فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی تصاویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : سیمای فرزانگان / ج 11*
نویسنده :آيت الله العظمی سبحانی*

سیمای فرزانگان / ج 11

صفحه 1
   
    سيماى فرزانگان/ج11

صفحه 2

صفحه 3
 
سيماى فرزانگان
جلد يازدهم

صفحه 4
 

صفحه 5
 
سيماى فرزانگان
جلد يازدهم
تأليف
آيت الله جعفر سبحانى (دام ظله)
انتشارات مؤسسه امام صادق(عليه السلام)

صفحه 6
آيت الله العظمى سبحانى، 1308 ـ
سيماى فرزانگان/تأليف جعفر سبحانى ـ قم:  مؤسسه امام صادق(عليه السلام)،1397
ج
(ج.11)؟؟8 ـ؟؟459ـ357 ـ964ـ978ISBN:
(دوره)5 ـ 421ـ357 ـ964ـ978ISBN:
1.اسلام ـ مقاله ها و خطابه ها. 2. كلام ـ مقاله ها و خطابه ها.
3. مجتهدان و علما ـ ـ سرگذشتنامه. الف. عنوان. ب.مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
1393 9س 2س/ 5/10 BP   08/297
اسم كتاب:     سيماى فرزانگان/ ج11
مؤلّف:     آيت الله العظمى جعفر سبحانى
چاپخانه:    مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
ناشــر:    مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
تاريخ:     1397
چاپ:     اول
تعداد:    1000
            مسلسل انتشار؟؟622            مسلسل چاپ اول368
مركز پخش
قم ـ ميدان شهدا، انتشارات توحيد
تلفن:  7745457 ; 09121519271
http://www.imamsadiq.org
www.shia.ir

صفحه 7

پيش گفتار

سپاس خداى را كه بر اين بنده ناچيز منّت نهاد و توفيق نگارش يازدهمين جلد سيماى فرزانگان را عنايت فرمود. اين جلد، از بخش هاى متعددى برخوردار است: 
بخش اوّل:  تفسير برخى از آيات قرآن كريم.
بخش دوم:  سخنرانى ها كه برخى از آنها از نوار استخراج شده يا قبلاً نگارش يافته است.
بخش سوم:  مقالاتى كه در همايش ها و بزرگداشت ها ايراد شده است.
بخش چهارم:  مصاحبه هاى علمى و غيره كه با برخى شخصيت ها انجام گرفته است.
بخش پنجم:  تقريظ ها: كتاب هايى كه نويسندگان عزيز، پس از چاپ بر اينجانب عرضه داشته اند يا قبل از چاپ آنها را ديده ام، مقدمه اى به عنوان ارج نهادن و تقدير از نويسنده نگارش يافته است.
بخش ششم:  تسليت ها و اظهار تأثر از درگذشت شخصيت هاى علمى و اجتماعى.
بخش هفتم:  نامه هايى كه ميان مؤلف و دوستان رد و بدل شده است.
بخش هشتم:  مطالب متفرقى كه تحت عنوان خاصى قرار نمى گيرند.

صفحه 8
از خداوند متعال خواهانم كه اين خدمت ناچيز را بپذيرد. علت نشر اين مطالب آن است كه در لابه لاى آنها يك رشته مطالب علمى هست كه درباره آنها انديشيده ام. در هر حال، هر كسى متاعى دارد، متاع حقير هم در اين سن و سال كه از نود گذشته، همين اوراق است.
قم ـ جعفر سبحانى
31/5/97برابر 10 ذى الحجه 1439هـ.ق
نگرشى به تقسيم آيات قرآنى به «محكم و متشابه» و تبيين تأويل متشابه   

صفحه 9
   
بخش نخست
تفسير
1. نگرشى به تقسيم آيات قرآنى به «محكم و متشابه» و تبيين
   تأويل متشابه
2. پاسخ به سه پرسش قرآنى: 
   1. قصاص چگونه مايه حيات و زندگى است؟
   2. پيشنهاد لوط درباره دخترانش چگونه تفسير مى شود؟
   3. چرا فرد آزاد در برابر قتل غلام، قصاص نمى شود؟

صفحه 10

صفحه 11
1

نگرشى به تقسيم آيات قرآنى به «محكم و متشابه»

و تبيين تأويل متشابه
از ديرباز دو موضوع در كتاب هاى تفسير، سپس در علوم قرآنى نظر محققان را به خود جلب نموده است و صفحات فراوانى را براى توضيح آن اختصاص داده اند. اين دو موضوع عبارتند از: 
1. تقسيم آيات به محكم و متشابه;
2. تأويل متشابه.
در ميان مفسران اخير، دو شخصيت علمى بيش از ديگران درباره اين دو موضوع به بحث و بررسى پرداخته اند: 
1. سيد محمد رشيد رضا در تفسير المنار.
2. علامه طباطبايى در تفسير الميزان.
اگر موضوع دوم، نياز بيشترى به تحقيق داشته باشد، ولى موضوع نخست، از روشنى خاصى برخوردار است.
در طول زندگى يك مطلب براى من ملموس شده است و آن اينكه گاهى سخن گفتن در مسائل واضح سبب ابهام آن مى شود و از همين مقوله است

صفحه 12
تقسيم آيات قرآن به محكم ومتشابه.
مفسران در معنى اين دو اصطلاح قرآنى اختلاف زيادى دارند:  شيخ طبرسى در تفسير گرانسنگ خود به نقل پنج قول پرداخته است،(1) فخر رازى در تفسير خود به چهار قول بسنده نموده(2) مؤلف المنار ده قول در اين مورد نقل كرده است(3) و در سايه اين اختلاف آيه اى كه نازبل شده كه ما از محكم بهره بگيريم و متشابه را از طريق محكم تبيين كنيم، خود جزء متشابهات شده است و مسلماً چنين اختلافى خواستگاه قرآن نيست.
ويژگى هايى كه در مورد محكم ومتشابه در آيه وارد شده است ضعف بسيارى از اين اقوال نمايان مى سازد .اينك ويژگى هايى براى هر دو كه در آيه وارد شده است: 
1. از خصوصيات مشترك هر دو صنف اين است كه هر دو به صورت آيه قرآنى تجلى نموده و داراى خطاب و يا محتواى اعتقادى و يا علمى مى باشند.
2. هر دو صنف از ظهورى برخوردارند، چيزى كه هست پيروى از ظهور محكم به خاطر استحكام پيامدى ندارد اما پيروى از ظهور متشابه به خاطر ناپايدارى ظهور با مشكل روبروست.
3. افراد فتنه گر به خاطر ايجاد فتنه و اغتشاش در جامعه اسلامى از ظهور متشابه پيروى مى كنند.
4. متشابه دو نوع تأويل دارد تأويلى كه فتنه گران به دنبال آن هستند كاملاً محكوم و مطرود است، اما تأويلى كه خدا و راسخون از آن آگاهند عين مطلوب

1. مجمع البيان، ج1، ص 409، در تفسير آيه .
2. تفسير رازى، ج4، ص170.
3. المنار، ج3، ص 190ـ 194.

صفحه 13
وحى الهى است.
با توجه به اين خصوصيات به برخى از نظريه ها در تفسير «متشابه» اشاره مى شود: 

1. متشابه دانشى است كه مخصوص خداست

محكم چيزى است كه آگاهى از آن اختصاص به خدا ندارد در حالى كه علم به متشابه مانند وقت روز قيامت به خدا اختصاص دارد.(1)
در اينكه آگاهى از وقت قيامت از آن خداست، چنان كه مى فرمايد: (إِنَّ اللهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ)(2)، جاى سخن نيست ولى خصوصياتى كه براى متشابه گفته شده است، در اين نظر نيست; خصوصاً جمله (فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ)، زيرا پيروى از آنچه كه متشابه است در اينجا موضوع ندارد، گذشته از اين فتنه گران چگونه مى توانند در چنين علمى كه مخصوص خداست، به فتنه گرى بپردازند.
2. متشابه حروف مقطعه
متشابه حروف مقطعه در آغاز سوره هاست.
يادآور مى شويم بايد متشابه داراى ظهورى باشد كه فتنه گران با پيروى از آن فتنه كنند. اين حروف ناپيوسته به صورت كلامى نيستند، ظهورى ندارند كه چنين كارايى داشته باشد، علاوه برخى از آنها آيه مستقلى نيست، مانند (ق وَالْقُرْآنِ الَْمجِيدِ).
3. متشابه آيات مكرر
متشابه آياتى است كه مفاد آن يكى اما الفاظ آن مختلف است; مثلاً خدا در

1. المنار، ص 191 به نقل از جابر بن عبدالله.
2. لقمان: 34.

صفحه 14
قصه حضرت نوح در موردى مى فرمايد: (احْمِلْ فِيهَا مِنْ كُلّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ)(1)، در آيه ديگر مى فرمايد: (فَاسْلُكْ فِيهَا)(2) و نيز در مورد عصا مى گويد: (فَإِذَا هِيَ حَيَّةٌ تَسْعَى)(3)، در مورد ديگر مى فرمايد: (فَإِذَا هِيَ ثُعْبَانٌ مُبِينٌ)(4)، در اين مورد متشابه الفاظ آيات است نه مفاد آنها.
ضعف اين قول نيز ظاهر است، اين نوع آيات در تاريخ نزول قرآن مايه فتنه گرى نبوده است.

4. متشابه:  قصص و امثال قرآن

متشابه قصص و امثال قرآن است، حالا چرا اين دو بخش از آيات را متشابه خوانده اند، روشن نيست. شايد به خاطر اين است كه يك محتوا به صورت هاى مختلف ولى شبيه يكديگر وارد شده اند است، ولى هرگز مايه فتنه گرى نبوده است.

5. متشابه:  محكم ناسخ متشابه منسوخ

آيات ناسخ محكم و منسوخ متشابه است. لابد وجه آن اين است كه انسان غير وارد منسوخ را از ناسخ تميز نمى دهد، از اين جهت يك نوع تشابهى حاصل مى شود.
6. متشابه:  حقايق پوشيده بر ما
متشابه آن حقايق غيبى است كه در اين جهان فراتر از شناسايى ما است،

1. هود: 40.
2. مؤمنون: 27.
3. طه: 20.
4. اعراف: 107.

صفحه 15
مانند عالم برزخ و ميزان و اعراف و حساب اعمال و امثال اينها.
اين نظر نيز با خصوصياتى كه براى متشابه در آيه ذكر شده است، تطبيق نمى كند.(1)
اينها يك رشته اقوال است درباره محكم و متشابه، بقيه اقوال نيز بسان همين هاست، لزومى بر يادآورى آنها نيست.

نظريه مشهور در آيات متشابه

بررسى تاريخ تفسير قرآن مى تواند ما را به مقصود از «متشابه» رهبرى
كند زيرا بايد ديد گروه هاى منحرف بعد از رحلت پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) با چه
آياتى فتنه گرى كرده و در ميان مسلمانان ايجاد اختلاف نموده اند و آن آياتى است سطحى نگران از مجسمه و مشبهه به ظهور آنها تمسك جسته و مذهب تجسيم و تشبيه و يا جبر و قدر را كه انسان را فاقد اختيار مى سازد،
پى ريزى نموده اند.
آياتى كه درباره «استواء خدا بر عرش» يا «داشتن دو دست» يا «يك دست» يا «وجه» و يا داشتن «غضب» و «مكر و حيله» وارد شده است، يك رشته آياتى است كه در طول تاريخ با اينها فتنه گرى شده و پايه هاى مذاهب ساختگى گشته اند.
البته اين آيات ظهورى ثابت ندارند ولى در پرتو آيات محكم، ابهام آنها برطرف شده و ظهور لرزان آنها به ظهور مثبت و پابرجا تبديل مى شود.
مؤلف المنار مى نويسد:  متشابه چيزى است كه مفاد و معناى آن مشتبه بوده و

1. براى آگاهى از قائلان اين اقوال ششگانه ر.ك:  مجمع البيان طبرسى: 1/409، تفسير رازى: 4/170، المنار: 3/190، 194.

صفحه 16
روشن نباشد و اين قول اكثر علماى تفسير است و لذا در آيات متشابه به بحث و بررسى مى پردازند تا مفاد آن روشن شود.(1) البته اين تعريف تا حدى صحيح امّا نارسا است، بايد افزوده شود:  داراى ظهور لرزانى است كه فتنه گران با آن به فتنه برمى خيزند.
در اينجا يادآور مى شويم همه آيات قرآن از محكم و متشابه براى بهره گيرى فرود آمده است و هيچ آيه اى از آيات قرآن براى تعبد دور از فهم فرود نيامده، كه قابل فهم و درك نباشد، البته محتواى آن ممكن است داراى درجاتى باشد كه برخى جنبه عمومى و برخى ديگر جنبه خصوصى داشته باشد.
ما در بحث دوم كه روى معنى تأويل انجام مى گيرد، به برخى از آيات متشابه اشاره نموده، و چگونگى رفع ابهام را از طريق آيات محكم ارائه خواهيم كرد.
اينك به تشريح موضوع دوم كه از اهميت بالايى برخوردار است مى پردازيم: 

موارد استعمال «تأويل» در قرآن

در اصطلاح علماى اصول فقه، «تأويل» عبارت است از برگردانيدن ظاهر كلام به غير ظاهر آن، و به اصطلاح:  «كلام ظهورى دارد اما به عللى از آن ظهور رفع يد شود» و بر خلاف ظاهر تفسير گردد. «تأويل» به اين معنا در مواردى انجام مى گيرد كه مفسر يا فقيه در اخذ به ظاهر كلام در تنگنا قرار مى گيرد، ناچار مى شود آن را به گونه ديگر تفسير كند، تا از اين تنگنا بيرون آيد و مسلماً چنين كارى، بر خلاف ظاهر سخن خواهد بود. و گوينده اى كه از راه «توريه» (دوپهلو سخن گفتن) وارد مى شود، اين طريق را مى گزيند و مدعى مى شود كه:  ظاهر

1. «انّ المتشابه ما اشتبهت معانيه قاله مجاهد وهذا يوافق قول أكثر العلماء»، المنار، ج3، ص 193.

صفحه 17
سخن او مقصود جدّى وى نبوده بلكه خلاف آن را اراده كرده و به اصطلاح «توريه» نموده است. به خاطر روشن بودن مطلب، خود را از آوردن مثال بى نياز مى دانيم.
يادآور مى شويم «تأويل» به اين معنا يك اصطلاح علمى است كه در لسان فقيهان و ديگر عالمان رايج است و بيش از همه، مفسران «عهدين» از آن بهره مى گيرند زيرا آنگاه كه ظاهر فقرات اين دو كتاب را بر خلاف عقل و فطرت و دانش مسلم مى يابند، ناچار مى شوند كه در ظاهر آنها دست برده و آن را به گونه ديگر كه كاملاً بر خلاف ظاهر است تفسير كنند و خود را از اين تنگنا نجات دهند.
در حالى كه «تأويل» در قرآن ارتباطى به اين اصطلاح ندارد حتى تأويل متشابه نيز از اين مقوله بيرون است. اين مطلب در پايان بررسى روشن مى شود، اكنون به تبيين معنى لغوى تأويل و سپس به بيان حقيقت آن از منظر قرآن مى پردازيم.

تأويل در لغت

«تأويل»، مصدر فعل «آل يؤول اُوْلاً» به معنى رَجَعَ، يرجع رجوعاً است، هنگامى كه به باب تفعيل برود و گفته شود:  «اوّل، يؤّول»، طبعاً مصدر آن «تأويل» خواهد بود.
اعشى شاعر دوران جاهليت مى گويد: 
أوِّلِ الحكمَ إلى أَهلِه *** لَيسَ قضائى بالهوى الجائر(1)
«هر نوع داورى را به اهلش واگذار *** داورى من بر اساس هوا و هوس نيست».

1 . المقائيس، ج1، ماده أول.

صفحه 18
ابن منظور در لسان العرب آنچه را كه از مقاييس نقل كرديم، تكرار كرده ديگر نيازى به ذكر آن نيست.(1)
راغب اصفهانى در مفردات مى گويد:  تأويل باز گرداندن شىء به اصل و ريشه و حقيقت آن است. ديگر لغت نويسان همين مطلب را آورده اند. آنچه كه مفردات در كلام خود آورده، جامع ترين بيان در اين مورد است و خلاصه آن اين است تأويل يك شىء (حمل برخلاف ظاهر آن نيست) بلكه بازگرداندن آن به واقع و حقيقتى است كه در مورد تأويل نهفته است و سيماى حقيقت خويشتن را با پرده بردارى نشان مى دهد;(2) بنابراين تأويل به معنى «ارجاع» و «بازگردانيدن» و «تأويل» به «مؤّول» به معنى عاقبت و سرانجام خواهد بود.

موارد به كارگيرى تأويل در قرآن

قرآن مجيد واژه «تأويل» را در موارد گوناگون به كار برده كه همگى تحت پوشش معنى واحدى هستند. اينك به موارد آن اشاره مى كنيم: 

1 . تبيين اسرار كارهاى به ظاهر نازيبا

گاهى انسان كارهايى را انجام مى دهد كه از نظر ظاهربينان خوشايند نيست و آنها را كار خلاف و قبيح مى پندارند، زيرا از مصالح واقعى آن آگاه نيستند، ولى آن كس كه كننده آن كارهاست، هرگاه اسرار و انگيزه هاى آن را بيان كند، طرف شگفت زده مى شود و اعتراض خود را پس مى گيرد; بنابراين «بيان مصالح و انگيزه ها» تأويل اين نوع كارهاست.

1 . لسان العرب، ج 11، ماده أول.
2 . مفردات راغب، ماده «اول».

صفحه 19
از اين مورد است كارهاى مصاحب موسى در سفر دريايى و زمينى زيرا همسفر وى سه كار به صورت نازيبا انجام داد كه از نظر حضرت موسى بسيار نازيبا بود: 
1 . هر دو نفر با جمعى در كشتى نشستند، همراه موسى به دور از ديد ديگر مسافران، گوشه اى از كشتى را سوراخ كرد و اين كار تعجب موسى را برانگيخت و گفت:  با اين عمل مى خواهى ساكنان كشتى را در دريا غرق كنى؟
2 . آنگاه كه از كشتى پياده شدند مصاحب موسى نوجوانى را كشت. بار ديگر شگفت موسى را برانگيخت و گفت:  چرا انسان بى گناهى را بدون اينكه كسى را كشته باشد، كُشتى؟
همراه موسى در اين مرحله به وى گفت:  اگر بر كارهاى من اعتراض كنى، همراهى شما با من در سفر پايان مى پذيرد.
3 . اتفاقاً در مسير خود به ديوارى برخوردند كه در حال فرو ريختن بود. همسفر موسى آن ديوار را از نو به پا داشت. در اين موقع موسى به وى گفت:  صاحبان اين سرزمين از پذيرايى ما سر برتافتند، لااقل بر اين عمل مزدى دريافت مى كردى.
در اين هنگام همسفر موسى كه نام او در روايات «خضر» آمده است به مصاحبت خود با موسى پايان داد و سپس از راز اعمال به ظاهر نازيباى خود، پرده برداشت و اسرار هر سه عمل را بازگو كرد و پايان بخش، گفتار همسفر موسى اين بود:  (ذَلِكَ تَأْوِيلُ مَا لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً).(1)«اينها اسرار و راز كارهاى من بود كه طاقت نياوردى». قرآن اسرار و انگيزه هاى كارهاى او را بيان كرده كه ما از طرح آنها براى اختصار خوددارى مى كنيم.

1 . كهف:  82 .

صفحه 20
در اينجا كلمه تأويل به معنى كشف اسرار عمل و تبيين مصالح آن به كار رفته و در يك جمله:  «باز گرداندن ظاهر فعل به باطن آن» خلاصه شده است.
در اينجا كلام و سخنى در كار، نيست بلكه فعل و كار تكوينى انسانى است كه تأويل آن ارجاع ظاهر آن به باطن و تبيين انگيزه آنهاست.
***

2 . بيان اسرار عمل به قانون

قرآن بار ديگر تأويل را در مورد تبيين اسرار تقنين حكمى از احكام به كار برده است. خدا در سوره «اسراء» ضمن بيان يك رشته فرمان ها، دستور مى دهد كه در مقام داد و ستد از هر نوع كم فروشى خوددارى كنيد خواه مبادله جنس به صورت كيل و پيمانه باشد يا به صورت ترازو و سنجش; آنگاه نتيجه عمل به اين حكم را چنين بيان مى كند:  (ذَلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلاً)(1) عمل به اين قانون براى شما نيك و عاقبت نيكو دارد. «تأويل» در اين مورد به معناى بيان مصالح اجتماعى عمل به قوانين عادلانه است زيرا درستكارى در داد و ستد، نوعى عدالت اجتماعى است كه نتيجه آن بر همگان برمى گردد، يعنى اين نوع عمل عاقبت و پايان نيكى بر همگان دارد; بنابراين تأويل در اين مورد ارتباطى به بازگرداندن سخن و تصرف در آن ندارد بلكه عاقبت و پيامدهاى نيك عمل به قانون را بيان مى كند.
***
در آيه ديگر «تأويل» در همين معنا نيز به كار رفته است، يعنى تبيين عاقبت و سرانجام عمل به يك تكليف. اينك مورد آن:  خدا فرمان مى دهد از خدا و رسول

1 . اسراء:  35 .

صفحه 21
او و صاحبان فرمان از خود، اطاعت كنيد و اگر در موردى اختلاف پيدا كرديد ـ اگر به خدا و روز ديگر ايمان داريد ـ آن را به خدا و رسول او بازگردانيد (و از پيش خود كارى انجام ندهيد). در اين موقع نتيجه عمل به اين تكليف را چنين توصيف مى كنند(ذَلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلاً)(1) اين روش كار نيك و عاقبت خوبى براى همگان دارد. تأويل در اين آيه ناظر به بيان مصالح واقعى ارجاع اختلاف به خدا و رسول او است.
در اين دو مورد حقيقت تأويل عاقبت خوب و ميوه شيرين عمل به قانونى (ارجاع اختلاف به خدا و رسول(صلى الله عليه وآله وسلم)) است.
***
3 . تأويل رؤيا و تعبير آن
مورد سومى كه قرآن تأويل را در آن به كار برده است، رؤياها و خواب هايى است كه انسان مى بيند. مسلماً مقصود خواب هاى آشفته نيست كه در عرف مى گويند «شتر در خواب بيند پنبه دانه».
بلكه يك رشته رؤياهايى است كه نفس انسان صورت واقعيت هايى را كه در خارج انجام خواهد گرفت، مى بيند و در عالم رؤيا به آنها دسترسى پيدا مى كند ولى تا بيدار شود قوه متخيله در آن تصرف كرده و چهره واقعى چيزى را كه ديده، دگرگون مى سازد. معبّر كسى است كه بتواند تصرفات قوه متخيله را برطرف كرده و چهره واقعى خواب را پيدا كند.
قرآن در مواردى لفظ «تأويل» را در اين مورد به كار برده است. اينك به رؤس آنها مى كنيم: 
1 . يوسف در عالم رؤيا مى بيند كه يازده ستاره به همراه خورشيد و ماه بر او

1 . اسراء:  35 .

صفحه 22
سجده مى كنند.(1)
2 . هم زندانى يوسف در خواب مى بيند كه خمر مى فشارد.
3 . هم زندانى ديگرش در رؤيا مى بيند كه نانى را بر سر نهاده و مى برد و مرغان هوايى از آن مى خورند.(2)
4 . پادشاه مصر در عالم رؤيا مى بيند كه هفت گاو لاغر هفت گاو چاق را خورده و هفت خوشه گندم سبز، در كنار هفت خوشه خشك است.(3)
قرآن تعبير همه اين خواب ها را «تأويل» مى نامد، و كار كسى را كه ريشه هاى خواب به دست آورد و به واقعيت خواب پى برد، تأويل توصيف مى كند. اينك به موارد آنها در قرآن اشاره مى كنيم.
1. آنگاه كه يوسف خواب خود را براى پدر نقل مى كند پدر او را از بازگويى رؤياى خود به برادران باز مى دارد و سپس مى افزايد:  «يُعلِّمك مِنْ تأويلِ الاحاديثِ» خدا تو را از تعبيرهاى خواب آگاه مى سازد.
2. آنگاه كه يعقوب و همسرش و همه برادران در برابر يوسف سجده كردند. حضرت يوسف به پدر گفت:  (يَا أَبَتِ هَذَا تَأْوِيلُ رُؤْيَاىَ مِنْ قَبْلُ)(4) پدر جان، اين واقع خواب چند سال من است كه الآن تحقق مى پذيرد.
3. يوسف در مورد خواب هاى دو هم زندانى خود، چنين مى گويد: (لاَ يَأْتِيكُمَا طَعَامٌ تُرْزَقَانِهِ إِلاَّ نَبَّأْتُكُمَا بِتَأْوِيلِهِ)(5) پيش از آنكه غذاى شما را بياورند من شما را از تعبير خوابتان آگاه مى سازم.

1. يوسف: 4.
2. يوسف:  36.
3. يوسف:  43.
4 . يوسف:  100 .
5 . يوسف:  37.

صفحه 23
4. آنگاه كه اطرافيان ملك از تعبير خواب او عاجز شدند. يكى از آن دو زندانى كه آزاد شده مى گويد من شما را از تأويل اين خواب آگاه مى سازم و كليد تأويل اين خواب به دست يوسف زندانى است و ساقى شاه در اين مورد چنين گفت:  (أَنَا أُنَبِّئُكُمْ بِتَأْوِيلِهِ فَأَرْسِلُونِ)(1).

بررسى انواع رؤياها

رؤياهاى انسان بر سه گونه است: 
بخش نخست:  رؤياهاى آشفته، آنچه را كه روز مى انديشد شب به هنگام خواب در مخيله او نيز ظاهر مى شود حتى در ايام كنكور كه ترس بر همگان حاكم مى شود، برخى از دانشجويان در خواب مى بيند كه پشت ميز كنكور نشسته است و چنين و چنان مى كند.
بخش دوم:  برخى ديگر خواب هاى واقع گر است يعنى آنچه را كه در خواب مى بيند، پس از بيدارى يا محقق مى شود يا آن را محقق شده مى يابد. اين نوع خواب ها ارتباط نفس با جهانى است كه در آنجا همه رويدادها به نوعى منعكس است. در اين مورد قصه و داستان فراوان است كه جاى بازگويى آنها نيست; فقط يكى را به عنوان نمونه ياد آور مى شوم.
به خاطر دارم:  برخى از نوشته هاى خطى حضرت امام(قدس سره) را امانت گرفته بودم تا در تابستان در زادگاه مطالعه كنم ولى به هنگام بازگشت به قم آن را فراموش كردم. شبى در عالم رؤيا ديدم كه پدرم وارد قم شده و نوشته ها را همراه خود آورده است. اتفاقاً جريان خواب خود را با يكى از دوستانم بازگو مى كردم، ديدم پدرم وارد شد و گفت نوشته ها آورده ام. اين دو نوع خواب تأويل ندارد زيرا

1 . يوسف:  45 .

صفحه 24
اولى بى ريشه است دومى بى نياز از تعبير است.
بخش سوم:  از خواب عبارت از اتصال نفس انسان با جهانى است كه همه رويدادها در آنجا منعكس است و آنچه را كه واقع شده يا واقع مى شود، درك مى كند ولى تا بيدار شود قوه متخيله در آن تصرفاتى انجام مى دهد. اين چنين خواب ها نياز به تأويل دارد; يعنى ظاهر خواب را به ريشه هاى آن بازگردانيده و پرده از ظاهر آن را برافكند، و سيماى واقعى خواب را نشان دهد و همه خواب هايى كه از سوره يوسف نقل كرديم از اين مقوله است، خواه خواب يوسف يا خواب هم زندانى يا خواب ملك. همگان يك واقعيتى را ديده بودند اما تا بيدار شوند سيماى حقيقت با پوشش هايى از قوه متخيله پنهان شده بود. معبر كسى است كه آن پوشش را برافكند و حقيقت را بيان كرد.

4 . نمايان گشتن همه حقايق قرآنى

در برخى از آيات تأويل همه قرآن مطرح مى باشد. در سوره اعراف آيه اى به اين مطلب اشاره مى كند.
(وَ لَقَدْ جِئْنَاهُمْ بِكِتَابفَصَّلْنَاهُ عَلَى عِلْم هُدًى وَ رَحْمَةً لِقَوْم يُؤْمِنُونَ).(1)
(هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاَّ تَأْوِيلَهُ يَوْمَ يَأْتِي تَأْوِيلُهُ يَقُولُ الَّذِينَ نَسُوهُ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَاءَتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ فَهَلْ لَنَا مِنْ شُفَعَاءَ فَيَشْفَعُوا لَنَا أَوْ نُرَدُّ فَنَعْمَلَ غَيْرَ الَّذِي كُنَّا نَعْمَلُ قَدْ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مَا كَانُوا يَفْتَرُونَ).(2)

1 . اعراف:  52.
2 . اعراف:  53 .

صفحه 25
ما كتابى براى آنها آورديم كه (اسرار و رموز) آن را با آگاهى شرح داديم;(كتابى) كه مايه هدايت و رحمت براى جمعيّتى است كه ايمان مى آورند.
آيا آنها جز انتظار تأويل آيات (و فرارسيدن تهديدهاى الهى) دارند؟ آن روز كه تأويل آنها فرارسد، (كار از كار گذشته، و پشيمانى سودى ندارد) كسانى كه قبلا آن را فراموش كرده بودند مى گويند:  «فرستادگان پروردگار ما، حق را آوردند آيا (امروز) شفيعانى براى ما وجود دارند كه براى ما شفاعت كنند يا (به ما اجازه داده شود به دنيا) بازگرديم، و اعمالى غير از آنچه انجام مى داديم، انجام دهيم؟!»(ولى) آنها سرمايه وجود خود را از دست داده اند و معبودهايى كه به دروغ ساخته بودند، همگى از نظرشان:  غائب مى شوند. (نه راه بازگشتى دارند، و نه شفيعانى!).
در سوره يونس نيز به تأويل همه قرآن اشاره شده است، چنان كه مى فرمايد: 
(أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَة مِثْلِهِ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ * بَلْ كَذَّبُوا بِمَا لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمَّا يَأْتِهِمْ تَأْوِيلُهُ كَذَلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَاْنْظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الظَّالِمِينَ).(1)
آيا آنها مى گويند:  او قرآن را به دروغ به خدا نسبت داده است؟! بگو «اگر راست مى گوييد، يك سوره همانند آن بياوريد و غير از خدا، هر كس را مى توانيد، به يارى طلبيد!».
(ولى آنها از روى علم و دانش قرآن را انكار نكردند) بلكه چيزى را انكار كرده اند كه آگاهى از آن نداشتند، و هنوز واقعيتش(تأويل) بر آنان روشن

1 . يونس:  38-39 .

صفحه 26
نشده است! پيشينيان آنها نيز همين گونه تكذيب كردند; پس بنگر عاقبت كار ظالمان چگونه بود!
در اين دو آيه سخن از تأويل مجموع قرآن يا برخى از حقايق آن به ميان آمده است و مقصود اين است كه قرآن در بسيارى از آيات از امور غيبى و پنهان از حسّ مانند عالم برزخ و زندگى پس از مرگ، و حضور در محشر براى پس دادن حساب، و عبور از صراط و وجود دوزخ و بهشت و... خبر داده است. مشركان از پذيرش اين حقايق سر باز مى زدند. قرآن مى فرمايد:  روزى فرا مى رسد حقايق اين قرآن براى آنان نمايان مى گردد. فرارسيدن تأويل اين كتاب به اين معنى است كه اين مفاهيم به صورت حقايق عينى تجلى مى كند، در اين صورت احدى نمى تواند در آن شك و ترديد كند.
در اين موارد چهارگانه حقيقت تأويل يك امر تكوينى است و ارتباطى به تفسير لفظ يا تبيين آيه ندارد بلكه حقيقت تأويل روشن شدن يك رشته واقعيات خارجى است كه پنهان بوده و سپس آشكار مى شود.
***

5 . تأويل متشابهات

آخرين بخش از تبيين معنى تأويل در قرآن، «تأويل متشابه» است.
توضيح اينكه به حكم آيه مباركه (مِنْهُ آيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَ أُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ)(1)«كه قسمتى از آن، آيات محكم است كه اساس اين كتاب مى باشد و قسمتى از آن، «متشابه» است» آيات قرآن بر دو بخش تقسيم مى شود:  بخشى محكم و بخشى ديگر متشابه است. آگاهى از معنى تأويل متشابه در گرو اين است كه اين دو

1 . آل عمران:  7 .

صفحه 27
اصطلاح قرآنى يعنى مقصود از آيه محكم و آيه متشابه، تبيين شود. هر چند در آغاز مقاله به گونه اى توضيح داده شد.

آيات محكمات چيست؟!

محكمات آياتى است كه دلالت آنها بر مراد از قوه و قدرت خوبى برخوردار باشد به گونه اى كه هيچ نوع ترديدى در مفاد آيه وجود نداشته باشد، خواه آيه محكم به صورت نص باشد يا به صورت ظاهر و هر دو، از اقسام محكمات مى باشند، يعنى دلالت هر دو آيه ثابت و پابرجا و فاقد شك و ترديد است، با اين تفاوت كه اگر گوينده نص آن را بر خلاف مفاد آن، تفسير كند متناقض شمرده مى شود، مثلا قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ را به گونه اى تفسير كند كه با تثليث مسيحيان هماهنگ باشد، اين نوع دستكارى نوعى تناقض تلقى مى شود. در حالى كه اگر در دلالت آيه اى كه از قسم ظاهر است دست ببرد، تناقض شمرده نمى شود ولى كار او برخلاف ظاهر قلمداد مى گردد و تا دليل بر درستى دستكارى اقامه نكند، چنين ادعا از او نيز پذيرفته نمى شود.
اين مطلب را با يك مثال روشن مى كنيم.
اگر كسى بگويد شيرى را در حمام ديدم مسلماً «حمام» قرينه بر اين است كه آنچه را او ديده است از مقوله حيوان نبوده، و از مقوله انسان است ولى شير دو ويژگى دارد: 
الف) شجاعت;
ب) بدبويى دهن.
همه مردم از كلام او همان معنى اول را مى فهمند يعنى انسان شجاع و دليرى را در حمام ديده است ولى اگر بگويد مقصودم اين است كه انسان بدبو دهن را

صفحه 28
ديدم، از او پذيرفته نمى شود هر چند دهان شير نيز بدبو است، ولى خصوصيت بارز شير شجاعت است نه بدى بوى دهان، مگر اين قرينه اى مقالى و حالى در سخن او بر درستى ادعاى وى باشد.
و لذا ما در بحث هاى اصولى به اين نتيجه رسيديم كه ظواهر جزء قطعيات است يعنى آنچه كه بر دوش ظواهر گذاشته شده است كه همان ارائه معانى جمله است، ظاهر به صورت قطع برآن دلالت دارد و اما شك در اينكه آيا گوينده اين سخن را جدّى گفته يا از طريق مزاح، رفع اين احتمال برعهده ظاهر نيست تا در صورت عدم رفع، آن را متزلزل سازد. اتفاقاً اين نوع ترديد در نص هم وجود دارد، و بايد اين احتمال و امثال آن را به وسيله يك رشته اصول عقلايى برطرف كرد و اصل رائج در ميان عقلاء در اين موارد، جدى بودن سخن است نه شوخى و مزاح.
با اين بيان روش مى شود كه غالب آيات قرآن جزء محكمات است و تعداد كمى آيات از تحت اين ضابطه بيرون مى باشد. اكنون كه با معنى محكم آشنا شديم به تفسير متشابه و تأويل آن مى پردازيم.

متشابه و تأويل آن

آيات متشابه آياتى است كه مقصود واقعى در بدو نظر واضح و روشن نيست و آيه از نظر دلالت كاملا دوپهلو و لرزان است اما در عين حال با دقت در خصوصيات آيه و احياناً به ضميمه آيات ديگر مى توان آن را از لرزانى و بى ثباتى به ساحل ثبات و استحكام رهبرى كرد، و بايد توجه نمود:  دقت در خود آيه و آيات ديگر يا در قراين، مايه دستكارى در دلالت آيه نيست بلكه نوعى استحكام بخشيدن به دلالت آيه و آن را از حال ترديد بيرون كشيدن است. در بحث هاى

صفحه 29
پيشين گفته شد حمل ظاهر آيه برخلاف آن، يك اصطلاح جديد است كه به قرآن راه ندارد و آيات قرآن خواه نص و خواه ظاهر از نظر دلالت تعين دارند و آيه متشابه اگرچه فاقد ظهور قطعى است ولى بر اثر دقت در آيه و امثال آن، مى توان دائره احتمالات را كاهش داد تا به مراد واقعى رسيد.
در پرتو بيان پيشين روشن شد كه تأويل متشابه عبارت از آن است كه احتمالات متعدد در آيه را بر اثر دقت در خود آيه و قراين همراه كاهش داد و دلالت آيه را به مراد واقعى ارجاع داد و اين عمل را در تعبير علمى «ارجاع المتشابه الى المحكم» مى نامند يعنى در پرتو محكمات، متشابه را تفسير نمود. خلاصه اينكه:  محكمات و متشابهات هر دو از آيات قرآن هستند، ولى از نظر دلالت با يكديگر فرق دارند. مفسر مى كوشد ابهام متشابه را در پرتو محكمات برطرف نمايد و سيماى مقصود را از لابلاى احتمالات بيرون كشد. اين نوع عمل علمى، تأويل متشابه است كه از آن راسخان در معارف قرآنى است.
اكنون اين حقيقت را با چند مثال روش مى كنيم.

1. آفرينش آدم با دست هاى خدا

خدا در سوره ص خطاب به ابليس مى فرمايد: 
(يَا إِبْلِيسُ مَا مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِيَدَىَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعَالِينَ)(1);
«اى ابليس! چه چيز مانع از سجده كردن تو بر مخلوقى شد كه با دست هاى خود او را آفريدم؟! آيا تكبر كردى با از برترين ها بودى؟!»
آنچه كه از ظاهر آيه در بدو نظر به ذهن مى رسد، اين است كه خدا با

1 . ص:  75.

صفحه 30
دست هاى خود آدم را خلق كرده است. مسلماً ما مى دانيم كه خدا جسم و جسمانى نيست و آيه (ليس كمثله شىء)دُرِ گوش هر مفسر است; پس بايد بررسى كرد و مفاد واقعى آيه را به دست آورد و راه آن چنين است، اينك راه ارجاع متشابه به محكم:  از آياتى كه درباره خلقت آدم وارد شده است استفاده مى شود كه خدا عنايت خاصى به آفرينش آدم داشته و لذا قبلا با فرشتگان مذاكره مى كند. آنها آفرينش او را با مصلحت همراه نمى دانند، سپس خدا او را مى آفريند و اسماء را به او آموزش مى دهد آنگاه به فرشتگان مى گويد از اين اسماء خبر دهيد. آنان اظهار عجز نموده، سپس به حضرت آدم امر مى كند كه واقعيات آنها را بيان كند. در اين موقع به ملائكه امر مى شود كه بر آدم به عنوان تكريم سجده كنيد و همگان سجده مى كنند جز ابليس. در چنين فضا به ابليس خطاب مى كند كه چرا موجودى را كه من با دست هايم آن را آفريده ام سجده نكردى. مسلماً مقصود از اين تعبير اين است كه من شخصاً و با عنايت خاصى او را آفريدم تو با ترك سجده نه بر آدم اهانت كردى بلكه يك نوع تمرد و استكبار بر من نمودى; بنابراين لفط «يديّ» با توجه به قراين كنايه از اهتمام و عنايت خالق به مخلوق خود است. گاهى انسان در موردى مى گويد:  من اين خانه به دست ساخته ام، يعنى بر آن نظارت كامل و عنايت داشته ام.

2. آفرينش آسمان ها با دست هاى خدا

قرآن در مورد ديگر مى گويد: (وَالسَّمَاءَ بَنَيْنَاهَا بِأَيْد وَ إِنَّا لَمُوسِعُونَ)(1); و ما آسمان را با دست ها بنا كرديم، و همواره آن را وسعت مى بخشيم!

1 . الذاريات:  47 .

صفحه 31
ظاهر آيه اين است كه خدا با دست هاى خود آسمان را بنا كرده است ولى همگان مى دانيم كه خدا جسم و جسمانى نيست. او منزه از هر نوع جسم مى باشد و داشتن دست ها ملازم جسمانيت است; پس بايد در اطراف آيه دقت كنيم تا مقصود روشن شود، لذا مفسران در اين مورد لفظ ايدى را به قدرت و توانايى تفسير مى كنند و مى گويند ايدى كنايه از قدرت و توانايى است.
ولى ما تصور مى كنيم كه نيازى به چنين تفسيرى نيست. اين نوع تعبيرها يك نوع تعبير كنائى است. توضيح اينكه گاهى تصور مى شد كه خدا در آفرينش جهان، شريك و همكارى داشته است و آيه در مقام رد اين انديشه است. كه من با دست هاى خودم آسمان را برافراشتم يعنى هرگز در آفرينش آنها شريك و معينى و همكارى نداشتم. در اينجا غرض از تعبير به «ايدى» همان معناى كنايى است و رد انديشه شرك مشركان و شريك و انباز داشتن خدا است.
تأويل در اين مورد رفع ابهام از آيه و ارجاع مفاد ظاهرى آيه به مقصود واقعى و تعيين حدود دلالت آيه است و هرگز به معناى حمل ظاهر آيه بر خلاف ظاهر آن نيست زيرا آيه هنوز ظهور پايدارى ندارد تا برخلاف آن حمل شود. براى روشن شدن اين مطلب نكته اى را يادآور مى شويم.
ظهور بر دو نوع است: 
1 . ظهور فردى و حرفى;
2 . ظهور جُمْلى و مجموعى.
آنچه كه معتبر است ظهور دوم است نه ظهور اول;
در همين دو آيه پيشين، ظهور فردى اين است كه بگويد ايدى به معناى دست هاى خداست و مقصود نهائى نيز همان است ولى ظهور جملى و مجموعى تفسير آيه به يكى از دو نحوى است كه تفسير شد يا مقصود واقعى

صفحه 32
ابراز عنايت به آفرينش آدم، يا نفى شرك و داشتن انباز و هميار، در آفرينش آسمان ها است.
لغزش مجسّمه و مشبّهه در همين نقطه است كه ظهور فردى را مى گيرند ولى غافل از آنكه ظهور فردى حجت نيست آنچه كه حجت است ظهور جملى و مجموعى است.
براى روشن شدن اين دو نوع ظهور نمونه اى را ارائه مى كنم; خدا فرمان مى دهد كه: 
(وَ لاَ تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلَى عُنُقِكَ وَ لاَ تَبْسُطْهَا كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً)(1);
هرگز دستت را بر گردنت زنجير مكن، (و ترك انفاق و بخشش منما) و بيش از حدّ (نيز) دست خود را مگشاى، تا مورد سرزنش قرار گيرى و از كار فرومانى!
ظاهر آيه اين است كه انسان دست خود را به گردن ننهد و نيز آن را به صورت كامل باز نكند. مسلماً اين نوع برداشت از آيه برداشت ظهور فردى و حرفى است و در ميان عقلا اين نوع برداشت بى ارزش است، يعنى چه؟! دست به گردن منه يا آن را كاملا باز كن. طبعاً بايد گفت پشت سر اين ظهور فردى ظهور جملى و مجموعى است و آن اينكه انسان در بذل و بخشش بايد از تفريط و افراط خوددارى كند نه مثل كسى كه دينارى به فقير و مستمند نمى دهد و نه مانند كسى كه هر چه دارد مى بخشد خود و خانواده را در تنگنا قرار مى دهد; بنابراين جمله «لاتجعل يدك مغلولة الى عنقك» كنايه از قبض مطلق و امتناع صددرصد است كه، چنين شخصى نمى تواند دينارى ببخشد، همچنان كه جمله «ولا تبسطها

1 . اسراء:  29.

صفحه 33
كل البسط» كنايه از افراط در بذل و بخشش است بلكه بايد انسان راه وسطى را انتخاب كند. با توجه به اين مثال و مثال پيشين شما مى توانيد آياتى را كه جزء متشابهات شمرده شده تفسير و تأويل كنيد يعنى ظاهر لرزان را به ظاهر مستقر تبديل سازيد، آن هم نه از پيش خود بلكه با توجه به قراين موجود در آيه يا آيات ديگر. اينك فهرستى از برخى از آيات متشابه در اينجا مى آوريم و از خواننده گرامى مى خواهيم به همين روش كه بيان شد به تفسير آنها بپردازد.
***
1 . وجه در آيه: (فَأَيْنَ مَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ);(بقره:  115) و به هر سو رو كنيد، خدا آنجا است!
2 . ساق در آيه: (يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ سَاق);(قلم:  42) روزى كه ساق پاها برهنه مى گردد.
3 . جنب در آيه: (عَلَى مَا فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللّهِ);(زمر:  56) بر من از كوتاهى هايى كه در ناحيه خدا كردم.
4 . قرب در آيه: (فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ);(بقره:  186) من نزديكم. دعاى دعاكننده را پاسخ مى گويم.
5 . مجيى در آيه: (وَ جَاءَ رَبُّكَ);(فجر:  22) و خدا آمد.
6 . اتيان در آيه: (أَوْ يَأْتِىَ رَبُّكَ);(انعام:  158) يا خداوند به سوى آنها بيايد.
7 . غضب در آيه: (وَ غَضِبَ اللّهُ عَلَيْهِمْ);(فتح:  6) خداوند بر آنها غضب كرد.
8 . رضا در آيه: (رَضِىَ اللّهُ عَنْهُمْ);(مائده:  119) خداوند از آنها خشنود است.
و همچنين برخى از آياتى كه به ظاهر با اصول توحيد و پيراستگى از آثار جسم و جسمانى سازگار نيست همه را مى توان با ارجاع به محكمات از حالت ترديد و لرزان بيرون آورد.

صفحه 34

تأويل فتنه گران و تأويل عالمان

قرآن در آيه محكم و متشابه درباره بخش متشابه مى گويد: 
(فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ).(1)
«اما آنها كه در قلوبشان انحراف است، به دنبال متشابهاتند، تا فتنه انگيزى كنند (و مردم را گمراه سازند) و تفسير (نادرستى) براى آن مى طلبند.
ظاهر آيه حاكى از آن است كه فتنه گران همان ظاهر بدوى و ظاهر فردى را گرفته و مى گويند مراد خدا همين است، از اين جهت جامعه را با افكار خود آلوده كرده، جسم و جسمانيت را كه يادگار يهود است به خدا نسبت دهند.
در حالى كه مؤمنان به هر دو از محكم و متشابه ايمان آورده و با تدبر در آيه و قراين ديگر به معنى واقعى آيه پى مى برند، چنان كه مى فرمايد: 
(وَ مَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا وَ مَا يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الأَلْبَابِ).
بنابراين راسخان در علم قرآن در پرتو تعاليم الهى از هر نوع فتنه گرى پيراسته بوده و به تأويل متشابه يعنى ارجاع آن به معنى واقعى اقدام مى كنند. گواه بر اينكه راسخان در عالم از مفاد واقعى آيه آگاهند اين است كه خدا آنان را راسخ در علم معرفى مى كند، نه تنها راسخ در ايمان.

«واو» در (وَالرَّاسِخُونَ) «واو» عطف است

در پرتو بيانى كه از محكم و متشابه انجام گرفت روشن مى شود كه جمله (وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ) عطف بر لفظ جلاله است يعنى از تأويل به معناى مآل و

1 . آل عمران:  7 .

صفحه 35
معنى حقيقى آيه جز خدا و راسخون در علم كسى آگاهى ندارد.
گاهى مى گويند اگر جمله (وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ) عطف بر لفظ جلاله باشد در اين صورت جمله بعدى كه مى گويد: (يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا)فاقد رابطه خواهد بود و جمله حاليه بايد با حرف «واو» همراه باشد و گفته شود:  «ويقولون».
پاسخ اين پرسش روشن است: 
اوّلاً:  از نظر قواعد نحوى آنگاه صيغه مضارع به صورت جمله حاليه در آيه همراه با ضمير و مجرد از «واو» به كار گرفته مى شود.
ابن مالك در الفيه خود مى گويد: 
و ذاتُ بَدْء بمضارع ثَبَتْ *** حَوَتْ ضميراً و من الواوِ خَلَتْ
ثانياً:  در قرآن جمله مضارع كه به صورت جمله حاليه است بدون «واو» وارد شده است.
در سوره مباركه حشر درباره اينكه فىء يا غنايم جنگى از آن كيست 4 آيه وارد شده است، در آيه نخست فىء را از آن خدا و رسول خدا و ذى القربى و ايتام و مساكين و ابن سبيل مى داند، سپس سه گروه ديگر را شريك در فىء معرفى مى كند: 
الف. (لِلْفُقَرَاءِ الْمُهَاجِرِينَ...);(1)
ب. (وَالَّذِينَ تَبَوَّؤُا الدَّارَ وَالإِيمَانَ);(2)
ج. (وَالَّذِينَ جَاءُوا مِنْ بَعْدِهِمْ).(3)

1. حشر: 8.
2.حشر: 8.
3. حشر: 10.

صفحه 36
اين سه گروه سهمى در فىء دارند، تو گويى تعبير آيه اين است: 
للفقراء، وللذين تبؤو الدار، وللذين جاؤوا من بعدهم.
در اين صورت جمله حاليه وارد مى شود مى گويد: 
(يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالإِيمَانِ).
اين جمله حاليه فاقد واو است و پس از عطف (وَالَّذِينَ جَاءُوا مِنْ بَعْدِهِمْ)آمده است و اگر بخواهيم دو آيه را با هم تشبيه كنيم بايد چنين بگوييم: 
والذين جاؤوا من بعدهم برابر با والراسخون فى العلم
يقولون ربنا اغفر لنا برابر با يقولون كلّ من عند ربنا
در خود آيه دو قرينه بر اين است كه واو در (وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ) عاطفه است نه استيناف.

قرينه نخست

اگر واقعاً راسخان در آيه فقط ايمان به آيات متشابه دارند بدون اينكه از مفاد آن آگاه باشند به كار بردن علم در (وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ) تناسبى نخواهد داشت و شايسته است بگويد:  «والراسخون فى الإيمان بان القرآن حقا».

قرينه دوم

ايمان به اينكه آيات متشابه از جانب خدا نازل شده اختصاص به راسخون فى العلم ندارد، بلكه همه مسلمانان كه ايمان به قرآن دارند خواه راسخ در علم باشند يا نباشند، آن را از آن خدا مى دانند.
نتيجه اينكه همه گروه ها، ايمان به نزول هر دو صنف، از خدا دارند اما راسخان در علم از فضيلت برترى برخوردارند و آن اينكه آنان به خاطر جودت

صفحه 37
ذهن و زيبايى فهم و آمادگى بيشتر براى هدايت در آنها تأمل كرده و در سايه آيات محكم پرده از آن برمى دارند.
از اين بيان روشن مى شود كه مسلمانان درباره آيات متشابه به سه گروه تقسيم مى شوند: 
1. گروه فتنه گر براى اغراض باطل به تأويل آن مى پردازند.
2. گروه راسخ در علم بر اثر نورانيت باطن و استعداد بيشتر به حقيقت آن پى مى برند.
3. گروهى هستند كه فقط آيات قرآن را از محكم و متشابه مى خوانند و كارى با تأويل آن ندارند.
بنابراين اگر قرآن در تعريف راسخان در علم مى گويد: (آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا)اين منافاتى با علم آنان به حقيقت متشابه ندارد، زيرا ايمان را با علم و دانش توأم ساخته هرگز در برابر اين آيات از خود اضطرابى نشان نداده و به هر دو مؤمنند و در عين حال معنى حق را از باطن جدا مى سازند.

صفحه 38
پاسخ به سه پرسش قرآنى
اخيراً در برخى از رسانه هاى بيگانه آيات سه گانه اى مورد سؤال قرار گرفته است، اينك رفع هر نوع ابهام: 
قصاص چگونه مايه حيات و زندگى است؟   
2
قصاص چگونه مايه حيات و زندگى است؟
قرآن مجيد، قصاص جانى را مايه حيات براى جامعه معرفى مى كند و مى فرمايد: 
(وَ لَكُمْ فِي الْقِصَاصِ حَيَاةٌ يَا أُولِي الأَلْبَابِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ ).(1)
«و براى شما در قصاص، حيات و زندگى است، اى صاحبان خرد! شايد شما تقوا را پيشه كنيد».
در اينجا اين سؤال مطرح است:  چگونه كشتن قاتل، مايه حيات و زندگى براى جامعه است، در حالى كه با قتل او، يك نيرو از جامعه كم مى شود و زندگى انسان ديگرى نيز پايان مى پذيرد.
پاسخ
پيش از آنكه به پاسخ اين سؤال بپردازيم، موضع قرآن را نسبت به حفظ و

1 . بقره:  179.

صفحه 39
اهميت نفوس محترمه يادآور شويم: 
1. قرآن مجيد، قتل يك انسان را بدون اينكه كسى را كشته يا فسادى در روى زمين انجام داده باشد، معادل با قتل همه انسان ها مى داند، آنجا كه مى فرمايد: 
(مَنْ قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْس أَوْ فَسَاد فِي الأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعًا).(1)
«هركس انسانى را بدون ارتكاب قتل يا فساد در روى زمين از سوى او، بكشد گويا همه انسان ها را كشته است».
آنگاه در ذيل آيه، كمك به حيات انسانى را چنين معرفى مى كند: 
(وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا) .(2)
«هركس انسانى را از مرگ رهايى بخشد، گويا همه مردم را زنده كرده است».
2. براى جلوگيرى از هر نوع خونريزى، كيفرى را در سراى ديگر معرفى مى كند كه براى انسان هاى عاقل بازدارنده است.
(وَمَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّدًا فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِدًا فِيهَا وَغَضِبَ اللهُ عَلَيْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذَابًا عَظِيماً).(3)
«هركس فرد با ايمانى را از روى عمد بكشد مجازات او دوزخ است كه جاودانه در آن مى ماند، و خداوند بر او غضب مى كند و او را از رحمتش دور مى سازد و عذاب دردناكى براى او آماده ساخته است».
3. قرآن، براى بازدارندگى از اين گناه، براى ولىّ مقتول اجازه قصاص داده

1 . مائده: 32.
2 . مائده: 32.
3 . نساء: 93.

صفحه 40
است به شرط اينكه از حدّ تجاوز نكند: 
(وَلاَ تَقْتُلُوا النَّفْسَ التي حَرَّمَ اللهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَانًا فَلاَ يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ إِنَّهُ كَانَ مَنْصُورًا).(1)
«كسى را كه خداوند جانش را محترم شمرده جز به حق نكشيد و آن كس كه مظلوم كشته شده، براى ولىّ او اختيار و حق قصاص قرار داده ايم، اما در قتل اسراف نكند، چرا كه او مورد حمايت است».
اين آيات، حاكى از آن است كه آيين اسلام، نسبت به خون انسان اهميت فراوانى داده و جز در دو مورد، اجازه قتل نداده است و آن اينكه انسان مفسد باشد يا انسان بى گناهى را بكشد. اميرمؤمنان(عليه السلام) در يكى از خطبه هاى خود، فلسفه قصاص را چنين معرفى مى كند: 
«وَالْقِصَاصَ حَقْناً لِلدِّمَاءِ».(2)
«تشريع قصاص براى صيانت از خونريزى است».
زيرا انسانى كه قاصد قتل كسى باشد، آنگاه كه متوجه شود، در برابر عملش قصاص مى شود، 90% از نيت خود برمى گردد.
تا اينجا به عنوان مقدمه، موضع قرآن نسبت به ارزش نفوس، روشن شد. اكنون به شبهاتى كه پيرامون اين تشريع نورانى مطرح شده است، پاسخ مى گوييم: 
1. قصاص، تكرار جرمى است كه قاتل مرتكب شده است
يك انسان سنگدل، اگر فردى را كشته است، نيرويى را از جامعه كم كرده

1 . اسراء: 33.
2 . نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره252.

صفحه 41
است. كشتن او به عنوان قصاص، تكرار همان جرم، يعنى كم كردن يك نيرو از جامعه است؟

پاسخ

معترض، به مسأله قصاص از ديده فردى نگريسته، و لذا قصاص را كاهش نيرويى از جامعه قلمداد مى كند و آن را تكرار جرم مى داند، در حالى كه اگر به مسأله قصاص از ديده مصالح اجتماعى بنگريم، عمل قصاص بسان بريدن عضو فاسد از يك بدن سرطانى است كه چه بسا طبيب، بريدن عضوى را براى حفظ اعضاى ديگر تجويز مى كند. تو گويى جامعه به سان بدن يك انسان است كه يك عضو آن به فساد گرايد و حفظ آن، نه تنها مفيد نخواهد بود، بلكه زيان آن گسترش پيدا مى كند; نتيجه اينكه تشريع قصاص قانون زيبايى است كه ديگران را از ارتكاب اين جرم باز مى دارد.

2. قصاص با رأفت و رحمت سازگار نيست

مسلمانان از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل مى كنند كه فرمود: «من لا يَرحَم لا يُرحَم»، «آن كس كه رحم نكند، مورد رحمت قرار نمى گيرد»; بنابراين كشتن قاتل بر خلاف رأفت انسانى است.

پاسخ

معترض، تصور كرده است كه رأفت در همه جا محبوب و زيباست، در حالى كه رأفت بر انسان جانى، نوعى ستم بر جامعه است كه دست او را در ادامه جنايت، باز مى گذارد و در حقيقت ترحم بر چنين فردى به سان ترحم بر گرگى است كه بر گله حملهور شده است و به قول سعدى

صفحه 42

ترحّم بر پلنگ تيزدندان *** ستمكارى بود بر گوسفندان 3. قصاص نوعى انتقام گرايى است و اين كار مذمومى است

معمولاً ولىّ دم به عنوان انتقام از جانى، دست به قصاص مى زند، در حالى كه انتقام چيز خوبى نيست.
پاسخ
ممكن است حسّ انتقام در ولىّ دم به وجود آيد، امّا تشريع قانون قصاص از حفظ نظم و امنيت سرچشمه مى گيرد. خدايى كه اين قانون را تصويب كرده است منزه از روح انتقام است، بلكه او براى صيانت جامعه از گسترش اين بيمارى، چنين قانونى را تشريع كرده است.

4. فرد جانى بيمار است، بايد او را معالجه كرد

گاهى تصور مى شود كه همه جانيان به خاطر بيمارى روانى دست به قتل مى زنند و بايد قاتل را در بيمارستانى معالجه كرد نه اينكه او را به چوبه دار بست.
پاسخ
آنچه در اين اعتراض آمده است، يك انديشه خام و دور از حقيقت است. بررسى پرونده هاى جنايتكاران، حاكى از آن است كه آنان براى به دست آوردن مقام يا پول زياد، دست به جنايت مى زنند. آيا آن كس كه براى سرقت از بانك ها گروهى از مأمور و غيره را به خاك و خون مى كشد، بيمار است يا اينكه به دنبال ثروت هنگفتى است كه در يك لحظه به دست آورد؟

5. بازدارندگى جانى، با اعمال شاقه امكان پذير است

معترض مى گويد:  براى بازدارندگى جانى از تكرار عمل، داروى

صفحه 43
منحصربه فرد اين است كه او را مجبور به اعمال شاقه كنيم يا اينكه او را مادام العمر زندانى كنيم.

پاسخ

مقصود از اعمال شاقه چيست؟يعنى او را وادار كنيم كه سنگ به بالاى كوه ببرد يا مانند كارگران، كار كند؟ اوّلى امكان پذير نيست و دومى مايه اختلاط او با جامعه است كه ديگران را هم آلوده مى كند. امّا زندانى كردن نيز اثر مطلوبى ندارد، چه بسا زندان براى آنان آموزشگاهى براى جنايت هاى بزرگ تر و راه گريز از قانون مى شود.
در پايان، يادآور مى شويم:  كسانى كه مدعى الغاى قانون قصاص هستند، در واقع مى خواهند چراغ سبزى به مجرمان نشان بدهند، و لذا جنايت ها روزبه روز افزايش پيدا مى كند.

سؤال دوم

پيشنهاد لوط درباره دخترانش چگونه تفسير مى شود؟
قرآن مجيد مى فرمايد: 
(وَجَاءَهُ قَوْمُهُ يُهْرَعُونَ إِلَيْهِ وَمِنْ قَبْلُ كَانُوا يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ قَالَ يَا قَوْمِ هَؤُلاَءِ بَنَاتِي هُنَّ أَطْهَرُ لَكُمْ فَاتَّقُوا اللهَ وَلاَ تُخْزُونِ فِي ضَيْفِي أَلَيْسَ مِنْكُمْ رَجُلٌ رَشِيدٌ).(1)
«قوم او (لوط) به سرعت به سراغ او آمدند و قبلاً نيز كارهاى بد انجام

1 . هود: 78.

صفحه 44
مى دادند. گفت:  اى قومِ من! اينها دختران من هستند براى شما پاكيزه ترند، با آنها ازدواج كنيد و از زشتكارى چشم بپوشيد. از خداوند بترسيد و مرا در مورد ميهمانانم رسوا نسازيد، آيا در ميان شما يك مرد فهميده و آگاه وجود ندارد؟»
پيشنهاد لوط درباره دخترانش چگونه تفسير مى شود؟   
از مجموع آيه استفاده مى شود آنگاه كه قوم لوط آن مردم تبهكار به گمان اينكه فرشتگان انسان هستند، تصميم گرفتند آنها را مورد آزار و اذيت جنسى قرار دهند، حضرت لوط پيش از آنكه متوجه شود كه آنها فرشتگانى در صورت انسان هستند، در مقام دفاع بر آمد و رو به قوم خود كرد و گفت:  دختران من در اختيار شما، آنها انسان هاى پاكدامنى هستند. در اينجا سؤال مطرح است كه چگونه اين نبىّ عظيم الشأن دختران خود را به اين قوم پست و تبهكار، پيشنهاد مى كند؟

پاسخ

در تفسير آيه دو احتمال هست: 
1. مقصود از «دخترانم» دختران قومش مى باشد و اصولاً رئيس يك قبيله، دختران قبيله را دختران خود مى داند، و پسران آنها را پسران خويش مى شمارد و مقصودش اين است كه برويد و با جنس مخالف ازدواج كنيد و عمل طبيعى انجام دهيد. گواه بر اينكه منظور از «بناتى» دختران صلبى نيست جمله (وَجَاءَهُ قَوْمُهُ يُهْرَعُونَ إِلَيْهِ)(1)«قوم او شتابان به نزد او آمدند» است. تاريخ مى گويد:  حضرت لوط دو دختر بيشتر نداشت. آيا دو دختر براى قوم چند صد نفرى كافى بود؟! و اين قرينه است كه مراد دختران قبيله است كه به منزله دختران خود او هستند.

1 . هود: 78.

صفحه 45
2. احتمال ديگر اين است كه مقصود، دختران صلبى باشد ولى مسلماً نظرش اين است كه با دختران او از طريق نكاح صحيح عمل انجام دهند و اگر كلمه نكاح صحيح در آيه نيامده به خاطر اين است كه آيه در مقام بيان تمام خصوصيات موضوع نيست، فقط در مقام بيان اين است كه حضرت لوط به آنها چنين پيشنهادى را كرد، اما اينكه خصوصيات اين پيشنهاد چه بوده به آن ناظر نيست; مثلاً فردى خداى نكرده دچار گناه رابطه نامشروع مى شود، فردى عاقل به او نصيحت مى كند و مى گويد:  عزيزم، اين عمل را ترك كن و به سراغ دختر فلانى برو. در اينجا هرگز مقصود اين نيست كه با او عمل نامشروع انجام بده، بلكه مراد اين است كه از طريق ازدواج شرعى و قانونى به مقصود خود برس و اگر كلمه ازدواج را نمى گويد به خاطر آن است كه در مقام بيان تمام جزئيات موضوع نيست.

سؤال سوم

چرا فرد آزاد در برابر قتل غلام، قصاص نمى شود؟
قرآن مجيد، در مورد اصنافى كه بايد در برابر قتل ديگرى قصاص شوند، مى فرمايد: 
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصَاصُ فِي الْقَتْلَى الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَالْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَالأُنْثىَ بِالأُنْثىَ فَمَنْ عُفِىَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْء فَاتِّبَاعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَأَدَاءٌ إِلَيْهِ بِإِحْسَان ذَلِكَ تَخْفِيفٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَرَحْمَةٌ فَمَنِ اعْتَدَى بَعْدَ ذَلِكَ فَلَهُ عَذَابٌ أَلِيمٌ).(1)

1 . بقره: 178.

صفحه 46
«اى افرادى كه ايمان آورده ايد، حكم قصاص در مورد كشتگان، بر شما نوشته شده است:  آزاد در برابر آزاد و برده در برابر برده و زن در برابر زن; پس اگر كسى از سوى برادر دينى خود چيزى به او بخشيده شود حكم قصاص او تبديل به خونبها گردد. بايد از روش پسنديده پيروى كند و قاتل نيز به نيكى ديه را به ولىّ مقتول بپردازد. اين، تخفيف و رحمتى از ناحيه پروردگار شماست و هركس از آن تجاوز كند، عذاب دردناكى خواهد داشت».
چرا فرد آزاد در برابر قتل غلام، قصاص نمى شود؟   
سؤال درباره آيه اين است:  از دو فقره (وَالْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَالأُنْثىَ بِالأُنْثىَ)استفاده مى شود كه برده در مقابل برده كشته مى شود، ولى فرد آزاد در مقابل برده كشته نمى شود، و همچنين زن در مقابل زن كشته مى شود ولى مرد در مقابل زن كشته نمى شود، و اين مفهوم با آيات قرآنى كه همه انسان ها را يكسان معرفى مى كند، سازگار نيست. خداوند مى فرمايد: 
(يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَر وَأُنْثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ).(1)
«اى مردم! ما شما را از يك مرد و يك زن آفريديم، و شما را تيره ها و قبيله ها قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد، (اينها ملاك امتياز نيست)، گرامى ترين شما نزد خداوند، باتقواترين شماست، خداوند دانا و آگاه است».
پاسخ
قبلاً يادآور مى شويم ما در صدد تفسير آيه هستيم، بحث فقهى، جدا از بحث تفسيرى است، بحث فقهى را به جاى خود موكول مى كنيم. از اين جهت يادآور

1 . حجرات: 13.

صفحه 47
مى شويم كه آيه مفهوم مخالف ندارد، اعتراض بر پايه اين است كه آيه داراى مفهوم مخالف است يعنى اگر فرد آزادى، برده اى را بكشد كشته نمى شود يا اگر مردى زنى را بكشد، كشته نمى شود، ولى آيه فاقد چنين دلالت است.
اينك تفسير هر دو فقره به دو وجه: 
1. در جاهليت، اگر برده اى برده ديگرى را مى كشت، چه بسا صاحب برده مقتول به كشتن آن فرد قاتل اكتفا نمى كرد، بلكه به ديگر ممتلكات و نزديكان صاحب آن غلام هم دست درازى مى كرد. آيه در مقام اين است كه در برابر برده فقط برده اى كشته مى شود و نه بيشتر. پس ولىّ دم حق ندارد، به ديگر ممتلكات و متعلّقات صاحب اين برده قاتل دست ببرد.
2. ممكن است آيه معناى ديگرى داشته باشد و آن ردّ يك تصور اشتباه است و آن اينكه «اگر غلامى كه مربوط به يك مقام عالى در كشور است، غلام يك انسان عادى را كشت در اين مورد حق قصاص ساقط مى شود، چون صاحبان اين دو غلام، از نظر موقعيت اجتماعى با هم متفاوتند». آيه در مقام اين انديشه است كه اين نوع اختلاف سبب نمى شود كه از قصاص صرف نظر شود; همچنين اگر زن مقتول از طبقه متوسط و زن قاتل متعلق به طبقه برتر باشد، اين تفاوت ها سبب نمى شود كه حكم قصاص جارى نشود.
از اين دو بيان استفاده مى شود كه هر دو جمله فاقد مفهوم هستند. فقط دال بر اين است كه وحدت جنسى يا صنفى (هر دو زن بودن و هر دو غلام بودن) در اجراى قصاص كافى است، و اما اگر مقتول غلام بود و قاتل فرد آزاد و يا مقتول زن بود و قاتل مرد، هر دو فقره از آيه به حكم اين دو موضوع نظر ندارند.
در پايان:  صرف نظر از مسأله برده و آزاد، يادآورى مى شود كه اتفاقاً در فقه اسلام مرد به خاطر زن كشته مى شود، مشروط به اينكه نصف ديه مرد پرداخت

صفحه 48
شود، چون ديه مرد دو برابر ديه زن است. ولىّ دم اگر بخواهد مردى را به خاطر كشتن يك زن، قصاص كند، كافى است كه با پرداخت نصف ديه، حكم قصاص اجرا شود.

صفحه 49
   
بخش دوم
سخنرانى ها
1. كنگره بين المللى قرآن وعلوم انسانى
2. حكيم آقاعلى زنوزى و طرحى براى معاد جسمانى عنصرى
3. ميلاد نور، كسى كه سرير عدالت در انتظار اوست
4. سخنرانى در گردهمايى اساتيد علوم عقلى مجمع عالى حكمت اسلامى
5. سخنرانى در اجلاسيه جامعه مدرسين و علماء بلاد(18/9/1395)
6. استفاده از تمام ظرفيت ها براى تحول علوم انسانى ضرورى است
7. پاسدارى از سرمايه هاى ملى و ارزش هاى فرهنگى

صفحه 50
   

صفحه 51
1
كنگره بين المللى قرآن و علوم انسانى(1)
سال ها است كه افراد دلسوز در نظام اسلامى، مسأله اى به نام «اسلامى كردن علوم انسانى» را مطرح مى كنند و در اين مورد مقالاتى نوشته شده و نشست هايى نيز انجام گرفت. از روزى كه دانشگاه در ايران تأسيس شده، علوم انسانى با اصول برگزيده غربيان تدوين گرديده، و اساتيد دانشگاه نيز نوشته هاى تعليمى خود را بر آن اساس تدوين نموده اند و فارغ التحصيلان اين رشته، جز تقرير سخنان غربيان، چيزى نياموخته اند، لذا اسلامى كردن علوم انسانى در اين شرايط، همت بالايى از اساتيد و متفكران مى طلبد كه بتوانند در برابر فرضيه هاى آنان، اصول وحيانى را جايگزين سازند.
البته اسلامى كردن چنين دانش ها به معنى بريدگى از آموخته هاى غربى و به كنار نهادن آنها نيست، بلكه به اين معنى است كه پس از الگوپذيرى از اصول اسلامى، افكار آنان را محك زده و از آنچه با معارف وحيانى در تضاد نباشد بهره گرفته شود.

علت اين تحول خواهى چيست؟

جا دارد كه سؤال شود، علت اين تحول خواهى چيست و چه اشكالى در علوم انسانى از منظر غربيان هست كه دلسوزان نظام را بر چنين تحول و

1 . سخنرانى در كنگره قرآن و علوم انسانى.

صفحه 52
دگرگونى واداشته است.
پاسخ اين پرسش نياز به بيان مفصلى دارد كه اين نوشته عهده دار آن است.
مقدمتاً يادآور مى شويم:  در فلسفه يونانى و پس از آن در فلسفه اسلامى امور هشت گانه اى به نام «امور ثمانيه» مطرح مى باشد و فلاسفه معتقدند هر دانشى از دانش هاى بشرى از اين امور برخوردار بوده و استادان هر علمى بايد آنها را به دانشجويان خود بياموزند، و ما از اين امور هشت گانه به بيان سه امر بسنده مى كنيم:  1. موضوع علم، 2. محمول علم، 3. غايت و غرض از علم.
يعنى هر علمى براى خود موضوعى، و مسائل و محمولاتى، و غرضى دارد كه آن دانش را از ديگر علوم جدا مى سازد و در اين مورد، مثال هاى بسيار فراوانى است كه ما خود را از طرح آنها بى نياز مى دانيم.
با بررسى كه انجام خواهد گرفت روشن خواهد شد كه از ديدگاه قرآن، موضوع و محمول و هدف در علوم انسانى، با امور سه گانه اى كه در منظر غربى مطرح است، كاملاً مغاير و مباين مى باشد و در جامعه اسلامى نمى توان دومى را جايگزين اولى ساخت. اينك توضيح اين دوگانگى ها در مراحل سه گانه: 

1. انسان از ديدگاه قرآن

موضوع در هر دو ديدگاه انسان است اما نگرش اسلام به انسان با نگرش غرب كاملاً متفاوت مى باشد. انسان در قرآن از مزاياى يادشده در زير برخوردار است، در حالى كه هيچ يك از اين مزايا در نگرش غرب نيست: 

1. خليفة الله در روى زمين

قرآن انسان را (نه تنها حضرت آدم را) به عنوان خليفه خويش در روى زمين مطرح مى كند و در خطاب به فرشتگان مى گويد: 

صفحه 53
(إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً).(1)
«من در روى زمين، جانشينى قرار خواهم داد».
ناگفته پيدا است بايد خليفه از يك رشته كمالات و توامندى هايى برخوردار باشد كه در پرتو آنها بتواند به جانشينى خود در روى زمين از خداى كمال مطلق تحقق بخشد.

2. معلم و آموزگار فرشتگان

خليفة الله در روى زمين اسماء را از خدا آموخت، چنان كه مى فرمايد: 
(وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاءَ كُلَّهَا).(2)
«سپس ]خداوند[ علم اسماء] علم اسرار آفرينش و نامگذارى موجودات [را همگى به آدم آموخت».
از نظر مفسران، مقصود از اسماء، الفاظ و نام هاى اشياء نيست بلكه آگاهى از اسرار هستى است كه اسماء گوياى اجمالى از آنها است. آنگاه خدا به وى امر كرد كه آنها را به ملائكه بياموزد، چنان كه مى فرمايد: 
(يَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ). (3)
«اى آدم! آنان را از اسامى (و اسرار) اين موجودات آگاه كن».

3. انسان مسجود ملائكه

سومين امتياز انسان اين است كه خدا به فرشتگان امر كرد كه به عنوان تكريم بر آدم سجده كنند، چنان كه مى فرمايد: 

1. بقره:  30.
2. بقره:  31.
3. بقره:  33.

صفحه 54
(وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِكَةِ اسْجُدُوا لآدَمَ).(1)
«آنگاه كه به فرشتگان امر كرديم كه بر آدم سجده كنند».
و همگان سجده كردند جز شيطان كه مطرود درگاه الهى گرديد.
هر چند به ظاهر فرشتگان بر حضرت آدم سجده كردند، ولى سجده بر آدم نمادى بر سجده بر مطلق انسان بود و لذا در آيه ديگر مى فرمايد: 
(وَلَقَدْ خَلَقْنَاكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَاكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلاَئِكَةِ اسْجُدُوا لآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلِيسَ لَمْ يَكُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ).(2)
«ما شما را آفريديم; سپس صورت بندى كرديم; بعد به فرشتگان گفتيم: «براى آدم خضوع كنيد!» آنها همه سجده كردند، جز ابليس كه از سجده كنندگان نبود».
شيوه استفاده از اين آيه كه سجده بر نوع انسان بوده نه بر شخص، اين است كه در اين آيه، آفرينش آدم، آفرينش همه انسان ها، و صورتگرى او صورتگرى همه قلمداد شده است، به گواه اينكه محور سخن، با اينكه آفرينش آدم ابوالبشر است، در عين حال لفظ ضمير جمع به كار مى برد و مى گويد: (خَلَقْنَاكُمْ)و (صَوَّرْنَاكُمْ) طبعاً بايد گفت:  سجده بر آدم نيز سجده بر همه انسان ها بوده است.
در آيات ديگر نيز مى بينيم كه هبوط آدم، هبوط همه انسان ها و حيات و ممات او در زمين، حيات و ممات همگان به شمار آمده است. اين نيز موجب تداعى اين معنا است كه هر چه بر آدم حكم شده است، حكم بر تمام انسان ها بوده است، چنان كه مى فرمايد: 
(قَالَ اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْض عَدُوٌّ وَلَكُمْ فِي الأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ

1. بقره:  34.
2. اعراف: 11.

