فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی تصاویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : سیمای فرزانگان / ج 6*
نویسنده :آيت الله العظمی سبحانی*

سیمای فرزانگان / ج 6

صفحه 1
----------------------------------------------------------------------------
آيت الله العظمى جعفر سبحانى، 1308_
سيماى فرزانگان/ تأليف جعفر سبحانى- قم: مؤسسه امام صادق(عليه السلام)، 1387
ISBN:978-964-357-337-9(ج.6(
ج.
كتابنامه به صورت زيرنويس.
1. اسلام- مقاله ها و خطابه ها. 2. كلام-مقاله ها و خطابه ها.
3. مجتهدان و علما- سرگذشتنامه. الف. عنوان ب. مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
9س 2س/5/10 BP 297/08
* اسم كتاب سيماى فرزانگان/ ج6*
* موضوع كلام، قرآنى، ولايى، فقهى، تراجم و تقاريظ*
* مؤلّف آيت الله العظمى جعفر سبحانى*
* ناشر مؤسّسه امام صادق(عليه السلام)(قم*
* نوبت و تاريخ چاپ اوّل/ 1387*
* چاپخانه مؤسّسه امام صادق(عليه السلام)(قم*
* تيراژ 2000 نسخه*
* حروفچينى و صفحه آرايى لاينوترونيك مؤسّسه امام صادقع(قم*
E-mail: info@ imamsadeq.org
http://www.imamsadeq.org
مركز پخش
انتشارات توحيد

صفحه 2
قم- ميدان شهدا- 7745457 و 2925152

صفحه 3

صفحه 4

صفحه 5

صفحه 6

صفحه 7
بسم الله الرحمن الرحيم

رشد انديشه اسلامى

در رويايى مكتب ها

جهانى كه ما در آن زندگى مى كنيم، بر اثر گسترش ارتباطات و اطلاعات به صورت دهكده واحدى درآمده است كه انديشه اى در غرب توليد مى شود يا در شرق پديد مى آيد و پس از دقايقى در آن طرف جهان، خودنمايى مى كند. پيشرفت بشر در مسائل ارتباطات، به پيشرفت علوم و انديشه ها كمك شايانى كرده، زيرا تلاقى افكار بسان تلاقى دو سيم مثبت و منفى است كه از آن نور علم مى تراود.
در كوران رويارويى انديشه ها، مكتبى سرفراز است كه وجدان بشر را قانع سازد، و عقلانيت او را پرورش دهد. در غير اين دو صورت، بازتاب فطرت يا عقلانيت بشر، آن را نپذيرفته و از حوزه انديشه ها بيرون مى سازد.
از اين رهگذر بايد به يك مسأله رسيد و آن اينكه اسلامى كه اصول آن با فطرت و آفرينش انسان هماهنگ است و پيوسته با تعاليم خود به فكر و انديشه بشر تعالى مى بخشد، شايسته آن است كه در كشاكش انديشه ها سرفراز و سربلند گردد و جام پيروزى را از آن خود سازد.

صفحه 8
بر خلاف انديشه پاپ كه اسلام را ضد عقلانيت شمرد در اين مقالات، عقلانى بودن اسلام بهوضوح ثابت شده، بالاخص اسلامى كه در قالب تشيع و پيروى از اهل بيت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)ريخته شود، عقلانى بودن دين، با درخشش بيشترى خودنمايى مى كند.
مقالاتى كه از نظر خوانندگان عزيز مى گذرد، زاييده يك روز و دو روز و يك هفته و يك ماه نيست، بلكه رويدادهاى گوناگون، فكر و انديشه مؤلف را به خود جلب نموده و در اين مورد به توليد فكر پرداخته است.
اگر برخى از مقالات جنبه نقلى دارد، بخش ديگر، بال انديشه را در آسمان بيكران علم و دانش به سير و سفر مى پردازد.
اما اينكه چرا كتاب را سيماى فرزانگان نام نهاديم، در بخش هاى پيشين به اين سؤال پاسخ داده شد كه بخش عمده مقالات جلد نخست و اجزاى پس از آن را شرح حال عالمان و فقيهان و حكيمان و متكلمان تشكيل داده است از اين روى، اين نام را برگزيديم و به تعبير دانشمندان كل را به نام جزء ناميديم.
يك نظر اجمالى بر مقالات، حاكى از آن است كه بخشى از آنها جنبه دفاعى داشته و از مكتب، دفاع نموده است و اين نشانه بالندگى مكتب است، زيرا در قرن بيست و يكم مكتب شيعه در سطوح مختلف عقايد، اخلاق و رفتار به غنا و رشد و بالندگى دست يافته و براى خود در محافل علمى و فلسفى جهان جايگاهى به دست آورده است.
قم- مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
سوم ماه مبارك رمضان 1429 قمرى
15/6/1387

صفحه 9
بخش اول
موضوعات كلامى
1. انسان گرايى مادى يا دين جديد؟!
2. آيا وحى زاييده نبوغ است؟
3. شريعت فراگير، ناسخ شرايع پيشين
4. رهايى از تثليث و بازگشت به توحيد
5. عقيده به خداى خالق و تأثير آن در پديد آمدن دانش ها
6. خيزش مجدّد الحادِ ستيزه جو
7. تكفير و سيره سلف صالح
8. احكام كلامى مسجد
9. انتظار فرج
10. ارتداد سازمان يافته
11. پذيرش گفتار بى دليل
12. تكفير همه فرق مسيحى
13. مقصود از «هدايت و ضلالت در دست خداست» چيست؟
14. خاتميّت و مرجعيت علمى امامان معصوم
15. عيد غدير، عيد مؤمنان يا عيد كافران؟!
16. انديشه هاى عصر جاهلى در آيينه ادبيات امروز
17. وحى الهى يا وحى نفسى؟
18. سخنرانى پاپ در دانشگاه ساپينزا
19. سفر آقاى خورى به شهر مقدس قم
20. روش هاى ماكياوليستى در ترويج مذهب

صفحه 10

صفحه 11

1

انسان گرايى مادّى يا دين جديد؟!

در شماره دوم سال 1385، مسلسل 58، مقاله اى پيرامون چپ نو سنّتى و چپ رو و تفاوت هاى آن دو را مطرح كرديم و يادآور شديم كه فروپاشى شوروى سابق به معناى پايان عمر ماترياليسم نيست، بلكه بار ديگر مادى گرى به صورتى نو، چهره نشان داده و با ادبيات جديد گام به اجتماع نهاده است. در آن مقاله مشروحاً اين مسأله و ابزار و ادوات تبليغى را متذكر شديم.
در شماره سوم سال1386، مسلسل 63، بار ديگر به اين موضوع بازگشتيم و تحت عنوان الحاد ستيزه جو، ويژگى هاى ماترياليسم جديد را يادآور شديم. اكنون در اين زمينه به صورتى ديگر سخن مى گوييم تا رهبران دينى نسبت به اين جريان آگاه باشند.
از آنجا كه واژه هاى الحاد، ماترياليسم و مادى گرايى بار منفى دارد، اين بار مى خواهند از مفاهيم زيبا كه جنبه انسان دوستى دارد، استفاده كنند و با ايدئولوژىهاى جوان پسند و دلربا، افكار را متوجه خود كنند و در عين حالى كه در صدد نفى دين و دينداران هستند، خود دين جديدى را پيريزى كرده و معادل آنچه را كه دينداران دارند، در مكتب خود بياورند تا

صفحه 12
از اين طريق، هر نوع خلأ فكرى را در ذهن جوانان پر كنند و اين يكى از شگفتى هاى اين مسلك نوظهور است كه در عين حملات شديد بر دين و مفاهيم دينى و انكار مقدّسات، ناخودآگاه مقدسات جديدى را پديد آورده و آنها را جايگزين مقدسات دينى ساخته است.
اين خود حاكى از آن است كه ديندارى و دين خواهى از امور فطرى است و چون خود را از دين واقعى تخليه كرده يا مى خواهد تخليه كند، ناچار مى شود اين خلأ را با دين ديگرى پر كند. اينك ما مقدساتى را كه اين مكتب انكار كرده و معادل هايى كه در برابر آن قرار داده، منعكس مى كنيم:
نام گذارى
شرايع آسمانى از واژه هايى براى نام گذارى خود استفاده كرده اند، مانند آيين خداخواهى و خداجويى يا «اسلام» كه به معناى تسليم در برابر خداست، ولى ماترياليسم جديد از واژه هايى مانند انسان گرايى يا اومانيسم و نيز طبيعت گرايى (ناتوراليسم) بهره مى گيرد.
شرايع آسمانى، يك رشته باورها را مطرح مى كنند و به دنبال آن بايدها و نبايدهايى را مى آورند. از بخش نخست به نام «عقيده» و از بخش ديگر به نام احكام عملى «شريعت» ياد مى شود، ولى ماترياليسم جديد يك رشته معادل هايى در برابر باورهاى دينداران قرار داده و به گونه اى جزمى و بى بازگشت از آنها دفاع مى كند. اينك به عقايد هر دو طرف درباره موضوعات مختلف به صورت تطبيقى(طى يك جدول) توجه كنيم:

صفحه 13
انسان شناسى
انسان از نظر دينداران انسان از نظر ماترياليست ها
انسان مخلوق خداست انسان محصول تكامل طبيعت است
شخصيت انسان در پرتو هدايت هاى فطرى و غيرنظرى شكل مى گيرد شخصيت انسان بازتاب طبيعت و ميراث اجتماعى است
انسان وراى بدن، روح مجردى دارد روح مجرّدى در كار نيست
انسان براى هدفى آفريده شده است براى وجود انسان در جهان هدفى در كار نيست
مرگ دروازه ابديت و انتقال به جهان ديگر است مرگ پايان زندگانى است
تا اينجا تفاوت عقايد دو گروه درباره انسان روشن شد و ما نظريه هر دو گروه را بدون اشاره به دلايل آنها مطرح كرديم.
آيا ماترياليسم جديد يك دين است؟
همان طور كه يادآور شديم، اين گروه در عين هجوم به دين و دينداران، خود، دين جديدى را پديد آورده اند كه اكنون به عناصر و اركان آن اشاره مى كنيم:
1. دينداران بالأخص پيروان شرايع آسمانى، براى خود كتاب مقدسى دارند كه كامل ترين آنها قرآن كريم است و اكنون بايد به آخرين كتاب آسمانى يعنى قرآن عمل كرد. ماترياليست هاى نوين نيز براى خود «مانيفست اول و دوم» دارند.

صفحه 14
2. دينداران خدا را مى پرستند و آنچه مربوط به خداست، آن را مقدس مى شمارند، در حالى كه اينان فقط انسان را محترم مى شمارند و حتى مى توان گفت مى پرستند.
3. در شرايع آسمانى، رهبران الهى مقامات مختلفى دارند، در حالى كه همگى مستند به خدا مى باشند، ولى هركدام براى خود درجه خاصى دارند، مانند پيامبر، امام، مرجع و مفتى و مبلغ و در ماترياليسم نو، نيز سلسله مراتبى از مربيان اجتماعى و آموزگاران عقيدتى وجود دارد.
4. دينداران براى خود معبد و پرستشگاهى به نام مسجد و كليسا و كنيسه دارند كه در آنها به پرستش خدا مى پردازند. ماترياليست هاى جديد نيز براى خود مدرسه و كالج و دانشگاه را مكان مقدسى مى شمارند.
5. اگر دينداران كفر را تحمل نمى كنند و صددرصد با آن مخالفند، ماترياليست هاى جديد نيز دين و خداگرايى را برنمى تابند.
بايدها و نبايدها
همان طورى كه در ميان دينداران حلال و حرام و به اصطلاح بايد و نبايدهايى هست، در ميان ماترياليست هاى جديد نيز نظير آن وجود دارد كه در جدول زير بيان مى شود و چون حلال و حرام نزد دينداران روشن است، در جدول زير فقط به بايدها و نبايدهاى ماترياليست ها مى پردازيم:

صفحه 15
بايدها نبايدها
ترويج الحاد و بى دينى سخن گفتن از خالق جهان
ترويج نظريه تكامل طبيعى سخن گفتن از نظريه خلقت به عنوان يك فرضيه علمى
ترويج اخلاق نسبى و منطقه اى سخن گفتن از اخلاق مطلق
ترويج آزادى جنسى محدوديت هاى جنسى دينى
پاسخ دادن به همه تمايلات جنسى انتقاد از برخى رفتارها به نام انحراف جنسى
نفى زندگى پس از مرگ سخن گفتن از بهشت و دوزخ و پاداش و كيفر اخروى
تدريس اين عقايد از ابتدايى تا دانشگاه هرگونه سخن گفتن از مسائل معنوى و مذهبى و اخلاقى
تناقض در نفى بنيادگرايى
ماترياليسم جديد هر نوع بنيادگرايى را نفى مى كند و مى گويد صحيح نيست اصولى را به صورت مطلق بپذيريم و آن را در ابعاد مختلف زندگى از سياست و اقتصاد و تعليم و تربيت پياده كنيم، ولى در عين حال، خود پيروان اين مكتب، يك رشته اصول را به طور مطلق به شرح يادشده در زير حاكم بر زندگى مى دانند.
اصل نخست: جهان موجودى قديم است و مخلوق كسى نيست، جهان از قديم بوده و خواهد بود.
اصل دوم: انسان بر اثر عوامل طبيعى از نقطه ضعف به اين نقطه كمال رسيده است و عواملى خارج از وجود او و طبيعت در تكامل او نقش دارند.

صفحه 16
اصل سوم: انسان موجودى كاملاً طبيعى و مادّى است و هرگز چيزى به نام روح و روان درباره انسان، مطرح نيست.
اصل چهارم: دين پديده اى اجتماعى است و بشر در طول تكامل وجود خود، انديشه دينى را پرورش داده و بدين پايه رسانده است.
اصل پنجم: در تحليل شرور و بدى ها و ناهنجارى ها نبايد همه خير و هنجار را به خدا و ناهنجارى ها و كاستى ها را به بشر نسبت داد.(1)
اصل ششم: غايت از وجود انسان در همين دنياست و غايت و هدفى خارج از اين جهان وجود ندارد و هر نوع غايتى و پايانى خارج از اين جهان به نام بهشت و دوزخ منتفى است.
اصل هفتم: پرستش موجودى به نام خدا و نيايش بردن به سوى او ممنوع است و انسان بايد وقت و تلاش خود را مصروف رسيدن به زندگى بهتر و رفاه كامل تر كند.
اصل هشتم: علم گرايى و اصالت بخشيدن به علم يكى از اصول است و موجب پيشرفت مى شود، ولى اعتقاد به بهشت و جهنم، انسان را از تلاش علمى باز مى دارد.
اصل نهم: انسان به تنهايى مسئول است تا در سايه تلاش هاى خود به آرمان هايش برسد و خدا در اين زمينه نقشى ندارد.
نتايج عملى اصول يادشده
اعتقاد به آن اصول نتايج وخيمى دارد و هرگز نمى توان به فردى كه به اين

1. البته در بيان اين اصل كمال مسامحه وجود دارد. گروهى كه خدا را قبول ندارند، چگونه اين اصل را مطرح مى كنند كه نمى توان همه خيرها را به خدا و شرور را به انسان نسبت داد.

صفحه 17
اصول معتقد است در زندگى اجتماعى، كوچك ترين اعتمادى نمود، زيرا طبق اين اصول نتايج زير به دست مى آيد:
1. جهان و بشر خودبه خود بدون دخالت كسى راه تكامل را طى مى كنند (طبعاً چنين فردى مسئوليت هيچ كارى را نبايد بپذيرد).
2. خدايى وجود ندارد.
3. كتب مقدس همه افسانه هستند.
4. نسبت به تمام اديان و مذاهب بايد بدبين بود.
5. بخور و بياشام و لذت جنسى ببر، زيرا فردا خواهى مرد!
6. هر كارى را كه خوب مى دانى انجام بده.
7. انسان فقط در برابر خودش مسئول است.
8. هيچ حق مطلق و باطل مطلقى وجود ندارد.
9. معيار نيك و بد در دست خود انسان است.
10. در مسائل اخلاقى نبايد مرجعى را به عنوان اصل مطلق بپذيريم.
11. ترويج آزادى جنسى به طور مطلق و آسانى طلاق.
12. آزادى خودكشى، سقط جنين و كشتن بيمار مرگ مغزى.
13. اخلاق نسبى و مصلحتى و مقطعى: «اگر به دروغ نياز دارى، كار خوبى است».
14. كودكان فاقد هرگونه ارزش انسانى بار مى آيند(لازم نيست نظام تربيتى و اخلاقى خاصى به كودكان آموزش داده شود).
15. افزايش طلاق در جامعه، پذيرفته است.
16. مادى گرايى اخلاقى و دعوت به افزايش ثروت.
اين اصول و عقايد درباره انسان و جهان و جامعه و مسائل مربوط به

صفحه 18
بايدها و نبايدها و اخلاق جامعه چيزى است كه در مانيفست اول و دوم آنها آمده است.(1)
بحث درباره اصول فلسفى و اجتماعى و اخلاقى آنان، در اين مجله كراراً انجام گرفته و فعلاً درباره آن اصول دور از منطق و برهان سخن نمى گوييم. خوشبختانه الهيون در تمام اين مقاطع داد سخن داده و مسائل ماوراى طبيعت و خلقت انسان و وجود سراى ديگر را كاملاً تشريح كرده اند. چيزى كه در اين مقاله براى ما مدّ نظر است، هشدارى به جوانان و شخصيت هايى است كه در جامعه مصدر كارند و آن اينكه:
هرگاه افرادى با اعتقاد به اين اصول پرورش يابند كه نه به پاداش و كيفر اخروى معتقد باشند و نه به ماوراى طبيعت باور داشته باشند و محور رفتار آنها سود مادّى و مسائل جنسى و لذت هاى فردى باشد و گزينش آنها بر اساس منافع مادى زودگذر صورت گيرد، آيا مى توان به چنين افرادى اعتماد كرد و در جامعه نقش مؤثرى به آنها داد؟ آيا مى توان آموزش و پرورش را در اختيار آنها نهاد؟ آيا مى توان اختيار رسانه هاى گروهى را به آنها سپرد؟ آيا در حفظ امنيت كشور مى توان به آنها اعتماد كرد؟
شگفت اينجاست كه پايه گذاران اين اصول به قدرى دور از منطق و برهانند كه در عين نفى آيين و كيش، خود آيين و كيش جديدى را براى مردم مى آورند و در عين نفى اصول مطلقه فراگير، يك مشت اصول مطلقه را مطرح كرده و اجازه نمى دهند كسى از آن اصول انتقاد كند يا عدول نمايد و به حق بايد گفت: الحمدلله الذى جعل أعدائنا من الحمقاء!

1. براى اطلاع بيشتر از متون مانيفست ها و بندهاى آنها به سايت زير مراجعه كنيد:
www.bible.ca

صفحه 19

2

آيا وحى زاييده نبوغ است؟

سؤال
برخى مى گويند: وحى پيامبران، زاييده نبوغ و عظمت فكرى آنان بوده است و درحقيقت پيامبران همان نوابغ هستند كه انديشه هاى خود را به عالم وحى نسبت مى دهند. آنان در اين مورد چنين مى گويند:
دستگاه آفرينش افراد نابغه و خيرخواهى را در دامان خويش پرورش داده و آنان روى نبوغ ذاتى و افكار عالى خود، جامعه را به اخلاق نيك و اعمال شايسته و رعايت عدالت اجتماعى و... دعوت نموده و از اين رهگذر، گام هاى مؤثرى براى سعادت بشر برمى دارند و آنچه را كه به عنوان دستور و قانون به مردم عرضه مى دارند، جز نتيجه نبوغ و مولود فكرى عالى آنان چيز ديگرى نيست و هرگز ارتباطى با جهان ديگر ندارد.
پاسخ
تحليل وحى از طريق نبوغ فكرى طرحى است كه مبلغان مسيحى به آن دامن مى زنند و مى خواهند عظمت قرآن را از راه طبيعى توجيه كنند، ولى بايد دانست:

صفحه 20
تحليل نبوّت از طريق نبوغ در امور روحى و معنوى درواقع تكامل يافته همان انديشه نبوغ در شعر و سخن سازى است كه عرب جاهلى وحى محمدى را از آن طريق توجيه مى كرد; چيزى كه هست عرب جاهلى بر اثر ضيق ديد، پيامبر را نابغه شعر و نادره گفتار مى انديشيد، ولى اين نويسندگان بر اثر وسعت ديد، دايره نبوغ را گسترش داده و او را نابغه اصلاح و امور معنوى انديشيده اند.
نبوغ هر يك از نام آوران تاريخ كه از استعداد شگرف و نيرومندى برخوردار بودند، در محيط هاى مناسبى شكوفا مى شود و عواملى مانند محيط هاى علمى و هنرى و نظامى مايه شكفته شدن نبوغ آنان مى گردد.
نوابغ جهان همگى در محيط هايى تربيت شده اند كه پرورنده استعدادهاى آنان بود و اگر افلاطون و ارسطو در غير محيط علمى آتن ديده به جهان مى گشودند، هرگز استعداد و نبوغ آنان شكفته نمى شد و در رديف انقلاب آفرين هاى علمى جهان قرار نمى گرفتند.
اگر مى بينند كه در دامن شرق، نوابغى مانند پور سينا و خواجه و سرايندگان و نام آورانى مانند فردوسى و حافظ پرورش يافته اند و نبوغ خود را به مرحله فعليت رسانيده اند، به خاطر محيطى است كه توانسته است استعداد آنان را شكوفا سازد و اگر همين افراد در غير محيط هاى مناسب ديده به جهان گشوده بودند، نبوغ خود را در پوششى از جهل و غفلت به همراه خود مى بردند.
اگر در جهان غرب، مكتشفان و مخترعان و هنرمندانى پديد آمده اند، به خاطر اين است كه محيط غرب مى توانست كم و بيش اين استعدادها را

صفحه 21
به ثمر برساند، و لذا قبل از انقلاب علمى غرب، استعدادهاى نوابغ غرب به هدر رفته، با خود افراد زير خاك پنهان مى شد.
نبوغ كم و بيش در افراد جامعه وجود دارد و آفريننده مهربان نيز اين نعمت را روى مصالحى به برخى از افراد مى دهد كه جامعه انسانى در پرتو قدرت فكرى و علمى و هنرى آنها به سوى كمال برود، ولى شرط بروز و ظهور آن آمادگى محيط و شرايط زندگى نابغه است. اگر نابغه صنعت و رياضيات در شرايطى ديده به جهان بگشايد كه هيچ نوع وسيله اى براى رشد استعداد نباشد، اثرى و انقلابى از او به چشم نخواهد خورد. اين يك اصل مسلم است در نوابغ كه تجربه آن را تصديق مى كند.
ولى انقلاب و عظمت پيامبر اسلام درست بر خلاف اين اصل بود و براى شكوفايى استعداد او، شرايط طبيعى فراهم نبود، زيرا حجاز سرزمين دور از علم و تمدن، دور از فرهنگ و هنر بود. يك چنين انقلاب عميق و اصيل با يك جهان آرمان و ايدئولوژى همراه با تحرك و جهش نمى تواند مولود استعداد و نبوغ انسانى باشد كه براى بروز نبوغ او يك شرط هم فراهم نبود.
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در فلسفه و عرفان انقلابى برپا كرد كه هرگز محيط او آماده چنين افكار و تعاليم نبود. او در زمينه هاى تقنين و تشريع، قوانينى عرضه داشت كه محيط او قانون و قاضى را نمى شناخت و از حقوق مدنى و جهانى به كلى بى خبر بود. او درباره قوانين خلقت و اسرار آفرينش، مطالبى را مطرح نمود كه در زمان او و صدها سال پس از آن نيز مطرح نگرديد و هيچ نابغه اى نمى تواند در محيط هاى جهل و نادانى چنين افكارى را عرضه كند و نبوغ او به فعليت برسد.

صفحه 22
بنابراين مقايسه انقلاب آسمانى مرد بزرگى مانند حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) با انقلاب هاى علمى و صنعتى و هنرى و سياسى نام آوران تاريخ كه در دامن محيط هاى مناسب پرورش يافته اند و در پرتو محافل علمى يونان و روم و دانشگاه هاى اروپا و امريكا و مراكز هنرى و ادبى غرب متمدّن توانسته اند نبوغ خود را نشان دهند، ظلم و جفا و يك حق كشى روشن است.
محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) مردى بود امى و درس نخوانده، نه با فيلسوفى نشسته بود كه با افكار فلسفى آشنا گردد و نه با حقوقدانان سروكار داشته تا از نحوه تقنين و تشريع آگاه شود و نه به دبستان و دبيرستان و دانشگاهى گام نهاده بود تا كم و بيش از فرضيه هاى علوم طبيعى و قوانين حاكم بر جهان و انسان، اطلاعاتى به دست آورد، نه با مربيان اخلاق و پرورش دهندگان فضايل نشست و برخاست كرده بود تا اصول اخلاق و فضايل انسانى را از آنان بياموزد و سپس در پرتو نبوغ و استعداد شگرف خود، در اين چشم اندازها انقلابى برپا كند كه برترى خود را بر ديگران ثابت نمايد.
او در محيطى زندگى مى كرد كه مردم آنجا به هيچ وجه با اين مسائل آشنايى نداشتند; در اين صورت چگونه يك نابغه، بدون اينكه جرقه اى در درون دل او روشن گردد، مى تواند استعداد خود را به ثمر برساند و انقلابى همه جانبه برپا كند يا بدون اينكه از سير علم و افكار گذشتگان و معاصران آگاه گردد، در بسيارى از موضوعات، بديع ترين و استوارترين رأى را ابراز نمايد.
***
از اين گذشته، نهال نبوغ در درون انسان همزمان با قواى ديگر رشد و

صفحه 23
نمو مى كند و در دوران جوانى كه هنگام شكوفايى كليه نيروهاى جسمى و روحى است، شكفته مى شود و انقلاب و رستاخيزى در زندگى انسان نابغه پديد مى آورد و بخش مهمّى از افكار و طرح هاى نوابغ، مربوط به دوران جوانى آنان مى باشد و هرگز ديده نشده است كه نبوغ فردى، چهل سال تمام در پوشش سكوت و سكون قرار گيرد و كوچك ترين جوانه اى نزند و جرقه اى در درون او روشن نگردد، ولى ناگهان بدون هيچ مقدمه اى غوغايى در درون او پديد بيايد و از سن چهل تا شصت و سه سالگى، افكار و طرح هايى ارائه دهد و اصول و كلياتى را پياده كند كه حتى نمونه بسيار كمرنگ آن در دوران شكوفايى قواى جسمى و روحى او ديده نشده بود.
اگه به راستى پيامبر اسلام يك نابغه اجتماعى بود، چرا نبوغ او مانند ديگر نوابغ در دوران جوانى و دوره هاى بعد جوانه نزد و وقتى او گام به كمال سنى نهاد، دوران ضعف او فرا رسيد، چنين رستاخيزى در درون او پديد آمد؟!
اگر او يك نابغه اجتماعى بود، چرا افكار و تعاليم خود را به وحى نسبت داد و خود را نماينده الهى و مجرى دستور او معرفى كرد؟ مگر حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) به تصديق دوست و دشمن يك فرد پاكدل و بى آلايش نبود، مگر به صداقت و درستكارى شهره آفاق نبود؟ پس چرا با داشتن چنين كمالات روحى و نبوغ فطرى، تعاليم خود را مربوط به جاى ديگر دانست و مانند ديگر نوابغ به فكر و انديشه خود افتخار نكرد و نگفت من چنين فكر مى كنم، بلكه گفت:
(اِنْ أَتّبِعُ اِلاّ ما يُوحى اِلَيّ)
«من جز از آنچه بر من وحى مى شود، از چيزى پيروى نمى كنم».

صفحه 24

3

شريعت فراگير و جهانى

و

ناسخ شرايع پيشين

از روزى كه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) پرچم توحيد را به دست گرفت و مردم را به شريعت خود، دعوت نمود، تلويحاً و تصريحاً خود را پيامبر جهانى و شريعت خود را شريعت فراگير خواند و جهانيان را اعمّ از اهل كتاب و غيره به پيروى از شريعت خود دعوت نمود و لازمه نبوت فراگير ناسخ بودن شريعت او نسبت به شرايع پيشين است و اين مسأله با دلايل كافى در اين مقاله مطرح خواهد شد.
هيچ مسلمانى در جهانى بودن شريعت حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) شك و ترديدى به خود راه نداده و اگر شبهه اى هست، از جانب برخى از يهود و نصارى است. آنان به خاطر جلب قلوب مسلمانان، پيامبر اسلام را تصديق نموده، ولى معتقدند او براى اصلاح عرب برانگيخته شده، نه براى اصلاح پيروان كتاب هاى آسمانى مانند يهود و نصارى;(1) آنگاه براى اين ادعا، يك سلسله شبهات را

1. شرح مقاصد، ج5، ص 46; كشف المراد، ص 176.

صفحه 25
مطرح مى كنند كه درحقيقت نمى توان به آن نام دليل نهاد. اگر واقعاً امّت عربى به علت اينكه در گمراهى و تباهى فرو رفته بودند، نياز به اصلاح داشت، پيروان هر دو كتاب نيز دست كم از آنها نداشتند.
يهود با تحريف كتاب خود، چهره شريعت موسى را مسخ كرده و بسيارى از حقايق را مخفى نموده بودند. رجال كليسا نيز خداى آسمانى را در بدن انسانى به نام مسيح محبوس نموده و آيين توحيد را به تثليث تبديل نموده بودند و به جاى اينكه زمام زندگى را به رب واحد بدهند، به دست احبار و رهبان داده و انديشه آنان را بر كتاب مقدس مقدم مى داشتند.
ما فعلاً بحث در لغرش ها و انديشه هاى غير صحيح يهود و نصارى ندارم. آنچه مهم است، دلايل جهانى بودن شريعت پيامبر است كه آنها را مطرح مى كنيم:
1. قرآن و فراگيرى شريعت اسلام
هرگاه پيروان هر دو كتاب، پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را راستگو مى دانند، بايد او را در همه دعوت ها راست و صحيح معرفى كنند. او در كتاب آسمانى، خود را به عنوان پيام آور جهانى كه شريعت او ناسخ شرايع پيشين است، معرفى مى كند. ما اينك به برخى از آيات اشاره مى كنيم:
1. (وَ ما أَرْسَلْناكَ اِلاّ كَافّةً لِلنّاسِ بَشيرا وَ نَذيرا وَ لكِنّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ)(1)
«ما تو را جز براى همه مردم نفرستاديم تا آنها را به پاداش هاى الهى بشارت

1. سبأ، 28.

صفحه 26
دهى و از عذاب او بترسانى، ولى بيشتر مردم نمى دانند».
2.(قُلْ يا أَيّهَا النّاسُ اِنّي رَسُولُ اللّهِ اِلَيْكُمْ جَميعا...)(1)
«اى مردم! من فرستاده خدا به سوى همه شما هستم...».
3. (وَ أَرْسَلْناكَ لِلنّاسِ رَسُولاً وَ كَفى بِاللّهِ شَهيدا)(2)
«ما تو را پيامبرى به سوى مردم فرستاديم و گواه خدا در اين باره كافى است».
4. (وَ ما أَرْسَلْناكَ اِلاّ رَحْمَةً لِلْعالَمينَ)(3)
«ما تو را جز براى رحمت جهانيان نفرستاديم».
5. (تَبارَكَ الّذي نَزّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعالَمينَ نَذيرا)(4)
«پربركت است كسى كه قرآن را بر بنده اش نازل كرد تا بيم دهنده جهانيان باشد».
6. (وَ أُوحِيَ اِلَيّ هذَا الْقُرْآنُ ِلأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ)(5)
«اين قرآن بر من وحى شده تا شما و تمام كسانى را كه قران به آنها مى رسد، به آن بيم دهم...».
7. (هُوَ الّذي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ)(6)
«او كسى است كه رسول خود را با هدايت و دين حق فرستاد تا او را بر همه اديان غالب سازد; هرچند مشركان را خوش نيايد».

1. اعراف، 158.
2. نساء، 79.
3. انبياء، 107.
4. فرقان، 1.
5. انعام، 19.
6. صف، 9.

صفحه 27
8. (يا أَيّهَا النّاسُ قَدْ جاءَكُمُ الرّسُولُ بِالْحَقِّ مِنْ رَبِّكُمْ فَآمِنُوا خَيْرا لَكُمْ)(1)
«اى مردم! پيامبرى كه انتظارش را مى كشيديد، حق را از جانب پروردگارتان آورد. به او ايمان بياوريد كه براى شما خوب است».
9. (الر كِتابٌ أَنْزَلْناهُ اِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النّاسَ مِنَ الظّلُماتِ اِلَى النّورِ بِاِذْنِ رَبِّهِمْ اِلى صِراطِ الْعَزيزِ الْحَميدِ)(2)
«اين كتابى است كه بر تو نازل كرديم تا مردم را از تاريكى ها (شرك) به سوى روشنى (ايمان) به فرمان پروردگار توانا و ستوده درآورى».
10. (هذا بَيانٌ لِلنّاسِ وَ هُدى وَ مَوْعِظَة لِلْمُتّقينَ)(3)
«اين بيانى است براى همه مردم و هدايت و اندرزى است براى پرهيزگاران...».
دقت در اين آيات به روشنى مى رساند كه رسالت او فراگير بوده و مخصوص عرب يا عجم نبوده است، زيرا مطالب را از آيات يادشده مى توان دريافت:
1. در شش آيه از اين آيات، مخاطبان را ناس (مردم) معرفى كرده و پيامبر را مأمور به هدايت مردم نموده است و ناس را با «ال» مزين نموده تا دلالت كند كه مقصود همه مردم جهان است نه خصوص عرب.
2. در دو مورد، او را مبعوث به سوى عالمين (جهانيان) معرفى كرده است و مثلاً فرموده: (لِيَكُونَ لِلْعالَمينَ نَذيرا).

1. نساء، 170.
2. ابراهيم، 1.
3. آل عمران، 138.

صفحه 28
3. در برخى از موارد، كليه كسانى را كه نداى او به آنها برسد، مخاطب خود قرار داده و فرموده: (ِلأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ).
4. در سوره صف وعده پيروزى او را بر همه اديان داده و فرموده است: (لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ).
با توجه به اين نكات و نكات ديگرى كه با تدبّر مى توان به آنها رسيد، روشن مى شود كه كتاب آسمانى پيامبر اسلام، او را يك پيشوا و هادى جهانى كه براى هدايت همه مردم جهان مبعوث شده است، معرفى مى كند.
هرگاه پيروان كتاب هاى آسمانى او را صادق و راستگو مى دانند، بايد به پيام هاى جهانى او توجه كنند.
2. رفتار و سيره پيامبر و جهانى بودن دعوت او
بررسى سيره پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در شيوه دعوت روشن مى سازد كه دعوت او جهانى بوده و همه افراد بشر را فرامى گيرد و در دعوت خود، هرگز به نژاد و سرزمينى مقيّد نبوده، بلكه همه انسان ها را مورد خطاب قرار مى داد.
رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) پس از آنكه در مدينه مستقر گشت و مخالفان دعوت را از پيش پاى خود برداشت، سفيران خود را به نقاط دور جهان از بت پرستان و نصارى و يهود اعزام كرد و همراه آنان نامه فرستاد و سران جهان را به آيين اسلام دعوت نمود. او نامه اى به قيصر روم و كسراى ايران و عظيم قبط و ملك حبشه و حارث بن أبى شمر غسانى پادشاه شام و حوزة بن على فرمانرواى يمامه فرستاد و به اين اكتفا نكرد و نامه هاى تبليغى خود را به سران عرب و شيوخ قبايل و اسقف ها و اميران دست نشانده و كارگزاران فرستاد و آنان را به رسالت خويش دعوت نمود.

صفحه 29
ما اكنون دو نامه از نامه هاى آن حضرت را در اينجا با ترجمه فارسى منعكس مى كنيم تا روشن شود دعوت آن حضرت، حد ومرزى را نمى شناخت و ادعاى اينكه او پيامبر جامعه عرب بود، كاملاً با گفتار و رفتار او مخالف مى باشد:
نامه اى به كسراى ايران
«بسم الله الرحمن الرحيم، من محمد رسول الله الى كسرى عظيم فارس. سلام على من اتبع الهدى... أدعوك بدعاية الله فانّى أنا رسول الله الى الناس كافه، لأنذر من كان حياً، ويحقّ القولُ على الكافرين، أسلم تسلم، فان أبيت فعليك اثم المجوس...».(1)
«به نام خداى رحمان و رحيم. نامه اى است از محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) فرستاده خدا به خسرو، بزرگ پارسيان. درود خدا بر پيروان هدايت. من تو را از سوى خدا دعوت مى كنم. من فرستاده خدا به سوى همه مردم هستم نا همه انسان هاى زنده را بيم دهم و حجّت بر كافران تمام شود. اسلام بياور تا سالم بمانى و اگر نپذيرفتى، گناه همه زرتشتيان به گردن توست».
نامه آن حضرت به قيصر روم
«بسم الله الرّحمن الرّحيم، الى هرقل عظيم الروم، سلامٌ على من اتبع الهدى، امّا بعدُ فانّى أدعوك بدعاية الإسلام، أسلم

1. تاريخ طبرى، ج2، ص 295; تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 61.

صفحه 30
تسلم، يؤتك الله أجرك مرّتين فان تولّيت فانّما عليك اثم الأريسيين».(1)
«به نام خداى رحمان رحيم. نامه اى است به هرقل بزرگ روميان. درود خدا بر پيروان هدايت. من تو را به اسلام دعوت مى كنم. اسلام بياور تا سالم بمانى و خدا پاداش تو را دوچندان سازد و اگر روى برگردانى، گناه تمام اريسيان بر گردن توست».
اين نامه بسان نامه پيشين حاكى از آن است كه دعوت آن حضرت حد و مرزى نداشته همه نقاط معموره آن روز را تحت پوشش تبليغ خود قرار داده و آنان را به آيين خود دعوت نموده است.
سر توماس آرنولد خاورشناس منصف در كتاب خود به نام الدعوة الى الإسلام يادآور مى شود اين نامه ها هرچند غيرعادى به نظر مى رسد، امّا گذشت زمان ثابت كرد كه اين نامه ها تنها از روى احساسات تهى نوشته نشده است، بلكه نشان مى دهد كه پيامبر آنچه را در قرآن آمده، از همه مردم مى خواهد و آن اينكه همه مردم اسلام را بپذيرند.
گواه بر اينكه اين نامه ها از روى احساسات تهى از خرد نوشته نشده است، تأثير فزاينده آنها در مخاطبان بود. جز خسرو ايران، همه گيرندگان با نامه ها با احترام برخورد كردند; مثلاً قيصر روم براى تحقيق درباره نويسنده نامه دستور داد كسانى كه از مكه به شام آمده بودند، به حضور وى فرا خوانده شوند تا از آنها درباره وى سؤالاتى كند.
هنگامى كه يك رشته سؤالات با مكيان كه براى تجارت آمده بودند،

1. سيره حلبى، ج 2، ص 275; مسند احمد، ج 1، ص 263.

صفحه 31
مطرح كرد و ابوسفيان دشمن پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) پاسخ داد. قيصر گفت: «اگر پاسخ هاى تو درست باشد، دعوت او به سرزمين من نيز مى رسد».
رهبر قبطيان به درباريان خود چنين گفت: «من درباره اين پيامبر مطالعه كرده ام، به كار بيهوده فرمان نمى دهد و از كار نيك جلوگيرى نمى كند».
فروه عامل قيصر در عمان، نامه اى به رسول خدا نوشت و اسلام خود را اعلام كرد. وقتى قيصر از اسلام آوردن او آگاه شد، او را دستگير كرد و از او خواست توبه كند. او توبه نكرد و سرانجام كشته شد.
پادشاه يمامه به پيامبر نوشت: «پيام هاى شما چه زيبا و نيكوست»; حتى كارگزاران كسرى در يمن و حضرموت به دعوت او پاسخ مثبت دادند. فقط در اين ميان كسرى حرمت را رعايت نكرد و نامه را پاره كرد; در هر حال اين نامه ها و تأثير آنها در اقوام و ملل مختلف، حاكى از گستردگى دعوت و فراگير بودن آيين و درنتيجه ناسخ بودن شريعت وى نسبت به شرايع پيشين است.(1)
3. فراگير بودن اسلام و طبيعت شريعت آن
شريعت اسلام در احكام فردى و اجتماعى خود بر فطرت و مقتضاى آفرينش انسان تكيه مى كند; آفرينشى كه هرگز دگرگونى نمى پذيرد و تا انسان در اين كره موجود است، پايدار خواهد بود. اين ويژگى سبب شده است كه اين آيين فراگير بوده و در عين حال خاتم نيز باشد.
آيين هاى اقليمى كوشش مى كنند كه خود را با شرايط اقليمى

1. براى آگاهى از متون نامه هاى آن حضرت و تأثيرى كه در سران آن روز جهان نهاد به كتاب مكاتيب الرسول، جلد نخست، فصل نامه هاى آن حضرت به ملوك و سلاطين مراجعه فرماييد.

صفحه 32
تطبيق دهند، در حالى كه آيين جهانى مانند اسلام از محدوده اقليم تجاوز كرده، بشر را در هر جا هست محور تشريع قرار مى دهد; مثلاً اسلام در باب معارف از توحيد گرفته تا معاد، روى برهان عقلى تكيه كرده است و اين براهين گاهى به صورت اجمال و اشاره و گاهى به صورت گسترده بيان شده است. مطالعه شش آيه از آغاز سوره حديد عظمت معارف اسلام را به روشنى ثابت مى كند.
در احكام عملى، فردى و اجتماعى، مانند نكاح و زناشويى و احكام اولاد بر فطرت انسانى تأكيد شده است; فطرتى كه در آن دگرگونى نيست.
در نظام اخلاقى و اجتماعى، صدق و راستگويى و اداى امانت، صبر و بردبارى، عفو و گذشت، تواضع و فروتنى، سپاس و توكل، محور بحث قرار گرفته و به شدت از رذايل اخلاقى مانند بخل و بهتان و حسد و غيبت نهى شده است. چنين دستورات اخلاقى نمى تواند از آنِ نژاد خاصى باشد.
در نظام سياسى و اقتصادى، مصالح اجتماع را مطرح كرده و از ريا و غشّ و كم فروشى نهى نموده و به داد و ستد عادلانه دعوت نموده است. اينك برخى از آيات را كه حاكى از نظام متوازن اسلام در قلمروهاى مختلف است; در اينجا منعكس مى كنيم:
1. (اِنّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ اْلإِحْسانِ وَ ايتاءِ ذِي الْقُرْبى وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلّكُمْ تَذَكّرُونَ)(1)
«خداوند به عدل و احسان و بخشش به نزديكان فرمان مى دهد و از فحشا و منكر و ستم نهى مى كند. خداوند به شما اندرز مى دهد، شايد متذكر

1. نحل، 90.

صفحه 33
باشيد».
2.(اِنّ اللّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدّوا اْلأَماناتِ اِلى أَهْلِها وَ اِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ اِنّ اللّهَ نِعِمّا يَعِظُكُمْ بِهِ اِنّ اللّهَ كانَ سَميعا بَصيرا)(1)
«خداوند به شما فرمان مى دهد كه امانت ها را به صاحبانش بدهيد و هنگامى كه ميان مردم داورى مى كنيد، به عدالت داورى كنيد. خداوند اندرزهاى خوبى به شما مى دهد و خداوند شنوا و بيناست».
3. (وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمّة يَدْعُونَ اِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ)(2)
«بايد از ميان شما جمعى، دعوت به نيكى و امر به معروف و نهى از منكر كنند و آنها همان رستگارانند...».
4. اسلام و نژادپرستى
شما مى توانيد فراگيرى اسلام و گستردگى آن را نسبت به همه ملل جهان از نقطه ديگرى نيز مورد بررسى قرار دهيد و آن اينكه اسلام پيوسته با ملّى گرايى و نژادپرستى و تكيه بر خون و زمين و لون و رنگ مبارزه كرده، ملاك برترى را پيراستگى انسان از گناه و خلاف قرار داده است و آيه يادشده در زير در ميان آيات ديگر، روشن ترين گواه بر اين مسأله است:
(يا أَيّهَا النّاسُ اِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَر وَ أُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوبا

1. نساء، 58.
2. آل عمران، 104.

صفحه 34
وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا اِنّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاكُمْ اِنّ اللّهَ عَليمٌ خَبيرٌ)(1)
«اى مردم! ما شما را از يك مرد و زن آفريديم و شما را تيره ها و قبيله هايى قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد- اينها ملاك امتياز نيست- گرامى ترين شما نزد خداوند باتقواترين شماست. خداوند دانا و آگاه است».
آيينى كه بر همه اين امتيازهاى بشرى و تبعيض هاى قبيله اى و منطقه اى قلم قرمز مى كشد، نمى تواند آموزه هاى خود را به گروه خاصى اختصاص دهد و ديگران را از آن محروم سازد.
اينك به برخى از كلمات گهربار پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) كه حاكى از گستردگى شريعت اوست، اشاره مى كنيم:
1. «أيّها الناس انّ الله أذهب عنكم نخوة الجاهلية و تفاخرها بآبائها ألا انكم من آدم وآدم من طين، ألا انّ خير عباد الله عبد اتّقاه».(2)
«اى مردم! خدا خودستايى و خودبرتربينى جاهليت و فخرفروشى به پدران را از شما دور ساخته است. همگان از آدم هستيد و آدم از گل آفريده شده است. آگاه باشيد بهترين بندگان خدا بنده اى است كه خدا را نافرمانى نكند».
2. «ألا انّ العربيه ليست بأب والد، ولكنّها لسان ناطق، فمن قصر عمله لم يبلغ به حسبه».(3)
«آگاه باشيد كه زبان عربى جزء آفرينش شما نيست، بلكه زبانى براى تفاهم

1. حجرات، 13.
2. سيره ابن هشام، ج 2، ص 412; بحارالانوار، ج 21، ص 105; روضه كافى، ص 248.
3. اين مضمون در سوره مريم، آيه 97 و سوره سجده، آيه 3 و سوره يس، آيه 6 آمده است.

صفحه 35
است. آن كس كه كردارش نارسا باشد، حسب و نسبت او وى را به جايى نمى رساند».
3. «ان الناس من عهد آدم الى يومنا هذا مثل أسنان المشط، لا فضل لعربى على عجمى ولا أحمر على أسود الاّ بالتقوى».(1)
«مردم از روزگار آدم تا به امروز، مانند دندانه هاى شانه برابرند. عرب را بر عجم و سفيد را بر سياه جز با پرهيزگارى برترى نيست».
اين كلمات كه آنها را در يك مجمع عمومى در حجةالوداع فرمود، همگى حاكى از آن است كه شريعت وى براى خود حد و مرزى نمى شناسد و عرب و عجم نزد او يكسان است.
شبهات جهانى بودن رسالت
تا اينجا دلايلى از كتاب آسمانى و سخنان پيامبر و طبيعت رسالت او براى ما روشن ساخت كه اسلام از روز نخست، قلمرو خاصى را به رسميت نشناخته، هرچند به صورت طبيعى به تدريج پيشرفت كرده است. چيزى كه هست، گاه و بيگاهى برخى از مخالفان، پيرامون جهانى بودن پيام هاى او شبهاتى را مطرح كرده اند كه به تحليل و نقد آنها مى پردازيم:
1. هشدار به يك ملّت
از برخى از آيات استفاده مى شود كه رسول خدا براى بيم دادن، به ملّت خاصى مبعوث شده است، مانند:

1. اين مضمون در سوره مريم، آيه 97 و سوره سجده، آيه 3 و سوره يس، آيه 6 آمده است.

صفحه 36
(وَ لكِنْ رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ لِتُنْذِرَ قَوْما ما أَتاهُمْ مِنْ نَذير مِنْ قَبْلِكَ لَعَلّهُمْ يَتَذَكّرُونَ)(1)
«ولى اين رحمتى از سوى پروردگارت بود تا ملتى را هشدار دهى كه پيش از اين هشداردهنده اى براى آنان نيامده بود، شايد آنان متذكر شوند».
پاسخ
يكى از قواعد رايج در علوم انسانى اين است كه اگر انسان در موضوع خاصّى سخن گفت، دليل بر حصر سخن او به آن موضوع نيست و اگر در اين آيه گفت گروه خاصى را بيم دهيد، دليل بر آن نمى شود كه او در جاى ديگر گروه هاى ديگر را بيم نخواهد داد; چنان كه معروف است اثبات شىء نفى ماعداه نمى كند; مثلاً در سوره يس مى فرمايد:(لِتُنْذِرَ قَوْما ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ)(2) «تا گروهى را بيم دهى كه پدرانشان بيم داده نشده اند».
اين آيه بدان معنا نيست كه فقط اين گروه را بيم دهى، به گواه اينكه در همين سوره مى فرمايد: همه زنده ها را بيم دهى (لِيُنْذِرَ مَنْ كانَ حَيّا)(3) «تا افرادى را كه زنده اند، بيم دهد».
در آيه سوم، شأن رسول خدا را اين مى داند كه نصارى را بيم دهد و مى فرمايد: (وَ يُنْذِرَ الّذينَ قالُوا اتّخَذَ اللّهُ وَلَدا)(4) «آنها را كه گفته اند خداوند فرزندى براى خود گرفته است، بيم دهد».
همگى مى دانيم كه نه تنها نصارى براى خدا فرزندى تراشيده اند، يهود

1. قصص، 46.
2. يس، 6.
3. يس، 70.
4. كهف، 4.

صفحه 37
نيز عزير را فرزند خدا پنداشته اند.
گاهى بلاغت ايجاب مى كند كه انسان، فرد خاصى را طرف خطاب قرار دهد و در مواردى بلاغت ايجاب مى كند كه درباره قشر وسيعى سخن بگويد و اگر در آن آيات پيشين، گروه محدودى را مورد خطاب قرار داده، در آيات ديگرى سخن را متوجه جهانيان نموده است و مى فرمايد:
(أَ كانَ لِلنّاسِ عَجَبا أَنْ أَوْحَيْنا اِلى رَجُل مِنْهُمْ أَنْ أَنْذِرِ النّاسَ)(1)
«آيا براى مردم شگفت آور بود كه به مردى از آنها وحى فرستاديم كه مردم را بيم ده».
2. پيامبر براى امّ القرى و حومه آن آمده است!
از برخى از آيات استفاده مى شود كه رسول خدا مأمور بود كه مكه و حومه آن را بيم دهد و هدايت كند; چنان كه مى فرمايد:
(وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا اِلَيْكَ قُرْآنًا عَرَبِيّا لِتُنْذِرَ أُمّ الْقُرى وَ مَنْ حَوْلَها وَ تُنْذِرَ يَوْمَ الْجَمْعِ لا رَيْبَ فيهِ فَريقٌ فِي الْجَنّةِ وَ فَريقٌ فِي السّعيرِ)(2)
«اين گونه قرآنى عربى را بر تو وحى كرديم تا امّ القرى و مرم پيرامون آن را بيم دهى و آنها را از روزى كه همه آفريدگان در آن جمع مى شوند و شك و ترديدى در آن نيست، بترسانى. گروهى در بهشتند و گروهى در آتش سوزان».

1. يونس، 2.
2. شورى، 7.

صفحه 38
در اين آيه، مخاطبان پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مردم مكه و حومه آن معرفى شده اند و ديگر سخنش شرق و غرب عالم را فرانمى گيرد.
پاسخ
همان طور كه در گذشته گفتيم، مخاطب قرار دادن گروهى، دليل بر انحصار دعوت به آنها نيست، به گواه اينكه در آيه ديگر به همين لحن، همه كسانى را كه پيام قرآنى به آنها مى رسد، مورد خطاب قرار مى دهد و مى فرمايد:
(... وَ أُوحِيَ اِلَيّ هذَا الْقُرْآنُ ِلأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ ...)(1)
«اين قرآن بر من وحى شده تا شما و تمام كسانى را كه اين قرآن به آنها مى رسد، با آن بيم دهم...».
3. پيامبر به زبان عربى مبعوث شده است
از آيات قرآنى استفاده مى شود كه هر پيامبرى به زبان ملّت خودش سخن مى گويد و كتاب آسمانى او نيز به همان زبان است; چنان كه مى فرمايد:
(وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُول اِلاّ بِلِسانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ فَيُضِلّ اللّهُ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ وَ هُوَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ)(2)
«ما هيچ پيامبرى را جز به زبان قومش نفرستاديم تا حقايق را براى آنها آشكار سازد، سپس خدا هر كس را بخواهد شايسته بداند، هدايت مى كند. او توانا و حكيم است; بنابراين پيامبر اسلام نيز به خاطر داشتن زبان عربى براى قوم خود فرستاده شده است، نه براى ملت هاى ديگر».

1. انعام، 19.
2. ابراهيم، 4.

صفحه 39
پاسخ
اين شبهه، پاسخ بسيار روشن دارد، زيرا بايد دو مطلب را از يكديگر جدا كرد:
1. هر پيامبرى به زبان قوم خود سخن مى گفت و تبليغ مى كرد.
2. هر پيامبرى فقط براى قوم خودش برانگيخته شده است.
آيه يادشده مطلب نخست را متذكر مى شود، نه مطلب دوم را. ممكن است نبوت پيامبرى فراگير باشد، ولى او به زبان قوم خود با مردم سخن بگويد. طبعاً اقوام ديگر نيز از طريق ترجمه از سخنان او آگاه مى شوند و بنا نيست پيامبرى كه نبوت او جهانى است، با صدها گويش سخن بگويد.
نكته اينكه هر پيامبرى به زبان قوم خود سخن مى گويد اين است كه او بايد دعوت خود را از قوم خود آغاز كند، زيرا اگر مصلحى در قوم خود موفق نباشد، در دعوت جهانى نيز موفق نخواهد بود و لذا بايد همت خود را براى هدايت ملّت خويش مصروف دارد تا ايمان آنان نشانه پاكدامنى و اخلاص او در دعوت گردد، آنگاه براى ديگران نيز حجّت و الگو شود.
در پايان يادآور مى شويم كه در كتاب هاى كلامى، مسأله جهانى بودن دعوت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مطرح شده; هرچند هركدام به تقاضاى زمان خود سخن گفته اند و بايد امروز همان مطالب به زبان ديگر مطرح شود.(1)

1. در اين باره به منابع يادشده در زير مراجعه شود:
تمهيد الأوائل و تلخيص الدلائل نگارش باقلانى (متوفاى 403); شرح الاصول الخمسة
نگارش قاضى عدالجبار بن احمد معتزلى (متوفاى 416)، ص 585 به بعد; مغنى نگارش قاضى عبدالجبار بن احمد، ج 16، ص 138; شرح المقاصد نگارش تفتازانى (متوفاى 793)، ج 5، ص 46; كشف المراد نگارش علاّمه حلى (متوفاى 736)، ص176-177; مفاهيم القرآن، ج 3، ص 39-72.

صفحه 40

4

رهايى از تثليث و بازگشت به توحيد

يا

رهايى از لاهوت اسكولاستيك و پيوستن به عقلانيت جديد

قرآن از چهارده قرن قبل به علما و دانشمندان اهل كتاب هشدار داد و آنان را از غلو درباره حضرت مسيح بازداشت و همگان را به توحيد ناب دعوت نمود و فرمود: «اى اهل كتاب! در دين خود راه غلوّ را در پيش نگيريد و درباره خدا جز حق نگوييد. مسيح عيسى بن مريم فقط فرستاده خدا و كلمه اوست كه او را بر مريم القا كرد و روحى شايسته از طرف او بود. به خدا و پيامبران ايمان بياوريد و نگوييد سه كس! از اين سخن خوددارى كنيد، براى شما بهتر است. خدا تنها معبود يگانه است. منزّه است از اينكه فرزندى داشته باشد. آنچه در آسمان و زمين است، از آن اوست و براى تدبير و سرپرستى آنها خداوند كافى است».(1)

1. يا أَهْلَ الْكِتابِ لا تَغْلُوا في دينِكُمْ وَ لا تَقُولُوا عَلَي اللّهِ اِلاّ الْحَقّ اِنّمَا الْمَسيحُ عيسَي ابْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللّهِ وَ كَلِمَتُهُ أَلْقاها اِلي مَرْيَمَ وَ رُوحٌ مِنْهُ فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ وَ لا تَقُولُوا ثَلاثَة انْتَهُوا خَيْرا لَكُمْ اِنّمَا اللّهُ اِلهٌ واحِدٌ سُبْحانَهُ أَنْ يَكُونَ لَهُ وَلَدٌ لَهُ ما فِي السّماواتِ وَ ما فِي اْلأَرْضِ وَ كَفي بِاللّهِ وَكيلاً (نساء، 171).

صفحه 41
اين تنها آيه اى نيست كه قرآن در آن عقيده به سه گانگى خدا را محكوم كرده و بر بى پايگى آن صحه نهاده است، بلكه آيات ديگرى نيز در اين مورد فرود آمده و يادآور شده كه اعتقاد به سه گانگى خدا يك عقيده وارداتى است كه كليسا آن را از ديگران برگرفته است; چنان كه مى فرمايد: «يهود مى گويند عزير پسر خداست، نصارى مى گويند مسيح پسر خداست. اين سخنى است كه با زبان خود مى گويند و همانند گفتار كافران پيشين است. خدا آنان را بكشد. چگونه از حق انحراف مى يابند».(1)
حكيمان و متكلمان اسلامى در ابطال تثليث، سخنان استوار و شيرينى دارند كه به يكى از آنها اشاره مى كنيم: اگر اين خدايان سه گانه هركدام تمام مقام الوهيت را دارا مى باشند و هر يك خداى كاملى هستند; اين با توحيد ابراهيمى سازگار نيست و اگر هر يك از آنها بخشى از الوهيت را دارا هستند و مجموعاً خداى واحدى را تشكيل مى دهند، لازمه آن تركيب خدا از سه عنصر است كه هر يك از آنها عنصرى ممكن بوده و مجموعاً واجب را تشكيل داده اند! آيا امكان دارد هر يك از اين سه جزء در عين عنصر امكانى واجبى را پديد آورند؟!
روى اين اساس، افتخار مسلمانان اين است كه در طول قرون، مسيحيان را به توحيد دعوت مى كردند و پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)به نصاراى نجران كه به مدينه آمده بودند، فرمودند:
(قُل يا أهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا اِلى كَلِمَة سَواء بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلاّ نَعْبُدَ اِلاّ اللّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ

1. وَ قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّهِ وَ قالَتِ النّصاري الْمَسيحُ ابْنُ اللّهِ ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ يُضاهِؤُنَ قَوْلَ الّذينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قاتَلَهُمُ اللّهُ أَنّى يُؤْفَكُونَ (توبه، 30).

صفحه 42
شَيْئًا وَ لا يَتّخِذَ بَعْضُنا بَعْضًا أَرْبابا مِنْ دُونِ اللّهِ...)(1)
«اى اهل كتاب! بياييد به سوى سخنى كه ميان ما و شما يكسان است، جز خداوند يگانه را نپرستيم و چيزى را همتاى او قرار ندهيم و برخى از ما برخى ديگر را به خدايى نپذيرد...».
مسيحيان در گذشته در مسأله تثليث طفره رفته، مى گفتند: «از مسائل ايمانى است و نه برهانى و استدلالى». معناى آن اين است كه انسان به چيزى كه در تصوّر او نمى گنجد و آن را محال مى داند، ايمان بياورد تا بعداً بفهمد! برخى از مسيحيان معاصر در نوشته هاى خود به تصوير تثليث در عين وحدت دست يازيده، مى گويند: «مثل تثليث عين خورشيد است كه در عين وحدت داراى سه چيز است: حرارت و روشنى و جرم; بنابراين چه مانع دارد كه خدا در عين وحدت كثير نيز باشد». سستى اين توجيه بر احدى پوشيده نيست و نيازى به بحث ندارد.
لاهوت جديد مسيحى
خوشبختانه جناب پاپ بنديكت شانزدهم سر عقل آمده است و مى خواهد دامن مسيحيت را از تثليث تاريخى برهاند و در ضمن سخنرانى معروف خود در دانشگاه رگنزبورگ آلمان در سپتامبر 2006 چنين گفت:
«هارناك در لاهوت جديد مسيحى كوشيده است به مسيح انسان و طبيعت ساده او بازگردد و از لاهوت در كلام بكاهد و اخلاق را به جاى آن بنشاند و مسيح را پدر اخلاق انسانى معرفى كند و

1. آل عمران، 64.

صفحه 43
به اين ترتيب، مسيحيت را با عقل جديد منسجم سازد و آن را از عناصر فلسفى و لاهوتى مانند ايمان به الوهيت مسيح و تثليث مقدس برهاند».(1)
ما از اين آزادانديشى جناب پاپ تقدير مى كنيم و اميدواريم كه پيوسته، اين آزادانديشى را دور از تعصب در پيش گيرد تا نزديكى شرايع ابراهيمى تحقق پذيرد، ولى متأسفانه وى در سخنرانى خود به پندار خويشتن به نقطه ضعفى در اسلام دست يافته و آن را تكرار مى كند و مدرك سخن او كلام ابن حزم ظاهرى است. او در اين مورد از سخنان ابن حزم چنين برداشت كرده است:
«ابن حزم مى گويد: خدا متقلب المزاج است، اراده او حد و مرز ندارد و به چيزى پايبند نيست».
تحليل
نخست يادآور مى شويم جناب ابن حزم از اسپانيا است كه جزئى از اروپا به شمار مى رود و جناب پاپ در سخنرانى اصرار مىورزد كه اين سه چيز در طول تاريخ هماهنگ بوده اند: 1. اروپا; 2. عقل مسيحيت; بنابراين ابن حزم در اينجا لغزيده است، چون خواسته به عقلانيت اروپايى و شيوه اسكولاستيك به تفسير اراده خدا در اسلام بپردازد!
از اينكه بگذريم، ما اين تهمت را درباره ابن حزم نمى پذيريم، چون جناب پاپ مدركى ارائه نكرده است. مقصود ابن حزم همان مقصود ديگر متكلمان

1. سخنرانى مذكور از سايت واتيكان.

صفحه 44
است; هرچند آن حقيقت در عبارت بسيار بدى آمده است: «خدا متقلب المزاج است».
واقع اين مسأله يك مسأله كلامى است و آن اينكه خداوند متعال تحت تأثير هيچ عاملى قرار نمى گيرد، زيرا تأثّر او از عوامل خارج از ذات خود نشانه انفعال اوست و انفعال نشانه امكان است، بلكه اراده حق، مطلق است، بدون اينكه متأثر از مقامى يا موضعى گردد; در عين حال معنى مطلق بودن اراده خدا اين نيست كه او بر خلاف صفات ديگر خود اراده مى كند، زيرا يكى از صفات او حكيم بودن اوست و مسلّماً لازمه حكيم بودن او اين است كه هرگز اراده او بر امور لغو و عبث تعلق نگيرد.
همچنين يكى از صفات او عدل است و مقتضاى عدل الهى اين است كه اراده او بر ظلم تعلق نمى گيرد و به عبارت ديگر در اينجا دو مسأله است:
1. آيا اراده خدا تحت تأثير عوامل خارجى از ذات قرار مى گيرد يا نه؟ در اينجا معتقديم ذات حق تعالى برتر از آن است كه از وجود ممكنات متأثر گشته و ذات اقدس او مركز فعل و انفعال باشد. او قدرت مطلقه است و اراده او نيز بسان قدرتش مطلقه است.
2. آيا معنى اراده مطلقه اين است كه او بر خلاف ديگر صفات خود اراده مى كند؟ به طور مسلم نه. او حكيم است و عادل و لازمه چنين صفاتى اين است كه اراده او حكيمانه و مطابق عدل و داد باشد.
از اين بيان روشن مى شود گفتار پاپ در تصوير عقيده مسلمانان درباره خدا چقدر بى پايه است:
پاپ مى گويد:

صفحه 45
«ابن حزم گفته است: خدا از بشر بالاتر است و اراده او مطلق است و مقيّد به هيچ يك از مقولات ما نيست; پس چنان كه آرنالاز اسلام شناس فرانسوى مى گويد، ابن حزم معتقد است خدا حتى به گفته خودش هم پايبند نيست و هيچ چيز نمى تواند او را مجبور كند كه به ما راست بگويد و اگر خدا بخواهد، ما حتى بايد بت ها را بپرستيم».
نظر ابن حزم همان است كه گفته شد; يعنى اراده خدا تحت تأثير عوامل خارجى قرار نمى گيرد، ولى اين به معنى يله و رها بودن اراده خدا با آن برداشت آرنالاز نيست، زيرا قرآن صريحاً مى گويد:
(اِنّ اللّهَ لا يَظْلِمُ النّاسَ شَيْئًا وَ لكِنّ النّاسَ أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ)(1)
«خداوند هيچ گونه ستمى بر بندگان روا نمى دارد، ولى مردم بر خويشتن ستم مى كنند».
در آيه ديگر مى فرمايد:
(قُلْ اِنّ اللّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ أَ تَقُولُونَ عَلَى اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ)(2)
«بگو خداوند به زشتى ها فرمان نمى دهد. آيا از پيش خود چيزى را كه نمى دانيد، به خدا نسبت مى دهيد؟»
تذكر
اكنون كه جناب پاپ بر عقلانى بودن مسيحيت جديد تأكيد دارد،

1. يونس، 44.
2. اعراف، 28.

صفحه 46
پيشنهاد مى كنيم كه گام ديگرى بردارد و آن اينكه گروهى انديشمند را وادارد كه واقعاً درباره اسلام، بدون پيش داورى مطالعه كنند و چكيده مطالعات خود را در اختيار ايشان بگذارند، آنگاه در سخنرانى هاى خود درباره اسلام سخن بگويد، نه اينكه به كتاب تئودورخورى و مناظره مانوئل دوم با دانشمند ايرانى كه متأسفانه متن كامل سؤال ها و جواب ها هم به اقرار خودش نيامده، تكيه كند!
هرگاه پاپ اين گام را بردارد، گام بعدى تشكيل يك همايش آزاد و دور از جنجال هاى سياسى درباره توحيد مسيحى و توحيد قرآنى است تا ديدگاه ها روشن گردد و چه بسا در مسأله توحيد به وحدت حقيقى برسيم. به اميد چنين روزى!

صفحه 47

5

عقيده به خداى خالق، پديدآرنده دانش ها

روزنامه الوطن چاپ سعودى گزارش داد كه طرحى از كميسيون تعليم و تربيت اتحاديه اروپا به پارلمان اروپا رسيده است كه به موجب آن اعتقاد به خداى خالق يگانه جهان از برنامه هاى آموزش و پرورش اروپا بايد حذف شود، زيرا:
1. اعتقاد به خالق يگانه جهان با علم روز سازگار نيست.
2. اعتقاد به خالق يگانه جهان با نوآورى هاى علمى و خلاقيت اشخاص در تعارض است.
3. در اهميت انقلاب نوين علمى ترديد مى كند.
4. حقوق مكتشفان و مخترعان را كم بها جلوه مى دهد.
درنتيجه ايمان به خداى واحد، جايگزين يك قدرت سياسى مسلّط شده و حقوق انسانى آنان را تهديد مى كند.
هدف از اين طرح چنان كه گفته اند، جلوگيرى از آزادى عقيده به وجود خدا نيست، بلكه براى آن است كه نگذارند عقيده و ايمان با علم در يك سطح از اهميت قرار گيرند و درنتيجه حقوق دانشمندان زير پا گذاشته شود.(1)

1. نقل از سايت محيط، 20/9/2007، برابر با بيست و نهم شهريور 1386 (www.moheet.com).

صفحه 48
اين گزارش حاكى از آن است كه هنوز ملحدان و قدرت هاى حامى آنها از فروپاشى اتحاد جماهير شوروى درس عبرت نگرفته و در اين انديشه اند كه جامعه را مى توان بدون دين اداره كرد و مى توان به خودكامگى ها از طريق كنار زدن دين رسيد.
آمارها نشان مى دهد كه بيش از 95 درصد مردم جهان به دين پايبندند و با الحاد و انكار ماوراى طبيعت، هيچ نوع سازگارى ندارند. چنين آمارى خودكامگان را كه دين را مانع هوس ها و تمايلات افسارگسيخته خود مى بينند، بر آن داشته كه بار ديگر الحاد را در جهان ترويج كنند و يكى از راه ها اين است كه پارلمان بزرگ اروپا اين اصل را تصويب كند كه دين نبايد حتى در مدارس و آموزش و پرورش تدريس شود تا به تدريج با آمدن نسل هاى نو، دين به فراموشى سپرده شود. غافل از آنكه دين، ريشه در آفرينش انسان دارد و يكى از ابعاد روحى و روانى او را تشكيل مى دهد. اگر ديگر احساسات و تمايلات انسان را بتوان از او گرفت، احساس دينى او را نيز مى توان از او گرفت.
شگفت اينجاست كه با مغالطه هاى روشن، نظريه خود را به كرسى نشانده و خواسته اند قانونگذاران مجلس اروپا را فريب دهند.
اين طرح در بند نخست بر اين تكيه مى كند كه علم با دين در تضادّ و تعارض است. سؤال مى شود كه كدام دين است كه با علم سازگارى ندارد; دينى كه در دوران اختناق و قرون وسطى، دادگاه هاى انگيزسيون را به راه انداخت؟ اكنون كه چنين دينى در اروپا وجود ندارد تا با علم در تضاد باشد; از اين گذشته، آيين مقدس اسلام پيوسته مردم را به علم و دانش دعوت نموده و اسرار آفرينش در قرآن آن چنان بيان شده است كه تو گويى از زبان يك دانشمند طبيعى سخن مى شنويم; بنابراين شما نبايد مطلق دين را با علم

صفحه 49
معارض بشماريد.
در بند دوم، دين را مانع از نوآورى ها و آفرينش هاى جديد علمى دانسته است، در حالى كه اكثر مخترعان و مكتشفان و پايه گذاران تمدن بشرى به خدا ايمان داشتند; از اين گذشته، اعتقاد به اينكه اين جهان مخلوق خداى دانا و تواناست، ما را بيشتر به كشف اسرار طبيعت فرامى خواند تا اعتقاد به اينكه اين جهان بر اثر تصادف و انفجار كور مادّه پديد آمده است. بنا بر اعتقاد نخست، مكتشف مى داند كه مخلوق خداى دانا و توانا نمى تواند بى نظم و بى قانون باشد; از اين جهت اين عقيده او را به فعاليت و كشف اسرار و قوانين و رازهاى طبيعت دعوت مى كند، در حالى كه اعتقاد به پيدايش جهان از روى تصادف، هيچ انگيزه اى براى بحث و بررسى و كاوش علمى در انسان ايجاد نمى كند، زيرا هيچ گاه انفجار كور، ملازم با پيدايش نظم و قانون نمى باشد تا محقق بنشيند درباره آن تحقيق كند. در اينجا سخنى را از انيشتين، دانشمند بزرگ قرن و پيشواى فيزيكدانان جهان بشنويد.
سخنى از انيشتين
وى درباره تأثير عقيده به خدا در اكتشافات چنين مى گويد:
«من تأييد مى كنم كه مذهب، قوى ترين و عالى ترين محرّك تحقيقات و مطالعات علمى است و فقط آنها كه معنى كوشش خارج از حد متعارف و باورنكردنى دانشمندان را و مهم تر از همه، فداكارى و كوشش طلايه ها و پيش قراولان علمى، يعنى كار خردكننده تئورى سازان را مى شناسند، مى توانند نيروى عظيم هيجاناتى را كه مصدر اين همه ابداعات عجيب و كاشف واقعى فنون زندگى است، دريابند.

صفحه 50
آيا چه الزامى و اعتقادى ازنظم جهان هستى و چه اشتياق عجيبى كُپلر و نيوتن را نيرو و توان مى بخشد كه سال ها در تنهايى و سكوت محض، براى توضيح دادن و از پيچيدگى درآوردن نيروى جاذبه و نظام فلكى رنج ببرند.
ولى تنها كسى مى تواند يك تصور روشن از چيزى كه به راهنمايان واقعى بشرى الهام داده و به آنان نيرو بخشيده است، داشته باشد كه خود در چنين راهى گام برداشته و سال ها عمر خويش را در اين راه صرف كرده باشد.
بلى، آن چيزى كه به فداكاران و جانبازان قرون على رغم شكست ها و ناكامى هاى ظاهرى توان مى دهد تا بار ديگر به پاى خيزند و جهاد كنند، اين احساس مذهبى مخصوص است كه يكى از معاصرين گفته است كه در اين عصر مادّه پرستى، فقط كارگران جدى و واقعى علوم، آنهايى هستند كه داراى احساسات مذهبى عميق باشند».
انيشتين سپس مى گويد:
«به سختى مى توان در بين مغزهاى متفكر جهان كسى را يافت كه داراى يك نوع احساس مذهبى مخصوص به خود نباشد، اين مذهب با مذهب يك شخص عادى فرق دارد و يك دانشمند كه مسلح به عقيده قانون عليت عالم وجود مى باشد، مذهبش شكل تحرى شعف آور از نظام عجيب و دقيق كائنات است كه گاه گاه پرده از روى اسرار برمى دارد كه در مقام مقايسه با آن تمام تلاش ها و تفكرات منظم بشرى، انعكاس ضعيف و ناقابلى بيش نيست. اين احساس (مذهبى) چراغ راه كاوش ها و زندگى او است».(1)
بنابراين هر نوع پيشروى در علوم و پرده بردارى از رازهاى آفرينش

1. دنيايى كه من مى بينم، آلبرت انيشتين، ص 59-61.

صفحه 51
بر اساس اعتقاد به وجود نظم در جهان خلقت صورت گرفته و اين اعتقاد نتيجه مستقيم ايده خداپرستى و اذعان به دخالت عقلى بزرگ در خلقت مى باشد.
در بند سوم بر اين تكيه مى كنند كه دين از ارزش اين جهش هاى علمى كه در اين دو قرن رخ داده است، مى كاهد و اين خود، ادعاى بدون دليلى است كه كميسيون به مجلس داده و خوشبختانه مجلس يك بار آن را رد كرده است. در كتاب آسمانى مسلمانان قريب 780 بار ماده «علم» به صورت هاى مختلف وارد شده است و در تمدن اسلامى قرن ها، علماى اسلام پيشتازان علم و دانش بوده و حلقه اى متين بين تمدن يونانى و رومى و تمدن صنعتى مدرن غرب گشتند و هنوز هم كتاب قانون بوعلى مورد احترام پزشكان جهان و كتاب هاى جابر بن حيان طرطوسى زينت بخش كتابخانه هاى اروپا است.
در بند چهارم، باز ادعاى بى برهانى مطرح كرده كه ايمان به خدا از اهميت حقوق مخترعان و مكتشفان مى كاهد. اتفاقاً اعتقاد به خداى جهان و اينكه اين جهان را با برنامه آفريده است، سبب مى شود كه مردم به مكتشف و مخترع ارزش بيشترى قائل شوند كه اسرار جهان را كه خداى آنان در طبيعت نهاده، بازگو نموده است. كافى است در مضمون اين آيه دقت بفرماييد:
(يَرْفَعِ اللّهُ الّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الّذينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجات وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبيرٌ)(1)
«خداوند كسانى را كه از شما ايمان آورده و دانش به دست آورده باشند، به مراتب و درجاتى برترى مى دهد و خدا به آنچه مى كنيد، آگاه است».

1. مجادله، 11.

