فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی تصاویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : راز بزرگ رسالت*
نویسنده :آیت الله العظمی سبحانی*

راز بزرگ رسالت

راز بزرگ رسالت يا نقد کتاب بيست و سه سال


صفحه 15
پيش گفتار
انقلاب بالنده و شكوهمند اسلامى در ايران و گسترش اسلام خواهى در سطح جهان، غريبان سلطه جو را به وحشت انداخته و به چاره انديشى و رايزنى واداشته است.
يكى از طرق فلج كردن نظام و جلوگيرى از گسترش موج آرمان خواهى ملت هاى مستضعف، اين است كه اساس نظام را كه اعتقادات دينى و ارزش هاى اخلاقى است، متزلزل سازند تا نظام از درون بپوسد و خودبه خود فروريزد و راه براى سلطه آنها همواره گردد.
از آنجا كه نهضت هاى شرقى و آرمانگرايى گروهى در غرب بر اساس گرايش هاى دينى است، بهترين راه اين است كه ريشه هاى آن به صورت هاى مختلف سوزانده شود تا گرايش ناكام ماند. در اين راستا، يكى از روش ها، «شبهه تراشى» و «شبهه پراكنى» از طريق رسانه ها و وسايل صوتى و تصويرى است كه از سرعت و گسترش بيشترى برخوردارند، به صورتى كه انديشه اى در غرب توليد مى شود، چند دقيقه بعد در سرتاسر جهان پخش مى گردد.
در مقابل اين سيل بنيان كن، مسئولان نظام، و علما و دانشمندان مذاهب و شرايع و علاقه مندان به ارزش هاى اخلاقىـ با ناديده گرفتن اختلافات- بايد دست به دست هم بدهند و پايه هاى معنويت و عقيده را در جامعه استوار و

صفحه 16
شبهه پراكنى را با پاسخگويى بى اثر سازند. البته اين نوع وظيفه شناسى در گذشته نيز وجود داشته و عالمان راستين و بيدار در هر زمان به وظيفه خود عمل مى كردند.
در دهه 50 هجرى شمسى، نظام پيشين، از اسلام خواهى جوانان در دانشگاه ها و غيره، سخت نگران بود. برنامه ريزان نظام تصميم گرفتند كه از همين راه شيطانى وارد شوند تا مغز جوانان را از اعتقاد به خدا و پيامبران و گرايش هاى مذهبى تهى سازند و در اين مورد، يكى از ديرينه ترين و پيش كسوت ترين قلم فرسايان خدمتگزار خود را به كار گرفتند تا با نگارش كتابى به اين هدف جامه عمل بپوشاند و براى رد گم كردن، كتاب را در بيروت به چاپ رساندند و سپس از طريق ساواك وارد كشور كردند و در سطح وسيعى پخش گرديد.
اين كتاب همان كتاب بيست و سال به قلم على دشتى است. هرچند نام او روى كتاب نيست، ولى محتويات كتاب و شيوه قلم گواهى مى دهد كه اثر اوست، و قسمتى از مطالب كتاب در نوشته هاى پيشين او خصوصاً در كتاب عقلا بر خلاف عقل موجود است.
در همان سال هاى دهه پنجاه، نگارنده، نقدى بر اين كتاب تنظيم كرد و به صورت پلى كپى در ميان جوانان و علاقه مندان منتشر گشت; سپس در سال 1358 به عنوان راز بزرگ رسالت منتشر شد و استقبال خوبى از آن به عمل آمد.
پس از انقلاب، ماركسيست ها و ماركسيست نماها كتاب بيست و سال را در سطح وسيعى منتشر كردند. خوشبختانه بر اثر تلاش دادستان انقلاب وقت يعنى مرحوم آيت اللّه قدوسى مصادره گشت، ولى اخيراً اين كتاب به صورت CD در ميان جوانان پخش شده و جوانان متدين از مسئولان محترم حوزه درخواست پاسخ مى كنند، كه نسخه كتاب راز بزرگ رسالت ناياب است در صورت امكان تجديد چاپ گردد. اينك به درخواست عزيزان پاسخ گفته و با اضافات و ويراستارى

صفحه 17
خاصى به نشر مجدد آن مى پردازيم.
ولى چون در چاپ قبل، از مؤلف كتاب و شيوه هاى كار او كمتر سخن گفته بودم، اينك اجمالى از آن را با خوانندگان در ميان مى گذارم تا اين فرد را بشناسند و از اهداف پليد او آگاه گردند. درست است كه اميرمؤمنان(عليه السلام)فرموده است: «انظر ءالى ما قال و لا تنظر ءالى من قال»، ولى در مواردى عكس آن نيز صادق است. از شناخت روحيات و سير زندگى فردى مى توان از نيات او در نگارش كتاب باخبر و آگاه شد.
چنان كه آن حضرت مى فرمايد:
«المرء مخبوء تحت لسانه».
تا مرد سخن نگفته باشد *** عيب و هنرش نهفته باشد
جعفر سبحانى

صفحه 18
 

صفحه 19
نويسنده كتاب بيست و سه سال كيست؟
شيخ على دشتى از طلبگى در يك خانواده روحانى ايرانى الاصل در عراق، تا روزنامه نگارى پرآوازه در عصر مشروطيت و بازيگرى فرصت طلبانه به نفع بيگانگان در صحنه هاى سياسى، تا نمايندگى فرمايشى در مجلس شوراى ملى، و تا سفيرى دربار سلطنتى ايران در قاهره و لبنان و اشغال كرسى سناتورى تا آخر عمر، و نود سال عمر با بدنامى!
خانواده على دشتى از اهالى دشتستان بودند. هنگامى كه حاج خان دشتى، رئيس دشتستان درگذشت، رياست به فرزند ارشد او حسين خان رسيد. بر اثر رياست طولانى حاج خان، عده زيادى نوكر و مواجب خوار و حاشيه نشين در دستگاه او جمع شده بودند. وقتى كه حسن خان رياست را در دست گرفت و با خيل مفت خوارها و مواجب گيرها روبرو شد، اعلام كرد كه هركس توقع مواجب دارد، بايد به تحصيل علم و هنر مشغول شود. او براى پيشرفت نظر خود عده اى از ارباب حرفه ها و صنايع را به دشتستان آورد و نيز عده اى از مردم دشتى را كه تمايلى به تحصيل علم داشتند، تشويق و كمك كرد كه براى تحصيل علوم دينى به شيراز و نجف بروند. از جمله، جد شيخ على دشتى را كه از نوكرهاى مخصوص او بود، به

صفحه 20
نجف فرستاد. او در نجف به تحصيل پرداخت و در همان جا اقامت كرد. فرزند او شيخ عبدالحسين، پدر دشتى نيز به تحصيل حوزوى پرداخت و در عراق اقامت گزيد.
موقعى كه شيخ عبدالحسين در كربلا اقامت داشت، در سال 1273 شمسى، على در آن شهر تولد يافت. او طبق سيره خانوادگى، تحصيلات حوزوى را آغاز كرد و طبق روال معمول آن زمان تحصيل را از مقدمات زبان فارسى و عربى و رياضيات شروع كرد و دروس فقه و اصول را تا حدود سطح ادامه داد. چندى هم در حوزه هاى علمى نجف و كربلا در دروس خارج حاضر شد. او در منطق و كلام و فلسفه مطالعاتى نمود و به فراگيرى زبان هاى خارجى نيز پرداخت.
او تا حدود 22 سالگى (در حالى كه به علل اخلاقى از طرف پدر طرد شده بود) با رفقايش در كربلا و نجف و بغداد به سر مى برد. در اواخر جنگ جهانى اوّل از عراق وارد بوشهر شد. در آن زمان راه عبور و مرور بين النهرين مسدود بود و احدى غير از نظاميان انگليسى نمى توانست از عراق عرب به خاك بنادر جنوب ايران قدم بگذارد.
شيخ على با توصيه «سرپرسى كاكس» نايب السلطنه بين النهرين به كنسول انگليس «ماژر تريور» در بوشهر (كه از دشتى با كد 401 نام برده بود) استثنائاً وارد بوشهر شد. شيخ على پس از چندى، به توصيه كنسول انگليس در بوشهر، به برازجان رفت و به خانه شيخ محمدحسين برازجانى كه شوهر خواهرش بود، وارد شد.
در آن زمان در فارس، عده اى از مجاهدين بر ضد مداخلات و مظالم انگليس ها، با آنان مى جنگيد. ميرزا على كازرونى كه از مبرزين مجاهدين بود از بوشهر فرار كرده و به برازجان رفته بود و در آنجا براى متحد ساختن خوانين آن حدود بر ضد انگليسى ها فعاليت مى كرد. شيخ محمدحسين برازجانى كه به اصطلاح روحانى

صفحه 21
آن حدود بود، محرم اسرار كازرونى بود و از عمليات مجاهدين اطلاع داشت. شيخ على دشتى كه در خانه شيخ محمدحسين شاهد قضايا بود، مورد سوء ظن مجاهدين واقع شد كه اخبار آنها را به انگليسى ها گزارش مى كند و از شيخ محمدحسين خواستند او را اخراج كند. شيخ محمدحسين با آنكه به برادرزن خود علاقه داشت، زير فشار مجاهدين، با اخراج دشتى از برازجان موافقت كرد. دشتى پس از اخراج از اين شهر، به شيراز رفت و مهمان ميرزا فضل اللّه، منشى كنسول گرى انگليس شد و سپس با توصيه قوام شيرازى به تهران رفت و به منزل حاج آقا شيرازى از دوستان نزديك وثوق الدوله وارد شد. او در منزل شيرازى مرتكب عملى زشت و خلافت عفت شد. شيرازى به قدرى از اين عمل متأثر شده بود كه با آنكه در آن موقع از وثوق الدوله مكدر شده بود، شخصاً نزد او رفته و به وضع رقت آورى از وى شكايت كرد.گرچه وثوق الدوله با دشتى از يك ارباب پيروى مى كردند، ناگزير دستور تبعيد او را به عراق صادر كرد تا به زادگاه خود برگردد. دشتى را مأموران تا كرمانشاه بردند امّا در آن هنگام كابينه وثوق الدوله سقوط كرد و دشتى پس از مدتى، فرار كرده به تهران بازگشت.
على دشتى، پيش از ورود به تهران، در مدتى كه در شيراز و اصفهان اقامت داشت، مقالات تندى در مخالفت با قرارداد 1919 بين ايران و انگليس در روزنامه هاى آن زمان منتشر كرد. در آن زمان اين قرارداد بحث داغ روز بود و مخالفت با آن مد شده بود. برخى خشم وثوق الدوله بر دشتى را دليل اين مخالفت هاى او مى دانند.
فعاليت هاى سياسى دشتى
شيخ على- كه به گفته خودش براى يافتن كارى در معارف يا عدليه به تهران

صفحه 22
آمده بود- پس از بازگشت به تهران به گروه مخالفان دولت پيوست و مقالاتى در مطبوعات، منتشر كرد كه مايه شهرت او شد. او قريب سه ماه سردبيرى روزنامه ستاره ايران را عهده دار شد و با نشر مقالات انتقادى و كوبنده، در صف مخالفان حكومت و طرفدار آزادى و حكومت قانون قرار گرفت. پس از توقيف ستاره ايران، در اسفند سال 1300 شمسى امتياز روزنامه شفق سرخ را گرفت. شفق سرخ ابتدا در هفته سه روز منتشر مى شد و پس از آغاز سلطنت رضاخان پهلوى به صورت يوميه درآمد. اين روزنامه تا سال 1314 يعنى تا دوره نهم مجلس شوراى ملى منتشر مى شد. اين روزنامه از جرايد تندرو و بى باك و انتقادى آن روز بود. دشتى در دوران انتشار روزنامه مزبور، با مقامات مؤثر سياسى آشنايى بيشترى يافت و مشغول محكم كردن وضع خود شد. با داور و تيمورتاش طرح دوستى ريخت و شالوده محكمى براى آينده سياسى خود ريخت. او بعدها حزبى به نام «عدالت» تأسيس كرد كه اعضاى آن درواقع، غير از خود او چند نفر از دوستان و همفكرانش بودند.
صفات و روحيات بارز دشتى
دشتى قلمى توانا و فصيح و روان داشت. بى شك نويسندگى يكى از عوامل مهم ترقى او بوده است. او از طريق روزنامه نگارى، به بسيارى از مقاصد خود دست يافت. او در نويسندگى، شخصى هتاك، بى پروا و بى نزاكت بود. مقالات او شاهد گوياى اين معنا است. امّا اگر بخواهيم بارزترين صفات او را بشماريم، بايد بگوييم او شخصى فرصت طلب بود كه همواره نان را به نرخ روز مى خورد و خود را با امواج سياست روز تطبيق مى داد. فرصت طلبى از مهم ترين شاخصه هاى زندگى روزنامه نگاران صدر مشروطيت و روزگار اقتدار خاندان پهلوى بود، و اگر بخواهيم از ميان خيل اين فرصت طلبان، يكى را به عنوان پيشتاز و قهرمان انتخاب كنيم بى هيچ شك و ترديد، على دشتى مقام اوّل را احراز خواهد كرد. او نماينده تمام عيار

صفحه 23
منورالفكران ايرانى است; همان هايى كه در زمان تنگدستى دم از مردم مى زنند و به محض اينكه به اندك رفاهى مى رسند، به سرعت دست از مواضع و آرمان هاى خود برمى دارند و به خدمت قدرت هاى مسلط مستبد درمى آيند. زندگى على دشتى سرشار از جلوه هاى فرصت طلبى است. او در زمره كسانى بود كه بيشتر از ساير همكارانش نان به نرخ روز مى خورد و نهايت آمال و اهدافش در زندگى شخصى و روابط اجتماعى، تنها كسب موقعيت برتر و دستيابى به مقام و ثروت بود.
مجموع اسناد و مدارك زندگى او، و روشن تر از همه، نطق ها و مقالات و نوشته هاى او كه اكنون در دست است، به روشنى نشان مى دهد كه او در زندگى به هيچ اصلى پايبند نبوده و يگانه هدف او نام و نان و قدرت و موقعيت اجتماعى بوده است و لذا نطق ها و مقالات متناقض به تناسب اقتضاى سياست روز، از او فراوان به جا مانده است. او در اوايل مشروطيت، سلطنت را مى كوبيد و احمدشاه را هدف تير انتقادهاى آتشين قرار مى داد و سلطنت را اوّلين ظلم و اولين غصب و اولين دزدى و راهزنى در سطح گيتى معرفى مى كرد. چون تز جمهوريت رضاخانى مطرح شد، دشتى از جمهوريت طرفدارى كرد، امّا چون رضاخان به تدريج قدرت يافت و به سلطنت رسيد، به تملق گويى او و تمجيد از سلطنت پرداخت و چون رضاخان سقوط كرد، شروع به افشاگرى ديكتاتورى ها و چپاول اموال ملت توسط او كرد! وى در مجلس شوراى ملى اوّلين وكيل بود كه بر ضد رضاخان صحبت كرد و طى نطقى گفت: رضا پهلوى تا جواهرات سلطنتى را تحويل نداده از كشور خارج نشود! او در پرتو همين فرصت طلبى ها و بده و بستان هاى سياسى و با حمايت دولت انگليس، چندين دوره به مجلس شوراى ملى راه يافت. در دوره پنجم كه عوامل سردار سپه همه كاره بودند، دشتى سر از ساوه درآورد و از آن حوزه وكيل مجلس شد ولى هنگام طرح اعتبارنامه او، سيدحسن مدرس به عنوان مخالف، سخن گفت و اسنادى ارائه

صفحه 24
كرد كه نشان مى داد او با انگليس ها ارتباط داشته و با كمك آنها به وكالت رسيده است. سرانجام تلاش سردار سپه و ياران او براى جلوگيرى از رد شدن اعتبارنامه او به جايى نرسيد و اعتبارنامه او با اكثريت 66 رأى رد شد.
در همان ايام روزنامه سياست كه ارگان اقليت مجلس بود، سندى با نشانه سفارت انگليس درباره على دشتى انتشار داد ( متن اين سند در جلد دوم تاريخ بيست ساله در بخش مقدمات تغيير سلطنت به چاپ رسيده) كه به موجب آن، «هاوارد» سفير انگليس دستور مى دهد تا به على دشتى به خاطر خدماتى كه به انگلستان انجام مى دهد، پول پرداخت كنند.
دشتى در دوره ششم از بوشهر به وكالت رسيد. در دوره هفتم و هشتم باز سر از ساوه درآورد. در دوره نهم مجدداً وكيل بوشهر شد. (در همين دوره بود كه از وى سلب مصونيت شد و به زندان افتاد. پس از مدتى، با وساطت عده اى، از زندان آزاد شد و به عضويت اداره شهربانى درآمد و رياست «دايره راهنماى نامه نگارى» در اداره سياسى شهربانى به او سپرده شد. دايره راهنماى نامه نگارى، نام محترمانه تشكيلات سانسور و مميزى رضاخان بود. اين اداره كار بررسى و سانسور روزنامه ها و كتب منتشرشده را به عهده و مهرى به نام «روا» داشت و مقالات و كتاب ها فقط در صورتى كه ممهور به اين مهر بودند اجازه انتشار داشتند و هيچ چاپخانه اى مجاز به حروفچينى و چاپ مطالبى كه مهر روا، روى آن نخورده بود، نبود و هيچ روزنامه اى حق نداشت حتى آگهى هاى تبليغاتى خود را بدون اجازه اين اداره چاپ كند.
خدمات دشتى در شهربانى موجب شد ديكتاتور ايران نسبت به او مجدداً توجه پيدا كند و باز در كرسى پارلمان بنشيند. بدين ترتيب او در دوره دوازدهم و سيزدهم باز به وكالت مجلس رسيد ولى اين بار نه از بوشهر و نه از ساوه، بلكه از دماوند! در دوره چهاردهم (پس از سقوط رضاخان) از تهران به وكالت رسيده پس از

صفحه 25
دوره چهاردهم، سه سال سفير ايران در قاهره بود و سپس به سفارت ايران در لبنان منصوب شد و در تمام مدت حكومت مصدق السلطنه در بيروت ماند. از سال 1332 كه به تهران بازگشت، سناتور شد و تا سقوط رژيم سلطنتى پهلوى، همچنان سناتور بود. بر اساس شنيده هاى موثق، او اندكى پيش از پيروزى انقلاب اسلامى، اسناد و مدارك خود را به منزل يكى از دوستانش منتقل كرد تا از تعقيب و محاكمه در امان بماند. پس از پيروزى انقلاب اسلامى به زندان افتاد و مدتى از روزهاى پايانى عمر را در زندان گذرانيد. پس از آزادى از زندان، در نودسالگى كه سخت پير و فرتوت و ضعيف الجثه شده بود، در انزوا و مهجوريت از مردم، بلاعقب مرد.
نوشته ها و آثار قلمى دشتى
دشتى نويسنده حرفه اى و اصطلاحى نبود كه كار اصلى او نويسندگى باشد.
خود او نيز ابا داشت كه او را در رديف نويسندگان بزرگ قرار دهند، امّا در هر حال او را از نويسندگان مى شمردند و آثار قلمى متعدد دارد. نوشته هاى او را مى توان به سه دسته تقسيم كرد:
1. سرمقاله ها و مطالب اجتماعى و انتقادى كه در جرايد چاپ شده است;
2. داستان هاى كوتاه و مقالات ادبى;
3. نوشته هاى تحقيقى;
4. ترجمه آثار خارجى;
معرفى و نقد همه نوشته هاى او فرصت ديگرى مى طلبد، امّا در حد اشاره مى توان از نوشته هاى تحقيقى و جدى او چند اثر را نام برد:
1. در ديار صوفيان;
2. عقلا بر خلاف عقل و برخى از مطالب آن مانند نفى جهان ماوراى طبيعت

صفحه 26
است;
3. اعتماد به نفس;
از آخرين نوشته هاى او مى توان كتاب بيست و سه سال را نام برد. اين كتاب در سال 1974م توسط سفارت ايران در لبنان، در بيروت چاپ شد. حروف آن از نوع حروفى بود كه در لبنان رواج دارد و هيچ گونه نام و نشان نويسنده و ناشر و چاپخانه در اوّل و آخر آن درج نشده است و همان زمان مخفيانه به ايران وارد كرده پنهانى به فروش مى رساندند.
در برخى چاپ هاى بعدى نام دكتر علينقى منزوى بر روى جلد به چشم مى خورد. اين نويسنده، همان كسى است كه كتاب گلدزيهر، خاورشناس مغرض يهودى را پس از آنكه به عربى تحت عنوان العقيدة و الشريعة في الإسلام ترجمه شده بوده به فارسى برگرداند و به نام درس هايى از اسلام(با حواشى و تعليقاتى از خود) انتشار داد.گرچه اين كتاب از لحاظ محتوا با بيست و سه سال مشتركاتى دارد، امّا به هر صورت «علينقى منزوى» در برخى از روزنامه ها، انتساب كتاب بيست و سه سال را به خود تكذيب كرد، ولى آنچه كه نمى توان آن را انكار كرد كه كتاب يادشده با اطلاع و زير نظر و احياناً تصحيح او چاپ شده است.
امروز مسلم شده است كه نويسنده كتاب يادشده، شيخ على دشتى ديروز، و سناتور دشتى سال هاى بعد است. بر خلاف نام و عنوان كتاب كه تداعى كننده بيست و سه سال كارنامه پيامبر اكرم حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)است، درواقع نويسنده، رديّه اى بر اسلام نوشته و جهان ماوراى طبيعت و رسالت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) را آن چنان كه مسلمانان باور دارند، نفى و انكار مى كند.

صفحه 27
مقدمّه چاپ نخست
 
به نام خداوند جان آفرين
ما و خاورشناسان
روزى كه دنياى بشريت در جهل و نادانى به سر مى برد، و ظلمت و تاريكى جهان را فراگرفته بود، پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) در افق هستى طلوع كرد، و جهانى را به نور و دانش و بينش خود كه از آفريده هستى مدد گرفته بود، روشن ساخت.
رسول گرامى(صلى الله عليه وآله) با بينش الهى به سازندگى انسان و اصلاح محيط خفقان آور پرداخت، و دامنه فعاليت خود را روزبه روز گسترش داد، و درس هاى آموزنده خود را يكى پس از ديگرى براى طبقه اى كه نتوانستند عادات و رسوم ننگين محيط را كنار زنند و در صف انسان هاى زنده جهان درآيند، القا كرد.
يكى از تعاليم بزرگ آن پيامبر عالى قدر اين است كه:
«اى گروه باايمان، هرگز دشمن من و دشمن خودتان را براى خود دوست مپنداريد كه با ايشان طرح دوستى افكنيد در صورتى كه آنها به آيين حقى كه به سوى شما آمده است كفر مىورزند».(1)

1. اقتباس از: ممتحنه، 1.

صفحه 28
اين عده كسانى هستند كه پيامبر و گروندگان به حضرتش را از شهر بيرون كردند آن هم به جرم اينكه آنها به خداى بزرگ ايمان آورده و قوانين آسمانى را محترم شمرده اند.
راستى چگونه ممكن است انسانى كه به خداى خويش رو كرده و به دنبال فرستاده او گام برداشته و در راه رضاى پروردگار به جهاد پرداخته و هميشه سعى دارد آنچه مرضىّ خدا است انجام دهد، دوستى گروهى را كه با خدا به مبارزه پرداخته اند مخفى كند، در حالى كه مى داند خدا از آشكار و پنهان امور آگاه است و هركس در صف مسلمانان، دوستى دشمنان اسلام را در دل داشته باشد بدون ترديد راه رسيدن مقصود را گم كرده و در جهان سرگردان و حيران است، هر روز به دامن اين و آن پناه مى برد و هيچ گاه نمى تواند براى خويش راه و روشى معين كند.
اين دستور اساسى غير قابل تغيير الهى است كه به وسيله پيامبر عظيم در كتاب آسمانى به مردم مسلمان و جهان اسلام اعلام گرديده است كه مرز خود را حفظ كنيد و نگذاريد ديگران در دل هاى شما رخنه كنند و افكار آلوده خود را در مغزهاى شما جا دهند.
دشمنان اسلام و انسانيت هيچ گاه از پاى ننشسته اند، پيوسته در مقام مبارزه با اساس دين و مكتب اسلام به صورت هاى مختلف پافشارى دارند، گاهى با تهديد، زمانى با تطميع و گاهى با صلح، وقتى با جنگ، پيوسته سعى مى كنند براى رسيدن به آرزوهايى كه در سر دارند، انسان ها را از زندگى انسانى منصرف سازند و به سوى زندگانى حيوانى درآورند.
اخيراً نقشه تازه اى ترسيم نموده اند و برنامه اى به بازار جهان عرضه داشته اند، آن قدر فريبا و دلرباست كه حتى بزرگان و روشنفكران عالم اسلام را هم فريب داده و مى پندارند كه راستى اين دسته از مردم دانشمند به دنبال تحقيق گام برداشته و براى

صفحه 29
رسيدن به واقع جستوجو مى كنند. غافل از اينكه اين گروه كه به نام خاورشناس و محقق ناميده مى شوند و در صف هاى مختلف جامعه به صورت هاى گوناگون جلوه مى كنند، دانشمندانى هستند كه روى نداشتن ديد اسلامى يا متكى بودن به گفتار مردمى كه با اسلام حساب خورده دارند يا روى مأموريتى كه در اين راه دارند، به ظاهر دين مقدس اسلام و هدف عالى آن و پيشوا و رهبران معصوم آن ابراز علاقه مى كنند و با الفاظ زيبا و منطقى فريبنده حقايقى را يادآور مى شوند ولى در لابه لاى آنها ريشه دين و مذهب را از بيخ و بن مى زنند.
كتابى به نام بيست و سه سال
در نظام پيشين كتابى پيرامون رسالت پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) منتشر گرديد كه از قماش همان كتاب هاى خاورشناسان بوده است و روى آگاهى از سوء اثرى كه اين نوع از كتاب ها روى جوان ها مى گذارد، تصميم گرفته شد كه از شخصيتى كه در حوزه علميه قم سمت استادى دارد به نام دانشمند ارجمند جناب آقاى سبحانى كه راستى عالمى بزرگوار و استادى دلسوز و باايمان است، استفاده شود. موضوع با ايشان مطرح شد. ايشان نيز با كارهاى فراوانى كه دارند موضوع را پذيرفتند. مجموع بحث هاى ايشان قبلاً به صورت پلى كپى تهيه و به تدريج در اختيار دانشمندان و بزرگان گذاشته شد تا نظر خود را ابراز دارند. خوشبختانه اين پلى كپى ها آن قدر مورد تقدير و تشويق قرار گرفت و از خارج و داخل نسبت به آن علاقه نشان داده شد كه ناچار از معظم له تقاضا گرديد كه همه را به صورت كتاب جامعى درآورد كه در سطحى مناسب در اختيار دانش پژوهان گذارده شود. ايشان هم اين خدمت را به نحو شايسته اى انجام داده و هم اكنون به فضل خداى متعال و توجه صاحب

صفحه 30
شرع و عنايت خاصه امام زمان-عجّل اللّه فرجه الشريف- اين كتاب مورد استفاده عموم قرار مى گيرد و اين جانب به نام كوچك ترين خدمتگزار از زحمات طاقت فرساى اين عالم بزرگوار كه حقاً در راه نشر معارف اسلامى و راهنمايى جوانان از هيچ فرصتى غفلت نمى نمايد، سپاسگزارى نموده و موفقيت روزافزون ايشان را از خداى متعال مسئلت مى نمايد.
حسن سعيد
كتابخانه مسجد جامع تهران
هشتم ربيع الثانى 1399 قمرى

صفحه 31
پيش گفتار به قلم مؤلف
بسم اللهّ الرّحمن الرحيم
نيرومندترين سد در برابر مطامع غرب
پيروزى هاى چشمگير غرب، در زمينه هاى علم و صنعت، مايه گسترش روابط ميان ملل جهان و توسعه نفوذ سياستمداران آزمند غرب، در شرق گرديد. گسترش روابط مى توانست به سود ملل مشرق زمين تمام شود، در صورتى كه ملّت ها با حفظ اصالت و استقلال خود، از فرآورده هاى علمى و تكنولوژى غرب استفاده كنند، و عقب ماندگى خود را در اين زمينه با توجه به اينكه خود روزى رئيس و قافله سالار علم و صنعت و دانش بودند، جبران نمايند.
امّا متأسفانه ملل مشرق زمين در اين برخورد، هوشيارى خود را از دست داده و در توسعه روابط خود با غرب حد و مرزى نشناختند، و هر كالاى مادى و معنوى را كه از آن نقطه جهان وارد اين سرزمين مى شد، بدون قيد و شرط پذيرفتند بدون اينكه ماسك فريبنده بسيارى از كالاهاى علمى و فرهنگى غرب را كنار زنند و از محتواى مسموم و كشنده بسيارى از آنها آگاه گردند.
جاى تأسف است كه ما از صنايع و تكنولوژى غرب بسيار كم و ناچيز بهره بردارى كرديم، به جاى صنايع مادر، به صنايع «مونتاژ» پناه برديم. از توليد مواد خام، توليدكننده يك ماده خام به نام «نفت» شديم و در برابر آن مصرف كننده

صفحه 32
تمام اجناس لوكس و غيرلوكس غرب گشتيم. دانشگاه هاى ما به صورت دارالترجمه افكار غريبان درآمد، و كتاب هاى فرهنگى و علمى ما منعكس كننده افكار غرب گرديد، و روح تحقيق و پژوهش در ميان دانش پژوهان كشته شد.
در اين صد سال، بالاخص در اين نيم قرن اخير، رژيمى بر ما حكومت مى كرد، كه مى خواست تمام شئون ملت ما را، وابسته به غرب كند، و با وسائل و عناوين گوناگون، با شستوشوهاى مغزى، ما را از خود بيگانه سازد و در هر جهت ما را طفيلى غرب گرداند.
غول استعمار با استخدام علم و صنعت، با تأسيس دبستان و دبيرستان و دانشگاه هاى وابسته به غرب، با ساختن مواد مراكز درمانى و پزشكى، با اعزام گروه هاى تبشيرى و توسعه كليساها و محافل مذهبى مسيحى، با خريدن رجال دولتى و شخصيت هاى به ظاهر ملى و نويسندگانى ازخودبيگانه و سرسپردگانى بى شخصيت، جنگ صليبى جديدى را در مشرق زمين به راه انداخت، امّا اين بار با اين تفاوت:
در گذشته نبرد صليبى، با اعلان جنگ از طرف دشمن آغاز گرديد، اعلام نبرد همراه با ضعف و ناتوانى صليبيان، و قدرت و نيرومندى مسلمانان آغاز شد و سرانجام پس از دويست سال كشمكش، نبرد به نفع مسلمانان و شكست دشمن پايان پذيرفت.
امّا اين بار صليبيان با نيرومندترين سلاح هاى علمى و تكنولوژى، در قيافه دوستى و همكارى، به منظور كمك به ملت هاى عقب مانده، گام به مشرق زمين نهادند، و با برنامه ريزى بسيار حساب شده، بر شئون ملى و و مذهبى، مسلط شدند.
سياستمداران غرب كه غالباً برگزيده جهان خواران، كمپانى ها، تراست ها و كارتل ها هستند، پس از آگاهى از منابع زرخيز زيرزمينى و محصولات طبيعى ما به

صفحه 33
فكر يغما و غارتگرى افتاده و با تبديل استعمار قديم به استعمار جديد(نئوكلنياليسم) به وسيله ايادى داخلى خود تحت شعار «ترقى» و «جهش» و «پيشرفت» چوب حراج بر هستى ما زدند.
آنان از روز نخست، دين و تعاليم اسلامى را بزرگ ترين و نيرومندترين مانع در برابر مطامع روزافزون خود مى ديدند. كارشناسانان غرب در گزارش هاى محرمانه و سرى خود، به سران دولت ها و كليساها كراراً اين مطلب را يادآور شده بودند: علاقه مسلمانان به آيين و تعاليم مذهبى بزرگ ترين و نيرومندترين سد در برابر نفوذ و سيطره ماست تا پيوند اين ملت با اسلام باقى است، تسلط بر آنان غيرممكن و محال است.
نخستوزير انگلستان، گلادستون، در تاريخ 1887 در برابر نمايندگان كشور خود نطقى مهيج ايراد كرد و در ضمن آن يادآور شد:
«فمادام القرآن يُتلى و الكعبة تُحَجّ و محمّد يذكر في المآذن فالنصرانية فى خطر عظيم، فعليكم بالقرآن فحرقوه و بالكعبة فهدّموها وباسم محمّد فامحوا اسمه عن المآذن» :
«تا قرآن در ميان مسلمانان تلاوت مى شود، و كعبه مورد احترام و مركز تجمع اسلامى است، و نام (حضرت محمد) در گلدسته ها، به خوبى ياد مى شود، آيين و كيش مسيحيت در خطر است. براى از بين بردن اين موانع، بايد قرآن را بسوزانيد، كعبه را ويران كنيد و نام محمّد را از گلدسته ها محو سازيد».
پس از اين همه گزارش هاى سرى و تجربه هاى تلخ ولى آموزنده اى كه در اين راه داشتند، تصميم گرفتند كه اين سد نيرومند را به عناوين گوناگون به وسيله ايادى داخلى و خارجى كه براى اين كار تربيت شده بودند، از ميان بردارند.

صفحه 34
آنان از جريان تحريم تنباكو به وسيله مرجع بزرگ شيعه مرحوم ميرزاى شيرازى و مبارزه هاى حق طلبانه مرحوم سيدجمال اسدآبادى و قيام هاى خونين مسلمانان در برابر تسلط خارجيان در آفريقاى شمالى و... به اين نتيجه رسيده بودند كه با وجود اعتقاد مردم مشرق زمين به تعاليم اسلامى، استثمار اين مناطق براى هميشه امكان پذير نيست; پس چه بهتر مبارزه خود را با دين و مذهب و قرآن و تعاليم آن آغاز كنند تا راه را براى خود صاف و هموار سازند.
نيروهاى اهريمنى استعمار از همان روز به فكر استخدام يك مشت رجال منافق بى شخصيت و خودفروخته افتادند تا از فكر و قلم، تدبير و سياست آنان در نابودى اسلام، و بى قيد و لاابالى ساختن جوانان استفاده كنند تا راه را براى استعمارگران و يغماگران غربى هموار سازند.
اين گروه شيطانى در كشور ايران قبل از انقلاب اسلامى در قيافه هاى وزير و وكيل، سناتور و مديركل، استاد و دبير، برنامه ريز و خبرنگار، داستان نويس، پژوهشگر و... خود را نشان مى دادند و از راه هاى گوناگون به آرمان استعمارگران جهان كه محو و نابودى اسلام و گسستن پيوند جوانان با دين بود، كمك مى كردند.
چندى قبل در منزل يكى از دوستان بودم، كه كتابى به نام بيست و سه سال جلب توجهم كرد. لحظاتى چند خود را با خواندن آن مشغول كردم و فهميدم كه از آن نوشته هاى فرمايشى است كه از طرف ايادى داخلى استعمار براى ايجاد شك و ترديد در اذهان ساده لوحان نوشته شده است.
پس از مدتى، نام كتاب بر سر زبان ها افتاد و از سوء تأثير آن سخن به ميان آمد; براى همين جهت نسخه اى از آن تهيه كردم و قسمت هاى مهم آن را خواندم و

صفحه 35
از شيوه انشا و سبك قلم، و استخدام برخى از جمله ها و مفردات، و از وجود قسمتى از مطالب كتاب در آثار يكى از نويسندگان، مطمئن شدم كه اين كتاب اثر يكى از نويسندگان است كه مدت ها در دوران اختناق(سال 1318-1319) سانسورچى مطبوعات بود(1) و غالباً در كتاب هاى خود دو هدف را تعقيب مى كند:
1. اشاعه فساد در ميان زنان و دختران;
2. تشكيك در عقايد مذهبى و دينى مردم.(2)
مدتى از اين جريان گذشت، تا روزى عالم بزرگوار و متعهّد جناب آقاى حاج شيخ حسن سعيد تهرانى كه يكى از خدمتگزاران صديق و راستين اسلام است و مدرسه و كتابخانه وى در مسجد جامع تهران يكى از مراكز آموزشى و از پناهگاه هاى علمى جوانان و مركز تبادل فرهنگى با كشورهاى اسلامى است، ابراز علاقه كردند كه چهره مستندى از رسالت پيامبر گرامى اسلام ترسيم گردد، و فلسفه رسالت و نبوت وى در ابعاد گوناگون، مورد تجزيه و تحليل قرار گيرد، و درضمن، به تمام انتقادات اين كتاب پاسخ داده شود.
نگارنده با تمام گرفتارى هاى خود، درخواست معظم له را پذيرفت و نتايج زحمات او همين كتاب است كه به خوانندگان تقديم مى گردد.
لازم به يادآورى است كه محتويات اين كتاب قبلاً به صورت پلى كپى از طرف كتابخانه مسجد جامع تهران منتشر شد، كه پس از يك رشته اصلاحات به همين صورت كه ملاحظه مى فرماييد منتشر مى گردد.

1. مجله وحيد، شماره 186، ص859.
2. در گذشته، مؤلف كتاب به روشنى معرفى شد.

صفحه 36
منابع اين اشكالات
نويسنده كتاب در طرح اشكالات و انتقادات بيشتر تحت تأثير نوشته هاى «گلدزيهر» و ديگر شرق شناسان قرار گرفته است.
گلدزيهر عنصر يهودى آلمانى است كه در سال 1850 متولد شده و در سال 1921 درگذشته است و بسيارى از نوشته هاى او به زبان آلمانى و برخى به زبان عربى مانند العقيدة و الشريعة فى الاسلام چاپ و منتشر شده است. انتشار اين كتاب اخير، احساس دينى برخى از نويسندگان متعهد و مسئول مصرى را برانگيخت تا آنجا كه «محمدالغزالى» كه يكى از اخوان المسلمين است نقدى بر آن تحت عنوان دفاع عن العقيدة و الشريعة نوشت كه در سال 1395 ق منتشر گرديد.
خوانندگان گرامى در ضمن مطالعه اين كتاب با منابع و مآخذ اشكالات او آشنا خواهند شد و روشن خواهد شد كه وى مجموع اين اشكالات را از زنادقه عصر عباسى و شرق شناسان گرفته است.
در آغاز خلافت عباسى ها، با ترجمه كتب يونانى و رومى و گرايش برخى از ملّت هاى ديگر به اسلام و غيره اين اشكالات در مجامع علمى مسلمانان مطرح گرديد.
در همان زمان يعنى در قرن هاى سوم و چهارم و پنجم اسلامى، غالب اين اشكالات به وسيله دانشمندان بزرگ اسلام پاسخ داده شد. با مراجعه به كتاب هاى كلامى و تفسيرى، اين حقيقت به خوبى روشن مى گردد.
اين اشكالات و خرده ها در يك قرن اخير به وسيله شرق شناسان، پردازش مجدد شد و با پردازش جديد به بازار عرضه گرديد.
نويسنده اين كتاب، با الهام گرفتن از اين دو منبع و با يك رشته تردستى ها و

صفحه 37
ترفندهاى تبليغاتى مخصوصاً در مسائل مربوط به زن كه فتنه گرى و شكستن مرزهاى اخلاقى در آنها از خصايص روحى او است، توانسته است اين اشكالات را در قالب فهم ايرانى بريزد، و به هدف شوم و پست خود برسد، و بالأخص كه وى در اين قسمت از نوشته هاى مستشرق آلمانى «گلدزيهر» نيز استفاده كرده است، با اين تفاوت كه گلدزيهر، به منابع اصلى مراجعه مى كرد، در حالى كه اين نويسنده به منابع اصلى مراجعه نمى كند، چه بسا مطلبى را از كتابى نقل مى كند، كه در آن كتاب موجود نيست،(1) چه بسا آيه را غلط مى نويسد،(2) گاهى مطلبى را از تفسير جلالين نقل مى كند و مى گويد: تفسير جلالين مدرك آن را ننوشته است در حالى كه تفسير جلالين مدرك آن را نوشته است.(3)
همه اينها حاكى است كه در مراجعه به منابع و مصادر اصلى، بيش از حد كوتاهى كرده است.
راه و روش نقد و تحليل ما
اين كتاب در عين حال كه نقد بر اين نويسنده است، ولى اصالت و استقلال خود را در تشريح فلسفه نبوّت پيامبر از دست نداده است و براى همين هدف، فصل بندى كتاب، با روش آن نويسنده بسيار متفاوت است.
در فصل بندى كتاب، جايگاه هر مسأله در نظر گرفته شده است. هر مسئله اى كه پايه مسائل بعدى است، نخست مورد بررسى قرار گرفته و به همين ترتيب پيش رفته است.

1. به بخش دوازدهم اين كتاب مراجعه فرماييد.
2. به بخش سيزدهم، ص 302 مراجعه شود.
3. به بخش هفده، ص 383 مراجعه فرماييد.

صفحه 38
براى همين جهت مسائل مربوط به اثبات صانع، حدوث ماده، و راز خلقت انسان، پيش از مسائل لزوم بعثت پيامبر، و حقيقت وحى، مورد بررسى قرار گرفته است و خواننده گرامى به وسيله اين كتاب از پاسخ مجموع انتقادهاى او كه در طول كتاب بدون نظم و ترتيب پخش شده است، آگاه مى گردد.
قم- حوزه علميه
جعفر سبحانى
20 فروردين 1358

صفحه 39
بخش نخست
علل گرايش به ماوراى طبيعت
مؤلف بيست و سه سال مى نويسد:
«آدميان نمى خواهند در رديف ساير جانوران كره زمين باشند، چون انديشه دارند. از دورترين زمانى كه حافظه بشر به خاطر دارد، قائل به مؤثر بوده، پيوسته پنداشته است كه موجودى اين دستگاه را به كار انداخته و در خير و شر مؤثر است. مبناى اين عقيده هرچه باشد، خواه انديشه، خواه غرور و خودپسندى و متمايز بودن از ساير حيوانات، بشر را به ايجاد ديانات برانگيخته است.
تحليل: فردى كه مى خواهد زندگانى پيامبر خاتم(صلى الله عليه وآله)را بنويسد، در تفسير اعتقاد به خدا، همان سخنان ماركسيست هاى دوران خود را تكرار مى كند و آن اينكه: اعتقاد به خدا ريشه پندارى داشته و آن غرور و خودپسندى بشر بوده است.
وى به اين ترتيب به نظريه اى اشاره مى كند كه دين را ساخته دست بشر مى داند، و مى گويد: «بشر را به ايجاد ديانات واداشته است».
وى با تعبيرهاى متناقض و دوپهلو در اين باره گاهى تعبيرهاى مثبتى چون «آدميان نمى خواهند در رديف ساير جانوران كره زمين باشند، چون انديشه

صفحه 40
دارند...» و گاهى با تعبيرهاى زننده اى چون «غرور و خودپسندى» به نظريه ماركسيست ها اشاره مى كند، و عقيده به خدا را در رديف باورها و پندارهايى مى شمارد كه غرور و خودپسندى ريشه آنها بوده است.
اين دوگانگى و رفت و برگشت در سراسر كتاب بهويژه در تحليل مسائل زيربنايى به چشم مى خورد.
گويا نويسنده خود هنوز تصميم نگرفته و راه به جايى نبرده است، و مى خواهد فقط همين احساس ترديد و تحيّر و سرگشتگى خود را به خواننده منتقل كند، و چيز تازه و تحليل جديدى ندارد كه به او ارائه كند; لذا ما در اين بخش علل گرايش انسان به ماوراى طبيعت را بيان مى كنيم.
علل گرايش انسان به ماوراى طبيعت
در زمان ارسطو، مجموع دانش هاى بشرى را دو رشته تشكيل مى داد: 1.«فيزيك» (علوم طبيعى);2. «متافزيك» (علوم مربوط به ماوراى طبيعت). غالباً افراد در يكى از اين دو رشته تحصيل مى كردند، ولى تكامل و گسترش علوم و انشعاب هر علمى به رشته هاى گوناگون، لزوم دست يابى به تخصص در علوم را به صورت يك ضرورت مطرح ساخت، و هر فردى مجبور شد كه رشته اى را انتخاب نمايد و در آن تخصص پيدا كند تا جامعه بشرى، از ضرر اظهارنظرهاى افراد غيرمتخصص، مصون بماند; مثلاً متخصص گوش و حلق و بينى، درباره بيمارى هاى دستگاه گوارش نظر ندهد و همچنين... .
متأسفانه هنوز اين نارسايى به كلى ريشه كن نشده و افراد زيادى بدون داشتن صلاحيت كافى، درباره بسيارى از موضوعات اظهارنظر مى كنند كه صلاحيت داورى در آنها را ندارند، و شانس موضوعات مذهبى در اين قسمت بيش از ساير

صفحه 41
علوم و موضوعات است، زيرا مسائل دينى در يك سطح براى همه مردم مطرح است. طبعاً گروهى كه به مسائل دينى با ديد سطحى مى نگرند به خود اجازه مى دهند كه درباره بسيارى از موضوعات دينى اظهارنظر كنند.
تصور نكنيد كه تنها مردم عادى دچار اين اشتباه مى شوند و در موضوعات دينى به اظهارنظرهايى مى پردازند، بلكه برخى از جامعه شناسان يا روان شناسان مغرور كه براى اظهارنظر خود، حد و مرزى نمى شناسند، چه بسا به خود اجازه مى دهند كه درباره پاره اى از مسائل دينى و مذهبى اظهارنظر كرده و گروهى را ناخودآگاه گمراه سازند، از باب نمونه:
امروز برخى از جامعه شناسان و روان شناسان مغرور به دنبال اين بحثند كه چگونه بشر به خدا و مذهب گرايش پيدا كرد؟ چگونه به خدا و جهان ماوراى طبيعت معتقد گرديد؟ چگونه اعتقاد به خدا در اجتماع پيدا شد؟
اين افراد كه اوّلاً از فطرى بودن خدا و مذهب غفلت دارند و ثانياً براى پيدايش آن، عامل فكرى و منطقى نمى انديشند، طبعاً به دنبال آن مى روند تا براى اين پديده انگيزه اى بيابند، و براى گرايش بشر به دين، انگيزه اى به دست آورند و سرانجام در توجيه و تفسير پيدايش اين گرايش به فرضيه هايى پناه مى برند كه هرگز نمى تواند يك ميلياردم امواج خروشان احساسات مذهبى را كه در قديمى ترين اقوام بشر، و جديدترين آنها حكمفرما است، توجيه و تفسير كند، امّا چه كنند؟ چون آنان مذهب را يك پديده اجتماعى، يك امر غيرفطرى يا غيرمنطقى مى انديشند ناچارند به چنين فرضيه هاى سست و بى پايه پناه ببرند تا حس كنجكاوى خود را راضى سازند.
اوّلاً: از نظر خداشناسان اعتقاد به خدا يك امر فطرى است و اعتقاد به خدا و مذهب بسان سلامت وجود است كه مطابق اصل آفرينش مى باشد، و در برابر

صفحه 42
آن بى دينى و ماديگرى بسان بيمارى است كه بر بدن عارض مى گردد. هيچ گاه نبايد از سرّ سلامت وجود پرسيد، و به دنبال علل سلامت بدن رفت، زيرا سلامت بدن بر طبق مسير و جريان طبيعى نظام آفرينش است، بلكه اگر فردى يا اجتماعى را ديديم كه دچار بيمارى شده است، در اين موقع بايد بپرسيم كه چرا اين افراد بيمار شده و چرا از مسير يك اصل طبيعى بيرون رفته اند؟
اعتقاد به خدا و جهان ديگر از ديد يك مادى پديده اى است كه با آفرينش بشر همراه نبوده بلكه به سان بسيارى از پديده هاى اجتماعى است كه به عللى گام در اجتماع بشر نهاده است; از اين جهت شيوه بحث آنان با شيوه بحث خداشناسان در دو قطب مخالف قرار گرفته است و پيوسته مى خواهند به جاى بررسى علل گرايش بشر به ماديگرى، علل گرايش به دين و مذهب را مورد بررسى قرار دهند.
ثانياً: هرگاه ثابت شود كه مذهب عامل فكرى و منطقى دارد، بايد به تشريح عامل عقلى و منطقى آن پرداخت.
بنابراين جامعه شناسان يا روان شناسان حق ندارند اظهارنظر كنند، زيرا جامعه شناس فقط حق دارد در مسائلى اظهارنظر كند كه علت تكوينى و حقيقى نداشته باشد; در اين صورت مى تواند به علت تراشى و فرضيه سازى بپردازد مانند شومى سيزده كه يك عامل خارجى سبب شده است كه انديشه اى در ذهن بشر پديد آيد. در اين صورت است كه جامعه شناسى يا روان شناسى درباره اين نوع از پديده هاى ذهنى اظهارنظر مى نمايد و به ريشه يابى و فرضيه سازى مى پردازد.
به عبارت ديگر، اين گروه از دانشمندان درباره پديده اى مى توانند اظهارنظر كنند كه نوعى عكس العمل روح در برابر يك عامل خارجى باشد ولى موضوعى كه ريشه فطرى و ذاتى يا عامل منطقى و استدلالى دارد، در اين صورت علت پيدايش آن مبهم نيست تا براى جامعه شناس يا روان شناس مجال بحث

صفحه 43
و گفتوگو باقى بماند بلكه بايد همگى اعم از روان شناس و جامعه شناس و غيره پيدايش آن را معلول كشش فطرى و عامل فكرى بدانند.
اينك نمونه هايى را يادآور مى شويم كه عامل فكرى و منطقى يا درونى و فطرى در پيدايش آنها دخالت دارند و هيچ جامعه شناس يا روان شناسى نمى تواند اين گونه موضوعات را از غير اين دو راه توجيه نمايد:
1. قانون عليت و معلوليت و اينكه هر پديده اى براى خود علتى دارد، يك مسئله فطرى است كه از زمان هاى ديرينه بشر به آن پى برده است; در اين صورت جامعه شناس يا روان شناس نبايد به خود اجازه دهد كه براى پيدايش اين فكر، عاملى جز فطرى بودن بينديشد.
2. بشر از روز نخست از تأثير خورشيد در پرورش گياهان و جانداران و تأثير زمين و آفتاب در خسوف و كسوف آگاهى داشت. چون براى پيدايش اين انديشه در اذهان بشر، عامل منطقى وجود دارد، هرگز نبايد هيچ جامعه شناس يا روان شناسى به خود اجازه دهد كه درباره پيدايش اين فكر به فرضيه سازى بپردازد، زيرا پيداست كه عامل پيدايش چنين فكرى همان احساس و تجربه و آزمايش مى باشد.
3. در دوران بلوغ، احساس جنسى پسرها و دخترها شكفته مى شود و دختران و پسران، خواهان يكديگر مى گردند، و همراه با شكوفايى اين حس، حس علاقه به ثروت و مال و مقام و منصب نيز شكفته مى شود، و ذهن جوان مورد هجوم اين رشته از انديشه ها قرار مى گيرد. چون چنين انديشه از يك تمايل ذاتى و فطرى سرچشمه مى گيرد هرگز وجود آن، نتيجه عكس العمل روح در برابر برخى از پديده ها نيست. ديگر هيچ روان شناسى به فكر كشف علل پيدايش انديشه هاى جنسى و غيره نمى افتد زيرا علت پيدايش آن، جز تمايلات فطرى چيز ديگرى نمى تواند باشد.
اين دو علم تنها درباره آن رشته از پندارها و رفتارها مى توانند به بحث و

صفحه 44
كنجكاوى بپردازند كه عامل فطرى يا عامل فكرى در پيدايش آن مؤثر نباشد.
اينجا است كه بايد جامعه شناس يا روان شناس با پيش كشيدن فرضيه هايى پيدايش اين پديده ها را به علتى مستند سازد.
مثلاً يكى از عقايد راسخ در ميان مردم همان شومى عدد 13 و شوم بودن روز سيزده است. به طور مسلم در پيدايش اين فكر، علت منطقى در كار نبوده زيرا از نظر عقل تفاوتى ميان سيزده و ديگر اعداد نيست; همچنان كه در پيدايش آن عامل فطرى و درونى مؤثر نبوده است، در آن گونه از مسائل بايد به دنبال فرضيه باشيم و علت آن را كه از حوزه عقل و منطق با كشش فطرت بيرون است، كشف نموده و فرضيه هايى را پيش بكشيم.
امّا مسائلى كه ريشه منطقى و فكرى دارد يا از فطرت انسان سرچشمه مى گيرد از قلمرو فرضيه پردازى جامعه شناسى يا روان شناسى خارج و بيرون مى باشد. در اين مسائل فكر و انديشه يا كشش درونى انسان به علت پيدايش ما را از هر چيز ديگرى بى نياز مى سازد.
هرگاه مفاهيم خدا و دين با تفكر بشرى بستگى داشته و با تمايلات باطنى او موافق باشد ديگر نبايد براى پيدايش اين نوع انديشه ها به دنبال فرضيه ها برويم.
خداشناسى ريشه فطرى و عامل منطقى دارد.
گرايش بشر به خدا ريشه فطرى دارد و در عين حال از عامل فكرى و از استعداد انسان سرچشمه مى گيرد.
خداشناسى و گرايش به مفاهيمى مانند «خدا» و «دين» به سان گرايش انسان به زندگى دسته جمعى و تمايلات جنسى او است; مثلاً هر بشرى به طور فطرى داراى روح مدنى و خواهان زندگى دسته جمعى است يا هر فردى از افراد بشر در سنين خاصى در خود تمايلات جنسى احساس مى كند.

صفحه 45
هرگاه سؤال شود كه بشر چرا و از كجا به اين دو موضوع و مانند آنها توجه كرده است و چه عاملى او را بر اين كارها واداشته است، در پاسخ آن خواهيم گفت از آنجا كه گرايش به زندگى دسته جمعى و اعمال غريزه جنسى، جنبه فطرى و عامل درونى دارد، بنابراين محرك و انگيزه او اين موضوعات، جز فطرت و كشش باطنى چيزى نبوده است و از روزى كه انسان بوده اين تمايلات با او همراه بوده است.
عامل ديگرى (علاوه بر ندايى درونى به نام فطرت) كه او را به بحث و كاوش درباره سرچشمه جهان وادار ساخته است همان عامل فكرى و عقلى است; يعنى حس كنجكاوى و درك اسرار آفرينش و به دست آوردن سرچشمه هستى، او را به وجود خدا معتقد ساخته است.
به عبارت روشنتر، همان حسى كه او را به بحث و كنجكاوى در پديده هاى طبيعى و مظاهر حيات، و اسرار پيچيده مادى و يافتن قوانين ثابت و متغير جهان واداشته است، به طورى كه گروهى از شيفتگان علم و دانش براى درك حقايق جهان طبيعت، چشم از لذت و زندگى پوشيده و عمر خود را در آزمايشگاه ها و مراكز علمى و صنعتى گذرانده اند، همان حس او را واداشته كه سرچشمه هستى را به دست آورد و با خالق و آفريدگار جهان آشنايى پيدا كند.
بشر با ديدگان بسيط و در عين حال نافذ و كنجكاو خود مى ديد كه هر پديده اى علت مشخصى دارد; مثلاً ريزش برگ از درخت يا شكستگى شاخه اى بر اثر باد يا نسيمى است كه آن را از درخت جدا كرده و به زمين مى افكند، از مشاهده صدها نظائر آن، به قانون علت و معلول پى برده و معتقد شده كه هيچ پديده اى در اين جهان، بى علت و بى جهت نيست. او با توجه به چنين قانون عمومى جا دارد كه به فكر آفريدگارى افتد كه سرچشمه حيات و هستى بوده و مجموع عالم از قدرت خلاقه او به وجود آمده است.

صفحه 46
وجود كودك سراسر استفهام و سؤال است. وى هر لحظه از پدر و مادر و آموزگار خود از علل اشياء سؤال كرده و حس كنجكاوى خود را با شنيدن پاسخ هاى صحيح يا ناصحيح قانع مى سازد. بشر نخستين از نظر عقل و درك و هوش، كمتر از كودك شش ساله امروز نبوده و به خود اجازه مى داد از علل اشيا و پديدآورنده اين جهان خروشان، سؤال و پرسش نمايد و سرانجام براى قانع ساختن حس حقيقت جويى خود، به مبدئى معتقد گردد.
در تاريخ علوم تاكنون صدها فرضيه غلط و نادرست يكى پس از ديگرى آمده و چيزى نپاييده كه جاى خود را به فرضيه هاى ديگرى داده است. به طور مسلم توجه بشر به چنين فرمول هاى علمى اعم از صحيح و باطل، معلول حس كنجكاوى و حقيقت طلبى او بوده است و هيچ دانشمندى پيدايش اين افكار علمى را معلول چيزى جز عامل فكرى و عقلى نمى داند.
اگر همه ما درباره پيدايش افكار علمى چنين فكر مى كنيم و آنها را معلول يك مشت عوامل روانى و اوضاع اجتماعى نمى دانيم، پس چرا درباره ريشه آفرينش و مبدأ هستى، اين چنين فكر نكنيم.
كسانى كه گرايش انسان را به خدا و دين و مفاهيم ماوراى طبيعت به وسيله دو عامل يادشده تفسير و توجيه نمى كنند و كوشش مى نمايند كه علت پيدايش اين مفاهيم را با فرمول روان شناسى يا جامعه شناسى تطبيق كنند پيش خود مسلم گرفته اند كه گرايش به خدا عامل ذاتى و فطرى يا فكرى و عقلى ندارد; از اين جهت به دست و پا افتاده اند كه براى آنها عللى اعم از روانى يا اجتماعى بتراشند.
بار ديگر به طور خلاصه يادآورى مى كنيم:
فقط آن دسته از پديده هاى ذهنى، علل پندارى دارند كه براى آنها علت فطرى يا عامل فكرى نيرومندى وجود نداشته باشد; در اين صورت روان شناسى يا

صفحه 47
جامعه شناسى به خود حق مى دهد براى پر كردن اين خلأ اظهارنظر بنمايد.(1)
فرضيه هاى سست و لرزان
بيانات پيش به روشنى ثابت كرد كه دو عامل نيرومند تعقل و تفكر، فطرت و كشش درونى، مايه پيدايش مفاهيمى مانند خداوند و مذهب در ميان بشر گرديده است ولى برخى از جامعه شناسان و روان شناسان براى پيدايش اين نوع مفاهيم فرضيه هاى لرزان و بسيار سست و بى پايه، معرفى كرده اند كه فهرستوار به آنها اشاره مى شود:
1. خداشناسى مولود جهل بشر به قوانين طبيعت است.
2. دين زاييده ترس از عوامل خصمانه طبيعت مى باشد.
3. اعتقاد به خدا مولود انحطاط اجتماعى و اقتصادى يك ملت است.
4. خداشناسى نتيجه يك عقده جنسى است.
از آنجا كه در كتاب هاى فلسفى و كلامى پيرامون بى پايگى اين نوع فرضيه ها به طور گسترده سخن گفته شده است ما خود را بى نياز از اين مى دانيم كه پيرامون اين چهار فرضيه سخن بگوييم و علاقه مندان را به مطالعه دو كتاب كه پيرامون اين چهار فرضيه سخن گفته است دعوت مى نماييم.(2)
بى پايه تر از همه فرضيه اى است كه نويسنده كتاب بيست و سه سال براى پيدايش اعتقاد به خدا بيان كرده و مى گويد:
«آدميان نمى خواهند در رديف ساير جانوران كره زمين باشند، چون انديشه دارند. از دورترين زمانى كه حافظه بشر به خاطر دارد قائل به مؤثر بوده، پيوسته پنداشته است كه موجودى اين دستگاه را به كار انداخته و در خير و شر

1. براى تفصيل و توضيح بيشتر درباره فطرى بودن دين، ر.ك: جعفر سبحانى، راه خداشناسى، ص 47 - 57.
2. علامه محمدحسين طباطبايى، اصول فلسفه يا روش رئاليسم، ج5، ص 321; جعفر سبحانى، راه خداشناسى، ص 87 - 122.

صفحه 48
مؤثر است. مبناى اين عقيده هرچه باشد خواه انديشه، خواه غرور و خودپسندى و متمايزبودن از ساير حيوانات، بشر را به ايجاد ديانات برانگيخته است».(1)
او در اين گفتار به نعل و ميخ مى زند گاهى اعتقاد به وجود صانع را معلول انديشه بشر و گاهى زاييده غرور او مى داند در حالى كه اين دو نظر درست در دو قطب مخالف قرار دارند.
هرگاه مقصود از انديشه بشر همان آگاهى او از نظام جهان به ضميمه قانون علت و معلول باشد، ديگر در اين صورت نمى توان اعتقاد به وجود مؤثر را معلول غرور بشر دانست.
هرگاه عامل پيدايش اعتقاد به صانع، غرور و خودپسندى او باشد، بايد خداى جهان را به خود اختصاص دهد نه به مجموع جهان آفرينش در صورتى كه وى مى گويد از دورترين زمانى كه حافظه بشر به خاطر دارد قائل به مؤثرى بوده است.
گذشته بر اين هرگاه علت پيدايش اين عقيده، تكبر و خودپسندى بشر باشد، غرور بشر در قرن نوزده و بيست كه قدرت خود را در زمين و فضا و اقيانوس و كف درياها گسترش داده است، به مراتب بالاتر از غرور ديرينه اوست; در اين صورت بايد دين و روح خداشناسى در اين دو قرن (كه غرور او اوج بيشترى گرفته است) سراسر جهان را فراگيرد. چه شد كه مردم جهان در اين دو قرن به دو گروه مادى و الهى تقسيم گرديده اند؟!
طراح اين نظر روى چه دليلى چنين طرحى را مى دهد و ما را به آن دعوت مى كند؟ جز اين است كه مى خواهد براى پيدايش دين و مذهب از پيش خود، فرضيه اى بسازد و با پيش داورى، مسلم گرفته است كه عامل فكرى و تعقلى يا كشش باطنى در گرايش بشر به دين مؤثر نبوده است؟

1. على دشتى، بيست و سه سال، ص 35.

صفحه 49
بخش دوم
اثبات صانع و حدوث مادّه
وى مى نويسد:
«اثبات لزوم بعثت پيامبران فرع اثبات وجود خدا است، زيرا تا خدا ثابت نشود هرگز نمى توان بر مسأله لزوم بعثت صحه گذارد، زيرا پيامبران خود را فرستاده او مى دانند; بنابراين بايد قبلاً وجود او را اثبات نمود، و از طرف ديگر اثبات وجود او متوقف بر اين است كه جهان را حادث و مسبوق به عدم بدانيم. اگر دنياى هستى نبوده و بود شده است، طبعاً آفريننده اى آن را ايجاد كرده است، ولى حدوث ماده قابل اثبات نيست. ما چگونه مى توانيم به يك شكل قطعى بگوييم زمانى بوده است كه جهان نبود و نشانى از هستى نبوده است؟ اين فرض كه زمانى بوده است كه جهان نبوده و خورشيد، و كره اى تابع آن وجود نداشته اند، قابل تصور و قابل تصديق است، امّا اينكه مواد تشكيل دهنده اى نيز نبود و هستى از عدم به وجود آمده است چندان معقول به نظر نمى رسد، بلكه معقول اين است كه مواد وجود داشته است كه از پيوستن آنها به يكديگر خورشيدى متولد شده است و به عبارت ديگر حدوث به صورت تعلق مى گيرد نه به ماهيت(1)وجود خدا دشوار مى شود».

1. صحيح اين است كه بگويد: نه به ماده.

صفحه 50
بحث درباره وجود خدا و اثبات حدوث ماده و هدف از آفرينش انسان و جهان يك رشته بحث هاى فلسفى و كلامى است كه هرگز نبايد در كتاب هاى سيره، كه براى «شناخت پيامبر اسلام» نوشته مى شوند مطرح گردند; هرچند زيربناى مسائل مربوط به نبوت را، ثبوت وجود خدا و صفات او تشكيل مى دهد، ولى اين سبب نمى شود كه همه مسائل را يك جا بحث كنيم، و مطالب علمى را به علم ديگر منتقل نماييم.
ولى از آنجا كه نويسنده در كتاب خود به طرح اين گونه مسائل دست زده و در وجود خدا، و حدوث ماده و... شك و ترديد كرده است ما نيز ناچار شديم كه اين مباحث را به گونه اى مطرح كنيم كه شك و ترديد را، از قلوب افراد حقيقت خواه بزداييم.
1. اثبات صانع و حدوث ماده
نخستين مطلبى كه بايد نظر نويسنده را به آن جلب نمود، اين است كه اثبات صانع، متوقف بر حدوث ماده نيست و دليل اثبات خدا منحصر به حدوث ماده نمى باشد، بلكه حدوث ماده تنها يكى از دلايل خداشناسى است. ممكن است كسانى باشند كه ماده جهان را ازلى بدانند و در عين حال خداشناس هم باشند، زيرا به فرض اينكه ماده جهان را ازلى بدانيم، هيچ كس نمى تواند كيفياتى را كه هم اكنون در اين جهان وجود دارد، ازلى بداند و طبعاً اين كيفيات منظم و تركيب هاى حساب شده خالق دانا و توانايى لازم دارد. به عبارت ديگر، قوانين منظم و حكيمانه اى كه بر جهان هستى حكومت مى نمايد، بهترين گواه بر وجود خداى آفريننده است، بى آنكه به اثبات حدوث ماده نيازمند باشيم; هرچند چنين خداشناسى، شرك آلود است، زيرا مادّه را قديم مى داند.

صفحه 51
نظام بديع آفرينش، نظام حيرت انگيز كاخ خلقت، نظامات شگفت انگيز جانداران و گياهان در كره زمين، و احياناً كرات ديگر، گواه بر وجود آفريدگار دانا و توانايى است كه اين پديده ها را از روى محاسبه و نقشه آفريده است; پديده هايى كه هركدام براى خود تاريخچه مخصوصى دارند و در زمان هاى دور و نزديك به اين شكل درآمده اند.
فطرت و وجدان، عقل، و خرد، گواهى مى دهند كه يك ميلياردم اين نظام نمى تواند معلول تصادف كور و كر اتم هاى بى شمار و نتيجه تركيب ذرات سرگردان در فضا باشد، بلكه اين نظام هدفمند، معلول به كارگيرى علم و قدرت گسترده اى است.
علاوه بر برهان نظم، كه يكى از دلايل همگانى خداشناسى است، در كتاب هاى عقايد و مذاهب دلايل ديگرى براى اثبات صانع بيان گرديده است كه قسمتى از ان دلايل را مى توانيد در كتاب راه خداشناسى(1) مطالعه بفرماييد.
اين انديشه باطلى است كه تصور كنيم كه اثبات صانع جهان، متوقف بر اثبات حدوث ماده است، كه اگر كسى از طريق علم و فلسفه، موفق به اثبات حدوث آن نگرديد، هرگز موفق به اثبات وجود آفريدگار جهان نخواهد شد.
2. حدوث ماده و اصول فلسفى
حدوث ماده از مدت ها پيش مورد توجه دانشمندان بزرگ الهى بوده و هر گروهى از فلاسفه به گونه اى آن را ثابت كرده اند. هرچند نويسنده نخواسته يا نتوانسته است كه به آن مدارك علمى مراجعه كند و بر دلايل حدوث ماده واقف گردد.

1. به صفحات 265 - 287 مراجعه بفرماييد.

صفحه 52
صدرالمتألهين پايه گذار «حكمت متعاليه» كه درسال 979 قمرى ديده به جهان گشوده و در سال 1050 درگذشته است، با طرح مسأله «حركت جوهرى» حدوث صورت و ماده جهان را به روشنى ثابت كرده است. وى با دلايل استوارى كه اين صفحات گنجايش نقل و شرح آنها را ندارد، ثابت نموده است كه تغيير و حدوث تنها در صفات ماده و عوارض ظاهرى آن نيست، بلكه تغيير و دگرگونى به ذات جهان راه يافته و جهان با تمام پديده هاى خود به سان رود عظيمى است كه از نقطه اى شروع گرديده و به ظاهر به دره نيستى مى ريزد، و هيچ پديده اى در يك وضع ثابت و به حالت پايدار نيست.
اساس حركت در جوهر اين است. ذات ماده و جوهر اشيا پيوسته در تغيير و دگرگونى است و جهان طبيعت، حقيقتى سيال و جوهرى متبدل و متغير دارد، و جهان به سان عكسى كه بر آب روان است، و انسان ناآگاه تصور مى كند كه آن عكس ثابت و پايدار است، در صورتى كه هر آنى، عكس در آن نقش مى بندد و از بين مى رود و ديگرى جايگزين آن مى گردد.
ماه و خورشيد، اختر و ستاره، پديده هاى جوى و زمينى، تمام اتم ها و مولكول ها كه در نظر افراد بى اطلاع ثابت و پايدار به نظر مى رسند، پيوسته در تغير و تبدل بوده و خورشيد و ماه با وجود سيال و بى قرار خود نورافشانى مى كنند.
بر اساس حركت در جوهر هيچ ماده اى در يك آن ثبات و قرارى ندارد و هر پديده اى در هر آنى از وجود و هستى خاصى برخوردار است كه آن هستى، در آنِ قبل نبوده و در آنِ بعد نيز نخواهد بود.
ماده اى كه چنين خصيصه و ويژگى دارد نمى تواند قديم و غيرحادث باشد، زيرا نتيجه اعتقاد به وجود حركت و تغيير در جوهر اشيا، اين است كه تمام جهان با تمام مواد و صور خود، در هر لحظه اى از يك هستى نو، برخوردار بوده و جهان ماده

صفحه 53
با تمام صورت هاى جوهرى خود، به سان حركت و زمان، در حال تجدد و نوشدن است و در هر لحظه اى هستى تازه اى و وجود نوى دارد.
همان طور كه زمان و حركت قابل دوام و ثبات نيست، بلكه موجود سيالى است كه قرار و آرامش آن موجب عدم آن است همچنين ماده جهان از يك هستى بى قرار برخوردار بوده و پيوسته ذاتاً نو و تازه مى شود، با پيوستن مواد و صورت هاى جديد، به مواد و صورت هاى قبلى، جهان ماده به صورت يك جهان ثابت جلوه مى كند، در حالى كه آنچه را امروز مى بينيم غير آن است كه ديروز لمس مى كرديم و چنين جهانى كه پيوستگى وجود آن، به سان حركت و زمان است و بقاى آن در حال سيلان و بى قرارى است، در هر لحظه اى حادث بوده و اجسام و مواد و صور در هر آنى، مسبوق به عدم آن، در آن قبلى خواهد بود.
اين است فشرده نظريه صدرالمتألهين كه براى اختصار از ذكر براهين علمى آن كه شايد براى برخى سنگين باشد، خوددارى نموديم.
اين مرد بزرگ با اثبات حركت جوهرى نتايج درخشانى در فلسفه اسلامى گرفته است. يكى از آنها، اثبات بعد چهارمى براى اجسام است به نام «زمان» و با ثبوت تبدل ذاتى ماده، پرونده نظريه سه بعدى اجسام، درهم پيچيده شد و از آن به بعد، دانشمندان جهان ماده را با ابعاد چهارگانه اى (دراز و پهنا و ژرفا و بعدى به نام زمان) مورد بررسى قرار دادند.
هرچند انيشتين دانشمند رياضى دان با طرح نظريه نسبيت در فيزيك عالى، گامى به سوى اين هدف برداشت و ثابت كرد در جهان ماده، در دل موجودات بعد چهارمى به نام زمان وجود دارد ولى مرحوم صدرالمتألهين در طرح و اثبات آن از طريق براهين فلسفى، پيشگام مى باشد.
درباره حركت در جوهر علاوه بر آنچه كه مرحوم صدرالمتألهين در كتاب

صفحه 54
ارزشمند خود اسفار(1) تحرير نموده است از طرف علاقه مندان فلسفه اسلامى، رساله هايى نگارش يافته و استوارترين رساله اى كه نگارنده ديده است رساله استاد بزرگوار حضرت علامه طباطبايى است به نام قوه و فعل(2) وى در اين رساله هفتاد مسأله مربوط به بحث قوه و فعل را مطرح كرده و افكار بلند و ارزنده اى را كه در هيچ رساله اى ديده نمى شود عرضه داشته است.
3. حدوث ماده و اصول علمى
امروز دانشمندان فيزيكدان، حدوث ماده را از طريق ديگر ثابت نموده و در پرتو قانون دوم (ترموديناميك) حدوث ماده از مسلمات علوم شده است، زيرا همگى مى دانيم:
تمام اتم هاى جهان، تدريجاً در حال تجزيه و شكسته شدن است و به اين ترتيب، عمر جهان مقدار ثابتى خواهد بود كه با فرارسيدن آن، تمام اتم ها تجزيه و شكسته خواهند شد و اگر بر اين جهان، زمان بى نهايت گذشته باشد بايد پايان جهان و تجزيه اتم هاى آنها، صورت گرفته، و امروز چيزى به نام ماده وجود نداشته باشد.
فى المثل اگر مى بينيم چراغ نفت سوزى در حال سوختن است، حتماً مى دانيم كه از ازل در يك زمان بى نهايت روشن نبوده است، زيرا اگر آن را از ازل روشن كرده بودند، با فرض اينكه مقدار نفت آن محدود است و بى پايان نيست، بايد از مدت ها قبل، خاموش شده باشد.
همچنين است اتم هاى جهان، زيرا طبق اصل انتروپى اين جهان پيوسته

1. ج 3، ص 80 - 108.
2. عصاره آن در مقاله قوه و فعل، جلد چهارم كتاب اصول فلسفه آمده است.

صفحه 55
رو به كهولت و پيرى مى رود و اتم هاى آن دائماً در حال فرسايشند و روزى فراخواهد رسيد كه همه انرژى هاى آن، به صورت غيرفعال و بى مصرف درخواهند آمد.
زيرا انرژى همانند نيروى حاصل از حركت آب از نقطه مرتفعى به نقطه پايين تر است. اگر آب موجود در مخزن به مقدار معينى باشد سرانجام روزى فرا خواهد رسيد كه در ميان آب ها تساوى سطوح برقرار گردد و انرژى حاصل از ريزش آب منتفى و خاموش شود.
بنابراين اگر اين جهان ازلى بود، مى بايست از مدت ها قبل تمام انرژى هاى آن پايان يافته باشد و دنيا را سكوت مطلق و تاريكى موحش و يكنواختى و درحقيقت يك نوع عدم و نيستى فراگرفته باشد.
از آنچه كه گفته شد چنين نتيجه گرفته مى شود كه اين جهان آغازى دارد و تاريخى، و هرگز نمى تواند ازلى بوده باشد.
روشن تر بگوييم: دانشمندان امروز نيز به كمك علم، حدوث جهان ماده را به ثبوت رسانيده اند، زيرا علم به ما مى گويد: مواد اين جهان از يك سو و انرژى هاى آن از سوى ديگر، در حال پوسيدگى است، و به عبارت روشن تر هر قدر از عمر جهان مى گذرد اتم هاى بيشترى تجزيه مى شوند; مثلاً همين كره خورشيد، در هر شبانه روز- به طورى كه مى دانيم- در حدود سيصد هزار ميليون تن از وزن خود را از دست مى دهد; يعنى معادل اين مقدار از مواد تشكيل دهنده خورشيد از طريق «تجزيه اتمى» تبديل به انرژى نورانى و حرارتى مى شود.
بديهى است ادامه اين وضع سرانجام به نابودى كامل خورشيد و تبديل همه مواد آن به انرژى منتهى خواهد شد... .
البته تبديل دائمى ماده به انرژى، منحصر به كره خورشيد نيست، بلكه همه مواد تشكيل دهنده اين جهان، همين حال را دارند; يعنى تدريجاً تجزيه و متلاشى

صفحه 56
شده و مبدل به انرژى مى گردند.
و اين خود بهترين دليل بر حدوث اين مواد است; فى المثل اگر خورشيد يا مواد تشكيل دهنده آن يا هر كره آسمانى ديگر، ازلى بودند، يعنى زمان بى نهايتى بر آنها گذشته بود، مى بايست تمام ذرّات خود را تاكنون از دست داده باشند و اينكه مى بينيم آنها هم اكنون موجودند، گواهى روشنى است كه آنها تاريخچه اى دارند و زمانى دور يا نزديك پيش از ما حادث شده اند. اين از يك سو، از سوى ديگر انرژى هاى جهان نيز در حال فرسودگى و كهولت مى باشند; يعنى تدريجاً به شكل يك انرژى غيرفعال كه شايد نتوان نام «انرژى» بر آن گذشت، درمى آيند و با يك مثال ساده مى توان اين مطلب علمى را روشن ساخت.
فرض كنيد يك ظرف بزرگ آب داغ در وسط اطاقى قرار دهيم. تفاوت درجه حرارت ظرف آب با محيط اطرافش سبب مى شود كه اين ظرف به صورت يك منبع انرژى فعال درآيد و مثلاً هواى اطراف خود را داغ كرده و به بالا بفرستد و به دنبال آن هواى سرد جاى آن را بگيرد، و يك جريان منظم هوا در اطراف و بالاى آن برقرار گردد، ولى هنگامى كه اين منبع انرژى، حرارت خود را به اطراف پاشيد و لحظهاى فرارسيد كه حرات همه يكنواخت شد، در آن هنگام سكون و سكوت جاى آن فعاليت را خواهد گرفت و مطلقاً حركتى در اطراف آن مشاهده نخواهد شد و به اصطلاح به صورت يك انرژى مرده درخواهد آمد.
خورشيد ما و همه كرات آسمانى و منابع انرژى ديگر نيز همين حال را دارند و با گذشت زمان يكنواختى مرگبارى جاى فعاليت كنونى آنها را خواهد گرفت و آن روزى است كه اين انرژى ها به پايان برسند (مگر اينكه عامل ديگرى مافوق جهان ماده در آن، موج و حركت جديدى به وجود آورد و رستاخيزى از نو صورت گيرد).
از اين بيان چنين نتيجه مى گيريم كه انرژى هاى كنونى نيز همگى حادثند و

صفحه 57
تاريخچه اى دارند، زيرا اگر ازلى بودند، مى بايست آن حالت يكنواختى تاكنون حاصل شده باشد.
به عبارت ديگر علم مى گويد: اين جهان پايانى دارد، زيرا همان اصل (آنتروبى) و (كهولت) و (فرسايش) و (تجزيه اتم ها)، بهترين دليل براى پايان جهان است ولى مى دانيم چيزى كه پايان دارد، حتماً آغازى هم داشته است.
زيرا اگر چيزى ازلى باشد، بايد هستى آن از درون ذات آن بجوشد و به عبارت روشن تر، هستى آن، خاصيت ذات آن باشد و چيزى كه هستى آن از درون آن مى جوشد و وجود و هستى از خواص ذاتى آن به شمار مى رود، ممكن نيست پايانى داشته باشد; از اين جهت دانشمندان مى گويند چيزى كه پايان دارد حتماً بايد آغاز هم داشته باشد و چيزى كه پايان و فنا ندارد بايد ابتدا و آغاز هم نداشته باشد. به عبارت ديگر، هر موجود ازلى حتماً ابدى است; همان طور كه هر موجود فناپذيرى حتماً حادث بوده است.
4. آيا جهان از عدم برخاسته است؟
بررسى هاى پيش ثابت نمود كه جهان ماده، حادث و مسبوق به عدم بوده است.
در اينجا ممكن است برخى از خوانندگان گرامى سؤالى به شرح زير مطرح كنند:
بنا بر حدوث ماده، جهان از عدم برخاسته است، در صورتى كه هرگز چيزى از عدم به وجود نمى آيد و اين اصلى است كه علم آن را ثابت نموده است.
پاسخ:
اينكه مى گوييد علم ثابت كرده است كه چيزى از عدم به وجود نمى آيد،

صفحه 58
مربوط به شرايط كنونى است; يعنى در اين شرايطى كه امروز زندگى مى كنيم، هيچ گاه ديده نشده است كه چيزى از عدم به وجود بيايد، ولى آيا اين اصل از قديم ترين ايام، يك اصل اساسى در عالم هستى بوده؟ هرگز دليلى بر آن نيست.
مثلاً علم مى گويد: در شرايط كنونى هيچ موجود زنده اى در جهان طبيعت از موجود بى جان به وجود نمى آيد; حتى جانداران اعم از گياه و حيوان همگى از موجود جاندار متولد شده و به وجود مى آيند.
در حالى كه مى دانيم كه هميشه چنين نبوده است، زيرا هنگامى كه كره زمين از خورشيد جدا شده يك پارچه آتش بود و هيچ موجود زنده اى در آن نبود كه ديگر موجودات جاندار از آن پديد آيند.
اگر گفته شود كه حيات از كرات ديگر به اين كره منتقل شده است همين سخن را درباره كرات ديگر نيز تكرار مى كنيم كه آنها نيز به سان كره زمين يك پارچه آتش بودند. چگونه موجود زنده اى در آن پديد آمد؟
بنابراين روشن مى شود كه در شرايط خاصى، موجودات بى جان به صورت موجودات جاندار درآمده و تغيير شكل داده اند؟ هرچند اين كار امروز در اين شرايط عملى نيست.
بنابراين اگر ما پيدايش وجود را از عدم نمى يابيم، دليل بر عدم امكان آن نيست; به خصوص اينكه كوچك ترين دليل عقلى بر امتناع آن وجود ندارد.
البته اينكه مى گوييم دليل بر امتناع پيدايش وجود از عدم نداريم و وجود مى تواند از عدم پيدا شود، نه به آن معنى است كه وجود خودبه خود از عدم بجوشد و نيستى مايه و مقدمه هستى گردد و بدون هيچ سببى، عدم براى خود لباس هستى بپوشد، زيرا پيدايش وجود از عدم به اين معنى، ملازم با انكار قانون عليت و معلوليت است و نتيجه اين مى شود كه يك شىء بدون اينكه علتى آن را

صفحه 59
پديد بياورد، خودبه خود منقلب به هستى گردد و خلائى را با هستى خويش پر كند.
بلكه مقصود ما از «پيدايش وجود از عدم» اين است كه اگر چيزى سابقه آن عدم و نيستى باشد، بعداً در سايه علتى نيرومند مى تواند نيستى را رها كرده، و لباس هستى بپوشد و چنين سابقه اى مانع از آن نمى شود كه در پرتو علتى موجود گردد.
به عبارت علمى، اينكه مى گويند وجود از عدم برنمى خيزد، مقصود چيست؟ آيا مقصود اين است كه شىء بدون علت فاعلى كه بخشنده وجود است، جامه وجود نمى پوشد؟ به طور مسلم اين سخنى است صحيح و پابرجا و منطق الهى نيز بر اين اصل استوار است و او مى گويد تمام پديده ها در پرتو علتى به وجود آمده است، و اگر مقصود اين است كه بدون علت «مادى» جامه وجود نمى پوشد، اين اصل كليت ندارد. اين ما هستيم كه بدون علت مادى (مانند چوب براى صندلى) نمى توانيم چيزى را بسازيم و درباره خداى توانا صادق نيست.