صفحه 55
إِلَى حِين).(1)
«خدا گفت: «فرود آييد، در حالى كه برخى دشمن برخى ديگر هستيد و زمين براى شما جايگاه بهره مندى محدودى است».
نيز مى فرمايد: 
(قَالَ فِيهَا تَحْيَوْنَ وَفِيهَا تَمُوتُونَ وَمِنْهَا تُخْرَجُونَ).(2)
«خدا گفت:  در روى زمين زندگى مى كنيد و در آنجا مى ميريد و از آنجا برانگيخته مى شويد».

4. حامل امانت الهى

امانت الهى بر آسمان ها و زمين و كوه ها عرضه شد. آنها از پذيرش اباء ورزيده و خود را شايسته تحمل آن نديدند، ولى انسان پذيراى آن گرديد، چنان كه مى فرمايد: 
(إِنَّا عَرَضْنَا الأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ
أَنْ يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الإِنْسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولاً
).(3)
«ما امانت (تعهد، تكليف، و ولايت الهى) را بر آسمان ها و زمين و كوه ها عرضه داشتيم، آنها از حمل آن سر برتافتند، و از آن هراسيدند; امّا انسان آن را بر دوش كشيد; او بسيار ظالم و جاهل بود، (چون قدر اين مقام عظيم را نشناخت)».

1. اعراف:  24.
2. اعراف:  25.
3. احزاب:  72.

صفحه 56

5. تسخير جهان براى او

انسان گل سرسبد جهان آفرينش است كه جهان براى بهره مندى او آفريده شده است، چنان كه مى فرمايد: 
(أَلَمْ تَرَوْا أَنَّ اللهَ سَخَّرَ لَكُمْ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الأَرْضِ وَأَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَبَاطِنَةً وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يُجَادِلُ فِي اللهِ بِغَيْرِ عِلْم وَلاَ هُدًى وَلاَ كِتَاب مُنِير).(1)
«آيا نديدى خداوند آنچه را كه در آسمان ها و زمين است مسخّر شما كرده، و نعمتهاى آشكار و پنهان خود را بطور فراوان بر شما ارزانى داشته است؟! ولى بعضى از مردم بدون هيچ دانش و هدايت و كتاب روشنگرى درباره خدا مجادله مى كنند!».

6. ارزش انسان

انسان از ارزش بالايى برخوردار است كه كشتن يكى معادل كشتن همه انسان ها و احياء آن همسنگ با احياء همه است، چنان كه مى فرمايد: 
(مَنْ قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْس أَوْ فَسَاد فِي الأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعًا وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا وَلَقَدْ جَاءَتْهُمْ رُسُلُنَا بِالْبَيِّنَاتِ ثُمَّ إِنَّ كَثِيرًا مِنْهُمْ بَعْدَ ذَلِكَ فِي الأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ).(2)
«هركس، انسانى را بدون ارتكاب قتل يا فساد در روى زمين بكشد، چنان است كه گويى همه انسان ها را كشته و هر كس، انسانى را از مرگ رهايى بخشد، چنان است كه گويى همه مردم را زنده كرده است. و رسولان ما،

1.سوره لقمان:  20.
2. مائده: 32.

صفحه 57
دلايل روشن براى بنى اسرائيل آوردند، اما بسيارى از آنها، پس از آن در روى زمين، تعدّى و اسراف كردند».

7. نيكى و بدى ها به او الهام شد

انسان بدون اينكه در مكتبى درس بخواند، و در برابر استادى زانو بزند از درون، با نيكى ها و بدى ها آشنا است، چنان كه مى فرمايد: 
(فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا).(1)
«زشتى ها و خوبى ها را به وى الهام كرد».
بر خلاف گروهى كه مى گويند:  نفس انسانى توانا بر شناختن خوبى ها و بدى ها نيست و بايد از طريق شرع (معلم خارجى) به او آموزش داده شود، اين آيه درست بر خلاف نظريه آنان دلالت دارد و گواهى مى دهد كه انسان در مكتب آفرينش و فطرت با اين دو آشنا مى شود و با چنين آشنايى در مقابل معلم خارجى (شرع انور) حاضر مى شود.
قرآن حاكى است كه هنگامى كه قابيل، هابيل را كشت از كرده خود نادم و پشيمان گشت و بر زشتى عمل خود پى برد، چنان كه مى فرمايد: (فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِينَ).(2)
ندامت و پشيمانى او حاكى از آگاهى وى از زشتى عمل خويش بود كه آن را در مكتب فطرت آموخته بود، زيرا هنوز از جانب خدا، شريعتى بر هدايت انسان فرود نيامده بود، و نزول شرايع از دوران نوح آغاز شده است، چنان كه مى فرمايد: 

1. شمس: 3.
2. مائده:  31.

صفحه 58
(شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ مَا وَصَّى بِهِ نُوحًا وَالذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ وَمَا وَصَّيْنَا بِهِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَى وَعِيسَى أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَلاَ تَتَفَرَّقُوا فِيهِ كَبُرَ عَلَى الْمُشْرِكِينَ مَا تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ اللهُ يَجْتَبي إِلَيْهِ مَنْ يَشَاءُ وَيَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ يُنِيبُ).(1)
«آيينى را براى شما تشريع كرد كه به نوح توصيه كرده بود; و آنچه را
بر تو وحى فرستاديم و به ابراهيم و موسى و عيسى سفارش كرديم
اين بود كه: دين را برپا داريد و در آن تفرقه ايجاد نكنيد. بر مشركان
گران است آنچه شما آنها را به سويش دعوت مى كنيد. خداوند هر
كس را بخواهد، برمى گزيند و كسى را كه به سوى او باز گردد، هدايت مى كند».
بنابراين عدالت خواهى، ستم ستيزى، پاسدارى از پيمان، و گريز از پيمان شكنى، همگى در آفرينش انسان نهادينه شده است و هرگز آنها را از كسى نياموخته است.
لذا مى فرمايد: 
(وَفِي الأَرْضِ آيَاتٌ لِلْمُوقِنِينَ * وَفِي أَنْفُسِكُمْ أَفَلاَ تُبْصِرُونَ)(2).
«و در زمين آياتى براى جويندگان يقين است. و در وجود خود شما (نيز آياتى است); آيا نمى بينيد؟!»
در زمين و در آفرينش خود نشانه هايى براى افراد با ايمان است، چرا دقت نمى كنيد.

1. الشورى: 13.
2. ذاريات:  20ـ 21.

صفحه 59

8. طرح مستقل در آفرينش

انسان از نظر قرآن، طرح مستقل در آفرينش دارد و اين موجود زنده در روز نخست به همين شكل و كيفيت آفريده شده است و اگر مرور زمان تفاوت هايى در سيماى او پديد آورده است مربوط به حالات و عوارض او است. اين ديدگاه درست بر خلاف نظر و طرح مشترك است كه انسان را از ديگر جانوران مشتق و تكامل يافته دانسته كه سرانجام نوعى به نوعى، تبديل گشته تا انسان كنونى پديد آمده است.

9. مرگ او پايان زندگانى وى نيست

مرگ دروازه اى براى ورود به حيات ديگر است و به ديگر سخن:  انسان از طريق مرگ قالبى را تهى كرده و با قالب ديگر (بدن برزخى) تا مدتى به زندگى ادامه مى دهد.
قرآن كريم با بيان لطيف به اين حقيقت اشاره مى كند: 
(وَقَالُوا أَئِذَا ضَلَلْنَا فِي الأَرْضِ أَئِنَّا لَفِي خَلْق جَدِيد بَلْ هُمْ بِلِقَاءِ رَبِّهِمْ كَافِرُونَ * قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ).(1)
«آنها گفتند:  «آيا هنگامى كه ما (مُرديم و) در زمين گم شديم، آفرينش تازه اى خواهيم يافت؟!» ولى آنان لقاى پروردگارشان را انكار مى كنند. بگو:  «فرشته مرگ كه بر شما مأمور شده، (روح) شما را مى گيرد; سپس شما را به سوى پروردگارتان باز مى گردانند».
قرآن در برابر شبهه آنان كه مى گويند «اگر ما مرديم و در زمين گم شديم آيا

1. سجده:  10ـ 11.

صفحه 60
امكان دارد كه آفرينش جديدى داشته باشيم» پاسخ مى دهد كه مرگ برابر با گم شدن و نابود گشتن نيست.
فهم دقيق معنى آيه بستگى دارد كه با معنى اصيل «توفى» آشنا شويم، معنى اصيل اين لفظ همان گونه كه در لسان العرب(1) ياد مى كند به معنى «اَخْذ» و «گرفتن» است نه به معنى ميراندن و اگر كسى آيات قرآن را در اين رابطه به دقت مطالعه كند، به معنى واقعى آن پى مى برد. در اين صورت آيه چنين مى فرمايد:  فرشته مأمور اين كار، شماها را مى گيرد و بدانيد كه روح و نفس كه واقعيت شما است، نزد ما است، و آنچه كه پراكنده مى شود، شما نيستيد، بلكه ابزار و ادوات اين واقعيت است. اكنون بايد ديد آن شمايى كه فرشته آن را مى گيرد، چيست؟ مسلماً آن واقعيت از نظر فلسفى نفس انسانى و به اصطلاح شرع، روح انسان است كه در نزد خدا محفوظ است، و به هنگام تحقق معاد بار ديگر با بدن عنصرى همراه مى گردد.

10. حيات جاودان در رستاخيز

پس از سپرى شدن دوران زندگى موقت در برزخ، زندگى جاودانه آغاز مى شود و هر فردى به سزاى كردار خود مى رسد «إن خيراً فخير وإن شرّاً فشرّ» گروه نخست در بهشت برين، گروه دوم در دوزخ سوزان.

انسان از ديدگان غربيان

در گذشته يادآور شديم كه موضوع در علوم انسانى، خواه از ديدگاه قرآن يا از ديدگاه دانشمندان غربى همان انسان است و از نظر قرآن با ويژگى هاى او آشنا

1. لسان العرب: ج15، ص 398، ماده «وفى».

صفحه 61
شديم. اكنون وقت آن رسيده است كه نظرى به ديدگاه پايه گذاران علوم انسانى در غرب بيفكنيم.
انسان در اين ديدگاه يك موجود طبيعى است كه ريشه آن به دو جزء (تخمك و كرم) برمى گردد كه پس از انعقاد نطفه در رحم مادر رشد كرده و پس از خروج از رحم در پرتو يك رشته قوانين مادى حاكم بر همه جانداران به زندگى خود ادامه مى دهد و آنگاه كه توان زندگى كاهش يافت، مرگ او كه به معنى پايان زندگى او است فرا مى رسد و از او ديگر جز بر سر زبان ها و نوشته ها، خبرى نيست.
در اين ديدگاه انسان كه در آغاز و پايان بريده از خدا است و هيچ نوع پيوندى با او ندارد، حتى اگر از او سؤال شود از كجا آمده اى، پاسخى جز اينكه بگويد از دو جزء پدر و مادر، چيز ديگرى ندارد.
وجود انسان در اين منظر به سان يك كتاب خطى قديمى است كه چند برگ از آغاز آن افتاده باشد و انسان نتواند مؤلف و نام كتاب را به دست آورد.
بنابراين، موضوع در علوم انسانى غربى، چنين انسانى است كه هيچ پيوندى با خدا ندارد در حالى كه موضوع در علوم انسانى اسلامى، انسانى است كه با ويژگى هاى ده گانه پديد آمده است و مسلماً اختلاف در موضوع مايه تعدد و دگرگونى دو علم خواهد بود و نمى تواند يكى جايگزين ديگرى باشد.

سخنى از «لاپلاس» و «اگوست كنت»

«لاپلاس»(1749ـ1827م) رياضى دان، فيزيك دان، اخترشناس و فيلسوف فرانسوى، نظريه اى درباره چگونگى پيدايش زمين و كرّات آسمانى، ارائه نمود. وقتى از او پرسيده شد چرا در تبيين فرضيه خود، نامى از خدا نزديد، گفت:  در

صفحه 62
فرضيه نياز به خدا نيست.
يعنى قوانين موجود در دل ماده براى تحقق فرضيه كافى است، و نيازى به قدرت مافوق نيست.
«اگوست كنت»(1798ـ1857م) دانشمند و فيلسوف فرانسوى تجربه گرا، آشكارا مى گويد:  در تبيين جهان آفرينش دو دوره سپرى شده و اكنون دوره تجربه و آزمايش است.
دوره نخست دوره ربانى بود، بشر همه حوادث و پديده ها را از طريق اعتقاد به خدا تفسير مى كرد و چنين مى انديشيد كه او بود كه زمين و آسمان ها را آفريد، او باران مى فرستد و گل ها را مى روياند.
دوره دوم مربوط به ماوراء طبيعت است كه حوادث جهان به دست موجودات مجرد مانند فرشته و عقول و نفوس مى سپرد، و از اين طريق جهان را تفسير مى كرد.
اكنون دور سوم آغاز شده كه بايد همه حوادث و رويدادها را به محك تجربه زد و نتيجه گرفت و در دو دوره خداحافظى كرد.
علوم انسانى در غرب بر يك چنين افكار استوار است. اين دو دانشمند ارزشمند تصور مى كنند كه علل و اسباب طبيعى در عرض خدا هستند، حتماً بايد يكى را گرفت و ديگرى را رد كرد، ولى به خاطر دورى از مشرق زمين و فلسفه اسلامى از اين غافلند كه بايد هر دو را گرفت، مشيت الهى بر اين تعلق گرفته كه جهان ماده بر اصول علل و اسباب اداره شود و در عين حال تمام نظام با آنچه در درون او از علل و اسباب است مخلوق او و قائم به وجود او است و در هر لحظه از آن مقام منبع هستى پذيرفته و نورپاش مى شود و به قول عارف شبسترى: 
سيه رويى ممكن در هر دو عالم *** جدا هرگز نشد و الله اعلم

صفحه 63
***

2. مسائل و محمولات در دو ديدگان

سخن ما درباره موضوع علوم انسانى در دو ديدگاه سپرى شد، اكنون به تبيين مرحله دوم مى پردازيم. مرحله دوم مربوط به مسائل و محمولات موجود در دو نظريه است كه در توضيح اختلاف فقط به اندك مثال بسنده مى كنيم: 

الف. انسان يك موجود خداجو است

در تمام تمدن هان هاى هفده گانه اى كه باستان شناسان از آن گزارش مى دهند، بشر خداجو بوده و به عناوين مختلف خدا تصور مى كرد، و در برابر آن خضوع مى نمود و زندگى او جدا از ساخت معبد و پرستشگاه نبوده و اين حالت يكى از ديرينه ترين ويژگى هاى انسان مى باشد.
دانشمند معروف مصرى فريد وجدى مى نويسد: 
«نتيجه كاوش در طبقات زمين مى رساند كه بت پرستى از روشن ترين و بارزترين ادراكات بشر بوده، تو گويى اعتقاد به مبدأ با پيدايش بشر به وجود آمده است».(1)
برخى از دانشمندان غرب مانند «شوپنهاور» گرايش مذهبى را در انسان به اندازه اى عميق مى داند كه آن را فصل مميّز انسان مى شمارد و مى گويد: «انسان حيوانى است متافيزيك».(2)
در فصول تاريخ بشر، نمى توان فصلى يافت كه در آن تمايل انسانى به

1. ر.ك: دائرة المعارف، ماده «اله» و «وثن».
2. زندگى و اصالت مذهبى، ص 31، نقل از كتاب متافيزيك تأليف فليسين شاله، ص 11.

صفحه 64
ماوراى طبيعت منفى باشد، بلكه حس مذهبى در ميان تمام اقوام و ملل، جزء لاينفكّ زندگى تشخيص داده شده كه همواره با آنها بوده و هست تا آنجا كه جان ر . ايورث، استاد دانشگاه «كلمبيا» درباره مذهب چنين مى گويد: 
«هيچ فرهنگ و تمدنى را در نزد هيچ قومى نمى توان يافت مگر آنكه در آن فرهنگ و تمدن شكلى از مذاهب وجود داشته است. ريشه هاى مذهب در اعماق تاريخ تا اعماق تاريكى از تاريخ كه ثبت نشده و به دسترش بشر نرسيده است، كشيده است».(1)
حسّ دينى هم اكنون در ميان ملل متمدن جهان يك حس طبيعى است كه در هر گوشه اى از جهان براى خود تجلّياتى دارد. همين الآن قسمت مهمى از روى زمين را معابد و كليساها و مساجد و بتكده ها تشكيل داده است و نداى «الله اكبر» در روزهاى جمعه و غيره از گلدسته هاى مساجد مسلمانان، و صداى ناقوس كليساها در روزهاى يكشنبه طنين انداز است و اگر با هواپيما از فراز قاره هاى مختلف جهان عبور كنيم، آثار و جلوه هاى اين حس را، هم در ميان غنى ترين و صنعتى ترين كشورهاى جهان و هم در ميان فقيرترين و عقب مانده ترين ملل عالم، با ديدگان خود مشاهده مى نماييم.
آيا يك چنين حس كلى و عمومى آن هم در تمام اعصار و قرون در ميان تمام ملل جهان از غنى و فقير نشانه فطرى بودن آن نيست؟
اسلام اين خداجويى را از طريق فطرت و آفرينش تفسير مى كند و مى گويد:  خداجويى و خداگرايى جزء آفرينش او است و در يك معنى خداخواهى، ندايى است كه انسان آن را در درون مى شنود، چنان كه مى فرمايد: 
(فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَةَ اللهِ التي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لاَ

1. مذهب در آزمايش ها و رويدادهاى زندگى، ص 9.

صفحه 65
تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ).(1)
«پس روى خود را متوجه آيين خالص پروردگار كن. اين فطرتى است كه خداوند، انسان ها را بر آن آفريده; دگرگونى در آفرينش الهى نيست; اين است آيين استوار، ولى اكثر مردم نمى دانند».

تحليل خداجويى از ديدگاه غرب

ولى اين پديده ديرينه در علوم انسانى غربى به نحو ديگر تفسير مى شود: 
الف. خوف از پديده هاى زمينى و آسمانى، بشر را بر آن واداشت كه براى خود پناهگاهى بينديشد تا او را از زلزله ها و سيل ها و صاعقه ها صيانت بخشد و اگر چنين خوفى در كار نبود، انديشه خداگرايى در حيات انسانى پديد نمى آيد.
ب. گاهى مى گويند حالت روان شناسانه نياز كودك به پدر سبب خداجويى انسان شده است زيرا كودك پيوسته بر پدر و مادر تكيه مى كند، ادامه اين حالت سبب شد كه وى در دوران بزرگى نيز به دنبال جانشين براى پدر باشد كه حالت روانى او را تأمين كند.
در حالى كه در جهان بينى الهى مسأله به گونه ديگر است كه توضيح آن گذشت.
***

مسائل تربيتى و علوم انسانى

از مسائلى كه در علوم انسانى مطرح مى شود، مسأله تربيت كودك و جوان و جامعه است. واژه «تربيت» مصدر «ربّى، تربّى» به معنى پروراندن و پرورش دادن

1. روم: 30.

صفحه 66
است. ناگفته پيداست كه پرورندان چيزى، جدا از وجود بالقوه آن نيست كه مربى با درايت خاصى پرده از وجود آن برداشته و آن را به حد كمال و به فعليت برساند.
از نظر اسلام آنچه كه سعادت كودك وجوان يا جامعه است در وجود انسان نهادينه شده است، و كار مربى ايجاد محيط مناسب براى رشد آن است; بنابراين مربى «نوآور» نيست بلكه بازگوكننده چيزى است كه قبلاً در آفرينش انسان نهفته شده است.
در اينجا مكتب تربيتى اسلام رنگ خاصى پيدا مى كند زيرا: 
اوّلاً:  از آنجا كه در اين مكتب حسن و قبح عقلى مطرح است يعنى هر انسانى از درون، خوبى ها و زشتى ها را درك مى كند، در اين صورت كار مربى تذكر و يادآورى نداهايى است كه انسان آنها از درون مى شنود، چنان كه مى فرمايد: 
(فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا).(1)
«سپس فجور و تقوا (شر و خيرش) را به او الهام كرده است».
به قول سراينده: 
در اندرون دل من خسته دل ندانم چيست *** كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
ثانياً: منافع زودگذر مادى سبب مى شود كه انسان توجيه گر كردارهاى زشت خود باشد و شيطنت نفسانى با آرايش خاص، كارهاى زشت را خوب جلوه مى دهد و سرانجام نداى درونى توان خود را از دست مى دهد، و انسان در گرداب گناه قرار مى گيرد. براى علاج چنين پيشامدها، پشتوانه اى لازم است كه

1. شمس: 8.

صفحه 67
توان وجدان را بالا ببرد و آن جز اعتقاد به خدا و روز جزاء و به عبارت كوتاه تر غير دين چيز ديگرى نيست، اعتقاد به خدايى كه (يَعْلَمُ خَائِنَةَ الأَعْيُنِ وَمَا تُخْفِي الصُّدُورُ)(1)، «او چشم هايى را كه به خيانت مى گردد و آنچه را سينه ها پنهان مى دارند، مى داند»، انسان را در مقابل هوس هاى زودگذر بيمه مى كند.
اگر مسائل تربيتى در اسلام بر دو اصل «وجدان»، و «دين» استوار است، ولى همين مسائل در علوم انسانى غرب به گونه ديگر مطرح مى شود. در آنجا در ميان ابزار شناخت به تجربه پيش از هر ابزارى ارزش مى دهند، و چون تجربه ثابت نموده كه درست گويى غالباً مايه سودمندى، و دروغ گويى مايه زيان انسان است پس بايد در زندگى راست گفت و از دروغ پرهيز نمود و لذا در غرب دروغ گفتن بسيار گناه بزرگ و غير قابل بخشودگى است.
مسلماً اين نوع اخلاق تا حدى مى تواند مايه سعادت جامعه باشد، ولى از آنجا كه بر اساس منافع و منفعت گرايى استوار است اگر منافع كلان او با اصول اخلاقى مادى تضاد پيدا كرد غالباً اخلاق قربانى سودهاى كلان مى شود.
در مراكز تجارى و فروشگاه ها غالباً افرادى را استخدام مى كنند تا با گشاده رويى و زبان بازى با مشترى ها روبرو شوند. انسان ممكن است تصور كند كه واقعاً آنان انسان هاى متخلق به اخلاق حسنه هستند. اما آگاهان مى دانند كه اين نوع برخورد با مشترى به خاطر جلب آنها براى خريد است و در غير آن صورت، از آداب ظاهرى، اگر تندگويى نباشد، خبرى نيست.
از اين بيان نتيجه مى گيريم كه مسائل تربيتى در دو قلمرو يكسان نيست و بايد از هم تفكيك شوند.

1. غافر: 19.

صفحه 68

مسائل سياسى در دو قلمرو

مسائل سياسى جز علوم انسانى است و ديدگاه دو مكتب كاملاً با هم متفاوت است. اسلام جنگ مسلحانه را در صورتى تجويز مى كند كه طرف متجاوز باشد و در غير اين صورت دعوت به درگيرى نمى كند.
(لاَ يَنْهَاكُمُ اللهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقَاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَلَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيَارِكُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اللهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ).(1)
«خدا شما را (از نيكى كردن و رعايت عدالت) نسبت به كسانى كه در امر دين با شما پيكار نكردند و از خانه و ديارتان بيرون نراندند نهى نمى كند; چرا كه خداوند عدالت پيشگان را دوست دارد».
اصول سياست اسلام را علاوه بر آيات قرآن مجيد، نامه امام على(عليه السلام) به مالك اشتر تشكيل مى دهد: 
او به استاندار مصر دستور مى دهد: 
«وَلاَ تَكُونَنَّ عَلَيْهِمْ سَبُعاً ضَارِياً (ضارباً) تَغْتَنِمُ أَكْلَهُمْ، فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ:  إِمَّا أَخٌ لَكَ فِي الدِّينِ، أَوْ نَظِيرٌ لَكَ فِي الْخَلْقِ».(2)
«همچون حيوان درنده اى نسبت به آنان مباش كه خوردن آنها را غنيمت شمارى زيرا آنها دو گروه بيش نيستند: يا برادران دينى تو هستند يا انسان هايى مثل تو».
ولى اساس سياست غربيان بر حفظ منافع است. آمريكاى جنايتكار از آن طرف دنيا، در افغانستان نيرو پياده مى كند، چرا كه مى گويد من در اين سرزمين منافعى دارم، براى حفظ منافعم از نبرد ناگزيرم.

1. ممتحنه: 8.
2. نهج البلاغه، نامه 53، بند9.

صفحه 69
امروزها آمريكا سر و صدايى به راه انداخته كه در صدد انتقال سفارت خانه خود به قدس شريف است. وى تمام پيمان ها و اصول مصوب سازمان ملل را ناديده گرفته و مى خواهد در سرزمين ديگران سفارت خانه باز كند.

دوگانگى در هدف و غرض

در آغاز سخن يادآور شديم هر دانشى، جدا از سه چيز نيست:  موضوع و محمول و غايت. در گذشته درباره دو امر نخست، سخن گفتم و روشن شد كه از ديدگاه قرآن موضوع و محمول علوم انسانى، از ديدگاه غربى كاملاً متفاوت است. اكنون به تبيين سومى مى پردازيم و به طور موجز اشاره مى كنيم كه اهداف دو علم كاملاً متفاوت است زيرا: 
غرض از تدوين علوم انسانى از نظر قرآن، پرورش انسان كاملى است كه جانشين خدا در روى زمين باشد و بار امانت به دوش بكشد و با كمالات وجودى و رفتارى خود، مظهر كمالات بى نهايت خداى عز وجلّ باشد.
(وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ).(1)
«من جنّ و انس را نيافريدم جز براى اينكه عبادتم كنند (و از اين راه تكامل يابند و به من نزديك شوند)!»
(إِنَّا للهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ).(2)
«ما از آن خداييم و به سوى او باز مى گرديم».
در حالى كه اهداف و هدف از تدوين علوم انسانى در ديدگاه غرب، ارائه بهره گيرى از مواهب طبيعى و زندگى لذت بخش، و توليد و مصرف است، ديگر

1. ذاريات: 56.
2. بقره:  156.

صفحه 70
هدفى و غرضى در كار نيست.
با توجه به اين نوع مغايرت در مراحل سه گانه چگونه مى توان يكى را جايگزين ديگرى ساخت. اگر هم در يك رشته مسائل مشتركاتى دارند، در مسائل فراوانى از هم جدا مى باشند.
در پايان حديثى را از اميرمؤمنان(عليه السلام) در مورد لزوم شناخت انسان تقديم عزيزان مى كنم: 
قال أمير المؤمنين(عليه السلام)
أعظم الجهل، جهل الإنسان أمر نفسه، أعظم الحكمة معرفة الإنسان نفسه ووقوفه عند عذر.(1)
«بدترين جهل، جهل انسان به حقيقت وجود او است. بزرگ ترين حكمت و دانش شناخت خويشتن است و توقف در موارد عذر آنجا كه نمى داند، از اظهار نظر خوددارى كند».
حكيم آقاعلى زنوزى و طرحى براى معاد جسمانى عنصرى   

1. غرر الحكم، ص 77.

صفحه 71
2
حكيم آقاعلى زنوزى
و
طرحى براى معاد جسمانى عنصرى(1)
پيش از آنكه موضوع يادشده مورد بررسى قرار گيرد، لازم مى دانم از اساتيد محترم و حضار گرامى كه اين فضاى روحانى را پديد آورده اند سپاسگزارى كنم.
تجليل از شخصيت هاى علمى و مفاخر جامعه، تجليل از مقام علم و دانش است و سبب مى شود كه نسل حاضر در اين مسير گام بردارد زيرا لمس مى كند كه از شخصيت هاى علمى حتى پس از گذشت يك قرن و اندى، تجليل مى شود.
قهرمان گفتار ما آقا على حكيم زنوزى يا به تعبير ديگران حكيم تهرانى از خاك پاك شهرستان زنوز است كه در شمال غربى شهرستان تبريز قرار دارد. شايسته است پيش از آنكه درباره اين شخصيت و نظريه او در مورد معاد جسمانى سخن بگويم، به برخى از عالمان برجسته و فرهيختگان برخاسته از اين بخش در يك قرن و نيم اشاره كنم.
اين سرزمين در دامن خود در اندك زمانى انديشمندان بزرگى را پرورش داده كه به برخى از آنها اشاره مى كنم: 

1 . سخنرانى در بزرگداشت حكيم الهى آقا على مدرس زنوزى.

صفحه 72

1. ميرزا حسن مؤلف رياض الجنة(م پس از 1216)

مرحوم ميرزا حسن فرزند سيدعبدالرسول از عالمان قرن سيزدهم هجرى است كه از اين منطقه برخاسته و دو اثر گرانبها از خود به يادگار نهاده است.
الف. رياض الجنة در 8 جلد، اين كتاب مالامال از فوايد علمى و تاريخى و غيره است كه خوشبختانه اخيراً از طرف كتابخانه آيت الله مرعشى منتشر شده است.
ب. بحرالعلوم در 7 جلد كه نسخه آن در تبريز موجود ولى ظاهراً تاكنون منتشر نگشته است.

2. مؤلف المأتين في الإمامة على نمط ألفين

آيت الله حاج ميرزا محمدحسن زنوزى از شاگردان مبرز شيخ انصارى كه در سال 1310 درگذشته است، از عالمان بزرگ اين منطقه بود و نگارنده كتاب المأتين فى الإمامة است كه به سبك كتاب الفين نگارش علاّمه حلّى نوشته است. با اين تفاوت كه علاّمه دو هزار دليل اقامه كرده ولى ايشان دلايل متقن تر را گرفته و در قالب دويست دليل آورده است.

3. فيلسوف الدوله(م1360)

مرحوم فيلسوف الدوله از اطباء بسيار ماهر و زبردست تبريز بود. ايشان فرزند مرحوم ميرزا محمدحسن سالف الترجمه مى باشد. مؤلف كتاب مطارح الانظار في تراجم اطباء الأعصار در سه مجلد يك جلد آن از الف تا حرف ذال منتشر شده، باقيمانده به صورت مخطوط مى باشد. اين شخصيت پزشكى برادرى داشت به نام آيت الله ميرزا رضى زنوزى(1294ـ 1374) كه در فقاهت در درجه بس بالايى بود. همين بس كه مرحوم آيت الله بروجردى در مسائل فقهى مشكل

صفحه 73
از ايشان نظرخواهى مى كرد.
4. ملا عبدالله زنوزى(م1275)
از شخصيت هاى برجسته اين سرزمين ملا عبدالله زنوزى والد آقاى على مدرس زنوزى است. وى پس از يك رشته تحصيلات در زادگاه و سپس در تبريز، براى كسب فيض بيشتر رهسپار قم شد تا از خرمن علمى ميرزاى قمى بهره بگيرد، سپس براى تكميل علوم عقلى راهى اصفهان شده و از دانش حكيم معروف ملاعلى نورى بهره وافر گرفت.
روزى كه مرحوم محمدحسين خان مروى مدرسه مروى را تأسيس كرد، از حكيم نورى كسى را خواست كه براى تدريس در مدرسه اعزام كند، از ميان حكيمان اصفهان اين شخصيت عظيم براى تدريس در آن مدرسه برگزيده شد و تا پايان عمر در آن مدرسه تدريس كرد و در سال 1275 به رحمت حق پيوست. از برخى آثار اوست: 
ـ الأنوار الجليله، شرح حديث كميل
ـ حاشيه اسفار ملاصدرا
ـ لمعات الهيه در اثبات وجود خدا و صفات او
5. آقا على مدرس زنوزى(م1307)
مثل معروف است «شير را بچه همى ماند بدو». از حكيم ملا عبدالله زنوزى فرزند حكيمى به نام آقا على مدرس به وجود آمد كه ساليان درازى معقول و منقول را در مدرسه سپهسالار قديم كه چندان فاصله اى با مدرسه مروى ندارد، تدريس مى كرد و در حقيقت محور تدريس فلسفه در تهران بود. او غالب كتاب هاى كلامى و فلسفى و رياضى را عالمانه تدريس مى نمود و در اثر رياضت و اخلاق ستوده و ملكات پسنديده به مقام شامخى از عرفان و معرفت و

صفحه 74
وارستگى رسيد.
آثار قلمى او فراوان است كه به برخى اشاره مى كنم: 
1. بدايع الحكم او اين كتاب را در پاسخ چند مسأله غامض معقول كه عمادالدوله بديع الملك نوه فتحعليشاه مطرح كرده بود، نوشت.
2. سبيل الرشاد فى احوال المعاد
3. رساله اى درباره وجود رابط.
اين سه اثر از ايشان به زيور طبع آراسته شده، آثار ديگرش در دست تحقيق و نشر است.
اميد است برگزاركنندگان اين همايش آثار اين شخصيت بزرگ فلسفى را به بهترين وضع چاپ نموده و برگى بر افتخارات جامعه فلسفى بيفزايند.(1)
***
اكنون وقت آن رسيد كه موضوع يادشده در آغاز مقاله را (معاد جسمانى در نظر آقاى على مدرس) مورد بحث و بررسى قرار دهم.
مسأله معاد از مسائل بنيادى شرايع آسمانى است و اصولاً هر آيينى كه در آن معاد مطرح نباشد مسلك است و دين حساب نمى شود.
اصولى كه پايه هاى يك دين به شيوه حقيقى را تشكيل مى دهد همان سه اصل معروف است كه يكى از آنها معاد مى باشد. اكنون و در گذشته گروه هايى ظهور نموده اند كه خواهان اصلاح جامعه منهاى معاد بودند. راه و روش آنها را بايد مسلك ناميد و نه دين.
بدون اعتقاد به معاد، خلقت و آفرينش لغو و عبث خواهد بود. چيزى كه مى تواند فعل خدا را از بيهودگى دور سازد اعتقاد به معاد انسان و جهان است و اينكه هر دو در مسير لقاءالله قرار گرفته اند.

1 . اخيراً مجموع آثار اين حكيم الهى به وسيله «مجمع عالى حكمت اسلامى» منتشر شده است.

صفحه 75
(يَا أَيُّهَا الإِنْسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلاَقِيهِ).(1)
«اى انسان تو با تلاش و رنج به سوى پروردگارت مى روى و او را ملاقات خواهى كرد».
در آيه ديگر به مصونيت خلقت از عبث در سايه اعتقاد به معاد اشاره مى كند و مى فرمايد: 
(أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثًا وَأَنَّكُمْ إِلَيْنَا لاَ تُرْجَعُونَ).(2)
«آيا گمان كرديد شما را بيهوده آفريده ايم و به سوى ما باز گردانده نمى شويد».
از آنجا كه اعتقاد به معاد بازدارنده خودكامگان از هر نوع فرومايگى و تجاوزكارى است، مشركان عصر رسالت از چنين اصل بيشتر مى ترسيدند و پيوسته مى خواستند با شبهات واهى خود را از چنين اعتقادى برهانند. قرآن به يكى از آن شبهات اشاره كرده و مى فرمايد: 
(أَيَحْسَبُ الإِنْسَانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظَامَهُ * بَلَى قَادِرِينَ عَلَى أَنْ نُسَوِّىَ بَنَانَهُ).(3)
«آيا انسان مى پندارد كه هرگز استخوان هاى او را جمع نخواهيم كرد؟ آرى قادريم كه حتى خطوط سر انگشتان او را موزون و مرتب كنيم».
از اين جهت اعتقاد به معاد در تمام شرايع وجود داشته، هر چند در تورات كمتر به چشم مى خورد و اين ندرت مشكلى نيست، زيرا تورات واقعى در حمله بخت النصر از ميان رفته، بعدها به وسيله فردى به نام «عزيز» از حفظ نوشته و

1 . انشقاق: 6.
2 . مؤمنون: 115.
3 . قيامت: 3ـ4.

صفحه 76
مكتوب گرديده است و مسلماً در مورد كتاب گسترده اى مانند تورات اين نوع تحريف ها بعيد نيست.

معاد جسمانى عنصرى

در مورد معاد سه نظريه معروف است: 
الف. معاد روحانى;
ب. معاد جسمانى مثالى يا برزخى;
ج. معاد جسمانى عنصرى.
درباره معاد روحانى كوچك ترين اختلافى نيست. اگر اختلافى باشد، در انحصار است. شيخ الرئيس هر دو معاد را پذيرفته، چيزى كه هست مى گويد معاد روحانى برهان عقلى دارد و پيامبر نيز آن را تصديق كرده است و آن سعادت و شقاوت روح در روز رستاخيز است و حكيمان الهى براى كسب سعادت روحانى، رغبت بيشترى دارند تا خوشبختى جسمانى بدنى. اما در عين حال بخشى از معاد كه معاد جسمانى باشد، مورد پذيرش شرع است و راه اثبات آن قرآن و سنت مى باشد و اينكه براى بدن در روز رستاخيز سهمى از خير و شر است.(1)
بنابراين آنچه كه به شيخ الرئيس نسبت داده اند كه وى معاد روحانى را مى پذيرفت نه جسمانى را كاملاً بر خلاف اين نص است كه از دو كتاب او نقل كرديم. ايشان هر دو را پذيرفته، چيزى كه هست يكى را برهانى دانسته و ديگرى را فاقد برهان، امّا به وسيله شريعت ثابت شده مى انديشد.
درباره معاد جسمانى مثالى يا برزخى يادآور مى شويم كه مرحوم

1 . نجات، ص 291; شفا، بخش الهيات، مقاله نهم، فصل هفتم.

صفحه 77
صدرالمتألهين با تأسيس اصول ده گانه به اين نتيجه رسيده است كه نفس انسانى در روز رستاخيز با بدن لطيف كه مخلوق خود نفس است مبعوث مى شود و بعثت در دوزخ و بهشت با اين وضع انجام مى گيرد.
مرحوم امام(رحمه الله) مى فرمود:  شايد همه اسفار از اوّل تا آخر براى اثبات همين اصولى است كه ايشان در بخش معاد مطرح كرده و سرانجام مشكل را تا حدى برطرف نموده است.
ولى يادآور مى شويم با تقدير از تلاش هاى پيوسته اين حكيم الهى نظريه ايشان كاملاً صحيح است امّا كافى نيست، زيرا از آيات قرآن، معاد ديگرى به نام معاد عنصرى استفاده مى شود، چنان كه مى فرمايد: 
(قُلْ يُحْيِيهَا الذِي أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّة وَهُوَ بِكُلِّ خَلْق عَلِيمٌ).(1)
«بگو همان كسى آن را زنده مى كند كه نخستين بار آن را آفريده و او به هر مخلوقى داناست».
گذشته از اين، دلايلى كه قرآن براى اثبات امكان معاد اقامه مى كند همگى ناظر به معاد جسمانى عنصرى است مانند احياء عزير پس از مرگ صدساله(2) يا داستان حضرت ابراهيم(عليه السلام)(3) كه مرغانى را سر بريد، بعداً به امر الهى حيات نو پيدا كردند; بنابراين بايد براى معاد جسمانى طرح ديگرى ريخت.
صدرالمتألهين بر خلاف سفر نفس اسفار در شرح هدايه اثيريه كاملاً معاد جسمانى عنصرى را مطرح مى كند.
مشكلى كه در طريق اين نوع معاد است اين است كه حكيمان مى گويند نفس

1 . يس:  79.
2 . (أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلَى قَرْيَة...*)(بقره: 258ـ 259).
3 . (وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِي الْمَوْتَى...)(بقره:  260).

صفحه 78
پس از جدايى از بدن به كمال خود مى رسد و تجرد پيدا مى كند و بازگرداندن اين نفس كامل، بار ديگر بر بدن عنصرى نتيجه اى جز عود ما بالفعل الى ما بالقوه نيست.
گاهى براى تفهيم و تقريب نظر مثال هايى مى زنند، مى گويند معاد عنصرى بسان اين است كه فردى را كه فارغ التحصيل يك دانشكده است، به كلاسى ابتدايى بسپارند و مثنوى هم به اين حقيقت به گونه ديگر اشاره مى كند.
هيچ انگورى دگر غوره نشد *** هيچ ميوه پخته باكوره نشد
در هر حال براى رفع اين اشكال تلاش هاى خوبى انجام گرفته است. ما در اينجا با دو بيان مشكل يادشده را برطرف مى كنيم. يكى از خود اينجانب و ديگرى هم از مرحوم حكيم على زنوزى است و هر دو نظر مى تواند اين مشكل را برطرف كند.

1. قابليت پيوند با بدن محفوظ است

نفس انسانى داراى مراتبى است: 
الف. رتبه عقلانى
نفس در اين رتبه كليات را درك كرده و مسائل نظريه را از بديهيات استخراج مى كند و برهان مى سازد.
ب. رتبه مثالى
نفس در اين درجه صور برزخى را درك مى كند، صورى كه آثار ماده را دارد امّا خود ماده را واجد نيست; مثلاً شما همين الآن دانشكده اى كه در آن درس مى خوانيد صورت آن را در ذهن خود احضار مى كنيد، اين صورت برزخى است و فاقد ماده است امّا آثار آن را از قبيل كم متصل داراست.

صفحه 79
ج. رتبه طبيعى
نفس در اين رتبه در موقعيتى قرار گرفته كه به وسيله بدن از لذايذ و آلام مادى بهره مند مى شود و اگر اين بدن را از دست بدهد، از اين ادراك محروم مى باشد.
با توجه به آنچه گفتيم مرگ انسان جز اين نيست كه رابطه نفس با بدن
قطع مى شود امّا در عين حال اين قابليت را دارا مى باشد به گونه اى كه
اگر بار ديگر پيوند صورت پذيرد و هيچ نوع واپس گرايى رخ نمى دهد، فقط ارتباطى كه با بدن داشت بار ديگر برقرار مى شود، بدون اينكه در دو
مرحله پيشين لطمه اى وارد شود; بنابراين واپس گرايى مردود در صورتى است كه نفس دو مرحله پيشين را از دست بدهد تا اينكه گفته شود انگور بار ديگر غوره نمى شود.

2. حركت بدن به سوى نفس

طرح ديگر براى رفع شبهه، حركت بدن به سوى نفس است از حركت نفس به سوى بدن. اين طرح را سه شخصيت برگزيده اند آنان عبارتند از: 
1. حكيم متأله شيخ محمدحسين اصفهانى(1296ـ 1361) در رساله معاديه خويش.
2. حكيم متأله سيدابوالحسن رفيعى قزوينى(1310ـ 1396).
3. حكيم زنوزى آقا على مدرسى(م1307).
با توجه به تسلسل تاريخ بايد گفت دو حكيم نخست محتوا را از حكيم زنوزى گرفته اند. اينك ما نظريه هر سه را به گونه اى روشن مطرح
مى كنيم: 

صفحه 80

نظريه حكيم اصفهانى

حكيم اصفهانى در پاسخ مشكل «رجوع ما بالفعل إلى ما بالقوّة» چنين مى گويد: 
حقيقت اين است كه نفس پس از آنكه به كمال نهايى خود رسيد، فاقد حركت مى باشد، بلكه حركت در اين صورت از آن بدن به سوى نفس است و حركت انجام نمى گيرد مگر اينكه متحرك از نقص به حد كمال برسد.
بنابراين بدن اخروى عين بدن دنيوى است لكن از لوازم بدن دنيوى پيراسته مى باشد، زيرا داشتن چنين لوازم، با حركت بدن از يك نشئه به نشئه ديگر كه در طول بدن نخستين قرار گرفته است، منافات دارد.
اينكه گفته مى شود(1) بدن محشور در روز قيامت بدنى صورى امتدادى است كه فاقد ماده مى باشد با بدن برزخى تطبيق مى كند نه با بدن اخروى.
بدن اخروى واقعيتى است كه با حركت تمام اجزاء بدن به سوى آخرت پديد مى آيد و اين حركت مقوم بدن بوده نه تنها حافظ هويت اوست بلكه حافظ واقعيت اوست. كسانى كه در معاد به بدن صورى معتقدند و مى گويند شيئيت شىء به صورت نوعى(نفس) اوست با آيه قرآن سازگار نيست آنجا كه مى فرمايد: 
(وَضَرَبَ لَنَا مَثَلاً وَنَسِىَ خَلْقَهُ قَالَ مَنْ يُحْيِي الْعِظَامَ وَهِيَ رَمِيمٌ * قُلْ يُحْيِيهَا الذِي أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّة وَهُوَ بِكُلِّ خَلْق عَلِيمٌ).(2)
«و براى ما مثالى زد و آفرينش خود را فراموش كرد و گفت: «چه كسى اين استخوان ها را زنده مى كند در حالى كه پوسيده است؟!» بگو:  «همان كسى

1 . ناظر به نظر صدرالمتألهين است.
2 . يس: 78ـ 79.

صفحه 81
آن را زنده مى كند كه نخستين بار آن را آفريده و او به هر مخلوقى داناست».
اين آيه و آيات ديگر كه با چنين نظرى منافات دارند.(1)
***

نظريه حكيم قزوينى

حكيم متأله سيدابوالحسن رفيعى قزوينى رساله اى درباره معاد دارند كه در مجموعه رسائل و مقالات فلسفى ايشان چاپ شده است. وى در آنجا درباره آراء گوناگون پيرامون معاد بحث و گفتوگو نموده و قول سوم را برگزيده است كه هماهنگ با نظريه محقق اصفهانى است. مى گويد: 
سوم:  اينكه روح بعد از موت به جسد مثالى برزخى تعلق مى گيرد تا زمانى كه ماده عنصرى براى زندگى ابدى استعداد پيدا كند آنگاه كه خاك عنصرى در تحت تكامل طولانى طبيعى به حدى رسيد كه شايستگى ساختمان بدن اخروى را دارا شود كه معاد جسمانى ظهور يابد، آن وقت روح با همان بدن برزخى مثالى، به بدن خاكى تعلق گيرد و نبايست تصور شود كه لازم اين سخن اين است كه در آخرت روح داراى دو بدن باشد، زيرا اين دو بدن در عرض هم نيستند، بلكه در طول هم هستند، به اين معنا كه بدن برزخى مطابق ملكات و اخلاق روح است و بدن خاكى اخروى مطابق شكل و هيئت بدن برزخى است.
اين سخن مذهب حق است و مطابق شرع انور، و با قواعد عقلى مخالف نيست، و پيدايش بدن اخروى از ماده ترابى بدن دنيوى مانند تولّد حبّه گندم

1 . رساله معاديه محقق اصفهانى در شماره 12 مجله نور علم چاپ شد و مؤلف در شانزدهم ماه رجب 1355 از آن فارغ شده است.

صفحه 82
است كه از بذر توليد مى شود. ناگفته پيداست كه دانه گندم مثلاً در زمين فاسد مى شود وصورت نوعيه خود را از دست مى دهد، ولى از همان ماده فاسدشده در زمين شاخه سبز مى شود و گندم پديد مى آيد.(1)
***
سرگذشت كوتاهى در مورد تدريس فلسفه
پيش از آنكه به نقل نظريه حكيم زنوزى بپردازيم، تاريخ كوتاهى را يادآور مى شويم. همزمان با درگذشت مرحوم آيت الله اصفهانى در نهم ذيحجة الحرام 1365هـ حركتى در حوزه علميه در آغاز زعامت آيت الله بروجردى پديد آمد. در سايه اين حركت از حكيم عالى قدر آشتيانى مرحوم ميرزا مهدى آشتيانى دعوت شد يا خود ايشان علاقه مند شدند كه در حوزه علميه قم به تدريس فلسفه بپردازند. او تدريس فلسفه را به صورت درس خارج آغاز كرد و با صعود بر فراز منبرى كه در داخل ايوان متصل به راهرو ورودى فيضيه قرار داشت، به تشريح و بيان سفرهاى چهارگانه اى پرداخت كه در آغاز اسفار آمده است و حق اين است كه در تقرير مطالب و استشهاد با شعر عارفان و حكيمان بسيار دست توانايى داشت. وى در اثناى گفتوگوى خود اين جمله را فرمود: 
«مى توانم معاد جسمانى را اثبات كنم كه از دست هيچ حكيمى برنيايد». نگارنده از دوست عزيز و از دست رفته خود يعنى مرحوم سيدجلال آشتيانى پرسيدم نظر ايشان در اين مورد چيست. فرمودند: همان نظريه آقا على مدرس است كه آن را پرورش داده اند.
ناگفته نماند كه محيط آن روز حوزه، براى چنين تدرس آن هم بر فراز منبر

1 . مجموعه رسائل و مقالات فلسفى، آيت الله رفيعى قزوينى، ص 82ـ 83. كلام آيت الله رفيعى همراه با ويرايش نقل شد.

صفحه 83
در ملأ عام آماده نبود. همان طورى كه شيخ الرئيس فرموده است، فلسفه بايد به صورت اختصاصى براى گروه خاصى كه آمادگى اين مباحث را دارند تدريس شود و عين عبارت شيخ در آخر اشارات چنين است: 
«أيّها الأخ إنّي قد مخضت لك في هذه الإشارات عن زبدة الحقّ، وألقمتك قفّى الحكم في لطائف الكلم. فصنه عن الجاهلين والمبتذلين و...».(1)
«اى برادر، من در اين كتاب اشارات، عصاره و چكيده حقايق را بيان كرده ام و بهترين غذا از حكمت را به صورت لقمه اى براى تو مهيا ساخته ام. تو آن را در اختيار نادانان و پايين فكرها، قرار نده».
در هر حال مرحوم آشتيانى پير فلسفه و حكمت به خاطر عدم آمادگى محيط پس از چندى، از قم به سوى تهران مهاجرت كرد و تا پايان عمر در آنجا زيست. استاد ما مرحوم امام(رحمه الله) استاد فلسفه و عرفان در حوزه بود. از افرادى كه علاقه مند به شركت در تدريس ايشان بودند، امتحان مى گرفت، اگر احساس مى كرد كه آمادگى دارند اجازه شركت مى داد.
براى استاد مرحوم علامه طباطبايى پيشامد ديگرى رخ داد. برخى از علماى مشهد بر مرجع بزرگ آيت الله بروجردى فشار آوردند كه ايشان امر كند تا علامه طباطبايى تدريس فلسفه را تعطيل كند. پيشكار ايشان مرحوم حاج احمد پيام آقاى بروجردى را به مرحوم طباطبايى رسانيد. ايشان فرمودند كه امر آقا مطاع است ولى يك مطلب را به عرض آقا برسانيد و آن اينكه من تدريس علوم عقلى را در برابر شبهاتى كه امروز در جامعه مطرح است وظيفه شرعى مى دانم، اگر حضرت آيت الله مسئوليت تعطيلى آن را برعهده مى گيرند بنده به كلى تعطيل

1 . الاشارات والتنبيهات، ج3، ص 419.

صفحه 84
مى كنم. مرحوم آقاى بروجردى مرجع روشن و از جهان آگاهى كامل داشت مى دانست تعطيل كردن بحث هاى عقلانى مايه خمود حوزه مى شود و انعكاس خوبى در ميان دانشگاهيان ندارد. پيغام مجدد داد كه به صورت محدود تدريس كند نه به صورت گسترده و فراگير.
***
چگونه مى شود تدريس مسائل فلسفى را ناديده گرفت، در نهج البلاغه و توحيد صدوق مسائل فلسفى فراوانى مطرح است اصولاً مكتب اهل بيت مكتب عقلانى است و براى عقل در مسائل خاصى ارزش خاصى قائلند و در اين مورد كافى است به روايت سماعة بن مهران از امام كاظم(عليه السلام) كه مرحوم كلينى در كتاب عقل و جهل نقل كرده است(1) مراجعه شود البته در بحث هاى فلسفى نبايد مقلد مكتب خاصى بود زيرا افراد خاص، غير معصوم جايزالخطا هستند بلكه بايد سايه به سايه برهان رفت و در عين حال از داورى از كتاب و سنت غفلت ننمود و لذا اين سه حكيم نظريه صدرالمتألهين را درباره معاد نپذيرفته و آن را مخالف قرآن دانسته اند زيرا نظريه ايشان حشر با بدن برزخى است نه با بدن اخروى كه قرآن از آن حكايت مى كند.
اكنون كه با اين تاريخچه كوتاه آشنا شديم نظريه مرحوم حكيم زنوزى را مطرح مى كنم.
***
نظريه حكيم زنوزى
حاصل گفتار ايشان اين است كه نفس بار ديگر به بدن دنيوى تعلق پيدا

1 . كلينى، كافى،. ج1، ص 21ـ23.

صفحه 85
مى كند، لكن به اين معنا كه بدن به سوى آخرت حركت مى كند و به نفس مى پيوندد نه اينكه نفس به سوى دنيا روى مى آورد و به بدن مى پيوندد، به گونه اى كه بدن بايستد و نفس به سوى او حركت كند.
مى افزايد:  بدن مقربين هرگز نمى پوسد و من خود جسد صدوق محمد بن على بن بابويه قمى را در سرداب شهر رى در حالى كه قريب نهصد سال از ظهور جسد پاكيزه او گذشته بود بسان يك انسان تام الاعضاء بدون نقص و فساد و در حالى كه به پشت خوابيده بود، مشاهده كردم.
امّا اصحاب يمين و اصحاب شمال در بدن هركدام پس از جدايى نفس، يك رشته ويژگى هايى از آثار نفس در او خميره مى شود. مقصود از آثار نفس آثار اعم از ذاتى او، ملكات اصلى يا ملكاتى است كه از طريق اعمال كسب مى كند. اين نوع آثار در بدن خميره مى شود، در اين صورت خاك هر بدنى با خاك ديگر بدن ها تفاوت پيدا مى كند زيرا هركدام ويژگى خاصى از نفس خود كسب كرده است. بدنى كه آثار نفس خاصى را كسب كرده است، هرگز به سوى نفس ديگر حركت نمى كند(بنابراين هر بدنى به خاطر رابطه اى كه با نفس خود دارد به سوى نفس خويش حركت مى كند). خاك بدن زيد به خاطر ويژگى هايى كه كسب كرده است نمى تواند ماده متحرك به سوى نفس عمر باشد بلكه اين خاك با تمام ويژگى نزد خدايى كه سنگينى ذره اى از او پنهان نيست محفوظ مى ماند.
بايد بدانيم هر نوعى از انواع (از انسان و حيوان و نباتات و جمادات) در مسير حركت به سوى غايت خود هستند هر چند اين حركت طولانى بوده تا به آن غايت برسند و بالاترين مقام همان آخرت است. بنابراين جهان با سراسر وجود خود از آسمانى و زمينى به سوى آخرت حركت مى كند زيرا ثابت شده است حركت، ذاتى اين انواع است و آخرت غايت آنها است بنابراين هر جزئى

صفحه 86
از اجزاء دنيا رهسپار غايت مناسب خود مى باشد كه با آن تناسب تامّى دارد زيرا حركت حركت ذاتى و جوهرى است پس از وصول به آن غايت از آن جدا نمى شود بلكه شخصيت و هويت او به حد كمال مى رسد.
گفته شد بدن يا خاكى كه بدن به آن تبديل شده است يك موجود شخصى است با آثار نفسى كه در آن خميره شده است به سوى غايت خود كه بالاتر از آن غايت نيست حركت مى كند تا هويت او كامل گردد سرانجام پس از آنكه وجود دنيوى داشت وجود اخروى پيدا كند يعنى پس از آنكه مرده بود زنده شود چنان كه خدا مى فرمايد: 
(إِنَّ الدَّارَ الآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ).(1)
«زندگى واقعى سراى آخرت است».
او در اين حالت آگاه مى شود پس در حالى كه ناآگاه بود، گويا مى شود در حالى كه ساكت بود. چنان كه مى فرمايد: 
(أَنْطَقَنَا اللهُ الذِي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْء).(2)
«همان خدايى كه موجودى را به نطق درآورده ما را گويا ساخته است».
و نيز مى فرمايد: 
(الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلَى أَفْوَاهِهِمْ وَتُكَلِّمُنَا أَيْدِيهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ)(3)
«امروز بر دهانشان مهر مى نهيم و دست هايشان با ما سخن مى گويند و پاهايشان كارهايى را كه انجام مى دادند شهادت مى دهد».

1 . عنكبوت: 64.
2 . فصلت: 21.
3 . يس: 65.

صفحه 87
نزديك ترين چيز به بدن جز نفس نيست، نفسى كه از آن جدا شد و به نوعى سازنده آن بود و تماميت شخصيت او با او قائم بود و از آن چيزهايى را كسب كرده كه پس از مفارقت از نفس با آن نوعى تعين و تميز پيدا كرده است.(1)

استدلال با حديث امام صادق(عليه السلام)

حكيم زنوزى بر اين نظريه با روايتى كه از امام صادق(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل شده است استدلال مى كند. آن حضرت مى فرمايد: 
روح انسان در جايگاه خود ثابت مى ماند. روح انسان نيكوكار در روشنى و فراخى، و روح انسان بدكار در تنگى و تاريكى قرار مى گيرد و بدن خاك مى شود، چنان كه از آن آفريده شده و همچنين بدنى كه طعمه درندگان حيوانات شكارى مى شود، آنها آنچه را كه خورده اند با همه خصوصيات پس مى دهند و در نزد خدايى كه از سنگينى ذره در تاريكى هاى زمين آگاه است و عدد اشياء و وزن آنها را مى داند، محفوظ مى ماند.
در روز رستاخيز آنگاه كه باران روز آخرت باريد، زمين بالا مى آيد و بسان مشك كه براى اخذ كره، تكان مى دهد، آن نيز تكان مى خورد. خاك بشر بسان طلايى كه آميخته با خاك باشد كه اگر بشويند خاكش مى رود و طلا مى ماند يا بسان كره اى است آنگاه كه مشك را حركت دهند كره رو و غير آن زير قرار مى گيرد و به آب آن اهميت مى دهد; بنابراين خدا خاك هر بدنى را در قالب ويژه خود گرد آورده آنگاه به اذن خداى قادر به سوى روح روان مى شود صورت ها بار ديگر به اذن خداى مصوِّر حقيقت مى پذيرد و روح در آن بدن وارد مى شود و

1 . در ترجمه كلام حكيم زنوزى، شيوه ترجمه حرفى را در پيش نگرفتيم، بلكه بيشتر نظريه مقاصد ايشان بود.

صفحه 88
آنگاه كه به حد كمال رسيد، چيزى از او كم نمى شود.(1)
***
ميلاد نور، كسى كه سرير عدالت در انتظار اوست   
گاهى اشكال مى شود كه روايتى كه با آن استدلال شده است، مرسل است زيرا تفسير صافى آن را از احتجاج طبرسى نقل نموده و آن نيز مرسل است. اين اشكال پاسخ روشنى دارد زيرا اشكال عقلى با تجويز يك احتمال برطرف مى شود و لازم نيست كه نظريه دليل قطعى داشته باشد; به عبارت ديگر، چون «رجوع ما بالفعل إلى ما بالقوه» از نظر عقل محال است ولى اين استحاله با اين طرحى كه حكيم زنوزى طرح فرمودند و آن را از روايت منسوب به امام صادق(عليه السلام) استفاده كردند قابل رفع است و احتمالى است كه استحاله را از صورت محال قطعى بيرون مى كنند.

1 . سبيل الرشاد فى اثبات المعاد، ص 102. ضمن مجموعه مصنفات حكيم متأله زنوزى، چاپ تهران، سال 1387. حديث مورد نظر او در تفسير صافى، ج4، ص 262 در تفسير سوره يس آيه(قُلْ يُحْيِيهَا الذِي أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّة وَهُوَ بِكُلِّ خَلْق عَلِيمٌ).

صفحه 89
3
ميلاد نور، كسى كه سرير
عدالت در انتظار اوست
در طول تاريخ بشر، رويدادهاى بزرگ و گسترده اى در سرزمين هاى گوناگون رخ داده است، ولى همگى از ويژگى محلى يا منطقه اى برخوردار بوده است، خواه رويدادهايى كه جنبه روحانى و آسمانى داشته يا رويدادهاى بشرى و انسانى. البته اين مطلب به آن معنا نيست كه رسالت آسمانى همه آموزگاران آسمانى به منطقه خود اختصاص داشته زيرا رسالت رسول خاتم جهانى و ابدى بوده ولى در عين حال از نظر گرايش بخشى از روى زمين را در برگرفته است و لذا آن آرمان بزرگى كه خداوند در قرآن كريم نويد داده است (لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ)هنوز جامه عمل نپوشيده است و حتماً روزى فرا مى رسد كه آن نويد الهى در آن روز تحقق مى يابد.
از نظر آيات و روايات، رويدادى در جهان رخ خواهد داد كه سراسر زمين را فرا خواهد گرفت و همه بشريت تحت لواى واحد قرار گرفته و همگان به آموزه هاى الهى عمل خواهند كرد و از جور و ستم پاك خواهند شد. اين همان روزى است كه مهدى موعود(عليه السلام) كه امروز روز ولادت اوست پرچم عدالت را به دست گرفته و جهان را از لوث كافران و منافقان پاك خواهد ساخت.

صفحه 90
قرآن مجيد مى فرمايد: 
(اعْلَمُوا أَنَّ اللهَ يُحْيِي الأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا قَدْ بَيَّنَّا لَكُمُ الاْيَاتِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ)(1)
«بدانيد خداوند زمين را بعد از مرگ آن زنده مى كند. ما آيات(خود) را براى شما بيان كرديم، شايد انديشه كنيد».
در اين آيه از زنده شدن مطلق زمين و سراسر آن سخن به ميان آمده است، در ابتدا به نظر مى رسد كه خدا زمين را به وسيله نور آفتاب و آب آسمان زنده مى كند ولى اين معنا يك چيز مخفى و پنهانى نيست كه قرآن بر آن اصرار ورزد و اگر هم در آيات ديگر از احياء زمين سخن مى گويد هدف تقريب احياء انسان در روز رستاخيز است تا از اين طريق شگفتى برخى از انسان ها را كه منكر معاد بودند برطرف سازد ولى نه در ماقبل آيه و نه در مابعد آن سخنى از معاد به ميان نيامده است، بنابراين شايد كنايه از زنده كردن جامعه به وسيله عدل الهى است و لذا امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: 
«يحييها الله بعدل القائم(عليه السلام) عند ظهوره».(2)
«خداوند زمين را به عدل «قائم» به هنگام ظهور، زنده مى كند».
و لذا در بعضى از ادعيه مى خوانيم: 
«السلام على المهدى الذى وعد الله به الأُمم».
«درود بر مهدى كه خدا ظهور او را به همه امتها نويد داده است».
شايسته است بشريت امروز در انتظار چنين روزى باشد.
در آيه ديگر چنين مى خوانيم: 

1. حديد: 17.
2. كمال الدين، ص 317، باب 30، حديث3.

صفحه 91
(وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِي الصَّالِحُونَ)(1)
«در زبور بعد از ذكر (تورات) نوشتيم: بندگان شايسته ام وارث (حكومت) زمين خواهند شد».
در اين آيه نيز سخن از تسلط صالحان بر سراسر زمين است نه گوشه خاصى از آن و حاكى از آن است كه خدا به بندگان صالح نويد مى دهد كه روزى مالكان زمين حاكمان مطلق آن خواهيد بود. خوشبختانه هم اكنون در زبور داوود اين نويد را مى خوانيم كه «زمين از آنِ صالحان خواهد بود»، ولى تاكنون از اين نويد مطلق چيزى تحقق نپذيرفته. است هم اكنون شرق آسيا در چنگال بت پرستى است، غرب هم به ظاهر مسيحى بوده اما در درون كمتر اعتقاد راسخ به مسيح دارند، ملت يهود هم در فكر گسترش قدرت هستند; بنابراين اين دو وعده الهى در دو آيه براى خود روز خاصى را مى طلبد.

انقلاب مهدى از آن همه بشريت است

از اينكه خدا در قرآن و پيامبر خاتم در روايات از ظهور مهدى عدالت گستر در آخرالزمان گزارش داده اند، بايد همه مسلمانان در انتظار ظهور صاحب سرير عدالت باشند و علماى اهل سنت آثار فراوان و رساله هاى متعددى در اين موضوع نوشته اند كه خود حاكى از اتفاق همه مسلمانان بر ظهور آن حضرت است و اگر انسان كتاب گرانسنگ منتخب الأثر را بخواند، در تمام ابواب اتفاق محدثان هر دو طايفه را از نزديك لمس مى كند. حتى در صحيح بخارى كه كمتر به مسائل اهل بيت مى پردازد در باب نزول عيسى فقره اى را از رسول خدا نقل

1. انبياء: 105.

صفحه 92
مى كند، مى فرمايد: «كيف أنتم إذا نزل ابن مريم فيكم وإمامكم منكم».(1)
حتى اهل كتاب كه داراى كتاب آسمانى هستند در انتظار چنين روزى مى باشند و در عهدين جمله ها و فقراتى در اين مورد هست، حتى مادى هاى زمان يعنى ماترياليست هاى دوران نمى توانند در انتظار چنين روزى نباشند، زيرا آنان معتقدند جامعه به سوى كمال حركت مى كند و كمال مطلق اين است كه بشر در همه جوانب به صورت متناسب پيش برود، اگر از نظر صنايع معمارى و نظامى پيشرفت كرده بايد از نظر اخلاقى و معنوى هم پيش برود و در غير اين صورت تكامل او يك جانبه خواهد بود.

شرايط ظهور

انقلابى به اين عظمت و بزرگى نمى تواند بدون شرايط و زمينه هاى مساعد خود را نشان دهد، با بررسى رواياتى كه ويژگى هاى ظهور آن حضرت را بيان مى كند، مى توان به سه شرط اصلى تأكيد كرد: 

الف. تكامل فرهنگى و خردورزى

شكى نيست كه آن حضرت با قدرت ظهور خواهد كرد و هيچ انقلابى اعم
از بزرگ و كوچك بدون پشتيبانى يك قدرت نمى تواند اثرگذار باشد
زيرا قدرت هاى اهريمنى گرد هم آمده انقلاب را در نطفه خفه مى سازند، ولى
در عين حال بزرگترين و اثرگذارترين شرط براى تحقق اين انقلاب تكامل فرهنگى بشر است; يعنى جامعه از هوسرانى ها و خودخواهى ها خسته شود
و تشنه آب زلال آسمانى گردد. و از اين سازمان هاى فرمايشى و نمايشى دست

1. صحيح بخارى، ج2، ص 402، كتاب احاديث الأنبياء، باب51، حديث 3449.

صفحه 93
بشويد و مطمئن باشد كه اينها دردى را دوا نمى كنند. سازمانى كه گروه مدافع از آب و خاك خود را تروريست مى خوانند اما جمعيتى كه از گوشه و كنار دنيا براى بيرون راندن مالكان واقعى سرزمين گرد آمده و از هر جنايتى خوددارى نمى كنند، وطن خواه و داعيان صلح خوانده مى شوند، نمى تواند آرزوى انسان هاى آزاده را علاج كند. امام باقر(عليه السلام) در يكى از سخنانش به اين شرط اشاره كرده كه زمينه ساز فرهنگى انقلاب است، آنجا كه مى فرمايد: 
«إذا قام قائمنا وضع الله يده على رؤوس العباد فجمع بها عقولهم وكملت احلامهم».(1)
«آنگاه كه قائم ما ظهور كند دست خود(يا دست قائم را) بر سر بندگان مى نهد و به وسيله آن عقول آنان تكامل مى بخشد».
در اين حديث به چند نكته اشاره شده: 
1. خردهاى جمعى بر خردهاى فردى حكومت مى كند; يعنى مصالح فردى تحت الشعاع مصالح اجتماعى قرار مى گيرد.
2. خردها و انديشه هاى انسانى آنها بالا مى رود و عقل و خرد آنان اسير هوا و هوس نمى باشد و به تعبير اميرمؤمنان(عليه السلام)
«كَمْ مِنْ عَقْل أَسِير تَحْتَ هَوَى أَمِير!».(2)
«چه بسا خردهايى هستند كه در اسارت هوى و هوس قرار مى گيرند».
ب. تكامل صنايع
از آنجا كه اين انقلاب، انقلاب جهانى است و سراسر كره را دربرمى گيرد

1. اصول كافى، ج1، ص25، كتاب عقل و جهل، حديث21.
2. نهج البلاغه، قسم حكمت ها، حكمت 211.

صفحه 94
پيام هاى رهبر بايد در هر آن و زمانى به دست همگان برسد، در غير اين صورت نمى تواند انقلابش فراگير باشد و در برخى از احاديث به اين نوع تكامل اشاره شده است. اينك در اين مورد دو حديث را نقل مى كنيم: 
1. «انّ قائمنا إذا قام مد الله لشيعتنا فى اسماعهم وأبصارهم حتى لا يكون بينهم وبين العالم بريد يُكلّمهم ويسمعون وينظرون إليه وهو فى مكانه».(1)
«آنگاه كه قائم ما قيام كرد خدا قدرت بيشتر به شنوايى و ديدگان شيعيان و پيروان آن حضرت مى دهد، ديگر در ميان آنان و جهانيان نيازى به نامه رسان نمى ماند، رهبر انقلاب با آنها سخن مى گويد و آنها مى شنوند و به او مى نگرند، در حالى كه او در جايگاه خاص خود است.
2. «انّ المؤمن فى زمان القائم(عليه السلام) وهو بالمشرق يرى أخاه فى المغرب وكذا من فى المغرب يرى أخاه الذى فى المشرق».(2)
«مؤمن در عصر حضرت قائم در شرق زندگى مى كند و برادر خود را در مغرب مى بيند و همچنين مغربيان برادران شرقى خود را مشاهده مى كنند».
البته هدف اينجانب تطبيق اين احاديث بر رسانه هاى امروز نيست، شايد در زمان آن حضرت وسايل بهتر و برتر پديد آيد تا زمينه ساز انقلاب آن حضرت و پيام رسان او باشد.
ج. گروه هاى وفادار
يكى از شرايط زمينه ساز آن حضرت وجود علاقه مندانى است كه در مسير

1. روضه كافى، ص 240.
2. بحارالأنوار، ج52، ص391، حديث213.

صفحه 95
اهداف او جانفشانى كرده و در اطاعت اوامر او سر از پا نشناسند، زيرا هيچ انقلابى از يك پشتيبانى نيروى انسانى بى نياز نمى باشد و در حديثى از رسول خدا مى خوانيم كه فرمود: 
«أفضل أعمال أُمّتى انتظار الفرج من الله».(1)
«بهترين عمل هاى امت من اين است كه در انتظار فرج جهانى باشد».
اين انتظار جنبه قلبى ندارد بلكه جنبه عملى و كاربردى دارد; يعنى گروه هايى تربيت بشوند كه گوش به فرمان آن حضرت بوده و او را يارى رسانند. پيامبر گرامى در مكه معظمه 13 سال به سر برد و كار عظيمى پيش نبرد، چون يار و ياورى نداشت، اما در مدينه منوره در ظرف ده سال شبه جزيره عربستان را از لوث بت پرستى پاك ساخت و خدا او را يارى كرد: (إِنْ تَنْصُرُوا اللهَ يَنْصُرْكُمْ).
در پايان به دو نكته اشاره مى كنيم: 

سوء استفاده از عقيده مهدويت

گاهى گفته مى شود عقيده به مهدويت پيوسته در طول زمان وسيله سوء استفاده شيادان قرار گرفته است و مدعيان دروغين آن مقام، جمعى را به گمراهى كشيده و فتنه ها و فسادها برپا كرده اند، چه بسا مى خواهند بگويند بنابراين بايد اعتقاد به موعود آخرالزمان را از سفره عقايد برچيد.
گفتنى است كه در اين سخن مغالطه روشنى وجود دارد. صحت عقيده چه ارتباطى به سوء استفاده از آن دارد؟ اگر اين گفتار صحيح باشد بايد نبوت را هم از سفره عقايد برچيد، زيرا در طول زمان متنبيان دروغگو فراوان بوده اند كه ادعاء پيامبرى نموده اند بلكه بايد اعتقاد به خدا را از ميان برداشت، زيرا فرعون ها

1. كمال الدين صدوق، ج2، ص644; بحارالانوار، ج52، ص128.

صفحه 96
و نمرودها از آن سوء استفاده كرده و فرعون مى گفت: (أَنَا رَبُّكُمُ الأَعْلَى).(1)
بنابراين ما بايد بكوشيم مفهوم مهدويت را به صورت صحيح به مردم بياموزيم تا مردم گرفتار دجال هاى زمان و دروغ پردازان دوران خود نشوند.

ولىّ غايب از ديدگان

گاهى سؤال مى شود آيا در طول زمان ولىّ غايبى در زندگى مردم بوده است يا همه اولياء الهى ظاهر و آشكار بوده اند؟
قرآن پاسخ مى دهد كه خدا اوليايى را براى اصلاح جامعه برانگيخته كه حتى پيامبران اولى العزم نيز از آنها آگاه نبوده و آنان را نمى شناختند و نمونه آن همان مصاحب موسى است كه خداوند منان در سوره مباركه كهف در آيات 60 تا 82 از اين ولىّ غايب گزارش داده است، آنگاه كه موسى به خدا عرض كرد يكى از اولياء خود را به او معرفى كند تا از علم و دانش او در طريق رشد خود بهره بگيرد. قرآن گفتار موسى را با آن ولى غايب چنين بيان مى كند: 
(قَالَ لَهُ مُوسَى هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلَى أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا).(2)
«به من اجازه بده تا از تو پيروى كنم تا از آنچه آموخته ايد من نيز بياموزم».
مصاحب موسى به وى گفت تو را قدرت و توانايى كارهاى تحمّل من نيست و در هر حال آن ولى زمان سه كار عظيم را انجام داد كه براى موسى شگفت انگيز بود و چون او را توانايى مشاهده اعمال شگفت انگيز او نبود، سرانجام عذر موسى را خواست.

1. نازعات: 24.
2.كهف: 61.

صفحه 97
اين ولىّ زمان كشتى متعلق به مستمندان را تخريب كرد كه نه صاحب كشتى و نه سرنشينان آن ديدند. جوانى را به ظاهر بى گناه كشت و ديوارى كه متعلق به يتيمان بود به پا داشت و سپس پرده از اسرار كارهاى خود برداشت.
امير مؤمنان(عليه السلام) در يكى از سخنان خود مى فرمايد: 
«اللَّهُمَّ بَلَى! لاَ تَخْلُو الاَْرْضُ مِنْ قَائِم لِلّهِ بِحُجَّة، إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً، وَإِمَّا خَائِفاً (حافياً) مَغْمُوراً، لِئَلاَّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللهِ وَبَيِّنَاتُهُ».(1)
«آرى خداوندا! زمين هيچ گاه از حجّت الهى خالى نيست كه براى خدا با برهان روشن قيام كند ـ يا آشكار و شناخته شده يا بيمناك و پنهان ـ تا حجّت خدا باطل نشود و نشانه هايش از ميان نرود».

1.نهج البلاغه، بخش حكمت ها، شماره147.

