ص، آيه 26.

صفحه 97
اينك سخن امير بيان در اين مورد:
«أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّ لِي عَلَيْكُمْ حَقَّاً، وَلَكُمْ عَلَيَّ حَقٌّ: فَأَمَّا حَقُّكُمْ عَلَيَّ فَالنَّصِيْحَةُ لَكُمْ، وَتَوْفِيرُ فَيْئِكُمْ عَلَيْكُمْ، وَتَعْلِيمُكُمْ كَيْلا تَجْهَلُوا، وَتَأْدِيبُكُمْ كَيَْما تَعْلَمُوا. وَأَمَّا حَقِّي عَلَيْكُمْ فَالْوَفَاءُ بِالْبَيْعَةِ، والنَّصِيْحَةُ فِي الْمَشْهَدِ وَالْمَغِيبِ، وَالاِْجَابَةُ حِيْنَ أَدْعُوكُمْ، وَالطَّاعَةُ حِيْنَ آمُرُكُمْ».(1)
«اى مردم! مرا بر شما و شما را بر من حقى هست، حق شما بر من اين است كه در نيكى كردن به شما دريغ نورزم، و بيت المال را در مصالح شما مصرف كنم، شما را آموزش دهم تا از جهل و نادانى نجات يابيد، و تربيت كنم تربيتى فراگير. و امّا حقّ من بر شما اين است كه در بيعت خود با من وفادار باشيد و در آشكار و نهان، خيرخواهى را از دست ندهيد و هرگاه شما را فرا خواندم، اجابت نماييد و هر موقع فرمان دادم، فرمان بريد».

1. نهج البلاغه، خطبه34.

صفحه 98
حق هفدهم: حق معلم و آموزگار    

حق هفدهم

حق معلم و آموزگار

 
«وَ أَمَّا حَقُّ سَائِسِكَ بِالْعِلْمِ فَالتَّعْظِيمُ لَهُ وَ التَّوْقِيرُ لِمَجْلِسِهِ وَ حُسْنُ الاِسْتِمَاعِ اِلَيْهِ وَ الاِْقْبَالُ عَلَيْهِ وَ الْمَعُونَةُ لَهُ عَلَى نَفْسِكَ فِيمَا لاَ غِنَى بِكَ عَنْهُ مِنَ الْعِلْمِ بِأَنْ تُفَرِّغَ لَهُ عَقْلَكَ وَ تُحَضِّرَهُ فَهْمَكَ وَ تُزَكِّيَ لَهُ قَلْبَكَ وَ تُجَلِّيَ لَهُ بَصَرَكَ بِتَرْكِ اللَّذَّاتِ وَ نَقْصِ الشَّهَوَاتِ وَ أَنْ تَعْلَمَ أَنَّكَ فِيمَا أَلْقَى اِلَيْكَ رَسُولُهُ اِلَى مَنْ لَقِيَكَ مِنْ أَهْلِ الْجَهْلِ فَلَزِمَكَ حُسْنُ التَّأْدِيَةِ عَنْهُ اِلَيْهِمْ وَ لاَ تَخُنْهُ فِي تَأْدِيَةِ رِسَالَتِهِ وَ الْقِيَامِ بِهَا عَنْهُ اِذَا تَقَلَّدْتَهَا وَ لاَ حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ».
«حق كسى كه آموزش تو را به دست گرفته، اين است كه او را بزرگ بدارى و درهنگامى كه با او نشسته اى او را گرامى بدارى و به سخنان او به خوبى گوش فرا دهى و با تمام وجود به او روى آورى، و به او كمك كنى تا دانشى را كه بدان نياز دارى به تو ارزانى دارد. به اين گونه كه خرد خود را براى او خالى كنى و آماده دريافت مطالب او باشى و دل خود را براى

صفحه 99
او پاكيزه گردانى و با كنار نهادن لذّتها و كم كردن شهوتها، چشم خود را براى او تيزبين گردانى و بدانى در آنچه كه به تو آموخته است، پيام آور او نسبت به كسانى باشى كه ناآگاهند و چون آن رسالت را كه به گردن گرفته اى به خوبى انجام دهى».
از كلمات امام، نكاتى استفاده مى شود:
1. وظيفه شاگرد آن است كه معلم را تكريم كند و حضور او را ارزشمند بداند.
2. به سخنان او به خوبى گوش دهد و با تمام وجود، متوجه او باشد.
3. در آموختن چيزى كه از آن چاره اى نيست از معلم كمك بگيرد.
4. راه آن اين است كه با عقل و هوش تمام، و قلب پاك به او توجه كند و راه رسيدن به اين هدف اين است كه زياده خواهى را در زندگى ترك گويد.
5. اين را بداند آنچه او آموخته است در واقع نماينده او نسبت به ديگران است كه آنها را نيز آموزش دهد. طبعاً بايد آنچه را كه آموخته است به خوبى ادا كند و به وظايف نمايندگى عمل نمايد.
***
امام سجاد(عليه السلام) اين سخنان را در محيطى مى گويد كه قبل از اسلام، شمار دانش آموختگان آنان از تعداد انگشتان تجاوز نمى كرد زيرا قريب يك صد سال قبل از آن در مدينه فقط يازده نفر و در مكه فقط هفده نفر باسواد بودند.(1) اسلام درباره علم و عالم به اندازه اى سخن گفته است كه مرحوم علاّمه مجلسى روايات آن را در مجلد دوم از بحارالانوار جمع كرده است. نخستين آيه اى كه بر رسول

1. فتوح البلدان:2/579ـ580.

صفحه 100
گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) نازل مى شود آيه خواندن است:(اقرأ باسم ربّك الذى خلق...).
در قرآن مجيد در ميان سوگندهاى مختلف، به قلم هم سوگند ياد مى كند و مى فرمايد:(ن والقلم ومايسطرون). در حديثى كه به رسول خدا منسوب است ارزش سه كار را به اندازه اى مى داند كه از حجابهاى عالم بالا عبور كرده و به حضرت حق مى رسند و مى فرمايد:
«ثلاثة تخرق الحجب وتصل إلى ما بين يدى الله: 1. صرير اقلام العلماء، 2. ووطء أقدام المجاهدين، 3. و صوت مغازل المحصنات.(1)
سه چيز است كه حجاب ها را پاره مى كند و به مقام ربوبى مى رسد: صداى خامه دانشمندان، پاكوبى مجاهدان در ميدان نبرد، صداى نخ ريسى زنان پاكدامن.
مقصود اين است كه صداى خامه دانشمندان به قدرى ارزشمند است كه به مقام ربوبى مى رسد و پذيرفته مى شود.
تا اينجا توضيح آنچه كه در تحف العقول آمده است پايان مى يابد ولى در كتاب مكارم الاخلاق كه رساله امام سجاد(عليه السلام)را آورده، اضافاتى دارد كه يادآور مى شويم:
1. وأن لا ترفع صوتك عليه.
2. ولا تجيب أحداً يسأله عن شيء حتى يكونَ هو الذي يُجيب.
3. ولا تحدّث في مجلسه أحداً.
4. ولا تغتاب عنده أحداً.

1. الشهاب في الحكم والأدب، ص 22.

صفحه 101
5. وأن تَدفعَ عنه إذا ذُكر عندك بسوء .
6. وأن تَستر عيوبَه وتُظهر مناقبه.
7. ولا تُجالس له عدوّاً.
8. ولا تُعادى له ولياً، فإذا فعلت ذلك شهدتْ لك ملائكة الله بانّك قصدته وتعلمت علمه لله جلّ اسمُه لا للناس».(1)
در اين بخش از سخنان، امام(عليه السلام) براى دانش آموز نسبت به استاد وظايفى را بازگو فرموده كه به ترجمه آنها مى پردازيم:
1. صدايت را بر او بلند نكنى.
2. اگر كسى سؤالى از معلم كرد تو پاسخ نگويى و صبر كنى تا خود استاد پاسخ بگويد.
3. در پيشگاه او، درباره كسى سخن نگويى.
4. هرگز در محضر او غيبت نكنى.
5. اگر در خارج از مجلسى كسى از استاد عيب جويى كرد، دفاع كنى.
6. معايب او را پنهان سازى و خوبى هاى او را آشكار سازى.
7. با دشمن او نشست و برخاست نكنى.
8. با دوستان او دشمنى نكنى.
اگر چنين كردى فرشتگان خدا گواهى مى دهند كه تو براى خدا نزد او علم آموخته اى نه براى مردم.

1. مكارم الأخلاق، تحقيق آل جعفر، نشر جماعة المدرسين، قم، ج2، ص 300ـ 301.

صفحه 102
حق هيجدهم: حق شاگرد بر معلّم    

حق هيجدهم

حق شاگرد بر معلّم(1)

«وَ أَمَّا حَقُّ رَعِيَّتِكَ بِالْعِلْمِ فَأَنْ تَعْلَمَ أَنَّ اللَّهَ قَدْ جَعَلَكَ لَهُمْ فِيمَا آتَاكَ مِنَ الْعِلْمِ وَ وَلاَّكَ مِنْ خِزَانَةِ الْحِكْمَةِ فَاِنْ أَحْسَنْتَ فِيمَا وَلاَّكَ اللَّهُ مِنْ ذَلِكَ وَ قُمْتَ بِهِ لَهُمْ مَقَامَ الْخَازِنِ الشَّفِيقِ النَّاصِحِ لِمَوْلاَهُ فِي عَبِيدِهِ الصَّابِرِ الْمُحْتَسِبِ الَّذِي اِذَا رَأَى ذَا حَاجَة أَخْرَجَ لَهُ مِنَ الأَمْوَالِ الَّتِي فِي يَدَيْهِ كُنْتَ رَاشِداً وَ كُنْتَ لِذَلِكَ آمِلاً مُعْتَقِداً وَ اِلاَّ كُنْتَ لَهُ خَائِناً وَ لِخَلْقِهِ ظَالِماً وَ لِسَلَبِهِ وَ عِزِّهِ مُتَعَرِّضاً».
«حق شاگردانى كه از نظر علمى سرپرستى آنها را برعهده دارى آن است كه بدانى خدا به وسيله علمى كه به تو داده و خزانه حكمتى كه در اختيارت نهاده، تو را سرپرست شاگردانت ساخته است. اگر در اين سرپرستى كه خدايت عطا نموده خوب رفتار كنى و براى شاگردانت چون خزانه دار مهربانى براى مولايى باشى، كه هر موقع نيازمندى را ببيند از اموالى كه در

1. حقّ معلم در تحف العقول در شماره 19، وارد شده، ولى براى حفظ تناسب اين جا آورده شد.

صفحه 103
دست اوست به او دهد، در اين صورت فرد رشديافته و خادم با ايمانى هستى و گرنه به خدا و خلقش ستم كرده اى و موجب سلب عزت ونعمتش شده اى».
شخصيت انسان در سه مرحله شكل مى گيرد:
1. دامن پدر و مادر (محيط خانه سازنده نخستين بخش از شخصيت كودك است) زيرا او از مادر متولد مى شود در حالى كه در آيينه روح او چيزى نقش نبسته است و لذا گفتار و رفتار پدر و مادر از زيبايى ها و نازيباييها اثر خاصى در روح او مى گذارد.
2. مدرسه و مكتبى كه به او فرهنگ وعلم مى آموزد (در حقيقت معلم و مدرسه پديد آرنده بخش ديگرى از شخصيت اوست). تقوا و پارسايى معلّم يا عكس آن اثر مستقيمى در علم آموز دارد. همچنين، سخنان او در نقل قضايا و تاريخ كاملاً در روح او مؤثر است. گاهى ارشاد يك معلّم سبب مى شود كه يك پديده زشت كه شصت سال در ميان امّت اسلامى حاكم بود برچيده شود. عمر بن عبدالعزيز كه تربيت يافته خاندان ناپاكى بود، نزد معلم پاك طينتى از خاندان عبدالله بن مسعود علم مى آموخت. معلّم روزى احساس كرد كه اين كودك به هنگام بازى، اميرمؤمنان على(عليه السلام) را سب مى كند هنگامى كه عمر بن عبدالعزيز براى درس نزد استاد حاضر شد گفت چگونه مجاهدان راه اسلام را كه در جنگ بدر و احد حاضر بوده اند لعن مى كنى؟ گفتار معلم تأثير عظيمى در ذهن او گذاشت و لذا هنگامى كه به مقام خلافت رسيد، اين پديده زشت را ممنوع ساخت و گفت به جاى آن آيه (إِنَّ اللهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ وَإِيتَاءِ ذِي الْقُرْبى...)را بخوانند.

صفحه 104
امروز، معلمان حتى معلمان رياضى و طبيعى مى توانند نهال توحيد را در دل دانش آموز پرورش دهند. مثلاًمعلمى كه بدن انسان را تشريح مى كند مثلاً طبقات چشم را بيان مى كند و فعاليت هاى قلب را مطرح مى نمايد، مى تواند از همين دانش، درس توحيد دهد كه آيا اين نظام هدفمند مى تواند بدون فاعل آگاه پديد آيد؟ برخى از فرضيه هاى علمى با ظواهر شريعت سازگار نيست، مثلاً فرضيه تكامل، كه انسان در روز نخست، سلولى بيش نبوده ومراحلى از جانورى و حيوانى طى كرده تا به اين مرحله رسيده است، بر خلاف ظواهر قرآن است، تدريس آن حتى نبايد به صورت فرضيه باشد. بلكه استاد بايد انتقادهاى علمى را بر آن وارد كند. و آثار بد اين فرضيه را، (انسان داراى نياكانى از قبيل جانوران و دام و دد بوده تا به اين مرحله رسيده است) از دل دانش آموز پاك سازد.
علم، بايد هدفمند و مسئوليت آفرين باشد، امروز علومى در دانشگاه ها تدريس مى شود، كه مسئوليت آفرين نيست ولى اسلام به علمى دعوت مى كند كه هدفمند ومسئوليت آفرين باشد و به قول دانشمندان: «العلم والدين توأمان إذا افترقا احترقا»، امكان ندارد كه دين چيزى بگويد كه بر خلاف دانش قطعى باشد و بالعكس.
روزى كه مسأله تكامل مطرح شد، غوغايى در كليساها پديد آمد ديگر فكر نمى كردند كه اين فرضيه اى است و چند روزى ديگر باطل خواهد شد، و اتفاقاً چنين هم شد و به زودى جاى خود را به نئوداروينسيم داد و دومى هم به زودى ارزش خود را از دست داد و مسأله موتاسيون يا جهش مطرح شد.
اكنون ببينيم حق شاگرد بر استاد چيست؟ امام سجاد(عليه السلام) مى فرمايد:
1. معلم بايد بداند خدا به وسيله علمى كه به او داده، و خزانه حكمتى كه در اختيار او نهاده او را سرپرست شاگردانش ساخته است. چنان كه فرمود:«فأن تعلم

صفحه 105
أن الله قد جعلك لهم فيما آتاك من العلم و ولاّك من خزانة الحكمة »
2. اگر در اين سرپرستى كه خدا به او داده است، خوب رفتار كند، به سان خزانه دار مهربان و خيرخواه و مهربان و شكيباى مولايى باشى كه گاه كه نيازمندى از زيردستان او را ببينيد از اموال او به او بدهد و در اين صورت رشد يافته وخادم با ايمانى مى باشى و گرنه به خدا و خلقش خيانت كرده و موجب سلب عزت و نعمتش شده اى.
بالأخره سرانجام معلم از دو حالت بيرون نيست: «كنت راشداً»، رستگار خواهى بود، اگر به نحوى كه گفته شد عمل كنى، «وإلاّ كنت له خائناً و لخلقه ظالماً» خائن و ستمگر خواهى بود، اگر بر خلاف آن شيوه، عمل نمايى.

صفحه 106
حق نوزدهم: حق مولا بر مملوك    

حق نوزدهم

حق مولا بر مملوك

«وَ أَمَّا حَقُّ سَائِسِكَ بِالْمِلْكِ فَنَحْوٌ مِنْ سَائِسِكَ بِالسُّلْطَانِ اِلَّا أَنَّ هَذَا يَمْلِكُ مَا لاَ يَمْلِكُهُ ذَاكَ تَلْزَمُكَ طَاعَتُهُ فِيمَا دَقَّ وَ جَلَّ مِنْكَ اِلاَّ أَنْ تُخْرِجَكَ مِنْ وُجُوبِ حَقِّ اللَّهِ وَ يَحُولَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ حَقِّهِ وَ حُقُوقِ الْخَلْقِ فَاِذَا قَضَيْتَهُ رَجَعْتَ اِلَى حَقِّهِ فَتَشَاغَلْتَ بِهِ وَ لا قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ».
«امّا حق كسى كه مالك تو است مثل حق سلطان است، جز اين كه مالك، حق ويژه اى دارد كه او ندارد، و حق ويژه او تو را به اطاعت در هر كم و بيش ملزم مى نمايد. در صورتى كه حق او با حق واجب خداوند در تضاد نبوده و بين تو وحق خدا حائل نباشد. اگر چنين شود حق خداوند مقدم است، و آنگاه كه حق خدا را انجام دادى، نوبت اداى حق مالك فرا مى رسد و بايد به آن بپردازى و حول و قوه اى جز از طرف خدا نيست».
و در مكارم الأخلاق چنين آمده:
«وأما حق سائسكَ بالمِلكِ فأن تُطيعَهُ ولا تَعْصيَهُ إلاّ فيما يَسخَطُ

صفحه 107
الله عزّ وجلّ فإنّه لا طاعة لمخلوق في معصية الخالقِ».(1)
«و امّا حق مالك بر تو اين است كه او را اطاعت نمايى و نسبت به او عصيان نورزى، مگر در چيزى كه موجب غضب و سخط خداوند شود زيرا كه در نافرمانى خداوند هرگز نبايد بنده اى را اطاعت كرد».
از بيانات زيباى حضرت زين العابدين(عليه السلام) استفاده مى شود كه حق مالك و سلطان را مانند هم مى داند، جز اين كه مالك، حق خاصى بر بنده اش پيدا مى كند كه بايد او را اطاعت كند مشروط بر اين كه مخالف دستور شرع نباشد.
امام سجاد(عليه السلام) در اين بخش، در مورد حقوق مولا نسبت به مملوك، سخن مى گويد. ممكن است در اينجا، اين سؤال مطرح باشد: مگر اسلام بردگى و مالكيت انسان بر انسان ديگر را به رسميت شناخته است؟! در حالى كه اميرمؤمنان(عليه السلام) مى فرمايد:
«وَلاَ تَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ وَقَدْ جَعَلَكَ اللهُ حُرّاً».(2)
«بنده ديگرى مباش در حالى كه خداوند تو را آزاد ساخته است».
پاسخ اين است كه آيين اسلام، بردگى را نه تأسيس كرده و نه تصويب نموده است، بلكه در مقابل يك پديده زشت قرار گرفته، ولى كوشيده است از طرق مختلف، به اين پديده پايان بخشد.
اين كه گفتيم در مقابل اين پديده اجتماعى قرار گرفته، مقصود اين است كه در آن زمان، بردگان، در جهان آن روز سرمايه عظيمى براى مالكان شمرده مى شدند، و لغو ملكيت و اعلام آزادى ناگهانى آنان، اقتصاد آن روز را بهم

1. مكارم الأخلاق، ج1، ص 301.
2. نهج البلاغه، نامه31.

صفحه 108
مى ريخت، و برنامه اسلام پيشرفت نمى كرد بلكه در مقابل آن صف آرايى مى كردند. اميرمؤمنان(عليه السلام) يكى از اهداف بعثت پيامبران را نفى بردگى در زندگى انسان ها مى داند و مى فرمايد:
«بعثَ الله محمّداً ليُخرج الناسَ من عبادةِ عباده إلى عبادة الله ومِنْ عهود عبادِه إلى عهودِه ومِنْ طاعةِ عبادهِ إلى طاعتِه ومِنْ ولاية عبادِه إلى ولايته».(1)
«1. از پرستش بندگان به پرستش خويش، 2. از پيمان هاى بندگان به پيمان خويش، 3. از طاعت بندگان به طاعت خود، 4. از ولايت بندگان به ولايت خويش».
و در حديث ديگر مى فرمايد:
«يا أيّها الناس إنّ آدم لم يلد سيّداً ولا أمة وإنّ الناس كلّهم أحرار ولكن الله حوّل بعضكم بعضاً».(2)
«اى مردم! بدانيد آدم و حوّا، نه فردى را به عنوان مولا(مالك) و فردى را به صورت غلام و كنيز به دنيا نياورده اند، بلكه از روز نخست همگان آزاد آفريده شده اند، و اين خداست كه برخى را در اختيار برخى ديگر نهاده (كه بر اثر همكارى به زندگى ادامه دهند)».
اين سخن گهربار در محيطى وارد شده است كه نظام فرعونى بردارى، سراسر جهان را فرا گرفته بود، و براى بردگان، كوچكترين حقّى قائل نبوده، بردگان از نظر آنان ابزارى براى كار بودند و حتى مى توانستند آنان را بكشند. اگر

1. الوافى، ج3، ص 142، حديث22.
2. روضه كافى، ص 69.

صفحه 109
برده اى خلاف مى كرد، در قانون يونان، پيشانى وى را داغ مى كردند. از بردگان، براى گرداندن سنگ آسياب استفاده مى شد. مرز ميان آزاد و برده توانايى و ناتوانى بود.
در كشور معروف به آزادى(فرانسه)(1) تا چندى قبل فرزندان بردگان، حق تحصيل نداشتند، و اين قانون زشت، به وسيله انقلاب كبير فرانسه به سال 1848، برچيده شد.
با توجه به اين شرايط حاكم بر جامعه آن روز، الغاى بردگى، امكان پذير نبود، آنچه كه امكان پذير بود فراهم آوردن مقدماتى، براى آزادى تدريجى آنان بود. اينك طرق آزادى تدريجى:
1. آزادى بردگان، يكى از مصارف زكات است. و زكات اسلامى، براى خود، هشت مصرف دارد: يكى از عناوين مصرف (وَفِي الرِّقَابِ)(2) است.
2. آزادى بردگان، كفاره بسيارى از گناهان است كه به برخى اشاره مى كنيم:
أ. اگر كسى سوگند خود را بشكند، كفاره اش، يكى از سه چيز است:(سير كردن ده فقير، پوشاندن آنها، يا آزاد كردن يك برده).(3)
ب. اگر كسى مؤمنى را از روى خطا بكشد، علاوه بر ديه، كفاره عمل او، آزاد كردن يك برده مسلمان است.(4)
پ. اگر كسى همسر خود را براى خود تحريم كند، لازم است اين تصميم را بشكند و قبل از نزديكى، بايد يك برده مسلمان را آزاد كند.

1. دائرة المعارف قرن بيستم، نگارش فريد وجدى، ج4، ص 274.
2. سوره توبه، آيه60.
3. سوره مائده، آيه 89.
4. سوره نساء، آيه 92.

صفحه 110
ت. عبور از گردنه پرخطر در قيامت در گرو سه چيز است كه يكى از آنها آزاد كردن برده اسير است.(1)
اين موارد پنجگانه در قرآن وارد شده است.
قريب ده مورد ديگر در روايات آمده اند كه نقل آنها موجب آن مى شود كه سخن به درازا بكشد، علاقه مندان مى توانند به كتاب «شبهات و ردود»، ص 206 تا 207 مراجعه بفرمايند.
با توجه به اين موارد، بايد اسلام را حامى آزادى بردگان معرفى كرد.
در چنين شرايطى، امام(عليه السلام) مى فرمايد:«تلزمُك طاعته فيما دَقّ وجلّ».
در اينجا اين سؤال مطرح است كه اگر اسلام با بردگى و برده دارى مخالف بوده است و در پاكسازى جامعه از اين برده دارى گام هاى بلندى برداشته است، پس چرا در جهاد اسلامى، اسيران جنگى دشمن به بردگى محكوم مى شوند؟!
پاسخ: حاكم اسلامى درباره اسيران جنگى به سه نحو مى تواند رفتار كند:
1. اگر مصلحت ايجاب كند آنها را آزاد نمايد و قرآن كريم از آن به لفظ «منّاً» تعبير مى كند.
2. مصلحت ايجاب كند كه آنان را در مقابل مبلغى مالى آزاد نمايد، كه قرآن آن را «فداء» مى نامد و در آيه اى آورده است كه (فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَإِمَّا فِدَاءً)(2).
و گاهى به خاطر خطرى كه در آزادى آنان پيش بينى مى شود، حكم مى كند كه آنها مدّتى در جامعه اسلامى نگهدارى شوند، زيرا چه بسا پس از آزادى دوباره به جبهه نبرد باز گردند و با مسلمانان به جنگ بپردازند، در اين حالت، مانند جهان

1. سوره بلد، آيه 11ـ 13.
2. سوره محمد، آيه4.

صفحه 111
غرب، آنان را به اردوگاه هاى كار اجبارى نمى فرستد، بلكه در ميان خانواده هاى مسلمان جاى مى دهد، تا مانند فرزندان خود، از آنان نگهدارى كنند و ضمن استفاده از توان و استعدادهاى آنان، با آداب و آيين زندگى شرافتمندانه و انسانى آشنا شوند و در اين مدت مى توانند كار كنند و دستمزد دريافت كنند و مى توانند ازدواج كنند و خانواده تشكيل دهند. سپس به وسايل گوناگون كه قبلاً به آنها اشاره شد آزاد شوند.