صفحه 60
 

صفحه 61
بخش سوم
هدف آفرينش
پيروان مكتب توحيد همان طور كه براى جهان آفريدگارى دانا و توانا معرفى مى كنند، براى آن نيز هدف و غايتى مى انديشند، و جهان و انسان براى هدف و غايتى آفريده شده است.
ولى نويسنده در اين بخش نيز به سوى شكاكان غلطيده و مى نويسد:
اگر جهان هستى نبوده، و به اراده خداوند قادر هست شده، عقل در علت غايى آن حيران مى شود، و با همه جهد و پرش فكرى نمى تواند به حل اين غامض دست يابد.
اين سخن هرگز تازگى ندارد و از زمان هاى ديرينه، اين سؤال مطرح بود و مادى و الهى درباره آن گفتوگو نموده اند. مادى ها كه ماده نخستين را قديم مى دانند و نظم كنونى جهان از نظر آنان معلول تصادف هاى بى نهايت است، هرگز براى خلقت هدف و غايتى نمى انديشند.
اصولاً فلاسفه مادى از ميان علل چهارگانه (علت فاعلى، غايى، مادى و صورى) تنها به دو علت اخير مى انديشند(1) و جهان را معلول فعل و انفعال هاى

1. بلكه تنها به علت مادى مى انديشند. علت صورى در نظر فلاسفه و دانشمندان واقعيتى است جوهرى كه تحقق و فعليت دهنده نوعيت نوع طبيعى است و مبدأ فاعلى خواص و آثار آن مى باشد. ماده گرايان از اين علّت (علت صورى) آگاهى ندارند.

صفحه 62
مادى مى دانند و از ديد فرد مادى، ماده قديم پس از يك رشته انفعالات فيزيكى و شيميايى صورتى جديد به خود مى گيرد. تو گويى جهان از دو علت مادى و صورى پديد آمده و جهان خروشان هستى، دو چيز بيش نيست; يعنى ماده نخستين و صورت هايى كه پس از يك رشته فعل و انفعال هاى شيميايى و فيزيكى عارض ماده مى شوند.
هرگز در منطق آنان، از علت فاعلى كه ماده نخستين را آفريده و آن را به بهترين وجه صورتگرى كرده خبرى نيست و نامى از آن به ميان نمى آورند، زيرا نتيجه اعتقاد به علت فاعلى، پيوستن به صفوف خداشناسان است.
همچنين در منطق آنان از علت غايى خلقت سخنى نيست، زيرا علت غايى، فرع وجود فاعل حكيم و دانا و توانايى است كه مصنوع خود را به خاطر هدفى بيافريند و چون آنان براى جهان، چنين علت فاعلى نينديشيده اند، طبعاً جهان خلقت از نظر آنان بى هدف خواهد بود.
تنها در اين ميان خداشناسان اند كه براى جهان، فاعل دانا و توانا و حكيمى انديشيده اند و مقام خداى حكيم را پيراسته از لغو و عبث مى دانند و براى خلقت جهان، هدف و غايتى معتقدند.
روى اين اساس، دانشمندان عقايد و مذاهب در كتاب هاى فلسفى و كلامى پيرامون هدف از خلقت بحث و گفتوگو نموده و حق مطلب را ادا كرده اند.
نويسنده بدون مراجعه به اين كتاب ها، به گمان اينكه مطلب تازه اى را كشف كرده است كه براى خداپرستان تاكنون مخفى و پنهان بود و بر فرض توجه از پاسخ آن عاجز و ناتوان مانده اند، اين سؤال را مطرح كرده است، در صورتى كه جريان درست برخلاف آن است و ما در اينجا به گونه اى فشرده كه درخور يك بحث ضمنى است به پاسخ اين سؤال مى پردازيم:

صفحه 63
براى نخستين بار ارسطو علل چهارگانه را مطرح كرده و نتيجه گرفته است كه فعل هر فاعل ذى شعور، هدف و غايتى دارد. پس از او در فلسفه اسلامى پيرامون علل چهارگانه بحث هاى گسترده اى انجام گرفته است. از ميان آنها بحثى است مربوط به فعل خداوند جهان و آن اينكه آيا فعل خدا هدف و غايتى دارد.
افرادى كه سؤال مى كنند «هدف خداوند از آفرينش جهان چه بوده است»، غالباً در دره خطرناك تشبيه خالق به مخلوق، فرورفته و فاعليت خدا را مانند فاعليت مخلوق تصور كرده و اين سؤال را مطرح مى نمايند.
زيرا اگر انسان دست به كارى مى زند، به خاطر كمبودى است كه در خود احساس مى كند، و براى جبران اين كمبود دنبال يك رشته كارهايى مى رود كه هركدام از آنها در رفع نقايص و برطرف ساختن كمبودهاى او مؤثر مى باشد.
به عبارت ديگر، بشر هدفى را كه براى فعل خود در نظر مى گيرد، مى خواهد از طريق نيل به هدف، كاستى را از جانب خود برطرف نمايد; مثلاً گرسنه است مى خواهد با خوردن غذا سير شود، تشنه است مى خواهد با نوشيدن آب رفع عطش كند، بالاخره ناقص است مى خواهد با هدفى كه براى فعل خود در نظر گرفته است، كامل شود.
بشر با فعاليت خود، تكامل خود را مى خواهد و در خود احساس نقص كرده با جنب و جوش خاصى به دنبال گمشده خود مى رود تا به مطلوب خود برسد; مثلاً براى ديدار دوست خود سفر مى كند، براى سير شدن و رهايى از گرسنگى، دست و دهن را به حركت وامى دارد. تو گويى مى خواهد با افعال و حركات خود، چيزى را كه مفقود است به دست آورد و به اصطلاح فلاسفه اسلامى مى خواهد فعل خود را به واقعيتى كه براى او كمال است تبديل كند و وجود ناقص خود را به صورت كامل تر درآورد; لذا مى گويند: فاعل بدون تحقق هدف، موجود ناقصى است و با تحقق هدف، موجود كاملى مى گردد.

صفحه 64
از اين بيان روشن مى گردد كه آفريدگار جهان كه كمال مطلق است نمى تواند داراى هدف و غرضى باشد كه در ديگر فاعل هاى ناقص هست و به وسيله آن تكميل مى شوند، زيرا همان طور كه گفته شد فاعل پيوسته از طريق تعقيب هدف، به دنبال تكامل خود مى باشد و مى خواهد وجود ناقص خود را به صورت كامل درآورد و نقص وجود خود را به كمال تبديل كند و هدف به اين معنى، در خدا كه كمال مطلق و از هر نقص پيراسته است، قابل تصور نيست.
از اينجا است كه دانشمندان عقايد و مذاهب پس از يك سلسله بحث هاى عميق مى گويند: آفريدگار جهان در افعال خود هدف و غرضى كه تكميل كننده وجود او باشد ندارد، زيرا هدف، كمالى است كه نقص را ترميم مى كند و براى آفريدگار جهان، نقصى نمى توان فرض كرد تا از طريق نيل به هدف، نقص خود را جبران نمايد و كامل گردد.
ولى بايد توجه نمود: اگر مى گوييم براى آفريدگار جهان، هدف و غرضى نيست اين سخن غير آن است كه بگوييم آفرينش هدف و غرض ندارد يا فعل او فاقد غرض است و نفى هدف براى آفريدگار، غير آن است كه آفرينش را بى هدف و بى غرض تصور نماييم و يكى از تفاوت هاى فلسفه الهى و مادى همين جا است. فلسفه مادى براى خلقت جهان آفرينش و بشر، هدف و غرض نمى انديشد، در حالى كه فلسفه الهى براى انسان و مجموع جهان، هدف و غرض قائل است و معتقد است كه انسان و مجموع جهان، با تحولات و حركت هاى خود به دنبال هدفى هستند كه براى آن آفريده شده اند. به قول سعدى:
خراميدن لاجوردى سپهر *** همى گرد گرديدن ماه و مهر
مپندار كز بهر بازيگرى است *** سراپرده اى اين چنين سرسرى است
كه يك رشته زين پرده بيكار نيست *** سر رشته بر كس پديدار نيست

صفحه 65
و به قول نظامى:
در اين محرابگه معبودشان كيست *** در اين آمدشدن مقصودشان چيست
همه هستند سرگردان چو پرگار *** پديدآرنده خود را طلبكار
اگر قرآن براى آفرينش انسان هدفى معتقد است و مى فرمايد:
(أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثًا وَأَنَّكُمْ إِلَيْنَا لاَ تُرْجَعُونَ):(1)
«آيا تصور مى كنيد كه شما را بيهوده آفريده ايم و شماها به سوى ما باز نمى گرديد؟»
مقصود اين است كه آفرينش انسان، هدفى دارد و جهان به خاطر هدفى آفريده شده است; هرچند براى آفريدگار كه كمال مطلق است هدفى كه مكمل وجود او باشد در كار نيست تا از اين طريق نقص خود را برطرف كند.
اگر قرآن مجيد براى مجموع جهان و پديده هاى طبيعى هدف و غرضى قائل است چنان كه مى فرمايد:
(الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَى جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلاً):(2)
«كسانى كه در آفرينش آسمان ها و زمين به تفكر پرداخته و مى گويند پروردگارا تو كاخ عظيم خلقت را بى هدف نيافريده اى».
مقصود هدف آفرينش است نه هدف آفريدگار; هدفى كه نقص او را برطرف كند.
اگر قرآن مى فرمايد:
(وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَالأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا لاَعِبِينَ):(3)

1. مؤمنون، 115.
2. آل عمران، 191.
3. انبياء، 16.

صفحه 66
«هرگز آسمان ها و زمين و آنچه را كه در ميان آنها قرار دارد، بازيچه و بى هدف نيافريديم».
تفاوت چشمگير كارهاى عقلايى با كارهاى ديگر همين است. كارهاى عقلانى به خاطر مصالحى انجام مى گيرد كه بر آن مترتب مى گردد، ولى كارهاى كودكانه از هر نوع هدف و مصلحت خالى است و هدفى (جز لذت زودگذر بازى) در آن نيست.
هدف از آفرينش چيست؟
بحث پيش ثابت نمود كه در آفريدن جهان، هدفى براى خالق نيست، ولى در عين حال خود خلقت بى هدف نيست و هر موجودى براى هدفى آفريده شده است. اكنون بايد ديد اين هدف چيست.
تفاوت روشنى كه ميان خداوند و بشر است و اينكه او غنى و بى نياز و انسان سراپا نياز و احتياج است، ثابت مى كند كه «هدف در افعال خداوند» معنى ديگر دارد و درست نقطه مقابل تفسيرى است كه براى افعال بشر گفته شده است.
از آنجا كه بشر محتاج و نيازمند است و حتى يك لحظه هم نياز او از خارج از ذات او قطع نمى گردد، به ناچار بايد براى زندگى تلاش كند و پيوسته در رفع نيازمندى ها و كمبودهاى خود بكوشد و در تكامل معنوى و مادى خود فعاليت نمايد ولى از آنجا كه خداوند وجودى نامحدود و نامتناهى است، فقر و نياز در ذات پاك او تصور ندارد زيرا كمالى نيست كه او دارا نباشد; در اين صورت بايد هدف در كارهاى او «رساندين نفع به ديگرى» باشد.
به عبارت روشن تر، خداوند وجودى است از هر نظر بى پايان و كامل است و هيچ گونه احتياج و نيازى در ذات او راه ندارد و از طرفى مى دانيم كه كارهاى او

صفحه 67
طبق مصالح و حكمت است و ساحت او از كار لغو پيراسته مى باشد; در آن صورت نتيجه مى گيريم منظور از آفرينش انسان رفع نياز از خود نبوده، بلكه نتيجه خلقت به خود انسان باز مى گردد. هدف اين است كه او را به كمال شايسته خود برساند بدون اينكه رسانيدن انسان به عالى ترين درجات تكامل، نتيجه اى براى ذات پاك او داشته باشد.
فلاسفه بزرگ اسلامى نه تنها براى خلقت انسان هدف و غرضى تعيين كرده اند، بلكه معتقدند كه تمام موجودات به حكم نيروى طبيعى و غريزى به سوى كمال ممكن در حركت بوده، و هريك براى خود غايتى و هدفى دارد و داشتن هدف در گرو اين نيست كه موجود داراى شعور و اراده و آگاهى و توجه به هدف و استكمال داشته باشد، بلكه با تقسيم دقيقى، ثابت نموده اند كه علم و شعور و احساس، در داشتن هدف دخالت ندارد. تنها انسان است كه از اين طريق هدف خود را تعيين مى كند و با علم و اراده و احساس لذت و توجه به هدف و درخواست كمال، به سوى هدف گام برمى دارد.
آنچه در داشتن هدف دخالت اساسى دارد، اين است كه موجودى خواه از طريق اراده و احساس خواه از طريق نيروى طبيعى متوجه هدف شود و وجود هدف براى او كمال محسوب گردد و اين دو شرط در سراسر موجودات جهان حتى در جمادات و نباتات و... تحقق دارد.
به عبارت ديگر، مناط هدف گيرى و غايت خواهى اين است كه موجود متحول و متكامل در يك جهت معين كه براى آن كمال است، گام بردارد و تمام فعاليت هاى طبيعى و ارادى او، مقدمه رسيدن آن به كمال شمرده شود و هدف به اين معنى در سراسر جهان آفرينش وجود دارد. اينجا است كه مى گوييم تكامل هر موجودى هدف آفرينش است; هرچند اين تكامل براى ذات خدا نمى تواند هدف باشد،

صفحه 68
زيرا خداوند كمال مطلق است و كمال مخلوق نمى تواند موجب كمال خالق گردد، بلكه كمال موجودات جلوه و بروز كمال حق است.
مقصود از هدفمند بودن چيست؟
گاهى گفته مى شود اگر در آفرينش جهان، شخصاً براى خدا هدفى نيست- هرچند خود موجودات جهان براى هدفى آفريده شده اند- چرا اين مصنوعات را آفريد و به همگى لباس هستى پوشانيد؟
اين سؤال را از دو راه مى توان پاسخ داد: يكى جنبه فلسفى و كاملاً فنى نه براى كسانى كه از اصول فلسفه كاملاً آگاه باشند و ديگر جنبه همگانى.
پاسخ نخست:
خداوند ذاتاً فيض بخش و مبدأ و سرچشمه هر كمال است. موجودى كه ذاتاً فيض بخش و سرآغاز هر كمالى است، بايد موجد و جهان آفرين باشد; در اين صورت فعل او ضرورى و حتمى بوده و تحقق پذير خواهد بود.
هر پديده ممكن ذاتاً ممكن مى باشد و وجود و عدم براى او يكسان است و تحقق و عدم تحقق آن در گرو علتى است كه او را به يكى از دو طرف بكشاند.
امّا همين ممكن با توجه به علت تام خود، غبار امكان را از خود ريخته و به صورت واجب بالغير يا واجب بالغرض جلوه مى كند. ذات واجب بدون انضمام چيزى، فاعل و علت تام براى پيدايش جهان است و هرگز در فاعليت خود به چيزى جز ذات خود نياز ندارد و هرگز به سان بشر يا ديگر ممكنات نيست كه انديشه غايت او را تحريك كند يا در پرتو اراده حادثى كارى را صورت دهد.
زيرا هر موجودى كه فاعليت او در گرو تصور غايت انجام گيرد، فاعل ناقص

صفحه 69
خواهد بود و ذاتى كه كمال مطلق است از هر نوع نقص پيراسته مى باشد.
خدايى كه ذات او جولانگاه اراده هاى حادث و نوظهور باشد، خداى متغير خواهد بود. در صورتى كه او از هر نوع تغير، پيراسته و منزه است، در اين صورت بايد چنين نتيجه بگيريم كه ذات او علت تام و فاعل بدون نقص براى آفرينش جهان مى باشد و چنين ذاتى، فعل او قطعى و ضرورى و عدم آن، غيرممكن خواهد بود. سؤال از اينكه چرا آفريد، به سان اين خواهد بود كه چرا عدد 2 زوج شد. زيرا بديهى است زوجيت لازم وجود عدد 2 است و هرگز از او جدا نمى گردد. هرگاه خداوند فاعل تام براى خلقت است، قطعاً فعل او واجب بوده و فيض او از وى قابل انفكاك نخواهد بود.
هرگاه مى گوييم ذات خدا، ذاتاً فيض بخش و مبدأ ايجاد هر كمال ممكن است يا مى گوييم ذات واجب، فاعل و علت تام براى پيدايش جهان خلقت است و در خالقيت خود نيازى به انديشه غايت، و اراده حادث ندارد يا مى گوييم فعل او متصف به امكان نيست بلكه با در نظر گرفتن اينكه ذات او فاعل تام است وجوب و ضرورت بالغير دارد، اين جمله ها و نظاير آنها، نه به آن معنى است كه خدا را از حيطه فاعل مختار بيرون بوده و فاقد اختيار و اراده مى باشد.
زيرا هدف از اين تعبيرها نفى يك انديشه باطل درباره خدا است و آن اينكه تصور شود فاعليت خداوند به سان فاعليت بشر، در پرتو اراده حادث يا به خاطر نيل به هدف غيرموجود است، زيرا فاعليت خدا در پرتو اراده حادث، مايه دگرگونى ذات است و انديشه نيل به هدف، مايه نقص ذات اقدس او مى باشد; بنابراين ذات او را از اين دو انديشه باطل منزه دانست.

صفحه 70
با در نظر گرفتن اين مطالب روشن مى گردد كه خداوند فاعل مختار است، زيرا فاعل مختار دو شرط بيش ندارد:
1. كار خود را از روى اراده انجام دهد و فرض اين است كه ذات او، عين اراده اوست; همچنان كه عين علم و قدرت و حيات است.
2. عاملى از خارج او را بر انتخاب يك طرف مجبور نسازد و اين شرط زير حاصل است، زيرا ذات او تحت تأثير عامل خارج از ذات قرار نمى گيرد و هيچ عاملى نمى تواند در ذات او مؤثر گردد.
با توجه به اين دو شرط هرگز نمى توان او را فاعل مجبور شمرد.
اگر مى گوييم فعل او ضرورت وجود دارد، اين ضرورتى است كه خود او به فعل خويش بخشيده است. اين ضرورت از خارج بر فعل او عارض نمى گردد.
دانشمندان الهى اين حقيقت را تحت قاعده اى (واجب الوجود بالذات واجب من جميع الجهات) مشروحاً بيان كرده اند. علاقه مندان مى توانند به كتاب هاى فلسفى مراجعه كنند.
پاسخ دوم
پاسخ ديگرى كه جنبه عمومى و همگانى دارد، اين است كه خلقت جهان جودى است بر موجودات و احسانى است درباره آنان، هرگاه خداوند بزرگ امساك فيض مى كرد و جهان را نمى آفريد، باز جاى سؤال باقى بود كه چرا نيافريد. آيا فاعليت او ناقص بود! مگر قدرت بر آفرينش نداشت؟ چرا از بذل فيض خوددارى نمود؟ او كه از هر نوع صفت بد مانند بخل منزه و پيراسته است اگر نيافريد آيا به خاطر اين بود كه اشيا قابليت خلقت و آفرينش را نداشت و براى آنان امكان وجود نبود؟
اكنون كه پاسخ همه سؤال منفى است، يعنى در فاعليت خدا نقص و نقصانى

صفحه 71
وجود ندارد، قدرت وجود او مورد انكار نيست و تمام اشيا امكان هستى و شايستگى تحقق را دارند، چرا با بودن مقتضى و تماميت فاعل در خدا و شايستگى موجودات براى پوشيدن لباس هستى، از آفرينش آنها خوددارى كند؟ چرا فياض على الاطلاق بخل ورزد؟ به عبارت روشن تر، ذات حق، جامع هر نوع كمال متصور است و ذات او از هيچ كمالى بى بهره نيست و يكى از كمالات، فيض بخشى و خيررسانى است. طبعاً ذات او نبايد فاقد چنين كمالى باشد و ذات خداوند بدون صفت فيض بخشى و كمال آفرينى، ذات پيراسته از نقص نيست و لازم اينكه ذات او از هيچ كمالى بى بهره نيست، اين است كه حتى اين كمال را نيز دارا باشد.
وقتى از ما سؤال مى شود «چرا آفريد»، مى گوييم: ذات او سراپا كمال است و فيض بخشى يكى از كمالاتى است كه او بايد دارا باشد و اگر چنين مقامى را دارا نبود، ناقص و دور از كمال مى بود.
سؤال كننده به يك نقطه توجه پيدا كرده و مى گويد چرا آفريد. ديگر توجه ندارد اين سؤال دو طرف دارد. همچنان كه به خود اجازه مى دهد كه از علت آفرينش سؤال كند، همچنين حق دارد از امساك نيز سؤال كند و اگر نمى آفريد باز جاى سؤال باقى بود كه چرا نيافريد. او كه قدرت بر آفرينش داشت، جود و كرم او پايان پذير نبود. اشيا نيز شايستگى آفرينش و لياقت خلقت را داشتند، مع الوصف چرا امساك نمود و قبض فيض كرد؟
هر موجود امكانى بايد از نظر وجود در صورت تحقق، از نظر عدم در صورت عدم تحقق، توجيه و تفسير گردد، آن چنان نيست كه وجود و تحقق آن توجيه و تفسير بخواهد، ولى عدم آن از قلمرو علت و تعليل خارج شود.
هرگاه آفرينش جهان را كه فعل خدا است يك امر ممكن بدانيم، بايد هر دو

صفحه 72
طرف فعل (كردن و نكردن) را تعليل و تفسير كنيم. اگر حق داريم بگوييم چرا آفريد، حق داريم بگوييم چرا نيافريد، زيرا امساك خدا با بودن همه نوع امكانات و شايستگى، به سان فعل او نبايد بى جهت باشد و چون علتى براى امساك در كار نيست، طبعاً بايد جانب وجود انتخاب گردد.
آيا جهانى قبل از اين جهان بوده است؟
آگاهى بشر از محسوسات و موجودات دور و بر خود بسيار اندك و ناچيز است و به قول انيشتين، بشر از نردبان علم جز چند پله بالا نرفته است، چگونه مى خواهد با مغز كوچك خود از همه اسرار مقام ربوبيت آگاه گردد و داورى قطعى كند؟
در پاسخ سؤال مى گوييم: مقتضاى فيض بخش بودن ذات خداوند و اينكه او مبدأ هر كمال ممكن است اين است كه هيچ گاه فيض خدا كه خلقت و آفرينش است قطع نشده باشد و پيوسته اين فيض جارى باشد.
اين جهان با وسعت و گستردگى كه دارد، با اين همه عظمت و بزرگى كه جلوه مى كند تا آنجا كه فاصله بسيارى از ستارگان از ميليون ها سال نورى تجاوز مى كند، در برابر فيض خلقت او ناچيز مى باشد و به مقتضاى اخبار و احاديث اسلامى كه از مصدر وحى رسيده است، در صفحه هستى، عوالم بى شمارى بوده و از بين رفته است و اين كهكشان ها و سحابى ها نيز از بين مى رود و فيض خلقت به صورت ديگر جلوه مى كند.
احاديث اسلامى كه از مصدر وحى به دست ما رسيده اند به گونه اى به دوام فيض تصريح نموده و به اين سؤال پاسخ داده اند.
محدث بزرگ شيعه شيخ صدوق كه در سال 305 قمرى ديده به جهان گشوده و در سال 381 در گذشته است در كتاب خصال از حضرت صادق(عليه السلام)

صفحه 73
نقل مى كند:
«خداوند دوازده هزار جهان (پيش از اين جهان) آفريده است كه هريك از آنها از آسمان ها و زمين هاى هفت گانه بزرگ تر است».(1)
احتمال دارد لفظ 12 هزار كنايه از كثرت عوالم و جهان هاى خلقت باشد. تعداد جهان ها، بالاتر از اين تعداد و يكى از آنها همين جهان است كه در چشم انداز بشر امروز قرار گرفته است.
عظمت جهان هاى پيشين در صورتى ظاهر مى گردد كه آنچه را بشر امروز در سايه ابزار و آلات و دوربين هاى قوى و تلسكوپ كشف كرده است همه آسمان اول بدانيم و آسمان هاى شش گانه ديگر را بالاتر از آنچه كه بشر امروزه بر آن دست يافته است، بينديشيم.
ظاهر قرآن نيز بر اين مطلب به گونه اى گواهى مى دهد، زيرا مجموع آنچه را كه امروز در چشم انداز بشر قرار دارد، آسمان اوّل مى داند و مى گويد: (إِنَّا زيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِزِينَة الْكَوَاكِبِ):(2) «ما آسمان پايين را با ستارگان زينت داديم».
باز محدث مزبور در كتابتوحيد از حضرت صادق(عليه السلام)نقل كرده كه خداوند هزار هزار جهان و هزار هزار آدم آفريده و شماها در آخرين خلقت آدم ها قرار گرفته ايد.(3)
و نيز امام صادق(عليه السلام)مى فرمايد:
هنگامى كه جهان و بشر به پايان رسيد و روز رستاخيز فرارسيد و بهشتيان در

1. شيخ صدوق، خصال، ص 639.
2. صافات، 6. معلوم مى شود تا آنجا كه چشم بشر كار مى كند و ستاره مى بيند، همگى آسمان پايين است.
3. شيخ صدوق، خصال، ص 639. همو، توحيد، ص 277: لقد خلق اللّه ألف ألف عالم و ألف ألف آدم و أنتم في آخر تلك العوالم و أولئك الادمين.

صفحه 74
بهشت و دوزخيان در دوزخ قرار گرفتند، خداوند جهان جز اين مى آفريند.(1)
امير مؤمنان(عليه السلام) پس از پاسخ به سؤال مرد متفكرى به نام «ذعلب» اشعارى دارد كه نخستين بيت آن حاكى از دوام فضل و خلقت مى باشد. اينك نخستين بيت آن:
«و لم يزل سيدى بالحمد معروفا *** و لم يزل سيدى بالجود موصوفا»(2)
چكيده دو بخش
اوّلاً: براهين فلسفى و علمى كه مورد پذيرش دانشمندان امروز مى باشد حدوث ماده و ازلى نبودن آن را ثابت كرده اند. نه تنها ازلى نبودن آن را اثبات نموده اند، بلكه فنا و ابدى نبودن آن را نيز به طور كامل روشن ساخته اند. آيا شايسته يك نويسنده، اين است كه بدون آشنايى به الفباى اين علوم در چنين مسائلى، قضاوت و داورى نمايد؟!
ثانياً: رسواتر از همه اينكه ادعا كنيم كه چون حدوث جهان و هدف خلقت «لاينحل» مانده پس صانع جهان دشوار و ممتنع است.
مگر دليل اثبات صانع، تنها حدوث ماده است كه اگر نتوانستيم آن را ثابت كنيم، اثبات وجود خدا دشوار و ممتنع گردد در حالى كه حدوث ماده يكى از طرق اثبات صانع است و اگر اين راه را عمداً به روى خود بستيم، راه هاى فراوانى پيش پاى لجوج ترين افراد و سوفسطايى ترين اشخاص وجود دارد كه نمى توانند به اين بهانه ها شانه از زير بار مسئوليت خطير خداشناسى خالى كنند.

1. همو، توحيد، ص 277: اذا أفنى هذا الخلق و هذا العالم و سكن أهل الجنة، الجنة و أهل النار، النار جدد اللّه عالماً غير هذا العالم.
2. سرورم هميشه ستوده بوده است; همچنان كه پيوسته به بخشندگى توصيف مى شده است.

صفحه 75
ثالثاً: مسئله هدف و غايت براى جهان، قرن ها پيش مورد توجه دانشمندان الهى بوده و در هر عصر به گونه اى پيرامون آن سخن گفته اند. با اين وضع آيا شايسته است بدون مراجعه به اهل فن و تحقيق، چنين ادعاى بزرگى بكنيم و بگوييم چنين مسائلى از نظر استدلال عقلى لاينحل صرف است؟!
رابعاً: مسئله حل غايت خلقت و هدف آفرينش مربوط به صفات خدا و كيفيت فعل اوست. اگر عقل و مغز كوچك ما نتوانست صفات و فعل خدا را به صورت دلپذيرى تجزيه و تحليل كند و نحوه فعل او به سان حقيقت ذات خدا در هاله اى از ابهام و نارسايى انديشه ما قرار گرفت، آيا صحيح است كه اثبات وجود او را كه دلايل بى شمارى بر ذات او گواهى مى دهند، انكار كنيم يا اثبات آن را ممتنع بشماريم؟!
اين نوع قضاوت هاى سست و بى پايه ناشى از يك نوع پيش داورى قبلى و به خاطر يك رشته اغراض غيرعلمى صورت گرفته است.

صفحه 76
 

صفحه 77
بخش چهارم
لزوم بعثت پيامبران
نويسنده كتاب بيست و سه سال، لزوم بعثت پيامبران را زير سؤال برده و آن را منكر مى شود و مى گويد:
دانشمندان فكور و روشن بين چون محمد بن زكرياى رازى و ابوالعلاء معرى، منكر اصل نبوّتند و علماى كلام مى گويند: خداوند از راه لطف، شخصى را مأمور مى كند كه خلايق را از شر و بدكارى دور كند. ما مى گوييم: اگر خداوند تا اين درجه به خوبى و نيكى و نظم و آسايش مردم علاقه داشت، چرا همه را خوب نيافريد؟ چرا شر و بدى را در نهاد خلق نهاد تا نيازى به فرستادن رسول پيدا شود؟
علماى كلام مى گويند: خداوند شر و بدى نيافريده و اين طبيعت آدمى است كه استعداد شر و خير هر دو در آن هست. ما مى گوييم: اين طبيعت را كه امكان شر و بدى و همچنين خير و شر در او هست كى به اين افراد داده است؟
از زمانهاى ديرينه ميان دو گروه، در لزوم بعثت پيامبران بحث و گفتوگو وجود داشته است. انديشمندان بزرگ بشر در تمام نقاط جهان با يك رشته دلايل عقلى و

صفحه 78
تجربى بعثت پيامبران را در اصلاح همه جانبه انسانى و رهبرى آن به كمالات مادى و معنوى، لازم دانسته اند.
در برابر آنان گروهى(برهمن ها) بشر را بى نياز از تعاليم پيامبران انديشيده و براى خود دلايلى(1) آورده اند و دانشمندان بزرگ عقايد و مذاهب به طور مبسوط به تجزيه و تحليل دلايل آنها پرداخته اند(2) و با وجود نوشته هاى گسترده پيرامون موضوع لزوم بعثت پيامبران، ما خود را بى نياز از آن مى دانيم كه در اين باره به بحث و گفتوگو بپردازيم.
ولى براى اينكه خوانندگان از دلايل لزوم بعثت پيامبران به طور اجمال آگاه گردند، از ميان دلايل فراوان كه از طريق دانشمندان اقامه گرديده است ما تنها به توضيح يك دليل مى پردازيم.(3)
لزوم بعثت پيامبران از نظر تعليم
جاى گفتوگو نيست كه بشر در اين دو قرن اخير به كشف برخى از رموز هستى و اسرار جهان آفرينش موفق گرديد و در علوم و فنون مادّى، پيشرفت هاى چشمگيرى كرده است، ولى بايد توجه نمود كه مجهولات وى با معلومات او قابل مقايسه نيست. تو گويى جهان آفرينش، به سان اقيانوس ناپيدا كرانه اى است كه بشر توانسته است با علوم و دانش هاى محدود خود فقط مقدار اندكى از آن را

1. براى آگاهى از دلايل منكران بعثت پيامبران به محمد بن عبدالكريم شهرستانى، ملل و نحل، ص 258 - 259 مراجعه بفرماييد.
2. از باب نمونه، علامه حلى، كشف المراد، ص 215، نظام الدين قوشچى، شرح تجريد، ص 463.
3. در كتاب رسالت جهانى پيامبران، ص 27-82، دلايل لزوم بعثت پيامبران به طور گسترده بيان گرديده است.

صفحه 79
روشن سازد. به گواه اينكه بشر همه چيز را با عقل درك مى كند، امّا نمى داند حقيقت عقل چيست. محيط زندگى او را موجودات زنده پر كرده است، امّا هنوز او از حقيقت زندگى سر فرونياورده و حقيقت حيات به صورت يك معماى لاينحل براى او باقى مانده است و... .
لذا انيشتين پس از آزاد ساختن انرژى هسته اى به خبرنگاران چنين گفت: اكنون براى من معلوم گشت كه نسبت معلومات بشر به مجهولات وى مانند نسبت نردبان چندپله اى است به فضاى لايتناهى جهان و بشر از نردبان علم جز چند پله بيشتر بالا نرفته است.(1) كوچكى و ناچيزى دانش هاى بشرى در صورتى روشن مى گردد كه انسان خود را با اجرام سماوى و فواصل ستارگان مقايسه كند، سپس داورى نمايد كه از حقايق جهان آفرينش چقدر اطلاعات دارد و به خودشناسى بپردازد و خود را بررسى و مطالعه كند تا بداند چقدر از خود بى خبر است.
دانش هاى بشرى قابل اعتماد نيست
گذشته از اين، بشر در افكار و عقايد خود، مصون از خطا نيست و در بسيارى از موضوعات اعم از مرئى و نامرئى دچار اشتباه و خطا مى گردد، به گواه اينكه هر روز فرضيه اى جايگزى فرضيه ديگرى شده و افكار تازه ترى به محافل علمى عرضه مى شود. از اين نظر علوم و دانش هاى بشر، مخصوصاً در مسائلى كه پايه سعادت و اساس تكامل روحى اوست، مورد اعتماد و اطمينان نبوده و هرگز قابل اعتماد نيست ولى وحى و پيام هاى الهى، علم خطاناپذير است، ادراكى مرموز و پيراسته از هر نوع اشتباه است و تعليماتى كه بر اساس چنين ادراكى استوار باشد

1. رسالة الاسلام، سال چهارم، شماره يكم، ص 24، مقاله نويسنده معروف مصرى احمد امين.

صفحه 80
به طور مسلم مورد وثوق و اعتماد بوده و راهنماى واقعى به سوى سعادت خواهد بود.
علاوه بر اين تعاليم پيامبران مى تواند ادراكات عقلى ما را نيز تأييد كند زيرا چه بسا انسان، مطلبى را از طريق عقل و اصول علمى تجزيه و تحليل مى نمايد ولى در باطن نسبت به آن دودل است; در اين صورت اگر از طريق وحى مورد تأييد قرار گرفت همه نوع شك و ترديد از بين مى رود; لذا مرحوم محقق طوسى يكى از فوايد برانگيخته شدن پيامبران را اين دانسته كه ادراكات عقلى را تأييد و كمك مى كند.(1)
لغزش هاى نابخشودنى
اگر خطا و اشتباه دانش هاى بشرى، منحصر به يك سلسله از مسائل بود كه چندان
ارتباطى به سعادت وى نداشت، در اين فرض ممكن بود كه كسى درباره لزوم بعث پيامبران شك و ترديد به خود راه دهد; مثلاً اگر اشتباه وى منحصر به مسائل فلكى و فواصل ستارگان و حركت و سكون زمين و مقدار سير نور و شماره سحابى ها و كهكشان ها و تعداد عناصر و... بود، جا داشت لزوم بعثت را انكار كنيم، زيرا در اين صورت بشر با پاى خود و با بال هاى انديشه و پرهاى دانش، به هدفى كه براى آن آفريده شده است مى رسيد و اشتباهات او در مسائل فلكى و نجومى او را از تكامل روحى و اخلاقى كه براى آن آفريده شده است باز نمى داشت، زيرا فرض اين است كه اشتباه او منحصر به مسائلى است كه با سعادت وى ارتباط ندارد، ولى متأسفانه بشر در مسائلى اشتباه مى كند كه با سعادت واقعى بلكه با زندگى مادى او به طور مستقيم ارتباط دارد. او در مسأله خداشناسى كه اساس هر نوع سعادت است دچار لغزش مى گردد كه نه تنها حيات معنوى او را به خطر

1. شرح تجريد علّامه، ص 215، چاپ صيدا، چنان كه مى فرمايد: «و معاوضة العقل فيما يدلّ».

صفحه 81
مى افكند بلكه بر اثر انحراف از جاده توحيد تيشه به ريشه حيات مادى خود نيز مى زند.
امروز ملت هند با جمعيت يك ميلياردى با گرسنگى و قحطى عجيبى دست به گريبان است و از طرف ديگر 150 ميليون گاو و 40 ميليون گاوميش و 50 ميليون اسب با كمال آزادى مزارع اين ملت قحطى زده را زير پا له كرده و از بين مى برند، اما كسى بر اثر افكار عمومى غلط، جرأت ندارد كه درباره آنها سخن بگويد. افكار غلط درباره گاوهاى مقدس آن چنان عقل و انديشه هندو را بيچاره و زبون ساخته كه هزاران نفر در طول سال در اين كشور پهناور، از گرسنگى جان مى سپارند ولى هيچ كس جرأت نمى كند كه از گوشت آنها سد جوع نمايد و به اصطلاح موجود دانى را فداى عالى نمايد.
روزى كه دولت هند اعلام كرد كه در اين كشور براى حفظ جان انسان ها بايد به مقدار ضرورت از گوشت گاو استفاده شود هيجان بى سابقه اى سراسر هند را فراگرفت و نزديك بود كه كابينه سقوط كند; از اين جهت دولت ناچار شد كه سخن را پس بگيرد.
هنوز بشر متمدن يا به تعبير صحيح تر جامعه ماشينى، مشكل نژادپرستى را كه الفباى «تز» زندگى مسالمت آميز است، به طور صحيح حل نكرده و هر روز در گوشه و كنار دنيا سيلابى از خون بر سر اين موضوع جارى مى گردد و اعتصاب هاى دامنه دارى به وجود مى آيد.
هنوز صدها ميليون بشر در سرزمين هند (موزه مذاهب) گاوان مقدس و اجرام آسمانى را مى پرستند تا آنجا كه اگر گاوى بر سر راه قطار بخوابد، هيچ مقامى حق ندارد به مقام رفيع گاو اهانت كرده آن را از جاى خود بلند كند، بلكه بايد قطار آن قدر صبر كند كه معبود مسافران با كمال ميل و رغبت و آزادى، از

صفحه 82
ميان ريل ها برخيزد.(1)
هنوز مردم كشور صنعتى ژاپن براى هر رويدادى به خدايى معتقدند و پيكرهاى آنها را كه حاكى از صورت خيالى آن خدايان دروغى است مى پرستند تا آنجا كه دختران دم بخت، بت هايى را كه به صورت آلت تناسلى مرد است براى شوهريابى پرستش مى كنند.
اين است وضع خداشناسى و معارف الهى در عصر فضا و قرن اتم آن هم پس از بعثت هزاران رهبر آسمانى. هرگاه پيامبرانى برانگيخته نمى شدند و پيكارى بى امان در راه مبارزه با بت پرستى آغاز نمى كردند، روشن نيست كه چه عقايد خرافى بر كره زمين حكومت مى كرد؟
جاى گفتوگو نيست كه اگر مجاهدات سربازان مكتب توحيد و آموزگاران آسمانى در توجه دادن مردم به معارف الهى نبود، مشعل توحيد در هيچ نقطه اى از نقاط جهان روشن نمى شد.
اگر برخى از نوابغ جهان مانند سقراط و افلاطون و ارسطو و... از طريق فكر و نظر راهى به خدا پيدا كرده و بدون الهام از مكتب پيامبران به شاهراه توحيد رسيده اند مقياس قضاوت و داورى در مسأله لزوم بعثت نمى شوند، زيرا روى سخن در اين مسأله با توده مردم است نه با افراد استثنايى; گذشته از اين، فروغ هدايت پيامبران آسمانى مخصوص به زمان و مكان خاصى نبوده است بلكه از روزى كه بشر بر روى زمين گام نهاده و عقل و شعور پيدا كرده، و قابل تفكيك و كسب فيض از مقام سفيران الهى گرديده است، آموزگاران وحى و رجال آسمانى، براى هدايت و

1. چندى پيش مطبوعات ايران نوشتند كه فرودگاه بزرگ و بين المللى دهلى نو به مدت چند روزى بر اثر اشغال باندها به وسيله گاوهاى مقدس به روى هواپيماهاى داخلى و خارجى بسته شد و هيچ كس جرأت نداشت كه از ورود اين معبودهاى مقدس به فرودگاه جلوگيرى كند.

صفحه 83
راهنمايى آنان گماشته شدند; از اين جهت هيچ بعيد نيست كه حتى ايمان و خداشناسى اين گروه از نوابغ، در پرتو تعاليم پيامبران آسمانى بوده است كه شعاع آن تا سرزمين يونان گسترش پيدا كرده و فروغش پرتوافكن بوده است.
گروهى در تعيين هدف پيامبران دچار اشتباه شده و تصور كرده اند كه هدف از بعثت سفيران الهى، فقط آشنا ساختن مردم با مبدأ و معاد و صفات خداوند جهان و نظاير اينهاست، در صورتى كه اين قسمت، يكى از برنامه ها و اهداف آنان است و رهبران آسمانى علاوه بر آشنا ساختن مردم با مسائل ماوراى طبيعت، با برنامه وسيع و گسترده اى براى نماياندن راه و رسم زندگى و زنده كردن فضايل انسانى و سجاياى اخلاقى و نشان دادن مصالح و مفاسد فردى و اجتماعى برانگيخته شده اند.
علت اينكه آنها براى تحقق بخشيدن به يك هدف بزرگ و وسيع مبعوث شده اند، اين است كه نارسايى و كوتاهى دانش هاى بشرى، منحصر به خداشناسى و صفات وى و نظاير اينها نيست تا بشر در ساير قسمت هاى زندگى از ارشاد و راهنمايى پيامبران بى نياز باشد، بلكه دامنه جهل و بى اطلاعى وى به بسيارى از مسائل اخلاقى و اجتماعى و اقتصادى كشيده شده است و افكار و نظرات مختلف وى در اين موضوعات نشانه نارسايى علم و دانش او مى باشد; چنان كه همين افكار متضاد و گوناگون روشنگر نياز وى به علومى است كه مولود فكر بشر نبوده و از افق فكر بشر بيرون باشد. براى روشن شدن مطلب نمونه هايى را يادآور مى شويم:
1. جاى گفتوگو نيست كه اساس زندگى مادى، استقرار يك نوع سيستم اقتصادى در اجتماع است كه ضامن سعادت جامعه و حافظ حقوق افراد آن باشد، ولى هنوز بشر با اين ترقيات شگرف صنعتى در تشخيص الفباى آن، آن چنان حيران

صفحه 84
و سرگردان است كه اجتماع كنونى را به دو بلوك شرق و غرب آن هم بر اساس دو اقتصاد متضاد و مباين (كمونيسم) و (كاپيتاليسم) تقسيم نموده است در صورتى كه ميان هر دو گروه دانشمندانى وجود دارد كه خود را عالى ترين رهبر اقتصادى و مكتب خود را بهترين مكتب اقتصادى مى دانند و هر دو گروه براى اثبات استوار بودن تز خود دلايلى دارند و آنها را به وسيله صدها كتاب و رساله به جهانيان عرضه داشته اند با اين وصف هنوز تشخيص اقتصاد صحيح براى بشر به صورت معماى لاينحل و كلاف سردرگمى باقى مانده است.
آيا با اين وضع مى توان گفت كه عقل و دانش بشر مى تواند او را به هدفى كه براى آن آفريده شده است برساند، يا اينكه او بايد در پيمودن اين راه از يك هدايت ديگرى كه آن را هدايت الهى مى ناميم الهام گرفته نقص و كمبود خود را از اين طريق جبران نمايد؟
2. ارزش هاى اخلاقى، اساس زندگى انسانى است و ملتى كه فاقد اخلاق گردد، فاقد همه نوع كمال انسانى مى باشد ولى هنوز بشر عصر ماشين نتوانسته است كه يك مكتب اخلاقى منظم كه مبين اصول صحيح اخلاق باشد به جامعه انسانى عرضه بدارد، بلكه در تشخيص اصول و الفباى آن، آن چنان دچار اختلاف و آشفتگى گرديده است كه گروهى كه بر يك سوم جهان حكومت مى كند، اخلاق انسانى را چنين تفسير مى كند: هرچه به هدف كمك كند، همان اخلاق است.
روى اين تفسير، هر نوع قتل و جنايت و خرابكارى كه به انقلاب پرولتاريايى كمك كند و سبب شود كه جامعه سرمايه دارى به سوى كمونيسم كشيده شود فضيلت اخلاقى، و عمل انسانى شمرده مى شود; اگرچه به قيمت قتل ميليون ها انسان بى گناه و انهدام و نابودى صدها مؤسسه كه وسيله ارتزاق هزاران

صفحه 85
رنجبر است تمام شود.
شايد شما از شنيدن اين مطلب كه گروهى در جهان معتقدند كه هر نقشه و حيله اى كه به انقلاب كارگرى و هدف حزبى كمك كند عين اخلاق است و به اصطلاح هدف، وسيله را توجيه مى كند، شگفت بمانيد و با خود بگوييد كه راستى در ميان ملل متمدن و درس خوانده يك چنين مكتب با فضيلت! اخلاقى هست؟
براى رفع تعجب شما جمله هاى زير را از يكى از پايه گذاران اين حزب نقل مى نماييم.
لنين مى گويد: يك كمونيست بايد براى هرگونه فداكارى آماده باشد و در مورد لزوم حتى به انواع نقشه ها و حيله هاى جنگى متوسل شود و روش هاى نامشروع را به كار برد و حقيقت را پنهان سازد تا در اتحاديه هاى بازرگانى راه يابد.(1)
در كشورهاى سرمايه دارى كه تظاهر به اخلاق بيش از جاهاى ديگرى است، يك مكتب اصيل اخلاقى وجود ندارد و آنچه كه اخلاق مى نامند، جز تجلّى روح استثمار بشر در لباس اخلاق چيزى نيست. در سراسر مكتب اخلاقى آنان سخن از اين نيست كه چه كنيم كه خدا را راضى و خشنود سازيم يا چه عملى را انجام دهيم كه به وظيفه انسانى خود، عمل كرده باشيم، بلكه همه بحث ها و گفتوگوها و پيشنهادها بر اين دور مى زند كه چه كنيم كه جامعه را به خود، خوش بين سازيم و چگونه با مردم سخن بگوييم تا آنها را به خود جلب كنيم. بالاخره شالوده زندگى مادى خود را چگونه بريزيم كه استفاده بيشترى برده و به لذات بى شمارى نايل آييم. يك چنين مكتب اخلاقى، كه جز تجلّى روح ماديگرى چيزى بيش

1. مجموعه آثار نيكلاى لنين، ج 17، ص 142، چ 1923.

صفحه 86
نيست، هرگز نمى تواند زنده كننده فضايل اخلاقى و سجاياى انسانى در جامعه گردد.
آيا با يك چنين افكار آشفته درباره حقيقت اخلاق، مى توان گفت كه بشر بدون اتكا به مكتب وحى مى تواند به اصولى راه يابد كه زنده كننده فضيلت و شرافت انسانى و ضامن معنويت بر قلوب باشد؟
اگر در پاره اى از نقاط جهان مفاهيم اصيل از ارزش هاى اخلاقى وجود دارد و گروهى اخلاق را براى خود اخلاق و معنويت را براى خود آن مى خواهند و هدفى جز آراستن روح و روان با يك رشته فضايل اخلاقى ندارند همگى نتيجه مجاهدات و تبليغات پيگير رهبران آسمانى است.
3. شناخت عوامل سعادت و شقاوت و به عبارت ديگر آشنايى با امورى كه با خوشبختى و بدبختى انسان رابطه مستقيم دارد، يكى از پايه هاى وصول به كمال است كه بشر براى آن آفريده شده است و بسيارى از ملل جهان در پرتو تعاليم پيامبران با قسمتى از اين عوامل آشنا شده اند و امورى را به عنوان فرايض اجتماعى يا محرمات و منكرات مانند شراب و قمار و... شناخته اند، هر گاه راه وحى به روى بشر گشوده نشده بود و پيامبرانى براى ابلاغ مصالح و مفاسد، مبعوث نشده بودند چقدر طول مى كشيد كه بشر با فكر خود بر آنها دست يابد؟ پاسخ گفتن به اين سؤال و تحديد مدت، بسيار مشكل و بغرنج است.
هيچ بعيد نيست كه نظر دهيم اگر باب بعثت به روى مردم بسته شده بود بشر تا اين لحظه يا لااقل تا مدت مديدى يا براى هميشه، در بساطت و جهالت خود نسبت به مصالح و مفاسد اخلاقى و اجتماعى باقى مى ماند زيرا با اينكه عقل و هوش بشر به اندازه كافى تكامل يافته و در پرتو آزمايش ها و مطالعات دقيق به آثار

صفحه 87
سوء و خانمان برانداز نوشابه هاى الكلى و مضرات گوشت خوك و حشرات و خون و ضررهاى اخلاقى و اجتماعى رباخوارى و... پى برده است هنوز اين نوشابه ها و غذاهاى پليد از غذاهاى جهان آمريكا و اروپا است تا چه رسد به جهان عقب افتاده آن روز كه با الفباى علوم امروز آشنايى نداشتند و آب و شراب، گوشت گوسفند و خوك و داد و ستد و رباخوارى در نظر آنان يكسان بود.
آيا با اين نارسايى عقل انسان، صحيح بود كه خداوند حكيم، بشر را خلق كند و عنان زندگى وى را به دست خود او بسپارد و از او بخواهد كه به هدفى كه براى آن آفريده شده است برسد؟ با اينكه مى داند انسان در جهان طبيعت گرفتار امواج سهمگين و طوفان هاى خانمان برانداز شهوات و نادانى ها است كه دامن او را مى گيرد و او را از سوق به كمال باز مى دارد.
ما از ميان دلايل متعدد لزوم بعثت پيامبران تنها به توضيح يك دليل كه جنبه همگانى داشت پرداختيم.
اكنون وقت آن رسيده است كه دلايل منكران لزوم بعثت را مورد بررسى قرار دهيم:
نقد دلايل نويسنده
نويسنده كه پيوسته افكارى نويسندگان يهودى و مسيحى، الهام بخش گفتار او است، اين بار بر خلاف گذشته از مكتب ماديگرى الهام گرفته و منكر اصل«لزوم بعثت پيامبران» شده است و مى گويد:
«دانشمندان فكور و روشن بين چون محمد بن زكرياى رازى و ابوالعلاء معرى منكر اصل نبوّتند. علماى كلام مى گويند: خداوند از راه لطف،

صفحه 88
شخصى را مأمور مى كند كه خلايق را از شر و بدكارى دور كند. ما مى گوييم: اگر خداوند تا اين درجه به خوبى و نيكى و نظم و آسايش مردم علاقه داشت، چرا همه را خوب نيافريد؟ چرا شر و بدى را در نهاد خلق نهاد تا نيازى به فرستادن رسول پيدا شود؟
علماى كلام مى گويند: خداوند شر و بدى نيافريده و اين طبيعت آدمى است كه استعداد شر و خير هر دو در آن هست، ما مى گوييم: اين طبيعت را كه امكان شر و بدى و همچنين امكان خير و شر در او هست كى به اين افراد داده است؟!»
بحث و بررسى
اوّلاً: در فراز نخست از دو متفكر نقل مى كند كه آنان منكر لوزم بعثت پيامبران بودند، ولى هرگز براى گفتار خود مدركى ارائه نداده است و شخص نخست به طور مسلم منكر اصل نبوّت نبوده و وضع شخص دوم نيز مبهم و مشكوك است.
محمد بن زكرياى معروف به طبيب المسلمين و ملقب به جالينوس العرب است. وى متجاوز از دويست تأليف دارد و هيچ بعيد نيست كه شخصيت علمى و طبى وى حسادت برخى را برانگيخته تا او را به انكار نبوت متهم كنند، در حالى كه از نام برخى از تأليفات وى گرايش به اسلام و تشيّع نمايان است; مانند: آثار الامام الفاضل المعصوم.
برخى مانند مؤلف خزينة الأصيفاء او را از اكابر صوفيه مى شمارند و مى گويند پيوسته از خوف خدا در گريه بود و در مكه خدمت عارفى به نام زجاجى رسيده و دست ارادت به او داد تا آنجا كه غلام سرور هندى در تاريخ وفات او دو بيت زير را سروده است:

صفحه 89
چون شد از دنيا به فردوس برين *** حضرت بوبكر رازى اهل راز
وصل او«بوبكر محبوب حبيب» *** هست هم«صوفى كامل پاكباز»(1)
قضاوت درباره شخصيتى كه برخى او را منكر نبوّت و گروهى او را سالك و صوفى پاكباز مى دانند بسيار پيچيده و دشوار است و هرگز نمى توان با گفتار يك نفر درباره عقيده شخصى كه ساليان دراز در ميان مسلمانان طبابت كرده و طبيبالمسلمين لقب گرفته است قضاوت نمود.
درباره ابوالعلاء معرى، قضاوت هاى مختلف وجود دارد و سروده هاى او از يك نوع تردد و تذبذب حكايت مى كند، ولى محقق عالى قدر كمال الدين عمر بن احمد بن عديم حلى(متوفاى سال 660 و به قولى 666) كتابى به نام الانصاف و التحرّى فى دفع الظلم و التجرّى عن أبى العلاء المعرّى نوشته و خلاصه آن در جزء چهارم تاريخ حلب(ج 4، ص77-180) چاپ شده است. وى در فصل خاصى دلايل طرفين را درباره صحت و فساد عقيده او آورده سپس خود با يك رشته دلايل حسن اعتقاد او را ثابت كرده است (به صفحات 169-180 مراجعه فرماييد).
بنابراين هرگز نمى توان با تهمت هاى اين و آن، بدون بررسى دقيق درباره عقيده كسى قضاوت كرد. تازه انكار دو نفر انگشت شمار در برابر اذعان ميليون ها متفكر چه نتيجه اى مى تواند داشته باشد.
ثانياً: آيا معنى تحقيق همين است كه نويسنده معاصر دلايل متعدد و روشن طرفداران لزوم بعثت را اصلاً متذكر نگردد و تنها به ذكر نتيجه اكتفا نمايد و بگويد:

1. هر يك از جمله هاى «ابوبكر محبوب حبيب» و «صوفى كامل پاكباز» كه از نظر حساب ابجدى 310 مى باشد، اشاره به سال فوت اوست و در تاريخ فوت او سه قول است; يكى اين است كه وى در سال 310 درگذشته است. ر.ك: محمدعلى مدرس تبريزى، ريحانة الادب، ج 7، ص 28.

صفحه 90
متشرعه مى گويند خداوند بايد از راه لطف خلايق را از شر و بدكارى دور كند و اصلاً به مدارك و دلايل گفتار آنان اشاره ننمايد؟!
ثالثاً: خنده آور سؤالى است كه مطرح كرده و مى گويد چرا خداوند همه را خوب نيافريد. ما مى پرسيم مقصود از اينكه چرا خداوند همه را خوب نيافريد، چيست؟ اگر مقصود اين است كه چرا براى همه استعداد و توانايى نداد كه راه خير و نيك در پيش بگيرند، پاسخ آن، اين است كه خداوند به تمام افراد بشر چنين استعدادى داده است و اين خود بشر است كه استعداد خود را در هر مسير خواست مى اندازد.
اگر مقصود اين است كه چرا همه را بالفعل خوب نيافريد و چرا آنان را طورى نيافريد كه جز كار خير و نيك، كار ديگرى نتوانند انجام دهند، پاسخ آن اين است انسانى كه جز كار خوب كار ديگرى نتواند انجام دهد و به سان انسان ماشينى يك راه و روش بيش بلد نباشد، انسان آزاده نيست بلكه ماشينى است كه هر طورى او را ساخته اند كار مى كند.
به عبارت روشن تر، خوب و بدى درباره اعمال انسان در صورتى مفهوم پيدا مى كند كه انسان با كمال اختيار و حريت آن را انجام دهد. اگر كمال به صورت اجبار و به طور ناخواسته در درون انسان پديد آيد، هرگز فضيلت اخلاقى و ملاك برترى شمرده نمى شود; مثلاً دستگيرى از مستمندان و ساختن بيمارستان در صورتى نشانه تكامل روحى است كه انسان از روى آزادى و اختيار دست به اين كار بزند و اگر از انسان، به زور پولى بگيرند و بيمارستان بسازند و به بيچارگان و مستمندان كمك كنند، هرگز دليل بر فضيلت اخلاقى پول دهنده نمى شود و عمل او مورد تقدير قرار نمى گيرد.
خلاصه انسان براى رسيدن به تكامل روحى بايد راه فضيلت را آزادانه با پاى

صفحه 91
خود بپيمايد و اگر انسان آن چنان آفريده شده بود كه جز خوبى و نيكى كار ديگرى نمى توانست انجام بدهد، يك چنين انسانى به اندازه پشيزى ارزش نداشت.
با اين بيان، پاسخ پرسش ديگر او روشن مى گردد: چرا خداوند استعداد خير و شر در انسان آفريد؟!
زيرا اگر تنها در انسان استعداد شر بود و هيچ نوع توانايى براى كارهاى نيك نداشت، در اين صورت توقع نيكى از انسان توقع بسيار بيجايى بوده و راه ترقى و تكامل بر او بسته مى شد.
اگر تنها در او استعداد نيكى بود و جز تمايلات خير هيچ نوع تمايلاتى در او وجود نداشت، در اين صورت انجام هر نوع كار نيك براى او فضيلت و نيكى محسوب نمى شد. كمال انسان در اين است كه با داشتن استعدادهاى نيك و بد، با كمال حريت و آزادى، قدرت و نيروهاى خود را در راه خير مصرف كند، و با داشتن تمايلات گوناگون و غرايز فزون خواه با نيروى عقل و خرد غرايز و خواسته هاى درونى را به صورت صحيح رهبرى كند.
همين تضادها است كه بشر را به عالى ترين مقام انسانى مى رساند.
ابن خلدون مورّخ و دانشمند جامعه شناس اسلام به اين حقيقت علمى با جمله زير اشاره مى كند:
«انّ التنازع عنصر أساسي في عناصر الطبيعة البشرية»:
«كشمكش پايه اصلى زندگى انسان ها و عنصر اساسى در آفرينش انسان است».
با ملاحظه اين مطالب روشن مى شود كه همه اين سؤالات يك رشته سؤالات كودكانه است كه ارزش بحث بيشترى را ندارد.

صفحه 92
دلايل ديگر منكران لزوم بعثت
1. انسان ساختهشده پا به عرصه حيات مى گذارد، طبيعت پدر و مادر و خواص مزاجى آنها در بستن نطفه تأثير مى كند و نوزاد با خصايص جسمى و بالطبع خصايص روحى و معنوى كه لازمه تركيبات جسمى و مادى او است، قدم به دنيا مى نهد و همان طور كه اراده آدمى در رنگ چشم و شكل و بينى و... كمترين اثر ندارد در كيفيت مغز و اعصاب و تمايل درونى نيز بى اثر است. اشخاصى فطرتاً آرام و اشخاص ديگر ذاتاً تند و سركش و افراط كارند. آيا ارسال رسل براى اين است كه اين طبايع را تغيير دهد؟ مگر با موعظه ممكن است پوستى را سفيد كرد؟
2. اگر ارسال رسل نتيجه داشت چرا تاريخ بشرهاى متدين از لوث به جرايم و خشونت و اعمال غيرانسانى لبريز است؟ پس خداوند از بعثت پيامبران نتيجه نگرفته است و براى رسيدن به هدف راهى جز اين نيست كه خداوند همه را خوب بيافريند.
3. متشرعه مى گويند كه دنيا دار امتحان است و هدف از اعزام رسل اين است كه خوب و بد از هم تميز داده شود ولى اين سخن عاميانه است زيرا خداوند از سرائر و مكنونات بندگان آگاه است، چه نيازى به امتحان دارد؟
4. متشرعه نبايد فراموش كنند كه ده ها آيه در قرآن است كه گمراهى و هدايت خلق را تابع مشيت خداوندى گفته است; مانند آيه(إِنَّكَ لاَ تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَكِنَّ اللهَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ):(1) «تو هر كه را بخواهى نتوانى هدايت كرد ولى خداوند هر كه را خواست هدايت مى كند». (وَلَوْ شِئْنَا لآتَيْنَا كُلُّ نَفْس هُدَاهَا):(2) «اگر مى خواستيم، هدايت را نصيب اشخاص مى كرديم».

1. قصص، 56.
2. السجدة، 13.

صفحه 93
1. وراثت عامل جبر نيست
مسأله جبر و اختيار از مسائل ديرينه اى است كه در ميان فلاسفه جهان از يونان و اسلام و غرب معاصر مطرح بوده و هر گروهى به يكى از دو جانب پيوسته اند.
پس از طرح مسأله پديده وراثت، جبرى ها تصور كردند كه به دليل محكم ترى دست يافته حربه برنده ترى پيدا كرده اند، زيرا بنا بر قانون وراثت، روحيات و صفات ظاهرى و درونى پدر و مادر، فهرستوار به فرزند منتقل گرديده و كودك عصاره اى از صفات و روحيات والدين خود خواهد بود.(1)
ولى از نظر دانشمندان «بيولوژيست» كه خود كاشف پديده وراثت و طراح اين مسأله مى باشند، قدرت وراثت به آن حد نيست كه بگوييم وراثت كار خود را كرده است بلكه بايد بدانيم كه صفات ظاهرى قابل تغيير نيست ولى روحيات موروثى آن چنان نيست كه قابل دگرگونى نباشد.
گذشته بر اينكه هنوز حدود وراثت كاملاً مشخص نيست و همگى با حس و عيان مى بينيم كه از پدران تندخو و رذل، فرزندان خوش خوى و بزرگ منش پديد مى آيد و همچنين از پدران بااستعداد و قدرتمند، فرزندان ناتوان و ضعيف متولد مى گردد; علاوه بر اين بايد توجه داشته باشيم كه مسأله وراثت آن چنان نيست كه آثار تربيت را به كلى خنثى كند و به همين دليل هرگز ديده و شنيده نشده است كه كسى فرزند خود را تربيت نكند به بهانه اينكه فرزند وى خواهناخواه وارث اخلاق و روحيات او است و ديگر نمى توان در مقابل قانون وراثت كارى

1. قطع نظر از آنچه كه پيرامون اصل وراثت سخن خواهيم گفت، بايد از نويسنده پرسيد اگر پدر و مادر در سازمان دادن به خصايص نوزاد تأثير قطعى دارند، چرا با شرايط يكسان، كودكان مختلف به وجود مى آيند و در مسير كاملاً متضاد قرار مى گيرند؟!

صفحه 94
انجام داد.
عامل وراثت هرچه باشد در برابر حريت و آزادى انسان، در برابر عوامل تربيتى و كيفرها و پاداش ها انعطاف پذير است، و پديده وراثت يك ضلع از شخصيت انسان را تشكيل مى دهد و ضلع هاى ديگر آن را فرهنگ و محيط مى سازند و بالاتر از همه آزادى و حريت انسان است. براى اينكه خوانندگان از اندازه تأثير وراثت آگاه گردند و روشن شود كه پديده وراثت در برابر عوامل ديگر تربيت كم اثر است، قدرى در اين باره به طور گسترده سخن مى گوييم:
وراثت و محيط
بدون ترديد عامل وراثت در سازندگى شخصيت انسان دخالت دارد; همچنان كه رنگ پوست، رنگ چشم، رنگ مو، بلند و كوتاهى قد و ديگر مشخصات جسمى غالباً موروثى هستند و از طريق ژن ها از پدر و مادر و اجداد به انسان مى رسد، برخى از صفات و مشخصات(اخلاقى) نيز جنبه ارثى دارند.
امّا بايد توجه داشت كه وراثت يكى از عوامل سازنده شخصيت است و در كنار آن، عوامل ديگرى نيز هستند كه هركدام به نوبه خويش در وضع آنان اثر مى گذارند و مهم ترين اينها عبارتند از: تربيت، وضع خانوادگى و اجتماعى و اقتصادى، فرهنگ و حتى تغذيه و آب و هوا... .
شايد بتوان مجموع اين دسته عوامل را در يك كلمه خلاصه كرد و آن را «عامل محيط» نام گذاشت; به اين معنى كه صفات و مشخصات موروثى انسان بر دو نوع مى باشند:
1. صفات و مشخصاتى كه به صورت قطعى و تغييرناپذير به انسان منتقل مى شود و عامل محيط و تربيت نمى تواند آن را به آسانى تغيير دهد; مانند رنگ

صفحه 95
پوست، كوتاه و بلندى قد و برخى از بيمارى هاى ارثى چون جنون و كودنى و... . به قول دكتر الكسيس كارل:
«يك كودك ابله و گيج و ترسو و كاهل را نمى توان با پرورش و تربيت به يك مرد فعّال يا يك زمامدار مقتدر و جسور تبديل كرد».(1)
2. صفات و مشخصاتى كه به صورت يك استعداد خاص و يك زمينه مساعد در وجود انسان جلوه گرى مى كند مثلاً در بيمارى هاى جسمى، بيمارى سل چنين است. كودكى كه از پدر و مادر مسلول متولد مى شود آمادگى براى ابتلا به اين بيمارى را دارد ولى چنان كه پس از تولد او را از پدر و مادر جدا كنند و به محيط سالمى منتقل نمايند بچه سالم خواهد ماند.
در مورد بسيارى از اخلاق و روحيات ارثى نيز چنين وصفى حكم فرما است.
كودكى كه متولد مى شود همراه با يك سلسله استعدادهاى ارثى متولد مى گردد كه اگر با محيط آماده اى مواجه گرديد، شكوفا مى گردد و بروز مى نمايد و رشد مى كند و اگر با عوامل نامساعدى روبرو شد هيچ گونه اثرى از خود نشان نمى دهد و سرانجام ممكن است محو و نابود گردد.
همان گونه كه وضع كار و آب و هوا و تغذيه ممكن است تغييراتى در رنگ پوست و وضع جسمانى انسان بدهد اخلاق و عادات حاكم بر محيط، لياقت و ناشايستگى مربى نيز استعدادهاى مختلف روحى و نفسانى انسان را دگرگون يا شكوفا مى سازد.
متأسفانه برخى از افراد منفى باف و پيروان مكتب هاى نوميدكننده را مى بينيم كه از نقش عامل محيط در زندگى انسان غافل مانده يا خود را به غفلت زده اند و برخى از شاعران و نويسندگان هم كه تحت تأثير اين طرز تفكر قرار گرفته اند

1. الكسيس كارل، ترجمه دكتر پرويز دبيرى، ص 268، چ 4.

صفحه 96
محتواى فكرى خويش را در قالب نثرهاى شيوا و اشعار جالب و فريبنده اى ريخته به خورد مردم داده اند.
يكى از شاعران پارسى زبان در اين زمينه اشعارى دارد كه مطلع آن، اين است:
درختى كه زشت است وى را سرشت *** اگر بر نشانى به باغ بهشت
سپس در اين زمينه داد سخن داده و از آب كوثر نيز كمك گرفته و در آخر چنين نتيجه گرفته است كه باز هم مه اين درخت، ميوه زشت به بار خواهد آورد.
به نظر ما اين گونه اشعار، همچون ماده سمى است كه لعاب شيرينى بر روى آن كشيده باشد زيرا با تزريق افكار يأس آور، توان كار و فعاليت را از جامعه گرفته و به بهانه اينكه سرشت ها تغييرناپذيرند، احساس مسئوليت را در وجود افراد مسئول مى كشند و از بين مى برند.
درست است كه پيوسته محصول گندم، گندم و محصول جو، جو است و اگر نهال سيبى را بكارند حتماً درخت سيبى از آن به وجود خواهد آمد و ميوه سيب به بار خواهد آورد، امّا نبايد فراموش كرد كه اين گندم يا جو يا سيب به دست آمده هميشه يكسان نيست و مى توان با مواظبت هاى لازم در انتخاب زمين مناسب، كود دادن، آبيارى به موقع و وجين كردن به هنگام و... محصول بهتر و بيشترى را به دست آورد.
اگر در اثر تربيت نمى توان پاره اى از صفات ارثى انسان را دگرگون كرد امّا ايجاد دگرگونى در طرز تفكر، سليقه، اخلاق و عادات افراد، به وسيله محيط و تربيت، امرى ممكن و عملى است.
در اينجا مناسب است به چند فراز از كتاب انسان موجود ناشناخته نوشته «الكسيس كارل» زيست شناس معروف اشاره كنيم. در آنجا چنين مى خوانيم:

صفحه 97
«چنانچه مى دانيم، نقص عقل و ديوانگى و گنگى از معايب و نقايص ارثى است و برخى از بيمارى ها نيز مانند سل و سرطان و فشارخون و غيره به شكل زمينه از پدر و مادر به كودكان نقل مى شود و از آن پس شرايط محيط و چگونگى زندگى ممكن است پيدايش آنها را ممانعت يا تسهيل كند».
در جاى ديگر چنين مى خوانيم:
«عوامل روانى محيط، اثرات عميقى در بناى شخصيت افراد دارند، چه اينها شالوده فكرى و معنوى ما را مى ريزند و با تغييراتى كه در گردش خون و ترشح غدد داخلى مى دهند اعمال ساختمان تمام اعضاى بدن را عوض مى كنند. زمينه ارثى هرچه باشد، فرد تحت تأثير تربيت در راهى مى افتد كه يا وى را به قلل كوه هاى مرتفع يا به دامنه تپه ها يا به ميان گل و لاى منجلاب ها مى كشاند».
طبق اين بيان تربيت و محيط زندگى حتى در تشرح غدد و هورمون ها و چگونگى گردش خون انسان، اثر مى گذارد. باز او مى گويد:
«رشد و پرورش بدن بر حسب عوامل خارجى به راه هاى مختلف متوجه مى شود و خصايص ذاتى خود را به كار مى اندازد يا عاطل مى گذارد. بديهى است كه زمينه هاى ارثى عميقاً تحت تأثير تربيت و پرورش قرار مى گيرند».
آرى، پيامبران نيامده اند تا رنگ پوست و رنگ چشم افراد را عوض كنند و بيمارى هايى مانند جنون و گنگى مادرزاد را مداوا نمايند، بلكه آمده اند تا جامعه را بر پايه ايمان به خدا تعليم و تربيت كنند و به آنان بينش مذهبى دهند، و استعدادهاى آنان را زنده نمايند و عقول افراد را بيدار سازند و غرايز گوناگون مردم را تعديل و كنترل نمايند.
تاريخ نشان مى دهد كه پيامبران بنيانگذاران انقلاب هاى مقدس و پايه گذاران واقعى تمدن هاى بشرى بوده اند و جوامع انسانى را در راه تكامل به

صفحه 98
جوشش هاى عظيمى وادار نموده اند. انقلاب تكاملى اسلام خود يكى از نمونه هاى زنده اعمال قهرمانانه پيامبران است كه صفحات تاريخ انسان ها را زينت بخشيده است.
آيا مى توان نقش اسلام را در سازندگى تمدن جهانى بهويژه ملت عرب ناديده گرفت.
البته ما اين نكته را انكار نمى كنيم كه ملت هايى كه از تعاليم انبيا فاصله گرفته اند و دچار محيط هاى ناسالم و رهبران نالايق شده اند به تدريج دچار انحراف گشته اند و تعاليم پيامبران را تا حدودى به دست فراموشى سپرده يا دگرگون نموده اند. ولى اين انحراف ها غالباً معلول وضع محيط و شرايط تربيت آنان بوده نه چگونگى ژن ها و عوامل وراثت.
اين بود بحث مختصرى پيرامون تأثير وراثت در شخصيت انسانى. چه بهتر درباره فراز دوم از گفتار وى بحث و گفتوگو كنيم.
2. چرا با وجود دين، تاريخ بشريت مملو از جرايم است؟
دومين اعتراض وى اين بود كه هدف پيامبران كه همان اصلاح جامعه است، تأمين نشده است زيرا با وجود ارسال رسل، صفحات تاريخ بشر مملو از جرايم است.
پاسخ: ما هم قبول داريم كه اعمالى كه از انسان ها- اگر بتوانيم نام انسان را بر آنها بگذاريم- سر زده چهره تاريخ دين را سياه و ظلمانى كرده است، مانند ظلم و فساد و استعمار و استثمار و جرايم ديگر... . امّا مهم اين است كه اگر تعليمات انبيا نبود چه مى شد و جوامع انسانى چه شكل داشت; به تعبير ديگر براى ارزيابى خدمات پيامبران بايد وضع كنونى را با

صفحه 99
وضعى كه در صورت عدم قيام آنها به وجود مى آمد مقايسه كنيم. شك نيست كه اين كار مشكلى است كه ما چگونگى نظامات اجتماعى را در زمينه فقدان تعليم و تربيت پيامبران، مورد بررسى قرار دهيم. اين كار مشكل است، ولى محال نيست.
چه اينكه ما راه هايى در گذشته تاريخ و امروز براى اين بررسى در اختيار داريم; مثلاً ما مى توانيم از مقايسه وضع عرب در عصر جاهليت كه فروغ تعليمات انبيا در آن فرومرده بود، با وضعى كه پس از قيام پيامبر اسلام به وجود آمد، اثر سازنده و وسيع قيام يك پيامبر راستين را به خوبى ارزيابى كنيم.
آيا جهل و شاخه هاى مختلف آن مانند بت پرستى، خرافات و پراكندگى و تفرقه، فقر و فساد اخلاق، با قيام پيامبر اسلام از محيط جزيرة العرب و تا آنجا كه شعاع اسلام نفوذ كرد برچيده نشد و علم و تمدن و توحيد و اتحاد و حركت اقتصادى و اخلاق جاى آن را نگرفت؟
آيا به دنبال اين قيام، تمدن شكوفاى اسلامى و جنبش علمى و فرهنگى در يك منطقه عظيم از جهان پيدا نشد؟ همان تمدن و حركتى كه تمام مورخان منصف غربى به آن اعتراف كرده و آن را ريشه حركت علمى غرب شمرده اند.
شك نيست كه با قيام پيامبر اسلام مفاسد به كلى ريشه كن نشد ولى مهم آن است كه قبل و بعد اين قيام را مورد مطالعه قرار دهيم و تفاوت ها را بنگريم.
در تاريخ معاصر و در همين دوران كه ما زندگى مى كنيم نيز مى توانيم بررسى جالبى در اين زمينه انجام دهيم زيرا:
با اينكه در عصر ما علم و دانش جهش برق آسايى كرده و سطح درك و آگاهى انسان ها بالا رفته امّا اين پيشرفت هاى چشمگير هرگز از جنايات بشر نكاسته بلكه ابعاد آن را وسيع تر از گذشته كرده است.
قساوت و سنگدلى، كشتار افراد بى دفاع و كودكان بى گناه با سلاح هاى مخرب

صفحه 100
با فجيع ترين شكل به خاطر توسعه طلبى يا انگيزه هاى مشابه آن، كمك به گسترش فقر در جهان از طريق مكيدن آخرين رمق ملت هاى گرسنه و غارت كردن منابع حياتى آنها (آن گونه كه در آفريقاى زرخير و گرسنه مى بينيم) توسعه مواد مخدر و مرگ زا در شكل يك تجارت پرسود جهانى، صادرات فحشا و انحرافات جنسى در اشكال گوناگون به عنوان يك منبع پرآمد مادى، و امثال آن، همه مظاهر ننگينى هستند از جوامع مادى كه از تعليمات به پيامبران فاصله پيدا كرده اند و هر قدر اين فاصله بيشتر مىشود آن فجايع دردناك تر مى گردد. بدون شك افراد و جامعه هايى كه به تعليمات پيامبران نزديك ترند از اين فجايع به همان نسبت دورترند و آنها كه دورترند به همان نسبت نزديك ترند.
اين موضوع نشان مى دهد كه اگر عواطفى در ميان انسان ها وجود دارد، اگر مفاهيمى همانند گذشت، نوع دوستى، عدالت، امانت، درستكارى، محبت، رحم، جوانمردى و فداكارى در راه اهداف مقدس ديده مى شود، نتيجه تعليمات پيامبران در طى هزاران سال است. نهال اين مفاهيم با آب تعليمات آنها آبيارى شده و اگر آنها نبودند از اين درس حقايق خبرى نبود و جهان چهره اى ديگر و به مراتب زشت تر داشت.
حتى آب و رنگى از اخلاق و حقوق بشر كه در گوشه و كنار جوامع مادى ديده مى شود درواقع از آثار همان تعليمات است; هرچند به ظاهر پيوندش بريده شده و به دليل اينكه هيچ گونه انگيزه مادى براى بسيارى از اين مفاهيم وجود ندارد و به همين جهت نمى تواند محصول يك محيط مادى باشد.
نقش پيامبران در برانداختن ريشه بت پرستى كه همانند يك مرض مزمن به جان انسان ها افتاده بود قابل انكار نيست. اگر آنها نبودند، جامعه اى بر اساس توحيد وجود نداشت، زيرا تاريخ به ما نشان مى دهد هر وقت جامعه ها از تعليمات انبيا

صفحه 101
دور مى شدند جوانه هاى شرك به سرعت پرورش مى يافت.
كوتاه سخن اينكه گرچه دنيا نتوانسته يا نخواسته با الهام از تعليمات اين مردان بزرگ، مدينه فاضله اى بسازد بى ظلم و فساد و نابسامانى ها، ولى به مقدار قابل ملاحظه اى از انحرافات و مفاسد و ناهنجارى ها كاسته شده است.
3. هدف از امتحان الهى چيست؟
سومين گفتار معترض اين بود: كسى بايد دست به امتحان و آزمايش بزند كه از اسرار مردم آگاه نباشد، در صورتى كه خدا از تمام مكنونات آگاه است.
پاسخ: تفسير غلطى كه نويسنده سيره براى امتحان كرده است حاكى از آن است كه اصولاً معلومات مذهبى و اطلاعات دينى بالأخص كلامى و فلسفى او بسيار كم است و از حدود معلومات يك عامى بالاتر نيست و با توجه به بيان زير صدق گفتار ما روشن مى گردد. جامعه متشرعه معتقد است كه هدف از آفرينش انسان و گذاردن همه استعدادها در كانون وجود او، امتحان بندگان است و مقصود از امتحان اين نيست كه خدا بر اسرار و مكنونات بندگان آگاه گردد، بلكه هدف به فعليت رسانيدن تمام استعدادها و نيروهايى است كه در درون او نهفته است.
توضيح اينكه: روزى كه بشر ديده به جهان مى گشايد در نهاد او يك سلسله استعدادها و امكانات شگفت انگيز وجود دارد. همه كمالات انسانى و فضايل اخلاقى به صورت استعداد در كانون وجود او نهفته، سرشت او با آنها عجين و خمير شده است ولى اين استعدادها به سان منابع زيرزمينى است كه بدون ابزار و آلات ويژه آشكار نمى شود و به تعبير صحيح تر(1) از مرحله قوه و استعداد به مرحله

1. اين استعدادها و شايستگى ها به سان گوهر مستور در خاك است كه به وسيله پيامبران آشكار مى گردد و به سوى فعليت و كمال حركت مى كند و كار پيامبران آشكار ساختن آنها نيست، بلكه حركت دادن آنها به سوى كمال مطلوب است.