صفحه 98
4
سخنرانى در گردهمايى اساتيد علوم عقلى(1)

پيشينه مباحث عقلانى

سخنرانى در گردهمايى اساتيد علوم عقلى   
بسم الله الرحمن الرحيم. الحمد لله ربّ العالمين والصلاة والسلام على خير خلقه وآله الطاهرين ولعنة الله على أعدائهم أجمعين إلى يوم الدين. قال الحكيم في محكم كتابه الكريم:  أعوذ بالله من الشيطان الرجيم: (الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ).(2)
***
پيش از آنكه در موضوع اين همايش علمى سخن بگويم، از كليه اساتيد محترم و شخصيت هاى علمى كه اين فضاى علمى و روحانى را پديد آورده اند صميمانه تشكر مى كنم و از اينكه به اينجانب افتخار داده اند كه در اين محفل علمى شركت نمايم، سپاس مضاعف دارم و نيز به روان استاد بزرگوارم حضرت امام(قدس سره) درود مى فرستم كه با انقلاب خود، برگزارى اين نوع همايش ها را امكان پذير ساخت و هر نوع موانع را در اين مسير برداشت تا آنجا كه حوزه علميه داراى مراكز علمى و تحقيقى فراوانى شده است كه هرگز قبل از انقلاب اثرى از اينها نبود.
در اينجا خاطره اى را نقل كنم كه ارزش اين محافل و مراكز را روشن

1 . سخنرانى در گردهمايى اساتيد علوم عقلى، مجمع عالى حكمت اسلامى، خرداد 1395.
2 . زمر:  18،

صفحه 99
مى سازد. در سال 1329 هجرى شمسى كتابى به نام نگهبانان سحر و افسون منتشر شد و كتاب كاملاً آهنگ الحاد و مادّيگرى داشت. انتظار علماء اين بود كه پاسخ اين كتاب هرچه زودتر نوشته و منتشر شود.
منطق اين كتاب، منطق ماترياليسم ديالكتيك بود و جز ماده همه نوع معارف را از خدا تا عالم تجرد و وحى را انكار كرده و همه را ساخته و پرداخته اوهام مى دانست.
استاد علامه طباطبايى تصميم گرفت يك دوره فلسفه اسلامى را همراه با نقد فلسفه ديالكتيك تدريس كنند. گروهى از دست پرورده هاى خود را دعوت كرد تا مقالات او از نظر آنان بگذرد كه اگر كاستى باشد خود استاد برطرف سازد. اين جلسات در خانه ها افراد حاضر انجام مى گرفت. برخى از مشاركين در آن جلسه فقط يك اتاق بيش در اختيار نداشت و هرگاه جلسات در خانه او برگزار مى شد ناچار بود خانواده خود را به خانه همسايه بفرستد. حالا شما آن وضع ناگوار را با اين نعمت گسترده مقايسه فرماييد.
از اين گذشته قرار شد اين مقالات در يكى از روزنامه ها و مجلات كثيرالانتشار منتشر شود، امّا هيچ نشريه اى آمادگى خود را براى چاپ آنها اعلام نكرد، به جز مجله تهران مصوّر كه آماده نشر آن شد و حضرت استاد و حاضران بر نشر آن در مجله راضى نشدند. حالا آن شرايط كمبود نشريه را در نظر بگيريد، با اين منشوراتى كه امروز در حوزه منتشر مى شود مقايسه كنيد. همه اينها از بركات انقلاب است كه راه را براى اين نوع همايش ها و نشريات هموار كرد.
با توجه به اين مقدمه وارد موضوع مى شويم: 
پس از درگذشت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) مسلمانان يعنى طبقه دانش آموخته به دو گروه تقسيم شدند: گروهى فقط به گردآورى متن احاديث رسول خدا پرداخته و

صفحه 100
از نظر تحقيق فقط به جرح و تعديل راويان اشتغال ورزيدند، بدون اينكه در مضامين آيات و روايات به بحث و تحقيق بپردازند. بايد از اين گروه به عنوان «محدثان» نام برد كه در رأس آنان در قرن سوم، احمد بن حنبل(م241) مؤلف مسند و ابوجعفر طبرى(م301) قرار داشتند. آنان و امثال آنها در تفسير آيات قرآن، به نقل گفتارهاى صحابه و تابعان بسنده كرده و اندكى هم رواياتى از پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل كرده اند.
در برابر اين گروه، گروه ديگرى بودند كه علاوه بر بهره گيرى از آيات قرآن و كلمات نورانى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)، از عقل و برهان نيز بهره مى گرفتند و سرسلسله اين گروه اميرمؤمنان على بن ابى طالب(عليه السلام) است و خطبه هاى آن حضرت در توحيد و عدل و عالم ماوراء ماده، گواه روشن بر عقلانى بودن مكتب اوست.
و شيعيان كه اميرمؤمنان(عليه السلام) را خليفه بلاواسطه پيامبر مى دانند اين راه را پيگيرى كرده، و ادامه پيدا كرد. ولى گروه ديگر كه آن حضرت را خليفه منصوص نمى دانند بلكه به عنوان خليفه منتخب تلقى مى نمودند، به دو گروه تقسيم مى شدند: گروه معتزله كه درست راه عقلانى را در پيش گرفته ولى به عقل و خرد بيش از حد ارزش قائل شده اند، و احياناً عقل و خرد را بر نصوص مقدم داشته اند. گروه دوم اشاعره اند كه در رأس آنان ابوالحسن اشعرى است كه وى مدت ها در دامن معتزله پرورش يافته، سپس به اهل حديث ملحق شد امّا مكتبى معتدل بين اهل حديث و اعتزال پديد آورد.
از اين بيان نتيجه مى گيريم كه شيعيان بر اثر پيروى از اميرمؤمنان مطلقاً عقلانى بوده و امامان بعدى نيز همين راه را تأييد كرده اند. اما غيرشيعيان به سه صورت تجلى كرده اند: 
الف. محدثان كه فقط به نقل روايات و قرائت قرآن اشتغال مىورزند نه به

صفحه 101
تحقيق، ظواهر را بدون بررسى مى پذيرند هر چند مخالف عقل فطرى باشد و لذا قول به تجسيم و تشبيه و جواز تكليف بمالايطاق براى آنان مسأله ساز نبود، از اين نظر كه ظواهر آيات و روايات بر آن گواهى دهند.
ب. معتزله كه پايه گذار آن واصل بن عطا(180ـ 230) از شاگردان ابوهاشم فرزند محمد بن حنفيه بود. او و پيروان وى راه عقل و خرد و برهان را در پيش گرفته و از حد مجاز تجاوز نموده اند.
ج. اشاعره كه در رأس آنان ابوالحسن اشعرى است مكتبى معتدل بين گرايش هاى نقلى و عقلى پديد آورد و در عين حال در برخى از موارد نتوانست است خود را از چنگال اهل حديث برهاند; مثلاً رؤيت خدا را در آخرت جزء اصول اسلامى مى شمارد و حسن و قبح عقلى را انكار مى كند و مانند اينها.
با توجه به اين چهار گرايش يكى از آنان مربوط به شيعيان اميرمؤمنان و سه گرايش در ميان اهل سنت است. بايد بگوييم پيگيرى خط عقلانى بودن تا قرن دهم در ميان شيعيان ادامه داشت. گواه ما بر اين مطلب آثار مرحوم صدوق ـ رضوان الله عليه ـ كه نمونه آن كتاب توحيد او و كتاب تحف العقول تأليف ابن شعبه حرانى است و قبل از اين دو نفر كافى شيخ كلينى است كه در سال 329 درگذشته است و نخستين باب او كتاب عقل و جهل است. بررسى اين كتاب، روش او را در تبيين معارف روشن مى سازد. پس از درگذشت مشايخ سه گانه در اواخر چهارم رشته كلام به دست تواناى شيخ مفيد رو به تكامل نهاد. فهرست آثار كلامى او به وسيله شاگرد ممتازش شيخ نجاشى به نگارش درآمده است. وى در فهرست خود از شيخ مفيد قريب 200 كتاب را ياد مى كند كه قسمت اعظم آنها مربوط به معارف و عقايد و رد بر معتزله و غيره مى باشد.
والد ما مرحوم حاج شيخ محمدحسين سبحانى(1299ـ 1392) ـ رضوان

صفحه 102
خدا بر او باد ـ شاگرد برجسته مرحوم آيت الله شيخ شريعت(1266ـ 1339) بود. وى نقل كرد كه مرحوم شريعت فرمود:  شيخ مفيد در تنظيم عقايد اماميه حق بزرگى بر شيعيان دارد و نيز افزود محقق ثانى مؤلف جامع المقاصد در فقه چنين حقى را بر فقيهان دارد.
پس از درگذشت شيخ مفيد شاگردان ممتاز او خط او را ادامه داده اند، مانند:  سيد مرتضى(355ـ 436) كه آثار فراوانى در مورد معارف و كلام دارد و اثر ممتاز او به نام امالى و يا درر و غرر، گواه بر عقلانى بودن اوست كه به پاره اى از استدلال هاى مخالفان كه به ظواهر آيه بدون تحقيق نتيجه گيرى مى كنند، پاسخ داده است و كتاب رسائل او كه اخيراً در دو جلد منتشر شده گواه بر اين مطلب است. پس از درگذشت سيد مرتضى، مرحوم شيخ طوسى(385ـ 460) راه استادان خود را ادامه داد. در همين دوره كم كم روش جديدى در كلام اسلامى پديد آمد و آن اينكه كسانى كه كتابى در اصول فقه مى نوشتند، آن را با نگارش كتابى در كلام همراه مى ساختند و نمونه آن كتاب غنية النزوع ابن زهره (511ـ 585) است. اين كتاب در دو جلد منتشر شد: جلد نخست درباره معارف و عقايد و اصول فقه است كه از نصوص قرآنى و حديثى و براهين عقلى بهره گرفته و جلد دوم مربوط به خود فقه است.
در اوايل قرن هفتم خواجه نصيرالدين طوسى پرچم عقلانى بودن معارف را به دوش كشيد و آثار گران بهايى از خود به يادگار نهاد. كتاب شرح اشارات ايشان در منطق و فلسفه اثر ماندگارى است و كافى است كه وى متكلم بزرگوارى را تربيت كرد كه نام علامه را به خود اختصاص داد. علامه حلّى (648ـ726) آثار گران بهايى در معارف دارد كه برخى از آنها به صورت چند جلد چاپ و منتشر شده است.

صفحه 103
البته در ميان آثار ايشان فقط كشف المراد در اختيار علما و دانشمندان است، امّا آثار ديگر او چندان مشهور و معروف نيست و ما در مؤسسه امام صادق(عليه السلام)يكى از آثار فلسفى و كلامى او را به نام نهاية المرام فى علم الكلام در چند جلد منتشر كرده ايم.
پس از درگذشت اين اعاظم در قرن هشتم نوبت فاضل مقداد است كه همان خط پيشين را ادامه داد و اثر معروف او اللوامع الإلهية فى المباحث الكلامية در اختيار همگان قرار گرفته است.
در قرن نهم نيز عقلانيت علماى شيعه حتى در آثار فقهى آنان نمايان است. فقط در اواسط قرن يازدهم با طلوع اخباريگرى بحث هاى علمى در معارف ركود پيدا كرد ولى مدتى طول نكشيد و يا همزمان به وسيله شخصيت هاى علمى مانند محقق ميرداماد و شيخ بهاءالدين عاملى و صدرالمتألهين و تلاميذ او مسأله پيگيرى شد.
آنچه گفتيم ارائه نمونه بسيار نارسا از پيروى شيعيان از عقلانيت معارف است. علاقه مندان اگر بخواهند به صورت گسترده در اين مورد مطالعه كنند، به دو كتاب يادشده مراجعه فرمايند.
1. فلاسفة الشيعه، اثر ممتاز آيت الله حاج شيخ نعمت لبنانى است كه با قلم بسيار قوى به شرح زندگى استادان كلام و فلسفه شيعه پرداخته است.
2. طبقات متكلمى الشيعه كه در 5 جلد منتشر شده و مقدمه هر جلدى براى خود بحث هاى نمونه اى دارد. اين كتاب در مؤسسه امام صادق(عليه السلام) منتشر شده است.

ناديده گرفتن عقلانيّت در الهيات منجر به الحاد مى شود

كسانى كه فكر مى كنند تدريس فلسفه اسلامى چندان لزومى ندارد و احياناً با

صفحه 104
آن مخالفت مى كنند از عواقب آن آگاه نيستند. ترك تدريس فلسفه اسلامى گاهى منجر به الحاد مى شود.
راسل يكى از رياضى دانان عصر معاصر كه اخيراً درگذشته است، كتابى به نام چرا مسيحى نيستم دارد كه در حقيقت مى خواهد بگويد چرا خداپرست نيستم. مترجم براى اخذ مجوّز نام كتاب را عوض كرده و به همان نحو منتشر كرده است. او در اين كتاب مى گويد اعتقاد به خداشناسى ناقض قانون عليّت و معلوليّت است، زيرا هر موجودى نياز به علت دارد كه آن را پديد مى آورد. اعتقاد به خدا ملازم با اعتقاد به موجودى است كه فاقد علّت است.
ملاحظه بفرماييد چگونه قانون عليّت و معلوليّت را به صورت غيرصحيح معنى مى كند. قانون عليّت و معلوليّت راجع به پديده ها است و هر پديده اى در گرو علت است نه هر موجودى در گرو علت باشد. اين فيلسوف مادى گرا هنوز از فلسفه اسلامى كوچك ترين آگاهى ندارد.

نمونه ديگر را يادآور شوم

ديويد هيوم از فلاسفه غربى است. او برهان نظم را نارسا مى داند و مى گويد آنچه كه تجربه نشان داده است مصنوعات بشرى است كه داراى نظم و نظام هستند و فاعلِ عاقل و دانا دارد. اين تجربه در مصنوعات بشرى انجام گرفته ولى عالم طبيعت مصنوع بشرى نيست و يكبار آفريده شده و هرگز نمى توانيم حكم مشابه را (مصنوع بشرى) به مشابه ديگر(عالم طبيعت) گسترش دهيم. او در نهايت نظم را دليل بر دخالت عقل و خرد در مصنوع بشرى پذيرفته ولى در عالم طبيعت چون اين تجربه انجام نگرفته است نپذيرفته است; حتى مى گويد:  چه مانعى دارد به جاى اينكه علت نظم را در خارج از پديده جستوجو كنيم، آن را

صفحه 105
ناشى زايش و رويش درونى بدانيم.(1)
توجه بفرماييد ايشان تصور مى كند كه برهان نظم برهان تجربى است، در حالى كه ارتباطى به تجربه ندارد، بلكه بر اساس داورى عقل بر وجود رابطه منطقى بين نظم و مدخليّت شعور و خرد است و اين مطلب به صورت هاى مختلف در كتب معارف بيان شده است.
***

ضرورت طرح مباحث عقلانى كاربردى

مجمع عالى حكمت اسلامى بايد مسائلى را مطرح كند كه امروز در مراكز علمى و فرهنگى مطرح است و از طرح مباحث درجه دو كه كاربردى ندارد فعلاً پرهيز كند; به عبارت ديگر، مجمع بايد در بحث هاى عقلانى در خدمت قرآن و سنّت و عقايد اسلامى باشد.
بزرگان ما پيوسته مسائلى را پيگيرى مى كردند كه در جامعه مطرح بوده است.
قاضى عبدالجبار همدانى اسدآبادى(متوفاى 415) بزرگترين متكلم معتزله است.(2) او دروسى را املاء كرده است كه شاگردان او آنها را در 20 جلد تقرير كرده اند كه جلد 20 آن ناظر به مسئله امامت از نظر اماميه است.
اين كتاب در همدان تأليف شده و نسخه اى از آن به بغداد مى رسد كه مرحوم سيد مرتضى فوراً نقدى بر آخرين جلد آن مى نويسد به نام الشافى و تلميذ او شيخ طوسى آن را تلخيص مى كند.

1 . فلسفه دين، ديويد هيوم، ص 155.
2 . هرگاه در كتب كلامى قاضى گفته مى شود، مراد ايشان است، ولى در كتب تفسير مقصود از قاضى، بيضاوى است.

صفحه 106
نمونه ديگر در سال 555 از طرف يكى از علماى اهل سنّت در رى يا در قزوين كتابى به نام النقض در نقد عقايد نوشته مى شود و چيزى نمى گذرد كه اين كتاب به دست شيخ عبدالجليل رازى رسيده، فوراً نقض گسترده اى بر آن مى نويسد. اين كتاب اخيراً به صورت زيبا چاپ و منتشر شده است.
در سال 1322 كتابى به نام اسرار هزار ساله منتشر شد كه مؤلّف آن سابقه طلبگى در مدرسه رضويه قم داشت. كسانى كه كتاب را خوانده بودند، انتظار داشتند كه پاسخ آن هرچه زودتر نوشته شود. رويكرد كتابچه جنبه وهابيگرى داشت و گاهى هم به وجود كاستى ها در اسلام اشاره مى كند. حضرت امام(قدس سره)تدريس رسمى خود را تعطيل كرد و ظرف دو ماه پاسخ آن را نوشت و به نام كشف اسرار منتشر شد كه مورد استقبال جامعه روحانيت قرار گرفت.
اكنون مسئله تكفير پيش آمده است. البته تكفير سابقه طولانى دارد. نخستين تكفير به وسيله اسامة بن زيد انجام گرفت و قرآن مجيد در آن در سوره نساء اشاره دارد، آنجا كه مى فرمايد: 
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللهِ فَتَبَيَّنُوا وَلاَ تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقَى إِلَيْكُمُ السَّلاَمَ لَسْتَ مُؤْمِنًا تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا فَعِنْدَ اللهِ مَغَانِمُ كَثِيرَةٌ كَذَلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اللهُ عَلَيْكُمْ فَتَبَيَّنُوا إِنَّ اللهَ كَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرًا).(1)
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هنگامى كه در راه خدا گام مى زنيد (و به سفرى براى جهاد مى رويد) تحقيق كنيد و به خاطر اينكه سرمايه ناپايدار دنيا (وغنايمى) به دست آوريد، به كسى كه اظهار صلح و اسلام مى كند، نگوييد مسلمان نيستى، زيرا غنيمت هاى فراوان (براى شما) نزد خداست.

1 . نساء: 94.

صفحه 107
شما قبلاً چنين بوديد و خداوند بر شما منّت نهاد (و هدايت شديد); پس (به شكرانه اين نعمت بزرگ) تحقيق كنيد! خداوند به آنچه انجام مى دهيد، آگاه است».
مرحله بعد به وسيله وليد بن عقبه انجام گرفت و آيه (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْمًا بِجَهَالَة فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ)، «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بياورد، درباره آن تحقيق كنيد، مبادا به گروهى از روى نادانى آسيب برسانيد و از كرده خود پشيمان شويد».(1) در اين مورد نازل شده است.
مرحله سوم به وسيله خوارج گسترش پيدا كرد. آنان غير خود را كافر دانسته و مال و جان ديگران را حلال مى شمردند. پس از فروكش كردن خوارج تا حدّى مسلمانان از انديشه تكفير منزه بودند ولى با طلوع احمد بن تيميه(متوفاى 728) اين مسئله پيگيرى شد، امّا چندان گسترش پيدا نكرد تا اينكه در سال 1160 به وسيله محمد بن عبدالوهاب مجدداً جان گرفت.
اكنون افكار وهابيت كه در كشورهاى عربى در مدارس تدريس مى شود موجى از تروريست را به وجود آورده است و در خبرها آمده است كه الآن رؤساى كشورهاى عربى مانند مغرب، الجزاير و مصر در صددند كه در كتاب هاى دينى تجديد نظر كنند و هر نوع انديشه اى كه به تكفير مسلمانان كمك مى كند، برچيند.
***
ارتباط مستقيم با كتاب هاى كلامى غربيان
تذكرى كه لازم است يادآور شوم، اين است كه بايد مجمع عالى حكمت

1 . حجرات:  6.

صفحه 108
اسلامى پيوسته با انديشه هاى غربيان در ارتباط باشد، زيرا ارتباط اين دو نوع فكر، موجى در مباحث كلامى و فلسفى ايجاد مى كند.
چندى قبل جناب آقاى دكتر گلشنى، كتابى را همراه با مقدمه بسيار سودمند متشر كرده كه در آن برهان نظم از نظر غربيان به صورت بسيار مبرهن بيان شده است; بنابراين بايد مجمع پيوسته اين مسائل را رصد كند.
جناب آقاى دكتر حداد عادل مى گفت:  در غرب ماهى يك كتاب در مورد الهيات منتشر مى شود. علم و دانش مرز و حدّى ندارد و به قول علما: «العلم رحم»; يعنى افكار دانشمند براى جامعه بشرى است. برخورد دو نوع فكر متضاد اثر خوبى دارد، بسان پيوستن دو سيم مثبت و منفى كه از آن نور مى جهد.
كتاب هاى كلامى كه پس از 1320 شمسى نوشته شده است، از ارزش بالايى برخوردار است، زيرا آزادى بيان و قلم براى مادى هاى وطنى سبب شده كه افكار غربيان مادى را مطرح كنند و مسائل مابعدالطبيعه را به چالش بكشند. در اين هنگام كه قلم هايى كه در الهيات به دفاع برخاستند و به اشكالات آنان پاسخ داده است سبب شده است كه آثار آنان ارزشمندتر و خواندنى باشد.
سال هاى 1320 تا 1328 مجله ايران بيانگر افكار مادى ها بود و غالباً از افكار تقى ارانى(متوفاى 1318) كمك مى گرفت و احياناً از كتاب هايى كه سفارت شوروى در اختيار توده اى ها قرار مى داد بهره مى گرفتند.
بنابراين بايد گفتار امام صادق(عليه السلام)(العالم بزمانه لا تهجم عليه اللوابس)، مدّ نظر مجمع باشد. آخرين عرض من اين است كه مجمع كوشش كند كه در استان هاى ديگر هم بخش هايى پديد آورد كه هدف دفاع از اسلام و الهيات تمام انبياء و اولياء باشد.

صفحه 109
سخنرانى در اجلاسيه جامعه مدرسين و علماء بلاد   
5
سخنرانى در اجلاسيه جامعه مدرسين و علماء بلاد(1)
پيش از آنكه در موضوع همايش سخن بگويم از همه عزيزانى كه اين فضاى روحانى را پديد آورده اند، صميمانه تشكر مى كنم و همچنين نسبت به همه علماى بلاد كه از راه هاى دور و نزديك در اين همايش شركت كرده اند، سپاس مضاعف دارم.
اينك سخن خود را با حديثى از امام صادق(عليه السلام) آغاز مى كنم: 
«تمنّوا الفتنة ففيها هلاكُ الجبابرة وطهارةُ الأرضِ مِنَ الفسقة».(2)
امام صادق(عليه السلام) در اين حديث از مسلمانان مى خواهد فتنه را آرزو كنند; فتنه اى كه در آن ستمگران نابود و روى زمين از فساد پاك مى شود.
مقصود از «هلاك الجبابرة»  هلاكت جباران و ستمگران است كه حكومت خود را بر مستضعفان تحميل كرده و هستى هاى آنها را به خود اختصاص داده و مستبدانه حكومت مى كنند.
مقصود از «وطهارة الأرض من الفسقة»  پاك شدن سرزمين هاى اسلامى از گنهكاران و بزهكاران است .
اكنون بايد ديد مقصود از «فتنه» در اين حديث مبارك كه اين دو اثر بارز را دارد، چيست.

1 . سخنرانى در اجلاسيه جامعه مدرسين و علماء بلاد در تاريخ 18/9/1395.
2 . امالى شيخ طوسى، ص 700.

صفحه 110
فتنه در زبان عربى معانى مختلف يا كاربردهاى گوناگون دارد: 
الف. گاهى فتنه به معناى امتحان و آزمايش به كار مى رود، چنان كه در اين آيه مى فرمايد: 
(إِنَّمَا أَمْوَالُكُمْ وَأَوْلاَدُكُمْ فِتْنَةٌ وَاللهُ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ).(1)
«اموال و فرزندانتان فقط وسيله آزمايش شما هستند و خداست كه پاداش عظيم نزد اوست».
انسان در طول زندگى از نظر ثروت و فرزند در بوته امتحان قرار مى گيرد. فرض كنيد كه دشمنى است كه دين و امنيت را تهديد مى كند، در اين صورت بايد فرزندان شجاع ملت از حريم دين دفاع كنند و چه بسا جام شهادت بنوشند، و انسان هايى كه امكانات مالى دارند بايد اندوخته خود را هزينه دفاع از حريم كشور كنند. كسانى كه در چنين شرايط قرار مى گيرند بر دو نوعند:  گروهى سرفراز از امتحان درآمده و فرزند يا فرزندان خود را فداى راه دين مى سازند و در حد توان از اندوخته خود كمك مى كنند و گروهى ديگر كوچكترين گامى برنمى دارند، اينجاست كه ثروت و فرزند مايه آزمايش مى شود.
چه خوش سروده، سراينده اى كه مى گويد: 
خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان *** تا سيه روى شود هر كه در او غش باشد
***
ب. گاهى فتنه در مورد شورش هاى كور به كار مى رود; شورش هاى بى هدف كه جز افساد و بهم ريختن نظم هيچ كارى انجام نمى دهند. اميرمؤمنان (عليه السلام) درباره اين نوع فتنه ها و شورش هاى كور مى فرمايد: 

1 . تغابن:15.

صفحه 111
«كُنْ فِي الْفِتْنَةِ كَابْنِ اللَّبُونِ، لاَ ظَهْرٌ فَيُرْكَبَ، وَلاَ ضَرْعٌ فَيُحْلَبَ (فيحتلب)».(1)
«در شورش هاى بى هدف به سان شتربچه باش نه سوارى مى دهد و نه شير».
يعنى كوچكترين كمك و مداخله نكن، و خود را دور نگه دار، و اگر آيه مباركه مى فرمايد:  (وَالْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ)(2)، ناظر به فتنه گرى هاى مشركان است كه با اعمال غير انسانى خود سد راه مؤمنان مى شوند.
آنگاه كه از اميرمؤمنان(عليه السلام) درباره غوغاگران سؤال شد، درباره آنان چنين مى فرمود: 
«هُمُ الَّذِينَ إِذَا اجْتَمَعُوا ضرُّوا، وَإِذَا تَفَرَّقُوا لَمْ يُعْرَفُوا».(3)
غوغائى ها همان فتنه گران هستند هنگامى دست به شورش بزنند ضرر مى رسانند شيشه ها را مى شكنند،خودروها را آتش مى زنند، احياناً زيرساخت ها را ويران مى سازند و آنگاه كه به اغراض شيطانى خود رسيدند هر يك به نقطه اى فرار مى كنند كه عامل و عاملان واقعى درست شناخته نمى شوند.
اميرمؤمنان(عليه السلام) حركت هاى خوارج را شورش كور مى خواند و مى فرمايد: 
«أَيُّهَا النَّاسُ، فَإِنِّي فَقَأْتُ عَيْنَ الْفِتْنَةِ...، أَلاَ وَإِنَّ أَخْوَفَ الْفِتَنِ عِنْدِي عَلَيْكُمْ فِتْنَةُ بَنِي أُمَيَّةَ، فَإِنَّهَا فِتْنَةٌ عَمْيَاءُ مُظْلِمَةٌ».(4)
«مردم، من چشم فتنه را از حلقه درآوردم...، مخوف ترين فتنه ها نزد من

1 . نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره1.
2 . بقره/191.
3 . نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره199.
4 . نهج البلاغه، خطبه 93.

صفحه 112
فتنه بنى اميه است كه شورش كور و تاريك است».
***
ج. گاهى فتنه به معناى انقلاب هدفمند به كار مى رود كه پيامبران آسمانى رهبران اين نوع انقلاب ها هستند و كلام امام صادق(عليه السلام) كه مى فرمايد «تمنوا الفتنة» كه منشأ دو اثر بارز است، ناظر به انقلاب هاى آسمانى و دينى است كه هدف از آن رهايى انسان ها از بردگى است و در انقلاب انبياء هر دو اثر تحقق پذيرفت: ستمگران مانند فراعنه در انقلاب حضرت موسى(عليه السلام) و ابوجهل ها در انقلاب پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)نابود شده اند و سرزمين مصر از بت پرستى، پاك شد، همچنان كه سرزمين عربستان مهد توحيد و عدالت گشت.
در انقلاب اسلامى ما كه از مهرماه سال 1341 آغاز شد و پس از شانزده سال يعنى 22 بهمن ماه1357 به ثمر رسيد نظام فاسد فرو ريخت، جباران و ستمگران در سطوح مختلف مجازات شدند و فسادى كه در كشور در حال گسترش بود بحمدالله برچيده شد و مراكز فحشا يا ميگسارى يا برد و باخت رخت بربست.
ولى در انقلاب ما علاوه بر اين دو اثر، آثارى ديگر نيز همراه داشت كه به برخى اشاره مى كنيم: 
1. آزادى فكر و انديشه، و برچيدن زنجير از قلم ها يكى از آثار انقلاب است، حتى برگزارى اين نوع همايش ها يكى از ثمرات آن است كه هرگز در نظام پيشين چنين اجتماعى امكان پذير نبود. در اين همايش علماى بلاد از دور و نزديك دور هم جمع شده اند كه درباره انقلابى ماندن حوزه به بحث و بررسى بپردازند.
2. فزونى مراكز علمى و تحقيقى و نشر كتاب هاى مفيد در سطوح مختلف، يكى ديگر از دستاوردهاى انقلاب اسلامى است. شهرستان قم از نظر مصرف

صفحه 113
كاغذ در درجه بالايى قرار دارد كه صد چاپخانه را تغذيه مى كند و مقصود از مصرف كاغذ در مورد نشر آثار نويسندگان است.
من در اينجا خاطره اى نقل كنم، در سال 1329 شمسى كتابى به نام نگهبانان سحر و افسون از يكى از سفارتخانه هاى موجود در تهران منتشر شد كه علما و خطباى گران قدر را ساحر، و انديشه آنان را سحر و افسون خوانده بود. رويكرد كتاب كاملاً الحادى بود و از اصول ماديگرى ديالكتيك كمك مى گرفت. مرحوم علامه طباطبايى تصميم گرفت يك دوره اصول فلسفه اسلامى را ضمن مقايسه با فلسفه ديالكتيك تدريس كنند. گروهى از شاگردان برجسته خود را دعوت كرد كه تدريس به صورت خصوصى در شب هاى پنجشنبه و جمعه در خانه هاى افراد انجام گيرد. اعضاى جلسه در حدود پانزده نفر بودند، چه بسا برخى از افراد يك اتاق بيشتر در اختيار نداشت، وقتى كه برگزارى جلسه نوبت خانه او بود، ناچار مى شد خانواده خود را روانه خانه همسايه كند. آن مضيقه كجا و اين سالن جلسات باشكوه مدرسه امام كاظم(عليه السلام)كجا؟ تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل. غم انگيزتر اينكه هيچ مجله يا روزنامه اى در آن ايام آماده نشد كه مقالات ايشان كه خلاصه تدريس ايشان بود را چاپ كند، جز يك مجله كثيف به نام تهران مصور. اين شرايط را با وضع امروز در نظر بگيريد كه ده ها مجله و نشريه علمى و دينى و تخصصى در كشور منتشر مى شود.
تمام اين بركات از آثار انقلاب و حوزه علميه قم مهد آن است. اگر
بخواهيم از بركات انقلاب به صورت مستمر بهره بگيريم بايد حالت
انقلابى بودن حوزه دوام پيدا كند و به اصطلاح علت محدثه بايد علت مبقيه
نيز باشد.

صفحه 114

بايسته هاى انقلابى ماندن حوزه

حوزه انقلابى بايسته ها و راهكارهايى دارد كه من به گوشه بايسته ها اشاره مى كنم: 
1. پرچمدار انقلاب و رهبر آن يك فقيه عالى قدر و استاد بزرگوارى بود كه علم و ايمان او مورد اتفاق همگان بود. او در سايه اين دو عامل بر دشمن چيره گشت; بنابراين يكى از زيرساخت هاى انقلابى ماندن حوزه اين است كه به تربيت فقيه عنايت ورزد كه كيان شيعه با فقاهت گره خورده است. ما اكنون از اين نظر در مرحله مطلوبى نيستيم. سابقاً در بلاد فقيهان بزرگ به كارهاى مردم رسيدگى مى كردند، الان بلاد از اين نعمت كمتر برخوردار است، همان طور كه يادآور شدم، اصولاً كيان شيعه با فقه و فقاهت گره خورده است و اساس مرجعيت را تشكيل مى دهد. در حقيقت قدرت مرجعيت كه بر اساس فقاهت استوار است، توانست تمام نيروهاى مردمى را در مسير واحد قرار داد.
به خاطر دارم قرار بود در كشور تركيه همايشى براى شناخت شيعه برگزار شود. آنان از اطراف و اكناف عالم شخصيت هاى علمى و سياسى دعوت كرده بودند كه در آن همايش شركت كنند و طبق دعوت آنان تصميم گرفته شد از ايران نيز گروهى شركت كنند. هدف از همايش محكوم كردن شيعه بود، اما خدا خواست كه نتيجه معكوس شد و به اصطلاح «انقلب السحر على الساحر» و به قول جلال الدين، «از قضا سركنگبين صفرا فزود».
در هر حال شبى همه ميهمانان را به كاخ يكى از خلفاى عثمانى(عبدالحميد) بردند و هر چند نفر دور ميزى جمع شدند. طبعاً جلسه، حالت فكاهى و انسى داشت. در گرد ميز ما بعثى عراقى بود كه در ميان سخنانش اين جمله از دهانش پريد و به من خطاب كرد و گفت:  وعندكم المرجعية; يعنى شما چنين قدرتى را

صفحه 115
داريد كه مى تواند ملت را به سوى هدفى مشخص بسيج سازد.
مرجعيت بر اساس فقاهت استوار است و بايد حوزه به تربيت فقيه عنايت خاصى داشته باشد تا انقلابى بودن حوزه استمرار يابد.
2. امروز براى حفظ انقلاب و رساندن پيام آن به جهانيان به مبلغان زباندان عربى نياز است كه بتوانند مفاهيم و آرمان انقلاب ما را به زبان عربى مطرح كنند و ما متأسفانه از اين نظر كمبود روشنى داريم. در برخى از كشورها كه از نظر استعداد به پايه ايران نمى رسند، تحت يك برنامه خاصى اين كمبود را برطرف كرده اند.
3. يكى از زيرساخت هاى انقلاب، آگاهى حوزه است از آنچه كه در دنيا از نظر فرهنگى و تبليغات مى گذرد. امروز بسيارى از شبكه هاى الحادى و وهابى شبانه روز عليه تشيع سخن مى گويند. طبعاً بايد حوزه انقلابى به صورت مرتب پاسخگوى اين نوع شبهات باشد و من شخصاً از شخصيت هايى كه به تأسيس شبكه ماهواره اى دست يازيده و خدمات بزرگى انجام مى دهند، صميمانه تشكر مى كنم.
مرحوم شرف الدين عاملى مؤلف المراجعات در سال 1330 هجرى قمرى يعنى قريب صد و هشت سال قبل، از نجف اشرف رهسپار وطنش لبنان شد. او احساس كرد كه مقامات علمى و فرهنگى و سياسى در دست مسيحيان و در درجه بعد دست سنيان است، امّا شيعه بر اثر فقر فرهنگى و علمى كارهاى پست را بر عهده دارد، احساس كرد از آن راهى كه ديگران وارد شده اند و در نتيجه اقتصاد و فرهنگ كشور را قبضه كرده اند، بايد وارد شد; يعنى شيعه را از نظر فرهنگى و سياسى و اقتصادى با ديگر طبقات همگام ساخت. او نخست به تأسيس يك مركز فرهنگى به نام «كلية الجعفرية» دست زد و به هنگام افتتاح آن

صفحه 116
اين جمله را گفت: «لا يأتى الهدى إلاّ من حيث أتت الضلالة». اين كلمه واقعاً از كلمات حكيمانه بسيار باعظمت است كه اگر در نهج البلاغه مشاهده مى كرديم آن را دور از كلمات امام نمى انديشيدم، البته فرزندان على(عليه السلام) مانند شرف الدين بايد از اجداد بزرگوار خود بلاغت را به ارث ببرند. فلأبناء أن يرثوا ما للآباء من الفضائل والمكارم.
من سخن خود را در اين موضوع با حديثى از امام صادق(عليه السلام) به پايان مى رسانم: «العالم بزمانه لا تهجم عليه اللوابس»(1): آشنا به شرايط حاكم به زمان غافلگير شبهات نمى شود.
مقصود از زمان در حديث، زمان به معنى فلسفى نيست كه به «مقدار الحركه»تعريف مى شود. مقصود آگاهى از شرايط حاكم بر زندگى است. ناآگاهى از آنچه در جهان مى گذرد، بالأخص در امور فرهنگى و دينى، سبب غافلگيرى مى شود كه جبران آن، گاهى غيرممكن مى باشد.
والسلام عليكم ورحمة الله وبركاته

1 . اصول كافى، ج1، ص 27، شماره حديث29، كتاب عقل و جهل.

صفحه 117
6

استفاده از تمام ظرفيت ها براى

تحول علوم انسانى ضرورى است(1)
استفاده ازم تمام ظرفيت ها براى تحول علوم انسانى ضرورى است   
(يَرْفَعِ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَات وَاللهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ).(2)
«خداوند مقام اهل ايمان و دانشمندان را به درجاتى رفعت و بزرگى مى دهد و خداوند به آنچه انجام مى دهيد به خوبى آگاه است».
ضمن تبريك به مناسبت عيد غدير خم، عيد ولايت و عيد حاكميت
همه ارزش هاى الهى و انسانى و عدالت همه جانبه و نيز تبريك به مناسبت
آغاز سال تحصيلى جديد دانشگاه ها با عرض پوزش مطالبى را خدمت
اساتيد و انديشمندان و دانشجويان و همه مسئولين دانشگاهى عرض
مى نمايم.
همت و تلاش شما عزيزان دانشگاهى در دستيابى به قله هاى رفيع دانش و كسب فضايل اخلاقى و معنوى نه تنها سربلندى كشور را به ارمغان مى آورد، بلكه در سطح جهانى، تبليغى براى نظام اسلامى خواهد بود. عزيزان دانشجو،

1 . سخنرانى به مناسبت آغاز سال تحصيلى جديد دانشگاه ها.
2. مجادله: 11.

صفحه 118
فرصت جوانى را قدر بدانيد و تمام همت خود را در راه تقويت و تحكيم ايمان و كسب علم مفيد و انجام اعمال صالح و احترام به اساتيد بزرگوار، به كار گيريد كه كوچكترين اهمال در اين حوزه زيان هاى جبران ناپذيرى را در پى خواهد داشت.
اساتيد بزرگوار، دانشجويان، فرزندان و برادران شما هستند كه علاوه بر تعليم علوم مورد نياز جامعه، به پرورش و تزكيه اين عزيزان همت گماريد، زيرا كه نسل عالم و متخلق و متدين كشور را از هر جهت تعالى داده و از نفوذ اجانب ايمن خواهد ساخت.
دختران عزيز دانشجو، شما مادران نسل آينده اين كشور هستيد; سعى كنيد با خودسازى و كسب علم مفيد و رعايت حجاب، عفاف و پاكدامنى خود در رشد تمدن بزرگ اسلامى سهيم باشيد. امروزه دست هاى ناپاكى وجود دارد كه سعى وافر در بى عفتى و بى اخلاقى دختران و زنان جامعه دارد. با عفاف و حجاب خود در راه خدا مجاهده نماييد كه ثواب مجاهد فى سبيل الله را داريد.
امروز استعمارگران در تلاشند كه اسلام عزيز را مخالف هرگونه پيشرفت در حوزه علم و دانش بدانند، در حالى كه قرآن كريم و پيامبر عزيز اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) و امامان معصوم(عليهم السلام) به علم و عالم ارزش زيادى مى دهند. با همين ارزش دادن به جايگاه عالمان در جامعه اسلامى بود كه در مدت اندكى، تمدن بزرگ اسلامى هويدا گشت.
همچنين امروز استعمارگران در تلاشند كه اسلام عزيز را كه موجب حيات جوامع انسانى است، مخالف اخلاق و مدافع خشونت و تروريست قلمداد نمايند.
در صورتى كه اسلام عزيز مدافع صلح و دوستى و مخالف خشونت و

صفحه 119
تروريست مى باشد، به گونه اى كه پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) هدف بعثت خود را اكمال مكارم و فضايل اخلاقى مى داند: «انّى بعثت لأُتمم مكارم الأخلاق». امروز استعمارگران و گروه هاى خشن و خارج از اسلام سعى مى كنند هرگونه جنايت غيرانسانى و وحشيانه را به نام اسلام جلوه دهند كه ساحت اسلام مبراى از اين وحشيگرى هاست.
آنان سعى مى نمايند كه با اين بهانه ها، جوانان عزيز دانشگاهى را از دين و معنويت و اخلاق، رويگردان كنند.
سعى نماييد كه با كسب علم و فضايل اخلاقى و كمالات دينى و ايمان
خود به آنان نشان دهيد كه اسلام حامى علم، اخلاق و معنويت و صلح
و دوستى و همزيستى مسالمت آميز است و ساحت اسلامى از اين جنايات تكفيرى ها به دور مى باشد; همچنين از همه مسئولين دانشگاهى
درخواست مى كنم كه با رفتار پدرانه و دلسوزانه زمينه رشد علمى و فرهنگى و اخلاقى و دينى دانشجويان عزيز را فراهم نماييد و از هيچ كوششى در اين راه دريغ نورزيد.
با توجه به اينكه نيمى از جمعيت دانشجويى در حوزه علوم انسانى هستند، مسأله تحول علوم انسانى را بايد جدّى گرفت. سرفصل هاى دروس و متون آموزشى بايد به گونه اى تدوين گردد كه بيانگر حقانيت و اتقان تفكر اسلامى باشد; لذا بايد از همه ظرفيت ها در جهت تحول علوم انسانى استفاده نمود; همچنين از همه متوليان امر درخواست مى كنم كه به گونه اى برنامه ريزى نمايند كه پايان نامه ها و رساله هاى كارشناسى ارشد و دكترى و نيز تحقيقات اساتيد در جهت رفع نيازهاى جامعه باشد.
در پايان براى همه اساتيد و جوانان عزيز و عالم و فرهيخته دانشگاهى از

صفحه 120
خداوند متعال درخواست موفقيت و بهروزى مى نمايم و بر مسئولين لازم است كه زمينه اشتغال و ازدواج و زندگى آبرومند فرزندان عزيز دانشجويم را فراهم نماييد تا اين فرصتى را كه انقلاب اسلامى ايران براى ما ارزانى داشته، پاس داريم.

صفحه 121
پاسدارى از سرمايه هاى ملى و ارزش هاى فرهنگى   
7

پاسدارى از سرمايه هاى ملى و ارزش هاى فرهنگى

پس از درگذشت پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) جلوگيرى از نگارش سخنان پيامبر خدا، اثر سوئى در حراست از فرهنگ اسلامى نهاد، زيرا سخنان رسول خدا بسان قرآن از حجيت بالايى برخوردار است و هر دو از وحى الهى سرچشمه مى گيرند، چيزى كه هست در قرآن لفظ و معنى هر دو از سوى خداست، ولى در حديث گفتار از پيامبر و معنى از جانب خداست.
حالا انگيزه منع نگارش حديث چه بود، فعلاً درباره آن سخن نمى گوييم، ولى يادآور مى شويم كه در چنين شرايط سخن گفتن احبار و رهبان به ظاهر مسلمان در مسجد نبوى كاملاً آزاد بود و از اين طريق يك رشته داستان هاى بى اساس كه ساخته علماء يهود و نصارى بود، وارد فرهنگ اسلامى شد و چه بسا ساده لوحان آنچه را كه از اين گروه مى شنيدند، به پيامبر نسبت مى دادند.
منع نگارش حديث تا سال 143 ادامه داشت، ولى بر اثر فشار بزرگان، نگارش و حديث گويى كاملاً آزاد گشت و در سايه آن، انواع علوم در كشور اسلامى گسترش يافت و كتابخانه هاى عظيمى پديد آمد و در اين مورد شيعه در حفظ سرمايه هاى ملى و ارزش هاى دينى سهم بسزايى داشت; از باب نمونه: 
1. شاپور بن اردشير شيعى در بغداد كتابخانه بيت الحكمة را پايه گذارى كرد و در آن ده هزار جلد كتاب گرد آورد كه اغلب آنها به خط مؤلفان بوده است.

صفحه 122
2. سيد مرتضى(355ـ 436هـ. ق) داراى كتابخانه عظيمى بود كه به فزون از هشتاد هزار جلد مى رسيد. از آنجا كه هشتاد سال نيز عمر كرد، او را ذوالثمانين مى خواندند.
3. پس از فاجعه مغول، نصيرالدين طوسى كه پيوسته بازدارنده هولاكو از فساد بيشتر بود، توانست در شهر مراغه چهارصد هزار جلد كتاب فراهم آورد و با ساختن رصدخانه دانشمندانى را كه هركدام به گوشه اى رفته بودند، در آن منطقه گرد آورد و به بازسازى علوم طبيعى و رياضى و فلسفى و غيره بپردازد.
شما مى توانيد با سير در كتاب هاى تراجم به خدمات علماى اسلام بهويژه شيعه دست يافته و ارزشگذار باشيد. البته اين را هم بايد گفت كه گاهى جاهلان بر اثر تحريك قدرتمندان كتابخانه ها را آتش مى زدند; از باب نمونه در سال 447 كتابخانه شيخ طوسى در بغداد طعمه حريق شد و هجوم سلاجقه به بغداد و برچيده شدن بساط حكومت آل بويه كه شيعى بودند يا تمايلات شيعى داشتند، به حنابله جرأت داد كه به چنين جنايتى دست بزنند.
گاه و بيگاه در اثر سهل انگارى متصديان، برخى از كتابخانه ها طعمه حريق مى شود و بخش اعظم سرمايه ملّى دود و خاكستر مى گردد. تلخى فاجعه سوختن كتابخانه استان اصفهان در چند سال پيش هنوز در خاطره هاست.

تاراج سرمايه هاى ملّى

بيان پيشين ناظر به يك نوع تضييع و نابودى ثروت ملّى بود، ولى در طول تاريخ دلالانى بودند كه پيوسته كتاب هاى علماى اسلام را كه غالباً به صورت خطى بود به ثمن بخسى خريدارى نموده، روانه غرب مى كردند. شايد نسل حاضر تصور كند كه اين كار، مربوط به عصر حاضر است در حالى كه تاريخ

صفحه 123
برخلاف آن گواهى مى دهد. ابن خلكان در كتاب وفيات الأعيان(1) در ترجمه ابن اليمين(م613) نقل مى كند:  يكى از حرفه هاى او خريد كتاب هاى نفيس و ارسال آنها به سرزمين روم بود.
در كتاب جولةٌ فى دور الكتب الامريكية(2) مى نويسد:  دانشگاه برينستون آمريكا از يك يهودى در بغداد كتابخانه اى را به قيمت 73000 دلار خريدارى كرد و به آمريكا منتقل كرد.
فراموش نمى كنم در سال هاى 1315 يا 1316 شمسى در ايران شايعه اى ساختند كه دولت وقت تصميم گرفته است كتاب هاى موجود در خانه هاى شخصى را ضبط كند و همه را به دريا بريزد، سپس دلالانى آموزش ديده را وادار كرد به خريد كتاب ها بپردازند و به جاى اينكه به دريا بريزند، به كيسه غربيان ريخته شد.
در سال 1356 هجرى شمسى براى رسيدگى به امور دانشجويان ايرانى كه با ايمان به آمريكان مى روند و پيراسته از ايمان به ايران برمى گردند، از طرف شخصى كه وابسته به حضرت امام(قدس سره) بود، به آمريكا اعزام شدم تا موضوع را از نزديك مطالعه كنم; از اين جهت چند ولايت را كه بيشتر دانشجويان ايرانى را در آنجا تحصيل مى كردند رفتم كه يكى از آنها ايالت نيوجرسى بود. مركز ايالت شهر دانشگاهى است كه دانشگاه آن در سال 1305ق تأسيس شده بود. اين دانشگاه بخش شرقى عظيمى داشت. فردى كه راهنماى ما در اين قسمت بود ما را به بخش شرق شناسى برد كه كتابخانه مهمى داشت. در ميان كتاب هاى خطى التبيان، يكى از كتاب هاى شيخ طوسى را مشاهده كردم كه مايه تأسف من شد،

1 . وفيات الأعيان، ج2، ص 340.
2 . جولةٌ فى دور الكتب الامريكية، ص 47.

صفحه 124
زيرا مرحوم استاد بزرگ، آيت الله حجت با زحمات زيادى توانست اجزاء اين كتاب را از اطراف و اكناف ايران و شايد عراق جمع كند و سرانجام در اصفهان در دو مجلد رحلى به امر او چاپ شود. در كتابخانه نيوجرسى «خطوط مير» فراوان بود و شماره هاى زيادى از روزنامه هاى اطلاعات و كيهان وجود داشت كه به ترتيب از ايران ارسال مى شد و سرانجام تجليد مى گشت.
شرح اين هجران و اين خون جگر *** اين زمان بگذار تا وقت دگر
امام صادق مى فرمايد: «احتفظوا بكتبكم فانّكم سوف تحتاجون إليها».(1)
در طول تاريخ حضور امامان تا آغاز غيبت كبرى از طرف علماى شيعه قريب ده هزار جلد كتاب نگارش يافته كه اكثر آنها در اختيار ما نيست و اگر شيخ كلينى(م329) و شيخ صدوق (م381) و شيخ طوسى (م460) بخش عظيمى از اين كتاب ها را در جوامع خود جاى نداده بودند، الآن ما در بخش فقه كاملاً فقير و بيچاره بوديم.
در اينجا لازم است از حجت الاسلام والمسلمين جناب آقاى حاج سيدهادى خسروشاهى (دامت بركاته) تقدير و تشكر كنم كه در اين منطقه كه فاقد كتابخانه عمومى است، دست به تأسيس چنين كتابخانه بسيار آبرومندى زده است كه مى تواند نياز علما و دانشمندان و دانشجويان دانشگاه ها را برطرف كند. چنين خدمت بزرگ فرهنگى صدقه جاريه است. جناب مؤسس در خانواده ريشه دار علمى بزرگ شده است. والد معظم ايشان مرحوم آيت الله سيد مرتضى خسروشاهى (م1373) او نيز فرزند آيت الله سيد احمد خسروشاهى (م1327هـ.ق) او نيز فرزند آيت الله سيد محمد خسروشاهى و هكذا. همگى از شخصيت هاى علمى آذربايجان بودند.
شرف تتابع كابر عن كابر *** كالرمح انبوب على انبوب

1 . اصول كافى، ج1، ص 52، شماره حديث10.

صفحه 125
مديريت كتابخانه بايد دو شيوه را در پيش گيرد: 
1. در مورد دانش آموزان و برخى از دانشجويان كه با كتاب هاى محدودى سروكار دارند، كتاب در اختيار آنها بگذارد تا در سالن كتابخانه، مشغول مطالعه شوند.
2. در مورد محققان بايد شيوه قفسه باز در پيش گيرد تا فرد محقق بتواند وارد مخزن شود و كتاب هاى مورد نياز را برگزيند و در غرفه خاصى مشغول تحقيق شود و در غير اين صورت كار تحقيق سامان نمى پذيرد.
لابد مؤسس محترم كه خود از نويسندگان ديرينه حوزه هستند اين موضوع را در نظر گرفته اند. البته اين كار بايد با در نظر گرفتن آيين نامه داخلى كتابخانه صورت پذيرد.
اينجانب از اهل خير درخواست مى كند كه به نيازهاى اين كتابخانه و تكميل آن بپردازند تا اين صدقه جاريه براى همگان مايه خير و بركت باشد.
در پايان درود خود را به شهداى منا كه در اين روزها اتفاق افتاده، فرستاده و اين مصيبت عظمى را به حضرت ولى عصر (عجل الله تعالى فرجه الشريف) و خانواده هاى شهيدان تسليت مى گويم.
قم ـ جعفر سبحانى
18ذى الحجة الحرام، برابر با 12/7/1394

صفحه 126

صفحه 127
   
بخش سوم
مصاحبه ها
1. دو نگرش متفاوت در باب علوم انسانى اسلامى
2. حيات علمى امام خمينى (قدس سره)
3. ضرورت، اهميت و اهداف علم كلام

صفحه 128
دو نگرش متفاوت در باب علوم انسانى اسلامى   

صفحه 129
1

دو نگرش متفاوت در باب علوم انسانى اسلامى

(حضرت آيت الله سبحانى و دكتر داورى اردكانى)

اشاره

محضر استاد محترم و مرجع عالى قدر حضرت آيت الله جعفر سبحانى(دامت بركاته)، طبق معمول مشرف شدم و از نامه استاد عزيز و ارجمندم جناب آقاى دكتر رضا داورى اردكانى(دام عزّه) به دبيرخانه هم انديشى اسلامى، استفسار نمودم. معلوم شد كه معظم له در جريان مطالب نامه قرار داشتند.
از حضرت ايشان خواهش نمودم كه در صورت صلاحديد، نظرات خود را در اين باره اعلام نمايند. ايشان با اين پيشنهاد موافقت نموده و مطالب خود را به اينجانب عرضه داشتند. باز از معظم له درخواست اجازت نمودم كه براى استفاده بيشتر جامعه علمى آن مطالب را با تحرير و قلم خود به سمع دانش پژوهان و عالمان و دانشجويان و طلاب محترم برسانم كه باز با اين پيشنهاد نيز موافقت نمودند كه از اين باب صميمانه تشكر و قدردانى مى نمايم.
لازم به ذكر است كه اينجانب(محمد محمدرضايى) ساليان متمادى از محضر استاد محترم جناب آقاى دكتر رضا داورى بهره برده ام كه به رسم ادب و سنت

صفحه 130
اسلامى مان تكريم و احترام ايشان بر ما واجب است.
در ابتدا خلاصه محتويات نامه استاد ارجمند جناب آقاى دكتر داورى اردكانى ارائه و سپس نظرات استاد گران قدر حضرت آيت الله العظمى سبحانى منعكس مى شود.

خلاصه ديدگاه هاى آقاى دكتر داورى

1. جناب آقاى دكتر داورى رياست محترم فرهنگستان علوم و عضو شوراى انقلاب فرهنگى به دبيرخانه هم انديشى اسلامى جهت ايراد سخنرانى دعوت شده بودند كه در پاسخ به دعوت چنين مى فرمايند: 
«از دعوتى كه فرموده بوديد تشكر مى كنم. متأسفانه من توفيق شركت در نشست علمى علم دينى و علوم انسانى اسلامى را ندارم، كسى را هم نمى توانم به عنوان نماينده معرفى كنم. اين بحث چنان كه توجه داريد 30 سال است كه به نتيجه نرسيده است و به نظر نمى رسد كه در آينده نيز به نتيجه برسد».
سپس يادآور مى شوند: 
«وقتى مطلب سياسى با مسأله علمى خلط شود هر چه بكوشند به نتيجه نمى رسند. علم ماهيتى متفاوت با دين دارد; به اين جهت آن را به صفت دينى نمى توان متصف كرد و به عبارت ديگر وصف دينى نمى تواند صفت ذاتى علم باشد».
آنگاه مى افزايند: 
«هيچ علمى را با ملاك بيرون از آن نمى توان سنجيد، چنانچه حكم در باب فقه و حديث با ملاك و ميزان متدلوژى علم جديد اعتبار و وجهى ندارد.
البته دين و دينداران مى توانند نسبت به مسائل همه علوم و به خصوص علوم

صفحه 131
معروف به علوم انسانى و اجتماعى نظر انتقادى داشته باشند و سپس از مطالعه و آشنايى كافى كه البته به آسانى حاصل نمى شود در مباحث آن علوم چون و چرا كنند. امّا اين چون و چرا در نقد علم است نه اينكه علم تازه باشد».
سپس درباره فعاليت هاى غربيان درباره علوم انسانى چنين مى نويسند: 
«در 300 سال اخير در غرب علوم اقتصاد و تاريخ و حقوق و جامعه شناسى و مردم شناسى و... به وجود آمده و تحقيقات عظيمى در مسائل آن علوم صورت گرفته است كه بى اطلاع وسيع و دقيق از آنها و بدون نقد و تحقيق نمى توان درباره آنها حكم كرد و مثلاً تصميم گرفت كه علم ديگرى جانشين آنها شود».
در آخر نامه ايشان توصيه مى نمايند كه: 
«علم يك طرح مهندسى ساختنى نيست بلكه يافتنى است. من حرف ديگرى ندارم و چيزى ديگر نمى توانم بگويم جز اينكه خوب است كه اگر مى توانيم به جاى بحث در علوم اجتماعى اسلامى در باب شرايط امكان تجديد عهد دينى و بناى يك جامعه اسلامى بينديشيم و در اين راه به لطف پروردگار عليم اميدوار باشيم».
اين عصاره نامه اى است كه استاد محترم جناب آقاى دكتر داورى اردكانى در روزنامه اطلاعات، مورخ چهارشنبه 2 اسفند 1396، ص 3 مرقوم فرموده اند و چاپ شده است.
***

ديدگاه هاى آيت الله سبحانى

استاد محترم حضرت آيت الله سبحانى با تكريم و احترام خاصى كه نسبت به جناب آقاى دكتر رضا داورى اردكانى اظهار داشتند، نقطه نظرات خود را چنين

صفحه 132
اعلام نمودند: 
مسلماً از تقابل دو انديشه بسان تقابل سيم مثبت و منفى، نور پديد مى آيد.
در ابتدا به صورت روشن پاسخ هاى كوتاهى به سخنان ايشان ارائه نمودند: 
1. اينكه مى فرمايند:  سى سال است كه به نتيجه نرسيده است و به نظر نمى رسد كه در آينده نيز به نتيجه برسد.
در اينجا مى توان چنين سؤال كرد: 
چرا در اين سى سال به نتيجه نرسيده است؟ آيا نارسايى در قابل يعنى علوم انسانى در قالب اسلامى شدن است يا ايراد در متوليان امور است كه به دلايلى علاقه به اين موضوع ندارند و مى خواهند همان روش سابق ادامه يابد؟
طبعاً دوم است، چون در اين مدت كار اساسى صورت نگرفته است تا بگوييم اشكال در ماده بحث است. امّا اينكه اگر به صورت جدّى به موضوع اسلامى شدن علوم انسانى پرداخته شود، نيز به نتيجه نمى رسد اين نوعى غيب گويى است كه از شأن ما نيست، مگر رنگ حدس به خود بگيرد.
2. اينكه مى فرمايند: «وقتى مسأله سياسى با علمى خلط شود هرچه بكوشند به نتيجه نمى رسد»، در اين مورد مى توان چنين گفت: 
اين داورى نيز از نظر موضوع، منتفى است. مطلب سياسى نيست بلكه مكتبى و علمى است. مدافعان اسلامى شدن علوم انسانى مى خواهند به اين آيه شريفه (وَقَالَ الَّذِينَ أُوتُوا العِلْمَ وَالإيمانَ) تجسم بخشند و اين ايده سياسى نبوده بلكه نوعى عمل به وظيفه است.
3. اينكه مى فرمايند: «علم ماهيتى متفاوت با دين دارد و به اين جهت نمى توان آن را به صفت دينى توصيف كرد».
در اين باره بايد گفت:  اين گزاره كلى نيست زيرا علوم بر دو قسم

صفحه 133
است: 
الف. علوم تكوينى و بيرون از انديشه انسانى كه قوانين آن به دست آفريدگار تنظيم شده است و تابع انديشه و نظر كسى نيست. مسلماً اين نوع علوم به دينى توصيف نمى شوند البته به الحاد نيز توصيف نمى شود، از هر دو قيد آزاد است. فيزيك، اسلامى و غيراسلامى ندارد. كيهان شناسى بايد از طريق خاص شناخته شود. در اين مورد شناخت مسلمان و غيرمسلمان يكسان است. اين قانون كه سه زاويه مثلث، مساوى با دو قائمه است تبعيض پذير نيست. قانون جاذبه نيوتن (كه مى گويد:  نيروى جاذبه بين دو جسم ارتباط مستقيم با جرم آن دو دارد، يعنى هر چه جرم آنها بيشتر باشد نيروى جاذبه بين آن دو بيشتر است اين قانون هم چنين مى گويد كه نيروى جاذبه ميان دو جسم ارتباط وارون با فاصله دو جسم به توان دو دارد)، قانون عمومى است و همه بايد به نحوى كه علم گفته بپذيرند مگر آنكه خلاف آن ظاهر شود.
بنابراين درباره اين علوم بحث اسلامى و غيراسلامى خارج از موضوع بحث است.
ضمناً توجه شود اينكه مى گوييم رنگ و بوى دينى ندارد مقصود شناخت قوانين حاكم بر درون طبيعت است نه وابستگى طبيعت به مقام ديگر كه خارج از بحث است. مسلماً در اينجا طرز تفكر الهى با مادى متفاوت است.
ب. علوم اعتبارى كه مى توان آن را از دو منظر مطالعه كرد: گاهى از نظر الهى و گاهى از منظر مادى گرايى. اين بخش از دانش ها مى تواند رنگ دينى داشته باشد زيرا موضوع اين علوم، انسان است و ديدگاه الهى و مادى درباره آن كاملاً متفاوت است.
توضيح اينكه موضوع علوم انسانى خود انسان است و انسان از دو منظر

صفحه 134
محكوم به يك رشته قوانين و احكام است. از آنجا كه توصيف انسان از دو منظر كاملاً متفاوت است، طبعاً انديشه هاى الهى درباره او با دگرانديشان نيز متفاوت خواهد بود. انسان از نظر الهى وابسته به عالم بالا است و موجود گسسته از عالم ديگر نيست و از نظر غايت و غرض نيز براى هدفى آفريده شده است.
ولى موضوع در تفكر مادى به گونه اى ديگر است. او انسان را بريده از عالم بالا مى داند و عملاً او را مخلوق قوانين طبيعى لحاظ مى كند(هر چند ممكن است برخى اعتقاداً به گونه اى ديگر باشند) و هيچ نوع غرضى و غايتى براى آفرينش قائل نيستند.
ما فعلاً كار با صحت و سقم يكى از دو منظر نداريم ولى مسلماً علوم انسانى كه بر پايه نظر اوّل تنظيم مى گردد قطعاً بايد با آن انديشه هايى كه طبق منظر دوم تأليف مى شود، تفاوت پيدا كند.
به عبارتى ديگر ما نمى خواهيم علمى را دينى كنيم، علم، علم است ولى اگر موضوع از منظر الهى مورد بررسى قرار گرفت، طبعاً آثار و عوارض آن رنگ دينى به خود مى گيرد و لذا مديريت، اقتصاد و علوم اجتماعى كه مبنى بر اين چنين انسانى است بالطبع دينى خواهد شد، در حالى كه در مكتب ديگر همين موضوعات حالتى ديگر پيدا مى كند.
براى روشن شدن موضوع يادآور مى شويم پايه گذاران علوم انسانى در غرب غالباً انسان هاى مادى گرا بودند و بر همين اساس، علوم را پايه گذارى كرده اند و اينك چند گواه روشن: 
اگوست كنت(1798ـ 1857) فيلسوف و جامعه شناس فرانسوى كه معمولاً او را بنيانگذار جامعه شناسى مى دانند تحت تأثير يك بعدى ابزار شناخت قرار گرفته و جز به تجربه به ابزار ديگرى معتقد نيست و لذا مى گويد:  شناخت جهان

صفحه 135
تنها به روش علمى (البته از نظر او مشاهده و آزمايش) امكان پذير است و از اين جهت هر نوع موجودى كه دور از اين روش باشد شناخت آن امكان پذير نيست.
در واقع او مى خواهد بگويد اديان الهى و آنچه در اين اديان است جنبه علمى ندارند و قابل شناخت نيستند. در نتيجه از دايره شناخت بشر خارج هستند، در حالى كه اگوست كنت از يك اصل فلسفى غفلت كرده كه تجربه حق اثبات دارد و حق نفى ندارد، نديدن روح زير چاقوى جراح دليل بر نبودن آن نيست. هر نوع علوم انسانى كه از اين منظر تدوين شود مسلماً آثار خاصى دارد كه در جامعه دينى قابل پذيرش نخواهد بود.
او كسى است كه دوران تفكر انسان را به سه دوره تقسيم مى كند: 1. ربانى، 2. فلسفى، 3. تجربى.
يادآور مى شود كه زمان دو دوران اوّلى (ربانى و فلسفى) سپرى شده و فقط بايد به تجربه تأكيد نمود. مسلماً با اين طرز تفكر مديريت و اقتصاد و علوم اجتماعى و حتى اخلاق با آنچه جامعه دينى اعتقاد دارد مختلف است.
بنابراين عزيزانى كه همّ دينى دارند و خود را در مقابل خداى متعال مسئول مى دانند علاقه مندند كه اين علوم را با ملاك هاى خود آن علم نه از منظر تنگ تجربه، بازسازى كنند تا در دانشگاه ها ملاك عمل قرار گيرد.
امّا همه ما مى دانيم كه هيچ جامعه اى از اقتصاد يا علم اقتصاد بى نياز نيست. امّا ديدگاه اسلام در مورد اقتصاد با ديدگاه غربيان تفاوت فاحشى دارد. در آيين اسلام اقتصاد وسيله است نه هدف و به اصطلاح «ما ينظر به» است و نه «ما ينظر فيه». لذا گردآورى ثروت در اقتصاد اسلامى بايد از طريق مشروع باشد. درآمدهايى كه از طريق ربا، احتكار، و خداى ناكرده از طريق اعمال نامشروع به دست مى آيند فاقد ارزش هستند، در حالى كه در اقتصاد غربى محدوديت بسيار

صفحه 136
كم و فقط اموال مسروقه و حداكثر درآمد از طريق مواد مخدر ممنوع است.
اكنون سؤال مى شود كه در دانشگاه هاى ما كدام اقتصاد بايد تدريس شود؟ پاسخ روشن است كه روش دوم با اصول ما سازگار نيست. مقصود مدافعان علوم انسانى اسلامى چنين پالايشى است نه ايجاد علم جديد. علم عوض نمى شود امّا دگرگونى در آن امكان پذير است. امروز رباخوارى در غرب يك درآمد رسمى است و بانك هاى بزرگ از اين راه درآمدهاى هنگفتى به جيب مى زنند و عملاً منطق جاهليت را زمزمه مى كنند:  (إِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبَا)، در حالى كه در اقتصاد اسلامى (وَأَحَلَّ اللهُ الْبَيْعَ وَحَرَّمَ الرِّبَا)است.
مسلماً علم اقتصاد در كشورهاى سوسياليستى با آنچه در كشورهاى سرمايه دارى است تفاوت روشن دارد. هر كشورى طبق اصول خود اين علم را تعديل مى كند. اگر كشور اسلامى دست به اين كار زد نبايد گفت اين علم غربى است و بايد به همان متد تدريس شود.
از اين بيان روشن مى شود كه مديريت ها در هر كشورى تابع قانون و اصول اساسى خودش مى باشد. اسلام كه در مسائل مديريت بهترين اصول را داراست نمى توان آنها را ناديده گرفت و مديريت غربى را بدون پالايش در محافل دانشگاهى عيناً تدريس نمود.
همچنين هيچ ملتى نمى تواند بدون اصول اخلاقى زندگى كند و همه ما نيك مى دانيم كه بين اخلاق در حوزه اسلام با اخلاق در برخى از مكاتب غربى تفاوت آشكار است.
به طور قطع در اخلاق اسلامى قيود و حدودى هست كه عقل عملى آن را ايجاب مى كند. امّا در غرب، برخى از متفكران معاشرت هاى دو جنس مخالف را كاملاً مشروع قلمداد مى كنند به شرطى كه به تجاوز جنسى نرسد و فرزند

صفحه 137
نامشروع به بار نياورند، حال اين مرزبندى، امكان پذير است يا نه فعلاً در اين باره سخن نمى گوييم، در حالى كه در اسلام مسأله به گونه اى ديگر است. آيات سوره مباركه نور، حدود معاشرت را روشن كرده است. آيا دانشمندان اسلامى نبايد بر اساس معيارهاى اخلاقى اسلامى نظريه پردازى كنند.
بالأخره بايد يكى از اين سه ضلع را انتخاب كرد:  1. دانشگاه هاى ما قيد تدريس اين علوم انسانى با مبانى ماديگرى را بزنند و اصولاً از چرخه تدريس حذف شوند. 2. دانشگاه هاى ما اين علوم را به نحو غربى بدون نظريه پردازى اسلامى و نقد و انتقادى بر آن تدريس كنند. 3. دانشگاه هاى ما اين علوم را همراه با نظريه پردازى هاى اسلامى تدريس كنند و به اصطلاح به تحرير اين علوم بپردازند و در حقيقت كارى كنند كه خواجه به نام تحرير اقليدس انجام داد (البته نام واقعى كتاب تحرير اصول المهندسة والحساب است هر چند به نام تحرير اقليدس بوده است).
جان كلام آنكه معناى علوم انسانى اسلامى آن است كه 1. موضوع اين علوم انسانى كه انسان است، بر خلاف نظريات دانشمندان غربى بريده از مبدأ و غايت الهى نباشد. 2. با روش صرفاً تجربى، به انكار و بحث و بررسى در حوزه الهيات و مابعدالطبيعه نپردازيم كه از توان روش تجربى خارج است. 3. اهداف و غايت انسان را كمال و فضايل الهى و اخلاقى و حيات جاودانه بدانيم نه صرفاً لذت طلبى و سودطلبى در اين دنياى مادى.
طبعاً وقتى ديدگاه ما نسبت به آفرينش انسان و غايت و هدف از خلقت او عوض شود، نظريات اين حوزه نيز دگرگون خواهد شد. اين است معناى علوم انسانى اسلامى.
4. كلمه زيبايى كه آقاى دكتر داورى فرمودند بسيار ارزشمند است (هيچ

صفحه 138
علمى را با ملاك بيرون از آن نمى توان سنجيد) اين يك مسأله اى است كه در حوزه علميه هم مطرح است.
مرحوم آيت الله بروجردى(رحمه الله)(1292ـ 1380هـ.ق) در درس اصول مى فرمودند: اصول ما تكامل پيدا نكرده بلكه تورم به آن راه يافته است. مرحوم طباطبايى(1321ـ 1402هـ.ق) كه قهرمان تفكيك علوم تكوينى از اعتبارى بود مى فرمود از زمانى كه قوانين فلسفى كه بر تكوين تكيه مى كند به علوم اعتبارى مانند اصول راه يافت علم را از مجراى خود بيرون برد.
بنابراين جمعى از اساتيد دانشگاه كه به نام شوراى تحول علوم انسانى دور هم گرد آمده اند، نمى خواهند علوم انسانى را با ملاك بيرون از آن بسنجند بلكه با ملاك هاى خود آن علم اما در يك چارچوب معين و آن اينكه انسان مخلوق خداست و حيات جاودانه دارد و اعمالش تحت حساب و كتاب است و زندگى او در روز رستاخيز مورد بازخواست مى شود، علوم انسانى را مورد تدوين قرار دهند.
5. اينكه در پايان مى فرمايند: «خوب است كه اگر مى توانيم به جاى بحث در علوم اجتماعى و انسانى درباره شرايط امكان تجربه عهد دينى و بناى يك جامعه اسلامى بينديشيم» كلام ارزشمند است ولى مانع نيست كه انديشمندان به صورت تقسيم كار درباره هر دو موضوع تلاش كنند و كشورهاى اسلامى را از وابستگى به افكار غربيان رهايى بخشند.
در اينجا بايد رفع توهم شود. هدف علوم انسانى اسلامى اين نيست كه فرآورده هاى علمى غربيان را ناديده بگيريم يا به دور كشور ديوارى بكشيم و از ورود اين افكار جلوگيرى كنيم، اين يك توهمى است كه برخى دارند كه بر خلاف گفتار پيامبر گرامى اسلامى(صلى الله عليه وآله وسلم) است كه مى فرمايند: «اطْلُبُوا العِلْمَ وَلَو

صفحه 139
بِالصِّينِ»، بلكه مقصود آن است كه با همان مبانى خاص آن علم و با توجه به اصول مسلم و صحيح در علم مديريت و اقتصاد و علوم اجتماعى نظريه پردازى كنيم. چه بسا ممكن است در پاره اى از مسائل وحدت نظر داشته باشيم در برخى ديگر از هم جدا باشيم.
اينجانب در پايان از هر دو استاد گرامى تقدير و تشكر مى نمايم.
با احترام
محمد محمدرضايى
استاد فلسفه دين دانشگاه تهران و رئيس كارگروه
تخصصى فلسفه دين و كلام جديد شوراى تحول علوم انسانى
5 اسفند 1396

صفحه 140
2
پيرامون حيات علمى امام خمينى (قدس سره)   

مصاحبه با يكى از بستگان حضرت امام خمينى(قدس سره)

1. حضرت امام درس خارج اصول را در چه زمانى آغاز كردند؟

روز پنجشنبه 28 ماه صفر 1364 مقارن با فصل زمستان سال 1323 حضرت آيت الله بروجردى(رحمه الله) به عنوان اقامت در قم وارد اين شهر شدند و پس از چندى جلسات تدريس ايشان فقهاً و اصولاً برگزار گرديد. در مورد فقه، عنوان بحث، كتاب اجاره و در اصول فقه هم مباحث الفاظ كفايه بود.
در اين شرايط مرحوم آقايان مطهرى و منتظرى كه از شاگردان فلسفى حضرت امام (قدس سره)بودند از ايشان درخواست كردند كه براى تكميل بحث خارج اصول، جلد دوم كفايه را ايشان تدريس كنند. روز نخست اساس درس را اين دو نفر تشكيل مى دادند ولى به تدريج افرادى اضافه شدند و نفر سوم آيت الله نوراللهى بود كه استاد سطح حوزه بود و بعداً به تدريج آقايان شيخ عباس ايزدى و شيخ نعمت الله نجف آبادى به آنها پيوستند تا آنجا كه تعداد شاگردان ايشان تا آخر اين دوره يعنى تنها مباحث عقلى از 14 نفر تجاوز نمى كرد كه شاخص آنها دو مؤسس و مرحوم آيت الله آقا شيخ جواد خندق آبادى بود كه اخيراً تقريرات

صفحه 141
درس فقه آقاى بروجردى به قلم ايشان منتشر شد. تدريس اين بخش 7 سال تمام طول كشيد و در بهار سال 1330 مبحث اجتهاد و تقليد به پايان رسيد و اين جانب در اين برهه از استصحاب در درس استاد شركت كردم.
خوشبختانه آنچه كه در اين دوره تدريس شده همگى به قلم ايشان تحرير يافته و تا آخر مبحث اشتغال به عنوان تعليقه بر كفاية و از قاعده «لاضرر» به بعد به صورت تأليف مستقل مى باشد. در آغاز سال تحصيلى 30ـ 31، حضرت امام تدريس خارج مباحث الفاظ را شروع كرده و بر تعداد تلاميذ اضافه شد به گونه اى كه مسجد محمديه گنجايش افراد را نداشت كه به ناچار به مسجد امام و پس از اندى به مسجد سلماسى منتقل شدند. شاگردان برجسته ايشان در اين دوره بسيار چشمگير بودند، مانند شخصيت هاى: ابوالقاسم خزعلى، شيخ محمد نهاوندى، سعيدى، قدوسى، امينى و اشراقى داماد مرحوم امام و ديگر شخصيت ها كه نمى توان در اينجا به ذكر اسامى آنها پرداخت، تدريس جلد اوّل و دوم طى هفت سال تمام شد. جلد اول در سه سال و جلد دوم در چهار سال و بيشترين مباحث به قلم اينجانب تحرير يافت، جز اينكه مباحث اجتهاد و تقليد از دوره قبل با بازنگرى در سال 1377 پايان پذيرفت.