صفحه 52

6

خيزش مجدد الحاد ستيزه جو

رشد فزاينده خداخواهى در غرب، آن هم به صورت اسلام گرايى، پشت سياستمداران غربى را لرزانده و آنها را به وحشت انداخته است، زيرا چيزى نخواهد گذشت كه يك جمعيت چند ميليونى، مجهز به سلاح علم و انديشه در قالب اسلام در برابر زورگويى هاى آنان خواهد ايستاد و خواهان عدل و داد اسلامى خواهند بود و از هم اكنون سران استكبار، شكست سياست هاى خود را از درون جامعه احساس مى كنند.
يكى از طرق مقابله با اين رشد خداخواهى و خداجويى، دامن زدن مجدّد به الحاد و تشكيل احزاب الحادى در درون پارلمان ها و دانشگاه هاى اروپا و بزرگ نمايى آنهاست تا از اين طريق بتوانند رقيبى در مقابل خداجويى بتراشند و از رشد گرايش هاى دينى بكاهند.
پيش از قرن بيستم و قدرت گرفتن ماركسيسم در اردوگاه شرق، الحاد حالت انفعالى داشت و منطق ملحدان اين بود كه منطق خداباوران براى ما يقين آفرين نيست و لذا ما معتقد به ماوراى طبيعت نيستيم يا در آن شك و ترديد داريم، امّا هيچ گاه حالت ستيزه جويى و چنگ انداختن به صورت

صفحه 53
مخالف را نداشتند، ولى ستيزه جويى آنها با پيدايش قطب الحاد در شوروى آغاز گرديد و پس از مدتى قريب به هشتاد سال با فروپاشى نظام شوروى، ستيزه جويى الحاد نيز فروكش كرد و ديگر تصور نمى شد بار ديگر دست به احياى آن بزنند، ولى اكنون چندى است كه دوباره اين ستيزه جويى احيا شده و ستيزه جويى با دين، اعم از اسلام و مسيحيت آغاز گشته و نسبت به مسيحيت كمرنگ تر و نسبت به اسلام، سازمان يافته تر و پررنگ تر است; حتى كتاب ها، فيلم ها و كاريكاتورها و سخنرانى هاى موهن و خصمانه نسبت به پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) از همين نقطه سرچشمه مى گيرد.(1)
اين گروه احساس كرده اند كه واژه «ملحد» داراى بار منفى است، زيرا اشاره به نوعى انحراف و تجاوز دارد; از اين جهت از به كار بردن اين كلمه دورى جسته، كوشش مى كنند از الفاظ زيبا مانند «سكولار» و «انسان گرا» و نظاير آنها بهره بگيرند و با نوشتن كتاب هايى كه در آن ستيزه گرايى آنان آشكار است، روح تجاوزگرايى خود به مقدسات ديگران را ابراز مى دارند. اخيراً كتابى به نام افسانه خدا به قلم ريچارد داوكينز استاد دانشگاه آكسفورد انگلستان منتشر شده كه نمونه اى ديگر از ستيزه جويى الحادى است. براى تقويت ملحدان احزاب و جمعيت هايى تشكيل شده كه برخى از آنها با پارلمان انگلستان مرتبطند و مى كوشند در تمام دانشگاه ها براى خود شعبه اى ايجاد كنند و سايت هاى اينترنتى گوناگونى براى خود پديد آورده اند; به عنوان نمونه تعداد نمايندگان پارلمان انگليس كه عضو اين احزاب هستند، در سال گذشته

1. روزنامه واشنگتن پست، مورخ شنبه 15 سپتامبر 2007 برابر با 31/6/86، به نقل از: سايت اسلام آنلاين، مورخ 16 سپتامبر 2007.

صفحه 54
20 نفر بوده كه امسال به 120 نفر افزايش يافته است. اين گروه براى جلب افكار عمومى معتقدند كه مجالس عاطفى منهاى دين نيز بايد داشته باشند و لذا جشن هاى ازدواج و مجالس ترحيم غيرمذهبى برگزار مى كنند.
فرق الحاد كنونى با الحاد ديرينه
الحاد كنونى با الحاد ديرينه (پيش از قرن بيستم) فرق جوهرى دارد. الحاد ديرينه رنگ سياسى نداشت و نوعى جوشش فكرى از درون گروهى بود كه به هر علّتى ادله خداشناسان را قانع كننده نمى دانستند. الحاد آلت دست سياستمداران نبود، امّا اكنون الحاد يك انديشه فرمايشى است كه به وسيله گروهى با اهداف سياسى ترويج مى شود و هدف از آن جلوگيرى از انتشار اسلام و خداجويى و عدالت خواهى در راستاى آزمندى و توسعه طلبى بى حدومرز قدرت هاى بزرگ است. گويا اين گروه از فروپاشى شوروى درس نياموخته اند. دولتى كه قريب هشتاد سال الحاد را ترويج كرد و علما و دانشمندان را كشت و اصولاً دين در دولت و ملّت به دست فراموشى سپرده شد، ولى همين ناديده گرفتن دين سبب فروپاشى اين اردوگاه سرخ در شرق گشت. گورباچف آخرين رئيس جمهور نظام الحاد در گفتوگوى خود با پاپ سابق به اين حقيقت اعتراف كرد كه يكى از علل فروپاشى نظام ما اين بود كه دين را به دست فراموشى سپرديم و بر اثر اين فراموشى، خيانت، دزدى و رشوه كه دين از آن مانع بود، جامعه ما را فراگرفت و ما را به چنين روز سياهى نشاند.

صفحه 55
گردانندگان حزب الحاد در بريتانيا با تأسيس و ترويج چنين انديشه اى فروپاشى نظام خود را سرعت مى بخشند و درحقيقت مصداق اين جمله اند كه «عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد».
خداخواهى و خداجويى يك انديشه سفارشى و وارداتى نيست كه با تبليغ و ترويج ضد آن بتوان آن را ريشه كن كرد، بلكه ندايى است كه انسان آن را از درون خود مى شنود و هيچ گاه آن را به فراموشى نمى سپارد. آرى، ممكن است در طول زندگى بر اثر نشيب و فرازها، عملاً روح دينى ضعيف و ناتوان شود، امّا ريشه كن نمى گردد. به تعبير قرآن مجيد:
(فِطْرَتَ اللّهِ الّتي فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها لا تَبْديلَ لِخَلْقِ اللّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ)(1)
«سرشت خدايى است كه خداوند انسان ها را بر آن آفريده و دگرگونى در آفرينش الهى نيست. اين است آيين استوار، ولى بيشتر مردم نمى دانند».

1. روم، 30.

صفحه 56

7

تكفير و سيره سلف صالح

اسلام بر اساس دو اصل استوار است: 1. عقيده و باور; 2. شريعت و رفتارها. اسلام بر هر دو اصل تأكيد دارد و نيازى به توضيح ندارد.
كسانى كه بيرون از حظيره اسلام بودند، چگونگى ورود آنان به آيين اسلام، بسيار آسان و روشن بود. هنگامى كه على(عليه السلام) براى جهاد و گشودن قلعه هاى خيبر رفت، از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) پرسيد: تا كجا بايد من با اين قوم درگير شوم؟ پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به او دستورى داد كه اميرمؤمنان خلاصه آن را نقل مى كند: مأمور شدم با آنان بجنگم تا بگويند خدايى جز خداى يكتا نيست و محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) پيامبر خداست و هرگاه به اين دو اصل اقرار نمودند و به سوى قبله ما روى كردند و ذبيحه ما را خوردند و بسان ما نماز گزاردند، خون ها و اموال آنان براى ما محترم است مگر حقى را ضايع كرده باشند.(1)
اين حديث كه در دو كتاب صحيح اهل سنت نقل شده، در طول تاريخ مقياس بازشناسى مؤمن از كافر و موحد از مشرك بوده است و پيامبر گرامى،

1. جامع الاصول، ج1، ص 158- 159، به نقل از: صحيح بخارى و مسلم.

صفحه 57
اسلام و ايمان افرادى را كه به روشنى به اين دو اصل اعتراف مى كردند، پذيرا بود، و اين اصل، پيوسته مقياس كلى براى خلفا و حكام بعدى به شمار مى رفت كه ايمان گروهى و فردى را با اعتراف به اين دو اصل و انجام وظايف ضرورى در اسلام مى پذيرفتند و هرگز درباره ديگر مسائل جزئى و كلامى فحص و گفتوگو نمى كردند.
پس از درگذشت پيامبر، در اواخر قرن نخست، يك رشته مسائل كلامى پديد آمد كه مورد اختلاف قرار گرفت، مانند:
1. صفات خدا عين ذات اوست يا زائد بر ذات!؟
2. افعال بندگان مخلوق خداست يا مخلوق خود انسان؟
3. آيا صفات خبريه در قرآن مانند «يدالله» و «وجه الله» و «استوا» بايد بر معنى لغوى حمل شوند يا بايد تأويل گردند؟
4. آيا پيامبران معصوم از گناهند يا نه؟
اين گونه مسائل هر چند اختلافى در ميان مسلمانان پديد آورد، ولى اختلاف مربوط به علما و دانشمندان بود و توده مردم در اين مسائل صاحب نظر و عقيده نبودند. زيباتر اينكه اين نوع اختلاف تا زمانى كه به توحيد و رسالت پيامبر و اعتقاد به معاد لطمه اى نزند، هيچ گاه مايه تكفير و ارتداد نبود و به اصطلاح يك رشته اختلاف در ميان متخصصان علم كلام، ارتباطى به ايمان و كفر مردم نداشت و لذا همه مسلمانان با وجود اختلافى كه سران كلامى در ميان خود داشتند، همبستگى خود را حفظ مى كردند و فقهاى اسلام نيز اختلافات كلامى را ناديده گرفته، اقرار به شهادات سه گانه را كافى مى دانستند. اكنون ما به نقل برخى از كلمات علماى پيشين مى پردازيم تا

صفحه 58
روشن شود مسأله تكفير كه اين روزها پديد آمده است، در ميان سلف، جز گروه خوارج طرفدارى نداشت. تنها خوارج بودند كه به مسائل جزئى پرداخته و طرفداران على(عليه السلام) و احياناً عثمان را كافر دانسته، مى كشتند و منطق آنان اين بود كه هر كس با ما نيست مخالف ما است و مخالف ما كافر است و بايد كشته شود!
اگر از اين گروه بگذريم، تفتيش و سؤال از جزئيات، جزء برنامه فقهاى اسلام نبوده است. اينك بيان اين مطلب:
ابن حزم (متوفاى 456 هـ) آنگاه كه درباره كفر و ايمان سخن مى گويد، يادآور مى شود: فقيهانى مانند ابن ابى ليلى و ابى حنيفه و شافعى و سفيان ثورى و داود بن على و بيشترين كسانى كه ما مى شناسيم، هيچ مسلمانى را تكفير و تفسيق نمى كردند و مى گفتند مسلمان اگر هم در مسأله عقيدتى يا رفتارى مخالفتى داشته باشد، نتيجه اجتهاد اوست و او نه تنها نكوهش نمى شود، بلكه پاداش نيز دارد.(1)
تقى الدين سبكى (متوفاى 754 هـ)، شيخ الاسلام زمان خود مى گويد: اقدام به تكفير مؤمنان كار بسيار مشكلى است و هركس بگويد «لااله الاّ الله و محمد رسول الله» تكفير اين افراد، كار بسيار عظيم و خطرناكى است.(2)
اشعرى (متوفاى 324 هـ) امام اهل سنت، هنگامى كه احساس مرگ كرد، تمام ياران و شاگردان خود را دعوت كرد تا گرداگرد بستر او بنشينند;

1. ابن حزم، الفصل، ج 3، ص 247.
2. شعرانى، اليواقيت و الجواهر، ص 58.

صفحه 59
سپس گفت: گواه باشيد من احدى از كسانى را كه به سوى كعبه نماز مى خوانند، به خاطر گناهى تكفير نمى كنم، زيرا مى بينم همگى به معبود واحدى دعوت مى كنند، و اسلام همگان را در بر مى گيرد.(1)
عضدالدين ايجى يكى از بزرگ ترين متكلمان اهل سنت مى گويد: بزرگان متكلمان و فقيهان هرگز يك نفر از نمازگزاران به سوى كعبه را تكفير نمى كنند; آنگاه مى افزايد: مسائلى كه در آن مسلمانان اختلاف كرده اند، از نوع اين مسائل است:
آيا علم خدا زائد بر ذات است يا نه؟
آيا خدا فاعل فعل بندگان است يا نه؟
آيا براى خدا مكان و جهت و حيّزى هست يا نه؟
اينها يك رشته مسائلى است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) درباره آنها گفتوگو نكرده است.
پيامبر و همچنين صحابه و تابعان، اسلامِ كسانى را كه در اين مسائل وارد نشده اند، پذيرفته اند. از اينجا معلوم مى شود كه خطا در اين مسائل در مسلمانى افراد خدشه اى وارد نمى كند. ايجى آنگاه برخى از مسائل را كه گاهى برخى از اشاعره، معتزله را در مورد آنها متهم به كفر كرده اند، يادآور شده و مى گويد: هيچ يك از اينها مايه كفر نيست، همچنين مسائل چهارگانه اى را كه معتزله، اشاعره را در مورد آنها تكفير كرده اند، يادآور شده و هيچ يك را مايه كفر نمى داند; همچنان كه مسائل سه گانه اى را كه احياناً شيعه به خاطر آنها رمى به كفر مى شوند، ذكر نموده و مى گويد: اينها مايه كفر نيست.

1. همان.

صفحه 60
تفتازانى يكى ديگر از متكلمان اهل سنت مى گويد: مسلمانى كه با حق مخالفت كند، اين كار مايه كفر او نمى شود، مگر آنكه يكى از ضروريات دين را انكار نمايد، مثلاً بگويد جهان آفريدگارى ندارد يا معاد جسمانى در كار نيست، آنگاه مى افزايد: پيامبر، اسلام افراد را مى پذيرفت و هرگز در اين مسائل تفتيش نمى كرد.(1)
ابن عابدين مى گويد: گاهى مفتيان حنفى برخى از افراد را تكفير مى كنند، ولى هرگز فقيهان مجتهد از حنفيان بلكه غير آنها اين سخنان را بر زبان نمى آورند.
شايد برخى از افراد ناآگاه تصور كنند كه اين بزرگان از روى عاطفه و مهر، اين سخنان را بر زبان آورده اند، ولى اگر به ادّله شرعى مسأله مراجعه كنند، از اين قضاوت نادرست باز مى گردند، زير آنان اين فتاوى را از روى مدارك شرعى و روايات اسلامى صادر كرده اند.
نخست روايتى را نقل مى كنيم كه غالب محدّثان از بخارى و مسلم و نسائى و احمد، همگى نقل كرده اند.
اسامة بن زيد مى گويد: پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) ما را به صورت يك گردان به منطقه اى به نام حرقات فرستاد. آنان از آمدن ما آگاه شدند و پا به فرار نهادند، ولى ما مردى را دستگير كرديم. او به محض دستگيرى گفت: «لا اله الاّ الله»، ولى ما او را گردن زديم. در اين موقع چيزى بر دل من گذشت: نكند من مسلمانى را كشته باشم؟! پس از بازگشت، داستان را براى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بازگو كردم. پيامبر فرمود: جواب گوينده «لااله الاّ الله» را در روز قيامت چه

1. شرح مقاصد، ج 5، ص 227.

صفحه 61
خواهى داد؟ آيا قلب او را شكافتى تا بدانى كه ايمان او به خاطر ترس بوده است؟ روز قيامت پاسخ گوينده «لااله الاّ الله» را چه مى دهى؟ پيامبر پيوسته اين سخن را مى گفت. من دوست داشتم كه پيش از آن مسلمان نشده بودم و امروز مسلمان مى شدم تا دست من به خون مسلمانى آلوده نمى گشت.
اين حديث براى ما اسوه و الگو است. كسانى كه شهادتين را بر زبان جارى مى سازند و اصول اسلام را انكار نمى كنند، ما بايد آنان را برادران خود بدانيم و از هر نوع تجاوز به جان و مال آنها خوددارى كنيم.
يكى از اصحاب پيامبر كه بعدها رئيس خوارج شد، در غزوه حنين در تقسيم غنائم به پيامبر گفت: «اى رسول خدا، در تقسيم غنائم، عدالت را پيشه كن!» يكى از كسانى كه در محضر پيامبر بود، از اين اهانت ناراحت شد و گفت: «اى پيامبر خدا، اجازه بده گردنش را بزنم». پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: «شايد او نماز مى گزارد». آن فرد در پاسخ پيامبر گفت: «او به زبان نماز مى گزارد نه با دل!» پيامبر فرمود: «من مأمور به تفتيش قلوب و شكافتن آنها نيستم».(1) اين دو روايت از ميان روايات زيادى كه مرز ايمان و كفر را روشن مى كند، برگزيده شد.
اين نوع احاديث از رسول خدا كه چند تاى آنها را نقل كرديم، حاكى است كه نوعى تندروى در ميان ياران رسول خدا بوده و پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)همه آنها را با جمله هاى سازنده ادب كرد و آن اينكه ما مأمور به ظواهريم نه بواطن و هيچ فردى نبايد با پيش كشيدن يك رشته وسائلى كه جزء اصول مسلم اسلام نيست، به تكفير گروه ديگرى بپردازد و شكافى عميق ميان مسلمانان پديد آورد.

1. صحيح مسلم، ج 7، ص 171، حديث 1064; مسند احمد، ج 4، ص 10، حديث 11008; صحيح بخارى، كتاب زكات، ص 47 و... .

صفحه 62
چه زيبا حديثى است كه ابن عمر از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل مى كند: «من قال لأخيه يا كافر، فقد باء به أحدهما: اگر مردى به برادر خود بگويد كافر، گناه اين كار به يكى از آن دو نفر برمى گردد».
در حديثى چنين تفسير شده است كه اگر آن طرف كافر باشد، گنهكار اوست، وگرنه خود او با اين كار كافر مى شود.
امروز يك رشته انسان هاى تندرو و خودرأى به تفسير اسلام پرداخته و مدعى اند كه آنچه ما مى گوييم، اسلام همان است و هر كس غير آن را بگويد، كافر است و خون او بايد ريخته شود، در حالى كه ريشه همه افكار آنها از دو نفر سرچشمه مى گيرد:
1. احمد بن تيميه (متوفاى 728 هـ);
2. محمد بن عبدالوهّاب (متوفاى 1215 هـ);
اين دو نفر از نظر اين گروه تنها اسلام شناسان واقعى هستند و فتاواى آنان بسان كلام رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) خدشه پذير نيست و در چنين جهان پرغوغايى كه استكبار جهانى در صدد است كشورهاى اسلامى را به جان يكديگر بيندازد و از آب گل آلود ماهى بگيرد، اين افراد تندرو و متحجر و سطح نگر، هيچ مسأله اى در اسلام جز تكفير مسلمانان را اولويت نمى دهند. امروز انديشه تكفير درواقع تمام مسلمانان جهان را هدف قرار داده است و كتاب ها و آثار به جامانده از نفر دوم بر اين گواه است. ساليان درازى همين تفكر به كمك اعراب بيابان نشين بر جان و مال مسلمانان نجد و حجاز و عراق و يمن تاخته و سلطه خود را بر ويرانه هاى خانههاى مسلمانان استوار كرده است و سرانجام اين انديشه در شمال آفريقا رخنه كرده و در حال پياده شدن است.

صفحه 63
امروز عالمان واقعى و فقيهان اسلام شناس كه واقعاً از اصول و فروع و موازين ايمان و كفر آگاهند، بايد دور هم گرد آيند و با درايت اين فتنه را خاموش كنند و از سران كشورهاى اسلامى بخواهند اين گروه تندرو را كنترل كنند و از تندروى و استبداد فكرى آنان جلوگيرى نمايند و با حمايت مالى و سياسى، موجب رشد آنها نشوند.
به حق بايد خون گريست. الجزاير كشورى كه 150 سال زير چكمه اشغال و استعمار فرانسه دست و پا مى زد، با دادن شهداى ميليونى، استقلال خود را باز يافت. اكنون بار ديگر همان شيطانى كه از در بيرون رفت، از پنجره وارد شده و با مسلّط كردن تندروها، امنيت اين كشور را به هم زده و مايه ناراحتى ملّت و دولت اين كشور شده است و پيوسته شاهد هستيم كه انفجارهاى پياپى در اين كشور، زن و مرد بى گناه را به كام مرگ مى فرستد(1) و گروه هاى مسلّح به روستاهاى مسلمانان حمله مى كنند و به بهانه اينكه مردم روستا از تندروها حمايت نمى كنند، آنها را قتل عام مى نمايند. آيا بلايى بدتر از اين براى مسلمانان قابل تصور است؟
آيا واقعاً اينها معرّف خوبى براى سلف صالح هستند، در حالى كه سلف صالح پيوسته بر حفظ حرمت جان و مال و ناموس مسلمانان تكيه و از روش قرآنى پيروى مى كردند كه مى فرمايد: (أشداء على الكفّار رحماء بينهم).(2)
به اميد روزى كه بار ديگر، روح عطف و مهربانى اسلامى و نگرش هاى صحيح به همه جامعه اسلامى باز گردد و خدا همگان را به راه راست هدايت نموده و پيوند برادرى مسلمانان را مستحكم تر سازد.

1. سايت اسلام آنلاين، 28/4/2007.
2. فتح، 29.

صفحه 64

8

احكام كلامى مسجد(1)
ميلاد مسعود خاتم اوصيا، دوازدهمين اختر تابناك برج امامت بر رهروان راه آن حضرت، مبارك باد. شما عزيزانى كه در اين مسجد گرد آمده ايد، امامان مساجد استان قم هستيد. واژه امام مسجد، نشانه دو چيز است:
1. امام به معنى پيشوا;
2. مسجد به معنى معبد و جاى عبادت.
درباره امام فعلاً سخن نمى گويم; هرچند مفاد آن روشن است. امام به معنى پيشوا است تا مردم در گفتار و رفتار از او پيروى كرده و او را الگوى خود قرار دهند. آنچه فعلاً در صدد بيان آن هستيم و امروز موضوع سخن ما است، برخى از احكام مسجد است كه در قرآن آمده است.
واژه مسجد به صورت مفرد در قرآن 22 بار و مساجد به صورت جمع 6 بار آمده است و اين عدد بالا حاكى از عنايت قرآن به محل عبادت است كه در آنجا همه انسانها با كنار نهادن مشخصات فردى و اجتماعى، در برابر خدا

1. خلاصه سخنرانى حضرت آيت الله سبحانى در جمع ائمه جماعات استان قم در مسجد آبشار در روز ميلاد مسعود حضرت مهدى (عج)، پانزدهم شعبان 1428 برابر با 7/6/1386.

صفحه 65
ايستاده، او را تعظيم مى كنند.
در قرآن مسجد براى خود، احكامى دارد; چنان كه در احاديث نيز احكام زيادى درباره مسجد آمده و در وسائل الشيعه، جلد سوم، هفتاد باب درباره احكام مساجد است و اين خود مى طلبد كه مسجد به عنوان يك موضوع اجتماعى و فقهى و اخلاقى از ديدگاه قرآن و روايات معصومين مورد بحث و بررسى قرار گيرد، ولى ما در اينجا در اين روز مبارك به توضيح سه آيه كه درحقيقت حامل سه حكم الهى است، مى پردازيم:
1. عبادت فقط از آن خداست
(أَنّ الْمَساجِدَ لِلّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللّهِ أَحَدا)(1)
«مساجد از آن خداست; هرگز با خدا ديگرى را نخوانيد».
اين تنها آيه اى نيست كه ناظر به توحيد در عبادت بوده و عبادت را فقط و فقط از آن خدا مى داند، بلكه در برخى از آيات، توحيد در عبادت مهم ترين موضوع تبليغ پيامبران در جهان شمرده شده است; چنان كه مى فرمايد:
(وَ لَقَدْ بَعَثْنا في كُلِّ أُمّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ)(2)
«ما در همه آبادى ها رسولانى فرستاديم كه به مردم بگويند خدا را بپرستيد و از پرستش غير خدا دورى بجوييد».
آنچه مهم است، اين است كه آيه نخست دستاويز وهابيان قرار گرفته و اگر

1. جن، 18.
2. نحل، 36.

صفحه 66
كسى بگويد «يا حسين» يا بگويد «يا محمد» فوراً او را مشرك مى خوانند و با اين آيه براى او استدلال مى كنند و با صداى بلند مى گويند: (أنّ المساجد لله فلا تدعوا مع الله أحداً).
اكنون ببينيم آيا اين نوع نداهاى انبيا و اوليا از مصاديق آيه است يا اين نداها ارتباطى به آيه ندارد.
يادآور مى شويم كه از نظر علمى بين واژه عبادت و واژه دعا از نسبت هاى چهارگانه منطقى، عموم و خصوص منوجه است. گاهى ندا و دعا و صدا زدن هست، ولى هرگز عبادت نيست. همه ما در نماز مى گوييم «السلام عليك أيّها النبىّ ورحمة الله و بركاته» و پيامبر را مى خوانيم، ولى هرگز او را نمى پرستيم. قرآن مجيد برخى از مسلمانان را نكوهش مى كند كه در دعوت و خواندن پيامبر ادب را رعايت نمى كنند و به جاى اينكه بگويند «يا رسول الله» مى گويند «يا محمّد»; چنان كه مىفرمايد:
(لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضِكُمْ بعضا)(1)
«هرگز پيامبر را در ميان خود، مانند يكى از افراد خويش صدا نزنيد».
در اينجا دعا و ندا هست، ولى عبادت در كار نيست و گاهى عبادت هست، ولى دعا نيست، مانند عبادت هاى رفتارى چون ركوع و سجود، احياناً هر دو جمع مى شوند، مانند نماز كه هم سخن گفتن با خداست و هم عبادت او. بعد از توجه به اين نكته، ملاك عبادت را بايد جستوجو كرد.
ملاك عبادت تنها و تنها صدا زدن و خواندن طرف نيست. اگر كسى در

1. نور، 63.

صفحه 67
قعر چاه افتاد و از رهگذران استعانت و يارى جست و آنها را صدا كرد، نمى گويند آنها را پرستش كرده است. امروزه همه مردم جهان مانند مردم گذشته از يكديگر كمك مى گيرند و با صدا زدن، ديگران را به كمك مى خوانند. در اين مسأله، فرقى ميان درخواست كمك هاى مادّى و معنوى نيست. انسان تشنه از فردى كه داراى آب است، آب مى طلبد و احياناً فرد گنهكار نيز از انسان هاى والا طلب مى كند كه از خدا بخواهند گناهان او را ببخشد.
فرزندان يعقوب آنگاه كه احساس گناه كردند، به پدر گفتند: (يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا اِنّا كُنّا خاطِئينَ)(1) «اى پدر! درباره گناهان ما استغفار كن، ما خطاكاريم».
در همه اين موارد، دعا و ندا و درخواست هست، ولى هيچ كدام عبادت نيست; بنابراين بايد ملاك عبادت را به دست آوريم، آنگاه كه ندا با آن ملاك هماهنگ شد، آن ندا و دعا جنبه عبادت پيدا مى كند.
ملاك عبادت اين است كه انسان دربرابر كسى، فعلاً يا قولاً خضوع كند، به عنوان اينكه او ربّ العالمين و آفريدگار جهان و مدبّر آن است يا اينكه موجودى است كه خدا تدبير جهان يا تدبير بخشى از جهان يا لااقل سرنوشت انسان را به دست او سپرده است.
در چنين شرايطى و با چنين اعتقادى، هر نوع دعا و ندا، عبادت آن كس شمرده شده و مايه شرك خواهد بود، ولى هرگاه ندا و دعا از چنين اعتقادى تجريد يافت و فقط به عنوان اينكه او در پيشگاه خدا مقامى دارد كه اگر در حق ما دعا كند، دعاى او مستجاب مى شود، او را صدا بزنيم و از او

1. يوسف، 97.

صفحه 68
درخواست كنيم، اين صدا زدن و چنين درخواست، هرگز عبادت آن كس نخواهد بود.
قرآن، مسلمانان را دعوت مى كند كه به حضور پيامبر برسند و از او درخواست كنند كه در حق آنان دعا كند; مثلاً حالا اگر فردى خدمت رسول خدا رسيد و گفت «يا رسول الله! ادع لى و استغفر لى»، اين فرد پيامبر را ندا كرده و او را خوانده است، چنين فردى از نگاه قرآن نه تنها پيامبر را نپرستيده، بلكه موحّد كامل است; چنانكه مى فرمايد:
(ولو أنّهم اذ ظلموا أنفسهم جاؤوك فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توّاباً رحيماً)(1)
«اگر آنان هنگامى كه بر خود ستم مى كردند، نزد تو مى آمدند و از خدا طلب آمرزش مى كردند و پيامبر هم براى آنان استغفار مى كرد، خدا را توبه پذير و مهربان مى يافتند».
با توجه به اين توضيحات، مفاد آيه اى كه دستاويز وهابيان است، روشن مى شود. اگر قرآن مى فرمايد: (فلا تدعوا مع الله) به معنى (فلا تعبدوا مع الله أحداً) است و درحقيقت خطاب به مشركان و بت پرستان است كه سرنوشت خود را در دست بتان مى دانستند و آنها را ندا مى كردند; ندايى كه با پرستش آنها آميخته بود. اين آيه و امثال آن هيچ ارتباطى با موحدان جهان كه همه كارها را در دست خدا مى دانند، ندارد. آنها هرگز سرنوشت خود را در دست ديگرى نمى دانند. بسيار جاى شگفت و تأسف است كه اين گروه نوپيدا در جهان اسلام كه در قرن هشتم پديد آمده اند، كليه آيات مربوط به مشركان و

1. نساء، 64.

صفحه 69
بت پرستان را بر موحدان تطبيق مى كنند و با گفتن «يا محمد» و «يا حسين» همه را در عداد مشركان دانسته، توبه آنان را لازم وگرنه سر به نيست كردن آنان را واجب مى دانند!
2. مسجدسازى از آنِ موحّدان است
يكى از احكام مسجد، بازسازى و نوسازى آن است. در اين مورد، قرآن اين كار را در انحصار موحّدان مى شمارد و يادآور مى شود مشركان چنين حقى را ندارند و اين دو مطلب را در دو آيه يادشده در زير تذكر مى دهد:
(ما كانَ لِلْمُشْرِكينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَساجِدَ اللّهِ شاهِدينَ عَلى أَنْفُسِهِمْ بِالْكُفْرِ أُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ وَ فِي النّارِ هُمْ خالِدُونَ* اِنّما يَعْمُرُ مَساجِدَ اللّهِ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ اْلآخِرِ وَ أَقامَ الصّلاةَ وَ آتَى الزّكاةَ وَ لَمْ يَخْشَ اِلاّ اللّهَ فَعَسى أُولئِكَ أَنْ يَكُونُوا مِنَ الْمُهْتَدينَ)(1)
«مشركان در حالى كه به كفر خود گواهى مى دهند، حق ندارند مسجدهاى خدا را آباد كنند. كارهاى نيك آنان بى ارزش است و آنان در آتش جاودانند. مساجد خدا را تنها كسانى آباد مى كنند كه به خدا و روز بازپسين ايمان داشته باشند و نماز به پا دارند و زكات بدهند و جز از خدا از كسى نهراسند. اميد است كه آنان از هدايت يافتگان باشند».
اكنون سؤال مى شود كه چرا قرآن چنين حقى را از مشركان باز مى گيرد و به مؤمنان مى دهد. نكته آن بر اصلى استوار است كه اسلام با جهان غرب درباره

1. توبه، 17-18.

صفحه 70
آن اصل، اختلاف نظر دارد. در جهان غرب، نشانه نيكى اشخاص، عمل آنهاست. هرگاه رفتار يك فردى صلح آميز و به نفع جامعه باشد، او فردى نيك به شمار مى آيد و از اين جهت مى تواند آرا و افكار مردم را به خود جلب كند; مثلاً اگر بيمارستانى بسازد، مدرسه اى را در اختيار آموزش و پرورش بگذارد، فردى نمونه و نيكوكار است; خواه اين كار را از روى رياكارى انجام داده باشد يا به هر دليل ديگرى.
در حالى كه در اسلام ميزان نيكوكارى تنها عمل نيك نيست، بلكه بايد سرچشمه عمل نيز مانند خود عمل با خوبى همراه باشد. در اين صورت است كه مى توان او را فردى نيكوكار و عملش را نيك خواند و در غير اين صورت از نظر قرآن، عملش بى ارزش و به اصطلاح «حبط» مى شود. روى اين اساس، مفاد هر دو آيه روشن مى شود. مشرك به خاطر سربرتافتن از خدا و عبادت او نمى تواند معبد خدا را تعمير كند، زيرا عمل او از يك نيت آلوده سرچشمه گرفته و اگر اين عمل براى خدا بود، هرگز از عبادت خدا روى برنمى تافت و از اينكه خدا را عبادت نمى كند، نيت او الهى نبوده، بلكه رياكارى خواهد بود، در حالى كه مؤمن با نيت پاك اين عمل را انجام مى دهد.
در آيين اسلام، همچنان كه به عمل توجه شده، به سرچشمه آن نيز عنايت خاصى مبذول گشته است. گاهى نيت پاك جايگزين عمل پاك مى گردد. در جنگ جمل آنگاه كه اميرالمؤمنان بر لشكر جمل پيروز شد، يكى از شيعيان حضور او رسيد و عرض كرد: «آرزو مى كردم برادرم در اين جنگ حضور داشت و شاهد اين پيروزى بود و مى ديد چگونه خدا تو را بر دشمنانت پيروز كرد».

صفحه 71
امام از او پرسيد: «آيا گرايش برادرت به سوى ما بود؟» عرض كرد: «بلى». فرمود: «او با ما در اين جنگ حاضر بوده است. نه تنها او در اين جنگ با ما حضور داشته، بلكه كسانى كه اكنون در پشت پدران و شكم مادرانشان هستند و كسانى كه در آينده خواهند آمد، در اين جنگ سهيم بوده و مانند شاهدان و حاضران در آن اجر مى برند».
اميرمؤمنان (عليه السلام) در روايتى مى فرمايد: «يك نفر ناقه صالح را كشت، ولى عذاب، همه قول را در بر گرفت، زيرا يكى آن جنايت را مرتكب شد و بقيه رضايت دادند».(1)
3. مسجد پايگاه دين، نه دشمنان دين
قرآن از دو نوع مسجد نام مى برد: يكى مسجدى كه بر پايه تقوا ساخته شود و ديگرى مسجدى كه براى زيان رسانيدن به دين برپا شود. مسجد نخست را جايگاه پاكان و نوع دوم را پايگاه دشمنان خدا و پيامبر مى شمارد. درباره مسجد نخست مى گويد:
(لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التّقْوى مِنْ أَوّلِ يَوْم أَحَقّ أَنْ تَقُومَ فيهِ فيهِ رِجال يُحِبّونَ أَنْ يَتَطَهّرُوا وَ اللّهُ يُحِبّ الْمُطّهِّرينَ)(2)
«مسجدى كه از نخستين روز بر پايه تقوا بنا شده، شايسته است در آن نماز بگزارى، زيرا در آن مسجد مردانى هستند كه جوياى پاكى اند و خدا جويندگان پاكى را دوست دارد».

1. نهج البلاغه، خطبه 201. «أيها الناس انما يجمع الناس الرضا والسخط انّما عقر ناقة ثمود رجل واحد فعمّهم الله بالعذاب لما عمّوه بالرضا».
2. توبه، 108.

صفحه 72
و درباره مسجد دوم مى فرمايد:
(وَ الّذينَ اتّخَذُوا مَسْجِدا ضِرارا وَ كُفْرا وَ تَفْريقًا بَيْنَ الْمُؤْمِنينَ وَ اِرْصادا لِمَنْ حارَبَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَيَحْلِفُنّ اِنْ أَرَدْنا اِلاّ الْحُسْنى وَ اللّهُ يَشْهَدُ اِنّهُمْ لَكاذِبُونَ* لا تقم فيه أبداً...)(1)
«كسانى كه مسجدى بر پا مى كنند براى زيان رسانيدن به مؤمنان و كفر و تفرقه انداختن ميان آنان و پايگاه ساختن براى كسانى كه با خدا و پيامبر جنگيده اند و سوگند ياد مى كنند كه جز نيكى هدفى نداريم و خدا گواهى مى دهد كه آنان دروغگو هستند، در چنين مسجدى نماز برپا مدار...».
از اين بيان روشن مى شود كه ملاك مسجد در و ديوار و ساختمان نيست. محتويات مسجد و مطالبى كه در آنجا عرضه مى شود، ملاك ستايش و انتقاد است. شأن نزول آيه نشان مى دهد كه ابوعامر در دوران جاهليّت، آيين نصرانيّت را پذيرفته و در سلك راهبان درآمده و گروهى را به دور خود جمع كرده بود. او پيوسته ظهور پيامبر خاتم را پيشگويى مى كرد، ولى وقتى پيامبر گرامى آمد و مردم به او ايمان آوردند، به تدريج از پيامبر فاصله گرفت و به مبارزه پرداخت و از مدينه به مكه رفت و پس از فتح مكه به هرقل پادشاه روم پناهنده شد. منافقان در مدينه به عنوان اينكه براى خود مجمعى داشته باشند، كانون توطئه اى را به نام مسجد ساختند تا به هنگام اوقات نماز در آنجا جمع شوند و با توطئه چينى براى براندازى نظام اسلام برنامه ريزى كنند و زمينه را براى بازگشت ابوعامر فراهم سازند. هنگامى كه پيامبر به سوى تبوك مى رفت، آنان از محضرش درخواست كردند كه اين مسجد را با گزاردن دو

1. توبه، 107-108.

صفحه 73
ركعت نماز افتتاح كند تا رسميت يابد. پيامبر گرامى پوزش خواست و گفت: «من در آستانه سفر هستم، بماند براى بازگشت». هنگامى كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) از تبوك بازگشت، همان افراد به حضور رسول خدا رسيده و درخواست خود را مطرح كردند.
وحى الهى پرده از روى كار آنها برداشت و نه تنها پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در آنجا نماز نخواند، بلكه گروهى را مأمور ساخت تا مسجد را ويران كنند و آنجا را زباله دانى قرار دهند.(1)
از اين بيان نتيجه مى گيريم كه بايد در عين نظافت و تميزى مسجد، مراقب محتواها و گويندگى ها و حتى مدّاحى هاى مسجد باشيم كه مبادا خوراك ناسالم در معبد خدا به جوانان پاكدل داده شود.
اين بود سه حكم ارزشمند از احكام مسجد كه قرآن متعرّض آن است، باقيمانده احكام مسجد به وقت ديگر موكول مى شود.

1. مجمع البيان، ج 3، ص 73.

صفحه 74

9

انتظار فرج(1)
ميلاد مسعود خاتم اوصيا، دوازدهمين اختر تابناك برج امامت حضرت مهدى (عج) را به مسلمانان جهان بهويژه شيعيان، بالأخص شما حاضران در اين مسجد مقدس جمكران تبريك مى گوييم. چون يكى از وظايف مسلمانان در عصر غيبت، انتظار فرج آن حضرت است، موضوع را همين قرار مى دهيم:
انتظار فرج يكى از وظايف شيعيان خالص اهل بيت(عليهم السلام) است، ولى اين مفهوم سازنده گاهى به صورت نادرست تفسير مى شود. اين نه تنها مفهوم انتظار فرج است كه دستخوش تحريف گشته، بلكه برخى از آموزه هاى اخلاقى نيز دچار همان انحراف شده است; مثلاً صبر و بردبارى يكى از صفات برجسته مردان خداست تا آنجا كه پاداش آن را فقط خدا مى تواند تعيين كند، چنان كه مى فرمايد: (انّما يوفّى الصابرونَ أجرهم بغير حساب)،(2)

1. سخنرانى حضرت آيت الله سبحانى د مسجد مقدس جمكران، شانزدهم شعبان برابر 8/6/1386.
2. زمر، 10.

صفحه 75
ولى اين ارزش اخلاقى به صورت ضد ارزش درآمده است.
توضيح اينكه صبر به معناى استقامت و پايدارى در راه هدف مقدس است; مثلاً كسى كه مى خواهد قله اورست را تسخير كند، بدون صبر و بردبارى نمى تواند بر آرزوى خود جامه عمل بپوشاند و سربازى كه مى خواهد دژهاى دشمن را بگشايد، با نيروى صبر و مقاومت مى تواند بر دشمن چيره گردد.
انسانى كه مى خواهد رضايت خدا را در حلال و حرام به دست آورد، بايد با نيروى صبر در تابستان گرم روزه بگيرد و از حرام چشم بپوشد; بنابراين صبر پايه ايمان و اساس آن است و لذا در بعضى از روايات آمده است: «الصبر من الإيمان كالرأس من الجسد»، ولى متأسفانه اين ارزش اخلاقى به ضد ارزش تبديل شده و به معنى تنبلى و دست روى دست نهادن و تحمّل زور و ظلم از ستمگر تفسير مى شود، در حالى كه اين تفسير نه مورد پذيرش قرآن است، نه سنّت پيامبر و نه روش امامان شيعه.
قرآن مجيد ما را به نبرد با ستمگر دعوت مى كند، نه دست روى دست گذاردن; چنانكه مى فرمايد:
(وَ اِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَاِنْ بَغَتْ اِحْداهُما عَلَى اْلأُخْرى فَقاتِلُوا الّتي تَبْغي حَتّى تَفيءَ اِلى أَمْرِ اللّهِ)(1)
«هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم درگير شدند، ميان آنان آشتى دهيد و اگر يكى به ديگرى زور گفت، با زورگويان بجنگيد تا به فرمان خدا گردن نهد».

1. حجرات، 9.

صفحه 76
آيا چنين كتاب عزيزى مى تواند صبر را به معنى «توسرى خوردن» و سكوت در برابر دشمن بپذيرد؟
چه نيكو سروده حافظ شيرازى:
صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند *** بر اثر صبر نوبت ظفر آيد
بگذرد اين روزگار تلخ تر از زهر *** بار دگر روزگار چون شكر آيد
امير مؤمنان از مولايش پيامبر اعظم(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل مى كند كه آن حضرت فرمود:
«لن تقدس أمة لا يؤخذ فيها للضعيف حقّه من القوى غير متعتع».
«هر جامعه اى كه در آن حق ضعيف بى درنگ از قوى گرفته نشود، روى خوش نمى بيند».
بنابراين، بايد مفهوم صبر را چنان كه قرآن و حديث مى گويند، تفسير كرد و آن را يك اصل سازنده تلقى نمود، نه يك اصل تنبل پرور كه نمى توان آن را جزء تعاليم عالى اسلام شمرد.
تحريف مفهوم انتظار
عين اين مشكل در مفهوم انتظار نيز پيش آمده است. انتظار، نور اميدى است كه در دل انسان ها وجود دارد، در مقابل انسان هاى نااميد كه از هر نوع فعاليت باز مى مانند و اين شريعت آسمانى است كه در مقابل مادّى ها، نور اميد را روشن كرده و مى گويد آينده بشريت در اختيار شايستگان است (انّ الأرض يرثها عبادى الصالحون);(1)بنابراين براى پديد آمدن چنين روزى شرايط و آمادگى هايى لازم است كه بايد آنها را فراهم سازيم، وگرنه دست روى دست گذاردن و فقط اميد به آينده، انتظار بى محتواست.

1. انبياء، 105.

صفحه 77
انتظار حضرت ولى عصر(عج) از بهترين اعمال اسلامى است طبق حديثى كه پيامبر فرموده است:
«افضل أعمال أُمّتى انتظار الفرج».
«بهترين اعمال امت من، انتظار فرج است».
مسلّماً اين عمل بايد يك عمل سازنده باشد كه زمينه را براى ظهور فرج آماده سازد. اين تفسير ايجاب مى كند كه انتظار فرج به معنى فعاليت براى اصلاح جامعه و فراهم آوردن عِدّه و عُده براى مصلح جهانى باشد و اين جز با تلاش در راه امر به معروف و نهى از منكر و تربيت اولاد و تأسيس سازمان هاى علمى و اخلاقى امكان پذير نيست.
گاهى ديده مى شود كه برخى انتظار را به معنى تعطيل دستگاه امر به معروف و نهى از منكر و هر نوع عمل سازنده تفسير مى كنند و مى گويند بايد صبر كنيم و انتظار بكشيم تا صاحب دين، خود بيايد و كارها را درست كند و نظام را بيارايد. انتظار به اين معنى، تحريف جاهلان و ناآگاهان است و مفاد آن اين است كه احكام اجتماعى اسلام تا ظهور حضرت ولى عصر(عج) به صورت تعطيل درآيد و كسى كارى را صورت ندهد.
چنان كه گذشت، پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) مى فرمايد:
«افضل أعمال أُمّتى انتظار الفرج».
«بهترين اعمال امت من، انتظار فرج است».
آيا يك عمل منفى مى تواند افضل اعمال باشد؟
طبعاً بايد انتظار، يك عمل مثبت و مفيد باشد تا چنين فضيلتى داشته باشد. ما در اينجا با مثالى گفتار خود را به پايان مى بريم:

صفحه 78
فرض كنيد فردى منتظر ميهمان جليل القدرى است كه وارد خانه او شده و ساعاتى در آنجا درنگ خواهد كرد. آيا منتظر اين ميهمان دست روى دست مى گذارد و لوازم زندگى و استقبال اين ميهمان را فراهم نمى سازد و وسايل پذيرايى را تدارك نمى بيند؟ مى پرسيم چرا درباره آمدن يك مهمان عادى به حركت و تلاش مى پردازيم، امّا در انتظار ميهمان والامقامى كه كتاب هاى آسمانى و احاديث از ظهور او خبر داده اند، كارى صورت نمى دهيم.
پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) مى فرمايد:
«لو لم يبق من الدنيا الّا يوم لبعث الله رجلاً من أهل بيتى يملأها عدلاً كما ملئت جوراً».
«هرگاه از عمر جهان يك روز بيشتر باقى نمانده باشد، خدا در همان روز، مردى را از خاندان من برمى انگيزد تا جهان را پر از داد گرداند، پس از آنكه پر از ستم شده باشد».
هنگامى كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) دار فانى را وداع گفت، برخى روى ناآگاهى يا غرضورزى منكر مرگ پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)شدند و گفتند او نمرده چون هدف رسالت او كه گسترش دين اسلام در سرتاسر جهان است، محقق نشده است، زيرا خدا در سوره صف، آيين او را آيين جهانى معرفى مى كند و مى فرمايد:
(هُوَ الّذي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ)(1)
«اوست كه پيامبر خود را با هدايت و دين حق برانگيخت تا او را بر همه اديان چيره گرداند; هرچند مشركان را خوش نيايد».

1. صف، 9.

صفحه 79
آن كسى كه مرگ رسول خدا را منكر شده بود، با خود فكركرد كه اين هدف بايد در عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) محقق شود، ولى از يك نكته آگاه نبود كه اين هدايت فراگير زمان مى برد و مقدماتى لازم دارد كه در عصر رسول خدا محقق نيست، و لذا امامان معصوم مى فرمايند: اين هدف فراگير به وسيله فرزندش جامه عمل مى پوشد. امام باقر(عليه السلام) مى فرمايد:
«انّ الإسلام قد يظهره الله على جميع الأديان عند قيام القائم».
«خدا هنگام ظهور قائم (عج) اسلام را بر همه شريعت ها چيره مى سازد».
يكى از آن مقدمات اين است كه جامعه از نظر فكرى و عقلى به پايه اى از كمال برسد كه ارزش اين هديه الهى را بداند تا دروازه هاى كشورها را به روى او بگشايد و تا زمانى كه در جامعه بشرى چنين كمال و رشد فراگير تحقق نپذيرد، جامعه شايسته چنين هديه الهى نيست.
امام باقر(عليه السلام) مى فرمايد:
«اذا قام قائمنا وضع الله يده على رؤوس العباد فجمع بها عقولهم وكملت أحلامهم».(1)
«آنگاه كه قائم آل محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) به پا خيزد، خدا دست پربركت او را بر سر بندگانش مى گذارد و به بركت او انديشه ها را به نقطه واحدى متوجه مى كند و عقول آنان به كمال مى رسد».
از اين جهت مى بينيم دوران حضرت ولى عصر(عج) دوران درخشان و پرفروغى است و گروهى كه در آن زمان به استقبال حضرت مى روند، برترين انسان هاى روى زمين حساب مى شوند، چرا؟ زيرا از نظر فكر و انديشه به حد

1. اصول كافى، ج 1، ص 25، حديث 21.

صفحه 80
كمال مى رسند.
امام معصوم(عليه السلام) مى فرمايد:
«انّ أهل زمان غيبته القائلين بامامته المنتظرين ظهوره أفضل من أهل كلّ زمان لأنّ اللّه تبارك و تعالى أعطاهم من العقول و الافهام والمعرفة ما صارت به الغيبة بمنزلة المشاهدة».
«كسانى كه در عصر غيبت آن حضرت به سر مى برند و امامت او را پذيرا مى باشند و منتظر ظهور او هستند از مردم زمان ها برترند، زيرا خداى بزرگ درهاى معرفت را به روى آنان گشوده است. از اين نظر غيبت و حضور در نظر آنان يكسان است».
بنابراين تا شرايط مناسب فراهم نشود، حضرتش ظهور نخواهد كرد و كسانى كه براى ظهورش وقت معين مى كنند، از نظر روايات، دروغگو هستند. از امام باقر(عليه السلام) پرسيدند: ظهور آن حضرت در چه سالى است؟ سه بار فرمود: «كذب الوقّاتون»: «آنان كه وقت تعيين مى كنند دروغگو هستند».
بنابراين در عصر انتظار علاوه بر تربيت انسان هاى مؤمن و جامعه پاك براى ظهور حضرتش وظيفه ديگرى نيز داريم و آن صدقه براى سلامتى آن حضرت است. بايد بدانيم كه آن حضرت بسان همه انبيا و اوليا گاهى آماج بلاها و مصائب هست، ولى به وسيله صدقه شما بلا رفع مى شود.
از دعاى معروف به دعاى سلامتى آن حضرت، يعنى«اللّهم كن لوليك...» نيز غفلت نشود، زيرا علاوه بر آنكه دعا، سلامتى آن حضرت را بيمه مى كند، خود اين، نوعى توجه به آن حضرت پديد مى آورد تا پيوسته اين امام غائب، در دل ها حاضر و در قلوب جاى عظيم داشته باشد.

صفحه 81

10

ارتداد سازمان يافته

همگى با اصطلاح «جرائم سازمان يافته» آشنا هستيم. گاهى فردى از روى هوا و هوس و بى عقلى و كم خردى، جرمى را مرتكب مى شود. قاضى با او طبق قانون برخورد مى كند و چه بسا درباره او راه تخفيف در مجازات را پيش مى گيرد ولى در مقابل، جرائم سازمان يافته كه در آن، جمعى آلت دست يك گروه متشكل مى شوند كه مى خواهند استقرار و امنيت را به خطر بيفكنند، مسلّماً با اين جرائم سازمان يافته به گونه اى ديگر برخورد مى شود.
عين همين سخن درباره ارتداد نيز درست است. اگر فردى مرتد بشود و اظهار نكند يا لااقل تبليغ ننمايد، حكومت اسلامى با او به طور ملايم برخورد مى كند، ولى ارتداد سازمان يافته كه در آن، گروهى مافيايى از خارج برخى از زنان و مردان را وادار به اعلام ارتداد كنند، حكم ديگرى دارد. اين نوع ارتداد، جز تحقير دين و ايجاد شكاف در جامعه و تشويق ناآگاهان به پيوستن به آنها، چيز ديگرى نيست. اتّفاقاً يك چنين برنامه خطرناكى از طريق يهود در عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) اجرا شد. آنان برخى را وادار مى كردند كه در آغاز روز، تشرّف خود را به اسلام اظهار بدارند و در پايان آن، ارتداد خود را اعلام كنند.

صفحه 82
قرآن اين برنامه را در اين آيه يادآور مى شود و مى فرمايد:
(وَ قالَتْ طائِفَة مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ آمِنُوا بِالّذي أُنْزِلَ عَلَى الّذينَ آمَنُوا وَجْهَ النّهارِ وَ اكْفُرُوا آخِرَهُ لَعَلّهُمْ يَرْجِعُونَ)(1)
«گروهى از اهل كتاب به پيروان خود مى گويند به آنچه بر مؤمنان نازل شده در آغاز روز ايمان بياوريد و در پايان آن روز، آن را انكار كنيد تا شايد باعث ايجاد ترديد و بازگشت از اسلام شود».
در چنين ارتدادى است كه اسلام به آن افراد پس از تفهيم حقايق مهلت نمى دهد و اگر ارتداد آنها فطرى باشد و مرتد مرد باشد، او را اعدام و اگر زن باشد، به حبس ابد محكوم مى كند، زيرا اين ارتداد يك انديشه فردى نيست كه قابل مسامحه باشد، بلكه ميكروبى مسرى و كشنده است كه مى خواهد جامعه را آلوده سازد.
شگفت اينجاست كه مسيحيان امروز، حكم ارتداد اسلام را به چالش مى كشند و پيوسته در رسانه ها مى گويند: دين و مذهب يك امر فردى است، اجازه بدهيد افراد در ايمان آزاد باشند، و اگر مسلمانى مسيحى شد، با او كارى نداشته باشيد و سازمان هاى حقوق بشرى مسيحى نيز با آنان هم صدا مى شوند، ولى مناديان اين تسامح، خود با سخت ترين وجه با مسيحيانى كه به اسلام گرويده باشند، برخورد و آنان را از هستى ساقط مى كنند. نه تنها اجازه نمى دهند يك دختر مسيحى با مسلمانى ازدواج كند، بلكه پاپ اجازه نمى دهد دخترى كاتوليك با مردى از فرقه هاى ديگر مسيحى پيوند زناشويى ببندد، زيرا كليساى آنان كليساى مسيحى و آيينشان، آيين مسيحى نيست!

1. آل عمران، 72.

صفحه 83
در خبرها آمده است: دو دختر هلندى كه كارمندان ستاد ناتو در اروپا بودند، به علت ازدواج با دو مرد مسلمان شمال آفريقايى و پوشيدن حجاب از كار اخراج شدند. اين كار يك اداره است با كارمند خود و خانواده هاى مسيحى نيز وقتى يكى از فرزندانشان مسلمان شود، او را از خانه بيرون كرده و از ارث محروم مى سازند.
چطور شد از ما مسلمانان توقع دارند كه ارتداد را آزاد اعلام كنيم، ولى خود آنان در برابر آن سختگيرى و به بدترين وجه آنان را مجازات مى كنند و چه بسا همين افراد به صورت مرموزانه سر به نيست مى شوند. آيا اين قانون فقط براى ماست؟!
اخيراً ارتداد سازمان يافته، فعاليت خود را در مصر آغاز نموده و فردى به نام محمد حجازى پيوند خود را از اسلام گسسته و به مسيحيت گرويده است و از دادگاه هاى مصر تقاضا كرده كه شناسنامه ديگرى به او بدهند و در آن دين او را تغيير داده و به عنوان يك فرد مسيحى ثبت كنند.
همان طور كه يادآور شديم، اين ارتداد سازمان يافته است و لذا پس از اعلام اين فرد و شروع به كار دادگاه ها در مصر، عده زيادى صف كشيده و درخواست تغيير شناسنامه خود را دارند!
عكس العمل ازهر
دانشگاه الأزهر كه يادگار دوران خلافت فاطميان است، پيوسته مركز علم و دانش و جلوگيرى از هر نوع انحراف از دين مقدس اسلام بوده است، ولى متأسفانه اخيراً به خاطر دولتى شدن اين مركز، آقاى دكتر على جمعه مفتى

صفحه 84
مصر در اين مورد موضع گبرى خاصى كرده كه هماهنگ با موضع گيرى رهبران مسيحى غرب است. او گفته است: دين امرى فردى است، مانعى ندارد فردى دين خود را عوض كند.
در اينجا بايد گفت: اگر روحانيت و مراكز دينى استقلال خود را از دست بدهند و در اختيار سياست ها و حكومت ها قرار گيرند، نتيجه اى جز اين نخواهد داشت.
جامع ازهر پيش از روى كار آمدن جمال عبدالناصر داراى استقلال فكرى و مشى عملى بود، ولى از آن به بعد، استقلال خود را از دست داد و شيخ ازهر را رئيس جمهورى مانند حسنى مبارك ها تعيين مى كند، طبعاً ميوه چنين نصب ها جز اين نخواهد بود كه شيخ ازهر- بر خلاف اجماع فقها- بگويد دين امرى فردى است، مانعى ندارد كه فردى دين خود را عوض كند!

صفحه 85

11

پذيرش گفتار بى دليل

نشانه دورى از فطرت انسانى است(1)
يكى از ابعاد روحى و روانى انسان، بعد كنجكاوى او است. او پيوسته مى خواهد بر آگاهى هاى خود بيفزايد و از علل و انگيزه هاى پديده ها آگاه گردد; حتى كودك خردسال به هنگام شنيدن صدا، به سمت آن توجه مى كند و به طور نهادى جوياى علت آن مى شود.
اين حسّ خدادادى كه از آن به حسّ كنجكاوى و احياناً علم جويى تعبير مى شود، مايه پيدايش علوم و دانش هاى بشرى شده و تمدن ها را پديد آورده است و بر خلاف فرضيه ماركس و پيروان او كه تلاش هاى بشرى را در انگيزه هاى اقتصادى خلاصه كرده اند، حس علمى براى خود، اصالت داشته و دانشمندان بدون اينكه بازدهى هاى اقتصادى يافته هاى خود را در نظر بگيرند، شب و روز در آزمايشگاه ها و مراكز علمى و كتابخانه هاى جهان

1. گفتار شيخ الرئيس ابن سينا است. ر.ك: مجموعه رسائل حكيم سبزوارى، ص 478، تصحيح سيد جلال الدين.

صفحه 86
به بحث و بررسى اشتغال مىورزند و چه بسا از صرف غذا و استراحت صرف نظ مى كنند تا مسائل تازه اى را كشف نمايند.
دانشمندان كه درباره ابعاد روحى انسان سخن مى گويند، بُعد علم جويى را هم سنگ سه بعد ديگر يعنى بعد اخلاقى و تمايل به ارزش هاى انسانى، بعد هنرى و تمايل به زيبايى و بعد الهى و گرايش به ماوراى طبيعت مى شمارند.
بنابراين حفظ اصالت ها ايجاب مى كند كه از همه ابعاد بهره بگيريم و بعدى را فداى بعد ديگر نكنيم; از اين جهت، شيخ الرئيس بيش از هزار سال پيش، اين جمله ارزشمند را گفته است كه «هر كس عادت كند گفتار كسى را بدون دليل و برهان بپذيرد، از فطرت انسانى بيرون آمده; يعنى يكى از ابعاد روحى خود را از دست داده است».(1)
متأسفانه در قرون اخير، هرچند بشر رازهايى را كشف كرده و گام هايى را در شناخت طبيعت و ماوراى آن برداشته است، ولى متأسفانه گروهى هر نوع سخنى را هرچند دليل و برهانى براى آن نباشد، مى پذيرند و هرگاه از آنها سؤال شود دليل شما چيست، مى گويند: من چنين فكر مى كنم. اين منطقى است كه بسيارى از جوانان ما را به خود مبتلا ساخته است، در حالى كه قرآن منظقش اين است كه (قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ): «اگر راستگو هستيد، دليل خود را بياوريد».

1. مجمع البيان، ج 3، ص 73.

صفحه 87
امروزه انديشه هايى از مكتب هاى سياسى و فلسفى مطرح مى شود كه يك مشت افكار شخصى است بى آنكه با تجربه و دلايل عقلى همراه باشد و هر روزى «ايسمى» بر«ايسم ها» افزوده مى شود.
جوانان عزيز نبايد فريب زرق و برق نام ها و مكتب ها را بخورند، بلكه با آمادگى كامل به تحليل فكر بپردازند.
امروزه يكى از حربه هاى استعمار، سياه كردن چهره هاى بنام جهان اسلام بدون دليل است تا از اين طريق بتوانند اين نوع افتخارات را از ما باز گيرند; به عنوان نمونه يكى از نويسندگان دوران گذشته در كتاب بيست و سه سال، محمد بن زكرياى رازى را كه معروف به طبيب المسلمين و ملقب به جالينوس زمان است، متهم به انكار بعثت انبيا نموده است، در حالى كه اين شخصيت علمى، اثر ارزشمندى به نام آثار الامام الفاضل المعصوم دارد كه خود نشانه تشيّع اوست و گروهى او را از اكابر صوفيه شمرده اند و كتاب او به نام خزينة الاصفياء مى تواند گواه گفتار آنها باشد. مترجمان مى گويند او از خوف خدا مى گريست و در مكه خدمت عارفى به نام زجّاج رسيد و دست ارادت به او داد.(1)
در هر حال آنچه لازم به تذكر است اين كه جوانان عزيز در برابر موج الحاد يا اسلام منحرف اما به نام اسلام كه سراسر منطقه را گرفته است، كوه آسا بايستند و با منطق و برهان به تحليل افكار و گفته ها بپردازند.

1. ريحانة الأدب، ج 7، ص 28.

صفحه 88

12

پاپ همه فرق مسيحى را تكفير مى كند!

(وَ أَلْقَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ)(1).
پاپ بنديكت شانزدهم، پس از آنكه در سال گذشته نطق گسترده اى در آلمان درباره خشونت در قرآن و دورى اسلام از عقل ايراد كرد و موجى از خشم و غضب را برانگيخت، سرانجام به صورت هاى گوناگون از سخن خود معذرت خواست; هرچند توبه كامل نكرد.
اكنون متوجه فرق مسيحى شده و مى گويد: غير از فرقه كاتوليك كه مركز آن واتيكان است، ديگر فرق مسيحى را مانند ارتدوكس و پروتستانت دور از مسيحيت مى داند و كليساهاى آنها را كليساى مسيحى نمى شمارد.
وى در سخنرانى خود درباره ديگر فرق مسيحى چنين گفت: «كليساهاى ديگر غير از كليساهاى كاتوليك همه اركان و عناصر ايمان را ندارند» و در عبارتى ديگر گفت: «نجات و رهايى را براى كليساهاى ديگر بسيار بعيد مى داند».
وقتى سخنان پاپ پخش شد، پاپ شنوده سوم رهبر قبطيان مصر

1. مائده، 64.

صفحه 89
گفت: اين مرد هر روز براى خود دشمن مى تراشد، در سال گذشته، مسلمانان را از خود آزرده ساخت و اكنون با مسيحيان دشمنى مى كند.
او گفت: «كاتوليك ها مى توانند به مذهب خود بنازند، ولى حق ندارند ديگران را نفى كنند». وى گفت: «من مطمئنم كه پاپ در اين موضع گيرى تنهاست و كاتوليك ها با اين سخن او موافق نيستند».(1) نگارنده پس از خواندن اين مشاجره ها به ياد آيه مباركه افتاد كه مى فرمايد:
(وَ أَلْقَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ)(2)
«ما در ميان آنان تا روز رستاخيز، دشمنى و كينه افكنديم».
اين آيه هرچند به ظاهر به يهود برمى گردد، ولى از آنجا كه سياق آيات قبل و بعد در اين سوره، درباره اهل كتاب است، معلوم مى شود كه اين حكم، از آن يهود تنها نبوده، بلكه در ميان فرق مسيحيان نيز اين اختلاف هست.
از اين گذشته، رفتار و برخورد پاپ نشان مى دهد كه وى يك روحيه خودمحورى دارد و مى خواهد از اين طريق، خود را راضى سازد.
امروزه دستگاه واتيكان خود را نمونه اى از دموكراسى معرفى مى كند كه اجازه مى دهد افراد سخن خود را بگويند، در حالى كه پاپ اجازه نمى دهد صدها ميليون نفر از پيروان فرق مسيحى ديگر اظهار وجود كرده و عقيده خود را بيان كنند.
درحقيقت واتيكان به نام دموكراسى، ديكتاتورى را پياده مى كند و از اين لفظ زيبا ميوه تلخى را مى چيند.

1. سايت واتيكان و سايت هاى محيط و روزشمار اسلام.
2. مائده، 64.

صفحه 90
درحقيقت اين الفاظ فريبنده براى سركوب شرق و شرقيان است كه آنها را به ديكتاتورى متهم كرده و براى پياده كردن دموكراسى لشكركشى مى كنند و براى غارت كردن ثروت شرقيان، از اين ابزار و ادوات بهره مى گيرند.
بد نيست اين نكته را نيز در اينجا بگوييم كه در اخبار آمده بود كه نخستوزير سابق انگلستان آقاى تونى بلر كه مذهب سابقش پروتستانت بود، پس از بركنارى به ملاقات پاپ رفت و پس از معرفى خويش، از او درخواست كرد كه مذهب خود را ترك كند و يك مسيحى كاتوليك گردد. درحقيقت اين كار بلر يك نوع بيان رضايت از پاپ و موضع او در برابر اسلام و مسلمانان است و اين كار همزمان با اعطاى لقب شواليه به سلمان رشدى به خاطر حمله به اسلام و پيامبر عظيم الشان آن صورت مى گيرد و همگى از يك خيزش زيرزمينى از اين سياستمدار كهنه كار بر ضدّ اسلام و مسلمانان حكايت مى كند.
استكبار جهانى دو رويكرد متفاوت و متضاد نسبت به دين در پيش گرفته است. از يك طرف براى صيانت غرب از نفوذ اسلام مى خواهد غرب را زير چتر مسيحيت گرد آورد تا از نفوذ اسلام در منطقه اروپا جلوگيرى كند و براى همين ناچار است آيين مسيح را ترويج كند و دين و دين گرايى را مطرح كند و كليسا را تقويت نمايد.
و از سوى ديگر شرقيان را به سكولاريسم و تفكيك دين از سياست دعوت مى كند و براى هر كدام راهى انتخاب مى كند. در تركيه كه اخيراً حزب اسلام گراى عدالت و توسعه در انتخابات پارلمانى پيروز شد، خشم غربيان را برانگيخت و ارتش اين كشور كه هميشه حامى سكولاريسم مصطفى كمال

صفحه 91
است، اين نوع انتخاب را نامبارك خواند و اگر روزى دينداران قدرت كامل پيدا كنند، بعيد نيست كه ارتش مداخله كند و قدرت را به دست گيرد. اينان درواقع مصداق سخن خداوند است كه مى فرمايد:
(يَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ ما لَيْسَ في قُلُوبِهِمْ وَ اللّهُ أَعْلَمُ بِما يَكْتُمُونَ)(1)
«با دهان هايشان چيزى را مى گويند كه در دلشان آن گونه نيست و خدا بهتر مى داند كه چه چيزهايى را پنهان مى كنند».

1. آل عمران، 167.

صفحه 92

13

مقصود از اينكه هدايت و ضلالت

در دست خدا است، چيست؟

در قرآن مجيد در موارد متعددى هدايت را منوط به خواست و مشيت خدا دانسته چنين مى رساند كه:
هر كس را خدا بخواهد، هدايت مى كند و هر كس را بخواهد، گمراه مى نمايد(ابراهيم، 4). كسى را كه خدا هدايت كند، هيچ كس نمى تواند گمراه سازد و كسى را كه خدا گمراه كند، هيچ قدرتى نمى تواند او را به راه راست هدايت نمايد و از انحراف نجاتش بخشد(كهف، 17).
بنابراين ممكن است سؤالاتى از اين قبيل پيش آيد:
1. اگر هدايت افراد به مشيت خدا بستگى دارد، پس رسالت پيامبران براى چيست؟
2. چرا خداوند همه مردم را هدايت نفرموده است؟
براى روشن شدن اين موضوع، نخست بايد توجه كرد كه اگر بخواهيم مطلبى را از ديدگاه قرآن بررسى كنيم، بايد تمام آيات مربوط به آن مطلب را

صفحه 93
مورد مطالعه قرار دهيم و از مجموع آنها نتيجه گيريم، زيرا آيات قرآن مفسر يكديگرند و طبق گفتار معروف «القرآن يفسّر بعضه بعضاً»(1) آيات قرآن برخى، برخى ديگر را تفسير مى كند، بايد مجموع آيات را ديد و نظر داد.
با بررسى آيات مربوط به هدايت روشن مى گردد كه هدايت در قرآن بر دو نوع است: هدايت عمومى و همگانى كه تمام افراد بشر را در پوشش خود قرار مى دهد و هدايت خصوصى كه بستگى به مشيت و لطف مخصوص او دارد و هدايت همگانى گاهى تكوينى است و گاهى تشريعى. اينك بيان هر دو قسم از هدايت همگانى:
1. هدايت همگانى تكوينى
مقصود از آن اين است كه تمام موجودات جهان به گونه اى آفريده شده اند كه هر كدام به وظيفه طبيعى خويش آشنا مى باشند; مانند: حركت سلول هاى حياتى، اعمال غريزى حيوانات، اعمال منظم دستگاه هاى بدن و... كه قرآن مجيد تمام آنها را معلول هدايت الهى دانسته است آنجا كه مى فرمايد:
(رَبّنَا الّذي أَعْطى كُلّ شَيْء خَلْقَهُ ثُمّ هَدى)(2)
«پروردگار ما كسى است كه تمام موجودات را آفريد و آنها را راهنمايى فرمود».
2. هدايت همگانى تشريعى
مقصود از آن تعاليم و قوانينى است كه به وسيله پيامبران به مردم ابلاغ شده است. اينك آياتى كه ناظر به هدايت تشريعى همگانى است.

1. قريب به اين مضمون در نهج البلاغه خطبه وارد شده است.
2. طه، 50.

صفحه 94
خداوند درباره پيامبر مى فرمايد:
(وَ اِنّكَ لَتَهْدي اِلى صِراط مُسْتَقيم)(1)
«محققاً تو اى پيامبر به راه راست هدايت مى كنى».
هدايت در اين گونه آيات نيز به معنى نشان دادن راه راست و منظور هدايت تشريعى است و نسبت به كسانى كه سخن پيامبر به گوششان مى رسد، جنبه همگانى دارد; مسلمان و كافر، حقيقت جو و معاند و... همه از آن بهره مند مى شوند. خداوند درباره قرآن مى فرمايد: (اِنّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدي لِلّتي هِيَ أَقْوَمُ)(2)
هدايت خصوصى وابسته به خواست خدا
آيات فراوانى در قرآن هست كه هدايت و گمراهى افراد را منوط به خواست خدا معرفى كرده است، مانند:
(فَيُضِلّ اللّهُ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ...)(3)
«پس خدا هر كه را كه بخواهد، گمراه و هر كس را بخواهد، هدايت مى فرمايد».
كسى كه به طور سطحى به اين گونه آيات مى نگرد، از خود مى پرسد: چرا خداوند كسانى را كه مى خواهد هدايت مى كند؟
آيات متعددى در قرآن گمراهى افراد را موكول به مشيت خدا نموده است; بدين معنى كه هر كس را خدا خواست، هدايت مى كند و هر كس را خواست، گمراه مى نمايد; حتى جمله هاى (يَهدِى مَنْ يَشاءُ) و (يُضِلُّ من

1. شورى، 52.
2. اسراء، 9.
3. ابراهيم، 4.

صفحه 95
يشاء) در قرآن تكرار شده است، روى آن پافشارى به عمل آمده تا جايى كه در برخى از آنها به پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) گفته مى شود:
(اِنّكَ لا تَهْدي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لكِنّ اللّهَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ اِلى صِراط مُسْتَقيم)(1)
«تو هر كه را بخواهى، هدايت نمى كنى (يا نمى توانى)، بلكه خدا است كه هر كسى را بخواهد، به راه راست راهنمايى مى فرمايد».
در مواردى نيز چنين مى رساند كه اگر خدا مى خواست، همه مردم را هدايت مى نمود، مانند اين آيه:
(وَ لَوْ شِئْنا َلآتَيْنا كُلّ نَفْس هُداها)(2)
«اگر مى خواستيم، تمام مردم را هدايت مى كرديم».
كسى كه با نظر سطحى به اين گونه آيات قرآن نگاه مى كند، ممكن است اين اشكالات براى او پيش آيد:
اوّلاً: چرا خدا همه مردم را به راه راست هدايت نمى كند؟
ثانياً: اگر وضع چنين است و هيچ عاملى جز مشيت خدا در هدايت مردم مؤثر نيست، فرستادن پيامبران كار بيهوده اى بوده و حتى اكنون هم بايد تمام مؤسسات تربيتى و كتاب هاى اخلاقى و مانند اينها را تعطيل كرد و از بين برد.
ثالثاً: اين دسته آيات با بسيارى از آيات ديگر قرآن كه نوع انسان را مشمول هدايت الهى مى دانست و هدايت را از وظايف پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم)مى شمرد، ناهماهنگ

1. قصص، 56.
2. سجده، 13.

صفحه 96
است.
ولى با توجه به يك مطلب، حقيقت روشن مى گردد و آن اينكه درست است اين هدايت مربوط به مشيت و خواست الهى است، ولى خواست الهى نيز بى ملاك نيست و ملاك در اختيار خود ما است. كسانى كه از هدايت عمومى و همگانى استفاده كنند و شايستگى هايى كسب نمايند، مشمول اين هدايت كه همان رسانيدن انسان به سعادت جاويدانه است، خواهد بود و در غير اين صورت او را هدايت نخواهد نمود و به حال خود واگذار خواهد كرد و مقصود از هدايت و ضلالت در اين آيات جز اين چيزى نيست.
آنچه لازمه عدل الهى است، همان هدايت عمومى است كه در حق تمام افراد بشر از طريق تكوين و تشريع انجام داده است.
ولى هدايت خصوصى از آن كسانى است كه از هدايت عمومى بهره گيرند; در غير اين صورت از آن استفاده نخواهند كرد و خواست خداوند مربوط به آن گروه است كه از هدايت همگانى مانند پيامبر و قرآن استفاده نمايند و يك چنين بهره گيرى كاملاً يك امر اختيارى است و افراد مى توانند با پيروى از پيامبر و قرآن خود را در پوشش هدايت خصوصى خدا قرار دهند و در غير اين صورت خود را در وادى ضلالت خدا كه همان واگذاردن آنان به حال خود مى باشد، قرار دهند. درست است كه هدايت خصوصى مربوط به خواست خدا است، ولى چون خواست خدا، منوط به پيروى بندگان از هدايت همگانى است و آن كاملاً در اختيار آنها است، قهراً هدايت خصوصى نيز در اختيار ما خواهد بود و... .
براى اينكه موضوع روشن تر گردد، مثالى مى آوريم:

صفحه 97
فرض كنيد عده اى بر سر يك چهارراه ايستاده اند و سراغ محلى را مى گيرند. شخصى آنان را به يكى از خيابان ها راهنمايى مى كند. گروهى از آنان مى پذيرند و در همان مسير راه مى افتند. اين گروه وقتى به چهار راه دوم و سوم مى رسند، باز هم راهنمايى مى شوند تا به مقصد مى رسند، ولى كسانى كه همان جا مانده اند يا در راه ديگر گام نهاده اند و منحرف شده اند، لحظه به لحظه از راه اصلى و مقصد دور مى شوند و ديگر زمينه اى براى راهنمايى بعدى آنان باقى نمى ماند.
خدا نيز نخست همگان را طبق آيات (اِنّا هَدَيْناهُ السّبيلَ)(1) و (وَ هَدَيْناهُ النّجْدَيْنِ)(2) هدايت فرموده است; سپس مشيت او بر اين قرار گرفته است كه راه يافتگان و پويندگان راه بار ديگر با عنايت خاص و هدايت خصوصى به قله هاى منيع انسانيت برساند و به تعبير خود قرآن:
(وَ الّذينَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدى)(3)
«آنان كه هدايت را پذيرفته اند، خدا بيشتر هدايت مى كند».
روى همين اصل مى بينيم قرآن در يك جا هدايت را از آثار و نتايج جهاد و كوشش در راه خدا دانسته مى فرمايد:
(وَ الّذينَ جاهَدُوا فينا لَنَهْدِيَنّهُمْ سُبُلَنا)(4)
«مجاهدان را به راه خويش هدايت مى كنيم».
و از طرف ديگر، مشيت خدا بر اين تعلق گرفته كه بدكاران و كسانى را كه خود در راه هاى انحرافى گام نهاده اند و لياقت بهرهورى از مراتب والاى هدايت را از دست داده اند، به حال خود بگذارد و هدايتشان نكند و همين امر موجب

1. دهر، 3.
2. بلد، 10.
3. محمد، 17.
4. عنكبوت، 69.