صفحه 112
حق بيستم: حق مملوك بر مولا    

حق بيستم

حق مملوك بر مولا

«وَ أَمَّا حَقُّ رَعِيَّتِكَ بِمِلْكِ الْيَمِينِ فَأَنْ تَعْلَمَ أَنَّهُ خَلْقُ رَبِّكَ وَ لَحْمُكَ وَ دَمُكَ وَ أَنَّكَ تَمْلِكُهُ لَا أَنْتَ صَنَعْتَهُ دُونَ اللَّهِ وَ لاَ خَلَقْتَ لَهُ سَمْعاً وَ لاَ بَصَراً وَ لاَ أَجْرَيْتَ لَهُ رِزْقاً وَ لَكِنَّ اللَّهَ كَفَاكَ ذَلِكَ ثُمَّ سَخَّرَهُ لَكَ وَ ائْتَمَنَكَ عَلَيْهِ وَ اسْتَوْدَعَكَ اِيَّاهُ لِتَحْفَظَهُ فِيهِ وَ تَسِيرَ فِيهِ بِسِيرَتِهِ فَتُطْعِمَهُ مِمَّا تَأْكُلُ وَ تُلْبِسَهُ مِمَّا تَلْبَسُ وَ لاَ تُكَلِّفَهُ مَا لاَ يُطِيقُ فَاِنْ كَرِهْتَهُ خَرَجْتَ اِلَى اللَّهِ مِنْهُ وَ اسْتَبْدَلْتَ بِهِ وَ لَمْ تُعَذِّبْ خَلْقَ اللَّهِ وَ لا قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ».
«و امّا حق زيردست مملوكت اين است كه بدانى او آفريده پروردگار تو است و هم گوشت و همخون تو است. تو مالك او نيستى بلكه خدا او را آفريده، تو آفريننده گوش و چشم او نيستى و روزى او در دست تو نيست. همه اينها را خداوند برعهده گرفته است. سپس او را مسخر تو قرار داده و تو را بر او امين ساخته، او را به دست تو، به وديعت سپرده تا آن امانت را

صفحه 113
حفظ كنى و با روش خداپسندانه با وى رفتار كنى، پس بايد از هر چه خود مى خورى به او بخورانى، و از هر چه خود مى پوشى بدو بپوشانى، و بيش از توان به او تكليف نكنى، و اگر ناپسندت آمد، مى توانى در وظيفه اى كه برعهده دارى، بيرون بيايى و آن را با ديگرى عوض كنى و خلق خدا را مورد شكنجه و آزار قرار ندهى، و حول و قوه اى جز از طرف خدا نيست».
در بخش گذشته، حق مولا بر مملوك بيان شد، به طور مسلم اين حق يك طرفه نيست، بلكه در مقابل آن مملوك هم بر مولا حق متقابل دارد، اينك سخن سيدالساجدين(عليه السلام) در مورد اين حق متقابل:
امام در بيان حقوق متقابل، موقعيت غلام را قبل از تملك مولا بيان مى كند و مى فرمايد: مولا بداند كه:
1. أنّه خلقُ ربّك: او مخلوق خداست، يعنى همان خدايى كه تو را آفريده است، او را نيز آفريده است و خداى همگان يكى است.
2. ولَحمُك ودَمُك: گوشت و خون او به سان گوشت و خون توست يعنى از نظر آفرينش با هم فرقى نداريد. البته عبارت امام، كمى فشرده است. توضيح آن اين است كه گفته شود: إنّ لحمه ودمه كلحمك ودمك».
3. وأنّك تَملِكه لا أنت صَنعتَه: تومالك او هستى نه صانع او، حتى مالكيت تو نيز مانند مالكيت خدا نيست. مالكيت تو يك مالكيت اعتبارى و قراردادى است كه با تغيير قانون، آن هم تغيير مى كند، در حالى كه مالكيت خدا ريشه در آفرينش او دارد و هيچگاه دگرگونى نمى پذيرد.
4. ولا خلَقْتَ له سمعاً ولا بصراً ولا أجرَيتَ له رِزقاً: ابزار شناخت او، همگى

صفحه 114
مخلوق خداست، نه مخلوق تو. روزى او نيز از سوى خدا داده مى شود. بنابراين، هيچ نوع تفاوتى در آفرينش تو و او نيست. تنها تفاوت تو با او، اين است كه:
5. ثُمّ سَخَّرَه لَكَ وائتَمَنَكَ عليهِ واسْتَودعكَ إيّاهُ لتحفَظَهُ فيه وتسيرَ فيهِ بسيرتِهِ.
«او را از نظر قانون، مسخّر تو ساخته و در عين حال، تو را امين شمرده است و به عنوان امانت در اختيار تو قرار داده است تا آن را از آفت حفظ كنى».
6. فتُطْعِمَهُ مِمّا تأكُل، وتُلْبسَهُ مِمّا تَلبَسُ.
«از آنچه مى خورى به او نيز بخورانى و از آنچه كه مى پوشى او را بپوشانى».
7. ولا تُكلِّفَهُ ما لا يُطيقُ. «كارى فراتر از توان او بر او تحميل نكنى».
چنين سفارش هايى كه در حقيقت يك سلسله تكاليف اخلاقى و رفتارى و شرعى است، سبب مى شود كه بردگان، برده ماندن و زندگى در نزد مولا را بر آزادى ترجيح دهند، شاهد آن، سرگذشت زير است:
زيد بن حارثه، در عصر جاهليت در يكى از جنگ ها، به اسارت درآمد، حكيم بن حزام او را خريد و به عمه خود، يعنى حضرت خديجه، اهدا كرد. آن بانوى بزرگ نيز او را به پيامبر بخشيد. سرانجام پدر زيد، از جايگاه فرزندش آگاه شد، هنوز پيامبر به مقام رسالت مبعوث نشده بود، وى از حضرتش درخواست كرد كه او را در مقابل مبلغى آزاد كند، حضرت نيز زيد را به ماندن نزد خود و رفتن نزد پدر مخيّر ساخت. او ماندن نزد پيامبر را بر آزادى ترجيح داد.
آيا در كدام محيط آزادى، چنين دستورى داده شده است كه به بردگان، غلام و كنيز نگوييد بلكه آنها را به لفظ «فتى» و «فتاة»، پسر جوان و دختر جوان صدا زنيد.
در اينجا سخن خود را با كلامى از پيامبر، به پايان مى بريم كه مى فرمايد:

صفحه 115
اخوانكم جعلهم الله فتنة تحت أيديكم، فمن كان اخوة تحت يده ليطعمه من طعامه ويلبسه من لباسه».(1)
«برادران دينى شماهستند و وسيله آزمايش شمايند، از آنچه كه مى خوريد و مى نوشيد در اختيار آنان نيز بگذاريد».

1. نهج الفصاحة، سخن شماره120.

صفحه 116
حق بيست و يكم: حق همسر   

حق بيست و يكم

حق همسر

«وَ أَمَّا حَقُّ رَعِيَّتِكَ بِمِلْكِ النِّكَاحِ فَأَنْ تَعْلَمَ أَنَّ اللَّهَ جَعَلَهَا سَكَناً وَ مُسْتَرَاحاً وَ أُنْساً وَ وَاقِيَةً وَ كَذَلِكَ كُلُّ وَاحِد مِنْكُمَا يَجِبُ أَنْ يَحْمَدَ اللَّهَ عَلَى صَاحِبِهِ وَ يَعْلَمَ أَنَّ ذَلِكَ نِعْمَة مِنْهُ عَلَيْهِ وَ وَجَبَ أَنْ يُحْسِنَ صُحْبَةَ نِعْمَةِ اللَّهِ وَ يُكْرِمَهَا وَ يَرْفَقَ بِهَا وَ اِنْ كَانَ حَقُّكَ عَلَيْهَا أَغْلَظَ وَ طَاعَتُكَ بِهَا أَلْزَمَ فِيمَا أَحْبَبْتَ وَ كَرِهْتَ مَا لَمْ تَكُنْ مَعْصِيَةً فَاِنَّ لَهَا حَقَّ الرَّحْمَةِ وَ الْمُؤَانَسَةِ وَ مَوْضِعُ السُّكُونِ اِلَيْهَا قَضَاءُ اللَّذَّةِ الَّتِي لَا بُدَّ مِنْ قَضَائِهَا وَ ذَلِكَ عَظِيمٌ وَ لا قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ».
«حق همسر آن است كه بدانى خدا او را مايه آرامش و الفت تو و نگه دارى تو از آسيب ها قرار داده است. و همين گونه هر يك از شما بايد خدا را به خاطر داشتن همسر، سپاس گويد و بداند كه اين نعمت را خدا به او داده است. پس بايد همسرش را گرامى دارد و با او سازش داشته باشد. درست است كه حق تو بر همسرت سنگين تر و اطاعت تو در خشنودى و

صفحه 117
ناخشنودى بر او لازم تر است تا جايى كه گناهى در كار نباشد...».
جوان مادامى كه ازدواج نكرده، آرامش روحى ندارد. گمشده اى دارد كه بايد او را پيدا كند، اين گمشده را آنگاه پيدا مى كند كه با همسرى ازدواج مى كند كه مايه انس وآرامش روحى او مى گردد و آرامش يكديگر فلسفه ازدواج است.
خدا براى محكم شدن اين پيوند، نوعى مهر و مودّت در دل زوجين پديد مى آورد تا اين پيوند استوارتر باشد. قرآن در اين مورد مى فرمايد:
(وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَات لِقَوْم يَتَفَكَّرُونَ).(1)
«و از نشانه هاى او اين است كه براى شما همسرانى از جنس خود شما آفريد تا در كنار آنها آرامش يابيد و در ميانتان مودّت ورحمت قرار داد. به درستى كه در اين نشانه هايى است براى گروهى كه فكر مى كنند».
از رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل شده است كه فرمود:«خيرُكم خيرُكم لأهلهِ وأنا خَيرُكم لأهلى».(2)
قرآن، حقوق زن و مرد را به صورت برابر آورده است، آنجا كه مى فرمايد:
(وَلَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَلِلرِّجَالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَةٌ).(3)
«براى آنان (زنان) همانند وظايفى كه بر دوش آنها است، حقوق شايسته اى قرار داده شده است».
مفاد آيه بسيار بيان جامعى است، حاصل آن اين است كه اگر شوهران بر

1. روم: 21.
2. وسائل الشيعه، ج14، باب 88 از ابواب مقدمات النكاح، حديث8.
3. سوره بقره، آيه 228.

صفحه 118
گردن زنان حقوقى دارند، آنان نيز بر گردن شوهران، حقوقى دارند.
عالم آفرينش در زن كمالاتى آفريده و كاستى هايى نيز قرار داده است. مرد نيز مانند زن داراى كمالات و كاستى هايى است. مصلحت در اين كاستى ها آن است كه اين دو به هم برسند و كاستى هاى يكديگر را جبران كنند تا يك زندگى شيرين پديد آيد. عاطفه اى كه در زنان هست، در مردان نيست، ولى تحملى كه در مرد براى كارهاى سخت و سهمگين هست، در زنان نيست. اجتماع اين دو عنصر، كاستى هاى آنان را برطرف مى كند و زندگى شيرين پديد مى آيد. زندگى شيرين در صورتى است كه زن در همان موقعيت خود باشد و اگر او را از كارهاى ظريف كه نياز به نوازش و عواطف دارد دور نگه داريم، پيوند خانوادگى آسيب مى بيند.
امروز، مسأله اى به نام حقوق زن مطرح است و آن را از غرب گرفته اند. غربيان حق دارند چنين مسأله اى را مطرح كنند، زيرا زن در غرب، تا مدتها كمترين حقى را نداشت. و به تدريج بر حقوقى دست يافت در حالى كه قرآن، سوره اى را به زنان اختصاص داده و ابوابى از فقه را چون نكاح و طلاق و ظهار و ايلاء را ويژه زنان و احكامى را براى دوران عادت ماهانه آنان وضع كرده است.
در غرب، روزگارى محدوديت بيش از حد درباره زنان اعمال مى شد و بعداً آزادى بى حد و مرز سبب شد كه رشته خانواده از هم بگسلد و جامعه، از داشتن خانواده هاى گرم و صميمى محروم گردد و عاطفه و مهر سركوب شود. يكى از عوامل سركوب عواطف اين است كه زن و شوهر، هر دو در بيرون كار كنند و تربيت فرزندان را به مراكز نگهدارى كودك بسپارند. هرگز در اين محيط، عاطفه رشد نكرده و فرزندان پس از رشد دور از خانواده زندگى مى كنند.
امام سجاد(عليه السلام) در اين بخش به نكات زير اشاره مى كند:

صفحه 119
1. أن الله جعلها سكناً وأنساً و واقية: خدا زن را مايه انس و بازدارنده زوجين از گناه قرار داده است.
2. يجب أن يحمد الله على صاحبه: لازم است جوان بر اين نعمت خدا را ستايش كند.
3. و إن كان حقك عليها أغلظ: هر دو بر يكديگر حق داريد، ولى حق تو (زوج) بيشتر است زيرا تو مدير خانواده هستى.

صفحه 120
حق بيست و دوم: حق مادر   

حق بيست و دوم

حق مادر

«فَحَقُّ أُمِّكَ فَأَنْ تَعْلَمَ أَنَّهَا حَمَلَتْكَ حَيْثُ لاَ يَحْمِلُ أَحَدٌ أَحَداً وَ أَطْعَمَتْكَ مِنْ ثَمَرَةِ قَلْبِهَا مَا لاَ يُطْعِمُ أَحَدٌ أَحَداً وَ أَنَّهَا وَقَتْكَ بِسَمْعِهَا وَ بَصَرِهَا وَ يَدِهَا وَ رِجْلِهَا وَ شَعْرِهَا وَ بَشَرِهَا وَ جَمِيعِ جَوَارِحِهَا مُسْتَبْشِرَةً بِذَلِكَ فَرِحَةً مُوَابِلَةً مُحْتَمِلَةً لِمَا فِيهِ مَكْرُوهُهَا وَ أَلَمُهَا وَ ثِقْلُهَا وَ غَمُّهَا حَتَّى دَفَعَتْهَا عَنْكَ يَدُ الْقُدْرَةِ وَ أَخْرَجَتْكَ اِلَى الأَرْضِ فَرَضِيَتْ أَنْ تَشْبَعَ وَ تَجُوعَ هِيَ وَ تَكْسُوَكَ وَ تَعْرَى وَ تُرْوِيَكَ وَ تَظْمَأَ وَ تُظِلَّكَ وَ تَضْحَى وَ تُنَعِّمَكَ بِبُؤْسِهَا وَ تُلَذِّذَكَ بِالنَّوْمِ بِأَرَقِهَا وَ كَانَ بَطْنُهَا لَكَ وِعَاءً وَ حَجْرُهَا لَكَ حِوَاءً وَ ثَدْيُهَا لَكَ سِقَاءً وَ نَفْسُهَا لَكَ وِقَاءً تُبَاشِرُ حَرَّ الدُّنْيَا وَ بَرْدَهَا لَكَ وَ دُونَكَ فَتَشْكُرُهَا عَلَى قَدْرِ ذَلِكَ وَ لاَ تَقْدِرُ عَلَيْهِ اِلاَّ بِعَوْنِ اللَّهِ وَ تَوْفِيقِهِ».
«حق مادرت آن است كه بدانى او تو را به گونه اى با خود برداشته، كه هيچ كس، كسى را آن گونه برنمى دارد و از شيره جان خود به تو خوراك

صفحه 121
داده به گونه اى كه هيچ كس، ديگرى را اين گونه خوراك نمى دهد. و تو را با گوش و چشم و دست و پا و مو و پوست و همه اندامهاى خود، حفظ كرده و در اين كار با خشنودى كامل، همه گونه درد و بلا و سنگينى و اندوه را به جان خريده است، تا زمانى كه دست قدرت خدا تو را از او جدا كرد و بر زمين نهاد، از اين پس او هميشه حاضر بوده كه تو سير باشى و او گرسنه، تو پوشيده باشى او برهنه، تو را بنوشاند و خود تشنه بماند، تو در سايه باشى، او در آفتاب، با تنگنايى به تو نعمت بخشيده، خود بيدار مانده تا تو در خواب شيرين باشى، خود را پرستار تو قرار داده و گرمى و سردى روزگار را به جان خريده تا تو در آسايش باشى، پس بايد به اندازه توان از او سپاسگزارى كنى، و جز به يارى خدا و توفيق او، نمى توانى اين كار را انجام دهى».
تعبير قرآن درباره مادر «أمّ» است. امّ به معنى ريشه و مركز است. «امّ القرى» مركزى را مى گويند كه ديگر بخش ها تابع آنجا باشد. تو گويى مادر ريشه و اساس انسان است، مقام مادر در صورتى روشن مى شود كه انسان به دقت به زحماتى او كه براى انسان متحمل مى گردد توجه كند، گاهى مطلب در يك كلمه خلاصه مى شود و مى گويد: او مادر من است و گاهى مثل امام سجاد(عليه السلام) به خصوصيات زحمات او متذكر مى شود، مى فرمايد: او روزى تو را با خود برداشت كه هيچ كس حاضر نبود اين كار را انجام دهد و از شيره جانش به تو غذا داد كه هيچ كس حاضر نبود اين كار را بكند و از همه مهمتر اين كه در همه جا با تمام وجودش و همه اندامهايش در خدمت تو بود. در حقيقت مادر مسافرى را حمل مى كند كه يك روز و دو روز نيست و هر روز هم احتمال خطر در او هست

صفحه 122
و اين وضع نه ماه تمام طول مى كشد. تازه با وضع حمل، كارهاى بزرگتر او آغاز مى گردد. از شير دادن، پرستارى كردن، به هنگام بيمارى درمان كردن و همچنين آموزش سخن گفتن و راه رفتن، همه به عهده مادر است; از آن بالاتر اين كه او ناراحتى مى كشد تا كودك به خوشى زندگى كند. ازاين جهت حق مادر بزرگترين حقى است كه بر گردن اولاد هست. قرآن، يكى از وظايف زنان را شير دادن كودك به مدت دو سال تمام مى داند و مى فرمايد:
(وَالْوَالِدَاتُ يُرْضِعْنَ أَوْلاَدَهُنَّ حَوْلَيْنِ كَامِلَيْنِ لِمَنْ أَرَادَ أَنْ يُتِمَّ الرَّضَاعَةَ).(1)
«مادران دو سال تمام فرزندان خود را شير مى دهند در صورتى كه بخواهند دوران رضاع را تمام كنند».
بازگيرى از شير قبل از دو سالگى حرام نيست، امّا نوعى كاستن از حقوق فرزندان است. در روايت هست مردى خدمت پيامبر آمد. عرض كرد يا رسول الله«من أبرّ؟»، «به چه كسى نيكى كنم؟» فرمود: «أمّك»، او باز هم اين سؤال را تكرار كرد و همان جواب را شنيد تا سه بار و پس از آن فرمود: «پدرت را».(2)
اگر اين روايت، سند صحيحى داشته باشد حاكى از آن است كه حق مادر برتر از حق پدر است.
فرزندى عازم جهاد بود، اما مادرش نمى گذاشت، پيامبر به آن جوان فرمود:
«عند امّك قُرّ إنّ لك من الأجر عندها مثل ما لك من الجهاد».(3)

1. سوره بقره، آيه 233.
2. اصول كافى، ج2، ص 159.
3. كنز العمال، ج5، ص 862.

صفحه 123
«نزد مادر بمان، همان پاداش جهادگران براى تو خواهد بود».

خاموشى شعله هاى عاطفه

امروز شعله هاى عاطفه در ميان پدران و مادران و فرزندان كم شده است. زندگى گذشته، زندگى جمعى بود. پسران و دختران همگى در كنار پدر و مادر زندگى مى كردند. گاهى يك خانه مسكن چند خانواده بود. اما روح استقلال خواهى در پسر و دختر، سبب شده است كه گاهى فرزندان، از پدران و مادران، ناآگاه باشند و پدر و مادر به صورت دو فرد غريب به سر ببرند. گاهى زندگى بر پدر و مادر پير، سخت مى شود. دولتها مجبور شده اند براى اين كار فكرى كنند و خانه سالمندان را تأسيس كنند. تمام اين گرفتارى ها به خاطر آن است كه زندگى سنتى به زندگى صنعتى تبديل شد و اين خسارتها را به بار آورد.

نكات جالب در سخنان سيدالساجدين(عليه السلام)

1. و أنها وقتك(1) بسمعها و بصرها و يدها و رجلها و شعرها و بشرها و جميع جوارحها.
به راستى او با تمام وجودش، با گوش و چشم و دست و پا و مو و پوست تو را نگهدارى كرده و به اين نگهدارى، خشنود و شاد است، يعنى انگيزه او، جز عشق به مولود چيز ديگرى نبوده، كارگرى نبود كه براى اجرت كار مى كند.
2. فرضيتْ أن تشبع و تجوع هي، و تكسوك و تعرى، و ترويك و تظمأ، و تظلك و تضحى.
در عظمت حق مادر كافى است كه او راضى مى شود كه تو سير باشى او

1. لفظ «وقتك»، ماضى در وقايه است: و تاء، ضمير تأنيث است.

صفحه 124
گرسنه، تو پوشيده باشى او برهنه، تو را بنوشاند و خود تشنه بماند، تو در سايه قرارگيرى او زير آفتاب سوزان...
3. كان بطنها لك وعاء و حجرها لك حواء و ثديها لك سقاء و نفسها لك وقاء.
شكمش جايگاه تو، آغوشش پرورشگاه تو، پستانش مشك نوشين تو، جان شيرين او مايه حفظ و نگاه دارى تو بود.
اين بيانات طريق احساسات هر انسان وارسته را براى خدمت به مادر در تمام حالات برمى انگيزد، بالاخص به هنگام پيرى مادر و بيمارى او .

صفحه 125
حق بيست و سوم: حق پدر    

حق بيست و سوم

حق پدر

امام سجاد(عليه السلام) مى فرمايد:
«وَ أَمَّا حَقُّ أَبِيكَ فَتَعْلَمُ أَنَّهُ أَصْلُكَ وَ أَنَّكَ فَرْعُهُ وَ أَنَّكَ لَوْلاَهُ لَمْ تَكُنْ فَمَهْمَا رَأَيْتَ فِي نَفْسِكَ مِمَّا يُعْجِبُكَ فَاعْلَمْ أَنَّ أَبَاكَ أَصْلُ النِّعْمَةِ عَلَيْكَ فِيهِ وَ احْمَدِ اللَّهَ وَ اشْكُرْهُ عَلَى قَدْرِ ذَلِكَ وَ لا قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ».
«وامّا حق پدرت اين است كه بدانى او بُن و سرچشمه وجود تو است و تو شاخه او هستى و اگر او نبود، تو نبودى. پس هرگاه در خود چيزى مشاهده كردى كه اعجاب تو را برانگيخت بدان كه اصل و ريشه اين نعمت، پدرت مى باشد. پس خدا را ستايش و او را بر اين نعمت سپاسگزار باش و هيچ توانى جز در پناه خدا وجود ندارد».
در گذشته درباره حق مادر سخن گفته شد. امام درباره پدر در چند جهت، سخن مى گويد:«أنه أصلك و أنك فرعه; پدر ريشه وجود توست و تو شاخه اى از

صفحه 126
وجود او». و اين نعمت هايى كه الآن در اختيار توست از آن درخت است. جاى گفتگو نيست كه يكى از داورى هاى عقل اين است كه انسان در مقابل انسان نيكوكار و خدمتگزار و نعمت بخش، بايد قدردانى كند و لازمه اين سخن، آن است كه ما قدردان وجود پدر باشيم. و ـ لذا ـ به خاطر حق بزرگ پدر و مادر، خداوند متعال نيكى به پدر و مادر را در كنار پرستش خود ياد كرده و مى فرمايد:
(وَقَضَى رَبُّكَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا).(1)
«خدا فرمان داده است كه جز او را نپرستيم و فرمان داده است كه به پدر و مادر نيكى كنيم».
و در آيه ديگر نيز فرمان داده كه پس از توحيد، نيكى به پدر و مادر را فراموش نكنيم:
(قُلْ تَعَالَوْا أَتْلُ مَا حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ أَلاَّ تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئًا وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا).(2)
«بگو بياييد آنچه را كه پروردگارتان بر شما حرام كرده است برايتان بخوانم چيزى را شريك خدا قرار مدهيد و به پدر و مادر نيكى كنيد».
ابراهيم بن شعيب مى گويد به امام صادق(عليه السلام) عرض كردم:
«انّ أبى قد كبر جدّاً وضعف فنحن نحمله إذا أراد الحاجة فقال: إن استطعت أن تلى ذلك منه فافعل ولقّنه بيدك فانّه حسبك لك غداً».
شخصى گفت:«پدرم بزرگ وناتوان شده در قضاء حاجت او را كمك

1. سوره اسراء، آيه23.
2. انعام: 151.

صفحه 127
مى كنم، امام در پاسخ او فرمود: تا بتوانى اين كار را انجام بده، حتى در غذا خوردن هم او را يارى كن، و لقمه در دهان او بگذار».
امام نه تنها دستور مى دهد كه در قضاى حاجت پدر را كمك كند حتى در خوردن غذا هم او را يارى كند.تا آنجا كه مى فرمايد: «لقمه در دهان او بگذار»، در حقيقت اين كار «لقّنه بيدك» پاداش عملهايى است كه خود او درباره فرزند انجام داده است، هم در قضاى حاجت و هم به هنگام خوردن غذا.
احكام الهى ممكن است در برخى از موارد از طرف خود شارع محدوديت هايى پيدا كند، ولى در روايت هست سه چيز است كه هيچگاه محدوديت در آنها نيست: 1. أداء الأمانة إلى البرّ والفاجر، 2. والوفاء بالعهد للبرّ والفاجر، 3. بِرّ الوالدين برّين كانا أو فاجرين.(1)
پيرى زودرس بر اثر زندگى ماشينى و صنعتى پدران و مادران را فرا مى گيرد، لازمه وظيفه پدرى و فرزندى آن است كه به جاى آن كه آنها را به خانه سالمندان روانه كند در خود خانواده از آنها نگهدارى كند. در روايت هست پاداش خدمت به مادران بهشت است، گويا يك عمل دو رو دارد يك رويش خدمت به والدين و روى ديگر بهشت و به آن تجسم اعمال مى گويند.
در عظمت مسئوليت فرزندان در مقابل پدران همين است كه امام كاظم(عليه السلام)مى فرمايد:
«سأل رجل رسول الله، حق الوالد على ولده»:
حقوق پدران بر فرزندان چنين فرمود:
1. لا يُسمّيه باسمه: او را به نام خود صدا نكنند.