اباء از تشخص

هنگامى كه درس ايشان به مسجد سلماسى منتقل شد مسجد روى آب انبار ساخته شده و سطح مسجد زيلو داشت و طبعاً نشستن بر روى زيلو براى افراد مسن گوارا نبود. اينجانب از خانه خود پتويى آورده و جايگاه ايشان قرار دادم، ايشان پس از ورود و آگاهى، آن را رد نكرد و روى پتو نشست و تدريس كرد ولى پس از درس به اينجانب فرمودند امروز من روى پتو نشستم ولى اگر فردا

صفحه 142
بياورى از نشستن روى آن اباء مى كنم اين كار را انجام نده.

حضور در درس آقاى بروجردى

حضرت امام(قدس سره) براى دعوت آيت الله بروجردى پس از آيت الله صدر بيشترين تلاش را نمود; از اين جهت براى تجليل از مقام فقيه بزرگى مانند آيت الله بروجردى و استفاده از سبك تفكر ايشان در فقه و اصول ايشان شركت مى كردند.

سخن گفتن حضرت امام در درس آيت الله بروجردى

حضور ايشان در درس فقيه بزرگوار علاوه بر تجليل، بهره گيرى از
تجربيات و افكار ايشان بود. مرحوم آقاى بروجردى مى فرمود:  موضوع
اصول فقه (الحجة فى الفقه است) و در اين مورد با رساله شافعى نظريه
خود را تأييد مى كرد و عوارض اين موضوع را جهات تحليلى و تعينات
حجت مى دانست، كانّه مى گويند هل الحجية يتعين بالخبر الواحد أو لا.
در اين موقع حضرت امام فرمودند:  اگر موضوع «الحجة فى الفقه» هست
پس بايد لفظ حجت، موضوع مسئله قرار بگيرد در حالى كه همه جا
جزء محمول است مثلاً مى گويند خبر الواحد حجة، نمى گويند:  الحجة
خبر الواحد.
آيت الله بروجردى فرمودند:  نظير اين سؤال در فن اعلى مطرح است، موضوع در آن «الموجود بما موجود» است و حال آنكه موجود در مسائل، محمول است. مى گويند  العقل موجود، نمى گويند الموجود عقل، اين به خاطر تسهيل در تعليم است.
در اينجا يادآور مى شوم حضرت امام تقريرات درس حضرت آيت الله

صفحه 143
بروجردى را از اول تا حجيت ظن نوشته اند، آخرين برگى كه با چشم خود ديدم اين بود:  الموضع الثاني في وقوع التعبد بالظن. از آن به بعد موفق به حضور نبوده و تقريباً نگارش در اينجا پايان يافت.

نخستين عنوان درس خارج فقه حضرت امام چه بود؟

ايشان از سال هاى 1330 علاوه بر خارج اصول، تدريس خارج فقه را نيز آغاز كردند. نخستين موضوع بحث او خيارات بود كه مدتى طول كشيد ولى به آخر نرسيد. دومين عنوان بحث خارج فقه وى، كتاب زكات بود كه در خانه تدريس مى كردند و از خود ايشان شنيدم كه در مبحث زكات نقدين نوآورى هايى داشتند، امّا متأسفانه نه خود و نه حاضران در مجلس چيزى يادداشت نكردند. بعداً كتاب طهارت را موضوع بحث قرار داده كه قريب هفت سال طول كشيد و فقط احكام اموات را مطرح نكردند. پس از آن مكاسب محرمه را شروع كردند و خود ايشان مى نوشتند ما احساس كرديم ديگر نوشتن ما لازم نيست، بعداً هم مبحث بيع را شروع كردند، هنوز شرايط متعاقدين به آخر نرسيده بود كه به تركيه تبعيد شدند.
امّا دوره هاى اصول ايشان همان طورى كه عرض كردم يك بار مباحث
عقلى را با جمعيت كمى بحث نمودند كه از نظر كميت چشمگير نبود ولى از
نظر كيفيت بسيار بالا بود و حضور آقايان  مطهرى و منتظرى و نوراللهى بالأخص آقا شيخ جواد خندق آبادى كه فيلسوف و عارف و فقيه بود به بحث
غنا مى بخشيد.
فرد اخير بسيار مورد علاقه امام بود و گاهى از اوقات در ايام فاطميه در منزل حضرت امام به منبر مى رفت و سخن مى گفت و ايشان تهرانى بود و در سال

صفحه 144
1334 قمرى در محله خندق آباد متولد و در سال 1404 در تهران درگذشتند، پس از فراغ از مباحث عقلى، مباحث الفاظ را همراه با مباحث عقلى تدريس نمودند و هفت سال تمام طول كشيد، در سال 1337 به پايان رسيد. بار ديگر دوره سوم را آغاز نمودند، مباحث الفاظ به پايان رسيد و مباحث عقلى را تا مبحث اشتغال پيش بردند كه موضوع تبعيد ايشان پيش آمد.

چه كسانى در درس ايشان اشكال مى كردند؟

بيشترين اشكالات از طرف آقاى منتظرى و مقدار كمى از طرف آقاى مطهرى مطرح مى شد. در غياب اين دو نفر در دوره بعد بيشترين اشكال از طرف اينجانب بود كه غالباً در تهذيب الأصول به صورت «إن قلت» درآمده، خود ايشان پاسخ را به عنوان «قلت» نوشته اند.
اين را يادآور مى شوم كه ايشان علاقه مند بود كه از طرف حاضران در درس سخن گفته شود و سكوت افراد را شايسته نمى دانستند، حتى روزى كه سكوت بر مجلس درس حاكم بود ناراحت شدند و گفتند من روضه نمى خوانم، چرا سكوت كرده ايد.

در درس مرحوم آيت الله بروجردى چه كسانى اشكال مى كردند؟

غالباً آيت الله حاج على صافى مستشكل درس بود و در تقريراتى كه از ايشان چاپ شده غالباً به اين سؤال ها اشاره كرده است. بعداً هم پس از ايشان هم اخوى ايشان آيت الله شيخ لطف الله صافى و برخى ديگر سخن مى گفتند و مجلس غالباً با گفتوگو به پايان مى رسيد.
تعداد شاگردان آيت الله بروجردى چند نفر بود؟
مسجد بالاسر آن زمان تقريباً پر مى شد. روزى براى ثبت در تاريخ دم در

صفحه 145
ايستادم تا شاگردان ايشان را بشمارم. چون افراد به سرعت بيرون مى آمدند حدود هفتصد، هشتصد نفر بود و حوزه در آن زمان از نظر تعداد طلاب از چهارهزار بالاتر نبود.

آيا مرحوم حاج آقامصطفى نزد شما درس خوانده اند؟

اگر خودستايى نباشد يادآور مى شوم كه ايشان متجاوز از دو سال نزد اينجانب درس خوانده و گاهى روزى دو و سه درس و تقريباً از مقدمات تا
لمعه براى ايشان تدريس كرده ام، رحمة الله عليه. چون شما پرسيديد من يادآور شدم.

شما چه سالى وارد حوزه قم شديد؟

بنده در مهرماه 1325شمسى برابر با 17 شوّال 1365 وارد حوزه قم شده و خوشه چين دروس اعاظم عصر بودم و سطوح عالى را نزد بزرگان خوانديم، متن كفايه را نزد آيت الله عظماى گلپايگانى كه در واقع متن آميخته با خارج بود و افرادى كه در درس ايشان شركت مى كردند، مرحوم آيت الله اردبيلى و آيت الله صابرى بودند، و در دروس خارج علاوه بر دروس حضرت امام در درس مرحوم آيت الله بروجردى از اوّل مفاهيم تا اواسط اشتغال شركت جسته و نكاتى را يادداشت كرده ام و در فقه هم از اواخر بحث صلاة مسافر و بعداً هم مباحث اوقات و قبله و لباس مصلّى و مبحث قرائت حضور داشتم و مدت 3 سال درس خارج آيت الله حجت را درك كرده كه در حقيقت از اوّل بيع تا مباحث فضولى بهره مند شده و به صورتى تنظيم كرده ام امّا من در آن جمع فرد ناچيزى بودم، اساتيد ما در درس علمين شركت مى كردند.

صفحه 146

ويژگى هاى درس آيت الله بروجردى و حجّت چه بود؟

از قديم الايام گفته اند معرّف بايد أجلى از معرَّف باشد ولى اين شرط در اينجا موجود نيست، امّا من در حدّ فهم خود يادآور مى شوم.
مرحوم آيت الله بروجردى به ريشه يابى مسئله علاقه مند بود، كمتر مسئله اصلى را بدون ريشه يابى مطرح مى كرد، خواه در فقه و خواه در اصول. به خاطر دارم در بحث اصول در مسئله مجاز بودن عام پس از تخصيص تاريخچه مسئله را آن چنان ريشه يابى كردند تا به اينجا رسيدند كه اين مسئله براى اولين بار در سال 303 در ميان اصوليون عنوان شده است.
بر اثر ريشه يابى اقوال فريقين از كتاب خلاف و تذكره و غيره
مطرح مى كردند و انسان تصور مى كرد كه در تاريخ عنوان مسئله حضور
داشته است.
بر اثر علاقه مندى به ريشه يابى تمام روايات مسئله سنداً و متناً مى خواندند
و نكات روايات را از نظر سند و دلالت بيان مى كردند و از اين طريق دست
انسان را گرفته و به مسير اجتهاد مى بردند و به تعبير حضرت امام درس
حضرت آيت الله بروجردى شاگرد را خواسته و ناخواسته به سرمنزل اجتهاد مى رساندند، البته درس مرحوم بروجردى ويژگى هاى ديگرى داشت كه فعلاً بازگو نمى شود.

آيا شهيد آيت الله بهشتى در جلسات درس حضرت امام شركت مى كردند؟

مرحوم آيت الله بهشتى در دوره نخست در برائت و اشتغال مدتى شركت مى كردند، همچنان كه مرحوم آيت الله آقاى سيّد محمدباقر ابطحى به همين منوال شركت مى نمودند.

صفحه 147

آيا حضرت امام با آيت الله داماد مباحثه خصوصى داشته اند؟

بنده اطلاع دقيقى از اين مسئله ندارم ولى مى دانم كه در زمان آيت الله حائرى و پس از آن مرحوم امام با گروهى بحث فقهى داشتند، طبعاً مرحوم آقاى داماد هم جزو همين گروه بوده اند.

شيوه درس مرحوم حجت چگونه بود؟

درس مرحوم آيت الله حجت از ويژگى هاى خاصى برخوردار بود: 
1. نظم فوق العاده در القاء درس به گونه اى كه انسان مى توانست قلم به دست بگيرد و درس را از اوّل تا آخر بدون كم و زياد وتقديم و تأخير بنويسد.
2. بر آراء متأخرين از علماء اصول و فقه مانند آيت الله نائينى، آيت الله عراقى و آيت الله اصفهانى(شيخ محمدحسين) اطلاع كافى داشت و كلمات آنان را نقل نموده و گاهى انتخاب و نقد مى كرد.
3. در تفسير روايات و بيان نكات و رفع تعارض فوق العاده بود و اين مطلب براى كسانى كه درس او شركت مى كردند كاملاً ملموس بود، مضافاً بر استحضار او نسبت به ادله مسائل.

درس آيت الله خوانسارى(قدس سره)

بنده توفيق تلمّذ در خدمت ايشان را نداشتم ولى گروهى كه در درس ايشان شركت مى كردند از استعداد فوق العاده او در تحليل مطالب، زياد تعريف مى كردند. يكى از ويژگى هاى درس ايشان دادن مجال به شاگرد بود كه اشكال كند و به اشكال او پاسخ بگويد و از اين گفتوگوها استقبال مى كرد و در حقيقت نوعى شبيه به درس آيت الله حائرى(قدس سره) بود.

صفحه 148
شما محضر آيت الله صدر را درك كرده ايد؟
مرحوم آيت الله صدر(1299ـ1373) از نظر اخلاق و آداب نمونه زمان
بود; مثلاً كمتر كسى حاضر مى شود همه شئون خود را به ديگرى واگذار
كند، ايشان نخستين فردى بود كه در دعوت آيت الله بروجردى پيش قدم شد
و موافقت ديگر مراجع را جلب كند و پس از ورود به قم جاى نماز و درس
خود را به آيت الله بروجردى واگذار كرد. يكى از ويژگى هاى روحى ايشان
اين بود كه شرايط زمان را بهتر درك كرده بود و علاقه مند بود كه در نظام
درسى حوزه نوعى دگرگونى ايجاد شود، لذا كتاب فصول را تلخيص كرد،
به عنوان كتاب درسى تدريس شود و مدتى هم آيت الله صدوقى آن را تدريس مى كرد.

آيا حضرت امام اجازه ـ به اصطلاح فلسفى ـ براى شاگردان خود نوشته اند؟

از خود امام شنيدم كه دو نفر از شاگردان ديرينه ايشان كه اهل قزوين يا بين همدان و قزوين بود اجازه تدريس فلسفه نوشته اند و آنها را مى ستودند و صورت اجازه در دسترس است.

ويژگى هاى درس امام را بفرماييد

اولين ويژگى درس ايشان بيان روشن و جذاب و جالب ايشان بود كه سخت ترين مطالب را با بيان روشن براى حاضران تفهيم مى كرد و به اصطلاح مطالب عرشى را فرشى مى كردند.
با اينكه ايشان در فلسفه استاد بلامنازع بودند امّا كوشش مى كرد مسائل هر علمى را با مبانى آن علم به پايان برساند. هنگامى كه برخى از نظريه هاى شيخ محمدحسين اصفهانى را نقل مى كرد و غالباً مسائل اصولى را با مبانى فلسفى حل

صفحه 149
مى نمايد، اين انتقاد را به روشنى مطرح مى كرد و كوشش مى كردند در فقه از شيوه درس آقاى بروجردى پيروى كنند، روايات را سنداً و متناً بخواند و نكاتى را بيان مى كردند.

مرحوم حضرت امام درس اخلاق را چه سالى شروع كرد؟

شروع درس اخلاق گويا حدود سال ها 1318 به بعد بود و بيشترين بحث هاى اخلاقى را در كتاب خود به نام اربعين درج كرده اند و در حقيقت اين كتاب عصاره بحث هاى اخلاقى آن زمان مى باشد و اين درس بعد از 1320 نيز ادامه داشت. مى فرمود:  نظميه آن زمان مانع از تدريس اخلاق ما در فيضيه شد، ناچار شديم درس را به مدرسه حاج ملاصادق منتقل كنيم.
از حضرتش سؤال كردم: در بحث هاى اخلاقى چه كتابى را مطالعه مى فرموديد؟ فرمود:  در آغاز كار كتاب احياءالعلوم غزالى را، چيزى نگذشت از طرز تفكرش خوشم نيامد، به كتاب وسائل الشيعه (طبعاً ابواب عشره) مراجعه مى كردم، مهم تحليل هاى علمى او از روايات بود.
مثلاً مى فرمود:  مقصود از روايت «من بلغ الأربعين ولم يتعص فقد عصى»، عصاى احتياط در زندگى است نه عصاى معمولى، زيرا سن چهل سالگى موقع اشتداد قواى انسان است.

از كى تدريس فلسفه را ترك كردند؟

ايشان قبل از ظهر منظومه را در فيضيه تدريس مى كرد كه بعدها درس را به يكى از بقعه هاى صحن مطهر منتقل نمودند و به همه افراد اجازه شركت در درس را نمى داد و اگر فردى حضور پيدا مى كرد مى گفت درس امروز را بنويس تا ببينم و از نگارش او استعداد او را ارزيابى مى كرد احياناً در گوشه نوشته او

صفحه 150
مى نوشت شما شش ماه ديگر در اين درس شركت كنيد.
تدريس فلسفه او ادامه داشت تا روزى كه به هر علت مرحوم حاج ميرزامهدى آشتيانى درس اسفار و شفا را در قم شروع كردند و همين سبب شد كه امام، تدريس فلسفه را ترك كرده و در فقه و اصول ممحض شود. هر چند تدريس مرحوم آشتيانى ادامه پيدا نكرد ولى امام در تصميم خود باقى ماند و فقط در يك برهه، معاد اسفار را براى گروه خاصى مانند مطهرى و منتظرى تدريس نمودند، حتى ما را هم خبر نكردند.

اگر نكاتى در زندگى امام است براى ما شرح دهيد؟

1. در سال 1330 ما با حضرت امام در مسجد محمديه مشغول درس و بحث بوديم. در آن زمان قضيه مصدق پيش آمد و عده اى مى خواستند به رضوى رأى بدهند و عده اى به فرد ديگرى كه مورد حمايت شاه بود. آقا شيخ اسدالله نوراللهى از بهترين مدرسان لمعه بود، به حضرت امام گفت: «حاج آقا تكليف مردم را روشن كنيد». حضرت امام به ايشان گفت: «وظيفه ما در حال حاضر تدريس و تحصيل است. من غير از اين وظيفه ديگرى ندارم». منظورشان اين بود كه با وجود آيت الله بروجردى من در اين زمينه اظهار نظر نمى كنم. تا آيت الله بروجردى در قيد حيات بود، حضرت امام كوچك ترين فعاليتى عليه رژيم شاه نكرد. ما گمان مى كرديم كه حضرت امام از كتاب كشف اسرار خودشان عدول كردند. چون كتاب كشف اسرار حماسى است. وقتى آيت الله بروجردى به رحمت خدا رفت، امام احساس وظيفه كرد و مقدمات انقلاب آغاز شد و در مجالس خصوصى از دولت وقت(عَلَم) انتقاد مى كرد و مى گفت:  اين دولت نسبت به اسلام سوء نيت دارد... .

صفحه 151
2. در سال 1334 شمسى پس از ترور نخست وزير(علاء)، سران فداييان اسلام، دستگير شدند و مرحوم «واحدى» در فرماندارى نظامى بدون محاكمه كشته شد و سران آنها يعنى مرحوم نواب و واحدى و خليل در آستانه اعدام قرار گرفتند. حضرت امام سه نامه نوشت:  يكى به مرحوم آيت الله بهبهانى، ديگرى به صدرالاشراف، سومى به قائم مقام رفيع و از همه درخواست نمودند كه جداً مانع از اعدام آنان گردند، و هر سه نامه به اينجانب لطف فرمودند، بنده با وسايلى نامه ها را به آنان رسانيدم. چندى بعد از حضرتش سؤال كردم آيا آقايان به نامه هاى جنابعالى پاسخ دادند يا نه؟ فرمود:  آقاى بهبهانى پاسخ داد، امّا از بقيه جوابى به دست من نرسيده است.
3. حوالى سال هاى 1338، براى دريافت جزوه هاى درس خدمتش رسيدم. فرمود:  يكى از گوش هاى من سنگين شده منتظر پزشكى هستم كه در هر هفته يك روز از تهران به قم مى آيد، و در بيمارستان نكوئى مشغول كار مى شود. عرض كردم دكتر موسوى داماد امام جمعه زنجان بسيار دكتر حاذق و متخصص حلق و گوش و بينى است، اجازه بفرماييد من از ايشان وقت بگيرم. فرمود:  مانع ندارد. بنده بلافاصله به مطب وى رفتم و موضوع را گفتم. او هم استقبال كرد و گفت:  امشب تشريف بياورند، سر وقت ما هم به مطلب رفتيم، دكتر دارويى داد به گوش ريخته شود و گفت شب سوم تشريف بياورند تا باز كنم، كار به همان ترتيب انجام گرفت.
4. ظاهر زندگى امام نشان مى داد كه از زمينى كه در خمين داشت، درآمد خوبى دارد، ولى چنان نبود. آنگاه كه فرزند برومند وى مرحوم حاج آقا
مصطفى ازدواج كرد، تصميم گرفت كه دو اتاق در قسمت جنوبى منزل براى او
بسازد، ناچار شد دو هزار و پانصد تومان قرض كند و دو اتاق با يك

صفحه 152
سرداب بسازد.
گاهى به صورت بالا مقروض مى شد و مدت ها طول مى كشيد تا ادا كند.
نكات زندگى امام كه به خاطر دارم بيش از آن است كه در اين گفتوگو
بيايد. در اينجا دامن سخن را كوتاه مى كنم و از شما تشكر مى كنم تا
فرصت ديگر.
ضرورت، اهميت و اهداف علم كلام   

صفحه 153
3
ضرورت، اهميت و اهداف علم كلام(1)

1. موضوع علم كلام چيست؟

با تعريف علم كلام مى توان به موضوع آن پى برد. فاضل مقداد آن را چنين تعريف مى كند: «ما يبحث فيه عن وحدانية الله تعالى وصفاته وعدله ونبوّة الأنبياء والإقرار بما جاء به النبيّ(صلى الله عليه وآله وسلم) وإمامة الأئمّة والمعاد».(2)
اگر به جاى تعبير «وعدله»، عبارت «وأفعاله» به كار مى برد از ذكر ساير مطالب بى نياز مى شد، زيرا آنچه كه بعد از آن واژه آمده است از شئون فعل خدا مى باشد.
بنابر اين تعريف، اثبات موضوع(صانع) جزء مسايل علم كلام نبوده و از مبادى تصوريه آن به شمار مى رود و ناچار بايد گفت موضوع اين علم، يكى از دو ويژگى را دارد: 
الف. وجود او مسلم بوده، و جاى بحث و گفتوگو در آن نيست.
ب. موضوع اين علم، در فن اعلى(امور عامه) به ثبوت مى رسد.
بر اين اساس كه اثبات صانع جزء مسايل نيست، برخى اين علم را چنين

1 . طرف مصاحبه نشريه افق حوزه.
2 . شرح باب حادى عشر، ص 4.

صفحه 154
تعريف كرده اند: «علم يبحث فيه عن صفاته وأفعاله في الدنيا كحدوث العالم، وفي الآخرة كالحشر، وأحكامه فيهما كبعث الرسول ونصب الإمام والثواب والعقاب».(1)

2. غرض از علم كلام چيست؟

آگاهى از فايده هر علمى، از مبادى تصوريه آن علم است. فايده اين علم را مى توان چند چيز برشمرد: 
الف. فردى كه علم كلام را آموخت، از نقطه تقليد به مرحله اجتهاد گام مى نهد و يقين تقليدى او به يقين تصديقى تبديل مى شود.
ب. ديگران را مى تواند هدايت كند.
ج. بر ابطال مغالطه هاى باطل گرايان قدرت پيدا كرده و در عقايدش تزلزل پديد نمى آيد.

3. روش اين علم چيست؟

علوم، به حسب موضوعات بر دو گونه اند. نتيجه گيرى در برخى علوم بر تجربه و آزمون استوار است، مانند علوم طبيعى و غيره. برخى ديگر علومى هستند كه نتيجه گيرى از آنها بر اساس برهان و دليل عقلى است. علم كلام علاوه بر اينكه از براهين عقلى بهره مى گيرد، از قرآن و سنت قطعى نيز بهره مى گيرد و همه علماى اسلام جز اهل حديث بر تحصيل اين علم تأكيد دارند.
4. جايگاه اين علم چيست؟
از فوايدى كه براى اين علم بيان شده جايگاه آن به دست مى آيد كه در رأس

1 . المواقف، ص 7.

صفحه 155
تمام علوم اسلامى قرار گرفته است و لذا تا مسايل كلامى يك سره نشود نمى توان از كتاب الله و سنت بهره گرفت. به عبارت ديگر، علم كلام، فقه اكبر است و ساير علوم بر آن استوار است، مانند علم اصغر و علم تفسير و حديث.

5. ارزش علم كلام چيست؟

ارزش اين علم به همان غرض و فايده آن برمى گردد كه بيان شد.
البته ما در پاسخ به اين پرسش ها راه ايجاز و فشرده گويى را در پيش گرفتيم. تفصيل و مناقشه را به وقت ديگر محول ساختيم.
ضمناً لازم بود يكى از پرسش ها، پرسش از پايه گذار اين علم باشد. مؤسس اين علم، اميرمؤمنان(عليه السلام)به وسيله خطبه ها و نامه هاى آن حضرت است و اين، مطلبى است كه به صورت تاريخى در جلد اوّل شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد بيان شده است(1)، و لذا در زبان ها معروف است: «التنزيه والعدل علويان والتشبيه والجبر أمويان». نگاهى به نخستين خطبه اميرمؤمنان(عليه السلام) در نهج البلاغه به روشنى ثابت مى كند كه چگونه آن حضرت تنزيه خدا را از تشبيه و تركيب ثابت كرده است. معتزله كه پرچم دار كلام در اوايل دومين قرن اسلامى هستند به دو واسطه مكتب خود را از آن اميرمؤمنان(عليه السلام) مى دانند. اماميه نيز در اصول و فروع از كلمات آن امام و فرزندان معصوم او بهره گرفته اند و اين مسئله در تاريخ علم كلام مبرهن شده است.
6. آموزش كلام در حوزه هاى علميه را چگونه ارزيابى مى فرماييد و چه بايسته هايى براى آن در نظر داريد؟
تدريس كلام در حوزه وضع مطلوبى دارد، خصوصاً بسيارى از مسائل كلامى

1 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: ج1، ص 17.

صفحه 156
كه در كتاب هاى كلامى پيشين نبود در كتاب الالهيات و تلخيص آن به نحو مطلوب آمده است و خوشبختانه از كتاب هاى درسى است. اما بايسته هاى آن اين است كه نسبت به شهرستان ها توجه بيشترى شود. كتاب هاى كلامى به وسيله استادان مجرب تدريس شود، خصوصاً الآن كه رسانه ها فزون از حد با طرح شبهات در صدد تضعيف عقايد جوانان ما هستند.
اكنون كه بحمدالله با همت مركز مديريت، رشته هاى تخصصى و از جمله «رشته تخصصى علم كلام» تأسيس شده است و دانش آموختگان اين رشته ها مى توانند در شهرستان ها تدريس كنند، كوشش شود كه اين رشته در استان هاى ديگر تأسيس شود تا اين حركت سراسر كشور را در بر گيرد، هر چند به صورت موجبه جزئيه در برخى استان ها تأسيس شده و تحت نظارت مركز قم اداره مى شود.
در پايان يادآور مى شوم:  همان طور كه دو علم اصول و فقه به صورت سطح و خارج تدريس مى شوند و افراد متخصصى را در اين دو علم پرورش مى دهند، لازم است رشته علم كلام نيز چنين حالتى پيدا كند، هر چند خوشبختانه اين درخواست به صورت جزئى در حوزه رسميت پيدا كرده است.
7. آموزش كلام به چه دانش هاى مكمل و مطالعات تكميلى نيازمند است و منابع آنها چيست؟
علومى كه مى توان مكمل علم كلام باشد و در نتيجه گيرى اثرگذار باشد چندان زياد نيست ولى مى توان از آنها مباحث معرفت شناسى (شناخت شناسى)، منطق و مباحث مربوط به انسان شناسى را نام برد كه مى توانند نقش تكميلى بر عهده بگيرند. البته معرفت شناسى كه امروز از آن به «شناخت» تعبير مى كنند جزء مسائل فلسفى است كه در وجود ذهنى از آن بحث مى شود. انسان شناسى هم در

صفحه 157
فلسفه به عنوان تركيب انسان از نفس و بدن و تجرد روح مورد بحث قرار مى گيرد; بنابراين برخى از مباحث فلسفى به مباحث كلامى كمك رسانده و مى توانند نقش مكمل را داشته باشد.
8. براى تخصص در علم كلام چه كارى بايد انجام داد و روى چه مسائل و موضوعاتى كار كرد؟
اين سؤال مركب از دو چيز است. پاسخ بخش اوّل در گذشته بيان شد و لذا بايد رشته هاى تخصصى را در مركز و شهرستان ها تقويت كرد. خصوصاً كه دشمن به نام سلفيگرى از طريق جدل به ميدان آمده و اسلام را از آن خود دانسته و ديگران را به وادى تكفير روانه كرده است.
امّا بخش دوم سؤال (كه روى چه مسائلى بايد كار كرد) در پاسخ مى توان گفت به مسائلى بايد پرداخت كه امروز در جامعه مطرح است. ما در عين ارزش گذارى به تمام مسائل كلامى يادآور مى شويم كه در هر عصرى بخشى از اين مسايل مطرح بود.
امروز دو گروه با انديشه هاى واهى به نبرد با عقايد اسلام برخاسته اند: 
1. گروه ليبرالى كه حتى معتقدند وجود خدا ثابت نشده و قرآن را كلام پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)قلمداد مى كنند و احكام اسلام را از آن قرون پيشين مى دانند كه هنوز بشر ماشين را اختراع نكرده بود. اين گروه در حقيقت مادى گرا هستند ولى خود را با نقاب نفاق پنهان ساخته اند، لذا بحث در اثبات صانع يا وحى و نبوت و احكام ثابت و استوار اسلام از مباحث لازم تر است. گاهى آنان مسئله «هرمنوتيك»(تفسير متن) را مطرح مى كنند و معتقدند هيچ متنى را نمى توان آن چنان كه بيانگر آراء صاحب آن باشد، تفسير كرد. گاهى مسئله «پلوراليسم» و كثرت گرايى را مطرح كرده و نتيجه مى گيرند آن چه انسان را نجات مى دهد

صفحه 158
خدايى بودن آن است و بقيه مسايل مقدمه اين مطلوب است، بنابراين فرق بين شرايع در كار نيست.
2. گروهى ديگر، وهابيان هستند كه با نقاب سلفى گرى به ميدان آمده اند و با قدرت مالى امارات نشين ها درصدد تضعيف عقايد شيعيان هستند و در پشت صحنه آنها، قدرت هاى جهان خوار هستند كه نظام جمهورى اسلامى را مانع منافع خود مى دانند.
9. ماهيت كلام جديد چيست و چه مسايلى در كلام جديد مطرح شده است؟
موضوع اين سؤال از نظر ما بار منفى دارد. اصولاً ما دو كلام نداريم كه يكى قديم باشد وديگرى جديد. تقسيم كلام بر دو نوع، نوعى اهانت به كلام اسلامى است كه يكى را كهنه، ارتجاعى و ديگرى را پيشرو معرفى كنند. در حالى كه ماهيت مسايل همگى يكى است. هر علمى به تدريج پيشرفت كرده و تكامل پيدا مى كند. شيخ الرئيس مى گويد از پيشينيان جز يك رشته قضايايى به دست ما نرسيده و بعداً راه تكامل را پيدا كرده است.(1)
علاّمه طباطبايى مى نويسد:  فلسفه يونانى كه مننتقل به حوزه اسلام شد، دويست مسئله بيش نبود، و بعدها به هفتصد مسئله رسيد. بنابراين تعبير صحيح، «مسايل جديد در علم كلام» است.(2)
وامّا اينكه روى چه مسايل جديدى بايد كار كرد، مسايلى در اولويت است كه غربيان آن را مطرح كرده و جز شك و تزلزل از آن نتيجه نمى گيرند، مانند كثرت گرايى كه در حقيقت مى خواهد قلم صحت بر همه شرايع پيشين بنهد و آيين موساى كليم الله را با آيين محمد حبيب الله در يك زمان يكسان تلقى كند و با

1 . شرح منظومه، حكيم سبزوارى، بخش منطق، ص 5.
2 . مقاله علاّمه طباطبايى در يادواره صدرالمتألهين.

صفحه 159
يك رشته الفاظ اتوكشيده تخم تزلزل را بيفشاند، قبلاً نيز اشاره كرديم كه مسئله هرمنوتيك يكى از مسائل مهمى است كه سبب تزلزل عقايد مى گردد. متأسفانه ريشه اين مباحث به كانت آلمانى برمى گردد كه در كتاب نقد عقل مطلق مطرح كرده است. خوشبختانه اين مسائل در فصلنامه كلام اسلامى به صورت مفصل مورد نقد قرار گرفته است.
10. طلاب چه مطالعاتى بايد در اين زمينه داشته باشند؟
كتاب ها و نشرياتى كه درباره انديشه هاى غربيان و تحليل افكار آنان نوشته شده را مطالعه كنند. به عنوان مثال، مجله تخصصى علم كلام سفره متنوعى است كه مى تواند عالى ترين انظار را در مسائل كلامى در اختيار بگذارد. در شبهات ديرينه كه بيشتر مسيحيان مطرح مى كنند، كتاب هاى مرحوم علامه بلاغى به نام هاى الرحلة المدرسية، و الهدى الى دين المصطفى بسيار راه گشا است و نيز از بحث هاى متنوع كه در الميزان انجام گرفته است مى توان بهره گرفت.
11. مطالعات جديد كلامى ناظر به جهان تشيع در مراكز علمى بين المللى را چگونه ارزيابى مى كنيد و رسالت علماى حوزه در اين خصوص چيست؟
درباره تشيع از دو ديدگاه مى توان مطالعه كرد. كتاب هايى كه درباره آمار تشيع و نقاطى كه در آنها فعاليت دارند يا مراكز علمى را اداره مى كنند، نوشته شده است. اين آثار مى تواند براى ما راه گشا باشد. در ضمن پس از شناسايى اين مراكز و شخصيت هاى علمى، بايد پل ارتباطى بين حوزه و آنها برقرار كرد و پيوسته آنها را تغذيه نمود و اطلاعات علمى و سياسى از آنها گرفت كه در حقيقت مى تواند به حفظ و انتشار تشيع كمك كند و اين، رسالت مسئولان حوزه و علماى ماست كه در اين باره اقدام كنند. البته خوشبختانه قدم هايى برداشته شده و شبكه هاى جهانى در حوزه و خارج از حوزه تأسيس شده كه مى تواند به

صفحه 160
اين مطلوب، جامه عمل بپوشاند.
همچنين لازم است از طرف مديريت حوزه علميه، مركزى براى رصد شبهات اعتقادى تعيين گردد تا با آگاهى از جديدترين شبهات، به تهيه پاسخ هاى مناسب و نشر آن به صورت گسترده اقدام كند، يا به مراكزى كه توانايى انجام اين مهم را دارند كمك كند.

صفحه 161
   
بخش چهارم
پيام ها
1. حسين بن على(عليهما السلام) چراغ هدايت و رستگارى، و كشتى نجات از غرق در    مهلكه ها است
2. گذشت زمان و پيشرفت علوم بشر، پرده از روى حقايق قرآنى برمى دارد
3. پيام به مناسبت چهارمين نشست عمومى علماى منطقه اروپا
4. پيام به همايش نهضت دينى سربداران در خراسان
5. پيام به گردهمايى فلسفى در اصفهان
6. پيام به بزرگداشت فقيد علم و ادب آيت الله مدرس تبريزى
7. الإسلام محمدى الحدوث وحسينى البقاء
8. ايثار و شهادت در فرهنگ قرآن
9. پيام به جشنواره اختراعات و ابتكارات
10. پيام كوتاه درباره سلب تابعيت از آيت الله شيخ عيسى قاسم
11. پيام به بزرگداشت شهيدان راه فضيلت و آزادى
12. پيام به مناسبت آغاز سال تحصيلى دانشگاه ها
13. پيام به همايش جهانى علوم انسانى اسلامى

صفحه 162
    14. پيام به همايش منزلت زن در اسلام
15. تعيين جانشين و يأس دشمنان در روز تاريخى غدير
16. پيام به همايش تجليل و تكريم از مجاهدت و تلاش عالمان دين
17. مقام امامت استمرار وظايف نبوت است
18. حجاب مصونيت است نه محدوديت
19. پيام به همايش بسط فرهنگ قرآنى
20. پيام به بزرگداشت آيت الله تحريرى در تهران
21. پيام به كنگره آيت الله نجفى همدانى
22. پيام به همايش حجاب و عفاف
23. شخصيت هايى پيشرو بر زمان
24. گرايش هاى عقلى در مكتب اهل بيت(عليهم السلام)
25. پيام به همايش بزرگداشت حجت الاسلام والمسلمين حاج سيدمحمود
   موسوى نژاد
26. پيام به نقد يك گزارش
27. پيام به گردهمايى در مجتمع فرهنگى نور
28. وقف يك سنت رحمانى و ذخيره جاودانى
29. پيام به همايش اقتصاد مقاومتى در نگاه قرآن و حديث
30. پيام به مراسم تكريم شهداى گمنام در مدرسه معصوميه
31. پژوهشگران پديد آرندگان تمدن ها هستند
32. پيام به نكوداشت آية الله سيد جمال الدين موسوى اصفهانى
33. قرآن معجزه جاودان اسلام

صفحه 163
1

إنّ الحسين مصباح الهدى وسفينة النجاة(1)

   حسين بن على(عليهما السلام) چراغ هدايت و رستگارى و كشتى نجات از غرق در مهلكه ها است.
حسين بن على(عليهما السلام) چراغ هدايت و رستگارى و كشتى نجات از غرق در مهلكه ها است   
گردش روزگار و پياپى آمدن شب و روز، حوادث و رويدادهاى جامعه را به دست فراموشى مى سپارد، گاهى رويدادى در وسعت يك كشور رخ مى دهد امّا چيزى نمى گذرد كه از آن اثرى جز در لابه لاى مجله و كتاب ها باقى نمى ماند.
امّا در اين ميان برخى رويدادها هر چه زمان بگذرد تازه تر و عميق تر جلوه مى كند، تو گويى اين حادثه امروز رخ داده است. وجه اين چيست؟ آنچه مى توان گفت اين است كه بخش دوم نوعى ارتباط با خدا و فطرت انسانى دارد و چون خدا براى بشر فراموش شدنى نيست و با فطرت همراه است، هر رخدادى كه با اين دو محور پيوند داشته باشد هرگز از قلوب و اذهان فراموش نمى شود، از اين قبيل است نهضت انبياء بالأخص پيامبران اولوالعزم.
اكنون كه ما در آستانه عاشوراى حسينى قرار گرفته ايم جهان اسلام حركت

1 . پيام به گردهمايى مداحان و سخنوران در آستانه عاشوراى حسينى در مسكو.

صفحه 164
جديدى در خود احساس مى كند. درهاى حسينيه ها و به تعبير عرب ها «مأتم»ها بازگشايى شده و مداحان و گويندگان راز نهضت حسينى را مطرح مى كنند.
نهضت حسينى مربوط به عصر خود و زمان خويش، يا در مقابل خصوص حاكم ملحد خود نيست بلكه يك مكتبى است براى بشر كه در مقابل نظام هاى فاسد و مستبد كه هر نوع آزادى را از انسان ها سلب مى كنند، دست روى دست نگذارند و به مبارزه برخيزند و خدا با آنهاست، چنان كه مى فرمايد: (إنْ تَنْصُرُ الله يَنْصُركُمْ)و لذا حسين بن على(عليهما السلام)مى فرمايد: «انّي لم أخرج بطراً» تا آنجا كه مى فرمايد:  «انّى خرجت للاصلاح في أُمّة جدّي»: من هرگز براى خوش گذرانى دست به اين نهضت نزده ام بلكه نظرم اصلاح و قطع ريشه هاى گنديده حكومت جائر و سامان دادن به نظام اسلامى است.
نهضت حسينى بعدها سرمشق براى انقلابيون جهان اسلام شد و لذا انقلاب هايى پشت سر هم آمد و سرانجام ريشه اموى ها قطع گرديد.
سرور آزادگان با شهادت خود در روز عاشورا حيات جاودانه پيدا كرد و لذا امروز هم حسين(عليه السلام)زنده است زيرا مكتب او زنده است.
نه تنها حسين(عليه السلام) زنده است بلكه كليه ياران او كه در عاشوراى حسينى شربت شهادت نوشيدند، زنده هستند. از اينجا مى توان گفت همه انقلابيون جهان كه براى خدا، و رفع ظلم از زندگى مستضعفان برخاسته اند در پيشگاه خدا زنده هستند، چنان كه مى فرمايد: 
(وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ).(1)
«هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند! بلكه آنان

1 . آل عمران: 169.

صفحه 165
زنده اند، و نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند».
در اينجا كلام خود را با سه بيت به پايان مى رسانم: 
پايان زندگانى هركس به مرگ اوست *** جز مرد حق كه مرگ وى آغاز دفتر است
آغاز شد حيات حسينى به مرگ او *** اين قصه رمز آب حيات است و كوثر است
سربازى حسين سرافرازى حسين *** امروز زينت سر هر تاج و افسر است قم ـ حوزه علميه
جعفر سبحانى
12/6/1397

صفحه 166
2

گذشت زمان و پيشرفت علوم بشر

پرده از روى حقايق قرآنى برمى دارد(1)
رياست محترم بنياد پژوهش هاى قرآنى حوزه و دانشگاه
با اهداء سلام
گذشت زمان و پيشرفت علوم بشر، پرده از روى حقايق قرآنى برمى دارد   
اميد آنكه در هدف مقدس خود يعنى نگارش تفسيرى تخصصى و ميان رشته اى در حوزه در پرتو علوم روز،. موفق باشيد. هدفى را كه در پيش گرفته ايد، موضوعى است كه آن را ابن عباس، مفسّر اوّل قرآن، پس از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)و اميرمؤمنان على(عليه السلام)، به مسلمانان گوشزد كرد و گفت:  «القرآن يفسره الزمان: گذشت زمان و پيشرفت علوم بشر، پرده از روى حقايق قرآنى برمى دارد». چرا چنين نباشد، در حالى كه اين كتاب الهى، معجزه جاودان پيامبر خاتم(صلى الله عليه وآله وسلم) تا روز رستاخيز است و بايد در هر عصرى، بسان خورشيد بر تارك اعصار بدرخشد و ارتباط بشر را با عالم غيب و جهان فراتر از ماده حفظ كند.
در احاديث پيشوايان معصوم(عليهم السلام) قرآن به آفتاب و ماه تشبيه شده و آمده است: «القرآن يجرى كجرى الشمس والقمر(2): قرآن همانند خورشيد و ماه، هر روز نورافشانى تازه اى دارد» ولى علم و انديشه بشرى، بايد به رشد كمال خود برسد

1 . پيام به شوراى علمى تفسير قرآن و علوم روز.
2 . تفسير مرآة الأنوار، ج1، ص 5، نقل از كتاب غيبت نعمانى.

صفحه 167
تا بتواند بخش بيشترى از حقايق قرآنى را درك كند.
نهضت تفسير قرآن، در پرتو علوم روز، اعم از طبيعى و انسانى چيزى بود كه در آغاز قرن چهاردهم در شرق اسلامى، آغاز گشت و يكى از پيشگامان اين پديده علامه سيد هبة الله شهرستانى بود. او با نگارش كتاب الهيئة والإسلام چهره نويى از اعجاز قرآن را ارائه كرد. پس از انتشار آن كتاب در 1327هـ.ق نامه هاى تقديرى از كشورهاى اسلامى و غير آنها به سوى مؤلف سرازير شد و همگى از كار او تقدير كردند. اگر اين كار، به صورت گروهى از بنياد پژوهش هاى قرآنى آغاز شده است، يك نكته را رعايت بفرمايند و آن اينكه دانش هاى بشرى دانش هاى لرزان و تئورى پس از تئورى است و تا مسأله اى به سر حد قطعى نرسيده از تطبيق قطعى قرآن بر آن احتراز نمايند و به صورت يك احتمال، آن را مطرح كنند.
اميد اينكه روزى فرا رسد كه اعجاز علمى سنت نبوى و احاديث ائمه اهل بيت(عليهم السلام)  نيز به صورت گروهى مطرح شود و برگ زرينى بر افتخارات خاندان رسالت، افزوده گردد.
در پايان، موفقيت اعضاى شوراى علمى تفسير را از خداوند متعال خواهانم. به خواست خدا كوشش فراوان، تلاش شبانه روزى همراه با اخلاص و عشق به فهم قرآن، نتايج درخشانى را به همراه خواهد آورد.
جعفر سبحانى
7/8/1388

صفحه 168
3

پيام به مناسبت چهارمين نشست عمومى علماى منطقه اروپا

صلح و صفا از مفاهيم ارزشمند اسلام است كه كتاب و سنت در شرايط خاصى به آن دعوت كرده است، گاهى صلح در محيط كوچكى انجام مى گيرد مانند صلح ميان دو برادر يا دو خانواده. اميرمؤمنان(عليه السلام) درباره اهميت برقرارى صلح و دوستى ميان دو متخاصم چنين مى فرمايد: 
«وَصَلاَحِ ذَاتِ بَيْنِكُمْ، فَإِنِّي سَمِعْتُ جَدَّكُمَا(صلى الله عليه وآله وسلم)يَقُولُ:  «صَلاَحُ ذَاتِ الْبَيْنِ أَفْضَلُ مِنْ عَامَّةِ الصَّلاَةِ وَالصِّيَامِ».(1)
«من شما فرزندانم را سفارش مى كنم كه براى برقرارى صلح ميان دو متخاصم كوشش كنيد، چه من از جد شما پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) شنيدم فرمود: صلح و صفا ميان دو متخاصم از يك سال نماز و روزه برتر است».
گاهى دايره صلح بين دولت ها و ملت هاست. اسلام علاقه مند است تمام ملّت ها با داشتن ايده هاى مختلف زير خيمه صلح و برابرى به سر ببرند، تا آنجا كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در سرزمين حديبيه خودگذشتگى عظيمى از خود نشان داد و پيمان صلح را امضاء كرد و ميوه شيرين آن را بعدها چيد، و به آيه كريمه (وَالصُّلْحُ خَير) تحقق بخشيد.

1 . نهج البلاغه عبده، ج3، ص 85.

صفحه 169
امروز قدرت هاى بزرگ، حفظ شخصيت و ملّيت خود را در سايه سلاح و توليد ابزار جنگى مى دانند، در حالى كه همين ابزار امنيت آفرين نيست، امنيت در چنين شرايط بسان امنيت در دوران جاهليت است كه اميرمؤمنان فرمود: 
«وَشِعَارُهَا الْخَوْفُ، وَدِثَارُهَا السَّيْفُ».(1)
«لباس زيرين آنها ترس و لباس رويين آنان شمشير بود، يعنى در باطن مى ترسيدند و به سلاح مجهز مى شدند».
انسان گل سرسبد عالم آفرينش است و مصداق آيه (وَلَقَدْ كَرَّمْنا بَنى آدَم)مى باشد، چرا بايد بر اثر خودخواهى ها، گران بهاترين مظهر خلقت، قربانى خودخواهى ها شود. در اين صورت لازم است خردمندان جهان، و انديشمندان بزرگ ملل عالم، با تشكيل همايش هاى علمى و فكرى به دور از سياست در دعوت به صلح و صفا پيشگام باشند، تا همگان با قلبى آرام و فكرى آزاد به زندگى ادامه دهند.
اميرمؤمنان على بن ابى طالب(عليه السلام) براى همگان اسوه است. او از اينكه يك زن غيرمسلمان در دوران حكومت او از طرف مخالفان، مظلوم واقع شده اظهار تأسّف مى كند و مى گويد: 
«وَلَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ كَانَ يَدْخُلُ عَلَى الْمَرْأَةِ الْمُسْلِمَةِ، وَالاُْخْرَى الْمُعَاهَدَةِ، فَيَنْتَزِعُ حِجْلَهَا وَقُلْبَهَا وَقَلاَئِدَهَا وَرُعُثَهَا، مَا تَمْتَنِعُ (تمنع) مِنْهُ إِلاَّ بِالاِْسْتِرْجَاعِ وَالاِْسْتِرْحَامِ».
«به من خبر رسيد كه سربازان معاويه در نقطه اى از نقاط عراق وارد خانه هاى مردم شده اند و از زنان مسلمان و كتابى زيورآلات و وسايل زندگى آنان را ربوده اند».

1 . نهج البلاغه، خطبه 89.

صفحه 170
او امامى است كه براى استاندار مصر سفارش مى كند كه از همه طبقات حمايت كند، همچنين مى گويد: انسان هاى مصر «إِمَّا أَخٌ لَكَ فِي الدِّينِ، أَوْ نَظِيرٌ لَكَ فِي الْخَلْقِ»(1)، «يا برادر دينى تو هستند يا در انسانيت با تو شريك اند».
آقايانى كه در اين همايش گرد آمده اند پيام همايش را به سران دولت ها برسانند و بگويند شما اثر جنگ و خون ريزى را از دو جنگ بين المللى آزموديد كه نتيجه اى جز ويرانگرى نداشت. بياييد صلح و دوستى را بيازماييد، در كنار همديگر بنشينيد با يك رشته تصميمات منافع همه ملت ها را يكسان در نظر بگيريد و رأفت و محبّت را جايگزين عداوت و دشمنى قرار دهيد.
اينجانب از اين راه دور اين تشكل علمى را پيرامون «ضرورت صلح و امنيت جهانى از ديدگاه اسلام» تبريك مى گويم و اميد دارم ان شاءالله مقالاتى كه مطرح مى شود نتايج آن به سمع بزرگان كشورها برسد تا روشن شود اسلام طرفدار صلح پايدار و مستمر است، صلحى كه منافع همه طبقات را تأمين كند.
و لذا در آيه كريمه مى فرمايد: 
(وَإِنْ طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا).(2)
در پايان از همه افرادى كه در اين همايش حضور دارند تشكر و سپاسگزارى نموده بالأخص از جناب حجت الاسلام جناب آقاى رمضانى و جناب حجت الاسلام خادمى و ساير اعضاى هيت امنا صميمانه متشكرم.
قم ـ جعفر سبحانى
مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
21/3/1394

1 . نهج البلاغه، بخش نامه ها، نامه شماره 53، فقره نهم.
2 . حجرات: 9.

صفحه 171
4
پيام به همايش نهضت دينى سربداران در خراسان
تاريخ بشر سراسر حوادث متفاوت و متضاد است كه مى تواند بهترين آموزگار انسان باشد و تاريخ اسلام كه از شفافيت بيشترى برخوردار است، حاكى از حاكميت قوانين و سنن و مشيت الهى بر حركت تاريخى بشر است. اگر خداوند متعال در قرآن كريم از سرگذشت افراد و اقوام و ملل چه نيك و چه منحرف از حق، سخن مى گويد و زندگى آنان را تشريح مى نمايد، براى اين است كه قاريان قرآن بفهمند كه تمامى حركت ها، و قيام ها، نهضت ها، پيروزى ها و شكست ها، پيشرفت ها و عقب ماندگى ها، مشمول قوانين و سنن و مشيّت الهى هستند، همان گونه كه اراده بشر هم جزئى از اين مشيّت مى باشد و لذا قرآن مى فرمايد: (إِنَّ اللهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْم حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ).(1)
در اين ميان تاريخ كشور عزيز ما ايران كه غالب مردمش با دوستى و ولايت ائمه اهل بيت(عليهم السلام) شهرت داشته اند، به تناسب يكپارچگى و اعتقاد راسخ به اين مكتب نورانى، شاهد بيشترين و در حالى كيفى ترين قيام ها و نهضت هاى حق طلبانه و استقلال خواهى و مبارزه با ظلم و استيلاى كفار بوده است.
نهضت سربداران عليه سلطه ظالمانه قوم كافر و وحشى مغول كه خاستگاه اصلى آن منطقه بيهق و سبزوار بود و سپس سراسر خراسان را در بر گرفت و در

1 . رعد: 11.

صفحه 172
نهايت موجب بيرون راندن آنان و تشكيل حكومت گرديد، تا آنجا كه يكى از نهضت هاى بزرگ تاريخى اين مملكت، به شمار مى رود و به عنوان برگ زرّينى در تاريخ تشيع مى درخشد.
اندك زمانى قبل از حمله مغول به ايران، سلطان محمد خوارزمشاه كه همانند اغلب پادشاهان ايران داراى خوى تكبّر و تجبّر بود، فاتحانه وارد سبزوار مى شود و از اينكه نامى به جز نام هاى فرزندان و اهل بيت پاك پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در ميان مردم سبزوار يافت نمى شود، سخت برآشفته مى گردد و تهديد به كشتار جمعى مى كند تا مگر نامى كه او مى خواهد پيدا شود، غافل از اينكه اندك زمانى بعد با حمله مغول و بى كفايتى شاه ايران، تمامى كشور در اختيار اين قوم جرّار قرار مى گيرد. امّا پس از مدتى همين مردم يكپارچه ولايتمدار، با دست خالى امّا با قلبى پر از ايمان و اخلاص و ايثار و انتظار فرج حضرت صاحب الأمر(عجل الله تعالى فرجه الشريف) و به پيروى از فتواى مجتهد زمان بى محابا بر دژخيمان مغول مى تازند. چنان حركتى توفنده ايجاد مى نمايند كه طولى نمى كشد كه منطقه خراسان را از دست مغول ها آزاد مى نمايند و مصداقى از اين آيه شريفه مى گردند كه مى فرمايد: (إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيَوْمَ يَقُومُ الأَشْهَادُ).(1)
پس از پيروزى بر مغول و آزاد كردن خاك خراسان كه قسمت عظيمى از ايران آن روز بود، براى تشكيل حكومت دينى و نحوه آن و ايجاد روابط عادلانه اجتماعى، به مرجع تقليد زمان علاّمه زمان شيخ محمد بن مكّى معروف به شهيد اوّل متوسل شده و از محضر ايشان استدعا مى كنند كه دستورالعمل و رساله عمليه شرعى برايشان مكتوب فرمايند. اين عالم بزرگ و مرجع خبير، در

1 . غافر:  51.

صفحه 173
كوتاه ترين زمان ممكن، كامل ترين كتاب فقهى و رساله عمليه جامعى را در ابواب مختلفه فقهى مى نگارد و تحت عنوان لمعه دمشقيه براى سربداران ارسال مى نمايد. كتابى كه قريب هفتصد سال است كه محور تدريس در حوزه هاى علميه، مى باشد و هنوز چيزى جايگزينى آن نشده است.
حكما مى گويند علت محدثه، علت مبقيه نيز هست. آنچه از كليات تاريخ سربداران برمى آيد، آنان با انگيزه الهى و دستور مجتهد قيام كردند و پس از پيروزى تلاش كردند روش و منش حكومتى خويش را با مكتب اهل بيت(عليهم السلام)مطابقت دهند و لذا به همان مقدار در تاريخ ماندگار شدند كه از علت محدثه برخوردار بودند و بعداً، زمانى كه انگيزه ها و روش هاى آنان تغيير يافت و در مدار قدرت قرار گرفتند، در رقابت با ساير قدرتمداران، از بين رفتند.
ضمن تشكر از دست اندركاران و برگزاركنندگان اين همايش بزرگ، اميد است اين گردهمايى براى روشن شدن زواياى مختلف اين نهضت بزرگ، ارج نهد تا براى دولتمردان و مسئولين اين نظام و هم براى مردم متدين و شهيدپرور ايران، درس عبرت باشد كه:  (إِنْ تَنْصُرُوا اللهَ يَنْصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ)(1) و در آيه ديگر:  (وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكَات مِنَ السَّمَاءِ وَالأَرْضِ وَلَكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْنَاهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ).(2)
و لذا چنانچه معيارهاى دينى را از زندگى فردى و اجتماعى كنار بگذاريم مشمول يارى خداوند نخواهيم بود و اگر از مدار ديانت و عدالت و تقوا خارج گرديم، بركات خداوند شامل حال ما نخواهد شد.

1 . محمد: 7.
2 . اعراف:  96.

صفحه 174
   
5

پيام به گردهمايى فلسفى در اصفهان

تفكر و انديشيدن، فصل مميز انسان است و اگر اين ويژگى را از انسان بگيريم چندان فاصله اى با ديگر جانداران نخواهد داشت.
انسان در سايه اين داده بزرگ الهى، بالاتر از «عنقا» مى پرد، و دايره هستى را جولانگاه فكر خود قرار مى دهد، و در حد امكان به رموز هستى پى مى برد، از اين جهت، در ميان همه هستى بالاترين مقام را به دست آورده و آفريدگار جهان به او كرامت خاصى بخشيده و مى فرمايد: (وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ).(1) در آيه ديگر مى فرمايد:  بار امانت را به دوش كشيده كه ديگر نمودهاى هستى از تحمل آن، سر باز زدند، چنان كه مى فرمايد:  (إِنَّا عَرَضْنَا الأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الإِنْسَانُ إِنَّهُ كَانَ
ظَلُومًا جَهُولاً
).(2)
از اين جهت نبايد در شگفت ماند كه سالار و سرور انبياء يك لحظه انديشيدن درست و پابرجا را بهتر از نيايش هفتاد سال معرفى مى كند و مى فرمايد:  «تفكّر ساعة خيرٌ من عبادة سنة». (2)
اگر آيات و احاديثى كه جامعه را به تفكر و انديشيدن سوق مى دهد، يك جا گردآورى شوند، مى تواند نيم رخى زيبا از تفكر از منظر اسلام را براى ما ترسيم نمايد.

1 . اسراء:70.                        2. احزاب:72.
2 . تفسير عياشى، ج2، ص 208، به شماره 26.

صفحه 175

فلسفه اسلامى و هدف آن

فلسفه اسلامى در پى ترويج از مكتب خاصى كه پايه گذار آن فرد غيرمعصوم است، نيست. بال هاى انديشه خود را در اين قيد و بندها گرفتار نمى سازد، بلكه او را به تفكر و انديشيدن در پرتو يك رشته اصول فطرى، و آموزه هاى قطعى عقلى دعوت كرده و از هر مكتبى آنچه را كه با اين موازين، تطبيق مى كند گل چين مى نمايد و مكاتب فلسفى از شرق و غرب در نظر او يكسان است، مهم انديشه است كه با برهان و دليل همساز باشد، و در اين مورد از قرآن و آموزه هاى معصومان پيروى مى كند، چنان كه مى فرمايد: (الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَى جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلاً...)(1) (دعوت به تفكر) و در آيه ديگر مى فرمايد: (أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيْرِ شَيءْ أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ)(2) (دعوت به برهان).
انجمن فلسفه و حكمت حوزه علميه قم، فرعى را در استانى نوگشايى مى كند كه در دامن خود شخصيت هاى عظمى را كه ساليان درازى سنگربان حكمت و پى افكنان فلسفه اسلامى بودند، پرورش داده و هنوز آوازه انديشه هاى بلند دو حكيم بزرگ خاموش نشده، و محافل فلسفى تهران مرهون انديشه هاى بلند حكيم قشقايى(م1328) و آخوند كاشى(م 1333) است; بنابراين هر انديشه اى را عرضه كند، از آنجا گرفته و به آنجا باز مى گرداند و مصداق(هَذِهِ بِضَاعَتُنَا رُدَّتْ إِلَيْنَا) مى باشد.
در پايان از همه بزرگان و مدرسان عالى مقام اين استان دانش پرور درخواست مى شود كه در پرورش اين نهال كوشيده تا در اندك مدتى به بار بنشيند و به خاطر داشته باشند وهابيت دشمن سرسخت تفكر و انديشيدن

1 . آل عمران:191.                     2. طور:35.

صفحه 176
منطقى است.
اينجانب اين نامه را با تجليل از مقام علمى حضرت آيت الله مظاهرى(دامت بركاته) و عرض پوزش پايان بخشيده و بر همگان توفيق همه جانبه الهى را خواهانم.
قم ـ حوزه علميه
جعفر سبحانى
5/7/94
برابر با 13 ذى القعدة الحرام 1436

صفحه 177
6
پيام به نكوداشت فقيد علم و ادب آيت الله مدرس تبريزى(قدس سره)
اعوذ بالله من الشيطان الرجيم:  (يَرْفَعِ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَات وَاللهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ).(1)
پيش از آنكه درباره شخصيت والاى آيت الله مدرس تبريزى(قدس سره) سخن بگويم، از همه كسانى كه اين فضاى روحانى را پديد آورده اند سپاسگزارم. تجليل از شخصيت هاى علمى گذشته بر اينكه نوعى اداء دين است، سبب گرايش نسل حاضر به علم و دانش مى باشد زيرا با ديدگان خود مشاهده مى كنند كه پس از گذشت فزون از نيم قرن از وفات يك شخصيت علمى، بزرگان استان و يا كشور دور هم گرد آمده و به تجليل از او مى پردازند و درباره خدمات علمى و اجتماعى وى سخن مى گويند و بر روح پاكش درود مى فرستند. همين كار سبب مى شود كه نسل حاضر، سراغ كسب دانش و تسخير قله هاى بلند علم برود.
سخن گفتن درباره شخصيت آيت الله مدرّس تبريزى كه آثار قلمى و انديشه هاى او زمان و مكان را درهم نورديده و به ديگر كشورها نيز رسيده است، به جهات زير مشكل و دور از امكان عادى است.
به گونه موجز:  او از نظر جامعيت و احاطه بر علوم عقلى و نقلى ـ بدون اغراق ـ نمونه بارز عصر خويش بود و كمتر كسى از معاصران وى، به آن جامعيت دست يافته بود. هر موقع موضوعى مطرح مى شد او درباره آن داد

1 . المجادلة: 11.

صفحه 178
سخن مى داد، سخنى كه گوش روزگار كمتر آن را شنيده بود تو گويى كه حضرت استاد، دانشنامه علوم عقلى و نقلى است.
او در ادب عربى استاد برجسته بود، نه تنها الفيه ابن مالك را حافظ بود، بلكه بر غالب كتب ادبى مرور كرده و بسيارى را تدريس نموده بود، حتى برخى از مقاله هاى مقامات حريرى را در حفظ داشت.
او در دانش فقه امامى پيشتاز اقران و أماثل بود و دو اثر باقيمانده از وى شاهد گفتار ما است: 
الف. كفاية المحصلين فى شرح تبصرة المتعلمين:  كه اخيراً در دو جلد به اهتمام جناب دكتر محقق ـ حفظه الله ـ در مؤسسه امام صادق(عليه السلام) تحقيق و منتشر شد.
ب. حياض الزلائل:  كه تعليقه اى است بر كتاب رياض المسائل كه از كتاب هاى عميق فقهى است. اميد است به زيور چاپ آراسته گردد. وى از نگارش آن در سال 1324ق فارغ شده است.
در رياضيات و نجوم و هيئت قديم و جديد، اطلاعات وسيعى داشت و همه را به خوبى بيان مى كرد.
در فلسفه و كلام، دست توانايى داشت و دايرة المعارف وى به نام قاموس المعارف گواه بر احاطه او بر نوع علوم عقلى و نقلى است.
در عرفان عملى و اخلاق اسلامى بايد بگويم اسطوره تاريخ بود و با همگان با ادب اسلامى رفتار مى كرد، از بدخواهان معاصر نامى نمى برد و تلخى ناهنجارى هاى روزگار را با تلاوت آيه (إِنَّمَا أَشْكُوا بَثِّي وَحُزْنِي إِلَى اللهِ)(1)شيرين مى كرد و احياناً از شعر حكيم سبزوارى كمك مى گرفت: 
وبهجة ما قضى الله رضا *** وذوا الرضا بما قضى ما اعترضا

1 . يوسف:86.

صفحه 179
كوتاه سخن اينكه: 
هُوَ البحرُ مِن أيّ النَّواحِي أتَيْتَهُ *** فلجَّتَهُ المعروفُ والجودُ ساحِلَه
در اينجا مخلص دامن سخن را كوتاه كرده و از يادگار مرحوم مدرس جناب آقاى دكتر جعفر مدرس (حفظه الله) كه طبعاً در بزرگداشت نياى بزرگوار خود شرف حضور دارند چند تقاضا دارم: 
اوّلاً:  آثار چاپ نشده جد بزرگوار خود را به كمك «فرهنگ و ارشاد اسلامى»، چاپ و منتشر سازند خصوصاً كتاب فرهنگ نگارستان در لغت فارسى به فارسى كه داراى قريب پنجاه و پنج هزار لغت مفرد و مركب فارسى است.
و كتاب غاية المنى في تحقيق الكنى در بيان كنيه هاى رايج در غير انسان در زبان عربى.
ثانياً:  والد فرهيخته ايشان دانشمند معظم جناب ميرزا على اصغر مدرس ـ رضوان الله عليه ـ از مفاخر زمان بود. ايشان آثار مخطوطى دارند، درخواست مى شود كه به تنظيم آثار ايشان بپردازند. بالأخص كتاب تاريخ داورى در ايران از عصر باستان تا قاجار.
ثالثاً:  عموى بس گرامى ايشان مرحوم حاج محمد آقا مدرس، كه اخيراً به رحمت حق پيوسته، شاعر و سراينده متعهد بود و ديوان شعر او مخطوط است سعى كنند كه به زيور طبع آراسته گردد.
اينجانب خواستم از اين راه دور با اين پيام نارسا، در صف خريداران يوسف زمان يعنى استاد گرامى و عزيزم كه ساليان درازى خوشه چين خرمن علمى او بوده قرار گيرم، تا شايد يك هزارم از حقوقى را كه بر گردن حقير دارند اداء نمايم.
سلام الله عليه يوم ولد ويوم مات ويوم يبعث حياً
قم ـ حوزه علميه ـ جعفر سبحانى
18/11/1396

صفحه 180
   
7

الإسلام محمدى الحدوث، حسينى البقاء(1)

پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) نهال اسلام را در سرزمين حجاز كاشت و مدت 23 سال آن را آبيارى نمود و به حراست آن پرداخت. فرزندان پاك و معصوم آن حضرت هركدام به سهم خود در پرورش اين نهال كوشيده تا آنكه به صورت يك درخت تناور درآمد و به بار نشست.
در اين ميان مجاهدت ها و جانبازى هاى سرور شهيدان حضرت اباعبدالله الحسين(عليه السلام)بسيار باعظمت و بالنده و مكتب ساز است.
او فرزندان و ياران خود را به قربانگاه شهادت برد تا با خون پاك خود و ديگر يارانش بار ديگر اين درخت طيبه را آبيارى كند و از خشكيدن آن جلوگيرى نمايند. او احساس كرد كه امويان با ترفندهاى سرّى خود درصدد براندازى آيين الهى هستند، او احساس كرد كه ديگر امر به معروف به صورت لسانى كارساز نيست و بايد از طريق جهاد و پرداخت خون به مبارزه پرداخت و اين عناصر خبيثه را كه لباس اسلام به تن كرده و قلب را با كفر پوشانده اند به جهانيان معرفى كرد و لذا فرمود: 
«وعلى الإسلام السّلام إذا بليت الأُمّة براع مثل يَزيد».(2)

1 . پيام به همايش مداحان حسينى در اصفهان.
2 . الملهوف على قتلى الطفوف، ص 99، تحقيق فارس حسّون.

صفحه 181
«بايد فاتحه اسلام را خواند آنگاه كه رهبرى مسلمانان به دست يزيد بن معاويه باشد».
نهضت حسينى شرايط زمان و مكان را درهم نورديد. نه تنها در زمان خود اثر گذاشت و امت اسلامى با يك خيزش همگانى ريشه هاى گنديده امويان را از بيخ و بن كندند، بلكه نهضت او به صورتى مكتبى درآمد كه در طول قرن ها قبله آمال ستمديدگان و مستضعفان گشته و به پيروى از آن حضرت به پا خاسته و حقوق پايمال يافته خود را باز يافتند، و به قول شاعر شيرين زبان: 
سربازى حسين سرافرازى حسين *** امروز زينت سر هر تاج و افسر است
اينجانب از اين راه دور دست ارادت به سوى پيرغلامان حسينى داده، موفقيت آنان را در تبيين مكتب نهضت آفرين حسينى خواهانم.
مداحان و شاعران و كسانى كه به هر نحوى با قلم و بيان به ترويج اين مكتب مى پردازند در خط مقدم دفاع از ارزش ها هستند، درخواست مى شود كه در برگزارى هرگونه همايش و يا مجالس حسينى اصولى را انتخاب كنند كه مردم را به اين مكتب جذب كند و از هرگونه شعار و كارى كه مانع دورى مى شود خوددارى كنند.
با تقديم احترام
قم ـ حوزه علميه
جعفر سبحانى
22/6/1396

صفحه 182
8
ايثار و شهادت در فرهنگ قرآن   

ايثار و شهادت

در فرهنگ قرآن(1)
ايثار و شهادت، دو واژه زيبايى است كه همه انسان ها از شنيدن آن
لذت مى برند، و هركدام براى خود انگيزه جداگانه اى دارد. ايثار از بلند
نظرى فرد ايثارگر، و شهادت از روح فداكارى و جانبازى شهيد، سرچشمه مى گيرند.
فرد ايثارگر به اندك زندگى بسنده كرده و آنچه در اختيار دارد در طَبَق اخلاص نهاده آن را تقديم فرد يا جامعه مى نمايد و قرآن كريم در مورد اين گروه مى فرمايد: 
(وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ).(2)
«و آنها را بر خود مقدم مى دارند هر چند خودشان بسيار نيازمند باشند».
فرد شهيد با شهادت خود مى خواهد چراغ آزادى در جامعه پرفروع باشد و ريشه هاى گنديده ظلم و استبداد از ميان برود، و انسان ها در كمال آزادى بينديشند و راه و رسم زندگى خود را ترسيم كنند.

1 . پيام به همايش بزرگداشت شهيدان مدافعان حرم.
2. حشر:  9.

صفحه 183
شهيد بسان شمع است كه مى سوزد تا پيرامون خود را روشن سازد و ديگران از نور وجود او بهره گيرند.
شهيد هر چند به ظاهر زندگانى مادى خود را از دست مى دهد، اما از اين طريق زندگى ديگرى را به دست مى آورد، و آن حيات برزخى اوست تا روز قيامت كه به بهترين وضع زندگى مى كند.
قرآن كريم مى فرمايد: 
(وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ).(1)
«(اى پيامبر) هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند! بلكه آنان زنده اند، و نزد پروردگاشان روزى داده مى شوند».
از اين مرحله كه بگذريم، شهيد در ميان جامعه از عزّت و برترى خاصى برخوردار است.
انديشمندان در مقاله ها و نوشته هاى خود، سرايندگان در لابه لاى سروده هاى خود، مورخان در صفحات تاريخ از او به نيكى نام مى برند و براى او درود مى فرستند. چه بزرگوارى بالاتر از اينكه جان خود را فداى عزت جامعه مى سازد.
به خاطر عظمت و بزرگى مقام شهادت در تمام جامعه ها شهيدان بعداً هم ايثارگران مقام عظيم و رفيعى دارند و همگان چنين زمزمه مى كنند.
پايان زندگانى هر كس به مرگ اوست *** جز مرد حق كه مرگ وى آغاز دفتر است
اگر از اين دو نوع زندگى بگذريم، پرونده زندگى افراد عادى بسته مى شود و

1. آل عمران:  169.

صفحه 184
فقط زندگى اخروى دارند، آن هم «إن خيراً فخير وإن شرّاً فشرّ»، اما مرگ شهيد به معنى مختومه بودن زندگى او نيست بلكه حيات ديگرى به روى او باز است.
سالار شهيدان حسين بن على(عليهما السلام) به جانبازان سرزمين كربلا چنين خطاب كرد: 
«صبراً بني الكرام، فما الموت إلاّ قنطرة تعبر بكم عن البؤس والضرّاء، إلى الجنان الواسعة، والنعيم الدائمة، فأيّكم يكره أن ينتقل من سجن إلى قصر، وما هو لأعدائكم إلاّ كمن ينتقل من قصر إلى سجن وعذاب، انّ أبي حدّثني عن رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم):  انّ الدنيا سجن المؤمن، وجنّة الكافر، والموت جسر هؤلاء إلى جنانهم وجسر هؤلاء إلى جحيمهم ما كذبت ولا كذبت».(1)
«اى فرزندان شهامت و كرامت صبر را پيشه خود سازيد. مرگ بسان پلى است كه به وسيله آن از بدى اوضاع، به باغ هاى وسيع و گسترده و نعمت هاى جاودان عبور مى كنيد. كدام يك از شماها دوست ندارد كه از زندان آزاد شود و به سوى قصر برود، در حالى كه دشمنان شما از اين طريق به سوى زندان و عذاب مى روند. پدرم از جدّم رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)نقل كرد:  دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است و مرگ براى مؤمن پلى است به سوى بهشت، و براى كافران پلى است به سوى دوزخ، به من دروغ گفته نشده و دروغ نگفته ام».
نكته مهم ديگر اين است كه در كتاب خدا، صابرين بر مصيبت ها و ابتلائات الهى، مانند نبى مكرم اسلام، مشمول درود و رحمت و هدايت پروردگار سبحان قرار مى گيرند. خداوند متعال به آنان اشاره كرده و مى فرمايد: 

1. بلاغات الحسين، ص 47ـ 48.

صفحه 185
(أُولَئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ)(1).
«اينها، همان ها هستند كه الطاف و رحمت خدا شامل حالشان شده، و آنها هستند هدايت يافتگان!».
در اين ايام كه استكبار جهانى به كمك مالى و لجستيكى حكام مرتجع منطقه به اسلام ستيزى پرداخته و تشيع و حرم هاى مطهر آل الله را نشانه گرفته است، مدافعان اين «بيوت» كه در آيه نور وارد شده، مقام رفيعى در پيشگاه خدا دارند و هر نوع تكريم و تجليل از اين ايثارگران، كمترين حقى است كه تقديم آنان مى گردد.
ما در اينجا از همه شخصيت ها و مسئولينى كه اين همايش را پديد آوردند سپاسگزارى نموده و از خداوند منّان براى همگان پاداش بزرگ خواهانيم.
قم ـ جعفر سبحانى
18/6/1395

1.بقره: 157.

صفحه 186
9
مبتكران و مخترعان براى استقلال فكرى و صنعتى جامعه تلاش كنند   
مبتكران و مخترعان براى استقلال فكرى
و صنعتى جامعه تلاش كنند(1)
به گزارش خبرگزارى تسنيم از قم، آيت الله جعفر سبحانى صبح امروز در پيامى به افتتاحيه ششمين جشنواره اختراعات و ابتكارات رويش كوهرنگ و اولين نمايشگاه فناورى هاى نرم اظهار داشت:  مبتكران و مخترعان، سعى خود را در جهت رشد، اعتلا و استقلال فكرى و صنعتى جامعه به كار گيريد.
در اين پيام آمده است:  عزيزان محترم و مبتكر، همان گونه كه مستحضريد، قرآن و روايات كراراً مردم را به تفكر و تدبر در احوال نظام هستى و كسب علوم مورد نياز جامعه، فرا مى خواند و به برترى عالمان و درجات آنان اشاره مى كند. به گونه اى كه پيامبر گرامى اسلام حضرت ختمى مرتبت(صلى الله عليه وآله وسلم) علم مورد نياز جامعه را بر هر مسلمانى واجب شمرده است. از اين روست كه مسلمانان در زمانى كوتاه در همه عرصه هاى دانش تجربى و انسانى و عقلى، سرآمد و الگويى براى جهانيان شدند و تمدن بزرگ اسلامى را رقم زدند.
در بخش ديگرى از اين پيام آمده است:  با ظهور انقلاب اسلامى ايران، باز

1 . پيام به جشنواره اختراعات و ابتكارات، 24 آذر 1395. متن پيام تلخيص شده است.

صفحه 187
زمينه رشد علمى، فرهنگى و صنعتى همه جانبه فراهم شده است كه اميد آن دارم كه از اين فرصت خدادادى، نهايت استفاده را داشته باشيم.
در اين پيام تصريح شده است:  مبتكران و مخترعان عزيز و ارجمند، قدر و ارزش اين خلاقيت و موهبتى را كه خداوند به شما عنايت فرموده است، بدانيد و سعى خود را در جهت رشد، اعتلا و استقلال فكرى و صنعتى جامعه به كار گيريد كه پاداش شما در پيشگاه خداوند و ملت ايران محفوظ است.
در پايان پيام آمده است:  حضور ارزشمند شما عزيزان را (كه نماد خلاقيت و جد و جهد خود را در ششمين جشنواره ابداعات و اختراعات كوهرنگ و نخستين نمايشگاه فناورى هاى نرم به معرض نمايش قرار داده ايد)، گرامى مى داريم و از همه مسئولان و اساتيد دانشگاه مى خواهم كه روحيه خلاقيت و ابتكار را در دانشجويان برانگيزانند تا ان شاءالله شاهد هر چه بيشتر اعتلاى علمى كشور عزيزمان، ايران اسلامى باشيم.