صفحه 102
فعليت نمى رسند. بديهى است تا اين شايستگى ها به مرحله فعليت نرسد هرگز تكامل و فضيلت و به دنبال آن پاداش و ثواب تحقق نخواهد يافت.
يك چنين آزمايش به منظور تربيت انسان ها و پرورش صفات عالى انسانى در كانون وجود آنها انجام مى گيرد و اگر اين تكاليف و آزمايش ها نبود هرگز اين شايستگى ها در كانون وجود انسان ها ظاهر و آشكار نمى گشت و كسى مستحق پاداش و تقدير نمى گرديد.
اين حقيقت را امير مؤمنان على(عليه السلام) در نهج البلاغه در يك جمله كوتاه و پرمعنى بيان كرده و مى فرمايد: «هرگز نگوييد كه خدايا، از امتحان و آزمايش به تو پناه مى برم زيرا در جهان كسى نيست كه آزمايش نشود بلكه به هنگام دعا بگوييد خدايا، ما از آزمايش هاى گمراه كننده به تو پناه مى بريم (يعنى از آن آزمايش هايى كه نتوانيم از عهده آنها برآمده و به وسيله آنها خود را كامل سازيم).
سپس امام چنين توضيح مى دهد: مقصود از امتحان و آزمايش كسب اطلاع و آگاهى نيست، زيرا چيزى در جهان بر خدا مخفى نيست، بلكه «لتبين الساخط لرزقه، و الراضي بقسمه ولتظهر الأفعال التي بها يستحقّ الثواب و العقاب».(1) (هدف اين است كه آن صفات درونى مانند رضا و خشنودى يا غضب و خشم از بهره هاى خداداد، آشكار گردد و اين صفات باطنى به صورت فعل و عمل خارجى تجلّى كند تا استحقاق ثواب و عقاب و كيفر و پاداش صورت گيرد).
چنان كه ملاحظه مى فرماييد، امام هدف از امتحان را اين مى داند كه در سايه امتحان، آن صفات درونى و استعدادهاى باطنى به صورت فعل خارجى جلوه كند و افراد بر اثر تجسم صفات درونى به صورت عمل و فعل خارجى، شايسته پاداش و

1. نهج البلاغه عبده، كلمات قصار، شماره 93.

صفحه 103
كيفر گردند وگرنه تنها با صفات درونى(بدون عمل خارجى) نه پاداش مى توان داد و نه كيفر نمود و درحقيقت تكاملى صورت نمى گيرد.
مثلاً هنگامى كه خداوند ابراهيم را با فرمان ذبح اسماعيل آزمايش مى كند، هدف اين نيست كه بداند آيا ابراهيم فرمان او را اطاعت مى كند يا نه، بلكه هدف اين است كه روح فرمانبردارى و تسليم در برابر دستورات خدا را كه در وجود ابراهيم(عليه السلام)بود، پرورش دهد و به مرحله فعليت برساند و از اين طريق ابراهيم گامى به سوى تكامل بردارد(دقت كنيد).
لذا خداوند به وسيله مشكلات و سختى ها افراد بشر را آزمايش مى كند; چنان كه مى فرمايد:
(وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَىء مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْص مِنَ الأَمْوَالِ وَالأَنْفُسِ وَالَّثمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ):(1)
«ما شما را به وسيله ترس و گرسنگى و نقصان دارايى و نفوس و ميوه ها مى آزماييم. به افراد بااستقامت بشارت بده».
مشكلات و دشوارى ها به سان كوره اى است كه به آهن، صلابت و استقامت مى بخشد. انسان نيز در كوره حوادث و مشكلات، باقدرت و نيرومند و قادر به شكستن موانع سر راه زندگى و سعادت خود مى گردد.
اينكه مى گوييم مقصود خداوند از امتحان بندگان خود تربيت و پرورش صفات عالى در كانون وجود آنها است، نه به آن معنى است كه همه افراد مورد امتحان الزاماً و اجباراً به اين هدف مى رسند و صفات برجسته انسانى در وجود آنها رشد و نمو مى كند، بلكه مقصود اين است كه امتحان خداوند زمينه هاى تربيت و پرورش را در محيط زندگى به وجود مى آورد و گروهى كه خواهان سعادتند از اين

1. بقره، 155.

صفحه 104
موقعيت حداكثر استفاده را نموده و در اين راه پرورش خاصى پيدا مى كنند، ولى يك دسته از مردم هم سوء استفاده كرده و صفات بد و زشت درونى آنها بروز نموده و در لباس اعمال بد آنها مجسم مى گردد و به اصطلاح در اين امتحان مردود مى شوند. اين يكى از اسرار امتحانات الهى است.
ثمره ديگر امتحان خداوند كه مربوط به امتحانات جمعى است، علاوه بر موضوع تربيت، شناخته شدن افراد صالح و فاسد، مؤمن و منافق و خوب و بد است. قرآن مجيد به اين نكته با لفظ «تمحيص» اشاره مى كند و مى فرمايد: (وَلِيُمَحِّصَ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَيَمْحَقَ الْكَافِرِينَ);(1) خداوند افراد باايمان را از طبقه كافر به وسيله آزمايش جدا مى سازد و اين دو گروه از يكديگر جدا مى گردند.
فايده سوم امتحان الهى، اتمام حجت براى آن عده از مدعيان دروغگو است كه هزار گونه ادعا دارند و در مقام عمل هيچ; يعنى مرد سخن هستند و نه مرد عمل. با امتحان و آزمايش وضع آنها روشن مى گردد.
اگر اين گونه افراد در بوته امتحان نيفتند و درون تهى خود را كه بر خلاف ظاهر آراسته آنهاست، آشكار نكنند، ممكن است هم خودشان در اشتباه بمانند و هم ديگران و كيفرهاى خدا يا عدم الطاف الهى را ظالمانه فرض كنند، امّا امتحان پرده از روى آنها برمى دارد و آنها كه فلز وجودشان بى ارزش است امّا پوششى از آب طلا به رويش كشيده اند، به مصداق شعر معروف:
سياه و سيم و زراندود به كوره برند *** خلاف آن به در آيد كه خلق پندارند
پوشش ظاهرى كنار مى رود و حقيقت وجودشان بر خودشان و ديگران آشكار مى گردد. اين است فلسفه آزمايش هاى الهى كه پيوسته وسيله پيامبران يا امور ديگر

1. آل عمران، 141.

صفحه 105
انجام مى گيرد.
اكنون وقت آن رسيده كه پيرامون چهارمين گفتار او بحث و گفتوگو كنيم:
4. با اينكه هدايت در دست خدا است، اعزام پيامبران چه سودى دارد؟!
چهارمين اعتراض نويسنده اين بود كه صريح آيات قرآن اين است كه هدايت و ضلالت در دست خدا است; در اين صورت اعزام پيامبران بى حاصل خواهد بود.
پاسخ: مقصود از اينكه هدايت و ضلالت در دست خدا است چيست؟
با توجه به اينكه هدف از فرستادن پيامبران را مى توان در يك كلمه(هدايت) خلاصه كرد، اين سخن پيش مى آيد كه در قرآن مجيد در موارد متعددى هدايت را منوط به خواست و مشيت خدا دانسته چنين مى رساند كه:
هر كس را خدا بخواهد، هدايت مى كند و هر كس را بخواهد گمراه مى نمايد (ابراهيم/ 4). كسى را كه خدا هدايت كند، هيچ كس نمى تواند گمراه سازد و كسى را كه خدا گمراه كند، هيچ قدرتى نمى تواند او را به راه راست هدايت نمايد و از انحراف نجاتش بخشد (كهف/ 17).
بنابراين ممكن است سؤالاتى از اين قبيل پيش آيد:
1. اگر هدايت افراد به مشيت خدا بستگى دارد، پس رسالت پيامبران براى چيست؟
2. چرا خداوند همه مردم را هدايت نفرموده است؟
براى روشن شدن اين موضوع، نخست بايد توجه كرد كه اگر بخواهيم مطلبى را از ديدگاه قرآن بررسى كنيم بايد تمام آيات مربوط به آن مطلب را مورد مطالعه قرار

صفحه 106
دهيم و از مجموع آنها نتيجه گيريم زيرا آيات قرآن مفسر يكديگرند و طبق گفتار معروف «القرآن يفسّر بعضه بعضاً»(1)(آيات قرآن برخى، برخى ديگر را تفسير مى كند)، بايد مجموع آيات را ديد و نظر داد.
با بررسى آيات مربوط به هدايت روشن مى گردد كه هدايت در قرآن بر دو نوع است: هدايت عمومى و همگانى كه تمام افراد بشر را در پوشش خود قرار مى دهد و هدايت خصوصى كه بستگى به مشيت و لطف مخصوص او دارد. هدايت همگانى گاهى تكوينى است و گاهى تشريعى. اينك بيان هر دو قسم از هدايت همگانى:
1. هدايت همگانى تكوينى
مقصود از آن، اين است كه تمام موجودات جهان به گونه اى آفريده شده اند كه هر كدام به وظيفه طبيعى خويش آشنا مى باشند مانند: حركت سلول هاى حياتى، اعمال غريزى حيوانات، اعمال منظم دستگاه هاى بدن و... كه قرآن مجيد تمام آنها را معلول هدايت الهى دانسته است آنجا كه مى فرمايد:
(رَبُّنَا الذِي أَعْطَى كُلَّ شَيءْ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى):(2)
«پروردگار ما كسى است كه تمام موجودات را آفريد و آنها را راهنمايى فرمود».
2. هدايت همگانى تشريعى
مقصود از آن تعاليم و قوانينى است كه به وسيله پيامبران به مردم ابلاغ شده است. اينك آياتى كه ناظر به هدايت تشريعى همگانى است.
خداوند درباره پيامبر مى فرمايد:

1. قريب به اين مضمون در نهج البلاغه خطبه وارد شده است.
2. طه، 50.

صفحه 107
(وَإِنَّكَ لَتَهْدِى إِلَى صِرَاط مُسْتَقِيم):(1)
«محققاً تو اى پيامبر، به راه راست هدايت مى كنى».
هدايت در اين گونه آيات نيز به معنى نشان دادن راه راست و منظور هدايت تشريعى است و نسبت به كسانى كه سخن پيامبر به گوششان مى رسد جنبه همگانى دارد. مسلمان و كافر، حقيقت جو و معاند و... همه از آن بهره مند مى شوند. خداوند درباره قرآن مى فرمايد:(إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلتي هِيَ أَقْوَمُ).(2)
هدايت خصوصى وابسته به خواست خدا
آيات فراوانى در قرآن هست كه هدايت و گمراهى افراد را منوط به خواست خدا معرفى كرده است: مانند
(فَيُضِلُّ اللهُ مَنْ يَشَاءُ وَيَهْدِي مَنْ يَشَاءُ...):(3)
«پس خدا هر كه را بخواهد گمراه و هركس را بخواهد هدايت مى فرمايد».
كسى كه به طور سطحى به اين گونه آيات مى نگرد از خود مى پرسد چرا خداوند كسانى را كه مى خواهد، هدايت مى كند؟
آيات متعددى در قرآن گمراهى افراد را موكول به مشيت خدا نموده است; بدين معنى كه هر كس را خدا خواست هدايت مى كند و هر كس را خواست گمراه مى نمايد; حتى جمله هاى(يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ) و(يُضِلُّ اللهُ مَنْ يَشَاءُ) در قرآن تكرار شده است و روى آن پافشارى به عمل آمده تا جايى كه در برخى از آنها به پيامبر(صلى الله عليه وآله)گفته مى شود:

1. شورى، 52.
2. اسراء، 9.
3. ابراهيم، 4.

صفحه 108
(إِنَّكَ لاَ تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَكِنَّ اللهَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ):(1)
«تو هر كه را بخواهى هدايت نمى كنى(يا نمى توانى) بلكه خدا است كه هر كس را بخواهد، به راه راست راهنمايى مى فرمايد».
در مواردى نيز چنين مى رساند كه اگر خدا مى خواست، همه مردم را هدايت مى نمود; مانند اين آيه:
(وَلَوْ شِئْنَا لآتَيْنَا كُلُّ نَفْس هُدَاهَا):(2)
«اگر مى خواستيم، تمام مردم را هدايت مى كرديم».
كسى كه با نظر سطحى به اين گونه آيات قرآن نگاه مى كند، ممكن است اين اشكالات براى او پيش آيد كه:
اوّلاً: چرا خدا همه مردم را به راه راست هدايت نمى كند؟
ثانياً: اگر وضع چنين است و هيچ عاملى جز مشيت خدا در هدايت مردم مؤثر نيست پس، فرستادن پيامبران كار بيهوده اى بوده و حتى اكنون هم بايد تمام مؤسسات تربيتى و كتاب هاى اخلاقى و مانند اينها را تعطيل كرد و از بين برد.
ثالثاً: اين دسته آيات با بسيارى از آيات ديگر قرآن كه نوع انسان را مشمول هدايت الهى مى دانست و هدايت را از وظايف پيغمبر(صلى الله عليه وآله)مى شمرد، ناهماهنگ است.
ولى با توجه به يك مطلب، حقيقت روشن مى گردد و آن اينكه درست است اين هدايت مربوط به مشيت و خواست الهى است ولى خواست الهى نيز بى ملاك نيست و ملاك در اختيار خود ما است. كسانى كه از هدايت عمومى و همگانى

1. قصص، 56.
2. سجده، 13.

صفحه 109
استفاده كنند و شايستگى هايى كسب نمايند، مشمول اين هدايت كه همان رسانيدن انسان به سعادت جاويدان است، خواهند بود و در غير اين صورت او را هدايت نخواهد نمود و به حال خود واگذار خواهد كرد و مقصود از هدايت و ضلالت در اين آيات جز اين چيزى نيست.
آنچه لازمه عدل الهى است، همان هدايت عمومى است كه در حق تمام افراد بشر از طريق تكوين و تشريع انجام داده است.
ولى هدايت خصوصى از آن كسانى است كه از هدايت عمومى بهره گيرند; در غير اين صورت از آن استفاده نخواهند كرد و خواست خداوند مربوط به آن گروه است كه از هدايت همگانى مانند پيامبر و قرآن استفاده نمايند و يك چنين بهره گيرى كاملاً يك امر اختيارى است و افراد مى توانند با پيروى از پيامبر و قرآن خود را در پوشش هدايت خصوصى خدا قرار دهند و در غير اين صورت خود را در وادى ضلالت خدا كه همان واگذاردن آنان به حال خود مى باشد، قرار دهند. درست است كه هدايت خصوصى مربوط به خواست خدا است ولى چون خواست خدا، منوط به پيروى بندگان از هدايت همگانى است و آن كاملاً در اختيار آنها است، قهراً هدايت خصوصى نيز در اختيار ما خواهد بود و... .
براى اينكه موضوع روشن تر گردد، مثالى مى آوريم:
فرض كنيد عده اى بر سر يك چهارراه ايستاده اند و سراغ محلى را مى گيرند. شخصى آنان را به يكى از خيابان ها راهنمايى مى كند. گروهى از آنان مى پذيرند و در همان مسير راه مى افتند. اين گروه وقتى به چهارراه دوم و سوم مى رسند باز هم راهنمايى مى شوند تا به مقصد مى رسند ولى كسانى كه همان جا مانده اند يا در راه ديگر گام نهاده اند و منحرف شده اند لحظه به لحظه از راه اصلى و مقصد دور مى شوند و ديگر زمينه اى براى راهنمايى بعدى آنان باقى نمى ماند.

صفحه 110
خدا نيز نخست همگان را طبق آيات (إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ )(1) و (وَ هَدَيْنَاهُ النَّجْدَيْن)(2) هدايت فرموده است; سپس مشيت او بر اين قرار گرفته است كه راه يافتگان و پويندگان راه را بار ديگر با عنايات خاص و هدايت خصوصى به قله هاى منيع انسانيت برساند و به تعبير خود قرآن:
(وَالَّذِينَ اهْتَدَوْا زَادَهُمْ هُدًى):(3)
«آنان كه هدايت را پذيرفته اند، خدا بيشتر هدايت مى كند».
روى همين اصل مى بينيم قرآن در يك جا هدايت را از آثار و نتايج جهاد و كوشش در راه خدا دانسته مى فرمايد:
(وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا):(4)
«مجاهدان را به راه خويش هدايت مى كنيم».
از طرف ديگر، مشيت خدا بر اين تعلق گرفته كه بدكاران و كسانى را كه خود در راه هاى انحرافى گام نهاده اند و لياقت بهرهورى از مراتب والاى هدايت را از دست داده اند، به حال خود بگذارد و هدايتشان نكند و همين امر موجب گمراهى بيشتر آنان خواهد شد(زيرا با هر قدمى كه در بيراهه برمى دارند از راه راست بيشتر فاصله مى گيرند). درست است كه خدا هر كه را بخواهد، گمراه مى كند امّا چه كسانى را مى خواهد گمراه كند؟ قرآن مجيد به اين سؤال پاسخ مى دهد:
(وَمَا يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفَاسِقِينَ):(5)
«جز بدكاران را گمراه نمى كند».

1. دهر، 3.
2. بلد، 10.
3. محمد، 17.
4. عنكبوت، 69.
5. بقره، 26.

صفحه 111
در جاى ديگر مى فرمايد:
( فَلَمَّا زَاغُوا أَزَاغَ اللهُ قُلُوبَهُمْ):(1)
«هنگامى كه منحرف شدند، خدا دل هايشان را منحرف مى كند».
آرى خدا مى توانست و مى تواند همه را به راه راست هدايت كند و به پوييدن اين راه مجبور سازد; چنان كه مى فرمايد:
(وَلَوْ شِئْنَا لآتَيْنَا كُلُّ نَفْس هُدَاهَا):(2)
«اگر مى خواستيم، تمام مردم را هدايت مى كرديم».
امّا در اين صورت ديگر انسان، انسان نبود بلكه يك ماشين گوشتى بود كه با فشردن دكمه اى بدون اينكه خود بخواهد و بداند- در راه تعيين شده اى به كار مى افتاد و قدرت تخلف از انجام اعمال غريزى را نداشت و ناچار بود متناسب با زندگى خويش، چون زنبور عسل كندويى بسازد يا مانند كرم ابريشم بر گرد خود پيله اى ببافد يا... .
امّا اكنون انسان است و به مشيت خدا آزاد است. خدا قدرت انتخاب به او داده است تا راه تكامل را با پاى خود برود و اين راه تا بى نهايت براى او باز است.
پس بيان قرآن در اين مورد همچون لحن آموزگارى است كه به شاگردان خويش مى گويد: ما درس هاى لازم را به شما داده ايم و اينك هر كدام از شما كه درس را خوب فراگيرد نمره خوب به او خواهيم داد و ما هر كس را بخواهيم، قبول يا رد مى كنيم و هيچ مقامى نمى تواند به ما اعتراض كند و نظر ما را برگرداند و... .

1. صف، 5.
2. سجده، 13.

صفحه 112
مى بينيم قبول نمودن و مردود ساختن دانش آموز را مربوط به خواست خود مى داند امّا با در نظر گرفتن صلاحيت و تحصيل و شايستگى خود دانش آموز.

صفحه 113
بخش پنجم
وحى و الهام
نويسنده آورده است:
«آفتاب گدازنده لاينقطع مى تابيد; در روح حساس و رؤيازاى محمد همهمه اى برپا مى شد كه با فرارسيدن شب فرومى نشست.
اين طبايع در خود فرورفته و سرگرم پندار رؤياى درونى كه موجبات زندگى آنها را از غوغاى زندگانى دور ساخته، در خلأ صحراى خاموشى ناچار بيشتر به خود فرومى روند تا وقتى كه شبحى (فرشته) نامترقب پديد آيد و در اعماق وجود خويش صداى مواجى را بشنود; امواج يك درياى ناپيدا و مجهول.
چندين سال به اين نحو گذشت تا واقعه اى روى داد و اثر تازه اى در جان او گذاشت. در سن 11 سالگى با ابوطالب به شام رفت و... به اين حركت غوغاى درونى رسيده دنياى تازه و روشن كه اثرى از جهالت و خرافات و نشانى از زمختى و خشونت ساكنان مكه در آن نبود».
نويسنده در اين فراز مى خواهد بگويد كه پيام هاى پيامبر، ارتباطى به عالم بالا نداشته و درحقيقت عكس العمل فرورفتن او در خويش بوده است كه به

صفحه 114
صورت كلامى به نام قرآن منعكس شده است.
اين سخن جديدى نيست. در گذشته نيز ديگران، كه مخالفان وحى هست، آن را گفته اند. ما براى ريشه كن كردن اين نوع تفكرها درباره وحى، در دو بخش با خوانندگان سخن مى گوييم:
1. بخش «الهام» يا آگاهى از يك رشته مطالب، بى آنكه درباره آنها انديشه و تفكر صورت گرفته باشد.
2. بخش «وحى» و دريافت هاى پيامبران از عالم بالا كه حقايقى از اين طريق بر آنها روشن مى شود. مسلّماً حساب وحى از الهام فردى جداست، ولى آشنايى با «الهام» راه را براى پذيرش امكان «وحى» باز مى كند.
از اينكه در اين دو بخش به صورت گسترده سخن گفتيم به خاطر آن است كه اين نوع شبهات، امروز رايج شده است.
شاهراه هاى سه گانه معرفت
امروز لفظ «اَبَر» بر سر زبان ها افتاده و كلماتى مانند: «ابرقدرت»، «ابرمرد»، «ابرقهرمان» در جرايد و مجلات بلكه در مكالمات روزنامه مردم، ديده و شنيده مى شود; به همين مناسبت ما براى آگاهى خارج از افق حس و فكر، لفظ «ابرآگاهى» را انتخاب مى نماييم:
به طور مسلّم زندگى هر بشرى از «ناآگاهى» شروع شده و كم كم وارد محيط آگاهى مى گردد و به تدريج روزنه هايى به درون خارج از ذهن پيدا مى كند.
نخست از طريق حواس ظاهرى به حقايقى دست مى يابد، سپس بر اثر تكامل دستگاه تعقل و تفكر، كم كم به حقايقى كه از قلمرو حس و لمس بيرون مى باشد پى مى برد و درنتيجه يك فرد عقلانى و استدلالى مى گردد و از يك رشته حقايق كلى و قوانين علمى آگاه مى شود.

صفحه 115
گاهى در ميان افراد بشر «ابرآگاهانى» پيدا مى شوند كه با روشن بينى خاصى از طريق الهام، از مطالبى آگاه مى گردند كه هرگز از طريق استدلال راهى به كشف آنها وجود ندارد.
از اين جهت دانشمندان ادراك بشر را به سه نوع «ادراك توده مردم» و «ادراك استدلال و متفكران» و «ادراك عارفان و روشن بينان» تقسيم كرده اند.
تو گويى ظاهربينان به كمك حس، روشنفكران به مدد استدلال و روشن بينان به يارى الهام و اشراق، از جهان بالا به كشف حقيقت مى پردازند.
نوابغ و دانشمندان و فيلسوفان تأييد مى كنند كه يافته ها و ساخته ها و پرداخته هاى بى سابقه آنان بيشتر بر اثر جرقه هاى روشنى بخش و الهام آميزى است كه به ذهن آنها خطور كرده و سپس آنها به يارى شيوه هاى تجربى و عينى يا روش استدلالى و تأملى به پرورش، تكميل و تحقيق آنها مبادرت جسته اند.
منابع سه گانه شناخت
از اين بيان استفاده مى شود كه بشر براى نيل به مقصود، سه شاهراه در اختيار دارد. توده مردم غالباً از طريق نخست و گروهى از راه دوم و افراد انگشت شمارى بر اثر تكامل روحى از راه سوم استفاده مى نمايند.
1. راه تجربى و حسى: مقصود از اين راه، آن رشته ادراكاتى است كه از طريق حواس برونى وارد قلمرو ذهن مى گردند; مثلاً هر يك از ديدنى ها و چشيدنى ها و بوييدنى ها و... با ابزار ويژه خود درك مى شوند. امروز بشر با اختراع تلسكوپ و ميكروسكوپ، راديو و تلويزيون و... كمك شايان تقديرى به ادراكات حسى كرده و بر دور و نزديك مسلط شده است.
2. راه تعقلى استدلالى: متفكران جهان با به كار انداختن دستگاه تعقل و

صفحه 116
انديشه از يك رشته مقدمات بديهى و روشن و ثابت در علوم حسى، يك رشته قوانين كلى خارج از حس را كشف مى كنند و قله هايى از معرفت و كمال را تسخير مى نمايند. قوانين كلى علوم، مسائل فلسفى و آگاهى هاى مربوط به صفات و افعال خدا و مسائلى كه در علم عقايد و مذاهب مطرح مى گردد، همگى مولود دستگاه تفكر و نتيجه به كار افتادن نيروى عقل انسانى است.
3. راه الهام: اين راه سومى براى شناخت است كه فراتر از دستگاه حس و تعقل قرار دارد. يك نوع واقعيت شناسى نوينى است كه امكان آن از نظر علم و دانش قابل انكار نيست. البته نظام جهان بينى محدود مادى نمى تواند يك چنين ادراك غيرحسى و تعقلى را بپذيرد امّا از نظر اصول علمى، راهى براى انكار آن وجود ندارد.
پرفسور «سوركين» روان شناس معروف از افرادى است كه وجود سه شاهراه حقيقت شناسى را به روشنى تصديق كرده و براى ادراك عرفانى و به اصطلاح بينش الهامى مقام و منزلتى ويژه قائل است و صريحاً مى گويد: نمى توان اين راه را تخطئه و انكار نمود. مگر مى توان آموزش گسترده اديان بزرگ را يكسره به تقليد كوته بينان نظام مادى، ناچيز و بى حكمت شمرد و براى آن هيچ گونه ارزشى قائل نگشت؟!
نظريه معرفت هاى سه گانه، در ميان دانشمندان اسلامى به گونه ديگر مطرح است و آنان آگاهى هاى سه گانه را به شكل خاصى درباره «ايمان و يقين»، پياده كرده و مى گويند:
1. ايمان انسان هاى عادى از شنيدن چيزى از افراد قابل اعتماد سرچشمه مى گيرد. آنان مانند كسانى هستند كه به آنها گفته شود فلان كس در خانه است.
2. افراد دانا و دانشمندان از طريق استنباط و استدلال پرده از روى حقيقت برمى دارند و از طريق تفكر از حقيقت آگاه مى شوند. آنان به سان كسانى هستند كه

صفحه 117
صداى گفتوگو را مى شنوند و استنباط مى كند كه كسى در خانه است.
3. عارفان به خود حقيقت پى برده و آن را مى بينند; يعنى به درون خانه رفته اند و آن مرد را با چشمان خويش ديده اند; بنابراين مى توان معرفت هاى سه گانه را به شرح زير نام گذارى كرد:
1. راه حس يا حس آگاهى;
2. راه عقل يا خردآگاهى;
3. راه الهام يا دل آگاهى.
جهان بينى مادى و الهى
در جهان بينى مادى، راه دريافت حقايق و آگاهى از جهان خارج، به دو راه نخست منحصر مى باشد، در صورتى كه در جهان بينى اديان بزرگ و فلاسفه و عرفا، راه سومى نيز وجود دارد كه پايه مذاهب و تعاليم آسمانى را تشكيل مى دهد. نه تنها دليلى بر انكار راه سوم وجود ندارد، بلكه به دلايلى كه بعداً تشريح خواهيم كرد، راه سوم واقعيتى محقق و پاى برجا است و در ميان افرادى كه خود را رهبران آسمانى و برگزيدگان الهى مى دانند و روح و روان آنان از طراوت و صفاى خاصى برخوردار است، به فراوانى ديده مى شود.
هرگاه ارتباط بشر با خداوند به صورت فردى و اختصاصى برقرار گردد، در دل شخص بدون به كار بردن حواس ظاهرى و اعمال دستگاه تعقل، حقايقى القا مى شود. به اين نوع دريافت و القا، «الهام» و احياناً «اشراق» مى گويند.
ولى هرگاه ارتباط انسان با جهان ماوارى طبيعت به صورتى گردد كه نتيجه آن، دريافت يك رشته تعاليم عمومى و دستورات همگانى باشد در اين صورت به چنين دريافت «وحى» و به آورنده آن «فرشته وحى» و به گيرنده آن «پيامبر»

صفحه 118
گفته مى شود.
الهام نسبت به فرد گيرنده ممكن است(1) اطمينان بخش باشد; در عين حال براى ديگران قانع كننده نيست.
از اين جهت دانشمندان تنها «وحى» را سرچشمه مطمئن براى معرفت عمومى مى دانند. پيامبرانى كه نبوّت آنان با دلايل قطعى از معجزه و و غيره ثابت گرديده است، اين نوع آگاهى را دريافت مى كنند.
محمد عبده (1252-1323 ق) وحى و الهام را چنين بيان مى كند:
وحى آگاهى خاصى است كه شخص آن را در خود مى يابد و يقين دارد كه از جانب خدا القا شده است، در حالى كه «الهام» چنين نيست و هرگز نمى داند كه از كجا به روان او راه يافته است و به سان اندوه و شادى يا گرسنگى و تشنگى آن را در خود مى يابد; هرچند ريشه آن را نمى داند.(2)
لفظ الهام و اشراق در ميان فلاسفه و عرفاى اسلامى رواج فراوانى دارد; خصوصاً از زمان محمد غزالى لفظ «الهام» بر سر زبان ها بيشتر افتاده و در دريافت حقايق، مكتبى به نام مكتب «اشراق» پديد آمده; هرچند اين مكتب در فلسفه يونان نيز سابقه داشت.
ابوحامد غزالى در كتاب خود به نام المنقذ من الضلال از شك و ترديدى كه در دوران جوانى گريبانگير او شد و عقايد او را درهم كوبيد، سخن مى گويد و مى افزايد روح و روان وى دو ماه تمام در شك و ترديد دردناكى و وسواس جانگدازى

1. اگر مى گوييم «ممكن است» به خاطر اين است كه مبدأ اين نوع الهامات روشن نيست و به هر نوع واردات قلبى و ناگهانى كه ريشه آن معلوم نيست، نمى توان اعتماد نمود و به عبارت ديگر ميان الهام رحمانى و الهام شيطانى بايد فرق نهاد.
2. محمد عبده، رسالة التوحيد، ص 108.

صفحه 119
فشرده شد تا سرانجام در پرتو نور اشراق و الهام خاصى، شك و ترديد از آسمان روح او زدوده شد و تعادل روحى خود را باز يافت. او بازگشت يقين خود را معلول ادراك حسى و لمسى يا تعقل و تفكر نمى داند بلكه آن را نورى مى داند كه خداوند در روح وى افكند.
تنها غزالى نيست كه از چنين واقعيتى سخن مى گويد، بلكه همانند او در ميان فلاسفه و دانشمندان اسلامى فراوان است. جايى كه «نيچه» فيلسوف نامى آلمان (1844-1900م) از الهام و اشراق سخن مى گويد و آن را چنين توصيف مى كند:
«چيزى كه يكباره توأم با اطمينان و ظرافتى ناگفتنى ديده يا شنيده مى شود. چيزى كه انسان را در اعماق هستى اش به هيجان درمى آورد و او را واژگون مى سازد».
امروز روان شناسى، الهام را به صورت يك واقعيت روانى پذيرفته و آن را چنين توصيف مى كند: «ادراك ناگهانى آگاهى بخش و توضيح دهنده يكباره و بدون مقدمه چون برقى لامع در صحنه ذهن مى درخشد بى آنكه حتى غالباً انسان پيشاپيش درباره موضوع آن انديشيده باشد».
اهميت و تأثير الهام در اكتشافات علمى مورد تأييد دانشمندان قرار گرفته است. «آلبرت انيشتين» (7981-1955م) با بسيارى از فلاسفه و عرفا هم آهنگ گشته و به سان غزالى كه الهام را كليد معارف مى داند، وى نيز الهام را عامل پرارجى در اكتشافات علمى برمى شمارد.
در سال 1931 دو دانشمند شيمى دان آمريكايى به نام هاى «يلات» و «پيكر»، پرسش نامه اى براى تحقيق درباره اهميت الهام در كشف و حل مشكلات علمى،

صفحه 120
ميان گروهى از دانشمندان شيمى پخش كردند كه نتايج آن به صورت گران بهايى انتشار يافته است. يكى از دانشمندان مورد سؤال را اين گونه پاسخ داده است: «در اثر اشكالات و ابهام فراوان تصميم گرفتم كه ديگر به كلى كار و تمام افكار مربوط به آن را كنار بگذارم. فرداى آن روز در حالى كه سخت مشغول كارى كاملاً از نوع ديگر بودم، يكباره فكرى ناگهانى مانند جهش برق، در خاطرم خطور كرد و آن همان حل مسئله كار گذشته من بود كه مرا به كلى مأيوس كرده بود».
نظير اين گزارش از «شانرى يوانكاره» (1854-1912م) رياضى دان نامى فرانسه و بسيارى ديگر از دانشمندان طبيعى، رياضى و فيزيك نقل شده است.
جالب توجه اينجاست كه بسيارى از الهام هاى علمى كه سبب كشف واقعيتى پرارج شده است نه تنها با اشتغال و تمركز فكرى دانشمندان در زمان فعاليتشان ارتباطى نداشته است، بلكه حتى با رشته تخصصى آنها نيز داراى رابطه نزديك نبوده است. مظهر چنين الهام و اكتشافى كشف «لوئى پاستور» (1822-1895م) دانشمند شيمى دان فرانسوى است كه موفق به شناخت ميكروب گشت.
الهام و اشراق مذهبى، معنى وسيع ترى دارد كه هرگز مخصوص به الهام هاى علمى نيست و اگر بسيارى از روان شناسان براى اثبات چنين واقعيت روانى، با الهام هاى علمى استدلال مى كنند، دليل بر آن نيست كه دست آفرينش اين واقعيت را تنها به افراد نابغه داده است و در افراد ديگر پيدا نمى شود، و اگر آنان از الهام هاى علمى دم مى زنند، به خاطر اين است كه پيوند نزديكى با دانشمندانى دارند كه اكتشاف و اختراع خود را معلول الهام هاى روحى مى دانند، و كمتر تماسى با عارفان پيدا مى كنند; بالأخص روان شناسان و روانكاوان غربى كه بيشتر مى كوشند اسرارآميزترين واقعيت حيات انسانى را از طريق يك رشته علل مادى و طبيعى

صفحه 121
توجيه كنند; هرچند در الهام هاى علمى، انگشت تعجب به دندان گرفته و هنوز نتوانسته اند براى پيدايش چنين آگاهى، يك علت مادى معرفى كنند.
الهام و الكسيس كارل
از ميان دانشمندان معاصر «الكسيس كارل» از جمله افرادى است كه براى الهام ارزش خاصى قائل شده است و معتقد است كه عارفان بدون استفاده از اعضاى حسى خود، افكار ديگران را درك مى كنند(1) و حوادث دور از لحاظ مكان و زمان را كم و بيش مى بينند(2) و آن را يك موهبتى استثنايى مى داند كه جز افراد معدودى از آن برخوردار نيستند. اين دانشمند نامى كوشيده است معلول را از محتمل جدا كند و انسان را چون مجموعه مطالعات و تجربياتى كه در تمام اعصار و همه كشورها انجام گرفته، در نظر بياورد و آنچه را نگاشته است يا خود ديده يا از دانشمندانى كه با او همكارى كرده اند، فرا گرفته و توانسته است تمام اشكال فعاليت هاى انسانى را مطالعه كند.
به نظر او هنوز روزنه آگاهى از غيب به طور اجمال به روى بشر باز است. اينك خلاصه گفتار او را در اينجا مى آوريم:
به يقين اكتشافات علمى تنها محصول و اثر فكر آدمى نيست و نوابغ علاوه بر نيروى مطالعه و درك قضايا، از خصايص ديگرى چون اشراق و تصور خلاقه برخورداند، با اشراق، چيزهايى را كه بر ديگران پوشيده است، مى يابند و روابط مجهول بين قضايايى را كه ظاهراً با هم ارتباطى ندارند، مى بينند و وجود گنجينه هاى مجهول را به فراست درمى يابند. تمام مردان بزرگ از موهبت اشراق

1. «نهان بينى» آگاهى از افكار ديگران است.
2. «روشن بينى» مشاهده حوادث دور از مكان خود يا حوادثى است كه در آينده روى مى دهد.

صفحه 122
برخوردارند و بدون دليل و تحليل، آنچه را كه دانستنش اهميت دارد، مى دانند. يك مدير واقعى احتياجى به محك هاى هوشى و اوراق اطلاعاتى براى انتخاب مرئوسين خود ندارد، يك قاضى خوب بدون توجه به جزئيات مواد و تبصره هاى قانون و حتى گاهى به گفته «كاردوزو» با در دست داشتن ادعانامه غلط حكم صحيح مى تواند بدهد. يك دانشمند بزرگ خودبه خود به سوى راهى كه منجر به كشف تازه اى خواهد شد، كشانده مى شود. اين همان كيفيتى است كه پيش از اين الهام ناميده مى شد.
دانشمندان را مى توان به دو دسته تقسيم كرد: يكى منطقى و ديگرى اشراقى. ترقى علوم خود مرهون اين هر دو دسته متفكران است. در علوم رياضى كه اساس و پايه كاملاً منطقى دارد، نيز اشراق سهمى دارد. بين رياضى دانان، اشراقى و منطقى مى توان يافت. «هرميت» و «ايرشتراس» اشراقى و «برتران» و «ريمان» منطقى بودند. اكتشافات اشراق بايد هميشه به وسيله منطق سنجيده شود و به مرحله عمل درآيد. در زندگى عادى نيز مانند قضاياى علمى، اشراق يك عامل شناسايى قوى و در عين حال خطرناكى است و تميز آن از توهم گاهى دشوار است. كسانى كه زمام اختيار خود را فقط به دست آن سپرده اند در معرض اشتباهند، زيرا هميشه صادق و صائب نيست. فقط مردان بزرگ و پاكان ساده دل مى توانند با آن به كمال زندگى معنوى برسند. اين موهبت حقاً شگفت انگيز است و درك واقعيت، بدون دليل و تعقل براى ما غير قابل تفسير مى نمايد.
گاهى اشراق به استدلال سريعى مى ماند كه بعد از يك نظاره حاصل شود. محتملاً شناسايى و پيش بينى سير بيمارى به وسيله پزشكان حاذق در برابر بيماران از اين قبيل است. كيفيتى نظير اين، هنگامى كه در يك نظر محاسن و معايب كسى را مى سنجد، صورت مى گيرد ولى زمانى نيز بدون دليل و مشاهده

صفحه 123
حاصل مى شود; مثلاً ما گاهى به هدف خود مى رسيم، بدون آنكه مكانش را بدانيم يا راه نيل به آن بر ما روشن باشد. اين امر به روشن بينى يعنى خاصيتى كه «شارل ريشه» به آن حس ششم نام داده نزديك است.
وجود روشن بينى يكى از طرق آگاهى بلاواسطه است. روشن بينان بدون استفاده از اعضاى حسى خود، افكار ديگران را درك مى كنند و حوادث را كم و بيش دور از لحاظ مكان و زمان مى بينند. اين موهبت استثنايى است و جز معدودى از آن برخوردار نيستند. به نظر كسى كه از آن برخوردار است خيلى ساده مى آيد و از بعضى اشيا و قضايا اطلاعات مطمئن ترى از آنچه با اعضاى حسى درك مى شود، مى دهد. براى فرد «روشن بين»، خواندن افكار شخص ديگر به اندازه توصيف چهره وى آسان است، ولى كلمات «ديدن» و «حس كردن» براى بيان آنچه در شعور وى مى گذرد كافى نيست، چون چيزى را نمى نگرد و در جايى جستوجو نمى كند بلكه فقط «مى داند». در بسيارى از موارد، هنگام مرگ يا در برابر خطر بزرگى، بين يك فرد با فرد ديگرى ارتباطى برقرار مى شود و كسى كه در بستر مرگ افتاده يا قربانى حادثه اى شده است، حتى اگر اين حادثه به مرگ وى نيانجامد براى يك لحظه، به شكل عادى خود، به نظر يكى از دوستان نزديكش مى رسد.
اغلب اين شبح خيالى خاموش و ساكت مى ماند و گاهى نيز سخن مى گويد و مرگ خود را خبر مى دهد. از اين نادرتر فرد روشن بين از فاصله بعيدى مى تواند منظره يا شخص يا صحنه اى را ببيند و آن را با دقت ترسيم و توصيف كند. چه بسيار كسانى كه در حال عادى روشن بين نيستند ولى يكى دو بار در طول عمر ارتباطات «تله پاتى»(1) را خود تجربه كرده اند.
به اين ترتيب گاهى شناسايى دنياى خارج، از راه هاى ديگرى به جز اعضاى

1. مركب از دو كلمه: يكى «تِلِه» به معنى دو و ديگرى «پاتى» به معنى ارتباط و درك.

صفحه 124
حسى براى ما ميسر مى شود. شكى نيست كه فكر مى تواند حتى از فواصل دور دو فرد انسانى را مستقيماً به هم مربوط كند. اين قضايا كه مطالعه آنها در عهده علم جديد «متاپسيشيك» است بايد همان طورى كه هست پذيرفته شود زيرا حقايقى در بر دارد و جنبه اى از وجود انسانى را كه هنوز خوب شناخته نشده است معرفى مى كند و شايد بتواند علت روشن بينى فوق العاده برخى ها را براى ما روشن سازد. به راستى چه احاطه و نفوذى پيدا خواهد كرد كسى كه در عيان حال از تربيت فكرى و موهبت «تله پاتى» برخوردار باشد.
محققاً فكر كه تسلط ما را بر دنياى مادى تأمين كرده است چيز ساده اى نيست و ما فقط يكى از اشكال آن را مى شناسيم و به تربيت آن در مدارس مى كوشيم، ولى اين شكل جز يك جنبه از موهبت شگفت انگيزى كه سبب درك حقيقت و قضاوت و اراده و توجه و اشراق و شايد روشن بينى مى گردد، نيست.(1)
بنابراين ادراك حسى يا تعقلى، دو وسيله روح انسانى است كه تسلط او را بر قسمتى از جهان خارج تأمين مى كند; در عين حال براى روح انسان وسليه ديگرى توصيف نشدنى وجود دارد كه ارتباط او را با جهان خارج برقرار مى نمايد كه نتيجه آن امور زير است:
1. اكتشافات علمى كه محصول و اثر فكر آدمى نيست و نوابغ در درك قضايا از نيروى الهامى سخت برخوردارند.
2. روشن بينان بدون استفاده از اعضاى حسى خود، افكار ديگران را درك مى كنند تا آنجا كه براى فرد روشن بين خواندن افكار شخص ديگر به اندازه توصيف چهره وى آسان است.

1. الكسيس كارل، انسان موجود ناشناخته، ص 135-137.

صفحه 125
3. هنگام مرگ افراد يا در موقع فرو رفتن در خطر ميان آنان و فرد ديگرى ارتباطى برقرار مى شود و كسى كه در بستر مرگ افتاده يا قربانى حادثه اى شده است، براى يك لحظه به شكل عادى خود، به نظر يكى از دوستانش مى رسد.
4. روشن بين از فاصله بعيدى مى تواند منظره يا شخص يا صحنه اى را ببيند و آن را با دقت ترسيم و توصيف كند. در اين موارد روح انسانى بر اثر موهبت روشن بينى و «تله پاتى» مى تواند بدون اعمال حس و دستگاه تفكر آگاهى هايى را به دست آورد.
شهود و فلسفه بركن
در ميان دانشمندان مغرب زمين «بركن» (1859-1941م) بيش از افراد ديگر به شهود اهميت داده تا آنجا كه مخالفان، او را ضدعقلانى معرفى كرده و گروهى او را ايدئاليست خوانده اند و اين نوع حق كشى در تاريخ علم فراوان است. او به سان ديگر دانشمندان، شهود را در مقابل حس و عقل از منابع شناخت مى داند. او با اينكه شهود را در مقابل ادراك حسى و عقلى قرار داده است، مع الوصف برخى بر اثر تأثر از مكتب هاى مادى خواسته اند شهود مورد نظر او را از فعاليت هاى عقلانى بشمارند كه در ميان نوابغ يا افراد خيلى باهوش ديده مى شود و اختراعات و خلق افكار تازه را شاخه اى از تعقل بدانند و بر سخن خود چنين استدلال مى كنند: «يك رياضى دان يا يك نقاش و شاعر يا يك فيزيك دان در اثر خبرگى و تبحر در رشته خود آشكارا درمى يابد كه در موقع بحث و بررسى محتاج اين نيست كه مفاهيم را يك يك مورد توجه قرار دهد تا امرى را خوب درك كند و ارتباط آن را با ساير امور، مشخص سازد. در اين مورد تجربيات قبلى، تبحر در رشته اى معين، هوش و استعدادهاى مخصوص، فرد را قادر مى سازد كه به نحو روشن امرى را دريابد و اين

صفحه 126
نوع شهود يا دريافت، جنبه عقلانى دارد».(1)
بر فرض اينكه اين نوع ادراكات را يك نوع فعاليت عقلانى بدانيم هرگز نمى توان همه موارد را كه قبلاً به آن اشاره كرديم معلول فعاليت هاى عقلانى شمرد; بالأخص بسيارى از الهام هاى علمى را كه سبب كشف واقعيتى پرارج شده است، كشفياتى كه نه تنها با اشتغال و تمركز فكرى دانشمندان در زمان فعاليتشان ارتباطى نداشته است بلكه حتى با رشته تخصصى آنها نيز داراى رابطه نزديك نبوده است.
فرض كنيد معلمى مسأله را در كلاس طرح مى كند و شاگرد باهوش پيش از آنكه صورت مسأله به طور كامل بيان شود پاسخ آن را درمى يابد يا به محض طرح مقدمه اى، نتيجه را بيان مى كند و نتيجه را بدون طى مراحل درمى يابد. اين نوع ادراك ناگهانى را مى توان معلول استعداد فوق العاده يا هوش نيرومند شاگرد دانست كه بدون استمداد از دستگاه تفكر، ناگهان بر نتيجه واقف مى گردد. در فلسفه اسلامى به چنين انتقال «حدس» مى گويند و فلاسفه وقتى پيرامون تفكر و حدس بحث مى كنند تفاوت اين دو را چنين بيان مى كنند:
تفكر مجموع دوتكاپوى علمى است:
1. انتقال از مطلوبى كه به دنبال دليل آن مى باشد به مقدمات.

1. دكتر على شريعتمدارى، اصول فلسفه و تعليم و تربيت، ص 263 و 268. اين كتاب گذشته بر اين اشتباه كه خواسته است شهود را از اقسام فعاليت دستگاه هاى عقلانى معرفى كند، لفظ شهود را نيز در مواردى به كار برده است كه مايه اشتباه خواننده مى گردد.
شهود: درك مستقيم مانند درك رنگ ها، احساس درد يا خوشى.
شهود: درك امور بديهى مثل امتناع تناقض و همين طور درك وجود خود و اينكه خود از بعضى از امور آگاه است. به كار بردن لفظ شهود در اين موارد بر فرض صحت مايه اشتباه مى گردد.

صفحه 127
2. بازگشت از مقدمات به نتيجه مطلوب در حالى كه در حدس هيچ يك از اين تحرك هاى علمى وجود ندارد بلكه نفس انسانى برهان مسأله و نتيجه را يكجا درك مى كند، بدون اينكه فكرش از نقطه اى به نقطه ديگر توجه و حركت كند.(1)
ولى در موارد الهام و اشراق هيچ يك از خصوصيات تفكر و حدس وجود ندارد. الهام نه از سنخ تفكر است و نه از سنخ حدس. فرد روشن بين بدون اينكه به فكر مسأله اى باشد در حالى كه به كار ديگرى مشغول است و دستگاه عقلانى نسبت به مشهود كاملاً تعطيل است، حقايقى را درك مى كند و از حوادثى آگاه مى گردد بدون اينكه در فكر آنها باشد. چنين آگاهى را نمى توان معلول تفكر يا حدس دانست.
غرور بيجا: انكار وحى و الهام و آگاهى هاى غيبى، معلول غرور بيجا است كه دامنگير جمعى از مادى هاى قرن هيجدهم و نوزدهم شده بود. آنان تصور مى كردند كه همه چيز را فهميده اند و در دايره هستى براى آنان مجهولى باقى نمانده است; بر تمام پيچيدگى هاى جهان دست يافته و علل طبيعى پديده ها را كشف كرده اند و دريافته اند كه هر حادثه اى علت مادى دارد.
نتيجه يك چنين غرور علمى اين است كه گروهى بر همه چيز بى اعتنا شده و به آنچه از پيشينيان به يادگار مانده است از ديده شك و ترديد و احياناً انكار بنگرند.
اين غرور علمى در قرن بيستم در هم شكست يا از حرارت و شدت آن كاسته شد. كم كم بشر آگاه شد كه بسيارى از رموز خلقت، هنوز در پس پرده جهل مانده، هنوز بيش از اندكى از اسرار شگفت آور جهان آفرينش براى بشر فاش نشده است. مردان محقق و شخصيت هاى بارز علمى، فريب پيروزى هاى

1. ملاهادى سبزوارى، شرح منظومه، ص 307.

صفحه 128
جزئى را در ميدان علم و دانش نخورده و با جرأت و جسارت به انكار آنچه كه هنوز درستى يا نادرستى آن ثابت نشده و در رديف علوم قرار نگرفته است، برنمى خيزد.
«رابرت موريس پيچ» كه 37 اختراع ثبت شده دارد و بيشتر آنها در «رادار» است، تحت عنوان «يك آزمون نتيجه بخش» سخنى دارد كه بسيار ارزنده و براى مغروران عصر ما بهويژه گروهى كه تمام ادراكات بشر را در حس و تعقل محدود مى كنند و هر نوع آگاهى هاى غيبى را انكار مىورزند، بسيار آموزنده است:
«پاره اى اوقات آزمون و محك زدن يك نظريه، محتاج فراهم آوردن وسايل مشاهده اى است كه براى افراد عادى امكان دست يافتن بر آنها نيست; مثلاً فرض كنيد شخصى باشد كه مشاهدات و ملاحظات و ميدان ديد او منحصر به سطح اقيانوس باشد، نه بالاى آن و نه زير آن. چنين شخصى نمى تواند آنچه را بر بالاى سطح آب يا زير آن صورت مى گيرد، مشاهده كند و تنها از چيزهايى كه بر سطح آب شناور است آگاهى دارد. كشتى هاى بزرگ و كوچك و تكه پاره هاى شناور بر روى آب و مرغانى كه بر روى آن قرار گرفته اند، همه براى چنين شخص ناظرى قابل رؤيت و مشاهده است امّا مرغان و هواپيماهايى كه در جو پرواز مى كنند و نيز ماهيان و زيردريايى هاى پايين تر از سطح آب، بدان مى ماند كه اصلاً وجود ندارد.
زيردريايى كه از زير آب ناگهان به سطح مى آيد يا مرغى كه از هوا خود را به آب بزند در نظر وى همچون چيزهايى هستند كه از عدم به وجود آمده اند. براى چنين شخصى نمودهايى قابل فهم است كه مربوط به اجسام شناور بر سطح آب باشد، ولى بعضى نمودها را كه به صورت پيش بينى نشده و ناگهانى آشكار مى شوند وى نمى تواند تفسير كند. از آن جمله است به آب افتادن مرغى از هوا يا برخاستن مرغى كه تا لحظه اى پيش بر آب نشسته بود و اكنون به هوا پريده است.
اكنون فرض كنيد كه اين شخص ناظر با ناظر ديگرى ملاقات كند كه مى تواند

صفحه 129
آنچه را كه در بالاى آب يعنى در هوا مى گذرد و نيز آنچه را مربوط به زير آب است، مشاهده كند و هواپيما و زيردريايى ها را ببيند و اگر ارتباطى ميان اين دو شخص برقرار شود، بسيارى از نمودها اكنون قابل فهم و بيان خواهد شد.
با وجود اين، براى ناظر نخستين كه تنها سطح آب را مى تواند مشاهده كند، مفهوم اساسى غوطه خوردن زير آب و پرواز كردن بالاى آن، بسيار دشوار است و به سختى مى تواند آن را بپذيرد. طبع وى چنان مايل است كه سخنان طرف خود را در مورد اين مفاهيم جديد قبول نكند مگر اينكه صحت آنها از راهى براى او اثبات شود و اين كار دشوارى است.
كارى كه طرف مى تواند بكند و درستى گفته هاى خود را به ناظر سطح آب اثبات نمايد، اين است كه با ملاحظه بالاى آب و زير آب حوادثى كه بعداً ممكن است بر سطح آب اتفاق بيفتد پيشگويى كند; مثلاً ممكن است او ببيند كه مرغى در حال شيرجه رفتن به ميان آب براى گرفتن ماهى است; در اين صورت ممكن است به ناظر ديگر بگويد كه هم اكنون نقطه اى در سطح آب، ناگهانى شكافته خواهد شد و مرغى از آنجا خواهد گذشت و سپس مرغ كه دوباره از همان حدود نقطه شكافته شده خارج مى شود، ماهى به منقار داشته باشد. چون اين پيشگويى عملى شود، ناظر سطحى لااقل دليل در دست دارد كه آن كس كه به وى اطلاعى داده از آنچه مى گويد، با خبر است و حقيقت مى گويد».(1)
مولوى درباره مغروران كه با ديدن اثر نقاش، خامه او را نمى بينند و در جهان بينى خود از حصار تنگ ماده بيرون نمى آيند چند بيتى دارد كه در اينجا نقل مى شود:

1. اثبات وجود خدا، ص 27-28.

صفحه 130
صورت ديوار و سقف هر مكان *** سايه انديشه معمار دان
بى نهايت كيش ها و پيشه ها *** جمله ظل صورت انديشه ها
دست پنهان و قلم بين، خط گذار *** اسب در جولان و ناپيدا سوار
خاك را بينى به بالا اى عليل *** باد را نه جز به تعريف و دليل
جسم، ظاهر، روح، مخفى آمده است *** جسم همچون آستين، جان همچو دست
باز عقل از روح مخفى تر بُوَد *** حس به سوى روح زودتر ره برد
جنبشى بينى بدانى زنده است *** وين ندانى كو زعقل آكنده است
تا كه جنبش هاى موزون سر كند *** جنبشى مس را به دانش زر كند(1)
سخنان پيشين كه از دانشمندان بزرگ جهان نقل كرديم براى افراد عادى كه ذهن آنان با شك و ترديد و تبليغات ضددينى مشوب و آلوده نشده است، كافى و قانع كننده است، زيرا آنان طى سخنان خود يك سلسله شواهدى براى امكان ارتباط انسان با جهان دور از حس و تعقل مطرح كرده اند- هرچند به طور تفضلى سخن نگفته اند- ولى براى بيان امكان مسأله وحى كه اساس نبوّت را

1. مثنوى معنوى، دفتر ششم، ص 85 و 621.

صفحه 131
تشكيل مى دهد، دو نوع الهام را كه يكى ويژه جانداران و ديگرى انسان است در اينجا مطرح مى كنيم و امكان و تحقق اين دو نوع الهام براى همگى ملموس مى باشد و از گستردگى بحث پوزش مى طلبيم و اگر مسأله وحى پايه نبوّت پيامبران نبود هرگز به اين گستردگى سخن نمى گفتيم.
منكران وحى سرچشمه كليه دريافت هاى انسان را «حس» و «تفكر» مى دانند. ما در بخش پيشين به راهى به نام «الهام» اشاره كرده ايم كه دريافت انسان در آن قسمت، مربوط به تفكر و تعقّل نيست. اينك در اين بخش به راه هاى ديگر اشاره مى كنيم كه روشن شود براى دريافت حقايق، چارچوب ديگرى غير از حس و تعقّل نيز وجود دارد. اينك به عناوين آنها اشاره مى كنيم:
1. وحى در جانداران;
2. رؤياهاى راستين;
3. وحى و افراد عادى;
4. كشف و آگاهى از طريق ارتباط با ارواح.
اينك هر يك از اين راه هاى معرفت را كه جدا از حس و تعقل هستند بررسى مى كنيم:
1. وحى در جانداران
دستگاه آفرينش حس راهيابى را در نهان هر جاندارى گذارده است. هنگامى كه موجود زنده چشم به جهان هستى مى گشايد، در پرتو الهام از يك قدرت مافوق، به راه زندگى خود آشنا مى باشد و مى تواند به كمال خود و هدفى كه براى آن آفريده شده است، برسد اين حس راهيابى در اصطلاح قرآن «وحى» ناميده مى شود.
اينك نمونه هايى چند از جهان جانداران:

صفحه 132
1. مورچه: اين حشره وقتى كه سر از تخم درمى آورد، بدون راهنمايى و آموزش، به كليه نيازمندى هاى خود آشناست; مثلاً در لانه سازى، تخم گذارى، جمع دانه و نيم كردن آنها و استفاده از حيوانات اهلى ريز و... كاملاً مهارت دارد، تا آنجا كه گاه و بى گاه به تفريح پرداخته و مجالس انسى براى خود ترتيب مى دهد. جالب اينكه برخى از دانه ها را دو نيم و بعضى از آنها را چهار قسمت مى كند; حتى مانند انسان كارهاى مربوط به زمستان را در تابستان انجام مى دهد. طول لانه هاى اين حشره نسبت به منطقه هاى مختلف، متفاوت است; مثلاً در استراليا بسيار بزرگ و طولانى است. اين حشره براى لانه خود در و پنجره مى گذارد و در موقع گرما، درها را باز مى كند و در فصل سرما آنها را مى بندد.
2. موريانه: اين حشره ريز با هوش ويژه، براى لانه سازى از سيمانى استفاده مى كند كه هنوز بشر دست به آن نيافته است و اگر روزى اين سيمان به دست بشر ساخته شود خانه هايى كه با آن ساخته مى شود، جز با «ديناميت» تخريب نمى گردد.
اكنون اين سؤال مطرح مى شود: اين حشره ها، اين علوم و راهيابى را در كدام مكتب فراگرفته اند؟ اگر تصور شود كه اين علوم از طريق وراثت به آنان رسيده است اين انديشه اى بيش نيست، زيرا هيچ وقت علوم اكتسابى از طريق وراثت به فرزندان انتقال نيافته است. هرگز مهندس زاده مهندس نشده است مگر آنكه خود در اين رشته تحصيل كرده باشد. اينجاست كه بشر با شگفتى خاصى پى مى برد كه الهام دهنده اى اين علوم را به اين حيوانات ريز الهام كرده است و توضيح اين قسمت را در آخر بحث مى خوانيد.
3. زنبور عسل: اين حشره از لحظه اى كه سر از تخم درمى آورد با هوش مرموزى به سوى گل ها پرواز كرده و شيره هاى آنها را به طرز خاصى مى مكد تا از

صفحه 133
آنها شهد بسازد. اين حشره لانه خود را چنان مسدس و شش گوشه مى سازد كه هرگز گوشه اى با گوشه ديگر حتى به اندازه يك ميليمتر هم تفاوت ندارد.
زنبور عسل در كوران بادهاى تند، در فضاى تاريك گرد و غبار، راه كند وى خود را به آسانى پيدا مى كند.
آن گروه از زنبوران كه كارگر كندوى عسل هستند، حجره ها را با اندازه هاى متفاوت مى سازند. كارگران در حجره هاى كوچك، زنبوران نر در حجره هاى بزرگ و ملكه هاى احتمالى در حجره هاى ويژه قرار مى گيرند.
ملكه تخم هاى عقيم خود را در حجره مخصوص زنبوران نر مى گذارد و تخم هاى بارآور را در حجره هاى مخصوص ماده و ملكه ها مى ريزد. كارگران از مدت ها پيش انتظار ظهور نسل جديد زنبوران را مى برند و غذاى نوزادان را كه عبارت از موم عسل است تدارك مى كنند و براى آنها مى جوند، امّا همين كه زنبوران نر و ماده به هنگام تكامل مى رسند، عمل جويدن غذا براى آنان موقوف مى گردد و عسل را به حال طبيعى به آنان مى خورانند. زنبوران ماده كه به اين كيفيت پرورش مى يابند بعدها همان زنبوران كارگر مى شوند.
زنبور قرمز ملخ را شكار كرده و آن را در گودالى مى اندازد و به جاى حساس آن نيش مى زند و آن را بى هوش كرده و به جاى گوشت زنده آن را نگاه مى دارد، و سپس در نقطه مناسبى از بدن ملخ، شروع به تخم گذارى مى كند. همين كه بچه ها از تخم درآمدند، از گوشت بدن ملخ تغذيه مى كنند، بدون اينكه يك دفعه آن را بكشند، زيرا در اين صورت خود آنها تلف خواهند شد. پس از آن زنبور سوراخى در زمين مى كند و خود با نهايت خوشوقتى وارد آن شده در همان جا جان مى سپرد نه خود زنبور و نه بچه هاى آن از كارى كه مى كنند سر درنمى آورد و نمى دانند بچه هاى آنها پس از تولد چه مى كنند.

صفحه 134
پرسش هاى بى پاسخ
اسرار زندگى و رازهاى اعمال شگفت انگيز زنبور عسل بسيار است; مثلاً احدى نتوانسته بفهمد كه فرمانرواى شهر او كيست و ستاد فرماندهى اش كجا است كه اين انتظام و انضباط عجيب را ايجاد كرده است. مدير و فرمانده ملكه است و او مسؤول برقرارى نظم است، ولى مى بينيم خود او نيز به اندك تخلفى اعدام مى شود; به علاوه حكمش همه وقت و همه جا نافذ نيست; مثلاً هنگامى كه ملكه جديد انتخاب مى گردد او راه مى افتد و در حال حماسه خوانى تمام شاهدخت ها را نابود مى نمايد و در حقيقت رقيب ها را از ميان مى برد، ولى گاهى مستحفظان شاهدخت ها مقاومت كرده به او اجازه چنين كشتارى را نمى دهند و در نتيجه تحقيقات مداوم دانشمندان معلوم شده در هر سالى كه هجرت واقع خواهد شد، چون ملكه بايد پشاپيش مهاجران، شهر را ترك گويد، بنابراين شاهدخت ها بايد باشند تا از ميان آنها ملكه بعد، برگزيده شود. در چنين وضعى پاسداران مانع كشتنشان مى شوند، ولى هرگاه هجرتى به وقوع نپيوندد وجود شاهدخت ها ضرورتى ندارد; در اين صورت دست ملكه را باز مى گذارند تا همه رقبايش را معدوم سازد.
حال در اينجا سؤالى پيش مى آيد كه از كجا مستحفظان مى توانند پيش بينى كنند كه هجرت واقع مى شود يا نمى شود و چطور ملكه به آن متوجه نيست. اين هم خود مشكلى است; پس اين گونه امور مانع از آن است كه ملكه را فرمانرواى مطلق بدانيم. مترلينگ فرض عجيبى كرده و مى گويد: آنچه كندو را اداره مى كند روح كندو است; همچنان كه روح ما سلول هاى جسم ما را اداره مى كند. پيداست كه چنين پاسخى جز بيچارگى و درماندگى چيزى نيست بلكه زندگى زنبور روى الهام و وحى و رهبرى شعورى بالاتر است كه در پايان بحث آن را ثابت خواهيم كرد.

صفحه 135
مولوى اين معنى را در داستان مردى كه ادعاى نبوّت كرده بسيار زيبا سروده است:
شاه پرسيدش كه بارى وحى چيست؟ *** يا چه حاصل دارد آن كس كو نبى است؟
گفت آن خود چيست كو حاصل نشد؟ *** يا چه دولت ماند كو واصل نشد؟
گيرم اين وحى نبى گنجور نيست *** هم كه از وحى دل زنبور نيست(1)
چون كه «اوحى الرب الى النحل» آمده است *** خانه وحيش پر از حلوا شده است
او به نور وحى حق عزوجل *** كرده عالم را پر از شمع و عسل
اين كه «كرمنا» است، بالا مى رود *** وحيش از زنبور كمتر كى بود؟
4. تجديد عضو مفقود
بسيارى از حيوانات مثل خرچنگ هر وقت پنجه يا عضوى از آنها بريده شود، سلول هاى مربوط به آن عضو فوراً در صدد جبران آن برمى آيند و ضمناً به مجرد اينكه عمل تجديد عضو خاتمه يافت سلول هاى مولد از كار دست مى كشند و مثل آن است كه خود مى فهمند كه چه موقع كار آنها پايان مى پذيرد.

1. مثنوى معنوى، دفتر پنجم، ص 452. هدف مولانا نزديك كردن مطلب به ذهن است و الّا ميان وحى پيامبران و وحى زنبور از نظر وجود توجه و التفات، فرق بارزى است.

صفحه 136
اگر سر يك كرم خاكى را ببريد فوراً سر ديگرى براى خود درست مى كند. آيا اين چنين تعاليم در حيوانات بدون راهنمايى يك قدرت غيبى صورت مى پذيرد؟
5. انتخاب وظيفه و تطبيق با محيط
از كارهاى شگفت انگيز جانداران «انتخاب وظيفه و تطبيق با محيط زيست است و هر موجود زنده اى از سلول هاى زيادى تركيب يافته است، با اينكه همه آنها از يك سلول به وجود آمده اند، زيرا هر موجود زنده اى روز نخست سلولى بيش نبوده است; با اين حال سلول هر عضوى از قلب و مغز و استخوان و كبد و ريه غذايى را جذب مى كند كه مناسب آن عضو باشد. سلول ها ناگزيرند شكل و هيئت و حتى طبيعت اصلى خويش را به مقتضيات محيط و احتياجاتى كه با آن زيست مى كنند و خود جزئى از آن هستند، تغيير بدهند و خود را با آن هماهنگ سازند; در اين حال هر سلولى موظف است خود را به همان شكل و كيفيتى درآورد كه براى انجام دادن وظايف آن مساعد است.
ما با در نظر گرفتن اين چند نمونه كه از جانداران يادآورى شد يك سلسله مطالبى را درك مى كنيم كه مى توان آنها را به اين شرح اعلام كرد:
الف) آنان بدون معلم و آموزگار به نيازمندى هاى خود و نحوه برطرف كردن آن آگاهند.
ب) اين جانداران كاملاً به اصول تقسيم كار و انتخاب وظيفه و طرز اجراى كارهاى دسته جمعى به طور دقيق آشنا هستند.
پ) در صورتى كه عضوى آسيب ببيند با يك سيستم خودكار، ساختمان عضو معدوم شده را به طرز بديع و جالبى تجديد مى كنند.
ت) در مواردى كه محيط زندگى آنان دگرگون شود، كاملاً خود را با طبيعت

صفحه 137
تطبيق نموده و حتى تغييراتى در وجود خود ايجاد مى كنند.
چگونه اين كارها به وسيله وحى الهى انجام مى گيرد؟
قرآن مجيد نخستين كتابى است كه هدايت و راهيابى موجودات را معلول وحى الهى دانسته، آنجا كه مى فرمايد:
ا. (وَأَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ) :(1)
«خداى تو به زنبور وحى نمود كه در كوه ها و نقاط مرتفع و درختان لانه گزينند...».
2. (قَالَ رَبُّنَا الذِي أَعْطَى كُلَّ شَيءْ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى):(2)
«پروردگار ما كسى است كه به هر چيزى آنچه شايسته است عنايت نموده و سپس او را رهبرى كرده است».
قرآن گام فراتر مى گذارد عمل هر جماد و نباتى را معلول وحى الهى و رهبرى او مى داند، آنجا كه مى فرمايد:
3. (وَأَوْحَى فِي كُلِّ سَمَاء أَمْرَهَا):(3)
«در هر آسمانى فرمان ويژه آن را وحى كرد».
4. (وَالنَّجْمُ وَالشَّجَرُ يَسْجُدَانِ):(4)
«نباتات و درختان خدا را سجده مى كنند».

1. نحل، 68.
2. طه، 50.
3. فصلت، 12.
4. الرحمن، 6.

صفحه 138
هرچند از طريق علمى ثابت نشده است كه كارهاى جمادات وحى الهى است، امّا از طريق علمى مى توان ثابت كرد كه كارهاى شگفت انگيز جانداران و نباتات، يك نوع وحى الهى است; يعنى هر يك از آنها علاوه بر ارگانيزم و سازمان و نظم داخلى، از يك نيروى مرموزى برخوردار است كه به موجب آن نيرو، راه خود را به سوى آينده مى شناسد و يك نوع بينش مرموزى، آنها را رهبرى مى كند. اين بينش مرموز را در ماوراى ساختمان جسمانى آنها بايد جستوجو نمود.
توضيح اينكه كارهاى شگفت انگيز نباتات و حيوانات را مى توان به يكى از سه راه توجيه نمود ولى توجيه اين عمليات حيرت آور از دو راه نخست غيرصحيح است و طبعاً راه سوم كه همان وحى الهى و اينكه يك بينش مرموزى آنها را رهبرى مى كندمتعين مى باشد.
احتمالات سه گانه
1. اين جانداران از عقل و شعور و علم ادراك حسى و تعقلى آن چنان برخوردارند كه هنوز انسان آنها را كشف نكرده است يا به عبارت ديگر معتقد شويم كه آنان داراى فكر و فهم و شعورند و همه اين كارها از روى فكر و شعور خود انجام مى دهند.
به طور مسلم اين راه، راهى نيست كه بشر به آن معتقد شود، زيرا سلول نباتى و حيوانى هرگز عقل و شعور ندارد تا از روى فكر و تجربه، مشكلات زندگى را حل كند.
2. ساختمان ماشينى و سازمان مادى آنها را براى انجام اين كارها كافى بدانيم و بگوييم راهيابى و تمام فعاليت هاى شگفت انگيز آنها معلول نظام قطعات وجود آنها است كه به طور خودكار آنها را به اين كارها وادار مى كند. به عبارت ديگر خواص فيزيكى و شيميايى سلول هاى جانداران، اين رشته از فعاليت ها را

صفحه 139
ايجاب مى كند.
مثلاً ارگانيزم وجود يك ساعت، و پيوندهايى كه در اجزاى آن به وجود آمده و نظم و محاسبه اى كه مهندسان در ساختمان آن رعايت كرده اند، مى تواند اين صنعت را تا مدتى رهبرى كند و ساليان درازى با كمال درستى و استوارى كار كند.
قطعات ساختمان سفينه فضايى را آن چنان تنظيم مى كنند كه به طور خودكار از زمين برمى خيزد و پس از مدتى با كمال آرامى در ماه فرود مى آيد. چنين راهيابى به مقصد، معلول نظم و تركيب خواص فيزيكى و شيميايى اجزاى آن ماشين است.
بنابراين ممكن است راهيابى تمام جانداران جز انسان را كه با نيروى عقل و خرد و استدلال و محاسبه مجهز است، معلول تركيب اجزاى وجود جانداران بدانيم و بگوييم از اجتماع يك رشته امور مادى كه هركدام داراى خواص فيزيكى و شيميايى مى باشند، واحدى به وجود آمده كه در پرتو نظم و ارتباطى كه ميان آن برقرار شده و تأثير متقابل كه در يكديگر دارند، راه و رسم زندگى را پيدا نموده و به طور خودكامه به مقصد مى رسد. اين نظر صحيح نيست. چرا؟ زيرا:
راهيابى اشيا بر دو نوع است: يك نوع آن معلول سازمان داخلى آن است; يعنى ممكن است سازمان و تشكيلات داخلى يك دستگاه آن چنان منظم باشد كه به طور خودكار، راهى را كه بايد برود و كارى كه بايد بكند، انجام دهد. يك دستگاه ساعت آن چنان دقيق ساخته مى شود كه مسير خود را بدون يك ذره تخلف انجام مى دهد. يك سفينه فضايى آن چنان دقيق ساخته مى شود كه مسير خود را بدون انحراف طى مى كند و كارهايى كه بايد انجام دهد از قبيل عكس بردارى و مخابره دقيقاً انجام مى دهد.
صنعت امروز به اين سو پيش مى رود كه ماشين، جاى هوش انسان را بگيرد، ماشين حساب دقيقاً جمع و تفريق و ضرب و تقسيم مى كند. يك خودرو مجهز

صفحه 140
است به دستگاهى كه مجموع مسافتى كه تاكنون طى كرده معلوم مى سازد و دستگاهى كه سرعت حركت اتومبيل را نشان مى دهد و دستگاه هايى كه تمام شدن روغن يا بنزين را اعلام مى كند. دستگاه رادار، از پيش وقوع خطر را اطلاع مى دهد. يك دستگاه ساده قطب نما جهت را به گونه اى صحيح نشان مى دهد. اين مقدار از راهيابى و كار منظم از مجموع خواص فيزيكى و شيميايى اشيا استفاده و استنتاج مى شود و لازمه سازمان يافتن مواد و اشيا و حركات و آثار آنها است.
بدون شك نتيجه سازمان منظم و تشكلات مرتب و حساب شده كار منظم و مرتب و حساب شده است. اين نوع راهيابى معلول مجموع امورى است كه داراى يك سلسله خواص فيزيكى و شيميايى مى باشند; درنتيجه سازمانى به وجود مى آيد و اجزاى موجود به يكديگر مربوط مى شود و لازمه قهرى و نتيجه جبرى مواد جمع شده و خاصيت هايى كه هر كدام دارند، و نظام و ارتباطى كه ميان آنها برقرار است و آنها را به صورت يك دستگاه به وجود آورده است، همان راهيابى منظم است.
نوع ديگر از راهيابى كه در جانداران مشاهده مى شود، چيزى است كه نظم مادى براى چنين راهيابى كافى نيست و آن يك رشته امورى است كه در آن ابتكار و ابداع وجود داشته باشد. در اين موارد راهيابى موجودات را بايد معلول رهبرى مقام ديگرى دانست و مشروح اين قسمت را در نظر سوم كه انتخاب ماست، مى خوانيد.
3. حركات و اعمال يك دستگاه تا آنجا كه مربوط به سازمان مادى شىء است قابل پيش بينى است; يعنى سازمان مادى و تشكيلات داخلى شىء، كافى در رهبرى است و با احاطه به آنها مى توان كارهايى را پيش بينى كرد، زيرا مى توان رابطه تأليفى و تركيبى مجموعه موادى كه در يك دستگاه كار گذاشته شده و همچنين عمل ها و عكس العمل هاى قهرى را به دست آورد و تا وقتى كه حركات و اعمال شىء در حدود عمل ها و عكس العمل هاى طبيعى اجزاى شىء است، آينده موجود

صفحه 141
قابل پيش بينى است و راهيابى شىء را بايد نتيجه قطعى نظم و سازمان آن دانست.
امّا اگر به مرحله اى رسيد كه آن شىء نبايد كار خاصى را انجام دهد بلكه بر سر دوراهى است در عين حال آن شىء يكى از راه ها را كه آن را به هدف مى رساند «انتخاب» كند، ديگر نمى توان چنين راهيابى را معلول سازمان تشكيلات مادى آن دانست. اينجا است كه پاى هدايت نوع دوم كه همان الهام از جهان بالا است به ميان مى آيد و از اين جهت، راهيابى نباتات و جانداران را نمى توان مربوط به نظام داخلى تشكلات درونى آنها دانست كه بر آنها يك نوع تسلط دارد، زيرا در زندگى آنان كارهاى ابداعى و ابتكارى زيادى به چشم مى خورد.
خلاصه: حركات و اعمال يك دستگاه تا آنجا كه مربوط به سازمان مادى شىء است، قابل پيش بينى است; يعنى خود سازمان مادى و تشكيلات داخلى شىء كافى است كه با احاطه به آنها كارهاى آنها را پيش بينى كرد. امّا اگر به مرحله اى رسيد كه آن شىء نبايد كار خاصى انجام دهد بلكه بر سر دوراهى است و سازمان مادى و تشكيلات داخلى شىء انتخاب يكى از دو راه را ايجاب نمىكند، مع الوصف آن شىء يكى از راه ها را انتخاب نمايد كه آن را به هدف برساند اينجا است كه سازمان مادى اش براى چنين راهيابى كافى نيست و اين نوع راهيابى حاكى از رابطه مرموزى ميان شىء و مقام ديگر است.(1)
راه اثبات آن «ابداع و ابتكار» است. هر جا كه نوعى ابتكار ديده مى شود دليل بر هدايت نوع دوم است، زيرا لازمه جبرى ساختمان منظم مادى اشيا كار منظم پيش بينى شده است ولى ابداع و ابتكار نمى تواند محصول سازمان مادى و حركات پيش بينى شده باشد.
يك ماشين حساب ممكن است آن چنان منظم ساخته شود كه اعمال جمع

1. علامه محمدحسين طباطبايى، اصول فلسفه و روش رئاليسم، بخش تعليقه، ج 5، ص 48-49.

صفحه 142
و تفريق و ضرب و تقسيم را دقيقاً انجام دهد، امّا هرگز يك ماشين حساب قادر به ابداع و ابتكار يك قاعده رياضى نيست. يك ماشين ترجمه مى تواند دقيقاً سخنان يا نوشته يك نفر را ترجمه كند، ولى هرگز نظم دقيق آن ماشين قادر به تصحيح اشتباه گوينده نخواهد بود.
در گذشته نمونه هايى از ابتكارات را ملاحظه نموديد و روشن شد كه چگونه سلول هاى جانداران قدرت «تقسيم كار» و «انتخاب وظيفه» و «تجديد ساختمان» عضو ازميان رفته و «انطباق با محيط» و... را دارند. اين قدرت مرموز كه رهبرى جانداران را به عهده دارد طبعاً بايد نيروى وسيع و جهانى باشد كه به تمام جانداران احاطه كامل دارد، و رهبرى او نسبت به همه يكسان است و اين نيروى عظيم جز خدا و قدرت ماوراى طبيعى او كه تدبير جهان آفرينش را برعهده دارد، چيز ديگرى نيست.
وجود وحى و الهام در جهان نبات و حيوان امكان تحقق وحى را در انسان هاى رهبر و پيام آور روشن تر مى سازد. چه مانعى دارد كه انسان شريفى كه براى هدايت مردم از جانب خداوند مبعوث شده است، با يك نيروى ماوراى طبيعى در تماس باشد كه او را در زندگى معنوى و تبليغى رهبرى كند.
چرا با ديدن نمونه هايى از وحى و الهام در گياهان و جانداران، امكان وجود چنين وحى را در انسان هاى راستگو تصديق نمى كنيم؟!
گاهى گفته مى شود كه عمليات تمام جانداران و نباتات، يك نوع فعاليت غريزى است، ولى بايد توجه نمود كه يكچنين تفسير، جز يك نوع ابهام گويى، چيزى نيست، زيرا ابداع و ابتكار را نمى توان از طريق غريزه توجيه نمود. غريزه در جهان بينى مادى جز خاصيت ماده و آثار شيميايى و فيزيكى ماده چيزى نيست و در گذشته بيان گرديد كه آثار شيميايى و فيزيكى و تشكيلات مادى براى توجيه ابداع و ابتكار كافى نيست.

صفحه 143
 
دريچه دوم براى جهان اسرارآميز غيب
 
رؤياهاى راستين
شكى نيست كه خواب در حفظ زندگى و ادامه فعاليت هاى حياتى يك امر ضرورى است و بى خوابى به نسبت تفاوت طول مدت، عوارض ناگوارى دارد.
ما فعلاً بحث درباره حقيقت خواب و علل آن و همچنين پيرامون نظريه هاى كهنه و نو كه از طرف دانشمندان ابراز شده است، اظهار نظر نمى كنيم.
فلاسفه باستان مى گفتند: خواب جز اين نيست كه روح حيوانى از حواس ظاهرى جدا گردد; از اين جهت حواس ظاهرى به حالت تعطيل درمى آيد و اگر انسان در عالم خواب حقيقتى را درك مى كند، به خاطر اين است كه روح انسانى به كمك روح حيوانى كه بسيار لطيف است، به كارهاى تعقلى و تفكرى خود ادامه دهد.(1)
در جهان معاصر براى تفسير حقيقت خواب فرضيه هاى متعدد بيان شده از قبيل:
1. كاهش جريان خون در مغز.
2. خواب، معلول سمومى است كه بر اثر فعل و انفعال هاى شيميايى و سوخت و ساز بدن پديد مى آيد.
3. نقطه مخصوصى در سلسله اعصاب مركزى وجود دارد و تحريك آن نقطه باعث پديد آمدن خواب مى شود. اين نظريه ها و امثال آنها در كتاب هاى علمى طرح و تشريح شده است.(2)

1. ملاهادى سبزوارى، شرح منظومه، ص 318.
2. درباره بررسى نظرات مختلف در رؤيا، ر. ك: كاظم سامى، خواب ديدن، ص80-116.

صفحه 144
نمى توان انكار كرد كه ميان مرگ و خواب فاصله زيادى وجود دارد. تعطيل مطلق و همه جانبه، مرگ است ولى خواب تعطيل قسمت اعظم مراكز فرماندهى است; از اين جهت حركات قلب و فعاليت كليه و كبد در حال خواب حاكى از فعاليت خودكار اعصاب است; همچنين حركت دست و پا و جابه جا شدن بدن نشانه فعاليت محدود اعصاب مى باشد.
اقسام خواب ها
1. افكار آشفته و پريشانى كه گاهى در بيدارى و بيشتر در عالم خواب خودنمايى مى كند و غالباً گريبانگير افراد مريض و بيمار مى گردد.
2. افكار عادى روزانه اى است كه در عالم خواب خود را نشان مى دهد و در مواقع امتحان و كنكور، دانش آموزان و دانشجويان، خواب امتحان و كنكور و قبول و رفوزه شدن را مى بينند.
افراد مبتلا به چك و سفته و جريان هاى حاد كسبى آنچه را روز فكر مى كنند در عالم خواب همان را مى بينند. اين گونه خواب فاقد ارزش علمى است و از قديم الايام گفته اند: «شتر در خواب بيند پنبه دانه».
3. قسمتى از خواب ها اسرار نهانى انسان است كه بدون تغيير شكل و اكثر به عللى تغيير شكل داده و واقعيت انسان را نشان مى دهند. اين قسم از خواب ها در روانكاوى ارزش علمى بسيار دارد و به وسيله آن مى توان به ضمير مخفى پى برد و ريشه ناخوشى روانى بيماران را به دست آورد.
در ميان دانشمندان اسلام افراد باهوشى بودند كه از طريق خواب به ضمير باطن افراد پى مى بردند و اسرار آنان را فاش مى ساختند.
فرويد براى اصل خواب و كشف آن از ضمير باطن اهميت بسزايى قائل

صفحه 145
است و يك قسمت از بحث هاى مهم او در روانكاوى به اين بخش اختصاص دارد.
اين قسم از خواب در نظر بسيارى از دانشمندان اسلامى كه دست نيرومندى در تعبير خواب داشتند عبارت است از تبديل صورت باطن به صورت ظاهر; چنان كه تعبير و تحليل آن تبديل صورت ظاهر به صورت باطن مى باشد.
4. بخش چهارم از خواب ها نه از افكار آشفته سرچشمه مى گيرد و نه افكار روزانه به پديد آمدن آن كمك مى كند و نه حاكى از ضمير مخفى و تبديل صورت باطنى به صورت ظاهر مى باشد، بلكه از يك واقعيت جدا از انديشه و ذهن، واقعيتى محكم و استوار و پابرجا گزارش مى دهد، اين نوع خواب ها الهى است كه ما را با جهان خارج از خود مربوط مى سازد و از حقايق پرده برمى دارد. اين قبيل خواب ها به اندازه اى زياد است كه هرگز نمى توان آن را انكار كرد.
اين نوع خواب ها كه نمونه هاى آن را نقل خواهيم كرد، ثابت مى كند كه رابطه بشر با جهان ماوراى طبيعت هنوز قطع نشده است و بشر گاهى به نحوى از انحا، ارتباطى با جهان ماوراى طبيعت پيدا مى نمايد.
درباره اين نوع از خواب ها است كه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) فرمود:
«ان الرؤيا الصادقة جزء من سبعين جزء من النبوة:(1)
«رؤياى صادق بخشى از آگاهى انسان از جهان ماوراى طبيعت است».
آفريدگار جهان براى تماس با جهان خارج، روزنه اى را براى بشر باز گذارده و او را به چنين رؤياهاى صادق موفق مى سازد تا از مشاهده اين نمونه ها به انكار تماس با جهان غيب برنخيزد و ادعاى پيامبران را در تماس با جهان غيب انكار نكند. پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) فرمود: «پيامبرى و مقام نبوّت به وسيله من پايان رسيد، ولى

1. محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 14، ص 435، چاپ سنگى.