1. اصول كافى، ج2، ص 162.

صفحه 128
2. ولا يمشى بين يديه: جلوتر از او راه نروند.
3. ولا يجلس قبله: زودتر از او ننشيند.(1)
4. ولا يتسسب له: سبب دشنامى او را فراهم نسازد.

1. اصول كافى، ج2، ص 157.

صفحه 129
حق بيست و چهارم: حق فرزند بر پدر   

حق بيست و چهارم

حق فرزند بر پدر

«وَ أَمَّا حَقُّ وَلَدِكَ فَتَعْلَمُ أَنَّهُ مِنْكَ وَ مُضَافٌ اِلَيْكَ فِي عَاجِلِ الدُّنْيَا بِخَيْرِهِ وَ شَرِّهِ وَ أَنَّكَ مَسْئُول عَمَّا وُلِّيتَهُ مِنْ حُسْنِ الأَدَبِ وَ الدَّلاَلَةِ عَلَى رَبِّهِ وَ الْمَعُونَةِ لَهُ عَلَى طَاعَتِهِ فِيكَ وَ فِي نَفْسِهِ فَمُثَابٌ عَلَى ذَلِكَ وَ مُعَاقَبٌ فَاعْمَلْ فِي أَمْرِهِ عَمَلَ الْمُتَزَيِّنِ بِحُسْنِ أَثَرِهِ عَلَيْهِ فِي عَاجِلِ الدُّنْيَا الْمُعَذِّرِ اِلَى رَبِّهِ فِيمَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ بِحُسْنِ الْقِيَامِ عَلَيْهِ وَ الأَخْذِ لَهُ مِنْهُ وَ لا قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ».
«و امّا حق فرزندت اين است كه بدانى او در زندگى دنيا، از تو، و وابسته به تو است، و خير و شرش با تو گره خورده است و تو مسئوليت سرپرستى او را در امورى مانند: حسن تربيت و راهنمايى او به خداى عز وجل و كمك او بر طاعت و فرمانبردارى خدا در مورد تو و در مورد خودش، به عهده دارى، سپس در صورت انجام اين مسئوليت، پاداش مى برى و در صورت كوتاهى، كيفر مى شوى. كار فرزندت را بسان كسى كه

صفحه 130
در زندگى زودگذر به خوبى انجام مى دهد، تو نيز انجام ده و از اين طريق به خاطر حسن تربيت نزد پروردگار معذور باشى».
سيدالساجدين(عليه السلام) در مورد حق پدر سخن گفت، اكنون ببينيم حق فرزند بر پدر از نظر امام چيست؟ از مجموع كلام امام استفاده مى شود كه پدر بايد حقوق سه گانه را رعايت كند:
1. «أنّك مسؤول عما ولّيته من حسن الأدب».
2. «و الدلالةُ على ربه».
3. «و المعونة له على طاعته فيك و في نفسه».
توضيح اين كه كودك انسان به پدر انتساب دارد هر چه هم پدر بخواهد او را از خود دور كند سايه پدر بر سر او هست بنابراين خير و شر او به نوعى به پدر هم نسبت داده مى شود و لذا امام مى فرمايد:«مضاف إليك في عاجل الدنيا بخيره و شره»، بنابراين بايد اين سه حق را كوشش كند كه عملى شود:
نخست:«أنّك مسؤول عما ولّيته من حسن الأدب» ادب و اخلاق را بياموزى البته اخلاق به صورت بالقوه در درون وجود فرزند هست بايد موانع را برطرف كند تا گل هاى معطر خوبى ها از شاخسار وجود او آشكار شود.
دوم: «و الدلالة على ربه»، او را به خدا راهنمايى كن، فرزندان خداپرست چراغ آينده خانواده اند.
سوم: «و المعونة له على طاعته فيك و في نفسه» او را در اطاعت تو و يا در اطاعت خودش كمك كن، مانند كه بگويد: الان ماه رمضان است دخترم و پسرم بايد روزه بگيرند، بايد پدر و مادر لوازم افطارى و سحرى را به نحوى آماده سازند كه آنها به انجام وظيفه موفق شوند و همچنين ديگر فرايض كه بايد پدر تا

صفحه 131
آن اندازه كمك كند كه طاعت كردن براى فرزندان ملكه شود.
در حديث است كه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
«إذا مات ابن آدم انقطع عمله إلاّ من ثلاث: صدقة جارية، أو علمٌ ينتفع به، أو ولد صالح يدعو له».(1)
«هرگاه انسانى بميرد، دست او در عمل صالح (كه پاداش دارد) قطع مى شود، مگر از سه چيز (كه قبلاً نجام داده است: 1. صدقه جاريه (مانند ساختن بيمارستان)، 2. دانشى كه از به يادگار گذارد و ديگران از آن بهره مند شويد فرزندى كه براى او دعا كند».
بنابراين حتى پسر مى تواند بعد از مرگ پدر در حق او استغفار كند و يا به نيابت از او به نيازمندان نيكى كند.
از اين حقوق بگذريم از نظر اجتماعى برخى از حقوقى كه فرزندان در گردن پدران دارند در سخن پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)آمده است:
«أن يُحسّن اسمه ويعلّمه الكتابة ويزوجه إذا بلغ».(2)
براى پدر سه وظيفه است:
1.«أن يحسّن اسمه» نام نيك انتخاب كند، نامى كه بندگى خدا و ارتباط با انبياء و اولياء را نشان دهد، زنى پيش رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) آمد، اسمش عاصيه بود، پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) اسم او را عوض كرد و اسمش را «جميله» گذاشت(3)، متأسفانه امروز به جاى بهره گيرى از نامهاى انبيا و اولياء از نامهاى گل ها و درختان و حيوانات و

1. عوالى اللئالى، ج1، ص 97.
2. روضة الواعظين، ص 369.
3. قرب الاسناد، ص 45.

صفحه 132
چيزهاى ديگر بهره مى گيرند در حالى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مى فرمايد: «أن يُحسِّن اسمَه».
2.«ويعلمه الكتابة» نوشتن تعليمش كند. راه تعليم آن فرستادن به مدارس است.
3.«ويزوجه إذا بلغ» هنگامى كه بالغ شد، عفت او را حفظ كند و او را صاحب همسر كند.

صفحه 133
حق بيست و پنجم: حق برادر    

حق بيست و پنجم

حق برادر

امام سجاد(عليه السلام) مى فرمايد:
«وَ أَمَّا حَقُّ أَخِيكَ فَتَعْلَمُ أَنَّهُ يَدُكَ الَّتِي تَبْسُطُهَا وَ ظَهْرُكَ الَّذِي تَلْتَجِىُ اِلَيْهِ وَ عِزُّكَ الَّذِي تَعْتَمِدُ عَلَيْهِ وَ قُوَّتُكَ الَّتِي تَصُولُ بِهَا فَلَا تَتَّخِذْهُ سِلاَحاً عَلَى مَعْصِيَةِ اللَّهِ وَ لاَ عُدَّةً لِلظُّلْمِ بِحَقِّ اللَّهِ(1) وَ لاَ تَدَعْ نُصْرَتَهُ عَلَى نَفْسِهِ وَ مَعُونَتَهُ عَلَى عَدُوِّهِ وَ الْحَوْلَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ شَيَاطِينِهِ وَ تَأْدِيَةَ النَّصِيحَةِ اِلَيْهِ وَ الاِقْبَالَ عَلَيْهِ فِي اللَّهِ فَاِنِ انْقَادَ لِرَبِّهِ وَ أَحْسَنَ الاِْجَابَةَ لَهُ وَ اِلاَّ فَلْيَكُنِ اللَّهُ آثَرَ عِنْدَكَ وَ أَكْرَمَ عَلَيْكَ مِنْهُ».
و اما حق برادرت اين است كه بدانى او به منزله دست تو است كه با آن كار مى كنى، و پشت و تكيه گاه تو است كه به او پناه مى برى، و عزت توست كه به او اعتماد مىورزى، و قوت و نيروى تو است كه با آن دفاع مى كنى. او را به عنوان سلاح در نافرمانى خدا به كار مگير، و از او به

1. در برخى از نسخه ها: الظلم لخلق الله.

صفحه 134
شكل ابزارى براى ظلم به آفريدگان خدا، سود مجوى، درباره خودش يار باش و بر عليه دشمنش كمك كار، و حائلى براى رهانيدن او از تسلط شيطان باش، و حق اندرز او را به جاى آور، و براى رضاى خدا به او رو كن . اگر منقاد پروردگارش شد و به خوبى پذيراى او گشت كه بسيار خوب است، و گرنه خدا نزد تو گرامى تر باشد».
سيد ساجدين(عليه السلام) برادر را مظهر قوه و قدرت انسان مى داند تو گويى برادر دست انسان و تكيه گاه و نماد قوه و قدرت اوست كه با آن دفاع مى كند، اما مهم اين است كه از اين قوه و قدرت در كجا بهره بگيرد و آن اين است كه از اين قدرت در راه اطاعت خدا استفاده كند نه معصيت خدا و لذا مى فرمايد:«فلا تتخذه سلاحا على معصية الله و لا عدة للظلم بحق الله». او را به عنوان سلاح در نافرمانى خدا به كار مگير و از او به عنوان ابزارى براى ظلم به خلق بهره مگير.
البته اين احكام مربوط به برادرهاى نسبى است، و شكى نيست كه برادران اگر يكدست باشند، دست تجاوز به سوى آنها دراز نمى شود و اگر اهل تقوا باشند از قدرت و قوه خود بهره مى گيرند.
نزديكترين پيوند بين دو جنس كه در درجه واحد باشند پيوند اخوت است، درست است كه پيوند پدرى و پسرى نزديك تر از پيوند برادرى است، اما آن پيوند در درجه واحد نيست، يك طرفش اصل است يعنى پدر و مادر، و طرف ديگر فرع است، يعنى اولاد و فرزندان، امّا در پيوند برادرى هر دو در يك سطح قرار دارند و لذا قرآن آنجا كه مى خواهد به مسلمانان منّت بگذارد نمى گويد آنها نسبت به يكديگر پدر و فرزند هستند، بلكه مى گويد:(إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ).(1)

1. سوره حجرات، آيه10.

صفحه 135
اما امتحان و آزمايش نشان داده كه پيوند اخوت در صورتى كارساز است كه برادران با يكديگر از راه عدل و انصاف زندگى كنند طبق گفتار مع الانصاف تدوم الاخوة، با رعايت انصاف برادرى ادامه پيدا مى كند.
و اما آنجا كه يكى بر حق ديگرى تجاوز كند پيوند عاطفه جاى خود را به عداوت مى دهد و بسان برادران يوسف مى شوند. پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مى فرمايد:
«المسلم أخو المسلم لا يظلمه ولا يخذله ولا يسلمه».(1)
«مسلمان برادر مسلمان است هرگز به او ستم نمى كند، و او را خوار نمى سازد، و او را در سختى ها تنها نمى گذارد».
امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد:
«المؤمن أخو المؤمن: عينه ودليله، لا يخونه ولا يظلمه، ولا يغشه و لا يعده عدة فيخلفه».(2)
«مؤمن برادر مؤمن است، چشم او راهنماى اوست به او خيانت نمى كند، ستم روا نمى دارد، در مورد او تقلب انجام نمى دهد، اگر وعده داد تخلف نمى نمايد».
بنابراين بايد برادران نسبى و ايمانى كمك و دوست يكديگر باشند تا كاستى هاى همديگر را برطرف كنند و در عين حال سپرى در مقابل زورگويى و بيگانگان باشند.
ما الآن بيش از يك ميليارد و اندى مسلمان در دنيا داريم و خوشبختانه بسيارى از مواهب طبيعى در سرزمين اينهاست اما دشمن مكار از ساليان درازى

1. المحجة البيضاء، ج3، ص 332.
2. اصول كافى، ج2، ص 166.

صفحه 136
كوشيده است ميان آنان تخم عداوت بپاشد اصولاً استعمار نو بر اين اساس است كه ميان كشورهاى اسلامى چه در آسيا و چه در آفريقا تخم عداوت را بكارد. و از اين طريق آتش جنگ را شعلهور كند تا استكبار جهانى از اين اختلاف بهره بگيرد و چه بهتر كه همگان به اين آيه عمل كنيم:(وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَمِيعًا وَلاَ تَفَرَّقُوا).(1)

1. سوره آل عمران، آيه 103.

صفحه 137
حق بيست و ششم: حق آزاد كننده    

حقّ بيست و ششم

حق آزاد كننده

«وَ أَمَّا حَقُّ الْمُنْعِمِ عَلَيْكَ بِالْوَلاَءِ فَأَنْ تَعْلَمَ أَنَّهُ أَنْفَقَ فِيكَ مَالَهُ وَ أَخْرَجَكَ مِنْ ذُلِّ الرِّقِّ وَ وَحْشَتِهِ اِلَى عِزِّ الْحُرِّيَّةِ وَ أُنْسِهَا وَ أَطْلَقَكَ مِنْ أَسْرِ الْمَلَكَةِ وَ فَكَّ عَنْكَ حِلَقَ الْعُبُودِيَّةِ وَ أَوْجَدَكَ رَائِحَةَ الْعِزِّ وَ أَخْرَجَكَ مِنْ سِجْنِ الْقَهْرِ وَ دَفَعَ عَنْكَ الْعُسْرَ وَ بَسَطَ لَكَ لِسَانَ الاِْنْصَافِ وَ أَبَاحَكَ الدُّنْيَا كُلَّهَا فَمَلَّكَكَ نَفْسَكَ وَ حَلَّ أَسْرَكَ وَ فَرَّغَكَ لِعِبَادَةِ رَبِّكَ وَ احْتَمَلَ بِذَلِكَ التَّقْصِيرَ فِي مَالِهِ فَتَعْلَمَ أَنَّهُ أَوْلَى الْخَلْقِ بِكَ بَعْدَ أُولِي رَحِمِكَ فِي حَيَاتِكَ وَ مَوْتِكَ وَ أَحَقُّ الْخَلْقِ بِنَصْرِكَ وَ مَعُونَتِكَ وَ مُكَانَفَتِكَ فِي ذَاتِ اللَّهِ فَلَا تُؤْثِرْ عَلَيْهِ نَفْسَكَ مَا احْتَاجَ اِلَيْكَ».
«و امّا حق مولاى تو يعنى آن كس كه بر تو نعمت بخشيده و آزادت كرده اين است كه بدانى او مال خود را در راه آزادى تو خرج كرده و تو را از خوارى بندگى ووحشت آن به عزّت آزادى و آرامش آن رسانده، و از

صفحه 138
اسيرى ملكيت آزادت كرده، و حلقه هاى بندگى را از پيكر تو دور ساخته، و نسيم عزّت را برايت پديد آورده، و از زندان درماندگى به در آورده، و تو را از سختى ها رهانده، و زبان عدالت را بر تو گشوده، و همه دنيا را برايت مباح كرده، و زمام اختيارت را در كف خودت قرار داده و از اسارت رها كرده، و براى عبادت پروردگارت به تو آسودگى خاطر بخشيده، و متحمل كسر مال خود شده، پس بدان كه او پس از خويشاوندان از همه مردم به تو در زندگى و مرگت نزديك تر است و او سزاوارترين مردم به يارى و كمك تو به او در راه خدا است، پس تا او را نيازى است خود را بر او مقدم مدار».
به هنگام طلوع آيين اسلام، پديده بردگى يك ابزار اقتصادى فراگير بود، و مبارزه با آن در ظرف يك روز، يك ماه، يك سال امكان پذير نبود چاره اى جز اين نبود كه به تدريج با آن مبارزه شود و آن را ريشه كن سازد و لذا اسلام با تصويب يك رشته قوانين به تحرير آنان پرداخت حتى مصرف بخشى از زكات را، آزاد كردن بندگان قرار داد.
1. امام باقر(عليه السلام) از پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل مى كند كه آن حضرت فرمود:
«من أعتق مسلماً أعتق الله العزيز الجبار بكلّ عضو منه، عضواً من النار».(1)
«هركس غلام مسلمانى را آزاد كند، در برابر هر عضوى از اعضاى آن، عضوى از او از آتش دوزخ آزاد مى شود».

1. وسائل الشيعه، ج23، باب 3 از ابواب كتاب عتق، حديث1.

صفحه 139
2. امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد:
«يستحب للرجل أن يتقرب إلى الله عشية عرفة ويوم عرفة بالعتق والصدقة».(1)
«مستحب است كه انسان براى تقرب به درگاه خدا، عصر عرفه و روز عرفه، بنده اى را آزاد كند، و نيز صدقه بدهد».
3. امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: اميرمؤمنان(عليه السلام) هزار غلام با دست رنج خود آزاد كرد.(2)
چه عملى بهتر از اين كه انسانى فردى را كه تحت سلطه انسان ديگرى است از بند رقيت آزاد كند و از اين جهت آزاد كننده در گردن چنين انسانى حقى دارد كه به برخى از آن در سخنان امام سجاد(عليه السلام) اشاره شده است:
1. أنّه أنفق فيك ماله وأخرجك من ذُلّ الرِّقّ ووَحشتِهِ إلى عِزّ الحرّيّة: او مال خود را در راه آزادى تو صرف كرده و از خوارى بندگى و وحشت، به عزت آزادى رسانيده است.
2. فمَلَّككَ نفسك وحلَّ أسرَكَ: ترا كه قبلاً مملوك ديگرى بودى اكنون مالك خود قرار داده و بند اسارت را از تو برداشته است.
3. فتعلَمَ أنّه أولى الخلقِ بكَ بعدَ أُولي رَحِمِكَ في حَياتِكَ وموتِكَ :او پس از خويشاوندانت، نزديك ترين فرد به تو در زندگى و پس از مرگ است و اگر كسى سابقه غلامى داشته باشد و مردى او را آزاد كند، و آزاد شده بميرد، ووارث نسبى نداشته باشد، ارث به آزاد كننده مى رسد زيرا «هل جزاء الإحسان إلاّ الإحسان».

1. وسائل الشيعه، ج23، باب2 از ابواب كتاب العتق، حديث10.
2. وسائل الشيعه، ج23، از كتاب عتق، 8.

صفحه 140
حق بيست و هفتم: حق آزاد شده    

حق بيست و هفتم

حق آزاد شده

«وأما مولاك(1) الذي أنعمتَ عليهِ فأن تعلَمَ أنّ اللهَ عَزّ وجلّ جعلَ عِتقَكَ لهُ وَسيلَةً إليهِ وحِجاباً لَكَ منَ النّار، وأنّ ثوابَكَ في العاجِلِ مِيراثُهُ إذا لَمْ يَكُنْ لَهُ رَحِمٌ مُكافأةً بِما أنفَقْتَ مِنْ مالِكَ، وَفي الآجِلِ الجَنَّةَ».(2)
«امّا حق مملوك كه تو به او نعمت بخشيده اى اين است كه بدانى خداوند آزادسازى او را براى تو وسيله اى براى تقرب به او مقرر فرموده، و نيز آن

1. لفظ «مولى» گاهى در برده و گاهى در مالك آن به كار مى رود، و تصور مى شود كه لفظ مولى بين دو معنى مشترك است در حالى يك معنى بيش ندارد و آن «اولى» است لكن مصاديق آن متعدد است، اگر به مالك برده مولى گفته مى شود به خاطر اين است كه او شرعاً و اخلاقاً اولى است با برده به نيكى رفتار كند، و اگر بر برده اطلاق مى شود به خاطر اين است كه برده اولى است كه مالك را اطاعت كند و همچنين موارد ديگر كه گاهى به 27 مورد مى رسد. به كتاب شريف الغدير، ج1، ص 649 مراجعه بفرماييد.
2. در بيان اين حق از عبارت مكارم الأخلاق، به خاطر وضوح بيشتر بهره گرفتم.(مكارم الأخلاق، ص 302).

صفحه 141
را مانعى ميان تو و آتش عذابش قرار داده است، و بدان كه پاداش اين عمل نيك در دنيا ـ اگر او خويشاوندى نداشته باشد ـ ارث بردن از او است; آن هم به خاطر انفاق مالت براى آزادى او، و در آخرت نيز بهشت است».
سيد ساجدين(عليه السلام)، در اين بخش از سخن خود حق برده را بر مولا يادآور مى شود و مى فرمايد:
1. فأن تعلَمَ أنّ اللهَ عَزّ وجلّ جعلَ عِتقَكَ لهُ وَسيلَةً إليهِ: مولى بداند كه خدا آزاد كردن غلامى را وسيله تقرب به درگاه خود قرار داده است .
2. وحِجاباً لَكَ منَ النّار: آزادى غلام، مانعى ميان او و آتش قرار داده است و در حديث نبى آمده است: هر عضوى از غلام، سبب آزادى عضوى از آزاد كننده از آتش است.
3. وأنّ ثوابَكَ في العاجِلِ مِيراثُهُ إذا لَمْ يَكُنْ لَهُ رَحِمٌ مُكافأةً بِما أنفَقْتَ مِنْ مالِكَ: پاداش دنيوى آن اين است كه اگر غلام آزاد شده وارث نسبى نباشد، وارث او، مولاى آزاد كننده او است.
4. وَفي الآجِلِ الجَنَّةَ: پاداش اخروى او، بهشت است.

صفحه 142
حق بيست و هشتم: حق نيكوكار بر انسان   

حق بيست و هشتم

حق نيكوكار بر انسان

امام سجاد(عليه السلام) مى فرمايد:
«وَ أَمَّا حَقُّ ذِي الْمَعْرُوفِ عَلَيْكَ فَأَنْ تَشْكُرَهُ وَ تَذْكُرَ مَعْرُوفَهُ وَ تَنْشُرَ لَهُ الْمَقَالَةَ الْحَسَنَةَ وَ تُخْلِصَ لَهُ الدُّعَاءَ فِيمَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ فَاِنَّكَ اِذَا فَعَلْتَ ذَلِكَ كُنْتَ قَدْ شَكَرْتَهُ سِرّاً وَ عَلاَنِيَةً ثُمَّ اِنْ أَمْكَنَ مُكَافَأَتُهُ بِالْفِعْلِ كَافَأْتَهُ وَ اِلاَّ كُنْتَ مُرْصِداً لَهُ مُوَطِّناً نَفْسَكَ عَلَيْهَا».
«امّا حق كسى كه به تو نيكى كرده، آن است كه او را سپاس گويى و نيكيش را يادآورى نمايى و درباره او گفتار خير پخش كنى و بين خود و خدا براى او خالصانه دعا كنى،زيرا اگر تو اين كار را كردى او را در پنهان و آشكار سپاس گفته اى و سپس اگر برايت ميسّر شود به او عوض دهى و گرنه در صدد آن باشى و خودت را براى اين كار مهيا كنى».
قضيه پاسخ نيكى، نيكى است، يك امر فطرى و آفرينشى است. هر انسانى

صفحه 143
در درون خود، درك مى كند كه بايد در برابر نيكى، نيكى كرد و لااقل، سپاس زبانى را انجام داد. و اين همان اخلاق فطرى است كه اسلام به آن دعوت كرده است، اگر متكلمان شيعى به حسن و قبح عقلى قائلند، مقصود همين است كه عقل آن را از درون احساس مى كند، بدون اين كه معلمى آن را به او بياموزد و اتفاقاً سپاس از نيكوكار حسن اثر دارد. زيرا او تشويق مى شود كه بار ديگر اين كار را انجام دهد. امام سجاد (عليه السلام) مى فرمايد: حق كسى كه به تو نيكى كرده سه چيز است:
1.فان تشكر، شخصاً از او سپاسگزارى كنى.
2. و تذكر معروفه وتنشر له المقالة الحسنة، «كار نيك او را ياد كنى و در محافل از آن سخن به نيكى بگويى».
3. وتخلص له الدعاء، در حق او دعا كنى .
آنگاه امام در پايان مى فرمايد: اگر براى چنين كارى آمادگى دارى يعنى شكر زبانى، تعريف او در ميان مردم، دعا در غيبت و نيمه شب چه بهتر و گرنه خود را آماده كنى كه روزى اين كار را انجام دهى، چنان كه مى فرمايد: «ثم إن أمكن مكافأته بالفعل كافأته و إلاّ كنت مرصداً له موطِّناً نفسك عليها».
در قرآن مجيد از وجود رابطه ميان عمل نيك و محبوبيت در ميان مردم پرده برداشته است. چنان كه مى فرمايد:
(إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدًّا).(1)
«مسلّماً كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده اند، خداوند رحمان محبّتى براى آنان در دلها قرار مى دهد!».

1. سوره مريم، آيه96.

صفحه 144
تو گويى ميان نيكوكارى، و گرايش مردم به وى، يك نوع رابطه علّى و معلولى هست.
يك بانوى نيكوكار در كنار مرقد ثامن الحجج(عليه السلام) مسجدى ساخته است، با اين كه از تبار ايلخانيان است ولى همه مردم ايران نوعى به او احساس محبت مى كنند، و پيوسته نام «گوهرشاد» را به خوبى مى برند.
و نيز مى فرمايد:
(وَلاَ تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَلاَ السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالتي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الذِي بَيْنَكَ وَبَيْنَهُ عَدَاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِي حَمِيمٌ).(1)
«هرگز نيكى و بدى يكسان نيست; بدى را با نيكى دفع كن، ناگاه(خواهى ديد) همان كس كه ميان تو و او دشمنى است، گويى دوستى گرم و صميمى است».
قال رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم):«من أولى معروفاً فليكافئ به وإن يستطع فيذكره فان ذكره فقد شكره».(2)
«اگر از كسى به تو نيكى رسيد، آن را به نيكى مقابله كند، و اگر ممكن نباشد، با زبان سپاس گزار باشد».

1. سوره فصلت، آيه34.
2. مستدرك الوسائل، ج12، ص 355.