صفحه 98
گمراهى بيشتر آنان خواهد شد(زيرا با هر قدمى كه در بيراهه برمى دارند، از راه راست بيشتر فاصله مى گيرند). درست است كه خدا هر كه را بخواهد، گمراه مى كند، امّا چه كسانى را مى خواهد گمراه كند؟ قرآن مجيد به اين سؤال پاسخ مى دهد:
(وَ ما يُضِلّ بِهِ اِلاّ الْفاسِقينَ)(1)
«جز بدكاران راه گمراه نمى كند».
و در جاى ديگر مى فرمايد:
(فَلَمّا زاغُوا أَزاغَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ)(2)
«هنگامى كه منحرف شدند، خدا دل هايشان را منحرف مى كند».
آرى، خدا مى توانست و مى تواند همه را به راه راست هدايت كند و به پوييدن اين راه مجبور سازد; چنان كه مى فرمايد:
(وَ لَوْ شِئْنا َلآتَيْنا كُلّ نَفْس هُداها)(3)
«اگر مى خواستيم تمام مردم را هدايت مى كرديم».
امّا در اين صورت ديگر انسان، انسان نبود، بلكه يك ماشين گوشتى بود كه با فشردن دكمه اى بدون اينكه خود بخواهد و بداند، در راه تعيين شده اى به كار مى افتاد و قدرت تخلف از انجام اعمال غريزى را نداشت و ناچار بود متناسب با زندگى خويش، چون زنبور عسل كندويى بسازد يا مانند كرم ابريشم بر گرد خود پيله اى ببافد يا... .
امّا اكنون انسان است و به مشيت خدا آزاد است و خدا قدرت

1. بقره، 26.
2. صف، 5.
3. سجده، 13.

صفحه 99
انتخاب به او داده است تا راه تكامل را با پاى خود برود و اين راه تا بى نهايت براى او باز است.
پس بيان قرآن در اين مورد همچون لحن آموزگارى است كه به شاگردان خويش مى گويد ما درس هاى لازم را به شما داده ايم و اينك هر كدام از شما كه درس را خوب فرا گيرد، نمره خوب به او خواهيم داد و ما هر كس را بخواهيم، قبول يا رد مى كنيم و هيچ مقامى نمى تواند به ما اعتراض كند و نظر ما را برگرداند و... .
مى بينيم قبول نمودن و مردود ساختن دانش آموز را مربوط به خواست خود مى داند، امّا با در نظر گرفتن صلاحيت و تحصيل و شايستگى خود دانش آموز.

صفحه 100

14

خاتميت و مرجعيت علمى امامان معصوم(عليهم السلام)(1)

و ديدگاه هاى آقاى دكتر سروش

اخيراً جناب دكتر عبدالكريم سروش كه سابقه دوستى با اينجانب دارد، در كشور فرانسه پيرامون مسائل مربوط به تشيع سخنرانى نموده و نسبتاً بازتاب گسترده اى داشته است. در اين ميان دانشمند محترم حجت الاسلام آقاى بهمن پور نقدى بر آن سخنرانى نگاشته و ارسال نموده است، ولى گويا پاسخ وى در نظر ايشان مقبول نيفتاده و پاسخى مفصل در سايت شخصى اش به راه انداختند و آنچه فعلاً در اختيار اينجانب است، پاسخ ايشان است.
ما فارغ از همه اين گفتوگوها، ديدگاه هاى تشيع را در باب «خاتميت و انقطاع وحى» و «مرجعيت علمى پيشوايان معصوم» و «سرچشمه علوم و دانش آنان» بازگو مى كنيم و خاطر ايشان را مستحضر مى سازيم كه اينجانب در كتاب اضواء على عقائد شيعة الإمامية و تاريخهم كه در سال 1421 ق

1. موضوع اين مقاله، مرجعيت علمي امامان معصوم(عليهم السلام) است و به معناى
ناديده گرفتن ساير مقامات ايشان مانند ولايت و حكومت نيست.

صفحه 101
منتشر گرديده است، اكثر اشكالاتى را كه ايشان مطرح نموده، پاسخ گفته ام، زيرا اين ديدگاه ها جديد و نو نيست و ايشان نيز طراح و پايه گذار آنها نمى باشد، بلكه ريشه در كلام پيشينيان دارد كه فعلاً جاى بحث آن نيست; همچنين در كتاب ديگرى به نام الاعتصام بالكتاب والسنة كه در سال 1414 ق منتشر گرديده است، ديدگاه هاى شيعه را در مورد مرجعيت علمى پيشوايان معصوم و سرچشمه دانش هاى آنها به گونه اى كه با خاتميت كوچك ترين تعارضى ندارد، مطرح نموده ام.
ممكن است عذر ايشان اين باشد كه اين گونه كتاب ها را در اختيار ندارد، ولى مى توانست به كتاب منشور عقايد اماميه كه به زبان هاى مختلف اعم از فارسى، عربى و انگليسى و غيره چاپ شده است، مراجعه فرمايند، زيرا كليه مطالبى كه ايشان مطرح كرده اند، به نوعى مطرح و مورد بررسى قرار گرفته است.
اصولاً مشكل اين نوع نويسندگان اين است كه پيوند خود را با حوزه هاى علميه و اسلام شناسان واقعى قطع نموده، آنگاه به نقد و گفتوگو مى پردازند. بنده از شخص ايشان و ديگر دوستانى كه گاهى ديدگاه هاى نوى دارند، درخواست مى كنم اين نوع مسائل را قبلاً در محافل علمى حوزوى مطرح كنند و آنگاه چكيده گفتوگوها را منتشر نمايند.
اين دوستان عزيز هرچه هم متفكر و سخنور باشند، در معارف و احكام الهى تخصص ندارند. به خاطر دارم كه جناب سروش در يكى از سخنرانى هاى خود از حوزه علميه قم انتقاد نموده و هر نوع تحقيق و نوآورى را در آن نفى كرده بود. من در همان زمان(سال 1370) بر آن شدم كه خاطر شريف ايشان را از

صفحه 102
مراكز تحقيقى در قم آگاه سازم، زيرا احساس نمودم كه ايشان از دور دستى بر آتش دارد; از اين رو به واسطه يكى از دوستان از ايشان دعوت كردم تا وى از مؤسسه تعليماتى و تحقيقاتى امام صادق(عليه السلام) ديدن فرمايند. او پس از آگاهى از وجود محققان عالى مقام و آثار ارزشمند آن در دفتر يادبود مؤسسه چنين نگاشت:
به نام خدا
      ديدار از مؤسسه تعليمى و تحقيقى استاد محترم جناب آقاى سبحانى براى بنده توفيق بود. چه مى توانم بنويسم جز اظهار مسرّت و جز آرزوى مزيد توفيق همكاران محقق اين مؤسسه و رويش امثال اين مؤسسات در قم و ساير نقاط اين ديار تا در معرفت دينى فربهى مطلوب حاصل شود.
والله ولىّ التوفيق
عبدالكريم سروش
3/11/1370
بارى، نگارنده شكوه هاى خود را از اين انديشمندان كه ساليان دراز به عنوان مدافعان اسلام و روشنفكران دينى انجام وظيفه مى كردند، به مجال ديگر واگذار مى كند:
شرح اين هجران و اين خون جگر *** اين زمان بگذر تا وقت دگر خاتميت يا انقطاع وحى تشريعى
همه مسلمانان يكدست و يكدل خاتميت پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) را از ضروريات اسلام شمرده و آن را يك اصل استوار و خلل ناپذير تلقى نموده اند و هر نوع تأويل و تحريف را در آيه خاتميت مردود شمرده و به آن ارجى ننهاده اند. قرآن

صفحه 103
در اين باره مى فرمايد:
(ما كانَ مُحَمّدٌ أَبا أَحَد مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللّهِ وَ خاتَمَ النّبِيِّينَ وَ كانَ اللّهُ بِكُلِّ شَيْء عَليما)(1)
«محمد پدر هيچ يك از مردان شما نبوده و نيست، ولى رسول خدا و ختم كننده و آخرين پيامبران است و خداوند به همه چيز آگاه است».
علاوه بر اين آيه، روايات فراوانى در مورد خاتميت از رسول گرامى و امامان معصوم وارد شده است كه بهانه را از دست مدعيان نبوت و قائلان به ادامه وحى تشريعى و تجربه نبوى برگرفته است و عالمان اسلام از سنى و شيعه كتاب ها و رساله هايى در اين مورد نگاشته اند; به خصوص مفسران اسلامى هرگاه به تفسير اين آيه رسيده اند، داد سخن داده اند. فقط گروهك سياسى بهايى و فرقه قاديانى در هند مخالف خاتميت بوده و با اين اصل مسلم مخالفت كرده و مطرود جامعه اسلامى مى باشند.
معناى خاتميت
مقصود از خاتميت اين است كه پس از رسول گرامى، ديگر پيامبرى نخواهد آمد و باب وحى تشريعى به روى بشر بسته شده است و همچنين بر هيچ انسانى، وحيى كه حامل تشريع حكمى و تعيين تكليفى و تحليل حرامى يا تحريم حلالى باشد، فرود نخواهد آمد. هر فردى كه مدعى آن باشد كه از جانب خدا در مورد احكام الهى به او وحى شده است و احكام جديد و بى سابقه اى را كه در شريعت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) نبوده است، بر او نازل گرديده،

1. احزاب، 40.

صفحه 104
چنين فردى مشتبه يا مغرض است و از نظر مسلمانان منكر اصل ضرورى مى باشد، از طرف ديگر قرآن مجيد از اكمال دين در قرآن خبر داده است آنجا كه مى فرمايد:
(الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي وَ رَضيتُ لَكُمُ اْلإِسْلامَ دينًا)(1)
«امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آيين جاودان پذيرا شدم».
كمال دين در اين است كه كليه مسائل مربوط به دين اعم از اصول و فروع بر پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) نازل شده و او نيز به گونه اى در اختيار امت قرار داده است.
اين دو اصل از اصولى هستند كه هيچ فرد مسلمانى نمى تواند از آنها شانه خالى كند، ولى در كنار اين اصول واقعيتى است كه نمى توان در آن ترديد كرد و آن اينكه مدت رسالت پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) از 23 سال تجاوز ننمود. سيزده سال آن در مكه و ده سال آن در مدينه سپرى شد. در مرحله نخست محيط زندگى و دعوت، آنچنان مساعد نبود كه رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) به تبيين تمام مسائل مربوط به عقايد و احكام و وظايف اسلامى بپردازد. آنچنان خفقان بر محيط او حاكم بود كه سرانجام به فرمان الهى زادگاه خود را رها نمود و يثرب را براى زندگى و تبليغ برگزيد. زندگى ده ساله پيامبر در مدينه با حوادث گوناگون روبه رو بود كه همگى وقت گير و مشكل زا بود. از يك طرف خود پيامبر فرماندهى 26 غزوه را بر عهده داشت كه برخى از آن غزوه ها، مدتى به طول مى انجاميد

1. مائده، 3.

صفحه 105
مانند فتح مكه و حنين يا غزوه تبوك و از طرف ديگر 36 گردان را آماده جهاد كرده و تعليمات لازم را به آنها مى داد و به ميدان رزم اعزام مى كرد كه در اصطلاح سيره نويسان به اين گردان ها سريه مى گويند.
محيط مدينه و اطراف آن مركز تجمع يهوديان بود و باب مناظرات و مجادلات با پيامبر باز شد و سرانجام پس از خيانت هاى بارز آنان، پيامبر اسلام ناگزير با قدرت نظامى به لجاج و عناد آنها پاسخ گفت و قبايل بنى قينقاع و بنىنضير را جلاى وطن داد; سپس سراغ بنى قريظه و خيبريان رفت كه سرگذشت آن براى همگان معلوم است.
او در مدت اقامت خود با سران قبايل و رؤساى منطقه ها قراردادهاى سياسى و نظامى مى بست كه متون آنها در كتاب هاى سيره و تاريخ و حديث آمده است و كتاب مكاتيب الرسول اثر ارزشمند دوست ازدست رفته مرحوم آيت الله احمدى ميانجى جامع ترين كتابى است كه در اين مورد نوشته شده است.
نبى اسلام با اين همه گرفتارى ها تا آنجا كه توانست، اصول و كليات احكام الهى را براى مردم تبيين كرد و او در سخنان خود به حكم وحى الهى يادآور مى شد كه در سفره تشريع دو حكم بيشتر نيست: حكم الهى و حكم جاهلى و هر نوع حكمى كه ريشه در اسلام نداشته باشد، حكم جاهلى خواهد بود; چنان كه مى فرمايد:
(أَنِ احْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ)(1)
«در ميان آنان با آنچه خدا نازل كرده، داورى كن».

1. مائده، 49.

صفحه 106
و هر نوع داورى كه ريشه در قوانين الهى نداشته باشد، حكم جاهلى است:
(أَفَحُكْمَ الْجاهِلِيّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ حُكْما لِقَوْم يُوقِنُونَ)(1)
«آيا حكم جاهليت را از تو مى خواهند و چه كسى بهتر از خدا براى قومى كه اهل ايمان و يقين هستند، حكم مى كند».
با توجه به اين بيان بايد گفت پيامبر اسلام خاتم پيامبران است و با رحلت او وحى تشريعى قطع شده است و او آيين الهى را تكميل كرد و هرچه بشر به آن نياز دارد، در آيين او وجود داشت.
از طرف ديگر گرفتارى ها و كشمكش ها مانع آن شد كه پيامبر به تبيين برخى اصول و احكام عملى موفق گردد، ولى براى جبران اين بخش، گروهى به امر الهى مأموريت يافتند كه به تبيين آنچه پيامبر به توضيح آن نائل نيامده است، بپردازند. اين گروه همان عترت رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) است كه در حديث متواتر، عِدل قرآن و يكى از دو ثقل معرفى شده است. آنجا كه فرموده است:
«انّى تارك فيكم الثقلين كتاب الله وعترتى».
«من در ميان شما دو گوهر گران بها به عنوان امانت مى گذارم كه عبارتند از كتاب خدا و عترت من».
اكنون سؤال مى شود سرچشمه علوم آنان و به اصطلاح مصادر دانش آنان

1. مائده، 50.

صفحه 107
چيست و چگونه احكام و تكاليفى را بيان مى كنند كه در قرآن و سنت هاى باقيمانده از پيامبر نيست. اين همان شبهه اى است كه آقاى سروش بر آن تكيه مى كند و ما مجموع ديدگاه هاى او را در اين مورد در چند محور مطرح كرده و به تحليل آنها مى پردازيم:
محور نخست: ناسازگارى مرجعيت علمى با خاتميت
اين همان سؤالى است كه جناب آقاى سروش آن را به عنوان محور نخست مطرح مى نمايد.
«چگونه مى شود كه پس از پيامبر خاتم كسانى درآيند و به اتكاى وحى و شهود سخنانى بگويند كه نشانى از آنها در قرآن و سنت نبوى نباشد و در عين حال تعليم و تشريع و ايجاب و تحريمشان در رتبه وحى نبوى بنشينند و عصمت و حجيت سخنان پيامبر را پيدا كند و باز هم در خاتميت خللى نيفتد؟ پس خاتميت چه چيزى را نفى و منع مى كند و به حكم خاتميت وجود و وقوع چه امرى ناممكن مى شود و چنان خاتميت رقيقى كه همه شئون نبوت را براى ديگران ميسور و ممكن مى سازد، بود و نبودش چه تفاوتى دارد. شيعيان با طرح نظريه غيبت، خاتميت را دو قرن و نيم به تأخير انداخته اند».
حاصل سخن ايشان اين است كه اعتقاد به پيشوايى امامان معصوم(عليهم السلام) و مرجعيت علمى آنها با اصل خاتميت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) سازگار نمى باشد، زيرا معنى خاتميت اين است كه باب وحى با درگذشت نبى خاتم(صلى الله عليه وآله وسلم) كاملاً مسدود گشت و ديگر به هيچ فردى وحى فرود نخواهد آمد. از طرف ديگر معنى مرجعيت امامان معصوم اين است كه احكامى از آنان دريافت مى كنيم

صفحه 108
كه ريشه در قرآن و سخنان پيامبر ندارد و لازم آنها، اين است كه آنان بسان پيامبر نبى بوده و مورد خطاب وحى واقع شده اند و درنتيجه احكامى را از عالم بالا دريافت كرده اند. درحقيقت اين امامان نيز بسان پيامبر خاتم به لباس نبوت آراسته شده اند.
سرچشمه علوم امامان معصوم
تعارضى كه نويسنده ميان ختم نبوت و مرجعيت علمى امامان معصوم تصور كرده، حاكى از آن است كه وى مصادر علوم آنان را در نظر نگرفته يا از آنها آگاه نبوده است. اينك در اين مورد به منابع علوم ايشان اشاره مى نماييم و با بيان اين قسمت خواهيد ديد كه كوچك ترين تعارضى ميان خاتميت و مرجعيت علمى امامان معصوم وجود ندارد.
الف) نقل از رسول خدا
پيشوايان معصوم(عليهم السلام) احاديث را (بدون واسطه يا از طريق پدران بزرگوارشان) از رسول خدا اخذ كرده و براى ديگران نقل مى كنند. اين نوع روايات كه هر امامى آن را از امام پيشين... تا برسد به رسول خدا نقل كرده است، در احاديث شيعه اماميه فراوان است و اگر اين گونه احاديث اهل بيت(عليهم السلام) كه سنداً متصل و منتهى به رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)مى باشد، يكجا جمع شود، مسند بزرگى را تشكيل مى دهد كه خود مى تواند گنجينه عظيمى براى محدثان و فقيهان مسلمان باشد، زيرا رواياتى با چنين سند استوار در جهان حديث نظير ندارد. به يك نمونه از اين نوع احاديث كه گفته مى شود نسخه اى از آن

صفحه 109
به عنوان حديث سلسلة الذهب، از باب تبرك و تيمن در خزانه سلسله ادب دوست و فرهنگ پرور سامانيان نگهدارى مى شده است اشاره مى كنيم:
شيخ بزرگوار صدوق(306 -813 هـ) در كتاب توحيد به واسطه دو نفر از ابوالصلت هروى نقل مى كند كه مى گويد: من با على بن موسى الرضا(عليه السلام) همراه بودم كه از نيشابور عبور مى كرد. در اين هنگام جمعى از محدثان نيشابور مانند محمد بن رافع، احمد بن حرب، يحيى بن يحيى، اسحاق بن راهويه و جمعى از دوستداران علم، زمام مركب ايشان را گرفته، گفتند: تو را به حق پدران پاك و مطهرت سوگند مى دهيم كه براى ما حديثى نقل كنى كه از پدرت شنيده اى. حضرت در اين حال سر خود را از كجاوه بيرون آورد و چنين گفت:
«حدثنى أبى العبد الصالح موسى بن جعفر(عليه السلام) قال حدثنى أبى الصادق جعفر بن محمد(عليه السلام) قال حدثنى أبى أبوجعفر محمد بن على باقر علم الأنبياء(عليه السلام) قال حدثنى أبى على بن الحسين سيد العابدين(عليه السلام) قال حدثنى أبى سيّد شباب أهل الجنّة الحسين(عليه السلام) قال حدثنى أبى على بن أبى طالب(عليه السلام) سمعت النبى(صلى الله عليه وآله وسلم) يقول سمعت جبرئيل يقول سمعت الله جلّ جلاله يقول: لا اله الاّ الله حصنى فَمَن دَخَلَ حِصنى أَمِنَ مِن عَذابى»; سپس زمانى كه به راه افتاد، فرياد برآورد: «بشروطها و أنا من شروطها».(1)
بنابراين بخشى از علوم و دانش هاى آنان، سينه به سينه از پيامبر خاتم در

1. توحيد شيخ صدوق، باب 1، احاديث 21 - 23.

صفحه 110
اختيار آنان قرار گرفته است.
نكته قابل توجه اين است كه همين ايراد جناب آقاى سروش، به نوعى در عصر امامان معصوم از طرف مخالفان مطرح بود و گاهى به عنوان پرسش و احياناً به عنوان اعتراض، از مدرك احاديث آنان سؤال مى كردند و آنها به اين پرسش به اين نحو پاسخ مى دادند.
«حديثى، حديث أبى وحديث أبى، حديث جدّى وحديث جدّى، حديث علىّ بن أبى طالب و حديث على حديث رسول الله وحديث رسول الله قول الله عزّوجلّ».(1)
حديث من، حديث پدرم است و حديث پدرم، حديث جدّم و حديث جدّم، حديث على بن ابى طالب و حديث او، حديث رسول خدا و حديث رسول خدا، كلام خداى عزّوجلّ است.
ب) نقل از كتاب على (عليه السلام)
امير مؤمنان(عليه السلام) در تمام دوران بعثت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) با ايشان همراه بود و بدين جهت توفيق يافت كه احاديث بسيارى از رسول خدا را در كتابى گرد آورد(درحقيقت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) املا مى كرد و على(عليه السلام) مى نوشت). خصوصيات اين كتاب، كه پس از شهادت امام در خانواده او باقى ماند، در احاديث ائمه اهل بيت بيان شده است. امام صادق (عليه السلام)مى فرمايد: طول اين كتاب هفتاد ذراع بوده و به املاى رسول خدا و خط على بن ابى طالب نگارش يافته است و آنچه مردم به آن نيازمندند، در آن بيان شده است.(2)

1. وسائل الشيعه، ج 18، ص 58، ح 26، باب 8 از ابواب صفات قاضى.
2. بحارالأنوار، ج 26، ص 18-66.

صفحه 111
گفتنى است كه اين كتاب پيوسته در خاندان على (عليه السلام) دست به دست مى گشت و امام باقر و امام صادق(عليهما السلام) كراراً از آن حديث نقل كرده و خود كتاب را نيز به ياران خويش ارائه مى فرمودند(1) و هم اكنون نيز بخشى از احاديث آن كتاب در مجامع حديثى شيعه بالأخص در وسائل الشيعه در ابواب مختلف موجود است.
ج) استنباط از كتاب و سنت
امامان معصوم قسمتى از احكام الهى را كه بر پيامبر گرامى نازل شده، از كتاب خدا و سنت هاى موجود استنباط مى كردند; استنباطى كه ديگران را ياراى آن نبوده است. ما در اينجا نمونه اى را يادآور مى شويم تا روشن شود قسمتى از مصادر علوم آنان چنين استنباط هايى بوده است:
در دوران متوكل عباسى يك مرد مسيحى با زن مسلمانى مرتكب عمل خلافى شد. از آنجا كه اين شخص برخلاف موازين ذمه عمل كرده بود، خونش هدر و قتلش واجب بود. آنگاه كه خواستند حكم را جارى كنند، او اسلام آورد تا به حكم «الإسلام يجبّ ما قبله» جان به سلامت ببرد. در اين شرايط فقيهان دربار عباسى به چند گروه تقسيم شدند. گروهى گفتند او به حكم اينكه اسلام آورد، پيوند او از گذشته قطع گرديد و حد از او ساقط شد و گروهى ديگر گفتند سه بار حد بايد در مورد او جارى شود و گروه سوم فتواى ديگرى دادند.
متوكل عباسى ناگزير پاسخ اين مسأله را از امام هادى پرسيد.

1. وسائل الشيعه، ج 3، باب 12 از ابواب لباس مصلّى، حديث 1.

صفحه 112
امام هادى(عليه السلام) فرمود: اين فرد محكوم به مرگ است و علت آن اين است كه چنين ايمانى در هنگام تنگنا و خوف و ترس فاقد ارزش است به گواه اين آيه:
(فَلَمّا رَأَوْا بَأْسَنا قالُوا آمَنّا بِاللّهِ وَحْدَهُ وَ كَفَرْنا بِما كُنّا بِهِ مُشْرِكينَ * فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ ايمانُهُمْ لَمّا رَأَوْا بَأْسَنا سُنّتَ اللّهِ الّتي قَدْ خَلَتْ في عِبادِهِ وَ خَسِرَ هُنالِكَ الْكافِرُونَ)(1).(2)
«هنگامى كه عذاب شديد ما را ديدند، گفتند هم اكنون به خداوند يگانه ايمان آورديم و به معبودهايى كه همتاى او مى شمرديم، كافر شديم، امّا هنگامى كه عذاب ما را مشاهده كردند، ايمان آنها براى آنها سود نداشت. اين سنت خداوند است كه همواره در ميان بندگانش اجرا شده و آنجا كه كافران زيانكار شدند».
در اين آيه خداوند منان بى ثمر بودن ايمان حاصل از خوف عذاب را از سنت هاى الهى شمرده است; سنت هايى كه در آن تبدل و تغييرى رخ نمى دهد.
همه فقيهان و مفسران، اين آيه را خوانده و تفسير كرده اند، ولى موفق به چنين فهمى از آيه نبوده اند. اين برداشت هاى عميقانه و واقع گرايانه يكى از مواهب الهى است كه به ائمه اهل بيت داده شده و بخشى از علوم آنان را تشكيل مى دهد; از اين رو امام باقر (عليه السلام)مى فرمايد: «خداوند منان چيزى را ترك نكرده كه امت اسلامى به آن نيازمندند مگر اينكه آن را در كتاب خود

1 غافر، 84-85.
2. وسائل الشيعه، ج 18، باب 36، من أبواب حد الزنا، ص 408.

صفحه 113
فرو فرستاده و براى رسول خود بيان كرده است».(1)
امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد:
«ما من شىء الاّ وفيه كتاب وسنة».(2)
«هيچ رخدادى نيست مگر آنكه قانون آن در كتاب و سنت پيامبر بيان شده است».
سماعه، فقيه عصر امام موسى بن جعفر(عليه السلام) از امام سؤال مى كند: آيا همه چيز در كتاب خدا و سنت پيامبر او است يا چيزى را از پيش خود مى گوييد؟ او در پاسخ مى گويد: «بل كلّ شىء فى كتاب الله و سنة نبيّه».(3)
امام باقر(عليه السلام) در سخنان خود، اغلب به آيات قرآن مجيد استناد نموده، از كلام خدا شاهد مى آورد و مى فرمود: هر مطلبى گفتم، از من بپرسيد كه در كجاى قرآن است تا آيه مربوط به آن موضوع را معرفى كنم.(4)
بنابراين امامان معصوم در حوزه معارف و احكام، نوآورانى نبوده اند كه ريشه در كتاب و سنت نداشته باشد، بلكه استخراج كنندگان احكام الهى از كتاب و سنت بوده اند كه ديگران را ياراى چنين فهم و دقتى نيست.
د) الهامات الهى
علوم ائمه اهل بيت (عليه السلام) سرچشمه ديگرى دارد كه مى توان از آن با عنوان «الهام» ياد كرد. الهام اختصاص به پيامبران نداشته و در طول تاريخ گروهى از شخصيت هاى والاى الهى از آن بهره مند بوده اند. قرآن از افرادى خبر مى دهد

1. اصول كافى، ج 1، ص 59، باب الرد الى الكتاب والسنة.
2 و
3. همان.
4. طبرسى، الإحتجاج، ص 176.

صفحه 114
كه با اينكه پيامبر نبودند، اسرارى از جهان غيب بر آنها الهام مى شد و قرآن به برخى از آنها اشاره دارد; چنان كه درباره مصاحب موسى(خضر) كه چند صباحى او را آموزش داد، چنين مى فرمايد:
(آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْما)(1)
«او مورد رحمت خاص ما قرار داشته و از خزانه علم خويش به وى دانشى ويژه عطا كرده بوديم».
نيز درباره يكى از كارگزاران سليمان (آصف بن برخيا) يادآور مى شود:
(قالَ الّذي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ)(2)
«آن كس كه دانشى از كتاب نزد او بود، چنين گفت...».
اين افراد علم خود را از طريق عادى نياموخته، بلكه به تعبير قرآن داراى «علم لدنّى» بوده اند (عَلّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْما); بنابراين نبى نبودن، مانع از آن نيست كه برخى از انسان هاى والا مورد خطاب الهام الهى قرار گيرند. در احاديث اسلامى كه فريقين نقل كرده اند، اين گونه افراد را محدّث مى گويند; يعنى كسانى كه بدون اينكه پيامبر باشند فرشتگان با آنها سخن مى گويند.
بخارى در صحيح خود از پيامبر نقل مى كند كه فرمود:
«لَقَد كان فيمَن كان قبلكم من بنى اسرائيل يكلّمون من غير أن يكونوا أنبياءَ...».(3)
«قبل از شما در بنى اسرائيل كسانى بودند كه (فرشتگان) با آنها سخن مى گفتند، بدون اينكه پيامبر باشند».

1. كهف، 65.
2. نمل، 40.
3. صحيح بخارى، ج 2، ص 149.

صفحه 115
بر اين اساس، ائمه اهل بيت (عليه السلام) نيز كه مرجع امت در تبيين معارف الهى و احكام دينى مى باشند، برخى از سؤالات را كه پاسخ آن در احاديث مروىّ از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) يا كتاب على (عليه السلام) وجود نداشت، از طريق الهام و آموزش غيبى پاسخ مى دادند.(1)
از اين بيان مى توان نتيجه گرفت كسانى كه چنين اشكالى را مطرح مى نمايند، بين وحى تشريعى و الهامات الهى فرقى نگذاشته و تصور مى كنند كه به هر فردى كه به او الهام شد، او نبى خواهد بود; حال آنكه «محدث بودن» يكى از مقامات انسان هاى والاست كه در عين حال كه فرشتگان با او سخن مى گويند، ولى نبى نخواهد بود; چنان كه يادآور شديم مصاحب موسى به تعبير قرآن علم لدنى (وعلّمناه من لدنّا علماً) داشت، ولى نبى نبود.
تضمين حجيت اقوال امامان در سنت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)
اگر واقعا كتاب خدا و سنت پيامبر مرجع است، ما در سنت متواتر پيامبر، عترت را در كنار قرآن مى بينيم (انّى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى) و پيامبر گرامى عترت خود را به سفينه نوح تشبيه مى كند و مى فرمايد: «مثل أهل بيتى كمثل سفينة نوح من ركبها نجى ومن تخلف عنها غرق».(2)
اكنون سؤال مى شود كه اگر محدوده دانش و بينش هر يك از اهل بيت پيامبر بسان يك فرد صحابى بود، پس چرا پيامبر خاتم براى آنان چنين مزيتى

1. درباره محدّث و حدود آن به كتاب ارشاد الساري في شرح صحيح البخاري، ج 6، ص 99 و غيره مراجعه شود.
2. مستدرك حاكم، ج 2، ص 151 و غيره.

صفحه 116
قائل مى شود، گاهى آنها را عدل قرآن و همتاى او مى شمرد و گاهى آنها را كشتى نجات مى داند. اين نوع امتيازها حاكى از آن است كه آنان داراى علومى بودند كه ديگران از آن بى بهره بودند و در پرتو اين آگاهى ها، بسيارى از احكام اسلام را كه قبلاً تشريع شده بازگو مى كردند، نه اينكه حكم جديدى را انشا مى نمودند.
نتيجه اينكه:
1. پيشوايان معصوم از كتاب على احكام فراوانى را در اختيار مردم مى نهادند و آنچه مى گفتند، تبيين احكام تشريع شده بود، نه تشريع احكام جديد.
2. اگر از جانب خدا يك رشته احكامى به آنها الهام مى شد، مقصود، تبيين احكامى بود كه بر قلب پيامبر نازل شده، ولى شرايط امكان بيان آنها را پيدا نكرده بود.
آنچه ما از نويسنده گرامى و كسانى كه دچار اين سؤال هستند خواهش مى كنيم، بين انشاى احكام و اخبار از احكامى كه بر رسول خدا نازل شده فرق بگذارند. انشاى احكام جديد ناقض خاتميت است، ولى اخبار از احكامى كه بر قلب پيامبر فرود آمده است، تأييد خاتميت و نشانه آن است. شگفت اينجاست كه افرادى الهام به مادر موسى را يا سخن گفتن فرشتگان با مريم يا همسر ابراهيم را كه همگى در قرآن آمده است مى پذيرند، امّا سخن گفتن فرشتگان با امامان معصوم و در جريان گذاشتن آنها نسبت به احكامى كه قبلاً تشريع شده است، دچار ترديد و اعتراض مى شوند.
(وَ اِذْ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ اِنّ اللّهَ اصْطَفاكِ وَ طَهّرَكِ

صفحه 117
وَاصْطَفاكِ عَلى نِساءِ الْعالَمينَ)(1)
(وَ أَوْحَيْنا اِلى أُمِّ مُوسى أَنْ أَرْضِعيهِ ...)(2)
تا اينجا سخن ما با فردى است كه معتقد به ختم نبوت است و براى نجات بشر جز اسلام - منتها با قرائت خاص - راه ديگرى نمى انديشد; از اين جهت روشن ساختيم كه ختم نبوت با مرجعيت علمى اهل بيت كوچك ترين تعارضى ندارد و ائمه اهل بيت بازگوكننگان احكامى هستند كه قبلاً بر پيامبر اسلام وحى و تشريع گشته است.
تناقض در گفتارها
آرى در اينجا ما گله خاصى از شخص آقاى سروش داريم و آن اينكه اگر ديگران اين پرسش را مطرح كنند تا حدى معذور هستند، ولى جناب ايشان به يك رشته اصولى معتقدند كه هرگز با ختم نبوت و انقطاع وحى سازگار نيست. اين اصول عبارتند از:
الف) تداوم وحى نبوى;
ب) اعتقاد به پلوراليسم دينى و صراط هاى مستقيم.
ايشان درباره موضوع نخست چنين مى نويسد:
«تجربه نبوى يا تجربه شبيه به تجربه پيامبران كاملاً قطع نمى شود و هميشه وجود دارد».(3)
و درباره موضوع دوم ايشان به جاى يك صراط به صراط هاى متعددى معتقد است و پلوراليسم را به معناى وسيعى پذيرفته و همه قرائت ها از اسلام

1. آل عمران، 42.
2. قصص، 7.
3. سروش، «اسلام، وحى و نبوت»، نشريه آفتاب، تهران، ش 15، ص 69.

صفحه 118
را حق و مايه نجات مى داند.
در اين صورت با اين اعتقاد چگونه قرائت شيعه را درباب امامان تخطئه مى كند و به قرائت مقابل آن معتقد مى شود و به اصطلاح خار را در چشم ديگران مى بيند، امّا تير را در چشم خود نمى بيند. ايشان در تعابيرى مى گويد:
1. «اين نكته را بايد به گوش جان شنيد و تصوير و منظر بايد عوض كرد و به جاى آنكه جهان را واجد يك خط راست و صدها خط كج و شكسته ببينيم، بايد آن را مجموعه اى از خطوط راست ديد كه تقاطع ها و توازى ها و تطابق هايى با هم پيدا مى كنند، بل حقيقت در حقيقت غرقه شد.»(1)
اگر ايشان اعتقاد دارد كه «همه اعتقادات صحيح است»، چگونه اعتقاد شيعه را در باب مرجعيت علمى ائمه، خط كج و شكسته مى بيند. اين سخنان متعارض نشانه چيست؟
2. «اسلام سنى فهمى است از اسلام و اسلام شيعى فهمى ديگر و اينها و توابع و اجزايشان، همه طبيعى اند و رسميت دارند».(2)
اگر بنا به گفته ايشان اسلام شيعى فهمى است از اسلام و طبيعى و رسمى است، چگونه ايشان اعتقاد شيعه به مرجعيت علمى ائمه را غيرطبيعى مى داند و به رسميت نمى شناسد؟!
نظريه قبض و بسط و لوازم غيرصحيح آن
هنگامى كه ايشان در مجله كيهان فرهنگى، نظريه قبض و بسط را

1. عبدالكريم سروش، «صراط هاي مستقيم»، مجله كيهان، شماره 36، ص 9.
2. عبدالكريم سروش، صراط هاى مستقيم، تهران، مؤسسه فرهنگى صراط، 1377، ص 6.

صفحه 119
مطرح نمود و اينكه هر نوع تبديل و دگرگونى در يكى از انديشه هاى بشرى تغيير و دگرگونى در كليه انديشه ها و فرضيه ها از جمله انديشه هاى دينى را در پى دارد، اينجانب در مقاله اى در نقد اين نظريه يادآور شدم:
1. قبض و بسط در فهم شريعت، تعبير محترمانه اى از سوفيسم و شكاكيت است كه در يونان ظهور كرد، سپس به وسيله حكيمان يونانى مانند ارسطو و غيره از صحنه خارج گرديد(توضيح اين مطلب را در آن مقاله بخوانيد).
2. گزاره «قبض و بسط در فهم شريعت» انتحار خود را به وسيله خود فراهم ساخته است، زيرا اين نظريه خود را نيز در بر مى گيرد. چه بسا ممكن است همين نظريه در پرتو يك رشته فرضيه ها در علوم و دانش ها به گزاره عميق تر و احياناً متناقض تبديل گردد.
3. اين نظريه با خاتميت سازگار نيست و خاتميت يكى از اصول مسلم اسلام است. هرگاه فرض كنيم كه انديشه ها و گزاره ها در حال تبديل و دگرگونى است مسأله خاتميت نيز يكى از گزاره ها است كه بايد در پرتو دگرگونى در گزاره ها همين اصل نيز دگرگون گردد.
اين نقد به قدرى روشن و شكننده بود كه حتى يكى از طرفداران وى در كتابى كه به عنوان نقد بر برخى از معترضان اين نظريه نوشته بود، نقد اينجانب را بسيار موجه دانسته بود. اكنون چه شده كه با آن مبانى تجربه نبوى و استمرار وحى و اعتقاد به صراط هاى مستقيم و پلوراليسم دينى و تأييد قرائت هاى مختلف از دين به فكر انتقاد از فكر شيعى افتاده و آن را مطرح مى كند؟! من در اين مورد متحيرم، بايد خود ايشان پاسخگو باشد.

صفحه 120
محور دوم: ويژگى هاى انبيا(1)
ايشان مى گويد:
«انبيا داراى ويژگى هاى سه گانه هستند:
الف) دانش آنان بدون واسطه از جانب خداست.
ب) آنان در گفتار و رفتار معصوم از گناه و خطا مى باشند.
ج) سخنان آنان براى ديگران حجت مى باشد».
آنگاه نتيجه مى گيرد هرگاه ما دانش امامان شيعه را بدون واسطه و اكتسابى ندانيم و از اين طرف آنان را در گفتار و روش معصوم بشناسيم و سخنانشان براى ديگران حجت باشد، در اين صورت با انبيا تفاوتى نداشته و مسأله خاتميت كاملاً مخدوش مى شود.
در تحليل گفتار ايشان يادآور مى شويم: اوّلاً درست است كه پيامبران اين سه ويژگى را دارند، ولى آنان علاوه بر آن سه ويژگى، ويژگى چهارمى نيز دارند كه در امامان نيست. آنها داراى منصب نبوت و صاحب شريعت اند و وحى الهى بدان جهت بر آنان نازل شده است كه آنان آورنده شريعت و پايه گذار آن مى باشند; ولى امامان فاقد اين ويژگى چهارم اند; يعنى نه منصب نبوت دارند و نه صاحب شريعت. آنها بر اثر عنايات الهى بازگوكنندگان شريعت مى باشند.
ثانياً درست است كه پيامبران از اين سه ويژگى برخوردارند، ولى آن چنان نيست كه هر كس كه داراى اين سه ويژگى است، پيامبر است و به قول معروف «هر گردويى گرد است، ولى هر گردى گردو نيست». به تعبير

1. مقصود، پيامبران صاحب شريعت و به اصطلاح علما، پيامبران اولى العزم است.

صفحه 121
منطقيان ميان اين ويژگى هاى سه گانه و نبوت، عموم و خصوص مطلق است; يعنى هر نبى داراى اين سه خصوصيت است، ولى آن گونه نيست كه دارندگان اين سه ويژگى، نبى باشند.
درباره ويژگى اوّل يعنى علم لدنى مى توان گفت چه بسا بر قلب نورانى انسان هاى وارسته، حقايقى از عالم بالا الهام مى شود و دريافت خود را اكتسابى نمى دانند، ولى هرگز پيامبر نمى باشند و نمونه هاى آن گذشت.
درباره ويژگى دوم كه عصمت است، يادآور مى شويم كه عصمت از ويژگى انحصارى نبوت نيست، مريم عذرا به حكم آيه قرآن پيراسته از گناه بود، ولى هرگز نبيّه نبوده است.
درباره ويژگى سوم مى توان گفت حجيت سخن، ملازم با نبوت نيست، به گواه آنكه حكم خرد بر همگان حجت است، ولى خرد نبى نيست و نيز فتواى فقيهان بر ديگران حجّت مى باشد، ولى هيچ فقيهى نبى نيست.
خلاصه آنكه اين ويژگى ها چه تك تك و چه جمعى از علائم انحصارى پيامبران نيست; هرچند همه پيامبران داراى اين ويژگى ها هستند، ولى آنچه مايه امتياز پيامبران از ديگران است، اين است كه صاحب شريعت بوده و به عنوان پايه گذار شريعت مى باشند، امّا هرگز اين ويژگى اخير، در امامان نيست و كسى ادعاى آن را ندارد.
ما از نويسنده سؤال مى كنيم چه اشكالى دارد كه خدا گروهى را آموزش دهد تا آنچه بر صاحب شريعت فروفرستاده ولى زمان مهلت تبيين آن را نداده است، به مردم ابلاغ كنند و آنها را در زندگى پيراسته از گناه سازد و به

صفحه 122
مردم بگويد گزارش آنان از صاحب شريعت بر شما حجت است. آيا يك چنين موهبت الهى محال است؟!
به بهانه حفظ خاتميت ديگر آموزه ها را انكار نكنيم
پيامبر خاتم(صلى الله عليه وآله وسلم) آورنده آيين اسلام كه دين خود را دين خاتم و احكام خود را ثابت و جاودانه معرفى كرده است، خود در تعابيرى بسيار روشن از وجود اين ويژگى درباره امامان شيعه خبر داده است:
1. از جهتى آنان را عِدل و همتاى قرآن معرفى مى كند و مى فرمايد: «كتاب الله و عترتى» ناگفته پيداست لنگه كتاب معصوم كه همان عترت باشد، بايد مانند خود كتاب بر مردم حجّت و از عصمت برخوردار باشد.
2. پيامبر به مردم دستور مى دهد كه پيروى از عترت مايه هدايت و سرپيچى از گفته هاى آنان مايه گمراهى است; چنانچه مى فرمايد: «ما ان تمسّكتم بهما لن تضلّوا أبداً». باز درباره اميرمؤمنان مى فرمايد: «أنا مدينة العلم و علىّ بابها».
آيا آگاهى امامان به مسايل عقيدتى و عملى، يك آگاهى عادى بوده، مانند شاگردى كه در كلاس از آموزگار و استاد خود تعليم مى بيند يا اين آموزه ها به صورت غيرعادى بوده همچنان كه مصاحب موسى را چنين مقامى بود (وعلّمناهُ مِن لَدُنا عّلماً).
اگر واقعاً امامان معصوم مانند انسان هاى عادى بودند، اين همه تأكيد بر پيروى از آنان چه معنا داشت; بنابراين نبايد تنها به بهانه حفظ خاتميت ديگر آموزه ها را ناديده بگيريم.

صفحه 123
گذشته از اين، معارف و آموزه هايى كه از امامان به دست ما رسيده است محال است كه زاييده آموزش هاى عادى باشد، بلكه كثرت و عظمت و عمق آنان حاكى از آن است كه گفته هاى آنان ميوه باغ دگر است.
محور سوم: نقش امامان در حفظ و پاسدارى از شريعت
وى معتقد است امامان معصوم در حفظ و پاسدارى شريعت نقشى ندارند، زيرا شيعيان چيزى افزون بر آنچه دگران دارند، ندارند، بلكه پى افكن هاى علوم و عرفان در ميان ديگران، بيش از آن است كه در شيعه وجود دارد. او در اين باره مى نويسد:
«سمت و صفت پاسداران علم پيامبر و مستحفظان شريعت است كه شما به پيشوايان شيعه داده ايد و امامت را بدين سبب واجب شمرده ايد و امام غايب را نيز مستحفظ معاصر خوانده ايد و همين را حجت حضور غايبانه او دانسته اند... . جد و جهد اين حافظان چه چيز را براى شيعيان محفوظ نگه داشته است كه غير شيعيان از آن محروم مانده اند».
ادعاى نويسنده را به طور خلاصه در دو بخش مطرح مى نماييم:
1. پاسدارى ائمه يازده گانه از شريعت;
2. پاسدارى حضرت مهدى در دوران غيبت.
درباره بخش نخست يادآور مى شويم مسلمانان جهان يعنى يك ميليارد و چهارصد ميليون نفر مسلمان در روى زمين دو مدال افتخارى دارند كه پاسدارى از آنها به عهده امامان بوده است:
1. قرآن مجيد كه مسلماً به قرائت واحدى از جانب خدا فروفرستاده شده

صفحه 124
ولى بعدها بر اثر تشتت صحابه و اختلاف لهجه هاى عرب به صورت قرائت هاى هفت گانه درآمد كه مسلماً جز يك قرائت، بقيه، ارتباطى به وحى الهى ندارد; چنانچه امام باقر (عليه السلام) مى فرمايد: «انّ القرآن واحدٌ نزل من عند واحد ولكنّ الاختلاف يجىء من قبل الرواة»(1) و همين قرائت رسمى از قرآن به روايت حفص از عاصم، از قرائت على بن ابى طالب(عليه السلام) برگرفته شده است.
2. سنت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) (گفتار و رفتار او) به وسيله كتاب على و احاديث وى و احاديث امامان كه متصل به پيامبر است، محفوظ مانده است، زيرا بعد از درگذشت پيامبر نگارش حديث و نقل و مذاكره آن - مگر در موارد خاصى- تا يك قرن ممنوع اعلام شد. حال علت آن چه بوده، فعلاً مطرح نيست.
از طرفى حديثى كه يك قرن نوشته نشود و آموزش ها تعطيل شود، تكليف آن روشن است و در اين ميان برخى از يهوديان و مسيحيان مسلمان نما مانند كعب الاحبار و وهب بن منبه و تميم دارى - داستان سراى مدينه - و مانند آنان، اسرائيليات و مسيحيات را وارد حوزه هاى حديثى مسلمانان كردند كه تاكنون دامنگير محدثان اسلامى مى باشد.
اگر افسانه غرانيق(كه ريشه كتاب آيات شيطانى است) و روايات حاكى از تجسيم و تشبيه و جبر، دامنگير صحاح گرديده است، همگى از اين اصل سرچشمه مى گيرد و ما در كتاب الحديث النبوى بين الرواية والدراية بر قسمتى از اين احاديث انگشت نهاده ايم و اين مقاله جاى بازگويى آنها نيست.

1. كافى، ج 2، كتاب نقل القرآن، حديث 12 و 13.

صفحه 125
ولى ائمه شيعه به پيروى از على (عليه السلام) به اين نهى از مذاكره حديث و نگارش آن اعتنا نكرده، از همان زمان رحيل رسول خدا تا دوران غيبت به نشر احاديث و آموزه ها پرداختند كه هيچ فردى نمى تواند ارزش آنان را كه جنبه پاسدارى از سنت پيامبر دارد، انكار كند. پاسدارى امامان از حديث نبوى در صورتى روشن مى شود كه از بازار داغ جعل حديث در عصر خلفاى اموى آگاه شويم.
فرمان جعل حديث
معاويه با صدور دو فرمان، محدثان را براى جعل حديث درباره فضايل عثمان، سپس درباره دو خليفه نخست ترغيب كرد و چيزى نگذشت كه با دادن جوايز، روايات فراوانى در مورد فضيلت آنان در صحنه حديث ظاهر گشت.
او نخست بخشنامه اى به شرح زير نوشت و به تمام كارگزاران فرستاد:
«هركس از دوستداران عثمان و علاقه مندان وى و كليه كسانى كه رواياتى در فضيلت وى نقل مى كنند در سرزمين تحت فرمانروايى شما زندگى مى كنند، شناسايى كنيد و به خود نزديك سازيد و اكرامشان بنماييد و آنچه را كه ايشان در فضيلت عثمان نقل مى كنند، براى من بنويسيد و اسم گوينده و نام پدر و خاندانش را ثبت كنيد».
بدين سبب هر كس روايتى از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در فضايل عثمان نقل مى كرد، به صورت يك سند دولتى درمى آمد و به دربار خلافت اموى ارسال مى شد. آن چنان اين فرمان اجرا گشت كه فضايل عثمان و رواياتى كه متضمن فضايل عثمان بود، فزونى يافت; زيرا معاويه پول و خلعت و جايزه و املاك و زمين و

صفحه 126
آنچه در دست داشت، بى دريغ و با سخاوت تمام در اين راه به كار مى گرفت و آن را ميان اعراب و موالى پخش مى نمود; بنابراين جعل روايت در هر شهر از شهرهاى كشور اسلام بالا گرفت و دنياپرستان براى به دست آوردن آن به مسابقه با يكديگر پرداختند!
پس از اين بخشنامه، بخشنامه ديگرى از خلافت مركزى صادر شد:
حديث در مورد عثمان زياد شده و در تمام شهرها و نواحى بلاد اسلام نشر گرديده است. هنگامى كه نامه من به دست شما رسيد، مردم را دعوت كنيد تا در فضايل صحابه و خلفاى اوليه نقل حديث نمايند و هر روايتى را كه مردم در مورد ابوتراب نقل كرده اند، نگذاريد نقل شود، مگر اينكه نقيض آن را در مورد صحابه براى من بياوريد، زيرا اين كار بيشتر چشم مرا روشن مى كند و براى من محبوب تر مى باشد و دلايل ابوتراب و شيعيانش را بيشتر مى شكند و از مناقب عثمان و فضايل وى براى آنها سخت تر است!(1)
با توجه به اين نوع از تحريف حقايق، مى توان به عظمت پاسدارى امامان از اسلام ناب محمدى پى برد.
تا اينجا به نوعى بس فشرده به تلاش هاى فرهنگى امامان شيعه اشاره شد، امّا در ديگر قلمروها، خلافت على، يادآور دوران رسالت پيامبر شد و جامعه اسلامى را تا حدى توانست از افراط و تفريط باز دارد، ولى اموى ها بعد از شهادت او چهره اسلام را دگرگون ساختند تا جايى كه يزيد به عنوان جانشين

1. نقش ائمه در احياء دين، ج 6، ص 15-16، به نقل از: مدائنى (متوفاى 225 هـ). به شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 15-16 مراجعه فرماييد.

صفحه 127
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) وحى را منكر شد و شعار او اين بود: «فلا خبر جاء ولا وحى نزل». سكوت مرگبارى بر جامعه آن روز حاكم بود. شهادت حسين بن على (عليه السلام) جامعه را از سكوت مرگبار نجات داد و روح جديدى از جهاد و تلاش در كالبد آنان دميد و پس از حسين بن على انتفاضه ها و جنبش ها و خيزش هاى متعددى صورت گرفت تا شجره خبيثه از بيخ و بن كنده شد.
هر يك از امامان معصوم در عصر خود به افراط ها، انحراف ها و عدم برداشت صحيح از اسلام و سنت پيامبر معترض بوده و به خاطر همين به حبس و مرگ محكوم گرديدند.
تاريخ گواه است كه هر موقع براى امامان معصوم فرصتى دست مى داد، آنان در نشر شريعت و پاسدارى از دين حداكثر كوشش را مى نمودند. حسن بن على وشاء مى گويد: من در مسجد كوفه نهصد استاد حديث ديدم كه هر يك مى گفتند: «حدثنى جعفر بن محمد».(1) ابوحنيفه با آن گرايش هاى غيرصحيح، به كمال و درايت امام صادق(عليه السلام)اذعان كرده و مى گويد: من دو سال در محضر او بودم; «لولا السنتان لهلك نعمان».(2)
متأسفانه مقاله ما گنجايش خدمات ائمه را نسبت به دين و شريعت ندارد، ولى در اين مورد به نوشته(3) علاّمه سيدمرتضى عسكرى مراجعه فرماييد تا ميزان خدمات آنان و پاسدارى از حريم شريعت روشن شود.
عقايد شيعه سراسر تنزيه خدا از تجسيم و وصف او به عدل و داد است،

1. رجال نجاشى، ش 79.
2. اين سخن از امام حنفيه به طور مستفيض نقل شده است.
3. نقش امامان در احياى دين، در دوازده جلد.

صفحه 128
ولى در عقايد طرف مخالف اعتقاد به تجسيم و جهت و عدم پيراستگى خدا از عدل فراوان ديده مى شود; به عنوان نمونه دو كتاب را كه در يك قرن درباره توحيد نگاشته شده، در كنار هم بگذاريد و داورى كنيد:
1. توحيد ابن خزيمه(متوفاى 311) كه احاديثى از پيامبر نقل مى كند كه در آن تجسيم و جهت داشتن خدا و دورى از عدل كاملاً پيداست و مسلماً او اسرائيليات را به جاى حديث اسلامى پذيرفته است.
2. توحيد صدوق(متوفاى 381) كه سراسر تنزيه و پيراستگى و وصف خدا به عدل و ديگر صفات كمال و جلال است.
نه تنها مسأله تجسيم و تشبيه دامنگير كتاب اوّل شده است، بلكه احاديث فراوانى پيرامون مسأله جبر زينت بخش اين كتاب است. نه تنها اين كتاب بلكه دو كتاب صحيح بخارى و مسلم همان راهى را رفته است كه بعدها ابن خزيمه آن را رفته است.
درباره حضرت مهدى مسأله به گونه اى ديگر است. انتظار از ولى غايب بسان ولىّ حاضر دور از انصاف است، ولىّ او در عصر غيبت مانند مصاحب موسى كارهايى صورت مى دهد كه افراد عادى از آنان آگاه نيستند. مصاحب موسى كشتى را سوراخ كرد، ولى نه صاحب كشتى از آن آگاه شد و نه مسافران، اما سرانجام به مصلحت كشتيبان تمام شد. ديوار مشرف بر ويرانى را آباد كرد كه كسى از گنج هاى مدفون در زير آن آگاه نگردد. در مورد فوايد وجود امام زمان(عج) به كتاب هايى كه در اين باره نوشته شده مراجعه گردد. ما در مقاله اى گسترده نقش اعتقاد به رهبر زنده را در حفظ اصالت ها و تشكل ها ثابت نموده ايم.

صفحه 129
محور چهارم: رهاسازى عقل انسانى پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)
از گفتار ايشان استفاده مى شود كه وى معتقد است كه «پس از ختم نبوت و با درگذشت خاتم رسولان، آدميان در همه چيز بالاخص در فهم دين به خود وانهاده اند و ديگر هيچ دست آسمانى آنان را پا به پا نمى برد تا شيوه راه رفتن بياموزند و هيچ نداى آسمانى تفسير درست و نهايى دين را در گوش آنان نمى خواند تا از بدفهمى مصون بمانند.
«... اين رهايى از دخالت مستقيم آسمان را، شيعيان از دوران غيبت مهدى آغاز مى كنند و ديگر مسلمانان به گفته اقبال از هنگام رحلت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)...».
در اينجا يادآور مى شويم عقل يكى از ادله چهارگانه است كه فقه شيعه بر آن تأكيد مى كند، ولى آنچه مهم است، تبيين قلمرو عقل است. عقل در مورد عقايد، حجت بلامنازع است و همگان به ديده احترام به آن مى نگرند، امّا در مورد احكام عملى و فرعى فقط در محدوده خاصى كه به نام حسن و قبح عقلى معروف است، مى تواند حجت باشد و در غير اين دو مورد، عقل بشرى بايد تا روز رستاخيز از وحى الهى بهره بگيرد و هر نوع انديشه و گزاره اى در غير اين دو مورد از حكم الهى سرچشمه نگيرد، قرآن آن را حكم جاهلى مى نامد.
اينكه نويسنده مى گويد جامعه بشرى بعد از رحلت پيامبر به امامان معصوم نيازى ندارد بلكه از پرتو عقل بايد راه زندگى را بپيمايند، پيامد بدى دارد زيرا:
وانهادن زندگى فردى و اجتماعى انسان برعهده عقل جمعى نتيجه اى جز يك «آنارشيسم معرفتى» چيزى ندارد. آيا بيان وظايف، برعهده كدام يك از عقول جمعى واگذار شده است؟ امروز نحله هاى مختلف اعم از مادى و

صفحه 130
معنوى سوسياليسم و كمونيسم و ليبراليسم و اگزيستانسياليسم هر كدام مدعى رهبرى جامعه و ترسيم راه و رسم زندگى مى باشند، ولى اين عقول جمعى تاكنون نتوانسته اند در الفباى اقتصاد به وحدت كلمه برسند تا چه رسد در هدايت بشر.
آيا واقعاً واگذارى بشر به رهنمود انسان هاى والا كه تاريخ زندگى آنان بر تقوا و طهارت و علم و دانش آنان گواهى مى دهد، بهتر است يا اينكه حيات بشرى را در بسترى بيابيم كه با صدها ايسم مدعى رهبرى مى باشند و انسان را در صحنه هاى گوناگون با چالش هاى جدى مواجه مى سازند. همگان مى دانيم كه لنين و استالين با عرضه مكتب سوسياليسم منشأ چه خونريزى ها گرديدند و چه خفقانى به ارمغان آوردند كه تاريخ كمتر به خود ديده است. آيا نازيسم با طرح اين مكتب توانست ملت آلمان را سعادتمند سازد يا اينكه تخم عداوت در ميان جامعه هاى بشرى پاشيد و نژادپرستى را بار ديگر زنده كرد؟
... هنرش نيز بگو
1. جناب سروش! سوابق شما در نظر دوستان بسيار درخشان است. شما از فارغالتحصيلان مدرسه علوى تهران مى باشيد كه ايمان و اخلاق، عجين وجود آنها مى باشد و مسئوليت اداره نظام اسلامى در گذشته و حالا بر دوش آنان سنگينى مى كند.
2. در اوايل دهه شصت در معيت حضرتعالى و دوست عزيزمان آقاى دكتر حداد عادل و چند نفر ديگر براى شركت در سمينار «اسلام و ملى گرايى» به دعوت مرحوم كليم صديقى رهسپار لندن شديم. من با چشم خود ديدم كه

صفحه 131
حضرتعالى پس از اداى فريضه صبح، مشغول ادعيه بوديد.
3. در گردهمايى سالانه هيئت امناى بنياد دانشنامه جهان اسلام موقع اداى نماز ظهر و عصر، حضرتعالى ديرتر از ديگران جايگاه نماز را ترك مى كرديد، چون مقيد به خواندن تعقيبات بوديد.
4. در مناظره اى كه در معيت آيت الله مصباح يزدى-دامت بركاته- با آقاى احسان طبرى داشتيد، خوب درخشيديد. موقعى كه آقاى طبرى در تعريف ماده گفت موجود ماده است، شما در پاسخ گفتيد: «تعريف از مقوله چيستى هاست، نه هستى ها».
5. در منزل جناب فاضل ميبدى پس از مذاكره طولانى پيرامون قبض و بسط يادآور شدم كه حضرتعالى خلائى را كه پس از شهادت مرحوم مطهرى در دانشگاه پديد آمده با تدريس و سخنرانى خود پر كنيد و در حوزه متدينان باقى بمانيد نه در جمع ديگران، زيرا آنها فقط چند صباحى بيش با تو همراه نيستند! حالا اين سوابق كجا و اين نوع سخنرانى و تشكيك در مبانى تشيع كجا؟!
نگارنده اين نامه را با يادآورى فرا رسيدن سالروز تولد جنابعالى در آبان ماه سال جارى كه حاكى از مرور شصت بهار (1324-1384) از فصول عمر شما است، به پايان مى رسانم و در مثل آمده: چون كه شصت آمد نشست آمد.... بهتر است در راه و روش خود تجديد نظر فرماييد:
گفتوگوى من و دلدار مرا پايان نيست
آنچه آغاز ندارد، نپذيرد انجام

صفحه 132

15

عيد غدير،

عيد مؤمنان يا عيد كافران؟!

روزنامه الجزيره در عربستان در شماره 12799، مقاله اى از دكتر سلمان العوده به نام عيد سعيد فطر منتشر نمود كه در آن، اين جمله ها آمده بود:
«عيدهاى ملت هاى كافر، مربوط به امور دنيوى آنهاست، مثلاً روزى كه دولتى پديد مى آيد يا دولتى سقوط مى كند يا حاكمى منصوب مى گردد يا پادشاهى تاجگذارى مى كند و گاهى مربوط به فصول سال است، مانند اوّل بهار و نظير آن. يهود نيز براى خود اعيادى دارند و مسيحيان نيز اعيادى دارند. يكى از اعياد آنان، عيد روز پنجشنبه اى است كه در آن، مائده اى از آسمان براى عيسى مسيح و حواريين او فرود آمده است و همچنين ديگر عيدها و شيعيان نيز اعيادى دارند، مانند عيد غدير كه فكر مى كنند پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) على(عليه السلام) را در آن روز براى خلافت نصب فرمود».(1)

1. روزنامه الجزيره، مورخ 2 شوال 1428، به نقل از سايت «راصد».

صفحه 133
نقد و تحليل
سلمان بن فهد العوده از وهابيان متعصب ديرينه است كه اخيراً از مواضع تند خود توبه كرده و رويكرد ملايمى به خود گرفته و در مقالات و خطبه هاى خود تكفير و خشونت را نكوهش كرده و چنين وانمود كرده است كه از اين به بعد به ترويج خشونت نمى پردازد و به وحدت كلمه كمك خواهد كرد، ولى متأسفانه در اين مقاله، «عهد را شكسته و پيمان را ناديده گرفته است» و به مواضع پيشين خود بازگشته و به مفهوم «العودة» كه نام فاميل او است، تحقق بخشيده است. ما نظر ايشان را به چند نكته جلب مى كنيم:
1. او مى گويد: ملّت هاى كافر، روزهايى را عيد مى گيرند، مانند تأسيس دولت يا سقوط آن. ايشان با اين جمله به اكثريت ملّت و دولت عربستان اهانت كرده و آنان را كافر شمرده است، زيرا همين دولت و ملّت سال 1419 قمرى را به عنوان يكصدمين سالگرد تأسيس دولت سعودى جشن گرفتند و از همه جاى جهان، شخصيت ها را به رياض دعوت كردند و به اين دولت تبريك گفتند. آيا ملك فهد كه در رأس اين دعوت بود و مشايخ و علمايى كه در آن مراسم حضور داشتند، همه كافر بودند؟
2. مى گويد: يكى از اعياد مسيحيان، عيد پنجشنبه آخر سال است كه در آن مائده آسمانى بر مسيح و حواريان نازل شده است. بسيار جاى تأسف است كه در امّ القرى و مركز نزول وحى الهى، عيد گرفتن چنين روزى چون عيد كافران شمرده مى شود، در حالى كه قرآن، اين عيد را نتيجه دعا و درخواست حضرت مسيح از خداوند بزرگ مى داند كه:
(قالَ عيسَى ابْنُ مَرْيَمَ اللّهُمّ رَبّنا أَنْزِلْ عَلَيْنا مائِدَةً مِنَ السّماءِ

صفحه 134
تَكُونُ لَنا عيدا ِلأَوّلِنا وَ آخِرِنا وَ آيَةً مِنْكَ وَ ارْزُقْنا وَ أَنْتَ خَيْرُ الرّازِقينَ)(1)
«عيسى فرزند مريم گفت: بارالها پروردگارا، از آسمان خوانى براى ما فرود آور تا عيدى براى اوّل و آخر ما باشد و نشانه اى از جانب تو و ما را روزى ده كه تو بهترين روزى دهندگانى».
البته مسيحيان هرچند از نظر قرآن، امّت كافرى هستند، ولى اين سبب نمى شود همه اعمال آنان حتى عيدى را كه حضرت عيسى بن مريم براى آنان تا روز قيامت به رسميت شناخته است، انكار كنيم.
3. او عيد غدير را در رديف عيدهاى كافران شمرده و عملاً يك چهارم مسلمانان را كه شيعيان باشند، كافر خوانده است. با اين كار، عهد و پيمان خود را شكسته است. فرض كنيد عيد غدير، عيد اسلامى نباشد و بدعتى بيش نباشد، ولى آيا با يك بدعت گروهى از دايره اسلام خارج شده و از امت هاى كافر به شمار مى آيند؟!
اصولاً ارزان ترين و رايج ترين كلمه در ميان وهابيان اتهام به شرك و كفر و بدعت و خروج از دين است. تو گويى ملاك شرك و توحيد و كفر و ايمان در دست آنان است كه خود را موحد و مؤمن و ديگران را مشرك و كافر بخوانند. وى اگر از تاريخچه غدير آگاه بود و از گفتار پيامبر در آن روز اطلاع صحيحى داشت، شايد اين جمله را نمى گفت. حديث غدير را 120 صحابى و 84 تابعى و 360 عالم سنّى نقل كرده اند و خداوند در آن روز براى على بن ابى طالب(عليه السلام) مقام و منصبى را عطا فرمود كه سرانجام پيامبر به ياران خود

1. مائده، 114.

صفحه 135
فرمود: همگى برخيزيد و با على (عليه السلام) به عنوان امير مؤمنان سلام بگويند و بيعت كنند. فرمود: «سلموا على على بامرة المؤمنين».
حتى در ميان صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، شيخين، على(عليه السلام) را با اين جمله مورد خطاب قرار دادند:
«بخّ بخّ لك يا أبا الحسن لقد أصبحت مولاى ومولى كلّ مؤمن و مؤمنة».
«مبارك باد! اى اباالحسن تو سرور من و سرور هر مرد و زن باايمان شده اى!»
تبريك گويى صحابه را در آن روز، شصت تن از علماى اهل سنّت نقل كرده اند. امام صادق(عليه السلام) از پدران و نياكان خود نقل كرده است كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: «روز غدير از بهترين اعياد امّت من است و آن روزى است كه خدا به من فرمان داد تا برادرم على(عليه السلام) را به عنوان پيشواى امت نصب كنم تا پس از من به وسيله او رهبرى شوند و آن روزى است كه خدا دين خود را تكميل كرد و نعمت خود را بر امّت من به پايان رساند و اسلام را به عنوان يك دين براى آنان برگزيد».(1)
شايسته گفتار است كه طارق بن شهاب از اهل كتاب، به عمر بن خطاب گفت: اگر آيه (اليوم أكملت لكم دينكم)براى ما نازل مى شد، روز نزول آن را عيد مى گرفتيم. اين سخن را گفت و عمر بن خطاب و كسانى كه در آن مجلس بودند، به او اعتراضى نكردند.(2)

1. شرف النبى، ابوسعيد خرگوشى نيشابورى (متوفاى 407).
2. طبرى، ج 6، ص 46; ابن كثير، ج 2، ص 13. عبارت او اين بود: لاتّخذنا يوم نزولها عيداً.

صفحه 136
خوشبختانه در هر روزگارى كه فشار اموى ها و عباسى ها از بين مى رفت، امّت اسلامى آن روز را عيد مى گرفتند و در لابه لاى تاريخ به اين مطلب اشاراتى هست:
1. ابن خلكان در ترجمه المستعلى ابن المستنصر عباسى مى گويد: روز عيد غدير خم روز هيجدهم ذى الحجه از سال 487 مردم با او بيعت كردند.
2. او در ترجمه المستنصر بالله مى گويد: وى در شب پنجشنبه در هيجدهم ذى الحجه سال 487 درگذشت; آنگاه اضافه مى كند: و آن همان شب عيد غدير خم است.(1)
3. مسعودى پس از ذكر حديث غدير مى نويسد: «فرزندان على و شيعيان اين روز را بزرگ مى شمارند.(2)
4. ثعالبى پس از ذكر شب غدير مى گويد: اين همان شبى است كه در روز آن رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در غدير خم بر روى جهازهاى شتر سخنرانى كرد. در هر حال، در روز غدير به اتفاق امت حادثه مهمى اتفاق افتاده، زيرا پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در آن روز كاروان هاى حج را متوقف نمود و سخنان تاريخى خود را بيان كرد. آيا تجديد اين خاطره كه به امر خدا انجام گرفته است، عين توحيد است يا شرك و حفظ سنت است يا محو سنت؟!
كسى نمى گويد كه در روز غدير بايد فطره داد يا نماز عيد را خواند. هرچه هست، يك نوع اظهار شادمانى براى اين مقام و موقعيتى است كه به يكى از بزرگ ترين ياران پيامبر اعطا شد.

1. وفيات الأعيان، ترجمه المستعلى و المستنصر.
2. التنبيه والاشراف، ص 221.

صفحه 137
به راستى بايد گفت: اصولاً هيچ نوع معيارى براى خطيبان حرمين شريفين و نويسندگان اين دو منطقه وجود ندارد و نبايد هم باشد، زيرا از دم، خمار دلارهاى نفتى هستند و فكر مى كنند در پيشگاه خدا حسابى نخواهند داشت، «وسيعلمون من أصحاب الصراط السوىّ ومن اهتدى».

صفحه 138

16

انديشه هاى عصر جاهلى

در آيينه ادبيات پرآبورنگ امروزى!

در اوج اسلام ستيزى غربيان كه ديروز رسانه هاى هلندى و امروز رسانه هاى دانماركى جلودار آن هستند، گزارش مى رسد كه گروهى در كشور دوم، از طريق هنرهاى تجسّمى به اسلام ستيزى برخاسته و مى خواهند از طريق كاريكاتورهاى موهن و نمايش فيلم، پيامبر و قرآن را در انظار جهانيان نازيبا سازند. در چنين شرايط و اوضاع، مصاحبه اى از آقاى عبدالكريم سروش خواندم كه در سايت «آفتاب نيوز» به تاريخ 14 بهمن 86 به نقل از راديو هلند، بخش عربى و ترجمه فارسى آن در راديو زمانه آمده بود.
من نمى توانم بدون دليل قاطع بگويم آنچه در اين مصاحبه خواندم، نظريه صددرصد خود اوست، ولى سكوت او را مى توانم گناهى نابخشودنى در مقابل اين گزارش به شمار آورم. در شرايطى كه ملحدان غرب كمر بر اسلام ستيزى و منزوى ساختن مسلمانان بسته اند، فردى كه در محيط اسلامى و در ميان علما و دانشمندان پرورش يافته و مدّت ها سخنان او زينت بخش رسانه هاى ايرانى بوده، سخنانى به زبان آورد كه نتيجه آن، اين است كه قرآن

صفحه 139
موجود، ساخته و پرداخته ذهن پيامبر است و پيامبر در آفرينش قرآن، نقش محورى داشته است!
در آذرماه سال 84 نامه سرگشاده اى به آقاى سروش نوشته، در آنجا لغزش هاى او را در مسأله امامت و خلافت گوشزد كردم و بار ديگر از او درخواست نمودم كه به آغوش امّت اسلامى بالأخص علما و حوزه هاى علميه بازگردد و بداند كه اين نوع سر و صدها و هياهوها زودگذر است و بسان موج دريا، پس از اندى خاموش مى شود و آنچه باقى مى ماند، همان حق و حقيقت است و تصور مى كردم كه اين نامه پدرانه درباره او مؤثر افتد. كسانى كه اين نامه را خوانده بودند، از نگارش آن، اظهار رضايت مى كردند، ولى مصاحبه او درباره قرآن بر تأسف و تأثّرم افزود و با خود فكر كردم كه زاويه انحراف روزبه روز بيشتر مى شود و اين سؤال به ذهنم رسيد كه چه عاملى در كار است كه از اين فرد دست پرورده حوزه و دانشگاه، چنين بهره كشى مى كنند. او با آن چهره نورانى و بيان شيرين، روزگارى مدرس نهج البلاغه بود. خطبه همام را به نحو دلپذيرى تفسير مى كرد، چه شد كه از اين گروه اين همه فاصله گرفت.
از اين مقدمه بگذريم و با نگارش اين نامه و نقد انديشه او روزنه اميد به اصلاح او را بار ديگر باز بگذارم، به اميد آنكه با خواندن اين نامه، بار ديگر به آغوش امت اسلامى باز گردد.
مكتب شك يا سوفيسم
در قرن پنجم قبل از ميلاد در يونان باستان گروهى به مكتب شك در همه چيز، حتى در وجود خود و وجود خارج از خود روى آورده و افكار و

صفحه 140
عقايد عجيبى را از خود ارائه كردند. رشد انديشه سفسطى، مدتى بر تفكر يونانى غلبه كرد، لكن به وسيله حكيمان و انديشمندان بزرگى مانند سقراط و افلاطون و ارسطو به عمر آن خاتمه داده شد، زيرا مغلطه هاى آنان را آشكار ساخته و به بيمارى سفسطه پايان بخشيدند. ارسطو با تدوين منطق توانست يك نوع نظم فكرى واقع گرايانه به بشر تقديم كند. با اينكه انديشمندان يادشده خدمات ارزنده اى به تفكر بشرى تقديم نمودند، ولى چيزى نگذشت كه مكتب ديگرى به نام مكتب «لا ادرى» به وسيله پيرهون(752-365 م) پيريزى شد و مكتب انكار واقعيات به مذهب شك مطلق تبديل گشت، ولى آن نيز ديرى نپاييد و به تاريخ پيوست.
فلاسفه اسلام مانند شيخ الرئيس و پس از آن صدرالمتألهين در اين باره سخنان شيوايى دارند كه علاقه مندان مى توانند در اين مورد به كتاب شناخت در فلسفه اسلامى از اين قلم مراجعه كنند.
در خيزش اخير غرب، بار ديگر مكتب تشكيك به صورت هاى علمى نما ظاهر گشت و همّت گروهى از فلاسفه غرب، بر اين شد كه به جاى اينكه بر بناى رصين فلسفه طبقه اى بيفزايند، كوشش كردند كه بار ديگر همه اين بنا را فروريزند. هنر آنان اين شد كه همه جا در شك و ترديد سخن بگويند و به قول فروغى «هنر فيلسوفان انگليسى جز اين نبود كه بناى رفيع فلسفه را كه تا آن زمان برپا شده بود فرو ريزند، بى آنكه چيزى به آن بيفزايند».
جاى سخن نيست كه شك، گاهى گذرگاه يقين است و تا انسان شك نكند به يقين نمى رسد، ولى شكى زيباست كه پل يقين باشد و به اصطلاح گذرگاه باشد نه اقامتگاه، ولى متأسفانه شك اين گروه اقامتگاه است، نه معبر

صفحه 141
و گذرگاه.
بيمارى ديگرى كه زاييده همين تفكر شك گرايى است، طرح نظريه است بدون اينكه كوچك ترين دليل و برهان به همراه آن باشد و هرگاه سؤال شود دليل شما بر اين گفتار چيست، مى گويد:«I think» (من فكر مى كنم). امّا شما چرا چنين فكر مى كنيد؟ به چه دليل؟ سؤال از دليل و برهان ممنوع است».
آنچه جنابعالى اخيراً مطرح مى كنيد، جز ايجاد شك و ترديد در اصول و مبانى، هيچ نتيجه اى ندارد; خواه نظريه قبض و بسط و خواه نظريه صراط هاى مستقيم. طبق نظريه نخست هيچ گزاره يقينى نداريم، زيرا همه گزاره ها در حال بسط و تكامل است، چه بسا گزاره تكامل يافته، صدها فرسنگ از اصل آن فاصله گرفته است. طبق نظريه دوم، همه اديان و شرايع به قوت خود باقى بوده و شريعت خاتمى ديگر وجود ندارد. متأسفانه برخى- بدون دليل- تحت تأثير اين افكار قرار مى گيرند و ثبات عقيده را از دست مى دهند.
شيخ الرئيس مى فرمايد: «هر فردى گفتار كسى را بدون دليل و برهان بپذيرد، او از فطرت انسانى منسلخ شده است»،(1) ولى متأسفانه اين بيمارى (طرح نظريه بدون دليل) آن هم با يك رشته سخنان حماسى به تدريج گسترش پيدا كرده در حالى كه منطق قرآن اين است: (قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ).
جناب سروش در آن بحث پيشين(بحث امامت و خلافت) درباره امامان بى مهرى كردند، ولى در اينجا گام فراتر نهاده و به حريم وحى و قرآن بى مهرى

1. مجموعه رسائل حكيم سبزوارى، ص 478، تحقيق سيدجلال الدين آشتيانى.