صفحه 146
رؤياى صادق افراد باايمان باقى خواهد ماند».
در جهان بينى مادى فرويد و همفكران او اين قسم از خواب ها وجود ندارد يا در صورت وجود، همگى در تفسير افكار پنهان به صورت ظاهر خلاصه مى گردد. او مى گويد: هر قصه و استنتاجى در خواب ديده شود همان است كه در افكار پنهان وجود داشته است.(1)
جاى ترديد نيست كه يك قسمت از خواب ها نمودى از وجدان مخفى و تجلى ضمير باطن است و در روايات اسلامى به اين تعبير خواب اشاره شده است.
پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) فرمود:
«والّذي يحدث به الإنسان نفسه يراه في منامه»:(2)
«آنچه را انسان در دل پنهان مى دارد، در خواب مى بيند».
خطاى فرويد در اين است كه همه خواب ها را تظاهرى از ضمير باطن دانسته است، در صورتى كه بسيارى از خواب ها از يك واقعيت خارج از روان و شخصيت باطنى بيننده حكايت مى كند و از امورى كه در موقع خواب يا بعداً اتفاق افتاده و هرگز در ضمير انسان نبوده است پرده برمى دارد.
فيلسوف نامى اسلام ابن سينا بسيارى از خواب ها را روزنه به غيب و به جهان خارج از درون و ضمير انسان مى داند و در اين باره مى نويسد:
«آزمايش هاى زيادى نشان مى دهد كه انسان به وسيله خواب مى تواند اطلاعاتى از جهان خارج از بدن به دست بياورد و خوابى ببيند كه عين حقيقت و متن واقع باشد و كوچك ترين اختلافى با آنچه در جهان خارج تحقق مى پذيرد نداشته باشد».

1. زيگموند فرويد، رؤيا، ص 62.
2. محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 58، ص 191.

صفحه 147
سپس مى گويد: هرگاه براى انسانى چنين امكانى وجود دارد، چه مانعى دارد كه انسان در حال بيدارى چنين آگاهى به دست آورد؟
بسيارى از مردم خواب هاى عجيب مى بينند و آنچه را كه در خواب ديده اند، بدون هيچ اختلاف و تغييرى در خارج تحقق مى پذيرد. تعداد اين خواب ها به اندازه اى است كه هرگز قابل حمل بر تصادف نيست و هرگز نمى توان آنها را مورد تصرف قوه خيال دانست. بسيارى از اين خواب ها صريح و گويا است كه سر سوزنى از واقع خطا نمى كند و برخى تغيير شكل داده و به كمك معبّر مى تواند از حقيقتى خبر دهد.(1)
خواب يوسف و همچنين خواب عزيز مصر كه در قرآن و تورات آمده است، از قبيل قسم دوم است. اين دو نفر متن حقيقت و عين واقع را ديده بودند. چيزى كه هست تا موقع بيدارى تغيير شكل داده و پدر و مادر و يازده برادر به صورت آفتاب و ماه و ستاره در خاطر او ثبت شدند و همچنين است خواب عزيز مصر.
اينك ما در اينجا نمونه هايى از خواب هاى واقع نما را نقل مى كنيم:
1. استاد علّامه طباطبايى براى نگارنده واقعه زير را نقل كردند: در يكى از روزهاى زمستان قم، يكى از فرزندانم كه در آن روز كودك نابالغى بود پس از صرف ناهار، در كنار كرسى خوابيده بود. ناگهان متوجه شدم كه او در حالى كه در خواب عميقى فرورفته بود، چنين مى گويد: مأمور پست آمده و دو تا نامه آورده است، برخيزيد هر دو را بگيريد. ما سخنان او را جدى نگرفتيم، ولى چيزى نگذشت ناگهان در خانه زده شد و مأمور پست آمد و دو نامه تحويل داد و رفت.

1. محقق نامى شيخ محمدتقى شوشترى، يك قسمت از اين خواب ها را به گونه اى خاص در كتابى به نام آيات بينات گرد آورده است. قبل از ايشان محدث بزرگ مرحوم نورى، يك قسمت از اين خواب ها را در كتاب دارالسلام جمع آورى كرده است.

صفحه 148
2. دوست دانشمندم جناب آقاى على اصغر مدرس كه خود يكى از فضلاى كشور و نويسنده كتاب هاى تاريخ ژاپن، حق و قانون و تاريخ احوال اجتماعى عرب قبل از اسلام و غيره مى باشد، براى نگارنده نقل كردند:
در سال 1340 كه براى معالجه از راه تركيه عازم آلمان بودم چند روزى در ازمير به سر بردم. از آنجا با كشتى رهسپار آلمان شدم. شب را در كشتى خوابيدم. براى نماز صبح بيدار شده و مجدداً خوابيدم. يك نفر در خواب با عبارت بسيار صريح و روشن كه هنوز عين عبارات جمله در خاطرم است به من گفت: «از والده ات نگران مباش، او راحت شد. آقاى... بر او قرآن خواند و راحت شد». اين جمله ها عين گفتار گوينده بود و اين واقعه در 28 تيرماه همان سال اتفاق افتاد. من بيدار شدم، تقريباً يقين كردم كه والده ام به رحمت ايزدى پيوسته است.
ايام مسافرت سپرى گرديد. به تبريز بازگشتم. ديدم وضع برخورد افراد خانواده با من غيرعادى است و در اين فكر هستند كه خبر فوت والده را به من بدهند.
گفتم واقف هستم كه والده ام فوت كرده است، مى خواهم بدانم چگونه و در چه تاريخ اتفاق افتاده است. گفتند وى در 28 تيرماه فوت كرده است. آقاى... را دعوت كرديم بالاى سر او قرآن خواند. دفتر يادداشت مسافرت روزانه را درآوردم و تطبيق كردم. معلوم شد كه تاريخ فوت والده و آمدن آقاى... و خواندن قرآن كاملاً با دفتر يادداشت مطابق است.
اين خواب ها را چگونه مى توان تفسير نمود؟ آيا صحيح است كه همه آنها را يك نوع تصادف تلقى كنيم؟ آيا مى توان گفت اين خواب ها يك نوع تجلى باطنى است؟ به طور مسلم نه. اينها جز ارتباط روان انسانى با جهان خارج تفسير ديگرى ندارد.
3. نگارنده، در سال 1330 شمسى براى فرار از گرماى قم به زادگاه خود

صفحه 149
(تبريز) رفته بود. كمر گرما شكست و سال تحصيلى در قم آغاز گرديد. او نيز به قم بازگشت. ولى جزوه خطى استاد(1) خود را كه براى مطالعه همراه خود برده بود، فراموش كرد و در آن شهر جا ماند. در آن روزها روابط ميان شهرها به اين آسانى نبود; گذشته بر اين، نسخه خطى را نمى توان به دست همه سپرد; از اين جهت به پدرش نوشت كه آن جزوه خطى را به وسيله يك فرد امين ارسال بدارد. مدتى گذشت و او نيز از فكر آن جزوه بيرون آمد. ناگهان شبى در عالم رؤيا ديد كه پدر او به قم آمده و جزوه را آورده است. هنگام ظهر، موقع صرف ناهار در حالى كه جريان خواب خود را به دوست هم حجره خويش مى گفت، ناگهان پدر وارد شد و گفت: عازم مشهد هستم و جزوه خطى را آورده ام.
نگارنده مكرر از اين نوع خواب ها ديده كه از نظر واقع نمايى سر سوزنى خطا نداشه است.
4. عالم محترمى كه اينك در قيد حيات است، چندى قبل همسرش فوت كرد. او در ايام حيات از شخصى مبلغ قابل ملاحظه اى طلبكار بود و قبض رسمى در دست داشت. چند ماه بعد از مرگش بازماندگان در موعد مقرر به مديون مراجعه كردند.
مديون مطالبه قبض رسمى كرد. دختر متوفى چند روز تمام خانه را گشت و هر جا كه احتمال مى داد جستوجو نمود. قبض پيدا نشد. مديون هم بدون دريافت قبض حاضر نبود بدهى خود را بپردازد. تقريباً از وصول طلب متوفى مأيوس شدند. كلفت منزل يك روز صبح به دختر متوفى گفت: «ديشب خانم را در خواب ديدم، خيلى خوشحال بود، به من گفت به شما بگويم كه قبض در جيب فلان لباس است». دختر سر وقت آن لباس رفت و همان طور كه كلفت خبر داده بود

1. آيت اللّه العظمى امام خمينى-اعلى اللّه مقامه.

صفحه 150
قبض را پيدا كرد.(1)
اين رؤيا را نمى توان با اصول روانكاوى فرويد تفسير كرد. اين رؤيا ظهور مكنونات ضمير باطن كلفت نيست.كلفت اساساً از موضوع طلب و قبض اطلاع نداشت تا از محل قبض آگاه باشد.
اين قبيل خواب ها حساب جداگانه اى دارد كه در حديث رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) با عبارت «بشرى من اللّه» آمده است. اين خواب ها يك نوع الهام الهى است و به اندازه اى زياد است كه اگر در هر عصر خواب هايى را كه مردم آن زمان ديده اند، جمع آورى كنند به صورت يك كتاب بزرگ خواهد شد.
فرويد درباره اين قسم خواب ها سخنى نگفته و نمى تواند بگويد، زيرا فرويد يك مرد مادى است و قبول اين قسم خواب ها و اذعان به اين مطلب كه واقعيت هاى از هر جهت مجهولى به وسيله آنها معلوم مى شود، خود اعتراف به مبادى روحانى و عالم فوق ماده است و لازمه اش اعراض از مكتب ماديين است. فرويد هرگز حاضر نيست چنين اعترافى بنمايد، ولى خوددارى فرويد و پيروان او از واقع بينى، واقع را عوض نمى كند و افكار آنان نمى تواند حقيقت مسلمى را كه هم اكنون هزاران شاهد زنده در ملل جهان دارد، محو و نابود نمايد.
«كاميل فلاماريون» دانشمند شهير فرانسوى به تحقيقات روحى اشتغال داشته است. افرادى كه خواب هاى شگفتى ديده اند، آنها را در اختيار او گذاشته و او را مطلع ساخته اند.
اينك نمونه هايى چند:

1. محمدتقى فلسفى، كودك از نظر وراثت و تربيت، ج 1، ص 387.

صفحه 151
5. «آلكسيس آربوسوف» حكمران پسكوف نويسنده اى كه قبلاً منكر روح بوده و بعداً با كشف روح و خواب هاى صادق، معتقد به آن شده است چنين مى نويسد:(1)
روز 19 آوريل 1894 ميلادى كه مصادف با عيد پاك بود، به ملاقات يكى از دوستان رفتم و بنا بود تا صبح آنجا باشم. ناگهان به قدرى مضطرب و پريشان شدم كه تاب تحمل و توقف از من سلب شد. گويى ندايى غيبى مرا از وقوع مصيبتى غيرمترقبه آگهى مى دهد. بى اختيار حركت كرده راه افتادم و يكسره به ديدار مادرم كه در اين اضطراب حواسم متوجه او بود، رفتم و چون او را سالم و سرگرم با آشنايانش يافتم، خاطرم آسوده گشت و تمام آن خيالات را وهم و وسوسه و بى اساس پنداشتم; پس با خاطرى آسوده به اتاق خوابم كه فاصله زيادى با خوابگاه مادرم داشت رفتم و خوابيدم. صبح از وحشت خوابى كه ديده بودم از خواب پريدم و بر خود مى لرزيدم. بدنم خيس عرق بود. در خواب ديدم كه مادرم به اتاق من آمده پيشانى ام را بوسيد و گفت: «مرگ من فرا رسيد، خداحافظ». با عجله از بسترم بيرون جستم كه به اتاق مادرم بروم. در اين هنگام شيون و زارى زن ها مرا از حادثه مرگ مادرم مطلع ساخت. نكته قابل توجه اين است كه پس از تحقيق معلوم شد كه مرگ مادرم دقيقاً در موقع خواب ديدن من ساعت 5/7 واقع شده است.
6. تقريباً سه ماه قبل از ورود فرانسويان به روسيه، زن ژنرال توچيكف روسى كه در مهمانخانه اى واقع در يك شهر كوچك اقامت داشته، خواب مى بيند كه پدرش دست پسر كوچك زن را گرفته و با لحن محزونى مى گويد: «فرزندم خوشبختى تو پايان يافت، زيرا پدرت در جنگ بوردينو كشته شد». زن بيچاره سه مرتبه اين خواب را مى بيند و مضطرب مى شود و شوهرش را بيدار مى كند و از او

1. مرتضى مطهرى، وحى و نبوت، ص 79، به نقل از: فلاماريون، اسرار مرگ.

صفحه 152
مى پرسد: «بوردينو» كجا است؟ هر دو روى نقشه شروع به جستوجو مى كنند و محلى به آن نام پيدا نمى كنند. قبل از ورود فرانسويان به مسكو ژنرال توچيكف به فرماندهى قواى ذخيره منصوب شد و يك روز كه به محل مأموريت خود حركت كرده بود پدر خانمش دست پسر كوچكش را گرفت و همچنان كه زن بيچاره در خواب ديده بود، به نزدش آمده گفت: «ژنرال در جنگ بوردينو كشته شده است». زن ناگهان متوجه شد كه اين منظره را با همه جزئيات حتى اشخاص را با همان لباس و اتاق را با همان فرش و اثاث در خواب ديده است. آرى، ژنرال در ساحل رودخانه بوردينو كشته شده است.(1)
اين است واقعيت رؤياهايى كه در خارج تحقق پيدا كرده اند.
7. واقعه زير در سال 1883 براى زنى اتفاق افتاده است. وى مى نويسد:
دختر بزرگ من كه آن وقت پنج سال داشت براى ملاقات مادربزرگش به نيوپورت رفته بود و چند ماه قبل از ترك منزل ضعيف و عصبى بود ولى در مدت سه ماه دورى از من و زندگى مطابق آنچه مادرم نوشته بود، حالش بهبود يافته و خستگى جايش را به نشاط و خوشحالى داده بود و او هميشه در تپه ها مى ايستاد و حركات كشتى ها را كه از كانال بريستول مى گذرند تماشا مى كرد.
بنابراين تمام ناراحتى من درباره او از بين رفته بود. من با بچه كوچكم كه فقط سه هفته داشت، باآرامى خوابيده بودم كه ناگهان بيدار شدم و شنيدم كه كاتلين(بچه پنج ساله ام كه پهلوى مادر بود) با صداى وحشتناكى مرا صدا مى كند: «مامان، مامان». من بدون توجه به اينكه پهلوى ما نيست پرستار را صدا كردم: «ببين كاتلين چه مى خواهد» پرستار با تعجب گفت: «چطور خانم! شما حتماً خواب ديديد. چون حالا او در نيوپورت است». تازه مثل اينكه از خواب بيدار شده بودم.

1. فلاماريون، اسرار مرگ، ص 257.

صفحه 153
مجدداً خواستم بخوابم. درست همانوقت كه داشت خوابم مى برد، از شنيدن صداى بچه كه از طبقه پايين(همانجا كه هميشه مى خوابيد) به گوشم رسيد و همان صدا را داد كه ماما، ماما. من فرياد كشيدم و به پرستار گفتم كه ببين من دوباره صدايش را شنيدم. فكر مى كنم كه ناراحتى داشته باشد و آن قدر واقعى بود كه تمام تنم به لرزه درآمده و به زحمت توانستم كه قدرت خود را باز يابم و آرام بگيرم. پرستار هم اين دفعه كمتر از من ناراحت نشده بود. من ديگر كاملاً بيدار ماندم و دراز كشيدم. وقتى كه فرياد كاتلين به گوشم رسيد كه «ماما، ماما، من مخملك گرفتم من مخملك گرفتم» ديگر خواب نرفتم. شوهرم بيهوده كوشيد كه مرا آرام كند و صبح دوشنبه به نيوپورت تلگراف كرد واين هم خبر تلگرافى كه در جواب مخابره شد:
عصر روز پيش كاتلين كه از سردرد شكايت مى كرد به رختخواب رفت و بعد گرما و تبش بالا رفت به طورى كه مادر من با او نشست و اميدوار بود كه خواب برود ولى تمام شب او مى گفت: «مى خواهم مادرم اينجا باشد. من نمى دانم چرا مادرم مرا ترك كرد». نزديك صبح حالش بد شد و پدرم پزشك را خبر كرد و پزشك گفت به طور قطع مخملك گرفته چون فعلاً شايع است. بچه حرف را شنيد و اين فرياد وحشتناك را كشيد كه آه ماما، من مخملك گرفته ام.(1)
داورى كوتاه پيرامون خواب هاى اخطارى و پيشگو:
اين نوع خواب ها از نظر علم امروز نتيجه حس روشن بينى در خواب است. حس روشن بينى نه تنها قادر است كه ديدنى هاى موجود را كه از چشم غايب است بنگرد، بلكه در گذشته و آينده كار مى كند.
زمان از نظر فلاسفه يك پديده گسترده اى است كه اجزاى آن در يك جا جمع نمى گردد و چون بشر نمى تواند بر مجموع اجزاى زمان در يك لحظه تسلط پيدا كند

1. زيگموند فرويد، رؤيا، ص 129-130.

صفحه 154
طبعاً زمان را به گذشته و حال و آينده تقسيم كرده است وگرنه خود زمان منهاى اين نسبت داراى چنين تقسيمى نيست. كسانى كه حس روشن بينى آنان قوى و نيرومند است مى توانند حوادث را در ظرف خود در گذشته و آينده درك كنند و براى آنان، آينده و گذشته حل شده است.
حس روشن بينى در خواب بهتر انجام مى گيرد، زيرا در حالت خواب حواس ظاهرى بار ديگر به حالت تعطيل درمى آيند; از اين جهت حس روشن بينى براى خود ميدان عمل بيشترى پيدا مى كند و خواب هاى پيشگو جز بيانگر اعمال اين حس چيزى نيست; از اين طريق از گذشته و آينده اطلاع صحيح به دست مى آوريم.
با اين همه بايد اذعان كرد كه گرچه بحث خواب هاى پيشگو امروز جنبه علمى يافته اند ولى صحنه ها و پديده هاى روحى آن قدر اسرارآميز هستند كه ما با همه اين معلومات هنوز در آستانه درى قرار گرفته ايم كه فقط روزنه اى به روى جهان اسرارآميز غيب به روى ما باز شده است. به اين اميد روزى كه بشر گام هاى بلندى در اين مراحل بردارد. تنها نتيجه اى كه از اين خواب ها مى گيريم اين است كه براى آگاهى انسان، معرفت سومى نيز وجود دارد و اگر پيامبران مدعى حس مرموزى به نام وحى شدند، نبايد به بهانه اينكه از قلمرو معرفت حسى و عقلى بيرون است، به انكار آن بپردازيم يا آنها را مخلوق پندار و تخيل آنان قلمداد كنيم.
خلاصه: اين نوع خواب ها كه پرونده آنها در آينده نيز باز خواهد بود، گواه بر آن است كه در بشر حس مرموزى است كه مى تواند حوادث را از غير طريق حس و تعقل دريافت كند و با پذيرش اين قسمت، انكار وحى به بهانه اينكه از قلمرو حس و عقل بيرون است بى جهت مى باشد.

صفحه 155
 
دريچه سوم براى جهان اسرارآميز غيب
 
وحى به افراد عادى
همان طور كه بسيارى از مطالب و حقايق در خواب بر بعضى از مردم مكشوف مى گردد، گاهى در بيدارى براى افرادى چنين انكشافى رخ مى دهد. بديهى است كه منظور علم و اطلاعى است كه از راه هاى غيرمعمول و متعارف و بدون زحمت اكتساب و تعلم و درحقيقت به طور خارق العاده حاصل گردد. حصول چنين انكشاف و اطلاع ممكن است به يكى از دو وجه ذيل باشد:
1. الهام، گاهى ممكن است مطلبى به قلب كسى القا شود و او يكباره خود را واقف و مطلع بر حقيقتى بيابد يا بدون آنكه علتش را بداند به سوى مقصدى كشانده شود و اين نوع القا در اصطلاح «الهام» ناميده مى شود و قرآن آن را وحى مى نامد; مثلاً اطلاعى كه مادر موسى در آن پريشانى و احساس خطر براى فرزندش پيدا كرد و قرآن اين حقيقت را طى آيه اى بيان مى كند:(وَأَوْحَيْنَا إِلَى أُمِّ مُوسَى أَنْ أَرْضِعِيهِ...): «به مادر موسى الهام كرد كه كودك خود را شير دهد...». (1)
اين گونه الهامات به قدرى در هر زمان و هر مكان فراوان است كه بايد در رديف حوادث معمولى قرار گيرد; حتى منشأ بسيارى از اختراعات و اكتشافات علمى و ابتكارات هنرى و مضامين عالى شعرى، الهام است ولى بيشتر مردم آن توجهى را كه بايد نسبت به الهاماتى كه براى خودشان پديد مى آيد يا از ديگر مردم موثق مى شنوند، داشته باشند، ندارند لكن در اروپا و آمريكا از هنگامى كه به مباحث روانى توجه شده است تحقيقات گران بهايى پيرامون روشن بينى و پيشگويى

1. قصص، 7.

صفحه 156
و امثال اين مسائل به عمل آمده و الهامات عجيبى ثبت و نقل شده است. مترلينگ چند فقره از مواردى را كه افرادى از حوادث آينده اطلاع يافته اند، از دانشمندان نقل مى كند.
بايد توجه داشت كه مردم بدوى و بيابانى(1) به مراتب بيشتر از شهرنشين الهام دريافت مى كنند. مدير انجمن روانى آمريكا «هروارد كار نيكتن» در تله پاتى داستان هاى فراوانى در اين باره نقل نموده مى گويد:
در ميان اقوام ابتدايى آسيا و آفريقا و جزاير نيم كره شرقى و غربى انتقال فكر و روشن بينى به عنوان امور بديهى پذيرفته شده است. سفيدپوستانى كه از اين كشورها ديدن مى كنند معمولاً با بى اعتقادى و عدم اعتماد شديد نسبت به اين استعدادها به آنجا مى روند. مأموران خارجى، كاشفان، بازرگانان و شكارچيان همگى روشن بينى و انتقال فكرى آنها را تصديق كرده اند.
2. با شنيدن صدا: ممكن است با شنيدن صدايى انسان بر امرى اطلاع حاصل كند. معروف است كه ژاندارك صدايى شنيد كه يقين كرد از جانب خداوند مأموريت نجات كشورش را دارد و حر بن يزيد رياحى هنگام رفتن براى دستگيرى امام حسين(عليه السلام) ندايى شنيد كه وى را به بهشت نويد دادند، تعجب كرد و بعد مسأله روشن شد. مترلينگ در ميزبان ناشناس داستان هاى متعددى از اين قبيل نقل مى كند از جمله:
داستان كاپيتان
«كاپيتان ماك گودن» به دو برادر جوانش وعده مى دهد كه آنها را به تئاتر ببرد.

1. پيش از تكامل عقل نياز بشرهاى عادى به الهام بيشتر است; سپس عقل رسا و تكامل يافته جانشين الهام مى گردد.

صفحه 157
روز قبل بليط مى خرد. صبح روز بعد صدايى مى شنود كه به او مى گويد: آنان را به تئاتر مبر، به كالج روانه كن. اعتنا نمى كند ولى چون صدا قطع نمى شود، از رفتن به تئاتر صرف نظر مى كند و آنان را دچار اندوه مى كند. همان شب تئاتر آتش مى گيرد و سيصد نفر از تماشاچيان در ميان شعله هاى آتش جان مى دهند.
هم اكنون در جامعه پاكان و پرهيزگاران حقيقى، از اين الهامات و شنيدن صداها بسيار است ولى متأسفانه كسى در صدد ثبت و ضبط آنها نيست. يكى از فرهنگيان كه اهل تحقيق و مطالعه است مى گويد: زمانى بر اثر خواندن كتاب هاى مختلف در امر خلافت و امامت و تشخيص مذهب حق درمانده و پريشان شده بودم. يك روز كه بعد از نماز عصر به سجده رفته بودم به طور واضح و روشن صدايى شنيدم كه سه بار تكرار كرد: جعفر بن محمد، جعفر بن محمد، جعفر بن محمد.
مرحوم استاد بزرگوار آيت اللّه بروجردى مى گفت: در دوره جوانى، علاقه مفرطى به خواندن و مطالعه كتابى داشتم. ناگهان شنيدم كه مرا از مطالعه آن باز مى دارد.
 
اين وحى از كجاست؟
براى تعيين منشأ اين گونه الهامات و آوازها دو فرض مى توان كرد:
1. همان طور كه شيطان افراد را به وسوسه مى اندازد و انديشه هاى زشت را القا مى كند، فرشتگان مخصوصاً فرشتگانى كه مأمور حفظ انسان هستند به وسيله الهام و القاى مطلب در قلب، با ايجاد آواز در گوش او را به خير و صلاح رهبرى نمايند.
2. ارواح خيرخواه، افرادى را كه به جهتى مورد علاقه آنها است در خواب يا بيدارى با الهام يا آواز يا ظاهر شدن هدايت مى كنند. فخر رازى و طنطاوى

صفحه 158
در تفسير آيه(فَالْمُدَبِّرَاتِ أَمْرًا)(نازعات،5) مى گويند: روان هايى هستند كه به تدبير امور اشخاص مى پردازند و پس از شواهد فراوانى از غزالى نقل مى كنند: «ارواح پاك به افرادى كه با آنها سنخيت يا علاقه دارند الهاماتى نموده آنان را در راه خير كمك و راهنمايى مى نمايند، گاهى هم فقط مى خواهند آنها را از وجود خود و واقعيت داشتن عالم ارواح آگاه سازند».(1)

1. مرتضى مطهرى، وحى و نبوت، ص 86-92.

صفحه 159
 
دريچه چهارم براى جهان اسرارآميز غيب
 
ارتباط با ارواح(اسپريتيسم)
از ديرباز تمام افراد بشر با علاقه شديدى، موضوع روح را تعقيب مى كردند و در هر زمانى حقيقت آن را به گونه اى تفسير مى نموده و حس كنجكاوى بشر را قانع ساخته اند. علت اينكه در اين موضوع آراى متضادى ابراز شده است اين است كه نه تنها دانشمندان و متخصصان در اين مسأله اظهار نظر مى كنند، بلكه افرادى كه صلاحيت علمى و ديد وسيعى در شناسايى اين موضوعات ندارند در اين باره به اظهار نظر پرداخته و نظراتى بيان كرده اند.
روزگارى نظريه افلاطون، شهرت بسزايى پيدا كرد و تصور شد كه روح و روان انسان، پيش از بدن آفريده مى شود، سپس به بدنى تعلق مى گيرد و روح بسان مرغى است كه براى مدتى در قفس بدن لانه مى گزيند و پس از مدتى در قفس را شكسته و از آن بيرون مى آيد.
اين نظريه هرچند به وسيله شاگرد او (ارسطو) دگرگون گرديد ولى نظريه افلاطون به صورت يك اصل الهام بخش ميان شعرا باقى ماند و منطق بسيارى از افراد درباره روح، مضمون شعر زير است:
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود *** آدم آورد در اين دير خراب آبادم
ارسطو با منطق خاص خود، اختلاف روح و بدن را به حدى كه استاد او معتقد بود، برطرف كرد و پيوند روح را با بدن بالاتر از علاقه مرغ با آشيانه يا سواركار با اسب و كشتيبان با كشتى دانست و سرانجام معتقد گرديد كه رابطه روح و بدن از نوع علاقه صورت و ماده است و صورت و فعليت ماده (بدن) به وسيله روح

صفحه 160
است و روح انسان، موجود مجردى است كه با ماده همراه است، نه در ماده و هرگز موجودى به نام روح كه پيش از بدن آفريده شده باشد، وجود ندارد بلكه روح در آغاز كار به صورت ماده بوده بعداً به مرحله تجرد مى رسد.
نظريه ارسطو تا زمان مرحوم صدرالمتألهين (979-1050 ق) در مراكز علمى شرق و غرب رسميت كامل داشت، ولى همزمان با تحول علمى عظيم در غرب دو نظريه ديگرى پديد آمد: يكى يك نوع رجعت و عقب گرد به نظريه افلاطون و ديگرى نظريه جديدى مبنى بر يك رشته اصول علمى نو بود. دكارت (1596-1650 م) با اعتقاد به سه اصل مستقل«خدا، نفس، جسم»(1) بار ديگر نظر افلاطون را زنده كرد ولى مرحوم صدرالمتألهين با اثبات حركت عمومى در جوهر موجودات، تحول عظيمى در شناسايى و ارتباط روح و بدن پديد آورد و ثابت كرد كه حركات ظاهرى و حسى كه بر سطح عالم حكم فرما است، تجلى و نمود يك حركت جوهرى و عمقى در عالم مى باشد و حركت در جوهر جهان، منشأ اين حركات ظاهرى و حسى مى باشد و پيدايش در انواع جهان روى قانون حركت است و روح، محصول قانون حركت عمومى جوهرى جهان است و سرچشمه پيدايش نفس، همان مادّه متحول و متحرك است و ماده، اين استعداد و شايستگى را دارد كه در داخل خود موجودى را پرورش دهد كه با ماوراى طبيعت هم افق باشد و مانع ندارد كه يك موجود مادى در مراحل ترقى و تكامل خود به يك موجود مجرد تبديل گردد.
اينها نظرياتى است كه از طرف فلاسفه بزرگ جهان پيرامون روح اظهار شده است. در برابر آنان گروهى مانند پيروان مكتب ماديگرى، روح و روان و پديده هاى روانى را خاصيت عادى و طبيعى تركيب ماده دانسته و منكر هر نوع اصالتى براى روح شده اند و برخى ديگر در برابر آنان جسم و ماده را نمايشى براى روح انديشيده و

1. محمدعلى فروغى، سير حكمت در اروپا، ج 1، ص 157-158.

صفحه 161
اين دو گروه افراطى و تفريطى به عقيده خود به ثنويت و دوگانگى روح و بدن با انكار يكى و اثبات اصالت ديگرى خاتمه داده اند.
ارتباط با ارواح به اين گونه برقرار مى شود: شخصى با نگاه هاى نافذ و تلقينات مؤثر و پاس هاى خاص شخصى را در خواب عميقى مصنوعى فرومى برد. خواب او آن چنان عميق مى گردد كه به سان چوب خشك در گوشه اى مى افتد و هرگز نيش سوزن را احساس نمى كند. در عين حال روح و روان او از اختيار شخصى كه او را خواب كرده است خارج نمى شود و به فرمان او با ارواح تماس گرفته و به سؤالات او پاسخ مى دهد.
خواب مغناطيسى و مصنوعى جز اين نيست كه استاد ماهرى در اين فن شخصى را كه براى اين كار آمادگى دارد، با نگاه و تلقين خواب مى كند و روح او جز به سؤالات كسى كه او را خواب كرده پاسخ نمى گويد و گاهى در پاسخ اشتباه مى كند. جالب توجه اين است كه شخصى كه به خواب رفته بينايى خاصى پيدا مى كند تا آنجا كه از وضع اتاق و حالات مختلف حضار و آنچه در دست دارند يا مى خورند، به خوبى خبر مى دهد و گاهى بر اثر تماس با ارواح مطالب پنهانى را كشف مى كند و احياناً نيز دچار اشتباهات بزرگ مى شود.
شخصى كه در خواب فرورفته است، اگر قلب پاكى داشته باشد نيروى تازه اى در او ظهور كرده، قوه ادراك و استنباط او قوى تر مى گردد و قدرتى پيدا مى كند كه بدون كمك چشم از فواصل دور مى تواند اشيا و اشخاص را ببيند. شخصى كه در خواب است مى تواند با چشم بسته، مطالبى را بنويسد يا بخواند يا كارهاى مهم و مشكلى را انجام دهد.
در خواب هاى مصنوعى و مغناطيسى، بدن بى حركت است و حواس پنج گانه

صفحه 162
متوقف و روح شخص خفته از بدن آزاد است. در اين حال قدرت ادراك و استنباط روح بيشتر شده، مى بيند و فكر مى كند، سير و گردش مى نمايد و به هر كجا كه بخواهد، مى رود و در اين ديد، قواى جسمانى و مادى و دستگاه داخلى و اعضا و اجزاى بدن دخالت ندارند. به واسطه همين استقلال و آزادى است كه با استفاده از نيروهاى خود از زندان بدن خارج مى شود و در طبيعت به سير و تماشا مى پردازد.(1)
اينك ما در اينجا نظريه يكى از دانشمندان مصرى را كه خود در جلسه حضور داشته است، منعكس مى كنيم. وى در اين باره چنين مى نويسد:
خواب مغناطيسى از حقايق مسلم علم امروز است. كاشف آن دكتر مسمر آلمانى در قرن 18 بوده است. او و همكاران وى يك قرن براى اثبات آن و قانع كردن دانشمندان تلاش كردند و در اين راه موفقيت هايى به دست آورده اند و ثابت كرده اند كه:
انسان در حال خواب مغناطيسى و خواب مصنوعى، نيروى ديد و شنوايى اش بسيار قوى مى شود، جاهاى بسيار دور را مى بيند و صداهاى آنجا را مى شنود و چيزهاى پشت پرده و آنكه در مرأى و منظر اشخاص نيست مى خواند. او از آينده اى كه كوچك ترين نشانه و علامتى از آن در عالم حس وجود ندارد خبر مى دهد.
خواب مغناطيسى داراى درجات مختلفى است كه در هر درجه اى انسان يك نوع آگاهى مى تواند بدهد و هر چه درجات آن قوى تر باشد، درك و تماس آن با آگاهى هاى بيشتر است.
به اين وسيله ثابت شده كه انسان داراى روح است; يعنى غير از اين جسم كه

1. ما در اين مقام، از تعبيرهاى محققين اين فن پيروى مى كنيم و الّا از نظر اصول فلسفى، مسأله دقيق تر از اين تعبيرها است.

صفحه 163
دستگاه مكانيكى بدن است، داراى موجود ديگرى است به نام روح كه در عين ارتباط با ماده و بدن يك نوع استقلال دارد.
تنويم مغناطيسى در غرب، طرفداران، دانشجويان، كتابخانه و بيمارستان هاى مخصوص براى بهبود مردم دارد.
ما در اينجا نمى خواهيم تاريخ پيدايش و تجارب و نتايج اين علم را بررسى كنيم، بلكه مى خواهيم نشان دهيم كه چگونه خداوند دلايل روشن خود را به دست دانشمندان مادى به ما مى نماياند. آرى، به دست همان كسانى كه ماوراى ماده را انكار مى كردند، ماوراى ماده را اثبات مى كند و در اثبات آن زحمات توان فرسا متحمل مى گردند. اين همان حقيقتى است كه خداوند در آخر سوره فصلت بيان مى كند: «به زودى نشانه هاى (حقانيت) خود را در جهان و در وجود خودشان به آنها نشان خواهيم داد تا روشن شود كه آن (خداوند و آيينش) برحق است». (1)
ما در اينجا يكى از تجربه هاى خواب مغناطيسى را در اختيارتان قرار مى دهيم تا حقانيت و واقعيت وحى را برايتان ملموس و نزديك سازد. اين تجربه اى است كه خودم به چشم ديده ام و با گوش هايم در جلسه «جمعيت جوانان مسلمان» شنيده ام. اين جلسه در حضور عده اى از فرهنگيان تشكيل شد. آنها به اين خاطر حضور يافتند كه اهميت خواب مغناطيسى را دريابند.
استاد خواب مغناطيسى در اين جلسه حضور يافت و واسطه (شخصى كه بايد خواب شود) نيز آمد. اين شخص جوانى بود كه استعداد خاصى براى اثرپذيرى از تلقين استاد داشت و استاد نيز استعداد خاصى در تأثيرگذارى بر واسطه داشت; يعنى اولى ضعيف النفس و دومى قوى النفس بود. ضعف و قوت نفس، ريشه هايى دارد كه اكنون جاى بحث آن نيست.

1. فصلت، 53.

صفحه 164
استاد نگاه هاى عميقى در چشم واسطه انداخت و با نفوذ خاصى در چشم او مى نگريست و حركاتى را انجام مى داد كه آنها را «پاس» مى نامند. لحظه اى نگذشت كه ديديم واسطه در خواب فرو رفت، رنگش تغيير كرد، بدنش سست شد و حواس عادى خود را از دست داد تا آنجا كه دوستان با سوزن و امثال آن به بدن او مى زدند، ولى او به خودش حركت نمى داد، اينجا بود كه مسلم شد او به خواب رفته، استاد بر او تسلط يافت. از او پرسيد: «اسمت چيست؟» او نام واقعى خودش را گفت. استاد به او گفت: اين اسم تو نيست بلكه نام تو اين است (يك نام دروغى بر او گذاشت) سپس مرتب اين اسم دروغين را به او تلقين كرد و نام حقيقى او را از ذهنش محو نمود و اين كار را به وسيله دليل هاى غلطى كه از خود درست مى كرد، انجام داد و به وسيله امر و نهى جدى اين كار را بر او تحميل مى نمود. اين گفته هاى دروغين را به او ديكته مى كرد و بر او لازم مى نمود كه به آنها معتقد شود تا وقتى كه واسطه در برابرش خاضع شد و به آنچه او مى گفت يقين نمود.
سپس استاد و ما در فاصله هاى مختلف و در اثناى سخن غافلگيرانه نام حقيقى او را مى گفتيم و صدايش مى زديم و او جواب نمى داد، امّا وقتى نام جديد و دروغين او را مى برديم بدون درنگ جواب مى داد.
پس از آن استاد به واسطه امر كرد كه همواره به ياد داشته باشد كه اسم صحيح او همين نام جديد است و تا نيم ساعت پس از بيدارى به خوبى بداند كه نام حقيقى او همين نام جديد است; سپس او را بيدار نمود و ما واسطه را به طور ناگهانى با نام حقيقى اش صدا مى زديم، جواب نمى داد، امّا هرگاه غفلتاً با نام جديدش صدا مى زديم جواب مى داد تا آنكه نيم ساعت تعيين شده گذشت، به حالت پيش از خواب برگشت و اسم واقعى اش به يادش آمد.
استاد با اين وسيله ثابت كرد كه مى تواند هر اثرى را بخواهد از روح واسطه

صفحه 165
حذف كند، هرچند هم رسوخ يافته باشد، مانند نام شخص. اينكه استاد محو نام او را برگزيد نه دين او به دو جهت بود: يكى اينكه محو دين گناه است و جرمى است شنيع كه نه استاد و نه حاضرين هيچ كدام حاضر به آن نبودند و ديگر اينكه اسم رسوخش در روح بيشتر است و محو آن بيشتر انسان را به تعجب وامى دارد و از اين طريق علمى براى من ثابت شد كه وحى، مبناى علمى دارد.
بنابراين وحى از طريق فرشته عبارت است از ارتباط فرشته با پيامبر به طورى كه فرشته در پيامبر اثر گذارد و اين به خاطر استعداد خاصى است كه در طرفين وجود دارد. فرشته قوه القاء و تأثيرگذارى دارد، چون روحانى محض است و پيامبر به خاطر صفا و روحانيتى كه در او است، از اين فرشته اثر مى پذيرد.
به هنگام تسلط فرشته وحى بر پيامبر، پيامبر از حالت عادى خارج مى شود و آثار آن در او آشكار مى گردد. وى غرق در اخذ و تلقى از فرشته مى شود و آنچه از او مى گيرد در روح خود ثبت مى كند تا هنگامى كه حالت وحى از او قطع شود و به حالت عادى برگردد. آنچه را از فرشته گرفته در خود مى يابد و پيش خود حاضر مى بيند. گويا بر صفحه قلبش نوشته شده. جايى كه انسان بتواند در انسان ديگرى به واسطه خواب مغناطيسى اين اثر را بگذارد چرا خداوند نتواند به وسيله وحى بر روح هر كس بخواهد چنين اثر بگذارد؟ نه، نه «انه على ما يشاء قدير: خداوند بر همه چيز قادر است».(1)
مجموع تحقيقات دانشمندان به روشنى ثابت مى كند كه در قلمرو ادراكات و اطلاعات انسان يك نوع ادراك سومى هست كه مربوط به حس و تعقل او نيست و گاهى بشر از اين دو طريق، اسرارى را به دست مى آورد و ما از مجموع

1. محمد زرقانى، مناهل العرفان، ج 1، ص 59 -63.

صفحه 166
تحقيقات آنان نتيجه مى گيريم كه روزنه هاى غيب به روى بشر باز است و بشر مادى از طريقى غير از حس و عقل مى تواند آگاهى هايى به دست آورد.
با بررسى اين مباحث ثابت مى گردد پيامبران علاوه بر احساس و تعقل، داراى حس مخصوص و مرموزى به نام درك وحى بودند كه آنچه را كه ديگران قدرت شنيدن يا ديدن آنها را ندارند، آنان مى شنيدند و مى ديدند. امروز، براى افرادى كه از علوم تجربى و فلسفى آگاهى كامل ندارند نيز پذيرش اين مطلب آسان تر شده است.
در پايان از تذكر نكته اى ناگزيريم و آن اينكه هرگز نبايد گفتار هر مدعى ارتباط را تصديق نمود و هر نوع ارتباط را صحيح و پابرجا دانست.
زيرا ارتباط با ارواح، احتياج به اطلاعات و دانستنى هايى دارد كه مىبايد آنها را از مؤسسات مربوط به اين فن و نيز استادان اين علم آموخت و اين رشته نيز همانند ساير علوم، رشته اى تخصصى است كه براى آموختن آن، مىبايد به سراغ استادان و ورزيدگان آن فن رفت.
البته ممكن است همه كس نتواند در اين فن، ورزيدگى لازم را حاصل كند، زيرا علاوه بر آن آموزش ها و دانش هاى لازم مى بايد جوينده اين علم، شرايط ذاتى و قابليت هاى ديگرى همچون قوت اراده و سلامت اعصاب را نيز داشته باشد.
با آنكه در اصل ارتباط با ارواح هيچ گونه ترديدى روا نيست و براى آن نشانه هاى علمى استوارى در دست است با اين همه نمى توان به همه آنچه در زمينه ارتباط با ارواح گفته مى شود اعتماد كرد.
تماس با ارواح به صورت علمى از جهات گوناگونى قابل مطالعه است. در اين زمينه كتاب ها و رساله هاى فراوانى به وسيله دانشمندان شرق و غرب نگارش يافته و اين بحث صفحات زيادى از بعضى دايرة المعارف هاى علمى را به خود اختصاص داده است.

صفحه 167
دانشمندان اين فن و كسانى كه ساليان درازى در اين راه كوشيده اند، اظهار مى دارند كه توانسته اند با مجاهدت هاى پيگير و آزمايش هاى فراوان، پرده از روى گوشه اى از جهان مرموز و ناشناخته ارواح و كارهاى خارق عادت و حيرت انگيزى كه به وسيله آنها انجام مى شود بردارند. نويسنده دايرة المعارف قرن بيستم كه از محققان عصر ما محسوب مى شود، در جلد چهارم كتاب خود، در ماده «روح» جدولى از نام دانشمندان مشهور كه به واقعيت اين علم اعتراف كرده اند ارائه مى دهد. در اين جدول نام 47 نفر از دانشمندان بزرگ فرانسه، انگلستان، ايتاليا، آلمان و آمريكا را ذكر مى كند; از جمله دو مرگان (رئيس جمعيت رياضى دانان انگلستان)، ويليام كروكس (رئيس انجمن علمى سلطنتى بريتانيا)، سل والاس (بزرگ ترين فيزيولوژيست انگلستان در عصر خود) و دوست نزديك داروين، فارلى (رئيس مهندسى كمپانى هاى تلگراف)، اكسون (استاد دانشگاه آكسفورد)، كاميل فلاماريون (دانشمند فلكى و رياضى دان معروف فرانسه)، ويكتور هوگو (نويسنده معروف و دانشمند فرانسوى)، لمبررزو (يكى از مشهورترين دانشمندان جرم شناس)، هيزلوپ (استاد دانشمند آمريكايى)، لورد بالفور (سياستمدار مشهور انگليس) و جمعى ديگر از معارف علمى، ادبى و سياسى قرن اخير كه از همگى در آن جدول نام مى برد; سپس تصريح مى كند كه نام اين عده 47 نفرى را از ميان هزاران نفر دانشمند و محقق كه در اين رشته كار كرده اند، انتخاب كرده است.(1)

1. فريد وجدى، دائرة المعارف القرن العشرين، مدخل «روح».

صفحه 168
دريچه پنجم براى جهان اسرارآميز غيب
 
نهان بينى
 
دانشمندان مى گويند در نهاد انسان استعداد مرموزى وجود دارد كه به مدد آن مى توان افكار ديگران را خواند.
مبادله افكار و احساسات از راه دور به واسطه حس مخصوصى كاملاً يك امر عملى است. هرچند نوع بشر، موضوع مبادله افكار را از طريق وسايل ارتباطى نوين از قبيل تلويزيون، راديو، تلفن، تلگراف انجام مى دهد، ولى دانش براى چنين مبادله اى راه ديگرى به نام حس نهان بينى نيز معتقد است. گاهى به اين حس «تله پاتى» مى گويند.
تله پاتى جز اين نيست كه افكار و هيجانات و احساسات از مغزى به مغز ديگر بدون وسيله حسى منتقل شود.
هدف از طرح مسأله نهان بينى، شكستن حصارى است كه مادى ها بر روى اطلاعات و آگاهى هاى انسان كشيده اند و تصور مى كنند كه آگاهى هاى انسان از قلمرو حواس ظاهرى و تفكرات عقلى، خارج نيست. با تصديق اين دريچه هاى هفت گانه تصور وجود وحى در پيامبران كه خود يك حس مرموز و ناشناخته است، براى ما آسان مى گردد. هرگز نمى خواهيم بگوييم كه وحى پيامبران از نهان بينى است بلكه هدف تقريب به ذهن و از بين بردن استبعاد است.

صفحه 169
اينك نمونه اى از نهان بينى را يادآور مى شويم. يكى از دانشمندان روان شناس مى نويسد:
چگونه افكار شنوندگان را مى خوانم
«كسانى كه راجع به امور روان شناسى صحبت مى كنند اغلب با پديده جالبى آشنايى دارند كه نشان مى دهد افراد معمولى مى توانند فكر خود را به ديگران منتقل كنند. شما لابد مى دانيد كه وقتى كسى مى خواهد سخنرانى كند، عنوان مطلب و موضوعات اصلى را روى يك تكه كاغذ يادداشت مى كند و سپس با نگاه كردن به آن، حرف هاى خود را مى گويد. اگر سخنران از روى يك نوشته حرف هايش را بخواند، شنوندگان در عرض مدتى كمتر از پانزده دقيقه، چنان خسته مى شوند كه يا خوابشان مى برد يا اينكه ديگر اصلاً به حرف هاى او توجه نمى كنند و خود را دستخوش افكار خويش مى سازند، در حالى كه حرف زدن بالبداهه موجب جلب توجه كامل شنوندگان مى گردد.
در سال 1968 دولت سوئيس از من دعوت كرد در دانشگاه لوزان يك سلسله سخنرانى هايى در زمينه تحقيقات خود به عمل بياورم. من طبق معمول فقط خطوط اساسى سخنرانى خود را مى نوشتم و سپس حرف هايم را بالبداهه بيان مى كردم، امّا پس از چند سخنرانى به نكته عجيبى پى بردم و آن، اين بود كه مثال هايى كه براى حرف هاى خود مى زدم هيچ كدام در واقع وجود خارجى نداشتند و من تا آن لحظه اصلاً به چنين داستان هايى فكر نكرده بودم. آيا من آن چنان سخن پرداز ماهرى شده بودم كه مى توانستم در هر سخنرانى دو سه داستان روان شناسى را سر هم كنم و تحويل شنوندگانى بدهم كه همه دانشجو و استاد دانشگاه بودند.
اين موضوع همچنان فكر مرا به خود مشغول نگاه داشت تا اينكه يك روز

صفحه 170
پس از اتمام سخنرانى، خانم مسنى به من نزديك شده و با لهجه فرانسه سليس گفت شما در مثال خودتان در حين سخنرانى دقيقاً مرا بازگو كرديد و من از اينكه مشكلم را حل كرديد از شما تشكر مى كنم. اين حرف مرا به واقعيت جالب و در عين حال عجيبى راهنمايى كرد. با تحقيقاتى كه بعد از اين گفت و شنود انجام دادم معلوم شد كه يكايك مثال هايم در طول سخنرانى ها شرح حال يكى از شركت كنندگان در جلسه هايم بوده است. به عبارت ديگر شركت كنندگان در جلسات سخنرانى توانسته بودند به صورت تله پاتى افكار خود را بدون واسطه يا حرف زدن به من منتقل كنند».(1)

1. جوزف مورفى، فراسوى ماده، ترجمه شيدك.

صفحه 171
 
دريچه ششم براى جهان اسرارآميز غيب
 
حس روشن بينى
دنياى گذشته براى هر موجودى اعم از حيوان و انسان ده حس مى شناسد، ولى دنياى امروز براى بشر يازده حس ثابت مى كند و طبق يك رشته دلايل و آثار فيزيولوژى از مدت ها پيش تا كنون آثار تكوينى و تكامل يك حس ديگر را به نام حس دوازدهم ثابت كرده و به اين ترتيب مسائل بنيادين علوم بشرى را متحول و دگرگون ساخته است.
در پرتو حس دوازدهم است كه گاهى انسان هاى فوق العاده وقايع آينده را كشف مى كنند. گاهى اين حس از مقدمات و سنجش آثار موجود، نتيجه را پيشگويى مى كند و احياناً بدون استمداد از چنين امورى، از وقوع حادثه اى گزارش مى دهد.
حس دوازدهم، همان حس روشن بينى يا بعد روشن بينى است كه در هر انسانى وجود دارد. چيزى كه هست هرگاه آن را پرورش ندهند، به سختى كار مى كند و بيكار گذاشتن يك حس مايه ضعف آن مى گردد و حس روشن بينى نيز مشمول همين قاعده است.
مثلاً براى هر كس اتفاق افتاده كه گاهى در كارهايى احتياط مى كند كه ظاهراً بيجا بوده است، امّا بعداً قضيه اى به دنبال آن پيش آمده كه نشان داده است اين احتياط كاملاً به مورد بوده است. اين همان بخشى از حس روشن بينى است كه قبلاً وقوع قضيه را پيش بينى كرده است. چه بسا اندوه ها و غم هاى بى سبب يا شادى هاى

صفحه 172
بدون علت در اشخاص حس مى شود و در تعقيب آنها عمل ناگوار يا اتفاق مساعدى رخ مى دهد و به واسطه عدم دقت رابطه آن اندوه و مسرت با اين اعمال پوشيده مى ماند، در صورتى كه اين قضاياى اتفاق افتاده تجليات حس مخصوصى است كه مانند ساير حواس شناخته او مستقل و فعال است.
آنچه گفته شد نمونه هاى كوچكى از حس روشن بينى است كه گروهى بدون اطلاع از وجود اين حس، اين نوع اعمال را به تصادف نسبت مى دهند در صورتى از نظر علمى همه اينها از تجليات حواس انسان است كه مردم به علت عدم آشنايى به حقيقت موضوع آنها به تصادف نسبت مى دهند. يكى از نمونه هاى حس روشن بينى كار المرانولز يكى از هيپنوتيزم هاى مشهور آمريكا است. وى بارها در حضور عده كثيرى از اعضاى رسمى دولت و مردم در شهرستان هاى امريكا يك كالسكه را با چشم هاى بسته رانده و در ميان كوچه هاى پرجمعيت شهر بدون اينكه با كسى يا چيزى تصادف كند، از پيچ و خم جاده ها عبور داده، به مقصد رسانيده و بعد كليدى را كه پنهان كرده بودند، يافت. در ميان درشكه عده اى از معتمدين شهر بودند و ضمناً تمام اعمال او را مشاهده كردند.
ديدن اشخاص و حادثه ها از دور
يكى از نمونه هاى روشن بينى ديدن اشخاص يا اشيا به طور خارق العاده و عجيب است. مدير انجمن روانى آمريكا در كتاب تله پاتى اعتراف مى كند كه ممكن است همچنان كه نشسته ايد مثلاً يكباره پسرعمويتان كه فرسنگ ها از شما دور است در برابر شما حاضر شود و بلافاصله ناپديد گردد. اين گونه اتفاقات كم نيست. وى مى گويد:
در سال 1886 هفتصد نمونه و در سال 1894 كه انجمن تحقيقاتى روانى

صفحه 173
انگليس در صدد آمارگيرى از نوع پيشامدها برآمد سى هزار پاسخ دريافت نمود و بعد نمونه هايى را به عنوان شاهد نقل مى كند از جمله:
1. شخصى پدرش را كه در شهر ديگرى بود غفلتاً با لباس معمولى اش مى بيند و در همان لحظه صدايى مى شنود كه مى گويد تلگرافى دارد مى آيد كه پدرت مرده است. مدتى بعد تلگراف مى رسد و معلوم مى شود پدرش درست در موقع ظهور صورت و شنيدن صدا مرده است.
2. مترلينگ در ميزبان ناشناس داستان دهقانى را نقل مى كند كه دو ماه پيش از انتشار اعلام نظام وظيفه خبر داد كه قرعه شماره 90 به نام او اصابت خواهد كرد و در واحد شماره 90 به خدمت مشغول خواهد شد. هنگامى كه براى قرعه كشى حاضر شد، پرسيد قرعه 90 از سبد درآمده است؟ گفتند: خير. گفت: الان من آن را درمى آورم و در ميان حيرت حضار قرعه نام برده را خارج كرد. سبب را پرسيدند، گفت: دو ماه پيش قبل از خواب در گوشه اتاقم شبح بزرگ و مبهمى را ديدم كه در وسط آن رقم مزبور، درشت و واضح ديده مى شد. بر قلب او گذشت كه عدد 90 مربوط به نظام و محل خدمتش مى باشد.(1)
3. فلاماريون مى گويد:
روزى كنستانس وزير كشور، با خانم خود در رصدخانه مهمان من بودند. خانم او حادثه زير را نقل كرد: روزى كتابى به عنوان كنستانس واصل گرديد. چون كنستانس عجله داشت، كتاب را به من سپرد و خواهش كرد كه آن را مطالعه كنم. موقعى كه خدمتكار مشغول آرايش موهاى من بود كتاب را برداشته خواستم به مطاله بپردازم ولى ناگهان در خود احساس عجيبى كردم مثل اينكه كسى وقوع خطرى را به وسيله اين كتاب به من اعلام كرد. بى اختيار به خدمتكار گفتم اين

1. مرتضى مطهرى، وحى و نبوت، ص 92.

صفحه 174
كتاب را فوراً به اتاق ديگر ببر، امّا اضطراب درونى من، آن به آن شدت مى يافت، چندان كه به اين هم قناعت نكرده سراسيمه از پى خدمتكار دويده فرياد زدم كتاب را باز نكن. فوراً پى آقاى كاسل بازرس اداره آگاهى فرستاده كمك خواستم. پس از اندك مدتى آقاى كاسل وارد شد و كتاب را مورد دقت قرار داد. از بين اوراق آن چند تكه چيز سفيد خارج كرده روى ميز قرار داد.
بلافاصله آن را به آزمايشگاه فرستاد و معلوم شد كه محتواى آن ديناميت بود و مقدار آن براى كشتن يك نفر كافى بوده است. آيا مى توان وجود درك درونى را كه وقايع آينده را درك مى كند، منكر شد؟(1)
4. از پزشكى نقل مى كند: مرا به بالين بيمارى آوردند كه به گلودرد شديدى مبتلا شده بود. دستور دادم كه گلو را به وسيله اسيد كلريدريك، ضدعفونى كنند. هنگامىكه شيشه دوا را به دست بيمار مى دهند وى از استعمال دارو خوددارى مى كند و اظهار مى دارد كه در اين دارو احساس خطر مى كند. هرچه اطرافيان اصرار مىورزند، سودى نمى بخشد.
بار ديگر مرا به بالين او بردند. چون از مجبور كردن خانم مأيوس بودم، دارو را آزمايش كردم، براى اين كار يك چوب كبريت را در شيشه دوا انداختم. چوب به زودى سياه شد. معلوم شد كه شيشه به عوض اسيد كلريدريك محتوى اسيدسولفوريك بوده است.(2)
5. دلوته مدير رصدخانه پاريس هميشه به اطرافيان خود مى گفت احساس مى كنم كه بالأخره در امواج دريا جان خواهم سپرد. در ماه اوت 1972 يكى از خويشاوندان او نزد وى مى آيد و تقاضا مى كند كه يك روز به قايق سوار شده در

1. فلاماريون، اسرار مرگ، ص 79-80.
2. همان، ص 80-81.

صفحه 175
دريا گردش كنند. او مى پذيرد. با هم به ساحل مى روند و پس از تماشاى اسكله به قايقى مى نشينند. همين كه كمى از ساحل دور مى شوند باد سختى شروع مى شود. امواج قايق را واژگون ساخته هر دو را غرق مى كند.(1)
6. يك نفر از اعضاى مجمع انگليسى كاوش قضاياى روحى از شخصى به نام توماس كاريسون نقل مى كند:
مدت دو ماه بود كه مادرم را نديده بودم. او در نقطه اى 28 كيلومتر دورتر از ما زندگى مى كرد. شب مرگ او من و همسرم به كليسا رفته بوديم. ساعت 10 هنگامى كه در كليسا مشغول خواندن دعا بودم، در خود ميل شديدى به مادرم احساس كردم. كم كم اين ميل به افكار درهم و موحش مبدل گرديد. چنان ناراحت شدم كه بى اختيار طفل يك ساله خود را به يكى از دوستان سپردم. بدون اطلاع همسرم از كليسا خارج شدم و راه منطقه اى را كه مادرم در آنجا زندگى مى كرد پيش گرفتم. چون قطار حركت كرده بود، مجبور شدم همه راه را پياده بروم. نزديكى هاى صبح وارد خانه شدم. از خواهرم وضع مادرم را پرسيدم گفت: «حوالى ساعت 10 به اتاق خواب خود رفت و هيچ گونه كسالت نداشت». وارد اتاق مادرم شدم، ديدم او در بستر خود بى حركت افتاده و جان سپرده است. معلوم شد درست در همان موقعى كه من در كليسا به فكر مادرم بودم و از ناحيه او سخت مضطرب شدم، مادرم ناراحت بوده و در حال جان سپردن بوده است. (2)
7. فلاماريون از شخصيتى نقل مى كند:
روزى يكى از خويشاوندان در قسطنطنيه به ملاقات من آمد. در اثناى سخن دريافتم كه بسيار مضطرب است. از علت آن پرسيدم. گفت: «از صبح درونم

1. همان.
2. همان، 88-89.

صفحه 176
مى شورد. گويى ندايى مرا از مرگ عمه ام كه در ژن مسكن دارد، مطلع مى سازد».
گفتم: «اين شوريدگى و پريشانى يك خيال بى اساس است. بيهوده خود را آزار ندهيد». در اين ميان خدمتكارى وارد شد و نامه اى به دستش داد. از ژن آمده بود. مضمونش عبارت بود از مرگ ناگهانى او.(1)
فلاماريون در قسمت ششم از كتاب اسرار مرگ پيرامون «رؤيت و ادراك و استماع از دور» سرگذشت هاى عجيبى نقل مى كند كه براى هر ديرباورى مايه يقين است.(2)
هرگز نمى توان اين نوع آگاهى را بر يك نوع تصادف حمل كرد. تعداد آنها در زندگى انسان به اندازه اى است كه حمل بر تصادف درباره آنها، دور از روش تحقيقى است.
آيا مى توان اين حوادث را با فرمول هاى مادى (كه مى گويد روح و روحيات خاصيت مجموع اجزاى مغز و اعصاب است) توجيه نمود؟! چگونه اعصاب ما حادثه اى را كه در آينده محقق خواهد شد درك مى كند؟
8. در سال 1976 من در اسلام آباد كلاسى براى عده اى از شاگردان دانشگاه تشكيل داده بودم و ضمن آنكه سعى مى كردم راه هاى مختلف تقويت قدرت روح را به ايشان ياد بدهم، موضوع را از ديدگاه هاى مختلف علمى نيز مورد بحث و بررسى قرار مى داديم. يك هفته به پايان اين دوره مانده، به نظر من چنين رسيد كه يكى از دخترها خيال دارد با اتومبيل يك دوست ديگر دختر خود براى تعطيلات به كراچى برود، امّا اتومبيل ايشان در خارج شهر با يك كاميون تصادف مى كند و هر دو كشته مى شوند. وقتى اين موضوع به دل من برات شد فورى آن را با

1. همان، ص 94-95.
2. به صفحات 132 و 163 مراجعه گردد.

صفحه 177
دختر مزبور در ميان گذاشتم و او در حالى كه سخت تعجب كرده بود گفت كه اتفاقاً همين خيال را هم دارد و مى خواهد با يكى از دوستان خود به كراچى برود. من از وى خواستم كه او را از اين مسافرت صرف نظر كند و دختر هم قبول كرد.
در موعد معين دختر مزبور با هواپيما و دوستش با اتومبيل خود به سوى كراچى حركت كردند و دخترى كه با اتومبيل به راه افتاده بود، درست در شهر اسلام آباد با يك كاميون تصادف كرد و به سختى مجروح شد. (1)
پروفسور راين استاد دانشگاه دوك و عضو انجمن تحقيقات روان شناسى بريتانيا چه از طريق مكاتبات رسمى با ساير مراكز تحقيقى مشابه و چه از طريق بررسى هاى شخصى خودش و همكارانش، ده ها مدرك درباره قدرت روح در پيش بينى حوادث و درك رويدادها يعنى پى بردن به واقعه اى كه فرسخ ها دورتر اتفاق مى افتد، جمع آورى كرده و پس از بررسى اين اوراق و اسناد به اين نتيجه رسيده است كه استعداد انجام چنين كارهايى به طور طبيعى در همه انسان ها وجود دارد، منتها به علل مختلف اين استعداد نهفته باقى مى ماند و ما هرگز از آنها استفاده نمى كنيم و اين امر تنها شامل استعدادهاى روانى نيست. چه بسيارند افرادى كه استعداد نويسندگى، ورزش در يك رشته معين، نقاشى و خيلى چيزهاى ديگر دارند ولى هرگز استعدادشان پرورش داده نمى شود و نمى توانند از آن بهره مند بشوند.
 
9. در يكى از اسنادى كه پروفسور راين در اختيار دارد و به تأييد مقامات محلى دولتى هم رسيده است شرح حال دخترى از اهالى اكوادور نوشته شده است كه هر چند وقت يك بار فكر مى كند آگهى مجلس ختم كسى را در روزنامه خوانده است. هر بار كه دختر مزبور اين ادعا را كرده و به روزنامه اى كه گفته است آگهى

1. در اين سرگذشت، علاوه بر اينكه از حادثه آينده گزارش شده است، از افكار دختر نيز آگاه شده و به طرف منتقل شده است.

صفحه 178
ختم را در آن خوانده مراجعه شده، معلوم شده است كه چنين آگهى در آن به چاپ نرسيده است امّا هر بار نيز پس از ده دوازده روز، چنين آگهى در آن روزنامه به چاپ مى رسد.
در اسناد و مدارك جمع آورى شده توسط دكتر راين به مطالب جالب ديگرى در اين زمينه برخورد مى كنيم; مثلاً در يكى از آنها كه مربوط به يك جوان فرانسوى است، اين طور نوشته شده است:
10. آقاى «فرانسوا بوو» كارمند شركت توزيع گاز بيست و هفت ساله و مجرد، روز ششم ژوئن 1975 در شاهراه بين پاريس - شارتر، مشغول رانندگى بود كه ناگهان صداى پدرش را شنيد كه مى گفت: «پسرم براى من دعا كن، زيرا همين الان دچار يك حمله قلبى شديد شدم». فرانسوا كه داراى اعتقادات مذهبى بسيار شديد بود در اوّلين محلى كه توانست اتومبيل خود را متوقف ساخت و همان جا در كنار جاده زانو زد و صميمانه از خداى خود خواست كه حمله قلبى پدرش را به خير بگذارند و او را از مرگ نجات بدهد.
فرانسوا مى گويد: من حدود نيم ساعت به دعا مشغول بودم تا اينكه ناگهان احساس آرامش عجيبى به من دست داد. قلبم شاد شد و حتم كردم كه پدرم نجات پيدا كرده است.
فرانسوا به محض رسيدن به شارتر به منزلشان تلفن مى كند و مادرش با دست پاچگى مى گويد كه من و پدرت در حال مراجعت به منزلمان بوديم (منزل پدر فرانسوا در حومه پاريس مرتفع است) كه پدرت پشت رل اتومبيل دچار حمله قلبى شد، ولى من خوشبختانه توانستم كنار رل را بگيرم و اتومبيل را در كنار جاده متوقف كنم و لحظه اى بعد چند راننده كه يكى از آنها پزشك بود به كمك ما آمدند و پس از كمك هاى اوليه، پدرت را به بيمارستان رسانديم و در آنجا خطر از او رفع شد. امّا

صفحه 179
چيزى كه براى من جالب است اين است كه وقتى او را به طرف بيمارستان مى برديم و من سر او را روى زانويم گذاشته بودم على رغم حال ناراحتى كه داشت گفت: «من به فرانسوا گفتم كه حالم بد است. او مرد باخدايى است، برايم دعا مى كند و من خوب مى شوم...».
لازم به توضيح نيست كه بعداً معلوم شد ساعت حمله قلبى پدر و ساعت شنيدن صداى اوتوسط پسرش فرانسوا يكى بوده است. پروفسور راين معتقد است كه واكنش سريع و به موقع فرانسوا تنها عامل نجات پدرش از يك مرگ حتمى بوده است.(1)
توجيه مادى ها
ممكن است گفته شود كه درك كننده امواجى از خود در محيط فكر يا محل وقوع حادثه پخش مى كند و چون اين امواج از امواجى كه در فكر ديگرى يا محل حادثه است متأثر مى گردد; از اين جهت آگاهى محقق مى شود.
ولى پاسخ آن روشن است.
اوّلاً: اين سخن فرضيه اى بيش نيست و هرگز ارزش علمى ندارد.
ثانياً: اين افراد گاهى حوادثى را مى بينند كه محقق نشده است و ارتباط ميان موجود و معدوم امكان عقلى ندارد.
چگونه امواج مادى مى تواند از امواج حادثه اى كه هنوز چيزى از آن محقق نشده است، متأثر گردد و آگاهى محقق شود.
فلاسفه الهى در توجيه اين نوع آگاهى ها مى گويند:
انسان علاوه بر نظام مادى، داراى نيرو و قوه مرموزى است كه مى تواند با

1. جوزف مورفى، فراسوى ماده، ترجمه شيدك.

صفحه 180
صورت هاى مثالى اين جهان آشنا شود و از مشاهده آنها به وجود مادى آنها پى برد زيرا آنچه در جهان مادى رخ مى دهد، همگى به طور جمع در جهان مثال و عالم برزخ موجود است. در آنجا گذشته و آينده وجود ندارد، همه چيز يكجا است و لذا با درك صورت هاى مثالى و برزخى رويدادها از يك رشته حقايقى كه در جهان ماده رخ خواهد داد آگاه مى گردد.
اين نظرى است كه آنان در توجيه اين قسم از ادراكات كه هرگز با اصول مادى قابل توجيه نيست ابراز مى دارند و اگر شما اين نظريه را نپذيرفتيد ضررى به اصل مطلب نمى زند، زيرا هدف اين است كه ثابت شود كه انسان داراى يك رشته ادراكاتى است كه نمى توان آن را محصول خاصيت فيزيكى و شيميايى ماده دانست، بلكه بايد آن را به دست نيروى بالاتر از ماده سپرد.
حالا اين نيروى مافوق ماده چگونه درك مى كند، فعلاً براى ما مطرح نيست.
خوانندگان گرامى براى آگاهى هاى بيشتر در اين مباحث به كتاب هاى زير كه به قلم تواناى دانشمندان عصر حاضر نوشته شده است، مراجعه كنيد:
1. عالم پس از مرگ، لئون دنى.
2. روح در قلمرو دين و فلسفه، نصراللّه باب الحوائجى.
3. تله پاتى، دكتر مسعود انصارى.
4. رؤيا، دكتر كاظم سامى.
5. دايرة المعارف، فريد وجدى.
6. على اطلال المذهب المادى، فريد وجدى.
7. وحى و نبوت، محمدتقى شريعتى.
و ديگر كتاب هايى كه پيرامون اسپريتيسم و هيپنوتيسم نگارش يافته است.

صفحه 181
 
دريچه هفتم براى جهان اسرارآميز غيب
 
گزارش هاى خارق العاده مرتاضان
كارهاى خارق العاده مرتاضان براى انسان هاى غربى و غرب زده بسيار شگفت آور است و اين خود حاكى است كه در نهاد انسان نيروى شگرفى وجود دارد كه در شرايط خاصى شكفته شده و جوانه مى زند. كارهاى خارق العاده آنان در مجلات و روزنامه منعكس شده است.
يكى از كارهاى شگفت آور آنان پيشگويى هايى است كه در پاره اى از موارد، صحيح از آب درمى آيد و اين خود گواه بر اين است كه منابع آگاهى آنان، منحصر به احساس و استدلال عقلى نيست، بلكه آنها به وسيله نيروهاى ديگرى مى توانند كسب آگاهى كنند.
اين دريچه هاى هفت گانه مى تواند حصارى را كه مادى هاى منكر وحى پيرامون ادراكات انسان كشيده اند، بشكند و امكان تحقق وحى را در پيامبران كه حساب آن از مجموع اينها جدا است، ثابت كند و راه را براى پذيرش آن باز سازد.

صفحه 182
 

صفحه 183
 
بخش ششم
نظريه الهيّون
 
نظريه الهيّون اين است كه وحى آگاهى خاص و مرموزى است كه فقط از آن پيامبران مى باشد.
ما در اين فصل به توضيح اين نظريه مى پردازيم:
وحى الهى اساس نبوّت پيامبران آسمانى را تشكيل مى دهد و انكار چنين حس و آگاهى با نفى نبوّت و رسالت پيامبران از جانب خدا برابر است. از اين جهت شايسته است در اين بخش به گونه گسترده سخن بگوييم و نظرياتى را كه تا كنون درباره وحى آسمانى از طرف دانشمندان الهى و مادى مطرح گرديده است، مورد دقت قرار دهيم و از خوانندگان گرامى درخواست مى كنيم كه اين بخش را به دقت مطالعه كنند.
لزوم ادراكى به نام وحى در تكامل انسان
بررسى پيشين به روشنى ثابت نمود كه روزنه هاى غيب به روى بشر باز است و هنوز در عصر ماشين و صنعت كه بسيارى از معنويات به دست فراموشى سپرده شده است، بشر مادى به يك رشته آگاهى هايى دور از حس و تعقل دسترسى دارد.
نمونه هاى گذشته ثابت كرد كه ادعاى پيامبران الهى درباره تعاليم خود كه همه

صفحه 184
را مأخوذ از مقام ربوبى مى دانند، يك ادعاى دور از منطق و محاسبه نيست و اگر دلايلى بر ارتباط آنان با ماوراى طبيعت گواهى دهد، ادعاى آنان صددرصد صحيح و قابل تصديق خواهد بود.
 
تكامل انسان در سايه وحى
بررسى جهان آفرينش ثابت مى كند كه هر چيزى به سوى كمال مى رود; مثلاً دانه گندم كه در زمين پاشيده مى شود، رشد و نمو كرده و به سوى كمال پيش مى رود و همچنين سلول هر موجود زنده اى پس از نمو و تقسيم به صورت يك موجود زنده كامل درمى آيد كه داراى شعور و احساس و احياناً تفكر و تعقل مى باشد.
از اين بررسى كوتاه مى توان نتيجه گرفت كه هر موجودى براى رسيدن به كمال مطلوبى كه استعداد و مايه آن را دارد، آفريده شده است و انسان نيز از اين قانون مستثنا نيست. او نيز بايد به كمال مطلوب خود برسد.
تمام جانداران اين خصيصه را دارند كه غرايز نهفته آنها در تكاملشان كافى است، ولى انسان در تكامل خود نياز به تعليم و آموزش دارد كه بدون آن تكامل او ممكن نيست.
دانشمندان الهى در بحث لزوم بعثت پيامبران از طرق گوناگون ثابت كرده اند كه تعاليم بشرى(1) و قوانين زاييده فكر انسانى(2) نمى تواند جامعه انسانى را به كمال مطلوب برساند، بلكه بايد تكامل انسان در سايه دين، كه تمام تعاليم آن بر

1. در بخش سوم پيرامون نارسايى تعاليم بشرى سخن گفته شد.
2. در توضيح نارسايى قوانين بشرى، ر. ك: جعفر سبحانى، رسالت جهانى پيامبران، ص 29-43.

صفحه 185
اساس وحى استوار است، انجام بگيرد.
از اينجا روشن مى شود كه پيامبران بايد با آگاهى مرموزى به نام وحى مجهز شوند كه از اين طريق به تربيت و پرورش توده ها بپردازند، زيرا تا آنان به چنين نيروى مرموزى مجهز نگردند، هرگز نمى توانند به هدفى كه مبعوث شده اند، جامه عمل بپوشانند.
خلاصه: اين آگاهى رابطى ميان پيامبران و مقام ربوبى است و آنان از اين طريق تمام دستورهاى الهى را كه از هر نقص و ايراد پيراسته است، دريافت كرده و به مردم ابلاغ مى نمايند و در مواردى كه قدرت و نيرو دارند، جامعه را به سوى عمل به آنها سوق مى دهند.
امّا حقيقت اين آگاهى چيست و چگونه آنان صداهايى را مى شنوند كه ديگران كه در كنار آنها قرار دارند، نمى شنوند و اشباحى را مشاهده مى كنند كه ديگران مشاهده نمى كنند؟ حقيقت آن براى ما روشن نيست، امّا با ملاحظه آنچه در بخش گذشته گفته شد، امكان داشتن چنين حس به خوبى روشن گرديد. درست است كه حقيقت و واقعيت اين ادراك براى ما روشن نيست، ولى در مقايسه با ادراكات ديگر مى توان درباره آن به شرح زير سخن گفت.
حقيقت وحى ادراك عادى نيست
وحى از سنخ ادراك هاى بشرى و معمولى نيست، بلكه دركى است غيرعادى و پيامبران به خاطر شايستگى خاص خود آن را دريافت مى كنند.
بشر معمولاً بسيارى از معلومات خود را از جهان ماده به وسيله يكى از حواس ظاهرى دريافت مى كند و آنها را به صورت علوم طبيعى و تاريخ و جغرافيا و... تدوين نموده و منتشر مى سازد.

صفحه 186
قسمت ديگرى از معلومات بشر، نتيجه رياضت هاى فكرى و ثمره استدلال هاى عقلى او است. بشر در پرتو نيروى عقل و خرد بر يك سلسله حقايق فلسفى و رياضى كه هرگز وجود مادى و خارجى ندارد، واقف مى گردد; مثلاً فيلسوف در الهيات درباره وجود خداوند و صفات و افعال او و در امور عامه در وجود يك سلسله قوانين فلسفى بحث مى كند. اينها همگى زاييده فكر و تعقل و طرز تفكر فلسفى است و اين پديده هاى علمى، مدركى جز فكر و استدلال ندارند و همچنين است بسيارى از فرمول هاى رياضى.
قسمت سوم از ادراكات بشر، پرتوى از غرايز نفسانى و فطرت انسانى او است. درك گرسنگى و تشنگى، ميل به امور جنسى، علاقه به مقام و منصب و ثروت، گرايش به فضايل اخلاقى و سجاياى انسانى و... همگى ريشه فطرى دارند و پرتوى از تجلى غرايز او است.
برخى از آثار ادبى و هنرى انسان اثر مستقيم ذوق و استعداد خدايى او است. گروهى بدون سابقه تعليمى يا با تعليم و تربيت بسيار مختصر عالى ترين آثار هنرى و ادبى را پديد مى آورند، لطيف ترين نكته هاى ادبى و روح انگيزترين مناظر طبيعى و شيرين ترين عواطف انسانى را در قالب داستان و شعر مى ريزند. اين امور هرچه باشند، ادراكات طبيعى و بشرى هستند; اگرچه جنبه عمومى ندارند.
حتى القائات وجدان مخفى و ناخودآگاه يك راه طبيعى و بشرى است و نتيجه رياضت ها و شناخت هاى قلبى خود شخص مى باشد و ذهن انسان آن را قبلاً به وسيله يكى از راه هاى يادشده دريافت نموده است.
كوتاه سخن اينكه همه ادراكات يادشده، يك سلسله درك هاى بشرى و پديده هاى طبيعى است كه به وسايل عادى در محيط فكر انسان وارد مى شوند، در صورتى كه وحى شبيه به هيچ يك از اين ادراكات گوناگون نيست، بلكه ادراكى است

صفحه 187
غيرعادى كه به وسيله حس مخصوصى انجام مى گيرد.(1)
پيامبران آسمانى همچنان كه خود آنان نيز تصريح كرده اند، داراى ادراك خاص و مرموزى هستند كه بدون ابزار و اسباب ظاهرى با جهان غيب ارتباط دارند و پيام هاى الهى را بدون كم و زياد در اختيار مردم مى گذارند و كوچك ترين تصرفى در آن نمى كنند.
گواه روشن بر اين ارتباط و وجود چنين آگاهى، همان آثار و معارف فوق العاده وسيع و دور از انديشه انسانى است كه بدون ارتباط با مبدأ بى نهايت جهان هستى ممكن نيست در اختيار بشرى محدود (شخص پيامبر) قرار گيرد. گواه ديگر همان نهضت هاى عميق و دامنه دار آنان است كه بشر مانند آن را در هيچ يك از جنبش هاى فردى و اجتماعى نديده است و فداكارى هاى زايدالوصفى كه در راه تحقق بخشيدن به پيام هاى الهى از خود نشان مى دادند و اين دو مطلب (معارف وسيع و فداكارى هاى بيش از حد) علاوه بر كارهاى خارق العاده آنان كه درباره آن بعداً بحث خواهيم كرد، نشانه ارتباط آنها با جهان بالا است كه يك چنين بركات و آثارى دربردارد.
وحى قابل اندازه گيرى با ابزار مادى نيست
براى يك فرد مادى كه دايره هستى را منحصر به جهان ماده مى داند و جز ماده و پديده هاى مادى به چيزى اعتقاد ندارد، پذيرش اين نوع مسائل بسيار مشكل است و تا يك دگرگونى عميقى در طرز تفكر يك فرد مادى به وجود نيايد و به جهانى

1. محور سخن در اين بررسى آگاهى هاى حسى و فكرى و به اصطلاح معرفت هاى اوّل و دوم بشر است و امّا معرفت سوم و آگاهى هاى الهامى- كه در بخش پنجم به گونه اى مورد بحث قرار گرفت- از موضوع بيرون است، بلكه اين نوع آگاهى ها شباهت كمرنگى به وحى پيامبران دارند و همين ها است كه پذيرش وحى درباره پيامبران را سهل و آسان مى سازد.