صفحه 145
حق بيست و نهم: حق مؤذن    

حق بيست و نهم

حق مؤذن

«وَ أَمَّا حَقُّ الْمُؤَذِّنِ فَأَنْ تَعْلَمَ أَنَّهُ مُذَكِّرُكَ بِرَبِّكَ وَ دَاعِيكَ اِلَى حَظِّكَ وَ أَفْضَلُ أَعْوَانِكَ عَلَى قَضَاءِ الْفَرِيضَةِ الَّتِي افْتَرَضَهَا اللَّهُ عَلَيْكَ فَتَشْكُرَهُ عَلَى ذَلِكَ شُكْرَكَ لِلْمُحْسِنِ اِلَيْكَ وَ اِنْ كُنْتَ فِي بَيْتِكَ مُهْتَمّاً لِذَلِكَ لَمْ تَكُنْ لِلَّهِ فِي أَمْرِهِ مُتَّهِماً وَ عَلِمْتَ أَنَّهُ نِعْمَة مِنَ اللَّهِ عَلَيْكَ لَا شَكَّ فِيهَا فَأَحْسِنْ صُحْبَةَ نِعْمَةِ اللَّهِ بِحَمْدِ اللَّهِ عَلَيْهَا عَلَى كُلِّ حَال وَ لا قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ».
«حق اذان گو اين است كه بدانى او تو را به ياد پروردگارت مى اندازد و به سوى ثواب و بهره معنوى فرا مى خواند و بهترين ياور تو براى انجام نمازهاى واجب است كه خدا بر گردن تو نهاده است، پس بايد او را سپاس گويى چنان كه نيكوكار به خويشتن را سپاس مى گويى و اگر در نگاه كردن (به خانه ات از روى مناره) به او بدبينى، نبايد در كار الهى (اذان) به او بدبين باشى، و بدانى كه او نعمت خدا بر توست و در اين شكى نيست،

صفحه 146
پس با او به نيكى رفتار كن و پيوسته خدا را بر آن سپاس گوى و هيچ نيرو و دگرگونى جز به كمك خدا نيست».
سيدالساجدين(عليه السلام) در مورد حقوق مؤذن سخن مى گويد و مى فرمايد: كار او نوعى نيكوكارى است، زيرا:
1. يادآور خدا است.
2. يادآور نماز واجب است.
3. كمكى بر انجام نماز واجب است.
چه بسا انسان، انجام فريضه اى را فراموش مى كند، يا در خواب شيرين فرو مى رود. مؤذن بهترين يار و ياور است كه او را از اين غفلت بيرون آورده و به فريضه توجه مى دهد.
«و إن كنت في بيتك» به اين نكته اشاره مى كند، گاهى برخى از مؤذّنها متهم به چشم چرانى در بالاى مناره به خانه هاى اطراف مى شدند. امام مى فرمايد: به اين تهمت اعتنا نكن، او نعمتى از سوى خدا براى توست.
فصول و كلمات اذان، بهترين درس معارف است.
* خدا را بالاتر و برتر از توصيف مى داند.
* به توحيد دعوت مى كند.
* ما را به رهبرى خاتم پيامبران مى خواند.
فصول ديگر اذان نيز به نماز و فلاح و بهترين كارها (خير العمل) دعوت مى كند.
هرگاه انسانى از صداى نرم و زيبا و دلنشينى برخوردار باشد، حق آن اين است كه مؤذن باشد. تصور نكند كه اذان گفتن از آن فقراست. اميرمؤمنان(عليه السلام)مى فرمايد:

صفحه 147
«يحشر المؤذّنون يوم القيامة طوال الأعناق».(1)
«روز قيامت اذان گويان سربلند محشور مى شوند».
اذان كه امروز به وسيله بلندگوها گفته مى شود بايد از نظر صدا كنترل شود و غير از اذان فريضه، بقيه اذكار و ادعيه در محيط بسته اى اجراء شود كه براى همسايگان ايجاد مزاحمت نكند.
مؤذن بايد وقت شناس باشد. زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) دو مؤذن بود يكى ابن ام مكتوم كه چون نابينا بود، اذان او معتبر نبود، ديگرى بلال مؤذن وقت شناس رسول خدا، او آن چنان محبوبيت در دل مردم داشت كه پس از رحلت رسول خدا مدينه را ترك گفت و حاضر نشد براى حاكم وقت اذان بگويد. در رؤيا پيامبر را ديد كه فرمود: پيوند خود را با ما قطع كردى، خواب خود را چنين تعبير كرد كه از وقتى كه مدينه را ترك گفته، به زيارت رسول خدا نرفته است، تصميم گرفت به مدينه برود، وقتى به مدينه رسيد، هوا تاريك شده بود، در مسجد حسنين را ديد، آن دو بزرگوار از وى خواستند بر بالاى مأذنه برود و مانند زمان پيامبر اذان بگويد. وى اطاعت كرد. به هنگام اذان صبح، وقتى صداى بلال شنيده شد، همه احساس كردند صداى آشنايى به گوششان مى رسد. هنگامى كه شهادت اول و دوم را گفت، مدينه تكان خورد، همه از خانه بيرون آمدند و اشك شوق بر ديده روان ساختند و فرياد شوق برآوردند و از اين طريق محبوبيت مؤذن در ميان مردم آشكار شد، و هر چند محبوبيت به خاطر اين كه اذان او يادآور حيات پيامبر خاتم بود كه قبلاً به لقاءالله پيوسته بود.(2)

1. وسائل الشيعه، ج4، باب 1 از ابواب اذان و اقامه، حديث10.
2. مختصر تاريخ دمشق، ج5، ص 265; تهذيب الكمال، ج4، ص 289.

صفحه 148
حق سى ام: حق امام جماعت    

حق سى ام

حق امام جماعت

امام سجاد(عليه السلام) مى فرمايد:
«وَ أَمَّا حَقُّ اِمَامِكَ فِي صَلاَتِكَ فَأَنْ تَعْلَمَ أَنَّهُ قَدْ تَقَلَّدَ السِّفَارَةَ فِيمَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ اللَّهِ وَ الْوِفَادَةَ اِلَى رَبِّكَ وَ تَكَلَّمَ عَنْكَ وَ لَمْ تَتَكَلَّمْ عَنْهُ وَ دَعَا لَكَ وَ لَمْ تَدْعُ لَهُ وَ طَلَبَ فِيكَ وَ لَمْ تَطْلُبْ فِيهِ وَ كَفَاكَ هَمَّ الْمَقَامِ بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ وَ الْمُسَاءَلَةِ لَهُ فِيكَ وَ لَمْ تَكْفِهِ ذَلِكَ فَاِنْ كَانَ فِي شَيْء مِنْ ذَلِكَ تَقْصِيرٌ كَانَ بِهِ دُونَكَ وَ اِنْ كَانَ آثِماً لَمْ تَكُنْ شَرِيكَهُ فِيهِ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ عَلَيْكَ فَضْل فَوَقَى نَفْسَكَ بِنَفْسِهِ وَ وَقَى صَلاَتَكَ بِصَلاَتِهِ فَتَشْكُرَ لَهُ عَلَى ذَلِكَ وَ لاَ حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ».
«و حق امام جماعت آن است كه بدانى او واسطه اى است ميان تو و خدا و نماينده تو نزد خداوند است و در اين مقام از طرف تو سخن مى گويد و تو از جانب او سخن نمى گويى و او براى تو دعا مى كند و تو براى او دعا نمى كنى، او براى تو از خدا چيزهايى مى خواهد و تو براى او چيزى

صفحه 149
نمى خواهى و او از طرف تو ايستادن در پيشگاه خدا و سؤال از او را به عهده گرفته و تو چيزى از جانب او به عهده نگرفته اى و اگر عيبى در كار او باشد، متوجه اوست نه تو و اگر گناهى كند، تو در گناه او شريك نيستى و او را بر تو برترى نيست. او خود را سپر تو كرده و نمازش را سپر نماز تو ساخته است، بنابراين بايد، براى اين كار سپاسگزار او باشى و قوه و قدرتى جز از سوى خدا نيست».
سيدالساجدين(عليه السلام) حقوق امام جماعت بر عهده مأمون را چنين بيان مى كند:
1. او واسطه اى ميان خدا و سائر نمازگزاران است.
2. او از جانب نمازگزاران سخن مى گويد در حالى كه ديگران از او سخن مى گويند.
3. او درباره نمازگزاران دعا مى كند، در حالى كه ديگران درباره او دعا نمى كنند.
4. او خود را سپر نمازگزاران قرار داده است.
5. اگر نقصانى در او باشد ضرر آن متوجه خود او است نه نمازگزاران.
6. و اگر كمالى داشته باشد، نمازگزاران از آن بهره مى گيرند.
در حديثى از امام صادق(عليه السلام) آمده كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
من صلّى الخمس في جماعة فُطنوا به خيراً.(1)
«هركس نمازهاى پنجگانه را به جماعت برگزار كند، درباره گمان خير بريد».
نتيجه اين كه بايد از او قدردانى كنيم.

1. اصول كافى، ج3، ص 371.

صفحه 150
امام جماعت الگويى است براى مأمومين، نه تنها در نماز، زيرا در امام جماعت عدالت و تقوا شرط است، از اين جهت رفتار و گفتار او براى ديگران، الگو است.
عرفا مى گويند: افراد هنگامى كه كنار هم، پشت سر امامى نماز مى گزارند به سان آبهاى اندكى هستند كه اگر به هم وصل شوند استخر و يا درياچه اى را تشكيل مى دهند.
در عين حالى كه امام، مقام عالى دارد، امّا در اسلام، لازم است كه جايگاه امام، هم سطح مأموم يا پايين تر از او باشد، نه برتر، نكته آن چيست؟ زيرا اگر در نقطه بلندترى بايستد، ممكن است غرور و كبر به او دست دهد.
در زندگى اسلامى، نماز جماعت، خود نشانه قدرت است به ويژه اگر در مساجد بزرگ، اقامه شود، يك نوع وحدت و به هم فشردگى را به نمايش مى گذارد.
در صدر اسلام، همه نمازها به صورت جماعت خوانده مى شد و نماز فرادى، كمتر انجام مى گرفت. اگر نماز به صورت جمعى انجام گيرد خدا نماز آنها را مى پذيرد، زيرا همگى مى گويند: اياك نعبد، تو گويى همگى يك چيز را عرضه مى كنند كه خداوند بايد يا همه را بپذيرد يا همه را رد كند. ردّ همه ممكن نيست. پس همه را مى پذيرد و افرادى كه از نظر شرايط نارسا بوده اند، به بركت امام و مأمومين، نمازشان پذيرفته مى شود.
مسجدى آباد است كه امام آن، پروانه وار، دور مسجد بگردد. قبل از همه حاضر شود و آخرين نفر باشد كه مسجد را ترك مى كند. چنين مسجدى آباد و پر جمعيت خواهد بود، ولى امامى كه به خواندن نماز اكتفا مى كند و به مأمومين اعتنايى ندارد، مسجد او بى رونق بوده و از نظر معنوى آباد نمى باشد.

صفحه 151
حق سى و يكم: حق همنشين    

حق سى و يكم

حق همنشين

امام سجاد(عليه السلام) مى فرمايد:
«وَ أَمَّا حَقُّ الْجَلِيسِ فَأَنْ تُلِينَ لَهُ كَنَفَكَ وَ تُطِيبَ لَهُ جَانِبَكَ وَ تُنْصِفَهُ فِي مُجَارَاةِ اللَّفْظِ وَ لَا تُغْرِقَ فِي نَزْعِ اللَّحْظِ اِذَا لَحَظْتَ وَ تَقْصِدَ فِي اللَّفْظِ اِلَى اِفْهَامِهِ اِذَا لَفَظْتَ وَ اِنْ كُنْتَ الْجَلِيسَ اِلَيْهِ كُنْتَ فِي الْقِيَامِ عَنْهُ بِالْخِيَارِ وَ اِنْ كَانَ الْجَالِسَ اِلَيْكَ كَانَ بِالْخِيَارِ وَ لاَ تَقُومَ اِلاَّ بِاِذْنِهِ وَ لا قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ».
«حق همنشين اين است كه با او برخوردى ملايم و خوب داشته باشى و در گفتار با او انصاف را رعايت كنى و نگاه خود را از او برنگيرى و در گفتار براى فهماندن چيزى به او ميانه روى كنى، اگر تو به ديدن او رفتى در ترك مجلس مختارى، و اگر او به ديدن تو آمد او نيز در برخاستن اختيار دارد ولى تو بدون اجازه او برنخيز».
امام سجاد(عليه السلام) حقوق همنشين را چنين بيان مى كند:
1. برخورد ملايم داشته باش.

صفحه 152
2. انصاف در گفتار را رعايت كن.
3. اگر خواستى چشم بردارى به ديگرى توجه كنى در برداشتن نگاه از او زياده روى نكن.
4. در فهماندن مطالب به او ميانه روى را در پيش گير.
5. اگر تو بر مجلس او وارد شدى در برخاستن مختارى.
6. همچنان كه اگر او بر تو وارد شد، در برخاستن اختيار دارد ولى تو بدون برخاستن او، مجلس را ترك نكن(كه نوعى اهانت به او است).
در رساله حقوق، سه عنوان قريب به هم از معنى وارد و حقوق آنها بيان شده است، آنها عبارتند از:
1. حق الجليس:         حق سى و يكم.
2. حق المصاحب:      حق سى و سوم.
3. حق الخليط:            حق سى و هفتم.
تفسير عنوان دوم و سوم در محل خود خواهد آمد، سخن در مورد عنوان نخست است كه مترجمان آن را به «حق همنشين» ترجمه كرده اند، اگر اين ترجمه در مورد ديگر صحيح باشد در اين مورد صحيح نيست به گواهى حقوقى كه حضرت بيان مى كند، مقصود يك نوع مجالست اتفاقى است كه داراى آدابى است كه در كلام امام به آنها اشاره شده است.
در حالى كه واژه «همنشين» در زبان فارسى حاكى از يك نوع معاشرت طولانى است كه در روح و روان انسان اثر مى گذارد.
سعدى در گلستان درباره همنشين مى گويد:
كمال همنشين در من اثر كرد *** و گرنه من همان خاكم كه هستم
بنابراين نبايد در تفسير اين فقره به مطالب با عنوان «مصاحب» است پراخت.

صفحه 153
حق سى و دوم: حق همسايه    

حق سى و دوم

حق همسايه

امام سجاد(عليه السلام) مى فرمايد:
«وَ أَمَّا حَقُّ الْجَارِ فَحِفْظُهُ غَائِباً وَ كَرَامَتُهُ شَاهِداً وَ نُصْرَتُهُ وَ مَعُونَتُهُ فِي الْحَالَيْنِ جَمِيعاً لاَ تَتَبَّعْ لَهُ عَوْرَةً وَ لاَ تَبْحَثْ لَهُ عَنْ سَوْءَة لِتَعْرِفَهَا فَاِنْ عَرَفْتَهَا مِنْهُ عَنْ غَيْرِ اِرَادَة مِنْكَ وَ لاَ تَكَلُّف كُنْتَ لِمَا عَلِمْتَ حِصْناً حَصِيناً وَ سِتْراً سَتِيراً لَوْ بَحَثَتِ الأَسِنَّةُ عَنْهُ ضَمِيراً لَمْ تَتَّصِلْ اِلَيْهِ لاِنْطِوَائِهِ عَلَيْهِ لاَ تَسْتَمِعْ عَلَيْهِ مِنْ حَيْثُ لاَ يَعْلَمُ لاَ تُسْلِمْهُ عِنْدَ شَدِيدَة وَ لاَ تَحْسُدْهُ عِنْدَ نِعْمَة تُقِيلُ عَثْرَتَهُ وَ تَغْفِرُ زَلَّتَهُ وَ لاَ تَدَّخِرْ حِلْمَكَ عَنْهُ اِذَا جَهِلَ عَلَيْكَ وَ لاَ تَخْرُجْ أَنْ تَكُونَ سِلْماً لَهُ تَرُدُّ عَنْهُ لِسَانَ الشَّتِيمَةِ وَ تُبْطِلُ فِيهِ كَيْدَ حَامِلِ النَّصِيحَةِ وَ تُعَاشِرُهُ مُعَاشَرَةً كَرِيمَةً وَ لاَ حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ».
«حق همسايه اين است كه در غياب او حافظ منافع او باشى و در هنگام حضور، او را گرامى بدارى و در هر دو حال او را يارى و كمك كنى، و هرگز در پى يافتن عيبهاى او نباشى و اگر هم ناخود آگاه و بدون اراده به عيبى از او پى بردى، آن را نگهدارى و بپوشانى به حدى كه اگر نيزه ها

صفحه 154
براى يافتن آن جستجو كنند، آن را نيابند، در غياب او، هر آنچه كه بر ضرر او است گوش مده، و در سختى ها او را رها مكن، وبر نعمت او حسد مورز، از لغزش او درگذر، و كار نادرست او را ببخش، اگر با تو جاهلانه رفتار كرد با بردبارى از او درگذر با او با مسالمت رفتار كن، بد زبانى را از او دور ساز، و نيرنگ اندرزگويى دروغين را بى اثر كن، با بزرگوارى با او رفتار كن».
جار در لغت عرب به معناى امان است قرآن مى فرمايد:
(وَإِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجَارَكَ فَأَجِرْهُ).(1)
«اگر يكى از مشركان از تو پناهندگى بخواهد به او پناه ده».
و به همسايه هم در زبان عرب«جار» مى گويند. تو گويى همسايگان همه در امان يكديگرند و آن كس كه امان مى دهد، نسبت به آن كس كه امان داده است، مسئوليت دارد.
قرآن مجيد در ميان يادآورى هاى حقوق دو گروه از همسايگان را به طور ويژه ياد مى كند:
1. الجار ذى القربى، همسايه نزديك.
2. والجار الجنب، همسايه دور.
و چنين مى فرمايد:
(وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا وَبِذِي الْقُرْبى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينَ وَالْجَارِ ذِي الْقُرْبى وَالْجَارِ الْجُنُبِ ...).(2)

1. سوره توبه، آيه 6.
2. نساء: 36.

صفحه 155
«و به پدر و مادر، نيكى كنيد; همچنين به خويشاوندان و يتيمان و مسكينان، و همسايه نزديك، و همسايه دور...».
در حديثى رسول گرامى، حق همسايه را بر همسايه چنين بيان مى كند:
1. «إن استقرضه أقرضه»، «اگر وام بخواهد وامش دهد».
2. «إن استعانه أعانه»، «اگر كمك بخواهد به او كمك دهد».
3. «وإن استعار منه اعاره»، «اگر چيزى را به عاريه بخواهد به او عاريه دهد».
4. «وإن احتاج إلى رفده رَفَدَه، «اگر به كمك او نيازمند باشد، كمك كند».
5. «وإن دعا أجابه»، «اگر او را دعوت كند بپذيرد».
6. «وإن مرض عاده»، «اگر بيمار شد، از او عيادت كند».
اينها چيزهايى است كه همگان شنيده ايم ولى سخنى دارد كه امروز مورد توجه ماست، مى فرمايد
«ولا يستطيل عليه ببناء سكنه فيؤذيه باشرافه عليه وسدّ منافذ الريح عنه».(1)
«خانه خود را چنان بلند نسازد كه او را اذيت كند و راه ورود و خروج هواى سالم را به منزل او بگيرد».
بر خلاف امروز كه اين حق، رعايت نمى شود، شهرداران وقت، نبايد چنين طبقات بلندى را اجازه دهند كه مايه، مورد اذيت شود و جلو نور و هواى او گرفته شود، چرا ما اين تعاليم را فراموش كرده ايم؟
امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد:«ملعون من آذى جاره».(2)

1. مستدرك الوسائل، ج8، ص 427.
2. وسائل الشيعه، كتاب الأمر بالمعروف، ج16، ص 270.

صفحه 156
حق سى و سوم: حق رفيق و دوست   

حق سى و سوم

حق رفيق و دوست

«وَ أَمَّا حَقُّ الصَّاحِبِ فَأَنْ تَصْحَبَهُ بِالْفَضْلِ مَا وَجَدْتَ اِلَيْهِ سَبِيلاً وَ اِلاَّ فَلاَ أَقَلَّ مِنَ الاِنْصَافِ وَ أَنْ تُكْرِمَهُ كَمَا يُكْرِمُكَ وَ تَحْفَظَهُ كَمَا يَحْفَظُكَ وَ لاَ يَسْبِقَكَ فِيمَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ اِلَى مَكْرُمَة فَاِنْ سَبَقَكَ كَافَأْتَهُ وَ لاَ تُقَصِّرَ بِهِ عَمَّا يَسْتَحِقُّ مِنَ الْمَوَدَّةِ تُلْزِمُ نَفْسَكَ نَصِيحَتَهُ وَ حِيَاطَتَهُ وَ مُعَاضَدَتَهُ عَلَى طَاعَةِ رَبِّهِ وَ مَعُونَتَهُ عَلَى نَفْسِهِ فِيمَا لاَ يَهُمُّ بِهِ مِنْ مَعْصِيَةِ رَبِّهِ ثُمَّ تَكُونُ عَلَيْهِ رَحْمَةً وَ لاَ تَكُونُ عَلَيْهِ عَذَاباً وَ لا قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ».
«حق دوست اين است تا مى توانى با او به نيكى رفتار كنى و اگر نتوانستى از حد انصاف بيرون نروى، همان طور او تو را گرامى مى دارد، تو نيز او را گرامى بدار، آن گونه از تو حفاظت مى كند، از او حفاظت كن، كوشش كن او در نيكى كردن بر تو سبقت نجويد، و اگر پيش افتاد كوشش كن آن را جبران نمايى و در مودّت و دوستى با او كوتاهى مكن، خيرخواهى و يارى

صفحه 157
كردن به وى را در طريق اطاعت پروردگارش، و بر ترك نافرمانى خدا، براى خود لازم بشمار، اين كار براى او وسيله رحمت است نه وسيله عذاب».
انسان موجود «مدنى بالطبع» است از زندگى فردى از درون مى گريزد و به زندگى دست جمعى مى پيوندد، و به مصاحبت و دوستى با همنوع گرايش دارد، و اسلام او را از دوستى با همنوع منع نكرده، بلكه از دوستى با بدان بازداشت است تا روز رستاخيز انگشت حسرت به دندان نگيرد و چنين بگويد:
(وَيَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى يَدَيْهِ يَقُولُ يَا لَيْتَني اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلاً * يَا وَيْلَتَى لَيْتَني لَمْ أَتَّخِذْ فُلاَنًا خَلِيلاً * لَقَدْ أَضَلَّني عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جَاءَني وَكَانَ الشَّيْطَانُ لِلإِنْسَانِ خَذُولاً).(1)
«روزى را كه ستمكار دست خود را (از شدّت حسرت) به دندان مى گزد و مى گويد: اى كاش با رسول خدا راهى برگزيده بودم! اى واى بر من، كاش فلان (شخص گمراه) را دوست خود انتخاب نكرده بودم! او مرا از يادآورى (حق) گمراه ساخت بعد از آنكه (ياد حق) به سراغ من آمده بود».

خوى پذيرى نوع انسان ها

خوى پذيرى از هم نشين يك امر طبيعى است، خصوصاً در دوران جوانى كه شدت غرائز به حد كمال مى رسد، و انسان براى اعمال شهوت و غضب، مانع و رادعى نمى بيند اگر با دوستان نادان مصاحبت كند، خوى آنها را مى پذيرد و راه آنها را در پيش مى گيرد، ابن ابى الحديد در شرح خود بر نهج البلاغه از

1. فرقان، آيه 27ـ 29.

صفحه 158
اميرمؤمنان(عليه السلام) نقل مى كند كه آن حضرت فرمود:
«لاتصحب الشرير فان طبعك يسرق من طبعه شراً وأنت لا تعلم».(1)
«از دوستى با شرور دورى كن، زيرا طبع تو ناخودآگاه ناپاكى او را پذيرا مى شود، بدون اين كه تو آگاه شوى».
شريف رضى در نهج البلاغه از آن حضرت نقل مى كند:
«لاَ تَصْحَبِ الْمَائِقَ فَإِنَّهُ يُزَيِّنُ لَكَ فِعْلَهُ».(2)
«با افراد ابله دوست مباش كه او كار زشت خود را بر تو خوب جلوه مى دهد».
در برخى روايات آمده، راه شناسايى روحيات و پايه اخلاق افراد و التزام آنها به موازين شرعى، بررسى حالات مصاحب و رفيق او است، زيرا حالات او مى تواند، وسيله شناسايى مورد نظر باشد، چنان كه مى فرمايد:
«لا تحكموا على رجل بشيء حتى تنظروا إلى من يُصاحب، فانّما يُعرف الرجل باشكاله وأقرانه وينسب إلى أصحابه وأخدانه».(3)
«درباره شخصى قضاوت و داورى نكنيد، تا بنگريد به دوستان او، زيرا روحيات و اخلاق انسان از طريق دوستان به خوبى شناخته مى شود».
وظيفه انسان درباره دوست نيك
سيد ساجدان(عليه السلام) در اين فقره وظيفه انسان را درباره دوست نيك چنين بيان

1. شرح نهج البلاغه، ج20، ص 272.
2. نهج البلاغه، بخش كلمات قصار، شماره 293.
3. سفينة البحار، ج2، ص 27.

صفحه 159
مى كند:
1. فأن تصحبه بالفضل ما وجدت اليه سبيلاً، تا مى توانى با او به نيكى رفتار كن.
2. ولا يسبقنك فيما بينك وبينه إلى مكرمة: در نيكى كردن بر تو سبقت نگيرد.
3. فان سبقك كافاته: اگر در نيكى بر تو سبقت جست تا بتوانى نظير آن را در حق او انجام دهى.
4. تلزم نفسك نصيحته وحياطته ومعاضدته على طاعة ربه: بر خود امر لازم بشمار كه او را خير خواهى كنى، و در اطاعت خدا كمك نمايى.