صفحه 142
ورزيده اند. من از خدا مى خواهم كه وى در اين حد توقف كند و گام فراتر ننهد كه مباد سعادت اخروى او(كه قطعاً خواستار جدى آن است) به خطر بيفتد.
خلاصه نظريه
حقيقت اين است كه او در بيان نظريه خود دچار اختلاف و تناقض گويى مى شود و نمى تواند اطراف آن را در نقطه اى و به صورت نظريه واحدى گرد آورد و به اصطلاح آن چنان به نعل و به ميخ مى زند كه اگر به نقطه اى اعتراض شود، بتواند از آن بگريزد. اينك سخنان او را در چند فراز نقل و بررسى مى كنم:
1. تجربه اى بسان تجربه شعرا
دكتر سروش مى گويد: وحى، الهام است و اين همان تجربه اى است كه شاعران و عارفان دارند، هرچند پيامبر، آن را در سطح بالاترى تجربه مى كند و در روزگار مدرن ما، وحى را با استفاده از استعاره شعرى مى فهميم; چنان كه يكى از فيلسوفان مسلمان گفته است: وحى بالاترين درجه شعر است.
تحليل
اين نظريه، نظريه جديدى نيست، بلكه همان است كه مشركان مكه، قرآن را از اين راه تفسير مى كردند و مى گفتند: همان طور كه امرؤالقيس در پرتو الهام، معانى و الفاظ را مى آفريند، محمد نيز از همين طريق، آفريننده معانى و الفاظ آيات است. مسلّماً مقصود آنان از شعر، شعر منظوم نيست،

صفحه 143
بلكه يافته و تخيلات انسان از طريق تفكر، چه در قالب نظم و چه در قالب نثر است. قرآن اين نظريه را از آنان نقل مى كند و به نقد آن مى پردازد:
(وَ يَقُولُونَ أَ اِنّا لَتارِكُوا آلِهَتِنا لِشاعِر مَجْنُون).(1)
«مى گويند: آيا ما خدايان خود را به خاطر يك شاعر ديوانه رها مى كنيم؟!».
نيز مى فرمايند:
(أَمْ يَقُولُونَ شاعِرٌ نَتَرَبّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُونِ).(2)
«مى گويند: او شاعر است و ما در انتظار مرگ او هستيم».
گاهى قرآن را از سه راه توجيه مى كردند و آن را ساخته فكر پيامبر مى دانستند و گاهى مى گفتند افكار پراكنده است و گاهى مى گفتند به خدا دروغ بسته و سرانجام مى گفتند شاعرى است كه تخيلات خود را در اين قالب ها ريخته است:
(بَلْ قالُوا أَضْغاثُ أَحْلام بَلِ افْتَراهُ بَلْ هُوَ شاعِرٌ).(3)
«بلكه گفتند: افكار آشفته اى است، بلكه آن را به دروغ ساخته و پرداخته است، بلكه او شاعرى بيش نيست».
قرآن در نقد اين نظريه مى گويد:
(وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِر قَليلاً ما تُؤْمِنُونَ).(4)
«آن سخن شاعرى نيست. شما اندك ايمان مى آوريد».
در آيه ديگرى مى فرمايد:
(وَ ما عَلّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما يَنْبَغي لَهُ اِنْ هُوَ اِلاّ ذِكْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبينٌ).(5)
«ما به او شعر نياموختيم و سزاوار او هم نيست و آن جز يادآورى و قرآنى

1. صافات، 36.
2. طور، 30.
3. انبياء، 5.
4. حاقه، 41.
5. يس، 69.

صفحه 144
آشكار نيست».
بالأخره آنان پيامبر را با شعرا در يك صف قرار داده بودند. محتواى نظريه مورد بحث نيز بيش از اين نيست; هرچند كلمه «در سطح بالاترى» را به آن افزوده است، ولى مجموعاً از يك منشأ سرچشمه مى گيرد.
اگر مى گوييد شعرا از خود، الهام مى گرفتند، ولى پيامبر از مقام ربوبى الهام مى گرفت، در اين صورت، عطف اين دو به هم، عطف مباين به مباين است و درنتيجه تشبيه مخلّ و ناروا مى باشد.
مشكل نوشته هاى سركار همان دوپهلو گفتن است. اگر نظر شما اين است كه وحى از مقوله احساس است، ديگر لازم نيست احساس پيامبران را به احساس شاعران تشبيه كنيد تا وسيله انتقاد گردد، در حالى كه تفاوت دو احساس از زمين تا آسمان است. احساس شاعر از درون است و افكار او زاييده تفكر و انديشه است و احساس پيامبران از برون و در پرتو روح القدس مى باشد.
2. پيامبر آفريننده و توليدكننده قرآن است
در مورد ديگر مى گويد: استعاره شعر به توضيح اين نكته كمك مى كند. پيامبر درست مانند يك شاعر احساس مى كند كه نيرويى بيرونى او را در اختيار گرفته است، امّا درواقع يا «حتى بالاتر از آن، در همان حال شخص پيامبر همه چيز است، آفريننده، توليدكننده». بحث درباره اينكه الهام از درون است يا از برون، حقيقتاً اينجا موضوعيتى ندارد، چون در سطح وحى تفاوت و تمايزى ميان درون و بيرون نيست.

صفحه 145
تحليل
اين كلمات و جمل مى رساند كه صاحب نظريه، قرآن را تجلّى شخصيت درونى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مى داند كه در اصطلاح به آن «وحى نفسى» مى گويند. توجيه وحى در مورد پيامبران از طريق مسأله تجلّى شخصيت باطن، نخست از طرف گروه هاى تبشيرى يعنى كشيشان و خاورشناسان اظهار شد و بيش از همه خاورشناسى به نام درمنگهام در اين باره گرد و خاك كرده است. وى با تلاش هاى كودكانه اى مى خواهد براى قرآن، منابعى معرفى كند كه يكى از آنها تجلّى شخصيت درونى اوست. او درباره نظريه خود چنين مى نويسد:
«عقل درونى محمد و يا به تعبير امروز شخصيت باطنى او به بى پايگى آيين شرك، پى برده بود. او براى رسيدن به مقام نبوّت به پرستش خدا پرداخت و در غار حرا براى عبادت خلوت نمود و در آنجا ايمان وجدان او به درجه اى بلند رسيد و افق افكارش وسيع و ديد بصيرتش دو چندان شد. در اين مرحله آن چنان نيرومند شد كه براى هدايت مردم، شايستگى پيدا كرد. او پيوسته در فكر و انديشه بود تا آنگاه كه يقين كرد: اين همان پيامبرى مى باشد كه خداوند او را براى هدايت بشر برانگيخته است. اين آگاهى ها بر او چنان وانمود مى شد كه از آسمان بر او نازل مى شود و اين خطاب را خداوند بزرگ به وسيله جبرئيل براى او مى فرستد.(1)
آنچه احساس شاعران را از احساس پيامبران جدا مى سازد، همان است كه آقاى سروش براى آن موضوعيتى قائل نشده است. شاعران منبع الهام را

1. وحى محمدى، ص 86.

صفحه 146
درون و انبيا منبع الهام را برون از خود مى دانند، ولى متأسفانه اين بزرگ ترين نقطه تفاوت را ايشان بسيار سهل و آسان گرفته و گفته: «بحث درباره اينكه آيا اين الهام، از درون است يا از برون، حقيقتاً موضوعيتى ندارد»، در حالى كه نقطه بارز تفاوت اين دو الهام در همين است.
افرادى كه در مسائل فلسفى و عرفانى دست توانايى ندارند، نمى توانند مرز اين دو نوع الهام و دو نوع احساس را از هم جدا سازند، لذا مشركان عصر رسول خدا نيز به خاطر عدم توانايى در درك تفاوت اين دو نوع احساس، با خود فكر مى كردند كه چگونه ممكن است فردى از برون خود الهام بگيرد و مأمور هدايت مردم شود. قرآن اين انديشه را از آنان چنين نقل مى كند:
(أَ كانَ لِلنّاسِ عَجَبا أَنْ أَوْحَيْنا اِلى رَجُل مِنْهُمْ أَنْ أَنْذِرِ النّاسَ وَ بَشِّرِ الّذينَ آمَنُوا أَنّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْق عِنْدَ رَبِّهِمْ قالَ الْكافِرُونَ اِنّ هذا لَساحِرٌ مُبينٌ).(1)
«آيا براى مردم مايه شگفت است كه بر شخصى از خود آنان وحى فرستاديم تا مردم را هدايت كند و به گروه هاى باايمان بشارت بده كه در درگاه الهى سابقه نيك و راست دارند، ولى افراد كافر او را ساحر و جادوگر مى خوانند».
گروه هاى مخالف براى مبارزه با وحى محمدى در تمام اعصار، توجيه ها و تصورهايى داشتند، ولى ماهيت توجيه ها و تفسيرهاى باطل در تمام زمان ها يكى بود. چيزى كه هست، در عصر حاضر، همان تهمت ها و ناسزاها، همان توجيه ها و تفسيرهاى بوجهلى و بوسفيانى، تغيير قيافه داده و به صورت كالاى نو و به عنوان يك تحقيق علمى عرضه شده است.

1. يونس، 2.

صفحه 147
3. مفاهيم از خدا و الفاظ از پيامبر
صاحب نظريه در عبارت هاى پيشين، از طريق اجمال و تفصيل، قرآن را توليد خود پيامبر و پيامبر را آفريننده قرآن دانست، امّا در همين مصاحبه در جاى ديگر مى گويد:
«پيامبر به نحو ديگرى نيز آفريننده وحى است. آنچه او از خدا دريافت مى كند مضمون وحى است، امّا اين مضمون را نمى توان به همان شكل به مردم عرضه كرد، چون بالاتر از فهم آنها و حتى وراى كلمات است. اين وحى بى صورت است و وظيفه شخص پيامبر اين است كه به اين مضمون بى صورت، صورتى ببخشد تا آن را در دسترس همگان قرار دهد».
وى در اين نظريه، مفاهيم و معانى را از جانب خدا دانسته، ولى شكل و صورت را آفريده خود پيامبر مى شمارد و درنتيجه بخشى از اعجاز قرآن را كه در زيبايى الفاظ و استوارى تعبير نمايان مى شود، انكار ورزيده و فقط معانى را از جانب خدا دانسته است.
بنابراين قرآن كار مشتركى ميان خدا و پيامبر است، زيرا معانى از جانب خدا و صورت از جانب پيامبر مى باشد; تو گويى يك شركت سهامى است كه سرمايه از جانب خدا و صورت سازى از جانب پيامبر است.
اكنون بايد پرسيد كه اين نظريه نازل تر از نظريه نخستين است؟ در آنجا همه چيز از آن رسول خدا بود، جز يك رابطه ضعيف با خدا، ولى در اينجا معانى بى صورت از جانب خدا و صياغت و صورت از جانب پيامبر!
نيز بايد پرسيد: دليل شما بر اين مشاركت چيست؟ آيا خداى قادر بر

صفحه 148
انزال مفاهيم، قادر بر صورت سازى نيست؟
از اين گذشته، خود قرآن بر خلاف اين نظريه گواهى مى دهد، زيرا كراراً به پيامبر امر مى كند: چنين بگو; مثلاً (قُل هُوَ الله أحَد); يعنى مفاهيم و صور هر دو از جانب خدا است.
مى فرماييد اين مفاهيم را نمى شود به همان شكل به مردم عرضه كرد، چون بالاتر از فهم آنها است. اگر چنين است، چرا اين وحى بى صورت بر قلب مبارك او نازل گرديد، چرا در حد فهم مردم فرود نيامد.
4. آيا شرايط، حاكم بر زندگى توليدكننده قرآن است؟
صاحب اين نظريه گاهى خود پيامبر را مستقلاً توليدكننده قرآن مى داند و مى گويد: او همه چيز است و نقش محورى دارد و گاهى نوعى مشاركت بين خدا و پيامبر را مطرح كند، امّا گاهى هم مى خواهد بگويد شرايط حاكم بر زندگانى پيامبر، توليدكننده اين مفاهيم و افكار و معانى است و به تعبير ديگر، زمان را آفريننده اين محصول(قرآن كريم) مى شمرد و مى گويد:
«تاريخ زندگى خود او، پدرش، مادرش، كودكى اش و حتى احوالات روحى اش در آن نقش دارند. اگر قرآن را بخوانيد، حس مى كنيد كه پيامبر گاهى اوقات شاد است و طربناك و بسيار فصيح، در حالى كه گاهى اوقات پرملال است و در بيان سخنان خويش بسيار عادى است و در بيان سخنان خويش بسيار عادى و معمولى... . اين جنبه كاملاً بشرى وحى است».
اكنون سؤال مى شود: او در اين تعبير مى خواهد قرآن را كتابى صددرصد بشرى معرفى كند و بسان ديگر مؤلفان قلمداد كند كه شرايط حاكم بر

صفحه 149
زندگانى آنان در نگارش و تعبير آنان كاملاً مؤثر مى باشد و به تعبير ديگر تمايلات و فرهنگ ها در تدوين آن كاملاً مؤثر بوده است. اگر واقعاً چنين است، پس چرا خداى محمد همه آنها را نفى مى كند و عاملى جز وحى را در آفرينش قرآن مؤثر نمى داند و مى فرمايد:
(وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى* اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْيٌ يُوحى* عَلّمَهُ شَديدُ الْقُوى).(1)
«او هرگز از روى هوا و هوس سخن نمى گويد و آنچه مى گويد، سروش غيبى است كه در اختيار او گذارده شده است و موجود نيرومندى (فرشته وحى) به او آموخته است».
دم زدن از اينكه قرآن كتابى بشرى است يا پيامبر در آن نقش محورى دارد، با صدها آيه قرآنى در تضاد است. اينك برخى از اين آيات:
1. (وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافًا كَثيرا).(2)
«اگر از جانب غير خدا بود، در آن اختلاف فراوانى مى يافتند».
2. (كِتابٌ أَنْزَلْناهُ اِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النّاسَ مِنَ الظّلُماتِ اِلَى النّورِ).(3)
«قرآن كتابى است كه ما آن را فرو فرستاديم تا مردم را از تاريكى ها به روشنى وارد سازيم».
3.(اِنّا أَنْزَلْناهُ قُرْآنًا عَرَبِيّا لَعَلّكُمْ تَعْقِلُونَ).(4)
«ما آن را به صورت قرآنى عربى فروفرستاديم تا بينديشيد».
4. (وَ هذا كِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَكٌ).(5)
«اين كتاب مباركى است كه ما آن را ارسال كرديم».

1. نجم، 3-5.
2. نساء، 82.
3. ابراهيم، 1.
4. يوسف، 2.
5. انعام، 92.

صفحه 150
با اين گفتار صريح چگونه آن را كتاب بشرى تلقى كنيم و آن را ساخته بشر بدانيم، در حالى كه در صداقت و راستگويى محمد امين(صلى الله عليه وآله وسلم)كسى ترديد ندارد.
5. (نَتْلُوا عَلَيْكَ مِنْ نَبَاِ مُوسى وَ فِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْم يُؤْمِنُونَ).(1)
«ما سرگذشت موسى و فرعون را به درستى براى تو بيان مى كنيم تا اهل ايمان از آن بهره ببرند».
در اين آيه تلاوت آيات را از آن خدا مى داند. قالب ها و محتوا هر دو از جانب خداست.
برداشت ها و اطلاعات نادرست
در اينجا به تبيين اصل نظريه ايشان و نقد آن پرداختيم كه به سه صورت مختلف بيان مى كند، بدون اينكه دليلى بر نظريه خود بياورد و خود تناقض، روشن ترين گواه بر بى پايگى آن است.
ولى در كنار اين نظريه، يك رشته شطحات و سخنان نابرازنده نيز دارد كه به صورت گذرا به آنها اشاره مى شود:
1. مى گويد:
«امروزه مفسّران بيشترى فكر مى كنند وحى در مسائل صرفاً دينى مانند صفات خداوند، حيات پس از مرگ و قواعد عبادات خطاپذير نيست. آنها مى پذيرند كه وحى مى تواند در مسائلى كه به اين جهان و جامعه انسانى مربوط مى شود، اشتباه كند. آنچه كه قرآن درباره وقايع تاريخى، ساير اديان و ساير موضوعات عملى زمينى مى گويد لزوماً نمى تواند درست باشد. اين مفسران اغلب

1. قصص، 3.

صفحه 151
استدلال مى كنند كه اين نوع خطاها در قرآن خدشه اى به نبوت پيامبر وارد نمى كند، چون پيامبر به سطح دانش مردم خويش فرود آمده است و به زبان زمان خويش سخن گفته است».
اكنون سؤال مى شود اين كلمه «بيشتر» و «اغلب» كه به كار مى برد و مفسران اسلامى را به مطلب يادشده متهم مى سازد، سخن كدام مفسر است. كدام مفسران هستند كه در طول چهارده قرن به خطاپذيرى قرآن در مسائل مربوط به زندگى اعتراف مى كنند؟ آنان جز مستشرقان و جز دنباله روهاى آنان مانند رئيس قاديانى ها و متأثر از آنان مانند برخى از نويسندگان مصرى كسى نيست.
از اين گذشته، اين تبعيض در خطا چه معنى دارد كه پيامبر در ماوراى طبيعت صددرصد واقع گو و حقيقت نما باشد، ولى در مسائل ملموس و عينى دور از حقيقت سخن بگويد و اگر هم يك مفسر درباره آيه اى كه مورد نظر اوست، سخنى گفته باشد، دليلى بر همگانى بودن مطلب نيست. قرآن علم و دانش پيامبر را عظيم ترين فضل الهى مى شمارد و مى فرمايد:
(وَ عَلّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَ كانَ فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكَ عَظيما).(1)
«خداوند آنچه نمى دانستى، به تو آموخت و بخشش خدا به تو بسيار بزرگ است».
محل شاهد، جمله (وكان فضل الله عليك عظيما) است كه علم و دانايى پيامبر را عظيم و بزرگ شمرده است.
آيا دانشى كه قرآن آن را عظيم مى شمارد، چگونه در بخش دوم خطاپذير

1. نساء، 113.

صفحه 152
مى باشد؟
2. آنگاه گام فراتر نهاده و علم پيامبر را چنين توصيف مى كند:
«من ديدگاه ديگرى دارم. فكر نمى كنم دانش او از دانش مردم هم عصرش درباره زمين، كيهان، ژنتيك انسان ها بيشتر بوده است. اين دانشى را كه ما امروز در اختيار داريم، نداشته است و اين نكته خدشه اى به نبوت او وارد نمى كند، چون او پيامبر بود، نه دانشمند يا مورّخ».
اكنون سؤال مى شود دليل شما بر اينكه او از اين مسائل آگاه نبوده و دانش او درباره اين مسائل در حدّ همان دانش عرب جاهلى بوده است، چيست.
در اينجا نمى خواهيم در مورد اعجاز علمى قرآن سخن بگوييم، زيرا درباره اعجاز علمى قرآن در كتاب مرزهاى اعجاز به صورت گسترده سخن گفته ايم. پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) از طريق وحى و جانشين معصوم او مانند على (عليه السلام) در نهج البلاغه و فرزند او در صحيفه سجاديه از يك رشته حقايق علمى پرده برداشته اند كه جهان آن روز و ديروز آن را تصور نمى كرد. زهى بى انصافى كه اين همه حقايق علمى را در اين كتاب ها منكر شويم و آنگاه عذر بياوريم كه او پيامبر بود، نه دانشمند; يعنى پيامبر بود و عالم نبود، پيامبر بود و آگاه از اسرار نبود.
اتهام به معتزله
از آنجا كه صاحب نظريه، قرآن را توليد فكر پيامبر شمرده، به دنبال اين مى گردد كه براى خود شريك و همراه پيدا كند; در اين ميان ديوارى كوتاه تر از

صفحه 153
ديوار معتزله پيدا نكرده و اين مطلب را به آنها نسبت مى دهد و مى گويد:
«باور به اين نيز كه قرآن يك محصول بشرى و بالقوه خطاپذير است، در عقايد معتزله داير بر مخلوق بودن به طور تلويحى آمده است».
البته معتزله، هرچند منقرض شده اند و چندان شخصيتى بارز از آنها باقى نيست، امّا كتاب هاى آنان در اختيار همگان است. حاشا و كلاّ كه آنها قرآن را مخلوق به معناى ساخته فكر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بدانند. اصولاً مسأله مورد بحث، در قرن دوم از طرف مسيحيان دربار عباسى مطرح شد كه آيا قرآن قديم است يا حادث، گروهى بر قدمت قرآن و گروهى بر حادث بودن آن معتقد شدند. محدثان قرآن را قديم دانستند و معتزله حادث، زيرا قديم بالذات منحصر به خداست و غير از همه و همه حادث اند و يكى از آنها قرآن است كه فعل خداست و فعل خدا از حدوث جدا نيست و اگر مى گفتند مخلوق است، به معناى آفريده خدا است نه به معناى مختلق و ساخته فكر پيامبر، لذا در روايات ما اصرار شده است كه قرآن را نه قديم بخوانند نه مخلوق، زيرا اگر قديم بخوانند، نوعى شرك است و اگر مخلوق بخوانند، دشمن از آن سوء استفاده كرده و آن را به معنى مختلق و ساخته و پرداخته فكر پيامبر مى دانند، لذا مشركان عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) همين تعبير را به كار مى بردند و مى گفتند:
(ما سَمِعْنا بِهذا فِي الْمِلّةِ اْلآخِرَةِ اِنْ هذا اِلاّ اخْتِلاقٌ).(1)
«ما اين سخن را در آيينى ديگر نشنيديم و اين جز چيزى ساخته و پرداخته نيست».

1. ص، 7.

صفحه 154
اتهام به مولوى و عرفا
باز براى اينكه تنها نماند، به فكر افتاده كه از مولوى مايه بگذارد و مى گويد:
«قرآن آيينه ذهن پيامبر است. آنچه در دل سخن مولوى مندرج است، اين است كه شخصيت پيامبر، تغيير احوال و اوقات خوب و بد او همه در قرآن منعكس است».
نسبت دادن آسان است ولى اثبات آن مشكل. در كدام بيت مولوى اين نتيجه اى كه او گرفته آمده است، در حالى كه مولوى صدها بيت دارد كه درست خلاف اين را به صراحت بيان مى كند از جمله:
چون كتاب الله بيامد هم بر آن *** اين چنين طعنه زدند آن كافران
كه اساطير است و افسانه نژند *** نيست تعميقى و تحقيقى بلند
***
گرچه قران از لب پيغمبر است *** هر كه گويد حق نگفت آن كافر است
اين همه آوازها از شه بود *** گرچه از حلقوم عبدالله بود
نيز مى گويد:

صفحه 155
تا قيامت مى زند قرآن ندا *** اى گروهى جهل را گشته فدا
كه مرا افسانه مى پنداشتيد *** تخم طعن و كافرى مى كاشتيد
خود بديديد اى خسان طعنه زن *** كه شما بوديد افسانه زمن
من كلام حقّم و قائم به ذات *** قوت جانِ جان و ياقوت زكات
نور خورشيدم فتاده بر شما *** ليك از خورشيد ناگشته جدا
نك منم ينبوع آن آب حيات *** تا رهانم عاشقان را از ممات
تعيين تكليف براى مسلمانان
او در پايان سخن براى مسلمانان امروز تعيين تكليف مى كند و مى گويد:
«وظيفه مسلمانان امروز اين است كه گوهر قرآن را به گذشت زمان ترجمه كنند».
سؤال مى شود قرآنى كه شما آن را كتاب بشرى و خطاپذير دانستيد، چه نيازى دارد كه به ترجمه و تفسير آن به زبان روز بپردازيم، چه نيازى به اين خطاپوشى هست؟ شما با معرفى قرآن به عنوان كتاب خطاپذير و بشرى، از

صفحه 156
جامعه اسلامى فاصله گرفتيد، ديگر نيازى به نصايح شما نيست! آن كس مى تواند نصيحت كند كه در شمار اين گروه بماند، ولى فردى كه با گروهى وداع كند، جايگاه رهبرى و راهنمايى و اندرزگويى خود را با اين كار از دست داده است.
در پايان يادآور مى شويم: بنده اين نامه را با كمال تأثر و تأسف نگاشته ام، ولى اميدوارم كه اين مصاحبه از او نباشد و مترجم يا مترجمان درست ترجمه نكرده باشند كه در اين صورت ايشان وظيفه دارد كه اشتباهات آن را برطرف كند تا آب رفته به جوى باز آيد.
نيز از صاحب نظريه درخواست مى شود درباره «وحى محمدى» و شبهاتى كه پيرامون آن از طرف خاورشناسان و دنباله روهاى آنان مطرح شده است، به كتاب نقد بيست و سه سال از اين قلم مراجعه كنند. در آن كتاب به روشنى ثابت شده است كه همه اين توجيه ها و تفسيرهاى همراه با زرق و برق، تعبير ديگرى از داورى هاى عصر جاهلى است و درحقيقت محتوا يكى و پوشش و شيوه بيان دوتا است. چيزى كه هست، عرب عصر رسالت به خاطر سادگى، نظر خود را برهنه مطرح مى كرد، ولى دگرانديشان به همان انديشه ها، رنگ علمى بخشيده و سراب را به صورت آب جلوه مى دهند.
قم-حوزه علميه
جعفر سبحانى
6/12/1386

صفحه 157
پاسخ به نامه آقاى دكتر سروش
بسم الله الرحمن الرحيم

17

وحى الهى يا وحى نفسى؟!

با اهداء سلام
نامه جنابعالى همراه با مصاحبه دوم كه در برخى از روزنامه ها منتشر شده بود، به دستم رسيد. براى اينكه در داورى، دچار لغزش نشوم، دو بار آن را به دقت خواندم. لازم ديدم يك رشته تذكراتى را تقديم كنم. اميد است درباره آنها تأمل و دقت بيشترى فرماييد.
شكى نيست كه شما پس از بازگشت از لندن به ايران، در آغاز انقلاب اسلامى، مبدأ آثار نيك و سازنده اى بوده ايد. كتاب نهاد ناآرام شما كه در آن حركت جوهرى را به زيباترين بيان مطرح كرده ايد، از ارزش بالايى برخوردار است; همچنين اثر ديگرتان به نام دانش و ارزش موجى در ميان علاقه مندان به مسائل فلسفى و كلامى پديد آورد و نيز تدريس نهج البلاغه از نظر

صفحه 158
اخلاقى اثر مثبتى داشت و پيوسته شما در دل علاقه مندان و جوانان و عالمان دينى جاى باز مى كرديد. دوست عزيز شما كه نامش را نمى برم، نقل مى كرد: هنگامى كه جنابعالى در دبيرستان علوى درس مى خوانديد، دفترى براى كارهاى روزانه داشتيد و اگر ترك اولايى از شما سر مى زد، در آن دفتر يادداشت مى كرديد تا بعداً جبران كنيد و از اين طريق به سفارش علماى اخلاق در مورد مشارطه و مراقبه جامه عمل مى پوشانيديد.
بنابراين بايد در جستوجوى علّتى باشيد كه چرا آن قرب و منزلت پس از مدتى قوس نزولى پيدا كرده است. بايد در اين پديده كه در زندگى شما رخ داده است، كاوش كنيد و علت آن را به دست آوريد. روى آوردن سيل جوانان روزى و دورى جستن دوستان و محبان روز ديگر، دو پديده اى است كه قطعاً بدون علّت نخواهد بود.
علل فاصله گيرى ها
1. دوستان شما از زمانى به تدريج از شما فاصله گرفتند كه شما مسأله «قبض و بسط شريعت» را مطرح كرديد و درباره آن كتاب مستقلى در چند صد صفحه منتشر كرديد با اينكه حضوراً به جنابعالى عرض كرده بودم كه اين نظريه با خاتميت ناسازگار است، زيرا شريعت ثابت، امّا فهم متغير سبب مى شود كه هيچ گزاره يقينى در اسلام نباشد و همه انديشه هايى كه از قرآن و سنت و عقل و خرد به دست آورده ايم، پيوسته لرزان بوده و به مرور زمان دگرگون گردد و اين نكته را در يك مجلس طولانى در منزل آقاى فاضل ميبدى در حضور دوست عزيزتان آقاى رخ صفت يادآور شدم و درخواست كردم كه در اين مسأله تجديد نظر كنيد.

صفحه 159
2. طرح مسأله «صراط هاى مستقيم» در مقابل قرآن كه فقط به يك صراط تكيه مى كند و مى گويد: (وَ أنَّ هذا صِراطي مُسْتَقيما فَاتّبِعُوهُ وَ لا تَتّبِعُوا السّبُلَ فَتَفَرّقَ بِكُمْ عَنْ سَبيلِهِ)(1) باز فاصله را زيادتر كرد و قلوب مملوّ از مهر و محبت به بيان و قلم شيرين شما را از شما دور ساخت.
3. روزگارى مسأله حسن و قبح عقلى را مطرح كرديد و از خود گرايش اشعريگرى نشان داديد و نظرتان اين بود كه بايد حسن و قبح را از شرع گرفت، نه از عقل و آنچه قرآن يا سنت متواتر بر زيبايى يا نازيبايى فعل صحه گذارده است، براى ما كافى است، ديگر نيازى به تحسين و تقبيح عقلى نيست.
در انجمن فلسفه و حكمت، سه نوبت سخنرانى درباره حسن و قبح عقلى ايراد كردم و در آنجا يادآور شدم كه اگر حسن و قبح عقلى را به كلى انكار كنيم، حتى حسن و قبح شرعى نيز ثابت نمى شود، زيرا يكى از احتمالات اين است كه آنچه قرآن گفته، جدّى نبوده و خلاف واقع بوده است. رفع اين احتمال از خود قرآن امكانپذير نيست، زيرا همان شبهه به گفتار دوم نيز متوجه است. اينجاست كه بايد از حسن و قبح عقلى بهره بگيريم و بگوييم كه كذب و دروغ بر خداوند كريم كه توانا و حكيم است، قبيح است و هرچه گفته است، از صحت و استوارى برخوردار است. به خاطر دارم كه شما اين بخش را پذيرفتيد.
4. خاتميت و مرجعيّت علمى امامان معصوم مطرح شد و ديدگاه شما اين بود كه مرجعيت علمى آنان با اصل خاتميت سازگار نيست و در اين مورد، نقدى حضور عالى ارسال شد و تاكنون پاسخ آن را دريافت نكرده ام و همين

1. انعام، 153.

صفحه 160
نيز يكى از اسباب فراق و جدايى گرديده است.
5. اخيراً نيز مسأله تفسير وحى به نحوى كه بيان خواهد شد، مصداق اين مثل شد كه «گل بود به سبزه نيز آراسته شد»!
شما بايد در علل فراق و جدايى بيش از اين فكر كنيد وگرنه حضرتعالى همان نويسنده توانا و گوينده شيواسخنى بوديد كه همه شما را دوست داشتند و اظهار علاقه مى كردند.
6. يكى از علل فراق و دورى، مطرح كردن سخنان دوپهلو است كه موافق و مخالف برداشت هاى مختلفى از آن مى كنند و بر فرض آنكه برخى از اين نظرات حضرتعالى صحيح و پابرجا شد (و از نظر من صحيح نيست) مصداق گفتار الهى است كه مى فرمايد: (باطِنُهُ فيهِ الرّحْمَةُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ)(1).
ما در عصرى زندگى مى كنيم كه عوامل گمراه كننده طيف جوان در آن، از ماهواره ها گرفته تا فيلم ها و راديوها و افكار و انديشه ها و ايسم هاى نوظهور فراوان است و هر كدام ايمان جوانان ما را نشانه گرفته اند. در چنين شرايطى انتظار از آن تربيت شده و فارغ التحصيل دبيرستان علوى و شاگرد ممتاز شهيد مطهرى آن است كه از هر نوع سخن گفتن دوپهلو كه باورها را مى سوزاند، بپرهيزيد و اگر آن دفتر دوران نوجوانى را به همراه داريد، اين ترك اولى ها! را در گوشه آن يادداشت بفرماييد.
مثلاً اگر همه ما مى گوييم قرآن كتاب حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) است، مقصود از آن، اين است كه قرآن كتاب خداست كه بر حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) نازل شده است، ولى شما اين جمله را مى گوييد و پس از آن جملاتى را مى آوريد كه برخلاف

1. حديد، 13.

صفحه 161
مقصود همگان است. مى گوييد: «پيامبر در آفرينش قرآن، نقش محورى دارد» يا «روحيات پيامبر از شادى و غمگينى در كتاب او اثر گذاشته است» يا «برخى از آيات قرآن از فصاحت و بلاغت بالاترى برخوردار نيست و مربوط به روحيات و شجره اى است كه اين ميوه از آن چيده شده است».
آيا اين جمله ها و اين نكته ها به هر نحوى كه توجيه كنيم، به ايمان جوانان كمك مى كند يا خرمن ايمان آنان را آتش مى زند؟ جنابعالى انتظار داريد كه اين نوع مسائل را برهنه و بدون دليل مطرح كنيد و دوستان شما بسان گذشته نسبت به جنابعالى اظهار علاقه كنند و اگر از آنان بى مهرى ديديد، گله كنيد و بى مهرى آنان را با دو شعر بدرقه فرماييد:
نمى كنم گله اى ليك ابر رحمت دوست *** به كشتزار جگرتشنگان نداد نمى
چرا به يك نى قندش نمى خرند آن كس *** كه كرد صد شكرافشانى از نى قلمى
ولى دوستان در جواب شما مى گويند:
تو خود گر كنى اختر خويش را بد *** مدار از فلك چشم نيك اخرى را!
از اين تذكرات و يادآورى هاى خالصانه بگذرم و برگردم به مطالبى كه در مصاحبه دوم و ناظر به نقد اينجانب بيان فرموده ايد و موارد مهم آنها را بررسى كنم:
1. حقيقت وحى در اين مصاحبه
واقعيت وحى در اين مصاحبه در چند جمله بيان شده است كه برخى را مى آوريم:

صفحه 162
الف) «قرآن ميوه شجره طيبه شخصيت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) بود كه به اذن خدا ثمربخشى كرد (تؤتى أكلها كلّ حين باذن ربّها)(1) و اين عين نزول وحى و تصرف الهى است».
در جاى ديگر مى فرماييد:
آن محمد كه فاعل و قابل وحى است، بشرى است مؤيد و مطهر ولذا «از كوزه همان برون تراود كه در اوست» و از شجره طيبه وجود او جز ميوه اى طيب برنخواهد خاست.
در جاى سومى مى فرماييد:
«همين است معناى آنكه وحى و جبرئيل تابع شخصيت پيامبر بودند و... قوه خيال پيامبر در فرايند وحى دخالت مى كند... و شخصيت بشرى تاريخى محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)در قرآن همه جا جلوه گر است».
باز در جاى ديگر مى فرماييد:
«پيامبر اسلام در فرايند وحى موضوعيت دارد، نه طريقيت و بشرى است كه قرآن بر او نازل و از او جارى شده است و هر دو تعبير در متن قرآن آمده است. دو قيد نزول و بشريت در عميق ترين لايه هاى وى نزول دارند و بدون توجه به اين دو صفت مهم نمى توان براى وحى تفسيرى خردپسند عرضه كرد».
تحليل
ما به همين بخش ها از سخنان جنابعالى بسنده مى كنيم، آنگاه «وحى محمدى» (قرآن) را به داورى مى پذيريم تا او در صحت اين تفسير خردپسند! قضاوت كند:

1. ابراهيم، 25.

صفحه 163
قرآن اين نظريه را به شدت ردّ مى كند. قرآن هرگز براى پيامبر نه موضوعيت قائل است و نه كلام خدا را ميوه درخت پيامبر مى داند، بلكه «وحى قرآنى» مى گويد هرچه هست بدون دست خوردگى و بدون تصرف و بدون اينكه با افكار و انديشه هاى بشرى پيامبر آميخته شود، زلال وحى را بر زبان او جارى ساخته است:
(وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا اِلَيْكَ قُرْآنًا عَرَبِيّا).(1)
(اِنّا أَنْزَلْناهُ قُرْآنًا عَرَبِيّا).(2)
(أُوحِيَ اِلَيّ هذَا الْقُرْآنُ ِلأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ).(3)
(وَلا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يُقْضى اِلَيْكَ وَحْيُهُ).(4)
(قُلْ اِنّما أَتّبِعُ ما يُوحى اِلَيّ مِنْ رَبّي).(5)
قرآن اصرار مىورزد كه وحى الهى را از هر نوع آميختگى به سخن غير خدا حتى روحيات پاك و متعالى پيامبر گرامى مصون بدارد، در حالى كه شما بر عكس آن اصرار مىورزيد. به آيات يادشده در زير توجه بفرماييد:
(وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافًا كَثيرا).(6)
خواهشمندم در كلمه «من عند غير الله» دقت كنيد. هرگاه قرآن ميوه شجره طيبه است، قطعاً ميوه از شجره متأثر خواهد بود; در اين صورت از حالت زلالى بيرون آمده و وحى الهى آميزه بشرى پيدا خواهد كرد.
لابد مصاحبه آقاى كاردينال جان يوس تووان مسئول گفتوگو با مسلمانان

1. شورى، 7.
2. يوسف، 2.
3. انعام، 19.
4. طه، 114.
5. اعراف، 203.
6. نساء، 82.

صفحه 164
در واتيكان را خوانده ايد كه مى گفت: «من حاضر به گفتوگوى دينى با مسلمانان نيستم، زيرا آنان اصلى را پذيرفته اند كه ما نپذيرفته ايم. آنان مى گويند: وحى الهى بدون دست خوردگى و به صورت زلال از مقام ربوبى بر قلب رسول خدا و آنگاه بر زبان او وارد شده و دست نخورده به دست آنها رسيده است».
ولى نظريه شما كه وحى الهى را ميوه شجره طيبه وجود پيامبر مى داند، هرچند اين شجره را خدا كاشته باشد، سرانجام وحى را از حالت زلالى و دست نخوردگى بيرون آورده و رنگ بشرى به آن مى دهد.
آن گفتار شما شبيه سخن آن كاردينال نيست؟ شما گفته ايد:
«ساده تر تصوير باغبان و درخت است. باغبان بذر مى كارد و درخت، ميوه مى دهد و اين ميوه همه چيزش از رنگ و عطر و شكل گرفته تا ويتامين ها و قندهايش مديون و مرهون درختى است كه از آن برمى آيد; درختى كه در خاك ويژه اى نشسته و نور و غذا و هواى ويژه اى مى نوشد».
هرگاه وحى الهى ميوه شجره طيبه وجود محمدى باشد و شخصيت او حالت فاعلى و قابلى دارد، پس چرا بر مطلب يادشده در زير تأكيد مى كند:
(لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ * اِنّ عَلَيْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ * فَاِذا قَرَأْناهُ فَاتّبِعْ قُرْآنَهُ * ثُمّ اِنّ عَلَيْنا بَيانَهُ).(1)
حاصل مفاد آيات اين است: اى پيامبر، زبانت را به خاطر عجله براى خواندن قرآن حركت مده، زيرا جمع آورى و خواندن آن برعهده ماست، پس هرگاه آن را تلاوت كردى از خواندن آن پيروى كن، حتى بيان و توضيح آن بر عهده ماست.

1. قيامت، 16-19.

صفحه 165
هرگاه واقعاً معانى از خدا و صورت از پيامبر است، پس اين همه نهى از عجله در قرائت، و امر به پيروى از تلاوت جبرئيل چيست، هرگاه پيامبر با اختيار و آگاهى خود، آنچه را از وحى مى گرفت، در اين قالب مى ريخت، ديگر شتابزدگى در تلاوت آن، چه معنى دارد و چرا قرآن مى فرمايد: «از تلاوت جبرئيل پيروى كن». دقت در اين آيات نشان مى دهد كه زلال وحى با همان مفاهيم و الفاظ كه از نظر حكيمان الهى نوعى تنزل «غيب به شهود» است بر قلب رسول خدا فرود آمده و بر زبان او جارى شده و هيچ فردى در فاعليت قرآن مؤثر نبوده است.
آيا با اين وصف صحيح است كه بگوييم «پيامبر در وحى نقش فاعلى داشته و موضوعيت دارد».
اين نوع نظريه ها هرچند با نيت پاك عرضه شود، نتيجه آن كمك به كسانى است كه از مقام و موقعيت وحى مى كاهند تا كم كم به آن آب و رنگ بشرى بدهند و سپس انديشه هاى خود را در كنار انديشه هاى وحى الهى قرار داده و به تدريج منزلت وحى الهى را كمرنگ سازند؟
جناب آقاى سروش! شما «تجربه هاى دينى عارفان» را مكمّل و بسط دهنده «تجربه دينى» پيامبر مى دانيد و از اين طريق مرز بين وحى نبوى را با وحى عارفان از ميان مى بريد و در كتاب تجربه دينى حتى نوشته ايد:
«چون وحى، تجربه دينى است و تجربه دينى درباره ديگر انسان ها نيز روى مى دهد، پس تجارب دينى ديگر نيز به فربهى و غناى دين مى افزايد و با گذشت زمان، دين بسط و گسترش پيدا مى يابد، از اين رو تجربه هاى دينى عارفان، مكمل و بسط دهنده تجربه دينى پيامبر است و درنتيجه دين خدا

صفحه 166
رفته رفته، پخته تر مى گردد. اين بسط و گسترش در معرفت دينى بلكه در خود دين و شريعت صورت مى گيرد.(1)بنابراين آيين اسلام از اصول و فروع در طول اين چهارده قرن فربه شده و درنتيجه آميزه اى است از تجربه نبوى و تجربه عارفان. آيا واقعاً چنين است؟!
با كمال ارجى كه عرفان و عارف دارند، امّا شطحات برخى از عارفان را نقطه مقابل توحيد قرآن مى دانيم. آنجا كه عارفى جهان امكانى را عين خدا مى داند و مى گويد: «الحمدلله خلق الأشياء وهو عينها» يا آنجا كه مولوى واجب و ممكن را پيش از بسط يك چيز مى داند كه بعداً ميان آن دو جدايى افتاده است; چنان كه مى گويد:
منبسط بوديم و يك گوهر همه *** بى سر و بى پا بُديم آن سر همه
يك گهر بوديم همچون آفتاب *** بى گره بوديم و صافى همچو آب
چون به صورت آمد آن نور سره *** شد عدد چون سايه هاى كنگره
كنگره ويران كنيد از منجنيق *** تا رود فرق از ميان اين فريق
عارف ديگرى مى گويد:
در آن خلوت كه هستى بى نشان بود *** به كنج نيستى عالم نهان بود
وجودى عارى از قيد مظاهر *** به نور خويشتن در خويش ظاهر
نواى دلبرى با خويش مى ساخت *** قمار عاشقى با خويش مى باخت
من مايل به قلم فرسايى در اين موارد نيستم وگرنه تضاد تجربه نبوى- به

1. تجربه دينى، ص 28.

صفحه 167
اصطلاح حضرتعالى- با تجربه عارفان در مواردى فزون تر از آن است كه در اين نامه بگنجد.
2. محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) بشر است
در اين مصاحبه حتى در عنوان آن بر بشر بودن پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) تأكيد شده است و اين جاى شگفت است. مگر كسى بشر بودن او را انكار كرده است؟ بايد واقعيت پيامبر را در اين جمله جستوجو كرد كه (قُلْ اِنّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى اِلَيّ...).(1)
اين جمله از آيه براى پيامبر دو موقيعت قائل است:
1. بشرى است مانند ديگر بشرها;
2. بر او وحى مى شود.
بخش اوّل، جنبه اشتراك پيامبر با ساير انسان ها است و آن را مى توان با اصول ماديگرى تجزيه و تحليل كرد.
بخش دوم، جنبه وحيانى و غيبى است و آن قابل اندازه گيرى و تجزيه و تحليل به وسيله ابزار و ادوات مادى نيست و به اصطلاح از مقوله «غيب» است و درك كنه آن از توانايى انسان بيرون است و بايد به آن ايمان آورد; چنان كه مى فرمايد: (الّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ).(2)
اصولاً قرآن مسائلى را به عنوان «شهادت» و «غيب» مطرح مى كند. هرچند هر دو، نسبت به خدا شهود و شهادت است، امّا نسبت به ما انسان هاى محدود، برخى شهود و برخى ديگر غيب است. يك رشته واقعيات از آن نظر غيب است كه ما حس شناخت آن را نداريم و از افق انديشه ما دور است،

1. كهف، 110.
2. بقره، 3.

صفحه 168
مانند جهان برزخ، قيامت و نبّوت و وحى. بايد اينها را با صفات آنها و نشانه هاى آنها شناخت، نه با جنس و فصل و نه با بيان كنه.
3. مسأله خطيب و بلندگو
شما اعتقاد و باور عمومى مسلمانان را درباره وحى كه به زلال بودن آن معتقدند و آن را از هر نوع آميختگى با روحيات بشرى بالاتر و برتر مى دانند، تشبيه به خطيب و بلندگو نموده ايد و در اين زمينه چنين مى فرماييد:
«تصويرى كه از محمد در ذهن شماست، گويا تصوير خطيب و بلندگو يا ضبط صوت جهت خطيب است، او مى گويد و بلندگو آن را پس مى دهد; يعنى پيامبر چون بلندگو طريقيت و ابزاريت محض دارد».
با كما ل پوزش ما هرگز مقام ربوبى و مقام رسالت را مانند خطيب و بلندگو نمى دانيم، بلكه معتقديم خدا پيام ده و پيامبر پيامآور است، امّا اين پيام آورى با بلندگو بودن فرسنگ ها فاصله دارد كه هرگز نمى توان بين آن دو مشابهتى انديشيد و آن اينكه: اين پيام آور بايد از نظر كمالات روحى و معنوى به مراتبى برسد تا گوش او علاوه بر حس مادى، گوش برزخى پيدا كند تا صداى فرشته را بشنود، چشم او چشم برزخى گردد تا صورت فرشته را ببيند و از نظر قدرت روحى به جايى برسد كه در عين اينكه در عالم ماده است، عالم غيب را شهود كند، امّا نلرزد و نترسد و خود را نبازد و وحى الهى را دريافت كند و سر سوزن در آن تصرف نكند و به پيروانش برساند. آيا موقعيت چنين فردى، موقعيت بلندگو است؟

صفحه 169
پيامبر و انتظار وحى
يكى از روشن ترين گواه ها بر اينكه مسأله وحى، ميوه وجود پيامبر نبوده بلكه تاج افتخارى بر روح و روان او بوده، اين است كه پيامبر در انتظار وحى مى نشست. يهوديان به اين بهانه كه مسلمانان به سوى قبله آنان نماز مى خواندند، مسلمانان را سرزنش مى كردند و پيامبر الهى در اين مورد، انتظار داشت كه پاسخ قطعى از جانب خدا بشنود و پيوسته در انتظار وحى بود و رو به آسمان مى كرد و روح و روانش با عالم بالا پيوند مى خورد تا در اين باره از طرف خدا وحى پديد آيد; چنان كه مى فرمايد:
(قَدْ نَرى تَقَلّبَ وَجْهِكَ فِي السّماءِ فَلَنُوَلِّيَنّكَ قِبْلَةً تَرْضاها فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ).(1)
«نگاه هاى انتظارآميز تو را به سوى آسمان (براى تعيين قبله نهايى) مى بينيم. اكنون تو را به سوى قبله اى كه از آن خشنود مى شوى، مى گردانيم; پس روى خود را به سوى مسجدالحرام كن و هر جا كه باشيد، روى خود را به سوى آن بگردانيد».
از يكى از عارفان بزرگ نقل فرموديد كه جبرئيل را هم پيامبر نازل مى كرد. ما بيش از 14 سال در محضر آن عارف بزرگ درس خوانديم و انديشه هاى علمى او را چاپ و منتشر كرده ايم. من به خاطر ندارم چنين جمله اى فرموده باشد و اگر هم گفته، سخن او قبل و بعدى داشته كه مقصود او را روشن مى كرده وگرنه آن عارف سالك كه در جهان اسلام، انقلاب عظيمى بر پا كرده بر خلاف قرآن سخن نمى گويد. قرآن درباره نزول فرشتگان يادآور مى شود كه

1. بقره، 144.

صفحه 170
نزول آنها به امر خداست نه به امر پيامبر; چنان كه مى فرمايد: (و ما نتنزل إلا بأمر ربّك)(1) «جز به فرمان پروردگار تو نازل نمى شويم».
شايد مقصود آن عارف بزرگ اين است كه بر اثر دعاى پيامبر و درخواست او جبرئيل شرفياب محضرش مى شد.
در سال هشتم بعثت، مشركان قريش با يهود خيبر تماس گرفتند و چون آنها را دانايان شرايع پيشين مى دانستند، از نبوت حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) سؤال كردند. آنان گفتند: سه مطلب را از او سؤال كنيد، اگر پاسخ صحيحى داد، آن نشانه نبوّت اوست.
سه سؤال آنان مربوط به اصحاب كهف و ذوالقرنين و روح بود و پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) در پاسخ به آنان در انتظار وحى نشست، نه اينكه فوراً ميوه اى از شجره وجودش بچيند و درباره آنان سخن بگويد، لذا وحى الهى او را چنين مورد خطاب قرار داد: (يسألونك عن ذى القرنين قل سأتلوا عليكم منه ذكرا)(2)، «از تو درباره ذوالقرنين مى پرسند. بگو به زودى بخشى از سرگذشت او را براى شما بازگو خواهم كرد».
آنگاه درباره سؤال سوم فرمود: (وَ يَسْأَلُونَكَ عَنِ الرّوحِ قُلِ الرّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبّي وَ ما أُوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ اِلاّ قَليلاً).(3)
«از تو درباره روح سؤال مى كنند. بگو روح از فرمان پروردگار من است و جز اندكى از دانش به شما داده نشده است».
تصور مى كنم اين همه آيات كه به درستى نظريه عموم مفسران گواهى مى دهد، براى اثبات آن كافى باشد. برگرديم به موضوع ديگر:
4. پيامبر، نه دانشمند
جنابعالى در هر دو مصاحبه صريحاً و تلويحاً پيامبر را نبى مى دانيد نه

1. مريم، 64.
2. كهف، 83.
3. اسراء، 85.

صفحه 171
دانشمند.
البته اين هم از همان سخن هاى دوپهلو است. جمله «نبى است» ترفيع مقام است، «نه دانشمند»، نفى آگاهى او از علوم و دانش هاى انسانى است و گويا ناآگاهى او را چندان عيب نمى دانيد البته «نفى دانشمند» به اين معنى كه دانش، بسان دانش انسان هاى عادى زاييده فكر او نيست، مورد پذيرش همگان است.
اكنون مطالبى را تقديم حضورتان مى كنم:
قرآن يادآور مى شود كه ما اسما را به آدم آموختيم. مسلماً مراد از اسما الفاظ و عبارات نيست، بلكه حقايق اشيا است، به گواه آنكه مى فرمايد: (وعلّم آدم الأسماء كلّها ثم عرضهم على الملائكة) سپس اسما (علم اسرار آفرينش) را به آدم آموخت، سپس آنها را به فرشتگان عرضه كرد و فرمود: (أنبئونى بأسماء هؤلاء ان كنتم صادقين) «اگر راست مى گوييد، نام هاى اينان را براى من بازگو كنيد».
دقت بفرماييد در دو كلمه ذيل:
1. «عرضهم»;
2. «بأسماء هؤلاء».
اين ضماير حاكى از آن است كه اسرار را به آدم عرضه كرد و او از حقايق اشيا و اسرار آفرينش آگاه است.
اكنون صحيح است كه بگوييم: خاتم پيامبران، اشرف و افضل پيام رسانان و آن كه شما درباره او چنين سروده ايد:
بال در بال ملائك به تماشاى رسولان *** طاير گلشن قدسى و تو خود عين مطارى

صفحه 172
از بسيط ترين و پيش پاافتاده ترين علوم حتى علوم آن روز آگاه نبوده است.
حديثى را از فصوص الحكم از «فص شيث» چنين نقل كرده ايد: «پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) اعراب را از دخالت در لقاح گياهان و از گرده افشاندن از نخل هاى نر بر نخل هاى مادّه منع مى كرد. چون درختان كم بار شدند، به اشتباه خود پى برد و گفت: شما امور دنيايى را نيكوتر مى دانيد و من كار آخرت را نيكوتر از شما مى دانم.
يادآور مى شوم اين حديث در صحيح مسلم است و محققان درباره اين حديث نقدى دارند و مخلص در كتاب الحديث النبوى بين الرواية والدراية در اين مورد بررسى دارد كه گويا به نظر شما نرسيده است. آيا مضمون اين حديث با زندگى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) تطبيق مى كند؟ فرض كنيم پيامبر نه نبى بود و نه دانشمند، امّا در هر حال در نقطه اى بزرگ شده است كه سرسبد ميوه هاى آنان خرما و بيشترين درختان آنجا را نخل ها تشكيل مى داد. آيا مى شود پيامبر از اين سنّت ديرينه الهى كه عرب جاهلى از آن آگاه بود، آگاه نباشد؟ اين بسان آن است كه يك فرد بزرگ شده در مازندران از سنت هاى الهى درباره مركّبات و برنج آگاه نباشد.
شاگرد ممتاز پيامبر خاتم و اشرف خلايق، اميرمؤمنان على بن ابى طالب مى گويد: «سَلُونى قَبل أن تفقدونى» و مسلماً سخن او تنها مربوط به عوالم غيبى نيست، بلكه از گستردگى خاصى برخوردار است. آيا على(عليه السلام) از چنين موقيعت علمى برخوردار بود و استاد بزرگوار برخوردار نبود؟ (ما لكم كيف تحكمون).

صفحه 173
تكامل يك بعدى عين نقص است
سخنان شما درباره تكامل روحى پيامبر نسبت به عوالم غيبى اگر اغراق آميز نباشد، در حد اثبات كمال است. او به جايى مى رسد كه جبرئيل را توان همراهى با او نيست. او از نظر قرب به مرحله اى مى رسد كه فاصله او كمتر از آنچه تصور مى شود، بوده است. چگونه اين پيامبر تكامل يافته در امور غيبى در جهان شهود در نازل ترين درجه قرار مى گيرد و آگاهى او درباره علوم طبيعى و فلكى در حد عرب جاهلى مى باشد؟
اين تكامل يك بعدى بسان اين است كه كودكى قلبش رشد كند، امّا مغزش و ساير اعضايش به همان حالت بماند. اگر واقعاً آگاهى پيامبر نسبت به جهان طبيعت در حدّ عرب جاهلى بود، پس مضمون آيات يادشده در زير چيست؟ آيا عرب جاهلى از مضون آيات آگاه بود؟
1. (وَ مِنْ كُلِّ شَيْء خَلَقْنا زَوْجَيْنِ لَعَلّكُمْ تَذَكّرُونَ).(1)
«از هر چيز يك جفت آفريديم، شايد متذكر شويد».
آيا عرب جاهلى از جفت بودن هر موجود طبيعى و هر ذره از ذرات جهان آگاه بود؟
2. (وَ تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِيَ تَمُرّ مَرّ السّحابِ صُنْعَ اللّهِ الّذي أَتْقَنَ كُلّ شَيْء اِنّهُ بكل شىء خَبيرٌ).(2)
«كوه ها را مى بينى و مى پندارى كه ساكن و جامدند ولى چون ابر در حركتند. اين آفرينش خداوندى است كه همه چيز را درست و استوار آفريده است. او از كارهايى كه شما انجام مى دهيد، مسلّماً آگاه است».

1. ذاريات، 49.
2. نمل، 88.

صفحه 174
اين آيه مربوط به حركت كوه ها در همين جهان است نه در قيامت، به گواه اينكه مى گويد «صنع الله» و مسلماً روز قيامت روز صنع نيست، روز ويرانى كوه ها است و شايد شما در نهاد ناآرام درباره اين آيه سخن گفته باشيد.
3. (فلا أقسم بربّ المشارق و المغارب انّا لقادرون...).
«سوگند به پروردگار مشرق ها و مغرب ها كه ما تواناييم...».
آيا عرب جاهلى آن روز از تعدد مشرق ها و مغرب ها آگاه بود؟
ما نظر شما را به آيات سه گانه كه درباره كيفيت آفرينش انسان و رشد و نمو او در رحم سخن مى گويد، جلب مى كنيم، آيا بشر آن روز حتى بشر ديروز از آنچه در اين آيات آمده است آگاه بود؟
1. (وَ لَقَدْ خَلَقْنَا اْلإِنْسانَ مِنْ سُلالَة مِنْ طين* ثُمّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً في قَرار مَكين* ثُمّ خَلَقْنَا النّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاما فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْما ثُمّ أَنْشَأْناهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبارَكَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقينَ* ثُمّ اِنّكُمْ بَعْدَ ذلِكَ لَمَيِّتُونَ* ثُمّ اِنّكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ تُبْعَثُونَ* وَ لَقَدْ خَلَقْنا فَوْقَكُمْ سَبْعَ طَرائِقَ وَ ما كُنّا عَنِ الْخَلْقِ غافِلينَ).(1).
«و ما انسان را از عصاره اى از گل آفريديم; سپس او را نطفه اى در قرارگاه مطمئن ]رحم[ قرار دادى; سپس نطفه را به صورت علقه (خون بسته)، و علقه را به صورت مضغه ]چيزى شبيه گوشت جويده شده[ و مضغه را به صورت استخوان هايى درآورديم و بر استخوان ها گوشت پوشانديم; سپس آن را آفرينش تازه اى داديم; پس بزرگ است خدايى كه بهترين آفرينندگان است! سپس شما بعد از آن مى ميريد; سپس در روز قيامت برانگيخته مى شويد! ما بر بالاى سر شما هفت راه ]طبقات هفت گانه آسمان[

1. مؤمنون، 12-17.

صفحه 175
قرار داديم و ما (هرگز) از خلق (خود) غافل نبوده ايم!».
2. (يا أَيّهَا النّاسُ اِنْ كُنْتُمْ في رَيْب مِنَ الْبَعْثِ فَاِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ تُراب ثُمّ مِنْ نُطْفَة ثُمّ مِنْ عَلَقَة ثُمّ مِنْ مُضْغَة مُخَلّقَة وَ غَيْرِ مُخَلّقَة لِنُبَيِّنَ لَكُمْ وَ نُقِرّ فِي اْلأَرْحامِ ما نَشاءُ اِلى أَجَل مُسَمّى ثُمّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلاً ثُمّ لِتَبْلُغُوا أَشُدّكُمْ وَ مِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفّى وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدّ اِلى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْلا يَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْم شَيْئًا وَ تَرَى اْلأَرْضَ هامِدَةً فَاِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْج بَهيج).(1)
«اى مردم! اگر در رستاخيز شك داريد، (به اين نكته توجه كنيد) ما شما را از خاك آفريديم، سپس از نطفه و بعد از خود بسته شده، سپس از مضغه ]چيزى شبيه گوشت جويده شده[ كه بعضى داراى شكل است و بعضى بدون شكل تا براى شما روشن سازيم (كه بر هر چيز قادريم)! و جنين هايى را كه بخواهيم تا مدّت معيّنى در رحم (مادران) قرار مى دهيم; بعد شما را به صورت طفل بيرون مى آوريم; سپس هدف اين است كه به حدّ رشد و بلوغ خويش برسيد. در اين ميان بعضى از شما مى ميرد و بعضى آن قدر عمر مى كنند كه به بدترين مرحله زندگى (و پيرى) مى رسند; آن چنان كه بعد از علم و آگاهى، چيزى نمى دانند. (از سوى ديگر) زمين را خشك و مرده مى بينى، امّا هنگامى كه آب باران بر آن فرومى فرستيم، به حركت درمى آيد و مى رويد و از هر نوع گياهان زيبا مى روياند».
3. (خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْس واحِدَة ثُمّ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ اْلأَنْعامِ ثَمانِيَةَ أَزْواج يَخْلُقُكُمْ في بُطُونِ أُمّهاتِكُمْ خَلْقًا مِنْ بَعْدِ خَلْق في ظُلُمات ثَلاث ذلِكُمُ اللّهُ رَبّكُمْ لَهُ الْمُلْكُ لا اِلهَ اِلاّ

1. حج، 5.

صفحه 176
هُوَ فَأَنّى تُصْرَفُونَ).(1)
«و شما را از يك تن آفريد و همسرش را از (نوع) او خلق كرد و براى شما هشت زوج از چهارپايان ايجاد كرد. او شما را در شكم مادرانتان آفرينشى بعد از آفرينش ديگر در ميان تاريكى هاى سه گانه مى بخشد! اين است خداوند، پروردگار شما كه حكومت (عالم هستى) از آن اوست; هيچ معبودى جز او نيست; پس چگونه از راه حق منحرف مى شويد؟!»
به خاطر پرهيز از اطاله سخن، بررسى مضامين آيات را بر عهده شما مى گذارم، زيرا تشريح آنها و نكات دقيقى كه در آنها نهفته، از حوصله مقاله بيرون است.
اين نامه گنجايش آن ندارد كه اعجاز علمى قرآن را در اينجا منعكس كنيم و فكر مى كنم مطالعات قبلى شما نيز در اين موضوع كافى باشد، ولى پيشنهادى دارم كه حداقل كتاب باد و باران آقاى بازرگان را مطالعه بفرماييد تا روشن شود چگونه ايشان از آيات مربوط به اين دو پديده اعجاز علمى قرآن را ثابت كرده است؟
5. ما من حادث الاّ وهو مسبوق بمادة ومدة
در مصاحبه آن عزيز به اين قاعده فلسفى اشاره شده و اينكه «هر حادثى، پيش از حدوث مسبوق به ماده و زمان است و طبعاً وحى الهى نيز چون حادث است، از اين قاعده مستثنى نيست; بنابراين نمى توان وحى الهى را پيراسته از اين دو دانست».
اين سخن از مؤلف گرامى نهاد ناآرام بسيار بعيد است. قاعده يادشده به شهادت برهان و دليل و كلمات حكيمان اسلام مانند صدرالمتألهين و

1. زمر، 6.

صفحه 177
محقق سبزوارى و غيرهما، مربوط به حادث مادى است و ارتباطى به مجردات، بالأخص مقوله علم و معرفت و بالاتر از آن وحى الهى ندارد، چگونه اين قاعده بر مجرد تطبيق شده و نتيجه هماهنگ با خواسته گرفته شده است؟!
6. ناسازگارى ظواهر قرآن با علم بشرى
از موضوعاتى كه در مصاحبه خود مطرح كرده ايد و در كتاب تجربه نبوى نيز در اين باره گفتوگو كرده ايد، مسأله ناسازگارى ظواهر قرآن با علم بشرى است.
بسيار خوشوقتيم كه تعبير ظواهر قرآن را به كار برده ايد، نه خود قرآن و بهتر بود كه مى گفتيد ناسازگارى برداشت هاى بشرى ما از قرآن با علم بشرى.
اصولاً بين علم و وحى خطاناپذير كوچك ترين تعارضى نمى تواند وجود داشته باشد. اگر تعارضى به چشم بخورد، يكى از دو علت را دارد:
1. دانش بشرى دانش تكامل پذير و متحول و روبه رشدى بوده و هيچ گاه ثابت و صددرصد صحيح نيست; بنابراين آنچه ما آن را امروز علم مى انگاريم، ممكن است فردا تكامل يابد و تغيير كند و تعارض از بين برود.
2. برداشت ما از وحى برداشت ناقصى بوده و نادرستى فهم ما مايه توهم تعارض شده باشد.
از اين جهت نمى تواند بين اين دو ناسازگارى وجود داشته باشد.
مثلاً روزگارى مسأله «داروينيسم و تكامل انواع» مطرح گرديد و لرزه بر اندام گروهى از افراد افكند كه با خود فكر مى كردند كه نظريه تكامل انواع چگونه با خلقت مستقل آدم سازگار است، زيرا طبق اين اصل، ريشه همه

صفحه 178
موجودات زده به يك موجود تك سلولى برمى گردد كه بر اثر تكامل، به صورت انواعى درآمده اند، ولى چيزى نگذشت كه داروينيسم به «نئوداروينيسم» و آنگاه به نظريه سومى به نام «جهش يا موتاسيون» تبديل شد و تازه، همگى فرضيه اى بيش نبوده و از نظر علمى ثابت نشده اند، باش تا صبح دولتش بدمد!
اكنون برگرديم به مواردى كه شما آن را ناسازگارى قلمداد كرده ايد و شايد قبل از شما هم ديگران چنين فكر كرده اند. پيش از بررسى اين موارد، نظر شما را به گفتار ابن عباس جلب مى كنيم:
ابن عباس مفسر زبردست قرآن و شاگرد ممتاز اميرمؤمنان(عليه السلام) مى گويد: «القرآن يفسّره الزمان»، گذشت و دستيابى بشر به دستاوردهاى علمى نو، حقايق قرآن را آشكار مى سازد.
انيشتين نيز مى گويد: بشر از نردبان دانش، چند پله بيشتر بالا نرفته است و تا صعود به قله هاى اسرار هستى، فاصله زياد دارد.
با توجه به اين دو گفتار، شايسته تر براى جنابعالى و محققان ديگر اين است كه از شتابزدگى در داورى درباره وحى و حقايق قرآنى بپرهيزند و بگذارند زمان و پيشرفت علمى، پرده از واقعيات بردارند تا روشن شود كه وحىِ خطاناپذير در گزارش هاى خود راه خطا نرفته است.
پى افكنان دانش هاى بشرى درباره علوم فلكى مى گويند: دستاوردهاى بشر در شصت سال اخير در مورد جهان بالا با مجموع اطلاع بشر در طول قرن ها برابرى مى كند، اگر بيشتر نباشد و پس از شصت ديگر و... پيشرفت هاى علمى، اين جمله به شكل ديگر تكرار خواهد شد.

صفحه 179
الف) مسأله هفت آسمان
درباره هفت آسمان و به تعبير قرآن «سبع سماوات» مفسران سخنانى گفته اند ولى بايد توجه نمود كه قرآن در حالى كه از هفت آسمان سخن مى گويد ولى همه آنچه را كه در چشم انداز بشر قرار گرفته، آسمان دنيا مى داند; در اين صورت آن شش آسمان در قلمرو رؤيت بشر امروزه نيست; چنان كه مى فرمايد:
(انّا زيّنا السماء الدّنيا بمصابيح...).
«ما آسمان نزديك تر را با چراغ هايى آراستيم و آنها را از رخنه شياطين حفظ كرديم...».
بنابراين از نظر قرآن آسمان هاى ديگر از چشم ما پنهان است، به اميد اينكه دانش بشر پيش رود و از آنها هم چيزى در اختيار بگذارد.
اين حقيقت در صورتى روشن مى شود كه توجه داشته باشيم قرآن عالم ماده بالاخص عالم بالا را پيوسته در حال گسترش مى داند; يعنى پيوسته بر عرض و طول جهان افزوده مى شود، هرچند براى ما ملموس نباشد; چنان كه مى فرمايد:
(والسماء بنيناها بأيد وانّا لموسعون).(1)
«ما آسمان را به قدرت بنا كرديم و همواره آن را وسعت مى بخشيم».
با توجه به اين دو آيه، شناخته نشدن بيش از يك آسمان به وسيله علم امروز گواهى بر نفى آسمان هاى ديگر نيست.

1. ذاريات، 47.

صفحه 180
ب) مسّ شيطان
يكى از نقاط ناسازگارى ظواهر قرآن با علم امروز اين است كه ديوانگى را معلول مس شيطان مى داند و شما در اين مورد آورده ايد:
«آيت الله طالقانى پا را فراتر مى نهد و در پرتوى از قرآن در تفسير آيه (كما يقوم الذّى ينخبطه الشيطان من المس)(1)آشكارا مى گويد: ديوانگى را ناشى از تماس و تصرف جن و شيطان دانستن از عقايد اعراب جاهلى بوده و قرآن به زبان قوم سخن گفته است و اين، رأيى است كه پاره اى از مفسران جديد عرب هم اظهار داشته اند».
اوّلاً مرحوم طالقانى در تفسير آيه (كالذى يتخبطه الشيطان) سه احتمال نقل كرده است:
الف) ديوزدگى و دچار بيمارى صرع و اختلات روانى ناشى از آن شدن;
ب) ميكروبى كه در مراكز عصبى نفوذ مى كند;
ج) وسوسه و انگيزنده اوهام و تمنيّات.
از اين سه احتمال، آنچه به حسب ظاهر كلام مورد قبول مرحوم طالقانى است، همانا احتمال سوم است، به گواه عبارت هايى كه قبل از ذكر احتمالات يادشده آورده است. اينك عبارت هاى وى: «چون رباخوارى، انحراف از مسير انسانى و طبيعى است، رباخوار دچار خبط زدگى در انديشه و آشفتگى مى شود... و خوى كينه جويى و بدانديشى نسبت به مردم نيز در او راسخ مى شود... در هر حال، پيوسته در نگرانى و آشفتگى به سر مى برد و به خود مى پيچد. اين حالات در گفتار و كردار و حركات چشم و دست و پايش نمايان است...»(2); بنابراين عبارت

1. بقره، 275.
2. پرتوى از قرآن، ج2 ، ص 252-253.

صفحه 181
«منشأ وسوسه و انگيزنده اوهام و تمنيات» اشاره به همين مطالب است. ظاهر اين عبارت دلالت بر اين دارد كه وى همين احتمال را برگزيده است; بنابراين، اينكه مرحوم طالقانى آيه را مطابق فرهنگ عرب جاهلى معنا كرده است، نسبت درستى نيست.
ثانياً فرض مدخليت شيطان و جن در بيمارى صرع و اختلالات عصبى و روانى، با استناد آن به اسباب طبيعى منافات ندارد، زيرا تأثير اسباب غيرطبيعى در حوادث طبيعى در طول اسباب و علل طبيعى است، نه در عرض آنها; چنان كه تأثير اراده الهى در پيدايش حوادث طبيعى كه قابل انكار نيست، به همين شيوه است.
حضرتعالى شاگرد مرحوم مطهرى هستيد. طبعاً اين اصل براى شما مسلم است كه علم بشرى يعنى علم مستند به لابراتوار و تجربه، حق اثبات دارد، نه حق نفى. علم مى تواند بگويد فلان عامل مادى در جنون مؤثر است، امّا حق ندارد بگويد عامل ديگرى در جنون مؤثر نيست و هيچ بعيد نيست كه در برخى از جنون ها عامل غيبى نيز مؤثر باشد و به قول مرحوم علّامه طباطبايى «آنچه آيه بر آن دلالت دارد، بيش از اين نيست كه دست كم بعضى انواع ديوانگى مستند به مسّ جن است و استناد جنون به عللى چون شيطان، موجب ابطال علل طبيعى نيست، بلكه علل غيرطبيعى در طول علل طبيعى هستند، نه در عرض آنها».
از همه اينها بگذريم، مجموع آيه چندان معنى روشنى ندارد كه آن را با علم ناسازگار بدانيم يا بگوييم كه وحى الهى با منطق آن روز مردم سخن گفته است.

صفحه 182
ج) رجم شيطان با شهاب
گفته ايد:
«استاد شما علامه سيدمحمدحسين طباطبايى در تفسير الميزان با صراحت و صداقت علمى تمام در تفسير استراق سمع شياطين و رانده شدنشان با شهاب هاى آسمانى(صافات، 1-10) مى گويد: تفاسير همه مفسران پيشين كه مبتنى بر علم هيأت قديم و ظواهر آيات و روايات بوده باطل است. امروزه بطلان آنها عينى و يقينى شده است».
شگفتا در اين گفتار علامه طباطبايى چه مشكلى هست، جز اينكه برداشت مفسران از آيه ناصواب باشد، زيرا هيچ گاه نمى توان فهم بشرى را در تمام موارد، صحيح و استوار خواند.
افزون بر اين يادآور شديم علم، حق اثبات دارد، نه نفى. اين مسائل غيبى كه شياطين به وسيله شهاب ها از نفوذ در آسمان ها باز داشته مى شوند، مسأله غيبى است بالاخص در آنجا كلمه (الملأ الاعلى) آمده است: (لا يسمعون الى الملأالاعلى).
قهراً اين «الملأ الأعلى» يك مقام تجرّد و مقام برتر از ماده است. طبعاً شهابى كه براى طرد آنان مأمور است، مناسب مقام خود خواهد بود و تفسير علاّمه با توجه به اين جملات كه مى گويد «غرض از آسمان به قرينه الملا الاعلى شايد عالم ملكوت باشد كه مسكن ملائكه است» درست به نظر مى رسد.
چند نصيحت پدرانه
1. عزيزم شما در اين نامه خود، متجاوز از 40 بيت از مولوى و گاهى

صفحه 183
از غير او نقل كرده ايد و كوشش نموده ايد كه مقاصد خود را با مضامين اشعار او تطبيق دهيد، ولى شايسته بود كه فارغ التحصيل دبيرستان علوى و شاگرد مطهرى درباره تحقيق در حقيقت وحى به خود قرآن مراجعه كند و از خود قرآن اين مسأله را بپرسد و با استنطاق آيات، مشكل را حل كند.
2. اگر من در نامه خود نوشته ام «عواملى در كار است تا از شما بهره كشى كنند» مقصودم اين است كه سخنان جنابعالى در زمانى مطرح مى شود كه غرب و غربيان كمر بر اهانت به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) بسته اند و مصاحبه اول و دوم شما درست در زمانى مطرح مى شود كه نشريات دانماركى كاريكاتورهاى موهن بر ضد پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) را منتشر كرده اند و نماينده ملحد پارلمان هلند مى خواهد با نمايش فيلمى قرآن را در انظار، زشت و ناموجه جلوه دهد.
3. در مصاحبه آمده است: من مايلم پس از بازگشت به ايران در صورت امكان از حضرت آيت الله دعوت كنم تا در محيطى امن و آرام، گفتوگويى حضورى صورت پذيرد.
من از اين پيشنهاد بسيار خوشحالم، به نشانه آنكه آن مذاكره حضورى در خانه جناب آقاى فاضل ميبدى به ابتكار من بوده، همچنان كه دعوت جنابعالى به ديدار از مؤسسه امام صادق(عليه السلام) به درخواست من صورت پذيرفت، امّا من از مناظره به اين معنى كه خودنمايى نمايم و خويش را مطرح كنم، به دورم، بلكه آرزوى من اين است كه در هر محيطى كه شما بپسنديد، بحث علمى را تا روشن شدن حقايق ادامه دهيم.
4. در پايان نامه خود آورده ايد: به حكم وظيفه وجدانى از حضرت آيت الله مى طلبم تا در مقابل انحرافات عملى و اخلاقى نيز ساكت ننشينند و اگر

صفحه 184
ظلم و جفايى بر مظلومى مى رود، آرام نگيرند و به پيمان خداوند با عالمان وفادار باشند و با جفاكاران همسويى نكنند و در اين طريق، مثال و اسوه ديگران باشند.
آيا اين جمله ها بى لطفى و بى حرمتى نسبت به اينجانب نيست؟ كى ما با جفاكاران همسو بوده ايم و هم كاسه؟! بنده هشتاد و اندى سال از عمرم مى گذرد. از روزى كه خود را شناخته ام جز با قلم و كتاب، تدريس و تبليغ، كارى نداشته ام و پيوسته حديث پيامبر را گوشزد مى كردم كه «لن تقدس أمة لم يؤخذ للمظلوم حقه من الظالم غير متعتع».
ولى توجه داشته باشيد كه امروز ظلمى كه بر رسول خدا و مسلمانان صورت مى گيرد، در تاريخ سابقه نداشته است و دولت هاى ظالم و غاصب از يك سو بر شخصيت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) و تعليمات بشردوستانه او مى تازند و از سوى ديگر حقوق و آزادى هاى پيروان او را آشكارا زير پا مى گذارند.
اكنون بياييد با هم عهد ببنديم كه در اين كارزار، جانب مظلوم را بگيريم و با ستمگر درافتيم و حق مظلوم را بستانيم و با كمال افتخار از مظلوم دفاع كنيم.
قم-مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
جعفر سبحانى
22/12/1386

صفحه 185

18

سخنرانى پاپ در دانشگاه ساپينزا لغو شد

گاليله با دلايل علمى ثابت كرد كه زمين به دور خود مى گردد، ولى چون نظريه او با متون موجود به عنوان كتاب مقدس منافات داشت، او را به محاكمه كشيدند و سرانجام با توبه كردن، جان به سلامت برد.
آنگاه كه آب ها از آسياب افتاد و قدرت پاپ در نهضت علمى رنسانس(انقلاب كبير فرانسه) فروپاشيد، دانشمندان، پاپ زمان و جانشينان او را به باد انتقاد گرفته و ساليان درازى محاكمه گاليله به عنوان يك محاكمه ظالمانه در مراكز علمى مطرح مى شد.
متأسفانه پاپ فعلى جناب آقاى ... كه در هر فصلى دسته گلى به آب مى دهد، در سال 1990 وقتى كه كاردينال بود در سخنرانى خود گفت: «محاكمه گاليله يك محاكمه منطقى بوده است».
او قرار بود در تاريخ 27 دى ماه 1386 در دانشگاه ساپينزا در رم(ايتاليا) سخنرانى كند، پخش اين خبر با موج اعتراض اساتيد و دانشجويان روبرو شد و سرانجام ناچار شد كه سخنرانى خود را لغو كند.
اساتيد با امضاى نامه اى اعلام كردند: پاپ متكلمى است با افكار

صفحه 186
منسوخ شده و نسبت به علم، رويكردى خصومت آميز دارد.
دانشجويان نيز با نصب پلاكاردهايى مخالفت خود را اعلام كردند و گفتند كه اگر بيايد با شعارهاى مخالف از او استقبال مى كنند و پس از لغو اين سخنرانى با گردهمايى در سالن علوم سياسى از آن ابراز خوشحالى كردند.(1)
پاپ و تغيير متن لاتين مراسم عشاى ربانى
در متن دعايى كه در روز جمعة الصليب يعنى 21 مارس(اوّل فروردين) خوانده مى شود، به كورى يهوديان نسبت به مسيح اشاره مى كند و درخواست مى كند كه همه آنها مسيحى شوند. در اين روز 1/1 ميليارد كاتوليك جهان در نيايش هاى خود از خداوند مى خواهند حجاب را از قلب يهوديان كنار بزند تا آنها نيز مسيح را دريابند.
پاپ دستور داده است كه اين قسمت از نيايش از متن لاتينى آن حذف شود.(2)
متن دعايى كه قرن ها در عشاى ربانى خوانده مى شد، چگونه يك فرد مى خواهد آن را دگرگون سازد؟ آيا فردا همين پاپ مى تواند در ديگر عقايد مسيحيان تصرّف كند و مثلاً تثليث را از مسيحيت حذف كند؟ اصولاً آيينى كه بر اساس منطق و دليل عقل استوار نباشد، هر روز دستخوش چنين تغييراتى خواهد شد، لذا پاپ پيشين ژان پل دوم نيز اعلام كرد كه از اين به بعد درباره به صليب كشده شدن مسيح توسط يهوديان سخنى گفته نشود. مسلّماً اين نوع تلاش ها براى جلب رضايت صهيونيست هاست و تحت فشار لابى

1 و 2. خبرگزارى مهر، 27/10/1386.