صفحه 188
بالاتر از ماده معتقد نگردد، هرگز قادر به درك اين سنخ مسائل نخواهد بود.
كسانى كه ابزار تحقيق آنها لابراتوار يا چاقوى تشريح و ميكروسكوپ و تلسكوپ است و اصرار دارند كه به هر حادثه و رويدادى، رنگ پديده مادى بدهند، هرگز نخواهند توانست با يك فرد الهى كه افق ديد وى بسيار وسيع است و جهان هستى را منحصر به چارچوب ماده نمى داند و شعاع وجود را تا مجردات و ماوراى طبيعت گسترده مى داند، در اين مباحث همگام و همفكر شوند.
علت اينكه يك فرد مادى به مسائلى مانند وحى و فرشته نمى تواند معتقد گردد، اين است كه او مى خواهد همه چيز را با ابزار ناقص مادى خود اندازه گيرى كند و سپس درباره آنها داورى نمايد، در صورتى كه با اين ابزار با همه نقصى كه دارد، فقط مى توان درباره وجود و عدم قسمتى از امور مادى داورى كرد و امور معنوى و مجرد از ماده از نظر درجه بندى، بالاتر از اين ابزار بوده و تحت حكومت آن واقع نمى شود.
مثلاً هرگز نمى توان روح مجرد را زير چاقوى تشريح يا ميكروسكوپ يا ساير وسايل مادى مشاهده نمود و از اين طريق درباره آن به نفى و اثبات پرداخت.
آن دانشمند مادى كه مى گويد ما در بررسى ها و آزمايش هاى خود به موجودى به نام روح و ادراكى به نام وحى برخورد نمى كنيم بايد در پاسخ او گفت شما با اين ابزار مادى نمى توانيد جز پيرامون امورى كه مادى است، قضاوت كنيد و موضوعاتى را كه از نظر سنخ وجود، بالاتر از ماده است، نمى توانيد با اين ابزار تحت تجزيه و آزمايش قرار دهيد، بلكه اين نوع مسائل براى خود راه اثبات جداگانه و تجارب مخصوصى دارند كه اگر از آن طرق با كمال بى طرفى وارد شويد، به وجود چنين جهانى اعتراف خواهيد نمود.

صفحه 189
الهيّون محافظه كار
افرادى را مى شناسيم كه از نظر معتقدات كاملاً الهى بوده و در صف خداپرستان قرار دارند و از افراد مؤمن به جهان ماوراى طبيعت مى باشند، ولى بر اثر رعب و ترسى كه افكار ماديگرى در دل آنها افكنده است، سعى دارند كه به بسيارى از مسائل معنوى مانند اعجاز و وحى، رنگ مادى بدهند و آن را نتيجه نبوغ انسانى يا تجلى شعور باطن يا القائات وجدان ناخودآگاه انسان معرفى كنند، در صورتى كه همه اين طرق، راه هاى عادى و معمولى است و خالى از خطا و سهو نيست، ولى راه وحى راه الهى است و از هر اشتباه و خطايى مصون مى باشد.
به قول يكى از نويسندگان معاصر، «آداب و عادات تمدن، ما را تغيير داده است، در حالى كه در دوران هاى گذشته انسان ها كارهايى مى كردند و اسرارى را مى دانستند و معلوماتى داشتند كه مسلماً با وسائل امروزى نبوده است، مانند اهرام مصر و اطلاعات عجيب و غريبى كه علماى مصر داشتند و در اندازه ها و ابعاد اهرام و در آثار ديگرشان ظاهر ساخته اند، يا معلومات و كشفيات كلدانى ها و حتى فنونى كه مثلاً در ساختمان هاى تخت جمشيد و مشهد مرغاب و قلعه بعلبك و غيره به كار برده شده است يا معالجاتى كه اطباى قديم مى كردند و احساساتى كه مثل حيوانات در تشخيص مواد مفيد و مضر داشته اند، به كلى با روش تحقيقى و اكتشافى علم جديد اختلاف دارد. از اين نظر اصرار بر اينكه وحى پيامبران را به صورت ادراك معمولى و طبيعى قلمداد كنيم، حاكى از يك نوع عادت به امورى است كه ما را احاطه كرده است».
چرا اين آگاهى همگانى نيست
گاهى گفته مى شود اگر پيامبران از حس مرموزى به نام وحى برخوردارند،

صفحه 190
چرا اين حس(1) همگانى نيست.
پاسخ اين سؤال بسيار روشن است، زيرا دليل ندارد كه اگر حسى در گروهى پيدا شد، بايد همگانى باشد. حواس پنج گانه از عمومى ترين حواس انسانى است. اگر گروهى فاقد يك حس باشند آيا حق دارند كه دارندگان حواس پنج گانه را به باد انتقاد گيرند و حسى را كه خود فاقد آنها هستند، رد و نفى كنند؟
نوابغ جهان داراى شعور و ادراك خاصى هستند. آيا افراد معمولى به خود حق مى دهند كه وجود چنين ادراك را به جرم نداشتن آن، انكار كنند؟
حس نهان بينى و روشن بينى كه در بخش گذشته به گونه اى پيرامون آنها بحث كرديم، از خصايص گروهى است كه مى توانند افكار ديگران را بخوانند يا حادثه هاى آينده را ببينند. آيا افراد ديگر كه فاقد اين احساس مى باشند، به خود حق مى دهند كه منكر اين بشوند؟
بنابراين انتظار اينكه اگر حسى در فردى يا افراد خاصى پيدا شد، بايد در همه افراد وجود داشته باشد بسيار انتظار بيجا است; حتى در حيوانات نيز يك چنين تفاوتى به چشم مى خورد. شب پره داراى حس خاصى است. با اينكه چشم درستى ندارد، پيش از برخورد به مانع وجود آن را با دقت و مهارت زياد حس مى كند و راه خود را كج مى نمايد. حس مانع شناسى اين حشره به اندازه اى نيرومند است كه از پرپيچ ترين راه ها و تونل ها مى گذرد، امّا هرگز به مانعى برخورد نمى كند.
بسيارى از حيوانات پيش از ريزش برف و باران، نزول آن را احساس مى كنند، با اينكه هوا صاف و آزاد است ولى موقع خواب به نقطه اى پناه مى پرند كه باران گير نباشد.

1. اگر درباره وحى لفظ «حس» به كار مى بريم، به خاطر سهولت در تعبير و تقريب ذهن و يك نوع تشبيه است، وگرنه دريافت وحى از مقوله احساس نيست.

صفحه 191
بسيارى از جانوران وقوع زلزله را پيش بينى كرده و قبل از وقوع حادثه نعره هاى جگرخراش مى كشند و گاهى درهاى اصطبل را شكسته به بيابان ها مى دوند. برخى جانداران در فصل تابستان از شدت سرماى زمستان سال آگاه مى گردند و فعاليت هاى خود را براى حفاظت خويش و فراهم ساختن توشه زمستان، افزايش مى دهند.
ملين ادوارد استاد دانشگاه سوربون مى گويد: حشره اى به نام «اكسيكلوپ» وجود دارد. اين حشره حس خاصى دارد كه ديگران فاقد آن هستند.
موريانه از وجود سيمانى محكم و مقاوم آگاهى دارد كه بشر هنوز به آن دست نيافته است.
تمام اين مثال ها براى اين است كه هرگز نبايد انتظار داشته باشيم كه تمام افراد انسان يا حيوان از نظر احساس و ادراك بايد يكسان باشند و اگر فردى يا افرادى داراى شعور خاصى گرديدند، حتماً بايد وجود آن را در افراد ديگر سراغ بگيريم.
وحى از نظر لغت و قرآن
از نظر لغت به هر نوع ادراك سرى و پنهانى وحى مى گويند و اگر به آهسته سخن گفتن وحى گفته مى شود، از اين نظر است كه گوينده به طور سرى مى خواهد مخاطب را از مقصد خود آگاه سازد و ديگرى متوجه نگردد.
در قرآن مجيد اين لفظ در معانى گوناگونى به كار رفته است ولى همه اين معانى به ريشه واحدى كه بيان گرديد، برمى گردند. اينك برخى از اين معانى:
1. تسخير موجودات (اينكه هر موجودى به وظيفه تكوينى خود

صفحه 192
عمل نمايد): (فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَات فِي يَوْمَيْنِ وَأَوْحَى فِي كُلِّ سَمَاء أَمْرَهَا): (1) «آنها را در ظرف دو روز به صورت هفت آسمان قرار داد و وظيفه هر آسمانى را مقرر و اعلام فرمود».
2. درك غريزى: (وَأَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا): (2) «خداى تو به زنبور وحى نمود كه از كوه ها براى خود لانه گيرد»; بنابراين كليه فعاليت هاى اين حشره و حشرات ديگر از قبيل لانه سازى و گردآورى شيره درختان و پرورش نوزادان و... يك نوع وحى فطرى است و همه اين جانداران از طريق رهبرى غريزه به وظايف خود آشنا مى شوند. اين قسم از وحى را در اصطلاح دانشمندان «وحى تكوينى» مى گويند. (3)
3. الهام و القاى قلبى: (وَأَوْحَيْنَا إِلَى أُمِّ مُوسَى أَنْ أَرْضِعِيهِ): (4) «به دل مادر موسى الهام كرديم كه نوزاد خود را شير ده و...».
4. القاى كلام به طور سرى و پنهانى: (وَإِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَى أَوْلِيَائِهِمْ):(5)
«شياطين به دوستان خود القاى سخن مى كنند».
5. ارتباط پيامبر با جهان بالا و دريافت حقايق و دستوراتى از آن جهان و اين همان وحى اى است كه مورد گفتوگوى ما مى باشد.(6)
اگر به پيامبران آسمانى «نبى» مى گويند، از اين نظر است كه آنان از جهان ديگر مطالبى را گزارش مى دهند و بر اثر ارتباطى كه با خداوند دارند، دستورهاى او را

1. فصلت، 12.
2. نحل، 68.
3. ما نظر خود را درباره اين گونه فعاليت ها در بخش پنجم بيان كرديم.
4. قصص، 7.
5. انعام، 121.
6. قدر مشترك ميان اين معانى به ظاهر مختلف، همان ادراك پنهانى است.

صفحه 193
در اختيار بندگان وى مى گذارند و اين ارتباط به صورت هاى گوناگون تجلى مى كند.(1)
الف) گاهى روح قوى و نيرومند پيامبر حقايقى را در عالم رؤيا به سان فجر صادق مى بيند و راز الهى و احكام وى از اين راه به او مى رسد; چنان كه ابراهيم براى ذبح اسماعيل از اين طريق مأموريت يافت.
به طور مسلم خواب اولياى الهى كه پيوسته مورد مراقبت خداوند متعال و فرشتگان آسمانى است(2) با خواب افراد معمولى كه هيچ نوع مصونيت ندارند، فرق دارد.
ب) گاهى دستورات الهى به قلب پاك آنها القا مى گردد و روح بزرگ آنان مركز نزول وحى آسمانى مى شود.
ج) گاهى خالق جهان در حالى كه در حجابى از عظمت فرورفته، از طريق ايجاد امواج صوتى با پيامبر خود سخن مى گويد.
د) نزول وحى آسمانى به وسيله پيك وحى و فرشته حامل آن انجام مى گيرد و فرشته آسمانى در برابر ديدگان پيامبر به صورت خاصى تمثل مى جويد.
قرآن مجيد به مراحل چهارگانه وحى در آيه زير اشاره كرده و مى فرمايد:(وَمَا كَانَ لِبَشَر أَنْ يُكَلِّمَهُ اللهُ إِلاَّ وَحْيًا أَوْ مِنْ وَرَاءِ حِجَاب أَوْ يُرْسِلَ رَسُولاً فَيُوحِىَ بِإِذْنِهِ مَا يَشَاءُ إِنَّهُ عَلِي حَكِيمٌ).(3) قرآن در سه جمله پرده از روى چهار نوع يادشده وحى برداشته و مى فرمايد:

1. براى توضيح بيشتر، ر.ك: محمدباقر مجلسى، بحارالأنوار، ج81، ص244-271; منصور على ناصف، التاج الجامع للأصول، ج 3، ص 225 و 228. در اين دو كتاب روايات مربوط به چگونگى نزول وحى و حالات پيامبر در موقع دريافت، به طور مشروح نقل شده است.
2. نهج البلاغه عبده، خطبه قاصعه، ج 2، ص 182.
3. شورى، 51.

صفحه 194
1. (إِلاَّ وَحْيًا); يعنى از طريق كلام آهسته. اين جمله به دو قسم نخستين وحى كه همان ادراك در رؤيا و القا در قلب است، اشاره مى نمايد.
2.(أَوْ مِنْ وَرَاءِ حِجَاب): مقصود از آن، اين است كه گوينده در پشت حجابى قرار گيرد و شخص او ديده نشود، ولى سخن او شنيده گردد. اين همان وحى به وسيله امواج صوتى است.
3.(أَوْ يُرْسِلَ رَسُولاً): مقصود از آن پيك وحى است كه حامل دستورهاى الهى مى باشد و در برابر پيامبر خدا جلوه گر مى شود.
در بسيارى از آيات، خداوند بزرگ، خود را وحى كننده و فرستنده آن معرفى كرده است و از تمام اين آيات و رواياتى كه در اين زمينه وارد شده، كاملاً استفاده مى شود كه آنچه را پيامبر از طريق وحى اخذ مى كند، سخن خدا و دستور پاك و دست نخورده او است و هرگز زاييده فكر يا نبوغ با ساير علايم نيست.

صفحه 195
بخش هفتم
نظريه هاى ديگر درباره وحى
گروهى پيش داور يا مرعوب از پيشرفت هاى مادّى در جهان غرب، وحى انبيا را به صورت هاى ناروا تقسيم كرده اند كه به تبيين و نقد آنها مى پردازيم:
نظريه اول: آيا وحى نتيجه رياضت است؟
كراراً خوانده ايم و شنيده ايم و به حد يقين رسيده كه افرادى در اثر رياضت به مقام هايى مى رسند و درهايى از غيب به رويشان گشوده مى شود، از امور پنهانى خبر مى دهند و مطالبى مى گويند كه اتفاقاً با واقعيت هم تطبيق مى كند. از نظر روان شناسى امروز نيز اين حقيقت درست است; بنابر اين چه اشكال دارد كه وحى و نبوّت را از همين راه توجيه كنيم; خصوصاً كه حالات پيامبران پيش از نبوّت همچون مرتاضان بوده يعنى از اجتماع دورى مى گزيدند... .
پاسخ: از مطالعه حالات مرتاضان و پيامبران پاسخ اين سخن روشن مى شود، زيرا مرتاضان اشتباهات غير قابل انكارى دارند، در صورتى كه پيامبران هيچ گونه اشتباهى ندارند و نيز نتايجى كه از كار مرتاضان به دست مى آيد هميشه به صلاح بشر نيست و غالباً كارهاى آنان جنبه تماشايى دارد و مرتاضان به گفته هاى خود

صفحه 196
اعتماد كامل ندارند و هرگز ديده نشده كسى در اثر رياضت يك برنامه جامع و مفيدى- كه بتواند اساس يك زندگى منظم اجتماعى باشد- تحويل جامعه بدهد.
از طرفى اعمال آنها كه از طريق رياضت به آنها رسيده اند محدود است، در صورتى كه پيامبران در تمام اين نقاط درست در نقطه مقابل آنها قرار دارند. آنها به گفته خود ايمان دارند. دستورها و برنامه هاى مفيد اجتماعى آورده اند و هيچ گونه محدوديتى در برنامه هاى آنها وجود ندارد و هم اكنون اگر كار نيكى در جامعه بشرى وجود دارد هنوز در اثر دستورهاى ثمربخش انبيا است.
نظريه دوم: آيا وحى يك نوع نبوغ است؟
نظريه نخستين درباره وحى مطلبى است كه بيانات پيامبران و حالات آنان هنگام نزول وحى و يك سلسله قراين و شواهد، آن را تأييد مى كند ولى جون وجود چنين حس مرموز كه انسانى بتواند در پرتو آن با جهان غيب ارتباط برقرار كند، براى گروهى كه به همه چيز از زاويه ماديگرى مى نگرند، سنگين و غيرقابل هضم مى باشد، از اين جهت درباره وحى به تفسيرهاى نارسايى دست زده اند. يكى از آنها اين است كه وحى زاييده نبوغ است.
دارندگان اين نظر تصور كرده اند كه پيامبران همان نوابغ اجتماعى هستند و وحى نبوغى بيش نيست و اين نظر را اين چنين توجيه مى كنند:
دستگاه آفرينش افراد نابغه و خيرخواهى را در دامن خويش پرورش مى دهد و آنان از روى نبوغ ذاتى و افكار عالى خود، جامعه را به اخلاق نيك و اعمال شايسته و رعالت عدالت اجتماعى و... دعوت مى نمايند و از اين رهگذر گام هاى مؤثرى براى

صفحه 197
سعادت بشر برمى دارند و آنچه را كه به عنوان دستور و قانون به مردم عرضه مى دارند، جز نتيجه نبوغ و مولود فكر عالى آنان چيزى نيست و هرگز ارتباطى با جهان ديگر ندارد.
وحى در نظر آنان منبعى جز عقل انسانى ندارد و ادراكى جز ادراك معمولى نيست. در طول تاريخ بشر، در هر قرنى نوابغى كه عالى ترين تجليات افكار انسانى را دارا بودند، بروز نموده و خدماتى به جهان انسانيت نموده اند.
برخى از آنان گام فراتر نهاده وجود نبوغ را معلول يك سلسله حوادث و اتفاقات روانى دانسته و كوشيده اند كه با يك رشته پندارها و فرضيه ها، اين علل را در زندگى پيامبران نيز پيدا كنند.
عواملى كه موجب بالا رفتن استعداد و پيدايش نبوغ مى گردد، در نظر آنان به قرار زير است:
1. عشق: اين عامل قوى ترين و پرانرژى ترين افكار را به وجود مى آورد، زيرا عشق طولانى سبب مى شود كه عاشق صحنه هاى رؤيايى را در سر بپروراند و فكر وى در طول اين مدت سريع و پرانرژى گردد.
2. ستم كشى طولانى: سبب مى شود كه فرد ستم ديده، فكر خود را براى رفع ستم به كار اندازد و دقيقه اى آرام ننشيند.
3. اقليت و شرايط نامساعد اجتماعى: شرايط نامساعد از عوامل پرورش فكر است، زيرا يك اقليت براى پر كردن فاصله اى كه اجتماع دارد ناچار است به فكر بپردازد و سرانجام آنچه را كه مى خواهد به دست آورد.
4. كودكى: كودك در اين سن براى مبارزه با مشكلات آمادگى ندارد، در برابر پيشامدهاى ناگوار به درون گرايى مى پردازد; در اين صورت افكار كودك رشد پيدا مى كند.

صفحه 198
5. تنهايى: زندانى بودن به افكار انسان شدت مى بخشد; زيرا هنگامى كه با افراد ديگر هستيم مجبوريم لااقل براى مدت كمى هم كه باشد، مغز و افكار خود را در اختيار ديگران بگذاريم.
6. سكوت و بيكارى: سبب مى گردند كه اراده كمتر فعاليت كند و افكار غيرارادى آزادانه جريان و رشد يابد.
7. پرورش نخستين: در پيدايش نبوغ رل بزرگى را بازى مى كند.
سپس نتيجه مى گيرند اين علل به اضافه وجود يك اجتماع فاسد و بى قانون، سبب مى شود كه افكار پيامبران درباره مسائل اجتماعى اشتداد يابد و راه هاى تازه اى براى زندگى به مردم نشان دهند.(1)
نارسايى اين تفسير
دارندگان اين نظريه پيش داورانى هستند كه قبلاً مدعاى خود را ساخته اند و سپس به دنبال دليل آن مى روند. آنان چون در جهان هستى به اصالت چيزى جز ماده معتقد نيستند و جهان غيب را زاييده وهم بشر مى دانند، ناچار همه مطالب مربوط به جهان ديگر را از اين طريق و امثال آن توجيه مى كنند.
يكى از خصايص فكر ماديگرى اين است كه مى خواهد با دانش كوتاه بشرى، و اصول نارساى ماديگرى به تفسير همه حقايق بپردازد; از اين جهت دارندگان چنين طرز تفكرى در اين صدد برآمدند كه مسأله وحى و نبوّت را از راهى كه بيان شده حل كنند، غافل از آنكه يك چنين توجيه براى مسأله وحى كه مظهر تجلى عالى ترين حقايق علمى و فلسفى و قوانين سعادت بخش و استوار انسانى است، به سان اين است كه بگوييم زلزله شديد طبس معلول شليك تيرى بوده است كه براى شكار

1. تلخيص از: عزت اللّه مجيدپور، نبوغ و علل آن.

صفحه 199
حيوانى انجام گرفته بود يا مولود فروريختن يك اطاقك چوبى در يكى از روستاهاى اطراف بود.
انكار نمى كنيم عوامل مزبور ممكن است افكار انسان را تشديد كند و استعدادهاى نهانى را آشكار سازد، ولى هرگز نمى تواند پيامبرآفرين باشد; پيامبرى كه كتاب آسمانى او پس از چهارده قرن در ميان افكار نوابغ انسانى به سان مشعل فروزانى بدرخشد و تمدنى را به وجود آورد كه هنوز تاريخ تمدن انسان مانند آن را نشان نداده است و پيرامون معارف عقلى و فلسفى و قوانين مربوط به جهان طبيعت و اصول زندگى و فضايل اخلاقى، مطالبى را به جهان عرضه بدارد كه تا كنون صحت و استوارى خود را در زمينه هاى گوناگون حفظ نموده است.
اين نظر با گفتار خود آنان نيز مخالف است.
هرگاه وحى مربوط به نبوغ اين نوع افراد است، چرا اين گروه از نوابغ جهان، اصول و قوانين و معارف علوم خود را به عالم ديگرى نسبت مى دهند و از اينكه مربوط به خود آنها باشد به طور واضح خوددارى مى نمايند و مى گويند:
(إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ مَا يُوحَى):(1)
«من فقط از آنچه كه به من وحى مى شود، پيروى مى كنم».
يا اينكه مى گويند:
(إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْىٌ يُوحَى):(2)
«آنچه مى گويد وحى آسمانى است كه بر او نازل مى گردد».
اصولاً ما در جهان دو نوع «مصلح» داريم: گروهى داعيه اصلاح دارند و تمام طرح ها و نقشه ها را معلول فكر خود يا حزب خود مى دانند. در برابر آنها

1. انعام، 50.
2. نجم، 4.

صفحه 200
دسته اى هستند كه به نام خدا قيام كرده و مردم را به سوى او دعوت مى كنند و با ايجاد شوق به پاداش و بيم از كيفرهاى او، برنامه اصلاحى خود را دنبال مى نمايند; در اين صورت دليل ندارد كه با اين تفاوت، كار هر دو گروه را زاييده نبوغ معرفى كنيم.
براى گروه نخست، هدف و مقصد در مرحله اوّل خود شخص است و اگر داراى فضايل اخلاقى باشند، هدف و مقصد توسعه يافته، به نزديكان، خانواده يا قبيله و هموطن و هم نوع مى رسد و همه چيزهاى جهان را براى خاطر خودش يا كسان و هم نوعانشان مى خواهند; حيوانات و انسان هاى ديگر را براى خودشان و كشورشان استخدام مى كنند; به كوه و دريا و رفتن آسمان و حتى به علم و اخلاق نيز از نظر احتياج و استفاده اى كه از آنها مى توانند بنمايند، نظر مى كنند; حتى توجه به خدا و دعا را براى بهبود حال و توفيق در آمال و غرايز مادّى خود انجام مى دهند و درحقيقت امور معنوى را در راستاى تمايلات مادّى خويش استخدام مى نمايند.
ولى گروه دوم شيوه اى ديگر دارند. براى غير انبيا چه عامى و چه روشنفكر هدف و مقصد و اساس كوشش ها و كاوش ها، نفس انسان يا نوع انسان است; همه چيز بايد در استخدام و استفاده او باشد، امّا براى پيامبران هدف و مقصد خدا است و در سايه خداپرستى و اعتقاد و تدارك آخرت است كه بايد دنيا اصلاح و آباد شود.(1)

1. جعفر سبحانى، مسأله وحى، ص 56.

صفحه 201
نظريه سوم: تجلى شعور باطن و ضمير ناخودآگاه
تا ديرزمانى دانشمندان روان شناس و فلاسفه، پديده هاى فكرى را ارادى و نتيجه ضمير خودآگاه آدمى مى پنداشتند و به طور كلى جز ضمير خودآگاه به ضمير ناخودآگاه در انسان معتقد نبودند. آنان مى انديشيدند كه هر فعل و فكرى كه از انسان بروز مى كند منبعث از ضمير خودآگاه او مى باشد.
عقيده آنان اين بود كه شخصيت هر فرد، واحدى است كه آن شخص به اين واحد معرفت كامل دارد; بدين معنا كه اعمال هر فرد در حيطه قدرت او مى باشد و با آگاهى و سنجش به كارى اقدام مى نمايد يا از آن سر باز مى زند و اگر در مواردى بر خلاف اين روش برمى خوردند، آن را پديده اى استثنايى پنداشته و از حدود كاوش فلسفى و روان شناسى دور مى داشتند.
ولى برخى از دانشمندان پيشين از دنياى ناخودآگاه اطلاعاتى كم و بيش داشتند و به روشنى، حس مى كردند كه تمامى اعمال انسان ارادى و حاصل منطق يا از روى سنجش نيست، لذا بر اساس قانون عليت بايد نيروى مرموز و ناشناخته اى وجود داشته باشد تا اين گونه اعمال غيرارادى را رهبرى كند.
در اويل قرن نوزدهم با روش خواب مصنوعى و انجام گرفتن اعمال غيرارادى با كاوش و جستوجو در رؤيا و خواب، وجود ضمير ناخودآگاه جلوه تازه ترى پيدا كرد و از اين راه توجه پزشكان را به سوى ضمير ناخودآگاه جلب كرد.
به اين طريق روان شناسى در تلاش يافتن راه مستقلى بود; راهى كه از روان خودآگاه گذشته در روان ناخودآگاه بشرى كه منبع اطلاعات است، نفوذ كند.

صفحه 202
زمانى بدين منوال گذشت تا آنجا كه فرويد با روش تجربى ثابت نمود كه «وحدت» مفهومى ندارد و گفت ناخودآگاهى يا روان ناخودآگاه، اساس و محرك اصلى براى شعور ظاهرى است.
او مى گويد: خودآگاهى يا شعور ظاهر ما، هميشه محتوى مقدارى اندك از اطلاعات يا آنچه نسبت به آنها معرفت و شناسايى داريم مى باشد، در صورتى كه حالت اصلى و منبع اطلاعات وسيع و شناسايى هاى ما در حالتى مرموز نهان است كه آن را روان ناخودآگاه مى ناميم.
«پسيك آناليز» اين حقيقت را ثابت مى كند كه قسمت شايان توجه شناسايى هاى ما در روان ناخودآگاه قرار دارند، شعور ظاهر و خودآگاه وسيله راه يافتن و معرفت به اين منبع اسرارآميز مى باشد.(1)
ما در تفكر و اقدامات زندگى روزانه، فقط با خودآگاهى سروكار داريم و حال آنكه در خواب و دقايق قبل از خواب و در ساعات بيدارى كه گاهى افكار مبهم يا عجيب و غريبى بر ما مستولى مى گردد ناخودآگاهى يا نيمه خودآگاهى بر ذهن تسلط دارد. اساطير و قصص تراوش دنياى نيمه آگاهى نژاد بشر است و اين اساطير غالباً تعبيرهايى مهم درباره منبع موجودات و اشيا است، همچنين در رؤياها و خواب هاى ما قسمت نيمه آگاه ذهن ما مى كوشد مسائلى را كه ما در زندگى روزانه با آنها مواجه مى شويم، حل كند.
در شخص سالم قسمت خودآگاه، قلمرو نيمه آگاه يا ناخودآگاه را تحت الشعاع قرار داده است و ذهن انسان كاملاً از طرف مسائل و فعاليت هايى كه بستگى به كار روزانه دارد، اشغال شده است و تمام توجه آدمى معطوف به اين فعاليت ها است و چنين شخصى در تمام مدت روز مى تواند با فراغت خاطر به

1. زيگموند فرويد، روانكاوى، ص 142-148.

صفحه 203
انجام كار و فعاليت هاى خود ادامه دهد، بدون اينكه از ناحيه روان ناخودآگاه مورد هجوم افكار و احساساتى باشد، امّا بيمارى، خستگى، نگرانى، ميگسارى، عادت زشت و شكست در زندگى ممكن است نسبت مساحت اين دو روان را معكوس سازد; بدين معنى كه بيش از پيش بر وسعت منطقه ناخودآگاهى به زيان قلمرو خودآگاهى بيفزايد.(1)
محمد فريد وجدى دانشمند معروف مصرى در دايرة المعارف خويش در ماده «وحى» به تشريح اين نظريه پرداخته مى گويد:
در سال 1846 در آمريكا و در سال 1882 در لندن جمعيتى به نام «گروه بحث هاى روانى» تشكيل گرديد. اين گروه نتيجه مطالعات خود را در چندين جلد منتشر كردند و سرانجام همگى به اتفاق نظر دادند كه انسان داراى دو شخصيت است:
1. شخصيت ظاهرى كه در حصار قواى پنج گانه مى باشد.
2. شخصيت باطنى كه در هنگام تعطيلى شعور ظاهرى، شروع به فعاليت كرده و تجلياتى از خود نشان مى دهد. ضمير باطن در يك افق بسيار وسيعى فعاليت نموده حتى فعاليت هاى غيرارادى اعضاى بدن مانند كبد و قلب و معده معلول فعل او است و آن منبعى الهام بخش براى بسيارى از افكار ناگهانى و تجليات غيرارادى مى باشد.
شخصيت دوم انسان در پى آزمايش هاى فراوانى به صورت امر حسى درآمده و ديده شده است. گروهى كه در حالت عادى و بيدارى از نظر تفكر، در حدّ متوسط يا پايين تر به شمار مى روند، در هنگام خواب مغناطيسى به يك سلسله فعاليت هاى علمى و فكرى دست مى زنند كه انجام آن از عهده طبقه دانشمند اجتماع خارج

1. روان شناسى براى همه، ص 71 و 75.

صفحه 204
است. آنان از مجموع آزمايش هاى زير به وجود روح و ضميرى باطن كه قدرت و تجلى علمى و فكرى آن به مراتب از ضمير ظاهر قوى تر است قائل شده و كليه افكار بلند را تجلى او دانسته اند.
وحى نزد آنان همان تراوش وجدان مخفى و تجلى شعور باطن پيامبران است كه آنان را به آنچه نمى دانند، آگاه ساخته و اصول ترقى را به آنان مى آموزد و هرگز فرشته اى در كار نبوده و پيامى از خدا نياورده است و اگر گاهى صورتى در برابر آنها مجسم گرديده است، صورت روح آنان مى باشد; سپس مى گويد:
«والوحي عندهم لا يكون الّا بظهور الشخصية الباطنة للرسول، و وحيها اليه ما ينفعه و ينفع قومه المعاصرين له».(1)
دانشمند معروف مصرى سيدمحمد رشيد رضا مؤلف المنار مى گويد: برخى از دانشمندان غرب كه به راستگويى محمد(صلى الله عليه وآله) ايمان راسخ دارند، دعوت نبوّت او را چنين توجيه مى كنند:
«إنّ معلوماته و أفكاره و آماله ولدت له إلهاماً، فاض من عقله الباطن أو نفسه الخفية الروحانية على مخيّلته السامية و الفكر على بصره فرأى الملك مائلاً له و على سمعه ما حدّث به»:(2)
«معلومات و افكار و آرزوهاى بلند محمد(صلى الله عليه وآله) سبب شد كه از عقل درونى و روح پنهانى او بر قوه خيال بلند وى، حقايقى افاضه گردد و سرانجام فرشته را در برابر ديدگان خود مجسم بيند و اصواتى در گوش خود بشنود».
خلاصه: متفكّر مادى مى خواهد همه حوادث جهان را با اصول ماديگرى

1. وحى تجلّى و درخشش عقل درونى و شخصيت دوم انسان است و همين شخصيت درونى است كه به رسول آنچه را كه به حال او و حال قوم او مفيد است، الهام مى كند (فريد وجدى، دايرة المعارف).
2. سيدمحمد رشيد رضا، الوحى المحمدى، ص 24، چ 2.

صفحه 205
تجزيه و تحليل كند. از آنجا كه نمى تواند همه پيامبران را دروغگو فرض نمايد، ناچار شده كه موضوع نبوّت و وحى مورد ادعاى پيامبران را چنين توجيه كند:
روح بلند و سرشت پاك و ايمان استوار آنان به خدا و اعتقاد راسخ آنها به لزوم عبادت خداى يگانه و ترك پرستش همه بت ها و پشت پا زدن به تقليد از گذشتگان به روح و ذهن آنان، جلاى خاصى مى بخشد و در عقل درونى آنان خواب ها و يك سلسله حالات روحى به وجود مى آورد. از اين نظر پيامبر آنچه را كه لازم و واجب يا حرام مى پندارد، خيال مى كند كه وحى الهى كه از عالم بالا براى او بدون واسطه يا به واسطه فرشته اى نازل مى گردد، يا مردى براى او تمثل پيدا مىكند و مطالب را به او تلقين مى نمايد و او تصور مى كند كه اين صورت فرشته اى است از عالم غيب، در صورتى كه او آنچه را كه در حالات معمولى معتقد است، در موقع نزول وحى مى بيند و مى شنود; چنان كه در عالم رؤيا آنچه را كه در وقت بيدارى ديده و شنيده است، مى بيند و مى شنود; بنابراين آنچه را كه پيامبران مدعى آن هستند، به عقيده همگى راست و پاى برجاست، ولى حقيقت آن همان است كه گفته شد.(1)
پاسخ: نظر ما از نقل عبارات دانشمندان، روشن ساختن نظريه آنان درباره وحى بود، ولى اين تفسير به سان تفسيرهاى ديگر بسيار نابجا و ناشى از يك غرور علمى است. بشر با علم كوتاه و مغز كوچك خود مى خواهد تمام اسرار جهان هستى را درك كند و زاويه تاريكى را در قلمرو و فكر خود باقى نگذارد.
اين همان غرور علمى است كه دامنگير برخى از دانشمندان شده و با هزار زور مى خواهند به تمام مجهولات خود لباس علم بپوشانند، در صورتى كه مجهولات انسان با معلومات وى قابل مقايسه نيست (وَمَا أُوتِيتُمْ مِنَ

1. همان، ص 59.

صفحه 206
الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِيلاً).(1)
1. ما درباره وجود شخصيت دوم و ضمير مخفى و شعور ناخودآگاه شك نداريم و پيش از آنكه اين آقايان گام در ميدان تحقيق بگذارند، فلاسفه اسلامى در بحث نفس مجرد از ماده، بحث هايى را در اين باره مطرح كرده اند و در روايات اسلامى نيز اشاره هايى به آن شده است.
ولى از اين آقايان بايد پرسيد روى چه اصلى مى گويند وحى همان تراوش ضمير باطن است كه قسمت اعظم روح او را تشكيل مى دهد. اگر ما براى انسان شعور مخفى و ضمير ناخودآگاه ثابت كرديم، دليل بر آن نيست كه وحى آسمانى را مربوط به آن دانسته و ارتباط آن را از مقام ربوبى قطع كنيم.
2. تجليات شعور باطن در افراد صحيح و سالم بسيار كم و نادر است و قلمرو ذهن ناخودآگاه در افراد سالم كاملاً از طرف مسائل و فعاليت هايى كه به كار روزانه بستگى دارد، اشغال شده و تمام توجه آدمى معطوف به اين گونه فعاليت ها است و ضمير باطن معمولاً در افراد بيمار، خسته، نگران، ميگسار و شكست خورده تجلى مى نمايد.
زيرا دريچه ذهن ناخودآگاه آنان از طرف مشاغل روزانه كاملاً مسدود شده است و از ميان هزاران دانشمند براى يك دانشمند آن هم در اوّل عمر يكى دو بار اتفاق مى افتد كه به نظريه اى بدون تأمل و فكر در سطح ذهن خودآگاه دست يابد.
خلاصه تجلى شعور باطن در زندگى انسان بسيار كم است و در شرايط خاصى مانند رؤيا يا دگرگونى هاى زندگى كه توجه او را از عالم خارج كم مى كند و به ضمير باطن متوجه مى سازد، تجلى مى نمايد.
ولى هرگز اين شرايط در پيامبران وجود نداشته است. قرآن مجيد بر پيامبر

1. اسراء، 85.

صفحه 207
اسلام در ظرف 23 سال نازل گرديد و در اين مدت قلمرو خودآگاه او كاملاً از طرف مسائل و فعاليت هاى سياسى و تبليغى و ده ها گرفتارى روزانه اشغال بود و تمام توجه او معطوف به اين فعاليت ها بوده است. بسيارى از آيات مربوط به جهاد در صحنه هاى خونين نبرد نازل شده و در آن حالت شخصيت روحى او مقهور مسائل جارى روز بوده است.
3. اگر پيامبران آسمانى افراد گوشه گير، بيمار و خسته و شكست خورده در زندگى بودند و شرايط فعاليت ضمير باطن در آنها موجود بود، جا داشت كه يك چنين توهّم پيرامون وحى آسمانى كه مدعى آن هستند رخ دهد، ولى پيامبران آسمانى مردانى مجاهد و مبارز بودند كه فكرى جز اصلاح اجتماع و رهبرى مردم و حل مشكلات زندگى و بالا بردن سطح معنويات نداشتند. در يك چنين شرايط چگونه شخصيت دوم آنان مى تواند فعاليت كند و حقايقى را از ضمير باطن به روح خودآگاه القا كند؟!
فعاليت شخصيت باطنى غالباً در افرادى است كه مبتلا به بيمارى هيسترى (1) باشند و اين مطلب مورد تصديق روانكاوان مى باشد، زيرا در اين هنگام اعصاب كنترل خود را از دست مى دهد و رازهايى كه در ذهن خودآگاه مخزون و مستور مى باشد و به عللى از اظهار آن خوددارى مى كنند، از مرز دو ذهن گذشته و در سطح ذهن خودآگاه وارد مى گردد. در اين موقع بهتر مى توان به ضمير باطن افراد پى برد. چنين افرادى يك سلسله مطالب بى اساس و پرت و پلا مى گويند كه ريشه آنها به جايى بند نيست و اگر احياناً يك سلسله مطالب صحيح از درون شخصيت، به ظاهر آن تجلى نمايد، بسيار كم و غالباً با موهومات و افسانه ها توأم است.

1. بيمارى روحى و عصبى است كه مبتلاى به آن دچار اختلال حواس و وهم و ضعف مى شود.

صفحه 208
ولى ما در كتاب هاى پيامبران كه دست تحريف به آنها راه نيافته خلاف آن را مشاهده كرده حقايقى را در هزاران مورد مشاهده مى نماييم كه مغز هيچ بشرى قادر به القا و ابراز آنها نيست و از هر نوع خطا و افسانه و خلاف عقل و علم مصون مى باشد و درحقيقت مافوق مرزهاى علوم بشرى است.
دو نكته مهم
1. تفسير وحى الهى از طريق تجلى شخصيت باطن و ضمير ناخودآگاه، جز پيش داورى چيزى نيست. اين افراد قبلاً به عللى، اصالت ماده را مسلم گرفته و جهان بالا و ماوراى طبيعت را پندارى بيش ندانسته اند; از اين جهت پيوسته تلاش مى كنند كه به تمام امور معنوى، لباس مادى بپوشانند و تمام روزنه هاى آگاهى از غيب را به روى خود ببندند و براى آن علل مادى جستوجو كنند.
به طور مسلم توجه به ماوراى طبيعت و اعتراف به خدا و رسالت آموزگاران الهى و اعتقاد به روز رستاخيز، انسان را در برابر مسئوليت هاى بزرگ قرار داده و دل ها را تكان مى دهد. يك چنين توجه و احساس مسئوليت، در كام بى خبران و فرورفتگان در شهوت و لذت هاى مادى بسيار تلخ و جانكاه است. اين گروه براى فريب دادن و آرام كردن وجدان نيمه بيدار خود دست و پا مى كنند به هر قيمتى شده خدا و وحى و نبوّت را انكار كنند و بر آن لباس مادى بپوشانند تا آهنگ زندگى مادى آنان قطع نگردد و به طور دلخواه زندگى كنند.
اين گروه كه در دوران پيرى و فرتوتى به انكار مقدسات برخاسته و مى خواهند بگويند از خدا و وحى و ديگر مقدسات خبرى نيست، افرادى هستد كه در دوران جوانى كثيف و آلوده بوده اند و تا جوان بودند و توانايى جسمى و بدنى بر گناه داشتند در آلودگى مطلق، فرومى رفتند و از انجام هيچ گناهى پرهيز نمى كردند.

صفحه 209
اكنون كه پير و فرتوت شده اند و در آستانه مرگ قرار گرفته اند، با توجه به پرونده سياه زندگى، سخت به خود مى لرزند و بيم آن دارند كه حيات واپسينى وجود داشته باشد. در اين لحظه نيز كوشش مى كنند كه وجدان نيمه بيدار خود را نيز در خواب فروبرند و براى راندن هر نوع ترس و لرز از محيط روح و روان، به اين فكر افتاده اند كه همه مقدسات حتى خدا و و انبيا را منكر گردند، ولى مطمئن باشند به همين زودى پرده پندار و غفلت آنان پاره شده و سيماى حقيقت را مشاهده مى كنند (إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيدًا * وَ نَرَاهُ قَرِيباً).(1)
2. تفسير وحى الهى درباره خصوص حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)از طريق تجلى شخصيت باطن، با يك رشته اشكالات ديگر روبرو است كه اين نظريه را در عداد افسانه ها قرار مى دهد و ما در بخش هشتم در تطبيق اين نظريه با رسالت و نبوّت پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)به طور گسترده سخن خواهيم گفت.
نظريه چهارم: وحى از ديدگاه فلاسفه مشاء
نظريه فلاسفه مشاء در كتاب هاى فلسفه اسلامى آمده است و ابوعلى سينا در اشارات (نمط دهم، ج3، ص408) و مرحوم صدرالمتألهين در اسفار (ج 7، ص22-30) به گونه اى گسترده پيرامون نظريه آنان بحث و گفتوگو نموده اند.
نظريه آنان درباره وحى هرچند مانع از ارتباط پيامبران با جهان ماوراى طبيعت نيست، ولى هرگز دليلى بر صحت نظريه آنان وجود ندارد و مقدماتى كه براى اثبات نظريه خود پيريزى كرده اند از جهاتى مخدوش است.

1. معارج، 6 - 7.

صفحه 210
خلاصه: صحت اين نظريه، مانع از بعثت پيامبران از جانب خدا و اينكه وحى دستورهاى الهى است كه پس از طى مراحلى در اختيار او قرار مى گيرد، نيست; هرچند دليلى بر صحت گفتار آنها وجود ندارد.
خوانندگان گرامى مى توانند براى آگاهى از نظريه آنان به كتاب هاى فلسفى و كلامى مراجعه كنند و در كتاب رسالت جهانى پيامبران (ص215-229) پيرامون اين نظريه به گونه اى مشروح بحث شده است.
براى تكميل مطلب به تجزيه و تحليل برخى از سخنان نويسنده مى پردازيم.

صفحه 211
 
بخش هشتم
فرضيه تجلى شخصيت باطن
 
او مى گويد:
«در تنهايى اين روزنه هاى يكنواخت در خود فرومى رود و سرگرم تخيلات و رؤيا مى شود. شايد آيات عديده قرآنى كه سى سال بعد از روح متلاطم او فروريخته است، نمونه اى باشد از اين تأملات و تأثر از عالم خلقت.
(أَفَلاَ يَنْظُرُونَ إِلَى الإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ* وَإِلَى السَّمَاءِ كَيْفَ رُفِعَتْ... * وَإِلَى الأَرْضِ كَيْفَ سُطِحَتْ)(1)
تأمل در سوره هاى مكى جان پر از رؤياى كسى را نشان مى دهد كه از تنعمات زندگانى به دور افتاده است و با خويشتن و يا طبيعت نجوايى دارد و گاهى خشم خود را بر متكبران مغرور و بى ارزشى چون ابولهب و ابوالاشد فرومى ريزد».
نويسندگان غربى كه همه پديده ها را با اصول مادى مورد مطالعه قرار مى دهند، مى كوشند كه نبوّت پيامبران و زيربناى اين موهبت الهى را كه وحى باشد، با اصول ماديگرى توجيه و تفسير نمايند و آنچه را كه پيامبران از شنيدن وحى و رؤيت فرشته مدعى هستند، همه را مولود تخيل و تجلى شخصيت دوم پيامبران

1. غاشيه، 17 و 18 و 20.

صفحه 212
معرفى كرده و فداكارى و تلاش هاى توان فرساى آنان را نتيجه يك عمر فرورفتگى در خويش و فكر و انديشه پيرامون نجات قوم خويش مى دانند.
آنان معتقدند كه پيامبران افراد صادق و راستگويى بودند و در ادعاى خود هرگز دروغ نگفته و به راستى صدايى به نام وحى مى شنيدند و شبحى به نام فرشته مى ديدند، ولى همه اين صداها و شبح ها از درون و ضمير ناخودآگاه آنان بوده نه از خارج; هرچند آنان مى انديشيدند كه از درون نيست، بلكه چيزهايى از برون ذات و حقيقت خود مى شنوند و مى بينند.
تعاليم و دستورات آنان از ضمير ناخودآگاه آنان سرچشمه گرفته و از آنجا وارد ضمير خودآگاه مى گردد، ولى آنان خيال مى كنند كه از خارج از محيط وجود آنان مى باشد.
در اين موضوع بيش از همه، يك نويسنده غربى به نام درمنگام سخن گفته است و با پيوند دادن آسمان و ريسمان، خواسته است معارف عظيم قرآن و تعاليم بلند و بى مانند اسلام را زاييده يك رشته عوامل مادى از جمله تجلى شخصيت باطنى او معرفى كند.
او براى تعاليم حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)منابع متعددى معرفى كرده است كه يكى از ديگرى سست تر و بى پايه تر است و اين منابع افسانه اى جز يك رشته دروغ هاى بى اساس و بى مدرك چيزى نيست.
شگفت آور اينكه نويسنده با الهام از گفتار درمنگام به گونه اى كوشيده است قسمتى از معارف قرآن و تعليم حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)را مولود ضمير ناخودآگاه او معرفى كند.(1) ما در پايان اين بخش، گفتار هر دو نويسنده را مى آوريم.

1. وى قسمت ديگر از تعاليم او را مأخوذ از علماى يهود و نصارى مى داند. ما در بخش هاى آينده بى پايگى آن را روشن خواهيم ساخت.

صفحه 213
آنچه الان لازم و مهم است، اين است كه ببينيم عناصر سازنده ضمير ناخودآگاه چيست و چگونه چنين ضميرى در انسان پديد مى آيد.
در اين بررسى به روشنى خواهيد ديد كه عناصر سازنده ضمير ناخودآگاه بسيار ناچيزتر از آن است كه در انسان، حقيقتى پديد آورد كه سرچشمه يك چنين علوم و معارف، يك چنين تعاليم و دستورات حيات بخش و يك چنين جانبازى و فداكارى گردد.
1. معرفت هاى فطرى
پيش از آنكه درباره محتويات ضمير ناخودآگاه و عوامل سازنده آن بحث كنيم، بايد يادآور شويم كه معرفت هاى فطرى و آگاهى هايى كه در ميان تمام ملل جهان به عنوان وجدان فطرى وجود دارد، از مسير بحث ما بيرون است، زيرا اين نوع معرفت ها هرگز مولود عواملى كه سازنده محتويات ضمير ناخودآگاه است، نيستند بلكه آنها با سرشت انسانى خمير شده و دگرگونى پيدا نمى كنند.
مثلاً ايمان به خدا و ميل مذهبى و توجه به جهان ماوراى طبيعت با خلقت انسان عجين شده و هيچ گاه از او جدا نمى شود و در همه قاره ها و مناطق جهان و در تمام ادوار وجود داشته و هيچ قومى فاقد آن نبوده اند.(1)
يك رشته آگاهى از خوبى ها و بدى ها از معرفت هاى فطرى است و تمام افراد اين معرفت را به طور مساوى دارا هستند; مثلاً تمام ملل جهان، ظلم و ستم را بد و عدل و نيكوكارى را زيبا مى شمارند. تمام افراد بشر، عمل به پيمان و حفظ امانت و خدمت به انسان را يك فضيلت اخلاقى شمرده و پيمان شكنى و خيانت به

1. درباره بازشناسى امور فطرى از ديگر معرفت ها به كتاب راه خداشناسى مراجعه فرماييد. در اين كتاب با اصول علمى مشخصات معرفت هاى فطرى تشريح شده است.

صفحه 214
امانت را يك رذيله اخلاقى مى دانند.
گفتار ما درباره محتويات ضمير مخفى و عوامل سازنده آن و روابط آن با ضمير خودآگاه مربوط به اين نوع معرفت هاى فطرى نيست. هرچند فرويد و پيروان مكتب او ميان اين نوع معرفت و ديگر معرفت هاى مربوط به ضمير ناخودآگاه كه از طريق ضمير خودآگاه يا وراثت يا بازمانده دوران طفوليت وارد ضمير ناخودآگاه مى گردد، فرقى قائل نشده اند و هر دو نوع معرفت را به يك چوب رانده اند، ولى برخى از محققان حساب آن را از عوامل سازنده شعور باطن جدا كرده اند.
اينك شهادت برخى از روانكاوان را درباره معرفت هاى فطرى در اينجا منعكس مى كنيم:
«وجدان غريزه فناناپذير خدايى، نداى آسمانى، راهنماى مطمئن افراد نادان و محدود امّا هوشيار و آزاد، داور درستكار و نيك انديش و مميز نيك و بد است».(1)
وجدان اخلاقى يك واكنش ساختگى نيست، بلكه عميق ترين عامل طبيعت بشرى مى باشد و اشخاص با وجود تظاهرات گوناگون نمى توانند اين وجدان را خاموش و نابود كنند; از آن گذشته ثبات و پايدارى خارق العاده وجدان اخلاقى، حتى در بيمارى هاى شديد در جريان جنون و تنزل روحى، و بقاى وى پس از افسردگى پرتو خرد و هوش، چنان كه گفته ايم بر اهميت فراوان و مقام ارجمند آن در روح بشرى گواهى مى دهد.
پاره اى از دانشمندان از خود مى پرسند: آيا وجدان اخلاقى محصول تعليم و تربيت و مذهب نيست؟ در پاسخ بايد يادآور شد كه در تشريفات سرى اوّليه آثارى برجسته از اين وجدان به دست آورده اند. وحشت ها و استغفار قبايل اوليه و بسيارى

1. چه مى دانم؟ جنايت، ص 15.

صفحه 215
از ملل بت پرست بر قدمت وجدان از همان آغاز كار بشر گواهى مى دهد. انكار اين واقعيت به مثابه آن است كه از شخصيت بشرى هيچ نفهميم.(1)
بنابراين بحث ما فعلاً مربوط به آن رشته از آگاهى هاى درونى و ضمير باطنى است كه هرگز از معرفت هاى فطرى به شمار نمى روند، بلكه عوامل خاصى آنها را در درون ما پديد مى آورند و اين عوامل از امور زير جدا نيست.
1. تمايلات سركوفته و واپس زده كه قهراً در ضمير ناخودآگاه پنهان مى گردد.
2. بازمانده دوران طفوليت.
3. اصل وراثت.
اينها عواملى هستند كه سازنده محتويات ضمير ناخودآگاه مى باشند.
اينك براى اطلاع بيشتر چند فراز از سخنان دانشمندان روانكاو را كه درباره عوامل سازنده اين ضمير سخن گفته اند نقل مى كنيم:
1. امروز تصور وجود روان ناخودآگاه ضرورى و قبول آن لازم به نظر مى رسد. روان ناخودآگاه وجوبش بدين جهت لازم است كه به وسيله خودآگهى كسب مى شود، هميشه روشن و به شكل آگاهانه اى باقى نمى ماند، بلكه بر حسب اقتضاى روحى اين پديده ها به روان ناخودآگاه پس رانده مى شود. با شناخت روان ناخودآگاه بايستى به اجزا و موادى كه روان مرموز را تشكيل مى دهند، واقف گرديم.
2. هميشه دنياى خارج بر وفق دلخواه و تصورات ما نيست. در اجتماع و زندگى گروهى، مقررات، آداب، رسوم و سننى همراه با قوانين كلى حكمرانى مى كنند. اين رسوم و قوانين و آداب اجتماعى، آزادى طبيعى فرد را

1. چه مى دانم؟ بيمارى هاى روحى و عصبى، ص 67.

صفحه 216
محدود مى نمايند.
تمايلات و تصورات آدمى كه در دنياى بيرونى نقش مى گيرند بايستى به آزادى و بدون مواجه شدن با مانعى كامياب گردند، ليكن قوانين و مقررات اجتماعى اجازه كامياب شدن بسيارى از اين تمايلات و تصورات را نمى دهد، بلكه بيشتر فرد براى هماهنگى و حفظ اخلاق و سنن اين اميال و آرزوها را واپس مى زند و سعى مى كند فراموششان نمايد.
حال اين اميال و تصورات واپس زده به كجا مى روند؟ عموم مردم اين گونه تصور مى كنند كه فراموش شده و معدوم مى گردند; ليكن فرويد مى گويد: نه، اين اميال سركوفته شده به عدم و فراموشى مطلق نمى گرايد، بلكه فقط براى مدت اندكى فراموش مى شوند و در ضمير ناخودآگاه به حالت بازداشت به سر مى برند تا در موقع لزوم و مقتضى از ناخودآگاه به خودآگاه رخنه نموده و مزاحم گردند.
آدمى از همان گاه كه كودگى بيش نيست، بر حسب غريزه در جنبش و حركت است و ميل به آزادى بدون قيد و بند دارد، ليكن او با محيط اجتماعى كه مستلزم مراعات قوانين و آدابى است، روبرو مى شود. كودك در پى ارضاى تمايلات خود مى رود، امّا او را ملزم مى دارند تا براى حفظ قوانين و رسوم از تمايلات خود بگذرد.
هرگونه تمايلى را در كودك با مانعى مواجه مى كنند. كودك در آن حال مايل است با همسالان خود زد و خورد نمايد، ديگران را بيازارد يا اسباب و لوازمى را شكسته و خراب كند. در محيط خانه تمايلاتش سركوب مى شود. در محيط اجتماعى همه به نوعى اميال او كامياب نمى گردد. اين تمايلات ارضانشده و سركوفته را «واپس زدگى» يا «رفوله مان» مى ناميم.
با شرح و تفسيرى كه از عمل واپس زدگى به دست داديم، اين حقيقت

صفحه 217
روشن گشت كه اميال ناكامياب كه بر اثر قوانين اجتماعى و رسوم اخلاقى واپس زده شده اند، بعد از عبور از خودآگاه در ضمير ناخودآگاه متراكم مى شوند.
ليكن روان ناخودآگاه تنها محتوى اين اميال سركوفته نيست. فرويد اين مسأله را اين گونه توجيه مى كند:
«... ريشه و اصل هر ميل سركوفته و واپس زده را مى توان در ناخودآگاه يافت».(1)
از بحث گسترده اى كه پسيكاناليز پيرامون يك قسمت از علل سازنده شعور باطنى انجام داد، روشن گرديد كه محتويات ضمير باطن پيوسته از ضمير خودآگاه عبور نموده در آنجا ذخيره مى گردد.
3. فرويد قسمت اعظم عوامل تشكيل دهنده ضمير مخفى را امور بازمانده از مرحله طفوليت مى داند; در عين حال وراثت را نيز در پيدايش ضمير ناخودآگاه بى تأثير نمى داند.
كاوش هاى فرويد نيز اصولاً در خصوص عنصر دوم يعنى ضمير مخفى هميشگى صورت مى گيرد. قسمت اعظم ضمير مخفى هميشگى بازمانده اى از مرحله طفوليت زندگى فردى است.(2)
همان طور كه ملاحظه فرموديد، فرويد قانون وراثت و غرايز بشر اوليه را در ساختن روان ناخودآگاه دخالت داده و در اين باره مى گويد:
امّا بايستى اين موضوع اساسى را هم متذكر شويم كه اين اميال و تصورات واپس زده به شكل مطلق، روان ناخودآگاه را شامل نمى شوند، بلكه تنها جزئى از اين

1. زيگموند فرويد، روانكاوى براى همه، ص 41-45.
2. در اين قسمت و قسمت بعدى ميان غرايز فطرى و عناصر سازنده وجدان ناخودآگاه خلط شده است و در گذشته در اين قسمت توضيح داده شد.

صفحه 218
منبع عظيم را تشكيل مى دهند. مواد ناخودآگاه بيش از اين اميال سركوفته مى باشد. روان ناخودآگاه شامل تمامى غرايز بشر اوليه است. خوى حيوانى و وحشى بشر، قسمت اصلى اين منبع مى باشد كه برخى از عوامل ارثى و همچنين تمامى اميالى كه در دوران تكامل و تحول كودك سركوفته گشته اند، بدان منضم شده است، امّا بين اين مواد اوليه و اضافات بعدى نبايستى وجه تباينى قايل گشت. چون تظاهراتى كه واپس زده مى شوند، بى ترديد تجليات همان عناصر اوّليه هستند و اين دو همبستگى دارند.(1)
تا اينجا ترسيمى روشن از ضمير ناخودآگاه و عوامل سازنده آن به عمل آمد. اكنون بايد ديد كه آيا تجلى چنين ذهنى مى تواند آفريننده كتابى مانند قرآن و تعليماتى مانند تعليمات اسلام باشد يا نه.
بدون اغراق بايد گفت اگر حجم محتويات ذهن ناخودآگاه فردى را هرچه هم يك فرد استثنايى و فوق العاده باشد، صدها برابر بزرگ كنيم، قطعاً نمى تواند مبدأ اين همه معارف و حقايق گردد. براى روشن شدن مطلب نخست بايد درباره عوامل سازنده شعور باطنى بررسى نمود، سپس درباره نبوت و تعاليم الهى بحث كرد.
عوامل سازنده ذهن ناخودآگاه از نظر روانكاوى عبارت بودند از:
1. افكار و تمايلات واپس زده به نهان خانه ذهن.
2. بازمانده هاى دوران طفوليت.
3. قانون وراثت.
اكنون ببينيم اين عوامل سه گانه مى توانند در وجود فردى ذهن ناخودآگاهى

1. زيگموند فرويد، روانكاوى براى همه، ص 64-65.

صفحه 219
پديد بياورند كه درنتيجه خالق اين تعاليم ارزنده و مفاهيم و معارف عظيم اسلامى باشد.
نخست درباره عامل اوّل سخن مى گوييم:
نتيجه عامل اوّل اين است كه قسمتى از محتويات شعور باطنى از مجراى خودآگاه عبور كرده و وارد چنين نهان خانه اى مى گردد و به عبارت روشن تر انسان يك رشته مسائلى را از طريق حواس ظاهرى درك كرده يا با تفكر و انديشه آن را در ذهن خودآگاه پديد آورده، سپس به ضمير ناخودآگاه روانه مى سازد، سپس مجدداً تحت شرايطى از ذهن درون به سطح شعور ظاهرى گام مى نهد و خود را به گونه اى نشان مى دهد.
به طور مسلم چنين عاملى كه قسمت اعظم شعور باطن را مى سازد، در محيط زندگى پيامبر وجود نداشت تا براى او چنين ذهنى بسازد، زيرا:
محيط او محيط جهل و نادانى، محيط فساد و آلودگى بود، و شماره باسوادان آنجا از هفده نفر كه مى توانستند نامه بنويسند و نامه بخوانند، تجاوز نمى كرد.(1) در مجموع اين محيط، يك دبستان و مكتب خانه، يك قاضى دادگر وجود نداشت. موج معارف يونان و روم و ايران به اين سرزمين نرسيده بود; از اين جهت اين منطقه در زبان مردم آن روز، منطقه «امى ها» (درس نخوانده ها) بود.
خود پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)يك فرد درس نخوانده بود و همه مردم اعتراف داشتند كه وى در برابر احدى زانو براى تحصيل نزده است و محال است يك فرد امى در ضمن دو مسافرت تجارى از يك راهب و دو راهب صومعه و از دهان اين و آن يك چنين معارف بلند و مفاهيم ارزنده و تعاليم حيات بخشى را بياموزد.
بنابراين تعاليم عالى و قوانين استوار و معارف عقلى و دستورهاى اخلاقى و

1. احمد بن يحيى بلاذرى، فتوح البلدان، ص 664.

صفحه 220
اجتماعى و معجزات علمى و خبرهاى غيبى قرآن، هرگز در ذهن خودآگاه پيامبر وارد نشده بود تا از اين مجرا به محيط ناخودآگاه پس زده شود، سپس در شرايط خاصى به سطح شعور ظاهر گام نهد.
محتويات اين كتاب چيزى نيست كه پيامبر آنها را از طريق حواس پنج گانه درك كند و هرگز نمى توان آن را با نيروى فكر بشرى به دست آورد، آن هم با نيروى فكر يك فرد امى درس نخوانده.
هرگاه تكليف عامل نخست روشن گرديد، تكليف آن دو عامل ديگر (بازمانده هاى دوران كودكى و عامل وراثت) روشن تر است. هرگز اين دو عامل نمى توانند در درون بشر، ذهنى خلّاق بيافرينند كه نتيجه آن كتابى باشد كه صدها متخصص روى كشف معانى و درك مفاهيم عالى آن كار كرده اند و هنوز اين كتاب داراى اسرار نهفته و گنجينه هاى ذى قيمتى است كه فكر بشر به آنها دست نيافته است و هرچه درباره تعاليم عالى و قوانين استوار و معارف بلند و قوانين اخلاقى و اجتماعى و معجزات علمى آن غور و دقت بيشترى به عمل آيد، حقايق تازه ترى مكشوف مى گردد كه متخصصان پيشين قرآن به آن دست نيافته بودند. تو گويى قرآن اقيانوس ژرف و ناپيداكرانه اى است كه با هيچ قدرتى نمى توان به ژرفاى آن رسيد و با هيچ نيرويى نمى توان بال انديشه را در كرانه هاى آن به پرواز درآورد.
تو گويى قرآن نسخه دوم جهان طبيعت است كه هرچه بينش ها وسيع تر و ديدها عميق تر گردد، هرچه درباره آن تحقيقات و مطالعات زيادى انجام گيرد، رموز و اسرار آن تجلى بيشترى نموده، حقايق نوى از آن استكشاف مى گردد.
البته از كتابى كه از جانب خداى نامتناهى براى هدايت بشر فرستاده شده است، جز اين انتظار نمى رود. كتاب او بايد به سان خود او نامتناهى بوده و

صفحه 221
خصيصه او را دارا باشد و در نماياندن انتساب خود به مبدأ جهان و عالم وحى به دليل و برهانى نيازمند نگردد و مانند آفتاب كه دليل و راهنماى خود مى باشد، حقيقت و واقعيت خود را نشان دهد.
پيامبر عالى قدر اسلام به اين حقيقت كه قرآن خصيصه نهايت ناپذيرى دارد، در سخنان تاريخى كه درباره اهميت و عظمت قرآن ايراد فرموده، چنين تصريح نموده است:
«ظاهره أنيق و باطنه عميق... لاتحصى عجائبه و لاتبلى غرائبه»:(1)
«قرآن ظاهرى زيبا و باطنى عميق دارد... . شگفتى هاى آن پايان ناپذير است و تازه هاى آن كهنه نمى شود».
تربيت يافته ممتاز اين مكتب الهى امير مؤمنان على(عليه السلام) در يكى از خطبه هاى خود از قرآن چنين ياد كرده است:
«سِراجاً لاتَخْبُو تَوَقُّدُه، وَ بَحْراً لا يُدْرَكُ قَعْرُهُ:(2)
«قرآن مشعل فروزانى است كه فروغ و تابش آن به خاموشى نمى گرايد و درياى عميقى است كه فكر بشر به ژرفاى آن نمى رسد».
اين حقيقت براى بشر امروز كه با ديد وسيع و معلومات سرشار و جهان بينى عظيمى به قرآن مى نگرد، به طور وضوح تجلى كرده و روزبه روز ايمان و عقيده او به نهايت ناپذيرى قرآن زيادتر و افزون تر مى شود. مفسران عالى قدر كه با امكانات و تجهيزات علمى كافى، قرآن را مطالعه كرده و بررسى مى نمايند، هر روز حقايق تازه و شگفت انگيزترى از آن استخراج مى نمايند.

1. محمد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، ص 591، چاپ سنگى.
2. شرح نهج البلاغه عبده، خطبه 193.

صفحه 222
شايد يكى از علل اين خصيصه (نهايت ناپذيرى) علاوه بر آنچه كه گفته شد، اين است كه قرآن معجزه جاويدانى براى يك آيين ابدى است و كتابى با اين موقعيت، بايد آن چنان عميق و نامتناهى باشد كه در تمام اعصار، دانشمندان جهان به فراخور دانش و اطلاعات خود از آن بهره مند شوند و بهره رسانى و نورافشانى آن به قشرى و جمعيتى يا دوره و زمانى مخصوص نباشد.
كسانى كه مسأله نبوّت و زيربناى آن، وحى را از طريق تجلى شخصيت باطنى پيامبر، تجزيه و تحليل مى كنند، از محتويات كتاب هاى پيامبران و تعليمات ارزنده و بى مانند آنان غفلت مىورزند و نبوّت را در دو كلمه خلاصه مى كنند:
1. او ندايى مى شنيد كه از طرف خدا براى پيامبرى برگزيده شده است.
2. شبح زيبايى را مشاهده مى كرد و او را «فرشته وحى» مى ناميد.
اگر رسالت پيامبران در همين دو كلمه خلاصه مى شد، جاى يك چنين توهم بود كه انديشه نبوّت آنان و تمثل فرشته را از طريق تجلى شخصيت دوم تفسير و توجيه بنماييم، ولى مسأله مهم محتويات كتاب ها و تعاليم ارزنده آنان است.
اگر مجموع نبوّت آنها در همين دو مطلب خلاصه مى شد، امكان داشت گروه پيش داور به خود اجازه دهند كه نبوّت رجال الهى را از طريق تجلى تخيل و شعور باطن تفسير و توجيه نمايند، ولى آنچه مهم است محتويات كتاب آسمانى پيامبران و تعاليم و سخنان ارزنده آنها است.
بهويژه در مورد پيامبر بزرگوار اسلام(صلى الله عليه وآله)وقتى ما كتاب او را بدون پيش داورى قبلى مورد بررسى قرار مى دهيم، مى بينم كه كتاب او داراى امتيازى است كه محال است نتيجه انديشه بشر يا تجلى شخصيت باطنى انسان باشد.(1)

1. براى آگاهى از طرق مختلف اعجاز قرآن، ر. ك: جعفر سبحانى، برهان رسالت.

صفحه 223
ما در اينجا دامن سخن را كوتاه مى كنيم و درباره اين فرضيه غلط كه اثر نامطلوب پيش داورىها و گرايش ها و موضع گيرى هاى پيشين است، بيش از اين بحث و گفتوگو نمى كنيم، ولى مى دانيم كه اگر افراد واقع گرا و خردورز خود را از جانبدارى هاى تعصب آميز رها سازند و با روش صددرصد تحقيقى يك سوره از سورههاى اين كتاب را مورد بررسى قرار دهند، خواهند ديد كه فرضيه تجلى شخصيت باطن، افسانه اى بيش نيست.
مسأله تجلى شخصيت باطن، نخست از طرف گروه هاى تبشيرى يعنى كشيشان و خاورشناسان عرضه شده است و بيش از همه در اين باره درمنگام گرد و خاك كرده است. وى با تلاش هاى كودكانه اى مى خواهد براى اين كتاب آسمانى منابعى را معرفى كند كه مهم ترين آنها، اقتباس از كتب عهدين و تجلى شخصيت باطن اوست. ما در بخش هاى آينده پيرامون فرضيه اقتباس از كتب عهدين بحث مى نماييم.
وى درباره تجلى شخصيت باطن پيامبر مى نويسد:
عقل درونى محمد يا به تعبير امروز شخصيت باطنى او به بى پايگى آيين شرك پى برده بود. او براى رسيدن به مقام نبوّت به پرستش خدا پرداخت و در غار حرا براى عبادت، خلوت نمود. در آنجا ايمان و وجدان او به درجه اى بلند رسيد و افق افكارش وسيع و ديد بصيرتش دوچندان شد. عقل روشن او، وى را به آيات خدا در پهنه آسمان و زمين راهنمايى كرد كه آفريدگار جهان يكى است و نظام هستى را رهبر او است. در اين مرحله آن چنان نيرومند شد كه براى هدايت مردم و خارج ساختن آنها از ظلمت و جهل به روشنايى دانش و آيين حق، شايستگى پيدا كرد. او پيوسته در فكر و انديشه بود، ناراحت مى شد و به خود مى پيچيد، در ميان آلام و آرزوها منقلب بود تا آن گاه كه يقين كرد او همان پيامبرى است كه خداوند او را

صفحه 224
براى هدايت بشر برانگيخته است. اين اعتقاد در خواب هايى كه مى ديد بر او تجلى نموده، سپس اين وضع تقويت يافت و از صورت رؤيا و خواب بالاتر رفت و آن را به صورت فرشته اى مجسم يافت كه در حال بيدارى به او وحى را تلقين مى كند. اين آگاهى ها بر او چنين وانمود مى شد كه از آسمان بر او نازل مى شود و اين خطاب را خداوند بزرگ وسيله جبرئيل كه فرشته وحى است براى او مى فرستد; يعنى به وسيله همان كسى كه بر موسى بن عمران و عيسى بن مريم و ديگر پيامبران نازل مى گرديد.(1)
اين جمله ها سخنان درمنگام است كه به طور فشرده نقل كرديم و نويسنده افكار اين كشيش را به صورت ديگر در كتاب خود آورده است و به يك معنى نسخه مطابق اصل درآمده است. وى مى نويسد:
«چه محذور عقلى در راه امكان پيدا شدن افرادى هست كه در روح خود به هستى مطلق انديشيده و از فرط تفكر كم كم چيزى حس كرده و رفته رفته نوعى كشف، نوعى اشراق باطنى و نوعى الهام به آنان دست داده باشد و آنها را به هدايت و ارشاد ديگران برانگيزد؟
از داستان بعثت و رواياتى كه در سيره ها ديده مى شود، شخص انديشمند ژرف بين مى تواند به حقايق پى ببرد; همچنين قراين و اماراتى كه مى تواند از آيات قرآنى به دست آورد، همه اين معنى را تأييد مى كنند كه يك حركت و جنب و جوش غيراختيارى در روح و شخصيت محمد پيدا شده و او را مسخر عقيده اى ساخته بود تا سرانجام منتهى به رؤيا يا اشراق يا كشف باطنى و نزول آيه نخستين سوره علق گرديد».
ما از اين نويسندگان مى پرسيم:

1. سيدمحمد رشيد رضا، الوحى المحمدى، ص 86-87.

صفحه 225
اگر تجلى شعور باطن، اساس نبوّت اين مدعيان را تشكيل مى دهد، لازم است در زمان هاى ديگر (حتى زمان حاضر) پيامبرانى به ظهور برسند; حتى متكامل تر از پيامبران گذشته و تجلى شعور باطن در حد اعلاى خود در هر زمان در افراد نادر كاملاً امكان پذير است.
اگر صورتى كه آنها مى بينند، صورت متجسد روح خودشان باشد، در سايه مواد مخدّرى چون حشيش، حالاتى مشابه اين را مى توان ديد; پس معتادان بايد همگى پيامبر باشند!!
آيا با ملاحظه اين نكات جا دارد كه نويسنده در نشان دادن ريشه نبوّت و وحى اين چنين بنويسد:
«آفتاب گدازنده لاينقطع مى تابيد. در روح حساس و رؤيازاى محمد همهمه اى برپا مى شد كه با فرارسيدن شب فرومى نشست.
اين طبايع درخودفرورفته و سرگرم پندار و رؤياى درونى كه موجبات زندگى، آنها را از غوغاى زندگانى دور ساخته، در خلأ صحراى خاموشى ناچار بيشتر به خود فرومى روند تا وقتى كه شبحى (فرشته) نامترقب پديد آيد و در اعماق وجود خويش صداى مواجى را بشنوند: امواج يك درياى ناپيدا و مجهول.
چند سال به اين نحو گذشت تا واقعه اى روى داد و اثر تازه اى در جان او گذاشت. در سن 11 سالگى با ابوطالب به شام رفت و مايه اى بدين حركت غوغاى درونى رسيده دنيايى تازه و روشن كه اثرى از جهالت و خرافت و نشانى از زمختى و خشونت ساكنان مكه در آن نبود».
تعجب آنكه پس از يك چنين داورى قطعى و به بازيچه گرفتن يك چنين آيين عظيم، مى نويسد: «آنچه ما اكنون مى نويسيم، از حدود فرض و حدس خارج نيست. كودكى تك و تنها هر روز با شتران به صحرا مى رود و در تنهايى اين روزها

صفحه 226
يكنواخت در خود فرومى رود، سرگرم تخيلات و رؤيا مى شود».
اين تجزيه و تحليل مربوط به ديگران است.
شايد برخى از خوانندگان گرامى تصور كنند كه اين تجزيه و تحليل مربوط به خود نويسنده است.
ولى لازم است به عرض خوانندگان برسانم كه اين مطلب مربوط به نويسنده مسيحى به نام درمنگام است كه با تخيلات فراوانى خواسته است كه رسالت و نبوّت پيامبر اسلام را از اين طريق تحليل كند.
دانشمندان بزرگ اسلام قريب پنجاه سال پيش سخنان اين مرد مسيحى را كلمه به كلمه نقل كرده و به نقد آن پرداخته اند. شما از باب نمونه به كتاب الوحى المحمدى مراجعه بفرماييد.(1) رشيد رضا در اين تأليف نفيس و گران بهاى خود كه خوشبختانه به فارسى نيز ترجمه شده است، مجموع تجزيه و تحليل هاى اين نويسنده مسيحى را پيرامون وحى و رسالت حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)به شيوه خاصى پاسخ گفته است.
نويسنده با الهام از كتاب وى قلم به دست گرفته و مطالب او را دست و پا شكسته نقل نموده است. نه تنها اين نظريه را از او گرفته، بلكه از سخن او و ديگر دانشمندان مسيحى كه هركدام به گونه اى به تحليل زندگى پيامبر همت گماشته اند، بهره ها برده و هرگز نامى از آنان نبرده است.
اگر وحى پيامبران زاييده شخصيت باطنى آنها است، چرا پيامبر اسلام با صراحت اعلام مى كند:
(كَذَلِكَ يُوحِي إِلَيْكَ وَإِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ اللهُ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ)(2)
«خداوند به تو و به كسانى كه پيش از تو بوده اند، وحى مى كند».

1. سيد محمد رشيد رضا، الوحى المحمدى، ص 59-78، چ 2.
2. شورى، 3.

صفحه 227
(وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ قُرْآنًا عَرَبِيًّا لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى وَمَنْ حَوْلَهَا)(1)
«همچنين خداوند قرآن عربى را به تو وحى نمود تا (ام القرى) و كسانى را كه اطراف آن زندگى مى كنند، بيم دهى».
(شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ مَا وَصَّى بِهِ نُوحًا وَالذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ وَمَا وَصَّيْنَا بِهِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَى وَعِيسَى أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَلاَ تَتَفَرَّقُوا فِيه).(2)
«از امور دين آنچه را كه به نوح سفارش كرده بوديم و آنچه را كه بر تو وحى كرده ايم و آنچه را كه به ابراهيم و موسى و عيسى سفارش كرده بوديم، اين است كه اين دين را به پا داريد و تفرقه نيفكنيد».
(وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحًا مِنْ أَمْرِنَا مَا كُنْتَ تَدْري مَا الْكِتَابُ وَلاَ الإِيمَانُ وَلَكِنْ جَعَلْنَاهُ نُورًا نَهْدِى بِهِ مَنْ نَشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا وَإِنَّكَ لَتَهْدِى إِلَى صِرَاط مُسْتَقِيم)(3)
«قرآن را از جانب خود به تو وحى كرديم. تو نمى دانستى كتاب و ايمان چيست».
بنابراين هرگونه تفسيرى كه با تصريح خود دارندگان وحى مخالف باشد، مردود شناخته مى شود و هيچ محقق و دانشمندى آنان را افراد متقلب و دروغگو نمى داند; از اين جهت بايد آنان را در اين ادّعا تصديق كرد.
جمله هايى كه نقل شد، مى رساند كه وى مى خواهد ادعا كند كه ديدن شبح و شنيدن صدا، همگى در دوران كودكى و پيش از رفتن محمد(صلى الله عليه وآله) به شام رخ داده است و اين نوع تجزيه و تحليل بسيار رسوا است، زيرا:
حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)طبق نوشته مورخان اسلامى در سن دوازده سالگى و مطابق نوشته خود او در سن يازده سالگى به شام رفته است و در سن هشت سالگى، جدّ وى عبدالمطلب بدرود زندگى گفته است; در اين صورت موضوع صحراگردى و

1. شورى، 7.
2. شورى، 13.
3. شورى، 52.

صفحه 228
شبانى حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله)بايد ميان سال هاى هشت تا يازده باشد در صورتى كه هرگز در مدارك اسلامى و غيراسلامى چنين چيزى به چشم نمى خورد كه حضرت محمد (صلى الله عليه وآله)در اين فاصله مشغول شبانى در بيابان ها بود تا بر اثر زندگانى انفرادى، پديده رؤيت شبح و شنيدن امواج پيش آيد و هرگز معنى ندارد كه ابوطالب چشم و چراغ خاندان خود را در اين سن و سال روانه بيابان ها كند.
حتى اين نويسنده سخن درمنگام را به طرز صحيح نقل نكرده است، زيرا وى وحى را مولود تنها زيستن وى در غار حرا مى داند، نه دوران كودكى آن هم در فاصله 8 تا 11 سالگى او.
پاسخ: اوّلاً اينكه مى گويد سوره هاى مكى نشان مى دهد كه حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)از تنعمات زندگى به دور افتاده است، هرگز با تاريخ قطعى پيامبر تطبيق نمى كند زيرا او در مكه تا سن پنجاه سالگى ثروت عظيم همسر خود خديجه را در اختيار داشت. چگونه مى توان گفت از تنعمات زندگى به دور افتاده بود؟! و دوران كودكى او در خانه عبدالمطلب و سپس در خانه ابوطالب بوده است و اگر نورچشمى اين دو نفر محروم باشند بايد نامحروم ها را در مكه معرفى كرد!!
گذشته بر اين كدام آيه مكى بر اين مطلب گواهى مى دهد؟ هرگز آياتى كه در آنها عواطف ثروتمندان به نفع كمك به مستمندان و يتيمان تحريم شده گواه بر اين مطلب نيست. چرا اين نوع آيات گواه بر بشردوستى و اخلاص او به انسان ها نباشد...؟
ثانياً اگر او به توصيف طبيعت برمى خيزد و درباره زمين و آسمان و ستارگان سخن مى گويد، نه به خاطر اين است كه با طبيعت نجوايى دارد و مشاهدات دوران تنهايى خود را پس از سى سال به زبان جارى مى سازد، بلكه او از اين رهگذر

صفحه 229
مى خواهد مشركان و غافلان جهان را به خالق و آفريدگار آنها، كه جز او معبودى نيست، متوجه سازد و آيه زير هدف وى را از توصيف طبيعت تشريح مى كند، آنجا كه مى فرمايد:
(إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِمَا يَنْفَعُ النَّاسَ وَمَا أَنْزَلَ اللهُ مِنَ السَّمَاءِ مِنْ مَاء فَأَحْيَا بِهِ الأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَبَثَّ فِيهَا مِنْ كُلِّ دَابَّة وَتَصْرِيفِ الرِّيَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّمَاءِ وَالأَرْضِ لآيَات لِقَوْم يَعْقِلُونَ). (1)
«در آفرينش آسمان ها و زمين و آمد و شد شب و روز و گردش كشتى در دريا و فرود آمدن باران از آسمان و زنده شدن زمين در بهاران پس از نزول باران و پخش جنبدگان در پهنه زمين و گردش باد و ابرهاى ميان آسمان و زمين در تمام اين پديده ها براى خردمندان نشانه هايى از توحيد خدا است» (لآيَات لِقَوْم يَعْقِلُون).
او نه تنها در مكه بشر را به قوانين و اسرار طبيعت توجه مى داد و به قول آنان با طبيعت نجوايى داشت، بلكه در مدينه نيز در مواقع لزوم از اين برنامه بهره بردارى مى كرد.
چيزى كه هست، طرف سخن او در مكه بيشتر مشركان بود كه از خدا و آيات توحيد و نشانه هاى قدرت، غافل بودند، از اين جهت ناچار بود كه با تشريح نظام آفرينش و مظاهر قدرت، آنان را به مبدأ قدرت متوجه سازد.
از اين جهت معارف عقلى قرآن بيشتر در مكه نازل گرديده است، زيرا در محيط پيرامون وى كسانى بودند كه منكر همه نوع معارف عقلى بودند.

1. بقره، 164.