صفحه 160
حق سى و چهارم: حق شريك در اموال   

حق سى و چهارم

حق شريك در اموال

امام زين العايدين (عليه السلام) مى فرمايد:
«وَ أَمَّا حَقُّ الشَّرِيكِ فَاِنْ غَابَ كَفَيْتَهُ وَ اِنْ حَضَرَ سَاوَيْتَهُ وَ لاَ تَعْزِمْ عَلَى حُكْمِكَ دُونَ حُكْمِهِ وَ لاَ تَعْمَلْ بِرَأْيِكَ دُونَ مُنَاظَرَتِهِ وَ تَحْفَظُ عَلَيْهِ مَالَهُ وَ تَنْفِي عَنْهُ خِيَانَتَهُ فِيمَا عَزَّ أَوْ هَانَ فَاِنَّهُ بَلَغَنَا أَنَّ يَدَ اللَّهِ عَلَى الشَّرِيكَيْنِ مَا لَمْ يَتَخَاوَنَا وَ لا قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ».
«حق شريك، آن است كه در نبودش كار او را انجام دهى، و در بودش، در همه چيز با او با برابرى رفتار كنى، و بر كارى تصميم نگيرى مگر تصميم او را هم داشته باشى و بدون هم انديشى با او به نظر خود عمل نكنى، و مال او را برايش حفظ كنى، و از خيانت به مال او چه كم و چه بسيار جلوگيرى كنى، زيرا در حديث به ما رسيده است كه: دست خدا بالاى سر دو شريك است تا وقتى كه به يكديگر خيانت نكنند جز به كمك خدا كسى را بر كارى توانايى نيست».

صفحه 161
گاهى انسان، با سرمايه كم و توانايى اندك، نمى تواند كارى صورت دهد. ناچار دست به سوى كسى دراز مى كند كه او هم نيز مثل او است، اما در صورت همكارى و با يك سرمايه واحد مى توانند هدفى را تعقيب كنند. تجربه نشان داده است كه شركتى پايدار است كه از دو شرط برخوردار باشد:
در درجه نخست، امين و حافظ حقوق شركت باشند. منافع شركت را بر همه چيز مقدم بدارند و عجيب اين است كه از رسول خدا نقل شده است كه خداوند متعال فرمود:«وأنا ثالث الشريكين ما لم يخن أحدهما شريكه فاذا خانه خرجتُ من بينهما».(1) اگر دو نفر از شما با هم شريك شدند من سومى آنهاهستم،تا وقتى كه خيانتى در كار نباشد، اگر خيانت صورت گرفت، من ازميان آنها بيرون مى روم».
مسلماً شركت خداوند به معناى حمايت از شركت و درآمد آن است و بيرون رفتن خدا، رفع حمايت او است.
در درجه دوم، از تصميم فردى دورى جسته و هماهنگى باشد. معروف اين است كه غربيان در كارهاى دسته جمعى پيشرو هستند. شايد به خاطر رعايت اين دو شرط است، ولى در شرق كمتر شركتى عمر طولانى پيدا مى كند، طبعاً كوتاهى عمر شركت ها قطعاً معلول يكى از اين دو عامل هستند.
امام مى فرمايد: حق شريك اين است كه :
1. فإن غاب كفيته: در نبودش كارهاى او را انجام بده.
2. و إن حضر ساويته: در حضور، حقوق برابر را رعايت كن.
3. و لا تعزم على حكمك دون حكمه: بدون نظر او تصميم نگير.

1. نهج الفصاحة، شماره 767.

صفحه 162
و عجيب اين است كه امام سجاد(عليه السلام) به حديثى اشاره مى كند كه مضمون آن در حديث رسول خدا گذشت و آن اين كه فرمود:
«إنّ يد الله على الشريكين ما لم يتخاونا».
«دست خدا همراه دو شريك است، تا وقتى كه به يكديگر خيانت نكنند».
عن الحسن بن مختار قال قلت لأبي عبد الله(عليه السلام) :«الرجل يكون له الشريك فيظهر عليه قد اختان شيئاً، أله أن يأخذ منه مثل الذي أخذ من غير أن يبيّن له؟ فقال(عليه السلام): «شوه، إنّما اشتركا بأمانة الله، وإنّي لأُحبّ له إن رأى شيئاً من ذلك أن يستر عليه، وأُحبّ أن لا يأخذ منه شيئاً بغير علمه».(1)
«شخصى به نام حسن بن مختار به امام صادق(عليه السلام) عرض كردم، مردى شريكى دارد و ثابت شده كه بر او خيانت كرده، آيا حق دارد بدون اطلاع شريك از مال شركت بردارد؟ امام در پاسخ فرمود: چه زشت است، اينها با هم شريك شدند تا در پناه خدا بوده و نسبت به يكديگر امين باشند، من دوست دارم: اگر از شريكش خيانتى ديد بر او بپوشاند و دوست ندارم كه بدون اطلاع او چيزى بردارد».

1. الوسائل:13، الباب5 من أبواب كتاب الشركة، الحديث1.

صفحه 163
حق سى و پنجم: حق مال و دارايى    

حق سى و پنجم

حق مال و دارايى

امام سجاد(عليه السلام) مى فرمايد:
«وَ أَمَّا حَقُّ الْمَالِ فَأَنْ لَا تَأْخُذَهُ اِلاَّ مِنْ حِلِّهِ وَ لاَ تُنْفِقَهُ اِلاَّ فِي حِلِّهِ وَ لاَ تُحَرِّفَهُ عَنْ مَوَاضِعِهِ وَ لاَ تَصْرِفَهُ عَنْ حَقَائِقِهِ وَ لاَ تَجْعَلَهُ اِذَا كَانَ مِنَ اللَّهِ اِلاَّ اِلَيْهِ وَ سَبَباً اِلَى اللَّهِ وَ لاَ تُؤْثِرَ بِهِ عَلَى نَفْسِكَ مَنْ لَعَلَّهُ لاَ يَحْمَدُكَ وَ بِالْحَرِيِّ أَنْ لاَ يُحْسِنَ خِلاَفَتَهُ فِي تَرِكَتِكَ وَ لاَ يَعْمَلَ فِيهِ بِطَاعَةِ رَبِّكَ فَتَكُونَ مُعِيناً لَهُ عَلَى ذَلِكَ أَوْ بِمَا أَحْدَثَ فِي مَالِكَ أَحْسَنَ نَظَراً لِنَفْسِهِ فَيَعْمَلَ بِطَاعَةِ رَبِّهِ فَيَذْهَبَ بِالْغَنِيمَةِ وَ تَبُوءَ بِالاِْثْمِ وَ الْحَسْرَةِ وَ النَّدَامَةِ مَعَ التَّبِعَةِ وَ لا قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ».
«حق مال و دارايى آن است كه آن را جز از راه حلال به دست نياورى و جز در مورد حلال، مصرف نكنى و بيجا به كار نبرى. و مالى كه از طرف خداوند است، جز در راه او و براى نزديكى به خدا هزينه نكنى مبادا آن را در اختيار كسى قرار دهى كه خلاف طاعت خدا مصرف كند، و تو معين او در گناه باشى. و بر تو سزاوار است كه با مالى كه در اختيار تو

صفحه 164
است ترك اطاعت خدا نكنى، تا به جاى تو ميراث بماند كه آن را به نحو احسن مصرف كند، او ثواب ببرد و تو حسرت و پشيمانى و تو نيز در اين كار به او كمك كرده باشى وهيچ نيرويى جز نيروى خدا نيست».
مال و دارايى، ابزار و وسيله اى است كه مى تواند سعادت آفرين باشد يا بدبختى به بار آورد. دارايى به خودى خود، چيز خوبى است، زيرا قرآن آن را به عنوان «خير» مى ستايد:
(كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذَا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَكَ خَيْرًا الْوَصِيَّةُ لِلْوَالِدَيْنِ وَالأَقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِينَ).(1)
«بر شما نوشته شده: هنگامى كه يكى از شما را مرگ فرا رسد، اگر چيز خوبى(مالى) از خود به جاى گذارده، براى پدر و مادر و نزديكان، به طور شايسته وصيت كند! اين حقّى است بر پرهيزگاران!».
و اگر ثروت چيز بدى بود، خدا آن را به خود نسبت نمى داد، چنان كه مى فرمايد:
(وَآتُوهُمْ مِنْ مَالِ اللهِ الذِي آتَاكُمْ...).(2)
«و چيزى از مال خدا را كه به شما داده است به آنان بدهيد...».
ولى در عين حال، همين مال در جاهاى ديگر تحقير و از آن، به «متاع قليل» تعبير شده است و در برخى از آيات ديگر از آن نكوهش شده چنان كه مى فرمايد:(أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ)، و در برخى از آيات، مايه تفاخر، معرفى شده است:
(اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكَاثُرٌ

1. بقره: 180.
2. نور: 33.

صفحه 165
فِي الأَمْوَالِ وَالأَوْلاَدِ).(1)
«بدانيد زندگى دنيا تنها بازى و سرگرمى و تجمّل پرستى و فخرفروشى در ميان شما و افزون طلبى در اموال و فرزندان است».
بايد توجه نمود كه در اين دو نوع تعبير اشكالى نيست، ستايش از آن نظر است كه مال و ثروت، ابزارى است براى آخرت، يعنى با اين ثروت، كار نيك انجام مى گيرد و به تعبير امام: «نعم العون الدنيا على الآخرة»(2)، و در روايت ديگر «نعم المال الصالح للعبد الصالح»(3)، و امّا نكوهش از آن نظر است كه چرك دست مايه تفاخر قرار گيرد و پيوسته خشت روى خشت نهاده و خداى نكرده حالت طغيان به خود بگيرند، چنان كه مى فرمايد:
(كَلاَّ إِنَّ الإِنْسَانَ لَيَطْغَى * أَنْ رَاَهُ اسْتَغْنى).(4)
«به يقين انسان طغيان مى كند، از اين كه خود را بى نياز ببيند».
در روايتى از پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل شده است كه آن حضرت براى خود و فرزندان و دوستان دو چيز خواست و فرمود: «اللّهم ارزق محمداً وآل محمد ومن أحب محمداً وآل محمد: العفاف والكفاف».(5)«خدايا براى محمد و آل محمد و كسانى كه آنها دوست دارند، عفت و قناعت روزى فرما».
سفارش هاى امام در مورد مال
1. فأن لا تأخذه إلاّ من حِلِّه، ولا تُنفِقَهُ إلاّ في حِلِّه: از طريق حلال به دست

1. حديد: 20.
2. كافى،ج5، باب الاستعانة بالدنيا على الآخرة، ص 73.
3. وسائل الشيعه، ج12، ص 17.
4. علق: 5ـ6.
5. بحارالأنوار، ج72، ص 57.

صفحه 166
آورده و در آن راه هزينه كند.
2. وَلا تُؤثِرَ بِهِ على نَفسِكَ مَنْ لَعَلَّهُ لا يَحْمَدُكَ: آن را براى آن كس كه ترا نمى پسندد ارث مگذار، يعنى روش او در زندگى با تو يكسان نباشد چه بسا آن را در حرام مصرف كند.
3. أو بِما أحْدَثَ في مالِكَ أحسَنَ نَظراً لِنَفْسِهِ فَيَعْمَلَ بِطاعَةِ رَبِّهِ: سزا است كه با مالى كه در اختيار دارى ترك طاعت مكنى، مبادا در اختيار وارثى قرار گيرد كه او آن را در راه طاعت خدا مصرف كند در اين صورت براى او پاداش و براى تو حسرت نصيب شود.

صفحه 167
حق سى و ششم: حق طلبكار   

حق سى و ششم

حق طلبكار

امام زين العابدين(عليه السلام) مى فرمايد:
«وَ أَمَّا حَقُّ الْغَرِيمِ الطَّالِبِ لَكَ فَاِنْ كُنْتَ مُوسِراً أَوْفَيْتَهُ وَ كَفَيْتَهُ وَ أَغْنَيْتَهُ وَ لَمْ تَرْدُدْهُ وَ تَمْطُلْهُ فَاِنَّ رَسُولَ اللَّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) قَالَ: مَطْلُ الْغَنِيِّ ظُلْمٌ وَ اِنْ كُنْتَ مُعْسِراً أَرْضَيْتَهُ بِحُسْنِ الْقَوْلِ وَ طَلَبْتَ اِلَيْهِ طَلَباً جَمِيلاً وَ رَدَدْتَهُ عَنْ نَفْسِكَ رَدّاً لَطِيفاً وَ لَمْ تَجْمَعْ عَلَيْهِ ذَهَابَ مَالِهِ وَ سُوءَ مُعَامَلَتِهِ فَاِنَّ ذَلِكَ لُؤْمٌ وَ لا قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ».
«حق طلبكار اين است كه اگر دارا هستى، طلب او را بدهى و او را رد نكنى و امروز و فردا نكنى. رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: فردى كه داراست ولى در پرداخت خود مسامحه مى كند ستم كرده است. و اگر ندارى به زبان خوش او را راضى ساز و هرگز بين دو چيز جمع نكن كه او از يك سو مالش را از دست داده باشد و از سوى ديگر با او بدرفتارى شود واين بسيار كار پستى است».
يكى از كارهاى نيك، وام دادن به نيازمندان است. وامى را كه به نيازمند مى دهى، گويا به خدا داده اى. قرآن مى فرمايد:

صفحه 168
(مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللهَ قَرْضًا حَسَنًا فَيُضَاعِفَهُ لَهُ أَضْعَافًا كَثِيرَةً).(1)
«كيست كه به خدا وام نيكو دهد(و از اموالى كه به او ارزانى داشته انفاق كند» تا خداوند آن را براى او چندين برابر كند؟».
در مقابل از «ربا» نكوهش و آن را نوعى محاربه با خدا دانسته شده است.(2)چيزى كه هست غالباً برخى از افراد، اخذ وام را خوش ولى پس دادن را ناخوشايند مى شمارند و اين بسيار اخلاق بدى است. فردى كه حاصل رنج و زحمت خود را بدون چشم داشت در اختيار تو مى نهد، بايد در دو حالت، او را راضى سازى تا بار ديگر او را به كار خير تشويق كنى، نه اين كه آن قدر بدرفتارى كنى كه او را از كار خير باز دارى. امام(عليه السلام)مى فرمايد:فان كنتَ موسِراً أوفيته اگر دارى، حتماً حق طلبكار را بپرداز و معطل نكنى وإن كنت مُعْسراً أرضيته و اگر ندارى با گفتار خوش او را راضى سازى. مبادا كارى كنى كه هم مال او برود و هم بدرفتارى با او شود.
البته فرمايش امام از خود قرآن هم استفاده مى شود:
(وَإِنْ كَانَ ذُو عُسْرَة فَنَظِرَةٌ إِلَى مَيْسَرَة وَأَنْ تَصَدَّقُوا خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ).(3)
«و اگر (بدهكار) قدرت پرداخت نداشته باشد، او را تا هنگام توانايى، مهلت دهيدو (در صورتى كه به راستى قدرت پرداخت را ندارد)، براى خدا به او ببخشيد بهتر است; اگر بدانيد!».
طلبكار بايد به بدهكار، مهلت دهد و از آن بهتر، اين كه او را ببخشد،

1. حديد، آيه 11.
2. بقره، آيه 280.
3. بقره: 280.

صفحه 169
متأسفانه امروز برخى از افراد، به عناوين گوناگون خود را معسر و ندار معرفى مى كنند و ثروت خود را به نام همسر يا نزديكان مى كنند كه در دادگاه، خود را معسر و ندار معرفى نمايند.
امروز،سبب زندانى شدن بسيارى از افراد را تخلّفات چك و سفته تشكيل مى دهد، و اين حاكى از آن است كه روح امانت و ديانت از غالب اين افراد، رخت بربسته است. اگر آنان راستگو باشند دو حالت دارند: 1. دارا بايد بپردازد.
2. نادار بايد مهلت بخواهد.
اگر براى چك كشيدن محدوديت هايى در كار باشد و اقتصاددانان براى آن فكرى كنند، تخلف كمتر صورت مى گيرد. دادن دسته چك به دست هر فردى، مسلّماً چنين پيامدهايى را دارد.
امام سجاد(عليه السلام) مى فرمايد: اگر قدرت پرداخت ندارى «ارضيته بحسن القول وطلبت إليه طلباً جميلاً»: اگر ندارى او را با زبان خويش راضى سازى سپس مى فرمايد: هرگز بين دو چيز جمع مكن: ذهابُ مالهِ وسوءُ معاملتهِ از يك طرف مال او رفته، از طرف ديگر با او سوء رفتارى شده است.
ما اين بحث را با حديثى از امام صادق(عليه السلام) به پايان مى نماييم، فرمود:
«من أراد أن يظله الله يوم لا ظلّ إلاّ ظلّه ـ قالها ثلاثاً ـ فهابه الناس أن يسئلوه فقال: فليُنظر معسراً أو ليدع له من حقه».(1)
«هركس بخواهد زير سايه خدا قرار گيرد، روزى كه سايه اى جز سايه او نيست، او سخن را سه بار تكرار كرد، و مردم با شتاب مى خواستند از او بپرسند فرمود: به بدهكار فقير مهلت دهيد، و يا او را ابراء كنيد».

1. الكافى، ج4، ص 25، حديث 1، باب انظار المعسر.

صفحه 170
حق سى و هفتم: حق معاشر   

حق سى و هفتم

حق معاشر

«وَ أَمَّا حَقُّ الْخَلِيطِ فَأَنْ لاَ تَغُرَّهُ وَ لاَ تَغُشَّهُ وَ لاَ تَكْذِبَهُ وَ لاَ تُغْفِلَهُ وَ لاَ تَخْدَعَهُ وَ لاَ تَعْمَلَ فِي انْتِقَاضِهِ عَمَلَ الْعَدُوِّ الَّذِي لاَ يَبْقَى عَلَى صَاحِبِهِ وَ اِنِ اطْمَأَنَّ اِلَيْكَ اسْتَقْصَيْتَ لَهُ عَلَى نَفْسِكَ وَ عَلِمْتَ أَنَّ غَبْنَ الْمُسْتَرْسِلِ رِبا وَ لا قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ».
«و حقّ معاشر با تو اين است كه او را فريب ندهى، نيرنگ نزنى، دروغ نگويى، و بسان دشمن با او رفتار نكنى، اگر بر تو اطمينان كرد تا توانى براى او تلاش كنى و مغبون كردن كسى كه به تو اعتماد كرده است حكم ربا دارد، و توانى جز از طرف خدا نيست».
در گذشته(حق مصاحب، حق سى و سوم) موضوعى به نام حق رفيق و دوست مطرح شد، ولى در اين بخش از سخنان امام، موضوع «خليط» است. اكنون بايد ديد فرق اين دو تا چيست.
موقعيت رفيق و دوست، برتر از مقام خليط است، دوست انسان در زندگى آدمى حالت يگانگى دارد از كارهاى آشكار و نهان آدمى آگاه و تكيه گاه انسان در

صفحه 171
زندگى است ولذا در غم و شادى انسان شريك مى باشد.
ولى خليط كسى است كه با انسان نوعى معاشرت دارد مثلاً طرف داد و ستد است و احياناً نشست و برخاستى دارد و لذا «خليط» در لغت به «نديم»(1) تفسير شده است و در روايتى وارد شده: اسعد الناس من خالط الناس.(2)، سعادتمندترين انسان ها كسى است كه با مردم معاشرت كند.
در هر حال امام حقوق معاشر را چنين بيان مى كند:
1. فأنْ لا تَغُرَّهُ ولا تَغُشَّهُ ولا تَكْذِبَهُ وَلا تُغَفِّلَهُ ولا تَخْدَعَهُ: او را فريب مده، نيرنگ نزن، دروغ مگو، فريب مده، مفاد اين نواهى اين است كه با او بسان برادر رفتار كن.
2. ولا تَعْمَلَ في انتقاضِهِ عَمَلَ العَدوّ الّذي لا يَبقى على صاحِبِهِ: هرگاه با او بسان دشمنى كه برطرف مقابل چيزى فروگذار نمى كند، رفتار مكن.
3. وإنْ اطْمَأنَّ إليكَ اسْتَقصَيْتَ لَهُ عَلى نَفْسِكَ:و اگر بر تو اطمينان كرد، تا توانى بر او تلاش كن (و مصالح او را بر مصالح خود مقدم بدارد).
4. وَعَلِمْتَ أنّ غَبْنَ الْمُستَرسِلِ رِباً: بدان، مغبون كرده آن كس بر تو اطمينان كرده است حكم ربا را دارد، (حرام مؤكد است).

1. مجمع البحرين، ماده «خلط».
2. بحارالأنوار، ج74، ص 185.

صفحه 172
حق سى و هشتم: حق مدّعى بر مدّعى عليه    

حق سى وهشتم

حق مدّعى بر مدّعى عليه

«وَ أَمَّا حَقُّ الْخَصْمِ الْمُدَّعِي عَلَيْكَ فَاِنْ كَانَ مَا يَدَّعِي عَلَيْكَ حَقّاً لَمْ تَنْفَسِخْ فِي حُجَّتِهِ وَ لَمْ تَعْمَلْ فِي اِبْطَالِ دَعْوَتِهِ وَ كُنْتَ خَصْمَ نَفْسِكَ لَهُ وَ الْحَاكِمَ عَلَيْهَا وَ الشَّاهِدَ لَهُ بِحَقِّهِ دُونَ شَهَادَةِ الشُّهُودِ فَاِنَّ ذَلِكَ حَقُّ اللَّهِ عَلَيْكَ وَ اِنْ كَانَ مَا يَدَّعِيهِ بَاطِلاً رَفَقْتَ بِهِ وَ رَوَّعْتَهُ وَ نَاشَدْتَهُ بِدِينِهِ وَ كَسَرْتَ حِدَّتَهُ عَنْكَ بِذِكْرِ اللَّهِ وَ أَلْقَيْتَ حَشْوَ الْكَلاَمِ وَ لَغْطَهُ الَّذِي لاَ يَرُدُّ عَنْكَ عَادِيَةَ عَدُوِّكَ بَلْ تَبُوءُ بِاِثْمِهِ وَ بِهِ يَشْحَذُ عَلَيْكَ سَيْفَ عَدَاوَتِهِ لاَِنَّ لَفْظَةَ السَّوْءِ تَبْعَثُ الشَّرَّ وَ الْخَيْرُ مَقْمَعَة لِلشَّرِّ وَ لا قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ».
امّا حق كسى كه بر تو ادعايى دارد، اين است اگر درست مى گويد، دليل او را نقض نكنى، و ادعاى او را باطل ننمايى بلكه به سود او و بر ضرر خود داورى كنى، و بدون اقامه شهود از طرف مدعى، خود گواه ادعاى او باشى، زيرا اين حق خدا بر تو است، و اگر ادعاى او باطل است، با او با نرمى

صفحه 173
رفتار كنى، او را (از عذاب خدا) بترسانى، و به دينش سوگند دهى، و با يادآورى خدا، از تندى او بكاهى و زياد ناروا نگويى، زيرا اين كار به تنهايى از عداوت او نكاهد بلكه گرفتار گناه او مى شوى، زيرا سخن بد شرانگيز است و سخن نيك شرّ برانداز و قوّتى جز قوت خدا نيست.
***
مفهوم «ادعاء» به اصطلاح ذات الاضافه است، يك طرف آن را، مدعى تشكيل مى دهد، طرف ديگر آن را «مدعى عليه» و به تعبير ديگر «منكر». اگر طرفين حق و باطل را مى شناختند، به حق خود قانع مى شدند و طمع و آز در مال ديگرى نمى داشتند، هرگز دعوايى رخ نمى داد، و نيازى به قاضى نبود، و درهاى دادگسترى براى ابد، بسته مى شد، و به قول استاد بزرگوار حضرت امام خمينى(قدس سره)، دعواى من و شما براى خدا نيست اگر براى خدا بود دعوا نمى كرديم.
بنابراين ريشه نزاع يكى از دو چيز است:
1. بى اطلاعى طرفين از حقوق خويش و عدم آشنايى به قوانين الهى و يا مدنى، در اين جهت هر كدام خود را محق، و ديگرى را باطل مى انگارد.
2. آز و طمع در مال و حقوق ديگران كه سبب مى شود كه يك طرف با آگاهى كامل چشم طمع در مال و حق ديگر داشته باشد، و طرح دعوى كند.
آيين اسلام، براى تشخيص حق و باطل قوانينى دارد كه در كتاب هاى قضاء و شهادت از آنها بحث و گفتگو شده است.
امام نخست به تبيين حق «مدعى» پرداخته است و به طرف منكر امورى را تذكر مى دهد:
1. فَإنْ كانَ ما يَدَّعي عَليكَ حقّاً لم تَنْفَسِخْ في حُجّتِهِ ولَمْ يَعْمَلْ في إبطالِ

صفحه 174
دَعوَتِهِ: اگر مدعى در ادعاى خود ذى حق است تو تسليم ادعاء او باش، نه در شكستن دليل او.
2. وَكُنْتَ خَصْمَ نَفْسِكَ لَهُ وَالحاكِمَ عَليها والشَّاهِدَ لَهُ بِحَقِّهِ دونَ شَهادةِ الشُّهودِ: نه تنها در ابطال دليل كوشش مكن بلكه به نفع او داورى كن و قبل از آنكه او شهود اقامه كند، خود شاهد او باش.
اين در صورتى است كه او در ادعاى خويش ذى حق باشد و اگر مى دانى كه او در ادعاء خويش باطل است كوشش كن با سخن نرم او را به راه راست هدايت كنى و اين كار با تذكر ذيل صورت مى پذيرد.
3. رَفِقْتَ بِهِ و رَوَّعْتَهُ وناشَدْتَهُ بدينِهِ وكَسَرْتَ حِدَّتَهُ عَنْكَ بِذِكْرِ اللهِ: با او با نرمى سخن مى گويى و او را از عذاب خدا بترسانى و به دينش سوگند مى دهى تا اصرار او را بر باطل، بشكنى.
4. وألْقَيْتَ حَشْوَ الكَلامِ وَلَغْطَهُ الَّذي لا يَرُدُّ عَنْكَ عادِيَةَ عَدُوِّكَ: در اين مقام از بيهوده گويى بپرهيزى زيرا ضرر او از طرف برطرف نمى سازد.