صفحه 187
صهيونيسم بين الملل انجام مى گيرد. آيا مسائل سياسى تا اين حد روى عقايد يك دين اثر مى گذارد؟
***
مبارزه با اسلامى كردن اروپا!!
در اواخر دى ماه سال جارى اعلام شد كه احزاب راست گراى اروپايى در اجتماع خود در بروكسل، پايتخت بلژيك مركزى را براى جلوگيرى از اسلامى شدن اروپا تأسيس كرده اند.(1)
وقتى من از چنين تصميم خام و ناپخته آگاه شدم، گذشته از آنكه بر ادعاى وجود دموكراسى در غرب لبخندى زدم، به ياد كلام خدا افتادم كه به پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) نويد مى دهد و مى فرمايد: (ويأبى الله الاّ أن يتمّ نوره ولو كره الكافرون).(2)
شگفت اينجاست كه اينها با به راه انداختن كاروان هاى تبشيرى مدعى هستند كه قاره آفريقا را مسيحى خواهند كرد و در تمام نقاط جهان برنامه هاى تبليغاتى از طريق رسانه هاى گوناگون در اختيار دارند، ولى هرگز اجازه نمى دهند مسلمانان با حسن رفتار خود، تصويرى واقعى از اين دين ارائه كنند و پيوسته مى كوشند بر طبل اسلام هراسى بكوبند و بر نفرت مذهبى بر ضد مسلمانان دامن بزنند.

1. راديو مونت كارلو و خبرگزارى هاى مختلف.
2. توبه، 32.

صفحه 188

19

سفر آقاى پروفسور خورى به شهر مقدس قم

در تاريخ 28/7/1386 از وزارت امور خارجه جمهورى اسلامى نامه اى از طرف آقاى منوچهر محمدى(از مسئولان محترم وزارت امور خارجه) به حضرت آيت الله سبحانى رسيد و در آن يادآورى شده بود كه آقايان پروفسور عادل تئودور خورى و پروفسور جرجس سليم خوّام از انديشمندان جهان مسيحيت كه به دعوت اينجانب از 1/8/86 لغايت 3/8/86 به تهران سفر مى نمايند، مايل به ديدار جنابعالى در طول اقامت خويش در ايران مى باشند; ضمناً زمان ملاقات در تاريخ 3/8/86 ساعت 11 پيشنهاد مى گردد.
سپس ضمن پيوستى بيوگرافى نامبردگان را آورده و بيوگرافى خورى را چنين توضيح داده است:
1. عادل تئودور خورى متأله و مفسر شهير مسيحيت كاتوليك در سال 1930 در كشور لبنان متولد گرديد. خانواده خورى ها در كشور لبنان به خانواده اى روحانى اشتهار دارند كه عموماً از شخصيت هاى دينى و مذهبى مسيحى هستند. تعلق خاطر آنها به اسلام و فرهنگ اسلامى، على رغم تدين به ديانت مسيحى، شهرت فراوان دارد.

صفحه 189
از پروفسور خورى صدها اثر در قالب كتاب و مقاله دينى به زبان هاى گوناگون انتشار يافته كه عمدتاً تلاش وى نگارش آثار اسلامى به منظور معرفى اسلام به جوامع مسيحى جهان بوده است. در ميان آثار او به زبان آلمانى كه به عنوان منابع شناخت اسلام در حوزه آلمانى زبان مطرح است، مى توان به دو اثر فاخر نامبرده اشاره كرد: 1. ترجمه قرآن كريم; 2. دوازده جلد تفسير قرآن كريم به زبان آلمانى كه حجم آن بالغ بر 8000 صفحه است.
رويكرد عادل تئودور خورى به تفسير قرآن كريم به عنوان يك مسيحى كاتوليك مبنى بر آرا و انديشه هاى مفسران مسلمان قرآن كريم چون قرطبى، رازى، زمخشرى و علّامه طباطبايى به اضافه آرا و انديشه هاى خود او تطبيق متون مقدس است.
به علت مقام شامخ علمى كه پروفسور خورى در ميان جامعه مسيحيت بهويژه مذهب كاتوليك دارد، همواره آثار و نوشته هاى وى از جمله منابع قابل استناد در تحقيقات و مطالعات اسلامى در ميان جوامع مورد توجه اروپايى است.
به طول مثال مى توان به استناد پاپ بنديكت شانزدهم در سخنرانى معروف و جنجال آفرين وى در دانشگاه رگنزبورگ كه موجب خشم و انزجار جامعه اسلامى گرديد، اشاره نمود. پاپ در سخنرانى خود عمدتاً به نوشته هاى خورى و نگاشته او كه در سال 1967 به عنوان پايان نامه دكترى خود تدوين كرده بود، ارجاع مى داد.
در حالى كه پروفسور خورى از اين انتخاب گزينشى كه توسط پاپ صورت پذيرفت و بنا به گفته خود او پاپ تنها بخشى از نگاه جامعه اسلامى

صفحه 190
يعنى نگاه حكماى اشعرى را كه نماينده تماميت كلام و انديشه اسلامى نيست بيان داشت، بسيار گله مند و دلخور بود.
***
به خاطر خوانندگان گرامى هست كه پاپ بنديكت شانزدهم در تاريخ سه شنبه 12 سپتامبر 2006 در دانشگاه رگنزبورگ آلمان سخنرانى كرد و سخنرانى مبسوط او به قول رسانه ها 000/260 شنونده داشت و موضوع سخن او، رابطه عقل و دين بود و اكثر رسانه ها سخنرانى او را به زبان هاى مختلف منتشر كردند و تقريباً بيش از يك ميليارد نفر از آن آگاه شدند.
وى در سخنان خود گفت طبيعت دين و ايمان مسيحى با عقل، سازگار است و اروپا نيز چنين طبيعت دارد به همين دليل، مسيحيت با حكمت يونان و روم كاملاً همسو است، ولى اسلام در طبيعت خود با عقل سازگار نيست و به همين دليل مى كوشد عقيده خود را با اكراه بر مردم تحميل كند و مسأله جهاد نيز به همين جا برمى گردد.
پاپ در اين راستا به مناظره اى ميان امپراتور بيزانس در قرن سيزدهم ميلادى ايمانوئل دوم با يك عالم مسلمان ايرانى اشاره كرده و فقط به نقل سؤال امپراتور مى پردازد كه عبارت آن چنين است: به من نشان بده محمد چه چيز تازه اى ارائه كرده است، جز چيزهاى بد و غيرانسانى چيز ديگرى نياورده است; مثلاً او حكم كرده كه دينى كه مبلغ آن است با شمشير ترويج گردد.
اين سخنى بود كه در شماره 59 همين مجله در ص 61، در مقاله اى تحت عنوان «نامه سرگشاده به پاپ بنديكت شانزدهم» آن را مورد نقد قرار داديم.

صفحه 191
توضيح اينكه پاپ مناظره ايمانوئل با يك فرد مسلمان را از رساله دكتراى همين آقاى پروفسور عادل تئودور خورى كه در سال 1967 تدوين كرده، نقل مى نمود.
در اينجا مطالبى را از طريق همين مجله به سمع مبارك آقاى عادل خورى مى رسانيم:
1. آقاى پروفسور عادل خورى نخستين كسى است كه مناظره امانوئل، امپراتور بيزانس را ترجمه و چاپ كرده است، ولى در ترجمه، سخنان امپراتور و سؤالات او را به صورت مشروح آورده ولى پرسش ها و پاسخ هاى آن انديشمند مسلمان ايرانى را گذرا و بريده نقل كرده است و اين حقيقتى است كه خود پاپ در سخنرانى اشاره كرد، در حالى كه امانت علمى ايجاب مى كند كه ايشان سخنان هر دو طرف را مفصلاً نقل كند، آنگاه اگر بخواهد، نقد كند، نه اينكه نور را تنها متوجه امپراتور كرده، طرف ديگر را در تاريكى قرار دهد.
2. جناب آقاى خورى درواقع دستيار جناب پاپ است كه از اين طريق توانسته او را مجهّز به چنين مطلبى نمايد و خشونت بر ضد مسلمانان را براى پاپ تئوريزه كند و درحقيقت اوست كه عصا به دست پاپ داده كه بر سر مسلمانان بكوبد.
3. چگونه ايشان تنها به قول ابن حزم كه فرد شاذّى از مسلمانان است تكيه مى كند، زيرا ابن حزم ظاهرى بوده و مسلك او تقريباً منقرض شده است، يا تنها به اشاعره تكيه كرده، در حالى كه در مقابل گروه عدليه قرار دارد كه اماميه و معتزله را در بر مى گيرد.
4. در نامه آقاى منوچهر محمدى به گله مندى آقاى خورى از اقدام گزينشى

صفحه 192
و عذرخواهى او از اين امر اشاره شده است. شايسته اين عذرخواهى آن است كه اين مطلب را به صورت شفاهى نقل نكند، بلكه از طريق رسانه هاى عمومى يادآور شود كه جناب پاپ در سخنرانى خود از كتاب من استفاده گزينشى كرده و من از كار او گله مندم، در حالى كه ما چنين عذرخواهى عمومى را نشنيديم.
در پايان يادآور مى شويم كه پروفسور خورى و همراهان در وقت موعود در مؤسسه حاضر نشدند و ديرتر از موعد و نزديك اذان ظهر به مؤسسه آمدند كه عملاً چندان وقتى براى مذاكره باقى نماند.
يك سال پس از سخنرانى توهين آميز پاپ، 138 نفر از دانشمندان اسلامى اعم از شيعه و سنى به پاپ نامه نوشتند و يادآور شدند كه خوب است گفتوگو ميان اسلام و مسيحيت دوباره آغاز شود، ولى متأسفانه هنوز گفتوگو آغاز نشده بود كه از طرف مسئول امور اسلامى در واتيكان كاردينال جان لويس توران آب سردى بر اين درخواست ريخته شد. وى به عنوان مسئول اين كار اعلام كرد كه نمى توان با مسلمانان به گفتوگو نشست، زيرا آنان حاضر نيستند درباره قرآن مناقشه شود و آنان مى گويند قرآن كتابى است كه به املاى خداوند نوشته شده و چنين چيزى برتر از مناقشه است، آنگاه اضافه كرده با چنين انديشه اى مشكل است محتواى دين مورد بحث قرار گيرد.
در اين هنگام، تندبادى از انتقاد از علماى اسلامى بر ضد واتيكان وزيدن گرفت و همگان يادآور شدند كه چنين اظهاراتى، تمام اميدها را براى گفتوگو ميان مسلمانان و مسيحيان از بين برد، زيرا هر نوع گفتوگو بايد بر احترام متقابل استوار باشد و گفتوگويى كه چنين پيش شرطى داشته باشد، به معناى

صفحه 193
پايان دادن به اين انديشه است.(1)
برخى افزودند كه كراراً علماى اسلام درخواست گفتوگو با واتيكان كرده اند، ولى پيوسته واتيكان پيش شرط هايى در برابر آنان مى گذارد كه آن را متوقف مى سازد.
دكتر عبدالصبور شاهين مى گويد: اين نوع پيش شرط حاكى از آن است كه قرآن كريم را مى خواهند از متن به حاشيه برانند و از اين طريق، نيّت باطنى خود را آشكار ساخته اند و آن اينكه قرآن را از دست مسلمانان باز گيرند و اگر مسلمانان يكدست و يك سخن بودند و حالت انفعالى نداشتند، واتيكان جرأت نمى كرد چنين پيش شرطى را براى مذاكره تعيين كند.
اصولاً هر گفتوگويى بايد بر پايه يك رشته مشتركات و مسلّمات ميان دو طرف استوار باشد تا در پرتو اين مسلمات در موارد اختلاف گفتوگو كنند، ولى اگر طرف ديگر اساساً هيچ اصلى را براى گفتوگو نپذيرد، گفتوگو بى حاصل و بى ثمر خواهد بود، لذا قرآن در مقام گفتوگو با مسيحيان نجران، اصلى را ميان دو طرف مسلم گرفته، آنگاه آنان را براى گفتوگو دعوت مى نمايد و مى فرمايد:
(تَعالَوْا اِلى كَلِمَة سَواء بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلاّ نَعْبُدَ اِلاّ اللّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا وَ لا يَتّخِذَ بَعْضُنا بَعْضًا أَرْبابا مِنْ دُونِ اللّهِ)(2)
«بگو اى پيروان كتب آسمانى، بياييد بر گرد كلمه اى كه همگان قبول داريم، جمع بشويم و آن اينكه جز خدا را نپرستيم و براى او شريكى قائل نشويم و برخى، برخى ديگر را جز خدا، پروردگار خود نسازند...» .

1. سايت محيط، 21 اكتبر 2007.
2. آل عمران، 64.

صفحه 194

20

روش هاى ماكياوليستى در ترويج مذهب(1)
اشاره
نام حضرت آيت الله حاج شيخ جعفر سبحانى براى اهل نظر، پژوهشگران و اسلام شناسان كاملاً آشنا است. حتى آوازه ايشان از اين مرز و بوم فراتر رفته و شخصيتى بين المللى يافته اند.
در ديدارى با حضرت آيت الله سبحانى در مورد كتابى كه در عربستان سعودى به نام ايشان چاپ شده است، گفتوگو داشتيم كه از نظر خوانندگان گرامى مى گذرد، اينك پرسش هاى خود را مطرح كرده و پاسخ هاى معظم له را منعكس مى كنيم:
س. شنيده شده است كه در كشور عربستان، كتابى منتشر شده و شما را به عنوان مترجم آن كتاب معرفى كرده اند. جريان از چه قرار است؟
ج. با عرض تشكر از جنابعالى، يادآور مى شود در عربستان سعودى كتابى به نام قرائة راشدة فى نهج البلاغة به قلم شيخ صالح درويش به زبان عربى و سپس ترجمه آن به نام نهج البلاغه را از نو بخوانيم به زبان فارسى منتشر شده و اينجانب به عنوان مترجم معرفى شده است.

1. اين گفتوگو با خبرنگار نشريه مؤسسه تخصصى نهج البلاغه صورت گرفته است.

صفحه 195
س. ريشه اين مطلب كجاست؟
ج. چندى قبل، كتابى به نام تأملات فى نهج البلاغه به قلم محمد صادقى به زبان عربى منتشر شد و آقاى شيخ صالح درويش قاضى محكمه قطيف براى آن مقدمه اى نوشت. اينجانب نقدى بر آن كتاب نوشته و در مقدمه يادآور شدم كه اين كتاب مربوط به آقاى شيخ صالح است و نام محمد صادقى به عنون اسم مستعار روى آن آمده است. كتاب نقد ما- بحمدالله- در ايران منتشر شد و در خود قطيف تكثير گشت. كتاب قرائة راشدة درواقع كتاب جديدى نيست، بلكه نوعى برداشت از همان كتاب نخست مى باشد و تقريباً محتواى هر دو يكى است و اين حاكى از آن است كه هر دو كتاب به قلم يك نفر بوده و آن همان شيخ صالح درويش قاضى است; هرچند مطالب به نام دو نام منتشر شده است، گاهى به نام قرائة راشدة فى نهج البلاغة و گاهى تأملات فى نهج البلاغة و در هر حال اينجانب به عنوان مترجم كتاب نخست معرفى شده ام.
س. محتويات كتاب چيست؟
ج. محتويات كتاب، تشكيك در صحت نسبت خطبه ها و نامه ها به امير مؤمنان است و ريشه اين تشكيك خود شيخ صالح نيست، بلكه آن را از ابن خلكان گرفته است. ابن خلكان كه در قرن هفتم مى زيست و در سال 681 درگذشته است، مى گويد: رضى اديب ماهرى بود و اين خطبه ها و نامه ها را انشا كرده و به امير مؤمنان نسبت داده است.(1) در بى پايگى اين سخن دو مطلب را يادآور مى شويم:

1. وفيات الأعيان، ج 3، ص 3.

صفحه 196
1. سيد رضى را در كنار ابن خلكان قرار داده. ببينيم از نظر تقوا و وارستگى سخن كدام يك از اين دو نفر براى ما حجّت است؟
شرح حال نويسان همگى سيد شريف رضى را به عنوان اديب ماهر و دانشمند بزرگ، متقى و پارسا معرفى كرده و ساليان درازى به عنوان نقيب علويان، در دولت عباسى حضور داشته است و احدى درباره او سخنى كه حاكى از بى تقوايى و ناپارسايى او باشد، نگفته است و همه نوشته هاى او از اتقان و علاقه به اسلام و تحكيم الفت در ميان مسلمانان حكايت مى كند.
امّا درباره ابن خلكان، شرح حال نويسان درباره او مى گويند: او در دوران پيرى فريفته جوان امردى شده بود كه پيوسته درباره او شعر مى سرود و شب و روز را با ياد او مى گذراند. به گونه اى كه از حالت طبيعى درآمده بود و جز ياد و ذكر او كارى نداشت.(1)
حالا ما باشيم و قضاوت در تاريخ. بايد بگوييم: اين خطبه ها و نامه ها را از كتاب هاى پيشينيان گردآورده و آنچه از سخنان امام على(عليه السلام)مشهور است را بى سند و آنچه را كه از شهرت بالا برخوردار نبوده، مدرك آن را آورده است و در عين حال تمام خطب و نامه ها و كلمات امام را جمع نكرده و بيشتر نظرش در گردآورى، محاسن و زيبايى و به اصطلاح فصاحت و بلاغت بوده است.
ابن خلكان مى گويد: رضى به خاطر نبوغ در ادب عربى، آنها را انشا كرده و به جدّش اميرمؤمنان نسبت داده است. آيا از نظر موازين شرعى، گفتار كدام را بپذيريم.

1. فوات الوفيات، ج 1، ص 101 - 102.

صفحه 197
اوّلاً: سيد شريف رضى نخستين كسى نيست كه سخنان امام را گرد آورده، بلكه معاصر وى قاضى ابوعبدالله محمد بن سلامة قضاعى متوفاى 454، قسمتى از كلمات امام را در كتابى گردآورد و آن را به دستور معالم الحكم و مأثور مكارم الشيم نام گذارى كرده است و كتاب به وسيله انتشارات مكتبة المفيد چاپ و منتشر شده است.
ثانياً: تمام اين خطبه ها و نامه ها و كلمات قصار در كتاب هايى كه پيش از تولد رضى تأليف شده است هم اكنون نيز موجود است و محقق والامقام سيدعبدالزهراء، تمام مدارك خطبه ها و نامه ها و كلمات كوتاه اميرمؤمنان را استخراج كرده و ثابت نموده است كه همه اينها در كتاب هاى پيشينيان موجود است و رضى به خاطر تواتر اين خطب و نامه ها از ذكر مصادر خوددارى نموده است.
س. آيا شيخ صالح درباره مستدرك نهج البلاغه كه به قلم شيخ عبدالهادى كاشف الغطا نوشته شده نيز ايراد گرفته است؟
ج. چرا، براى آن ايراد ديگرى گرفته و آن اينكه مى گويد: چگونه مردى كه در قرن چهاردهم زندگى مى كند، بلاواسطه از على بن ابى طالب كه در قرن نخست زندگى مى كرد، نقل روايت نموده است. ولى اين اشكال حاكى از آن است كه او واقعيت اين مستدرك را(خطبه ها و نامه ها و كلمات قصارى كه رضى نياورده، در اين كتاب آمده است) درك نكرده، زيرا مؤلف اين كتاب، خواسته كتابى مشابه كتاب رضى بنويسد; يعنى همچنان كه او اسناد را حذف كرده، او نيز اسناد را نياورده است.
س. آيا او از كلمات اميرمؤمنان به نفع عقيده خود، استدلال كرده است؟

صفحه 198
ج. چرا، با اينكه نهج البلاغه را مجعول مى داند، در برخى از موارد به نفع مكتب خود استدلال كرده است. اينك دو مورد را يادآور مى شويم:
1. اميرمؤمنان در نامه اى به معاويه چنين مى نويسد: «كسانى كه با ابوبكر و عمر بيعت كرده بودند، با من نيز بيعت نموده اند...».
آنگاه مى گويد: اين گواه بر اين است كه على بيعت آنان را شرعى دانسته و با آن مشروعيت بيعت خود را احتجاج نموده است. امّا نويسنده از يك مطلب غفلت كرده يا خود را به غفلت زده است و آن اينكه يكى از طرق احتجاج بر طرف، قانون جدل است، به اين صورت كه انسان، طرف را با مسلّمات او محكوم كند و قرآن نام اين كار را جدل ناميده و ما را مأمور فرموده كه از اين راه با مخالفان سخن بگوييم; چنان كه در اين آيه ملاحظه مى فرماييد:
(ادْعُ اِلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالّتي هِيَ أَحْسَنُ اِنّ رَبّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلّ عَنْ سَبيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدينَ).(1)
«با حكمت و اندرز نيكو به سوى پروردگارت دعوت نما و با آنان به نيكوترين شيوه جدل كن. خداى تو بهتر مى داند كه چه كسانى از راه او منحرف شده و چه كسانى هدايت يافته اند».
بنابراين اميرمؤمنان در اين خطبه از همين طريق وارد شده است. از آنجا كه معاويه، پس از بيعت مهاجر و انصار با على(عليه السلام) از بيعت با على سر برتافت و به بهانه خونخواهى عثمان از بيعت با على سرپيچى كرد و بخشى از كشور اسلامى را از ورود به بيعت على(عليه السلام) باز داشت، امام در چنين شرايطى با او احتجاج مى كند و مى فرمايد: تو كه خلافت خلفاى پيشين را به شيوه بيعت مهاجر و انصار پذيرفته اى، بايد بيعت مرا نيز بپذيرى، زيرا همان ها كه با

1. نحل، 125.

صفحه 199
آنان بيعت كردند، دست مرا نيز به بيعت فشرده اند و هرگز از چنين احتجاجى برنمى آيد كه امام(عليه السلام) مسأله امامت را يك مسأله انتخابى دانسته است.
2. در مورد ديگر نيز از خطبه كوتاهى كه در نهج البلاغه آمده است، چنين استفاده كرده كه حضرت ستايشگر خلافت عمر بوده و او را يك فرد پاكدامن معرفى كرده است. آغاز آن خطبه چنين است:
(لله بلاد فلان فلقد قوّم الأود، وداوى العمد، وأقام السنّة، وخلّف الفتنة، ذهب نقىّ الثوب...).(1)
«خداوند به او خير دهد كه كجى ها را راست كرد و بيمارى ها را مداوا نمود و سنت را به پا داشت و فتنه را پشت سر نهاد با جامه پاك رخت بربست».
ولى بايد توجه نمود كه حضرت در اينجا نام كسى را نبرده و اصلاً معلوم نيست كه مقصود چيست؟ جالب توجه اينكه مورّخان مانند طبرى و غيره مى نويسند: اين جمله ها مربوط به زن نوحه گرى به نام «ابنة ابى حثمه» است كه به هنگام درگذشت عمر، او با اين جمله ها بر عمر نوحه سرايى كرد و صداى او در مدينه پيچيد. مغيرة بن شعبه مى گويد: پس از مرگ عمر به خانه على رفتم تا نظر او را در اين باره به دست آورم، او در حالى كه وضو گرفته بود، از خانه بيرون آمد و اين جمله ها را تكرار كرد ولى گفت: «أما والله ما قالت ولكن قوّلّت: به خدا سوگند اين سخن از خود آن نيست، بلكه به او آموخته اند كه چنين بگويد...».(2)
س. آيا لغزش ديگرى در اين كتاب دارد؟

1. نهج البلاغه، خطبه 228.
2. تاريخ طبرى، ج 2، ص 575، دارالكتب العلمية، بيروت.

صفحه 200
ج. لغزش او در اين كتاب منحصر به يكى و دو تا نيست، ولى نمونه اى را يادآور مى شويم:
او مى گويد: در نهج البلاغه نصّى بر ولايت على(عليه السلام) وجود ندارد، ولى او نهج البلاغه را سرسرى مطالعه كرده يا نصّ صريح را ناديده گرفته است (دست حق ديدى ولى نشناختى).
اميرمؤمنان(عليه السلام) در خطبه دوم مى فرمايد:
«ولهم خصائص الولاية وفيهم الوصية والوراثة».(1)
«اهل بيت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) ويژگى هايى دارند، از جمله ولايت و رهبرى از آن آنهاست و وصيت پيامبر در ميان آنهاست و ارث پيامبر به آنها مى رسد».
نيز در خطبه ديگر مى فرمايد:
«انّ الأئمّة من قريش قرسوا فى هذا البطن من هاشم لا تصلح على سواهم ولا تصلح الولاةُ من غيرهم».(2)
«پيشوايان از قريش هستند و امامان در درون تيره بنى هاشم كاشته شده اند و امامت براى كسى ديگر جز آنان شايسته نيست، و رهبرانى كه از تيره ديگر باشند، شايسته رهبرى نيستند».
س. انگيزه آنان از ناميدن ترجمه آن كتاب به نام جنابعالى چيست؟
ج. وهّابيان بر مكه و مدينه پنجه افكنده اند و حرمين شريفين را در تصرف خود آورده اند و بزرگ ترين پايگاه اسلام، پايگاه وهابيت شده است. اينجانب ساليان درازى خطر اين گروه را بر اسلام و تشيع

1. نهج البلاغه، خطبه 2.
2. همان، خطبه 144.

صفحه 201
درك كرده ام و آثار متنوعى در نقد عقايد آنان نوشته ام و بيشترين آنها در كشورهاى عربى منتشر شده است، حتى برخى از آنها در برخى از كشورها مايه مصونيت برادران اهل سنت در گرايش به مسلك وهابيت گشته است.
اين گروه از روش ماكياوليستى «هدف وسيله را توجيه مى كند» پيروى مى كند. طبعاً اگر كتابى به نفع وهابيت و ضرر تشيع به نام اينجانب منتشر شود، بيشتر جلب توجه كرده و خواننده بيشترى پيدا مى كند و مى خواهند بگويند فلانى با چرخش 180 درجه اى به سوى ما روى آورده است.
س. آيا در اين باره از طرف جنابعالى شكايتى صورت گرفته است، مثلاً از طريق وزارت امور خارجه شكايتى در دادگاهى در كشور سعودى يا يك دادگاه بين المللى مطرح شود و طبعاً دولت سعودى ملزم به پاسخ خواهد بود.
ج. بنده تاكنون اعتراض رسمى نكرده ام، فقط مقاله اى در نشريه هفتگى «افق حوزه» به چاپ رساندم و شديداً عمل آنها را تقبيح كردم، ولى چون كتاب فاقد نام ناشر و چاپخانه است، نمى توان كسى را مشخصاً مسئول اين كار دانست; هرچند پخش آن به وسيله مأموران رسمى سعودى صورت مى گيرد و در گمرك كشور سعودى و در پاى هواپيما به دست زائران مى دهند يا با وانت بار در مقابل قبرستان بقيع و در مسجدالحرام به دست نيروهاى مبلغ رسمى بين حجاج ايرانى توزيع مى شود. تنها راه اين است كه به اتحاديه مؤلفان عرب كه مركز آن در سوريه است شكايت شود، شايد با پيگيرى وزارت امور خارجه به نتيجه برسد.
س. آيا انتقاد از نهج البلاغه نشان آن نيست كه اين كتاب به دست جوانان سعودى رسيده و به تدريج تحت تأثير آن قرار گرفته اند و آنان مى خواهند با اين

صفحه 202
كتابچه ها جلو نفوذ كتاب را بگيرند.
ج. حقيقت اين است كه اگر نهج البلاغه به صورت روشن در كشورهاى عربى منتشر شود، تأثير فراوانى در ترويج مكتب علوى خواهد داشت، زيرا علاوه بر فصاحت و بلاغت خطب، در تمام ابواب، از انديشه هاى بلندى برخوردار است كه انسان را به خود جلب مى كند.
شيخ عبده آنگاه كه از مصر به لبنان تبعيد شد، تا آن روز از نهج البلاغه آگاه نبود، وقتى در آن كشور از اين كتاب آگاه شد و مطالعه نمود، انقلاب روحى عظيمى در او پيدا شد كه نتيجه آن، اين شد كه از عقيده به جبر اشعرى و قضا و قدرى سلفى كه دست خدا را هم مى بندد، دست برداشت و يك فيلسوف معتدل گشت و با شرح اين كتاب، رواج عظيمى به آن بخشيد.
اصولا دو چيز در تحول فكرى شيخ عبده مؤثر بود: يكى نهج البلاغه، ديگرى زندگى با سيدجمال الدين اسدآبادى كه به عنوان استاد در محضر او حاضر شد و بهره ها گرفت و كليه مسائلى كه در «المنار» به عنوان ترويج سلفى گرى يا وهابيّت وارد شده، همگى از آن سيدمحمد رشيد رضا است كه تلميذ شيخ عبده بوده و ارتباطى به استادش ندارد. از نيمه هاى سوره نساء به بعد مربوط به خود رشيد رضا است. اخيراً صبحى صالح خدمت ديگرى به نهج البلاغه نمود و اين كتاب را با تفسير لغات مشكل منتشر ساخت و از اين طريق خدمتى به اين كتاب نمود; هرچند در برخى از موارد، بر نسخه هاى غيرصحيح تكيه كرده است.
س. آيا مى توانيد نام برخى از آثار خود را كه درباره نقد وهابيت نوشته ايد، براى ما بفرماييد؟
ج. در نقد اين مسلك از اينجانب از ديرباز آثارى منتشر شده كه به

صفحه 203
برخى اشاره مى كنم:
1. آيين وهّابيّت كه متضمن تاريخ و عقايد اين گروه است;
2. الوهابية فى الميزان اين كتاب به صورت گسترده منتشر شده و حتى به دست وزير كشور عربستان سعودى نيز رسيده و با سفير ما نيز درباره آن گفتوگو كرده است;
3. وهابيت مبانى فكرى و كارنامه عملى;
4. هداية المرشدين الى الحق المبين;
5. راهنماى حقيقت.
س. آيا مصلحت نمى دانيد كه از مقامات سعودى درخواست شود همايشى از علماى مسلمين در آنجا گرد آيند و برخى از اين مسائل را كه مايه تكفير گشته است، مطرح كنند و ديدگاه ها را به هم نزديك سازند؟
ج. بسيار پيشنهاد خوبى است و من در زمان حكومت ملك فهد، نامه اى به ايشان نوشته، از او درخواست كردم كه چنين همايشى را تشكيل دهد كه در آن، آزادى بيان و دور بودن همايش از سياست، رعايت شود و نامه را به وسيله محمد عبده يمانى كه برادرش روزى وزير نفت بود فرستادم. او نيز نامه را به دفتر پادشاه ارسال كرد، ولى پاسخى دريافت نكردم.
س. آيا همه كسانى كه در مكه و مدينه به سر مى برند، از نظر فكرى وهّابى هستند؟
ج. سرزمين حرمين شريفين قريب هزار سال تحت نظر شرفا كه از اولاد حسن بن على(عليه السلام) بودند، اداره مى شد. آنان نه تنها وهابى نبودند، بلكه نقطه مقابل اين مسلك به شمار مى رفتند. تجمع وهابيان فقط در بخشى

صفحه 204
از سرزمين نجد بود كه آل سعود مروّج آن بودند. ولى پس از فروپاشى امپراطورى عثمانى و سقوط حكومت شرفا و روى كار آمدن دولت سعودى ها در رياض و سپس تسلّط آنها بر حرمين شريفين مناصب رسمى دينى در اختيار مبلغان وهابى قرار گرفت، ولى مردم اين منطقه از كشور يعنى حجاز همچنان بر عقايد پيشين خود باقى هستند، ولى قدرت سخن گفتن ندارند. احياناً برخى از آنها كه از قدرت محلى بيشترى برخوردارند، گاهى علناً مخالفت كرده و مدارس مستقلى را تأسيس كرده اند كه در رأس آنان مرحوم سيد محمد بن علوى المالكى قرار داشت كه اخيراً درگذشت. تشييع عظيمى كه از او انجام گرفت، حاكى از آن بود كه هنوز روح مقاومت در داخل حرمين شريفين، باقى است.
اخيراً نويسنده اى به نام حسن بن فرحان المالكى توانسته است ابراز مخالفت كرده و ديدگاه هاى مخالف خود را با مدارك ارائه كند و اخيراً كتابى به نام محمد بن عبدالنبى داعية وليس بنبى و كتاب ديگر قراءة فى كتب العقائد، المذهب الحنبلى نموذجا منتشر كرد كه به دنبال آن، او را از كار و شغل خود به عنوان معلم محروم كردند، ولى وى توانست با 48 بار مراجعه به دادگاه هاى مختلف، سرانجام از ديوان عالى كشور، تبرئه خود را دريافت كند و به سر كار خود بازگردد.
س. آيا اجازه مى دهيد سؤالى خارج از موضوع گفتوگو مطرح كنم و آن اينكه پيامبر عظيم الشأن(صلى الله عليه وآله وسلم)مسأله غدير را در ميان يك جمعيت فزون از پنجاه هزار نفر مطرح كرد. چگونه وصيت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) درباره على(عليه السلام)پس از درگذشت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به دست فراموشى سپرده شد؟
ج. ما درباره اين موضوع در كتاب هاى خود به صورت گسترده سخن

صفحه 205
گفته ايم. اوّلاً جمع كثيرى از صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) وصيت او را درباره على به دست فراموشى نسپردند و تا آخرين لحظه زندگى به پيشوايى على(عليه السلام) معتقد بودند و هم اكنون، نام بيش از 150 نفر از صحابه در كتاب هاى تاريخ و سيره ثبت شده است كه پيرو على بودند.(1)
در جريان سقيفه كه اوسيان به سوى ابى بكر متمايل شدند و شيخ قبيله با او بيعت كرد، خزرجيان كه در آغاز كار علاقه به رهبرى سعد بن عباده داشتند، مى دانستند كه مهاجران حتماً على(عليه السلام) را كنار خواهند زد، از اين رو پس از شكست، سعد بن عباده گفت: «أيها الناس! انى والله ما ارتدها حتى رأيتكم تعرفونها عن على، ولا ابايعكم حتى يبايع على...:(2) ما جز از على(عليه السلام) از كسى پيروى نمى كنيم».
گزينش آنان على(عليه السلام) را براى بيعت در حالى كه او در سقيفه حاضر نبود، بلكه مشغول تجهيز پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و آماده سازى پيكر مطهر او براى نماز و دفن بود، علّتى جز همان حديث غدير نداشت، ولى بايد توجه نمود كسانى كه وصيت پيامبر را ناديده گرفتند، كار نوى را انجام ندادند. در موارد زيادى دستور او را ناديده گرفته و رأى و نظر خود را بر دستور پيامبر مقدم داشتند.
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در بستر بيمارى فرمان داد قلم و كاغذى بياورند تا چيزى بنويسد كه امّت پس از آن، هرگز گمراه نشوند، ولى با مقاومت برخى روبه رو شد و اين نامه نوشته نشد.

1. بحارالأنوار، ج 3، ص 11.
2. به عنوان نمونه رجوع شود به كتاب شخصيت هاى اسلامى شيعه، از همين مؤلف، انتشارات توحيد، قم، چاپ دوم، 1373.

صفحه 206
پيامبر در بستر بيمارى تأكيد مى كرد كه سپاه اسامه را مجهز كنند و به سوى روميان حركت كنند. اكثريت مايل به رفتن بودند، ولى جمعيت اندكى كه از نفوذ بالايى برخوردار بودند، همچنان در لشكرگاه جُرف ماندند تا پيامبر درگذشت، آنگاه لشكرگاه را تخليه كرده، همگان به مدينه بازگشتند و مسأله خليفه تراشى پيش آمد و سفارش رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) زير پا نهاده شد. آنگاه كه مسأله خلافت تثبيت گشت، در اين هنگام لشكر اسامه را براى رفتن به جنگ روميان آماده كردند، ولى در حيات پيامبر، خود آنها كه مأمور شركت در اين سپاه بودند، از رفتن به جنگ خوددارى كردند.
كسانى كه علاقه مندند به موارد مخالفت معدودى از صحابه با فرمان هاى صريح پيامبر دست يابند به كتاب النصوالاجتهاد تأليف علامه شرف الدين عاملى مراجعه كنند.
س. رابطه اميرمؤمنان با خلفا چگونه بود؟
ج. پاسخ اين سؤال را اميرمؤمنان در يكى از نامه هاى خود داده است. امام در آغاز كار از مظلوميت خود سخن مى گفت و پيوسته بر حقانيت خود تأكيد مى كرد. امام در يكى از خطبه ها مى فرمايد: شخصى در حضور جمعى به من گفت: پسر ابوطالب(عليه السلام) تو بر امر خلافت حريصى. در پاسخ او گفتم: بلكه شما حريص تر و از پيغمبر دورتريد و من از نظر روحى و جسمى با او نزديك ترم. من حق خود را طلب كردم و شما مى خواهيد ميان من و حق خاص من حائل و مانع شويد و مرا از آن منصرف كنيد. آيا آن كه حق خويش را مى خواهد حريص تر است يا آن كه به حق ديگران چشم دوخته است؟ همين كه او را در برابر حاضران با نيروى استدلال كوبيدم به خود آمد

صفحه 207
و نمى دانست در جواب من چه بگويد».(1)
ولى در عين حال امام در مواردى كه مصلحت اسلام ايجاب مى كرد خلفا را هدايت كند و آنان را در پيشبرد مقاصد كلى مسلمانان كمك نمايد، از اين كار باز نمى ماند. امام در يكى از نامه هاى خود، مى نويسد:
«به خدا سوگند هرگز فكر نمى كردم و به خاطرم خطور نمى كرد كه عرب بعد از پيامبر، امر امامت و رهبرى را از اهل بيت او بگردانند و در جاى ديگر قرار دهند و باور نمى كردم آنها آن را از من دور سازند. تنها چيزى كه مرا ناراحت كرد، اجتماع مردم در اطراف فلانى بود كه با او بيعت كنند. دست بر روى دست گذارم، زيرا كه با چشم خود ديدم گروهى از اسلام باز گشته و مى خواهند دين محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) را نابود سازند. در اينجا بود كه ترسيدم اگر اسلام و اهلش را يارى نكنم و در ميان مسلمانان شكاف افكنم، مصيبتى پديد آيد كه زيان آن از زيان از دست رفتن حق من در خلافت بيشتر باشد، زيرا حكومت بر شما، يك بهرهورى زودگذر دنيوى است كه از ميان مى رود و به مانند سراب است كه زود محو مى شود يا چون ابر است كه به سرعت متلاشى مى گردد; بنابراين براى ريشه كن كردن آن فتنه ها به پا خاستم تا آنكه باطل از ميان رفت و نابود شد و دين پابرجا و استوار گشت».(2)
س. قسمتى از خطبه هاى اميرمؤمنان طولانى است. چگونه اين خطبه ها ثبت مى شده است؟
ج. ثبت اين خطبه ها از دو راه صورت مى گرفته است:

1. نهج البلاغه، خطبه 172.
2. همان، نامه 62.

صفحه 208
1. در همان مجلس كسانى بوده اند كه خطبه ها را مى نوشته اند و در مواردى كه عقب مى ماندند، از ديگران مى پرسيدند و شواهدى بر آن در تاريخ هست.
2. افرادى با حافظه نيرومند در جامعه بودند كه با يك بار شنيدن، تمام خطبه را حفظ مى كردند و سپس به ثبت آن مى پرداختند. من اين موضوع را با محقق بزرگ مرحوم آيت الله محمودى، مؤلف مستدركات نهج البلاغه در ميان نهادم و ايشان بنا بود در اين مورد مقاله اى تنظيم كند، ولى من ديگر آن را پيگيرى نكردم.
س. آيا اميرمؤمنان از مردم كوفه گله مند بود و آيا اين به معناى گلايه از شيعيان است؟
ج. مردم كوفه را چند گروه تشكيل مى دادند و همگى خلافت على را به رسميت شناخته بودند، ولى همگى شيعه اصطلاحى نبودند. چه بسا بيشترين آنان او را خليفه چهارم مى دانستند، لذا در نخستين سال خلافتش در كوفه گروهى نزد او آمدند كه امام براى اقامه نماز تراويح، پيشوايى را معين كند. حضرت فرمود: نماز تراويح با جماعت بدعت است و بايد به صورت فرادى خوانده شود. در اين صورت ناله گروهى بلند شد و گفتند: واعمراه! اين حاكى از آن است كه همه مردم كوفه عقايد يكنواختى نداشتند.
در پايان از اينكه وقت خود را در اختيار ما گذارديد، متشكر و سپاسگزاريم.

صفحه 209
بخش دوم
امامت و ولايت
1. مكتب فضيلت و آزادگى
2. آموزه هاى قيام عاشورا
3. حيات علمى امام صادق
4. حديث ثقلين و متن صحيح آن

صفحه 210

صفحه 211

1

مكتب فضيلت و آزادگى

رويدادهاى جهان، بسان چين و شكن درياها، اندكى خودنمايى مى كنند، پس از آن نابود مى شوند. جهان در دامن خود پديده هايى را پرورانده و حوادثى را آفريده، ولى بيشترين آنها به دست فراموشى سپرده شده و از آنها نام و نشانى جز لابه لاى تاريخ چيزى باقى نمانده است، چه بسا تاريخ هم به ضبط برخى از آنها موفق نگشته است، ولى در اين ميان برخى از حوادث از ويژگى خاصى برخوردار مى باشد كه هاضمه جهان نتوانسته است آن را هضم كند; تو گويى اين نوع رويدادها بسان برليان است كه در معده جهان باقى مى ماند و هضم نمى شود.
معرّف اين رويدادها اين است كه پيوند ناگسستنى با خدا دارند و با فطرت انسان نيز هماهنگ مى باشد. هر حادثه اى كه با اين دو خصوصيت همراه بوده پيوسته مورد توجه جامعه بشرى بوده است.
نهضت پيامبران و قيام آنان براى رهايى بشر از خضوع در مقابل سنگ و گل و هر نوع موجود ناتوان و زبون، به خاطر اين دو ويژگى پايدار بوده و

صفحه 212
پيوسته بشر در برابر آنان نوعى احساس خضوع مى كند.
نهضت حسين بن على(عليه السلام) در نيمه دوم نخستين قرن هجرى از نهضت هاى كم نظيرى است كه هرگز تاريخ بشريت و وجدان انسان هاى آگاه، آن را فراموش نكرده و پيوسته براى ملت هاى زير ستم اسوه و الگوست.
ابن ابى الحديد از مورخان تحليلگر قرن هفتم اسلامى است. او درباره اين نهضت سخن كوتاهى دارد كه مى توان آن را به يك مقاله و دو مقاله برگرداند. او چنين مى گويد:
«سرور آزادگان، آن كس كه به مردم غيرت آموخت و مرگ در زير شمشيرها را به زندگى پست برگزيد. او ابوعبدالله حسين بن على بن ابى طالب است.
دشمن بر او امان را عرضه كرد، ولى او دست رد به ذلت زد و از آن انديشيد كه ابن زياد اگر او را نكشد، به ذلت وادار كند; از اين جهت مرگ را به پذيرش امان انتخاب كرد».(1)
درباره نهضت حسين(عليه السلام) از دو ديدگاه مى توان سخن گفت:
1. علل و انگيزه هايى كه مايه اين نهضت شد و اين قيام را پديد آورد.
2. آثار و پيامدهاى اين نهضت پس از شهادت بنيانگذار آن.
مورخان و نويسندگان مقتل ها درباره موضوع نخست، بررسى هاى

1. «سيّد اهل الإباء، الذي علّم الناس الحميّة والموت تحت ظلال السيوف اختياراً له على الدنيّة، أبو عبدالله الحسين بن على بن أبى طالب(عليه السلام). عُرِض عليه الأمان فأنف من الذلّ، وخاف من ابن زياد أن يناله بنوع من الهوان، ان لم يقتله فاختار الموت على ذلك». (شرح نهج البلاغه
، ج 3، ص 249).

صفحه 213
گسترده اى انجام داده اند; خصوصاً از روزى كه تاريخ تحليلى جايگزين تاريخ نقلى گرديد، تشريح علل نهضت حسين(عليه السلام) و انگيزه هاى آن يكى از موضوعات چشمگير آن قرار گرفت.
امّا درباره آثار سازنده و پيامدهاى اين قيام، كمتر سخن گفته شده و اگر اين بخش نيز مانند بخش نخست مورد بررسى قرار گيرد، به روشنى ثابت مى شود كه چراغ نهضت هنوز هم نورپاش است و خون غيرت را در عروق ملت هاى زجركشيده به حركت درمى آورد. و به قول سراينده:
پايان زندگانى هر كس به مرگ اوست *** جز مرد حق كه مرگ وى آغاز دفتر است
آغاز شد حيات حسينى به مرگ او *** اين قصه، رمز آب حيات است و كوثر است
سربازى حسين و سرافرازى حسين *** امروز زينت سر هر تاج و افسر است
بنابراين حسين بن على(عليه السلام) الگوى شهامت و اسوه غيرت و نمونه بارز گزينش شهادت بر تن دادن به مذلت است.
اجلاس سقيفه و آغاز انحراف
دورى جامعه اسلامى از تعاليم برجسته پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) پس از اجلاس سقيفه آغاز شد و هرچه زمان مى گذشت، زاويه انحراف گسترش پيدا مى كرد، ولى از روزى كه اموى ها زمام كار را به دست گرفتند، زاويه انحراف روزبه روز بيشتر شد تا روزى كه يك فرد پليد غيرمعتقد به ارزش هاى اسلامى

صفحه 214
به عنوان خليفه مسلمين معرفى گرديد. در چنين شرايط از فرزند پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، گهواره عزت و مناعت و شهامت يعنى حسين بن على(عليه السلام)درخواست مى شد كه دست بيعت به سوى چنين فردى دراز كند و درنتيجه بر تمام رفتارهاى او صحه بگذارد.
هنگامى كه وليد فرماندار مدينه خبر مرگ معاويه را به حضرتش داد و نامه فرزند پليدش يزيد را خواند و در آن نامه آمده بود از سه نفر كه نخستين آنها حسين بن على است، بيعت بگير و الاّ...، امام با كمال شهامت دست رد بر اين بيعت مذلت بار زد و كلمه تاريخى خود را فرمود: «فعلى الإسلام السلام اذا بليت الأمة براع مثل يزيد: بايد مرگ اسلام را اعلام كرد روزى كه نگهبان آن يزيد بن معاويه باشد».
سرگذشت زندگى حضرت(از لحظه اى كه به بيعت خوانده شد تا روزى كه مدينه را به عزم مكه معظمه ترك گفت و سپس مكه را به عزم شهادت در سرزمين كربلا پشت سر نهاد و جام افتخار شهادت را نوشيد) مورد توجه تاريخ نويسان اوايل قرار گرفته و در هر عصرى قلم هاى پاك به تشريح اين واقعه كم نظير پرداخته و هر كدام به نوعى به بيان اين واقعه شتافته اند. شايد در ميان نهضت هاى بشرى و الهى تنها نهضتى است كه درباره آن صدها كتاب و رساله نوشته و قصيده و شعر سروده شده است.
شايد نخستين كتابى كه درباره شهادت حسين بن على(عليه السلام) در همان قرن نخست هجرى نوشته شده است مقتل أصبغ بن نباته تميمى حنظلى است و شيخ طوسى از آن در فهرست خود ياد كرده است.(1) پس از آن مقتل نگارى در

1. الذريعة، ج 25، شماره 5838.

صفحه 215
قرون بعدى آغاز شد تا اينكه در قرن چهاردهم اسلامى در عهد ناصرى نويسنده دانشمند مطّلع از رويدادهاى اسلامى، مرحوم شاهزاده فرهادميرزا (1233-1305) كتاب بس ارزشمندى را به نام قمقام زخار و صمصام بتار به رشته تحرير درآورد و واقعه كربلا را به خامه متين به نحو زيبا ترسيم كرد و حادثه را از خروج حسين بن على(عليه السلام)در مدينه تا ورود خاندان رسالت به مدينه طيبه نگاشت.
اين كتاب هرچند به صورت يك مقتل معرفى مى شود، امّا در لابه لاى آن يك رشته حقايق تاريخى ارزشمند مطرح گرديده و در پايان كتاب يك رشته مراثى ضميمه گشته است و به حق كتاب يكى از آثار ادبى دوران ناصرى است كه مى تواند به صورت يك اثر ماندگار بماند.
از مزاياى اين كتاب اين است كه تا آنجا كه توانسته است از آوردن روايات ضعيف و داستان هاى بى اساس پرهيز نموده و به جاى آن از آثار ادبى شعراى عرب زبان در طول كتاب بهره برده است و نگارش كتاب حاكى است كه مؤلف آن در دو زبان فارسى و عربى استاد مبرز و آگاه از خصوصيات هر دو بوده است.
فرهاد ميرزا فرزند عباس ميرزا برادر اسماعيل ميرزا است كه پدر جدّه پدرى اينجانب مى باشد و اين خانواده به ادب و قلم و ولاء خالص به خاندان رسالت معروفند. شايسته بود در اين مقدمه به زندگى نامه او بپردازم، ولى اين زحمت را به دوش نويسنده فرزانه جناب آقاى ناصر باقرى بيدهندى كه تصحيح و تحشيه اين كتاب را برعهده گرفته مى گذارم و به حق اين فرزند روحانى، آثار ارزشمندى از خود به يادگار نهاده و من آينده بسيار درخشانى را براى او

صفحه 216
پيش بينى مى كنم. اميد است زحمات توانفرساى او در تحقيق اين كتاب كه حواشى و پاورقى ها بر آن گواهى مى دهند، مورد رضاى حق تعالى بوده و در هر دو جهان سعادتمند باشد و مشمول شفاعت سرور آزادگان شود.
قم- مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
جعفر سبحانى
10/1/1387

صفحه 217

2

آموزه هاى قيام عاشورا

عاشوراى حسينى كه مظهر نبرد حق با باطل و رويارويى لشكر ايمان با لشكر كفر بود، رويداد كوچكى نبود كه با مرور زمان كمرنگ شده و به دست فراموشى سپرده شود، بلكه يك قيام الهى بود. هرچه زمان بگذرد تبلور بيشترى پيدا كرده و آموزه هاى آن روشن تر مى گردد.
قيام حسين بن على(عليه السلام) قيام شخصيت عظيمى بود كه از عصاره وحى الهى تغذيه كرده و در خاندان سيد رسل محمد مصطفى(صلى الله عليه وآله وسلم) و سيد اوليا على مرتضى(عليه السلام) تربيت يافته و در دامان پاك صديقه طاهره(عليها السلام) بزرگ شده بود. او با فداكارى خود نهضتى بزرگ پديد آورد كه كاخ ستمگران را فروريخت و به نسل هاى آينده درس هايى آموخت.
درباره قيام حسينى از جهات گوناگونى مى توان سخن گفت. ما در اين گفتار كوتاه پيام هاى تربيتى و رفتارى آن قيام را به گونه اى موجز بيان مى كنيم:
1. پيام آزادگى
در اينجا آزادگى به معناى رهايى از قيد و بند اخلاقى و انسانى

صفحه 218
نيست. اين نوع آزادگى درحقيقت نوعى بندگى نفس و تمنيات اوست. مقصود اين است كه انسان زير بار ظلم نرود و به خاطر فشار ستمگران، تسليم زورگويان نشود و با آزادگى و سرفرازى زندگى كند.
امام حسين(عليه السلام) در تمام دوران زندگى، با عزّت و سرفرازى به سر برد و از جوانى با اين ويژگى مشهور بود و او را از «اباة الغيم»(كسانى كه زير باز ظلم نمى روند) مى شمردند.(1)
«موت فى عزّ خير من حياة فى الذّلّ».(2)
«مرگ باعزت بهتر از حيات ذليلانه است».
اين نگرش در عاشوراى حسينى به خوبى جلوه گر است، زيرا دشمن به او مى گفت: يا ذليلانه به سوى بيعت دست دراز كن يا آماده مرگ باش. امام در پاسخ آنها گفت:
«لا والله لا اعطيتهم بيدى اعطاء الذليل ولا أقرّ اقرار العبيد».(3)
«به خدا سوگند نه دست ذلت به آنها مى دهم و نه چون بردگان تسليم حكومت آنان مى شوم».
نيز در سخن سومى آزادگى خود را چنين بيان كرد:
«ألا و انّ الدّعىّ ابن الدّعىّ قد ركز بين اثنتين بين السّلة والذلّة وهيهات منّا الذلّة».(4)
«حرام زاده پسر حرام زاده (عبيدالله بن زياد) مرا بين دو مطلب مخير ساخت:

1. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 3، ص 249.
2. مناقب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص 68.
3. از كلمات امام حسين(عليه السلام)، ص 44.
4. لهوف، سيد بن طاووس، ص 57.

صفحه 219
به استقبال شمشيرهاى برهنه بروم، يا ذلت را بپذيرم. چقدر دور است ذلت از ما».
چه ذلّتى بالاتر از اينكه حسين بن على(عليه السلام) دست يزيد را به عنوان بيعت بفشارد و بر تمام منكرات او صحه بگذارد به بهاى اينكه چند روزى زنده بماند. چه بهتر از اينكه زندگى ذليلانه را رها سازد و رضاى حق را بخرد، اين است معناى آزادگى.
2. ايثار و ازخود گذشتگى
يكى از صفات منيع مردان بزرگ، ايثار و فداكارى است; يعنى در عين نياز، آنچه در دست دارد، ديگران را بر خود مقدم مى دارند.
قرآن يكى از صفات بارز افراد باايمان را ايثار مى شمارد:
(وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَة).(1)
«در چيزهايى كه خود به آن نياز مبرم دارند، ديگران را بر خود مقدم مى دارند».
ايثار گاهى به مال است و گاهى با جان و هر دو در پيشگاه خدا ارزش والايى دارد، امّا آن حضرت هرچه داشت، در طبق اخلاص نهاد و جان خود و فرزندان و بستگان را در راه خدا داد و زبان حال او در گفتار شاعرى به خوبى منعكس است:
ان كان دين محمد لم يستقم *** الاّ بقتلى، يا سيوف خذينى
«هرگاه بقا و ثبات آيين جدم جز با اهداى خون من پابرجا نماند، شمشيرهاى دشمن مرا بگيريد».
ايثار نه تنها منطق سرور آزادگان بود، بلكه كليه هفتاد و دو تن كه در

1. حشر، 9.

صفحه 220
كربلا جام شهادت نوشيدند، داراى چنين منطقى بودند و در شهادت به يكديگر سبقت مى جستند.
3. توكل بر خدا
حسين بن على(عليه السلام) براى نشان دادن چهره واقعى حكومت يزيد از مدينه بيرون آمد و در مكه سكنى گزيد و با سخنانش واقعيت اين حاكم پليد را به مردم بيان كرد، ولى چون قصد جانش كردند، براى حفظ احترام خانه خدا حجاز را به عزم عراق ترك كرد، ولى در همه مسير كه از حيله و خدعه كوفيان آگاه شده بود راه خود را ادامه داد. تكيه گاه او در اين مسير توكل به خدا بود.
او با توكل بر خدا و به پا كردن اين حادثه عظيم، درس نهضت و قيام را براى قاطبه مسلمانان كه در آن روز در كمال بى تفاوتى به سر مى بردند، تعليم داد و سرانجام به آرزوى خود رسيد و پس از نهضت حسينى قيام هاى متعددى چه از جانب خاندان بنى هاشم و چه از ديگران به وقوع پيوست و سرانجام اين شجره خبيثه در سال 132 هجرى از جاى كنده شد.
نخستين نقطه حركت او از مدينه با توكل به خدا آغاز شد و در صبح عاشورا نيز كه دشمن حمله را شروع كرد، او به درگاه الهى روى آورد و با خدايش چنين راز و نياز نمود:
«اللّهمّ أنت ثقتى فى كلّ كرب وأنت رجائى فى كلّ شدّة وأنت لى فى كلّ أمر نزل بى ثقة وعدّة...».(1)
«خدايا در همه پيشامدهاى ناگوار تكيه گاه من تو هستى و در هر امر مشكل

1. ارشاد شيخ مفيد، ج 2، ص 96.

صفحه 221
اميدم به توست و تو در هر رويدادى كه رخ مى دهد، پناهگاه و ياور من هستى».
و در يكى از خطبه هاى خود در روز عاشورا فرمود:
«انّى توكلت على الله ربّى وربّكم».(1)
«من به خدا كه پروردگار من و پروردگار شماست، توكل كرده ام».
4. شجاعت و رشادت
يكى از خصايص خاندان رسالت شجاعت و صلابت اراده و قوت آنها است. امام سجاد(عليه السلام) در خطبه اى كه در مسجد شام ايراد كرد، در آنجا فرمود:
«أُوتينا العلم و الحلم و الصلابة والشجاعة».(2)
«به ما خاندان رسالت، دانش و بردبارى و بخشندگى و شجاعت داده شده است».
شجاعت حسينى در روز عاشورا شجاعت پدر بزرگوار خود را در اذهان تجديد كرد. خبرنگار صحنه كربلا حميد بن مسلم در اين مورد مى گويد:
«به خدا سوگند هيچ محاصره شده اى در انبوه مردم را نديدم كه فرزندان و خاندان و يارانش كشته شده باشند و همچون حسين بن على قويدل و استوار و شجاع باشد. دشمنان او را محاصره كرده بودند، او با شمشير بر آنان حمله مى آورد و همه از چپ و راست فرار مى كردند».(3)
او پيش از حركت از مكه مكرمه، در روز ترويه سخنرانى كرد و در

1. بحارالأنوار، ج 45، ص 91.
2. مقتل خوارزمى، ج 2، ص 69.
3. والله ما رأيت مكسور قد قتل ولده و أهل بيته و أصحابه اربط جأشا ولا امضى جنانا منه(عليه السلام) .

صفحه 222
مجلس سخنرانى او جمعيت كثيرى از صحابه و تابعان بود و در آنجا فرمود:
«فمن كان باذلاً فينا مهجته وموطئاً على لقاء الله فليرحل معنا».(1)
«هر كس مى خواهد خون خودش را در راه ما نثار كند و آماده لقاءالله است فردا با من كوچ كند».
5. وفا و پايبندى به پيمان
عمل به پيمان و ميثاق الهى يا مردمى، از نشانه هاى مردان باايمان است. قرآن مجيد درباره صفات مؤمنان چنين مى فرمايد:
(وَ الّذينَ هُمْ ِلأَماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ).(2)
«كسانى كه به امانات مردم و پيمان خود وفادار و به آن پايبند مى باشند».
در زندگى پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) و وصىّ او اميرمؤمنان(عليه السلام) نمونه هاى بارزى از عمل به پيمان وجود دارد; هرچند عمل به آن تلخ بود.
پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) در حديبيه پيمانى با مشركان بست. يكى از بندهاى آن اين بود كه هر مسلمانى كه از مكه فرار كند و به سوى مسلمانان بيايد پيامبر بايد او را تحويل مشركان بدهد. آن روز مصلحت ايجاب مى كرد كه پيامبر اين بند را بپذيرد. پس از پذيرش، ناگهان جوانى كه از مكه گريخته بود، خود را به محضر پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) رسانيد و از او پناهندگى خواست. پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: «ما به اين پيمان وفاداريم. تو برگرد از سوى خدا براى تو گشايشى خواهد بود».

1. لهوف، سيد بن طاووس، ص 54، ط 1322هـ.ق.
2. مؤمنون، 8.

صفحه 223
اميرمؤمنان (عليه السلام) در جنگ صفين - پس از اصرار فزون از حد گروهى از يارانش بر امضاى متاركه جنگ و حكميت قرآن - تن به حكميت داد. ناگهان همان افراد از عمل خود پشيمان شده، اصرار ورزيدند كه امام پيمان را بشكند. فرمود: «ابعد الرضا: آيا بعد از امضاى پيمان، پيمان را بشكنم؟»
وفا به پيمان در تمام جوانب نهضت حسينى خود را نشان مى دهد. او در حالى كه از بىوفايى كوفيان سخن مى گفت، فرمود: اين روش از شما كوفيان چندان ناشناخته و شگفت نيست، با پدرم و برادرم و پسرعمويم مسلم بن عقيل نيز همين كار را كرديد.(1)
ولى به وفادارى ياران خودش افتخار ورزيد و در شب عاشورا در خطبه اى چنين فرمود:
«فانّى لا أعلم أصحاباً أوفى ولا خيراً من أصحابى...».(2)
«من باوفاتر و بهتر از اصحابم، اصحابى را نمى شناسم...».
در زيارت آن حضرت مى خوانيم:
«أشهد أنّك وفيت بعهد الله وجاهدت فى سبيله حتى أتاك اليقين».(3)
«شهادت مى دهم كه تو به پيمانى كه با خدا بسته بودى، وفا كردى و تا رسيدن به يقين (و شهادت) در راه او جهاد كردى».

1. موسوعه كلمات الإمام الحسين(عليه السلام)، ص 278.
2. مناقب، ابن شهرآشوب، ج 8، ص 45.
3. مفاتيح الجنان، زيارت اربعين، ص 468.

صفحه 224
6. اخلاص در عمل
رفتار انسان نشأت گرفته از عقيده و ايمان اوست. مردان مؤمن، چون خريدار كارهاى آنان خداست، كار را براى او انجام مى دهند. برعكس، افراد فاقد ايمان، چون طالب شهرت و مقامند كوشش مى كنند كه با خودنمايى، رضايت آنان را جلب كنند.
يكى از پيام هاى ارزنده عاشورا اخلاص در عمل است و آن اينكه امام حسين(عليه السلام) هيچ انگيزه اى براى شهادت خود و فرزندان و يارانش و اسارت خاندانش جز جلب رضاى خدا چيز ديگر نبود.
به تعبير گوينده
يكى درد و يكى درمان پسندد *** يكى وصل و يكى هجران پسندد
من از درمان و درد و وصف و هجران *** پسندم آنچه را جانان پسندند
7. عمل به تكليف
مردان خدا كه عاشق رضاى الهى هستند، در كار خود بر محور تكليف مى گردند، نه دنبال نتيجه. سرباز بايد جان به كف در ميدان جهاد حاضر شده، جانفشانى كند; چه پيروز شود و چه نشود.
يكى از آموزه هاى عاشورا عمل به تكليف است. امام حسين(عليه السلام) در قيام خود به دنبال پيروزى و كسب قدرت ظاهرى نبود. او به دنبال عمل به تكليف بود كه از جدّ بزرگوارش به او آموزش داده شده بود.
قرآن مجيد مى فرمايد: مؤمنان بايد در مقابل كافران بگويند: (هل تربّصون بنا إلاّ احدى الحسنيين)(1): «بگو براى ما جز يكى از دو نيكى را

1. توبه، 52.

صفحه 225
انتظار مبريد: اگر پيروز شديم، عمل به تكليف كرده ايم و اگر جام شهادت نوشيديم، نيز پيروز شده ايم».
از روزى كه حسين بن على(عليه السلام) از مكه حركت كرد، برخى از بزرگان آن روز، او را از اين سفر باز مى داشتند و در لباس خيرخواهى، پيمان شكنى كوفيان را متذكر مى شدند. امام در پاسخ آنها مى فرمود:
«أرجو أن يكون خيراً ما أراد الله بنا قتلنا أم ظفرنا».
«اميدوارم خدا براى ما خير و نيكى را اراده كرده باشد; خواه كشته شويم و خواه پيروز شويم».(1)

1. أعيان الشيعه، ج 1، ص 597.

صفحه 226

3

حيات علمى و سياسى امام صادق(عليه السلام)*
در دهه كرامت به مناسبت ولادت دخت گرامى موسى بن جعفر(عليه السلام) فاطمه معصومه(س) در آغاز ماه ذى قعدة الحرام و سالروز ولادت هشتمين اختر آسمان ولايت ثامن الحجج على بن موسى الرضا(عليه السلام) در يازدهم ماه يادشده، مايه مباهات و افتخار است كه در اين فاصله، همايش كتاب سال ولايت در سالن شيخ مفيد دانشگاه قم برگزار مى شود. موضوع كتاب سال هشتاد و پنج، حيات علمى و سياسى امام صادق(عليه السلام) بود. همين طور كه به سمع مبارك عزيزان رسيد، صدها كتاب درباره ولايت و بخشى از آنها درباره امام صادق(عليه السلام) نگارش يافته و پس از ارزيابى، جوايز برندگان تقديم شد. اكنون فرصت آن رسيده است كه اينجانب به عنوان ختم جلسه عرائضى را خدمت دوستان تقديم نمايم و سخنم را با اين آيه آغاز مى نمايم:
(يا أَيّهَا الّذينَ آمَنُوا اتقُوا اللّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصّادِقينَ)(1).
زندگانى امام صادق(عليه السلام) را در سه دوره مى توان بررسى كرد:
1. دوران زندگى آن حضرت با جدّ بزرگوارش امام زين العابدين(عليه السلام) كه مجموعاً 12 سال بوده است(38-95).

* سخنرانى علمى حضرت آيت الله جعفر سبحانى در همايش كتاب سال ولايت.
1. توبه، 119.

صفحه 227
2. دوران زندگى آن حضرت با پدر بزرگوارش امام باقر(عليه السلام) كه مجموعاً 19 سال مى باشد(95-114).
3. دوران امامت و رهبرى آن حضرت كه مجموعاً 34 سال مى شود(114-148) و اين مدّت، طولانى ترين دوران امامت در ميان امامان بوده است، بلكه امام صادق(عليه السلام) تنها شخصيتى است كه بيش از همه ائمه عمر داشته است.
سخن ما در بخش سوم است. قبلاً يادآور مى شويم كه آن حضرت در دوران امات خود با پنج خليفه اموى معاصر بوده است كه آنان عبارتند از:
1. هشام بن عبدالملك;
2. وليد بن يزيد;
3. يزيد بن وليد معروف به ناقص;
4. برادر او ابراهيم بن وليد;
5. مروان بن محمد معروب به مروان حمار.
طومار خلافت امويان با نهضت همگانى در همه سرزمين هاى اسلامى، با از بين رفتن خليفه اخير درهم پيچيده شد، سپس عباسيان روى كار آمدند و حضرتش با دو نفر از آنان، هم عصر بوده كه عبارتند از: 1. عبدالله بن محمد معروف به سفّاح; 2. ابوجعفر منصور معروب به دوانيقى.
حيات امام صادق(عليه السلام) را در دوران امامت از دو منظر مى توان بررسى كرد:
1. حيات علمى و تثبيت هويت اسلامى براى جامعه;
2. رهبرى سياسى و تأييد خط انقلابى جد بزرگوارش حسين بن على(عليه السلام).

صفحه 228
اينك در مورد هر دو منظر توضيح مى دهيم:
الف) رهبرى علمى و فرهنگى جامعه
روزى كه امام صادق(عليه السلام) به مقام امامت رسيد، فرهنگ هاى مختلف و مكتب هاى گوناگون، جان گرفته و هر كدام براى خود آوازه اى داشتند و با ترفندهاى گوناگون، جوانان را شكار كرده و حتى شيعيان را نيز به دام خود مى انداختند. اين مكتب هاى گوناگون را مى توان تحت چند عنوان مطرح كرد:
1. تجسيم
شكى نيست كه حديث رسول خدا بسان قرآن، حجّت الهى است و بين آن دو از نظر حجيّت كوچك ترين فرقى نيست، امّا متأسفانه مسلمان نمايانى از اهل كتاب به خاطر نفوذى كه يافته بودند، توانستند قسمتى از عقايد و افكار خود را به عنوان حديث در ميان صحابه و تابعان پخش كنند. چيزى كه به اين مطلب كمك كرد، ممنوعيت نگارش و مذاكره حديث پيامبر بود كه از خليفه اوّل آغاز شد و فزون از يك قرن ادامه يافت و از طرفى در اين فضاى خالى، فضاى بازى براى مسلمان نماها پديد آمد كه توانستند اذهان را با افكار و آراى خود پر كنند.
مقام و موقعيتى كه كعب الاحبار و وهب بن منبه و تميم دارى در دستگاه خلفا داشتند، سبب شد كه گروهى از مسلمانان فريفته آنها شده و از آنها اخذ حديث كنند. ذهبى در كتاب خود به نام العلوّ(1) از كعب الاحبار نقل مى كند كه گفت:

1. السلفية الوهابية، 28 نقل از كتاب «العلوّ» نشر دارالإمام النووى.

صفحه 229
قال الله فى التوراة: أنا فوق عبادى وعرشى فوق جميع خلقى وأنا على عرشى ادبّر أمور عبادى ولا يخفى علىّ شىء فى السماء و لا فى الأرض.
«خدا در تورات گفته است: من بالاى سر بندگانم هستم و تخت من بالاتر از همه آفريدگان است و من روى تختم جاى دارم و كار بندگان را به سامان مى آورم و چيزى در آسمان و زمين بر من پوشيده نيست».
عجيب اين است كه ذهبى مى گويد: «رجاله ثقات: تمام راويان اين حديث مورد اعتمادند».
باز ذهبى در همان كتاب از كعب نقل مى كند:
«فما من السماوات سماء الاله أطيط كأطيط الرحل فى أوّل ما يرتحل من ثقل الجبّار فوقهن».
«هيچ آسمانى نيست مگر آنكه صدايى چون صداى كجاوه در آغاز حركت دارد و علت آن سنگينى خداى جبّار بر روى آنهاست».
عبدالله بن احمد حنبل در كتاب السنّة با سندى از وهب بن منبه نقل مى كند:
«انّ السماوات والبحار لفى الهيكل وأنّ الهيكل لفى الكرسى و أنّ قدميه - عزّوجلّ- لعلى الكرسى وقد عاد الكرسى كالنعل فى قدميه».(1)
«آسمان ها و درياها در دل يك ساختمان بزرگ جاى دارند و اين ساختمان بزرگ در كرسى است و پاهاى خداى عزّوجّل بر كرسى جاى دارد و كرسى همانند كفش هايى در دو پاى اوست».

1. السنة، نگارش عبدالله فرزند احمد بن حنبل، ج 2، ص 477.

صفحه 230
همچنين ذهبى در كتاب العلو از عبدالله بن سلام، يهودى تازه مسلمان نقل مى كند كه گفت: «آنگاه كه قيامت برپا مى شود، پيامبر شما را مى آورند تا در برابر خدا كه بر روى كرسى خويش نشسته، بنشيند».
ما اينها را به عنوان نمونه نقل كرديم، وگرنه انتشار اسرائيليات و مسيحيات در ميان صحابه و تابعان گسترش يافته و بعدها نيز قرن به قرن، ادامه پيدا كرده است. در اينجا به عنوان پايان بخش اين قسمت يادآور مى شويم: بسر بن سعيد كه از بزرگان تابعان و از راويان صحاح شش گانه است، مى گويد: مردم! تقواپيشه باشيد و حديث را از آسيب حفظ كنيد. به خدا سوگند ما در محضر ابوهريره مى نشستيم و او از رسول خدا و كعب الاحبار حديث نقل مى كرد، سپس برمى خاست. من مى ديدم برخى از حاضران در آن مجلس، حديث رسول خدا را به كعب نسبت داده و حديث كعب را به پيامبر منسوب مى كرد!
شگفت اينجاست كه اين نوع روايات كه همگى حاكى از تجسيم و تشبيه است در طول قرون به كتاب ها راه يافته و كمتر محققى توانسته خود را از اين احاديث برهاند.
ابن تيميه كه امروز شيخ الاسلام وهابى هاست، منادى تجسيم و تشبيه بوده است. اينك نمونه اى از سخنان او:
او در كتاب اساس التقديس مى گويد: «لفظى به نام مشبّهه مورد نكوهش كتاب و سنت واحدى از صحابه و تابعان قرار نگرفته است، آنگاه مى گويد: موجودى كه داراى چنين صفاتى باشد، يعنى دست و صورت و چشم دارد، نمى تواند غير جسم باشد; پس خدا جسم لا كالأجسام.(1)

1. اساس التقديس، ص 100-109.

صفحه 231
دومين منادى تشبيه و تجسيم پس از ابن تيميه، ابن قيم است. او در كتاب خود به نام اجتماع الجيوش الاسلامية از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل مى كند كه خدا بر آسمان دوم فرود مى آيد و در هر آسمان تختى دارد، هرگاه به آسمان دنيا آمد، بر تخت خود مى نشيند و اين كار تا طلوع صبح ادامه دارد. به هنگام طلوع فجر بالا مى رود و بر كرسى خود مى نشيند. امام صادق(عليه السلام) در عصر خود با اين محدّثان روبه رو بوده كه خدا را به صورت يك انسان معرّفى مى كردند.(1)
شما اخبار تجسيم و تشبيه را در صحاح سته در خصوص صحيحين فزون تر از آن مى يابيد كه ما اشاره كرديم. مطالعه دو كتاب يادشده در زير ما را به عمق موج تجسيم گرايى رهبرى مى كند:
1. كتاب السنة تأليف عبدالله بن احمد بن حنبل.
2. توحيد تأليف ابنخزيمه كه هر دو كتاب اخيراً تجديد چاپ شده و در عربستان رايگان توزيع مى شوند.
شما اين دو كتاب را در كنار توحيد صدوق قرار دهيد و روايات امام صادق(عليه السلام) را در تنزيه خدا و نقد اين اقوال و آرا بررسى كنيد. يكى از دل مشغولى هاى امام صادق(عليه السلام) مبارزه با اين گروه به ظاهر محدث بود كه در حقيقت افكار يهود و نصارى را در لباس محدّثين پخش مى كردند.
2. جبريگرى
امويان از محدّثان بهره بيشترى گرفتند، زيرا محدّثان بر قضا و قدر معادل با جبريگرى تأكيد مى كردند و نشر اين عقيده به نفع دربار اموى بود، زيرا تمام

1. اجتماع الجيوش الإسلامية، ص 55، چاپ دارالكتب العلمية.