صفحه 188
10
   

پيام كوتاه درباره سلب تابعيت

از آيت الله شيخ عيسى قاسم(حفظه الله)
ملّت مظلوم بحرين ساليان درازى است مورد حملات خشونت آميز و اقدامات سركوب گرايانه رژيم «آل خليفه» قرار گرفته است و روزبه روز با پشتيبانى دولت آل سعود دايره آزادى ها را محدود ساخته تا آنجا كه تصور مى كنند مالك سرزمين بحرين و ملّت سرافراز آن مى باشند و به خود اجازه مى دهند كه به اجانب تابعيت بخشيده و از ملت اصيل، لغو تابعيت كنند.
لغو تابعيت آيت الله آقاى شيخ عيسى قاسم توسط آل خليفه نه با اصول بين المللى قابل توجيه است و نه با موازين شرعى. جمعيّتى كه صدها سال، نسل در نسل در اين سرزمين زندگى كرده اند، متعلق به آن سرزمين هستند و هيچ كس نمى تواند اين حق طبيعى را از آنان سلب كند.
نظام آل خليفه به جاى اينكه با تكيه بر عقل و شرع و قوانين بين المللى، به حقوق ملت خود ارج نهد، ولى با كشتار و حبس و سلب تابعيت، مى خواهد نداى حق طلبانه ملت سرافراز بحرين را خاموش كند; هيهات!
به قول سراينده شيرين زبان: 
إذا الشعب يوماً أراد الحياة *** فلابدّ أن يستجيب القدر
ولابدّ لليل أن ينجلي *** ولابدّ للقيد أن ينكسر به ياد روزى كه ملت مقاوم بحرين، حق طبيعى و قانونى خود را از ستمگران بازستانند و ظالمان را به جاى خود بنشانند تا براى ديگر مستكبران درس عبرت باشد.
قم ـ جعفر سبحانى
3/4/1395

صفحه 189
11

شهيدان راه فضيلت و آزادى

شهيدان راه فضيلت و آزادى كسانى هستند كه با تمام وجود و هستى به ايثارگرى مى پردازند.
قرآن مجيد گروهى را به عنوان «ايثارگران» ستايش كرده و مى فرمايد: 
(وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ).(1)
«ديگران را در نيازمندى هاى مادى بر خويشتن مقدم مى دارند، هر چند بر آن متاع نياز شديدى داشته باشند».
البته «ايثار» در زندگى و تحمل رنج ديگران از اوصاف متقيان است، كه در قرآن و حديث از آن سخن به ميان آمده و در سوره «هل اتى» كه بيانگر مقامات خاندان رسالت است به اين موضوع اشاره شده است. آنجا كه مى فرمايد: 
(وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِينًا وَيَتِيًما وَأَسِيرًا).(2)
«غذا را در عين دوست داشتن(نياز) به مسكين و يتيم و اسير انفاق مى كنند».
در اين مرحله از «ايثار»، شخص و وجود انسان محفوظ مى باشد و فقط دستاورد خود را در اختيار ديگران قرار مى دهد، ولى مقامى بالاتر از اين آن است كه با وجود يعنى با تمام هستى، به ميدان «ايثار» بيايد، و آن را نثار راه محبوب سازد، يعنى از خود بگذرد، تا ديگران زنده بمانند و بسان شمع بسوزد، تا راه بر ديگران روشن سازد. اين عالى ترين مقامى است كه سالك راه حق مى تواند بر آن

1. حشر:  9.
2. انسان:  8.

صفحه 190
دست يابد. خداوند در مورد اين ايثارگران چنين مى فرمايد: 
(وَلاَ تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْيَاءٌ وَلَكِنْ لاَ تَشْعُرُونَ).(1)
«به آنان كه در راه خدا كشته مى شوند، مرده نگوييد، بلكه آنان زندگانند ولى شما كيفيت آن را درك نمى كنيد».
آرى، پرونده زندگى دنيوى شهيدان راه حق مختومه مى شود ولى در مقابل، حيات و زندگى ديگرى به روى آنها گشوده مى گردد و جامعه حق شناس، جان نثارى آنان را فراموش نمى كند و ياد آنان در دل تاريخ و اذهان مردم و نوك خامه هاى نويسندگان محفوظ مى باشد و بالاتر از آن تا نفخه اولى از حيات لذت بخش برزخى، بهره مند مى شوند و پيوسته به پويندگان راه شهادت كه هنوز به آنها نپوسته اند پيام مى فرستند و مى گويند: 
(وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ).(2)
«و بر آن كسانى كه هنوز به آنان نپوسته اند بشارت مى دهند، نه بيمى بر آنها است و نه اندوهگين مى شوند».
***
خون شهيد مايه حيات است
همگى مى دانيم، خون هر انسانى مايه حيات او و تأمين گر غذاى تمام سلول هاى بى شمار بدن است و با اراقه آن، پيكر انسان به حالت جمادى درمى آيد و همه آثار خود را از دست مى دهد، شگفت اينجا است كه اگر خون

1. بقره:  154.
2. آل عمران:  170.

صفحه 191
شهيد مايه حيات دنيوى او است، ولى همين خون در ميدان نبرد حق با باطل، معجزه آسا است، درخت كهن و تناور آيين اسلام را سيراب كرده و آن را از خشك شدن باز مى دارد و به پيكر دين، حيات نوى مى بخشد و با جانبازى و فداكارى به پيام قرآن، تجسم مى بخشد.
(وَأَنْتُمُ الأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ).(1)
«شما برترين هستيد اگر مؤمن باشيد».
حقيقتى است بايد بازگو گردد، و همگان از آن آگاهند. اگر فداكارى هاى اميرمؤمنان(عليه السلام) و همرزمان او در وقايع بدر و اُحد و احزاب و حنين نبود، اگر شهادت سالار شهيدان(عليه السلام) و ياران او در سرزمين كربلا به وقوع نمى پيوست، امروز از اسلام جز نامى نبود، خون پاك آنان بود كه به اسلام حيات نوى بخشيد، تا آنجا كه محققان مى گويند: «الإسلام محمّدي الحدوث، حسيني البقاء».
اينجانب در اينجا دامن سخن را كوتاه كرده و از همه شخصيت ها و مسئولينى كه اين همايش را پديد آورده اند تقدير و تشكر مى نمايم، بالاخص كه اين همايش به عنوان تكريم و تجليل از ايثارگران حرم هاى اهل بيت(عليهم السلام) برگزار مى شود، شايسته است بگويم آنان مدافعان بيوتى هستند كه قرآن درباره آن مى فرمايد: 
(فِي بُيُوت أَذِنَ اللهُ أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ).(2)
به طور يقين آنان با صاحبان اين خانه هاى نورانى محشور مى باشند (ألاّ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ).(3)    قم ـ مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
جعفر سبحانى
1/7/1395

1. آل عمران:  139.
2 . نور:36.
3 . آل عمران:170.

صفحه 192
    12

پيام به مناسبت آغاز سال تحصيلى دانشگاه ها

(لَقَدْ مَنَّ اللهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلاَل مُبِين).(1)
«خداوند بر مؤمنان منت نهاد]نعمت بزرگى بخشيد[ هنگامى كه در ميان آنها، پيامبرى از خودشان برانگيخت; كه آيات او را بر آنها بخواند، و آنها را پاك كند و كتاب و حكمت بياموزد; هر چند پيش از آن، در گمراهى آشكارى بودند».
ضمن تبريك اعياد سعيد قربان و غدير، آغاز سال تحصيلى دانشگاه ها و مراكز آموزش عالى را به مسئولين، اساتيد، دانشجويان، كارمندان دانشگاه ها تبريك عرض مى نمايم. اميد آن دارم كه جامعه دانشگاه ما در پرتو عنايات حضرت حق(جل جلاله) و نيز ائمه معصومين(عليهم السلام)، بتوانند به نحو احسن به وظايف خود جامه عمل بپوشانند. يكى از وظايف مراكز آموزشى از نظر اسلام، تربيت و تزكيه همراه علم آموزى است. اهميت تزكيه در اسلام به حدى است كه

1 . آل عمران: 164.

صفحه 193
در قرآن تزكيه همواره در كنار علم آموزى و تعليم كتاب و حكمت آمده است. انسان هايى كه در آنها فطرت الهى و فضائل اخلاقى و انسانى و دينى، شكوفا شده است، اگر با علم و معرفت توأم گردند مى توانند سعادت خود و جامعه را به ارمغان بياورند. متأسفانه امروزه مسأله تزكيه و تربيت آن گونه كه شايسته است مورد توجه مراكز علمى جهان و كشور ما قرار نگرفته است و بيشتر به علم بماهو علم آن هم از زاويه محدود مادى گرايانه و تجربه گرايانه تأكيد شده است.
پيشرفت هاى علمى و صنعتى مادى، ذهن عده اى را چنان مسحور كرده است كه تنها راه و روش كسب معرفت را حس و تجربه دانسته و به راه هاى ديگر كسب معرفت، كمتر توجه دارند. اين نوع تصور سبب گرديده كه انسان ها از نتايج و كاركردهاى ساير حوزه ها و منابع معرفتى محروم شوند كه باز خسارتى مضاعف است.
آنچه وجود آن در مراكز علمى بيشتر احساس مى گردد توجه و تأكيد
به مسأله تزكيه و تربيت اسلامى است. محصلان و دانشجويان مراكز علمى
بايد به گونه اى اسباب رشد و تربيتشان فراهم گردد كه شايسته عنوان وارث
انبياء شوند(إنّ العلماء ورثة الأنبياء).(1) آنان بايد مانند انبياء الهى نسبت
به هدايت جامعه از تاريكى ها به نورانيت، دل مشغول و دل نگران باشند
و با هر گونه شرك، جهالت، تاريكى، خرافه و ظلم و تبعيض و
اوهام پرستى و نژادپرستى است به مقابله برخيزند و خود و جامعه را در
مسير نورانيت و خشيت الهى كه همان مسير اسلام ناب محمدى است،
قرار دهند. در آن صورت است كه كارنامه مراكز آموزش عالى بسى پرفروغ خواهد بود. از اين رو از همه مسئولان و دست اندركاران تدبير امور

1 . اصول كافى، ج1، ص 32، باب صفة العلم.

صفحه 194
دانشگاهى تقاضا مى شود كه به مسأله تربيت و تزكيه اسلامى، بيش از گذشته توجه نموده و برنامه هاى لازم جهت تحقق اين مهم هر چه بيشتر فراهم گردد و نيز باز بر مسأله اسلامى كردن دانشگاه ها و علوم انسانى تأكيد مى شود كه سعادت و موفقيت دانشگاه ها در گرو اين امر است.
امروزه بيش از نيمى از ظرفيت دانشگاه ها را دانشجويان، و اساتيد رشته هاى علوم انسانى تشكيل مى دهند. طبعاً انسانى كه افكار مادى گرايانه و تجربه گرايانه معرفى مى نمايد و بريده از مبدأ و غايت و نيز فطرت الهى است، غير آن انسانى است كه خداوند در قرآن به عنوان خليفة الله مطرح مى نمايد. اساتيد و دانشجويان رشته هاى مختلف علوم انسانى بايد در تحقيقات و رساله ها و پايان نامه هاى خود بر اساس آموزه هاى اسلامى در اين حوزه به نظريه پردازى و نوآورى همت گمارند تا خداى ناكرده، ذهن دانشجويان، انباشتى از نظرات الحادى و مادى در مورد انسان و كاركردهاى او نگردد. همچنين از همه مسئولين اين امر خواسته مى شود كه عنايات بيشتر و برنامه ريزى دقيق تر براى نيل به اين فرجام به انجام رسانند تا دِين خود را به جامعه اسلامى ادا نمايند.
در پايان از درگاه خداوند منان براى همه آن عزيزان، سلامتى و توفيقات روزافزون مسئلت مى نمايم.
والسلام عليكم ورحمة الله وبركاته
جعفر سبحانى

صفحه 195
14

پيام به همايش جهانى علوم انسانى اسلامى

(سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الاْفَاقِ وَفِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ)(1).
«ما به زودى آيات و نشانه هاى خود را در آفاق و اطراف جهان، و همچنين در درون جان خود آنها، به آنان نشان مى دهيم، تا براى آنها روشن شود كه خدا حق است».
خداوند از انسان ها مى خواهد كه در آيات آفاقى وانفسى به عنوان نشانه هاى حكمت و تدبير خداوند تفكر و تدبر نمايند تا از اين طريق حق و حقيقت را بشناسند، و سرانجام بدانند كه اين جهان باطل آفريده نشده است، بلكه خلقت آن هدفمند است.
همچنين خداوند تمام مخلوقات را در نهايت اتقان و كمال آفريده و نظم و قانون مشخص به عنوان سنت هاى الهى بين آنها قرار داده است.
(قَالَ رَبُّنَا الذِي أَعْطَى كُلَّ شَيْء خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى).(2)
البته اينكه خداوند خالق همه هستى است، منافاتى با اصل سببيت در نظام هستى ندارد كه بعضى موجودات علت وجود بعضى ديگر هستند. خداست كه

1. فصلت: 53.
2. طه: 50.

صفحه 196
به خورشيد و ماه گرمى و درخشندگى عنايت كرده، يعنى آنها را علت گرمى و درخشندگى قرار داده و باد را علت حركت دانسته است.
اگر در دانش بشرى ثابت شد كه باد علت حركت ابر يا خورشيد علت روشنايى است و يا فلان دارو براى درمان فلان مرض مفيد است، اين به معناى انكار ماوراء طبيعت نيست، بلكه كشف رابطه بين موجودات اين عالم هست، و در واقع كشف سنت ها و قوانينى است كه خداوند در طبيعت قرار داده است.
اما متأسفانه از بعد از رنسانس در جهان غرب به علت تسلط تجربه گرايى و مادى گرايى، برخى علوم تجربى را چه در حوزه طبيعت و چه در حوزه انسانى در مقابل تعاليم وحيانى و اعتقاد به ماوراء طبيعت دانسته اند، به گونه اى كه آگوست كنت، فيلسوف فرانسوى، مؤسس مكتب پوزتيويسم اعلام داشت كه اكنون دوران تجربه است و دوران اعتقاد به خدا سپرى شده است.
برخى ديگر براى خشنودى الهيون نظريه ديگرى مطرح كرده اند و آن اينكه:  خدا، معاد، وحى، و عالم غيب را بر اساس نگاه مادى و تجربه گرايانه تفسير كرده كه از اين جهت خسارت هاى زيانبارى نصيب جامعه بشرى و دانشگاهى نموده اند كه بايد مورد بازنگرى قرار گيرد، زيرا مبناى چنين نظرياتى، سست و متزلزل است و از حقانيت برخوردار نمى باشد.
علوم انسانى و اسلامى يعنى حقايق و قوانين انسان آن گونه كه در واقع و نفس الامر وجود دارد مورد مطالعه قرار گيرد نه به گونه تحريف شده و نادرست.
بر اساس تعاليم اسلام انسان خليفه خدا بر روى زمين است كه با فطرت الهى آفريده شده است كه بايد در آيات آفاقى و انفسى به تأمل بپردازد تا روشن گردد همه جهان از جمله انسان مخلوق خداوند حكيم و توانا هستند و اميدوارم همه شما عالمان در انجام مسئوليت محوله، موفق و مؤيد باشيد.

صفحه 197
اينجانب از همه دست اندركاران برگزارى اين همايش عظيم، و همچنين تمامى اساتيد و فرهيختگان حاضر در جلسه تشكر و قدردانى نموده و از اينكه به علت فوت همشيره نتوانستم در جمع شما عزيزان حضور پيدا نمايم معذرت مى خواهم.
خداوند به همه ما توفيق فهم آيات آفاقى و انفسى كما هو حقه را عنايت بفرمايد و از همه مسئولان محترم مراكز علمى و دانشگاه مى خواهم كه مسأله علوم انسانى و اسلامى را جدى گرفته تا متفكران و دانشمندان بر اساس مبانى درست فلسفى و قرآنى به نظريه پردازى در اين حوزه بپردازند تا علوم انسانى در جايگاه صحيح و درست خود قرار گيرد.
والسلام عليكم ورحمة الله وبركاته
جعفر سبحانى
قم ـ حوزه علميه ـ مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
3/8/1396

صفحه 198

14

   

پيام به همايش منزلت زن در اسلام

(وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَات لِقَوْم يَتَفَكَّرُونَ).(1)
«و از نشانه هاى او اينكه همسرانى از جنس خودتان براى شما آفريد تا در كنار آنان آرامش يابيد، و در ميانتان مودّت و رحمت قرار داد. در اين نشانه هايى است براى گروهى كه تفكّر مى كنند».
زندگى با زن به عنوان همسر، نيمى از زندگى را تشكيل مى دهد و اگر با معيارهاى اسلامى تشكيل خانواده نمايد و هركدام از مرد و زن در جايگاه واقعى خود قرار گيرند، موجبات سكون و آرامش را در خانواده فراهم مى سازند. خلاّق متعال كه آفريننده همه موجودات و انسان است، از همه بهتر مى داند چه چيز خلق كرده و براى رسيدن به كمال، به چه چيز نيازمند مى باشد.
در جامعه اسلامى بايد شرايطى فراهم آيد تا زن در جايگاه رفيعى كه با سازمان خلقت او سازگار است قرار گيرد. تفكرات و فرهنگ هايى كه مى خواهند نقش زن را همانند مرد قرار دهند، نه تنها ملاحظه حقوق زن را ناديده گرفته اند بلكه فرصت زن بودن و نقش آفرينى او را هم در خانه و هم در اجتماع سلب كرده اند.

1 . روم: 21.

صفحه 199
قرآن كريم پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را الگوى نيكو قلمداد نموده و مى فرمايد: (لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ)(1) برخورد نامناسب با همسران خويش نداشتند(چه رسد به اينكه همسران خود را آزار دهند).
آن چنان كه از قول جوان ترين همسر آن حضرت نقل شده است كه مى گفت: گاهى ما زنان پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) با آن حضرت درشتى مى كرديم امّا پيغمبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) حتى يك بار با همسران خود درشتى نكرد. در دنياى امروز برخى از ناهنجارى هاى اجتماعى و بزه ها و حتى مردم آزارى و قتل، ريشه در تربيتى خانوادگى دارد; به خصوص اختلاف زن و شوهر و آزار زن به دست مرد آن هم جلو چشم فرزندان او.
مطابق معيارهاى اسلامى لازم است براى زنانى كه به هر دليلى همسر خود را از دست مى دهند، زمينه ازدواج برايشان فراهم شود تا از تهديدهاى مفاسد اخلاقى ـ اجتماعى در امان باشند و چنانچه اين زمينه فراهم نشد، با اشتغال درخور شأن زنان، امنيت نسبى برايشان فراهم گردد.
در وضعيت كنونى جهان، عقلا و متفكرين بشر مى بايست بار ديگر و از سر دقت در مقررات الهى بينديشند و با بهره گيرى از الگوهاى دينى كه نمونه اعلاى آن رسول مكرم اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) و اميرمؤمنان(عليه السلام) و صديقه طاهره(عليها السلام)است، برنامه اى را به جامعه انسانى ارائه دهند كه در آن هر كدام از زن و شوهر در جايگاه واقعى خود قرار گيرند تا از اين رهگذر، پديده مودت و رحمت تحقق پذيرد و به دور از هرگونه اذيت و آزار، سكون و آرامش كه پايه زندگى سعادتمندانه بشرى است فراهم گردد.
قم ـ جعفر سبحانى
1/9/1394

1 . احزاب:21.

صفحه 200
    15
تعيين جانشين و يأس دشمنان در روز تاريخى غدير   

تعيين جانشين و يأس دشمنان

در روز تاريخى غدير(1)
در ششصد و دهمين سال ميلادى، خورشيد رسالت در سرزمين حجاز طلوع كرد و درخشيد و انوار حيات بخش او پيوسته در حال گسترش بود ولى از ناحيه بت پرستان و يهوديان و گروه هايى كه اين دعوت آسمانى بر خلاف مصالح شخصى آنها بود، بر خاموش كردن اين مشعل فروزان، هم صدا شده به مبارزه پرداختند.
در مرحله نخست به عناوين گوناگون رسول آسمانى را كاهن و ساحر و كاذب و مفترى خواندند، ولى اين حربه زنگ زده از درخشندگى خورشيد رسالت چيزى نكاست.
در مرحله دوم به آزار گروندگان كه غالباً جوانان تهيدست بودند پرداختند و برخى را زير شكنجه كشتند ولى هر چه فشار آنان بر اين گروه شديدتر مى شد ايمان آنان پابرجاتر مى گشت.
در مرحله سوم به حصر اقتصادى دست يازيدند و هر نوع خريد و فروش با پيامبر و گروندگان به وى، سه سال ممنوع گشت تا آنجا كه از ناله كودكان گرسنه مسلمانان در شعب ابى طالب، مردم مكه شب ها خواب درستى نداشتند.
در مرحله چهارم نقشه اى ريختند كه به حيات رسول آسمانى پايان دهند ولى خدا پيامبر را از نقشه خائنانه آنان آگاه ساخت و او به صورت معجزه آسا از

1 . پيام به همايش غدير.

صفحه 201
تيررس آنان رهايى يافت و رحل اقامت در مدينه افكند.
آخرين اميد آنان اين شد كه چون اين مدعى رسالت و رهبرى، فرزند ذكورى ندارد، با مرگ او دعوت او نيز پايان مى پذيرد و آنان پيوسته خود را زنده اين اميد مى دانستند و قرآن به اين نقطه از اميد آنان در آيه اى اشاره مى فرمايد: (أَمْ يَقُولُونَ شَاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُونِ):(1) «بلكه مى گويند او شاعرى بيش نيست و ما در انتظار مرگ او هستيم».
اين انديشه نه تنها در ميان مشركان وجود داشت بلكه منافقان مدينه كه جمع كثيرى بودند به اين نقطه اميدوار بودند.
از آنجا كه مشيت الهى بر حفظ پيامبر و گسترش رسالت او تعلق گرفته بود اين نقطه اميد را نيز كاملاً ويران ساخت و به پيامبر خود مأموريت داد كه در روز هجدهم ذى الحجة الحرام سال دهم هجرت شخصيتى را كه از نظر علم و دانش و عمل و جهاد دومين شخص در جهان اسلام بود، به عنوان خليفه و جانشين معرفى كند تا همگان بدانند با رحلت رسول خدا فروزندگى خورشيد رسالت همچنان تابان خواهد بود.
محدثان و مورخان و مفسران مى گويند در چنين روزى روح الأمين اين آيه را فرود آورد: 
(يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ):(2)
«اى رسول خدا آنچه كه از جانب خدا بر تو نازل شده است براى مردم ابلاغ كن و اگر در انجام اين مأموريت كوتاهى رخ دهد گويا اصلاً رسالت

1. طور: 30.
2.مائده: 67.

صفحه 202
خود را انجام نداده ايد خدا تو را از شر دشمنان حفظ مى كند».
اين آيه به نكاتى اشاره مى كند: 
1. ابلاغ اين مأموريت خالى از احتمال خطر بر جان پيامبر نيست.
2. اين مأموريت به قدرى خطير و عظيم و پرارج است كوتاهى در آن مساوى با عدم انجام اصل رسالت است.
3. خدا پيامبر را از شر دشمنان حفظ مى كند.
اكنون بايد ديد كدام امر خطيرى است كه داراى چنين ويژگى هاست، مسلماً بيان احكام شرعى از طهارت تا ديات فاقد چنين خصوصياتى است. بيان احكام نه جان پيامبر را به خطر مى افكند و نه دشمن ساز است.
در ميان معارف و اصول چيزى كه مى تواند مظهر اين ويژگى ها باشد و پيامبر تا آن روز به طور رسمى به بيان آن نپرداخته همان مسأله ولايت و جانشينى از شخص پيامبر خواهد بود، بالأخص گروهى براى جانشينى از پيامبر مقدماتى چيده و پيوسته آرزومند آن بودند.
خوشبختانه آنچه كه پيامبر در روز غدير اعلام كرد و فرمود:  «من كنت مولاه فهذا عليّ مولاه، اللّهم وال من والاه وعاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله»، آن چنان حالت تواتر به خود گرفت كه در تمام قرن ها و اعصار محدثان، متكلمان، گويندگان و سرايندگان همگى آن را در آثار علمى و تاريخى و ادبى خود نقل كرده اند و متواترترين حديث در ميان احاديث اسلامى اين حديث است.
چيزى كه بيشتر بر رويداد غدير ابديت و پيوستگى بخشيد علاوه بر نزول سه آيه: 
1. آيه ابلاغ (بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ).

صفحه 203
2. آيه اكمال (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ).
3. آيه يأس (الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا).
اين بود كه پيامبر اسلام خطابه خود را درباره جانشينى اميرمؤمنان در يك سرزمين وسيع كه هزاران زائر خانه خدا در آنجا گرد آمده بودند ايراد كرد تا آنان پس از ترك منطقه به عزم سفر به وطن، اين حادثه را به عنوان رهاورد سفر بازگو كنند، تا آنجاكه حديث غدير را صد و بيست صحابى و قريب نود تابعى نقل نموده و به آن استناد جسته اند و در طول تاريخ 360 محدث و دانشمند سنى آن را در كتاب هاى خود آورده است.
تاريخ مى گويد:  آنگاه كه پيامبر از منبر خطابه پايين آمد حسان بن ثابت شاعر عهد رسالت سخنان حضرت را در قالب شعر ريخت كه از ميان آنها به يك بيت اشاره مى كنيم: 
فقال له قُمْ يا عليُّ فانّني *** رضيتُك للإسلامِ اماماً وهادياً(1)
پس از وى شاعران اسلامى از عرب و عجم به نظم خطبه حضرت پرداخته و يك گستره عظيمى را در اين قلمرو پديد آورده اند كه اگر مجموع اين قصايد و مثنويات كه به زبان هاى عربى و فارسى و اردو و تركى سروده شده است در جايى گردآورى شود، مجموعه ادبى فاخرى را تشكيل مى دهد.
در پايان اينجانب از كليه كسانى كه اين فضاى روحانى و علمى را پديد آورده اند سپاسگزارى نموده و از خداوند متعال براى همگان توفيق بيشتر و شفاعت صاحب ولايت را خواهانم.
جعفر سبحانى
28/6/1395

1 . الغدير، ج2، ص 65.

صفحه 204

16

   
 
تجليل و تكريم از مجاهدت و تلاش عالمان دين
(يَرْفَعِ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَات وَاللهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ).(1)
«خداوند كسانى را كه ايمان آورده اند و كسانى را كه علم به آنان داده شده درجات عظيمى مى بخشد و خداوند از آنچه انجام مى دهيد آگاه است».
مجاهدت و تلاش عالمان دين از حرمت آسمانى برخوردار است و بزرگداشت آنان در حقيقت تكريم پيامبر و اوصياء اوست و به يك معنى پاسداشت كاروان عظيم دانش و محققان و مربيان مردم مى باشد.
مكتب اهل بيت(عليهم السلام) در پرتو تلاش علمى و عملى عالمان ربانى، استوار و پابرجا مانده است. و در سايه تحقيقات عميق آنها در هر دوره جلوه اى تازه يافته است. علماى ربانى به تأسى از امامان معصوم(عليهم السلام) ضمن همنشينى و مجالست با مردم، معارف دين و احكام شريعت را با بيان و بنان به مردم آموختند و زندگى دين مدارانه آنان را بر پايه اسلام و مكتب اهل بيت(عليهم السلام)استوار نمودند.
(إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدًّا).(2)

1. مجادله: 11.
2 . مريم:;96.

صفحه 205
«خداوند مهر و علاقه كسانى كه با ايمان و داراى كردار نيك باشند، در دل مردم افكنده است».
شهرها و مناطقى كه شاهد حضور مستمر علماى شيعه بوده مكتب حقّه تشيع رنگ غالب و ماندگار آن بلاد شد.
علماى گيلان در هر دوره از ادوار مختلفه تاريخ اسلامى سهم بسزايى در نشر معارف دينى و علمى داشته اند و در قله هاى رفيع فقه، فلسفه و كلام از جايگاه ممتاز و بى بديل برخوردارند و آثار به جاى مانده از آنها خود گواه واضح بر اين مدعاست، آفتاب آمد دليل آفتاب. لازم است نهادى و يا افرادى با دانايى لازم و با همت بلند با داشتن چنين ميراث گران بهايى، حقايق گران سنگ الهى را با شيوه هاى نوين در قالب ادبيات دلنشين و با رسانه هاى روز به جامعه جهانى عرضه نمايند، كه در صورت تحقق چنين فعاليتى ديگر شاهد تأثيرگذارى شبهات و اشكالات بى اساس معاندين نخواهيم بود.
در پايان از كليه كسانى كه در اين راستا فعاليت دارند تشكر و قدردانى مى نمايم.
(إِنْ تَنْصُرُوا اللهَ يَنْصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ)
قم ـ مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
جعفر سبحانى
1/6/1395

صفحه 206
17

مقام امامت

استمرار وظايف نبوت است
مقام امامت استمرار وظايف نبوت است   
الحمد لله الذي جعلنا من المتمسكين بولاية علي بن أبي طالب والأئمّةِ المعصومين(عليهم السلام)
ضمن تبريك عيد سعيد غدير خم، عيد ولايت، عيد حاكميت همه ارزش هاى الهى و انسانى وعدالت همه جانبه، عيد رهبرى اميرمؤمنان در رأس جهان اسلام، عرايضى را تقديم مى دارم: 
با درگذشت پيامبر خاتم(صلى الله عليه وآله وسلم)، نزول وحى الهى پايان پذيرفت و پس از وى ديگر به كسى وحى فرود نخواهد آمد و اميرمؤمنان(عليه السلام) به هنگام تجهيز پيكر پاك پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به اين حقيقت چنين تصريح مى كند و مى فرمايد: 
«بِأَبِي أَنْتَ وَأُمِّي يَا رَسُولَ اللهِ! لَقَدِ انْقَطَعَ بِمَوْتِكَ مَا لَمْ يَنْقَطِعْ بِمَوْتِ غَيْرِكَ مِنَ النُّبُوَّةِ وَالاِْنْبَاءِ وَأَخْبَارِ السَّمَاءِ».(1)
«پدر و مادرم فداى تو اى پيامبر خدا! با مرگ تو پايان پذيرفت چيزى كه با مرگ ديگر پيامبران پايان نپذيرفت، يعنى رشته نبوت و نزول وحى آسمانى».
با اعتراف به مقام عظيم رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) كه خاتم پيامبران و كتاب او خاتم

1. نهج البلاغه، خطبه 235.

صفحه 207
كتاب هاى آسمانى و شريعت وى آخرين شريعت آسمانى است، يادآور مى شويم كه وظايفى كه بر عهده پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) از جانب خدا گذارده شده بود با رحلت او پايان نپذيرفت و لازم بود جانشين وى همه را به عهده بگيرد، و راه او را ادامه دهد و در غير اين صورت آيين اسلام كه آيين خاتم است و تا روز رستاخيز هدايت جهان بشريت را بر عهده دارد، آيين كامل نخواهد بود.

نمونه اى از اين وظايف

1. پاسخگويى به مسائل نوظهور كه در عصر رسالت رخ نداده بود و بر اثر برخورد مسلمانان با ملت هاى مختلف جهان، مطرح مى گرديد و لازم است احكام واقعى اين موضوعات از طريق جانشين او بيان گردد.
2. تفسير قرآن مجيد در قلمرو عقايد و احكام كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) آن را برعهده داشت، و آيات قرآن را ده تا ده تا تفسير مى كرد ولى در عين حال قرآن درياى بى پايان كرانه است كه بايد از طرف كسانى كه وحى به خانه آنها فرود آمده است مورد تفسير قرار گيرد. شافعى مى گويد:  آيه (وَإِنْ طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا...)(1) از جهاتى براى ما مجمل بود، تنها فعل اميرمؤمنان(عليه السلام)در مورد «بُغاة» مفهوم حدود اين آيه را براى ما روشن كرد.
3. در عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) گروه گرايى و نحله سازى رخ نداد زيرا وجود او محور حق و باطل و روشنگر هدايت و ضلالت بود و مردم با مراجعه به وى حق را از باطل باز مى شناختند; پس از درگذشت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بايد در ميان امت اسلامى فرد والامقامى باشد كه بسان پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) محور حق و باطل و بيانگر ملاك هدايت و ضَلالت باشد.
البته وظايفى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بر عهده داشت بيش از آن است كه در اينجا بازگو

1. حجرات: 10.

صفحه 208
شود، فقط از ميان آنها، اين سه وظيفه را برگزيديم تا روشن شود آن كس مى تواند بر جايگاه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)تكيه كند كه بتواند اين وظايف را بسان رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)انجام دهد و اين كار از عهده يك فرد عادىِ از امت ساخته نيست، جز آن كس كه در مكتب خاصى زير نظر عنايت الهى تربيت يابد و از علم و دانش بالاتر برخوردار باشد. شناخت چنين فردى به جز از طريق وحى الهى و بيان پيامبر امكان پذير نيست.
خوشبختانه اين فرد در روز هيجدهم ذى الحجة الحرام سال دهم هجرت در سرزمين غدير معرفى شد و از اين جهت دين، كمال خود را بازيافت و آيه (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينًا)(1) در چنين روزى فرود آمد. و مقصود از اين تكميل، تكميل مديريت كامل امت اسلامى است، هم در جهات معنوى و هم در جهات سياسى.

تنصيصى بودن مقام امامت در لسان پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)

پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) از روز نخست مقام امامت را يك مقام تنصيصى آن هم از جانب خدا مى دانست كه امت در گزينش آن سهمى ندارند.
ابن هشام در سيره خود مى نويسد ماه هاى حرام كه آزادى بيان براى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) وجود داشت ـ سران بنى عامر در موسم حج با پيامبر تماس گرفتند و حضرت آيين خود را بر آنها عرضه كرد. آنها گفتند:  اگر ما با تو بيعت كنيم و خدا تو را بر مشركان پيروز كرد «أيكون لنا الأمر من بعدك؟»، آيا رهبرى امت پس از تو با ما خواهد بود؟ پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در پاسخ فرمود: 
«الأمر إلى الله يضعه حيث يشاء».(2)
«اين كار از آن خداست و هر فردى را خواست آن را به عهده او

1. مائده: 3.
2. سيره ابن هشام، ج2، ص 424.

صفحه 209
مى گذارد».
اين سنت الهى در شرايع پيشين نيز حاكم بود، و اوصياى پيامبران به وسيله خودِ آنان معرفى مى شد و مردم در گزينش آنان سهمى نداشتند.
اينجانب از اين راه دور به كليه برگزاركنندگان اين همايش، كه مظهر ولاء خاص و ارادت به خاندان رسالت است تبريك گفته و توفيقات همگان را در پيشبرد مكتب اهل بيت(عليهم السلام) از خداوند متعال خواهانم.
قم ـ جعفر سبحانى
مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
25/6/1395

صفحه 210
18

حجاب، مصونيت است نه محدوديت

   
فلاسفه انسان را چنين معرفى مى كنند:  او حيوان ناطق يعنى جاندار متفكر است. البته اين تعريف از ديدگاه فلاسفه تعريف جامع و مانع است زيرا فيلسوف با تفكر و انديشه انسان سروكار دارد و لذا تفكر را فصل مميز انسان مى داند.
اما از نظر ما اين تعريف كاستى دارد زيرا انسان گذشته بر تفكر و تعقل يك رشته احساسات و خواسته هاى درونى دارد كه از آنها به تمايلات تعبير مى كنند خواه تمايلات مقدس و برتر و خواه تمايلات فروتر اين نوع گرايش ها مى تواند جزئى از فصل مميز انسان باشد. بر اين اساس اگر بخواهيم جنس مؤنث را تعريف كنيم بايد از ميان احساسات درونى او به عفاف و عفت او اشاره كنيم كه خود را در زندگى وى نشان مى دهد، به گواه اينكه در مورد خواستگارى غالباً جنس مذكر سراغ جنس مؤنث مى رود و خلاف آن كمتر است و اين گواه بر اين است كه آفرينش زن با پاكدامنى و عفت آكنده شده است. حتى در مورد مشروع نيز از تظاهر به آن خوددارى مى كند.

صفحه 211
هنگامى كه حضرت جبرئيل(عليه السلام) بر حضرت مريم(عليها السلام) تجلى مى كند و او جبرئيل را يك مرد بيگانه تلقى مى كند، فوراً به او مى گويد: (إنِّي أَعُوذُ بِالرَّحْمَنِ مِنْكَ إِنْ كُنْتَ تَقِيًّا).(1) در حالى كه يك نوع وحشت جان او را فرا مى گيرد، به خداى رحمان پناه مى برد كه دامن او را از گناه حفظ كند.
البته تمايلات درونى زن براى عفاف جنبه مقتضى دارد. مادامى كه عوامل افسارگسيختگى در جامعه شيوع پيدا نكند اين خويشتندارى به حال خود باقى مى ماند اما اگر شرايط در جامعه دگرگون گردد و رسانه ها و ديگر عوامل براى فساد بسيج شوند، مسلماً عفت او هم خدشه دار مى شود.
همگى مى دانيم هر واحد از خانواده هسته كوچكى براى جامعه به شمار مى رود، آرامش فكرى و ديگر جنبه هاى آن در گرو مصونيت دخترها از هر نوع گرايش به خلاف است و يكى از طرق حفاظت بر عفاف، حجاب زن است كه در حقيقت ميوه عفاف است. زن در حقيقت گوهر گران بهايى است كه نبايد مانند متاع هاى مبتذل در هر كوى و برزن خود را نشان دهد بلكه بايد با پوشش شايسته، مقام و ارزش خود را حفظ كند.
بنابراين حجاب براى زن محدوديت نيست بلكه مصونيت از ابتذال است.
اكنون جامعه ما گرفتار طلاق هاى فراوان و ازدواج هاى كوتاه مدت يا سرخوردگى از اصل ازدواج است، همه اين ناهنجارى ها معلول بيش از حدّ اختلاط دختران و پسران با يكديگر است، كه سرانجام چنين مفاسدى را به دنبال دارد. در حقيقت اين نوع اختلاط بى حدوحساب مايه بدبختى خود جامعه و بالأخص جنس مؤنث است.
روشن است گناه پيوسته از جاى كوچك شروع مى شود و اختلاط مبدأ

1 . مريم: 18.

صفحه 212
گناهان ديگر است. شاعر نكته سنج مصرى اين حقيقت را در ضمن بيتى بيان مى كند: 
نظرة، فباتسامة، وسلام *** فكلام، مموعد، فلقاء
من اين شعر را ترجمه نمى كنم. آگاهان از زبان عربى معناى واقعى اين شعر را درك مى كنند و اين شعر، رفع هر نوع حاجز ميان دو جنس را مايه فرورفتگى در گناه مى داند و به اين نتيجه مى رسد كه بى حجابى مقدمه ديگر مفاسد است.
اينجانب از راه دور به پديدآورندگان اين همايش تبريك گفته و از خداوند متعال خواهانم كه آنان را در اين آرمان مقدس يارى كند، شايد بر اثر اين نشست ها، آب ازجوى رفته بار ديگر به جوى باز گردد و جامعه زنان مقام و منزلت عالى خود را به طور كامل به دست آورند، هر چند گروه هايى از آنان در طول زمان مقام و منزلت خود را كاملاً حفظ نموده اند و از دوست گرامى خود جناب آقاى دعايى سپاسگزارم كه در پرتو محبت هاى او، نگارش اين سخن كوتاه انجام گرفت.
قم ـ مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
جعفر سبحانى
22/4/95

صفحه 213
19

بسط فرهنگ قرآنى

(قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللهِ نُورٌ وَكِتابٌ مُبينٌ)(1)
قرآن مجيد در اين آيه مباركه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) را نور و روشنى خوانده و مى رساند كه آن حضرت، براى ارائه راه سعادت و جداسازى حق از باطل اعزام شده است و براى اثبات مدّعاى خود، معجزه جاودانى دارد به نام (كتابٌ مبين)كه بر تارك اعصار مى درخشد، چه زيبا مى گويد: 
(قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللهِ نُورٌ وَكِتابٌ مُبينٌ)
«از جانب خدا نور و كتاب روشنگرى براى شما آمده است».
حالا اگر گروهى باشند كه ديدگان آنها از نور آزرده شود و نتوانند از اين نور عالمتاب بهره بگيرند، تقصير نور نيست، بلكه نارسايى در خود آنهاست و به قول گوينده: 
هر چه هست از قامت ناساز بى اندام ماست *** ورنه تشريف تو بر بالاى كس كوتاه نيست
شخصيت ممتاز پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)، يك هويت ماندگار است كه تا روز قيامت حجت خدا است و كتاب او كتاب جامعه تا آخرين روز برپايى جهان است.
امروز، دفاع از وجود مقدس پيامبر و تكريم قرآن مجيد بر همگان يك وظيفه

1 . مائده: 15.

صفحه 214
دينى است. اينجانب اين همايش(1) را به كليه اساتيد حوزه و دانشگاه و طلاب و همه كسانى كه دل در گرو آيات الهى دارند، تبريك مى گويم و از خداوند متعال خواهانم كه آنان با مفاهيم قرآن انس بيشترى پيدا كنند و پيوسته بكوشند دو امانت پيامبر را حفظ كنند، آنجا كه فرموده است: 
«إنّى تارك فيكم الثقلين، كتاب الله وعترتى».
در پايان از تلاش دست اندركاران «همايش بزرگ قرآن مجيد» كه در بسط فرهنگ قرآنى تلاش مى كنند، كمال تشكر را نموده و از خداوند متعال خواهانم همگى را با قرآن و اهل بيت(عليهم السلام)محشور سازد.
قم ـ مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
جعفر سبحانى
5/2/92
ايثار و شهادت در فرهنگ قرآن   

1 . همايش بزرگ قرآن كريم.

صفحه 215
20

پيام به بزرگداشت آيت الله تحريرى در تهران

قال الله تعالى: (رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلاً).(1)
عالمان وارسته، پس از طى مراحلى از علم و عمل، جامعه را از دو راه به سوى كمال رهبرى مى كنند: 
1. با علم و دانش خود، غبار جهل را از دلِ آنان مى زدايند.
2. از طريق رفتارهاى خود، معلم انسان ها مى گردند و اعمال آنان اسوه و الگو براى ديگران مى شود.
حديث معروف «كونوا دعاة الناس بغير ألسنتكم»(2) ناظر به همين گروه است كه گذشته از طريق لسان و قلم، با رفتار خود ديگران را تعليم مى دهند.
مرحوم مغفور خلد آشيان، حجت الإسلام و المسلمين آيت الله جناب آقاى حاج شيخ محمود تحريرى كه رضوان خدا بر او باد، نمونه بارزى از اين گروه بود. او علاوه بر اينكه در محضر عالمان بزرگ حوزه علميه قم مانند آيت الله بروجردى و حضرت امام ـ اعلى الله مقامهما ـ دروس عالى را فرا گرفته بود، در

1 . احزاب: 23.
2 . اصول كافى، ج2، ص 78، شماره حديث14، باب الورع.

صفحه 216
مكتب عرفان و اخلاق استاد بزرگ مرحوم علاّمه طباطبايى(قدس سره) پرورش يافت و به حدّ كمال رسيد. وجود چنين عالمان بزرگ و عارفان حقيقى و استادان اخلاق در جامعه و گفتار و رفتار آنان مؤثر واقع مى شود و دگرگونى شگفتى در انسان ها مستعد پديد مى آورند.
اين رادمرد الهى از مصاديق روشن گفتار اميرالمؤمنين(عليه السلام) بود كه در اوصاف متقيان مى فرمايد: 
«وَلَوْلاَ الاَْجَلُ الَّذِي كَتَبَ اللهُ عَلَيْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِي أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْن، شَوْقاً إِلَى الثَّوَابِ، وَخَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ. عَظُمَ الْخَالِقُ فِي أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِي أَعْيُنِهِمْ».(1)
اينجانب علاقه مند بودم كه در نكوداشت اين عالم وارسته شركت جويم ولى خواستم از همين راه دور با اين پيام نارسا و نوشتار، در صف خريداران يوسف زمان قرار گيرم و سلام و درود خود را به كليه كسانى كه اين همايش را پديد آورده اند، تقديم داشته و مسلماً نكوداشت اين عالم وارسته نوعى خدمت به جامعه علم و تقوا است.
   
از فرزندان عزيز آن مرحوم خواهانم كه راه و روش والد ماجد خود را در پيش گيرند و چراغى فروزان براى جوانان و كليه علاقه مندان به مكتب اخلاقى ايشان باشند.
وسلام الله عليه يوم ولد ويوم مات ويوم يبعث حياً
قم ـ حوزه علميه
جعفر سبحانى
19ربيع الثانى1437 برابر 10/11/94

1 . نهج البلاغه، خطبه همّام، (خطبه 193).

صفحه 217
21
پيام به كنگره آيت الله آقا نجفى همدانى(قدس سره)
پيش از ورود به سخن از همه عزيزانى كه اين فضاى روحانى و معنوى را به وجود آورده و كنگره اى براى شخصيت والايى برگزار مى كنند، صميمانه تشكر مى كنم، و دست همگان را از راه دور به عنوان تكريم مى فشارم.
از گزاره هاى مسلم، ارزشمندى علم و دانش است و در تمام نقاط جهان و در همه دوران ها ارزش علم مسلم است و قرآن نيز بر آن تكيه مى كند و مى فرمايد: 
         (هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لاَ يَعْلَمُونَ).(1)
در احاديثى كه شيخ كلينى در جلد اوّل كافى جمع كرده است، علم و به يك معنى عقل از جنود رحمان، و جهل و نادانى از جنود شيطان شمرده شده است. هر كجا علم سايه افكند به انسان از نظر فكرى، رشد و كمال مى بخشد و مشكلات را با پنجه خود برطرف مى سازد.
در عظمت مقام عالمان فداكار كه از حريم دين و تشيع دفاع مى كنند، كافى است كه روزى چنين عالمى به مجلس امام حسن عسكرى ـ سلام الله عليه ـ وارد شد، حضرت از جاى خود برخاست و او را در كنار مسند خود نشاند. اين كار بر

1 . زمر:9.

صفحه 218
بستگان حضرت كه همگى هاشمى بودند، سنگين آمد و حضرتش مورد اعتراض قرار گرفت. امام(عليه السلام) فرمود:  مى دانيد او كيست؟ او فردى است كه با دانش خود از حريم ولايت دفاع مى كند، مسلماً چنين فردى بر هر هاشمى كه داراى چنين مقامى نيست، برترى دارد.(1)
اما هزار نكته باريك تر ز مو اينجاست، آيا تنها علم و دانش مى تواند سعادت صددرصد براى فرد و جامعه پديد آورد؟
پاسخ قرآن در مورد اين سؤال منفى است.
وحى الهى علم را يك بال سعادت مى داند و حتماً بايد بال ديگرى بر آن ضميمه شود كه انسان بتواند با دو بال به سوى سعادت پرواز كند، چنان كه مى فرمايد: (وَقَالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَالإِيمَانَ).(2) علم را در كنار ايمان و ايمان را در كنار علم قرار داده است.
اگر وحى الهى تأثير علم را در سعادت وابسته به ايمان مى داند تجربه هم اين نكته را به ثبوت رسانده است.
جنگ هاى بين المللى اوّل ده ميليون كشته و دومى هم صد ميليون كشته و ناپديد و مجروح بر جاى گذاشت. سردمداران اين دو جنگ دانشمندان بزرگ علم نظامى بوده اند، اما از ايمان و از انسانيت بويى نبرده بودند ولذا اين همه انسان ها را به خاك و خون كشاندند.
***
بزرگوارى كه ما در نكوداشت او نشسته ايم، شخصيت عظيمى بود كه علم و ايمان را در خود جاى داده بود، و پيوسته با علم و دانش آسمانى خود راه را براى همه پويندگان روشن مى كرد و با ايمان خويش كه رفتار او مظهر باورهاى دينى

1 . احتجاج طبرسى، ج2، ص 260; بحارالأنوار، ج13، ص 25.
2. روم: 56.

صفحه 219
او بود مردم را به عمل دعوت مى كرد.
مرحوم آيت الله سيدمحمد حسينى، آقا نجفى همدانى ـ اعلى الله مقامه ـ بزرگوارى بود كه در قرن چهاردهم و بخشى از پانزدهم درخشيد و به تمام معنى نمونه بازر (أُوتُوا الْعِلْمَ وَالإِيمَانَ)بود.
آثار قلمى او به تمام معنى فاخر و ماندگار است. سخنان ارزشمند او با دوستان و شاگردانش سرفصل مسائل اخلاقى است.
تقدير از چنين شخصيت هايى تقدير از علم و دانش و تقوا و ايمان است.
فسلام الله عليه يوم ولد ويوم مات ويوم يبعث حيّاً.
قم ـ جعفر سبحانى
5 ربيع الثانى 1439هـ ق
برابر 3 دى ماه 1396ش

صفحه 220
22
پيام به همايش حجاب و عفاف
قال أمير المؤمنين(عليه السلام)«فَإِنَّ الْمَرْأَةَ رَيْحَانَةٌ، وَلَيْسَتْ بِقَهْرَمَانَة».(1)
«زن شاخه گل است، بيش از توان خود بر او تحميل مكن».
پيش از آنكه درباره عفاف و راز حجاب زن سخن بگويم، از كليه كسانى كه اين فضاى روحانى را پديد آورده اند، صميمانه سپاسگزارم.
برگزارى اين نوع همايش ها بسيارى از پرده هاى جهل و جهالت را در مورد سرّ حجاب برمى افكند و سيماى واقعيت را پديدار مى سازد.
حديثى كه از امير بيان نقل شد، حاكى از آن است كه جنس زن ريحان يعنى شاخه گل طبيعى است كه طاقت سرما و گرماى شديد را ندارد و بايد باغبان در حراست آن كوشا باشد، و زن گوهر گران بهايى است كه حرامى ها در صدد ربودن سرمايه عفت و پاكى او هستند و حجاب مانع از دستبرد دزدان عفت و پاكى او مى باشد.
از ديدگاه شريعت اسلامى جنس زن مانند جنس مرد اركان اجتماع را تشكيل مى دهند و هر دو از كمال انسانيت برخوردار مى باشند و تفاوت در آفرينش، لازمه بقاء نسل انسانى است.

1 . نهج البلاغه، بخش نامه ها، شماره 31.

صفحه 221
اسلام براى حفظ نسل انسان از آلودگى، حجاب را براى زن لازم دانسته است تا ديگران نتوانند نسبت به او سوء ظن پيدا كنند و دامن او را آلوده سازند.
در جامعه اسلامى زنان و مردان هر دو تأمين كننده نيازمندى هاى اجتماعى است و هر دو بايد در خدمت جامعه باشند ولى قلمرو خدمت هر دو كاملاً متفاوت است.
كارهاى سنگين كه به بازوان قوى و استخوان بندى نيرومند نياز دارد از آنِ رجال است ولى كارهاى ظريف كه با آفرينش زن كاملاً هماهنگ است از آن نساء است و لذا امير بيان فرمود: «وَلَيْسَتْ بِقَهْرَمَانَة»، ياراى تحمل كارهاى خشن را ندارد.
اينجانب از راه دور به كليه كسانى كه در حفظ عفاف زنان سعى و كوشش نموده، سلام و درود فرستاده و از خداوند متعال براى همگان خواهان توفيق هستم.
قم مقدسه ـ جعفر سبحانى
17 شوال 1438
برابر با 13/4/1396

صفحه 222
23

شخصيت هايى پيشرو بر زمان(1)

انسان هايى كه داراى فكر و انديشه هستند، گاهى در برهه اى از زمان ديده به جهان مى گشايند كه شرايط كاملاً، با برنامه هاى اصلاحى آنان هماهنگ مى باشد. اين گروه به آسانى مى توانند موجى در زندگى جامعه بيافرينند، و موفقيتى به دست آورند، ولى برابر اين گروه، كسانى هستند كه به اصطلاح جلوتر بر زمان خويشتن ديده به جهان مى گشايند، و... اوضاع اجتماعى با طرز تفكر، و برنامه هاى اصلاحى آنان مساعد نبوده و لذا در تحقق بخشيدن به آرمان هاى خود با دشوارى هايى روبه رو مى شوند.
اقبال لاهورى درباره اين نوع انسان ها مى گويد: 
اى بسا شاعر كه بعد از مرگ زاد *** چشم خود بربست چشم ما گشاد
آنان هر چند در تغذيه انديشه هاى خود كمتر موفق مى شوند اما همان انديشه هاى نابهنگام آنان براى آيندگان سرمايه اى مى شود كه از آنها به نحو شايسته بهره مند شوند.
مرحوم آيت الله آقاى حاج ميرزا على مقدس خيابانى ـ رضوان الله عليه ـ از معاصران والد، كه در يك كوى با هم زندگى مى كردند، جزو گروه دوم بودند كه

1 . پيام به بزرگداشت آيت الله حاج ميرزا على مقدس خيابانى.

صفحه 223
پيش از زمان خود ديده به جهان گشوده بود و عالمى بود هوشيار و آگاه از ضرورت هاى زمان خويش. وى پس از گذراندن تحصيلات خود در نجف اشرف به زادگاه بازگشت و به شيوه هاى گوناگون به فعاليت دينى دست زد و از سال هاى 1305 شمسى به بعد به انتشار مجله العلم والدين دست زد. اما زمان، زمان او نبود، از تلاش فرهنگى او استقبال لازم به عمل نيامد ولى اين بى مهرى روزگار در عزم راسخ او خللى ايجاد نكرد و آثار قلمى او نشانه تلاش هاى بىوقفه او است.
در اينجا، اينجانب از دوست مهربان، نويسنده والامقام و دردآشناى خود، جناب آقاى حاج شيخ رسول جعفريان ـ دامت بركاته ـ تقاضامندم درباره بزرگداشت شخص ديگرى كه قرين مرحوم مقدس خيابانى بود، تلاش انجام دهند كه آثار او نيز جمع آورى شده و منتشر شود. وى انديشمند بزرگ جناب حاج ميرزا عباسقلى وجدى معروف به واعظ چرندابى است. او روزگارى دست تنها، با الحاد كسرويان، و ستيزه جويى وهابى مبارزه مى كرد و از علماء عراق و سوريه و لبنان تقديرنامه هايى براى فعاليت هاى فرهنگى او نوشته اند، كه نشانه عظمت و تلاش هاى علمى او است.
در اينجا از راه دور از كليه كسانى كه در راه اعتلاى اين مردان بزرگ كه داراى آرمان هاى بلندترى بودند، شركت نمودند و بر مقامات آنها ارج مى دهند، تشكر و سپاسگزارى مى كنم.
أجركم على الله.
قم ـ مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
جعفر سبحانى
2/10/1395

صفحه 224
24

گرايش هاى عقلى در مكتب اهل البيت(عليهم السلام)

بعد از وفات يا شهادت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)، مسلمانان(جدا از مسئله امامت) به دو گروه تقسيم شدند، گروهى فقط وظيفه خود را خواندن قرآن و نقل احاديث پيامبر مى دانستند و مى گفتند:  ما مأمور به تحقيق نيستيم و گروه دوم نسبت به مسائل عقلى و معارف، خود را مسئول مى دانستند، در رأس آنها اميرمؤمنان على(عليه السلام) بود.
ريشه اين مسئله اين بود كه وقتى مسلمانان كشورها را فتح كردند، با مكتب هاى فلسفى و كلامى ايران و روم روبه رو شدند كه با آموزه هاى قرآن هم خوانى نداشت. مسلمانان نسبت به اين مسائل آمادگى نداشتند، خصوصاً زمانى كه اسيرها را به مدينه و اطراف آن منتقل كردند، در ميان آنها درس خوانده ها هم بودند و ناخودآگاه مسائل خود را مطرح مى كردند. در آن زمان بود كه گروهى مى گفتند وظيفه ما فقط خواندن است و نبايد به اين مسائل اهميت بدهيم، امّا در مقابل، ائمّه اهل بيت(عليهم السلام) جزء افرادى بودند كه نسبت به اين مسائل احساس مسئوليت كرده و معارف عقلى را در ميان مسلمانان مطرح كردند.
علم كلام، مشتق از كلام اميرمؤمنان(عليه السلام) است
خطبه هاى اميرمؤمنان(عليه السلام) از حساسيت ايشان نسبت به مسائل عقلى حكايت

صفحه 225
مى كند، بر خلاف ديگران كه اصلاً نسبت به اين مسائل فكر نمى كردند.
مردى خدمت ابى بكر رسيد و عرض كرد:  آيا عمل بدى كه من انجام مى دهم
به تقدير خدا است؟ گفت:  بله گفت:  از طرفى تقدير مى كند و از طرفى
تعذيب؟! ابى بكر در پاسخ درماند و گفت:  اگر نزد من كسى بود مى گفتم:بينى
تو را بشكافد.(1) اين افراد قلباً و لساناً مسلمان بودند امّا در مسائل قضا
و قدر مشكل داشتند ولى خلفايى كه مصدر كار بودند، به اين مسائل اهميت نمى دادند.
امروز وهابيت در رأس گروهى است كه به مسائل عقلى اهميت نمى دهند، مثلاً ابن تيميه را كه شيخ الاسلام مى دانند در كتاب منهاج السنه مى گويد:  خداوند منان عيناً مثل ما تكلّم مى كند و از وجودش صوت و حروف درمى آيد، حتى مى گويند:  تكلم او چون از صفات ذاتى او است مثل ذات او قديم است.(2)محمد بن عبدالوهاب نيز محيى اين مكتب است و الان در جامعة المدينة المنورة و امثال آن كتاب هايى تدريس مى شود كه پاسخ گوى مسائل امروز نيست و اكثر معتقدند ما مكلف به فهم مفاهيم قرآن نيستيم و بايد به ظواهر معتقد بود، اگر چه با آموزه هاى عقلى مخالف باشد.
امّا علم كلام كه الآن در اختيار ما است، محصول خطبه هاى امير مؤمنان على(عليه السلام) است و به آن كلام مى گويند زيرا مشتق از كلام اميرمؤمنان على(عليه السلام) است، زيرا عدل و توحيد از على(عليه السلام)گرفته شده و در ميان اهل علم معروف است كه عدل و توحيد علوى است و جبر و تشبيه، اموى. معتزله نيز كه خود را پيشواى عدل و توحيد مى دانند، امير مؤمنان على(عليه السلام) را فرد اوّل براى مكتب خود معرفى

1 . تاريخ الخلفاء، ص 95.
2 . منهاج السنة، ج1، ص 362، چاپ بولاق، ج1، ص 221.

صفحه 226
كرده و بعد نيز حسنين(عليهما السلام) را معرفى مى كنند، ما نيز معارف خود را از اميرمؤمنان على(عليه السلام) گرفته ايم، امّا گاهى برخى افراد ناآگاه از اهل تسنن مى گويند:  تشيع از اعتزال گرفته شده، مثلاً احمد امين مصرى هنگامى كه كتاب ياقوت (از كتب اماميه) را مطالعه مى كند، مى گويد:  هركس اين كتاب را بخواند مثل اين است كه يكى از كتاب هاى معتزله را مى خواند و فرق آن با ديگر كتاب هاى معتزله فقط در امامت است.
بنابراين امير مؤمنان(عليه السلام) و برخى صحابه و بعداً ائمه هدى(عليهم السلام)، عقل را نيز عنصرى مهم در فهم كتاب و سنت مى دانستند. كافى است خطبه اول نهج البلاغه را بخوانيم كه همه اش فلسفه و كلام است. در آن زمان اين مسئله مطرح بود كه صفات خداوند عين ذات است يا زائد بر آن. اهل حديث مى گفتند زائد بر ذات است كه امير مؤمنان(عليه السلام) آن خطبه را خواندند، از همين راه هم بود كه عقل به عنوان عنصرى مهم وارد بحث هاى عقيدتى شد.
در زمان عثمان مردى سؤال كرد كه از آيه قرآن استفاده مى شود كه همين الآن هم آتش جان كافران را فرا گرفته است:  (وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَُمحِيطَةٌ بِالْكَافِرِينَ)،(1) سپس گفت اين استخوان كه در دست من است مربوط به مشرك است، ولى كاملاً سرد است، پس آتش كجاست؟ عثمان به دنبال امير مؤمنان(عليه السلام) فرستاد و ايشان آمدند و براى او سنگى(كه در فندك به كار مى رود) آوردند و به او نشان دادند كه سرد است، سپس آهنى به آن زدند و آتش از آن بيرون پريد(2)، منظور حضرت اين بود كه انسان اگر چشم برزخى داشته باشد، حرارت اين استخوان را درك مى كند و اگر شما درك نمى كنيد، براى اين است كه آن حس خاص را نداريد.

1 . توبه: 49.
2 . الغدير، ج8، ص 304. به نقل از زين الفتى فى شرح سورة هل أتى.

صفحه 227

امامان معصوم پس از امير مؤمنان(عليه السلام) نيز پرچمدار علوم عقلى بوده اند

برهان صديقين در دعاى كميل و سپس در زمان امام حسين(عليه السلام) در دعاى عرفه مى آيد، برهانى كه بعداً ابن سينا مطرح كرده و سپس علامه طباطبايى آن را مى آورند. امام خمينى(رحمه الله) نيز خيلى اصرار داشت كه ادعيه را بررسى كنيم كه يكى از آنها صحيفه سجاديه است كه در محيطى كاملاً اموى نوشته شده و سپس ياران ايشان نقل كرده اند و سرتاپا عرفان اسلامى است.
مرحوم آيت الله نجفى مرعشى نسخه اى از صحيفه سجاديه را براى طنطاوى در مصر فرستاد كه قرآن را با علوم امروزى تفسير كرده، او در جواب نوشته بود:  ما ضرر كرديم كه تاكنون از چنين ذخيره اى بى اطلاع بوديم.
امام سجاد(عليه السلام) مى فرمايند:  خداوند 6 آيه از سوره حديد را براى متدبران آخرالزمان فرستاده است(1)، منظور 6 آيه اوّل است كه محتواى آن سراسر مسائل عقلى است. امّا از طرفى الآن هم وهابى ها و برخى از اهل سنت معتقدند كه خداوند تختى دارد در عرش و به آن تكيه زده است.
امام صادق(عليه السلام) پرچمدار مسائل عقلى بوده و دو رساله مهم توحيد مفضل و اهليجبّه را دارند كه با برهان هاى روشن مسائل عقلى را بيان مى كنند. ايشان غالباً در اثبات صانع به برهان نظم تكيه كرده اند و معلوم مى شود كه در آن زمان اسيران خارجى شبهاتى در ميان مسلمانان پخش كرده بودند تا جايى كه ملحدانى مثل ابن ابى العوجاء، در كنار خانه خدا پيدا مى شوند كه مى گفت:  تا كى خرمن مى كوبيد؟ يعنى اطراف كعبه را مسير حيوانى فرض كرده بود كه مى چرخد تا خرمن ها كوبيده شود.(2)
گاهى به ما خبر مى دهند كه در نيشابور گروهى مسيحى شده اند، اما تكان

1 . اصول كافى، ج1، ص 98، كتاب توحيد، باب النسبة، شماره حديث3.
2 . بحارالأنوار، ج3، ص 57 ـ 151.

صفحه 228
نخورده ايم و سراغ آنها نرفته ايم كه چرا مسيحى شده اند؟ فقر و ندارى يا مسائل سياسى عامل آن بوده است؟ امّا همين كه مفضل نزد امام صادق(عليه السلام) آمد و گفت چنين ملحدهايى پيدا شده اند، حضرت فرمودند:  قلم و كاغذ بياور و بنويس.
امام هشتم، عالم آل محمد(عليه السلام) نيز بحث هاى زيادى با علماى آن زمان دارند كه بيشتر آن مباحث عقلى است. يكى از محدثان اهل سنت عرض كرد:  خداوند تكلم را به موسى داده و رؤيت را به پيامبر ما داده است و ايشان در معراج خداوند را ديده است. حضرت عصبانى شدند و فرمودند:  تا كى اين جمله ها را مى گوييد؟ ديگران نتوانستند اين مسائل را وارد اسلام كنند امّا شما اينها را مى گوييد. مگر مى شود پيامبرى كه اين آيات را مى آورد كه خداوند را چشم ها درك نمى كنند، خودش بگويد من در معراج خدا را ديدم؟ خجالت نمى كشيد؟(1)
امام هادى(عليه السلام) نيز رساله اى دارند در نفى جبر و تفويض كه در تحف العقول چاپ شده است.(2) در آن زمان غالباً اموى ها و برخى از عباسى ها جبر را ترويج كرده و مى گفتند:  خداوند منان خواسته است كه گروهى يزيدوار در اوج قدرت، متنعم باشند و گروهى هم بايد گودنشين باشند و اين تقدير خداست و تغييرپذير نيست. جامعه ناآگاه هم مى پذيرفتند و مخدر آن زمان همين مسائل بود. مثلاً عايشه به معاويه اعتراض كرد كه چرا پسرت را خليفه بعدى قرار داده اى؟ گفت:  خلافت پسر من قضاى الهى است و قضاى الهى بحث پذير نيست.(3) يا اينكه مطيع به عمر سعد گفت چرا پسر عمويت حسين بن على را كشتى؟ گفت:  من او را نصيحت كردم و او گوش نداد و به اين سرنوشت مبتلا شد، كشتن او تقدير الهى بود و بحث پذير نيست.(4)

1 . احتجاج طبرسى، ج2، ص 375.
2 . تحف العقول، ص 458 به بعد.
3 . الامامة والسياسة، ج1، ص 167.
4 . طبقات ابن سعد، ج5، ص 147.

صفحه 229

شاگردان اهل بيت(عليهم السلام)، متبحر در علوم عقلى

پس از ائمه اهل بيت(عليهم السلام)، شاگردان ايشان هم از ايشان پيروى كرده اند.
بخش زيادى از جلد اوّل كتاب الكافى بحث هاى عقلى و فلسفى است، بنابراين اگر بخواهيم فلسفه و كلام را كنار بگذاريم بايد از بخش عظيمى از احاديث اهل بيت صرف نظر كنيم. اگر فلسفه اسلامى را كنار بگذاريم، فلسفه غرب در دانشگاه ما جايگزين آن مى شود. جوان دانشجو فقط در اختيار ما نيست و روزنه هاى علمى امروز باز شده است. حجاج، سعيد بن جبير را احضار كرد و گفت:  حبّ على را از قلبت بيرون كن تا آزادت كنم. گفت:  شرط دارد، قلب من خواهان حب است، بهتر از على را نشان بده تا حبّ على را كنار گذاشته و حبّ او را به دل بگيرم. حجاج فهميد كه او از مهر على دست برنمى دارد، در همان مجلس سر او را بريد.
پدر من، شاگرد شيخ الشريعه بود كه استاد همه علماى عصر خود بود. ايشان مى فرمود:  دو عالم بر گردن شيعه حق بزرگى دارند: اوّل شيخ مفيد در تنظيم عقايد شيعه و دوم مرحوم محقق ثانى كه فقه را منظم كرد.
شيخ مفيد رديه هاى زيادى بر معتزله نوشته است. سيد مرتضى بحث هاى كلامى دارد، مرحوم نصيرالدين طوسى كه فيلسوف و رياضى دان بزرگى بود، در آن زمان حركت زمين را ثابت كرد، علامه حلّى كتاب هاى فلسفى و كلامى دارد.
علامه طباطبايى در يكى از جلدهاى الميزان(1) كليه شبهاتى را كه طرف مقابل براى كنار گذاشتن بحث هاى عقلى مطرح مى كند، جواب داده اند. البته طرفدار رأى شخص خاصى نيستيم و سخن اين است كه بايد بحث عقلى مطرح شود، زيرا معصوم فقط 14 نفر هستند و آراء بقيه بحث پذير است و ممكن است غلط

1 . الميزان، ج5، ص 254ـ 271، ط بيروت.

صفحه 230
باشد.
جناب ملاصدرا قائل به معاد برزخى است، امّا خدمت زيادى كرده است، زيرا شيخ الرئيس در اشارات مى گويد معاد روحانى برهانى است و معاد جسمانى برهانى نيست، امّا صادق مصدق معاد جسمانى را گفته و من قبول مى كنم، سپس ملاصدرا معاد جسمانى را در حدّ برزخى، برهانى كرده است و طلبه امروز بايد آن را فراتر برده و معاد جسمانى عنصرى را ثابت كند، چنان كه مرحوم حكيم تهرانى زنوزى كتابى در اين مورد نوشته و در روايتى از امام صادق(عليه السلام) معاد عنصرى را ثابت نموده است.

صفحه 231
25

پيام به همايش بزرگداشت حجت الاسلام والمسلمين

آقاى حاج سيدمحمود موسوى نژاد
قال الله تعالى: 
(يَرْفَعِ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَات وَاللهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ).(1)
«خداوند كسانى را كه از علم بهره دارند درجات عظيمى مى بخشد، و خداوند به آنچه انجام مى دهيد، آگاه است».
تجليل از عالمان، تجليل از مقام علم است
تقدير از عالمان و دانشمندان در حال حيات دو اثر چشمگير دارد: 
اوّلاً:  عالمى كه بسان شمع سوخته و اطراف خود را روشن كرده شايسته تقدير است زيرا عمر عزيز خود را در هدايت مردم و به كمال رساندن جامعه سپرى نموده است، عقل حق شناس، هر انسان آگاه را وامى دارد كه از اين طبقه تجليل كند و لذا قرآن مجيد نيز به تجليل از آنان پرداخته و مى فرمايد:  عالمان در روز قيامت داراى درجاتى هستند.
ثانياً:  تقدير از عالم سبب مى شود كه نسل حاضر به تحصيل علم رو آورد و

1 . مجادله:11.

صفحه 232
علم و دانش را پيشه خود سازد زيرا با ديدگان خود مى بينيد كه جامعه براى عالم احترام خاصى قائل است.
آگاه شدم كه جمعى از تلاميذ و علاقه مندان حضرت حجت الاسلام والمسلمين جناب آقاى حاج سيد محمود موسوى نژاد(دامت بركاته) تصميم گرفته اند كه براى اين عالم بزرگوار بزرگداشتى برپا كنند، اين خبر مايه مسرّت و خوشنودى اين جانب شد زيرا جناب موسوى نژاد با شناختى كه از معظم له دارم، از عالمان عامل و خدمتگزار صديق اسلام است كه با قلم و بيان خدمت كرده است، و ساليان درازى است كه از وطن مألوف خود مهاجرت كرده و در شهرستان مرودشت اقامت گزيده و وظايف خطير يك روحانى شناخته شده را انجام مى دهد، و در اين مدت توانسته است به تأسيس حوزه علميه و تدريس در آن و اعزام مبلّغ به اطراف بپردازد و در عين حال در خارج از تدريس، از طريق قلم و بيان به خدمت خود كمال بخشد.
اين جانب از اين نقطه دور، با اين پيام نارسا خواستم كه در اين خدمت مقدس شركت ناچيزى داشته باشم.
در پايان از خداوند بزرگ توفيقات معظم له و موفقيت دوستان و علاقه مندان ايشان را از خداوند متعال خواهانم.
قم ـ مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
جعفر سبحانى
12 محرم الحرام1440هـ

صفحه 233
26

پيام به نقد يك گزارش

سؤال:  حضرت آيت الله العظمى سبحانى (دام عزه العالى) با توجه به ارائه ديدگاه حضرت عالى در باب رعايت واجبات شرعى از جمله حجاب، برخى از رسانه ها آن را به درستى منعكس نكرده اند، خواهشمند است براى رفع سوء فهم، نظرات خود را در اين باره يك بار ديگر، بيان نماييد.
بسم الله الرحمن الرحيم
اينجانب در مسجد اعظم پس از فراغت از درس خارج اصول، دو مطلب را يادآور شدم: 
مطلب نخست، اينكه حجاب اجبارى دو تفسير دارد:  تفسير اوّل آن غلط و تفسير دوم آن مورد اتفاق همه علماء اسلام است.
امّا تفسير غلط اينكه اگر زن بى حجابى، در كوچه و خيابان مشاهده شد، مأمور دولتى فوراً چادرى به دست بگيرد و به سر او بيفكند و او را مجبور به رعايت حجاب كند.
اين تفسير مسلماً غلط و احدى از عالمان اسلامى چنين فتوايى نداده است.
امّا تفسير دوم و صحيح آن، اين است كه منكرات بر دو نوع است: 
1. فردى منكرى را در دور از چشم مردم در خانه خود انجام مى دهد، تكليف او با خدا است و ما درباره او تكليفى نداريم.

صفحه 234
2. منكرى كه وجود آن مضر به حال جامعه است مسلماً حكومت اسلامى بايد از چنين منكراتى جلوگيرى كند. كسى بخواهد آشكارا مشروب بنوشد و يا قماربازى، كند. مسلماً يك چنين منكراتى مايه گسترش گناه در جامعه مى شود. بى حجابى نيز از اين منكرات است كه سبب مى شود گناه در ميان جوانان گسترش پيدا كرده و عفت عمومى خدشه دار شود. بايد به گونه اى برنامه ريزى شود كه چنين منكرى در خارج تحقق پيدا نكند.اين آرمان در گروه تلاشهاى فرهنگى، اجتماعى و روان شناسى، اقتصادى و قضايى و انتظامى است، دليل اين سخن حديثى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) است: 
إنّ المَعْصِيَةَ إذَا عَمِلَ بِهَا العَبْدُ سِرّاً لَمْ تُضِرّ إلاّ عامِلها وإذا عَمِلَ بِهَا عَلانيّةً ولم يُغَيِّر عَلَيْهِ أضرّتِ العامّة.(1)
«هرگاه بنده خدا گناهى را در پنهان انجام دهد ضرر آن متوجه خود اوست ولى اگر آشكار انجام بدهد و از آن جلوگيرى نشود به جامعه ضرر مى زند».
يادآور شدم كه نويسنده اى كه مسأله حجاب اجبارى را مطرح مى كند و مى گويد:  بله اگر بى حجابى به مرحله اى برسد كه مايه ابتذال و گسترش گناه شود بايد از آن جلوگيرى كرد.
در پاسخ سخن ايشان يادآور شدم كه اصولاً بى حجابى يك صورت بيش ندارد و آن همان صورتى كه خود او متذكر شده است.
آيا مى توان جاذبه جنسى ميان برهنگان و بى حجابان وجوانان امروز كه سن ازدواج آنان بالا رفته است انكار كرد؟ مسلماً اين نوع گناه آشكار، اخلاق جوانان را فاسد مى سازد.
مطلب دومى كه يادآور شدم اين است:  امر به معروف دو مرحله دارد:  مرحله

1 . وسائل الشيعه، ج16، ص136، كتاب امر به معروف، باب4، حديث1.