صفحه 230
ثالثاً: اگر او در مكه خشم خود را بر متكبران مانند ابولهب مى ريخت، اين كار اختصاص به محيط مكه نداشته بلكه او پيوسته مبشر و منذر بود، پيوسته دشمنان خدا را تهديد مى كرد و اين آيه در مدينه نازل شد:
(يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ جَاهِدِ الْكُفَّارَ وَالْمُنَافِقِينَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ). (1)
«اى پيامبر گرامى، با كافران و منافقان مبارزه كن و شدت عمل به خرج بده. جايگاه آنان دوزخ است و چه سرنوشت بدى است».
او بود كه در سال نهم هجرت قطعنامه اى به شرح زير ابلاغ كرد:
(وَأَذَانٌ مِنَ اللهِ وَرَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الأَكْبَرِ أَنَّ اللهَ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَرَسُولُهُ). (2)
«اعلانى است از جانب خدا و پيامبر، در روز حج بزرگ، خداوند و پيامبر او از مشركان بيزارند».
اين نه تنها از خصايص حضرت محمد بود، بلكه تمام پيامبران داراى چنين خصيصه اى بودند; چنان كه مى فرمايد:
(رُسُلاً مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ). (3)
«همه پيامبران مأمورند مردم را از رحمت خدا آگاه سازند و از عذاب او كه نتيجه اعمال آنان است، بترسانند تا حجت خدا را بر مردم تمام گردانند».
جاى تعجب نيست كه نويسنده و امثال او از آيات قرآن كه درباره اظهار

1. توبه، 73.
2. توبه، 3.
3. نساء، 165.

صفحه 231
بيزارى از امثال ابولهب نازل شده، ناراحتند و گفتار حق پيامبر را درباره متكبران مغرور كه از طريق بهره پول صاحب آلاف و الوف شده بودند، ابزار خشم مى پندارند.
نكته اين ناراحتى اين است كه آنان به دنبال آيينى هستند كه به سان مسيحيت كنونى به مردم دستور دهد كه اگر ظالمى عبايت را برد تو نيز قبا را بده، اگر بر يك طرف صورتت سيلى نواخت، طرف ديگر صورتت را نيز در اختيار او قرار بده.
به طور مسلم اين نوع نويسندگان با اين طرز تفكر نمى توانند اقدامات جدى قرآن و پيامبر خدا را در مبارزه با ظلم و بيدادگرى تحمل نمايند و هرگز نمى توانند طرفدارى او را از يتيمان و درماندگان، به طور صحيح ارزيابى كنند و حتماً بايد او را متهم كنند كه محروميت از نعمت، مايه اين طرفدارى شده است.
در پايان از تذكر نكته اى ناگزيريم و آن اينكه:
مرحوم سيد جمال الدين اسدآبادى در يكى از مناظرات خود با مبلغان مسيحى، سخن بس زيبايى دارد و مى گويد:
«وانّكم فصلتم قميصاً من رقاع العهد الجديد والبستموها المسيح(عليه السلام)»:
«شما مبلغان مسيحى از كهنه پاره هاى اناجيل براى مسيح، لباسى دوخته و بر اندام او پوشانيده ايد، در صورتى كه واقعيت مسيح زير اين لباس پنهان مانده است».
عين اين سخن را بايد درباره نويسندگان غربى از يهودى و مسيحى گفت كه از تخيلات بى اساس خود، لباسى براى پيامبر اسلام بريده و دوخته اند و آن را بر اندام پيامبر اسلام پوشانيده اند، در صورتى كه چهره و واقعيت پيامبر اسلام زير اوهام و تخيلات آنان پنهان مانده است.
نويسندگان يهودى و مسيحى وقتى با تمدن عظيم اسلام، با علوم و دانش هاى فوق انديشه بشرى قرآن، با قوانين و تشريعات محكم و استوار اسلام، با

صفحه 232
لطافت و زيبايى اسلوب قرآن، با مضامين عالى آن درباره پيامبران و اقوام پيشين، با معارف عقلى و مسائل كلى و فلسفى آن و... روبرو مى شوند، با نيرنگ هاى زيادى مى خواهند مجموع محتويات قرآن و سنن و قوانين اسلامى را مولود قدرت فكرى حضرت محمد يا متخذ از اين و آن معرفى نمايند و از اين نظر از پا ننشسته و آنچه مى توانستند ولو به صورت دروغ هاى شاخدار مطرح كرده اند. در اين قسمت بيش از همه مونتيه و پس از آن درمنگام سخن گفته و نوشته اند.
ولى وقتى آنان، به طهارت و پاكى و پيراستگى حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)از آلودگى ها مى رسند، برخى به قدرى بر ضد حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)تعصب مىورزند كه حتى حاضر نمى شوند پيراستگى او را به طرز صحيح تفسير كنند.
درمنگام درباره پيراستگى او چنين مى نويسد:
«ان فقره وفقر عمّه (أبي طالب) الذي كفّله صغيراً قد حال دون انغماسه فيما كانوا يسرفون فيه من الاستمتاع بالشهوات من السكر و التسرى وعزف القيان»:(1)
«فقر مادى حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)و فقر عمو و سرپرست او ابوطالب مانع از آن گرديد كه وى در دوران جوانى به شهوترانى و ميگسارى بپردازد و در مجالس نوازندگان شركت جويد».
ما از اين نويسنده مسيحى مى پرسيم: چرا پيراستگى و طهارت و پاكى او را معلول پارسايى و انسانيّت او ندانيم؟ چرا در دوران جوانى كه با متمكن ترين زنان ازدواج كرد و ثروت فراوانى در اختيار او قرار گرفت و همه نوع وسيله براى او فراهم گرديد، دامن خود را آلوده نساخت؟ چرا، چرا، چرا؟

1. سيدمحمد رشيد رضا، الوحى المحمدى، ص 84.

صفحه 233
 
بخش نهم
 
اين توجيه ها تازگى ندارد
نويسنده با تقليد از آنان چنين مى نويسد:
«در بين جنگجويان گاهى به اشخاصى چون كوروش، اسكندر، ناپلئون و نادر برمى خوريم كه بدون تعليمات خاصى در آنها موهبت نقشه كشى و فن غلبه بر حريف موجود است يا در عالم دانش و هنر اشخاصى چون انيشتين، ارسطو، اديسون، هومر، ميكل آنژ، بتهوون، فردوسى، حافظ، ابن سينا، نصيرالدين طوسى، ابوالعلاى معرى و صدها عالم و فيلسوف و هنرمند، مخترع و مكتشف ظهور كرده اند كه با انديشه و نبوغ خود تاريخ تمدن بشر را نور بخشيده اند. چرا نبايد در امور روحى و معنوى چنين امتياز و خصوصيتى در يكى از افراد بشر باشد».
رسالت و رهبرى مردان الهى، پيوسته بر گروه هاى معاصر آنان، سخت و گران مى آمد و به عناوين گوناگون از زير بار پيروى از آنان، شانه خاله مى كردند.
رسالت جهانى پيامبر خاتم نيز از اين قانون مستثنا نبود، از روز نخست

صفحه 234
رجال مادى و گروه هاى الحادى با آن به مخالفت برخاسته، رسالت و ادعاهاى او را به صورت هاى غيرصحيح تفسير مى كردند.
چيزى كه هست، مخالفت با رسالت پيامبران پيشين، منحصر به زمان خود آنها بود و پس از پايان پذيرفتن عمر رسالت آنان، انديشه مخالفت از مغزها بيرون رانده مى شد، امّا مخالفت با رسالت پيامبر اسلام به سان رسالت جهانى او، گسترده بوده و در زمان هاى مختلف وجود داشته است.
اگر در روزهاى نخست ابوجهل ها، ابوسفيان ها، كسرى ها و قيصرها با نهضت او به مخالفت برخاستند، از آن روز به بعد نيز در ميان گروه هاى الحادى مخالفت به صورت امواج كوتاه و بلند جريان داشت و ريشه اين مخالفت ها يك چيز بود و آن اينكه:
برنامه هاى اين مرد الهى با مطامع مادى ها و استعمارگران و جباران و ستمگران و بندگان غرايز حيوانى سازگار نبود.
از اين جهت رهبرى يك فرد امى و درس نخوانده پيوسته بر آنان گران مى آمد و از اينكه بشرى داراى چنين موهبت عظيم الهى است، در عجب و شگفت بودند.
قرآن مجيد اين حقيقت را در آيه زير بيان كرده است:
(أَكَانَ لِلنَّاسِ عَجَبًا أَنْ أَوْحَيْنَا إِلَى رَجُل مِنْهُمْ أَنْ أَنْذِرِ النَّاسَ وَبَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْق عِنْدَ رَبِّهِمْ قَالَ الْكَافِرُونَ إِنَّ هَذَا لَسَاحِرٌ مُبِينٌ): (1)
«آيا براى مردم مايه شگفت است كه بر شخصى از خود آنان وحى فرستاديم تا مردم را هدايت كند و به گروه هاى باايمان بشارت بده كه در درگاه الهى سابقه نيك و راست دارند، ولى افراد كافر او را ساحر و جادوگر مى خوانند».

1. يونس، 2.

صفحه 235
گروه هاى الحادى براى مبارزه با وحى محمدى در تمام اعصار توجيه ها و تصورهايى داشتند، ولى ماهيت توجيه ها و تفسيرهاى باطل در تمام ابعاد زمان يكى بود. چيزى كه هست، در عصر حاضر همان تهمت ها و ناسزاها، همان توجيه ها و تفسيرهاى بوجهلى و بوسفيانى، تغيير قيافه داده و به صورت كالاى نو و به عنوان يك تحقيق علمى عرضه شده است.
در اين بخش به گونه اى دلپذير و كاملاً ابتكارى، ريشه نظريه هاى سه گانه رجال كليسا و گروه هاى تبشيرى بيان شده و به روشنى ثابت گرديده است نظرات آنان جز تكرار تهمت هاى مشركان دوران جاهليت چيز تازه اى نيست. چيزى كه هست، همان افكار و نظرات در قالب خاصى ريخته شده و به نام علم و دانش، پوچ ترين و پندارى ترين افكار جاهلى به جامعه علمى امروز عرضه شده است.
 
تهمت ها به گونه اى معرفى شخصيت انسان است
شخصيت اشخاص را مى توان از زير نقاب فحش ها و تهمت ها و ناسزاهاى دشمن ارزيابى نمود. دشمن پيوسته براى گمراه كردن توده ها مى كوشد حريف را با مطالبى متهم سازد كه براى جامعه ولو يك در هزار قابل قبول باشد تا بتواند با نشر اكاذيب و پخش مطالب دروغ و بى اساس خود، طرف را متهم ساخته و تا آنجا كه مى تواند از آبرو و حيثيت او بكاهد. دشمن دانا مى كوشد نسبت هايى به رقيب خود بدهد كه يك طبقه مخصوص آن را باور كرده يا لااقل در صدق و كذب آن ترديد كنند، ولى از دادن نسبت هايى كه هرگز به طرف نمى چسبد و سنخيتى با روحيات و رفتار و كردار روشن او ندارد، خوددارى مى كند، زيرا در اين صورت درست نتيجه معكوس خواهد گرفت.

صفحه 236
در اين نقطه، مورخ و محقق مى تواند از پشت اين دروغ ها و تهمت ها قيافه واقعى طرف را بخواند و موفقيت اجتماعى و روحيات او را ولو از ديدگاه دشمن به دست آورد، زيرا دشمن بى باك و نترس در نثار تهمت كه به نفع او تمام مى شود، كوتاهى نمى كند و از حربه برنده تبليغ تا آنجا كه فكر و درايت و موقع شناسى او اجازه مى دهد، حداكثر استفاده را مى نمايد و اگر هيچ گونه نسبت ناروايى به او ندهد، از اين لحاظ است كه دامن وى از آن نسبت ها پيراسته بوده و جامعه خريدار آن نبوده است.
صفحات تاريخ اسلام را ورق مى زنيم. مى بينيم كه قريش با آن عداوت و كينه توزى فوق العاده اى كه داشتند، مى خواستند به هر قيمتى شده كيان نوبنياد اسلام را فروريزند و از شخصيت و مقام آورنده آن بكاهند; مع الوصف نتوانستند كاملاً از حربه تهمت استفاده كنند. با خود فكر مى كردند چه بگويند. آيا بگويند كه او خائن است در صورتى است كه هم اكنون امانت هاى گروهى از خود آنها در خانه او است و زندگى شرافتمندانه چهل ساله اش وى را در نظر همه، امين جلوه داده بود.
يا او را به شهوترانى متهم سازند. چطور اين سخن را به زبان آرند، با اينكه او زندگى خود را در دوران جوانى با يك زن نسبتاً مسن آغاز كرد و تا پنجاه سالگى نيز با همان همسر به سر برد.
با بررسى تهمت هايى كه قرآن از معاصران پيامبر پيرامون نبوّت و وحى و كتاب وى نقل مى كند، دو چيز به خوبى روشن مى گردد:
1. دقت در اين ناسزاها به روشنى ثابت مى كند كه دشمنان وى نقطه ضعف روشنى در زندگى او پيدا نكردند تا به آن استناد جويند و صلاحيت او را براى ارشاد و هدايت مردم نفى كنند. هرگز نتوانستند او را به تجاوز به اموال و نفوس متهم كنند يا نتوانستند بگويند او وقتى يا روزگارى به دنبال هوسرانىهاى جنسى بوده

صفحه 237
و پاسى از عمر خود را در اين راه گذرانده است.
دهان دشمنان نسبت به اين تهمت ها كاملاً مسدود و بسته بود و از انديشه كس نمى گذشت كه ادعاى نبوّت و رهبرى او را از اين راه باطل سازد، بلكه پيوسته مى كوشيدند كه از تهمت هايى استفاده كنند كه با طهارت و پاكى و تاريخ زندگى او منافات نداشته باشد.
آنان چنين مى انديشيدند كه هرگز منافات ندارد كه فردى يك عمر با پاكى زندگى كند و سرانجام مجنون و ديوانه گردد و بر اثر جنون ادعاهايى بى اساس نمايد.
همچنين مانع ندارد كه فردى پاسى از عمر خود را در خوبى و نيكى بگذراند، سرانجام از صميم دل به نام نبوّت براى نجات قوم خويش از كتاب هاى ديرينه مطالبى را اقتباس كند و آن را در بهترين عبارت بريزد و مردم را براى عمل به آن دعوت كند و همچنين... .
در تمام تهمت ها و ناسزاهايى كه مشركان نثار او مى كردند، اين نكته به خوبى به چشم مى خورد و خواننده گرامى با خواندن اين بخش، به اين نكته توجه خواهد داشت. ديگر نياز ندارد كه در نقل هر تهمتى به اين نكته توجه دهيم.
2. هدف اساسى از گشودن اين بخش اين است كه ثابت كنيم تمام توجيه ها و تفسيرهايى كه از طرف نويسندگان مسيحى درباره وحى و نبوّت او انجام مى گيرد، چيز تازه اى نيست و همه اين توجيه ها و تفسيرها، به صورتى در عصر رسالت موجود بود و دشمنان وى آنها را در محافل و مجالس خود انتشار مى دادند و از اين راه مى خواستند جلو نفوذ آيين او را كه در حال رشد بود، بگيرند.
جاى گفتوگو نيست كه قرآن و آيين حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)در آغاز رسالت، جاذبه شگفت انگيزى داشت و افراد سالم و دور از تعصب هاى جاهلى با شنيدن آياتى چند، تحت تأثير قرآن او واقع شده و بى اختيار به گروه مسلمانان مى پيوستند.

صفحه 238
نه تنها افراد بى غرضومرض تحت تأثير قرآن واقع مى شدند، بلكه افراد مغرض و متعصب نيز از شنيدن آيات قرآن لذت غير قابل توصيفى مى بردند و همگى در دل اذعان داشتند كه اين نوع سخن گفتن از قدرت انسان هاى سخن ساز و گويندگان فصيح و بليغ بيرون مى باشد، زيرا در آيات قرآن شيرينى توأم با زيبايى خاصى مشاهده مى كردند كه هرگز در سخنان پيشينيان و معاصران وجود نداشت.
وليد بن مغيره حكيم و سخن ساز عرب با عداوت خاصى كه با پيامبر داشت، آياتى چند از او شنيد و نتوانست احساس و برداشت خود را از شنيدن آيات قرآن مخفى و پنهان بدارد; لذا وقتى كه از او نظر خواستند، گفت: من از محمد سخنى شنيدم كه شبيه سخن انس و جن نيست; شيرينى خاصى دارد و زيبايى مخصوصى. شاخسار آن پر از ميوه و ريشه هاى آن پربركت است و هيچ سخنى از آن والاتر نيست.(1)
عتبه يكى از سخنوران قريش و از افراد برجسته آن گروه به شمار مى رفت. وى پيش پيامبر رفت تا از طريق پيشنهادهاى مادى او را از تبليغ آيين يكتاپرستى منصرف سازد. وقتى سخنان عتبه به پايان رسيد، پيامبر سى و هفت آيه از آيات سوره فصلت را خواند و سجده كرد; سپس سر از سجده برداشت و گفت: «سخنان خدا را شنيدى؟» عتبه به اندازه اى مجذوب آيات قرآن بود كه قدرت سخن گفتن از او سلب شده بود. وقتى به سوى قريش برگشت، گفت: «به خدا سوگند، سخنى از محمد (صلى الله عليه وآله) شنيدم كه نه شعر است و نه سحر و نه كهانت». امّا سران قريش گفتار او را رد كردند و گفتند: تو مسحور سخنان محمد واقع شده اى.(2)

1. ابوعلى طبرسى، مجمع البيان، ج 10، ص 387.
2. ابن هشام، سيره ابن هشام، ج 1، ص 293.

صفحه 239
ما در اينجا نمى خواهيم وارد اين موضوع شويم، زيرا بحث در اعجاز قرآن از نظر شيرينى بيان و زيبايى الفاظ و عمق معنى و همچنين بحث درباره قضاوت عرب معاصر پيامبر درباره آن، نياز به بخش جداگانه اى دارد كه فعلاً از قلمرو بحث ما بيرون است.(1)
هدف ما فعلاً اين است كه ثابت كنيم تمام توجيه ها و تفسيرهايى كه دشمنان امروز درباره وحى محمدى و قرآن او دارند، مطلب تازه اى نيست و ريشه هاى آن در زبان دشمنان آن روز بود و همه را قرآن از زبان آنان نقل كرده است. چيزى كه هست دشمنان آن روز افراد دور از تمدن و آداب و رسوم انسانى و بى بهره از علم روز بودند.
لذا در مقام اتهام و نثار ناسزا، ادب را در سخن رعايت نمى كردند، ولى دشمنان به اصطلاح متمدن امروز او همان تهمت ها را در قالب هاى علمى ريخته و ادب در كلام را رعايت كرده اند.
امروز رجال كليسا و نويسندگان مسيحى با تلاش هايى مى كوشند كه قرآن و تعاليم پيامبر را با يكى از سه طريق زير و احياناً با همه توجيه كنند، در صورتى كه همه اين توجيه ها در قرآن از مشركان قريش و ديگران نقل شده است.
1. حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)تعاليم خود را از تورات و انجيل و علماى يهود و نصارى يا افراد ديگر گرفته است.
2. نبوغ و عقل اجتماعى پيامبر، بزرگ ترين الهام بخش اين تعاليم مى باشد.
3. قرآن وحى الهى نيست، بلكه وحى نفسى است كه از درون و ذهن ناخودآگاه او بيرون مى ريخت و او چنان مى انديشيد كه اين مطالب از جانب خدا

1. در اين باره، ر. ك: جعفر سبحانى، برهان رسالت، ص 78-90.

صفحه 240
است.
ما در اينجا به تفسير آياتى كه به هر يك از تهمت ها و نظريه ها اشاره مى كند، مى پردازيم:
1. قرآن را از ديگران فرا مى گيرد
كليسا و مبلغان مسيحى براى پايين آوردن مقام قرآن خصوصاً دو نويسنده مسيحى به نام هاى درمنگام و مونتيه مى كوشند كه بگويند پيامبر تاريخ اقوام و ملل گذشته را از دانشمندان يهودى و مسيحى گرفته و آنها را به نحوى دلپذير كه با اصول و مبانى عقلى سازگار باشد، نقل كرده است.
ولى بايد توجه نمود يك چنين تجزيه و تحليل پندارى، به اين دو نويسنده و كسانى كه از گفتار اين دو نفر پيروى كرده اند اختصاص ندارد، بلكه روز نزول قرآن، عرب جاهلى كه از هيچ جاى جهان خبر نداشت، درباره قرآن نيز چنين مى انديشيد و خود قرآن اين تهمت را در مواردى از آنان نقل كرده است; مانند اين آيه:
1. (وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّمَا يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ).(1)
«ما مى دانيم كه مشركان مى گويند بشرى او را تعليم مى دهد».
مفسّران در شأن نزول آيه مى نويسند: پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) در مروه كنار يك جوان مسيحى به نام جبر كه غلام بنى حضرم بود، مى نشست. مشركان فوراً از جريان سوءاستفاده كرده و پيامبر را متهم به اين كردند كه وى محتويات قرآن را از او فرامى گيرد.(2)
گاهى نقل مى كنند كه پيامبر در صفا در كنار يك جوان كاسب غيرعرب

1. نحل، 103.
2. جاراللّه زمخشرى، كشّاف، ج 2، ص 218 و... .

صفحه 241
مى نشست و با او سخن مى گفت. اين جوان به زحمت مى توانست عربى سخن بگويد.
قرآن مجيد در پاسخ اين تهمت مى گويد:
2. (لِسَانُ الذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَهَذَا لِسَانٌ عَرَبي مُبِينٌ):(1)
«زبان كسى كه به آن اشاره مى كنند، غيرعربى است، در صورتى كه اين قرآن به زبان عربى آشكار است».
يعنى بر فرض اينكه محتواى قرآن را از او مى گيرد ديگر، الفاظ و جمله هاى قرآن نمى تواند مربوط به او باشد. زيرا او يك فرد غيرعرب است; پس قطعاً به عقيده شما جمله بندى و صورت سازى مربوط به خود او خواهد بود; در اين صورت شما نيز برخيزيد و بدين شيوه سخن بگوييد. اگر در اين قسمت عجز و ناتوانى بر شما مستولى شد، بدانيد كه قرآن ساخته فكر انسانى نيست.
3. (وَقَالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ).(2)
«مى گويند او آموزش ديده ديوانه اى است».(3)
4. (وَقَالُوا أَسَاطِيرُ الأَوَّلِينَ اكْتَتَبَهَا فَهِيَ تُمْلَى عَلَيْهِ بُكْرَةً وَأَصِيلاً):(4)
«گفتند: قرآن افسانه هاى پيشينيان است كه محمد آن را نوشته و صبح و شام براى او املا مى گردد».
احتمال دارد مقصود از اساطير اوّلين همان كتاب هاى آسمانى باشد كه در

1. نحل، 103.
2. دخان، 14.
3. لفظ «معلم» اشاره به اقتباس از ديگران است و لفظ «مجنون» حاكى از تهمت ديگران است كه بعداً متعرض مى شويم.
4. فرقان، 5.

صفحه 242
پيشاپيش آنها، تورات و انجيل قرار دارد.
مؤيد اين نظر اين است كه آنان پس از شنيدن آيات قرآن و توصيف آن به (أَسَاطِيرُ الأَوَّلِينَ)كه حامل نويدها و وعده ها است، مى گفتند: اين سخنان تازگى ندارد و نياكان ما نيز از اين وعده ها و نويدها شنيده اند و به آنان نيز چنين وعده و وعيدى داده شده است.
ناگفته پيداست تمام اين وعده و وعيدها به وسيله كتاب هاى آسمانى كه مصداق روشن آنها تورات و انجيل است، انجام گرفته بود; چنان كه مى فرمايد:
5. (لَقَدْ وُعِدْنَا نَحْنُ وَ آبَاؤُنَا هَذَا مِنْ قَبْلُ إِنْ هَذَا إِلاَّ أَسَاطِيرُ الأَوَّلِينَ):(1)
«ما و نياكان ما به مانند اين سخنان، وعده داده شده ايم. اينها جز افسانه هاى پيشينيان چيزى نيست».
بنابراين در هر موردى كه قرآن از طرف مشركان نقل مى كند كه تعاليم محمد(صلى الله عليه وآله)همگى «اساطير اوّلين» است، ممكن است ناظر به اين باشد كه محتويات از تورات و انجيل اخذ شده است.
در عين حال احتمال دارد كه مقصود تشبيه قصص و داستان هاى قرآن به قصص و داستان هاى رستم و اسفنديار و قهرمانان خيالى عرب و ايران باشد.
همچنان كه احتمال دارد مقصود هر دو باشد. اينك متن آياتى كه حاكى است كه قرآن از نظر مشركان همان افسانه هاى پيشينيان است:
1. (وَإِنْ يَرَوْا كُلَّ آيَة لاَ يُؤْمِنُوا بِهَا حَتَّى إِذَا جَاءُوكَ يُجَادِلُونَكَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هَذَا إِلاَّ أَسَاطِيرُ الأَوَّلِينَ): (2)

1. مؤمنون، 84.
2. انعام، 25.

صفحه 243
«هر نوع معجزه اى ببينند، به آن ايمان نمى آورند، وقتى پيش تو آيند، با تو مجادله مى كنند و افراد كافر مى گويند قرآن جز افسانه هاى پيشينيان چيز ديگرى نيست».
2. (وَإِذَا تُتْلَى عَلَيْهِمْ آيَاتُنَا قَالُوا قَدْ سَمِعْنَا لَوْ نَشَاءُ لَقُلْنَا مِثْلَ هَذَا إِنْ هَذَا إِلاَّ أَسَاطِيرُ الأَوَّلِينَ): (1)
«وقتى براى آنان آيات قرآن خوانده مى شود، مى گويند قبلاً نظير آنها را شنيده ايم، اگر بخواهيم، مانند آن را نيز مى گوييم. اين جز افسانه هاى پيشينيان چيزى نيست».
3. (وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ مَاذَا أَنْزَلَ رَبُّكُمْ قَالُوا أَسَاطِيرُ الأَوَّلِينَ): (2)
«وقتى به آنان گفته مى شود خداوند شما چه چيزى فرستاده است، مى گويند افسانه هاى پيشينيان».
4. (وَيْلَكَ آمِنْ إِنَّ وَعْدَ اللهِ حَقٌّ فَيَقُولُ مَا هَذَا إِلاَّ أَسَاطِيرُ الأَوَّلِينَ): (3)
«وقتى گفته مى شود ايمان بياور، وعده هاى خدا حق است، مى گويد اينها افسانه هاى ديرينه است».
5. (إِذَا تُتْلَى عَلَيْهِ آيَاتُنَا قَالَ أَسَاطِيرُ الأَوَّلِينَ): (4)
«وقتى آيه هاى ما براى او خوانده مى شود، مى گويد داستان هاى گذشتگان است».

1. انفال، 31.
2. نحل، 24.
3. احقاف، 17.
4. قلم، 15; مطففين، 13.

صفحه 244
عرب جاهلى اطلاعاتى از تورات و انجيل نداشت جز اينكه دهن به دهن مطالبى جسته و گريخته، شنيده بود و از نظر محتوا تشابهى ميان قرآن و ديگر كتاب هاى آسمانى احساس مى كرد; از اين جهت براى راحت ساختن خود از هر نوع مبارزه با قرآن، وحى محمدى را همان قصه و افسانه هاى گذشتگان مى دانست.
اصولاً عرب جاهلى در منطقه حجاز، ملّتى امّى و درس نخوانده بودند. به طور مسلم گروهى كه نمى توانست به زبان مادرى خود چيزى بنويسد و بخواند، طبعاً نسبت به زبان هاى ملل ديگر مانند عبرى و غيره، عاجز و ناتوان خواهد بود; حتى قريش براى كسب اطلاع از صحت ادعاى محمد(صلى الله عليه وآله)گروهى را به يثرب اعزام كرد كه صحت و عدم صحت ادعاى نبوّت محمد(صلى الله عليه وآله)را با شخصيت هاى علمى آنان در ميان بگذارند و از آنان نظر بخواهند كه ادعاى چنين مردى از نظر كتاب هاى آسمانى چگونه است؟(1)
يك چنين گروهى حق دارند!! كه قرآن و تعاليم او را اساطير و متخذ از كتاب هاى پيشينيان بخوانند.
شگفت از گروهى از رجال كليسا و نويسندگان آنها است كه با مشاهده فاصله هاى زياد ميان محتويات دو كتاب چگونه مى خواهند بگويند كه حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)با اعتراف به اينكه امى بود، تعاليم خود را از آنها اقتباس كرده است.(2)
2. قرآن مولود نبوغ پيامبر است
توجيه ديگر دانشمندان كليسا نسبت به تعاليم محمد(صلى الله عليه وآله)اين است كه آنها را

1. ابن هشام، سيره ابن هشام، ج 1، ص 392.
2. ما در بخش آينده ثابت خواهيم كرد كه هرگز وحى محمدى و تعاليم پيامبر اسلام نمى تواند برگرفته از تورات و انجيل و دانشمندان اهل كتاب باشد.

صفحه 245
مولود نبوغ و فكر عميق پيامبر مى دانند.
اين تلاش نيز چندان تازگى ندارد و عرب جاهلى به گونه اى تعاليم حضرت را مولود قدرت فكرى و دماغى او مى دانست.
عرب جاهلى در برابر عظمت قرآن سر تعظيم فرود آورد و در ميدان مبارزه از هر نوع مقابله شانه خالى كرد، زيرا خود را ناتوان تر از آن مى دانست كه با وحى محمدى از در مبارزه وارد شود، براى راضى ساختن وجدان خويش و فريب دادن ديگران، گفتار و سخن او را شعر خوانده و او را به شاعرى متهم مى ساختند.
شكى نيست كه شعر و شاعرى از مواهب بزرگ انسانى است كه گروه انگشت شمارى از اين موهبت و فوق العادگى برخوردار مى باشند.
آنان فصاحت و بلاغت و شيرينى و جذبه قرآن را احساس مى كردند و مى گفتند كه اين قرآن از قدرت فكرى و استعداد فوق العاده شعرى محمد(صلى الله عليه وآله)سرچشمه مى گيرد و او از قريحه عظيمى برخوردار است كه مى تواند چنين سخن بگويد. قرآن اين نوع توجيه را از آنان نقل مى كند و مى فرمايد:
1. (بَلْ هُوَ شَاعِرٌ فَلْيَأْتِنَا بِآيَة كَمَا أُرْسِلَ الأَوَّلُونَ): (1)
«او شاعرى است و بايد به سان پيامبران گذشته، معجزه بياورد».
2. (وَيَقُولُونَ أَئِنَّا لَتَارِكُوا آلِهَتِنَا لِشَاعِر مَجْنُون): (2)
«مى گويند آيا ما خدايان خويش را به خاطر شاعر ديوانه اى ترك مى گوييم».
3. (أَمْ يَقُولُونَ شَاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُونِ): (3)
«بلكه مى گويند او شاعرى است كه منتظر مرگ او هستيم».

1. انبياء، 5.
2. صافات، 36.
3. طور، 30.

صفحه 246
قرآن در پاسخ اين تهمت چنين مى گويد:
4. (وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ وَمَا يَنْبَغِي لَهُ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ وَقُرْآنٌ مُبِينٌ): (1)
«ما به او شعر ياد نداده ايم و شايسته او نيز نيست بلكه وحى محمدى، يادآور و قرآنى است كه با زبانى روشن حقايق را آشكار كرده است».
5. (وَمَا هُوَ بِقَوْلِ شَاعِر قَلِيلاً مَا تُؤْمِنُونَ): (2)
«اين قرآن گفتار شاعر نيست. شما چه كم ايمان مى آوريد».
آنان از عظمت قرآن و جنبه هاى مختلف اعجاز آن، تنها فصاحت و بلاغت و حلاوت و شيرينى و جذبه و كشش آنان را درك مى كردند، ولى چون نمى خواستند آن را مولود وحى الهى بدانند، توجيهى جز اين نداشتند كه بگويند قرآن شعر است و غير آن به فكرشان نمى رسيد و شعر و شاعرى استعدادى است كه در شاعر وجود دارد و درحقيقت يك نوع نبوغ محدود و مخصوصى است.
ولى مبلغان مسيحى و رجال تبشير علاوه بر عظمت ظاهرى از خصوصيات معنوى و مفاد قرآن و عظمتى كه در محتوا و تعاليم آن است، آگاه مى باشند و چون نمى خواهند كه سرچشمه واقعى آن را بپذيرند، پس از تلاش ناچارند پيامبر را يك نابغه اجتماعى و قهرمان اصلاح طلب و متفكر بزرگ عصر خود معرفى كنند كه به سان ديگر نوابغ كه هركدام در رشته اى نبوغ پيدا مى كنند، او نيز در امور اصلاح جامعه نبوغ خاصّى داشت.
تحليل نبوّت از طريق نبوغ در امور روحى و معنوى، تصعيديافته همان انديشه نبوغ در شعر و سخن سازى است كه عرب جاهلى وحى محمدى را از آن طريق توجيه مى كرد. چيزى كه هست عرب جاهلى بر اثر ضيق ديد، پيامبر را نابغه

1. يس، 69.
2. حاقه، 41.

صفحه 247
شعر و نادره گفتار مى انديشيد، ولى اين نويسندگان بر اثر وسعت ديد، دايره نبوغ را گسترش داده و او را نابغه اصلاح و امور معنوى انديشيده اند.
با اينكه ما در بخش ششم به گونه اى پيرامون اين فرضيه سخن گفتيم و ثابت كرديم كه ميان نوابغ اجتماعى و پيامبران الهى، فرسنگ ها فاصله هست، مع الوصف نكته اى را در اينجا يادآور مى گرديم.
نبوغ هر يك از نام آوران تاريخ كه از استعداد شگرف و نيرومندى برخوردار بودند، در محيط هاى مناسبى شكوفا مى شود و عواملى مانند محيط هاى علمى و هنرى و نظامى مايه شكفته شدن آنان مى گردد.
رجالى كه در بالا از آنهانام برده شد، همگى در محيط هايى تربيت شده اند كه پرورنده استعدادهاى آنان بود و اگر افلاطون و ارسطو در غير محيط علمى آتن ديده به جهان مى گشودند، هرگز استعداد و نبوغ آنان شكفته نشده و در رديف انقلاب آفرينان جهان قرار نمى گرفتند.
اگر مى بينند كه در دامن شرق، نوابغى مانند پور سينا و خواجه و سرايندگان و نام آورانى مانند فردوسى و حافظ پرورش يافته اند و نبوغ خود را به مرحله فعليت رسانيده اند، به خاطر محيطى است كه توانسته است استعداد آنان را شكوفا سازد و اگر همين افراد در غير محيط هاى مناسب ديده به جهان گشوده بودند، نبوغ خود را در پوششى از جهل و غفلت به همراه خود مى بردند.
اگر در منطقه غرب، مكتشفان و مخترعان و هنرمندانى پديد آمده اند، به خاطر اين است كه محيط غرب مى توانست كم و بيش اين استعدادها را به ثمر برساند; لذا قبل از انقلاب علمى غرب، استعدادهاى نوابغ غرب به هدر رفته و با خود افراد زير خاك پنهان مى شد.
نبوغ كم و بيش در افراد جامعه وجود دارد و آفريننده مهربان نيز اين نعمت

صفحه 248
را روى مصالحى به برخى از افراد مى دهد كه جامعه انسانى در پرتو قدرت فكرى و علمى و هنرى آنها، به سوى كمال برود، ولى شرط بروز و ظهور آن آمادگى محيط و شرايط زندگى نابغه است. اگر نابغه صنعت و رياضيات در شرايطى ديده به جهان بگشايد كه هيچ نوع وسيله اى براى رشد استعداد نباشد، اثرى و انقلابى از او به چشم نخواهد خورد.
اين يك اصل مسلمى است در نوابغ كه تجربه آن را تصديق مى كند.
ولى انقلاب و نمود پيامبر اسلام درست بر خلاف اين اصل بود. براى شكوفايى استعداد او، شرايط فراهم نبود، زيرا حجاز سرزمين دور از علم و تمدن و دور از فرهنگ و هنر بود. يك چنين انقلاب عميق و اصيل با يك جهان آرمان و ايدئولوژى همراه با تحرك و جهش نمى تواند مولود استعداد نبوغ انسانى باشد كه براى بروز نبوغ او يك شرط هم فراهم نبود.
پيامبر (صلى الله عليه وآله)در فلسفه و عرفان انقلابى برپا كرد كه هرگز محيط او آماده چنين افكار و تعاليم نبود. او در زمينه هاى تقنين و تشريع، قوانينى عرضه داشت كه محيط او قانون و قاضى را نمى شناخت و از حقوق مدنى و جهانى به كلى بى خبر بود. او درباره قوانين خلقت و اسرار آفرينش، مطالبى را مطرح نمود كه در زمان او و صدها سال پس از آن نيز مطرح نگرديده و هيچ نابغه اى نمى تواند در محيط هاى جهل و نادانى چنين افكارى را عرضه كند و نبوغ او به فعليت برسد.
بنابراين مقايسه انقلاب آسمانى مرد بزرگوارى مانند حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)با انقلاب هاى علمى و صنعتى و هنرى و سياسى نام آوران تاريخ كه در دامن محيط هاى مناسب پرورش يافته اند و در پرتو محافل علمى يونان و روم و دانشگاه هاى اروپا و امريكا و مراكز هنرى و ادبى غرب متمدّن توانسته اند نبوغ خود را نشان دهند، ظلم و جفا و يك حق كشى روشن است.

صفحه 249
محمّد(صلى الله عليه وآله) مردى است امى و درس نخوانده، نه با فيلسوفى نشسته كه با افكار فلسفى آشنا گردد و نه با حقوقدانان سروكار داشته تا از نحوه تقنين و تشريع آگاه شود و نه به دبستان و دبيرستان و دانشگاهى گام نهاده تا كم و بيش از فرضيه هاى علوم طبيعى و قوانين حاكم بر جهان و انسان اطلاعاتى به دست آورد، نه با مربيان اخلاق و پرورش دهندگان فضايل، نشست و برخاست كرده تا اصول اخلاق و فضايل انسانى را از آنان بياموزد، سپس در پرتو نبوغ و استعداد شگرف خود در اين چشم اندازها، انقلابى برپا كند كه برترى خود را بر ديگران ثابت نمايد.
او در محيطى زندگى مى كرد كه مردم آنجا به هيچ وجه با اين مسائل آشنايى نداشتند; در اين صورت چگونه يك نابغه بدون اينكه جرقه اى در درون دل او روشن گردد، مى تواند استعداد خود را به ثمر برساند و انقلابى همه جانبه برپا كند يا بدون اينكه از سير علم و افكار گذشتگان و معاصران آگاه گردد، در بسيارى از موضوعات، بديع ترين و استوارترين رأى را ابراز نمايد.
گذشته بر اين، نهال نبوغ در درون انسان، همزمان با قواى ديگر رشد و نمو مى كند و در دوران جوانى كه هنگام شكوفايى كليه نيروهاى جسمى و روحى است، شكفته مى شود و انقلاب و رستاخيزى در زندگى انسان نابغه پديد مى آورد.
بخش مهمّى از افكار و طرح هاى نوابغ، مربوط به دوران جوانى آنان مى باشد و هرگز ديده نشده است كه نبوغ فردى، چهل سال تمام در پوشش سكوت و سكون قرار گيرد و كوچك ترين جوانه اى نزند و جرقه اى در درون او روشن نگردد، ولى ناگهان بدون هيچ مقدمه اى غوغايى در درون او پديد بيايد و از سن 40 تا 63 سالگى افكار و طرح هايى ارائه دهد و اصول و كلياتى را پياده كند

صفحه 250
كه حتى نمونه بسيار كمرنگ آن در دوران شكوفايى قواى جسمى و روحى او ديده نشده بود.
اگر به راستى پيامبر اسلام يك نابغه اجتماعى بود، چرا نبوغ او مانند ديگر نوابغ در دوران جوانى و دوره هاى بعد، جوانه نزد؟ چرا وقتى او گام به كمال سنى نهاد و دوران ضعف او فرارسيد، چنين رستاخيزى در درون او پديد آمد؟!
اگر او يك نابغه اجتماعى بود. چرا افكار و تعاليم خود را به وحى نسبت داد و خود را نماينده الهى و مجرى دستور او معرفى كرد؟ مگر حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) به تصديق دوست و دشمن يك فرد پاكدل و بى آلايش نبود؟ مگر به صداقت و درستكارى شهره آفاق نبود؟ پس چرا با داشتن چنين كمالات روحى و نبوغ فطرى، تعاليم خود را مربوط به جاى ديگر دانست و مانند ديگر نوابغ به فكر و انديشه خود افتخار نكرد و نگفت من چنين فكر مى كنم؟ بلكه گفت:
(إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ مَا يُوحَى إِلَيَّ):
«من به جز آنچه بر من وحى مى شود، از چيزى پيروى نمى كنم».
3. وحى نفسى تصعيديافته تهمت جنون است
آخرين تلاش گروه هاى الحادى براى وحى پيامبران خصوصاً درباره پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) موضوع وحى نفسى و القاى ضمير ناخودآگاه است.
اين گروه به عللى به خود اجازه نمى دهند كه پيامبر را يك فرد دروغگو و خلافكار معرفى كنند، زيرا رفتار و گفتار او روشنگر ايمان او به صدق گفتار خويش مى باشد; از اين جهت معتقدند او به راستى يقين داشت كه برانگيخته خدا است و تعاليم او نيز از ناحيه خدا مى باشد، ولى ايمان و اعتقاد او را از راه ديگر توجيه مى كنند كه وحى همان صداى روح محمد بود، زيرا سال ها تفكر و اشباع شدن روح

صفحه 251
از يك انديشه، مستلزم آن است كه آن انديشه به صورت واقع درآيد و در جان كسى كه پيوسته در امرى و انديشه اى فرو رفته است، چنين صدايى طنين افكند و فرشته، صورت ضمير ناخودآگاه آرزوى نهفته در اعماق وجود او بوده است.
ولى بايد توجه داشته باشيم كه اين توجيه نيز تازگى ندارد و مشركان عهد رسالت، وحى محمدى را از اين طريق نيز توجيه مى كردند و مى گفتند:
(بَلْ قَالُوا أَضْغَاثُ أَحْلاَم):(1)
«آنچه مى گويد، افكار پريشانى است كه زاييده خيال او مى باشد».
آنان قرآن را يك رشته افكار نامنظم دانسته كه بى اختيار بر مغز او راه پيدا مى كند و او را در آفريدن اين مطالب عامد و مختار نمى انديشيدند; هرچند برخى از اين مرحله گام فراتر نهاده او را به دروغ نيز متهم مى كردند.
قرآن مجيد در سوره «النجم» كه موضوع وحى محمدى در آنجا مطرح گرديده و پرده از روى حقيقت وحى برداشته است، به گونه اى به رد اين نظر پرداخته و اشاره كرده است كه گروهى قرآن و ادعاى پيامبر را زاييده خيال او دانسته و مى گويند او خيال مى كند كه وحى بر او نازل مى گردد يا فرشته اى را مى بيند و چنين چيزى جز در محيط خيال او، در جاى ديگر وجود ندارد.
قرآن در اين سوره كه آيات آن از نظم و انسجام بديعى برخوردار است و بيانگر روحانيت مردى است كه در مواقع خاصى در هاله اى از موهبت معنوى خدا قرار مى گيرد، به رد اين نظر چنين پرداخته است:
(وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَى * مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوَى * وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْىٌ يُوحَى * عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَى * ذُو مِرَّة فَاسْتَوَى * وَهُوَ بِالأُفُقِ الأَعْلَى * ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى * فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ

1. انبياء، 5.

صفحه 252
أَدْنى * فَأَوْحَى إِلَى عَبْدِهِ مَا أَوْحَى * مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَاَى * أَفَتَُمارُونَهُ عَلَى مَا يَرى * وَلَقَدْ رَاَهُ نَزْلَةً أُخْري * عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهَى * عِنْدَهَا جَنَّةُ الْمَأْوَى * إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ مَا يَغْشَى * مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَى * لَقَدْ رَاَى مِنْ آيَاتِ رَبِّهِ الْكُبْرى):(1)
«سوگند به ستاره هنگامى كه غروب كرد، رفيق شما گمراه نشده و بيراهه نرفته است. او هرگز از روى هوا و هوس دهان به سخن نگشوده است. آنچه مى گويد، وحى و سروش غيبى است كه در اختيار او گذارده شده است. موجود نيرومندى (فرشته وحى) به او تعليم كرده است. اين معلم قدرتمند در افق بالا قد برافراشت (و براى او نمايان گرديد); سپس نزديك شد و در ميان زمين و آسمان آويزان گرديد و به قدرى نزديك شد كه به اندازه دو ميدان تير يا دو سر كمان يا از آن هم كمتر و نزديك تر. اين معلم به بنده او (خدا) وحى كرد آنچه بايد برساند.(2) دل آنچه را ديد، دروغ نديد. آيا با او به مجادله برمى خيزيد؟ او يك بار ديگر او را نيز ديده است، نزد سدرة المنتهى. نزد او است جنة المأوى. هنگامى كه سدره را پوشانيده ديده منحرف نگرديد و از قوانين رؤيت طغيان نكرد. او از آيات بزرگ خداوند ديد آنچه را ديد».

1. نجم، 1-18.
2. ترجمه آيات پيشين به صورتى كه در اينجا انجام مى گيرد، نتيجه دقتى است كه در الفاظ و ضماير آيات انجام گرفته است; بنابراين مقصود از «شديد القوى» فرشته وحى است و تمام ضماير در «فاستوى * و هو بالافق الاعلى» الخ به فرشته برمى گردد; همچنان كه ضمير فاعل در «أوحى» نيز به او برمى گردد و ضمير «عبده» راجع به خدا است. برخى از مفسران در تفسير اين بخش از آيات دچار اشتباه شده و مطالب دور از حقيقت عرضه كرده اند و گاهى نتيجه گرفته اند كه پيامبر خدا را ديد، در صورتى كه با توجه به ضماير «أوحى» و «عبده»، مفاد آيه بسيار روشن است.

صفحه 253
قرآن در اين آيات نظريه وحى نفسى را و اينكه قرآن زاييده تخيل او است به سختى محكوم مى كند و طرفداران اين نظريه را افراد مجادله گر مى خواند و مى رساند كه نه قلب و دل او اشتباه كرده است و نه ديده او و در هر دو نقطه رؤيت به معنى واقعى انجام گرفته است; چنان كه مى فرمايد:
1. (مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَاَى):
«دل آنچه ديده است، دروغ نديده و اشتباه نكرده است».
2. (مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَى):
«ديده منحرف نگرديده و از قوانين رؤيت چشمى طغيان نكرده است و همگى صددرصد حقيقى و واقعى بوده، نه رؤيايى و خيالى».
بنابراين وحى نفسى يا القاى شعور باطنى و... اصطلاح جديدى است براى يك انديشه جاهلى كه در ميان اعراب نسبت به وحى وجود داشته و تنها نام آن تغيير كرده است.
وحى نفسى سرپوشى است بر اتهام به جنون
عرب جاهلى در عين اينكه وحى الهى را به صورت هاى ديگر نيز توجيه مى كرد و پيامبر را مفترى و دروغگو يا ساحر و جادوگر مى شمرد ولى اصرار داشت كه پيامبر را مجنون و ديوانه و كاهن نيز معرفى نمايد.
«مجنون» در اصطلاح آنان، همان جن زده است كه بر اثر تصرف جن، مشاعر خود را از دست مى دهد و پرتوپلا مى گويد.
«كاهن» غيب گويى بود كه رابطه اى با يكى از جن ها داشت كه او را از اوضاع و احوال آگاه مى ساخت.
سرانجام سخنان يك مجنون و ديوانه يا كاهن و غيب گو مربوط به شخص او نيست، بلكه القايى است از جانب جن كه بر ذهن و زبان او جارى مى سازد; هرچند

صفحه 254
خود متوجه نگردد.
عرب جاهلى بر اثر دورى از علم و دانش، بر اثر دورى از فريبكارى و ديپلماسى غرب، آنچه در دل داشت، عارى و برهنه مى گفت و روياروى پيامبر مى ايستاد و مى گفت:
(وَقَالُوا يَا أَيُّهَا الذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ): (1)
«اى كسى كه قرآن بر او نازل گرديده است، تو ديوانه اى».
اين اتهام اختصاص به پيامبر نداشت بلكه به گواهى تاريخ بشريت، پيوسته مصلحان را افراد جاهل و مجنون و ديوانه مى خواندند و انتخاب اين نسبت براى اين است كه مردم را از دور آنان پراكنده سازند تا به سخنان او گوش فراندهند. در قرآن مجيد اين نسبت به پيامبر در سوره هاى حجر آيه 6، سبأ آيه 8، صافات آيه 36، دخان آيه 14، طور آيه 29، قلم آيه 2 و تكوير آيه 22 وارد شده است.
پافشارى در نسبت جنون
از مسلمات تاريخ است كه پيامبر اسلام از آغاز جوانى در ميان مردم به درستكارى و راستگويى و... معروف بوده حتى دشمنان آن حضرت در برابر اخلاق فاضله او بى اختيار سر تسليم و انقياد فرود مى آوردند. يكى از صفات برجسته او اين بود كه تمام مردم او را راستگو و صادق و امين مى خواندند; حتى مشركان تا ده سال پس از دعوت علنى، اموال ذى قيمت خود را پيش او به عنوان وديعت گذاشته بودند. چون دعوت آن حضرت بر معاندان سخت و گران بود، مساعى خود را به كار بردند كه مردم را به وسيله پاره اى از نسبت ها كه اذهان را مى توان با آن آلوده كرد، متهم كنند چون مى دانستند كه نسبت دروغ و افترا به آن حضرت در افكار

1. حجر، 6.

صفحه 255
مشركان بى نظر و ساده تأثيرى نخواهد بخشيد، لذا ناگزير شدند كه در تكذيب دعوت آن حضرت بگويند منشأ دعاوى او خيالات و افكار جنونى است كه منافات با صفات زهد و درستكارى او نداشته باشد و در اشاعه اين نسبت رياكارانه رنگ ها ساخته و نيرنگ ها پرداختند.
آنان از فرط رياكارى موقع تهمت زدن قيافه پاكدامنى به خود گرفته مطالب را به صورت شك و ترديد اظهار مى كردند و مى گفتند: (أَفْتَرى عَلَى اللهِ كَذِبًا أَمْ بِهِ جِنَّةٌ):(1) «به خدا افترا بسته يا جنون دامنگير او شده است». اين همان شيوه شيطانى است كه دشمنان حقيقت، پيوسته در موقع تكذيب شخصيت هاى بزرگ و مصلح اجتماع به كار مى برند و قرآن نيز خبر مى دهد كه اين شيوه نكوهيده مخصوص افراد عصر رسالت نيست بلكه معاندان عصرهاى گذشته نيز در تكذيب پيامبران الهى همين حربه را به كار مى بردند.
چنان كه مى فرمايد: «همچنين براى كسانى پيش از اينها پيامبرى برانگيخته نشد مگر اينكه گفتند جادوگر يا ديوانه است و يكديگر را به گفتن اين سخن سفارش مى كردند. (نه) بلكه آنها گروهى سركشند».(2)
اناجيل كنونى نيز تذكر مى دهد وقتى كه حضرت مسيح يهود را پند داد، گفتند: در او شيطان است و هذيان مى گويد، چرا به حرف هاى او گوش مى دهيد؟(3)
ولى روى سخن با نويسندگان فريبكار و ديپلمات غرب و مقلدان دنباله رو شرقى است كه همين تهمت را به صورت ديگر، مطرح كرده و سم مهلك نابودكننده

1. سبأ، 8.
2. (كَذَلِكَ مَا أَتَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُول إِلاَّ قَالُوا سَاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ * أَتَوَاصَوْا بِهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ طَاغُونَ)(الذاريات، 52-53).
3. انجيل يوحنا، باب 10، جمله 20 و باب 7، جمله 48 و 52.

صفحه 256
را در قالب كپسولى با لعاب شيرينى ريخته و به عنوان علم و تاريخ تحويل ما مى دهند و نام آن را وحى نفسى مى نامند.
مجموع تجزيه و تحليل غربيان نسبت به نبوّت و وحى، جز تغيير عبارت چيز ديگرى نيست و تمام اين مطالب ريشه جاهلى دارند.
ما در اين فصل در تنزيه ساحت مقدس پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) از اين تهمت كه براى نخستين بار از حلقوم مشركان معاصر عهد رسالت بيرون آمد و در اين اواخر نويسندگان مسيحى و افراد دنباله رو آن را تكرار مى كنند، به گونه اى بس فشرده بحث و گفتوگو نموديم و الّا دلايل پاكى ساحت پيامبر از اين تهمت ديرينه، بيش از آن است كه در اين صفحات بگنجد.
زيرا امروز دانشمندان اسلامى در بحث هاى كلامى خويش ثابت كرده اند كه قرآن از جهات مختلفى معجزه است و اعجاز آن منحصر به فصاحت و بلاغت- يعنى شيوايى تعبير و زيبايى ظاهر و بلاغت آن- نيست بلكه قرآن از جهاتى كه اشاره خواهد شد، معجزه است و با ملاحظه اين جهات هيچ فردى نمى تواند بگويد كه اين كتاب، مصنوع فكر بشر و زاييده انديشه انسانى است; خواه آورنده آن انسان عادى باشد و محتويات آن را از اين و آن بگيرد يا نابغه جهان و نادره دوران باشد.
اين جهات مختلف به روشنى ثابت مى كند كه حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) تعاليم خود را از اهل كتاب نگرفته و انديشه بشرى در اين كتاب دخالت نداشته است.
جهات اعجاز قرآن عبارت است از:
1. اعجاز قرآن از نظر زيبايى الفاظ و عمق معانى و بداعت و ابتكارى بودن اسلوب;

صفحه 257
2. اعجاز قرآن از نظر دانش هاى امروز;
3. اعجاز قرآن از نظر خبرهاى غيبى;
4. اعجاز قرآن از نظر عدم اختلاف در اسلوب و شيوه سخن;
5. اعجاز قرآن از نظر عدم اختلاف در مضمون و محتوى;
6. اعجاز قرآن از نظر معارف و مسائل عقلى;
7. اعجاز قرآن از نظر مقايسه با كتاب هاى به اصطلاح آسمانى;
8. اعجاز قرآن از نظر قانونگذارى.
محققان اسلامى درباره هر يك از جهات به بحث و گفتوگو پرداخته اند و محدود بودن وقت و صفحات بحث اجازه نمى دهد كه پيرامون اين جهات به بحث و گفتوگو بپردازيم. خوشبختانه نوشته هاى محققان اسلامى پيرامون جهات اعجاز قرآن ما را از هر نوع بحث و گفتوگو بى نياز ساخته است.(1)
در پايان از تذكر نكته اى ناگزيرم و آن اينكه: اگر مشركان عهد رسالت براى حفظ مقام و موقعيت متزلزل و لرزان خود، او را به چنين تهمتى متهم مى كردند يا كشيشان مسيحى كه خود پيشقراولان استعمار و در خدمت تسخير شرق به نفع غرب مى باشند، به اين تهمت دامن مى زنند، انگيزه روشنى بر اين كار دارند.
شگفت از نويسنده است كه با داعيه بى طرفى، رسالت 23 ساله پيامبر گرامى را مورد تجزيه و تحليل قرار مى دهد، ولى در اين بررسى از نوشته هاى دشمنان حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)گام فراتر ننهاده و همان ها را كپى كرده است.

1. از قرن سوم اسلامى موضوع اعجاز قرآن تا قرن حاضر مورد بحث و بررسى بوده و كتاب هاى ارزنده اى پيرامون آن نوشته شده است; براى نمونه، ر.ك: جعفر سبحانى، برهان رسالت.

صفحه 258
از آنجا كه نويسندگان مسيحى و نويسنده در اين قسمت بيش از حد پافشارى كرده اند، در بخش آينده خصوص اين موضوع را مورد بحث قرار مى دهيم.

صفحه 259
 
بخش دهم
قرآن و عهدين
      آيا پيامبر اسلام قرآن و تعاليم آيين خود را از دانشمندان اهل كتاب گرفته است؟
نويسنده آورده است:
«محمد در مسافرت هاى خود به شام با راهبان و كشيشان مسيحى تماس هايى داشته است.... . وى موقع عبور از سرزمين هاى عاد و ثمود و مدين، اساطير و روايات آن سرزمين ها را شنيده و در خود مكه با اهل كتاب آمدوشد داشته است».
خاورشناسان و افراد دنباله رو اصرار مىورزند كه پيامبر اسلام با راهبان و علماى اهل كتاب در تماس بوده و از آنان در زمينه هاى مختلف اطلاع كسب مى كرد.
پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)موضوع خداپرستى و تعاليم خود را از راهبان مسيحى گرفته است و براى اثبات مدعاى خود موضوع مسافرت پيامبر را به شام پيش مى كشند و مى گويند او در اين مسافرت با دانشمندان و راهبان مسيحى بالخصوص «بحيرا» كه مرد بامعلوماتى بود، ملاقات نموده و اصول و قوانين آيين خود را از آنها فراگرفت.

صفحه 260
مى گويند بحيرا راهب يكتاپرست بود و الوهيت حضرت مسيح را قبول نداشت. پيامبر با او در شهر بصرا ملاقات كرد. درمنگام مى گويد: بحيرا ستاره شناس و جادوگر بود و معتقد بود از طرف خدا براى هدايت فرزندان اسماعيل مبعوث شده است و او معلم محمد و مصاحب او پس از رسالت وى بود و اگر حضرت محمد شراب را تحريم كرده به خاطر اين است كه استاد او بحيرا در حالى كه مست بود، كشته شده بود.
سپس مى افزايد: عموى وى ابوطالب محمد را در مسافرت هاى خود به شام همراه خود مى برد و او با ديدگان نافذ سرزمين هاى مدين و وادى القرى و ثمود را مى ديد و گوش هاى او سرگذشت اين گروه ها را از عرب هاى باديه نشين مى شنيد و در شام با راهبان رومى و كتاب هاى آنان آشنا شد و از عداوت آنان با ملت ايران آگاه گرديد.(1)
اين فراز از نوشتههاى شرق شناسان، غم انگيزترين و دردناك ترين فرازها است. در اينجا با يك رشته دروغ هايى روبرو مى شويم كه گوش روزگار، مانند آن را درباره رجال آسمانى كمتر شنيده است.
در اين بخش از نوشته هاى آنان با نويسندگانى روبرو مى شويم كه مى خواهند براى حضرت محمد معلم يا معلم هايى بتراشند تا بگويند آنان الهام بخش علوم و معارف عقلى قرآن و قوانين و سنت اسلامى بودند.
ارزيابى اين نظر
طراحان اين نظر مى خواهند از اين راه نهضت عظيم و تمدن اسلام را توجيه كنند، در حالى كه براى اين گفته ها هيچ مدرك تاريخى ندارند. براى روشن شدن

1. سيدمحمد رشيد رضا، الوحى المحمدى، ص 66-70.

صفحه 261
حقيقت بايد موضوعات زير را مورد بررسى قرار داد تا معلوم گردد آيا امكان دارد پيامبر اسلام آيين خود را از گفته هاى راهبان و... گرفته باشد.
1. پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)چند بار به شام رفته و در چه سن و سالى اين مسافرت ها براى او پيش آمده است؟
2. آيا در اين مسافرت سن او اقتضاى فراگرفتن اين همه حقايق را داشته است؟
3. او امى و درس نخوانده بود.
4. اگر بحيرا خود اين همه معلومات داشت، چرا شاگردان ديگرى تربيت نكرد و چرا خود او آشكارا ادعاى نبوّت ننمود؟
5. آيا معلومات دانشمندان اهل كتاب با علومى كه در قرآن آمده، قابل مقايسه است؟
6. اگر او تعاليم خود را از بحيرا گرفته بود، آيا قريش بر او عيب نمى گرفتند؟ مگر او در مسافرت تنها بود؟
7. آيا مطالبى كه در قرآن بر ضد اهل كتاب بيان گرديده است، ممكن است از زبان علماى يهود و نصارا صادر شده باشد؟
8. سرگذشت پيامبران در تورات و انجيل آمده و در قرآن هم آمده چرا تا اين حد با هم فاصله دارند؟
9. قرآن با صراحت مى گويد: او از اخبار گذشتگان خبر نداشته (و محققان آنان مى گويند كه محمد مرد دروغگويى نبوده است).
10. نزول آيات قرآن طبق حوادث بوده نه اينكه پيامبر مطالبى را قبلاً تنظيم كرده و بر مردم مى خواند.
11. آيا امكان دارد مسأله پيروزى و شكست روميان را از ديگران

صفحه 262
شنيده باشد و همچنين ده ها خبر غيبى ديگرى كه در قرآن است؟
12. آيا بحيرا از ياران و اصحاب پيامبر بود و در حال مستى كشته شد و تحريم شراب به خاطر آن بوده است؟ در چه كتاب تاريخى اين مطلب آمده است؟
اكنون به بررسى اين موضوعات مى پردازيم؟
1. پيامبر چند بار و در چه سن و سالى به شام مسافرت كرده است؟
توجه به اين نكته لازم است و آن اينكه مسلمانان سعى كرده اند تمام حوادث زندگى پيامبر از ريز و درشت حتى مزاح و شوخى هاى او را بنگارند و چيزى از آن مخفى نگذارند، بنابراين تواريخ اسلامى مدرك مهم و سند خوبى براى مطالعه زندگى پيامبر به شما مى رود.
مى دانيم در تواريخ اسلامى آمده است كه حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)دو بار بيش به شام مسافرت نكرده است: بار اوّل در سن 12سالگى به همراهى عموى خود ابوطالب بود و در همين سفر بوده است كه بحيراى راهب كاروان قريش را براى طعام دعوت كرد و او علامت هاى نبوّت را در برادرزاده ابوطالب مشاهده نمود و پرسش هايى از ابوطالب كرد و پس از آن به ابوطالب گفت: او را به مكه برگردان، زيرا اگر يهوديان از وجود چنين كودكى آگاه گردند، از شر آنان در امان نخواهد ماند و طبق نوشته سيره نويسان ابوطالب از همان جا يعنى شهر بصرا مركز ايالت حوران او را به مكه بازگرداند.(1)
اين ملاقات چنان كه از تاريخ برمى آيد، بيش از چند ساعت به طول

1. ابن هشام، سيره ابن هشام، ج 1، ص 191-194; محمد بن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ج 3، ص 1125. بحيرا به ابوطالب گفت: «ارجع بابن اخيك الى بلده واحذر عليه اليهود فانّي قد أديت لك النصحية».

صفحه 263
نينجاميده.
دومين سفر محمد(صلى الله عليه وآله) به سوى شام در سن 25 سالگى بود. او در اين مسافرت سرپرستى كاروان تجارتى خديجه را به عهده داشت. در اين سفر خديجه به خاطر امانت و صفا و پاكى كه از محمد(صلى الله عليه وآله)سراغ داشت، از او خواسته بود سرپرستى تجارت او را به عهده گيرد و غلام مخصوص خود ميسره را به عنوان فرمانبر وى در اختيار او گذارده بود. طبق نقل ميسره راهبى به نام نسطوراء هنگامى كه چشمش به محمد(صلى الله عليه وآله)افتاد كه زير سايه درختى قرار گرفته بود، از ميسره پرسيد: اين شخص كيست؟ ميسره پاسخ داد: يكى از مردان قريش است.(1)
بنابراين پيامبر مسافرت هايى نداشته است بلكه تنها دو مسافرت داشت: يكى در سن 12 سالگى همراه عموى خود و ديگرى در حدود 25 سالگى به عنوان تجارت و سن پيامبر و وضع مسافرت ايجاب نمى كرد كه پيامبر وقت گفت و شنودى با كسى داشته باشد.
2. آيا در اين مسافرت سن او اقتضاى فراگرفتن اين همه حقايق را داشته است؟ اجازه بفرماييد چند جمله از دانشمندان بى غرض پيرامون حقايقى كه در قرآن است براى شما نقل كنيم تا روشن گردد كه آيا ممكن است كودكى 12 ساله يا جوانى 25 ساله در ظرف چند ساعت يا با گذرى از وادى القرى و مدين و با برخوردى با راهبى يا راهبانى اين همه حقايق را فراگيرد؟!
الف) كارلايل مورخ و دانشمند معروف انگليسى درباره قرآن مى گويد:
«اگر يك بار به اين كتاب مقدس نظر افكنيم، حقايق برجسته و خصايص اسرار وجود طورى در مضامين جوهرى آن پرورش يافته كه عظمت و حقيقت قرآن بهخوبى

1. ر. ك: ابن هشام، سيره ابن هشام، ج 1، ص 198-204.

صفحه 264
از آن نمايان مى گردد و اين خود مزيّت بزرگى است كه فقط به قرآن اختصاص دارد و در هيچ كتاب علمى و سياسى و اقتصادى ديگر ديده نمى شود. بلى، خواندن برخى از كتاب ها تأثير عميقى در ذهن انسان مى گذارد، ولى هرگز با تأثير قرآن قابل مقايسه نيست; از اين جهت بايد گفت مزاياى نخستين قرآن و اركان اساسى آن مربوط به حقيقت و مسائل و مضامين برجسته آن است كه هيچ گونه شك و ترديد در آنها راه نيافته و پايان تمام فضايلى را كه پديدآورنده تكامل و سعادت بشرى است، دربرداشته و آنها را به خوبى نشان مى دهد.(1)
ب) «جان ديون پورت» نويسنده كتاب عذر تقصير به پيشگاه محمد و قرآن مى نويسد: «قرآن به اندازه اى از نقايص مبرا و منزه است كه نيازمند كوچك ترين تصحيح و اصلاحى نيست و ممكن است از اول تا آخر آن خوانده شود بدون آنكه انسان كمترين ناراحتى از آن احساس كند».(2)
ج) گوته شاعر و دانشمند آلمانى مى نويسد:
«ساليان درازى كشيشان از خدا بى خبر ما را از پى بردن به حقايق قرآن مقدس و عظمت آورنده آن محمد(صلى الله عليه وآله)دور نگاه داشته اند، امّا هر قدر كه ما قدم در جاده علم و دانش گذارده ايم، پرده هاى جهل و تعصب نابجا از بين مى رود و به زودى اين كتاب توصيف ناپذير (قرآن) عالم را به خود جلب نموده و تأثير عميقى در علم و دانش جهان كرده عاقبت محور افكار مردم جهان مى گردد».
سپس مى افزايد: «ما در ابتدا از قرآن رويگردان بوديم، امّا طولى نكشيد كه اين كتاب توجه ما را به خود جلب نموده و ما را دچار حيرت ساخت تا آنجا كه در برابر اصول و قوانين علمى بزرگ آن سر تسليم فرود آورديم».(3)

1. از مقدمه كتاب سازمان هاى تمدن امپراطورى اسلام.
2. جان ديون پورت، عذر تقصير به پيشگاه محمد و قرآن، ص 11.
3. از كتاب عذر تقصير به پيشگاه محمد و قرآن.

صفحه 265
د) ژول لابوم انديشمند و نويسنده فرانسوى در كتاب تفصيل الآيات مى گويد:
«دانش و علم براى جهانيان از سوى مسلمانان به دست آمد و مسلمين علوم را از قرآن كه درياى دانش است، گرفتند و نهرها از آن براى بشريت در جهان جارى ساختند».
هـ) بانو دكتر لورا واگليرى استاد دانشگاه ناپل در كتاب پيشرفت سريع اسلام پس از برشمردن امتيازاتى از قرآن مى گويد: «چطور ممكن است اين كتاب اعجازآميز ساخته محمد باشد، در صورتى كه او يك نفر عرب درس نخوانده اى بود... .
ما در اين كتاب گنجينه ها و ذخايرى از علوم مى بينيم كه فوق استعداد و ظرفيت باهوش ترين اشخاص و بزرگ ترين فيلسوفان و قوى ترين رجال سياست و قانون است. به دليل اين جهات است كه قرآن نمى تواند ساخته يك مرد تحصيل كرده و دانشمند باشد».
آيا راستى مى شود در چند ساعت آن هم در آن سن اين همه حقايق را آموخت كه دانشمندان بنام جهان در برابر حقايق آن از جنبه هاى مختلف سر تعظيم فرود آورده، اعتراف به عظمت آن نمايند؟
روشن تر بگويم، سن حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)هنگام مسافرت از دوازده سال تجاوز نمى كرد. آيا عقل باور مى كند كه كودكى حقايقى از تورات و انجيل را فراگيرد و سپس آن را در سن چهل سالگى به نام وحى منتشر كند و شريعتى از نو سازد؟ چنين كارى از موازين عادى بيرون است و شايد با در نظر گرفتن ميزان استعداد بشر،

صفحه 266
بتوان آن را در رديف محال عادى قرار داد.
مدت اين مسافرت كمتر از آن بود كه محمد(صلى الله عليه وآله)بتواند در آن مدت كم تورات و انجيل را فراگيرد، زيرا اين سفر، سفر تجارى بود و رفتن و برگشتن و مدت اقامت بيش از چهار ماه طول نكشيد، زيرا قريش سالى دو بار مسافرت مى كردند: در زمستان به سوى يمن و در تابستان به سوى شام و با اين ترتيب گمان نمى رود همه مدت مسافرت بيش از چهار ماه طول بكشد و بزرگ ترين دانشمندان جهان نمى توانند در اين مدت كم توفيق فراگرفتن اين دو كتاب بزرگ را پيدا كنند تا چه رسد به يك طفل درس نخوانده و دبستان نديده، با توجه به اينكه تمام مدت چهار ماه را با راهب همراه نبود، بلكه اين ملاقات در يكى از منازل بين راه اتفاق افتاده و تمام جريان ملاقات، حداكثر چند ساعت بيش نبوده است.
از اين بيان پاسخ قسمت هاى چهارم و پنجم روشن مى گردد، زيرا مى دانيم كه تمام دانشمندان اهل كتاب به اندازه يك صدم حقايق قرآن آگاهى نداشتند تا چه رسد به يك يا چند نفر از آنها كه بخواهند اين همه اسرار را به محمد (صلى الله عليه وآله)بياموزند.
اگر به راستى آن دو راهب اين همه آگاهى و اطلاعات داشتند، چرا زبانزد جامعه هاى نصارى نبوده و به عنوان دانشمند دوران خود مشهور نگرديده اند؟ چرا خود آنان ادعاى نبوّت يا لااقل رهبرى ننموده اند؟ چرا يكى از آنها، بعداً از ياران محمد(صلى الله عليه وآله) شده است، در صورتى كه طبعاً استاد بايد بر شاگرد مقدّم باشد.
بالأخره محمد به تصديق دوست و دشمن مرد دروغگويى نبود و فرد حق شناسى بود. چرا نامى از استاد خود نمى برد؟!

صفحه 267
3. او امى و درس نخوانده بود
در هيچ تاريخى ولو ضعيف ديده نشده كه محمد(صلى الله عليه وآله)پيش كسى درس خوانده باشد در حالى كه يكى از القاب او امى و درس نخوانده است. او اگر پيش يك نفر ولو يك روز درس خوانده بود، نمى توانست در برابر بزرگان قريش اين آيه را بخواند:
(وَ مَا كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتَاب وَلاَ تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذًا لاَرْتَابَ الْمُبْطِلُونَ): (1)
«هرگز پيش از بعثت كتابى را نمى خواندى و چيزى را نمى نوشتى، زيرا اگر چنين بود كسانى كه به فكر ابطال آيين توحيد هستند، در كار تو شك و ترديد مى كردند».
اين حقيقت را ضميمه كنيد به سخنى كه خود درمنگام درباره محمد(صلى الله عليه وآله)مى گويد كه: «صداقت او امروز ديگر نمى تواند مورد ترديد قرار گيرد. سراسر زندگى او ... شهادت مى دهد كه عميقاً صاحب ايمان بوده است». كازانو در كتاب خود مى گويد:
«قبل از ورود به عمق مطلب لازم است صريحاً اعلام نمايم كه من بالبداهه هر نظريه اى را كه صداقت محمد(صلى الله عليه وآله)را مورد ترديد قرار دهد، رد مى كنم... تمام تاريخ زندگى پيامبر عرب نشان مى دهد كه داراى خصال مثبت و... و وفا بوده است».(2)
بنابراين به شهادت ايرادكنندگان، او راستگو و باصداقت بود و به شهادت قريش و مشركان او مرد امينى به شمار مى رفت و هرگز دشمنان او وى را متهم به

1. عنكبوت، 48.
2. مسئله وحى، ص 31.

صفحه 268
تحصيل نكردند و هرگز به او نگفته اند تو درس خوانده اى و اين آيه كه مربوط به امى بودن تو است خلاف واقع مى باشد.
امى بودن پيامبر اسلام يك حقيقت مسلم تاريخى است كه كسى در آن ترديد نكرده است.(1)
4. چرا مشركان بر او عيب نگرفتند؟
مى دانيم حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) در اين دو سفر تجارتى تنها نبود و همراه با كاروان قريش بود و كاروانيان از وضع و چگونگى او در اين سفر آگاه بودند.
چه شد كه مردم قريش به او در مورد يك شخص آهنگر كه حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)گاهى در مغازه او مى نشست، خرده گرفتند و گفتند كه او قرآن را از او مى گيرد،(2) امّا هرگز نگفتند كه او معلومات خود را در دوران كودكى و جوانى از دانشمندان نصارى و اهل كتاب گرفته است. قرآن تمام نسبت هايى كه به او مى دادند، بازگو كرده و پاسخ گفته است; از جمله مطلب مربوط به آن آهنگر آيه اى است كه چنين بازگو مى كند:
(وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّمَا يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسَانُ الذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَهَذَا لِسَانٌ عَرَبي مُبِينٌ): (3)
«ما آگاهيم كه مى گويند اين قرآن را بشرى به او تعليم مى كند، ولى زبان كسى كه به او اشاره مى كنند، عجمى است و اين قرآن به زبان عربى واضح است».
در صورتى كه تهمت بالا را نه قرآن متعرض شده و نه قريش بهانه گير و ماجراجو، چه شد كه پيروان پيامبر كه همه از خصوصيات او آگاه بودند و آنچه را كه

1. در مورد امى بودن پيامبر به كتاب در مكتب وحى كه به طور گسترده در اين موضوع بحث كرده است، مراجعه فرماييد.
2. ابن هشام، سيره ابن هشام، ج 1، ص 393; جاراللّه زمخشرى، كشّاف، جلد 2، ص 218.
3. نحل، 103.

صفحه 269
ديده و شنيده بودند، نوشته اند، همه آنها از اين مسأله چشم پوشى كرده اند و تنها كشيشان مسيحى پس از 14 قرن از آن آگاهى يافته اند؟
5. آيا ممكن است حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)مطالب مربوط به اعتقادات اهل كتاب را از دانشمندان آنان گرفته باشد؟
قرآن وضع دانشمندان اهل كتاب را به طرز خاصى تشريح مى كند و مخصوصاً خلافكارى هاى آنان را در موارد متعدد آشكار مى سازد و به آنان گوشزد مى كند كه به خاطر چند درهم و احياناً يك مهمانى حقايق را ناديده مى انگارند و واقعيات را وارونه مى سازند. آيه 75 سوره بقره درباره آنها مى گويد:
(أَفَتَطْمَعُونَ أَنْ يُؤْمِنُوا لَكُمْ وَقَدْ كَانَ فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَسْمَعُونَ كَلاَمَ اللهِ ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ مَا عَقَلُوهُ وَهُمْ يَعْلَمُونَ):
«مگر طمع داريد آنها ايمان آورند در حالى كه عده اى از آنها كلام خدا را مى شنيدند و آن را درك مى كردند و تحريف مى نمودند».
و آيه 34 سوره توبه مى گويد:
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ كَثِيرًا مِنَ الأَحْبَارِ وَالرُّهْبَانِ لَيَأْكُلُونَ أَمْوَالَ النَّاسِ بِالْبَاطِلِ وَيَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللهِ...):
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد، عده زيادى از احبار و راهبان اموال مردم را به باطل مى خورند و راه خدا را به روى مردم مسدود مى سازند...».
آيه 31 سوره توبه درباره اهل كتاب مى گويد:
(اِتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللهِ).
«احبار و راهبان خود را اختياردار خويش انتخاب كرده اند».
آيا ممكن است كه پيامبر اين اعتقادات را از دانشمندان آنان گرفته باشد و

صفحه 270
خود آنان اين خرده گيرى ها را به پيامبر اسلام تعليم داده باشند؟ نمونه آيات پيش، در قرآن فراوان است.
6. مقايسه سرگذشت پيامبران در تورات و قرآن
قرآن همه انبيا و پيامبران الهى را به پاكى و صداقت توصيف كرده و آنان را مردمى باحقيقت و صالح و نمونه زمان خويش برشمرده است، امّا همين گروه در تورات به صورت افراد آلوده اى معرفى شده اند كه به عنوان نمونه به مواردى اشاره مى كنيم:
الف) داود(عليه السلام) از نظر قرآن
1. داود نخستين شخصى است كه به جنگ و نبرد با جبار و ستمگر زمان خود طالوت رفت و او را كشت. (وَقَتَلَ دَاوُدُ جَالُوتَ). (1)
2. او فردى است كه از طرف خداوند به او فرمانروايى داده شده و قلبش مركز حكمت الهى بود (وَآتَاهُ اللهُ الْمُلْكَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَهُ مِمَّا يَشَاءُ). (2)
3. علمى گسترده به او داده شده و فردى سپاسگزار است.
(وَ لَقَدْ آتَيْنَا دَاوُدَ وَسُلَيَْمانَ عِلْمًا وَقَالاَ الْحَمْدُ للهِ الذِي فَضَّلَنَا عَلَى كَثِير مِنْ عِبَادِهِ... وَقَالَ يَا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَأُوتِينَا مِنْ كُلِّ شَيءْ إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينُ):(3)
«به داود و سليمان علم داديم و گفتند: ستايش مخصوص خدايى است كه ما

1. بقره، 251.
2. بقره، 251.
3. نمل، 15-16.

صفحه 271
را بر بسيارى از بندگان برترى بخشيده... و گفت: اى مردم، از زبان پرندگان آگاهيم و همه چيز به ما عنايت شده و اين برترى آشكار است».
4. به او كتاب زبور داده شد (وَآتَيْنَا دَاوُدَ زَبُورًا).(1)
5. به او حكمت و خلافت الهى و مقام قضاوت داده شد (ص، 20 و 26).
6. كوه ها و پرندگان تسخير او شده و همراهش تسبيح خدا مى گفتند (انبياء، 79).
امّا اين داود(عليه السلام) از نظر عهد قديم مردى زناكار و قاتل است آنجا كه مى خوانيم:
«... از پشت بام زنى را ديد كه خويشتن را شستوشو مى كند و آن زن بسيار نيكومنظر بود; پس داود فرستاد درباره زن استفسار نمود. معلوم شد زن اوريا است... و داود قاصد فرستاد تا او را گرفت و او نزد وى آمده با او همبستر شد و از نجاست خود طاهر شد و به خانه خود برگشت و آن زن حامله شد و فرستاده داود را باخبر ساخت و گفت كه من حامله ام. داود شوهرش را نزد يوآب مى فرستد و در نامه اى مى نگارد كه او را مقدمه لشگر قرار دهد تا كشته شود و چون زن اوريا شنيد كه شوهرش مرده، براى شوهر خود ماتم گرفت و چون ايام ماتم گذشت، داود او را به خانه آورد و او زن وى شد و برايش پسرى زاييد، امّا كارى كه داود كرده بود در نظر خدا ناپسند آمد». (2)
ب) سليمان
1. سليمان از نظر قرآن فردى برجسته و قلب او مركز وحى و اسرار الهى

1. اسراء، 55.
2. سموئيل دوم، فصل يازده، جمله هاى 28.

صفحه 272
است:
(إِنَّا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ كَمَا أَوْحَيْنَا إِلَى نُوح... وَهَارُونَ وَسُلَيَْمانَ):(1)
«ما به تو وحى كرديم همان طور كه به نوح و... و هارون و سليمان وحى نموديم».
2. خدا او را برگزيد و علم و دانش به وى عطا كرده است:
(وَ لَقَدْ آتَيْنَا دَاوُدَ وَسُلَيْمانَ عِلْماً...):(2)
«...او به زبان پرندگان مسلط بود و زبان مورچگان را نيز مى دانست».
3. قدرت مادى و معنوى كه خداوند به او عنايت كرده بود، حيرت زاست:
(وَلِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عَاصِفَةً تَجْري بِأَمْرِهِ إِلَى الأَرْضِ التي بَارَكْنَا فِيهَا وَكُنَّا بِكُلِّ شَيْء عَالِمِينَ):(3)
«و براى سليمان باد شديد را مسخر ساختيم كه با فرمان او حركت مى كرد و ما به همه چيز عالم بوديم».
نيز در سوره سبأ آيه 11 مطالبى در اين زمينه آمده است.
امّا سليمان از نظر عهدين
1. اين همان فرزندى است كه در اثر آميزش غيرمشروع داود با همسر اوريا پا به جهان گذاشته است: «و داود پادشاه، سليمان را از زن اوريا آورد».(4)
2. سليمان نيز زنانى را كه مورد نهى خداوند بود، به همسرى گرفته است و

1. نساء، 163.
2. نمل، 15-18.
3. انبياء، 81.
4. انجيل متى، فصل اوّل، جمله 6.