صفحه 232
كاستى ها را بر گردن قضا و قدر نهاده و جنايت هاى خود را نيز از اين راه توجيه مى كردند. شگفت اينكه در صحيح مسلم حديثى مى خوانيم كه طبق آن ممكن است مردى صالح كه در طول عمر خود تقواپيشه بوده و بنا بوده كه راهى بهشت شود ناگهان قدر بر او پيشى گيرد و او را جهنّمى كند و برعكس فردى كه در طول عمر خود، ناصالح و محكوم به جهنم بوده، ممكن است يكباره قضا پيشدستى كند و او را روانه بهشت سازد.(1)
شگفت تر اينجاست كه آنها با بعضى از آيات قرآنى نيز بر جبريگرى استدلال مى كردند و مى گفتند: آيه (والله خلقكم وما تعملون)(2) گواه بر اين است كه كارهاى ما مخلوق خداست و او است كه اين كارها را انجام مى دهد، نه ما، ولى از ماقبل آيه غفلت مى كردند كه مراد از «ما» (موصول) بت هاى تراشيده شده است; چنان كه در آيه قبل آمده است: (أتعبدون ما تنحتون)(3).
از آنجا كه ائمه اهل بيت(عليه السلام) و در رأس آنان اميرمؤمنان(عليه السلام) و پس از وى امام باقر(عليه السلام) و بالاخص امام صادق(عليه السلام) در مقابل اين گروه قرار داشتند و پيوسته مردم را به اختيار و نفى جبر دعوت مى كردند و در عين حال فعل انسان را از خدا بريده نمى دانستند، در لسان علما آمده است: «الجبر والتشبيه أمويان والعدل والتنزيه علويان».
متأسفانه سلفى هاى امروز پيروان همان محدّثان قرن نخست و پس از آن هستند و در تكفير و ايجاد شكاف در ميان امت اسلامى از آنها پيروى

1. صحيح مسلم، ج 8، كتاب القدر، ص 44.
2. صافات، 96.
3. الابانة، نگارش شيخ اشعرى، ص 20.

صفحه 233
مى كنند. سلف آنها نيز در تكفير، چيره دست بودند و هر كس با نظريات آنان همراهى نمى كرد، فوراً متهم به كفر و بدعت مى شد.
احمد بن حنبل در رساله كوتاهى كه به عنوان عقيده اهل حديث و سنت نوشته مى گويد: قرآن كلام خداست و مخلوق نيست، و هر كس بگويد قرآن مخلوق است، از گروه جهميه و كافر است و هر كس بگويد قرآن كلام خداست و آن را با قديم بودن يا مخلوق بودن توصيف نكند، ناپاك تر از اوّلى است.(1)
3. مكتب اعتزال و تكيه فزون از حد بر خرد
دومين گروهى كه ائمه اهل بيت(عليه السلام) رودرروى آنان قرار گرفتند، گروه معتزله است. مكتب اعتزال در سال 105 هـ پيريزى شد و پس از فوت حسن بصرى(111 هـ) شاگردان او واصل به عطا(80-131 هـ) و همكار او عمرو بن عبيد(م 143 هـ) اين مكتب را تكامل بخشيدند و اصولى را به نام اصول خمسه پيريزى نمودند. خطر اين مكتب از دو نظر قابل ملاحظه بود:
الف) آنان در مقابل جبرى ها به اختيار تامّ قائل شدند و تا آن حد پيش رفتند كه انسان را وانهاده معرفى كردند و گفتند خدا كار انسان را به خود او واگذار نموده است و نياز انسان در اصل وجود به خدا مسلّم و بى نيازى او در انجام كارها نيز چنين است; در اين صورت، انسان خداى دومى بر روى زمين به حساب آمد كه از نظر ذات نيازمند بوده و از نظر فعل، مستقل و واجب الوجود است.
ب) بيش از اندازه بر عقل و خرد تكيه مى كردند و نصوص قرآن و حديث

1. كتاب السنة، ص 44 و 50.

صفحه 234
را تأويل مى كردند; مثلاً در مسأله شفاعت كه به صراحت آيات قرآن به معنى آمرزش گناهان به وسيله شفاعت شفيعان است، به خاطر پيش داورى در مسأله مرتكب كبيره كه از نظر آنان اگر بدون توبه از دنيا برود، مخلد در آتش مى باشد، آيات شفاعت را به گونه ديگر معنا كرده و مى گفتند مربوط به ترفيع درجات مؤمنان است، نه بخشوده شدن گناه گنهكاران.
يكى از ترفندهاى معتزله بغداد، مسأله تفضيل مفضول بر افضل است كه ابن ابى الحديد معتزلى آن را در آغاز شرح خود بر نهج البلاغه آورده است:
«الحمدلله الواحد العدل الذى تفرّد بالكمال... وقدّم المفضول على الأفضل لمصلحة اقتضاها التكليف».(1)
اين سخن گفتن در حقيقت نوعى اغفال شيعيان بود كه با چنين تعبير آنان را به سكوت و احياناً به گرايش به مكتب خود دعوت كند.
در روايات امام صادق(عليه السلام) نقد معتزله كه به نام قدريه معروفند، فراوان به چشم مى خورد كه نمونه اى را يادآور مى شويم:
يكى از خلفاى اموى به امام باقر(عليه السلام) نامه نوشت كه يك فرد قدرى در شام پيدا شده و در مناظره بر همه غلبه كرده و بالأخره توان را از ما سلب نموده است. از شما درخواست مى شود كه به شام تشريف بياوريد و با او مناظره كنيد.(2) امام باقر(عليه السلام) عذر خواست و به جاى خود فرزندش جعفر بن

1. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 1، ص 3.
2. در منابع، اين درخواست را به عبدالملك بن مروان نسبت مى دهند، ولى از آنجا كه او در سال 85 درگذشته و امام صادق(عليه السلام) در آن زمان كودكى بيش نبود، احمال دارد كه مقصود، سليمان بن عبدالملك باشد كه در زمان او امام صادق
(عليه السلام) نوجوان بود; بحارالأنوار، ج 5، ص 55-56.

صفحه 235
محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) را كه نوجوانى بيش نبود، به شام روانه ساخت. خليفه و همراهانش از آمدن يك جوان ناخرسند شدند، زيرا فكر نمى كردند كه او بتواند بر مرد قدرى غالب شود; به هر حال مجلس برپا شد و قدرى عقيده خود را در اين مورد بيان كرد و گفت: «ما در وجود، نيازمند خدا هستيم و در فعل و كار، بى نياز هستيم». امام در پاسخ فرمود: «اقرأ سورة الحمد: سوره حمد را بخوان». وقتى كه او به «اياك نستعين» رسيد فرمود:«قف: صبر كن»; آنگاه رو به او كرد و گفت: «ممّن نستعين: ما در اين آيه از چه كسى كمك مى خواهيم؟» تو اگر از خدا بى نيازى، از چه كسى هر روز در اين آيه كمك مى طلبى در حالى كه كار به تو واگذار شده است.
4. مكتب غلوّ
غلوّ يكى از گرايش هاى ويرانگر عصر امام باقر(عليه السلام) و امام صادق(عليه السلام) بود. غاليان با غلوّ در حق امامان اهل بيت(عليهم السلام) از موقعيت آنها مى كاستند و در اذهان مسلمين نسبت به ائمه اهل بيت(عليهم السلام) تشويش ايجاد مى كردند و هيچ بعيد نيست كه اين خط دشمنان را به غاليان مى دادند تا هرچه بيشتر از اين طريق، از مقام و موقعيت آنان بكاهند. سردمدار اين حركت ابوالخطاب بود كه حضرت صادق(عليه السلام) صريحاً او را لعن كرد.(1) و به «مرازم» گفت به غاليان بگو: «توبوا الى الله فانّكم فساق كفّار، مشركون: توبه كنند. آنان، فاسق و كافر و مشركند».(2)

1. رجال كشى، ص 290، حديث 509.
2. همان، ص 292، حديث 515.

صفحه 236
5. افكار و عقايد باطل اهل كتاب
رسوخ علماى اهل كتاب در ميان مسلمانان، بالأخص در دربار خلفاى اموى و سپس عبّاسى، فاجعه بار بود. همان طور كه در بخش محدّثان يادآور شديم، تمام روايات مربوط به تجسيم و تشبيه و جبر و قضا و قدر ساخته و پرداخته اينهاست كه در دربار عباسى بيش از خلفاى پيشين نفوذ كردند. آنها مسأله قديم بودن قرآن را طرح كردند تا زمينه را براى پذيرش قديم بودن حضرت عيسى به عنوان «كلمة الله» فراهم سازند.
6. مكتب الحاد و زندقه
حركت هاى پيشين، حركت هاى به ظاهر اسلامى بود و خود را منتسب به اسلام و قرآن مى دانستند، ولى اين حركت رودرروى اسلام و به يك معنا رودرروى كليه شرايع آسمانى بود. ريشه الحاد را بايد در ترجمه كتاب هاى يونانى و رومى و غيره دانست كه با پخش شبهاتى پيدايش اين مكتب را جدى كرد. جرأت اينها در زمان امام صادق(عليه السلام) به آنجا رسيده بود كه در كنار قبر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و در مسجدالحرام نيز مكتب خود را ترويج مى كردند. سردسته اين گروه ابن ابى العوجاء، جعد بن درهم و ابوشاكر ديصانى بودند. سيد مرتضى در امالى مى نويسد: جعد بن درهم خاك و آب را در يك ظرف ريخت و كرم هايى در آن ظرف پديد آمد. او مى گفت: «من خالق اين كرم ها هستم». امام صادق(عليه السلام) فرمود: «اگر او خالق است، از شماره آنها و نر و ماده آنها گزارش دهد».(1)
امام در مقابل اين مكتب ها كه بيشتر در مدينه و عراق شايع بود،

1. ميزان الاعتدال، ج 1، ص 399; لسان الميزان، ج 2، ص 105.

صفحه 237
سنگين ترين وظيفه را برعهده داشت، زيرا بر اثر افول ستاره امويان و ظهور عباسيان، فضا براى امام(عليه السلام) باز بود.
7. تفكر ارجاء و كاستن از اهميت عمل
مرجئه در اواخر قرن نخست پديد آمدند و حقيقت اين مكتب آن بود كه مسلمانان را به رفاه و لذّت گرايى دعوت كرده و ايمان به اصول را در نجات كافى دانسته و به عمل و تكاليف اهميت نمى دادند. علت اينكه اين گروه را مرجئه مى گويند آن است كه «ارجاء» به معنى تأخير است. اين گروه عقيده و ايمان را مقدس شمرده و مقدّم دانسته و عمل و تكاليف را به عقب انداخته بودند و به تعبير علمى: «قدّموا الايمان وأخّروا العمل». امام صادق(عليه السلام) پيوسته هشدار مى داد كه مبادا شيعيان در دام اين گروه بيفتند و مى فرمود: «بادروا أولادكم بالحديث قبل أن يسبقكم اليهم المرجئة»:(1) «پيش از آنكه مرجئه كودكانتان را بفريبند، آنان را با احاديث ما آشنا كنيد».
امام صادق(عليه السلام) و مكتب هاى انحرافى
اكنون ببينيم موضع امام صادق(عليه السلام) در مقابل اين مكتب هاى انحرافى چه بود. بزرگ ترين مسئوليت او اين بود دانشگاهى را كه پدر بزرگوارش در مدينه پديد آورده بود، حفظ كند و كار او را دنبال كند و با تدريس در مسجد رسول خدا، بسان پدر بزرگوارش، اذهان مسلمانان را نسبت به اين مكاتب انحرافى روشن سازد. همان طور كه يادآور شديم، پدر بزرگوارش پايه گذار اين دانشگاه بود. از مجموع گفته هاى مورّخان و سيره نويسان استفاده مى شود كه امام

1. فروع كافى، ج 6، ص 47.

صفحه 238
باقر(عليه السلام) در مسجد رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) نه تنها به بيان معارف مى پرداخت، بلكه احياناً به مناسبت هايى در علوم طبيعى و نجوم و فلكيات نيز سخن مى گفت. مورّخان مى نويسند: وليد بن عبدالملك وارد مدينه شد تا از توسعه مسجد نبوى آگاه شود. وقتى وارد مسجد شد، ديد امام باقر(عليه السلام) بر منبر مشغول تدريس است. بر امام سلام كرد و امام پاسخ سلام او را داد. امام(عليه السلام) كمى توقف كرد. وليد اصرار كرد كه تدريس خود را ادامه دهد. با شنيدن بخشى از درس امام احساس كرد تاكنون چنين سخنانى نشنيده است. از امام پرسيد: «موضوع درس شما چيست؟» امام فرمود: «علم يتحدّث عن الأرض والسماء والشمس والنجوم».
تاريخ توسعه مسجد نبوى در سال 89 بود و امام صادق(عليه السلام) در آن زمان 6 ساله بود و شگفت آنجاست كه در درس پدر بزرگوار خود حاضر مى شد. چشم وليد به امام صادق(عليه السلام) افتاد. از فرماندار مدينه پرسيد: اين كودك كيست؟ گفتند: جعفر بن محمد الباقر(عليه السلام) است. وليد گفت: آيا توانايى بهره گيرى از اين درس را دارد؟ وى در جواب گفت: باهوش ترين فردى است كه در درس حاضر مى شود.(1)
امام صادق(عليه السلام) در برابر اين مكتب هاى انحرافى با تدريس در دانشگاه مدينه توانست هويت اسلامى را تثبيت كرده و اسلام ناب محمدى را از لابه لاى كتاب خدا و احاديث جدّ بزرگوارش روشن سازد. مجموع روايات امام صادق(عليه السلام)در مسائل عقيدتى و كلامى بيانگر مبارزه يك تنه آن حضرت با اهل حديث و معتزله و غاليان و ملحدان و اهل كتاب است.

1. الإمام الصادق كما عرّفه الغرب، ص 108-112; كما في اعلام الهداية، ج 8، ص 43.

صفحه 239
امام صادق(عليه السلام) در«نقد اهل تشبيه» خدا را چنين توصيف مى كند:
1. «الحمدلله الذى لا يحس ولا يجسّ ولا يدرك بالحواس الخمس، ولا يسع عليه الوهم ولا تصفه الألسن، وكلّ شىء حسّته الحواس أو لمسته الأيدى فهو مخلوق».(1)
«سپاس خدا را كه برتر از حس و لمس است و هرگز با حواس پنج گانه درك نمى شود و در انديشه جاى نمى گيرد و زبان را ياراى وصف كامل او نيست و هر چيزى كه از طريق حواس درك شود يا دست ها آن را لمس كند، آن مخلوق او است».
و نيز مى فرمايد: «من شبّه الله بخلقه فهو مشرك ومن أنكر قدرته فهو كافر، انّ الله تبارك و تعالى لا يشبه شيئاً، ولا يشبهه شىء و كلّ ما وقع فى الوهم فهو بخلافه».(2)
«هر كس خدا را به مخلوق او تشبيه كند مشرك است (زيرا براى او همتايى انديشيده است) و هر كس قدرت خدا را انكار كند، او كافر است. خدا شبيه چيزى نيست و چيزى شبيه خدا نيست و هرچه در انديشه تو قرار گيرد، خدا بر خلاف آن است».
امام صادق(عليه السلام) در تنزيه خدا از هر نوع تحديد، از شيوه دعاى برخى از ياران خود انتقاد كرد، زيرا يكى از آنان به هنگام دعا مى گفت: «الحمد لله منتهى علمه: سپاس خدا را تا سرحدّ پايانى علمش». در اين موقع امام او را از چنين توصيف بازداشت و فرمود: اين گونه سخن مگو، براى علم خدا پايانى نيست.

1.توحيد صدوق، ص 75، حديث شماره 29.
2. همان، ص 76، حديث شماره 31.

صفحه 240
نقد صفات زائد بر ذات
اهل حديث و به دنبال آنان اشاعره به پيروى از برخى ظواهر آيات، علم و قدرت خدا را قديم، ولى زائد بر ذات خدا مى دانستند و امام درنقد اين نوع نظر كه مايه تعدد قدماء مى گردد، فرمود: «لم يزل الله جلّ وعز ربنا، والعلم ذاته ولا معلوم... والقدرة ذاته ولا مقدور»:(1) «خداوند جل و عز پروردگار ما است. علم و قدرت او، عين ذات او است; هرچند در خارج معلوم و مقدورى نباشد».
نقد عقيده به قديم بودن قرآن
نشر انديشه قديم بودن قرآن نخستين بار وسيله اهل كتاب در ميان مسلمانان مطرح گرديد و هدف آنان توجيه قديم بودن حضرت مسيح(كلمة الله) بود. آنان اصرار مىورزيدند كه محدثان ساده لوح را قانع كنند كه كلام خدا قديم است و مطلب را با ترفند خاصى مطرح مى كردند و مى گفتند: كلام خدا قديم است نه مخلوق، زيرا اگر مخلوق باشد، طبعاً مجعول خواهد بود و اين گفتار مشركان است كه مى گفتند: (ما سمعنا بهذا فى الملة الآخرة ان هذا الّا اختلاق):(2) قرآن ساخته و پرداخته بشر است.
امام صادق(عليه السلام) در نقد نظريه قديم بودن قرآن مى فرمود: غير خدا هرچه هست، قديم نيست، ولى از بهكار بردن لفظ مخلوق كه چه بسا دستاويز گردد، امتناع مىورزيد و مى فرمود: «هو كلام الله، وقول الله و كتاب الله ووحى

1. همان، ص 139، حديث شماره 201.
2. ص، 7.

صفحه 241
الله وتنزيله».(1)
مسأله حادث و قديم بودن قرآن، سال ها مايه مشاجره در ميان مسلمانان گرديد، بدون آنكه مقصود از «مخلوق بودن» روشن شود.
اينها نمونه هايى از بيانات امام در مسائل كلامى و عقيدتى است و گفتار گسترده در گرو نگارش كتاب جداگانه در موضوع است.
امام صادق(عليه السلام) و تربيت شخصيت ها
او براى نشر اسلام واقعى، شخصيت هايى را در حوزه هاى مختلف تربيت كرد. در بخش كلام، هشام بن حكم، هشام بن سالم، مؤمن الطاق، قيس ماصر و محمد بن عبدالله طيار را تربيت نمود. در قلمرو فقه گروه عظيمى از شيعه و سنّى را بهره مند ساخت و فقيهانى مانند زرارة بن اعين، محمد بن مسلم، جميل بن درّاج، بريد بن معاويه و ابان بن تغلب را تربيت نمود و نياز مفتيان اهل سنّت را مانند ابى حنيفه و مالك بن انس و سفيان بن عيينه و سفيان ثورى را نيز در مواقع ضرورى برطرف مى ساخت.
در علوم طبيعى، خود استاد بلامنازع بود و روايات او در توحيد مفضّل و غيره حاكى از تبحر او در علوم طبيعى است و بزرگ ترين دست پرورده او در علوم طبيعى جابر بن حيان است.
او براى اطمينان بخشيدن نسبت به حاضران در مجلس درس، مى فرمود: حديث من حديث پدرم و حديث پدرم حديث جدم و حديث جدم حديث پدرش حسين(عليه السلام) و حديث حسين(عليه السلام) حديث حسن و حديث

1. توحيد صدوق، ص 224، حديث شماره 3.

صفحه 242
حسن(عليه السلام)، حديث اميرالمؤمنين(عليه السلام) و حديث اميرالمؤمنين(عليه السلام) حديث پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) است.(1)
در پايان اين بخش يادآور مى شويم كه او در طول دوران امامت خويش دو كار بزرگ ديگر انجام داد:
1. تربيت قريب به 4000 شاگرد كه از نقاط مختلف جهان در حلقه درس او گرد آمده بودند و نشر علوم اسلامى از اين راه;(2)
2. نگارش 660 رساله و كتاب در عصر امامت او.
در حالى كه مجموع كتاب هايى كه در دوران ائمه نوشته شده است، از 10000 تجاوز نمى كند.
ب) رهبرى سياسى و اجتماعى
بخشى ديگر از حيات امام(عليه السلام) مربوط به رهبرى سياسى و اجتماعى آن حضرت بود. در اينجا سخن، گسترده تر از آن است كه در مقاله اى گرد آيد، ولى جان كلام اينجاست كه امام صادق(عليه السلام) دو نوع گرايش سياسى را از هم جدا كرد:
1. خط سياسى و انقلابى راستين كه جد بزرگوارش حسين بن على(عليه السلام) ترسيم كرده بود.
2. جريان سياسى كارى و همكارى با گروه هاى سياسى كه اهداف مكتبى نداشتند و در پى كسب قدرت با نام هاى گوناگون بودند.

1. اصول كافى، ج 1، كتاب فضل العلم، باب رواية الكتب و الحديث، ص 53، حديث 14.
2. ارشاد شيخ مفيد و 289; مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 247; روضة الواعظين، ص 177.

صفحه 243
در بخش اول، امام(عليه السلام) صددرصد پيروز بود و آنى غفلت نكرد. او در تأييد خط انقلابى جد بزرگوارش كه بايد ادامه پيدا كند و لرزه بر پشت ظالمان بيندازد، كارهايى انجام مى داد كه براى ديگران سرمشق بود، مانند:
1. سفر براى زيارت قبر سالار شهيدان كه از اين طريق به تأييد اين خط مى پرداخت و تداوم آن را تضمين مى كرد.
2. تأكيد بر زيارت قبر حسين بن على(عليه السلام) تا آنجا كه مى فرمود:
«ولو أنّ أحدكم حج الدهر ولم يزر الحسين بن على(عليه السلام) لكان تاركاً حقاً من حقوق رسوله، لأنّ حق الحسين و فريضة عن الله عزّ وجلّ، واجبة على كلّ مسلم».(1)
«اگر كسى از شما همه عمر خود حج بگزارد، ولى به زيارت قبر حسين(عليه السلام) نرود، همچنان يكى از حقوق پيامبر را ادا نكرده است، زيرا حق حسين(عليه السلام) حقى است كه خدا بر هر مسلمانى اداى آن را واجب ساخته است».
در حديث ديگر فرمود:
«من سرّه أن يكون على موائد النور يوم القيامة فليكن من زوّار الحسين بن على».(2)
«هر كس مى خواهد در روز رستاخيز بر سر سفره هاى نور ميهمان شود، بايد كه از زائران حسين بن على باشد».
3. تشكيل مجالس سوگوارى در عزاى جد بزرگوارش حسين بن على(عليه السلام) و گريه و ناله خود و كسانى كه در پشت پرده حضور داشتند.

1. مزار شيخ مفيد، ص 37.
2. كامل الزيارات، باب 43، ص 121.

صفحه 244
ابوهارون مكفوف مى گويد: امام صادق(عليه السلام) به من فرمود: «اى اباهارون، براى من در مرثيه حسين(عليه السلام) شعرى بخوان». من شروع به خواندن كردم، پس حضرت گريه كرد، سپس فرمود: «آن چنان كه براى خودتان مى خوانى (يعنى با آهنگ محزون و رقت آور) برايم بخوان». پس من شروع به خواندن كردم و گفتم:
امرر على جدث الحسين *** فقل لأعظمه الزكية
بر مزار حسين گذر كن و به استخوان هاى پاك پيكرش بگو...
حضرت گريست و سپس فرمود: «بيشتر بخوان». من اشعار ديگرى را خواندم. حضرت باز گريست و (من) صداى گريه]زنان[ را از پشت پرده شنيدم... .(1)
4. پس از انقلاب حسين بن على(عليه السلام) جنبش ها و انقلاب هاى گوناگونى در مناطق مختلف صورت گرفت، ولى هيچ كدام پرآوازه تر از انقلاب عمومى زمان آن حضرت يعنى زيد بن على بن الحسين(عليه السلام) نبود. امام هرچند در ظاهر به تأييد او نپرداخت، ولى باطناً كمال رضايت را داشت و به خانواده هاى همه كسانى كه با زيد در آن انقلاب خونين به شهادت رسيده بودند، كمك مالى مى كرد. از اين گذشته، انقلاب او را يك انقلاب حسينى مى خواند و درباره او چنين گفت:
«لا تقولوا خرج زيد فانّ زيداً كان عالما صدوقاً ولم يدعكم الى نفسه و انّما دعاكم الى الرضى من آل محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)ولو ظفر لوفى بما دعاكم اليه، انّما خرج الى سلطان مجتمع لينقضه».
«نگوييد زيد شورش كرده است. زيد عالمى راستگو بود و هرگز قدرت را

1. همان، باب 33، ص 104.

صفحه 245
براى خود نمى خواست، بلكه مردم را به سوى فردى پسنديده از خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) دعوت مى كرد و اگر پيروز مى شد، به آنچه به شما وعده داده بود، عمل مى كرد. او بر يك قدرت سياسى متمركز شوريد تا آن را متلاشى كند».
5. يكى از شيوه هاى مبارزه امام صادق(عليه السلام) با حاكمان ستمگر وقت، طرح مسأله «اعوان ظلمه» است كه پيوسته شيعيان را از كمك به ظالمان باز مى داشت. مردى به نام عذافر وارد محضر امام صادق(عليه السلام) شد. حضرت مى دانست كه وى با ظالمان داد و ستد دارد، فرمود: «چه مى شود حال تو، آنگاه كه در روز رستاخيز در شمار ياوران ستمگران جاى گيرى؟» گفتار امام در او آن چنان تأثير گذارد كه او در غم و غصه فرورفت و چيزى نگذشت كه جان به جان آفرين سپرد.
روايات فراوانى كه از امام در اين مورد وارد شده، نوعى مبارزه منفى با دستگاه ظلم زمان بوده و از اين طريق بيزارى خود را از آن ابراز مى كرد.(1)
اينها نشانه هاى بارزى از علاقه وى به خط سياسى و رهبرى واقعى است و تا آنجا كه امكان داشت، حضرت از اين رهبرى باز نمى ايستاد.
امّا رابطه امام با گروه دوم كاملاً رابطه اى منفى بود، زيرا مى دانست كه آنان قدرت طلبانى هستند كه مى خواهند از موقيعت امام بهره بگيرند و آنگاه طبق دلخواه خود عمل كنند، لذا وقتى ابوسلمه خلّال رهبر قيام بر ضد امويان در كوفه، نامه اى به امام صادق(عليه السلام) نوشت و در عين حال دو نامه ديگر، يكى به عمر الاشرف فرزند امام زين العابدين و سومى به عبدالله محض از فرزندان امام مجتبى نوشت و به دست پيك داد تا به آن حضرت برساند و جواب بگيرد.

1. ر.ك: وسائل الشيعه، ج 12، ص 127.

صفحه 246
مضمون نامه اين بود كه من با مردم عراق آماده بيعت با تو هستيم. شما بيعت ما را بپذيريد. پيك، نامه را قبل از آن دو نفر به امام صادق(عليه السلام) رسانيد. امام همين كه نامه را خواند، فرمود: «مالى ولأبى سلمة وهو شيعة لغيرى» «مرا با ابى سلمه چه كار؟ او پيرو ديگران است».
پيك اصرار ورزيد كه امام صادق(عليه السلام) نامه را پاسخ دهد. حضرت به خادم فرمود: چراغ را نزديك بياور و سپس نامه را با آن سوزاند. پيك گفت: جواب چه شد؟ حضرت فرمود: «قد رأيت الجواب، عرّف صاحبك بما رأيت: جواب همين بود كه ديدى. آنچه را ديدى براى دوست خود بازگو كن».(1)
حضرت مى دانست كه ابوسلمه دل به آن حضرت نبسته است، به گواه اينكه در كنار نامه حضرت به دو نفر ديگر از آل على(عليه السلام) نيز نامه نوشته بود. مسلّماً همراهى با چنين حاكم نظامى به سود امام نبوده و به سود شيعيان نيز به شمار نمى آمد.
ابومسلم خراسانى نيز از سياسى كاران بود. او نيز نامه اى به امام نوشت و درخواست كرد كه با امام(عليه السلام) بيعت كند. حضرت با او نيز همراهى ننمود و در جواب نامه او نوشت: «ما أنت من رجالى ولا الزمان زمانى».(2) زيرا مى دانست كه همراهى با آنان جز اينكه وسيله اى براى قدرت گرفتن او شود، چيز ديگرى نيست و چه بسا قدرت ديگرى كه بر او پيروز خواهد شد، مايه گرفتارى امام و شيعيان گردد.
ما اگر بخواهيم موقعيت امام را در برابر اين شورش ها ارزيابى كنيم و

1. در اين باره ر.ك: الفخرى، ص 154; مروج الذهب، ج 3، ص 253.
2. ملل و نحل، شهرستانى، ج 1، ص 142.

صفحه 247
بخواهيم با تعبير خودمانى سخن بگوييم، بايد بگوييم كه امام سياسى بود ولى هرگز با سياسى كاران همكارى نمى كرد و پيوسته مراقب بود كه خود و شيعيانش فريب نخورند و در آينده گرفتار نشوند، ولى در عين حال شيعيان را از هرگونه همكارى با امويان و عباسيان باز مى داشت و از اين طريق يك نوع مبارزه منفى با هر دو گروه انجام مى داد.
امام و وحدت امت اسلامى
يكى از آرزوهاى امام، وحدت امّت اسلامى بر پايه اصول و خط واقعى اسلام بود و لذا كسانى را كه بر اختلاف دامن مى زدند، هدايت مى كرد. مردى خدمت امام صادق(عليه السلام) رسيد و گفت: پيامبر فرموده است: «اختلاف امّتى رحمة» يعنى اختلاف و پراكندگى در ميان امت من رحمت است. حضرت فرمود: معناى حديث اين نيست، بلكه مقصود «اختلافهم نحو الحديث» يعنى اختلاف در اينجا به معناى رفت و آمد براى اخذ حديث است، زيرا مدينه مركز حديث و تعاليم پيامبر است.(1)
تربيت انسان هاى مخلص و وارسته
صوفيگرى در آن زمان به صورت يك آيين قشرى و انزواگرا رو به گسترش بود. حضرت در عين مخالفت با قشريگرى و انزواطلبى و با انتقاد از عمل سفيان ثورى كه به ظاهر ژنده پوش و در باطن راحت طلب بود، گروهى مخلص و پاكدامن و سخت كوش و اجتماعى تربيت كرد تا اسوه و الگوى امت باشند.

1. وسائل الشيعة، ج 18، باب 11 من أبواب صفات القاضى، حديث 10.

صفحه 248
تثبيت مرجعيت اهل بيت(عليه السلام)
امام با انتقاد از رجوع به قياس و استحسان و نكوهش از فقيهانى كه بدون مايه هاى علمى فتوا مى دادند، پيوسته مى كوشيد مرجعيت اهل بيت را بيان كند تا مردم، حلال و حرام و عقايد و معارف را از آنان فرا گيرد، لذا به سلمة بن كهيل و حكم بن عتيبه از فقيهان اهل سنت فرمود:
«شرّقا أو غرّبا فلا تجدان علماً صحيحاً الّا شيئاً خرج من عندنا أهل البيت».(1)
«اگر مى خواهيد به شرق يا به غرب برويد، هر كجا برويد، سخن درستى را پيدا نمى كنيد مگر چيزى كه از نزد ما خانواده بيرون آمده باشد».
و در حديث ديگر فرمود:
«لعن الله أصحاب القياس فانّهم غيّروا كتاب الله وسنّة رسول الله».(2)
«خدا پيروان قياس را لعنت كند كه قرآن و سنت را زير پا نهاده اند».
ما معترفيم كه در اين گفتار، حق امام صادق(عليه السلام) را ادا نكرده ايم، ولى توان و وقت بيش از اين نبود.

1. همان، باب 7 من أبواب صفات القاضي، حديث 22.
2. همان، باب 6 من ابواب صفات القاضى، حديث 44.

صفحه 249

4

حديث ثقلين

و متن صحيح آن

سؤال: حديث ثقلين كه به صورت متواتر نقل شده است، كدام يك از دو صورت آن صحيح است؟
1. كتاب الله و عترتى، أهل بيتى.
2. كتاب الله و سنّتى.
پاسخ
حديث ثقلين به صورت نخست وارد شده و اسناد آن صحيح، بلكه متواتر است، ولى صورت دوم، يا به صورت مرسل وارد شده و يا به صورت مسند، ولى اسناد آن ضعيف است. ما در اينجا تنها به روايات اهل سنّت اكتفا مى نماييم و از نقل روايت شيعه خوددارى مى كنيم:
1. مسلم در صحيح خود(1) با سندى صحيح از زيد بن أرقم چنين نقل

1. صحيح مسلم، ج 4، ص 1873، به شماره 2408. تمام احاديث صحيح مسلم، نزد اهل سنت از اعتبار بالايى برخوردار است.

صفحه 250
مى كند:
روزى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در كنار آبى به نام خمّ كه ميان مكه و مدينه قرار دارد، ايستاد و پس از ستايش خدا و نصيحت مردم چنين فرمود:
«اى مردم! من بشرم. نزديك است مأمور خدايم به سراغ من بيايد و نداى او را لبيك بگويم و من در ميان شما دو چيز گرانبها مى گذارم: نخستين آنها كتاب خداست كه در آن هدايت و نور است. كتاب خدا را بگيريد و به آن چنگ بزنيد.
دومى: «أذكّركم الله فى أهل بيتى! أذكّركم الله فى أهل بيتى! أذكّركم الله فى أهل بيتى»: «اهل بيت من، خدا را به ياد داشته باشيد درباره آنان» (اين جمله را سه بار تكرار فرمود).
2. دارمى در سنن خود همين حديث را به همين لفظ با سند صحيح نقل كرده است كه از تكرار آن خوددارى مى كنيم.(1)
3. ترمذى در سنن خود چنين آورده است:
«رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: مردم! در ميان شما دو چيز مى گذارم. مادامى كه به آن دو چنگ بزنيد، گمراه نمى شويد. يكى از ديگرى بزرگ تر است. اين دو عبارتند از كتاب خدا - ريسمانى كه از آسمان به زمين كشيده شده - و خاندان و اهل بيت من. و اين دو از هم جدا نمى شوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند. بنگريد چگونه پس از من با آن دو رفتار مى كنيد».(2)

1. سنن دارمى، ج 2، ص 431-432 با سند صحيح.
2. سنن ترمذى، ج 5، ص 663، شماره 3788. متن عربى آن چنين است: «كتاب الله حبل ممدود من السماء الى الأرض و عترتي أهل بيتي».

صفحه 251
ما به همين سه سند از معتبرترين كتاب هاى اهل سنت بسنده مى كنيم، زيرا نقل ديگر روايات از «سنن» و «صحاح» آنان به طول مى انجامد و اگر روايات شيعه را بر آنچه اهل سنت نقل كرده اند، بيفزاييم اين متن به صورت فوق تواتر درمى آيد. اكنون ببينيم سند تعبير دوم چگونه است؟
«سنّتى» در احاديث اهل سنّت
رواياتى كه به جاى «أهل بيتى» لفظ «سنّتى» را آورده اند، همگى از نظر سند، ضعيف و بى اعتبارند:
1. حاكم در مستدرك با سند زير چنين نقل مى كند:
ابن ابى اويس از پدرش اويس، از ثور بن زيد ديلى از عكرمه از ابن عباس نقل مى كند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: « من در ميان شما دو چيز مى گذارم. اگر به آن چنگ بزنيد، گمراه نمى شويد: كتاب خدا و سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)».(1)
بررسى سند
در سند، ابن ابى اويس و پدر او آمده و هر دو ضعيف اند. به سخن مؤلف تهذيب الكمال كه از رجاليّون نامى اهل سنت است، گوش دهيم:
او از يحيى بن معين نقل مى كند: «ابواويس و فرزندش ضعيف اند و آنان حديث را سرقت مى كردند و راست و دروغ را به هم مى آميختند و دروغ مى گفتند. اعتبارى به گفتار آنان نيست». آنگاه از نسائى نقل مى كند: «آن

1. مستدرك حاكم، ج 1، ص 93. متن چنين است: «كتاب الله و سنة نبيّه».

صفحه 252
دو ضعيف اند و قابل اعتماد نيستند».(1)
ابن حجر در مقدمه فتح البارى مى نويسد: «با حديث ابن ابى اويس (پسر) نمى توان احتجاج نمود»(2) و امّا پدر يعنى ابواويس، ابوحاتم رازى درباره او مى گويد: «با حديث او نمى توان احتجاج نمود».(3)
شگفت اينجاست كه حاكم در مستدرك خود اين حديث را نقل كرده، ولى به تصحيح آن نپرداخته، در حالى كه او در غالب موارد به تصحيح سند مى پردازد. زيرا كتاب خودش را متمم صحيح بخارى و صحيح مسلم مى داند.
2. حاكم در مستدرك، متن «كتاب الله و سنّتى» را با سند ديگرى نيز نقل كرده است و مى گويد: صالح بن موسى الطلحى از عبدالعزيز بن رفيع از ابى صالح از ابى هريره به طور مرفوع نقل كرده است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: «كتاب الله و سنّتى».
ولى اين سند نيز بسان سند نخست كاملاً ضعيف و مردود است:
بررسى سند
1. صالح بن موسى الطلحى مورد طعن است. ابوحاتم رازى مى گويد: او ضعيف الحديث و منكرالحديث است و منكرات را به انسان هاى عادل و وارسته نسبت مى دهد. حديث او ارزش نوشتن ندارد، احاديث او را بايد كنار نهاد و نمى توان تأييد كرد.(4)

1. تهذيب الكمال، ج 3، ص 127.
2. فتح البارى، بخش مقدمه، ص 391، دار المعرفة.
3. الجرح و التعديل، ج 5، ص 92.
4. تهذيب الكمال، ج 13، ص 96.

صفحه 253
2. ابن حبّان مى گويد: صالح بن موسى الطليحى، احاديثى از انسان هاى وارسته نقل مى كند كه شبيه روايات آنها نيست. او اين كار را انجام مى دهد تا مردم، روايات او را بپذيرند و لذا نمى توان با آن احتجاج كرد. حديث او قابل نقل نيست.(1)
عجيب اينجاست كه ذهبى، همين حديث را با لفظ «سنّتى» در شرح حال صالح بن موسى آورده و مى گويد اين حديث يكى از احاديث غير قابل تأييد اوست.(2)
3. مالك در موطّأ(3) بدون سند، اين حديث را نقل كرده است.
4. ابن عبدالبر در تمهيد براى اين حديث، سند چهارمى دارد و آن را با سندى از كثير بن عبدالله بن عمرو بن عوف، از پدرش از جدّش از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل مى كند.(4)
بررسى سند
ما درباره ديگر راويان سند اين حديث گفتوگو نمى كنيم، تنها همين كثير بن عبدالله براى ضعف اين حديث كافى است. امام شافعى مى گويد: «او يكى از دروغ گوهاى بزرگ است».(5) ابوداوود مى گويد: «او يكى از دروغ گويان مشهور است».(6) ابن حبّان مى گويد: وى از پدرش و از جدش نسخه حديثى

1. تهذيب التهذيب، ج 4، ص 355.
2. ميزان الاعتدال، ج 2، ص 302.
3. موطّأ، ص 899، حديث شماره 3.
4. تمهيد، ج 24، ص 331.
5. تهذيب التهذيب، ج 8، ص 377، چاپ دارالفكر; تهذيب الكمال، ج 24، ص 138.
6. تهذيب الكمال، ج 24، ص 138.

صفحه 254
دارد كه قابل اعتماد نيست و جز براى تعجب نمى توان آن را نقل كرد».(1)
اين داورى كوتاه و فشرده درباره اين حديث است و شايسته مسلمانان، آن است كه پيوسته به حديث صحيح عمل كنند، نه حديثى كه راويان آن، ناقلان منكرات و كذّابان دوران بوده اند.
استاد بزرگ مرحوم آيت الله بروجردى، در مقدمه كتاب جامع احاديث الشيعه با تلاش طاقت فرسايى، اسانيد حديث «كتاب الله وعترتى» را از منابع اهل سنت گردآورى كرده و براى هيچ منصفى جاى سخن نگذاشته است. شگفت از بزرگوارى است كه خود در تأليف جامع احاديث الشيعه شريك و همكار بوده و كراراً از محروم آيت الله بروجردى، حديث را به نحوى كه گفته ايم شنيده است، ولى در مصاحبه خود، به لفظ دوم نيز اشاره مى كند و مى گويد:
به يقين در روايت، هم واژه «سنّتى» بوده و هم «عترتى». مرحوم كلينى در كتاب كافى در باب علم و عالم، بابى را با عنوان «باب الاخذ بالسنّة وشواهد الكتاب» مى آورد و احاديثى را ذكر كرده كه سنت پيامبر مانند قرآن، معيار رد و قبول چيزهايى است كه به دين نسبت داده مى شود.(2)
***
در اينجا دو نكته را يادآور مى شويم:
1. در روايات صحيح كه اصولاً همگان بر صحت آن امضا نهاده اند، عبارت «أهل بيتى و عترتى» است; ولى در روايات ضعيف و غيرصحيح- كه نقّادان و حديث شناسان اهل سنت، به شدت آن را نقد كرده اند- واژه

1. المجروحين، ج 2، ص 221.
2. مجله حوزه، شماره 141، ص 36.

صفحه 255
«سنّتى» وارد شده است.
2. درست است كه كلينى چنين بابى و رواياتى دارد، ولى اين روايات چه ارتباطى به لفظ حديث دارد؟ شكى نيست كه سنت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)- كه با سند صحيح نقل شده باشد- ميزان حق و باطل است و با قرآن تفاوتى ندارد، ولى سخن در اين است كه آيا مقصود از آن دو يادگار پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) چيست، كتاب خدا و عترت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) يا كتاب خدا و سنت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)؟
بررسى اسانيد ثابت كرد كه حديث به صورت «عترتى» وارد شده است، ولى اين مانع از آن نيست كه سنت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) هم از ارزش بالايى برخوردار باشد. اتفاقاً علوم و احاديث عترت، همه از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) گرفته شده اند; از اين گذشته، سنت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به هنگام وفات هرگز در اختيار مردم نبود و هر بخشى از سنت را گروهى شنيده و بخش ديگر را افراد ديگر و اين سنت تا زمان منصور دوانيقى(م 143) تدوين نشد. آيا صحيح است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، معيار حق و باطل را سنتى قرار دهد كه هنوز تنظيم و تدوين نشده و پس از گذشت زمانى قريب به يك و نبم قرن- آن هم با مشكلاتى فراوان- مى خواهد به دست مردم برسد!
نكته ديگرى را در اينجا يادآور مى شويم: آن بزرگوار در مصاحبه خود به انتقاد پرداخته مى گويد:
«بزرگ ترين مانع فكرى براى اين نوع روشنفكرى آن است كه كسى بر عترت جمود ورزد و بگويد: قرآن و عترت; و سنت را كه اهل تسنن در كتاب ها از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل كرده اند، به هيچ نينگارد. ناديده گرفتن سنت كه الآن در بين اهل تسنن در كتاب هايشان هست، به اين دليل كه ما عترت داريم و

صفحه 256
همين عترت از سنت كفايت مى كند، اين، جمود فكرى و اوّلين مانع فكرى در حوزه فقه است».(1)
يادآور مى شويم كه هيچ عالم شيعى يا مجتهد جامع الشرايط، سنت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را ناديده نمى گيرد و در حوزه فقه ما، رواياتى كه از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل شده و اتفاقاً ناقلان اكثر آنها محدثان اهل سنت هستند، همگى مورد پذيرش فقيهان ماست. چيزى كه هست، بايد حديث پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) با سند صحيح به دست ما برسد و اگر هم سند آن صحيح نباشد، بايد به گونه اى ضعف سند جبران شود. خوشبختانه روايات پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) كه از طريق خاندان رسالت به دست ما رسيده يا محدثان شيعه از غير اين طريق، از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل كرده اند به قدرى است كه مى تواند پاسخ گوى مشكلات فقهى باشد. مرحوم آيت الله صدر طرح كتابى را ريخته بود كه احايث پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)را كه در كتاب هاى اماميّه نقل شده است، در يك جا گرد آورد; ولى آن رادمرد الهى موفق به اتمام آن نشد. اخيراً برخى از دوستان دست به اين كار زده اند. اميد است به خواست خدا مجموع احاديث پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) كه در كتاب هاى حديثى ما نقل شده، در اختيار همگان قرار گيرد.
در پايان يادآور مى شويم آن بزرگوار در مصاحبه خود اين سخنان را تحت عنوان «روشنفكرى حوزوى» گفته است. در اينجا از تذكر اين نكته ناگزيريم و آن اينكه «روشنفكرى مثبت حوزوى» اين است كه انسان با دريدن پرده تعصب و با برخوردارى از روح حق جويى و حق گرايى، سخنان ديگران را بشنود و از آرا و افكار آنان بهره بگيرد و آنچه را كه حق يافت، از آن دفاع كند،

1. همان.

صفحه 257
ولى روشنفكرى منفى اين است كه انسان، باورهاى دينى خود را در برابر امواج زودگذر، ناديده بگيرد و تحت تأثير سخنان اين و آن قرار بگيرد و به خاطر «وحدت اسلامى» همه اصول و عقايد و تفاوت ها را ناديده انگارد، در حالى كه خود گوينده -كراراً- در سخنان و نوشته هاى خود بر اين اصل تأكيد كرده است كه: بايد مشتركات را بگيريم و در موارد اختلاف به گفتوگو بپردازيم و در عين حال، هر فردى به آيين و مذهب خود عمل كند. نه اينكه گروهى را در گروه ديگر ذوب كنيم و تفاوت ها را از بين ببريم.
به خاطر دارم در سال 1328 هجرى شمسى، مرحوم شيخ محمدتقى قمى پايه گذار دارالتقريب بين المذاهب، وارد مدرسه فيضيه قم شد تا درباره اهداف تأسيس دارالتقريب سخنرانى كند و به گمانم خود اين مصاحبه كننده نيز در جلسه حضور داشت. مرحوم قمى فرمود: هدف تقريب است نه تذويب. هدف اين نيست كه شيعه را سنّى كنيم يا سنّى را شيعه، بلكه هدف اين است كه اين دو گروه را با هم آشنا كنيم تا مشتركات خود را حفظ كنند و در مسايل اختلافى به بحث آرام بپردازند و از هر نوع تنش و جدال بيهوده بپرهيزند.
فرمود: در قاهره تصميم گرفته بودند كه كتاب الصراع بين الإسلام والوثنيّة را تجديد چاپ كنند و چون اين كتاب مايه تفرقه و داراى منطق بد و غيرصحيحى بود، با اقدام دارالتقريب از تجديد چاپ آن خوددارى شد.
ما در اينجا سخن را كوتاه مى كنيم و از بيشتر به كم بسنده مى كنيم، زيرا به قول سراينده:
اندكى با تو بگفتم غم دل، ترسيدم *** كه دل آزرده شوى ورنه سخن بسيار است

صفحه 258

صفحه 259
بخش سوم

اجتماعى

1. ديدار سران در سرزمين منى
2. عيد قربان در سه روز يا يك روز؟
3. باخترشناسى در برابر خاورشناسى
4. خاورشناسان صهيونيست
5. زنده به گور كردن دختران در قرن بيست و يكم
6. پاسدارى از جان يا خلاصى از دست بيمار؟!
7. دومين كنگره بين المللى اخلاق پزشكى
8. بازديد رئيس مؤسسه دارالحديث الحسينيه
9. اتحاد ملّى و انسجام اسلامى
10. حذف تدريس فقه مذاهب
11. مكاتبات علماى شيعه و سنى
12. دو رفتار متناقض پاپ

صفحه 260

صفحه 261

1

ديدار سران در سرزمين منى

و بايسته هاى پس از آن

شايد در ميان مسائل اجتماعى، مسأله اى روشن تر و لازم تر از مسأله تقريب در ميان مسلمانان و ايجاد الفت در ميان اهل قبله نباشد. گروهى از مسلمانان بر اثر يك رشته آموزه هاى غلط، تفرقه و ستيزه جويى را دل مشغولى خود ساخته و از طريق رسانه هاى مختلف و استخدام جوانان ناآگاه به تخريب و كشتار بى گناهان پرداخته و جز يك گروه خاص، همه را كافر و بيرون از اسلام قلمداد مى كنند. ضرر اين گروه ناآگاه و به يك معنى وابسته به استكبار جهانى بيش از آن است كه در اينجا بازگو شود. روزى نيست كه در عراق، لبنان، پاكستان، افغانستان و الجزاير گروه هايى از مسلمانان طعمه حريق و انفجار و ترور نشوند، در حالى كه غربيان در كمال آسودگى زندگى مى كنند.
شما برگ هاى روزنامه ها را در اين يك سال اخير ورق بزنيد. روزى نيست كه انفجار يا ترور و تخريب و قتل و آدم ربايى در كشورهاى اسلامى صورت نگرفته باشد. چه شد كه پس از يك آرامش طولانى در قرن گذشته، بار ديگر آتش جنگ افروخته شد و به جاى اينكه دشمن را از سرزمين خود برانيم، او را به

صفحه 262
سرزمين خويش مى خوانيم و روزى نيست كه در سايه آنان، اين حوادث مرگبار رخ ندهد؟
ديدار سران كشورهاى اسلامى در موسم حج سال جارى (1386) در سرزمين منى گاهى مثبت در تقريب بين مسلمانان بود و پيام آن اين است كه در منطقه مى توان بر اثر تفاهم و احترام متقابل به صلح و آرامش دست يافت و توطئه دشمنان را خنثى ساخت، ولى آنچه مهم است، اين است كه پس از ديدار سران، ديدار علماى برجسته مسلمانان صورت پذيرد و در امّ القراى اسلام، مكّه مكرمه يا در كنار مرقد پيامبر خاتم(صلى الله عليه وآله وسلم) نشستى براى همكارى نزديك صورت پذيرد تا روشن شود كه علماى اسلام همگى پيام آوران صلح و دوستى هستند و در عين حال هم بحث هاى علمى و منطقى در جاى خود محفوظ است.
اصولاً آنچه اسلام را زنده نگه داشته، گفتوگوهاى علمى دانشمندان در فنون گوناگون است و اگر گفتوگو در يك رشته علمى متوقف شود آن علم دچار مرگ مى شود. تكامل علم كلام و فقه و اصول و ديگر علوم اسلامى، در سايه همين گفتوگوها بوده است و چيزى كه باعث ايستايى علوم دينى در ميان اهل كتاب شده است، همان ممنوعيت بحث و گفتوگوى علمى است در حالى كه در محيط اسلامى، هيچ گاه گفتوگوى علمى ممنوع نشده است، ولى در عين حال، اين گفتوگوها نبايد بهانه اى براى تفرقه گرديده و آب به آسياب دشمن ريخته شود.
قرآن در هر جا كه درباره وحدت سخن گفته آن را مى ستايد و هر جا كه از تفرقه ياد كرده آن را نكوهش مى كند. بار ديگر اين سخن زيباى پايه گذاران

صفحه 263
صلح و دوستى ملل و داعيان تقريب را بازگو مى كنيم كه گفته اند: «بنى الإسلام على كلمتين: كلمة التوحيد و توحيد الكلمة: اسلام بر دو پايه استوار است: توحيد و اتّحاد».
***
شكى نيست كه گروهى از مفتيان افراطى، بخش عظيمى از مسلمانان را اعم از سنى و شيعه به باد تكفير مى گيرند و آنها را به امورى متهم مى كنند كه لازمه آن دورى از حظيره توحيد است ولى همگى مى دانيم كه فتوا بر اساس اطلاعاتى كه مفتى درباره گروه هاى اسلامى به دست مى آورد يا در اختيار او قرار مى دهند، صادر مى شود; مثلاً مى گويند شيعيان به خدايى امامان خود معتقد بوده و آنان را مدير و مدبّر جهان مى دانند، آنگاه مفتى بر اساس اين اطلاعات غلط حكمى را درباره آنها صادر مى كند. آنچه تذكرش لازم است اين است كه علماى گروهى كه مورد بى مهرى مفتيان وهابى هستند در تماس مستمرّ موضوع را براى آنان روشن كنند و ثابت كنند كه اطلاعات شما از شيعيان و ديگر گروه هاى اسلامى غلط است. شما بار ديگر گروهى را اعزام كنيد كه در نقاط شيعه نشين جهان با علما و دانشمندان در تماس باشند تا اطلاعات صحيح در اختيار شما بگذارند و اگر اين كار از جانب علماى ايران يا ساير بلاد انجام بگيرد و به روشنگرى موضوع بپردازند، گامى مثبت در تقريب برداشته اند و ما مطمئنيم اطلاعات مفتيان تكفيرى، از كتاب هاى ابن تيميه و ابن قيم و نيم خوردههاى آنهاست و هرگز مستقيماً تماسى با بزرگان اسلام ندارند و احياناً بر احاديثى تكيه مى كنند كه هرگز مورد اعتماد نيست.
در اينجا به خاطر مى آورم كلمه بزرگى را كه برخى از علماى اهل سنّت

صفحه 264
گفته اند و آن اينكه جهل و نادانى ما نسبت به يكديگر مايه تفرقه شده است.
دوست عزيزم جناب آقاى حاج شيخ محمدعلى عمروى پيشواى شيعيان در مدينه منوره براى من نقل كرد كه روزى در ديدارى با بن باز(مفتى سابق سعودى) درباره موضوعى سخن مى گفتيم. او مسأله نذر بر نبى و امام را مطرح كرد كه شما شيعيان براى آنان نذر مى كنيد، در حالى كه نذر بايد براى خدا باشد. در پاسخ گفتم: جناب مفتى! هرگاه كسى بره اى را در اختيار داشته باشد و آن را براى خاطر خدا و به نام خدا ذبح كند و ثواب آن را به نبى و امام اهدا كند، آيا اين صحيح است؟ گفت: اگر چنين باشد، صحيح است. گفتم: كار ما از همين قبيل است!
براى پياده شدن طرح تقريب مسلمانان، از طريق كسب اطلاع درست و مستقيم از يكديگر يك هسته مركزى لازم است كه به روشنگرى موضوع بپردازد و مثلاً آنان ما را متهم مى كنند كه شما صحابه پيامبر را سب مى كنيد و آنان را كافر مى دانيد، در حالى كه اين مطلب سراپا دروغ است. ما صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را از آن نظر كه آن نور اعظم را درك كرده اند، احترام مى كنيم و بيش از دويست نفر از ياران پيامبر پيشگامان تشيع بودند. در اين صورت چگونه مى توانيم صحابه پيامبر را دشنام بدهيم، آنچه ما مى گوييم اين است كه صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)يكدست نبوده و در ميان آنان عادل و غيرعادل فراوان بوده و قرآن بعضى از صحابه را به خاطر برخى كارهاى ناروا نكوهش كرده است و اين مسأله غير از آن است كه همه را دشنام دهيم يا تكفير كنيم.
عين اين كار بايد در مورد تحريف قرآن كه ما شيعيان را به آن متهم مى كنند، صورت پذيرد. هيچ گاه شيعه به تحريف قرآن معتقد نيست و جز

صفحه 265
يك قرآن در ميان شيعه، قرآن ديگرى نيست. در كتابخانه آستان قدس رضوى قريب شش هزار قرآن خطى موجود است كه همگى يكنواخت است.
مسأله مهم، روشن كردن مواضع شيعه و ساير مسلمانان در موارد اتهامات است، آنگاه نوبت «حكم شرعى» درباره آن موضوع مى رسد كه خود موضوع مستقلى است كه شايد در آينده درباره آن سخن بگوييم.

صفحه 266

2

عيد قربان در سه روز يا يك روز؟!

در سال جارى (1386/1428)، كشورهاى اسلامى سه روز مختلف را عيد قربان اعلام كردند. عربستان سعودى روز چهارشنبه و كشور مالزى و مسلمانان اندونزى روز پنجشنبه را و مسلمانان هند و پاكستان و بنگلادش و مغرب و شيعيان لبنان و عراق و جمهورى اسلامى ايران روز جمعه را عيد گرفتند. اين نوع اختلاف را از طريق اختلاف افق و امور ديگر توجيه مى كنند كه در ذيل مى آوريم:
1. هنگام غروب آفتاب در سرزمين هاى شرقى، چه بسا ماه از محاق بيرون نيامده و قابل رؤيت نبوده و تحت الشعاع باقى مانده است، ولى از آنجا كه آفتاب در مغرب زمين ديرتر غروب مى كند، چه بسا ممكن است ماه از تحت الشعاع بيرون آمده و قابل رؤيت باشد.
2. برخى ديگر اين اختلاف را مربوط به شرايط ثبوت ماه مى دانند; مثلاً برخى از مذاهب فقهى شاهد واحد را در ثبوت هلال كافى مى دانند، در حالى كه در مذاهب ديگر، تعدد شاهد شرط است.
3. اكثريت مى گويند: هلال بايد با چشم غيرمسلح ديده شود، در

صفحه 267
حالى كه برخى مى گويند در اين قسمت فرقى ميان چشم مسلح و غيرمسلح نيست.
4. چه بسا ممكن است برخى از اين كشورها بر محاسبات نجومى تكيه كنند، نه بر رؤيت هلال.
اينها يك رشته عللى است كه مايه پديد آمدن اختلاف در تاريخ عيد قربان ميان كشورهاى اسلامى مى گردد. ما در اينجا سه نكته را يادآور مى شويم:
1. اگر واقعاً تعدد افق مايه اختلاف در تعيين روز عيد قربان يا فطر است، نبايد آن را دستاويز قرار داد و بر عالمان و فقيهان و مسئولان كشورها خرده گرفت، زيرا اختلاف، يك پديده تكوينى و آفرينشى است و نظام هستى ايجاب مى كند كه ماه در برخى از كشورها ديرتر و در برخى زودتر رؤيت شود. نظير اين اختلاف در روزهاى شمسى نيز هست. چه بسا آغاز روز جمعه جزاير فيجى در شرق دور يا جزاير باهاما در غرب دور، ساعت هاى زيادى اختلاف داشته باشند و هرگز نمى توان بر آنها خرده گرفت، زيرا اين، نتيجه كروى بودن زمين است; بنابراين بايد اصل اختلاف را به گونه اى پذيرفت.
2. امروز عربستان سعودى خود را يكه تاز ميدان اسلام و مسلمانان مى داند و گاهى با دلايل و قرائنى روزى را به عنوان روز عيد معرفى كرده و گاهى هم پيش از رسيدن روز عيد، تاريخ آن را تغيير مى دهد. اين نوع تذبذب و ترديد، حاكى از آن است كه در ثبوت هلال، شرايط شرعى و دقت علمى رعايت نمى شود.
محقق متتبّع مرحوم آغا بزرگ تهرانى(1293-1389 ق) در خاطرات خود نقل مى كند كه در سال 1364ق من با جمعى از زائران خانه خدا كه شيعه و

صفحه 268
سنى مختلط بودند، از مسجد شجره محرم شديم و در مسير مدينه به مكه راننده براى رؤيت هلال وسيله نقليه را در نقطه بلندى متوقّف ساخت. همگان با ولع خاصى به جستوجوى هلال پرداختند، امّا هيچ كس ماه را نديد، چه جوان و چه پير، چه سنى و چه شيعه، وقتى وارد مكه شديم و اعمال عمره را به جا آورديم، شنيديم كه سعودى ها تقويم را عوض كرده اند. سراغ اداره مربوط رفتم، ديدم يكى از دلايل ثبوت هلال شهادت پيرمردى است كه همراه ما بوده است و او هم مثل ما هلال را نديده بود. امّا او در اينجا ادّعاى رؤيت مى كرد!
مفتيان عربستان بدانند كه ميليون ها زائر خانه خدا پس از ساليان درازى با اشتياق و آرزو رهسپار سفر حج مى شوند به اميد اينكه بتوانند اعمال حج خود را به گونه اى صحيح و دلنشين انجام دهند و شك و ترديدى در صحّت آن نداشته باشند. ناگهان با اين نكته مواجه مى شوند كه مفتيات سعودى بر خلاف تقويم رسمى، اوّل ماه را به شهادت افراد غيرمتعهد، جلو انداخته اند. در اين هنگام علاوه بر مسئوليت اجتماعى، مسئوليت الهى را نيز بايد بپذيرند.
بنابراين، پيشنهاد مى شود: عربستان سعودى براى رفع هر نوع اختلاف و جلب قلوب مسلمانان، براى اين كار متخصصانى را از كشورهاى اسلامى و مذاهب مختلف دعوت كند و قبل از حلول ماه ذى حجه، در اين مورد بررسى كافى صورت گيرد، آنگاه به اتفاق آرا يا اكثريت قاطع حكم صادر كند.
3. براى پيشبرد اين هدف، لازم است كشورهاى اسلامى بسان ماه رمضان، در همه ماه ها بالأخص ماه ذى الحجه به استقبال رؤيت هلال بروند. اكيپ هاى متنوع در نقاط مختلف كشورها مستقر گشته و در جستوجوى

صفحه 269
ماه باشند و با ابزار و ادوات موجود جاى آن را مشخص كنند تا رؤيت بصرى ميسّر گردد، ولى متأسفانه در غالب كشورهاى اسلامى در غير ماه رمضان كمتر به استقبال هلال ماه مى روند.
به اميد اينكه روزى اين تذكرات دلسوزانه مورد توجه مسئولان و بزرگان و عموم علاقه مندان قرار گيرد.

صفحه 270

3

باخترشناسى در برابر خاورشناسى

رشته خاورشناسى و به تعبير عربى «استشراق» از صدها سال پيش پايه گذارى شده است و هدف از تأسيس آن، اين بوده كه ملّت مغرب زمين ملل مشرق زمين را به خوبى بشناسند و بر اهداف خود كه بر همگان روشن است، نايل آيند.
در اينكه خاورشناسى از كى پيريزى شده است، در ميان محققان نظرهاى گوناگونى ابراز شده است.
برخى تاريخ آن را به دوران قبل از اسلام برگردانده و مى گويند بر اثر جنگ هاى ايران و روم، مسأله خاورشناسى پيريزى شد تا غرب، نقاط قوت و ضعف دشمن خود را به خوبى بشناسد و در جنگ يا صلح نبازد و روميان يك بار در جنگ باختند، هرچند بعداً پيروز شدند.
برخى ديگر مى گويند: مبدأ خاورشناسى به جنگ هاى صليبى باز مى گردد و از آنجا كه صليبيان با تمام قدرت به سرزمين شرق حملهور شدند و پس از جنگ هاى خونين و كشتارهاى فراوان، مفتضحانه سرزمين شرق را ترك گفته و به غرب بازگشتند، اين سبب شد كه گروهى از دانشمندان خود را براى شناخت

صفحه 271
شرق بسيج كردند و اين رشته پيريزى شد.
اگر اين دو نظريه اغراق آميز باشد، نظريه سوم تا حدّى واقع بينانه تر است و آن اينكه مبدأ خاورشناسى به دوران رنسانس باز مى گردد كه مردم مغرب زمين در همه افكار و آراى خود تجديد نظر كرده و همه چيز را از نو آغاز نمودند; حتى دكارت فيلسوف معروف در اصل وجود خود، شك و ترديد نمود، آنگاه از طريق يك قياس غلط به وجود خود پى برد و گفت: «من مى انديشم پس هستم».(1)
ما فعلاً با تاريخ پيدايش اين رشته در غرب چندان كارى نداريم. چيزى كه بايد يادآور شويم، اين است كه بايد در مقابل خاورشناسى كه رشته مهمى در مغرب زمين است، در كشورهاى اسلامى نيز رشته اى به نام غرب شناسى تأسيس شود و به صورت يك ماده درسى مختلف تدريس شود و آنچه اين مطلب را ايجاب مى كند، اين است كه ما الآن درگير سياستمداران غرب و اقتصاددانان آنها هستيم. آنان پيوسته در حال برنامه ريزى براى مهار كردن شرق و بهره گيرى از امكانات مالى و مادّى آن به سود خود هستند تا سلطه خود را بر آنها تحكيم كنند.
ما نيز در مقابل بايد از نقاط قوت و ضعف برنامه هاى آنان در گذشته و حال به صورت يك علم منظم مطلع شويم و به اصطلاح مرحوم شرف الدين عاملى «لا يُنتشر الهدى الّا من حيث انتشرت الضلالة: رستگارى از

1. وجه غلط بودن روشن است; زيرا وى نتيجه را در مقدمه مسلم گرفته، آنجا كه مى گويد: «فكر مى كنم»; از اين گذشته، اعتقاد انسان به خويش روشن تر از اعتقاد او به تفكر خويش است، چگونه مى تواند از مبهمى به يك امر روشن پى برد؟

صفحه 272
همانجا گسترش مى يابد كه گمراهى از آنجا راه يافته است». البته وظيفه اسلامى ايجاب نمى كند كه ما در صدد استثمار و سلطه جويى بر آنان باشيم، امّا براى دورى از سلطه پذيرى ناچاريم كه رقيب را به خوبى بشناسيم و به موقع پاسخ بدهيم.
امروز بيش از يك ميليون نسخه خطى اسلامى در كتابخانه ها و موزه هاى غربى ثبت شده كه هنوز به تدريج باقيمانده را ثبت مى كنند، در حالى كه غالباً نسخه اى از آنها در كشورهاى شرقى وجود ندارد. نگارنده خود در سفرى كه در سال 1356 به امريكا داشتم، نسخه خطى برخى از مجلدات «تبيان» شيخ طوسى را در دانشگاه نيوجرسى كه در آن هنگام 105 سال از عمر آن مى گذشت، مشاهده كردم. خطوط مير در آنجا فراوان بود. روزنامه هاى اطلاعات و كيهان، مرتب خريدارى شده و تجليد مى گشت.
در دوران رضاخان براى تاراج نسخ ارزشمند و چه بسا چاپى شايعه سازى كردند كه دولت كليه اين كتاب ها را از خانه ها جمع آورى و نابود خواهد كرد. اين خبر هنگامى منتشر شد كه دلالان يهودى مشتى از مسلمانان فريب خورده را آلت دست قرار داده، به خريد نسخه ها اقدام نموده و كتاب هاى زيادى را از كشور بيرون بردند.
شناخت غرب نبايد تنها بر روى سياست هاى آنان متمركز گردد، زيرا اين كار را غالباً وزارت هاى امور خارجه دنبال مى كنند، بلكه شناخت غرب بايد در ابعاد گوناگون صورت گيرد.
1. شناخت عقيدتى و معرفتى مذاهب و افكار و ارزش ها و فرهنگ و تمدن آنان;

صفحه 273
2. تاريخ غرب به صورت تاريخ نمايى نه تاريخ نگارى و علل پيشرفت غرب در قرون اخير;
3. جغرافياى طبيعى و انسانى و سياسى غرب;
4. اقتصاد و قدرت توليد و روابط اقتصادى آنان با جهان;
5. شناخت اقليت هاى مذهبى، قومى و نژادى در غرب;
6. قدرت كليسا و تحوّلاتى كه در آن رخ داده و وضع كنونى دين و مذهب در غرب;
7. شناخت راه هاى تفاهم و تبادل فرهنگى و درنتيجه گفتوگو ميان تمدن ها و تبادل و تعامل به جاى جنگ و نبرد تمدن ها;
8. باز گرداندن ثروت هاى علمى و فرهنگى و آثار باستانى شرق;
9. بهبود بخشيدن به نگرش غربى ها نسبت به مردم مشرق زمين و زدودن هر نوع تهمت و بدبينى و نفرت و برترى جويى ميان دو طرف;
10. كوشش براى رفع مرزبندى حاكم بر غرب در زمينه انسان شناسى و تقسيم انسان ها به دو گروه «فرادست» و «فرودست».

صفحه 274

4

خاورشناسان صهيونيست در غرب...

و تلاش براى نابودى تمدن اسلامى

شمار بسيارى از خاورشناسان صهيونيست در ميدان هاى مختلف خاورشناسى به كار پرداخته اند و با تمام توان كوشيده اند نظريات خصمانه اى درباره تمدن اسلامى ارائه كنند. آنان تلاش خود را بر روى شرق شناسى متمركز كرده اند تا شخصيت مسلمان و نكات ريز و دقيق دين اسلام را به عنوان دين اكثريت ملل خاورميانه به دست آورند و بتوانند به فرهنگ و تمدن اسلامى خدشه وارد كنند.
صهيونيست ها در درون جنبش خاورشناسى به عنوان يهودى عمل نمى كنند، بلكه خود را در چهره اى غربى نشان مى دهند، و در پژوهش ها و بررسى ها تابعيت غربى خود را به جاى تابعيت اسرائيلى به كار مى گيرند و به گونه اى جلوه مى كنند كه گويا از پايه هاى اصلى خاورشناسى مسيحى هستند و با اين شيوه با يك تير دو نشان مى زنند: هم خود را بر جنبش خاورشناسى تحميل مى كنند و هم به هدف خود در زمينه آسيب رساندن به اسلام مى رسند.

صفحه 275
خاورشناسى غربى، بيشتر به هدف كمك به مؤسسات غربى براى رسيدن به بلندپروازى ها و سلطه جويى هاى آنان پديد آمد، ولى خاورشناسى صهيونيستى با هدف تسلط كامل بر منطقه ايجاد شده و اوضاع مسلمانان را از مالزى تا تركيه و آفريقا بهويژه عرب هاى مسلمان را زير نظر دارد.
حوادث تاريخى نشان مى دهد كه صهيونيست ها از ديرباز با اهداف نژادپرستانه وارد اين كار شده اند و تنها در قرون اخير نيست كه به اين كار مى پردازند.
در سال 1967 م پس از سقوط شهر بيت المقدس به دست يهود، وزير دفاع وقت موشه دايان و خاخام بزرگ شلوموگورين پس از انجام نماز نزد ديوار براق گفتند: امروز راه ما به سوى بابل و يثرب گشوده شد. نخستوزير اسبق اسرائيل گلدا ماير مى گفت: من بوى اجداد خودم را از خيبر مى شنوم و هرتسوگ به يك زن فلسطينى كه به دليل ويران شدن خانه اش با بلدوزرهاى اسرائيلى تصميم سفر به عربستان گرفته بود، گفت: وقتى با ملك فيصل ملاقات كردى، به او بگو ما به نزد او مى آييم، زيرا آنجا املاكى داريم و جد ما ابراهيم كعبه را بنا كرده است و ما حتماً آن را پس مى گيريم.
ادعاهاى دروغين
صهيونيست ها تلاش مى كنند ثابت كنند كه آيين يهودى بر اسلام اثر گذاشته; چنان كه خاورشناسان مسيحى همين ادعا را در مورد مسيحيت دارند.
دكتر محمد البهى در كتاب الفكر الإسلامى الحديث مى نويسد: علّت روى آوردن صهيونيست ها به خاورشناسى، انگيزه هاى دينى و سياسى آن است

صفحه 276
و مى كوشند اسلام را تضعيف كنند و از ارزش آن بكاهند و ثابت كنند كه آيين يهودى بر اسلام تأثير داشته است و ريشه اسلام در آيين يهود است و انگيزه سياسى آنان نيز اين است كه به انديشه صهيونسم و دولت صهيونيست كمك كنند. آنان با چنگ انداختن بر رسانه ها به عنوان مهم ترين وسيله فرهنگ سازى و تربيت و همچنين بر روزنامه ها و راديوها، آنها را در مسير ويرانگرى هاى فكرى و فرهنگى خود به كار مى گيرند.
تهمت دشمنى با يهود
آنان با تبليغات خود، در دنيا كارى كرده اند كه دشمنى با قوم سامى و نيز «يهودى ستيزى» به عنوان يك ضد ارزش در دنيا شناخته شده و به معناى مخالفت با صهيونيسم تعبير شده و به معناى مخالفت با رهبران صهيونيسم و داشتن عقيده اى متفاوت با آنان درآمده است و به شدت سركوب مى شود. اين تهمت در درون جامعه اروپايى بسيار خطرناك و داراى مجازاتى سنگين است.
خاورشناسان صهيونيست به همين بسنده نكرده و در جستوجوى نقش يهود در عربستان و مهاجرت آنها به اين شبه جزيره هستند و روابط آنان با اعراب و ديگران را مورد بحث قرار مى دهند تا حقايق تاريخى را وارونه جلوه دهند و متن مقدس مذهبى را به نادرست تفسير كنند.
از نمونه هاى مهم اين گونه خاورشناسان برنارد لويس است كه تخصص خود را در تاريخ اسلام در خدمت مطالعات صهيونيستى و مسائل مورد علاقه آنان در جهان اسلام به كار گرفته و مى كوشد ثابت كند كه يهوديان در برپايى تمدن اسلامى نقشى داشته اند. وى جنبش هاى آزادى خواهانه در جهان اسلام و استقلال بيشتر كشورهاى اسلامى از خلافت عثمانى و تركيه لائيك و

صفحه 277
غرب گرا را مورد بحث قرار مى دهد و خطرهايى را كه از ناحيه بيدارى اسلامى متوجه غرب است، برمى شمرد. در كنار وى دانيل پايبس و ناداف سافران قابل ذكر هستند. نفر دوم كوشيد سمينارى را در دانشگاه هاروارد با حمايت مالى سازمان سيا درباره جنبش هاى اسلامى برگزار كند، ولى اندكى قبل از برگزارى، نقشه او لو رفت.
به جز او خاورشناس صهيونيست، امانوئل سيفان را مى توان نام برد كه در زمينه مغرب عربى تخصص دارد.(1)
در اينجا يادآور مى شويم از روزى كه رشته استشراق (خاورشناسى) پيريزى شد، هدف، شناخت منابع مالى و اقتصادى و بهره كشى از رجال حاكم بر سرزمين هاى پهناور اسلامى بود. آنان در قيافه علم و دانش و به صورت يك فرد محقق و پژوهشگر وارد كشور اسلامى شده و به روش هاى مختلف به تفحّص و تحقيق پرداخته و نتايج را در اختيار بالاترها مى نهادند و در آثار علمى كه منتش مى كردند، براى بى طرف نشان دادن خود، گاهى به مدح و ستايش مى پرداختند، ولى روى هم رفته زهر خود را مى ريختند. شايد كمتر در ميان آنان يك فرد صددرصد منصف پيدا شود كه صددرصد واقع گرايانه قضاوت كرده باشد.
اين سبب مى شود كه محققان ما به نوشته هاى آنان كمتر اعتماد كرده، زياد خوشبين نباشند. اكنون اين سپاه استعمار بيشترين سعى خود را در راه بدبين كردن غرب و مسيحيان حاكم بر آن به اسلام و مسلمانان و ايجاد رعب و ترس از نفوذ روزافزون اسلام در سرزمين هاى آنها به كار مى برند.

1. مجلة المجتمع، 14/4/97.

صفحه 278

5

زنده به گور كردن دختران

در قرن بيست و يكم!