صفحه 235
نخست:  مرحله نصيحت و تذكر است و اين از آن عموم مردم است، البته شرايطى هم دارد. مرحله دوم جلوگيرى از منكرات است كه از آن حكومت اسلامى است. امام صادق(عليه السلام) چنين مى فرمايند: 
«إنّما هو على القوى المطاع العالم بالمعروف من المنكر، لا على الضعيف الذى لا يهتدى سبيلاً إلى أيّ من أيّ يقول من الحق إلى الباطل(1)، والدليل على ذلك كتاب الله عزّ وجلّ قوله: (...وَلْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ)(2).
«امر به معروف وظيفه قدرت نيرومندى است كه اطاعت مردم بر گردن آنها است. معروف را از منكر تميز مى دهد. اين وظيفه ربطى به انسان ناتوان كه راهى به جايى نمى برد، ندارد. و شايد حق را از باطل باز نمى شناسد».
اتفاقاً آيه 41 سوره حج ناظر به همين قسم دوم همين گروه نيرومند است كه اجراى امر به معروف برعهده آنها است. آنجا كه مى فرمايد: 
(الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَوةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَللهِ عَاقِبَةُ الأُمُورِ)(3).
«آنان كه به آنها قدرت داديم كسانى هستند كه نماز را برپا مى سازند و زكات مى دهند و به كارهاى نيك فرمان مى دهند و از منكرات مردم را باز مى دارند. سرانجام كارها با خدا است».

1 . وسائل الشيعه، ج16، ص 126، باب 2 از ابواب امر به معروف.
2 . آل عمران: 104.
3 . حج: 41.

صفحه 236
جمله (إنْ مَكَّنَّاهُمْ)گواه بر اين است كه اين نوع امر به معروف براى انسان هاى متمكن و قدرتمند و به تعبير امروزى از آن حكومت اسلامى است. و تفسير اين آيه به امر به معروف سفارشى، دور از مضمون آيه است.
والسلام عليكم ورحمة الله وبركاته

صفحه 237
27

پيام به گردهمايى در مجتمع فرهنگى نور

(فِي بُيُوت أَذِنَ اللهُ أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ).(1)
«در خانه هايى خداى متعال اذن داده است كه رفعت يابد و نام و ياد خدا از آنها بالا رود و صبح و شام تسبيح و تنزيه ذات پاك او را كنند».
در قرآن كريم آيات متعددى در شأن اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام) نازل شده است كه از جمله آنها آيه تطهير، آيه مباهله، آيه مودت و همين آيه شريفه سوره نور است.
در خانه هايى كه ترفيع آن مورد اذن و خواست خداست، در آن خانه ها، صبح و شام مردانى خدا را تسبيح مى گويند كه بازرگانى و داد و ستد، آنها را از ياد خدا و برپا داشتن نماز و دادن زكات باز نمى دارد و از روزى كه در آن دل ها و چشم ها دگرگون مى گردد، مى ترسند. مسلماً مراد از ]بيوت[ وارد در اين آيه، مساجد نيست، زيرا در قرآن بيوت در مقابل مسجد قرار گرفته است، به گواه آنكه مسجدالحرام، غير از بيت الله الحرام است.
طبق روايات، مقصود از بيوت، خانه هاى پيامبران خصوصاً بيت پيامبر

1 . نور: 36.

صفحه 238
اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) و ذريه پاك اوست. سيوطى از عالمان اهل سنت در تفسير الدر المنثور از ابوبكر نقل مى كند كه وقتى اين آيه بر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) نازل شد، ما همگى در مسجد بوديم. مردى برخاست و از پيامبر پرسيد كه مراد از اين بيوت، خانه هاى چه كسانى است. پيامبر فرمود:  «خانه هاى پيامبران». من برخاستم و اشاره به خانه على و زهرا(عليهما السلام) كردم و پرسيدم: «آيا اين خانه هم جزء آن بيوت است؟» آن حضرت در پاسخ فرمود: «نعم ومن أفاضلها»(1)، يعنى آرى و از بهترين آنهاست.
يكى از دلايلى كه شيعيان به خانه هاى اهل بيت(عليهم السلام) حرمت قائلند، همين آيه شريفه است كه صراحتاً رفعت مكانى خانه هاى پيامبران و ذريه پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)مورد تأكيد قرار داده است و مصداق بارز آن خانه على(عليه السلام) و حضرت زهرا (عليها السلام)است كه حرمتش متأسفانه پاس داشته نشد وحتى مورد هتك قرار گرفت!
برگزارى مسابقات قرآنى در ايام شهادت بانوى نمونه اسلام حضرت صديقه طاهره فاطمه زهرا(عليها السلام)فرصتى است تا به پيوند قرآن و عترت را شاهد باشيم.
اينجانب از اينكه به بركت نظام جمهورى اسلامى فعاليت هاى قرآنى به صورت هاى گوناگون، آن اعم از حفظ و قرائت و تلاوت و تفسير و تحقيق و پژوهش، بسيار گسترده شده و هم اكنون در كشور ما هزاران حافظ قرآن و قاريان و تاليانى شايسته و افتخارآفرين در سطح بين المللى وجود دارند، خداى متعال را شكرگزارم و اميد آن دارم كه نسل جوان با تمسك به قرآن و عترت، بتوانند در اين دوران كه هجمه دشمنان، به خصوص در فضاى مجازى گسترش يافته، ايمان و تقواى خود را حفظ نمايند.
عزيزان من، شما قاريان و حافظان قرآن، دوران جوانى بهترين دوران براى انس با قرآن و كسب معارف آن است. اين فرصت ها را غنيمت دانسته و علاوه بر

1 . الدر المنثور، ج6، ص 203، چاپ دارالفكر.

صفحه 239
تلاوت و قرائت قرآن كه موجب پاكى و طهارت و صفاى روح و روان انسان است، سعى كنيد با مطالعه تفاسير نسبت به تدبّر و فهم عبارات، لطايف و حقايق قرآن هم اهتمام داشته باشيد.
قرآن كريم بحر بى كران معارف الهى است كه هر قدر در آن غوطهور شويم، پايان ندارد و البته لازمه غواصى در اين بحر، تعليم و تعلم در نزد اساتيد اهل فن است تا قدرت لازم براى درك محتوا و حقايق آن پيدا شود، لذا آموزش هاى قرآنى هيچ گاه پايان نمى يابد و منحصر به حفظ و قرائت نيست و مرحله بعد، مطالعه تفسير قرآن و دريافت پيام ها و معانى نهفته در آيات آن است و البته از همه اينها مهم تر عمل به دستورات قرآنى است كه اميدواريم خداوند ما را از عاملان به قرآن محسوب فرموده و به اخلاق قرآنى مزين بفرمايد.
دارالقرآن امام على(عليه السلام) تاكنون در عرصه فعاليت هاى قرآنى توفيقات خوبى داشته است و برگزارى يازده دوره مسابقات سراسرى قرآن با حضور هزاران نفر از خواهران و برادران و اقبال جامعه قرآنى نسبت به اين مسابقات، بيانگر همين معناست، گرچه اين دارالقرآن توفيق مهم ديگرى هم داشته است و آن احياء بيت عالم ربانى و مفسر بزرگ قرآن، صاحب تفسير الميزان حضرت علاّمه طباطبايى(قدس سره) است و بحمدالله اين بيت نيز هم اكنون يكى از مراكز تفسيرى در حوزه علميه قم شده است. دوام توفيقات همه دست اندركاران و خادمان قرآن و همچنين همه شركت كنندگان در اين مسابقات قرآنى را از درگاه الهى مسئلت مى نمايم.
والسلام على عباد الله الصالحين
جعفر سبحانى
27/11/1396

صفحه 240
وقف يك سنت رحمانى و ذخيره جاودانى   
28
وقف

يك سنت رحمانى و ذخيره جاودانى(1)

هر انسانى هر چه هم خويش را از خودخواهى تجريد كند و خويشتن را به ارزش هاى بالا، وابسته سازد، باز در درون از حب ذات سهمى خواهد داشت كه سرآغاز يك رشته فعاليت ها در زندگى وى مى گردد.
حب ذات به يك معنى، خواسته زشت و نامطلوب است و آن اينكه
انسان خود را بخواهد و ديگرى را نخواهد و در يك جمله «خودخواهى
و غير خود نخواهى» ولى به معنى ديگر، از الطاف الهى است كه در نهاد ما
به وديعت گذارده شده است و از آثار سازنده آن تلاش براى زندگى سعادتمندانه است. اگر انسانى از حب ذات به معنى صحيح برخوردار نباشد، براى زندگى تلاش نمى كند و هنگام هجوم درندگان، طعمه آنها مى شود و از خود دفاع نمى كند.
آيين اسلام در مواقع مختلفى از اين غريزه بهره مى گيرد تا او را از اين
رهگذر نسبت به زندگى پس از مرگ آماده سازد و اميرمؤمنان در اين مورد مى فرمايد: 

1 . پيام به كنگره نكوداشت آيت الله ابوطالب قمى(قدس سره).

صفحه 241
«أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّمَا الدُّنْيَا دَارُ مَجَاز، وَالاْخِرَةُ دَارُ قَرَار، فَخُذُوا مِنْ مَمَرِّكُمْ لِمَقَرِّكُمْ».(1)
«دنيا گذرگاه است و سراى ديگر، خانه جاويدان. از اين گذرگاه براى زندگى جاودان توشه اى اخذ كنيد».
حديثى از رسول خدا نقل شده است و همه محدثان آن را نقل كرده اند و آن اينكه: 
«إذا ماتَ ابنُ آدم انقطعَ عملُه إلاّ مِنْ ثلاث:  وَلدٌ صالِحٌ يدعُو له، وعِلْمٌ ينتفعُ به، وصدقةُ جارية».
«آنگاه كه فرزند آدم درگذشت، نامه اعمال او بسته مى شود (و نمى تواند چيزى براى سراى ديگر بفرستد) مگر در سه چيز: 
1. فرزند صالحى كه براى او دعا كند، 2. دانشى از خود به يادگار گذارد كه ديگران از آن بهره مند گردند.
3. صدقه اى كه از وى ادامه پيدا كند».
در احاديث عترت طاهره، «صدقه جاريه» به وقف توصيف شده است، مى فرمايد: 
«صدقة أجراها في حياته فهي تجري بعد موته، وصدقة مبتولة لا تورث...».(2)
«صدقه اى كه در حال حيات خود به جريان اندازد كه پس از مرگ وى نيز ادامه پيدا كند، و صدقه اى كه آن را از ملك خود ببرد كه ارث برده نشود».

1. نهج البلاغه،  خطبه 203.
2. وسائل الشيعه، 13، كتاب الوقوف، باب1/2.

صفحه 242
بنابراين بهترين ذخيره براى خدمت اخروى، صدقه اى ماندگار است كه به فروش نرسد و رهن پذير نباشد، مردم از آن بهره بگيرند.
اميرمؤمنان(عليه السلام) قناتى در سرزمين ينبع استخراج كرد و آن را وقف نمود. در وقف نامه آن حضرت آمده است: 
«هي صدقة بتّا بتلا فى حجيج بيت الله وعابر سبيله لا تُباع ولا تُوهب».(1)
«از آب اين چشمه زائران راه خدا، و هر كس از اين راه بگذرد، بهره مى گيرد، به فروش نمى رسد و بخشيده نمى گردد».
دخت گرامى پيامبر حضرت فاطمه(عليها السلام) خانه اى در مدينه وقف كرد براى بنى هاشم و بنى عبدالمطلب.(2)
در تاريخ حيات پيشوايان اسلام، وقف به صورت چشمگير ديده مى شود، حتى امام صادق (عليه السلام) زمينى را براى برپايى مجلس تذكر در موسم حج وقف كرد.(3)
چه بهتر، پيروان خاندان رسالت از آنان پيروى كرده، براى پس از خويش صدقه جاريه به يادگار نهند، از شخصيت هاى روحانى كه در قرن سيزدهم در وقف پيشگام بوده است، مرحوم آيت الله ميرزا ابوطالب، داماد محقق ميرزا قمى بوده است.
مرحوم آيت الله ميرزا ابوطالب، طبق نوشته ترجمه نگاران،  فقيه، متكلم و محدث اصولى بوده و در زمره عالمان خيرانديش قرار داشته است. در زمان

1. وسائل الشيعه، 13، كتاب الوقوف باب 6، حديث2.
2. وسائل الشيعه، 13، كتاب الوقوف، باب1، حديث6.
3. وسائل الشيعه، 13، كتاب الوقوف، باب1/9.

صفحه 243
حيات خويش ثلث اموال و دارايى هاى خود را كه شامل سه روستاى زنبيل آباد، فرج آباد و على آباد بود براى روضه خوانى سيدالشهداء، تأمين مخارج سفر زوار كربلا و مشهد، و رسيدگى به فقراى ارحام، وقف خود نمود.
سرانجام اين عالم بزرگ در سال 1248، درگذشته و در بقعه زكريا بن آدم در مزار مقدس شيخان مدفون گرديده است.
مرحوم ميرزا ابوطالب قمى پس از وفات پدرزن خود ميرزاى قمى، مرجع مرافعات و محاكمات و استفتائات مردم قم بود، و فزونى پرسش هاى دينى از او نشانگر جايگاه بلند او در امور دينى مى باشد، و مجموع پرسش ها و پاسخ ها به صورت 600 صفحه رحلى هم اكنون موجود است كه اگر به زيور چاپ آراسته گردد، چند جلد مى شود، تو گويى كتاب وى قرين كتاب جامع الشتات مرحوم ميرزاى قمى است.
براى آگاهى از زندگانى اين شخصيت علمى و خيرانديش و نيكوكار به كتاب هاى :  اعيان الشيعه  تأليف علامه سيدمحسن عاملى، الذريعة تأليف آيت الله شيخ آغابزرگ تهرانى و غيره مراجعه شود.

پيشنهاد وقف براى نوآوران در علوم

از مطالعه زندگانى بزرگانى مثل سيد مرتضى(355ـ436) استفاده مى شود كه وى براى تأمين كاغذ عالمان دو آبادى را وقف كرده است، چه بهتر نيك انديشان ما برخى از املاك خود را در مورد تأمين زندگى محققان نوآوران در قلمرو معارف و احكام وقف كنند، و به بهترين نويسندگان در مسائل مورد نياز جامعه جوايزى از درآمد وقف اهدا گردد كه اين نوع كار زمينه تحقيق را در كشور بالا مى برد.

صفحه 244
تصور نشود كه غربى ها در اين مورد پيشگامند و با وقف معروف به «نوبل» به تشويق عالمان، محققان پرداخته اند. مرحوم مرتضى در قرن پنجم اسلامى به اين كار اقدام نموده است.
   
قم ـ مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
جعفر سبحانى
5/12/94

صفحه 245
29

پيام به همايش اقتصاد مقاومتى از نگاه قرآن و سنت

انقلاب اسلامى با ديگر انقلاب هايى كه در جهان رخ داده است، ويژگى خاصى دارد، زيرا انقلابى بود خودجوش و اكثريت قريب به اتفاق ملت ايران به پا خاستند و به نظام وابسته پيشين پايان بخشيدند و در يك همه پرسى در روز 12 فروردين سال 58 شمسى، 98% جمعيت ايران به نظام مقدس جمهورى اسلامى رأى دادند، از اين جهت انقلاب نه حزبى بود كه اقليتى بر اكثريت حكومت كنند و نه انقلابى بود كه از خارج طراحى شده باشد.
يكى از ويژگى هاى اين انقلاب كم نظير، بريدن هر نوع وابستگى به دولت هاى غرب بود، اعم از فرهنگى و سياسى و اقتصادى.
از يك جهت نظام جمهورى اسلامى از هر نوع پيوند اقتصادى كه سيادت و عزت ملت را حفظ كند، استقبال نموده، ولى از اقتصاد وابسته پيوسته دورى مى نمايد.
از اينكه ملت رشيد ايران توانسته است روى پاى خود بايستد و از سر فرود آوردن در برابر حاكمان جبار غرب خوددارى كند، غرب استعمارگر سخت

صفحه 246
به وحشت افتاد و به عناوين گوناگون در صدد زمينگير كردن نظام برآمده
و براى تضعيف نظام يا نابودى آن از راه هاى گوناگون وارد شد و با
تحريك قوميت هاى مختلف يا تحميل جنگ نابرابر آغاز به كار كرد و اخيراً
از طريق محاصره اقتصادى و تحريم هاى بى رحمانه به جنگ با نظام برخاسته است.
مسلماً حصر اقتصادى در زندگى ما اثرگذار است، ولى براى مقابله با آن راهى جز اقتصاد مقاومتى نيست، اقتصادى كه بر بهره گيرى از منابع طبيعى و نيروهاى داخلى تكيه نموده تا نيازهاى ملت را برطرف سازد. مسلماً اين طرح عالمانه براى خود خطوط و شروطى دارد كه در بيان رهبر انقلاب كاملاً توضيح داده شده است كه اگر دولت و مجلس بر اجراى آنها اهتمام ورزند، مشكل بيكارى و تورم روزافزون به صورت محسوس كاهش پيدا مى كند و توليدات داخلى جاى واردات خارجى را مى گيرد.
البته در اين شرايط حساس ملت عزيز و سرفراز هم وظيفه ديگرى دارند و آن اينكه در برنامه زندگى خود تجديد نظر كنند و از زندگى اشرافى و اسرافكارى بى حدوحساب دورى جسته و به زندگى آبرومندانه اكتفا ورزند.
اميرمؤمنان(عليه السلام) يكى از صفات پرهيزكاران را ميانه روى در پوشش معرفى مى كند و مى فرمايد: «وَمَلْبَسهُمُ الاقتصاد».
اين كنگره كه به نام «همايش اقتصاد مقاومتى در نگاه قرآن و سنت» در كنار مرقد ملكوتى ثامن الحجج على بن موسى الرضا ـ عليه آلاف التحية والثناء ـ برگزار مى شود، مى تواند راه گشا باشد، اما با دو شرط: 
1. درهاى كشور به روى واردات بى حدوحساب كه توليد داخلى را زمينگير مى سازد، بسته شود و در غير اين صورت هيچ برنامه اى نمى تواند مشكلات

صفحه 247
كشور را برطرف كند.
2. ملت ايران در برنامه زندگى خود تجديد نظر كرده و صرفه جويى را پيشه خود سازد و مطمئن باشد كه فتح قله هاى بلند اقتصاد بدون اقتصاد مقاومتى امكان پذير نيست.
اينجانب از راه دور به كليه عزيزان كه در اين همايش گرد هم آمده اند، سلام و درود مى فرستم، و موفقيت گسترده همگان را در پيشبرد اين آرمان مقدس خواهانم از دوست صميمى خود جناب حجت الإسلام آقاى خيرآبادى كه وسيله خيرى براى نگارش اين پيام شدند، تشكر مى نمايم.
قم مقدسه، مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
جعفر سبحانى
پنجم شعبان المعظم1437، برابر23/2/95

صفحه 248
30

پيام به مراسم تكريم شهداى گمنام در مدرسه معصوميه

پايان زندگانى هركس به مرگ اوست *** جز مرد حق كه مرگ وى آغاز دفتر است انسان در روى زمين يك حيات و زندگى بيش ندارد; روزى ديده به جهان مى گشايد و پس از گذراندن دوران كودكى و جوانى و سپس نزول به پيرى، چشم از جهان مى بندد و پرونده زندگانى وى بسته مى شود و دفتر حيات او پايان مى پذيرد، ولى گروهى هستند كه از طريق ايثار و شهادت پس از مرگ، زندگى ديگرى به روى خود مى گشايند و در حقيقت از يك زندگى تنگنا به يك زندگى وسيع و گسترده گام مى نهند. اين همان شهيدان راه حقند كه مرگ آنان پايان زندگى نيست، بلكه آغاز زندگى بهتر و برتر است و اين حقيقت را قرآن مجيد بيان مى كند و مى فرمايد: 
(وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ).(1)
بيتى كه آغاز گفته شد، ترجمه اين آيه به زبان ديگر است و آن اينكه: 
پايان زندگانى هر كس به مرگ اوست *** جز مرد حق كه مرگ وى آغاز دفتر است
گاهى سؤال مى شود اين مقام والاى شهيدان چه علتى دارد؟ پاسخ آن روشن

1 . آل عمران: 169.

صفحه 249
است، ايثار آنان چنين مقامى را به آنان بخشيده است. آنان بسان شمع مى سوزند و اطراف خود را روشن مى كنند تا ديگران در روشنايى خاصى به سر ببرند. قرآن مجيد مى فرمايد: 
(وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ).(1)
اين آيه در مورد ايثار مال است، شهيد جان خود را ايثار مى كند تا ديگران در فضاى آرام زندگى كنند.
از آنجا كه شهيد، هستى خود را نثار حيات ما مى كند، ما بايد پاسدار مقام و منزلت او باشيم و يكى از نشانه هاى پاسدارى از مقام آنان احترام به جايگاه دفن آنان است و پيوسته در كنار تربت آنان بنشينيم، با خواندن قرآن به ياد آنان باشيم و از اين طريق آنان را عزيز و گرامى بشماريم.
حضرت امام ـ اعلى الله مقامه ـ فرموده اند:  «ملتى كه شهادت دارد، اسارت ندارد».
اين امنيت كه اكنون در آن به سر مى بريم، ثمره مجاهدت هاى جوانان رشيد اين ملت از نخستين روز انقلاب تا به امروز است. خداوند، شهيدان راه آزادى و انقلاب اسلامى را با سرور شهيدان حسين بن على(عليهما السلام) محشور فرمايد.
من از همين راه، مراتب اخلاص و ارادت صميمانه خود را به روح پاك شهيدان كه در اين مركز علمى به خاك سپرده مى شوند، تقديم مى دارم و بر پديدآورندگان اين فضاى روحانى سلام و درود مى فرستم.
قم ـ جعفر سبحانى
19محرم الحرام1439هـ . ق
برابر 18 مهرماه 1396ش

1 . حشر: 9.

صفحه 250
31

پژوهشگران پديد آرندگان تمدن ها(1)

(يَرْفَعِ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَات وَاللهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ).(2)
«خداوند كسانى را كه ايمان آورده اند و كسانى را كه علم به آنان داده شده درجات عظيمى مى بخشد; و خداوند به آنچه انجام مى دهيد آگاه است!».
سخن خود را با آيه مباركه كه حاكى از تكريم دانشمندان است آغاز مى نمايم، پيش از آن كه درباره پژوهش سخن بگويم از همه دوستان و برادران و خواهران كه اين فضاى علمى و روحانى را پديد آوردند از صميم دل تشكر مى نمايم. مسلماً برپايى امثال اين همايش ها نشانه رشد پژوهشگرى در استان است.
روزى كه بشر پا به پهنه طبيعت نهاد، تنها از يك رشته از آگاهى هاى فطرى برخوردار بود، و با زبان طبيعت چندان آشنايى نداشت. مشكلات زندگى سبب شد كه وى به تدريج براى رفع نيازمندى ها، سنن الهى را كشف كند. آشنايى با زبان طبيعت و آگاهى از قوانين حاكم بر انسان و زندگى او، گامى بزرگ به سوى تمدن بود. و هر چه زمان مى گذشت، گام هاى برترى برمى داشت، تا به جايى رسيد كه توانست برخى از فضا را تسخير كند و راه هاى دور را در اندك زمانى

1 . پيام به همايش پژوهش در قم.
2 . مجادله:11.

صفحه 251
طى نمايد و دشمن حيات خود يعنى ميكروب را شناسايى نمايد و... .
امروز جهان به صورت دهكده واحدى درآمده است، پيشرفت از آنِ كسانى است كه به مسأله پژوهش ارج بيشترى بدهند و در برنامه بودجه سالانه، براى تحقيق مبلغ بيشترى در نظر گرفته شود.
قرآن مجيد به مسأله علم و دانش، اهميت بيشترى داده به گواه آن كه نخستين آيه اى كه بر پيامبر نازل شده، آيه خواندن و نوشتن است، آنجا كه فرمود:(اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الذِي خَلَقَ)(1)، و اين حاكى از آن است كه دين اسلام دين نگارش و علم است، يعنى دين تحقيق و پژوهش است. در كتاب الله مجيد ماده علم به صورت صيغه هاى مختلف قريب 779 بار وارد شده است .
چه زيبا كلامى است كه ما را به نظاره به عالم طبيعت دعوت مى كند، چنانچه مى فرمايد:
(قُلِ انْظُرُوا مَاذَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ).(2)
«بگو:نگاه كنيد چه چيز (از آيات خدا و نشانه هاى توحيدش) در آسمانها و زمين است!».
اگر مسلمانان از روز نخست تحت تأثير هيئت بطلميوسى قرار نمى گرفتند و اين آيه را مدّ نظر قرار مى دادند هرگز گاليله و كوپرنيك، در چگونگى آفرينش آسمان ها و زمين بر ما سبقت نمى گرفتند.

تذكراتى چند

شايسته است كه در اين همايش تذكراتى چند داده شود و به آيه (فَذَكِّرْ إِنْ نَفَعَتِ الذِّكْرى)عمل شود:

1 . علق:1.                        2. يونس:101.

صفحه 252
1. اوّلاً بايد پژوهش هدفمند باشد، مقصود از هدفمند آن است كه گره اى از نيازهاى انسان ها را بگشايد، نيازهاى موجود در قلمرو سياسى، اقتصادى و كيهانى.
پژوهش در موضوعى كه در جامعه امروز، مؤثر نيست به وقت ديگر موكول شود. اگر محققان كشور بر اين اصل عمل كنند بسيارى از مشكلات ما به دست خودمان گشوده مى شود و نيازى به بيرون از كشور رخ نمى دهد.
2. هر پژوهش و تحقيقى كه از امتياز بالا برخوردار و به اصطلاح هدفمند باشد، به دست نشر و چاپ سپرده شود تا ديگران از نتايج تحقيقات بهره مند گردند.
3. بايد پژوهشگران به يك اصل مؤمن باشند كه پژوهش با رفاه و تن آسايى سازگار نيست، فرد پژوهشگر بايد قيد بسيارى از لذايذ زندگى را بزند تا به هدف برسد.
اميرمؤمنان على(عليه السلام) مى فرمايد:
بِقدر الكَدِّ تُكتَسبُ المعالي *** فَمَن طلِب العُلى سَحَرَ اللّيالي
«به اندازه تلاش ها انسان به مقامات بالا مى رسد، آن كس كه ترقى و تعالى مى خواهد بايد بيدارخوابى بكشد».
مرحوم آيت الله بروجردى(قدس سره) مى فرمود: مدرسه صدر اصفهان شبى پس از نماز مغرب و عشاء به تحقيق مسأله «ترتب» مى پرداختم گاهى مى نوشتم و گاهى پاك مى كردم. آنچنان غرق تحقيق و بررسى بودم كه سپرى شدن شب را درك نمى كردم، يك مرتبه صداى مؤذن بلند شد و به عنوان طلوع فجر نداى الله اكبر را سر داد.
4. البته بايد از نيروى غيبى نيز كمك گرفت و پيوسته از خدا مدد خواست كه

صفحه 253
موانع درك حقايق را برطرف سازد و ورد زبان پژوهشگر اين باشد «يسّر لي أمري» مسلماً رضايت خدا در تحقيق علوم انسانى اين است كه با سنن اسلامى و قوانين الهى و به اصطلاح شريعت اسلامى همراه باشد.
در پايان با عرض سپاس مجدد، همه آقايان را به خدا مى سپارم و ارداتمند نيز با اين پيام كوتاه خواسته كه جزء خريداران يوسف زمان باشد.
والسلام عليكم ورحمة الله وبركاته
قم ـ مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
جعفر سبحانى
24/9/1397

صفحه 254
32

آية الله آقاى سيد جمال الدين موسوى(قدس سره)

اسوه علم و اخلاق(1)
ارزش علم و دانش آنگاه كه با عمل و رفتار همراه باشد بر كسى پوشيده نيست. قرآن مجيد اين حقيقت را در عبارت بسيار زيبا بيان كرده است آنجا كه مى فرمايد:
(وَقَالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَالإِيمَانَ)(2)
علم و دانش در جامعه تحرك ايجاد مى كند ايمان او را از پيمودن راه هاى خطرناك باز مى دارد حركت را هدفمند مى سازد.
اين نشست به عنوان نكوداشت يك عالم بزرگوار كه قسمت اعظم خود را در تعليم و تربيت گذرانده و آثارى از خود به يادگار گذاشته برگزار مى شود، اين شخصيت مرحوم حجة الاسلام والمسلمين آية الله سيد جمال الدين موسوى اصفهانى است .
او اگر اسماً جمال است ولى روحاً نيز جميل بود، در اخلاق و رفتار هم مظهر

1 . پيام به نكوداشت آية الله سيد جمال الدين موسوى اصفهانى.
2 . روم:56.

صفحه 255
جمال بود، تو گويى در اين نامگذارى از جمله مشهور بهره گرفته شده است:«الأسماء تنزل من السماء».
فقيد سعيد در آغاز جوانى وارد حوزه علميه اصفهان شد و مراتبى از علم و دانش را كسب كرد، آنگاه براى تكميل مراتب علمى رهسپار حوزه علميه نجف شد و از اعلام و آيات عظام باب علم النبى بالأخص آية الله العظمى خوئى بهره مند شد و در عرفان علمى و سلوك اخلاقى تحت تربيت مرحوم آية الله سيد اسدالله مدنى(قدس سره) شهيد محراب قرار گرفت سپس به ايران بازگشت و مدتى در اصفهان به تدريس مشغول شده و سپس رحل اقامت در تهران افكند و حوزه علميه موسى بن جعفر(عليهما السلام) همراه با مسجد را تأسيس نمود.
در سال 1355 شمسى همراه ايشان به امريكا رفتيم و هدف اين بود كه چرا جوانان ايرانى مؤمن و متّقى به امريكا مى روند اما پس از مدتى با ايمانى ضعيف باز مى گردند؟! در ايالت هاى مختلف آن قاره سفرهايى داشتيم، بالأخره برنامه جامعى براى علاج اين حادثه تنظيم نموديم كه چيزى نگذشت كه انقلاب رخ داد و اجراى برنامه متوقف شد، دربازگشت در مصر چند روزى توقف كرديم، و با شيخ ازهر ديدارى داشتيم و ايشان تذكراتى به شيخ ازهر داد كه بسيار مفيد بود.
اينجانب اين ضايعه را به حوزه علميه تهران بالأخص به بازماندگان ايشان تسليت گفته و از خداوند متعال براى آن مرحوم علوّ درجه و براى بازماندگان صبر جميل خواهانم.
عاش سعيداً ومات سعيداً
قم ـ حوزه علميه
جعفر سبحانى
19/8/97

صفحه 256
33

قرآن، معجزه جاودان اسلام(1)

قرآن مجيد، معجزه جاويدان پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) است، و آيين جاودان، معجزه جاودان، لازم دارد تا در هر زمانى حجت را بر خواهان حق و حقيقت تمام كند، اگر معجزه آخرين حلقه از سلسله پيامبران بر رسالت خويش، بسان ديگر آموزگاران آسمانى بود، شك و ترديد به صحت آن راه مى يافت، گروه شك آفرين مى گفتند به چه دليل پيامبر خاتم مانند حضرت كليم، معجزه داشت و يا مانند حضرت مسيح بيماران را شفا مى بخشيد. براى بستن راه شك و ترديد او را با معجزه اى مجهز كرد تا روز رستاخيز بر تارك اعصار بدرخشد و پيام او اين است:
(قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنْسُ وَالْجِنُّ عَلَى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْآنِ لاَ يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْض ظَهِيرًا).(2)
«بگو:«اگر انسان ها و پريان اتفاق كنند كه همانند اين قرآن را بياورند، همانند آن را نخواهند آورد; هر چند يكديگر را (در اين كار) كمك كنند».
بسيار خرسنديم اين دوره از مسابقات قرآنى به نام نامى «تاسع الحجج حضرت جواد الأئمه(عليه السلام)» ناميده شده و از نخبگان از طريق لوح تقدير مى شوند و

1 . پيام به مسابقات قرآنى.
2. سوره اسراء، آيه88.

صفحه 257
به همين مناسبت حديثى از آن حضرت در تفسير آيه نقل مى كنم.
عياشى در تفسير خود نقل مى كند كه در جايگاه قطع دست سارق در مجلس معتصم اختلاف رخ داد، هركدام از حاضران نظرى دادند، و حضرتش در آن جلسه ساكت بود،معتصم اصرار ورزيد كه آن حضرت نظر خود را بيان كند، حضرت معذرت خواست، پس از اصرار افزون فرمود: از بيخ انگشتان قطع مى شود، و معتصم دليل آن را خواست، فرمود: آيه مباركه: (وَأَنَّ الْمَسَاجِدَ للهِ)، مراد از «مساجد» اعضاء هفتگانه است كه انسان روى آنها براى خدا سجده مى كند، آنچه از آن خدا است قطع نمى شود.
نظر مستدل بر حاضران بالأخص «ابن ابى دؤاد» گران آمد، فرداى آن روز پيش معتصم رفت و گفت پذيرش نظر وى (حضرت جواد) در مجلسى كه شخصيت هاى علمى، و وزراء حاضر بودند كاملاً بر خلاف مصلحت است، زيرا با خود مى گويند، وى شايسته خلافت است نه تو اى معتصم. سخن چينى وى سبب شد كه معتصم كينه حضرت را به دل گرفت، و در يك مهمانى كه به اصرار در آنجا شركت كرده بودند، مسمومش كردند.(1)
فسلام الله عليه يوم ولد ويوم استشهد ويوم ابعث حياً
قم ـ جعفر سبحانى
1/9/1397

1. مسند الإمام الجواد(عليه السلام)، ص 151ـ 152، به نقل از تفسير عياشى، ج2، ص 319ـ 320.

صفحه 258

صفحه 259
   
   
بخش پنجم
تقريظ ها
1. نوانديشى دينى و عملكرد وهّابيان
2. امامت يك موهبت الهى است نه دستاور مردمى
3. آيت الله حاج ميرزا حسن مجتهدى عالى مقام و مجاهدى شجاع
4. فقه اسلامى و مسائل نوظهور
5. عبدالله بن عباس عالم ربانى و مفسّر عالى مقام
6. پيرامون السلام على المهدى الذي وعد الله به الامم
7. مضامين سخنان حضرت على(عليه السلام) در قالب شعر شيرين فارسى
8. قرآن معجزه جاودان
9. آشنايى با يك اثر ارزشمند علم و دين
10. ارزيابى دوگانگى فتاوى
11. تقريظ بر شرح دعاى صباح
12. خديجه كبرى امّ المؤمنين يار و ياور پيامبر خاتم(صلى الله عليه وآله وسلم)
13. تقريظ بر كتاب آقاى مهدى فتحى، خالى گشتن استان ها از علماء

صفحه 260
   
14. تقريظ بر شرح دعاى منسوب به ولى عصر(عليه السلام)
15. سير حديث در آغاز اسلام
16. اسلام و جامعه بافضيلت زنان
17. تاريخ پيشينيان يا بزرگترين گنجينه گران بها
18. اصالت تشيع از نظر تاريخ
19. آسيب هاى اجتماعى و راه مبارزه با آن
20. وسواس

صفحه 261
1
نوانديشى دينى و عملكرد وهّابيان
پيروان پيامبر خاتم، پس از رحلت آن حضرت، با يك رشته رويدادهايى روبه رو شدند كه پاسخ آنها را در ميراث اسلامى يعنى كتاب و سنت
نيافتند.
اين مشكل موقعى رخ داد كه مجاهدان و رزمندگان اسلامى به كشورگشايى پرداخته، ناگهان با فرهنگ جديد و گزاره هاى نو روبه رو شدند كه ياراى پاسخگويى آن را نداشتند.
پيروان خاندان رسالت در بازگشايى اين نوع مشكلات به امامان معصوم پناه بردند و گره ها را گشودند، ولى پس از پديده غيبت امام، بار ديگر مشكل مسائل نو در حوزه شيعه بازگشت، زيرا هرچه زمان بگذرد، پديده هاى جديد مى آفريند و در چنين شرايطى، نوانديشى دينى، با حفظ اصول و ضوابط ثابت مطرح شد و تا به امروز در پرتو تلاش هاى عالمان و فقيهان، مشكلى در حوزه عقايد و احكام رخ نداده است.
نوانديشى دينى در صورتى مورد پذيرش قرآن و سنت است كه با اصول ثابت و پايدار درگير نباشد، و در غير اين صورت جز تلاش مذبوحانه و اجتهاد در برابر نصوص، نخواهد بود.

صفحه 262
در آغاز قرن هشتم هجرى، شخصى به نام احمد بن تيميه حرّانى(642ـ 728ق) در محيط علمى شام به زعم خود، به نوانديشى دينى پرداخت. نتيجه تلاش هاى او، اتّهام جامعه اسلامى به شرك و بدعت شد، ولى چون انديشه هاى نارواى خود را در محيط پربار علمى مانند شام و مصر مطرح كرد، چندان مورد استقبال بزرگان قرار نگرفت. وى پس از يك رشته محكوميّت ها در سال 728 در زندان دمشق درگذشت.
ولى در ميانه هاى قرن دوازدهم، فردى به نام محمد بن عبدالوهّاب به مطالعه كتاب هاى ابن تيميه پرداخت و تحت تأثير افكار او قرار گرفت و خاندان آل سعود را با خود همدل ساخت و قراردادى ميان آنان بسته شد كه ـ به ظاهر ـ تا به امروز برقرار است و در سايه اين وحدت، محيط، تحت تأثير افكار او قرار گرفت.
فرزندان محمد بن عبدالوهاب و ميران آل سعود، در دو قرن پيش به قتل
و غارت پرداخته و كراراً به عراق و حجاز و سوريه حمله برده و به
كشتار و غارت اموال پرداخته اند كه تاريخ آل سعود كاملاً حاكى از آن
است.(1)
اردوى پير استعمار انگليس با نقشه شيطانى، خلافت عثمانى را درهم شكست و قلمرو عثمانى به صورت كشورهاى كوچك در آمد كه سلطه بيگانگان بر آنها آسان باشد. در سال 1344برابر 1304 هجرى قمرى، حرمين شريفين در اختيار آل سعود قرار گرفت و قدرت تبليغى آنان دوچندان شد; مع الوصف از نظر مالى در مضيقه بودند، ولى با اكتشاف طلاى سياه(نفت) در سرزمين وحى، قدرت مالى آنان فزون از حد شد و يك پنجم درآمد نفت در مورد تبليغ وهابيت مصرف مى شود. در سايه ساختن دانشگاه ها در رياض و مكه و مدينه و دادن

1 . ابن بشر،  عنوان المجد فى تاريخ نجد; حسين بن غنّام، تاريخ نجد. هر دو نويسنده از اعضاء نظام وهابى هستند.

صفحه 263
بورسيه رايگان به دانشجويان كشورهاى اسلامى، توان تبليغى آنان بالا رفت و در بسيارى از كشورهاى اسلامى با ساختن مساجد و اعزام دانشجويان آن نقاط، انديشه وهابيت به عنوان انديشه نو مطرح گرديد و جز ايجاد اختلاف پس از وحدت، نتيجه اى نداشته است.
روزگارى ساده دلان مى انديشيدند كه حكومت وهابى در صدد احياى اسلام و قوانين آن است، به گواه اينكه دست دزد را مى برد و زانى را به
سزايش مى رساند، امّا حوادث اخير تكفيرى ها به نام القاعده، داعش،
جبهة النصرة و بوكوحرام، پرده از چهره واقعى اين نظام برداشت كه
چگونه در پرتو اين مكتب، به قتل مسلمانان و ويرانگرى زيرساخت ها
مى پردازند.
نوانديشى دينى وهابيت در چهار چيز خلاصه مى شود: 
1. دعوت به تجسيم و تشبيه در مورد خدا و صفات او;
2. تحقير و پايين آوردن مقام پيامبران و اولياى الهى;
3. محو آثار اسلامى تا آنجا كه از كليه مشاهد مشرّفه و آثار پيامبران پيشين چيزى باقى نمانده است;
4. تكفير همه مسلمانان، به گونه اى كه در زير آسمان خدا همه فِرَق اسلامى كافر بوده و فقط كسانى موحّد هستند كه غلام حلقه به گوش وهابيت باشند.
كتابى كه اكنون در اختيار خوانندگان عزيز قرار مى گيرد، درس نامه اى است كه براى تعليم اين مكتب تعريف شده است.
اينجانب خلاصه اين مطالب را براى گروهى از علاقه مندان تدريس كرده و در اين ميان، دانشمند محترم جناب آقاى مطيعى به گردآورى آنها پرداخته است.
اين كتاب مى تواند به صورت يك ماده درسى براى تربيت مدرس تبليغ شود.

صفحه 264
در پايان، از مؤسسه دارالإعلام و مدير محترم آن جناب ثقة الاسلام آقاى حاج شيخ مهدى مكارم سپاسگزارى مى شود كه به نشر اين كتاب اقدام نموده اند.
قم ـ مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
14/5/1396
برابر با 12 ذى القعدة الحرام 1438هـ .ق

صفحه 265
2
امامت يك موهبت الهى است نه دستاورد مردمى   

امامت يك موهبت الهى است

نه دستاورد مردمى
با درگذشت پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) درهاى وحى به روى امت بسته شد و ديگر پيامبرى نخواهد آمد و به هيچ انسانى از ماوراء طبيعت وحيى نازل نخواهد شد.
نزول وحى بر پيامبر در حال حيات يكى از ويژگى هاى او بود و هيچ انسانى جز او طرف وحى تشريعى نخواهد بود، ولى مقام نبوى مسئوليت هايى داشت كه با رحلت او، پايان نمى پذيرند، بلكه بهوسيله جانشينان او ادامه پيدا مى كنند; مانند: 
1. تفسير قرآن مجيد كه يكى از مسئوليت هاى او به شمار مى رفت;
2. پاسخگويى به رويدادهاى جديد كه در عصر رسالت مطرح نبود;
3. رفع اختلاف در ميان مردم در مسائل معرفتى و كلامى;
4. پاسخگويى به شبهات اهل كتاب و منحرفان كه پيوسته در عصر رسالت مسئول اين مقام بود.
اينها يك سلسله مسئوليت هايى است كه با رفتن پيامبر نبايد در زمين بماند و بايد در ميان امت كسى يا كسانى باشند كه اين مسئوليت ها را پذيرا باشند و به فرهنگ دينى امت، غنا بخشند.

صفحه 266
در اينجا يك سؤال مطرح است: آيا افراد عادى كه از نظر علمى و معرفتى در درجه عادى قرار دارند، مى توانند اين بار سنگين را بر عهده بگيرند؟ آيا آموزش هاى عادى مى تواند چنين فردى را در دامن خود پرورش دهد؟ پاسخ اين سؤال منفى است.
فقط كسانى مى توانند به اين مسئوليت ها پاسخ بگويند كه آنها نيز مانند پيامبر تعليم و تربيت الهى داشته باشد و علوم نبوى را از غير مجراى تعليم عادى، دريافت كنند. اين از يك طرف، از طرف ديگر شناسايى چنين فردى كار آسانى نيست و افراد عادى نمى توانند چنين فردى را شناسايى كنند.

دو ديدگاه متفاوت در خلافت اسلامى

در مورد خلافت اسلامى دو ديدگاه متفاوت وجود دارد: 
1. گروهى معتقدند كه پس از رحلت پيامبر امت اسلامى مى تواند فردى را به عنوان رهبر گزينش كند و رأى اكثريت براى گزينش او كافى است.
2. گروه ديگر مى گويند چون مسئوليت هاى يادشده بر عهده خليفه است، شناسايى چنين فرد از عهده مردم بيرون است و بايد از جانب خدا به وسيله پيامبر در حال حياتش معرفى شود.
با توجه به آنچه گفتيم، نظريه دوم كاملاً منطقى بوده و با برهان و دليل همراه است.
خوشبختانه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) در شرايط گوناگون چنين فردى را معرفى كرده و در آغاز رسالت در جمع بنى هاشم امامت على(عليه السلام) را مطرح كرد و فرمودند: «هان بستگان! على برادر و وصى و خليفه من در ميان شما است».(1)، بعدها هم در پيشامدهاى گوناگون اميرمؤمنان(عليه السلام) را به عنوان «إنّ عليّاً منّي وأنا

1 . تاريخ طبرى، ج1، ص217.

صفحه 267
منهوهو وليّ كلّ مؤمن بعدي»(1) معرفى فرموده است.
آخرين بار در سال دهم هجرت در بازگشت از حجة الوداع به سوى مدينه على(عليه السلام) را در يك اجتماع كم نظير براى مقام خلافت منصوب كرد.(2)
***
كتابى كه در پيش روى داريد، داراى فصول سه گانه است: 
فصل نخست:  مفهوم امامت و ائمه اثنى عشر.
فصل دوم:  ضرورت فلسفه امامت كه به گونه اى در گفتار پيش به آن اشاره شد.
فصل سوم:  سيره امامان معصوم و زعامت جامعه اسلامى.
ما اين اثر را به مؤلف محترم دانشمند معظم حجت الاسلام جناب آقاى حسين تركاشوند(3) تبريك مى گوييم و يادآور مى شويم در اين كتاب مسئله امامت به صورت ابتكارى مطرح شده است.
اميد است جوانان علاقه مند به شناخت تشيع و نشر آن از اين كتاب بهره كافى ببرند.
قم ـ مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
جعفر سبحانى
سوم جمادى الآخره 1439
1/12/1396

1 . صحيح بخارى، ج5، ص 163، باب بعث علي بن ابى طالب و... .
2 . و نصب امام على(عليه السلام) براى خلافت در غدير خم از روايات متواتر است.
3 . گفتنى است معظم له معاونت علمى رشته تخصصى كلام اسلامى را در مؤسسه امام صادق(عليه السلام)برعهده دارد.

صفحه 268
3
آيت الله حاج ميرزا حسن مجتهدى عالى مقام و مجاهدى شجاع   
آيت الله حاج ميرزا حسن
مجتهدى عالى مقام و مجاهدى شجاع
شهر تبريز است شهر انقلاب *** آشيان شير و شاهين و عقاب
استان آذربايجان، سرزمين زرخيز، سبز و خرم و شاداب، سرشار از آب حيات، همراه با هواى معتدل و معادن گران قيمت است و در طول زمان شخصيت هاى ارزنده اى در دامن خود پرورش و نوابغى را در علم و هنر به جامعه تحويل داده است كه نام و نشان و آثار فكرى و علمى و صنعتى آنان زينت صفحات تاريخ ايران است.
استان آذربايجان داراى ويژگى خاصى است كه آن را از ديگر مناطق متمايز ساخته است و آن همجوارى با غرب از يك طرف و دولت عثمانى از طرف ديگر است. اين نوع پيوستگى بى تأثير در طرز تفكر مردم اين سامان نبوده است و هر انديشه سياسى و اجتماعى كه در غرب يا دولت عثمانى توليد مى شد، نخستين پايگاه ورود آن در ايران، ايالت آذربايجان و مركز آن شهر تبريز بود.
تز سياسى به نام عدالت خانه و سپس مشروطه براى نخستين بار در اين استان نضج گرفت و به تدريج به ديگر استان ها سرايت كرد و علت آن همجوارى با غرب و دولت عثمانى و رفتوآمد اهالى استان به آن نقاط بود.
البته از يك نكته نيز نبايد غفلت كرد و آن اينكه حركت از حكومت فردى به

صفحه 269
حكومت مردمى تا حدى خواسته زمان و به تعبير ديگران جبر روزگار بود كه ناخواسته در جامعه ايرانى رشد و نمود كرد و متفكران جامعه آن روز از آن استقبال كرده و پيشاپيش آنان روحانيت متعهد بود كه پيوسته با استبداد دست و پنجه نرم مى كرد. البته خواسته روحانيت متعهد با آنچه در غرب ديكته شده كاملاً متفاوت بود و البته خواسته آنان اين بود كه حكومت مردمى بايد بر اساس قوانين آيين شرع انور باشد و قوانين مصوبه مجلس از نظر حقوقدانان اسلامى بگذرد و آنچه را پيشتازان مشروطه در نجف اشرف و ايران خواستار بودند، همان مشروطه مشروعه بود كه امروز در كشور ما به صورت جمهورى اسلامى تجلى كرده است.
در احقاق حق ملت دو شخصيت علمى و روحانى بيش از ديگران جان فشانى كردند كه مشروطه از مسير صحيح خود بيرون نرود. آنان عبارتند از: 
1. آيت الله شيخ فضل الله نورى(قدس سره)(1254 ـ 1327 ق) كه در راه تلاش براى آرمان خود، بالاى دار رفت.
2. آيت الله حاج ميرزا حسن مجتهد تبريزى(قدس سره)(م1337) كه به حق با تمام قوا با منحرفان مبارزه كرد تا آنجا كه بدانديشان، مقدمات تبعيد او را به تهران فراهم ساختند. او در مركز نيز به نشر افكار خود پرداخته و مى گفت: «المشروطة كلمة حق يراد بها الباطل»، ولى اندى بعد به زادگاه بازگشت و با استقبال كم نظيرى روبه رو شد و خارى در چشم بدخواهان و كسروى مآب ها بود. تلاش او در روز نخست براى تشكيل مجلس براى خدا بود، همچنين كناره گيرى او و جدايى از همكاران پيش نيز براى خدا بود.
كتابى كه پيش روى شماست، اثر خامه مورخ شجاع و واقع بين و روشنگر دانشمند معظم حجت الاسلام آقاى حاج شيخ على منذر(قدس سره) است كه با قلم نافذ

صفحه 270
خود به شرح حال اين عالم بزرگ پرداخته كه مجموع اطلاع خود را از زندگى و مجاهدات اين عالم بزرگوار گرد آورده و پرده هاى دروغين را بالا زده و سيماى حقيقت را از لابه لاى بافته هاى آشكار ساخته است.
درگذشت اين مورخ بزرگوار داغى بود بر دل اين نگارنده كه ساليان درازى در مؤسسه امام صادق(عليه السلام) با ما همكارى داشت. اميد است فرزندان او، آثار ديگر او را مثل اين اثر، با شيوه خاص منتشر نمايند.
اينجانب درود خود را به روح مرحوم مُنْذِر فرستاده و از جناب حجت الاسلام والمسلمين آقاى حاج شيخ رضا مختارى ـ دامت بركاته ـ كه به نشر اين اثر اقدام نموده اند، صميمانه تشكر مى كنم. ناگفته پيداست جناب مختارى در راه نشر علم و تاريخ، فردى ستوده و داراى درجه ممتاز است.
فقه اسلامى و مسائل نوظهور   
جعفر سبحانى
مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
5/11/1395

صفحه 271
4
فقه اسلامى و مسائل نوظهور
شريعت خاتم پيامبران، پايان بخش تمام شرايع آسمانى است، از اين جهت توان پاسخگويى به همه مسائلى كه در زندگى بشر تا روز رستاخيز رخ مى دهد، دارد. كتاب هاى فقهى در اين چهارده قرن و اندى، گواه روشن بر اين سخن است و در اين ميان، ميان گزاره هاى عقل نظرى و عقل عملى فرقى نيست.
آيين اسلام درباره قضايايى كه پيرامون بود و نبود موجودات سخن مى گويد، كامل ترين انديشه ها را مطرح مى كند تا آنجا كه دگرگونى تمدن ها كوچك ترين خللى در آن ايجاد نكرده است و همچنين درباره گزاره هايى كه پيرامون بايد و نبايد گفتوگو مى كند، كامل ترين طرح ها را دارد، از اين جهت كارشناسان بخش دوم كه فقيهان عالى قدر هستند به تمام مسائل اقتصادى اخلاقى و غيره پاسخ گفته و حكم آنها را از كتاب و سنّت و داورى هاى عقل فطرى بهره گرفته اند.
در تمدن غربى يك رشته مسائل نوظهور در قلمرو مسائل اقتصادى مطرح شده و تا به امروز بى پاسخ نمانده است.
ناگفته پيدا است روش پاسخگويى به اين رشته مسائل، آشنايى با واقعيت موضوع و روشن شدن حدود آن است تا پس از شناخت اين دو حكم شرعى آن در گرو اجتهاد مطلق بيان گردد.
***

صفحه 272
رساله اى كه هم اكنون به خوانندگان گرامى تقديم مى شود، درباره يك رشته مسائل مربوط به ماهيت پول و نقش آن در تجارت سخن مى گويد كه همگى از مسائل مورد ابتلاى اقتصاد امروز است.
مؤلف محترم تنها سعى مى كند موضوعات يادشده را بر اساس حقوق غربيان تشريح كند، بلكه سعى اكيد دارد پاسخ آنها را طبق قوانين ثابت و متغير فقه اسلامى بيان كند.
در اين نوشته مسائل يادشده در زير به صورت روشن مطرح شده است، مانند: 
1. ماهيت پول اعتبارى;
2. ضمان كاهش ارزش آن;
3. حكم پول هاى ديجيتالى;
4. بازاريابى شبكه اى;
5. بليط هاى بخت آزمايى;
6. بيع محاباتى;
7. حيل رباخوارى;
عبدالله بن عباس عالم ربانى و مفسّر عاليمقام   
8. مسائل مربوط به بازار بورس;
و همچنين مسائل مشابه.
ما توفيقات مؤلف محترم حجت الإسلام جناب آقاى حاج شيخ مرتضى حائرى را از خداوند متعال خواهانيم و بر تلاش هاى علمى او ارج مى نهيم.
اميد است خوانندگان گرامى از اين بحث هاى كاملاً ابتكارى بهره كامل ببرند.
قم ـ جعفر سبحانى
1/1/97

صفحه 273
5
عبدالله بن عباس
عالم ربانى و مفسّر عالى مقام
از چهره هاى شناخته شده در ميان مسلمانان، آن هم شناختى با كمال تقدير و تكريم، عبدالله بن عباس است كه سيزده سال از دوران رسالت را درك نمود، و از سرچشمه علوم نبوى بهره برد، و تفسير برخى از آيات و شأن نزول قصه هاى قرآن را به خوبى آموخت تا آنجا كه مى گفت:«أنا ممّن يعلم تأويله» ، «من از كسانى هستم كه از تأويل متشابه آگاه مى باشم» نقل مى شود پيامبر دست بر سينه او گذارد و در حق او دعا كرد و فرمود:  «اللهم علّمه تأويل القرآن»(1) و مقصود از «تأويل» همان تفسير آن است و واژه «تأويل» در عصر رسالت حتى چند قرن بعد، به معنى تفسير به كار مى رفت، حتى طبرى و سيد رضى در تفاسير خود از اين روش بهره گرفته اند و مى گويند:  «تأويل الاية».
پس از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)، ابن عباس در حوزه تربيت اميرمؤمنان قرار گرفت و آنى از او جدا نشد و سرانجام به صورت يك معلم قرآنى و استاد حديث و تاريخ جلوه كرد، گروهى از صحابه وتابعان از او علوم آموخته و به نشر آنها پرداخته اند.
گاهى تصور مى شود كه محدوده دانش او، همان تفسير قرآن و تبيين قصص آن از طريق احاديث و روايات است، در حالى كه او در دو قلمرو ديگر استاد بلامنازع بود.

1 . تفسير طبرى، ج30، ص 38، چاپ دارالاعلام.

صفحه 274

1. جدال احسن

عبدالله در قلمرو جدال احسن و پاسخگويى به سخنان مخالفان، دست بس بالايى داشت و امير مؤمنان براى ارشاد خوارج او را برمى گزيد، حتى كيفيت احتجاج را يادآور مى شد.(1) او با بيان شيرين و سازنده با قوم لج باز سخن مى گفت و سخنان گوينده او نفس هاى آنان قطع مى كرد و تنها ايرادى كه براى او مى گرفتند اين بود كه گفتند تو از قريش هستى و خدا آنان را چنين توصيف نموده است: 
(فَإِنَّمَا يَسَّرْنَاهُ بِلِسَانِكَ لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقِينَ وَتُنْذِرَ بِهِ قَوْمًا لُدًّا).(2)
«ما فقط آن ]قرآن[ را بر زبان تو آسان ساختيم تا پرهيزگاران را به وسيله آن بشارت دهى و دشمنان سرسخت را با آن انذار كنى».

2. حافظ ديوان عرب

ثقافت و فرهنگ عرب همان خطب و اشعار سرايندگان آنها بود كه مى گفتند:  «الشعر ديوان العرب» و ابن عباس در اين مورد گوى سبقت از ديگران ربوده بود.
روزى چند نفر از خوارج نزد او آمدند و گفتند يك رشته لغاتى در قرآن هست كه معنى آنها براى ما روشن نيست، شما به توضيح آنها بپردازيد، به شرط اينكه بر تفسير خود از ديوان عرب(شعر) شاهد و گواهى بياوريد.
آنان دويست واژه مشكل از قرآن مطرح كردند، او همه را با همان شرط تفسير كرد.(3)
تحريف تاريخ
ابن عباس تا آخرين لحظه عمر امام از او جدا نشد و عمر بن خطاب از علاقه

1 . نهج البلاغه، نامه 77.
2 . مريم: 97.
3 . اتقان سيوطى، ج2، ص 55.

صفحه 275
او به امام كاملاً آگاه بود، اوضاع و روحيات امام را از او استفسار مى كرد و بخشى از آنها را ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه آورده است و پس از شهادت امام او نخستين كسى بود كه مردم را به امامت و خلافت فرزند عزيزش امام مجتبى(عليه السلام)فرا خواند، ولى قلم به دستان اموى به تحريف تاريخ پرداخته و او را متهم به اختلاس بيت المال نموده و اينكه خشم مولى را هم به دنبال داشته است.
البته تهمت و دروغ تا مدتى چهره واقعيت را مى پوشاند ولى پس از اندى، ابرهاى تعصب زدوده شده و سيماى واقع بر همگان نمايان مى گردد، و در مورد ابن عباس خامه محققان باوجدان، غبار جعل و دروغ از چهره اين رادمرد الهى كنار زده و طهارت و پاكى مفسر قرآن و تلميذ علوم نبوى و علوى را ثابت نموده اند. در اين ميان از چند نفر نام مى بريم: 
1. عزيز ازدست رفته شادروان عبدالوهاب جعفرى تبريزى در كتاب خود به نام زندگى ابن عباس به اين تهمت كاملاً رسيدگى كرده است.
2. دانشمندان گرامى آقايان محمدحسين قربانيان و حسن حمزه تحت عنوان «دزدى از بيت المال» به نقد اين تهمت پرداخته و پرده هاى دروغ را كنار زدند.
3. نويسنده عالى مقام جناب آقاى سيدعبدالمهدى خرسان ـ دامت تأييداته ـ بحث گسترده اى در اين مورد انجام داده، وكليه روايات و كلماتى كه از ابن عباس نقل شده است، در اين تأليف گرد آورده است. اين كتاب در 20 جلد چاپ شده است.
در پايان اينجانب از زحمات هر سه مؤلف تقدير نموده و توفيق همگان را از خداوند متعال خواهانم.
قم ـ مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
جعفر سبحانى
12/12/1396

صفحه 276
6
   
السلام على المهدى الذى وعد الله به الأُمم
ظهور مهدى موعود در برهه اى از زمان، از باورهاى قطعى و يقينى اسلام است و شايد احاديث هيچ موضوعى از نظر تواتر به پايه آن نرسد. دانشمندان فريقين كتاب هاى فراوانى در اين مورد نوشته اند و از موضوعاتى كه مطرح كرده اند، علائم ظهور آن حجت و اينكه وى ذخيره الهى است و ظهور او براى روز خاصى نويد داده شده است.
در احاديث اسلامى علائم متعددى براى قرب ظهور آن حضرت وارد شده كه برخى از آنها قطعى و برخى ديگر در حد ظن و گمان است.
مثلاً ظهور سفيانى همراه خسف در بيدا، و صيحه آسمانى و قتل نفس زكيه و غيره از علائم قطعى است.
كتابى كه در اختيار خوانندگان گرامى قرار گرفته است، تحقيقى است پيرامون علائم ظهور آن حضرت كه مجموع علائم با پيگيرى خاصى از كتاب هاى پيشينيان تا چه رسد به كتاب هاى متأخران، جمع آورى شده و از بررسى مجموع روايات بسيارى از علائم از حالت شك و ترديد درمى آيد و حالت اطمينان به خود مى گيرد.
ممكن است برخى از اين روايات از نظر سند چندان قوى و استوار نباشد، امّا بايد توجه نمود كه موضوع يك روايت دو روايت نيست. در بسيارى از علائم،

صفحه 277
روايات متعددى وارد شده است و اگر برخى از نظر سند صحيح نباشد، ولى مجموع روايات روى هم رفته اطمينان بخش مى باشد.
ما هم در بحث هاى اصولى ثابت كرده ايم كه روايتى حجت است كه صدور آن مورد وثوق باشد و اگر علماء خبر ثقه را حجت دانسته اند، به خاطر اين است كه وثاقت راوى مايه وثوق به صدور است.
ما اين اثر ارزشمند را به دانشمند محترم حجت الاسلام آقاى شيخ مهدى حسينيان تبريك گفته و اميدواريم خوانندگان گرامى زحمات مؤلف را تقدير كنند و از اين اثر بهره مند شوند.
قم ـ جعفر سبحانى
3/11/1394

صفحه 278
7
مضامين سخنان على(عليه السلام) در قالب شعر   

مضامين سخنان على(عليه السلام) در قالب شعر

حمد و ستايش از آن خدايى است كه بر ممكنات جامه وجود پوشاند و هر يك از آنها را به گونه اى با زيور و زيبايى آراست و هركدام را شايسته ستايش قرار داد، امّا چون سرچشمه همه زيبايى ها وجود نامتناهى اوست، بنابراين، ستايش ديگر موجودات، نتيجه ستايش اوست.
سلام و صلوات و درود بى كران، بر منجى جهان بشريت، صاحب نبوت خاتم و دارنده رسالت جهانى، محمد بن عبدالله و بر جانشينان پاك و والاى او باد. جانشينانى كه همگى ستارگان درخشان آسمان ولايتند و كشتى نجات امت در تمام بحران هاى هستند.
امّا بعد، كتاب شريف نهج البلاغه كه نام آن حاكى از مسماى آن است، بخش عظيمى از خطابه ها و نامه ها و سخنان كوتاه و درربار اميرمؤمنان على بن ابى طالب(عليه السلام) را در بر دارد.
اين كتاب به وسيله عالم بزرگوار، نابغه عراق، مرحوم سيد شريف رضى(359ـ406) تأليف شده و از روز نخست مورد توجه اديبان و گويندگان و محققان قرار گرفته است و پس از كتاب خدا، يگانه كتابى است كه صدها شرح و تعليقه بر آن نوشته شده است و از چنين كتابى جز از اين نيز انتظار نمى رود، زيرا

صفحه 279
اين كتاب اثر باب علم نبى و معدن فصاحت و بلاغت و داناترين انسان ها پس از خاتم انبياست.
البته پيش از رضى نيز گروهى از فريقين به گردآورى آثار امام پرداخته اند، حتى جاحظ متوفاى 255، با ناسازگارى كه با اميرمؤمنان دارد، صد كلمه از سخنان حضرت را در رساله اى گرد آورده است.
سخن درباره نهج البلاغه، در اين نوشته كوتاه نمى گنجد و فقط نظر خواننده گرامى را به يك كلمه از نويسنده مسيحى كتاب صوت العدالة الانسانية جلب مى نمايم. او مى گويد:  هنگام نگارش منشور سازمان ملل، حقوقدانان جهان، براى نگارش آن گرد آمدند تا بتوانند منشور مورد پسند جهانيان را بنگارند، ولى اميرمؤمنان به تنهايى چنين منشورى را نوشت و بر خلاف نويسندگان منشور سازمان ملل آن را به اجرا هم نهاد، مضافاً بر اينكه از نظر محتوا قابل قياس با منشور سازمان ملل نيست.
علما و دانشمندان به صورت هاى گوناگون، در خدمت نهج البلاغه بوده و هر فردى، به نحوى افتخار خدمت، پيدا كرده است. يكى از آن شيوه ها اين است كه مضامين سخنان على(عليه السلام) در قالب شعر شيرين فارسى ريخته شود و خوشبختانه اين كار به وسيله دانشمند محترم جناب آقاى محمدعلى انصارى ـ قدّس سرّه ـ انجام گرفته و به حق توانسته است آن مفاهيم على و برتر را در قالب سبك نثر نظامى درآورد و تقديم علاقه مندان نمايد.
از اين عالم بزرگوار، آثار ديگرى نيز به جاى مانده كه در جاى خود، بايد مورد بررسى قرار گيرد، ولى يكى از صدقات جاريه او تربيت فرزندى عالم و دانشمند، متقى و پرهيزكار، نويسنده شيرين قلم، جناب حجت الاسلام آقاى ناصرالدين انصارى قمى است كه بحمدالله از دوران جوانى با قلم شيواى خود،

صفحه 280
آثارى را آفريده و مورد غبطه اقران و دوستان مى باشند و در قلمرو تدريس نيز كاملاً درخشيده است.
اينجانب اين اثر ادبى و علمى را به سراينده آنكه به لقاءالله پيوسته و به اهل بيت عشق مىورزيد، تبريك گفته و از خداوند بزرگ براى او ترفيع درجه خواهانم.
   
جعفر سبحانى
مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
5/2/1392

صفحه 281
8

قرآن معجزه جاودان

قرآن مجيد معجزه جاودان پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) در تمام اعصار است، و آيين جاودان تا روز رستاخيز، بايد معجزه جاودان داشته باشد تا حجت را بر خواهان دليل و گواه تمام كند.
آيين پيامبران پيشين، دائمى و مستمر نبوده است، لذا گواهان آنان نيز موقت و گذرا بود، در حالى كه جريان در آيين اسلام بر خلاف آن است و اين شريعت تا روز رستاخيز، شريعت الهى است، از اين جهت با معجزه اى همراه است كه بر تارك اعصار مى درخشد.
پس از درگذشت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) علما و دانشمندان با همّت عظيمى غير قابل توصيف بر تبيين جهات مختلف قرآن برخاستند و به شيوه هاى گوناگون تفاسيرى بر قرآن نوشته اند كه توضيح و تبيين آنها در اينجا نمى گنجد و شگفت اينجاست هنوز هم ناگفته هايى در قرآن وجود دارد كه بايد انديشمندان آينده آنها را بازگو كنند و نهايت ناپذيرى قرآن نبايد مورد شگفت و تعجب قرار گيرد زيرا قرآن پرتوى از علم خداست و خداى نامتناهى، علم او نيز نامتناهى است.
تفسيرى كه هم اكنون در اختيار علاقه مندان قرار گرفته است به نام تفسير نفيس به حق تفسير زيبا و شيوا است، زيرا با مهارت خاصى عصاره و چكيده تفسيرهاى ارزشمند و گران بها را در خود جاى داده و در تنظيم مطالب كوشش نموده است كه مسائل بلند و بالا در قالب پرسش و پاسخ مطرح شود و در

صفحه 282
حقيقت اين تفسير در عين نفاست، منتخب تفاسير نيز مى باشد.
علاقه مندان تفسير بهويژه كسانى كه در مساجد و محافل جوانان علاقه مندند ديگران را با مفاهيم قرآن به صورت روشن آشنا سازند، مى توانند از اين تفسير بهره بگيرند.
ما اين تأليف زيبا و شيوا را به مؤلف دانشمند، جناب حجت الاسلام والمسلمين آقاى سيد محمدرضا طباطبايى نسب ـ دامت افاضاته ـ تبريك گفته و از خداوند متعال توفيقات بيشتر مؤلف را خواهانيم.
آشنايى با يك اثر ارزشمند در عرصه علم و دين   
قم ـ مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
جعفر سبحانى
16/11/1393
25 ربيع الثانى 1437

صفحه 283
9

آشنايى با يك اثر ارزشمند

در عرصه علم و دين
............ آيا مى شود انسانى به كسى مهر ورزد در حالى كه او را نديده باشد؟
اين موضوع را شخصى از پيشواى ششم حضرت صادق(عليه السلام) سؤال كرد. حضرتش در پاسخ فرمود:  او من هستم كه كليب اسدى را نديده ام، ولى او را دوست دارم.(1)
ناگفته پيداست مهر امام به فردى كه او را نديده است، بى ملاك نبوده طبعاً گزارش هاى يقين آفرين از كارها و گفتارهاى او به حضرت رسيده و لذا به وى علاقه مند شده بود.
فارغ از هر نوع «مقايسه انديشى» نگارنده اين سطور يكى از مصاديق اين ضابطه است زيرا شخصيت بافضيلتى مانند «استاد دكتر مهدى گلشنى» را از نزديك نديده ولى آثار علمى و فكرى او در عرصه هاى علم و دين مايه ارادت نگارنده شده است.
يكى از نعمت هاى بزرگ كه خداى بزرگ درباره ايشان ارزانى داشته است، اينكه شجره وجود او بسان يك درخت تناور، پيوسته مثمر ثمر بوده (تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِين بِإِذْنِ رَبِّهَا)(2) و هيچ گاه از نوآورى هاى علمى و شكافتن افق تازه، باز

1 . رجال كشى، ص 340.
2 . ابراهيم:  25.

صفحه 284
نايستاده است.
تلاش هاى توان فرسا و در عين حال خستگى ناپذير، ويژه پژوهشگران است كه علاقه به تحقيق يكى از ابعاد روحى آنان را تشكيل مى دهد و تا جان در تن دارند، از تلاش و حركت علمى باز نمى مانند.
كتابى كه به نام علم و دين در اختيار خواننده است، از آثار گران بهاى استاد محترم جناب دكتر گلشنى است. آگاهى كامل از ويژگى هاى آن، در گرو يك دور مطالعه با دقت است، اما اين مانع از آن نيست كه به برخى از خصوصيات كتاب به صورت گذرا اشاره شود.
1. مؤلف به گفته هاى برجسته عالمان غربى معاصر و متقدم در حوزه هاى گوناگون علوم انسانى و تجربى، استناد جسته و در تقرير و تثبيت عقايد اسلامى از آنها بهره برده است.
2. استاد محترم با تتبع در كلمات دانشمندان غربى به اختلافات عميق و نبودن وحدت نظر ميان آنان در حوزه پيش فرض هاى كلان نظرى، توجه داده، سپس گرايش هاى قوى و نيرومند در ميان آنان عليه علم سكولار را مطرح مى سازد.
3. از بحث هاى شيرين و دلپذير كتاب ارائه آثار مخرب نظريه خودكفايى علوم تجربى و نفى دخالت هاى ارزش ها و مسائل اخلاقى در علم و فناورى است.
يكى از سران شوروى سابق(گورباچوف) در ديدار خود با پاپ تصريح كرد كه يكى از علل فروپاشى جماهير شوروى، فصل دين از زندگى و ناديده گرفتن ارزش هاى اخلاقى بود.
مؤلف محترم با توجه به اشراف علمى خود كوشيده است در نقل

صفحه 285
ديدگاه هاى دانشمندان غربى، از منابع اصلى و دست اوّل بهره ببرد.
5. سرانجام، برخوردارى اثر از نثر امروزين و مطابق با ذوق و سليقه اقشار دانشگاهى ـ بهويژه رشته هاى علوم تجربى ـ را مى توان از ويژگى هاى اين اثر برشمرد.
ما در اين بيان كوتاه نيم رخى از كتاب ترسيم كرديم، ولى ترسيم كامل و بهره گيرى از جمال زيبايى آن در گرو بررسى دقيق كتاب به وسيله خواننده عزيز است. از اين جهت با عرض پوزش دامن سخن را كوتاه كرده و خامه را به زمين مى گذاربم، و توفيقات روزافزون معظم له را از خداوند خواهانم.
جعفر سبحانى
مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
3/4/1397

صفحه 286
   
10

ارزيابى دوگانگى فتاوى

آيين اسلام، آيين خاتم، و آورنده آن، خاتم پيامبران و قوانين آن، پايان بخش همه قوانين آسمانى و بى نيازساز بشر از هر نوع قانونگذارى است.
در اينجا سؤالى مطرح مى شود و آن اينكه: 
قوانين محدود و موجود در كتاب و سنت، چگونه مى تواند پاسخگوى احكام همه رويدادهايى باشد كه تا روز رستاخيز در حال افزايش است، و زمان هر چه بگذرد و تمدن هاى نو پى ريزى شده و موضوعات جديدى پديد مى آيد، در اين صورت قوانين مربوط به هزار و اندى سال چگونه مى تواند عهده دار پاسخ به اين نوع رخدادها شود كه در گذشته، سابقه اى نداشته است.
البته اين پرسش يكى از پرسش هاى گوناگون در مبحث خاتميت است كه ما درباره آن در كتاب مستقلى سخن گفته ايم(1) و اكنون در اين پيش گفتار به گونه اى به تحليل آن مى پردازيم: 
چيزى كه توانسته است به قوانين محدود، آن هم مربوط به زمان هاى گذشته، چنين قدرت و توانى بخشد كه تمام گره هاى قانونى اجتماع را بگشايد، دو ويژگى اين قوانين است كه يكى از آنها مربوط به درون قوانين و دومى عامل

1 . خاتميت از ديدگاه قرآن و سنت و عقل.