صفحه 175
حق سى و نهم: حق مدّعى عليه بر مدّعى   

حق سى و نهم

حق مدّعى عليه بر مدّعى

«وَ أَمَّا حَقُّ الْخَصْمِ الْمُدَّعَى عَلَيْهِ فَاِنْ كَانَ مَا تَدَّعِيهِ حَقّاً أَجْمَلْتَ فِي مُقَاوَلَتِهِ بِمَخْرَجِ الدَّعْوَى فَاِنَّ لِلدَّعْوَى غِلْظَةً فِي سَمْعِ الْمُدَّعَى عَلَيْهِ وَ قَصَدْتَ قَصْدَ حُجَّتِكَ بِالرِّفْقِ وَ أَمْهَلِ الْمُهْلَةِ وَ أَبْيَنِ الْبَيَانِ وَ أَلْطَفِ اللُّطْفِ وَ لَمْ تَتَشَاغَلْ عَنْ حُجَّتِكَ بِمُنَازَعَتِهِ بِالْقِيلِ وَ الْقَالِ فَتَذْهَبَ عَنْكَ حُجَّتُكَ وَ لاَ يَكُونَ لَكَ فِي ذَلِكَ دَرَكٌ وَ لا قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ».
«و اما حقّ طرفى كه تو عليه او اقامه دعوى كرده اى اين است كه اگر در ادعايى كه دارى، بر حق هستى، در بيان ادعاى خود، نيكو سخن بگو، زيرا شنيدن ادّعا بر ضدّ انسان سخت است. از اين جهت، دليل ادعاى خود را بر ضدّ او، با نرمى مطرح كن و آن را با مداراترين حالت و واضح ترين گفتار، و نيكوترين روش، بيان كن، قيل و قال تو را از دليلت دور نسازد، تا مبادا دليلت از دستت برود و از جبران آن ناتوان باشى».
***

صفحه 176
در هر نزاعى، مدّعى و مدّعى عليه وجود دارد. مقصود از اوّلى، كسى است كه بر ضرر كسى ادعا مى كند. طرف مقابل را مدّعى عليه مى گويند. امام در اين گفتار، درست بودن ادعاى مدّعى را مسلّم گرفته و لذا به اوسفارش مى كند كه با منكر چگونه رفتار كند. اينك سفارش هاى امام(عليه السلام):
1. فإنْ كانَ ما تَدَّعيهِ حَقّاً أجْمَلْتَ في مُقاوَلَتِهِ بِمَخْرَجِ الدَّعوى: اگر در ادعاى خود راستگو هستى در بيان ادعاى خويش، پسنديده سخن بگو.
2. فإنّ لِلدَّعوى غِلظةً في سَمْعِ المدَّعى عليه: زيرا شنيدن دعوى بر هر كسى، سخت و دشوار است.
3. وَقَصَدْتَ قَصْدَ حُجَّتِكَ بِالرِّفقِ: دليل خود را با نرمش بفهمانى و با مهلت و آرامش سخن بگويى.
4. وَلَمْ تَتَشاغَلْ عَنْ حُجَّتِكَ بِمُنازَعَتِهِ بِالقيلِ والقالِ: سخنان خارج از موضوع طرف، تو را از دليلت دور نسازد.
البته اين سفارش ها در صورتى انجام مى پذيرد كه قاضى محكمه به آداب اسلامى آراسته باشد و نرمش مدّعى را گواه بر ضعف ادّعاى او نپدارد، و لذا اميرمؤمنان(عليه السلام) در فرمان خود به مالك در مورد گزينش قاضى چنين مى فرمايد:«ثُمَّ اخْتَرْ لِلْحُكْمِ بَيْنَ النَّاسِ أَفْضَلَ رَعِيَّتِكَ فِي نَفْسِكَ».(1)«براى قضاوت در ميان مردم، بهترين و پاك ترين افراد ملّت خود را برگزين».

1. نهج البلاغه،ه نامه 53.

صفحه 177
حق چهلم: حق مشورت كننده    

حق چهلم

حق مشورت كننده

امام زين العابدين(عليه السلام) مى فرمايد:
«وَ أَمَّا حَقُّ الْمُسْتَشِيرِ فَاِنْ حَضَرَكَ لَهُ وَجْهُ رَأْي جَهَدْتَ لَهُ فِي النَّصِيحَةِ وَ أَشَرْتَ عَلَيْهِ بِمَا تَعْلَمُ أَنَّكَ لَوْ كُنْتَ مَكَانَهُ عَمِلْتَ بِهِ وَ ذَلِكَ لِيَكُنْ مِنْكَ فِي رَحْمَة وَ لِين فَاِنَّ اللِّينَ يُؤْنِسُ الْوَحْشَةَ وَ اِنَّ الْغِلَظَ يُوحِشُ مَوْضِعَ الْأُنْسِ وَ اِنْ لَمْ يَحْضُرْكَ لَهُ رَأْيٌ وَ عَرَفْتَ لَهُ مَنْ تَثِقُ بِرَأْيِهِ وَ تَرْضَى بِهِ لِنَفْسِكَ دَلَلْتَهُ عَلَيْهِ وَ أَرْشَدْتَهُ اِلَيْهِ فَكُنْتَ لَمْ تَأْلُهُ خَيْراً وَ لَمْ تَدَّخِرْهُ نُصْحاً وَ لاَ حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ ».
«حق كسى كه با تو مشورت مى كند آن است كه اگر انديشه خوبى دارى، بكوشى تا خيرخواهانه آن را در اختيارش نهى و او را به همان كارى راهنمايى كنى كه اگر خودت به جاى او بودى، انجام مى دادى، و اين كار را با مهربانى و نرم جويى انجام دهى، زيرا نرم خويى سبب مى شود كه نگرانى او برطرف شود و تندخويى سبب مى شود كه آرامش او به نگرانى تبديل گردد. و اگر هم انديشه درستى ندارى ولى كسى را مى شناسى كه به نظر او

صفحه 178
اطمينان دارى و او را براى راهنمايى خود، مى پسندى، آن فرد را به او معرفى كن، در اين صورت نسبت به او كوتاهى نكرده اى، و هيچ خيرخواهى را از او دريغ نداشته اى و جز با كمك خدا هيچ نيرو وجود ندارد، و كارى نمى توان كرد».
هيچ فردى جز معصوم نمى تواند همه مشكلات زندگى را در پرتو رأى و دانش خود، برطرف كند و لذا يكى از راه هاى رسيدن به واقعيت، مشورت با انسان هاى آگاه و دلسوز و راستگو است، در اين صورت، دو خرد (خرد مشورت كننده) كه به آن «مستشير» مى گويند و خرد طرف ديگر كه به آن «مستشار» مى گويند به هم كمك مى كنند و مشكلات حل مى شود، و لذا در احاديث به مشورت سفارش شده است. افرادى هستند كه در هر پيشامد فوراً سراغ استخاره به قرآن مى روند، در حالى كه توسل به استخاره در مرحله سوم است نخست انسان بايد مشكل را با پنجه خرد خود بگشايد، اگر فكرش به جايى نرسيد با افراد خبير و آگاه مشورت كند در اين صورت براى استخاره موضوعى باقى نمى ماند، اگر از اين دو، بهره اى نگرفت، از خدا مى خواهد كه او را به وسيله كتاب خود هدايت كند و هر كس از خدا هدايت بخواهد، قطعاً خدا اجابت مى كند.
ولى امام، يادآور مى شود: مستشار بايد به اين نكته توجه كند: اگر در مورد مشورت، اطلاع كافى دارد مضايقه نكند و آشكارا رأى خود را بيان كند، چنان كه مى فرمايد:«فإن حضرك له وجه رأى جهدت له في النصيحة»، زيباتر آن كه مى فرمايد: آنچه را كه به مشورت كننده مى گويد، به گونه اى باشد كه اگر جاى او بود به آن عمل مى كرد. چنان كه مى فرمايد:«وأشرت إليه بما تعلم لو أنّك كنت مكانه عملت به».

صفحه 179
و امّا اگر در آن موضوع، اطلاع كافى ندارد، ولى فردى را مى شناسد كه او مى تواند راهنمايى كند، او را به وى معرفى كند تا درباره او كوتاهى نكرده و در كمك كردن كم نگذاشته است. چنان كه مى فرمايد:«وَ اِنْ لَمْ يَحْضُرْكَ لَهُ رَأْيٌ وَ عَرَفْتَ لَهُ مَنْ تَثِقُ بِرَأْيِهِ وَ تَرْضَى بِهِ لِنَفْسِكَ دَلَلْتَهُ عَلَيْهِ وَ أَرْشَدْتَهُ اِلَيْهِ».
***
مشورت، يك موضوع اجتماعى گسترده است.
دختر و پسر در هنگام ازدواج، نياز به مشورت دارند، كوشش كنند با كسى مشورت كنند كه روح پاك و از موضوع آگاهى كافى داشته باشد.
بيماران، وقتى كه به پزشك مراجعه مى كنند هرگاه پزشك در آن مسأله حاذق نباشد، حتماً او را به پزشك حاذق تر و متخصص ارجاع كند. دانشجو در گزينش رشته اگر با اساتيد مشورت نمايد او را راهنمايى كنند، تا گمراه نشود.
اصولاً مشاوره يك رشته علمى است وبايد ماده درسى باشد، خصوصاً براى مديران و كسانى كه مسئوليت كارهاى اجتماعى و سياسى دارند و روايات در مورد مشورت و شرايط مشورت كننده و مشورت دهنده، فراوان است، اميرمؤمنان(عليه السلام) مى فرمايد:
«مَنِ اسْتَبَدَّ بِرَأْيِهِ هَلَكَ، وَمَنْ شَاوَرَ الرِّجَالَ شَارَكَهَا فِي عُقُولِهَا».(1)
«هر كسى در مسائل مشكل تنها به رأى خود عمل كند هلاك مى شود ولى اگر با بزرگان مشورت كند در خرد آنها شريك مى گردد».
اميرمؤمنان(عليه السلام) در نامه خود به مالك اشتر مى نويسد:
«وَلاَ تُدْخِلَنَّ فِي مَشُورَتِكَ بَخِيلا يَعْدِلُ بِكَ عَنِ الْفَضْلِ، وَيَعِدُكَ

1. نهج البلاغه، كلمات قصار61.

صفحه 180
الْفَقْرَ، وَلاَ جَبَاناً يُضْعِفُكَ عَنِ الاُْمُورِ، وَلاَ حَرِيصاً يُزَيِّنُ لَكَ الشَّرَهَ بِالْجَوْرِ».(1)
امام مى فرمايد: با سه نفر رايزنى نكن:
1. بخيل كه تو را از بخشش و كمك به ديگران باز مى دارد و تهديد به فقر مى كند.
2. ترسو كه تو را از انجام كارهاى مهم باز مى دارد.
3. حريض كه گردآورى ثروت را هر چند از طريق حرام براى تو زيبا جلوه مى دهد.

1. نهج البلاغه، نامه 53.

صفحه 181
حق چهل و يكم: حق مشاور بر مشورت كننده    

حق چهل و يكم

حق مشاور بر مشورت كننده

«وَ أَمَّا حَقُّ الْمُشِيرِ عَلَيْكَ فَلاَ تَتَّهِمْهُ فِيمَا لاَ يُوَافِقُكَ عَلَيْهِ مِنْ رَأْيِهِ اِذَا أَشَارَ عَلَيْكَ فَاِنَّمَا هِيَ الآرَاءُ وَ تَصَرُّفُ النَّاسِ فِيهَا وَ اخْتِلاَفُهُمْ فَكُنْ عَلَيْهِ فِي رَأْيِهِ بِالْخِيَارِ اِذَا اتَّهَمْتَ رَأْيَهُ فَأَمَّا تُهَمَتُهُ فَلاَ تَجُوزُ لَكَ اِذَا كَانَ عِنْدَكَ مِمَّنْ يَسْتَحِقُّ الْمُشَاوَرَةَ وَ لاَ تَدَعْ شُكْرَهُ عَلَى مَا بَدَا لَكَ مِنْ اِشْخَاصِ رَأْيِهِ وَ حُسْنِ وَجْهِ مَشُورَتِهِ فَاِذَا وَافَقَكَ حَمِدْتَ اللَّهَ وَ قَبِلْتَ ذَلِكَ مِنْ أَخِيكَ بِالشُّكْرِ وَ الْاِرْصَادِ بِالْمُكَافَأَةِ فِي مِثْلِهَا اِنْ فَزِعَ اِلَيْكَ وَ لا قُوَّةَ اِلَّا بِاللَّهِ».
«حق مشاور بر شما اين است آنجا كه در رأى و نظر با تو همراه نباشد، او را متهم نكنى، چرا؟ زيرا اين ناهماهنگى بين نظر او و تو، به سان ناهماهنگى بين نظريه هاى مردم است، هرگاه او نظر داد و تو نسبت به او بدگمانى در عمل به آن مختارى، متّهم كردن كسى كه نزد تو از كسانى است كه شايستگى مشورت دارند شايسته نيست، در هر حال، از اين كه نظرش را به تو نمايانده، و به نيكى به تو نظر داده است، سپاسگزار باش و اگر

صفحه 182
نظر وى با تو يكسان باشد، خدا را شكر كن و اگر روزى با تو مشورت كرد، همان گونه جبران كن».
امام در اين بخش دو مطلب را تذكر مى دهد:
1. آن گاه كه نظر داد، خواه با تو، همفكر باشد يا نه او را سپاسگزار باش، چنان كه مى فرمايد: «ولا تدع شكره على ما بدا لك ومن إشخاص رأيه وحسن وجه مشورته.
2. آنجا كه هر دو نظر يكسان باشد، خدا را بر اين نعمت سپاسگزارى كن كه نظريه دو يكسان مى باشد.
در پايان نظر مى دهد كه در پى فرصتى باش كه اگر با تو مشورت كرد به خوبى او را راهنمايى كنى چنان كه مى فرمايد: «بالمكافأة في مثلها إذا فزع إليك».
حاصل سخن امام اين است كه اختلاف در نظر، امرى طبيعى است، اگر نظر مشاور با نظر تو يكسان نباشد، مبادا او را متهم كنى، چنان كه مى فرمايد: «فلا تتهمه فيما لا يوافقك عليه من رأيه، إذا أشار عليك». سپس آن را مدلّل مى كند: «فإنّما هي الآراء وتصرّف الناس فيها واختلافهم»:«اختلاف در نظر يك امر طبيعى است همه مردم يكسان فكر نمى كنند، بنابراين اختلاف نظر بين تو ومشاور امرى طبيعى است، نبايد او را به خيانت متهم كنى،«إذا كان عندك ممّن يستحقّ المشاورة» اگر طرف در نزد شايسته مشاوره است».
در كلام اميرمؤمنان(عليه السلام) به بخشى از سخنان امام سجاد(عليه السلام) اشاره است آن گاه كه نظر مشورت خواه با طرف مشورت يكسان نباشد.
«عن أمير المؤمنين(عليه السلام) قال لعبد الله بن عباس، و قد أشار عليه في شيء لم يوافق رأيه : لَكَ أَنْ تُشِيرَ عَلَيَّ وَأَرَى، فَإِنْ عَصَيْتُكَ

صفحه 183
فَأَطِعْنِي».(1)
«بر تو لازم است كه نظر مشورتى به من بدهى و اگر من در عمل با نظر تو مخالفت كردم بايد از من فرمانبردارى كنى».

1. نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 321.

صفحه 184
حق چهل و دوم: حق اندرزخواه   

حق چهل و دوم

حق اندرزخواه

«وَ أَمَّا حَقُّ الْمُسْتَنْصِحِ فَاِنَّ حَقَّهُ أَنْ تُؤَدِّيَ اِلَيْهِ النَّصِيحَةَ عَلَى الْحَقِّ الَّذِي تَرَى لَهُ أَنَّهُ يَحْمِلُ وَ تَخْرُجَ الْمَخْرَجَ الَّذِي يَلِينُ عَلَى مَسَامِعِهِ وَ تُكَلِّمَهُ مِنَ الْكَلاَمِ بِمَا يُطِيقُهُ عَقْلُهُ فَاِنَّ لِكُلِّ عَقْل طَبَقَةً مِنَ الْكَلاَمِ يَعْرِفُهُ وَ يَجْتَنِبُهُ وَ لْيَكُنْ مَذْهَبُكَ الرَّحْمَةَ وَ لا قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ».
«حق اندرزجو اين است كه تا آنجا كه سزاوار اوست و توان فهم آن را دارد، پندش دهى با او به گونه اى سخن بگويى كه به گوشش نيكو آيد و توان درك آن را داشته باشد، زيرا هر انسانى شايسته نوعى از سخن است كه آن را بفهمد و پيوسته شيوه پند دهى تو، مهر و مودّت باشد».
ممكن است سؤال شود تفاوت مشورت با پندخواهى چيست بالأخره در هر دو يك انسان ناآگاه، از طرف مقابل راهنمايى مى خواهد.
پاسخ اين است كه مشورت بين دو انسان هم سن و سال انجام مى گيرد، و اگر هم تفاوتى باشد، تفاوت آن اندك است. امّا پند و نصيحت خواسته انسانى از انسانى است كه از خودش آگاه تر و برتر است.

صفحه 185
ممكن است گفته شود خدا در قرآن به پيامبر، امر به مشورت مى كند و مى فرمايد:(وَشَاوِرْهُمْ فِي الأَمْرِ)(1) در حالى كه در اينجا موضوع بر عكس است. طرف مشورت در مقام پايين تر، و مشورت كننده در رتبه بالاتر است.
پاسخ آن اين است كه مشورت پيامبر با اصحاب خود، در مسائل جهاد، يك امر صورى و به خاطر دلجويى از يارانش بوده است و لذا در ذيل آيه مى فرمايد:(فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللهِ...)(2)«پس از مشورت به تصميم خود عمل كن و بر خدا توكل نما نه بر تشخيص آنان...».
در هر حال، حق كسى كه از فرد برتر نصيحت مى طلبد، اين است كه فرد برتر امورى را رعايت كند:
1. أن تؤدّي إليه النّصيحة على الحقّ الذي ترى أنّه يحمل: «آنچه را كه حق تشخيص مى دهد و مى داند طرف توان برگيرى آن را دارد به او بگويد».
2. وتخرج المخرج الذي يلين على سامعه: از راهى وارد و خارج شود كه به گوش تو خوش آيد، يعنى در گفتار او تهديد و خشونت نباشد.
3. وتكلّمه من الكلام بما يطيقه عقله: «به اين گونه سخن بگويد كه خرد او پذيراى آن باشد.
امام صادق(عليه السلام) در روايتى مى فرمايد:
«يجب للمؤمن على المؤمن أن يناصحه».(3)
«حق مؤمن اين است كه او را نصيحت كند».
و در حديثى از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل شده كه:

1. آل عمران:159.
2. آل عمران:159،
3. اصول كافى، ج2، ص208.

صفحه 186
«لينصح الرجل منكم أخاه كنصيحته لنفسه».(1)
«هر فرد مؤمنى بايد به برادر خود نوعى اندرز دهد كه اگر به جاى او بود، همان را انجام مى داد».

1. اصول كافى، ج2، ص 208.

صفحه 187
حق چهل و سوم: حق ناصح اندرزگو   

حق چهل و سوم

حق ناصح اندرزگو

«وَ أَمَّا حَقُّ النَّاصِحِ فَأَنْ تُلِينَ لَهُ جَنَاحَكَ ثُمَّ تَشْرَئِبَّ لَهُ قَلْبَكَ وَ تَفْتَحَ لَهُ سَمْعَكَ حَتَّى تَفْهَمَ عَنْهُ نَصِيحَتَهُ ثُمَّ تَنْظُرَ فِيهَا فَاِنْ كَانَ وُفِّقَ فِيهَا لِلصَّوَابِ حَمِدْتَ اللَّهَ عَلَى ذَلِكَ وَ قَبِلْتَ مِنْهُ وَ عَرَفْتَ لَهُ نَصِيحَتَهُ وَ اِنْ لَمْ يَكُنْ وُفِّقَ لَهَا فِيهَا رَحِمْتَهُ وَ لَمْ تَتَّهِمْهُ وَ عَلِمْتَ أَنَّهُ لَمْ يَأْلُكَ نُصْحاً اِلاَّ أَنَّهُ أَخْطَأَ اِلاَّ أَنْ يَكُونَ عِنْدَكَ مُسْتَحِقّاً لِلتُّهَمَةِ فَلاَ تَعْبَأْ بِشَيْء مِنْ أَمْرِهِ عَلَى كُلِّ حَال وَ لا قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ».
«و امّا حقّ اندرز دهنده اين است كه نسبت به او تواضع كنى; به او دل و گوش بدهى تا اندرز او را بفهمى و سپس در آن تأمّل كنى. اگر درست گفته، خدا را بر آن حمد كنى و از او بپذيرى و قدر نصيحت او را بدانى، و اگر درست نگفته با او مهربان باشى و او را متهم نسازى و بدانى كه در خيرخواهى تو كوتاهى نكرده جز اين كه خطا كرده، مگر اين كه در نظر تو مستحق تهمت باشد كه در اين صورت به هيچ سخن او اعتماد مكن در هر حال، و هيچ عنايتى جز به قدرت خداوند وجود ندارد».

صفحه 188
هرگاه اندرزخواه، بر گردن اندرزگو، حق دارد، در مقابل دومى نيز بر گردن اوّلى حق دارد. اينك حقوق «ناصح» (اندرزگو):
1. فأن تُلينَ لَهُ جَناحكَ ثمّ تشرَئبَّ له قلبَكَ وتَفتَحَ لَهُ سَمْعكَ حتّى تَفْهَمَ عَنْهُ نَصيحَتَهُ: «بال هاى فروتنى را در برابر او باز كن و دل و جان خود را با سخنان او سيراب ساز و به سخنان او خوب گوش بده تا نصيحت او را درست بفهمى».
2. ثُمّ تَنظُرَ فِيها، فإن كانَ وفَّقَ فيها لِلصَّوابِ حَمدتَ اللهَ على ذلكَ وقَبِلْتَ مِنهُ وعرفتَ لَهُ نَصيحَتَهُ: «در سخنان او نيك بنگرى. اگر به درستى سخن گفته، خدا را بر اين نعمت ـ راهنمايى خوب ـ سپاسگزار باش و نصيحت او را بپذيرد و ارزش رهنمود او را بدان».
3. وإنْ لم يَكُن وَفَّقَ لَها فِيها رَحمْتَهُ ولم تَتَّهِمُهُ وَعِلِمْتَ أنّهُ يَألُكَ نُصْحاً إلاّ أنّه أخْطأ: و اگر روشن شد كه او به درستى سخن نگفته، با او به نرمى سخن بگو و او را متهم نكن و بدان كه او در امر راهنمايى كوتاهى نكرده، جز اين كه راه خطا را پيموده است».
4. إلاّ أن يكونَ عِنْدَكَ مُستحِقّاً لِلتُّهْمَةِ فلا تَعْبَأُ بِشَيء مِنْ أمرِهِ على كلِّ حال: اگر او را در خور تهمت يافتى بر سخن او اعتماد مكن و بر آن ارزش مگذار».
تا اينجا به توضيح سخنان سيد ساجدين(عليه السلام) پرداختيم، شايسته است به برخى از گفته هاى امير بيان در اين موضوع نيز بپردازيم:
أ. وليكن أحبّ الناس إليك المشفق الناصح.(1)
«محبوب ترين انسان نزد تو ناصح دلسوزى باشد كه تو را راهنمايى مى كند».

1. غرر الحكم ودرر الكلم، ج1، ص282، برقم 9503.

صفحه 189
ب. من أكبر التوفيق الأخذ بالنصيحة.(1)
«توفيق بزرگ تر به كارگيرى اندرز ناصحان است».

1. عيون الحكم والمواعظ لعلي بن محمد الليثي الواسطي، ص 472; غرر الحكم ودرر الكلم، ج1، ص 147، برقم 4581.

صفحه 190
حق چهل و سوم: حق سالمند   

حق چهل و سوم

حق سالمند

«وَ أَمَّا حَقُّ الْكَبِيرِ فَاِنَّ حَقَّهُ تَوْقِيرُ سِنِّهِ وَ اِجْلاَلُ اِسْلاَمِهِ اِذَا كَانَ مِنْ أَهْلِ الْفَضْلِ فِي الاِْسْلاَمِ بِتَقْدِيمِهِ فِيهِ وَ تَرْكُ مُقَابَلَتِهِ عِنْدَ الْخِصَامِ وَ لاَ تَسْبِقْهُ اِلَى طَرِيق وَ لاَ تَؤُمَّهُ فِي طَرِيق وَ لاَ تَسْتَجْهِلْهُ وَ اِنْ جَهِلَ عَلَيْكَ تَحَمَّلْتَ وَ أَكْرَمْتَهُ بِحَقِّ اِسْلاَمِهِ مَعَ سِنِّهِ فَاِنَّمَا حَقُّ السِّنِّ بِقَدْرِ الاِْسْلاَمِ وَ لا قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ».
«حق سالمند(فرد بزرگتر از نظر سن و سال) اين است كه به خاطر سالخوردگى او را احترام كنى، علاوه بر اين كه او به خاطر اسلام، داراى ارزش و فضيلت است، پس او را مقدّم بدارى، و با او كشمكش نكنى و در رفتن به راهى بر او پيشى نگيرى و پيشاپيش او راه نروى و با او نادانى نكنى و اگر او با تو نابخردى كرد، شكيبايى را در پيش گيرى، و آن هم به خاطر اسلام و سالمندى او، زيرا حق سالمندى به اندازه زندگى اسلامى او است».
زندگى انسان، از شيرخوارگى آغاز شده، سپس دوره هاى مختلفى را طى

صفحه 191
مى كند. گروهى قبل از آن كه به دوران پيرى و فرتوتى برسند، راه مرگ را در پيش گيرند، ولى گروهى همه دوره ها را طى كرده، سپس دعوت حق را اجابت مى گويند.
دوره هاى زندگى انسان، از نظر مردم به گونه زير است:
1. شيرخوارگى، 2. كودكى، 3. نوجوانى، 4. جوانى، 5. ميانسالى، 6. پيرى، 7. فرتوتى.
ولى از نظر قرآن، دوره هاى زندگانى انسان، به گونه اى ديگر است.
(اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكَاثُرٌ فِي الأَمْوَالِ وَالأَوْلاَدِ كَمَثَلِ غَيْث أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَبَاتُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَرَاهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطَامًا وَفِي الاْخِرَةِ عَذَابٌ شَدِيدٌ وَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللهِ وَرِضْوَانٌ وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلاَّ مَتَاعُ الْغُرُورِ).(1)
«بدانيد زندگى دنيا كه فقط بازى و سرگرمى و تجمّل پرستى و فخرفروشى در ميان خودتان و افزون طلبى در اموال و اولاد است. به سان بارانى است كه محصولش، كشاورزان را به شگفتى وامى دارد، سپس خشك شده و آن را زرد رنگ مى بينى، سپس تبديل به كاه وعلف مى شود، و در آخرت يا عذاب شديدى در پيش است و يا آمرزش و رضاى خداوند، و در هر حال زندگى دنيا چيزى جز كالايى فريبنده نيست».
اين مراحل شش گانه به ترتيب در پرورش انسان، اثر مثبت دارند، اگر در دوران كودكى، كودك، بازى نكند، و يا در مرحله بعدى، سرگرمى نداشته باشد، از حركت باز مى ايستد، ديگر به مراحل بعدى گام نمى گذارد.