(واذا المؤودة سُئِلَت)
مجله آمريكايى مشهور كريستين سايسن (Christian Seience) در شماره جمعه 19/10/2007 در مقاله مهمى با عنوان «مازاد فرزندان پسر در چين: يك بمب ساعتى سياسى» نوشت: سياست تك فرزندى در چين كه دولت آن را بر چينى ها تحميل كرده است، هم اينك پيامدهاى وخيم خود را نشان مى دهد. اين نشريه مى افزايد نسبت مردان به زنان در چين پنج يا شش به يك است. اين بدان معناست كه بسيارى از مردان چينى نخواهند توانست براى خود خانواده اى تشكيل دهند و چين بايد انواع گوناگونى از ناهنجارى هاى اجتماعى و قانونى را از پيش پا بردارد تا از وضع كنونى نجات يابد.
از سوى دگر به نوشته نشريه علوم پزشكى انگلستان به دليل گرايش به فرزند پسر در دنيا سالانه در حدود 100 ميليون كودك مؤنث، زنده به گور مى شوند كه از اين تعداد 15 ميليون دختر به چين اختصاص دارد و در سال هاى آينده،

صفحه 279
اين سياست موجب قاچاق شمار بالايى از زنانى مى شود و خسارت اقتصادى آن بيشتر متوجه كشورهاى در حال رشد است نه كشورهاى ديگر.
دو خانم نويسنده به نام هاى والرى هودسون و آندريادن بور در كتاب خود به نام دموگرافى و امنيت و شاخه هاى گوناگون آنها آورده اند: سرريز شدن كودكان پسر در هر منطقه معمولاً با گسترش خشونت و حملات مسلحانه و اعتراضات و گرايش به نظاميگرى و گروه هاى چريكى همراه است.
نشريه يادشده از جهانيان خواسته است بر چين فشار آورند تا دست از سياست هر خانواده يك فرزند بردارد و از تجربيات گذشته درس بگيرد و از بروز يك فاجعه دموگرافى و تنش هاى ژئوپليتيك بزرگ در آينده جلوگيرى كند.(1)
آنچه از اين گزارش استفاده مى شود، اين است كه دو عالم سبب زنده به گور شدن دختران گشته است: 1. قانون دولت چين كه هر خانواده اى فقط مى تواند يك فرزند داشته باشد و داشتن فرزند دوم جرم است و سهميه اى ندارد.
2. فرهنگ چينى ها اين است كه پسر كارايى بيشترى دارد و بهتر مى تواند از پدر و مادر حمايت كند، در حالى كه دختر، چنين ويژگى ندارد، لذا هرگاه نخستين فرزند آنان دختر باشد، او را زنده به گور مى كنند تا در انتظار فرزند دومى باشند كه پسر باشد.
قرآن از زنده به گور كردن دختران در جامعه جاهلى ياد مى كند و آنها را نكوهش مى فرمايد. گاهى افراد رقيق القلب و داراى روحيه لطيف از خبر

1. سايت محيط، 14/4/2007.

صفحه 280
زنده به گور كردن دخترى به دست مادر، كه در قرآن آمده، انگشت تأسف به دندان مى گيرند و با ناباورى از خود مى پرسند: آيا امكان دارد كه انسان جگرگوشه خود را به دست خود زنده به گور كند؟ در حالى كه شايد مجموع دختران زنده به گورشده در دوران جاهليت از 100 تن تجاوز نكند ولى الآن طبق اين آمارهاى يادشده، شمار دختران زنده به گورشده از 100 و 1000 نفر بالاتر رفته و به ميليون ها در سال رسيده است.
آيا جز اين مى توان گفت كه جاهليت بار ديگر به جهان بازگشته و عاملان اين جنايت، انسان هاى سنگدل و درندگان انساننمايى هستند كه با زرق و برق تمدن صنعتى، معايب خود را پوشانده و خود را انسان معرّفى مى كنند؟

صفحه 281

6

پاسدارى از جان

يا خلاصى از دست بيمار؟!

فن طبابت و پزشكى از دوران هاى نخست براى حفظ جان بيماران و ناتوانان پيريزى شده است و پزشك، دومين فردى است كه بايد حافظ اسرار بيمار و نگهبان جان و سلامتى او باشد. سوگندنامه هايى كه از دوران بقراط براى پزشكان تنظيم مى شود، پزشك را مأمور مى كند كه پيوسته سعى و كوشش خود را در حفظ جان بيمار مبذول داشته و گامى بر ضد حيات او برندارد، لذا اخلاق پزشكى يكى از درس هايى است كه پزشك در آخرين سال هاى آموزشى خود، آن را مى آموزد و در جمهورى اسلامى نيز كتاب خاصّى به نام اخلاق پزشكى انتشار يافته و حتى سوگندنامه جديدى تنظيم شده است و در همه دوره ها، پزشك فرشته نجات و پدر مهربان و دوست صميمى بيمار شمرده شده است.
ولى متأسفانه بر اثر ضعف نظام هاى ارزشى، پارلمان بريتانيا قانون جديدى وضع كرده كه نه با اصول خداپرستان هماهنگى دارد و نه اخلاق

صفحه 282
پزشكى آن را تجويز مى كند و آن اينكه اگر بيماران زمينگير كه اميدى به بهبودى آنان نيست به پزشك اجازه دهند كه وسايل مرگ آنها را فراهم سازد، پزشك بايد درمان آنها و آب و غذا را از آنها قطع كند تا بر اثر گرسنگى و تشنگى بميرند.
نه تنها بيماران عاجز و زمينگير، حتى كسانى كه در قيد صحت و سلامتى هستند، ولى مى ترسند كه روزى زمينگير شوند، در همان حالت سلامتى مى توانند وصيت كنند كه در صورت زمينگير شدن، پزشك مقدمات مرگ آنها را فراهم سازد; در اين صورت، پزشك بايد به وصيت آنها عمل كند وگرنه حق آنها را پايمال ساخته است.
قرار است اين قانون از اول اكتبر سال جارى اجرا شود و اگر پزشك حاضر به انجام اين گونه وصيت ها نشود، به جرم تجاوز به حقوق ديگران محاكمه خواهد شد.
تصويب اين قانون، موج اعتراضات پزشكان مسلمان را برانگيخت و آن را غيرانسانى دانستند و حاضر شدند تن به محاكمه بدهند، ولى بيمار را از طريق قطع دارو و غذا و آب نكشند. خوشبختانه در اين قسمت، كليساى كاتوليك و بعضى جمعيت هاى دينى ديگر نيز با آنان هم صدا شده اند.(1)
حيات و زندگى، يك نعمت پرارزش است كه خدا به بشر داده و به يك معنا امانتى الهى است و هر نوع تجاوز به آن، خيانت به وديعه و امانت الهى است.

1. سايت www.moheet.com به نقل از روزنامه «البيان» امارات و «ديلى ميلز» چاپ لندن مورخ 25/9/2007.

صفحه 283
از نظر فقهى، چنين كارى «قتل نفس» به شمار مى رود و قاتل هرچند پزشك باشد، مجرم بوده و محاكمه مى شود. نه تنها در اين مورد بلكه در مرگ هاى مغزى كه فقط قلب بيمار كار مى كند، نه مغز او، چون پرتوى از حيات در اين انسان هست، هيچ پزشكى حق ندارد، دارو و درمان او را قطع كند تا بيمار راهى ديار مرگ شود.
تصويب اين گونه قوانين حاكى از يك نوع تهى شدن از ارزش هاى اخلاقى و فراموش كردن عواطف انسانى است كه به انسان به چشم يك كالا مى نگرد و با خود مى انديشد كه ديگر اين كالا، دوران مصرفش سپرى شده و بايد آن را مچاله كرد و به خاك سپرد، در حالى كه اسلام به بشر به عنوان خليفه الهى در روى زمين مى نگرد و بيمارى تن، ربطى به روح و روان او ندارد كه خود گوهر گران بهايى است.
ممكن است كسى بگويد اين پزشك، مجرى نظر خود بيمار است كه مى خواهد راحت شود. شكى نيست كه اين بيمار، از وضع خود رنج مى برد و ما بايد با او همدردى كنيم، امّا ابراز همدردى اين است كه تا آنجا كه امكان دارد به او كمك كنيم و از رنج او بكاهيم و با گماردن پرستاران مهربان، تا حدى زندگى را براى او آسان سازيم. اين نوع اجازه كشتن، درواقع نوعى خودكشى است كه در اسلام بدترين گناهان شمرده شده است و عمل پزشك نيز كشتن انسان زنده اى است و كشتن يك فرد، معادل كشتن همه انسان هاست.
كسانى كه چنين قانونى را تصويب مى كنند، منطق آنان اين است كه اين نوع بيماران مايه رنج خود و ديگران هستند و با تجويز مرگ، خودشان و ديگران

صفحه 284
را راحت مى سازند و از نظر اقتصادى دارو و درمان براى اين افراد، اتلاف هزينه است.
اين منطق، منطق مادى است، ولى منطق الهى مى گويد او با مرگ، راحت نمى شود، بلكه حيات او پيوسته است و به جهان ديگر منتقل مى شود و اين نوع عمل چون از نظر الهى خودكشى است، سزاى عمل خود را در جهان ديگر مى بيند.
در اينجا يادآور مى شويم تصويب اين قانون و خدا نكرده اجراى آن پيامدهاى بسيار بدى دارد كه به برخى از آنها اشاره مى كنيم:
1. اين فرد بيمار در طول عمر خود خدماتى به جامعه عرضه كرده و اكنون بر اثر فرسودگى و پيرى يا حادثه ديگر به اين حالت درآمده است. ارزشگذارى بر خدمات پيشين او ايجاب مى كند كه جامعه نيز اندكى رنج را براى او تحمل كند و هزينه هايى براى او پرداخت كند و اين پاداش كارهاى نيك اوست كه به جامعه ارائه كرده است.
به خاطر بياوريم روش اميرمؤمنان را كه چون روزى در راه، نظرش به يك پيرمرد افتاد كه با حالت كورى، گدايى مى كرد، از احوال وى جستوجو كرد تا ببيند اين مرد فرزندى ندارد كه او را تكفل كند. كسانى كه پيرمرد را شناختند، گفتند: «اين مرد تا جوان بود، كار مى كرد، اكنون جوانى و بينايى را از دست داده و ذخيره اى هم ندارد و چاره اى جز اين كار ندارد». على (عليه السلام) فرمود: «عجيب است. تا وقتى كه توانايى داشته از او كار كشيديد و اكنون او را به حال خود واگذاشته ايد؟! سوابق اين مرد حكايت مى كند كه در مدتى كه توانايى داشته، كار كرده و به جامعه خدمت كرده است; بنابراين بر عهده

صفحه 285
حكومت و اجتماع است كه تا زنده است، او را تكفل كنند. بايد از بيت المال به او مستمرى بدهيد».(1)
2. تجويز چنين قانونى، حاكى از ضعف عاطفه ها و كاهش همبستگى اجتماعى خصوصاً بين افراد يك ملت و يك خانواده است و چنين فردى چون خود را تنها مى بيند يا از واكنش پرستاران و بستگان خود رنج مى برد، لذا تن به مرگ مى دهد. حالا كه وضع چنين است، اگر اين قانون اجرا شود، وضع بدتر شده و غالب خانواده ها بيماران صعب العلاج و فرسوده خود را به بيمارستان ها فرستاده، شرايطى فراهم مى آورند كه بيمار، خود را تسليم مرگ كند.
3. شكى نيست كه در غرب و احياناً در شرق، خانواده هايى هستند كه انتظار مرگ بيمار خود را مى كشند تا از ثروت او بهره بگيرند. تصويب چنين قانونى سبب مى شود كه همين گروه، شرايطى را فراهم بياورند كه خود بيمار تن به مرگ بدهد و از پزشك خود، خواهان مرگ خويش گردد تا هرچه زودتر، آنان به ثروت بادآورده برسند.

1. وسائل الشيعه، ج 2، ص 425.

صفحه 286

7

رهنمودهاى حضرت آيت الله سبحانى

درباره اخلاق پزشكى

دومين كنگره بين المللى اخلاق پزشكى ايران در تاريخ 28 تا 30 فروردين 1387 در تهران در سالن همايش هاى بين المللى صدا و سيما برگزار مى شود. در اين همايش سه روزه، موضوعات اخلاق پزشكى از ديدگاه هاى اخلاقى، دينى و حقوقى مورد بحث و بررسى قرار خواهد گرفت و راهكارهايى در جهت تدوين اصول اخلاق پزشكى، سياستگذارى ها و تهيه راهنماها و كاربردى كردن اخلاق پزشكى و نيز ارتقاى آموزش اخلاق پزشكى، ارائه خواهد شد.
نخستين كنگره اخلاق پزشكى در سال 1372 در تهران برگزار شد و در آنجا حضرت آيت الله العظمى سبحانى با ارائه مقاله، سخنرانى فرمودند.
از اين جهت، دبير كنگره، جناب آقاى دكتر سيدحسن امامى رضوى همراه با هماهنگ كننده كميته اجرايى آقاى دكتر عليرضا پارساپور در نوزدهم دى ماه 1386 در قم از مؤسسه امام صادق(عليه السلام) بازديد نموده و از ايشان رهنمود خواستند.

صفحه 287
توضيحات دبير كنگره
دبير كنگره سخن را چنين آغاز نمود:
پس از كنگره نخست، ما كار را ادامه داديم، مركزى به نام مركز اخلاق پزشكى در دانشگاه علوم پزشكى تهران تأسيس نموديم كه پيوسته مشغول كار بوده و در همه دانشگاه ها وابستگانى به اين مركز تعيين شده و بحث درباره توسعه آموزش اخلاق پزشكى ادامه دارد و كتاب آموزشى اخلاق پزشكى را نيز تصحيح و تكميل كرديم; از اين گذشته، چند جلد كتاب در اين باره منتشر نموديم كه نمونه هاى آن از جمله پزشك و ملاحظات اخلاقى، در دو جلد و نيز يك جلد از كتاب پيوند اعضا به قلم آقاى دكتر باقر لاريجانى تقديم مى گردد; از اين گذشته، يك سايت اينترنتى به آدرس http://icme.tums.ac.ir ايجاد شده كه بخشى از مباحث انجام شده درباره تاريخ علم پزشكى و اخلاق پزشكى در اين سايت عرضه مى شود و اكنون آماده برگزارى دومين كنگره مى شويم كه در آن تعدادى از متخصصان اخلاق پزشكى در جهان و تعدادى از انديشمندان داخلى دعوت شده اند. دبير كنگره از جناب عالى نيز براى حضور در كنگره و ايراد سخنرانى و ارائه مقاله دعوت كرده اند و اميدواريم همانند كنگره اوّل ما را مفتخر فرماييد.
بيانات آيت الله العظمى سبحانى
رئيس مؤسسه امام صادق(عليه السلام) حضرت آيت الله سبحانى، پس از خير مقدم و خوشامدگويى يادآور شدند كه علم فقه با علم پزشكى رابطه تنگاتنگى دارد و شايد كمتر علمى مانند پزشكى رابطه نزديك با علم فقه داشته باشد.

صفحه 288
از كتاب «طهارت» تا «حدود» و «ديات»، در موارد زيادى، فقيه، حكم كلى را صادر مى كند و موضوع را از طبيب مى پرسد و براى اين مطلب، مثال فزون تر از آن است كه يادآور شويم.
در باب وضو كسانى كه به هر علّتى از وضو گرفتن بر سلامتى خود نگران هستند، فقيه مى گويد: اگر پزشك استعمال آب را مضر دانست، مى توانيد تيمّم كنيد.
در مورد كسانى كه از ديسك كمر و درد چشم رنج مى برند، فقيه مى گويد: در اين مورد، اگر طبيب ركوع و سجود را مايه ضرر دانست، با ايما و اشاره نماز بخوانيد. در مورد روزه گرفتن، بسيارى از افراد دچار بيمارى قند يا مشكلات داخلى هستند. در اين مورد فقيه مى گويد: اگر پزشك روزه را براى سلامتى مضرّ دانست، روزه نگيريد و بعداً قضا كنيد.
در مورد احكام ديانت و جراحاتى كه بر فردى وارد مىشود، تعيين موضوع كه جراحت چه مقدار عميق بوده، نظر پزشك در تشخيص موضوع متّبع است. تو گويى علم فقه و پزشكى آن چنان با هم پيوند نزديك دارند كه همراه هم پيش مى روند; بنابراين حتماً بايد در اخلاق پزشكى، فقيه نيز حضور لازم را داشته باشد.
ما خوشحاليم كه اخلاق پزشكى در ايران به صورت مستقل مورد بحث و بررسى قرار گرفته و از اخلاق پزشكى غربى و يونانى و حتى سوگندنامه بقراطى بى نياز شده است و اين يكى از بركات انقلاب اسلامى است كه كشور از آن برخوردار شده است. آنچه لازم به يادآورى است، اين است كه اخلاق پزشكى را از دو منظر بررسى كنيم:

صفحه 289
الف) جنبه نظرى و فكرى;
ب) جنبه كاربردى و عملى.
آموزه هاى بخش اول را همين كنگره ها و كتاب هاى اخلاق پزشكى تأمين مى كند، ولى بخش دوم نياز به آموزش هاى ديگرى دارد و آن اينكه اخلاق پزشكى از تئورى به عمل و از زبان به دل راه يابد و پزشك تمام آموزه ها را از دل و جان بپذيرد و با آن همراز و همدل شود و اگر اين جنبه كاربردى حالت عينيت به خود بگيرد، وضع پزشكى ما سر و سامان بهترى خواهد يافت.
امروز شكايت ها و نامه هاى گله آميز در رسانه ها و مطبوعات از برخى از پزشكان فزونى يافته است و خبر مى رسد كه برخى از پزشكان(نه همه) فراتر از حق ويزيت رسمى و قانونى از بيماران وجوهى را به صورت غيررسمى و توافقى (به اصطلاح زيرميزى) دريافت مى كنند و اين بر خلاف اصول اخلاق پزشكى است كه آموخته اند. پزشكان كشور ما بحمدالله براى خود درآمد خوبى دارند و بايد به همين درآمد قانع باشند، زيرا فراتر از نيازهاى زندگى آنهاست و به اين دنيا و درآمدها به ديده وسيله بنگرند، نه هدف.
نكته ديگر اين است كه اكنون مسأله زايمان غيرطبيعى (سزارين) به تدريج حالت رسمى به خود گرفته و برخى از پزشكان، آن را تشويق مى كنند، ولى قانون طبيعى ايجاب مىكند كه بشر از همان مجراى طبيعى ديده به جهان بگشايد، نه از مجراى غيرطبيعى، مگر آنكه ضرورتى در كار باشد. خوشبختانه علم امروزى به ضررهاى چنين زايمان هايى پى برده و گوشزد مى كند، امّا روش در برخى از بيمارستان ها بر خلاف اين شيوه است.
در اين كنگره بايد سعى شود برخى از مقالات در رابطه با عينيت بخشيدن

صفحه 290
به اخلاق باشد; يعنى اخلاق پزشكى را از حالت علم به حالت ايمان درآورد. مسلّماً فاصله علم با ايمان زياد است. همه انسان ها از مرده مى ترسند، با اينكه همگى مى دانند كه از مرده كارى ساخته نيست، چرا؟ چون علم به حد ايمان نرسيده است، امّا مرده شور كوچك ترين ترسى ندارد، زيرا علم او به ايمان تبديل شده است!
سخنان هماهنگ كننده كميته اجرايى كنگره
در اينجا آقاى دكتر پارساپور گفت: امروز با تخصصى و فوق تخصصى شدن علوم از جمله پزشكى ديگر، پزشكان ما آن جامعيّت گذشته را ندارند و به اصطلاح «حكيم» نيستند. پزشكان گذشته، هم فيلسوف بودند و هم از علوم جنبى ديگرى به جز علم پزشكى بهره داشتند، چه كنيم تا به آن حالت برسيم؟
حضرت آيت الله العظمى سبحانى: آنچه فرموديد بسيار آرمانى و مطلوب است، ولى زمان كنونى با گذشته فرق دارد. علوم پزشكى در گذشته تا اين حد گسترش نيافته بود، لذا طبيبان (حكيمان) هم فلسفه مى دانستند و هم پزشكى و غالباً پزشكان، هر دو علم را تدريس مى كردند و تا اين اواخر در شهر اصفهان اطبايى مانند مرحوم حاج ميرزا على آقا شيرازى هر دو علم را تدريس مى نمود. وى مدرس شفاى سيخ الرئيس در فلسفه و قانون او در طب بود، ولى گسترش علم پزشكى امروز اين مجال را به پزشكان نمى دهد، مگر پزشكانى باشند عاشق و دلداده فلسفه يا نابغه و كارآمد.

صفحه 291
طرح احياى طب سنتّى
دكتر پارساپور: كارى كه اخيراً در دانشگاه ها احيا شده، يك دوره تخصصى در مورد طب سنتى است و در نظر است كه آن را تا سطح تخصص ادامه دهيم. نظر جناب عالى در اين باره چيست؟
حضرت آيت الله العظمى سبحانى: طب سنّتى اندوخته علمى چندصدساله نياكان ماست و نبايد آن را به قيمت طب جديد از دست بدهيم و بالاخص از دو نقطه قوت برخوردار است:
1. در موارد زيادى از طريق تجربه كارايى خود را ثابت كرده و مردم از آن نتيجه گرفته اند.
2. آنجا كه دارو مؤثر نباشد، چندان مضرّ هم نيست; بر خلاف داروهاى شيميايى كه در آنجا كه مفيد نباشد، سرانجام ضرر خود را در نقطه اى نشان مى دهد.
حجامت در طب سنتى مقام والايى داشت و قسمتى از بيمارى ها از اين طريق معالجه مى شد. فرزند من دكتر محمد كاظم، زخمى در انگشت خود داشت، به چند پزشك مراجعه كرد و سرانجام از معالجه نتيجه اى نگرفتيم. به توصيه برخى يك بار حجامت كرديم، هفته بعد زخم به كلى بهبود يافت. كراراً مى شنويم كه حجامت بار ديگر در غرب رواج پيدا كرده و اطبا نيز از اين طريق به معالجه مى پردازند. توصيه به حجامت به معنى به رسميت شناختن هر نوع عمل غيربهداشتى نيست; حتماً بايد اصول بهداشتى در آن رعايت شود. چه زيبا گفتارى است كه از پيشوايان ما رسيده است كه «ما خلق الله داء الاّ وقد خلق له دواء: هر دردى كه خدا داده، درمان آن را نيز در

صفحه 292
طبيعت آفريده است».
نزديك چهل سال پيش پزشكان خوردن سركه را به شدت نكوهش مى كردند. اكنون نظر آنها برگشته و روايات اهل بيت(عليهم السلام) نيز خوردن آن را توصيه مى كند.
دكتر امامى: در طب سنتى، مبانى فكرى و ساختار تربيتى بسيار شبيه نظام حوزوى و شيوه هاى علوم اسلامى است. در طب جديد سيستم دانشگاهى حكم فرماست. در طبابت سنّتى هم رابطه پزشك و بيمار، رابطه انسانى و مبناى معالجه، وظيفه و تكليف است، ولى در طب جديد، نظام تجارى و رابطه مادى حكم فرماست.
آيت الله العظمى سبحانى: آنچه مى فرماييد يك ضابطه غالبى است، ولى در عين حال، در ميان پزشكان امروزى نيز مى توان همان رابطه حوزوى و اخلاق انسانى را جستوجو نمود; مثلاً من پزشكى را سراغ دارم كه پس از معاينه اگر به تشخيص خود مطمئن نباشد، نسخه نمى نويسد و حق ويزيت را نيز باز مى گرداند. اين تواضع علمى نشانه تربيت خانوادگى و تحصيلات او در مراكز بالاى اخلاقى و اسلامى است. اگر پزشك از روز نخست كه به صورت دانشجو وارد دانشگاه مى شود، مسائل انسانى و عاطفى برايش به طور مكرر مطرح گردد، سرانجام عاطفه جاى تجارت را مى گيرد.
پرسش هايى در مورد بيماران صعب العلاج
دكتر پارساپور: بيمارانى هستند كه ادامه حيات آنها با اتصال به دستگاه صورت مى گيرد و اميدى هم به بهبودى آنان نيست، امّا مى توانند به وسيله اين

صفحه 293
دستگاه تا مدتى زنده بمانند، در حالى كه هزينه هاى بالايى نيز دارد. در اين صورت سه سؤال مطرح است:
1. قطع دستگاه كه به منزله مرگ بيمار است، جايز است يا نه؟
2. اگر پزشك از اوّل عدم وصل دستگاه را برگزيند، آيا از نظر اخلاقى و فقهى اشكال دارد يا نه؟
3. در صورت تزاحم، چه بايد كرد؟ مثلاً دستگاه به يك بيمار وصل است و شخص ديگرى مراجعه و تقاضا دارد، ولى تعداد دستگاه ها محدود است؟ آيا مى توان براى وصل به متقاضى جديد، دستگاه را از بيمار قبلى جدا كرد؟
حضرت آيت الله العظمى سبحانى: پاسخ پرسش نخست منفى است، زيرا قطع آن به منزله فراهم آوردن سبب مرگ بيمار و حكم آن روشن است. از اينجا پاسخ سؤال دوم نيز روشن شد، زيرا وصل نكردن دستگاه، نوعى اقدام به مرگ پيش رس است، در صورتى كه دستگاه موجود و بستگان بيمار نيز هزينه را مى پردازند.
درباره سؤال سوم كه مسأله تزاحم است، نمى توان به خاطر زنده نگه داشتن بيمارى به مرگ بيمار ديگر كمك كنيم، حتى در صورتى كه مى دانيم بيمار نخست بهبودى پيدا نخواهد كرد، ولى احتمال بهبودى در بيمار دوم مضاعف باشد.
دكتر امامى: ادامه وصل دستگاه حتى اگر به قيمت تمام مايملك بيمار تمام شود، لازم است؟
آيت الله العظمى سبحانى: از آنجا كه حيات انسانى ارزش والايى دارد، در

صفحه 294
اين صورت اختيار با بيمار است، مى تواند دستاورد زندگى خود را در راه بهبود خود خرج كند و اگر در اين موارد، دولت نيز كمك كند، عمل به وظيفه نموده است و شعار بهداشت رايگان را نبايد فراموش كرد.
سؤالى در مورد اشتباهات پزشكى منجر به فوت بيمار
دكتر امامى: اخيراً شكايت هاى پزشكى زياد شده و به همين دليل پزشكان به عمل هايى كه ريسك بالا دارد، دست نمى زنند. ما فكر مى كنيم از نظر حقوقى و فقهى نبايد اين گونه عمل ها، قتل شبه عمد تلقى شود. نظر مبارك شما چيست؟
حضرت آيت الله العظمى سبحانى: پزشك بايد در باز گرداندن حيات به بيمار و به تعبير ديگر بهبودى بخشيدن تلاش كند; حتى اگر موفّقيت عمل خود را ده درصد تشخيص دهد، نبايد دست از كار بكشد و لازم است با كمال امانت و تلاش به وظيفه خود عمل كند و براى پيشگيرى از هر نوع شكايتى از بيمار يا ولى او برائت بگيرد كه مسلماً ضمان را برطرف مى كند.
البته مشكلات پزشكى و پزشكان بيش از آن است كه در اين نشست بتوان درباره آن گفتوگو كرد. اميد است كنگره دوم كه در سال 87 برگزار خواهد شد، به اين مسائل بپردازد و اينجانب نيز مقاله اى را كه در حد توان خودم و در رابطه با فقه و طبابت خواهد بود، ارسال مى نمايم.
موفقيت همه پزشكان كشور جمهورى اسلامى ايران و كليه خدمتگزاران بهداشت و درمان را از خداوند متعال خواهانم. درست است كه پزشكان از درآمد خوبى برخوردارند، امّا بهترين اوقات زندگى خود را با افراد بيمار و

صفحه 295
افسرده و رنجور مى گذرانند كه اين خود نشاط زندگى را كم مى كند، مگر اينكه از روى عشق و علاقه و ايمان به خدا و پاداش هاى اخروى به كار بپردازند.
پزشكانى را در تبريز سراغ دارم كه رايگان به جراحى بيماران جذامى مى پردازند، بدون اينكه چشمداشتى از كسى داشته باشند و از عمل خود رنج ببرند، زيرا ايمان و عاطفه انسانى به آنان آن چنان نيرو بخشيده است كه از اين كار نيك و انسانى لذّت مى برند.

صفحه 296

8

بازديد رئيس مؤسسه دارالحديث الحسنيه كشور مغرب و سفير اين كشور از مؤسسه امام صادق(عليه السلام)(1)
در تاريخ 12/10/1386 آقاى دكتر احمد الخمليشى، رئيس مؤسسه دارالحديث در كشور مغرب كه به ايران سفر كرده، با اطلاع قبلى براى بازديد به مؤسسه آمد. سفير كشور پادشاهى مغرب و افراد ديگرى نيز از حوزه و مركز جهانى علوم اسلامى با ايشان همراه بودند.
اين بازديد در پى ديدار دو سال قبل حضرت آيت الله العظمى سبحانى از كشور مغرب و سلسله نشست هايى با علما و دانشگاهيان اين كشور انجام مى گرفت و هدف از آن آشنايى با تلاش هاى علمى در جمهورى اسلامى ايران بهويژه حوزه علميه قم بود.
در آغاز سفير پادشاهى مغرب، آقاى دكتر محمد الوفا، ضمن ابراز خشنودى فراوان از ديدارهاى متقابل علما و دانشمندان دو كشور، بهويژه

1. به قلم دانشمند محترم آقاى عباسعلى براتى.

صفحه 297
فرصتى كه براى سفر به قم براى او پيدا شده و به اين شهر معنويت و تقوا و علم و دانش سفر كرده است، اعلام كرد: دو كشور جمهورى اسلامى ايران و كشور پادشاهى مغرب داراى روابط بسيار خوب و مشتركات فراوانى هستند و اين مشتركات در تاريخ دو كشور فراوان بوده و سراسر دوره تاريخ اسلام و حتى پيش از اسلام را در بر مى گيرد و شواهد آن در كتب و اسناد تاريخى موجود در دو كشور بهويژه در مغرب، فراوان است. او افزود: «من نه تنها خود را سفير مغرب در ايران، بلكه وكيل مدافع ايران در جهان مى دانم و معتقدم كه دو كشور در مسائل بين المللى ديدگاه هاى مشتركى دارند. آقاى دكتر خمليشى نيز هم دوره و همكار من در دانشگاه و اكنون رئيس مؤسسه مهمى در كشور ما هستند. دارالحديث الحسينيه كه 150 سال از تأسيس آن مى گذرد، تحت سرپرستى اعلى حضرت پادشاه مغرب ملك حسن دوم قرار دارد. ايشان معتقدند كه علما و مبلغين اسلامى بايد براى شرايط كنونى آمادگى كافى داشته باشند، زيرا هرچند اسلام قوى است و امّت اسلامى نيرومند است، ولى اكنون امّت اسلامى با درگيرى هاى فكرى فراوانى روبه روست و نوگرايان و گرايش هاى مختلف فكرى و اوضاع كنونى امّت اسلامى از جهات سياسى، اقتصادى و اجتماعى و تفرقه حاكم بر آنها ايجاب مى كند كه علما و مربيان اسلامى همگان را به اعتدال و ميانه روى و عقلانيت دعوت كنند تا آنان را از خطر افراط گرايى و انديشه هاى وارداتى حفظ كنند. من پيش از اين نيز به مسئولان كشورم گفته بودم و آقاى دكتر نيز پس از اين خواهند گفت كه در مغرب اين اعتقاد وجود دارد كه جمهورى اسلامى ايران در اين برهه از زمان، جهش علمى عظيمى را انجام داده و در راستاى تقويت انديشه اسلامى و نوسازى آن براى

صفحه 298
رويارويى با مشكلات امّت، گام هاى بلندى برداشته و در مسائل سياسى نيز به پيشرفت هاى فراوانى دست يافته است. ما خوشوقتيم كه با همه گرفتارى هاى كارى و اشتغالاتى كه داريد، اين فرصت را در اختيار ما نهاديد تا خدمت برسيم و عنايت داريد كه ما در مغرب به جناب عالى ارادت فراوان داريم و براى آن جناب احترام فراوانى قائل هستيم و مى دانيم كه براى امّت اسلامى تلاش فراوانى مى كنيد و با علماى مغرب نيز ارتباطات گسترده اى داريد و نزد آنها از احترام گسترده اى برخورداريد».
آقاى دكتر احمد الخمليشى نيز به نوبه خود اظهار داشت كه من از اين فرصتى كه براى ديدار و تماس مستقيم با علما و مراكز فكرى و علمى اسلامى در ايران به دست آمده، بسيار خرسندم. پيش از اين نيز درباره آنها بسيار شنيده بودم و اكنون آنچه را كه شنيده ام، به رأى العين مى بينم. اين فعاليت ها نشان مى دهد كه هدف هاى جمهورى اسلامى ايران كاملاً محقق شده و كارها به صورت برنامه ريزى شده، گروهى و عقلانى بر پايه هاى بسيار استوارى انجام مى شود و اندك اندك به بازدهى و ثمربخشى مى رسد. مؤسسه اى كه من در آن خدمت مى كنم و شما در سفر خود به مغرب از آن بازديد كرديد و دوست عزيزم سفير محترم نيز به آن اشاره كردند، پس از سفر شما با تغييرات مهمى روبه رو بود و دگرگونى اساسى در ساختار آن انجام گرفت و رشته هايى چون علوم عقلى، علوم انسانى، مطالعات اديان و زبان هاى معاصر و كهن را به آن افزوديم. در مغرب، رشته هاى علوم دينى در يك چهارچوب تنگ و سنّتى محصور بودند و تنها زبان عربى به عنوان زبان واسطه، آموزش داده مى شد.
در تدوين برنامه جديد، نگرش تازه اى مبناى كار بوده كه تجربه جمهورى

صفحه 299
اسلامى ايران در پيش روى آن قرار داشته است. جمهورى اسلامى از ديرباز در تعليم و تربيت، به علوم عقلى توجه داشته و كارهاى ارزشمندى در رشته علوم عقلى انجام داده است. ما نيز با افتخار، كارهاى فلسفى و كلامى جمهورى اسلامى ايران را مطالعه مى كنيم و مى بينيم كه مثلاً علم كلام را ارتقا بخشيده و اين علم از حالت سنّتى و گذشته فاصله گرفته و تكامل يافته است.
بخش مهمى از جهان اسلام به اين علوم با نگاه مثبت مى نگرند، ولى بخشى نيز از آن پرهيز مى كردند و با فلسفه مبارزه مى نمودند. مى توان گفت جهان اسلام گام هاى زيادى در اين رشته برنداشته، ولى اكنون ما از تجربه شما در اين زمينه استفاده مى كنيم.
علوم عقلى در تصوف اسلامى نيز كه در بخش مهمى از جهان اهل سنت رواج دارد، مورد غفلت قرار گرفته و تصوف، بيشتر به سير و سلوك عملى پرداخته تا به رشد و ارتقاى فكرى و عقلى; به همين دليل، كسانى چون ابن عربى با انكار و مخالفت روبه رو شده اند. ما از گرايش هاى موجود در حوزه هاى علميه در جمهورى اسلامى الگوبردارى مى كنيم تا علوم اسلامى را در كشور خود ارتقا بخشيم و افق فكرى فارغ التحصيلان علوم اسلامى خود را در رشته هاى فقه و تربيت اسلامى گسترده تر سازيم. من در بازديد خود از مؤسسات فكرى و علمى در ايران بسيار به خود مى بالم و از خداوند مى خواهم كه فيض و خير شما را گسترده تر سازد و همگى بتوانيم با استفاده از امثال جنابعالى خدمت شايسته ترى انجام دهيم و از خداوند در اين راه كمك مى خواهيم.

صفحه 300
در اين هنگام حضرت آيت الله العظمى سبحانى در پاسخ سخنان سفير كشور مغرب و دكتر خمليشى اظهار داشت: آنچه جناب سفير فرمودند، در راستاى وحدت اسلامى بود و به عوامل وحدت ميان دو كشور اشاره كردند. به نظر من بزرگ ترين عامل وحدت ميان ما اسلام است كه ما را به صورت يك امّت درآورده و با هم برادر ساخته است.
ديدار من از مؤسسات علمى كشور شما براى من يك خاطره فراموش ناشدنى است. سفير وقت جمهورى اسلامى ايران حجت الاسلام والمسلمين محمد مسجدجامعى در اين سفر نقش مهمى داشتند و امروز نيز بسيار مايل بودند كه در اين ديدار حضور داشته باشند، ولى به علّت مسافرتى كه برايشان پيش آمد، نتوانستند در اين جلسه حضوى يابند.
همه مسلمان ها بايد از افراط گرايى و تندروى پرهيز كنند، زيرا اختلافات ميان مسلمانان ريشه اى نيست، بلكه در مسائل فقهى از اختلاف در رأى و در مسائل كلامى نيز از اختلاف در برداشت ناشى مى شود و به اصول و مبانى دين باز نمى گردد. ما هم از تفرقه و افراط گرايى بيزار هستيم. من مردم مغرب را بسيار انديشمند و معتدل و آماده همگرايى اسلامى يافتم. كسانى كه علوم عقلى را تحريم مى كنند، براى تحريم آن از دليل عقلى استفاده مى كنند و با اين كار به تناقض گويى مى پردازند و سخن خود را ابطال مى كنند.
علوم عقلى پاسخگوى شبهات ملحدان و دشمنان دين است. عقل، پيامبرى است كه در باطن انسان نهاده شده و پيامبر ظاهر را تأييد مى كند و نمى توان از آن بى نياز شد. مادّه عقل و مشتقات و معادل هاى آن بيش از 49 بار در قرآن كريم به كار رفته و علوم عقلى كه بر برهان استوار است، براى

صفحه 301
فهم دين و دفاع از آن بسيار ضرورى است.
ورود علوم عقلى به دارالحديث الحسنيه بسيار مبارك است. حوزه هاى علميه ايران، آثار و دستاوردهاى فراوانى در علوم عقلى داشته اند. ما در اين مؤسسه كتابى به نام طبقات الفقهاء و كتاب ديگرى به نام طبقات المتكلمين را منتشر كرده ايم. در طبقات الفقهاء به ترجمه فقهاى شش مذهب از جمله مذهب زيدى و امامى به همراه چهار مذهب اهل سنت پرداخته ايم و فقه اسلامى را با تسلسل و سند به زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) رسانده ايم و معتقديم كه فقه در اسلام گنجينه ارزشمندى است كه در اديان ديگر مانند آن وجود ندارد. متكلمان نيز با دلايل عقلى خود از عقايد دينى در برابر ملحدان دفاع كرده اند.
من مايلم دارالحديث الحسنيه يك گام ديگر نيز بردارد و آن اينكه ذخاير حديثى را كه از طريق امامان اهل بيت از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به دست ما رسيده، در كنار مجموعه هاى حديثى اهل سنت به امّت اسلامى عرضه كند، زيرا همه اينها به پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مى رسد و روا نيست كه امّت را از اين بخش مهم از حديث و سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بى بهره سازيم. مردم مغرب به خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و بنى هاشم بهويژه به حسنى ها يعنى نسل امام حسن(عليه السلام) احترام فراوان مى گذارند. بخش مهمى از اين احاديث نيز به وسيله امام حسن(عليه السلام) و فرزندان آن حضرت از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت شده است. عرضه احاديث پيامبر از طريق اهل بيت(عليهم السلام) مى تواند گام مهمى در نزديك تر شدن دو كشور از نظر مذهبى و فرهنگى باشد.
گام ديگر از نظر من، آموزش زبان فارسى است. آموزش اين زبان در ميان زبان هاى زنده معاصر مى تواند به غناى فكرى و فرهنگى و تبادل علمى ميان دو

صفحه 302
كشور و كل امّت اسلامى كمك كند.
آقاى سفير: ما در دانشگاه فاس يك كرسى آموزشى زبان فارسى داريم و ادبيات و كتاب هاى نگارش يافته به زبان فارسى نيز بخشى از كتاب هاى خطى ما را تشكيل مى دهد.
حضرت آيت الله العظمى سبحانى: من در مغرب حتى بيمارستانى را ديدم كه يك نفر ايرانى ساخته بود. وى كه مقيم فرانسه بود، به علت دوستى با يكى از اهالى مغرب و راهنمايى او، به عنوان يك اقدام خيريه، اين بيمارستان را تأسيس كرده بود و آن را اداره مى كرد. حتى من در آنجا خانمى را ديدم كه مى گفت: «من در اينجا به آموزش زبان فارسى اشتغال دارم و قبلاً نيز همسرم اين كار را انجام مى داد كه اكنون در گذشته است»، ولى آنچه من در نظر دارم، تعميق و گسترش و ارتقاى اين آموزش به منظور تبادل علمى گسترده تر است. من اطلاع دارم كه علم حديث در مغرب از ديگر كشورهاى شمال آفريقا عميق تر و گسترده تر است. مجله اى نيز به نام البصائر در آنجا منتشر مى شود كه دوست عزيزم دكتر فاروق حماده در آن مقاله مى نويسد و من نيز مقالاتى به اين مجله داده ام. دكتر حماده از علماى بزرگ مغرب و استاد حديث است و انسان بافضيلتى است و من از آثار او استفاده فراوانى مى برم.
شنيده ام شما در جستوجوى كتب اصول فقه شيعه بهويژه در قرون پنجم و ششم و بعد هستيد. اصول فقه ما سه مرحله دارد كه اكنون در مرحله سوم هستيم و آنچه شما در جستوجوى آن هستيد، به مرحله اول مربوط مى شود كه كتب شيخ طوسى و سيد مرتضى و علّامه حلى را شامل مى شود. من اين كتاب ها را تا آنجا كه چاپ شده و در بازار باشد، براى شما تهيه و ارسال خواهم

صفحه 303
كرد.
آقاى سفير: ما نيز در مقابل، مجموعه اى از انتشارات دارالحديث الحسنيه را به همراه برخى كتب ديگر به عنوان هديه به همراه آورده ايم و به شما تقديم مى كنيم.
حضرت آيت الله سبحانى: اوّلين كسى كه در علم اصول تأليف كرد، امام شافعى (در گذشته به سال 304 هـ) است، ولى نخستين كسانى كه علم اصول را به عنوان قواعد استنباط آموزش دادند، دو امام از اهل بيت(عليهم السلام) يعنى امام باقر(عليه السلام) (121 هـ) و امام صادق(عليه السلام) (148 هـ) بودند و پس از آنها دو مكتب در اصول فقه پديد آمد:
1. مكتب حنفى;
2. مكتب شافعى.
مكتب اوّل قواعد اصولى از فتاواى امام مذهب را استنباط مى كند و مكتب دوم قواعد اصوليه را به طور مستقل بررسى مى نمايد.
آقاى سفير: با سپاس از خداوند متعال من از آغاز حضور خود در ايران از حمايت بى دريغ رهبر معظم انقلاب حضرت آيت الله خامنه اى برخوردار بودم و از سويى پادشاه كشورم اعلى حضرت محمد ششم مى خواهد روابط ايران و مغرب را به بالاترين سطوح ممكن برساند. در مسائل بين المللى چون مسائل عراق، لبنان و فلسطين تفاهم خوبى داريم، در زمينه اقتصادى روابط ما با ايران از بسيارى از كشورهاى همسايه ايران بهتر است و در زمينه سياسى نيز ميدان گسترده اى براى كار داريم. مى دانيد كه پادشاه مغرب رئيس كميته قدس است و صندوقى نيز براى حمايت آثار باستانى اسلامى در قدس

صفحه 304
پايه گذارى كرده است. رهبر معظم انقلاب نيز از حاميان اين صندوق هستند. امسال يهوديان در يكى از دروازه هاى معروف قدس به نام باب المغاربه به خرابكارى هايى دست زدند و پل معروف آن را شكستند و چندين خانه را ويران كردند. باب المغاربه از آن جهت اهميت دارد كه مردم مغرب عربى وقتى به حج مى رفتند، چنين تصور مى كردند كه حج آنها بدون زيارت بيت المقدس ناتمام است. پادشاه مغرب تصميم گرفت اين خرابى ها را بازسازى كند، رهبر معظم انقلاب از اين طرح حمايت مالى فورى و مستقيم كردند، زيرا صهيونيست ها مىخواستند اين پل را به سرعت نابود كنند، ولى الان به يارى خدا وضع به كنترل درآمده و عمليات تخريبى آنها متوقف شده و از جامعه بين المللى و يونسكو خواستيم كه فوراً عمليات تخريبى را متوقف كنند و آنها را موظف كنند كه پل را بازسازى نمايند چند مغازه را نيز در اطراف پل و دروازه خريديم و به آن افزوديم حتى چند نفر از برادران فلسطينى خانه هاى خود را به آنها فروخته بودند، ولى ما با حمايت برادران مسلمان و رهبر معظم انقلاب، امنيت كامل را به اين اثر باستانى باز گردانديم. روابط دو كشور اكنون با حمايت رهبر انقلاب و علماى گران قدرى امثال جنابعالى استوارتر شده است.
آيت الله العظمى سبحانى: اعزام شما به ايران بهترين دليل بر سطح بالاى عقلانيت در وزارت متبوع شماست.
آقاى سفير: من ذاتاً ديپلمات نيستم، بلكه من و دكتر خمليشى در اصل استاد دانشگاه هستيم و در دانشگاه محمد پنجم در رشته اقتصاد تدريس مى كرديم. من از طرف اعلى حضرت محمد ششم براى سفارت به هند اعزام شدم و در آنچا پروژه هاى اقتصادى عظيمى را دنبال كردم و چهار سال و نيم در

صفحه 305
آنجا بودم; سپس در بازگشت، تصميم داشتم كار ديپلماتيك را رها كنم، ولى مجدداً ايشان به من پيشنهاد كردند كه سفارت ايشان را در جمهورى اسلامى ايران بپذيرم كه اينك در خدمت شما هستم.
در پايان دكتر خمليشى و سفير مغرب و همراهان از كلاس هاى درس رشته تخصصى علم كلام چون كلاس قواعد كلامى و كلاس فلسفه اسلامى بازديد كردند و در هر دو كلاس آقاى دكتر خمليشى ضمن تأكيد بر اهميت علم كلام و فلسفه و علوم عقلى عزم و اراده مسئولان دارالحديث را بر افزودن اين علوم به برنامه هاى آموزشى خود تحت تأثير پيشرفت هاى ايران اسلامى اعلام كردند.
آقاى دكتر خمليشى در پايان خطاب به دانش پژوهان فلسفه اسلامى ضمن تقدير از آزادى انديشه و فكر فلسفى خاطرنشان كرد كه در جهان اهل سنّت به اين علوم كم توجهى شده كه اينك در صدد جبران آن است. وى افزود: برخى از مشاهير مشرق اسلامى مانند امام غزالى با تأليف كتاب تهافة الفلاسفه مخالفت خود را با فلسفه و علوم عقلى نشان دادند كه برخى مشاهير مغرب اسلامى مانند ابن رشد قرطبى اندلسى با تأليف تهافة التهافة بر اهميت فلسفه تأكيد ورزيدند، ولى سرانجام وضع به عكس شد و اكثريت مسلمانان در مشرق از علوم عقلى استقبال كردند و اكثريت مردم در مغرب اسلامى علوم عقلى را به كنار نهادند كه اينك دوباره نياز به آنها محسوس است و من براى شما عزيزان كه در اين راه گام نهاده ايد، آرزوى موفقيت دارم. آقاى سفير و دكتر خمليشى در حالى كه همچنان به ادامه ديدار علاقه مند بودند، به دليل برنامه هاى ديگر خود، پس از دو ساعت مؤسسه را ترك نمودند.
توضيح: با توجه به سخنرانى سال گذشته پاپ در نفى عقلانيت در اسلام

صفحه 306
و اثبات آن براى مسيحيت با اشاره به يك يا دو نمونه و هجوم افكار و انديشه هاى الحادى و ليبرال دموكراسى غربى از يك سو و گرايش جمع كثيرى از جوانان مغرب به فرقه هاى قشرى و افراطى نظير سلفى ها و وهّابى ها در همه كشورهاى مغرب اسلامى چون مغرب، الجزاير، تونس، مصر و موريتانى و اقدام اين گروه ها به عمليات تروريستى و روش هاى خشونت آميز و تبليغ اسلام قشرى و تنگ نظرانه و تكفير مسلمانان از سوى ديگر و ايجاد نفرت از اسلام در غيرمسلمانان، كه در ماه ها و هفته هاى اخير از شدت بيشترى برخوردار بود و از سوى سوم اظهارات نسجيده رئيس دانشكده حديث الازهر در مصر كه موجب عكس العمل هاى گسترده اى در ميان مردم شده، انديشه اسلامى در اين بخش از جهان اسلام با درگيرى ها و چالش هاى جديدى روبه رو شده است، اهميت پناه بردن به شيوه اسلام عقلانى در مذهب اهل بيت(عليهم السلام) نمايان است. پيروى از اين شيوه، تنها راه چاره و پناهگاه براى كسانى شده است كه از اين حملات زيركانه و دفاع هاى ناشيانه و مغرضانه نگران هستند و مى خواهند از اسلام و پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) در برابر اين حملات سازمان يافته دفاع كنند.

صفحه 307

9

اتحاد ملّى و انسجام اسلامى(1)
سخن درباره اتحاد و يگانگى، نياز به دليل و برهان ندارد. هر انسانى هرچند هم نسبت به مسائل اجتماعى كم اطلاع باشد، مى داند كه همبستگى يك ملّت، منشأ فوايد و آثار گران بهايى است، در حالى كه اختلاف و دودستگى ناكامى هاى زيادى به بار مى آورد. مسأله لزوم يگانگى يك ملّت، به اصطلاح منطقى ها از مسائلى است كه «قضايا قياساتها معها»; يعنى ادعايى است كه دليلش همراهش است و نياز به استدلال ندارد.
اتحاد ملّى
نخستين فراز از عنوان يادشده در بالا، عبارت است از «اتحاد ملّى» و روشن است كه «وحدت ملى» غير از «ملى گرايى» است. ملى گرايى در اسلام، محكوم است و قرآن به نحوى روشن اين انديشه را محكوم مى كند. در موردى مى فرمايد: (يَا أَيُّهَا النَّاسُ اِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَر وَأُنْثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبا

1. متن سخنرانى آيت اللّه سبحانى در نشست خبرگان، به تاريخ 14/6/1386.

صفحه 308
وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُواإِنّ أكرَمَكُم عِند اللّه أَتقاكُم)(1).
«اى مردم، ما شما را از مرد و زنى آفريديم و شما را تيره ها و قبيله هايى قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد، نه اينكه از اين طريق افتخار كنيد. گرامى ترين شما نزد خدا باتقواترين شماست».
پديده ملى گرايى بار منفى دارد و آن اين است كه قومى به خاطر زبان يا خون يا خاك، ملت خويش را بر ملّت هاى ديگر برتر بداند و فخرفروشى كند و ديگر انسان ها را تحقير كند.
ملّى گرايى به اين معنا، علاوه بر اينكه خرد آن را محكوم مى كند، شريعت مقدس اسلام نيز آن را محكوم مى نمايد. ملى گرايى نوعى انديشه يهودى است كه خود را ملت برگزيده معرفى مى كردند و در اين مورد، مطالبى به خدا نسبت مى دادند كه قرآن همه آنها را رد مىكند; مثلاً مى گفتند: «بهشت از آن يهود و نصارى است».(2)
گاهى گام فراتر نهاده، هر يك از اين دو فرقه، ديگرى را محكوم مى كردند.(3) گاهى مى گفتند: «سراى آخرت و نعمت هاى بهشت از آن ماست و جز ما كسى به بهشت نمى رود».(4)
اين نوع ملى گرايى كه درحقيقت نژادپرستى است، متأسفانه در اين دو

1. حجرات، 13.
2. (قُل لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ اِلَّا مَنْ كَانَ هُودا أَوْ نَصَارَي
) (بقره، 111).
3. (قَالَتِ الْيَهُودُ لَيْسَتِ النَّصَارَي عَلَي شَيْء وَقَالَتِ النَّصَارَي لَيْسَتِ الْيَهُودُ عَلَي شَيْء) (بقره، 113).
4. (قُلْ اِنْ كَانَتْ لَكُمُ الدَّارُ الْآخِرَةُ عِنْدَ اللَّهِ خَالِصَةً مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ) (بقره، 94).

صفحه 309
قرن اخير در ميان مردم جهان گسترش پيدا كرده و درنتيجه آشوب ها و جنگ هايى را پديد آورده است، در حالى كه منطق اسلام هر نوع قوم گرايى و نژادپرستى را بى ارزش مى داند.
نتيجه اينكه ملى گرايى به خاطر داشتن بار منفى مخالف با خرد و آيات قرآنى است، اما در مقابل، اتحاد ملى بار مثبت دارد و كوچك ترين بار منفى در آن نيست و مقصود از آن اين است: ملّتى كه در يك آب و خاك زندگى كرده اند و سال ها از ثمرات آن بهره مند شده اند، اين آب و خاك بر گردن آنان حقى دارد و آن اينكه دست به دست هم بدهند، كاستى ها را برطرف كنند و به مشكلات فائق آيند، بدون اينكه ديگر ملّت ها را تحقير كنند يا در صدد آزار و ايذاى آنان برآيند. اتحاد ملّى به اين معنا يك انديشه فطرى است و هر انسانى نسبت به وطن خود، نوعى رابطه عاطفى دارد.
هنگامى كه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) از مكه مهاجرت كرد و در نيمه راه در سرزمين جحفه به ياد مكه افتاد، نتوانست علاقه خود را به زادگاهش مخفى كند، لذا ديدگانش پر از اشك شد. در اين هنگام، اين آيه نازل شد:
(اِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرَادُّكَ اِلَى مَعَاد)(1).
«آن كس كه قرآن را بر تو لازم كرده، تو را به جايگاهت (زادگاهت) باز مى گرداند».
همچنين وقتى حضرتش پس از هشت سال دورى از وطن، مكه را فتح كرده و خانه توحيد را از لوث بت پرستى پاك ساخت، به هنگام ورود به مكه در نقطه بلندى در آن شهر به نام اذاخر فرود آمد. وقتى چشمش به كعبه افتاد، تاريخ مى گويد: اندوه بر دلش هجوم آورد و فرمود: «انى احبك و لولا انى

1. قصص، 85.

صفحه 310
هجرت لما تركتك: من تو را دوست دارم و اگر نه اين بود كه من به زور اين سرزمين را ترك گفتم، هرگز از تو جدا نمى شدم.
از اين بيان روشن شد اتحاد ملى با ملى گرايى فاصله بسيارى دارد و اصلاً اين دو با هم قابل قياس نيست.
ستايش قرآن از اتحاد و نكوهش دودستگى
قرآن هر جا كه به وحدت و يكپارچگى مى رسد، آن را ستايش مى كند و هر جا از اختلاف و دودستگى سخن مى گويد، آن را نكوهش مى نمايد و در مورد اتحاد مى فرمايد: (وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعا وَلَا تَفَرَّقُوا)(1): «به ريسمان خدا چنگ بزنيد و پراكنده نشويد».
قرآن براى تحقق اتحاد، جامعه ايمانى را برادران يكديگر مى خواند و مى فرمايد: (اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ اِخْوَة)(2): «تنها مؤمنان با هم برادرند».
درحقيقت نزديك ترين رابطه ميان دو فرد كه در يك سطح باشند، پيوند برادرى است، لذا مؤمنان را برادران يكديگر خوانده است. پيوند پدرى و پسرى هرچند قوى تر از پيوند برادرى است، ولى طرفين آن پيوند در سطح واحدى نيستند، لذا از آن بهره نگرفته و از اخوت بهره گرفته است.
در مورد تفرقه و دودستگى مى فرمايد:
(قُلْ هُوَ الْقادِرُ عَلي أَنْ يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذاباً مِنْ فَوْقِكُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً وَ يُذيقَ بَعْضَكُمْ بَأْسَ بَعْض انْظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ الْآياتِ لَعَلَّهُمْ يَفْقَهُونَ)(3).

1. آل عمران، 103.
2. حجرات، 10.
3. انعام، 65.

صفحه 311
«بگو خدا قادر است از بالا يا از زير پاى شما عذابى بر شما بفرستد يا شما را به صورت دسته هاى پراكنده درآورد و به جان هم اندازد. بنگر چگونه آيات قرآن را بازگو مى كنيم تا شايد بفهمند».
آيه مباركه سه نوع عذاب را در عرض يكديگر بيان مى كند:
1. عذابى از بالا مانند سنگ آسمانى يا صاعقه كه شهرى را بسوزاند.
2. عذابى از زير پا مانند زلزله هاى ويرانگر و آتشفشان.
3. ملت واحدى را به صورت گروه هاى مختلف درآورد تا هر يك براى خود آهنگى داشته باشد و اين عذاب از دو عذاب پيشين بدتر است، به گواه اينكه پس از اين عذاب شوم، نتيجه آن را بيان مى كند و آن اينكه شما را به جان يكديگر بيندازد.
ما اين بخش را با تحليل آيه اعتصام به پايان مى رسانيم و آن اينكه قرآن در دعوت به وحدت، چنگ زدن بر ريسمان را مطرح كرده; مثلاً به جاى اينكه بگويد به اسلام و قرآن چنگ بزنيد، مى گويد بر ريسمان خدا چنگ بزنيد. تو گويى هدف از مطرح كردن ريسمان بيان اين نكته است كه اگر انسانى در درون چاه باشد، راه نجات دادن او اين است كه طنابى به درون چاه بفرستند تا او به آن چنگ بزند و بالا بيايد و در غير اين صورت، مرگ او قطعى است. تو گويى ملت به هم ريخته كه هر يك براى خودساز و آهنگى دارد، بسان كسى است كه در درون چاه افتاده و مرگ اين ملت قطعى است; پس چه بهتر كه آهنگ ها را يكى كنند و بر ريسمان وحدت چنگ بزنند تا نجات پيدا كنند.
اين بحث اجمالى درباره فراز نخست بود به نام اتحاد ملى.
اكنون برسيم به تشريح قسمت ديگر از عنوان بحث:

صفحه 312
انسجام اسلامى
انسجام به معناى نظم و انضباط است و يكى از محسّنات بديعيه به شمار مى رود. كلامى كه مفردات آن زيبا و جمله هايش خالى از تعقيد باشد، كلام منسجم ناميده مى شود. انسجام اسلامى غير از وحدت مذاهب است و به يك معنا معادل تقريب مذاهب است. وحدت مذاهب امكان پذير نيست، زيرا اختلافى كه چهارده قرن از عمر آن مى گذرد، در ظرف يك هفته و يك ماه و چند سال برطرف نمى شود، ولى در عين حال اين مذاهب مختلف مى توانند به خاطر داشتن يك رشته مشتركات فراوان، همكارى لازم را انجام دهند و نتايج درخشانى را به دست آورند و در عين حال مسائل اختلافى را مى توانند در محافل علمى (نه در قبرستان بقيع)(1) با گفتوگوهاى سازنده حل نمايند يا افكار را به هم نزديك كنند.
انسجام اسلامى در سايه مذاكره
بد نيست در اينجا من داستانى را نقل كنم كه مربوط به همين جايى است كه در آن سخن مى گويم. بيست و هفت سال قبل، خبرگان اوّل در همين نقطه تشكيل شد و هفتاد و اندى عضو كه در اينجا گرد آمده بودند، اينجانب در كميسيون «احوال شخصى» بودم كه فصل اوّل قانون اساسى را تشكيل مى دهد.
در كميسيون ما مولوى عبدالعزيز عضويت داشت. روزى از من پرسيد:

1. اشاره به تبليغات امروز وهابيان در قبرستان بقيع بر ضد عقايد شيعه و به يك معنى اسلامى است.

صفحه 313
شما شيعيان قائل به بدا هستيد؟ گفتم: بله. گفت: بدا به معنى ظهور پس از خفاست، چگونه مى توان آن را به خدا نسبت داد و گفت: «بدا لله»؟
گفتم: بدا در دو مورد به كار مى رود: 1. بدا در مقام ثبوت; 2. بدا در مقام اثبات. بدا در مقام ثبوت اين است كه هر انسانى معتقد مى شود مى تواند سرنوشت خود را با اعمال صالح و ناصالح دگرگون سازد و خيال نكند كه فقط يك سرنوشت دارد، بلكه معتقد شود سرنوشت هايى دارد تا چگونه سرنوشتى را با عملى تغيير دهد; مثلاً عمر محدودى براى انسان در لوح محو و اثبات هست، ولى اين سرنوشت قطعى نيست، بلكه همين سرنوشت به وسيله صله ارحام دگرگون مى گردد; يعنى ممكن است بر عمرش بيفزايد يا آن را كوتاه سازد. در سرنوشت انسان بلا و بيمارى ثبت شده، امّا اين سرنوشت قطعى نيست، بلكه مى تواند با دادن صدقه رفع بلا كند و آيات و روايات بر بدا به اين معنا كه جنبه ثبوتى دارد، گواهى مى دهند و آيه (يَمْحُوا اللهُ مَا يَشَاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ اُمُّ الْكِتابِ)(1): «خداوند هرچه را بخواهد، محو و هرچه را بخواهد، اثبات مى كند و امّ الكتاب نزد اوست»، ناظر بر همين است.
جلال الدين سيوطى رواياتى در اين زمينه در تفسير الدر المنثور آورده است. بيشترين اثر اعتقاد به «بدا» مربوط به عالم ثبوت آن است، در مقابل يهود كه معتقد بودند سرنوشت قابل تغيير نيست و حتّى خدا هم نمى تواند اين سرنوشت را دگرگون سازد و آيه (قالت اليهود يدالله مغلولة)(2) از نظر روايات ناظر به اين معنى است.

1. رعد، 39.
2. مائده، 64.

صفحه 314
امّا بدا در مقام اثبات، معنى ديگرى دارد و آن اينكه چه بسا پيامبرى يا ولىّ اى از اولياى خدا از پديده اى خبر بدهد، امّا اين پديده محقق نگردد. بايد بدانيم كه آن گزارشگر الهى در گزارش خود دروغ نگفته، بلكه او از مقتضى پديد آمدن آن حادثه آگاه بوده، ولى از مانعى كه جلو آن را خواهد گرفت آگاه نبوده. در اين مورد است كه مى گويند «بدا لله» مانند سرگذشت قوم يونس كه از فرود آمدن عذاب خبر داد و آثار عذاب نيز آشكار گشت و از اين طريق، گفتار آن پيامبر الهى به ثبوت رسيد، ولى قوم يونس به رهبرى عابد و زاهدى، راه توبه را پيش گرفتند و توانستند عذاب الهى را از خود دور كنند و آيه مباركه ناظر به همين است كه مى فرمايد:
(فَلَوْلَا كَانَتْ قَرْيَة آمَنَتْ فَنَفَعَهَا اِيمَانُهَا اِلَّا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ الْخِزْيِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَمَتَّعْنَاهُمْ اِلَى حِين)(1):
«چرا هيچ يك از شهرها و آبادى ها ايمان نياوردند تا ايمانشان برايشان سودمند باشد، مگر قوم يونس، هنگامى كه ايمان آوردند، عذاب رسواكننده را در زندگى دنيا از آنان برطرف كرديم و تا مدتى آنها را از زندگى بهره مند ساختيم».
بدا در مقام اثبات موارد معدودى دارد كه يكى از آنها سرگذشت قوم يونس است و امّا اينكه چرا «بدا لله» مى گويند، در حالى كه خدا از همه اطراف حادثه آگاه بود، يعنى مى دانست قوم يونس وى را تكذيب مى كنند و يونس در حق آنان نفرين مى نمايد و آثار عذاب، آبادى را تهديد مى نمايد، ولى قوم او راه توبه واقعى را در پيش مى گيرند و رحمت خدا بر آنان

1. يونس، 98.

صفحه 315
فرود مى آيد، در اين صورت چرا مى گوييد «بد الله»، بايد بگوييد «أبدا ما اخفاه». پاسخ آن اين است كه بشر از ديدگاه خود سخن مى گويد، چون در چشم انداز بشر چنين كارى درواقع ظهور پس از خفاست، برداشت بدوى خود را در قالب عبارت مى ريزد مى گويد «بد الله» وگرنه با توجه به ديگر عقايد و اصول مسلم، بگويد «بدا من الله».
نظير اين نوع استعمالات در قرآن كريم، فراوان است. تنها يك مورد را متذكر مى شويم. قرآن درباره منافقان مى فرمايد:
(وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللَّهُ وَاللَّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ)(1).
«آنان حيله مىورزند و خدا نيز حيله مىورزد و خدا بهترين حيله گران است».
مسلّماً كار مشركان حيله بود و كار خدا ـ نعوذ بالله ـ حيله نبود، بلكه حيله هاى آنها را خنثى مى كرد، ولى چون از عمل آنان به كلمه مكر تعبير شده، كار خدا هم با كلمه مكر بيان گشته تا يك نوع هماهنگى در گفتوگو باشد. به اصطلاح علمى بلاغت با اين نوع تغييرها مايه زيبايى كلام است و آن را «مشاكله» مى نامند.
لذا رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) هنگامى كه درباره سه نفر سخن مى گفت كه آن سه نفر در امت بنى اسرائيل از كاستى هايى مانند موى سر و بينايى چشم و پيسى رنج مى بردند، خدا اين نوع بلاها را از آنان برطرف كرد و موى زيبا و چشم بينا و پوست شاداب به آنان داد، ولى خدا اين نعمت ها را از برخى از آنان به خاطر ناسپاسى پس گرفت و علت پس گرفتن اين بود كه به وظايف خود در برابر نعمت هايى كه خدا به آنان داده بود، عمل نمى كردند. مى بينيم كه پيامبر

1. انفال، 30.

صفحه 316
بزرگوار اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) مى فرمايد «بد الله فى الأقرع و الأبرص...»(1) و علت چنين تعبير همان است كه گفته شد.
عبدالعزيز پس از شنيدن اين بيان گفت: كتابى از قدماى اماميه بياوريد كه بدا را به اين شكل تفسير كرده باشد. من در آن زمان، كتاب اوائل المقالات همراه با تصحيح الاعتقاد را از كتابخانه مسجد چهل ستون عاريه گرفتم و در اختيار ايشان نهادم. وى پس از شش روز، كتاب را برگرداند و گفت: «بدا به اين معنا كه اين كتاب مى گويد، مورد اتفاق همه علماى اهل سنت است». من از اين بيان نتيجه مى گيرم كه با گفتوگوهاى دوستانه و صادقانه، مى توان فاصله ها را كم كرد و بسيارى از پرده هاى مانع رؤيت حقيقت را كنار زد.
همكارى علماى فريقين در اعصار گذشته
اين فاصله اى كه در ميان دانشمندان شيعه و سنى پديد آمده، در گذشته كمتر بوده و بعداً عواملى خارج از محيط علمى بر فاصلهها افزوده و شكاف ها را عميق تر كرده اند. اينك مرورى بر تاريخ همكارى علماى هر دو گروه:
عصر درخشان صادقين(عليهما السلام) و انسجام اسلامى
عصر امام باقر و امام صادق(عليهما السلام) دوران برخورد دولت هاى اموى و عباسى بود و سياستمداران به خود مشغول بودند و فضا براى همكارى علمى باز بود.

1. صحيح بخارى، ج4، كتاب الأنبياء، ص 208، باب 51.

صفحه 317
در عصر اين دو امام، شخصيت هاى عظيمى از فقيهان عصر از وجود آنان بهره گرفتند كه به ذكر اسامى برخى از آنان مى پردازيم:
1. ابوحنيفه (متوفاى 150)، امام حنفيه دو سال تمام در مدينه ملازم امام صادق(عليه السلام) بوده و درباره تأثير اين دو سال مى گويد: «لولا السنتان لهلك نعمان»(1).
2. مالك بن انس (متوفاى 179) فقيه مالكيه درباره امام باقر(عليه السلام) چنين مى گويد: من جعفر بن محمد را مىديدم. او پيوسته تبسم بر لب ها داشت. هرگاه نامى از پيامبر اسلام مى آمد، رنگ او زرد مى شد و هيچ گاه از رسول خدا حديثى نقل نكرد، مگر آنكه با وضو بود. من مدّتى پيوسته نزد او رفتوآمد داشتم. او را در يكى از سه حال مى ديدم: يا نماز مى گزارد يا روزه دار بود يا قرآن مىخواند و از دانشمندان و عابدان خداترس بود.(2)
3. سفيان ثورى (متوفاى 161) كه خود داراى مذهب فقهى است و مذهب او تا قرن چهارم برپا بود، روايات زيادى از امام صادق(عليه السلام) نقل مى كند.
4. سفيان بن عيينه (متوفاى 198) نيز كه رئيس يك مذهب فقهى بود كه پيروانش منقرض شده اند، از امام صادق(عليه السلام)رواياتى نقل مى كند. اينها نمونه هايى است كه ما در اينجا آورديم.(3)
اين نه تنها فقيهان معاصر با امام باقر و صادق(عليهما السلام) بودند كه با حضرتشان در ارتباط بوده و حاملان فقه و حديث آن حضرت بودند، بلكه ميان فقيهان بزرگ و دست پرورده هاى امام باقر و صادق(عليهما السلام) رابطه علمى و فكرى

1. تحفة اثنا عشريه، ص 8.
2. التوسل و الوسيلة، ابن شمسيه، ص 52.
3. براى توضيح بيشتر ر.ك: الإمام الصادق و المذاهب الأربعة، ج1، ص 71 ـ 73.

صفحه 318
بوده است. ابن ابى ليلى براى آگاهى از آرا و فتاواى امام صادق(عليه السلام) سراغ محمد بن مسلم مى رفت تا از اين طريق مشكلات فقهى خود را حل كند.(1)
در سفر امام هشتم(عليه السلام) از مدينه به مرو در خِطه نيشابور، هزاران محدّث دست به قلم و كاغذ در انتظار شنيدن حديثى از امام هشتم(عليه السلام)بودند كه از لسان آن حضرت حديثى بشنوند. حديث سلسله الذهب در همين مورد از جانب امام(عليه السلام) القا شد.
امام فخر رازى در تفسير سوره كوثر به نسل حضرت زهرا(عليها السلام) اشاره كرده، مىگويد: در «كدام خانواده عالمان بزرگ مانند باقر و صادق و كاظم و رضا وجود دارند؟» و در جلد اوّل تفسير خود به هنگام بحث درباره جزء بودن «بسم الله» از هر سوره و لزوم جهر به آن، نظر امام على بن ابى طالب(عليه السلام) را نقل مى كند و چنين مى گويد: «هر كس در دين خود به على بن ابى طالب اقتدا كند، هدايت يافته است و دليل آن، سخن رسول خداست كه فرمود: خدايا حق را هميشه همراه على قرار ده!»(2)
ما در همكارى و انسجام مذهبى در عصر چهار امام به همين اكتفا مى كنيم و رشته سخن را به همكارى هاى علماى فريقين در عصر غيبت يعنى از سال 260 به بعد مى بريم.
1. كلينى در طرابلس
محمد بن يعقوب كلينى از محدّثان عالى مقام شيعه، متولد حدود

1. وسائل الشيعة، ج12، ابواب احكام عيوب، باب 1، حديث1.
2. تفسير كبير، ج1، ص 204.

صفحه 319
255 و متوفاى سال 329 هجرى است. كتاب كافى را در ظرف 20 سال نوشت. محدثان قم و رى از او اخذ حديث كردند. وى سپس رهسپار بغداد شد و در آنجا كتاب خود را بر محدّثان آن زمان عرضه كرد. در آن زمان بغداد و كوفه مركز تشيع به شمار مى رفت. او به اين اكتفا نكرد و رهسپار دمشق و بعلبك شد. در بعلبك از دو استاد يعنى ابوالحسن محمد بن على سمرقندى و محمد بن احمد خفّاف نيشابورى نقل حديث كرد.
ابن عساكر در تاريخ خود مى نويسد: «مشايخ ما احاديثى را از كلينى ضبط كرده اند»، آنگاه به نقل يك حديث از كلينى مى پردازد كه او با سند خود از اميرالمؤمنان(عليه السلام) آورده است: «اعجاب المرء بنفسه دليل على ضعف عقله».(1)
محيط بعلبك آن چنان باز بود كه محدثان هر دو گروه با يكديگر تبادل حديث نموده و از اين شيخ بزرگوار اخذ حديث نمودند و تشيع او را مانع از اخذ حديث ندانستند.
شيخ صدوق در ماوراءالنهر
محمد بن على بن بابويه معروف به شيخ صدوق متولد 306، متوفاى 381 براى اخذ حديث، راهى مشرق اسلامى گشت و سال ها در بلخ و بخارا اقامت گزيد و از 260 شيخ حديث، نقل روايت نمود كه بخشى از آنان از محدثان اهل سنت هستند، مانند ابونصر فقيه محمد بن احمد بن تميم سرخسى;(2) چنان كه گروهى از محدثان اهل سنّت از او نقل حديث كرده و برخى از شيوخ خطيب بغدادى مانند محمد بن طلحه نعّالى از تلاميذ شيخ

1. تاريخ ابن عساكر، ج 56، ص 298.
2. علل الشرائع، ص 6، مقدمه، چاپ بيروت، 1408 هـ.

صفحه 320
صدوق بوده نه تنها او بلكه برخى ديگر از اهل سنّت از او اخذ حديث كرده اند.(1)
3. شيخ مفيد در بغداد
محمد بن محمد نعمان عُكبَرى معروف به شيخ مفيد، متولد 336، متوفاى 413 از علماى بنام بغداد است. او چراغى بود در بغداد كه اطراف خود را روشن مى كرد و همه گروه ها از او بهره مند مى شدند. ابن جوزى درباره كلاس درس او مى گويد:
«كان له مجلس بداره بدرب رباح يحضره كثير من العلماء من سائر الطوائف».(2)
«او در منزل خود در محله درب رباح، مجلس درس داشت. علماى زيادى از همه گروه ها در مجلس درس او حاضر مى شدند و از سخنان او بهره مى گرفتند». نشانه علاقه تمام طوايف از سنّى و شيعه به او از گفتار نجاشى و شيخ طوسى كه هر دو از تلاميذ مفيد بودند، روشن مى شود.
نجاشى مى گويد:
«و كان يومُ وفاته يوماً مشهوداً و صلّى عليه الشريفُ المرتضى بميدانِ الإشنان وضاقَ على الناسَ مع كبره».(3)
«روز درگذشت شيخ مفيد، روز گردهمايى مردمى بود. سيد مرتضى در ميدان اشنان بغداد بر پيكر او نماز خواند و اين ميدان با همه وسعتش مالامال از

1. كمال الدين، صدوق، ص 170.
2. المتنظم، ج 15، ص 157.
3. رجال، نجاشى، شماره 1067.

صفحه 321
جمعيت بود. احساس تنگى جا براى مردم مى شد».
شيخ طوسى روز وفات او را چنين توصيف مى كند:
«كان يوم وفاته يوماً لم ير أعظم منه من كثرة الناس للصلاة عليه و كثرة البكاء من المخالف و المؤالف».(1)
«در روز درگذشت او جمعيتى فراوان گردآمدند تا بر او نماز بگزارند كه از نظر انبوهى مخالف و موافق و گريه و سوگوارى مانند آن ديده نشده بود».
شيخ مفيد و علما و دانشمندان بغداد از همه گروه ها، در عين اختلاف، از علم و فقاهت تكريم نموده و با يكديگر ارتباط تنگاتنگى داشتند و اشك ريختن مخالف بر مرگ يك عالم شيعى، نشانه همبستگى روحى است.
4. شريف مرتضى پيشواى اهل عراق
شريف مرتضى على بن الحسين متولد 355 متوفاى 436، از استوانه هاى علمى عراق است و همگان به امامت او در كلام و فقه و تفسير و ادب معترفند. ابنبسّام اندلسى در اواخر كتاب الذخيره او را چنين ستايش مى كند:
«كان هذا الشريفُ امام أئمّة العراق بين الاختلاف و الاتفاق، اليه فَزع علماؤها، وعنه أخذ عظماؤها».(2)
«اين سيد بزرگوار پيشواى امامان عراق، اعم از شيعه و سنى بود، دانشمندان عراق براى حل مشكلات علمى به او پناه مى بردند و بزرگان عراق از او دانش فرا مى گرفتند».

1. فهرست شيخ طوسى، شماره 711.
2. وفيات الأعيان، ج3، ص 313، شماره 443، نقل از: ابن بسّام.