صفحه 287
خارجى است كه اين قوانين را به سخن درمى آورد.
درباره ويژگى نخست يادآور مى شويم:  قدرت و پربارى محتواى قوانين و فزايندگى آن، چنين توانى را بخشيده است كه فقيه در هر زمان، براى هر رويدادى، بتواند قانونى را استنباط كند و به اصطلاح، قرآن و سنت را به استنطاق درآورد.
عامل دوم همان اجتهاد و كوشش هاى شبانه روزى عالمان اسلامى است كه با تدبّر و تفكّر در محتوا توانسته اند اين شريعت را در هر زمان به پا نگه دارند.
اجتهاد در فقه شيعى حكم ساز نيست، بلكه كاشف آن است و همين طور كه اشاره كرديم، استنطاق حكم است نه تشريع كننده و آفريننده قانون.
در حالى كه اجتهاد در مكتب اهل سنت در جايى كه دليلى بر مسأله اى در كتاب و سنت نباشد، حكم ساز و مشرّع است و اگر آنان مسأله تصويب را مطرح مى كنند، در خصوص همين مورد است و مدعى هستند شرع مقدس در مورد فقدان دليل، حكم آن را به مجتهدان واگذار نموده است.
شرح اين هجران و اين خون جگر *** اين زمان بگذار تا وقت دگر
اكنون به پاسخ سؤالى مى پردازيم و آن اينكه علل اختلاف در فتوا چيست، در حالى كه آنچه در كتاب و سنت آمده است، در اختيار همگان است.
پاسخ آن اين است كه شرايط حاكم بر اجتهاد، چه از نظر استعداد و توان مجتهد و چه از نظر مبانى و زيرساخت هاى اجتهاد در همه و در همه موارد، يكسان نيست و همين سبب شده است كه ديدگاه هاى مجتهدان در موضوعات، مختلف باشد و شما نبايد در اينجا شگفت زده شويد، زيرا نظاير آن در دانشگاه ها كم نيست.
1. از روزى كه علم اقتصاد پى ريزى شده، هيچ گاه علماى علم اقتصاد بر طبل

صفحه 288
وحدت نكوبيده و از تزهاى مختلف پيروى مى كنند تا آنجا كه گاهى دو طرح كاملاً متضاد در اقتصاد دارند:  سرمايه دارى و سوسياليستى.
2. دانش پزشكى از سابقه بس طولانى برخوردار است، ولى همه پزشكان در تشخيص بيمارى و كيفيت معالجه همفكر نيستند.
***
كتابى كه پيش روى شما قرار گرفته و به خامه عالمانه و مبتكرانه حجت الاسلام جناب آقاى كاظمى به رشته تحرير درآمده است، بيانگر علل اختلاف در فتاوا است، آن هم به جهت اختلاف در زيرساخت ها كه آن را عامل خارجى ناميديم.
البته مؤلف محترم بيشترين اصول مايه اختلاف را مطرح كرده و تعداد كمى از آنها را ناديده گرفته است و ما اين اثر را به مؤلف و حوزه علميه خراسان تبريك گفته و توفيق همگان را از خداوند متعال خواهانيم.
قم ـ حوزه علميه
جعفر سبحانى
16/5/1396
برابر با 14 ذى القعدة الحرام 1438
   

صفحه 289
11

تقريظ بر شرح دعاى صباح

انسان كه گل سرسبد هستى است از نظر تن، نياز به غذاى مادى دارد، از نظر روح و روان به غذاى معنوى و آيين اسلام به هر دو موضوع اهتمام ورزيده است.
ماديگرى كه انسان را در بدن و تن و اعصاب و عروق خلاصه مى كند، نمى تواند براى انسان غذاى معنوى در نظر بگيرد و لذا دست و پا مى كند كه يك نوع معنويت مصنوعى هم براى بشر بينديشد و مسأله «اومانيسم» را در همين راستا مطرح مى كند ولى اين نوع دست و پا زدن ها نمى تواند براى انسان غذاى روحى باشد.
ولى الهيون كه براى انسان واقعيتى دور از تن قائل هستند، توانسته اند براى اشباع اين بخش از شخصيت او، امورى را تدارك ببينند كه انسان را از اين علايق مادى بريده و او را به جهان بالاتر و برتر برساند.
يكى از مزاياى آيين اسلام بالأخص در مكتب اهل بيت وجود دعاهايى است كه انسان آشنا به زبان دعا را در يك مرحله برتر قرار مى دهد. دعا در حقيقت گفتوگوى انسان با خداى آفريدگار است كه از اين طريق پرواز انسان به سوى ملكوت آماده مى شود. تصور نشود كه دعاها فقط براى رفع نيازهاى زندگى است. هر چند در ضمن دعاها به اين مطلب اشاره مى شود، ولى بخش مهم از

صفحه 290
دعاها يك سلسله معارف و اصولى است كه حتى از چشم حكيمان دور بوده و در ضمن دعاها به آنها اشاره شده است. مثلاً در همين دعاى صباح كه اميرمؤمنان(عليه السلام) آن را تلاوت مى كرد، نوعى اشاره به خداشناسى است كه پس از قرن ها حكيمان ما به آن توجه كرده اند، آنجا كه مى فرمايد: «يا من دلّ على ذاته بذاته وتنزّه عن مجانسة مخلوقاته».
در اين فقره يك جهان معارف است كه بعدها حكيمان به عنوان برهان صديقين مطرح كرده اند و تقريرهاى مختلفى در اين مورد هست. صدرالمتألهين آن را به گونه اى شرح كرده و حكيم سبزوارى آن را روشن تر مطرح مى كند. ولى تقرير علامه طباطبايى در پاورقى هاى اسفار جلوه ديگرى دارد. انسان پس از خواندن و تأمل در كلمات اين سه حكيم به عمق گفتار اين فراز از دعاى صباح پى مى برد كه مى فرمايد: «يا من دلّ على ذاته بذاته وتنزّه عن مجانسة مخلوقاته».
معمولاً در علم اصول مى گويند دال بايد غير از مدلول باشد، ولى در اين برهان اين قانون شكست خورده و دال و مدلول به شيوه واحد جلوه گر گرديده است.
فرزند برومند اميرمؤمنان سالار شهيدان گفتار پدر بزرگوار خود را در قالب ديگر ريخته و در روز عرفه در صحراى عرفات همراه جمعى از شيعيان و علاقه مندان با خداى خود چنين راز و نياز مى كند: 
«كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِما هُوَ فى وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ اِلَيْكَ، اَيَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ ما لَيْسَ لَكَ، حَتّى يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَكَ، مَتى غِبْتَ حَتّى تَحْتاجَ اِلى دَليل يَدُلُّ عَليْكَ، وَمَتى بَعُدْتَ حَتّى تَكُونَ الاْثارُ هِىَ الَّتى تُوصِلُ اِلَيْكَ، عَمِيَتْ عَيْنٌ لا تَراكَ عَلَيْها رَقيباً، وَخَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْد لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصيباً».

صفحه 291
«چگونه من به آثارى كه در وجود خود محتاج تواند، بر وجود تو استدلال كنم؟ آيا موجودى غير تو ظهورى دارد كه از آن ظهور و پيدايى تو نيست تا او سبب پيدايى تو شود؟ تو كى از نظر پنهانى تا به دليل و برهان محتاج باشى و كى از ما دور شدى تا آثار و مخلوقات ما را به تو نزديك سازد؟ كور باد چشمى كه تو را نمى بيند با آنكه هميشه تو مراقب و همنشين او هستى و زيان باد بنده اى كه نصيبى از عشق و محبت تو نيافت».
عارف قرن هشتم شيخ محمود شبسترى مضمون هر دو دعا را در كتاب گلشن راز آورده است و مى گويد: 
زهى نادان كه او خورشيد تابان *** به نور شمع جويد در بيابان
جهان، جمله فروغ نور حق دان *** حق اندر وى ز پيدايى است، پنهان
در پايان، اين اثر گران بها را كه به صورت شرحى گويا بر دعاى صباح نوشته شد، به مؤلف گران قدر جناب حجت الاسلام آقاى حاج شيخ على رضايى بيرجندى تبريك گفته و بحمدالله در اين شرح بيشتر از آثار اهل بيت(عليهم السلام) و سخنان علماى بزرگ اسلام بهره گيرى شده و از طرح مسائلى كه فقط خواص مى توانند از مفاد آن بهره ببرند خوددارى شده است.
با تقديم احترام
جعفر سبحانى
25/3/1394
برابر 17 شعبان المعظم 1436هـ

صفحه 292
خديجه كبرى امّ المؤمنين، يار و ياور پيامبر خاتم(صلى الله عليه وآله وسلم)   
12

خديجه كبرى امّ المؤمنين

يار و ياور پيامبر خاتم(صلى الله عليه وآله وسلم)

بازگويى زندگانى انسان هاى والا يكى از عوامل پرورش ملكات انسانى است كه در آفرينش افراد نهفته است. به ديگر سخن، ارائه راه و روش انسان هاى نمونه كه به حق اسوه و الگوى فضيلت هستند، در زندگانى جوانان اثرگذار مى باشد. قرآن مجيد براى ارائه اسوه ها و الگوها در مورد زن، از چهار نفر از آنها نام مى برد كه برخى از آنها در اوج پاكى بوده و برخى ديگر در حضيض ناپاكى و آلودگى سقوط كرده اند. از گروه نخست از آسيه همسر فرعون و مريم مادر حضرت مسيح نام مى برد، و هر دو را به نحوى مى ستايد كه حس گرايش به راه و روش آنان را در انسان برمى انگيزد. فرد نخست توحيد و يكتاپرستى و روگردانى از بت و بت پرستى را از پيامبر زمان خود موسى(عليه السلام) آموخت، آن هم به قيمت ترك زندگى در كاخ هاى مجلل فرعونى. اى كاش طرف مقابل در نكوهش او به اين بسنده مى كرد، بلكه براى ارعاب ديگران كه مبادا از راه و روش او پيروى كنند، دستور داد او را در ميدان مصر به چهار ميخ بكشند، ولى او در همان لحظه گفت: 
(رَبِّ ابْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتًا فِي الْجَنَّةِ وَنَجِّني مِنْ فِرْعَوْنَ وَعَمَلِهِ

صفحه 293
وَنَجِّني مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ).(1)
«خدايا به جاى كاخ هاى فرعونى خانه اى در بهشت براى من عطا فرما و مرا از اين همسر ستمگر و كاركنانش نجات بخش».
قرآن فرد دوم را كه مادر حضرت مسيح باشد، مظهر عفت و پاكى معرفى مى كند كه پيوسته در محراب عبادت حضور داشت و درباره او مى فرمايد: 
(وَمَرْيَمَ ابْنَةَ عِمْرَانَ التي أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا).
«مريم دختر عمران عفت خود را كاملاً حفظ كرد تا آنجا كه شايسته شد در رحم خود انسانى را كه مظهر روح خدا بود، پرورش دهد.
چنانچه مى فرمايد: 
(فَنَفَخْنَا فِيهِ مِنْ رُوحِنَا).(2)
اگر از اين دو الگوى اسوه و فضيلت بگذريم، نوبت به دو الگوى رذيلت و ناپاكى مى رسد. آنان همسران نوح و لوط بودند با اينكه با پاك ترين مردان همبستر بودند، اما چيزى از اين همبسترى عايد آنها نشد و تماس جسمانى در آنها اثر نگذاشت و به آنها خطاب شد: 
(وَقِيلَ ادْخُلاَ النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِينَ).
«و گفته شد بسان ديگران وارد آتش شويد».
***
در امت اسلامى دو الگوى فضيلت كه از سروران زنان بهشت هستند، آنان حضرت خديجه(عليها السلام) و دخت گرامى او فاطمه زهرا(عليها السلام) مى باشند.
درباره فاطمه(عليها السلام) كتاب ها و دانشنامه هاى خوبى نگاشته شده است و محققان

1 . تحريم: 11.
2 . تحريم: 12.

صفحه 294
توانسته اند نيم رخى روشن از زندگانى اين بانوى بزرگ ترسيم كنند ولى درباره مادر او حضرت خديجه كمتر پژوهش انجام گرفته است.
جاى بسيار تعجب است كه تاريخ سازان دروغگو براى جلب نظريه فرمانروايان اموى و عباسى عايشه را كه هفت سال با پيامبر زندگى كرده است، محدثى بزرگ و فقيه كم نظير معرفى كنند، اما از خديجه كبرى كه 25 سال با پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) زندگى كرده است و قبل از ازدواج هم جزء حنيفان و موحدان بوده حتى يك حديث مسند در صحاح و مسند از او روايت نمى كنند.
***
كتابى كه هم ا كنون پيش روى شما است، واكاوى ژرفى از حيات اين بانوى بزرگ انجام داده و يك سلسله افسانه هايى كه در مورد اين بانوى بزرگ بافته اند با قلم تحقيق آنها را واتابيده است تا آنجا كه توانسته است نهايت حيات او را با شهادت به پايان برساند كه اين نيز يكى از ابتكارات اين نگارش است.
نگارنده، اين اثر ارزشمند را به مؤلف فاضل و تلاش گر ژرف نگر جناب سيدمحمد حسين جلال زاده ميبدى ـ دامت تأييداته ـ تبريك گفته، توفيقات ايشان را از خداوند متعال خواهان است.
با احترام
مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
جعفر سبحانى
21/5/1396
بازگشت براى تعليم   

صفحه 295
13

قال الله تعالى: (وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ)

حوزه علميه قم از نخستين روز، مهد پرورش عالمان دينى و گويندگان مذهبى بوده كه از طريق گفتار و نوشتار، آنچه را كه آموخته اند، در زمان مناسب به ديگرى بياموزند.
پديده اى كه هم اكنون كيان دينى ما را تهديد مى كند، گرايش درس آموختگان به اقامت در حوزه ها است كه نتيجه آن، خالى گشتن استان ها و شهرها از عالمان و محققان است، در حالى كه قرآن هدف از (لِيَنْفِرُوا) را بازگشت براى تعليم ديگران معرفى مى كند و مى فرمايد: (وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ).
خوشبختانه نويسنده محترم فاضل گرامى، جناب آقاى مهدى فتحى اين مسأله را به خوبى بررسى كرده و نظريه هاى خود را با آمار همراه ساخته است. مطالعه كتاب مى تواند ما را با يك رشته از حقايق كاملاً آشنا سازد.
توفيق مؤلف را از خداوند متعال خواستاريم.
قم ـ مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
جعفر سبحانى
1/1/1397

صفحه 296
دعا نوعى سخن گفتن با خدا   
14

قال الله تعالى:  (ادْعُوني أَسْتَجِبْ لَكُمْ)(1)

دعا جلوه زيبا از رابطه انسان با خداى خويش است.
دعا نوعى سخن گفتن با خداى آفريننده زمين و آسمان ها است.
انسان در حال دعا با تمام وجودش رو به خدا است.
دعا وسيله مؤثر فرد با ايمان است كه از اين طريق درهاى رحمت را به روى خود باز مى كند.
دعا در روان انسان رجا و اميد را زنده مى كند و از آسمان زندگى يأس و نااميدى را مى زدايد.
دعاىِ انسان در عالم تكوين اثرگذار است و اين رابطه را وحى الهى كشف كرده است، تو گويى بين دعاىِ انسان و دگرگونى در جهان آفرينش رابطه مستقيمى است، به گواه اينكه شيخ الأنبياء حضرت نوح(عليه السلام) مى فرمايد: 
(فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كَانَ غَفَّارًا * يُرْسِلِ السَّمَاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرَارًا).(2)
«به آنها گفتم: از پروردگار خويش آمرزش بطلبيد كه او بسيار آمرزنده است. تا باران هاى پربركت آسمان را پى درپى بر شما فرستد».
سخن گفتن با خدا كار آسانى نيست، چه بسا شيوه سخن، با مقام ربوبى

1 . غافر: 60.
2 . نوح: 10ـ 11.

صفحه 297
مناسب نباشد، از اين جهت بايد شيوه گفتن را از پيشوايان معصوم آموخت و از ادعيه آنان بهره گرفت.
مجموع ادعيه شيرين و روح افزاى آنان در كتاب مصباح كفعمى عاملى گردآورى شده است. يكى از آن دعاها، دعاى منسوب به ولى زمان حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) است كه با جمله:«اللّهمّ ارزقْنا تَوفيق الطاعة...» آغاز مى شود و با 27 فقره پايان مى پذيرد.
شيخ كفعمى اين دعاى روح افزا را در كتاب خود به نام جنة الأمان الواقية نقل كرده است.(1)
خوشبختانه اين دعا به وسيله دانشمند محترم نويسنده ارجمند جناب آقاى عباس محمدحسنى ـ دامت تأييداته ـ به صورت شيوا تفسير شده و نكات سازنده هر يك از فقره ها بيان گرديده است.
ما اين اثر ارزشمند را به مؤلف محترم تبريك گفته و از خداوند متعال براى ايشان توفيق بيشتر درخواست مى كنيم.
چه بهتر جوانان عزيزى كه علاقه مندند با خداى خود راز و نياز داشته باشند،از اين دعا و شرح آن در اين كتاب بهره ببرند.
قم ـ مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
جعفر سبحانى
5 ربيع الثانى 1439
برابر 3/10/96

1 . جنة الامان الواقى، ج2، ص 29.

صفحه 298
   
15

سير حديث در آغاز اسلام

نخستين آيات قرآنى كه بر قلب پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) در آغاز بعثت نازل گرديده، حكم نطق هاى افتتاحى رهبران و زمامداران را دارد كه در آن خطوط كلى سياست آنها، مشخص مى گردد. اين آيات آشكارا مى رساند كه آيين اسلام، آيين خواندن و نوشتن، آيين علم و دانش، آيين بهره گيرى از قلم و خامه است، آنجا كه خداوند پيامبر خود را در نخستين جلوه هاى وحى با آيات زير مخاطب مى سازد و مى فرمايد: 
(اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الذِي خَلَقَ * خَلَقَ الإِنْسَانَ مِنْ عَلَق * اِقْرَأْ وَرَبُّكَ الأَكْرَمُ * الذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ الإِنْسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ).(1)
«بخوان به نام پروردگارت كه تو را آفريد، انسان را از خون بسته آفريد، بخوان كه پروردگارت عزيز و گرامى است،(خدايى) كه به انسان آنچه را كه نمى دانست، به وسيله قلم آموخت».
در عظمت قلم و تأثير شگرف آن در ضبط علم و دانش همين بس كه خدا سوره اى در قرآن به نام «قلم» فرو فرستاده و با قاطعيت هر چه تمام تر به قلم سوگند ياد مى كند، آنجا كه مى فرمايد: 
(ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ).(2)

1 . علق: 1ـ5.
2 . قلم: 1.

صفحه 299
«سوگند به قلم و به آنچه مى نويسند».
گذشته از اينكه صدها بار ماده «علم» با مشتقات خود و ده ها بار ماده «تعقل» و «تفكر» و «تدبر» در قرآن به كار رفته است، در هيچ موضوعى در اسلام، رواياتى به اندازه اهميت علم و دانش وارد نشده است.(1)

سخنان پيامبر معصوم

جاى گفتوگو نيست كه احاديث و روايت قطعى الصدور پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)پيرامون امور اخلاقى و اجتماعى و احكام شرعى و فرائض الهى بسان قرآن، وحى آسمانى و حجت قطعى از طرف خدا مى باشد، چيزى كه هست، لفظ و معناى قرآن هر دو از جهان غيب و مربوط به خدا است ولى در حديث حقيقت و معنى آن از جهان وحى بوده و الفاظ مربوط به خود پيامبر است.
از اين جهت يكى از جهات اعجاز قرآن فصاحت و بلاغت، شيرينى گفتار و سلاست بيان، جذبه و كشش الفاظ و زيبايى فوق العاده جمله هاى آن است، زيرا همان طور كه معنى از طرف خدا است، همچنين آن نيز از جانب خداست و به همين جهت از زيبايى خاصى برخوردار است، ولى در احاديث اسلامى فقط محتويات آن از عالم وحى مى باشد و بس.
قرآن مجيد به سخنان پيامبر به طور مطلق رنگ وحى داده و هشدار مى دهد كه  مبادا در استوارى سخنان پيامبر شك و ترديدى به خود راه دهيد، زيرا او هر چه مى گويد، از جهان وحى مى گيرد و سپس به شما مى گويد. آنجا كه مى فرمايد: 
(وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْىٌ يُوحَى)(2).

1 . براى آگاهى از تعداد رواياتى كه درباره اهميت علم وارد شده است، كافى است كه جلد اول و دوم بحار مرحوم مجلسى، راجع به تبيين مقام علم و عالمان است.
2 . نجم: 3ـ4.

صفحه 300
«او هرگز روى هوى و هوس سخن نمى گويد، بلكه هر چه مى گويد، وحيى است كه براى او فرو فرستاده شده است».

افسانه نهى از نوشتن حديث

از خلال اين بررسى كوتاه و فشرده استفاده مى شود آنچه كه در احاديثى از پيامبر نقل شده كه وى فرموده است «جز قرآن چيزى از من ضبط نكنيد و هر كس جز قرآن چيزى را بنويسد بايد آن را محو كرد»،(1) انديشه انسان مغرض است كه پس از رحلت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) جعل و به او نسبت داده شده است.
زيرا چگونه اسلامى كه آيين خواندن و نوشتن و آيين علم و دانش است، از نوشتن احاديث نبوى كه همگى بسان قرآن وحى، الهى است، جلوگيرى مى نمايد.
قرآنى كه در يكى از مفصل ترين آيه هاى خود پيرامون اهميت نوشتن سخن مى گويد و دستور مى دهد كه هرگاه مسلمانى به مسلمان ديگرى وامى دارد، آن را بنويسد و امضا كند(2) آيا ممكن است آورنده اين قرآن، دستور دهد كه سخنان و احاديث پيامبر را كه همگى از نظر درستى و راستى با قرآن يكسان است و مى توانند مشعلى فروزان فراراه امت اسلامى تا روز رستاخيز باشد، نهى و جلوگيرى كند؟
آيا احاديث پيامبر كه همگى وحى الهى است، به اندازه چند ريال وام ارزش ندارد كه روى كاغذ ضبط گردد؟

1 . لا تكتبوا عنى شيئاً سوى القرآن فمن كتب عنّى غير القرآن فليمحه.
2 . (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا تَدَايَنْتُمْ بِدَيْن إِلَى أَجَل مُسَمًّى فَاكْتُبُوهُ وَلْيَكْتُبْ بَيْنَكُمْ كَاتِبٌ بِالْعَدْلِ وَلاَ يَأْبَ كَاتِبٌ أَنْ يَكْتُبَ كَمَا عَلَّمَهُ اللهُ...)(بقره: 282) .

صفحه 301

تناقض كردار و گفتار

از يك طرف مى بينيم پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) نامه هاى متعددى را كه بسيارى از آنها حامل احكام و فرايض و شرايع الهى است و به املاء و امضاى خود و خط دبيران و كاتبان وحى مى باشند، به اطراف جهان و نقاط مختلف گيتى ارسال مى دارد و تعداد انگشت شمارى از اين نامه ها مربوط به دعوت سران و شخصيت هاى جهان به آيين اسلام است، ولى بخشى از آنها مربوط به مسائل قضايى و بيان احكام فرايض است و هم اكنون صورت 216 نامه از نامه هاى پيامبر با تمام خصوصياتى كه دارند، ثبت كتاب هاى تاريخ و حديث و سيره مى باشند.(1)
از طرف ديگر همان پيامبر از نوشتن غير قرآن جلوگيرى مى كند و مى گويد كسى حق ندارد غير از قرآن چيزى بنويسد و اگر نوشت، حتماً بايد آن را محو كند. آيا ممكن است قول و فعل پيامبر معصوم، مناقض يكديگر باشد؟!
چرا اميرمؤمنان شاگرد ممتاز مكتب رسول خدا اين نهى را ناديده گرفت و در حال حيات پيامبر كتاب هايى تأليف نمود و محدثان اسلامى مى گويند كه آن حضرت شش كتاب به صورت زير تنظيم نموده است: 
1. كتابى كه به صورت طومار و در غلاف شمشير رسول خدا بود.
2. كتاب فرائض.
3. كتابى كه پيامبر املا كرده و امام نوشته است.
4. كتاب آداب.
5. الجامعة.

1 . مجموع نامه هاى آن حضرت را مى توانيد در كتاب الوثائق السياسية نگارش دكتر محمد حميدالله پاكستانى و مكاتب الرسول تأليف دانشمند متتبع، آقاى على احمدى مطالعه بفرماييد.

صفحه 302
6. الجفر.
اين كتاب هاى شش گانه گرچه از دسترس ما خارج است، ولى از روايات و تواريخ اسلامى استفاده مى شود كه همه يا اكثر آنها در محضر امامان و فرزندان معصوم امام بوده و حتى زراره كه يكى از فضلا و تلامذه امام صادق(عليه السلام) است سومين كتاب را محضر امام صادق(عليه السلام) ديده است.(1)
اين افراد براى تحقير كار على(عليه السلام) حديثى از ابى جحيفه نقل مى كنند كه از على(عليه السلام) پرسيده شد آيا در نزد شما كتابى جز قرآن هست. امام در پاسخ وى فرمود:  جز كتاب خدا و فهمى كه خدا به يك فرد مسلمان مى دهد و جز اين صحيفه كه در آن سه حكم الهى نوشته شده، چيزى نزد ما نيست و اين صحيفه مربوط است به ديه مقتول و آزاد كردن اسير و اينكه مسلمانى در برابر كافر كشته نمى شود.(2)
گذشته از اين، از آنچه احمد در مسند، ج1، ص 81 و مسلم در صحيح خود، ج4، ص 217 نقل كرده اند، به دست مى آيد كه اين كتاب بسيار گسترده تر از اين بود كه وى از آن به آن صورت كوچك ياد كرده است.
به راستى اگر كتابى كه نزد على(عليه السلام) بود، فقط منحصر به همين صحيفه كوچكى بود كه در آن سه حكم الهى ضبط شده بود، اين موضوع اين اندازه اهميت نداشت كه على آن را يادداشت كند و در غلاف شمشير بگذارد و صداى آن در ميان مسلمانان بپيچد و سپس امام درباره آن توضيحاتى بدهد.
اين نوع احاديث يك نوع پيشگيرى از انتشار فضيلتى بود كه آن روز نصيب امام على(عليه السلام)گشته بود، زيرا امام احاديث پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) را تا آنجا كه وقت براى

1 . تهذيب الأحكام، شيخ طوسى، ج2، ص209، ط نجف; فهرست نجاشى، ص 255، ط هند.
2 . التاج، كتاب علم: 1/60 نقل از بخارى و مسلم و ترمذى.

صفحه 303
امام اجازه مى داد، ضبط كرده بود و بدخواهان وى با جعل حديثى از رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) خواستند كه كوشش هاى امام را براى حفظ آثار و سنن پيامبر، در نظر مسلمانان بى ارزش و احياناً خلاف سنّت رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) جلوه دهند.
اگر به راستى پيامبر ياران خود را از نوشتن احاديث خويش باز داشته بود، پس چرا به عبدالله بن عمر صريحاً دستور مى دهد كه آنچه از ميان دو لب من بيرون مى آيد، وحى و حق است و آن را بنويس.
وى مى گويد:  من آنچه را كه از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) مى شنيدم، همه را ضبط مى كردم. گروهى از قريش مرا از ضبط احاديث پيامبر بازداشتند و گفتند پيامبر بسان بشر است چه بسا در حال خشم و شادى سخن مى گويد «و در اين حالات احساسات بر عقل و خرد، پيروز مى گردد و سخنانى كه در اين مواقع از انسان سر مى زند، نمى تواند مدرك باشد». وى مى گويد: من سخنان آنان را به پيامبر بازگو كردم ولى بر خلاف انديشه قريش به لب هاى خود اشاره كرد و گفت بنويس به خدايى كه جان من در دست او است، از ميان دو لب من جز حق چيزى خارج نمى شود.(1)
از حديثى كه بخارى در صحيح خويش و ترمذى در سنن خود نقل كرده اند، به خوبى استفاده مى شود كه عبدالله بن عمر به طور مرتب احاديث رسول خدا را ضبط مى كرد و لذا ابوهريره مى گويد:  در ميان ياران رسول خدا كسى نيست كه بيش از من نقل حديث كند جز عبدالله بن عمر، زيرا وى احاديث رسول خدا را مى نوشت ولى من نمى نوشتم.(2)

1 . ابوداود در سنن خود حديث را نقل كرده است، به كتاب التاج، ج1، ص61 و 62 مراجعه فرماييد.
2 . التاج الجامع للأُصول، ج1، ص61.

صفحه 304

بخشنامه خليفه دوم

روى اين بيان بايد به ارزش بخشنامه اى كه از طرف خليفه دوم به تمام نقاط اسلامى فرستاده شد، پى برد. در آن بخشنامه چنين آمده بود: 
«انّ مَنْ كَتَبَ حَديثاً فليُحْرِقْه».(1)
«هر كسى حديثى رااز پيامبر نوشته است از بين ببرد».
روشن ترين گواه بر اينكه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، هرگز مردم را از نوشتن احاديث باز نداشته بود، وجود شورايى است كه در زمان خود عمر براى نوشتن احاديث تشكيل گرديد و ياران پيامبر در آن شورا طرفدار نوشتن احاديث پيامبر بودند، و خليفه يك ماه در اين زمينه به فكر و تدبر پرداخت و در آخرين جلسه شورا، نظر خود را چنين ابراز نمود: 
نظر من قبلاً اين بود كه احاديث پيامبر نوشته شود، ولى دو چيز مانع از اجراى اين تصميم گرديد: 
1. پيش از شما گروهى كتاب هايى را نوشتند و همين كار سبب شد كه كتاب خدا را ترك كنند.
2. نمى خواهم كتاب خدا را با چيزى آميخته كنم يا آن را به كلام مخلوق تشبيه سازم.(2)
عذرهاى خليفه را نمى شود پذيرفت، زيرا روزى كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) بدرود زندگى گفت، تمام آيات و سوره هاى قرآن مضبوط و شمرده شده بود و نويسندگان وحى و قاريان قرآن با حافظه هاى قوى و نيرومند خود، تمام قرآن را حفظ و ضبط كرده بودند. خصوصيات قرآن آن چنان مضبوط و مشخص بود كه

1 . مستدرك حاكم، ج1، ص102.
2 . أضواء على السنة المحمدية، ص 43، نقل از: بيهقى در مدخل.

صفحه 305
احدى نمى توانست حرفى را از قرآن كم نمايد يا حرفى بر آن اضافه كند. آيا با اين وضع نوشتن احاديث پيامبر، لطمه اى بر قرآن وارد مى ساخت؟
گذشته از اين، قرآن مجيد از نظر فصاحت و بلاغت، سلاست و شيرينى بيان، در سطحى است كه هرگز به هيچ كلامى شباهت ندارد، و هر نوع سخن
هر چه هم از نظر فصاحت در عالى ترين درجه قرار بگيرد، قابل اشتباه به قرآن نيست.
سخنان على(عليه السلام) در نهج البلاغه و خطبه هاى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، از نظر فصاحت و سلاست بيان و شيرينى تعبير، تالى قرآن مى باشد و در درجه عالى از شيرينى قرار دارند، ولى هرگز قابل اشتباه به قرآن نيستند.
امام على(عليه السلام) در ميان خطبه هاى خود، گاهى با برخى از آيات قرآن استشهاد مى كند و با يك ملاحظه انسان درك مى كند كه آيات قرآن، بسان درّ شاهوار در لابه لاى سخنان امام مى درخشد، و هر خواننده آشنا به زبان عرب در نخستين برخورد به چنين خطبه هاى آميخته به سخن خدا، ميان دو نوع كلام فرق مى گذارد.
ضررهاى اين بخشنامه
آثار سوء اين بخشنامه بيش از آن است كه بتوان در اين صفحات به آن اشاره نمود، زيرا در سايه آن، احاديث پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) تا صد سال در نزد اهل سنت متروك ماند و مورد عنايت قرار نگرفت، و نوشتن و ضبط آن ممنوع گرديد و سرانجام از تحريف و خلل مصون نماند.
بدتر از همه، به يك مشت دروغ پرداز اجازه داده شد كه از اين فرصت استفاده نموده، مطالب دروغ و بى اساسى را به نفع حكومت ها و سران وقت و

صفحه 306
فاميل آنها جعل و وضع كنند، زيرا وقتى كه مدرك نقل فضايل به حافظه و شنيدن و نقل كردن منحصر گرديد، هر فردى هر چه بخواهد مى تواند نقل نمايد، زيرا نه كتابى در كار بود و نه حساب و حسابگرى! در چنين جامعه اى ابوهريره ها و سمره ها پرورش پيدا مى كنند كه چهره آثار نبوى و احاديث اسلامى را با جعليات و اكاذيب آلوده مى سازند و با گرفتن مبالغى گزاف احاديث بر ضد على و به نفع دستگاه حكومت ها مى سازند.(1)
اين بخشنامه آن چنان سوء اثر گذارد كه عبدالله بن عمر كه به دستور پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، احاديث وى را ضبط كرده بود، بر اثر اين بخشنامه، آن چنان كتاب خود را پنهان ساخت كه هرگز در كتاب هاى حديث، نامى از كتاب او ديده نمى شود، بلكه در تمام صحاح و مسانيد اهل سنت نامى از كتابى كه به وسيله اين صحابى پيامبر تأليف يافته باشد، وجود ندارد. فقط شافعى در مسند خود از كتاب سعد بن عباده نام مى برد.(2)
به راستى اين بخشنامه به هر نيت و فكرى تنظيم گرديد، بزرگ ترين لطمه را بر ثروت علمى اسلام وارد ساخت، و احاديث نبوى كه بزرگ ترين منبع الهام بخش هزاران حكم آسمانى و مبين قرآن و احكام است، ساليان درازى مورد

1 . درباره ابوهريره به كتاب ابوهريره تأليف آيت الله شرف الدين و كتاب شيخ المضيرة نگارش علامه متتبع محمود ابوربه مؤلف كتاب أضواء على السنّة المحمدية مراجعه فرماييد.
سمرة بن جندب از جنايتكاران عصر معاويه است. وى در دوره فرماندارى خود، هشت هزار نفر را به جرم دوستى با خاندان وحى كشت (تاريخ طبرى، ج2، حوادث سال 50) و با گرفتن مبلغ چهارصد هزار درهم حديثى از لسان پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) درباره نفاق على(عليه السلام) جعل نمود و گفت آيه(وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيُشْهِدُ اللهَ عَلَى مَا فِي قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصَامِ)(بقره: 204) كه درباره منافقان نازل شده است، درباره على(عليه السلام) نازل گرديده است (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج4، ص73).
2 . ترتيب المسند، ج2، ص179.

صفحه 307
توجه قرار نگرفت. سرانجام عمر بن عبدالعزيز كه از نظر روحيه و روش با خلفاى ديگرى اموى تفاوت زيادى داشت، احساس كرد كه بر اثر جلوگيرى از نوشتن احاديث پيامبر، بزرگ ترين سند دينى و ثروت علمى در آستانه نابودى است و يك مشت شياد و دروغ پرداز و مزدور حكومت هاى وقت، در مسند محدثى قرار گرفتند و با نواميس دينى بازى مى كنند.
وى از شام به ابى بكر بن حزم كه از علماى بزرگ مدينه بود، طى نامه اى چنين نوشت: 
«انظر ما كان من حديث رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم) فاكتبه فإنّي خفت دروس العلم وذهاب العلماء».(1)
«احاديث پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) را مورد توجه قرار دهيد، و آنچه را كه صحيح مى دانيد، بنويسيد. من از نابودى علم و دانشمندان خائف هستم».
و بنا به نقل ابونعيم اصفهانى، به همه مناطق اسلامى بخشنامه كرد و به عموم دانشمندان نوشت: «انظروا حديث رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم) فاكتبوه»«درباره احاديث پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)دقت كنيد و آنها را ضبط نماييد».
ولى اين بخشنامه نتوانست خسارت بزرگى را كه در طى يك قرن، بر اثر سياست خليفه دوم، متوجه اسلام و علم شده بود، جبران كند، زيرا عمر بن عبدالعزيز به زودى درگذشت و دوران زمامدارى او بيش از سه سال طول نكشيد و بعد از وى هشام بن عبدالملك اموى زمام امور را به دست گرفت. چيزى كه در طول حكومت او مطرح نبود، دلسوزى وى به حال اسلام و مسلمانان بود تا اينكه طومار زندگى وى در سال 125 درهم پيچيده گرديد و پس از درگذشت وى محمد بن مسلم شهاب زهرى، پيشواى بزرگ محدثان شام و حجاز، دست

1 . صحيح بخارى، كتاب علم، ج1، ص27.

صفحه 308
به تدوين حديث زد و از آن به بعد، تنظيم احاديث پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به صورت مسند يا صحيح مرسوم گرديد.(1)

مسانيد و صحاح

مسند و صحيح كه جمع آن مسانيد و صحاح است، دو نوع گردآورى حديث نبوى است كه از نخستين روزهاى تدوين حديث در ميان محدثان رايج بوده است.
مؤلفان صحيح مانند بخارى و مسلم و غيره، احاديث نبوى را تبويب نموده و هر حديثى را در باب مخصوص خود گرد آورده اند، مثلاً روايات «كفر و ايمان» در يك باب، روايات مربوط به «علم» در باب ديگر، همچنين روايات مربوط به احكام فقهى و عملى را در باب ويژه خود نقل كرده اند.
علاوه بر اين نويسندگان صحاح ملتزم بودند كه احاديثى را در كتاب خود بياورند كه رجال و اسناد حديث از نظر آنان صحيح باشد، در حالى كه اين دو شرط در كتاب هاى مسند رعايت نشده است، براى احاديث در مسانيد، باب خاصى نيست و نه نويسندگان مسندها مقيد به آن بوده اند كه آنچه را در نظر آنان صحيح و پاى برجا است، در كتاب خود بياورند.
نظمى كه در مسانيد رعايت مى شود، اين است كه روايات هر صحابى را يك جا گرد آورند و پس از فراغ از روايات آن صحابى، به نقل صحابى ديگر

1 . در اين بحث هدف بيان سير كتاب حديث، در ميان محدثان اهل تسنن است، ولى كتابت حديث در ميان شيعه و ضبط و نوشتن احاديث پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) و پيشوايان معصوم(عليهم السلام) از همان زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) آغاز شده و تا به امروز ادامه دارد و اين مطلب درخور بحث گسترده اى است كه به وقت ديگر موكول مى گردد. قسمتى از اين بحث را مى توانيد در كتاب مفاهيم القرآن، ج3، ص129ـ135 اثر نگارنده، مطالعه فرماييد.

صفحه 309
بپردازند، چنان كه اين مطلب در مسند احمد كاملاً مشهود است. وى مسانيد امام على(عليه السلام) را در يك جا و مسانيد هر يك از خلفا و ديگران را در باب ويژه خود آورده است.(1)

با صحاح و سنن و مسانيد آشنا شويم

هنوز سه قرن از تاريخ هجرت نگذشته بود كه از طرف محدثان
اسلامى صحاحى كه معروف ترين آنها صحاح شش گانه است، تأليف يافته
و به مرور زمان، در ميان آنان معروف و مشهور گرديد. اينك نام و خصوصيات آنها: 
1. صحيح محمد بن اسماعيل بخارى متولد 194، متوفاى 256. محدثان اهل سنت درباره صحيح بخارى سخنان بسيار اغراق آميزى دارند، در حالى كه در اين كتاب از نواصب و خوارج نقل حديث شده امّا از حضرت صادق(عليه السلام) و فرزندان گرامى او كه بخارى با اكثر آنها معاصر بود، حتى به عنوان نمونه هم يك حديث نقل نشده است.(2)
اخيراً در كويت نشريه كوچكى پيرامون صحيح بخارى منتشر شد. نويسنده آن كوشيده بود كه بگويد: «كلّ ما فى البخارى صحيح» يعنى همه احاديث بخارى صحيح است، ولى يك چنين اغراق گويى دليلى جز تعصب كه دل و ديده را نابينا

1 . به كتاب اضواء السنة المحمدية، ص 269 مراجعه كنيد. براى آشنايى بيشتر به اقسام حديث از نظر محدثان اهل تسنن به كتاب هاى زير مراجعه بفرماييد:  1. قواعد التحديث، نگارش نووى. 2. اعلام الموقعين، نگارش ابن قيم. 3. تدريب الراوى، تأليف سيوطى. 4. اختصار علوم الحديث، تأليف ابن كثير. 5. علوم الحديث ومصطلحاته، اثر صبحى الصالح وغيره.
2 . به كتاب الفصول المهمة نگارش مجاهد بزرگ مرحوم شرف الدين، ص 168 ـ 169 و الغدير نگارش علاّمه بزرگ مرحوم آيت الله امينى، ج5، ص352 مراجعه بفرماييد.

صفحه 310
مى سازد، ندارد و متون برخى از احاديث آن حاكى است كه در آن يك مشت اسرائيليات و مسيحيات و موضوعات و مجعولات نيز به نام حديث نبوى نقل شده است.
2. صحيح مسلم بن حجاج قشيرى نيشابورى كه در سال 204 چشم به جهان گشود و در سال 261 چشم از جهان بست. با اينكه صحيح وى مزايايى دارد كه صحيح بخارى فاقد آن است، مع الوصف از نظر اعتبار و شهرت در درجه دوم قرار دارد.
3. صحيح ابوداود سليمان بن اشعث سجستانى. وى در سال 202 متولد شد و در سال 275 در بصره درگذشته است و احاديث آن بسان صحاح آينده غالباً مربوط به احكام فقهى اسلام مى باشد.
4. صحيح ابوعيسى محمد بن عيسى ترمذى متولد سال 209 و متوفاى سال 279. وى نخستين كسى است كه احاديث نبوى را به سه قسم به نام هاى صحيح و حسن و ضعيف تقسيم نمود، در صورتى كه پيش از وى، تقسيم حديث از صحيح و غيرصحيح تجاوز نمى نمود.
5. صحيح احمد بن شعيب نسائى كه در سال 215 در نيشابور ديده به جهان گشود و در سال 303 درگذشت.
6. صحيح محمد بن يزيد بن عبدالله بن ماجه قزوينى كه در سال 275 درگذشته است و گروهى سنن دارمى متوفاى 255 را بر صحيح ابن ماجه مقدم داشته اند و آن را صحيح ششم مى شمارند.
گاهى اين صحاح چهارگانه اخير را «سنن» نيز مى گويند، از اين نظر كه
اكثر يا همه احاديث آنها مربوط به سنن و احكام فقهى اسلام است. حق
اين است كه چهار كتاب اخيرى «سنن» است نه صحاح، زيرا شرايطى را

صفحه 311
كه نويسندگان دو صحيح نخست در راوى رعايت كرده اند، نويسندگان سنن
در نظر نگرفته اند.

مسانيد در احاديث

در ميان مسانيد زياد، مسند احمد، مقام اوّل را حائز است، با اينكه مسانيد از نظر اعتبار پايين تر از صحاح شمرده مى شوند و از نظر اعتبار به درجه صحاح نمى رسند(1) مع الوصف مسند احمد مشهورترين مسندى است كه در اختيار محدثان اسلامى قرار گرفته است و پيوسته بر مسانيد ديگر مانند مسند سليمان بن داود طيالسى، متوفاى سال 204 و مسند امام عبدالله بن محمد بن القاضى معروف به ابن ابى شيبه متوفاى 325 و ديگر مسندها(2) مقدم شمرده مى شود.
براى ارزيابى مقام مسند در ميان محدثان اسلامى كافى است به سه شعرى كه مورخ شهير اسلامى ابن اثير جزرى درباره آن سروده، توجه كنيم: 
وانّ كتاب المسند البحر للرضى *** فتى حنبل للدين آية مسند
حوى من حديث المصطفى كلّ جوهر *** وجمع فيه كلّ درّ منضد
فما من صحيح كالبخارى جامعاً *** ولا مسند يلفى كمسند أحمد(3)
هرگاه بر اين صحاح شش گانه و مسند دارمى و مسند احمد، و كتاب موطأ امام مالك بن انس متولد 91 يا 93 و متوفاى سال 179 را اضافه كنيم، اين نه كتاب، مجموع صحاح و مسانيد معروف اهل تسنن را تشكيل مى دهند و مى توانند منبع بزرگى براى احاديث نبوى باشند و اخيراً از طرف گروهى از خاورشناسان

1 . حجة الله البالغة، ج1، ص134.
2 . كشف الظنون، ج2، ص420، ط مصر، ماده «مسند».
3 . المصعد الأحمد في ختم مسند أحمد، ص 45.

صفحه 312
فهرست دقيقى در 9 جلد براى اين نه كتاب به نام المعجم المفهرس لألفاظ الحديث النبوى نوشته شده و منتشر گرديده است.

انتقاد سازنده

بر اثر تعصب خاصى كه جامعه اهل تسنن نسبت به صحاح در درجه اوّل و مسانيد در درجه دوم دارند، در اين قرون اسلامى روى متون احاديث آنها كمتر نقادى شده و كمتر كتابى در بيان تاريخ حديث نبوى تأليف يافته است.
درباره اسناد و راويان صحاح و مسانيد از طرف دانشمندان محقق و رجالى بحث و گفتوگوهايى شده و انگشت روى گروه بى شمارى گذارده شده است كه تاريخ زندگانى آنان گواهى مى دهد كه آنان «وضاع»، «جعال»، «لا ابالى» در نقل حديث، زنديق، مرتد، ناصبى و... بوده اند و در اسناد صحاح و مسانيد قرار گرفته اند، امّا تحقيق و بررسى از نظر متون و تطبيق آنها با كتاب خدا و سنت قطعى پيامبر و خرد و تاريخ صحيح و اتفاق مسلمانان كمتر انجام گرفته است.
اگر يك چنين بحث جامعى به شيوه امروز پيرامون سنت نبوى در محيط بسيار دور از تعصب انجام گيرد، روشن مى شود كه قسمت قابل ملاحظه اى از احاديث صحاح و مسانيد تراوش فكر يك مشت وضاع، جعال و متملق و وابسته به حكومت هاى وقت بوده است و روح محمد مصطفى(صلى الله عليه وآله وسلم) از آنها بى خبر مى باشد، ولى در عين حال با كمال انصاف بايد گفت صحاح و مسانيد حاوى يك رشته احاديث و سنن و صحاح پيامبر گرامى است كه متون و اتقان و استوارى آنها، گواهى بر صحت آنها مى دهد و به راستى مى تواند مشعلى فروزان فراراه بشر باشند.
هنگامى كه در يكى از مؤسسات تحقيقى تدريس رشته «شناسايى

صفحه 313
شخصيت هاى اسلامى» بر عهده اين جانب گذارده شد، تصميم بر اين گرفته شد كه دانشجويان دوره دوم مؤسسه، بررسى اين كتاب ها را به شيوه يادشده تك تك يا دسته جمعى با راهنمايى نگارنده انجام دهند و مجموع نوشته آنان به عنوان پايان نامه تحصيلى پذيرفته شود و با حفظ نوبت چاپ گردد.
از اين نظر گروه قابل توجهى به اين پيشنهاد پاسخ مثبت گفته و بررسى اين كتاب ها را بر عهده گرفتند و اكثريت قريب به اتفاق از عهده اين كار به خوبى برآمدند و اميد است كه نتايج افكار آنان يكى پس از ديگرى به زيور طبع آراسته گردد و منتشر شود.
در اين بررسى علاوه بر هدف يادشده، هدف ديگرى نيز در نظر بود.
روايات و احاديثى كه مى تواند معرف مقام پيشوايان شيعه بالأخص اميرمؤمنان(عليه السلام) باشد، در فصول خاصى گردآورى شود و از اين طريق به آيين تشيع و خاندان رسالت خدمتى انجام گيرد.
آنچه تاكنون از اين جمعيت به طبع رسيده است، دو كتاب زير است: 
1. سيرى در صحيحين، نگارش دانشمند محترم جناب آقاى شيخ صادق نجمى كه نخستين جلد از كتاب او در سال 1393 منتشر گرديد.
2. حديث ولايت به روايت مسند امام احمد حنبل،  نگارش دانشمندان گرامى آقايان سيدمحمود موسوى نژاد و احمد خدايى كه از فضلا و نويسندگان باسابقه حوزه هستند و در نگارش اين كتاب زحمات توان فرسايى را متحمل شده اند و بر هر فرد منصفى ارزش زحمات هر دو دانشمند روشن مى باشد.
نگارنده به عنوان علاقه به خدمات ارزنده آقايان، مجموع كتاب را از اوّل تا آخر بررسى نموده و اين بررسى با يك رشته اصلاحات بسيار جزئى همراه بود.
در پايان موفقيت روزافزون همه نويسندگان اسلام بالأخص آن گروه از

صفحه 314
فضلا و دانشمندانى را كه رنج تحقيق و تتبع را بر خود هموار مى نمايند و تحقيقات علمى خود را روى اصول و مدارك صحيح و اصيل استوار سازند، از خداوند بزرگ خواستارم و اميد است كه نويسندگان محترم اين كتاب ها در آينده گام هاى بلندترى در نشر معارف اسلام بردارند.
قم ـ حوزه علميه
جعفر سبحانى
20 جمادى الأولى 1394

صفحه 315
16

اسلام و جامعه بافضيلت زنان

قرآن با معرفى و شناساندن شخصيت هايى از زنان جهان، بسيارى از اوهام و پندارهاى موروثى از حكماء يونان و ايران باستان را باطل نمود و بر خلاف افكار منحط آن زمان، كه به اين طبقه با ديده حقارت مى نگريستند، با ديده تكريم نگريست و او را دومين ركن جامعه انسانى دانست.(1)
قرآن با معرفى چنين افراد بافضيلت از جامعه زنان، گامى مؤثر در معرفى استعدادهاى قابل تحسين آنان و ترفيع مقام و منزلت آنها برداشت و با بيان
و طرح زندگى آنان، به طور تلويح رسانيد كه اگر زنان تحت تربيت مربيان لايق
و شايسته قرار گيرند، استعدادهاى آنان شكوفا و شجره وجود آنها بارور مى گردد.
آنجا كه قرآن مى خواهد نمونه بارزى از بانوان متقى و پرهيزكار را نشان دهد، به شرح زندگى دختر عمران (مريم) كه زير نظر پيامبر عظيم الشأنى مانند زكريا(عليه السلام)(2) پرورش يافته بود، مى پردازد و در نقاط مختلفى از قرآن به فضايل انسانى و سجاياى اخلاقى وى اعتراف مى نمايد و او را برترين زنان عصر خود

1 . حجرات:  13.
2 . آل عمران:  37.

صفحه 316
مى خواند(1) و سوره اى به نام او نامگذارى مى شود.(2)
قرآن براى سوق دادن جامعه زنان به فداكارى و جانبازى در راه دين و چشم پوشى از مظاهر فريبنده زندگى و پشت پا زدن به جاه و جلال، ترسيمى كوتاه ولى پرمغز از زندگى يك زن فداكار را به عمل آورده كه در راه معنويت و «ايده» مذهبى، از همه چيز صرف نظر نمود و مرگ را در راه هدف مقدس بسيار سهل و آسان شمرد.
اين زن فداكار همان ملكه مصر، آسيه است كه در دربار و سرزمين فراعنه جلال و شكوه عظيمى داشت، ولى چون شكوه مادى خود را با ايده مقدس خود (خداپرستى) سازگار نديد، حاضر شد همه آنها را رها سازد و از خداوند بخواهد براى او به جاى كاخ هاى آسمان خراش اهرام سربه فلك كشيده مصر، خانه اى در بهشت بسازد و او را از فرعون و كردار زشت و كارگردانان ستمگر او رهايى بخشد.(3)
آنجا كه قرآن مى خواهد نمونه اى از زنان بادرايت و كفايت نشان دهد، سرگذشت ملكه سبا را عنوان كرده و مى فرمايد وى زنى بود كه از تمام نعمت هاى مادى و معنوى برخوردار بود(4) و گواه درايت او اين است كه پاسخ نامه و دعوت سليمان را به شور و مشورت گذارد و به طور مستبدانه به پاسخ مبادرت نورزيد. در مجمعى كه شخصيت هاى بزرگ در آن گرد آمده

1 . آل عمران:  42.
2 . سوره مريم نوزدهمين سوره قرآن.
3 . (إِذْ قَالَتْ رَبِّ ابْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتًا فِي الْجَنَّةِ وَنَجِّني مِنْ فِرْعَوْنَ وَعَمَلِهِ وَنَجِّني مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ)(تحريم: 11).
4 . (وَأُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْء)(نمل:  23).

صفحه 317
بودند، به اين نكته تصريح كرد و گفت:  من درباره هيچ موضوعى بدون شور و مشورت و تصديق و گواهى شما تصميم نمى گيرم.(1)
قرآن براى نماياندن نتايج تربيت هاى غلط و معاشرت با افراد بد، دو نمونه از زنان تاريك و گمراه(2) تاريخ را معرفى مى كند كه سرانجام به قهر و خشم الهى دچار گرديدند، با اينكه افتخار همسرى رسولان خدا را داشتند.
اما بر اثر تربيت هاى غلط يا معاشرت با افراد ناباب و گمراه، نور نبوت
كه محيط زندگى آنها را روشن ساخته بود، نتوانست خانه قلب آنها را
روشن سازد و آنان را از بردگى هوى و هوس برهاند و سرانجام كار آنها
به جايى رسيد كه به شوهران خود خيانت ورزيدند و در آتش خيانت خود سوختند.(3)
قرآن با طرح زندگى چنين نمونه هاى مختلف و متضاد مى خواهد برساند كه اين نه تنها طبيعت زن است كه به اين مقام شامخ انسانى نائل مى آيد يا در چنين دره اى مهيب سقوط مى كند، بلكه نتيجه پرورش هاى صحيح يا اثر تربيت هاى غلط و معاشرت ها است كه از اين مواد و عناصر چنين شخصيت هاى مختلف بهوجود مى آيد.
در نتيجه از اين رهگذار به مربيان و مسئولان جامعه انسانى هشدار مى دهد كه در هر زمان و مكانى، در هر شرايط و اوضاعى مى توان از طبقه زن، افراد زنده، پرهيزكار و فداكار و باتدبير و درايت تحويل اجتماع داد و ركن دوم جامعه

1 . (مَا كُنْتُ قَاطِعَةً أَمْرًا حَتَّى تَشْهَدُونِ)(نمل: 32).
2 . همسران حضرت نوح و لوط(عليهما السلام).
3 . (فَخَانَتَاهُمَا فَلَمْ يُغْنِيَا عَنْهُمَا مِنَ اللهِ شَيْئًا وَقِيلَ ادْخُلاَ النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِينَ)(تحريم:10).

صفحه 318
انسانى حالت «استعداد پايان ناپذيرى» دارد كه مى توان از آنها شخصيت هاى مختلفى ساخت.

زنان دانشمند در طول تاريخ اسلام

پيدايش تمدن درخشان اسلامى، نه تنها اوضاع اجتماعى و سياسى و اقتصادى ملل جهان را دگرگون ساخت، بلكه به وضع پاشيده فرهنگ عصر خود، سر و سامان بخشيد و بنياد كهنه و فرسوده اصول آموزش آن روز را درهم كوبيد و با بينش وسيع جهانى خود، اصولى كاملاً نوين و در عين حال خلاق و سازنده بهوجود آورد.
اثر اين انقلاب فرهنگى در اندك زمانى روشن شد و همه علوم و دانش هاى بشرى، در معارف اسلامى ادغام گرديد، مجموعه اى از كليه دانش هاى بشرى گرديد كه انسان كنجكاو تا آن روز بر آنها دست يافته بود و كشورهاى اسلامى بالأخص عواصم و مراكز آنها، به صورت دانشگاه هاى عظيم و وسيع جهان درآمد كه در آنجا شرقى و غربى در كنار يكديگر نشسته، به تحصيل مى پرداختند و هيچ دانشجويى، خود را از تحصيل در اين مراكز بى نياز نمى ديد.
اين مسأله از نظر تاريخ علوم آن چنان روشن و هويداست كه ما را از ارائه هر نوع مدرك و منبع تاريخى بى نياز مى سازد.(1)
ارزش اين نهضت فرهنگى در صورتى معلوم مى گردد كه وضع فرهنگى عصر رسالت را در محيط حجاز و نقاط مجاور آن، درست بررسى كنيم و بدانيم كه طبق مدارك صحيح تاريخى، روزى كه پيامبر عاليقدر اسلام، نهضت فرهنگ

1 . براى توضيح بيشتر به كتاب هاى تاريخ تمدن اسلام و عرب، ميراث اسلام، تاريخ تمدن اسلامىو غيره مراجعه بفرماييد.

صفحه 319
اسلام را پى ريزى كرد، تعداد باسوادان «مكه» از 17 نفر، و «مدينه» از 11 نفر تجاوز نمى كرد تازه حدود معلومات آنها، از خواندن و نوشتن ساده، بالاتر نبود.(1)
نهضت نوبنياد فرهنگ اسلامى آن چنان برق آسا پيش رفت و گسترش يافت كه نه تنها رجالى بزرگ و دانشمند، نويسنده و محقق در مهد خود پرورش داد، بلكه در سرنوشت فرهنگ زنان عصر رسالت و پس از آن تأثير بسزايى گذارد، و در همان قرون نخستين اسلامى، بانوانى دانشمند، و زنانى بافضيلت كه علاوه بر قرآن و حفظ متون احاديث، با علوم مختلف اسلامى آشنايى كامل داشتند، از افق مراكز اسلامى طلوع نمودند و به اجتماع بانوان اسلامى، فروغ تازه اى بخشيدند.
نشانه عظمت اثر اين انقلاب فرهنگى و گسترش وسيع آن همان بخش كتاب النساء در كتاب هاى رجال و تراجم است. دانشمندان رجالى همان طور كه به ضبط زندگى صحابه و ياران پرداختند، همچنين به شرح زندگى گروهى از زنان كه در عصر رسالت مى زيستند و از خرمن علم و تقواى آن حضرت بهره اى برده اند، پرداخته، و بخشى به نام كتاب النساء يا صحابيات در پايان كتاب هاى مربوط به صحابه، باز نموده و در اين بخش، خصوصيات زندگى گروهى از بانوان، و پايه معلومات و مقدار خدمات مذهبى آنها را ضبط كرده اند. تنها ابن حجر عسقلانى(2) در كتاب نفيس خود(3) الاصابة فى تميز الصحابة 1522 تن از بانوانى را نام برده كه عصر

1 . فتوح البلدان، ص457، چاپ مصر، تأليف مورخ شهير ابوالحسن احمد بن يحيى بغدادى بلاذرى.
2 . امام الحفاظ احمد بن على عسقلانى كه در سال 773 ديده به جهان گشود و در سال 852 درگذشته است.
3 . اين كتاب در سال 1358 هجرى قمرى، همراه كتاب الاستيعاب فى اسماء الأصحاب تأليف ابن عبدالبر قرطبى، در مصر در پنج جلد چاپ شده است و بخش مربوط به بانوان در جلد پنجم قرار دارد، لطفاً به صفحات 219ـ 480 مراجعه بفرماييد. در خلال اين كتاب احاديث مربوط به فضيلت اميرمؤمنان و اهل بيت پيامبر اسلام كه از طريق محدثان اهل سنت نقل شده است، فراوان است. با اينكه مؤلف تعصب خاصى در موضوع خلافت دارد، ولى روى شهرتى كه اين روايات در ميان محدثان اسلامى دارند، از نقل آنها خوددارى ننموده است.

صفحه 320
بافضيلت رسالت را درك كرده و احاديث و علومى از پيامبر عالى قدر اسلام بهواسطه يا بلاواسطه فرا گرفته اند و در ميان آنان، افرادى كه از مواهب گويندگى و نويسندگى برخوردار بودند و آيات قرآنى و احاديثى از پيامبر عظيم الشأن حفظ داشتند، زياد به چشم مى خورد.
مورخ و رجالى شهير اسلام ابن اثير جزرى(1) در كتاب اسدالغابة فى معرفة الصحابة(2) قريب به 950 تن از زنان فاضل و محدث را نام برده كه عصر پيامبر را درك كرده و احاديثى از آن حضرت نقل نموده اند، و احياناً متون احاديثى را كه يگانه مدرك و مصدر آنها، همان بانوان مى باشند، آورده است.
مرحوم شيخ طوسى(3) در كتاب رجال خود بابى به نام «النساء» (بانوان) گشوده و در آنجا از بانوى دانشمندى نام مى برد(4) كه از مشايخ روايت محدثى مانند تلعكبرى است و خود اين بانوى دانشمند از تلامذه فقيه بزرگ شيعه محمد

1 . عزالدين ابوالحسن على بن محمد بن عبدالكريم جزرى مؤلف كتاب الكامل كه در سال 630 درگذشته است.
2 . اين كتاب در پنج مجلد در سال 1280هـ .ق در مصر چاپ شده و بخش مربوط به بانوان آن در جلد پنجم قرار دارد، لطفاً به صفحات 389ـ 642 مراجعه بفرمايند.
3 . استاد شيعه محمد بن حسن طوسى كه در سال 385 ديده به جهان گشوده و در سال 488 دست به تأسيس دانشگاه بزرگ شيعه در نجف اشرف زد و سرانجام پس از يك جهان خدمت به جهان علم و مذهب و آيين تشيع و تربيت شاگردانى بزرگ و دانشمندانى عالى قدر، در سال 460 در سرزمين نجف، ديده از جهان پوشيد.
4 . فاطمه دختر هارون بن موسى بن فرات.

صفحه 321
بن ابى عمير است.
در طول تاريخ قرون درخشان اسلامى، بانوان دانشمند بافضيلتى پرورش يافته اند كه هركدام مشعلى روشن، بر سر راه جامعه بانوان بودند و هم اكنون آثار ارزنده اى از آنان به يادگار مانده كه موجب افتخار و سربلندى جامعه مسلمانان مى باشند.
نويسنده معروف اسلامى ابوالفضل وراق(1) در كتاب نفيس و كم نظير خود بلاغات النساء زندگى و متن سخنرانى گروهى از بانوان اسلامى را كه در طول سه قرن اسلامى، خطبه هاى بليغ از خود به يادگار گذارده اند، ضبط نموده است و اين كتاب از كتاب هاى نفيس و سند زنده عظمت فرهنگ اسلامى در جامعه بانوان ما است، ولى متأسفانه همه بخش هاى آن به زيور طبع آراسته نگرديده است.
آقاى شيخ ذبيح الله محلاتى زندگانى و پايه معلومات و آثار ارزنده و خدمات ارجدار گروهى از بانوان دانشمند شيعه را در كتاب ذى قيمت خود رياحين الشريعة(2) گرد آورده و از اين طريق سيماى درخشان عظمت فرهنگ اسلامى را در مورد بانوان شيعه، از پس پرده هاى اوهام و پندارهاى غلط امروز گروهى از

1 . احمد بن ابى طاهر طيفور مروى خراسانى در سال 204 ديده به جهان گشوده و در سال 280 چشم از چهان پوشيده است. وى كتاب بلاغات النساء را در 14 جزوه تنظيم نموده. متأسفانه فقط قسمتى از آن در سال 1326هجرى قمرى چاپ شده است. مرحوم علامه مجلسى در بحار، خطبه معروف صديقه طاهره حضرت زهرا(عليها السلام) و خطب ساير بانوان اهل بيت را كه در كوفه و شام ايراد كردند، از آن كتاب نقل نموده است. به كتاب الذريعه، ج3، ص 142 تأليف متتبع خبير مرحوم آغابزرگ تهرانى، مراجعه بفرماييد.
2 . اين كتاب اخيراً در شش مجلد چاپ گرديد. مطالعه آن را براى كسانى كه مى خواهند از وسعت و گسترش علوم و معارف در طبقه بانوان شيعه در طول قرون اسلامى آگاه گردند، توصيه مى نماييم.

صفحه 322
بى خبران، جلوه گر ساخته است.
اينها و نظاير آنها مى رسانند كه اسلام با ديده جهان بينى و ديد باعظمت و وسيع خود خواهان گسترش فضل و فضيلت، علم و دانش، نويسندگى و گويندگى و خدمات ارزنده علمى و فرهنگى در ميان تمام طبقات مسلمانان اعم از زن و مرد است.(1)
آيا با وجود اين همه بانوان دانشمند و نويسنده در طول چهارده قرن اسلامى، و اين همه آثار ارزنده اى كه از آنها به يادگار مانده و با تاريخ نام و خصوصيات آنها را ضبط كرده است، گواه بر اين نيست كه به راستى پيامبر گوينده جمله تاريخى معروف است كه «طلب العلم فريضة على كلّ مسلم ومسلمة».(2)
زهى بى انصافى است كه با اين دلايل روشن و استوار، گرايش به دين را وسيله عقب ماندگى زنان مسلمان بدانيم، بلكه بايد عقب ماندگى آنها را نشانه انحراف از دستورات و راهنمايى هاى اسلام بشماريم. دور از انصاف است كه گروهى از غرب زدگان ما، دين و مذهب را مانع پيشرفت صحيح جامعه زنان بدانند و تصور كنند كه محدوديت هايى كه اسلام براى طبقه بانوان قائل شده است، مزاحم تحصيل و پرورش استعدادهاى آنها است.

1 . البته محيطى كه دختران و بانوان در آنجا به تحصيل مى پردازند، بايد كاملاً يك محيط اسلامى و مطابق مقررات و دستورات متين اسلام باشد و الاّ نه هر محيطى براى تحصيل شايسته است و نه هر علمى براى آنان مفيد و سودمند مى باشد.
2 . مرحوم علامه مجلسى در بحارالأنوار، جلد1، ص 177، حديث را به طرزى كه در بالا ملاحظه مى فرماييد، نقل كرده است و اگر در برخى از روايات فقط به نقل مسلم اكتفا شده، مانند موارد ديگر كه فقط لفظ مذكر آورده شده، مقصود، مطلق مسلمانان اعم از مرد و زن است.

صفحه 323
اسلام هرگز مزاحم تحصيل و اشتغال زن به امور علمى و فرهنگى، در محيط هاى سالم نيست، بلكه مخالف هرج و مرج و اختلاط زن و مرد و تبديل مراكز علمى و هنرى، به كانون هاى عشقى مى باشد.

از شيوه ستوده پيامبر پيروى كنيم

به مضمون (لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ)(1) بايد در موقعيت كنونى كه عصر بيدارى عقول و افكار و دوره توجه نسل جديد به دانش و هنر است، از شيوه ستوده رسول خدا پيروى نموده، از اين استعدادهاى سرشار كه در دوشيزگان و بانوان مسلمان ما موجود است، به طرز صحيح بهره بردارى نماييم.
امروز بايد با تأسيس مراكز علمى و هنرى آنان را به علوم اسلامى و دانش هاى مختلف روز و هنرهاى مفيد و سودمند، آشنا ساخت و از اين رهگذر، از وجود آنان براى نيازمندى هاى مختلف دينى و علمى و هنرى استفاده نمود، زيرا اگر اين در را كه اسلام به روى آنها گشوده است ببنديم و احساسات دانش طلبى و هنرجويى صحيح آنها را رهبرى نكنيم، بايد در انتظار انفجار شديد و بدفرجام عواطف و احساسات آنها باشيم.
***

تأسيس فاطميه مولود جبر زمان است

به طور مسلم هر نوع نهضت و جنبش علمى و سياسى و هنرى و مذهبى، مرهون عواملى است كه در بستر زمان نهفته گرديده يا در دل اجتماع مكنون مى باشد و شناخت واقعى و حقيقى يك فكر و ايده در گروه شناخت عواملى است كه اين فكر را بهوجود آورده و سرانجام به آن تحقق بخشيده است.

1 . احزاب: 21.

صفحه 324
علت تأسيس مؤسسات مذهبى براى بانوان و دوشيزگان در نقاط مختلف ايران(1) همان بروز نوسان ها و پديده ها و احياناً انحراف هايى است كه در افكار و زندگانى آنان در محيط خود بهوجود آورده است.
ركن دوم جامعه ما، بر اثر عوامل روزافزون فساد كه لازمه تمدن ماشينى است، آن چنان تغيير شكل و فكر داده كه نزديك است تمام سنن و مراسم شرقى و اسلامى خود را به دست فراموشى بسپارد و به اصطلاح از پاپ هم كاتوليك تر شود.
در برابر اين عوامل فساد و مراكز آلوده و مجامع مختلط و تبليغات پيگير برخى از مجلات و جرايد، زن مسلمان شديداً به پناهگاهى سالم و صددرصد علمى و مذهبى نيازمند است كه مشكلات دينى و روانى و اخلاقى خود را به آنجا در ميان بگذارد و خواهان داروى دردهاى خود باشد.
زهى اشتباه است كه ما همواره لبه تبليغات خود را متوجه يك صنف از اجتماع نموده، از صنف ديگر كه يكى از دو ركن اساسى جامعه ما مى باشند، غفلت ورزيم و تصور كنيم، كه آنها كمتر آلوده مى شوند يا نيازى به ارشاد و تبليغ ندارند.

1 . بر اثر الهام از چنين گام هاى مثبت اجتماعى، و درك روح زمان و لزوم تحولى كه بايد در برنامه هاى مذهبى در نقاط مختلف كشور بهوجود آيد، مؤسسه مذهبى مدرن و بسيار آبرومندى، مجهز به تمام لوازم، زير نظر علما و متدينين شهرستان خرم آباد براى بانوان و دوشيزگان آن شهر ساخته شده است و به همين زودى افتتاح گرديده و مشغول كار مى شود.
ساختمان مزبور روى نقشه بسيار جالبى بنا گرديده است و علاوه بر سالن سخنرانى و تالار مطالعه و مخزن كتابخانه، داراى اتاق هاى متعددى است! در آنجا علاوه بر تعليم خياطى و گلدوزى، گروهى از دختران با استعداد، به تحصيل علوم دينى اشتغال خواهند داشت.
ما اين گام بزرگ را به مؤسسان محترم و عموم اهالى آن شهر تبريك مى گوييم.

صفحه 325
نگارنده مانند بسيارى از مردم، نفوذ بزه و آلودگى را در طبقه زن كاملاً سطحى مى پنداشت، و هرگز تصور نمى كرد كه ركن دوم اجتماع نيز به جرائم بزرگى آلوده مى گردد، ولى انتشار كتاب بررسى جرائم زن در ايران(1) اين عقيده را دگرگون ساخت. روشن گرديد كه جرم زن در عصر فضا ديگر «فتنه خيزى چشمان و خونريزى ابروان و دلدوزى مژگان آنان نيست»(2) بلكه جرم به معنى حقيقى و حقوقى آن تحقق يافته و آنچه را كه قانون و محكمه و غيره جرم مى شناسد و قابل تعقيب مى داند، درباره زنان كشور، مانند طبقات ديگر، قوس صعودى خود را طى مى كند.
در اين كتاب سخن روى آمار و شماره است، محور بحث و ملاك قضاوت و داورى، پرونده هاى محاكم قضايى كشور مى باشد، نه حدس و تخمين و خيال و گمان و با كمال تأسف نمى توان فرد يا مقام خاصى را مسئول اين وضع دانست، بلكه بايد مسئوليت آن را بر دوش همگى گذارد و براى آن جز سهل انگارى عمومى علتى نمى توان انديشيد.
در صورتى كه ما مشاهده مى كنيم كه پيامبر اسلام پس از فتح مكه براى احياء شخصيت زنان و تحكيم مراتب ايمان آنان، مأمور گرديد كه از زنان مسلمان ميثاق و پيمان بگيرد. پيمان بگيرد كه براى خدا شريك قائل نشوند، خيانت نكنند، گرد فحشاء نگردند. فرزندان خود را نكشند، فرزندانى را كه مربوط به ديگران است به شوهران خود نسبت ندهند و در كارهاى خير و نيك با پيامبر

1 . نگارش بانو قدسيه حجازى، دكتر در حقوق جزا و مؤلف كتاب ازدواج در اسلام.
2 . نقل از تقريظ استاد محمود شهابى بر كتاب.

صفحه 326
مخالفت ننمايند.(1)
مفسر عالى قدر اسلام و شيعه مرحوم طبرسى حتى نحوه اخذ پيمان را نيز مشروحاً نوشته و كم و بيش در علل آن گفتوگو نموده است.
آيا با اين عنايتى كه از اسلام درباره اصلاح وضع اخلاقى و مذهبى زنان سراغ داريم، صحيح است در برابر فساد روزافزون، دست روى دست بگذاريم و كارى انجام ندهيم.

مؤسسه فاطميه آبادان

براى همين هدف، چندى قبل، يكى از خدمتگزاران صديق اسلام(2) در شهرستان آبادان كه يك شهر صنعتى و ماشينى است و قسمتى از سكنه آنجا را كارمندان خارجى و زنان اروپايى تشكيل مى دهند، اساس يك كانون مذهبى و علمى را براى دختران و بانوان آن شهر، به نام «مؤسسه فاطميه» پى ريزى كرد و با پشتيبانى گروهى از مردان باايمان و باهدف، و همكارى برخى از دوستان دانشمند خود، مؤسسه مزبور را در سال 1346 رسماً افتتاح كرد و از آن تاريخ اين مؤسسه رسماً شروع به كار نمود.

هدف از تأسيس اين مؤسسه

هدف از تأسيس اين مؤسسه، علاوه بر تشكيل جلسه هاى مذهبى بانوان و راهنمايى دختران و زنان اين شهر به مسائل مذهبى و تعليمات دينى و ارائه راه و رسم صحيح زندگى، آشنا ساختن گروهى از دختران بااستعداد به علوم اسلامى از قبيل صرف و نحو و منطق و فقه و تفسير و حديث و عقايد و... و تربيت آنان

1 . ممتحنه: 12.
2 . دانشمند معظم حجت الاسلام جناب آقاى مكى(دامت بركاته).

صفحه 327
براى خطابه و سخنرانى در مجالس مذهبى بانوان مى باشد.
روزى كه اين مؤسسه افتتاح گرديد، هرگز كسى باور نمى كرد كه اين نهال به همين زودى بارور شده ميوه مى دهد، امّا در پرتو عنايات خداوند متعال و توجهات حضرت صديقه طاهره(عليها السلام) كه اين مؤسسه به نام او نامگذارى شده و بر اثر فداكارى هاى شايان تقدير، مؤسسه اين شجره طيبه به بار نشست و دختران و بانوانى شايسته و لايق، فاضل و دانشمند، گوينده و نويسنده تربيت شدند كه اينك نخستين اثر قلمى آنان به زيور طبع آراسته گرديد و به خوانندگان گرامى تقديم مى گردد.
در اين رساله كه به قلم يكى از دانشجويان آن مؤسسه نگارش يافته، تجزيه و تحليل جالبى از زندگانى حضرت خليل الرحمان(عليه السلام)، قهرمان توحيد به عمل آمده است. جالب توجه اينكه مدرك تمام مطالب آن، همان متون آيات قرآنى است كه در سوره هاى مختلف قرآن وارد شده است.
با اينكه مؤسس محترم هنوز به تمام اهداف خود در تأسيس اين مؤسسه موفق نشده و همه افكار خود را پياده نكرده است، ولى همين كتاب با صفحات محدود خود، روشنگر همت عالى و زحمات ارزنده او مى باشد. اميد است كه اقدام خداپسندانه وى مورد توجه ساير خدمتگزاران مذهب نيز باشد.
البته خدمات ارزنده اين مؤسسه منحصر به آنچه كه نگارش يافت، نيست. هم اكنون از وجود دانشجويان اين مؤسسه در مجالس مذهبى بانوان و دوشيزگان به طور كامل استفاده مى شود تا آنجا كه توانسته اند بر اثر آشنايى به رموز صحيح تبليغ و تعاليم اسلامى، در قشرهايى از بانوان نفوذ كرده، گروهى را كه در طول عمر با مراكز دينى سر و كار نداشتند، به وظايف دينى خود متوجه

صفحه 328
سازند.
تنها همين نشريه روشنگر مايه علمى و ذوق سرشار نويسنده آن و آشنايى وى به قرآن مجيد و نحوه استفاده از آن مى باشد و در عين حال مبين و نمايشگر گوشه اى از زحماتى است كه معلم و مربى آنان در پرورش استعدادهاى آنها مبذول داشته و در راه چنين هدف مقدس، برهه اى از عمر خود را صرف نموده است.
اين رساله طليعه انتشارات اين مؤسسه است و اميد است در پرتو عنايات خداوند متعال و توجهات حضرت بقية الله(عليه السلام) در آينده نزديك سلسله انتشاراتى مرتب داشته باشد و هم اكنون دومين نشريه آنكه مربوط به ترسيم قيام مبارزه جويانه موسى بن عمران با فرعون عصيانگر مصر مى باشد، تنظيم گرديده و آماده چاپ مى باشد كه به فضل خداوند به همين زودى به خوانندگان تقديم خواهد گرديد.
قم ـ جعفر سبحانى
12/11/1349ش

صفحه 329
17

تاريخ پيشينيان يا بزرگ ترين گنجينه گران بها

تاريخ اقوام گذشته، بزرگ ترين گنجينه اى است كه در اختيار بشر كنونى قرار گرفته است، گنجينه اى كه به جاى طلا و نقره و جواهرات، كليدهاى سعادت و خوشبختى، انحطاط و بدبختى، در آن پنهان و نهفته مى باشد.
زندگى پيشينيان، جالب ترين و جامع ترين كتابى است كه در
صفحات درخشنده آن، انواع خاطره هاى تلخ و شيرين، شكست ها و پيروزى ها، كاميابى ها و ناكامى هاى ملل گوناگون، با خطوط روشن و برجسته اى نوشته
شده است.
سرگذشت اقوام و ملل ديرينه، بزرگ ترين آزمايشگاه زندگى و عالى ترين محك براى مسائل اجتماعى است كه به كمك آن، مى توان بسيارى از مسائل اجتماعى را ارزيابى نمود.
تاريخ آموزگار دلسوز و مهربانى است كه راه و رسم زندگى را به ما مى آموزد، و فراز و نشيب زندگى ملل جهان را تشريح مى كند، و انقلاب ها و تحولات اجتماعى را بيان نموده و نتايج آنها را بازگو مى كند.
تاريخ، آيينه تمام نمايى است كه اخلاق و روحيات و محاسن و معايب امم گذشته در آن منعكس مى گردد يا جام جمى است كه امور غيرملموس و نامرئى و خارج از محيط حس و لمس را به خوبى نشان مى دهد يا پرونده قطور زندگى

صفحه 330
بشر است در اين كره خاكى كه در اختيار انسان كنونى قرار گرفته تا هر نوع قضاوت و داورى خود را بر اساس آن استوار سازد.
سرانجام تاريخ بزرگ ترين كتاب عبرت(1) و بليغ ترين واعظ و پندده، براى افرادى است كه با چشم و گوش باز به آن بنگرند و سخنان او را بشنوند. مگر نه «تاريخ مجموعه پيچيده اى از وقايع مشابه و همانند و مكرر است كه همواره علت ها از يك منشأ جوشيده اند، و موجب عظمت و شرافت ملت ها شده اند، و به همين نسبت، علل معين و نزديك به هم شقاوت و سقوط ملل را فراهم آورده اند».(2)

از وقايع نگارى تا وقايع نمايى

سرودن تاريخ، نوشتن متون حوادث و نقل وقايع، نه چندان مهم است و نه خيلى مفيد و سودمند و اين نوع تاريخ نگارى، جز اتلاف وقت و سرگرمى نتيجه اى ندارد. مهم در تاريخ، وقايع نمايى و ترسيم اخلاق و صفات خوب و بد ملت ها، و تشريح فراز و نشيب زندگى و توضيح علل پيروزى و كاميابى يا انقراض و نابودى آنان است.
آنچه در تاريخ مهم است، تجزيه و تحليل، قضاوت و داورى و تفسير نتايج وقايع است، و تاريخ نگار واقعى كسى است كه ريشه حوادث را به دست آورده و ثمرات تلخ و شيرين و نتايج مثبت و منفى آن را بيان كند.
قرآن نه تنها عنايت دارد كه ما زندگى اقوام و ملل قدرتمند را بخوانيم، بلكه دستور مى دهد كه رنج سفر را بر خود هموار سازيم و از آثار تاريخى و باستانى و

1 . (لَقَدْ كَانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لأُولِي الأَلْبَابِ)(يوسف:  111).
2 . نقل از: متن كتاب، ص 9.