صفحه 273
هفتصد زن دائم و سيصد متعه داشته است. (1)
3. سليمان بت را پرستيده است.
«زنان دل او را به معبودهاى ديگر (بت ها) متمايل ساختند. سليمان به دنبال عشتورت بت صيدونيان و ملكوم بت عمونيان رفت. سليمان در نظر خداوند شرارت ورزيده مثل پدر خود داود خدا را پيروى كامل نكرد. خشم خداوند بر سليمان برافروخته شد، زيرا دلش از خداى اسرائيل منحرف گشت». (2)
راستى آيا صحيح است پيامبرى كه براى هدايت مردم فرستاده مى شود، خود بت پرست باشد؟ چقدر فاصله است بين سليمان در قرآن و سليمان در عهد قديم؟
ج) يعقوب در قرآن
يعقوب سرسلسله پيامبران بنى اسرائيل و داراى مقام نبوّت از جانب خدا است و خداوند او را هدايت يافته معرفى مى كند و مى گويد:
(وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ كُلاًّ هَدَيْنَا وَنُوحًا هَدَيْنَا... وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ):(3)
«ما به او اسحاق و يعقوب داديم. همه را هدايت كرديم... و همچنين نيكوكاران را پاداش مى دهيم».
يعقوب از نظر قرآن از افراد مخلص پروردگار است كه شيطان هرگز به آنها دسترسى ندارد. در سوره ص، آيه 45-47 چنين مى فرمايد:
(وَاذْكُرْ عِبَادَنَا إِبْرَاهِيمَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ أُولِي الأَيْدِى وَالأَبْصَارِ* إِنَّا

1. كتاب اوّل پادشاهان، فصل 11.
2. كتاب اوّل پادشاهان، فصل 1.
3. انعام، 84.

صفحه 274
أَخْلَصْنَاهُمْ بِخَالِصَة ذِكْرى الدَّارِ * وَإِنَّهُمْ عِنْدَنَا لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الأَخْيَارِ)
«ابراهيم و اسحاق و يعقوب صاحب قدرت و بينش هستند. ما آنها را خالص و پاك دل براى تذكر سراى آخرت قرار داديم و آنان را برگزيديم».
امّا همين يعقوب از نظر عهدين مردى متقلب و دروغگو است كه پدر را مى فريبد و نبوّت برادر را از او مى گيرد، چنان كه مى گويد: «اسحاق از پسرش عيسو خواست غذايى برايش فراهم كند تا او را بركت دهد و نبوّت را به او منتقل نمايد، ولى يعقوب به كمك مادرش غذا تهيه كرد و به پدر داد و وانمود كرد كه عيسو است، زيرا اسحاق نابينا بود و پس از آنكه او را بركت داد، عيسو آمد براى پدر غذا آورد. اين موقع بود كه اسحاق فهميد از يعقوب فريب خورده و نبوّت را به غارت برده است.(1)
مى بينيد هم اسحاق پيامبر چه اندازه بى توجه و هم يعقوب پيامبر آينده چقدر متقلب است كه نبوّت حق مسلم عيسو را به غارت مى برد. درباره همين يعقوب در «سفر تكوين» مى خوانيم كه شب تا به صبح با خداوند كشتى گرفت و سرانجام خداوند نتوانست بر او پيروز شود و چون خداوند ديد صبح مى شود، يعقوب را بركت داد تا رهايش كرد.(2)
د) ابراهيم(عليه السلام)
قرآن ابراهيم را باعظمت ترين پيامبران معرفى مى كند:
1. ابراهيم پيشواى انسان ها: (إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا).(3)

1. تورات، سفر تكوين، فصل 27، جمله هاى 1-2.
2. همان، فصل 32، جمله هاى 24-32.
3. بقره، 124.

صفحه 275
2. حنيف و يكتاپرست: (وَلَكِنْ كَانَ حَنِيفًا).(1)
3. مسلمان:(وَلَكِنْ كَانَ حَنِيفًا مُسْلِمًا).(2)
4. حليم: (إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لأَوَّاهٌ حَلِيمٌ).(3)
5. به تنهايى يك امت كامل: (إِنَّ إِبْرَاهِيمَ كَانَ أُمَّةً).(4)
6. اواه و خداترس: (إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لأَوَّاهٌ).(5)
7. برگزيده و نيكوكار: (لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الأَخْيَارِ).(6)
8. داراى قلب سليم: (إِذْ جَاءَ رَبَّهُ بِقَلْب سَلِيم).(7)
و ده ها صفت ديگر كه در قرآن برايش مى شمارد، امّا همين ابراهيم در تورات يك فرد دروغگو معرفى شده است.
ابراهيم در مجلس فرعون ساره همسر خود را خواهر معرفى كرده فرعون شيفته زيبايى ساره شده، او را به خانه برد و ابراهيم را به خاطر ساره مورد انعام قرار داد و مقدار زيادى گوسفند و گاو و الاغ و... به او بخشيد. وقتى فرعون فهميد ساره زن ابراهيم است، نه خواهر او به ابراهيم اعتراض كرد كه چرا نگفتى او همسرم است، چرا گفتى خواهر من است، من او را به همسرى بگيرم. در اين موقع فرعون ساره را به ابراهيم بازگرداند.(8)
ه) مسيح(عليه السلام)در قرآن
قرآن حضرت مسيح و مادر گرامى اش مريم(عليها السلام) را به نيكوترين صفات ياد مى كند. چه صفتى بالاتر كه او را مؤيد به روح القدس بداند آنجا كه مى خوانيم:

1. آل عمران، 67.
2. آل عمران، 67.
3. توبه، 114.
4. نحل، 120.
5. توبه، 114.
6. ص، 47.
7. صافات، 84.
8. تورات، سفر تكوين، فصل 12.

صفحه 276
(وَآتَيْنَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّنَاتِ وَأَيَّدْنَاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ): (1)
«ما بينات و معجزات به عيسى داديم و او را به روح القدس مؤيد ساختيم».
در عظمت او كافى است كه در كودكى در گاهواره با مردم سخن گفت و او است كه با اذن پروردگار نابينايان را شفا مى داد و مردگان را زنده مى كرد:
( وَتُبْرِءُ الأَكْمَهَ وَالأَبْرَصَ بِإِذْنِي وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتَى بِإِذْنِي): (2)
«نابينايان و بيماران مبتلا به پيسى را به اذن من شفا مى دهى و مردگان را با اذن من زنده مى سازى».
قرآن او را «كلمة اللّه» مى خواند و مى فرمايد: (إِنَّمَا الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللهِ وَكَلِمَتُهُ).(3)
و) عيسى از نظر انجيل
عيسى كسى است كه به مادرش توهين مى كند. در انجيل متى، فصل 1 و انجيل مرقس، فصل 3 و انجيل لوقا، فصل 8 مى خوانيم كه به عيسى گفتند مادر و برادرانت بيرون منتظر تو هستند و او گفت: «مادر من كيست؟ برادر من كدامند؟» سپس دست به سوى شاگردان دراز كرد و گفت: «اينها مادران و برادران من هستند. هركه خواهش پدر مرا كه در آسمان ها است برآورد، او برادر و خواهر و مادر من است». اين سخن را در مورد مريم مى گويد كه قرآن درباره او گفته است من تو را از ميان زنان جهانيان برگزيده ام و پيوسته زكريا غذاى بهشتى در محراب او مى ديد.
شاگردان خود را بر مادر خويش ترجيح مى دهد، آن هم شاگردانى كه انجيل

1. بقره، 87.
2. مائده، 110.
3. نساء، 171.

صفحه 277
درباره آنها مى گويد آنان ايمان ندارند و در دل آنان به اندازه سنگينى خردلى ايمان وجود ندارد و مسيح از آنها خواست شبى كه مورد هجوم يهود قرار مى گيرد بيدار بمانند، اما آنها گوش ندادند و او را ترك گفتند و بعضى او را به خاطر پول ناچيزى به دشمن نشان دادند.
يا مسيح آب را در يك عروسى تبديل به شراب مى كند،(1) بلكه انجيل حضرت مسيح را شخص ميگسارى مى داند،(2) در حالى كه در عهدين كراراً تصريح به حرمت شراب شده است.(3)
همچنين در فصل اوّل انجيل لوقا آمده كه به زكريا گفته شده است دعايت مستجاب شده همسرت پسرى برايت خواهد آورد، نامش را يحيى خواهى گذارد و در نزد خدا بزرگ مى شود و شراب نخواهد نوشيد.(4)
اين است پاره اى از مطالبى كه در عهدين در مورد پيامبران آمده و اين است آنچه در قرآن مى خوانيد. آيا مى شود گفت آيات قرآن از علماى اهل كتاب گرفته شده و مطالب آن از عهدين اخذ شده است؟
هيچ انسان منصف و اهل مطالعه اى چنين سخنى نخواهد گفت. تازه اين مقايسه در مورد سرگذشت و صفات انبيا است و اگر چنين مقايسه درباره معارف عقلى و عقايد و مباحث علمى قرآن انجام گيرد، خواهيم ديد فرسنگ ها از هم فاصله دارند.

1. انجيل متى، فصل 17. ر. ك: جعفر سبحانى، احمد موعود انجيل.
2. يوحنا، فصل 2.
3. انجيل متى، فصل 11.
4. فصل 10، سقر لوقا، جمله 15.

صفحه 278
6. آيا پيامبر از اخبار گذشتگان مطلع بود؟
در گذشته گفتيم كه نويسندگان مسيحى محمد را مردى امين و راستگو مى دانند; بنابراين اگر ببينيم آيات قرآن مى گويد تو از قصص و سرگذشت پيامبران و اقوام پيشين اطلاع نداشته اى، بر ما روشن مى شود كه آگاهى هاى محمد جز از طريق وحى نبوده است. در سوره قصص آيه 44 چنين آمده است:
(وَمَا كُنْتَ بِجَانِبِ الْغَرْبي إِذْ قَضَيْنَا إِلَى مُوسَى الأَمْرَ وَمَا كُنْتَ مِنَ الشَّاهِدِينَ):
«تو هنگامى كه ما امر رسالت را بر دوش موسى گذارديم، شاهد و ناظر نبودى».
در سوره هود، آيه 49 پس از نقل جريان نوح مى گويد:
(تِلْكَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيهَا إِلَيْكَ مَا كُنْتَ تَعْلَمُهَا أَنْتَ وَلاَ قَوْمُكَ مِنْ قَبْلِ هَذَا...):
«اين اخبار غيبى است كه به تو وحى كرديم كه پيش از اين نه تو و نه قومت از آن آگاهى نداشتيد».
از آياتى كه روشن مى سازد كه پيامبر از اين ماجراها آگاهى نداشته است، آيه 44 سوره آل عمران است كه مى گويد:
(ذَلِكَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَمَا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقْلاَمَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ وَمَا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يَخْتَصِمُونَ):
«اين از اخبار غيبى است كه بر تو وحى كرديم و تو نزد آنها نبودى كه قرعه مى زدند كدام يك بايد كفالت مريم را به عهده گيرند (هركدام مى خواستند اين افتخار را ببرند و نزديك بود كه كار به خصومت بكشد. سرانجام به قرعه راضى شدند)».

صفحه 279
با توجه به اين آيات اين چه سخنى است كه كسى بگويد او محتويات قرآن خود را از علماى اهل كتاب گرفته است؟!
7. نزول قرآن بر طبق حوادث بود
كسانى كه در قرآن مطالعه داشته باشند و از تفاسير و اسباب نزول آن آگاه باشند، مى دانند قرآن در طول 23 سال طبق حوادث مختلف نازل شده است و هر آيه يا چند آيه اى به خاطر جريانى نازل شده است نه اينكه پيامبر قبلاً اين آيات را تعليم گرفته و بعداً كم كم مى خوانده است.
8. آيا شكست و پيروزى روميان را پيامبر از اهل كتاب شنيده بود؟
يكى از علل اعجاز قرآن، خبرهاى غيبى قرآن است و يكى از خبرهاى غيبى آن گزارش قطعى قرآن است كه روم مغلوب، پيروز خواهد گرديد. از آنجا كه اين خبر غيبى كه كاملاً با حوادث و تاريخ تطبيق مى كند بر نويسندگان مسيحى گران آمده است، خيال كرده اند كه محمد(صلى الله عليه وآله) خبر پيروزى ايران بر روم را از نصاراى شام شنيده و با اين خيال مى خواهند مردم را در مورد گزارش قطعى قرآن در اشتباه قرار دهند كه اين خبر غيبى نبوده بلكه محمد آن را از مسيحيان شام شنيده است، در حالى كه اين انديشه از نظر تاريخ مردود است و از نظر عقل نيز قابل قبول نيست، زيرا تاريخ به ما مى گويد پيروزى ايران بر روم در سال 614 ميلادى بوده است.
يعنى درست پس از چهارده سال كه از آخرين مسافرت پيامبر به شام گذشته بود، فارس بر روم پيروز گرديد و نيز در تاريخ مى خوانيم كه در آن وقت دولت روم آن چنان در هرجومرج و تشتت به سر مى برد كه كسى باور نمى كرد بار ديگر روم بتواند در برابر ايران قد علم كند و آن را شكست دهد; حتى خود اهل مكه اين خبر غيبى قرآن را

صفحه 280
مسخره مى كردند.
از نظر محاسبات اجتماعى، محمد(صلى الله عليه وآله)با آن درك بلند و هوشمندى خود، هرگز نبايد به طور جزم زمان پيروزى روم را با لفظ(بِضْعِ سِنينَ) تعيين كند. «بضع» در لغت عرب، از 3 تا 9 را مى گويند; يعنى در ظرف سه تا نه سال آينده، بار ديگر رومِ شكست خورده پيروز مى گردد.
تاريخ مى گويد كه پيروزى مجدد روم در سال 622 اتفاق افتاده است. اگر فرض شود كه سوره روم در سال 614 نازل گرديده است خبر پيروزى مجدد روم هشت سال قبل بوده است و اگر در سال بعد نازل شده است هفت سال قبل بوده است.
علت اينكه سال پيروزى را دقيقاً معين نمى كند بلكه مى گويد (فِى بِضعِ سِنين)براى اين است كه برساند پيروزى به طور تدريجى در يك جنگ ممتد به دست خواهد آمد.
خبرهاى غيبى قرآن به اسلوب تاريخ نيست كه وقايع سال ها را معين كند و در هيچ كدام از وعده هايى غيبى فراوانى كه خداوند به مسلمانان در قرآن داده است، سال يا ماه ذكر نشده است.
9. آيا بحيرا از ياران و اصحاب پيامبر بود؟
در تواريخ اسلامى چنين مطلبى وارد نشده است و در سيره ها مخصوصاً در سيره ابن هشام اثرى از آن نيست. اين تاريخ اسلام است كه جزئيات زندگى پيامبر را نوشته است ولى از بحيرا آن هم با اين وضع كه استاد و مصاحب پيامبر بوده يادى نكرده است تا چه رسد شراب بخورد و در حال مستى كشته شود و محمد به خاطر آن شراب را تحريم كند. نام شهداى اسلام در تاريخ ضبط است و از چنين شخص خبرى نيست و آيات مربوط به تحريم شراب در مدينه نازل شده و در زمان قدرت

صفحه 281
مسلمانان بوده است. اگر او در مدينه زندگى مى كرد، بايد از او در تاريخ نامى باشد. تنها در كتاب اسدالغابه (جزء 1، ص167) آمده كه «بحيرا» نامى از شام به هنگام آمدن جعفر بن ابى طالب از حبشه به محضر پيامبر آمده و نويسنده يادآورى كرده است كه وى غير از بحيراى راهب است كه در پيش نوشتيم زيرا عمر او تا آن زمان كفاف نداد.
بنابراين اصل آمدن بحيرا به مدينه و همراهى او با پيامبر صحيح نيست تا چه رسد به اينكه پيامبر شراب را به اين خاطر تحريم كرده باشد كه استاد او در حال مستى كشته شده است؟!
سخنى از نويسنده مسيحى
درمنگام براى اثبات نظريه خود، به سان غريقى كه به هر خس و خاشاكى دست مى اندازد، به همه جا دست انداخته است و به خيالش رسيده است كه بگويد:
ورقة بن نوفل از مسيحيان عرب از نزديكان خديجه همسر پيامبر بود و اطلاعاتى درباره كتب عهدين داشت و پيامبر با او تماس داشت و گاهى گام فراترى نهاده و مى خواهد برساند كه پيامبر مقدارى از تعاليم خود را از سلمان فارسى فرا گرفته است.
ما در برابر اين تهمت ها چيزى نمى گوييم جز اينكه بگوييم همه اينها يك رشته تهمت هايى است كه نه تنها مدرك تاريخى ندارد، بلكه تمام مدارك تاريخى بر خلاف آن است.
اوّلاً: پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)پيش از بعثت، كوچك ترين تماسى با ورقه نداشت و الّا مشركان همان را دستاويز قرار مى دادند. تنها چيزى كه در تاريخ او هست اين

صفحه 282
است كه وقتى پيامبر(صلى الله عليه وآله)موضوع نزول فرشته وحى را براى خديجه نقل كرده جريان را با ورقه كه به مسيحيت گرويده بود، در ميان گذارد. ورقه گفت: «إنّ ابن عمّك لصادق و إنّ هذا لبدء النبوّة و إنّه ليأتيه الناموس الأكبر: پسرعموى تو راستگو است و آنچه براى او پيش آمده است، آغاز نبوّت او است و آن ناموس بزرگ رسالت (جبرئيل) بر او فرود مى آيد».
اين جمله حاكى است كه وى در باطن به نبوّت محمد(صلى الله عليه وآله)ايمان داشته است. از بسيارى از كتاب هاى رجال استفاده مى شود كه وى در همان آغاز بعثت درگذشته و پيش از آنكه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)دست به دعوت عمومى بزند، ديده از جهان بربسته است.

صفحه 283
 
بخش يازدهم
دو منبع پندارى براى وحى محمدى
او در اين باره چنين مى نويسد:
«مسلمانان اوضاع حجاز و به خصوص مكه را قبل از بعثت تاريك تر از آنچه هست، ترسيم مى كنند و معتقدند جز عادات سخيف و ستايش اصنام چيز ديگرى در آن مشاهده نشده است. شايد اصرار در اين امر به اين منظور بوده كه ارزش بيشترى به ظهور دعوت حضرت رسول بدهند. از قراين و روايات عديده، چنين برمى آيد كه در نيمه دوم قرن ششم عكس العملى بر ضد بت پرستى در حجاز ظاهر شد. اين واكنش قدرى مرهون يهود يثرب و مسيحيان بود كه از شام به حجاز مى آمدند و تا درجه اى مولود فكر اشخاصى است كه به نام حنيفيان مشهورند».
سپس از چند نفر به نام هاى حنظلة بن صفوان، خالد بن سنان، عامر بن ظرب، عبداللهّ قضاعى، ساعد، امية بن ابوالصلت، عبداللّه ابرص، لبيد و عمر بن فضل نام مى برد كه در زمان جاهليت رو به يگانه پرستى آورده و اشعارى نيز سروده اند كه روشنگر عقايد يكتاپرستى آنان است و براى تأكيد مطلب حادثه زير را شاهد گفتار خود آورده است.

صفحه 284
ابن هشام مى نويسد:
روزى قريش در نخلستانى نزديك طايف اجتماع كرده و براى «عزى» كه معبود بزرگ طايفه بنى ثقيف بود عيد گرفته بودند. چهار تن از آن ميان جدا شدند و با يكديگر گفتند اين مردم راه باطل مى روند و دين نياى خود ابراهيم را از دست داده اند; سپس بر مردم بانگ زدند: دينى غير از اين اختيار كنيد. چرا دور سنگى طواف مى كنيد كه نه مى بيند و نه مى شنود و نه سودى مى تواند برساند و نه زيانى. اين چهار تن عبارت بودند از: ورقة بن نوفل، عبداللّه بن جحش، عثمان بن حريث و زيد بن عمر و از آن روز خود را حنيف ناميدند و به دين ابراهيم درآمدند.(1)
گذشته بر اين قبل از اسلام «اللّه» در آثار بسيارى از شعرا آمده است و بسيارى از مشركان نام عبداللّه داشتند كه از آن جمله نام پدر خود حضرت محمد است و از اين قراين نتيجه مى گيرد كه دعوت حضرت محمد دنباله دعوت آنان بوده، نه اينكه حقايقى را از جهان بالا بگيرد.
مكتب ماده گرايى مى كوشد كه براى همه مكاتب علمى و فلسفى حتى مذاهب آسمانى علل مادى پيدا كند و همه را طبق اصول ماترياليسم توجيه نمايد.
پيروان اين مكتب وقتى به معماى ظهور اسلام و پيدايش تمدن عظيم اسلامى مى رسند، براى پيدايش آن يك رشته علل مادى كه آثار عجز و ناتوانى از همه جاى آن نمايان است، بيان مى كنند و گمان دارند كه با سرهم كردن يك رشته مطالب به علل پيدايش اين تمدن عظيم دست يافته اند.

1. ابن هشام، سيره ابن هشام، ج1، ص222-223.

صفحه 285
اين افراد يا از حقيقت و روح تعاليم اسلام به طور كلى بى خبرند يا از تاريخ شبه جزيره عربستان و جهان معاصر ظهور اسلام آگاهى صحيحى ندارند، زيرا اوضاع و شرايطى كه بر عربستان حكومت مى كرد با اين تحول عظيم به اندازه اى مغاير بود كه به هيچ منطق و بيانى نمى توان اسلام را زاييده شرايط مادى شبه جزيره دانست.
تفسير اين جنبش عظيم كه آثار آن در مدت كمى سراسر جهان معمور آن زمان را فراگرفت و هم اكنون سايه خود را بر سر هشتصد ميليون نفوس(1) افكنده است. به تصديق گروهى از انديشمندان، بزرگ ترين تحولى است كه تاريخ بشريت به خاطر دارد. تفسير اين تحول عظيم، با اصول و شرايط مادى كه مكتب ماترياليسم آن را ارائه مى دهد، به سان اين است كه عظيم ترين زلزله را كه تاريخ ضبط كرده است معلول فروريختن يك اتاق چوبى بدانيم كه در آن منطقه رخ داده است.
اكنون بحث ما درباره سخنان نويسنده است كه مى خواهد درباره اين نهضت عظيم نظر دهد.
اين فرد پس از تلاش هاى فراوان، پس از خلاصه كردن گفتارهاى شرق شناسان مسيحى، نهضت عظيم اسلامى را با چهار وجه مادى مى كند و مى خواهد پيوند آن را با جهان وحى بگسلد و پيدايش آن را به سان ديگر جنبش هاى مادى، تفسير كند كه از وضع و شرايط موجود سرچشمه مى گيرند.
نظرات چهارگانه او عبارتند از:
1. آيين او تجلى شخصيت باطنى او است.
2. او تعاليم خود را از دانشمندان يهود و نصارى گرفته است.

1. اكنون اين جمعيت به يك ميليارد و نيم رسيده است.

صفحه 286
3. دنباله روى از حنيفيان عصر خود، او را به چنين نهضتى واداشته است.
4. حس انتقام از قريش ثروتمند و خوش گذران، مبدأ نهضت بوده است.
درباره دو نظريه نخست، در بخش هاى ششم تا نهم به طور گسترده سخن گفته شد، ديگر نيازى به تكرار آن نيست. اكنون وقت آن رسيده است كه درباره دو نظريه ديگر به بحث و بررسى بپردازيم.
اينك بررسى نظريه سوم
وى مى كوشد اسلام را مولود محيط و دنباله فكر و روش چند حنيف انگشت شمارى معرفى كند كه در زمان پيامبر يا قبل از او بت پرستى را ترك گفتند و به خداپرستى گراييده بودند.
گويا پيامبر اسلام با الهام از روش آنان به مبارزه با بت پرستى برخاسته و از پرستش خداى يگانه ترويج نموده است.
پاسخ: پيش از آنكه به تجزيه و تحليل اوضاع بت پرستى در حجاز بپردازيم، نكاتى را يادآور مى شويم:
1. خداوند از روز نخست جز يك آيين، به نام آيين خداپرستى، آيين ديگرى را نفرستاده است. اين همان آيين اسلام و تسليم در برابر خدا است كه تمام پيامبران براى دعوت به آن برانگيخته شده اند. تفاوت شرايع در اصول و امور بنيادى مذهب نيست، بلكه همگى در آن يكسان و شريكند.
حالا برخى از امم گذشته آمادگى تلقى يك نوع معارف عقلى را نداشتند يا لياقت حفظ و نگاهدارى در آنان نبوده، مطلبى است جداگانه كه فعلاً از محل بحث ما بيرون مى باشد.
اگر بين اسلام و شرايع پيشين اختلافى وجود دارد، در خصوص احكام فرعى و

صفحه 287
به اصطلاح در شرايع است كه براى تنظيم اجتماع از طرف خداوند بزرگ تشريع شده است و هر شريعت پيشين به سان كلاسى است براى كلاس بالاتر و هر كدام نسبت به زمان و مكان خود عالى ترين و كامل ترين برنامه را دارا بودند كه از طرف خداوند جهان براى آنان ابلاغ گرديده بود و اسلام به صورت آيين كامل و خاتم براى جامعه عرضه شد كه پس از آن شريعت و آيينى نخواهد آمد.
2. نداى توحيد در سرزمين حجاز از زمان حضرت ابراهيم و فرزند او حضرت اسماعيل طنين انداز بود و در هر زمانى گروهى از افراد پاك سرشت، به نداى فطرت و نداى پيامبران لبيك گفته بودند و در روى زمين بالأخص در محوطه حجاز خداپرستانى وجود داشت; خصوصاً كه بت پرستى در حجاز معلول مسافرت عمرو بن لحى خزاعى به شام بود(1) و پيش از او آيين يكتاپرستى گسترش داشت; بنابراين تعجب نخواهيم كرد كه پيش از بعثت حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)تعدادى چند، بر آيين يكتاپرستى باقى بودند يا چهار تن پس از انديشيدن صحيح، بت پرستى را ترك گفته و به يگانه پرستى روى آوره باشند.
زيرا موقع بعثت پيامبر اسلام، آيين حنيف كه همان روش و سنت ابراهيم است، در حجاز به كلى برچيده نشده بود و كم و بيش در اطراف و اكناف، حنيفانى بودند; البته نه به آن معنى كه بتوانند در مجامع عمومى تظاهر كنند يا انقلابى را رهبرى نمايند يا افرادى را تحت تربيت قرار دهند يا الهام بخش شخصيتى مانند حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)گردند.
از اين گروه جز اعتقاد به خداى يگانه و اعتقاد به معاد و احياناً يكى دو برنامه اخلاقى چيزى نقل نشده است و تازه معلوم نيست اشعارى كه از آنان نقل شده است،

1. ابن هشام، سيره ابن هشام، ج1، ص78-81.

صفحه 288
به راستى مربوط به خود آنان باشد; هرچند درستى اين نسبت را نيز نمى توان نفى كرد. آيا با اين وضع مى شود فرهنگ عظيم اسلامى و اصول و معارف عقلى و قوانين و تشريع گسترده آن و نظام اخلاقى و سياسى و اقتصادى اسلام را معلول دنباله روى از آن چند نفر حنيف خداپرست دانست كه در اطراف حجاز متفرق بودند و اگر سخن مى گفتند جز از خدا و قيامت و دو نكته اخلاقى تجاوز نمى كرد؟!
3. جالب توجه اينكه نويسنده به وجود لفظ «اللّه» استدلال كرده و مى گويد در اشعار بسيارى از شعراى زمان جاهليت لفظ جلاله آمده است.
اين نحو استدلال حاكى است كه نويسنده درباره حقيقت بت پرستى در حجاز مطالعه اى ندارد و ميان شرك در ذات و ربوبيت و شرك در الوهيت و عبادت تفاوتى نمى گذارد.
امروز محققان بزرگ اسلامى با بررسى بسيارى از آيات و احاديث و متون تاريخى ثابت كرده اند كه شرك بسيارى از بت پرستان (اگر نگوييم همگى) شرك در عبادت بوده نه شرك در ذات.
يعنى آنان قبول داشتند كه خدا (اللّه) ذات يكتايى است كه آفريدگار و روزى دهنده اى جز او نيست، ولى اصنام و بتان را موجودات مقرب درگاه الهى مى دانستند كه اگر رضايت آنان را جلب كنند، رضايت خدا نيز بر اثر شفاعت آنان جلب مى شود و مضمون آياتى از قرآن كه در آن محيط نازل شده است نيز بر اين حقيقت گواهى مى دهند.
آياتى كه بر اين مطلب گواهى مى دهند، بيش از آن است كه همه را در اينجا منعكس كنيم مانند:
(وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ

صفحه 289
لَيَقُولُنَّ اللهُ):(1)
«اگر از آنان بپرسى چه كسى آسمان ها و زمين را آفريده چه كسى آفتاب و ماه را براى شما رام كرده است، مى گويند: خدا».
(وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ نَزَّلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَحْيَا بِهِ الأَرْضَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِهَا لَيَقُولُنَّ اللهُ):(2)
«اگر از آنان بپرسى چه كسى از آسمان باران فروفرستاده و به وسيله آن زمين را پس از مرگ زنده كرد، مى گويند: خدا».
اين دو آيه و آيات ديگر حاكى است كه عرب عصر رسالت خالقى جز خدا و رازقى جز او نمى دانست و با اعتقاد به چنين خداى يكتا 360 بت را مى پرستيد و در مقابل آن خضوع مى نمود و راه جمع اين عقيده با آن عمل جز اين نيست كه شرك آنان شرك در عبادت بود، نه شرك در ذات و ربوبيت.
اگر همه مشركان عهد رسالت چنين نبودند، لااقل يك قسمت از آنان از چنين راه و روشى پيروى مى كردند.
به عبارت ديگر، «اللّه» و «اله» در نزد آنان متفاوت بود. لفظ «اللّه» علم و نام خداى يكتا بود، ولى لفظ «اله» مفهوم كلى داشت و در اطراف كعبه 360 معبود ديده مى شد و همگى به عقيده آنان «اله» بودند نه «اللّه». لذا پيامبر دستور داد كه بگويند خدايى جز «اللّه» نيست (لا اله الّا اللّه) و جز او كسى را نپرستيد.
با مراجعه به سوره لقمان، آيه 25 و زمر، آيه 38 و زخرف، آيه 87 حقيقت مسأله روشن تر مى گردد.

1. عنكبوت، 61.
2. عنكبوت، 63.

صفحه 290
بنابراين وجود لفظ «اللّه» در ميان ملت عرب گواه بر يگانه پرستى آنان نيست، بلكه آنان در عين اعتقاد به به خداى يگانه به عللى عبادت او را ترك كرده، بتان و اصنام را مى پرستيدند.
4. شيرين تر اينكه نويسنده در وسط دعوا نرخ تعيين مى كند و به طور تلويح مى گويد كه پدر حضرت محمد مشرك بوده است، ولى تاريخ و زندگانى بنى هاشم گواهى مى دهد كه غالب آنان بر آيين حنيف و آيين يكتاپرستى بودند; لذا ابوطالب در دوران جاهليت هنگامى كه مكه را قحطى فراگرفت، برادرزاده خود را براى استسقا برد و اين شعر را در حق او سرود:
وابيض يستسقى الغمام بوجهه *** ثمال اليتامى عصمة للأرامل
چهره نورانى كه به وسيله آن باران درخواست مى شود، دادرس يتيمان و پناهگاه بيوه زنان است.(1)
اين نويسنده در تحليل آموزه هاى اسلام از يك حقيقت غفلت كرده و آن اينكه مجموع شرايع آسمانى كه هم اكنون به صورت دين هاى مختلف درآمده اند، يك فيض الهى معنوى بيش نيست كه از زمان حضرت نوح شروع شده و در زمان حضرت خاتم به پايان رسيده است; بنابراين وجود موحدانى در مكه يا خداپرستانى مانند يهود در يثرب و يمن و غيره يا بودن روزه و نماز در آيين يهود و اسلام گواه بر دنباله روى پيامبر از احبار يهود و كشيشان مسيحى يا چند نفر حنيف حجازى نيست، بلكه گواه بر پيوستگى و يكپارچگى اديان آسمانى است كه در هر زمانى براى جامعه عرضه شده است. به طور مسلم كلاس هاى رشته خاصى مانند رياضى نمى توانند مباين يكديگر باشند، بلكه بايد مكمل يكديگر باشند.
ولى براى اينكه خوانندگان گرامى از گستردگى بت پرستى و رسوخ آن در

1. ابوالفرج حلبى، سيره حلبى، ج1، ص125 و... .

صفحه 291
حجاز آگاه گردند، به طور فشرده نحوه رسوخ بت پرستى را در حجاز در اين صفحات مى نگاريم و اگر هدف فشرده گويى نبود، مطالب فراوانى را كه در كتاب هاى تاريخ و سيره وجود دارد و همگى حاكى از رسوخ اين انديشه در اعماق دل ها و قلب بوده است، در اينجا منعكس مى كرديم.
با مطالعه اين صفحات و جمله هايى كه از امير مؤمنان درباره اوضاع عرب قبل از اسلام نقل خواهيم كرد، به روشنى ثابت خواهد شد كه هرگز قبل از اسلام عكس العمل قابل ملاحظه اى در حجاز بر ضد بت پرستى ظاهر نشده است و افرادى را كه نام مى برند، همان حنيفيان پيشين بودند كه در هر عصرى وجود داشتند و تنها چيزى كه مدرك آن است، همان اجتماع قريش در نخلستان است كه چهار نفر از ميان آنان از بت پرستى ابراز انزجار كرده اند و آنان نيز نه ادعايى داشتند و نه كسى از آنها پيروى مى كرد و هرگز نمى توان گرايش چهار نفر را به خداپرستى، نهضتى بر ضد بت پرستى در محيط حجاز قبل از پيامبر گرامى دانست. تازه مورخان درباره ورقة بن نوفل مى گويند وى از مطالعه كتاب هاى عهدين آيين مسيح را در همان زمان انتخاب كرد و درحقيقت فردى بر تعداد مسيحيان افزوه شد و همچنين عثمان بن حريث راه روم را پيش گرفت و پيرو مسيحيان گرديد و عبداللّه جحش پس از ظهور اسلام، اسلام آورد و با مسلمانان به حبشه رفت. آيا اين است انقلاب قشرهايى در حجاز بر ضد بت پرستى؟!
اگر معنى انقلاب همين است، بايد بداند كه اين حادثه هاى كوچك يعنى گرايش دو سه نفر به آيين يكتاپرستى به قرن ششم ميلادى اختصاصى نداشت، بلكه در هر عصر و زمانى، افرادى انديشمند راه اين چهار نفر را پيش گرفته و به يكى از شرايع آسمانى مى گرويدند و هرگز اختصاص به اين دوران نداشته است و هرگز

صفحه 292
وجود اين گروندگان سبب نمى شود كه نهضت اسلام را يك نوع دنباله روى از اين گروه بدانيم; همچنان كه وجود موحدانى پيش از حضرت موسى دليل بر دنباله روى موسى از آنان نيست و همچنين است نهضت حضرت مسيح در ميان بنى اسرائيل.
تاريخ بت پرستى در حجاز
از زمان حضرت ابراهيم و حضرت اسماعيل(عليهما السلام) آيين خداپرستى همراه با يك سلسله فضايل اخلاقى و سنن مذهبى و آداب اجتماعى به حجاز و ميان ملت عرب راه يافت و مراسم پرشكوه حج و احترام به كعبه از آن سنن بود.
امّا با گذشت زمان و فاصله گرفتن از تعاليم انبيا، يك سلسله خرافات بين آنان رايج شد و بت پرستى جاى خداپرستى را گرفت.
ابن هشام سيره نويس مشهور آغاز شيوه بت پرستى را در عربستان به دو گونه نوشته است:
1. عمرو بن لحى خزاعى كه پس از بيرون كردن قبيله جرهم از مكه رياست اين شهر را به دست گرفت، سفرى به شام نمود و در آنجا عمالقه را ديد كه مجسمه هاى زيبايى را مى پرستند. پرسيد: اينها چه هستند؟
گفتند: اينها بت هايى هستند كه خدايان ما مى باشند و ما آنها را مى پرستيم و اينها گرفتارى ها و مشكلاتمان را برطرف مى كنند و... .
عمرو كه گويى شيفته خواص و فوايد بت ها شده بود، تقاضا كرد كه بتى در اختيار او بگذارند تا همراه خود ببرد. آنان پذيرفتند و بت زيبايى به نام هبل به او دادند. عمرو آن را همراه خود به مكه آورد و مردم را به پرستش و احترام آن تشويق نمود و دستور داد تا براى هبل قربانى كنند.

صفحه 293
چون عمرو گذشته از رياست، مرد باسخاوتى بود و سفره گسترده اى داشت، مردم به زودى تحت تأثير او قرار گرفتند.
2. مردم مكه احترام و علاقه خاصى به كعبه داشتند. هر وقت به خارج شهر مى رفتند، سنگ هايى از كعبه همراه مى بردند و در آنجا پيرامون آنها طواف مى نمودند. اين رفتار به تدريج شدت يافت و صورت پرستش به خود گرفت و درنتيجه بت پرستى جاى يكتاپرستى را گرفت... .(1)
نحوه پيدايش بت پرستى در آن محيط هرچه باشد، فعلاً براى ما مطرح نيست. آنچه مهم است اين است كه بدانيم كه پيش از طلوع اسلام، بت پرستى آيين عمومى مردم آن سامان بود و افق آنجا را تيره تر از هر محيط ديگرى ساخته بود و انواع خرافات و مفاسد اخلاقى رايج بود، امّا بايد توجه داشت كه بت پرستى و اعتقاد به خرافات مخصوص محيط عربستان نبود، بلكه اصولاً ملت عرب در پذيرش بت ها و بت پرستى تحت تأثير ملل و اقوام مجاور قرار گرفته بودند.
اينك دورنمايى از وضع بت پرستى در جزيرة العرب را براى خوانندگان گرامى ترسيم مى نماييم:
بت هاى مشهور عرب
1. هبل
هبل يكى از برجسته ترين بت هاى عرب و از نظر قيمت گران بهاترين آنها بود.
اين بت مجسمه انسانى از عقيق سرخ بود و معلوم نيست قريش چگونه آن را به دست آورده بودند (آيا همان بتى است كه عمرو بن لحى آن را از شام آورد يا غير آن؟) امّا دست راست اين خدا كنده شده و قريش يك دست طلا براى آن

1. ابن هشام، سيره ابن هشام، ج1، ص78-81.

صفحه 294
ساخته بود.
هبل در جوف كعبه بر فراز چاهى كه هداياى كعبه در آن ذخيره مى كردند، نصب شده بود و معمولاً قريش در موارد اختلاف نزد هبل مى آمدند و با به كار بستن يك نوع قرعه كه به طرز مخصوصى انجام مى گرفت، به داورى آن گردن مى نهادند.
اين بت به اندازه اى مورد احترام قريش بود كه ابوسفيان در گرماگرم جنگ احد براى تحريك افراد خويش دستور داد به نام او شعار دهند و بگويند: «اُعْلُ هُبَل! اُعْلُ هُبَل!: سرافراز باد هبل! سرافراز باد هبل!».
در فتح مكه امير مؤمنان على(عليه السلام) پا بر دوش پيامبر(صلى الله عليه وآله)نهاد و بت ها را از پشت بام كعبه سرنگون ساخت و يكى از آنها هبل بود كه قطعات شكسته آن در گودالى در باب بنى شيبه ريختند و گودال را پر كردند تا رهگذران از روى آن عبور كنند و هر قطعه اى از آن در آينده مبدل به هبل گونه اى نگردد.
2 و 3. اسافه و نائله
اينها يك زوج خدا بودند كه در كنار خانه كعبه نزديك چاه زمزم نگهدارى مى شدند.
4. لات
لات گرامى ترين بت هاى عرب بود و براى مردم طائف افتخارى عظيم به شمار مى آمد و در آنجا در بتكده اى مخصوص نگهدارى مى شد و خانه لات همچون خانه كعبه مورد احترام مردم طائف بود و به دور آن طواف مى نمودند. نگهدارى اين بت به عهده بنى مُعتَب بود.
هنگامى كه مردم طائف از قدرت مسلمانان بيمناك شدند، نمايندگانى نزد

صفحه 295
پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)فرستادند و آمادگى خود را براى پذيرش اسلام اعلام نمودند. ولى شرايطى داشتند كه نخستين آنها مصونيت لات بود. پيامبر شرايط آنان را نپذيرفت. سرانجام پس از رفتوآمدهايى حاضر شدند مسلمان شوند، امّا خودشان از شكستن بت ها معاف باشند. پيامبر(صلى الله عليه وآله)قبول كرد و نمايندگانى از بين مسلمانان فرستاد تا آن را بشكنند.
هنگامى كه مغيرة بن شعبه تبر را بر تارك لات فرود مى آورد، زنان طائف به حال اين خداى مظلوم گريه مى كردند،(1) امّا همين زنان پس از چند سال كه با تعاليم اسلام آشنا شدند و افكارشان عوض شد، براى گريه هاى پيشين خويش مى خنديدند.
بتكده لات در زمان اسلام مبدل به مسجدى گرديد و هم اكنون ستون چپ مسجد بزرگ طائف، در محل نصب آن خداى زوال پذير ساخته شده است.
5. عُزّى
عزّى بت مشترك بين قريش و بنىكنانه بود و در محلى به نام نخله نصب شده بود و قبيله بنى شيبان از آن پاسدارى مى كرد و مردم از اطراف، قربانى هايى براى آن مى آوردند و در پيشگاه او مى كشتند و گوشت آن را بين حاضران تقسيم مى نمودند.
6. منات
منات بت قبايل خزرج و اوس و اهل يثرب (مدينه كنونى) بود و مهاجران يمنى خود را وابسته به آن مى دانستند و هداياى گران بهايى از اطراف به وى تقديم مى شد و مخصوصاً حارث غسانى يكى از امراى شام نسبت به او ابراز ارادت فراوانى مى كرد.

1. همان، ج4، ص186.

صفحه 296
مى گويند در سال هشتم هجرى كه على(عليه السلام)به دستور پيامبر(صلى الله عليه وآله)براى منهدم ساختن آن مأمور گرديد، در خزانه آن دو شمشير پيدا كرد به نام هاى «مخدوم» و «رسوب» كه از هداياى همان حارث غسانى بود. على(عليه السلام)آنها را نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله)آورد و پيامبر(صلى الله عليه وآله) آنها را به خود او بازگرداند تا در راه خدا و مبارزه با همان بت ها به كار برد.(1)
موقعيت اين سه بت اخير (لات، عزى، منات) در نظر مردم دوران جاهليت به اندازه اى بود كه آنها را دختران خدا مى پنداشتند و حتى هنگام طواف كعبه نام آنها را مى بردند و اين سرود را مى خواندند.
«اللات و العزى، مناة الثالثة الأخرى فانهنّ الغرانيق العلى، و إنّ شفاعتهن لترتجى: لات و عزى و منات، اينها خدايان سفيد والامقام هستند و اميد به شفاعت آنها داريم».
قرآن مجيد در رد اين اعتقاد بى اساس مى فرمايد:
(أَفَرَأَيْتُمُ اللاَّتَ وَالْعُزَّى * وَمَنَاةَ الثَّالِثَةَ الأُخْرى * أَلَكُمُ الذَّكَرُ وَلَهُ الأُنْثَى * تِلْكَ إِذًا قِسْمَةٌ ضِيزَى).(2)
«آيا اين سه بت را ديده ايد؟ آيا پسران براى شما باشد و دختران براى خدا؟ اين تقسيم غيرعادلانه است».
عمرو بن جموح يكى از اشراف و ريش سفيدان قبيله بنى سلمه ساكن يثرب بود. وى بر اثر علاقه اى كه به خداى خانوادگى خويش داشت، يك الگوى چوبى از منات ساخت و در خانه خود در جايگاه محترمانه اى قرار داد و به پرستش

1. آنچه ذكر شد، مطابق نظر كلبى در الاصنام بود. ابن هشام اين جريان و پيدا شدن شمشيرهاى «مخدوم» و «رسوب» را از خزانه بت ديگرى به نام «فلس» دانسته است.
2. النجم، 19-22.

صفحه 297
آن پرداخت.
جوانان قبيله كه به تازگى اسلام آورده بودند، شب ها به بتكده «عمرو» مى رفتند، بت را از جايش برمى داشتند و به جاهاى كثيف مى افكندند. فردا صبح كه عمرو بن جموح براى زيارت آن مى آمد و با آن وضع روبرو مى شد، سخت نگران مى گرديد و بت را برمى داشت و شستوشو مى داد و خشك مى كرد و معطر مى نمود; سپس مى گفت: اگر مى دانستم چه كسى چنين بلايى به سرت آورده، او را بيچاره مى كردم.
امّا اين جريان بارها تكرار گرديد و سرانجام يك شب عمرو شمشيرى در خدمت بت گذاشت و گفت: اگر بچه ها خواستند تو را اذيت كنند، از خويش دفاع كن.
امّا وقتى فردا صبح به سراغ منات آمد، آن را نديد و پس از جستوجو متوجه شد كه بچه ها بت منات و لاشه يك سگ مرده را با ريسمانى بسته و آنها را در جاى كثيفى انداخته اند.
ديدن اين منظره جرقه اى در فكر او پديد آورد و او را از بت پرستى روگردان ساخت; از اين رو آن را همان جا رها كرد و اشعارى گفت كه مطلع آنها اين است:
و اللّه لو كنت الهاً لم تكن *** أنت و كلب وسط بئر فى قرن
«به خدا اگر تو معبود بودى، تو و يك سگ در وسط چاه با هم در بند نبوديد».
پس از اين جريان بود كه اسلام آورد.(1)
7. عميانس
عميانس متعلق به اهل خولان بود و بين آنان چنين مرسوم بود كه از

1. بلوغ الارب، ج2، ص38.

صفحه 298
زراعت و دام هاى خويش سهمى براى خدا و سهمى براى عميانس معين مى كردند و اگر از حق خدا چيزى به طرف اين بت مى آمد، اعتنا نمى كردند و چنانچه احياناً از حق بت به طرف خدا مى آمد، فوراً آن را برمىگرداندند و اين آيه در نكوهش آنان آمده است.
(وَجَعَلُوا للهِ مِمَّا ذَرَأَ مِنَ الْحَرْثِ وَالأَنْعَامِ نَصِيبًا فَقَالُوا هَذَا للهِ بِزَعْمِهِمْ وَهَذَا لِشُرَكَائِنَا فَمَا كَانَ لِشُرَكَائِهِمْ فَلاَ يَصِلُ إِلَى اللهِ وَمَا كَانَ للهِ فَهُوَ يَصِلُ إِلَى شُرَكَائِهِمْ سَاءَ مَا يَحْكُمُونَ). (1)
«از محصول زراعت و دام ها سهمى براى خدا قرار دادند و به گمان خويش چنين گفتند: اين سهم خدا و اين هم سهم شريكان ما. از سهم شركا (كه بت ها است) به خدا نمى رسيد، ولى از سهم خدا به شركا مى رسيد. چه داورى زشتى».
8. سعد
بنى ملكان صخره اى را كه بر فراز تپه ها قرار داشت، به عنوان بت سعد مى پرستيدند. مى گويند روزى مردى از اين قبيله، شترش را نزد سعد آورد تا آن را بركت دهد، امّا وقتى چشم شتر به آن صخره و خون هايى كه هنگام قربانى آن ريخته بودند افتاد، رم كرد و فرار نمود.
مرد ملكانى خشمگين شد و سنگى به طرف بت انداخت و گفت:
خدا به تو بركت ندهد كه شترم را رم دادى.
سپس به سراغ شتر رفت و با زحمت فراوان آن را گرفت و رام نمود و اين اشعار را سرود:

1. انعام، 136.

صفحه 299
أتَيْنا الى سَعْد لِيَجْمَعَ شَمْلَنا *** فَشَتَّتنا سَعْدٌ فَلا نَحْنُ مِنْ سَعْد(1)
9. ذوالخلصة
تخته سنگ سفيد و زيبايى كه تاجى بر سر داشت، بين مكه و يمن در محلى به نام تباله نصب شده بود و آن را ذوالخلصة مى گفتند. اين بت از آنِ قبايل دوس و خثعم و بجيله بود.
قبيله بجيله پس از فتح مكه اسلام آوردند و پيامبر (صلى الله عليه وآله)به جرير بن عبداللّه بجلى كه يكى از مردان همان قبيله بود، دستور داد تا بتكده آنان را ويران كند و جرير و همراهانش پس از جنگ سختى با خثعمى ها آن را منهدم كردند و به آتش كشيدند.
10. مناف
مناف نيز يكى از بت هاى مشهور عرب بود و بين قريش محبوبيت فراوانى داشت، امّا به گفته آلوسى در بلوغ الارب از محل نصب آن اطلاع دقيقى در دست نيست.
بت هاى ديگر
گذشته از اين ده بت كه نام برديم، بت هاى ديگر نيز مورد پرستش بود كه معمولاً از ملت هاى مجاور يا زمان هاى پيشين به عرب دوران جاهلى رسيده در آنجا پرستندگانى پيدا كرده بودند مانند: فلس، بعل، يغوث، نسر، ود، سواع كه نام آنها در قرآن مجيد آمده است.

1. ما نزد سعد آمديم تا كارهاى ما را رو به راه سازد، امّا او امور ما را از هم پاشيد; پس با سعد كارى نداريم.

صفحه 300
پرستندگان هر كدام از اين بت ها كه اصل آن در محلى نگهدارى مى شد، نمونه اى از بت مورد علاقه خود را مى ساختند تا در خانه و مسافرت مورد پرستش قرار دهند.
كار بت پرستى به جايى رسيد كه گاهى يك مسافر بت پرست در هر منزلى كه مى رسيد، چهار سنگ پيدا مى كرد و زيباترين آنها را انتخاب نموده آن را در جايى نصب مىكرد و به پرستش آن مى پرداخت.
اين گونه سنگ ها را «انصاب» مى گفتند، در مقابل «اصنام» و «اوثان» كه به بت هاى تراشيده گفته مى شد. از بررسى و مطالعه عقايد بت پرستى آن دوران اين نتايج به دست مى آيد:
1. مردم عربستان به خدا و مبدأ اعتقاد داشتند و كلمه «الله» در بين آنان بسيار رايج بود و غالباً بت ها را مظاهرى قابل تقديس و درخور پرستش مى پنداشتند و آنها را «اله» مى دانستند، نه آفريدگار هستى، ولى منكر رسالت پيامبران و معاد بودند; لذا پيامبر(صلى الله عليه وآله)براى اثبات صانع نياز چندانى نداشت و مبارزه اسلام بيشتر به خاطر اثبات يگانگى معبود و نفى بت هايى بود كه آنها را به گونههاى مختلفى شريك خدا مى دانستند.
آيات متعددى از قرآن روشنگر اين معنى است كه مردم آن زمان نوعاً خدا را قبول داشته اند; مانند:
(وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللهُ...).(1)
«اگر از آنان بپرسى چه كسى آسمان ها و زمين را آفريده است، مى گويند خدا...».
آنان در توجه به بت پرستى خود مطالب گوناگونى مى گفتند; از جمله:

1. زمر، 38.

صفحه 301
الف) ما شايستگى آن را نداريم كه خدا را با آن عظمت مستقيماً و بدون واسطه عبادت كنيم و اين بت ها مى توانند بين ما و خدا باشند. قرآن مجيد از زبان اين گروه مى فرمايد:
(مَا نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللهِ زُلْفَى...). (1)
«اينها را به خاطر تقرب به خدا مى پرستيم».
در جاى ديگر مى فرمايد:
(...هَؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اللّهِ...).(2)
«اينها شفيعان ما نزد خدا هستند».
ب) ما بت ها را به عنوان فرشتگان مقرب مى پرستيم تا مايه نزديك شدن ما به خدا باشند.
ج) اين بت ها مانند خانه كعبه قبله ما مى باشند.
د) روى هر بتى شيطانى ايستاده است كه اسباب زحمت مردم را فراهم مى سازد و كسى كه بتى را بپرستد، شيطان آن بت حوايج او را برآورده ساخته، مشكلاتش را حل مى كند.
2. مردم عربستان نسبت به بت ها علاقه شديدى داشتند و دست كشيدن از آنها براى ايشان بسيار مشكل مى نمود و كوچك ترين توهين نسبت به آنها را نمى توانستند تحمل كنند. ابوسفيان از پيامبر اسلام گله مى كرد و مى گفت:
«سَبَّ آلِهَتَنا وَسَفَّهَ اَحْلامَنا».
«او از خدايان ما بدگويى كرده و ما را نادان خوانده است».
گريه زنان طائف به هنگام شكستن بت ها و پافشارى عمرو بن جموح

1. زمر، 3.
2. يونس، 18.

صفحه 302
نمونه هايى از اين علاقه افراطى بود و گويى اصلاً سخن از يكتاپرستى و حتى ترديد در مورد بت ها برايشان باوركردنى نبود; از اين رو با تعجب مى گفتند:
(أَجَعَلَ الآلِهَةَ إِلَهًا وَاحِدًا إِنَّ هَذَا لَشَىءٌ عُجَابٌ).(1)
«آيا به جاى تمام خدايان فقط يك خدا قرار داده است؟ بسيار جاى تعجب است».
3. اين طرز تفكر يك عقيده عمومى و همگانى بود و افراد معدود و انگشت شمارى در طول چند قرن در آن مرز و بوم يافت شده بودند كه به بت ها عقيده مساعدى نداشتند و مورخان اسلامى نام آنان را ذكر كرده اند.
آلوسى در بلوغ الارب مجموعاً 22 نفر را نام مى برد كه در آن محيط، يكتاپرست بوده اند (اعم از آنان كه مسيحى شدند و آنان كه هيچ يك از اديان متداول آن روز را نپذيرفتند).
وى مى گويد:
«موحدان عرب... افراد اندكى بودند كه تعدادشان در هر زمانى تا زمان بعثت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)از چند نفر مشخص تجاوز نمى كرد.(2)
از اينجاست كه مى بينيم مورخان اسلامى در نشان دادن وضع بت پرستى در دوران جاهليت راه اغراق نپيمودند، بلكه حتى المقدور سعى در يافتن و نگاشتن حقايق تاريخى نموده اند و نام چند نفر محدود موحد و يكتاپرست را كه در اوراق تاريخ يافته اند، نگذاشته اند فراموش گردد، امّا ترديدى نيست كه محيط حجاز به تمام معنى چهره بت پرستى داشته است; يعنى همان گونه كه چين هاى پوست پرتقال و چين خوردگى ها و پستى و بلندى هاى روى زمين كرويت اين دو را از بين نمى برد،

1. ص، 5.
2. بلوغ الارب، ج2، ص196.

صفحه 303
وجود آن چند نفر يكتاپرست نيز ( آن هم در طول صدها سال) در آن محيط اثر محسوسى نداشت تا روزى كه انقلاب و نهضت اسلام فرارسيد و با يك جهش سريع، ريشه بت پرستى را از آنجا كند و نهال يكتاپرستى و توحيد را در جاى آن نشاند و پرورش داد.
 
نهج البلاغه و وضع عرب در جاهليت
نهج البلاغه نخستين كتابى است كه پس از قرآن چهره جامعه عرب را در كلمات خود به خوبى ترسيم مى كند. ما خواه امام را يك فرد معصوم و برگزيده از جانب خدا بدانيم يا او را يك فرد وارد به اوضاع عرب قبل از اسلام تلقى كنيم، در هر حال ما را از نزديك از رسوخ بت پرستى و خاموشى مشعل هاى هدايت و سرنگونى اعلام هدايت آگاه مى سازد.
اينك چند فراز:
1. «خداوند» محمد(صلى الله عليه وآله)را برانگيخت تا جهانيان را هدايت فرمايد. او نسبت به آنچه بر او نازل شده بود، امين و مورد اعتماد خدا بود و شما مردم عرب در آن هنگام گرفتار بدترين كيش ها (بت پرستى) بوديد و در بدترين مكان ها بين سنگ هاى سخت و مارهاى ناشنوا به سر مى برديد. آب لجنزار و كدر مى آشاميديد و خوراكتان غذاهاى سخت بود. خون همديگر را مى ريختيد. روابط خويشاوندى را گسيخته بوديد. بت هاى متعدد در شهرهاى شما نصب شده بود. انواع گناهان در بين شما رواج داشت.(1)
2. پيامبر را هنگامى فرستاد كه جهان از دعوت انبيا تهى گشت و خوابى طولانى بر ملت ها حكم فرما شده بود و فتنه ها بالا گرفته، امور مردم پراكنده بود، آتش

1. نهج البلاغه، خطبه 26.

صفحه 304
جنگ ها زبانه مى كشيد. روشنايى ها از بين رفته، غرور مستولى گرديده، درخت تمدن و اخلاق عمومى گرفتار خزان گشته، برگ هايش زرد شده بود و اميدى به ميوه اش نمى رفت، چشمه سارهاى فضيلت در آن خشكيده و نشانه هاى هدايت از بين رفته، پرچم هاى هلاكت و گمراهى را برافراشته بود.
دنيا با قيافه اى زشت و كريه به اهلش مى نگريست و با چهره اى عبوس با طالبانش روبرو بود (و آسايش و رفاه و احساس خوشبختى را از آنان گرفته بود). فتنه و آشوب، ثمره آن وضع بود، خوراكش جيفه و مردارهاى گنديده، زيرپوش آن ترس و روپوش آن شمشير بود.(1)
3. خدا پيامبر اسلام را هنگامى برانگيخت كه مردم گمراه و سرگردان بودند و در راه فتنه و فساد به خطا مى رفتند و آرزوها و تمايلات نفسانى آنان را گرفتار كرده بود و تكبر و توسعه طلبى آنان را لغزانده بود و از شدت نادانى سبكسر گشته در لغزش هاى زندگى سرگردان بودند و جهالت و نادانى چون بلايى به جان آنان افتاده بود.
در اين هنگام بود كه رسول گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله)در نصيحت و راهنمايى مردم جديت و كوشش فرمود.(2)
4. گواهى مى دهم محمد(صلى الله عليه وآله)بنده و فرستاده خدا است. او را هنگامى به رسالت برانگيخت كه مردم در جهل و نادانى فرورفته و دستخوش امواج كوه پيكر حيرت و سرگردانى بودند، مرگ عنان آنان را مى كشيد و پرده هاى زخيم عادات و رسوم بر دل هاى آنان قفل زده بود.(3)

1. همان، خطبه 89.
2. همان، خطبه 95.
3. همان، خطبه 191.

صفحه 305
حس انتقام از ثروتمندان قريش
در بخش هاى گذشته كه پيرامون وحى و رسالت سخن گفتيم، به روشنى ثابت گرديد كه پيامبران آسمانى بر خلاف تمام نوابغ جهان و مصلحان بزرگ اجتماعى از حس و آگاهى مرموزى به نام وحى بهره مى گيرند و گفتار و رفتار آنان در تشريع و تقنين مستند به وحى الهى است و در پرتو آن فرمان هاى خدا را از جهان بالا دريافت مى كنند و در اختيار مردم مى گذارند.
بنابراين اگر آنان با بت پرستى به مبارزه برمى خيزند و اگر به اصلاح محيط قيام مى كنند، اگر يك تنه بر خلاف مسير جامعه گام برمى دارند، همگى به دستور خداوند است كه از طريق وحى به آنان مى رسد.
ولى نويسنده براى اينكه مبارزه پيامبر اسلام را با بت پرستى يك انديشه شخصى و بريده از جهان وحى قلمداد نمايد و آن را با علل و اسباب مادى توجيه كند، به دست و پا افتاده و مى خواهد براى مبارزه او با بت پرستى يك رشته عللى كه از محيط سرچشمه مى گيرد، تعيين كند. او مى نويسد:
«از دوران كودكى حضرت محمد اطلاعات زيادى در دست نيست. او پس از ازدست دادن پدر و مادر در خانه عموى خود زندگى مى كند، عموى بارأفت ولى كم بضاعت. براى اينكه به زندگى او كمكى كرده باشد، اشتران ابوطالب و ديگران را براى چرا به صحرا برده تا هنگام غروب در صحراى خشك مكه تنها و تنها به سر مى برد.
او چند سالى روز را به شام مى رساند و در اين راه رنج مى برد و با خود فكر مى كند چرا يتيم به دنيا آمده؟ چرا مادر خود را از دست داده؟ چرا جد بزرگوار خود را از دست داد تا به خانه عمو پناه برد؟ عموى او خوب و نيك كردار امّا معيل و فاقد استطاعت است، نمى تواند او را مانند اطفال هم شأن او

صفحه 306
نگاهدارى كند. همه اين ناملايمات در روح كودك حساس در طى چند سال تلخى و مرارت مى ريخت; سپس سير انديشه اين طفل به سوى اجتماعى مى رود و منشأ بخت پدر را در آن جستوجو مى كند. پسرهاى هم شأن و هم سن او در رفاه و خوشى به سر مى بردند; زيرا پدرانشان مباشر امور خانه كعبه اند، در مراسم حج به زائران كعبه نان و آب مى فروشند و محصول آنان را به قيمت ارزانى مى خرند و از اين راه سود فراوانى برمى گيرند و طبعاً فرزندانشان نيز از اين توليت كعبه و داد و ستد با باديه نشينان بهره مند مى شوند. طوائف بى شمار چرا به كعبه روى مى آورند و مايه ثروت و سيادت قريش مى شوند؟... چند سالى بدين نحو گذشت تا واقعه اى روى داد كه اثر تازه اى در جان او گذاشت. در سن يازده سالگى با ابوطالب به شام رفت...».
دقت در اين جمله ها مى رساند كه اين نويسنده علت قيام پيامبر را همان حس انتقام از ثروتمندان قريش پنداشته است، زيرا قريش كه مباشر امور خانه كعبه بود، از اين راه سود فراوانى به دست مى آورد، در حالى كه محمد(صلى الله عليه وآله)با سختى و فلاكت زندگى را مى گذراند.
پاسخ: اين گفتار كه چيزى جز پريشان گويى و افسانه سرايى نيست، كوچك ترين مدركى در مراجع تاريخى و ادبى و حديثى ندارد و متضمن يك رشته اشتباهات تاريخى است كه پايه تجزيه و تحليل اين نوع از نويسندگان را تشكيل مى دهد.
اينك به برخى از اشتباهات او به طور فشرده اشاره مى كنيم:
1. اگر واقعاً از دوران كودكى حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)اطلاعات زيادى در دست نيست، پس چگونه بدون مدرك به شرح ريزه كارىهاى زندگى و تشريح روحيات و امور روانى او پرداخته و نتيجه مى گيرند؟!

صفحه 307
2. اينكه مى گويد ابوطالب عموى پيامبر كم بضاعت بود، هيچ گونه مدرك تاريخى ندارد; خصوصاً در دوران كودكى حضرت محمد كه مورد بحث و گفتوگوى ما مى باشد، زيرا پس از مرگ عبدالمطلب رياست مكه به وى منتقل گرديد تا آنجا كه به وى لقب «سيدالاباطح» داده شد. خانه او به سان رؤسا مورد تردد عام و خاص بود و شخصى كه داراى چنين موقعيتى است، هرچند لازم نيست ثروتمند باشد، ولى ديگر نمى تواند به قدرى فقير و كم بضاعت باشد كه شترچرانى برادرزاده به زندگى وى كمك كند.
تفاوت وى با عباس اين بوده كه عباس مرد بازرگانى بود كه در برابر درآمد خود هزينه اى نداشت. نه رئيس مكه بود كه از اين راه هزينه اى بر او متوجه گردد و نه اهل بذل و بخشش بود كه درآمد خود را در آن منصرف كند، ولى ابوطالب (فرزند عبدالمطلب مرد متمكن قريش) در برابر درآمد خود كه از طريق بازرگانى شام و يمن به دست مى آورد، خرج فراوانى داشت و متكفل عائله اى بود، ولى سرانجام هرچه باشد هرگز نمى توان تصور نمود كه درآمد كودك ده ساله در زندگى چنين شخصيتى گشايشى پديد بياورد.
تنها در تاريخ زندگانى ابوطالب در يك مورد مى خوانيم كه در سالى از سال ها خشكسالى عجيبى در مكه پديد آمد و پيامبر براى اينكه به زندگى ابوطالب كمكى كرده باشد، پس از مذاكرات با عباس و حمزه نقشه اى ريخت كه على را به خانه خويش برد و جعفر برادر على را به خانه عباس و طالب را (بنا به نقلى) به خانه حمزه روانه نمايد تا از اين راه در چنين سالى سخت كمكى به ابوطالب كند.(1)
اين قطعه تاريخى بر فرض صحت ناظر به وضع خاصى است كه خشكسالى در مكه پديد آمده و كم كردن سه فرزند در چنين شرايطى كه هر كدام با هم ده سال

1. ابن هشام، سيره ابن هشام، ج1، ص 263.

صفحه 308
تفاوت سنى داشتند مى توانست كمكى به زندگى ابوطالب كند.
اگر على را در آن زمان پنج ساله فرض كنيم، بايد طبق نقل تواريخ جعفر را پانزده ساله و طالب را بيست و پنج ساله بدانيم و هرگز اين قطعه تاريخى نمى تواند گواه بر فقر و تهيدستى ابوطالب در اوضاع عادى گردد، به طورى كه درآمد كودك نه و ده ساله گشايش در زندگى رئيس مكه و سيدالاباطح پديد آورد.
گذشته بر اين، موضوع بحث، دوران كودكى حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)است، آن هم پس از درگذشت عبدالمطلب و پيش از مسافرت حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)به شام و همگى مى دانيم كه پيامبر گرامى در سن 12 سالگى همراه عموى خود به شام رفته است و هرگز آن قطعه تاريخى گواه بر بى بضاعت بودن ابوطالب در دوران كودكى حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) نيست، زيرا پيامبر سالى كه على را به خانه برد 35 سال داشت و هرگز نمى توان با چنين فاصله اى (25 سال) يكى را از ديگرى استنتاج كرد، بلكه بايد گفت عمل رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)در اين موقع پاسخى بود به محبت هاى ديرينه عموى خود.
3. تا آنجا كه تاريخ زندگانى پيامبر گواهى مى دهد، هرگز پيامبر به دنبال شترچرانى نرفته و شترى را به چرا نبرده است، خواه مربوط به ابوطالب باشد يا ديگران، زيرا خود حضرت محمد به وضع زندگى خويش از ديگران آشناتر است. فقط در حديثى وارد شده است كه تمام پيامبران پيش از دوران رسالت مدتى تنها گوسفند به چرا برده اند. از حضرتش سؤال شد: آيا شما نيز شبانى نموده ايد؟ فرمود: بلى، من نيز مدتى گوسفندان اهل مكه را در سرزمين قراريط مى چرانيدم.(1)
آرى شخصيتى كه بايد با ابوجهل ها و ابولهب ها مبارزه كند، كسى كه

1. «ما من نبى الّا وقد رعى الغنم قيل و أنت يا رسول اللّه؟ فقال: أنا رعيتها لأهل المكة بالقراريط» (سيره ابن هشام، ج1، ص166).

صفحه 309
مى خواهد از افراد زبون كه اندازه شعور و ادراك آنها اين بود كه در برابر هر سنگ و چوبى خاضع مى شدند، افرادى بسازد كه در برابر هيچ اراده اى جز اراده حق، خاضع و تسليم نشوند، بايد مدت ها از راه هاى گوناگون درس صبر و شكيبايى را تمرين كند.
پيامبران بايد قسمتى از عمر خود را پيش از رسيدن به مقام نبوّت در شبانى بگذارنند. بايد در بيابان ها به تربيت حيوانات اشتغال ورزند تا از اين طريق در تربيت انسان شكيبا و بردبار باشند و تمام مصايب و سختى ها را آسان بشمارند، زيرا هرگاه شخصى توانست زحمات حيوانى را كه از نظر هوش و فهم با انسان قابل مقايسه نيست تحمل كند، خواهد توانست هدايت گمراهان را كه شالوده فطرت آنان را ايمان به خدا تشكيل مى دهد، به عهده بگيرد.
آنچه بيان شده مضمون حديثى است كه مى فرمايد: «ما بعث اللّه نبيّاً قطّ حتّى يسترعيه الغنم ليعلمه بذلك رعيه الناس».(1)
بنابراين، فرضيه چرابردن شتران ابوطالب آن هم به خاطر كمك به زندگى عمو هيچ مدركى ندارد.
اگر در گذشته يادآور شدم كه امثال اين نويسنده آهنگ تحقيق ندارند و رنج تتبّع را بر خود هموار نمى كنند، بى اساس نگفته ايم. چقدر رسواست گروهى كه مى خواهند چنين اشتباهات تاريخى را اساس تجزيه و تحليل خود قرار دهند.

1. در تاريخ طبرى، چاپ ليدن، ج3، ص1126، اشاره اى به گوسفندچرانى دارد.

صفحه 310
 

صفحه 311
 
بخش دوازدهم
بشارات عهدين
نام و نشان پيامبر اسلام در كتاب هاى به اصطلاح آسمانى
نويسنده آورده است:
«در سيره ها و روايات آن زمان خبر چشمگير و فوق العاده اى از محمد(صلى الله عليه وآله) نمى بينيم... نه آوازه اى در مكه بود و نه كمترين اثرى از رسالت مردى به نام محمد(صلى الله عليه وآله) و حتى ابوطالب هم كه حامى و ولىّ او بود، از اين آوازه ها و نشانه ها بى خبر بود و از همين روى اسلام نياورده و از دنيا رفت و خود حضرت نيز تا قبل از بعثت، از رسالت خود اطلاعى نداشته و آيه 16 سوره يونس بر اين مطلب گواهى مى دهد».
از بحث هاى جالبى كه پيرامون رسالت پيامبر اسلام وجود دارد، اين است كه قرآن مجيد با صراحت كامل مى گويد: اهل كتاب نام و خصوصيات پيامبر را در كتاب هاى خود مى خوانند و مى دانند كه پيامبران آنان از ظهور و برانگيختن چنين رهبرى گزارشى دادند و با مراجعه به آنها مى توانند حقانيت ادعاى او را به دست آورند.
در اينجا لازم است در سه بخش به گونه اى بحث و گفتوگو كنيم:

صفحه 312
1. آياتى كه بازگوكننده وجود بشارت در كتاب هاى عهدين است.
2. بشارت هايى كه فعلاً در عهدين موجود است و دست تحريف به آنها راه نيافته است.
3. دانشمندان يهود و نصارى و ديگران از ظهور پيامبر اسلام آگاه بودند.
بخش نخستين
آياتى كه بازگوكننده وجود بشارتها در كتاب هاى پيشينيان است.
آياتى كه به طور صريح يا اشاره و كنايه بيانگر وجود بشارت در كتاب هاى آنان مى باشد، زياد و فراوان است و ما از ميان آنها به نقل چند آيه اكتفا مى كنيم:
1.(الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمْ وَإِنَّ فَرِيقًا مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ):(1)
«كسانى كه به آنها كتاب داده شده، محمد(صلى الله عليه وآله) را همچون فرزندان خود مى شناسند، ولى گروهى از آنها حق را پنهان مى كنند، در حالى كه مى دانند».
از اين آيه به روشنى استفاده مى شود كه آنان پيامبر را به خوبى مى شناختند و راه شناسايى او، وجود علامت هاى نبوّت او در كتاب هاى عهدين بوده است.
2. (الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِىَّ الأُمِّىَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوبًا عِنْدَهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَالإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَيُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَائِثَ وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَغْلاَلَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ): (2)

1. بقره، 146.
2. اعراف، 157.

صفحه 313
«گروهى از اهل كتاب از فرستاده و پيامبر درس نخوانده كه خصوصيات او را در تورات و انجيل مى يابند، پيروى مى كنند; پيامبرى كه آنان را به كارهاى نيك امر نموده و از كارهاى زشت باز مى دارد، پاكى ها را بر آنها حلال شمرده و پليدى ها را تحريم مى كند، بارهاى سنگين عادات و رسوم جاهلى كه به سان غل و زنجير (به دست و پاى افكار) آنان است برمى دارد. آنان كه به او ايمان آورده اند و او را گرامى داشته و كمك كرده اند و از نورى (قرآن) كه بر او نازل شده است پيروى نموده اند، رستگارانند».
اين آيه به صفات و نشانه هاى پيامبر موعود كه در كتاب هاى عهدين وارد شده است، اشاره مى كند و حاكى است كه نه تنها نشانه هاى او در آن كتاب ها آمده است، بلكه اصول آيين او نيز در آن كتاب موجود مى باشد.
3. در آيه 6 سوره صف گام فراتر مى نهد و مى گويد: حضرت مسيح به طور صريح از آمدن پيامبرى به نام احمد بشارت داده است:
(وَ إِذْ قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ إنِّي رَسُولُ اللهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَىَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَمُبَشِّرًا بِرَسُول يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ):
«هنگامى كه عيسى بن مريم گفت: اى بنى اسرائيل، من فرستاه خدا به سوى شمايم و تصديق كننده تورات هستم كه پيش از من آمده و بشارت دهنده پيامبرى هستم كه پس از من مى آيد و نام او احمد است».
4. در آيه 89 سوره بقره يادآور مى شود كه اهل كتاب بالاخص يهوديان پيش از بعثت پيامبر، انتظار بعثت او را مى كشيدند، امّا پس از آمدن او كفر ورزيدند:
(وَلَمَّا جَاءَهُمْ كِتَابٌ مِنْ عِنْدِ اللهِ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَهُمْ وَكَانُوا مِنْ قَبْلُ

صفحه 314
يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمَّا جَاءَهُمْ مَا عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللهِ عَلَى الْكَافِرِينَ):
«وقتى از جانب خدا كتابى نازل گرديد كه تصديق كننده تورات است كه با آنها است و جامعه يهود پيش از نزول قرآن اميدوار به نزول آن بودند و معتقد بودند كه در پرتو آن بر دشمنان و مشركان پيروز مى گردند. وقتى چنين كتابى كه آن را مى شناسند نازل شد، به آن كفر ورزيدند. رحمت خدا از كافران دور باد!».
در اين آيه، جمله(وَكَانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا...) جلب توجه مى كند كه آنها منتظر برانگيخته شدن پيامبرى بودند كه آيين توحيد را رواج دهد.
شأن نزول آيه نيز شاهد خوبى براى اين بحث است و درباره آن چنين مى خوانيم: يهوديان جستوجوگرانه به طرف مدينه حركت كردند. آنها در كتاب هاى خود خوانده بودند كه هجرت پيامبر موعود بين دو كوه «عير» و «احد» خواهد بود. مهاجران يهود براى سكنى در آن منطقه به راه افتادند، ولى در بين راه به كوهى به نام «حداد» رسيدند و خيال كردند همان احد است; لذا در اطراف آن پراكنده شدند و عده اى از آنها در خيبر مسكن گزيدند، امّا پس از مدتى براى گروهى از آنها روشن شد كه سرزمين هجرت جاى ديگر است (مدينه بين كوه عير و احد); از اين جهت به مدينه كوچ كردند و براى يهوديان خيبر نيز جريان را نوشتند ولى آنها از كوچ كردن خوددارى كردند. پس از مدتى فرمانروايى از عرب به نام «تبّع» در آنها طمع ورزيد و خواست مدينه را پايتخت قرار دهد، ولى يهود متذكر شدند كه اينجا محل هجرت پيامبر موعود خواهد بود. «تبع» دو طايفه از اقوام خود (اوس و خزرج) را در مدينه گماشت كه پس از هجرت محمد او را كمك كنند.

صفحه 315
يهود پيوسته به اوس و خزرج مى گفتند با هجرت پيامبر موعود بر شما سرور خواهيم بود، ولى آنان بر خلاف انتظار پس از بعثت پيامبر با او به عناد و لجاج برخاستند و قرآن اين حقيقت را در جمله زير بيان مى كند:
(فَلَمَّا جَاءَهُمْ مَا عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ): «هنگامى كه آنچه را كه مى شناختند به سوى آنان آمد به او كفر ورزيدند».
اين آيات روشن مى كند كه اين بشارت ها در كتاب هاى عهدين موجود بوده است. در اينجا نكته ديگرى هست و آن (علاوه بر راستگويى و درستكارى محمد(صلى الله عليه وآله))اين است كه مى بينيم هرگز يهوديان و ديگر اهل كتاب اعتراض نكردند كه چنين نشانه هايى در تورات و انجيل نيست. اين خود به روشنى مى رساند كه صفات و نشانه هاى پيامبر اسلام در آن كتاب ها وجود داشته و آنها نيز آگاه بوده اند، ولى به خاطر جهاتى، از اعتراف به آن خوددارى مى كردند; لذا قرآن به طور مكرر آنان را بر كتمان حق توبيخ و ملامت مى كند و مى گويد:
(لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ):(1)
«چرا حق و باطل را به هم مشتبه مى سازيد و حق را در هر حالى كه مى دانيد پنهان مى كنيد؟!»
قريب به همين مضمون در آيه 159 سوره بقره وارد شده است.
وجود اين آيات از يك حقيقت مسلم حكايت مى كند و آن اينكه: پيامبر به كمك وحى الهى مدعى آن بود كه كتاب هاى پيشينيان از بعثت او خبر داده و نام و خصوصيات وى در كتاب هاى آنها وارد شده است.
از طرف ديگر تاريخ عهدين و نصوص قرآن شهادت مى دهند كه اين كتاب ها در طول قرون تحريف شده و دست خيانت به سوى آنها دراز گشته است; از اين

1. آل عمران، 71.

صفحه 316
جهت نبايد انتظار داشت كه گزارش هاى قرآن در اين كتاب كماً و كيفاً موجود باشد، مع الوصف لطف الهى مانع از آن شده است كه اين بشارات به كلى نابود شوند بلكه گاهى به صورت روشن و گاهى به نحو كمرنگ بشاراتى در اين كتاب ها ديده مى شود و ما به عنوان نمونه چند بشارت را يادآور مى شويم:
1. پيامبرى از ميان عرب
در تورات سفر تثنيه، باب 32، جمله 2، چنين آمده است:
«مرا به آنچه غير خدا بوده، به غيرت آوردند و با اباطيل خودشان مرا خشمناك گردانيدند; پس ايشان را به غير قومى به غيرت مى آورم و به گروه نادان ايشان را خشمناك خواهم گردانيد».
منظور از گروه نادان عرب ها هستند كه از تمدن و دانش بهره اى نداشتند و به بت پرستى و غارت و جنگ و جدال مشغول بودند كه در آيه دوم سوره جمعه نيز به آن اشاره شده است كه:
خداوند پيامبرش را در ميان مردمى امى مبعوث ساخت تا آيات خود را بر آنها بخواند و آنها را پاكيزه گرداند و كتاب و حكمت بياموزد; گرچه از پيش در گمراهى آشكار بودند.
گاهى تصور شده است كه مقصود از اين ملت، مردم يونان است و اين احتمال از ظاهر سخن پولس در رساله «روميه» استفاده مى شود، ولى اين پندارى بيش نيست، زيرا يونانيان سيصدسال قبل از ظهور حضرت مسيح(عليه السلام) در تمامى علوم بر اهل عالم فائق بودند و حكماى مشهور همچون سقراط و بقراط، فيثاغورث، افلاطون، ارسطاطاليس و ارشميدس و... از ميان آنها برخاسته بودند و در عصر عيسى(عليه السلام)نيز يونانيان در علوم، نهايت مهارت را داشتند، از تمامى احكام و

صفحه 317
سرگذشت هاى تورات و ساير كتاب هاى عهد عتيق مطلع بودند و 256 سال پيش از مسيح ترجمه اى از تورات در اختيار داشتند.(1)
2. پيامبرى برگزيده در كوه فاران
سفر تثنيه، باب 33، جمله 2-4 چنين آمده است:
«خداوند از سينا برآمده از مسعير بر ايشان تجلى كرد و از كوه فاران درخشان گرديد و با هزاران هزار مقدسان ورود نمود و از دست راستش به ايشان شريعت آتشين رسيد».
منظور از آمدن خدا در سينا، تورات و از تجلى در مسعير، انجيل و از درخشندگى در فاران، قرآن است.
دليل بر اينكه مقصود از كوه فاران سرزمين بعثت حضرت محمد است، اين است كه در باب 21 سفر تكوين در مورد هاجر و اسماعيل چنين مى گويد:
«خدا آواز پسر را شنيد و فرشته خدا از آسمان هاجر را ندا كرده، وى را گفت: «اى هاجر، تو را چه شد؟ ترسان مباش»... و خدا چشمان او را باز كرد تا چاه آبى ديد; پس، رفته مشك را از آب پر كرد و پسر را نوشانيد و خدا با آن پسر مى بود و او نمو كرده ساكن صحرا شد و در تيراندازى بزرگ گرديد و در صحراى فاران ساكن شد و مادرش زنى از زمين مصر برايش گرفت.(2)
از آنچه گفتيم روشن شد كه مقصود خدا نشان دادن محل بعثت سه پيامبر است; يعنى موسى(عليه السلام) از كوه سينا و عيسى(عليه السلام) از كوه مسعير و محمد(صلى الله عليه وآله)از كوه فاران.

1. محمدصادق فخرالاسلام، انيس الاعلام، ج5، ص65-67.
2. تورات، سفر تكوين، باب 21، شماره هاى 17-22.

صفحه 318
اهل كتاب اتفاق نظر دارند كه مراد از صدر جمله پيشين نزول وحى است به حضرت موسى; پس بايد در مسعير و فاران هم همين طور باشد و از اين دو موضع غير از حضرت مسيح و حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)كسى مبعوث نگرديد.(1)
وژوروم عالم معروف به تاريخ عهد عتيق و اوريموس تاريخ نويس مشهور نصارا مى نويسد: «فاران شهرى است مقابل عربستان در جنوب به فاصله سه روز راه از ايله».
تورات در سفر پيدايش، 21-22 مى گويد: «اسماعيل در دره فاران مسكن گزيد و فاران همان نقطه اى است در عربستان كه پسران اسماعيل در آن اقامت داشتند».
در سفر اعداد، باب 12، شماره 16 و باب 13، شماره 3 بين سينا و فاران فرق قائل شده و اين موضوع ادعاى كسانى كه فاران را مى خواهند با سينا تطبيق كنند، رد مى نمايد.(2)
3.مادماد طاب طاب يعنى محمد(صلى الله عليه وآله)
در سفر تكوين، باب 17، آيه 20 از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) نام مى برد و به دوازده امام بشارت مى دهد. در آنجا چنين مى خوانيم:
«ابراهيم، دعاى تو را در حق اسماعيل شنيدم. اينك او را بركت دادم و او را بارور و بزرگ گردانيدم به مادماد و دوازده امام كه از نسل او خواهد بود و او را امت عظيمى خواهم نمود».
مقصود از «مادماد» در عبرانى و «طاب طاب» در سريانى حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)

1. محمدصادق فخرالاسلام، انيس الاعلام، ج5، ص67- 68.
2. محمد خاتم پيامبران، ج1، ص499.