صفحه 322
5. شيخ طوسى و كرسى تدريس
محمد بن حسن معروف به شيخ طوسى متولد 385، متوفاى 460 يكى از دستپرورده هاى بزرگ دو استاد عالى قدر، مفيد و مرتضى بود. او در اسانيد خود از دو عالم سنّى به نام هاى ابوعلى بن شاذان و ابومنصور سكّرى نقل روايت مى كند.(1)
ذهبى مى گويد: خانه شيخ طوسى پايگاه پيشگامان دانش بود. از نظر عظمت علمى همين بس كه خليفه عباسى به نام القائم بأمرالله كرسى تخصصى كلام اسلامى را به او داد.(2)
6. ابن ادريس حلى و همكارى با فقيه شافعى
محمد بن منصور حلّى معروف به ابن ادريس، متولد 543، متوفاى 598، عالمى برجسته و صاحب نظر در فقه است. او در كتاب ارزشمند خود به نام سرائر از همكارى يك فقيه شافعى با خود گزارش مى دهد و مى گويد:
«كتب الىّ بعضُ فقهاء الشافعية و كانَ بينى و بينه مؤانسةٌ و مكاتبة: هل يقعُ الطلاقُ الثلاثُ عندكم؟ و ما القولُ في ذلك عند فقهاء أهل البيت؟ فاجبتُه...».
«يكى از فقيهان شافعى كه با من دوستى و نامه نگارى داشت، به من چنين نوشت: آيا سه طلاق در يك مجلس پيش شما صحيح است، فقيهان اهل بيت(عليهم السلام) در اين باره چه مى گويند؟ من در پاسخ نوشتم:...».

1. مقدمه تبيان، ص 7.
2. سير اعلام النبلاء، ج 18، ص 334.

صفحه 323
ابن ادريس در حلّه مى زيست. در حالى كه محل زندگى اين فقيه شافعى، بغداد يا شمال عراق بوده، ولى بعد مسافت، مانع از آن نبوده كه اين دو فقيه از يكديگر بهره بگيرند و مشتركات را بر موارد اختلاف ترجيح دهند.
7. منتجب الدين رازى و ستايش رافعى قزوينى
منتجب الدين از علماى قرن ششم است و تكمله اى بر فهرست شيخ نوشته است. درحقيقت فهرست شيخ را همزمان دو نفر تكميل كرده اند:
منتجب الدين در رى و ابن شهرآشوب در بغداد يا دمشق. رافعى قزوينى مؤلف كتاب التدوين از محدثان عالى مقام اهل سنت و تاريخ نگاران قرن ششم است. وى مدت ها ملازم خدمت منتجب الدين بود و از او اخذ حديث و علم نموده است. جا دارد مقام و موقعيت اين عالم شيعى را از زبان اين تلميذش بشنويد. او در كتاب التدوين، استاد خود را چنين معرفى مى كند:
«شيخ ريّان من علم الحديث سَماعاً وضبطاً، يكتب ما يجد ويسمع ممّن يَجد و يقلُّ من يدانيه فى هذه الأعصار فى كثرة الجمع و السماع و الشيوخ الذين سمع منهم و اجاز لهم وله كتاب الأربعين و قد قرأته عليه بالرى سنة 584»:(1)
«او استادى است كه بسيار حديث شنيده و ضبط كرده و حفظ و گردآورى نموده است. آنچه را بيابد، مى نويسد و هر استادى بيابد، از او حديث مى شنود. در اين روزگار در فزونى جمع روايات و شنيدن حديث و فزونى استادانى كه از آنها حديث شنيده يا كسانى كه به آنها اجازه داده باشد، كمتر

1. التدوين فى أخبار قزوين، ج3، ص 372.

صفحه 324
كسى مانند او پيدا مى شود و كتابى به نام اربعين دارد كه من در سال 584 در رى نزد او خواندم».
8. فخرالمحقّقين و ستايش صاحب قاموس از او
فخرالمحققين محمد بن يوسف، متوفاى 771، فرزند علّامه حلّى است كه برخى از كتاب هاى فقهى را براى فرزندش فخرالمحققين نوشته و حتى در آخر كتاب قواعد الاحكام، وصيت نامه اى براى او نوشته است كه براى عموم دانش پژوهان مفيد و سودمند است.
فخرالمحققين، استاد صاحب كتاب القاموس المحيط است كه مؤلف آن معروف به فيروزآبادى است و از فرهنگ نويسان چيره دست است كه همه لغت نويسان پس از او از كتاب وى بهره گرفته اند. او به هنگام دادن اجازه نقل كتاب التكمله براى شاگرد خودش به نام «حلوانى» چنين مى گويد:
من اين كتاب را از استادم فخرالمحققين نقل مى كنم و او نيز به سند خودش از مؤلف التكمله نقل نموده است، آنگاه فخرالمحققين را چنين معرفى مى كند:
«بحرالعلوم وطودُ العلى، فخرالدين محمد بن الشيخ الإمام الأعظم برهان علماء الأُمم، جمال الدين أبي منصور الحسن بن يوسف بن المطهّر بحقّ روايته عن والده».
«او درياى دانش ها، كوه بزرگ علم، فخر دين محمد فرزند رهبر بزرگ و دليل دانشمندان امّت ها جمال الدين ابومنصور حسن بن يوسف فرزند مطهّر، به خاطر روايت اين كتاب از پدر بزرگوارش».

صفحه 325
آيا همكارى و تبادل علمى بالاتر از اين و واقع گرايى در ارزشگذارى بر افراد، روشن تر از اين ممكن است؟!
9. خواجه نصيرالدين طوسى و نجات دانشمندان
مغولان از مشرق به درون سرزمين هاى اسلامى رخنه كردند و حمله خود را از سال 606 آغاز نمودند و بغداد را در سال 656 به اشغال خود درآوردند. مغولان از آغاز جنگ، شهرها و روستاها را با كشتار جمعى ويران و در طول مسير خود همه مظاهر تمدن اسلامى را نابود كردند; از اين جهت، بسيارى از علما و دانشمندان به مخفيگاه ها پناه برده در نقاط دوردست، پنهان شدند. وقتى مغولان به بغداد رسيدند، به صغير و كبير و سنّى و شيعه رحم نكردند و تا چند روز به قتل عام پرداختند و كتاب هاى علماى اسلام را به دجله مى افكندند تا جايى كه آب دجله سياه شد.
نصيرالدين طوسى كه در هنگام گشودن قلعه الموت از جمله اسراى اسماعيليه بود، به دست مغولان اسير شد و چون از علم و دانش او نسبت به نجوم و رياضيات آگاه شدند و اين نوع علوم مورد علاقه هلاكو بود، او را تحت الحفظ به بغداد آوردند و نسبت به او احترام قائل شدند. او توانست با درايت خود، قشر عظيمى از علما را از مخفيگاه ها فراخواند و با تأسيس رصدخانه اى در مراغه، تمدّن اسلامى را بازسازى كند.
در تبادل علم و دانش، او سنّى و شيعه نمى شناخت. او از استادى سنّى به نام كمال الدين بن موسى اخذ علم نمود و دانشمندان اهل سنّت از او علم آموخته، به مقامات عالى رسيدند. كافى است كه بدانيم قطب الدين شيرازى،

صفحه 326
شهاب الدين كازرونى، ابى الحسن على بن عمر كاتبى قزوينى، مؤلف شمسيه از فارغ التحصيلان مدرسه او هستند.
كتاب تجريد العقائد او مورد توجه متخصصان علم كلام اسلامى بوده و پس از علّامه حلى كه نخستين شارح اين كتاب است، چند دانشمند سنّى به شرح اين كتاب پرداخته اند، مانند شمس الدين بيهقى و شمس الدين اصفهانى و علاءالدين قوشچى.
شارح سوم در مقدّمه شرح خود، از اين كتاب به گونه اى شگفت انگيز ستايش كرده. شايسته است علاقه مندان به آن مراجعه كنند. برخى از عبارات او را در اينجا مى آوريم:
«تصنيف مخزون بالعجائب، و تأليف مشحون بالغرائب، فهو و ان كان صغير الحجم وجيز النظم، لكنه كثير العلم، عظيم الاسم، جليل البيان، رفيع المكان، حسن النظام، مقبول الأئمة العظام، لم يظفر بمثله علماء الأعصار و لم يأت بمثله الفضلاء فى القرون و الأدوار، مشتمل على اشارات الى مطالب هى الامهات، مشحون بتنبيهات على مباحث هى المهمات، مملو بجواهر كلّها كالفصوص و محتو على كلمات يجرى أكثرها مجرى النصوص، متضمن لبيانات معجزة في عبارات موجزة...».(1)
«تجريد كتابى است مالامال از شگفتى ها و نگارشى است پر از تازه ها. هرچند از نظر حجم كوچك و از نظر نگارش فشرده است، ولى دانش بسيارى

1. علاءالدين قوشچى، شرح تجريد، ص 1.

صفحه 327
در آن نهفته و نامى بزرگ و گفتارى بلند و جايگاهى والا و آرايشى نيكو دارد و نزد رهبران بزرگ دينى پذيرفته است. علماى روزگار مانند آن را نيافته و دانشوران در گذشته چون آن را نياورده اند، به مطالبى اشاره دارد كه ريشه هاى علوم است و لبريز از آگاهى هايى است كه مهم ترين بخش دانش را تشكيل مى دهد و پر از گوهرهايى است كه چون نگين بر تارك علوم مى درخشند، سخنانى دارد كه بايد آنها را متون اصلى شمرد و بياناتى در آن هست كه در عين كوتاهى جنبه اعجاز دارد».
10. علامه حلّى و مختصر ابن حاجب
ابن حاجب متوفاى 646 از ادباى قرن هفتم و از اصوليين عصر خود به شمار مى رود. سه كتاب او پيوسته محور تدريس و شرح بوده است:
1. شافيه در صرف;
2. كافيه در نحو;
3. مختصر الاصول در علم اصول فقه.
دو كتاب نخست را رضى الدين استرآبادى شرح كرده و هر دو شرح او در آسمان ادب مى درخشد. جلال الدين سيوطى مى گويد: كسانى كه پس از رضى آمده اند، در اين دو دانش ريزه خوار او هستند. كتاب سوم ابن حاجب از كتاب هاى درسى در حوزه هاى شيعه نيز بوده و مرحوم محقق اردبيلى آن را به دو شاگرد معروف خود، صاحب مدارك و صاحب معالم تدريس كرده است. اين كتاب مورد استقبال علماى اصول اهل سنت قرار گرفته است و متجاوز از چهل شرح بر آن نوشته اند. از علماى شيعه، علّامه حلّى شرح محققانه اى بر آن نگاشته است كه ابن حجر درباره او مى گويد: «فى غاية الحسن فى حل

صفحه 328
الفاظه و تقريب معانيه...».(1)
«اين شرح در گشودن گره الفاظ كتاب و روشن كردن معانى بسيار نيكو نوشته شده است».
ما تا اينجا به نحو گذرا درباره همكارى علماى دو گروه تا قرن هفتم سخن گفتيم. اين همكارى در سطح علما و دانشمندان بوده، هرچند در سطوح ديگر برخى آتش فتنه را روشن كرده و مزاحمت هايى براى علما فراهم مى آوردند.
تا اينجا نيمرخى از سيماى همكارى ميان علماى شيعه و سنّى را ترسيم نموديم، ولى بيان همكارى در قرن هاى بعدى مايه درازى سخن است. اينك به همكارى نزديك هر دو گروه در قرن چهاردهم به صورت موجز مى پردازيم.
شرف الدين عاملى و شيخ سليم بشرى
يكى از مظاهر همكارى در سطح بالا، ديدار و گفتوگوى عالمانه اين دو زعيم شيعى و سنّى است. مرحوم شرف الدين عاملى (1290 ـ 1377) در اواخر سال 1329ق عازم مصر شد و در آن زمان رياست ازهر را شيخ سليم بشرى بر عهده داشت. پس از معارفه و مذاكرات خصوصى تصميم گرفتند كه در ضمن يك رشته گفتوگوهاى سازنده، افق را روشن سازند تا موقعيت شيعه از نظر كتاب و سنت براى آن زعيم روشن شود. مجموع گفتوگوهاى آن دو زعيم در 110 مكاتبه انجام گرفته و شيخ بزرگوار به پيروى اماميه از مذهب اهل بيت(عليهم السلام)

1. الدرر الكامنة، ج2، ص 71.

صفحه 329
اذعان كرده است. مجموع اين مكاتبات، كتاب المراجعات را تشكيل داده است.
دارالتقريب و نقش آن در همگرايى مذاهب
در قرن چهاردهم، اين همكارى به صورت روشن نمايان شد و از سال هاى 1325 هجرى شمسى دو گروه از شيعه و سنّى به فكر تقريب افتاده و انسجام اسلامى را به منصه ظهور رساندند. از طرف شيعيان، مرحوم آيت الله شيخ محمدحسن كاشف الغطاء در عراق(1294ـ1373) و مرحوم آيت الله بروجردى در ايران (1292ـ1380) و از طرف دانشمندان اهل سنت شيخ عبدالمجيد سليم شيخ ازهر و شيخ محمود شلتوت اين استوانه هاى علمى كه رجال اصلاح بودند، پرچم تقريب را به دست گرفته و با تأسيس «دارالتقريب بين المذاهب الاسلامية» علما و نويسندگان را به تمسك به مشتركات دعوت نمودند و پيوسته گفتند هدف ما يكسان كردن همه مذاهب نيست، بلكه هدف، تقريب و نزديك ساختن نقطه نظرهاست. اين رجال علمى با اخلاص كامل رسالت خود را ادا نمودند و گام هاى بلندى را در راه تقريب برداشتند تا آنجا كه در قاهره، كتاب مجمع البيان با تحقيقى كم نظير و كتاب المختصر النافع محقق، چاپ و منتشر شد و كتاب دوم در ظرف دو ماه ناياب گشت.
دارالتقريب مصر گام هاى بلندى در راه نزديك كردن مذاهب به يكديگر برداشت كه يكى از آنها فتواى تاريخى شيخ ازهر در مورد فقه جعفرى است و اينكه اين فقه بسان ديگر مذاهب فقهى، رسميت و اعتبار دارد. اينك متن

صفحه 330
فتواى او را در اينجا ذكر مى كنيم:
«قيل لفضيلته: انّ بعض الناس يرى أنّه يجب على المسلم لكى تقع عباداته و معاملاته على وجه صحيح أن يقلّد أحد المذاهب الأربعة المعروفة وليس من بينها مذهب الشيعة الإمامية ولا الشيعة الزيدية فهل توافقون فضيلتكم على هذا الرأى على اطلاقه فتمنعون تقليد مذهب الشيعة الإمامية الاثنا عشرية مثلاً؟
فأجاب فضيلته:
1. انّ الإسلام لايوجب على أحد من أتباعه اتّباع مذهب معيّن بل نقول انّ لكلّ مسلم الحق في أن يقلّد بادى ذي بدء أي مذهب من المذاهب المنقولة نقلاً صحيحاً و المدوّنة أحكامها فى كتبها الخاصة و لمن قلد مذهباً من هذه المذاهب أن ينتقل الى غيره ـ أي مذهب كان ـ ولا حرج عليه في شيء من ذلك.
2. انّ مذهب الجعفرية المعروف بمذهب الشيعة الإمامية الاثناعشرية مذهب يجوز التعبد به شرعاً كسائر مذاهب أهل السنة.
فينبغي للمسلمين أن يعرفوا ذلك، و أن يتخلصوا من العصبية بغير الحق لمذاهب معينة، فما كان دين الله و ما كانت شريعته بتابعة لمذهب، أو مقصورة على مذهب، فالكلّ مجتهدون مقبولون عندالله تعالى ويجوز لمن ليس أهلاً للنظر والاجتهاد

صفحه 331
تقليدهم و العمل بما يقرّرونه فى فقههم، ولا فرق فى ذلك بين العبادات و المعاملات».
«از حضرتش پرسيدند: بعضى معتقدند كه بر هر مسلمانى لازم است براى اينكه عبادات و معاملات او صحيح باشد، از يكى از مذاهب چهارگانه معروف، تقليد كند كه مذهب شيعه اثنى عشرى و زيدى از آنها نيست. آيا حضرت عالى هم با اين عقيده به طور كلى موافقيد و مثلاً از پيروى مذهب شيعه اثنى عشرى منع مى فرماييد؟ ايشان در جواب گفتند:
1. اسلام بر هيچ يك از پيروان خود واجب نكرده كه (در احكام عملى) از مذهب معينى پيروى كند. ما مى گوييم هر مسلمانى حق دارد در ابتدا از هر مذهبى كه طبق مدارك صحيح نقل شده و احكام آن را در كتب مخصوصى تدوين كرده اند، پيروى كند; همچنان كه كسانى كه از يكى از مذاهب ـ هر مذهبى كه باشد ـ پيروى كرده اند، مى توانند به مذهب ديگرى عدول نمايند و هيچ گونه مانعى در اين قسمت نيست.
2. مذهب جعفرى مشهور به مذهب شيعه امامى اثنى عشرى از جمله مذاهبى است كه مانند ساير مذاهب اهل سنت شرعاً مى توان از آن پيروى كرد.
بنابراين شايسته است تمام مسلمانان اين حقيقت را دريابند و از تعصب ورزيدن نسبت به مذهب خاصى خوددارى نمايند، چه اينكه دين خدا و آيين او تابع مذهب خاص و منحصر به

صفحه 332
مذهب معينى نيست. همه (پيشوايان مذاهب اسلامى) مجتهدند و نزد خداوند متعال مقبولند و براى افرادى كه اهل نظر و اجتهاد نيستند، جايز است از آنها تقليد كرده، به آنچه در فقه خود مقرر داشته اند، عمل نمايند و در اين باب فرقى ميان عبادات و معاملات نيست».(1)
مرحوم آيت الله بروجردى كتاب خلاف شيخ طوسى را در زمان حيات خود چاپ كرد و از اين طريق ثابت كرد در 99 درصد از مسائل فقهى رأى شيعه با يكى از مذاهب فقهى اهل سنّت موافق است و در مسائل معدودى شيعه تفرد دارد; چنان كه هر مذهبى براى خود متفرّداتى دارد.
به خاطر دارم وقتى هيأتى از علماى مصر وارد قم شد، اذعان كردند كه آنچه شيخ از علماى مذاهب در اين كتاب نقل كرده است، كاملاً صحيح است. يكى از آثار پربركت دارالتقريب اين بود كه فقه شيعى در قانونگذارى مصر در احوال شخصيه و در آراى برخى از مفتيان مؤثر افتاد، همانند مسائل يادشده در زير:
1. سه طلاق در يك مجلس به حكم يك طلاق است.
2. طلاق در طهرى كه در آن مرد با زن نزديكى كرده، صحيح نيست; چنان كه طلاق در حال حيض صحيح نيست.
3. لزوم وجود دو شاهد به هنگام اجراى صيغه طلاق.
البته ممكن است سياست هاى بعدى در برخى از اين تصويب ها دست برده و آن را از آن حالت نخست بيرون آورده باشد.

1. مجله رسالة الإسلام، سال 11، شماره 3.

صفحه 333
در دورانى كه مرحوم آيت الله بروجردى زعامت شيعه را در دست داشت، شيخ عبدالمجيد سليم نيز رئيس ازهر بود. شيخ ازهر آگاه شد كه مرحوم بروجردى در بستر بيمارى افتاده است. نامه اى سراپا اخلاص و ادب براى ايشان نوشت كه برخى از جمله هاى آن را در اينجا مىآوريم:
«حضرت صاحب السماحة آيت الله الحاج آقا حسين البروجردي سلام الله عليكم و رحمته.
أمّا بعد، فقد بلغنا عن طريق المذياع ـ أنّ صحتكم الغالية قد ألمّ بها طارئ من المرض، فأسفنا لذلك أشدّ الأسف لما نعرفه فيكم من العلم و الفضل و الاخلاص للحق، و انّا لنسأل الله جلّت قدرته أن يعجّل بشفائكم ويلبسكم العافية، حتّى تتمكنوا من العودة الحميه الى نشاطكم المعهود في خدمة الإسلام و المسلمين...».
«از طريق راديو آگاه شديم كه وجود ارزشمند شما كسالتى پيدا كرده است. بسيار اندوهگين شديم، زيرا مراتب دانش و فضيلت و اخلاص جناب عالى را شناخته ايم. از خداى بزرگ مى خواهيم كه هرچه زودتر جناب عالى را بهبود بخشد و لباس سلامت بپوشاند تا بتوانيد پس از بهبودى به خدمات خود به اسلام و مسلمين ادامه دهيد...».
آنگاه شيخ ازهر اضافه مى كند:
«انّ الأُمة الإسلامية اليوم أحوج ما تكون الى رجال صادقى العزم، راجحى الوزن، يجاهدون في الله حقّ جهاده ليدرؤوا

صفحه 334
عنها غوائل الفتن ونوازل المحن فقد تألّبت قوى الشر و تجمّعت عناصر الفساد وزلزل المؤمنون في كلّ قطر من أقطارهم زلزالاً شديداً...».
«امت اسلامى امروز به شخصيت هايى صادق، بااراده و داراى نفوذ و پايگاه اجتماعى نياز دارد كه در راه خدا جهاد كنند تا فتنه ها و آسيب ها را از امت دور سازند، زيرا نيروهاى شيطانى و عناصر فساد دور هم جمع شده اند، به گونه اى كه مؤمنان در نقاط مختلف جهان به شك و ترديد افتاده اند...».
وى اين نامه را در چهاردهم شعبان 1370 هجرى قمرى نوشته بود و ما فقط بخشى از آن را ترجمه كرديم.
پاسخ آيت الله بروجردى به نامه شيخ ازهر
مرحوم آيت الله بروجردى بسان نامه شيخ ازهر نامه اى سراپا عاطفى و سپاس براى شيخ ازهر نوشته كه بخشى از آن را يادآور مى شويم:
وى در آغاز نامه، عصاره اى از نامه شيخ ازهر را آورده، سپس در تمجيد شيخ ازهر كه پيوسته در فكر امت اسلامى است، چنين مى گويد:
«هكذا ينبغي أن يكون رجال العلم و رجال الإسلام، مهما حاقت بالمسلمين زلازل الفتن و أحاطت بهم نوازل المحن، فأسأل الله عزّ سلطانه، أن يلبسكم لباس العافية و يوفقكم لخدمة الإسلام و المسلمين، و لما يوجبه الاهتمام بأمر الأمة في مثل هذا الزمان من أمثال جنابكم الذين وقفوا أنفسهم لخدمة هذه الأُمة و درء عوادى المفسدين و الملحدين عنها، انّه قريب

صفحه 335
مجيب...».
«هرگاه آتش فتنه و آسيب هاى تكان دهنده امّت اسلامى را فراگيرد، دانشمندان و رهبران اسلامى همين گونه بايد باشند كه اشاره فرموديد. من از خداوند بزرگ درخواست مى كنم كه لباس عافيت بر شما بپوشاند و شما را موفق سازد تا به خدمت اسلام و مسلمانان بپردازيد و در چنين زمانى به امور امّت اهتمام ورزيد. اين كار، شايسته امثال جنابعالى است كه خود را وقف خدمت امت اسلامى كرده، پيوسته آنان را از يورش مفسدان و بى دينان حفظ فرمايد».
ما در اينجا نيم رخى روشن از همكارى زعماى دو فرقه ترسيم كرديم. اين امر مى تواند الگويى براى تحقق بيشتر در تاريخ باشد، ولى آنچه كه امروز از آن مى ناليم، نوعى افراط گرايى به نام سلفيگرى است كه به صورت وهابيت تجلّى كرده و هم چهره سلف را مخدوش كرده و هم خلف را آزرده ساخته است.
سلفيت وهّابى
در قرن هشتم اسلامى، احمد بن تيميه در سرزمين علم و دانش شام مكتبى را پيريزى كرد كه نتيجه آن مكتب، كاستن از مقامات انبيا و اوليا و نابود كردن آثار به جامانده از مسلمانان پيشين است. اين مكتب با مرگ وى (728هـ) در زادگاهش به خاك سپرده شد، زيرا علماى بزرگ شام و مصر كه از نظر حديث و كلام و تفسير در سطح بالايى قرار داشتند، با نقدهاى سازنده، همگان را به اشتباهات وى واقف كردند.

صفحه 336
بار ديگر همين مكتب پس از چند قرن در سال 1160 به وسيله محمد بن عبدالوهاب تجديد شد و در قطر خاصى توانست نفوذ كند و نكته آن اين است كه زادگاه وى دور از مراكز علم و دانش و همگى صحرانشين و بدوى بودند و فريب سخنان به ظاهر آراسته او را خورده و خود را پرچمدار توحيد قلمداد كردند. در اين هنگام رديّه هاى مفصّلى در نجد و حجاز و در سوريه و عراق نوشته شد و از نفوذ او كاستند، ولى قبل از جنگ هاى جهانى دوم با تبانى با امپرياليسم بين المللى توانستند شرفا را كه قريب هزار سال در مكه و مدينه حكومت مى كردند، از آنجا برانند و حرمين را به دست گيرند، ولى در اين مدت سياست آنها فراز و نشيبى داشت. گاهى چهره عاطفى نشان مى دادند و گاهى با خشونت به ميدان مى آمدند.
اخيراً دو سال است خشونت وهابيت به حد اعلا رسيده و زائران را مورد اهانت قرار مى دهند. قبرستانى كه بايد محيطى آرام براى خواندن فاتحه و قرآن و زيارت براى اولياى الهى و ياران پيامبر باشد، مركز تبليغ وهابيت شده آن هم تبليغ يك جانبه كه اگر فردى به پاسخ بپردازد، مجازات او بازداشت و ضرب و شتم است. آيا اينها از سلف پيروى مى كنند؟ حاشا كه سلف چنين باشد. احمد بن حنبل(186ـ241) هنگام درگذشت شافعى (متوفاى 204) پيراهن او را شست و آب آن را به عنوان تبرك خورد.(1) آيا امام آنها با پيراهن شافعى تبرك مى جويد، ولى آنها تبرك به ضريح پيامبر را ممنوع مى شمارند؟
زائران خانه خدا با ويزاى رسمى وارد كشور سعودى مى شوند و بايد مورد احترام دولت حاكم باشند، ولى بيشترين آنان از جان و مال خود مى ترسند و با

1. تاريخ ابن كثير، ج10، ص 365، ذيل حوادث 241.

صفحه 337
ناراحتى كامل به واجبات و مستحبات مى پردازند و اكثر آنها توسط پليس مذهبى مورد اهانت قرار مى گيرند.
حرمين شريفين حرم امن خداست. تمام طوايف اسلامى بايد آزادانه اعمال خود را به جا آورند و در عين حال انتظامات، دست دولت محل باشد. نظم و انضباط مسأله اى است و اينكه همه را وادار كنند كه از مكتبى كه در قرن هشتم پديد آمده، پيروى كنند و در اين راه آنهار ا متهم به كفر و شرك سازند، امرى ديگر است.
اعمال خشونت آميز اين گروه سبب شده است كه در غرب، اسلام به عنوان دين خشن معرفى شود و تبليغ اسلام در ميان جوانان آنان خنثى شود.
خوب است همين قشر فعلى از دومين شاه خاندان سعودى درس بگيرد، زيرا در سال 1334 ملك سعود فرزند عبدالعزيز ميهمان دولت ايران بود. او براى اداى احترام چند نسخه از قرآن كريم و چند قطعه از پرده كعبه و مقدارى هدايا به وسيله سيد يوسف بوعلى به حضور آيت الله بروجردى فرستاد.
مرحوم آيت الله بروجردى قرآن و قطعه پرده كعبه را پذيرفت، بقيه را به حامل هدايا بخشيد و در ضمن نامه متذكر شد: اكنون كه حج در دست جناب ملك است، حديثى را كه درباره حج رسول خدا وارد شده و مسلم در صحيح خود و ابى داوود در سنن خويش نقل كرده، حضور شما مى فرستم. كوشش كنيد كه حج مطابق اين روايت صورت پذيرد.(1)
جاى بسيار تأسف است كه تمام آثار اسلامى كه نشانه هاى اصالت و ريشه هاى ماست، به وسيله يك حديث كه هرگز دلالت بر مقصود آنان ندارد،

1. رسالة الإسلام، سال 8، شماره 1.

صفحه 338
با بلدوزرها نابود شده و هم اكنون شهرهاى مكه و مدينه به صورت شهرهاى غربى درآمده و اصلاً شناسنامه شرقى در آنها نيست. امّا آن حديث چيست و چگونه بر مقصود آنان دلالت ندارد، اينك در اين باره توضيح مختصرى مى دهيم:
مسلم در صحيح خود از ابى الهياج اسدى نقل مى كند كه على(عليه السلام) به من گفت: «ألا أبعثك على ما بعثنى عليه رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم): أن لاتدع تمثالاً الّا طمسته ولا قبراً مشرفاً الّا سَوَّيتَه».(1)
ما فعلاً در سند حديث سخن نمى گوييم; هرچند راويان واقع در سند حديث، خالى از اشكال نيستند. آنچه مهم است توضيح مدلول حديث است. يادآور مى شويم: فعل «سوّى» فعل متعددى است و يك مفعول بيشتر ندارد; چنان كه مى فرمايد:
(فَاِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ).(2)
«آنگاه كه او (آدم) را موزون و متكامل ساختم و از روح خود در آن دميدم، پس براى آن به سجده بيفتيد».
ولى گاهى دو مفعول برمى دارد; در اين صورت نياز به حرف جرّ دارد; چنان كه مى فرمايد:
(اِذْ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعَالَمِينَ).(3)
«مشركان روز قيامت به معبودهاى خود مى گويند: آنگاه كه ما شما را با خداى جهانيان يكسان مى شمرديم».

1. صحيح مسلم، ج3، ص 61، كتاب جنائز; سنن ترمذى، ج2، ص 256، باب ما جاء في تسوية القبور; سنن نسائى، ج4، ص 88، باب تسوية القبر.
2. حجر، 29.
3. شعراء، 98.

صفحه 339
هرگاه يك مفعول بردارد، تسويه صفت خود آن شىء است; چنان كه در آيه نخست فرمود: آنگاه كه انسان را از نظر آفرينش به حد كمال رساندم.
ولى آنگاه كه دومفعولى شود و به حرف جر مفعول دوم بردارد، تسويه صفت خود شىء نيست، بلكه صفت قياسى و اضافى شىء به چيز ديگر است; چنان كه در آيه دوم فرمود: ما شماها (بت ها) را با خداى جهان يكسان مى شمرديم.
با توجه به اين اصل بايد ديد فعل «سوّيت» در حديث يك مفعولى است يا دومفعولى؟ تعبير امام ـ اگر حديث صحيح باشد «ولا قبراً مشرفاً الّا سوّيته» است و در اين صورت، تسويه صفت خود قبر است، نه صفت آن نسبت به چيز ديگر. اگر صفت خود قبر است، مقصود اين است كه قبر را صاف كن و از حالت «پشت ماهى» درآور و اگر مقصود اين بود كه قبر را ويران كن، بايد مفعول دومى داشته باشد آن هم با حرف جرّ; مثلاً بگويد: «الّا سوّيته بالأرض».
حاصل اينكه بايد در متن حديث دقت كرد كه آيا اين تسويه صفت خود قبر است يا صفت قبر نسبت به چيز ديگر است. متن حديث گواهى مى دهد كه صفت خود قبر است; يعنى قبر را از حالت كج و معوجى و هر نوع بى نظمى يا شكل پشت ماهى و منحنى بيرون بياور، نه اينكه قبر را ويران كن و با زمين يكسانش كن.
چگونه مى تواند معنى دوم صحيح باشد، در حالى كه تمام فقهاى اسلام فتوا داده اند كه مستحب است قبر به اندازه بلندى چهار انگشت از زمين بالاتر باشد؟

صفحه 340
خوشبختانه شارحان صحيح مسلم، حديث را به نحوى كه توضيح داديم، معنى كرده اند.(1)
ما از همه اين گفته ها صرف نظر مى كنيم و دلالت حديث را تمام مى انگاريم، ولى حديث مى گويد: قبر را با زمين يكسان كن، ولى هرگز نمى گويد بناى بر فراز قبر و گنبد و بارگاه را منهدم كن. آفرين بر چنين اجتهاد كه نه بر پايه كتاب و حديث استوار است و نه بر اتفاق علما!!
روشن ترين گواه بر بنا بر روى قبور، قبر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) است كه از روز نخست در خانه اش به خاك سپرده شد كه داراى بنا بوده و اين بنا در تمام قرون تا به امروز محفوظ مانده است.
پاسخ به يك پرسش
پيروان ابن تيميه و محمد بن عبدالوهاب كه چشم بسته از سخنان آن دو پيروى مى كنند و سخنان آنان را وحى منزل مى دانند، وقتى در مقابل عمل صحابه قرار مى گيرند كه جسد مطهر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را در خانه خود كه داراى بنا بود به خاك سپردند وحشت زده شده و مىكوشند اشكال تراشى كنند و مى گويند بايد ميان بناى قبلى و ساختمان بعد از دفن فرق بگذاريم; يعنى اگر بنا قبلاً وجود داشته باشد، مى توان ميت را در زير آن به خاك سپرد، امّا اگر ميّت در زمين بدون بنا دفن شود، نمى توان روى آن بنا نهاد!
پاسخ: اوّلا ما وجدان شما را شاهد مى گيريم. آيا هنگامى كه جسد مطهر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را در خانه خود به خاك سپردند، در ذهن صحابه آن حضرت،

1. شرح نووى بر صحيح مسلم، ج 7، ص 36، چاپ سوم، چاپ داراحياء التراث العربى.

صفحه 341
آن تفصيل وجود داشت؟ يعنى با خود انديشيدند كه اگر بنا موجود باشد، خاك سپارى در آن اشكال ندارد، ولى اگر بعداً بخواهند بنايى براى آن بگذارند، ممكن است اشكال داشته باشد؟!
اين نوع اشكال تراشى ها حاكى از نوعى پيش داورى است.
ثانياً: در عصر صحابه بناى موقت بر روى قبور براى يك رشته اغراض، شايع بود و نه كسى آن را حرام مى دانست و نه شرك. اينك به برخى از موارد اشاره مى كنيم:
1. نخستين كسى كه بناى موقت بر قبور در مدينه انجام داد، عمر بن خطاب بود. آنگاه كه زينب بنت جحش همسر پيامبر درگذشت، بر روى قبر او خيمه اى نصب كرد.(1)
2. آنگاه كه ابن عباس در طائف درگذشت، محمد بن حنفيّه سه روز بر روى قبر او بناى موقتى ساخت.(2)
3. وقتى حسن مثنى يعنى حسن بن حسن بن على(عليه السلام) در مدينه درگذشت، همسر او گنبدى بر قبر او ساخت و تا يك سال در زير آن بر همسرش سوگوارى مى كرد.(3)
اين كارها در برابر ديدگان صحابه انجام گرفت و نه كسى آن را حرام دانست و نه شرك.
وقتى عمر بن خطاب بيت المقدس را فتح كرد، براى اخذ كليد حرم

1. شرح ابن بطّال بر صحيح بخارى، ج3، ص 212.
2. مصنف ابن أبى شبيه، ج3، ص 336.
3. صحيح بخارى، ج3، ص 200.

صفحه 342
ابراهيمى به آنجا آمد. در آن زمان تمام قبور انبيا در شامات قديم داراى بنا بود.
او اين بناها را ويران نكرد و هم اكنون نيز آن بناها كه در طول زمان تعمير شده، باقى مانده است و هرگز به فكر هيچ كس خطور نكرده كه اين بناها را با كلنگ توحيد نابود كند. مسلمانان نه تنها نابود نكردند، بلكه براى خدمه آنها حقوق تعيين كردند، زيرا همگان، اين نوع اعمال را مظهر حبّ و علاقه به افرادى مى دانستند كه براى آنها بنايى ساخته شده است.
شگفت اينجاست كه كليه فقهاى مذاهب اربعه، بنا بر قبر را مباح يا مكروه مى دانند و اين حقيقت با مراجعه به كتاب الفقه على المذاهب الأربعه روشن مى شود و با نقل عبارات آنان، سخن به درازا مى كشد.
حفظ اصالت ها
حفظ اصالت ها يكى از وظايف اسلامى ماست و مقصود از اصالت ها چيزى است كه حاكى از واقعيت اسلام و استمرار آن در اعصار است.
دين اسلام يك دين جهانى بوده و تا روز رستاخيز، به عنوان كامل ترين دين آسمانى باقى و پايدار مى باشد و از آنجا كه ممكن است ميان ما و رستاخيز، هزاران سال فاصله زمانى باشد، ما موظفيم آنچه را كه بر اصالت اسلام دلالت مى كند، از گزند روزگار حفظ كرده و سالم به دست آيندگان بسپاريم.
وجود مسيح و آيين وى، امروزه از نظر مسلمانان واقعيتى قطعى دارد، امّا براى بسيارى از جوانان غرب حالت اسطوره پيدا كرده است، زيرا اثر ملموسى از مسيح(عليه السلام) در دست نمى بينند: كتاب او دستخوش تحريف شده و از مسيح و مادرش و حواريين او نيز اثرى عينى به جا نمانده است،

صفحه 343
لذا مرور زمان از قطعيت اين آيين كاسته و آن را در هالهاى از ابهام و ترديد فروبرده است. چنانچه سنت هايى چون زيارت مرقد پيامبر ـ كه حاكى از واقعيّت اصالت وجود او و مكتب اوست ـ در ميان مسلمانان كمرنگ يا تعطيل شود، به مرور اصالت و اعتبار اسلام و پيشوايان آن نيز به همين گونه دچار خطر خواهد شد.
لهذا مسلمانان براى جلوگيرى از اين خطر بزرگ، بايد كليه آثار مربوط به رسالت و امامت را حفظ و پيوسته از آن ياد كنند و زيارت مراقد اين شخصيت ها مايه يادآورى و حفظ آنها از نابودى تدريجى است; در اين صورت نمى توان اين سنّت و مزيّت بزرگ را ناديده گرفت و باب ديدار روحى و معنوى با آن بزرگان را به روى مسلمين بست.
البته سخن درباره هدم آثار فراوان است. ما به همين مختصر بسنده مى كنيم و تفصيل بيشتر را به موقعى ديگر واگذار مى نماييم.
شرح اين هجران و اين خون جگر *** اين زمان بگذار تا وقت دگر

صفحه 344

10

رئيس دانشگاه الازهر مصر

و

حذف تدريس فقه مذاهب در برخى از مراحل

دانشگاه شاه جامع ازهر كه يادگار خلفاى فاطمى است و در سال 359 هـ تأسيس شده است، پيوسته مركز علم و دانش بوده و مدّت ها در آن فقه مذهب شيعى تدريس مى شد. آنگاه كه خلافت فاطمى به وسيله صلاح الدين منقرض شد، فقه مذاهب اربعه جايگزين آن گشت و در طول اين قرون دانشجويان دانشگاه جامع أزهر كه براى امامت جماعت و وعظ و ارشاد در كشورهاى مختلف تربيت مى شوند، در مراحل ابتدايى و متوسطه، فقه هر چهار مذهب را در سطوح مختلف مى خواندند; هرچند بيشتر روى فقه مالكى تكيه مى شد. شيخ ازهر، آقاى محمد سيد طنطاوى، چندى قبل تدريس فقه مذاهب چهارگانه را در مراحل ابتدايى لغو كرد و اخيراً نيز تدريس آن را در مرحله ثانويه كه مرحله دبيرستانى است، به كلى لغو نمود و كتاب خود به نام الفقه الميسّر را جايگزين تدريس فقه چهار مذهب ساخت.

صفحه 345
او نه تنها اين كار را انجام داد، بلكه يك ساعت از تدريس زبان عربى كاست و بر تدريس رياضيات افزود. كار شيخ ازهر خشم گروهى را برانگيخت و بسيارى از شخصيت ها علمى ازهر به نقد كار او پرداختند.
مهم ترين نقدها اين است كه الغاى تدريس فقه چهار مذهب و جايگزين نمودن «فقه ميسّر» كه طبعاً متعرض مذاهب نخواهد شد، سبب مى شود فارغ التحصيلان ازهر هنگامى كه به كشورهايشان باز مى گردند، چيز مهمى از احكام فقه آگاه نباشند، البته اين تغييرات تازگى نداشته و در موادّ درسى، سابقه ديرينه داشته است; مثلاً كتاب هاى العقائد النسفيه و كتاب جوهرة التوحيد از برنامه هاى ازهر حذف شده و آنان در ضمن انتقاد از اين عمل مى گويند: شيخ ازهر متخصص در عقائد و كلام است، نه در علم فقه، چگونه با نگارش كتابى به تدريس فقه مذاهب چهارگانه پايان مى دهد؟!
برخى احتمال مى دهند فشار خارجى سبب شده باشد كه هويّت ازهر كه مشعل دار علم و اخلاق بوده، در معرض خطر قرار مى گيرد. برخى مى گويند شيخ ازهر در صدد جايگزينى برنامه هاى غربى است تا ازهر را از اهميت بيندازد; ازهرى كه پيوسته دژى استوار براى جريان اهل سنّت در جهان اسلام بوده است.(1)
تحليل
ما درباره انگيزه شيخ ازهر سخنى نمى گوييم، زيرا از نزديك با او معاشرت نداشتيم و از نيّت او آگاه نيستيم. آنچه براى ما مهم است، افراط و تفريطى

1. سايت محيط، 18 ماه اكتبر 2007.

صفحه 346
است كه در اين دژ تسنن كه قبلاً دژ تشيع بود، رخ مى دهد. گاهى براى تدريس فقه بر چهار مذهب و ترك مذاهب ديگر، اصرار مىورزند و اجازه نمى دهند فقه امامى در سطوح مختلف تدريس شود، هرچند احياناً در برخى از موارد، مانند قانون احوال شخصيه از آن متأثر مى شود و گاهى به قدرى از در تفريط وارد مى شوند كه همه مذاهب را الغا كرده و فقه فشرده ساده اى به نام «الفقه الميسّر» تدريس مى كنند.
ما به شيخ ازهر تذكر مى دهيم كه فقه مذاهب اسلامى يك ثروت علمى است كه در اختيار فقيهان و فقه آموزان است و نبايد اين ثروت را به آسانى از دست داد و چنين كارى جز تعصّب و قشرى گرايى نتيجه اى به بار نخواهد آورد و قبل از ايشان سعودى ها در كشور خود، تدريس فقه مذاهب را كمرنگ كردند و به عقيده خود بر اجتهاد آزاد تكيه كردند، در حالى كه اهليّت اجتهاد در اين درياى ژرف فقه را نداشتند و سرانجام يك نوع تعصب و تك بينى رخ داد و به نفى تمام مذاهب و شخصيت ها منتهى گشت. البته اجتهاد آزاد خوب است ولى بايد سير مسأله را در طول قرون از ديدگاه فقها بررسى كرد و بر زحمات آنان ارج نهاد، آنگاه آنچه در نظر مستنبط صحيح و استوار است، به عنوان رأى مطرح نمود.

صفحه 347

11

نامه عالم سنى بغداد

به يكى از دانشمندان بلندپايه شيعه

يكى از چهره هاى درخشان جهان شيعه در قرن چهاردهم، نويسنده توانا و محقق زيردست، مرحوم ابوعبدالله زنجانى (1309ـ1359 هجرى قمرى) بود. وى با نگارش كتاب تاريخ القرآن و نشر آن در مصر توانست شيعه را از اتهام اعتقاد به تحريف قرآن كه در آن زمان رواج يافته بود، تبرئه كند. اين كتاب به قدرى در ميان مصريان محبوبيّت پيدا كرد كه احمد امين مصرى كه رابطه خوبى هم با شيعه نداشت، بر آن مقدمه نوشت و كتاب را ستود. اين تنها مرحوم زنجانى نبود كه با اين نگارش، عقيده شيعه را به نمايش گذاشت، بلكه در طول قرون، علماى برجسته شيعه به پيروى از ائمه اهل بيت(عليهم السلام) پيوسته بر مصون بودن قرآن از تحريف تأكيد كرده اند، مانند: ابن شاذان (متوفاى 260هـ) در الإيضاح و صدوق در عقائد الإماميه و شيخ مفيد (متوفاى 413هـ) در اوائل المقالات و سيد مرتضى (متوفاى 436هـ) به نقل طبرسى

صفحه 348
در مجمع البيان و هكذا.
آنچه ما را به نشر نامه يادشده در زير واداشته، اين است كه يكى از علماى اهل سنت بغداد سيدمحمود شكرى آلوسى كه از نوادگان آلوسى(متوفاى 1270هـ) مؤلف كتاب روح المعانى است، شيعه را از قول به تحريف منزّه دانسته و فقط كتاب فصل الخطاب را نكوهش نموده است.(1) در هر حال چون در اين نامه برخى از حقايق هست، ما به نشر آن مى پردازيم.
اينك نامه سيدمحمود شكرى آلوسى به ابوعبدالله زنجانى مورخ 6 جمادى الآخرة 4131ق.
بسم الله الرحمن الرحيم
الى فخر العلماء و عمدة الفضلاء حضرت الشيخ ابى عبدالله الزنجانى أمدّه الله
بفيض لطفه الربانى
سلام عليكم و رحمت الله و بركاته
أما بعد فقد شرّفنا كتابكم، و سرّنا خطابكم، و حمدنا الله على بشرى سلامتكم و كمال صحتكم، لازلتم كذلك على الدوام موفورى الآلاء و الانعام، و قد ابهجني ما أخبرتم عنه من فحصكم عن كتاب النبات، ووعدكم بتبشرينا بالعثور عليه، حقق الله تعالى ذلك بمساعيكم المشكورة و هممكم المذكورة.
وقد سرّنى أيضاً ما تفضلتم به من أسماء نوادر الكتب و المصنفات السلفية و التى هي من تحف الزمان و نوادره و فى الحقيقة انّه لا غنى لطلاب العلم عن

1. اين نامه را جناب آقاى محمدصادق ضيائى فرزند مرحوم ابوعبدالله زنجانى در اختيار ما نهاده اند.

صفحه 349
جميعها غير انّها ممّا لايلقاها الّا ذو حظ عظيم و نحن نكتفى منها اذا أمكن باستكتاب مقاييس اللغة فقط بواسطة كاتب مجيد على شرط أن نقدم ما يصرف عليه من الاجرة و ان كان في ذلك كلفة على ذلك الجناب و اتعاب لفكركم.
و امّا ما أخبرتم به أنّكم بذلتم السعي لإلقاء محاضرات في شؤون القرآن العظيم و انكار التحريف، فجزاكم الله عن ذلك خير الجزاء و أمدّكم بالتوفيقات الالهية عسى أن يكون فى مجاهدتكم هذه جبران لما تركه كتاب «فصل الخطاب» فانّه أضحى مدار مطاعن أعداء الإسلام من البروتستان و غيرهم، فانّ جمعيتهم التي في مصر نشرت كتاباً في المطاعن مستندة اليه، و سمعت انّ بعض أفاضل النجف ردّ عليه أيضاً.
و كتاب الجمعية المصرية قد ردّ عليه بعض أفاضل مصر بكتاب سماه «تنزيه القرآن الشريف عن التغيير و التحريف» و قد عثرت على نسخة منه، وها هي مقدّمة اليكم صحبة الكتاب مع الفائدة السادسة من الفوائد التي في مقدمة تفسير روح المعاني، و رأيت المجلد الثاني من كتاب تاريخ أدب العرب لأبى السامي مصطفى صادق الرافعي، مشتملاً على شؤون القرآن من أوّله الى آخره، و الكتاب مطبوع في مصر يمكنكم أن تستجلبوا منه نسخة فانّ نسخه التى وردت الى بغداد نفدت، ولو كنت عثرت على نسخة منه لاشتريتها و قدّمتها اليكم و هو ممّا يلزم احضاره بين يديكم.
و أختم الكلام بتقديم وافر الاحترام، و عليكم منا التحية والسلام.
6 جمادى الآخرة سنة 1341
محمود شكرى الآلوسى

صفحه 350

12

دو رفتار متناقض از سوى پاپ

از روزى كه جناب بنديكت پاپ شانزدهم، كرسى پاپى را اشغال كرده، در محيط مسيحيان و خصوصاً در ميان آنان و مسلمانان، تنش آفريده و يك نوع ستيزه جويى از خود نشان داده است: از طرفى مدعى است كه در سال جارى ميزبان يك گردهمايى بى سابقه در واتيكان خواهد شد كه در آن رهبران مذهبى مسلمانان از سراسر جهان شركت خواهند كرد و هدف از اين گردهمايى دستيابى به موضعى مشترك براى گفتوگو در ميان اديان مى باشد. و از طرف ديگر همين پاپ در جريان مراسمى كه به طور زنده از تلويزيون هاى 57 كشور جهان پخش مى شد، مجدى علّام معاون مدير مسئول روزنامه كوريره دلاسرا (روزنامه معتبر ايتاليايى) را كه از اسلام به مسيحيت گرويده بود، غُسل تعميد داد.
سخن در اين نيست كه اين فرد مصرى تبار كه در ايتاليا رشد كرده و همسرش نيز ايتاليايى است، از «اسلام شناسنامه اى» به مسيحيت گرويده است يا علت اين گرايش نمايشى چه بوده است. سخن درباره دو عملكرد متناقض جناب پاپ است كه به اصطلاح «با يك دست به عقب مى راند و با پا

صفحه 351
به جلو مى كشد». از يك طرف، فكر گردهمايى در پاييز سال جارى را در واتيكان در سر مى پروراند كه در آنجا اديان را به هم نزديك سازد و درنتيجه از تنش ها بكاهد و به صلح و ثبات كمك كند، امّا از طرف ديگر غسل تعميد چنين فردى را از 57 تلويزيون معروف جهان نشان مى دهد! اين همان چهره منافقانه است كه از اين شخص كراراً ديده شده است.
امّا اين مسلمان مصرى تبار كه به گفته خويش نه نماز مى خوانده و نه روزه مى گرفته و به مواضع اسلام ستيزانه و طرفدارى از اسرائيل شهرت دارد، به ظاهر گهواره اسلام را ترك گفته و به آغوش مسيحيت پناه برده است.(1) او درحقيقت مسلمان نبوده است تا دين اسلام را ترك بگويد و به آيين مسيح برگردد.
نبايد تعجب كنيم كه او به گرايش خود به مسيحيت افتخار بجويد، زيرا وى به جانبدارى از اسرائيل مشهور است و دو سال پيش او به همراه سه روزنامه نگار ديگر برنده جايزه يك ميليون دلارى «دن ديويد» شد كه از سوى يك كارآفرين اسرائيلى به همين نام پايه گذارى شده است!
در اين شرايط بايد به پاپ گفت: چه كارى بهتر از اينكه چنين فردى نام اسلام و مسلمانى را با خود يدك نكشد، ولى توجه داشته باشد كه هر سال افراد فراوانى از فلاسفه، هنرمندان، صاحبان انديشه در غرب به اسلام گرويده اند و در اين مورد كتاب هاى ارزنده اى نوشته اند.(2)
انتظار از جناب پاپ اين است كه نيكوكاران، خدمتگزاران و كسانى را كه با جان و مال در خدمت يتيمان و گرسنگان و بى پناهان هستند، تشويق كنند

1. راديو زمانه، گزارش كاوه اسفنديارى.
2. همان.

صفحه 352
و آنان را به عنوان مؤمنان نمونه، غسل تعميد دهند و در انظار جهانيان نمايش دهند، نه فردى كه در طول عمر در دينى كه مدعى پيروى آن بوده، نه نماز مى خوانده و نه روزه مى گرفته و با اسرائيل دست در دست هم داشته و از سوى آنان برنده جايزه شده است. معرفى اين نوع افراد، درست نقطه مقابل انتظار از يك مقام روحانى است.

صفحه 353
بخش چهارم

نامه ها و پيام ها

1. روز پژوهش و فناورى
2. كانون هاى قرآن
3. علم كلام يا فقه اكبر
4. «قلم» در قرآن و حديث
5. همايش علامه ابن ميثم
6. نامه اى از صدر به صدر
7. تسليت درگذشت علاّمه بهجتى
8. رشته تخصصى تفسير و عقايد
9. سرّ اختلاف ضماير در گفتار مصاحب موسى
10. علوم قرآنى در بستر تاريخ
11. قرآن كشتى نجات عصر ما
12. ازدواج پايه عفاف و پرهيزكارى
13. اقامه نماز در اوّل وقت به زندگى تعادل مى بخشد.

صفحه 354

صفحه 355

1

روز پژوهش و فناورى (1)
پيشرفت هاى چشمگير و حيرت برانگيز امروز بشر، مرهون تلاش هاى بىوقفه دانشمندان و فرهيختگانى است كه بسان شمع سوختند و اطراف خود را روشن كردند و اگر جان فشانى ها و سخت كوشى هاى آنان نبود بشر در همان نخستين شرايط زندگى خود مى ماند و گامى به پيش نمى نهاد.
آنچه پژوهشگران را به تلاش وا مى دارد، كشش درونى آنها به دانش پژوهى و پرده برداشتن از چهره واقعيات است; به گونه اى كه از لذايذ زندگى چشم پوشيده و جز كشف رازها و گشودن عقده ها به چيزى نمى انديشند. در اين مسير، آنچه مددكار آنان است، حس كنجكاوى است كه بُعدى از ابعاد روحى انسان را تشكيل مى دهد و همين حس است كه همه سختى ها و ناملايمات را در رسيدن به هدف سهل و آسان مى سازد.
بسيار دور از حقيقت است كه تلاش پژوهشگران را با عامل اقتصادى ماركس يا عامل جنسى فرويد تبيين كنيم و محرك آنان را براى اين همه

1. پيام آيت الله سبحانى به مناسبت روز پژوهش و فناورى، جشنواره پژوهشى استان قم كه در روز 25/9/86 به دانشگاه تهران شعبه قم ارسال شده است.

صفحه 356
كارهاى توان فرسا دو عامل يادشده بدانيم، بلكه حقيقت همان است كه گفته شدكه يك عامل روحى و روانى برتر از ماده و ماديات به نام «حس علم جويى» آنان را به اين عرصه كشيده و با سوز و تاب خاص به پژوهش مى پردازند.
در تاريخ پژوهش، عالمان بزرگ و كاشفان سترگى را مى شناسيم كه از همه لذت ها چشم پوشيده، جز به علم و دانش فكر نمى كردند. در زندگى كاشف نيروى برق مى خوانيم كه گاهى چند روز تمام در آزمايشگاه خود كار مى كرد و خوردن و نوشيدن را فراموش مى نمود و به قدرى غرق در كار خود بود كه حتى صداى شليك توپ هاى دشمن را كه بيرون آزمايشگاه غوغا برپا كرده بود، نمى شنيد.
از محققان عصر خود براى نمونه مى توانيم از مرحوم آيت الله بروجردى سخن بگوييم. ايشان مى فرمود: شبى در مدرسه صدر اصفهان در مسئله «ترتب» مشغول تحقيق بودم و پس از نماز عشا ابزار تحقيق خود را فراهم ساختم، به قدرى سرگرم پژوهش بودم كه يك مرتبه صداى مؤذن حاكى از طلوع فجر را شنيدم.
استاد بزرگوار حضرت امام در سال 1330 فصل تابستان را در شهر محلات سپرى كرد. از حضرتش پرسيدم: كار روزانه شما چه بود؟ فرمود: از ساعت 6 صبح تا ظهر مشغول تحقيق و پژوهش بودم; يعنى شش ساعت تمام بدون وقفه كار علمى مى كردم و اگر خستگى رخ مى داد با پاك نويس كردن مسوّده، رفع خستگى مى نمودم.
استاد بزرگوار مرحوم علامه طباطبايى مؤلف كتاب تفسير گرانسنگ الميزان آخرين برگ آن را در شب بيست و سوم ماه رمضان 1393 به پايان رسانيد.

صفحه 357
امروز جمهورى اسلامى ـ كه نام و آوازه آن در جهان پيچيده است ـ بايد به مسئله پژوهش بيشتر اهميت دهد و بودجه آن متناسب با مقام و موقعيت نظام باشد تا اين ملت سرافراز و توانمند بتواند همپاى ديگر ملل متمدن به پيش روند. اين، آرزو نيست، بلكه واقعيتى است كه خواست خدا در آستانه عمل است. در اين بيست و هفت سال با تمام مشكلات و محروميت ها، پيشرفت هاى چشمگيرى انجام گرفته; هرچند تا مقصد واقعى فاصله زيادى وجود دارد.
ملتى كه مى خواهد با قافله تمدن همراه باشد، بايد گفتار اميرمؤمنان(عليه السلام) را نصب العين خود قرار دهد كه فرمود: «من استوى يوماه فهو مغبون: آن كس كه دو روزش از نظر داده ها يكسان باشد، او فرد مغبون و مال باخته است»، تا چه رسد ملتى كه داده هاى او در دو سال يا ده سال يا بيشتر يكسان باشد.
من در اينجا براى پيشبرد تحقيق در كشور چند پيشنهاد دارم; هرچند ممكن است برخى از اينها در ذهن عزيزان نيز باشد:
1. نيازهاى كشور درجه بندى شود و پژوهش با در نظر گرفتن اولويت ها انجام گيرد.
2. پژوهش با آموزش ارتباط تنگاتنگ داشته باشد و هر دو گروه از انديشه هاى يكديگر بهره برند.
3. پايان نامه هاى كارشناسى ارشد و دكترا در راستاى برآوردن نيازهاى موجود در كشور باشد و از موضوعات تكرارى خوددارى شود.
4. ملاك پذيرش و ارتقاى اساتيد، محتواى مقالات، برآوردن نيازهاى

صفحه 358
علمى و پژوهشى و كشورى باشد، نه اينكه در مجلات خارج از كشور چاپ شود و آنان بپذيرند.
سلام و درود خود را به فرهيختگان استان قم تقديم مى دارم و از خداوند بزرگ خواهانم كه همه ما را در گستره تحقيق كمك كند و ملت سرافراز ما را سرفرازتر فرمايد.
با تقديم احترام
24/9/8613
قم ـ جعفر سبحانى

صفحه 359

2

كانون هاى قرآنى

با اهداى سلام
انعقاد نوزدهمين دوره مسابقات سراسرى قرآن كريم با شركت كاركنان وزارت جهاد كشاورزى و فرزندان عزيز آنها، همراه با مسئولان محترم كانون هاى قرآن در جهاد كشاورزى آن هم در مشهد مقدّس، مايه مسرت گرديد.
آموزش قرآن در سطوح مختلف از حفظ، قرائت، ترتيل و تفسير، امروز از وظايف مسئولان كشور است كه جوانان عزيز ما را با اين كتاب ارزشمند الهى آشنا سازند. جهانى كه ما در آن زندگى مى كنيم، هزاران شبكه ماهواره اى را شاهد است كه 99 درصد آن براى گسترش فساد و ذوب ايمان تأسيس شده است و شب و روز، عقايد و انديشه هاى پاك عزيزان ما را بمباران مى كنند و در چنين جهانى، راهى جز پناه بردن به قرآن و تحكيم مبانى و ارزش هاى اخلاقى با انس با اين كتاب آسمانى نيست. گويا پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) چنين عصر و زمانى را پيش بينى كرده و فرموده است:
«اذا التبست عليكم الفتن كقطع الليل المظلم فعليكم

صفحه 360
بالقرآن فانه شافع مشفَّع...».
«آنگاه كه فتنه ها شما را چون پاره هاى شب تاريك در بر گرفت، به قرآن چنگ بزنيد، زيرا آن، كتابى است كه اگر شفاعت كند، شفاعت او پذيرفته است...».
قرآن بر خلاف مكتب هاى فاسد بشرى و تبليغات رسانه اى به جاى اينكه بشر را تخدير كند و او را با افسانه ها و جاذبه هاى جنسى و شگردهاى شيطانى به تسخير ابرقدرت ها و صاحبان زر و زور درآورد، مى كوشد روح و روان انسان را به عالم وسيع معنويّت متوجه ساخته و او را مصونيّت بخشد. قرآن تفكر در اين آفرينش را از جهات گوناگون، روزنه اى براى آن جهان معرفى كرده است، آنجا كه فرمايد:
(أَوَلَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَيْء).(1)
«آيا در حكومت و نظام آسمان ها و زمين و آنچه خدا آفريده ـ از روى دقت و - عبرت نظر نيفكندند...».
جاى خوشوقتى است كه جهاد كشاورزى يكى از مسئوليت هاى بزرگى كه قرآن بشر را بدان دعوت كرده، بر دوش گرفته و به آن جامه عمل مى پوشاند.
قرآن آبادى زمين را از بشر خواسته است و كشاورزى يكى از مظاهر عمران و آبادى است كه حيات بشر بدان بستگى دارد:
(هُوَ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الأَرْضِ وَاسْتَعْمَرَكُمْ فِيهَا فَاسْتَغْفِرُوهُ).(2)
«اوست كه شما را از زمين آفريد و آبادى آن را به شما

1. اعراف، 185.
2. هود، 61.

صفحه 361
واگذاشت...».
اميرمؤمنان در يكى از سخنان خود مى فرمايد:
«فَانَّكُمْ مَسْؤُولُونَ حَتَّى عَنِ الْبِقَاعِ وَالْبَهَائِمِ».(1)
«شما در برابر همه چيز حتى سرزمين ها و حيوانات مسئول هستيد».
چه بهتر، وزارتى كه چنين مسئوليتى دارد، عهده دار چنين همايشى گردد كه آنچه بشر بدان نيازمند است، در آن آمده است، مشروط بر اينكه در آن بينديشد و به ژرفاى آن پى ببرد.
اينجانب از اين نقطه دور، از كنار حرم كريمه اهل بيت، فاطمه معصومه(عليها السلام) تبريك و مسرّت خود را به برگزاركنندگان اين همايش تقديم داشته توفيقات همگان را در كنار بارگاه ملكوتى امام رضا(عليه السلام) از خداوند متعال خواهانم.
قم ـ مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
جعفر سبحانى
19/7/1386

1. نهج البلاغه، خطبه 167.

صفحه 362
3
گامى مؤثر در تحكيم عقايد
يا گسترش فقه اكبر، پس از فقه اصغر
باورهاى انسان در رفتار و كردار او اثر مستقيم و بارز دارد. رفتار يك فرد الهى كه آفرينش را هدفمند مى داند و انسان را مسئول اعمال خود و براى او حساب و كتابى قائل است، با رفتار يك فرد مادى كه براى آفرينش غرض و هدفى نمىانديشد، تفاوت روشنى دارد.
جامعه انسانى كه امروز از ناهنجارى ها و خشونت ها رنج مى برد و براى گسترش عدالت و رأفت همايش هايى تشكيل مى دهد و در عين حال نتيجه نمى گيرد به خاطر اين است كه درباره ريشه فساد و تباهى نمى انديشد. اگر سران كشورها و رجال اصلاح بخواهند در جامعه نوعى تعديل و آرامش پديد آورند، بايد ريشه اى كار كنند; يعنى درباره باورها بينديشند و عقايد دينى را مستحكم تر سازند.
علمى كه درباره «احكام عملى» انسان سخن مى گويد، «فقه» ناميده مى شود

صفحه 363
و بزرگان آن را «فقه اصغر» مى نامند، در حالى كه دانشى كه درباره انديشه ها و باورها سخن مى گويد «علم كلام» ناميده مى شود و آن را «فقه اكبر» مى خوانند و نكته آن از بيان پيش روشن شد، زيرا تجسّم «فقه اصغر» انعكاس «فقه اكبر» است.
افتتاح رشته تخصصى كلام اسلامى در دارالعلم شيراز زير نظر حجت الاسلام والمسلمين جناب آقاى حاج شيخ على اكبر كلانتر ـ دامت بركاته - مايه خرسندى شد. اميد است اين نهال نوپا به زودى به صورت درخت تناور درآمده، به بار بنشيند و دانشجويان اين رشته با سلاح علم و منطق به نبرد با دگرانديشان بپردازند و دل و روان جوانان امروز را با نور ايمان و توحيد روشن تر سازند.
اينجانب از اين نقطه دور تأسيس و افتتاح اين رشته را به مؤسس و اساتيد و دانشجويان تبريك گفته و با اين پيام كوتاه ـ كه بسان نخى است در دست برخى از خريداران يوسف ـ خود را در صف علاقه مندان يوسف قرار مى دهم.
اميد است روزى آثار پربركت و نورانى اين رشته را از نزديك مشاهده كنيم.
والسلام عليكم و رحمت الله و بركاته
قم ـ مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
جعفر سبحانى
3/11/1386

صفحه 364

4

اهميت قلم از ديدگاه قرآن و حديث

مديريت محترم مساجد
با اهداء سلام
موفقيت ائمه محترم مساجد را از خداوند بزرگ خواهانم.
توفيقى بالاتر از اين نيست كه در كنار بارگاه ملكوتى امام هشتم على بن موسى الرضا(عليه السلام) به مشكلات امت اسلامى بپردازيد. اينجانب خواستم در عداد خريداران يوسف قرار بگيرم، لذا با كلاف مختصرى به اين حضور آمدم و اذهان عزيزان را به اهميت قلم و بيان جلب مىنمايم:
قرآن در آيه (ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ) بر قلم و دوات و آنچه مى نگارند، سوگند ياد مى كند و اين حاكى از آن است كه اين سه موضوع از اهميت خاصى برخوردار است. ظاهراً قلم مشخصى مورد سوگند الهى نيست، هر قلمى كه در زمين و آسمان در دست نگارنده اى قرار گيرد، بدان سوگند ياد مى كند و شايد هم مقصود از قلم در آيه ديگر همين قلم مطلق باشد; چنانكه مى فرمايد:

صفحه 365
(اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ * خَلَقَ الْاِنْسَانَ مِنْ عَلَق * اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ * الَّذي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ اْلإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ).
«بخوان به نام پروردگارت كه آفريد، انسان را از خون بسته اى خلق كرد، بخوان كه پروردگارت از همه كس بزرگوارتر است، همان كسى كه با قلم تعليم نمود، به انسان آنچه را نمى دانست، آموخت».
شكى نيست كه قلم نگهبان فرهنگ و وسيله پيشرفت علم و دانش است و اگر قلم در كار نبود، تمدن بشرى مصون نمى ماند و انديشه ها و افكار، غالباً به فراموشى سپرده مى شد، زيرا وسيله ثبت عمومى همان قلمى بود كه در اختيار بشر بود، ولى در عين حال اين قلم چه بسا مايه بدبختى و شرمسارى و عقب ماندگى ملّت ها مى گردد، تو گويى اين قلم بسان شمشيرى دولبه است و بستگى دارد به اينكه در دست چه كسى قرار گيرد; همچنين سوگند به «مايسطرون» از اهميت برخوردار است، ولى بايد ديد با اين قلم چه نوشته مى شود. آيا آيات الهى و ارزش هاى اخلاقى و دانش هاى سعادت آفرين ثبت مى گردد يا حاصل نوشته ها ترويج فساد و فحشا و نابودى ارزش هاست؟
انسان از روزى كه با قلم آشنا شد، از دو بيان برخوردار گشت: يكى بيان زبانى، ديگرى بيان قلمى، ولى بيان زبانى ثابت و پايدار نبوده، در حالى كه بيان قلمى از ثبات برخوردار بوده است. مرحوم طبرسى اين حقيقت را در جمله اى بيان مى كند:
«انّ البيان بيانان: بيان اللسان و بيان البنان. بيان اللسان تدرسه الاعوام، و بيان الاقلام باق على مرّ الأعوام، انّ قوام

صفحه 366
امور الدين و الدنيا بشيئين: القلم والسيف، والسيف تحت القلم».(1)
«بيان بر دو گونه است: بيان زبانى و بيان انگشتى. بيان زبانى را گذشت زمان از ميان مى برد، ولى بيان انگشتان براى روزگارانى باقى مى ماند. پايه هاى دين و دنيا دو چيز است: قلم و قدرت، و قدرت زير فرمان قلم است».
در روايات ما مركّب دانشمندان بر خون شهدا ترجيح دارد. امام صادق(عليه السلام) در روايتى مى فرمايد:
«اذا كان يوم القيامة جمع الله عزّ و جلّ الناس فى صعيد واحد و وضعت الموازين فتوزن دماء الشهداء مع مداد العلماء فيرجّح مدادُ العلماء على دماء الشهداء».(2)
«چون روز قيامت شود، خداوند همگان را در يك زمين گرد آورد و ترازوها برپا شود، خون شهدا با مركب علما سنجيده مى شود، آنگاه مركّب دانشمندان بر خون شهدا برترى پيدا مى كند».
سخن درباره اهميت قلم فزون تر از آن است كه در اينجا به آن اشاره شود. كافى است كه در مفاد اين حديث كه از اهل بيت عصمت و طهارت رسيده است، دقت كنيم.
1. صداى گردش قلم هاى دانشمندان به هنگام نوشتن (چون در گذشته قلم نى وسيله نگارش بوده و به هنگام كشيدن روى كاغذ صداى خاصى

1. مجمع البيان، ج 5، ص 332.
2. سفينة البحار، ج2، ص 220.

صفحه 367
توليد مى كرد);
2. صداى گام هاى مجاهدان در ميدان جهاد;
3.صداى نخ ريسى زنان پاكدامن.(1)
بخش نخست، اشاره به ركن فرهنگى جامعه و بخش دوم اشاره به قدرت نظامى و سومى اشاره به قدرت اقتصادى است; يعنى هر كشورى بايد در سعادت خود از اين سه چيز بهره بگيرد.
متأسفانه امروز بسيارى از قلم ها در خدمت فساد و اشاعه فحشا و به يك معنى در خدمت بيگانگان است. به اميد روزى كه در پرتو قدرت نظام اسلامى، تمام قلم ها در مسير سعادت بشرى قرار گيرد.
قم ـ مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
جعفر سبحانى
7/8/1386

1. «ثلاثة تخرق الحجب و تنتهى الى ما بين يدى الله: صرير اقلام العلماء، و وطأ اقدام المجاهدين وصوت مغازل المحصنات» (الشهاب فى الحكم و الأداب، تأليف شيخ يحيى بحرانى، ص 22).

صفحه 368

5

همايش بزرگداشت ابن ميثم بحرانى(1)
سخنرانى من پيرامون يك دانشمند بزرگ است كه در زمينه فلسفه و كلام معروف است. در مقاله تأكيد دارم بر زندگى ايشان و آثارشان. در مورد شناخت ايشان هم صحبت خواهم كرد. آشنايى با شخصيت هاى بزرگ گاهى از طريق رجوع به كتاب هاى شرح حال و معاجم صورت مى گيرد و اين نوع آشنايى، آشنايى سنتى است كه مقلد شرح حال نويسان مى شود. راه ديگرى هم وجود دارد براى آشنايى كه روش تحقيقى و اجتهادى است. آشنايى با او از طريق اساتيد او، همچنين آشنايى از طريق شاگردان ايشان در درجه دوم، براى آشنايى با ايشان از طريق آثار و تأليفاتى كه ايشان به جا گذاشته اند. من روش اوّل را رها كردم، راجع به صحبت هاى علما و ستايش ايشان كه در بيشتر كتاب ها هست. من تمركز داشتم بر اين قسمتى كه به جنبه هاى سه گانه مربوط مى شود، بعد برگشتم به موضع ديگر كه چرا شيخ ميثم، اين عالم باخدايى كه

1. متن سخنرانى آيت الله سبحانى در همايش متكلم نامى شيعى ابن ميثم در مركز جهانى علوم اسلامى.

صفحه 369
به جنبه فلسفه كلامى نهج البلاغه پرداخته است، جنبه هاى ديگر را رها كرده است. آيا صلاحيت علمى ايشان باعث شده كه اين جنبه را در پيش بگيرد يا اينكه علت ديگرى در بين بوده است كه روى اين موضوع تمركز كرده و مصاديق ديگر را رها كرده، خلاصه مقاله من اين است.
در كتاب هاى شرح حال، معاجم هم نظر هستند كه ايشان يك دانشمند ربانى و يك فيلسوف الهى بوده، ولى بيشتر درباره علم حكمت و كلام تمركز داشته و شهرتش در محافل علمى گسترش پيدا كرده و همين طور در نزد مقامات دولتى عراق مانند عبدالجعفر نيشابورى و علاءالدين جوينى كه اين دو شخص توجه مى كردند به ترويج علم و حمايت مى كردند از علما در قرن هفتم هجرى. اين چيزى است كه كتاب هاى شرح حال با عبارت هاى بسيار و فراوان راجع به او گفته اند، در حالى كه اين آشنايى، آشنايى تقليد و سنتى است. روش ديگرى هم هست كه آن شناخت اين شخصيت از راه ديگر است و آن عبارت است از زندگى اساتيد و شاگردان ايشان و آثار علمى كه كرده. اين سه جنبه شخصيت ايشان را تجلى مى دهد و نشان مى دهد كه در زمينه علم و عمل چه كرده است.
بعد اوّل، اساتيد ايشان بودند. ايشان نزد فيلسوف بزرگ خواجه نصيرالدين طوسى شاگردى كرده و علم آموخته است. چنين كسى خيلى كم در روزگار، مادر دهر مى سازد و گفتوگو و مكاتبات زيادى ميان او و استادش بود كه نشان مى دهد چه منظر رفيعى داشته و چقدر علاقه مند بوده به اكتساب علم و دانش.
بعد دوم، دانش آموزان و شاگردان ايشان است كه در محضر ايشان

صفحه 370
آموزش ديدند. در اين زمينه كافى است كه بگوييم علامه حلى كه ضرب المثل باهوشى و هوشمندى بوده، نزد ايشان درس مى خوانده است. چنين كسى امكان ندارد چز در محضر درس دانشمندان بزرگ بنشيند.
بعد سوم نيز آشنايى با آثار علمى است كه ايشان به جا گذاشته است. گرچه آثار و تأليفات فراوانى بود، ولى مهم ترين آنها شرح نهج البلاغه است كه ايشان نام آن را مصباح السالكين گذاشته است. همان طور كه گفته شده است و اسم ها از آسمان نازل مى شود و اسم مطابق سخنى بوده كه بى شك بخش هايى از نهج البلاغه تلاش خودشان را روى تحقيق يا تفسير يك موضوع متمركز مى كنند يا يكى دو موضوع هر كدام بر اساس تخصص خودشان و به اندازه بضاعت علمى خودشان اين كار را انجام مى دهند، ولى موضوعات ديگر را به طور مختصر يا به صورت غيررضايت بخشى بررسى مى كنند.
و به ديگر سخن: شارحان نهج البلاغه، هر كدام طبق ذوق و سليقه و به اصطلاح در حد تخصصى خود، اين كتاب را شرح كرده اند.
از آنجا كه اين وديعه الهى، سرشار از تاريخ حيات پيامبر و حركت هاى پس از درگذشت پيامبر است، گروهى به تشريح اين قسمت پرداخته است.
گروهى ديگر به شرح بيانات آن حضرت در مورد مسائل حكومتى پرداخته اند.
ولى مؤلف بزرگوار ما (ابن ميثم) طبق تخصص خود به شرح مسائل كلامى و فلسفى خطبه هاى آن حضرت پرداخته است. و در مورد ديگر موضوعات چندان به تحقيق و شرح نپرداخته است.
در اينجا پرسشى مطرح مى شود كه چرا ايشان روى اين جنبه تمركز كرده و

صفحه 371
جنبه هاى ديگر را رها كرده است. آيا تخصص ايشان مانع اين كار شده، در فلسفه و عرفان تخصص داشت يا اينكه علت ديگرى در بين بوده است؟ من علت دوم را ترجيح مى دهم، ضمن اينكه علت اول را هم رد نمى كنم و آن اين است كه جو سياسى و اجتماعى كه در عصر ايشان حاكم بوده، كمك كرده به اينكه ايشان را به سمت انتخاب اين روش پيش ببرد كه ايشان ترجيح داده است و خواسته است همزمان با تهاجم تاتارها و انهدام خلافت عباسى و ضعف مسلمانان و روحيه شكست پذيرى نزد سياستمداران مسلمان بوده و به چشم خودش ديده كه در جامعه چگونه انحرافات و روحيه ماديگرى در جامعه گسترش پيدا كرده. در چنين جوى ايشان درك كردند كه د