صفحه 331
ابنيه و مزارع اقوام نيرومند كه نابود و منقرض شده اند، ديدن نماييم و از نزديك مشاهده كنيم كه چگونه گروه هاى عصيانگر و بيدادگر، و رويگردان از خدا و سفيران او، به كيفر كردارهاى زشت و نارواى خود رسيدند.(1)
پيشواى بزرگ جهان اسلام اميرمؤمنان(عليه السلام) در وصيتى كه براى فرزند عزيزش نوشته، چنين مى فرمايد: 
«فرزندم اگر چه من تمام طول تاريخ همراه گذشتگان زندگى نداشته ام،
ولى اخبار زندگى آنها را به دقت خوانده ام و آثارى كه از آنها به يادگار
مانده، بررسى نموده ام. با اين كار گويا من در تمام اين مدت زنده بوده ام و حوادث تلخ و شيرين زندگى را همه از نزديك با آنها ديده ام. گويا عمر جاويدان داشته ام!»(2)
شيوه قرآن مجيد در نقل حوادث همين است و بس و هرگز از اين روش، سر سوزنى عدول نمى نمايد. اگر به نقل زندگى شخصيت هايى كه هركدام شاهكار آفرينش و خلقتند، مى پردازد، براى اين است كه زندگى آنان، مملو از حماسه هاى پرشور و صحنه هاى اعجاب آميز و نكات آموزنده و عالى ترين سرمشق زندگى است.
اگر به زندگى استعمارگران و عصيانگران متعرض مى گردد، براى اين است كه نشان دهد سرانجام ستم و بيدادگرى چيست. براى اين است كه بنماياند كه عاقبت فاصله طبقاتى و تبعيضات ناروا، ميان طبقات مختلف اجتماع، چگونه

1 . (أَوَ لَمْ يَسِيرُوا فِي الأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كَانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَأَثَارُوا الأَرْضَ وَعَمَرُوهَا أَكْثَرَ مِمَّا عَمَرُوهَا وَجَاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنَاتِ فَمَا كَانَ اللهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَلَكِنْ كَانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ)(سوره روم: 9).
2 . نهج البلاغه، چاپ عبده، ج3، ص 46.

صفحه 332
است.
قرآن هيچ حادثه اى را هر چند هم جزئى باشد، براى سرگرمى و مجلس آرايى نقل نمى كند و هدفى جز ارشاد و هدايت، و توجه دادن مردم به عواقب اعمال و نتايج كردار ندارد و اين حقيقت را با جمله كوتاهى بيان مى نمايد: 
(لَقَدْ كَانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لأُولِي الأَلْبَابِ).(1)
«در بيان سرگذشت پيشينيان براى خردمندان و كنجكاوان، عبرت و پند است».

اعجاز قرآن از نظر وقايع نمايى

قصص و داستان هاى قرآن در صورتى به طور صحيح ارزيابى مى شوند كه آنها را با قصصى كه در تورات و انجيل آمده است، تطبيق و مقايسه نماييد، زيرا زندگى اقوام و ملل پيشينين از آدم و نوح و ابراهيم و موسى(عليهم السلام) و... همان طور كه در قرآن آمده در عهدين نيز وارد شده است، ولى هنگامى كه با يك نظر بى طرفى و دور از تعصب، قصه هاى قرآن را با داستان هاى عهدين مقايسه مى نماييم، اصالت و واقعيت قرآن آن چنان روشن مى گردد كه عقل باور نمى كند كه يك فرد درس نخوانده بدون اتكاء به وحى، از لابه لاى صدها موهومات و خرافات عهدين، اصيل ترين وقايع تاريخى را كه با عقل و خرد و مقام نبوت وفق مى دهد، استخراج نمايد، ولى هنگامى كه به عهدين مراجعه مى نماييم و همين وقايع را آنجا مطالعه مى كنيم، به جاى حقايق تاريخى با يك سلسله افسانه ها و خرافات روبه رو مى شويم كه شايسته يك كتاب عادى نيست تا چه برسد كه شايسته ساحت مقدس يك كتاب آسمانى باشد.

1 . يوسف: 111.

صفحه 333

يك تطبيق و مقايسه كوچك

در اين كتابى كه در اختيار خوانندگان قرار مى گيرد و نوع مطالب آن متكى به متون آيات قرآن است، داستان سامرى و نحوه گرايش بنى اسرائيل به بت پرستى و جريان هايى را كه پس از بازگشت حضرت موسى از ميقات انجام گرفت، با كمال روشنى مى خوانيد. در بيان قرآن، مطلبى كه به اندازه سر سوزن بر خلاف عقل و منطق باشد، وجود ندارد، ولى هنگامى كه برمى گرديم همين سرگذشت را در تورات مى خوانيم، به مطالبى برمى خوريم كه با هيچ دليل و برهانى، قابل توجيه نيست.
ما براى نمونه آنچه را كه تورات در اين باب آورده، مورد بررسى قرار مى دهيم: 
1. تورات هارون را مقصر واقعى جريان مى داند، چنان كه مى گويد: 
هارون به ايشان گفت:  گوشواره هاى زرينى كه در گوش هاى زنان و پسران و دختران شمايند، بيرون كرده نزد من آوريد و هارون همه را از دست ايشان گرفته، آن را به آلت حكاكى تصوير نموده، از آن گوساله ريخته شده ساخت و...(1)
2. هارون طبق تصريح تورات هنگامى كه با خشم موسى روبه رو مى گردد چنين پوزش مى طلبد:  اين قوم را مى دانى كه مايل به بدى هستند و مى گفتند كه از براى ما خدايان بساز كه پيشاپيش ما بودند، زيرا كه اين موسى مردى كه ما را از زمين مصر بيرون آورد، نمى دانيم كه وى را چه شد و من به ايشان گفتم هركس كه طلا دارد، آن را بيرون نمايد; پس به من دادند و آن را به آتش انداختم و اين

1 . تورات چاپ انگلستان، 1856م، معروف به چاپ فاضل خانى، سفر خروج، باب 32، صفحه 163.

صفحه 334
گوساله بيرون آمد.(1)
آيا عقل و منطق مى پذيرد كه وزير و جانشين پيامبرى مانند موسى، در غياب وى دست به چنين كارى بزند، سپس تمايل بنى اسرائيل را به فساد و بدى عذر قرار دهد و موسى نيز عذر او را بپذيرد.
3. شگفت آور اينكه موسى گوساله را به آتش مى سوزاند و به آب مى ريزد تا بنى اسرائيل آن را بنوشند، چنان كه مى گويد:  «گوساله را كه ساخته بودند، گرفته به آتش سوزاند و آن را تا گرد نمود و بر روى آب پاشيد و بنى اسرائيل را نوشانيد. در اين كار چه مصلحتى بوده است؟ نويسندگان تورات لابد از آن آگاهند».
4. گرايش بنى اسرائيل به بت پرستى، موجب خشم خدا مى گردد و خدا تصميم مى گيرد كه آنها را نابود سازد، ولى موسى بن عمران با يادآورى دو مطلب خدا را از تصميم خود منصرف مى سازد: يكى اينكه اگر آنان را نابود كنيد، مردم مصر مى گويند:  موسى بنى اسرائيل را از مصر بيرون برد تا آنها را در ميان كوه ها نابود سازد، ديگرى اينكه تو به ابراهيم و اسحاق و اسرائيل وعده داده اى كه فرزندان شما را مانند ستارگان آسمان زياد خواهم نمود و اين كار با آن وعده سازگار نيست.
اگر باور نمى كنيد، متن تورات را براى شما نقل مى كنيم: 
«غضب تو چرا بر قومى كه ايشان را از زمين مصر با قوت عظيم و دست قوى بيرون آوردى، افروخته شده است. چرا مصريان متكلم شده بگويند كه ايشان را به قصد بدى بيرون آورده است تا آنكه ايشان را در ميان كوه ها به قتل رسانيد، ايشان را از روى زمين منقرض سازد».

1 . تورات، ص 165.

صفحه 335
«بندگان خود ابراهيم و اسحاق و اسرائيل را به خاطر آور چون كه به ذات خود براى ايشان قسم ياد نموده، به ايشان گفتى كه ذريه شما را مثل ستاره هاى آسمان بسيار خواهم گردانيد».(1)
شما مى توانيد از راه مقايسه قصص قرآن با قصص عهدين، بر عظمت و برترى و آسمانى بودن قرآن پى ببريد. آنچه گفته شد، نمونه اى است از ده ها كه محققان و دانشمندان عالى قدر اسلام، آنها را در كتاب هاى خود آورده اند.(2)

قصص قرآن

بر اثر اهميت و نكات آموزنده اى كه در زندگى پيامبران و قصص قرآن وجود دارد، دانشمندان بزرگ اسلام از نخست روزى كه تأليف در ميان آنان رواج گرفته، كتاب هاى متعددى را در اين موضوع نوشته اند.
از دانشمندان اهل تسنن شخصيت هايى مانند  سهل بن عبدالله شوشترى، وهب بن منبه و محمد بن حسن ديرومى و ابراهيم بن خلف نيشابورى، در اين باره كتاب هايى به عربى و فارسى نوشته اند.(3)
از ميان دانشمندان و علماى عالى قدر شيعه، محققان عالى قدرى مانند على بن حمزه كسائى متوفاى سال 189 و سيد ابى الرضا فضل الله راوندى و شيخ قطب الدين راوندى متوفاى 573 و محمد بن عبيدالله بن احمد هرانى متوفاى سال 420 و... كتاب هاى ارزنده تأليف نموده اند و برخى از آنان نيز به زيور طبع

1 . تورات، سفر خروج، باب32، ص 164.
2 . براى اطلاعات بيشتر به كتاب قرآن و آخرين پيامبر، نگارش آيت الله آقاى مكارم و كتاب مرزهاى اعجاز، تأليف نگارنده مراجعه بفرماييد.
3 . كشف الظنون، ج2، ص 223، چاپ مصر.

صفحه 336
آراسته گرديده است.(1)
در عصر حاضر چهار دانشمند مصرى(2) قصص قرآن را به طرز بديع و دلپذيرى از آن استخراج نموده و به سبك جالبى تنظيم نموده اند. خوشبختانه همگى در كشورهاى عربى، به طور مكرر چاپ شده و براى نهمين بار در سال 1385ق، تجديد چاپ گرديده است.
از اين گذشته، دانشمند معروف مصرى عبدالوهاب النجار استاد تاريخ اسلامى در دانشكده اصول دين، كتابى به عنوان قصص قرآن منتشر ساخته است.

كتاب حاضر

كتاب حاضر كه در زندگى «رهبر نجات» حضرت موسى بن عمران نوشته شده، به قلم يكى از دانشجويان مؤسسه مذهبى فاطميه آبادان، نگارش يافته است و در سبك خود ممتاز و در تجزيه و تحليل حوادث مربوط به بنى اسرائيل پيامبر عظيم الشأن آنان موسى بن عمران(عليه السلام)، اعجاب انگيز و از نظر اتكاء به متون آيات، كم نظير است.
هدف كتاب، تشريح مبارزه هاى دليرانه موسى بن عمران و بيان نكات آموزنده از زندگى قوم بنى اسرائيل است، قومى كه همواره در تاريخ، حادثه آفرين و ماجراجو، معرفى شده و داراى فراز و نشيب هاى زيادى بوده اند.
اين دومين اثرى است كه مؤسسه نوبنياد مذهبى فاطميه آبادان، به جامعه مسلمانان تقديم مى دارد و در عين حال روشنگر پيشرفت هاى چشمگيرى است كه در اين مدت كوتاه نصيب اين مركز دينى و علمى شده است.

1 . ذريعه، ج17، ص 108ـ 102.
2 . محمد احمد جادالموالى، محمد ابوالفضل ابراهيم، على محمد البجاوى، السيد شحانه.

صفحه 337
ما اين اثر ارزنده و گام هاى بلند و بزرگى را كه اين مؤسسه در راه تربيت بانوان اسلامى در منطقه خوزستان برداشته است، به مؤسس محترم، استاد عالى قدر، دانشمند معظم حجت الإسلام جناب آقاى مكى ـ دامت بركاته ـ تبريك گفته و از خداى بزرگ مسئلت داريم كه معظم له را به اهداف بزرگى كه از تأسيس اين مركز در نظر دارند، موفق گرداند.
قم ـ جعفر سبحانى
بيست و هفتم تيرماه 1350
برابر
بيست و پنجم جمادى الازولى 1391

صفحه 338
18

اصالت تشيّع از نظر تاريخ

زندگانى ياران پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)، بزرگترين گنيجنه علمى و اخلاقى و اجتماعى است كه در اختيار ما مسلمانان قرار گرفته است. هنگامى كه
شجره رسالت بارور گرديد، و پيامبر به تبليغ و پرورش افراد پرداخت،
نخستين دستاورد و ميوه اين شجره مقدسه، ايمان گروهى از رجال با اخلاص و با وفا بود، كه در طول تاريخ حيات پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و پس از وى، در گسترش و رسالت اسلام كوشيدند و جان و مال خود را فداى هدف مقدس حضرتش نمودند. قرآن درباره اين گروه از پرورش يافتگان رجال صدر اسلام چنين مى فرمايد: 
(مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّه وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِداء عَلى الكُفّار رُحَماء بَيْنَهُمْ تَراهُمْ رُكّعاً سُجّداً يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَرِضْواناً سِيماهُمْ فى وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُود).(1)
«محمد فرستاده خدا است كسانى كه با او هستند، با گروه كافر سخت ونسبت به يكديگر مهربانند، آنان را در حال ركوع و سجود مشاهده مى كنى آنان پيوسته رحمت و خشنودى خدا را مى طلبند، در سيماى آنان آثار سجده نمايان است...».

1 . فتح/29.

صفحه 339
باز در آيه ديگر مى فرمايد: 
(رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللّه عَلَيْهِ...).(1)
«آنان كسانى هستند بر پيمانى كه با خدا بسته بودند صادقانه عمل كردند...».
اين گروه هر موقع دعوت پيامبر گرامى را مى شنيدند، لبيك گويان به او پيوسته و چنين مى گفتند: 
(رَبّنا سَمِعْنا مُنادِيّاً يُنادى لِلإيِمانِ أَنْ أَمنُوا بِربِّكُمْ فَآمَنّا).(2)
«پروردگارا! ما نداى كسى را كه ما را به ايمان به خدا دعوت مى كرد، شنيديم و او را لبيك گفته و به وى ايمان آورديم».
صحابه و ياران پيامبر، كسانى هستند كه براى نخستين بار درخت ايمان در سرزمين قلوب آنان غرس گرديد، و پس از اندى بارور شد، ميوه هاى بس رنگارنگ و شيرين داد، و در شاخسار وجود آنان، فضايل اخلاقى و سجاياى انسانى رشد و نمو كرد تا اينكه گروهى از آنان مظهر تقوا و پرهيزگارى، فداكارى و جانبازى، صبر و بردبارى، عاطفه و محبت، علو همت و بلند نظرى و عشق به لقاء الهى و شوق به آخرت، شجاعت و قهرمانى، زهد و پيراستگى از دلبستگى به دنيا و... گرديده و جهانى را با نور خود روشن ساختند.(3)

1 . احزاب/23.
2 . آل عمران/193.
3 . اين مطلب نه به آن معنى است كه صفات برجسته انسانى، در همه صحابه وجود داشته و زندگانى هر يك مملو از اين صفات بوده است، زيرا در ميان آنان به گواهى قرآن، منافق و دورو، و متمايل به جناح هاى شرك ضعيف الايمان و ناتوان كه به هر بادى از جاى كنده مى شدند و... فراوان بود بنابراين هرگز نمى توان تنها صحابى بودن را، نشانه فضيلت و عدالت گرفت و گفتار و كردار او را محترم شمرد.
آيات ياد شده، يك حكم اقتضايى و اينكه تربيت يافته معلم بزرگى مانند پيامبر، بايد چنين و چنان باشند، بيش نيست و طبعاً مراقبت شخصى مانند پيامبر در نفوس مستعد و سرزمين هاى شايسته، ايجاب مى كند كه رجال بزرگى تربيت شوند، كه داراى صفات بارز انسانى و سجاياى عظيم اخلاقى گردند. ولى در عين حال هرگز نبايد از عوامل ويرانگر غرايز نفسانى، غفلت ورزيد، زيرا اين عوامل بشدت آثار تربيت را خنثى نموده و انسان را به دوران جاهلى باز مى گرداند. چنان كه همين غرايز، گروهى را از تكامل بازداشت، و عده اى را به عقب باز گردانيد.
از اين جهت نمى توان درباره همه صحابه پيامبر، يك نوع قضاوت و داورى نمود، بلكه حالات يك يك را بايد نگريست و سپس قضاوت نهايى كرد.

صفحه 340
مطالعه و بررسى زندگانى همين افراد مى تواند بزرگترين درس زندگانى به ما بدهد، و ايمان و اخلاص آنان و رفتار و كردارشان، استوارتين راهنماى ما گردد.

نوشته هايى پيرامون ياران پيامبر

پيرامون ياران پيامبر گرامى، از طرف دانشمندان شيعه و سنى، كتابهاى بس فراوانى نوشته شده و هر نويسنده اى به اندازه اطلاعات و تتبع خود، حوادث و وقايعى را درباره آنان گرد آورده، و به وقايع نگارى پرداخته است مثلاً پس از ذكر نام و نشان و قبيله يك صحابى، به برخى از احاديثى كه از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل كرده يا درباره او نقل شده و يا با حوادث و رويدادهايى كه با آن روبرو بوده است، اشاره شده، و بدون تجزيه و تحليل، و اخذ نتيجه و تشريح نقاط آموزنده از زندگى وى، و يا انتقاد از لغزش هاى او، پرونده زندگى او بسته شده است و اين نقيصه اى است كه دامنگير بسيارى از كتابهاى رجالى و تاريخى و سيره ها گرديده و بسيارى از كتابها با آن روبرو مى باشند.
در حقيقت بيشتر دانشمندان رجالى ما وقايع نگارند نه وقايع نما، و آنچه را كه از استادان و راويان احاديث و وقايع شنيده اند، بدون كم و زياد با تحفظ و احتياط كامل، نقل كرده، و از هر نوع اظهار نظر خوددارى نموده اند تو گويى فكر

صفحه 341
امانت، در نقل و تحفظ بر حقيقت، آنان را از اين تجزيه و تحليل باز داشته است.
ولى آنچه مى تواند براى توده مردم به ويژه نسل جوان، مفيد و سودمند واقع گردد، همان وقايع نمايى و تشريح علل و انگيزه حوادث و يا آثار و واكنش هاى وقايع است، و اين هدف در هيچ يك از كتابهاى رجالى و تاريخى ديرينه ما، انجام نگرفته است. از اين جهت نسل حاضر، كه تشنه خواندن وقايع و بيوگرافى شخصيت هاى اسلامى است و به راستى مى خواهد از تحولات فكرى و اجتماعى كه به دست صحابه و ياران پيامبر گرامى انجام گرفته است و قرن ها اثر بخشيده، صادقانه آگاه گردد، گمشده خود را در اين كتاب ها پيدا نمى كند، و دستاورد اين نوع نوشته ها در نظر آنان جز نقل مطالب و عبور از خط حوادث، چيز ديگرى نيست.
انسان هاى بزرگ، در صفحات زندگى خويش سطور برجسته و نقاط درخشانى نگاشته اند كه مى تواند عالى ترين درس زندگى را به آيندگان بياموزد، چرا نبايد از يك چنين گنجينه ارزنده، بهره بردارى نمود.
امروز زندگانى فلان نوازنده جاز و موسيقى دان ايتاليايى، و يا كارگردان سينماى و هنرپيشه مجامع هنرى، نمى تواند الگوى زندگى و نشان دهنده راه و رسم زندگى گردد.
آنچه مى تواند نمايانگر اصول صحيح زندگى، روشنگر سنن واقعى اسلامى باشد، آشنايى به زندگانى آن گروه از شخصيت هاى پاك دينى است كه نخستين دستاورد مكتب تربيتى پيامبر شمرده شده و به مركز وحى از همه نزديك تر بودند.

دو نوشته قابل توجه پيرامون صحابه پيامبر

آرى اخيراً اين نقيصه در ميان نوشته هاى عربى به گونه اى برطرف شده و تا

صفحه 342
آنجا كه نگارنده اطلاع دارد در اين زمينه دو كتاب به شيوه خاصى نوشته شده و مع الوصف باز خالى از اشكال نيست اين دو كتاب عبارتند از: 
1. رجال حول الرسول:  نگارش «خالد محمد خالد» كه از انتشارات «دارالكتاب العربى» بيروت است(1) اين كتاب كه قبلاً در پنج جلد كوچك و اخيراً به صورت يك مجلد بزرگ منتشر شده است، زندگانى شصت تن از ياران پيامبر گرامى را به گونه دلپذيرى، تجزيه و تحليل كرده است و از نظر اسلوب و شيوه نگارش بسيار جالب مى باشد.
ولى چون مبناى نويسنده، بر تقديس و تعديل همه ياران رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)مى باشد، از اين جهت در ضمن اين شصت تن، پيرامون زندگى رجال ناپاكى در عهد رسول خدا مانند:  سعد وقاص، عبدالرحمان عوف، ابو موسى اشعرى، عمروعاص، خالد بن وليد، عبد اللّه بن زبير و اسيد بن حضر و... آن چنان قلمفرسايى كرده و جامه قدس و پاكى بر آنها پوشانيده است، تو گويى آنان نمونه هاى بارزى از صدق و صفا، عدالت و ايمان بودند.
خواننده بى اطلاع، از اين كتاب، دو فكر متناقض، برداشت مى كند، زيرا وقتى نويسنده به تشريح زندگانى «عمار» مى رسد، سنگ تمام مى گذارد، و او را يك مرد مجاهد و فداكار، كه كانون وجود او لبريز از ايمان بوده است قلمداد مى كند، و شعر او را كه متضمن تفكير سپاه شام كه در رأس آن معاويه و عمروعاص قرار داشت نقل مى نمايد و مى گويد: 
عمار بسان آتش بر امويانى كه دور معاويه گرد آمده بودند حمله مى برد و مى گفت: 

1 . برخى از اجزاء اين كتاب وسيله آقاى مهدى پيشوايى به فارسى ترجمه شده و در دو جزء به نام:  «نورى كه به دنبال آن رفتند يا قهرمانان راستين» منتشر گرديده است.

صفحه 343
لقـدْ ضربنـاكم عَلى تنزيله *** واليَوم نضْربُكم على تأويله(1)
او شعر عمار را چنين تشريح مى كند و مى گويد:  مقصود عمار اين است روزى با خاندان ابوسفيان كه كفر و الحاد خود را آشكار ساخته بودند به
صريح قرآنكه فرمان به نبرد با كافر را مى دهد، مى جنگيديم، ولى اكنون كه همان افراد تغيير قيافه داده و اسلام خود را آشكار ساخته اند، ولى كفر خود را پنهان داشتند جهت تأويل قرآن نبرد مى كنيم، زيرا آنان به حكم تأويل قرآن، كافر
و مشركند.(2)
ولى همين نويسنده، وقتى به تشريح زندگى «عمروعاص» اين سياستمدار تبهكار و روباه صفت مى رسد، يعنى همان فردى كه عمار او را به حكم تأويل قرآن، كافر مى دانست، لباسى از فضيلت براى او مى پوشاند.(3)
تو گويى او همان آتش افروز جنگ صفين كه قربانيان آن به هزاران نفر رسيد، و يا آن پيمان شكن و خيانتگر مسأله حكمين نيست كه به پيمانى كه با ابوموسى بسته بود، عمل نكرد، و در نتيجه على را از خلافت خلع كرد، و معاويه پليد را به جاى آن نصب نمود.
ولى نويسنده، براى جلوگيرى از اين نوع انتقادها، در آغاز بحث(4) با جمله اى بس كوتاه به كارهاى بد عمروعاص اشاره مى كند كه به هيچ وجه نمى تواند اين نوع تناقض را از ذهن خواننده پاك سازد.
اشكال ديگر در اين كتاب اين است كه مطالب خود را مستند نقل نكرده و در

1 .
2 . رجال حول الرسول، ص 276ـ 277.
3 . به صفحات 769ـ 778مراجعه شود.
4 . به صفحه 768 مراجعه گردد.

صفحه 344
اين كتاب كه مجموع صفحات آن به 800 صفحه مى رسد، حتّى به يك مدرك هم اشاره ننموده است، در صورتى كه امروز اين روش مورد پسند محققان و پژوهشگران نيست فقط در آغاز كتاب به طور كلى به چند مدرك اشاره كرده است.
2. حياة الصحابة:  نگارش «محمد يوسف كاند هلوى» متوفاى سال 1363هـ. ق با پيشگفتار «ابوالحسن ندوى» و تصحيح «محمد على دوله» چاپ دمشق در چهار جلد.
نام اين كتاب هر چند زندگانى صحابه است، ولى هرگز موضوع بحث آن زندگانى صحابه نيست، بلكه وى به ترتيب خاصى كه ويژه كتابهاى اخلاقى و تبليغى است، موضوعاتى را در نظر گرفته و در هر موضوعى آنجه از زندگانى ياران پيامبر به آن موضوع مى تواند مربوط باشد، آورده است.
مثلاً در ابواب:  بيعت با پيامبر اسلام، صبر و بردبارى در راه خدا، هجرت به دار اسلام، جهاد در راه خدا و... آنچه مى تواند از زندگانى مجموع صحابه پيامبر، مربوط به هر يك از اين ابواب باشد آورده است، و چه بسا از زندگانى يك صحابى، در چند باب استشهاد شده است.
اين كتاب از اين نظر كه در هر موضوعى از موضوعات خود، شواهد زنده اى از زندگانى ياران پيامبر آورده است، براى يك نويسنده و يا گوينده كه مى خواهد در موضوع خاصى سخن بگويد و يا بنويسد بسيار مفيد و سودمند است. علاوه بر اين، به مدارك منقولات خود اشاره نموده و نام كتاب و شماره جلد و صفحه را نيز تعيين كرده است.
ولى با اين مزيت و يا مزايا، فاقد تجزيه و تحليل شايان توجه است كه

صفحه 345
مورد علاقه جوانان امروز مى باشد و اگر اين كتاب، از تحليل و وقايع
نمايى كتاب «خالد محمد خالد» ، برخوردار بود، مى توانست كتاب بس ارزنده اى باشد.

هدف از نگارش اين كتاب

بيان پيشين، خواننده گرامى را به يكى از اهداف كتاب راهنمايى مى كند در اين كتاب كوشش شده است كه زندگانى گروهى از ياران رسول خدا، كه گرايش صميمانه اى به نخستين پيشواى شيعه و حضرت اميرمؤمنان على (عليه السلام) داشتند، به گونه اى دلپذير تشريح گردد، و سيماى معصوم و پاك آنان كه پيوسته با خلوص و پاكى، فداكارى و جانبازى، شهامت و زهد و پيراستگى، خدمت و احساس مسئوليت، همراه بوده است، ترسيم شود و از اين طريق، غذايى سالم و گوارا براى نويسندگان و گويندگان و بالأخص نسل جوان كه تشنه تاريخ اسلام و تشريح وقايع و رويدادهاى اسلامى مى باشند، تهيه و آماده سازد.
با توجه به نقايصى كه در كتاب هاى ياد شده بود، كوشش شده است كه حتى الامكان مطالب كتاب به طور مستند از منابع اصيل و دست اوّل اسلامى نقل گردد، و حوادث به گونه اى كه متناسب با روح نويسندگى روز است تجزيه و تحليل گردد. و تا به صحت و استوارى مطلبى اطمينانى نباشد، از نقل آن خوددارى شود.
چهره هايى كه در اين كتاب از ياران رسول خدا و نخستين تربيت يافتگان مكتب او ترسيم شده است، با آنچه كه از آنها در اذهان نوع مردم، موجود است، كاملاً مغايرت دارد، و همه آنان با بررسى هايى كه در اين كتاب درباره آنان انجام گرفته است تولد جديدى پيدا كرده، و تصوير جديدى از اين افراد ترسيم شده به

صفحه 346
گونه اى كه با آنچه كه در برخى از كتاب ها درباره آنان ديده و يا شنيده ايم، تطبيق نمى نمايد، و خدا را در برابر اين نعمت بزرگ سپاسگزاريم.

هدف ديگر از اين كتاب

تاريخ تشيع پيوسته با مظلوميت و حق كشى آغاز شده، و پيوسته در طول تاريخ خود، با ستم نيز همراه بوده است و در طول تاريخ بشريت، هيچ مذهب و آيينى دچار اين همه رنج و بلا، محنت و در به درى نشده است. كار حق كشى به جايى كشيده است كه نه تنها مخالفان اين مذهب، در نقل عقايد و اصول آن، دچار مسامحه و سهل انگارى شده و احياناً دست به تحريف زده اند، و مطالبى را كه روح شيعه و مكتب تشيع از آن بيزار است، به آن بسته اند، بلكه در نحوه تكون و وقت پيدايش اين مذهب نيز دچار آشفته گويى شده و اكاذيبى را جعل كرده اند.
البته نمى توان همه دانشمندان اهل تسنن را در يك صف قرار داد، و همه را شريك جرم اعلام نمود، زيرا در ميان آنان محدثان و مورخان و محققان با فضيلتى وجود دارند، كه از تظاهر به حقيقت اباء ندارند.
آيا شخصيتى با شهامت تر از فقيد مصر، رئيس اسبق دانشگاه بزرگ الأزهر، شيخ محمود شلتوت پيدا مى شود كه در برابر اين همه مخالفان شيعه، در مصر و خارج آن، صريحاً به حقانيت فقه جعفرى اعتراف نموده و پيروى از آن را بسان پيروى از ديگر مذاهب چهارگانه فقهى، صحيح و مجزى اعلام كند.(1)
ولى با اين همه در ميان دانشمندان اهل تسنن يك نوع بدبينى خاصى به مذهب شيعه و تاريخ پيدايش شيعه وجود دارد كه مايه تأسف و تأثر شديد هر

1 . متن فتواى ايشان در مجله رسالة الإسلام ارگان جمعيت دار التقريب اسلامى، شماره سوم، سال يازدهم چاپ شده است.

صفحه 347
فرد بى نظر مى گردد.
درباره تاريخ تشيع، اجمال سخن اينكه:  تشيع لباسى است كه بر اندام اسلام پوشانيده شده است و تشيع جز اسلام چيز ديگرى نيست، و شيعه در عصر پيامبر گرامى و پس از درگذشت او، همان گروهى از مهاجر و انصار است كه در دوران رسالت و پس از رحلت حضرتش، خاندان پيامبر را كه در رأس آنان على(عليه السلام) قرار داشت براى زعامت و خلافت، و مرجعيت عامه، و آشنا ساختن مردم به حلال و حرام، به فرائض و محرمات و ديگر امور فردى و اجتماعى، لايق تر و شايسته تر و به تعبير صحيح تر متعين مى دانستند، و به كسانى كه در طى چهارده قرن اسلامى از اين مكتب پيروى كرده و از اين ديد به اسلام نگريسته اند، «شيعه» مى گويند.
تشيع همان اسلام است كه از خصوصيات بارز آن خلافت و زمامدارى و مرجعيت گسترده اميرمؤمنان و ديگر فرزندان او است، و سر سوزنى با اسلام تفاوتى ندارد، لفظ تشيع، رمز آن اسلامى است كه يكى از اركان آن، خلافت اهل بيت مى باشد.
بنابراين هرگز نبايد براى تشيع، تاريخ جداگانه اى انديشيد، و براى پيدايش آن، فصل جداگانه اى باز نمود و تكوين آن را در محيطى جز اسلام، و شيعه را در مجمعى غير از آن مسلمانان جستوجو كرد.
شيعه همان گروهى از ياران رسول خدا بودند كه در حال حيات پيامبر، اصول و فروع را از قرآن و سنت فرا گرفته و پس از درگذشت او، بزرگترين مرجع بر اين امور را، اميرمؤمنان و ديگر جانشينان او مى دانستند.
شيعه در اين راه و روش از گفتار پيامبر گرامى، در حادثه «يوم الدار» و غزوه «تبوك» و و اقعه «غدير خم» پيروى مى كنند، زيرا پيامبر در اين سه واقعه كه

صفحه 348
مشروح آن در صفحات تاريخ اسلام منعكس است، على را وزير و خليفه و جانشين خود، و مرجع و زعيم مسلمانان، و ولىّ آنان خوانده است، از اين جهت به اجتهادهاى غير صحيح و انديشه هاى بى پايه اكثريتى كه آراء و افكار و سليقه شخصى خود را، بر نص آسمانى مقدّم داشته اند، احترامى نمى گذارد.
پيامبر گرامى در سال سوم بعثت، مأمور شد كه رسالت خود را آشكار سازد، و دعوت علنى خود را از بستگان خود آغاز كند، و از اين جهت در مجمعى از بنى هاشم، پس از يك رشته گفتوگوها فرمود: 
انّ هذا أخى و وصيّى وخليفتى فيكم فاسمعوا وأطيعوا له.(1)
«على برادر و وصى و جانشين من در ميان شما است اطاعت او را گردن نهيد».
و اين حادثه در اصطلاح محدثان به واقعه «يوم الدار» معروف است.
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) لحظه سفر به تبوك رو به على(عليه السلام) كرد و فرمود: 
أمّا ترضى أن تكون منّى بمنزلة هارون من موسى إلاّ أنّه لا نبىّ بعدى.(2)
«آيا خشنود نمى شوى كه نسبت به من، مانند هارون به موسى باشى جزپس از من پيامبرى نيست».
داستان غدير خم آن چنان روشن است كه نيازى به نقل آن نيست.
اين احاديث و مانند آنها سبب شد كه راه و روش گروهى از مهاجر و انصار با راه و روش گروه ديگر كه به اين نصوص اعتنا نكردند تفاوت پيدا كند و حساب خود را از آن گروه جدا سازند.

1 . تاريخ طبرى، ج2، ص 26ـ 63; كامل ابن اثير، ج2، ص 40ـ 41.
2 . مسند احمد، ج1، ص 11; تاريخ طبرى، ج2، ص 62ـ 63; تاريخ كامل، ج2، ص 40.

صفحه 349
اين بيان كاملاً روشن مى سازد كه تكوّن و پيدايش شيعه، همان تكون و پيدايش اسلام است و بس; زيرا اسلام يك ايدئولوژى كامل و يك مكتب فكرى و عقيدتى است كه پيامبر گرامى به تدريج آن را، از عالم وحى گرفته و در ظرف 23 سال به مردم آموخته است و پيرو واقعى كسى است كه همه دستورات اسلام را بدون تبعيض بپذيرد و آن را قطعه قطعه ننمايد.
شيعه معتقد است كه وصايت و زعامت خاندان پيامبر از اركان تعاليم آسمانى اسلام است كه در اين مدت، براى مردم بيان شده است، و شيعه يگانه گروهى است از روز نخست، كه به اين تعاليم چنگ زده، و ميان آنها تبعيض قائل نشده است، در حالى كه اهل تسنن از ميان تعاليم اسلام، اين قسمت را استثناء كرده، و آن را به نحوى طرد و يا تأويل نموده اند.

حق كشى هاى روشن در تاريخ

گروهى در تفسير تشيع و تحديد تاريخ شيعه، دچار آشفته گويى شده با نظرهاى بى اساس و انديشه هاى باطل، به تفسير ريشه شيعه و زيربناى تشيع پرداخته اند كه به برخى از آنها اشاره مى كنيم: 

تشيع مولود افكار ابن سباى يهودى است(1)

نويسندگان مغرض سنى پايه گذار اين تهمت اند، ولى از اين تهمت خاورشناسان مغرض، و يهوديان، زرتشتيها و وهابى ها و افراد اخلالگر و ماجراجو، بيش از همه استفاده كردند، و سياست هاى استعمارى نيز به اين طرز

1 . تفصيل داستان ابن سبا و تهمت هاى دشمنان شيعه را در توضيحات كتاب شيعه تأليف استاد علاّمه آقاى طباطبايى بخوانند.

صفحه 350
تفكر دامن زده است.
مى گويند:  مردى يهودى كه از پيروزى مسلمانان بر ضد اديان ديگر، سخت ناراحت شده بود، تصميم گرفت، به ظاهر اسلام بياورد تا با آفريدين فرقه اى به نام «سبائيه» كه لباسى بر اندام يهودى گرى بوده، بر ضد آن قيام كند اين مرد به نام «عبداللّه بن وهب بن سبا» معروف به «ابن السوداء» است و براى همين منظور اصول تشيع را پايه گذارى نمود.
اين مرد، اصول يهودگرى و مسيحيت را با عقايد اسلام مخلوط نمود، و آيينى نو كه در آن وصايت بلا فصل على و رجعت محمد و على و زنده بودن امام در ميان ابرها، كه برق تازيانه او است گنجانيده است، و او بود كه انقلاب بر ضد عثمان را رهبرى مى كرد، و او بود كه صحابى بزرگ ابوذر را بر ضد عثمان برانگيخت.
نسبت تشيع و اصول عقايد شيعه به «ابن سبا» از جنايات بزرگ تاريخ است كه گروهى از نويسندگان مغرض، بدون تحقيق، اين سخن را گفته و در حقيقت ده قرن است كه اين جنايت در كتاب ها و نوشته ها، منعكس مى گردد در حالى كه اگر كسى به كتاب هاى شيعه و اصول و عقايد آنان مراجعه كند خواهد ديد كه شيعه نخستين فرقه اى است كه از اين دسيسه باز يهودى(اگر چنين دسيسه بازى وجود خارجى داشته باشد) تبرى و دورى جسته است تا چه رسد كه امروز محققان اسلامى ، عبداللّه بن سبا را يك شخصيت افسانه اى كه دشمنان شيعه، آن را ساخته و پرداخته اند مى دانند، و نخستين كسى كه اين مطالب را به صورت مستدل، ترسيم نمود دانشمند بزرگ مصرى دكتر طه حسين در كتاب «الفتنة الكبرى» مى باشد(1) وى پس از اقامه دلايلى مى گويد: 

1 . الفتنة الكبرى، ج1.

صفحه 351
«ابن السوداء يك شخصيت موهوم بوده و شخصيتى است كه دشمنان شيعه او را براى شيعه ذخيره نموده اند» پس از وى استاد دانشگاه بغداد در كتاب خود «وعاظ السلاطين» دومين شخصى است كه اين نظر را تأييد كرده است و مى گويد: 
«كسانى كه مى خواهند انقلاب و شورش مردم مصر و مدينه را بر عليه عثمان، معلول تحريكات عبداللّه بن سبا بدانند، تصور مى كنند كه محيط اسلام، در آن وقت راضى و آرام و مطمئن مى زيسته است و هيچ موضوعى نبوده كه مايه ناراضى و اضطراب و عدم رضايت شود».
ولى تحقيق برتر و ارزيابى دقيق تاريخ دانشمند معظم علامه عسكرى (محقق عاليقدر تاريخ و حديث شناسى خبير) مى باشد. ايشان با بررسى كامل تاريخ، شخصيت دروغين عبداللّه بن سبا را به اثبات رسانيده، و در طى بحث هايى كه در تاريخ و حديث دارند ثابت نموده اند كه اين شخصيت دروغين به دست «سيف بن عمر» دروغپرداز و جعال بزرگ قرن دوم صورت گرفته است.(1)
ابن سبا كه مى گويند محرك شورش بود، همان طور كه دكتر طه حسين مى گويد، يك شخصيت موهوم بود و چنين مى نمايد كه اين شخصيت عجيب را عمداً ساخته اند و مخلوق همان ثروتمندانى است كه شورش بر ضد آنان بود و اين تهمت از عادات طبقات اشرافى و تن آسا است و در تمام مراحل تاريخى نسبت به انقلابيون اين روش را داشته است.

1 . حضرت آقاى عسكرى كتاب هايى تحت عنوان ارزيابى حديث و تاريخ دارند كه تا به حال شش جلد از آن از طبع خارج گشته است، البته همه كتابها به زبان عربى است كه بعضى به فارسى ترجمه و چاپ گشته و بقيه در دست ترجمه و چاپ مى باشد.

صفحه 352
كوشش هاى پى گير دانشمندان در اين نقطه، متوقف نگرديد، بلكه معلوم گرديد كه سازنده چنين شخصيت افسانه اى، «سيف بن عمر» تميمى كوفى بود كه در سال 170هـ درگذشته است.(1)
طبرى نخستين كسى است كه داستان ابن سبا را در تاريخ وارد ساخته است، وى اين داستان را منحصراً از طريق سيف بن عمر در حوادث 40ـ 36 نقل
نموده است وقتى به كتاب هاى رجال مراجعه مى كنيم مى بينيم كه همگى او را مردى ضعيف كه به قول و نوشته هاى او نمى شود اطمينان كرد، معرفى مى كنند.(2)
خواه عبداللّه بن سبا وجود خارجى داشته باشد، و يا يك شخصيت افسانه اى باشد نسبت تشيع و شيعه به اين مرد، عظيم ترين جنايتى است كه در تاريخ يك ملت رخ داده است.
شيعه اى كه از روز نخست از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) و پس از آن پيروان بى شمار و پيشوايان پاكدل و نويسندگان محقق داشته و پايه گذار بسيارى از علوم اسلامى و حكومت ها بوده است، نمى تواند آفريده شده يك فرد يهودى باشد كه تنها نام او، در حوادث سال هاى 36ـ 40 سال هاى انقلاب و شورش بر ضد عثمان ديده مى شود. و ديگر از اين فرد در حوادث بعدى نام و نشانى نيست.
تهمت هاى ناجوانمردانه به شيعه در اينجا خاتمه نيافته است، نويسندگان مغرض در عصر اخير، نغمه هاى ديگرى را ساز كرده تو گويى از تهمت پيش نتوانستند نتيجه بگيرند به فكر تراشيدن علل و افسانه هايى براى پيدايش شيعه افتاده اند كه به طور فشرده به آنها اشاره مى شود: 

1 . نقش وعاظ در اسلام، ص 115.
2 . الاستيعاب، ج3، ص 252; الاصابة، ج3، ص 23.

صفحه 353
2. انتقام جويى ايرانيان از اعراب تشيع را پديد آورد
اين تهمت را نويسندگانى از قبيل «گوبينو» مسيحى و امير شكيب ارسلان و دكتر روخيم يهودى استاد دانشگاه تهران و برخى از مليت خواهان بر تشيع زده اند.(1)
3. تشيع پديده اى است كه پيوند خويشاوندى حضرت حسين با ايرانيان، آن را پديد آورده است.
نويسندگان غربى پيش از همه بر اين تهمت دامن زده و از آن بهره بردارى كرده اند: 
4. تشيع مولود حكومت آل بويه
5. تشيع مولود سياست صفويه
6. و...
***
علما و دانشمندان شيعه در هر عصر و زمانى، در هر نقطه و مكانى در برابر اين نوع حق كشى ها سكوت ننموده و در سنگر علمى از اصالت شيعه و مكتب تشيع دفاع كرده اند، خصوصاً در عصر حاضر شخصيت هاى بزرگى مانند مرحوم سيد محسن عاملى، و شرف الدين عاملى، و كاشف الغطاء، و نيز بزرگانى مانند مرحوم امينى و عبداللّه سبيتى و محمد جواد مغنيه به طور سرسختانه از اصول تشيع دفاع كرده و پاسخ اين نوع تهمت هاى ناجوانمردانه را داده اند و هنوز گروهى ديگر در مراكز علمى شيعه در سنگر دفاع قرار دارند، و بسيارى از

1 . به كتاب هاى :  شهسوار اسلام، ص 189; حاضر العالم الإسلامى ترجمه فارسى به قلم سيد احمد مهذب، ج1، ص 231; تحولات فكرى در ايران، ص 71(به نقل از كتاب شيعه تأليف استاد علاّمه آقاى طباطبايى).

صفحه 354
كتاب ها و نوشته هاى ديروز و امروز اهل تسنن و يا خاورشناسان مغرض را به وضع خاصى به محاكمه مى كشند، و غرضورزى آنان را آشكار مى سازند.
***
انگيزه ديگر از تأليف اين كتاب اثبات اصالت شيعه و مكتب فكرى تشيع و برانداختن اين نوع تهمت هاى ناروا از محيط مذهب شيعه است.
ما فكر كرديم كه پاسخ دندان شكن به اين تهمت ها، اين است كه نام و خصوصيات شخصيت هاى بزرگى را كه در عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)مى زيستند و از صحابه و ياران او به شمار مى رفتند و مرجعيت و زعامت اميرمؤمنان بزرگ ترين شعار زندگى آنان بود در اين كتاب مطرح كرده و موجوديت شيعه را در عصر خود رسول خدا ثابت نماييم در اين موقع ديگر براى اين نوع تهمت ها مجالى باقى نخواهد ماند،و تشيع نهالى خواهد بود كه همراه با نهال اسلام غرس شده، بلكه نهال واحدى خواهد بود، كه ساقه و شاخه و برگ فراوانى پيدا كرده است.
هيچ جوابى متين تر و روشن تر و كوبنده تر از اين نيست كه شيعه موجوديت و شخصيت خارجى خود را در عصر رسول خدا ثابت نمايد و مدلل سازد كه رسول خدا نخستين كسى است كه بذر تشيع را افشانده و يا نهال آن را آبيارى كرده است.
مرحوم آيت اللّه كاشف الغطا در كتاب «اصل الشيعة و أُصولها» از جمله كسانى است كه به گونه اى به اين پاسخ در ضمن چند سطر اشاره كرده و نام گروهى از ياران رسول خدا را كه شيعه بوده اند، برده است.
پيش از ايشان مرحوم سيد على خان مدنى مؤلف «الدرجات الرفيعة في

صفحه 355
طبقات الشيعة الإمامية» دست به نگارش چنين كتابى زده است و زندگانى برخى از ياران شيعه رسول خدا را در اين كتاب آورده، ولى متأسفانه اين مرد موفق به اتمام كتاب نشده است.
نگارنده از سال 1364هـ. ق از طريق خواندن كتاب «اصل الشيعة» و كتاب هاى احمد امين مصرى مخصوصاً فجر الاسلام و ديگر كتاب هاى مصريان به اين گونه تهمت هاى ناجوانمردانه واقف شده و پيوسته در صدد بود كه پاسخى به آنها بدهد و اصالت تشيع و يگانگى آن را با اسلام به صورت محسوس و ملموسى درآورد.
اين نكته پيوسته گوشه اى از ذهن او را اشغال كرده بود، ولى انگيزه جدى براى انجام آن، در كار نبود تا اينكه در سال 1385هـ.ق، دار التبليغ اسلامى قم، رسماً افتتاح گرديد، و قرار شد كه رشته هايى از علوم اسلامى كه برخى از آنها در حوزه هاى رسمى شيعه كمتر مورد توجه قرار مى گيرد، در آنجا رسماً تدريس شود.
تدريس رجال و آشنايى با شخصيت هاى بزرگ شيعه با تدريس رشته عقايد اسلامى و تفسير برعهده اينجانب گذارده شد. همين كار فرصتى به دست داد كه به فكر ديرينه خود جامه عمل بپوشاند، از ميان رجال بزرگ اسلام به تشريح آن گروه بپردازيم كه صحابه پيامبر گرامى بوده و از شيعيان اميرمؤمنان به شمار مى رفتند.
نگارنده با سوابقى كه درباره شناسايى رجال بزرگ اسلام اعم از سنى و شيعه صحابى و غيره داشت(1) و پس از مراجعه به كتاب هايى مانند :  الاستيعاب، اسد

1 . نخستين كسى كه نگارنده را با علم رجال و تراجم آشنا ساخت و او را به كتاب هاى مختلف رجال و تراجم راهنمايى نمود، استاد فقيد علم و ادب مرحوم محمد على مدرس مؤلف ريحانة الأدب بود مدت ها كه نگارنده خوشه چين خرمن استاد بزرگ، در رشته هاى ادبيات و منطق و فقه بود، در طى فرا گرفتن اين علوم، به رشته رجال و تراجم آشنايى يافت، و زير دست آن مرد بزرگ پرورش پيدا كرد.ـ رحمة اللّه عليه ـ.

صفحه 356
الغابة، الاصابه، تاريخ بغداد، حلية الأولياء، رجال كشى، فهرست نجاشى، رجال شيخ و فهرست وى، معالم العلماء، فهرست منتجب الدين، تنقيح المقال ، قاموس الرجال و... فهرست قسمتى از اسامى صحابه شيعه را استخراج نموده و به بيوگرافى آنان پرداخت و از مراجعه به هر كتابى كه احتمال مى داد در آن جا راجع به شخصيت مورد بحث سخنى و نكته اى باشد دريغ ننمود.
پس از تدريس حالات گروهى از شخصيت ها، روزى كتاب «فصول المهمة» مرحوم شرف الدين عاملى را مطالعه مى كرد، ناگهان چشمش به فهرستى افتاد كه در آنجا اسامى قسمت معظم ياران رسول خدا را كه افتخار پيروى از امام على را داشت گرد آمده بود، تنظيم اين اسامى نتيجه تتبعات فاضلانه مرحوم علاّمه فقيد شرف الدين است كه اظهار علافه كرده بود به خواست خدا در شرح حال اين گروه، كتاب مستقلى بنگارد و نيز افزودده است كه ممكن است برخى از اهل علم و دانش در اين ميدان، گوى سبقت از من بربايد و در اين باره چنين بنويسد:  در اين موقع من به آن شخص از جهت گردآورى اسامى، خدمت شايسته اى نموده ام.(1)

موارد استعمال لفظ شيعه

شيعه در كتاب هاى تاريخ و رجال و حديث در موارد مختلفى به كار رفته است مقصود ما از لفظ شيعه در اين كتاب گروهى است كه به جانشينى بلا فصل

1 . الفصول المهمة، جاپ پنجم، ص 179.

صفحه 357
امام على(عليه السلام)اعتراف كرده و از وى پيروى نموده است.
ولى گاهى اين لفظ درباره گروهى نيز به كار مى رود كه در فتنه و شورش عثمان و معاويه، به على پيوسته و از امام طرفدارى نموده اند، در مقابل شيعه عثمان و معاويه كه به طرفدارى از او برخاستند.
و گاهى نيز درباره افرادى به كار مى رود كه از صميم دل به خاندان عترت و طهارت مهر مىورزيده هر چند به جانشينى بلافصل امام معتقد نبوده اند، اين گروه در برابر خوارج و نواصب قرار دارند كه عداوت امام را به دل گرفته و پيوسته از او بدگويى مى كردند. از اين جهت هرگز نمى توان در تاريخ به لفظ شيعه و يا تشيع كه درباره گروهى از ياران رسول خدا به كار رفته است اعتماد نمود، و آنان را در عداد شيعيان واقعى امام شمرد، هرگز حضور صحابى را در جنگ هاى جمل و صفين نمى توان نشانه تشيع او به معنى اخص دانست مرحوم شرف الدين در استخراج اسامى صحابه شيعه دچار اين اشتباه شده و گروهى را كه دليل به تشيع آنان نداريم در عداد شيعيان واقعى امام درآورده است و حضور صحابى را در جنگ هاى جمل و صفين در ركاب امام، و يا به كارر رفتن «تشيع» را در حق او نشانه تشيع اصطلاحى او گرفته است.
***
نگارنده مدت پنج سال با تلاش هاى پى گير، اين رشته را در دوره هاى اوّل و دوم تدريس نموده و به تدريج به صورت پلى كپى در اختيار دانشجويان قرار مى داد.
گروهى از علاقه مندن اصرار مىورزيدند كه اين نوشته هاى جامه طبع به خود بپوشد و به صورت ديگرى در اختيار جامعه اسلامى قرار گيرد.
از طرف ديگر احساس مى نمودم كه چاپ اين پلى كپى ها نياز به مراجعه

صفحه 358
مجدد و شرح و بسط بيشتر و تجزيه و تحليل گسترده ترى دارد، و اين كار با اشتغالات و گرفتارى هاى ديگر علمى، سازگار نيست.
در اين لحظات ناگهان به فكرم رسيد كه اين نوشته را در اختيار دوست ديرينه و با فضيلت خود يعنى دانشمند معظم جناب آقاى مهدى پيشوايى كه از فضلاى حوزه علميه و از نويسندگان مجله مكتب اسلام است قرار دهم و از ايشان خواهش كنم كه نقايص آنها را برطرف كرده و به تكميل آنها بپردازد. معظم له روى لطف ديرينه اى كه به بنده دارد زحمت تحقيق و تنظيم و نگارش كتاب را پذيرف و با پشتكار و دقت شايان تقدير به كتاب جامه نوى پوشانيد، بلكه كتاب تولد ديگرى پيدا كرد.
در پايان پس از سپاسگزارى از زحمات دوست عزيزم، از عموم خوانندگان درخواست مى شود كه اگر در محتواى كتاب اشتباه و لغزشى به نظرشان رسيد، ما را از آن آگاه سازند، زيرا مصونيت از خطا و اشتباه از آن گروه معـدود است كه سفيران الهى و جانشيان به حق پيامبران به شمار مى روند.
جعفر سبحانى
قم ـ حوزه علميه
15رمضان 1395/30شهريورماه 1354

صفحه 359
18
آسيب هاى اجتماعى و راه مبارزه با آن
آفرينش انسان با نيروى عقل و خرد نهادينه شده است، وى در پرتوِ نيروى خرد، گره از زندگى خود مى گشايد و از فراورده هاى طبيعت به شيوه زيبا بهره مند مى شود، تو گويى انسان گل سرسبد عالم آفرينش است و ديگر آفريده ها خدمت رسان او مى باشند، خوشبختانه قرآن به اين حقيقت در آيه اى اشاره كرده مى فرمايد:
(هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ مَا فِي الأَرْضِ جَمِيعًا).(1)
«او خدايى است كه همه آنچه را (از نعمت ها) در زمين وجود دارد، براى شما آفريد».
و لذا هر چه پنجه علم نيرومندتر شود رفاه بيشتر به زندگى انسان رخ دهد ولى در كنار اين پيشرفت هاى مادى و رفاهى، زندگى امروز بشر با يك رشته آسيب هاى اجتماعى گريبانگير شده و شيرينى را با تلخى همراه ساخته است.
آسيب هاى اجتماعى چيزى نيست بر همگان پنهان شده باشد، مواد مخدر به صورت هاى گوناگون سرطانوار در دل جامعه در حال پيشرفت است ونسل انسانى را از زن و مرد تهديد مى كند، رشد آمار طلاق و گسستن رشته زندگى

1 . سوره بقره:، آيه29.

صفحه 360
زناشويى، و بى خانمان گشتن فرزندان، و سست شدن پيوند محبت بين فرزندان و والدين، از آسيب هاى اجتماعى است كه همگى مولود همين زندگى ماشينى مى باشد.
مديران جامعه در شرق و غرب به خاطر دورى از مكتب انبياء و اعتماد بر قوانين مادى جامعه شناسى، نتوانستند ميان ماده و معنى، علم و ايمان، آشتى بدهند و لذا روز به روز كفه آسيب هاى اجتماعى بر كفه معنويت سنگينى مى كند و آمارهاى هولناك در اين مورد دلها را مى لرزاند.
راه اصلاح همان است كه نخستين پايه جامعه كه همان خانواده است از نخستين روز با نيروى علم و ايمان مجهّز شود هر خانواده خشتى از مجموع كاخ جامعه است كه اگر از استحكام اخلاقى و معنوى برخودار نشود جامعه نيز سالم نخواهد بود.
كتابى كه هم اكنون در اختيار شما است به خامه دانشمند محترم جناب سيد محمدحسين جلال زاده ميبدى است، وى توانسته است راه حل اين مشكلات را در اين كتاب ترسيم كند، مطالعه آن كه چكيده كتاب خدا و احاديث معصومان و داورى هاى خرد است مى تواند براى مديران و اولياء راهگشا باشد، اين كتاب به ما مى آموزد كه فرزندان خود را از نخستين روز تولد، چگونه تربيت كنيم و نسبت تمام مراحل رشد برنامه ارائه مى دهد. ما اين اثر را به مؤلف محترم تبريك مى گوييم.
قم ـ مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
جعفر سبحانى
29 ربيع الأوّل 1440 برابر16/9/1397

صفحه 361
19

وسواس

واژه «وسواس» گاهى به فتح «واو»(وَسواس) و احياناً با كسر آن (وِسواس) تلفظ مى شود، صورت نخست اسم مصدر، و دومى مصدر است اگر حقيقت «وسوسه» را «انديشه هاى بد» تشكيل دهد، تلفظ نخست به معنى انديشه بد، و دومى به معنى بد انديشيدن است، بسان رفتار و رفتن، و يا شستشو و شستن كه اوّلى اسم مصدر و دومى مصدر است.
و لذا مفسران در تفسير آيه (مِنْ شَرِّ الوَسواس) كه در آنجا به معنى اسم مصدر است كلمه «ذى» در تقدير مى گيرند، مى گويند: «من شرّ ذى الوسواس»(1)و در مقام نسبت به آن «ياء» اضافه مى شود مى گويند: «لا اعتبار بعلم الوسواسى»(2) ولى در اصطلاح نوع مردم اسم مصدر به جاى صفت مشبهه به كار مى رود، مى گويد: «فلانى وسواس است».
در هر حال اين يك بحث ادبى است كه جاى آن در كتاب خالى بود، ولى مهم بيان حقيقت اين بيمارى است كه انسان ها از زندگى مى اندازد و در آستانه

1 . مجمع البيان:10/559.
2 . فرائد شيخ انصارى، مبحث قطع.

صفحه 362
جنون قرار مى دهد.
لغت نويسان، طبق وظيفه اى كه دارند به تفسير تحت اللفظى آن بسنده كرده اند، مانند:
1. بدانديشيدن، 2. اغوا كردن شيطان، 3. انديشه بى خير و سود، 4. بدون نظم سخن گفتن، 5. آن كه در كارها هميشه شك و ترديد دارد، 6. غمگين و ملول.(1)
***
كتابى كه خواننده گرامى پيش رو دارند، بحث در شكافتن واقعيت اين وسوسه و ابعاد مختلف آن از فكرى و اعتقادى گرفته تا برسد به گونه هاى عملى آن در زندگى و در بيان آثار مرگبار آن در محيط خانواده و... تلاش هاى عالمانه نموده واين نوشته به صورت يك اثر ممتاز درآمده است.
او اگر در موارد يادى از آثار روانشناسان و روانكاوان و پژشكان بهره گرفته، ولى از بهره گيرى از قرآن و روايات در مورد مناسب غفلت نورزيده و در حقيقت غيب و شهود را در كنار هم قرار داده است، حتى به اين دو نيز بسنده نكرده از فتاواى فقيهان در مواردى بهره گرفته است.
اين اثر را به دانشمند معظم حجة الاسلام جناب آقاى محمد تقى مرادى تبريك گفته و علاقمندان را به مطالعه اين اثر توصيه مى كنم.
قم ـ حوزه علميه
جعفر سبحانى
22/8/1397

1 . لغت نامه دهخدا، ماده وسوسه.

صفحه 363
20

معرفى دو اثر در مورد «باورها» و «رفتارها»

دين در مرحله «باورها» و «رفتارها»، ريشه در آفرينش انسان دارد، و آفرينش او با اين دو اصل، نهادينه شده است و از نظر باستان شناسان، ديندارى و توجه به جهان ديگر، ديرينه ترين انديشه انسانى است كه در همه تمدن ها وجود داشته است، تو گويى همه انسان ها به صورت ناخودآگاه به سوى جهان غيب كشيده شده و از اين باور جدا نبوده اند.
حقيقتى را باستانشناسان از طريق كاوش زير تلّه هايى از خاك آن را بيرون كشيده اند، قرآن مجيد آن را در جمله كوتاهى بيان كرده است:
(فِطْرَتَ اللهِ التي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا).(1)
«اين فطرتى است كه خداوند، انسان ها را بر آن آفريده است».
در عين حال كه «دين دارى» يك امر فطرى و نهادى است، الهيون بر اين بسنده نكرده به پيروى از آموزگاران آسمانى بالأخص آخرين پيام آسمانى(قرآن مجيد) اين دريافت بشرى را با دليل و برهان همراه ساخته اند و در اين راه، گستره ها و كتاب ها و رساله هاى فزون از شمار نوشته اند.

1 . سوره روم، آيه30.

صفحه 364
كتاب صراط مستقيم دانشمند محترم حجة الاسلام جناب محمد هادى نبوى (دامت افاضاته) كتاب ارزشمندى است كه اصول پنجگانه را به صورت زيبا به تحرير كشيده كه به حق مى تواند مرجعى براى خواهان معارف باشد.
او به موضوع «عقيدتى» بسنده نكرده، موضوع اخلاق را در چشم انداز تحقيق قرار داده است و از ميان «رويكردهاى مختلف در اخلاق اسلامى رويكرد تلفيقى» را برگزيده است، يعنى در عين اين كه محور در تهذيب نفس و تحسين رفتار، كتاب و سنت است، در تبيين محورها از داده هاى عرفانى، فلسفى و تجربى نيز بهره مند شده است.
اين اثر به نام مكارم الاخلاق در 2 جلد منتشر شده است و ما هر دو تأليف را به مؤلف محترم جناب نبوى تبريك گفته و از خداوند بزرگ براى ايشان توفيق روزافزون خواهانيم.
و نيز شايسته است كه در محافل علمى و حوزه ها هر دو كتاب مورد توجه قرار گيرد.
با تقديم احترام
قم ـ مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
جعفر سبحانى
27/8/1397
برابر با8ربيع الأوّل 1440

صفحه 365
   
بخش ششم
نامه ها
1. رياست جمهورى آذربايجان جناب آقاى الهام على اف
2. رياست محترم مجلس شوراى اسلامى جناب آقاى دكتر لاريجانى
3. نامه سرگشاده:  تنصيف ديه زن تأسيسى است نه امضائى
4. تبيين حدود تأثير زمان و مكان در استنباط حكم شرعى
5. نقد عيار
6. نامه به محضر حجت الاسلام والمسلمين آقاى حجتى كرمانى
7. در طريق كسب كمالات روحى
8. موقعيت شعر و شاعران متعهد در مكتب اهل بيت(عليهم السلام)
9. جناب آقاى حاج شيخ محمدحسن زمانى (دامت افاضاته)
10. نامه اى به حضرت آيت الله العظمى بروجردى(قدس سره)
11. نامه به اساتيد محترم و كليه طلاب و دانش آموزان
   حوزه علميه كرمان(دامت بركاتهم)
12. نامه به حاج شيخ محسن اراكى دبيركل مجمع جهانى
   تقريب مذاهب اسلامى

صفحه 366
13. نامه به اعضاى محترم انجمن موضوع شناسى(ادام الله توفيقاتهم)
14. نامه به دوست عزيز و مهربان حجت الاسلام آقاى رحمانى(دامت بركاته)
15. نامه به جناب آقاى حاج حسن آقا حسين نژاد(دامت توفيقاته)
16. نامه به حجت الاسلام جناب آقاى سيدمهدى امام جمارانى(دامت بركاته)
17. نامه به حجت الاسلام آقاى مختارى(دامت بركاته)
18. درباره رؤيت هلال

صفحه 367
1

رياست محترم جمهورى آذربايجان، جناب آقاى الهام على اف

سلام عليكم
كلمه آزادى شيرين ترين واژه اى است كه به گوش انسان ها رسيده و پيوسته از استماع آن لذت مى برند. شيرين تر از آن اين است كه اين پيام شادى را در زندگى خود مشاهده كنند. در اين موقع است كه اين نعمت معنوى با چيزى برابرى نمى كند.
ملت آذربايجان ساليان درازى زير يوغ استعمار شوروى سابق زندگى كرده و فشارهاى همه جانبه را متحمل شده اند. پس از فروپاشى اين نظام تحميلى، نسيم آزادى بر اين منطقه وزيد و روح آزادى در كالبد همه آذرى ها اعم از مسلمان و غيرمسلمان دميده شد و شادمان بودند كه همگان به شيوه برادرى و برابرى در كنار هم زندگى خواهند كرد و به عقايد و مراسم يكديگر احترام گذارند.
امّا گزارش هاى موثق رسيده است كه در منطقه نارداران به هنگام عزادارى سالار شهيدان حسين بن على(عليهما السلام)، نيروى نظامى و انتظامى با مردم مسلمان آن منطقه برخورد خشنى داشته اند كه در نتيجه گروهى شهيد و گروهى ديگر زخمى شده اند و پرچم هاى سرور شهيدان حسين بن على(عليهما السلام) مورد بى احترامى قرار گرفته است. آيا واقعاً چنين برخوردى با مردم آزاده كه به صورت مسالمت آميز مراسم دينى را برگزار مى كنند، قابل توجيه است؟
امروز بايد شما به فكر تروريسم و تكفيرى ها باشيد كه كيان شما را تهديد مى كنند و براى مبارزه با آنان ملت يار و ياور شما باشد.

صفحه 368
بالأخره اين روزهاى تلخ مى گذرد و تاريخ همه اين حوادث را ضبط مى كند، امّا آنچه كه براى شما و دولت شما مى ماند، نام نيك است يا نام ديگر.
من از تمام برادران آذرى كه خود نيز از آنها هستم، درخواست مى كنم كه آرامش خود را حفظ كنند و پيوسته بر مراسم دينى خود پايبند باشند، خداوند بزرگ همراه آنهاست.
من از اين راه دور به شهيدان راه آزادى كه در حال انجام مراسم، جام شهادت نوشيدند، درود فرستاده و به بازماندگان آنان تسليت مى گويم.
شما بهتر مى دانيد كه روح حسينى در عروق ما آذرى ها گردش مى كند و هيچ گاه دست از آل محمد(عليهم السلام) برنمى داريم و پيوسته عاشق حسين(عليه السلام) و حسينيان هستيم.
در پايان از جنابعالى خواهانم هر چه زودتر افراد جنايتكار را به سزاى خود رسانده، ترتيبى دهيد كه بار ديگر اين نوع جريان هاى ناگوار پيش نيايد.
قم ـ حوزه علميه
جعفر سبحانى

صفحه 369
2
حضور محترم جناب آقاى دكتر على لاريجانى،
رياست محترم مجلس شوراى اسلامى (دام عزّه)
با اهداء سلام به حضرتعالى و كليه نمايندگان متعهّد در مجلس شوراى اسلامى
تصديع مى دهد در حالى كه كشور با مشكلات اقتصادى و سياسى روبه رو است، به جاى فكر در مسائل جارى، متأسفانه گزارش ها حاكى است كه رئيس فراكسيون زنان مجلس شوراى اسلامى از آماده شدن طرح براى تساوى ديه زن و مرد خبر مى دهد كه به زودى امضاهاى اين طرح جمع آورى شده و به هيئت رئيسه تقديم مى شود.
يادآور مى شود اين طرح از جهاتى غيرصحيح است: 
اوّلاً:  تساوى و عدم تساوى ديه زن و مرد از مسائل فقهى است كه مرجع تصميم گيرى درباره آن، فقيهان عالى مقام و مراجع عظام مى باشند كه حكم شرعى را از مصادر اسلامى استنباط نموده و در اختيار ديگران قرار دهند، در حالى كه وظيفه مجلس استنباط احكام نيست، بلكه برنامه ريزى در حدود قواعد اسلامى است. بين استنباط حكم شرعى و برنامه ريزى عملى در پرتو قوانين، تفاوت از زمين تا آسمان است; بنابراين چنين طرحى از وظايف مجلس بيرون مى باشد.

صفحه 370
ثانياً:  تساوى ديه زن و مرد بر خلاف حكم مسلّم اسلامى است كه همه فقهاى اسلام اعم از شيعه و سنّى بر آن اتفاق نظر دارند; بنابراين چنين طرحى بر خلاف اجماع مسلّم و روايات متضافر است.
ثالثاً:  كسانى كه در فكر تساوى ديه زن و مرد هستند، از مفهوم ديه، تصور غيرصحيح دارند. آنان فكر مى كنند كه ديه مثلاً در مقابل كالاىِ ازدست رفته است و چون زن و مرد هر دو كالاى يكسانى هستند، پس بايد ديه آنها يكسان باشد.
در حالى كه ديه، در مقابل جبران خسارت اقتصادى است كه بر خانواده وارد شده است. مسلماً در قتل مرد خسارت بيشترى متوجه بازماندگان مى شود و در نظام اسلامى، مرد با تلاش هاى شبانه روزى خود بايد لوازم زندگى خانواده را فراهم سازد و زن هم در مقابل آن تربيت اولاد و تنظيم نيازهاى داخلى را برعهده دارد; بنابراين بحث درباره ارزشگذارى براى كالاى ازدست رفته نيست. و مقام انسانيت بالاتر از آن است كه براى آن بشود قيمت گذارى كرد.
رابعاً:  اين طرح با اصل چهارم قانون اساسى در تضاد مى باشد، چگونه مى خواهند اين طرح را به مجلس بياورند.
مشكل زنان ايران، مسأله ديه نيست، مشكل فزونى ناهنجارى ها در اين قشر است، از قبيل بالا رفتن آمار طلاق، نفوذ اعتياد در اين قشر و...
در پايان از آن عزيز درخواست مى شود كه نامه اينجانب را براى نمايندگان قرائت بفرماييد تا موضع مجلس در برابر اين طرح روشن تر شود.
قم ـ حوزه علميه
جعفر سبحانى
20/4/1397برابر 27 شوال 1439

صفحه 371
3

تنصيف ديه زن، حكم تأسيسى است نه امضائى

در شماره 333 مورخ 8/6/97 در نشريه حريم امام دو بحث جلب نظر كرد:  يكى تحت عنوان «با تغيير عرف و موضوع، امكان تغيير حكم شرعى وجود دارد»، ديگرى «ميزگردى با حضور سه شخصيت درباره ضرورت اجتهاد نو در حوزه زنان و چالش هاى حقوقى ديه آنان».
نقطه نظرهاى اينجانب در اين مقاله متوجه موضوع نخست است. بررسى موضوع دوم به بعد موكول مى شود.
پژوهشگر در مورد نخست، نظريه اثبات امكان برابرى ديه زن را با مرد، در چهار مرحله تبيين كرده است كه نخستين مرحله آن، اين است: آيا ديه، يك حكم تأسيسى است يا حكم امضايى است؟
سپس با بيانى نسبتاً طولانى ثابت مى كند كه امضايى است، در اين مورد، از كلام مرحوم آيت الله حاج سيداحمد خوانسارى(قدس سره) كمك مى گيرد.

نظر ما

سخن گفتن در مرحله نخست، جز اطاله كلام چيز ديگرى نيست، زيرا همگان، از مفسران و محدثان، معتقدند كه حكم ديه، به صورت كلّى نه در مورد زنان، امضايى است. بدين معنا اصل وجوب ديه، حكمى عقلايى و جهانگير

صفحه 372
است و امّا مقدار ديه، مأخوذ از تصويب عبدالمطلب است كه شرع انور آن را امضا كرده است.(1)
بنابراين لزومى ندارد كه در اين مورد، بيش از حد سخن بگوييم و با كلام مرحوم آيت الله خوانسارى(قدس سره) استدلال كنيم; ضمناً اگر گفتيم  امضايى است، مقصود موضوع است، ولى حاكم و تصويب كننده خداى متعال است و در روايت مى خوانيم «أجراه الله» و بايد ميان اين مطلب فرق گذارد.
***

مرحله دوم

تنصيف ديه زن، از امور امضايى است يا تأسيسى؟

نظر پژوهشگر اين است كه تنصيف ديه زن نيز امضايى است كه قبل از اسلام، سابقه داشته و اسلام آن را امضا نموده است. دليل بر اين گفتار چيزى است كه جواد على در كتاب المفصّل في تاريخ العرب قبل الإسلام آورده است: «وتكون دية المرأة نصف دية الرجل».

نظر ما

شايسته بود پژوهشگر، جلد و صفحه المفصّل را تعيين مى كرد تا ما را از فحص و بررسى بى نياز مى ساخت. جاى مناسب اين جمله جلد چهارم آن كتاب، فصل 57، تحت عنوان «الأحوال الشخصية»، ص 412ـ 443 مى باشد، ولى نگارنده با توّرق چنين جمله اى را در آن نيافتم، ولى در صفحه 441، از همان

1 . وسائل الشيعة، ج29، باب11 از ابواب ديات النفس، حديث14.

صفحه 373
جلد اين جمله را نقل مى كند: «فجعل ـ عامر بن جشم ـ للذكر مثل حظ الأُنثيين فوافق حكمه حكم الإسلام».(1)
به اين نيز اكتفا نكردم و به كتاب بلوغ الإرب فى معرفة أحوال العرب، نگارش سيدمحمود شكرى آلوسى بغدادى مراجعه كردم. او در جلد دوم تحت عنوان «عادات العرب فى الازدواج»، از ص 3 تا 52 نقل مطالب كرده و در آنجا نيز اين جمله را نيافتم.
در دانشنامه جهان اسلام، اين جمله را از المفصل نقل كرده است: ديه از احكام امضايى اسلام به شمار مى رود. اسلام انتقام گيرى اغلب ناعادلانه و افراط گرايانه قبايل عرب از يكديگر را به قصاص هدايت كرد و به گذشتن از قصاص و بخشش، سفارش كرد.(2)
وظيفه شرعى ايجاب مى كند كه بگوييم پژوهشگر محترم اين جمله را ديده است. هرچند ما را توفيق يافتن آن نبود، ولى در اينجا بايد اين سخن را يادآور شد. در چنين مسأله مهم، خبر واحد با سند يا بى سند معتبر، حجت نيست تا چه رسد به قول يك مورّخ آن هم بدون سند.
ولى شايسته بود كه پژوهشگر به احاديث اهل بيت(عليهم السلام) مراجعه مى كرد. از احاديث استفاده مى شود كه تنصيف ديه زن، ا