صفحه 319
است و همچنين مقصود از «شنيم اسار نس ام» دوازده امام است زيرا «شنين اسار» يعنى دوازده و «نس ام» به معنى امام است.(1) اين درحقيقت پاسخ و جواب همان دعايى است كه ابراهيم در مكه براى اسماعيل كرده است كه قرآن آن را چنين بازگو مى كند:
(رَبَّنَا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِكَ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ).(2)
«پروردگارا، پيامبرى از خودشان در ميانشان مبعوث ساز كه آيات تو را براى آنها بخواند و به آنها كتاب و حكمت تعليم دهد و آنان را تزكيه و پاكيزه گرداند. خداوندا، تو عزيز و حكيم هستى».
ما در اينجا بحث را كوتاه مى سازيم. كسانى كه مايل باشند درباره بشارت عهدين نسبت به نبوّت پيامبر اسلام مطالعاتى انجام دهند، به كتاب هاى يادشده در زير مراجعه فرمايند:
1. اظهار الحق، تأليف دهلوى.
2. انيس الاعلام، تأليف فخرالاسلام، چاپ ايران.
3. بشارات عهدين، تأليف دكتر محمد صادقى، چاپ ايران.
4. بيان الحق، تأليف فخرالاسلام، چاپ ايران.
5. دعوة الحقّ، تأليف منصور حسين عبدالعزيز قاضى، چاپ مصر.
6. الرسول فى الكتب السماوية، تأليف دكتر صادقى، چاپ بيروت.
7. الرحلة المدرسية، تأليف آيت اللّه بلاغى، چاپ نجف.
8. لسان الحق، تأليف حاج ميرزا يوسف تبريزى، چاپ تبريز.

1. محمدصادق فخرالاسلام، انيس الاعلام، ج5، ص68-69.
2. بقره، 129.

صفحه 320
9. نفحة الاعجاز، تأليف آيت اللّه خوئى، چاپ نجف.
10. الهدى الى دين المصطفى، تأليف آيت اللّه بلاغى، چاپ نجف.
3. آگاهى دانشمندان يهود و نصارى از ظهور پيامبر اسلام
يكى از بحث هاى ارزنده درباره پيامبر اكرم، آگاهى دانشمندان يهود و نصارى از ظهور پيامبر در سرزمين حجاز مى باشد.
سند آگاهى آنان در اين موضوع كتاب هاى تورات و انجيل بود كه الهام بخش بسيارى از مطالب در زمينه هاى گوناگون مى باشد. نه تنها آوازه ظهور چنين پيامبرى در محيط دانشمندان اهل كتاب پيچيده بود، بلكه عرب جاهلى نيز بر اثر ارتباط با اهل كتاب، كم و بيش از ظهور چنين پيامبرى آگاه بودند.
نويسنده آورده است:
«در سيره ها و روايات آن زمان خبر چشمگير و فوق العاده اى از محمد(صلى الله عليه وآله) نمى بينيم... نه آوازه اى در مكه بود و نه كمترين اثرى از رسالت مردى به نام محمد و حتى ابوطالب هم كه حامى و ولى او بود از اين آوازه ها و نشانه ها بى خبر بود و از همين روى اسلام نياورده و از دنيا رفت و خود حضرت نيز تا قبل از بعثت از رسالت خود اطلاعى نداشته و آيه 16 سوره يونس بر اين مطلب گواهى مى دهد».
در اين گفتار دو اشتباه رخ داده است:
اوّلاً: رسالت پيامبرى به نام احمد در ميان اهل كتاب (يهود و نصارى) مسلم بود تا آنجا كه مشركان نيز از آن اطلاع داشتند و حتى قس بن ساعده و ديگران آن را در موارد و مجامع مختلف به مردم بازگو مى كردند و مردم را آماده ظهورش مى ساختند.

صفحه 321
ثانياً: ابوطالب به حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) ايمان داشته و اشعارى كه در اين زمينه سروده و فداكارى هايى كه از خود نشان داده است، شاهد گوياى آن است.
اگر در تاريخ مى خوانيم كه تعداد فراوانى از افراد پيش از ظهور پيامبر خاتم، از بعثت او آگاهى داشته و به ديگران نويد ظهور او را مى دادند، معلوم مى شود اين حقيقت آن قدر شايع بود كه پس از چهارده قرن اين اندازه به دست ما رسيده است.
هرگز آگاهى هاى اين افراد را كه در اين صفحات از تواريخ بزرگ نقل خواهيم كرد، نمى توان مجعول و دروغ دانست، زيرا نمى توان گفت كه احبار يهود و دانشمندان مسيحى و مورخان و محدثان اسلامى دست به دست هم داده اين خبرها را جعل كرده اند، زيرا:
اوّلاً: ناقلان اين اخبار، در فاصله هاى مختلفى زندگى مى كردند و هرگز تماسى با هم نداشتند كه براى جعل چنين خبرى توطئه كنند.
ثانياً: مورخان اسلامى براى جعل چنين اخبارى داعى نداشتند، زيرا نبوّت پيامبر خود را با دلايل كافى كه مهم ترين آنها معجزه جاويدان پيامبر اسلام قرآن است ثابت مى كنند، ديگر نيازى ندارند كه نبوّت و رسالت جهانى پيامبر را از اين طريق ثابت نمايند.
محرك آنان براى گردآورى اين اخبار، همان تصريح قرآن است كه نام و نشان و خصوصيات پيامبر اسلام در كتاب هاى پيشينيان آمده است، بلكه قرآن مدعى است كه در اين كتاب ها آن چنان سيماى روشنى از اين پيامبر ترسيم شده است كه او را به سان فرزندان خود مى شناسند. (1)
ابن هشام (متوفاى سال 213) در سيره خود مى نويسد: دانشمندان يهود و راهبان نصارى، كاهنان عرب، پيش از بعثت پيامبر اسلام از نبوّت حضرت محمد

1. بقره، 146.

صفحه 322
خبر مى دادند و مدرك دانشمندان يهودى و راهبان مسيحى، همان كتاب هاى عهدين است كه صفات و خصوصيات او را در آنها مى خواندند و مردان و زنان كاهن، گاهى حوادث آينده را پيش بينى مى كردند; از اين جهت در آن ايام يك نوع انتظارى در شبه جزيره وجود داشت تا اينكه پيامبر مبعوث گرديد و مردم آنچه را كه آنان خبر مى دادند با ديدگان خود مشاهده كردند.(1)
محققان تاريخ مى نويسند چون از مسلمات تاريخ مسيحيت، ظهور پيامبرى به نام احمد است، از اين جهت در اعصار پيش از ظهور حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) برخى خود را موعود مسيح خوانده و ادعاى نبوت مى كردند.
مورخ بزرگ ويليام ميور در تاريخ خود كه در سال 1848 ميلادى چاپ شده است مى نويسد:
منتس كه مرد رياضت كشى بود و در قرن دوم ميلادى مى زيست، در سال 187 در آسياى صغير مدعى رسالت گرديد و گفت من همان فارقليط (احمد) هستم كه عيسى از آمدن او خبر داده است و گروهى از وى پيروى كردند.(2)
بلكه از آثار و تواريخ اسلامى كاملاً استفاده مى شود كه سران سياسى و روحانى جهان مسيحيت در روزهاى بعثت پيامبر اسلام همگى در انتظار پيامبر موعود انجيل بودند; از اين جهت هنگامى كه سفير پيامبر نامه او را به زمامدار حبشه داد، او پس از خواندن نامه رو به سفير كرد و گفت: من گواهى مى دهم كه او همان پيامبرى است كه اهل كتاب در انتظار او هست و همان طور كه حضرت موسى از

1. ابن هشام، سيره ابن هشام، ج1، ص217.
2. محمدصادق فخرالاسلام، انيس الاعلام، ج2، ص179، نقل از: تاريخ ويليام ميور كه در سال 1848 چاپ شده است.

صفحه 323
نبوّت حضرت مسيح خبر داده، او نيز از نبوّت پيامبر آخرالزمان بشارت داده و علايم و نشانه هاى او را معين كرده است.(1)
وقتى نامه پيامبر به دست قيصر روم رسيد و نامه را مطالعه كرد و درباره پيامبر اسلام تحقيقاتى به عمل آورد، در پاسخ نامه آن حضرت چنين نوشت: نامه شما را خواندم و از دعوت شما آگاه شدم. من مى دانستم كه پيامبرى خواهد آمد و گمان مى كردم كه اين پيامبر از شام برخواهد خواست. (2)
داورى تاريخ(3)
تاريخ متواتر به روشنى گواهى مى دهد كه گروهى از مردم حجاز در آن منطقه، آماده ظهور پيامبر گرامى بودند و ما در اين بحث به عنوان نمونه به نام و خصوصيات گروهى اشاره مى كنيم. البته نمى توان گفت همه آنچه در اين تواريخ آمده صحيح و پابرجاست، ولى از مجموع اين قضايا مى توان حقيقتى را لمس كرد و آن اينكه آوازه ظهور پيامبر، پيش از بعثت در ميان طبقات مختلف بوده است; از اين جهت نمى توان مجموعه جريان ها را ساختگى دانست و نمى توان گفت محدثان و مورخان اسلامى براى جعل اين قضايا توطئه كرده اند و اگر اين احتمال مطرح گردد، به هيچ تاريخى نمى توان اعتماد جست.

1. طبقات كبرى، ج2، ص259; ابوالفرج حلبى، سيره حلبى، ج3، ص 279.
2. ابن اثير، تاريخ كامل، ج2، ص44.
3. از بحثى كه پيرامون آيات گذشته و بشارات عهدين انجام گرفت، آگاهى دانشمندان يهود و نصارى از ظهور پيامبر اسلام ثابت گرديد; از اين جهت در اين قسمت درباره آگاهى ديگران به بحث و گفتوگو مى پردازيم.

صفحه 324
1. تُبّع فرمانرواى حجاز و يمن
دانشمند بزرگ و نامى اسلام، محمد بن شهرآشوب (488-588ق) در مناقب چنين مى نويسد:
«تبع» يكى از پنج نفرى است كه توانست بر بخش وسيعى از جهان آن روز تسلط يابد. وقتى فتوحات او به مكه رسيد و از آنجا به يثرب (مدينه فعلى) آمد، عده اى از دانشمندان كه همراه او بودند، خواستار شدند به آنها اجازه دهد در اينجا مسكن گزينند. وى پرسيد: چرا اين مكان را انتخاب كرده ايد؟ پاسخ دادند:
شرافت اين مكان به شرافت محمد كه صاحب قرآن، قبله، پرچم و منبر است بستگى دارد. او در مكه متولد مى شود و به اين سرزمين مهاجرت مى نمايد. ما اميدواريم كه او را ببينيم يا فرزندانمان او را ببينند. «تبع» تصميم گرفت يك سال در آنجا بماند شايد محمد را بيابد; سپس دستور داد چهارصد خانه بسازند و به هركدام از آنها كه مى خواست بماند، يك خانه داد.
تبع به اوس و خزرج گفت:
شما در اين سرزمين مسكن گزينيد تا روزى كه پيامبر از اين نقطه ظهور كند. آگاه باشيد اگر من او را بيابم، وى را خدمت كرده و يارى مى كنم و سپس اشعارى سرود كه يك بيت آن اين است:
فتركت فيه من رجالى عصبة *** نجباء ذوى حسب و رب محمّد
«من گروهى از قوم خود را در اين سرزمين بر جاى گذاشتم كه همگى نجيب و داراى حسب بزرگ هستند».
او نامه اى به پيامبر نوشت و در آن، ايمان خود را اعلام داشت و آن را به دانشمندى سپرد كه آن را نگاه دارد و در صورت درك فيض محضر او آن را تسليم پيامبر نمايد.(1)

1. ابن شهرآشوب، مناقب، ج1، ص12; محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج15، ص314 به نقل از: قطب الدين راوندى، الخرائج و الجرائح.

صفحه 325
2. قس بن ساعده
دانشمند بزرگوار شيعه، مرحوم صدوق (305-381ق) در اثر نفيس خود كمال الدين جمله هاى حساسى را از قس بن ساعده خطيب عصر جاهلى درباره پيامبر نقل كرده است و همگى مى رساند كه وى از كسانى است كه از بعثت پيامبر گرامى آگاه بوده و مردم را به ظهور او بشارت مى داده است.(1)
نيز در همان كتاب يادآور مى گردد كه گروهى از قبيله بكر بن وائل حضور پيامبر رسيدند. حضرت از قس بن ساعده تفقد نمود. آنان اظهار كردند كه وى درگذشته است; سپس پيامبر گرامى از سخنان حكيمانه او كه در بازار عكاظ ايراد مى كرد و سينه به سينه در سرزمين حجاز منتشر مى گردد، ياد فرمود و قسمتى را براى حضار خواند; سپس درخواست نمود كه اگر كسى از اشعار او چيزى را حفظ دارد بخواند. يك نفر از آنان برخاست چهار بيت از اشعار او را خواند.(2)
دانشمند بزرگوار شيعه، كراجكى كه در سال 449 در گذشته است، در كتاب ارزنده خود كنزالفوائد نقل مى كند: هنگامى كه قس بن ساعده آيين بت پرستى را ترك كرده بود و بر طبق آيين ابراهيم نماز مى گزارد، مورد اعتراض ديگران واقع شد. وى در پاسخ آنان گفت: «عرب آيين ابراهيم را ترك گفته و من اين نماز را براى خداوند جهان مى گزارم»; سپس با دست خود به مكه اشاره كرد و گفت:
«به همين زودى رحمت خداوند به وسيله مرد نورانى از فرزندان لُوَىّ شامل حال مردم مى گردد. نام او محمد است. وى مردم را به توحيد دعوت مى كند و من فكر نمى كنم كه زمان او را درك كنم. اگر درك مى كردم، دست به دست او مى دادم و

1. شيخ صدوق، كمال الدين، ص100-101.
2. همان، ص99.

صفحه 326
پابه پاى او مى رفتم».(1)
شيخ مفيد (336-413) نقل مى كند كه وى در طى سخنرانى خود در عكاظ چنين مى گفت:
«در روى زمين دينى براى خدا گرامى تر از آيينى نيست كه وقت آن فرارسيده است كه بر سر شما سايه افكنده و ظهور آن نزديك شده است. خوشا به حال كسى كه او را درك كند و با وى بيعت نمايد! واى بر كسى كه از او پيروى ننمايد!»(2)
3. سيف بن ذى يزن
دانشمند بزرگوار شيعه هبة اللّه راوندى (متوفاى سال 573) در كتاب خود الخرائج پيرامون بشارت هاى ظهور حضرت محمد بحث و گفتوگو نموده و مى گويد:
وقتى سيف بن ذى يزن بر حبشه مسلط گرديد، حبشه اى كه پيوسته مركز مسيحيان و حافظان انجيل بود، گروهى از قريش كه در ميان آنان عبدالمطلب بود، براى تبريك رهسپار حبشه شدند. رئيس حبشه درباره پيامبرى به نام محمد كه از ميان آنان برخواهد خاست، سخن گفت. پس از شمردن صفات وى گفت:
«ظهور او نزديك شده و او در يثرب (مدينه) سكنى مى گزيند و در آنجا رحلت مى كند».
نيز مى گويد: وقتى عبدالمطلب به وى تبريك گفت، فرمانرواى حبشه از او خواست خود را معرفى كند. وى گفت: «من عبدالمطلب هستم». وقتى او عبدالمطلب را شناخت، گفت: «من يكى از اسرار دانش هاى خويش را به تو مى گويم و راضى

1. محمد بن على كراجكى، كنزالفوائد، ص 255-256.
2. مجالس مفيد، ص201-203.

صفحه 327
نيستم كه ديگرى را مطلع سازى. ما در كتاب پرارزش خود خوانده ايم كه به همين زودى پيامبرى در خاندان شما متولد مى شود يا متولد شده است. نام او محمد است. خداوند او را برمى انگيزد و گروهى از ما به حضرت او مى شتابند».
عبدالمطلب گفت: «من براى يكى از فرزندانم زنى گرفته ام و او فرزندى آورده است. نام او را محمد نهاده ام». فرمانرواى حبشه پس از شنيدن اين خبر به تمام افراد قريش انعام داد و عبدالمطلب را با انعام بيشترى تجليل كرد.
وى نيز در كتاب خود مى نويسد سيف به عبدالمطلب چنين گفت: «به همين زودى كودكى در تهامه ديده به جهان مى گشايد و تا روز رستاخيز زعامت با اوست. اكنون همان دوران است. يا او متولد گشته يا متولد مى گردد. نام او محمد است. او پدر و مادر خود را از دست مى دهد و جد و عموى وى كفالت او را بر عهده مى گيرند.
او بت ها را مى شكند و آتشكده ها را خاموش مى سازد، مردم را به عبادت خدا دعوت نموده و از پرستش شيطان باز مى دارد. سخن او حق و داورى او عين عدالت است. مردم را به كارهاى نيك دعوت كرده و از كارهاى بد باز مى دارد».
سيف افزود: «به خدا قسم اى عبدالمطلب، تو جدّ همان پيامبر هستى. آيا از سخنانم چيزى احساس كردى؟» عبدالمطلب گفت: «درست است. يكى از فرزندانم كه بسيار مورد علاقه من بود، با زن پاكدامنى تزويج كرد و فرزندى آورد كه نام او را محمد نهاده ام و او پدر و مادر خود را از دست داده و اكنون در كفالت من است».(1)
4. بحيرا راهب صومعه شام
سرگذشت ملاقات پيامبر گرامى با راهب معروف راه شام به نام بحيرا و

1. محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج15، ص216-218، نقل از: قطب الدين راوندى، الخرائج و الجرائح.

صفحه 328
گفتوگوى او با عموى پيامبر، آن چنان معروف است كه ما خود را از نقل و بازگو كردن آن بى نياز مى دانيم و اجمال آن اين است:
ساليان درازى بود كه راهبى به نام (بحيرا) در سرزمين بُصرى در صومعه مخصوص خود مشغول عبادت بود و اطلاعات عميقى در آيين مسيح داشت و مورد احترام مسيحيان آن حدود بود و گاهى كاروان هاى تجارتى در مسير خود در آن نقطه توقف مى كردند و براى تبرك به حضور او مى رسيدند. از حسن تصادف بحيرا با كاروان بزرگى (قريش) روبر گرديد و چشمش به برادرزاده ابوطالب افتاد و قيافه او توجه او را جلب كرد. نگاه هاى مرموز و عميق او نشانه رازى بود كه در دل او نهفته بود. دقايقى خيره خيره به او نگاه كرد. يك مرتبه مهر خاموشى را شكست و گفت: «اين طفل متعلق به كدام يك از شماها است؟»
گروهى از جمعيت رو به عموى او كردند. در اين موقع ابوطالب گفت: «او برادرزاده من است». گفت: «اين طفل آينده درخشانى دارد. اين همان پيامبر موعود است كه كتاب هاى آسمانى از نبوّت جهانى و تسخير جهان به دست او و حكومت او خبر داده اند و نشانه هايى كه من در كتاب ها خوانده ام، بر او منطبق است. اين همان پيامبرى است كه من نام او و نام پدر و خاندان او را در كتاب هاى دينى خوانده ام و مى دانم از كجا پديدار مى شود و چگونه آيين او در جهان گسترش پيدا مى كند، ولى بر شما لازم است او را از چشم يهوديان پنهان سازيد، زيرا اگر آنان بفهمند، او را مى كشند.(1)
5. زيد بن عمرو بن نفيل
زيد بن عمرو بن نفيل از جمله كسانى است كه از آيين مردم مكه بيزار بود و

1. تاريخ طبرى، (ج1، ص33-34) و سيره ابن هشام (ص180-183) جريان را مبسوط تر و گسترده تر از اين نقل كرده است، ولى فشرده آن همان است كه نقل كرديم.

صفحه 329
به دنبال آيين حقيقى مى گشت. او احساس كرده بود كه آيين ابراهيم به صورت واقعى در ميان مردم باقى نمانده است; از اين جهت به دنبال آيين واقعى بود. او به سرزمين موصل و شام رفت و از هر راهب و كشيشى درباره گمشده خود استفسار مى كرد. سرانجام با كشيشى ملاقات كرد كه دانش او بالاتر از همه بود و به او گفت: «من به دنبال آيين واقعى ابراهيم به راه افتاده ام». راهب در پاسخ او گفت:
تو به دنبال آيينى هستى كه كسى نمى تواند شما را به آن رهبرى كند، ولى من به تو خبر مى دهم كه به همين زودى پيامبرى از سرزمين شما برمى خيزد و آيين او بر اساس آيين ابراهيم است. تو هرچه زودتر خود را به او برسان. هم اكنون وقت بعثت او فرارسيده است».(1)
6. ابوسفيان بن حرب بن اميه
ابوسفيان بن حرب بن اميه مى گويد در سالى كه كاروان قريش براى تجارت به شام آمده بود، محمد نيز جزو اين كاروان بود و بازرگانى خديجه را اداره مى كرد. ناگهان گروهى از راهب ها اطراف ما را گرفتند و گفتند: با ما بياييد كه بزرگ ما، شما را احضار كرده است.
گفتيم: با ما چه كار داريد؟ گفتند: به شما زيان نخواهد رسيد. شايد هم شما را گرامى داريم. خيال مى كردند يكى از ما محمد(صلى الله عليه وآله) است. هنگامى كه نزد استاد آنان رفتيم، در حالى كه شاگردان او كنار او بودند، نگاهى به ما كرد و نگاهى نيز به كتابى كه در پيش رويش بود انداخت. پس از آن رو به شاگردن خود كرد و گفت: شخص مورد نظر مرا نياورديد.
از ما پرسيد شما از كدام تيره از تيره هاى قريش هستيد؟ گفتيم: عبدشمس.

1. ابن هشام، سيره ابن هشام، ج1، ص246.

صفحه 330
پرسيد: از ديگر طايفه قريش كسى در اينجا هست؟ گفتيم: جوانى از بنى هاشم است كه ما او را يتيم بنى عبدالمطلب مى خوانيم...; سپس گفت:
ما خواستيم محمد را براى او معرفى كنيم، او قبل از ما گفت: به مسيح سوگند من او را شناختم; سپس سر محمد را بوسيد و گفت: تو شخص منزّه و پاكيزه اى هستى; سپس سؤالاتى از او نمود و پيامبر جواب گفت و در پايان گفتوگو افزود: به خدا سوگند اگر در دوران رسالت تو زنده باشم، در راه تو مجاهدت مى كنم.(1)
7. قيصر فرمانرواى روم
در سال هفتم هجرت كه پبامبر گرامى نامه هاى دعوت به زمامداران جهان فرستاد، نامه اى نيز به فرمانرواى روم ارسال نمود. نامه رسان وقتى با نامه پيامبر وارد شام شد آگاه شد كه فرمانرواى روم براى زيارت بيت المقدس آهنگ شام نموده است; از اين جهت صبر كرد تا وى وارد بيت المقدس شد و نامه پيامبر را به وى تسليم كرد.
زمامدار خردمند روم احتمال داد كه نويسنده نامه همان محمد(صلى الله عليه وآله) موعود انجيل و تورات باشد. در صدد برآمد كه از خصوصيات زندگى وى اطلاعات دقيقى به دست آورد. فوراً رئيس نيروهاى انتظامى را به حضور طلبيد و گفت: سراسر شام را زير پا بگذار و از خويشاوندان و نزديكان محمد يا از كسانى كه از اوضاع وى اطلاع دارند، افرادى را پيدا كن تا من به وسيله آنها اطلاعاتى از او به دست آورم. از حسن تصادف مقارن همان ايام، ابوسفيان و گروهى از قريش براى بازرگانى به شام آمده بودند.
مأمور قيصر با آنها تماس گرفت و همه را به بيت المقدس برد و به حضور او بار يافتند. قيصر از آنها پرسيد: آيا در ميان شما كسى هست كه با محمد پيوند

1. شيخ صدوق، كمال الدين، ص111.

صفحه 331
خويشاوندى داشته باشد؟ ابوسفيان به خود اشاره كرد و گفت: ما با او از يك طايفه هستيم و در جدّ چهارم (عبدمناف) به هم مى رسيم.
قيصر دستور داد كه ابوسفيان پيش روى او بايستد و ديگران پشت سر او قرار گيرند و مراقب سخنان ابوسفيان شوند كه هرگاه وى در پاسخ پرسش هاى قيصر خطا رفت، فوراً به خطا و دروغ او اشاره نمايند. قيصر از ابوسفيان سؤالات زير را كرد و ابوسفيان نيز به ترتيب جواب داد:
- حسب محمد چگونه است؟
- از خانواده شريف و بزرگى است؟
- در نياكان وى كسى هست كه بر مردم سلطنت كرده باشد؟
- نه.
- آيا پيش از آنكه ادعاى نبوّت كند، از دروغ پرهيز داشت يا نه؟
- بلى، محمد مرد راستگويى بود.
- چه طبقه اى از مردم از وى طرفدارى مى كنند و به آيين او مى گروند؟
- اشراف با او مخالفند و افراد عادى و متوسط هوادار جدّى او هستند.
- پيروان وى رو به افزونى است؟
- بلى.
- كسى از پيروان او تا حال مرتد شده است؟
- نه.
- آيا او در نبرد با مخالفان پيروز است يا مغلوب؟
- گاهى غالب و گاهى با شكست روبرو است.
قيصر به مترجم گفت: به ابوسفيان و رفقاى او بگو: اگر اين گزارش ها دقيق و صحيح باشد، حتماً او پيامبر موعود آخرالزمان است و در پايان افزود: من اطلاع داشتم كه چنين پيامبرى ظهور خواهد كرد، ولى نمى دانستم كه از قوم قريش

صفحه 332
خواهد بود و من حاضرم در برابر او خضوع كنم و به عنوان احترام پاهاى او را شستوشو دهم و به زودى قدرت و شوكت او سرزمين روم را فرا خواهد گرفت.
برادرزاده قيصر گفت: محمد در نامه اسم خود را بر نام تو مقدم داشته است، ولى وى از اين فتنه انگيزى نتيجه اى نگرفت. قيصر پرخاش كرد و گفت: كسى كه ناموس اكبر (فرشته وحى) بر او نازل مى شود، شايسته است نام او بر نام من مقدم باشد.(1)
8. عبدمناة و نوفل بن معاويه
قريش سالى يك بار براى تجارت به شام مى رفت. عبدمناة و نوفل بن معاويه همراه اين كاروان به شام رفته بود. در آنجا راهبى به نام ابوالمويهب برخوردند. راهب از نام و نشان و خصوصيات آنان سؤال كرد. وقتى فهميد كه آنان از اهل مكه و و از قريش هستند، با اصرار زياد پرسيد: آيا غير از شما شخصى ديگر نيز از قريش اينجا هست؟ آنان گفتند: همراه ما جوانى از بنى هاشم است كه نام او محمد است، راهب گفت: به خدا سوگند من دنبال او هستم. اين دو نفر كه از مقام و آينده درخشان حضرت محمد آگاه نبودند، در پاسخ راهب گفتند: وى كارپرداز امور بازرگانى زنى است به نام خديجه. در حالى كه آنان با راهب سخن مى گفتند، ناگهان حضرت محمد از آنجا عبور كرد. راهب برخاست و ديدگان او را بوسيد و لحظه اى از او تفقد كرد. وقتى پيامبر از آنجا رفت، راهب رو به اين دو نفر كرد و چنين گفت: از من بشنويد اين همان پيامبر آخرالزمان است. به همين زودى مردم را به خداى يگانه دعوت مى كند. شما حتماً از او پيروى كنيد.(2)

1. محمد بن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ج2، ص290.
2. شيخ صدوق، كمال الدين، ص11-12.

صفحه 333
9. كعب بن اسد
كعب بن اسد رئيس قبيله بنى قريظه است كه پس از بستن پيمان دوستى با پيامبر، پيمان خود را ناديده گرفت و از پشت سر بر مسلمانان خنجر زد. وقتى او را دستگير كردند و به حضور پيامبر آوردند، پيامبر به او گفت: به خاطر دارى كه روزى يكى از علماى يهود كه از شام آمده بود به تو گفت: من شراب و ميگسارى را ترك گفتم و به زحمت به سرزمين خرما روى آوردم تا پيامبرى را كه به زودى مبعوث مى گردد ببينم او از مكه طلوع مى كند و در مدينه سكنى مى گزيند.
كعب يهودى گفت: آرى صحيح است. آن راهب مرا با چنين سخنى نصيحت كرد، ولى اگر اكنون به تو ايمان بياورم، مردم تصور مى كنند كه من از ترس به تو ايمان آورده ام.(1)
10. سراقة بن جعشم
او از شخصيت هاى معروف قريش بود و با سه نفر ديگر از دوستان خود به شام رفته بودند. در كنار غديرى فرود آمدند كه دير راهبى نيز آنجا قرار داشت. وقتى راهب آنان را ديد، سر از اتاق درآورد و پرسيد: از كدام طايفه هستيد؟ گفتند: از طايفه مُضَر. گفت: از كدام تيره؟ گفتند: خِنْدِف. وى با لحن قاطع گفت: به همين زودى پيامبرى از ميان شما برمى خيزد كه نام او محمد است. آنان پس از شنيدن اين خبر نام فرزندان خود را محمد گذاردند كه شايد فرزند آنان همان موعود باشد.(2)

1. همان، ص115.
2. محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج15، ص214.

صفحه 334
11. زيد بن سلام
از مجموع تواريخ استفاده مى شود كه در نزديكى هاى بعثت رسول گرامى(صلى الله عليه وآله)گروهى از احبار يهود و پيروان مسيح در سرزمين حجاز به گردش پرداخته و آگاهى هايى به مردم مى دادند.
زيد بن سلام مى گويد: جدم اباسلام مى گويد: دو نفر در حالى كه لباس زرد بر اندام آنان بود، با پيامبر در سرزمين بطحا ملاقات كردند. به وى سلام كردند و گفتند: آيا در اين نقطه كسى هست كه نام او احمد باشد؟ پيامبر گفت: در اينجا جز من كسى نيست كه نام او احمد باشد. من اهل اينجا هستم و در همين جا ديده به جهان گشوده ام. آنان از شتر خود پياده شدند و قدرى با پيامبر سخن گفتند و افزودند كه ما گواهى مى دهيم كه تو در آينده پيامبر خدا هستى.(1)
12. جبير بن مطعِم
وى از شخصيت هاى برجسته قريش بود و نسبت به پيامبر نيز بى علاقه نبود. وقتى آگاه شد كه قريش تصميم بر قتل پيامبر دارند، مكه را ترك گفت و به نقطه دورى كه در آنجا ديرى متعلق به چند راهب بود، پناه برد. پس از سه روز، راز خود را به آنان گفت و افزود پسرعم من ادعاى نبوّت مى كند. قريش كمر بر قتل او بسته اند. من براى اينكه شاهد قتل او نباشم مكه را ترك گفته و به اينجا آمده ام. آنان گفتند: هرگز قوم شما را بر او دست نمى يابند و او پيامبر خدا است و خداوند او را پيروز مى گرداند.(2)

1. همان، ص217.
2. همان، ص219، نقل از: قطب الدين راوندى، الخرائج و الجرائح.

صفحه 335
اين نوع اخبار حاكى است كه احبار و راهبان همگى در انتظار طلوع چنين آفتاب درخشانى بودند و آوازه ظهور او در ميان اهل كتاب كاملاً پيچيده بود.
13. جُرير و ذى الكلاع
پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)نامه اى به وسيله جرير بن عبداللّه بجلى به ذى الكلاع نوشت و او را به اسلام دعوت كرد. وقتى جرير نامه پيامبر را به او داد وى نامه را با احترام گرفت و با گروهى آماده حركت به مدينه گرديد. در نيمه راه با راهبى ملاقات كردند و راهب از مسير آنان پرسيد. وقتى فهميد كه آنان به ديدن پيامبر اسلام مى روند، گفت: وى در همين روزها درگذشته است.
جرير مى گويد: ذوالكلاع از همان نقطه باز گشت. من به مدينه آمدم، ديدم رسول خدا درگذشته است.(1)
14. كعب بن لُؤىّ
كعب از سخنرانان عرب به شمار مى رفت. روزهاى جمعه قوم خود را نصيحت مى كرد. تاريخ، برخى از سخنان او را ضبط كرده است.
وى در سخنان خود مى گفت:
«ارزش حرم خدا را بدانيد. آنجا را بياراييد، محترم بشماريد. به همين زودى خبر بزرگى را مى شنويد و از آن نقطه پيامبرى ظهور مى كند». سپس چند شعر را مى خواند كه يكى از آنها اين است:
على غفلة يأتى النبى محمد *** فيخبر اخباراً صدوقاً خبير
«ناگهان پيامبر گرامى ظهور مى كند. او خبرهاى راستين را در اختيار ما مى گذارد».(2)

1. همان، ص 220، نقل از: قطب الدين راوندى، الخرائج و الجرائح، ص 222.
2. ابنواضح يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ج1، ص236; ابن شهرآشوب، مناقب، ج1، ص38.

صفحه 336
15. اوس بن حارثة بن ثعلبه
وى از افرادى است كه پيش از پيامبر اسلام مى زيسته و فرزندان خود را به پيروى از اسلام دعوت مى كرده است و اين دو شعر را مى خواند:
اذا بعث المبعوث من آل غالب *** بمكة فيما بين زمزم والحجر
«هنگامى كه پيامبرى از خاندان غالب برخيزد و در مكه ميان چاه زمزم و حجر اسماعيل مردم را دعوت كند».
هنالك فاثروا نصره ببلادكم *** بنى عامر، انّ السعادة فى النصر
«در اين موقع كمك او را بر اين منطقه بر خود بخريد. اى فرزندان عامر بدانيد خوشبختى در نصر او است».(1)
16. سلمان فارسى
سرگذشت گرايش سلمان به اسلام در كتاب هاى سيره و تاريخ مفصلاً ذكر شده است و سيره نويسان بزرگ اسلام به صورت گسترده آن را نقل كرده اند.(2) او پس از مدت ها آتشكده را رها كرده و به كليسا و راهبان ديرها پيوست و آخرين فردى كه در خدمت او بود، راهب عموريه بود. هنگامى كه مرگ او فرارسيد، سلمان از او درخواست كرد كه پس از درگذشت وى، كجا برود تا دين او محفوظ باشد. وى گفت:

1. ابن شهرآشوب، مناقب، ج1، ص47، ط بيروت.
2. ابن هشام، سيره ابن هشام، ج 1، ص 216-218.

صفحه 337
«فرزندم! كسى را فعلاً سراغ ندارم تا تو را به او معرفى كنم، جز اينكه وقت ظهور پيامبرى كه بر آيين ابراهيم مبعوث مى گردد، نزديك شده است و او از سرزمين عرب برمى خيزد و در نقطه اى كه در ميان دو كوه قرار گرفته است، سكنى مى گزيند. در آن منطقه نخل فراوان است. او هديه مى پذيرد ولى هرگز صدقه نمى خورد. اگر مى توانى خود را به آن مناطق برسان». روى اين قرائن سلمان پس از زحمت هاى فراوان پيامبر را در مدينه جست و به او پيوست.
17. سلمة بن سلامه
او در دوران جاهليت ديده به جهان گشوده است و پيش از آنكه نور اسلام به صفحه مدينه بتابد، در سخنرانى يك نفر يهودى كه همسايه وى بود شركت مى كرد.
وى مى گويد كه آن دانشمند يهودى دوستان خود را نصيحت كرد و مى گفت:
به همين زودى پيامبرى از جانب مكه و يمن مبعوث مى گردد. حضار جلسه از او پرسيدند: آيا كسى از ما او را مى بيند؟ وى نگاهى به من كرد كه از همه كوچك تر بودم. گفت: اگر اين جوان عمر طبيعى كند، او را خواهد ديد.
سلمه مى گويد: به خدا سوگند شب ها و روزها گذشت تا اينكه خداوند پيامبر را برانگيخت و من به او ايمان آوردم. (1)
18. ثعلبة بن سعيد و...
ثعلبة بن سعيد، اُسيد بن سعيد و اسد بن عبيده از يهوديان بنى قريظه بودند و بعداً در عداد مسلمانان قرار گرفتند. علت اينكه به آيين اسلام روى آوردند، اين بود كه دانشمند يهودى به نام ابن هييبان از شام بر بنى قريظه وارد شده بود. وى اهل

1. همان، ص212.

صفحه 338
عبادت بود و در دل ها نفوذ زيادى داشت. هنگامى كه مرگ وى رسيد، رو به بنى قريظه كرد و گفت: چرا نمى پرسيد كه من به چه جهت سرزمين شام را ترك كرده و به يثرب روى آوردم؟ بزرگان مجلس گفتند: تو خود در كار خويش داناترى.
گفت: من به اميد ديدار پيامبرى كه از همين نقطه برمى خيزد، به اين نقطه آمده بودم تا از او پيروى كنم و شهر يثرب هجرتگاه او است.
او سخن خود را با اين جمله به پايان رسانيد:
من اميدوار بودم كه او مبعوث مى گردد و من او را مى يابم ولى بدانيد كه زمان ظهور او نزديك شده است. اى گروه يهود! مبادا از او سرپيچى كنيد.
هنگامى كه پيامبر قلعه بنى قريظه را محاصره كرد، اين سه جوان به ياد نصيحت اين حبر يهودى افتادند و اسلام آوردند.(1)
19. راهبى در راه صفين
راهبى در راه صفين خدمت على(عليه السلام) رسيد گفت: من از نسل حواريون مسيح هستم. كتابى از نياكانم باقى مانده كه در آن نام پيامبر آخرالزمان و صفات و نشانه هاى او موجود است و بعد اوصياى او را يك يك نام برده است. اين كتاب در دست راهب بود. او اسلام آورده و ملازم ركاب امام امير مؤمنان گرديد. امام دستور داد آن كتاب را از او بگيرند و نسخه اى از آن را به عربى ترجمه نمايند.(2)
اينها نمونه هايى است كه تاريخ از آن نام مى برد و اگر در اينباره تتبع بيشترى صورت بگيرد، قطعاً موارد بيشترى به دست مى آيد. آيا با بودن چنين مدارك و شواهدى، صحيح است كه بگويند كه در سيره هاى آن زمان خبر چشمگيرى از

1. همان، ص 226.
2. كتاب سليم بن قيس، ص152-156.

صفحه 339
محمد نمى بينيم؟!
اگر بنا باشد كه مرد محققى از اخبار آن زمان اطلاعى به دست آورد، راهى جز اين است كه به تورات و انجيل و نوشته مورخان اسلامى مراجعه كند. آيا گواهى اين همه افراد بر وجود چنين آوازه چشمگيرى كافى نيست؟
20. عبدالمطلب بن هاشم
مراجعه به زندگى حضرت عبدالمطلب بالأخص مذاكرات وى با فرمانرواى حبشه، اين مطلب را روشن مى سازد كه وى از افرادى بود كه از آينده درخشان محمد(صلى الله عليه وآله)كاملاً آگاه بود. او مكرر مى گفت: «انّ لابنى هذا شأناً»: «فرزندم در آينده موقعيت خاصى دارد».
از وصايا و سفارش هايى كه وى به ابوطالب در مورد حضرت محمد كرده است، به خوبى پى مى بريم كه عبدالمطلب نيز از آينده او آگاهى داشته است. در زندگى عبدالمطلب مى خوانيم كه فرش مخصوصى براى وى كنار كعبه مى گستردند و هيچ كس حق نداشت بر آن بنشيند. محمد كه كودكى بيش نبود مى آمد و بر آن مى نشست. عموهايش مى خواستند او را مانع شوند. عبدالمطلب مى گفت:
«دَعُوا ابني فَوَاللّهِ لَهُ لشأْناً عَظيماً انّي أرى اِنّهُ سَيَأتى عَلَيْكُمْ يَومٌ وَ هُوَ سَيِّدُكُمْ انّي أرى غُرَّتَهُ غُرَّةَ سُودِ الناسِ»:
«او موقعيت بزرگى خواهد داشت. روزى مى رسد كه سرور شما مى گردد. من بر پيشانى او نورى، كه در چهره انسان هاى بزرگ است، مشاهده مى كنم».
هنگامى كه وفات عبدالمطلب نزديك شد، ابوطالب را خواست و گفت:
ابوطالب، اگر تو به روزگار او برسى، مى دانى كه بصيرت من به او بيش از ديگران است. اگر بتوانى، از او پيروى كن، او را با زبان و دست و مال كمك كن. او بر

صفحه 340
همه فرمانروايى مى كند و قدرتى پيدا مى كند كه هيچ كس از نياكان ما پيدا نكرده است. (1)
21. آگاهى ابوطالب از نبوّت محمد(صلى الله عليه وآله)
ابوطالب نه تنها بعد از بعثت پيامبر، پروانهوار به گرد شمع وجود حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)مى گشت و از او دفاع مى كرد، بلكه از همان آغاز كودكى حضرت محمد، از آينده درخشان او آگاه بود.
وقتى ابوطالب عازم شام گرديد و علاقه حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) را به مسافرت احساس كرد و در نيمه راه خبرهايى از بحيرا درباره آينده درخشان او شنيد، اشعارى چند در اين زمينه سرود و در آغاز قصيده، ايمان خود را به نبوّت او ابراز كرد و گفت:
انّ ابنَ آمنة النبىَّ محمداً *** عندي يَفُوقُ منازلَ الأولادِ
«محمد فرزند آمنه كه پيامبر خداست، موقعيت او نزد من از فرزندانم بالاتر است».
اين قصيده حاكى است كه وى از نبوّت برادرزاده خود ساليان درازى قبل از بعثت او آگاه بوده است.
دلايل ايمان ابوطالب
طرز تفكر و عقيده هر فرد را از سه راه زير مى توان به دست آورد:
1. بررسى آثار علمى و ادبى كه از او به يادگار مانده است;
2. طرز رفتار و كردار او در ميان جامعه;

1. شيخ صدوق، كمال الدين، ص102; ديوان ابوطالب، ص 33.

صفحه 341
3. عقيده دوستان و نزديكان بى غرض او در حق وى.
ما مى توانيم عقيده و ايمان ابوطالب را از سه راه يادشده اثبات كنيم، ولى براى اختصار تنها از راه اوّل وارد مى شويم.
اشعار و سروده هاى وى كاملاً گواهى بر ايمان و اخلاص او مى دهد. خدمات ارزنده او در ده سال آخر عمر خود گواه محكمى بر ايمان فوق العاده او است. عقيده نزديكان بى غرض وى نيز اين است كه او يك فرد مسلمان و باايمان بوده است و هرگز كسى از دوستان و اقوام او در حق وى جز تصديق و اخلاص و ايمان چيز ديگرى نگفته است.
ذخاير علمى و ادبى ابوطالب
ما از ميان قصايد طولانى وى قطعاتى چند انتخاب نموده و براى روشن شدن مطلب ترجمه آنها را نيز مى نگاريم:
لِيَعْلَمْ خِيارُ الناسِ أنّ محمّداً *** نبىٌّ كموسى وَالمسيح بن مَريم
أتانا بهدي مثل ما أتيا به *** فكلٌّ بأمر اللّه يهدي و يعصِمُ(1)
«اشخاص شريف و فهميده بدانند كه محمد به سان موسى و مسيح پيامبر است. همان نور آسمانى را كه آن دو نفر در اختيار داشتند، او نيز دارد و تمام پيامبران به فرمان خداوند مردم را راهنمايى مى كنند و از گناه باز مى دارند».
تَمَنَّيْتُمْ أنْ تَقْتُلُوهُ وَ ِانَّما *** أمانيُّكُم هذي كأحلامِ نائم
نَبىٌّ أتاهُ الوحىُّ مِنْ عِنْدِ رَبِّهِ *** وَ مَنْ قالَ لا، يَقْرَعُ بِها سنَّ نادم(2)
«در صورتى كه اى سران قريش، آرزوى كشتن او را داريد، اين آرزو خواب

1. ابوعلى طبرسى، مجمع البيان، ج7، ص37; حاكم نيشابورى، المستدرك، ج2، ص623.
2. ديوان ابوطالب، ص32; ابن هشام، سيره ابن هشام، ج1، ص373.

صفحه 342
آشفته اى است كه تعبير ندارد. او پيامبر است، وحى از ناحيه خدا بر او نازل مى گردد و كسى كه بگويد نه، انگشت پشيمانى به دندان خواهد گرفت».
ألَمْ تَعْلَموا انّا وَجَدْنا مُحَمّداً *** رَسُولاً كَمُوسى خُطّ فِي أوّلِ الْكُتُبِ
وَ ِانَّ عَلَيْهِ فِي الْعِبادِ مَحَبّةً *** وَلا حيف فيمن خَصَهُ اللّهُ بالحبِّ(1)
«آيا نمى دانيد كه ما او (محمد) را طبق علايم و امتيازاتى كه در نبى بايد باشد، مانند موسى يافتيم و نام و نشان و امتيازات او در كتاب هاى پيشين قيد گرديده است. مِهر او در دل هاى بندگان خدا جاى دارد و نبايد بر كسى كه خدا مهر و محبت ويژه اى با او دارد، سر ستيز برداشت».

1. ديوان ابوطالب، ص32; ابن هشام، سيره ابن هشام، ج1، ص373.

صفحه 343
 
بخش سيزدهم
حوادث دوران ولادت
نويسنده چنين مى گويد:
«مسلمين به تاريخ حقيقى روى نياورده و پيوسته كوشيده اند يك وجود خيالى از حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)بسازند و تب معجزه سازى سبب شده است كه كارهاى خارق العاده اى را به او نسبت دهند; مثلاً واقدى مى گويد: در ماه اوّل مى پريد، ماه دوم مى ايستاد، ماه سوم راه مى رفت، ماه چهارم مى دويد. آيا ممكن است چنين چيزى روى داده باشد و تمام ساكنان شهر مكه از آن مستحضر نشده باشند؟!»
در سال 570 ميلادى در دودمان شريف ترين مردم مكه كودكى از آمنه دختر وهب چشم به زندگى گشود. اين نوزاد پس از مرگ پدر خويش عبداللّه بن عبدالمطلب به دنيا آمد و در شش سالگى مادر خود را نيز از دست داد.(1)
تا سن هشت سالگى با سرپرستى و كفالت بزرگ ترين و ارزشمندترين مرد مكه يعنى عبدالمطلب جدّ كريم و بزرگوار خود مى زيست. پس از مرگ

1. ابن هشام، سيره ابن هشام، ج1، ص177.

صفحه 344
عبدالمطلب اين كودك با اينكه عموهاى متعددى داشت، ولى طبق توصيه عبدالمطلب به سرپرستى ابوطالب جوانمردترين آنها درآمد.
امّا كمتر كسى مى داند كه اين فرد يتيم، آينده حيرت آور و شگفت انگيزى خواهد داشت و تاريخ زندگانى همه افراد بزرگ جهان را تحت الشعاع قرار خواهد داد.
آرى، تنها عبدالمطلب و افراد انگشت شمارى مانند او اين ويژگى را در او يافته بودند و فرزندان خود را به محبت او توصيه مى كردند و مى گفتند او شخصيت عظيمى پيدا خواهد كرد و پيشواى مردم خواهد شد.
بيشتر نويسندگان تاريخ و سيره پيامبر كوشش كرده اند كه حوادث مربوط به دوران رسالت را به دقت ضبط كنند، ولى نسبت به ضبط حوادث دوران كودكى و جوانى او كمتر ابراز علاقه كرده اند.
اين نوع تبعيض در ضبط حوادث اختصاص به حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) ندارد، بلكه نوابغ جهان و سازندگان تاريخ و نام آوران بشريت نيز دچار اين نوع تبعيض بوده اند، زيرا نوع مردم در آغاز كار از سرنوشت و قهرمانى هاى اين افراد آگاهى هاى صحيح نداشته اند تا حوادث زندگى آنها را از آغاز تولد روزبه روز به رشته تحرير درآورند.
ولى حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) در اين ميان اين خصوصيات را دارد كه در ميان يك خانواده بزرگ كه سيادت آنان بر جامعه عرب ثابت و مسلم بود، ديده به جهان گشود و بزرگان اين خانواده كم و بيش از آينده درخشان كودك اطلاع داشتند و به همين جهت برخى از حوادث دوران كودكى او را ضبط نموده و سينه به سينه نقل كرده اند. اينكه جد بزرگوار او عبدالمطلب يا عموى گرامى وى ابوطالب از كجا از آينده درخشان وى آگاهى پيدا كرده بودند، مطلبى است كه فعلاً درباره اش گفتوگو نمى كنيم و از بحث گذشته كمى معلوم گشت.

صفحه 345
1. مراسم نام گذارى
روز هفتم ولادت حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)فرارسيد. عبدالمطلب براى عرض تشكر به پيشگاه خداوند گوسفندى را كشت و عده اى را دعوت نمود و در آن جشن باشكوه كه از عموم قريش دعوت شده بود، نام فرزند خود را محمد گذارد. هنگامى كه از او پرسيدند چرا نام فرزند خود را محمد انتخاب كرديد در صورتى كه اين نام در ميان اعراب كم سابقه است گفت: خواستم كه در آسمان و زمين ستوده باشد و در اين باره حسان بن ثابت شاعر رسول خدا(صلى الله عليه وآله)چنين مى گويد:
فَشَقَّ لَهُ مِنِ اسمِهِ لَيُجلَهُ *** فَذو العَرْشِ مَحْمودٌ وَ هذا مُحَمّدٌ
«آفريدگار نامى از اسم خود براى پيامبر خود مشتق نمود و از اين جهت (خدا) محمود (پسنديده) و پيامبر او محمد (ستوده) است و هر دو كلمه از يك ماده مشتقند و يك معنى را مى رسانند».(1)
قطعاً در انتخاب اين نام الهام غيبى بى دخالت نبوده است، زيرا تا آن زمان كمتر كسى به آن نام ناميده شده بود. طبق آمارى دقيق برخى به دست آورده اند تا آن روز فقط 16 نفر به اين اسم نام گذارى شده بودند; چنان كه شاعر در اين باره مى گويد:
انّ الّذين سموا باسم محمّد *** من قبل خير الناس ضعف ثمان(2)
«كسانى كه به اسم محمد پيش از پيامبر اسلام نام گذارى شده بودند، شانزده نفر بودند».
ناگفته پيداست كه هرچه مصداق يك لفظ كمتر باشد، اشتباه در آن كمتر خواهد بود و چون كتاب هاى آسمانى از آمدن اسلام و نام و نشان و علائم روحى و جسمى او خبر داده بودند، مشيت الهى بر اين تعلق گرفته بود كه علائم آن حضرت

1. ابوالفرج حلبى، سيره حلبى، ج71، ص93.
2. همان، ص97.

صفحه 346
چنان روشن باشد كه اشتباه در آن راه پيدا نكند. يكى از آن علائم نام آن حضرت است. بايد مصداق آن به قدرى كم باشد كه هرگونه ترديد را در تشخيص پيامبر اسلام از بين ببرد; مخصوصاً هنگامى كه بقيه اوصاف و علائم وى، ضميمه نام او گردد; در اين صورت به طور واضح كسى كه انجيل و تورات از ظهور او خبر داده است، شناخته خواهد شد.
حتى محقق سيره ابن هشام از كتاب الفصول نوشته ابن فورك و كتاب الروض الانف نقل مى كند كه در آن زمان جز سه نفر محمدنام ديگرى در عرب وجود نداشت و اين سه نفر عبارتند از: محمد بن سفيان بن مشاجع جد فرزدق شاعر و محمد بن اصيحة بن الحلاج و محمد بن حمران بن ربيعه. انگيزه اين نام گذارى اين بوده كه پدران اين سه در يكى از مسافرت هاى خود در دربار بعضى از سلاطين از كتاب هاى پيشينيان آگاه شده بودند كه در حجاز پيامبرى مبعوث خواهد گشت كه نام او محمد خواهد بود. اينان كه همسرانشان حامله بودند، تصميم مى گيرند اگر همسرانشان پسر آوردند، نام آنها را محمد بگذارند شايد يكى از آنها همان موعود آسمان باشد.(1)
اين گفتار (گروهى مى دانستند كه پيامبرى به نام محمد در سرزمين حجاز براى نبوّت برانگيخته خواهد شد) از نظر محاسبات تاريخى مى تواند صحيح باشد; بالأخص آنگاه كه بر اين مطلب اضافه كنيم كه تورات و انجيل از بعثت پيامبرى به نام محمد و احمد گزارش داده و هم اكنون پس از آن همه تحريف نيز عهدين بر اين مطلب گواهى مى دهند; در اين صورت مانعى نخواهد داشت كه سه نفر از شخصيت هاى آگاه عرب، براى احراز اين موقعيت نام فرزندان خود را محمد گذارده باشند.

1. ابن هشام، سيره ابن هشام، ج71، ص166.

صفحه 347
نويسنده از تفسير طبرى در اين زمينه نقل مى كند:
محمد بن جرير طبرى در ذيل آيه 23 سوره بقره مى نويسد: «قبل از بعثت در مكه آوازه اى درافتاد كه پيامبرى ظهور خواهد كرد به نام محمد كه شرق و غرب جهان به فرمان او درآيد. بدان روزگار چهل زن در مكه بار داشتند و هر يك از آنها كه مى زاييدند، اسم پسر خود را محمد مى گذاشتند تا مگر او همان پيغمبر موعود باشد».
محمد بن جرير طبرى كه در سال 310 هجرى درگذشته است، داراى آثار متعددى است كه مهم ترين آنها تفسير و تاريخ اوست. با مراجعه به متون روايات اسناد و احاديث روشن مى گردد كه مطالب اين كتاب به سان ديگر كتاب هاى تاريخى و تفسيرى نياز به دقت و بررسى دارد و حتى محققين و حتى خود مؤلف نمى تواند صحت تمام مطلب اين دو كتاب را تضمين كند.
ولى جاى تعجب اينجاست كه يك چنين مطلب در تفسير وى نيست و ما به دو نسخه چاپى(1) از نسخه هاى تفسير مراجعه كرده اصلاً اثرى از اين نقل دروغين در آن نديديم.
آرى، اين مطلب در ترجمه فارسى تفسير طبرى (ص23) موجود است، ولى آيا صحيح است كه بدون اشاره به مأخذ و مصدر اصلى داورى شود؟
حوادث دوران تولد
قرآن تاريخ دوران كودكى حضرت موسى را بسيار اسرارآميز تشريح مى كند و مى گويد كودكان فراوانى معصوم به منظور اينكه موسى متولد نشود، به دستور حكومت وقت سر بريده شدند، ولى مشيت الهى بر اين تعلق گرفته كه موسى پا به

1. يكى چاپ قاهره، ط1373، ج1، ص166-167.

صفحه 348
عرصه وجود بگذارد; از اين لحاظ نه تنها دشمنان موسى نتوانستند آسيبى به او برسانند، بلكه بزرگ ترين دشمن او فرعون مربى و حامى وى گشت. قرآن مى گويد: «ما به مادر موسى وحى فرستاديم كه فرزند خود را در ميان صندوق بگذار، امواج آب او را به ساحل نجات مى رساند، دشمن من و او از وى حمايت مى كند و محبت عميق او را در دل دشمنم مى افكنم و مجدداً فرزند تو را به خودت باز مى گردانم».
خواهر موسى به دربار فرعون رفت و گفت: من خانواده اى سراغ دارم كه مى تواند تربيت اين فرزند مورد علاقه شما را به عهده بگيرد; از اين لحاظ مادر موسى از طرف حكومت وقت موظف شد كه از كودك مورد علاقه آنان سرپرستى كند. (1)
دوران باردارى و تولد حضرت مسيح(عليه السلام)شگفت انگيزتر از موسى بود. قرآن سرگذشت تولد مسيح را چنين تصريح مى كند: مريم مادر مسيح از مردم خود كناره گرفت. روح (جبرئيل) به صورت فرشته اى متمثل شد و به وى نويد داد كه من مأمورم به تو فرزند پاكيزه اى بخشم. مريم در شگفت ماند و گفت: كسى با من نزديكى نكرده و من زن بدكار نيز نيستم. فرستاده ما گفت: اين كار براى خدا آسان است. سرانجام به فرمان خدا مسيح در رحم مادر قرار گرفت و درد زايمان او را به سوى درخت خرما كشاند و از وضع خود غمگين بود. دستور داديم كه درخت خرما را تكان بدهد تا رطب فروريزد. فرزند مريم ديده به جهان گشود و مريم با نوزاد خود به سوى قوم خود آمد. دهان مردم از تعجب بازمانده و سيل اعتراضات به سوى مريم سرازير شد! مريم دستور داشت كه به مردم بگويد سؤالات خود را از همين كودك بپرسند. آنان گفتند: مگر طفل شيرخوار كه در گهواره آرميده است، مى تواند سخن بگويد؟ در اين هنگام عيسى لب به سخن گشود و گفت: منم بنده خدا و داراى كتاب و در زمره پيامبران هستم...». (2)

1. قصص، 7-13; طه، 41-43.
2. مريم، 18-32.

صفحه 349
هرگاه پيروان موسى و مسيح درباره ولايت اين دو پيامبر اولوالعزم به صحت مطالب يادشده گواهى مى دهند، در اين صورت نبايد درباره مطالب شگفت آورى كه پيرامون ميلاد مسعود پيامبر اسلام وارد شده است، ترديد كنند و آنها را سطحى بگيرند. ما در كتب تاريخى و حديث چنين مى خوانيم:
هنگام ولادت آن حضرت ايوان كسرى شكافت و چند كنگره آن فروريخت و آتش آتشكده فارس خاموش شد. بت هاى بتخانه مكه سرنگون شد. نورى از وجود آن حضرت به سوى آسمان بلند شد كه شعاع آن فرسنگ ها را روشن كرد. انوشيروان و موبدان خواب وحشتناكى ديدند. آن حضرت ختنه شده و ناف بريده به دنيا آمد و گفت: «اللّه اكبر والحمدللّه كثيراً سبحان اللّه بكرةً و أصيلاً».
همه اين مطالب در منابع اصيل تواريخ و جوامع حديث موجود است(1) و با در نظر گرفتن مطالبى كه درباره حضرت موسى و عيسى نقل نموديم، ديگر جا ندارد كه اين جريان ها را رد كنيم; هرچند هيچ كدام از آنها قطعى نيست و جزو مشهورات تاريخ اسلام است.
بررسى چند انتقاد
نويسنده با الهام از نوشته هاى مسيحيان مى گويد:
1. مسلمين به تاريخ حقيقى روى نياورده و پيوسته كوشيده اند يك وجود خيالى از حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)بسازند و تب معجزه سازى سبب شده است كه آنان كارهاى خارق العاده اى را به او نسبت دهند; مثلاً واقدى مى گويد: در ماه اوّل مى پريد، ماه دوم مى ايستاد، ماه سوم راه مى رفت، ماه چهارم مى دويد. آيا ممكن

1. ابنواضح يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ج2، ص5; محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج15، باب3، ص231-248; ابوالفرج حلبى، سيره حلبى، ج1، ص64.

صفحه 350
است چنين چيزى روى داده باشد و تمام ساكنان شهر مكه از آن مستحضر نشده باشند؟
متأسفانه اين مطلب نيز به سان مطالب پيشين اساس صحيحى ندارد زيرا:
اثر ارزنده واقدى همان مغازى واقدى است كه در آن غزوات پيامبر را گرد آورده است و اين كتاب يك بار زير نظر دكتر «مارسدن جونس» در چاپخانه دانشگاه اكسفورد چاپ شده است و تنها پيرامون غزوات پيامبر بحث مى كند و درباره موضوع ديگرى بحث نكرده است و نخستين بحث آن همان اعزام حمزة بن عبدالمطلب است براى جلوگيرى از عبور كاروان قريش.
وقتى به طبقات محمد بن سعد بصرى كاتب واقدى و شاگرد او كه در 230 هجرى در بغداد درگذشته است رجوع مى كنيم، مى بينيم وى در كتاب خود فصلى به نام «مولد رسول اللّه»(1) دارد و هرگز اثرى از اين افسانه در آن نيست.
طبقات خود واقدى كه ممكن است مطلب از آن گرفته شده باشد، در دست نيست و گاهى روى مسامحه طبقات ابن سعد شاگرد وى، به نام او خوانده مى شود.
بر فرض اينكه واقدى در يكى از آثار خود چنين مطلبى را نقل كرده باشد، هرگز اين دليل نمى شود كه همه مسلمين تب معجزه سازى براى پيامبر داشته اند. در كجاى جهان نقل يك نفر را به حساب يك جمعيت چندصدميليون نفرى مى گذارند؟
سستى اين مطلب زمانى روشن مى شود كه دريابيم بسيارى از ناقدان حديث مانند بخارى، رازى، نسائى و دارقطنى، واقدى را «متروك الحديث» معرفى كرده اند و بسيارى از علماى احاديث نظريات وى را نپذيرفتند. آيا صحيح است كه يك نويسنده به نقل وى استناد جسته و نقل او را وسيله انتقاد از امّت اسلامى قرار دهد؟

1. ابن سعيد، طبقات الكبرى، ج1، ص100-103، چاپ بيروت.

صفحه 351
گذشته بر اين همگى مى دانيم كه در كتاب هاى تاريخ و سيره مطالب بى اساس كم نيست و تازه اگر چنين مطلبى در كتاب واقدى باشد، بايد در سند و متن آن دقت كرد و سپس طبق موازين نقد حديث و تاريخ درباره آن قضاوت نمود.
2. ميان تولد نوزادى در مكه و خاموش شدن آتشكده اى در ايران هيچ گونه رابطه عليت وجود ندارد.
پاسخ: در اين سخن مغالطه كارى عجيبى شده است. زيرا وى تصور كرده است كه تولد نوزادى علت خاموشى آتشكده در ايران است، در صورتى كه مطلب از اين قرار نيست، بلكه تولد نوزاد و خاموشى آتشكده مقارن با هم بوده اند نه علت يكديگر.
روشن تر بگويم: خداوند روى علل و مصالحى كه بعداً اشاره مى كنيم، با اراده نافذ خود آتش آتشكده را خاموش ساخت و در اين حادثه جز اراده غيبى و علل مافوق طبيعى چيزى مؤثر نبوده است.
همگى مى دانيم كه معجزه هرگز معلول بلاعلت نيست و هرگز اعجاز، استثنايى در قانون عليت نمى باشد و از نظر براهين فلسفى ممكن نيست پديده اى بدون علت، جامه هستى به خود بپوشد. چيزى كه هست معجزه علت طبيعى شناختهشده اى ندارد، بلكه براى خود علل خاصى دارد كه در محل خود پيرامون آن بحث شده است.
بنابراين علت و فاعل پديده اى به نام خاموشى آتشكده يا شكاف كاخ انوشيروان همان اراده قاهر و تخلف ناپذير خدا خواهد بود.
3. «چطور ممكن است ترك خوردن طاق و خاموش شدن آتش را علامت تولد طفلى بدانند كه چهل سال بعد به دعوت اسلام برمى خيزد؟»

صفحه 352
پاسخ: شكاف كنگره و خاموشى آتش به خاطر اين نبود كه ساكنان تيسفون به تولد نوزادى متوجه گردند كه چهل سال بعد به دعوت اسلام برمى خيزد، بلكه در اين نوع كرامت ها هدف دو چيز بود:
الف) بيدار كردن حس كنجكاوى آتش پرستان كه با خود بينديشند كه چرا با وجود مراقبت شديد از آتشكده و با وجود مواد سوختى، آتش معبد به خاموشى گراييد؟ چرا بدون اينكه كوچك ترين زمين لرزه اى در تيسفون رخ دهد و خانه گلى پيرزنى كه در جوار كاخ پادشاه زندگى مى كرد شكافى و تركى بردارد، آن كاخ باعظمت شكاف برداشت و چند كنگره آن فروريخت تا از اين رهگذر بينديشند و بفهمند كه در اين پديده دست غيبى در كار است و نيز متوجه گردند كه مظاهر قدرت هاى اهريمنى دستخوش زوال بوده و رو به ويرانى خواهد بود.
ب) بر فرض اينكه مردم آن زمان از اين پديده ها چيزى نفهميده باشند، امّا هرگاه نسل آينده از تقارن اين دو حادثه آگاه گردد، مى فهمد كه اين شخص يك فرد استثنايى است. اگر مى گويد به همين زودى بساط بت پرستى را جمع خواهد كرد و حكومت وى سرزمين هاى عجم و عرب را فراخواهد گرفت راست مى گويد، زيرا تولد او مقارن با ظهور ضعف در مظاهر بت پرستى و كاخ قدرتمندان، نشانه آن است كه وى در اين كار موفقيت كامل به دست خواهد آورد.
4. «چرا در خانه كعبه كه محل ظهور اسلام است، شكافى پديد نيامد؟ چرا بتان بى جان از جايگاه خود فرونريختند كه لااقل تنبيهى براى قريش باشد و اخطار او مؤثرتر از خاموش شدن آتشكده شود؟»
پاسخ: شكاف بايد در كاخى پديد آيد كه به قيمت خون توده برپا شده و سر به فلك كشيده است تا كاخ نشينان متنبه گردند كه كاخ سنگ و گل آنان پايدار نيست و كاخ آنان به سان كاخ هاى آرزوهايشان فروخواهد ريخت،

صفحه 353
نه در خانه توحيد و خانه خدا و قبله مردان يكتاپرست كه به دست قهرمان توحيد براى يگانه پرستان ساخته شده است.
امّا چرا بتان بى جان از جايگاه خود فرونريختند؟ خوشبختانه تاريخ اسلام بر خلاف آن گوهى مى دهد و مى گويد در آن لحظه بت هاى كعبه فروريختند.
5. «مقارن بعثت معجزه اى ظاهر نشد كه تمام قريش را به ايمان كشاند و سيزده سال رسول محبوب او مورد آزار و عناد قرار نگيرد. چرا در دل خسرو پرويز فروغى نتابيد تا نامه حضرت را پاره نكند؟»
پاسخ: خوشبختانه مقارن بعثت پيامبر و پس از آن مطابق نص قرآن و احاديث متواتر معجزاتى ظاهر شد و پاكدلان را به خود متوجه ساخت، ولى افراد مغرض و كسانى كه عقايد آنان قبلاً بازخريد شده بود، بر عناد خود باقى ماندند و همان طور از آن كه قرآن حكايت مى كند، گفتند:
(وَإِنْ يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَيَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ):(1)
«اگر معجزه اى ببينند، مى گويند اين يكى جادوى دنباله دار است».
امّا چرا نورى بر دل خسروپرويز نتابيد؟! نور الهى به قدر لازم به اندازه اتمام حجت بر تمام قلوب مى تابد ولى تنها آن گروه از آن بهره مند مى گردند و راه و چاه را از هم باز مى شناسند كه زمام زندگى را به دست عقل بدهند.
ولى گروهى كه به خاطر حفظ منافع زودگذر مادى يا براى به دست آوردن مال و مقام، به سان دزدان، راه هاى تاريك را بر راه هاى روشن و نورانى ترجيح مى دهند، هرگز از آن نور استفاده نمى كنند.
امّا چرا خداوند دل خسروپرويز را دگرگون نساخت تا او خواه ناخواه آماده پذيرفتن اسلام گردد؟ براى اينكه چنين اسلام غيراختيارى و هدايت اجبارى ارزش

1. قمر، 2.

صفحه 354
ندارد. اسلامى ارزش دارد كه انسان ها از روى اختيار و با كمال آزادى به آن بگروند نه اينكه خداوند آنها را طورى بيافريند كه جز اسلام راه ديگرى پيش روى آنان نباشد يا اينكه بدون اختيار قلوب آنها را به اسلام متمايل سازد.

صفحه 355
 
بخش چهارم
عقيده و عمل پيامبر گرامى قبل از بعثت
دانشمندان بزرگ اسلام كه از خصوصيات زندگى پيامبر گرامى بيش از ديگران آگاهى دارند، مى گويند رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)پيش از بعثت در عداد موحدان و يكتاپرستان بود و از بت و بت پرستى انزجار داشت. او نه تنها از نظر عقيده موحد و يكتاپرست بود، بلكه در طول سال در مواقع خاصى به تهجد و اعتكاف مى پرداخت و از پليدى ها خصوصاً «ميته» دورى مى گزيد و مراسم حج را به طور صحيح كه از ابراهيم به يادگار مانده بود، انجام مى داد. آنان در اين قسمت اختلاف نظر ندارند و اختلاف آنان در قسمت ديگرى است و آن اينكه آيا وى پيش از بعثت بر طبق شريعت خود عمل مى كرد يا بر طبق شريعت پيامبران پيشين؟ هر گروهى در اين مورد يك طرف قضيه را گرفته و بر آن استدلال و احتجاج كرده اند.
 
بحث ما در اين بخش در همان قسمت نخستين است كه از نظر دانشمندان بزرگ اسلام مورد اتفاق مى باشد ولى از آنجا كه نويسنده براى كوچك كردن مقام وى خواسته است كه در همان قسمت نخست شك و ترديد كند و او را بر خلاف آنچه كه تاريخ زندگانى او گواهى مى دهد، معرفى نمايند، شايسته ديديم كه دلايل دانشمندان بزرگ اسلام را در اين بخش منعكس كنيم، سپس سخنان او را مورد بررسى

صفحه 356
قرار دهيم.
وى نويسنده پيش داورى است كه نتيجه را از پيش تعيين كره سپس به فكر دليل و برهان افتاده است و لذا ناچار شده كه به هر صورت ممكن چيزهايى شبه دليل، سر هم كند.
دلايل ما
دلايل يكتاپرستى و انزجار او از بت و بت پرستى و گرايش او به نماز و پرستش حق آن چنان روشن است كه پس از مراجعه به آنها هرگز براى يك فرد محقق جاى ترديد و ابهام باقى نمى ماند و ما به برخى از اين دلايل اشاره مى كنيم:
1. امير مؤمنان از تربيت يافتگان نمونه مكتب او است. وى اوضاع و حوادث دوران كودكى او را در يكى از خطبه هاى خود چنين شرح مى دهد و مى رساند كه از لحظه اى كه پيامبر از شير گرفته شد، بزرگ ترين فرشته خدا با او همراه بود و او را به راه هاى فضايل و اخلاق نيكو رهبرى مى كرد آنجا كه مى فرمايد:
«لَقَدْ قَرَنَ اللّهُ بِهِ مِنْ لَدُنْ أَنْ كانَ فَطيماً اَعظمَ مَلَك مِنْ مَلائِكَتِهِ يَسْلُكُ بِهِ طَريقَ الْمَكارِمِ وَ مَحاسنِ أخلاقِ العالَمِ لَيلاً وَ نَهاراً».(1)
«از روزى كه پيامبر از شير گرفته شد، خداوند بزرگ ترين فرشته خود را با او همراه كرد كه او را پيوسته به روش نيكوكارى و بهترين خلق و خوى جهانيان، شب و روز رهبرى نمايد».
على(عليه السلام) آن شخصيت والامقامى است كه هرگز در توصيف افراد راه مبالغه و مداهنه نمى پيمايد. او راستگويى است كه نظر او هرگز سر سوزنى از واقع تخلف نمى كند. اگر سخنى مى گويد، قطعاً آن را از مقام رسالت شنيده است.

1. نهج البلاغه، خطبه 187، ط عبده.

صفحه 357
شخصيتى كه بزرگ ترين فرشته خدا مربى و راهنماى او باشد و او را شب و روز مراقبت نمايد، چگونه ممكن است از جاده توحيد و يكتاپرستى بيرون رود و از فضايل و سيرت هاى نيكو سر باز زند؟
از احاديثى كه از پيشوايان پاك شيعه نقل شده است، به خوبى استفاده مى شود كه پيوسته روح القدس با پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)همراه بوده و او را در تمام لحظات زندگى يارى مى كرد و از لغزش صيانت مى نمود و پس از درگذشت پيامبر(صلى الله عليه وآله)اين روح با امامان و پيشوايان بود.
استاد شيعه مرحوم محمد بن يعقوب كلينى كه در سال 329 درگذشته است در كتاب كافى بابى براى همين موضوع منعقد كرد و احاديثى را در آن نقل كرده است.
براى نمونه حديثى را نقل مى كنيم:
شخصى از حضرت صادق(عليه السلام) پرسيد: مقصود از «روح» در آيه (وَ أَوْحَيْنا ِالَيْكَ رُوحاً) چيست؟ امام در پاسخ او فرمود: روح، مخلوقى است عظيم تر از جبرئيل و ميكائيل و او با رسول خدا بود، او را از اوضاع آگاه مى ساخت و از لغزش صيانت و حفظ مى كرد و پس از درگذشت پيامبر، وى با امامان است.(1)
از اين احاديث به روشنى استفاده مى شود كه اگر پيامبر يا نمايندگان راستين او از غيب خبر مى دهند و بر امور پنهان از حس مطلع مى شوند، به خاطر اين است كه روحى با آنان همراه است.
تنها پيامبر و پيشوايان پس از او نيستند كه با چنين نيروى نامرئى مجهز و

1. محمد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج1، ص272-273. محمد بن حسن صفار استاد كلينى متوفاى سال 290 در كتاب بصائرالدرجات، ص462 احاديث زيادى در اين باره نقل كرده است. بنابراين لفظ «اوحينا» مجازاً متضمن معنى القا و ارسال خواهد بود.

صفحه 358
مؤيد مى باشند، بلكه به تصريح قرآن، حضرت مسيح(عليه السلام)نيز با روح القدس مؤيد بود آنجا كه مى فرمايد:
(إِذْ قَالَ اللهُ يَا عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ اذْكُرْ نِعْمَتِي عَلَيْكَ وَعَلَى وَالِدَتِكَ إِذْ أَيَّدْتُكَ بِرُوحِ الْقُدُسِ تُكَلِّمُ النَّاسَ فِي الْمَهْدِ وَكَهْلاً...).(1)
«هنگامى كه خداوند به عيسى بن مريم گفت: به ياد آر نعمتى را كه بر تو و مادرت ارزانى داشتيم وقتى تو را با روح القدس تأييد و كمك كرديم. در سايه اين تأييد در گهواره و در بزرگى با مردم سخن مى گويى...».
از اينكه پس از طرح تأييد به روح القدس مى گويد «تو اى مسيح، با مردم در گهواره سخن مى گفتى» به روشنى معلوم مى شود سخن گفتن مسيح نوزاد در گهواره به تأييد روح القدس بوده است; بنابراين روح القدس پيامبران را از نخستين دوران هاى زندگى تأييد كرده و پيوسته مؤيد و حافظ و نگهبان آنهاست و يك چنين افراد مؤيد و مسدد، محال است كه از جاده توحيد يا فضايل اخلاقى بيرون روند و به راه هاى ديگر گرايش پيدا كنند.
در جهان بينى مادى يك چنين تجزيه و تحليل پذيرفتنى نيست. او هنوز مشكل جهان ماوراى طبيعت را حل نكرده و در وجود خدا و فرشته و ديگر عوالم غيبى كاملاً ترديد دارد.
كسانى كه با روح ماديگرى (هرچند در كسوت اسلامى) بر اين مسائل مى نگرند، هرگز نخواهند توانست مشكلى را حل كنند و مسأله روح و روح القدس و همچنين تأييد و تسديد در نظر آنان افسانه جلوه خواهد كرد.
2. باز نمونه تربيت مكتب پيامبر گرامى، امير مؤمنان على(عليه السلام) از حوادث

1. مائده، 110.

صفحه 359
دوران كودكى خود كه از خانه ابوطالب گرفته شد و تربيت وى به حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)موكول گرديد، سخن مى گويد. به اتفاق سيره نويسان على چند سال پيش از بعثت پيامبر، گام به خانه پيامبر نهاد.
هرچند سيره نويسان علت جدا كردن على را از خانه ابوطالب خشكسالى و عائله مندى ابوطالب مى دانند و مى گويند به خاطر تسهيل در زندگى ابوطالب حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)على، و عباس، جعفر را به خانه هاى خود بردند;(1) ولى هيچ بعيد نيست كه زير پوشش قحطى هدف ديگرى در كار بوده و مقصد نهايى تربيت امام زير نظر پيامبر باشد.
امام حوادث اين دوران را چنين تعريف مى كند:
شما مقام و خويشاوندى مرا با پيامبر مى دانيد. در زمان كودكى مرا به سينه اش مى چسبانيد، در بسترش مرا به آغوش مى گرفت، بوى خوب او را استشمام مى كردم و به سان بچه ناقه كه به دنبال مادر مى رود، من به دنبال او مى رفتم. هر روز از فضايل اخلاقى نمونه اى آشكار مى كرد و به من دستور مى داد كه از آن پيروى كنم و در هر سال در حراء ايامى اقامت مى نمود. من او را مى ديدم و كسى او را نمى ديد.(2)
آيا با اين عبادت ها و اعتكاف هاى ممتد و متوالى كه امام بر آن گواهى مى دهد، جا دارد كه در يكتاپرستى و عبادت و تهجد پيامبر پيش از بعثت شك كنيم؟!
3. اين تنها امام نيست كه از اعتكاف و عبادت پيامبر در كوه حرا پيش از بعثت خبر مى دهد، بلكه سيره نويسان اسلامى به اتفاق كلمه اين سخن را نقل مى كنند

1. ابن هشام، سيره ابن هشام، ج1، ص246.
2. «وَ لَقَدْ كانَ يُجاوِرُ فِى كُلِّ سَنَة بِحِراءَ فَأراهُ وَلا يراهُ غيرى...» (نهج البلاغه، خطبه قاصعه، شماره187، چاپ مصر).

صفحه 360
كه پيامبر هر چند گاه، چند شب يا در هر سال يك ماه در غار حرا معتكف مى شد.(1)
پيامبر اسلام براى عبادت در اين گوشه غذاى چند روز را همراه مى برد و هر موقع توشه او به پايان مى رسيد، كسى را مى فرستاد يا خود به خانه باز مى گشت و توشه او روغن زيتون و نان خشك بود.(2)
تنها سيره نويسان يا مورخان نيستند كه اعتكاف و عبادت او را در غار حرا در فاصله هايى مى نويسند، بلكه نويسندگان صحاح شش گانه مانند اين حقيقت را به روشنى نوشته اند و همگى درباره پيامبر(صلى الله عليه وآله)اين جمله را دارند:
«وَ كانَ يَخْلُو بِحِراءَ فَيَتَحَنَّثُ فِيهِ وَ هُوَ التَّعَبُّدُ فِى اللَّيالى ذَواتِ العَدَد...»:
«پيامبر گرامى در حرا گوشه گيرى مى كرد و در اين خلوتخانه شب هاى متوالى به عبادت خدا مى پرداخت».(3)
4. به طور مسلم پيامبر گرامى به طور ناگهانى پذيراى وحى واقع نگرديد، بلكه قبلاً در روح او براى تحمل وحى آمادگى پديد آمد و آمادگى پيامبر براى اخذ وحى به صورت زير انجام مى گرفت:

1. محمد بن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ج2، ص206; ابن هشام، سيره ابن هشام، ج1، ص23.
2. ابن سعد، طبقات الكبرى، ج1، ص194.
3. صحيح بخارى، ج1، ص2; صحيح مسلم، باب ايمان; مسند احمد، ج6، حديث 233. مقصود از «تحنث» در اين احاديث كه در صحاح و مسانيد نقل شده است، همان تعبّد و تهجّد است.
ولى حنث در لغت عرب به معنى گناه است و اگر به باب «تفعل» برود، معنى ترك پيدا مى كند مانند اثم-تاثم; در اين صورت مفاد حديث ترك گناه و معصيت است.

صفحه 361
نبوّت او با رؤياى صادق آغاز گرديد. رؤيايى نمى ديد مگر مانند سپيده دم. خلوت در حرا براى او بسيار لذت بخش بود.(1)
اين رؤياها جزئى از نبوّت يا نوعى از وحى يا دوره آمادگى و به سان رؤياى ابراهيم عين حقيقت و متن واقع بود.
اكنون سؤال مى شود آيا شخصيتى كه پيش از بعثت داراى عبادت و اعتكاف بود و داراى خواب هايى بود كه از نظر واقع نمايى به سان سپيده دم بود، مى تواند بر غير جاده توحيد و يكتاپرستى باشد. امّا اينكه نحوه اعتكاف و عبادت او چگونه بوده است و آيا بر طبق شريعت و آيين خود بوده يا از شريعت پيشينيان الهام مى گرفت يا به صورت سومى بود، فعلاً براى ما مطرح نيست.
5. با مراجعه به خصوصيات زندگى او در دوران جاهليت، وضع روحى و نحوه كردار و رفتار او به خوبى روشن مى گردد.
او غير از حجة الوداع كه در دوران رسالت انجام داد، مكرر مراسم حج را انجام داده بود; نه به اين معنى كه در مراسم حج شركت مى كرد، زيرا شركت در مر