1. سوره حديد، آيه20.

صفحه 192
همچنين علاقه جوان، به زيبايى و تجمّل، در او ايجاد حركت مى كند كه وسايل آن را فراهم آورد، مانند لباس زيبا و خانه زيبا و همچنين ديگر مراحل، بنابراين، اين نوع مراحل، اگر به عنوان وسيله باشد بسيار خوب است، امّا اگر هدف باشد، خسران و زيان بار است. اميرمؤمنان(عليه السلام)مى فرمايد:
«وَمَنْ أَبْصَرَ بِهَا بَصَّرَتْهُ، وَمَنْ أَبْصَرَ إِلَيْهَا أَعْمَتْهُ».(1)
«اگر به دنيا با ديده وسيله بنگرد، بسيار خوب است ولى اگر به ديده هدف بنگرد، خسران است، زيرا پايدار نيست».
در آيه نكته ديگرى هست و آن اين كه مى فرمايد:(وَفِي الاْخِرَةِ عَذَابٌ شَدِيدٌ وَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللهِ)طبعاً كسانى كه دنيا را كعبه آمال خود قرار مى دهند، مشمول فقره عذاب شديد خواهند بود، امّا كسى كه دنيا را معبر براى آخرت قرار مى دهد مشمول (مَغْفِرَةٌ مِنَ اللهِ) قرار مى دهد.
***
در دوران پيرى، نشاط طبيعى از انسان، گرفته مى شود، و لذا امام سجاد(عليه السلام) به احترام سالمندان، توصيه مى كند و مى فرمايد:
1. فإنّ حَقَّهُ تُوقيرُ سِنّه، وإجلالُ إسلامِهِ: «حق او اين است كه به خاطر سنّ و سالش و به خاطر دين و اسلامش او را احترام كنى».
2. إذا كان مِنْ أهلِ الفَضلِ في الإسلامِ بتَقديمِهِ فِيه: «اگر مسلمان است و داراى فضيلت، او را به خاطر آن برترى گرامى شمارد و بر ديگران مقدّم بدارد».
3. وَتَرْكِ مقابَلَتِهِ عِندَ الخِصامِ: «به ستيزه جويى، با او رو در رو نشود».
4. ولا تَسْبِقْهُ إلى طَريق وَلا تَؤمَّهُ في طَريق: «در راه رفتن بر او پيشى نگيرى و

1. نهج البلاغه، خطبه 82.

صفحه 193
پيشاپيش او راه نروى».
5. وَإنْ جَهِلَ عَلَيكَ تَحَمَّلْتَ:«اگر با تو تندخويى كرد، خويشتندارى نشان دهى».
در پايان، حديثى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)، درباره تكريم سالمندان نقل مى كنيم:
«إنّ الله ينظر في وجه الشيخ المؤمن صباحاً ومساءً فيقول: يا عبدي كبر سنّك، ودقّ عظمك، ورقّ جلدك، وقرب أجلك، وحان قدومك علي فاستحِ منّي فأنا استحيى من شيبتك أن أُعذّبك بالنار».(1)
«خدا به چهره مؤمن پير هر بامداد و شامگاهان مى نگرد و به او مى گويد: بنده من! سنّ تو بالا رفته و استخوانت نرم شده و پوست تو نازك گشته و مرگ تو نزديك شده و به زودى به نزد من مى آيى. از من شرم كن، من از موى سپيد تو حيا مى كنم كه تو را عذاب كنم».

1. بحارالأنوار، ج70، ص 390، حديث12.

صفحه 194
حق چهل و چهارم: حق كودك    

حق چهل و چهارم

حق كودك

«وَ أَمَّا حَقُّ الصَّغِيرِ فَرَحْمَتُهُ وَ تَثْقِيفُهُ وَ تَعْلِيمُهُ وَ الْعَفْوُ عَنْهُ وَ السَّتْرُ عَلَيْهِ وَ الرِّفْقُ بِهِ وَ الْمَعُونَةُ لَهُ وَ السَّتْرُ عَلَى جَرَائِرِ حَدَاثَتِهِ فَاِنَّهُ سَبَبٌ لِلتَّوْبَةِ وَ الْمُدَارَاةُ لَهُ وَ تَرْكُ مُمَاحَكَتِهِ فَاِنَّ ذَلِكَ أَدْنَى لِرُشْدِهِ».
«حق كودك عبارت است از: مهرورزى بر او، پرورش و آموزش او، گذشت و پرده پوشى بر خطاهاى وى، و نرمش در برابر او، و كمك به او و ناديده گرفتن لغزش هاى دوران كودكى او، زيرا اين كار سبب بازگشت او به راه راست مى شود و به يك كلمه «مدارا» با او سر به سر نگذاشتن با او، زيرا اين نوع رفتار سبب رشد او مى شود».
***
اگر بزرگتر بر گردن كوچكتر حق دارد، در مقابل، دومى نيز بر گردن او ذى حق است، امام سجاد(عليه السلام)، حق كوچكتر را بر گردن بزرگتر، در چند جمله خلاصه كرده و مى فرمايد:
1. «فرَحْمتَهُ» به او مهر مىورزند. زيرا اظهار محبت و مودّت در پرورش

صفحه 195
كودك، تأثيرى بسزا دارد، و در روايت آمده است:
«أكرموا أولادكم وأحسنوا آدابهم يغفر لكم».(1)
«به فرزندانتان احترام بگذاريد و با آنان به صورت محترمانه رفتار كنيد».
2. «وتثقيفه وتعليمه»: او را پرورش و آموزش دهى.
امروز كلمه«ثقافت» به معنى فرهنگ به كار مى رود و شايد مقصود امام، اين است كه او را از شرايط زمان، آگاه و عالِم، پرورش دهد.
از امام مجتبى(عليه السلام) نقل شده است:
«أنّه دعا بنيه وبنى أخيه فقال: إنّكم صغار قوم ويوشك أن تكونوا كبار قوم آخرين، فتعلّموا العلم، فمن لم يستطع منكم أن يحفظه فليكتبه وليضعه في بيته».(2)
«حضرت، روزى فرزندان خود و فرزندن برادرانش را جمع كرد و فرمود: شما افراد خردسال يك نسل هستيد و به زودى بزرگسالان نسل ديگرى خواهيد بود پس دانش بياموزيد و هركس نمى تواند مطالب علمى را حفظ كند، بايد كه آن را بنويسد و در خانه خود نگهدارد».
3. والعفو عنه والستر عليه والرفق به والمعونة له والستر على جرائر حداثته.
زندگى كودك، خالى از خطا و اشتباه نيست، از اين جهت امام، سفارش مى كند خطاى او ناديده گرفته شود. و به خطاهاى او پرده
البته، عفو از خطاى كودك به اين معنا نيست كه او را اندرز ندهد. پيامبر

1. وسائل الشيعه، ج15، باب83 از ابواب احكام الأولاد، الحديث9.
2. بحارالأنوار، ج2، ص 152، حديث37.

صفحه 196
گرامى مى فرمايد:
«رحم الله عبداً أعان ولده على برّه بالإحسان إليه، والتآلف له وتعليمه وتأديبه».(1)
«خدا بنده اى را بيامرزد كه به فرزندش در كارهاى نيك، يارى كند و با او انس بگيرد و در تعليم و تأديب وى كوشا باشد».

1. مستدرك الوسائل، ج15، باب63 از ابواب احكام الأولاد، حديث9.

صفحه 197
حق چهل و پنجم: حق سائل    

حق چهل و پنجم

حق سائل

«وَ أَمَّا حَقُّ السَّائِلِ فَاِعْطَاؤُهُ اِذَا تَيَقَّنْتَ صِدْقَهُ وَ قَدَرْتَ عَلَى سَدِّ حَاجَتِهِ وَ الدُّعَاءُ لَهُ فِيمَا نَزَلَ بِهِ وَ الْمُعَاوَنَةُ لَهُ عَلَى طَلِبَتِهِ وَ اِنْ شَكَكْتَ فِي صِدْقِهِ وَ سَبَقَتْ اِلَيْهِ التُّهَمَةُ لَهُ وَ لَمْ تَعْزِمْ عَلَى ذَلِكَ لَمْ تَأْمَنْ أَنْ يَكُونَ مِنْ كَيْدِ الشَّيْطَانِ أَرَادَ أَنْ يَصُدَّكَ عَنْ حَظِّكَ وَ يَحُولَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ التَّقَرُّبِ اِلَى رَبِّكَ فَتَرَكْتَهُ بِسَتْرِهِ وَ رَدَدْتَهُ رَدّاً جَمِيلًا وَ اِنْ غَلَبْتَ نَفْسَكَ فِي أَمْرِهِ وَ أَعْطَيْتَهُ عَلَى مَا عَرَضَ فِي نَفْسِكَ مِنْهُ- فَاِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الاُْمُورِ».
«حق سائل(يعنى آن كس كه درخواست مساعدت مى كند) اين است كه اگر او را راستگو مى دانيد، او را محروم نسازى و در حدّ توان، نياز او را برطرف كنى و براى برطرف شدن نيازمندى او دعا كنى و اگر در راستگويى او شك و ترديد دارى و به او بدگمانى، و نمى خواهى او را كمك كنى، باز هم احتمال بدهى كه اين بدگمانى، حيله شيطان است و مى خواهد تو را از اين كار خير باز دارد، و ميان تو و نزديكى به خدا فاصله بيندازد(بالأخره اگر كمك نكردى او را به حال خود واگذار و به

صفحه 198
شيوه اى زيبا پاسخ بگو) و اگر بر بدبينى خود چيره شدى و به او چيزى دادى، اين كار تو از راسخ ترين كارهاست».
***
در زبان عربى «سؤال» به معناى پرسش است. اگر هدف از سؤال، درخواست علم و دانش باشد، وسائل مى خواهد جهل و نادانى را از صفحه زندگى پاك سازد. اين نوع سؤال كارى زيباست و قرآن بر آن تأكيد مى كند و مى فرمايد:
(فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ).(1)
«از كسانى كه اهل ذكرند بپرسيد تا بدانيد».
اصولاً تمدن و پيشرفت علم و دانش بر پايه كنجكاوى نهاده شده است و در اين مورد، تكبّر و خويشتندارى از پرسش، مذموم است.
اميرمؤمنان(عليه السلام) قوام دين و دنيا را در چهار چيز خلاصه كرده است و يكى از آنها را اين مى داند:
«وَجَاهِل لاَ يَسْتَنْكِفُ أَنْ يَتَعَلَّمَ».(2)
و اگر هدف از سؤال، كمك خواهى در امور دنيوى باشد تا طرف، نياز دنيوى او را برطرف سازد، جز در مواقع ضرورت، مذموم است، زيرا نتيجه سؤال، تحمّل ذلّت و خوارى است و لذا در روايتى وارد شده است كه:
«إيّاكم وسؤال الناس، فانّه ذلّ في الدنيا وفقر تعجّلونه وحساب طويل يوم القيامة».(3)

1. نحل:43.
2. نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 372.
3. كافى، ج4، ص 20، حديث1، باب كراهية المسألة.

صفحه 199
«خود را از درخواست كمك از مردم در امور دنيوى دور سازيد، زيرا مايه خوارى در زندگى و مايه فقر زودرس و حساب طولانى در روز رستاخيز است».
در عين حال، اگر فردى از روى ضرورت، تن به چنين كارى بدهد، فرد مسئول بايد درباره او، امورى را رعايت كند:
1. فَإعْطاؤُهُ إذا تَيَقَّنْتَ صِدْقَهُ:«به او كمك كند اگر او را راستگو مى دانى».
2. والدُّعاءُ لَهُ فِيما نَزَلَ بِهِ، والْمُعاوَنَةُ لَهُ على طَلِبَتِهِ:«در حق او دعا كند كه خدا فقر او را برطرف سازد».
3. اگر به او بدگمانى و نمى خواهى به او كمك كنى، به اين نكته توجه داشته باشى كه:لَمْ تَأْمَنْ أنْ يَكُونَ مِنْ كَيْدِ الشَّيْطانِ، أرادَ أنْ يَصُدَّكَ عَنْ حَظِّكَ، وَيَحُولَ بَيْنَكَ وَبَيْنَ التَّقَرُّبِ إلى رَبِّكَ: «شايد اين نيرنگ شيطان است كه مى خواهد تو را از بهره مندى معنوى و كار خير باز دارد و مانع تقرّب تو به درگاه الهى شود».
4. وَإنْ غَلَبْتَ نَفْسَكَ في أَمْرِهِ، وَأعْطَيْتَهُ على ما عَرَضَ في نَفْسِكَ مِنْهُ، فإنّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الأُمُورِ: اگر توانستى بر خويشتن چيره شوى و با اين سوء ظن، باز هم به او كمك كنى، اين از كارهاى بزرگ و پايه اى است».
در اين جا، نتيجه مى گيريم كه در هر دو صورت، بايد در حدّ توان به سائل كمك كرد. قرآن مى فرمايد:
( وَالَّذِينَ فِي أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ * لِلسَّائِلِ وَالَْمحْرُومِ).(1)
«كسانى كه در اموال آنان حق معيّنى براى سائل و نيازمند قرار داده شده است».

1. سوره معارج، آيه24ـ25.

صفحه 200
حق چهل و ششم: حق مسئول بر سائل   

حق چهل و ششم

حق مسئول بر سائل

«وَ أَمَّا حَقُّ الْمَسْئُولِ فَحَقُّهُ اِنْ أَعْطَى قُبِلَ مِنْهُ مَا أَعْطَى بِالشُّكْرِ لَهُ وَ الْمَعْرِفَةِ لِفَضْلِهِ وَ طَلَبِ وَجْهِ الْعُذْرِ فِي مَنْعِهِ وَ أَحْسِنْ بِهِ الظَّنَّ وَ اعْلَمْ أَنَّهُ اِنْ مَنَعَ فَمَالَهُ مَنَعَ وَ أَنْ لَيْسَ التَّثْرِيبُ فِي مَالِهِ وَ اِنْ كَانَ ظَالِماً فَإِنَّ الإِْنْسانَ لَظَلُومٌ كَفَّارٌ».
«و امّا حق كسى كه از او چيزى خواسته شده، بر گردن درخواست كننده اين است كه اگر چيزى عطا كرد، كار او را تقدير كند و وظيفه سپاس را در مقابل كار خير را انجام دهد، و فضيلت او را به رسميت بشناسد و اگر چيزى نداد، عذر او را بپذيرد و به او بدگمان نباشد، زيرا بر فرض اين كه او داشت و نداد، مال خود را نگه داشته است و انسان در حفظ مال خود، ملامت نمى شود، هر چند اين كار، در صورت توان، نوعى ستمكارى است، زيرا انسان، ستم پيشه و ناسپاس است».
***
اگر در بخش گذشته در مورد حقوق سائل برعهده مسئول بيان شد، در اين

صفحه 201
بخش، حقوق مسئول برعهده طرف مقابل، مطرح مى شود، و در حقيقت اين حقوق متقابل هستند.
سيد ساجدان(عليه السلام)، حقوق مسئول را در چند بند خلاصه مى كند:
1. إنْ أعْطى قُبِلَ مِنْهُ ما أعْطى بِالشُّكْرِ لَهُ، وَالْمَعْرِفَةِ لِفَضْلِهِ:«اگر چيزى داد، ـ كم يا زياد ـ از كار او سپاسگزارى شود و نيكوكارى او را قدر بداند».
2. وَطَلَبِ وَجهِ العُذْرِ في مَنْعِهِ، وَأحْسِنْ بِهِ الظَّنَّ:«اگر چيزى نداد، براى او عذرى بتراشد و با ديده حسن ظن به او بنگرد(كه شايد توان كمك نداشت)».
3. وَاعْلَمْ أنّهُ إنْ مَنَعَ، فَمالُهُ مَنَعَ: «بدان كه اگر داشت و نداد، مال خويشتن را نگه داشته است».
4. وَأنْ لَيسَ التَّثْريبُ في مالِهِ: «كسى را نمى توان در حفظ مال خودش سرزنش كرد هر چند اين كار نوعى ستمكارى است».
سپس امام به طبيعت انسانى كه در مكتب پيامبران، پرورش نيافته اشاره مى كند و مى فرمايد: فإنّ الإنسانَ لَظَلُومٌ كَفّارٌ: «انسان از نظر سرشت ستم پيشه و ناسپاس است».

صفحه 202
حق چهل و هفتم: حق مسرور كننده    

حق چهل و هفتم

حق مسرور كننده

«وَ أَمَّا حَقُّ مَنْ سَرَّكَ اللَّهُ بِهِ وَ عَلَى يَدَيْهِ فَاِنْ كَانَ تَعَمَّدَهَا لَكَ حَمِدْتَ اللَّهَ أَوَّلاً ثُمَّ شَكَرْتَهُ عَلَى ذَلِكَ بِقَدْرِهِ فِي مَوْضِعِ الْجَزَاءِ وَ كَافَأْتَهُ عَلَى فَضْلِ الِابْتِدَاءِ وَ أَرْصَدْتَ لَهُ الْمُكَافَأَةَ وَ اِنْ لَمْ يَكُنْ تَعَمَّدَهَا حَمِدْتَ اللَّهَ وَ شَكَرْتَهُ وَ عَلِمْتَ أَنَّهُ مِنْهُ تَوَحَّدَكَ بِهَا وَ أَحْبَبْتَ هَذَا اِذْ كَانَ سَبَباً مِنْ أَسْبَابِ نِعَمِ اللَّهِ عَلَيْكَ وَ تَرْجُو لَهُ بَعْدَ ذَلِكَ خَيْراً فَاِنَّ أَسْبَابَ النِّعَمِ بَرَكَة حَيْثُ مَا كَانَتْ وَ اِنْ كَانَ لَمْ يَتَعَمَّدْ وَ لا قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ».
«و امّا حق كسى كه خدا به وسيله او تو را خوشحال كرده است، از دو حالت بيرون نيست:
1. آن فرد، با كمال علاقه، خواهان خوشحال كردن شما باشد. حق چنين كسى اين است كه اوّلاً خدا را سپاسگزار باش. ثانياً به اندازه شايستگيش با دادن پاداش از او قدردانى كن و از اين كه او به نيكى آغاز كرده، درصدد جبران و تلافى باش.

صفحه 203
2. اگر قصد خوشحال كردن تو را نداشته، باز خدا را ستايش كن
و سپاسگزار باش كه اين نعمت را به تو مخصوص كرده است و اگر
فرد مسرور كننده، از احباب الهى است، او را دوست بدار و نيكخواه
او باش، زيرا اسباب نعمت هر كجا باشد خير و بركت است. ولا قوّة إلاّ بالله».
***
زندگى زير آسمان نيلگون، يك نواخت نيست، شيرينى ها با تلخى ها، شادمانى ها با اندوه ها، تندرستى ها با بيمارى ها، دارايى ها با فقر و تنگدستى همراه است و انسان در طول زندگى، هميشه شادمان يا اندوهگين نيست و در هر حال، بايد رو به درگاه الهى آورد. پستى ها و بلندى هاى زندگى او را مأيوس نكند.
چه بسا انسان در درياى غم فرو مى رود. ناگهان مؤمنى از در وارد مى شود، گرهى از زندگانى او مى گشايد و غبار اندوه را از آسمان زندگانى او پاك مى سازد، در اين مورد، امام باقر(عليه السلام) به ابوحمزه ثمالى مى فرمايد:
قال رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم): «من سرّ مؤمناً فقد سرّني ومن سرّني فقد سرّ الله».(1)
«هركس مؤمنى را شاد كند، مرا شاد كرده و هر كس مرا شاد كند، خدا را شاد كرده است».
البته ادخال سرور در قلب مؤمن، مراتبى دارد. از گفتگوى شيرين گرفته تا كمك هاى بزرگ. همه را مى توان ادخال سرور ناميد. امام سجاد(عليه السلام) در حديثى از

1. اصول كافى، ج2، ص 188.

صفحه 204
رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل مى كند:
«إنّ أحبّ الأعمال عند الله عزّ وجلّ ادخال السرور على المؤمن».(1)
«محبوب ترين كارها در نزد خدا خوشحال كردن مؤمن است».
كلينى در باب مخصوصى به نام «ادخال السرور على المؤمنين»، چهارده روايت نقل كرده است و در روايتى امام صادق(عليه السلام)، مصداق اتمّ ادخال سرور را چنين بيان كرده است:
«اشباع جوعته أو تنفيس كربته أو قضاء دينه».
«رفع گرسنگى از وى، زدودن غم از روان او، و پرداخت بدهى او».
بنابراين، مؤمنين در ادخال سرور به لفظ و مزاح اكتفا نكنند، با توجه به اين مقدّمه به شرح سخنان سيد ساجدين(عليه السلام) مى پردازيم:
حضرت فرد خوشحال كننده را دو گونه معرفى مى كند:
1. گاهى واقعاً قصد ادخال سرور در دل مؤمن دارد.
2. گاهى قاصد اين مطلب نيست، امّا مؤمن از عمل او خوشحال مى شود.
در صورت نخست مى فرمايد:
«حمدتَ الله أوّلاً ثمّ شكرتَه على ذلك بقدره في موضع الجزاء».
«اوّلاً خدا را ستايش كرده، آن گاه از فرد شاد كننده به اندازه شايستگيش سپاسگزار باشد و از اين كه او آغاز به نيكى كرده به نوعى آن را جبران كند.
3. و اگر نه او با گفتار و رفتار خود، قصد مسرور كردن نداشته، هر چند طرف مؤمن خوشحال شده، باز در اين مورد مى فرمايد:

1. اصول كافى، ج2، ص 189.

صفحه 205
«حمدتَ الله وشكرتَه وعلمتَ أنّه منه، توحّدك بها».
«سپاس و ستايش او را بگويى و بدانى كه اين نعمت از آن اوست و اين نعمت را مخصوص تو كرده است».
3. وأحببتَ هذا إذا كان سبباً من أسباب نِعم الله عليك: در عين حال از همين فردى كه قاصد خوشحالى تو نبوده، اگر از اسباب الهى است، به عنوان يك سبب از اسباب خدا او را دوست بدارى و براى او اميد خير داشته باشى».

صفحه 206
حق چهل و هشتم: حق كسى كه به تو بدى كرده    

حق چهل و هشتم

حق كسى كه به تو بدى كرده

«وَ أَمَّا حَقُّ مَنْ سَاءَكَ الْقَضَاءُ عَلَى يَدَيْهِ بِقَوْل أَوْ فِعْل فَاِنْ كَانَ تَعَمَّدَهَا كَانَ الْعَفْوُ أَوْلَى بِكَ لِمَا فِيهِ لَهُ مِنَ الْقَمْعِ وَ حُسْنِ الأَدَبِ مَعَ كَثِيرِ أَمْثَالِهِ مِنَ الْخَلْقِ فَاِنَّ اللَّهَ يَقُولُ:(وَ لَمَنِ انْتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولئِكَ ما عَلَيْهِمْ مِنْ سَبِيل) اِلَى قَوْلِهِ (لَمِنْ عَزْمِ الاُْمُورِ) وَ قَالَ عَزَّ وَ جَلَ: (وَ اِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصَّابِرِينَ) هَذَا فِي الْعَمْدِ فَاِنْ لَمْ يَكُنْ عَمْداً لَمْ تَظْلِمْهُ بِتَعَمُّدِ الاِنْتِصَارِ مِنْهُ فَتَكُونَ قَدْ كَافَأْتَهُ فِي تَعَمُّد عَلَى خَطَا وَ رَفَقْتَ بِهِ وَ رَدَدْتَهُ بِأَلْطَفِ مَا تَقْدِرُ عَلَيْهِ وَ لا قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ».
«حق كسى كه از قضاى الهى، با گفتار يا كردار، با تو بدى كرده است، اين است كه اگر او در اين بدگويى و يا بدرفتارى، تعمّد داشته، بهتر است او را عفو كنى، زيرا اين كار، علاوه بر اين كه كدورت را از بين مى برد، نوعى حسن ادب و خلق زيبا به شمار مى رود. خدا هر چند مى فرمايد:هر كس انتقام گيرد، نكوهشى بر او نيست، و نيز مى فرمايد:اگر انتقام گرفتى كيفر

صفحه 207
به همان اندازه باشد كه عقوبت ديده ايد، ولى در مقابل اين دو سفارش مى فرمايد: اگر صبر كنيد، براى صابران بهتر است.
و اگر او در اين بدگويى قصد و عمدى نداشته از طريق انتقام، به او بدى نكن تا او را به كار خطا، كيفر دهى، بلكه با او با مهربانى رفتار كن».
***
در مسائل سياسى و حقوقى تك قانونى غالباً نشانه ضعف قانون است زيرا شرايط در همه زمان ها يكسان نيست تا قانون واحدى بر همه شرايط حكومت كند، آيين اسلام، در مورد كسى كه عمداً خون كسى را ريخته يا بر آبروى او لطمه وارد كرده، دو قانون دارد:
1. قصاص و انتقام
2. عفو و گذشت.
اگر جنايتكار، روح درندگى داشته باشد، حتماً بايد قصاص شود و اگر مشمول عفو شود، درندگى او دو چندان مى گردد. اينجاست كه بايد از قانون قصاص بهره گرفت و قصاص در اين مورد، حيات را به جامعه برمى گرداند، چنان كه مى فرمايد:
(وَ لَكُمْ فِي الْقِصَاصِ حَيَاةٌ يَا أُولِي الأَلْبَابِ).(1)
«انتقام مظلوم از ظالم مايه زندگى است».
اگر فردى از روى نادانى دست به جنايت بزند و در چنگال قانون گرفتار شود و شرمنده وجدان و در فكر اصلاح خويشتن باشد، اينجاست كه بايد گفت:«در عفو لذتى است كه در انتقام نيست».

1. بقره:179.

صفحه 208
اكنون قانون اسلام را در اين مورد مطرح مى كنيم:
اسلام در صورت نخست به قصاص و انتقام مماثل دعوت مى كند ولى هر نوع زياده خواهى را رد مى كند و مى فرمايد:
(فَمَنِ اعْتَدَى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيْكُمْ)(1).
«هر كس به شما تجاوز كرد، همانند آن بر او تعدّى كنيد! و از خدا بپرهيزيد(و زياده روى ننماييد)».
ولى در صورت دوم، عفو و گذشت را بر انتقام، ترجيح مى دهد و مى فرمايد:
(وَجَزَاءُ سَيِّئَة سَيِّئَةٌ مِثْلُهَا فَمَنْ عَفَا وَأَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللهِ إِنَّهُ لاَ يُحِبُّ الظَّالِمِينَ).(2)
«كيفر بدى، مجازاتى است همانند آن، و هركس عفو و اصلاح كند، پاداش او با خداست، خداوند ظالمان را دوست ندارد».
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(وَإِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُوا بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُمْ بِهِ وَلَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصَّابِرِينَ).(3) «و هرگاه خواستيد مجازات كنيد، تنها به مقدارى كه به شما تعدّى شده كيفر دهيد! و اگر شكيبايى كنيد، اين كار براى شكيبايان بهتر است».
ولى در موقع سوم، نه تنها به عفو و گذشت، دعوت مى كند، بلكه خواهان پاسخ بدى با نيكى است، چنان كه مى فرمايد:

1. بقره:194.
2. شورى:40.
3. نحل:126.

صفحه 209
(وَلاَ تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَلاَ السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالتي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الذِي بَيْنَكَ وَبَيْنَهُ عَدَاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِي حَمِيمٌ).(1)
«هرگز نيكى و بدى يكسان نيست، بدى را با نيكى دفع كن، ناگاه (خواهى ديد) همان كس كه ميان تو و او دشمنى است، گويى دوست گرم و صميمى است».
سيد ساجدين(عليه السلام) درباره كسى كه عمداً بدى كرده است، مى فرمايد:«إنّ العفو أولى بك لما فيه من القمع بحسن الأدب»، «ناديده گرفتن جرم، سبب مى شود كه كينه عداوت از دل او رخت بربندد، از اين گذشته، عفو از بدكاران نوعى تأديب زيباست كه آنها را سر جايشان مى نشاند».
و نيز امام سجاد(عليه السلام) در مورد كسى كه در كار بد عمد در كارش نبوده است مى فرمايد:
«فَتَكُونَ قَدْ كَافَأْتَهُ في تَعَمُّد على خَطأ» يعنى «كيفر دادن در كار خطاى غير عمد، نوعى ستم است، بلكه دستور مى دهد: وَرَفِقْتَ بِهِ، وَرَدَدْتَهُ بِألْطَفِ ما تَقْدِرُ عَلَيْهِ«تا آنجا كه مى توانى او را در سايه لطف و مهربانى خود قرار دهى و حول و قوه اى جز با خدا نيست».

1. فصلت:34.

صفحه 210
حق چهل و نهم: حق هم كيشان    

حق چهل و نهم

حق هم كيشان

«وَ أَمَّا حَقُّ أَهْلِ مِلَّتِكَ عَامَّةً فَاِضْمَارُ السَّلاَمَةِ وَ نَشْرُ جَنَاحِ الرَّحْمَةِ وَ الرِّفْقُ بِمُسِيئِهِمْ وَ تَأَلُّفُهُمْ وَ اسْتِصْلاَحُهُمْ وَ شُكْرُ مُحْسِنِهِمْ اِلَى نَفْسِهِ وَ اِلَيْكَ فَاِنَّ اِحْسَانَهُ اِلَى نَفْسِهِ اِحْسَانُهُ اِلَيْكَ اِذَا كَفَّ عَنْكَ أَذَاهُ وَ كَفَاكَ مَئُونَتَهُ وَ حَبَسَ عَنْكَ نَفْسَهُ فَعُمَّهُمْ جَمِيعاً بِدَعْوَتِكَ وَ انْصُرْهُمْ جَمِيعاً بِنُصْرَتِكَ وَ أَنْزَلْتَهُمْ ]أَنْزِلْهُمْ[ جَمِيعاً مِنْكَ مَنَازِلَهُمْ كَبِيرَهُمْ بِمَنْزِلَةِ الْوَالِدِ وَ صَغِيرَهُمْ بِمَنْزِلَةِ الْوَلَدِ وَ أَوْسَطَهُمْ بِمَنْزِلَةِ الأَخِ فَمَنْ أَتَاكَ تَعَاهَدْتَهُ بِلُطْف وَ رَحْمَة وَ صِلْ أَخَاكَ بِمَا يَجِبُ لِلأَخِ عَلَى أَخِيهِ».
«حق همكيشان اين است كه از صميم قلب، خواهان سلامتى آنها باشى و بال رحمت خود را بر سر آنان بگسترانى، و براى اصلاح آنان، الفت برقرار كنى، و به نيكوكاران به خويش يا به تو سپاسگزار باش، زيرا نيكى به خودش، نيكى به توست، زيرا از آزار بر تو خوددارى نموده، به تو زحمت نداده است. همه آنان را مشمول دعاى خود قرار بده و به همگان

صفحه 211
كمك كن، و براى هركدام، مقامى بده، بزرگ آنان را همانند پدر خود و كوچك آنان را فرزند خويش به شمار آور و ميانسالان آنان را برادر خويش بخوان، هرگاه يكى از آنان، به تو روى آورد، با مهربانى و دلجويى رفتار كن. همان طور كه با برادر تنى خويش رفتار مى كنى، با او نيز رفتار كن».
***
لفظ ملّت در زبان عربى به معنى شريعت و كيش است، چنان كه مى فرمايد:
(فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا)(1) ولى در زبان فارسى به اهل يك كشور و يا قبيله و ايل «ملت» مى گويند.
قرآن مجيد، وحدت در عقيده و كيش را مايه همبستگى مى داند تا آنجا كه همگان را برادران يكديگر مى خواند، چنان كه مى فرمايد: (إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ)(2)
اين نوع برادرى، شعار زبانى نيست، و يا به سان عضويت در يك حزب نمى باشد كه اعضاى حزب، تا مدّتى با هم رفيق و برادرند و پس از مدّتى از هم جدا و با هم دشمن مى شوند، بلكه وحدت عقيده چون در نهانخانه دل جاى گرفته است، همگان را تا لحظه مرگ به هم پيوند مى دهد تا حقوق يكديگر را پاس بدارند، حقوق مسلمان بر مسلمان بيش از آن است كه در اين بخش گفته شود، ولى به آنچه كه در كلام امام سجاد(عليه السلام) است، اشاره مى كنيم:
1. فإضمارُ السَّلامةِ، ونَشْرُ جَناحَ الرَّحْمَةِ: «خواستار سلامتى و باز كردن بال

1. آل عمران:96.
2. حجرات:10.

صفحه 212
رحمت بر همگان باشى».
2. درباره بدكاران مى فرمايد: والرِّفقُ بِمُسيئهم، وتألُّفُهُم واستصلاحُهُمْ:«نرمش با بدكاران و مهربانى با آنان و تلاش به اصلاح آنها و بهبود بخشيدن به رفتارشان».
3. درباره نيكوكاران آنان، چنين مى فرمايد: فَعَمِّهِمْ جَميعاً بِدَعْوَتِكَ، وَانْصُرْهُمْ جَميعاً بِنُصْرَتِكَ: «همگان را مشمول دعاى خود قرار ده و به همگان كمك كن».
4. وَأنْزَلْتَهُمْ جَميعاً مِنْكَ مَنازِلَهُمْ، كَبيرَهُمْ بِمَنْزِلَةِ الوالِدِ: «براى هر يك جايگاه ويژه اى در نظر بگير، بزرگتر به منزله پدر، ميانسال، مانند برادر و كوچكتر به منزله فرزند».
5. فَمَنْ أتاكَ تَعاهَدْتَهُ بِلُطْف وَرَحْمَة:«هركدام نزد تو آمدند و درخواستى داشتند، با لطف و مرحمت با آنان رفتار كن».
6. وَصِلْ أَخاكَ بِما يَجِبُ لِلأخِ عَلى أَخيهِ:«و با برادر دينيت همان طور رفتار كن كه برار تنى رفتار مى كنى».

صفحه 213
حق پنجاهم: حق اهل ذمه   

حق پنجاهم

حق اهل ذمه

«وَ أَمَّا حَقُّ أَهْلِ الذِّمَّةِ فَالْحُكْمُ فِيهِمْ أَنْ تَقْبَلَ مِنْهُمْ مَا قَبِلَ اللَّهُ وَ تَفِيَ بِمَا جَعَلَ اللَّهُ لَهُمْ مِنْ ذِمَّتِهِ وَ عَهْدِهِ وَ تَكِلَهُمْ اِلَيْهِ فِيمَا طُلِبُوا مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أُجْبِرُوا عَلَيْهِ وَ تَحْكُمَ فِيهِمْ بِمَا حَكَمَ اللَّهُ بِهِ عَلَى نَفْسِكَ فِيمَا جَرَى بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُمْ مِنْ مُعَامَلَة وَ لْيَكُنْ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ ظُلْمِهِمْ مِنْ رِعَايَةِ ذِمَّةِ اللَّهِ وَ الْوَفَاءِ بِعَهْدِهِ وَ عَهِدِ رَسُولِ اللَّهِ (صلى الله عليه وآله وسلم) حَائِل فَاِنَّهُ بَلَغَنَا أَنَّهُ قَالَ مَنْ ظَلَمَ مُعَاهِداً كُنْتُ خَصْمَهُ فَاتَّقِ اللَّهَ وَ لاَ حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ .
***
فَهَذِهِ خَمْسُونَ حَقّاً مُحِيطاً بِكَ لَا تَخْرُجْ مِنْهَا فِي حَال مِنَ الأَحْوَالِ يَجِبُ عَلَيْكَ رِعَايَتُهَا وَ الْعَمَلُ فِي تَأْدِيَتِهَا وَ الاِسْتِعَانَةُ بِاللَّهِ جَلَّ ثَنَاؤُهُ عَلَى ذَلِكَ وَ لَا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ- وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ».
«امّا حق اهل ذمه اين است كه آنچه خدا از آنها پذيرفته، تو نيز بپذيرى و

صفحه 214
به پيمانى كه خدا با آنها بسته است، وفادار باشى و طبق آنچه كه از آنها خواسته شده، و بايد به آن عمل كنند، رفتار نمايى. در معامله با آنها به حكم خدا عمل كن. رعايت ذمّه خدا و وفا به عهد او، و عهد رسول خدا، مانع از آن باشد كه به آنها ستم كنى، از پيامبر به ما رسيده است كه فرموده: هر كس بر هم پيمانى ستم نمايد، من دشمن او هستم، از مخالفت با خدا بپرهيز.
اين پنجاه حق، سراسر زندگى تو را احاطه كرده و به هيچ وجه نمى توانى از آنها بيرون بيايى، حفظ و عمل به آنها واجب است و از خدا در اداى اين حقوق كمك بخواه و هيچ نيرو و قدرتى جز قدرت الهى نيست».
***
آيين اسلام، آيين خاتم و نبوت پيامرش پايان بخش نبوتها و كتاب آن، آخرين كتاب آسمانى است.
آيين اسلام، شرك را در قالب بت پرستى به رسميت نمى شناسد، ولى پيروان شرايع آسمانى را تحت شرايطى مى پذيرد و شرايط پذيرش در كتابهاى بيان شده است، از اين جهت آنان را در عمل به آيين خود، آزاد گذاشته و در مقابل پرداخت مالياتى اندك، از جان و مال آنها دفاع مى كند.
رأفت اسلامى درباره اهل ذمّه بيش از آن است كه در اين رساله بيان گردد فقط به نقل سرگذشتى در دوران خلافت اميرمؤمنان(عليه السلام) بسنده مى كنم.
به امام گزارش رسيد: مردى از سپاه معاويه زر و زيور يك زن مسيحى را به زور گرفته، و داد و فرياد آن زن به جايى نرسيده است. اميرمؤمنان(عليه السلام) پايه تأسف خود را از ستمى كه بر اهل ذمه روا رفته است چنان بيان مى كند:

صفحه 215
«فَلَوْ أَنَّ امْرَأً مُسْلِماً مَاتَ مِنْ بَعْدِ هـذَا أَسَفاً مَا كَانَ بِهِ مَلُوماً، بَلْ كَانَ بِهِ عِنْدِي جَدِيراً».(1)
اگر مسلمانى پس از اين رويداد غم انگيز بميرد مورد مذمت نمى باشد بلكه شايسته اين كار است.
از نشانه هاى جامعه با ايمان عمل به پيمان است چنان كه مى فرمايد:
(وَالَّذِينَ هُمْ لاَِمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ).(2)
«آنان كه امانت ها و عهد خود را رعايت مى كنند».
سيد ساجدين(عليه السلام) درباره اهل ذمه چنين سفارش مى كند:
1. تَقْبَلَ مِنْهُمْ ما قَبِلَ اللهُ: «آنچه كه خدا از آنها پذيرفته تو نيز نپذير».
2. وَتَفي بِما جَعَل اللهُ لَهُمْ مِنْ ذِمَّتِهِ وَعَهدِهِ: به پيمانى كه با آنها بسته است وفادار باش.
3. وَتَحْكُمَ فِيهمْ بِما حَكَمَ اللهُ بِهِ على نَفْسِكَ فِيما جَرى بَيْنَك وَبَيْنَهُمْ مِنْ مُعامَلَة: در هر نوع برخورد و هر نوع معامله اى كه با آنها داريد به حكم خدا عمل كن.
4. وَلْيَكُنْ بَيْنَكَ وَبَيْنَ ظُلْمِهِمْ مِنْ رِعايَةِ ذِمَّةِ الله وَالْوَفاءِ بِعَهْدِهِ، وَعَهْدِ رَسُولِ اللهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) حائِلٌ: پاسداشت ذمه خدا و وفا به پيمان او و پيمان رسول خدا، مانع از آن باشد كه به آنها ستم كنى.
آنگاه امام سجاد(عليه السلام) سخن خود را به اين گونه پايان مى بخشد و مى فرمايد: اين پنجاه حق چيزى كه سراسر زندگى تو را دربرمى گيرد رعايت و عمل به آنها لازم است، و براى عمل به آنها بايد از خدا استعانت جست، قدرتى جز قدرت

1. نهج البلاغه، خطبه 27.
2. مؤمنون:8.

صفحه 216
خدا نيست، و سپاس از آن خدا است كه پروردگار عالميان است.
***
سپاس خدا را كه به بنده ناچيز خود را توفيق داد كه به شرح اين رساله به صورت موجز بپردازد، ومؤلف از نگارش آن روز سوم رجب از سال 1440، روز شهادت امام هادى(عليه السلام) برابر 19 اسفندماه 1397 فارغ گشت.
اللّهم تقبّله منّي بكرمك ولطفك
قم ـ مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
جعفر سبحانى

صفحه 217
فهرست منابع   

فهرست منابع

پس از قرآن
1. اصول كافى، شيخ كلينى، محمد بن يعقوب، تحقيق على اكبر غفارى، بيروت: دارصعب، چاپ چهارم، 1401ق.
2. الأمالى، شيخ طوسى، تحقيق قسم الدراسات الإسلامية، مؤسسة البعثة، قم: دارالثقافة، 1414ق.
3. بحارالأنوار، 110ج، علاّمه مجلسى، محمدباقر، تهران: دارالكتب الإسلامية، بى تا.
4. البرهان فى تفسير القرآن، 10ج، بحرانى، سيد هاشم، بيروت: مؤسسة البعثة، 1419ـ 1421ق.
5. تحف العقول عن آل الرسول(صلى الله عليه وآله وسلم)، ابن شعبه حرانى، حسن بن على، تحقيق على اكبر غفارى، تهران: دارالكتب الاسلامية، 1376ق.
6. الترغيب والترهيب من الحديث الشريف، منذرى، عبدالعظيم بن عبدالقوى، تحقيق مصطفى محمد عماره، بيروت: داراحياء التراث العربى، چاپ سوم، 1388ق.
7. تفسير نور الثقلين، عروسى حويزى، عبدعلى، تحقيق سيد هاشم رسولى محلاتى، قم: مطبعة الحكمة، بى تا.
8. تهذيب الكمال فى أسماء الرجال، 35ج، مزّى، يوسف، تحقيق بشار عواد معروف، بيروت:

صفحه 218
مؤسسة الرسالة، چاپ چهارم، 1404ق.
9. الخصال، شيخ صدوق، محمد بن على، تحقيق على اكبر غفارى، قم: مؤسسة النشر الإسلامى، 1416ق.
10. دائرة المعارف القرن العشرين، 20ج، فريد وجدى، محمّد، بيروت: دارالفكر، بى تا.
11. رجال النجاشى، 2ج، نجاشى، احمد بن على، تحقيق محمد جواد نائينى، بيروت: دارالأضواء، 1408ق.
12. روضة الكافى، شيخ كلينى، محمد بن يعقوب، تحقيق على اكبر غفارى، بيروت: دار صعب، چاپ سوم، 1401ق.
13. روضة الواعظين، فتال نيشابورى، محمد بن حسن، تحقيق حسين اعلمى، بيروت: مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، 1406ق.
14. سفينة البحار ومدينة الحكم والآثار، 4ج، محدث قمى، عباس بن محمدرضا، مشهد: آستان قدس رضوى، 1416ق.
15. شرح رسالة الحقوق، 2ج، قبانچى، سيد حسن بن على، قم: مؤسسه اسماعيليان، چاپ دوم، 1406ق.
16. شرح نهج البلاغه، 20ج، ابن ابى الحديد، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره: دار احياء الكتب العربية، چاپ سوم، 1385ق.
17. الشهاب في الحكم والآداب، يحيى بن حسين، تهران: برگ رضوان، 1384ش.
18. عوالى اللئالى، 4 ج، ابن ابى جمهور، محمد بن على، تحقيق مجتبى عراقى، قم: مطبعة سيدالشهداء(عليه السلام)، 1403ق.
19. عيون الحكم والمواعظ، واسيط، على بن محمد ليثى.
20. الغدير، ج1، امينى، عبدالحسين، ط نجف اشرف، سال 1364ق.
21. غرر الحكم ودرر الكلم، 2 ج، آمدى تميمى، عبدالواحد، بيروت: مؤسسة الأعلمى

صفحه 219
للمطبوعات، 1407ق.
22. فتوح البلدان، بلاذرى، احمد بن يحيى، تحقيق رضوان محمد رضوان، قاهره: المكتبة التجارية الكبرى، 1959م.
23. قرب الاسناد، حميرى، عبدالله بن جعفر، تحقيق مؤسسة آل البيت(عليهم السلام) لاحياء التراث، قم: مؤسسة آل البيت(عليهم السلام)، 1413ق.
24. كنز العمال فى سنن الأقوال والأفعال، 18ج، متقى هندى، على بن حسام الدين، بيروت: مؤسسة الرسالة، 1405ق.
25. مجمع البحرين، ج4، طريحى، فخرالدين، تحقيق سيد احمد حسينى، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1408ق.
26. المحجة البيضاء، 8ج، فيض كاشانى، محسن، قم: دفتر انتشارات اسلامى، چاپ دوم، بى تا.
27. مختصر تاريخ دمشق، 29 ج، ابن منظور، محمد بن مكرجم، تحقيق روحيه نحاس، دمشق: دارالفكر، 1404ق.
28. مروج الذهب ومعادن الجوهر، 4ج، مسعودى، على بن حسين، بيروت: دارالاندلس، 1385ق.
29. مستدرك الوسائل، 18ج، نورى طبرسى، حسين، قم: مؤسسة آل البيت(عليهم السلام)لاحياء التراث، چاپ سوم، 1411ق.
30. مسند طيالسى، سليمان بن داود، بيروت: دارالمعرفة، بى تا.
31. مكارم الأخلاق، 2ج، طبرسى، حسن بن فضل، تحقيق علاء آل جعفر، قم: مؤسسة النشر الإسلامى، 1421ق.
32. مناقب آل ابى طالب، ابن شهر آشوب، محمد بن على، تحقيق يوسف بقاعى، بيروت: دارالأضواء، 1412ق.
33. نهج البلاغه، شريف رضى، تحقيق عزيزالله عطاردى، تهران: بنياد نهج البلاغه، 1372ش.

صفحه 220
34. نهج الفصاحه، 2ج، ابوالقاسم پاينده، تهران، اسلاميه، 1337ش.
35. الوافى، 26ج، فيض كاشانى، محسن، اصفهان: مكتبة الإمام اميرالمؤمنين على(عليه السلام)العامة، 1430ق.
36. وسائل الشيعة، 20ج، حرّ عاملى، محمد بن حسن، بيروت: داراحياء التراث العربى، 1403ق.

صفحه 221
فهرست موضوعات   
فهرست موضوعات
سند رساله   9
ديباچه رسالة الحقوق   12
حق نخست: حق خداوند بر انسان   17
   1. پرستش خداوند   18
      آيا پرستش خدا تعلق به غير است؟   19
   2. پرستش همراه با اخلاص   19
شرك جلىّ و خفى   20
عنايت خدا بر بنده مخلص در دو جهان   22
حق دوم: حق نفس   23
   1. نفس مُلْهمَه   24
   2. نفس امّاره   25
   3. نفس لوّامه   25
   4. نفس مطمئنه   26
   5. نفس راضيه   27
حق سوم: حق زبان   29
حقّ چهارم: حق گوش   34

صفحه 222
حق پنجم: حق چشم بر انسان   38
حق ششم: حق پاها بر انسان   44
به كارگيرى پا در مسير رفع نيازها   47
حق هفتم: حق دستها بر انسان   48
حق هشتم: حق شكم بر انسان   52
وظيفه سوم در كلام سيدالساجدين(عليه السلام)   55
حق نهم: حق دامن   58
حق دهم: حق نماز بر انسان   62
چگونه نماز بخوانيم   64
آثار سازنده نماز   64
حق يازدهم: حق روزه   69
حق دوازدهم: حق صدقه   73
صدقه پنهانى بهتر است   76
از هر نوع منت گذارى پيراسته باشد   77
حق سيزدهم: حق حج   78
حق چهاردهم: حق قربانى در منى   83
حق پانزدهم: حق حاكم و زمامدار   88
حق شانزدهم: حق مردم بر حاكم   94
حقوق متقابل در سخنان على(عليه السلام)   96
حق هفدهم: حق معلم و آموزگار   98
حق هيجدهم: حق شاگرد بر معلّم   102
حق نوزدهم: حق مولا بر مملوك   106

صفحه 223
حق بيستم: حق مملوك بر مولا   112
حق بيست و يكم: حق همسر   116
حق بيست و دوم: حق مادر   120
خاموشى شعله هاى عاطفه   123
نكات جالب در سخنان سيدالساجدين(عليه السلام)   123
حق بيست و سوم: حق پدر   125
حق بيست و چهارم: حق فرزند بر پدر   129
حق بيست و پنجم: حق برادر   133
حقّ بيست و ششم: حق آزاد كننده   137
حق بيست و هفتم: حق آزاد شده   140
حق بيست و هشتم: حق نيكوكار بر انسان   142
حق بيست و نهم: حق مؤذن   145
حق سى ام: حق امام جماعت   148
حق سى و يكم: حق همنشين   151
حق سى و دوم:حق همسايه   153
حق سى و سوم: حق رفيق و دوست   156
خوى پذيرى نوع انسان ها   157
وظيفه انسان درباره دوست نيك   158
حق سى و چهارم: حق شريك در اموال   160
حق سى و پنجم: حق مال و دارايى   163
سفارش هاى امام در مورد مال   165
حق سى و ششم: حق طلبكار   167

صفحه 224
حق سى و هفتم: حق معاشر   170
حق سى وهشتم: حق مدّعى بر مدّعى عليه   172
حق سى و نهم: حق مدّعى عليه بر مدّعى   175
حق چهلم: حق مشورت كننده   177
حق چهل و يكم: حق مشاور بر مشورت كننده   181
حق چهل و دوم: حق اندرزخواه   184
حق چهل و سوم: حق ناصح اندرزگو   187
حق چهل و سوم: حق سالمند   190
حق چهل و چهارم: حق كودك   194
حق چهل و پنجم: حق سائل   197
حق چهل و ششم: حق مسئول بر سائل   200
حق چهل و هفتم: حق مسرور كننده   202
حق چهل و هشتم: حق كسى كه به تو بدى كرده   206
حق چهل و نهم: حق هم كيشان   210
حق پنجاهم: حق اهل ذمه   213
فهرست منابع   217
فهرست موضوعات   221